0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مكر

مكر

روح‌الله رضائی

 

كلمات كليدي :

قرآن، مكر، مكار، خداوند، انسان، منافقان، خُدعه، نيرنگ، فريب، كيد، حيله گري و خودفريبي
مکر در لغت به معنای تدبیر برای ضرر رساندن[1] یا حیلهگری در نهان آمده؛[2] یعنی منصرف کردن غیر، از تصمیم خودش به وسیلهی نیرنگ.[3] معادل "مکر" در زبان فارسی فریب، نیرگ و... است.[4]
مکر در اصطلاح علم اخلاق به معنای جستن راههای پنهان برای اذیت رساندن به مردمان است؛ لذا رذیلهای از رذائل قوهی عاقله است و جزء مهلکات بزرگ و زشتترین رذائل به حساب میآید که گناه شدید و بزرگی به شمار میرود.[5]
مادهی "مکر" در قرآن کریم 43 بار به کار رفته که بیشتر موارد دربارهی خداوند مطرح شده؛[6] از این رو برخی برای مکر در قرآن کریم معنای تدبیر و تقدیر را ارائه دادهاند.[7]
در علم لغت واژهی مکر مترادف با کلماتی مانند کید و خدعه گرفته شده که در معنای پنهانکاری مشترک هستند؛[8] اما از وجوهی دیگر با هم تفاوت دارند:
1. کید: به معنای سعی و تلاش در ضرر رساندن به غیر به صورت حیله کردن معنا شده است.[9] این ماده در بسیاری از موارد به معنای مکر بیان شده و 35 مرتبه در قرآن به کار رفته؛[10] و تفاوتش با مکر اینست که شدیدتر از آن است.[11]
2. خدعه: از مادهی "خدع" است به معنای وادار كردن ديگرى به كارى که او در صدد آن کار نبوده و آشكار کردن كارى بر خلاف آنچه كه پوشيده است.[12] "خدعه" معنایی شبیه به معنای مکر دارد،[13] که در قرآن پنج بار بهکار رفته،[14] اما گسترهی معنایی آن محدودتر از "مکر" است، به نحوی که خدعه فقط شامل مخفی کردن مواردی میشود که از شأن آنها ظاهر بودن است؛ یعنی تنها تفاوتشان در صفت مخفی بودن گفته شده است.[15] 

مکر در قرآن

بر اساس معنایی که برای "مکر" ذکر شده، مکر جنبه ابزاری دارد و میتواند ابزاری برای افعال خیر یا افعال شر قرار گیرد؛ از این رو مکر هم میتواند در افعال شر و هم در افعال خیر به کار رود؛ مانند: خوراندن داروی مفید به کودک مریض به وسیله مکر.[16] البته استعمال لفظ "مکر" بیشتر در موارد مذموم است، به خصوص در زبان فارسی؛[17] لذا برخی مفسران تمام موارد مکر را در رابطه با افعال شر و مذموم دانستهاند.[18]
در قرآن کریم مسائلی دربارهی مکر بیان شده که با توجه به آن آیات میتوان گفت: مکر در نگاه قرآنی ابزاری برای نیتهای مذموم و نیتهای خیر به کار میرود:
«...اسْتِكْبَارًا فىِ الْأَرْضِ وَ مَكْرَ السَّیىّ‏ِ وَ لَایحیقُ الْمَكْرُ السَّیئّ‏ُِ إِلَّا بِأَهْلِهِ»[19]
«...اینها همه بخاطر استكبار در زمین و نیرنگهاى بدشان بود؛ امّا این نیرنگها تنها دامان صاحبانش را مى‏گیرد.»
در این آیه و آیات مانند آن (غافر/45 و نحل/45)، مکر با وصف "سیّئه" توصیف شده و این وصف میرساند كه مكر از منظر قرآنی میتواند ابزاری برای افعال شر باشد؛ و در مقابل مفهوم مخالفش این است که مکر میتواند ابزاری برای افعال خیر نیز باشد.[20]
همچنین در فرازهای دیگری از آیات شریفه مکر به خدا نسبت داده شده است:
«وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ...»[21]
«و (یهود و دشمنان مسیح، براى نابودى او و آیینش،) نقشه كشیدند و خداوند (بر حفظ او و آیینش،) چاره‏جویى كرد...»
انتساب مکر به خداوند و توجه به این نکته که از خدای تبارک هیچ فعل مذمومی سر نمیزند، روشن میکند که قرآن کریم مکر را فقط ابزاری برای افعال شر نمیداند؛ بلکه مکر میتواند در دست کسانی با نیتهای پاک باشد و در افعال خیر به کار رود؛ همچنانکه میتواند ابزاری در دست صاحبان نیتهای شوم باشد و در افعال شر به کار رود.[22]

مکر خداوند

مکر دربارهی خدا در آیات بسیاری به کار رفته و کاربرد آن در قرآن کریم مباحث بسیاری را در پی دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:

1. معنا و مفهوم مکر خدا:

در معناشناختی مکر خداوند در بیان قرآنی نظریات متفاوتی از سوی مفسران ارائه شده است:
برخی قائلند که مکر دربارهی خداوند به صورت حقیقی به کار نرفته و اینکه قرآن میفرماید: «وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ...»،[23]  کاربرد این نوع مکر به صورت مجازی است؛ البته مجازی بودن به دو صورت توجیه شده است:
اولاً.بهکارگیری مکر خدا در برابر مکر دیگران اشاره به برتر و قدرتمندتر بودن خداوند نسبت به دیگران است که به بدکاران نتیجه مکرشان را میچشاند، نه اینکه معنای واقعی مکر اراده شده باشد.[24] 
ثانیاً. مکر خدا تنها برای هماهنگی و تقارن در کلام است؛ مثل آیهی ذیل که میفرماید:
«...فَمَنِ اعْتَدى‏ عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَااعْتَدى‏ عَلَيْكُم»[25]‏
«...و (به طور كلّى) هر كس به شما تجاوز كرد، همانند آن بر او تعدّى كنيد!»
تعدی به مثل، تجاوز نیست؛ بلکه جزاء تعدی کننده است؛[26] به عبارتی تعدی اولی ظلم است، اما دومی ظلم نیست؛ بلکه عقاب و جزاء تجاوزگران است؛[27] پس "مکر" اگرچه قبیح است، اما چون خداوند به خودش نسبت داده، برای تقارن کلام بوده و مجازاتی است برای مکر کنندگان جهت عقوبت؛ بنابراین مکر حقیقی نیست، بلکه به عنوان مجاز به کار رفته است.[28]
این نوع تفسیر در صورتی با معنای مکر سازگاری دارد که مکر را ذاتاً مذموم فرض کنیم؛ لذا به توجیه آن میپردازیم. بر اساس همین اندیشه دربارهی مذموم بودن مکر، برخی انتساب مکر به خداوند را در غیر از مواردی که در قرآن به کار رفته، ناحق میدانند.[29]
پس از بیان تفاسیر ارائه شده برای آشکار شدن معنای مکر در انتساب به خداوند، به دو نوع کاربرد مکر میپردازیم که به خدا نسبت داده شدهاند و در آیات به دو صورت ابتدایی و ثانوی به کار رفتهاند و برای هر کدام معنا و مفهوم خاص ارائه شده است:[30]
مکر ابتدایی: در برخی از آیات قرآن نسبت مکر به خدای تبارک به صورت ابتدایی بوده و بطور مستقیم از مکر خدا سخن به میان آمده است:
«أَفَأَمِنُوا مَكْرَاللَّهِ فَلایأْمَنُ مَكْرَاللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ»[31]
«و آیا (آنان) از ترفند خدا ایمن شده‏اند و [حال آنكه‏] جز گروه زیانكاران از ترفند خدا ایمن نمى‏باشند؟»
مكر ابتدايى یعنی بدون اينكه بندهای مرتکب معصيت و مکری شود، صدورش از ناحیهی خداوند ممتنع است؛ اما اينكه فرمود: «هیچ احدی از عذاب الهی در امان نیست»، وجهش اینست كه ايمن بودن از مكر خدا در حقيقت خود مكرى از ناحیهی خداى تعالى است كه دنبالش عذاب است؛ و اینکه فرمود: «مردم ايمن از مكر خدا فقط زيانكارانند»، چون همان ايمنى‏شان نیز مكر خداست.‏[32]
مکر ثانوی: در اکثر آیات مکر خدا در مرتبهی دوم به کار رفته؛ یعنی اول از مکر دیگران در برابر خداوند و دین خدا یاد شده، سپس در مقابل این مکر از مکر خداوند نیز یاد شده است:
«إِنَّ الْمُنافِقینَ یخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى‏ یراؤُنَ النَّاسَ وَ لایذْكُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلیلاً»[33]
«منافقان مى‏خواهند خدا را فریب دهند؛ درحالىكه او آنها را فریب مى‏دهد و هنگامى كه به نماز برمى‏خیزند، با كسالت برمى‏خیزند و در برابر مردم ریا مى‏كنند و خدا را جز اندكى یاد نمى‏نمایند!»
"مكر" در اصل به معنای غافل‏گير کردن شخصى و ضرر رساندن به اوست؛ اين عمل از خداوند وقتى صحيح است كه به عنوان مجازات صورت بگيرد، و از ناحیهای که خود فریبکار از آن غافل است، عذاب نماید؛ و همچنین خداوند سرنوشتى را براى او تنظيم میكند كه وی با پاى خودش، درحالیکه غافل از سرنوشت خود است، بسوى عذاب الهی برود.[34]
بنابراین خدعهی منافقان همان ناتوانی، حیلهگری، کذب و نفاق است؛ اما خدعهی خداوند همان قدرت لایتناهی است در برابر ناتوانی آنها، صدق در جاری کردن احکام اسلام در برابر کذبشان و جزاء موافق با پنهان کاری و حال منافقان، و در آخرت نیز گرفتار عذاب دردناک میشوند.[35]

2. صفات مکر خدا:

در قرآن کریم مکر خدا سریعترین و کارآمدترین مکرها و خداوند بهترین و برترین مکاران معرفی شده که در این بخش به بررسی برخی از این صفات میپردازیم:
«...وَاللَّهُ خَیرُ الْماكِرینَ»[36]
«...و خداوند، بهترین چاره‏جویان است.»
مکر خداوند در این آیه به صفت "خیر" یعنی برتر بودن متصف شده که از دو لحاظ میتوان آن را در نظر گرفت؛ هم از لحاظ نظری به این معنا که از جهت حق، صدق، صحت و روابودن كامل‏تر است؛ هم از لحاظ عملی به این معنا که از نظر قوت و قدرت برتر است. پس اینکه مکر خداوند و ماکر بودن او خیر است؛ یعنی از هر دو جنبه برتر از مکرها و ماکرهای غیر اوست.[37]
در آیهی دیگر میفرماید:
«...قُلِ اللَّهُ أَسْرَعُ مَكْراً»[38]
«...خداوند سریعتر از شما مكر [چاره‏جویى‏] مى‏كند»
صفت دیگری که برای مکر خداوند در قرآن کریم بیان شده، سریعتر بودن است؛ اما خدا چگونه سریعترین مکار است و منظور از سرعت در مکر چیست؟ مفسران در این زمینه چنین بیان کردهاند که خداوند از اعمال و ارادهی بندگان خود پیش از همه آگاهی دارد و نمیتوان چیزی را بر خدا مخفی کرد؛ از این رو بندگانی که در رفتار و نیتهای خود خیال میکنند خداوند از آنها آگاهی ندارد و میتوانند دربارهی دین خدا مکری به کار گیرند، در اشتباهند و در حقیقت به خود مکر میزنند.بنابراین اضلال خداوند و مکر اوست که پیش از هر مکر به آنها رسیده و اینچنین سریع بودن مکر خدا معنا پیدا میکند.[39]

مکر غیر خداوند

در برابر مکر خداوند در قرآن کریم، خداوند از مکری یاد کرده که غالبا مذموم میباشد؛ این مکر به منافقان،[40] کافران،[41] زنان،[42] شیطان،[43] دنیا[44] و... نسبت داده شده است.

تبیین روانشناختی مکر

مکر، رفتاری ناپسند است که خداوند مکاران را به شدت توبیخ نموده[45] و در قرآن مجازاتی را برای آنها رقم زده که این مجازات نشان از ریشه داشتن این رفتار در اختیار و صفات روانی انسان دارد.[46]

مکر زدن به خدا از نگاه قرآنی

مکر غیر خداوند در قرآن کریم در برابر حق است که گاهی در برابر خداوند بیان شده، گاهی در برابر پیامبران و گاهی در برابر مؤمنان؛ اما سؤال اینست که آیا مکر زدن به خداوند امکان دارد؟ و اگر ممکن است، منظور از آن چیست؟
جواب اینست که منظور از مکر و حیله زدن به خدا نمیتواند به صورت واقعی باشد؛ چون در معنای مکر قید مخفی بودن و ضرر رساندن لحاظ شده؛ درحالیکه چیزی برای خداوند مخفی نیست و کسی نمیتواند به خدا ضرر برساند؛ لذا خدعه و مکری که به خدا نسبت داده شده، به چند معنا قابیل توجیه است:[47]
1. این تعبیر به اعتبار رفتار منافقان آمده، به این صورت که عمل و رفتار آنان طورى است كه اگر كسى باطن قضیه و واقع را نداند، گول میخورد؛ با اینکه در حقیقت احدی نمیتواند خدا را گول بزند.[48]
2. مراد حقیقی از این تعبیر، مکر با پیامبر است؛ زیرا همانطور كه اطاعت رسول خدا(ص) اطاعت خداست، نیرنگ با آن حضرت نیز نیرنگ با خداست.[49]

بی تأثیری مکر در دیدگاه قرآن

مکارانی که میخواهند مکر خود را در برابر حق به کار ببرند، از نظر بیانات و آموزههای قرآنی شکست خوده هستند که ذیل دو عنوان بر اساس آیات قرآن به نوع شکست میپردازیم:

1. بازگشت مکر به خود مکار:

در آیاتی از قرآن کریم خداوند مکر و خدعهی مکاران را خودفریبی دانسته و بازگشت آن به خود مکار بیان نموده است:
«يخُادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ مَا يخدَعُونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ وَ مَا يَشْعُرُونَ»[50]
«با خدا و كسانى كه ايمان آورده‏اند، نيرنگ مى‏بازند، در حالى كه جز برخودشان نيرنگ نمى‏زنند و (با درك حسّى) متوجه نمى‏شوند.»
نیرنگ منافقان با خداوند و مؤمنان در حقیقت خودفریبی است. منافقان با نیرنگ خود کسی جز خود را فریب نداده و نمیدهند و طبق آیات قرآن اثر عمل انسان، نیک باشد یا بد، به خود اوست؛[51] و این نکته سرّ پنهان است در قرآن که بازگشت حیلهی مکاران را به خودشان میداند.[52]

2. شکست مکاران در حیله و مکرشان:

قرآن کریم از مکر و خدعهی بسیاری از مکاران یاد کرده و این مکر را شکست خورده دانسته که در مورد مکر کافران میفرماید: «نقشهی كافران جز در گمراهى نيست.»[53] و یا دربارهی مکر فرعون میفرماید: «توطئهی فرعون (و همفكران او) جز به نابودى نمى‏انجامد!».[54] دلیل شکست مکاران در برابر حق این است که خداوند عالم و محیط بر همه چیز است و مکر و نیرنگ در برابر چنین شخصی امکان ندارد:
«وَ قَدْ مَكَرُواْ مَكْرَهُمْ وَ عِندَاللَّهِ مَكْرُهُمْ وَ إِن كاَنَ مَكْرُهُمْ لِتزَولَ مِنْهُ الجبَالُ»[55]
«و بيقين [با] فريبكاريشان فريبكارى كردند و فريبكاريشان نزد خدا (آشكار) است و اگرچه فريبشان (چنان باشد كه) از آن كوه‏ها از جا كنده شود!»
حیلهگران هر چه در برابر خداوند نقشه بکشند و حیله کنند، نقشههایشان نقش بر آب میشود؛ چون گرچه مکاران حیلههایشان را پنهان میدارند؛ اما برای خداوند چیزی مخفی نیست، بلکه کاملاً آشکار بوده و خداوند از آن آگاه است.[56]

پی نوشت ها:

[1]. مصطفوى، حسن‏؛ التحقیق فی كلمات القرآن الكریم‏، تهران‏، بنگاه ترجمه و نشر كتاب‏، 1360ش‏، ج‏11، ص143.
[2]. ابن منظور، محمد بن مكرم‏؛ لسان العرب‏، بیروت‏، دار صادر، 1414ق‏، چاپ سوم، ج‏5، ص183.
[3]. راغب اصفهانی، حسین بن محمد؛ المفردات فی غریب القرآن‏، بیروت‏، دارالعلم الدارالشامیة، 1412ق‏، چاپ اول، ص772.
[4]. مهیار، رضا؛ فرهنگ ابجدى عربى- فارسى‏، بیتا، بیجا، ص855 و دهخدا، علیاکبر؛ لغتنامهی دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، بهار 1373ش، چاپ اول، ج13، ص18891.
[5]. نراقی، مولی مهدی؛ جامع السعادات، ترجمه سید جلالالدین مجتبوی، تهران، حکمت، 1370ش، چاپ چهارم، ص246.
[6]. آل عمران/54، انفال/30، اعراف/99، یونس/21 و...
[7]. قرشى، سید علىاكبر؛ قاموس قرآن‏، تهران‏، دارالكتب الإسلامیة، 1371ش‏، چاپ ششم‏، ج‏6، ص265.
[8]. مصطفوى، حسن‏؛ التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏11، ص143.
[9]. طریحی، فخرالدین؛ مجمع البحرين، تحقیق سیداحمد حسینی، تهران، کتابفروشی مرتضوی، 1375ش، چاپ سوم، ج‏3، ص139.
[10]. آل عمران/120، نساء/76 و...
[11]. عسکری، ابیهلال؛ معجم الفروق اللغویه، قم، اسلامی، 1412ق. چاپ اول، ص508.
[12]. راغب اصفهانی، حسین بن محمد؛ المفردات فی غریب القرآن‏، ص276.
[13]. لسان العرب، ج‏8، ص63.
[14] . بقرة/9، نساء/142 و أنفال/62.
[15]. فراهیدى، خلیل بن احمد؛ كتاب العین‏، قم‏، هجرت‏، 1410ق،‏ چاپ دوم، ج‏5، ص370.
[16]. راغب اصفهانی، حسین بن محمد؛ کرانه سعادت، ترجمه سیدمهدی شمسالدین، قم، مترجم، چاپ اول، 1376ش، ص213.
[17]. مكارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسیر نمونه‏، تهران‏، دارالكتب الإسلامیة، 1374ش‏، چاپ اول، ج‏2، ص566.
[18]. ابن عاشور، محمد بن طاهر؛ التحریر و التنویر، بیتا، بیجا، ج‏22، ص185.
[19]. فاطر/43.
[20]. قاموس قرآن، ج‏6، ص265.
[21]. آل عمران/54.
[22]. فضل الله، سید محمد حسین‏؛ تفسیر من وحى القرآن‏، بیروت، دارالملاك، 1419ق‏، چاپ: دوم، ج‏6، ص: 46.
[23]. آل عمران/54.
[24]. دروزة، محمد عزت‏؛ التفسیر الحدیث‏، قاهره‏، دار إحیاء الكتب العربیة، 1383ق‏، ج‏2، ص435.
[25]. بقره/194.
[26]. طوسى، محمد بن حسن؛‏ التبیان فى تفسیر القرآن،‏ بیروت، دار احیاء التراث العربى،‏ بیتا، ج‏2، ص476.
[27]. لسان العرب، ج‏5، ص183. 
[28].  التبیان فى تفسیر القرآن،‏ ج‏2، ص476 و لسان العرب، ج‏5، ص183. 
[29]. کرانه سعادت، ص214 – 215.
[30]. خدایاری، ناصر؛ و مرادی صادق؛ نگرشی بر اخلاق از دیدگاه قرآن، تبریز، سالار، 1379ش، ص372.
[31]. أعراف/99.  
 32. طباطبایى(علامه)، سیدمحمدحسین؛‏ المیزان فى تفسیر القرآن، قم‏، جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم، ‏1417ق،‏ چاپ پنجم، ج‏8، ص202.
[33]. نساء/142.  
 32. المیزان فى تفسیر القرآن، ج‏8، ص202.
[35]. صادقى تهرانى، محمد؛ الفرقان فى تفسير القرآن بالقرآن‏، قم، فرهنگ اسلامى‏، 1365ش‏، چاپ دوم، ج1، ص191 و 192.
[36]. آل‏عمران/54 و أنفال/30.  
[37]. جوادی آملی، عبدالله؛ تفسیر تسنیم، قم، اسراء، 1378ش، چاپ اول، ج14، ص381.
[38]. یونس/21.  
[39]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏10، ص36، تفسیر من وحى القرآن‏، ج‏13، ص127 و زحیلى، وهبة بن مصطفى؛ التفسیر المنیر فى العقیدة و الشریعة و المنهج،‏ بیروت، دارالفكر المعاصر، 1418ق‏، چاپ دوم‏، ج‏13، ص193.
[40]. نساء/142.
[41]. رعد/33.
[42]. یوسف/31.
[43]. نساء/120.
[44]. لقمان/33.
[45]. «وَ إِذَا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً مِّن بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتهمْ إِذَا لَهُم مَّكْرٌ فىِ ءَايَاتِنَا: هنگامى كه به مردم، پس از ناراحتى كه به آنها رسيده است، رحمتى بچشانيم، در آيات ما نيرنگ مى‏كنند.» یونس/21.
[46]. اژهای، جواد؛ انسان در قرآن از دیدگاه فردی و اجتماعی، مجله روانشناسی و علوم تربیتی، شماره 3و4، 1385ش، ص11.
[47]. تفسیر تسنیم، ج2، ص253 – 254.
[48]. مجمع البیان فى تفسیر القرآن‏، ج‏1، ص134.
[49]. تفسیر تسنیم، ج2، ص254.
[50]. بقره/9.
[51]. اسراء/7.
[52]. تفسير تسنيم، ج2، ص 254.
[53]. غافر/25.
[54]. غافر/37.
[55]. ابراهیم/46.
[56] جوادی آملی، عبدالله؛ تفسیر موضوعی قرآن کریم (وحی و نبوت در قرآن)، قم، اسراء، 1381ش، چاپ اول، ج3، ص136.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:09 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : مدح و ستايش در آينه كتاب و سنت و فقه اسلامي

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : تأثير گناه در بينش انسان

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : اخلاق و عرفان اسلامي

دریافت فایل pdf

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:09 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بدقولي و آفت هاي آن

بدقولي و آفت هاي آن

محمدرضا توكلي

بي گمان بنياداجتماعي بر تعاملات درست و راست مردم قرار گرفته است. هرگونه بي اعتمادي به معناي واگرايي و فروپاشي اجتماعي است. از اين رو قول و قرار به صورت شفاهي و كتبي به عنوان بنياد اجتماع، موردتأكيد مي باشد. وفا به پيمان ها، قراردادها، عقود و عهود به عنوان فضيلت اخلاقي وحقي اجتماعي از سوي عقلا تفسير شده است؛ به گونه اي كه شرافت مردم به قول و قرار ايشان سنجيده و ارزيابي مي شود. برخي براي تبيين شخصيت درست و سالم خويش به وفاي به عهد خويش اشاره مي كنند و مردم در هنگام داوري درباره وجوه شخصيتي افراد، بر اين نكته پافشاري مي كنند كه: سرش برود قولش نمي رود.
بر اين اساس مي توان گفت كه هرگونه بدقولي،به عنوان نابهنجاري وضداخلاق شناخته و معرفي مي شود؛ زيرا بنياد اجتماع را سست و شخصيت آدمي را تحليل مي برد وبه سوي رذالت و پستي سوق مي دهد و به بي اعتمادي اجتماعي دامن مي زند. اين درحالي است كه از نظر دانشمندان علوم مختلف، اعتماد اجتماعي به عنوان سرمايه اصلي و اساسي هر جامعه بلكه بنياد آن مي باشد.
نويسنده در اين نوشتار جايگاه وفا به عهد و پايبندي به قول و قرار رابراساس آموزه هاي قرآن تبيين كرده و تحليل قرآن را از نابهنجاري بدقولي به رشته تحرير درآورده است با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.

ارزش واهميت راستگويي

راستگويي كه معادل واژه صدق عربي و نقيض كذب، و به معناي مطابقت و هماهنگي گفتار با اعتقاد باطني مي باشد؛ گاه به معناي مطابقت گفتار با مخبر عنه نيز مي آيد. (ترتيب العين، ج 2 ص 977 و مفردات الفاظ قرآن كريم، راغب اصفهاني، ص 478 ذيل واژه صدق)
انسان راستگو كسي است كه آن چه بر زبان مي آورد، مطابق اعتقاد وي باشد و اگر از چيزي خبر مي دهد، خبري مطابق واقع باشد.
در ا هميت راستگويي همين بس كه قرآن ارزشي والاتر و برتر از ايمان و تقوا براي آن در آيه 119 سوره توبه قايل شده است و در آياتي چون 70 و 106 سوره اعراف و 26 و 27 سوره يوسف و 7 سوره حجر و 31 و 154 سوره شعراء راستگويي رابه عنوان امري فطري و پذيرش همگاني معرفي مي كند و در آيه 15 و 17 سوره آل عمران و 69 و 87 سوره مائده و آياتي ديگر آن را به عنوان ملاك فضيلت انساني و كمال وي برمي شمارد.
ازنظر قرآن بندگان راستگو كساني هستند كه شايسته ستايش بوده (آل عمران آيات 15 تا 17) و به عنوان يكي از معيارهاي انتخاب دوست و رفيق (نساء آيه 69) و جداسازي انسان ها در قيامت (مائده آيه 119) مطرح مي باشد؛ چنان كه راستگويي در آيه 177 سوره بقره و نيز 27 و 46 و 56 سوره يوسف به عنوان مصداقي از مصاديق نيكوكاري مطرح مي شود و از آن ستايش به عمل مي آيد.
از اين رو خداوند مؤمنان را به راستگويي و درستي در عمل دعوت مي كند (توبه آيه 119)؛ زيرا تنها راه حصول رستگاري آخرتي، راستگويي و راستي است و انسان تنها در سايه راستي و راستگويي است كه مي تواند اميد به سعادت و رستگاري ابدي داشته باشد. (مائده آيه 119)
ريشه تأكيد و توجه قرآن به راستي و راستگويي را مي توان در اين مطلب جست كه انسان فقط هنگامي در مسير رشد و بالندگي قرار مي گيرد كه راستي و راستگويي را در زندگي بپذيرد و بدان پايبند باشد (همان)؛ چنان كه راستگويي، زمينه ساز رشد و ترقي انسان و دست يابي به مقامات معنوي و كمالي است. (مريم آيات 56 و 57)
از نظر قرآن، راستگويي مؤمنان در گفتارهايشان سبب مي گردد تا اعمال ايشان اصلاح و قابل ترقي به سوي خداوند شود. (احزاب آيه 70 و 71) خداوند با تأكيد بر واژه «سديد» مي كوشد تا اين معنا را به خواننده القا كند كه قول و كلامي مي تواند اصلاح گر و مفيد باشد كه خالي از هرگونه شائبه دروغ و لغو بوده و ظاهر و باطن آن موافق هم باشد. (مجمع البيان، ج 7 و 8 ص 584)

قول و قرار

يكي از موضوعاتي كه پيوندهاي اجتماعي بر آن قرار مي گيرد، قول و قرار است. قول به معناي گفتار و سخن و قرار به معناي عهد و پيمان در اين جا موردنظر مي باشد. درحقيقت شخص با سخن خويش عهد و پيماني را با ديگري مي بندد و شخص ديگر را مطمئن مي سازد كه بدان عمل كرده و مطابق قول و سخن خويش،كاري را انجام دهد.
بسياري از معاملات و حتي تعاملات اجتماعي براساس عهد و پيمان هاي شفاهي انجام مي پذيرد. هرچند كه در آيات قرآني به عنوان يك آموزه حقوقي و اخلاقي از مؤمنان خواسته شده تا در حوزه معاملات، به نگارش عقود و عهود بپردازند، تا بتوان براساس آن استناد حقوقي كرد ولي در بسياري ا زروابط اجتماعي و كارها اين امكان وجود ندارد كه به شكل نوشتاري درآيد. از اين رو قول و قرار به معناي مهم ترين ابزار تعاملات اجتماعي موردتوجه و بهره برداري از سوي همگان مي باشد.
در ادبيات عربي از معاملات به عنوان صفقه ياد مي شود كه زدن دو دست به يك ديگر پس از انجام توافقات و قول و قرارها مي باشد. اين واژه به خوبي تبيين مي كند كه اصول معاملات بر قول و قرار نهاده شده و زدن دست به يك ديگر نشانه تمثيلي از پيمان و قرارداد است.
همين معنا را مي توان در مهم ترين امر اجتماعي يعني قرارداد و پيمان ميان ملت با دولت و يا با امت امام يافت. بيعت نيز به معناي قراردادي است كه ميان امام و امت و دولت و ملت بسته مي شود و دست زدن و صفقه در آن نيز به عنوان تمثيل و نشانه قرارداد بيعت در آن، خودنمايي مي كند.
در آيات 23 و 24 سوره احزاب يكي از نشانه هاي ايمان را پاي بندي به عهد و پيمان مي شمارد و در آيه نخست سوره مائده فرمان مي دهد كه مؤمنان نسبت به هر عقد و عهدي وفادار باشند.
در اين فرمان تفاوتي ميان عهدي كه به شكل نوشتار و يا قول و قرار باشد، گذاشته نشده است. بنابراين وفا به عهد و عقد كه در اين آيه و آيات ديگر مطرح مي شود، شامل وفاي به قول و قرار شفاهي و زباني نيز مي شود.

بدقولي، نشانه اي از فسق

خداوند در آيه 27سوره بقره نقض پيمان و بدقولي را نشانه اي از فسق مي شمارد. فسق در معناي اصلي آن به معناي بيرون شدن از پوست است. وقتي مي گويند (فسقت التمره ) معنايش اين است كه خرما از پوستش بيرون آمد.
فاسق در اين آيه به كسي اطلاق مي شود كه عهدي را كه بسته، مي شكند.
بنابر اين مي توان گفت نقض عهد و بدقولي به معناي نوعي بيرون شدن از پوست است كه شخص حقيقت باطني خويش را آشكار مي كند و زشتي خويش را مي نمايد. از همين رو آخر آيه، فاسقين را به زيانكاران توصيف مي كند. مفهوم خسران و زيانكاري در چيزي تصور دارد كه آدمي بوجهي مالك آن باشد.
خداوند درباره يكي از پيامبرانش به نام اسماعيل (ع) كه به سوي قوم جرهم فرستاده شده بود مي فرمايد:«و اذكر في الكتاب اسماعيل انه كان صادق الوعد وكان رسولا نبيا. (مريم آيه 54)
دراين آيه اين پيامبر به عنوان صادق الوعد (خوش قول) معرفي مي شود. براي آشنا شدن با اين مفهوم و علت ستايش خداوند از وي از تفسير مجمع البيان استفاده مي كنيم. دراين تفسير در ذيل آيه آمده است: وي پيامبري بود كه به سوي قوم «جرهم» فرستاده شد. «ابن عباس» آورده است كه: آن حضرت با مردي عهد بست كه درجايي در انتظار آمدن او بماند، و آن بنده خدا وعده اش را فراموش كرد و «اسماعيل» يك سال درآنجا انتظار كشيد تا آمد.
اين بيان از حضرت صادق (ع) نيز روايت شده است، اما «مقاتل» آورده است كه حضرت اسماعيل سه روز درآنجا انتظار كشيد. به باور عده اي، اين «اسماعيل» فرزند گران قدر «ابراهيم» نيست، چرا كه او پيش از پدرش جهان را بدرود گفت، بلكه اين پيامبر ديگري است كه به سوي جامعه و مردم خويش برانگيخته شد و پس از رساندن پيام خدا به آنان هشدار از كفر و بيداد، مورد خشم زورمداران قرارگرفت؛ به گونه اي كه پوست سرش را كندند و خداي توانا او را دراين كيفر نمودن قوم، يا گذشت از آنان، آزاد ساخت و او اين كار را به خدا واگذار كرد. اين بيان از حضرت صادق(ع) نيز روايت شده است. گروهي آورده اند كه نامبرده «اسماعيل بن حزقيل» بود وپس از شرارت قوم درحق او فرشته اي از سوي خدا آمد وگفت: اي پيامبر خدا! من فرستاده پروردگار تو هستم، و او بر تو درود و سلام مي فرستد و مي فرمايد: ديدم كه اين بيدادگران چگونه تو را شكنجه كردند، و اينك به من فرمان داده است تا فرمانبردار تو باشم و هر آنچه فرمان دهي درمورد آن قوم تبهكار به انجام رسانم.
اما او گفت:من درراه خدا به حسين (ع) اقتدا نموده و او را اسوه و الگوي خويش گرفته ام. فقال: يكون لي بالحسين اسوه .
اين نمونه اي از وفاي به عهد درپيامبران گذشته است. درباره پيامبراكرم(ص) نيز درباره وفاي به قول و قرار آمده كه آن حضرت با كسي قول و قرار مي گذارد تا دركنار كعبه وي را ببيند. آن حضرت(ص) به كنار خانه خدا مي آيد و هرچه انتظار مي كشد آن شخص نمي آيد. آن حضرت (ص) درميان آفتاب ايستاده بود. يكي از يارانش به آن حضرت (ص) عرض مي كند كه به سايه اي دركناري رود كه با محل ملاقات كمي دورتر بود. آن حضرت (ص) نمي پـذيرد و مي فرمايد كه اگر به جاي ديگر برود به آن شخص قول داده كه دراين جا او را ببيند و اگر وي بيايد و او را دراين جا نبيند، بدقولي كرده است.
مدتي مي گذرد و يكي از ياران، شخص مذكور را مي يابد و به وي مي گويد كه پيامبران (ص) دركنار خانه خدا در انتظار توست. وي مي گويد كه قرار ملاقات را فراموش كرده بود.
نزد پيامبر (ص) مي شتابد و عذرخواهي مي كند.

امانت بودن عهد و پيمان

خداوند در آياتي چند بر عهد به عنوان يك امانت تأكيد دارد. درحقيقت عهد، نوعي امانت در نزد شخص است كه مي بايست آن را مراعات كرده و به اهلش بازگرداند. خداوند در اين باره يكي از صفات مومن را مراعات امانت مي داند و مي فرمايد: والذين هم لأماناتهم و عهدهم راعون؛ مؤمنان آنها هستند كه امانت ها و عهد خود را مراعات مي كنند. (مؤمنون آيه 8، معارج آيه 23.)
در همين رابطه از امام سجاد نقل شده كه اگر قاتل امام حسين(ع) شمشيري كه بدان، حضرت را به شهادت رسانيده، به رسم امانت در نزد من گذارد، آن را حفظ كرده و پس از درخواستش، به وي باز مي گردانم.
وفاي به عهد و پيمان به هر شكلي چه قولي و چه نوشتاري نه تنها يك مسئوليت اجتماعي و حقوقي مي باشد بلكه يك مسئوليت بزرگ از سوي خداوند است كه بر گردن اشخاص مي باشد و بايد در قيامت پاسخ گوي آن باشند. (اسراء آيه 43)

عمل به عهد و قول در روايات

آموزه هاي نبوي نيز بر وفاي به قول و قرارها تأكيد داشته و آن را از نشانه هاي ايمان شخص مي شمارد. به سخن ديگر هر كسي اگر بخواهد درباره ايمان شخصي داوري كند بايد به شيوه رفتاري او در عمل به قول و قرارهاي او توجه كند كه اگر به قولي كه مي دهد عمل كند مي توان آن را نشانه اي از ايمان شخص دانست، به ويژه آن كه اين قول و قرار، زباني و شفاهي باشد و تنها خود و ديگري و خدا از آن گاه باشند.
به هر حال پيامبر(ص) و امامان معصوم بر اين اصل اساسي جامعه و انسانيت توجه داشتند. به عنوان نمونه مي فرمايند: من كان يومن بالله و اليوم الاخر فليف اذا وعد؛ آن كس كه به خدا و روز جزا ايمان دارد بايد به وعده خود وفا كند. (اصول كافي، ج 2/ص 463، حديث2.)
در همين رابطه امير مومنان نيز مي فرمايد: ان الوفاء بالعهد من علامات اهل الدين؛ وفاي به عهد از نشانه هاي مردم متدين است. (سفينه البحار، ج 2/ ص 576.)
اصولا از نظر اسلام كسي كه پاي بند به پيمان خود نباشد دين ندارد: لادين لمن لاعهد له (بحار الانوار، چاپ بيروت، ج 27/ ص 69.)
چنان كه براساس همين مباني و اصول است كه نشانه نفاق شخص در ايمان به خدا و رستاخيز را مي توان در بدقولي هاي وي جست وجو كرد. كسي كه به قول و قرارهاي خويش پاي بند نيست نمي تواند مدعي ايمان باشد؛ زيرا قول و عملش با هم تطابق ندارد و عدم مطابقت قول و عمل، خود يكي از مهم ترين نشانه هاي نفاق است. از اين رو پيامبر اكرم(ص) مي فرمايد: آيه المنافق ثلاث اذا حدث كذب و اذا وعد اخلف و اذا ائتمن خان؛ نشانه منافق سه چيز است: دروغگويي، پيمان شكني، و خيانت در امانت. (المستطرف، ج 1/ ص 891)
اميرمومنان(ع) در فرمان خود به مالك اشتر بر جايگاه عمل به قول و قرارها تأكيد مي ورزد و مي فرمايد: اياك... ان تعدهم فتتبع موعدك بخلفك... و الخلف يوجب المقت عندالله والناس قال الله تعالي «كبر مقتا عندالله ان تقولوا ما لاتفعلون»؛ بپرهيز از اينكه به مردم وعده بدهي و تخلف كني... زيرا (تخلف از وعده) موجب خشم خدا و مردم خواهد شد، چنان كه قرآن مي فرمايد: «نزد خدا بسيار خشم آور است كه بگوييد چيزي را كه به آن عمل نمي كنيد» (نهج البلاغه، صبحي صالح، نامه 35.)
امام صادق(ع) وفاي به عهد را از حقوق ايماني برمي شمارد و مي فرمايد: المؤمن اخوالمؤمن عينه و دليله لايخونه و لايظلمه و لايغشه و لايعد عده فيخلفه؛ مؤمن برادر مومن و مانند چشم و راهنماي اوست، به او خيانت نمي كند و ستم روا نمي دارد و او را فريب نمي دهد و به او وعده اي نمي دهد كه تخلف كند. (اصول كافي، ج 2/ ص 661، حديث 3.)

بدقولي و گسست اجتماعي

بدون ترديد بدقولي و زير قرار زدن از علل مهم گسست اجتماعي و واگرايي است. بسياري از تعاملات مردمي براساس قول و قرار شكل مي گيرد. حتي در انگلستان هنوز قول شرف ايشان از نوشتجات آنان قوي تر و مستحكم تر است و انگليسي ها در قول و قرار بين خودشان مي كوشند آنچه را كه بر زبان آورده اند عمل كنند. شايد در اين مطلب كمي غلو صورت گرفته باشد، ولي اصولا اجتماع نمي تواند به دور از وفاي به قول و قرارها دوام آورد.
بدقولي چه د رامور كوچك و چه بزرگ موجب مي شود تا اعتماد از جامعه سلب شود و مردم نتوانند به سخنان و قول و قرارهاي ديگري اعتماد كنند. اين گونه است كه سوءظن و بدگماني در جامعه تقويت مي شود و هر كسي نسبت به قول و قرارهاي ديگري به ديده شك و ترديد مي نگرد.
اين مسئله در حوزه وعده هاي انتخابي بسيار حائزاهميت است. نامزدهاي انتخابي مجلس و رياست جمهوري، در بسياري از موارد به عللي چون جذب و جلب آراي مردم و عدم آگاهي از ظرفيت و توانمندي هاي پست و منصب دولتي و ظرفيت هاي كشوري و توانمندي هاي قدرتي، به مردم وعده هايي مي دهند كه بعضا دور از دسترس ايشان و يا ناتوان از اجراي آن هستند از اين رو مطالبات مردمي را افزايش داده و سطح آن را نسبت به دور پيشين و يا كارگزار و رئيس جمهوري پيشين بالاتر مي برند تا آراي بيش تري جلب نمايند. اما در هنگام عمل نمي توانند از عهده همه قول و قرارهاي خويش برآيند.

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:10 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : گناه و برخي از آثار آن (1)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : بصیرت در قرآن (3)

دریافت فایل pdf

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:10 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آثار گناه

آثار گناه

سید حبیب حسینی

چرا افسردگی‌ام زياد شده؟ چرا قواي عقلي و حافظه‌ام ضعيف شده؟ چرا رزق و روزي‌ام با مشكل مواجه شده ؟ اصلا چرا تلاش‌هايم به نتيجه نمي‌رسد؟ چرا علي‌رغم تمنّاي زيادي كه دارم، در مسائل معنوي پيشرفت نمي‌كنم و احساس خوش معنويت و آرامش به من دست نمي‌دهد؟ چرا؟
وقتي اين سؤالات و صدها سؤال ديگر از اين قبيل را بررسي و علت‌يابي مي‌کنیم، به يك پاسخ می‌رسیم و آن هم گناه است. آري همه اين مشكلاتي كه ذكر شد نتيجه و آثار گناه است.
اگر متوجه بشويم كه علت همه مشكلات ما ناشي از ارتكاب گناه است تصميم ما براي ترك گناهان دوچندان مي‌شود. لذا اين مقاله در صدد است كه در چند شماره به بخشي از آثار زيان‌بار و مهلك گناهان بپردازد، به اميد اينكه جامعه ما از لوث گناهان پاك شود.

آثار فردي گناه
1. كاهش قواي عقلي

قواي عقلي و فكري هر انساني ثابت و پايدار نيست، بلكه متناسب با افعالي كه از او صادر مي‌شود اين قوا شدت و ضعف پيدا مي‌كند. گناه از اموري است كه باعث ضعيف شدن قواي عقلي و فكري انسان مي‌شود. چرا كه عقلانيت انسان از جنس نور است و گناه توليد كننده ظلمت و اين دو با هم جمع نمي‌شوند.
از پيامبر خدا نقل شده كه به ابن مسعود سفارش مي کند :
از مستي گناه بپرهيز چرا كه براي گناه هم جنوني مانند جنون شراب وجود دارد، بلكه جنونش شديد‌تر است .1
انساني كه قواي عقلي او رو به ضعف بگذارد، هر خيري از او دور مي‌شود و آمادگي هر اشتباه و خطايي را پيدا مي‌كند. چرا كه فرمودند: فقط با عقل است كه هر خيري به دست مي‌آيد.2

2. از بين رفتن محفوظات

همه ديده‌ايم كه انسان‌ها از نظر قوه حافظه برابر نيستند، بلكه با هم اختلاف دارند. اموري هم در زياد و كم شدن حافظه تأثير دارند كه از آن جمله معصيت الهي است. بنابر روايات اهل بيت (عليهم السلام) معصیت باعث از بين رفتن محفوظات از ذهن انسان مي‌شود.
ابن مسعود از پيامبر «صلوات الله عليه و آله» نقل مي‌كند :
از گناهان بپرهيز چرا كه گناهان از بين برنده خيرات هستند. وقتی بنده گناه مي‌كند، به واسطه انجام آن، علمي را كه ياد گرفته بود فراموش مي‌كند.3
اگر بنا باشد انسان زحمت تحصيل علم را بكشد اما معلوماتش باقي نماند، پس زحمت او بي‌نتيجه است و هميشه در جهالت باقي خواهد ماند.

3. قساوت قلب

يكي از اموري كه در سعادت انسان‌ها نقش كليدي دارد، داشتن قلبي تأثيرپذير و رقيق است. اگر قلب انسان را قساوت بگيرد، ديگر نسبت به امور لطيف و ظريف و نوراني تأثيرپذير نخواهد بود. در نتيجه بسياري از امور كه باعث تنبه و رشد ديگران است در رشد و ترقي او تأثير نخواهد داشت.
البته آدمي با دلي نرم و رقيق به دنيا مي‌آيد و خود اوست كه باعث قساوت قلب خود مي‌شود. از جمله اینکه مرتكب گناه مي‌شود و گناه باعث قساوت قلب آدمي مي‌شود.
چنان که در سوره مطففين مي‌خوانيم:
«كَلاَّ بَلْ رانَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ 4 »
چنين نيست كه آنان مى‏پندارند، بلكه اعمالشان چون زنگارى بر دل‌هايشان نشسته است!
و در روايات آمده است :
هرگاه بنده گناهي انجام دهد نقطه سياهي در دل او پيدا مي‌شود. اگر توبه كرد پاك مي‌شود و اگر به گناه خود ادامه داد، آن نقطه سياه زياد‌تر مي‌شود تا اينكه همه قلب را مي‌گيرد و در اين موقع است كه ديگر او رستگار نمي‌گردد.5
انساني كه دچار قساوت قلب گردد نه تنها با خالق خود مشكل پيدا مي‌كند، بلكه در ارتباطات خانوادگي و اجتماعي خود نيز دچار مشكل مي‌شود. انساني كه دل او سخت شده، نمي‌تواند از احساسات لطيف و پاك برخوردار باشد و در نتيجه زندگي سرد و خشني خواهد داشت.
در این باره در تفسير نمونه مي‌خوانيم:
نه تنها در آيات اين سوره از تأثير گناه، در تاريك‌ساختن دل سخن گفته شده، كه در بسيارى ديگر از آيات قرآن مجيد نيز اين معنى به طور مكرر، و با صراحت مورد توجه قرار گرفته است.
در يك جا مى‏فرمايد: « كَذلِكَ يَطْبَعُ الله عَلى‏ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ»
( اين گونه خداوند بر قلب هر متكبر طغيانگرى مهر مى‏نهد.) (سوره غافر آيه 53)
و در جاى ديگر درباره گروهى از گنهكاران لجوج و عنود مى‏فرمايد:
«خَتَمَ‌اللهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ» (خداوند بر دل‌هاى آنان مهر نهاده، و همچنين بر گوش‌هاى آنان، و بر چشم‌هايشان پرده‏اى فرو افتاده، و براى آنان عذاب بزرگى است.) (سوره بقره آيه7)
و در آيه 46 سوره حج مى‏خوانيم: « فَإنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ» (چشم‌هاى ظاهر نابينا نمى‏شود، بلكه دلهايى كه در سينه‏ها جاى دارد نابينا مى‏گردد.)
آرى بدترين اثر گناه و ادامه آن، تاريك ساختن قلب، و از ميان بردن نور علم و حس تشخيص است. گناهان از اعضاء و جوارح، سرازير قلب مى‏شوند، و قلب را به يك باتلاق متعفن و گنديده مبدل مى‏سازند. اينجاست كه انسان راه و چاه را تشخيص نمى‏دهد، و مرتكب اشتباهات عجيبى مى‏شود كه همه را حيران مى‏كند و با دست خود تيشه به ريشه سعادت خويش مى‏زند و سرمايه خوشبختى خويش را به باد فنا مى‏دهد.
در حديثى از پيغمبر اكرم (صلي‌الله عليه و آله) مى‏خوانيم:
كثرة الذنوب مفسدة للقلب.
( گناهان زياد قلب انسان را فاسد مى‏كند.)
و در حديث ديگرى از همان حضرت مى‏خوانيم.
ان العبد اذا اذنب ذنبا نكتت فى قلبه نكتة سوداء، فان تاب و نزع و استغفر صقل قلبه، و ان عاد زادت حتى تعلو قلبه، فذلك الرين الذى ذكر اللَّه فى القرآن: « كَلَّا بَلْ رانَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ.»‏
(هنگامى كه بنده گناه كند نقطه سياهى در قلب او پيدا مى‏شود، اگر توبه كند و از گناه دست بردارد و استغفار نمايد، قلب او صيقل مى‏يابد و اگر باز هم به گناه برگردد سياهى افزون مى‏شود، تا تمام قلبش را فرا ‏گيرد، اين همان زنگارى است كه در آيه (كَلَّا بَلْ رانَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ) به آن اشاره شده.)
همين معنى از امام باقر (علیه‌السلام) در اصول كافى با مختصر تفاوتى نقل شده است.
و نيز در همان كتاب از رسول خدا (صلی الله‌علیه وآله) چنين نقل شده كه فرمود:
«تذاكروا و تلاقوا و تحدثوا فان الحديث جلاء للقلوب ان القلوب لترين كما يرين السيف، و جلاؤه الحديث.»‏
(مذاكره كنيد و يكديگر را ملاقات نمایيد و احاديث (پيشوايان دين) را نقل کنید كه حديث، مايه جلاى دل‌ها است، دل‌ها زنگار مى‏گيرد، همان‌گونه كه شمشير، زنگار مى‏گيرد، و صيقل آن حديث است.)
از نظر اصول روانشناسى نيز اين معنى ثابت شده كه اعمال آدمى همواره بازتابى در روح او دارد، و تدريجاً روح را به شكل خود در مى‏آورد، حتى در تفكر و انديشه و قضاوت او مؤثر است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه انسان با ادامه گناه، لحظه به لحظه، در تاريكى روحى بيشترى فرو مى‏رود، و به جايى مى‏رسد كه گناهانش در نظرش حسنات جلوه مى‏كند، و گاه به گناهش افتخار مى‏کند! در اين مرحله راه‌هاى بازگشت به روى او بسته مى‏شود، و تمام پل‌ها پشت سرش ويران مى‏گردد و اين خطرناك‌ترين حالتى است كه ممكن است براى يك انسان پيش آيد.6

4. زوال نعمت‌ها

يكي از آثار مهمي كه گناهان در زندگي هر فرد يا اجتماعي مي‌گذارد از بين رفتن نعمت‌هايي است كه خداوند به آنان عطا فرموده است.آري پايداري بسياري از نعمت‌هاي الهي مشروط به انجام ندادن گناه و اطاعت او است.
چنان که در قرآن كريم مي‌خوانيم:
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (سوره اعراف آيه96)
(و اگر اهل آبادى‏ها ايمان مى‏آوردند و پارسايى مى‏كردند، حتماً بركاتى از آسمان و زمين بر آنان مى‏گشوديم، اما (آنان حق را) تكذيب كردند، پس به سبب آنچه همواره كسب مى‏كردند، گرفتارشان كرديم.)
امير مؤمنان على (علیه السلام) مى‏فرمايد:
و ايم اللَّه! ما كان قوم قط فى غض نعمة من عيش فزال عنهم الا بذنوب اجترحوها، لان اللَّه ليس بظلام للعبيد
(به خدا سوگند هيچ ملتى از آغوش ناز و نعمت زندگى گرفته نشد، مگر به واسطه گناهانى كه مرتكب شدند، زيرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمى‏دارد.)
سپس افزود:
و لو ان الناس حين تنزل بهم النقم، و تزول عنهم النعم، فزعوا الى ربهم بصدق من نياتهم، و وله من قلوبهم، لرد عليهم كل شارد و اصلح لهم كل فاسد
(هر گاه مردم موقعى كه بلاها نازل مى‏شود، و نعمت‌هاى الهى از آنان سلب مى‏گردد، با صدق نيت رو به درگاه خدا آورند، و با قلب‌هايى آكنده از عشق و محبت به خدا از او درخواست حل مشكل كنند، خداوند آنچه را از دستشان رفته به آنان باز مى‏گرداند، و هر گونه فسادى را براى آنان اصلاح مى‏كند.)
و از اين بيان رابطه گناهان با سلب نعمت‌ها به خوبى آشكار مى‏شود. 7

5- نزول بلاها

بدون شك هر امري كه در عالم اتفاق مي افتد بدون علت نيست. از آن جمله بلاها و مشكلاتي است كه بر سر راه افراد يا جوامع نهاده مي‌شود و بدان‌ها گرفتار مي‌شوند. اگر انسان‌ها در مدار بندگي خداوند قدم بر مي‌داشتند از بسياري از بلاها و مشكلات در امان بودند و همواره در حفظ و حراست خداوند به سر مي‌بردند. اما بر اثر انجام گناه و معصيت الهي مستحق نزول بلا مي‌شوند.
در سوره شوري مي خوانيم:
وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْديكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثيرٍ (سوره شوری آيه03)
(و هر مصيبتى به شما رسد پس به سبب دستاورد شماست! و بسيارى (از خطاهاى شما) را مى‏بخشد.)
در ذيل همين آيه در تفسير الميزان مي خوانيم:
مصائب و ناملايماتى كه متوجه جامعه شما مى‏شود، همه به سبب گناهانى است كه مرتكب مى‏شويد، و خدا از بسيارى از آن گناهان درمى‏گذرد و شما را به جرم آن نمى‏گيرد. پس آيه شريفه در معناى اين آيات است: «ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»8 (سوره روم آيه41) «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا.»9(سوره اعراف آيه96) «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»10(سوره رعد آيه11) و آيات ديگرى كه همه دلالت دارد بر اينكه بين اعمال آدمى و نظام عالم ارتباطى خاص برقرار است. به طورى كه اگر جوامع بشرى عقاید و اعمال خود را بر طبق آنچه فطرت اقتضا دارد وفق دهند، خيرات به سويشان سرازير و درهاى بركات به رويشان باز مى‏شود، و اگر در اين دو مرحله به فساد بگرايند، زمين و آسمان هم تباه مى‏شود، و زندگيشان را تباه مى‏كند.
اين، آن حقيقتى است كه سنت الهى اقتضاى آن را دارد، مگر آنكه باز هم پاى سنت ديگری به ميان آيد، همان سنت كه گفتيم حاكم بر سنت رزق است، يعنى سنت امتحان و استدراج و املاء كه در اين صورت وضع، صورتى ديگر به خود مى‏گيرد، (و به جاى چشاندن نمونه‏اى از آثار سوء اعمالشان، نعمت را به سويشان سرازير مى‏كند، تا به طور كلى با فساد خو بگيرند، و سراسر جهان براى نابوديشان يك جهت شده، عوامل و اسبابش براى منقرض ساختن آنان بسيج شوند)، هم چنان كه فرموده: «ثُمَّ بَدَّلْنا مَكانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتَّى عَفَوْا وَ قالُوا قَدْ مَسَّ آباءَنَا الضَّرَّاءُ وَ السَّرَّاءُ فَأَخَذْناهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ».11
از امير المومنين (عليه السلام) نقل شده كه فرمودند:
مؤمن در جسم يا مال يا فرزندان يا مرتبطين خود دچار بلا و گرفتاري مي‌شود چرا كه خداوند فرمود: و هر مصيبتى به شما رسد پس به سبب دستاورد شماست و بسيارى (از خطاهاى شما) را مى‏بخشد.12

نكته :

1- در روايات اهل بيت (عليهم السلام) بيان شده كه هر گناه بلاي خاصي را در پي خواهد داشت و اثر هر گناه را بيان كرده‌اند . به عنوان مثال در مورد زنا فرموده‌اند كه هرگاه زنا در جامعه زياد و علني شود موجب زياد شدن زلزله مي‌شود.13
2- در روايات آمده كه هرچه انسان‌ها گناهان جديدتري را انجام دهند باعث مي‌شود بلاهاي جديدتري بر سر آنان ببارد.14

پي‌نوشت ها:

1. بحار، ج 74، ص 501.
2. مستدرك وسايل، ج11، ص209.
3. بحار،ج70، ص 773 .
4. سوره مطففین، آيه14.
5. الكافي ، ج2 ،ص271 ؛ وسائل‏الشيعة، ج 02،ص 791؛ تفسير نمونه، ج‏26، ص 662.
6. تفسیر نمونه، ج 26، ص 266.
7. تفسیر نمونه، ج20، ص 310؛ همچنین رجوع کنید : ترجمه تفسیر المیزان،ج8، ص247.
8. اگر فساد در خشکی و دریا پیدا شود، به سبب گناهانی است که مردم می‌کنند، و پیدا شدن آن برای این است که خداوند نمونه‌ای از آثار شوم اعمالشان را به ایشان بچشاند، شاید برگردند.
9. و اگر مردم شهرها ایمان می‌آوردند و تقوی پیشه می‌کردند، ما برکت‌هایی از آسمان و زمین به رویشان می‌گشودیم، اما به جای ایمان و تقوی تکذیب کردند.
10. خدا نعمت‌های هیچ قومی را دگرگون نمی‌سازد، تا آنکه خودشان وضع خود را دگرگون کنند و رفتار خود را تغییر دهند.
11. ترجمه تفسیر المیزان، ج18، ص 86.
12. بحار، ج75،ص52.
13. تهذيب‏الأحكام، ج3،ص 741.
14. الكافي، ج 2، ص 572 .
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:10 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عواقب بد اخلاقي

عواقب بد اخلاقي

محمد كرامتي

بدخلقي و بداخلاقي يكي از صفات رذيله اي است كه در اسلام مورد نكوهش قرارگرفته است.
برعكس آن، خوش خلقي و برخورد نيكو با ديگران از صفات و فضايلي است كه در آيات قرآن مجيد و روايات ائمه اطهار(ع) بسيار مورد تاكيد قرارگرفته است.
در مطلب حاضر كه برگرفته از معراج السعاده مرحوم نراقي و سايت انديشه حوزه است نگاهي به اين دو صفت شده است.
اينك مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:
بداخلاقي نزديك به اخم و بدخويي است و غلظت و درشتي از ثمرات كج خلقي است! همچنان كه دلتنگي و بدكلامي نيز از آثار آن است. و اين صفت از نتايج قوه غضبيه است. و اين از جمله صفاتي است كه آدمي را از خالق و خلق دور مي كند، و از نظر مردم مي افكند، و طبعها را از او متنفر مي كند.
و هر انسان كج خلقي اغلب مسخره مردمان و مضحكه ايشان مي شود، و لحظه اي از حزن و الم و اندوه و غم خالي نيست.
و از اين جهت حضرت امام جعفر صادق(ع) فرمودند كه: «هركه بدخلق است خود را معذب دارد» و بسيار مي شود كه به واسطه كج خلقي ضررهاي عظيم به آدمي مي رسد، و از نفعهاي بزرگ محروم مي شود، و عاقبت هم آدمي را به عذاب اخروي مي افكند.
مروي است كه: روزي به حضرت رسول(ص) عرض كردند كه: «فلان زن روزها را روزه مي گيرد و شبها را به عبادت به پاي مي دارد و ليكن بدخلق است و از كج خلقي به همسايگان خود آزار مي رساند. آن حضرت فرمودند: هيچ خيري در او نيست، و او از اهل جهنم است» و آن حضرت فرمودند كه: «بدخلقي بنده را مي رساند تا اسفل درك جهنم.» و باز آن حضرت فرمودند: «خدا منع كرده است قبول توبه بد خلق را. عرض كردند كه: چرا يا رسول الله؟ فرمودند: به علت اينكه هر وقت از گناهي توبه كرد در گناهي بدتر مي افتد». و فرمودند كه: «بدخلقي گناهي است كه آمرزيده نمي شود.» و بعضي از بزرگان گفته اند كه: «اگر مصاحبت و همنشيني كنم با فاسق فاجر خوش خلقي، دوست تر دارم كه با عابد كج خلقي بنشينم.»

معالجه كج خلقي

و معالجه اين صفت ذميمه نيز مانند ساير صفات آن است كه: انسان مفاسد دنيايي و آخرتي آن را به ياد آورد و ملاحظه كند كه اين صفت، خالق و خلايق را با او دشمن مي كند، پس مهياي اين گردد كه اين بيماري را از خود دفع نمايد. بعد از آن در وقت هر سخني و حركتي در فكر باشد كه كج خلقي از او سر نزند و خود را محافظت كند و به حسن خلق بدارد تا حسن خلق ملكه او گردد.
چنانچه گفته شد ضد اين صفت مهلكه، حسن خلق است كه از شريفترين صفات و فضائل ملكات است و عقل و نقل دلالت بر مدح و خوبي آن مي كنند. پيغمبر خدا(ص) فرمودند كه: «در كفه ميزان اعمال در روز قيامت، چيزي بهتر از حسن خلق نيست.» و روزي به عموزاده هاي خود فرمودند كه: «اي فرزندان عبدالمطلب اگر وسعت آن را نداريد كه مردم را به اموال خود توانايي دهيد پس با ايشان به گشاده رويي ملاقات كنيد.» و نيز آن حضرت فرمودند كه: «خدا دين اسلام را خالص از براي خود گردانيد. و صلاحيت ندارد از براي اين دين مگر سخاوت و حسن خلق. پس دين خود را به اين دو زينت دهيد.» و به آن جناب عرض كردند كه: «ايمان كدام يك از مؤمنين افضل است؟ فرمودند: هركدام كه خوش خلق ترند.» و باز فرمودند كه: «دوست ترين شما در نزد من و نزديكترين شما در روز قيامت به من، خوش خلق ترين شماست.» و نيز فرمودند كه: «حسن خلق گناه را مي گدازد همچنانكه خورشيد يخ را آب مي كند.» و از آن بزرگوار مروي است كه: «بنده اي مي شود كم عبادت كند، ولي به واسطه حسن خلق در آخرت به درجات عظيم و اشرف منازل برسد». و به ام حبيبه- كه زوجه آن حضرت بود فرمودند: «آدم خوش خلق، خوبي دنيا و آخرت را گرفت.» و نيز آن حضرت فرمودند: «حسن خلق، صاحبش را مي رساند به درجه كسي كه روزها روزه و شبها به عبادت مشغول باشد.» و نيز «نيكان شما خوش خلقانند كه مرد به دور و كنار آنها جمع مي شوند، و به آنها نزديك مي شوند، و با ايشان الفت و انس مي گيرند، و ايشان نيز با مردم انس مي گيرند.» و از حضرت امام محمدباقر(ع) مروي است كه: «مردي به خدمت حضرت پيغمبر آمد و عرض كرد كه: يا رسول الله مرا وصيتي كن. حضرت او را به چند چيز توصيه فرمودند و از جمله آنها اين بود كه: با برادر مؤمن با گشاده رويي ملاقات كن.» و امام صادق(ع) فرمودند كه: «نيكي و خوش خلقي، ولايات را آباد مي گرداند و عمرها را زياد مي كند.» و فرمودند كه: «به درستي كه خداي تعالي بنده را براي حسن خلق ثواب كسي مي دهد كه صبح و شام مشغول جهاد در راه خدا باشد» و نيز از آن حضرت مروي است كه: «نيكي و احسان كردن با مردم و خوشرويي با ايشان، باعث دوستي مردم مي شوند و آدمي را از اين جهت داخل بهشت مي نمايند. و بخل و عبوس، صاحب خود را از خدا دور مي كنند و داخل آتش مي كنند». و كسي كه در اين اخبار، و ساير اخباري كه دراين خصوص واردشده است تأمل كند و به وجدان خود و تجربيات رجوع كند، و احوال كج خلقان و خوش خلقان را تتبع كند مي يابد كه: هر بدخلقي از خدا و رحمت او دور، و مردم از او منتفر مي گردند، و با او دشمنند: و به اين سبب از بذل و عطاي ديگران هم محروم است. و هر خوش خلقي را خدا و خلق دوست دارند و هميشه محل فيض و رحمت خدا، و مرجع بندگان خداست.
مؤمنان از او استفاده مي كنند و خيرش به آنها مي رسد. و مقاصد و خواسته هاي بندگان خدا بوسيله او برآورده مي شود. و از اين جهت خدا هيچ پيغمبري را بر نينگيخت مگر اينكه اين صفت در او كامل و تام بود. بلكه صفت خوش خلقي افضل صفات پيغمبران، و اشرف اخلاق برگزيدگان است.
و از اين جهت خداوند عالم به جهت اظهارنعمت خود از براي حبيب خودش در مقام ثنا و مدح او فرمود:
«و انك لعلي خلق عظيم». (قلم 4) و از كثرت شرافت اين صفت فاضله، سرور پيغمبران و سيد انس و جان در اين صفت به غايت رسيده بود.
وارد شده است كه: «روزي آن سرور در مسجد با جماعتي از اصحاب نشسته بودند و مشغول تكلم بودند، كنيزكي از شخصي از انصار داخل شد و خود را به آن حضرت رسانيد، پنهاني گوشه جامه آن كوه حلم و وقار را گرفت. چون آن حضرت مطلع شد برخاست و گمان كرد كه او با حضرت كاري دارد. چون آن حضرت برخاست كنيزك هيچ سخني نگفت و حضرت نيز با او سخني نفرمودند و در جاي مبارك خود نشستند. باز كنيزك آمده گوشه جامه حضرت را برداشت و آن بزرگوار برخاست. تا سه دفعه آن كنيزك چنين عملي راانجام داد و آن حضرت برخاست. و در دفعه چهارم كه حضرت پيغمبر(ص) برخاستند آن كنيزك قدري از جامه آن حضرت را جدا كرده، برداشت و روانه شد. مردم گفتند:
اي كنيز اين چه عملي بود كه كردي؟ حضرت را سه دفعه از جايش بلند كردي و سخن نگفتي مطلب تو چه بود؟ كنيزك گفت: در خانه ما شخص مريضي بود، اهل خانه مرا فرستادند كه پاره اي از جامه حضرت را ببرم كه آن را به مريض ببندند تا شفا يابد، پس هر مرتبه كه خواستم قدري از جامه حضرت را بگيرم چنين تصور فرمودند كه مرا با ايشان كاري است، من حيا كردم و بر من گران بود كه از آن حضرت خواهش كنم قدري جامه خود را به من دهند».

برخي روايات درباره بداخلاقي و كج خلقي

امام صادق (ع): اين سوء الخلق ليفسد العمل كما يفسد الخل العسل
همانا بد اخلاقي فاسد مي كند عمل را همچنان كه سركه عسل را فاسد مي كند.
رسول الله (ص): خصلتان لايجتمعان في مؤمن البخل و سوء الخلق
دو خصلت است كه در مؤمن جمع نمي شود (يافت نمي شوند) بخل و بداخلاقي.
رسول الله (ص): ان العبد ليبلغ من سوء خلقه اسفل درك جهنم.
همانا بنده به خاطر بداخلاقي به پايين ترين طبقه جهنم راه پيدا مي كند.
علي (ع): من ساء خللاقه ضاق رزقه
كسي كه بداخلاق باشد روزي اش كم مي شود.
علي (ع) سوء الخلق يوحش النفس و يرفع الانس
سوء خلق باعث وحشت نفس و از بين بردن انس و الفت با ديگران است.
علي سوء الخلق نكد العيش و عذاب النفس
سوء خلق باعث سختي در معيشت و زندگي انسان بوده و سبب عذاب هميشگي اوست.
ميزان الحكمه، ج 3، ص 152
(معراج السعاده - مرحوم نراقي، ص 176)

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:10 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مدخل جديد لتفسير القرآن

مدخل جديد لتفسير القرآن

غالب حسن
القسم الاول : التفسير المعادلاتي
الفكرة

تَسود القرآن الكريم مجموعة كبيرة من المعادلات، هذه المعادلات ذات طبائع متعدّدة متكثرة، فهناك المعادلة الكونيّة والاقتصاديّة والأخلاقيّة والسياسيّة، فالقرآن كثيراً ما يربط بين عنصرين على نحوٍ ما. وهذا هو مقصودنا بالمعادلة.
قال تعالى : (لئن شكرتم لازيدنكم). قال تعالى : (ان تنصروا اللّه ينصركم). قال تعالى : (ولا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار).
فنحن هنا امام علاقةٍ ما بين موضوعين (الشكر وزيادة النعم، الركون الى الطغاة والمصير الجهنمي...)، أي اننا في مواجهة معادلة. وتتحدّد هويّة المعادلة من الطبيعة العامّة للعناصر المكوّنة لها. كما ان طبيعة العلاقة لها دور في تحديد هذه الهويّة او الصيغة.
المفسرون القدامى والمحدثون كثيراً ما يلتقطون هذه المعادلة او تلك، وكثيراً ما يعملون مشكورين على تشخيص العلاقة بين الشقين، سببيّة ام شرطيّة ام.. ام..، وقد قرّبوا بذلك فهم كتاب اللّه تعالى للناس وزوّدوا الفكر الانساني بمادّة قرآنيّة غزيرة رائعة. ولكن في الحقيقة ان هذا لا يكفي، ذلك ان المحاولة هذه تعبر عن جهد منصب على المعادلة كهيئة قائمة بذاتها، تتجسد بين شقين، والجهد المذكور يتردّد في فضاء معادلة مُسمّاة بموضوعيها في حين ان القضية يجب ان تتخذ طابع المنهج ثم نفسّر المعادلة على ضوء هذا المنهج ذلك ان كل معادلة مجموعة من المقتربات والنقاط والاشارات. للمعادلة طرفاها، وللمعادلة جذرها، وللمعادلة شروطها، وللمعادلة نتائجها. كذلك للمعادلة معاملها. والمعادلة قد ترجع الى ما هو اوسع منها... وهكذا... وعليه : يمكن ان نقول : ان هناك ما نستطيع ان نعنونه ب(التفسير المعادلاتي للقرآن الكريم).

المنهج

نحاول الآن ان نطرح بعض معالم هذا المنهج عبر نقاط متسلسلة، وهي :
أولاً : تحديد المعادلة بطرحها الاوّلي، أي تشخيص الآية ذات البنية المعادلتية المثبتة بطرفيها او شقيها او عنصريها... او كما قلنا : ان هذه المعادلة قد تكون ذا منحى عقيدي او ذات رؤية اجتماعيّة او طرح اقتصادي... وفي الواقع ان اكثر من معادلة ومعادلة في الخطاب القرآني قد تتجسّد في اكثر من آية واخرى، ومن المستحسن هنا اختيار الآية الواضحة البيّنة. ولا مانع بطبيعة الحال درج الآيات الاخرى حَسب تسلسل درجة الصراحة وعمق الانكشاف.
ثانيا : نحاول جهد امكاننا اكتشاف (مُعزّز) للمعادلة المثبتة، وذلك مثلاً - اذا وجدت آية تعقد علاقة اثبات بين ضدي موضوعي المعادلة (الآية) التي هي محل التجربة والدراسة والنظر، فالقرآن الكريم يبني علاقة اطراد بين الشكر وزيادة النعم، فهل هناك نص قرآني يوضح هذا الاطراد بين كفران النعمة والقحط مثلاً؟.
ثالثاً : لا بد ان نقوم بعملية تعريف قرآني دقيق لكل موضوع من موضوعي المعادلة القرآنيّة. بل هو الخطوة الثانية بعد تشخيص المعادله. وفي اعتقادي ان هذه الخطوة في غاية الضرورة لامكان التسلسل المنطقي الصحيح لفهم المعادلة كفضاء وبناء ونتائج.
ورابعاً : العودة بالمعادلة الى معادلة اوسع، أي نحاول ان نجعل منها مصداقاً او فرداً لبُنية معادلاتيّة ذات مجال اشمل ومضمار اكثر مَدىً.
خامساً : تثبيت جذر المعادلة المسؤول الحقيقي عن انبعاثها وتأسيسها وصيرورتها، ومتابعة حركة المعادلة على ضوء الجذر المؤسّس.
هذه اهم خطوات المنهج. وهي خطوات عامّة. وقد لا نجد كل فقراته موقعاً تطبيقياً في العمليّة. أي في تفسير المعادلة منذ طرحها وحتى اكتشاف جذرها المكوِّن.

نموذج تطبيقي (1) معادلة اخلاقية

قال تعالى : (لئن شكرتم لازيدنّكم).
هذه الآية الشريفة عبارة عن معادلة واضحة. لها طرفان مشخّصان بصراحة، هما على الترتيب:

1 - الشكر.

 

2 - زيادة النعم.

وتقرير المعادلة هو:
ان الشكر يؤدي الى زيادة النعم، وبعبارة اكثر انسجاماً مع فكرة المعادلة، ان هناك علاقة اطرادية بين الشكر وزيادة النعم. وهو ما يعرف بلغة الرياضيات (المعادلة الأُسيّة)، ومفادها ان أي تغيير طفيف في احد طرفي المعادلة يستتبعه ازدياد مطّرد في الطرف الثاني.
اذن،هذه المعادلة تتقوم بطرفيها من جهة وبطبيعة العلاقة المنعقدة بين هذين الطرفين من جهة اخرى.
وقبل ان نلج في تتبع خطوات العمل. علينا ان نعرف امرين:

اولاً: ما هو الشكر؟

 

ثانياً: ما هي النعمة؟

الشكر في نطاق الفكر الأخلاقي الاسلامي تصور النعمة واظهارها، ويعود في الأساس الى اصله اللغوي الذي هو (الثناء) باللّسان على انسان بمعروف يُوليه كما في معجم مقاييس اللغه. وكما في فروق اللغة: الشكر: هو الاعتراف بالنعمة على جهة التعظيم للمنعم. وعلى هذا الاساس وبلحاظ مجموعة مقتربات لا مجال لبيانها هنا، فان الشكر في فكرنا الاسلامي على ثلاثة مستويات:

المستوى الأول:

الثناء القولي، المدح والإطراء وربما الاعتراف باللّسان، وفي ذلك قوله تعالى: (اشكر لي ولوالديك).

المستوى الثاني:

ابراز النعمة واظهارها للعيان بالمستوى الذي يبُدي نعمة اللّه للخارج والعيان (وأمّا بنعمة ربك فحدّث).

المستوى الثالث:

العمل بتعاليم واوامر المنعم، طاعته والسير في فلك ارادته التشريعيّة والاخلاقية والقانونية، وهو - كما يبدو - مفاد قوله تعالى: (اعملوا آل داود شكراً).
هذه صورة موجزة مكثفة عن معنى الشكر في القرآن الكريم. شكر اللّه تعالى، ونكتفي بهذا المقدار السريع لأنه كمدخل وليس كوضوع.
اما النعمة فهي الحالة الحسنة في اللغة، والنُّعماء بازاء الضراء. والنُّعمى نقيض البؤس، والنّعمة في القرآن الكريم وبلحاظ نسبتها الى اللّه هي هذه الخيرات والبركات التي يزخر بها الوجود، (وان تعدوا نعمة اللّه لا تحصوها). ومنها نعمة الايجاد والحياة بكل ما يعنيانه من مفردات ودلالات. ومنها نعمة الايمان والاسلام. ومنها نعمة العقل والبصر والسمع... الخ. وهي كلها من اللّه وبفضله ورحمته جلّ وعلا.

والى هنا استفدنا ما يلي:

ان شكر اللّه تعالى، لساناً او اظهاراً او عملاً... يؤدي الى اطّراد النعم واتساعها وتكثرها وتولّدها، وبطبيعة الحال، ان هذا الاطراد يتأثر بمستوى الشكر وبسعته وكمّه وعمقه، فالشكر على مستوى الاظهار أدعى في مدى التأثير من الشكر على مستوى اللّسان، مثلاً، والشكر الذي هو افراز المستويات الثلاثة في آنٍ واحد... اكثر فاعليّة في تحقيق النتائج المترتبة من الشكر الذي هو على مستوى واحد. وهكذا.
اعتقد من هذا العرض السريع المتلاحق الموجز تكون المعادلة قد اكتسبت شيئاً من الوضوح النسبي الذي يؤهلنا للدخول في المرحلة التالية.
* * *
هل هناك ما يعزّز هذه المعادلة في القرآن الكريم؟
في الحقيقة: من السهل جداً العثور على مثل هذا الدليل المعضّد او هذا المعزّز من تضاعيف الحظاب القرآني الكريم.
قال تعالى: (وضرب اللّه مثلاً قرية كانت آمنة مطمئنة يأتيها رزقها رغداً من كل مكان فكفرت بأنعم اللّه فأذاقها اللّه لباس الجوع والخوف بما كانوا يصنعون).
والكفر بنعم اللّه هو عدم اضافتها للّه جلّ وعلا بالشكر لساناً او طاعة او اظهاراً كل على انفراد او معاً، باي صورة كان ذلك. ومن الواضح جداً العلاقة القوية المتينة بين موضوعي المعادلة المطروحة:

*الكفر بالنعمة.
*الجوع والخوف.

وكما هو معروف ان كفران النعمة ضد ذكرها او بالأحرى الشكر عليها، كما ان زيادة النعم على الضد تماماً من الجوع والخوف.
اذن هناك ما يُعزز المعادلة التي هي موضوع النموذج (الشكر - اطراد النعمة)
وذلك من خلال العلاقة الثابتة بين نفي العنصرين او الشقين (الكفر - الجوع والخوف). ويمكننا ان نعثر على اكثر من آية في سياق هذا التعزيز.
هنا سؤال... ولماذا لا نجعل من معادلة هذه الآية هي المشروع، وقوله تعالى: (لئن شكرتم لازيدنكم) هي المعزّز؟. وهو سؤال مُسوغ ومبّرر ومعقول. ولا يوجد أي مانع من القيام بهذه المحاولة كما انها لا تضرّ بالفكرة على الاطلاق، والموقف متروك لذوق الباحث والدارس، ولكن اعتماد الايجاب أولى من السلب في مثل هذه المجالات.
اذن الى هذه اللحظة نكون قد انجزنا الخطوات التالية:
* تشخيص مشروع المعادلة: (لئن شكرتم لازيدنّكم). (الشكر - الزيادة في النعم).
* تعريف شقي المعادلة: (الشكر: الثناء، الاظهار، الطاعة، النعمة: الخير والبركة...)
* العثور على المعزّز: (وضرب اللّه مثلاً قرية كانت آمنة مطمئنة يأتيها رزقها رغداً من كل مكان فكفرت بأنعم اللّه فأذاقها اللّه لباس الجوع والخوف بما كانوا يصنعون).
(كفران النعمة - الجوع والخوف).
* * *
وكان الآن طرح السؤال التالي: -
هل هناك معادلة اوسع بحيث تختص وتتضمّن معادلة المشروع؟!
وفيه الواقع على مستوى قوله تعالى: (لئن شكرتم لازيدنكم).
والمتمثل بالرسم (الشكر - الزيادة ) يمكن ان يندرج في اطار قوله تعالى في محكم كتابه: (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب).
كيف؟ ان الشكر وبأيّ مستوى من المستويات فرد من افراد الذكر، او هو ذكر على ايّ حال، ذكر لساني او عقلي، بل لعلّه من افضل وأشرف انواع الذكر الواردة في الشرع الاسلامي او الفكر الفلسفي.
وان اطمئنان القلوب يتجسّد في قضايا كثيرة، ولعلّ من هذه القضايا هو زيادة او اطراد النعم. قال تعالى: (وانه لحب الخير لشديد). وقال تعالى: (وتحبون المال حبّاً جما). وقال تعالى: (... فليعبدوا ربّ هذا البيت، الذي اطعمهم من جوعٍ وآمنهم من خوف).
فان وفرة النعمة وتناميها وتكثرها يَسرّ القلوب ويبعث الاطمئنان في صميم الذات الانسانيّة. وهي مسألة حسيّة متوفرة في داخل سلوكنا وتصرّفاتنا، كما ان تراجع النعم وانحسارها يبعث القلق والهم والاضطراب.
اذن وتأسيساً على ما مضى يمكن ان نتصور اندراج المعادلة (لئن شكرتم لازيدنكم) ضمن اطار اشمل واوسع وارحب، هذا هو قوله تعالى: (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب).
لنقرأ:
قال تعالى: (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب).
قال تعالى: (لئن شكرتم لازيدنكم).
وبهذا نكون قد انجزنا اربع خطوات...
الخطوة الاولى: طرح المعادلة.
الخطوة الثانية: التعريف بالشقين.
الخطوة الثالثة: عنصر التعزيز.
الخطوة الرابعة: الاطار الاوسع (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب).
* * *
ولكل معادلة جذرها الذي تنشأ منه اساس تكويني وتأسيس تنبع من داخله وتستمد منه حيويتها وزادها. فالمعادلة المطروحة (لئن شكرتم لازيدنّكم) ترتكن الى جذر تأسيسي حيوي ناشط فاعل، له القابليّة على ترسيم وصياغة سلسلة من المعادلات الضخمة.
قال تعالى: (فاذكروني اذكركم). هذا هو المنشأ الاولي، الجذر البعيد، القاعدة القصيّة، المنبع الحيوي، انه ذكر اللّه تبارك وتعالى.
ومن تقدير الرحمة ان تقترن المعادلة المشروع بالجذر على نحو لاصق وتابع ومتفرّع.
قال تعالى: (فاذكروني اذكركم واشكروا لي ولا تكفرون).
قال الطبرسي: الذكر: حضور المعنى للنفس وقد يكون بالقلب وقد يكون بالقول، وكلاهما يحضر به المعنى للنفس.
وقال ايضاً: قيل معناه: اذكروني بطاعتي اذكركم برحمتي... عن سعيد بن جبير رحمه اللّه.
وقيل معناه: اذكروني بطاعتي اذكركم بمعونتي... عن ابن عباس.
ومهما يقال، فان مدى الجذر اوسع ممّا قاله سعيد ومما قاله ابن عباس رضي اللّه تعالى عنهما: اذكروني بالاستغفار اذكركم بالتوبة. اذكروني بالشكر اذكركم بالاستزادة. اذكروني بالدعاء اذكركم بالاستجابة... هذا هو مدى الجذر.
نحن هنا نقوم بعمليّة هي اشبه بعمليّة الاشتقاق الرياضي. معرفة معادلاتيّة تتولد بعضها من بعض. لنقرأ هذا المسلسل القرآني الرابع:
(اذكروني اذكركم...). (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب...). (لئن شكرتم لازيدنكم...).
واذا اردنا ان نوزّع هذه الآيات ضمن عناوين نظميّة مؤسسّة. يمكن ان نطرحها وفق التصور التالي:
اولاً: الجذر: فاذكروني اذكركم ... المفسِّر.
ثانياً: المجال: الا بذكر اللّه تطمئن القلوب... الاطار الاوسع.
ثالثاً: المصداق: لئن شكرتم لازيدنكم... المعادلة المشتقّة.
وبهذا نكون قد انجزنا الخطوة الخامسة التي هي: (تعيين الجذر المؤسِّس).
وفي الواقع لم يكشف الجذر المذكور بعمليّة تفسير اوّلي سريع، بل امتدّت صلاحيته لمعالجة اقصى اطراف المعادلة/ المشروع. اقصد طرف الاستزادة، فان الجذر قد احتاط لها بمبرر ميتافيزيقي يرتبط بالغيب ارتباطاً سببّياً وثيقاً. قال تعالى: (... ولذكر اللّه اكبر).
ان انعكاسات ذكر اللّه تعالى على الذاكر في مدياتها وَموجها تتجاوز الى حدٍّ كبير كل مُعطيات الذاكر بحق اللّه جلَّ وعلا، بل لا توجد هناك مناسبة للمقارنة او الموازنة بين العطاءين أو الأثرين، بل المقارنة منتفية، لأن معطيات أي عبادة انسانية تعود على العابد نفسه وليس لها ايُّ عائد على الله تبارك وتعالى... وبهذا نقتض نقطة التفسير في الجذر للمعادلة المشروع في اقصى طرفيها، ذلك ان ذكر اللّه تعالى يتجاوز في استدعاء رحماته وعطائه ما ينتفي معه كل عطاء من جهد الذاكر الى جانب اللّه سبحانه. فالانسان عندما يشكر اللّه انما يذكره. وجزاء من اللّه على ذلك يذكر هذا الشاكر برحمته على مديات غير محسوبة ولا محدودة. قال تعالى: (وعطاءً غير مجذوذ).
* * *
ترى هل هناك معادلة بلا شروط؟
بطبيعة الحال... لا.
كل معادلة تتحقق على متن الفعل بشروطها. والمعادلة/ المشروع لها شروطها الخاصّة التي تنعدم بانعدامها. ويبدو ان اهم شرط في هذا الصدد هو الوعي، ان يعي الانسان الشكر. ان يفقهه بِسِرِّه العميق وبجوهره الذي يتميز به، ثم ان يكون على دراية راقية بمفهوم النعمة، ودراية مداها وانواعها. وقد صوّر أهل البيت عليهم السلام العلاقة الواعية بين الشكر والنعمة في اطار رائع من المعرفة الدقيقة الواعية.
يقول الامام العسكري عليه السلام: (لا يعرف النعمة الاّ الشاكر ولا يشكر النعمة الاّ العارف).
وقبل ان اختم هذا البحث السريع يحلو لي ان ادرج هنا المسلسل السابق على لسان أهل البيت عليهم افضل الصلوات:
* شكر النعمة اجتناب المحارم وتمام الشكر قول الرجل: الحمد للّه رب العالمين. الصادق عليه السلام.
* من شكر النعم بجنانه استحق المزيد قبل ان يظهر على لسانه. امير المؤمنين عليه السلام.
* ان اللّه منّ على قوم بالمواهب فلم يشكروا فصارت عليهم وبالاً.
* لا يعرف النّعمة الاّ الشاكر ولا يشكر النعمة الاّ العارف. الامام العسكري عليه السلام.
(واذ تأذنّ ربُكم لئن شكرتم لأزيدنّكم ولئن كفرتم ان عذابي لشديد).
نموذج تطبيقي (2) معادلة إجتماعية
قال اللّه تعالى: (ذلك بان اللّه لم يك مغيّراً نعمة انعمها على قومٍ حتي يغيروا ما بأنفسهم وان اللّه سميع عليم). والمعادلة واضحة، علاقة بين مصير النعمة من جهة وحقيقة المحتوى الداخلي للانسان من جهة اخرى. علاقة تأثير متبادل.
قال الطبرسي: معناه: بان اللّه لم يكن يزيل نعمةً انعمها على قومٍ حتى يتغيروا هم عن أحوالهم المُرضية الى احوال لا يجوز لهم ان يتغيروا اليها. وهو ان يستبدلوا المعصية بالطاعة وكفران النعمة بشكرها.
هذه هي المعادلة اذن... طرفان والعلاقة... معادلة كاملة. متوازنة، متعادلة.
ترى هل هناك ما يعزّز هذه المعادلة؟.
قال تعالى: (لقد كذبت رُسُل من قَبلك فصبروا على ما كُذبوا وأوذوا حتى اتاهم نصرنا ولا مبدّل لكلمات اللّه ولقد جاءك من نبأ المرسلين).
الصبر تعبير عن هيئة ذاتية نفسّية تجسّد الايمان والصدق مع اللّه والمبادئ، أي عبارة عن محتوى داخلي ذي سياق عقيدي وفكري مشخصٍ. وذي اتجاه مبدئي حازم وحاسم لا يتزعزع، واذا كان هذا هو المحتوي الداخلي، فإن نصر اللّه هو النعمة التي ترتبت كجزاء على تلك المقدّمة. وبذلك تتحقق معادلة واضحة، وهي بلا ريب تعزّز المعادلة/ المشروع. ولو ان هذا الصبر تحوّل الى جزع وملل وضجر، لتغيّرت النتيجة، واتجهت اتجاهاً مُغايراً.

ترى هل هناك اطار اوسع؟

قال تعالى: (ان اللّه لا يغير ما بقومٍ حتى يغيروا ما بأنفهسم). فنحن بين يدي معادلة عريضة جداً، فان طرفيها يمكن التعبير عنهما برموز جبريّة كدوال، ولك ان تدرج تحت كل رمز ما تشاء من افتراض، سواء هذا الافتراض ينتمي الى الطرف الاول او الثاني.
*ترى هل هناك جذر مُفسِّر لهذه المعادلة عبر حركتها؟
قال تعالى: (ونفسٍ وما سوّاها* فألهمها فجورَها وتقواها* قد أفلح من زكّاها* وقد خاب من دسّاها).
*ما هي ظروف واجواء تحقق المعادلة؟
الإصرار على الخطأ وعدم التبصّر وغلق الاسماع عن آيات الهدى والرشاد، فان مثل هذه الاجواء المشحونة بالعداء للحق والحقيقة توفر عوامل تحقق المعادلة في صميم الواقع. ولعل قوم نوح يجسّدون مثلاً تطبيقاً حيّاً في هذا المجال. وكل قومٍ يقتفون ذات السلوك وذات السيرة. قال تعالى: (فدمدم عليهم ربّهم بذنبهم فسوّاها).

نموذج تطبيقي (3) معادلة حضارية

من المعادلات الماضية الراسخة في تركيبة وذاتيّة الفكر الاسلامي المستوحى من كتاب اللّه تلك العلاقة الضروريّة بين نوع الكلمة والوجود، لأن الكلمة في قاموس القرآن وبالتحليل الدقيق عبارة عن (فعل)، عبارد عن ممارسة حيّة تحملُ في طيّها البعيد صبغة قائلها او بالأحرى فاعلها، فالكلمة ليست كياناً لغويّاً مجرّداً. وانما هي تجسّد ارادة. والارادة تفرز اثراً. والاثر يخلق نظيرهُ على امتداد طاقته وحيوتيه وقدراته.
تأسيساً على ما مضى تتكون لدينا معادلة. تكون فيها (الكلمة) المعادل الموضوعي (للفعل) وهو ما تقرأه في كتاب اللّه عز ّو جل. يقول تعالى: (كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت وفرعها في السماء* تَؤتي اكلها كل حين...).
وفي الحقيقة ان المعادلة واضحة في الآية الى درجة الاشراق. وبودي ان اقول ان (ك) هنا ليست للتشبيه المجازي بقدر ما هي لتجسيد الواقع او لتجسيد الكلمة كواقع، هذا الواقع يتمثل في النهاية فعلاً سارياً ماضياً منساباً على مدى استعداده الفذ المستمد من نوع الكلمة وهويتها.

ان الكلمة الطيبة كفء الفعل الخيّر.

 

هذه هي المعادلة في صورتها الاولى...

الآية الشريفة التي تطرح هذه المعادلة تلحقها بالمعزّز الذي من شأنه يفعّل المعادلة في تضاعيف الاعتقاد وبُنيات التصور. يقول تعالى (كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت وفرعها في السماء* تؤتي اكلها كل حين باذن ربَّها ويضرب اللّه الامثال للناس لعلّهم يتذكرون* ومثلُ كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار).
والمثل المضروب هنا ليس وسيلة تعليمية ولا توضيحيّة بل هو مثل يرتبط بالتجسُّد الفعلي، المثل الشاخص الحاضر الملموس المتوثب.
اذن وبمتابعة السرد السابق نكون قد طوينا مرحلتين بنجاح، تأسيس المعادلة واكتشاف الداعم المؤكّد او المعزّز... ولكن اين يكمن الإطار الاوسع؟ اين هي المعادلة الاكبر؟
قال تعالى : (فأمّا الزبد فيذهب جُفاء وأما ما ينفع الناس فيمكث في الارض...)... حقاً، انها المجال الذي تجد فيه المعادلة السابقة مكمنها المناسب وحاضنها الحقيقي وراعيها الصادق. فالكلمة الطيبة باعتبارها فعلاً خيراً انما هو من مصاديق ما ينفع الناس، ولنا ان نستوعي هذا التجاذب الحق بين (الاصل الثابت في الارض والفرع الممتد من جهة وهذا المكوث في الارض) فان المعادلة الأوسع قد غذت المعادلة /المشروع بكل روحها وعصارتها وجوّها، اعطتها هويتها الراسخة. وهكذا نكون قد ظفرنا بالخطوة الثالثة... وليس من العسير التقاط الجذر المؤسس الذي هو البداية.
ان الجذر المؤسّس لهذه المعادلة هو الجذر المؤسّس لكثير من المعادلات التي تسود الكتاب العزيز. انه الجذر الذي يؤكد :
(أصالة الحق في الوجود)... قال تعالى : (هو الذي جعل الشمس ضياءً والقمر نوراً وقدّره منازلَ لتعلموا عدد السنين والحساب ما خلق اللّه ذلك الاّ بالحق يفصّل الآيات لقوم يعلمون).
قال تعالى : (بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فإذا هو زاهق)، (الم تر أن اللّه خلق السماوات والارض بالحق).
واصالة الحق فيما نحن فيه تعني : ان كل ما يتطابق وينسجم مع قوانين الكون والحياة يبقى ويستمر ويعطي ويثري. وذلك بديهي واضح، لانه يجد بسهولة اجواء تحققه ونموه وتطوره. وكل ما هو خلاف هذه القوانين يهلك ويَبور ويتداعى. قوانين الوجود تتظافر باتجاه الحفاظ والديمومة والعطاء، و لولا هذه الحقيقه لانتهى كل شي منذ امدٍ بعيد. وحتى اذا طرأت على الوجود سلطنة الشر والخراب، فانها سلطنة عابرة تزول وتعود قيادة الخير لتستلم ازمّة الكون. وها نحن نسمع بملء آذاننا ان الطبيعة راحت تنتقم من مخربيها ومدمّريها، وصيحات الانذار اخذت تجلجل في كل انحاء العالم من اجل انقاذ الحياة... اذن الحق هو الأصيل... وما يمكث في الارض تعبير عن هذا الحق. وبالتالي يفسِّر بشكل طبيعي العلاقة الحيّة بين الكلمة الطيبة (الفعل الخير) والوجود الرحيب. ويتعين (أذن اللّه) شرط كوني لسريان هذه المعادلة وتحققها.
هكذا نكون قد اكملنا المشوار : المعادلة المشروع، الداعم، المعزّز، الاطار الاوسع، الجذر المؤسس، الشرط الضروري.

البناء الفوقي

هذه ثلاثة نماذج سريعة طرحناها لتطبيق المنهج، وفي القرآن الكريم عشرات بل مئات الشواهد او المعادلات التي تخضع لهذه المسيرة من الفهم والتفسير. الشيء الذي نريد الإلماع اليه هنا... ان الدارس يستطيع ان يؤسِّس او يشكل محطاتٍ ضخمة بين خطوات المنهج، ومن خلالها يقوم بعمليات انتاج معرفي غزير وثري، فعلى اعتاب كل خطوة وبين كل خطوة واخرى تستقر حقائق قرآنية تتصل بكل جوانب الحياة، حقائق رائعة ونيرة، ومنها يمكن ان ننسج قوانين واستحقاقات ومعالم وتصورات وافكاراً ومفاهيم.
ولنضرب هنا مثالاً سريعاً، لقد استعرضنا معادلة الشكر واطراد النِّعم، وتسلسلنا بهدوء من المعادلة الى جذرها المؤسِّس... ولكن على اعتاب هذه المسيرة. يمكننا ان نسجّل الملاحظات التالية :
* ان الشكر اجمل وأهم وأخطر عمل عبادي في نطاق الممارسة الاسلاميّة الاخلاقيّة.
* ان الشكر من اسباب التواصل والتقادم على صعيد الحياة بل الوجود بمفهومه المعطاء.
* ان الشكر على مستوى الطاعة من ابرز معالم السلوك النبوي الكريم.
* ان الشكر ضمن المعادلة السابقة (الشكر الزيادة) ليس هو الشكر الفردي، لان المعادلة لا تهندس لحياة شخص ومصير فرد بل لتاريخ مجتمع بدلالة الجمع، أي ان الآية تطرح لنا قانوناً تأريخياً وسنّة حضاريّة، يتحدّد بموجبها بعض مسارات التاريخ الانساني وقد ظلم المفسّرون الآية الشريفة عندما تعاملوا معها من منطلق الاحساس الفردي الطاغي، ومرد هذا الخطأ ليس هو فقدان الوعي بجوهر اللغة بل هو فقر التجربة الحياتيّة التي خاضها المفسّر عبر عمره الطويل. وكثيراً ما نصادف مثل هذا الاخفاق في فهم القرآن الكريم. ولنا في هذه القضية موضوع طويل.
* ان الشكر انما يؤدي هذا الدور لسببين رئيسيين : الاول : سبب مادّي يتصل بالجانب التطبيقي لشريعة اللّه عز وجل، والشريعة في دور التطبيق عمليّة خلق وتجديد وبعث واحياء، أي بناء بكل معنى الكلمة. الثاني : رحمة اللّه جلّ وعلا التي وعدها الشاكرين من الامم والشعوب والمجتمعات. والشريعة في النتاج الأخير هي اوضح مصاديق هذه الرحمة، ولذا فان الجذر المؤسّس يتجاوز المادّة ليتواصل مع الغيب المطلق.

ترى ماذا نسمّي هذه الاستحقاقات؟

انها ليست معلومات لان المعلومات تُلقى بين يدي القارئ او السامع من طرفٍ آخر. ولا هي تفسير لان التفسير توضيح لمبهم او غامض... انها انتاج معرفي.
ان التسلسل المعادلاتي الذي مرّت بنا بَعضُ امثلته عبارة عن تفسير وفق منهج مُعين الخطوات، لم يأتِ بشي جديد سوى إِظهار التماسك القرآني الفذ، وهو تفسير يخلق حالة من الاطمئنان لدى المسلم في اطّلاعه على منبع المعادلة وكيفيّة شأنها وجريانها. ويضعه في صورة واضحة، امّا هذه اللقطات فهي البناء الفوقي، انّها المعرفة القرآنيّة... فنحن نستلم المعلومات ونتفهم المنهج، ونطلع على التفسير لنخلق المعرفة، لان المعرفة عبارة عن تركيب جديد واكتشافات جديدة من معلومات مُعطاة، بعد اعمال التجريد والفكر والذوق والثقافة. ونحتاج الى عالم فذ يلتقط المعارف من كل مستوى ومن كل خطوة ثم يدمجها في مركب معرفي واحد... أي يسير بنا من التفسير الى انتاج المعرفة.

القسم الثاني : ذكر الله في القرآن
اولاً : مداخل سريعة

 

مدخل رقم (1)

ذكرتُ الشيء خلاف نسيته، ثم حُمل عليه الذكر باللّسان. التذكير : الوعظ، والذكر أيضاً : الشيء يجري على اللّسان.
قال الفراء : الذكر: ما ذكرته بلسانك وأظهرته، والتذكّر بالقلب. الذكر: العلاء والشرف وان تذكر شيئاً : تنطق به او تتحدَّث عنه او تستحضره. وقد يطلق الذكر ويراد به الحديث أو القصة واحياناً الكتب السماوية كالقرآن وغيره. الذكرى : استحضار الشيء في القلب والمعلم به.
هذا هو الذكر في اللغة. ولكن استعراض استعمالات المادَّة، والمقارنة بينها يفيد ان الذكر هو : (الاستحضار، الوعي، الحفظ) وذلك في قبال (الغياب، النسيان، الغفلة).
نتحدّث عن الذكر في القرآن الكريم بلحاظ هذه الآفاق من المعنى، أي الاستحضار، وبذلك يتضاد مع الغياب، والوعي وبذلك يتنافى مع الجهل والغفلة والحفظ وبذلك يتقاطع مع النسيان.

مدخل رقم (2)

ذكرُ اللّه تعالى : استحضارهُ في الفكر، في الذهن، واذا قيل ان معناه : استحضاره في القلب فهو لا يخرج عن دائرة (الفكر - الذهن)، باعتبار انه عمليَّة فكريّة، والقلب في القرآن كثيراً ما يعني العقل في حالة تفكر او العقل في حالة وظيفة!! وسواء كان الذكر هذا مع اللفظ او بدونه.
ذكر اللّه : استحضاره عقليّاً، ذهنيّاً، باعتباره جلَّ وعلا خالقاً، رازقاً، رحيماً... الخ والسؤال المطروح، كيف تتم عمليَّة الذكر هذه؟

الطريقة الأولى

يتم استحضار اللّه تبارك وتعالى عن طريق او بواسطة استحضار نعمه التي يزخر بها الوجود العظيم، فهذا الاستحضار يقود بالتالي الى الوعي باللّه جلَّ وعلا.
قال تعالى : (يا ايها الذين آمنوا اذكروا نعمة اللّه عليكم). (أَ وَ لا يذكر الانسان انّاَ خلقناه من قبل ولم يك شيئا). (واذكروا اذ كنتم قليلاً فكثركم).
فالامر هنا، استحضار نعم اللّه، أي وعي عظمتها وجمالها ونفعها واهميتها. ومن ثم معرفة خالقها وبارئها جلَّ وعلا. وقد يُشفع هذا الوعي بذكر لساني خاشع من تسبيح وتحميد وتكبير.

الطريقة الثانية

يتم استحضار اللّه تعالى في الذهن والفكر بواسطة استحضار آياته الكونية المبثوثة في هذا العالم المدهش. أي ان التفكر في الآيات يؤدي الى استشعار الوجود الالهي عن وعي وعلم، وكل ذلك مصحوب بالخشوع والخضوع والإنابة.
قال تعالى : (ومن كل شيء خلقنا زوجين لعلكم تذكرون). (وما ذرأ لكم في الارض مختلفاً الوانه إنّ في ذلك لآية لقوم يذكرون). ان الاستحضار هنا عمليَّة فكرية جادَّة، تستهدف التعرف على اللّه، خالق هذا الكون ومسيّره.

مدخل رقم (3)

قال تعالى : (واذكر في الكتاب موسى انه كان مخلصاً وكان رسولاً نبيا). (واذكر في الكتاب اسماعيل انه كان صادق الوعد). (واذكر عبادنا ابراهيم واسحق ويعقوب أولي الايدي والابصار).
هذا النوع من (الذكر) موجَّه الى النبي محمد صلى الله عليه وآله وسلم، ويتلخص في ضرورة استحضار الجوانب المشرقة في جهاد الانبياء عليهم السلام الذين قادوا التجربة الانسانية عبر مسيرتها الطويلة الشاقة. ذلك من اجل تقوية قلب الرسول من خلال استيعابه للدروس الرائعة التي افرزتها حياة هؤلاء العباد الصالحين.

مدخل رقم (4)

قال تعالى : (ولا تَنكحوا المشركات حتى يؤمنَّ ولأمة مؤمنة خير من مشركة ولو أعجبتكم ولا تُنكحوا المشركين حتى يؤمنوا ولعبد مؤمن خير من مشرك ولو اعجبكم اولئك يدعون الى النار واللّه يدعو الى الجنة والمغفرة بإذنه ويبين آياته للناس لعلّهم يتذكرون).
ان الآيات المبيّنة هنا عبارة عن (أحكام شرعيَّة) تتعلَّق ببعض جوانب الحياة الاجتماعية للانسان، وقد بيَّنها اللّه للناس (لعلَّهم يتذكرون)، أي يستحضرونها مع التبصر والتفكر والتدبر لما فيها من خير وصلاح. وكل آيات اللّه تعالى التشريعية تهدف بناء الحياة الانسانية الطيبة. قال تعالى : (ويحلّ لهم الطيبات ويحرم عليهم الخبائث).
وبناءً على هدفيَّة الاحكام الشرعيَّة وغائيتها البناءة، فهي جديرة بالتبصر على ان تكون النظرة اليها شموليَّة، مترابطة، متفاعلة.

مدخل رقم (5)

قال تعالى : (وذكرهم بأيام اللّه). (نحن جعلناها تذكرة). (فذكر ان نفعت الذكرى).
الذكر هنا يفيد (الموعظة) التي من شأنها احياء القلوب والضمائر والنفوس، وقد ورد الذكر بهذا المعنى كثيراً في القرآن الكريم (الحجر 6، 9 - النحل 43، 44 - القلم 51 - القمر 25).

مدخل رقم (6)

يأتي الذكر بمعنى الحكاية والقصَّة والحديث عن موضوعٍ ما. قال تعالى : (حتى احدث لك منه ذكراً). أي قصّة وخبراً. (ويسألونك عن ذي القرنين قل سأتلو عليكم منه ذكراً) أي قصَّة وخبراً.

مدخل رقم (7)

ويأتي الذكر بمعنى الشرف. قال تعالى : (ورفعنا لك ذكرك).

مدخل رقم (8)

العلاقة بين الصلاة والذكر صميميَّة جوهريَّة، والقرآن الكريم يعرضها في ثلاث صور :
الاولى : تسمَّى الصلاة ذكراً لاشتمالها على الاذكار القوليَّة، كالتكبير والتسبيح والتهليل والاستغفار وغيرها.
الثانية : انها من مصاديق الذكر. لانها بمجموعها تمثل العبوديَّة الكاملة للّه تعالى.
الثالثة : ان تكون مقدمة للذكر.
قال تعالى : (واقم الصلاة لذكري).

مدخل رقم (9)

ويُسمَّى القرآن ذكراً. قال تعالى : (وقد آتيناك من لدنا ذكرا). (ذلك نتلوه عليك من الآيات والذكر الحكيم). (أو عجبتم ان جاءكم ذكر من ربكم).
وقد امر اللّه تعالى نبيه الكريم بالذكر في اكثر من آية. قال تعالى : (فذكر انما انت مذكر). جاء في هذا المعنى في الانعام (70) و ق (45) والذاريات (55) والطور (29)... وقد اختلف في المقصود... وفي البين ثلاثة آراء :

الاول : تبليغ الوحي.

الثاني : الامر بالمعروف والنهي عن المنكر.
الثالث : تكليف مخصوص بالنبي صلى الله عليه وآله وسلم.
والظاهر هو الثاني بدليل (فذكر ان نفعت الذكرى) و(سيذّكر من يخشى ويتجنبها الاشقى).
من السرد السابق يمكننا ان ندرج المقتربات التالية :
اولاً : ان المعنى الجوهري للذكر هو الاستحضار الذهني، واذا كان هناك ذكر لساني فلا بُدَّ ان تصاحبه عملية تفكر - كما سنرى.
ثانياً : يطرح القرآن الكريم طريقتين لذكر اللّه جلَّ وعلا، التفكر في الآلاء والآيات.
ثالثاً : يطلق الذكر في القرآن ويراد به احياناً :
1 - الموعظة الحسنة. 2 - الأحكام الشرعيَّة. 3 - الصلاة. 4 - القرآن الكريم. 5 - الشرف.
وفي الحقيقة ما يعنينا في الموضوع الذي نحن في صدده هو (المقترب الثاني)، أي استحضار اللّه في العقل / الذهن. واكثر المداخل الاخرى هي في خدمة هذا المقترب الأساسي، فان هذا الاستحضار هو الغاية من الصلاة والدعاء والقرآن والموعظة الحسنة، ولذا سوف ينصبُّ البحث عليه بالذات.
الذكر بهذا المعنى مشروع قرآني فكري معمَّق، وليس هو نحواً من أنحاء الوعظ العابر، أي مشروع بنائي، مدرسة. ولم يكن اشارة ذات بعد وعظي ونمطي تكراري، والوعظ لم يكن سوى احد المضامين الداخلة في تأسيس المشروع المذكور.
المداخل السالفة مجرَّد اشارات توضيحيَّة للدخول في صميم الموضوع، ولكن هناك ملاحظات اخرى يُستحسن تجليتها مُسبَّقاً، تُعد هي الاخرى اشارات منهجيَّة ضروريَّة من اجل استيعاب الذكر في مفهومه الجوهري المطروح.

اولاً : أنواع الذكر

 

قالوا ان الذكر على نوعين :

الاول : استحضار اللّه في القلب / أي العقل، ويُسمّى عند البعض ب(الذكر القلبي) او الذكر (الذهني)، ومن الواضح ان عمليَّة التفكر غالبة على هذا النوع من الذكر.
الثاني : استحضار اللّه في اللسان، ويُسمّى عند البعض ب(الذكر اللساني). ويذهب المفسرون ان علامة هذا النوع من الذكر تعلقه بالاسم. قال تعالى : (واذكر اسم ربك وتبتَّل اليه تبتيلاً). (واذكر اسم ربك بكرة وأصيلاً).
وقد تعدَّدت آراء المفسرين في معنى او بالاحرى في صيغ هذا الذكر وهويته، ومما يذكر في هذا الخصوص :
1 - مطلق الذكر اللّساني مثل التسبيح والتهليل والحسن والثناء.
2 - الدعاء.
3 - بعض الاذكار المخصوصة كالتسبيحات الاربع.
ويرجّح كثير من المفسّرين الرأي الاول، ونحن اذا راجعنا مواطن الذكر اللّساني في القرآن الكريم، سنجد انه ذو مكانة عباديَّة سامية، وذلك من خلال الملاحظات السريعة التالية :
اولاً : الامر المتكرر به، فان هذا التكرار دليل على الاهتمام والعناية، وانه من الشواهد الرئيسيَّة على ضرورته العباديَّة الربانية.
ثانياً : اقترانه ببعض الممارسات التعّبُديَّة الاساسية في الاسلام وذلك مثل التسبيح والتبتل وغيرهما.
ثالثاً : التوكيد على الاكثار منه. فقد ورد في هذا نص قرآني صريح. قال تعالى : (يا ايها الذين آمنوا اذكروا اللّه ذكراً كثيراً...) (واذكر ربك كثيراً...). (واذكروا اللّه كثيراً لعلكم تفلحون). (وأشركه في أمري * كي نسبحك كثيراً * ونذكرك كثيراً).
ولكن من المعروف في الأدبيات الاسلامية ان ذكر اللّه على اللسان دونما تدبر بعظمته وقدرته يعد مجرّد كلام فارغ، أي لا بد ان يصاحب هذا الذكر استحضار ذهني عميق بآلاء اللّه ونعمه. والا بماذا يتعلق هذا الذكر؟! وبهذا التقرير لا يختلف الذكر اللساني عن القلبي إلاّ بهذا الاعلان الصريح، وهذا التقييم ليس جوهرياً. لانه لا يمتلك اصالة الإثبات أبداً. انه تقسيم منهجي مؤقت، فالذكر بالنتيجة، وعلى ضوء الخطاب الاسلامي استحضار ذهني، قلبي، فكري للّه سبحانه عبر التفكر بآياته الكونية ونعمه العظيمة، والتمجيد والتسبيح والتكبير والتهليل والاستغفار، إنما هو تعبير مادِّي محسوس عن هذه العملية العقلية الداخليَّة، وتُسمى ذكراً على النحو المجازي، انها اشارة الى عملية اعمق منها وأدق.
الذكر : معرفة اللّه بخشوع وخضوع وإنابة، واحياناً يُعبر عن ذلك بصيغ لغوية معيَّنة، ذات قابلية على الاشارة الى تلكم المعرفة الفذَّة، وهي بلا ريب تعزّز الذكر وتؤكده وتعطيه المزيد من الحيويَّة والقوة. ان الذكر اللّساني انما هو ذكر عقلي (مُعلن).
ينتظم مشروع الذكر في القرآن الكريم مجموعة معادلات رئيسيَّة، والتدقيق في هذه المعادلات يكشف عن أساس وقاعدة، كما يشكل بالإنسان على قضاءات ونتائج والمطلوب هو الظفر بهذه المعادلات في بنيتها الجاهزة، كما ان الاحاطة الدقيقة بعناصر الاتساق والتجاذب بين المعادلة وقاعدتها وقضاءاتها يؤكد اعجاز هذا الكتاب المقدس.
الذكر ممارسة عباديَّة عميقة، مشروع عبادي يجسّدُ وعياً ومسؤولية ويترسم هدفاً مركزياً في حياة الانسان، ولهذا تتجاذبه عوامل رفع وطرد. والقرآن استعرض هذه العوامل. ولكن ليس بشكل خاطف، وانما ضمن مسلسل من المستويات والدرجات، لان مثل هذه الممارسة من الصعب جداً ان تدخل ميدان الحياة الانسانية من دون صراع، وهذا الصراع انما يكون في مستواها، والمطلوب استجلاء هذه العوامل ولو بشيء من السعة حيث سنلتقي بمنطق قرآني تترافد قوته الذاتية بشواهد المتانة الفكريَّة والعقليَّة.
شيء آخر نجده في مطاوي القرآن وهو يعرض مشروعه العبادي الفكري (الذكر)، ذلك هو الموقف السلبي من الذكر، ضمن سُلَّم متعانق المصير، فليس هو الموقف الواحد بل هو الموقف المتعدّد المواقع في درجاته وامكاناته.
وبناءً على كل هذا...
سنطرق موضوع الذكر في عدة مجالات ومن اهمها :
الاول : معادلات الذكر (ثلاث معادلات نموذجيَّة).
الثاني : عوامل الجذب والطرد.
الثالث : الموقف السلبي.

ثانياً : ثلاث معادلات رئيسية
المعادلة الأولى

بُنية المعادلة : الذكر يؤدي او يصوغ مجموعة نتائج مهمَّة على الصعيد النفسي والوجداني والعقلي بالنسبة للانسان الذي يمارسه بوعي وادراك، منها:
1 - الاطمئنان (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب).
2 - الوجل الذين اذا ذكر اللّه وجلت قلوبهم).
3 - السجود ( انما يؤمن بآياتنا الذين اذا ذكروا بها خرُّوا سجدا).
4 - الرقّة (ثم تلين جلودُهم الى ذكر اللّه).
هذه آثار يؤدي اليها الذكر، ذكر اللّه، انها الاطمئنان والخوف والسجود والرقة... ترى هل هي معاني متعدّدة، متنوّعة؟!
وهناك اكثر من تصور يطرح في هذا الصدد:
أولاً: ان آثار (الذكر) تتباين باختلاف الحيثية التي يتعلق بها، فالانسان المؤمن اذا استحضر في ذهنه / قلبه اللّه الرحمن الرحيم الرزاق، أي بصفاته الايجابيَّة الجماليَّة، يشعر بالاطمئنان والثقة والرعاية والقوة. اما اذا استحضر اللّه تعالى ذا القوة الشديد العقاب، فانه سوف يستشعر الخوف والرهبة في الحضرة الالهيَّة. وهكذا، مع العلم ان الخوف من اللّه ليس مثل الخوف من السلطان، لانه يتسم بالمردود الايجابي الفاعل في مجال الحياة والتاريخ.
ثانياً: انَّ (الاطمئنان، الخوف، الرقة، السجود) تعبّر عن مستويات متفاوتة من انعكاسات الذكر على الانسان، ذلك ان الذكر درجات، وكلما كان اعمق وابصر وارقى، يترك اثراً بمستواه ودرجة رقيه وتطوره، فنحن هنا بين يدي معاني مختلفة ليس فقط بالمحتوى والمضمون من الناحية الدلاليَّة، بل كذلك على متعبد الجوهر والصميم، فالسجود الذي يعبّر عن الخضوع التام ارقى من الخوف - مثلاً.
ثالثاً: ان هذه الآثار متطابقة بالمعنى بالتحليل الاخير، فالسجود في جوهره البعيد خوف، والخوف، في حدود او نطاق الحضرة الالهيَّة المقدَّسة - في حقيقته رق وعطف، وكل ذلك يولد الاطمئنان برحمة اللّه.
والذي اميل اليه هو التقريب الاول. ومهما يكن من امر فان المعادلة التي يطرحها القرآن تؤكد ان الذكر يؤدي الى نتائج ضخمة في حياة الانسان.
هذه المعادلة العريضة الواسعة تنبثق من قاعدة قرآنية عميقة، تمتلك قابلية تفسيرها وتحليلها وبيان سرها.
جذر المعادلة: معادلة الذكر السابقة ترتكز على اسٍ قرآني مهم، ذلك هو قوله تعالى: (فاذكروني اذكركم).
ان الانسان الذي يستحضر اللّه في عقله وقلبه يستحضره اللّه في رحمته وعنايته، فيطمئن قلبه وترف عاطفته، ويزداد خوفه من اللّه الذي هو الأمن زيادة في الالتحام باللّه... هذا هو المنبع الحقيقي لمعادلة الذكر السابقة بكل حركتها الهائلة المعطاءة. وفي الحقيقة على ضوء هذا الأس او الجذر القراني يمكننا ان نفهم العديد من المعادلات القرآنية الكريمة، وذلك مثل قوله تعالى: (لئن شكرتم لازيدنكم). وقوله تعالى: (ادعوني استجب لكم).
تعزير المعادلة: ولكي تستكمل المعادلة اجواءها الاثباتية الصارمة، دعونا نتصوَّر العكس تماماً، أي ماذا لو ان الانسان اغفل عن ذكر اللّه سبحانه وتعالى.
1 - القلق والهم والاضطراب: (ومن اعرض عن ذكري فان له معيشة ضنكاً ونحشره يوم القيامة اعمى).
2 - النفور من الحقيقة العظمى: (واذا ذكر اللّه وحده اشمأزَّت قلوب).
3 - العذاب: (ومن يعرض عن ذكر ربّه يسلكه عذاباً صعداً).
ولا اريد ان ادخل في رحاب المعنى اللغوي لهذه الاثار، الا انها تماماً على تضاد من آثار الذكر التي مرَّت بنا سابقاً، وذلك بشكل او آخر.
هذه هي المعادلة الاولى، بنية وجذراً وتعزيزاً. ومن اروع ما فيها هذا التطابق الفذ.

المعادلة الثانية

يعقد القرآن الكريم معادلة اساسيَّة بين ذكر اللّه سبحانه وتعالى من جهة وبين مسألتين أساسيتين من جهة اخرى، هما:

1 - البيان.

 

2 - التفصيل.

قال تعالى: (ويضرب اللّه الامثال للناس لعلَّهم يتذكرون). (ويبين اللّه آياته للناس لعلَّهم يتذكرون). (فد فصّلنا الآيات لقوم يذكرون). (ولقد وصلنا لهم القول لعلهم يتذكرون). (لتنذر قوماً ما أتاهم من نذير من قبلك لعلهم يتذكرون). (ولقد ضربنا للناس في هذا القرآن من كل مثل لعلَّهم يتذكرون).
والبيان هو التوضيح المسبوق او القائم على الشرح والتفريع والتحليل، كذلك هو التفصيل، فانه لا يختلف عن هذا المعنى بالشيء الكثير. والايصال بالقول يندرج في اطاري البيان والتفصيل، كذلك ضرب الامثال والانذار. والذي اعتقده ان من السهل ان تدرك العلاقة بين الذكر الذي هو الاستحضار الذهني المتوقد من جهة وبين كل من البيان والتفصيل من جهة اخرى.
اذ بماذا يتعلق الذكر؟ لا بد ان تكون هناك (مادّة) يتعلَّق بها الذكر، والمادَّة هنا هي الآيات والامثال والقول (وهي مادّة اولى حيث الغرض الاخير معرفة اللّه)، ثم لا بد ان تكون هذه المادَّة واضحة بيّنة، والا فان الذكر لا يتعلَّق بالفراغ ولا بالموضوع المبهم الغامض. هذه هي المعادلة في بنيتها الرئيسية.

المعادلة الثالثة

وفي صدد (الذكر اللّساني) بالذات أي الذكر باللّسان هناك معادلة قرانية رائعة جميلة، تصور لنا ثلاثة مواقف متضاربة.
قال تعالى: (يذكرون الله قياماً وقعوداً وعلى جنوبهم... ربّنا ما خلقت هذا باطلاً...). (واذا قاموا الى الصلاة قاموا كسالى يراؤون الناس ولا يذكرون اللّه الا قليلاً). (واذا ذكر اللّه وحده اشمأزَّت قلوب الذين لا يؤمنون بالآخرة).
هذه الآيات تجدّد لنا ثلاثة مواقف ازاء ذكر اللّه سبحانه، وهو هنا ذكر لساني أي ذكر علني:
الموقف الاول: الجدَّية والإصرار والحيويَّة.
الموقف الثاني: التراخي والتثاقل والتكاسل.
الموقف الثالث: النفور والاشمئزاز.
هذه هي المواقف، وهي - كما يظهر بوضوح - تتناقض في جوهرها وصميمها. فالاصرار على الذكر ينبع من الايمان. وعليه فهو يجسّد موقف اهل اليقين، فيما هامشيَّة الموقف وتراخيه يترجم حال المنافقين، والعدائية النفسيَّة المشحونة بالحقد على الذكر تخبرنا عن اولئك الذين كفروا بالآخرة. وبهذا تكتمل دائرة المعادلة باحكام، فالانسان امَّا مؤمن او منافق او كافر. ولكل موقفه المحدَّد من الذكر في قضاء العلن. فهو امَّا اصالةً واعتقاداً وأمَّا مداراة وتملُّقاً وامَّا حجوداً وانكاراً.
هذه المعادلة الرئيسية تنطوي على اشارات ضمنيَّة في القرآن الكريم... لنقرأ الآيات التالية: قال تعالى: (ولكل امّة جعلنا منسكاً ليذكروا اسم اللّه على ما رزقهم من بهيمة الانعام). (ولا تأكلوا ممَّا لم يذكر اسم اللّه عليه وانه لفسق).
هذا هو موقف الانسان المؤمن من بهيمة الانعام. ينبغي ان يذكر اسم اللّه عليها. ولا يجوز له اكلها اذا لم يتحقق الشرط المذكور.
اذن لننظر الموقف الآخر: قال تعالى: (وأنعام لا يذكرون اسم اللّه عليها افتراء عليه). (وما لكم ألا تأكلوا ممّا ذكر اسم اللّه عليه).
انها معادلة اخرى ضمن الاطار الكبير الذي بيناه قبل قليل، ان هؤلاء تشمئز قلوبهم من ذكر اللّه تعالى ولا تطاوعهم نفوسهم ان يذكروا اسم اللّه على بهيمة الانعام، بل قد لا يأكلون منها اذا حققت هذا الشرط.
ان أي نظرة بسيطة على المعادلة السابقة ولاحقتها تكشف عن وحدة الفكر والسلوك. هذا التجانس والتطابق الفذ بين النظرية والممارسة من علامات البيان الحق في القرآن الكريم.
هذه نماذج سريعة من معالات الذكر في القرآن. استعراضناها كنماذج، وفي المقام امثلةً اخرى لا مجال لعرضها في هذه العجالة.

ثالثاً: عوامل الجذب والطرد

الذكر (مشروع) عبادي ضخم، ينطوي على فكر بل رؤية عميقة في الكون، ثم هو ممارسة عريضة، ولذا يحتاج الى قناعة مُسبَّقة وارادة ماضية، وتأسيساً على ذلك يمكن ان نقول ان هناك عوامل دافعة مشجعة لاداء هذه الممارسة، كما ان هناك عوامل مثبطة مانعة، وقد تعرض القرآن الكريم لكلا النوعين.
القرآن في حديثه عن كلا القسمين من العوامل المذكورة يطرح صورة دقيقة، مشحونة بالاسباب والنتائج والآفاق، لان طرحه ليس تقريرياً وعظياً اخلاقياً، وانما طرح تفسير وبيان. قال تعالى: (ونزلنا عليك الكتاب تبياناً لكلّ شيء...).
في عجالة نحاول ان نستقرئ عوامل الدفع والجذب لممارسة الذكر، كما ينبئنا الكتاب الكريم في جمل كثيرة من آياته الشريفة.

عوامل الطرد

العامل الاول: هو الانهماك غير المعقول او الزائد عن الحد المنطقي في تحصيل الثروة، واللهاث المحموم على الكسب المادّي، اضافة الى الافتتان في سحر القوة العائليَّة!! عبادة المال والقوة والجاه. وقد طرح القرآن هذا العامل على ثلاث مراحل:
المرحلة الاولى: تصوير للواقع المؤمن في صدد هذا الامتحان، وذلك في قوله تعالى:
(رجالُ لا تلهيهم تجارة ولا بيع عن ذكر اللّه وإقام الصلاة وإيتاء الزكاة يخافون يوماً تتقلب فيه القلوب والابصار).
نحن هنا امام عمليَّة تصوريَّة لحالة نمط من الناس ازاء قضيَّة حسّاسة في تقرير المصير، هذا النمط هم المؤمنون، وتلكم القضية هي الانغماس في التجارة والبيع. هذا التقرير يتخذ صفة اوسع في قوله تعالى: (واعلموا أنما اموالكم واولادكم فتنة وأن اللّه عنده اجر عظيم).
وهي فتنة ابهة وتفاخر وتباهي، مما يدعو الى الاستزادة منها، وبالتالي فان ذلك سوف يلهي عن ذكر اللّه.
المرحلة الثانية: الاشارة الى المحذور في هذا المجال، وذلك في قوله تعالى: (يا ايها الذين آمنوا لا تلهكم اموالكم ولا اولادكم عن ذكر اللّه ومن يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون).
فالذي نخرج فيه من هذه الآية ان المؤمنين لا تلهيهم تجارتهم واولادهم عن ذكر اللّه، والذي ينساق مع هذا الاتجاه السلبي ستكون عاقبته غير محمودة، اشارة الى المحذور...
المرحلة الثالثة: تجسّد الوقوع في المحذور فعلاً، اذ القران يعرض لنا موقفا عمليَّاً يجسَّمُ المحذور كواقع على الارض، وتعتبر قصة صاحبي القرية نموذجاً حياً على هذه النتيجة الخائبة التي سبق وان المح اليها على مرحلتين، فقد كان احدهما متمرداً على اللّه ساخراً من امره وقدرته وارادته، لا لشيء الا لانه (أنا أكثر منك مالاً واعز نفراً). قال تعالى: (وقالوا نحن اكثر اموالاً واولاداً وما نحن بمعذبين).
ويبدو من استعراض هذه الآيات، ان الاموال والاولاد يُغريان بالاستزادة، والاغراء يدعو الى مزيد من الطلب، وهذا بدوره يؤدي الى (الإلهاء) عن (ذكر اللّه) تعالى، وبالتالي الى الطغيان بل الى انكار ابسط الحقائق!! فصاحب القرية لا يتصور ان هناك بعثاً واذا كان هناك بعث فان العذاب سوف لن يصيب اصحاب الاموال الكثيرة والعوائل الكبيرة!!
وفي الحقيقة هذه احدى المداخل المهمَّة في تفسير الآيات، يمكننا ان نطلق عليه (التفسير الاطرادي في القرآن الكريم). سوف نلتقي ببعض نماذجه في فرصة قادمة ان شاء اللّه تعالى.
الخلاصة المهمة والجوهريَّة في المجال الذي نحن فيه هي:
انَّ الانغماس المحموم في الاستزادة من (الحال) المعبَّر عنها بالتجارة والبيع والانهماك المفرط في استزادة وتضخيماً واعلاءً.. ان هذا المرتب يؤدي او يسبّب (الإلهاء) عن ذكر اللّه وقد يقود الى نتائج اكثر خطورة.
العامل الثاني: وهذا اخطر من سابقه واكثر امضاءً في صنع الموقف السلبي من الذكر، انه (اتباع الهوى). والهوى كما يقولون الشهوات!! وفي الحقيقة ليس الامر بهذه البساطة، الهوى هو الشهوة في حالة مُعيّنة، الشهوة في حالة سيطرتها على الحقيقة، أي الشهوة في حالة سلطانها الذي يقود الى اصدار الأحكام المخالفة للمنطق والعدل والحق، الشهوة العمياء، أي التي تحذف او تقلب او تشوّه او تعطل الحقيقة. لنقرأ الآيات التالية: (ولا تتبع اهواءهم عما جاءك من الحق). (وان احكم بينهم بما انزل اللّه ولا تتبع اهواءهم). (فان لم يستجيبوا لك فاعلم أنما يتبعون اهواءَهم). (واستقم كما امرت ولا تتبع اهواءَهم).
فالملحوظ هنا هو الشهوة العمياء، الشهوة المتسلّطة على العقل، ولا اريد ان اواصل الحديث في هذه القضية، لانها قد تفوت علينا الموضوع الذي نحن في صدده. قال تعالى : (فاحكم بين الناس بالحق ولا تتبع الهوى فيضلّك عن سبيل اللّه).
وفي الحقيقة ان هناك علاقة عضويَّة او جوهرية بين الذكر بمحيطه الواسع العريض و(سبيل اللّه)، فان الذكر لا يخرج عن سبيل اللّه ابداً، والضلال تعبير عن شدَّة الحيود والانحراف. والمضمون المجمل للآية، ان طاعة الشهوة العمياء تضل الانسان او تحرفه عن ذكر اللّه عزَّ وجل. قال تعالى : (فلذلك فادعُ واستقم كما امرت ولا تتبع اهواءهم وقل آمنتُ بما أنزل اللّه من كتاب وأُمرت لأعدل بينكم اللّه ربنا ورّبُكم...).
وببساطة يمكننا أن نقرر على ضوء الآية ان اتباع الهوى يسبّب الحيود عما انزل اللّه، أي الذكر بكل معانيه المتصلة باللّه ورسالاته وأنبيائه. قال تعالى : (انني انا اللّه لا اله الاَّ انا فاعبُدني واقم الصلاة لذكري * إنَّ السَّاعة آتية اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى، * فلا يصدنك عنها من لا يؤمن بها واتبع هواه فتردى).
وفي الحقيقة وسواء المقصود بقوله تعالى (فلا يصدنك عنها) الصلاة او الساعة - انما كان هذا الموقف السلبي يسبب عدم الإيمان واتباع الهوى.
والصلاة ذكر، كما ان الساعة او بالاحرى الإيمان بالساعة يتضمن الذكر بشكل وآخر. والمعنى الذي نريد ان نثبته هنا هو، أن اتباع الهوى يُضلُّ ويصدُّ عن ذكر اللّه تبارك وتعالى. قال تعالى : (أفكلَّما جاءكم رسول بما لا تهوى انفسكم استكبرتم ففريقاً كذَّبتم وفريقاً تقتلون).
فالهوى يدعو صاحبه الى تكذيب الحقيقة، بل الى قتل صاحبها، عمليَّة مضادَّة للذكر بكل مصاديقه الجميلة البيضاء. قال تعالى : (ولو اتبع الحق اهواءهم لفسدت السماوات والارض ومن فيهنَّ).
هذا هو الهوى، او بالأحرى اتباع الهوى. انه يقود الى الحيود عن الذكر والى الصدّ عنه والى تكذيبه انه اخطر في تأثيره وأشد في مضاعفاته من ذلك الانغماس في التجارة ومن ذلك اللهاث وراء الأبهة العائلية، ان الإضلال والإفساد والتكذيب والصد كممارسات سلبية على صعيد الذكر اخطر من الإلهاء.
العامل الثالث : قال تعالى : (ويوم يعضّ الظالم على يديه يقول يا ليتني اتخذتُ مع الرسول سبيلاً * يا ويلتى ليتني لم أتخذ فلاناً خليلاً * لقد اضلّني عن الذكر بعد اذ جاءني وكان الشيطان للانسان خذولاً). والذكر هو القرآن...
هنا بودي ان اسلط ضوءاً سريعاً على مسألة مُهمَّة، قد يتساءل البعض عن موقع الذكر في هذه الآية من مفهوم (الاستحضار) الذي اتفقنا على اعتباره المقصود من الذكر في هذا البحث السريع... فاستحضار اللّه تعالى في اللسان او الذهن شيء والقرآن ككتاب مقدس شيء آخر. وفي الحقيقة ان مثل هذا التعامل الحرفي مع القرآن يؤول الى تحجيم النص وتجميد الخطاب، فمن انجازات العلم اعتبار النص فضاء، جسماً، اجواء، مناخاً، مجالاً... وكلمة القرآن معنى يشمل مصداقه اللغوي والعرفي الذي تكوّن على اساس اعتباراته المضمونيَّة في نفسه ولدى الناس. بل يشمل حتى وظائفه المطروحة بين سطوره، فالقرآن حضور اللّه تعالى في الذهن والسلوك واللفظ... وليس هو هذا الكتاب المحفوظ بين الدفّتين، والاعراض عنه اعراض عن الذكر بمعنى الاستحضار الذي يدور حوله موضوعنا.
القرآن الكريم في هذه الآية الشريفة يكشف لنا عن عامل جديد في صياغة الموقف السلبي من الذكر، او احدى عوامل الطرد. انه الخليل السيئ العقيدة، المنحرف التفكير.
الضلال في الأصل : الغيبوبة وبالتالي يعني النسيان والضياع. ضلَّ الشيء : خفي وغاب، ونحن اذا اخذنا كل هذه المقتربات في التقدير والاعتبار، استطعنا ان نقول : ان هذا الخليل السيئ ضلَّ صاحبه، غيَّبهُ، غيَّبه عن الذكر، عن استحضار اللّه في عقله وضميره عبر التفاعل الحي مع آيات الكون وخيراته العظيمة.
العامل الرابع : قال تعالى : (انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة والبغضاء في الخمر والميسر ويصدكم عن ذكر اللّه).
الصَدُّ : الإعراض والصرف، صدَّ : منع وصرف. الشيطان بنص القرآن يمنع الانسان عن ممارسة الذكر، أي استحضار اللّه تبارك وتعالى، ويبدو ان عمليَّة الصّد هذه تشكل حاجزاً كثيفاً بين الانسان وهذه العبادة الحضارية الراقية لانها - عمليَّة الصَد - من عمل الشيطان الذي يتمتع بقابليَّة معروفة على اغواء الذين لا يستمعون الى نداء العقل والضمير. ان المعنى اللغوي لكلمة (صدَّ) تعزّز هذا التصور، لان الصدَّ ينصرف الى المنع البالغ الشدَّة، ولكن هذا الصد ينعكس بدوره داخل الانسان حيث يوسع من دائرة نفوذ الشيطان، وذلك اذا ما انتبه الانسان الى نفسه وقاوم إغراء هذا المخلوق اللعين. يقول تعالى (استحوذ عليهم الشيطان فأنساهم ذكر اللّه).
نسي الشيء ينساه نسياً ونسياناً : ذهل عنه، وغاب الشيء عن ذكره وحفظه، ويقال، نسي الشيء : فرَّط في تذكره حتى غاب عن حفظه. ان عمل الشيطان هذا ابلغ من غيره في تحقيق هذه النتيجة. انه النسيان، وانساء الشيطان ادهى من الإنساء الناتج عن اللهو او الافتتان بالابهة العائلية او المتولد من اتباع الهوى او اضلال الخليل السيّئ العقيدة.
من العرض السابق نستطيع أن نطرح المختصر السريع التالي : أنَّ هناك جملة عوامل تحول بين الانسان وذكر اللّه تعالى، اهمها :
أولاً : الانغماس المحموم في جحيم الكسب المادّي غير المحدود.
ثانياً : الافتتان بالابهة العائلية.
ان كلا العاملين المذكورين (يُلهي) عن ذكر اللّه، وقد يتواصل تأثيرهما الخطير فيعطي نتيجة خطيرة للغاية.
ثالثاً : اتباع الهوى، أي الشهوة المجنونة الحاكمة المتسلطة، فان هذا الهوى (يُضلُّ) الانسان عن ذكر اللّه (ويصدّه) عن ذلك. بل (ويكذّب) حقيقة الذكر في داخل الانسان.
رابعاً : اتباع الخليل السيّئ العقيدة، فهو (يضل) صاحبه عن ممارسة هذه العبادة الحقة.
خامساً : الشيطان بمعناه الميتافيزي القرآني، فإنه (يصدّ) الانسان عن ذكر اللّه ثم (يُنسيه) هذا الذكر على مديات بعيدة من الزمن والفعل.
هذه العوامل بطبيعة الحال ليست متفاصلة، متعاندة، وآثارها هي الأخرى، فهناك علائق وثيقة بين الهوى والشيطان وعبادة المال والخليل السيّئ العقيدة، وربما هناك تواصل بين آثار هذه العوامل السوداء، وقد تتداخل بشكل وآخر، وتتبادل التأثير والتأسيس.
ولو اخذنا النسيان مقياساً عامّاً سارياً في هذه المجالات (اللهو، الصد، الضلال، التكذيب، النسيان الشيطاني) لامكننا القول، ان الموقف المرفوض قرآنياً من الذكر انما هو نسيان الذكر، أي العوامل السالفة انما تسبب نسيان الذكر، ولكن هذا النسيان درجات، وذلك تبعاً لاسبابه الكامنة وراءه (عبادة المال، الافتتان العائلي، اتباع الهوى، الخليل السيّئ العقيدة، الشيطان الميتافيزي).
ولكن ما معنى النسيان؟ في الحقيقة هناك اكثر من صيغة للنسيان الذي نحن في صدده، فهو قد يعني ذلك (الأِمحاء) الصوري، فان انساناً ما قد لا يأتي اسم اللّه على لسانه، ولا يستحضره في عقله وشعوره، ولكن هناك نسيان من نوع آخر، هو اهمال اللّه في الحياة والسلوك والتفكير، وقد يذكر احدهم اللّه تعالى لكن في معرض النفي او الاستهزاء او التكبر... او... او... والعياذ بالله وهذا هو النسيان المعنوي، أي الذي يتصل بافق الفكر والتصور، وقد يذكر احدهم اللّه امام الآخرين رياءً وتملقاً، أي لغاية انتهازيَّة، وهذا هو الآخر نسيان. اذن هناك عن علم واصرار!!، فليس كل نسيان يعني غياب الصورة بالمعنى التقليدي المعروف، وعليه فان كثيراً من الناس يذكر اللّه تعالى، يتحدث عنه ولكن هو ناسٍ، غافل، ضال. قال تعالى : (نسوا اللّه فنسيهم ان المنافقين هم الفاسقون). (لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب).
فالنسيان لا ينصرف فقط الى ذلك الغياب الحسي البحت. بل هو يعني الاهمال والازدراء، أي الغياب المعنوي، انه (الإمّحاء) الروحي، الجوهري، الصميمي، ليس هو غياباً زمنياً بالدرجة الاولى. بل هو غياب منطقي في الاعمال والاقوال والتصرفات والسلوك والفكر والعلاقة مع الآخر والتفاعل مع الاشياء.
فعباد المال، قد يذكرون اللّه على السنتهم، ولكن عرَضاً، وبدون تفكر. والمنهمكون في لذة محمومة قد يذكرون اللّه ولكن في معرض اللهو والخفّة، والذي ينكر وجود اللّه قد يذكره آلاف المرات بلسانه الكليل، ولكن في معرض الانكار!! والمنافق قد يذكر اللّه بخشوع وخضوع ولكن حضور اللّه في روحه معدوم. هذا هو النسيان الذي نقصدهُ.
ان اللَّهو والصدَّ والضلال والتكذيب والنسيان الشيطاني ازاء الذكر... انها جميعاً نسيان، ولكن بمعنى الإهمال وعدم الجديَّة، غياب منطقي وفعلي للّه في الحياة.
الآن ماذا ينتظرنا؟ لا بد ان نعود الى التفسير بالتناظر...
لقد استمعنا الى عوامل الطرد، فما هي عوامل الجذب؟!
وباختصار شديد، ان العقل الراجح، أي الذي يقدر مسؤولية هذا الكون، والذي يتعامل مع الاشياء بجدية ومنطق، هذا العقل من اهم عوامل الجذب في هذا المجال، يدعو الى ممارسة الذكر، كحق عبادي اصيل. قال تعالى : (الم تر ان اللّه انزل من السماء ماءً فأخرجنا به ثمرات مختلفاً الوانها ومن الجبال جدد بيض وحمر مختلف الوانها وغرابيب سود * ومن الناس والدواب والانعام مختلف الوانه كذلك انما يخشى اللّهَ من عباده العلماء).
هذا هو العقل الراجح، يستنطق دلالة الكون، فيخشى اللّه تعالى، وذلك هو الذكر، أي استحضار اللّه في الذهن مع الخشية، بلفظ او دونه، والقرآن يعقد تناظراً فذاً بين ذلك النفر من الناس، العابث في طاقة الحياة، الساهي عن حركة هذا الوجود، وبين ذلك النفر الذي يقدِّر ويثمّن امانة الكون وضخامة دلالته، اولئك لا يذكرون اللّه فيما هؤلاء مغرمون بهذه العبادة الراقية السامية. قال تعالى : (الم تر انهم في كل واد يهيمون، وانهم يقولون ما لا يفعلون، الا الذين آمنوا وعملوا الصالحات وذكروا اللّه كثيرا...).
واذا كان العقل الراجح من اهم عوامل الجذب، فان تزكية الذات وتنمية قواها الخيّرة من عوامل الجذب الاخرى في هذا المجال الحي من السلوك الانساني الجميل. قال تعالى : (قد أفلح من تزكى وذكر اسم ربه فصلى).
واعتقد ان مركب (العقل - الذات) يشكل معادلة واضحة متكاملة في بيان عوامل الجذب بالنسبة للذكر، العقل في وعيد والذات بطهارتها.

رابعاً : الموقف السلبي من الذكر

للموقف السلبي من الذكر حيثيات وابعاد والوان، والقرآن الكريم تطرق بدقة الى مصاديق هذا الموقف، وأرى من المفيد جداً جرد تلكم المصاديق لاستكناه حقيقتها وهويتها.
الاعراض : الاعراض موضوع قائم بذاته في القرآن الكريم، ونحن هنا نتحدث في مجال واحد، هو الاعراض عن الذكر. قال تعالى : (بل هم عن ذكر ربّهم مُعرضون). (ومن اظلم ممن ذكر بآيات ربّه فاعرض عنها).
أعرض : ولّى مبدياً عرضه. فالانسان الذي يعرض عن شيء انما يعطيه ظهره كناية عن الرفض او عدم الرغبة او غياب التفاعل وفي اغلب الأحيان انما يعرض الانسان عن شيء أو امر... بفعل الاسباب الآنفة.
القرآن يقدم لنا صورة واضحة جليَّة لاعراض بعض الناس عن الذكر، فهو على مستويين رئيسين :
المستوى الأول : اعراض عن الذكر بالذات، فهو لا يطيق ذكر اللّه سبحانه، شكراً او مدحاً او استغفاراً او تعظيماً، فهو لا يستحضر هذه الصيغ ابداً، او لا يتحمل سماعها او الحديث فيها وعنها، وقد مرّت اكثر من آية على هذا الصعيد.
المستوى الثاني : اعراض عن آيات اللّه تعالى التي تستدعي الذكر، سواء مع اللفظ او بدونه، انه على خصام ذهني منحرف مع هذه الآيات البينات، عندما تطرح او تعرض عليه يُولي مُبدياً عرضه، يصمّ اذنيه، يعطل عقله، يتهرب!! او ان هذا الانسان لا يكلف عقله أبداً في استجلاء عظمة هذا الكون ومعرفة دلالة هذه النعم. قال تعالى : (وان يروا آية يعرضوا...) (وكأين من آية في السماوات والارض يمرون عليها وهم عنها مُعرضون...) (وجعلنا السماء سقفاً محفوظاً وهم عن آياتها مُعرضون...).
فالمعرضون، امَّا يضعون اصابعهم في آذانهم، او يعطلون عقولهم، او كلا الامرين معاً وهو الغالب. وكم بودي ان اسرد أنواع الاعراض، ولكن المجال غير مناسب.
2 - المجانبة : قال تعالى : (سيذكر من يخشى * ويتجنبها الاشقى).
المجانبة : الميل. والمعنى : ان (الاشقى) عندما تلقى عليه (الذكرى) يجعلها خارج مسيره، خارج محيطه، خارج فكره واهتمامه، يتحاشاها، يجعلها على طرف منه، يميل عنها. انه (يتجنّبها). ولكن ما معنى الذكرى هنا؟ قالوا : الموعظة.
وفي الحقيقة، ينبغي ان لا نفهم الموعظة هنا ضمن ذلك الإطار التقليدي، أي المضمون الارشادي الخلقي، ايجاباً او سلباً، فان الفكر الذي يستوحي دلالات هذا الكون وهذه النعم، هو الآخر (موعظة)، ان عرض الآيات على العقل الدالة على التوحيد والحكمة والقصد هي وعظ من الدرجة الراقية، خاصة وانها قد تؤول الى الالتحام باللّه تعالى.
اذن هناك طائفة من الناس، يتحاشا من ذكر اللّه جلّ وعلا، بالمعنى السابق، وربما الإعراض اشد من المجانبة كما يبدو من الإيحاء اللغوي، ولكن في النتيجة ان كليهما من مصاديق الموقف السلبي من هذه العبادة الطيبة.
3 - التولّي : قال تعالى : (فأعرض عمّن تولّى عن ذكرنا ولم يرد الاّ الحياة الدنيا).
وتولَّى : انصرف وأدبر. ويبدو : ان هذا الانصراف هنا اوسع مدى وأعمق خطورة ودلالة من المجانبة والاعراض. ومما يعطي للتولي هذا البعد القاسي او هذه الدلالة الاكثر كثافة وظلامية من الذكر، ان طالما يقترن بمواد لغويَّة تتصل صراحة وعلناً بالجحود والانكار والتعطيل - والعياذ باللّه - قال تعالى : (لست عليهم بمسيطر * الاَّ من تولّى وكفر). (فلا صدق ولا صلَّى * ولكن كذب وتولى).
انه موقف سلبي اشد مما عليه المجانبة والإعراض.
4 - العشو : قال تعالى: ( ومن يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطاناً فهو له قرين* وانَّهم ليصدونهم عن السبيل ويحسبون انهم مهتدون).
العشو: اصله النظر ببصر ضعيف، يقال: عشى عشواً وعشواً اذا ضعف بصره واظلمت عينه كأن عليها غشاوة.
ومن العجيب ان يفسر بعضهم (يعش) هنا ب(يعرض)، فيما هي في الحقيقة (يتعامى) او (يتغافل)، حيث ينطوي المعنى على محاولة تجاوز الحقيقة على نحو العناد الخفي. والشيطان في الآية امَّا بمعناه الميتافيزي المعروف او ذو السلطان الغاشم كما جاء في مجمع البيان. وفي اعتقادي ان الاول اكثر ظهوراً. ومهما يكن، يسجل القرآن الكريم في هذه الآية احد مصاديق الموقف السلبي من الذكر، انه التعامي، أي الهروب المصطنع. وفي الآية نكتة رائعة يؤجل الحديث عنها الى السطور التالية باذن اللّه.
5 - النسيان: قال تعالى: ( نسوا اللّه فنسيهم ان المنافقين هم الفاسقون). نوع آخر من أنواع الموقف السلبي من ذكر اللّه سبحانه، وقد نوهت سابقاً ان هؤلاء لم ينسوا اللّه لساناً، بل هم قد يذكرون اللّه دائماً ولكن في معرض التعطيل او الانكار او الاستهزاء، وسوف نتطرق بالتفصيل الى حيثيات هذا الموضوع ان شاء اللّه. ولكن هذا الموقف اكثر ايغالاً بالسلبيَّة والجحود على صعيد الذكر، فهو يتعدى حدود المجانبة والاعراض والعشو بل و حتى التولي، وانه يعبر عن مرحلة سوداء قاتمة في حياة وسلوك نفر من الناس، انحدروا اليها عبر ممارسات منحرفة بالغة الخطورة والتجني على الحقيقة والعلم.
6 - اللهو: وقد المحنا اليه سابقاً، واللهو عن ذكر اللّه له اسبابه التي افصح عنها الكتاب المجيد، الا وهي عبادة المال والتفاني في سبيل الابهة العائلية، والانغماس في هذا العالم ذي النزعة الاستهلاكة المتعالية.
7 - الضلال: وقد اشرنا اليه قبل قليل ايضاً. والضلال يعني الغياب، وتبين لنا من استعراض الآيات، ان الحيود عن ذكر اللّه في هذا النطاق يكون بسبب الشيطان او الخليل السيّئ العقيدة، وهو بلا ريب مرحلة بالغة الانحدار، ولعلها اسوأ موقف مما مرَّ علينا.
8 - الاشمئزاز: قال تعالى: (واذا ذكر اللّه وحده اشمأزت قلوب الذين لا يؤمنون...).
الشمز: التقبض ونفور النفس مما تكره. تشمَّز وجهه: تقبض.
اشمأزَّ اشمئزازاً: تقبَّض واجتمع بعضه الى بعض.
هذا هو معنى الاشمئزاز في اللغة، وهو تعبير دقيق على حالة الكره والنفور الذاتية من شيء ما، وهؤلاء بلغت بهم مواقفهم السلبيَّة من ذكر اللّه ان تشمئز قلوبهم من ذلك!! ومما لا ريب فيه ان هذا الاشمئزاز لم يأت من فراغ، بل لا بد من ممارسة عمليَّة لانواع الموقف السلبي لفترة من زمن وعلى مساحة عريضة من تصرفاتهم حتى انحدروا الى هذا الدرك من الفكر المشوش الحاقد.
9 - الصد: ثم نصل الى الذروة من السلب في خصوص ذكر اللّه وآياته، اننا مع مرحلة في غاية الخطورة، اذ هنا تتجسّد على شكل وظيفة، رسالة، مهنة، ليس تصرفا شخصيَّاً بحتاً، ولا موقفاً سلبيَّاً عارضاً. انها مرحلة الصد عن ذكر اللّه. اي: المنع!!
فكأن تلكم المواقف تطورت وتقادمت حتى تحولت الى وظيفة: الشيطان هو البطل الاول في اداء هذه الممارسة المظلمة. قال تعالى: (انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة والبغضاء في الخمر والميسر ويصدكم عن ذكر اللّه).
ولكن للشيطان جنوده العاملين على هذا الطريق الموحى. قال تعالى: (أرأيت الذي ينهى عبداً اذا صلَّى) وكم لذلك من نظير.
واذا اردنا ان ندرج عناوين الموقف السلبي من ذكر اللّه تبارك وتعالى كما جاءت في القرآن الكريم، وذلك حسب السرد الآنف، فان منها:
* «اللهو» باسبابه السالفة: وهو كل من يشغلك عن الذكر وبالاخص ما بيَّنه القرآن.
* «المجانية»: الميل .
* «الاعراض»: الانصراف/اعطاء الظهر.
* «التولي»: الهروب.
* «العشو»: التعامي والتغافل.
* «الاشمئزاز»: التقبض.
* «الضلال»: الغياب.
* «النسيان».
* «الصد»: المنع والنهي.
ولا اريد القول ان هذه الحالات متسلسلة منطقياً وان كانت لا تعدم سيراً تصاعدياً في درجة الموقف وشدته وكثافته، ولكنها بلا ريب تعبير عن حالات محتملة كثيرة، ذلك ان الموقف السلبي من ذكر اللّه يتباين بالقسوة والغلاظة من شخص لآخر، تبعاً للخلفيات الفكرّية والظروف البيئية والممارسات والسلوك والاحداث والغايات، وهذه المجموعة (اللهو، المجانبة، الإعراض، التولي، العشو، الاشمئزاز، الضلال، النسيان، الصد)، تصوّر الموقف حال السماع او الرؤية وحال البحث والنظر عن نيَّة مسبقة واصرار اوّلي. والذي لا ريب فيه ان هذه الحالات يمكن التحرر من اسارها وانحلالها، وذلك اذا توفرت النية الصادقة والارادة الحرة، وهذه المعادلة كثيراً ما يطرحها القرآن في صميم خطابه، بصورة واخرى، فالحالات المذكورة وعلى كافة مستوياتها ليست قدراً ازلياً، بل هي مواقف، يمكن ان تحصل ويمكن ان تزول ويمكن ان تشتد ويمكن ان تضعف، والكلمة النهائية في كل ذلك بيد اللّه سبحانه. قال تعالى: (انا هديناه السبيل امَّا شاكراً وامَّا كفوراً).
مضى بنا ان فضاءات الذكر الطاهرة ومعادلاته ترجع الي جذر قرآني اساسي، ذلك هو قوله سبحانه وتعالى: (فاذكروني اذكركم).
والسؤال المطرح الآن، هل هناك ضابطة لهذه المجموعة من الموقف السلبي ازاء الذكر؟
في الحقيقة ان كل هذه المواقف تنبع من (نسيان) اللّه تعالى. والقرآن يصور لنا ذلك وفق منطق مخصوص صارم:
1 - قال تعالى: (نسوا اللّه فنسيهم ان المنافقين هم الفاسقون).
2 - وقال تعالى: (نسوا اللّه فأنساهم انفسهم).
الانسان عندما ينسى اللّه، يخرج من عهدة اللّة، ثم ينسى نفسه، وعندها تضيع كل دلالات الكون والحياة في معادلته الذهنية، ومن ذلك ينشأ الموقف السلبي من الذكر بكل الوانه واشكاله وحالاته..
مرَّة اخرى نقول: ان النسيان هنا ليس (الامحاء الضروري) بل هو هذا الاهمال او هذا الجحود او هذا التعامي. الانسان يلهو عن ذكر اللّه او يعرض او يجانب او يتولى او تشمئز نفسه او يضل او يصد لأنه نسي اللّه في الاساس، عن سابق اصرار وعناد.
لنقرأ على سهل المفارقة الكثيرة. (فاذكروني اذكركم) (نسوا اللّه فنسيهم). فالاولى تستوعب كل ممارسات الذكر الطيب وتفسيرها. والثانية تستوعب كل المواقف السلبية عن الذكر وتفسرها...
وفي قبال هذا الموقف السلبي نجد التفاعل الحي مع الذكر من قبل الانسان المؤمن، وهناك صور متعاظمة من درجات الذكر. يقول تعالى (فاذا قضيتم مناسككم فاذكروا اللّه كذكركم آباءكم او اشد ذكرا).
وفي هذا التوجيه الرباني الكريم نفهم ان استحضار اللّه درجات، تختلف او بالأحرى تتفاضل بالوضوح والسعة والعمق، ويذهب بعض المفسرين الى ان الاشارة هنا تكمن في قوله تعالى : (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب) وقوله : (واذكر ربّك في نفسك تضرعاً وخيفة ودون الجهر من القول) وقوله : (الذين اذا ذكر اللّه وجلت قلوبهم) وقوله (انما يؤمن بآياتنا الذين اذا ذكروا بها خروا سجدا) وقوله : (ثم تلين جلودهم وقلوبهم الى ذكر اللّه) وقوله : (ألم يأن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر اللّه).
وفي الحقيقة : مهما يكن من امر، فان قوله سبحانه (أو اشد ذكرا) تلميح واضح، بل تصريح اكبر على مراتبيَّة الذكر، ومن الطبيعي ان هذا التنوع بلوازمه وآثاره وعطاءاته، انما هو دليل على وجود مراتب متفاوتة في افق الذكر وحقيقة هويتها.

خامساً : الذكر الكثير

من امضاءات الخطاب القرآني تأسيس الذكر الكثير، ممارسة هذه العبادة على الدوام، فنحن نقرأ في كتاب اللّه عزَّ وجل : (يا ايها الذين آمنوا اذكروا اللّه ذكراً كثيراً)، (واشركه في أمري * كي نسبحك كثيراً * ونذكرك كثيرا).
فالقرآن اذن يحث المؤمنين على الذكر الكثير. لكن ما معنى الذكر الكثير هنا؟
الاقرب الى الاحتمال في مثل هذه الموارد هو الذكر اللساني، ولكن كتعبير عن الحضور الذهني الذي هو الاساس في هذه العبادة، على ان الكثرة لم تأت اعتباطاً، ولا هي تصعيد عددي رقمي للممارسة العبادية المذكورة، بل هي عملية توكيد وتجذير وتمكين للحضور بلحاظ موجبات معينة.
ان الانسان يعيش وسط حياة زاخرة بالحركة والفعل، وهو يعمل في اجواء متقلّبة متغيرة، تجتاحه ملابسات واحداث متوقعة وغير متوقعة، ولذا فهو تارة معافى نشيط، واخرى مريض متهاوي، مرَّة آمن مستقر، واخرى مشرَّد مضطرب، مرّة في تقوى اللّه وحبه، واخرى في عصيان وتمرّد. صور وحالات لا تهدأ ولا تفتر ولا تستقر. من هنا يأتي سرّ الكثرة بالذكر الذي يلح عليه القرآن، أي انَّ الكثرة مرتبطة بحياة الانسان العريضة المتشعبة، فهو على ضوء هذه السعة :
* يشكر عند الغنى.
* يرجو عند الفقر.
* يحمد عند البلاء.
* يستغفر عند المعصية.
* يكبّر عندما يرى الآيات العظيمة.
وهكذا مع كل حالة واقعة او محتملة، ولعل ما يؤيد هذا التوجيه، ان اللّه يطلب من الانسان ذكره في السراء والضراء، ولذا قيل : الشكر على النعم والحمد على الامتحان، وعلى هذا المنوال يطرح الخطاب الاسلامي سلسلة من المقتربات المركبة من طرفين، احدهما حالة والاخرى نوع من الذكر المناسب، والقرآن مليء بهذا التوجيه من خلال تشخيص علتي لكلا الامرين، أي المادة والذكر المخصص بازائها، على ان تجديد الذكر من شأنه تجديد الروح الانساني بالتقوى، وتحذير للاتجاه الديني السليم في ضميره وعقله، والانسان الذي يذكر اللّه كثيراً يذكره اللّه كثيراً. قال تعالى : (فاذكروني اذكركم). وفي المقام رأيان في تفسير ذكر اللّه للانسان :
الاول : ان ذكر اللّه للانسان هو هذا الاطمئنان والزيادة في معرفة اللّه تعالى وغيرها من الآثار الايجابية التي تصب في النتيجة لصالح هذا المخلوق، سواء في الدنيا والآخرة.
الثاني : ان المعنى في اتجاه : اذكروني بالشكر اذكركم بالزيادة، واذكروني بالتوبة اذكركم بالمغفرة واذكروني بالدعاء اذكركم بالاستجابة. القرآن الكريم يحوي كلا الاتجاهين : قال تعالى : (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب). وقال تعالى : (ادعوني استجب لكم). وفي الحقيقة لا يوجد فارق بين الاتجاهين، فاستجابة الدعاء اضافة الى الانسان بشكل من الاشكال، وعليه يكون الاتجاهان منسجمين متعاضدين.
الذكر، أي ذكر اللّه كما تبيّن أعلاه لا ينحصر في حالة من الحالات، ولا في مجال من المجالات، وامكان كثرته او بعض حيثيات هذه الكثرة قابلية امتداده لمصاديق تتكثر بتكثر الظروف والملابسات، ولكن رغم ذلك هناك بعض المواطن اشار اليها القرآن الكريم، ويبدو ان سبب الاشارة هو اهمية الموطن وخطورته... منها :
1 - النعم الالهية : قال تعالى : (يا بني اسرائيل اذكروا نعمتي التي انعمت عليكم واني فضلتكم على العالمين). وقال تعالى : (واذكروا اذ كنتم قليلاً فكثركم). وقال تعالى : (يا قوم اذكروا نعمة اللّه عليكم اذ جعل فيكم انبياء).
وذكر النعم شكر اللّه والثناء عليه سبحانه، وليس تلك الصورة الذهنية العاكسة للنعمة كما يتصور البعض، والكتاب يشير الى هذه النعم سواء كانت مادية او معنوية، فردية او جماعية، في السلم او الحرب، وآيات القرآن في هذا الموضوع كثيرة.
2 - في المحن : قال تعالى : (يا ايها الذين آمنوا اذا لقيتم فئة فاثبتوا واذكروا اللّه كثيراً).
والحرب محنة، وفي ضوء هذه الآية يمكننا ان نقول ان من مبتنيات التربية الاسلامية ذكر اللّه تعالى عند الشدائد والمصاعب والمحن، ذلك ان الحرب هنا مثال، او نموذج، حيث تلتقي هنا بمدخل جديد للتفسير يعتمد على قاعدة توسيع الدلالة لاستيعابها مصاديق نظيرة او مشابهة او مشاركة. أي نجعل من الحرب هنا سبباً لتوسيع الفكرة كي تشمل نظائرها من الشدائد والابتلاءات والمصاعب. حيث تكون الحرب مجرَّد مثال توضيحي اشاري، وهذه الفكرة مستلة من بعض موجبات علم الالسنية الحديث. وذكر اللّه هنا ينصرف الى صيغ الاستعانة باللّه والتقوي به والاتكال عليه والاستمداد منه.
3 - عند الخطيئة : قال تعالى : (والذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذكروا اللّه).
ذلك ان الذكر الحقيقي استعادة حقيقية لتوازن الذات الذي يختل بارتكاب الفاحشة او ارتكاب ما حرَّم اللّه تعالى، بل الذكر هنا تجديد الارتباط باللّه على اساس حياة جديدة بريئة من التلوث والانحراف. واعتقد ان حقيقة الذكر هنا تشي الى دائرة التوبة والندم والاستغفار.
وهناك مواطن اخرى، لعل اهمها رؤية آيات اللّه المبثوثة في كل انحاء الوجود الرحيب. وهو امر طبيعي في خصوص المؤمنين اصحاب العقول الفطنة التي تعطي اهمية كبيرة لوعي دلالة الكون وعجائبه.

سادساً : حوليات النص والمادة

(1) يربط القرآن الكريم بين الذكر لمشروع عبادي متقاوم في مصاديقه وآثاره وبين مفاهيم كبيرة في صناعة الانسان وبناء الحياة وتحريك التاريخ. قال تعالى : (الاَّ الذين آمنوا وعملوا الصالحات وذكروا اللّه كثيرا). (قد افلح من تزكى وذكر اسم ربه فصلَّى). (واذكر اسم ربك وتبتل اليه تبتيلا).
فالايمان والعمل الصالح وتزكية النفس والتبتل عوالم ضخمة في حياة الانسان والمجتمعات، ولذلك فان مجيء الذكر في هذه السياقات على نحو التصاف والتعاضد انما دليل صارخ على موقع هذه العبادة من هذه العوالم الشاخصة في مسيرة الايمان الطويلة. وفي أحيان كثيرة يعطف على الذكر احد مصاديقه، او بالعكس. قال تعالى : (فاذكروني اذكركم واشكروا لي ولا تكفرون). (...كي نسبحك كثيرا * ونذكرك كثيرا).
وهذا اللون من النصوص ينطوي على توكيد وتلاحم بين المفهوم في افقه العريض ومصاديقه التي يدل عليها، بل هو اسلوب تأسيسي يشير الى اهمية الجانب العملي والممارساتي للنظرية المبتناة، وربما لغرض التوكيد على مرتكز متميز (الشكر، التسبيح...) لمناسبة خاصَّة.
(2) نصوص الذكر في القرآن الكريم تمتلك صلاحية الحركة، فهي ليست طروحات نصيَّة جامدة، ولذلك تتصل بالايمان والعمل الصالح وغيرها من مقتربات التأسيس العقيدي والسلوكي، ومن جماليات هذه النصوص انها تتضمن مشروعيتها ومسوّغها بذاتها. فالذكر سبب الاطمئنان وداعية الثبات على الحق وقد يؤدي الى الفلاح في الدنيا والآخرة، وعليه فهو في نصه القرآني بنية مكتملة الذات، وعلاقتها بالبنيات الاخرى علاقة مسؤولية في توجيه التاريخ.
(3) والذكر ومن خلال نصوصه القرآنية حاد في عطائه مرن في مصاديقه!! (الشكر، التسبيح، الحمد، الاستغفار، التهليل،...)، سلسلة طويلة من المفردات، وهذه الكثرة دلالة غنى في المضمون، لانها على كل حال ذات معاني متعددة، ومما يثري الذكر، انه الى جانب هذه الكثرة في المعاني هناك آثار حادة في صيرورتها وتحققها، تترتب على تلكم المفردات حال ممارستها، فالمعنى متأتي من كلا الجانبين.
(4) تتجاذب الذكر من خلال نصوصه القرآنية معادلات متطابقة، ومعادلات متناظرة، وكل معادلة لها جذرها الذي تنبثق منه. الامر الذي يتيح للعقل حرية السياحة الثريَّة بين هذه النصوص. يستخلص المفاهيم والافكار، فنصوص الذكر تؤسس هيكلاً فكرياً قائماً على التوازي والتناظر والتضاد، وعليه فان اللغة هنا ليست فاعلية وصفيَّة، وانما هي عمل فكري ناظم ومنظوم. قال تعالى : (فاذكروني اذكركم....) وقال تعالى : (نسوا اللّه فنسيهم...).
(5) والذكر في القرآن الكريم، أي على ضوء نصوصه، مسيرة وتطلع، فان نصوصه تأخذ بيدك لتطل بك على لواحق تودع مسبوقاتها كضرورات او مقدمات، وهذا بطبيعة الحال يستدرج العقل وفيه غريزة التواصل مع الحدث كي يصل الى ذروته، حيويَّة متدفقة باسرارها الفكريَّة.
(6) (ولذكر اللّه اكبر...). دليل مدهش على موضوعيَّة الذكر في النص القرآني، موضوعيَّة تؤثر الامل، وتنفذ العقل من الوهم، وتنشل الانسان من الغرور، وتضيء الذات بحقيقتها.

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:10 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

الدقة القرآنية

الدقة القرآنية

محمد قاسم خضير

عندما نريد حساب المسافات الصغيرة فإننا نأتي بالمتر ونبدأ بالقياس. فنقول أن المسافة بين هذه الزاوية وتلك في هذه الغرفة خمسة أمتار، أو نقول أن طول هذا العمود هو 20 مترا. وإذا أردنا أن نعلم المسافة التي قطعتها السيارة فنبدأ بحسابها بعدد اللفات التي يصنعها دولاب السيارة ومن هذه اللفات نستخرج المسافة التي قطعت بالكيلومتر أو ما شابه. وإذا أردنا أن نعلم بعد قاع المحيط عن سطح الماء أطلقنا موجة صوتية من سطح الماء إلى القاع ومن ثم تنعكس هذه الموجة إلى الجهاز وتعلمه الوقت الذي استغرقته ومنه ومن سرعة الصوت نستخرج المسافة.
ولكن عندما نريد معرفة بعد النجوم عن الأرض أو المجرات عن بعضها فإننا نستعمل مقياساً آخر. هذا المقياس يسمى بالسنة الضوئية. السنة الضوئية هي المسافة التي يقطعها الضوء في خلال سنة واحدة. ومن المعروف أن سرعة الضوء هي 300,000 كيلومتراً في الثانية تقريباً هذا يعني أن في زمن قدره ثانية واحدة سيكون الضوء قد رحل مسافة قدرها 300,000 كيلومتراً، وفي زمن قدره 8 دقائق فإن الضوء سيرحل مسافة قدرها 144,000,000 كيلومترا (الشمس تبعد عنا مسافة ثمانية دقائق ضوئية تقريبا). وإن رحل الضوء لمدة قدرها سنة كاملة فإنه سيقطع مسافة قدرها 9,460,800,000,000 كيلومتراً تقريبا، وهذه المسافة هائلة جدا مع العلم أن هناك ما يبعد عن مجرتنا ملايين السنين الضوئية.
نفهم من هذا الكلام أنه إذا ما أردنا أن نقيس المسافات الهائلة فإننا نستخدم الزمن كوحدة قياس بدلا من المتر أو الكيلومتر أو ما شابه من وحدات قياس. فإذا أردنا أن نخبر أحداً عن المسافة بين مجرتنا وأقرب مجرة لها فإننا نقول أنها تبعد عنا مسافة 180,000 سنة ضوئية. وتبعد المجرة اللولبية M83 عن مجرتنا مسافة 10 ملايين سنة ضوئية، وهكذا.
بعد أن تعرفنا على وحدة قياس المسافات الضخمة نقف عند القرآن الكريم. لنتعرف على الدقة القرآنية التي يصف فيها الله عز وجل موقف الإنسان من الأعمال السيئة. يقول الله سبحانه وتعالى: "يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُّحْضَراً وَمَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً وَيُحَذَّرُكُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَاللهُ رَؤُفٌ بِالعِبَادِ" (آل عمران - 30) وسأتكلم هنا عن وحدة القياس التي استخدمها الله سبحانه، وتعرف هذه المسافة بالأمد. يقول العلامة السيد الطباطبائي في الميزان في تفسير القرآن:
والأمد يفيد معنى الفاصلة الزمانية، قال الراغب في مفردات القرآن: الأمد والأبد يتقاربان، ولكن الأبد عبارة عن مدة الزمان التي ليس لها حد محدود، ولا يتقيد... والأمد مدة لها حد مجهول إذا أطلق...
ويقول أية الله السيد الشيرازي في تفسير تقريب القرآن إلى الأذهان: " أَمَداً بَعِيداً أي مكاناً بعيداً" واختلفت التفاسير في ما إذا كانت الفاصلة بين النفس العاصية وما عملته من سوء هي مسافة مكانية أو أنها مسافة زمانية. سواءً أكانت هذه الفاصلة زمانية أم مكانية فإن القرآن عبر عن هذه المسافة بكلمة الأمد البعيد. فالأمد إنما هي كلمة تدل على الزمن وإن كان المقصود في الآية الكريمة الفاصل المكاني. وكما ذكرنا قبل قليل أنه إذا أردنا أن نقوم بقياس المسافات الطويلة والتي تقدر بملايين الكيلومترات فإن وحدة القياس تكون زمانية. لذلك فإن كلمة الأمد أبلغ في التعبير وأدق.
كثيراً ما كنت أقرأ هذه الآية وكانت تتبادر إلى ذهني فكرة أن الإنسان بطبيعة الحال ستكون لديه الرغبة القصوى في أن تكون هناك بينه وبين معاصيه فاصلة، كالذي إذا مر عند مكان رمي الأوساخ فإنه يريد الابتعاد عنها لما يشتمه من رائحتها المنتنة. ولكن لم أتصور قدر هذه الرغبة حتى ربطت الفكرة الفيزيائية مع كلمة الأمد في الآية المباركة، وحتى نفهم خطورة هذه الذنوب عبر الله عن هذه الفاصلة بالأمد البعيد، ولو كانت المسافة التي يتمناها الإنسان بعيداً عن ذنوبه معرّفة بكلمة "الأمد" فقط لكفى (لأن الأمد كلمة تدل على الفاصلة الزمانية البعيدة وإن كانت محدودة) ولكن أضاف الله سبحانه كلمة "بعيدا" ليعرفنا عن مدى إستيائنا من ذنوبنا يوم القيامة.
غفر الله لنا ولكم كل ذنوبنا.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:11 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پيمان‏شكنان سبك مغزند

پيمان‏شكنان سبك مغزند

آيةاللّه جعفر سبحانى‏
مَثَل‏هاى زيباى قرآن (34)
مَثَل بيست و نهم‏

پيمان شكنان و سوگند شكنان به زنى سبك مغز مى‏مانند كه رشته‏هاى خود را پنبه مى‏كرد و تابيده‏هايش را وا مى‏تابيد.
«وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمْ‏ُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ».
«هنگامى كه با خدا پيمان بستيد به عهد او وفا كنيد و سوگندهاى خود را پس از تأكيد نشكنيد، درحالى كه خدا را كفيل و ضامن بر سوگند خود قرار داده‏ايد، خداوند از آنچه انجام مى‏دهيد، آگاه است».
«وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاناً تَتَّخِذُونَ أَيْمانكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ أَنْ تَكُونَ اُمَّةٌ هِيَ أَرْبى‏ مِنْ اُمَّةٍ إنَّما يَبْلُوكُمُ اللَّهُ بِهِ وَ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ يَوْمَ القِيامَةِ ما كُنْتُمْ فِيهِ تخْتَلِفُونَ»(1).
«مانند آن زن -بى‏فكر- نباشيد كه رشته‏هاى خود را پس از استحكام، وا مى‏تابيد (وبه اصطلاح رشته‏ها را پنبه مى‏كرد) درحالى كه سوگندهاى خود را وسيله خيانت و فساد قرار مى‏دهيد، به خاطر اين كه گروهى از گروه ديگر فزونتر و نيرومندتر هستند، خدا مى‏خواهد شما را به اين وسيله آزمايش كند، در روز قيامت آنچه را كه در آن اختلاف مى‏كرديد، براى شما روشن مى‏سازد».

توضيح مفردات آيه‏

«نَقْض» در لغت عرب به معنى شكستن است و در موردى به كار مى‏رود كه متعلق آن از استحكام خاصى برخوردار باشد، خواه استحكام آن، حسّى و جسمانى باشد، مانند پنبه رشته شده، يا وجدانى و اخلاقى مانند پيمان كه از نظر وجدان و عرف عقلا از استحكام خاصّى برخوردار است و پايبندى به آن نشانه شرف و مردانگى انسان است.
«كفيل» در لغت عرب به معنى ضامن است، تو گويى انسانى كه به خدا سوگند مى‏خورد -مخصوصاً در برابر مردم- خدا را ضامن خود معرفى مى‏كند.
«دَخَل» به چيز بيگانه‏اى مى‏گويند كه در چيزى نفوذ كند و آن را فاسد مى‏سازد و احياناً در «خدعه» به كار مى‏رود. ابوعبيده مى‏گويد: هر چيزى كه صحيح نباشد «دخل» است. تا اينجا از معنى مفردات آيه آگاه شديم.

شأن نزول آيه‏

مفسّران مى‏گويند در زمان نزول قرآن زن بى‏مغزى از قريش كار او و كنيزانش اين بود كه از آغاز روز به تابيدن پنبه و پشم مى‏پرداختند، آنگاه به هنگام ظهر به آنان دستور مى‏داد آنچه را تابيده‏اند، واتابند.
پايبندى به پيمان‏
از آنجا كه لزوم عمل به ميثاق، جنبه فطرى دارد و در سرتاسر جهان، عمل به پيمان يك عمل نيك، و شكستن پيمان، عمل زشت تلقى مى‏شود، قرآن نيز بر لزوم وفا به پيمان، تأكيد مى‏كند و شكستن پيمان را بسان كار آن زن تهى‏مغز، زشت مى‏داند كه انسان رشته‏هاى خود را واتابد و لذا در بسيارى از آيات بر عمل به پيمان تأكيد شده است كه برخى را يادآور مى‏شويم:
«أَوْفُوا بِالعَهْدِ إِنَّ العَهْدَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً»(2). «به عهد و پيمان وفادار باشيد، زيرا از پيمان سؤال مى‏شود».
در آيه ديگر مى‏فرمايد:
«وَ الَّذِينَ هُمْ لأماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ»(3) «آنان كه به امانتدارى و عهد و پيمان خويش پايبندند».
و در آيه مورد بحث، عهد با خدا را مورد بحث قرار مى‏دهد و مى‏فرمايد: «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ»، طبعاً مقصود پيمانى است كه انسان با خدا و پيامبر خدا و امام مى‏بندد.
با توجه به مجموع آيات روشن مى‏شود پيمان بر امر مشروع خواه طرف پيمان خدا باشد يا غير خدا، لازم‏العمل است و شكستن آن حرام. چيزى كه هست آيات نخست، مطلق پيمان را مطرح مى‏كرد، ولى اين آيه پيمان با خدا و نمايندگان خدا را.

پاى‏بندى به سوگند

همان‏طورى كه عمل به پيمان و بيعت با خدا و رسول و يا انسانهاى ديگر از ارزش بالايى برخوردار است، همچنين سوگند به خدا خواه اين سوگند، در برابر خدا باشد يا در برابر مردم، بسيار محترم و غير قابل نقض است، اما قرآن هر سوگندى را مطرح نمى‏كند، بلكه سوگندى را مورد بحث قرار مى‏دهد كه مورد تأكيد قرار گيرد. اكنون بايد ديد تفاوت اين دو نوع سوگند چيست؟ تفاوت آن دو اين است كه برخى از سوگندها ناخواسته بر زبان انسان جارى مى‏شود و افراد بدون توجه «واللّه» و «باللّه» مى‏گويند. اين‏همان سوگند لغو است كه چندان اثرى ندارد.
ولى برخى از سوگندها، با توجه و عزم و عقد قلب انجام مى‏گيرد اين همان سوگند موكّد است كه آيه يادآور مى‏شود و مى‏فرمايد: «وَ لا تَنْقُضُوا الأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها». و در آيه ديگر نيز به اين نوع از سوگند اشاره مى‏كند و مى‏گويد: «لا يُؤاخِذِكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ وَ لكِنْ يُؤاخِذكُمْ بِما عَقَّدْتُمُ الأَيْمان»(4). «خدا شما را با سوگندهاى لغو مؤاخذه نمى‏كند، بلكه با سوگندى مؤاخذه مى‏كند كه آن را با عزم و عقد قلب ياد كرده‏ايد».
آنگاه آيه، علت تحريم سوگندشكنى را يادآور مى‏شود و آن اين است كه: آن كس كه در برابر مردم به خدا سوگند ياد مى‏كند، گويا براى قانع كردن مردم، خدا را كفيل و ضامن قرار مى‏دهد كه اگر دروغگو باشد، خدا او را كيفر دهد، بنابراين سوگندشكنى اهانت به خداست، چنانكه مى‏فرمايد: «وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً» «خدا را بر آنچه سوگند خورده‏ايد، ضامن قرار داده‏ايد».
مثلاً انسانى كه به برادر دينى خود مى‏گويد: به خدا سوگند من اين كار را مى‏كنم يا نمى‏كنم، او هم گول سوگند به لفظ جلاله را خورده سخن او را مى‏پذيرد، هرگاه انسان ياد شده، سوگندشكنى كند، تو گويى اهانت به مقام ربوبى كرده است.
تا اينجا با مفاهيم آيه نخست آشنا شديم، اكنون به تفسير آيه دوم مى‏پردازيم كه جايگاه مَثَل است. قرآن مى‏فرمايد: «افراد پيمان‏شكن بسان آن زنى هستند كه تابيده‏هاى خود را وامى‏تابيد». چنانكه مى‏فرمايد: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاناً».
اكنون سؤال مى‏شود چرا اين افراد به پيمان و سوگند خود پايبند نيستند؟ آيه در اين باره دو نكته را تذكر مى‏دهد:
1. اين افراد، پيمان و سوگند خود را پوششى براى خدعه و حيله قرار داده و با آراستن ظاهر مى‏خواهند طرف خود را فريب دهند از اين‏رو از درِ حيله و خدعه وارد مى‏شوند و آيه چنين اشاره مى‏كند: «تَتَّخِذُونَ أَيْمانكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ».
2. چه‏بسا اين افراد، با خدا و پيامبر كه از پيروان كمى برخوردار بوده پيمان مى‏بندند، آنگاه مخالفان پيامبر را گروه فزونتر مى‏بينند و به خاطر عظمت دشمن، پيمان و سوگند خود را مى‏شكنند. و هم‏اكنون بسيارى از دولت‏هاى كوچك، پيمانى را كه با ديگر دولت‏ها بسته‏اند، به خاطر ترس از دولت‏هاى بزرگ مى‏شكنند و آيه به اين مطلب چنين اشاره مى‏كند: «أَنْ تَكُونَ اُمَّةٌ هِيَ أَرْبى‏ مِنْ اُمَّةٍ».
ولى در پايان، قرآن هشدار مى‏دهد كه اين افراد، از آزمايشهاى الهى غافلند.
سوگندهاى الهى وسيله آزمايش و امتحان است، چنانكه مى‏فرمايد: «إنَّما يَبْلُوكُمُ اللَّهُ بِهِ».
و پيمان شكنان سرانجام، روز قيامت به كيفر اعمال خود مى‏رسند و خدا حقايق را براى مردم آشكار مى‏سازد، چنانكه مى‏فرمايد: «وَ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ يَوْمَ القِيامَةِ ما كُنْتُمْ فِيهِ تخْتَلِفُونَ».

پى نوشت:

1) نحل: 91 - 92.
2) اسراء: 34.
3) مؤمنون: 8.
4) مائده: 89.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:11 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اتمام الحُجَج في تفسير مدلول «لا جدال في‏الحج»يا پاسخي به تفسير محرفِ مفهوم جدال در حج

اتمام الحُجَج في تفسير مدلول «لا جدال في‏الحج»يا پاسخي به تفسير محرفِ مفهوم جدال در حج

دكتر سيد محمد باقر حجتي
اَلْحَمْدُللّه‏ الّذي حَرَّضَنا علي الجدال و القتال ـ في جُلِّ الاحوال ـ مع كل شيطان بَطّال و منافقٍ محتالٍ و مشرك مختال، و قال: «حرض المؤمنين علي القتال» و «جاهد الكفار و المنافقين واغلظ عليهم» و «قاتلوا اولياءَ الشيطان» و «ان الشيطان لكم عدوٌ فاتخذوه عدوا» و قال: «و جاد لهم بالتي هي احسن». والصلوة والسّلام علي جميع انبيائه و رسله، الّذين جادلوا بالحق ليدحضوابه الباطل و يجاهدوا المشركين فاكثروا جدالهم. و علي آله الذين افرغوا جهدهم في دعوة الناس الي سبيل ربهم بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلوهم بالتي هي احسن، فبذلوا وسعهم في مجادلة الملاحدة والكفرفا حسنوا جدالهم.
و بعد فقد قال اللّه‏ تبارك و تعالي:
«الحج اشهِرُ معلوماتٌ فمن فَرَضَ فيهِنَّ فَلا رَفَثَ وَ لافُسُوقَ وَ لاجِدالَ في الحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيرٍ يَعْلَمْهُ اللّه‏، و تَزَوَّدُوا فانّ خيرالزّاد التَّقْوي وَاتَّقُونِ يا اُولِي الأْلبابِ»1.
مروري بر مدلولِ لُغَوي و اصطلاحي واژه «جِدال»

مقدمتا قبل از ورود در تفسير آيه ياد شده، سزا بر آن ديديم كه واژه «جدال» را از لحاظ مدلولِ لغوي و اصطلاحي دقيقا مورد مطالعه قرار دهيم، آنگاه ببينيم از اين كلمه در آيه مورد بحث، چه مفهومي در مد نظر مي‏باشد:
الف ـ مدلولِ لغوي «جدال»:
كلمه «جِدال» (به كسر جيم) از مجادله مأخوذ شده و در ريشه خود از «جَدْل» اشتقاق يافته است، و خود كلمه «جَدْل» داراي معاني زير مي‏باشد:
1 ـ محكم بافتن چيزي، از قبيل ريسمان و امثال آن كه اين مفهوم (يعني استحكام و بافتن)، روحِ اين واژه و اساس آنرا تشكيل مي‏دهد،2 و معاني ديگر كه براي اين واژه در كتب لغت آمده، به همين مفهوم باز مي‏گردد و داراي چنين جان و روحي مي‏باشد؛ يعني از نوعي تناسب با همين مفهوم برخوردار است. زمام شتر را به همين مناسبت «جَديل» مي‏نامند؛ چون از پوست تابيده [ و امثال آن ] بافته مي‏شود؛ چنانكه ابن‏منظور و ديگران مي‏گويند: جديل ريسماني است كه از پوست و يا مو بافته مي‏شود كه آن را به گردن شتر نر و يا ماده مي‏آويزند، و در صورتي كه زمام شتر را «جديل» مي‏نامند كه تابيده و بافته شده باشد. مخاصمه را نيز ـ با توجه به چنين مفهومي ـ «مجادله» مي‏گويند؛ چرا كه هر يك از دو خصم، آهنگِ آن دارد كه طرفِ خود را از رأي و نظريه خود ـ اعم از حق يا باطل ـ بتاباند و او را از رأي خود برگرداند.3
ضمنا يادآور مي‏شويم: جديل در پاره‏اي از معاجم، هم به معناي زمام و هم به معناي دو رشته مرواريد و جواهر رنگارنگ ـ كه زنان آنها را بر يكديگر پيچيده و حمايل مي‏كنند ـ به كار رفته است: «وُِشاح»4.
2 ـ قوي شدن بچه آهو و حيوانات ديگر، بدانگونه كه به دنبال مادر به راه افتند. و يا قوي شدن و سفت گشتن دانه در خوشه؛ به همين مناسبت استخوان بزرگ و محكم، و استخوانهاي ميان تهيِ دست و پا، و بسياري از معاني ديگري را ـ كه مفهوم قوت و استحكام در آن منظور شده است ـ «جَدْل» و يا «جِدْل» مي‏نامند.
جَدَل ـ كه عبارت از قدرت بر خصومت و جدال است ـ با توجه به همين مفهوم مورد استعمال قرار گرفته است؛ و لذا هر فردي كه در خصومت سرسختي مي‏كند، عنوان «جَدِل» را اطلاق مي‏نمايند.5 و در اصطلاح فارسي مي‏گويند: «در خصومت، سرسخت است».
با مراجعه به كتب لغت و مطالعه نصوص اصيلي كه ساختماني از اين مادّه در آنها به كار رفته است، به اين نتيجه مي‏رسيم كه در مفهوم اين واژه ـ در اكثر قريب به تمامِ مواردِ آن ـ معنيِ بافتن و يا استحكام و قوّت، و يا هردو جلب نظر مي‏كند.
بنابراين بايد در مفهوم «جدال» روح اين واژه را ـ كه عبارت از قدرت و قوت، و تاباندن و بافتن است ـ جستجو كنيم. يعني فردي كه به جدال دست مي‏يازد سفت و سخت در خصومت بوده و مي‏خواهد طرف را از نظريات خود بتاباند و پيچش و انعطافي در او به هم رساند.
راجع به مدلولِ لغوي جدال مطالب گسترده‏تري در معاجم و فرهنگها ديده مي‏شود كه بازگو كردن همه آنها موجب اطاله و اطنابِ مُمِل مي‏گردد. و لذا سخن را در اين باره به پايان مي‏بريم و گفتگوي خود را با بحث و كاوش در مدلولِ اصطلاحيِ كلمه «جَدَل» و «جِدال» ادامه مي‏دهيم.
ب ـ مدلول اصطلاحي كلمه «جَدَل» و «جِدال»:
1 ـ جَدَلْ = Dialectique (F) , Dialectic (E)
اين واژه اصطلاحا عبارت از روشِ مناقشه و استدلال مي‏باشد كه در طول تاريخ با توجه به مكاتبِ مختلفِ فلسفي، از مفاهيم متفاوت و متعددي برخوردار شده است:
ـ از نظر سقراط، مناقشه و مجادله‏اي است كه مبتني بر بگو و مگو و پرسش و پاسخ مي‏باشد (روش توليد و مامائي).
ـ از ديدگاه افلاطون، نوعي از روش در تحليل منطقي است كه بر اساس تقسيم اشياء به اجناس و انواع، مورد استفاده قرار مي‏گيرد، و اين روش و تحليل به «علم به مبادي اُولي و حقايق ازلي» منجر مي‏گردد.
ـ جدل در نگاه ارسطو و دانشمندان اسلامي (منطقيون) عبارت از قياسي است كه از مشهودات و مسلّمات تشكيل مي‏شود.
ـ در نظر كانت، منطق ظاهري و صوري است كه منحصرا در سفسطه «مصادره به مطلوب» و فريفتن حواس به كار مي‏آيد.
ـ جدل نزد هگل، انتقال ذهن از قضيه و نقيض آن به قضيه‏اي كه از آن‏دو نتيجه مي‏شود، آنگاه همينگونه ادامه يابد تا به «مطلق» برسد.
در كتاب «التعريفاتِ» جرجاني آمده است:
«جدل، قياسي است كه از مشهورات و مسلّمات تشكيل شده، و غرض و هدف آن الزامِ خصم و اقناع و اسكاتِ كسي است كه فهم او براي درك مقدماتِ برهان نارسا مي‏باشد.6

واژه «جدل» و «مجادله» در قرآن كريم

كلمه «جدل» در دو مورد، و مشتقاتي از باب «مجادله» در بيست و سه مورد، و كلمه «جدال» در دو مورد از قرآن كريم به كار رفته است.
اما قبل از آنكه به بحث و بررسي مفهومي كه در اين موارد در مدّ نظر مي‏باشد بپردازيم لازم است يادآور شويم كه اصطلاح جدل ـ علاوه بر آنكه در منطق عبارت از قياسي است كه از مشهورات و مسلمات فراهم مي‏آيد ـ در اصطلاح دانشمندان علوم قرآني و تفسير به معناي استدلال و قياس برهاني نيز استعمال شده است.
به عنوان نمونه: جلال الدين سيوطي در كتاب خود (در نوع شصت و هشت)، بابي تحت عنوان «في جدل القرآن» گشوده است كه منظور او از «جدل» عبارت از مفهومي است وسيع كه شامل قياس جدلي و نيز قياس برهاني در اصطلاح منطقيين مي‏گردد.
وي يادآور مي‏شود كه نجم الدين طُوفّي (م 716) كتاب مستقلي در جدلِ قرآن كريم تصنيف كرده است، آنگاه مي‏نويسد:
«قال العلماء: قد اشتمل القرآن العظيم علي جميع انواع البراهين والادلّه، و ما مِنْ برهانٍ و دلالةٍ و تقسيمٍ و تحذيرٍ ـ يُبني مِن كليات المعلومات العقلية و السمعية ـ الا و كتاب اللّه‏ قد نطق به»7.
بديهي است در محتواي چنين اصطلاحي، مفاهيم ديگرِ جدل ـ كه عبارت از مغالطه و سفسطه است ـ در مد نظر نيست، بلكه عبارت از به كار گرفتنِ قياسي است كه خصم را به حق و حقيقت و صلاحِ حال و مآلِ او رهنمون است.
بنابراين نمي‏توان گفت: هرگونه جَدَل و مجادله‏اي به مفهوم خصومت و سرسختي بيجا و نكوهيده مي‏باشد. و حتي در قرآن كريم ـ كه مشتقاتي از اين واژه در موارد مختلفي از آن، مورد استفاده قرار گرفته ـ همه جا به معناي خصومت و ستيز بيجا و مذموم نيست.
اصولاً جَدَل و مجادله در قرآن كريم به مفهوم استدلال به كار رفته كه در پاره‏اي از موارد به معناي استدلال غلط و بي‏اساس و آميخته به خصومت، و در پاره‏اي از موارد ديگر به معنايِ استدلال صحيح و منطقي و داراي اساس عقلائي و توأم با انس و محبت استعمال شده است.
بطور كلي، آن جَدَل و مجادله‏اي كه در قرآن كريم از آن نهي و يا نكوهش شده، عبارت از لجاج و ستيز و استدلال سفسطي و دستخوش مغالطه در جهت اثبات امري است كه باطل و عاري از واقعيت مي‏باشد.
در هيچ موردي از قرآن كريم، جدال و استدلالي كه هدف آن اثبات حق است ـ نه تنها از آن نهي نشده است ـ بلكه همه مسلمين موظف شده‏اند كه دست اندركار چنين جدال و مجادله‏اي گردند؛ چنانكه اين نكته را در بحث و تفسير آيه مورد نظر بازگو خواهيم كرد:
تفسير آيه 197 سوره بقره
خداوند متعال مي‏فرمايد:
«الحج اشهرٌ معلومات فمن فرض فيهن فلا رَفَثَ و لافسوق و لاجِدال في الحج و ما تفعلوا من خير يَعْلَمْهُ اللّه‏، و تزودوا فان خيرالزاد التقوي واتقون يا اولي الالباب».
مواسم و ايّامي كه مراسم حج بايد در آن اَيّام انجام گيرد عبارت از ماههايي است كه در شريعت مقدس اسلام كاملاً معلوم و مشخص شده است. و فقط مي‏توان آن را در طول سال يكبار انجام داد، بر خلافِ عمره كه ممكن است شرعا در طول يك سال، چند و يا چندين بار برگزار گردد.
ماههايي كه مي‏توان مناسك حج را در آنها به جاي آورد ـ از نظر شيعه ـ عبارتنداز: شوال، ذوالقعده، ده روز از ذوالحجه و يا تمامي ايام آن؛7 چنانكه اهل سنت نيز ايام برگزار كردن حج را عبارت از شوال و ذوالقعده و پاره‏اي از روزهاي ذوالحجة مي‏دانند كه گروهي آن را در ده روزِ همين ماه مشخص كرده‏اند.8
بنابراين جلو انداختنِ انجام مناسكِ حج از اين ماهها و يا تعويق آن از اين ماهها جايز نيست، چنانكه «نَسَأة» ـ يعني مردمي كه قرآن كريم در باره آنها مي‏گويد «انّما النَّسي‏ء زيادة في الكفر...»9 ـ بدينگونه تقديم و تأخيرِ حج را روا مي‏داشتند.
كسي كه در اين ماهها حج را بر خويشتن واجب گرداند ـ يعني در اين ماهها به حج مُحْرِم گردد و يا بر حسب نظريه شيعه حتي به عمره تمتع مُحْرِم شود ـ نبايد به دنبال تمايلات جنسي رفته و عمل زناشويي ويا ساير هوسهاي شهواني را اِعْمال كند: (لا رفث). و نبايد دروغ بگويد، و يا بايد زبان خود را از دشنام و بدگوئي به مؤمن حفظ كند؛ چون رسول اكرم ـ صلي‏اللّه‏عليه‏وآله‏وسلم ـ فرمود:
«سباب المؤمِن فسوقٌ وقتاله كفرٌ»10:
«دشنام گفتن به مؤمن، خروج از طاعت خدا و جرمي سنگين است، و كشتنِ او مساويِ با كفر مي‏باشد».
بعضي گفته‏اند: مراد از «فسوق» عبارت از هرگونه معاصي است و بعضي آن را عبارت از «تنابز به القاب» و يا كذب مي‏دانند.11
«ولاجدال»: نبايد در حج مجادله كرد.
هر كار نيكي كه انجام مي‏دهد، خداي متعال بدان آگاه است و چون عادل مي‏باشد در برابر آن، پاداش نيكي به شما خواهد داد، و به هنگام حج با خود توشه برداريد و بارِ سرِ ديگران نباشيد، و يا اينكه از رهگذر اعمال صالحه توشه آخرت براي خويشتن فراهم آوريد كه بهترين توشه، عبارت از تقوا است.
اي انسانها بِخْرَد، در برابر اوامر و نواهي من راهِ پرهيزكاري را در پيش گيريد.
اين بود خلاصه‏اي از تفسير آيه مذكور.
امّا آنچه ما درصدد بحث و بررسي آن هستيم و مي‏خواهيم دقيقا از آن كاوش و تحليلي به عمل آوريم، موضوع نهي از جدال در حج مي‏باشد كه در اين آيه جلب نظر مي‏كند. عده‏اي از افراد سطحي ـ تحت تأثير عالم‏نماياني تهي از دانش، و زاهدنماياني بي‏بهره از زهد، و فقيهاني دست‏آموزِ تِز ابرقدرتها و گوش به آواز توصيه دولتمردانِ استعمارزده ـ اين گفتار الهي را دستاويزي براي انتقادِ مسلميني قرار دادند كه در موسم حج مي‏خواهند شياطين جن و انس را مورد لعن و نفرين قرار دهند و به تكليف خود براي هشدار دادن به مردم و رسالت اسلامي خويش عمل كنند.
«و لا جدال في الحج» كدام جِدال و با كه، و براي چه هدفي؟
الف ـ منظور از «جدال» در آيه مورد بحث:
1 ـ نظريه مفسران و دانشمندان شيعه:
مفسرين و فقها و دانشمندان شيعه، يادآور شدند كه جدالِ در حج، عبارت از گفتن «لا واللّه‏» و «بلي واللّه‏» است.
بايد ياد آور شويم كه اين سخن عبارت از حدّ اقل مراتبِ جِدال مي‏باشد كه فرد مي‏خواهد از رهگذر اين سوگند، سخن خويش را بر كرسي نشانده و يا سخنِ طرف را نقض كرده و رأي او را بتاباند و درهم كوبد.
از اين بيان چنين برمي‏آيد كه «جدالِ در حج» يا چنان مفهومي، توأم با سوگند انجام مي‏گيرد؛ يعني در آن تأكيد و تشديد و جود دارد، و اين همان مفهوم اصيل و ريشه‏دار در معناي لُغَوي «جدال» است كه قبلاً بدان اشاره كرديم.
بر حسب اين نظريه اگر كسي درصدد اثبات نظريه خود و يا رد و نقض سخنِ مخالفِ خويش برآيد و آن را با سوگندِ ياد شده نياميزد و به وسيله سوگند مذكور تشديد و تقويت نكند نمي‏توان عنوان «جدل در حج» را بر آن اطلاق كرد. و از چنين كاري است كه نهي شده است.12
بدين منظور كه نظريه شيعه را در اين باره نسبتا گسترده توضيح دهيم فشرده‏اي از آنچه مرحوم شيخ محمد حسن نجفي راجع به «جدال» بيان كرده، در زير مي‏آوريم:
«جدال» ـ بر طبق كتاب و سنت و اجماع و نيز بر اساس آنچه در اكثر كتب شيعه و نصوصي كه در اين باره جلب نظر مي‏كند ـ عبارت از گفتن «لا واللّه‏» و «بلي واللّه‏» است.
يكي از نصوص، به عنوان نمونه ياد مي‏شود: معاوية بن عمار گفته است: از امام صادق ـ عليه‏السلام ـ راجع به كسي سؤال كردم كه در حال احرام مي‏گفت: «لا لعمري: نه به جان خودم». حضرت فرمود: اين تعبير را نمي‏توان «جدال» برشمرد. جدال ـ صرفا ـ عبارت از اين است كه شخص بگويد: «لا واللّه‏» و «بلي واللّه‏»...
در كتاب «تهـذيب الاحكـام» شيـخ طــوسي، روايتي از ابي بصـير از امـام صـادق ـ عليه‏السلام ـ آمده است: اگر شخصي سه بار اين سوگند را ـ در عين حال كه صادق است ـ بر زبان آورد بايد قرباني كند. و چنانچه يك بار اين سوگند را ـ به دروغ ـ بر زبان راند قرباني بر او واجب مي‏گردد.
اما در خبر و حديث ديگري از ابي بصير آمده است كه : از امام صادق ـ عليه السلام ـ سؤال كردم: اگر فردي كه مُحرِم است بخواهد كاري را انجام دهد اما رفيقش به او بگويد: «واللّه‏ لا تعمله = سوگند به خدا اين كار را انجام نخواهي داد»؛ و آن شخص بگويد: «واللّه‏ لأََعْمَلَنَّهُ = سوگند به خداوند اين كار را انجام مي‏دهم» و چند بار او را وادار به سوگند مي‏كند، و او نيز مكرر سوگند مي‏خورد، آيا حكمي كه در باره صاحب جِدال صادر شده است، بر وي لازم مي‏گردد؟ امام ـ عليه‏السلام ـ فرمود: چنين كسي مي‏خواهد بدينوسيله به برادرِ ايماني خود، با سوگند ياد كردن احترام گذارد. جدال در مورد كاري مصداق پيدا مي‏كند كه آن كار معصيت باشد و فرد بخواهد با برادر ايماني خود بستيزد.
آنچه از مجموع تحقيقات دانشمندان و نيز احاديثي كه در باره «جدال در حج» آمده استفاده مي‏شود اين است كه بايد سوگندي كه انجام مي‏گيرد دروغ باشد و يا به كاري كه معصيت است مربوط گردد. بنابراين اگر در سوگندِ خود صادق باشد كفاره‏اي بر او واجب نمي‏شود. و لذا در كتاب «الدروسِ» شهيد اول از جعفي آمده كه وي مي‏گفت: «الجدال فاحشة اذا كان كاذبا اوفي معصية...».
وي در پايان مي‏نويسد: جدال صرفا با سوگندِ به خدا ـ آنهم با صيغه مخصوص «لا واللّه‏» و «بلي واللّه‏» ـ تحقق مي‏يابد، و با هر سوگند و يا با سوگند به غير خدا قابل تحقق نمي‏باشد، منتهي ظاهرا براي تحقق جدال به كاربردن «لا» و «بلي» هر دو لازم نيست؛ بلكه يكي از آنها براي تحقق جدال بسنده و كافي است.13
2 ـ مفسران و فقهاي اهل سنت، و تفسير «و لا جدال في الحج»:
مفسران بزرگ و فقهاي برجسته اهل سنت در باره «جدال در حج» آراء و سخنان گوناگوني ياد كرده‏اند كه فشرده‏اي از آنها را مي‏آوريم:
طبري در تفسير خود بحثِ بسيار مفصل و گسترده‏اي را در باره «جدال در حج» پيش گرفته است كه خلاصه و ماحَصَلِ آن اين است:
1) انسان مُحرِم با برادرش آنچنان بستيزد و بگو مگو كند كه او را به خشم آورد. يا حاجيان آنگونه با هم به جدال و درگيري دست يازند كه از خشم آنها نسبت به يكديگر سر برآورد.
2) دشنام و مراء و خصومتها و منازعات14.
3) محمد بن كعب قرظي مي‏گفت: جدال اين بود كه وقتي قريش در «مِني» گرد هم مي‏آمدند گروهي از آنها به گروهي ديگر مي‏گفتند: «حج ما كاملتر و درست‏تر از حجِ شما است» و آن ديگران به اينان مي‏گفتند: «حج ما كاملتر و درست‏تر از حج شما است»15.
4) جدال در حج اين است كه يكي بگويد: امروز، روز حج است، و ديگري بگويد: فردا.
5) ابن زيد مي‏گفت: عربها در مواقفِ مختلفي وقوف مي‏كردند و با هم بگومگو و منازعه مي‏نمودند، و هركسي از آنها ادّعا مي‏كرد كه مَحلّ وقوفِ او همان محلي است كه ابراهيم ـ عليه‏السلام ـ در آنجا وقوف كرده است؛ اما وقـتي خـداوند متـعال نبي اكـرم ـ صلي‏اللّه‏ عليه وآله وسلم ـ را به مناسكِ آنها در باره حج آگاه ساخت اين خصومت و مجادله را فيصَله داد.16
6) «ولا جدال في الحج» به عنوان خبر و گزارشي از سوي خداوند متعال است كه وقت حج بر اساس يك ميقات و موسم واحدي مشخص و قطعي شده و قابل تقديم و تأخير نيست؛ و نسي‏ء، يعني تأخير حج از موسمِ آن، از اين پس باطل و بي ارزش و فاقد اعتبار است.17 شرح گوياي اين مطلب در تفسير آيه «نسي‏ء» گذشت.
طبري مي‏گويد: آن قولي كه به صواب نزديكتر است همين قول اخير مي‏باشد...
ضمنا مي‏افزايد: اين نظريه ـ كه مي‏گويد: معني «لا جدال في الحج» اين است كه با مصاحب و رفيق همراه خود بگو مگو مكن و با او به مجادله و ستيز برنخيز كه او را به غضب آوري ـ به دو دليل صحيح نيست: 1 ـ اگر منظور اين است: به باطل با مصاحبِ خود مراء و جدال مكن كه موجب غضب او شوي، اين توجيه، ناموجه و غير قابل قبول است؛ زيرا كه خداوند متعال از مراء و جدالِ به باطل در هر حال ـ اعم از آنكه مراءكننده مُحرم و يا مُحل باشد ـ نهي كرده است؛ پس دليلي وجود ندارد كه اختصاصا از «مراء به باطل در حال احرام» نهي كرده باشد؛ حالِ احرام و يا اِحلال، تفاوتي در نكوهش «مراء به باطل» را نمي‏رساند، 2 ـ و اگر منظور اين است كه «به حق هم مراء و جدال مكن و از اين رهگذر خشم مصاحب و رفيق همراهت را فراهم نياور»، اين سخن نيز نادرست مي‏باشد؛ به اين دليل كه اگر مُحْرِم، فردي را ملاحظه كند كه مي‏خواهد به كار زشت و گناه روي آوَرَد بر او واجب است با مراء و جدال از كار او جلوگيري نمايد. و يا چنانچه احساس كند كه مي‏خواهد به وي ستم نمايد و حق او را از ميان ببرد و غضب كند بر او فرض و واجب است به مراء و جدالِ با او برخيزد تا از ستم او برهد و يا مانع از ضايع شدن حقش گردد.18
7) محمد رشيد رضا مي‏نويسد: مراد از «جدال» عبارت از مشاجَره زباني است، و اين مشاجره غالبا ميان حاجيان و خدمه در سفر حج پديد مي‏آيد؛ زيرا مشقتها و دشواريهاي سفر [ و حرارت و گرماي شديد و بسياري از عوامل ديگر، چنين حالتي را در افراد به هم مي‏رساند و ] موجب تنگ خُلْقيِ آنها مي‏گردد.19
بروسوي نيز در تفسير «لا جدال في الحج» مي‏گويد: نبايد با خدمه و رفقاي همسفر و چارپاداران [ و رؤساي كاروان و رانندگان و امثال آنها ] ستيز كرده و با خصومت و خشونت رفتار نمود؛ زيرا اين رفتار كين‏آلود موجب دشمني و از ميان رفتن اُنس و اُلفت ميان آنها مي‏گردد؛ اما جدال در اموري كه به دين مربوط است هيچ مانعي ندارد.20
8) محمد عبده يادآور مي‏شود: تفسير سه واژه «رَفَث»، «فُسوق» و «جِدال» بايد از تناسبي با يكديگر برخوردار بوده و نيز با اوضاع و شرايطي كه در زمان تشريعِ مناسكِ حج بر مردم آن زمان حاكم بود، همگام باشد. اما «رَفَث» ـ همانگونه كه گفته‏اند ـ عبارت از جماع و اِعمال غريزه جنسي، و «فُسوق» عبارت از اين است كه فرد ـ از طريق ارتكاب اعمالي كه براي او در حال غير احرام مباح بوده مانند صيد، استعمال بوي خوش، و پوشيدن لباس دوخته ـ از تكاليفي كه بر مُحْرِم واجب است خارج شود. اما «جدال» عبارت از جرياناتي است كه ميان قبايل داير بود، مبني بر اينكه آنها در موسم حج به درگيري و تفاخر مي‏پرداختند.
در اين صورت است كه ميان اين واژه‏ها از نظر مفهومِ آنها هماهنگيِ موردِ نظر تحقق مي‏يابد. و در غير اين صورت بايد اين واژه‏ها را با مدلولِ لغويِ آنها در مد نظر قرار داد: رفث را عبارت از سخن زشت، و فسوق را به معناي «تنابز به القاب»، يعني لقب و عنوان بد در مورد ديگران به كار بردن، و «جدال» را هم به معناي ستيز و خصومت با يكديگر دانست. بنابراين همه اين منهيات، عبارت از يك سلسله مَنهيّاتِ زباني خواهد بود.21
پس از گذر بر تفسير و تحليل‏هايي كه دانشمندانِ فريقين در باره «لا جدال في الحج» ياد كرده‏اند اين سؤال را مي‏توان مطرح ساخت كه:
آيا جدال با شياطين جنّ و اِنس در حال احرام ممنوع است؟
امام فخرالدين رازي در ذيل آيه مورد بحث مي‏گويد:
«اما جمهور متكلمين برآنند كه جدال در امر دين، طاعتي عظيم است. و در مقام استدلال بر نظريه خود به آياتي چند استشهاد مي‏كنند:
1 ـ «اُدْعُ اِلي سَبيلِ رَبِّكَ بالحكمةِ وَ الْمَوعِظَةِ الْحَسَنَةِ و جادلهم بِالّتي هِيَ اَحسَن»
2 ـ «يا نوحُ قَدْ جادَلْتَنا فاكثرت جِدالَنا»
خداوند متعال در مقام بازگو كردنِ سخن كفار به نوح، يادآور مي‏شود كه آنها اين سخن را با نوح در ميان گذاشتند. پيداست كه جدال نوح با آنها صرفا براي تقرير دين بوده است [ و نمي‏توان از اين گونه جدال خرده گرفت ].
بايد گفت: جدالي كه در حج از آن نهي و منع شده و از آن نكوهش به عمل آمده است، جدالي است كه در مقام اثبات و تقرير امر باطلي مورد استفاده قرار گيرد. اما جدالي كه در جهت تقرير و تثبيت حق و دعوت مردم به راه خدا و دفاع از حريم دين خداي متعال انجام مي‏گيرد در هر حال ممدوح و ستوده است.22
سراسر مناسك حج را بايد جدال و خصومت و ستيز با شيطان دانست. اين مراسم شكوهمند با طليعه‏اي از جدال و ستيز با شيطان و استعاذه افتتاح و آغاز مي‏گردد و نيز با جدال با شيطان پايان مي‏پذيرد. رمي جمرات كه در مراحل پايانيِ اين مناسك انجام مي‏گيرد نشانگر آن است كه سپاهِ درونِ انسان از شروع به كار حج، در خود حالت آماده‏باش ايجاد كرده و در حالي كه همواره با شياطين جن و انس مي‏ستيزد، بايد آن آمادگي لازم را در خود به هم رساند كه شيطان را دشمن اصلي خود تلقي نموده و پس از آنكه او را سراغ كرد هدف رمي خويش قرار دهد.
عمل رمي كه با دعاي «اللهم ادْحَرْ عَنّيِ الشيطان» افتتاح مي‏شود نشانه تنفر و انزجار از عامل اصلي معصيت و بدبختي، يعني شيطان است و حاجي با اجراي اين عمل، عزم راسـخ خود را در جدال و ستيز با نيرنگهاي گمراه‏كننده شيطان و اعمالِ زيان‏آور او ابراز و اعلام مي‏كند.
حاجي در چنين موقعيتي، نهائي‏ترين مراتب انزجار خود را نسبت به هرگونه فساد و انگيزه آن نشان مي‏دهد، و از فرصتي كه براي او فراهم آمده است در كنار برادران ديني و با حفظ همبستگي با آنها احساس مي‏كند كه مي‏تواند دشمن خود را ـ هرچند كه مانند شيطان، قوي و نيرومند باشد ـ در سايه اتحاد با برادران ديگر درهم بكوبد و استوانه‏هاي عظيمي از ابرقدرت‏نماهاي عالم هستي و جهان آفرينش، يعني شياطين را با سنگريزه‏هايي كوچك خفه كند و ابهت و هيبت آنها را در هم بكوبد، و آنها را زير همين سنگريزه‏ها بپوشاند، و ابهت و جاذبه آنها راپوچ و پوشالي جلوه دهد.
و اين جريان خود هشداري به مسلمين جهان است ـ مسلميني كه در برابر هيبت پوشالي ابرقدرتهاي شرق و غرب، و قدرتهاي ميانه احساس ترس و بيم مي‏كنند ـ تا نترسند، هيچ هراسي به خود راه ندهند، و در برابر اين شياطين ريز و درشت اِنس، كمترين دلهره‏اي را پذيرا نگردند؛ چرا كه مي‏توانند در سايه همبستگي با يكديگر دشمنان اسلام را ـ هر چند كه اين دشمنان از لحاظ تجهيزاتِ جنگ و جدال و ستيز با آنها، قوي و قلدر و به ظاهر خوف انگيز باشند ـ از پاي درآورند، چنانكه با سنگ‏ريزه‏هايي چند توانسته‏اند استوانه‏هاي اُولي (شرق) و عَقَبه (غرب) و وسطي (قدرتهاي جيره‏خوار اين ابرقدرتها) را آنچنان با سنگ‏ريزه‏ها بپوشانند و كم‏توان سازند كه حداقل تا يكسال از شر و آسيب آنها در امان باشند و با استمرار اين جنگ و جدال و ستيز در هر سال، امنيت خود را براي هميشه تأمين نموده و نگذارند ـ با توقف و ركود خود و ترك جدال و ستيز و نبرد با شياطينِ انس ـ اين قدرتهاي نيمه جان و از كار افتاده، جان تازه‏اي به خود گيرند و به ميراث مادي و معنوي مسلمينِ جهان يورش آورند و سرمايه‏هاي فرهنگي و منابع اقتصاديشان را به يغما برند.
آيا ما مسلمين بايد به هنگام انجام مراسم حج ساكت و بي‏تفاوت باشيم و صرفا با تفوه به جدال و ستيز و استعاذه آرام با شيطان‏ها بستيزيم و فرياد خود را در كنار همه برادران مسلمان جهان بر سر شيطان بزرگ و كوچك و متوسط نكشيم؛ چرا كه اينكار جدال است و جدال در حج روا نيست؟!
اگر اينطور است نبايد به رمي جمرات بپردازيم؛ چون اين كار نوعي شدت عمل و خشونت و خصومت و ستيزه‏جويي است و جدال و مجادله سزا نيست به هنگام حج به كار گرفته شود! بگذاريم شياطين جن و انس بر سرپاي باشند و هر روز نيروي تازه‏اي بر نيروهاي خود بيفزايند و بر سر ما مسلمين بريزند و همه ميراث مادّي و معنوي ما را با تواني كافي به تاراج گيرند؟!
اگر اينطور است نبايد صداي خود را به تكبير بلند كنيم و بايد اهلال و تلبيه خود را با فريادي بلند سرندهيم؛ چرا كه اين كار آميخته با خشونت و خصومت و جدال با شياطين انس و جن است و اين موج انفجارِ «اللّه‏ اكبر» و «لااله الا اللّه‏» شياطين انس و جن را مي‏آزارد، و چون از جدال در حج نهي شده است! با حربه «فريادهاي كوبنده» تلبيه و تهليل، به سراغ هيچ شيطاني نرويم و آنها را نيازاريم. كدام مفسر قرآن و كدام فقيهي از شيعه و سني چنين گفته است؟، اگر كسي مفسر و يا فقيهي از فريقين سراغ دارد به ما نشان دهد كه گفته باشد جدال با شياطين و ستيز با فساد و منهيات و پيكار با طاغوتها و ابرقدرتهايي ـ كه دشمنان قوي‏تري از شيطان نسبت به اسلام و قرآن هستند ـ همان جدالي است كه در قرآن كريم از آن نهي شده است؟
آري ما بايد ـ با ايجاد موجِ انفجار تلبيه و تهليل ـ قدرتهاي شيطاني جهان را به لرزه درآورده و سازمان توان و نيروي آنها را از هم پاشيده، و آنها را از پاي درآوريم، بايد صدا به تكبير و تهليل و تلبيه برفرازيم كه اين كار، يعني اجراي تلبيه و تكبير و تهليل با صداي بلند و برافراشته، شعار حج است.
اين رسول خدا ـ صلي‏اللّه‏ عليه وآله و سلّم ـ است كه مي‏فرمايد:
«اتاني جبريل فقال لي: انّ اللّه‏ يأمرك اَنْ تأمر اصحابك ان يرفعوا اصواتهم بالتلبية؛ فانها من شعار الحج»23:
«جبراييل نزد من آمد و گفت: خدا ترا فرمان مي‏دهد كه به ياران خود دستور دهي صداي خود را به تلبيه برفرازند؛ چرا كه تلبيه شعار حج است».
و نيز فرمود:
«أتاني جبريل فأمرني ان آمُرَ اصحابي و من مَعِيَ اَنْ يرفعوا اصواتهم بالتلبية»24:
«جبراييل نزد من آمد و مرا فرمان داد كه يارانم و هر كسي را كه همراه من هستند دستور دهم صداي خود به تلبيه بلند سازند».
چنانكه فرمود:
«امرني جبريل برفع الصوت في الاِهلال؛ فانه من شعار الحج»25:
«جبراييل مرا به بلند كردن صدا در رابطه با «لااله الا اللّه‏» موظف ساخت؛ چرا كه اين كار از شعارهاي حج است».
جبراييل نزد پيامبر اكرم ـ صلي‏اللّه‏عليه‏وآله‏وسلم ـ مي‏آيد و به او با تأكيد توصيه مي‏كند، يعني فرمان مي‏دهد كه آن حضرت دستوري صادر كند تا خود و اصحابش به هنگام حج و در حال احرام فريادشان را به «اللّه‏ اكبر» و «لااله الااللّه‏» و «لبيك اللهم لبيك» بلند كنند، كه موج اين فرياد گوش شيطان را كر كرده و توان را از شيطانهاي بزرگ و كوچك دنيا مي‏ربايد و آنها را بيجان و ناتوان مي‏سازد.
آيا اين كار همان جدال منهي است، آيا اين خشونت و خصومت در حال احرام با شيطان جن و انس روا نيست؟!
راستي اگر جدال، عبارت از خشونت و تندروي است، نبايد پس از طواف، سعي كنيم، بلكه بايد ميان صفا و مروه، حالت مَشْيِ آرام را در پيش گيريم، و آهسته آهسته راه برويم.
نه، هرگز اين نظريه درست نيست؛ بلكه بايد با كيفيتي به طرف هدف گام برداريم، نه آنچنان خويشتن را فرسوده ساخته و بدويم، و نه آنچنان آهسته راه را در سوي مقصد در پيش گيريم كه تاريكيهاي شبِ خواب و غفلت فرا رسد و گرگان بيشه، طعمه‏هايي بِلادفاع براي خود بيابند. آري بايد سعي كنيم و تمام اندام خويش را با شدت به جنبش درآوريم و نشان دهيم كه همواره در حال شادابي و تحرك و قدرت به مقابله و رويارويي با شيطان به سر مي‏بريم و در راه رسيدن به هدفِ والاي الهي و انساني شتاب مي‏گيريم، اما نه آنچنان كه فرسوده گرديم و از كار بيفتيم.
مگر نه اين است كه مفسران در ذيل اين گفتار الهي كه: «و لا جدال في الحج» به ما هشدار داده‏اند:
«الجدال في الدين طاعة عظيمة»26:
جدال در امر دين طاعتي بزرگ مي‏باشد.
و آيا مگر نه اين است كه خدا فرموده است:
«اُدْعُ اِلي سَبيلِ ربّكَ بالحكمة و الموعظة الحسنة وجادلهم بالتي هي احسن...»
آيا امر به مجادله با كفر و بي ديني و نبرد با اِفساد و تبهكاري شيطانهاي بزرگ و كوچكِ دنيا، و دعوت به جدالِ با الحاد و زندقه ـ كه به سان خوره، دين و ايمان مسلمين را به فرسايش و ذوب شدن مي‏كشاند ـ از اين آيه «به هنگام حج و احرام» استثناء شده است؟! آيا اين آيه هيچ كاربردي در موسم حج ندارد؟ و آيا بايد در حال احرام تحرك مسلمين در مقابله و نبردِ با كفر و ستيز با شيطان، و پيكار با فساد متوقف و راكد گردد؟ هيچ مفسّري نگفته است كه بايد دعوت انسانها به راه خدا و جدال با گناه و فساد در موسم حج و در حال احرام دچار ركود و توقف شود.
آيا مي‏توان گفت جدال و ستيزي كه در حالِ حج با كفر و فساد و ابرقدرتهاي خونخوارِ جهان ـ كه چون زالو خون مسلمين جهان را مي‏مكند و اساس قرآن و اسلام را در ممالك اسلامي روز به روز متزلزل مي‏سازند ـ انجام مي‏گيرد، با ايجاد تحريف در مفهوم «لا جدال في الحج»، بايد متوقف گردد؟! اصلاً كلمه حج و احتجاج از يك ريشه‏اند و «تحاجوا» به معناي «تجادلوا» و «محجاج» به مفهوم «كثير الجدال» است.27
اينك كه ملتهاي مسلمان در صور و صيدا و لبنان و جولان و عمان و عراق و سودان و نيل و قيروان و افغانستان و قدس و تونس و فيليپين و فلسطين و... در زير چكمه‏هاي شيطان بزرگ يعني آمريكا و صهيونيسم جهاني و قدرتهاي استكباري دست و پا مي‏زنند و فريادِ استغاثه‏شان آنها بلند است، چه كسي بايد به ناله‏ها و استغاثه‏هاي آنان پاسخ دهد؟ آيا خدا فرموده است كه به نداي مظلوميت اين امتهاي مسلمان در موسم حج پاسخ مثبت ندهيم و ساكت و آرام و بي‏تفاوت به سربريم، و در حج به احتجاج برنخيزيم، و هيچ فريادي از خود برنياوريم تا اين شياطين به كار خود ادامه دهند و رنجيده خاطر نگردند! چرا كه نبايد با جدال و فرياد شيطان و صهيونيسم را در حال حج آزرده ساخت؟!
بسيار عجيب و شگفت‏آور است كه تعدادي از روحانيون زرخريد و برده حكومتها ـ با بهانه تحريف در مفهوم «لا جدال في الحج» ـ مي‏خواهند كه فرياد برآوردن بر سر شياطينِ انس و جن را خاموش كنند، اينان از آنچه در پشت پرده مي‏گذرد خبر ندارند و يا خود را به بي‏خبري وامي‏دارند كه استكبار نسبت به بلاد اسلامي چه سودايي در سر دارد؟: صهيونيسم و كفر و الحاد و شركِ جهاني مي‏خواهند عرصه جغرافيايي مملكت نامشروعي به نام «اسرائيل» را آنچنان پهناور سازند كه از نيل تا فرات و از آنجا تا فراتر از كعبه را زير پوشش گيرد.
اينك اين گره كور و غده‏اي كه در قلب پيكرِ بلادِ اسلامي ـ به مدد ابرقدرتهاي شرق و غرب ـ براي امتهاي اسلامي به ارمغان آمده، بنا است در سراسر اندام ممالك اسلامي ريشه دواند.
چرا پيشوايان ديني در اين ممالك اسلامي در خواب خرگوشي فرو رفته‏اند و نمي‏خواهند كسي آنها را از اين خواب سنگين بيدار سازد، و مايل نيستند حتي به خواب رفته‏ها نيز بيدار و هوشيار گردند؟!
ايران و لبنان سالها است بيدار شده‏اند و مي‏خواهند كه ديگران را بيدار و هوشيار سازند؛ و برآنند كه در هر صُقْع و مكان و در هر منطقه و سرزميني به وظيفه بيدارگريِ خود عمل كنند؛ اما با كمال تأسف در موسم حج ـ كه امت به‏پاخاسته ايران، يعني امتي كه در راه اسلام و قرآن همه وجود خود را به خدا تقديم كرده است ـ و در سرزمين مقدس مكه و مدينه مردم را به اتحاد و همبستگي با يكديگر دعوت مي‏كنند تا با صهيونيسم جهاني و استثمار و شياطين به مقابله و پيكار برخيزند ـ پيشوايان اسلاميِ نامسلمان، اين كار را جدالي برمي‏شمارند كه به تصور غلطشان خدا از آن نهي كرده است!
آيا خدا «نهي از منكر» را در مكه و مدينه (در موسم حج) نهي كرده است؟!
سكوت مسلمين در مكه آنهم به هنگام حج و در حال احرام ـ در برابر گناهِ بزرگ جهاني و ظلم و ستم بر مسلمين جهان ـ خود عظيم‏ترين گناه و جرم محسوب مي‏گردد. آيا نبايد اين سكوت و بي‏تفاوتي را از ميان بُرد، و به جدالِ با ستم و تجاوز و كشتار مسلمين در قدس عزيز و صور و صيدا برخاست؟!:
«من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم»
آيا اهتمام به امور مسلمين جهان در حال احرام، جدالِ مذموم است؟ آيا سرزمين مكه و مدينه همان نقطه‏اي نيست كه پيامبر اسلام به آن چشم دوخته است تا مسلمين در موسم حج و به حال احرام ـ در حالتي آماده باش در برابر شيطان ـ به امور مسلمين قيام كنند. آنكه قيام نكند و در موسمِ برگزاري حج به جدال با ناحق و باطل و فساد برنخيزد بايد حساب خود را از مسلمين جدا كند و از حوزه اسلام و ايمان، خويشتن را بيرون و بيگانه بيند.
حج، خود جهاد است، و جهاد در حج و در حال احرام در برابر كفر را بايد طاعتي افزون بر طاعت مربوطِ به حج برشمرد. جدالِ با كفر در حالِ احرام از اَوْجبِ واجبات است و در ضمن طاعتي ديگر.
اين امام فخر رازي است كه ضمن تفسير آيه «... فلا رفث و لافسوق و لاجدال في الحج» مي‏گويد: «جدال در حج» كه در حال احرام، مذموم و نكوهيده است، جدال در اثبات و تأييد باطل و كفر و جلب مال و كسب جاه مي‏باشد؛ اما اگر جدال و ستيز در جهت تأييد حق و دعوت مردم به راه خدا و دفاع از دين و آيين اسلام صورت گيرد[ نه تنها مذموم نيست؛ بلكه [ممدوح و مطلوب مي‏باشد».28
خداي متعال مناسك حج را در جهت اهدافي والا تشريع فرمود كه از آن‏جمله:
يك فرد مسلمان در حالي كه آهنگ سويِ خدا دارد به صوب خانه خدا به راه مي‏افتد، تا خويشتن از عادات پيشين و رفاه‏طلبي تجريد كند، و درون خود از تفاخر و امتيازات موسمي و زودگذر و ناپايدار بپيرايد؛ به گونه‏اي كه يك مالدار و ثروتمند و نامور خود را با تهيدست و فرد گمنام برابر بيند، و فرمانروا فرد بينوا و گمنام و كم‏توشه را به سان خويش محترم شمارد، و همه مردم در اين سرزمين از هر طبقه و از هر نژاد و هر كشوري در شرايطي همسان از نظر بيرون و درون به سربرند، و با لباسي برابر و سفيد و همرنگ و همسان خويشتن را بپوشانند كه گويا در عرصات محشر از خواب مرگ بيدار و زنده شده و در پيشگاه خدا حضور به هم رسانده‏اند.
آيا سزا نيست در چنين شرايطي و با اين تجمع شگرف ـ كه مي‏توانند به درستي درد يكديگر را درك كنند ـ رنج و درد و شكنجه‏هايي را كه بر آنها وارد مي‏شود براي همديگر بازگو نمايند، رنجي كه سخت، امتهاي اسلامي را مي‏آزارد؟!
سرزمين مكه ـ از ديدگاه مسلمين و ديگران ـ نخستين كانوني به شمار مي‏رود كه آواي جدال با كفر و الحاد و طواغيت و شياطين از آنجا برخاست و به گوش جهانيان رسيد، و اولين گام در ستيز با هر قدرتي (جز خدا) در همين نقطه برداشته شد، و نغمه كفر ستيزِ «لااله الااللّه‏» از درون غار حرا بر قله كوه فاران، سامعه جان و روح جهانيان را نوازش داد.
هم اكنون نيز ـ كه خدا و معبود حقيقي در كنار بتهاي ابرقدرت به دست نسيان و فراموشي سپرده مي‏شود ـ امت ايثارگر ايران، با رهنمودگيري از امام و پيشوايي كه قلبش در اميد و آرزوي عزت و سرفرازي مسلمين و مستضعفان عالم مي‏طپد، قيام كرده تا طاغوتها و بتهاي زمان را از كعبه جهان سرنگون سازند و كره خاكي را از اين جرثومه‏هاي مرگ‏آفرين پاكسازي نمايند، و جهاد خود را در اين راه در هر منطقه و سرزميني به كار گيرند و در كعبه ـ كه به هنگام اداي مناسك حج، كانون تجمع و همبستگي همه مسلمين جهان است ـ دست در دست برادران خود قرار مي‏دهند و با فريادي كه سامعه شياطين انس را مي‏خراشد نداي استقلال و آزادي سر دهند. آري مي‏خواهند جهادِ در راه خدا را در كنار پيروان قرآن در سرزمين وحي، تجسم بخشند و به دنيا اعلام كنند كه اسلام از هر قدرت و نيرويي برتر است، و:
«لن يجعل اللّه‏ الكافرين علي المؤمنين سبيلا».29
آيا اين جدال مذموم است؟!
پيامبر گرامي ما ـ صلي‏اللّه‏ عليه وآله وسلم ـ فرمود:
«الحج جهاد، والعمرة تطوع»30.
و نيز فرمود:
«نعم الجهاد، الحج»31.
آيا جهاد اين است كه دشمنان اسلام به اسلام و قرآن يورش برند و براي درهم كوبيدن اسلام دست به كشتاري نسبت به همنوعان ما بزنند، كه در تاريخ بشريت بي‏سابقه است، و افراد بي‏دفاعِ امّتِ اسلامي ـ از پير و جوان و كودك و خردسال ـ را هدف بمب و موشك و توپ و گلوله‏ها قرار دهند و ما آرام بخوابيم و صدا برنياوريم كه جدال است؟! آيا جهاد ـ كه همان حج است ـ و حج ـ كه همان جهاد است ـ به اين معناي است كه به خود زحمتي ندهيم و از شدت عمل و خشونت نسبت به دشمنان اسلام و قرآن و كعبه خودداري كنيم؟!
زهي خجلت و سرافكندگي از بصيرت ديني و فقه و فقاهت ملاياني گرفتار عصبيتِ جاهليِ عربيت كه جهاد در راه خدا و تظاهرات عليه اسرائيل و گمارندگان آن را ـ كه با ازدواج نامشروع شرق و غرب زاده شده‏اند ـ جدال مي‏پندارند! و از امتي خرده مي‏گيرند كه حج را در چهره جهاد تمثّل و تجسم مي‏بخشند، اين عالم‏نماها پيرو اسلام نيستند؛ بلكه خودآگاه و يا ناخودآگاه و مستقيم و غير مستقيم از هوي و هوسِ حكومتهاي گرفتار چنگ صهيونيسم درس مي‏گيرند كه خود گمراهند و ديگران را به بيراهه و گمرهي سوق مي‏دهند.
اي مسلمين جهان:
«... لاتتبعوا اهواء قوم ضلّوا من قبل و اضلّوا كثيرا و ضلوا عن سواء السبيل»32.
مشركين عالم ميكرب شرك را و دوگانه و يا چندگانه انگاريِ قدرتِ مطلقِ جهاني را تا فضاي افكار و انديشه چنان فقيهان وقيح پيش‏رانده، و افكار و آراء آنها را بيمار و آلوده ساخته كه چنان نغمه‏هاي شوم را ـ به بهانه واژگون نمودن مفهوم جدال در «ولا جدال في الحج» ـ سر مي‏دهند، و مي‏خواهند به خواب و غفلت مسلمين تداوم بخشند، و اين اذان و ندايي كه گوش شرك و كفرِ جهاني را مي‏خراشد، به سكوت مبدّل گردانند؛ اما اين خدا است كه فرموده است:
«و اَذان من اللّه‏ و رسوله الي الناس يوم الحج الاكبر ان اللّه‏ بري‏ءٌ من المشركين و رسوله...»33.
خدا و رسولش را در تمام ايام حج فرياد و بانگ پرطنيني است مبني بر اينكه از مشركين و ايده و آرمان آنها سخت بيزار بوده و با چنين آرمان پليدي همواره تا به روز حشر در جدال و ستيز است. جدال و ستيزي به حق و در جهت تأييد و تقويت حق؛ چرا كه اذان به معناي بانگ پرطنين بر سر استكبار شيطاني و شرك و كفر و الحاد مي‏باشد كه در دنياي معاصر در پيكر ابرقدرتهاي جبار تمثل يافته است.
اين اولين بانگ بلند است كه در اين آيه گوشزد شده، و اين فرياد بر سر شيطان بزرگ ادامه دارد و بايد تا فرونشستن فتنه و شرك به جدال و ستيز با شرك و كفر جهاني تداوم بخشد.

در پايان به اين نتيجه مي‏رسيم كه:

اگر ايرانيانِ مسلمان و امتِ به پا خاسته كشور ولي زمان ـ عجل‏اللّه‏ تعالي فرجه الشريف ـ در سرزمين مكه به هنگام حج بانگ خويش را عليه شرك و الحاد جهاني پرطنين و هم‏آواز مي‏سازند، اين كار را نمي‏توان از نگاه هيچ مفسر و فقيهي از فريقين، به حساب جدالي آورد كه خدا در باره آن فرموده است: «... ولا جدال في الحج».
بلـكه اين كار فرياد برائت و بيزاري است كه از آسمان برآمد و بر دل پيامبراسـلام ـ صلي‏اللّه‏ عليه وآله ـ نشست، و او به نوبه خود اين فرياد دروني را به گوش هوش علي رساند، و علي ـ عليه‏السلام ـ نيز اين آواي شرك‏برانداز را براي مشركان برخواند، مانيز همواره اين ندا را در هر جا و هر نقطه سر مي‏دهيم كه: «كفر و شرك و الحاد نابود باد». و «مرگ بر استكبار ابليسي جهان و شياطين انس و جن» و به خصوص «مرگ بر شيطان بزرگ، امريكا»، و «مرگ بر فرزند نامشروع او»، يعني صهيونيسم.
در پايان از خداوند متعال مي‏خواهم به همه ما بصيرتي صحيح در دين مرحمت فرمايد و اساس ظلم و شرك را در جهان در هم فروريزد.
وآخر دعـوانا: ان الـحمدللّه‏ رب العـالمين
وصلي‏اللّه‏ علي نبينا محمد و آله الطاهرين
سيد محمد باقر حجتي

پاورقيها:

1 ـ بقره : 197.
2 ـ معجم، متن اللغة 1/489، ط: دار مكتبة الحياة، بيروت، 1377 هـ .
3 ـ در باره مجموع اين مطالب بنگريد به: لسان العرب 1/419 ط: دار لسان العرب، بيروت ـ معجم متن اللغة 1/490 اساس البلاغة، ص 52، ط: دارالمعرفة، بيروت 1399 هـ ـ معجم متن اللغة 1/433، ط: افستِ دارالكتب العلميه، اسماعيليان، تهران ـ فرهنگ نفيسي 2/1073، ط: افست كتابفروشي خيام، 1355 هـ . ش ـ مجمع البيان 2/293، ط: كتابفروشي اسلاميه، تهران 1373 هـ . ق ـ التفسير الكبير 5/165، ط: دار احياء التراث العربي، طبع سوم ـ القاموس المحيط 3/346، ط: دارالفكر، بيروت، 1403 هـ . ق .
4 ـ القاموس المحيط 3/346 ـ معجم متن اللغة 5/490.
5 ـ بنگريد به: همان مراجعي كه در شماره 2 پاورقي صفحه قبل از آنها ياد كرديم. فيروزآبادي و ابن منظور مي‏نويسد: «اَلجَدَل (بالتحريك) اَلَدَ فِي الخصومة والقدرة عليها» (رك: القاموس المحيط 3/347 ـ لسان العرب 1/420).
7 ـ بنگريد به: لسان العرب = المصطلحات العلمية و الفنية 4/107.
8 ـ الاتقان في علوم القرآن 4/60، ط: افست، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، ايران 1363 هـ . ش . براي اطلاع از انواع استدلالهايي كه سيوطي تحتِ عنوان «جدل القرآن» مطرح كرده است بنگريد به: همين كتاب 4/60 ـ 66.
9 ـ مجمع البيان 2/293. جواهر الكلام في شرح شرايع الاسلام 18/12 ـ 13.
10 ـ بنگريد به: التفسير الكبير 5/162، ط: افست، دار احياء التراث العربي، بيروت، 1981 م، طبع هفتم ـ تفسير القرآن العظيم 1/236، ط: دارالمعرفة، بيروت، 1402 هـ . ق.
11 ـ آيه 37 سوره توبه: «انما النسي‏ء زيادة في الكفر يُضَلُّ به الّذين كفروا يُحِلُّونَهُ عاما و يُحَرِّمُونَهُ عاما ليُواطِئُوا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللّه‏ُ فَيُحِلُّوا ما حرَّمَّ اللّه‏ُ زُيِّنَ لَهُم سوءُ اَعْمالِهم وَاللّه‏ُ لايَهْدِي الْقُوْمَ الْكافِرينَ».
12 ـ مجمع البيان 2/294 ـ تفسير القرآن العظيم 1/237 ـ الكافي (اصول) 4/64،ط: كتابفروشي اسلاميه. در اين كتاب اخير اضافه شده است: «ولكل كه معصية، و حرمة ماله كحرمة دمه» ـ و نيز بنگريد به: جامع البيان 4/150، ط: دارالمعارف مصر ـ مسند احمد 3647.
13 ـ مجمع البيان 2/294 ـ روض الجنان 1/503 ـ كشف الاسرار 531 ـ المناز 2/227 ـ جواهرالكلام 18/355.
14 ـ تفسير البرهان 1/199 ـ 201. مجمع البيان و هامش آن 2/294 ـ الميزان 2/79، ط: سوم، مؤسسة الاعلمي بيروت، 1393، جواهر الكلام 18/355 و 359 ـ 361.
15 ـ جواهر الكلام في شرح شرايع الاسلام 18/359 ـ 364.
16 ـ جامع البيان 2/158 تفسير القرآن العظيم 1/238.
17 ـ همان مرجع و صفحه ـ كشف الاسرار 1/531 ـ التفسيرالكبير 5/165.
19 ـ جامع البيان 2/159، 160 ـ التفسير الكبير 5/165.
20 ـ جامع البيان 2/160.
21 ـ تفسير المنار 2/227، ط: دوم افست، دارالمعرفة لطباعة و النشر، بيروت.
22 ـ روح البيان 1/314.
23 ـ المنار 2/227.
24 ـ التفسير الكبير 5/162.
25 و 26 و 27 ـ كنزالعمال 5/31، ط: افست از روي نسخه چاپي حيدرآباد. مؤسسه الرسالة، بيــروت، 1399 هـ .
28 ـ التفسير الكبير 5/167.
29 ـ المعجم الوسيط 1/156، 157.
30 ـ التفسير الكبير 5/167.
31 ـ سنن ابن ماجه (مناسك) 44 (رك: المعجم المفهرس لاِءلفاظ الحديث)
32 ـ مائده : 77.
33 ـ توبه : 3.
34 ـ الجامع الصحيح : بخاري، 62.
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:11 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بر گستره معارف قرآني كار خوب را بايد علني انجام داد

بر گستره معارف قرآني كار خوب را بايد علني انجام داد

يعقوب جعفري
لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و كان الله سميعاً عليماً ان تبدوا خيراً او تخفوه او تعفوا عن سوء فان الله كان عفواً قديراً
خداوند آشكار كردن سخن بد را دوست ندارد مگر از كسي كه مورد ستم واقع شده است و خدا شنوا و داناست. اگر كار نيك را آشكار يا پنهان كنيد و يا از بدي درگذريد، همانا خداوند بخشنده تواناست. (نساء، 148 و 149)
سلامت زبان از گفتارهاي ناهنجار و بد، يكي از ارزشهايي است كه اسلام همواره مردم را به آن خوانده است. در جامعه اسلامي زبان مردم مانند روح و فكرشان بايد پاك و پاكيزه باشد و آلوده به سخنان ناپسندي چون فحش، دروغ، تهمتزدن و غيبت نباشد. پاكي زبان نشاني از پاكي روح و صفاي نفس است.
قرآن مجيد در آيات 148 و 149 سوره نساء اين اصل كلي را بيان ميكند كه خداوند، آشكار كردن سخن بد را دوست ندارد و منظور از سخن بد در اين آيات هر سخني است كه موجب ناراحتي و آزار يك انسان باشد. مانند دشنام دادن، نفرين كردن، تهمت زدن، غيبت و هر سخني كه هرگاه به گوش طرف مقابل برسد،آزرده شود؛ چنين كاري موجب خشم خداست و خدا همانگونه كه جان و مال مؤمن را در امان قرارداده، شخصيت او را نيز در امان قرار داده و اجازه نميدهد كسي درباره مؤمن بدگويي كند و اساساً انسان در مقابل گفتههاي خود مسؤوليت دارد و گفتههاي او در دفتري ثبت ميشود: ما يلفظ من قول الالديه رقيب عتيد
هيچ سخني را نميگويد جز اينكه نزد او مراقباني وجود دارند (ق، 18)
همچنين قرآن كريم از گروهي به خاطر بد زباني آنها انتقاد ميكند:
و انهم يقولون منكرا من القول و زورا
و آنها سخني ناپسند و زور ميگويند. (مجادله، 2)
در مقابل، از سخنان زيبا تعريف و پيروي از سخن زيبا را توصيه ميكند.
و هدوا الي الطيب من القول و هدوا الي صراط الحميد
آنها به سوي سخني پاك و راهي پسنديده هدايت شدند. (حج، 24)
الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه
آنها (بندگان من) كساني هستند كه سخن را ميشنوند و از زيباترين آن پيروي ميكنند. (زمر، 18)
مطلب بسيار مهمي كه در اينجا وجود دارد و آيات مورد بحث قصد بيان آن را دارد، استثنايي است كه از اين اصل كلي شده است. هر چند كه بدگويي، بددهني و گفتن سخنان بد و آزار دهنده ناپسند است و خدا آن را دوست ندارد، ولي در يك مورد به انسان اجازه داده شده بدگويي كند و آن موردي است كه انسان مورد ظلم و ستم واقع شده باشد. در اين صورت قرآن اجازه ميدهد مظلوم از ظالم بدگويي كند و اين بدان جهت است كه شخصيت ظالم احترام ندارد و خوب است كه ظالم در همه جا شناسانده و نقاب از چهره او برداشته شود تا همگان وي را بشناسند. طبق اين آيه مظلوم ميتواند آشكارا و پيش از مردم از ظالم بدگويي كند، يا به او بشناسند. يا به او دشنام بدهد و نفرين كند و اين از مستثنيات غيبت است. اگر اين اصل مورد عمل قرار گيرد ظالم از ترس مردم دست از ظلم خود برمي دارد و جرأت ظلم و ستم را پيدا نميكند.
در عين حال كه خداوند چنين اجازهاي را به مظلوم ميدهد، به او خاطرنشان ميسازد كه مواظب حرف زدن خود باشد. چون خدا سميع و عليم است. يعني هر حرفي كه ميزند او ميشنود و ميداند.
بنابراين مظلوم نميتواند پا را از حق و عدل بيرون بگذارد و سخنان ناحقي درباره ظالم به زبان آورد و چيزي را به دروغ به او نسبت دهد.
در آيه بعدي مطلبي عنوان شده كه بيارتباط با مطلب قبلي نيست و آن اينكه شما هركار خوبي را آشكارا يا پنهاني انجام بدهيد و يا از بديهاي ديگران درگذريد، بدانيد كه خداوند بخشنده و تواناست يعني از نظر او دور نميماند و همانگونه كه شما از بديهاي ديگران ميگذريد خداوند نيز از گناهان شما ميگذرد و توانايي آن را دارد كه در مقابل كارهاي خوب به شما پاداش نيك بدهد.
آيا كار خوب را بايد آشكارا و در مقابل چشم ديگران انجام داد يا بايد آن را پنهاني و به دور از نگاه مردم به انجام رساند؟ پاسخ اين است كه اگر نيت خدا باشد، هر دو روش خوب است. زيرا انجام كار خير در مقابل چشم ديگران باعث تشويق مردم به آن كار ميشود و انجام آن در نهان، دور از ريا و سمعه است. پس هر دو صورت خوب است. اين آيه نظير آيهاي است كه درباره صدقه پنهان و آشكار آمده است:
ان تبدوا الصدقات فنعما هي و ان تخفوها وتؤتوها الفقراء فهو خيرلكم
اگر صدقهها را آشكار كنيد چه خوب است آن! و اگر آن را مخفي كنيد و به فقرا بدهيد پس آن براي شما بهتر است.(بقره، 271)
اين جمله از آيه كه ميفرمايد: «يا از بدي درگذريد» شايد اشاره به مطلب آيه قبلي باشد. يعني در عين حال كه شما اجازه داريد از ظالم بدگويي كنيد، اگر در هنگام قدرت او را عفو كنيد و از او درگذريد بهتر است و به هر حال عفو بهتر از انتقام است.
Golestan Quran Weekly, Serial 125, No 81
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:11 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگاه از نظر قرآن

نگاه از نظر قرآن

مرضیه پور باقر مهنه
1- نگاه سرچشمه گناه

یکی از مسائلی که ذکر آن در اینجا ضروری است مسئله «نگاه» است و اینکه بسیاری از فجایع و حتی قتل ها از یک نگاه شروع شد و مرحله به مرحله پیش رفت تا جایی که سبب نابودی شخصیت انسان و حتی نابودی شخص او گردید، پس چه زن و چه مرد باید از نگاه به نامحرم بپرهیزند چراکه نگاه ممتد و خیره سبب می شود که در دل آنها اثر کند و سبب نابسامانی هایی در زندگی آنها شود.
عشق هایی کذایی همه از یک نگاه سرچشمه می گیرد و لذا زندگی بر اساس این عشق های کذایی سست و بی اساس است و به خاطر همین است که می گویند:
«نگاه تیری است سهمگین از ناحیه شیطان» که سبب از بین رفتن عواطف انسانی شده و شیطان جایگزین آن می گردد.

2- نگاه از نظر قرآن

وقتی که کتاب خدا، قرآن را می گشاییم و در صدد جستجوی آیه حجاب برمی آییم اولین آیه ای که با آن مواجه می شویم این آیه مبارکه است که در قسمت هایی از آن می فرماید: «قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم... و قل للمؤمنات یغضضن من ابصارهن»[1] که جا دارد این قسمت از آیات را به عنوان «آیات نگاه» مورد بررسی قرار دهیم زیرا که خداوند می فرماید: «به مؤمنان بگو چشم های خود را از نگاه به نامحرمان فرو گیرند... و به زنان با ایمان بگو چشم های خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گیرند.»[2]

3- شأن نزول آیه

در شأن نزول آیه آمده است که از امام باقر علیه السلام نقل شده است که جوانی از انصار درمسیر خود با زنی روبرو شد، چهره آن زن نظر و نگاه آن جوان را به خود جلب کرد و چشم خود را به او دوخت هنگامی که زن گذشت، جوان هم چنان با چشمان خود او را بدرقه می کرد در حالی که راه خود را ادامه می داد تا اینکه وارد کوچه تنگی شد و باز هم چنان به پشت سرخود نگاه می کرد ناگهان صورتش به دیوار خورد و تیزی استخوان یا قطعه شیشه ای که در دیوار بود صورتش را شکافت. هنگامی که زن گذشت، جوان به خود آمد و دید خون از صورتش جاری است و به لباس و سینه اش ریخته! (سخت ناراحت شد) با خود گفت: به خدا سوگند من خدمت پیامبر می روم و این ماجرا را بازگو می کنم. هنگامی که چشم رسول خدا صلی الله علیه و آله به او افتاده، فرمود: چه شده است؟ و جوان ماجرا را نقل کرد، در این هنگام جبرئیل، پیک وحی خدا نازل شد و آیه فوق را آورد.[3]
در ادامه آیات گذشته داریم: «و یحفظوا فروجهم» ؛ «و یحفظن فروجهن» و مردان فروج خود را حفظ کنند و زنان (هم) فروج خویش را حفظ کنند.
که در اینجا منظور از فرج، عورت است و برای حفظ کنائی آن در فارسی کلمه «دامان» را به جای آن می گذاریم.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم:
«کل آیة فی القرآن فیها ذکر الفروج فهی من الزنا الا هذه الایة فانها من النظر ؛
هر آیه ای که در قرآن سخن از حفظ فروج می گوید، منظور حفظ کردن از زنا است جز این آیه که منظور از آن حفظ کردن از «نگاه» دیگران است.»[4]
اگر انسان در دل- نه با زبان باور داشته باشد که خداوند بزرگ خیانت چشم او را می داند و به تمام لحظات زندگی او در خلوت و آشکار، و در خواب ویاری آگاه است دیگر دچار لغزش و گناه می شود.
از حضرت علی علیه السلام سؤال شده چگونه انسان می تواند جلو چشم خود را از نگاه حرام بگیرد؟ حضرت فرمود: «بالخمود تحت سلطان المطلع علی سترک ؛ انسان در وقت گناه، توجه داشته باشد که او در تحت و قدرت قهار است و او از همه اسرارش آگاه است.»[5]
پس این همان آیه مبارزه با چشم چرانی است، چراکه خداوند در این آیه می فرماید: (ای پیامبر) بگو به مؤمنین که چشم های خود را فرو گیرند. حالا از چه چیزی؟ بیان نشده است، بلکه دلالت بر عموم می کند یعنی از هرچیزی که نگاه کردن به آن حرام است.
«غض» به معنای کوتاه کردن نگاه است نه اینکه چشم را کاملاً ببندد که از راه رفتن بازبماند.[6]

4- نگاه دام شیطان

حضرت علی علیه السلام فرموده است:
«العیون مصائد الشیطان ؛
دیدگان انسان از دامهای شیطان است.»
اگر به چشم انسان «دام شیطان» گفته می شود، برای این است که شیطان به وسیله چشم، انسان را گرفتار می کند و او را به فساد و انحراف می کشاند و بر او مسلط می شود. چشمی که نشانه قدرت خداوند است و از بزرگترین نعمت های الهی است به وسیله آن انسان به رشد و کمال نائل می شود، اگر کنترل نگردد، در مسیر فساد و جنایت قرار می گیرد. چه بسا با یک نگاه آلوده انسان در دام شیطان می افتد و موجبات سیه رویی خود را فراهم می سازد.[7]

5- نگاه به زنان نامحرم

حضرت عیسی علیه السلام فرموده است:
«ایاکم و النظر الی المخدرات فانها بذر الشهوات و نبات الفسق ؛
از نگاه کردن به زنان نامحرم بپرهیزید، زیرا این عمل سبب افشاندن بذر شهوت و رویش فسق می گردد.»
بسیار رخ می دهد که شیطان برای نگاه کردن به زنان نامحرم، افراد را از راههای مختلف به گناه می کشاند. از جمله اینکه شیطان به او می گوید: این زن مثل خواهر تو است. نگاه تو به او مثل نگاه به خواهرت می باشد. یک دفعه نگاه اشکال ندارد، شما نظر بدی نداری. بعلاوه این خانم باید خودش را بپوشاند، شما که نمی توانی چشمت را ببندی.

6- زنی که چشمش به دنبال نامحرمی باشد

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«خشم خداوند سبحان نسبت به آن زن شوهرداری که دیده اش را به غیر همسرش یا نامحرمی بدوزد، شدید می شد چراکه اگر چنین کند خداوند همه اعمالش را بی نتیجه خواهد گذاشت. اگر بیگانه ای را به بستر شوهرش راه دهد، بر خداوند حق است که او را بعد از اینکه در قبرش دچار عذاب کرد با آتش بسوزاند.»[8]

7- لذت و ثواب نگاه نکردن با نامحرم

امام صادق علیه السلام فرمود:
«کسی که نگاهش به زن بیگانه ای افتد و برای اینکه (نگاه نکند) و گناه نکند، دیده اش را به طرف آسمان کند یا آن را فرو ببندد، خداوند غیور در همان لحظه زنی از حور العین به او تزویج نماید.»
امام خمینی (ره) درباره حور العین می فرماید:
این عالم ملک (دنیا) با همه عظمتی که دارد تنگتر از آن است که یکی از حلّه ها (لباسهای) بهشتی را در او بیاورند و این چشم های ما طاقت دیدن یک تار مور حور العین را ندارد.

8- نگاه به نوجوانان

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: «ایاکم و اولاد الاغنیاء و الملوک المرد ، فان فتنتهم اشد من فتنة العذاری فی خدورهن ؛ از نوجوانان ثروتمند و پادشاهان، آن پسرانی که هنوز صورتشان مو در نیاورده دوری کنید، برای اینکه خطر اینها بدتر از خطر دخترانی است که در خانه هایشان می باشند.
این حدیث به ما می آموزد که نه تنها از نگاه به دختران باید پرهیز کرد، بلکه از نگاه به پسرانی که هنوز موی صورتشان نروئیده باید اجتناب کرد. این دستور اخلاقی شامل تمام نوجوانان می شود و ذکر پسران ثروتمند و پادشاهان نمونه آشکار و روشن آن می باشد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمایند: «کسی که نوجوانان را از روی قصد لذت و شهوت ببوسد خداوند روز قیامت با حلقه آتشین او را لجام خواهد نمود.»

پی نوشتها:‍

1- سوره نور، آیات 30 و 31.
2- ترجمه از تفسیر نمونه، ج14، ص 435.
3- تفسیر نمونه، ج14، ص 436.
4- تفسیر نمونه، ج14.
5- میزان الحکمه، ج10، ص 81.
6- تفسیر نمونه، ج14، ص 436.
7- بهشت جوانان: ص 450.
8- وسائل الشیعه، ج14، ص 172.
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:11 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : رویکرد قرآن به اهل تطفیف با تکیه بر سوره «المطففین»

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : ریشه های گناه و راهکارهای مقابله با آن از منظر قرآن و روایات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : اخلاق در پرتو قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:12 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تكدى

تكدى : درخواست كمك بلاعوض از ديگران

تكدى از ريشه «ك ـ د ـ ى» و در لغت به معناى صلابت[1]، حبس و منع و بخل
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 548
ورزيدن
[2] آمده است و در كاربرد عام زبان عربى و فارسى به معناى حاجت خواستن از ديگران و به تعبير ديگر آشكارا گدايى كردن است.[3] در متون عربى پيشين از آن به «سؤال»[4] و در نوشته هاى جديد بيشتر به «تسوُّل»[5] تعبير شده است. به كسى كه از ديگران حاجت مى طلبد «متكدى»[6] يا «سائل»[7] يا «متسوّل»[8] مى گويند.
تكدى به معناى اصطلاحى آن در قرآن كريم با واژه ها و تعبيرات گوناگونى آمده؛ از جمله: 1. سؤال و مشتقات آن كه 4 بار در قرآن به كار رفته است: «وءاتَى المالَ عَلى حُبِّهِ ... والسّائِلين». (بقره/2، 177؛ نيز ذاريات /51، 19؛ معارج /70، 25؛ ضحى /93، 10)
2. قانع و معترّ: اين دو واژه به معناى فقير و محتاج اند، با اين تفاوت كه قانع به داشته هايش قانع است و از هيچ كس برآوردن حاجت را نمى خواهد؛ به خلاف معترّ.
[9] اين مفهوم در احاديث اهل بيت(عليهم السلام) نيز آمده است.[10] عده اى هم گفته اند كه قانع از ديگران حاجت خود را درخواست مى كند؛ ولى معتر خود را در معرض كمك ديگران قرار مى دهد، بى آنكه از آنان كمك بخواهد.[11] هر يك از اين دو واژه يك بار در قرآن به كار رفته است: «واَطعِموا القانِعَ والمُعتَرَّ». (حج/22، 36)
3. مسكين به معناى فقير و تنگدست
[12]؛ برخى گفته اند كه مسكين كسى است كه تنگدستى اش از فقير بدتر است و برخى وضع مالى او را بهتر از فقير دانسته اند[13] و عده اى بر آن اند كه فقير برخلاف مسكين، تنگدستى است كه كمك نمى طلبد.[14] از آن رو مسكين بدين نام خوانده مى شود كه وى با درخواست حاجت خود به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 549
خوارى مى افتد
[15] يا همواره در مقابل ديگران خضوع مى كند.[16] در برخى احاديث شيعه[17] و اهل سنت[18] مسكين به «سائل» تفسير شده است. اين واژه بيش از 20 بار در قرآن به كار رفته است؛ از جمله آيه 24 قلم /68: «اَن لا يَدخُلَنَّهَا اليَومَ عَلَيكُم مِسكين» ، آيه 8نساء/4، آيه 60 توبه /9 و آيه 8 انسان/76.
4. البائس الفقير و او كسى است كه بر اثر فقر و تنگدستى، در سختى و فشار قرار گيرد
[19] يا زمينگير شود.[20] برخى گفته اند: مراد كسى است كه دست نياز به سوى ديگران مى گشايد.[21] چنين شخصى بائس ناميده مى شود، زيرا با دراز كردن دست خود به سوى ديگران نياز و دشوارى حال خود را آشكار مى سازد.[22]
قرآن كريم در اين آيات و آياتى ديگر به مباحث گوناگون درباره تكدى پرداخته است؛ مباحثى چون پيشينه تكدى در اقوام و ملل مختلف، ديدگاه اسلام در مورد آن، برخى احكام شرعى تكدى و راه هاى رفع نياز متكديان.

تكدى در ميان ملل مختلف:

تكدى ميان اقوام و ملل مختلف رواج داشته است و عوامل گوناگونى در پديد آمدن و گسترش آن مؤثرند؛ از جمله فقر و عوامل اقتصادى و عوامل فرهنگى و روانى. اين پديده در گذشته امرى طبيعى و بيشتر برخاسته از نياز افراد بوده؛ ولى به مرور زمان و با رشد اقتصادى جوامع، تكدى از وضعيت طبيعى خود خارج گشته است، به گونه اى كه گاه افرادى با هدف سودجويى و كسب درآمد از راه آسان، تكدى را حرفه خود برگزيده، با روش هاى مختلف از ديگران كمك مى خواهند.[23]
در قرآن كريم نمونه هايى از تكدى به گونه صريح يا ضمنى ذكر شده است كه بيشتر آن ها درباره نيازمندان واقعى است. در سوره قلم به ماجراى آزمايش «صاحبان باغ» اشاره شده است كه براى خوددارى از كمك كردن به مستمندان سائل، تصميم گرفتند كه شب هنگام يا صبح بسيار زود ميوه هاى باغ خود را بچينند؛ ولى خداوند با فرو فرستادن آتش، باغ و درختانشان را خاكستر كرد[24]: «اِنّا بَلَونـهُم كَما بَلَونا اَصحـبَ  
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 550
الجَنَّةِ اِذ اَقسَموا لَيَصرِمُنَّها مُصبِحين * و لا يَستَثنون * فَطافَ عَلَيها طَـائِفٌ مِن رَبِّكَ وهُم نائِمون * فَاَصبَحَت كالصَّريم * ... * فَانطَـلَقوا و هُم يَتَخـفَتون * اَن لا يَدخُلَنَّهَا اليَومَ عَلَيكُم مِسكين». (قلم/68، 17 - 24) گفته اند كه اين آيات درباره افرادى از اهل حبشه
[25] يا يمن[26] نازل شده كه پدرشان از ميوه هاى باغ به مستمندان متكدى كمك مى كرد؛ اما پس از مرگ او فرزندانش با نابخردانه خواندن كار وى بر آن شدند كه سائلان نيازمند را ازميوه هاى باغ محروم كنند.
آيات 11 - 13 انبياء /21 نيز به سرگذشت برخى اقوام پيشين اشاره كرده و آنان را به جهت بازگرداندن سائلان سرزنش كرده است
[27]:«و كَم قَصَمنا مِن قَريَة ... لاتَركُضوا وارجِعوا اِلى ما اُترِفتُم فيهِ و مَسـكِنِكُم لَعَلَّكُم تُسـَلون». در آيه 88 يوسف/12 هم از آمدن فرزندان حضرت يعقوب(عليه السلام) در سال هاى قحطى به مصر ياد شده است كه به سبب اندك بودن متاع خود از حاكم مصر صدقه خواستند[28]: «يـاَيُّهَا العَزيزُ مَسَّنا واَهلَنَا الضُّرُّ و جِئنا بِبِضـعَة مُزجـة فَاَوفِ لَنَا الكَيلَ و تَصَدَّق عَلَينا اِنَّ اللّهَ يَجزِى المُتَصَدِّقين». به نظر برخى، هرچند آنان از خاندان نبوت به شمار مى رفتند، در آن زمان صدقه دادن به پيامبران ممنوع نبوده است[29]، همچنان كه برخى احاديث نيز اين نكته را ذكر كرده اند.[30] البته بر پايه اين ديدگاه كه صدقه بر همه انبيا حرام بوده است[31] گفته اند كه مراد از «تَصَدَّق عَلَينا» صدقه خواستن نبوده، بلكه مراد خوددارى نكردن حاكم مصر از فروش آذوقه به آنان[32] يا تقاضاى كاهش قيمت آذوقه از او[33] يا آزاد كردن بنيامين بوده است كه در آنجا زندانى بود.[34]
تكدى در صدر اسلام نيز رواج داشته است؛ از جمله درباره شأن نزول آيه 29 اسراء/17 گفته اند كه مردى مستمند نزد پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)آمد و از آن حضرت كمك خواست. آن حضرت چون چيزى همراه نداشت، پيراهن خود را از تن درآورد و به سائل داد. اين آيه آن حضرت را به ميانه روى در انفاق فرمان داد[35]: «ولا تَجعَل يَدَكَ مَغلولَةً اِلى  
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 551
عُنُقِكَ ولا تَبسُطها كُلَّ البَسطِ فَتَقعُدَ مَلومـًا مَحسورا». طبق روايتى ديگر، اين آيه در مورد زنى نازل شد كه پيراهن آن حضرت را درخواست كرده بود.
[36]
در آيه 55 مائده/5 نيز از صدقه دادن به مستمندان در حال ركوع نماز ياد شده است: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ و رَسولُهُ والَّذينَ ءامَنوا اَلَّذينَ يُقِيمونَ الصَّلوةَ ويُؤتونَ الزَّكوةَ و هُم ركِعون». در شأن نزول اين آيه، منابع شيعه[37] و اهل سنت[38] گفته اند كه سائلى براى گرفتن كمك به مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمد؛ ولى كسى به او كمك نكرد. در اين هنگام حضرت على(عليه السلام) كه در حال نماز بود، انگشتر خود را به وى بخشيد.
در آيات 5 - 8 انسان/76 هم از اطعام مسكين، يتيم و اسير به دست ابرار سخن به ميان آمده است: «اِنَّ الاَبرار... يُطعِمونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسكينـًا و يَتيمـًا و اَسيرا».  اين آيات به نظر مفسران شيعه
[39] و بسيارى از مفسران اهل سنت[40] در مورد اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) نازل شدند كه نذر كرده بودند براى شفاى امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) روزه بگيرند و هنگام افطار طعام خود را با وجود نياز شديد، به مسكين و يتيم و اسيرى بخشيدند كه براى تكدى به در خانه آنان رفته بودند؛ همچنين بر پايه برخى احاديث، شأن نزول آيه 9 حشر/59 اين است كه سائلى از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)كمك خواست؛ ولى چون در خانه آن حضرت چيزى نبود حضرت على(عليه السلام) وى را به خانه خود برد و غذاى خود را با وجود نياز به او داد:[41]«و يُؤثِرونَ عَلى اَنفُسِهِم ولَو كانَ بِهِم خَصاصَةٌ ومَن يوقَ شُحَّ نَفسِهِ فَاُولـئِكَ هُمُ المُفلِحون».

نكوهش تكدى در اسلام:

برپايه اصلِ عزت نفس و پرهيز از آشكار كردن فقر كه در اسلام مورد تأكيد قرار گرفته است، در آيه 273 بقره/2 آن دسته از فقيرانى كه با وجود فقر شديد خويشتندارى و از تكدى پرهيز مى كنند، ستوده شده اند: «لِلفُقَراءِ الَّذينَ اُحصِروا فى سَبيلِ اللّهِ لايَستَطيعونَ ضَربـًا فِى الاَرضِ يَحسَبُهُمُ الجاهِلُ اَغنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعرِفُهُم بِسِيمـهُم لايَسـَلونَ النّاسَ اِلحافـًا». اين آيه درباره «اصحاب صفّه»* نازل شد كه زير سايبانى در مسجد پيامبر سكونت داشتند؛ ولى با وجود احتياج، هيچ گاه دست نياز به سوى كسى دراز نكردند.[42] برخى گفته اند: از جمله «لايَسـَلونَ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 552
النّاسَ اِلحافـًا»برمى آيد كه آنان بدون اصرار از ديگران درخواست كمك مى كردند
[43]؛ ولى بيشتر مفسران استفاده چنين مفهومى را از آيه نپذيرفته و گفته اند كه قيد «اِلحافـًا» براى مذمت روش متداول تكدى و دور بودن اصحاب صفه از اين روش است.[44] تعبير «يَحسَبُهُمُ الجاهِلُ اَغنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ» در آيه نيز مؤيد اين ديدگاه است كه آنان بى اصرار نيز به تكدى مبادرت نمى كرده اند.[45]
بر پايه روايات، خداوند از آن رو حضرت ابراهيم(عليه السلام) را به دوستى خود برگزيد (نساء/4، 125) كه وى از هيچ كس چيزى نخواست
[46] و حضرت موسى(عليه السلام) نيز به استناد آيه 24 قصص/28 در حال شدت احتياج، دست نياز به سوى خداوند دراز كرد نه مردم[47]: «رَبِّ اِنّى لِما اَنزَلتَ اِلَىَّ مِن خَير فَقير».
در احاديث نيز عزت نفس و پرهيز از تكدى ستوده شده و درخواست حاجت از ديگران ـ جز در موارد ضرورت ـ بشدت نكوهيده شده است.
[48] بر اساس برخى روايات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بيعت گروهى از مسلمانان را با اين شرط پذيرفت كه از ديگران چيزى درخواست نكنند.[49]
در روايات ديگر، تكدى سبب ضعيف شدن زبان، از ميان رفتن شجاعت و حريت و آزادگى انسان[50]، باز شدن 70 باب فقر*[51] و طولانى شدن محاسبه اخروى[52] شمرده شده است؛ همچنين آيات و احاديثى كه عزت را از آنِ خدا و رسول و مؤمنان دانسته و ذلت مؤمن را نكوهش كرده[53]، مانند آيه 8 منافقون /63 به گونه اى ضمنى، تكدى را ناپسند شمرده اند.

تكدى از ديدگاه فقهى:

حكم فقهى تكدى از ديگران نسبت به افراد گوناگون با لحاظ موقعيت آنان متفاوت است؛ به نظر برخى از فقها درخواست حاجت مالى در صورت نياز شديد و ضرورت، جايز و گاه واجب است[54] و بعضى جواز اين امر را از يكى از فقرات آيه 273 بقره/2
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 553
برداشت كرده اند: «لا يَسـَلونَ النّاسَ اِلحافـًا»، زيرا در اين بخش آيه اصرار فقيران مؤمن در درخواست مال نفى گرديده است كه مفهوم آن، جواز درخواست حاجت از ديگران بدون اصرار كردن است.
[55]
برخى نيز جواز اين امر را از آيات متعددى كه مؤمنان را به كمك كردن به سائلان فراخوانده، استفاده كرده اند[56]؛ مانند آيه 10 ضحى /93: «و اَمَّا السّائِلَ فَلا تَنهَر» ؛ با اين استدلال كه اگر درخواست كمك مالى همواره ناروا مى بود، كمك كردن به متكدى نيز به سبب تعاون بر حرام جايز نمى بود. بر اين اساس طبق برخى احاديث، تكدى در مواردى مانند فقر شديد، بدهكارى[57] يا براى پرداخت ديه جايز است.[58]
بعضى در صورت غنى بودن شخص، تكدى را حرام[59] يا مكروه شمرده[60] و برخى درخواست كمك از ديگران را بدون نياز شديد، خوردن مال به باطل و مصداق آيه 188 بقره/2 دانسته[61]: «و لاتَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبـطِـلِ» و در برخى احاديث چنين متكديانى مصداق آيه 77 آل عمران/3 دانسته شده اند كه بر اثر آن خداوند به چنين كسانى در قيامت نگاه نكرده، آنان را پاك نمى كند و آنان گرفتار عذاب الهى اند[62]: «و لا يَنظُرُ اِلَيهِم يَومَ القِيـمَةِ ولا يُزَكّيهِم و لَهُم عَذابٌ اَلِيم». برپايه احاديث نيز درخواست حاجت براى افزايش ثروت، آتش[63] يا گردآورى پاره هاى آتش[64] و مشمول كيفر اخروى به شمار رفته است.[65]

گواهى دادن متكدى:

عدالت از جمله شرايط گواهان است كه در قرآن كريم به آن ها اشاره شده است؛ مانند آيه 2 طلاق/65:«و اَشهِدوا ذَوى عَدل مِنكُم» ؛ اما به استناد احاديث، متكدى صلاحيت گواهى دادن ندارد.[66] برخى روايات علت اين حكم را آن دانسته اند كه متكدى با دريافت مال خشنود و با محروم شدن از آن ناخرسند مى گردد.[67]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 554
به نظر برخى فقها متكدى به سبب خوارى نفس قابل اعتماد نيست
[68]، از اين رو نمى توان عدالت او را احراز كرد.[69] به نظر مشهور فقهاى شيعه[70] و برخى از فقهاى اهل سنت[71] نيز گواهى متكدى پذيرفته نيست، مگر در موارد ضرورى[72] يا اشياى كوچك و كم ارزش[73]يا در امور غير مالى همچون قتل و جرح و قذف و مانند آن.[74]

كمك رسانى به متكدى:

از آنجا كه تكدى از نگاه اسلام در مواقع ضرورت مباح و گاه لازم شمرده مى شود، كمك كردن به اين گونه متكديان از ديدگاه قرآن پسنديده و داراى پاداش است: «و يُطعِمونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسكينـًا ويَتيمـًا و اَسيرا... فَوَقـهُمُ اللّهُ شَرَّ ذلِكَ اليَومِ ولَقـّـهُم نَضرَةً و سُرورا * و جَزهُم بِما صَبَروا جَنَّةً و حَريرا» (انسان/76، 8 ، 11 - 12) و گاه اين كار بر مؤمنان واجب شده است[75]: «و اَطعِموا القانِعَ والمُعتَرَّ» (حج/22، 36) و مسلمانان از راندن سائلان و پرهيز از يارى كردن آن ها منع شده اند: «و اَمَّا السّائِلَ فَلا تَنهَر» (ضحى/93،10) و گرنه به عذاب اخروى گرفتار مى آيند: «ما سَلَكَكُم فى سَقَر * ... و لَم نَكُ نُطعِمُ المِسكين». (مدثّر/74، 42 ، 44) در احاديث نيز مؤمنان به كمك كردن به متكديان نيازمند ترغيب شده[76] و بر پايه احاديث يكى از علل ديگرى كه خداوند حضرت ابراهيم(عليه السلام) را دوست خود قرارداد آن بود كه هيچ سائلى را از خود نراند.[77]
آيات و روايات مزبور، شامل سائلانى نيز مى شود كه فقر يا غناى آنان براى ما نامعلوم است، چنان كه در برخى احاديث آمده است كه به سائل كمك كنيد، هرچند سوار بر اسب باشد[78] يا عنان اسب او از نقره باشد.[79] اگر كسى به غناى متكدى يقين داشته باشد يا بداند كه وى از مال دريافتى در راه گناه استفاده مى كند، بر اساس ادله اى مانند آيه 2 مائده/5 كه از تعاون بر گناه منع كرده است: «و لاتَعاونوا عَلَى الاِثمِ والعُدون» ، مى توان گفت كه كمك كردن به او جايز نيست.

راه هاى رفع نياز متكدى:

چون
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 555
متكدى ممكن است در واقع مصداق يكى از عناوين فقير، مسكين، ابن السبيل* و مانند اين ها باشد، براى برطرف كردن نيازهاى او مى توان از احكامى كه مورد مصرف آن ها يكى از اين موارد است، بهره جست؛ مانند مصارف زكات* كه در آيه 60 توبه /9 ذكر شده است
[80]: «اِنَّمَا الصَّدَقـتُ لِلفُقَراءِ والمَسـكين ... وابنِ السَّبيل». برخى مفسران «مساكين» را در اين آيه فقرايى دانسته اند كه حاجت خود را اظهار مى كنند[81]، چنان كه شخص در راه مانده (ابن السبيل) در آيه نيز مى تواند يكى از مصاديق سائل باشد.
بر پايه آياتى نيز قرآن در اموال انسان ها حقى براى متكديان و افراد محروم نهاده است: «وفى اَمولِهِم حَقٌّ لِلسّائِلِ والمَحروم» (ذاريات/51،19؛ نيز معارج/70،24) كه به نظر بسيارى از مفسران «حق» در اين آيات، زكاتى است كه خداوند براى اين افراد در اموال انسان ها گذاشته است.
[82] بر اساس برخى روايات مراد از «حق» در اين آيات، اموالى است كه مؤمنان نذر مى كنند كه روزانه يا هفتگى يا ماهيانه به سائلان بپردازند.[83]
و به همين ترتيب، اعطاى كمك مالى به متكديان مى تواند از موارد مصرف انفال (مذكور در آيه 7 حشر/59) و خمس (ياد شده در آيه 41 انفال/8) باشد (براى تفصيل => انفال، خمس، زكات، كفاره)، چنان كه در آيات متعدد ديگر منع كنندگان از زكات و ديگر حقوق واجب مساكين، شايسته عذاب الهى دانسته شده اند[84]: «و لايَحُضُّ عَلى طَعامِ المِسكين». (حاقّه/69، 24؛ نيز مدثّر/74، 42، 44 ، فجر /89، 18) برخى مفسران مراد را كسانى دانسته اند كه وقتى سائلى نزد آنان مى آيد، ديگران را به اطعام* وى وا نمى دارند.[85]
از جمله منابع تأمين نياز سائلان، گوشت قربانى در مناسك حج است: «والبُدنَ جَعَلنـها لَكُم مِن شَعـئِرِ اللّهِ ... فَاِذا وجَبَت جُنوبُها فَكُلوا مِنها واَطعِموا القانِعَ والمُعتَر»(حجّ/22، 36)؛«فَكُلوا مِنها و اَطعِموا البائِسَ الفَقير». (حج/22،28) در احاديث شيعه[86] و اهل سنت[87] نيز اين موضوع هست و بر پايه آن، بسيارى از فقها اطعام فقرا ـ اعم از سائل و غير سائل ـ را از گوشت قربانى واجب[88] و شمارى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 556
مستحب شمرده اند
[89] و بيشتر آن ها بر آن اند كه بايد ثُلث گوشت قربانى را صدقه دهد[90] و برخى به دادن نيمى از قربانى فتوا داده اند.[91]
اموال ديگرى كه مى توان از آن نياز برخى متكديان را برآورد، اموال مانده از ميت است، از اين رو قرآن كريم در آيه 8 نساء/4 به مؤمنان فرمان داده است كه اگر هنگام تقسيم ارث، مساكين در مجلس حضور يافتند، مقدارى از اموال ميت را به آن ها بدهيد: «و اِذا حَضَرَ القِسمَةَ اُولوا القُربى واليَتـمى والمَسـكينُ فَارزُقوهُم مِنه». عده اى دادن بخشى از ارث به اين افراد از جمله سائلان را واجب دانسته اند[92]؛ اما برخى گفته اند كه اين آيه با آيات ارث نسخ شده است و اين حكم را مربوط به صدر اسلام دانسته اند[93] و عده اى ضمن رد نسخ، آن را حكمى استحبابى شمرده اند كه ورثه ميت بهتر است به آن عمل كنند.[94]
راه ديگر كمك به متكديان نيازمند، انفاق هاى مستحب است كه آيات متعددى مؤمنان را بدان ترغيب كرده اند؛ در آيه 177 بقره/2 كمك كردن به سائلان از جمله وجوه نيكى به شمار رفته و كمك كنندگان، صادق و باتقوا خوانده شده اند: «ولـكِنَّ البِرَّ مَن ءامَنَ بِاللّه ... و ءاتَى المالَ عَلى حُبِّه ... السّائِلين... اُولـئِكَ الَّذينَ صَدَقوا واُولـئِكَ هُمُ المُتَّقون». برخى مراد از «المالَ» را در اين آيه زكات و ديگر انفاق هاى واجب[95] و عده اى اعم از انفاق هاى واجب و مستحب[96] و شمارى ديگر صرفاً انفاق هاى مستحب دانسته اند.[97]
آيات 5 - 22 انسان /76 و آيه 55 مائده/5 نيز به انفاق هاى مستحب اشاره دارد كه قرآن در اين آيات با مدح انفاقگران، مسلمانان را به كمك كردن به سائلان نيازمند ترغيب كرده است؛ همچنين برخى مفسران يكى از مصاديق حق در آيه 141 انعام/6 را كه قرآن به پرداخت آن فرمان داده است: «وءاتوا حَقَّهُ يَومَ حَصادِه» صدقات مستحب دانسته اند كه به متكديان و مساكين مى دهند.[98] (=> انفاق)

آداب و شيوه هاى كمك رسانى به متكدى:

شمارى از آداب و شيوه هاى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 557
پسنديده كمك به متكديان در قرآن كريم ذكر شده اند؛ از جمله:

1. گفتار و كردار شايسته با متكديان:

در آيه 10 الضحى /93 از رفتار خشونت آميز با سائلان منع شده است[99]: «و اَمَّا السّائِلَ فَلا تَنهَر». در تفسير آيه گفته شده است كه هنگام مراجعه متكدى بايد چيزى به او بخشيد و گرنه با وى به گونه ملايم و شايسته سخن گفت[100]؛ همچنين در آيه اى ديگر به سخن گفتن با سائلان به گونه لطف آميز و شايسته، در صورت كمك نكردن به آنان، توصيه شده است[101]: «و اِمّا تُعرِضَنَّ عَنهُمُ ابتِغاءَ رَحمَة مِن رَبِّكَ تَرجوها فَقُل لَهُم قَولاً مَيسورا».(اسراء/17،28) در شأن نزول اين آيه نقل شده است هنگامى كه سائلى نزد پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) مى آمد، اگر مالى نزد آن حضرت نبود، براى آنكه به سائل پاسخ منفى ندهد، سكوت مى فرمود تا خداوند رزقى را براى او برساند. اين آيه آن حضرت را به سخن گفتن با گفتار نيك در اين گونه موارد فرمان داد[102]؛ همچنين نقل شده است كه در اين گونه موارد، حضرت مى فرمود: خداوند تو و ما را از فضل خود روزى دهد.[103]برخى گفته اند كه «قول ميسور» در آيه، گفتن جملات «رزقك اللّه» و «بارك اللّه فيك» و مانند اين هاست[104] و عده اى آن را وعده نيكو[105] و بعضى هرگونه سخن نيك و محبت آميز دانسته اند.[106] آيه 8 نساء/4 نيز در مورد سائلان چنين توصيه كرده است.
در آيه 263 بقره/2 افزون بر شايسته سخن گفتن، به بخشش و عفو متكديان نيز سفارش شده است: «قَولٌ مَعروفٌ و مَغفِرَةٌ خَيرٌ مِن صَدَقَة يَتبَعُها اَذىً». شمارى از مفسران «مَغفِرَةٌ» را در اين آيه، عفو متكديانى دانسته اند كه نياز خود شان را به گونه اى خشونت آميز و ناپسند اظهار مى كنند.
[107]

2. حفظ آبروى متكديان:

در متون دينى بر ضرورت رعايت كرامت انسانى و احترام متكديان سخت تأكيد شده، از اين رو توصيه شده است تا مى شود كمك كردن به آن ها پنهانى صورت گيرد، بر اين اساس قرآن كريم صدقه پنهانى را بهتر و داراى پاداشى بيشتر دانسته است: «اِن تُبدوا الصَّدَقـتِ فَنِعِمّا هِىَ واِن تُخفوها و تُؤتوهَا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 558
الفُقَراءَ فَهُوَ خَيرٌ لَكُم و يُكَفِّرُ عَنكُم مِن سَيِّـاتِكُم» (بقره/2،271)، زيرا چنين صدقه اى افزون بر حفظ آبروىِ نيازمند، از ريا نيز به دور است.
[108] برخى نيز واژه «مَغفِرَةٌ» را در آيه 263 بقره/2 به معناى پنهان داشتن سائل و نيز صدقه اى دانسته اند كه به او داده مى شود.[109]
در روايات و سيره اهل بيت(عليهم السلام) نيز بر نگهداشتن آبروى سائلان نيازمند بسيار تأكيد و توصيه شده است كه پيش از درخواست متكدى، به وى كمك شود.[110] حضرت على(عليه السلام) براى حفظ آبروى متكدى گاه چراغ را خاموش مى كرد[111]، يا امام رضا(عليه السلام)بدون باز كردن در به سائل كمك مى كرد[112]؛ همچنين احاديث بر انفاق شبانه تأكيد دارند.[113]
افزون بر شرايط و آداب ياد شده، چون كمك مالى به متكدى مصداق انفاق واجب يا مستحب به شمار مى رود، رعايت كردن شرايط و آداب انفاق كه در قرآن كريم بر آن ها تأكيد شده در اينجا نيز شايسته است؛ مانند كمك كردن از اموال مرغوب و محبوب، پرهيز از منت گذارى و آزاررسانى به سائلان و انفاق از مال حلال. (=> انفاق*)

منابع

احكام القرآن، الجصاص (م. 370 ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ق؛ اسباب النزول، الواحدى (م. 468 ق.)، قاهرة، الحلبى و شركاه، 1388 ق؛ اقرب الموارد، الشرتونى اللبنانى، تهران، دارالاسوة، 1416 ق؛ بحارالانوار، المجلسى (م. 1110 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403 ق؛ بداية المجتهد، ابن رشد القرطبى (م. 595 ق.)، به كوشش خالد العطار، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ تاج العروس، الزبيدى (م. 1205 ق.)، بيروت، مكتبة الحيات؛ التبيان، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش احمد حبيب العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تحف العقول، حسن بن شعبة الحرانى (م. قرن4 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404 ق؛ تذكرة الفقهاء، العلامة الحلى (م. 726 ق.)، المكتبة المرتضويه؛ ترتيب العين، خليل (م. 175 ق.)، به كوشش المخزومى و ديگران، دارالهجرة، 1409 ق؛ تفسير التحرير والتنوير، ابن عاشور (م. 1393 ق.)، تونس، الدار التونسية، 1997 م؛ تفسير الجلالين، جلال الدين المحلى (م. 864 ق.)، جلال الدين السيوطى (م. 911 ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ تفسير الصافى، الفيض كاشانى (م. 1091 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1402 ق؛ تفسير العياشى، العياشى (م. 320 ق.)، به كوشش رسولى محلاّتى، تهران، المكتبة العلمية الاسلاميه؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م. 774 ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409 ق؛ تفسير القمى، القمى (م. 307 ق.)، به كوشش الجزائرى، قم، دارالكتاب، 1404 ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. 606 ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413 ق؛ تفسير كنزالدقايق، المشهدى، به كوشش العراقى، قم، نشر اسلامى، 1407 ق؛ تفسير المنار، رشيد
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 559
رضا (م. 1354 ق.)، قاهرة، دارالمنار، 1373 ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ تهذيب الاحكام، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش موسوى و آخوندى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1365 ش؛ تهذيب الكمال، المزى (م. 742 ق.)، به كوشش بشار عواد، بيروت، الرسالة، 1415 ق؛ جامع البيان، الطبرى (م. 310 ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ الجامع لأحكام القرآن، القرطبى (م. 671 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1405 ق؛ جواهر الكلام، النجفى (م. 1266 ق.)، به كوشش قوچانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ الخصال، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1416 ق؛ الخلاف، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش سيد على خراسانى و ديگران، قم، نشر اسلامى، 1418 ق؛ الدرالمنثور، السيوطى (م. 911 ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1365 ق؛ الدروس الشرعيه، الشهيد الاول (م. 786 ق.)، قم، نشر اسلامى، 1412 ق؛ ذخيرة المعاد، محمد باقر السبزوارى (م. 1090 ق.)، آل البيت(عليهم السلام) لاحياءالتراث؛ روح المعانى، الآلوسى (م. 1270 ق.)، به كوشش محمد حسين، بيروت، دارالفكر، 1417 ق؛ روض الجنان، ابوالفتوح رازى (م. 554 ق.)، به كوشش ياحقى و ناصح، مشهد، آستان قدس رضوى، 1375 ش؛ زادالمسير، جمال الدين الجوزى (م. 597 ق.)، به كوشش محمد عبدالله، بيروت، دارالفكر، 1407 ق؛ زبدة البيان، المقدس الاردبيلى (م. 993 ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، المكتبة المرتضوية؛ زمينه (ماهنامه)، تهران، سازمان اقتصادى كوثر؛ سبل السلام، الكحلانى (م. 1182 ق.)، مصر، مصطفى البابى، 1379 ق؛ السرائر، ابن ادريس (م. 598 ق.)، قم، نشر اسلامى، 1411 ق؛ السنن الكبرى، البيهقى (م. 458 ق.)، بيروت، دارالفكر، 1416 ق؛ شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار(عليهم السلام)، النعمان المغربى (م. 363 ق.)، به كوشش جلالى، قم، نشر اسلامى، 1414 ق؛ الصحاح، الجوهرى (م. 393 ق.)، به كوشش عبدالغفور العطارى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1407 ق؛ عدة الداعى، ابن فهد الحلى (م. 841 ق.)، به كوشش موحد قمى، دارالكتب الاسلامى؛ العروة الوثقى، سيد محمد كاظم (م. 1337 ق.)، بيروت، اعلمى، 1409 ق؛ علل الشرايع، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش بحرالعلوم، نجف، مكتبة الحيدرى، 1385 ق؛ عيون اخبار الرضا(عليه السلام)، الصدوق (م. 381 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1404 ق؛ عيون الحكم والمواعظ، على بن محمد الليثى (م. قرن6)، به كوشش حسنى، قم، دارالحديث، 1376 ش؛ فتح البارى، ابن حجر العسقلانى (م. 852 ق.)، بيروت، دارالمعرفة؛ فتح القدير، الشوكانى (م. 1250 ق.)، بيروت، دارالمعرفة؛ الفصول المهمة فى اصول الائمه(عليهم السلام)، الحر العاملى (م. 1104 ق.)، به كوشش قائينى، قم، معارف اسلامى امام رضا(عليه السلام)، 1418 ق؛ فقه القرآن، الراوندى (م. 573 ق.)، به كوشش حسينى، قم، كتابخانه نجفى، 1405 ق؛ فيض القدير، المناوى (م. 1031 ق.)، به كوشش احمد عبدالسلام، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ق؛ القاموس الفقهى لغةً و اصطلاحاً، سعدى ابوجيب، دمشق، دارالفكر، 1419 ق؛ القاموس المحيط، الفيروزآبادى (م. 817 ق.)، بيروت، دارالعلم؛ قرب الاسناد، الحميرى (م. قرن 3 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياءالتراث، 1413 ق؛ الكافى، الكلينى (م. 329 ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ كتاب الشهادات، تقرير بحث آية الله گلپايگانى (م. 1414 ق.)، سيد على حسينى، قم، دارالقرآن الكريم، 1405 ق؛ الكشاف، الزمخشرى (م. 538 ق.)، قم، بلاغت، 1415 ق؛ كشاف القناع، منصور بن يونس البهوتى (م. 1051 ق.)، به كوشش محمد حسن، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418 ق؛ كشف الغطاء، كاشف الغطاء (م. 1227 ق.)، اصفهان، مهدوى؛ كفاية الاحكام (كفاية الفقه)، محمد باقر السبزوارى (م. 1090 ق.)، اصفهان، مدرسة صدر مهدوى؛ كنزالعمال، المتقى الهندى (م. 975 ق.)، به كوشش صفوة السقاء، بيروت، الرسالة، 1413 ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م. 711 ق.)، قم، ادب الحوزة، 1405 ق؛ لغت نامه، دهخدا (م. 1334 ش.) و ديگران، تهران، مؤسسه لغت نامه و دانشگاه تهران، 1373 ش؛ المبسوط فى فقه الاماميه، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، مكتبة المرتضوية؛ مجمع البحرين، الطريحى (م. 1085 ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408 ق؛
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 560
مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، به كوشش گروهى از علماء، بيروت، اعلمى، 1415 ق؛ مجمع الفائدة والبرهان، المحقق الاردبيلى (م. 993 ق.)، به كوشش عراقى و ديگران، قم، انتشارات اسلامى، 1416 ق؛ المحلى بالآثار، ابن حزم الاندلسى (م. 456 ق.)، به كوشش احمد شاكر، بيروت، دارالفكر؛ مختلف الشيعه، العلامة الحلى (م. 726 ق.)، قم، النشر الاسلامى، 1412 ق؛ المدونة الكبرى، مالك بن انس (م. 179ق.)، مصر، مطبعة السعادة؛ مسالك الافهام الى تنقيح شرايع الاسلام، الشهيد الثانى (م. 965 ق.)، قم، معارف اسلامى، 1416 ق؛ مستدرك الوسائل، النورى (م. 1320 ق.)، بيروت، آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث، 1408 ق؛ مستند الشيعه، احمد النراقى (م. 1245 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث، 1415 ق؛ مسند احمد، احمدبن حنبل (م. 241 ق.)، بيروت، دار صادر؛ المصنّف، عبدالرزاق الصنعانى (م. 211 ق.)، به كوشش حبيب الرحمن، المجلس العلمى؛ معانى الاخبار، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش غفارى، قم، انتشارات اسلامى، 1361 ش؛ معانى القرآن،النحاس (م. 338 ق.)، به كوشش الصابونى، عربستان، جامعة ام القرى، 1409 ق؛ معجم الفاظ الفقه الجعفرى، احمد فتح الله، 1415 ق؛ معجم الفروق اللغويه، ابوهلال العسكرى (م. 395 ق.)، قم، انتشارات اسلامى، 1412 ق؛ المعجم القانونى، حارث سليمان الفاروقى، بيروت، مكتبة لبنان، 1991 م؛ المعجم الكبير، الطبرانى (م. 360 ق.)، به كوشش حمدى عبدالمجيد، دار احياء التراث العربى، 1405 ق؛ معراج السعاده، احمد نراقى (م. 1245 ق.)، قم، هجرت، 1378 ش؛ المغنى والشرح الكبير، عبدالله بن قدامة (م. 620 ق.) و عبدالرحمن بن قدامة (م. 682 ق.)، بيروت، دارالكتب العلميه؛ المقنع، الصدوق (م. 381 ق.)، قم، مؤسسة الامام الهادى(عليه السلام)، 1415 ق؛ من لا يحضره الفقيه، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404 ق؛ منهاج الصالحين (فتوى، معاملات)، سيد على السيستانى، قم، ستاره، 1416 ق؛ موسوعة نضرة النعيم(صلى الله عليه وآله)، صالح بن عبدالله، جدة، دارالوسيلة، 1420 ق؛ ميزان الحكمه، رى شهرى، قم، دارالحديث، 1416 ق؛ الميزان، الطباطبايى (م. 1402 ق.)، بيروت، اعلمى، 1393 ق؛ النهايه، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش آغا بزرگ تهرانى، بيروت، دارالكتاب العربى، 1400 ق؛ نهج البلاغه، الرضى، (م 406 ق.)، به كوشش عبده، بيروت، دارالمعرفة، 1387 ق؛ نهج السعاده، محمد باقر المحمودى، بيروت، التضامن الفكرى، 1385 ق؛ وسائل الشيعه، الحر العاملى (م. 1104 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياءالتراث، 1412 ق؛ الوسيلة الى نيل الفضيله، محمد بن على الطوسى ابن حمزه (م. 560 ق.)، به كوشش محمد الحسون، قم، مكتبة النجفى، 1408 ق؛ هداية العباد، سيد محمد رضا گلپايگانى (م. 1414 ق.)، قم، دارالقرآن الكريم، 1405 ق.
سيد عباس رضوى




[1]. ترتيب العين، ج 5، ص 395 - 396؛ تاج العروس، ج 10، ص 310؛ مجمع البحرين، ج 4، ص 24، «كدى».
[2]. الصحاح، ج 6، ص 2472؛ لسان العرب، ج 15، ص 217؛ القاموس المحيط،ج 4، ص 382، «كدى».
[3]. اقرب الموارد، ج 4، ص 529، «كدى»؛ لغت نامه، ج 4، ص 6048، «تكدى»؛ نضرة النعيم، ج 9، ص 4168.
[4]. معجم الفاظ الفقه الجعفرى، ص 221؛ القاموس الفقهى، ص 198؛ لسان العرب، ج 11، ص 318، «سأل».
[5]. نضرة النعيم، ج 9، ص 4168؛ المعجم القانونى، ج 2، ص726 - 727.
[6]. لغت نامه، ج 13، ص 20209؛ فرهنگ بزرگ سخن، ج 7، ص 6657، «متكدى».
[7]. لسان العرب، ج 11، ص 318، «سأل»؛ المبسوط، ج 1، ص 247؛ العروة الوثقى، ج 4، ص 98.
[8]. المعجم القانونى، ج 2، ص 452؛ العروة الوثقى، ج 4، ص 98؛ نضرة النعيم، ج 9، ص 4168.
[9]. جامع البيان، ج 17، ص 220؛ التبيان، ج 7، ص 319؛ جواهرالكلام، ج 19، ص 163.
[10]. قرب الاسناد، ص 353؛ الكافى، ج 3، ص 565؛ ج 4، ص 500؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 199.
[11]. جامع البيان، ج 17، ص 221؛ احكام القرآن، ج 3، ص 319؛ جواهرالكلام، ج 19، ص 163.
[12]. القاموس الفقهى، ص 178؛ تاج العروس، ج 9، ص 237، «سكن»؛ معجم الفاظ الفقه الجعفرى، ص 389.
[13].مجمع البيان، ج 5، ص 74؛ لسان العرب، ج 13، ص 214 - 216، «سكن»؛ القاموس الفقهى، ص 178.
[14]. مجمع البيان، ج 5، ص 74؛ الفروق اللغويه، ص 411 - 412؛ احكام القرآن، ج 3، ص 157.
[15]. مجمع البيان، ج 5، ص 74؛ التفسير الكبير، ج 16، ص 109؛ العروة الوثقى، ج 4، ص 98.
[16]. تهذيب الكمال، ج 3، ص 345؛ معانى القرآن، ج 3، ص 221؛ فيض القدير، ج 5، ص 459.
[17]. معانى الاخبار، ص 208؛ الصافى، ج 3، ص 379؛ بحارالانوار، ج 96، ص 287.
[18]. جامع البيان، ج 10، ص 203؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 251.
[19]. تفسير قرطبى، ج 12، ص 49؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 356 - 357؛ الصافى، ج 3، ص 375.
[20]. جامع البيان، ج 17، ص 195؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 357.
[21]. جامع البيان، ج 17، ص 195؛ احكام القرآن، ج 3، ص 309؛ مجمع البيان، ج 7، ص 146.
[22]. احكام القرآن، ج 3، ص 309؛ الفروق اللغويه، ص 90.
[23]. زمينه، ش 43 - 44، «تكدى گرى آبستن آسيبهاى اجتماعى».
[24]. تفسير قمى، ج 2، ص 382؛ التبيان، ج 10، ص 80 - 81؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 433.
[25]. جامع البيان، ج 29، ص 36؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 434؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 253.
[26]. مجمع البيان، ج 10، ص 92؛ تفسير قرطبى، ج 18، ص 239؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 434.
[27]. مجمع البيان، ج 7، ص 76؛ روض الجنان، ج 13، ص 211؛ نمونه، ج 13، ص 367.
[28]. جامع البيان، ج 13، ص 71؛ التبيان، ج 6، ص 186؛ زادالمسير، ج 4، ص 209.
[29]. جامع البيان، ج 13، ص 71؛ التبيان، ج 6، ص 187؛ احكام القرآن، ج 3، ص 230.
[30]. التبيان، ج 6، ص 187؛ تفسير قرطبى، ج 9، ص 254.
[31]. المقنع، ص 176؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 33؛ تفسير ابن كثير، ج 2، ص 506.
[32]. احكام القرآن، ج 1، ص 583.
[33]. احكام القرآن، ج 3، ص 230؛ التبيان، ج 6، ص 187.
[34]. جامع البيان، ج 13، ص 71؛ مجمع البيان، ج 5، ص 450؛ زادالمسير، ج 4، ص 209.
[35]. تفسير قمى، ج 2، ص 18؛ بحارالانوار، ج 93، ص 164؛ نورالثقلين، ج 3، ص 159.
[36]. اسباب النزول، ص 194؛ مجمع البيان، ج 6، ص 244؛ نورالثقلين، ج 3، ص 158.
[37]. تفسير قمى، ج 1، ص 170؛ مجمع البيان، ج 3، ص 362؛ فقه القرآن، ج 1، ص 116.
[38]. جامع البيان، ج 6، ص 389؛ التفسير الكبير، ج 12، ص 26؛ تفسير قرطبى، ج 6، ص 221.
[39]. تفسير قمى، ج 2، ص 398؛ مجمع البيان، ج 10، ص 209؛ الميزان، ج 20، ص 132.
[40]. الكشاف، ج 4، ص 670؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 299؛ فتح القدير، ج 5، ص 349.
[41]. نورالثقلين، ج 5، ص 286؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 462؛ مستدرك الوسائل، ج 7، ص 215.
[42]. الكشاف، ج 1، ص 318؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 357؛ نورالثقلين، ج 1، ص 289.
[43]. كنزالدقائق، ج 1، ص 661؛ تفسير قرطبى، ج 3، ص 342 - 343؛ الميزان، ج 2، ص 400.
[44]. مجمع البيان، ج 2، ص 203؛ تفسير قرطبى، ج 3، ص 343؛ الميزان، ج 2، ص 399.
[45]. جامع البيان، ج 3، ص 136؛ مجمع البيان، ج 2، ص 203؛ احكام القرآن، ج 1، ص 561.
[46]. نورالثقلين، ج 1، ص 554؛ كنزالدقايق، ج 2، ص 634؛ بحارالانوار، ج 93، ص 150.
[47]. نهج البلاغه، خطبه 160؛ نورالثقلين، ج 4، ص 121؛ بحارالانوار، ج 13، ص 50.
[48]. الكافى، ج 4، ص 12؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 68؛ وسائل الشيعه، ج 17، ص 32.
[49]. وسائل الشيعه، ج 9، ص 443؛ عدة الداعى، ص 90؛ المعجم الكبير، ج 18، ص 40.
[50]. عيون الحكم والمواعظ، ص 20؛ ميزان الحكمه، ج 2، ص 1222.
[51]. وسائل الشيعه، ج 9، ص 438؛ مستدرك الوسائل، ج 7، ص 221؛ عدة الداعى، ص 91.
[52]. من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 375؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 441؛ بحارالانوار، ج 74، ص 60 - 61.
[53]. الكافى، ج 5، ص 63؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 157؛ الفصول المهمه، ج 2، ص 229.
[54]. كشف الغطاء، ج 2، ص 364؛ جواهرالكلام، ج 31، ص 374؛ كشاف القناع، ج 6، ص 248.
[55]. زبدة البيان، ص 194؛ تفسير قرطبى، ج 3، ص 343 - 344.
[56]. معراج السعاده، ص 362.
[57]. الدرالمنثور، ج 1، ص 363؛ بحارالانوار، ج 93، ص 156؛ ميزان الحكمه، ج 2، ص 1224.
[58]. مسند احمد، ج 3، ص 114 ، 127؛ الخصال، ص 135؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 447.
[59]. وسائل الشيعه، ج 9، ص 436؛ تفسير المنار، ج 2، ص 116؛ ج 3، ص 89؛ كتاب الشهادات، ص 177.
[60]. هداية العباد، ج 2، ص 167؛ منهاج الصالحين، ج 2، ص 427.
[61]. تفسير المنار، ج 2، ص 195.
[62]. وسائل الشيعه، ج 9، ص 438؛ بحارالانوار، ج 76، ص 112؛ ميزان الحكمه، ج 2، ص 1225.
[63].مسند احمد، ج 2، ص 231؛ مستدرك الوسائل، ج 7، ص 224؛ بحارالانوار، ج 93، ص 156.
[64]. الدرالمنثور، ج 1، ص 360؛ كنزالعمال، ج 6، ص 495؛ ميزان الحكمه، ج 2، ص 1225.
[65]. فتح البارى، ج 3، ص 267 - 268؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 437؛ بحارالانوار، ج 7، ص 223.
[66]. الكافى، ج 7، ص 396؛ تهذيب الاحكام، ج 6، ص 244؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 443.
[67]. تهذيب الاحكام، ج 6، ص 244؛ وسائل الشيعه، ج 27، ص 382؛ مختلف الشيعه، ج 8، ص 486.
[68]. مختلف الشيعه، ج 8، ص 487؛ جواهرالكلام، ج 41، ص 81.
[69]. مستند الشيعه، ج 18، ص 261.
[70]. الدروس، ج 2، ص 131؛ مسالك الافهام، ج 14، ص 199؛ كفاية الاحكام، ص 283.
[71]. المدونة الكبرى، ج 5، ص 153؛ حاشية الدسوقى، ج 4، ص 175.
[72]. مسالك الافهام، ج 4، ص 199؛ كفاية الاحكام، ص 283.
[73]. المدونة الكبرى، ج 5، ص 138 ، 153.
[74]. حاشية الدسوقى، ج 4، ص 175.
[75]. السرائر، ج 1، ص 598؛ مختلف الشيعه، ج 4، ص 286؛ المغنى، ج 11، ص 109.
[76]. الكافى، ج 4، ص 20؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 70 - 71؛ تحف العقول، ص 300.
[77]. علل الشرايع، ج 1، ص 34؛ عيون اخبار الرضا (عليه السلام) ، ج 1، ص 82؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 441.
[78]. من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 69؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 417؛ كنزالعمال، ج 6، ص 346.
[79]. الدرالمنثور، ج 1، ص 171؛ ج 2، ص 29؛ المصنف، ج 3، ص 7.
[80]. مجمع البيان، ج 5، ص 74؛ تفسير جلالين، ص 250؛ الميزان، ج 9، ص 310.
[81]. احكام القرآن، ج 3، ص 157؛ التبيان، ج 5، ص 243؛ معانى القرآن، ج 3، ص 220.
[82]. مجمع البيان، ج 9، ص 259؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 38؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 251.
[83]. الكافى، ج 3، ص 499؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 47؛ مستدرك الوسائل، ج 7، ص 35.
[84]. مجمع البيان، ج 10، ص 110؛ سبل السلام، ج 4، ص 197؛ بحارالانوار، ج 7، ص 84.
[85]. تفسير قرطبى، ج 20، ص 52.
[86]. من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 493؛ معانى الاخبار، ص 208؛ تهذيب الاحكام، ج 5، ص 223.
[87]. جامع البيان، ج 17، ص 195؛ السنن الكبرى، ج 9، ص 293.
[88]. السرائر، ج 1، ص 598؛ مجمع الفائده، ج 7، ص 286؛ مختلف الشيعه، ج 4، ص 285.
[89]. النهايه، ص 261؛ الوسيله، ص 184؛ ذخيرة المعاد، ج 3، ص 670.
[90]. الخلاف، ج 2، ص 347؛ بداية المجتهد، ج 1، ص 352؛ تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 385.
[91]. الخلاف، ج 2، ص 347؛ تفسير قرطبى، ج 12، ص 47.
[92]. جامع البيان، ج 4، ص 350؛ مجمع الفائده، ج 11، ص 377؛ المحلى، ج 8، ص 128.
[93]. جامع البيان، ج 4، ص 352؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 48 - 49؛ نورالثقلين، ج 1، ص 446.
[94]. زبدة البيان، ص 657؛ احكام القرآن، ج 2، ص 91؛ نمونه، ج 3، ص 276 - 277.
[95]. التبيان، ج 2، ص 94؛ مجمع البيان، ج 1، ص 487؛ تفسير قرطبى، ج 2، ص 241.
[96]. التبيان، ج 2، ص 94؛ مجمع البيان، ج 1، ص 487؛ فقه القرآن، ج 2، ص 297.
[97]. زبدة البيان، ص 179؛ احكام القرآن، ج 1، ص 160.
[98]. جامع البيان، ج 8، ص 76؛ تفسير عياشى، ج 1، ص 379؛ فقه القرآن، ج 1، ص 216.
[99]. احكام القرآن، ج 3، ص 638؛ زادالمسير، ج 8، ص 270؛ الميزان، ج 20، ص 311.
[100]. مجمع البيان، ج 10، ص 385؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 101؛ زادالمسير، ج 8، ص 270.
[101]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 249؛ الميزان، ج 13، ص 83.
[102]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 249؛ زادالمسير، ج 5، ص 22؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 178.
[103]. مجمع البيان، ج 6، ص 244؛ الصافى، ج 3، ص 188؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص 249.
[104]. جامع البيان، ج 15، ص 97؛ زادالمسير، ج 5، ص 22؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 178.
[105]. جامع البيان، ج 15، ص 95 - 96؛ مجمع البيان، ج 6، ص 244؛ الميزان، ج 13، ص 83.
[106]. نمونه، ج 12، ص 89.
[107]. روح المعانى، ج 3، ص 54؛ الميزان، ج 2، ص 389؛ نمونه، ج 2، ص 321.
[108]. التحرير والتنوير، ج 3، ص 67؛ نمونه، ج 2، ص 345 - 346.
[109]. التبيان، ج 2، ص 335؛ مجمع البيان، ج 2، ص 182؛ احكام القرآن، ج 1، ص 553.
[110]. الكافى، ج 4، ص 22 - 24؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 72؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 455 - 456.
[111]. الكافى، ج 4، ص 24؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 457؛ نهج السعاده، ج 8، ص 278.
[112]. الكافى، ج 4، ص 24؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 456؛ بحارالانوار، ج 49، ص 101.
[113]
. وسائل الشيعه، ج 9، ص 393؛ شرح الاخبار، ج 3، ص 202؛ مستدرك الوسائل، ج 7، ص 186.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:12 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تكاثر

تكاثر: افزون خواهى براى خودستايى و برتربينى بر يكديگر

تكاثر از ريشه «ك ـ ث ـ ر» به معناى هماوردى و تفاخر در بسيارىِ مال و قوم[1]، مناقب خود را برشمردن[2]، افزون بينى[3] و زياده طلبى[4] آمده است. اين واژه دو بار در قرآن به كار رفته است: نخست در آيه 20 حديد/57، كه 5 صفت براى دنيا* و در ضمن آن ها تكاثر اهل دنيا برشمرده شده است: «اِعلَموا اَنَّمَا الحَيوةُ الدُّنيا لَعِبٌ ولَهوٌ و زينَةٌ و تَفاخُرٌ بَينَكُم و تَكاثُرٌ فِى الاَمولِ والاَولـد» و بار دوم در آيه اول تكاثر/102 كه مردم را به سبب تكاثر ورزيدن و هماوردى در جمع مال* و فرزندان و ... و غفلت از سعادت واقعى توبيخ كرده، پيامدهاى ناگوار اين شيوه رفتارى را برمى شمرد[5]: «اَلهـكُمُ التَّكاثُر ... لَتَرَوُنَّ الجَحيم» (تكاثر/102،1،6)، افزون بر اين، آيات ديگرى مانند 2 همزه/104: «اَلَّذى جَمَعَ مالاً و عَدَّدَه» و 6 مدثّر /74: «ولا تَمنُن تَستَكثِر» و 15 همان سوره: «ثُمَّ يَطمَعُ اَن اَزيد» بدون تصريح به واژه تكاثر آن را نكوهش كرده است. آيه 34 توبه/9 نيز صريحاً تكاثر و ثروت اندوزى و گنجينه سازى اموال را تحريم كرده، به مسلمانان دستور مى دهد كه اموال خويش را در راه خدا و بهره گيرى بندگان خدا به كار اندازند
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 482
و از اندوختن و ذخيره و خارج ساختن آن ها از گردش معاملات به شدت بپرهيزند وگرنه بايد منتظر عذاب دردناكى باشند.
[6]
اين صفت از رذايل اخلاقى خطرناك است، چنان كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به مسلمانان فرمودند: من از فقر بر شما نمى ترسم؛ ولى از تكاثر و افزون طلبى بر شما هراس دارم.[7]
صيغه تفاعل در «تكاثر» براى مبالغه در فعل است و طرفين در آن لحاظ شده است، به گونه اى كه متكاثر بسان كسى است كه با فزون طلبى درصدد چيرگى بر شخصى برآيد[8]، همان گونه كه در آيه 34 كهف /18 آمده است[9]: «اَنا اَكثَرُ مِنكَ مالاً واَعَزُّ نَفَرا» ؛ ولى به اعتقاد برخى اين واژه بعداً بر به دست آوردن چيز زياد بدون آنكه در آن غلبه بر كسى لحاظ شده باشد نيز اطلاق شده است[10]، بنابراين تكاثر به معناى فزونخواهى و افزايش جويى است، بى آنكه در آن رقابت و مغالبه شرط باشد.[11] برخى نيز احتمال داده اند باب تفاعل در اينجا به معناى تكلف و خود را به زحمت انداختن و حرص براى زياد كردن مال است.[12]
مفسران در تفسير تكاثر اقوال فراوانى بيان كرده اند كه با وجود اختلاف آن ها از جهت الفاظ بيشتر به سه قول باز مى گردند: 1. حرص* بر مال و طلب زياد كردن آن[13] و سرگرمى به زندگى و تجارت.[14] برخى روايات[15] از جمله روايتى از رسول خدا كه تكاثر را به گردآورى مال از طريق نامشروع و خوددارى از اداى حق آن و ذخيره كردن آن تفسير كرده است[16]، اين معنا را تأييد مى كند.[17]
2. مسابقه و رقابت در زيادى[18] مال، فرزند و عزت[19] و هر چيزى كه فراوان داشتن آن مطلوب است[20] و تلاش هر يك در تحصيل زيادى براى چيره شدن بر ديگرى[21] و مباهات به آن؛ يعنى هر
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 483
يك زياد داشتن را به رخ ديگرى بكشد
[22] و درصدد غلبه بر ديگرى برآيد، چنان كه اهل جاهليت با فراوانى مال، اثاث، مهماندارى، كمك به رنج ديدگان و اطعام گرسنگان، آن گونه كه اشعار و خطبه هايشان گواهى مى دهد، درپى غلبه بر يكديگر برمى آمدند.
3. فخرفروشى بر يكديگر به بسيارى مال، فرزند، نفرات
[23]، مناقب[24] و هرچه انسان را از خدا باز دارد و همت او را صرف گردآورى اش كند.[25] جمعى از مفسران تكاثر را به اين معنا دانسته اند[26] و برخى روايات نيز آن را تأييد مى كند.[27]
درباره فرق بين تفاخر و تكاثر آراى گوناگونى بيان شده است؛ فخر رازى تكاثر را مرادف تفاخر دانسته است.
[28] برخى ديگر تفاخر را در حسب و نسب و تكاثر را در مال و نفرات دانسته اند.[29] بعضى هم تفاخر را از كسى كه مال و فرزند دارد بر آن كه مال و فرزند ندارد صحيح مى دانند؛ ولى تكاثر را الزاماً براى دو نفرى صحيح مى دانند كه هر دو داراى مال و فرزند باشند.[30] صدرالمتألهين فرق آن دو را در منشأ دانسته، منشأ تفاخر را قوه غضبيه و خوى درندگى و منشأ تكاثر را قوه شهويه و خوى حيوانى بيان كرده است.[31]
اطلاق تكاثر بر تفاخر از آن جهت است كه تكاثر سبب تفاخر است و تفاخر، مسبب آن[32] و همين رابطه سببى و مسببى بيشتر مفسران را واداشته است تكاثر را به تفاخر تفسير كنند، به هر روى، تكاثر هر كوششى براى به دست آوردن موجبات افتخار و برترى بر ديگران از جهت مال و مقام را در بر مى گيرد.[33]
البته تلاش براى كسب و كار بدون هدف افزون طلبى و تكاثر و به قصد اطاعت و بندگى خدا، اداره زندگى خود وخانواده، صله رحم و كمك به برادران دينى از برترين عبادات است.[34]
از آيات قرآن بر مى آيد كه نادانى انسان به پاداش و كيفر الهى و عدم ايمان به معاد و نيز جهل او به آغاز پيدايش و سرانجام خود و آسيب پذيرى هايش از عوامل اصلى اين صفت رذيله است.[35]
براى تكاثر پيامدهاى زيانبارى از قبيل غفلت
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 484
از آخرت
[36] و ياد خدا[37]، هلاكت، بدبختى، قساوت قلب، كوردلى، نابودى عقل، قلب، دين، فطرت و عواطف انسانى[38]، بازماندن از واجبات، مستحبات، اطاعت خدا، تفكر و تدبر[39]، فضايل اخلاقى نظير تواضع و دلسوزى و محبت، رشد رذايل اخلاقى، تجملگرايى، دورى از مردم به ويژه فقرا و مساكين، نيز دورى از عدالت و قسط، اسارت در بند حرص و طمع، از بين بردن روح همكارى و تعاون و مسئوليت اجتماعى بيان شده است.[40]
در روايات، تكاثر از سپاهيان جهل[41] و شعبه اى از طمع شمرده شده است.[42] امام على(عليه السلام) آن را بازى و سرگرمى و بازدارنده انسان از ياد خدا و جايگزين كننده دنيا و سرگرمى هاى آن با آخرت و نعمت هاى ابدى آن وصف كرده است.[43] دنياطلبى از راه مشروع با انگيزه تكاثر و تفاخر و ريا نيز سبب غضب الهى در قيامت[44] و جاى گرفتن در آتش[45] و مسافرت براى افزون طلبى و تكاثر، گام برداشتن در راه شيطان[46]شمرده شده است.

منابع

احياء علوم الدين، الغزالى (م. 505 ق.)، بيروت، دار المعرفه؛ اساس البلاغه، الزمخشرى (م 538 ق.)، بيروت، دارصادر، 1412 ق؛ التبيان، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش احمد حبيب العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تحفة الاحوذى، المبارك فورى (م.1353 ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1410 ق؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374 ش؛ تفسير احسن الحديث، سيد على اكبر قرشى، به كوشش بكايى، تهران، بنياد بعثت، 1366 ق؛ تفسير التحرير والتنوير، ابن عاشور (م. 1393 ق.)، تونس، الدار التونسية، 1997 م؛ تفسير الجلالين، جلال الدين المحلى (م. 864 ق.)، جلال الدين السيوطى (م. 911 ق.)، بيروت، النور، 1416 ق؛ تفسير راهنما، هاشمى رفسنجانى و ديگران، قم، دفتر تبليغات، 1373 ش؛ تفسير روح البيان، بروسوى (م. 1137 ق.)، بيروت، دارالفكر؛ تفسير الصافى، الفيض كاشانى (م. 1091 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1402 ق؛ تفسير القرآن، السمعانى (م. 489 ق.)، به كوشش غنيم بن عباس و ياسر بن ابراهيم، رياض، دارالوطن، 1418 ق؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م. 774 ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409 ق؛ تفسير القرآن الكريم، محى الدين بن عربى (م. 638 ق.)، به كوشش مصطفى غالب، بيروت، دار الاندلس؛ تفسير القرآن الكريم، صدرالمتالهين (م. 1050 ق.)، به كوشش خواجوى، قم، بيدار، 1366 ش؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. 606 ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413 ق؛ التفسير المنير، وهبة الزحيلى، بيروت، دارالفكر المعاصر، 1411 ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ تفسير نوين، محمد تقى شريعتى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1368 ش؛ جامع البيان، الطبرى (م. 310 ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 485
دارالفكر، 1415 ق؛ جامع السعادات، محمد مهدى النراقى (م. 1209 ق.)، به كوشش كلانتر، بيروت، اعلمى، 1408 ق؛ الجامع لأحكام القرآن، القرطبى (م. 671 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1405 ق؛ الحياة، محمدرضا، محمد و على حكيمى، تهران، نشر فرهنگ اسلامى، 1408 ق؛ الدرالمنثور، السيوطى (م. 911 ق.)، بيروت، دارالفكر، 1414 ق؛ روح المعانى، الآلوسى (م. 1270 ق.)، به كوشش محمد حسين، بيروت، دارالفكر، 1417 ق؛ زادالمسير، ابن الجوزى (م. 597 ق.)، بيروت، المكتب الاسلامى، 1407 ق؛ سنن الترمذى، الترمذى (م. 279 ق.)، به كوشش عبدالوهاب، بيروت، دارالفكر، 1402 ق؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد (م. 656 ق.)، به كوشش محمد ابوالفضل، دار احياء الكتب العربية، 1378 ق؛ شرح نهج البلاغه، محمد عبده، دمشق، سفارت جمهورى اسلامى؛ صحيح ابن حبان، على بن بلبان الفارسى (م. 739 ق.)، به كوشش شعيب الارنؤوط، الرسالة، 1414 ق؛ عمدة الحفاظ، احمد سمين حلبى (م. 756 ق.)، به كوشش محمد باسل، دارالكتب العلمية، 1417 ق؛ عون المعبود، العظيم آبادى (م. 1329 ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ق؛ فتح القدير، الشوكانى (م. 1250 ق.)، بيروت، دارالمعرفة؛ الكافى، الكلينى (م. 329 ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ كشاف القناع، منصور البهوتى (م. 1051 ق.)، به كوشش محمد حسن، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418 ق؛ كنزالعمال، المتقى الهندى (م. 975 ق.)، به كوشش صفوة السقاء، بيروت، الرسالة، 1413 ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م. 711 ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408 ق؛ المبسوط، السرخسى (م. 483 ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق؛ مجمع البحرين، الطريحى (م. 1085 ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408 ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق؛ المحلى بالآثار، ابن حزم الاندلسى (م. 456 ق.)، به كوشش احمد شاكر، بيروت، دارالفكر؛ مستدرك الوسائل، النورى (م. 1320 ق.)، بيروت، آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث، 1408 ق؛ المستطرف، محمد الابشيهى (م. 850 ق.)، بيروت، دارالجيل، 1413 ق؛ مسند احمد، احمدبن حنبل (م. 241 ق.)، بيروت، دار صادر؛ المصنّف، عبدالرزاق الصنعانى (م. 211 ق.)، به كوشش حبيب الرحمن، المجلس العلمى؛ المعجم الوسيط، ابراهيم انيس و ديگران، به كوشش مجمع اللغة العربية، دارالدعوه؛ مفردات، الراغب (م. 425 ق.)، به كوشش صفوان داودى، دمشق، دارالقلم، 1412 ق؛ الميزان، الطباطبايى (م. 1402 ق.)، بيروت، اعلمى، 1393 ق؛ نثر طوبى، الشعرانى (م. 1393 ق.)، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1398 ق؛ نظم الدرر، البقاعى (م. 885 ق.)، به كوشش غالب المهدى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ق.
سيد عبدالرسول حسينى زاده




[1]. لسان العرب، ج 12، ص 37؛ عمدة الحفاظ، ج 3، ص 377؛ نثر طوبى، ج 2، ص 330، «كثر».
[2]. مجمع البيان، ج 10، ص 811.
[3]. اساس البلاغه، ص 536.
[4]. المعجم الوسيط، ج 2، ص 777؛ التحقيق، ج 10، ص 28، «كثر».
[5]. الميزان، ج 20، ص 350 - 351.
[6]. نمونه، ج 7، ص 393؛ براى آگاهى بيشتر از جنبه هاى فقهى آن نك: المبسوط، ج 30، ص 268.
[7]. صحيح ابن حبان، ج 8، ص 17؛ الجامع الصغير، ج 2، ص 482؛ كنزالعمال، ج 3، ص 220.
[8]. التحرير والتنوير، ج 30، ص 519؛ فتح القدير، ج 5، ص 488.
[9]. التفسير الكبير، ج 32، ص 75.
[10]. التحرير والتنوير، ج 27، ص 403.
[11]. احسن الحديث، ج 12، ص 338.
[12]. التفسير الكبير، ج 32، ص 75.
[13]. همان، ص 77؛ تحفة الاحوذى، ج 7 ص 5 - 6؛ المستطرف، ج 1، ص 124.
[14]. ر. ك: زادالمسير، ج 8، ص 301؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 168.
[15]. مسند احمد، ج 4، ص 24؛ سنن الترمذى، ج 4، ص 4؛ جامع البيان، ج 30، ص 362 - 363.
[16]. تفسير قرطبى، ج 20، ص 169؛ الصافى، ج 5، ص 368.
[17]. ر. ك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 11، ص 145؛ الصافى، ج 5، ص 368.
[18]. روح المعانى، ج 30، ص 401؛عون المعبود، ج 7، ص 139؛ الميزان، ج 20، ص 351.
[19]. مفردات، ص 703، «كثر»؛ التبيان، ج 10، ص 402؛ زادالمسير، ج 8، ص 301.
[20]. التحرير والتنوير، ج 30، ص 519.
[21]. راهنما، ج 20، ص 703.
[22]. روح المعانى، ج 30، ص 401.
[23]. التبيان، ج 10، ص 402؛ مجمع البحرين، ج 4، ص 21؛ المنير، ج 30، ص 384.
[24]. مجمع البيان، ج 10، ص 811.
[25]. تفسيربقاعى، ج 8، ص 516.
[26]. التبيان، ج 10، ص 402؛ مجمع البيان، ج 10، ص 812؛ تفسير ابن عربى، ج 2، ص 847.
[27]. شرح نهج البلاغه، عبده، ص 488.
[28]. التفسير الكبير، ج 32، ص 75.
[29]. روح المعانى، ج 27، ص 283؛ روح البيان، ج 9، ص 370.
[30]. تفسير القرآن، ج 5، ص 374 - 375.
[31]. تفسير صدرالمتألهين، ج 6، ص 237.
[32]. نك: مجمع البيان، ج 10، ص 812؛ فتح القدير، ج 5، ص 488.
[33]. تفسير نوين، ص 313، 316.
[34]. تفسير القرآن، ج 5، ص 375؛ احياء علوم الدين، ج 3، ص 230؛ كشاف القناع، ج 6، ص 271.
[35]. نمونه، ج 27، ص 281.
[36]. تفسير ابن كثير، ج 4، ص 582؛ مجمع البيان، ج 10، ص 432.
[37]. التفسير الكبير، ج 32، ص 77.
[38]. نك: الحياة، ج 3، ص 326 - 328؛ ج 4، ص 40.
[39]. التفسير الكبير، ج 32، ص 77.
[40]. نك: الحياة، ج 3، ص 326 - 328؛ ج 4، ص 40.
[41]. الكافى، ج 1، ص 22.
[42]. الكافى، ج 2، ص 394.
[43]. همان.
[44]. احياء علوم الدين، ج 3، ص 267؛ كشاف القناع، ج 1، ص 615؛ مستدرك الوسائل، ج 13، ص 32.
[45]. تفسير القرآن، ج 5، ص 375.
[46]
. كنزالعمال، ج 4، ص 12؛ المصنف، ج 5، ص 272؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 40.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:13 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها