0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سبقت دركار خير

سبقت دركار خير

خلیل منصوری
درمقاله حاضر نويسنده دو واژه مورد اهتمام قرآن يعني «سرعت» و «سبقت» در كار خير را مورد بررسي قرار داده و ديدگاه وحي درخصوص فضيلت عجله كردن در كارهاي خير و نيز تأكيد بر سبقت گرفتن از هم ديگر در انجام نيكيها كه جزو ويژگي هاي مؤمنان و صالحان واقعي است را بازخواني كرده است كه با هم آن را از نظر مي گذرانيم.
قرآن، كتاب جامعه سازي است. به اين معنا كه هدف از نزول كتاب هاي آسماني و آموزه هاي وحياني و بعثت پيامبران، ايجاد جامعه يا جوامع برتر انساني است. از اين رو قرآن هدف از نزول آهن را به عنوان ابزار و نماد قدرت در جامعه مطرح مي سازد و با اشاره به مسئله قسط و عدالت جامع در جوامع بشري، هدف و رسالت پيامبران را زمينه سازي براي قيام مردم به قسط و عدالت مي شمارد و مي فرمايد كه هدف آن است: ليقوم الناس بالقسط؛ تا مردم خود براي اجراي قسط و برپايي عدالت به پاخيزند. اين بدان معنا خواهد بود كه جامعه سازي به عنوان هدف اصلي پيامبران و آموزه هاي وحياني مطرح است؛ از اين رو آموزه هاي وحياني قرآن نيز هماهنگ و سازگار با اين هدف و رسالت مي باشد و بسياري از آموزه ها و گزاره هايي كه در اين كتاب آسماني مطرح است اصول و مباني جامعه سازي و يا مرتبط با مسايل اجتماعي است.
در آيات بسياري به مسئله امر به معروف و نهي از منكر اشاره شده و يا به جامعه برتر و اصول و مباني آن و هنجارهاي اجتماعي توجه داده شده و مورد تشويق و ترغيب قرار گرفته و نابهنجاري ها به عنوان عوامل آسيب زا و علت فروپاشي جوامع مطرح و سازوكارهاي رهايي از آن نيز بيان شده است. بر اين اساس، قرآن راه رستگاري و فلاح و رهايي از خسران را ايمان قلبي و رفتار و عمل اجتماعي نيكو و سالم دانسته است.(سوره والعصر)
در آيات قرآني از هنجارها و رفتارهاي سالم و سازگار با فطرت بشري به عناوين مختلف تعبير شده است. از آن ميان مي توان به معروف و احسان و صالح و خير اشاره كرد.
اصولا گناه و جرم در آيات قرآني به عنوان نابهنجاري اجتماعي و ضداخلاق و ضدآداب اجتماعي و يا ضدفطرت و غريزه طبيعي نهي شده است و برپايه مباني عقلي و عقلايي، حكم شرعي صادر مي شود. از اين رو ارتباط تنگاتنگي ميان آموزه هاي دستوري قرآن در حوزه امر و نهي با احكام عقلي و سيره قطعي عقلايي و فطري و غريزي بشر وجود دارد.
هنجارهاي اجتماعي و امور نيك و پسنديده كه از آن به صالح و معروف ياد مي شود، در تعبير قرآني اصطلاحاتي دارد كه يكي از آن ها خير است؛ و از آن جايي كه خير در آموزه هاي قرآني به عنوان مطلوب ذاتي و فطري بشر مطرح مي باشد از مردم خواسته شده تا برخلاف دعوت دشمن آشكار يعني ابليس و هواهاي نفساني تحت تسلط اين دشمن بيروني، عمل كرده و به جاي شر در پي خير باشند.
در كاربردهاي قرآني «خير» هر چيزي است كه مورد گرايش و ميل و رغبت همگاني باشد مانند عقل و عدل و فضل و هر چيز مفيد براي تن و روان آدمي كه ضد آن شر مي باشد. از آن جايي كه خداوند امور مفيد و نافع و سودمند را تجويز و تشويق و ترغيب مي كند به مسئله خير نيز از اين نظر توجه داشته و در بسياري از آموزه هاي قرآني به شكلي بدان پرداخته است. يكي از اين آموزه هاي قرآني مرتبط با مسئله خير، سبقت و پيشي گرفتن در امور خير در حوزه عمل فردي و اجتماعي است كه در ادامه به آن پرداخته مي شود.
پيشتازي و شتاب جويي در خير

در قرآن با دو واژه از مردم خواسته شده است تا در كارهاي نيك و پسنديده مشاركت فعال و سازنده داشته باشند. اين واژگان هر چند كه از نظري همانند هم هستند و معنا و مفهوم نزديك به يك ديگر را مي رسانند ولي از ابعادي با هم مختلف هستند؛ به ويژه كه بر اين باوريم كه مترادف در قرآن و نيز در واژگان عربي معنا و مفهومي ندارد و هر آن چه كه به نظر داراي يك معنا و مفهوم هستند به جهت نكته ظريف و لطيفي از هم جدا و باز شناخته مي شوند. از جمله اين واژگان مي توان به واژه انسان و بشر اشاره كرد كه در كاربرد نخست تاكيد بر بعد روان شناختي و الفت و انس اين موجود و مسايل اجتماعي و عاطفي او شده و در كاربرد واژه بشر به ابعاد جسمي و حساسيت هاي جانوري و مادي او توجه داده شده است. از اين رو حتي در كاربردهاي عربي نوين نيز سخن از حقوق بشر نمي شود بلكه از حقوق انسان سخن به ميان مي آيد.
در تشويق و ترغيب مردم به عمل به خير و نيكوكاري نيز از دو واژه سرعت و سبقت بهره گرفته شده است. از اين رو گاه سخن از يسار عون في الخيرات (آل عمران آيه 114) و گاه از سابق بالخيرات (فاطر آيه 32) و فاستبقوا الخيرات (بقره آيه 148) است.

عجله پسنديده

سرعت به معناي شتاب است. در اين جا سخن از اين است كه بي توجه به ديگران هر كسي خود مي بايست در كارهاي نيك و خير شتاب ورزد و تاني و مكث و درنگ نكند. اگر در هر امري عجله و شتاب و سرعت، نادرست و ناپسنديده است تنها در كارهاي خير و نيك است كه شتاب و عجله پسنديده و بلكه مورد تشويق و ترغيب است.
اما سبقت و مسابقه و پيشي گرفتن چنان كه از خود واژه ظاهر است ارتباط تنگاتنگي با شتاب و عجله دارد و در حقيقت نوعي نسبت در آن نهفته است. از اين رو ارتباط نزديكي با مسايل اجتماعي پيدا مي كند. به اين معنا كه هر كسي مي بايست خود را با ديگري مقايسه كرده و بسنجد و در كارهاي نيك و پسنديده بكوشد تا از ديگري سبقت گيرد. به سخن ديگر اگر دو تن مي توانند كاري نيك و خير انجام دهند هر يك مي بايست تلاش كند كه زودتر از ديگري به آن اقدام كند. چنين رفتاري موجب مي شود كه هرگز كار خير و نيك بر زمين نماند و هر كسي بكوشد تا آن را زودتر انجام داده و از زمين بردارد. از اين روست كه نوعي مسابقه و پيشي گرفتن از يك ديگر در كارهاي نيك در ميان مردم و جامعه پيش مي آيد.

عجله در كار خير، ويژگي صالحان

خداوند در آيه 114 سوره آل عمران عجله در كارهاي خير را از اوصاف صالحان برمي شمارد. به كارگيري اسم صالح در اين آيه بيانگر اين نكته لطيف است كه اشخاص صالح و نيكوكار كه نيكوكاري جزو ذات و يا ذاتي آنان شده است و به اين صفت برتر انساني دست يافته اند به طور طبيعي انسان هايي هستند كه در كارهاي خير و نيك عجله مي كنند. از اين رو مي توان يكي از راه هاي شناخت افراد صالح و نيكوكار را در شتاب ورزي ايشان در كارهاي خير دانست.
اينان تنها براي رضاي خدا و وجود صفت نيكوكاري در جوهره ذات ايشان است كه با سرعت و عجله، اقدام به انجام كارهاي خير مي كنند و نمي گذارند كه كار خير بر زمين بماند.
اهل تقوا و متقين نيز در آيات قرآني همين رفتار را از خود نشان مي دهند؛ زيرا در تحليل قرآني انسان هاي صالح در اصل، انسان هاي متقي و پرهيزگاري هستند كه تقوا در عمل ايشان خودنمايي مي كند. از اين رو در آيه 115 سوره آل عمران صالحان را همان اهل تقوا برمي شمارد و بيان مي كند كه خداوند به اعمال و رفتار اهل تقوا و صلاح آگاه و داناست.

مومنان، اهل سبقتند

در تحليل قرآني اصولا مومنان در كارهاي خير از يك ديگر سبقت مي جويند. به اين معنا كه پس از تشويق و ترغيب مومنان به اين كه مي بايست بي توجه به ديگري و يا وجود ديگري در كارهاي خير شتاب ورزند و با درنگ، زمان را از دست ندهند از ايشان مي خواهد كه در كارهاي خير از يك ديگر سبقت گيرند و مسابقه برقرار كنند. برگزاري مسابقات براي انجام كارهاي خير دو نتيجه مهم و سازنده در پي خواهد داشت: نخست آن كه كارها با شتاب بيش تري انجام مي شود و هر كسي مي كوشد تا به گونه اي با پيشي گرفتن از ديگري نخستين كسي باشد كه كار خير و نيك را انجام داده نتيجه ديگر مسابقه، آن است كه جامعه به انجام كارهاي خير تشويق مي شود و هر كسي مي كوشد تا كار خير را نخست انجام دهد و نگذارد تا ديگري همان كار خير را به سرانجام رساند و در حقيقت جامعه با حالت عاطفي خاصي رو به رو مي شود كه هر كسي در جست و جوي نخستين عامل خير مي باشد.
فايده ديگر مسابقه اين نيز خواهد بود كه كارهاي خير علني و آشكار انجام و در چشم ديگران مطرح شود؛ زيرا در مسابقه، دست كم دو نفر مشاركت خواهند داشت كه مي كوشند زودتر از ديگري كار خير را انجام دهند و اين گونه است كه به صورت آشكار كارهاي خير مطرح و در جامعه منتشر و رقابت براي پيش تازي ميان مردمان پديد مي آيد.
قرآن براي جوامع برتر و شاهد و نمونه، معيارهايي را مطرح مي سازد كه يكي از آن ها مساله پيشي گرفتن مردمان در كارهاي خير و نيك است. اگر جامعه اي در كارهاي خير و نيك از يك ديگر پيشي گيرد آن جامعه از جوامع برتر و نمونه اي است كه ديگر جوامع مي بايست از آن درس گرفته و خود را همانند آن سازند. (بقره آيه 145 و 148)
بر اين اساس آيات قرآني در تقسيم بندي مردم، به مساله سبقت و پيشتازي آنان اشاره و آن را به عنوان ملاك و معيار بيان مي كند . قرآن د رآيه 32 فاطر جامعه و مردم آن را بر پايه كارهاي خير و مسابقه گزاري در آن به سه دسته بخش مي كند و مي فرمايد كه در هر جامعه اي با سه دسته افراد به طور مشخص رو به رو هستيم: كساني كه در حق خويش ستم مي كنند و كار خير نكرده و در آن پيشتاز نمي باشند دوم كساني كه ميانه رو هستند و كارهاي خيري را انجام مي دهند ولي اهل شتاب و سبقت در آن نيستند و سوم كساني كه در كارهاي خير شتاب مي ورزند و از يك ديگر سبقت مي گيرند.
بنابراين از نظر قرآن كساني كه در كارهاي خير و نيك مشاركت ندارند انسان هاي ستمكار به نفس و جان خويشتن هستند و در حقيقت هرگونه عمل و كار خيري كه انجام مي دهند بازگشت و بهره آن به خود ايشان باز مي گردد.
از اين رو از مردم مي خواهد كه در كارهاي خير، هم شتاب ورزند و هم با يك ديگر مسابقه دهند و نسبت به آن چشم هم چشمي داشته باشند كه هر كسي زودتر آن را انجام دهد و در مسابقه پيشتاز باشد. اين گونه است كه انجام دادن كارهاي خير به عنوان سيره هميشگي مومنان راستين و نه امري مقطعي و موقت مطرح است و آنان در سيره عملي زندگي خويش مي كوشند تا با انجام كارهاي خير در حقيقت به خود خير رسانند(مومنون.61)
تاكيد قرآن براي شتاب و نيز مسابقه در كارهاي خير (بقره آيه 148) براي آن است كه از اين طريق، به ايشان سودي رساند و مردم از طريق كارهاي خير و نيك، خود را به كمال لايق و شايسته خويش برسانند. از اين رو در تحليل قرآني پيشتازان در كارهاي خير و نيك از كساني شمرده شده اند كه مورد فضل و توجه خاص الهي قرار دارند (فاطر آيه 32)
البته كساني هستند كه درتحليل خويش اشتباه مي كنند و اموري را خير مي شمارند كه براي ايشان شر است و يا اين كه خود را مورد توجه و عنايت و فضل الهي مي دانند درحالي كه گرفتار شر و غضب الهي هستند. از اين جمله مي توان به مشركاني اشاره كرد كه داراي مال و منال و فرزندان رشيد هستند. ايشان بر اين باورند كه خداوند درخير به ايشان شتاب گرفته است (مومنون آيه 55 و 56) درحالي كه منشأ اين پندار نادرست، جهل و ناداني آنان به خدا و آزمون هاي الهي است. (همان) و اگر ايشان به درستي مي نگريستند در مي يافتند كه مال و فرزندي كه نتوان از آن براي كارهاي خير و نيك و صالح بهره گرفت جز نقمت چيزي نيست و آن چه به ظاهر نعمت است در باطن نقمت و بلايي است كه بدان آزموده شده ودر آتش دوزخ از آن بهره مند مي شوند. بنابر اين درتحليل قرآني مال و منال و فرزند و مانند آن تنها زماني خير است كه دركارهاي نيك بتوان از آنها بهره گرفت و هزينه و مصرف كرد كه اين گونه اعمال خير است و باقيات صالحات و ماندگار مي باشد و در دنيا و آخرت سودمند خواهد بود.

پاداش سبقت دركارهاي خير

از نظر قرآن براي سبقت دركارهاي خير مي توان به دو دسته پاداش هاي دنيوي و اخروي اشاره كرد: در دنيا انسان ها با كارهاي خير و پيشتازي و سبقت در خير رفاقت و دوستي خداوند و مردمان صالح بهره مي برند. هر كارخيري در دنيا آثاري خواهد داشت كه از مهم ترين آن ها علاقه و دوستي و الفت خدا به اين بنده است كه نتيجه آن در رفتارهاي ديگران نيز ظهور و بروز مي كند ومردم وي را دوست داشته و به وي محبت مي ورزند.
مولويت الهي به معناي آن است كه خداوند وي را دوست و ولي خود قرار مي دهد و كسي كه خداوند وي را دوست و ولي خويش قرار دهد مومنان نيز به او علاقه مند شده و ولايت وي را مي پـذيرند. اين گونه است كه افراد خير و نيكوكار با كارهاي نيك خويش بر دل هاي مردم حكومت و ولايت دارند و مردم ناخواسته به سخنان و گفتارهاي ايشان دل بسته و عمل مي كنند. ريشه اين ولايت و حب مردم را مي بايست در ولايت الهي جست. (بقره آيه 148)
درآخرت نيز كساني كه دركارهاي خير پيشتاز بوده اند از بهشت و مواهب آن بهره مند مي شوند (فاطر آيه 32و 33) و از هرگونه حزن و اندوهي در امان بوده و از آسودگي و آسايش بهره مند خواهند شد (فاطر آيه 32 تا 34)

عوامل سبقت درخير

از نظر قرآن علل و عوامل پيشتازي برخي از انسان ها دركارهاي خير و نيك را مي بايست در بينش و نگرش ايشان جست. از جمله اين علل، توجه فرد به قدرت گسترده خداوند (بقره آيه 148)، ايمان به خدا (مومنون آيه 58و 61) توجه به معاد و آگاهي از اعمال درقيامت و پاداش و جزاي آن (مائده آيه 48و بقره آيه 148)، پرهيز و دوري از شرك و هر گونه تاثيرگذاري غير خدا بر هستي (مومنون آيه 59 و 61)، خشوع در برابر خدا (انبياء آيه 90)، خوف از خدا و قيامت (مومنون آيه 57 و 61) و نيز خوف از معاد وآثارآن (مومنون آيه 60 و 61) مي باشد.
درحقيقت نگرش انسان به هستي و اينكه خداوند مالك زمين و زمان و هستي است و هر چيزي كه به انسان مي رسد از آن اوست و اوست كه مي گيرد و مي دهد و باز مي ستاند واين كه هيچ چيز درجهان بي اراده و مشيت وي صورت نمي گيرد و تنها راه نجات، عمل به آموزه هاي و حياني و تنها راه رسيدن به بهشت رضوان، جلب محبت و رضايت خدا با انجام كارهاي خير و شتاب و سبقت در آن است، موجب مي شود شخص اين گونه عمل كند و دركارهاي خير شتاب و در انجام آنها از ديگران سبقت بگيرد (فاستبقوا الخيرات)

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:28 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اطعام و آثار اجتماعي و رواني آن از نگاه قرآن

اطعام و آثار اجتماعي و رواني آن از نگاه قرآن

خليل منصوري
يكي از پديده هاي اجتماعي در جوامع اسلامي اطعام نيازمندان است. البته در برخي از روزها و مناسبت هاي مذهبي مسئله از اطعام نيازمندان فراتر رفته و به شكل اطعام عمومي جلوه مي كند. روزهاي تاسوعا و عاشورا به عنوان نمونه از مهم ترين روزهايي است كه مسئله اطعام عمومي به شكل پديده اي همگاني در سطح كشور و حتي برخي از كشورهاي اسلامي چون پاكستان و عراق و بحرين نمودار مي شود.
در اين نوشتار تلاش بر آن است تا ريشه هاي اين سنت نيكو و آثار روحي و رواني و اجتماعي آن از زاويه قرآن و آموزه هاي الهي مورد بررسي قرارگيرد.
اطعام در آموزه هاي قرآن

اطعام به معناي غذا و طعام دادن يكي از دستورهاي ديني شريعت اسلام است. شخص به علل مختلف و به انگيزه هاي چندي مي تواند و يا مي بايست به ديگران مقداري از خوراك و غذاهاي متعارف و معمول را ببخشد تا اندازه اي گرسنگي شخص از ميان برود.
اطعام به معناي اشباع و سيري نيست؛ به اين معنا كه نبايد در صورت وجوب اطعام به شخص، آن اندازه خوراك و غذا داده شود تا سير سير شود و به سخني ديگر اشباع گردد بلكه اگر به اندازه اي باشد كه گرسنگي وي برطرف شود، مي توان به همان اندازه بسنده كرد.
قرآن به مسئله اطعام به عنوان يك روش انفاق توجه دارد؛ چنان كه به اين مسئله به عنوان يك روش كسب تقوا و رهايي از آتش دوزخ و همچنين به عنوان مجازات و تنبيه در دنيا مي نگرد. به سخني ديگر گاه اطعام به عنوان مجازاتي در نظر گرفته شده است كه شخصي مرتكب شده است. براي نمونه اطعام بينوايان و مساكين بركساني واجب شده است كه ظهار كرده و همسران خويش را همانند مادران و خواهران خويش دانسته اند.
قرآن هم چنين مردم را تشويق به اطعام مساكين مي كند و حتي كساني را كه ديگران را به اين كار نيكو تشويق و ترغيب مي كنند ستايش مي كند. (ماعون آيه1 تا 3 و فجر آيه61تا 81 و حاقه آيه 52تا 53) از طرفي اين مسئله آن چنان حايز اهميت است كه سهل انگاري در تشويق ديگران به اطعام نيازمندان و مساكين را از علل غل و زنجير شدن در دوزخ مي شمارد. (حاقه آيه03تا 43) نتيجه افتادن به دوزخ اين خواهد بود كه از غذاهايي چون خون و چرك در دوزخ تغذيه مي شوند و طعام ايشان غسلين است. (حاقه آيه 43و 63)
شگفت اين كه آثاري كه برشمرديم براي آن نيست كه شخص خود اقدام به اطعام نيازمندان نمي كند بلكه مجازات كساني است كه ديگران را به اين سنت نيكو و حسنه ترغيب و تشويق نمي كنند. از اين رو كساني كه به اطعام مسكين توجه نمي كنند، در تنگنا و مجازات سخت تري قرارمي گيرند.
خداوند براي آن كه مردمان به امر اطعام ديگران تشويق گردند مي فرمايد بي توجهي در تشويق ديگران به اطعام نيازمندان موجب مي شود تا شخص از دوستي و مهرباني در قيامت محروم گردد و مورد سرزنش خداوند قرار گيرد. (حاقه آيه43و 63) گرفتاري در دوزخ و خوردن خوراك هاي چركين و خون آلود تنها بخشي از گرفتاري هايي است دچار آن خواهد شد. حال درنظر بگيريد كسي را كه نه تنها خود اين كار را نمي كند بلكه ديگران را از اطعام به نيازمندان باز مي دارد. مجازات چنين شخصي بس دشوارتر و سخت تر است.
در آموزه هاي قرآن ترك اطعام نيازمندان خود به عنوان عامل و سببي جداگانه براي ورود به دوزخ شمرده شده است. به اين معنا كه در كنار كفر و گناه، اين مسئله خود به تنهايي موجبي است تا شخص، گرفتار دوزخ شود؛ زيرا كسي كه نيازمند است و انسان توان كمك و ياري او را دارد وظيفه انساني و فطري حكم مي كند كه دست او را گرفته و حداقل نيازهاي غذايي اش را برطرف سازد. (مدثر آيه04و 44) اين افراد چنان از چشم خدا و پيامبران مي افتند كه شفاعت نيز شامل آنان نخواهد شد. در حالي كه شفاعت از آن كساني است كه در بدترين وضعيت قرارگرفته و تنها راه اميد و رهايي شان وساطت پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) و اولياي الهي است. با اين حال كساني كه ترك اطعام به نيازمندان مي كنند و حتي حاضر نيستند لقمه اي در دستان ايشان بگذارند تا از گرسنگي و مرگ رهايي يابند در شقاوت و سنگ دلي به جايي رسيده اند كه ارزش شفاعت نداشته و پست تر از آن هستند كه مورد نظر و توجه شفاعت كنندگان قرارگيرند. (مدثر آيه04و 84)

اهميت و ارزش اطعام

در اهميت و ارزش اطعام مساكين و نيازمندان همين بس كه در وصف اهل بيت(ع) در سوره الانسان به خاطر مسئله اطعام ايشان به فقير و اسير و مسكين بوده است. خداوند آنها را به سبب همين اطعام چنان مي ستايد و بزرگ مي شمارد كه مي توان فراتر از آن را تصور و تصوير كرد. براي دانستن ارزش اطعام تنها همين سوره الانسان كافي است كه همواره در جست وجوي نيازمندي باشد تا به وي اطعام كند.
اطعام در آموزه هاي قرآني، سنت پيامبران بوده است و در آيات قرآني براي عنوان نمونه از اطعام حضرت ابراهيم(ع) سخن به ميان آورده است كه آن حضرت گوشت قرباني را به فقيران بي نوا مي داد. (حج آيه 82) و هم چنين هرگاه مسافر و مهماني ناشناس (قوم منكرون) به نزد وي درمي آمد نخستين كاري كه پس از سلام و درود انجام مي داد، فراهم كردن طعام براي ايشان بود. (هود آيه96) بلكه سعي و تلاش مي كرد كه در پذيرايي از ايشان بهترين غذاها و خوراكي ها را تهيه كند. چنان كه قرآن در گزارش خويش از پذيرايي آن حضرت(ع) مي فرمايد وي شتابان رفت تا گوساله اي فربه را قرباني كند و پيشكش آورد. (ذاريات آيه42و 62و 72)
اطعام به نيازمندان در آيات قرآن صفت ابرار و نيكان دانسته شده است. (انسان آيه5تا 9) قرآن توضيح مي دهد كه ريشه اطعام به نيازمندان را مي بايست در خصلت نيكي و انساني ايشان ديد، چنان كه بيانگر تقوا و اخلاص كامل كساني است كه از خود مي گذرند و ايثارگرايانه به اطعام ديگران مي پردازند. (همان)
ريشه اطعام به ديگران در حقيقت دوستي و محبت به خدايي است كه اين همه نعمت در اختيار بشر قرارداده و او را بي نياز ساخته است. (همان)

آثار و كاركردهاي اطعام

اطعام به نيازمندان موجب افزايش همبستگي ميان افراد جامعه مي شود و همدلي و محبت را در ميان آنان گسترش داده و زمينه هاي همكاري و تأليف قلوب را فراهم مي آورد.
اطعام همچنين از مهم ترين روش هاي رهايي جامعه از گرسنگي و فقر كشنده و مزمن است؛ زيرا در آيات قرآن سخن از مساكين است كه مي بايست به آنان توجه شود و غذا و خوراك در اختيار ايشان قرارگيرد. مسكين كسي است كه توان حركتي از او برداشته شده است و يكجا نشين شده است. مسكنت و به زمين چسبيدن ايشان ممكن است به سبب پيري و يا نقص عضو باشد. البته كساني كه به عللي نمي توانند از خانه خارج شوند و براي خود غذايي فراهم آورند نيز در حكم مسكين هستند. حال درنظر بگيريد كه كساني در جامعه در چنين وضعيتي باشند و همسايگان به ايشان توجهي نداشته باشند. آنان در نداشتن يك لقمه نان و خوراكي، ممكن است به مرگ تدريجي دچار شوند. در حقيقت عدم اطعام آنان قتل آنها به شكل تدريجي و غذاب آور خواهد بود. از اين رو خداوند به كساني كه به اين دسته از افراد جامعه توجهي ندارند هشدار مي دهد كه عدم توجه، به معناي كفر واقعي است كه نتيجه آن دوزخ و غذاي خونابه و چركيني به نام غسلين است. غسلين آب و يا هر چيزي است كه از شست وشو به دست مي آيد و در اين جا خون و چرك هايي است كه از بدن مساكين يك جانشين بيرون مي آيد و در قيامت خوراك ترك كنندگان اطعام آنان مي شود.
جامعه اي كه اطعام مساكين و نيازمندان را ترك كند در پست ترين صورت اجتماعي و انساني خود قرارگرفته است كه فراتر از آن قابل تصور نيست. و لذا چنين جامعه اي مي بايست از هم فروپاشد و به عذابي سخت گرفتار شود.
قرآن توضيح مي دهد كه افراد و يا جوامعي ترك اطعام مي كنند كه از دوزخيان هستند (حاقه آيه52و 43) و يا شيفته مال دنيا شده اند (فجر آيه81و 02) و در حقيقت كافر به خدا (يس آيه 74 و حاقه آيه33و 43) و آخرت (يس آيه 74و 84 و ماعون آيه1و 3) و مجرم واقعي (مدثر آيه04و 44) هستند.
خداوند براي تشويق و ترغيب اطعام به نيازمندان به آثار آخروي آن نيز اشاره مي كند. از جمله آثار اخروي اطعام آن است كه شخص به عنوان ابرار وارد بهشت مي شود و در آن جا از سوي خدمتكاران و نوكران دختر و پسر پذيرايي مي شود. بر تخت هاي روان مي نشيند و از آب و هواي معتدل آن برخوردار مي گردد. لباس هاي حرير و ابريشمين مي پوشد و از غذاها و نوشيدني هاي بهشتي بهره مند مي شود و از همه مهم تر از نعمت لقاي الهي برخوردار مي گردد. (سوره الانسان)
لینک مطلب به کیهان : http://www.kayhannews.ir/860516/6.htm
خلیل منصوری ( با نام رضا شریف منتشر شد)

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:28 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آداب معاشرت درقران1

آداب معاشرت درقران1

آية الله محمد تقى مصباح يزدى

بحث درباره آداب معاشرت است. در اين باره در قرآن كريم مسائلى مطرح شده كه بعضى از آنها عموميت دارد و بعضى درباره رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم است كه شايد با بيانى كه عرض مى‏كنيم كمابيش قابل توسعه باشد.

1- آداب عمومى

آنچه مربوط به عموم افراد است، آدابى چند است كه در اين جا به بعضى از آنها اشاره مى‏كنيم: در سوره نور چندين آيه هست كه كما بيش با هم مربوط است و از آيه 27 شروع مى‏شود: «يا ايها الذين آمنوا لاتدخلوا بيوتا غير بيوتكم حتى تستانسوا و تسلموا على اهلها ذلكم خير لكم لعلكم تذكرون × فان لم تجدوا فيها احدا فلاتدخلوها حتى يؤذن لكم و ان قيل لكم ارجعوا فارجعوا هو ازكى لكم والله بما تعملون عليم; اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، به خانه‏هايى كه خانه‏هاى شما نيست داخل مشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن سلام گوييد. اين براى شما بهتر است، باشد كه پند گيريد. و اگر كسى را در آن نيافتيد پس داخل مشويد تا به شما اجازه داده شود و اگر به شما گفته شد: «برگرديد»، پس برگرديد، كه آن براى شما سزاوارتر است و خدا به آنچه انجام مى‏دهيد داناست.»

1 - 1 - ورود به خانه‏ها

وارد شدن به خانه ديگران به چند صورت تصور مى‏شود: الف - شخص علم دارد به اين كه صاحب خانه راضى است. ب - مورد شك است. ج - علم دارد به اين كه راضى نيست. روشن است در جايى كه انسان، علم به عدم رضايت دارد يا اذن بگيرد ولى جواب رد بشنود نبايد وارد بشود: «و ان قيل لكم ارجعوا فارجعوا» اگر كسى خواست وارد منزل كسى بشود و اجازه خواست و گفتند «برگرديد» يعنى اجازه ندادند اصرار نكند و برگردد. اين براى شما بهتر و براى مصالح جامعه اسلامى مفيدتر است. صورت ديگر اين است كه علم دارد به اين كه طرف راضى است‏يا قبلا چنين اجازه‏اى را گرفته يا از نحوه رفتار و گفتار صاحب‏خانه به دست آورده است، در آن‏جا هم ورود جايز است منتهى آدابى دارد: يكى از آدابى كه مى‏بايست رعايت‏بكند اين است كه سرزده وارد نشود اگر دوستانى با همديگر روابطى دارند يا كسانى براى حاجتى - مادى يا معنوى - به كسى مراجعه مى‏كنند، چون ممكن است‏شخص در داخل خانه‏اش آمادگى براى پذيرش نداشته باشد يا در حالى باشد كه نمى‏خواهد كسى او را در آن حال يا به آن صورت ببيند اين است كه در اسلام تاكيد مى‏شود كه «استيناس‏» كنيد. استيناس كردن; يعنى انجام دادن كارى كه توجه را جلب بكند و در روايات در توضيحش آمده كه صدا بزنيد يا تنحنح بكنيد تا خودش را آماده كند. ضمنا دستور مى‏دهد كه سلام هم بكنيد «حتى تستانسوا و تسلموا على اهلها» كه بعدا جداگانه درباره آن بحث‏خواهيم كرد. اما اگر شخصى خواست وارد اتاق يا خانه‏اى بشود كه كسى در آن نيست و مثلا در زد و كسى جواب نداد و فهميد كه كسى آن جا نيست كه از او اجازه بگيرد در اين صورت هم وارد نشود: «فان لم تجدوا فيها احدا فلاتدخلوها حتى يؤذن لكم‏» طبعا وقتى كسى نباشد اذن هم تحقق نمى‏يابد پس شما بايد وارد نشويد تا كسى پيدا شود و به شما اذن بدهد. مواردى هست كه رفت و آمد افراد با هم خيلى زياد است; مثلا اهل يك خانه كه در اتاقهاى متعددى زندگى مى‏كنند رفت و آمد متعارف دارند: بچه‏ها وارد اتاق پدر و مادرشان مى‏شوند يا كسانى كه در خانه كار مى‏كنند مانند كلفت و نوكر و عبيد و امايى كه سابقا بودند و در خانه كار مى‏كردند، آيا هر دفعه‏اى كه مى‏خواهند بيايند لازم است اذن بگيرند يا نه؟ در آيه 58 سوره نور مى‏فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا ليستاذنكم الذين ملكت ايمانكم والذين لم يبلغوا الحلم منكم ثلاث مرات‏» كسانى كه مملوك شما هستند و در خانه شما كار مى‏كنند و همين طور بچه‏هايى كه به حد تكليف نرسيده‏اند سه مرتبه در شبانه روز اذن بگيرند: پيش از نماز صبح، موقع ظهر و بعد از نماز عشا. اينها مواقعى است كه معمولا انسان استراحت مى‏كند و دلش مى‏خواهد تنها باشد. و در آيه بعد مى‏فرمايد: «و اذا بلغ الاطفال منكم الحلم فليستاذنوا كما استاذن الذين من قبلهم‏» اما اگر بچه‏ها به حد تكليف رسيدند بايد مثل سايرين اجازه بگيرند; يعنى غير از سه مرتبه‏اى كه گفته شد هر وقت ديگر هم مى‏خواهند وارد بشوند بايد اجازه بگيرند.

1 - 2 - آداب غذا خوردن

و اما درباره غذاخوردن در خانه ديگران، مواردى هست كه هر چند اذن صريحى از طرف صاحب خانه نباشد جايز است و آنها مواردى است كه معمولا انسان علم به رضايت طرف دارد و اگر كسى راضى نباشد بايد تصريح كند. در آيه 61 از همين سوره پس از اشاره به افرادى كه معذوريتهايى دارند «ليس على الاعمى حرج و لا على الاعرج حرج و لا على المريض حرج‏» مى‏فرمايد: «و لا على انفسكم ان تاكلوا من بيوتكم او بيوت آبائكم او بيوت امهاتكم او بيوت اخوانكم او بيوت اخواتكم او بيوت اعمامكم او بيوت عماتكم او بيوت اخوالكم او بيوت خالاتكم او ما ملكتم مفاتحه او صديقكم ليس عليكم جناح ان تاكلوا جميعا او اشتاتا» مفسران فرموده‏اند كه منظور از «بيوتكم‏» بيوت فرزندانتان است; يعنى خانه فرزندان به منزله خانه خودتان است. از اين آيه شريفه استفاده مى‏شود كه خويشاوندان نزديك براى استفاده از ماكولات در خانه يكديگر نيازى به اذن گرفتن ندارند همچنين خانه دوستى كه كليدش را در اختيار شما گذاشته است و در واقع در اين موارد «اذن فحوى‏» وجود دارد «ليس عليكم جناح ان تاكلوا جميعا او اشتاتا» وعده‏اى مشغول غذا خوردن باشند يا تنها باشيد اما وقتى مى‏خواهيد وارد بشويد اين آداب را رعايت كنيد: «فاذا دخلتم بيوتا فسلموا على انفسكم تحية من عندالله مباركة طيبة‏» وارد خانه كه مى‏شويد سلام كنيد «فسلموا على انفسكم‏» مفسران فرموده‏اند كه اين آيه از مواردى است كه همه مؤمنين به منزله يكديگر حساب شده‏اند. و سلام كردن به ديگران سلام كردن به خودتان تلقى شده است و بعضى گفته‏اند كه از اين آيه استفاده مى‏شود كه اگر كسى هم در خانه نباشد بر خودتان سلام كنيد. «تحية من عندالله مباركة طيبة‏» اين سلام كردن تحيتى است از ناحيه خدا و هم مبارك و پربركت است و هم طيب و خوش; پربركت است‏يعنى آثار خيرى بر آن مترتب مى‏شود و طيب است‏يعنى نفوس مى‏پسندند و خوششان مى‏آيد و احساس آرامش مى‏كنند. از اين جهت مناسب است‏بحثى درباره سلام كردن و آيات مربوط به آن داشته باشيم.

1 - 3 - آداب سلام

سلام كه با سلامت، هم خانواده است معنايش نفى خطر يا ملزوم آن است. اين شعار اسلامى كه به عنوان تحيت ادا مى‏شود و در قرآن كريم مورد تاكيد قرار گرفته، شايد يكى از حكمتهايش اين باشد كه هر انسانى در زندگى دايما نگرانيها، خوفها و دل واپسيهايى دارد و با هر كسى مواجه مى‏شود چون احتمال مى‏دهد كه از ناحيه وى ضررى به او برسد اين نگرانى را دارد. پس اولين چيزى كه در هر برخوردى مطلوب است رفع اين نگرانى است، يعنى انسان احساس كند كه از طرف آن شخص ضررى به او نمى‏رسد و هيچ چيز براى انسان مهمتر از دفع ضرر نيست و بعد نوبت مى‏رسد به جلب منفعت. اين است كه در اولين برخورد بهترين چيزى كه بايد رعايت‏بشود همين تامين دادن به طرف است كه از ناحيه من به شما ضررى نمى‏رسد. بد نيست اشاره بكنيم به مكتب اگزيستانسياليسم كه پيروان آن معتقدند: اصولا زندگى با دلهره و اضطراب، توام است و حيات بدون دلهره و اضطراب امكان ندارد. البته آنان در اين باره افراط و مبالغه كرده‏اند ولى اين حقيقتى است كه يك موجود ذى شعور اولين چيزى كه موجب توجهش قرار مى‏گيرد اين است كه سلامتى و امنيت داشته باشد; يعنى ضررى به او نرسد و جان و مال و ساير چيزهاى مورد علاقه‏اش محفوظ باشد. پس در روابط اجتماعى اولين چيزى كه بايد تامين بشود سلامت و امنيت است كه اگر اين نباشد زندگى اجتماعى هيچ ارزشى ندارد. از اين رو در موارد زيادى «سلام‏» با «آمين‏» در قرآن كريم تواما ذكر شده است. مى‏دانيد يكى از اسمهاى خداى متعال «سلام‏» است و آن جا كه اين اسم در قرآن كريم ذكر شده به دنبالش «مؤمن‏» هم آمده است: «السلام المؤمن المهيمن‏» (1) خداست كه سلامتى را تامين و خطر را از ديگران رفع مى‏كند. «مؤمن‏» در اين جا يعنى كسى كه ايجاد امن مى‏كند. و در روز قيامت‏به مؤمنين گفته مى‏شود: «ادخلوها بسلام آمنين; (2) با سلام و امن وارد بهشت‏شويد.» به هر حال اهميت موضوع سلام به خاطر اين است كه به طرف، احساس آرامش و امنيت‏خاطر مى‏دهد و اين در زندگى اجتماعى خيلى مهم است. گاهى منظور از سلام اين نيست كه از ناحيه من سلامتى براى شما تامين مى‏شود يا خطرى ايجاد نمى‏شود بلكه منظور اين است كه از خدا براى شما سلامت و دفع ضررها و خطرها را مى‏خواهم; يعنى وقتى مى‏گوييم «سلام عليكم‏» ممكن ست‏به قصد دعا باشد; يعنى از خدا مى‏خواهم كه سلامتى را براى شما تامين كند و برگشتش به اين است كه سلام از ناحيه چه كسى باشد: وقتى مى‏گوييم «سلام عليكم‏» يعنى سلام منى عليكم يا «سلام من الله عليكم‏» آنچه در بين عموم مردم متعارف است معنايش اين است كه از ناحيه سلام‏كننده خطرى به شما نمى‏رسد ولى كسى كه بينش توحيدى دارد و در هر حال توجهش به خدا هست اين سلام را از ناحيه خدا مى‏داند و از خدا درخواست مى‏كند كه براى او سلامت ايجاد كند و او را از خطرها حفظ نمايد. اگر به اين قصد باشد هم تحيت است‏براى او و هم دعا. خداى متعال به پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مى‏فرمايد: «و اذا جائك الذين يؤمنون بآياتنا فقل سلام عليكم‏» (3) ممكن است اين آيه ناظر به مؤمنينى باشد كه مهاجرت مى‏كردند و از مكه به سوى پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مى‏آمدند ولى مورد، مخصص نيست و حكم فراگير است. در قرآن كريم در ضمن داستانهاى انبيا نقل شده كه ملائكه به ايشان سلام گفتند; مثلا در داستان حضرت ابراهيم‏عليه السلام در چند مورد در قرآن كريم تكرار شده كه موقعى كه ملائكه براى خراب كردن شهر لوط آمدند اول خدمت‏حضرت ابراهيم‏عليه السلام رسيدند و هنگام ملاقات با آن حضرت سلام كردند. يكى آيه‏69 سوره هود و ديگرى آيه 52 سوره حجر و سومى آيه‏25 سوره والذاريات. همچنين هنگامى كه حضرت ابراهيم‏عليه السلام مى‏خواست از آزر جدا بشود: «قال سلام عليك ساستغفر لك ربى‏» (4) و اين از موارد سلام وداع است. همان طور كه انسان موقع برخورد، سلام مى‏كند در موقع جدا شدن هم خوب است‏سلام بكند الآن هم در ميان اعراب مسلمان كمابيش مرسوم است كه موقع جداشدن از يكديگر سلام مى‏كنند. مواردى هست كه خداى متعال به بندگانش سلام فرموده است; از جمله در آيه 47 سوره طه مى‏فرمايد: «والسلام على من اتبع الهدى‏». و در دو آيه بطور عموم بر همه انبيا سلام فرستاده است: يكى آيه 181 سوره والصافات كه مى‏فرمايد: «سلام على المرسلين‏» و ديگرى هم آيه 59 سوره نمل: «و سلام على عباده الذين اصطفى‏» همچنين سلامهايى راجع به اشخاص خاصى هست: يكى در مورد حضرت يحيى‏عليه السلام در آيه 15 سوره مريم «و سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث‏حيا.» و مشابهش از حضرت عيسى‏عليه السلام است كه خودش مى‏فرمايد: «و السلام على يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث‏حيا.» (5) در چند مورد هم در سوره والصافات بعد از ذكر داستان چند نفر از انبياءعليه السلام مانند حضرت نوح و حضرت ابراهيم و حضرت موسى و حضرت هارون و حضرت الياس برايشان درود مى‏فرستد (سوره والصافات: 79، 109، 120، 130) نيز در آيه 48 سوره هود بعد از ذكر فرونشستن توفان مى‏فرمايد: «قيل يا نوح اهبط بسلام منا و بركات عليك‏». يكى از نامهاى بهشت «دارالسلام‏» است كه به نوبه خود اهميت موضوع سلام و سلامتى و امنيت را اثبات مى‏كند. آياتى داريم كه وقتى مؤمنين وارد بهشت مى‏شوند از طرف ملائكه به ايشان سلام داده مى‏شود و تحيت‏خود مؤمنان هم در هشت‏سلام است: آيه 10 سوره يونس، 46 سوره اعراف، 32 سوره نحل، 24 سوره رعد، 23 سوره ابراهيم،46 سوره حجر،34 سوره ق، 44 سوره احزاب، 75 سوره فرقان، 58 سوره‏يس، 62 سوره مريم و 26 سوره واقعه. از چيزهايى كه اهميت موضوع سلام و سلامتى را اثبات مى‏كند همين است كه خود اسلام، «سلام‏» تلقى شده و برنامه‏هاى اسلام «سبل السلام‏» ناميده شده است: «يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام‏» (6) وقتى قرآن مى‏خواهد اهميت اسلام و قرآن را بيان كند مى‏فرمايد: خداى متعال به وسيله قرآن راههاى سلام را به مردم نشان مى‏دهد، و يكى از بزرگترين اوصاف قرآن اين است كه به سوى راههاى سلام هدايت مى‏كند. در اسلام تاكيد شده كه مؤمنان به يكديگر سلام كنند و پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم حتى به زنان و كودكان هم سلام مى‏كردند و روايات زيادى درباره احكام و فضيلت‏سلام وارد شده كه در اين جا نيازى به ذكر آنها نيست.

جواب سلام

يكى از نكته‏هايى كه در آداب معاشرت در قرآن كريم مورد تاكيد واقع شده جواب تحيت است. آيه‏86 سوره نساء مى‏فرمايد: «و اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها اوردوها ان الله كان على كل شى‏ء حسيبا» كلمه تحيت از ماده حيات است و گويا در اصل به اين صورت بوده كه به عنوان اداى احترام مى‏گفتند: «حياك الله‏» يا «زنده شايد بتوان گفت كه هر كس هر نوع احترامى به كسى بگذارد ولو با دادن هديه يا گفتن تبريك و تسليت، و فرستادن نامه، مستحب است كه پاسخ احترامش داده شود. باشيد» چنان كه در فارسى گفته مى‏شود يا در شعارها مى‏گويند «زنده‏باد» كم كم توسعه داده شده به هر سخنى كه براى اداى احترام گفته مى‏شود بلكه به عملى هم كه به عنوان اداى احترام انجام شود تحيت گفته مى‏شود. به هر حال، تحيتى كه به عنوان شعار اسلامى تعيين شده همان سلام است كه مستحب مؤكد ولى جوابش واجب است. و جواب هم بايد مطابق با تحيت‏يا كاملتر باشد; مثلا اگر كسى گفت: «سلام عليكم‏» شما بگوييد «سلام عليكم و رحمة الله‏» يا اگر گفت «سلام عليكم و رحمة الله‏» شما بگوييد «سلام عليكم و رحمة الله و بركاته‏». «و اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها اوردوها» هر كس هر نوع تحيتى بگويد مطلوب است كه جواب داده شود اگر تحيت، سلام باشد پاسخش واجب وگرنه مستحب است. يكى ديگر از تحيتهايى كه مورد تاكيد واقع شده، هنگام عطسه كردن است; يعنى كسى كه عطسه كرد به او بگوييد «يرحمك الله‏» و او در پاسخ بگويد: «يغفرالله لك‏» و شايد بتوان گفت كه هر كس هر نوع احترامى به كسى بگذارد ولو با دادن هديه يا گفتن تبريك و تسليت، و فرستادن نامه، مستحب است كه پاسخ احترامش داده شود، و از جمله در روايات شريفه وارد شده كه: «رد جواب الكتاب واجب كوجوب رد السلام; جواب نامه، همچون جواب سلام، واجب است.» ادامه دارد

پى‏نوشت‏ها:

1) حشر(59) آيه‏23. 2) حجر (15) آيه‏46. 3) انعام (6) آيه‏54. 4) مريم (19) آيه‏47. 5) همان، آيه‏33. 6) مائده (5) آيه‏16.
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:29 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

توكل و نقش اسباب طبيعي

توكل و نقش اسباب طبيعي

خليل منصوري

به نظر مي رسد كه برخي باورها و اعتقادات با واقعيات هستي تناسب ندارند و نوعي تناقص و تضاد ميان آن چه هست و آن چه باور ذهن و نگرش و گرايش آدمي را سامان مي دهد يافت مي شود.
البته برخي اين تضادها و تناقض ها توهم است و به سبب عدم تسلط شخص به موضوع و يا موضوعات پديدار مي گردد و برخي ديگر نيز به سبب آن است كه موضوعات در مجموعه خويش به درستي قرار داده نمي شود؛ زيرا باورهاي ديني كه از منبع وحي و حكمت و علم فرو فرستاده شده نمي تواند متناقض يا متضاد باشد. بنابراين ضروري است تا در يك مجموعه و شبكه ديده شود. نمونه باورها و گزاره هاي ايماني را مي توان به قطعات پازل تشبيه كرد كه هر قطعه گاهي نه تنها معنا و مفهوم درست و كاملي ندارد، بلكه بسيار زشت و نامناسب مي نمايد. اما همين قطعات بظاهر ناجور و نامتناسب هنگامي كه در كنار هم به درستي قرار گيرند و تحليل گردند آن گاه است كه تصوري درست و كامل آفريده مي شود كه همگان را به شگفتي وا مي دارد.
از امور و مسايلي كه به نظر مي رسد در حوزه تناقض ها و تضادها قرار مي گيرد، مسئله توكل و نقش اسباب طبيعي است. نويسنده در اين نوشتار بر آن است تا با بازخواني و تحليل و تبيين مسئله توكل و اسباب طبيعي در زندگي فردي و جمعي، ارتباط آن دو را تشريح كند و نقش هر يك را براساس آيات و آموزه هاي قرآني تبيين نمايد.

چيستي توكل

توكل به معناي اعتماد است. اين واژه هرگاه با حرف جاره علي متعدي شود به معناي اعتماد و تكيه كردن به ديگري است. (لسان العرب: ابن منظور؛ ج 15 ص 388 و نيز مفردات راغب ص 822) بنابراين توكل علي الله به معناي اعتماد و تكيه كردن به خداست. به اين معنا كه خدا را به عنوان تكيه گاه قابل اطمينان و اعتماد پذيرفته و در امور خويش به وي تكيه مي كند. (المصباح ج 1 و 2 ص 670)
توكل در اصطلاح به معناي آن است كه شخص در امور خويش خداوند را به عنوان كسي كه سررشته همه امور و قدرت در دست اوست و اراده وي بر همه چيز حاكم است تكيه گاه خويش قرار مي دهد و به اميد حمايت و كمك و ياري او اقدام مي كند.
برخي آن را اعتماد بدان چه نزد خداي تعالي است و مايوس شدن از آنچه در دست مردمان است، معنا كرده اند كه به نظر مي رسد مراد از نوميدي آن است كه مردم را اصالت نمي بخشد و در حقيقت همه هستي را جنود و لشكر خدايي مي د اند كه هرگونه خدا بخواهد عمل مي كند. در حقيقت به معناي فروا الي الله، به سوي خدا بگريزيد است كه در اين عبارت مشخص نشده است كه از چه چيزي مي بايست به سوي خدا گريخت كه در اين صورت گريز از همه ما سوي الله است. اين گريز به معناي پناهجويي به خداست كه در اين حالت، هيچ چيز در وي تاثير سويي نخواهد گذاشت و در پناهگاه الهي در امان خواهد بود.

توكل در عرفان

توكل در ميان اهل عرفان به عنوان مقامي بلند مورد توجه و ارج است. حافظ در بيان توكل مي گويد:

تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافري است
راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش

بنابراين انسان عارف و مومن كامل در هر مقامي كه قرار دارد و از هر پايگاه و جايگاه بلندي هم كه برخوردار باشد، نيازمند توكل است. قرآن از اين مسئله به عنوان تفويض امور به خدا ياد مي كند. تفويض نوعي واگذاري است. در آيات قرآني به مسئله توكل در مراتب و شرايط مختلف آن اشاره شده و واژگاني چون تفويض و توكيل و حسب براي بيان اين مفهوم و اصطلاح به كار رفته است.

استفاده ، مصداقي از توكل

البته برخي از آموزه هاي ديگر قرآني نيز به نوعي به مسئله توكل اشاره دارد. از جمله اين آموزه ها مي توان به مسئله استعاذه اشاره كرد كه به نوعي بيانگر فرمان و دستور به توكل و اعتمادجويي به خداوند در امور است تا انسان، با اين روش، خود را در پناه خدا قرار داده و با تكيه و اعتماد به قدرت الهي از شر شيطان و ديگر دشمنانش از انسان ها و جنيان در امان بماند. از اين رو قرآن در آيه 98 و 99 سوره نحل مي فرمايد به خدا از شيطان رانده شده پناه بريد؛ زيرا در اين هنگام شيطان هيچ گونه سلطنت و چيرگي بر كساني كه ايمان آورده و ... و بر كساني كه بر خداوند توكل كرده اند نخواهند داشت. اين آيه به روشني بيان مي دارد كه استعاذه مصداقي از توكل و اعتماد كردن به خداست.
از ويژگي هاي توكل آن است كه اختصاص به خداوند داشته و تنها مي بايست به خداوند توكل داشت و هرگونه اعتماد و توكل به ديگري شرك و كفر مي باشد. در حقيقت توكل امري انحصاري است كه اختصاص به خدا دارد. (آل عمران آيه 122 و نيز 160 و آيات ديگر)

معني صحيح اعتماد به نفس و رابطه آن با توكل

توكل با مسئله اعتماد به نفس نيز به مفهومي سازگار نيست. به قول حافظ شيرازي اگر هم شخص صدهنر داشته باشد نمي بايست به خود تكيه و اعتماد كند و در هر مقام و منزلتي است مي بايست خداوند را تكيه گاه خويش قرار دهد. اعتماد به نفس و ناديده گرفتن خدا در امور، خود نوعي شرك و كفر به حق و جايگاه او است. بنابراين اعتماد به نفس زماني مورد تائيد است كه به معناي توجه به ظرفيت ها و توانمندي هاي ذاتي انسان كه خداوند در وي به وديعت نهاده، باشد چنين شخصي با پذيرش توانايي هاي خدادادي خويش مي بايست با توكل و اعتماد به قدرت لايزال الهي كارهاي خويش را انجام دهد و خداوند را با تمام توانايي ها و باورهاي خويش تكيه گاه قرار دهد و در همان حال از تكيه كردن به غيرخدا پرهيز كند. به عبارت ديگر اعتماد به نفس واقعي به معناي تكيه بر ظرفيت ها و توانايي هاي خويش و عدم تكيه و توجه به ديگر به جز خداست. از اين رو قرآن به مردم دستور مي دهد به جاي اين كه بر ديگري تكيه كنند و به سوي ايشان گرايش و تمايل يابند تا آنان را ياري و كمك كنند به سوي خدا بروند؛ حتي فرمان مي دهد كه از تكيه بر مردم بگريزند و تنها خدا را به عنوان تكيه گاه و پناهگاه قرار دهند و او را منبع انحصاري توكل بشمارند.
با اين بيان به خوبي روشن شد كه اعتماد به نفس درست به چه معنايي است و چه معنا و مفهومي از آن شرك و مصداق كفر مي باشد.
هم چنين با اين مطالب جايگاه واقعي توكل دانسته شد. به سخني ديگر، توكل به معناي آن نيست كه شخص خود دست از كار بشويد و كاري را انجام ندهد و تنها با واگذاري و تفويض امور به خدا از راه هاي خارق العاده و بيرون از طبيعت و اسباب آن بخواهد به هدف و مقصود خويش برسد.
خداوند در آيه 159 سوره آل عمران مي فرمايد: فيما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم واستغفرلهم و شاورهم في المر فاذا عزمت فتوكل علي الله ان الله يحب المتوكلين؛ اي پيامبر به سبب لطف و رحمت خدا بود كه با آنان نرم خويي و مهرباني كردي و اگر درشت خويي و سخت دل بودي به طور قطع از پيرامونت پراكنده شده بودند. پس اكنون هم از خطاهايشان درگذر و از خدا برايشان آمرزش بخواهد و در تدبير امور با آنان مشورت كن و چون بر كاري تصميم گرفتي بر خدا توكل كن كه خداوند توكل كنندگان را دوست مي دارد و آنان را ياري مي كند.

عدم تعارض توكل با اسباب طبيعي

اين آيه به اين مطلب اشاره مي كند كه حاكم و فرمانروا مي بايست پس از انجام مشورتهاي لازم، تصميم نهايي را بگيرد و عزم را جزم كند تا آن چه را بدان رسيده عملياتي كند. با اين همه مشروط شده كه در همان حال كه اراده و عزم بر كاري كرده و مي خواهد آن را انجام دهد توكل كند. بنابراين توكل به معناي ناديده گرفتن اسباب طبيعي نيست؛ بلكه ديدن اسباب طبيعي و به كارگيري آن همراه با تكيه و اعتماد بر خداوند است، همان قادر توانايي كه به حكمت و علم خويش، بهترين چيز را براي آفريده هاي خويش مي خواهد.
مولوي در بيان دخالت دادن اسباب طبيعي در مساله توكل مي فرمايد: با توكل زانوي اشتر ببند؛ به اين معنا كه همراه توكل كردن بر خداوند به اسباب طبيعي نيز توجه كن و همزمان با توكل زانوي اشتر خويش را با طناب و رسن ببند تا نگريزد.
در مساله جنگ ميان بني اسرائيل و كنعانيان ساكن قدس نيز به مساله دخالت اسباب طبيعي اشاره شده است. در آيه 23 سوره مائده آمده: قال رجلان من الذين يخافون انعم الله عليهما ادخلوا عليهم الباب فاذا دخلتموه فانكم غالبون و علي الله فتوكلوا ان كنتم مومنين؛ دو تن از مردان حضرت موسي (ع) از كساني كه از خداوند مي ترسيدند و خداوند به ايشان نعمت خاص خويش را عطا كرده بود گفتند: شما بني اسرائيل از دروازه هاي شهر قدس به درون آن رويد و نيازي به جنگ و خون ريزي نيست (جمعيت شما به اندازه اي است كه همين ورود شما به شهر وضعيت جمعيتي را به نفع شما تغيير مي دهد) و شما حاكمان شهر مي گرديد و بر مردمان آن چيره مي شويد و در همان حال كه وارد شهر مي شويد تنها بر خداوند توكل كنيد اگر شما به خدا ايمان داريد.
در اين آيه ورود به شهر به عنوان سبب چيرگي بني اسرائيل به قدسيان مطرح مي شود اما در همان مساله، توكل به عنوان شرط ايمان عنوان مي گردد. انسان مومن افزون بر اين كه خداوند را خالق و مدير و مدبر عالم مي داند و بر اين باور است كه اراده الهي در هر چيز باشد همان تحقق مي يابد ولي در همان حال خود نيز دست به اقدام مي زند و از اسباب طبيعي بهره مي گيرد.

جريان امور از راه علل و اسباب

در آيات 62 و 64 سوره انفال و نيز 67 سوره يوسف به نقش اسباب طبيعي به عنوان مجراي امور اشاره مي شود تا بر اين نكته تاكيد گردد كه ان الله يابي ان تجري الامور الا باسبابها؛ خداوند اباء دارد كه امور جز از راه اسباب جريان يابد.
مومن بر اين باور است كه مقدرات الهي و مشيت او كه حكمت و علم و قدرت است امور جهان را مي گرداند و چيزي بيرون از مشيت و اراده الهي انجام نمي پذيرد از اين رو توكل بر خدا مي كند و خدا را به عنوان وكيل خويش برمي گزيند و امور خويش را به او واگذار مي كند اما با اين حال از آن جايي كه هستي بر اساس قوانيني مديريت مي شود كه مي بايست از آن ها پيروي كرد و بدان ها توجه داشت، مومن براي رسيدن به امور خويش از اين اسباب به درستي بهره مي گيرد. بنابراين هيچ تناقضي ميان استفاده از اسباب و توكل وجود ندارد.
اصولاً عواملي كه موجب مي شود تا انسان به خداوند قادر و حكيم توكل كند باورها و انديشه هاي وي نسبت به خالقيت (فرقان آيه 58 و 59) ربوبيت (انعام آيه 102) حاكميت (هود آيه 56 و 123) حقانيت راه و هدف خداوندي (نمل آيه 79) حكمت خداوندي (انفال آيه 49) تقدير امور به دست خدا (توبه آيه 51) مالكيت خدا (نساء آيه 132) مشيت او (اعراف آيه 89) و عزت (انفال آيه 49) و كفايت خدا (ال عمران آيه 173) و ضعف و سستي خود (يوسف آيه 67) و مانند آن است. ا ز اين رو خود را به خدا واگذار مي كند و مي گويد تا او به عنوان وكيل، كمك كار وي باشد و هر چند كه اسباب دنيوي به مراد او نرفت در نهايت به جهت وابستگي خود به خدا و گره زدن كارهاي خويش به خدا به هدف خويش مي رسد و با آن كه در مورد خاص به هدف ظاهري نرسيده ولي در نهايت به آن چه مي خواهد رسيده و يا مي رسد.

آثار و فوايد توكل

توكل همراه با توجه به اسباب طبيعي، براي انسان، شجاعت و شهامت(يونس آيه 71) صبر و شكيبايي در برابر مشكلات (ابراهيم آيه 12)، آرامش (آل عمران آيه 172 و 173)، استقامت و پايداري (آل عمران آيه 121 و 122) ، روحيه قوي (همان)، امدادهاي غيبي الهي (آل عمران آيه 160)، رضايت (آل عمران آيه 173و 174) و محبت خداوند (همان و توبه آيه 59) و در نهايت پيروزي (آل عمران آيه 122 و 123) و موفقيت را به دنبال خواهد داشت.
بنابراين اگر تنها به اين فوايد و آثار توكل توجه شود ارزش و جايگاه توكل در زندگي انسان مشخص خواهد شد. به اين معنا كه اگر براي توكل در كنار عمل به اسباب و استفاده از آنها نقشي جز ايجاد آرامش و تقويت روحيه و صبر و شكيبايي و استقامت ندانيم همين اندازه خود نشان مي دهد كه تا چه اندازه توكل و باور به آن مي تواند در زندگي فردي و اجتماعي انسان راهگشا و موثر باشد.
آن چه مهم است كاركردهايي است كه در حوزه رواني براي توكل مي توان يافت هر چند كه كاركردهاي توكل بيش از اين موارد پيش گفته است و به يقين تاثيرات سازنده تر و مفيدتري دارد كه در آيات قرآن به آن ها اشاره شده است.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:29 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

توفيق ، همراهي خدا در كار خير

توفيق ، همراهي خدا در كار خير

خليل منصوري

اشاره : توفيق يكي از درخواست هاي مومنان است. از اين روست كه از زبان همگان توفيق به عنوان نيايش براي خود و ديگري بسيار شنيده مي شود. هنگامي كه به كار نيكي اقدام كنند و يا عمل خوبي را به سرانجام رسانند در پاسخ سپاس بر اين نكته تاكيد مي شود كه خداوند توفيق اين كار خير را به من داده است. اما توفيق چيست و چرا مومن سپاسگزارانه و يا درخواستانه از خدا توفيق مي جويد ؟
توفيق در واژه شناسي به معناي ايجاد مطابقت و موافقت ميان دو چيز در كار خير و نيك آمده است . به اين معنا كه شخصي و يا چيزي را موافق با ديگري انجام مي دهد به گونه اي تنافر و بيزاري از ميان رخت بر مي بندد و موافقت، همراهي و همدلي پديد مي آيد. توفيق را از اين رو فضل و بخشش الهي دانسته اند تا بنماياند كه امري است كه توقع و انتظار آن نمي رفت و تنها به فضل و زيادتي خداوندي نصيب و بهره شخص شده است. بنابراين فضل و توفيق به گونه اي با هم ارتباط تنگاتنگي دارند و در آيات قرآني مي توان به مواردي كه به فضل الهي كار خيري از سوي انسان انجام گرفته است ، در حكم توفيق بر شمرد.

آثار توفيق

براي توفيق آثار در قرآن بيان شده است كه بيانگر آن است كه اين افراد از فضليتي برخوردار شده اند كه ديگر انسان ها از آن محروم هستند. به اين معنا كه افزون بر عنايت و رحمت عمومي به دسته اي كه خداوند توفيق مي دهد ، از روي عنايت خاص و رحيميت خاص ، فضليت و بركتي داده مي شود كه ديگران از آن بي نصيب هستند.
از جمله آثاري كه قرآن براي اهل توفيق بر مي شمرد، دوري و اجتناب از شيطان ( نساء آيه 83) و توبه و بازگشت به سوي خدا( ما توفيقي الا بالله عليه توكلت و اليه انيب ، هود آيه 88 و نيز بقره آيه 64)، زدودن گناهان ( احقاف آيه 15 و 16) راهيابي به بهشت ( بقره آيه 221) توكل ( هود آيه 88) ، شرح صدر ( انعام آيه 125) ، قبولي اعمال ( احقاف آيه 15 و.16) رهايي از زيانكاري ( بقره ايه 64) مغفرت و آمرزش ( بقره آيه 187) و هدايت خاص ( اعراف آيه 43 ) و توفيق در اعمال صالح ( احقاف آيه 15) است .

زمينه هاي توفيق

براي رسيدن به مقام توفيق مي بايست زمينه هاي را انسان در خود پديد آورد و ظرفيت خود را افزايش دهد تا توفيق رفيق راهش شود. از جمله زمينه هايي كه مي بايست فراهم گردد مي توان به توبه ( احقاف آيه 15) توكل ( قصص آيه 22) جهاد ( عنكبوت آيه 69) دعا ( نمل آيه 19) عبادت ( حمد آيه 5) قصد اصلاح ( نساء آيه 35) هجرت ( توبه ايه 117 و كهف آيه 16) اشاره كرد.
چنان كه ترديد( توبه آيه 44 و 45) سنگدلي ( يونس آيه 88) تنگي صدر ( انعام آيه 125) كفر ( مائده آيه 41 و توبه ايه 45) از موانع رسيدن به توفيق الهي است.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:29 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

توكل تكيه گاهی برای اهل دل

توكل تكيه گاهی برای اهل دل

خلیل منصوری

انسان در زندگي خويش هرگامش متزلزل تر از آن است كه خود بخواهد و بتواند بيانديشد و يا بپندارد. از زماني كه خود را مي يابد و با خود آشنا مي شود مرگ را همانند هر تغيير و دگرگوني بنيان افكن ديگري مي يابد كه حضوري دايم دارد. از اين رو برخي گفته اند كه همواره بايد پرسيد چه مانده است نه اين كه چه گذشته است؟ به اين معنا كه بايد از آن چه مانده پرسيد نه از زندگي اي كه گذشته است. برخي ديگر بر اين باورند كه زندگي با مرگ متولد مي شود و جان مي گيرد ؛ چون هر زندگي در درون خود مرگ را مي پرواند و هردم آن بازدم مرگ است. البته شايد اين تصور و تصويري تند و نگاهي بدبينانه باشد ولي ترسيم درستي از حقيقت و بازنمايي دقيق و راستي از واقع است. در اين تصور و تصوير نانمايي ميان ذهن و واقع رخ ننموده است بلكه بازنمايي دقيق ذهن از وضعيت موجود بشر و بيان كننده درست مفهوم زندگي است. زندگي به حقيقت و راستي آميخته اي از شدن و مرگ است. مگر نه اين است كه حركت جوهري و بيروني انسان همواره به معنا و مفهوم شدن است و مگر نه اين است كه مرگ يعني گام بلند شدن ؛ به اين معنا كه ما در هر حركتي در حال شدن هستيم و چه بخواهيم و چه نخواهيم اين بود ما با شدن دايمي دروني و بيروني همراه است. شدن نيز تغيير و دگرگوني است كه رخ مي دهد و آدمي را گريزي از آن نيست. جهان به گونه اي آفريده شده است كه همه چيز آن از دايره ثبات بيرون باشد و تغيير و دگرگوني جزو ذات آن قرار داده شده است. از اين رو جهان بي تغيير و شدن معنا و مفهومي ندارد. اگر اين شدن ها نبود هر گز چيزي به كمال نمي رسيد و هيچ قوه اي به فعليت در نمي آمد. از اين رو شدن به عنوان اقتضايي كمالي جهان و آفريده هاي آن امري اجتناب ناپذيراست. هر شدني به معنا و مفهوم مرگ است ؛ زيرا آن چه بود نيست مي شود و چيزي ديگري ايجاد و جانشين و جايگزين آن مي گردد. در اين مبان سخن از امرثابت و متغير و رابطه ثابت و متغير مساله فلاسفه و فرزانگان است كه به نظر مي رسد كه تاكنون پاسخ درست و راستي نيافته اند و دغدغه ايشان شده است. شايد اين ثبوت مانند هر امر ديگري در اين دنيا نسبي و داراي مراتب باشد. از اين رو حتي آن امر ثابت در اين دنيا به گونه اي متغير است ولي بسيار آرام و كند اين شدن را انجام مي دهد و مي پذيرد به گونه اي كه محسوس ما نيست و كسي آن را در حال شدن نمي يابد در حالي كه به گفته صدرايي حركت جوهري حتي آن امر ثابت را از شدن بيرون نمي راند و استثنا نمي سازد. و اينك دغدغه بزرگ تر ميان اين همه شدن ها و ثابت قديم و ازلي و رابطه ميان آن دو كه پرسش بزرگاني بوده است كه خواهان حل آن از سوي صاحب الامر (عج) شدند و اين حكايت ديروز و امروز و فرداي ماست و دغدغه فرزانگان .
حال در اين دنيا شدن و تغيير و مرگ ، مرگ نهايي يعني گام بلند شدن ؛ شدني كه از يك سوي عالم و نشاه اي به عالمي ديگري مي برد و شدني چون شدن گل به انسان را به تصور و تصوير مي آورد. ( ثم انشاناه خلقا آخر)
اما اين پرسش ها ، پرسش هاي ما در اين نوشتار نيست كه مي كوشيم تا براي آن ها پاسخي شايسته و درخور بيابيم بلكه سخن ما اين است كه با اين همه ترس از شدن چه بايد كرد؟ شايد سادلوحانه بتوان پاسخ داد كه اين شدن ها و مرگ ها در همه شكل و حالتش ، شدني مثبت است و كمالي و ديگر چه باكمان كه در حال شدنيم و شدن مان را گريزي نيست.
اگر خوب بنگريم به آساني درمي يابيم كه هر شدني ، شدني كمالي نيست و به جاي آن كه رو به بالا باشد به سمت و سوي هبوط و سقوط است. از اين روست كه ترسي همگاني پديد مي آيد و آدمي را از شدن هايش مي هراساند كه نكند اين شدن از آن شدن هاي كمالي نباشد. در اين جهان بي ثابت و دايم در حال شدن كسي را مي جويد تا تكيه گاهش شود. هم چون عشقه مي ماند كه به ديوار زندگي چنگ انداخته است و مي كوشد تا خود را از تند باد هاي شدن هاي ويرانگر نگه دارد . انسان كه خود را موجودي چنين بي پايه و اساس و بن و ريشه مي يابد و در حال شدن مي بيند مي كوشد تا به چيزي بچسبد و بدان بياويزد . اين بهترين ترسيم از حالت و وضعيت بشر است. چه اگر خوب بنگريم وضعيت انسان بدتر از آن است كه به تصوير در آمده است. نه انسان بلكه همه هستي كه نامي از هستي از او برده اند با اين وضعيت نابهنجار و دشوار رو به رو هستند. اگر گفته شد كه وضعيت پيچك و عشقه را دارد تصويرنارسا از وضعيت انساني گزارش شده است. در تصوير درستي كه قرآن براي موجودات هستي از جمله انسان ارايه مي دهد ، همه موجود چيزي جز ربط محض نيستند. به اين معنا كه چون عشقه و پيچك موجودي ربطي نمي باشند تا ياي نسبت را در اين ميانه واسطه كند و نوعي وجود حرفي براي خود قايل شود. انسان ها پذيرفته اند كه اسم نيستند تا مستقل كامل باشند و بيرون از دروازه زمان و مكان و تغيير قرار گرفته باشند. چنان كه پذيرفته اند كه فعل هم نيستند كه به نوعي استقلال همراه گرفتاري در زمان و مكان و تغيير باشند، بلكه پذيرفته اند كه حرف باشند كه نه وجودي مستقل دارد و نه معنا و مفهومي كامل و يا همراه با زمان و گرفتار در تغيير باشند. اين بهترين تصويري است كه انسان براي خود ارايه مي دهد ولي وضعيت از اين هم دشوارتر است. انسان حتي نمي تواند مانند حرف باشد و داراي وجود ربطي باشد، بلكه ربط محض است. پيچك نيست تا نيازمند ديوار و پايه باشد ، بلكه وجودي است كه از معنا و مفهوم وجود تنها شدن و نياز را ارث برده است و اين گونه است كه ملاصدرا آدمي را اين چنين تصوير مي كند كه وجودي دارد كه نتوان بيش از تعبير ربط براي او واژه اي يافت. البته اين نگره برخاسته از بينش قرآن است كه آدمي را فقر محض و نياز محض دانسته و مي فرمايد: انتم الفقراء الي الله ؛ شما درنيازمند خداييد. اين نياز در همه چيز است از وجود گرفته تا هر چيز ديگر. اين گونه نيست كه پس از تولد ديگر نيازي به مادر نباشد. اصولا تولدي نيست ، آن چه است تولدي در درون است نه بيرون. بنابراين اگر خداوند نظر بردارد فرو مي پاشد و نيست مي گردد. اين فقر ذاتي است كه هميشه انسان را به خدا ربط مي دهد.
اين تصوير قرآن از وضعيت بشر و هر آفريده ديگري است. اگر اكنون با اين بينش بخواهيم زندگي كنيم نيازمند بازسازي را انديشه ها و نگره هاي خود هستيم . مي بايست به بازسازي نسبت خود با ديگران و جهان بپردازيم . اين مساله باعث مي شود كه وضعيت خود را بسيار شكننده و خطرناك بيابيم .
اكنون برخلاف پيچك كه تنها به تكيه گاه و پايه نياز داشت ، به امري فراتر نيازداريم مانند بخشي از تن وجود هستيم كه بدون آن نيست و نابود هستيم . اين گونه است كه مساله توكل و تفويض معنا و مفهوم واقعي خود را پيدا مي كند.
اكنون با اين زاويه ديد و با اين تصور و تصوير از انسان به مساله توكل مي پردازيم تا نقش و جايگاه آن را در رابطه انسان وخدا بيابيم .

گستره معنايي توكل

توكل به معناي اعتماد ( لسان العرب ، ابن منظور؛ ج 15 ص 388) و در صورت متعدي شدن با حرف جار "علي " به معناي اعتماد كردن به ديگري است.( مفردات راغب ؛ ص 882) است. توكل بر خدا كردن به معناي اعتماد و اطمينان به خداكردن مي باشد. ( مصباح المنير؛ ج 1 و 2 ص 670)
برخي واژگان ديگري چون تفويض و حسبي را به معناي توكل گرفته اند ، در حالي كه مفاهيم و معاني كه اين دو واژه به عنوان نشانه منتقل مي كنند تفاوت هايي با معنا و مفهوم واژه توكل دارد.
گاه واژه تفويض در مقابل جبر به معناي اختيار به كار مي رود و گاه به معناي توكل است و قريب به اين معنا به كار مي رود. در اين معناي اخير مي توان نشانه هايي از همبستگي معنايي با توكل يافت و نوعي ارتباط را شناسايي و ردگيري كرد با اين همه اين بدان معنا نيست كه دو واژه به يك معنا به كار رفته است. تفويض واگذاري امري به خداست تا او به خود به استقلال وارد عمل شود درحالي كه در توكل انسان امري را همراه با تكيه و اعتماد بر خدا خود انجام مي دهد. به اين معنا كه در تفويض واگذاري صرف نهفته است ولي در توكل واگذاري استقلالي نيست بلكه خود به عنوان بخشي از علت تامه عمل مي كند. وقتي امري به خدا تفويض شود به معناي آن است كه خدا خود به عنوان علت تامه وارد شود و كار را به سرانجام رساند ولي در توكل اين معنا نهفته است كه فرد خود به عنوان بخشي از علت و عامل ايجادي عمل مي كند و خداوند به عنوان علت برتر و كامل بر اين تحقق و ايجاد دخالت مي كند. از اين رو با توكل بر خدا شخص متوكل اقدام به بستن پاي اشتران مي كند تا نگريزند. در حالي كه در تفويض شتران را به امان خدا رها كرده و از خدا مي خواهد خود به عنوان علت تام و مستقل شتران را در بند پنهان اراده الهي حفظ و نگهداري كند.
در نگرش اسلام و بينش قرآني انسان در افعال و كارهاي خويش بايد به اصل توكل توجه داشته باشد و براي انجام هر عملي خدا را به عنوان علت كامل در نظر آورد؛ زيرا هر آن ممكن است كه اراده الهي به امري ديگري تعلق گرفته و امور بر خلاف خواسته فرد بگردد. از آن جايي كه در نگرش شيعي جبر و تفويض به معناي استقلال شخص در عمل و يا وابستگي محض معنا و مفهوم ندارد و امور دنيا و جهان بر پايه امر بين الامرين و منزله بين المنزلتين است بنابراين توكل معنا درست و صحيحي مي يابد.
اما چرا در قرآن به مساله تفويض اشاره شده و شخص امور خويش را به خدا تفويض مي كند و مي فرمايد: افوض امري الي الله ان الله بصير بالعباد؛ كارم را به خدا واگذار و تفويض مي كنم زيرا خداوند آگاه و بينا به بندگان است.؟
در پاسخ به اين پرسش بايد ياد آور شد كه تفويض در اين آيه به معنا واگذاري امر است و امر به معناي باطن اموراست ؛ زيرا انسان به باطن امور آگاه نيست و نمي تواند به پيامدهاي مسايل به طور دقيق آگاه شود. از اين روست كه بسياري از چيزها را ناپسند مي دارد در حالي كه خير اوست و بسا اموري را پسنديده مي داند كه شر او در آن نهفته است. از اين روست كه فرد با تفويض امر كلي خود از خداوند مي خواهد تا او را به كمال لايق برساند. د رحقيقت عاقبت به خيري را از خداوند مي خواهد و مي طلبد تا خداوند با در اختيار گرفتن زمام امر او وي را به مقصد برساند.
اگر بخواهيم ميان دو مساله تفويض در اين آيه و مساله توكل نوعي ارتباط برقرار كنيم مي توانيم بگوييم كه در نگرش تفويضي انسان ارتباط خود و خدا را همانند ارتباط ربط محض مي يابد از اين رو كارش را به خدا تفويض مي كند و در مساله توكل خود را موجودي ربطي مي يابد از اين رو با توكل به كار خويش اقدام مي كند.
شايد بهتر باشد با توجه به تصوير پيش گفته به دو مرتبه قايل شويم و بگوييم كه در تصوير توكلي انسان در مرتبه اي خود را مي يابد كه وجودي ربطي است از اين رو به توكل رو مي آورد و خواهان ياري و ياوري خداوند مي شود و او را تكيه گاه و معتمد خود قرار مي دهد. در حالي كه در انديشه ونگرش تفويضي انسان به وجود ربط محض خود مي نگرد و از خدا مي خواهد تا خود زمام امر او را به عهده گرفته و او را به مقصد كمالي برساند و از خود دور نسازد.
بنابراين توكل مرتبه اي ازمراتب تفويض است و مرتبه تفويض در مرتبه اي عالي قرار مي گيرد. بيشتري مردم اهل توكل هستند ؛ زيرا نگاه و نگرشي ربطي به خود داشته و وجود خود را نسبت به خدا اين گونه مي بينند و عمل مي كنند ولي گروهي اندك شمار هستند كه خود را ربط محض دانسته و اهل تفويض مي باشند. بنابراين تفويض و توكل بستگي به مراتب معرفتي و شناختي فرد از نسبت خود به خدا دارد.
اين انديشه به معناي جبر نيست ؛ زيرا جبر به معناي واداركردن بر كار و عمل و ناچار شدن بر آن به قهر و غلبه است و در حقيقت فرد درايجاد فعل خود توانايي و قدرتي نداشته باشد.( مفردات راغب ص183 ) در حالي كه در تفويض اين گونه نيست و فرد خود را مي بيند ولي اين ديدن ، ديدن ربط محض است و در مي يابد كه سررشته امور به دست قادر مطلق است پس خود را به او واگذار مي كند. به يك معنا در تفويض واگذاري خود به خدا و در توكل واگذاري كار خود به خدا و در جبر ناديده شدن خود فرد است، چنان كه اختيار به معناي ناديده گرفتن خداست.

آثار توكل

براي توكل آثار در قرآن بيان شده كه بيانگر اهميت و جايگاه نيز آن در انديشه توحيدي است. يكي از مهم ترين آثاريي را كه قرآن براي توكل بيان مي كند، آرامش است . خداوند در آيه 173 سوره آل عمران مي فرمايد: كساني كه مردم به ايشان گفتند كه مردمان ضد شما گرد آمدند پس از ايشان بهراسيد نه تنها نهراسيدند بلكه ايمانشان افزايش يافت و گفتند خداوند ما را بس است كه او بهترين وكيل است. در اين آيه به خوبي و روشني بيان شده است كه چگونه توكل به خدا موجب شده است تا اهل ايمان با همه تبليغات و جنگ رواني كه دشمن به راه انداخته تا افكار عمومي را تهييج كند و مردمان را به هراس افكند با اين همه اهل ايمان به جهت توكل بر خدا به جايي رسيدند كه اين جنگ رواني نتيجه معكوس داد و به جايي ترس و هراس از بسيج دشمنان و آمادگي براي حمله به ايمان ايشان افزوده شد. اين ها همه بيانگر آرامشي است كه به جهت توكل به خدا و اين كه خداوند ايشان را بس است و از دشمنان كفايت مي كند ، پديدار شده است. ( و نيز سوره نمل آيه 70 و 79) بنابراين تقويت روحيه مومنان از بركات توكل است كه خداوند در آيه 122 همين سوره بدان اشاره كرده است كه چگونه ايشان را به جهت توكل از شكست باز مي دارد و روحيه ايشان را تقويت و تحكيم مي بخشد. اين گونه مي شود كه بر دشمنان خويش پيروز مي شوند ( همان آيه 123 و ايه 160 و نيز انفال آيات 48 و 49)
نتيجه توكل و پيامد آن چيزي جز استقامت نخواهد بود. اين گونه است كه اهل توكل در برابر مخالفت ها و سختي ها نيرومند شده و قدرت دو چندان مي يابند. ( آل عمران آيات 121 و 122) بنابراين در راه اسوه و سرمشق خود گام بر مي دارند و از دشمن نمي هراسند و به آساني از ايشان برائت مي جويند و با صدا رسا و بلند نفرت و بيزاري خود را ابراز و اعلام مي دارند، و اين همه نيست به جز به بركت توكل و اعتمادي كه به خداوند دارند.( ممتحنه آيه 4 و نيز ابراهيم آيات 12 و 13) با توكل است كه انسان شجاعت واقعي خود را به دست مي آورد و از دشمن و مكر ايشان نمي هراسد. ( يونس آيه 71)
در هنگامه نبرد به جهت توكلي كه دارند از امدادهاي غيبي برخوردار مي گردند و خداوند به راه هاي مختلف و غير عادي ايشان را كمك و ياري مي رساند.( آل عمران آيه 160) مكر و كيد دشمنان را به خودشان باز مي گرداند و مومنان را از توطئه ها و مكر ايشان ايمن مي كند ( نساء آيه 81)

توكل و اسباب طبيعي

البته توكل به خدا به معناي ناديده گرفتن اسباب و عوامل طبيعي نيست و منافاتي ميان توكل و استفاده از اسباب طبيعي نيست. از اين روست كه خداوند به پيامبر خويش دستور مي دهد كه نسبت به مومنان نرم باشد و سخت مگير ؛ زيرا سخت گيري عاملي براي واگرايي و دور شدن و پراكنده گرديدن از پيرامونت است ، بلكه با استغفار و طلب بخشش نسبت به ايشان و مشاوره و هم فكري با آنان ارتباط و همبستگي خود با ايشان را تقويت كن و تحكيم بخش و با همه اين ها بر خداوند توكل كن كه خداوند توكل كنندگان را دوست مي دارد.( آل عمران آيه 159)
اين آيه به روشني مي نمايد كه توكل به معناي ناديده گرفتن ابزارهاي طبيعي نيست. اين انديشه به عنوان يك بينش و تفكر توحيدي در همه جا قرآن ديده مي شود و خداوند در گزارشي از يعقوب و فرزندانش مي نويسد كه حضرت يعقوب (ع) به فرزندانش پند مي دهد كه از يك در وارد شهر نشويد تا مورد توجه مردم شهر قرار گيرد و در ادامه مي افزايد : ان الحكم الا لله عليه توكلت و عليه فليتوكل المتوكلون ( يوسف آيه 67)
اين آيه و سفارش توحيدي يعقوب بيانگر آن است كه آن حضرت سفارش لازم و طبيعي را براي حفظ امنيت جاني و مانند آن به فرزندان مي دهد با اين همه حكم نهايي را از آن خدا مي داند و خواستار توكل فرزندان به خدا مي شود كه با حفظ بينش توحيدي توكل به اسباب و لوازم طبيعي توجه داشته باشند و با توكل كردن بر خدا ، زانوان اشتر فرار خويش را ببندند تا نگريزد.

زمينه هاي توكل

توكل از آن جايي كه يكي از مراتب توحيد بينشي و فعلي انسان است ، تحقق آن نيازمند رشد و بالندگي فكري و عملي است. انسان هر گاه به مرتبه اي از بينش و ادراك شناختي درباره هستي و خدا و انسان رسيد در مي يابد كه خداوند در فرا و وراي امور است و بر هر چيز احاطه داشته و قادر به هر چيزي است. تفكر مالكيت محض الهي و ربوبيت و الوهيت اوست كه مومن را در پس و پيش و همراه هر چيزي مي بيند و مي يابد و اين گونه است كه به اين باور مي رسد كه: ما رايت شيئا الا و رايت الله قبله و بعده و معه . بنابراين هيچ عملي را بيرون از اراده و مشيت او نمي يابد و نمي بيند . با آن كه به اسباب طبيعي چنگ مي زند و بر اين باور است كه : ان الله يابي ان تجري الامور الا في مجاريها و باسبابها ؛ خداوند ابا دارد كه امور جز در مجاري آن و به اسباب آن تحقق يابد ؛ با اين همه بر اين باور است كه : ان الحكم الا لله ؛ يعني كه حكم نهايي و قضا و قدر جاري به كائنات اراده اوست و حكم خداوندي است. با اين اعتقاد است كه توكل را اصل در زندگي خويش قرار مي دهد و به عنوان باور خاص در حق خود مراعات مي دارد. اين كه در برخي از كتب ( فرهنگ قرآن ؛ ايت الله هاشمي رفسنجاني و جمعي از محققان مركز فرهنگ و معارف قرآن ، ج 9 ص 289) از ايمان به عنوان بستر و زمينه اي براي توكل ياد شده است به اين معناست . در حقيقت ايمان مطلق مراد نيست بلكه مراد مرتبه اي از ايمان است كه برخي از مومنان به آن درجه و مرتبه رسيده اند ؛ نه اين كه هر ايماني موجب مي شود كه فردي اهل توكل شود و از آثار و تبعات آن بهره مند گردد. اين مطلب از آن جا فهميده و دانسته مي شود كه ايمان داراي مراتب تشكيكي است و هر مرتبه اي براي خود خواص و فوايدي دارد كه در مرتبه ديگر يافت نمي شود.
از ديگر زمينه هايي كه براي ايجاد توكل در قرآن از آن ياد شده ، بحث تسليم است كه خود بيانگر مرتبه اي ايماني است كه پيش از اين از آن سخن رفته است. در حقيقت ايماني كه منظور و مراد در بحث توكل است ، ايماني تسليمي است. اين تسليم و مسلماني كه در آيه 84 سوره يونس از آن ياد شده و خداوند مي فرمايد: اگر مسلمانيد توكل بر خدا داشته باشيد ، تسليم محضي است كه با توجه به خصوصيات پيش گفته در بحث ايمان در فرد پديدارمي شود. اين گونه است كه مومن اهل تسليم محض مي تواند اهل توكل باشد و از آثار توكل بهره مند گردد. بنابراين مراد از تسليم و ايمان امر واحدي است كه گفته مي شود.
اگر بخواهيم به يك جمع بندي نسبت به آيات بحث توكل برسيم و به طور موضوعي آن را تنظيم و دسته بندي كنيم بايد به اين نكته توجه داده شود كه آياتي كه به بحث از زمينه هاي و بسترهاي ايجادي توكل در انسان مي پردازد در حقيقت بيانگر شرايط تحقق آن هستند. شرايطي كه بيانگر مرتبه اي از ايمان است كه فرد مي بايست به مرتبه برسد تا امكان تحقق توكل در وي ايجاد شود. بنابراين با اين نگرش و از اين زاويه به آيات مي نگريم.
از مهم ترين شرايط تحقق و ايجاد توكل در انسان مومن اين است كه توجه به حاكميت خدا داشته باشد.(هود آيه 56 و 123 و يوسف آيه 67) دومين شرط توجه به خالقيت خداست ( فرقان آيه 58 و 59 و زمر آيه 38و 62) توجه به ربوبيت ( انعام آيه 102 و اعراف آيه 89 ) و رزاقيت خدا ( عنكبوت آيه 59 و 60) و نيز رحمت وي ( ملك آيه 28 و 29) و عزت او ( انفال آيه 49) و كفايت الهي ( آل عمران آيه 173) و مالكيت او ( نساء آيه 132) و مشيت وي ( اعراف آيه 89) و نظارت خداوندي ( شعراء آيه 122) و ولايت او ( آل عمران آيه 122) و هدايت گري او ( ابراهيم آيه 14) و حقانيت هدف ( نمل آيه 79) و حكمت خدا( انفال آيه 49) و مرتبه اي از تقوا ( مائده آيه 11) و توفيق الهي ( هود آيه 88) و مانند آن است.
اين ايات اگر به دقت مورد توجه و ملاحظه قرار گيرد به اين نتيجه كلي مي رسيم كه انسان براي رسيدن به مقام توكل مي بايست پيش از همه وضعيت شناختي خود را بهبود بخشد و خدا را در جايگاه واقعي خودش ببيند و بپذيرد و نيز جايگاه واقعي خود را نيز بشناسد و از ضعف و ناتواني خود آگاه باشد. بداند كه هر چه بداند از علم الهي بالاتر و برتر نيست و هر چه بتواند از توان الهي فراتر نمي رود بنابراين مي بايست با اين شناخت و باور در عمل نشان دهد كه اهل مرتبه اي از ايمان است كه مي تواند بر خدا توكل كند و او را وكيل خود قرار دهد. آن گاه است كه اهل توكل شده و از فوايد توكل بهره مند گردد. بنابر اين آن چه در برخي از كتب آمده معناي واحدي را بيان مي دارد و مي خواهد به انسان بفهماند كه كدام مرتبه از ايمان شناختي و عمل موجب مي شود كه انسان به مقام توكل برسد.

موارد توكل

در چه اموري مي توان به خدا توكل كرد؟ اين پرسشي است كه بسيار مورد توجه همگان قرار مي گيرد. به نظر مي رسد كه انسان در همه امورش مي تواند توكل كند و خداوند را وكيل خود گرداند. اما در قرآن برخي از امور به صورت مشخص به عنوان اموري كه مومنان بدان توكل كرده و يا خداوند از مومنان خواسته است كه در آن موارد توكل كنند بيان شده است . اين امور عبارتند از : اصلاح جامعه ( هود آيه 88) ؛ تبليغ و اجراي امور الهي و رسالت ( يونس آيه 71و..) صبر و تحمل اذيت و آزار( ابراهيم آيه 9 و 12) تصميم گيري هاي حساس و مهم و اعمال مديريت اجتماعي ( آل عمران آيه 159) دفع توطئه و مكر دشمنان ( نساء آيه 81) جهاد با دشمنان ( ال عمران آيه 122) جنگ رواني و شايعه سازي دشمنان ( آل عمران آيه 122و 123) روزي ( طلاق آيه 2 و 3) شرك ستيزي ( هود آيه 55 و 57) صلح و تصميم گيري در باره آن ( انفال آيه 61) هجرت ( نحل آيه 41 و 42) .
اين ها مواردي بود كه در قرآن به صراحت درباره وجوب توكل در آن موارد به خداوند مطالب و دستورهاي وارد شده است ولي اين موارد به عنوان بيان خاص است و انسان در همه موارد خرد و كلان مي تواند و بايد به خداوند توكل كند هر چند كه در امور مهم و حساس به طور طبيعي اين نياز شدت مي يابد.
باشد تا با دوري از شرك ( نساء آيه 171) و گمراهي ( ملك آيه 29) و بيمار دلي ( انفال آيه 49) از فوايد و آثار توكل بهره مند گرديم و اهل توكل به شمار آييم.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:29 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : عوامل رستگارى در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : فضائل و رذایل اخلاقی

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : زيبانگرى و پرهيز از عيب جويى در حكمت قرآنى پيامبر اعظم(صلى الله عليه وآله)

دریافت فایل pdf

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:30 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : تكريم ارباب رجوع از منظر آيات و روايات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : اخلاق در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : نگرشی بر صفات عبادالرحمن در قرآن کریم

دریافت فایل pdf

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:30 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : سعادت و کمال در خشوع و اخبات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : مبانی بصیرت

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : سخن نیکو از منظر قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:30 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : بصیرت در قرآن (3)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : بصیرت در قرآن کریم (2)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : نقش اخلاق در تبلیغ دین (2)

 

دریافت فایل pdf

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:31 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : بصیرت در قرآن (1)

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : نقش اخلاق در تبلیغ دین (3)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : بررسی تطبیقی فضایل اخلاقی در اناجیل اربعه و قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:31 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن فضائل انساني و روانشناسي

قرآن فضائل انساني و روانشناسي

فاطمه حسيني حسين‌آباد
خلاصه مقاله

در جهان بيني اسلامي انسان موجودي شگفت‌انگيز است . زيرا از جسم و روح تشكيل شده و هر كدام از اين ابعاد، افعال خاصي را به منصه ظهور مي‌رسانند. با وجود اين دو قوه تن و روان توانايي بس شگرفي از خود نشان داده كه به عنوان خليفه خدا درزمين انتخاب شده است . پس مقام والايي نيز دارد.
با توجه به استعدادهاي بالقوه انسان راههاي مختلفي براي طريق زندگي او وجود دارد كه مي‌تواند او را به سعادت و شقاوت برساند اين مسير يعني رسيدن به اعلي عليين و يا اسفل السافلين در قرآن نشان داده شده است و دستورات الهي با توجه فطرت انسان و تواناييهاي او وضع شده لذا راه هموار است.
از آنجا كه فطرت انسان با خدا آشناست و آنهم بدليل اين است كه روح الهي در او دميده شده فضائل عالي در انسان وجود دارد كه درموجودات ديگر خلق نشده است.
وجود انسان صالح مزين به فضائل اخلاقي است. وقتي نفس انسان نسبت به خدا جهت‌گيري مي‌كند درمقابل هر آنچه از جانب خداست سر تسليم فرود مي‌آورد و صبر مي‌كند.
در مواقع سختي و بلا يا پذيرش مصلحت الهي فقط راه توكل را در پيش مي‌گيرد و اميد به گشايش الهي دارد. او با اراده و بر اساس تفكر و تعقل براي زندگي خود هم براي دنيا و هم براي آخرت برنامه‌ريزي مي‌كند و پرداختن به هر كدام موجب از دست دادن ديگري نمي‌شود.
وقتي نفس انسان نسبت به خود جهت گيري مي‌كند با وجود دو بعد فطرت و شهوت با غلبه بر شهوت و با تكيه بر فطرت الهي خود با بندگان خدا به احسن وجه رفتار مي‌كند و در همه حالات با آگاهي از نظارت خداوند متعال راه تواضع مهرباني، محبت،‌كارگشايي، راستگويي و تعدوستي را در پيش مي‌گيرد.
چرا كه با توجه منشا وجودي خود(خاك) و نهايت زندگي (مرگ) جايي براي تكبر و فخر و مباهات نمي‌بيند و لذا با ديد اعتدال و عدم اضطراب نسبت به مواهب دنيوي حرص و طمع را از خود دور سازد.
در جهت‌گيري نفس نسبت به ديگران بعد اجتماعي انسان مطرح مي‌گردد و فضائل اخلاقي والائي كه در ارتباط با مردم شكل مي‌گيرد مورد بررسي قرار مي‌گيرد.
گره گشايي از كار همنوع،تعاون وهمكاري، بخشش، راستگويي، خوش‌خلقي و گشاده‌رويي از اعمالي هستند كه در قرآن بعنوان فضائل انساني مطرح شده‌اند.
جدا از فضائل اخلاقي انسان در قرآن داراي استعدادها و برتريهاي خاصي نسبت به ديگر موجودات معرفي شده است.
قدرت تعقل و انديشيدن موجب درك كليات و استخراج نتايج و استنباط مسائل مي‌گردد. او استعداد فطري براي يادگيري دارد كه بوسيله آن علاوه بر پيشرفت در زندگي دنيوي مي‌تواند به مراحلي از رشد و كمال انساني برسد.
زبان كه ابزار اصلي تفكر و كسب معرفت است فضيلت ديگر انسان نسبت به ديگر موجودات است.انسان آزادانه و آگاهانه در آينده خود نقش دارد و مانند ديگر موجودات حركت سيري و سرنوشت از پيش تعيين شده ندارد. لذا در سايه تكليف پذيري از قوانين وضع شده پيروي مي‌كند تا راه سعادت را در پيش گيرد.
خودآگاهي فطري نيز جز مسائل خاص انسان است او با خودآگاهي در رابطه با جهان تشنه معرفت و يقين مي‌شود و تا به اطمينان نرسد آرام نمي‌گيرد.
حتي در رابطه‌اش با طبقه اجتماعي كه با آنها زندگي مي‌كند خودآگاهي دارد و اين امر با مردمي كه با آنها پيوند قومي و نژادي نيز دارد و حتي با همه انسانها به عنوان يك مجموعه واحد تحقق مي‌پذيرد و از همه مهمتر خودآگاهي عارفانه كه منجر به بقاءالله مي شود و به نظر مي‌رسد هر آنچه از فضيلت انسان گفتيم همه براي رسيدن به خداي تعالي و فنا شدن در وجود رب العالمين است.

مقدمه:

انسان در جهان بيني اسلامي داستاني شگفت دارد. مذهب اسلام به موازات اعتقاد به اصالت روان و تلقي انسان به عنوان تركيبي از عناصر شيميايي و عاملي غير مادي به نام روح كه موجب هماهنگي اين عناصر مي‌شود و به وي حيات مي‌دهد. مغز را به عنوان مركز تعقل معرفي مي‌كند . لذا براي ايجاد پديده‌ها و فعل و انفعالات حياتي و رواني هم به جنبه‌هاي فيزيكي و هم به جنبه‌هاي غير فيزيكي معتقد است. (حسيني 1374). اين موجود يگانه، چنانكه قرآن كريم مي‌فرمايد رشد خود را از خاك شروع كرده و مراحل تكامل را پشت سر گذاشته تا آنجا كه روح خدايي در درون وي شكوفا شده و همراه و همگام با جسم به حركت درآمده و با طي مراحل گوناگون،صفات و ويژگيهايي چون عقل، عشق و عواطف انساني را از خود به مرحله ظهور و شكوفايي رسانده است. كه اين ويژگيها زمينه پيدايش فضائل انساني است.
از نظر قرآن انسان موجوديست كه توانايي دارد جهان را مسخر خويش سازد،‌فرشتگان را به خدمت خويش بگمارد و هم مي‌تواند به پايين‌ترين درجات سقوط كند. اين خود انسان است كه بايد درباره خود تصميم بگيرد و سرنوشت نهايي خود راتعيين نمايد.
قرآن كريم به منظور دستيابي به خود شناسي و رشد شخصيت و ارتقاي نفس انسان به مدارج عالي كمال انساني، مناسبترين و مهمترين راهي را كه بتواند زمينه خوشبختي دنيا و آخرت او را فراهم كند به وي نشان داده است. در قرآن آيات بسياري وجود دارد كه فطرت وجودي انسان و حالات گوناگون روان او را متذكر شده و علل انحراف و بيماري و همچنين راههاي تهذيب و تربيت و معالجه روان انسان را به طور جامع نشان داده است.
انسان در قرآن خليفه خدا در زمين است، پس مقام والايي دارد و ظرفيت علمي او بزرگترين ظرفيتي است كه يك مخلوق ممكن است داشته باشد.
فطرت انسان با خدا آشناست و به خداي خود درعمق وجدان آگاهي دارد، آفرينش او ، آفرينش حساب شده است و تصادفي نيست و از كرامت ذاتي و پرافت ذاتي برخوردار است، لذا با وجود اين همه فضيلت بار سنگيني بر دوش دارد.

فضايل انساني

فضائل جمع كلمه فضيلت و به معناي برتري است. آنچه مايهء برتري انسان نسبت به ساير موجودات شده سمت بسيار مهمي است كه از جانب خداوند خالق به وي اعطا شده است .
انسان جانشين خدا در زمين است و روح الهي در وي دميده شده است . در سرشت انسان علاوه بر عناصر مادي كه درجماد و گياه و حيوان وجود دارد،عنصري ملكوتي و الهي وجود دارد .
او شخصيتي مستقل و آزاد دارد،‌اما نتدار خداست، رسالت و مسئوليت دارد،‌و از او خواسته شده است كه با كار و ابتكار خود زمين را آباد سازد و با انتخاب خود راه سعادت و شقاوت را اختيار كند.
انسان وجدان اخلاقي دارد و به حكم الهامي فطري زشت و زيبا را درك مي‌كند . همانطور كه در قرآن مي‌فرمايد:
« وَالْهَمَها فُجَورَها و تقويها»[1]
او تنها براي مسائل مادي كار نمي‌كند و يگانه محرك او حوائج مادي زندگي نيست وممكن است كه از حركت و تلاش خود جز رضاي آفريننده مطلوبي ديگر نداشته باشدو اينگونه مي‌شود كه اگر به يگانه حقيقتي كه با ايمان به او و ياد او آرام مي‌گيرد بپيوندد، دارنده همه كمالات است و اگر از آن حقيقت ـ يعني خدا ـ جدا بماند مانند درختي مي‌ماند كه از ريشه خود جدا شده است. لذا مي‌فرمايد (( همانا انسان در زيان است، مگر آنان كه ايمان آورده و شايسته عمل كرده و يكديگر را به حق و صبر و مقومت توصيه كرده‌اند.))(مطهري 1374)
با توجه به اينكه شرط وصول انسان به كمالات و فضائل انساني ايمان است و از ايمان، تقوا و عمل صالح و كوشش در راه خدا بر مي‌خيزد لذا ابعاد وجودي انسان با داشتن ايمان و بي‌ايماني بررسي مي‌گردد.
ايمان سرچشمه حركت انسان بسوي خداست و با اين نيرو‌ست كه تمام اعمال و حركات او رنگي خدايي به خود مي‌گيرد و تمام فضائل و خوبيها تلؤتلؤ پيدا مي‌كند . از مهمترين وجوهي كه فضائل در آن مصداق مي‌يابند بحث اخلاق انساني است كه به زيبايي فضيلتهاي انساني را روشن مي‌سازد.

اخلاق انساني :

اخلاق جمع خلق و به معناي نيرو و سرشت باطني انسان است كه تنها ديده بصيرت قابل درك است. همچنين خلق به معني صفت نفساني راسخ است كه انسان افعال متناسب با آن صفت را بي‌درنگ انجام مي‌دهد . مثل صفت شجاعت كه اين حالت استوار دروني ممكن است به طور طبيعي و فطري در فرد وجود داشته باشد يا در اثر تمرين و تكرار ايجاد شده باشد. صفت راسخ دروني ممكن است((فضيلت)) و منشا رفتار خوب باشد و يا ((رذيلت)) و منشا كردار زشت.(دشتي 1379)
آنچه در اينجا بيشتر مورد نظر است توصيف فضائل اخلاقي انسان از نگاه قرآن و بررسي رويكرد روانشناختي آنهاست لذا جا دارد كه در جهت گيري نفس به سمت موضوعات گوناگون حالات اخلاقي بوجود آمده را مطرح كنيم.

جهت‌گيري نفس نسبت به خدا:

از آنجا كه انسان روح خدايي دارد و بالقوه مايل است كه رو به خدا آورد لذا وقتي در راحتيها و سختيها به خدا توجه مي‌كند آرامش مي‌گيرد و قلب خود را از تشويق و اضطراب مي‌رهاند. وقتي نفس به سوي خدا جهت‌گيري مي‌كند به اين معني است كه خدا را ناظر اعمال مي‌داند و هر پديده‌اي را صادره از وجود باريتعالي مي‌پندارد و با توجه به اينكه هيچ رويدادي تصادفي نيست و همگي از جانب خداست و سختيها و مشقتها نيز آزمايش الهي هستند تا انسان در مسير عمل سر منزل كمال را پيدا كند لذا در راه دستيابي به رشد و قرب الهي صبر و استقامت نموده و هر آنچه از جانب خدا رسد را با جان و دل پذيرا مي‌گردد.
چنانكه خداوند متعال مي‌فرمايد: (( و اصبر علي ما اصابك)) [2] در مقابل تذكري كه به مومنان داده مي‌شود كه (( بدون ترديد در اموال و دارائيهايتان و جانهايتان به آزمون كشيده مي‌شويد و حتماً از اهل كتاب و مشركين شكنجه فراوان خواهيد ديد، اگر صبر كنيد و به سلاح تقوا مسلح شويد به استوارترين و بنيادي‌ترين كارها دست زده‌ايد[3]» اين نكته را متذكر مي‌شود كه ((گمان كردند كه بصرف اينكه گفتند ما به خدا ايمان آورده‌ايم رها مي‌شوند و بر اين دعوي هيچ امتحانشان نكنند . ما امم پيش از اينان را امتحان كرديم تا خداوند راستگويان را از درغگويان معلوم كند.[4] ))
با اين نگاه و با در نظر گرفتن شرايط مختلف به عنوان امتحان الهي اعمال انسان و كارهايي كه در مدارها مختلف اجتماعي (خانوادگي،‌دوستانه، عملي و شغلي) انجام مي‌گيرد باعث كنترل بيشتر انسان و وارد كردن خود به فعاليتهاي مفيد بيشتر مي‌گردد و در نتيجه جامعه ميداني براي مسابقه در اعمال خير و مفيد خواهد بود.
از طرف ديگر وقتي اراده خدا در كارها مدر نظر باشد و وجود اما مايه اتكال و توكل واقع گردد و به اين واقعيت توجه شود كه نقشه‌هاي انسان صد درصد اجرا نخواهدشد، در صورت مواجه شدن با شكست توكل به او مايه آرامش و جلوگيري از حالات اضطراب و افسردگي و حالات تهاجمي و انتقامي و خودكشي خواهد گرديد. چرا كه پذيرش وكالت و سرپرستي خدا مي‌تواند فرد را نسبت به داشتن حامي و پشتيبان قوي و محكم توجه دهد همانطور ذات اقدس الهي مي‌فرمايد:« فَلْيَتَو كَلْ عَلَي الله»
در اين صورت هر گونه شكستي حتي كشته شدن در راه انجام وظايف به معني خسران تلقي نمي‌گردد.
انساني كه اعمالش جهت‌گيري الهي دارد با توجه به نعمات الهي و شكرگزاري، از آنچه ندارد و محروم است و بواسطه محروميت افسردگي ايجاد مي‌كند دوري مي‌جويد يعني شكرگزاري نه تنها باعث احساس رضايت از وضع موجود مي‌گردد بلكه احساس كمبود و نارضايتي را مرتفع مي‌گرداند . در غير اين صورت دائماً در تلاطم بدست آوردن نداشته‌ها و زياده‌ شدن آرزو‌هاست و با توجه به اينكه دستيابي به همه خواسته‌ها امري نشدني است لذا با وقوع اين امر يعني برآورده نشدن خواستها و احساس از دست دادنها يا بدست نياوردنها منجر به احساس افسردگي كه مهمترين خصوصيت اين بيماري عدم لذت و رضايت از هر چيز و احساس ناراحتي و نااميدي مي باشد، مي‌شود و با توجه به اينكه فرد افسرده به زندگي ديد منفي پيدا مي‌كند لذا نكات را برجسته كرده و بهمه جنبه تعمير مي‌دهد از اين روست كه در نظر گرفتن باريتعالي به عنوان سرچشمه كل امور و اطمينان به مصلحت الهي موجب رضايت و پذيرش واقعي هر آنچه از جانب خداست مي‌شود. همانطور كه خود مي‌فرمايد: (( چه بسيار شود كه چيزي شما را ناگوار آيد ولي به حقيقت خير و صلاح شما در آن بوده چه بسيار شود كه دوستدار چيزي هستيد و در واقع شر شما در آن چيز است»[5]
قابل ذكر است كه پذيرفتن اراده و مصلحت الهي نفي كننده اراده انسان نسبت چرا كه انسان مسئول تغيير وضع موجود است و شخص همواره در مقابل عملكرد خود احساس مسووليت بايد داشته باشد و فسادهاي اجتماعي نمي‌تواند به عنوان اجبار و غدر در مقابل اعمال ضد اجتماعي و گناه مورد استفاده قرار گيرد.
به موزات نقش اراده انسان لزوم مسووليت او بر اساس تفكر و تعقل مطرح مي شود يعني هر كاري بايد بر اساس هدفي انجام گيرد و كار بي‌معني و بيهود در اسلام معنايي ندارد و لذا بر اين امر تاكيد مي‌شود كه نه آنطور رفتار كرد كه آخرت فراموش شودچرا كه عدم پايبندي به آخرت مساوي با پوچ‌گرايي است و فراموش كردن دنيا و زندگي دنيوي نيز امري است مخالف امر خداوند كريم كه در قرآن مي‌فرمايد« وَ الاتَنْسَ نَصيِبَكَ مِنَ الدُنْيا»((بهره‌ايت را از دنيا فراموش نكن [6])
لذا (( مناسبترين راه حل مشكل تضاد ميان جنبه‌هاي جسماني و رواني انسان،ايجاد هماهنگي ميان آن دو است. به اين معني كه انسان در حدود شرع نيازهاي جسماني خود را ارضا كند و همزمان با آن به ارضاي نيازهاي رواني نيز بپردازد . اگر انسان در زندگي به ميانه روي ملتزم باشد . ايجاد هماهنگي ميان نيازهاي جسم و روح كاملاً امكان‌پذير است. زيرا در اسلام نه رهبانيتي وجود مطلق كه انگيزه‌هاي جسماني را به طور كامل ارضا كند . اسلام خواهان هماهنگي انگيزه‌هاي انسان بينجامد و بر همين اساس رسول اكرم(ص) كه خود نماينده يك انسان متعادل بودند مي فرمايند: (( بهترين شما كسي نيست كه فقط براي دنياي خود بدون در نظر گرفتن آخرت كار كند و نه كسي كه فقط براي آخرتش كار كند و دنيا را رها سازد بلكه بهترين فرد در ميان شما كسي است كه هم براي دنيا و هم براي آخرت كار كند)) (ترجمه عرب 1367)

جهت‌گيري نفس نسبت خود:

طبيعت انسان داراي دو جريان اصلي رواني شامل فطرت و شهوت است كه هر دو داراي تمايلات سيري‌ناپذيري هستند و اين خود ناشي از خاصيت كلي روان مي‌باشد كه در تمام موارد تمايلات مطلق گرايي دارد.
فطرت داراي تمايلات كمال گرايي و پويايي به سمت اهداف تكاملي است و رشد او را نهايتي نسبت و آرامش فطرت نيز به هنگاميست كه در محيطي مناسب كه قوانين رشد، در آن امكان پياده شدن دارند قرار گيرد و در نتيجه به سمت رشد بيشتر روان باشد.
جريان شهوت نيز يك جريان سيري‌ناپذير است كه با وجود دستيابي به اهداف و رفع نيازهاي خويش هيچگاه كاملاً ارضا نخواهد شد بلكه ارضاي بيشتر تمايلات آنرا برافروخته تر مي‌نمايد.
از آنجا كه فطرت و شهوت ضد يكديگرند و بر اين اساس نيازها، انگيزه‌ها و تمايلات آنها مختلف و در بيشتر موارد متضاد يكديگرند.(حسيني 1365).
وقتي نفس به خود توجه مي‌كند اگر حاكميت فطرت در اوقوت گرفته باشد اين واقعيت بايد مورد نظر قرار گيرد كه آيا وظائف و تكاليفش را آنچنان كه بايد انجام داده يا خير و آيا تكاليف مورد پذيرش خداوند متعادل قرار گرفته‌ يا نه؟
لذا با اين بينش تلاش در كسب فضائل اخلاقي مي‌كند كه بهترين آنها تواضع است. وقتي نفس انسان به خود مي‌نگرد بايد انكسار نفس نشان دهد يعني بدون مقايسه خود با ديگران، نه خود را كوچك شمرد و نه دچار عجب و غرور شود.
(( تواضع حالت مثبتي است كه باعث مي‌شود فرد ديگران را بزرگ و گرامي بدارد و اين صفت بنا به فرمايش قرآن صفت خوب بندگان خوب خداست كه مي‌فرمايد( و عبادالرحمن يميثون علي الارض هوناَ))
بندگان خدا كساني هستند كه با مردم تواضع و فروتني مي‌كنند. كه در حقيقت اين است كه با تواضع مزايا و افتخارات خود را به رخ مردم نكشد و مزاياي گزاف ديگري به خود نبندد و مردم را سبك و ناچيز نشمرد ، (طباطبائي 1366)
البته افراط و تفريط در اين امر منجر به پيدايش احساس حقارت و از طرف ديگر غرور خودپسندي مي‌گردد كه هر دو تبعات روانشناختي منفي بدنبال دارد . يعني شخصي كه عزت نفس كافي ندارد با كوچك شمردن خود و دست كم انگاشتن استعدادهايش و ضعيف شمردن نيروهاي خود دچار ضعف نفس مي‌گردد و راه افسردگي را پيش خواهد گرفت و حتي وقتي فرد با آگاهي نداشتن از ارزش وجودي خود به عنوان موجودي با ارزش در درگاه خدا و حفظ كرامت نفس راه خطا و گمراهي را در پيش گرفته و دچار عصيان مي‌گردد.
از طرف ديگر شخص خود شيفته نيز دچار اختلالات شخصيتي مي‌گردد كه در اين اختلال((فرد از طريق خيال‌پردازيهاي نامحدود درباره موفقيت ، قدرت و زيبايي دچار خود مجذوبي مي‌شود كه از طريق رفتار نمايشي و بازيگري براي مورد تحصين واقع شدن جلوه‌گر مي‌گردد. انتقاد گرايي و بي‌تفاوتي نسبت به ديگران و احساس دائمي تهديد نسبت به عزت و نفس در اين افراد موجب پاسخهاي اغراق آميز به صورت خشم، شرم،‌تحقير و پوچي مي‌شود اشتغال ذهني آنها همواره در باره خودبزرگ بيني است و اين موضوع روابط بين فردي آنان را به طريقه‌هاي مختلف مختل مي‌سازد. رفتار آنان استثمار گرانه است و در جهت تمايلات خود از ديگران بهره‌برداري مي‌كنند . (آزاد 1376).
پس تواضع مي‌تواند به عنوان بهترين فضيلت انساني كه در روابط اجتماعي مصداق مي‌يابد تلقي شود چرا كه اولاً ناشي از نوع بينش شخصي نسبت به خداست يعني با اين ديد تصور مي‌كند وجودي ندارد جز اينكه خدا امر به وجود او نمايد و كسي نيست جز يك بنده‌اي كه آفرينش آن از آبي ناپاك است و با مرگش مرداري بيش نيست لذا جايي براي غرور نميبيند و با احترام به بندگان خدا به عنوان آفريده‌هاي الهي راه افتادگي را در پيش مي‌گيرد. ثانياً اندازه تواضع افراد به ميزان سلامت رواني آنهاست چرا كه فرد سالم درگيري با خود ندارد كه بخواهد با غرور و مباهات بر نزاع دروني خود آرامشي نهد لذا با آرامش كامل با همنوعان خود با متانت و خوشرفتاري برخورد مي‌كند.
اين محبت و خوشرفتاري با مردم ريشه در ايمان به خدا دارد كه خداوند مي‌فرمايد: (( اِنَ الذينَ آمَنوا و عَمِلوالصالحاتِ سَيَجْعَلُ الرحمنِ ودا))
آنانكه ايمان آوردند و اعمال صالح، بجاي آوردند،‌خداوند رحمان براي آنان محبتي ايجاد خواهد كرد. اين محبت منبع اصلي همه محبتها مي‌شود و اگر چنين محبتي تحقيق نيابد، محبتي كه پايدار و كارآ باشد پديد نمي‌آيد.
در جهت گيري نفس به سوي خود مسألة بيم و اضطراب مطرح مي‌شود،‌چرا كه انسان دائماً در تلاطم و نگراني است به اين معني كه فرد هر لحظه احتمال بروز امر ناخوشايندي را اينده بر اساس نشان‌هاي قطعي يا ظني مي دهد. چنين احتمالي به طور طبيعي دردمندي و ناخوشايندي را در پي خواهد داشت. در قرآن كريم به صراحت راه چاره اين درد را آورده مي‌فرمايد: (( فَمَنْ آمَنَ و اَصْلَحَ فَلا خَوْفَ عَلَيْهيْم وَ لاهُمْ يَحْزَنونَ)) « كسانيكه ايمان آوردند و خود را اصلاح كردند ترس و اندوهي براي آنان وجود ندارد.»
از طرف ديگر (( اگر يك محاسبه دقيق در تمام شئون موجوديت انساني در پهنه متغير و ثابت هستي انجام بگيرد اين نتيجه را خواهيم داشت كه حتي از نظر كميت ترس و اندوه بيشتر از اطمينان خاطر دامنگير ماست.(جعفري 1349) لذا بايد قبول كرد كه (( خداوند متعادل آرامش را با قلوب مسلمين نازل كرد. و ترول اين آرامش جز با پذيرش خداوند كريم به عنوان تنها پشتيبان و حامي انسان مسير نمي‌شود چرا كه تا مسير فكري فرد به سوي جهت لايزال الهي هدايت نمي‌شود نقطه اتصال و اتكالي براي حمايت خود نمي‌يابد كه از چنگ ناملايمات و گرفتاريها نجات يابد و آرام گيرد.
مساله ديگري كه نفس با آن مواجه است حرص و طمع و خلاف آن قناعت و عفت مي‌باشد.
تداوم حرص در وجود انسان منجر به ايجاد تيپ شخصيتي خاصي مي شود كه اين نشانه‌ها را دارا هستند: (( سريع صحبت كردن، با سرعت راه رفتن، خشمگين شدن زياد در برابر تأخير، كوشش در برنامه‌ريزي هر چه سريعتر در زماني هر اندازه كوتاهتر، احساس گناه مبهم به هنگام استراحت و نداشتن فعاليت، سعي در انجام دادن دو كار در يكزمان و كوشش دائمي براي پيشرفت و رقابت جهت گيري پرخاشگري نسبت به زندگي، ظاهري زيركانه و نا شكيبا، احساس استرس ونداشتن آرامش اين افراد استعداد زيادي براي بروز حمله‌هاي قلبي دارند.(آزاد 1376) همچنين به دنبال تغيير و تحولات كه در سيستم بدني اين افراد صورت مي‌گيرد رشد سلولهاي سرطاني نيز افزايش مي‌يابد.
نتيجه اينكه وجود صفت حرص و طمع در انسان منجر به كوشش افراطي او براي پايان دادن به تكاليف و وظايف مي‌شود و وقتي شكست ظاهر مي‌شود علائم بيماري در فرد بروز مي‌يابد و بر همين اساس ((قرآن كريم مي‌فرمايد: بر آنچه از دستتان رفته است دريغ نخوريد و به آنچه به شما رسيده است شادمان مباشيد چرا كه زهد و رهبانيت در همين رو جمله خلاصه مي‌گردد.(دشتي 1379)

جهت گيري نفس نسبت به ديگران:

از آنجا كه زندگي انسان در اجتماع شكل واقعي بخود مي‌گيرد و با توجه به اينكه روح انسان گرايش به جمع دارد و از اتروا گريزان است، ناگزير است كه آنچه موجب بهبود روابطاجتماعي مي‌شود انجام دهد تا زمينه اعتلاي خود در جامعه را فراهم سازد. نوعدوستي فضيلتي است كه در جان هر انساني ريشه دارد چرا كه
بني‌آدم اعضاي يكديگرند *** كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي بدرد آورد روزگار ***دگر عضوها را نماند قرار
و در فرهنگ ناب اسلامي بارزترين اثر دوستي نسبت به خدا، مشكل‌گشايي از كار مردم است و در قرآن نيز با تاكيد بر اصل تعاون و همكاري دعوت به همياري افراد جامعه شده است.
چنانكه با صيغه امر مي‌فرمايد: (( تَعاوَنُوا عَلَي البِرِ والتقوي)) همه مسلمانان بايد با يكديگر همكاري و تعاون داشته باشند نه اينكه عده‌اي به ديگران كمك كنند و عده‌اي ديگر بي تفاوت بماند. تعاون بر (( بِر))‌يك مسؤوليت همه جانبه است و بر لزوم احساس مسؤوليت نسبت به مردم و ياري دادن به آنها در مشكلات تاكيد دارد. (مركز تحقيقات اسلامي)
بخشش نيز مساله‌اي است كه در قرآن به عنوان يك فضيلت گرانبهايي انساني ذكر شده است . در جاي جاي قرآن به مسألة انفاق كه به معني بخشيدن هستي از مال ودارايي به كساني كه ذي حق هستند اشاره شده است . حتي در سوره‌اي از قرآن خداوند به خاندان رسول‌الله اشاره مي‌كند كه از آنچه كه بهتر است انفاق مي‌كنند كه اين خود فضيلت ديگري از انسان در قرآن را بيان مي‌كند و آن ايثار و فداكاري است.
حضرت علي (ع) مي‌فرمايند: (( بخشش باعث سربلندي، سروري ، بزرگي و گرامي شدن مي‌گردد و روحيه بخشش باعث احسان و نيكي به همنوعان و احساس به صاحبان رحم و همسايگان موجب افزوني عمر و آباداني شهرها ست.(شيخ الاسلامي 1378)
(( در بررسي انگيزه‌هاي روانشاختي انسان به انگيزه‌هاي رواني در سطح بقاي نفس برمي‌خوريم . يكي از آنها انگيزه محبت كردن است كه براي رشد شخصيت و عمل سالم فرد قطعي و مسلم است. انگيزه همبستگي نزديك با افراد ديگر در سراسر زندگي ادامه مي‌يابد و به ويژه در مواقع بحراني يا استرسهاي شديد اهميت پيدا مي‌كند.
انگيزه داشتن رابطه غني با دنيا نيز شاخه‌اي از نياز به نحبت در سطح بقاي نفس است. خود محوري با توجه زياد به خود منتهي به نوعي محدوديت انرژي و ضعف در زندگي شخص مي‌شود. برعكس شخصي كه مي‌تواند روابط گرم و معني‌داري با ديگران تشكيل دهد يا كسي كه مي‌تواند به خاطر بهبود زندگي ديگران از نفع خود بگذرد ممكن است احساس رضايت خاطر عميقي بنمايد و از اين عمل نهايت لذت را كسب كند(آزاد 1376)
موضوع ديگري كه در روابط اجتماعي قابل طرح است، و از فضيلتهاي اخلاقي انسان در قرآن بشمار مي رود راستگويي است. (( راستگويي در شخص و ديگران احساس راحتي ايجاد مي‌كند زيرا دروغ گفتن ولو اينكه در همان لحظه مشكلي ايجاد نكند اما پيوسته ذهن، درگير تبعات بعدي اين دروغ مي‌شود . آدم راستگو مورد اعتماد همنوعان خويش است و آنانرا از بررسي هر سخني كه از وي مي‌شنوند آسوده مي‌كند. راستگو به عهد و پيمان خود وفا مي‌كند و در امانتي كه به او سپرده شده خيانت نمي‌كند، زيرا راستي در رفتار از راستي در گفتار جدا نيست.
دروغگويي هم از نظر عقلي و هم از نظر شرع مردود شناخته شده است و علت عقلي آن نيز آنست كه شيوع اين كردار ناپسند در كمترين فرصت ، اعتماد را كه يگانه عامل رابطه اجتماعي است را خدشه دار مي‌سازد و تباه شدن چنين رابطه‌اي مردم در حاليكه نگران هستند در جامعه حضور مي‌يابند . (طباطبائي 1366)
خوش‌خلقي و گشاده‌رويي نيز از فضيلتهاي اخلاقي انسان است كه (( وجود انسان به مثابه درختي است كه هر چه نرم‌تر باشد شاخه‌هاي بيشتر مي‌خواهد داشت يعني دوستان بيشتر مي‌گردد و جمع خواهند شد در نتيجه هم دوستانش از او محبت خواهند ديد و هم او از توجه ومحبت عده بيشتري برخوردار خواهد شد.(هيات تحريريه نهج البلاغه 1361)
از نظر روانشاختي نيز گره‌گشايي جز صفات انساني آمده و دلايل آن نيز مشخص شده است: (( ياري رساندن ممكن است در عمل نوعي خودخواهي يا نفع شخصي مبدل باشد. طبق اين الگوي خودخواهانه كمك كردن هميشه توسط درجه‌هايي از منفعت قابل پيش‌بيني برانگيخته مي‌شود . يعني عمل متقابل بعدي موجب كمك به ديگران مي‌شود چون اين امر باعث مي‌شود كه درباره خودمان احساس خوبي داشته باشيم يا به خاطر اينكه از احساس گناه در صورت ياري نرساندن اجتناب كنيم.
همچنين كمك كردن به ديگران، خلق منفي و احساس ناخوشايند را كاهش مي‌دهد يعني با ياري رساندن احساس ناراحتي خود از ديدن ناراحتي و رنج ديگران كاهش مي‌يابد.
نظريه ديگر نيز بيان مي‌كند توانايي احساس همدلي ممكن است حتي فطري باشد و پژوهشهاي بعمل آمده روي نوزادان نشان مي‌دهد كه نوزادان تازه به دنيا آمده از شنيدن صداي گريه نوزاد ديگر اندوهگين مي‌شوند و گريه مي‌كنند.(هافمن و ديگران 1379).

استعدادهاي خاص انسان :

از فضائل اخلاقي انساني كه بگذريم به استعدادهايي درانسان بر مي‌خوريم كه صرفاً در وجود او نهاده شده است و موجبات تعالي وبرتري او نسبت به ديگر موجودات گشته است .
انسان در وظيفه ادراك حسي با حيوانات اشتراك دارد اما از نظر عقلي كه خدا به او عطا كرده است و قدرت انديشيدن ،‌كه او را بر نگرش و تحقيق دراشياء و حوادث توانا مي‌:ند و از جزئيات به كليات مي‌رساند و قدرت استنباط نتايج از مقدمات را به او مي‌دهد، از حيوان متمايز مي‌شود. همين قدرت تفكر انسان است كه او راشايسته مكلف شدن به انجام عبادتها و تحمل مسئووليت اختيار و اراده، قرار داده و در نتيجه او را سزاوار احراز مقام جانشيني خدا در روي زمين گردانيده است.
موهبت ديگري كه خداوند كريم به انسان عطا كرده است (( نوعي استعداد فطري براي يادگيري و كسب معارف و علوم و مهارتها و صنايع مختلف عطا كرده است كه مايه افزايش توان انسان در تحمل بار مسؤوليت زندگي در اين جهان و در نتيجه سبب عمران و آباداني آن مي‌شود و به او امكان مي‌دهد كه تواناييها و مهارتهاي خويش را افزايش دهد تا به آنچه كه خداوند بنا به خواست خود برايش تضمين كرده است به مراحلي از رشد و كمال انساني برسد )) ( ترجمه عرب 1367)
يكي از بزرگترين نعمتهايي كه خداوند مخصوص انسان قرار داده و به سبب آن بر حيوان برتري داده است توانايي انسان در يادگيري زبان است. زبان در واقع وسيله و ابراز اصلي انسان براي تفكر و كسب معرفت و تحصيل دانش است، زيرا زبان به اعتبار اينكه سمبل مفاهيم است انسان را قادر ساخته كه در جريان تفكر، كليه مفاهيم را به طريق سمبليك دريابد و اين امر كمك به پيشرفت عظيم او در دستيابي به علوم مختلف شد.
انسان در قرآن داراي فضيلتي ديگر نيز نسبت به ديگر موجودات است (( آن نقش فعال و مؤثر و گسترده در ساختن آينده خويش است. نقش انسان هم آگاهانه او هم آزادانه يعني هم به خود و محيط خود آگاه است و هم آنكه با توجه به آينده به حكم نيروي عقل و اراده مي‌تواند آزادانه آينده خويش را به هر شكل كه خود بخواهد انتخاب كند.
استعداد تكليف پذيري نيز از جمله استعدادهاي خاص انسان است.
او مي‌تواند در چهارچوب قوانيني كه برايش وضع شده است زندگي كند. هر موجودي ديگر غير از انسان جز از قوانين جبري طبيعي از قانون ديگر نمي‌تواند پيروي كند.
برتري مهم ديگري كه انسان نسبت به ديگر موجودات دارد،‌خودآگاهي فطري اوست يعني جوهر ذات انسان آگاه است.
اين خود آگاهي شامل آگاهي خود در رابطه با جهان كه :‌از كجا آمده‌آم ؟ دركجا هستم؟ به كجا مي‌روم؟ مي‌شود و اين نوع از خودآگاهي است كه انسان را تشنه حقيقت و جوياي يقين مي‌سازد، در تلاش،‌اطمينان و آرامش قرار مي‌دهد، آتش شعله و رشك و ترديد به جانش مي‌افكند و او را به اين سو و آن سو مي‌كشاند.
خودآگاهي طبقاتي نيز جزء خودآگاهيهاي انسان است كه آگاهي به خود در رابطه‌اش با طبقه اجتماعي كه با آنها زيست مي‌كند را مي‌رساند.
در خودآگاهي ملي نيز خودآگاهي فرد با مردمي كه با آنها پيوند قومي و نژادي دارد مطرح مي‌شود.
خودآگاهي انساني كه آگاهي به خود در رابطه با همه انسانهاست بر اين امر استوار است كه انسانها مجموعاً يك واحد واقعي بشمار مي‌روند و از يك وجدان مشترك انساني بهره‌مندند .
در خودآگاهي عارفانه نوعي آگاهي به خود در رابطه با خدا مطرح مي‌گردد كه اين نوع خودآگاهي منجر به فاني شدن در وجود رب العالمين مي‌؛ردد و آن وقت است كه انسان خود را در همه اشياء‌و همه اشياء را د رخود مي‌بيند و تنها آنوقت است كه انسان از خود واقعي با خبر مي‌شود.(مطهري 1374)
و هر آنچه دراين بحث گفتيم همه براي رسيدن به اين نتيجه بود، اگر انسان فضيلتهاي خود را بشناسد و به كمتر از بهاي خود راضي نشود مي‌تواند روح خود را تعالي بخشد و به اعلي عليين برسد آنوقت هم ارتباطش با خود هم با خدا و هم با ديگران ارزنده و مثبت مي‌گردد و اينجاست كه انسان به تمام معنا انسان مي‌شود.

فهرست منابع :

1ـ‌آزاد ، حسين، آسيب‌شناسي رواني، انتشارات ارسباران،‌تهران،‌1376
2ـ حسيني،ابوالقاسم، اصول بهداشت رواني، آستان قدس رضوي،‌مشهد،‌1374
3ـ حسيني، ابوالقاسم، روشهاي پيشگيري از اختلالات واكنش رواني و نقش آموزشهاي الهي در اين مورد، آستان قدس رضوي، مشهد، 1365.
4ـ جعفري، محمد تقي، انسان در افق قرآن، انتشارات قائم، اصفهان، 1349.
5ـ دشتي، محمد، ترجمه نهج‌البلاغه، نشر مشرقين، قم، 1379.
6ـ شيخ الاسلامي، سيد حسين ، گفتار اميرالمومنين، انتشارات انصاريان، 1378.
7- طباطبائي ، سيد محمد حسين، خلاصه تعاليم اسلامي، دفتر تبليغات اسلامي،‌قم ، 1366.
8ـ مركز تحقيقات اسلامي، نمايندگي ولي فقيه در سپاه، معارف قرآن(2) ، معاونت آموزش سازمان عقيدتي سياسي وزارت دفاع، تهران، 1376.
9- مطهري، مرتضي، انسان در قآن، انتشارات صدرا، 1374.
10ـ نجاتي ، محمد عثمان، قرآن و روانشناسي ، ترجمه عرب، عباس، آستان قدس رضوي، مشهد ، 1367.
11ـ هافمن، كارل وورنوي، ؤمارك و ورنوي، جوديت،‌ترجمه بحيرايي، هادي و همكاران، روانشناسي عمومي، انتشارات ارسباران،‌تهران، 1379.
12ـ هيأت تحريريه نهج‌البلاغه،‌پندهاي كوتاه از نهج‌البلاغه، نشر فرهنگ اسلامي، تهران، 1361.

پی نوشت ها|:

[1] شمس 9
[2] لقمان / 17.
[3] آل عمران/186.
[4] عنكبوت /203
[5] بقره /216.
[6] قصص/771.
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:32 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

انابه: بازگشتى عميق با قلب و زبان و عمل به خدا

انابه مصدر باب افعال از ريشه «ن ـ و ـ ب» است. اين ماده گاهى با «إلى» و گاهى با «عن» به‌كار مى‌رود. در صورت نخست ثلاثى مجرد[1] و باب افعال[2] آن هر دو در لغت به معناى بازگشت چيزى به صورت مكرر است. به زنبور عسل نيز چون پيوسته به كندويش باز مى‌گردد نُوب مى‌گويند و نيز حادثه را كه شأن آن پى در پى بودن است نائبه مى‌نامند.[3] در صورت دوم ثلاثى مجرد آن به معناى جانشين شدن و باب افعال آن به معناى جانشين كردن است.[4]برخى گفته‌اند: اصل در لغت نوب، فرود آمدن در جايگاهى با اختيار و قصد است كه از مصاديق آن جانشين كسى شدن و بازگشت به مكانى از روى قصد است و انابه را براى تعديه و عبارت از آن دانسته‌اند كه شخصى، ديگرى يا خودش را در مقامى فرود آورد.[5] بعضى نيز احتمال داده‌اند انابه معتلّ‌يايى از «ناب» به معناى انقطاع باشد.[6] «ناب» به معناى دندان نيش نيز آمده است[7] كه با آن چيزى را قطع مى‌كنند. براساس معناى لغوى اگر انابه از نوب باشد انابه به سوى خدا به معناى بازگشت به اوست و اگر از ناب باشد، به معناى انقطاع كامل به سوى خداى سبحان است.[8]
اهل سلوك از انابه با تعابيرى گوناگون ياد كرده‌اند؛ مانند: بازگشت از غفلت به ذكر و از وحشت به انس، ترك اصرار بر گناهان و ملازمت استغفار، فرار از خلق به سوى حق، اشتغال به خدمت حق، اخلاص داشتن، بازگشت به حق با صفاى نيت و صدق عقيده، اجابت راستين و ... .[9] اين گروه انابه را منزل چهارم از 100 منزل سلوك به سوى خدا دانسته[10] و براى آن مراتبى ياد كرده‌اند؛ مانند انابه از سيئات به حسنات، از غير خدا به خدا و از خدا به خدا[11] و نيز انابه از روى اصلاح چنان‌كه بر پايه عذر، از روى وفا چنان‌كه بر پايه عهد و از روى حال چنان‌كه بر پايه اجابت باشد[12] يا انابه نفس، قلب و روح. انابه نفس آن است كه عبد آن را به خدمت وادارد و انابه قلب آن است كه او را از غير حق تهى سازد و انابه روح دوام ذكر است تا غير او را ياد نكرده و جز به او نگرايد.[13]
انابه نزد اهل كلام خارج كردن قلب* از تيرگيهاى شبهات است.[14]
مشتقات نوب در قرآن 18 بار و تنها از باب افعال به‌كار رفته است كه 11 بار آن به صورت فعلى  (أنيبوا، ينيب، أنابوا، أناب، أُنيب، أنبنا) و 7 بار آن به صورت اسمى  (منيب، منيبين، منيباً) است.[15]

حقيقت انابه و تفاوت آن با توبه:

از آيات «... و يَهدى اِلَيهِ مَن اَناب * اَلَّذينَ ءامَنوا وتَطمَئِنُّ قُلوبُهُم بِذِكرِ اللّهِ ...» (رعد/13،27 ـ 28) برمى‌آيد كه ايمان و آرامش قلب با ياد خدا، همان انابه است و آن نوعى آمادگى از جانب بنده است كه هدايت الهى را در پى دارد.[16] در توضيح انابه و بيان حقيقت آن، گفته‌هاى گوناگونى ارائه شده است؛ برخى گفته‌اند: انابه بازگشت به سوى خدا و بازگشت به فطرت توحيدى است؛ يعنى هر زمان كه عاملى انسان را از نظر عقيده و عمل از اصل توحيد منحرف سازد، بايد به سوى آن باز گردد: «فَاَقِم وَجهَكَ لِلدّينِ حَنيفـًا فِطرَتَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيها ... مُنيبينَ اِلَيهِ» (روم/30، 30 ـ 31)[17] تكيه روى «منيبين اليه» در آيه «و اِذا مَسَّ النّاسَ ضُرٌّ دَعَوا رَبَّهُم مُنيبينَ اِلَيهِ ...» (روم/30،33) با توجه به مفهوم لغوى انابه، براى اشاره به اين معناست كه پايه و اساس در فطرت انسان توحيد و خداپرستى، و شرك امر عارضى است، كه وقتى شخص از آن قطع اميد مى‌كند خواه ناخواه به سوى ايمان و توحيد باز مى‌گردد.[18]
برخى انابه را متضمن 4 امر محبت خدا، خضوع براى او، اقبال به او و اعراض از غير او دانسته و گفته‌اند: اگر اين 4 خصلت در كسى جمع نشود، وى مستحق اسم منيب نيست. به عقيده ايشان در لفظ انابه معناى اسراع و رجوع و تقدم نهفته است، بنابراين، منيب كسى است كه به سوى خشنودى خدا بشتابد و همواره به او بازگشته و به سوى آنچه خدا دوست دارد پيشى گيرد.[19]
براساس آنچه گذشت بين انابه و توبه* تفاوت وجود دارد كه موارد استعمال انابه در قرآن و سنت آن را تاييد مى‌كند. انابه رجوع به خدا از همه چيز غير از خدا و اقبال به او با سِرّ و قول و فعل است تا اينكه شخص دائماً در فكر خدا و ذكر او و اطاعتش باشد، بنابراين، انابه غايت درجات توبه و برترين مراتب آن است، زيرا توبه، بازگشت از گناه است؛ ولى انابه افزون بر آن بازگشت از مباحات نيز هست و آن از مقامات والاست.[20]
در تفاوت توبه و انابه نظرات گوناگون ديگرى نيز ارائه شده است؛ از جمله: 1. توبه پشيمانى از فعل و انابه ترك گناهان و شاهد آن قول امام سجاد(عليه السلام)است: «اللهم ان يكن الندم توبةً إليك فأنا أندم النادمين و ان يكن الترك لمعصيتك انابةً فأنا أوّل المنيبين = خدايا، اگر پشيمانى توبه است پس من پشيمان‌ترين پشيمانان هستم و اگر ترك معصيت انابه است پس من اولين انابه كنندگانم.».[21] 2. توبه در افعال ظاهرى است و انابه در امور باطنى. 3. توبه رهبت (ترس و بيم) است و انابه رغبت (اشتياق). 4. انابه مقامى پس از مقام توبه است. 5 . توبه بازگشت از معصيت به اطاعت و انابه بازگشت از غفلت به ذكر و فكر است. 6 . اگر سبب بازگشت، ترس از عقوبت باشد، توبه و اگر رغبت در ثواب باشد انابه است. 7. انابه بازگشت بنده است به خداى خويش با دل و همت؛ ولى توبه بازگشت بنده است از معصيت به اطاعت.[22] 8 . توبه و استغفار و انابه همه توجه به خداست؛ اما استغفار توجهى است كه پس از توبه است و انابه توجهى است كه پس از استغفار دست مى‌دهد.[23]
البته بسيارى از مفسران[24] و لغويان[25] انابه را هم‌معناى توبه دانسته‌اند. برخى آن را بازگشت به سوى خدا با توبه[26]و خالص كردن عمل[27] و برخى اقبال به سوى خدا و توبه و بازگشت به اطاعت الهى دانسته‌اند.[28] برخى ديگر آن را فرود آوردن نفس و قرار دادن آن در منزلى از منازل سلوك دانسته و آن را به معناى آمادگى عملى و خارجى براى توبه و سلوك به سوى خدا به حساب آورده‌اند، به همين جهت انابه با حرف «الى» به‌كار مى‌رود تا بر سير و رسيدن به غايت دلالت كند.[29]

اهميت و آثار انابه:

در آيات و روايات به انابه اهميت خاصى داده شده است. خداى متعالى بندگان خود و در رأس آنان پيامبران را به انابه فرا خوانده است: «واَنيبُوا اِلى رَبِّكُم ...» (زمر/39،54 و نيز روم/30، 30 ـ 31؛ لقمان/31، 15)[30] در قرآن كريم به انابه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)(شورا/42، 10)، ابراهيم(عليه السلام)(ممتحنه/60 ، 4؛ هود/11، 75)، شعيب(عليه السلام)(هود/11،88)، داود(عليه السلام)(ص/38،24) و سليمان(عليه السلام)(ص/38، 34) اشاره شده است. در روايتى نبوى از سعادت انسان آن دانسته شده كه خدا انابه را روزيش سازد.[31] از آثار مهم و گوناگون انابه نيز مى‌توان به اهميت آن پى برد، چنان كه گفته شده بر اثر انابه قلبى، قلب انسان كامل باطن بيت‌الحرام مى‌شود.[32] آثار انابه كه در قرآن ذكر شده دو دسته است: 1. دسته‌اى كه اثر انابه به تنهايى دانسته شده: الف. هدايت الهى؛ خداوند انابه كنندگان را به سوى خود هدايت مى‌كند: «... و يَهدى اِلَيهِ مَن اَناب» (رعد/13،27)، «و يَهدى اِلَيهِ مَن يُنيب» (شورى/42،13)
ب. تذكر؛ تنها كسى كه به سوى خدا انابه مى‌كند از آيات الهى متذكر مى‌شود: «هُوَ الَّذى يُريكُمءايـتِهِ و يُنَزِّلُ لَكُم مِنَ السَّماءِ رِز قـًا و ما يَتَذَكَّرُ اِلاّ مَن يُنيب»  (غافر/40، 13) در آيات ديگرى آسمان و زمين و آيات موجود در آن دو موجب بصيرت* و تذكر براى شخص منيب دانسته شده است: «اَفَلَم يَنظُروا اِلَى السَّماءِ ... والاَرضَ مَدَدنـها ... تَبصِرَةً وذِكرى لِكُلِّ عَبد مُنيب» (ق/50 ، 6 ـ 8 ؛ سباء/34،9) وقوف بر دلايل توحيد الهى در عقل انسان مرتكز است؛ ولى شرك و اشتغال به عبادت غير خدا مانع تجلى اين انوار مى‌شود و هنگامى كه انسان از اين امور اعراض كرده، به سوى خدا انابه مى‌كند، پرده كنار رفته و توحيد آشكار مى‌گردد.
[33]
برخى پرواى از خصوص خداوند را نيز از دسته نخست آثار انابه برشمرده‌اند: «مُنيبينَ اِلَيهِ واتَّقوهُ ...» (روم/30،31)[34]
2. دسته‌اى كه اثر انابه همراه با وصفى ديگر شمرده شده است: الف. بشارت؛ به كسانى كه از عبادت طاغوت پرهيز كرده و به سوى خدا انابه كنند، بشارت داده مى‌شود: «والَّذينَ اجتَنَبُوا الطّـغوتَ اَن يَعبُدوها واَنابوا اِلَى اللّهِ لَهُمُ البُشرى ...»  (زمر/39،17)
ب. وارد بهشت شدن؛ بهشت پاداش كسانى است كه خدا ترس بوده و با قلبى منيب به لقاى الهى بروند:«واُزلِفَتِ الجَنَّةُ لِلمُتَّقينَ ... مَن خَشِىَ الرَّحمـنَ بِالغَيبِ وجاءَ بِقَلب مُنيب» (ق/50 ، 31 ـ 33) كسى كه عمر خود را با رجوع به خدا بگذراند، مى‌تواند با قلبى به ديدار پروردگار برود كه انابه و رجوع به خدا بر اثر تكرار در طول عمر، ملكه و صفت آن قلب شده باشد.
[35] برخى قلب منيب را از نظر مصداق همان قلب سليم در آيه «اِذ جاءَ رَبَّه بِقَلب سَليم» (صافّات/37،84) دانسته‌اند، زيرا كسى كه از شرك سالم باشد غير خدا را ترك كرده و به سوى خدا انابه مى‌كند، چنان‌كه اگر كسى به سوى خدا انابه كند، از شرك پاك شده و سليم مى‌گردد.[36]
ج. نجات از عذاب؛ انابه به سوى خدا و تسليم* شدن در برابر او موجب نجات از عذاب الهى است: «واَنيبُوا اِلى رَبِّكُم واَسلِموا لَهُ مِن قَبلِ اَن يَأتِيَكُمُ العَذابُ ثُمَّ لا تُنصَرون» (زمر/39،54)

اقسام و شرايط انابه:

انابه دو گونه است: 1. انابه براى ربوبيت خدا كه مؤمن و كافر در آن مشترك‌اند، زيرا هر انسانى در هنگام سختى و اضطرار به سوى خدا انابه مى‌كند: «واِذا مَسَّ النّاسَ ضُرٌّ دَعَوا رَبَّهُم مُنيبينَ اِلَيهِ» (روم/30،33)، حتى مشركان و كافران نيز هنگامى كه از همه جا نااميد مى‌شوند به سوى خدا باز مى‌گردند: «... ثُمَّ اِذا اَذاقَهُم مِنهُ رَحمَةً اِذا فَريقٌ مِنهُم بِرَبِّهِم يُشرِكون * لِيَكفُروا بِما ءاتَينـهُم ...»  (روم/30، 33 ـ 34)
2. انابه اولياى خدا براى الوهيت او كه انابه عبوديت و محبت است.
[37] انابه نخست اضطرارى و ناپايدار و انابه دوم اختيارى و پايدار است. برخى انابه اول را انابه ظاهرى دروغين و انابه دوم را انابه حقيقى راستين دانسته و گفته‌اند: در انابه اول، شخص هنگام تنگدستى و سختى به پروردگارش پناه مى‌برد، زيرا از روى فطرت مى‌داند داراى خالقى است كه او را روزى داده و يارى مى‌كند؛ ولى زمانى كه به مطلوبش رسيد از خدا باز مى‌گردد: «واِذا مَسَّ الاِنسـنَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ مُنيبـًا اِلَيهِ ثُمَّ اِذا خَوَّلَهُ نِعمَةً مِنهُ نَسِىَ ما كانَ يَدعوا اِلَيهِ مِن قَبلُ» (زمر/39،8)، «... حَتّى اِذا كُنتُم فِى الفُلكِ وجَرَينَ بِهِم بِريح طَيِّبَة و فَرِحوا بِها جاءَتها ريحٌ عاصِفٌ وجاءَهُمُ المَوجُ مِن كُلِّ مَكان وظَنّوا اَنَّهُم اُحيطَ بِهِم دَعَوُا اللّهَ مُخلِصينَ لَهُ الدِّينَ ... فَلَمّا اَنجـهُم اِذا هُم يَبغونَ فِى‌الاَرضِ بِغَيرِ الحَقِّ» (يونس/10،22 ـ 23) در آيه‌اى نيز به هر دو گروه اهل انابه اشاره شده است: «و اِذا غَشِيَهُم مَوجٌ كالظُّـلَلِ دَعَوُا اللّهَ مُخلِصينَ لَهُ الدّينَ فَلَمّا نَجـّـهُم اِلَى البَرِّ فَمِنهُم مُقتَصِدٌ وما يَجحَدُ بِـايـتِنا اِلاّ كُلُّ خَتّار كَفور» (لقمان/31،32)[38] برخى گفته‌اند: انابه به سه امر محقق مى‌شود: 1. انابه در باطن و با قلب به‌گونه‌اى كه دائماً متوجه خدا بوده و با افكار و عزائمش، تقرب به او را طلب كند. (ق/50 ،33) 2. انابه در گفتار به‌گونه‌اى كه دائماً مشغول ذكر خدا و ذكر نعمتها و مقربان الهى باشد (غافر/40،13) 3. انابه در اعمال ظاهرى به‌گونه‌اى كه بر طاعات و عبادات و اعمال پسنديده مواظبت كند.[39] برخى از مقدم شدن توكل بر انابه در آيه «... عَلَيهِ تَوَكَّلتُ واِلَيهِ اُنيب» (هود/11،88) استفاده كرده‌اند كه شرط انابه، توكل است، زيرا لازم است ابتدا اعتماد محقق شود و سپس بنده به خدا توجه كرده و در مقام سير به سوى او برآيد.[40]

منابع

اقرب الموارد فى فصح العربية و الشوارد؛ انوارالتنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى؛ اوصاف الاشراف؛ تاج العروس من جواهرالقاموس؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ التعريفات؛ التفسير الكبير؛ التفسير المنير فى‌العقيدة و الشريعة و المنهج؛ تفسير موضوعى قرآن كريم؛ تفسير نمونه؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ جامع السعادات؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ شرح منظومه، سبزوارى؛ الصحاح تاج‌اللغة و صحاح العربيه؛ فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفانى؛ فرهنگ نوربخش اصطلاحات تصوف؛ قاموس قرآن؛ القاموس المحيط؛ لسان العرب؛ مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن؛ مجمع‌البحرين؛ المستدرك على الصحيحين؛ المعجم الاحصائى لالفاظ القرآن الكريم؛ معجم الفروق اللغويه؛ معجم مقاييس اللغه؛ مفردات الفاظ القرآن؛ منازل السائرين؛ موسوعة اخلاق القرآن؛ موسوعة كشاف اصطلاحات‌الفنون و العلوم؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نثر طوبى.
احمد جمالى




[1]. مقاييس‌اللغه، ج 5 ، ص 367؛ مفردات، ص 827 ، «نوب».
[2]. قاموس قرآن، ج 7، ص 118، «نوب».
[3]. مفردات، ص 827 ؛ لسان العرب، ج 14، ص 319؛ قاموس قرآن، ج 7، ص 118، «نوب».
[4]. اقرب‌الموارد، ج5‌، ص508‌؛ القاموس‌المحيط، ج1، ص‌233؛ لسان العرب، ج‌14، ص‌319، «نوب».
[5]. التحقيق، ج 12، ص 269، «نوب».
[6]. تفسير بيضاوى، ج 3، ص 345؛ روض‌الجنان، ج 15، ص 260؛ تفسير موضوعى، ج 12، ص 168.
[7]. لسان‌العرب، ج14، ص345، «نيب»؛ القاموس‌المحيط، ج 1، ص 233، «الناب».
[8]. فطرت در قرآن، ص 168.
[9].  فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفانى، ص 137؛ فرهنگ نوربخش، ج 2، ص 112 ـ 113.
[10]. منازل السائرين، ص 16.
[11]. فرهنگ نوربخش، ج2، ص 113؛ كشاف اصطلاحات الفنون، ج 1، ص 274.
[12]. منازل‌السائرين، ص17؛ التوبةوالانابه، ص380ـ381؛ فرهنگ نوربخش، ج 2، ص 114.
[13]. كشاف اصطلاحات الفنون، ج 1، ص 274؛ فرهنگ نوربخش، ج 2، ص 113 ـ 114.
[14]. كشاف اصطلاحات الفنون، ج 1، ص 274؛ التعريفات، ص 55 .
[15]. توبه در قرآن و سنت، ص 42 ـ 44؛ نثر طوبى، ج 2، ص 504 ؛ المعجم الاحصائى، ج 1، ص 561 ؛ ج 3، ص 1495.
[16]. الميزان، ج 11، ص 353.
[17]. نمونه، ج 16، ص 419 ـ 420.
[18]. همان، ص 433.
[19]. التوبة و الانابه، ص 379.
[20]. جامع السعادات، ج 3، ص 90.
[21]. الفروق اللغويه، ص 146 ـ 147.
[22]. فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفانى، ص 137؛ فرهنگ نوربخش، ج 2، ص 113؛ التوبة فى ضوء القرآن، ص 75 ـ 78.
[23]. المكاسب، ص 336؛ توبه در قرآن و سنت، ص 42.
[24]. جامع‌البيان، مج8،ج13،ص189ـ190؛ روض‌الجنان، ج 16، ص 304؛ المنير، ج 24، ص 35 ، 39.
[25]. لسان‌العرب، ج4،ص319؛ تاج‌العروس، ج2،ص455، «نوب»، القاموس‌المحيط، ج 1، ص 233، «ناب».
[26]. مجمع البحرين، ج‌4، ص‌386.
[27]. مفردات، ص 827 ، «نوب»؛ قاموس قرآن، ج 7، ص 118؛ نثر طوبى، ج 2، ص 504 .
[28]. لسان‌العرب، ج4، ص319؛ الصحاح، ج1، ص 229.
[29]. التحقيق، ج 12، ص 270، «نوب».
[30]. موسوعة اخلاق القرآن، ج 1، ص 250 ـ 251.
[31]. المستدرك، ج 4، ص 268.
[32]. شرح منظومه، ص 355.
[33]. التفسير الكبير، ج 28، ص 42.
[34]. تفسير موضوعى، ج 12، ص 170.
[35]. مجمع‌البيان، ج9، ص224؛ الميزان، ج18، ص 355؛ توبه در قرآن و سنت، ص 43.
[36]. التفسير الكبير، ج 28، ص 179.
[37]. التوبة و الانابه، ص 379.
[38]. موسوعة اخلاق القرآن، ج 1، ص 254 ـ 255.
[39]. اوصاف‌الاشراف،ص37؛ جامع‌السعادات،ج3، ص90؛ شرح منظومه، ص 355.
[40]
. التحقيق، ج 12، ص 270، «نوب».

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:32 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

امانت: حفظ حقوق مالى و غير مالى ديگران

امانت ضد خيانت است[1] و از «ا ـ م ـ ن» به معناى آرامش، سكون و بر طرف شدن خوف و اضطراب[2] گرفته شده و به معناى تأمين امنيت حقى از حقوق به وسيله عهد، وصيت و مانند آن[3] يا به معناى حالتى است كه انسان را به حفظ حقوق ديگران برانگيخته و او را از تضييع يا تصرف در آن باز مى‌دارد.[4] اين واژه بر اعيان نيز اطلاق شده و به مالى كه در نزد ديگرى به امانت سپرده شود امانت[5] و به شخص مورد اعتماد كه امانت به او سپرده مى‌شود «امين»[6]گويند. امانت دو قسم است:
1. امانت مالكى و آن در موردى است كه مالى با اذن مالك در اختيار غير قرار گيرد و سبب آن يا عقدى است كه امانت موضوع اصلى آن است؛ مانند وديعه يا عقدى است كه امانت در ضمن آن مطرح است؛ مانند اجاره، عاريه، مضاربه و مانند آن.
[7]
2. امانت شرعى و آن مالى است كه به اذن شارع در اختيار غير مالك قرار مى‌گيرد و او شرعاً مكلف به حفظ آن است؛ مانند اينكه باد لباس كسى را در خانه غير مالكش بيندازد.[8] وديعه نيز به معناى امانت است؛ ليكن تفاوت آن با امانت در اين است كه امانت عام بوده و به مواردى كه مالى با قصد يا بدون قصد در اختيار ديگرى قرار مى‌گيرد اطلاق مى‌شود؛ اما وديعه خاص است و تنها امانتهايى را كه با قصد و انشا در اختيار كسى قرار داده شود شامل است[9]، افزون بر اين، وديعه عقدى است كه نياز به ايجاب و قبول دارد و در متعاقدين شرايط عامه تكليف شرط است[10]، برخلاف امانت كه در همه موارد آن اين امور لازم نيست. اين موضوع در قرآن با واژه‌هاى مختلفى آمده است؛ مانند: «امانت» كه 6 بار استعمال شده (بقره/2، 283؛ نساء/4، 58 ؛ ...)، «امين» كه 12 بار به‌كار رفته (اعراف/7،68، يوسف/12، 54 ؛ ...) و نيز«حَفيظ» يك‌بار (يوسف/12،55)، «حافظون» دوبار (يوسف/ 12،12،63)، «حافِظات للغَيب»  يك بار (نساء/4، 34) و افعال «امن» و مشتقات آن 6 بار (بقره/2، 283؛ آل‌عمران/3،75؛ يوسف/12، 64) به‌كار رفته است.

اهميت و جايگاه امانت:

امانتدارى از ويژگيهاى اخلاقى و صفات پسنديده و در ميان همه اقوام و ملتها از اهميت ويژه‌اى برخوردار است و عموم انسانها با هر عقيده و مذهبى امانتدارى را ارج‌نهاده و شخص امانتدار را مى‌ستايند. در شريعت اسلام نيز امانت از اهميت و جايگاه والايى برخوردار است و قرآن‌كريم در آيات متعدد مسلمانان را به توجه و حفظ امانت ديگران سفارش كرده است؛ از جمله در آيه 58 نساء/4 خداوند با تأكيد به همگان فرمان مى‌دهد كه امانتها را به اهل آن باز گردانند:«اِنَّ اللّهَ يَأمُرُكُم اَن تُؤَدُّوا الاَمـنـتِ اِلى اَهلِها»  اهل امانت اختصاص به مؤمن ندارد، بلكه فاسق را نيز دربرمى‌گيرد، چنان‌كه پيامبر فرمود: امانت را به صاحبش بازگردانيد، هرچند فاسق باشد.[11] امام صادق(عليه السلام)نيز فرمود: اگر قاتل على(عليه السلام)امانتى به من بسپارد آن را به وى باز خواهم گرداند.[12] و نيز امام سجاد(عليه السلام)فرمود: اگر قاتل پدرم حسين بن على(عليه السلام)شمشيرى كه با آن پدرم را به شهادت رسانده در نزد امانت گذارد به او بازخواهم گرداند.[13]
در شأن نزول آيه فوق نيز نقل شده كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) پس از فتح مكه كليد كعبه را كه از عثمان بن طلحه كافر به امانت ستانده بود به وى بازگرداند.[14] قرآن در آياتى ديگر از فرشته وحى به عنوان فرشته‌اى امانتدار ياد مى‌كند:«نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَمين» (شعراء/26،193 و نيز تكوير/81، 21) و در آيات متعدد ديگرى نيز قرآن از انبياى الهى، به عنوان فرستادگانى امين ياد كرده است: «اِنّى لَكُم رَسولٌ اَمين» (شعراء/26، 107، 125، 143، 162 ، 178) كه اين امر حكايت از اهميت امانت در نزد خداوند و رسولان او و نيز ملتهاى گذشته دارد؛ همچنين قرآن يكى از ويژگيهاى مؤمنان راستين را امانتدارى آنان دانسته است: «قَد اَفلَحَ المُؤمِنون ... الَّذينَ هُم لاَِمـنـتِهِم و عَهدِهِم رعون» (مؤمنون/23، 1 و 8) و در آيه‌اى ديگر امانتدارى را مصداق تقوا و وفا به عهد برمى‌شمارد: «و مِن اَهلِ الكِتـبِ مَن اِن تَأمَنهُ بِقِنطار يُؤَدِّهِ اِلَيكَ ... بَلى مَن اَوفى بِعَهدِهِ واتَّقى فَاِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُتَّقين» (آل‌عمران/3، 75 و 76) در روايات اسلامى نيز بر نقش و اهميت امانت تأكيد فراوانى شده است؛ در روايتى امانت عامل استوارى و نظام امت[15] و در حديثى ديگر خيانت در امانت با بى‌دينى يكسان شمرده شده است.[16] در موردى ديگر امام صادق(عليه السلام)معيار شخصيت و ايمان فرد را امانتدارى او دانسته است؛ نه فراوانى ركوع و سجود وى.[17]

انواع امانت:

امانتهايى كه به ديگرى سپرده مى‌شود از جهت صاحب امانت دو قسم است:

1. امانتهاى الهى:

قرآن در آيات متعدد از امانتهايى كه خداوند در اختيار بشر نهاده سخن به ميان آورده است. خداوند در آيه 72 احزاب/33 مى‌فرمايد: ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم؛ ولى آنها از پذيرش آن امتناع كردند؛ ولى انسان آن را بر دوش كشيد: «اِنّا عَرَضنَا الاَمانَةَ عَلَى السَّمـوتِ والاَرضِ والجِبالِ فَاَبَينَ اَن يَحمِلنَها واَشفَقنَ مِنها و حَمَلَهَا الاِنسـنُ» مراد از امانت خدا در اين آيه به نظر برخى ولايت الهى، دين حق، واجبات و محرمات خدا، اطاعت از خدا، نماز* و روزه*[18] است. برخى نيز مقصود از آن را عقل يا جمله «لا إله إلاّ اللّه» دانسته و عده‌اى گفته‌اند: مراد اعضاى بدن انسان است كه خداوند به عنوان امانت در اختيار انسان نهاده است و انسان بايد آنها را در راهى كه خدا دستور داده به‌كار گيرد.[19]در روايات اهل‌بيت(عليهم السلام)امانت در آيه فوق بيشتر به ولايت*، ولايت اميرمؤمنان(عليه السلام)، ولايت تمامى ائمه و امامت[20] تفسير شده است.
در مورد عرضه امانت بر آسمانها و زمين و علت امتناع آنها و پذيرش انسان نيز اقوال گوناگونى در ميان مفسران مطرح است. برخى گفته‌اند: مقصود عرضه امانت بر اهل آسمان* و زمين است، زيرا آسمان و زمين جماد بوده و جماد تكليفى ندارد.
[21] برخى در تأييد اين نظريه گفته‌اند: خوددارى آسمان و زمين* از حمل امانت به معناى عدم وجود استعداد پذيرش امانت در آسمان و زمين بوده است.[22] عده‌اى ديگر برآن‌اند كه امانت بر خود آسمان و زمين عرضه گرديده و جهت امتناع ضعف و ناتوانى آسمان و زمين و كوچك شمردن خود از پذيرش آن بوده است؛ اما انسان آن را پذيرفت؛ ولى حق اين امانت را ادا نكرد، به همين جهت خداوند وى را ظالم و جاهل شمرد[23]: «اِنَّه كانَ ظَـلومـًا جَهولا» (احزاب/33، 72) قول ديگر اين است كه «عقل»* در تقدير باشد، بر اين اساس معناى آيه اين خواهد بود كه اگر آسمان و زمين عاقل بودند به جهت عظمت امانتهاى الهى و ترس از كوتاهى در انجام آن از پذيرش اين امانتها امتناع مى‌كردند؛ ولى انسان با ظلم به خويشتن و جهل از واقعيت امر ترسى به خود راه نداد و اين امانت را پذيرفت.[24]
قرآن در آياتى ديگر فرشته وحى را در آوردن قرآن به امانتدارى متصف كرده است: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَمين» (شعراء/26،193 و نيز تكوير/81 ، 19 ـ 21) يا پيامبران خود را به عنوان فرستاده‌اى امين به مردم معرفى كرده‌اند: «اِنّى لَكُم رَسولٌ اَمين»  (شعراء/26، 107، 125، 143، 162، 178؛ اعراف/7، 68) از اين آيات به دست مى‌آيد كه قرآن و كتب آسمانى و شرايع الهى از ديگر امانتهاى خداوند است كه براى ابلاغ آن به مردم به جبرئيل و انبياى الهى سپرده شده است.
در آيه 27 انفال/8 نيز قرآن مسلمانان را از خيانت به خدا برحذر داشته است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تَخونُوا اللّه»  با توجه به شأن نزول آيه كه مورد افشاى اسرار از سوى ابولبابه* است
[25] اسرار مسلمانان مى‌تواند مصداق بارز امانت خدا در اين آيه باشد. برخى نيز مقصود از خيانت در امانت خدا را ترك واجبات دانسته[26] و بعضى ديگر گفته‌اند: مراد غنايم جنگى است كه در دست مسلمانان بوده يا مقصود همه تكاليف الهى است.[27]
اموالى كه در اختيار انسان قرار دارد از ديگر امانتهاى الهى است، بر همين اساس قرآن از اين اموال به مال* خدا ياد كرده و به مسلمانان توصيه كرده كه با آن، به بردگان در راه آزادى خويش كمك كنند: «والَّذينَ يَبتَغونَ الكِتـبَ مِمّا مَلَكَت اَيمـنُكُم فَكاتِبوهُم اِن عَلِمتُم فيهِم خَيرًا وءاتوهُم مِن مالِ اللّهِ الَّذى ءاتـكُم» (نور/24،33) و در آيه‌اى ديگر همه انسانها را جانشينان خدا در اين اموال دانسته و به آنان سفارش مى‌كند كه از اين اموال در راه او انفاق كنند: «واَنفِقوا مِمّا جَعَلَكُم مُستَخلَفينَ فيهِ» (حديد/57،7)، ازاين‌رو انسان بايد اين اموال را در راهى صرف كند كه صاحب اصلى آن اجازه داده است، چنان‌كه امام زين‌العابدين(عليه السلام)فرمود: وقتى مال از آن خداست آن را جز در راه خدا مصرف نكن.[28]

ب: امانتهاى مردم:

بخش ديگر امانتهايى است كه انسانها به يكديگر مى‌سپارند: «فَاِن اَمِنَ بَعضُكُم بَعضـًا» (بقره/2، 283) و امانتگذار در اين قسم گاه پيامبر(صلى الله عليه وآله)، امام(عليه السلام) و حاكم اسلامى و گاه مردم عادى‌اند. در آيه 27 انفال/8 قرآن مسلمانان را از خيانت* به پيامبر و امانتهاى خود برحذر داشته است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تَخونُوا ... الرَّسولَ و تَخونوا اَمـنـتِكُم» كه به نظر مفسران مقصود از امانتهاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اسرار آن حضرت است كه در نزد مسلمانان قرار داشت.[29] برخى نيز مراد از آن را سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ... يا اوامر و نواهى آن حضرت[30] دانسته‌اند. به نظر برخى مراد از امانت پيامبر غنايم جنگى است كه آن حضرت در دست مسلمانان قرار داده كه قرآن به مسلمانان فرمان مى‌دهد كه قبل از قسمت در آن خيانت نكنند[31] و مقصود از امانت مردم:«اَمـنـتِكُم» اموال و اسرارى است كه افراد در نزد يكديگر به امانت مى‌گذارند.[32] برخى نيز گفته‌اند: مراد از امانت مردم در اين آيه اعمال و عباداتى است كه خدا و رسول در اختيار مردم گذاشته‌اند كه در حقيقت همان امانتهاى خداست.[33] در آيه 75 آل‌عمران/3 نيز از اموال و پول فراوان يا اندك به عنوان امانت مردم ياد شده و اهل* كتاب در نگهدارى اين امانتها به دو دسته امين و غير امين تقسيم شده‌اند: «و مِن اَهلِ الكِتـبِ مَن اِن تَأمَنهُ بِقِنطار يُؤَدِّهِ اِلَيكَ و مِنهُم مَن اِن تَأمَنهُ بِدينار لا يُؤَدِّهِ اِلَيكَ» مقصود از اين دو گروه به نظر برخى، يهوديان هستند كه برخى از آنان امانتدار و گروهى ديگر خائن به امانات بودند[34]؛ اما قول ديگر اين است كه مراد از امانتداران مسيحيان و مقصود از غير امانتداران يهوديان هستند كه خيانت در امانت غير همكيشان خود را جايز شمرده و اين عمل را به خداوند نسبت مى‌دادند.[35] قول ديگر اين است كه امانتداران يهوديانى هستند كه اسلام آورده‌اند و خيانتكاران كسانى هستند كه به شريعت خود مانده و طبق عقيده خود نسبت به امانت غير يهود احساس مسئوليتى ندارند.[36]
امانت مردم گاه مى‌تواند يك انسان باشد، چنان‌كه برادران يوسف از آن جهت كه پدرشان آنان را امين بر يوسف* نمى‌دانست وى را سرزنش كردند: «قالوا يـاَبانا ما لَكَ لا تَأمَنّا عَلى يوسُفَ واِنّا لَهُ لَنـصِحون» (يوسف/12،11) و با معرفى خود به وصف امانتدارى خواستار به همراه بردن يوسف شدند: «اَرسِلهُ مَعَنا غَدًا يَرتَع ويَلعَب واِنّا لَهُ لَحـفِظون» (يوسف/12،12)؛ ولى پس از به همراه بردن يوسف به عهد خود در حفظ او وفا نكردند (يوسف/12،15 ـ 18)، ازاين‌رو وقتى آنان براى بار ديگر بنيامين* را براى همراهى خود از پدر طلب كردند (يوسف/12،63) آن حضرت آنان را به سبب خيانت پيشين امين بر وى ندانست: «قالَ هَل ءامَنُكُم عَلَيهِ اِلاّ كَما اَمِنتُكُم عَلى اَخيهِ مِن قَبلُ» (يوسف/12،64) و از آنان وثيقه‌اى اطمينان آور خواست و پس از گرفتن وثيقه، بنيامين را به آنان سپرد. (يوسف/12،64) گاه نيز امانت انسانها، مسئوليتها و مقامهاى دنيوى است، بر همين اساس دختران* شعيب به پدر پيشنهاد كردند كه براى برعهده گرفتن چوپانى و ديگر كارهاى آنان موسى را به اجيرى بگيرد، زيرا او مسئوليت‌پذير و امانتدار است: «قالَت اِحدهُما يـاَبَتِ استَـجِرهُ اِنَّ خَيرَ مَنِ استَـجَرتَ القَوىُّ الاَمين»  (قصص/28، 26) يوسف(عليه السلام)نيز بدان جهت كه خود را در احراز مسئوليتها امانتدار مى‌دانست به عزيز مصر پيشنهاد كرد كه مسئوليت خزانه‌دارى وى را بر عهده گيرد: «قالَ اجعَلنى عَلى خَزائِنِ الاَرضِ اِنّى حَفيظٌ عَليم» (يوسف/12،55) و نيز آنگاه كه سليمان اراده كرد مأموريت آوردن تخت بلقيس را به يكى از مأموران خود بسپارد يكى از جنيان با اين استدلال كه فردى قوى و امانتدار است براى پذيرش اين مسئوليت پيشگام گرديد: «واِنّى عَلَيهِ لَقَوىٌّ اَمين» (نمل/27،39)؛ همچنين از ديگر امانتهاى بشرى حفظ اسرار خانوادگى است كه زن و شوهر بايد به آن ملتزم باشند، ازاين‌رو قرآن يكى از اوصاف زنان شايسته و مؤمن را رازدارى آنان برشمرده است:«فالصّـلِحـتُ قـنِتـتٌ حـفِظـتٌ لِلغَيبِ بِما حَفِظَ اللّهُ» (نساء/4،34)

احكام امانت

1. وجوب حفظ و بازگرداندن امانت:

قرآن در آيه 58 نساء/4 انسانها را به ردّ امانت به صاحبانشان فرمان داده است: «اِنَّ اللّهَ يَأمُرُكُم اَن تُؤَدُّوا الاَمـنـتِ اِلى اَهلِها» و در آيه‌اى ديگر مى‌گويد: اگر برخى از شما چيزى را به امانت نزد شما سپرد امانت گيرنده بايد آن را به صاحبش باز گرداند: «فَاِن اَمِنَ بَعضُكُم بَعضـًا فَليُؤَدِّ الَّذِى اؤتُمِنَ اَمـنَتَهُ» (بقره/2،283) آيات فوق افزون بر دلالت بر وجوب ردّ امانت، بر حفظ و عدم وارد كردن نقص و عيبى به آن[37] از باب مقدمه واجب نيز دلالت دارد، زيرا تا امانت حفظ نشود بازگرداندن آن ممكن نيست؛[38] همچنين آيات فوق عام بوده و همه امانتها اعم از مادى و معنوى و تمام افراد اعم از مسلمان يا كافر و نيكوكار يا فاسق را شامل است و روايات اسلامى نيز بر اداى امانت به صاحب آن هرچند فاسق يا قاتل اهل‌بيت(عليهم السلام)باشد، تأكيد كرده است.[39]

2. حرمت خيانت در امانت:

خيانت در امانت ديگران به هر صورتى حرام است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تَخونُوا اللّهَ والرَّسولَ وتَخونوا اَمـنـتِكُم»  (انفال/8 ، 27) جمله «تَخونوا اَمـنـتِكُم» عطف به جملات پيشين بوده و مقصود «لاتَخونوا اَمـنـتِكُم» است؛ يعنى در امانتهاى خدا و رسول و نيز امانتهاى خودتان خيانت نورزيد.[40] قول ديگر اين است كه «لا» در تقدير نبوده و اين جمله جواب جمله«لا تَخونوا اللّه والرسول» است و معناى آيه چنين مى‌شود كه به امانتهاى خدا و رسول او خيانت نورزيد كه در اين صورت در امانتهاى خودتان خيانت ورزيده‌ايد[41]، زيرا امانت خدا و رسول كه همان اسرار پيامبر باشد امانت مسلمانان نيز شمرده مى‌شود. قرآن در آيه 75 آل‌عمران/3 نيز خيانت گروهى از اهل كتاب (يهود) در امانتهاى غير همكيشان خود را طرح و آنان را بدين جهت نكوهش كرده است: «و مِن اَهلِ الكِتـبِ ... مَن اِن تَأمَنهُ بِدينار لايُؤَدِّهِ اِلَيكَ اِلاّ مادُمتَ عَلَيهِ قائِمـًا ذلِكَ بِاَنَّهُم قالوا لَيسَ عَلَينا فى الاُمِّيِّينَ سَبيلٌ ويَقولونَ عَلَى اللّهِ الكَذِبَ وهُم يَعلَمون» از مذمت يهود از سوى خدا به سبب اين عمل آنان برمى‌آيد كه خيانت در امانت از ديدگاه شرايع الهى عملى ناروا و ناپسند است.

3. عدم ضمان امين:

اگر امانت بدون تفريط و تعدى تلف يا نقصى بر آن وارد شود امانت گيرنده ضامن نيست[42]: «ما عَلَى المُحسِنينَ مِن سَبيل» (توبه/9، 91)؛ اما در صورت تعدى يا كوتاهى، شخص ضامن است.[43] برخى با استناد به آيه فوق گفته‌اند: ضامن نبودن امين تنها در امانتهايى است كه امانت‌گيرنده نسبت به صاحب امانت محسن و نيكوكار شمرده مى‌شود؛ اما در امانتهايى كه وى به نفع خودش در امانت تصرف مى‌كند، مانند عاريه يا اجاره، شخص محسن شمرده نشده و ضامن خواهد بود.[44] ( =>  ضمان)

4. تقاص از امانت:

بدهكارى كه از دادن حق ديگرى امتناع مىورزد و مالى در نزد صاحب حق به امانت گذارده آيا صاحب حق مى‌تواند حق خويش را از امانت تقاص كند يا نه؟ برخى از فقيهان با استناد به آيه 126 نحل/16 كه مقابله به* مثل را جايز شمرده:«و اِن عاقَبتُم فَعاقِبوا بِمِثلِ ما عوقِبتُم» اين عمل را جايز شمرده‌اند[45]؛ اما بسيارى از فقيهان اماميه[46] و اهل سنت[47] آن را ممنوع مى‌دانند. در روايات پرشمارى از پيامبر(صلى الله عليه وآله)و اهل بيت(عليهم السلام) اين عمل خيانت در امانت شمرده شده و مسلمانان از ارتكاب آن منع گرديده‌اند.[48]

آثار و ثمرات امانتدارى

1. اعتماد ديگران:

امانتدارى عامل جلب اعتماد ديگران و سپردن كارها و مسئوليتها به شخص امين است، بر همين اساس دختران شعيب يكى از علل گزينش موسى براى عهده‌دارى كارهاى آنان را امانتدارى او برشمردند: «يـاَبَتِ استَـجِرهُ اِنَّ خَيرَ مَنِ استَـجَرتَ القَوىُّ الاَمين»  (قصص/28، 26) يوسف(عليه السلام) نيز هنگام پذيرش مسئوليت خزانه‌دارى عزيز مصر امانتدارى خويش را مطرح كرد و بدين جهت خود را شايسته پذيرش اين مسئوليت دانست: «اجعَلنى عَلى خَزائِنِ الاَرضِ اِنّى حَفيظٌ عَليم» (يوسف/12، 55)، چنان‌كه مأمور آوردن تخت بلقيس نيز امانتدارى خود را دليل بر شايستگى خود براى انجام اين مسئوليت برشمرد: «اَنا ءاتيكَ بِهِ قَبلَ اَن تَقومَ مِن مَقامِكَ واِنّى عَلَيهِ لَقَوىٌّ اَمين» (نمل/27، 39) از اين آيه فهميده مى‌شود كه امانتدارى از ملاكهاى سپردن مسئوليتها در نزد سليمان بوده است.

2. محبت الهى:

قرآن در آيات 75 آل‌عمران/3 از امانتدارى برخى از اهل كتاب ياد كرده سپس آن دسته از كسانى را كه امانتدار بوده و به عهد خود وفا مى‌كنند جزو پرهيزكاران و محبوب خداوند برشمرده است: «ومِن اَهلِ الكِتـبِ مَن اِن تَأمَنهُ بِقِنطار يُؤَدِّهِ اِلَيكَ ... * بَلى مَن اَوفى بِعَهدِهِ واتَّقى فَاِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُتَّقين» (آل‌عمران/3، 75 ـ 76)

3. فلاح و رستگارى:

مؤمنان امانتدار و پايبند به عهد خود با ديگران رستگارند: «قَد اَفلَحَ المُؤمِنون * ... والَّذينَ هُم لاَِمـنـتِهِم و عَهدِهِم رعون»  (مؤمنون/23، 1 ، 8)

4. پاداش دنيوى و اخروى:

امانتداران هم در دنيا و هم در آخرت از پاداش الهى برخوردارند. از جمله پاداشهاى دنيوى مى‌تواند همان اعتماد ديگران و سپردن امور به دست آنان باشد، چنان‌كه قرآن از امانتدارى يوسف و سپردن امور به آن حضرت و بهره‌مندى وى از نعمتهاى دنيوى سخن به ميان آورده و در ادامه آن را پاداش نيكوكاران دانسته است: «قالَ اجعَلنى عَلى خَزائِنِ الاَرضِ اِنّى حَفيظٌ عَليم * وكَذلِكَ مَكَّنّا لِيوسُفَ فِى الاَرضِ يَتَبَوَّاُ مِنها حَيثُ يَشاءُ نُصِيبُ بِرَحمَتِنا مَن نَشاءُ ولا نُضيعُ اَجرَ المُحسِنين»  (يوسف/12، 55 ـ 56) سپس قرآن پاداش اخروى اين افراد را وراثت بهشت و جاويدان بودن در آن دانسته است كه بسيار بهتر و بالاتر از پاداش دنيوى است: «والَّذينَ هُم لاَِمـنـتِهِم وعَهدِهِم رعون * ... اُولـئِكَ هُمُ الورِثون * اَلَّذينَ يَرِثونَ الفِردَوسَ هُم فيها خــلِدون» (مؤمنون/23، 8 ، 10 ـ 11 و نيز معارج/70، 32، 35)

منابع

الاختصاص؛ الامالى، صدوق؛ بحارالانوار؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ تحف العقول عن آل الرسول(صلى الله عليه وآله)؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ التعريفات؛ تفسيرالتحرير و التنوير؛ التفسير الكاشف؛ تفسير نورالثقلين؛ تهذيب الاحكام؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ دعائم الاسلام؛ الروضة البهية فى شرح اللمعة الدمشقيه؛ فرهنگ معارف اسلامى؛ فقه الصادق(عليه السلام)؛ فقه القرآن، راوندى؛ القواعد الفقهيه، بجنوردى؛ الكافى؛ كتاب الخلاف؛ الكشاف؛ كنزالعرفان فى فقه القرآن؛ لسان العرب؛ لغت نامه؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ مختلف الشيعة فى احكام الشريعه؛ مستدرك الوسائل؛ مسند احمد بن حنبل؛ مصطلحات الفقه و معظم عناوينه الموضوعيه؛ المغنى والشرح الكبير؛ مفردات الفاظ القرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ وسائل الشيعه.
حميده عبداللهى و بخش فقه و حقوق




[1]. لسان العرب، ج 1، ص 223، «امن»؛ لغت‌نامه، ج 2، ص 2841.
[2]. التحقيق، ج 1، ص 150، «امن».
[3].  الميزان، ج 9، ص 54 .
[4]. التحرير والتنوير، ج 8 ، ص 203.
[5]. مفردات، ص 90؛ التحقيق، ج 1، ص 150، «امن».
[6]. لسان العرب، ج‌1، ص‌223؛ فرهنگ معارف اسلامى، ج‌1، ص‌228.
[7]. الروضة‌البهيه، ج4، ص235 ـ 236؛ كنزالعرفان، ج2، ص 76؛ مصطلحات الفقه، ص 87 .
[8]. الروضة‌البهيه، ج4، ص236؛ كنزالعرفان، ج2، ص76.
[9]. التعريفات، ص 325.
[10]. مصطلحات الفقه، ص 555 .
[11]. تحف العقول، ص 175؛ مستدرك الوسائل، ج 14، ص 11؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 572 .
[12]. الكافى، ج 5 ، ص 133؛ مستدرك الوسائل، ج 14، ص 10.
[13]. الامالى، ص 319؛ وسائل الشيعه، ج 19، ص 76.
[14]. جامع‌البيان، مج 4، ج 5 ، ص 201؛ مجمع‌البيان، ج 3، ص 99؛ تفسير قرطبى، ج 5 ، ص 166.
[15]. الكاشف، ج 2، ص 356.
[16]. مسند احمد، ج3، ص594 ؛ مستدرك‌الوسائل، ج14، ص 6 .
[17]. وسائل‌الشيعه، ج19، ص68 ؛ الاختصاص، ص 229.
[18]. جامع‌البيان، مج12، ج22، ص66ـ69 ؛ مجمع‌البيان، ج 8 ، ص584 ـ 585 ؛ نورالثقلين، ج4، ص313.
[19]. التفسير الكبير، ج‌25، ص‌235؛ تفسير قرطبى، ج‌14، ص‌163؛ الميزان، ج‌16، ص‌352.
[20]. بحارالانوار، ج 23، ص 279 ـ 283؛ البرهان، ج 4، ص499 ـ 502 ؛ نورالثقلين، ج4، ص313 ـ 314.
[21]. مجمع البيان، ج 8 ،ص 585 ؛ التفسير الكبير، ج 25، ص 235.
[22]. الميزان، ج 16، ص 349.
[23]. مجمع البيان، ج 8 ، ص 585 ؛ التفسير الكبير، ج 25، ص 235.
[24]. مجمع‌البيان، ج 8 ، ص 586 .
[25]. جامع‌البيان، مج6 ، ج9، ص292ـ293؛ مجمع‌البيان، ج 4، ص 824 ؛ التفسير الكبير، ج 5 ، ص 475.
[26]. مجمع البيان، ج 4، ص 824 .
[27]. التفسير الكبير، ج 5 ، ص 475.
[28]. تحف العقول، ص 267؛ مستدرك الوسائل، ج 11، ص 164.
[29]. تفسير قرطبى، ج 7، ص 251.
[30]. جامع‌البيان، مج6، ج9، ص294ـ 295؛ مجمع‌البيان، ج 4، ص 824 .
[31]. التفسير الكبير، ج 5 ، ص 475.
[32]. الميزان، ج 9، ص 55 .
[33]. همان؛ جامع‌البيان، مج6، ج9، ص294 ـ 295؛ مجمع‌البيان، ج 4، ص 824 .
[34]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 430؛ المنير، ج 3، ص 266.
[35]. الكشاف، ج1، ص 375؛ مجمع‌البيان، ج2، ص777؛ فقه القرآن، ج 2، ص 61 .
[36]. التفسير الكبير، ج 3، ص 262.
[37]. مجمع البيان، ج 2، ص 686 ؛ كنزالعرفان، ج 2، ص 76؛ فقه‌الصادق(عليه السلام)، ج 15، ص 127؛ ج 19، ص 318.
[38]. جواهرالكلام، ج 27، ص 101 ـ 102.
[39]. الكافى، ج 2، ص 636 ؛ ج 5 ، ص 132 ـ 133؛ دعائم الاسلام، ج 2، ص 488؛ وسائل‌الشيعه، ج 19، ص 71 ـ 76.
[40]. التفسير الكبير، ج 5 ، ص 475؛ التحرير والتنوير، ج9، ص 324؛ الميزان، ج 9، ص 54 .
[41]. التفسيرالكبير، ج5 ، ص475؛ الميزان، ج9، ص 55 .
[42]. القواعد الفقهيه، ج 2، ص 12.
[43]. جواهر الكلام، ج 27، ص 28.
[44]. القواعد الفقهيه، ج 2، ص 12.
[45]. مختلف الشيعه، ج 5 ، ص 30؛ التحرير والتنوير، ج 5 ، ص 92؛ المنير، ج 14، ص 273.
[46]. الخلاف، ج6 ، ص355ـ356؛ مختلف‌الشيعه، ج 5 ، ص 30.
[47]. التحرير والتنوير، ج5 ، ص92؛ المنير، ج14، ص274؛ المغنى، ج 12، ص 229 ـ 230.
[48]
. تهذيب الاحكام، ج 6 ، ص 348؛ مستدرك الوسائل، ج 14، ص 12 ـ 15؛ مسند احمد، ج 4، ص 423؛ سنن ابى داود، ج 2، ص 497.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:32 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اِستعانت

اِستعانت: كمك خواستن از خداوند

واژه استعانت، مصدر باب استفعال از ريشه «ع‌ـ‌و‌ـ‌ن» در لغت به معناى كمك و پشتيبانى خواستن است.[1] حقيقتِ استعانت، كمك خواستن شخص از خدا براى دريافت قدرت وتوان بر انجام دادن كار، يا براى سهولت انجام دادن آن است، به‌گونه‌اى كه از همنوعان وى نيز كمكى ساخته نيست.[2] كارها (در مقايسه با يكديگر) برخى مهم و برخى غير مهمّ به نظر مى‌آيند و استعانت، همه امور مهم و غير مهم را دربرمى‌گيرد. برخى مصداق كامل و روشن استعانت را امور مهم و حوادث بزرگ دانسته‌اند.[3] استعانت راستين در صورتى تحقق مى‌يابد كه شخص، در هر رخدادى متوجه خدا باشد و فقط از او استعانت بجويد و به استعانت زبانى بسنده‌نكند[4]، چنان كه يكى از اسماى الهى «مستعان»[5] و به معناى كسى است كه از او مى‌توان كمك گرفت.
مفهوم استعانت در قرآن كريم در قالب «نستعين» (حمد/1،5)، «استعينوا» (بقره/2، 45، 153)، «المستعان» (يوسف/12، 18) «تعاونوا» (مائده/5، 2) و «فأعينونى» (كهف/18، 95) آمده‌است. واژه نصرت (آل‌عمران/3،52) نيز با‌اندك اختلافى مفهوم عون را مى‌رساند. از‌مضمون برخى آيات نيز كه در آن وسيله جويى (مائده/5،53) و درخواست موسى(عليه السلام) براى همكارى هارون از خداوند (طه /20،29) و كمك‌خواستن لوط(عليه السلام) از قوم خويش (هود/11، 78) مطرح شده، مفهوم استعانت نيز استفاده‌مى‌شود.

انحصار استعانت از خدا:

اكثر قريب به اتفاق‌مفسران، انحصار استعانت از خداى متعالى را از آيه 5 سوره حمد استفاده كرده‌اند: «إِيّاكَ نستعين» ، زيرا تقديم ضمير مفعولى «إيّاكَ» بر فعل، بيان‌كننده انحصار استعانت از خداى سبحان است.[6] عده‌اى تقديم ضمير را براى اهتمام و احترام به ياد و نام خداوند دانسته‌اند.[7] برخى معتقدند از آيه «واللّهُ المُستَعانُ عَلى ما تَصِفون» (يوسف/12،18) نيز انحصار يارى جويى از خداوند استفاده مى‌شود.[8] البته بعضى مفسران نيز اصل انحصار استعانت را پذيرفته‌اند; امّا آن را «ادّعايى» مى‌دانند; نه‌«حقيقى»; بدين معنا كه انسان فقط در امور مهم از خدا كمك مى‌جويد و مددجويى وى در امور عادى زندگى ناديده گرفته مى‌شود و از روى ادعّا و مبالغه، استعانت را به خدا منحصر مى‌داند.[9]
راز انحصار حقيقى استعانت از خدا، به صورتهاى گوناگونى قابل ذكر است:
1. كسى كه از توحيد* افعالى آگاه است و نظام وجود را صورت فاعليت خدا مى‌بيند و انحصار تأثيرگذارى حقيقى را در خدا، با برهان يا به‌صورت مشاهده مى‌يابد، حصر استعانت را نيز حصر حقيقى و‌كمك ديگر موجودات را مظهر يارى‌رساندن خدا‌مى‌داند.
[10]
2. اسماى حسناى الهى يعنى «اللّه» «رَبّ العالمين» «الرّحمن» «الرّحيم» و «مالِكِ يَوم الدّين» كه قبل از آيه «إِيّاكَ نَعبُدُ و إِيّاكَ نَستَعِين» آمده، هر يك حد وسط برهان حصر استعانت از او نيز خواهد بود; مثلا با استفاده از اسم «اللّه» اين گونه استدلال مى‌شود كه ذات اقدس خداوند، در بردارنده انحصارى همه كمالات وجودى و يگانه مستعان سراسر عالم هستى است، بنابراين، فقط از وى بايد مدد جست.[11]
3. حدوث و استمرار قدرت انسان بر هر كارى، از جانب خداست، ازاين‌رو هر كارى كه از انسان صادر مى‌شود به خدا نسبت دارد، در عين اينكه به‌انسان منسوب است و معناى حصر حقيقى استعانت از خدا، همين است.[12]
4. بر اساس دلايل عقلى و نقلى، اطاعت و ترك گناه، فقط با خواست و قدرت الهى امكان‌پذير است، و اراده و كوشش بندگان، به تنهايى آن‌را فراهم نمى‌سازد، پس تنها بايد از خدا يارى طلبيد.[13]
5. به ثمر رسيدن كار انسان در گرو فراهم‌شدن اسباب و رفع موانع مناسب با آن است كه خداوند ما را به آن توان بخشيده; ولى از آنجا كه بعضى از اين اسباب و موانع در محدوده آگاهى‌بشر نيست، بلكه فقط در اختيار خداست و فقط او از آن آگاه است، فرموده كه فقط از او كمك‌بجوييم.[14]

استعانت از وسايل:

ظاهر، بلكه صريح آيات قرآن، بر روا بودن يارى جستن از غير خدا دلالت دارد، بلكه در بعضى آيات، به كمك گرفتن از غير خدا امر شده: «وابتَغوا إِليهِ الوَسيلَة...» (مائده/5،35) و به مؤمنان مى‌فرمايد: از شكيبايى و نماز* يارى جوييد: «يأَيّهَا الَّذينَ ءَامَنوا استَعينوا بِالصَّبرِ والصَّلوةِ» (بقره/2،153) و در برخى ديگر، اين كار به پيامبران و غير ايشان نسبت داده شده است، چنان‌كه موسى همكارى برادر خويش هارون را از خداوند درخواست مى‌كند:«واجعَل لِى وَزيرًا مِن أَهلِى * هرونَ أخِى» (طه/20،29) و خداوند نيز به‌اجابت آن، وعده مى‌دهد:«سَنشُدُّ عَضُدكَ بِأخيكَ» (قصص/28،35) هنگامى‌كه عيسى(عليه السلام)كفر بنى‌اسرائيل را دريافت [و فهميد كه قصد كشتن او را دارند]گفت: ياران من در راه خدا چه كسانى‌اند: «فَلمّا أَحسَّ عيسى مِنهم الكُفرَ قالَ مَن أَنصارى إِلى اللّه» (آل‌عمران/‌3،‌52) حضرت لوط نيز از قوم خود كمك خواست: «أَليسَ مِنكُم رَجلٌ رَشيدٌ» (هود/11،78) ذوالقرنين نيز گفت: مرا با نيرويى يارى كنيد تا ميان شما و آنها سدّى استوار قرار دهم: «فَأَعينونِى بِقُوّة أَجعَل بَينكُم و بَينهُم رَدماً» (كهف/18، 95) و در آيه‌اى نيز خداوند مى‌فرمايد: [اگر مسلمانانى كه موفق به هجرت نشده‌اند] از شما در راه دين يارى خواستند، آنان را يارى كنيد: «و إِن استَنصَروكُم فِى‌الدّينِ فَعليكُم‌النَّصرُ» (انفال/8‌،‌72)
برخى در جواز استعانت از غير خدا، به آيه «تَعاوَنوا عَلى‌البِرّ والتَّقوى» (مائده/ 5، 2) نيز استناد كرده‌اند
[15]، پس يارى خواستن از وسايل نه تنها جايز بلكه طبق آيه 153 بقره/2 لازم است، افزون بر اين، ضرورت اقتضا دارد كه انسانها در امور زندگى از يكديگر يارى بجويند و شيوه هميشگى مسلمانان و غيرمسلمانان نيز همين بوده است.[16]برخى مفسران، در ذيل آيات 28‌ـ‌30 آل‌عمران/3 آورده‌اند كه بيشتر مذاهب چهارگانه اهل سنت،يارى طلبيدن از كفّار را براى مبارزه با گروه ديگرى از كافران، جايز دانسته‌اند. دليل آنها، رواياتى است كه صحيح مسلم در زمينه يارى گرفتن پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) از صفوان‌بن‌اميّه در جنگ حُنين و كمك قبيله خُزاعه به حضرت در فتح مكه و استعانت آن بزرگوار از يهود «بنى قَيْنُقاع» و همكارى مشركى به نام «قُزمان» در جنگ اُحد، نقل كرده است.[17] علاّمه حلى نيز در جواز كمك‌گرفتن از اهل ذمّه در جنگ با كافران حربى، به بعضى از موارد پيشين استشهاد كرده است[18]، چنان‌كه صاحب‌جواهر نيز در استعانت از اهل ذمّه در برابر شورشيان داخلىِ حكومت اسلامى، چنين‌نظرى دارد.[19]
مفسران براى جمع ميان آياتى كه استعانت را به يارى جستن از خدا منحصر مى‌داند و آياتى كه به استعانت از غير خدا فرمان داده يا آن را تجويز كرده است، راههايى را ذكر كرده‌اند:
1. چون نظام هستى، صورت فاعليت حق‌تعالى است
[20] و همه جهان را رب العالمين اداره مى‌كند، هيچ چيزى در جهان، مؤثّر و مستقل وبى‌نياز از خدا نيست و همه فاعلها، از شئون و درجات فاعليت خداى سبحان هستند و كارهايشان همه از اوصاف فعلى خداست كه از «مقامِ فعل» او انتزاع مى‌شود، به همين جهت، كمك دهى ساير موجودات، جلوه و صورت يارى‌بخشيدن پروردگار است و هيچ يارى‌كننده‌اى در يارى دادن خود استقلال ندارد و استعانت از هر چيزى، استعانت از وجه خدا و فيض اوست; نه غير آن، بنابراين، يارى خواستن از غير حق با حصر حقيقى استعانت در وى منافاتى ندارد.[21]
2. چون امر به استعانت از غير خدا، از جانب خدا صادر شده، هيچ منافاتى با حصر استعانت از خدا ندارد.[22] با توجه به اينكه اشتغال به مناجات با خدا از راه نماز و پيشه كردن صبر كه خدا بدانها امر كرده، از مصاديق استعانت از خداى‌سبحان است; نه يارى خواستن از غير‌خدا[23]، افزون بر اين، قدرت مستعان بر انجام‌دادن و ادامه هر كارى، از قدرت خدا ناشى مى‌شود، پس ريشه كمك‌خواستن از غير خدا و يارى بخشيدن او به خدا باز‌مى‌گردد.[24]

استعانت از خدا و توسل به اوليا(عليهم السلام):

توسل به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و اهل‌بيت حضرت در اظهار نياز به آنان نيز هيچ منافاتى با حصر استعانت از خدا نداشته، شائبه‌اى از شرك در آن نيست، زيرا حقيقت توسّل، تمسّك به گوهرهاى گرانسنگ معنوى، يعنى شخصيتهايى است كه نزد خدا وجاهت دارند و خدا به آنان قدرت برآوردن حاجات انسانها را عنايت كرده است، تا‌به‌اذن خدا حاجت انسان را برآورده سازند، پس شخص متوسل، آنان را واسطه بين خود و خدا قرار مى‌دهد; نه اينكه از آنها به‌صورت مستقل حاجت بطلبد، افزون بر اينها، خدا در قرآن نيز به‌اين‌گونه استعانت و واسطه قرار دادن فرمان‌داده و آن را تأييد كرده است:«و‌ابتَغوا إِليهِ الوَسيلَة‌...». (مائده/5،35) در آيات 98‌ـ‌99 يوسف/12 نيز درخواست فرزندان يعقوب(عليه السلام)را از‌پدر جهت آمرزش‌طلبى از خدا ذكر و تأييد كرده‌است.
به گفته شافعى اهل بيت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)وسيله تقرب به خدا هستند
[25]، بنابراين، توسل و نيز طلب شفاعت از اولياى خدا با عبادت بتها از ناحيه مشركان، متفاوت است، زيرا آنان حاجاتشان را مستقلا از بتها مى‌خواستند.[26]

مراتب استعانت:

 همان‌گونه كه عبادت درجات گوناگونى دارد و به عبادت بردگان، تاجران و عاشقان تقسيم مى‌شود، استعانت نيز درجات و مراتبى دارد; نازل‌ترين مرتبه آن اين است كه انسان ابتدا خود را ديده، مى‌گويد: من از خدا يارى مى‌طلبم. اگر كارى را خود انسان انجام دهد، و كمبودش را ديگرى جبران و ترميم كند، ديگرى ناصر، معاون و شفيع اوست و كار با نصرت و معاونت و شفاعت انجام گرفته است; نه با ولايت; ولى اگر انسان، خود را صاحب هيچ سهمى نداند و همه شئون خود را به خدا بسپارد، تحت ولايت خداست:«اللّه وَلىُّ الَّذين ءامَنوا». (بقره/2،257) درجات استعانت با مراتب عبادت به هم پيوسته است و به هر ميزان كه عابد در عبادت، موحّد و در توحيد، صادق باشد، استعانتش نيز ظريف‌تر خواهد بود; اگر عبادت به مرحله عالى راه يافت، استعانت نيز به مرحله ولايت مى‌رسد و در استعانت مولّى عليه از ولىّ، عون كامل از آنِ ولىّ است كه بر همه شئون مولّى عليه اشراف دارد.[27]

عموميت استعانت:

 برخلاف پندار برخى مفسران[28]، استعانت از خداى سبحان، به عبادتش منحصر نيست. گرچه مددخواهى از او بلافاصله بعد از حصر عبادت آمده است: «اِيّاكَ نَعبدُ و إِيّاكَ نَستعين»;  ليكن دلالتى بر خصوص يارى جستن از خدا در عبادت او ندارد، بلكه منظور، انحصاركمك گرفتن از خدا در مطلق امور است و اين عموميت را، افزون بر آيه 5 سوره حمد از آيات 45‌و 153 بقره/2 نيز مى‌توان استفاده كرد، زيرا در هيچ يك از اين دو آيه، متعلق استعانت بيان نشده‌است.[29]

استعانت از نماز و روزه:

به گفته بيشتر مفسران در ذيل آيه «واستَعينُوا بِالصَّبرِ والصَّلـوة» (بقره/2، 45) مقصود از «صلوة» نماز[30]، و به گفته برخى، دعا يا صلوات است[31]، و «صبر»* مفهوم «پايدارى» دارد و گويا تفسير آن در برخى روايات به «روزه»، از باب بيان مصداق باشد.[32] ويژگيهاى بى‌همتاى صبر و نماز در زمينه‌هاى فردى و اجتماعى و مادّى و معنوى، باعث شده تا بر استعانت از اين دو تأكيد شود، زيرا پناه بردن به درگاه عبوديت الهى در نماز، روح ايمان را در بنده بيدار و او را متوجه اين حقيقت مى‌سازد كه به رشته‌اى ناگسستنى چنگ زده است. نيز صبر بر گرفتارى، و صبر بر طاعت در برابر معصيت، هر مصيبت بزرگ را كوچك مى‌كند و زمينه‌ساز تسليم بنده، در برابرخدا مى‌شود. بر پايه رواياتى، هرگاه كار بر رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله) سخت و از چيزى اندوهناك مى‌شد، به نماز پناه مى‌برد.[33] در روايات، تأكيد شده كه هنگام شدايد و سختيها روزه گرفته، نماز بخوانيد.[34] فقيهان نيز با استناد به همين روايات، بر استحباب نمازهاى مخصوص، هنگام بروز حوادث دشوار فتوا داده‌اند.[35]

منابع

البحرالمحيط فى‌التفسير; التبيان فى تفسير القرآن; تسنيم تفسير قرآن كريم; تفسير التحرير و التنوير; تفسير سوره حمد; تفسيرالصافى; تفسير القرآن الكريم، صدرالمتألهين; تفسير القرآن الكريم، سيد مصطفى خمينى; التفسيرالكاشف; التفسير الكبير; تفسير المراغى; تفسير‌المنار; التفسير المنسوب الى الامام العسكرى(عليه السلام); تفسير من وحى القرآن; التفسير المنير فى العقيدة و الشريعة و المنهج; تفسير نور; جامع البيان عن تأويل آى‌القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام; شرح منظومه، سبزوارى; الصواعق المحرقه; الكشاف; كشف‌الارتياب; مجمع البيان فى تفسير القرآن; مفردات الفاظ القرآن; منتهى المطلب; الميزان فى تفسيرالقرآن; وسائل‌الشيعه; ينابيع‌الموده.
محمد حسن ناصحى




[1]. مفردات، ص‌598، «عون».
[2]. تفسير المنار، ج‌1، ص‌58; تفسير مراغى، ج‌1، ص‌34; التحرير‌و‌التنوير، ج‌1، ص‌184.
[3]. الميزان، ج‌1، ص‌152.
[4]. شرح‌منظومه، ص350; تسنيم، ج1، ص446‌ـ‌447.
[5]. الميزان، ج‌8، ص‌358.
[6]. تفسير المنار، ج‌1، ص‌62; الميزان، ج‌1، ص‌25; من وحى‌القرآن، ج‌1، ص‌54.
[7]. تفسير قرطبى، ج‌1، ص‌102; البحرالمحيط، ج‌1، ص‌42; تفسير‌صدرالمتألهين، ج‌1، ص‌91‌ـ‌92.
[8]. التفسير الكبير، ج‌18، ص‌105; الميزان، ج‌11، ص‌106; تسنيم، ج‌1، ص‌444.
[9]. تفسير المنار، ج‌1، ص‌59; تفسير مراغى، ج‌1، ص‌34; التحرير والتنوير، ج‌1، ص‌185‌ـ‌186.
[10]. تفسير سوره حمد، ص‌59‌ـ‌65.
[11]. تسنيم، ج‌1، ص‌417‌ـ‌418.
[12]. من وحى القرآن، ج‌1، ص‌69.
[13]. التفسير الكبير، ج‌1، ص‌253.
[14]. تفسير المنار، ج‌1، ص‌58‌ـ‌59; تفسير مراغى، ج‌1، ص‌33‌ـ‌34.
[15]. التحرير و التنوير، ج‌1، ص‌186.
[16]. تفسير سيد مصطفى خمينى، ج‌1، ص‌414.
[17]. المنير، ج‌3، ص‌203; الكاشف، ج‌2، ص40.
[18]. منتهى المطلب، ج2، ص‌906، 986; الكاشف، ج2، ص40.
[19]. جواهرالكلام، ج‌21، ص‌346.
[20]. تفسير سوره حمد، ص‌60.
[21]. تسنيم، ج‌1، ص‌444‌ـ‌445.
[22]. تفسير نور، ج‌1، ص‌121.
[23]. تفسير سيد مصطفى خمينى، ج‌1، ص‌413.
[24]. من وحى القرآن، ج‌1، ص‌71‌ـ‌72.
[25]. الصواعق‌المحرقه، ص‌88; ينابيع الموده، ج‌2، ص‌468.
[26]. كشف الارتياب، ص‌282‌ـ‌283.
[27]. تسنيم، ج‌1، ص‌448‌ـ‌449.
[28]. الكشاف، ج‌1، ص‌15.
[29]. تفسير المنار، ج‌2، ص‌33; تفسير سوره حمد، ص‌64‌ـ‌65.
[30]. جامع البيان، مج1، ج‌1، ص‌153، 370; التبيان، ج‌1، ص‌202; مجمع البيان، ج‌1، ص‌217.
[31]. الصافى، ج‌1، ص‌126; تفسير منسوب به امام عسكرى(عليه السلام)، ص‌238.
[32]. جامع البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌370; مجمع البيان، ج‌1، ص‌217.
[33]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌371; التبيان، ج‌1، ص‌202; مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌217.
[34]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌371; التبيان، ج‌1، ص‌202; مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌217.
[35]
. وسائل الشيعه، ج‌8، ص‌1‌ـ‌180; جواهرالكلام، ج‌12، ص189.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:32 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها