0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اِستغاثه

اِستغاثه: كمك‌خواهى از خدا هنگام بلا و رنج و گرفتارى

واژه استغاثه، مصدر باب استفعال از ريشه «غ‌ـ‌و‌ـ‌ث» به‌معناى طلب نصرت و فرياد‌رس خواهى[36] و استمداد در حال شدّت و محنت است.[37] اين واژه از ريشه «غ‌ـ‌ى‌ـ‌ث» به‌معناى طلب باران[38]، مورد بحث اين مقاله نيست. به گفته برخى، «غوث» در اصل نجات دادن از ابتلا و محنت و قرار دادن شخص در پناه خود است. از اين ديدگاه با دو قيد «نجات دادن و در پناه خود قرار دادن» فرق ميان اغاثه و انقاذ، تخليص، اعانه، نصر، انجاء و تفريج روشن‌مى‌شود.[39]
حقيقت استغاثه كه شرط بندگى است[40]، استمداد از خداست، زيرا يگانه تأثيرگذار در عالم اوست و اگر از غير وى (اولياى الهى) كارى ساخته است، به اذن او و به اين جهت است كه آنان مجارى فيض وى هستند[41]، بر اين اساس، رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: يگانه حقيقتى كه بدان‌استغاثه مى‌شود، خداوند است[42] البتّه اين به معناى روا نبودن استغاثه به اولياى الهى نيست، زيرا انسانهاى كامل با توجه به مقام خلافت الهى خويش، در حكم «مستخلفٌ عنه» بوده و مى‌توانند مورد استغاثه واقع شوند، ازاين‌رو در منابع دينى دعاهايى وارد شده كه در آنها از‌اولياى‌الهى، چون حضرت زهرا(عليها السلام)[43] و امام‌عصر(عج)[44] استغاثه مى‌شود، پس شرك پنداشتن استغاثه به ارواح مقدّس، نادرست بوده، از عدم فهم صحيح توحيد افعالى ناشى مى‌شود.[45]
نمونه آشكار استغاثه هنگامى است كه انسان به بيمارى سختى مبتلا مى‌شود يا در امواج توفان دريا گرفتار مى‌آيد و دست خود را از همه جا كوتاه مى‌بيند و به اقتضاى فطرت توحيدى، اين حقيقت را درمى‌يابد كه در عالم، قدرتى هست كه بتواند وى را در هر شرايطى كه باشد نجات دهد. در‌اين‌حالت، انسان با تضرّع و زارى، فقط به خدا استغاثه مى‌كند.[46]

استغاثه در قرآن:

مشتقّات واژه «استغاثه» در قرآن 4 بار به‌كار رفته كه دو مورد آن به اين بحث مربوط است: 1.‌استغاثه سپاهيان اسلام از خداوند در جنگ بدر. (انفال/8‌، 9) 2.‌استغاثه پدر و مادر به درگاه خداوند براى هدايت فرزند خويش (احقاف/46،17)، افزون بر اين، از برخى موارد كه در آن واژه‌هايى مانند: «صرخ» (فاطر/35، 37)، «ندا» (انبياء/21، 76،83، 87‌ـ‌88; ص/38،3; نساء/4، 75)، «دعا» (انعام / 6، 63‌ـ‌64; يونس/10، 12)، به‌كار رفته و همچنين از سياق برخى آيات، مانند 214 بقره/2، مفهوم استغاثه استفاده مى‌شود. «جؤار» نيز كه مشتقات آن در آيات 64‌ـ‌65 مؤمنون/23 و 53 نحل/16 آمده، به معناى بلند‌كردن صدا به استغاثه و در محدوده بحث داخل‌است.

استغاثه و اجابت:

در بسيارى از آياتى كه در آنها از استغاثه سخن به ميان آمده، به‌اجابت آن از سوى خداوند نيز تصريح شده‌است.
استغاثه سپاهيان اسلام در نبرد بدر*، به اجابت خداوند مقرون شد و مؤمنان به وسيله خيل عظيمى از فرشتگان، امداد شدند: «اِذ تَستَغيثونَ رَبَّكُم فَاستَجابَ لَكُم اَنّى مُمِدُّكُم بِاَلف مِنَ المَلَـئِكَةِ مُردِفين». (انفال/8‌، 9) استغاثه حضرت‌نوح*(عليه السلام)نيز از ديگر مواردى است كه با اجابت همراه شده و خداوند او و اهلش را از سختى بزرگ رهانيد: «ونوحـًا اِذ نادى مِن قَبلُ فَاستَجَبنا لَهُ فَنَجَّينـهُ واَهلَهُ مِنَ الكَربِ العَظيم» (انبياء/21،76)
آيه 84 انبياء/21 به اجابت استغاثه ايّوب و برطرف شدن گرفتارى وى اشاره دارد: «واَيّوبَ اِذ نادى رَبَّهُ اَنّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ ... * فَاستَجَبنا لَهُ فَكَشَفنا ما بِهِ مِن ضُرّ‌...» ، چنان‌كه آيه 87 سوره ياد شده به اجابت استغاثه ذوالنون (يونس*(عليه السلام)) و نجات وى از غم تصريح مى‌كند: «وذَا النّونِ اِذ ذَهَبَ ... فَاستَجَبنا لَهُ ونَجَّينـهُ مِنَ الغَمِّ‌...» و به‌طور كلّى، آيه 62 نمل/27: «اَمَّن يُجيبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ ويَكشِفُ السّوءَ‌...»،  نيز آيه «وكَذلِكَ نُنجِى المُؤمِنين» (انبياء/21، 88) متضمّن اين وعده است كه خداوند استغاثه افراد مضطر و درمانده را اجابت مى‌كند و مؤمنان را از غم و اندوه مى‌رهاند.
[47] مضمون برخى از احاديث نيز كه تكرار دعا را سبب برآمدن حاجت مى‌داند، مؤيّد مطلب ياد شده است.[48]
اجابت استغاثه، شرايطى دارد، از اين‌رو استغاثه امّتهايى كه پيامبران خويش را تكذيب كرده‌اند، به جز قوم يونس (يونس/10،98) هنگام ظاهر شدن عذاب الهى سودى به آنان نبخشيده است: «كَم اَهلَكنا مِن قَبلِهِم مِن قَرن فَنادَوا ولاتَ حينَ مَناص» (ص/38، 3) و استغاثه دوزخيانى كه خروج از جهنّم* را با ناله از پروردگار خويش خواستار مى‌شوند بى‌پاسخ مى‌ماند: «والَّذينَ كَفَروا لَهُم نارُ جَهَنَّمَ ... و هُم يَصطَرِخونَ فيها رَبَّنا اَخرِجنا ... فَما لِلظّــلِمينَ مِن نَصير» (فاطر/35، 36‌ـ‌37) يا با خطاب مخصوص به راندن سگ، رانده مى‌شوند: «اخسَـوا فيها ولا تُكَلِّمون» (مؤمنون/23، 108) يا از استغاثه آنان به «جؤار» (صدايى كه حيوانات وحشى هنگام گرفتارى، براى نجات بلند مى‌كنند)[49] تعبير كرده و به صراحت به آنها مى‌گويند: شما از ناحيه ما يارى نمى‌شويد: «حتّى إذا أخذنا مترفيهم بالعذاب إذاهم يجـرون * لا‌تجـروا اليوم إنّكم منّا لاتنصرون» (مؤمنون/23، 64‌ـ‌65)

استغاثه كنندگان :

قرآن كريم به استغاثه برخى پيامبران و مؤمنان هنگام دچار‌شدن به شدايد و رنجها اشاره فرموده است:

1. استغاثه نوح(عليه السلام):

حضرت نوح، هنگام گرفتار شدن به طوفان و در برابر قومش كه منكر رسالت الهى او بودند، به درگاه خدا استغاثه و تقاضاى كمك و پيروزى كرد: «ونوحـًا اِذ نادى مِن قَبلُ فَاستَجَبنا لَهُ فَنَجَّينـهُ واَهلَهُ مِنَ الكَربِ‌العَظيم». (انبياء/21، 76) از جمله«الكَربِ العَظيم» استفاده مى‌شود كه نداى‌نوح(عليه السلام)نداى عادى و عارى از استغاثه نبوده‌است[50]: «فدعا ربّه أنّى مَغلوب فَانتصِر= او به‌درگاه پروردگار عرضه داشت: من مغلوب [اين قوم طغيانگر]شده‌ام. انتقام مرا از آنها بگير». (قمر/54،‌10) در اين آيه نيز از جمله «اَنّى مَغلوب فَانتصِر» آميخته بودن دعاى نوح(عليه السلام)با‌استغاثه استفاده مى‌شود.[51] استغاثه‌هاى حضرت‌نوح(عليه السلام)سرانجام نتيجه بخشيد و خداوند وى را بر قومى كه منكر رسالتش بودند، با‌غرق‌كردن آنها پيروز كرد. (قمر/54، 11)

2. استغاثه ايّوب(عليه السلام):

حضرت ايّوب* در طول زندگى خويش به بيمارى شديد و طولانى دچار شد و به از دست دادن فرزندان و اموال مبتلا‌گرديد. وى در اين حال به درگاه خدا استغاثه‌كرد و خداوند، استغاثه و دعاى او را اجابت فرمود و سلامتى، عافيت، فرزندان و اموالش را به وى بازگردانيد[52]: «واذكر عبدنا أيّوب إذنادى ربّه‌...= و‌به ياد بياور بنده ما ايّوب را هنگامى‌كه پروردگارش را خواند‌...». (ص/38، 41; انبياء/21، 83)
در اين آيات، نداى حضرت ايّوب با استغاثه همراه بوده است.
[53]

3. استغاثه يونس(عليه السلام):

حضرت يونس هنگامى كه در برابر مقاومت قوم متكبّرش به ستوه آمد و از آنها فاصله گرفت، نشانه‌هاى عذاب الهى بر آن قوم نمايان شد. آنان در اين حال به راستى توبه كردند و عذاب الهى برطرف شد. حضرت يونس در قعر دريا در دل ماهى به وحدانيّت خداوند ندا داد و رفع گرفتارى خويش را از خدا خواستار شد (انبياء/21، 87‌ـ‌88)، «...‌ولا‌تَكُن كَصاحِبِ الحوتِ اِذ نادى وهُوَ‌مَكظُوم= ... و مانند صاحب ماهى [يونس ]مباش <[كه در تقاضاى مجازات قومش شتاب كرد و گرفتار مجازات ترك اَولى شد] در آن زمان كه با‌نهايت اندوه خدا را خواند». (قلم/68، 48) همان‌گونه كه خداوند در پى استغاثه يونس در شكم ماهى او را نجات داد، مؤمنان را نيز هنگامى‌كه به درگاه خدا استغاثه كنند و او را بخوانند از رنج و بلا‌مى‌رهاند.[54]
از ديگر مواردى كه در قرآن به استغاثه تصريح شده، استغاثه پدر و مادر مؤمن به درگاه الهى، براى هدايت فرزند خود به راه راست و دورى وى از انحراف و بى‌ايمانى است: «وهُما يَستَغيثانِ اللّهَ ويلَكَ ءامِن اِنَّ وَعدَ اللّهِ حَقٌّ‌...» (احقاف/46،17)

منابع

بحارالانوار; بحوث فى‌الملل و النحل; التبيان فى تفسير القرآن; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; جامع‌البيان عن تفسير آى القرآن; روض‌الجنان و روح‌الجنان; سنن ابن‌ماجه; الغدير فى الكتاب و السنة و الادب; فرهنگ معارف اسلامى; الكافى; كشف الاسرار و عدة الابرار; كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; معجم مقاييس اللغه; مفردات الفاظ القرآن; مكارم الاخلاق; الميزان فى تفسير‌القرآن.
ابوطالب ربيع‌نيا




[37]. مقاييس اللغه، ج‌4، ص‌400.
[38]. مفردات، ص‌617، «غوث».
[39]. التحقيق، ج‌7، ص‌278، «غوث».
[40]. كشف‌الاسرار، ج‌4، ص‌23.
[41]. الغدير، ج‌3، ص‌292.
[42]. كنزالعمال، ج‌10، ص‌373; سنن ابن‌ماجه، ج‌2، ص‌1360.
[43]‌. بحارالانوار، ج‌99، ص‌254; مكارم‌الاخلاق، ص‌330.
[44]. بحارالانوار، ج‌99، ص‌243‌ـ‌247.
[45]. الملل والنحل، ج‌4، ص‌78‌ـ‌84.
[46]. مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌564.
[47]. مجمع‌البيان، ج7، ص97; روض‌الجنان، ج‌13، ص‌276; الميزان، ج‌14، ص‌315.
[48]. الكافى، ج‌2، ص‌475.
[49]. مجمع‌البيان، ج7، ص‌178; الميزان، ج‌15، ص44.
[50]. التبيان، ج‌7، ص‌267.
[51]. جامع‌البيان، مج‌13، ج‌27، ص‌122.
[52]. الميزان، ج‌14، ص‌314.
[53]. جامع‌البيان، مج‌12، ج‌23، ص‌196.
[54]
. همان، مج‌10، ج‌17، ص‌107.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:33 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اِستثناء

اِستثناء: تعليق امور بر‌مشيت الهى با گفتن «إن شاء اللّه» و مانند آن

واژه استثناء مصدر باب استفعال، از ريشه «ث‌ـ‌ن‌ـ‌ى» است و «ثنى» در لغت به معناى تكرار[1]، منع[2]، انعطاف و انصراف[3] آمده است. استثنا در لغت و اصطلاح علم نحو خارج ساختن برخى از افراد، از محدوده حكم كل به وسيله «إلاّ» و مانند آن است[4] و در تفاسير و احاديث[5] به معناى گفتن «إن شاء اللّه» براى معلق ساختن كارها بر مشيت الهى است و نامگذارى آن به استثنا بدان جهت است كه به جمله استثنائيه «إلاّ أن يشاء اللّه أن لاأفعل»، يعنى «مگر خدا بخواهد كه انجام ندهم» تحليل مى‌شود.[6]
تعليق امور بر مشيت الهى، با گفتن «إن شاء اللّه» در مرحله لفظ تحقق مى‌يابد. به نظر برخى تعليق در صورتى حاصل مى‌شود كه قلبى و زبانى يا تنها قلبى باشد.[7] استثنا در ابواب گوناگون فقه نيزبررسى و احكامى براى آن ذكر شده است; مانند اينكه اگر كسى بر انجام كارى سوگند ياد كند و «إن شاء اللّه» بگويد و سپس به مضمون سوگند عمل نكند قسم خود را نشكسته است[8]، چنان كه اگر كسى از انجام كارى خبر دهد و «إن شاء اللّه» بگويد، سپس آن كار را انجام ندهد مرتكب دروغ نشده است.[9] براى تأثير استثنا در سوگند، در كتب فقهى شرايطى ذكر شده است.[10] از سيد مرتضى نقل شده كه استثنا در أيمان (سوگندها)، طلاق، عتق و همه عقود به معناى امضا نكردن و نپذيرفتن لوازم آن است.[11]
تعليق امور بر مشيت الهى با تعبير استثنا در قرآن يك بار مطرح شده است: «ولا يَستَثنون» (قلم/ 68، 18) و بدون تعبير استثنا به دو شكل «اِن شاءَ اللّهُ» (بقره/ 2، 70; يوسف/12، 99; كهف/ 18، 69; صافّات/37، 102; فتح/47، 27) و «اِلاّ اَن يَشَـاءَ اللّهُ» (يوسف/12، 76; كهف/18، 23; ...) آمده است.

استثنا و توحيد افعالى:

خداوند رسول گرامى خويش را از ابراز تصميم بر انجام هر كارى بدون تعليق آن بر مشيت الهى، به‌صورت مؤكد نهى كرده است: «ولا تَقولَنَّ لِشَاىء اِنّى فاعِلٌ ذلِكَ غَدا * اِلاّ اَن يَشاءَ اللّهُ...». (كهف/18، 23‌ـ‌24) اين آيه كه متوجّه همه انسانها[12] و درصدد تأديب و تعليم آنهاست بر اين آموزه الهى تأكيد دارد كه مالك‌همه موجودات، اعم از ذوات و افعال و آثار، خدا*ست و تنها اراده او در عالم حكمفرماست و فاعليت هر فاعل وابسته به مشيت اوست، بنابراين، انسان بايد با گفتن «اِن شاءَ اللّه» در انجام دادن هر كارى متذكر اين شأن خداوند باشد[13] و چنانچه در موردى گفتن «اِن شاءَ اللّه» را فراموش كرد پس از ياد آورى جبران كند: «واذكُر رَبَّكَ اِذا نَسيتَ». (كهف/18،24)
برداشتهاى ديگرى نيز از آيه مورد بحث شده است; مانند: 1. آيه در صدد فهماندن اين نكته است كه براى خروج كلام از كذب و مانند آن بايد استثنا كرد، زيرا كسى از زنده بودن خويش در آينده و پيش نيامدن مانع مطمئن نيست و با استثنا كلام از قطعى بودن خارج مى‌شود. 2. تنها از انجام طاعات مى‌توان خبر داد، زيرا مشيت و اراده تشريعى خدا به آن تعلق گرفته است. 3. استثنا تأبيد را مى‌رساند و بدين معناست كه هرگز مگو كارى را در آينده انجام خواهم داد، زيرا از خبر دادن انجام كار در آينده نهى شده است، مگر هنگامى كه مشيت الهى با آن همراه باشد و آن‌هنگام براى ما مجهول است
[14]; امّا اين برداشتها فاقد دليل معتبر بوده، با سياق آيات هماهنگ نيست، زيرا آيات قبل درباره توحيد در الوهيت و ربوبيت است، بنابراين، آيات 23‌ـ‌24‌كهف/ 18 در صدد بيان توحيد* افعالى است.[15]

استثنا در ايمان:

با توجّه به اينكه از آيات 23‌ـ‌24 كهف/‌18 استفاده مى‌شود كه بايد انجام دادن هر كارى را به خواست الهى وابسته كرد، بحث استثنا در ايمان، ذيل آيات ياد شده در برخى از تفاسير مطرح شده است.[16] استثنا در ايمان، يعنى گفتن جمله «من مؤمن هستم إن شاء اللّه» در صورتى كه حاكى از شك و ترديد در اصل ايمان باشد، كفر بوده و جايز نيست; امّا اگر مراد حفظ ايمان در آينده يا ترديد در دارا بودن درجات برتر آن باشد اشكال ندارد[17]، زيرا انسان از فرجام امر خويش آگاهى ندارد و ايمان داراى درجاتى است كه استثنا در هر مرتبه، حاكى از ترديد نسبت به دارا بودن درجات برتر ايمان است، افزون بر اين، استثنا در ايمان از عدم خودستايى حكايت مى‌كند.[18] در عين حال برخى ترك استثنا در ايمان را بهتر دانسته‌اند تا ايهام به كفر پيش نيايد.[19]

پيامد ترك استثنا:

نزول بلاى آسمانى بر باغ عده‌اى از باغداران بنى‌اسرائيل پيامد ترك استثنا از سوى آنان به حساب مى‌آيد، زيرا در آيات 17‌ـ‌18 قلم/68 به تصميم آنان بر چيدن ميوه‌هاى باغ در صبحگاهان و استثنا نكردن آنان اشاره مى‌كند: «اِذ اَقسَموا لَيَصرِمُنَّها مُصبِحين * ولا يَستَثنون» و در آيه بعد نزول بلاى آسمانى بر باغ را متذكر شده، آن را به وسيله «فاء» تفريع بر ترك استثنا مترتب كرده است: «فَطافَ عليها طائِفٌ مِن رَبِّك و هُم نائِمون * فَاَصبَحَت كَالصَّريم». (قلم/68، 19‌ـ‌20) برخى ترك استثنا در اين آيه را به معناى در نظر نگرفتن حق مستمندان و نپرداختن بخشى از محصول باغ به آنان دانسته‌اند.[20] در اين صورت نزول بلا پيامد عدم رعايت حق مستمندان شمرده مى‌شود. شايد بتوان گفت نزول بلا پيامد چيزى‌است كه نمود اعتقادى آن غفلت* از مشيت‌الهى‌و‌ظهور عملى آن، ناديده گرفتن حق مستمندان‌است.[21]

استثنا، ادب دينى:

خداوند در كلام خويش استثنا را به‌كار برده: «...ما كانَ لِيَأخُذَ اَخاهُ فى دينِ المَلِكِ اِلاّ اَن يَشَـاءَ اللّهُ...» (يوسف/12، 76) ونسبت به رعايت استثنا و توجّه به مشيت الهى از سوى انسانها عنايت ويژه‌اى دارد، زيرا ترك استثنا را منع كرده است (كهف/18، 23)، چنان‌كه رعايت آن را از سوى برخى انبيا چون اسماعيل(عليه السلام): «...‌قالَ يـاَبَتِ افعَل ما تُؤمَرُ سَتَجِدُنى اِن شاءَ اللّهُ مِنَ الصّـبِرين» (صافّات/ 37، 102)، موسى(عليه السلام):«قالَ‌سَتَجِدُنى اِن شاءَ اللّهُ صابِرًا...» (كهف/ 18، 69) و از سوى بنى‌اسرائيل (بقره/ 2، 70) و‌... نقل كرده است.
استثنا به جمله خبرى و استقبالى اختصاص ندارد و در گونه‌هاى مختلف كلام مى‌آيد; مانند گزارش از گذشته، چنان كه خداوند چاره‌انديشى براى يوسف در گذشته را همراه با استثنا ذكر كرده است (يوسف/ 12،76) و جمله انشايى، چنان‌كه يوسف(عليه السلام) به پدر و مادر خويش گفت: اگر خدا بخواهد با ايمنى به مصر در آييد: «...و قالَ ادخُلُوا مِصرَ اِن شاءَ اللّهُ ءامِنين» (يوسف/12، 99) و نيز به امورى كه تحقق آن نامعلوم است اختصاص ندارد و در مواردى كه به ظاهر وقوع آن قطعى است هم مى‌آيد
[22]; مانند خبر دادن از ورود مسلمانان به مسجدالحرام: «... لَتَدخُلُنَّ المَسجِدَالحَرامَ اِن شاءَ اللّه». (فتح/48، 27) برخى از مفسران استثنا از سوى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در سلام دادن به اهل‌قبور:«وإنّا إن شاء اللّه بكم لاحقون» را تأكيدى بر رعايت اين ادب دينى مى‌دانند.[23]

منابع

احياء علوم الدين; بحار الانوار; البهجة المرضية فى شرح الالفيه; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; تفسير روح‌البيان; تفسير نمونه; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام; روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم; قوت‌القلوب; الكشاف; كشف‌الاسرار و عدة الابرار; مبادى العربية فى الصرف و النحو; مبين (مجله); مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; معجم مقاييس‌اللغه; موسوعة مصطلحات جامع‌العلوم; الميزان فى تفسير القرآن.
محمد رضا جباران




[1]. مقاييس اللغه، ج‌1، ص‌391، «ثنى».
[2]. مصطلحات جامع‌العلوم، ص‌91.
[3]. التحقيق، ج‌1، ص‌31‌ـ‌32، «ثنى».
[4]. مصطلحات جامع‌العلوم، ص‌91; مبادى العربيه، ج‌4، ص‌323; البهجة المرضيه، ج‌1، ص‌391.
[5]. بحارالانوار، ج‌73، ص‌305; ج‌90، ص‌80.
[6]‌. الكشاف، ج‌4، ص‌590; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌29، ص‌50; الميزان، ج‌19، ص‌373.
[7]. روح‌البيان، ج‌5، ص‌235.
[8]. جواهرالكلام، ج‌35، ص‌242.
[9]. مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌712; روح‌المعانى، مج‌9، ج‌15، ص‌359.
[10]. جواهر الكلام، ج‌35، ص‌243‌ـ‌248.
[11]. مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌712; روح‌المعانى، مج‌9، ج‌15، ص‌359.
[12]. مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌711; نمونه، ج‌12، ص‌385‌ـ‌390.
[13]. الميزان، ج‌13، ص‌270.
[14]. الكشاف، ج2، ص714‌ـ‌715; روح‌المعانى، مج‌9، ج‌15، ص‌358‌ـ‌359.
[15]. الميزان، ج‌13، ص‌272‌ـ‌273.
[16]. كشف‌الاسرار، ج‌5، ص‌676‌ـ‌677.
[17]‌. همان، ج‌5‌، ص‌677‌; مصطلحات جامع العلوم، ص‌93.
[18]. قوت‌القلوب، ج1، ص‌135‌ـ‌136; احياء علوم‌الدين، ج‌2، ص‌22; كشف‌الاسرار، ج‌55، ص‌677‌.
[19]. مصطلحات جامع‌العلوم، ص‌93.
[20]. جامع‌البيان، مج‌14، ج‌29، ص‌157; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌29، ص‌50‌ـ‌51.
[21]. مبين، ش‌1، سال 74، ص‌38‌ـ‌39.
[22]. قوت‌القلوب، ج1، ص135‌ـ‌136; احياء علوم‌الدين، ج‌2، ص‌22; كشف‌الاسرار، ج‌5، ص‌677‌.
[23]
. كشف‌الاسرار، ج‌5، ص‌677‌.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:33 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اِخبات

اِخبات: اطمينان و فروتنى و تسليم محض در برابر خداوند

واژه اِخبات (مصدر باب اِفعال) از ريشه خَبْت گرفته شده كه در اصل، به‌معناى زمين هموار و فراخ، زمين مطمئن و داراى ريگ، دشت بدون گياه، زمين هموار و سخت[28] و زمين گود و پهناور[29] است. گويا زمين مطمئن كه در ترجمه خَبْت ذكر شده، همان زمين سخت بوده، و مطمئن، لازم معناى زمين سخت، و صفت آن‌است.
ريشه واژه اِخبات، با توجّه به‌معناى لغوى، در اين معانى به‌كار رفته است: تسليم، خضوع* و خشوع، لينت، تواضع و نيز اطمينان كه به واسطه آن، هيچ گونه اضطراب، نگرانى و ترديد و تزلزل در شخص راه نمى‌يابد.
[30]برخى، معانى اطمينان، خشوع* و خضوع را براى اِخبات، مجازى مى‌دانند.[31] گفته شده: اِخبات در‌صورت متعدّى شدن با «الى»، معناى اطمينان، و در‌صورت متعدّى شدن با «لام»، معناى خضوع و خشوع مى‌دهد.[32] اين واژه به لحاظ معناى ريشه آن و ويژگى باب إفعال، بر خشوع مستمر دلالت دارد.[33] استقامت*،[34] شكسته‌شدن دل،[35]انابه*،[36] سكون[37] و نيز سكون و اطمينان برخاسته از شوق[38] و سكون جوارح كه از خضوع براى خدا نشأت گرفته،[39] از ديگر معانى اِخبات شمرده شده است. در نظرى جامع مى‌توان گفت: اِخبات به‌معناى نزول در محيطى گسترده و هموار است; به‌گونه‌اى كه شخص در آن استقرار‌يافته، از اضطراب*، انحراف، اختلاف و تردّد رها‌شود و لازمه چنين معنايى، حقيقت ايمان و تسليم و اطمينان است.[40]
وجه ارتباط اطمينان و خضوع با معناى زمين هموار و فراخ، اين است كه راه رفتن در زمين هموار و گسترده، توأم با اطمينان، و چنين زمينى، زير پاى راهروان، خاضع و تسليم است.[41] اِخبات در اصطلاح عرفان به‌گونه‌اى تعريف شده است كه با دسته‌بندى مطالب ارائه شده از سوى عارفان مى‌توان براى آن، دو جنبه را مطرح كرد: يكى جنبه رحمت و رجا كه اِخبات با اين نگاه، انس و سكون به پروردگار به‌شمار مى‌رود كه به واسطه نيروى شوق و جذبه به‌سوى او حاصل شده است[42] و ديگرى، جنبه خوف و خشيت كه اِخبات با اين ديد، عبارت از انكسار دل و خشوع و فروتنى در مقام تضرّع* و تخشّع به حضرت كبريايى ـ‌جلّت‌عظمته‌ـ است.[43]
اِخبات در ادعيه و زيارات نيز به‌صورت يكى‌از درخواست‌هاى بنده از درگاه خداوند آمده; از‌جمله در دعاى ختم قرآن روايت شده از حضرت اميرمؤمنان(عليه السلام) كه با عبارت «اللّهم انّى اسئلك اخبات المخبتين» آغاز شده است.[44] در زيارت وداع امامان(عليهم السلام)نيز اين عبارت آمده است: و‌رزقنى اللّه العود ثمّ العود ثمّ‌العود ما ابقانى ربّى بنيّة‌صادقة و ايمان و تقوى و اخبات و رزق واسع‌حلال‌طيّب.[45]
در قرآن كريم، واژه اِخبات (مصدر باب اِفعال) به‌كار نرفته; امّا مشتقّات آن به سه گونه آمده‌است: 1.‌أخبتوا: «اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا و عَمِلوا الصّــلِحـتِ واَخبَتوا اِلى‌رَبِّهِم اُولـئِكَ اَصحـبُ الجَنَّةِ هُم فيها خــلِدون». (هود/11،23) در اين آيه، مخبتان در برابر كافران و از اصحاب دائم بهشت به‌شمار رفته‌اند. 2.‌المخبتين: «و‌لِكُلِّ اُمَّة جَعَلنا مَنسَكـًا... فَاِلـهُكُم اِلـهٌ وحِدٌ فَلَهُ اَسلِموا و بَشِّرِ المُخبِتين». (حج/22، 34) آيه ياد‌شده، دربردارنده بشارت* به مخبتان است و در آيه بعدى به صفات آنان اشاره شده است. 3. فتخبت: «فَتُخبِتَ لَهُ قُلوبُهُم‌...». (حج/22،54) اين آيه، به اِخبات قلبى مؤمنان در برابر حق اشاره دارد. برخى به اين نكته توجّه كرده‌اند كه كلمه «خَبَتْ» در آيه «كُلَّما خَبَت زِدنـهُم سَعيرا» (اسراء/17،97)، از ريشه (خ‌ب‌و) است و تصوّر اين‌كه برگرفته از ريشه (خ‌ب‌ت) باشد، پندارى نادرست است;[46] ازاين‌رو، آيه ياد‌شده، داخل بحث نخواهد بود; البتّه اين‌كه در فصوص‌الحكم، «مخبتين» به الّذين خبت نار طبيعتهم (كسانى‌كه آتش طبيعتشان خاموش شده است) وصف شده،[47] بيان ريشه لغوى نيست.

تبيين اِخبات:

آراى مفسّران در تفسير آيات مربوط به اِخبات به هم نزديك است; امّا در تعبيرها و برداشت آزاد آنان از آيات، با توجّه به معانى اصلى و مجازى اِخبات و نيز قبل و بعد آيات، اندكى تفاوت وجود دارد; بنابراين، مفهومى كه از اِخبات ارائه داده‌اند نيز متفاوت‌است:
برخى، مقصود از اِخبات درآيات 23 هود/11 و‌34‌ـ‌35 حج/22 را اطمينان به خدا دانسته‌اند; چنان اطميـنانى كه به واسطه آن، ايمان* جاى‌گرفته در قلب انسان متزلزل نشود و شك و زيغ به آن راه نيابد; هم‌چون زمين مطمئنّى كه آن‌چه بر آن مستقر شود، با ثبات و بدون تزلزل نگه‌مى‌دارد.
[48]
بعضى، اِخبات را خضوع، خشوع و انابه مستمر و مداوم با حالتى يك‌نواخت و يك‌سان و بدون نقصان در برابر پروردگار و براى عبادت* پروردگار از غير او بريدن و به‌سوى او منقطع شدن دانسته‌اند.[49]
برخى اِخبات را هم چون موارد پيشين به حصول طمأنينه و خضوع در برابر خدا تفسير كرده; امّا آن را نتيجه ايمان و عمل صالح دانسته‌اند[50]
گروهى نيز اِخبات را به تسليم قلبى مطلق، بى‌چون و چرا و بدون قيد و شرط براى خدا تفسير كرده و جمله «و‌اَخبَتوا اِلى رَبِّهِم» (هود/11، 23) را در مقام بيان تأثير حالات قلبى و معنوى در پاداش انسان و نيز قبولى ايمان و عمل دانسته‌اند; بنابراين، اِخبات را شرط كارساز بودن ايمان و‌عمل‌و‌سرانجام ورود و خلود در بهشت مى‌دانند.[51]
به نظر عدّه‌اى، مقصود از اِخبات، همانند مورد پيش گفته همان تسليم است با اين توضيح كه تسليم، از بالاترين اخلاق حميده و حتّى برتر از مقام رضا به امور تكوينى و تشريعى است. صاحب اين نظر يادآور مى‌شود كه اِخبات در كلام امام‌صادق(عليه السلام)به تسليم تفسير شده است[52]: «أتدرون ما‌التسليم ... هو واللّه الإخبات».[53]برخى با طرح مباحث اخلاقى و با نگاه عرفانى، از آيه «و‌بَشِّرِ المُخبِتين» (حج/22،34)، بحث كرده و به تبيين اِخبات پرداخته‌اند. اِخبات از ديدگاه ياد‌شده، يكى از ابواب ده‌گانه كمال و باطن شمرده شده[54] كه پس از قطع علايق و رفع موانع و اصلاح قواى نفس، به روى سالك گشوده مى‌شود[55] و نيز از نخستين مراحل طمأنينه دانسته شده كه عبارت از ورود سالك به موضع و مقام امن، انس و سكون به پروردگار است; به‌گونه‌اى كه سالك، از برگشت به علايق نفس و پريشانى احوال و نيز از ترديد در قصد و ادامه سير، به‌سبب انس و سكون به پروردگار در امان باشد.[56]

براى اِخبات، سه درجه ذكر شده است: يكم‌اين‌كه عصمت، يعنى نور الهى، جاى ظلمت شهوت*، و اراده كه علقه دل به حق و اجابت خواسته‌هاى او به اختيار و رغبت است، جاى غفلت، و نيز حق‌طلبى و شوق شديد به حق، جاى راحت‌طلبى را در دل سالك بگيرد; به‌گونه‌اى كه ريشه شهوت‌پرستى و راحت‌طلبى و غفلت به‌طور كامل از دل او كنده شده، از بين برود. دوم اين‌كه سالك، اراده‌اش را در حدّ فراوانى تقويت كند تا با هيچ علّت و سببى درهم نشكند و ديگر اين‌كه هيچ عارضه‌اى انس او را به حق از بين نبرد و دلش را به غير حق مشغول نسازد و نيز هيچ فتنه‌اى اعمّ از مال، اولاد و به‌طور كلّى زينت دنيا، راه بر او نبندد و سير او را به‌سوى حق قطع نكند. سوم اين‌كه چون سالك به واسطه شهود حق، به خلق التفاتى ندارد به مدح و ذمّ ايشان درباره خودش نيز توجّهى نمى‌كند و ستايش و بدگويى آنان نزد او مساوى است. ديگر اين‌كه نفسش را همواره ملامت مى‌كند; زيرا از همراهى نفس خود كراهت داشته، آن را مبغوض مى‌دارد و نيز با توجّه به اين‌كه درجه‌اش از ديگران بالاتر است، به نقصان درجه خلق در مقايسه با خودش توجهى ندارد و آن را نديده مى‌گيرد; زيرا با ديد الهى‌اش همه خلق را عمّال خدا و درجات ايشان را منتسب به خدا و داده او مى‌داند.[57]

صفات مخبتان:

با تبيين اِخبات در مباحث پيشين نيز از تقييد ايمان و عمل* صالح به اِخبات: «اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا و عَمِلوا الصّــلِحـتِ و اَخبَتوا اِلى رَبِّهِم‌...» (هود/11، 23) و هم‌چنين از مقايسه بين مؤمنان نيكوكار و ستمگران كافر در آيه بعدى: «مَثَلُ الفَريقَينِ كالاَعمى و الاَصَمِّ و البَصيرِ و السَّميعِ هَل يَستَويانِ مَثَلاً‌...» (هود/11،24)، روشن مى‌شود كه مخبتان، طايفه خاصّى از مؤمنانند كه اعمالشان صالح، و چشم* و گوش* آنان به حقايق بينا و شنوا است. آنان متواضع براى خدا و مطمئن به پروردگار، و اهل دانش: «لِيَعلَمَ الَّذينَ اوتوا العِلمَ» (حج/22،54) و داراى بصيرت* الهى[58]: «اَفَمَن كانَ عَلى بَيِّنَة مِن رَبِّهِ» (هود/11،17) و برخوردار از دلى سالم و قلبى نرم در برابر حقّ و حقيقت[59] هستند: «فَتُخبِتَ لَهُ قُلوبُهُم» (حج/22،54) و در برابر عزّت پروردگار، احساس ذلّت[60] مى‌كنند; آنان كه زمين عبوديّت را بوسيده و از روى خضوع و خشوع بر آن افتاده و محكم به آن چسبيده‌اند.[61] نيز گفته شده: مخبتان، كسانى هستند كه ظلم نمى‌كنند و از آن‌جا كه به‌طور كامل به روز جزا ايمان و اطمينان دارند [‌=‌از حقوق شخصى خويش اغماض كرده‌اند]، درصدد انتقام برنمى‌آيند[62] و سرانجام بر اساس آيه‌34 حج، مخبتان كسانى هستند كه مخلصاً للّه حج* به جاى آورده و در حجّشان كاملاً تسليم فرامين الهى‌اند;[63] همانان كه خداوند به پيامبرش دستور داده بشارتشان دهد: «و‌بَشِّرِ المُخبِتين» (حج/22، 34); آنان كه در عبادت خويش، كوشا و داراى صفاتى هستند كه آيه‌35 حج آن صفات را چنين بيان كرده است: 1.‌هنگام ياد شدن خدا، داراى قلبى ترسانند. به عبارت ديگر، زمانى كه به يادآورى و ذكر خدا ترسانده شوند، مى‌ترسند[64]: «اَلَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وجِلَت قُلوبُهُم». (حج/22، 35) اين آيه، چنين نيز تفسير شده كه هنگام ياد خدا، قلوب ايشان به حركت در آمده و متلاطم و طوفانى مى‌شود.[65] 2. بر بلاها و مصيبت‌هايى كه به ايشان (در راه طاعت و عبادت‌خدا) مى‌رسد، صبر مى‌كنند[66]: «والصّـبِرينَ عَلى ما اَصابَهُم». (حج/22، 35) برخى، در بيان دو وصف ياد‌شده براى مخبتان گفته‌اند: مخبتان يا از «خبت» به‌معناى مكان گسترده يا از «خبيت» به‌معناى حقير و ناچيز است; آن‌گاه احتمال داده‌اند كه ايشان به اعتبار تحقير نفس خويش، به خشوع و ترس* قلبى (وجِلَت قُلوبُهُم) و به اعتبار سعه صدر و اطمينان، به صبر و تحمّل در برابر بلاها (والصّـبِرينَ عَلى ما اَصابَهُم) وصف شده‌اند.[67] 3. به‌پادارندگان نمازند (و‌براى زنده نگه داشتن حقيقت اين فريضه الهى مى‌كوشند) و نماز* را به همان صورتى كه خداوند امر كرده است، در اوقات خودش درست و كامل به‌جاى مى‌آورند[68]: «والمُقيمِى الصَّلوةِ». (حج/22، 35) 4. از آن‌چه خداوند به آن‌ها روزى داده، بخشى از آن را در راه خدا انفاق* مى‌كنند; (اعمّ از انفاق واجب و مستحب)[69]: «و‌مِمّا‌رَزَقنـهُم يُنفِقون». (حج/22،35)

منابع

اساس‌البلاغه; إعراب القرآن الكريم و بيانه; بحارالانوار; البرهان فى علوم القرآن; بيان السعادة فى مقامات العباده; التبيان فى تفسير القرآن; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; ترتيب كتاب العين; تفسير اطيب البيان; تفسير راهنما; تفسير القرآن الكريم، ابن‌عربى; التفسير الكبير; تفسير المنار; تفسيرموضوعى قرآن كريم; تفسير نمونه; تفسير نور; رحمة من الرحمن فى تفسير و اشارات القرآن; روض‌الجنان و روح‌الجنان; شرح فصوص الحكم; شرح منازل السائرين; الفرقان فى تفسير القرآن; فرهنگ معارف اسلامى; قاموس المحيط; الكشاف; لسان‌العرب; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; معجم الفروق اللغويه; معجم مقاييس‌اللغه; مفردات الفاظ القرآن; الميزان فى تفسير القرآن; الوجوه و النظائر لالفاظ كتاب الله العزيز.
محمدمهدى خراسانى




[28]. مفردات، ص272; ترتيب‌العين،ص210; مقاييس‌اللغه، ج2، ص238; لسان‌العرب، ج‌4، ص‌9.
[29]. القاموس المحيط، ج1، ص246; لسان العرب، ج‌4، ص‌9; التحقيق، ج‌3، ص‌8.
[30]. مفردات، ص272; المنار، ج12، ص57; الميزان، ج‌10، ص193.
[31]. اساس البلاغه، ص‌102.
[32]. اعراب القرآن، ج‌4،ص 333; الميزان، ج‌10، ص‌193.
[33].الفروق‌اللغويه، ص25; مجمع‌البيان، ج5، ص230; اساس‌البلاغه، ص102.
[34]. اطيب‌البيان، ج‌7، ص‌33; روض الجنان، ج‌10، ص‌256; تفسير ابن‌عربى، ج‌2، ص‌112.
[35]. تفسير ابن‌عربى، ج‌2، ص‌106; فرهنگ معارف اسلامى، ج‌1، ص‌102.
[36]. البرهان فى علوم القرآن، ج‌3، ص‌404.
[37]. شرح منازل السائرين، ص‌116; الفروق اللغويه; ص25; رحمة من الرحمن، ج‌3، ص‌169.
[38]. تفسيرموضوعى، ج11، ص‌324; شرح منازل‌السائرين، ص‌116; تفسير ابن‌عربى، ج‌1، ص‌558.
[39]. التبيان، ج‌5، ص‌467.
[40]. التحقيق، ج‌3، ص‌9.
[41]. نمونه، ج‌14، ص‌103.
[42]. شرح منازل السائرين، ص‌116.
[43]. فرهنگ معارف اسلامى، ج‌1، ص‌102.
[44]. بحارالانوار، ج‌89; ص‌206 و ج‌87، ص‌213.
[45]. همان، ج‌97، ص‌353 و ج‌99، ص‌134.
[46]. الوجوه و النظائر، ج‌1، ص‌326.
[47]. شرح فصوص الحكم، ص‌525.
[48]. الميزان، ج‌10، ص‌193; التبيان، ج‌5، ص‌467; المنار، ج‌12، ص‌57.
[49]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌230; التبيان، ج‌5، ص‌466; الكشاف، ج2، ص‌387; تفسير ابن‌عربى، ج‌1، ص‌558.
[50]. همان; التحقيق، ج‌3، ص‌8.
[51]. راهنما، ج8، ص61; تفسير نور، ج5، ص293; الفرقان، ج11‌ـ‌12، ص268.
[52]. اطيب البيان، ج‌7، ص‌33.
[53]. الكافى، ج‌1، ص‌391.
[54]. شرح منازل السائرين، ص‌27 و 100.
[55]. همان.
[56]. همان، ص‌116.
[57]. همان، ص‌117‌ـ‌119.
[58]. الميزان، ج‌10، ص‌193; راهنما، ج‌11، ص‌622; رحمة من‌الرحمن، ج‌3، ص‌169.
[59]. الميزان، ج‌10، ص‌193; راهنما، ج‌11، ص‌622; المنار، ج12، ص‌57.
[60]. رحمة من‌الرحمن، ج‌3، ص‌169; تفسير ابن‌عربى، ج1، ص‌558 و ج2، ص106; روض‌الجنان، ج‌10، ص‌256.
[61]. الفرقان، ج‌17‌ـ‌18، ص‌102.
[62]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌134; الكشاف، ج‌3، ص‌157; التفسيرالكبير، ج‌8، ص‌225.
[63]. الميزان، ج‌14، ص‌375; رحمة من الرحمن، ج‌3، ص‌169; التفسير الكبير، ج‌8، ص‌225.
[64]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌134.
[65]. رحمة من الرحمن، ج‌3، ص‌169.
[66]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌134.
[67]. بيان السعاده، ج‌3، ص‌77.
[68]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌134; راهنما، ج‌11، ص‌583.
[69]. همان.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:33 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

توكل و نقش اسباب طبيعي

توكل و نقش اسباب طبيعي

سعيد كريم زاده

به نظر مي رسد كه برخي باورها و اعتقادات با واقعيات هستي تناسب ندارند و نوعي تناقص و تضاد ميان آن چه هست و آن چه باور ذهن و نگرش و گرايش آدمي را سامان مي دهد يافت مي شود.
البته برخي اين تضادها و تناقض ها توهم است و به سبب عدم تسلط شخص به موضوع و يا موضوعات پديدار مي گردد و برخي ديگر نيز به سبب آن است كه موضوعات در مجموعه خويش به درستي قرار داده نمي شود؛ زيرا باورهاي ديني كه از منبع وحي و حكمت و علم فرو فرستاده شده نمي تواند متناقض يا متضاد باشد. بنابراين ضروري است تا در يك مجموعه و شبكه ديده شود. نمونه باورها و گزاره هاي ايماني را مي توان به قطعات پازل تشبيه كرد كه هر قطعه گاهي نه تنها معنا و مفهوم درست و كاملي ندارد، بلكه بسيار زشت و نامناسب مي نمايد. اما همين قطعات بظاهر ناجور و نامتناسب هنگامي كه در كنار هم به درستي قرار گيرند و تحليل گردند آن گاه است كه تصوري درست و كامل آفريده مي شود كه همگان را به شگفتي وا مي دارد.
از امور و مسايلي كه به نظر مي رسد در حوزه تناقض ها و تضادها قرار مي گيرد، مسئله توكل و نقش اسباب طبيعي است. نويسنده در اين نوشتار بر آن است تا با بازخواني و تحليل و تبيين مسئله توكل و اسباب طبيعي در زندگي فردي و جمعي، ارتباط آن دو را تشريح كند و نقش هر يك را براساس آيات و آموزه هاي قرآني تبيين نمايد.

چيستي توكل

توكل به معناي اعتماد است. اين واژه هرگاه با حرف جاره علي متعدي شود به معناي اعتماد و تكيه كردن به ديگري است. (لسان العرب: ابن منظور؛ ج 15 ص 388 و نيز مفردات راغب ص 822) بنابراين توكل علي الله به معناي اعتماد و تكيه كردن به خداست. به اين معنا كه خدا را به عنوان تكيه گاه قابل اطمينان و اعتماد پذيرفته و در امور خويش به وي تكيه مي كند. (المصباح ج 1 و 2 ص 670)
توكل در اصطلاح به معناي آن است كه شخص در امور خويش خداوند را به عنوان كسي كه سررشته همه امور و قدرت در دست اوست و اراده وي بر همه چيز حاكم است تكيه گاه خويش قرار مي دهد و به اميد حمايت و كمك و ياري او اقدام مي كند.
برخي آن را اعتماد بدان چه نزد خداي تعالي است و مايوس شدن از آنچه در دست مردمان است، معنا كرده اند كه به نظر مي رسد مراد از نوميدي آن است كه مردم را اصالت نمي بخشد و در حقيقت همه هستي را جنود و لشكر خدايي مي د اند كه هرگونه خدا بخواهد عمل مي كند. در حقيقت به معناي فروا الي الله، به سوي خدا بگريزيد است كه در اين عبارت مشخص نشده است كه از چه چيزي مي بايست به سوي خدا گريخت كه در اين صورت گريز از همه ما سوي الله است. اين گريز به معناي پناهجويي به خداست كه در اين حالت، هيچ چيز در وي تاثير سويي نخواهد گذاشت و در پناهگاه الهي در امان خواهد بود.

توكل در عرفان

توكل در ميان اهل عرفان به عنوان مقامي بلند مورد توجه و ارج است. حافظ در بيان توكل مي گويد:
تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافري است
راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
بنابراين انسان عارف و مومن كامل در هر مقامي كه قرار دارد و از هر پايگاه و جايگاه بلندي هم كه برخوردار باشد، نيازمند توكل است. قرآن از اين مسئله به عنوان تفويض امور به خدا ياد مي كند. تفويض نوعي واگذاري است. در آيات قرآني به مسئله توكل در مراتب و شرايط مختلف آن اشاره شده و واژگاني چون تفويض و توكيل و حسب براي بيان اين مفهوم و اصطلاح به كار رفته است.

استفاده ، مصداقي از توكل

البته برخي از آموزه هاي ديگر قرآني نيز به نوعي به مسئله توكل اشاره دارد. از جمله اين آموزه ها مي توان به مسئله استعاذه اشاره كرد كه به نوعي بيانگر فرمان و دستور به توكل و اعتمادجويي به خداوند در امور است تا انسان، با اين روش، خود را در پناه خدا قرار داده و با تكيه و اعتماد به قدرت الهي از شر شيطان و ديگر دشمنانش از انسان ها و جنيان در امان بماند. از اين رو قرآن در آيه 98 و 99 سوره نحل مي فرمايد به خدا از شيطان رانده شده پناه بريد؛ زيرا در اين هنگام شيطان هيچ گونه سلطنت و چيرگي بر كساني كه ايمان آورده و ... و بر كساني كه بر خداوند توكل كرده اند نخواهند داشت. اين آيه به روشني بيان مي دارد كه استعاذه مصداقي از توكل و اعتماد كردن به خداست.
از ويژگي هاي توكل آن است كه اختصاص به خداوند داشته و تنها مي بايست به خداوند توكل داشت و هرگونه اعتماد و توكل به ديگري شرك و كفر مي باشد. در حقيقت توكل امري انحصاري است كه اختصاص به خدا دارد. (آل عمران آيه 122 و نيز 160 و آيات ديگر)

معني صحيح اعتماد به نفس و رابطه آن با توكل

توكل با مسئله اعتماد به نفس نيز به مفهومي سازگار نيست. به قول حافظ شيرازي اگر هم شخص صدهنر داشته باشد نمي بايست به خود تكيه و اعتماد كند و در هر مقام و منزلتي است مي بايست خداوند را تكيه گاه خويش قرار دهد. اعتماد به نفس و ناديده گرفتن خدا در امور، خود نوعي شرك و كفر به حق و جايگاه او است. بنابراين اعتماد به نفس زماني مورد تائيد است كه به معناي توجه به ظرفيت ها و توانمندي هاي ذاتي انسان كه خداوند در وي به وديعت نهاده، باشد چنين شخصي با پذيرش توانايي هاي خدادادي خويش مي بايست با توكل و اعتماد به قدرت لايزال الهي كارهاي خويش را انجام دهد و خداوند را با تمام توانايي ها و باورهاي خويش تكيه گاه قرار دهد و در همان حال از تكيه كردن به غيرخدا پرهيز كند. به عبارت ديگر اعتماد به نفس واقعي به معناي تكيه بر ظرفيت ها و توانايي هاي خويش و عدم تكيه و توجه به ديگر به جز خداست. از اين رو قرآن به مردم دستور مي دهد به جاي اين كه بر ديگري تكيه كنند و به سوي ايشان گرايش و تمايل يابند تا آنان را ياري و كمك كنند به سوي خدا بروند؛ حتي فرمان مي دهد كه از تكيه بر مردم بگريزند و تنها خدا را به عنوان تكيه گاه و پناهگاه قرار دهند و او را منبع انحصاري توكل بشمارند.
با اين بيان به خوبي روشن شد كه اعتماد به نفس درست به چه معنايي است و چه معنا و مفهومي از آن شرك و مصداق كفر مي باشد.
هم چنين با اين مطالب جايگاه واقعي توكل دانسته شد. به سخني ديگر، توكل به معناي آن نيست كه شخص خود دست از كار بشويد و كاري را انجام ندهد و تنها با واگذاري و تفويض امور به خدا از راه هاي خارق العاده و بيرون از طبيعت و اسباب آن بخواهد به هدف و مقصود خويش برسد.
خداوند در آيه 159 سوره آل عمران مي فرمايد: فيما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم واستغفرلهم و شاورهم في المر فاذا عزمت فتوكل علي الله ان الله يحب المتوكلين؛ اي پيامبر به سبب لطف و رحمت خدا بود كه با آنان نرم خويي و مهرباني كردي و اگر درشت خويي و سخت دل بودي به طور قطع از پيرامونت پراكنده شده بودند. پس اكنون هم از خطاهايشان درگذر و از خدا برايشان آمرزش بخواهد و در تدبير امور با آنان مشورت كن و چون بر كاري تصميم گرفتي بر خدا توكل كن كه خداوند توكل كنندگان را دوست مي دارد و آنان را ياري مي كند.

عدم تعارض توكل با اسباب طبيعي

اين آيه به اين مطلب اشاره مي كند كه حاكم و فرمانروا مي بايست پس از انجام مشورتهاي لازم، تصميم نهايي را بگيرد و عزم را جزم كند تا آن چه را بدان رسيده عملياتي كند. با اين همه مشروط شده كه در همان حال كه اراده و عزم بر كاري كرده و مي خواهد آن را انجام دهد توكل كند. بنابراين توكل به معناي ناديده گرفتن اسباب طبيعي نيست؛ بلكه ديدن اسباب طبيعي و به كارگيري آن همراه با تكيه و اعتماد بر خداوند است، همان قادر توانايي كه به حكمت و علم خويش، بهترين چيز را براي آفريده هاي خويش مي خواهد.
مولوي در بيان دخالت دادن اسباب طبيعي در مساله توكل مي فرمايد: با توكل زانوي اشتر ببند؛ به اين معنا كه همراه توكل كردن بر خداوند به اسباب طبيعي نيز توجه كن و همزمان با توكل زانوي اشتر خويش را با طناب و رسن ببند تا نگريزد.
در مساله جنگ ميان بني اسرائيل و كنعانيان ساكن قدس نيز به مساله دخالت اسباب طبيعي اشاره شده است. در آيه 23 سوره مائده آمده: قال رجلان من الذين يخافون انعم الله عليهما ادخلوا عليهم الباب فاذا دخلتموه فانكم غالبون و علي الله فتوكلوا ان كنتم مومنين؛ دو تن از مردان حضرت موسي (ع) از كساني كه از خداوند مي ترسيدند و خداوند به ايشان نعمت خاص خويش را عطا كرده بود گفتند: شما بني اسرائيل از دروازه هاي شهر قدس به درون آن رويد و نيازي به جنگ و خون ريزي نيست (جمعيت شما به اندازه اي است كه همين ورود شما به شهر وضعيت جمعيتي را به نفع شما تغيير مي دهد) و شما حاكمان شهر مي گرديد و بر مردمان آن چيره مي شويد و در همان حال كه وارد شهر مي شويد تنها بر خداوند توكل كنيد اگر شما به خدا ايمان داريد.
در اين آيه ورود به شهر به عنوان سبب چيرگي بني اسرائيل به قدسيان مطرح مي شود اما در همان مساله، توكل به عنوان شرط ايمان عنوان مي گردد. انسان مومن افزون بر اين كه خداوند را خالق و مدير و مدبر عالم مي داند و بر اين باور است كه اراده الهي در هر چيز باشد همان تحقق مي يابد ولي در همان حال خود نيز دست به اقدام مي زند و از اسباب طبيعي بهره مي گيرد.

جريان امور از راه علل و اسباب

در آيات 62 و 64 سوره انفال و نيز 67 سوره يوسف به نقش اسباب طبيعي به عنوان مجراي امور اشاره مي شود تا بر اين نكته تاكيد گردد كه ان الله يابي ان تجري الامور الا باسبابها؛ خداوند اباء دارد كه امور جز از راه اسباب جريان يابد.
مومن بر اين باور است كه مقدرات الهي و مشيت او كه حكمت و علم و قدرت است امور جهان را مي گرداند و چيزي بيرون از مشيت و اراده الهي انجام نمي پذيرد از اين رو توكل بر خدا مي كند و خدا را به عنوان وكيل خويش برمي گزيند و امور خويش را به او واگذار مي كند اما با اين حال از آن جايي كه هستي بر اساس قوانيني مديريت مي شود كه مي بايست از آن ها پيروي كرد و بدان ها توجه داشت، مومن براي رسيدن به امور خويش از اين اسباب به درستي بهره مي گيرد. بنابراين هيچ تناقضي ميان استفاده از اسباب و توكل وجود ندارد.
اصولاً عواملي كه موجب مي شود تا انسان به خداوند قادر و حكيم توكل كند باورها و انديشه هاي وي نسبت به خالقيت (فرقان آيه 58 و 59) ربوبيت (انعام آيه 102) حاكميت (هود آيه 56 و 123) حقانيت راه و هدف خداوندي (نمل آيه 79) حكمت خداوندي (انفال آيه 49) تقدير امور به دست خدا (توبه آيه 51) مالكيت خدا (نساء آيه 132) مشيت او (اعراف آيه 89) و عزت (انفال آيه 49) و كفايت خدا (ال عمران آيه 173) و ضعف و سستي خود (يوسف آيه 67) و مانند آن است. ا ز اين رو خود را به خدا واگذار مي كند و مي گويد تا او به عنوان وكيل، كمك كار وي باشد و هر چند كه اسباب دنيوي به مراد او نرفت در نهايت به جهت وابستگي خود به خدا و گره زدن كارهاي خويش به خدا به هدف خويش مي رسد و با آن كه در مورد خاص به هدف ظاهري نرسيده ولي در نهايت به آن چه مي خواهد رسيده و يا مي رسد.

آثار و فوايد توكل

توكل همراه با توجه به اسباب طبيعي، براي انسان، شجاعت و شهامت(يونس آيه 71) صبر و شكيبايي در برابر مشكلات (ابراهيم آيه 12)، آرامش (آل عمران آيه 172 و 173)، استقامت و پايداري (آل عمران آيه 121 و 122) ، روحيه قوي (همان)، امدادهاي غيبي الهي (آل عمران آيه 160)، رضايت (آل عمران آيه 173و 174) و محبت خداوند (همان و توبه آيه 59) و در نهايت پيروزي (آل عمران آيه 122 و 123) و موفقيت را به دنبال خواهد داشت.
بنابراين اگر تنها به اين فوايد و آثار توكل توجه شود ارزش و جايگاه توكل در زندگي انسان مشخص خواهد شد. به اين معنا كه اگر براي توكل در كنار عمل به اسباب و استفاده از آنها نقشي جز ايجاد آرامش و تقويت روحيه و صبر و شكيبايي و استقامت ندانيم همين اندازه خود نشان مي دهد كه تا چه اندازه توكل و باور به آن مي تواند در زندگي فردي و اجتماعي انسان راهگشا و موثر باشد.
آن چه مهم است كاركردهايي است كه در حوزه رواني براي توكل مي توان يافت هر چند كه كاركردهاي توكل بيش از اين موارد پيش گفته است و به يقين تاثيرات سازنده تر و مفيدتري دارد كه در آيات قرآن به آن ها اشاره شده است.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:33 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راه هاي مبارزه با شيطان

راه هاي مبارزه با شيطان

حسين سيف الهي

شيطان حقيقت تاريك و ظلماني عالم هستي است كه در برابر نور شريعت خدا قرار گرفته و علاوه بر اينكه خود را از نعمت بهشت و رضوان الهي محروم ساخته، دشمن قسم خورده اي است كه قصد دارد انسان ها را نيز با خود همراه سازد و اين شقاوت ابدي را براي آنان نيز رقم زند.
آدمي از بدو خلقت با شيطان همراه گشته، حتي انبيا نيز از شر دشمني اش در امان نبوده اند: «وكذلك جعلنا لكل نبي عدوا شياطين الانس و الجن» (انعام112.) از اين رو انسان براي نجات از شر او و براي رسيدن به كمالات مطلوب خلقتش، به هدايت خالق هستي محتاج است؛ زيرا بر خلاف «ثنويين» كه براي نور، خدايي و براي ظلمت، خداي ديگري معتقد بودند، اسلام و همه اديان آسماني و توحيدي، خالق خير و شر را خداوند متعال مي دانند. يعني در مكتب توحيدي اين خداوند است كه هم آفريننده انسان و كمالات انساني است و هم خالق شيطان و شرور.
بنابراين تنها خداوند است كه مي تواند ماهيت خير و شر را به درستي به بشر معرفي كند و او ولي مومنان است كه آنان را از ظلمت به سوي نور مي برد (بقره. 257) لذا خداوند متعال پيامبران و كتاب هاي آسماني را براي هدايت بشر و تميز حق از باطل فرستاده و در آيات متعددي شيطان را دشمن آشكار انسان معرفي كرده همچون: «ان الشيطان للانسان عدو مبين» (بقره.168) و انسان ها را از خطر وسوسه هاي او بر حذر داشته است
. قرآن كريم تمام راه هاي ورودي شيطان ورا ه هاي مبارزه و نجات از وسوسه هاي او را معرفي كرده است كه در نوشتار حاضر به برخي از اين راه ها اشاره مي شود.

1-ذكر و ياد خدا

ترديدي نيست كه مبارزه با شيطان تنها با سلاح هاي الهي ميسر است و انسان بدون آنكه از جانب پروردگار صاحب قوت و نور شود، نمي تواند در برابر ظلمت شيطان درون و بيرون و شيطان جن و انس سرفراز بيرون آيد. از عواملي كه رابطه انسان با معبودش را حفظ مي كند و موجب مي شود كه انسان دائما در حضور پروردگار باشد و از او نور و قوت بگيرد. ذكر و ياد خدا است.
از ديدگاه قرآن كريم، غفلت، فراموشي و عدم بصيرت از مهم ترين عوامل نفوذ شيطان است. بنابراين اين راهي كه به بصيرت بينجامد، راه مبارزه با شيطان است. از اين رو قرآن كريم ياد خدا را عامل بصيرت دانسته و فرموده است كه پرهيزگاران هنگامي كه شيطان به دور آنان مي چرخد تا راهي براي فريبشان بيابد، به ياد خدا افتاده و بينا و بصير مي شوند و از شر شيطان در امان مي مانند (اعراف.201)
«طائف» به معني «طواف كننده» است، گويا وسوسه هاي شيطاني همچون طواف كننده اي پيرامون فكر و روح انسان پيوسته گردش مي كنند تا راهي براي نفوذ بيابند، اگر انسان در اين هنگام به ياد خدا و عواقب شوم گناه بيفتد، آنها را از خود دور ساخته و رهايي مي يابد وگرنه سرانجام در برابر اين وسوسه ها تسليم مي گردد.» (1)

ذكر عملي، بهترين ذكرها

نكته حائز اهميت در اينجا اين است كه ذكر و ياد خداوند مراتب و اقسامي دارد، از قبيل ذكر زباني، ذكر قلبي و ذكر عملي، بي ترديد ذكر كامل، ذكري است كه داراي هر سه مرتبه باشد. يعني بايد ذكر از قلب انسان نشات بگيرد، بر زبانش جاري شود و در عمل نيز به ترك معصيت و يا انجام تكليف شرعي و عقلي بينجامد. در واقع ذكري كه ريشه در توجه قلبي نداشته باشد، مانند جسم بدون روح و يا درختي بي ريشه است و ذكري كه در عمل به ترك گناه يا انجام تكليف نينجامد مانند درخت بدون ميوه است.
هر چند ذكر قلبي مهم ترين ذكر است، لكن ترديدي نيست كه ذكر عملي كامل ترين ذكر است؛ زيرا نتيجه و ميوه ذكر زباني و قلبي است و وجود ميوه نشانگر وجود درختي سالم و ريشه دار است. از اين رو مي بينيم ائمه(ع) در روايات متعددي تذكر در آيه فوق را به ذكر عملي تفسير كرده اند؛ در روايتي ابوبصير از امام صادق(ع) درباره آيه فوق سوال كرد، حضرت فرمود: «بنده خدا بر انجام گناه اهتمام مي ورزد، سپس متذكر شده و رها مي كند و اين است قول خدا كه فرموده ناگهان بينا مي شوند». (2)
علاوه بر اين ذكر عملي يعني ياد كردن خدا در هنگام معصيت سخت ترين مرحله ياد خدا است. لذا در روايت ديگري ابوبصير از امام صادق(ع) نقل كرده كه آن حضرت فرمودند: «از سخت ترين اعمال بندگان، انصاف، مواسات و كمك به براداران ديني و ذكر خدا در هر حال است. ابوبصير گويد:از معناي ياد خدا در هر حال سوال كردم، حضرت فرمود: اين است كه ياد كند خدا را هنگام گناه، زماني كه اهتمام مي ورزد كه آن را انجام دهد. پس ذكر و ياد خدا بين او و بين گناه حائل مي شود و اين است معناي قول خداوند كه فرموده «ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون».

اهميت ياد خدا

درجه اهميت ياد خداوند تا آن حد است كه اگر شيطان بتواند اين سلاح بزرگ را از انسان بگيرد، در واقع او را خلع سلاح كرده و قطعا بر او چيره خواهد شد و زماني كه شيطان بر او چيره شود، ديگر تمام توانش را به كار خواهد بست كه انسان نتواند به درگاه الهي باز گردد و با معبود خويش از روي اخلاص و صفا سخن بگويد. قرآن كريم در اين زمينه مي فرمايد: «شيطان بر آنان چيره شده و خدا را از يادشان برده است آنان حزب شيطان اند. آگاه باش كه حزب شيطان همان زيانكاران اند.» (مجادله.19)

2-توكل به خداوند

يكي از مهم ترين راه هاي مبارزه با شيطان توكل به خداوند است. قرآن كريم در آيه 64 سوره اسراء خطاب به ابليس مي فرمايد: «هر كدام از آنها را مي تواني با صدايت تحريك كن! و لشكر سواره و پياده ات را بر آنها گسيل دار! و در ثروت و فرزندانشان شركت جوي! و آنان را با وعده ها سرگرم كن! و شيطان، جز فريب و دروغ، وعده اي به آنها نمي دهد.»
اين آيه كريمه بيانگر آن است كه خداوند متعال راه هاي متعددي را پيش روي ابليس قرار داده تا بندگان سست ايمان را فريب دهد. لكن قطعا بندگان راستين كه رو به سوي خداوند داشته و تكيه و توكلشان به او است، فريب شيطان را نمي خورند و از شر وسوسه هاي او محفوظند. لذا قرآن كريم در آيه بعدي (آيه 65 همان سوره) سلطه شيطان بر بندگان خود را كه به او توكل كرده اند نفي كرده و توكل به خداوند را در اين مسير كافي دانسته است: «ان عبادي ليس لك عليهم سلطان و كفي بربك وكيلا».
در بينش توحيدي ما مسلمانان، نه ابليس و نه هيچ موجود ديگري نمي تواند مستقل عمل كند. لذا هرگونه ضرري كه از سوي ابليس متوجه انسان شود بايد با اذن پروردگار باشد. و بديهي است كه خداوند متعال نسبت به بندگان مومن كه تنها به او توكل دارند، چنين اذني به ابليس نداده است كه بتواند آنان را فريب دهد. قرآن كريم مي فرمايد: «نجوا، تنها از سوي شيطان است كه مي خواهد با آن، مؤمنان غمگين شوند ولي نمي تواند هيچ گونه ضرري به آنها برساند جز بفرمان خدا پس مؤمنان تنها بر خدا توكل كنند.»(مجادله.10)

توكل، يعني از غير خدا بريدن

توكل يكي از معارف بزرگ است كه وجود آن در آدمي، از وجود كمالات بسياري در او خبر مي دهد. توكل اين است كه آدمي فقط خدا را مالك و تدبير كننده عالم هستي بداند، تنها او را پرستش كند و تنها دل در گرو او داشته باشد. به طور كلي مي توان گفت كه توكل به معناي انقطاع كامل از غير خداوند در دو حوزه اعتقاد و عمل است.
در اين باره مي توان به روايتي اشاره كرد كه گفتگويي ملكوتي بين پيامبر(ص) و جبرئيل(ع) است و در بخشي از آن رسول خدا(ص) مي فرمايد: «گفتم: توكل بر خداوند عز وجل به چه معنا است؟ جبرئيل گفت: علم به اينكه غير از خداوند، هيچ مخلوقي نه ضرر مي رساند و نه نفع مي دهد، نه چيزي مي تواند عطا كند و نه از چيزي منع نمايد، و اينكه انسان از مخلوق مأيوس باشد. پس وقتي بنده چنين باشد، براي احدي غير از خدا عمل نمي كند، نه از احدي غير خدا اميد دارد و نه مي ترسد، و از كسي غير از خداوند طمعي ندارد. اين است توكل.»(3)
بديهي است كه كسي كه تنها به خداوند اعتماد و اتكال و تكيه دارد، وسوسه هاي شيطان و وعده هاي دروغين او نمي تواند، ذره اي در او تأثيرگذار باشد. زيرا انسان متوكل اصلاً رو به غير خدا ندارد تا از غير تأثير پذيرد.
البته روشن است كه توكل به معناي عدم استفاده از اسباب عادي و يا انزوا و گوشه گيري و مانند آنها نيست، بلكه معناي توكل اين است كه انسان براي هيچ چيز استقلال قائل نشود و تأثير همه چيز را از خداوند بداند و در عين حال كه با همين اسباب و علل مادي، عادي و ظاهري سر و كار دارد، لكن اعتماد و تكيه اش تنها به خداوند باشد نه به خود اسباب.(4)

3- استعاذه

از ديگر راه هاي مهم در مبارزه با شيطان، استعاذه يعني پناه بردن به خداوند متعال است قرآن كريم در اين باره مي فرمايد: «و هر گاه وسوسه اي از شيطان به تو رسد، به خدا پناه بر كه او شنونده و دانا است.» (اعراف.200) نيز دستور داده كه هنگام قرائت قرآن كريم از شيطان رجيم به خدا پناه ببريم (نحل.98)
معروف آن است ك هنگام استعاذه گفته مي شود؛ «اعوذبالله من الشيطان الرجيم». البته استعاذه به شكل هاي ديگري همچون «اعوذبالله السميع العليم» نيز وارد شده است. لكن استعاذه منحصر در اين الفاظ معروف نيست بلكه از خود گناهان و شرور نيز مي توان استعاذه كرد، چنان كه اهل بيت(ع) بسيار اين كار را مي كردند؛ مثلاً تعابيري از قبيل «اعوذبالله من امام ضل؛ پناه مي برم به خدا از پيشواي گمراه»(5)، «اعوذبالله من الذنوب التي تعجل الفناء؛ پناه مي برم به خدا از گناهاني كه فنا و نابودي را تعجيل مي كنند»(6) «اعوذبالله من جارالسوء؛ پناه مي برم به خدا از همسايه بد»(7)، «اعوذبالله من النار؛ پناه مي برم به خدا از آتش».(8)

اقسام استعاذه

استعاذه همچون ذكر داراي اقسام زباني، قلبي و عملي است و در آن نيز نبايد به استعاذه زباني و حتي قلبي اكتفا كرد بلكه علاوه بر زبان بايد انسان در عمل نيز به خدا پناه ببرد.
استعاذه عملي در مثال به مانند آن است كه انساني در بيابان خود را در معرض خطر شير درنده اي ببيند و قلعه محكمي نيز در آنجا وجود داشته باشد، طبعاً انسان عاقل به هر زحمتي كه شده خود را به قلعه مي رساند تا از گزند شير در امان ماند و اگر چنين نكند، يعني خود را به قلعه نرساند، و خوراك شير گردد، همه عقلا خواهند گفت كه او ديوانه است.
در اعتقاد ما مسلمانان از سويي خطر ابليس از خطر حيوان درنده بيشتر است زيرا خطر ابليس، خطر ديني و آخرتي است كه قابل مقايسه با خطر جاني و مالي نيست و شيطان با سرنوشت ابدي او بازي مي كند. و از سوي ديگر قلعه اي محكم تر و امن تر از ايمان به خداوند وجود ندارد. چنان كه در حديث قدسي آمده است كه خداوند فرمود: «لااله الاالله حصني فمن دخل حصني أمن من عذابي؛ لااله الا الله قلعه من است و هر كس كه به قلعه من داخل شود از عذاب من درامان است.»
بنابر اين به حكم عقل و شرع انسان بايد براي محفوظ ماندن از شر شياطين انس و جن تنها به خدا پناه برد و دراين استعاذه اش صادق باشد و فقط به استعاذه زباني و قلبي اكتفا نكند. چرا كه اگر كسي تسبيحي دست گيرد و در برابر شير درنده بر زبان و قلبش مرتب بگويد: پناه مي برم به قلعه از دست شير درنده ولي عملاً از جاي خود حركت نكند و به سوي قلعه نشتابد، در چنگال شير اسير خواهد شد.

4- خوف از خدا

از جمله مهم ترين راه هاي مبارزه با شيطان و عوامل باز دارنده از گناه خوف از خدا است. خداوند متعال در قرآن كريم فرموده كه اين شيطان است كه پيروان خود را مي ترساند. از آنها نترسيد! و تنها از من بترسيد اگر ايمان داريد (آل عمران. 75)
و در آيه اي ديگر به بازدارندگي خوف خدا از گناه اشاره كرده و فرموده است: و آن كس كه از مقام پروردگارش ترسان باشد و نفس را از هواي نفس باز دارد، قطعا بهشت جايگاه او است.» (نازعات .40)
حال اين سوال مطرح مي شود كه با توجه به اينكه خداوند ارحم الراحمين است، خوف از او چه معنا دارد؟
پاسخ اين سوال را با نگاهي به روايتي از امام صادق (ع) بيان مي كنيم؛ آن حضرت در تفسير آيه «و لمن خاف مقام ربه جنتان؛ و براي كسي كه از مقام پروردگارش بترسد، دو باغ بهشتي است.» (رحمن .46) فرمود: «كسي كه بداند خدا او را مي بيند و صداي او را مي شنود و از رفتار و كردار او چه خير باشد و چه شر، آگاه است و اين اعتقاد او را از اعمال زشت باز دارد، او كسي است كه از مقام پروردگارش ترسيده و نفسش را از هوي باز داشته است. (9)
بنابر اين در حقيقت ترس از خدا معنا ندارد بلكه ترس از گناه است، چنان كه مولا امير مومنان (ع) فرمود: «لا يرجون منكم الا ربه و لايخافن الا ذنبه؛ (10) اميد نداشته باشد احدي از شما مگر به پروردگارش و نترسد مگر از گناه خويش»
پس اگر كسي به درجه اي از معرفت و آگاهي برسد كه گناه را عامل عذاب و بدبختي دنيا و آخر ببيند و مايه ننگي بداند، قطعا از آن وحشت خواهد داشت و بديهي است كه اگر كسي از چيزي بترسد از آن مي گريزد. در اين زمينه امام صادق (ع) فرمود: «ان من رجا شيئا طلبه و من خاف من شيء هرب منه؛ (11) كسي كه به چيزي اميد دارد قطعا آن را مي طلبد و كسي كه از چيزي مي ترسد از آن مي گريزد.»

5- بندگي و اخلاص

بندگي خداوند غايت آفرينش انسان است: «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون» (ذاريات. 56) بنابر اين اگر كسي خود را از قيد بندگي هوا و هوس، شهوات ،حب دنيا، حب رياست، حب ثروت و ... آزاد كند و خود را براي بندگي خداوند خالص كند، قطعا راه سلطه شيطان را بر خود بسته و با هدايت و حمايت پروردگار به سوي هدف خلقتش با قوت و قدرت حركت خواهد كرد.
قرآن كريم يك بار در سوره «حجر» و بار ديگر در سوره «ص» قسم و سخن همراه با تأكيد شيطان درباره گمراه كردن همه بندگان را نقل كرده است كه: «لاغوينهم اجمعين» (ص 82) لكن شيطان نيز فهميده است كه نمي تواند بندگان مخلص خداوند را گمراه كند، لذا آنان را استثنا كرده و هر دو جا گفته است: «الا عبادك منهم المخلصين» (ص . 83) خداوند متعال نيز آن را تصديق كرده و فرموده كه اين راه يعني اخلاص در بندگي، صراط مستقيم من است: «حجر . 42) و خطاب به شيطان فرموده: «هرگز تو بر بندگانم تسلط نخواهي يافت. (اسراء . 65)
نكته قابل توجه در اين آيات آن است كه خداوند متعال لام «مخلصين» را فتحه داده نه كسره. تفاوت اين دو واژه در اين است كه «مخلصين» - با فتحه - كساني هستند كه خداوند متعال آنها را خالص كرده و آنان را از هرگونه گناه و معصيت و خطا مصون داشته و آنان را براي هدايت خلقش برگزيده است. ولي واژه «مخلصين» - با كسره - انسان هاي غير معصومي هستند كه با تبعيت از معصومان (ع) در عبادت و بندگي خداوند، راه اخلاص را مي پويند. از اين رو اخلاص در انبيا، اوليا و ائمه (ع) اخلاص اصلي است و اخلاص در ديگران، اخلاص تبعي است.
در هر صورت اخلاص، بهترين و مطمئن ترين راهي است كه اگر بندگان خدا بدان گام نهند، از هرگونه آسيب شيطان لعين در امان خواهند بود و چتر حمايت پروردگار برسرشان سايه خواهد افكند. در اين صورت است كه انسان با تمام وجود صداقت قول خداي متعال را خواهد يافت كه فرموده: «نيرنگ شيطان ضعيف است؛ ان كيد الشيطان كان ضعيفا» (نساء .76)

[ مركز فرهنگ و معارف قرآن ]
پانوشتها:

1- تفسير نمونه، ج 7، ص 66
2- كافي، ج 2، ص 434، حديث 7
3- بحار الانوار، ج 66، ص 373، معاني الاخبار، ص 260، وسائل الشيعه ج 15، ص 194
4- ر، ك: الميزان، ج 11 ص 216
5- كافي، ج 1، ص 356
6- همان، ج 2، ص 347
7- همان ج 2، ص 669
8- همان، ج 6 ص 322
9- همان، ج 2، ص 70
10- نهج البلاغه، ص 482، حكمت 82
11- كافي، ج 2، ص 68
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:34 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

امانت داري و ايجاد امنيت رواني جامعه

امانت داري و ايجاد امنيت رواني جامعه

كريم عباسي

براي زمامداران اين پرسش همواره مطرح مي شود كه چگونه مي توان ميان افراد جامعه انس و الفتي ايجاد كرد كه با عوامل بيروني فرو نپاشد و تحت تاثير فشارها، واگرايي اجتماعي صورت نگيرد. اين پرسش به ويژه در ميان نخبگان و اولياي امور سياسي و اجتماعي بيش تر خود را تحميل مي كند و دغدغه روزانه آنان را شكل مي دهد.
مهندسي اجتماعي و سياسي و فرهنگي مي بايست به گونه اي طراحي شود تا عوامل همگرايي و همبستگي اجتماعي در جامعه شناسايي و با ساز و كارهاي مفيد و سازنده افزايش يابد. يكي از اين عوامل مساله ايجاد امنيت روحي و رواني اجتماع است. براي دست يابي به اين مهم، قرآن شيوه هاي چندي را بيان مي كند. سازو كارهايي از سوي خداوند براي ايجاد و تقويت روحيه همگرايي و همبستگي امت بيان شده كه امانت داري به عنوان اصل اخلاقي و آموزه اي فقهي مورد توجه خداوند در اين راستاست در مقاله حاضر كوشش بر اين است تا مساله امانت داري در آيات قرآن از اين منظر مورد بررسي و تحليل قرار گيرد.

اهميت و جايگاه امانت

امانت به معناي حفظ حقوق مالي و غيرمالي ديگران، از اصول اخلاقي است . اين فضيلت به منش و حالتي گفته مي شود كه انسان را بر مي انگيزاند تا به حفظ حقوق ديگران اقدام كرده و از زيان و آسيب رساني به آن باز دارد.
شخص امين كسي است كه اين توان و ظرفيت را يافته تا از درون به مهار نفس خود اقدام كرده و در حفظ حقوق مادي و معنوي ديگران بكوشد و در نبود آنان از حقشان دفاع نمايد.
براي بيان اين فضليت و منش اخلاقي، در كاربرد قرآني واژه امانت به كار رفته است. اين واژه ضد واژه خيانت است كه نوعي تجاوز و تعدي به حقوق ديگران در آن به خوبي نمايان است.
واژه امانت كه از امن گرفته شده به معناي آرامش و سكون و از ميان بردن هراس و ترس در ديگري است. بنابراين شخص امين كسي است كه آرامش و امنيت را به شخص و جامعه مي بخشد و ترس و هراس را از آن دو مي زدايد.
امانت در آموزه هاي قرآني و اسلامي به چند شكل مورد توجه و بحث است: گاه به عنوان يك مساله حقوقي و فقهي موردنظر قرار مي گيرد كه در اين صورت از آن به امانت مالكي ياد مي شود. در اين مورد شخصي مال ديگري را با اجازه مالك در اختيار مي گيرد. گاه ديگر به شكل عقد اجاره، عاريه و مضاربه و مانند آن انجام مي شود. (الروضه البهيه في شرح اللمعه الدمشقيه، ج 4 ص 235 و كنز العرفان ج 2 ص 76) و زماني مالي به اذن شارع در اختيار غيرمالك آن قرار مي گيرد و شخص از نظر شرعي مكلف به حفظ آن مي شود. اين گونه از امانت را امانت شرعي مي گويند.
در اهميت و ارزش امانت داري همين بس كه اين ويژگي اخلاقي و منش انساني در همه اقوام و ملل به عنوان صفت پسنديده مورد تاكيد و توجه بوده و همه مردم با هر عقيده و مسلكي آن را ستوده و امانتداران را ارج گذاشته اند و مي گذارند.
در قرآن كريم نيز آيات بسياري مسلمانان را به اين رفتار و منش پسنديده دعوت كرده و از آنان خواسته تا ضمن ايجاد و تقويت اين روحيه در خود، ديگران را نيز به سوي آن بخوانند. در آيه 58 سوره نساء خداوند مي فرمايد: ان الله يامركم ان تودوا الامانات الي اهلها= خدا به شما فرمان مي دهد تا امانات را به صاحبانشان باز گردانيد.
اين فضيلت اخلاقي آن چنان مورد تاييد و تاكيد اسلام و اولياي آن قرار داشته كه حتي درباره دشمنان نيز سفارش به بازگرداندن امانت ايشان شده است؛ زيرا بدون اين اصول اخلاقي جامعه از امنيت روحي و رواني برخوردار نخواهد بود و بحران فقدان امنيت، جامعه را به سوي فروپاشي سوق خواهد داد. تاكيد بيش از اندازه به اين اصل اخلاقي در حقيقت در راستاي تقويت بنيادهاي همبستگي اجتماعي و وحدت جامعه است. هرگاه به دشمن نيز اين اجازه و فرصت داده مي شود تا بتواند به آساني امانت هاي خويش را بازستاند، اين به معناي ايجاد جامعه سالم است كه در آن از هرگونه تعدي و تجاوز به حقوق مادي و معنوي باز داشته شده است.

امانت داري در گفتار معصومان

در روايات است كه پيامبر اكرم(ص) با آن كه از سوي دشمنان خويش در مكه مورد تهديد قرار گرفته بود و هر آن ممكن بود به خانه اش بريزند و او را بكشند با اين همه هنگام فرار از مكه مهم ترين دغدغه ايشان بازگرداندن امانت هاي مهم به دست صاحبانشان بود. از اين رو حضرت امير مومنان علي(ع) را مامور مي سازد كه در مكه مانده و پس از بازگرداندن امانت هاي مردم به مدينه مهاجرت نمايد.
پيامبر(ص) درباره امانت هاي فاسقان مي فرمايد: امانت را به صاحبانشان بازگردانيد هرچند كه اهل فسق و فجور باشند. (تحف العقول ص 175)
امام صادق(ع) نيز مي فرمايد: اگر قاتل علي(ع) امانتي به من بسپارد آن را به وي باز خواهم گرداند. (كافي ج 5ص 133)
امام سجاد(ع) در راستاي تاكيد اين فضيلت و گسترش آن در ميان مومنان و جامعه اسلامي با آن همه درد و رنجي كه از قاتلان پدرش (ع) كشيده است مي فرمايد: اگر قاتل پدرم حسين بن علي(ع) شمشيري كه با آن پدرم را به شهادت رسانده است در نزدم امانت گذارد، به او باز خواهم گرداند. (وسائل الشيعه ج 19 ص 76)
نمونه هاي عيني و اسوه هاي واقعي اخلاق نه تنها در گفتار چنين مي گفتند بلكه در عمل نيز نشان مي دادند كه چگونه بايد عمل كرد تا در حافظه تاريخي ملت بماند و از يادها نرود. مي گويند پيامبر(ص) پس از فتح مكه كليد كعبه را كه از عثمان بن طلحه كافر به امانت گرفته بود به وي باز گرداند. (مجمع البيان ج 3 ص 99)
امانت داري در همه حوزه ها به عنوان اصل اساسي مورد توجه قرآن است. اگر مساله امانت داري را از جامعه برداريم به هيچ چيز نمي توان اطمينان و اعتماد كرد. در كارهاي روزانه و معاملات و حتي در مساله وحي و نبوت، امانت داري اساس و پايه است. اگر پيامبر و يا هر واسطه وحي، امين نباشد نمي توان به گفته هاي وي اطمينان كرد. براي هر پيامبري اثبات امانت داري اصل نبوت است. از اين رو نياز است كه امانت داري وي اثبات شود تا بر پايه آن دين و شريعت و وحي قوام يابد. از اين رو در مساله نبوت پيامبر، همواره پيش از بعثت مساله امانت داري او مطرح بوده است و حضرت را به امين مي شناخته اند. عصمت، يكي از پايه هايش بر امانت داري استوار است. معصوم كسي است كه در تلقي و حفظ و بيان، امين است.
در آيه 193 سوره شعراء فرشته اي كه واسطه وحي دانسته شده به اين صفت ستوده و معرفي شده است. خداوند بيان مي كند كه قرآن را كسي آورده كه امين است: نزل به الروح الامين؛ و همه پيامبران به عنوان امين و امانت دار معرفي و شناسانده مي شوند: اني لكم رسول امين (شعرا آيات 107 و 125و 143و 163و 178)
جامعه اسلامي و قرآني، از نظر قرآن، جامعه اي است كه امانت داري به عنوان يك اساس در آن مطرح مي باشد كساني به رستگاري در دنيا و آخرت دست مي يابند كه امانت دار باشند. قرآن براي آن كه اين منش در ميان مسلمانان تقويت گردد آن را به عنوان مصداقي از تقوا دانسته و كساني كه امانت دار هستند به عنوان متقين ستوده شده و مورد تجليل قرار مي گيرند. (مومنون آيه 1 تا 8و نيز آل عمران آيه 75و 76)

امانت هاي مردم

امانت در مفهوم قرآني آن شامل امانت هاي الهي (احزاب آيه 72و انفال آيه 27) و امانت هاي مردم مي شود. در بينش و نگرش قرآني امانت، تنها مختص به امور مادي و مالي نيست. دامنأ امانت داري از نگاه قرآن، تا آن جا گسترده مي شود كه شامل خود انسان و امانت هاي الهي مي شود كه در انسان به وديعت نهاده شده است.
بخش ديگر، امانت هايي است كه انسان ها به يك ديگر مي سپارند: فان امن بعضكم بعضا (بقره آيه 328) امانت گذاران در اين حوزه شامل پيامبر و امام (عليهم السلام) و حاكم اسلامي و نيز مردم عادي مي شوند. منظور از امانت هاي مردم، اموال و اسراري است كه در نزد كسي به وديعت نهاده مي شود. از اين رو حيطأ امانت و امانت داري به فراسوي اموال نيز گسترش مي يابد و شامل اسرار و امور معنوي و رازهايي كه در نزد كسي به امانت گذاشته مي شود نيز مي گردد.

مسئوليتهاي اجتماعي، امانت هستند

گاه افراد انساني به عنوان امانت در نزد ديگري به وديعت گذاشته مي شوند. در داستان برادران يوسف(ع) به اين مسئله اشاره مي شود كه انسان مي تواند انساني را در نزد كسي به امانت بگذارد. از اين رو كساني كه متهم به خيانت هستند كساني هستند كه نمي توان كسي را در نزد ايشان به امانت گذاشت. انگشت اتهام به سوي برادران يوسف گرفته شده بود و خود ايشان به اين مطلب اشاره مي كنند و بيان مي دارند كه چرا پدرشان آنان را نسبت به يوسف امين نمي شمارند. (يوسف آيه 11 و نيز آيه 46)
انسانهايي قابل به كارگيري و استخدام هستند كه از ويژگي امين بودن برخوردار باشند؛ اين امانت داري است كه موجب آرامش و طمانينه مي شود و آدمي با اطمينان و آرامش مسئوليتي را به ديگري واگذار مي كند. از اين رو مي توان از مصاديق حوزه امانت داري، به مسئله مقام و مسئوليت هاي اجتماعي اشاره كرد. فردي لايق و شايسته اين مقام ها و مسئوليت هاي اجتماعي است كه امين باشد و در امانت خيانت نكند. در داستان موسي(ع) و دختران شعيب اين مسئله به خوبي نشان داده مي شود كه مسئوليت ها را نمي توان به هر كسي سپرد. آنان در توجيه به كارگيري موسي(ع) مي گويند كه او فردي قوي و امين است. (قصص آيه 62) بنابراين در مسئله مهم منصب هاي اجتماعي مي بايست به امانت داري افراد توجه شود و بر آن تأكيد گردد. اين گونه است كه اجتماع مي تواند از آرامش برخوردار شود؛ زيرا واگذاري پست ها و مناصب اجتماعي و سياسي به افراد خيانتكار موجب مي شود تا اجتماع دچار بحران گردد و نتواند از امنيت و آرامش برخوردار شود.
امانت داري مسئولان خود عامل مهمي در همگرايي و همبستگي اجتماعي است. جامعه اي كه مسئولان آن اهل خيانت باشند، زمينه بروز بحران و فقدان آرامش را فراهم مي آورند و شك و ترديد نسبت به يك ديگر را در جامعه دامن مي زنند و امنيت روحي و رواني اجتماع را به خطر مي افكنند. اين گونه است كه جامعه با شك و ترديد به اعمال و رفتار يك ديگر مي نگرد و الفت و انس از جامعه رخت برمي بندد.
بنابراين يكي از امانت هاي مردم، مناصب و مقامات است كه در اختيار برخي از افراد جامعه قرار مي گيرد. حاكم اسلامي و دولتمردان مي بايست از منش اخلاقي امانت داري برخوردار باشند. يوسف در هنگام احراز پست وزارت، به اين منش خويش اشاره مي كند و مي فرمايد چنان كه آزموده ايد من انساني امين هستم و حتي در خانه به صاحب خانه خيانت نكرده ام و با دامني پاك به زندان افتاده ام. حفظ كردن خزينه هايي كه از سوي دولت و ملت به او واگذار مي شود در حقيقت به معناي امانت داري اوست؛ زيرا چنان كه گفته شد امانت به معناي حفظ و نگهداري مال و يا هر چيزي است كه در اختيار او قرار مي گيرد. (يوسف آيه 55)

خيانت در امانت

از آن جايي كه امانت داري به عنوان فضيلت انساني و منش اجتماعي و هنجاري پسنديده مورد تأكيد است، خلاف آن يعني خيانت در امانت از امور ناپسند و مذموم شمرده شده و از سوي خداوند به شدت به عنوان عملي منكر محكوم شده است. كساني كه در قرآن به عنوان خيانت در امانت معرفي شده اند افرادي از امت هاي پيشين هستند كه به جهت همين اعمال فاسقانه از سوي خداوند مورد تهديد عذاب هاي سخت در دوزخ قرار گرفته اند. برخي از اهل كتاب از يهوديان به عنوان خيانت كنندگان در امانت مورد سرزنش قرار گرفته و درباره آنان گزارش مي شود كه آنان از نظر تربيت و آموزش چنان افرادي هستند كه اگر يك دينار به ايشان به امانت بگذاري باز نمي گردانند. (آل عمران آيه 57)
به هر حال مسئله امانت در حوزه هاي مختلف به عنوان عامل مهم براي تقويت همگرايي و همبستگي اجتماعي و ايجاد انسجام و وحدت جامعه از مهم ترين ساز و كارهايي است كه قرآن بر آن تأكيد مي ورزد. اين مسئله در حوزه مسايل اجتماعي و سياسي و مناصب و مقام هاي اداري و دولتي از اهميت دوچنداني برخوردار مي گردد. بنابراين ضروري است كه در مسائل تربيتي و تعليم به مسئله امانت داري به عنوان يك هنجار اجتماعي مهم و تأثيرگذار توجه شود و از تقويت آن چيزي فروگذار نگردد.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:34 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آثار فردي و اجتماعي شرم و حيا

آثار فردي و اجتماعي شرم و حيا

حسين كريمي

در آموزه هاي ديني مقوله‌هاي سه گانه شرم و حيا، عقل و دين از يكديگر تفكيك ناپذيرند. بدين معنا كه هركجا حيا باشد عقل و دين و هركجا عقل باشد، حيا و دين و بالاخره هر كجا دين باشد عقل و حيا نيز در كنار آن خواهند بود. به تعبير ديگر اين سه مقوله ارزشي لازم و ملزوم يكديگرند و در سيره نظري و عملي مومن هيچگاه از يكديگر جدا نمي شوند. در مقاله حاضر نويسنده در مقام تبيين شرم و حيا و آثار آن در جامعه با تاكيد بر سيره عملي نسوان برآمده كه اينك با هم آنرا از نظر مي گذرانيم.

شرم و حيا لازمه دينداري
ماهيت شرم و حيا

حيا، حالتي نفساني است كه آثار آن در چهره و رفتار خودنمايي مي كند. شرم و حيا به شكل انقباض و گرفتگي در درون انسان و به صورت سرخ رويي در چهره و صورت پديدار مي گردد. اين گونه شرم و حيا از آن جايي كه به صورت حال و زمان مند مي باشد و صفت و وصف پايدار به شمار نمي آيد به عنوان فضيلت مورد ستايش و تقدير نيست. بلكه زماني كه شرم و حيا به صورت پايدار در آيد، به عنوان فضيلتي انساني و خوي و منش نيكو مورد ستايش خردمندان قرار مي گيرد. شرم و حيايي كه به عنوان فضليت از آن ياد مي شود، معنا و مفهوم ديگري را القا مي كند كه در حوزه عمل نيكوي انساني و رفتارشناسي هنجاري قرار مي گيرد. شخصي كه از صفت حيا برخوردار است در منش و كنش خويش انساني است كه از زشتي ها و ناهنجاري ها پرهيز مي كند و خود را آلوده به آنها نمي سازد. (مفردات راغب اصفهاني ص 270) اين مفهوم درباره ذات خداوندگاري بدين معنا كه گفته شد نمي باشد، زيرا خداوند منزه و پاك از چنين وصفي است، چه آن كه انقباض و گرفتگي درباره خدا معنا ندارد. (همان پيشين) بنابراين مراد از اين كه خداوند داراي صفت شرم و حياست به معناي اين است كه خداوند قبيح و زشتي ها را ترك مي كند و آن را انجام نمي دهد.
به سخن ديگر براي واژه شرم و حيا دو معناي مختلف است: معنايي كه اشاره به حالت انفعالي دارد و در حقيقت واكنش نفس انساني است به كنشي كه نسبت به وي انجام مي شود، دوم معنايي كه به صفتي در انسان و يا غير انسان اشاره دارد و به عنوان امر پايدار مطرح مي باشد. در اين صورت مي توان آن را به خداوند به شكل كمالي آن نسبت داد. در اين معنا حيا به معناي پرهيز از زشتي ها و دوري از انجام قبايح است. مفهوم ضد آن در اين صورت وقاحت و بي شرمي است كه امري ناهنجار و منش و كنشي زشت بشمار مي رود. قرآن به مساله شرم و حيا به عنوان صفت و فضيلت انساني اشاره مي كند و از انسان ها مي خواهد كه مردماني خوددار از ارتكاب زشتي ها و قبايح باشند. بي گمان مساله حيا و شرم يكي از مباحث مهم اجتماعي است كه بازخواني نگرش قرآن به آن مي تواند در نحوه رفتار و منش انسان مومن بسيار تاثيرگذار باشد.

شرم و حيا در جامعه زنان

به نظر مي رسد كه مساله شرم و حيا با مسايل اجتماعي زنان ارتباط تنگاتنگي داشته باشد، زيرا در جامعه امروز صفت شرم و بي شرمي به دو صورت مثبت و منفي در ارزيابي منش و كنش زنان و دختران از سوي افراد جامعه به ويژه خود زنان به كار مي رود. بازخواني آيات و آموزه هاي قرآني درخصوص اين مساله نشان مي دهد كه حيا و بي حيايي اختصاص به زنان و جنس مونث ندارد بلكه فضيلتي است كه مردان به همان اندازه زنان مي بايست از آن برخوردار باشند، زيرا با تفسيري كه از ماهيت حيا ارائه شد دانسته مي شود كه حيا به معناي پرهيز از زشتي ها در عمل و رفتار وكنش و منش انساني است كه اختصاصي به يك جنس ندارد. با اين همه جامعه نوعي رفتار و منش را از زنان مي خواهد كه ارتباط نزديكي با مساله حيا پيدا مي كند از اين رو جامعه آن را امري مرتبط با زنان مي داند و از ايشان انتظار دو چنداني براي رعايت و كسب صفت و فضيلت حيا دارد.
براي اين كه اهميت مساله حيا دانسته شود به اين نكته اشاره مي شود كه قرآن براي نفس انساني، عزت و كرامتي را قايل است كه با بي شرمي و فقدان حيا اين امر دچار خدشه جبران ناپذير مي شود. از اين رو از انسان ها مي خواهد كه براي حفظ كرامت و عزت انساني پاره اي از مسايل را كه مرتبط با حيا و شرم است رعايت كنند.
در آيه 273 سوره بقره با اشاره به نيازمندي بينوايان، به آنان گوشزد مي كند كه درخواست و رفتار ايشان نبايد به گونه اي باشد كه حيا و شرم را در آنان از بين ببرد و كرامت نفس و عزت انساني شان را خدشه دار سازد. از اينرو به فقيران سفارش مي كند كه در هنگام بيان نيازهاي خويش مراعات حيا و عفت نفس را بكنند و رفتاري بي شرمانه از خود بروز ندهند. عفت نفس و حيا اختصاص به دوره سني نداشته و همگان مي بايست آن را مراعات كنند، از اين رو از زنان سالخورده خواسته شده است كه در منش و كنش خويش مراعات حيا و عفت را بكنند و بي شرمانه رفتار ننمايند. (نور آيه 60)

نشانه هاي حيا

براي درك درست مفهوم قرآني حيا بهتر آن است كه به نشانه هاي حيا در آموزه هاي قرآني توجه شود، زيرا با نگاهي گذرا به آيات قرآني مي توان چيستي و ماهيت حيا و شرم را در آموزه هاي وحياني دريافت و با كاربردهاي اجتماعي آن آشنا شد.
قرآن در تحليل رفتار انسان بهره مند از فضيلت حيا مي فرمايد كه او مراعات همه گونه ادب را مي كند و رفتاري زشت و ناهنجار از خود بروز نمي دهد. از آن جايي كه قرآن به همه مباحث عقيدتي و كلامي و فلسفي با نگاهي ملموس و عيني مي نگرد مصاديقي از رفتارهاي مرتبط با شرم و حيا را بيان مي كند. در اين جا به برخي از اين مصاديق به عنوان نشانه هايي از حيا پرداخته مي شود.
از نمونه هايي كه قرآن به عنوان بازتاب منش و صفت حيا و شرم در انسان برمي شمارد، حفظ عورت خويش از ديگران است. قرآن پوشاندن شرمگاه را از نشانه هاي حيا برمي شمارد.
در داستان حضرت آدم(ع) و حوا ضمن آن كه حيا را امري فطري و طبيعي براي بشر مي خواند بيان مي كند كه چه سان آن دو به حكم صفت حيا وقتي شرمگاهشان با خوردن ميوه ممنوع آشكار شد، با برگ هاي درختان بهشتي كوشيدند تا خويشتن را بپوشانند. (اعراف آيه 22 و طه آيه 121)
در روايتي كه برخي كتب از پيامبر(ص) نقل مي كنند آن حضرت نسبت به كسي كه گله گوسفندان آن حضرت را مي چراند به جهت آشكار كردن شرمگاه تندي مي كند، زيرا او براي اين كه جامه هايش كم تر آسيب ببيند و ديرتر كهنه و پاره شود آنها را از تن به درمي آورد و لخت و عريان در بيابان مي گشت. توجيه وي اين بود كه در اين بيابان كسي نيست مرا ببيند تا خود را پوشيده دارم. آن حضرت مي فرمايد انسان باشرم و حيا كسي است كه خود را عريان نمي سازد حتي اگر تنها باشد.

حجاب، نشانه حيا

نشانه مهم و بارز ديگري كه قرآن براي حيا و شرم برمي شمارد و ارتباط تنگاتنگي با نشانه پيشين دارد مسأله پوشش و حجاب است. البته حجاب اختصاص به زن ندارد ولي درباره زنان مسأله پوشش و حجاب از حساسيت و اهميت و ارزش بيشتري برخوردار است.
قرآن بيان مي كند كه زن عفيف و باحيا زني است كه خود را مي پوشاند و به گونه اي جامه بر تن نمي كند كه شناخته شود. (نور آيه 31) بنابراين از نشانه هاي حيا پوشش كامل زنان است كه در اين آيه بدان اشاره و از آنان خواسته شده است كه رفتاري توأم با حيا داشته باشند كه اين امر به شكل پوشش كامل در رفتار و كنش بروز مي كند. آشكار نكردن مواضع زينت در حضور نامحرمان از سوي زنان مؤمن از جمله نشانه ها و آثار وجودي شرم و حيا در زنان است. زنان پاك دامن و عفيف كساني هستند كه جاهايي را مي پوشانند كه زينت هاي خود را به آن مي بندند و يا مي آويزند. (همان)
خداوند از زنان مؤمن مي خواهد كه رفتاري شرمگينانه داشته باشند. از اين رو نبايد محل زينت خويش را آشكار كنند و يا به گونه اي رفتار كنند و يا گام بردارند كه ديگران را متوجه خود سازند. كسي كه از حيا برخوردار است رفتاري از خود بروز نمي دهد كه مردان نامحرم را به خود جلب و جذب كند.(همان)
به سخن ديگر دوري و پرهيز از حركات و رفتارهاي تحريك آميز زنان از مهم ترين نشانه هاي وجود حيا و عفت در ميان زنان است. (نور آيه 31 و نيز احزاب آيه 32 و 33)
پرهيز و اجتناب از چشم چراني از سوي مردان و زنان از ديگر مواردي است كه قرآن به عنوان نشانه و اثر عفت و حيا بيان مي كند. چشم فروهشتن از نامحرمان امري است كه تنها خود شخص و خدا از آن آگاه هستند. از اين رو از خائنه الاعين بودن مردان و زنان پرهيز مي دهد و مي فرمايد كه مردان و زنان مومن كساني هستند كه نسبت به نامحرمان چشم فرو مي بندند و نگاه خويش را خيره به نامحرم نمي سازند بلكه آن را پايين مي افكنند. (نور آيه 30 تا 31)
اين ها نمونه هايي از مصاديق دوري و اجتناب از زشتي هاست كه انسان شرمگين به حكم حيا و عفت بدان پاي بند است و نمي گذارد تا نفس بر او چيره شود و به گناه افتد و دور از ادب اجتماعي و فردي عمل كند.

اسوه هاي حيا و عفت

قرآن در بيان حكم عفت و حيا تنها به بيان نشانه هاي آن بسنده نمي كند بلكه با بيان مصاديقي، به واكنش هاي انسان هاي كاملي اشاره مي كند كه رفتار و منش خويش را بر پايه شرم و حيا سامان داده اند. از جمله اين افراد مي توان به حيا و آبرومندي حضرت آدم(ع) و حوا اشاره كرد كه به هنگام آشكار شدن شرمگاهشان، بي درنگ با برگ هاي درختان بهشتي خود را مي پوشانند. (اعراف آيه 22 و نيز طه آيه 121)
حياي دختر شعيب از مواردي است كه ضرب المثل شده است. در آيات قرآن درخصوص ديدار حضرت موسي(ع) از شهر مدين آمده است كه پس از مسئله آب كشي آن حضرت، دختر شعيب(ع) به دستور پدر براي فراخوان موسي(ع) نزد وي مي رود. قرآن در بيان چگونگي آمدن اين دختر، به مسئله شرم و حياي وي اشاره مي كند تا بنمايد كه اين فضيلت و صفت نيكو چگونه در رفتار وي آشكار شده است. از اين رو به حركت همراه با حياي دختر شعيب هنگام بازگشت نزد موسي و گفت وگو با وي اشاره مي كند و مي فرمايد: فجائته احديهما تمشي علي استحياء (قصص آيه 25)
تبيين چگونگي رفتار و كنش دختر شعيب از سوي خداوند در قرآن تأكيد بر اين مهم است كه از نظر قرآن حيا از مهم ترين برجستگي ها و كمالات زن است. (همان) از اين رو افترا و تهمت زدن به عدم وجود پاكدامني و عفت خود امري بسيار ناپسند به شمار مي رود و حتي براي اين كه بر ارزش و جايگاه عفت و حيا در نگرش خداوند و قرآن تأكيد شود به مسئله، شكل كيفري و جزايي مي بخشد و كساني را كه به زنان پاكدامن و باحيا و عفيف اتهامي در اين حوزه وارد مي سازند به مجازات تنبيهي هشتاد ضربه شلاق تهديد مي كند.(نور آيه 4)
براي هشدار باش بيش تر به افترا زنندگان به زنان پاكدامن و عفيف اين حكم را صادر مي كند كه اگر نتوانند سخن خويش را ثابت كنند و شاهدي بر مدعاي خويش نياورند به عنوان فاسق محكوم مي گردند. (همان)
از نمونه ها و اسوه هاي حوزه عفت و حيا حياي مريم است (مريم آيه 18 و 23) و اين كه خود اين مسئله يكي از ملاك ها و معيارهاي اسوه بودن وي مي باشد (تحريم آيه 11 و 12) و حياي ساره به هنگام شنيدن مژده فرزند دار شدن از زبان فرشتگان وخوشحالي بي اندازه وي كه به شكل سيلي زدن به چهره نمودار شد (ذاريات آيه 24 تا 29) و حياي يوسف(ع) در برابر بي شرمي زليخا همسر عزيز مصر (يوسف آيه 23 و 28). از موارد ديگر مورد اشاره در قرآن است.
قرآن عفت و حيا را آن چنان با ارزش مي داند كه ملاك و معيار اسوه و نمونه شدن زنان را همين مسئله برمي شمارد (تحريم آيه 11 و 12) و زنان بهشتي و حور العين ها را به اين صفت مي ستايد. (صافات آيه 48 و ص آيه 52 و الرحمان آيات 56 و 72)
قرآن توضيح مي دهد كه نشانه بنده خدا بودن عفت و اجتناب از روابط ناسالم جنسي است. (فرقان آيه 63 و 68) تا به اين طريق ارزش و اهميت حيا و عفت نفس را بيان كند. از اين رو به مردان و زناني كه به جهاتي ناتوان از ازدواج هستند و در حالت تجرد زندگي مي كنند دستور مي دهد كه تا زمان فراهم شدن امكان زندگي، عفت خويش را حفظ كنند و با حيا و شرم رفتار نمايند. (نور آيه 32 و 33)

حيا در زندگي خانوادگي

حيا و شرم به اشكال مختلف وجود خارجي مي يابد. به اين معنا كه انسان اين صفت نفساني را در زندگي خويش به اشكال مختلف بروز مي دهد و رفتارهاي خويش را بر پايه آن سامان مي بخشد.
انسان با حيا كسي است كه در رفتار و گام برداشتن نيز رعايت حيا و آزرم را مي كند. (نور آيه 31 و قصص آيه 25) در پوشش و يا كارهاي ديگر آن را نشان مي دهد و رفتاري بر پايه آداب اجتماعي و سنت هاي پسنديده دارد.
در زندگي خانوادگي نيز رفتار انسان با حيا رفتاري برخاسته از اين صفت است به گونه اي كه در خانه به نوعي عمل مي كند كه حوزه عفت و حيا شكسته نشود و خانواده از اين جهت آسيب نبيند.
بر همگان آشكار است كه در خانه رفتارهايي انجام مي شود كه امكان آن در بيرون خانه نيست. شخص، روابط جنسي خويش را در خانه سامان مي دهد. اين گونه روابط براي ديگر اعضا مي تواند خطرساز باشد. از اين رو قرآن به مردان و زنان حكم مي كند كه در زماني خاص خلوت كنند و از جهتي براي حفظ اصول اخلاقي و محافظت بر حيا و عفت به فرزندان دستور مي دهد كه در زمان هاي معيني به خلوت گاه پدر و مادر وارد نشوند. قرآن در آيه 58 سوره نور از خلوتگاه همسران سخن مي گويد.
به سخن ديگر وجود زمان و جايگاهي براي خلوت زن و شوهر و نيز لزوم اذن و اجازه گرفتن فرزندان براي ورود به خوابگاه والدين، تنها به منظور حفظ حيا و عفت خانواده و فرزندان است.
در مسئله ازدواج، تاكيد بر لزوم همسرگزيني از ميان زنان پاك دامن و عفيف و با حيا تنها به اين منظور است كه خانواده كه بنيادين ترين مركز تربيت و آموزش فرزندان است از هر نظر از استحكام طبيعي و رفتاري خوبي برخوردار باشد. (نساء آيه 25) انسان اگر با شخصي بي حيا ازدواج كند نه تنها خود آسيب مي بيند بلكه نسلي خطرناك و بي حيا تحويل جامعه مي دهد كه آسيب هاي آن، دو چندان و فراتر از مسئله شخصي و فردي است. از اين رو قرآن مردم را از ازدواج با زنان غيرعفيف و بي حيا بازمي دارد. (مائده آيه 5) به هر حال انسان هاي بي حيا نه تنها خود گناهكار هستند (نساء آيه 107) بلكه موجب مي شوند تا جامعه نيز از رفتار آنان آسيب ببيند.
قرآن بيان مي كند كه بسياري از افراد وقيح و بي حياي جامعه، در حقيقت منحرفان جنسي هستند و لذا هشدار مي دهد كه با اين افراد نبايد ازدواج كرد و خانه اي برپاي وقاحت بنياد ننهاد. (مومنون آيه 5 تا 7 و نور آيه 3 و 26)

حياي نابجا

با اين همه براي فهم احكام شرعي مي بايست با حفظ آداب، از برخي از اموري كه به ظاهر در حوزه حيا قرار مي گيرد اجتناب ورزيد. از اين رو گفته اند كه لاحياء في الدين، به اين معنا كه در فهم و آموزش دين و احكام و آموزه هاي آن نبايد حيا كرد و لازم است حتي از مطالب ريز و درشت سؤال نمود.
برخي از افراد از حياي مومنان سوءاستفاده مي كنند و مي كوشند تا برخي از مسايل را بر ايشان تحميل كنند چنان كه اين مسئله موجب شده بود كه پيامبر دچار مشكل شود و خداوند در آيه 53 سوره احزاب به حياي محمد(ص) اشاره مي كند و مي فرمايد برخي از رفتارهاي شما، پيامبر را مي آزارد ولي ايشان حيا مي كنند و چيزي نمي گويند. به عنوان نمونه برخي با مزاحمتهاي وقت و بي‌وقت به صورت مهمان، موجب آزار پيامبر مي شدند كه آن حضرت نمي توانست آنان را از خانه بيرون كند. زيرا حياي ايشان مانع اين كار مي باشد. اما خداوند مي فرمايد لازم نيست تا اين حد حيا و شرم ورزد.
بنابراين نيازي نيست به گونه اي رفتار كرد كه حيا خود عامل بازدارنده در زندگي عادي بشر شود. چنان كه نيازي نيست انسان در بيان حقايق شرم و حيا را در پيش گيرد. (بقره آيه 26 و احزاب آيه 53)
اين ها بخشي از آموزه هاي قرآني درباره مسئله حيا بود كه بر پايه آيات قرآني تبيين و تحليل شد. براي دست يابي به حيا مي بايست آموزه هاي قرآني را مبنا قرار داد و بر پايه آن عمل كرد تا در زندگي شخصي و اجتماعي موفق شد.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:34 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پرورش فضايل و تعديل غرايز، پشتوانه‏ى اجرايى و منبع كشف برخى از ارزشها

پرورش فضايل و تعديل غرايز، پشتوانه‏ى اجرايى و منبع كشف برخى از ارزشها

آية الله جعفر سبحانى

آفرينش انسان، با ميل به خوبيها، و انزجار از بديها، به هم آميخته، و انسان فارغ از هر نوع آموزش و فرهنگ، زيبايى و زشتى انجام امورى را درك مى‏نمايد، مثلا از درون احساس مى‏كند كه: راستى و درستى، وفا به پيمان، و اداى امانت، و پاسخ نيكى به نيكى، خوب و پسنديده است، همچنان كه احساس مى‏كند كه هر نوع كارى بر خلاف اين‏ها، يعنى دروغ‏گويى، نادرستى، پيمان شكنى، خيانت‏به امانت و پاسخ نيكى به بدى دادن، زشت و ناپسند است; و در اين شناخت و داورى، به معلم و آموزگارى نيازمند نبوده بلكه ملاحظه‏ى خود موضوع در قضاوت به نيكى و يا بدى كافى است، و اگر هم در موردى شك و ترديد رخ دهد، با ارايه‏ى مورد شك بر اصول روشن از اخلاق، ترديد برطرف مى‏شود.
كار خرد در مورد عقل عملى، همان كار خرد در مورد عقل نظرى است، اگر مسايل پيچيده عقل نظرى را از طريق بديهيات آن، حل و فصل مى‏نمايد، در مورد عقل عملى نيز همين قانون حاكم مى‏باشد.
كتاب آسمانى، قرآن مجيد در آياتى، بر آفرينشى بودن اين نوع احساس، اشاره مى‏كند، و ما برخى از آيات را در اين جا به طور گذرا يادآور مى‏شويم:
قرآن در دو مورد به هدايت تكوينى موجودات اشاره مى‏كند و مى‏فرمايد:
1. «...ربنا الذى اعطى كل شى‏ء خلقه ثم هدى‏» (طه/50) .
«پروردگار ما كسى است كه به هر موجودى آنچه كه در خور شان او بود، داده سپس رهبريش كرده است‏» .
2. «الذى خلق فسوى والذى قدرفهدى‏» (اعلى/32) .
«خداوندى كه آفريد و به تكميل آن پرداخت وكسى كه تقدير كرد، وهدايت نمود» .
هدايت وارد در اين دو آيه، همه موجودات جهان را در برمى‏گيرد، و واژه‏ى «رهبرى‏» حاكى از وجود هدف در آفرينش آنها است، در اين صورت، هدايت تكوينى در مورد انسان، معنى وسيع و گسترده‏اى از هدايت در مورد گياهان وجانداران خواهد داشت، مفاد هدايت تكوينى در غير انسان در هدايت‏به شيوه زندگى خلاصه مى‏شود، و با پيشرفت علوم زمينه‏هاى شناخت اين نوع هدايت آشكارتر مى‏شود، ولى هدايت تكوينى در مورد انسان به خاطر بالا بودن هدف خلقت، شامل هدايت‏هاى معنوى و شناخت فضايل و رذايل نيز مى‏گردد.
آيات ديگرى گواهى مى‏دهند كه هدايت تكوينى در مورد انسان، فراتر از هدايت‏به شيوه زندگى مادى است مانند:
3. «ونفس وما سواها فالهمها فجورها وتقواها» (شمس/87) .
«سوگند به نفس انسانى و كسى كه به تكميل آن پرداخت، گناه و تقوا را به او الهام كرد» .
4. «الم نجعل له عينين ولسانا وشفتين وهديناه النجدين‏» (بلد/108) .
«آيا براى او دو چشم و زبان و دو لب قرار نداديم و او را به دو راه (خير و شر) هدايت ننموديم‏» .
5. «من نطفة خلقه فقدره ثم السبيل يسره‏» (عبس/2019) .
«از نطفه ناچيزى او را آفريد، سپس اندازه‏گيرى كرد، وموزون ساخت‏سپس راه را براى او آسان نمود» .
از اين سه آيه استفاده مى‏شود: انسان از درون، زشتيها و زيبايى كارهاى خود و ديگران را درك مى‏كند و آنچنان نيست، خير و شر نشناسد و يا راه كمال را از كژ راه تميز ندهد.
از اين بيان نتيجه مى‏گيريم: شالوده‏ى اخلاق در آفرينش ما وجود دارد، اكنون ببينيم رابطه‏ى دين با اين شالوده چگونه است.
رابطه‏ى دين با اخلاق در صورتى روشن مى‏گردد كه از شيوه‏ى كار دين در باره اخلاق آگاه گرديم، از بررسى آيات و روايات به روشنى استفاده مى‏شود كه دين در مورد فضايل اخلاقى چهار نوع نقش مؤثر دارد:
1. پرورش فضايل و احياى كرامت انسانى.
2. تعديل غرايز سركش و رهبرى آن.
3. پشتوانه‏ى اجرايى براى تحقق بخشيدن به ارزش‏ها.
4. منبع كشف برخى از ارزشهاى اخلاقى.
اينك درباره‏ى هر چهار تاثيرگذارى دين سخن مى‏گوييم.

الف. پرورش فضايل و احياى كرامت

در مورد پرورش فضايل همين بس كه با بيانى محكم و استوار، به عدل و داد، به راستى و درستى به حفظ عزت و كرامت نفس، احترام به حقوق، به انفاق و ايثار، و ديگر اصول اخلاقى دعوت كرده و از رذايل كه همگى نقطه مقابل اين صفات بارزند، باز داشته است، چه بيانى گوياتر از آيه‏اى كه در آن، به سه نوع فضيلت فرمان داده و از سه نوع رذيلت‏بازداشته است.
«ان الله يامر بالعدل والاحسان وايتاء ذى‏القربى وينهى عن الفحشاء والمنكر والبغى يعظكم لعلكم تذكرون‏» (نحل/90) .
«خداوند به عدل، نيكى، و بخشش و به نزديكان فرمان مى‏دهد و از فحشا (گناهان پنهانى) و منكر (گناهان آشكار) و بغى (تجاوز به حقوق ديگران) باز مى‏دارد، شما را اندرز مى‏دهد شايد متذكر شويد» .
در اين آيه از شش اصل سخن گفته شده است: سه اصل نخست آن، از فضايل و بايد به كار گرفته شود، و سه اصل ديگر، از مساوى و رذايل است كه بايد از آن دورى گردد، و قرآن با به كار بردن لفظ «يعظكم‏» به اين نكته اشاره مى‏كند كه اين نوع دستورها، جنبه اندرزى دارد، و فكر و سخن جديدى نيست‏بلكه شما آن را از درون احساس مى‏كنيد چيزى كه هست چه بسا، بر اثر غلبه خودخواهى، آنها را ناديده مى‏گيريد، ما مى‏گوييم تا به خاطر بياوريد.
امير مؤمنان عليه السلام در يكى از سخنان خود، پيامبران را ياد آوران احكام فطرت، و بيدارگران خردهاى نهفته در درون خلقت، مى‏داند، تو گويى آنان در مسايل كلى عقيدتى و اخلاقى، نوآور نبوده بلكه بيشتر از روى احساس خفته انسان پرده برمى‏دارند، آنجا كه مى‏فرمايد:
«فبعث الله فيهم رسله، وواتر اليهم انبيائه، ليستادوهم ميثاق فطرته ويذكروهم منسى نعمته و يحتجوا عليهم بالتبليغ ويثيروا لهم دفائن العقول‏» . (1)
«خدا پيامبران را در ميان آنان برانگيخت، و آنان را پى‏درپى فرستاد، تا عمل به پيمان فطرت را از آنان بطلبد، نعمت فراموش شده (توحيد و اصول و اخلاق) به خاطر بياورند و از راه تبليغ با آنان گفتگو كنند و معقولات پنهان شده را بيرون آورند و به كار اندازند» .
بنابراين يكى از كارهاى مربوط به دين، پرورش فضايل و سجاياى نيك انسانى است، آن هم از طريق تذكر و اندرز، تا غبار غفلت را از چهره فطرت بيافشانند و شاخه‏هاى كج و معوج را از تنه درخت فطرت بزنند.
دين نه تنها به پرورش فضايل مى‏پردازد، بلكه از رشد صفات زشت و بد، جلوگيرى مى‏كند كافى است كه در آيه ياد شده در زير دقايقى بينديشيد آنجا كه مى‏فرمايد:
«يا ايها الذين آمنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم ولا تجسسوا ولا يغتب بعضكم بعضا ايحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا فكرهتموه و اتقوا الله ان الله تواب رحيم‏» . (حجرات/12) .
«اى افراد با ايمان، از بسيارى گمانها بپرهيزيد، زيرا برخى از گمانها، گناه (و بى‏اساس) است در امور مردم كنجكاوى نكنيد، و از يكديگر غيبت منماييد، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت‏برادر خود را در حالى كه مرده است‏بخورد، حتما اين كار را بد و ناپسند مى‏شماريد. (غيبت‏برادر مسلمان مانند چنين كار است) و از مخالفت‏خدا بپرهيزيد، خداوند توبه پذير و رحيم است‏» .
اين آيه از رشد سه رذيله با دليل و برهان باز مى‏دارد:
1. از بدبينى بپرهيزيد، زيرا بسيارى از گمان‏ها اساس درست ندارند.
2. در اسرار مردم كنجكاوى مكنيد.
3. پشت‏سر مردم بدگويى مكنيد، زيرا فاش كردن اسرار پنهانى مردم از طريق سخن، بسان خوردن گوشت مرده است.
تنها در سوره‏اى كه اين در آن قرار دارد بخشى از اصول اخلاقى مطرح گرديده و از طريق نصيحت و اندرز، در پرورش آنها كوشش به عمل آمده است.
در سوره انعام (آيات 151 تا 153) از ده دستور اخلاقى سخن به ميان آمده كه ضامن سعادت انسان در زندگى اوست و شيوه پرورش صفات نيك و ريشه‏كن كردن، صفات بد را به خوبى مى‏آموزد كه ما به نقل و ترجمه آنها مى‏پردازيم:
«قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم الا تشركوا به شيئا وبالوالدين احسانا ولا تقتلوا اولادكم من املاق نحن نرزقكم واياهم ولا تقربوا الفواحش ما ظهر منها وما بطن ولا تقتلوا النفس التى حرم الله الا بالحق ذلكم وصاكم به لعلكم تعقلون ولا تقربوا مال اليتيم الا بالتى هى احسن حتى يبلغ اشده واوفوا الكيل والميزان بالقسط لا نكلف نفسا الا وسعها واذا قلتم فآعدلوا ولو كان‏ذا قربى وبعهد الله اوفوا ذلكم وصاكم به لعلكم تذكرون وان هذا صراطى مستقيما فآتبعوه ولا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذلكم وصاكم به لعلكم تتقون‏» .
«بگو بياييد آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است‏برايتان بخوانم:
1. چيزى را شريك خدا قرار ندهيد.
2. به پدر و مادر نيكى كنيد.
3. فرزندانتان را از ترس (فقر) مكشيد ما شما و آنها را روزى مى‏دهيم.
4. نزديك كارهاى زشت نرويد چه آشكار وچه پنهان.
5. نفسى را كه خدا محترم شمرده به قتل مرسانيد، مگر به حق، اين چيزى است كه خداوند ما را به آن سفارش كرده تا درك كنيد.
6. به مال يتيم جز به نحو احسن نزديك نشويد تا به حد رشد برسد.
7. حق پيمانه و وزن را به عدالت ادا كنيد.
8. هيچ كس را جز به اندازه توانايى تكليف نمى‏كنيم.
9. هنگامى كه سخن مى‏گوييد هر چند درباره خويشاوندان، عدالت را رعايت كنيد.
10. به عهد خدا وفا نماييد اين چيزى است كه خداوند شمارا به آن سفارش مى‏كند تا متذكر شويد.
اين راه مستقيم من است از آن پيروى كنيد و از راههاى مختلف و انحرافى پيروى منماييد كه شما را از راه حق دور مى‏سازد، اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى‏كند تا پرهيزگار شويد» .
بخشى از امور وارد در اين سه آيه را فضايل و بخش ديگر رذايل مى‏باشد و قرآن با بيان بليغ خود، به پرورش قسمت نخست، و نابود ساختن قسمت دوم مى‏پردازد.
قرآن پيروى از دستورهايى كه همگى در تمايلات علوى انسان و از بعد ملكوتى آن سرچشمه مى‏گيرد، پيروى از راه مستقيم خداوند معرفى مى‏كند و هر نوع انحرافى از آن را كژ راه مى‏شمارد و در پايان آيه نخست دستور تعقل «لعلكم تعقلون‏» و در آخر آيه دوم دستور يادآورى «لعلكم تذكرون‏» مى‏دهد و سرانجام به پرورش فضيلت نيك و زدودن ريشه رذايل همت مى‏گمارد.

ب. تعديل غرايز سركش

انسان با غرايز گوناگونى آفريده شده است غرايزى كه با هم در تضاد و نزاع بوده و در عين حال هر يك در بقاى حيات نقش مؤثرى دارند.
«خودخواهى‏» در انسان كه از آن به «حب ذات‏» تعبير مى‏كنند، از غرايز حياتى است كه اصل وجود آنها ضرورى و طغيانشان بسيار خطرناك است. انسان براى حفظ خويشتن از دو نيروى غضب و شهوت بهره مى‏گيرد، و به مال و فرزند، عشق مى‏ورزد، و بر جاه و مقام بوسه مى‏زند، هر يك از اين غرايز در بقاى انسان و ادامه زندگى، نقش مؤثرى دارد، انسان پيراسته از غضب، قوه دفاعى را از دست مى‏دهد و در نتيجه طعمه درندگان و درنده صفتان مى‏گردد، و همچنان كه انسان پيراسته از شهوت، بقاى نسل را به خطر مى‏افكند، و يا رهيده از حب مال و فرزند، از كار و فعاليت دست مى‏كشد، جان خويش و فرزندان را در معرض خطر قرار مى‏دهد و همچنين است ديگر غرايز كه اصل وجود آنها بسيار مفيد و سودمند، ولى در صورت طغيان و سركشى، زيانبار و ويرانگر مى‏باشند.
در حالى كه انسان با اين رشته از غرايز مجهز است، يك رشته تمايلات متعالى در او نهفته است كه در تلطيف غرايز پيشين كاملا مؤثر مى‏باشد، جان او با عاطفه و مهر، عفت و پاكى، عدالت و دادگرى كرامت و ايثار، خمير گرديده و در روح و روان او تمايلات و كششهاى ضد غرايز نخست پديد مى‏آورد.
نقش دين كه بيانگر رابطه‏ى او با اخلاق هستيم، اين است كه غرايز متضاد و خواسته‏هاى درونى او به سوى كمال رهبرى مى‏كند به گونه‏اى كه انسان از تمام خواسته‏هاى درونى به صورت زيبا بهره بگيرد، در حالى كه نه سعادت او لطمه ببيند، و نه انسانيت او با خطر روبه‏رو شود.
بخش مهمى از دستورات اجتماعى آيين اسلام مربوط به موضوع رهبرى تمايلات درونى است كه به برخى به صورت گذرا اشاره مى‏كنيم:
1. در اعمال غريزه‏ى خشم، دفاع از جان و مال را لازم دانسته وكشته شدن در اين طريق را شهيد ناميده و در عين حال خونريزى بى‏هدف و تعدى فراتر از حد لزوم را ممنوع اعلام كرده و مى‏فرمايد:
«...فمن آعتدى عليكم فآعتدوا عليه بمثل‏ما آعتدى عليكم وآتقوا الله وآعلموا ان الله مع المتقين‏» (بقره/194) .
«اگر كسى بر شما تعدى كرد، به عنوان مجازات به همان اندازه بر او تعدى كنيد و از زياده روى در انتقام بپرهيزيد خدا با پرهيزگاران است‏» .
2. اعمال غريزه جنسى، مايه بقاى انسان است، از اين جهت در تعديل اين غريزه كوشيده است كه اعمال آن از طريق زناشويى صورت بگيرد، و فرموده است: «النكاح سنتى ومن اعرض عن سنتى فليس منى‏». (2)
«ازدواج از سنت‏هاى من است كسى كه از سنت من روگردان گرديد، از من نيست‏» .
و در نتيجه از دو چيز كه نقطه مقابل آن است جلوگيرى نموده است:
الف) رهبانيت و عزب گرايى.
ب) زنا و روسپى‏گرى.
درباره انحراف نخست فرموده است: «لا رهبانية فى الاسلام‏» ، و نيز كردار راهب و راهبه‏ها را، بدعتى در آيين مسيح اعلام نموده است و فرمود:
«...ورهبانية ابتدعوها ما كتبناها عليهم...» (حديد/27) .
«تجردگرايى كه از جانب خود ابداع كرده و ما بر آنها ننوشته بوديم‏» .
و در مورد انحراف دوم مى‏فرمايد:
«ولا تقربوا الزنى انه كان فاحشة وساءسبيلا» (اسراء/32) .
«به زنا نزديك نشويد، بسيار زشت و راه بدى است‏» .
3. علاقه به مال از نظر اسلام يك امر غريزى است و ريشه در وجود انسان دارد و در اين مكتب، كار وكسب و فعاليت‏سالم پاداش بزرگ دارد وثروت حلالى كه انسان پس از خود، به جاى گذارد، نام خير دارد چنان كه مى‏فرمايد: «...ان ترك خيرا...» (بقره/180)، در عين حال از دنيا پرستى، و دنياگرايى كه ثروت از مسير وسيله، بيرون رفته و به صورت هدف در آيد، جلوگيرى كرده است، و دنياخواهى را اساس هر كار خطا و زشت دانسته است چنان كه مى‏فرمايد: «حب الدنيا راس كل خطيئة‏» .
انسان وجامعه در حال رشد وحركت در سايه تعديل اين غرايز به كمال مى‏رسد و اگر جامعه بشرى دچار فساد و بدبختى مى‏گردد، معلول طغيان اين غرايز است.
مطالعه كتابهاى فقهى و اخلاقى وحديثى در مسايل مربوط به اخلاق و غرايز نفسانى اين حقيقت را كاملا روشن مى‏سازد.

ج) ضامن اجراى ارزشهاى اخلاقى

رابطه ى دين را با اخلاق از دو ديدگاه مى‏توان مطالعه و بررسى نمود:
1. نقش دين به معنى تكاليف و دستورات دينى، در مورد اصول اخلاقى.
2. نقش دين به معنى عقيده به ماوراى طبيعت و روز سزا.
تاثير دين به معنى نخست، در پرورش اخلاقى و تعديل غرايز خلاصه مى‏گردد و درباره هر دو سخن گفتيم.
اكنون موقع آن رسيده است كه نقش دين به معنى اعتقاد به فراسوى ماده را در مورد اصول اخلاقى توضيح دهيم.
نقش دين در اين مورد، در ضمانت اجرايى خلاصه مى‏گردد، زيرا اصول اخلاقى و تمام برنامه‏هاى تربيتى، در صورتى سازنده است كه ضامن اجراى محكمى داشته باشد; زيرا در مواقع طغيان غرايز و طوفان شهوات و شعله‏ور گرديدن تمايلات نفسانى، وجدان و تربيت درهم شكسته مى‏شود، در اين موارد قدرتى فزون‏تر از نيروى وجدان و تربيت لازم است، كه انسان را در حد اعتدال نگاه دارد.
وجدان اخلاقى و سجاياى انسانى هر چند در مواردى انسان را از تعدى و فزون خواهى باز مى‏دارند، ولى هر دو عامل در برابر غرايز توفنده كاهى است در برابر سيل ويرانگر، زيرا در اين شرايط چشم‏انداز زندگى آنچنان تاريك و غبار آلود مى‏گردد كه چراغ خرد و وجدان بسيار كم فروغ مى‏شود.
برخى از معلمان اخلاق تصور مى‏كنند كه تدريس اخلاق و آموزش ارزشها در آراستن جوان با فضيلت و پيراسته ساختن از رذيلت كافى است، در حالى كه عمل آنان بسيار مقدس و در خور ستايش است و علم و آگاهى يكى از پايه‏هاى عمل به ارزشها است ولى بايد توجه نمود فاصله علم و عمل بسيار زياد است و آگاهى از وظيفه ملازم با عمل به آن نمى‏باشد و در برابر عوامل كوبنده‏ى داخل و تمايلات درونى، مقاوم نيست، بلكه در بسيارى از موارد، سرنوشت همين افراد را غرايز تند و حاد به دست گرفته و به نداى خيرخواهانه عقل و دانش گوش نمى‏دهد، و ما در مقال بعد، درباره اخلاق برپايه آگاهى و دانش كه تز افلاطون و ارسطو است‏سخن خواهيم گفت.
اخلاق متكى به مذهب و اعتقاد به پاداش و كيفرهاى روز بازپسين، مجرى و پشتوانه اصول اخلاقى مى‏باشند. اعتقاد به خدايى كه از درون و برون آگاه است، خدايى كه در زمين و آسمان چيزى بر او پنهان نيست، خدايى كه حكمران و داور روز بازپسين است در آن روز پرونده اعمال انسان كه وسيله فرشتگان مصون از خطا و اشتباه نوشته شده، بازگشايى مى‏شود، حتى بر اين نيز اكتفا نمى‏شود، بلكه صورت واقعى كردار انسان در برابر او مجسم مى‏گردد، يك چنين اعتقاد راسخ، بزرگ‏ترين پشتوانه اخلاق و طبيعى‏ترين ضامن اجراى اصول انسانى است.
قدرت ايمان به خدا و كيفرهاى روز پسين، گاهى به درجه‏اى مى‏رسد كه انسان را در برابر گناه و آلودگى «بيمه‏» مى‏كند و انسان به صورت يك عنصر معصوم در مى‏آيد.

ج. منبع كشف برخى از ارزشها

درست است كه شالوده‏ى فضيلت‏ها و ارزشها در درون ما است، و تمايلات والاى انسان، ما را به اصول ارزشها هدايت مى‏كند، ولى بايد به اين نكته نيز توجه نمود، كه پايه روشنگرى انسان، بسيار محدود است، چشم‏انداز زندگى بسان اقيانوس فرو رفته در تاريكى است، كه عقل و خرد، فطرت و نهاد بخشى از آن را روشن ساخته، و بخشهاى ديگر آن در تاريكى مطلق فرو رفته است، در اين جا چراغى بزرگتر و مشعلى تابناكتر لازم است كه ديگر بخشها را روشن سازد.
از اين جهت دين كه از افق بسيار بالا سخن مى‏گويد و از قوانين حاكم بر درون و برون انسان حاكم است، اطلاعات گسترده‏ترى در مورد ارزشها خواهد داشت و لذا مى‏تواند الهام بخش برخى از ارزشها باشد كه از عقل و فطرت ساخته نيست، و هم اكنون به تفصيل اين قسمت مى‏پردازيم و در كاشفيت دين از اصول ارزشها، نظرات مختلف و گوناگونى است كه گاهى رو در روى يكديگر قرار دارند.
بحثهاى پيشين ثابت كرد، بخش مهمى از اخلاق، مبتنى بر دين نيست، و حتى با چشم‏پوشى از دين، انسان از طريق هدايت فطرت به يك رشته از اصول پى مى‏برد ولى در عين حال در برخى از بخشها از وحى بى‏نياز نيست اينك با مثالى روشن مى‏سازيم:
1. ممكن است‏خرد بر اثر كوتاهى ديد نتواند زشتى برخى از افعال را درك كند مثلا رباخوارى با داد و ستد در نظر او يكسان جلوه كند چنان كه منطق عرب جاهليت همين بود مى‏گفت :
«...انما البيع مثل الربوا...» (بقره/275) .
«بيع و ربا از نظر درستى يكسان مى‏باشند» .
ولى وحى از افق برتر مى‏نگرد، اين يكسان نگرى را رد مى‏كند و مى‏گويد:
«...احل الله البيع وحرم الربوا...» .
يعنى بر خلاف انديشه عرب مشرك، خدا داد و ستد را تجويز و گذرا قرار داده، و ربا را تحريم كرده است.
چه بسا برخى بخواهند نام اين نظريه را تقدم اخلاق بر دين بگذارند، ولى بايد توجه نمود كه اين مطلب به صورت يك گزاره جزئى درست است نه به صورت گزاره كلى.
و اگر كسى مكتب اخلاقى اسلام را كه در قرآن و احاديث وارد شده با مقتضيات فطرت بسنجد از عظمت اخلاق اسلام در شگفت مى‏ماند.
در پايان يادآور مى‏شويم از فيلسوف غربى به نام: توماس اكويناس نظريه‏اى نقل شده است‏با آنچه كه بيان كرديم كاملا موافق است، اينك طرح نظريه او:

نظريه «توماس آكويناس‏» (3)

 

هماهنگ با نظريه عدليه

خلاصه نظريه اين است : خرد انسانى قادر به كشف حقيقت اخلاق الهى است، او خير را نخستين مفهوم عقل عملى مى‏داند، و آن را چنين تعريف مى‏كند: «آنچه كه همه خواهند، بنابراين، اولين اصل قانون چنين است، خير بايد انجام شود و از ضرر بايد اجتناب كرد.
او مى‏گويد: ما بالطبع ميل به صيانت نفس، توليد مثل، پرورش فرزندان، زندگى اجتماعى داريم و ما مى‏توانيم از اين اصول نتيجه بگيريم كه خداوند صيانت نفس را توصيه مى‏كند، و يا ما ، ميل به مراقبت از كودكان، و اجتناب از درد و رنج داريم، بنابراين از اين واقعيت مى‏توانيم نتيجه بگيريم خداوند كشتن كودكان بى‏گناه را روا نمى‏دارد، اين قانونها مستنتج قانونهاى طبيعت ما هستند» . (4)
در اين نظريه، فطريات با غرايز به هم مخلوط گرديد، اصول اخلاقى در امور فطرى كه ما از آن گرايشهاى بالا تعبير مى‏كنيم خلاصه مى‏شود، در حالى كه غرايز كه همان تمايلات پايين است، كه انسان و حيوان در آن مشتركند، ربطى به ارزشهاى اخلاقى ندارد مثلا توليد مثل و پرورش فرزندان از غرايز حيوان است و ربطى به ارزشهاى اخلاقى ندارند در حالى كه كشتن فرزندان بى‏گناه، يك رذيله اخلاقى است كه هر انسان بر زشتى آن گواهى مى‏دهد.
در هر حال هرگاه صاحب اين نظريه، ارزشهاى اخلاقى را از خواسته درونى جدا مى‏كرد، آنگاه ريشه حسن و يا قبح هر دو، خلقت و آفرينش را مى‏دانست‏با نظريه‏اى كه ما مطرح كرديم، كاملا يكى بود.
در اين جا از يادآورى نكته‏اى ناگزيريم و آن اين كه:
بررسى پيوند دين با اخلاق در آن رشته اصول اخلاقى موضوع دارد، كه فطرت و سرشت در كشف آنها پيشگام باشد.
و اما اصولى كه خود شرع ابتكار را به دست گرفته و آنها را كشف و بيان كرده است‏بحث در رابطه دين با اخلاق فاقد موضوع خواهد بود، زيرا اين بخش جزء دين بوده و رابطه جزء با كل است، هر چند بخش نخست نيز كه فطرت آنها را كشف كرده با امضاى شرع بخشى از دين گرديده است، ولى در عين حال در ميان اين دو بخش تفاوتى به نحوى كه بيان شد وجود دارد.
تا اينجا رابطه دين با اخلاق بيان گرديده، ولى در بيان رابطه اين دو با هم مكتب‏هاى ديگر نيز هست كه بايد به طور مستقل مورد بررسى قرار گيرد، و اين مكاتب درست در مقابل يكديگر قرار گرفته و طرحهاى متفاوتى را نشان مى‏دهد، و عناوين آنها عبارتند از:
حاكميت دين بر اخلاق يا نظريه تقدم دين بر آن (نظريه اشاعره) .
دين زاييده اخلاق است، تقدم اخلاق بر دين (نظريه كانت) .
نفى هر نوع رابطه ميان آن دو يا اخلاق سكولاريزم.

پى‏نوشت‏ها:

1. نهج البلاغة، خطبه 1.
2. وسائل الشيعة: 14.
3. ThomasApuninas.
4. Ethice and Naturd Law in Philosophy of religoin.P545-548.
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:34 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بصيرت در آموزه هاي قرآن

بصيرت در آموزه هاي قرآن

منصور يعقوبي

بصيرت در آموزه ها و فرهنگ قرآني، حالتي است كه به انسان توانايي درك درست حقايق و تحليل واقعيت ها را مي دهد. از اين رو آيات قرآني، به مسئله بصيرت از ابعاد مختلف پرداخته است؛ زيرا با بصيرت است كه آدمي موقعيت خود را مي سنجد و نسبت به آن واكنش مناسب نشان مي دهد. در آموزه هاي قرآني بر اين معنا تأكيد شده كه انساني كه در دنيا به بصيرت نرسد در هنگام مرگ و كنار رفتن پرده ها، به اين بصيرت طبيعي دست مي يابد كه در آن زمان براي بسياري، دير هنگام خواهد بود؛ زيرا در مسيري قرار گرفته اند كه ديگر راه بازگشت و تصحيح و اصلاح رفتار نيست.
نويسنده با توجه به اهميت مسئله بصيرت در زندگي به ويژه زندگي سياسي و اجتماعي، به سراغ آموزه هاي وحياني قرآني رفته است تا ديدگاه قرآن را در اين زمينه تبيين نمايد. اينك با هم آن را از نظر مي گذرانيم .
¤ ¤ ¤

مفهوم شناسي بصيرت

بصيرت در لغت به معناي عقيده قلبي، شناخت، يقين، زيركي و عبرت آمده است. (لسان العرب، ابن منظور، ج2، ص418 ذيل واژه بصر) در اصطلاح، بصيرت عبارت از قوه اي است در قلب شخص كه به نور قدسي منور بوده و به وسيله آن حقايق امور و اشياء را درك مي كند، همان گونه كه شخص به وسيله چشم، صورت ها و ظواهر چيزها را مي بيند. (موسوعه كشاف اصطلاحات الفنون)
برخي از محققان درباره بصيرت گفته اند كه بصيرت، شناخت و معرفت و نيز اعتقاد حاصل شده در قلب نسبت به امور ديني و حقايق امور است. (ترتيب العين، ج1، ص166)
اين مفهوم در قرآن، با واژگاني چون بصر و مشتقات آن و نيز رأي و برخي ديگر از عبارات و جمله ها بيان شده است. از نظر قرآن، بصيرت، نياز اساسي بشر است و خداوند براي اين كه انسان به اين حالت دست يابد، همه شرايط و بسترهاي لازم را فراهم آورده است. بطوري كه همه موجودات و آفريده هاي جهان را به عنوان مايه بصيرت معرفي مي كند؛ زيرا انسان با بررسي و دقت در آفريده هاي جهان كه نشانه ها و آيات الهي هستند، مي تواند فراتر از ظاهر و كاركردهاي عادي و معمولي آن ها، به حقايقي دست يابد كه وي را به مسير درست زندگي هدايت مي كند.
البته از نظر قرآن، برخي از آيات و نشانه ها، ويژگي خاص و برتري دارند و بهتر مي توانند آدمي را به سوي حقايق و باطن امور و چيزها سوق دهند. از اين دسته از آيات و نشانه هاي بصيرت زا گاه به معجزه ياد مي شود. بر اين اساس معجزات الهي در هر شكل و شمايلي، عوامل بصيرت زا و مايه دست يابي انسان به حقايق اموري است كه به سادگي امكان شناخت و دست يابي به آن نيست تا براي انسان اطمينان و آرامشي نسبت به آن ايجاد شود.

ارزش و اهميت بصيرت

از تعاريفي كه براي بصيرت بيان شد مي توان ارزش و اهميت بصيرت را نيز در زندگي بشر به دست آورد؛ با اين همه مي توان به عنوان تأكيد و اهتمام بخشي به ارزش و جايگاه بصيرت به اموري اشاره كرد كه از آن به آثار بصيرت ياد مي شود. با آگاهي از اين آثار و كاركردهاي بصيرت مي توان ارزش و اهميت آن را نيز بهتر درك كرد. از اين رو خداوند در آياتي به آثار و كاركردهاي بصيرت توجه مي دهد تا اهميت و اهتمام بشر به اين مسئله را بيفزايد.
خداوند در آيه16 سوره رعد و نيز 72 سوره قصص، بصيرت را عامل دست يابي انسان و راه يابي وي به توحيد و قدرت الهي مي شمارد؛ زيرا انسان زماني كه به بصيرت دست يافت، درك درستي از همه آفريده هاي الهي مي يابد و از دام تكثرات به وحدت وجود مي رسد. با نگاهي به كاركرد دانش هاي مادي چون شيمي و فيزيك مي توان نقش دانش و شناخت هاي دقيق بصيرت زا را در حوزه عقيده توحيدي و قدرت الهي بهتر فهميد. هنگامي كه از دانش فيزيك و شيمي به درستي بهره گرفته شود به آساني مي توان دريافت كه همه اين تنوع در موجودات مادي جهان و رنگارنگي آن ها، به اصول واحدي باز مي گردد. هر چند كه عناصر را تا بيش از صدوده عنصر نيز شمرده اند، ولي همين عناصر صدگانه در برابر اين همه تنوع جهان موجودات به خوبي نشان مي دهد كه تكثرات همانند نور واحدي است كه بر شبكه هاي رنگارنگ افتاده است. تركيب و چينش كربني، تفاوت هائي را ايجاد مي كند كه گاه آدمي را به حيرت مي افكند. اين در حالي است كه اين همه نقش و نگار كه بر عالم است همه از يك چيز تجلي و ظهور يافته است.
در حقيقت، تفكر در آيات الهي و دقت بصيرت زا موجب مي شود تا آدمي به اين نتيجه برسد كه اين همه كثرات، جلوه هايي از يك حقيقت بي كراني به نام خداوند است.
بنابراين رسيدن به توحيد ناب و شناخت حقيقت قدرت و توانايي الهي، يكي از مهم ترين آثار و كاركردهاي بصيرت است كه در اين آيات به آن توجه داده شده است.
كاركرد و نقش ديگر بصيرت كه در آيات چندي از جمله 13 سوره آل عمران و 24 سوره هود و 44 سوره نور و 58 سوره غافر و 2سوره حشر به آن اشاره شده، عبرت آموزي انسان است. انسان هاي سالم و با فطرت و شخصيت متعادل، با نگاهي به رخدادها و دقت در آن ها به امور و حقايقي دست مي يابند كه مايه پند و عبرت آنان مي شود. همان گونه كه تاريخ، مايه عبرت است، هر رخداد و واقعه اي در زندگي بشر نيز مايه پند و عبرت است. آدمي با دقت در اين امور مي تواند دريابد كه چه كاري بهتر و در هر موقعيتي چه كاري مفيدتر و سازنده تر است و مي تواند او را در مسير آسايش و آرامش و سعادت دنيوي و اخروي قراردهد.
بسياري از مردم به سبب عدم پندگيري از رخدادها و وقايع زندگي، همان كار و شيوه را تكرار مي كنند و بارها و بارها از يك سوراخ گزيده مي شوند و آسيب هاي جدي مي بينند. اين در حالي است كه اهل بصيرت به سبب عبور از ظواهر رخدادها و دست يابي به كليات آن، مي توانند استنباط جامع و فراگيري داشته باشند و در شرايط و موقعيت هاي مشابه ديگر، رفتاري درست در پيش گيرند و از آن مشكل به سادگي عبور كنند و خود را در مسير درست كمالي و بهره گيري از رخداد و فرصت قراردهند.
به سخن ديگر، اهل بصيرت به سبب عبرت گيري و پندآموزي از هر رخداد و حادثه اي، هر تهديدي را به فرصتي تبديل مي كنند و به جاي آن كه تهديدات، عامل بازدارنده در مسير شخص و جامعه شود، به يك فرصت بي مانند تبديل مي شود كه توانايي و ظرفيت هاي وي و جامعه اش را افزايش مي دهد. اين گونه است كه فتنه ها به آزمون هاي رشد و بالندگي تبديل مي شود و فرصت هاي بي مانندي را به شخص بصير مي بخشد.
خداوند در آيه104 سوره انعام، حصول منفعت براي نفس آدمي را از نتايج بصيرت و ژرف نگري وي ارزيابي مي كند تا اين گونه تبيين كند كه هر رخداد و آيه اي براي اين دسته افراد نه تنها ايمان آفرين است بلكه با روشنگري كه ايجاد مي كند موجب مي شود تا بهترين بهره را از يك چيز حتي فتنه و بلاببرد و منافع خويش را افزايش دهد.
از نظر قرآن، هر رخدادي آيه اي روشنگر است. و لذا از آن به بصاير يعني مايه هاي روشنگري ياد مي كند. انساني كه اهل بصيرت مي باشد، با اين روشنايي كه از هر رخداد به دست مي آورد و باطن و حقايق آن را مي يابد، اين امكان را براي خود فراهم مي آورد تا ازآن چيز بهترين استفاده را داشته باشد.
از ديگر كاركردهايي كه قرآن براي بصيرت بيان مي كند، انذارپذيري است. به اين معنا كه انسان داراي بصيرت به هر رخداد و آيه اي به عنوان يك انذار و هشدار الهي مي نگرد و از آن درس و عبرت مي گيرد. بر اين اساس هرگاه با رخدادي مواجه شد اگر در خواب غفلت بود بيدار مي شود و اگر بيدار بود هوشيار مي گردد و اگر هوشيار بود به بهترين وجه از آن رخداد بهره مي برد و منافع خويش را افزايش مي دهد و به سوي بالندگي و رشد كشيده مي شود.
قرآن در برخي از آيات خود تبيين مي كند كه هر آيه از آيات قراني براي اهل بصيرت و مومنان، عامل شادي، رشد و بالندگي و كمال يابي مي شود، در حالي كه همين آيه قرآني براي ديگراني چون مشركان و كافران، افزايش بي ايماني و ترديد مي شود؛ زيرا هر كسي به سبب شاكله وجودي خود نسبت به امور، واكنش نشان مي دهد.
انسان مؤمن نسبت به آيات قرآني دو حالت رشدي مي گيرد كه افزايش آرامش و ايمان و يا خوف و خشيت نسبت به خداوند است. هر دو حالت براي انسان مومن عامل رشد و بالندگي و تقرب است. اين در حالي است كه انسان غيرمومن، نسبت به اين آيات راه تمسخر و استهزا را در پيش مي گيرد و به جاي رشد و بالندگي عامل سقوط و هبوط و افزايش گمراهي و ضلالت وي مي شود. اين گونه است كه اهل بصيرت، با هر آيه و رخدادي به بصيرتي برتر و كامل تر مي رسند و مايه افزايش روشنايي و روشنگري آنان مي شود در حالي كه براي اهل كفر و نفاق و ضلال، هر آيه و رخدادي مايه گمراهي و بدبختي آنان مي شود. از اين رو در نهايت بصر و ديدن معمولي خود را از دست مي دهند و هر رخدادي را به گونه اي تحليل و تبيين مي كنند كه به كوري و نابينايي آنان از حقايق بلكه واقعيت ها مي انجامد. اينان زماني كه در هنگام مرگ و يا قيامت به دنبال كنار رفتن پرده هاي ضخيم ظواهر، حقايق هر چيز و رخدادي را در مي يابند خواهان رجعت مي شوند.
در حقيقت رجعت به دنيا پيش از قيامت يا پس از آن، درخواستي است كه از سوي كوردلان واقعي مطرح مي شود. آنان زماني به اهميت و ارزش بصيرت دست يافته اند كه فرصت ها از دست رفته است. از اين رو خداوند درخواست ايشان براي رجعت به دنيا براي دست يابي به بصيرت را به تمسخر مي گيرد؛ زيرا اين درخواست بصيرت زماني بيان مي شود كه كار از كار گذشته است. (سجده آيه 12)
در مسايل دنيوي نيز كوردلاني از منافقان و مشركان و كافران، هنگامي كه در دام قانون و مجازات مي افتند و پرده هاي ضخيم فريب رسانه اي به كنار مي رود و ظواهر، رنگ مي بازد و حقايق، آشكار مي شود، خواهان بازگشت به ميدان زندگي براي دست يابي به بصيرت مي شوند، در حالي كه اين زمان، زمان مجازات است و نمي توان آنان را بي تنبيه و مجازات به جامعه باز گرداند.
به هر حال بصيرت چنان كه ديده شده از چنان ارزش و جايگاهي در زندگي بشر برخوردار است كه هر كسي مي بايست اهتمام و توجه ويژه خود را به آن مبذول داشته و با بهره گيري از ابزارها و عوامل بصيرت زا به سوي دست يابي به آن كشيده شود.
خداوند در آيات 50 سوره انعام و 24 سوره هود و 16 سوره رعد و 19 سوره فاطر از بديهي بودن برتري بصيرت در زندگي بشر نسبت به كوردلي و نابينايي و توجه به ظواهر به جاي حقايق و بواطن سخن گفته است تا انسان ها را به ارزيابي و سنجش وادار نمايد. در اين آيات بارها و بارها اين نكته تكرار مي شود كه آيا كوري و بينايي يكسان است؟ هر كسي به سادگي مي تواند دريابد كه بينايي در برابر كوري تا چه اندازه تفاوت فاحشي دارد. بنابراين هر انساني بايد نسبت به كشف حقايق نيز اين گونه اهتمام داشته باشد. از اين رو پيامبر گرامي(ص) پيروان خويش را به بصيرت و روشن دلي دعوت مي كند تا از كوري در سطوح مياني و عالي نيز رهايي يابند.(يوسف آيه 108)

ابزارهاي بصيرت

براي اين كه انسان به بصيرت دست يابد لازم است از همه ابزارها و فرصت هائي كه خداوند در اختيار او نهاده بهره گيرد. بي گمان براي شناخت هر چيزي خداوند ابزارهاي شناختي حسي و غيرحسي قرار داده است. انسان به طور طبيعي با ابزارهاي حسي و غيرحسي مي تواند به شناخت ها در سطوح مختلف دست يابد. از شناخت ظاهري گرفته تا شناخت ژرفي كه برخي از آن به چشم برزخي ياد مي كنند، همه و همه با ابزارهاي حسي و غيرحسي شروع مي شود.
خداوند بارها تاكيد كرده كه همه ابزارهاي رشد و بالندگي انسان براي او فراهم است و انسان فقط بايد در اين باره تلاش و جهاد كند و از فرصت ها و ابزارها به درستي بهره گيرد تا به همه مقاصد عالي چون متاله شدن و خدايي گونه شدن تا خلافت الهي و تقرب به قاب قوسين او ادني دست يابد.
چشم و گوش و ديگر حواس ظاهري همان گونه كه واقعيت ظاهري و وجودي چيزها و امور را به آدمي مي آموزد، مهم ترين منبع شناخت حقايق هستي نيز مي باشد؛ زيرا فطرت آدمي تا زماني كه سالم باشد و او شخصيت متعادلي داشته باشد، از طريق همين حواس ظاهري نيز مي تواند حقايق را در مراحلي بالاتر به دست آورد. در اين ميان قلب آدمي نيز به كمك وي مي شتابد و ادراك در سطوح مختلف را فراهم مي آورد. اين گونه است كه انسان همه ابزارها و منابع شناختي حقيقت و واقعيت را در اختيار دارد و به سادگي مي تواند به بصيرت مورد نياز خود دست يابد. (اعراف آيه 179 و احقاف آيه 26 و جائيه آيه 23)

عوامل بصيرت زا

افزون بر ابزارهاي شناختي كه در اختيار بشر است، عوامل چندي نيز وجود دارد كه مي تواند به تحقق بصيرت و روشن دلي و شناخت حقايق از دل رخدادها و فتنه ها و امور عادي جهان كمك كند.
از جمله اين عوامل مي توان به آيات خداوندي در زمين و آسمان و نيز در درون و بيرون آدمي اشاره كرد. به اين معنا كه آيات آفاقي و انفسي چنان زياد است كه هر كسي با بهره گيري از يك و يا چند تا از آن ها مي توان به بصيرت دست يابد. (ذاريات آيات 20 و 21 و ق آيات 6 تا 8) در اين ميان برخي از آيات الهي نقش جدي تري در ايجاد بصيرت ايفا مي كنند كه از آن جمله مي توان به رويش گياهان (سجده آيه 27 و ق آيات 7 و 8)، گردش شب و روز (نور آيه 44) گسترش زمين و قرار گرفتن كوه هاي بلند (ق آيات 7 و 8) در آيات تكويني و آموزه هاي وحياني الهي در آيات تشريعي و كتب آسماني اشاره كرد. از اين رو خداوند تورات (قصص آيه 43) و نيز قرآن (اعراف آيه 203) و جاثيه آيه 20) را مايه بصيرت و باز شدن چشم آدمي و برداشته شدن پرده ها برمي شمارد.
در اين ميان حفظ و مديريت نفس براي انسان خيلي مهم و اساسي است؛ زيرا انسان در حالت تعادل به گونه اي است كه به آساني مي تواند در مسير دستيابي به بصيرت قرار گيرد ولي از آن جايي كه هواهاي نفساني و وسوسه هاي شيطاني اجازه اعتدال و تعادل را به انسان نمي دهد، لازم است كه انسان از تقوا به عنوان كليد مديريت نفس استفاده كند تا بصيرت وي تحقق يابد. از اين رو خداوند در آيه 210 سوره اعراف از تقوا و پرهيزگاري به عنوان يكي از عوامل روشنايي ضمير و روشندلي بشر ياد مي كند.
هيچ كس نمي تواند منكر نقش بينش ها و نگرش ها در زندگي انسان و تغييرات مثبت و منفي دروني و بيروني وي شود؛ زيرا بينش ها و نگرش ها هستند كه آدمي را شخصيت مي بخشند و رفتار و كردار او را مديريت مي كنند. لذا خداوند از ايمان (اعراف آيه 203) و تفكر و انديشه، آخرت انديشي و دنياگريزي به عنوان زمينه اي براي روشندلي و بصيرت (ص، آيات45 و 46) ياد كرده است.
از ديگر عوامل مهم بصيرت زا مي توان به امدادهاي غيبي الهي در مواقع حساس چون جهاد (آل عمران آيه 13 و حشر آيه2) اشاره كرد؛ زيرا دراين مواقع حساس خداوند نشان مي دهد كه افزون بر قوانين ظاهري، قوانين ديگري است كه به عنوان اسباب عالي درجهان و نظام آن موثر مي باشد. اين گونه است كه شخص تنها به اسباب ظاهري و قوانين عادي توجه نمي كند و درمي يابد كه درپس هر ظاهري، حقيقتي و فراتر از هر اسباب ظاهري، اسباب باطني و موثر ديگري نيز وجود دارد.
اصولا از نظر قرآن، رخدادهاي حساس تاريخي و فتنه ها، از مهمترين عوامل بصيرت زا مي باشند، زيرا دراين حالت است كه اشخاص تيزهوش و زيرك درمي يابند كه حقيقت ممكن است غير از آن چيزي باشد كه به چشم مي آيد. از اين رو، به تحليل رخدادها و فتنه ها براي دستيابي به حقايق نهان آن مي پردازند.
از نظر قرآن همه معجزات الهي در حكم عوامل بصيرت زا و مايه روشندلي بشر است به اين معنا كه هدف از معجزات تبيين حقايق به شكل ديگر است. جالب اين كه برخي از اين معجزات خود بلايايي هستند كه بر سر بشر مي آيد و آدمي آن را به عنوان حوادث و رخدادهاي طبيعي بشمار مي آورد. در معجزاتي كه حضرت موسي(ع) آورده است برخي چنان به حوادث طبيعي و رخدادهاي عادي زميني شباهت داشت كه موجب فريب بسياري شد. از جمله اين معجزات، افزايش قورباغه بود كه برخي آن را رخدادي طبيعي تعبير كردند درحالي كه معجزه اي بود تا آدم را بيدار كند. از اين رو خداوند در آيات 101 و 102 معجزات نه گانه حضرت موسي(ع) را مايه بصيرت مي شمارد. درحالي كه دراين معجزات برخي موارد وجود داشت كه به حوادث و رخدادهاي طبيعي شباهت داشت.
به هرحال رخدادهايي چون فتنه ها درحقيقت مي تواند از عوامل بصيرت زا باشند به شرط اين كه آدمي به ظاهر آن بسنده نكند.
خداوند در آيه 59 سوره اسراء اعطاي ناقه به صالح را كه به صورت معجزه اتفاق افتاد و حيوان از دل كوه بيرون آمد، به عنوان عامل بصيرت معرفي مي كند؛ زيرا كساني كه اين معجزه را ديدند مي توانستند به بينش صحيح درباره خداوند و قدرت او و پيامبري حضرت صالح دست يابند. اما برخي از امور است كه همواره نقش بازدارنده را ايفا مي كند كه از آن جمله مي توان به دنياگرايي (ق آيه22) و غفلت از خداوند و ياد او (اعراف آيه201) اشاره كرد. كساني كه ذكر و ياد خداوند متعال را از دل خويش بيرون كرده اند نمي توانند اميد داشته باشند كه نور بصيرت و روشنايي در دل هاي آنان روشن شود و آنان را به سوي حقايق و آگاهي از آن بكشاند. باشد با تقويت ياد خداوند و بهره گيري از همه فرصت ها و ابزارهاي شناختي صحيح، بصيرتي را در خود ايجاد كنيم كه راه حق را از باطل بازشناسيم و مسير رشد و بالندگي را بيابيم و در آن حركت كنيم.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:34 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسی محاسن اخلاقی در قرآن (1)

بررسی محاسن اخلاقی در قرآن (1)

روح الله بهرام ارجاوند
چکیده :

در این اثر تحقیقی سعی شده است که آن دسته از فضایل اخلاقی که به صورت مستقیم، آیه ای در قرآن کریم برایش آمده است، مورد بررسی قرار گیرد، همچنین این فضایل در غالب یک مسیر سیر و سلوکی قرار گرفته تا خواننده ضمن مطالعه آن با این مسیر کمالی که بر گرفته از کتاب اوصاف الاشراف خواجه نصیر الدین طوسی رحمه الله علیه است، آشنا شود.
صفات و ویژگی های پسندیده و نیکوی اخلاقی هم بصورت کلی و هم با تأکید درنکات جزئی در موارد متعددی در قرآن مورد توجه قرارگرفته است. با توجه به نکات یادشده در طول این تحقیق نتیجه می گیریم که شایسته نیست آن دسته از محاسن اخلاقی را که قبل از اینکه فضیلت اخلاقی باشند، همطراز با محاسن اخلاقی، مورد توجه قرار دهیم چه موقع عمل وچه هنگامی که می خواهیم دیگران را به انجام آنها سفارش کنیم. چراکه بعضی از افراد متصف بودن به صفات و محاسن اخلاقی و کسب آنها را مخصوص سیروسلوک و مراحل حرکت بسوی کمال می دانند و چون این مرحله مستلزم تحمل ریاضت های زیادی است ، بنابراین خود و یا دیگران را ملزم به کسب این محاسن نمی دانند.

مقدمـه

قرآن کتابی است علمی که متعلق به تمام افراد بشراست ،کتابی است کـه برنامه ی دین و زندگی و شـئون حیاتی انسـانها را در بر می گیرد.
قرآن کریم با فرهنگ انسانی که زبان فطرت می باشد ، با انسانها سخن می گوید. مخاطـب آن فطرت انسانها و رسالـــــت آن شکوفا کردن فطرتهاست و در عین آنکه قرآن برای هدایت همگـان است، تنها انسانهای پارسا و بیدار دل ازآن بیمناک می شونــــد .
در واقـع یکی از دستمایـه های لازم برای استفاده ازقـــرآن ، فطرتی است که به تیرگی گناه آلـوده نشـده باشد. این کتـــــــاب آسمانی تزکیّه ی نفـس را برجسته ترین هـدف رسالـت عامّه دانستـه است ؛ گرچه در بخشی از آیات تزکیـه ی نفــوس از برنامه های رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) دانسته شده ولی دعای ابراهیم خلیل (علیه السّلام) این است که : " رَبَّنا وَ ابْعَثْ فيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ ، ای پروردگار ما از میانشان پیامبری بر آنها مبعـوث گردان تا آیـات تو را بر ایشان بخواند و به آنها کتاب و حکمت بیاموزد و آنها را پاکیزه سازد."1
با توجه به این مطلب سؤالی مطرح می شود که اگـر قرآن بصورت کلی شامـل همه ی شـئون زندگی انسان می شود، آیا بصـورت جزیی تر و دقیق تر نیزاشاراتی به فضایل اخلاقی دارد یا خیـر؟ و خطاب قرآن در این موارد چگونه است؟
در این مختصر ضمن تحقیـق پیرامون موضوع فوق الاشاره، سعی شده است تا با استفاده ازکتاب اوصاف الاشراف خواجه نصیرالدین طوسی فضایل و محاسن اخلاقی را در قالب یک سیر تکاملی درآورد تا علاوه بر ذکر آیات قرآن کریـم دراین رابطــه، راهکاری عملی برای کسانی باشـد که می خواهند با استفاده از رهنمودهای الهی ، فضایل اخلاقـی را سرلوحـه ی اعمال خــود قرار دهند. درآخر نیز به چند صفــت اخلاقی پسندیده اشاره می شود که اگر چه در مسیرسیـر و سلوک انسان از آنها یاد نشده، ولی با توجه به شواهد قرآنی از اهمیت بالایی برخوردار می باشند ؛ بطوریکه نمی تـوان از آن غفلت نمود.
اگرهرکسی در خود و افعال خود دقیق شود، خویشتن را به غیرمحتاج می داند و کسی که محتـاج به غیـراست ، ناقـــــص است و وقتی از نقص خود خبردارشد، در باطن او شوقی ایجاد می شود که محرک او می شود بـــرای تحصیل کمــال ، بنابرایـن محتـاج حرکتی می شود تا به کمال برسد که این راه کمـال ، سلـوک نامیده می شود . کسانــی که به این حرکت تمایل دارند ، بایـد شش مرحله را پشت سر بگذراند.
1 - هدایت.
2- ازاله ی موانع .
3- حرکتی که بواسطه ی آن از مبدأ به مقصد برسد و آن سیر و سلوک می باشد.
4- حالتهایی که در اثنای سیر و سلوک و از مبدأ حرکت تا وصول به مقصد بر او می گذرد.
5- حالتهایی که بعد از سلوک به اهل وصول عارض می شود.
6- فنای در توحید.(انتهای حرکت)
هرکدام از این مراحل فصولی دارند که جداگانه توضیح داده می شود.

1- هدايت :

اولين مرحله از مراحل سير به خداوند، هدايت مي باشد. منظور داشتن عقائد حق نسبت به مبدأ و معاد است. در حاليكه شخص اين عقائد حقه را دارد، داراي ثبات ، صدق و اخلاص در عقيده خود مي باشد، و اين مرحله خود از شش مرحله ( ايمان، ثبات، نيت، صدق، انابت، اخلاص ) تشكيل شده كه توضيح داده مي شود.

1- الف- ایمــان

قال الهش تعالی : " الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ ، کسانی که ایمان آورده اند وایمان خود را به شرک نمی آلایند ، ایمنی ازآن ایشان است و ایشان هدایت یافته گانند. "2
ایمان درلغت تصدیق است؛ یعنی باورداشتن و در عرف اهل تحقیق تصدیقی خاص است و تصدیق به آن چیزی اسـت کــه علم قطعی به آن حاصل شده است و آنچه که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرموده است پس شامل تمام احکام وفرایـض وسنن و حلال و حرامهــــــا می باشد و اگر کمتر از این باشد ، ایمــان نیسـت. ولی زیادی آن زیادی کمـال ایمان می باشد و نشانــــه ی ایمان و باور داشتن ایمان آن است که آنچه را که باید بگوید، می گوید وآنچه را که باید عمل کند، عمل می کند که نتیجه آن صالــح شدن عمل است. به همین خاطرهمیشه با ذکر ایمان، عمل صالح ذکر شده است. کَما قالَ : (الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ) 3
انسان هدایت یافته شبیه درختی می باشد که ریشه ی آن ایمان است.
البته ایمان مراتبی دارد که کمترین آن ایمان به زبان است: " يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذي نَزَّلَ عَلى‏ رَسُولِهِ ؛ ای کسانی که ایمان آورده اید، به خدا و پیامبرش و این کتاب که برپیامبـرش نازل کـرده ، به حقیقت ایمان بیاورید " 4 همچنیـن" قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ في‏ قُلُوبِكُمْ 5 : اعـراب بادیه نشین گفتند ایمان آوردیم، بگوایمان نیاورده اید؛ بگویید که تسلیم شده ایم وهنـوز ایمان در دلهایتـان داخل نشده است."
مرتبه ی بعدی ایمان به تقلید است ؛ یعنی تصدیق جازم به آنچه باید تصدیق شود و نشانـه ی آن عمل صالـحمی باشد.
" إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا ؛ مؤمنــــان کسانی هستنـد که به خدا و پیامبـــر او ایمان آورده اند ودیگـر شــک نکرده اند." 6
مرتبه ی بالاترآن ایمان به غیب است." الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ ؛ آنان که به غیب ایمـــان می آورند ونمازمی گزارند و از آنچه روزیشان کرده ایم ، انفاق می کنند." 7
مرتبه ی بالاتر ازایمان به غیب رسوخ ايمان در دل و باور كردن آن است، در نتيجه با شنيدن نام خداوند ، وجود شخص متصف به اين صفت را خوف از او فرا مي گيرد ،" إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إيماناً وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ 8 ، مؤمنان کسانی هستند که چون نام خدا برده شود ، خوف بردلهایشان چیره گردد و چون آیـات خدا برآنان خوانــــده شود ، ایمانشان افزون گردد وبرپروردگارشان توکل کنند." تا آنجا که " أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا اینان مؤمنان حقیقی هستند "9 واین مرتبه ی کامل ایمان است.

1-ب- ثبـــات

قال الله سبحانه وتعالی :" يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ ، خدا مؤمنان را به سبب اعتقاد استوارشان دردنیا وآخرت پایدار می دارد." 10
ثبات حالتی است که طمأنینه که شرط کمال است ، بدون آن حاصل نمی شود . اگر کـسی درمقصـــد خود متزلزل باشد ، نمی تواند طالب کمال باشد و ثبات ایمان یعنی کامـل و کمالــی که بطور قطـع می باشد و اگر چنین اعتقادی نباشد ، در صورتی که حرکتی هم انجام گیرد، اضطــراب و ترددی بی حاصل می باشد.
علت ثبات ، آگاهی باطن به حقیقتی است که به آن معتقد است و به همین جهت اعمال صالح بصورت دایم از چنین فردی صادر می شود.
منظور از ثبات قدم ، ثبات درسیرت و سنّت دینی است وبطور کلی ثبات در هرچیز به اندازه و در محدوده ی همان چیز اســـت. بنابراین وقتی می گویند فلان شخص ثابت قدم است ، یعنی آنجا که می اندیشد ، ثابـت فکر می‌کند و آنجا که سخن می گویـد، ثابت قول است و... وازآن جهت که انسان دونده بیشتر از هر چیز به نیروی پا محتاج است و از آن کمک می گیرد. ثبات بیشتر به قدم اِسناد داده شده است. والبته خداوند نعمت ثبات را به افراد با ایمان عطا می کند.

1- ج- نیّت

" قُلْ إِنَّ صَلاتي‏ وَ نُسُكي‏ وَ مَحْيايَ وَ مَماتي‏ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ ، بگو نماز من و قربانی من و زندگی من و مــرگ من برای خــدا ، آن پروردگار جهانیان است "11
نیت به معنای قصد است وقصد واسطـه است میان علم وعمـل که اگـر علـم نداشته باشد ، کاری نمی تواند انجــام دهد و تـــا قصدی نباشد ، فعلی از انسان سر نمی زند. نیت قصد قلبی وباطنی است برای انجام فعل ؛ در واقع مقدم برفعل است ، چـه این تقدم کم باشد یا زیاد .
مبدأ سیروسلوک قصـد است و باید فرد قصد معینی داشته باشد ؛ چون مقصد حصول کمال می باشد ، پـس نـیت باید شامل بر طلـب قربـت خداوند باشد " وَ لِکُلِ أمِرِیٍ ما نََوی وَمَن کانَ هِجرَتُهُ إلَی اللهِ وَرَسولِهِ وَمَن کانَت هِجرَتُهُ إلَی الدُّنیــا یُحسِبُها أوإمرَأةٍ تَزَوَّجُها فَهِجرَتُهُ إلَی ما هاجَرَ إلَیه " 12
‹‹ اگر انسان ثابت قدم هم باشد ممکن است کار را بدون روح یعنی بدون نیت انجام دهد وروح هر کاری را نیت آن تامین می کند ، بنابراین نیت به منزله روح است و عمل به منزله تن ، عمل بدون نیت به منزله ی جسد مرده وسرد است. یکی از بهترین امور برای سالکان نیت است. ودر دوران بین نیت وعمل ، نیت بی عمل از عمل بی نیت بهتراست، چون خود نیت فعل عبادی قلبی است ›› 13

1- د- صدق

قال الله سبحانه و تعالی " يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ14 ، ای کسانی که ایمـان آورده اید ازخدا بترسید و با راستگویـان باشید " ونیز " مِنَ المؤمِنینَ رِجالٌ صَدَقوماعاهدواللهَ عَلَیه از مؤمنان مردانی هستند که به پیمانی که با خدا بسته بودند وفا کردند "15
‹‹ صدق در لغت به معنی راست گفتن و راست وعده کردن است و در اینجا منظور راستـی درگفتن و نیت و عزم می‌باشد و صدیــق کسـی است که همه ی این موارد را دارا می باشد و البته این صفت در او ملکه شده است . علما گفته انـد که هرکس اینچنین باشد ، خوابهای او صادق است ؛ چون راه راست نزدیکترین راهی است که درراه سلوک اســت. معنای دیگر صدق در لغت یعنی تمام بودن وصحیـح بــــودن از خلاف و اینکه برحق باشد و این معنی با اختلاف موارد فرق می کند 16:
- صدق در اعتقاد : اینکه اعتقاد مطابق حق واقع ثابت باشد. (أَمْ لَهُمْ شُرَكاءُ فَلْيَأْتُوا بِشُرَكائِهِمْ إِنْ كانُوا صادِقينَ) 17
- صدق در اظهار اعتقاد : اینکه اظهار اعتقاد مطابق اعتقاد باشد وبدون نفاق باشد.( إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ) 18
- صدق در قول و خبر: اینکه قول وخبرمطابق آنچـــه که ازآن خبرمی دهد و بدون اختلاف باشد. (وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَديثاً ً) 19
- صدق در احساس : اینکه احســــاس کاملاً صحیح باشد و مطابق باشد با آنچـــه در باطن است. (فَقالَ أَنْبِئُوني‏ بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ) 20
- صدق در عمل : اینکه عمل از تمام جهات و شرایط کامل و تمام باشد.( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ)21
- صدق درقول انشایی : اینکه انشایش مطابق قلب وصمیم نیتش باشد.( مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ) 22
بطور خلاصه می توان گفت که شخص باید در همه ی امورصادق باشد ؛ هم در اعتقاد وهم در قول و فعل (وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْني‏ مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْني‏ مُخْرَجَ صِدْقٍ) 23
آنچه که مطلوب است در حقیقت قسم آخراست ؛ یعنی اینکه انسان درمنزل صدق باشد و در قول و عمل واعتقاد در ظاهر و باطن متصف به صداقت باشد و این است منظور قول خدا : " يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ " ›› 24

1- ه- انابت

قال الله سبحانه و تعالی :" وَ أَنيبُوا إِلى‏ رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ ، به پروردگارتان روی آوریـــد و به او تسلیم شویـد."25
‹‹ انابت یا از نابَ یَنــوب به معنای نوبت گرفتـن است و یا ازنابَ یَنیبُ به معنای انقطـــــاع است. بنابراین منیب کسـی است که مکرراً نوبت می گیرد تا ببینـــد درِ رحمــت ویژه ی الهی چه هنگام بازمی شود تا او وارد شود یا منیب کسی است که از غیر خـــدا منقطع و به خدا مرتبط می باشد. قرآن کریم از انابت به عظمت یاد می کند (وَأَنیبوا إِلَی رَبِّکُم ) و خداوند منیب را دوست دارد.›› 26
‹‹ انابه اقبال کردن به خداوند است یا انزال نفس و ابقای آن در منازل سلـوک إلی الله تعالی واین خود به معنی آماده کردن و مستعد شدن ازلحاظ عمل وخارج شدن برای توبه کردن وسلوک بسوی خداوند است . این آمادگــی نیز مترتـب عناویـن دیگــری است : بشارت ، بصیرت، ذکر و تقوا. در واقع منظور ازانابت قرارگرفتن در مسیرحرکت بسوی خداونـد تعالی است و مستقرشــدن او در این مسیر تا اینکه به مطلوب خود برسد. انابت با 3 چیز همراه است:
1- در باطن که همیشه متوجه خدای تعالی باشد ودر افکار و اراده همیشه قربت خداوند را طلب بکند (جاءَ بِقَلْبٍ مُنيب‏) 27
2 - درقول در تمام لحظات مشغول به ذکرخداوند باشد و ذکر نعمتهای او و ذکرکسانی که به خداوند نزدیکترهستند را بکند (وَ ما يَتَذَكَّرُ إِلاَّ مَنْ يُنيب‏) 28
3- در اعمال ظاهری همیشه در طاعت و عبادتی است که به قصد قربت باشـد ؛ مثل واجبات ونوافل و دادن صدقـه و احسان به خلـــق." يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ "››29

1- و- اخلاص

قال الله سبحانه و تعالی :" وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ ، وآنان را جز این فرمان ندادند که خدا را بپرستنـد درحالی کـه در دین او اخلاص بورزند "30
‹‹ اخلاص یعنی پاک کردن چیزی از هرچیزی که غیر از آن باشد و با او آمیخته شده باشد›› 31و در مورد عمل، عملی که تنها بـــه قصد قربت به خداوند باشد و هیچ غرضی از دنیوی یا اخروی را با آن مخلوط نکنـد که اگر چنیـن باشد ، وارد مراتـب شرک می شود." فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً " 32
کسی که کاری را هم برای خدا و هم برای غیرخدا انجام می دهد، خدا آن کار را نمی پذیرد؛ چون دین کمَّاً وکیفـاً مخصـــوص خداست. خداوند در قرآن کریم در مورد کمیت می فرماید : " وَ لَهُ الدِّينُ واصِباً " 33واصب به معنای پر، تامّ ، جامـع وکامل است و این آیه ی شریفه بدین معناست که مجموعه ی دین را خدا تنظیم می کند. بنابراین همه ی قوانین و مقررا ت باید از راه وحــی تنظیــم شود و حتی کلمه ای از آن کم یا بر آن افزوده نشود ؛ در نتیجه حذف هر چیزی بنام نسـخ و نیز اثبات هر چیزی بنام شریعت نو باید از راه وحی باشد . در مورد کیفیـت نیز می فرماید:"أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ "34 فقط بنام و یاد خـدا باید این مجموعه قوانین و مقـررات و احکام را فهمید و به آن عمل کرد و به دیگران آموخت . بنابراین تنها کسانی متدیـــن واقعی و دیندار هستند که مخلـــــص باشنــد .35 از این جهت خداوند سبحان می فرماید : " وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ " 36

2- ازاله موانع:

در اين مرحله، سالك سعي دارد تا با انجام مراقبتهاي شرعي موانع موجود در سر راه خود را بر طرف كند و ابتدا با توبه خود را شستشو مي دهد، سپس با داشتن زهد ( بي رغبتي به دنيا ) و فقر( عدم تمايل به جمع آوري امكانات دنيايي) و رياضتهاي شرعي و داشتن تقواي كافي اين مرحله را به پايان مي برد و در تمام مراحل آن همواره به محاسبه و مراقيت از خود مي پردازد.

2- الف- توبــه

قال الله تبارک و تعالی :" تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَميعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ، همگی بسوی خدا بازگردید تا رستگــــار شوید."37
معنی توبه رجوع ازگناه می باشد و عبارت است از پشیمانی بخاطر معصیتی که از انسان سرزده و عـزم بر ترک آن در آینــده ؛ البته مخاطب توبه کننده خدا است: (وَ هُوَ الَّذي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ) 38
‹‹ در حرکت بسوی خدا ، قبل از پیمودن مراحل سیر و سلوک باید از طریق توبه موانع را ازمیان برداشت. اولیــن مرحله از مانع زدایی برای سالکان راه حق ، گناه زدایی است ؛ چرا که گناه نه تنها باعث ورود به جهنم می شود، بلکه مانع انجام کار خیر نیز خواهد شد. توبه کمیت وکیفیتی دارد.کمیت توبه همان است که خدا در قرآن کریم به همه ی مؤمنان دستور می دهد›› 39:
" تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَميعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُون‏ "40وکیفیتش هم عبارت است از نصوح بودن ؛ یعنی خالص بودن که در این زمینه خداوند می فرمایــد : " یا أَیُّهَا الَّذینَ أمَنوا توبوا إِلَی اللهِ تَوبَةً نَصوحاً " 41
" وَمَن یَعمَل سوءً أو یَظلِم نَفسَهُ ثُمَّ یَستَغفِرالله یَجِِدِالله غَفوراً رَحیمـــاً ،کسی که کاربـدی انجام دهد یا به خود ستم کند سپس از خداونــد طلب آمرزش کند ، خداوند را آمرزنده و مهربان خواهد یافت"42
‹‹ بعضی علمــــا گفته اند که توبه وقتی حقیقی است که ازهمه ی گناهان باشد ولی پدر ملا احمد نراقی عقیـــده دارند که توبــه از بعضی از گناهان هم اشکالی ندارد بشرطی که از یک نوع نباشند. توبه اقسامی دارد؛ به این مفهوم که گناهی که از انسان سرزده یا حق الله است یا حق الناس. اگر از قسم اول باشد، خود 2 نوع است :
الف – قضا و تلافی برای آن واجب نیست مثل شرب خمر؛ پس همان پشیمانی و عزم بر ترک برای آن کافی اسـت .
ب – چیزی که شرعاً تلافی و قضا دارد مثل ترک نمازکه باید علاوه بر پشیمانی ، قضای آنچه را که انجام نداده است، بجـا آورد.
ولی اگر حق الناس باشد ، اینجا هم چند نوع است : یا حق متعلق به مال است یا بدن با آبرو و یا به حرم و اهــل. توضیحات بیشتر در این زمینه در کتاب معراج السعاد‌ه مفصل آمده است.›› 43
‹‹ واما خطاب قرآن در مورد توبه :
- توبه ای که برای عام می باشــد
" يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ 44 " ای کسانی که ایمان آورده اید ، توبه کنیـــــد ، توبه ای خالص. امید است با این کار پروردگارتان گناهانتان را ببخشد"
"إنِمَّاالتَّوبَةُ عَلَی اللهِ لِلَّذینَ یَعمَلونَ السّوءَ بِجَهالَه ثُمَّ یَتوبونَ مِن قَریبٍ فَأولئکَ یَتــــوبُ اللهُ عَلَیهِم"45 پذیرش توبه ازسـوی خدا تنها بــرای کسانی است که کاربدی را از روی جهالت انجام می دهند و بعد بزودی توبه می کنند . خداونـد توبه ی چنین اشخاصی را می پذیرد.
- توبه ی خاص که از تــرک اولی می باشد
" لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَ الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ الَّذينَ اتَّبَعُوهُ في‏ ساعَةِ الْعُسْرَةِ 46خداوند رحمت خود را شامل حال پیامبـر و همچنیــن مهاجران و انصارکه در زمان عسرت و شدت(درجنک تبوک) از او پیروی کردند، نمود."›› 47
البته به نظر میرسد توبه با این توضیحات بهتر بود بعد از ایمان قرار می گرفت .

2- ب- زهــد

قال الله تعالی:" وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى‏ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقى"48، اگر زنان ومردانی ازآنان را از یک زندگی خوش بهرمند ساخته ایم تو به آنها منگراین برای آن است که امتحانشان کنیم،رزق پروردگارت بهتر وپاینده تر است "
زهـــد ، عدم رغبت وعدم تعلق به دنیا می باشد و زاهد کسی است که به آنچه متعــلق به دنیا می باشد، ماننــد خـوراک ، لبـاس، نوشیدنی ، مسکن، شهوات و لذات دیگر و مال وجاه و ذکرغیر و نزدیکی به صاحبان قدرت وبه هر چیز دیگری که با مرگ از او جدا می شود رغبتی نــدارد و این عـدم رغبت نبایدبخاطر عجز یا جهل باشد و نباید غرض دیگری درکار باشـد؛ مثلاً بخاطــرعقوبـت دوزخ وثواب بهشت هم نباید باشد ؛ بلکــه باید صرفاٌ به خاطر توجه شدید او به خدا این حالت در انسان ملکه شده باشد و ملکه شدن این صفـت با زجر همراه است وبا ریاضـت دادن حاصل می شود. البته منفعت زهد برطرف شدن مشغولیـت هایی اسـت که انسان را از رسیدن به مقصد باز می‌دارد.
‹‹نکته ی قابل ذکر اینکه زهد با استفاده ی معقولانه از نعمتهــای خداوند منافاتی ندارد و علامت زاهد حقیقی این اســـت کـه ترک مال وجاه و بلکه تمام لذتهای نفسانی را می کند ؛ بصورتی که فقـروغنا و عـزت و ذلـت و مــدح و ذمّ در نزد او مساوی است. علــت این امر نیـز انس او با خدا می باشد.››49 نشانه ی زاهد در سوره ی حدید اینگونه آمده است :50 " لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ ، تا برآنچه از دستتان می رود اندوهگین نباشید و بدانچه به دستتان می آید ، شادمانی نکنید "51
‹‹ مراتب زهد : - زهد درحرام - زهد در مشتبهات - زهد در مباحات - زهد در زهد یعنی چون در 3 مرحله ی قبلی سالــک توجه به خود دارد ، در زهد داشتنش در این مرحله اصلاً خود را نمی بیند و توجهی در زهد خود ندارد وبی رغبت به زهد خـود است.›› 52

2- ج- فقر

قال الله تعالی:" لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى‏ وَ لا عَلَى الَّذينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ "53 ، بر ضعیفــــان و بیماران و آنها کــه وسیله ای برای انفاق در راه جهاد ندارند ، ایرادِی نیست که در میدان مبارزه شرکت نکنند "
فقیر به کسی می گویند که مال ندارد یا اگر دارد کمتر از کفاف او باشـد و در این بحث که بعنوان فضیلت اخلاقـــی می باشـد ، فقیر به کسی می گویند که رغبت به مال و مقتضیــات دنیایی ندارد و اگر مالی هم به دست آورد ، اهتمام به محافظت از آن نمی کند و عدم اهتمام او، نه ازروی جهل یا عجزمی باشد نه از روی غفلت ؛ بلکه از جهت کمی توجه او بـه این مسایل و شدت توجه او به خدا است،تا غیر خدا حجاب او نشود و البته فقر نوعی از زهد می باشد.نکته قابل ذکر اینکه فقیر گدا نیست . گدا کسی است که دنیا از او دست برداشته و فقیر کسی است که او دست از دنیا برداشته است. شرایـط فقیر سه چیز است:
1- به فقر خود راضی باشد.
2- اظهار استغنا کند وپرده بر کار خود اندازد.
3- با اغنیا مخلوط نشود.

2- د- ریاضــت

قال الله تعالی : " وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى‏ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى‏ 54 ، اما هرکس از عظمـت پروردگارش ترسید و نفس را از هوا بازداشت بهشت جایگاه اوست "
ریاضت یعنی رام کردن حیوان، که بواسطه ی منع کردن او ازآنچه از حرکات نامطلوب قصد می کند محقق میشود تا این حالت برای حیوان ملکه می گردد و در نتیجه ازصاحب خود درهرامری که صاحبش از اومی خواهد ، اطاعت کند. دراین بحـث ریاضت منع کردن نفــس حیوانی است از اطاعت قوه ی شهوانی و غضبیه ومنع از اطاعت آن چیزی که به این دوقوه متعلق می باشد.
همچنین ریاضت، منع کردن نفس ناطقه ازاطاعت کردن نفس حیوانی و از رزایل اخلاقی واعمالی مانند حرص برجمع مال وغیبــــــت کردن و تعصب و غضب و حسد و فجور می باشد. کسی که تبعیت از قوه شهوانی می کند ، بهیمی نامیـــــده می شود و کسی کـه تبعیت از قوای غضبی می کند ، سبعی(درنده) نامیده می شود ونفسی که مطیع عقل باشد و طلب خیرکردن برای او ملکه شده باشد، نفس مطمئنه نامیده می شود. غرض از ریاضت 3 چیز است :
1- رفع موانع از رسیدن به حق و این موانع شامل مشغولیتهای ظاهری و باطنی است.
2- مطیع گردانیدن نفس حیوانی از عقل ؛ عملی که محرک طالب کمال می باشد.
3- ملکه گردانیدن نفس انسانی بواسطه ی ثبات برآنچه قوام آن باشد تا به کمالی که شایسته است برسد.

2- ه- محاسبت و مراقبت

قال الله تعالی :" وَ إِنْ تُبْدُوا ما في‏ أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّه‏ "55 ،آنچه راکه در دل داری خواه آشکارش کنید یا پوشیـده اش داریــد ، خدا شما را بدان باز خواست خواهد کرد
قال الله تعالی: " إِنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ "56 ، کسانی که پرهیزگاری می کنند چون از شیطان و سوسه ای برسد خدا را یاد می کنند زیرا مردمی صاحب بصیرتند.
محاسبه یعنی با کسی حساب کردن و مراقبه، نگاهداشتن است . منظور ازمحاسبه این است که طاعتها و معصیت‌های خود را با خود محاسبه کند و در هرشبانه روز وقتی را برای این کار قراردهد؛ اگر خود را تقصیر کار دانست ، در مقام سرزنش خود برآید و درغیراینصورت شکر خداوند را بجا آورد. منظور از مراقبت هم این است که همیشه متوجـه ظاهر و باطن خودباشد که معصیتی از او صادر نشود و واجبی هم ترک نشود.
البته اینکه مقصر نباشد نمی تواند آنچنان صحیح باشد؛ زیرا طبق آیه : وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها 57 ، همیشه انسان خطاکار اسـت.
‹‹ مراقبه آدابی دارد :
اول : ترک معاصی ، دوم: اشتغال به طاعات بعد از واجبات ، سوم: از حضور حق غافل نباشد و چهارم: حزن دایمی››.
‹‹ ... وقتی نفس اماره ی انســـان مطیع عقل او شود و دیگر امر به بدی نکند ، انسان فراغتی برای مراقبت و محاسبه پیدا می کنـد. قرآن کریم علاوه بر دستور مراقبت و محاسبت ، رعایت تقوا در این دو مرحله را نیز از ما می خواهد . چنانچه در سوره ی حشر آمده است : "یا أَیُهَاالَّذینَ أمَنوا اتَّقواللهَ وَلتَنظُر نَفسُ ما قَدَّمَت لِغَـدٍ وَ اتَّقواللهَ ، ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا بترسید و هرکس باید بنگـردکه برای فردایش چه فرستاده است واز خدا بترسیـد" 58 در این آیه ی کوتاه ، قبل و بعد از محاسبه کلمه ی تقوا یاد شد ه است ؛ یعنی انسان قبل و بعد از محاسبه باید تقوا را رعایت کند ؛ یعنی در مرا قبـــت هر چیزی را در جـــای خود ثبت کند و اینگونه نباشد که حسنات را ثبت وسیئــات را فراموش کند. همچنیـن در محاسبه باید دقت کند که حبّ نفس او را وادار نکند تا به نفع خود داوری کند...›› 59

2- و- تقوا

قال الله تعالی:" إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ 60 ،همانا گرامی ترین شما نزد پروردگار پرهیزگارترین شماست"
‹‹ تقوا یعنی پرهیز و دوری کردن. در این بحث تقوا یعنی پرهیز از معاصی که خشم خداونــد را بدنبال دارد و حقیقـــت تقوا 3 چیــز است›› 61:
اول – خوف
دوم - پرهیز از معصیت
سوم - طلب قربت
حقیقت تقوا در کتاب گناهان کبیره شهید دستغیب اینگونه توصیف شده است:
تقوا از وقایه به معنی نگه داشتن و پرهیز است و از نظرشرعی به معنـای بازداشتن خوداست از هرچه زیان آخرتی داشتـه باشدو نیز دوری کردن از مخالفت با پروردگار در اوامر و نواهی.
تقوا دو جهت دارد :
- جهت اول ابتدا در راه کسب طاعات و امتثال اوامر الهی تلاش کند و نیزسعی کند واجبی از او ترک نشود. سپـس درمرتبه بعد سعی کند مستحبات را تا آنجا که می تواند ترک نکند.
- جهت دوم، از محرمات و نواهی پروردگار اجتناب نموده، آنگاه سعی کند مکروهات را نیز ترک نماید.
این دو جهت تقوا در هرکدام از اندام وجوارح انسان اعم از فکر، چشم ،گوش ، زبان ، دست وپا ، شکم وفرج باید به طور کامل وبه حسب همان عضو رعایت شود.
کسی که طالب سعادت و مقام شامخ تقوا است ، باید به جهت دوم تقوا که پرهیـز از محرمات وگناهان است ، بیشتـر اهمیت دهد؛ زیرا اگر از محرمات پرهیز کند ، عمل اوهرچند مقدارش کم باشد ، پذیرفته می شود و او را به خدا نزدیک می گردانـد .
‹‹ مراتب اهل تقوا متفاوت است62 : 1- گاهی کسی برای عزت در جامعه ، جامه ی تقوا را در بر می کند که این صبغه ی ریایی دارد و از بحث ما خارج است.
2- گاهی برای عزیزشدن نزد خدا و اولیای الهی پرهیزگار می شود . این عمل خوب ولی ابتدایی است .
3- گاهی انسان می داندکه خدا او را عزیز می کند ولی او برای عزیز شدن با تقوا نمی شود ؛ این هم کمال خوبی است؛ چون او برای عزیز شدن جامه ی تقوا در بر نکرده است.
4- گاهی این دانستن را هم از یاد می برد؛ بلکه بعنوان وظیفه ی بندگی با تقواست؛ یعنی عزیزشدن نه تنها مطلوب او نیست ، بلکه معلوم او هم نیست و این خود فضیلت است و چنین انسانی بنده ی خالص خداست.››
- بیان حالات سالک در مسیرکمال که شش فصل دارد.

3- حركتي كه به واسطه آن طالب كمال از مبدأ به مقصد مي رسد و آن سير و سلوك است

تا اين مرحله سالك در حال تخليه بود و در واقع از اينجا است كه مرحله تحليه شروع مي شود و اين مرحله هم خود 6 قسمت دارد . در تمام اين مراحل سالك متصف به يك فضيلت اخلاقي درشت مي شود، او در اين مراحل به ترتيب، با انتخاب خلوت به خود مي پردازد و سعي در تفكر دارد، كه نتيجه ي اين خلوت و تفكر در خداوند تعالي، خوف از او است، البته خوفي همراه با رجاء، همچنين در تمام اين مسير در برابر همه مشكلات و سختيهاي آن صابر و شكور است در نتيجه به مقام صبر و شكر نائل مي گردد.

3- الف- خلــوت

قال الله تعالی :" وَ ذَرِ الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا 63، واگذار آن کسانی را که دین خویــش را بازیچه و لهو گرفته اند و زندگانی دنیا فریبشان داده است"
‹‹ خلوت یا خلأ به معنی فراغ از آنچه که برانسان وارد شده وتمام کند آنچـه از اشتغالات و وظایف که برعهده ی اومی باشد تا اینکه دیگر اثری از آن اشتغالات باقی نماند. ›› 64
انسان طالب کمال پس ازاینکه استعداد برای او حاصل شد و موانع از او برطرف شد ، فیض الهی برای او واجـــــب می شود و بیشترین موانع ، مشغولیت های مجازی است که نفس را از راه رسیدن به خدا باز می دارد. این مشغولیت‌هــا برای حواس ظاهری و باطنی هستند یا قوای حیوانی و افکار مجازی. اما حواس ظاهری بواسطه ی دیدن صورتهایی که انسان بیننده به مشاهده آن رغبت دارد ویا شنیدن صوتهای مناسب و همچنین بوها و طعم هــا مشغول می شوند . حواس باطنی با تخیل صورتها و حالتهایی که خاطر انسان به آن توجه دارد ، یا توهم یا بغض و یا تعظیم شادی خاص یا حقیر کردن ضرر بخصوصی و یا با یادآوری حالات گذشته مشغول می شوند. افکار مجازی هم در امور غیرمهم یا علـــوم غیرنافع مشغول می باشد.
خلوت عبارت است از ازاله ی جملگی این موانع، پس کسی که قصد خلوت دارد باید موضعی اختیار کند که همّـــی از محسوسات ظاهر و باطن اشتغال زا نداشته باشد.
‹‹ البته خلوت که از مراحل سیر و سلوک است باید بخوبی تبیین شود تا این امر مثبت با انزوای مذموم اشتباه نشود. گاهی انسان به این خیال که در حال سیر و سلوک است از جامعه جدا می شود و از انجام فرایض و نوافل اجتماعی دور می ماند وتنها به عبادتهای فردی اعم از فرایض و نوافل می پردازد . این کار صحیح نیست زیرا قرآن کریم که خود را شفا می داند راه درمان را ارایه کرده است و به پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) می فرماید : " وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادى‏ وَ هُوَ مَكْظُومٌ لَولا أَن تَدارَکَهُ نِعمَةً مِن رَبِّهِ لَنَبِذَ بِالعَراء وَ هُوَ مَذموم، 65 مانند یونس نباش که از قوم خود جدا شد ومسؤولیت خود را ترک کرد"، خلوت باید اینگونه باشد که درعین حال که با دیگران هستی و در کارهای روزمره شناوری ولی درکار باطل مردم شرکت نکنی و از یاد خدا غفلت نکنی. راز ممدوح بودن خلوت در این است که ما چند نوع نِدا داریم که از راههای گوناگون به بشر ابلاغ می شود. این نداها عبارتند از :
الف – ندای خدا.
ب – ندای فرشتگان.
ج – ندای انبیاء و اولیاء.
این نداها و نیز ندای فطرت از یکسو و ندای عقل از سوی دیگر نداهایی است که بطور مستقیم وغیر مستقیم به الله مرتبط است و همواره وجود دارد. اما گوشی می تواند مستمع این نداها باشد که درجای آرامی قرار گیرد تا هیاهویی در آن نباشد ، زیرا هنگام ازدحام و پیدایش امواج و اصوات گوناگون شنیدن ندای حق دشواراست ؛ مگر برای کسانی که صدای آشنا را خوب بفهمند. بنابراین معنای خلوت کردن برطرف کردن مزاحمتهاست که اگر برطرف شود ، فیض خدا یقیناً ظهور وحضور دارد.›› 66

پی نوشت ها :

1- بقره 129 .
2- انعام 82.
3- يونس 9 .
4- نساء136 .
5- حجرات 14.
6- حجرات 15.
7- بقره 3.
8- انفال 2.
9- انفال 4 و انفال 74 .
10- ابراهیم 27.
11- انعام 162.
12- بحارانوار،ج 67 ص 211.
13- تفسير موضوعي قران كريم، مراحل اخلاق در قرآن ،ج 11، ص 243، آيت الله جوادي آملي، مركز نشر اسراء، چاپ پنجم،1384 .
14- توبه 119.
15- احزاب 23.
16- التحقیق في كلمات القرآن الكريم ، المحقق علامه مصطفوي، مركز نشر آثار علامه مصطفوي ،ج6،ص260.
17- قلم 41.
18- جمعه 6 .
19- نساء 87.
20- بقره 31.
21- حجرات 15
22- احزاب 23.
23- اسراء 80 .
24- توبه 119.
25- زمر 54.
26- مراحل اخلاق ،ج 11، ص 251.
27- ق 33 .
28- غافر 13 .
29- حج77.
30- بینه 5.
31- التحقیق ،ج 3،ص 114 .
32- کهف 110.
33- نحل 52 .
34- زمر آیه 3.
35- مراحل اخلاق، ج11، ص 254.
36- بینه 5.
37- نور31.
38- شوری 25 .
39- مراحل اخلاق، ج 11، ص 153.
40- نور 31 .
41- تحریم 8.
42- نساء 10.
43- معراج السعادة، ملااحمد نراقي ، انتشارات قائم آل محمد صلي الله عليه و آله ، چاپ چهارم، 1386، ص 558.
44- تحریم 8.
45- نساء17 .
46- توبه 117.
47- مراحل اخلاق، ج 11، ص 156.
48- طه 131.
49- معراج السعادة، ص 371.
50- مراحل اخلاق، ج 11، ص 172.
51- حدید 23.
52- مراحل اخلاق ،ج 11،ص 176.
53- توبه 91.
54- نازعات 40.
55- بقره 284 .
56- اعراف 201 .
57- نحل 18 .
58- حشر 18 .
59- مراحل اخلاق ،ج 11،ص (196-203 با تلخيص و تصرف).
60- حجرات 13.
61- مراحل اخلاق ،ج 11،ص205 .
62- مراحل اخلاق درقرآن، ج 11، ص 207.
63- انعام70.
64- التحقیق ،ج3،ص 137.
65- قلم 18.
66- مراحل اخلاق ،ج 11،ص (259-270 با تلخیص و تصرف).

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

توكل از علم تا عمل

توكل از علم تا عمل

خلیل پورمنصوری

توكل به معناي اعتماد و تكيه كردن است كه با حرف جاره (علي) متعدي مي شود و به معناي توكل بر ديگري است. در اصطلاح قرآني به معناي تكيه كردن به خداست. به اين معنا كه شخص از ديگران بريده و به خدا تكيه كند و از او بخواهد تا در كارهايش مددكار و يار و ياور وي باشد.
مفهوم توكل در اصطلاح قرآني به اين معناست كه شخص نبايد حتي به خود اعتماد داشته باشد و تعريفي كه برخي ها از اعتماد به نفس ارائه مي دهند با مفهوم اسلامي و قرآني آن مخالفت دارد. تنها زماني اعتماد به نفس درست است كه شخص به ظرفيت هاي خويش باور داشته باشد و بخواهد از آن براي دست يابي به هدف بهره گيرد و خود را به ديگري وابسته نكند. اين زماني است كه تكيه گاه خويش را خدا قرار دهد و بر اين باور باشد كه اين ظرفيت ها و توانمندي هايي كه در اختيار او است زماني مي تواند تاثيرگذار باشد كه اراده الهي با وي موافقت داشته باشد و توفيق يابد كه خواسته اش با خواسته و اراده الهي همراه و هماهنگ باشد. اين بدان مفهوم است كه اگر انسان هزار هنر و توان دارد مي بايست خود را وابسته به حق بداند و به اين باور رسيده باشد كه انتم الفقراء الي الله؛ زيرا اين فقر انسان به خداوند فقر ذاتي است و انسان هرگز نمي تواند حتي به خود تكيه و اعتماد داشته باشد؛ چون شخص وي همواره در حالت نياز ذاتي است و همان توان و قدرتي كه در اختيار دارد با منشئيت حق تعالي است.
توكل امري است كه انسان با حفظ اسباب و بهره گيري از آن انجام مي دهد؛ زيرا مي داند كه خداوند آفرينش دنيا را به گونه اي قرار داده كه بي اسباب نمي توان اميد اجرا داشت.
هر چيزي، از راه اسباب تحقق مي يابد. اگر كسي مي خواهد شترش را حفظ كند تا نگريزد مي بايست افزون بر بستن پاي شتر توكل بر خدا نمايد و اسباب را كارساز كند؛ زيرا خداوند است كه به اسباب، قدرت تاثيرگذاري مي دهد و اراده و مشيت الهي فوق اسباب است و هموست كه به اين اسباب معنا و مفهوم سبيت مي دهد. سبيت به معناي پيوند ميان دو چيز است. اين بينش و نگرش موجب مي شود كه شخص در رفتار خويش به گونه اي ديگر رفتار كند در حقيقت اين باور اعتقادي زماني مي تواند واقعي و كامل باشد كه به شكل نگرش و گرايش، خود را نشان دهد.
بسياري از مردمان از نظر علمي توكل را باور دارند ولي در مقام عمل به گونه اي رفتار مي كنند كه گويي تنها اسباب طبيعي جهان است كه تاثيرگذار است و يا اين كه آن چنان به خود و توانمندي هاي خويش باور دارند كه به نوعي شرك آلوده هستند.
اعتماد به نفسي كه اين گونه باشد خود از مصاديق شرك به خداست. انساني كه مومن است اعتماد به نفسي دارد كه توكل مبناي آن است. او بر اين باور است كه زماني اين اسباب و توانمندي ها مي تواند تاثيرگذار باشد كه خدا بخواهد و اراده كند.
در قرآن از كساني سخن به ميان مي آيد كه ايمان دارند ولي در مقام عمل اين ايمان را نشان نمي دهند، ايماني كه از مقام ذهن به قلب و جوارح منتقل نشده و در آن محيط تاثيري به جا نگذاشته است. از اين رو قرآن همواره بر ايمان و عمل تكيه مي كند و آن را دو پر پرواز آدمي به سوي حق مي شمارد.
كساني هستند كه در مقام ذهن و عقل به يقين و قطع مي رسند ولي در مقام قلب و عمل آن را انكار مي كنند. بنابراين كساني مومن واقعي هستند كه در مقام علم و عمل توكل داشته باشند و كارهاي خويش را به خدا واگذار كنند. اين توكل و تفويض، بايد در همه امور ريز و درشت انجام شود. بنابراين در اصلاح خويش و تزكيه نفس تا اصلاح امور جامعه (هود آيه 88) و تبليغ دين (يونس 71) و يا در برابر فشارها و اذيت ديگران (ابراهيم آيه 9 و 12) و يا توطئه هاي ديگران (نساء آيه 81) و شايعه هاي دشمنان و دوستان (ال عمران آيه 172) روزي و رزق (طلاق آيه 2 و 3) و در ديگر امور زندگي خويش مي بايست توكل كرد و به خداي خويش تكيه و اعتماد كرد.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

توكل به خدا

توكل به خدا

دكتر باقر غبارى بناب
اشاره

در مقاله حاضر توكل و اعتماد به خدا در امور بعنوان يك ويژگى سودمند در كنار آمدن با مشكلات، مقاومت در برابر يأس و نوميدى، و مهار اضطراب و افسردگى مورد ملاحظه قرار گرفته است. هدف اصلى مطالعه و پژوهش حاضر بررسى روشهاى ساختنِ مقياس اندازه گيرى توكل به خداوند بوده است. در اين مقاله توكل به خدا تعريف شده و ابعاد اصلى آن مورد بررسى قرار گرفته است. بعلاوه ويژگيهاى روان‏شناختى توكل به خدا و ارتباط آن به نظريه اسنادها، منبع كنترل، تئورى كنترل اوّليه و ثانويه مورد بحث و بررسى قرار گرفته است. همچنين مطالعات اكتشافى در زمينه روشن نمودن موقعيتهايى كه افراد در آنها به خداوند توكل مى‏نمايند مورد بحث و بررسى قرار گرفته است. در نهايت روشها و تكنيكهاى روانسجى به كار گرفته شده در ساختن وسيله و ابزار توكل به خدا شرح داده شده است.
مشكلات و نابسامانيهاى زيادى امروزه جوامع بشرى را تهديد مى‏كند. اضطراب و افسردگى از معمولى‏ترين و متداول‏ترين مشكلاتِ جوانان ما مى‏باشد. براى درمان اين نابسامانيها و اختلالات روانى، روانشناسان از روشهاى مختلفى استفاده مى‏كنند كه از آنجمله روشهاى مبتنى بر نظريه رفتارگرايى، شناختى، روان تحليل‏گرى، معنا درمانى مى‏باشد. تجربياتِ مشاوره‏اى اين پژوهشگر با افراد مختلف نشان داده است كه توكل به خداوند متعال نه تنها در دادن جرأت، افزايش اعتماد به نفس و ميزان ريسك‏پذيرى افراد مؤثر است بلكه در كاهش اضطراب و افسردگى و در درمان بسيارى از وسواسهاى فكرى روشى كارآ مى‏باشد. مصاحبه‏هاى بالينى با دانشجويان در دانشكده‏هاى مختف و در دفتر مشاوره دانشجويى دانشگاه تهران نيز اثر بخشى توكل به خداوند را در كاهش اضطراب و افسردگى و در اطمينان و تسكين قلب، و دادن جرأت و قوت قلب به دانشجويان براى ابراز وجود تاييد مى‏كنند. پژوهشگر و همكارانش معتقدند كه توكل به خداوند متعال مى‏تواند مورد استفاده روانشناسان و روانپزشكان قرار گرفته و موجب ارتقاء بهداشت فردى و اجتماعى گردد. براى بررسى اثرات توكل به خدا بصورت علمى نياز است كه ابزار دقيقى ساخته شود كه توسط آن ميزان توكل را بتوان در افراد مختلف اندازه‏گيرى نموده و رابطه آن را با سازه‏هايى از قبيل اضطراب، افسردگى، اعتماد به نفس، فرسودگى شغلى و ساير شاخصهاى سلامتى مورد بررسى قرار داد. براى انجام اين مهمّ (ساختن ابزار)، پژوهشگر و همكارانش طرحى را تهيه نموده‏اند كه ابزارى معتبر و روا را تهيه نمايند كه بتوانند ميزان توكل را در افراد مورد اندازه‏گيرى قرار دهند. آنچه در صفحات بعد مى‏آيد، خلاصه‏اى از كوششهاى انجام شده در اين راستا مى‏باشد. در صفحات آينده، حد و رسم توكل به خدا ذكر شده، ابعاد آن به اختصار تعريف و توصيف شده‏اند. و بعداز آن فضليت توكّل به اختصار بيان شده، سپس توكل از ديدگاه روان‏شناسى مورد بررسى قرار گرفته و در آخر نيز كوششهاى پژوهشگران براى تهيه مقياس توكّل شرح داده شده است.

معناى توكل

در تعريف توكل به خداوند متعال لازم است توجه خواننده را به مطالب زير جلب كنيم:
الف) توكل در رابطه فرد با خدا مطرح است. كه اين رابطه در اعمال انسان تأثير داشته و رابطه فرد با خدا را نمايان مى‏سازد. در حاليكه انسان رابطه خويش با خدا را از طريق دعاء، إستعاذه، انجام فرايض، و مستحبات نيز نشان مى‏دهد، در توكل جنبه‏اى از رابطه فرد با خدا نمايان است كه تلويحا فرد متوكّل پيش فرضهايى را پذيرفته است كه مهمترين آنها باور و ايمان به قدرت، حكمت و شفقت خداوند به بندگانش مى‏باشد. و همين جنبه اعتماد و ايمان است كه رابطه توكّل گونه را از انواع ديگر رابطه‏ها متمايز مى‏كند. براى برجسته كردن همين جنبه است كه ملا احمد نراقى در كتاب معراج السعاده توكّل را در زير باب «حُسنِ ظن به خداوند متعال» شرح مى‏دهد. اين جنبه اعتماد از نظر عرفانى بسيار با اهميت است چون دوستى اركانى دارد كه از مهمترين آنها «اعتماد» است. بخاطر همين درجه بالاى توكل است كه خداوند توكل كنندگان را دوست مى‏دارد. و در قرآن مى‏فرمايد إنّ اللّه يُحِبُّ المُتَوَكِلّين.(1)
ب)در توكل فرد همچنين به وعده‏هاى خداوندى در قرآن علم و ايمان دارد و مى‏داند كه خداوند به اهداف خود خواهد رسيد و تلاشهاىِ انسان در راه خدا بى نتيجه نخواهد ماند. لازمه پياده كردن توكل در عمل تشخيص وظيفه و برنامه‏هاى فردى و شخصى از برنامه‏هاى خداوندى است و تفكيك اين امر است كه مسئوليت انسان در كوشش و تلاش تا چه حدى است و از چه مرزى ديگر مسئوليت انسان تمام شده تلقى مى‏گردد، و فرد بايد كار را به كاردان واقعى (يعنى خداوند متعال) واگذار نمايد.
ج) در توكّل همچنين علم به اينكه در چه كارهايى مى‏توان توكل نمود و در چه كارهايى توكل دامنه‏اش جارى و سارى نيست لازم است.
براى روشن شدن محدوده توكل هستى به دو نكته نيز اشاره كنيم: 1ـ از لحاظ عملى انسان بايستى تا آنجا كه توان دارد به تدبير امور بپردازد و در جايى كه تدبير امور از عهده‏اش خارج است بايستى به خداوند متعال توكل كند. بين توكل و اقدام عملى براى انجام كارها منافاتى وجود ندارد. مى‏توان بر خداوند توكل كرد و از او در حصول مقاصد يارى جست و در عين حال از علل و اسباب نيز براى حصول نتيجه استفاده كرد. هر چند كه معناى توكل ترك تدبير است، ولى ترك تدبير به معناى ترك استفاده كردن از اسباب نيست، بلكه ترك تدبير در سطحى بالاتر از اسباب است، در سطح نتايج كار و تقديرهاى بيرون از اختيارِ ماست.
2ـ از لحاظ اعتقادى انسان مى‏بايد باور داشته باشد كه زمانى كوششهايش مثمرثمر خواهند بود كه توأم با خداست و مشيت الهى مى‏باشد؛ يعنى كوشش انسان براى رسيدن به مطلوب هر چند لازم است ولى كافى نيست و توفيق خداوندى نيز بايد با آن قرين گردد تا انسان بتواند به مطلوب خود برسد.
با استفاده از مطالبى كه در عبارات فوق بدان اشاره شد توكل را مى‏توان چنين تعريف نمود:
توكل نوعى رابطه فرد با خداوند است كه در آن فرد با توجه به اعتقادى كه به قدرت، حكمت و رأفت و شفقت خداوند دارد در تمام حركات و سكنات حضور خدا را در نظر گرفته، و در تمام لحظات براى موفقيت خود از او استمداد مى‏كند. فرد متوكّل ضمن استفاده از اسباب و علل مادى و غير مادى توفيق رسيدن به نتيجه را مشروط به خواست و مشيت الهى دانسته، ضمن اسناد امور و اتفاقات جهان به خواست خداوندى، براى حصول نتيجه به خدا تكيه نموده و اطمينان دارد كه خواست خداوند در جهت خير و صلاح اوست.

مولفه‏هاى سازه توكل

با استفاده از بررسى آيات و احاديث و مصاحبه‏هاى طولانى با اساتيد و دانشجويان در رشته‏هاى مختلف مولفه‏هاى زير در توكل به خدا شناسايى شده‏اند:

1ـ اسناد امور و اتفاقات به خداوند متعال

اعتماد قلبى به خداوند و اسناد امور و اتفاقات به حضرت باريتعالى در ايجاد سكنيه قلبى و آرامش درونى به حدّى مؤثر است كه موجب مى‏شود اضطراب و تشويش در فرد متوكل از بين رفته و فرد براحتى در راه حصول به نتيجه گام بردارد.
از علائم و ويژگيهاى افراد متوكل اين است كه از روى آورد روزگار خيلى به خود نمى‏بالند و از برگشت و ادبارِ آن زياد دچار تشويش و اضطراب نمى‏شوند، بلكه تا حدامكان براى رسيدن به مطلوب كوشش مى‏نمايند و نتيجه كار را به خدا واگذار مى‏نمايند و اطمينان دارند كه خداوند آنان را در رسيدن به مطلوب كمك خواهد كرد. در حقيقت حال اين افراد بمانند اشخاصى مى‏باشد كه به حصار و قلعه عظيمى پناه برده و درِ آن را به روى دشمن بسته‏اند. اينان از مشكلات به حصار توكل روى آورده‏اند كه فردى را ياراى پيروزى بر آن قلعه نيست. لذا اضطراب و خوف براى آنان معنى ندارد.

2ـ معناى الوهى دادن به اتفاقات زندگى

افراد متوكل به اتفاقات زندگى معنايى مى‏دهند كه آنان را در تعبير و تفسير پديده‏هاى زندگى كمك نموده و به توازنِ شناختى و عاطفىِ آنان كمك مى‏نمايد، و آنان را از خلاء زيستى، بى هدفى، پوچى و سردرگمى رهايى مى‏بخشد. اين افراد با تمام كوششى كه در راستاى رسيدن به مطلوب و مقصود به كار مى‏گيرند، اگر نتيجه موافق طبعشان نبود و نتيجه نامساعد گرفتند، باور دارند كه خير واقعى را خداوند مى‏داند و به فرمايش خداوند در قرآن باور دارند كه مى‏فرمايد:
«وَ عَسى أَن تَكْرَهوا شَيْئا وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسَى أَن تُحِبُّوا شَيْئا وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنتُمْ لا تَعْلَمُون».(2)
يعنى: چه بسا ناخوش داريد چيزى را در حاليكه خير شما در آن باشد، و چه بسا از چيزى خوشتان آيد در حاليكه بدىِ شما در آن باشد، خدا مى‏داند در حاليكه شما نمى‏دانيد.

3ـ اميدوار بودن به خدا

يكى ديگر از ابعاد توكل به خدا، اميدوارى انسانِ متوكل به لطف خداوند متعال در شرايط سخت زندگى است. اميدوارى به رستگارى و رسيدن به مطلوب و نجات يافتن از ناراحتى‏ها و غم و اندوه، گشايش گرفتاريها، و نصرتِ حقّ در غلبه بر باطل، هدايت از گمراهيها به سوى نور، همه از بركات توكل است. فرد متوكل به وعده‏هاى نصرتِ خدا در قرآن اعتقاد و ايمان دارد لذا در گرفتاريها خود را نمى‏بازد. نمونه‏هاى زيادى در قرآن در مورد مداخله خداوند در شرايط سخت زندگى وجود دارد كه مايه تسلّى و اميدوارى براى افراد متوكل است كه به نمونه‏اى از آنها در زير اشاره مى‏شود:
«وَ أَيُّوبَ إذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ و أَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ* فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَكَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ، وَ آتَيْنَاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَ ذِكْرَى للْعَابِدِينَ * وَ إسْمَاعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَا الْكِفْلِ، كُلٌ مِّنَ الَصَّابِرِينَ * وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِى رَحْمَتِنَآ، إِنَّهُم مِّنَ الصَّالِحيِنَ * وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِى الظُّلُمَاتِ أَن لاَّ إِلَهَ إِلاَّ أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّى كُنتُ مِنَ الظَّالمِيِنَ * فَاستَجَبْنَا لَهُ وَ نَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ، وَكَذَلِكَ نُنجِى الْمُؤْمِنِينَ».(3)
به ياد آور زمانى را كه حضرت ايوب خدايش را خواند و گفت «ناراحتى و گرفتارى گريبانگير من شده است و تو بسيار بخشنده و مهربانى» ما دعايش را مستجاب كرده و غم و اندوه را از او برطرف نموديم و به لطف و رحمت خود اهل و فرزندش را كه از او گرفته بوديم با عده‏اى ديگر به مثل آنها، به او عطا كرديم تا اهل عبادت متذكر لطف و احسان ما شوند. و به ياد بيار، اسماعيل و ادريس، و ذوالِكفل كه از جمله افراد با استقامت و شكيبا بودند، كه آنها را داخلِ رحمت خود نموديم، چون ايشان از افراد صالح و نيكوكار بودند. و حضرت يونس (ذوالنون) را ياد آور زمانيكه با حالت خشم قوم خود را ترك كرد (زمانيكه) تصور مى‏كرد كه ما بر او احاطه و قدرت نداريم! ولى او در عمق تاريكى با ناله ما را خواند و گفت «غير از تو خدايى نيست: منزهى تو، من البته از ستمگران بودم». بنابراين ما به او گوش داده و او را از غم و اندوه رهانيديم، ما همينطور اهل ايمان و يقين را نجات مى‏دهيم.
و لذا ابوعلى دقاق توكل را «آرامش دل انسانى به وعده‏هاى خداوندى مى‏داند». وى معتقد است كه در افراد متوكل آنقدر ايمان به وعده‏هاى خداوند زياد است كه دلشان به وعده‏هاى حضرتش آرام گرفته و اضطرابى به آنها رو نمىآورد (قرضاوى، 1995).

4ـ داشتن نقش فعال در زندگى

مطالعه دقيق آيات و احاديث نشان مى‏دهد كه توكّل پسنديده كه قرآن آنرا بعنوان صفت برجسته انبياء و مومنين شمرده است هرگز با كوشش براى رسيدن به مطلوب منافاتى ندارد، بلكه عين كوشش است.
خداوند متعال در دستور به نماز خوف در جنگ، به مؤمنان دستور مى‏دهد كه عده‏اى پشت امام نماز بخوانند، و عده‏اى ديگر براى مواجهه و رودررويى با دشمن آماده باشند تا دشمن فرصت حمله به ايشان را پيدا نكند. و در اين مورد مى‏فرمايد:
«وَاِذَاكُنْتَ فيهِمْ فَاَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلوةَ فَلْتَقُمْ طَآئِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ وَلْيَاْخُذُوآ اَسْلِحَتَهُمْ فَاِذَاسَجَدُوا فَلْيَكوُنُوا مِنْ وَرَآئِكُمْ وَ لْتَاْتِ طَآئِفَةٌ اُخْرى لَمْ يُصَلّوُا فَلْيُصَلّوُا مَعَكَ وَلْيَاْخُذُوآ حِذْرَهُم وَاَسْلِحَتَهُمْ وَدَّ الذَّينَ كَفَرُوا لَوْتَغْفُلُونَ عَنْ اَسْلِحَتِكُمْ وَ اَمْتِعَتِكُمْ فَيَميلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً وَاحِدَةً وَلاَجُنَاحَ عَلَيْكُمْ اِنْ كاَنَ بِكُمْ اَذىَ مِنْ مَطَرٍ اَوْكُنْتُمْ مَرْضَىآ اَنْ تَضَعُوآ اَسْلِحَتَكُمْ وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ اِنَّ اللّه اَعَدَّ لِلْكَافِرينَ عَذَابا مُهينًا».(4)
« و هرگاه (در سفرهاى جهاد) شخص تو (يا فرمانداران از طرف تو) در ميان سپاهى باشى و نماز بر آنان به پا دارى بايد سپاهى باتو مسلح به نماز ايستند و چون سجده نماز بجاى آوردند، اين سپاه براى نگهبانى رفته تا اينكه گروهى كه نماز نخوانده‏اند به نماز آيند، البته بالباس جنگ وبا اسلحه، زيرا كافران در آن روز انتظار دارند كه شما از اسلحه و اسباب خود غفلت كنيد كه ناگاه به يك بار بر شما حمله‏ور شوند. چنانكه بارانى و يا بيمارى‏اى شما را از گرفتن اسلحه بِرَنج اندازد باكى نيست كه اسلحه فروگذاريد. ولى البته از دشمن برحذر باشيد. (وليكن بوعده خدا و فتح خود مطمئن باشيد.) كه خدا بر كافران عذابى سخت و خواركننده مهيا ساخته است.
در جاى ديگرى از قرآن مى‏خوانيم كه حضرت يعقوب «ع» زمانيكه فرزندانش را به مصر مى‏فرستد تا به حضور سلطان رسيده از او گندم بخرند چنين وصيت مى‏كند:
«يا بُنّىَ لاتَدْخُلُوا مِن بابٍ واحدٍ وَادْخُلُوا مِنْ أَبوابٍ مُتَفَرِقَةٍ، و ما أُغنِى عَنكُمْ من اللّهِ مِنْ شىًء، إنِ الحُكْمُ اِءلاَّللَّهِ، عَلَيْهِ تَوَكَّلتُ، وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلوُن»(5)
«فرزندانم هنگام ورود به دربار پادشاه (مصر) همه‏تان از يك در وارد نشويد و از درهاى مختلف وارد شويد (تا از چشم زخم دشمن و يا از سؤظن او براى ايجاد آشوب در امان باشيد). البته اين نصحيت من شما را از خداوند بى‏نياز نمى‏كند، حكم و دستور از آنِ خداست. بر او توكل مى‏نمايم و افراد متوكل همگى بايد به او توكل كنند».
همانطور كه ملاحظه مى‏كنيد در اين آيات اقدامات لازم براى رسيدن به نتيجه مطلوب سفارش شده ولى نتيجه نهايى به خواست خدا واگذار شده است. احاديثى كه از پيشوايان اسلام به ما رسيده است نيز بر كوشش فرد تاكيد مى‏كنند و مسلمانان را به كوشش و فعاليت و برنامه‏ريزى در حين توكل به خداوند ترغيب مى‏نمايند. معروف است كه عربى به حضور مبارك حضرت پيامبر«ص» رسيد، حضرت از او پرسيدند كه شترت را چه كردى، اعرابى گفت: «به خدا توكل نموده و آن را در بيابان رها نمودم» حضرت فرمودند:
أَعقلها وَ توكلَّ:(6) يعنى شترت را ببند و به خدا توكل كن.

نتيجه توكل به خدا

توكل به خداوند متعال پيامدهاى مثبتى در زندگى فردى و اجتماعى انسانها دارد كه براى اختصار فقط به چندى از اين ثمرات و فوايد توكل در اينجا اشاره مى‏شود.

1ـ آرامش و اطمينان قلبى

يكى از فوايد داشتن توكل، آرامش درونى و اطمينان قلبى است كه در سايه توكل به انسان دست مى‏دهد. زمانيكه حضرت موسى قوم خود را شبانه به سوى سرزمين موعود راهبرى مى‏كرد و سعى مى‏نمود كه اميد ايمان به خدا را در دلشان زنده كند نزديكى‏هاى صبح بود كه قوم خسته موسى خود را با فرعونيان رو در رو ديدند كه آنها را دنبال مى‏نمودند، از ترس برخود لرزيدند و اظهار داشتند كه توانِ مقابله با قومِ فرعون را نخواهند داشت. ولى حضرت موسى «ع» آنان را قوت قلب داده و گفت جاى هيچ نگرانى نيست، چون خدا با اوست.
در قرآن، چنين جريان را تعريف مى‏كند:
«فَلَمّا تَراءَ الجَمْعانِ قَالَ اَصْحابُ موسَى اِنَّالَمُدْرَكُونَ* قَالَ كَلاَّ إنَّ مَعِىَ رَبّىِ سَيَهْديِنِ».(7)
يعنى چون آن دو گروه يكديگر را ديدند، ياران موسى گفتند: گرفتار آمديم. موسى «ع» گفت هرگز، پروردگار من با من است و مرا راه خواهد نمود.
حضرت رسول «ص» كه در توكل به خداوند متعال نمونه بود چنان حالتى يافته بود كه وقتى ابوبكر در غار دچار ترس شده بود وفكر مى‏كرد كه كافران آنان را پيدا خواهند كرد با آرامش به ابوبكر گفت نگران نباش خداوند با ماست. در قرآن كريم اين جريان به صورت زير بيان شده است:
«اِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ اِذْاَخْرَجَهُ الذَّينَ كَفَروُا ثَاِنىَ اثْنَيْنِ اِذْ هُمَا فِى اْلغَارِ اِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ اِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَاَنْزَلَ اللّهُ سَكينَتَهُ عَلَيْهِ وَ اَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَروْهَا وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الذَّينَ كَفَروُا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللّهِ هِىَ اْلعُلْيَا وَاللّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ»(8)
اگر شما ياريش نكنيد، آنگاه كه كافران بيرونش كردند، خدا ياريش كرد. يكى از آندو به هنگامى كه در غار بودند به رفيقش مى‏گفت: اندوهگين مباش، خدا با ماست، خدا به دلش آرامش بخشيد و با لشكرهايى كه شما آن را نمى‏ديديد تأييدش كرد. و كلام كافران را پست گردانيد، زيرا كلام خدا بالاست و خدا پيروزمند و حكيم است.

2ـ قوت و نيرومندى

از ديگر فوايد توكل داشتن قوتِ قلب و نيرومندى در تصميم‏گيرى است . چنانكه در حديثى از حضرت رسول «ص» نقل شده است.
«مَنْ سَّرهُ أنْ يكون اكرم الناس فليتّق‏اللّه، و مَنْ سَرَّهُ أنْ يكون اقوى النّاس فليتوكل على‏اللّه، وَ مَنْ سَرَّهُ أنْ يكون أغنى‏النّاس فليَكُنْ بما فى يداللّه اوثَق مِنْهُ بما فى يده»(9)
كسى كه دوست دارد محبوبترين مردم باشد از خدا تقوى پيشه كند، و كسى كه مى‏خواهد قوى‏ترين مردم باشد به خداوند توكل نمايد، و كسى كه مى‏خواهد غنى‏ترين باشد بدانچه در پيش خداست مطمئن‏تر از آن باشد كه در نزد خودِ اوست.
خداوند كريم در قرآن از قول حضرت نوح چنين مى‏فرمايد:
«... يا قَوْم إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكُم مَقَامىِ و تَذْكِيرى بِآياتِ اللّهِ فَعَلى اللّهِ تَوَكَّلْتُ فَاَجْمِعوُآ اَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَ كُمْ ثُمَّ لايَكُنْ أَمْرُكُمْ عَليكُمْ غُمّةً ثُمَّ اقضُوآ إِلىَّ وَلاَ تُنْظِروُنِ* فَاِن تَوَلَّيتُمْ فَما سَألَتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ، إِنْ أجْرِىَ إلاَّ عَلَى اللَّهِ وَ أُمِرْتُ أنْ أكوُنَ مِنَ المُسْلِمِينَ»(10)
يعنى اى قوم اگر درنگ كردن من در ميان شما و يادآورى آيات خدا بر شما گران مى‏آيد، من بر خدا توكل مى‏نمايم، سازو برگ و شريكان خود را جمع آوريد چنانكه هيچ چيز از كارى كه مى‏كنيد بر شما پوشيده نماند و به دشمنى من قدم به پيش نهيد و مرا مهلت مدهيد، و اگر پشت كرديد، من از شما هيچ پاداشى نخواسته‏ام، كه پاداش من با خداست و من مأمور شده‏ام كه از تسليم شدگان باشم.
در سوره هود (آيات 51 ـ 60) نيز چنين مقاومتى از سوى حضرت هود در هدايت قوم خود چنين مقاومتى را نشان مى‏دهد و مثلِ حضرت نوح «ع» با جرأت و رشادت با مخالفين خود برخورد مى‏كند تا جايى كه مى‏فرمايد:
«إِنّىِ أُشهِدُاللّهَ وَ اَشهَدُوا اَنّىِ بَرِئٌ مِمَّا تُشرِكوُنَ* مِنْ دُونِهِ فَكِيدوُنىِ جَمِيعا ثُمَّ لاَ تُنظِروُنِ* إِنّىِ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّهِ رَبّى وَ رَبّكُمْ، ما مِنْ دَابَّةٍ إِلاّ هُوَ آخِذُ بِنَا صِيَتِها، إِ نَّ رَبّىِ عَلى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ*»(11)
يعنى خدا را گواه مى‏گيرم و شما نيز گواه باشيد كه من از آنچه جز خداى يكتا به شرك مى‏پرستيد بيزارم. همگى به حيله‏گرى بر ضد من برخيزيد و مرا مهلت مدهيد. من بر خداى يكتا كه پروردگار من و پروردگار شماست توكل كردم. هيچ جنبنده‏اى نيست مگر آنكه زمامِ اختيارش در دست اوست. هر آينه پروردگار من بر صراط مستقيم است.
زمانيكه حضرتِ شعيب با قوم خود برخورد مى‏كند در او نيز چنين قوتِ قلب و جرأتى مشاهده مى‏گردد كه ناشى از توكل بالاى او به خداوندِ متعال است (رجوع كنيد به آيات 88 ـ 89 از سوره اعراف).

3ـ عزت نفس

از ديگر ثمرات توكل به خدا عزت و سربلندى در بين مردم است. فرد متوّكل چون به خدا تكيه مى‏كند غناىِ نسبى از مردم دارد و بخاطر رسيدن به مال و مقام از مردم التماس نمى‏كند لذا عزت و سربلندى‏اش حفظ مى‏شود. از همه مهمتر چون خداوند عزيز است پناهنده خود را نمى‏گذارد كه به ذلت و خوارى دچار شود. خداوند در قرآن مى‏فرمايد:
«وَ تَوكَّل عَلَىَ‏العَزيزِالرَّحِيمِ»(12)
يعنى اى پيامبر برخداوند عزيز و مهربان توكل كن.
و در جاى ديگرى مى‏فرمايد:
«وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلىَ اللَّهِ فَأنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»(13)
يعنى هر كه به خدا توكل كند او را عزيز (پيروزمند) و حكيم خواهد يافت.در تفسير اين آيات بيشتر مفسرين نوشته‏اند، چون خداوند عزيز است نمى‏گذارد كه پناهنده او (توكل كننده بدو) دچار ذلت و خوارى گردد.
حضرت صادق «ع» فرمودند:
«إِنَّ الغِنى و العِزّ يجولانِ، فَاِذا ظَفرَا بموضع التَّوكّلِ اوَطنا»(14)
يعنى بى‏نيازى و عزت و سرافرازى در گردش و جابجايى هستند، پس هركجا كه به توكل برخورد كردند، در آنجا وطن بر مى‏گزينند.
از ديگر نتايج توكل، راحتى و آرامش، داشتن رضايت از زندگى و خشنودى و خوش‏بينى و اميدوار بودن به آينده(15) است كه بخاطر رعايت اختصار از شرح و بسط آنها صرف نظر مى‏كنيم.

ريشه‏هاىِ روان‏شناختى توكل به خداوند متعال

در تحقيقاتى كه به ادراك فرد از تسلّط نسبت به اوضاع و شرايط زندگى مربوط مى‏شود مى‏توان رگه‏هايى را پيدا كرد كه فهم مسأله توكل به خداوند متعال را تسهيل كند. يكى از تئوريها در اين زمينه، نظريه ادارك كنترل اوليه(16) در مقابل ادارك كنترل ثانويه(17) است (راتبام(18)، ويسز(19)، و اسنايدر(20)، 1982، بند(21)و ويسز، 1988).
كنترل اوليه كه بيشتر شبيه كنترل عينى و واقعى است، زمانى بروز مى‏كند كه افراد كوشش مى‏كنند مهار و كنترل امور را در دست بگيرند، و كارها را در مسير اهداف خويش به پيش برند. افرادى كه جهت‏گيرى درون سويه نسبت به كنترل دارند و فكر مى‏كنند كه مى‏توانند محيط را در جهت رسيدن به اهدافِ خويش تغيير دهند گفته مى‏شود كه در تحت لواى كنترل اوليه عمل مى‏نمايند. افرادى كه با كنترل اوليه محيط را در جهت علايق، نيازها، آمال و آرزوهاىِ خود تغيير مى‏دهند. كنترل زمانى در نقطه اوج خود قرار مى‏گيرد كه افراد عملاً بتوانند تصميماتى اتخاذ نموده و تصميمات خويش را به موقع به اجرا بگذارند.
كنترل ثانويه زمانى بظهور مى‏پيوندد كه كنترل اوليه امكان بروز نداشته باشد. شخصى با كنترل اوليه سعى مى‏كند كه محيط را در جهت نيازها و علايقِ فردى خويش تغيير دهد. در حالى كه كنترل ثانويه بدين جهت ظهور مى‏كند كه فرد را در جهت انطباق و سازگارى با محيط غير قابل تغيير آماده سازد. زمانيكه افراد با موقعيتهايى روبرو مى‏شوند كه غير قابل كنترل است سعى مى‏كنند كه يك و يا چند تا از رهيافتهاىِ كنترل ثانويه را به كار گيرند تا بتوانند تا حدّ ممكن ادراك كنترل خود را حفظ نمايند. مهمترين انواعِ كنترل‏هاى ثانويه به قرار زير مى‏باشند.

1ـ كنترل نيابتى(22)

در اين روش، افراد شرايط و اوضاع و احوال را مورد بررسى قرار مى‏دهند تا به ببينند چه كسى كنترل اوضاع و شرايط را در دست دارد وبه نحوِ مؤثرىِ خود را با آن فرد هماهنگ و هم جهت مى‏كنند. اين افراد از اين جهت احساس شايستگى و قدرت مى‏كنند كه فكر مى‏كنند در طرف فرد قوى هستند و به تبع قدرت آن فرد اينها نيز قدرت بدست خواهند آورد. اينها فرد قدرتمند و با نفوذ را تشويق مى‏كنند (و از او مى‏خواهند) كه دست به كارهايى بزند كه به سودشان تمام شود و از اين طريق احساس كنترل بر اوضاع و شرايط مى‏نمايند. به عبارت ديگر اين افراد شايد خودشان قدرت لازم را نداشته باشند ولى از قدرت افراد قدرتمند در جهت كنترل اوضاع و احوال به نفعِ خود به جا استفاده مى‏كنند.
از اين نظر اين تئورى به توكل مربوط مى‏شود كه افرادِ متوكل زمانيكه احساس كردند كه مهار امور و اوضاع از قدرت و سيطره اينها خارج شده با اعتمادى كه به قدرت خداوند دارند و با رابطه‏اى كه بين خود و خدا مى‏بينيد اطمينان حاصل مى‏كنند كه خداوند امور را براى ايشان آسان خواهد كرد و ايشان را در تنگناى سختيها و مشكلات تنها نخواهد گذاشت. اين چنين اعتقادى به افراد متوكل نيروى فوق‏العاده مى‏دهد و نمى‏گذارد كه آنها احساس تنهايى، ضعف و درماندگى نمايند. با چنين اعتقادى بود كه حضرت نوح «ع» وقتى با انواع تهديدها و آزارها از طرف قومش مواجه شد بجاى احساسِ درماندگى وضعف با قدرت به قوم خويش چنين گفت:
«... يا قَوْمِ إِنْ كَانَ كَبُرَ مُقَامِى وَ تَذْكِيِرى بِآيَاتِ اللّهِ فَعَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْتُ، فَاَجْمِعُوآ أَمْرِكُمْ وَ شُرَكاءَ كُمْ ثُمَّ لاَ يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اَقْضُوآ إِلىَّ وَ لاَتُنظِرُونِ*
فَاَءن تَوَلّيْتُمْ فَمَا سَأَ لْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ، إِنْ أَجْرِىَ إِلاَّعَلَى اللّهِ، وَ أُمِرْتُ أَن أَكوُنَ مِنَ المُسْلِمينَ»(23)
يعنى اى قوم اگر درنگ كردن من و اقامتم در ميان شما و يادآورى آياتِ خدا بر شما گران مى‏آيد، من برخدا توكل مى‏نمايم، ساز و برگ و شريكانِ خود را جمع آوريد چنانكه هيچ چيز از كارى كه مى‏كنيد بر شما پوشيده نماند، و به دشمنى من قدم به پيش نهيد و مرا مهلت ندهيد، و اگر پشت كرديد، من از شما هيچ پاداشى نخواسته‏ام، كه پاداش من با خداست و من مأمور شده‏ام كه از تسليم شدگان باشم.
اين همه قدرت و شهامت و احساس كنترل امور در اين شرايطِ سخت و دشوار ناشى از توكل حضرت نوح «ع» به خداوند متعال مى‏باشد كه او را منبع قدرت و منشاء تحولات در زندگى مى‏داند.(24)
بهتر است كه براى پى بردن به اين جنبه توكل شعارهاى توكل كنندگان را مطالعه نمائيم كه به چند تا در زير اشاره مى‏شود.
1ـ توكلتُ عَلىَ الحى الذى لايموت (بحارالانوار، 76، ص 249)
2ـ توكلتُ على القادر القاهر العلى الاعلى (بحارالانوار، 98 ص 81)
3ـ توكلتُ على القادر القاهر العلى الصمد (بحارالانوار،98 ص 67)
4 ـ لاقوةَ الاباللّه توكلتُ عَلى اللّهِ (بحارالانوار، 43 ص 93)
در تمام شعارهاى فوق افراد متوكل زمانيكه مرجع توكل و اتكاء خود را نام مى‏برند، او را با ويژگيهاى حَىّ، قاهر، قادر، عَلى، اعلى ياد مى‏كنند و اين خود نمايانگر اين است كه خود را در طرف نيرويى مى‏بينند كه مافوق تمام نيروهاى مادى است كه به طريق نيابتى در خود نيروى فوق‏العاده احساس مىكنند. لذا حضرت رسول (ص) مى‏فرمايند:
«مَنْ سَرَّهُ أنْ يكونَ اقوى النّاس فليتوكل عَلى اللّه»(25)
يعنى هر كه دوست دارد قوى‏ترين مردم باشد بايستى به خدا توكل نمايد.

2ـ كنترل تفسيرى

افرادى كه از كنترلِ تفسيرى(26) استفاده مى‏كنند سعى بر اين دارند كه شرايط غير قابل كنترل و طاقت فرسا را براى خود تعبير و تفسير نمايند و معناى آن را درك كنند. اين افراد سعى بر اين دارند كه بفهمند چرا و چگونه اتفاقِ ويژه‏اى برايشان رخ داده است و با تعبير و تفسير اين پديده‏ها و دادن معنا به آنها، احساس كنترل بر اوضاع و احوال نموده و از تلخى حادثه بدين نحو بكاهند. بنابراين افرادى كه تجربيات تلخِ غير قابلِ كنترل مثل از دست دادنِ عزيزى و يا عضوى از بدن داشته‏اند، اغلب سعى مى‏كنند كه معنايى را كه در تراژدى آنها نهفته است پيدا كنند و پيدا كردن معناى حادثه ناگوار به آنها يك نوع احساس كنترل و مواجهه مؤثر با عامل فشارزا مى‏دهد. اخيرا در پروژه‏اى كه توسط پژوهشگر و همكارانش اجرا شده، از طريق داستانهاى تكميل كردنى، دانشجويان را در موقعيتهاى فرضى ناگوار قرار داده‏ايم (مثل بيمارى صعب‏العلاج، از دست دادن اعضاى خانواده و...) و از آنها خواسته‏ايم كه احساس و افكار خود را بنويسند، تعداد قابل توجهى از دانشجويان چنين نوشته‏اند: «من در صدد برمى‏آيم كه معناى اين اتفاق ناگوار را براى خود كشف كنم و بدانم كه چرا اين اتفاق ناخوشايند برايم رخ داده است. و اگر بتوانم معناى اين اتفاقات ناخوشايند را براى خود كشف كنم تا حد زيادى از ناراحتى‏ام كاسته مى‏شود». جلساتِ مشاوره‏اى اين پژوهشگر در دفتر مشاوره دانشجويى و در دانشكده روانشناسى و علوم تربيتى نمايانگر اين است كه كشف معناى اتفاقات ناخوشايند يك نوع تسلّى و كنترل به افراد مى‏دهد و آنان را براى مقابله با حوادث ناخوشايند مجهزتر مى‏سازد.
افراد زيادى در فرهنگ‏هاى مختلف دست به تعبير و تفسير اتفاقات ناخوشايند زده‏اند و از اين طريق از آلام خود كاسته‏اند. مثلاً شهيد ثانى (954 ه .ق) پس از مرگ فرزند دلبندش «مُسَكَّنة الفَواد عِندَ فقد الأَ حِبَّةِ وَ اْلاوَلادِ» را مى‏نويسد و دكتر فرانكل (1958) نظريه «معنى ـ درمانى» را پس از دستگيرى و از دست دادن تمامى عزيزانش در اردوگاههاى كارى آلمان نازى ارائه مى‏دهد. فرد متوكل چون همه اتفاقات را در رابطه با خواست خدا مى‏داند، معنى نهفته اين اتفاقات را درك مى‏نمايد و براى هر اتفاقى تعبير و تفسيرى الوهى دارد.
پژوهشگران (راتبام، ويسز، واسنايدر، 2198) معتقدند كه افراد سالم هم از كنترل اوليه استفاده مى‏كنند و هم از كنترل‏هاى ثانويه، و بدين وسيله از احساس درماندگى به دورمانده و هميشه اميدوارى خود را به آينده حفظ مى‏نمايند.
به نظر مى‏رسد كه اين تحقيقات به «توكل» ارتباط پيدا مى‏كنند. چون در توكل هم جنبه كنترل نيابتى مطرح است كه فرد ناتوان با اتصال به كمك و مشيت خداوندِ متعال احساس قوى بودن مى‏كند و مطمئن مى‏شود كه با گرفتن طرف خداوند بر حوادث فائق خواهد آمد و پشتش به پشتيبانى خدا گرم است. از طرفى ديگر بحث توكل به خداوند متعال به كنترل تفسيرى ارتباط پيدا مى‏كند. چون فرد متوكلّ در تعبير و تفسير پديده‏ها هميشه خداوند دانا و حكيم مشفق و خيرخواه را به همراه دارد و اگر حادثه‏اى ناگوار برايش پيش آيد با ديد عارفانه به آن نگريسته و آن را خير تلقى مى‏كند. خداوند در قرآن كريم مى‏فرمايد:
«... وَ عَسَى أنْ تَكْرَهُوا شَيْئا و هُوَ خيرٌ لَكُمْ وَ عَسَى أن تُحِبُّوا شَيْئا و هُوَ شَرٌ لَكُمْ، و اللّهُ يَعْلَمُ وَ أنتُمْ لاتَعْلَمُونَ»(27)
يعنى چه بسا ناخوش داريد چيزى را در حاليكه خير و صلاح شما درآن باشد و چه بسا دوست داريد چيزى را در حاليكه آن امر براى شما شر باشد، و خداوند (خير وصلاح شما را) مى‏داند، در حاليكه شما نمى‏دانيد.
هر چند كه از پيشينه موجود در زمينه‏هاى كنترل و مهار اوليه و كنترل‏هاى ثانويه مى‏توان استفاده نمود، ولى بطور اخص، همانطور كه قبلاً نيز اشاره شد پژوهش تجربى و ميدانى در حيطه توكل به خداوند متعال سابقه‏اى ندارد، لذا پژوهشگران اين مهم را بعهده گرفته‏اند.

چارچوب پژوهش

چارچوبى كه براى پژوهش فعلى تهيه گرديده برگرفته شده از آيات و احاديثى است كه در متون دينى اسلام وجود دارد. اين چارچوب اوليه با استفاده از تجربيات خود پژوهشگر در زندگى و پاسخهاى او نسبت به موقعيتهاى فشارزاى زندگى كه از طريق درون‏نگرى و تجزيه و تحليل رفتارهاى شخصىِ خود صورت گرفته متبلور شده و شكل اوليه خود را پيدا نموده است. مشاهدات مستقيم و غيرمستقيم و مصاحبه‏هاى طولانى با اساتيد و دانشجويان حوزه و دانشگاه موجب شده است كه اين چارچوب شكل فعلى خود را پيدا كند. مقايسه و مقابله تئوريهاى روان‏شناختى با آنچه كه در ادبيات توكل به خدا در كتب اخلاقى و تفسيرى يافته شده پژوهشگر را به اين نكته رهنمون كرده كه توكل با نظريه اسنادها(28)، و با نظريه مركز و نوع كنترل (اوليه در مقابل ثانويه)،(29) همانطور كه قبلاً بدان اشاره شد رابطه دارد. با اين توشه اوّليه پژوهشگر به سراغ همكاران و مشاوران طرح فعلى در دانشگاه تهران رفته است كه فكر اوليه او را پخته‏تر نموده و بر غناى مطلب افزوده‏اند و اين فكر بصورت پژوژه تحقيقاتى درآمده است كه فعلاً در گروه پژوهشى تحقيقات اسلامى در تحت بررسى است.
در زير سعى مى‏شود كه ابعاد اين پژوهش بصورت ايجاز توضيح داده شود.

اهداف پژوهش

هدفِ كلى از اين پژوهش عبارت است از ساختنِ مقياسى معتبر و پايا كه بتوان به وسيله آن ميزان توكل افراد به خداوند متعال را مورد سنجش قرار داد. البته اين سنجش فقط به منظور استفاده پژوهشى در تحقيقاتِ روان‏شناختى و بهداشتِ فردى و اجتماعى تهيه مى‏شود.
هدفهاى فرعى ديگرى نيز در اين پژوهش مد نظر است كه عبارتند از:
1ـ جستجوى موقعيتها و فعاليت‏هايى كه در پديده توكل به خدا در آنها به ظهور مى‏رسد، مثلاً، موقعيتهاى سخت زندگى كه راه‏هاى معمولى حلّ مشكل در دسترس نيست و انسان به جاى نوميدى، دست به دامن پروردگار جهانيان مى‏زند و از او استمداد مى‏طلبد و يا موقعيتهاى تصميم‏گيرى كه فرد از نتيجه تصميم خود مطلع نيست ولى با يارى خواستن از خداوند متعال و كوشش به قدرِ وسيع و طاقتش خود را از شك و ترديد رها مى‏سازد و با توكل به خداوند متعال در شرايط حساس، قاطعانه تصميم مى‏گيرد. در بررسى مقدماتى با استفاده از داستانهاى تكميل كردنى و در استفاده از مصاحبه‏هاى ساختارى اين موقعيتها تا حدى روشن شده است.گروه پژوهشگران در صدد بررسى‏هاى عميق‏تر و كنترل شده‏تر هستند كه بتوانند بطور نهايى نتيجه اين پژوهشها را گزارش دهند.
2ـ بررسى تأثير توكل در كاهش اضطراب و افسردگى در دانشجويان. نيز از اهداف اين پژوهش‏گران است.

شيوه‏هاى جمع‏آورى داده‏هاى مقدماتى

در مرحله اول براى پى بردن به گستره توكل و رفتارهاى متوكلانه، آيات قرآنى در اين زمينه از روى «المعجم المُفْهرَس» استخراج شده و سپس تفسير اين آيات بر اساس تفسيرالميزان (علامه طباطبايى، 1393 ه .ق) و تفسير يوسف على (1983) استخراج گرديد. سپس براى روشن‏تر شدن معناى آيات و نشان دادن موقعيتهاى مربوط به رفتارهاى متوكلانه در مسلمانان، احاديث مربوط به توكل استخراج شده و در كنار آيات قرآنى مورد مطالعه و استفاده قرار گرفت.(30)
در مرحله دوم با افراد متوكلى كه متشكل از فضلاء و اساتيد حوزه و دانشگاه بودند مصاحبه‏هايى به عمل آمد تا مشخص شود كه ابعاد رفتار متوكلانه چه هستند، در چه شرايطى و موقعيتهايى افراد بيشتر توكل مى‏كنند و از توكل در زمان حاضر چه استنباطى مى‏شود. در كنار مصاحبه‏ها پژوهشگران از داستان‏هاى تكميل كردنى نيز استفاده نموده‏اند تا با حساسيت زيادتر، كيفيت و كميت رفتارهاى متوكلانه را در رفتارها، حالات و احساسات و ادراكات مصاحبه شوندگان متبلور سازند.
در مرحله سوم با استفاده از تجربيات آزمايشى مراحل فوق حدود 45 موقعيت آزمايشى تهيه گرديد و در اين موقعيتهاى فرضى از دانشجويان خواسته مى‏شد كه اداركات، احساسات، افكار و رفتار خود را نسبت به اين موقعيتها بيان دارند. در حدود 12 تا موقعيت از بين 45 موقعيت تهيه شده توسط گروه تحقيق انتخاب شده و در دو فرم مختلف، بدون اطلاعاتِ راهبردى و با اطلاعات راهبردى به تعداد 30 نفر از دانشجويان كارشناسى ارشد داده شد. در فرمِ بدونِ اطلاعاتِ راهبردى، بدون دادنِ هيچگونه اطلاعاتى در مورد رهيافت‏هاى علمى و احساسات و افكار احتمالى در هنگام مواجهه با مشكلات، فقط موقعيتهاى سخت و طاقت فرسا از قبيل ابتلاء به بيمارى صعب‏العلاج، فوت يكى از عزيزان، تصميم‏گيرى در شرايط سخت و دشوار، مورد حمله دشمن قرار گرفتن و اسير شدن همسر و فرزندان ... داده مى‏شد و از دانشجويان خواسته مى‏شد كه رهيافتهاى عملى، اقدامات، افكار و احساسات خود را در اين شرايط سخت و دشوار بنويسند. از طريق تحليل محتوايى نوشته‏هاى دانشجويان و طبقه‏بندى آنها، توسل به افراد ديگر، توسل به اسباب مادى، يأس و نااميدى و عدم اقدام و يا توكل به خداوند متعال و اقدام توأم با توكل به خداوند را پژوهشگران در مى‏آورند. در فرم توأم با اطلاعات راهبردى در صفحه اول پرسشنامه نوشته شده بود:
... افراد مختلف در شرايط گوناگون افكار و احساسات متنوعى دارند و اقداماتى را متناسب با موقعيتها و شناخت خود از موقعيتها به انجام مى‏رسانند. نمونه‏اى از رهيافت‏هاى عملى، احساسات و افكار افراد مى‏توانند به صورتهاى زير ظهور و بروز نمايد.
الف: اتكاءِ به خود براى حل مشكلات و يا تغيير موقعيتها؛
ب: اتكاء و توسل به اسباب و وسايلى كه در تغيير وضعيت مؤثر هستند؛
ج: تكيه بر دوستان و آشنايان، افراد و سازمانها و كمك خواستن از آنان براى بهبود وضعيت؛
د: تكيه بر شناخت موقعيتها از ديدگاه تحليل علمى و علّى؛
ه : تكيه بر خدا و توكل بر خواست و مشيت او؛
و: تركيبى از رهيافتهاىِ مختلف كه در فوق بدان اشاره شد.
و در آخر از پاسخگران خواسته شده بود كه هر كدام از داستانهاىِ موقعيتى را خوانده، نحوه احساس، فكر، و اقدام خود را در قبال هر داستان بيان كنند. هر دو فرم پرسشنامه غير از رهيافتهاى ششگانه كه در فرق بدانها اشاره شد يكسان بودند. هر دو فرم نيز همزمان به طور تصادفى به دو گروهِ معادل داده شدند. يكى از اهداف تهيّه دو فرم پرسشنامه بررسى تأثير ارائه و يا عدم ارائه رهيافتها در نحوه پاسخهاى دانشجويان بود. حاصل اين پروژه اكتشافى اوليه بسيار جالب بود. اولاً تفاوتِ قابل توجهى بين پاسخهاى دو گروه از پاسخگران (توأم با اطلاعات رهيافتى، و بدون اطلاعات رهيافتى) مشاهده گرديد. گروه توأم با اطلاعات رهيافتى جوابهايشان همگرايى بيشترى داشت، بيشتر به رفتارهاى متوكلانه اشاره كرده بودند، در حاليكه گروهِ بدون اطلاعات رهيافتى جوابهايشان خيلى واگرا و متنوع بود و كمتر به صورت بارز به توكل به خدا اشاره نموده بودند. ثانيا برخى از موقعيتها بيشتر موجب پاسخهايى مى‏شد كه به رفتار متوكلانه اشاره نمودند تا برخى ديگر كه بيشتر فرد خواسته بود پيچيدگى شرايط را با توسل به ديگران و اسباب و علل طبيعى حلّ نمايد. و اين يافته بسيار مهمى بود كه قدرت تشخيصى موقعيتهاى مختلف را از هم متمايز مى‏ساخت. هراندازه پيچيدگى موقعيتها بيشتر مى‏شدند و استيصال و اضطرار افراد در مقابل آنها شديد مى‏گشت ميزان توكل به خدا در مقابل اين موقعيت‏ها افزايش مى‏يافت. ثالثا، ويژگيهاى جمعيت‏شناختى پاسخگران در نحوه توكل آنها به خداوند متعال در موقعيتهاى مختلف تأثير مى‏گذاشت، يعنى يك نوع تعاملِ بين نوعِ موقعيتِ فشارزا، و ويژگيهاى جمعيت‏شناختى پاسخگران ديده مى‏شد. مثلاً نحوه پاسخدهى خانمها متفاوت از نحوه پاسخدهى آقايان بود. رابعا تحليل محتوايى جوابهاى پاسخگران نشان مى‏داد كه دو نوع رفتار متوكلانه در بين دانشجويان وجود دارد: رفتار متوكلانه منفعلانه كه در آن فرد كار را به عهده خدا مى‏گذارد تا خداوند تدبير آن كار بعهده بگيرد، و رفتار متوكلانه فعالانه، كه در آن فرد حتى‏الامكان كوشش و تدبير فردى و اجتماعى خود را به كار مى‏اندازد و از اسباب و وسايل مادى در راستاى رسيدن به مقصد كوشش مى‏كند ولى وقتى به حالتِ استيصال و اضطرار رسيد، آنوقت بجاى نااميدى دست به دامن پروردگار شده از او كمك مى‏طلبد و در نهايت نيز كار خويش بدو واگذار مى‏كند تا تدبير امر او را بعهده بگيرد. يافته‏هاى جالب ديگرى نيز از تحليل محتوايى پاسخهاى دانشجويان بدست آمد كه علاوه بر تدبير امر توسط خويشتن و يا واگذارىِ آن به خدا، مربوط مى‏شد به احساساتِ ايشان در هنگام برخورد با مشكلات و دشواريهاىِ طاقت فرسا. دانشجويانى كه رفتارهاى متوكلانه‏شان بالاتر بود ميزان اميدوارى‏شان به آينده نيز بيشتر بود و كمتر اضطراب داشتند. از بيانِ ديگر يافته‏هاى اين پژوهش اكتشافى اوليه بعلت رعايت اختصار خوددارى مى‏شود تا مختصرى به روند كار پژوهشگران در آينده اشاره شود.

كوششهاى فعلى و تمركز آينده پژوهشگران

با استفاده از روشهاى اكتشافى اوليه پژوهشگران، آنها در حال حاضر بر روى روشهاى زير متمركز شده‏اند تا سوالات و مواد و گزاره‏هاى پرسشنامه، و موقعيتهاى لازم براى پاسخگيرى از دانشجويان را تنظيم نمايند.
1ـ استفاده از داستانهاى تكميل كردنى با اضافه كردن موقعيتهاى ديگر كه بعد از اكتشاف اوليه لازم تشخيص داده شده‏اند، و حذف موقعيتهايى كه قدرت تشخيص آنها ضعيف است.
بعنوان مثال پس از اكتشاف اوليه مشخص گرديد كه لازم است علاوه بر موقعيتهاى فشارزا، و استرس‏آور موقعيتهاى مربوط به مسايل روزمره و حتى خوشايند مثل تولد فرزند، ازدواج، خريد خانه و ماشين و... نيز داده شود و جوابهاى دانشجويان نسبت به اين موقعيتها نيز تحليل گردد. اين داستانها لازم است به دو صورت زير به دانشجويان داده شود:
الف: داستانهاى تكميل كردنى (موقعيتى) كه لازم است در قبال آنها دانشجويان رهيافت‏هاى علمى، احساسات، افكار و اسنادهاى خود را بيان نمايند. اين داستانها شبيه همان داستانهاى مرحله اكتشافى است كه قبلاً تهيه شده و در دو فرم مختلف به دانشجويان داده شده است، منتهى در اين مرحله داستانهاى موقعيتى كه قدرت تشخيصى بالاترى دارند نگهدارى مى‏شوند و داستانهايى كه از لحاظ تشخيص بين افراد متوكل و غير متوكل ضعيف هستند حذف مى‏شوند. داستانهاى ديگرى نيز به اين مجموعه داستانى افزوده مى‏شود تا نمونه كامل از جامع موقعيتهايى بدست آيد كه در زندگى يك فرد (دانشجو) اين موقعيتها پيش مى‏آيند، و در برگيرنده حوادث ناگوار، حوادث دو جانبه و مبهم، و حوادث خوشايند مى‏باشند.
ب: همان داستانهاى تكميل كردنى كه در قسمت الف شرح داده شد به گروه ديگرى (معادل با گروه قبلى) به همراه گزينه‏هاى (رهيافتهاى) از پيش تعيين شده داده شود تا دانشجويان يكى و يا چندها از رهيافتها را به ترتيب اولويت انتخاب نمايند و بيان نمايند كه در شرايط بيان شده در داستان بيشتر از چه رهيافتهايى استفاده خواهند نمود. امتياز به كارگيرى روش پاسخگيرى از نوع «ب» تجزيه و تحليل ساده و آسان بودن پاسخگيرى است كه در صورت بالا بودن روايى، و اعتبار و پايايى به جاى پاسخگيرى از نوع الف در فرم نهايى پرسشنامه استفاده خواهيم نمود.
2ـ استفاده از جملات ناتمام كه بعنوان روشى ديگر براى پاسخگيرى از آن استفاده خواهد شد تا با دو روش فرق ازلحاظ روا بودن، مناسب بودن و داشتن اعتبار و پايايى مورد مقايسه قرار گيرد. در نهايت پژوهشگران پرسشنامه‏اى را تهيه خواهند نمود كه هم به لحاظ پاسخگيرى ساده بوده و هم به لحاظ عينى قابل نمره گذارى باشد و از اعتبار و روايى بالايى برخوردار باشد، و بتواند افرادى با درجاتِ توكل مختلف را از همديگر متمايز سازد. نحوه برآورد ويژگيهاى روانسنجى اين پرسشنامه در مقالات بعدى انشاءا... توضيح داده خواهد شد.

پى‏نوشتها

* تقدير و تشكر: از زحمات همكاران و مشاوران طرح آقايان دكتر خدايارى، دكتر شكوهى يكتا، دكتر نضعت، دكتر بوالهرى، دكتر باقرى، حاج‏دوست محمدى و حميد پيروى تشكر مى‏شود.
1ـ آل عمران/ 159.
2ـ بقره / 216.
3ـ انبياء /83 ـ 88.
4ـ نساء/ 102.
5ـ يوسف /67.
6ـ المحجة‏البضاء ج 7، ص 426.
7ـ شعراء/ 61 و 62.
8ـ توبه/ 40.
9ـ مستدرك 4 / 270.
10ـ يونس/ 71 ـ 72.
11ـ هود/ 53 ـ 56.
12ـ شعراء/ 217.
13ـ انفال/ 49.
14ـ كافى، جلد 2، صفحه 64.
15ـ مثلاً رجوع شود به سوره‏هاى حجر (آيه 56)، يوسف (آيه 83 و 87)، سوره انبياء (آيات 83 ـ 88)
16- Primary Control
17- Secondary Control
18- Rothbaum
19- Weisz
20-Snyder
21- Band
22- Vicarious Control
23ـ يونس/ 71 ـ 72.
24ـ براى پى بردن به اهميت توكل در ادراك كنترل همچنين رجوع شود به سوره هود آيات 53 ـ 57.
25ـ مستدرك 4/270.
26- Interpretive Control
27ـ بقره/ 216.
28- Attribution Styles
29- Primary Vs Secondary Control
30ـ كتب اربعه، بحارالانوار، محجة‏البيضاء براى استخراج احاديث دقيقا مورد بررسى قرار گرفتند.
منابع

1ـ شهيد ثانى (954 هـ . ق) مسكنة‏الفواد عند فقد الاحبه و الاولاد، تهران، چاپ سنگى.
2ـ طباطبايى، سيد محمد حسين (1393 هـ . ق)، الميزان فى تفسير القرآن، لبنان، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات.
3ـ فؤاد عبدالباقى، محمد (1364)، المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم، قاهره، دارالكتب المصريه.
4ـ فيض كاشانى، محسن (1091)، المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، تهران، دفتر انتشارات اسلامى.
5 ـ قرآن مجيد با ترجمه و تفسير فارسى و كشف الايات (1372)، ترجمه مهدى الهى قمشه‏اى، تهران، انتشارات مروى.
6ـ قرضاوى، يوسف (1995) فى‏الطريق الى اللّه: توكل، مصر، قاهره، مكتبة وهبة.
7ـ مجلسى، محمدباقر (1402)، بحارالانوار: الجامعه الاخبار الائمه الاطهار، لبنان، مؤسسه الوفا.
8- Band, E,& Wesz,j. (1998). How to feel better when it feels bad: Childrens Perspectives on coping with every day stress. Developmental Psychology, 24,247-253.
9- Frankl, V.R.(1958). The will to Meaning. Journal of pastoral care, 7,82-88.
10- Glass. D,& Singer,J.(1972). Urban stress; Experiments on noise and Social Stressors. NewYork.
Academic Press
11- Rothbaum.R., Weisz, j. & snyder,S (1982). the world and changing the self: A two process changing of perceived control. Journal of personality and Model psychology, 42,5-32. social
12- Yousef Ali, A(1938). The Glorious Kuran: Translation and Commentary.Beirut, Darel Fekr.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:44 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سجده؛ كوتاه ترين راه تقرب به خدا زمينه هاي سجده

سجده؛ كوتاه ترين راه تقرب به خدا زمينه هاي سجده

محمدعلي رضواني

در نخستين بخش از مقاله حاضر نويسنده با تشريح حقيقت و ماهيت سجده، به برخي از آثار سجده بر خداوند اشاره كرد. آنچه درپي مي آيد دومين و آخرين بخش اين مقاله است كه باهم آن را از نظر مي گذرانيم.

زمينه هاي سجده

پرسش اين بخش اين است كه چه علل و عواملي دروني و بيروني موجب مي شود تا انسان نسبت به خداوند و يا هر كس ديگر به سجده بيفتد و پيشاني بر خاك بسايد؟
در پاسخ بايد گفت كه مهم ترين عامل، شناخت ايماني است. به اين معنا كه شناخت انسان نسبت به خدا و خود و الوهيت و ربوبيت وي از سويي و مخلوق بودن و فقر ذاتي خود موجب مي شود تا انسان در برابر كمال و عظمت الهي به خاك افتد و به اين شيوه، بندگي و عبوديت خويش را بروز دهد.
از اين رو قرآن مهم ترين زمينه انجام سجده اطاعت و عبوديت را، ايمان به خدا مي شمار و بر نقش آن جهت فروتني انسان در برابر خداوند و سجده بر او تاكيد مي ورزد. (اعراف آيات 120 تا 122 و نيز طه آيه 70 و شعراء آيات 46 و 47)
بر اين اساس در آيه 107 سوره اسراء بر علم و آگاهي انسان نسبت به خود و خدا به عنوان زمينه سجده انسان براي خدا از يك سو و نيز توجه به علم گسترده خدا (نحل آيه 25) و خالقيت و آفريدگاري او (فصلت آيه 37) و ربوبيت و پروردگاري خداوندي (اعراف آيات 120 تا 122 و طه آيه 70 و شعراء آيات 46 و 47) تاكيد شده است؛ زيرا توجه و التفات همراه با علم و آگاهي معرفت است كه انسان را نسبت به لزوم فروتني توجه مي دهد و او را به انجام سجده به عنوان نماد اطاعت و عبوديت وادار مي كند.
در حقيقت سجده به عنوان نماد عبوديت محض و عبادت كامل از سوي انسان در برابر خداوندي انجام مي گيرد كه آفريدگار و پروردگار اوست؛ از اين رو آيه 62 سوره نجم ارتباط ميان عبوديت و سجده را ارتباطي محكم و استوار مي داند.
برخي از انسان ها با تفكر در آيات انفس و آفاق به اين مرتبه از علم مي رسند كه خداوند آفريدگار و پروردگاري است كه بايد در برابر او خاضع و متواضع بود و عبوديت و اطاعت خويش را از راه سجده بيان كرد. از اين رو بسياري از مردم از راه توجه كردن به آيات پروردگاري، در برابر خداوند فروتن مي شوند و سجده اطاعت به جا مي آورند. (سجده آيه 15)
اما برخي ديگر از مردم تنها در هنگام ديدن معجزه و طرق غيرعادي متوجه خالقيت و پروردگاري خداوند مي شوند و به سجده اطاعت و عبوديت اقدام مي كنند. از اين رو ساحران فرعون پس از ديدن معجزه حضرت موسي(ع) و توجه به قدرت بي نهايت خداوندي سر به سجده عبوديت مي سايند و پيشاني بر خاك اطاعت مي گذارند. (اعراف آيات 117 و 120 و نيز طه آيات 69 و 70 و همچنين شعراء آيات 45 و 46)؛ زيرا انسان هنگامي كه متوجه آفريدگاري و پروردگاري خداوند مي شود، نوعي حالت تواضع درخود نسبت به خدا مي يابد و همين فروتني است كه وي را به سوي سجده كردن مي كشاند (نحل آيات 49 و 50) از اين رو ازنظر مؤمنان و خردمندان، هرگونه سرباز زدن از سجده پس از آگاهي از آفريدگاري و پروردگاري خداوند و نياز و فقرذاتي انسان به او در همه حالات، نوعي تكبر و استكبار شمرده مي شود. (همان)
براين اساس مي توان گفت كه تنها علم و توجه يابي به آفريدگاري و پروردگاري خداوند براي انجام سجده اطاعت و عبوديت كفايت نمي كند؛ زيرا بسياري ا زمردم هستند كه با علم و دانش به آن و حتي توجه يابي به آفريدگاري و پروردگاري، استكبار ورزيده و حاضر به انجام سجده اطاعت و عبوديت در برابر خداوند نيستند. از اين رو افزون بر علم، توجه به مسئله ايمان به عنوان امري عاطفي و احساسي لازم است؛ زيرا تا احساسات وعواطف انساني نسبت به دانش و توجه به امري تحريك نشود انسان در درون خويش حالت ايماني نمي يابد. پس از تحريك عواطف و احساسات متأثر از دانش و توجه است كه انسان ايمان آورده و سجده اطاعت و عبوديت را به جا مي آورد.
در اين راستا اموري چون تلاوت آيات رحماني و الهي (مريم آيه 58 و روح المعاني ج 9 جزء 16 ص 158) و از جمله آيات قرآن (انشقاق آيه 21) زمينه ساز روحيه خضوع و سجود در برابر خداوند مي شود؛ زيرا فرصت تفكر و تدبر و نيز شناخت نسبت به خود و خدا را به انسان مي دهد و او را براي پذيرش عاطفي و احساسي و تحقق حالت تواضع و فروتني آماده مي سازد.
برخي از انسان ها با توجه يابي به نعمت هاي بي شمار خداوندي و عنايت بي حد و حساب الهي به سجده اطاعت و عبوديت مي افتند كه اينان مؤمناني هستند كه جمال الهي و فضل و رحمت خداوندي، آنان را متأثر مي سازد، درحالي كه برخي ديگر تنها در برابر جلال خداوندي واكنش نشان مي دهند.
خداوند در آيات 49 و 50 سوره نحل، ترس از پروردگار را زمينه ساز خضوع و حالت فروتني و تواضع در برخي از انسان ها مي داند كه به سبب همين خضوع ترس آميز در برابر خداوند، به سجده مي افتند.

اقسام سجده كنندگان

پس انسان هايي كه در برابر خداوند سجده مي كنند به سه دسته اصلي تقسيم مي شوند. برخي ها به طمع نعمت و دست يابي به آن، خدا را سجده مي كنند و كساني نيز از سر ترس سر به خاك مي گذارند و در اين ميان كساني نيز هستند كه خداوند را شايسته پرستش مي شمارند و نه به طمع نعمت و نه از ترس نقمت بلكه به سبب شكر و سپاس، پيشاني بر خاك اطاعت و شكرگزاري مي سايند.
كساني كه خداوند را شايسته عبادت يافته و به نقص خويش نيز پي برده اند و براي جبران نقص خويش تلاش مي كنند تا خود را با تقرب به خدا از شر آن رهايي بخشند، كساني هستند كه راه تقرب به كمال را مي جويند. آنان از سويي خدا را شايسته عبادت مي يابند و از سوي ديگر فرمان خداوندي را براي كمال جويي و تقرب به او مي پذيرند. پس تلاش مي كنند تا به هرشكلي كه خداوند مي خواهد عمل كنند تا به وي تقرب جويند. از اين رو تقرب جويي، خود زمينه عبوديت و سجده كردن مي شود. اين تقرب جويي چون به فرمان خداوندي است آنان را در جرگه انسان هايي قرار مي دهد كه خداوند را به سبب آن كه شايسته عبادت است پرستش مي كنند و به حكم اطاعت، با سجده تقرب مي جويند؛ زيرا خداوند به ايشان فرمان داده است كه براي رسيدن به مقام نزديكي خدا مي بايست اين گونه عمل كنند.
البته آيه 206 سوره اعراف تصريح مي كند هر موجودي كه خداوند را چنان كه هست بشناسد و همه هستي را محضر خداوند بشمارد و خود را در محضر او بيابد، در اين حالت به طور طبيعي از هرگونه رفتار استكباري برخاسته از تكبر ذاتي،دست بر مي دارد و كوچكي و فقرذاتي خويش را مي يابد ودر برابر عظمت الهي به تسبيح گويي مي نشيند و درنهايت به سجده اطاعت و عبوديت مي افتد.

ذكر سجده

از آن جايي كه سجده، حالت تواضع و خضوع انسان در مقام عندالله بودن انسان هاي كامل و در مقام خشيت و طمع براي انسان هاي ناقص و متوسط است و اين عمل سجده، خود عملي شكلي و نمادين است و لذا انسان بايد در هنگام سجده به اين نقص اقرار كند كه هر آن چه عمل جوارحي و قلبي به جا مي آورد، درحقيقت گرفتار ماديت و نقصان ماديت است و حتي به هر شكل ديگري انجام شود نمي تواند در برابر ذاتي كه بي نياز از هرگونه سجده و عبادت و عبوديت است، امري كامل باشد. از اين رو ذكر سجده موردتأكيد قرار گرفته است.
انسان بايد متوجه اين معنا باشد كه خداوند هيچ نيازي به عبادت و عبوديت او به هر شكلي و با هر عنوان طمعي و ترسي و حبي ندارد. براين اساس لازم است با تسبيح گويي خود را به اين نكته متوجه سازد كه اين ها تنها براي تعظيم خداوند است نه اين كه خداوند به اين عبوديت انساني نيازمند است.
در برخي از آيات قرآني به انسان ها دستور داده شده است كه اهل بيت پيامبر اكرم(ص) را دوست بدارند. اين دوست داشتن در برخي از آيات به عنوان مزد رسالت بيان شده درحالي كه در برخي ديگر از آيات، خداوند بيان مي دارد كه پيامبر(ص) هيچ مزدي براي رسالت خويش نمي خواهد. اكنون اين پرسش مطرح مي شود كه اگر پيامبر(ص) مزدي براي رسالت خويش نمي خواهد پس دوستي و حب ذوالقربي و اهل بيت(ع) به عنوان مزد رسالت از براي چيست؟ در آيه اي ديگر خداوند بيان مي كند كه اين مزد رسالتي كه خواسته شده براي خود پيامبر(ص) نيست بلكه براي انسان هاست تا از اين راه به كمال دست يابند.
همين مسئله در عبادت خداوندي نيز مطرح مي باشد. هنگامي كه سخن از عبوديت است، بايد گفت كه اين عبادت براي خداوند نيست بلكه براي خود بشريت است و آن كسي كه نيازمند عبادت است خود انسان است تا به اين وسيله به تقرب دسته يافته و از رحمت و فضل خاص الهي بهره مند شود.
بيان تسبيح (سبحان الله گفتن) و مطلوبيت آن در سجده كه در آيات 107 و 108 سوره اسراء و نيز آيه نخست سوره اعلي بيان شده براي اين است كه انسان متوجه باشد خداوند نيازي به سجده به هر عنواني ندارد بلكه او منزه و بي نياز از سجده است و در حقيقت اين انسان است كه براي تقرب جويي نيازمند به سجده براي خداوند مي باشد.
بر اين اساس تداوم سجده و مداومت بر آن تأكيد شده است (فتح آيه 29 و نيز روح المعاني ج 14 جزء 26 ص 188) زيرا انسان با سجده است كه مي تواند عندالله بودن خويش را به خود بقبولاند و به خداوند تقرب كمالي يابد، به ويژه آن كه سجده چنان كه آيات 15 و 17 سوره سجده بيان مي كنند داراي پاداش هايي براي بشر است كه فراتر از ادراك و فهم اوست.

اشتباه در تطبيق

قرآن بيان مي كند كه برخي از انسان ها به علل دروني و بيروني، گرفتار اشتباه در تطبيق مي شوند و امور و يا افراد و يا چيزهايي را پروردگار خويش قرار مي دهند كه اصولا بيرون از دايره ربوبيت هستي است. از اين رو به جاي سجده بر رب العالمين به خورشيد (فصلت آيه 37 و نمل آيه 37 و 38) ماه (فصلت آيه 37) و بتان از چوب و سنگ (جبت) و انسان (طاغوت) روي مي آورند. (نساء آيه 51 و نيز مجمع البيان ج 3 و 4 ص 92 و نيز روح المعاني ج 4 جزء 5 ص 82)
اين درحالي است كه خداوند كه آفريدگار هستي است به صراحت به اشكال مختلف و آيات وحياني در كتب آسماني گوناگون به مردم هشدار داده و مي دهد كه همان خداوندي كه آفريدگار هستي است، خود پروردگار هستي است و بايد در برابر او خضوع و خشوع داشته و به عبادت او بپردازند و سجده براي او كنند. (نمل آيه 24 و فصلت آيه 37 و جن آيه 18)
خداوند در آيه 24 سوره نمل، سجده بر خورشيد و ديگر بتان را سبب بازماندن از راه دين و خدا مي شمارد و آن را عاملي براي دور شدن بشر از تقرب جويي به خدا مي داند. در همين آيه تبيين مي كند كه شيطان جلوه دهنده سجده براي غير خداست. بنابراين انسان بايد همواره نسبت به شيطان و گمراهي او هوشيار باشد.

سجده طريقي

سجده بر خداوند امري نفسي است و مطلوبيت ذاتي داشته و هدف آفرينش است؛ زيرا تجلي عبوديتي كه به عنوان هدف آفرينش انسان و جن در آيه 56 سوره ذاريات بيان شده در سجده مي باشد.
با اينهمه از برخي سجده هاي خاص در قرآن سخن گفته شده كه مي توان از سجده همه فرشتگان بر آدم(ع) به فرمان الهي (بقره آيه 34 اعراف آيه 11) و سجده بر يوسف (يوسف آيه 100) نام برد. در اين دو مورد به سبب آن كه طريقت داشته و به امر و فرمان خاص خداوند بوده سجده مجاز دانسته شده است.
البته اگر خوب اين دو مورد سجده را بررسي كنيم درمي يابيم در حقيقت چيزي جز سجده بر خداوند نيست؛ زيرا همان گونه كه سجده بر خاك، طريقت دارد، سجده بر آدم نيز طريقت دارد و آن چه مراد و مطلوب است سجده براي خداوند به اطاعت و عبوديت است و كسي كه به فرمان الهي تن مي دهد و بر آدم سجده مي كند خداوند و پذيرش فرمان او را ملاك و مطلوب سجده خويش قرار مي دهد. بر اين اساس سجده به سمت كعبه و يا بر خاك نيز طريقت داشته و مطلوبيت ذاتي نخواهد داشت.

علل و موانع سجده نكردن

قرآن در آيات بي شماري بيان مي كند كه همه موجودات هستي به ميل و اراده خويش و يا غيرارادي و به اجبار در برابر خداوند سجده اطاعت و عبوديت مي برند. در كاربردهاي قرآني همه هستي، عبدالله هستند و تفاوتي ميان مستكبران سرباز زننده و مطعيان به اطاعت و اراده در بندگي نيست. چنان كه تفاوتي ميان موجوداتي چون انسان و يا جمادات نمي باشد و همه به اطاعت تسخير الهي هستند؛ زيرا سجده تنها نمادي از تسخير و عبوديت و اطاعت است و همه موجودات خواسته و نخواسته در تسخير الهي هستند. (رعد آيه 15 و نحل آيه 49 و حج آيه 18)
با اين همه برخي از موجودات كه داراي اراده و اختيار و انتخاب هستند حاضر به اطاعت و پذيرش سجده تسخيري نيستند. از جمله ابليس كه با عدم پذيرش فرمان سجده بر آدم نشان داد كه تسخير الهي را نمي پذيرد و از آن عصيان مي ورزد. (بقره آيه 34 و اعراف آيه 11و آيات ديگر) امتناع ابليس از سجده بر انسان همانند امتناع برخي از انسان ها، از سجده بر خاك است؛ زيرا در هر دو شكل، آن چه مورد انكار قرار مي گيرد خداوندي است كه فرمان سجده را مي دهد.
خداوند ريشه امتناع و عصيان گري از سجده را استكبار مي شمارد (بقره آيه 125 و اعراف آيه 12 و ص 75 و 76).
استكبار ظهور و بروز تكبري است كه در ذات شخص است. از اين رو هنگامي كه گفته مي شود استكبار عامل و ريشه تكبر است به معناي وجود نوعي خودپسندي و خودبرتربيني و تكبر در ذات شخص مي باشد. براين اساس در آيه 11 تا 13 سوره اعراف ازتكبر سخن به ميان آمده است تا بنماياند همان خودبرتربيني كه به شكل «من بهتر از اويم چون از آتشم و او از گل است» به شكل عمل استكباري و سرپيچي، بروز و ظهور مي كند.
خداوند مانع جدي ديگر را كفر معرفي مي كند؛ كفر به معناي ناسپاسي و نيز پوشاندن حق و حقيقت است؛ هر موجودي پس از شناخت مي تواند حقيقت را بپوشاند و يا در برابر نعمت ها ناسپاسي كند. خداوند بيان مي كند كه ابليس با آن كه خود را به درجه فرشتگان رسانده بود و اهل بصيرت و كمالات بود ولي در باطن خويش نسبت به خداوند ناسپاس و برحقيت الوهيت و ربوبيت اوكافر بوده است. از اين رو دل وجانش به خداوند مومن نبوده و درمقام ايمان قرار نداشته است. و لذا نسبت به فرمان سجده، طغيان و عصيان مي كند. (بقره آيه 34 و نيز ص آيه 72 تا 74).
همين مشكل را انسان هايي چون يهوديان داشتند كه كفر ايشان نسبت به خداوند موجب شد تا هنگام ورود به بيت المقدس از سجده در برابرحريم شهر سرباز زنند و بي سجده كردن وارد شهر شوند. درحالي كه فرمان صريح و روشن خداوند، بود كه هنگام ورود بايد بر ديوار آن سجده كنند. (نساء آيه 155).
از ديگر عوامل مي توان به نظام انسان درحق خويشتن و فسق و عدم انجام اموري كه بدان ايمان داشته اشاره كرد. بسياري از مردم به سبب همين ظلم و فسق است كه حاضر به اطاعت و فرمان پذيري نبوده و دربرابر خداوند سر به سجده نمي برند. (بقره آيات 58 و 59 و نيز اعراف آيات 161 و 162).
از عوامل بيروني نيز مي توان به وسوسه هاي ابليس و شيطان اشاره كرد كه عامل مهم و بازدارنده اي است؛ زيرا ابليس خود از سجده باز زد و دوست مي دارد كه ديگران به ويژه انسان ها نيز گرفتار طغيان شوند. و اين چنين عمل كنند از اينرو سوگند خورده آدمي را فريب دهد و آنان را به سوي طغيان دعوت كند. او دراين راه اموري را مي آرايد تا انسان گمراه شود و حاضر به سجده نشود.
(نمل آيات 24 و25) از جمله اين آراستن آن است كه تلقين مي كند. سجده برخاك چه مفهومي دارد و چرا انسان بايد برخاك سجده برد؟
اين گونه وسوسه و شبهات و آرايه هاي ديگر ابليسي گروهي را گمراه و از راه به در مي برد و از سجده به خدا باز مي دارد.

مطلوبيت سجده در زمان ها

سجده درهمه زمان ها و حالات مطلوبيت دارد؛ زيرا بيانگر نهايت خضوع و خشوع و اطاعت و عبادت است. دربرخي از آيات اين گونه بيان شده كه خداوند تمام زمان ها را براي عبوديت مي خواهد و مي بايست اين عبوديت به شكل نماز و قرآن خواندن باشد؛ ولي به سبب اين كه مردم گرفتار امور پست دنيوي هستند و دنيا و خواسته ها و زينت هاي آن نمي گذارد كه دايم درنماز و قرآن خواندن باشند از آنان خواسته شده هرچقدر مي توانند به نماز و سجده و قرآن بپردازند.
به سبب ناتواني بسياري از انسانها خداوند پيشنهاد داده كه لااقل درپنج وقت اين كار را انجام دهند و به ويژه در شبانگاهان به سجده بپردازند. (آل عمران آيه 113 و فرقان آيه 64 و زمر آيه 9 و انسان آيه 26) بامدادان و صبحگاهان نيز چون عصرگاهان اين مطلوبيت را دارا مي باشد كه از آيه 15 سوره رعد مي توان آن را از دست آورد.
به هرحال تقرب جويي به خدا به وسيله سجده امكان پذير است و انسان با سجده كه حضور عندالله خويش را مي تواند به خود يادآور شود. باشد كه هميشه و در هرحال كه فرصتي دست داد به نماز و سجده و قرآن خواندن مشغول شويم و عندالله بودن خويش را دست كم اين گونه برخود تلقين نماييم.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:44 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عبادالرحمن و چگونگي برخورد با لغو پيشگي

عبادالرحمن و چگونگي برخورد با لغو پيشگي

آيت الله محمد تقي مصباح يزدي

راه تكامل انسان راه عبوديت و بندگي خداست و حقيقت بندگي در نفي استقلال از خود. براي نيل به اين مقصود، انسان بايد اراده اش در اراده خدا فاني شود و فقط چيزي را بخواهد كه خدا مي خواهد. اين همان سير تقواست كه مراحلي دارد. تواضع در برابر خدا بدين معناست كه انسان چيزهايي را كه براي خود قايل است، به صاحبش برگرداند؛ چرا كه رداي كبريايي مخصوص خداست و كسي در مقابل او چيزي ندارد. اين تواضع در برابر خدا موجب قرب ربوبي مي گردد.
اما بايد توجه داشت كه تواضع در جايي ممدوح است كه در مقابل عظمت خدا، حقارت خودمان را ابراز كنيم. اما اگر در مقابل دشمن خدا كرنش كرديم، چنين تواضعي مذموم خواهد بود.
بندگان خاص خداي رحمان از «لغو» نيز اجتناب مي كنند؛ كاري كه براي سعادت و كمال انسان نتيجه اي ندارد. آنان در برابر افراد لغوپيشه ازحق شخصي خود گذشت مي كنند. اما همين افراد هنگام پايمال شدن حقوق الهي، سكوت نمي كنند و خود را در راه بندگي خدا فدا مي سازند. در مقاله حاضر پيرامون اين موضوع بيشتر سخن گفته شده است كه با هم آن را از نظر مي گذرانيم.
گفتني است مقاله حاضر از ماهنامه موقت شماره 115 انتخاب شده است.
¤¤¤
و عبادالرحمن الذين يمشون علي الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما (فرقان/63)

برخي ويژگي هاي عبادالرحمان
تواضع

اصولا راه تكامل انسان، راه عبوديت و بندگي خداست. حقيقت بندگي اين است كه انسان، هم دريابد وهم در عمل اثبات كند كه از خودش چيزي ندارد، هر چه هست ملك خداست. درواقع، سير تكامل انسان از روزي كه به تكليف مي رسد يا كساني كه قبل از تكليفشان هم مراحلي از تكامل را مي پيمايند، سير در عبوديت است؛ يعني انسان بايد قدم به قدم آنچه را براي خودش قايل است و بر آنها استدلال هم مي كند، آنها را نفي كند. اول هم بايد استقلال در اراده را از خودش نفي كند. انسان ابتدائا طوري است كه مي گويد: دلم مي خواهد، خودم مي خواهم. اين با بندگي نمي سازد، بنده آن است كه بگويد: هر آنچه آقا مي خواهد. براي اينكه انسان بتواند اين مرحله را طي كند بايد تمرين كند تا هر چه آقا مي گويد گوش كند، تا اراده اش در اراده خدا فاني شود. هر وقت مي خواهد تصميم بگيرد، اول فكر كند ببيند خدا از او چه مي خواهد. اين همان سير تقواست كه انسان بايد در طول زندگي، همواره رعايت كند و ببيند خدا چه مي خواهد، تا از اراده الهي تخلف نكند. اين كار هم مراحلي دارد. اولين مرحله اش اين است كه مرتكب گناه نشود. البته مراحل ديگري هم دارد. به هر حال، اين اولين مرحله است و با همه كمالاتي كه ممكن است پيدا كند و اوج بگيرد، ولي هنوز خيلي چيزها براي خودش قايل است؛ براي خودش علم قايل است، قدرت قايل است، عزت قايل است، بعضي ها رياست قايلند، يا به اموالي قايلند و آنها را ملك خودشان مي دانند، براي خودش آبرو قايل است و سعي مي كند آبرويش محفوظ باشد وچيزهايي از اين قبيل. همه ما براي خودمان چنين چيزهايي قايليم.

تكبر؛ رداي الهي

پس از اينكه اراده انسان در اراده خدا فاني شد نوبت مي رسد به اينكه مملوكاتش و صفاتش و چيزهايي را كه براي خودش قايل است به صاحبش برگرداند. تعبير پرمعنايي در روايات هست كه مضمونش اين است: خداي متعال ردايي كبريايي دارد. اين ردا مخصوص خداست. اگر كسي بخواهد در اين رداي الهي شريك او بشود درواقع، به نوعي، ادعاي الوهيت كرده است و چنين كسي را خداوند له مي كند. بنابراين، آنچه با اصل عبوديت و همان مسير تكامل انسان منافات دارد و انسان بايد از قدم اول آن را از خود دور كند، «تكبر» است؛ همان كه موجب شد شيطان از دستگاه الهي رانده شود: (ابي و استكبر) (بقره/ 37)
در مقابل اين، اگر آدم تكبر نداشته باشد بايد چه داشته باشد؟ بايد تواضع داشته باشد. «تواضع» معنايش اين است كه انسان باور كند و در عمل نشان دهد كه من در مقابل عظمت كبريايي الهي چيزي براي خودم قايل نيستم؛ صفر هستم. مگر كسي هست كه از خودش چيزي داشته باشد؟ ما كه به حساب نمي آييم، انبيا و اوليا هم از خودشان چيزي ندارند. هر كس هر چه دارد ازخداست. بايد اين را درك كنيم. گاهي اين كلمات را به زبان مي آوريم، گاهي استدلال مي كنيم و ذر ذهنمان مفهومي درست مي كنيم، اما اين غير از آن است كه آدم قلبش باور كند و اين حقيقت را لمس كند و بيايد؛ درست باورش بشود كه من چيزي ندارم و اينها عاريه اي هستند. انسان حياتش عاريه اي است، چه رسد به لوازمش؛ علمش، قدرتش، مالش.
سير در اين وادي- يعني سلب استقلال ها از خود- با تكبر نمي سازد. تكبر يعني: من- بايد «من» را خرد كرد. اين دو، با هم نمي سازند. به همين دليل، كسي كه مي خواهد جزو عبادالرحمان بشود بايد عبوديت خدا را در خودش تحقق ببخشد؛ به حدي برسد كه اين عبوديت را دقيقا درك كند، بيابد و شهود كند. از اول بايد انانيت را كنار بگذارد، خاكي باشد؛ ابتدا در مقابل خداي متعال، بعد هم در مقابل بندگان خدا.

تواضع ممدوح، تواضع مذموم

فقط يك نكته هست و آن اينكه ما در مقام تواضع و نفي تكبر، درواقع داريم عظمت خدا و كوچكي و پستي خودمان را ابراز مي كنيم. هدف از اينكه ما خودمان را پست مي بينيم و پست نشان مي دهيم و فروتني مي كنيم اين است كه عظمت الهي ظهور كند. حالا اگر جايي اتفاق افتاد كه تواضعي با اين هدف سازگار نبود؛ اگر آدم بخواهد تواضع كند به جاي اينكه عظمت الهي ظهور پيدا كند آن عظمت، تاريك و كم رنگ مي شود، آيا باز هم بايد تواضع كند؟ مگر چنين چيزي هم ممكن است؟ بله، ممكن است. اگر انسان در مقابل دشمن خدا تواضع كند يعني: دشمن خدا را بزرگ كرده است. وقتي در مقابل او كوچكي مي كنيم يعني: او را بزرگ مي بينيم. انسان، دشمن خدا را بزرگ كند پس خدا چه مي شود؟! نمي شود هم خدا را به بزرگي يادكند، هم دشمن خدا را. دشمن خدا را بايد له كرد، بايد كوچك كرد. در مقابل خدا، چيزي نيست كه ارزشي داشته باشد و مومن بخواهد برايش اهميتي قايل شود.
مومن از آن جهت كه به خدا انتساب دارد، همين جلوه الهي در او موجب عزتش مي شود. اما احترام به مومن از آن جهت كه مومن است، كوچكي كردن در مقابل مومن از آن جهت كه مومن است يعني: كوچكي كردن در مقابل خدا؛ چون انسان به خاطر ايمانش به او احترام مي گذارد. پس درواقع، به خدا احترام مي گذارد. انسان هر قدر در مقابل مومن كوچكي كند درواقع، در مقابل خدا كوچكي كرده است. اما اگر در مقابل دشمن خدا كوچكي و تواضع كند، تملق بگويد، دست بر سينه بگذارد و سر خم بكند، دشمن خدا را بزرگ كرده و لازمه اش اين است كه خدا را كوچك كرده باشد. پس چنين تواضعي مطلوب نيست. تواضع بايد لله باشد؛ نشانه اين باشد كه من خدا را بزرگ مي شمارم و خودم و غير خدا را كوچك مي شمارم. اگر لازمه تواضع اين شد كه دشمن خدا را بزرگ كنيم، اين تواضع ديگر مطلوب نيست.
ما وقتي براي تواضع يا صفات ديگر ارزش قايل مي شويم چنين ارزشي غير از ارزشي است كه مكتب هاي انساني براي اخلاق قايلند. در بحث هايي كه بزرگان فلسفه اخلاق كرده اند، در نهايت، به اينجا رسيده اند كه شما تواضع كنيد تا نزد مردم محترم باشيد؛ دوستتان بدارند. مربيان هم شاگردان خود را تربيت مي كنند كه متواضع باشند و در كتاب ها مي نويسند: آدمي كه تواضع دارد در جامعه محترم است، مردم به او احترام مي گذارند، به او كمك مي كنند، دوستش دارند. اين در مكاتب انساني است؛ اما در مكتب الهي، همه چيز به عظمت الهي برمي گردد. پس هر عملي تا آنجا ارزش دارد كه روح بندگي خدا در آن باشد.

بندگي؛ تنها راه نيل به قرب ربوبي

آيه شريفه با صراحت مي فرمايد: (و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون) (ذاريات/56) ما هيچ گاه نتوانستيم حق اين آيه را در بيان ادا كنيم. آيه به صراحت و با ادات حصر «ما» و «الا» مي فرمايد: من جن و انس را نيافريدم، مگر براي عبادت. جن و انس يعني: مجموعه مخلوقات مختار و مكلفي كه ما مي شناسيم. ما موجود مكلف ديگري غير از جن و انس نمي شناسيم. مي فرمايد: من هر موجود مكلفي را براي اين خلق كردم، هدف از خلقتش اين بوده است كه خدا را پرستش كند؛ و اين تعارف نيست؛ يعني راه تكامل هر موجود مختاري، «بندگي خدا» است و جز اين، راهي وجود ندارد. چيزهاي ديگر كه تصور مي كنند كمالاتي و ارزش هايي هستند، اعتباريات هستند؛ نمي توان پايه آنها را در واقعيات نشان داد. اما ارزش هاي الهي و اسلامي همه پايه در واقعيت دارند. چون فرض بر اين است كه انسان موجودي است كه بايد با اراده خود استقلال را از خودش نفي كند و به جايي برسد كه در جوار خدا، همسايه خدا شود، به جايي برسد كه نزديك خداست. راه رسيدن به آن قرب و آن نزديكي، «بنده شدن» است.
تا وقتي آدم خودش را شريك خدا مي داند و مي گويد: «تو يكي من هم يكي»! هيچ وقت نمي تواند به خدا برسد. «تو يكي، من هم يكي!» يعني: تو دل داري، من هم دل دارم- حالا قدري كمتر- تو قدرت داري، من هم قدرت دارم، تو عزت داري، من هم عزت دارم؛ تو آبرو داري، من هم آبرو دارم؛ تو اراده داري، من هم اراده دارم؛ تو مي خواهي، من هم دلم مي خواهد! اين، بندگي نمي شود.
چنين شخصيتي به هيچ جايي نمي رسد، حتي اگر همه خلايق جمع شوند و در مقابلش به خاك بيفتند و بگويند: تو رب الاعلي هستي. اين از ديدگاه اسلام هيچ ارزشي ندارد. همه ارزش ها خلاصه مي شود در «بندگي خدا».
بنابراين، ارزش هاي اخلاقي، كه در كتاب هاي اخلاق و مكاتب اخلاقي مطرح مي كنند، روح همه شان از ديدگاه اسلامي اين است كه همه اينها در مسير بندگي خدا قرار دارند. اگر اينها جايي با آن ارزش اصلي منافات پيدا كنند- مثل مثالي كه زدم: تواضع براي كافر- هيچ وقت مطلوب نيست. البته اينكه گاهي انسان براي حفظ جان، تقيه مي كند، حرف ديگري است: «الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان» (نحل/106)، ولي اين ديگر ارزش نيست، آن وقتي ارزش است كه در چارچوب بندگي خدا و در مسير بندگي او باشد و آدم را به خدا نزديك كند. چيزي هم جز بندگي، آدم را به خدا نزديك نمي كند؛ اطاعت از خدا، كوچكي در مقابل خدا.
خداوند مي فرمايد: «و عباد الرحمن الذين يمشون علي الارض هونا.» اين تعبير كنايي است و به قول امروزي ها، يك تعبير نمادين است از اينكه بندگان خدا، كه به مقام عبادالرحماني مي رسند، اولين اثرش اين است كه زندگي شان خاكي است، متواضع اند.

گذشت كريمانه از لغو

سپس خداوند مي فرمايد: «و اذا مروا باللغو مروا اكراماً.» (فرقان/72) در بحثي كه در آيات اول سوره مؤمنون داشتيم «قد افلح المؤمنون»، خداوند شرط فلاح را ذكر كرد كه چه چيزهايي موجب رستگاري مي شوند. يكي از آنها اين بود كه فرمود: «والذين هم عن اللغو معرضون.» كسي به رستگاري مي رسد و ايمان كاملي پيدا مي كند كه از لغو پرهيز كند. اين يك تعبير است. آنجا بحث كرديم كه «لغو» كاري است كه نتيجه اي براي سعادت و كمال انسان ندارد؛ حتي شامل بسياري از مباحات هم مي شود. بعضي كارها مباح هستند، گناهي ندارند؛ اما نتيجه اي هم براي تكامل انسان ندارند. اينها لغو هستند. البته لغو مي تواند معناي وسيع تري هم داشته باشد و شامل مكروهات و حتي محرمات هم بشود؛ يعني هرچه فايده ندارد، خواه ضرر داشته باشد يا نداشته باشد همه اينها به يك معنا نه فايده دارند و نه ضرر، لغو و بيهوده اند. آنجا تعبير اين بود كه مؤمناني به فلاح مي رسند كه از لغو و كار بيهوده اعراض كنند؛ اما اينجا تعبير ديگري دارد كه به مناسبت اين آيات و سياق اين آيات، لطافت خاصي دارد. اينجا نمي فرمايد مؤمنان اهل لغو نيستند، كار لغو نمي كنند. اين مفروض است كه عبادالرحمان اهل لغو نيستند. كسي كه مي خواهد بندگي خدا كند، بنده خدا بشود، همش اين است كه بندگي خدا كند؛ كاري نمي كند كه بندگي نباشد؛ همه عمرش مي شود بندگي خدا. ولي گاهي آدم خودش اهل لغو نيست، اما به حسب زندگي اجتماعي، ممكن است سروكارش با اهل لغو بيفتد. اينجا نمي فرمايد: «وا لذين هم عن اللغو معرضون»، مي فرمايد: «و اذا مروا باللغو مروا كراما» مي فرمايد: اگر گذرشان به لغو افتاد- نه اينكه خودشان سراغ لغو رفتند- خودشان كه سراغ لغو نمي روند؛ شأنشان اجل از اين است. آنها جز آنجا كه آقا مي گويد، جاي ديگري نمي روند؛ عبدند، ولي ممكن است در زندگي اجتماعي، شرايطي پيش بيايد كه آدم با كساني مواجه شود كه اهل لغوند. واكنش او در مقابل اينها چه بايد باشد؛ يعني چه كار بكند كه خدا از او راضي باشد.
عبادالرحمان وقتي با كساني مواجه شدند كه اهل لغوند چه مي كنند؟ «لغو» خواه به معنايي كه شامل گناه هم مي شود يا فرض كنيد لغوهاي عرفي؛ مثلا، عالمي يا مؤمني در شرايطي با كساني مواجه مي شود كه مسخره اش مي كنند؛ مثل اينكه گاهي بچه ها از چيزي خنده شان مي گيرد و به كسي مي خندند و او را مسخره مي كنند.
برخي بزرگ ترها هم، كه از لحاظ سن و سال بزرگ هستند اما عقلا بچه هستند، اگر در جامعه با مؤمني طوري برخورد كردند كه مشتمل بر لغو بود- مسخره اش كردند يا بالاتر، حتي گناهي مرتكب شدند؛ فحش دادند، بي احترامي كردند، اذيت كردند- واكنش اينها چيست؟
اينها خودشان اهل اين كارها نيستند، ولي اگر عبورشان افتاد به كساني كه اهل لغو هستند يا رفتاري دارند كه ناشي از گرايش به لغو و بيهوده كاري آنهاست، در مقابل اينها چه واكنشي نشان مي دهند؟ عبارت «و اذا مروا باللغو مروا كراما» يعني: اگر گذرشان به كساني افتاد كه اهل لغوند. از نظر ادبي، گاهي مي گويند: مضاف «باللغو» محذوف است؛ يعني «مروا باهل اللغو.» تعبير ديگر هم اين است كه نه، چون عنايت به خود رفتار است، فرموده: به اين رفتار گذر كردند. اينها نكته هاي ادبي هستند؛ «العهده علي الادباء» به هرحال، اگر سر و كارشان با كساني افتاد كه رفتار نابخردانه اي انجام مي دهند كه ناشي از عقل نيست، كار بيهوده و لغوي است، كار بي جايي است، چه بايد بكنند؟ به طور طبيعي، وقتي آدم با صحنه اي مواجه شود كه كساني- مثلا- استهزا مي كنند يا بدگويي مي كنند، بي احترامي مي كنند، مسخره مي كنند يا فحش مي دهند، به طور طبيعي، آدم اوقاتش تلخ مي شود يا مقابله به مثل مي كند. گاهي وقتي آدم عصباني مي شود و از كوره در مي رود، اختيار دست خودش نيست؛ او يكي مي گويد، اين ده تا هم روي آن مي گذارد جواب مي دهد، يا رفتار شديدتري نسبت به او انجام مي دهد. اين طبيعي آدميزاد است.
اما عبادالرحمان چون مواظب هستند كاري بكنند كه خدابپسندد، بايد صفتي داشته باشند كه در چنين موقعيت هايي بتوانند خود را كنترل كنند؛ كريمانه و بزرگوارانه برخورد مي كنند. اين بچه هاي بي ادب نابخرد، كه ممكن است چهل، پنجاه سال هم داشته باشند، اما عقل و رفتارشان بچگانه است، گاهي از بچه انسان هم پايين ترند و مثل حيواناتند: (اولئك كالانعام بل هم اضل) (اعراف 179)، اگر مواجه شود با اينها كه فحش مي دهند، بي احترامي مي كنند، خداوند مي فرمايد: (مروا.) مرور يك وقت فيزيكي است؛ يعني در كوچه راهشان را مي گيرند و مي روند، اما يك وقت هم در صحنه اجتماع با آنها مواجه مي شوند. اگر در صحنه اجتماع با چنين كساني مواجه شوند كه به آنها بي احترامي مي كنند، چه بايد بكنند؟ نسبت به اينها بايد كريمانه و بزرگوارانه برخورد كرد؛ يعني مبادا بچگي كنيد! آنها بي عقلي مي كنند، بچگي مي كنند؛ شما نگوييد ما مقابله به مثل مي كنيم؛ نگوييد: (وان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به.) (نحل 126) نه، كريمانه برخورد كنيد. آنها كه عقلشان نمي رسد مثل حيوانند. جا ندارد كه شما اصلا وقتتان و فكرتان را صرفشان كنيد. همين قدر كه شما از شر آنها خلاص شديد، از چنگ آنها درآمديد، بزرگوارانه و محترمانه از كنارشان رد شويد. حالا اگر برخورد فيزيكي هست، عبور فيزيكي؛ اگر برخورد اجتماعي و اعتباري هست، متناسب با خودش، اعتنايي هم نكنيد.
براي اينكه آدم بتواند چنين برخوردي داشته باشد بايد ملكه «حلم» را در خودش تقويت كرده باشد؛ بتواند اعصابش را كنترل كند. اگر در جايي به طور طبيعي انسان به خشم مي آيد، اوقاتش تلخ مي شود، ممكن است يك رفتار ناشايستي انجام بدهد و كار بچگانه اي بكند، از قبل بايد خودش را آماده كرده باشد كه اگر با چنين صحنه اي مواجه شد، اوقاتش تلخ نشود، بتواند خودش را كنترل كند. اين وقتي است كه آدم، وقاري براي خودش كسب كرده باشد، حلمي داشته باشد. در واقع، اينجا نمادي از حلم و وقار مؤمن را نمايش مي دهد. نمي فرمايد عبدالرحمان كساني هستند كه داراي حلمند، داراي وقار و سكينه اند، اما اثرش را نشان مي دهد؛ مي فرمايد: اگر با كساني از اهل لغو برخورد كردند، برخورد كريمانه و بزرگوارانه دارند؛ (و اذا مروا باللغو مرواكراما.) آنها دست خوش احساسات زودگذر، كه غالبا از مرام هاي شيطان است، نمي شوند.

تفاوت گذشت كريمانه با سكوت جاهلانه

بايد توجه داشته باشيم كه در مسائل اخلاقي و تربيتي، نكته هاي ظريفي وجود دارند كه خيلي وقت ها مورد غفلت واقع مي شوند. اين آيه معنايش آن است كه مؤمن، بخصوص كساني كه عبادالرحمان هستند، داراي حلم هستند، آرامند، موقرند. برخي تصور مي كنند تواضع در همه جا ممدوح است؛ اين گونه سكوت كردن و بي اعتنايي كردن همه جا مطلوب است. نه، اين هم بايد در مسير عبوديت باشد. اگر جايي بي اعتنايي كردن به حركتي موجب شد كه حق الهي پايمال شود نبايد سكوت كرد. يك وقت حق من پايمال مي شود، من فداي بندگي راه خدا! من چه هستم؟ همه عالم با يك اراده خدا به وجود آمده، يك لحظه هم اگر اراده نكند همه چيز از بين مي رود. اين چيزي نيست، ارزشي ندارد. اما گاهي به عظمت الهي لطمه مي خورد، حق خدا تضييع مي شود. اگر طوري باشد كه رفتار لغو و رفتار نابخردانه و جاهلانه كساني موجب مي شود كه حق، مهجور شود، نسبت به حق الهي در جامعه اهانت شود، ديگر نبايد سكوت كرد و آرام گذشت، اينجا جايي است كه بايد خشم كرد. پس خدا خشم را براي چه قرارداده است؟!
در روايتي آمده است: كسي كه براي خدا چهره اش را درهم نكشد، آتش جهنم آن چهره را درهم خواهد كشيد.
آنجا كه آدم با صحنه اي مواجه مي شود كه در اثر سكوت كردن، حق الهي تضييع مي شود يا حق، مخفي مي شود يا اصلا به عظمت اسلامي، به عظمت الهي، به مقدسات الهي توهين مي شود اينجا جاي سكوت نيست، نبايد بگويد: «الباطل يموت بموت اهله» يا (الباطل يموت بترك ذكره). خير، تنبلي را با رفتار كريمانه اشتباه نكنيد! وقتي نسبت به مقدسات اسلام توهين مي شود آنجا جاي سكوت و گذشت نيست. از چه مي گذريد؟ از حق خودت مي تواني بگذري، اما از حق خدا نه. اين حق خداست كه بايد عزتش در جامعه محفوظ باشد؛ (ولله العزه ولرسوله و للمومنين) (منافقون/8)؛ (كلمه الله هي العليا.) (توبه/04) كلمه الهي در عالم بايد بالاترين سخن باشد؛ (الاسلام يعلو و لايعلي عليه.» (من لايحضره الفقيه/4/433) اسلام بايد برتر از همه چيز باشد. اگر به اسلام توهين كردند آنجا ديگر جاي سكوت نيست. اين (مروا كراما) جايش اينجا نيست.
لغوي كه آدم بايد در مقابلش آرامش به خرج دهد و آن را نديده و نشنيده بگيرد وقتي است كه حق شخص تضييع شود به شخص خودت جسارت كردند گذشت كن، تا خدا تو را بيشتر دوست بدارد! اما جايي كه به دين، به خدا، به احكام دين جسارت شده، بدعتي گذاشته شده و در حال رواج است، آنجا جاي سكوت نيست! اگر كسي در مقابل بدعتي كه رايج مي شود سكوت كند، قرآن مي فرمايد: (اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون) (بقره951) لعنت همه لعنت كنندگان عالم بر عالماني كه در مقابل بدعت، سكوت مي كنند! اينجا جاي رفتار كريمانه و سكوت و حلم و وقار نيست. اگر دقت كنيم، وقتي به خود ما توهين مي شود، اوقاتمان تلخ مي شود، نمي توانيم تحمل كنيم؛ اما آنجا كه به اسلام و به مقدسات توهين مي شود خيلي راحت مي بخشيم؛ يعني ما پرستشگر خودمان هستيم، نه پرستشگر خدا.
پيش از انقلاب، برخي افراد در خيابان ها صداي موسيقي را بلند مي كردند و همسايه ها اذيت مي شدند. شخص مقدس بسيار خوبي ناراحت بود از اينكه همسايه ها صداي موسيقي را بلند مي كنند؛ اذيت مي شد. اتفاق افتاد كه يك بار همسفر بوديم و در يك مسافرت چند ساعته، كنار هم نشسته بوديم. او شروع كرد به اينكه اوضاع چقدر خراب شده است! گفتم: چطور؟ گفت: آقا! چقدر مردم بي حيا شده اند؛ احكام الهي را رعايت نمي كنند، چنين و چنان است. حرف هايش را كه زد، گفتم: از شما سؤالي دارم: اين موسيقي كه شما مي فرماييد گناهش بيشتر است يا غيبت؟ گفت: البته روايات درباره غيبت خيلي عجيب است. گفتم: غيبت گناهش بيشتر است يا ربا؟ گفت: درباره ربا خوردن روايت داريم كه يك درهم رباخوردن گناهش بالاتر از اين است كه كسي با محرم خودش هفتاد بار در خانه خدا زنا كند! (همان/4/763) گفتم: كسي يك درهم ربا بخورد گناهش بيشتر است يا صداي موسيقي را بلند كند؟ گفت: البته گناه ربا خيلي بيشتر است. گفتم: واقعا اگر كسي علناً ربابخورد شما همين قدر ناراحت مي شويد كه از صداي موسيقي ناراحت مي شويد؟ اگر كسي در حضور شما، در جمعي از مؤمني غيبت كند- غيبت، محرم قطعي است- شما همين قدر ناراحت مي شويد كه از صداي موسيقي ناراحت مي شويد؟ خواستم به او بگويم: آنجا كه شما از صداي موسيقي ناراحت مي شويد، بخشي از ناراحتي شما به خاطر اين است كه به شما بي احترامي مي كنند؛ به آخوندي كه مي گويد موسيقي بد است، دهن كجي مي كنند. اما آنجا كه كسي غيبت مي كند- به شما جسارتي نمي كند- از ديگري بدگويي مي كند، يا آنجا كه به دين و مقدسات و احكام الهي اهانت مي شود، مي گوييم: آدم بايد صبر داشته باشد، حوصله كند!
اينها دام هاي شيطان هستند. (و اذا مروا باللغو مروا كراماً) در جاي خود درست است، اما لغوي كه متعرض تو باشد، بخواهد حق شخص تو را تضييع كند، نه حق دين را، نه حق خدا را. اگر ديدي حق خدا در جامعه تضييع مي شود و سكوت كردي مشمول لعنت اولين و آخرين خواهي بود. حتي سكوت را هم نگفته، مي گويد: بايد چهره ات را در هم بكشي، اخم كني. اينجا جاي لبخند و گذشت و اين حرف ها نيست.
بنابراين، آثار عبادالرحمان نمونه هايي از بندگي خداست كه در زندگي آنها تبلور پيدا مي كند، در روح همه آنها اين است كه عظمت الهي و كبرياي الهي نمودار شود، در مقابل كوچكي خود انسان از آن جهت كه يك فرد است، از آن جهت كه «من است»، اما نه از آن جهت كه مؤمن است و اگر- مثلا- به او بي احترامي شود در شرايطي بي احترامي به مؤمن شده است؛ (ولله العزه ولرسوله وللمومنين)؛ (ولن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا.) (نساء:141) خدا اجازه نميدهد كه نسبت به مؤمن بي احترامي شود. بايد حواسمان جمع باشد كه به خاطر آنكه به مؤمن بي احترامي شده من اوقاتم تلخ شده، يا چون به من بي احترامي شده است؟

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:44 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سجده؛ كوتاه ترين راه تقرب به خدا- بخش اول

سجده؛ كوتاه ترين راه تقرب به خدا- بخش اول

محمدعلي رضواني

هرچند كه راه هاي رسيدن و تقرب به خدا، گوناگون و به تعبير برخي به تعداد انسان ها بلكه به شمار نفس ها و دم هاي هر شخصي است، با اين همه برخي از راه ها كوتاه تر و برخي ديگر دورتر است. انسان عاقل همواره در جست وجوي كوتاه ترين و آسان ترين راه هاست، و لذا به جست وجوي اين راه در آيات و روايات برمي آيد.
از سوي ديگر، تفاوت آدم ها و حالات انساني موجب مي شود كه هر كسي به راهي گرايش و تمايل بيش تري داشته باشد. چنان كه حالات قبض و بسط آدمي نيز موجب مي شود تا در زماني به برخي از راه ها تمايل بيش تري يابد و از برخي ديگر دوري كند. با آن كه همه اين راه ها به خدا ختم مي شود و همه مانند آب واحدي است كه از آسمان حق و حقيقت به سوي آدمي جاري و روان است، ولي آثار و بركات آن، متنوع و متعدد همانند درختان و گياهان و ميوه هاي آن هاست. انسان هر ميوه را با بو و طعم و مزه مختلفي مي يابد و بدان گرايش پيدا مي كند.
با اين همه برخي از راه ها و ابزارها و اسباب تقرب، از هر لحاظ كوتاه تر، آسان تر و دلپذيرتر است. يكي از راه هايي كه داراي اين ويژگي است، سجده است كه در آيات بسياري به آثار و بركات آن اشاره و به عنوان كوتاه ترين راه تقرب معرفي شده است. نويسنده در اين نوشتار با بهره گيري از آيات قرآني و تحليل آن نسبت به سجده كوشيده است تا نگاهي گذرا به اين مباحث داشته باشد. با هم اين مطلب را ازنظر مي گذرانيم.

حقيقت سجده

سجده در معناي لغوي به حالتي از حالتهاي انساني اطلاق مي شود كه در جوارح و بدن ظاهر مي شود. در كتاب لغت سجده را به معناي خم شدن و كرنش در برابر ديگري با ماليدن پيشاني به خاك گفته اند.
اما در حقيقت اين حالت كرنش ظاهري و پيشاني بر خاك گذاشتن در برابر كسي و يا چيزي، ظاهر معنا و نمادي از حقيقت ديگري است كه در باطن سجده كننده وجود دارد. حقيقت معناي سجده را بايد در فروتني، تواضع، تذلل و خواري نسبت به مسجود له دانست. از اين رو سجده را به معناي تذلل و عبوديت و پذيرش بندگي دانسته اند.
در اصطلاح قرآني، از آن جايي كه تنها ذات قابل پرستش و معبود واقعي و حقيقي، خداوند تبارك و تعالي است و تنها اوست كه سزاوار اطاعت بي چون و چرا مي باشد، سجده معناي خاصي مي يابد. بنابراين سجده در فرهنگ قرآني چنان كه قرآن شناس به نام اصفهان، علامه راغب اصفهاني بيان داشته عبارت از تذلل و عبادت براي خداوند است. (مفردات الفاظ قرآن كريم؛ راغب اصفهاني، ص396 ذيل واژه سجده)
در فرهنگ قرآني، سجده بر دو گونه است: سجده اختياري كه مخصوص موجودات عاقل و صاحب اراده چون فرشتگان، جنيان و انسان است كه در دو مورد اخير به سبب وجود اراده و حق انتخاب، امري اختياري است؛ و سجده تسخيري كه شامل سجده جانوران و گياهان و جمادات و در برخي از موارد سجده همه آفريده هاي هستي مي شود. (همان)
نكته قابل توجه اينكه سجده هر موجودي با موجود ديگر ازنظر ظاهري و شكلي تفاوت دارد هرچند كه در معنا يكي است و هيچ تفاوتي ازنظر مفهومي يعني تذلل و عبوديت و اطاعت نيست. بر اين اساس هنگامي كه درباره سجده انسان گفته مي شود كه سجده عبارت از قرار دادن پيشاني بر زمين و خاك است (المصباح، ج1و2؛ ص266 ذيل واژه سجده) مراد اين نيست كه همه موجودات ديگر نيز به اين شكل سجده مي كنند.

سجده، نماد عبوديت و اطاعت

خداوند در آيه37 سوره فصلت و نيز 62 سوره نجم و آيات 113و 115 سوره آل عمران در بيان حقيقت سجده بيان مي كند كه سجده نمود آشكار كرنش، عبوديت و بندگي هر موجودي در برابر خداوند است. براين اساس مي بايست ارتباط تنگاتنگي ميان عبوديت و سجده برقرار كرد و سجده را در انسان و غيرانسان بيانگر عبوديت در پيشگاه خداوند دانست. از اين رو، اگر كسي بخواهد در مقام عبوديت درآيد بايد سجده را به عنوان نماد و نمود بندگي مورد توجه و تأكيد قرار دهد.
در مقابل، هرگونه سرباز زدن و عصيان از سجده كردن به معناي عصيان از اطاعت تلقي مي شود. براين اساس سرپيچي ابليس از فرمان خداوند نسبت به انجام سجده بر آدم عصيان و تمرد شمرده شده است. (بقره آيه34 و اعراف آيه11 و حجر آيه30و 31 و آيات ديگر) در حقيقت، ابليس به حقيقت سجده كه اطاعت و عبادت خداست توجه نكرد و با تمرد خويش از سجده بر آدم، از فرمان خداوند و اطاعت او سر باز زد.
خداوند در گزارشي از رفتارهاي بني اسرائيل، به امتناع آنان از سجده هنگام ورود به بيت المقدس اشاره مي كند و آنان را به اين رفتار زشت و طغيانگري سرزنش مي كند. (بقره آيات 58و 59 و نيز نساء آيات 154و 155 و اعراف آيات 161و 162) شيخ طبرسي در تفسير ارزشمند مجمع البيان گزارش مي كند كه برخي از بني اسرائيل از انجام اصل سجده به هنگام ورود به بيت المقدس سر باز زدند و به شكل ديگري وارد شهر شدند. (مجمع البيان، ج1و 2؛ ص469)
از آن جا كه سجده در برابر كسي در كاربردهاي قرآني به معناي پذيرش سلطه، تكريم و تعظيم است؛ نافرماني برخي از يهوديان از سجده كردن در هنگام ورود به شهر بيت المقدس، به معناي عدم تكريم و تقديس و تعظيم اين شهر مبارك بوده است. به اين معنا كه آنان براي سرزمين مقدس بيت المقدس احترام و حرمتي قايل نشده اند و با سرپيچي از سجده كردن هنگام ورود، نشان دادند كه از اطاعت خداوند بيرون رفته اند. چنين رفتاري را نيز ابليس در هنگام سر باز زدن از فرمان خداوند نسبت به سجده بر انسان نشان داد تا بيان كند هيچ حرمت و احترامي براي انسان قايل نيست و با سرپيچي از فرمان خداوند، طغيان وي را در پيش گرفت.
در تحليل قرآني سرپيچي از سجده كردن در برابر خداوند به معناي اهانت به خدا و نافرماني از طاعت اوست كه پيامدي جز عذاب و خشم الهي ندارد.(حج آيه18)

آثار و فوايد سجده

براي شناخت اهميت، ارزش و جايگاه سجده در نظام آفرينش از نظر قرآن بايد پيش از هر چيزي به آثار آن توجه شود؛ زيرا شناخت فلسفه و نيز آثار و كاركردهاي هر چيزي موجب مي شود تا انگيزه انجام آن در انسان تقويت شود. از اين رو نخست به آثار و كاركردهاي سجده در نظام هستي براساس تحليل و تبيين قرآني مي پردازيم.
خداوند در بيان ارزش و اهميت سجده درنظام هستي به اشكال مختلف به اين مسئله توجه داده است كه اصولا هدف هستي دستيابي به كمال شايسته هرچيزي است و خداوندي كه آفريدگار فرزانه هستي است، درمقام ربوبيت و پروردگاري به اين مسئله توجه داده تا هرچيزي را به طريقي به اين كمال برساند. لازمه اصلي رسيدن به كمال، پذيرش ربوبيت و پروردگاري الهي است. همه موجودات به اختيار و يا اكراه و اجبار، مي بايست ربوبيت الهي را پذيرفته و به عنوان پذيرش اطاعت، در پيشگاه الهي سجده كنند (فصلت آيه 37 و نجم آيه 62 و آيات ديگر)
دراين ميان موجوداتي چون انسان و جنيان، از ويژگي خاصي برخوردارند. آنان در نظام هستي براي عبوديت اختياري آفريده شده اند. (ذاريات آيه 56) از اين رو در آنها عقل و دانش و معرفت به عنوان مهمترين ابزار عمل اختياري، قرار داده شده است. انسان و جنيان براي اين كه به كمالات خويش دست يابند، بايد عبوديت اختياري را با سجده اختياري به دست آورند و هرگونه سرپيچي از سجده اختياري به معناي آن است كه از عبوديت اختياري و رسيدن به كمال سر باز زده اند.
از آن جا كه دستيابي به كمال در نظام هستي، تنها از راه نزديكي به خداوند، شدني است، لازم است كه جوينده كمال، خود را به وسيله اسباب و ابزاري، به خداوند نزديك كند. خداوند تنها راه نزديكي به خود و دستيابي به كمالات شايسته را، عبوديت و عبادت و اطاعت دانسته است كه يكي از مهمترين نمادها و نمودهاي عبادت و اطاعت، سجده كردن است. براين اساس مي توان گفت كه انسان از طريق سجده كردن در پيشگاه خداوند و پيشاني برخاك نهادن و اعلان اطاعت خويش مي تواند به مقام عبوديت و در نتيجه تقرب به خدا برسد و از كمالات بي نهايت خداوندي بهره مند شود. (علق/ 19)
خداوند در آيات 113 و 115 سوره آل عمران به ارزش والاي سجده براي دستيابي به مقام عبوديت و اطاعت اشاره مي كند و سجده شبانه را به عللي بهترين ابزار براي رسيدن به اين مقام مي شمارد، چنان كه در آيه 9 سوره زمر نيز سجده عابدان خدا در شب را ملاك برتري افراد بر ديگر انسانها مي داند.
براساس اين تحليل قرآني مي توان گفت كه از مهمترين آثاري كه براي سجده مي توان برشمرد دستيابي به مقام تقرب الهي است.
خداوند در آيه 19 سوره علق به صراحت و وضوح تمام به عزيزترين و اشرف آفريده هاي هستي يعني حضرت پيامبراكرم(ص) فرمان مي دهد براي دستيابي به مقام تقرب مي بايست از راه سجده وارد شود. (مجمع البيان ج9 و 10ص783 و كشاف زمخشري ج4، ص779) از اينرو پيامبر با سجده هاي طولاني شبانه اش كه گاه يك سوم و گاه نصف و گاه دو سوم شب را به خود اختصاص مي داد و نماز شب هاي طولاني به جا مي آورد به مقام قاب قوسين او ادني (نجم آيه9) رسيد.
البته برخي گفته اند كه سجده يكي از دو مأموريت انساني است. به اين معنا كه در آيه 19 سوره علق، پيامبر(ص) ماموريت مي يابد كه سجده را براي اطاعت و بندگي محض خداوند انجام دهد و با اعمال ديگري چون احسان و ايثار و مانند آن كه اسباب تقرب است به خداوند نزديك شود. براين اساس نمي توان صرفا سجده را از اسباب تقرب شمرد بلكه اسباب تقرب امور ديگري هم مي باشد كه بايد بدان ها تمسك جست؛ ولي اگر نتوان معناي سببيت را از آن آيه بدست آورد دست كم مي توان به اين مسئله آگاهي يافت كه سجده خود به عنوان يك مطلوب نفسي از جايگاه مهم ارزشي در اطاعت خداوند برخوردار است.

سجده، راه رسيدن به خلافت الهي

به سخن ديگر انسان بايد سجده در پيشگاه خداوندي را براي بيان عبادت و اطاعت انجام دهد؛ زيرا سجده نماد و نمودي كامل ازاطاعت و عبوديت است. براين اساس مي توان نتيجه گرفت كه سجده عبودي و طوعي، امري مثبت و كمالي و ارزشي است و از آنجايي كه عبوديت بر پايه تفسير امام صادق(ع) بنابر نقل كتاب مصباح الشريعه، داراي كنه و باطني است كه ربوبيت مي باشد مي توان گفت كه انسان با سجده خويش به مقام عبوديت و اطاعتي مي رسد كه «كنهها الربوبيه»، گوهر و جوهره آن ربوبيت انساني است. اين گونه است كه انسان نه تنها به مقام تقرب مي رسد بلكه به مقام عاليترين درجات تقرب يعني عبوديتي دست مي يابد كه باطن آن خلافت ربوبي بر آفريده هاي هستي است.
بر اين اساس اگر انسان بخواهد مقام خلافت الهي را به دست آورد كه خداوند در هنگام آفرينش آدم از آن به عنوان هدف آفرينش انسان ياد كرده، مي بايست از راه سجده اطاعت و عبوديت وارد شود تا خلافت در وي ظهور و بروز پيداكرده و توانايي خلافت ربوبي برماسوي الله را بيابد.
بنابراين مي توان گفت دستيابي به مقام عبوديت ربوبي و خلافت ربوبي از راه سجده اطاعت و عبادت، مهمترين و كاملترين اثري است كه مي توان براي سجده بيان كرد. انساني كه بتواند سجده هاي خويش را به شكل اخلاص عبودي (فصلت، آيه 37 و نجم آيه 62 و اعراف، آيه 206 و فرقان؛ آيه 62 و 63) انجام دهد مي تواند اميدوارباشد كه به مقام عبوديت ربوبي و خلافت ربوبي برسد كه بالاترين و كاملترين درجه انسانيت و عبوديت است.
اما قرآن تنها به اين اثر كامل و مهم اشاره نكرده بلكه سجده را عامل مهمي براي بسياري از امور ديگر برشمرده است كه از آنها مي توان به عنوان آثار مياني سجده در هستي ياد كرد.
از جمله آثاري كه خداوند براي سجده برشمرده دسترسي به مقام كرامت انساني است؛ زيرا انسان تنها از راه عبوديت است كه مي تواند به مقام كرامت انساني دست يابد و سجده، نماد كاملي از عبوديت و اطاعت انسان درپيشگاه خداوندي است. از اين رو خداوند در آيه 18 سوره حج از سجده به عنوان عامل دستيابي انسان به مقام كرامت ياد مي كند، چون كرامت انسان در گرو چيزي است كه خداوند وي را براي آن آفريده است.
آيات قرآني كه انسان براي عبوديت اطاعتي (ذاريات، آيه 56) و خلافت ربوبي (بقره آيه 30) آفريده شده است. بنابراين براي دستيابي به هرگونه كرامت كامل و نيز دنيوي و اخروي بايد به اين دو اصل توجه كند كه از طريق نمادهاي اطاعت و عبوديت چون سجده خالصانه، دست يافتني است.

دستيابي به مقام رضوان الهي

اثر ديگري كه قرآن براي سجده برمي شمارد، دستيابي به مقام رضوان خداوندي است كه يكي از مقامهاي بلند انساني است. درباره مقام رضا بسيار نوشته شده است. اين مقام چنان كه آيات قرآني بيان مي دارد، مقام ابرار و انسان هايي است كه در مقام عبادالرحمان و مقام عبداللهي نشسته اند و از نام عبدالله و عبدالرحمان بهره مند هستند و خود را عبد و بنده اين دو نام قرار داده و آثار نام ها را در خود تحقق بخشيده اند. در حقيقت مي توان گفت كه مقام رضوان الهي مقامي است كه عبد از راه انجام بندگي و اطاعت از آموزه هاي الهي به دست آورد و نتيجه قرب فرايض را در خود تحقق مي بخشد.
خداوند در آيه 29 سوره فتح اشاره مي كند كه سجده به درگاه خداوند انسان رابه مقام رضوان الهي مي رساند.
علامه طباطبايي(ره) در كتاب ارزشمند تفسير الميزان بااشاره به اين آيه مي نويسد كه مقام رضوان الهي در آيه به عتوان غايت ركوع و سجود بيان شده است و اين نشان مي دهد كه انسان مي تواند با ركوع و سجود در برابر خداوند به مقامي بلند چون مقام رضوان دست يابد. (الميزان؛ ج 18، ص 299)
بهره مندي از فضل الهي از ديگر آثاري است كه آيه 29 سوره فتح به آن توجه مي دهد. بنابراين اگر كسي بخواهد از فضل و رحمت اختصاصي خداوند بهره مند شود بايد از در سجده وارد شو د. بسياري از نعمت هايي كه در اختيار مردم است بخاطر فضل الهي است و خداوند به سبب اعمالي كه آنان و يا پدر و مادرشان داشته اند به آنان عنايت و هبه نموده است. بنابراين مي توان براي دست يابي به هر آرزوي مثبت و هر نعمتي، از سجده به عنوان اسباب دست يابي بهره گرفت.
خداوند در آياتي چند فرمان داده كه براي كسب هر نعمتي از ابزار و اسباب بهره جوييد و وسيله اي براي كارها پيدا كنيد. آن گاه برخي از چيزها را به عنوان وسايل و اسباب و ابزار معرفي مي كند كه از جمله استغفار، توسل به اهل بيت(ع)، نماز و روزه و مانند آن است. در آيه فوق نيز سجده و ركوع را به عنوان ابزار دست يابي به فضل الهي برشمرده است.

رسيدن به مقام صالحان

انسان اگر بخواهد در مقام صالحان درآيد مي بايست به سجده به عنوان يك وسيله استوار و محكم توجه داشته باشد. اين مطلبي است كه آيات 113 و 114 سوره آل عمران به آن اشاره مي كند. مقام صالحان نيز مقام انبياء و اولياي الهي است كه انسان همواره در نمازهاي خويش از خداوند درخواست قرار گرفتن در جرگه آنان را دارد و مي فرمايد: خداوندا مرا در راه مستقيمي قرار ده كه بندگان نعمت داده شده تو در آن راه قرار گرفته اند. در آيات ديگر قرآن تبيين شده است كه اين نعمت داده شدگاني كه در راه مستقيم هدايت الهي قرار دارند كساني چون صالحان و پيامبران و شهيدان و مانند آن ها هستند. اكنون اگر كسي بخواهد در مسير صالحان برود و به ايشان ملحق گردد بايد سجده را به عنوان يك راه مورد توجه قرار دهد.
اگر انسان بخواهد در پيشگاه الهي و به تبع آن در نزد مردم از ارزش و احترام برخوردار شود، بايد به سجده به عنوان يك راه كار توجه كند. خداوند در آيه 113 سوره آل عمران و نيز 9سوره زمر به اين اثر و كاركرد سجده توجه مي دهد و از مردم مي خواهد براي كسب احترام و عزت در نزد خدا و مردم سجده را به جا آورند و به درگاه الهي به سجده افتند.
بسياري از مردم گرفتار اشتباهات و گناهان خويش هستند و بسياري از مشكلات و عذاب هاي مادي و معنوي به سبب همين امور مي باشد. براي رهايي از مشكلات و گرفتاري ها بايد در دژ محكم و استوار مغفرت وارد شد كه سجده، عاملي براي رسيدن به مقام مغفرت الهي است. اين مطلب را آيات 24 و 25 سوره ص تبيين كرده است. بنابراين ركوع و سجده عاملي مهم و اساسي براي رهايي از فتنه هاست. چنان كه پيامبراني چون حضرت داود(ع) براي رهايي از آزمون هاي سخت و فتنه هاي الهي به سجده تمسك جسته اند.
هرچند كه در آيه فوق واژه ركوع به كار رفته ولي با توجه به واژه «خّر راكعا» مي توان دريافت كه سجده در آن اصالت دارد؛ زيرا «خّر» به معناي به زمين افتادن است كه در برخي از منابع، مراد از آن را سجده دانسته اند. (مجمع البيان ج 7 و 8 ص 735 و كشاف ج 4 س 88)
از نظر قرآن، سجده كردن و اظهار خاكساري در برابر خدا، عامل ايمان به آيات اوست و كسي كه بخواهد ايمان خويش را نشان دهد مي بايست با سجده كردن براي خداوند اين مطلب را بيان كند. (سجده آيه 15)
اين ها برخي از آثار و كاركردهاي سجده كردن است كه در آيات بدان اشاره شده است. هر يك از اين آثار، خود ده ها اثر و كاركرد را به همراه دارند كه از مجموعه آن مي توان صدها اثر و كاركرد ريز و درشت براي سجده بيان كرد . با اين همه به اين مقدار بسنده مي شود.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:44 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها