0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چشم چراني و خيانت چشم

چشم چراني و خيانت چشم

محمد محمدي اشتهاردي

چشم يكي از بزرگترين نعمتها و نشانه هاي خداوند است كه اگر درست استفاده شود انسان را تا افقهاي دوردست معرفت و كمال رهنمون مي شود و اگر از آن در راه انحراف و ناپاكي بهره برده شود پيامدهاي بسيار خطرناك داشته و موجب فروپاشي خانواده ها، آلودگي دامن، بي بندوباري و اعتياد، خيانتها و انحرافات و حتي قتل نفس و آدم ربايي و هزاران بليه و مصيبت ديگر مي شود. از اينرو شناخت راههاي استفاده درست از اين نعمت عظمي و حفظ آن از لغزش و خطا يكي از راهكارهاي رسيدن به خوشبختي و كمال معنوي و دنيوي بشمار مي رود. مقاله زير كه از ماهنامه پاسدار اسلام شمارأ 729 برگزيده شده نگاهي دارد به عوارض بيماري چشم چراني و خيانت چشم كه آنرا با هم از نظر مي گذرانيم.

نعمت چشم و شكر آن

در ميان نعمت ها، نعمت چشم از نعمت هاي بسيار مهم و شگفت انگيز است، و به راستي از دست دادن چنين نعمتي، دنيا را بر انسان تاريك مي كند، و موجب نابودي ابزار مهم شناخت و درك حقايق مي شود.
چشم را معمولا به يك دستگاه دوربين عكاسي تشبيه مي كنند، كه با عدسي بسيار ظريف خود از صحنه هاي مختلف عكس برداري مي كند، عكس هايي كه به جاي فيلم، روي شبكيه چشم منعكس مي شود، و از آن جا به وسيلأ اعصاب بينايي به مغز منتقل مي گردد، اين دستگاه عكس برداري فوق العاده ظريف و دقيق، در شبانه روز ممكن است هزاران عكس از صحنه هاي مختلف بردارد، ولي دستگاه هاي عكس برداري از جهات زيادي قابل مقايسه با عجايب چشم نيست كه اين مطلب در جاي خود بيان شده است، از جمله اين كه در دوربين هاي عكاسي بايد فيلم ها را عوض كنند، و يك حلقه فيلم كه تمام شد بايد حلقأ ديگري جاي آن بگذارند، اما چشم هاي انسان در تمام طول عمر فيلم برداري مي كنند، بي آن كه چيزي از آن عوض شود.(1)
يكي از متخصصين چشم مي گفت: سيستم بينايي داراي دو نوع سلول است 1-سلول هاي استوانه اي 2-سلول هاي مخروطي كه روز و شب شيفت عوض مي كنند، سلول هايي كه غروب آفتاب مي آيند، سلول هاي سست و تنبل هستند، از اين رو مطالعه در آن وقت به چشم آسيب مي رساند.
بنابراين چشم و بينايي از نعمت هاي بزرگ است، و در برابر نعمت بايد شكرانأ آن را بجا آورد، شكرانأ چشم آن است كه انسان آن را از بدي ها پاك سازد، و به وسيله آن به معرفت و كمالات خود بيفزايد، كه از آن در زبان قرآن به چشم بينا ياد شده، و آنان كه چشم بينا ندارند مورد سرزنش قرآن قرار گرفته اند، چنان كه قرآن در وصف دوزخيان پست تر از حيوان مي فرمايد: «ولهم اعين لايبصرون بها؛ (اعراف.971) آنها چشماني دارند كه با آن نمي بينند.» يعني كور معنوي هستند. و در مورد ديگري مي فرمايد: «الم نجعل له عينين؛ (بلد.8) آيا براي او (انسان) دو چشم قرار نداديم.» اين تعبير بيانگر آن است كه انسان بايد با توجه به اين نعمت ها، پرده غرور و غفلت را از جلو بينش خود بردارد، و از سوي ديگر در مورد اين نعمت هاي شگفت آور و كارساز بينديشد، و پيرامون آفريدگار اين نعمت ها تفكر كند، سپس با تحريك حس شكرگزاري در درون جانش، به سوي معرفت خداوند توجه عميق نمايد.
شكر عملي نعمت چشم به اين است كه آن را كنترل كند، و از هرگونه هرزگي و خيانت باز دارد، و نيز به اين مطلب توجه داشته باشد كه كفران نعمت موجب سلب آن خواهد شد و چه بسا هرزگي خيانت با چشم موجب خشم الهي و نابودي و نابينايي چشم گردد.
انسان غافل بر اثر غرور، يك چنين نعمتي را از دست مي دهد و علاوه بر آن نكبت هاي ديگري از ناحيه خيانت و هرزگي چشم عايد او مي شود.

پرهيز از چشم چراني از نگاه قرآن

قرآن مي فرمايد: «به مردان با ايمان بگو چشم هاي خود را (از نگاه به نامحرمان) فرو گيرند، و حريم عفت خود را حفظ كنند، اين براي آنها پاكيزه تر است، خداوند از آن چه انجام مي دهند آگاه است. و به زنان با ايمان بگو چشم هاي خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گيرند.» (نور.13) دو عامل براي حفظ حريم عفاف، و دوري از هرزگي و انحراف جنسي اثر به سزا دارد. 1-پرهيز از چشم چراني كه بيشتر در مردان آشكار مي شود. 2-خودآرايي و خودنمايي كه بيشتر در زنان ديده مي شود. اسلام در هر دو مورد تأكيد كرده كه مراقب اين دو عامل باشيد تا از آسيب هاي انحرافات در امان بمانيد.
واژه يغضوا و يغضضن در آيه بالا از «غض» گرفته شده كه به معني كاستن نگاه، و پايين آوردن آن است، يعني لازم نيست كه مرد و زن هنگام عبور از كنار نامحرمان يا در مجالس آنها، چشمان خود را ببندند، كه منظره بدي پيدا كند، و يا راه رفتن را ناممكن سازد، بلكه منظور اين است كه انسان به هنگام نگاه كردن، هرگاه نامحرمي در حوزه ديدش قرار گرفت، چشمانش را به گونه اي فرو گيرد كه نامحرم از حوزه ديد تند او خارج شود. در آيه فوق به فلسفه اين دستور اشاره شده و مي فرمايد: «انجام اين دستور براي آنها بهتر و پاكيزه تر است.» يعني چشم چراني و انحراف چشم، انسان را از مرز و حريم عفت خارج ساخته، و موجب آلودگي و لودگي و انحرافات جنسي و پيامدهاي شوم آن خواهد شد و اخلاق انسان را تباه ساخته، و او را در پرتگاه سقوط قرار مي دهد.

پرهيز از خيانت چشم

خيانت از گناهان كبيره اي است كه ضد آن امانت است، به همان اندازه كه امانت داري خوب است، به همان اندازه بلكه بيشتر، خيانت، زشت و مورد نكوهش قرار گرفته است، تا آن جا كه اميرمؤمنان علي(ع) فرمود: «اياك و الخيانه فانها شر معصيه ؛(2) از خيانت كردن پرهيز و دوري كن كه زشت ترين گناه است.» نيز فرمود: «رأس النفاق الخيانه ؛(3) خيانت در رأس نفاق و دورويي است.»
در مورد خيانت چشم، گاهي چشم در جاهاي مخفي و خلوتگاه ها به طور مرموزي -كه كسي باخبر نشود- نگاه گناه آلود مي كند، از چنين گناهي به خيانت چشم تعبير مي شود، خداوند در قرآن هشدار داده و مي فرمايد: «يعلم خائنه الاعين و ما تخفي الصدور؛ (نور.91) خداوند چشم هايي را كه به خيانت مي گردد و آنچه را در سينه ها پنهان مي دارند مي داند.» قبل از اين آيه سخن از قيامت و سختي ها و عذاب هاي قيامت به ميان آمده، و اين آيه بيانگر آن است كه خدايي كه از حركات دزدكي و مخفيانه چشم ها و اسرار درون سينه ها آگاهي كامل دارد، در آن روز بر اين اساس، دادرسي و داوري مي كند، و با اين آگاهي دقيق، به حساب رسي مي پردازد، بنابراين مراقب باشيم كه حتي نگاه ضعيف ما هم، آلوده به گناه نباشد، كه از امام صادق(ع) در مورد اين آيه پرسيدند، فرمود: «آيا نديده اي كه گاه انسان به چيزي نگاه مي كند. اما چنين وانمود مي كند كه به آن نگاه نمي كند؟ همين نگاه خيانت آلود است.(4) توضيح اين كه خيانت در چشم داراي اشكال گوناگوني است، گاهي زل و آشكار است، و گاهي استراق بصر و دزدكي است، و گاه به صورت اشاره و چشمك زدن كه مقدمه براي نقشه شيطاني است، از اينرو بايد به طور جدي و دقيق مراقب بود كه چشم هيچ گونه خيانت نكند، تا چه رسد به اين كه به مرحله هرزگي و چشم چراني برسد.
به هر حال آنچه بايد مورد توجه كامل قرار گيرد اين است كه همه ما در محضر خدا هستيم، و خداوند بر همه چيز حتي به اسرار نهان آگاهي دارد، و به چگونگي يك لحظه بلكه كمتر از يك لحظه نگاه چشم، آگاهي دارد، و براساس همين آگاهي، در روز قيامت قضاوت مي كند. بنابراين چنين عقيده اي مي تواند نقش مهمي در تهذيب نفوس و مراقبت و كنترل چشم داشته باشد.
مي گويند: يكي از علماي بزرگ نجف اشرف پس از پايان تحصيلات خود تصميم گرفت به وطن بازگردد، و براي هميشه در وطن به ارشاد مردم بپردازد، نزد استادش براي خداحافظي رفت، هنگام خداحافظي از او تقاضاي موعظه كرد، استاد به او گفت: اندرزم كلام خدا است، اين آيه را هرگز فراموش نكن: «الم يعلم بان الله يري(علق.41) آيا انسان نمي داند كه خداوند همه چيز را مي نگرد؟»

عوامل بازدارنده و نگهدارنده براي حفظ و پاكي چشم

در هر چيزي تنها به معلول فكركردن، و بي توجهي به علت ها و عوامل، اثربخشي عميق و همه جانبه و اساسي نخواهد داشت. بايد براي وصول به خصلت كنترل چشم، به علت ها و عوامل، به طور قطع توجه نمود.
اسلام ما را به اين عوامل و علت ها توجه داده كه با توجه نظري و عملي به آنها حتما مي توان به اين مرحله رسيد. به عبارت ديگر بايد از اين عوامل خنجري ساخت و با آن بر ديده هوس باز زد، تا دل را آزاد نموده، و در سايه آزادي دل از هوس هاي سركش، چشم را نيز پاك نگهداشت، چرا كه اگر آب سرچشمه، گل آلود باشد، آب هايي كه از آن نشأت مي گيرد نيز گل آلود خواهد شد.
بر همين اساس در اسلام دستورهاي وجوبي يا مستحبي، در اين راستا داده شده، مانند پوشش اسلامي زن و مرد، حفظ حريم عفاف، ممنوعيت اختلاط زن و مرد، سفارش اكيد به غيرت ورزي و حيا، ممنوعيت شركت در مجالس فسق و فجور، ترك خوردن و نوشيدن مال حرام، پرهيز از همنشين بد، اقدام به ازدواج، و محافظت جدي و متقابل زن و شوهر در حفظ عفاف همديگر از نظرات مختلف، دوري از محيط فاسد و مسأله اجازه گرفتن در ورود و خروج به خانه و... كه هر يك از اين علل و عوامل مي تواند نقش سازنده و مؤثري در پاك سازي چشم داشته، و آن را از هرگونه نگاه هاي آلوده حفظ كنند.
به طور كلي بايد مقدمات و زمينه هاي انحراف چشم را شناخت، و عوامل بازدارندگي را نيز دانست، و در پرتو آنها، افسار گسيختگي چشم را مهار كرد. در ميان اين عوامل به عنوان مثال نظر شما را به مسأله استيذان (اجازه گرفتن) كه در قرآن آمده جلب مي كنيم، در قرآن، در دو آيه مي خوانيم: «اي كساني كه ايمان آورده ايد بايد بردگان شما و همچنين كودكانتان كه به حد بلوغ نرسيده اند، در سه وقت از شما اجازه (ورود به خانه) بگيرند:
1- قبل از نماز فجر (آغاز وقت نماز صبح) 2-در نيمروز هنگامي كه لباس هاي (معمولي) خود را بيرون آورده ايد. 3-و بعد از نماز عشاء. اين سه وقت خصوصي براي شما است، اما بعد از اين سه وقت گناهي بر شما و بر آنان نيست (كه بدون اذن وارد شوند) و بر گرد يكديگر بگرديد (و با صفا و صميميت به يكديگر خدمت نماييد) اين گونه خداوند آيات را براي شما بيان مي كند، و خداوند دانا و حكيم است.»(نور.95 و 85)
توضيح اين كه در دو آيه مذكور، دو حكم اسلام در مورد آداب ورود به جايگاه و خانه خصوصي پدر و مادر بيان شده است: كودكان نابالغ بايد هنگامي كه به اطاق پدر و مادر وارد مي شوند، در سه وقت اجازه ورود بگيرند: 1-قبل از نماز صبح. 2-حدود ظهر 3-بعد از نماز عشاء، زيرا معمولا مردم (از جمله پدر و مادر) در اين سه وقت مقيد به پوشانيدن خود، همانند ساير وقت ها نيستند، و آنها در اين سه وقت يك حالت خصوصي دارند. بنابراين اولياي اطفال بايد كودكان نابالغ خود را به انجام اين برنامه وادار كنند، و اين سنت را روش هميشگي و معمولي خود قرار دهند. اطلاق آيه شامل دختر و پسر مي شود: همچنين ظاهر آيه بيانگر آن است كه بردگان مرد و زن نيز بايد اين برنامه را اجرا كنند.
ولي نوجوانان و جوانان بالغ در هر ساعت از ساعت هاي روز كه به خانه پدر و مادر وارد مي شوند، لازم است قبل از ورود، به آنها اطلاع داده و اجازه ورود بگيرند، البته اين حكم مخصوص مكاني است كه پدر و مادر در آنجا استراحت مي كنند، وگرنه براي وارد شدن در اطاق عمومي (اگر اطاق عمومي داشته باشند) به ويژه به هنگامي كه ديگران هم در آن جا حاضرند، و هيچ گونه مانعي وجود ندارد، اجازه گرفتن لزومي ندارد.
اين دستور قرآني حاكي از اين است كه براي حفظ چشم و دامن، بايد از اموري كه زمينه ساز و عوامل بازدارنده است استفاده كرد. روايت شده: مردي از رسول خدا(ص) پرسيد: «آيا هنگام ورود بر مادرم، اجازه بگيرم؟ پيامبر(ص) فرمود: آيا دوست داري مادرت را برهنه بنگري؟ او عرض كرد: نه، فرمود: پس اجازه ورود بگير.»(5)
و نيز قرآن ورود به خانه مرد را بدون اجازه ممنوع نموده، چنان كه مي فرمايد:«اي كساني كه ايمان آورده ايد، در خانه هايي غير از خانه خود، وارد نشويد، تا اجازه بگيريد، و بر اهل خانه سلام كنيد، اين برنامه براي شما بهتر است، و اگر كسي را در آن نيافتيد وارد نشويد تا اجازه داده شود، و اگر گفته شد بازگرديد، باز گرديد، اين برنامه براي پاك نگهداشتن شما برتر است».(نور.82)
امام باقر(ع) فرمود؛ «من اطلع في بيت جاره فنظر الي عوره رجل او شعر امرأه او شيء من جسدها، كان حقا علي الله ان يدخله النار مع المنافقين الذين كانوا يتبحثون عورات المسلمين...(6) كسي كه به خانه همسايه اش سر بكشد و نگاه كند، آنگاه بدن ناپوشيده مردي، زني يا قسمتي از بدن آن زن را بنگرد، بر خداوند سزاوار است كه او را همراه منافقاني كه در دنيا دنبال فاش ساختن عيب هاي مسلمين بودند وارد دوزخ گرداند، چنين شخصي از دنيا نمي گذرد، مگر اين كه خداوند او را رسوا ساخته، و زشتي هاي او را در آخرت در معرض ديد مردم قرار مي دهد.»
توجه به عوامل بازدارنده و زمينه ها براي كنترل چشم به قدري ظريف و دقيق است كه اميرمؤمنان علي(ع) درصدد بيان آن و آموزش ما مي فرمايد: من اكراه دارم كه بر زنان جوان سلام كنم، سپس علت آن را چنين تبيين مي كند: «اتخوف ان تعجبني صوتها فيدخل من الاثم علي اكثر مما اطلب من الاجر؛(7) از آن ترس دارم كه صداي زن جواني مرا خوش آيد، و لغزشي به من دست دهد، كه گناهش از كسب پاداش سلام بيشتر باشد.»

پيامدهاي نكبت بار چشم چراني

چشم يكي از دريچه هايي است كه رابط بين برون و درون انسان است، آنچه را مي بيند، به فكر و انديشه و به دل منتقل مي كند، هم مي تواند بهترين ابزار براي شناخت و پرورش روح و نيروي عقل و صفاي باطن باشد، و هم مي تواند بر اثر هرزگي، عامل تيرگي باطن و ركود عقل و انديشه و سقوط انسانيت گردد.
چشم هرزه و بي كنترل باعث بدبختي ها و نكبت ها و تيرگي هاي دنيا و آخرت است. و جرقه اي براي انفجار و تخريب درون انسانيت مي باشد، خوبي ها را از انسان مي گيرد، و تباهي را جايگزين آن مي سازد. چنان كه رسول اكرم(ص) فرمود؛ «النظر سهم من سهام ابليس؛(8) نگاه به نامحرم، تيري از تيرهاي شيطان براي شكار انسان است.» و در سخن امام صادق(ع) آمده كه: «نگاه به نامحرم تير زهرآلود از تيرهاي شيطان است و چه بسيار نگاهي كه موجب حسرت و غصه طولاني شده است.»(9)
و از سخنان رسول خدا(ص) است:«هر چشمي در قيامت بر اثر سختي آن، گريان است، ولي چشمي كه از نگاه به حرام خدا خودداري كند خندان است.»(10) اميرمؤمنان علي(ع) فرمود:«من اطلق طرفه كثر اسفه؛(11) كسي كه چشمش را بي بند و بار بگذارد، (بر اثر پيامدهاي شوم آن) اندوه و ناراحتي او بسيار خواهد شد.» رسول خدا(ص) فرمود: «خشم خداوند بسيار سخت است بر زن شوهرداري كه چشمش را از نگاه به نامحرم پر مي كند.»(12)
اگر چشم چراني چنين عواقب خطرناك و عذاب الهي را به دنبال دارد، به عكس پاك نگه داشتن چشم دريچه نور به سوي خدا است، و موجب مقامات عالي خواهد شد، چنان كه رسول خدا(ص) فرمود: «غضوا ابصاركم ترون العجائب؛(13) چشمان خود را از نگاه به نامحرم فرو خوابانيد تا شگفتي هايي را ببينيد.» چنان كه معروف است محمدابن سيرين بر اثر پاكي چشم، و دوري از انحراف جنسي به مقام بس ارجمندي رسيد، كه همچون پيامبران به علم تعبير خواب دست يافت، و محبوبيت فوق العاده اي بين مردم پيدا كرد.(14)

داستان يوسف، عبرتي براي هميشه

روايت شده: حضرت يوسف(ع) وقتي كه به عنوان غلام، به عزيز مصر فروخته شد، نوجوان بود، پس از سه سال در كاخ عزيز به حد بلوغ رسيد، زليخا همسر عزيز فريفته او شد، يوسف(ع) هفت سال در كاخ به عنوان خدمتكار، حضور داشت، در اين مدت با اين كه همواره با زليخا رودررو و نزديك بود، از ترس خدا حتي يكبار سرش را به سوي چهره زليخا بلند نكرد، همواره در برابر او چشمش را فرو مي آورد، روزي زليخا آرايش كرده در مكان خلوت به يوسف(ع) گفت: «سرت را بلند كن و مرا بنگر.» يوسف (ع) گفت: مي ترسم بر اثر نگاه به تو (كه گناه است) مشمول كيفر الهي شده و كور شوم. زليخا گفت: چه چشم هاي زيبا و شهلايي داري؟ يوسف جواب داد: وقتي كه از دنيا رفتم، نخستين عضو من كه در ميان قبر پوسيده و از جاي خود بر زمين مي افتد، همين چشمان من هستند. زليخا گفت: چقدر بوي خوش داري و معطر هستي؟ يوسف گفت: اگر پس از گذشت سه روز از مرگم، بوي بدن مرا استشمام كني، از زشتي آن از كنار من فرار مي كني. زليخا گفت: چرا به من نزديك نمي شوي؟ يوسف گفت: اگر به تو نزديك شوم، باعث دوري از خدا مي گردم، من مي خواهم با دوري از تو به قرب الهي نزديك شوم. زليخا گفت: فرش زيباي حرير و ابريشم در اينجا گسترده شده، به روي آن بيا و كام مرا روا كن، يوسف گفت: مي ترسم بهره ام از بهشت را از دست بدهم. زليخا گفت: اگر تمكين نكني تو را به شكنجه گران زندان مي سپارم، يوسف گفت: «در اين صورت خداوند مرا كفايت مي كند و دستم را گرفته و نجاتم مي دهد.»(15)
در حديثي از امام رضا(ع) روايت شده: زليخا در خانه خلوت و بسته كه مي خواست يوسف(ع) را به دام بيندازد، در آن جا بتي بود، زليخا پارچه اي برداشت و بر روي بت انداخت. يوسف گفت: اين چه كاري بود كه كردي؟ زليخا گفت: از بت حيا كردم كه ما را در اين حال ببيند. يوسف گفت: «آيا تو از چيزي كه نه مي شنود و نه مي بيند و نه مي فهمد و نه مي خورد و نه مي آشامد حيا مي كني، ولي من از خداوندي كه انسان را آفريد، و به او دانايي آموخت شرم نكنم؟»(16)آري اين است برنامه پيامبران و پاكان محبوب درگاه خدا، كه چشم و دامن خود را اين گونه در سخت ترين شرايط پاك نگه داشتند، و بر اثر اين استقامت استوار و اراده محكم، به عالي ترين درجات معنوي از قرب الهي رسيدند.

برخورد پيامبر با چشم چرانان

در اينجا براي تكميل بحث نظر شما را به سه حادثه از برخورد شديد پيامبر(ص) با چشم چراناني كه با چشم آلوده خود عفت جامعه را تباه مي ساختند جلب مي كنيم:
1-حكم بن ابي العاص پدر مروان در عين آنكه مسلمان بود، مردي هرزه و چشم چران بود، روزي از لاي درز در داخل حجره پيامبر(ص) نگاه كرد، پيامبر(ص) به قدري ناراحت شد، كه عصاي خود را كه نوكي تيز داشت برداشت و او را تعقيب كرد، او فرار كرد و چون روباه گريخت. پيامبر(ص) فرمود: «اگر به او دست مي يافتم چشمش را از كاسه بيرون مي آوردم» سپس به دستور پيامبر(ص) او و پسرش مروان به طائف تبعيد شدند، و تا عصر خلافت عثمان در تبعيد بودند، سرانجام در عصر عثمان آزاد شدند و يكي از اعتراضات مسلمين به عثمان همين بود كه چرا تبعيد شدگان پيامبر(ص) را به وطن بازگردانده است؟(17) و طبق روايت ديگر، حكم بن ابي العاص از پشت ديوار به خانه پيامبر(ص) چشم چراني كرد، و پيامبر(ص) خواست او را با كمان هدف تير قرار دهد كه او گريخت.(18)
2-طبق روايت امام صادق(ع)، به پيامبر (ص) خبر رسيد كه دو نفر به نام هيت و ماتع در مدينه چشم چران و سبك سر هستند، و در ميان مردان مي نشينند، و با گفتن جوك هاي شهوت برانگيز از اوصاف زنان مي گويند و خط قرمز حريم عفاف را مي شكنند، پيامبر(ص) بي درنگ آنها را احضار كرد و پس از اخطار شديد، آنها را به محلي به نام العرايا كه در اطراف مدينه بود تبعيد كرد، آنها فقط حق داشتند در روزهاي جمعه براي خريداري غذا و لوازم زندگي به مدينه آمده، سپس به تبعيدگاه بازگردند(19)
3-در مدينه چند نفر كه روح بيمار و هوس انگيز داشتند و با شايعه پراكني، به حريم عفاف تجاوز مي كردند، مورد اخطار شديد پيامبر(ص) قرار گرفتند و در صف منافقان قلمداد شدند، و اين اخطار با نزول آيه اي بعد از نزول آيه حجاب (آيه 59 سوره احزاب) مسلمانان را بر ضد آنان شوراند، و آن آيه اين بود: «اگر منافقين و آنها كه در دل هايشان بيماري است (و با هوس هاي خود مي خواهند به عفت جامعه آسيب برسانند) و نيز دروغ پردازان و شايعه پراكنان، اگر از كارشان دست برندارند تو را (اي پيامبر) بر ضدشان مي شورانيم، آن گاه جز زمان كوتاهي نمي توانند در اين شهر بمانند.»(احزاب60.)

پي نوشت ها:

1-براي توضيح بيشتر، و بيان ويژگي هاي چشم به تفسير نمونه، ج 27، ص 18 تا 22 مراجعه شود.
2 و 3 مستدرك الوسائل، ج 2، ص .506
4-تفسير صافي، ذيل آيه 19 نور.
5-تفسير ابوالفتوح رازي، ج 8، ص .204
6-بحارالانوار، ج 104، ص 37 و .38
7-مكارم الاخلاق، ص 270، بحار، ج 104، ص .37
8-بحار، ج 104، ص .39
9-وسائل الشيعه، ج 14، ص .139
10-خصال شيخ صدوق، ج 1، ص 61 (به طور اقتباس)
11-بحار، ج 77، ص .286
12-همان، ج 104، ص .39
13-همان، ص .41
14-الكني و الالقاب، ج 1، ص .319
15-سفينه البحار، ج 1، ص 22 (واژه اسف) به نقل از دعوات راوندي، به روايت ابن عباس.
61-تفسير نورالثقلين، ج 2، ص .419
71-الغدير، ج 8، ص .243
81-سفينه البحار، ج 1، ص 392 (واژه حكم).
91-اقتباس از بحار، ج 22، ص 88.
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:01 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

آثار چشم چراني و راهكارهاي درمان

سيد مصطفي علم خواه

چشم چراني متاسفانه يکي از بيماري ها و عادت هاي ناپسندي است که برخي از افراد جامعه به دلايل مختلف بدان دچار مي شوند. به منظور مبارزه با اين عادت ناپسند, اولا لازم است نسبت به مفهوم, آثار و عواقب و زمينه هاي بروز آن آگاهي بدست آورد و سپس از راهکارهاي عملي براي کنترل آن سود جست. در نوشته زير تقريبا تمامي آنچه شما در زمينه کنترل چشم و درمان چشم چراني بدان نياز داريد, آمده است که اميد واريم مفيد باشد.

معناي چشم چراني:

چشم چراني در مقابل غض بصر و چشم پوشي, به معناي نگاه خيره و شهوت آلود به نامحرم است که با انگيزه لذت طلبي جنسي انجام مي شود. ما در روابط اجتماعي خود با ديگران چه جنس مخالف يا موافق به طور طبيعي با آنها ارتباط حضوري و کلامي داريم و به آنها نگاه مي کنيم, نگاهي که به هيچ وجه در آن بحث تحريک شهوت و لذت جنسي مطرح نيست, اين نگاه ها داخل در مقوله چشم چراني نيستند, ولي نگاه هاي ادامه داري که با انگيزه لذت جنسي انجام مي شود و به تحريک شدن غريزه و ميل جنسي مي انجامد, تحت عنوان چشم چراني تعريف مي شود.
در قرآن آمده است : «قل للمومنين يغضوا من ابصارهم » به مومنين بگو چشم هاي خويش را بپوشانند. يغضوا از ماده "غض" به معني نگاه و صوت کوتاه مي باشد و نقطه مقابل آن خيره نگاه كردن و صدا را بلند كردن است . منظور اين است كه انسان به هنگام نگاه كردن معمولاً منطقه وسيعي را زير نظر مي گيرد ؛ هر گاه نامحرمي در حوزه ديد قرار گرفت ، چشم را چنان فرو گيرد كه آن نامحرم از منطقه ديد مستقيم و عميق او خارج شود, يعني به او نگاه خيره نكند اما راه و چاه خود را نيز ببيند. درحديثي كه ويژگي هاي رسول گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ را توصيف مي كند چنين آمده است : « و اذا فرح غض طرفه » وقتي كه خوشحال مي شد چشمانش را به صورت نيمه بسته در مي آورد . مرحوم مجلسي اين جمله را در بحارالانوار چنين تفسير كرده است: پلك چشم را مي شكست و سر را پايين مي انداخت و چشمها را نمي گشود, چنين مي كرد تا از سبكسري و سرمستي به دور باشد . پس غض بصر يعني كم كردن نگاه و خيره نشدن.

چشم پوشي, وظيفه شرعي يک مسلمان:

قرآن کريم قض بصر و چشم پوشي از نگاه به نامحرم را وظيفه مسلمانان اعلام کرده و به زن و مرد توصيه کرده است که مواظب چشمان خود باشند. قرآن کريم مي فرمايد: به مؤمنان بگو چشمان خود را فرو بندند و دامن خود را حفظ كنند، اين براي آنها پاكيزه تر است و خدا به آنچه مي كنند، آگاه است. قُل لِلمؤمِنينَ يغُضُّوا مِنْ اَبْصارِهِمْ وَ يَحفَظُوا فرجَهُمْ ذلِكَ اَزْكي لَهٌم اِنًَّ اللهَ خَبيرٌ بِما يَصْنَعونَ (1)
و پس از آن فرمود : به زنان با ايمان بگو چشمانشان را (از نامحرم) فرو بندند و دامن خود را حفظ كنند. وَ قُلْ لِلْمؤمِناتِ يَغْضُضنَ‌مِنْ اَبْصارِهنَّ وَ يَحفَظنَ‌ فُروجَهُنًّ...(2)پس خواست قرآن رعايت عفت عمومي براي زن و مرد است و اين كار را وظيفه ضروري و واجب مومنين شمرده شده است.
نگاه كردن مرد به بدن زن نامحرم چه با قصد لذّت و چه بدون آن حرام است و نگاه كردن به صورت و دستها، اگر با قصد لذّت باشد، حرام است، بلكه احتياط واجب آن است كه بدون قصد لذت هم نگاه نكنند و نيز نگاه كردن زن به بدن مرد نامحرم حرام است (3)
در روانشناسي ديني نيز ارتباط نزديكي ميان نگاهداري چشم از نامحرم و نگاهداشتن دامان از آلودگي به زنا وجود دارد .
اما در مورد چرايي تقدم غض بصر بر حفظ فرج سيد قطب مي نويسد : « حفظ فرج پي آمد طبيعي خواباندن چشم است و گامي است در استواري اراده و هوشياري در حفاظت از افتادن در گناه و تسلط بر خواهشهاي نفساني ، از اين رو بين آن دو ، در يك آيه جمع كرده تا نشان دهد يكي سبب و ديگري نتيجه آن است . و هر دو گامهايي هستند پي در پي در صفحه دل و صحنه زندگي ! (4)

بيماري چشم چراني

: از نظر روانشناسان و عالمان اخلاقي, چشم چراني هنگامي که به صورت يک عادت مزمن در مي آيد, يک بيماري رواني تلقي مي شود و همان طوري كه بيماري ساديسم نقطه مقابل بيماري مازوشيسم است، شهوت و بيماري چشم چراني نيز نقطه مقابل بيماري خودنمايي است . خودنما فردي است كه خود را در معرض ديد ديگران قرار مي دهد و چشم چران كسي است كه ازتماشا ونگاه به ديگران لذت مي برد. خودنمايي در زنها به نسبت بيشتري ديده مي شود . در حالي كه بيماري چشم چراني در مردها بيشتر رايج است. زن ها بيشتر از لمس لذت مي برند و مردها از نگاه و اين مربوط به تفاوتي است که در آستانه تحريک آن ها وجود دارد.

زناي چشم

: اسلام براي پاكدامني پيروان خويش حتي نگاه ريبه و شنيدن سخنان نامحرم را نيز اگر از روي غرض باشد، ممنوع كرده است . اين خود هشداري بجا و حساب شده است كه تماس نامشروع با نامحرمان را کنترل و محافظت مي کند. البته رويارويي جدّي و ضروري و بدون هيچ گونه غرض، آنهم با حجاب كامل اسلامي و با رعايت ادب و ساير مسايل اخلاقي اشكالي ندارد.
پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود : در مورد رابطه نامشروع براي هر عضوي از آدمي سهمي از زنا است؛ زناي چشم، نگاه كردن، زناي زبان، سخن گفتن و زناي گوش ها، شنيدن حرام است. لِكُلِ عُضْوٍ مِنِ ابْنِ ادَمَ حَظّاً مِنَ الزِّنا فَالْعَينُ زِناهُ النَّظَرُ وَ لِّسانُ زِناهُ الْكَلامُ وَ‌الأُذُنان زِناهُما السَّمْعُ (16)
همچنين درباره شوخي كردن با نامحرم فرمود : هر كسي با زن نامحرمي شوخي كند براي هر كلمه اي كه با او در دنيا سخن گفته، هزار سال در جهنم زنداني مي شود. مَنْ فاكَهَ بِامْرَأَةٍ لا يَمْلِكُها حُبِسَ بِكُلِّ كَلِمَةٍ كَلَّمَها فِي الدُّنيا اَلْفَ عامٍ فِي النّارِ... (17)
حضرت علي ـ عليه السلام ـ به نقل از انجيل مي فرمايد : « در تورات نوشته شده زنا نكن ، ولي من مي گويم اگر حتي با نظر شهوت آلود به كسي نگاه كني همان وقت در دلت با او زنا كرده اي . (18). و نيز مي فرمايد : « نابينا بودن بهترازنگاه هاي نامشروع است » پس فاصله بين نگاه و گناه اندك است

عوامل بروز بيماري چشم چراني:

محروميت جنسي: ويلهم اشتگل محروميت هاي جنسي را عامل اين بيماري دانسته و مي گويند : محروميت هاي جنسي باعث مي شود كه (لي يبدو) در اعصاب چشم متمركز شود، با اين تمركز، بستگي عصب چشم با اعصاب جنسي توسعه يافته وشخص از چشم چراني لذت مي برد و با ديدن اندام جنس مخالف تحريك مي شود. (5)
خود نمايي زنان: بيشترين عامل بروز اين بيماري در مردان حس خودنمايي در زنان است. مردان به طور طبيعي نسبت به زيبايي و اندام جنس مخالف حساس اند و زنان بد يا بي حجاب با خودنمايي در عرصه جامعه اين گرايش مردان را تحريک مي نمايند. در تفاسير شيعه وسني ذيل آيه 30 سوره نور, نقل كرده اند كه: «روزي در هواي گرم مدينه، زن جواني در حالي كه روسري خود را به پشت گردن انداخته و دور گردن و بناگوش او، پيدا بود، از كوچه اي عبور مي كرد، مرد جواني از انصار، آن حالت را مشاهده كرد و چنان غرق تماشا شد كه از خود و اطرافش غافل گرديد و به دنبال آن زن حركت نموده تا اين كه صورتش به شي اي اصابت كرد و مجروح گرديد، هنگامي كه به خود آمد، خدمت پيامبر(ص) رفت و جريان را براي او بيان داشت، اين جا بود كه آيات سوره مباركه نور در مورد پوشش زنان نازل گرديد(6)
قرآن کريم براي رفع اين معضل اجتماعي در آيات شريفه سوره نور، از يك طرف مؤمنان اعم از زنان و مردان را مخاطب قرار داده دستور مي دهد كه نگاه هاي خود را كوتاه ساخته و به نامحرم خيره نشوند و از فساد و آلودگي دوري كنند و از سوي ديگر به خانم ها دستور مي دهد پوشش مناسب را رعايت كرده و زيورآلات خود را آشكار نسازند. تا حوادث نظير حادثه اي كه آيه در ارتباط با آن نازل شده است، اتفاق نيفتد و جوانان از خود بي خود نشده و دنبال زنان و دختران نامحرم راه نيفتند و امنيت و آرامش خود و ديگران را خدشه دار نسازند.
در سوره احزاب نيز در يك جا به خانم ها دستور مي دهد: «در محاورات روزمره حالت عادي داشته و با ناز و كرشمه و طنازي صحبت نكنيد و در كوچه و خيابان با بدن هاي نيمه عريان و لباس هاي بدن نما، ظاهر نشويد.»(7) چند آيه بعد مي فرمايد: «با چادر و مقنعه اندام خود را بپوشانيد.»(8) تمام اين برنامه و تأكيدها براي آن است كه: مردم، زن ها را به عنوان افراد عفيف و پاكدامن بشناسند و موجبات آزار و اذيت آنان را فراهم نسازند(9). و چشم طمع ندوزند.(10) و در نتيجه امنيت و آرامش قشر خانم ها در سايه چادر و رعايت ضوابط شريعت و پوشش اسلامي، تأمين شود.
در ادامه قرآن كريم مي فرمايد: با اين راه و روش، اگر بيماردلان هوسباز اصلاح نشدند و به آزار و اذيت خانم ها ادامه داده و امنيت و آرامش آنان را تهديد كردند. برخورد شديدتري با آنان صورت خواهد گرفت: «اگر منافقان و بيماردلان «شهوت پرست» و كساني كه در شهر، اضطراب و نگراني به وجود مي آورند از اعمال زشت خود دست برندارند، ترا «اي رسول» عليه ايشان مي شورانيم، در آن صورت، مدت كمي در مجاورت با تو در اين شهر زندگي خواهند كرد و نابود خواهند شد.»(11) تا آرامش و امنيت در جامعه تأمين شود.
از مجموع مطالب ياد شده اين نتيجه به دست مي آيد كه رعايت حجاب و پوشش اسلامي براي زنان و مردان مؤمن ومسلمان، تكليف الهي است. رعايت آن، علاوه بر اين كه موجب عمل به دستورات الهي مي شود، شخصيت فردي اجتماعي و معنوي انسان محجوب و پاكدامن، سير صعودي پيدا كرده و نردبان تعالي و تكامل را يكي پس از ديگري طي خواهد كرد و از سوي ديگر در تأمين بهداشت روحي و رواني و آرامش خانواده ها و صفا، نورانيت و امنيت در جامعه نقش به سزايي ايفا مي كند. به اميد روزي كه جوامع اسلامي و انساني از تمام آلودگي ها تصفيه شود و زمينه حضور زنان و دختران بدون دغدغه و دلواپسي، در اجتماعات فراهم شود.

عواقب و آسيب شناسي چشم چراني:

عامل غفلت و فراموشي: چشم چراني يکي از مصاديق حب دنيا و عامل مهمي براي بروز غفلت از ياد خدا و خود است. غفلت همان چالش اساسي است که انسان در سر راه کمال و سعادت خود دارد و بيداري اولين نياز او براي حرکت در اين مسير است. چشم چراني باعث مي شود که انسان هر چه بيشتر به خواب رود و از بيداري و ياد خدا دور ماند.
حضرت علي ـ عليه السلام ـ درباره مواظبت و حفاظت از چشمها فرمود: چيزي در بدن كم سپاستر از چشم نيست، خواسته اش را ندهيد كه شما را از ياد خدا باز مي دارد. لَيْسَ فِي الْبَدَنِ‌ شَيءٌ اَقَلَّ شٌكراً مِنَ الْعَيْنِ فَلا تُعطوها سٌؤلَها فَتَشْغَلكُم عَنْ ذِكْرِ اللهِ‌ عَزَّ وَجَل(12)
اولين گام انحراف عملي: چشم چراني و نگاه به نامحرم, گذرگاه ورود به منجلاب انحرافات و فساد جنسي است. نگاه هاي آلوده، تخم شهوت را در دل بارور ساخته، صاحبش را به فتنه, انحراف و گناه مبتلا مي كند.
حضرت امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: چشم چراني، تخم شهوت را در دل مي كارد و چنين كاري براي نگاه كننده كافي است كه منشأ فتنه گردد.
نگاه كردن به ناموس ديگران،‌ خواست شيطان است. چشمي كه تيرهاي آلوده نگاه را به نامحرمان پرتاب مي كند، محل كمين شيطان است. شيطان از كمان چشم هاي او ناموس ديگران را نشانه مي گيرد. اَلنَّظرَةُ بَعْدَ النًّظرَةِ تَزرِعُ في الْقَلبِ الشَّهْوَةَ وَ كَفي بِها لِصاحِبِها فِتْنَ (13)
پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود : نگاه به نامحرم تير زهرآلودي از تيرهاي شيطاني است. انَّظَرُ سَهمٌ مَسْموُمٌ مِنْ سِهامِ اِبليسَ ...(14)
پس بايد مراقب چشمان خويش باشيم، تا شيطان از آن براي تخريب ايمان ما و ناموس مردم استفاده نكند.
حسرت و اندوه طولاني: امام صادق ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: چه بسا نگاه هايي كه غصه هاي طولاني را در پي دارد . به اين معني كه چشم قوي ترين ابزار حسي است . يعني ميدان آستانه تحريك چشم از بقيه حواس بيشتر است و بيشترين تحريكات حسي را دريافت مي كند و اين دل است كه بعد از نگاه به كار مي افتد يعني آنچه را ديده ، مي بيند ، دل طلب مي كند و چون امكان رسيدن به آنچه ديده شده فراهم نمي شود ؛ افسردگي و رنجوري عايد انسان مي شود .
از فحواي حديث رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ که فرمود: همه چشمها روز قيامت گريانند جز سه چشم: چشمي كه از ترس خدا بگريد، چشمي كه از نامحرم فرونهاده شود، چشمي كه در راه خدا (و پاسداري از كيان اسلام) شب زنده دار باشد, فهميده مي شود که علاوه بر حسرت دنيوي, فرد چشم چران در آخرت از فرط حسرت و پشيماني چشماني گريان خواهد داشت. كُلُّ عَيْنٍ باكِيَةٌ يَومَ القِيامَةِ اِلّا ثَلاًًثَةُ اَعيُنٍ: عَيْنٌ بَكَتْ مِنْ خَشيَةِ اللهِ وَ عَيْنٌ غَضَّتْ عَنْ مَحارِمِ اللهِ وَ عَيْنٌ باتَت ساهِرَة في سبيلِ الله (15)
به خطر افتادن امنيت و سلامت جامعه: در واقع، نگاه هاي آلوده، مسموم و شهوت انگيز، آتش درون را شعله ور مي سازد كه فرايند و محصولي جز فحشا، سياهي دل؛ مشكلات و نارسايي هايي اجتماعي، نخواهد داشت. چشم چراني دام شيطاني، بذر شهوت و رويشگاه فسق و فجور است كه دل را مي لرزاند، آرامش و ثبات را سلب نموده و باعث هرج و مرج و فتنه و فساد در جامعه مي شود.
لذا چشم چراني، اين تير مسموم و زهرآلود شيطاني اگر بدون قيد و بند، رها شود يقيناً سلامت و امنيت طرفين را به خطر مي اندازد، جوان و نوجواني كه به كوچه و خيابان راه مي افتد اگر دستور اسلام را رعايت نكرده و نگاهش را كوتاه نكند و از طرف ديگر، كساني كه بايد حجاب و پوشش اسلامي را رعايت كنند، رعايت نكنند، چشم جوان به صحنه هاي شهوت انگيز خواهد افتاد، و نيروي قدرتمند شهوت به جوشش و غليان آمده و تحريك خواهد شد، درچنين شرايط حساس و خطرناكي، اين جوان، يا بايد به عياشي، فساد و تجاوزگري روي آورد و به خواسته هاي قوه شهواني جواب مثبت دهد، امنيت خود و ديگران را به خطر اندازد، و يا با تخيل و تصور، با حالت افسرده و پريشان، زندگي بيمار گونه خود را ادامه داده آسايش و آرامش خانواده را برهم زند.
ايجاد نگراني و اضطراب : آنچه از مجموع آيات، روايات و تجربيات كارشناسان به دست مي آيد اين است كه: چشم چراني هاي هوس آلود بدحجابي و بي حجابي زنان و دختران بي بند و بار از جمله عوامل مؤثر در ايجاد اضطراب ونگراني افراد و خانواده ها و هرج و مرج و ناامني در جامعه به حساب مي آيد. در طرف مقابل اگر اصول و ارزش هاي اسلامي از جمله حجاب و پوشش اسلامي، رعايت شود از چشم چراني و نگاه هاي آلوده جلوگيري به عمل آيد وخانم ها در نشست و برخواست و صحبت ها و مكالمات روزمره، دستورات شرع مقدس را رعايت كنند يقيناً زمينه هاي فساد زدوده شده دام هاي شياطين برچيده خواهد شد، آرامش روحي و رواني براي افراد و خانواده ها، نظم، ثبات و امنيت در جامعه پديد خواهد آمد. امام علي(ع) مي فرمايد: «كسي كه نگاهش را كاهش دهد، قلبش آرام مي گيرد.»(19) و نعمتي بالاتر از آرامش قلب، وجود ندارد. اين موهبت بزرگ اگر در اعضا و افراد جامعه، محقق شده و تجلي پيدا كند، جامعه نيز به طبع اعضا و افراد خود، داراي امنيت و آرامش خواهد شد.
ز دست ديده و دل هر دو فرياد*** كه هر چه ديده بيند دل كند ياد
اين همه آفت كه به تن مي رسد*** از نظر تو به شكن مي رسد
ديده فرو پوش چو دُر در صدف*** تا نشوي تير بلا را هدف
عذاب اخروي: علاوه بر ابتلا به عواقب دنيوي، «چشم ناپاك» از عذاب و شكنجه الهي نيز بي نصيب نمي ماند. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود : آن كه چشمانش را از نگاه به زن نامحرم پر كند، روز قيامت، خداوند چشمانش را با ميخ هاي آتشين و از آتش پر كند، تا وقتي كه به حساب مردم رسيدگي كند، سپس امر مي شود كه او را به جهنم ببرند. مَنْ مَلَاَ عَيْنَيْهِ مِنِ امْرَأَةٍ حَراماً حَشاهُما اللهُ عَزَّ وَجَلَّ يَوْمَ القِيامَةِ بِمَساميرَ مِنْ نارٍ وَحَشاهُما ناراً حَتّي يَقْضِيَ بَيْنَ‌ النّاسِ ثُمَّ يُؤمَرُ بِه اِلَي النّارِِِ(20)

چشم پاکي و نتايج آن :

هر يك از اعضاي بدن مؤمن نسبت به عبادت پروردگار متعال وظيفه خاصي بر عهده دارد كه اگر بدان وظيفه عمل كرد، ارزشمند است.
چشمي كه به نگاه حرام آلوده نگردد، سبب بركات زير مي گردد:
1- ديدن شگفتيها: رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: چشمهايتان را (از نامحرم) بپوشانيد تا عجايب و شگفتيها را ببينيد. غُضُّوا اَبْصارَكُم تَرَوْنَ الْعَجائِبَ (21)
2- راحتي قلب: امام علي ـ عليه السلام ـ فرمود: آنكه از نامحرم چشم خود را فرو نهاد، قلبش را راحت كرده است. مَنْ غَضَّ طَرْفَهُ اَراحَ قَلْبَهُ (22)
3- نيك خويي:‌ همچنين آن حضرت فرمود: كسي كه نگهاه هايش كنترل شود، صفاتش نيكو گردد. مَن‌ غُضَّتْ اَطرافُهُ حَسَنَتْ اَوصافُهُ (23)
4- پاداش الهي: امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: هر كسي زني را ببيند و بلافاصله ديده اش را به آسمان بدوزد يا چشم فرو بندد، چشم باز نگرداند مگر اينکه خداوند حوريان بهشتي را به عقد او در آورد. مَنْ نَظَرَ اِلي امْرأَةٍ فَرَفَعَ بَصَرَهُ اِليَ السَّماءِ اَوْ غَمَضَ بَصَرَهُ لَمْ يَرْتَدَّ اِلَيْهِ بَصَرُهُ حَتّي يُزَوَّجَهُ اللهُ مِنَ الْحُورِ العينِِ (24)
5- چشيدن شيريني ايمان: پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: نگاه (به نامحرم) تير زهرآلودي از تيرهاي شيطان است و هر كس آن را از ترس خدا ترك كند، خداوند چنان ايماني به او عطا كند كه شيريني اش را در دل خويش احساس كند. اَلنَّظَرُ سَهْمٌ مَسموُمٌ مِنْ سِهامِ اِبْليسَ‌ فَمَنْ تَرَكَها خَوْفاً مِنَ اللهِ اَعطاهُ اللهُ ايماناً يَجِد حَلاوَتَهُ في قَلْبِهِِ (25)
6- بروز صفت شجاعت: شجاع ترين مردم كسي است كه بر خواهش نفساني اش چيره شود. اَشْجَعُ النّاسِ مَنْ غَلَبُ هَواهُ (26)

معالجه خوي زشت چشم چراني:

قرآن مجيد حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ را به عنوان قهرمان ميدان «عفاف» مطرح مي كند تا جوانان مسلمان كه در پي قهرمان يابي و الگوپذيري هستند، از يوسف ـ عليه السلام ـ كه شجاعترين مرد روزگار خود در مخالفت با هواي نفس و شيطان بود پيروي كنند.
نكته شايان توجه در داستان حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ"استمداد" از خداي سبحان و پناه بردن به قدرت سرمدي اوست كه هيچ چيز جز ايمان به پروردگار نمي تواند جلوي نفس سركش و غريزه نيرومند شهوت را بگيرد.
از اميرمؤمنان علي ـ عليه السلام ـ سؤال كردند : به كمك چه چيزي مي توان چشم از نامحرم پوشيد؟ پاسخ داد : با خاموش كردن آتش شهوت، زير نظر قدرتمندي كه بر مخفيگاهت آگاه است. بما يستعان علي غمض بصر؟ قال بالخَمُودِ تَحْتَ السُّلطانِ الْمُطَّلَعِ عَلي سَتْرِكَ (27)
نكته ظريف ديگري كه در مسأله ناموس ‌نهفته است و روايات نيز آن را تأييد كرده اند اين است كه به هر دستي بدهي به همان دست پس مي گيري، چنان كه فرموده اند : آن طور كه جزا دهي جزا بيني. «كَما تُدينُ تُدانُ (28)
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: در زمان حضرت موسي ـ عليه السلام ـ مردي با زني زنا كرد وقتي به خانه خويش آمد، مردي را با زن خود ديد، آن مرد را نزد حضرت موسي آورد و از او شكايت كرد. در آن لحظه جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت: هر كس به ناموس ديگران تجاوز كند به ناموس اش تجاوز كنند. حضرت موسي به آن دو فرمود: با عفت باشيد تا ناموستان محفوظ بماند(29)
بنابراين، مؤمن با غيرت هرگز به ناموس ديگران نگاه حرام نمي كند، چرا كه نمي خواهد كسي به ناموسش نظر بد داشته باشد.
هر كه باشد نظرش در پي ناموس كسان*** پي ناموس وي افتد نظر بوالهوسان
شخصي از امام صادق ـ عليه السلام ـ پرسيد: آيا نگاه كردن به پشت سر زنهايي كه عبور مي كنند جايز است؟ حضرت پاسخ داد: اگر به ناموس شما اين گونه نگاه كنند، خوشنود مي شويد؟! آنگاه فرمود: براي مردم همان را بخواهيد كه براي خود مي خواهيد.(30)
يكي ديگر از راه هاي پيشگيري از انحراف اين است كه مؤمن با نامحرم در جاي خلوت اجتماع نكند، چرا كه دور از چشم مردم، زمينه لغزش و انحراف فراوان است.
پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: آن كه به خدا و روز جزا ايمان دارد نبايد در جايي بخوابد كه صداي نفس زن نامحرم شنيده مي شود. مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللهِ و اليَوْمِ الاخِرِ فَلا يَبيتَ في مَوْضِعٍ تُسمَعُ نَفَسُ امْرأَةٍ لَيْسَتْ لَهُ بِمَحرَمٍ (31)
اگر مرد و زن نامحرم در محل خلوتي باشند كه كسي در آنجا نباشد در حالي كه ديگري هم نتواند وارد شود چنانچه بترسند كه به حرام بيفتند، بايد از آنجا بيرون بروند .(32)
اميرمؤمنان علي ـ عليه السلام ـ فرمود: هيچ مردي با زني(نامحرم) خلوت نكند. اگر مردي با زن بيگانه اي خلوت كند، سوّمي آن دو شيطان است .لا يَخْلُوا بِامْرَأَةٍ رَجُلٌ، فَما مِنْ رَجُلٍ خَلا بِامْرَأةٍ الّا كانَ الشًّيطانُ ثالِثَهُما (33)
امير مؤمنان علي ـ عليه السلام ـ براي گريز از خطر آلوده شدن و رهايي از دام شيطان هنگام رو به رو شدن با نامحرم، اين گونه رهنمود مي دهد:
اگر يكي از شما زني را ديد و خوشش آمد، چشم از او برداشته، نزد همسر خود رود كه آنچه او ديده است، همسرش نيز دارد و مواظب باشد كه شيطان را بر دل خويش راه ندهد و آن كه متأهل نيست، دو ركعت نماز بخواند و خدا را زياد سپاس گويد و صلوات بر پيامبر و خاندانش فرستد، آنگاه از فضل خدا بخواهد و خدا نيز با رحمت خويش او را از راه مباح بي نياز مي گرداند .(34)
به اميد آنكه با ياري خداوند، تمام اعضاي خويش را از آلوده شدن حفظ كنيم و عفت و پاكدامني بر جامعه اسلامي سايه گستر باشد ان شاء الله.

پي نوشت ها:

1- نور (24)، آيه 30.
2- نور (24)، آيه 31.
3- رساله حضرت امام خميني (قدس سره)، مسأله 2440،‌انتشارات اسلامي.
4- في خلال القرآن ، ج 4 ، ص 2512
5- اصول روانكاوي فرويد ، صص 257 ـ 259 .
6- ر.ك: تفسير صافي، ج3، ص 430؛ الدر المنثور، ج5، ص 40؛ كافي، ج5، ص .521
7- برداشت از آيه 32 و 33 سوره احزاب.
8- قرآن كريم، احزاب/ 59: ترجمه آزاد
9- برداشت از آيه 59 سوره احزاب
10- قرآن كريم، احزاب/ 32
11- قرآن كريم، احزاب/ 60
12- بحارالانوار، ج 101، ص 35.
13-روضة المتقين، ج 9،‌ص 434.
14- بحارالانوار، ج 104، ص 38.
15- بحارالانوار، ج 101، ص 35.
16- مستدرك الوسائل، ج 14، ص 269.
17- ثواب الاعمال، ص 334.
18- ا نجيل متي ، 5 / 27 / 28
19- غررالحكم و درر الكلم، ج5، ص 449
20- ثواب الاعمال، ص 338.
21- بحارالانوار، ج 101، ص 41.
22- شرح غررالحكم، آمدي،‌ج 5، ص 449.
23- ميزان الحكمه، ج 10، ص 7.
24- بحارالانوار، ج 101، ص 37.
25- بحارالانوار، ج 101، ص 38.
26- نهج‌ الفصاحه، پاينده، حديث 299، ص 58.
27- بحارالانوار، ج 101، ص 411.
28- فروع كافي،‌ج 5، ص 553.
29- همان.
30- مستدرك الوسائل، ج 2، ص 555.
31- بحارالانوار، ج 101، ص 50.
32- رساله توضيح المسائل امام خميني(ره)، مسأله 2452.
33- مستدرك الوسائل، ج 14، ص 265.
34- تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 586.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:01 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

آثار چشم چراني و راهكارهاي درمان

سيد مصطفي علم خواه

چشم چراني متاسفانه يکي از بيماري ها و عادت هاي ناپسندي است که برخي از افراد جامعه به دلايل مختلف بدان دچار مي شوند. به منظور مبارزه با اين عادت ناپسند, اولا لازم است نسبت به مفهوم, آثار و عواقب و زمينه هاي بروز آن آگاهي بدست آورد و سپس از راهکارهاي عملي براي کنترل آن سود جست. در نوشته زير تقريبا تمامي آنچه شما در زمينه کنترل چشم و درمان چشم چراني بدان نياز داريد, آمده است که اميد واريم مفيد باشد.

معناي چشم چراني:

چشم چراني در مقابل غض بصر و چشم پوشي, به معناي نگاه خيره و شهوت آلود به نامحرم است که با انگيزه لذت طلبي جنسي انجام مي شود. ما در روابط اجتماعي خود با ديگران چه جنس مخالف يا موافق به طور طبيعي با آنها ارتباط حضوري و کلامي داريم و به آنها نگاه مي کنيم, نگاهي که به هيچ وجه در آن بحث تحريک شهوت و لذت جنسي مطرح نيست, اين نگاه ها داخل در مقوله چشم چراني نيستند, ولي نگاه هاي ادامه داري که با انگيزه لذت جنسي انجام مي شود و به تحريک شدن غريزه و ميل جنسي مي انجامد, تحت عنوان چشم چراني تعريف مي شود.
در قرآن آمده است : «قل للمومنين يغضوا من ابصارهم » به مومنين بگو چشم هاي خويش را بپوشانند. يغضوا از ماده "غض" به معني نگاه و صوت کوتاه مي باشد و نقطه مقابل آن خيره نگاه كردن و صدا را بلند كردن است . منظور اين است كه انسان به هنگام نگاه كردن معمولاً منطقه وسيعي را زير نظر مي گيرد ؛ هر گاه نامحرمي در حوزه ديد قرار گرفت ، چشم را چنان فرو گيرد كه آن نامحرم از منطقه ديد مستقيم و عميق او خارج شود, يعني به او نگاه خيره نكند اما راه و چاه خود را نيز ببيند. درحديثي كه ويژگي هاي رسول گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ را توصيف مي كند چنين آمده است : « و اذا فرح غض طرفه » وقتي كه خوشحال مي شد چشمانش را به صورت نيمه بسته در مي آورد . مرحوم مجلسي اين جمله را در بحارالانوار چنين تفسير كرده است: پلك چشم را مي شكست و سر را پايين مي انداخت و چشمها را نمي گشود, چنين مي كرد تا از سبكسري و سرمستي به دور باشد . پس غض بصر يعني كم كردن نگاه و خيره نشدن.

چشم پوشي, وظيفه شرعي يک مسلمان:

قرآن کريم قض بصر و چشم پوشي از نگاه به نامحرم را وظيفه مسلمانان اعلام کرده و به زن و مرد توصيه کرده است که مواظب چشمان خود باشند. قرآن کريم مي فرمايد: به مؤمنان بگو چشمان خود را فرو بندند و دامن خود را حفظ كنند، اين براي آنها پاكيزه تر است و خدا به آنچه مي كنند، آگاه است. قُل لِلمؤمِنينَ يغُضُّوا مِنْ اَبْصارِهِمْ وَ يَحفَظُوا فرجَهُمْ ذلِكَ اَزْكي لَهٌم اِنًَّ اللهَ خَبيرٌ بِما يَصْنَعونَ (1)
و پس از آن فرمود : به زنان با ايمان بگو چشمانشان را (از نامحرم) فرو بندند و دامن خود را حفظ كنند. وَ قُلْ لِلْمؤمِناتِ يَغْضُضنَ‌مِنْ اَبْصارِهنَّ وَ يَحفَظنَ‌ فُروجَهُنًّ...(2)پس خواست قرآن رعايت عفت عمومي براي زن و مرد است و اين كار را وظيفه ضروري و واجب مومنين شمرده شده است.
نگاه كردن مرد به بدن زن نامحرم چه با قصد لذّت و چه بدون آن حرام است و نگاه كردن به صورت و دستها، اگر با قصد لذّت باشد، حرام است، بلكه احتياط واجب آن است كه بدون قصد لذت هم نگاه نكنند و نيز نگاه كردن زن به بدن مرد نامحرم حرام است (3)
در روانشناسي ديني نيز ارتباط نزديكي ميان نگاهداري چشم از نامحرم و نگاهداشتن دامان از آلودگي به زنا وجود دارد .
اما در مورد چرايي تقدم غض بصر بر حفظ فرج سيد قطب مي نويسد : « حفظ فرج پي آمد طبيعي خواباندن چشم است و گامي است در استواري اراده و هوشياري در حفاظت از افتادن در گناه و تسلط بر خواهشهاي نفساني ، از اين رو بين آن دو ، در يك آيه جمع كرده تا نشان دهد يكي سبب و ديگري نتيجه آن است . و هر دو گامهايي هستند پي در پي در صفحه دل و صحنه زندگي ! (4)

بيماري چشم چراني

: از نظر روانشناسان و عالمان اخلاقي, چشم چراني هنگامي که به صورت يک عادت مزمن در مي آيد, يک بيماري رواني تلقي مي شود و همان طوري كه بيماري ساديسم نقطه مقابل بيماري مازوشيسم است، شهوت و بيماري چشم چراني نيز نقطه مقابل بيماري خودنمايي است . خودنما فردي است كه خود را در معرض ديد ديگران قرار مي دهد و چشم چران كسي است كه ازتماشا ونگاه به ديگران لذت مي برد. خودنمايي در زنها به نسبت بيشتري ديده مي شود . در حالي كه بيماري چشم چراني در مردها بيشتر رايج است. زن ها بيشتر از لمس لذت مي برند و مردها از نگاه و اين مربوط به تفاوتي است که در آستانه تحريک آن ها وجود دارد.

زناي چشم

: اسلام براي پاكدامني پيروان خويش حتي نگاه ريبه و شنيدن سخنان نامحرم را نيز اگر از روي غرض باشد، ممنوع كرده است . اين خود هشداري بجا و حساب شده است كه تماس نامشروع با نامحرمان را کنترل و محافظت مي کند. البته رويارويي جدّي و ضروري و بدون هيچ گونه غرض، آنهم با حجاب كامل اسلامي و با رعايت ادب و ساير مسايل اخلاقي اشكالي ندارد.
پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود : در مورد رابطه نامشروع براي هر عضوي از آدمي سهمي از زنا است؛ زناي چشم، نگاه كردن، زناي زبان، سخن گفتن و زناي گوش ها، شنيدن حرام است. لِكُلِ عُضْوٍ مِنِ ابْنِ ادَمَ حَظّاً مِنَ الزِّنا فَالْعَينُ زِناهُ النَّظَرُ وَ لِّسانُ زِناهُ الْكَلامُ وَ‌الأُذُنان زِناهُما السَّمْعُ (16)
همچنين درباره شوخي كردن با نامحرم فرمود : هر كسي با زن نامحرمي شوخي كند براي هر كلمه اي كه با او در دنيا سخن گفته، هزار سال در جهنم زنداني مي شود. مَنْ فاكَهَ بِامْرَأَةٍ لا يَمْلِكُها حُبِسَ بِكُلِّ كَلِمَةٍ كَلَّمَها فِي الدُّنيا اَلْفَ عامٍ فِي النّارِ... (17)
حضرت علي ـ عليه السلام ـ به نقل از انجيل مي فرمايد : « در تورات نوشته شده زنا نكن ، ولي من مي گويم اگر حتي با نظر شهوت آلود به كسي نگاه كني همان وقت در دلت با او زنا كرده اي . (18). و نيز مي فرمايد : « نابينا بودن بهترازنگاه هاي نامشروع است » پس فاصله بين نگاه و گناه اندك است

عوامل بروز بيماري چشم چراني:

محروميت جنسي: ويلهم اشتگل محروميت هاي جنسي را عامل اين بيماري دانسته و مي گويند : محروميت هاي جنسي باعث مي شود كه (لي يبدو) در اعصاب چشم متمركز شود، با اين تمركز، بستگي عصب چشم با اعصاب جنسي توسعه يافته وشخص از چشم چراني لذت مي برد و با ديدن اندام جنس مخالف تحريك مي شود. (5)
خود نمايي زنان: بيشترين عامل بروز اين بيماري در مردان حس خودنمايي در زنان است. مردان به طور طبيعي نسبت به زيبايي و اندام جنس مخالف حساس اند و زنان بد يا بي حجاب با خودنمايي در عرصه جامعه اين گرايش مردان را تحريک مي نمايند. در تفاسير شيعه وسني ذيل آيه 30 سوره نور, نقل كرده اند كه: «روزي در هواي گرم مدينه، زن جواني در حالي كه روسري خود را به پشت گردن انداخته و دور گردن و بناگوش او، پيدا بود، از كوچه اي عبور مي كرد، مرد جواني از انصار، آن حالت را مشاهده كرد و چنان غرق تماشا شد كه از خود و اطرافش غافل گرديد و به دنبال آن زن حركت نموده تا اين كه صورتش به شي اي اصابت كرد و مجروح گرديد، هنگامي كه به خود آمد، خدمت پيامبر(ص) رفت و جريان را براي او بيان داشت، اين جا بود كه آيات سوره مباركه نور در مورد پوشش زنان نازل گرديد(6)
قرآن کريم براي رفع اين معضل اجتماعي در آيات شريفه سوره نور، از يك طرف مؤمنان اعم از زنان و مردان را مخاطب قرار داده دستور مي دهد كه نگاه هاي خود را كوتاه ساخته و به نامحرم خيره نشوند و از فساد و آلودگي دوري كنند و از سوي ديگر به خانم ها دستور مي دهد پوشش مناسب را رعايت كرده و زيورآلات خود را آشكار نسازند. تا حوادث نظير حادثه اي كه آيه در ارتباط با آن نازل شده است، اتفاق نيفتد و جوانان از خود بي خود نشده و دنبال زنان و دختران نامحرم راه نيفتند و امنيت و آرامش خود و ديگران را خدشه دار نسازند.
در سوره احزاب نيز در يك جا به خانم ها دستور مي دهد: «در محاورات روزمره حالت عادي داشته و با ناز و كرشمه و طنازي صحبت نكنيد و در كوچه و خيابان با بدن هاي نيمه عريان و لباس هاي بدن نما، ظاهر نشويد.»(7) چند آيه بعد مي فرمايد: «با چادر و مقنعه اندام خود را بپوشانيد.»(8) تمام اين برنامه و تأكيدها براي آن است كه: مردم، زن ها را به عنوان افراد عفيف و پاكدامن بشناسند و موجبات آزار و اذيت آنان را فراهم نسازند(9). و چشم طمع ندوزند.(10) و در نتيجه امنيت و آرامش قشر خانم ها در سايه چادر و رعايت ضوابط شريعت و پوشش اسلامي، تأمين شود.
در ادامه قرآن كريم مي فرمايد: با اين راه و روش، اگر بيماردلان هوسباز اصلاح نشدند و به آزار و اذيت خانم ها ادامه داده و امنيت و آرامش آنان را تهديد كردند. برخورد شديدتري با آنان صورت خواهد گرفت: «اگر منافقان و بيماردلان «شهوت پرست» و كساني كه در شهر، اضطراب و نگراني به وجود مي آورند از اعمال زشت خود دست برندارند، ترا «اي رسول» عليه ايشان مي شورانيم، در آن صورت، مدت كمي در مجاورت با تو در اين شهر زندگي خواهند كرد و نابود خواهند شد.»(11) تا آرامش و امنيت در جامعه تأمين شود.
از مجموع مطالب ياد شده اين نتيجه به دست مي آيد كه رعايت حجاب و پوشش اسلامي براي زنان و مردان مؤمن ومسلمان، تكليف الهي است. رعايت آن، علاوه بر اين كه موجب عمل به دستورات الهي مي شود، شخصيت فردي اجتماعي و معنوي انسان محجوب و پاكدامن، سير صعودي پيدا كرده و نردبان تعالي و تكامل را يكي پس از ديگري طي خواهد كرد و از سوي ديگر در تأمين بهداشت روحي و رواني و آرامش خانواده ها و صفا، نورانيت و امنيت در جامعه نقش به سزايي ايفا مي كند. به اميد روزي كه جوامع اسلامي و انساني از تمام آلودگي ها تصفيه شود و زمينه حضور زنان و دختران بدون دغدغه و دلواپسي، در اجتماعات فراهم شود.

عواقب و آسيب شناسي چشم چراني:

عامل غفلت و فراموشي: چشم چراني يکي از مصاديق حب دنيا و عامل مهمي براي بروز غفلت از ياد خدا و خود است. غفلت همان چالش اساسي است که انسان در سر راه کمال و سعادت خود دارد و بيداري اولين نياز او براي حرکت در اين مسير است. چشم چراني باعث مي شود که انسان هر چه بيشتر به خواب رود و از بيداري و ياد خدا دور ماند.
حضرت علي ـ عليه السلام ـ درباره مواظبت و حفاظت از چشمها فرمود: چيزي در بدن كم سپاستر از چشم نيست، خواسته اش را ندهيد كه شما را از ياد خدا باز مي دارد. لَيْسَ فِي الْبَدَنِ‌ شَيءٌ اَقَلَّ شٌكراً مِنَ الْعَيْنِ فَلا تُعطوها سٌؤلَها فَتَشْغَلكُم عَنْ ذِكْرِ اللهِ‌ عَزَّ وَجَل(12)
اولين گام انحراف عملي: چشم چراني و نگاه به نامحرم, گذرگاه ورود به منجلاب انحرافات و فساد جنسي است. نگاه هاي آلوده، تخم شهوت را در دل بارور ساخته، صاحبش را به فتنه, انحراف و گناه مبتلا مي كند.
حضرت امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: چشم چراني، تخم شهوت را در دل مي كارد و چنين كاري براي نگاه كننده كافي است كه منشأ فتنه گردد.
نگاه كردن به ناموس ديگران،‌ خواست شيطان است. چشمي كه تيرهاي آلوده نگاه را به نامحرمان پرتاب مي كند، محل كمين شيطان است. شيطان از كمان چشم هاي او ناموس ديگران را نشانه مي گيرد. اَلنَّظرَةُ بَعْدَ النًّظرَةِ تَزرِعُ في الْقَلبِ الشَّهْوَةَ وَ كَفي بِها لِصاحِبِها فِتْنَ (13)
پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود : نگاه به نامحرم تير زهرآلودي از تيرهاي شيطاني است. انَّظَرُ سَهمٌ مَسْموُمٌ مِنْ سِهامِ اِبليسَ ...(14)
پس بايد مراقب چشمان خويش باشيم، تا شيطان از آن براي تخريب ايمان ما و ناموس مردم استفاده نكند.
حسرت و اندوه طولاني: امام صادق ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: چه بسا نگاه هايي كه غصه هاي طولاني را در پي دارد . به اين معني كه چشم قوي ترين ابزار حسي است . يعني ميدان آستانه تحريك چشم از بقيه حواس بيشتر است و بيشترين تحريكات حسي را دريافت مي كند و اين دل است كه بعد از نگاه به كار مي افتد يعني آنچه را ديده ، مي بيند ، دل طلب مي كند و چون امكان رسيدن به آنچه ديده شده فراهم نمي شود ؛ افسردگي و رنجوري عايد انسان مي شود .
از فحواي حديث رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ که فرمود: همه چشمها روز قيامت گريانند جز سه چشم: چشمي كه از ترس خدا بگريد، چشمي كه از نامحرم فرونهاده شود، چشمي كه در راه خدا (و پاسداري از كيان اسلام) شب زنده دار باشد, فهميده مي شود که علاوه بر حسرت دنيوي, فرد چشم چران در آخرت از فرط حسرت و پشيماني چشماني گريان خواهد داشت. كُلُّ عَيْنٍ باكِيَةٌ يَومَ القِيامَةِ اِلّا ثَلاًًثَةُ اَعيُنٍ: عَيْنٌ بَكَتْ مِنْ خَشيَةِ اللهِ وَ عَيْنٌ غَضَّتْ عَنْ مَحارِمِ اللهِ وَ عَيْنٌ باتَت ساهِرَة في سبيلِ الله (15)
به خطر افتادن امنيت و سلامت جامعه: در واقع، نگاه هاي آلوده، مسموم و شهوت انگيز، آتش درون را شعله ور مي سازد كه فرايند و محصولي جز فحشا، سياهي دل؛ مشكلات و نارسايي هايي اجتماعي، نخواهد داشت. چشم چراني دام شيطاني، بذر شهوت و رويشگاه فسق و فجور است كه دل را مي لرزاند، آرامش و ثبات را سلب نموده و باعث هرج و مرج و فتنه و فساد در جامعه مي شود.
لذا چشم چراني، اين تير مسموم و زهرآلود شيطاني اگر بدون قيد و بند، رها شود يقيناً سلامت و امنيت طرفين را به خطر مي اندازد، جوان و نوجواني كه به كوچه و خيابان راه مي افتد اگر دستور اسلام را رعايت نكرده و نگاهش را كوتاه نكند و از طرف ديگر، كساني كه بايد حجاب و پوشش اسلامي را رعايت كنند، رعايت نكنند، چشم جوان به صحنه هاي شهوت انگيز خواهد افتاد، و نيروي قدرتمند شهوت به جوشش و غليان آمده و تحريك خواهد شد، درچنين شرايط حساس و خطرناكي، اين جوان، يا بايد به عياشي، فساد و تجاوزگري روي آورد و به خواسته هاي قوه شهواني جواب مثبت دهد، امنيت خود و ديگران را به خطر اندازد، و يا با تخيل و تصور، با حالت افسرده و پريشان، زندگي بيمار گونه خود را ادامه داده آسايش و آرامش خانواده را برهم زند.
ايجاد نگراني و اضطراب : آنچه از مجموع آيات، روايات و تجربيات كارشناسان به دست مي آيد اين است كه: چشم چراني هاي هوس آلود بدحجابي و بي حجابي زنان و دختران بي بند و بار از جمله عوامل مؤثر در ايجاد اضطراب ونگراني افراد و خانواده ها و هرج و مرج و ناامني در جامعه به حساب مي آيد. در طرف مقابل اگر اصول و ارزش هاي اسلامي از جمله حجاب و پوشش اسلامي، رعايت شود از چشم چراني و نگاه هاي آلوده جلوگيري به عمل آيد وخانم ها در نشست و برخواست و صحبت ها و مكالمات روزمره، دستورات شرع مقدس را رعايت كنند يقيناً زمينه هاي فساد زدوده شده دام هاي شياطين برچيده خواهد شد، آرامش روحي و رواني براي افراد و خانواده ها، نظم، ثبات و امنيت در جامعه پديد خواهد آمد. امام علي(ع) مي فرمايد: «كسي كه نگاهش را كاهش دهد، قلبش آرام مي گيرد.»(19) و نعمتي بالاتر از آرامش قلب، وجود ندارد. اين موهبت بزرگ اگر در اعضا و افراد جامعه، محقق شده و تجلي پيدا كند، جامعه نيز به طبع اعضا و افراد خود، داراي امنيت و آرامش خواهد شد.
ز دست ديده و دل هر دو فرياد*** كه هر چه ديده بيند دل كند ياد
اين همه آفت كه به تن مي رسد*** از نظر تو به شكن مي رسد
ديده فرو پوش چو دُر در صدف*** تا نشوي تير بلا را هدف
عذاب اخروي: علاوه بر ابتلا به عواقب دنيوي، «چشم ناپاك» از عذاب و شكنجه الهي نيز بي نصيب نمي ماند. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود : آن كه چشمانش را از نگاه به زن نامحرم پر كند، روز قيامت، خداوند چشمانش را با ميخ هاي آتشين و از آتش پر كند، تا وقتي كه به حساب مردم رسيدگي كند، سپس امر مي شود كه او را به جهنم ببرند. مَنْ مَلَاَ عَيْنَيْهِ مِنِ امْرَأَةٍ حَراماً حَشاهُما اللهُ عَزَّ وَجَلَّ يَوْمَ القِيامَةِ بِمَساميرَ مِنْ نارٍ وَحَشاهُما ناراً حَتّي يَقْضِيَ بَيْنَ‌ النّاسِ ثُمَّ يُؤمَرُ بِه اِلَي النّارِِِ(20)

چشم پاکي و نتايج آن :

هر يك از اعضاي بدن مؤمن نسبت به عبادت پروردگار متعال وظيفه خاصي بر عهده دارد كه اگر بدان وظيفه عمل كرد، ارزشمند است.
چشمي كه به نگاه حرام آلوده نگردد، سبب بركات زير مي گردد:
1- ديدن شگفتيها: رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: چشمهايتان را (از نامحرم) بپوشانيد تا عجايب و شگفتيها را ببينيد. غُضُّوا اَبْصارَكُم تَرَوْنَ الْعَجائِبَ (21)
2- راحتي قلب: امام علي ـ عليه السلام ـ فرمود: آنكه از نامحرم چشم خود را فرو نهاد، قلبش را راحت كرده است. مَنْ غَضَّ طَرْفَهُ اَراحَ قَلْبَهُ (22)
3- نيك خويي:‌ همچنين آن حضرت فرمود: كسي كه نگهاه هايش كنترل شود، صفاتش نيكو گردد. مَن‌ غُضَّتْ اَطرافُهُ حَسَنَتْ اَوصافُهُ (23)
4- پاداش الهي: امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: هر كسي زني را ببيند و بلافاصله ديده اش را به آسمان بدوزد يا چشم فرو بندد، چشم باز نگرداند مگر اينکه خداوند حوريان بهشتي را به عقد او در آورد. مَنْ نَظَرَ اِلي امْرأَةٍ فَرَفَعَ بَصَرَهُ اِليَ السَّماءِ اَوْ غَمَضَ بَصَرَهُ لَمْ يَرْتَدَّ اِلَيْهِ بَصَرُهُ حَتّي يُزَوَّجَهُ اللهُ مِنَ الْحُورِ العينِِ (24)
5- چشيدن شيريني ايمان: پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: نگاه (به نامحرم) تير زهرآلودي از تيرهاي شيطان است و هر كس آن را از ترس خدا ترك كند، خداوند چنان ايماني به او عطا كند كه شيريني اش را در دل خويش احساس كند. اَلنَّظَرُ سَهْمٌ مَسموُمٌ مِنْ سِهامِ اِبْليسَ‌ فَمَنْ تَرَكَها خَوْفاً مِنَ اللهِ اَعطاهُ اللهُ ايماناً يَجِد حَلاوَتَهُ في قَلْبِهِِ (25)
6- بروز صفت شجاعت: شجاع ترين مردم كسي است كه بر خواهش نفساني اش چيره شود. اَشْجَعُ النّاسِ مَنْ غَلَبُ هَواهُ (26)

معالجه خوي زشت چشم چراني:

قرآن مجيد حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ را به عنوان قهرمان ميدان «عفاف» مطرح مي كند تا جوانان مسلمان كه در پي قهرمان يابي و الگوپذيري هستند، از يوسف ـ عليه السلام ـ كه شجاعترين مرد روزگار خود در مخالفت با هواي نفس و شيطان بود پيروي كنند.
نكته شايان توجه در داستان حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ"استمداد" از خداي سبحان و پناه بردن به قدرت سرمدي اوست كه هيچ چيز جز ايمان به پروردگار نمي تواند جلوي نفس سركش و غريزه نيرومند شهوت را بگيرد.
از اميرمؤمنان علي ـ عليه السلام ـ سؤال كردند : به كمك چه چيزي مي توان چشم از نامحرم پوشيد؟ پاسخ داد : با خاموش كردن آتش شهوت، زير نظر قدرتمندي كه بر مخفيگاهت آگاه است. بما يستعان علي غمض بصر؟ قال بالخَمُودِ تَحْتَ السُّلطانِ الْمُطَّلَعِ عَلي سَتْرِكَ (27)
نكته ظريف ديگري كه در مسأله ناموس ‌نهفته است و روايات نيز آن را تأييد كرده اند اين است كه به هر دستي بدهي به همان دست پس مي گيري، چنان كه فرموده اند : آن طور كه جزا دهي جزا بيني. «كَما تُدينُ تُدانُ (28)
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: در زمان حضرت موسي ـ عليه السلام ـ مردي با زني زنا كرد وقتي به خانه خويش آمد، مردي را با زن خود ديد، آن مرد را نزد حضرت موسي آورد و از او شكايت كرد. در آن لحظه جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت: هر كس به ناموس ديگران تجاوز كند به ناموس اش تجاوز كنند. حضرت موسي به آن دو فرمود: با عفت باشيد تا ناموستان محفوظ بماند(29)
بنابراين، مؤمن با غيرت هرگز به ناموس ديگران نگاه حرام نمي كند، چرا كه نمي خواهد كسي به ناموسش نظر بد داشته باشد.
هر كه باشد نظرش در پي ناموس كسان*** پي ناموس وي افتد نظر بوالهوسان
شخصي از امام صادق ـ عليه السلام ـ پرسيد: آيا نگاه كردن به پشت سر زنهايي كه عبور مي كنند جايز است؟ حضرت پاسخ داد: اگر به ناموس شما اين گونه نگاه كنند، خوشنود مي شويد؟! آنگاه فرمود: براي مردم همان را بخواهيد كه براي خود مي خواهيد.(30)
يكي ديگر از راه هاي پيشگيري از انحراف اين است كه مؤمن با نامحرم در جاي خلوت اجتماع نكند، چرا كه دور از چشم مردم، زمينه لغزش و انحراف فراوان است.
پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: آن كه به خدا و روز جزا ايمان دارد نبايد در جايي بخوابد كه صداي نفس زن نامحرم شنيده مي شود. مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللهِ و اليَوْمِ الاخِرِ فَلا يَبيتَ في مَوْضِعٍ تُسمَعُ نَفَسُ امْرأَةٍ لَيْسَتْ لَهُ بِمَحرَمٍ (31)
اگر مرد و زن نامحرم در محل خلوتي باشند كه كسي در آنجا نباشد در حالي كه ديگري هم نتواند وارد شود چنانچه بترسند كه به حرام بيفتند، بايد از آنجا بيرون بروند .(32)
اميرمؤمنان علي ـ عليه السلام ـ فرمود: هيچ مردي با زني(نامحرم) خلوت نكند. اگر مردي با زن بيگانه اي خلوت كند، سوّمي آن دو شيطان است .لا يَخْلُوا بِامْرَأَةٍ رَجُلٌ، فَما مِنْ رَجُلٍ خَلا بِامْرَأةٍ الّا كانَ الشًّيطانُ ثالِثَهُما (33)
امير مؤمنان علي ـ عليه السلام ـ براي گريز از خطر آلوده شدن و رهايي از دام شيطان هنگام رو به رو شدن با نامحرم، اين گونه رهنمود مي دهد:
اگر يكي از شما زني را ديد و خوشش آمد، چشم از او برداشته، نزد همسر خود رود كه آنچه او ديده است، همسرش نيز دارد و مواظب باشد كه شيطان را بر دل خويش راه ندهد و آن كه متأهل نيست، دو ركعت نماز بخواند و خدا را زياد سپاس گويد و صلوات بر پيامبر و خاندانش فرستد، آنگاه از فضل خدا بخواهد و خدا نيز با رحمت خويش او را از راه مباح بي نياز مي گرداند .(34)
به اميد آنكه با ياري خداوند، تمام اعضاي خويش را از آلوده شدن حفظ كنيم و عفت و پاكدامني بر جامعه اسلامي سايه گستر باشد ان شاء الله.

پي نوشت ها:

1- نور (24)، آيه 30.
2- نور (24)، آيه 31.
3- رساله حضرت امام خميني (قدس سره)، مسأله 2440،‌انتشارات اسلامي.
4- في خلال القرآن ، ج 4 ، ص 2512
5- اصول روانكاوي فرويد ، صص 257 ـ 259 .
6- ر.ك: تفسير صافي، ج3، ص 430؛ الدر المنثور، ج5، ص 40؛ كافي، ج5، ص .521
7- برداشت از آيه 32 و 33 سوره احزاب.
8- قرآن كريم، احزاب/ 59: ترجمه آزاد
9- برداشت از آيه 59 سوره احزاب
10- قرآن كريم، احزاب/ 32
11- قرآن كريم، احزاب/ 60
12- بحارالانوار، ج 101، ص 35.
13-روضة المتقين، ج 9،‌ص 434.
14- بحارالانوار، ج 104، ص 38.
15- بحارالانوار، ج 101، ص 35.
16- مستدرك الوسائل، ج 14، ص 269.
17- ثواب الاعمال، ص 334.
18- ا نجيل متي ، 5 / 27 / 28
19- غررالحكم و درر الكلم، ج5، ص 449
20- ثواب الاعمال، ص 338.
21- بحارالانوار، ج 101، ص 41.
22- شرح غررالحكم، آمدي،‌ج 5، ص 449.
23- ميزان الحكمه، ج 10، ص 7.
24- بحارالانوار، ج 101، ص 37.
25- بحارالانوار، ج 101، ص 38.
26- نهج‌ الفصاحه، پاينده، حديث 299، ص 58.
27- بحارالانوار، ج 101، ص 411.
28- فروع كافي،‌ج 5، ص 553.
29- همان.
30- مستدرك الوسائل، ج 2، ص 555.
31- بحارالانوار، ج 101، ص 50.
32- رساله توضيح المسائل امام خميني(ره)، مسأله 2452.
33- مستدرك الوسائل، ج 14، ص 265.
34- تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 586.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:01 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تجسّس

دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 239

تجسّس : كنجكاوى و تفحّص درباره لغزشها، معايب و مسائل خصوصى ديگران

تجسّس، مصدر باب تفعّل از ريشه «ج ـ س ـ س» در لغت به معناى تفحص و آگاهى جستن از اخبار[1] و امورى عمدتاً پنهان است و غالباً كاربرد منفى دارد.[2] گروهى از واژه‌پژوهان، «جَسّ» را در اصل به معناى لمس چيزى (مانند‌نبض) با دست[3] براى كسب آگاهى لازم دانسته[4] و برخى نيز آن را تنها تفحص نامحسوس معنا كرده‌اند.[5] تجسّس به معناى كسب آگاهى از وضع دشمن، همچنين جاسوس نيز از اين ريشه است.[6]
اين واژه در اصطلاح، از مفاهيم اخلاق اجتماعى اسلام و به معناى تفحص و كنجكاوى غالباً نامحسوس درباره لغزشها، معايب و مسائل خصوصى ديگران است؛ امورى كه از چشم مردم پنهان بوده، افراد از فاش شدن آن شرم و اكراه دارند.[7]
تجسّس تنها يك بار در قرآن آمده است (حجرات/49،12) و چنان‌كه در پاره‌اى منابع تفسيرى و لغوى[8] نيز به چشم مى‌خورد، در عين قرابت معنايى[9] با «تحسّس»، (يوسف/12،87)، كاربرد قرآنى متفاوتى[10] از آن دارد؛ ولى گويا قرابت معنايى و نيز استعمال آن دو به يك معنا و به دنبال هم در برخى احاديث نبوى[11] موجب شده تا برخى قراء برخلاف عموم آنها «وَ لا تَجَسَّسوا»(حجرات/49،12) را بدون نقطه خوانده[12] و شمارى از واژه‌پژوهان[13] و برخى مفسرانِ نخستين[14] نيز آن دو را مترادف بدانند.
خداوند در تبيين روابط سالم اجتماعى كه بايد بر جامعه آرمانى دينى حاكم باشد، در آيات 1 ـ 12 حجرات/49، ضمن طرح شمارى از ارزشها و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 240
هنجارهاى اخلاقى ـ اجتماعى، مؤمنان را از بدگمانى، تجسّس در كار يكديگر و بدگويى پشت سر ديگران نهى كرده و ارتكاب اين امور را، به شكل غير مستقيم بى‌تقوايى مى‌خواند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اجتَنِبوا كَثيرًا مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعضَ الظَّنِّ اِثمٌ ولا تَجَسَّسوا ولا يَغتَب بَّعضُكُم بَعضـًا اَيُحِبُّ اَحَدُكُم اَن يَأكُلَ لَحمَ اَخيهِ مَيتـًا فَكَرِهتُموهُ واتَّقوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ تَوّابٌ رَحيم».(حجرات/49،12) مفسران در تفسير «وَ لا تَجَسَّسَوا» و بيان امورى كه تفحص و كنجكاوى درباره آن نهى شده، متأثر از احاديث شيعه و سنى، واژگان و تعابير متفاوتى به كار برده‌اند كه در عين اشتراك در بخشى از قلمرو معنايى، گستره شمولى متفاوت از ديگرى نيز دارند. عموم مفسران[15] «تجسّس» را به معناى كنجكاوى و تفحص درباره لغزشها (عثرات)[16]، معايب[17] و مسائلى (عورات)[18] دانسته‌اند كه انسان از فاش شدن آن ناخشنود و شرمگين مى‌شود[19]، بنابراين، تفحص و كنجكاوى درباره مسائلى كه لغزش و عيب به شمار نرفته، افراد از آشكار شدن آن‌ها شرم و اكراه ندارند، از مصاديق تجسّس ممنوع نخواهد بود. شأن نزول آيه غيبت كه در پاره‌اى منابع تفسيرى[20] آمده، در كنار توجه به مفهوم آن[21] و همچنين زمينه‌هاى پيدايش بدگمانى ـ كه بيشتر، رفتارها و گفتارهاى هرچند ظاهراً نابهنجار است ـ [22] و نيز استدلال به آيه مربوط در نهى از برخى كنجكاويها در حكايات تاريخى[23] و فروع فقهى متعدد مى‌تواند مؤيد معناى مورد نظر باشد؛ از جمله براساس حكايات ياد شده، تجسّس بيشتر درباره افرادى چون ربيعة‌بن امية‌بن خلف[24] و وليد‌بن عقبه[25] انجام مى‌شده است كه به منكراتى چون شرب خمر دست مى‌زده‌اند. حكايت شبگردى خليفه دوم در زمان حاكميت خويش[26]، بالا رفتن وى از ديوار خانه‌اى كه احتمال شرابخوارى در آن مى‌رفت و صداى آواز از آن بلند بود، اعتراض صاحبخانه با استناد به آيه«ولا تَجَسَّسوا»(حجرات/49،12) و «وَأتوا البُيوتَ مِن اَبوبِها»بقره/2،189) و پذيرش آن از سوى خليفه و همراهان كه با
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 241
روايتهاى گوناگون گزارش شده، در اين باره مشهور است. اين حكايت و مانند آن[27] در بيشتر منابع تفسيرى[28]، روايى[29]، اخلاقى[30] و تاريخى[31] اهل سنت در ذيل آيه «تجسّس» آمده و به مناسبتهاى گوناگون در منابع تفسيرى،[32] اخلاقى[33]، كلامى[34]، فقهى[35] و ... شيعه نيز بازتاب يافته‌است.
به رغم اطلاق آيه، برخى مفسران، امورى چون قصد آگاهى از معايب[36] و افشاگرى[37] را از شرايط تجسّسِ ممنوع شمرده و بعضى ديگر با توجه به مفهوم مخالف آيه بر اين باورند كه مؤمنان در روابط اجتماعى و ارزيابى ديگران بايد بر اساس ظواهر، نه تجسّس و آگاهى جستن از آنچه دور از چشم ديگران است، رفتار كنند.[38] البته پاره‌اى احاديث و فروع فقهى نشان مى‌دهند كه هر دو موردِ نهى از تجسس و عمل بر اساس ظواهر در برخى موارد تخصيص خورده و اطلاق ندارند. (=>‌همين مقاله، رويكرد فقهى‌تجسس)
اشتراك لفظى سبب شده است كه برخى مفسران و پژوهشگران، آيه را ناظر به «جاسوسى*» نيز بدانند؛ با اين توضيح كه جاسوسى به سود دشمنان را از مصاديق تجسّس مورد نهى و گناه كبيره و جاسوسى به نفع مسلمانان را به سبب منافعى كه دارد، از موارد استثناى آن شمرده‌اند[39]، در حالى كه آيات پيشين و نيز خطاب «يأَيّهاالّذين ءامنوا» و تعبير «لَحمَ أخيهِ»(حجرات/49، 12) نشان مى‌دهند كه آيه در مقام اصلاح روابط ميان مؤمنان است و به جاسوسى كه مربوط به روابط با بيگانگان است، نفياً و اثباتاً نظر ندارد. فقها نيز در بحث «جاسوسى» هيچ استنادى به آيه نكرده‌اند.[40]
تأمل در امورى چون زمينه‌هاى سوءظن[41] و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 242
تجسّس[42]، مفهوم غيبت[43] و نيز وقوع نهى از بد‌گمانى، تجسّس و غيبت به دنبال هم نشان مى‌دهد كه رذايل اخلاقى ياد شده با يكديگر مرتبط بوده و هريك مى‌تواند زمينه پيدايش ديگرى باشد.[44] نهى از بدگمانى براى ايجاد الفت، اُخوّت و هميارى دينى، سالم سازى اذهان از درون و ايجاد ذهنيت و نگرش مثبت در افراد نسبت به يكديگر است[45]؛ امرى كه به سبب نقش اساسى آن در روابط اجتماعى، مورد تأكيد احاديث اسلامى نيز قرار گرفته است[46]، چنان‌كه تحريم تجسّس و غيبت، ميزان اهتمام قرآن نسبت به حفظ كرامت و حيثيت اجتماعى انسان مؤمن، محترم شمردن حريم شخصى افراد[47] و سالم سازى و تحكيم روابط اجتماعى مؤمنان[48] را نشان مى‌دهد، افزون بر آن، تجسّس مى‌تواند زمينه آگاهى از برخى ناهنجاريهاى فكرى و رفتارى، انتشار آن (غيبت و اشاعه فحشا) و در نتيجه آلودگى فرد كنجكاو و جامعه (آلودگى فرهنگى) را فراهم آورد[49]؛ امورى كه در آموزه‌هاى كتاب (نور/24،19) و سنت[50] مورد نهى قرار گرفته‌اند.

تجسس در احاديث:

جنبه‌ها و مصاديق متعددى ازموضوع تجسّس در منابع حديثى شيعه و سنى، به نقل از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امامان شيعه(عليهم السلام) نيز گزارش شده و مورد توجه مفسران قرار گرفته است. از اين قبيل است امورى چون نهى از تجسّس[51] و پيگيرى كردن لغزشها[52]، معايب[53]، بديها و امور پنهان[54] مؤمنان، معرفى آن در‌شمار زشت‌ترين معايب و بدترين گناهان[55] و نيز به عنوان يكى از شاخصهاى جامعه فاسد[56] و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 243
ويژگيهاى منافق[57]، نهى شديد از معاشرت با تجسّس كنندگان[58]، ظاهرى و زبانى خواندن ايمان‌آنها[59] و عدم استجابت دعايشان، نهى از استراق سمع[60]، پرهيز از تفتيش درباره دين مردمان[61]، نهى حاكمان‌از تجسّس[62]، جايز نبودن پيگيرى لغزشهاى زن به وسيله شوهر[63]، دعوت به ستر عيوب و عورات مؤمنان[64]، چشم‌پوشى از لغزشها و افشا نكردن آن[65]، حمل بر صحت كردن رفتار و گفتار برادران دينى[66]، متجسّس نبودن مؤمن[67]، پيامدهاى مثبت[68] و منفى[69] تجسس در دنيا و آخرت‌و ... .
بخش عمده اين احاديث به همراه برخى از دعاهاى مأثور كه در آن، چشم‌پوشى از لغزشها و آشكار نكردن زشتيها و معايب، از خداوند درخواست مى‌شود[70]، در تفسير آيه تجسّس، مورد استناد و استفاده مفسران شيعه[71] و سنى[72] قرار گرفته‌اند.

رويكرد فقهى تجسس:

آيه تجسّس و روايات مربوط به آن با ورود به حوزه فقه، در استنباط پاره‌اى از مباحث فقهى و تحريم شمارى از تفحصها به عنوان مصاديقى از تجسّس ممنوع، مورد استناد قرار گرفته‌اند. بررسى پاره‌اى از منابع عمده و نخستين فقهى شيعه و سنى[73] نشان مى‌دهد كه فقهاى اهل سنت، پيش از علماى اماميه به رويكرد فقهى آيه تجسّس توجه كرده‌اند كه سبب آن مى‌تواند احتمالا انعكاس چشمگير حكايت ياد شده از خليفه دوم در منابع اهل سنت و اعتبار سيره و سخن وى در نزد آنان
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 244
باشد. حكم به حرمت تفحص از لغزشها و حريم خصوصى مؤمنان با استناد به روايات و نه آيه، گويا از نيمه دوم قرن ششم هجرى، در ابوابى چون «باب محبة المسلمين والاهتمام بهم» و حقوق همسايگان و مؤمنان نسبت به يكديگر مورد توجه فقهاى اماميه قرار گرفته است[74]، چنان‌كه كاربرد آيه و اصطلاح تجسّس و معرفى سوءظن به عنوان زمينه تجسّس ظاهراً براى نخستين بار در كشف الريبة فى احكام الغيبة شهيد ثانى[75] و پس از وى در آثار محقق اردبيلى[76] و صاحب جواهر[77] به چشم مى‌خورد. فقها كه با استناد به كتاب، سنت و اجماع، تجسّس را حرام مى‌دانند، در ابواب و فروع فقهى گوناگون، تفحص و پرس و جو درباره پاره‌اى مسائل را از باب تجسّس حرام دانسته‌اند. از‌اين‌جمله است تجسّس درباره منكرات پنهان براى نهى از منكر[78]، اسباب باردارى‌زن بى‌شوهرى كه رابطه نامشروع را رد مى‌كند[79]، ادعاى زن در مورد نداشتن شوهر، تمام شدن ايام عدّه و عادت[80]، ايمان حقيقى يا ظاهرى كسى كه شهادتين را بر زبان جارى مى‌كند[81] و رفتارهاى پنهان افرادى كه بر اساس «حُسن ظاهرى» حكم به عدالت آنان مى‌شود[82]؛ همچنين احكامى چون عدم پذيرش شهادت كسى كه مخفيانه اقرار متهمى را شنيده است[83]، هدر بودن خون كسى كه به سبب اصرار بر تجسّس درباره حريم خصوصى ديگران كشته يا مجروح مى‌شود[84]، كراهت ارتفاع مساجد و مناره‌ها به سبب اشراف بر درون خانه‌هاى اطراف[85] و ... به همين آيه و روايات مستنداند.
در مواردى كه كارها و اقدامهاى ناصواب افراد، صبغه اجتماعى پيدا كرده، زندگى خانوادگى و امنيت اخلاقى، اجتماعى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى افراد و جامعه را به خطر اندازد، تجسّس مجاز شمرده شده است.[86] از اين قبيل است تفحص درباره همسر آينده[87]، قاچاقچيان مواد مخدر[88] و كاركنان و كارگزاران دولتى كه به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 245
اختلاس متهم هستند.[89] تأسيس نهادها و سازمانهاى گوناگون اطلاعاتى و امنيتى نيز كه براى حفظ امنيت جامعه اسلامى در حوزه‌هاى مختلف مى‌توانند براساس قانون اقدام به تحقيق، تفحص و مراقبتهاى لازم كنند، بر همين‌اساس مشروعيت مى‌يابد. فقها در موارد ياد شده براى رفع تعارض و تزاحم بين حرمت تجسّس و لزوم آن از باب مقدمه واجب به قواعد فقهى تمسك جسته‌اند.[90] نمونه‌هاى متعددى كه از تفتيش و بازرسى برخى معصومان(عليه السلام) در بعضى موارد، از جمله در امور كارگزاران، گزارش شده است، مؤيد حكم جواز تجسّس با حفظ شرايط، در پاره‌اى موارد است.[91] در منابع تاريخى نيز نمونه‌هايى از اين دست گزارش شده‌اند.[92]
موضوع تجسّس، آيه و بخش عمده‌اى از احاديث مربوط به آن[93] همراه با تحليل روانى و اجتماعى زمينه‌ها[94] و پيامدهاى گوناگون آن[95] در منابع اخلاقى نيز منعكس شده است؛ از جمله، آن را از رذايل اخلاقى در مقابل فضيلت اخلاقى «سترعيوب»[96] و موجب آزار ديگران[97] دانسته‌اند كه ريشه درامورى چون دشمنى، حسادت[98] و نيز غفلت سالك از معايب خويش دارد و پرهيز از آن را از مقدمات تزكيه نفس[99] و يكى از راهكارهاى برخورد با سخن‌چينان دانسته‌اند.[100]

منابع

اجوبة الاستفتاءات، السيد على الخامنه‌اى، كويت، دارالنبأ، 1415‌ق؛ احكام القرآن، الجصاص (م. ‌370‌ق.)، به كوشش صدقى محمد، مكة المكرمة، المكتبة التجارية؛ احياء علوم الدين، الغزالى (م. ‌505‌ق.)، بيروت، دار الكتب العربى؛ اسرار الصلوه، ميرزا جواد ملكى تبريزى (م. ‌1343‌ق.)، ترجمه: رجب زاده، قم، پيام آزادى، 1363‌ش؛ الاصابه، ابن حجر العسقلانى (م. ‌852‌ق.)، به كوشش على محمد و ديگران، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415‌ق؛ اعانة الطالبين، السيد البكرى الدمياطى (م. ‌1310‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1412‌ق؛ اعلام النبوه، الماوردى (م. ‌450‌ق.)، به كوشش محمد بغدادى، بيروت، دارالكتاب العربى، 1987 م؛ الاغانى، ابوالفرج الاصفهانى (م. ‌356‌ق.)، به كوشش على مهنّا و سمير جابر، بيروت، دارالفكر؛ الاقناع، الشربينى (م. ‌977‌ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ الام، الشافعى (م 204‌ق.)، بيروت، درالمعرفه؛ الامالى، الصدوق (م. ‌381‌ق.)، تهران، اسلاميه، 1355‌ش؛ بحارالانوار، المجلسى (م. ‌1110‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403‌ق؛ تاريخ الامم والملوك، الطبرى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 246
(م. ‌310‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417‌ق؛ تاريخ المدينة المنوره، ابن شبّه النميرى (م. ‌262‌ق.)، به كوشش شلتوت، قم، دارالفكر، 1410‌ق؛ التبيان، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش احمد حبيب‌العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تحف العقول، حسن بن شعبة الحرانى (م. ‌قرن 4ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404‌ق؛ التحفة السنيه، سيد عبدالله الجزائرى، (م. ‌1180‌ق.)؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374ش؛ التراتيب الاداريه(نظام الحكومة النبويه)، عبدالحىّ الكتانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ ترتيب العين، خليل (م. ‌175‌ق.)، به كوشش بكايى، قم، نشر اسلامى، 1414‌ق؛ التعاريف، المناوى (م. ‌1031‌ق.)، به كوشش رضوان الداية، بيروت، دارالفكر المعاصر، 1410‌ق؛ تفسير التحرير والتنوير، ابن‌عاشور (م. ‌1393‌ق.)، تونس، الدار التونسية، 1997 م؛ تفسير روح البيان، بروسوى (م. ‌1137‌ق.)، بيروت، دارالفكر؛ تفسير الصافى، الفيض الكاشانى (م. ‌1091‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1402‌ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. ‌606‌ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413‌ق؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م. ‌1112‌ق.)، به كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373ش؛ تهذيب الاحكام، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش موسوى و آخوندى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1365‌ش؛ ثواب الاعمال، الصدوق (م. ‌381‌ق.)، قم، منشورات الرضى، 1368‌ش؛ جامع البيان، الطبرى (م. ‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415‌ق؛ جامع السعادات، محمد مهدى النراقى (م. ‌1209‌ق.)، به كوشش كلانتر، بيروت، اعلمى، 1408‌ق؛ جامع الشتات، ميرزا ابوالقاسم القمى (م. ‌1231‌ق.)، به كوشش رضوى، تهران، مؤسسه كيهان، 1413‌ق؛ الجامع للشرايع، يحيى بن سعيد الحلى (م. ‌690‌ق.)، به كوشش گروهى از فضلاء، قم، سيد الشهداء، 1405‌ق؛ جامع المقاصد، الكركى (م. ‌940‌ق.)، قم، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، 1411‌ق؛ جمهرة اللغه، ابن دريد (م. ‌321‌ق.)، به كوشش رمزى بعلبكى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1987 م؛ الجواهر الحسان، الثعالبى (م. ‌875‌ق.)، به كوشش ابومحمد الغمارى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1416‌ق؛ جواهر الفقه، ابن البراج (م. ‌481‌ق.)، به كوشش بهادرى، قم، نشر اسلامى، 1411‌ق؛ جواهر الكلام، النجفى (م. ‌1266‌ق.)، به كوشش قوچانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ الجوهرالنقى، علاء الدين بن على الماردينى (م.750‌ق.)، دارالفكر؛ الحدائق الناضره، يوسف البحرانى (م. ‌1186‌ق.)، به كوشش آخوندى، قم، نشر اسلامى، 1363‌ش؛ دايرة المعارف تشيع، زير نظر سيد جوادى، تهران، نشر شهيد سعيد محبى، 1375‌ق؛ دراسات فى ولاية الفقيه، منتظرى، قم، المركز العالمى للدراسات، 1409‌ق؛ الدرالمنثور، السيوطى (م. ‌911‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1414‌ق؛ الدرالمنضود، على بن طى الفقعانى (م. ‌855‌ق.)، به كوشش محمد بركت، شيراز، مدرسة امام العصر(عج)، 1418‌ق؛ دعائم الاسلام، النعمان المغربى (م. ‌363‌ق.)، به كوشش فيضى، قاهرة، دارالمعارف، 1383ق؛ الرحلة المدرسيه، البلاغى (م. ‌1328‌ق.)، بيروت، دارالزهراء، 1414‌ق؛ رسائل الشهيد الثانى، الشهيد الثانى (م. ‌965‌ق.)، قم، بصيرتى؛ روح المعانى، الآلوسى (م. ‌1270‌ق.)، به كوشش محمد حسين، بيروت، دارالفكر، 1417‌ق؛ الروضة البهيه، الشهيد الثانى (م. ‌965‌ق.)، تهران، انتشارات علميه اسلاميه؛ روض الجنان، ابوالفتوح رازى (م. ‌554‌ق.)، به كوشش ياحقى و ناصح، مشهد، آستان قدس رضوى، 1375‌ش؛ روضة الطالبين، النووى (م. ‌676‌ق.)، به كوشش عادل احمد و على محمد، بيروت، دارالكتب العلمية؛ رياض السالكين، على‌خان الحسنى المدنى، به كوشش الحسينى، قم، نشر اسلامى، 1409‌ق؛ زبدة البيان، المقدس الاردبيلى (م. ‌993‌ق.)، به كوشش استادى و زمانى نژاد، قم، مؤمنين، 1378‌ش؛ السرائر، ابن ادريس (م. ‌598‌ق.)، قم، نشر اسلامى، 1411‌ق؛ سرالصلوه، امام خمينى(قدس سره)(م. ‌1368‌ش.)؛ سنن ابن ماجه، ابن‌ماجه (م. ‌275‌ق.)، به كوشش محمد فؤاد، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1395‌ق؛ سنن ابى داود، السجستانى (م. ‌275‌ق.)، به كوشش محمد عبدالعزيز، بيروت، دارالكتب العلمية، 1416‌ق؛ السنن الكبرى، البيهقى (م. ‌458‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1416‌ق؛ السنن النسائى، النسايى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 247
(م. ‌303‌ق.)، به كوشش صدقى جميل العطار، بيروت، دارالفكر، 1418‌ق؛ السيرة الحلبيه، الحلبى (م. ‌1044‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1400‌ق؛ الشافى فى الامامه، السيد المرتضى (م. ‌436‌ق.)، به كوشش حسينى، تهران، موسسة الصادق(عليه السلام)، 1410‌ق؛ شعب الايمان، البيهقى (م. ‌458‌ق.)، به كوشش محمد سعيد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1410‌ق؛ الصحاح، الجوهرى (م. ‌393‌ق.)، به كوشش عبدالغفور العطارى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1407‌ق؛ صحيح البخارى، البخارى (م. ‌256‌ق.)، به كوشش بن‌باز، بيروت، دارالفكر، 1418‌ق؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى، مسلم (م. ‌261‌ق.)، به كوشش محمد سالم، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415‌ق؛ صحيفه سجاديه، على بن الحسين(عليه السلام)(م. ‌95‌ق.)، ترجمه: شيروانى، دارالفكر، 1379‌ش؛ صراط النجاه، ميرزا جواد التبريزى، دارالاعتصام، 1417‌ق؛ الغدير، الامينى (م. ‌1390‌ق.)، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1366‌ش؛ غررالحكم و دررالكلم، عبدالواحد آمدى (م. ‌قرن 5)، بيروت، اعلمى، بيروت، 1407‌ق؛ الفائق فى غريب الحديث، الزمخشرى (م. ‌538‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417‌ق؛ فتح البارى، ابن حجر العسقلانى (م. ‌852‌ق.)، دوم، بيروت، دارالمعرفه؛ فى ظلال القرآن، سيد قطب (م. ‌1386‌ق.)، القاهرة، دارالشروق، 1400‌ق؛ الفرقان، محمد صادقى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1365‌ش؛ قرب الاسناد، الحميرى (م. ‌قرن 300)، قم، آل‌البيت(عليهم السلام)لاحياءالتراث، 1413‌ق؛ قواعد الاحكام، العلامة الحلى (م. ‌726‌ق.)، النشر الاسلامى، قم، 1413‌ق؛ الكافى، الكلينى (م. ‌329‌ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ الكامل فى التاريخ، ابن اثير على بن محمد الجزرى (م. ‌630‌ق.)، به كوشش عبدالله القاضى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1407‌ق؛ الكبائر، الذهبى (م. ‌748‌ق.)، بغداد، دارالتربيه؛ كشف الاسرار، ميبدى (م. ‌520‌ق.)، به كوشش حكمت، تهران، امير كبير، 1361‌ش؛ كشف الغطاء، كاشف الغطاء (م. ‌1227‌ق.)، اصفهان، مهدوى؛ كنزالعمال، المتقى الهندى (م. ‌975‌ق.)، به كوشش صفوه السقاء، بيروت، الرسالة، 1413‌ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م. ‌711‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408‌ق؛ اللمعة الدمشقيه، الشهيد الاول (م. ‌786‌ق.)، به كوشش كورانى، قم، دارالفكر، 1411ق؛ المبسوط فى فقه الاماميه، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، مكتبة المرتضويه؛ مجمع البحرين، الطريحى (م. ‌1085‌ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408‌ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. ‌548‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ مجمع الزوائد، الهيثمى (م. ‌807‌ق.)، به كوشش العراقى و ابن حجر، بيروت، دارالكتاب العربى، 1402‌ق؛ مجمع الفائدة والبرهان، المحقق الاردبيلى (م. ‌993‌ق.)، به كوشش عراقى و ديگران، قم، انتشارات اسلامى، 1416‌ق؛ المحاسن، ابن خالد البرقى (م. ‌274‌ق.)، به كوشش حسينى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1326‌ش؛ المحجة البيضاء، الفيض الكاشانى (م. ‌1091‌ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى؛ مختصر المزنى، المزنى (م. ‌263‌ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ المراسم العلويه، سلار حمزة بن عبدالعزيز (م. ‌448‌ق.)، به كوشش حسينى، قم، مجمع العالمى لأهل‌البيت، 1414‌ق؛ المستدرك على الصحيحين، الحاكم النيشابورى (م. ‌405‌ق.)، به كوشش مصطفى عبدالقادر، بيروت، دارالكتب العلمية، 1411؛ مسند احمد، احمد بن حنبل (م. ‌241‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1415‌ق؛ مسند الشاميين، الطبرانى (م. ‌360‌ق.)، به كوشش حمدى عبدالمجيد، بيروت، الرسالة، 1417‌ق؛ مصباح المنهاج، السيد محمد سعيد الطباطبائى الحكيم، قم، المنار، 1415‌ق؛ المصباح المنير، الفيومى (م. ‌770‌ق.)، قم، دارالهجرة، 1405‌ق؛ معالم التنزيل، البغوى (م. ‌510‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1414‌ق؛ معجم الفاظ الفقه الجعفرى، احمد فتح‌الله، 1415‌ق؛ المعجم الاوسط، الطبرانى (م. ‌360‌ق.)، به كوشش محمود الطحان، رياض، مكتبة المعارف، 1405‌ق؛ معجم الفروق اللغويه، ابوهلال العسكرى (م. ‌395‌ق.)، قم، انتشارات اسلامى، 1412‌ق؛ المعجم الكبير، الطبرانى (م. ‌360‌ق.)، به كوشش حمدى عبدالمجيد، دار احياء التراث العربى، 1405‌ق؛ معجم مقاييس اللغه، ابن فارس
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 248
(م. ‌395‌ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، قم، دفتر‌تبليغات، 1404‌ق؛ معراج السعاده، احمد نراقى (م. ‌1245‌ق.)، قم، هجرت، 1378‌ش؛ مغنى المحتاج، محمد الشربين (م. ‌977‌ق.)، بيروت، احياءالتراث العربى، 1377‌ق؛ المغنى والشرح الكبير، عبدالله بن قدامه (م. ‌620‌ق.) و عبدالرحمن بن قدامه (م. ‌682‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلميه؛ مفردات، الراغب (م. ‌425‌ق.)، به كوشش صفوان داوودى، دمشق، دارالقلم، 1412‌ق؛ مكارم الاخلاق، الطبرسى (م. ‌قرن 548)، بيروت، اعلمى، 1392‌ق؛ المكاسب، ميرزا جواد التبريزى، قم، اسماعيليان، 1416‌ق؛ المكاسب المحرمه، امام خمينى(قدس سره)، قم، اسماعيليان، 1410‌ق؛ من لا يحضره الفقيه، الصدوق (م. ‌381‌ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404‌ق؛ منهاج الفقاهه، سيد محمد صادق الروحانى، انتشارات ياران، 1418‌ق؛ منية المريد، الشهيد الثانى (م. ‌995‌ق.)، به كوشش المختارى، الاعلام الاسلامى، 1409‌ق؛ مواقف الشيعه، احمدى ميانجى، قم، النشر الاسلامى، 1416‌ق؛ المواقف فى علم الكلام، عبدالرحمن احمد الايجى (م. ‌756‌ق.)، بيروت، عالم الكتب؛ ميزان الحكمه، رى شهرى، قم، دارالحديث، 1416‌ق؛ نزهة الناظرين، يحى بن سعيد حلى (م. ‌689‌ق.)، به كوشش حسينى و واعظى، النجف، مطبعة الآداب، 1386‌ق؛ النص والاجتهاد، سيد عبدالحسين شرف الدين (م. ‌1377‌ق.)، سيدالشهداء، 1404‌ق؛ نظام اخلاقى اسلام (تفسير سوره حجرات)، سبحانى، قم، دفتر تبليغات، 1377‌ش؛ نهاية الاحكام، العلامة الحلى (م. ‌726‌ق.)، به كوشش رجائى، قم، اسماعيليان، 1410‌ق؛ النهايه، ابن‌اثير مبارك بن محمد الجزرى (م. ‌606‌ق.)، به كوشش محمود محمد و طاهر احمد، قم، اسماعيليان، 1367‌ش؛ النهايه، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش آغا بزرگ تهرانى، بيروت، دارالكتاب العربى، 1400‌ق؛ نهج البلاغه، صبحى صالح، تهران، دارالاسوة، 1415‌ق.
على اسدى




[1]. ترتيب‌العين، ص140؛ الصحاح، ج3، ص913؛ لسان‌العرب، ج‌2، ص‌283، «جسس».
[2]. النهايه، ابن‌اثير، ج1، ص272؛ لسان‌العرب، ج6، ص‌283؛ مجمع البحرين، ج‌1، ص‌374، «جسس».
[3]. جمهرة اللغه، ج‌1، ص‌88؛ المصباح، ج‌1، ص‌101؛ مفردات، ص‌196، «جسس».
[4]. ترتيب العين، ص‌140؛ الصحاح، ج‌3، ص‌913؛ لسان‌العرب، ج‌2، ص‌283.
[5]. مقاييس اللغه، ج‌1، ص‌414؛ التحقيق، ج2، ص‌87، «جسس»؛ الفائق، ج‌1، ص‌214.
[6]. مقاييس‌اللغه، ج1، ص‌414؛ المصباح، ج‌1، ص‌101؛ لسان‌العرب، ج‌2، ص‌283.
[7]. احياء علوم الدين، ج‌1، ص‌78.
[8]. النهايه، ابن‌اثير، ج1، ص272؛ مفردات، ص196؛ التحقيق، ج‌2، ص‌87، «جسس».
[9]. مجمع‌البيان، ج5، ص‌392؛ روح المعانى، ج‌13، ص‌63؛ الميزان، ج‌18، ص‌323.
[10]. مجمع البيان، ج‌5، ص‌392؛ روح البيان، ج‌9، ص‌86؛ الميزان، ج‌18، ص‌323.
[11]. مسند احمد، ج2، ص539؛ صحيح البخارى، ج7، ص‌88؛ صحيح مسلم، ج‌8، ص‌10.
[12]. مجمع‌البيان، ج9، ص205؛ روض الجنان، ج‌18، ص‌32؛ تفسير‌قرطبى، ج‌16، ص‌218.
[13]. لسان العرب، ج‌2، ص‌283؛ الفروق اللغويه، ص‌117 ـ 118.
[14]. التبيان، ج‌9، ص‌350؛ مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌205؛ روح‌المعانى، ج‌26، ص‌236.
[15]. روح‌المعانى، ج‌13، ص‌63.
[16]. التبيان، ج‌9، ص‌350؛ مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌205.
[17]. تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌218؛ روح‌البيان، ج‌9، ص‌86؛ الميزان، ج‌18، ص‌325.
[18]. جامع‌البيان، ج‌26، ص‌174 ـ 175؛ ج‌16، ص‌218؛ الدرالمنثور، ج‌7، ص‌567.
[19]. ترتيب العين، ص‌588؛ الصحاح، ج‌2، ص‌759؛ النهايه، ج‌3، ص‌319، «عور».
[20]. تفسير بغوى، ج‌4، ص‌215؛ مجمع البيان، ج‌9، ص‌203؛ روض‌الجنان، ج‌18، ص‌31 ـ 32.
[21]. تفسير بغوى، ج‌9، ص‌350؛ مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌395؛ تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌219.
[22]. التفسير الكبير، ج‌28، ص‌134.
[23]. كشف الاسرار، ج‌9، ص‌262؛ روض الجنان، ج‌18، ص‌36 - 39؛ تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌219 ـ 222.
[24]. سنن النسائى، ج‌3، ص‌231؛ الاصابه، ج‌2، ص‌521؛ السيرة الحلبيه، ج‌3، ص‌322.
[25]. الاغانى، ج‌4، ص‌178؛ الاحتجاج، ج‌1، ص‌412؛ بحارالانوار، ج‌44، ص‌81.
[26]. اعلام‌النبوه، ج1، ص287؛ التراتيب‌الاداريه، ج1، ص363.
[27]. الاحتجاج، ج‌1، ص‌186؛ بحارالانوار، ج‌22، ص‌360؛ مواقف الشيعه، ج‌2، ص‌113.
[28]. الدرالمنثور، ج‌7، ص‌567 ـ 568؛ روح‌المعانى، ج‌26، ص‌236 ـ 237.
[29]. المستدرك، ج4، ص377؛ السنن الكبرى، ج‌8، ص‌333؛ مسند‌الشاميين، ج‌3، ص‌61.
[30]. احياء علوم الدين، ج 2، ص‌1007 ـ 1008.
[31]. الكامل، ج‌3، ص‌573؛ تاريخ طبرى، ج‌3، ص‌274؛ تاريخ‌المدينه، ج‌2، ص‌722.
[32]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌203؛ روض الجنان، ج‌18، ص‌32 ـ 34.
[33]. المحجة البيضاء، ج‌3، ص‌376؛ ج‌4، ص‌109.
[34]. الشافى، ج‌4، ص‌183؛ النص و‌الاجتهاد، ص‌345؛ الغدير، ج‌6، ص‌122.
[35]. كشف الغطاء، ج‌1، ص‌18.
[36]. جامع‌البيان، ج‌26، ص‌174 ـ 175؛ تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌217؛ الميزان، ج‌18، ص‌325.
[37]. مجمع البيان، ج‌9، ص‌205؛ الميزان، ج‌18، ص‌323.
[38]. جامع‌البيان، ج‌26، ص‌174 ـ 175؛ تفسير ثعالبى، ج‌3، ص‌261؛ تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌218.
[39]. التحرير والتنوير، ج‌26، ص‌253 ـ 254؛ الفرقان، ج‌26، ص‌249 ـ 250؛ دايرة‌المعارف تشيع، ج‌4، ص‌122.
[40]. المبسوط، ج2، ص15؛ جواهرالفقه، ص51؛ قواعد الاحكام، ج‌1، ص‌505.
[41]. شعب‌الايمان، ج5، ص316؛ بحارالانوار، ج72، ص202.
[42]. التحرير والتنوير، ج‌26، ص‌253؛ نظام اخلاقى اسلام، ص‌132 ـ 137.
[43]. التفسير الكبير، ج‌28، ص‌134؛ رسائل الشهيد الثانى، ص‌294؛ التحفة السنيه، ص‌325.
[44]. شعب الايمان، ج‌5، ص‌316؛ منية المريد، ص‌331؛ المحجة البيضاء، ج‌5، ص‌270.
[45]. التبيان، ج‌9، ص‌350؛ التحرير والتنوير، ج‌26، ص‌253 ـ 254؛ فى ظلال القرآن، ج‌6، ص‌3345 ـ 3346.
[46]. مسند احمد، ج‌1، ص‌396؛ مكارم الاخلاق، ص‌17؛ بحارالانوار، ج‌16، ص‌231.
[47]. التحرير والتنوير، ج26، ص253 ـ 254؛ فى ظلال‌القرآن، ج6، ص‌3345 ـ 3346؛ الرحلة‌المدرسيه، ج2، ص‌266.
[48]. رسائل الشهيد الثانى، ص‌294؛ الميزان، ج‌18، ص‌324؛ الفرقان، ج‌26، ص‌249 ـ 250.
[49]. شعب‌الايمان، ج6، ص99؛ رسائل الشهيد الثانى، ص‌294؛ المحجة البيضاء، ج‌5، ص‌270.
[50]. مسند احمد، ج3، ص‌491؛ فتح‌البارى، ج‌10، ص‌401؛ بحارالانوار، ج‌72، ص‌200.
[51]. مسند احمد، ج2، ص539؛ صحيح البخارى، ج7، ص‌88؛ قرب الاسناد، ص‌29.
[52]. مسند احمد، ج‌4، ص‌421؛ المحاسن، ج‌1، ص‌104؛ الكافى، ج‌2، ص‌354.
[53]. نهج البلاغه، نامه 53؛ الكافى، ج‌2، ص‌460؛ ج‌8، ص‌169 ـ 170؛ مجمع الزوائد، ج‌10، ص‌229.
[54]. المحاسن، ج‌1، ص‌104؛ الكافى، ج‌2، ص‌200، 228 ـ 229؛ ثواب الاعمال، ص‌241.
[55]. غرر الحكم، ح 4581؛ ميزان الحكمه، ج‌3، ص‌2208.
[56]. الامالى، ص‌471؛ من لايحضره الفقيه، ج‌4، ص‌401؛ الكافى، ج‌8، ص‌170.
[57]. الكافى، ج‌2، ص‌229، 251؛ الامالى، ص‌514؛ من لا يحضره‌الفقيه، ج‌4، ص‌13.
[58]. نهج‌البلاغه، نامه 53؛ غررالحكم، ح 2649؛ تحف العقول، ص‌128.
[59]. مسند احمد، ج‌4، ص‌421؛ المحاسن، ج‌1، ص‌104؛ الكافى، ج‌2، ص‌354.
[60]. الكافى، ج8، ص238؛ بحارالانوار، ج31، ص532.
[61]. بحارالانوار، ج‌78، ص‌253؛ ولاية الفقيه، ج‌2، ص‌545.
[62]. نهج‌البلاغه، نامه 53؛ بحارالانوار، ج‌33، ص‌637؛ ولاية‌الفقيه، ج‌2، ص‌544.
[63]. مسند احمد، ج‌3، ص‌302؛ صحيح مسلم، ج‌6، ص‌56.
[64]. سنن ابن ماجه، ج‌2، ص‌850؛ سنن ابى‌داود، ج‌2، ص‌454؛ الكافى، ج‌2، ص‌200.
[65]. مسند احمد، ج‌2، ص‌252؛ الكافى، ج‌2، ص‌229؛ مستدرك الوسائل، ج‌11، ص‌271.
[66]. الكافى، ج‌2، ص‌362؛ الامالى، ص‌380؛ تحف‌العقول، ص‌368.
[67]. الكافى، ج‌2، ص‌251؛ الامالى، ص‌514؛ من لا يحضره الفقيه، ج‌4، ص‌13.
[68]. مسند احمد، ج4، ص421؛ سنن ابى داود، ج‌2، ص‌454؛ الكافى، ج‌2، ص‌200، 354.
[69]. المحاسن، ج‌1، ص‌104؛ سنن ابى داود، ج‌2، ص‌453؛ الكافى، ج‌2، ص‌354.
[70]. ر. ك صحيفه سجاديه ؛ الامالى، ص‌668؛ تهذيب الاحكام، ج‌3، ص‌84.
[71]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌205 ـ 206؛ الصافى، ج‌5، ص‌53؛ نورالثقلين، ج‌5، ص‌92 ـ 93.
[72]. تفسيرقرطبى، ج16، ص‌218 ـ 219؛ الدرالمنثور، ج‌7، ص‌568‌ـ 569؛ روح‌المعانى، ج‌26، ص‌236 ـ 237.
[73]. الأم، ج‌5، ص‌138؛ مختصر المزنى، ص‌210؛ رسائل الشهيد الثانى، ص‌294.
[74]. السرائر، ج‌3، ص‌642؛ الجامع للشرايع، ص‌630؛ نهاية‌الاحكام، ج‌1، ص‌352.
[75]. رسائل الشهيد الثانى، ص‌294.
[76]. مجمع الفائده، ج‌8، ص‌77؛ زبدة البيان، ص‌312.
[77]. جواهرالكلام، ج‌13، ص‌298.
[78]. روضة‌الطالبين، ج‌7، ص‌422 ـ 423؛ مغنى‌المحتاج، ج‌4، ص‌211؛ التحفة السنيه، ص‌202.
[79]. الأم، ج5، ص138؛ مختصرالمزنى، ص210؛ الدرالمنضود، ج‌1، ص‌180 ـ 181.
[80]. جامع‌الشتات، ج‌4، ص‌478.
[81]. زبدة‌البيان، ص311 ـ 312؛ كشف الغطاء، ج2، ص‌398.
[82]. جواهرالكلام، ج13، ص‌296؛ مصباح المنهاج، ص‌149.
[83]. المغنى، ج‌12، ص‌18.
[84]. المراسم العلويه، ص‌242؛ الاشباه والنظائر، ص‌126؛ النهايه، طوسى، ص‌755.
[85]. نهاية الاحكام، ج‌1، ص‌352؛ جامع‌المقاصد، ج‌2، ص‌144؛ جواهرالكلام، ج‌14، ص‌107.
[86]. التحرير و التنوير، ج‌26، ص‌254؛ الفرقان، ج‌26، ص‌250؛ التراتيب الاداريه، ج‌1، ص‌363.
[87]. الاقناع، ج‌2، ص‌77.
[88]. صراط النجاة، ج‌3، ص‌218.
[89]. اجوبة الاستفتاءات، ج‌2، ص‌108.
[90]. لزوم وزارت اطلاعات در حكومت اسلامى، ص‌146 - 147؛ ولاية الفقيه، ج‌2، ص‌545.
[91]. نهج‌البلاغه، نامه 43؛ الجمل، ص82؛ وسائل الشيعه، ج‌18، ص‌175.
[92]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌180 - 185؛ قرب الاسناد، ص‌342.
[93]. جامع‌السعادات، ج‌2، ص‌208؛ معراج السعاده، ص‌539.
[94]. شعب‌الايمان، ج‌5، ص‌316؛ احياء علوم الدين، ج‌1، ص‌46؛ المحجة‌البيضاء، ج‌1، ص‌104.
[95]. شعب‌الايمان، ج‌6، ص‌99.
[96]. جامع‌السعادات، ج‌1، ص‌85.
[97]. شعب الايمان، ج‌5، ص‌295.
[98]. جامع السعادات، ج‌2، ص‌207.
[99]. اسرار الصلاه، ص‌121.
[100]. المحجة‌البيضاء، ج‌5، ص‌278؛ جامع السعادات، ج‌2، ص‌383؛ معراج السعاده، ج‌1، ص‌547.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:01 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقش افترا در طرد اجتماعي

نقش افترا در طرد اجتماعي

علي رضايي

افترا در عرصه رفتار فردي و اجتماعي يكي از رذايل اخلاقي به حساب مي آيد از طرفي افترا در حوزه عمل اجتماعي و روان شناسي اجتماعي موجبات طرد و انزواي انسان را از جامعه فراهم مي آورد. نوشتار حاضر در مقام تبيين اين مطلب براساس آموزه هاي قرآني برآمده و زوايايي از اين مبحث را مورد بازخواني و كنكاش قرار داده است. اينك با هم آن را از نظر مي گذرانيم:

اجتماعي بودن انسان

انسان موجودي اجتماعي است. هر چند كه در علت و عوامل اين گرايش به صورت ذاتي و يا عرضي بودن آن اختلاف است و دلايل و علل مختلفي از سوي انديشمندان مطرح شده است؛ با اين همه هيچ شك و شبهه اي نيست كه انسان به طور طبيعي به اجتماع گرايش و از تنهايي مي گريزد. در داستان آفرينش حضرت آدم(ع) خداوند در آيات 30 تا 39 پس از اين كه از آفرينش و علل و اهداف خلقت وي سخن به ميان مي آورد، به مسئله جفت و زوج وي اشاره مي كند. در آيه نخست سوره نساء نيز بيان مي دارد كه اين جفت و زوج را از جان و نفس آدم(ع) آفريده است و علت آن را در آيات ديگر سكونت و آرامش وي مي شمارد. اين بدان معناست كه آدمي از همان آغاز به جفت و زوج نياز داشته است. اين همان اجتماع نخست آدمي است كه به هدف دست يابي به آرامش ايجاد شده است.
از اين روست كه آدمي به طور طبيعي دست كم براي دست يابي به آرامش به اجتماع كوچكي نيازمند است كه همان اجتماع زن و شوهر است. زن و شوهر در كنار هم و اجتماع كوچك خانواده مي توانند آرامشي را به دست آورند كه بستر مناسب رشد و تكامل آدمي را فراهم مي آورد و او را به تعالي و سلامت شخصيت و وجود مي رساند.

آموزه هاي شناختي و دستوري قرآن

حال اگر هر چيزي اين اجتماع را تهديد كند مي بايست به گونه عامل ضدتكاملي دانسته شود و مانع دست يابي اشخاص به سلامت شخصيت روحي و رواني و نيز آرامش گردد. آموزه هاي قرآني از آن جايي كه براي هدايت انسان به سوي زندگي سالم و تكامل آدمي فرو فرستاده شده است دربردارنده همه اصول و قوانين اخلاقي و حقوقي است كه مي تواند اين بستر را فراهم آورد و موانع را بردارد و زمينه رشد و تعالي را ايجاد كند. از اين روست كه مجموعه آموزه هاي قرآني به دو دسته آموزش هاي شناختي و گزاره هاي معرفتي و گزاره ها آموزه هاي دستوري تقسيم مي شود. بخش نخست به انسان نسبت به موقعيت خود در هستي شناخت و آگاهي مي دهد و بخش دوم او را به رسيدن به كمال و زندگي سالم و شخصيت كامل راهنمايي مي كند. آموزه هاي دستوري نيز بر اين اساس برنامه ريزي شده است كه عوامل مقتضياتي را شناسايي و معرفي كند و موانع را معرفي و از جلوي راه بشر بردارد. از اين رو به هنجارها و نابهنجاري اشاره دارد. فرمان ها و آموزه هايي را به شكل عمل واجب و مستحب و مباح از انسان خواسته و فرمان هايي را براي رهايي او از برخي از مسايل بيان كرده است تا از شر عوامل و موانع بازدارنده رهايي يابد كه از آن به مكروه و حرام ياد مي شود. مجموعه عوامل سازنده عقلي و عقلايي و شرعي را به عنوان معروف از مردم خواسته و مجموعه عوامل بازدارنده را به عنوان منكر طرد كرده است.

مقابله با تهديدهاي اجتماعي

از آن جايي كه انسان به اجتماع گرايش طبيعي دارد مي كوشد كه تا به هر راه و روشي خود را در اجتماع حفظ كند و با موانع و عوامل بازدارنده مبارزه كند.
اموري كه باعث مي شود تا وي نتواند در اجتماع جايي براي خويش باز كند. هر نوع دوري از اجتماع و طرد از آن به معنا و مفهوم آن است كه شخص نتواند به آرامش و رشد شخصيتي دست يابد. يكي از مهم ترين علل و عوامل بازدارنده در مساله حضور جدي شخص در اجتماع، نابهنجاري و رذيله اخلاقي است كه از آن به افترا ياد مي كنند. افترا در حوزه عمل اجتماعي و روان شناسي اجتماعي مورد تحليل و بررسي قرار مي گيرد و روان شناسان اجتماعي و قانونگذاران هر يك به علل و عواملي بدان پرداخته و آثار و تبعات آن را بررسي و قوانين جزايي براي آن وضع كرده اند ناگفته نماند كه اين مساله در برخي از زمان ها و مكان ها از حساسيت بيشتري برخوردار مي باشد. به ويژه در زمان برگزاري انتخاب و حضور در صحنه اجتماع كه هرگونه خدشه وارد كردن به شخصيت اجتماعي و افترايي مي تواند آثار و تبعات زيانبار اجتماعي و شخصي در روان آدمي به جا گذارد.

افترا زشت ترين كنش اجتماعي فرومايگان

افترا از ريشه فردي به معناي قطع كردن و بريدن است. راغب اصفهاني بر اين باور است كه اصل آن به معناي بريدن پوست براي دوختن است و افراء به معناي شكافتن براي افساد و تباهي است (مفردات ص 634) و در اصطلاح به معناي از پيش خود بافتن امري دروغ و ناروا و نسبت دادن آن به ديگري است. (لسان العرب، ابن منظور ج 10 ص 256)
در كاربردهاي سياسي، متهم ساختن نارواي فرد و يا گروه يا نهادي خاص از روي بدخواهي، انگيزه هاي خودخواهانه، حسادت، انتقام و مانند آن معنايي است كه براي افترا گفته اند. (فرهنگ اصطلاحات سياسي ص 391)
افترا نوعي كذب و دروغ به ديگري است كه شخص از آن ناخشنود مي شود و همواره در حق ديگري به كار مي رود ولي كذب مي تواند در حق خود و يا ديگري باشد. چنان كه در كذب دروغ شخص چه خود و چه ديگري ممكن است از كلام كذب و دروغ خشنود شود ولي هيچ كس از افترا خشنود نمي شود؛ زيرا به قصد و هدف اهانت است. شخصي كه افترا مي بندد مي كوشد تا ديگري را در اجتماع خوار كند و نگذارند تا وي محبوب ديگران قرار گيرد.
افترا از نظر حقوقي جرم محسوب مي شود و به عنوان عمل شمرده و از دايره بيان و آزادي بيان بيرون مي رود. در حقيقت افترا در حوزه عمل گفتاري نابهنجار قرار مي گيرد و نوعي رفتار نابهنجار شمرده مي شود. از اين روست كه به عنوان عمل مجرمانه در صورت اثبات مجازات مي شود. (حقوق كيفري اختصاصي ج 1 ص 331 و نيز ترمينولوژي حقوق ص 66)
اين واژه بيش از 60 بار در قرآن به كار رفته است و اين افزون بر واژگاني ديگر است كه اين مفهوم را به شكلي ديگر منتقل مي كند. از اين واژگان مي توان به بهتان، رمي و تقول و مانند آن اشاره كرد.
از نظر قرآن، افترا به عنوان خصلت اخلاقي مذموم و از نظر اجتماعي نابهنجاري رفتاري تلقي مي شود و خداوند در قرآن به عنوان امري ناپسند شخص را گناهكار (نساء آيه 50 و 112) مي شمارد و به حكم گناه عظيم (نساء آيه 48 و نور آيه 15) ظلم و زور (فرقان آيه 4) مي داند. مرتكبان آن از نظر قرآن مردماني گناهكار و زيانكار (اعراف آيه 53) و فاسق (نور آيه 4) و ستمگر (آل عمران آيه 94) و حتي ظالم ترين افراد (انعام آيه 21 و 93 و 144) شمرده شده اند.
از انسان ها خواسته شده است تا از آن پرهيز كنند (طه آيه 61) تا از لعن و نفرين خداوند (هود آيه 18 و توبه آيه 30) در امان مانند.

عوامل و زمينه هاي افترا

افترا درحوزه هاي مختلف به كار مي رود كه مي تواند حوزه هاي عقيدتي و اجتماعي را شامل شود. آن چه در اين جا موردنظر است كاركردهاي زيانبار آن در حوزه امور اجتماعي است. از اين رو شناخت علل و عوامل آن مي تواند كاركردها و نقش آن را نيز روشن سازد.

تحقير و خوار كردن

يكي از مهم ترين علل و عوامل اصلي افترا را مي بايست در دشمني جست. انسان ها براي اين كه خود را موفق نشان دهند و به ديگري ضربه زنند نخست مي كوشند تا شخصيت اجتماعي شخص را در هم كوبند. تحقير و خوار كردن ديگري مهم ترين هدف است. از اين رو همواره مي كوشند تا به روش هاي مختلف چون تهمت و دروغ و افترا و بهتان و افك آنان را در نظر اجتماع كوچك كنند و محبوبيت اجتماعي ايشان را كاهش دهند. از اين رو قرآن مهم ترين عامل را دشمني افترا زنندگان مي شمارد. (انعام آيه 112)
برتري طلبي و غرور
برتري طلبي و خوي استكباري و غرور از عوامل ديگري است كه قرآن براي افترا بيان مي كند. كسي خود را از ديگري برتر مي يابد مي كوشد تا كساني كه محبوب مردم و اجتماع هستند را خوار و ذليل كند و خود را به اين طريق در ميان مردمان برتر قرار دهد. در حقيقت محبوبيت اجتماعي ديگري را مانع برتري جويي خود مي شمارد و براي كاهش محبوبيت اجتماعي ديگري به افترا و بهتان تكيه مي كند. در جامعه امروز بهتان در زمان انتخابات بسيار كاربرد دارد تا به اين وسيله محبوبيت اجتماعي ديگري را كاهش دهند و خود را در سطح اجتماعي بالاتر و برتر قرار دهند. (زمر آيه 59 و 60)

روحيه خود خواهي و خودپسندي

گاهي روحيه خودخواهي و خودپسندي باعث مي شود انسان به ديگران افترا بزنند. هنگامي كه شخصيت خودش را بيش از حد و اندازه باور داشته باشد مي كوشد تا هر گونه محبوبيت ديگري را از ميان بردارد تا محبوبيت وي خودنمايي كند. (نساء آيه 49 و 50)

انگيزه ها و اهداف
رسيدن به اموال و منصب هاي دنيوي

مهم ترين انگيزه افتراكنندگان را مي بايست در دنياطلبي آنان جست وجو نمود. گاه انسان براي رسيدن به اموال و مقام و منصب هاي دنيوي مانند نمايندگي مجلس و رياست جمهوري به افترا و تهمت به ديگري اقدام مي كند. گرايش به دنيا و عدم دسترسي و يا احتمال وجود مانعيت از سوي ديگري موجب مي شود تا براي اين كه محبوبيت خود را افزايش دهد و يا محبوبيت ديگري را به عنوان مانع از ميان بردارد، به افترا روي مي آورد. اين گونه است كه با دروغ گفتن و افترا بستن جامه محبوبيت ديگري را مي كوشد تا از تن وي به درآورد.
به سخن ديگر از آن جايي كه محبوبيت اشخاص براساس جامه حيا و حجبي است كه رفتارهاي هنجاري و پسنديده در اجتماع ايجاد كرده كندن آن به معناي لخت كردن وي است؛ بلكه بايد گفت از آن جايي كه شخصيت شخص با اموري از اين دست فراهم مي آيد و ظاهر هر كسي همانند پوست اوست كه وي را مي پوشاند و زيبا نگه مي دارد. افترا به معناي پوست كندن است. شخصي كه به وي افترا زده مي شود هر چند كه در باطن از آن مبرا و منزه است ولي در ظاهر پوست وي كنده مي شود و شخصيت اجتماعي وي از ميان مي رود. از اين رو بايد گفت كه افترا به اشخاص به معناي شخصيت زدايي از اوست كه همانند پوست كندن او مي باشد. اين گونه است كه ترور شخصيت بدتر و زشت تر از ترور فيزيكي شخص است. كسي كه شخصيت وي را ترور مي كنند همانند اين است كه زنده زنده پوست وي را بكنند. اين بدترين و زشت ترين كار با كسي است.
به هر حال قرآن مهم ترين انگيزه را در دنياطلبي برخي مي شمارد كه حاضر مي شوند شخصيت اجتماعي ديگري را زنده زنده از تن شخصي بيرون آورند و پوستش را بكنند. (بقره آيه 79 و آل عمران آيه 75 و اعراف آيه 169)

توجيه رفتار

ديگر انگيزه اشخاص از دست زدن به افترا نسبت به ديگري را مي بايست در توجيه گري او دانست. اشخاصي براي اين كه كار زشت و نارواي اجتماعي خود را توجيه كنند به ابزار افترا تمسك مي جويند. وقتي به اشخاص با شخصيتي افترا زده شود و اين امر از نظر اين كه ديگري نيز مرتكب شده است مي تواند باعث شود تا گناهان و بزه هاي خود را كم اهميت جلوه دهد. بسيار ديده شده است كه اشخاص به دروغ و تهمت بيان مي دارند كه اگر من اين كار را كردم ديگري كه بدتر كرده است. اگر من خيانت كردم ديگري هم خيانت و هم جنايت كرده است. در حقيقت با بيان جنايت ديگري خيانت خود را توجيه كنند. اين همان به مرگ گرفتن ديگري براي رضايت به تب است. (انعام آيه 148 و زخرف آيه 20 و نيز اعراف آيه 28). به سخن ديگر شخص با اين كار مي كوشد تا خود را با افترا تبرئه كند. بسياري هستند كه تبرئه و نجات خود را از گناه و بزهي كه مرتكب شده اند و نيز پيامدهاي آن به افترا به ديگري مي جويند. اين مسئله در سوره يوسف در داستان همسر عزيز مصر به خوبي نشان داده شده است. همسر عزيز مصر پس از آشكاري از خيانت به شوهر مي كوشد تا يوسف(ع) را متهم سازد. از اين رو افترا را ابزاري براي رهايي و تبرئه خود مي جويد مي گويد: جزاي كسي كه قصد سوئي به همسرت دارد آيا جزاي زندان و يا مجازاتي دردناك تر ست؟ (يوسف آيه 25)

كاركردها و نقش زيانبار افترا

با بيان عوامل و اهداف به خوبي روشن شد كه افترا به عنوان نابهنجاري اجتماعي چه آثار زيانباري بر جامعه مي گذارد. كسي كه افترا مي زند امنيت اجتماعي نيز در معرض خطر قرار مي دهد. اين گونه نيست كه تنها با افترا زدن شخصيت كسي را در معرض تهديد قرار داده و زنده زنده پوست شخصيت شخص را از تن او كنده است بلكه آثار مخرب رواني بر جامعه به جا مي گذارد؛ زيرا افترا نسبت به كساني انجام مي شود كه در جامعه از محبوبيت اجتماعي و شخصيت برتري برخوردار مي باشند. مردم آنان را كساني مي شمارند كه داراي رفتارهاي پسنديده اجتماعي هستند و همين رفتارهاي پسنديده موجب شده است كه از نظر مردم محبوب شود. حال با افترا اين مقام و جايگاهي كه مردم براي وي در نظر گرفته اند متزلزل و فرو مي ريزد. فروپاشي اين شخصيت تمام كاركرد افترا نيست بلكه موجب مي شود تا مردم نسبت به ديگري به شك و ترديد بيفتند و ديگر صداقت و سلامت اشخاص ديگر را باور نكنند. اين افراد هرچند كه به مقام الگوهاي اجتماعي رشد و ترقي نكرده باشند از نظر اجتماعي در جايگاهي هستند كه مورد تاييد اكثريت مردم مي باشند؛ حال با تهمت و افترا اين مقام اجتماعي فرو مي ريزد و مردم ديگر به كسي اطمينان نمي كنند. اگر گفته شود كه فلاني انسان خوبي است با نمونه هايي كه با افترا مقام آنان تهديد و فرو ريخته شده است كسي را باور نمي كنند و همه مردم را با يك چوب مي رانند. اين گونه است كه مي گويند همه مثل هم هستند به كسي نمي شود اعتماد كرد. مگر فلاني نبود كه آن اندازه محبوب بود ولي چنان و چنين از آب درآمد. اين گونه است كه افترا موجب مي شود تا امنيت اجتماعي در معرض خطر قرار گيرد و مردم ديگر به كسي اعتماد و اطمينان پيدا نكنند. سلب اطمينان و اعتماد مهم ترين زياني است كه افترا در جامعه پديد مي آورد.
هدف از افترا از نظر كساني كه به اين كار اقدام مي كنند طرد اجتماعي اشخاصي است كه از نظر اجتماعي محبوب مردم هستند و افراد جامعه ايشان را دست كم به عنوان انسان هاي معتمد و مقبول پذيرفته اند. اين گونه است كه با افترا هرچند كه بعداً ضد آن ثابت شود طرد اجتماعي صورت مي گيرد؛ زيرا ثابت شده است كه همواره خبرهاي دروغ و شايعات زودتر و سريع تر در جامعه پخش مي شود و تكذيب و انكارها يا شنيده نمي شود و يا به گوش نمي رسد و يا قابل باور نيست.
از اين روست كه دروغ ها و اتهامات و افترائات در عناوين يك و بزرگ و تكذيب ها در گوشه هاي ناديده روزنامه ها چاپ و منتشر مي شود و اين گونه است كه طرد اجتماعي خواسته و ناخواسته با افترا تحقق مي يابد. زمينه براي سلب اطمينان و اعتماد اجتماعي فراهم شده و امنيت اجتماعي در معرض خطر قرار مي گيرد به ويژه كه آفات و آسيب هاي بسياري را در مسئله جامعه پذيري نسل هاي آينده كه برخي را الگوي اجتماعي و زندگي خويش قرار مي دهند پديد مي آورد. كاركردها و نقش افترا را مي توان در امور ديگري نيز مورد بررسي و كنكاش قرارداد كه فرصت هاي مقتضي ديگري را مي طلبد.

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:02 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اِفترا

اِفترا: از پيش خود بافتن و نسبت غير واقع به كسى دادن

اين واژه از ريشه «ف ـ ر ـ ى» و در اصل به معناى قطع كردن و شكافتن است.[1] راغب گويد: «فرى» به معناى بريدن پوست براى دوختن و اصلاح و «اِفراء» شكافتن آن به قصد افساد است و «افترا» در هر دو معنا به‌كار مى‌رود[2] و در اصطلاح به معناى از پيش خود بافتن، به دروغ به كسى چيزى نسبت دادن[3]، متهم ساختن نارواى فرد، گروه يا نهادى خاص از روى بدخواهى، انگيزه‌هاى خود خواهانه، حسد، انتقام و غيره است.[4] وجه ارتباط اين معنا با معناى لغوى ممكن است اين باشد كه فرد با افتراى به ديگرى و متهم كردن وى ارتباط او را با جامعه قطع و او را طرد مى‌كند.
افترا نوعى كذب است، با اين تفاوت كه افترا دروغ بر ضد ديگران است با كلامى كه آنان بدان رضايت ندارند؛ اما «كذب» گاهى در حق خود است و گاهى در حق ديگران، افزون بر اينكه آنان ممكن است رضايت به آن نيز داشته باشند؛ مانند اينكه كلامى غير واقعى در مدح شخصى يا با هدف اصلاح بين متخاصمين بيان گردد كه چنين كلامى دروغ است؛ اما افترا نيست.
[5]
افترا از نظر حقوقى نوعى جرم محسوب مى‌شود؛ يعنى اگر فردى با قصد اضرار به غير و به صورت صريح، عمل مجرمانه‌اى را به شخص اسناد دهد مرتكب جرم شده و در صورت عدم اثبات آن مجازات مى‌گردد.[6] اين واژه و مشتقات آن بيش از 60 بار در قرآن به‌كار رفته است.
افزون بر ريشه «فرى» قرآن از اين موضوع، با واژه‌ها و تعبيرات ديگرى نيز ياد كرده است؛ مانند:
1. بهتان كه از ريشه «بهت» و به معناى تحيّر، دروغ بستن
[7] يا دروغ بزرگى است كه شنونده را مبهوت مى‌كند.[8]اين واژه 6 بار در آيات 112 و 156 نساء/4؛ 16 نور/24؛ 58 احزاب/33 و 12 ممتحنه/60 به‌كار رفته است.
2. «افك» كه به معناى وارونه كردن، دروغ و بهتان آمده است.
[9] برخى آن را دروغ فاحش و قبيح همچون دروغ بر خدا، رسول خدا، قرآن و قذف زنان محصنه دانسته‌اند.[10] اين واژه و مشتقاتش بيش از 30 بار در قرآن به‌كار رفته و مقصود از آن در برخى موارد همچون آيات 11 ـ 12 نور/24؛ 28 احقاف/46 و 150 ـ 151 صافّات/37 افتراست.
3. «كذب» كه به معناى مطلق دروغ* است
[11]؛ اما در برخى موارد، همچون 18 هود/11 و 32 و 60 زمر/39 مراد از آن افتراست.
4. «رمى» كه به معناى پرتاب كردن و اتهام است
[12] كه اگر به دروغ باشد و بر آن دليل اقامه نگردد افتراست. (نساء/4،112؛ نور/24، 4، 23) و بدان جهت به اتهام «رمى» گفته شده كه شخص تهمت زننده با نسبت دادن اتهام گويا تيرى به سوى شخص مورد اتهام پرتاب مى‌كند.[13]
5 . «تقوّل» كه به معناى دروغ و نسبت غير واقع به كسى دادن است[14] (طور/52 ، 33؛ حاقّه/69 ،44)؛ همچنين آياتى مانند: «... و ان تَقولوا عَلَى اللّهِ ما لا تَعلَمون» (اعراف/7،33)، «و يَقولونَ هُوَ مِن عِندِ اللّهِ وما هُوَ مِن عِندِ اللّهِ» (آل عمران/3،78) و «لا يَقولوا عَلَى اللّهِ اِلاَّ الحَقَّ» (اعراف/7، 169) به افترا يا نفى آن اشاره دارد.

حكم افترا:

افترا از خصلتهاى مذموم و ناپسندى است كه از نگاه قرآن، گناه آشكار (نساء/4، 50 ، 112)، گناه عظيم (نساء/4،48؛ نور/24، 15)، ظلم و قول زور (فرقان/25، 4) دانسته شده و مرتكبان آن انسانهايى گناهكار (يونس/10،17؛ هود/11، 35)، زيانكار (اعراف/7،53 ؛ انعام/6 ، 140؛ هود/11، 21 ـ 22)، فاسق (نور/24، 4)، ستمگر (آل‌عمران/3، 94) و حتى از ظالم‌ترين افراد (انعام/6 ، 21، 93، 144؛ اعراف/7، 37؛ ...) شمرده شده‌اند و قرآن ضمن نهى انسانها از افترا زدن به خدا و خلق او (طه/20، 61 ؛ نحل/16، 116؛ ممتحنه/60 ، 12) افترازنندگان را لعن و نفرين كرده (هود/11، 18؛ توبه/9، 30؛ نور/24، 23) و جايگاه آنان را جهنم دانسته است. (عنكبوت/29، 68 ؛ نحل/16، 62 ؛ زمر/39، 60) از مجموع اين آيات برمى‌آيد كه افترا از گناهان كبيره و عملى حرام است و همه انسانها وظيفه دارند از ارتكاب آن بپرهيزند.

گستره افترا در قرآن:

افترا از رذايل اخلاقى است كه در همه جوامع بشرى رواج داشته و افراد و گروههاى متعدد با انگيزه‌هاى مختلف مرتكب آن مى‌شدند، بر همين اساس قرآن كريم به صورت گسترده و در آياتى پرشمار به اين موضوع پرداخته و آن را از جوانب گوناگون بررسى كرده است؛ در اين آيات، افترا بيشتر مربوط به حوزه عقيده و دين بوده كه در آن مشركان و جبهه مخالف انبياى الهى از روى جهالت و گاه آگاهانه و از روى عناد و دشمنى، به خداوند، پيامبران و پيروان آنان افترا مى‌زدند و از آن به صورت حربه‌اى براى رويارويى با دين و رسالت پيامبران سود مى‌جستند. در آياتى نيز افترا در حوزه روابط اجتماعى و اخلاقى افراد مطرح بوده كه در آن قرآن از افتراى مؤمنان و غيرمؤمنان سخن به ميان آورده و آنان را از ارتكاب اين عمل بازداشته است. در ذيل به ذكر و بررسى اين موارد مى‌پردازيم:

1. افترا به خداوند:

قرآن در آيات متعددى از كسانى كه به ذات حق نسبتهاى ناروا مى‌دهند و از افترائات آنان سخن به ميان آورده است؛ از جمله اين افراد و گروهها مشركان و بت‌پرستان بودند كه بيشترين اتهام را نسبت به خداوند روا مى‌داشتند.
يكى از افترائاتى كه همه مشركان آن را به خداوند نسبت مى‌دادند و به همين جهت عنوان مشرك بر آنها نهاده شده، عبادت خدا يا خدايانى ديگر و شريك قائل شدن براى خداوند است: «اعبُدُوا اللّهَ ما لَكُم مِن اِلـه غَيرُهُ اِن اَنتُم اِلاّ مُفتَرون» (هود/11،50 و نيز انعام/6 ،19، 21 ـ 24، 137؛ نساء/4،48، 50 ؛ اعراف/7، 37، 53 ؛ نحل/16، 54 ، 56 ، 86 ـ 87 ؛ كهف/18،15؛ مؤمنون/23، 91 ـ 92؛ قصص/28، 74 ـ 75)
از اتهامات هميشگى ديگر آنان اين بود كه خداوند براى خود فرزند برگزيده است: «و قالوا اتَّخَذَ اللّهُ ولَدًا» (بقره/2، 116 و نيز يونس/10،68 ؛ مريم/19،88 ؛ ...) گاهى خداوند را داراى دختر مى‌دانستند: «ويَجعَلونَ لِلّهِ البَنـتِ» (نحل/16،57) و در حالى چنين نسبت ناروايى را به خداوند مى‌دادند كه خود از داشتن دختر اكراه داشتند: «و يَجعَلونَ لِلّهِ ما يَكرَهونَ و تَصِفُ اَلسِنَتُهُمُ الكَذِبَ» (نحل/16،62) يا ملائكه را دختران خداوند مى‌پنداشتند: «و جَعَلوا المَلـئِكَةَ الَّذينَ هُم عِبـدُ الرَّحمـنِ اِنـثـًا» (زخرف/43، 19؛ اسراء/17،40؛ صافّات/37، 150) خويشاوند بودن خدا و جنيان از ديگر افترائات آنان به خداوند بود: «و جَعَلوا بَينَهُ و بَينَ الجِنَّةِ نَسَبـًا ولَقَد عَلِمَتِ الجِنَّةُ اِنَّهُم لَمُحضَرون» (صافّات/37، 158)، آنان جنيان را فرزند خدا مى‌شمردند
[15] يا معتقد بودند كه خداوند با جنيان پيوند زناشويى برقرار كرده و از اين زناشويى ملائكه پديد آمده‌اند. گروهى از مشركان نيز معتقد بودند كه شيطان برادر خداست.[16]
همچنين مشركان بسيارى از امور حلال را حرام شمرده واين حرمت را به خدا نسبت مى‌دادند؛ ازجمله قسمتى از زراعتهاى خود و گوشت چارپايان يا سوار شدن آنها را بر مردم حرام كرده بودند، چنان‌كه هنگام ذبح بعضى چارپايان، نام خدا را نمى‌بردند و اين عمل را به خدا نسبت مى‌دادند: «و قالوا هـذِهِ اَنعـمٌ وحَرثٌ حِجرٌ لا يَطعَمُها اِلاّ مَن نَشاءُ بِزَعمِهِم واَنعـمٌ حُرِّمَت ظُهورُها واَنعـمٌ لايَذكُرونَ اسمَ اللّهِ عَلَيهَا افتِراءً عَلَيهِ سَيَجزيهِم بِما كانوا يَفتَرون» (انعام/6 ،138 و نيز انعام/6 ،136)
گاه جنين حيوانات را در صورت زنده به دنيا آمدن بر زنان حرام مى‌كردند؛ اما در صورتى كه مرده متولد مى‌شد بر همگان حلال مى‌شمردند. (انعام/6 ، 139، 143، 148 ـ 151) در مواردى برخى حيوانات خاص را بر همگان حرام كرده بودند كه قرآن ضمن ردّ حرمت اين حيوانات از ناحيه خدا آن را افتراى بر خداوند دانسته است: «ما جَعَلَ اللّهُ مِن بَحيرَة ولا سائِبَة ولا وصيلَة و لا حام ولـكِنَّ الَّذينَ كَفَروا يَفتَرونَ عَلَى اللّهِ الكَذِبَ و اَكثَرُهُم لا يَعقِلون» (مائده/5 ،103) «بحيره» شترى بود كه 5 بار زاييده بود و پنجمين آن نر بود. «سائبه»، شترى بود كه پس از بازگشت از سفر يا بهبودى از بيمارى آن را براى خدا يا بتها رها مى‌كردند. «وصيله»، جفت نر گوسفند دو قلو بود كه ذبح آن ممنوع بود و «حام» شتر نرى بود كه از او 10 شتر به وجود آمده بود.
[17] سپس آنان پا را فراتر نهاده و مشرك بودن خود و تحريم اين امور را خواست خداوند برمى‌شمردند: «سَيَقولُ الَّذينَ اَشرَكوا لَو شاءَ اللّهُ ما اَشرَكنا ولا ءاباؤُنا ولا حَرَّمنا مِن شَىء» (انعام/6 ،148) افزون بر حرام شمردن برخى امور حلال، گاهى برخى امور حرام را بدون اذن الهى حلال مى‌شمردند: «قُل اَرَءَيتُم ما اَنزَلَ اللّهُ لَكُم مِن رِزق فَجَعَلتُم مِنهُ حَرامـًا وحَلـلاً قُل ءاللّهُ اَذِنَ لَكُم اَم عَلَى اللّهِ تَفتَرون» (يونس/10، 59 ؛ توبه/9، 37؛ انعام/6 ،139) و گاهى نيز در توجيه حلال شمردن برخى محرمات، مانند طواف كعبه با بدن عريان[18]، افتراى ديگرى به خدا زده و مى‌گفتند: خداوند خود ما را امر به اين كار كرده است: «واِذا فَعَلوا فـحِشَةً قالوا ... واللّهُ اَمَرَنا بِها» (اعراف/7،28) قرآن در آيه‌اى ديگر عموم مشركان را از حرام يا حلال شمردن برخى امور و نسبت دادن آن به خداوند نهى كرده و سرانجام آن را شقاوت و عدم رستگارى دانسته است:«ولا تَقولوا لِما تَصِفُ اَلسِنَتُكُمُ الكَذِبَ هـذا حَلـلٌ وهـذا حَرامٌ لِتَفتَروا عَلَى اللّهِ الكَذِبَ اِنَّ الَّذينَ يَفتَرونَ عَلَى اللّهِ الكَذِبَ لايُفلِحون» (نحل/16،116)
مشركان نه تنها خود به خداوند افترا مى‌زدند، بلكه مى‌كوشيدند ديگران و حتى پيامبر خدا را نيز به اين كار وادارند كه قرآن در آيات 73 ـ 75 اسراء/17 به اين امر اشاره كرده و خطاب به پيامبر مى‌گويد: اگر ما (با قوه عصمت)
[19] تو را حفظ نكرده بوديم نزديك بود مشركان، تو را از راه حق و آنچه بر تو وحى كرديم منحرف سازند تا غير از آنچه بر تو نازل كرديم به ما نسبت دهى: «واِن كادوا لَيَفتِنونَكَ عَنِ الَّذى اَوحَينا اِلَيكَ لِتَفتَرِىَ عَلَينا غَيرَهُ واِذًا لاَ تَّخَذوكَ خَليلا * ولَولا اَن ثَبَّتنـكَ لَقَد كِدتَّ تَركَنُ اِلَيهِم شَيئًا قَليلا * اِذًا لاََذَقنـكَ ضِعفَ الحَيوةِ وضِعفَ المَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَينا نَصيرا»
گروه دومى كه به خداوند افترا مى‌زدند اهل‌كتاب (يهود و نصارا) بودند كه برخى از آنان نيز مانند مشركان خداوند را داراى فرزند دانسته: «و قالوا اتَّخَذَ اللّهُ ولَدًا» (بقره/2، 116) عزير و مسيح را فرزندان خدا مى‌شناختند: «و قالَتِ اليَهودُ عُزَيرٌ ابنُ اللّهِ وقالَتِ النَّصـرَى المَسيحُ ابنُ اللّهِ ... قـتَلَهُمُ اللّهُ اَنّى يُؤفَكون» (توبه/9،30) يا نصارا به تثليث معتقد بوده و با اين اعتقاد براى خداوند شريك قائل بودند: «قالوا اِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلـثَة وما مِن اِلـه اِلاّ اِلـهٌ وحِدٌ» (مائده/5 ، 73؛ نساء/4، 171) و گاه عيسى و مادرش را شريك خداوند در عبادت دانسته و آنان را پرستش مى‌كردند. (مائده/5 ،72، 116)
از ديگر افترائاتى كه يهود و نصارا به خدا نسبت مى‌دادند اين بود كه خود را انسانهاى پاك و برگزيده خدا در دنيا و آخرت مى‌دانستند
[20]: «اَلَم تَرَ اِلَى الَّذينَ يُزَكّونَ اَنفُسَهُم» (نساء/4،49) يا مى‌گفتند: ما فرزندان و دوستان خدا هستيم: «و قالَتِ اليَهودُ والنَّصـرى نَحنُ اَبنـؤُا اللّهِ و اَحِبّـؤُهُ» (مائده/5 ،18) و خداوند گناهان ما را خواهد بخشيد:«و يَقولونَ سَيُغفَرُ لَنا» (اعراف/7،169) و جز چند روزى در آتش جهنم نخواهيم ماند: «و قالوا لَن تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّ اَيّامـًا مَعدودَةً» (بقره/2،80 و نيز آل عمران/3،24) قرآن در پاسخ برخى از اين افترائات خطاب به پيامبر مى‌گويد: ببين كه اينان چگونه بر خداوند افترا مى‌زنند: «انظر كيف يفترون على‌اللّه الكذب و كفى به إثماً مبينا» (نساء/4،50)
افتراى ديگر عالمان يهود تحريف كتب آسمانى و انتساب آن به خداوند بود: «واِنَّ مِنهُم لَفَريقـًا يَلوونَ اَلسِنَتَهُم بِالكِتـبِ لِتَحسَبوهُ مِنَ الكِتـبِ و ما هُوَ مِنَ الكِتـبِ و يَقولونَ هُوَ مِن عِندِ اللّهِ وما هُوَ مِن عِندِ اللّهِ و يَقولونَ عَلَى اللّهِ الكَذِبَ وهُم يَعلَمون» (آل‌عمران/3،78 و نيز بقره/2،79) از ديگر افترائات يهود نسبت بخل: «و قالَتِ اليَهودُ يَدُ اللّهِ مَغلولَةٌ» (مائده/5 ،64) يا فقر به خداوند بود: «قالوا اِنَّ اللّهَ فَقيرٌ» (آل‌عمران/3،181)؛ همچنين آنان براى فرار از پذيرش اسلام به
[21] دروغ مى‌گفتند كه خداوند از آنان عهد گرفته به هيچ پيامبرى ايمان نياورند تا براى آنان قربانى‌اى بياورد كه آتش آسمانى آن را فرا گيرد:«قالوا اِنَّ اللّهَ عَهِدَ اِلَينا اَلاَّ نُؤمِنَ لِرَسول حَتّى يَأتِيَنا بِقُربان تَأكُلُهُ النّارُ» (آل‌عمران/3، 183) برخى، اين افراد را كعب بن اشرف، مالك بن صيف، وهب بن يهوذا و عده‌اى ديگر از يهود دانسته‌اند[22] و گاه برخى از آنان خود را در بازپس دادن امانت به اعراب يا غير همكيشان خود[23] مسئول نمى‌دانستند و اين امر را به خداوند نسبت مى‌دادند:«و مِنهُم مَن اِن تَأمَنهُ بِدينار لايُؤَدِّهِ اِلَيكَ ... قالوا لَيسَ عَلَينا فى الاُمِّيِّينَ سَبيلٌ و يَقولونَ عَلَى اللّهِ الكَذِبَ» (آل‌عمران/3، 75)
گروه سوم از انسانهايى كه نسبت ناروا به خداوند مى‌دادند منافقان بودند؛ آنان هنگامى كه در جنگ احزاب در محاصره مشركان قرار گرفتند گفتند: خدا و رسول او جز غرور و فريب به ما وعده‌اى ندادند: «و اِذ يَقولُ المُنـفِقونَ والَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ ما وعَدَنَا اللّهُ ورَسولُهُ اِلاّ غُرُورا» (احزاب/33،12)
افزون بر انسانها جنيان نيز به خداوند افترا زده و نسبتهاى ناروايى به ذات حق مى‌دادند: «اَنَّهُ استَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الجِنِّ ... واَنَّهُ كانَ يَقولُ سَفيهُنا عَلَى اللّهِ شَطَطـا * واَنّا ظَنَنّا اَن لَن تَقولَ الاِنسُ والجِنُّ عَلَى اللّهِ كَذِبـا» (جنّ/72، 1، 4 ـ 5) برخى از مفسران، جنيان سفيه در آيه مذكور را مشركان از آنان
[24] يا ابليس[25] دانسته و افتراى اين دسته از جنيان به خدا را، شرك و نسبت دادن فرزند به خداوند مى‌دانند.[26]

2. افترا به ملائكه:

مشركان افزون بر افتراى به خداوند، گاهى از روى جهالت، به ملائكه نيز افترا زده و آنان را موجوداتى مؤنث معرفى مى‌كردند: «اِنَّ الَّذينَ لا يُؤمِنونَ بِالأخِرَةِ لَيُسَمّونَ المَلـئِكَةَ تَسمِيَةَ الاُنثى * وما لَهُم بِهِ مِن عِلم» (نجم/53 ، 27 ـ 28 و نيز صافّات/37، 150؛ زخرف/43، 19) و گاهى آنان را دختران خدا مى‌شمردند: «فاستَفتِهِم اَلِرَبِّكَ البَناتُ ولَهُمُ البَنون» (صافّات/37، 149) يهود نيز به برخى از فرشتگان الهى افترا مى‌زدند؛ آنان جبرئيل را متهم مى‌كردند كه دستورات سخت و دشوارى را از جانب خود بر مردم فرود مى‌آورد[27]، ازاين‌رو او را دشمن خود مى‌شمردند. خداوند ضمن ردّ اين نسبت ناروا آنان را به شدت مذمت كرد: «مَن كانَ عَدُوًّا لِجِبريلَ فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلبِكَ بِاِذنِ اللّه ... * مَن كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ ومَلـئِكَتِهِ و رُسُلِهِ و جِبريلَ و ميكـئِلَ فَاِنَّ اللّهَ عَدُوٌّ لِلكـفِرين» (بقره/2،97 ـ 98)

3. افترا به انبياى الهى:

دادن نسبتهاى ناروا و اتهام زدن يكى از ابزار مقابله مشركان با انبياى الهى بود، به‌گونه‌اى كه هيچ پيامبرى را خداوند مبعوث نكرد، جز اينكه به او نسبت جادو يا جنون مى‌دادند: «كَذلِكَ ما اَتَى الَّذينَ مِن قَبلِهِم مِن رَسول اِلاّ قالوا ساحِرٌ اَو مَجنون» (ذاريات/51 ،52 ؛ مائده/5 ، 110؛ غافر/40، 24؛ اعراف/7، 109، 132؛ يونس/10، 2، 76؛ ...) يا آنان را شاعرى ديوانه قلمداد مى‌كردند: «و يَقولونَ اَئِنّا لَتارِكوا ءالِهَتِنا لِشاعِر مَجنون» (صافّات/37،36 و نيز طور/52 ، 30؛ سبأ/34،8) گاهى آنان را منتسب به بى‌خردى و دروغگويى مى‌كردند: «اِنّا لَنَركَ فى سَفاهَة و اِنّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الكـذِبين» (اعراف/7،66 ؛ قمر/54 ،25؛ ص/38، 4؛ ...) و زمانى آنان را انسانهاى مسحور شده خطاب مى‌كردند: «قالوا اِنَّما اَنتَ مِنَ المُسَحَّرين» (شعراء/26، 153 و نيز اسراء/17، 47، 101؛ فرقان/25،8) يا نسبت كهانت به آنان مى‌دادند (طور/52 ،29؛ حاقّه/69 ،42) يا اهل ابطال مى‌شمردند: «ولـَئِن جِئتَهُم بِـايَة لَيَقولَنَّ الَّذينَ كَفَروا اِن اَنتُم اِلاّ مُبطِـلون» (روم/30،58) «مُبطِـلون» تعبير جامعى است كه همه نسبتهاى نارواى مشركان اعم از نسبت دروغ، سحر، جنون وغيره را شامل است.[28]
گاه نيز مى‌گفتند: پيامبران با سحر خود مى‌خواهند مردم را از سرزمينشان بيرون كنند: «قالَ لِلمَلاَِ حَولَهُ اِنَّ هـذا لَسـحِرٌ عَليم * يُريدُ اَن يُخرِجَكُم مِن اَرضِكُم بِسِحرِهِ فَماذا تَأمُرون» (شعراء/26،34،35 و نيز اعراف/7،109 ـ 110؛ طه/20، 63) يا مى‌گفتند: پيامبران با ادعاى نبوت قصد تسلط بر مردم را دارند: «ما هـذا اِلاّ بَشَرٌ مِثلُكُم يُريدُ اَن يَتَفَضَّلَ عَلَيكُم» (مؤمنون/23، 24)
همچنين يهود، سنتهاى ناروايى به موسى(عليه السلام)از جمله، قتل هارون، داشتن مرض پيسى و ارتباط نامشروغ دادند كه خداوند آن حضرت را از اين نسبتها مبرّا دانست
[29]: «... لا تَكونوا كَالَّذينَ ءاذَوا موسى فَبَرَّاَهُ اللّهُ مِمّا قالوا ...» (احزاب/33،69)
يهود افتراى ديگرى را نسبت به سليمان روا مى‌داشتند كه وى را ساحر و حكومتش را برخاسته از سحر مى‌دانستند، در نتيجه معتقد به كفر او بودند.
[30] قرآن اين اتهام را از او نفى كرده و شياطين عصر وى را كافر شمرده است:«و ما كَفَرَ سُلَيمـنُ ولـكِنَّ الشَّيـطينَ كَفَروا يُعَلِّمونَ النّاسَ السِّحرَ» (بقره/2، 102)
افزون بر اتهامات فوق، يهود و نصارا براى حق جلوه دادن دين خود به برخى از انبياى الهى از جمله ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب و اسباط(عليهم السلام) نسبت دروغ ديگرى داده و آنان را يهودى يا نصرانى و همكيش خود مى‌شمردند: «اَم تَقولونَ اِنَّ اِبرهيمَ واِسمـعيلَ واِسحـقَ ويَعقوبَ والاَسباطَ كانوا هودًا اَونَصـرى قُل ءَاَنتُم اَعلَمُ اَمِ اللّهُ ومَن اَظـلَمُ مِمَّن كَتَمَ شَهـدَةً عِندَهُ مِنَ اللّهِ و مَا اللّهُ بِغـفِل عَمّا تَعمَلون» (بقره/2،140) نسبت نارواى ديگرى كه مشركان بسيار آن را درباره پيامبر اسلام به‌كار مى‌بردند، اتهام از پيش خود ساختن قرآن و انتساب آن به خداوند بود كه گاهى در حضور آن حضرت او را در آوردن وحى افترازننده خطاب مى‌كردند:«قالوا اِنَّما اَنتَ مُفتَر» (نحل/16،101) يا در غياب وى، او را به جعل قرآن متهم مى‌ساختند: «اَم يَقولونَ تَقَوَّلَهُ» (طور/52 ،33 و نيز هود/11،35؛ سجده/32،3؛ يونس/10، 38؛ احقاف/46، 8) و گاهى قرآن را خوابهايى پريشان مى‌دانستند كه پيامبر از جانب خود آن را بافته است: «بَل قالوا اَضغـثُ اَحلـم بَلِ افتَرهُ» (انبياء/21، 5) و گاه آن را داستانهاى پيشينيان معرفى مى‌كردند: «يَقولُ الَّذينَ كَفَروا اِن هـذا اِلاّ اَسـطيرُ الاَوَّلين» (انعام/6 ، 25؛ انفال/8 ، 31؛ نحل/16، 24؛ مؤمنون/23، 83 ؛ فرقان/25، 5 ؛ نمل/27، 68 ؛ احقاف/46، 17؛ قلم/68 ، 15، مطفّفين/83 ، 13) آنان گاهى مى‌گفتند: قرآن را بشرى از عجم به او مى‌آموزد و محمّد آن را به زبان عربى فصيح درمى‌آورد: «و لَقَد نَعلَمُ اَنَّهُم يَقولونَ اِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذى يُلحِدونَ اِلَيهِ اَعجَمىٌّ و هـذا لِسانٌ عَرَبىٌّ مُبين» (نحل/16،103) مفسران اين شخص عجمى را «بلعام» كه نصرانى و اهل روم بود يا «يعيش» يا «عايش» يا «عابس» كه غلامى رومى بود
[31] يا «يسار» يا «جبر» كه دو غلام نصرانى و داراى كتابى به زبان خودشان بودند دانسته‌اند. بعضى نيز احتمال داده‌اند مراد سلمان فارسى باشد.[32]
گاهى مى‌گفتند: قرآن دروغى است كه محمّد به كمك قومى ديگر آن را ساخته است: «و قالَ الَّذينَ كَفَروا اِن هـذا اِلاّ اِفكٌ افتَرهُ واَعانَهُ عَلَيهِ قَومٌ ءاخَرُونَ» (فرقان/25،4) طبق عقيده مشركان، مراد از قومى كه پيامبر را كمك مى‌كردند «عداس»، «يسار» و «جبر» از اهل كتاب يا ابوفكيهه رومى بودند.[33] يهوديان نيز گاه به پيامبر اسلام افترا مى‌زدند؛ از جمله اينكه مشركان را هدايت يافته‌تر از آن حضرت معرفى مى‌كردند[34]:«ويَقولونَ لِلَّذينَ كَفَروا هـؤُلاءِ اَهدى مِنَ الَّذينَ ءامَنوا سَبيلا» (نساء/4،51) معناى اين سخن آن است كه پيامبر گمراه‌تر از مشركان است. منافقان نيز اتهامات فراوانى نسبت به پيامبر اسلام داشتند؛ از جمله آن حضرت را متهم مى‌كردند كه جز فريب به آنان وعده‌اى نداده است (احزاب/33،12) يا نسبت خيانت به آن حضرت مى‌دادند كه خداوند پيامبرش را از خيانت به ديگران مبرّاء مى‌شمارد: «و ما كانَ لِنَبِىّ اَن يَغُلَّ» (آل‌عمران/3،161) به نظر برخى آيه در مورد اتهام گروهى از منافقان در جنگ بدر نازل شد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به سرقت قطيفه (پارچه) قرمزى كه مفقود شده بود متهم كردند[35] و برخى گفته‌اند: آيه درباره تيراندازان اُحُد فرود آمد كه سنگر خود را رها كرده و گفتند: مى‌ترسيم پيامبر، چنان‌كه غنايم را در جنگ بدر قسمت نكرد در اينجا نيز قسمت نكند.[36]در برخى موارد پيامبر را به عدم رعايت عدالت در تقسيم صدقات متهم مى‌كردند[37]:«ومِنهُم مَن يَلمِزُكَ فِى الصَّدَقـتِ» (توبه/9،58)

4. افترا به يوسف(عليه السلام):

همسر عزيز مصر آنگاه كه به خواسته‌اش، يعنى كام گرفتن از يوسف نرسيد و با ورود ناگهانى عزيز مصر نزديك بود خيانتش آشكار گردد به يوسف(عليه السلام) افترا زده و او را به خيانت به وى متهم كرد و از عزيز مصر زندان يا كيفرى دردناك را براى يوسف تقاضا كرد: «و استَبَقَا البابَ وقَدَّت قَميصَهُ مِن دُبُر واَلفَيا سَيِّدَها لَدَا البابِ قالَت ما جَزاءُ مَن اَرادَ بِاَهلِكَ سوءًا اِلاّ اَن يُسجَنَ اَو عَذابٌ اَليم» (يوسف/12،25)؛ همچنين آن هنگام كه وى به حكومت مصر رسيده بود و قصد داشت با نقشه‌اى برادرش بنيامين را نزد خود نگاه دارد و بدين منظور جام پادشاه را در بار وى نهادند ديگر برادرانش او و برادرش بنيامين را به دزدى متهم كردند؛ ليكن يوسف اين سخن را در دل خود پنهان داشت و گفت: موقعيت شما بدتر از اوست و خدا به آنچه مى‌گوييد آگاه‌تر است: «قالوا اِن يَسرِق فَقَد سَرَقَ اَخٌ لَهُ مِن قَبلُ فَاَسَرَّها يوسُفُ فى نَفسِهِ ولَم يُبدِها لَهُم قالَ اَنتُم شَرٌّ مَكانـًا واللّهُ اَعلَمُ بِما تَصِفون» (يوسف/12،77)

5 . افترا به مريم:

تولد عيسى بدون داشتن پدر موجب گشت بنى‌اسرائيل مادرش مريم را به عمل ناشايست متهم كنند، ازاين‌رو وقتى مريم با فرزند خويش به‌نزد آنان بازگشت او را مذمت كرده، به وى گفتند: چگونه چنين عملى از تو سر زد، در حالى كه پدر تو آدم بدى نبود و مادرت نيز آلودگى نداشت: «فَاَتَت بِهِ قَومَها تَحمِلُهُ قالوا يـمَريَمُ لَقَد جِئتِ شيــًا فَريـّا * يـاُختَ هـرونَ ما كانَ اَبوكِ امرَأ سَوء و ما كانَت اُمُّكِ بَغيـّا» (مريم/19،27 ـ 28) مريم براى تبرئه خود از اين اتهام به فرزند خردسالش اشاره كرده و به آنان فهماند كه با وى سخن بگويند (مريم/19،29)؛ همچنين قرآن در آيه 156 نساء/4 به اين اتهام اشاره كرده و آن را بهتانى عظيم دانسته است: «وبِكُفرِهِم وقَولِهِم عَلى مَريَمَ بُهتـنـًا عَظيما» طبق نقل برخى، بنى‌اسرائيل افزون بر اينكه مريم را به عمل منافى با عفت متهم مى‌كردند به عيسى(عليه السلام)نيز افترا زده و آن حضرت را بدكار و فرزند بدكاره خطاب مى‌كردند.[38]

6 . افترا به پيروان انبيا:

پيروان انبياى الهى نيز همانند پيامبران پيوسته در معرض نسبتهاى نارواى دشمنان بودند؛ مشركان گاه به آنان نسبت رذالت، ظاهر بينى، و دروغگويى مى‌دادند[39]: «و ما نَركَ اتَّبَعَكَ اِلاَّ الَّذينَ هُم اَراذِلُنا بادِىَ الرَّأىِ وما نَرى لَكُم عَلَينا مِن فَضل بَل نَظُنُّكُم كـذِبين» (هود/11، 27) و زمانى آنان را از اشرار مى‌شمردند: «و قالوا ما لَنا لا نَرى رِجالاً كُنّا نَعُدُّهُم مِنَ الاَشرار» (ص/38، 62) گاهى پيروان پيامبر اسلام را نيز به حسادت داشتن نسبت به خود متهم مى‌كردند (فتح/48،15) يا به صدقه‌دهندگان نسبت ريا يا بخل مى‌دادند[40] (توبه/9،79) يا مى‌گفتند: دين مسلمانان آنان را فريفته است: «اِذ يَقولُ المُنـفِقونَ والَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ غَرَّ هـؤُلاءِ دينُهُم» (انفال/8 ،49)

7. افترا به همسران پيامبر:

عقب افتادن يكى از همسران پيامبر از لشكر اسلام و پيوستن او به همراه يكى از مردان مسلمان به قافله مسلمانان باعث گرديد گروهى از مسلمانان وى را به‌كار ناشايست متهم كنند كه خداوند طى آياتى آن دسته از مسلمانان را كه مرتكب چنين اتهامى شدند به شدت مذمت كرد: «اِنَّ الَّذينَ جاءو بِالاِفكِ عُصبَةٌ مِنكُم لا تَحسَبوهُ شَرًّا لَكُم بَل هُوَ خَيرٌ لَكُم لِكُلِّ امرِى مِنهُم مَا اكتَسَبَ مِنَ الاِثمِ والَّذى تَوَلّى كِبرَهُ مِنهُم لَهُ عَذابٌ عَظيم ...» (نور/24،11 ـ 20) بيشتر مفسران شأن نزول آيات فوق را عايشه دانسته‌اند كه مورد اتهام گروهى از منافقان به سركردگى عبداللّه بن ابى سلول قرار گرفت[41]؛ ولى برخى تفاسير مصداق آيات مذكور را ماريه قبطيه مى‌دانند كه از جانب عايشه مورد افترا قرار گرفت.[42] ( => قصه افك)

8 . افترا به همسر:

قرآن كريم در آياتى از افتراى زوجين نسبت به يكديگر سخن به ميان آورده است؛ در آيه 12 ممتحنه/60 يكى از شرايط بيعت زنان با پيامبر اسلام را عدم افتراى آنان به شوهرانشان ذكر مى‌كند: «يـاَيُّهَا النَّبىُّ اِذا جاءَكَ المُؤمِنـتُ يُبايِعنَكَ عَلى اَن ... ولا يَأتينَ بِبُهتـن يَفتَرينَهُ بَينَ اَيديهِنَّ واَرجُلِهِنَّ» مراد از افترا در اين آيه نسبت دادن فرزندان ديگران به شوهر است[43]، چنان‌كه در جاهليت برخى زنان فرزندان نامشروع را به شوهران خويش نسبت مى‌دادند.[44] از ديگر سنتهاى غلط جاهلى اين بود كه برخى از مردان هنگام ازدواج مجدد، همسران سابق خود را به عمل ناشايست زنا متهم مى‌كردند تا مهر آنان را تصاحب كنند.[45] قرآن اين عمل را گناهى آشكار دانست و مردان را از آن نهى كرد: «و اِن اَرَدتُمُ استِبدَالَ زَوج مَكانَ زَوج وءَاتَيتُم اِحدهُنَّ قِنطارًا فَلا تَأخُذوا مِنهُ شيــًا اَتَأخُذونَهُ بُهتـنـًا واِثمـًا مُبينا» (نساء/4،20)
قرآن در آيات 6 ـ 9 نور/24 از متهم كردن زوجه به زنا از سوى شوهرانى كه به جز خود شاهدى بر صدق ادعايشان ندارند ياد كرده و براى چنين اتهامى احكام و دستورات ويژه‌اى تشريع كرده است؛ از جمله مرد بايد 4 مرتبه به نام خدا شهادت دهد كه در اين ادعا راست مى‌گويد: «والَّذينَ يَرمونَ اَزوجَهُم ولَم يَكُن لَهُم شُهَداءُ اِلاّ اَنفُسُهُم فَشَهـدَةُ اَحَدِهِم اَربَعُ شَهـدت بِاللّهِ اِنَّهُ لَمِنَ الصّـدِقين» (نور/24،6) و در مرتبه پنجم بگويد: لعنت خدا بر او باد اگر دروغ بگويد: «والخـمِسَةُ اَنَّ لَعنَتَ اللّهِ عَلَيهِ اِن كانَ مِنَ الكـذِبين» (نور/24،7) و زن اگر اين اتهام را نپذيرفت مى‌تواند براى رفع آن 4 بار با نام خدا شهادت دهد كه مرد دروغ مى‌گويد: «ويَدرَؤُا عَنهَا العَذابَ اَن تَشهَدَ اَربَعَ شَهـدت بِاللّهِ اِنَّهُ لَمِنَ الكـذِبين» (نور/24،8) و در مرتبه پنجم بگويد كه غضب خدا بر او باد اگر آن مرد در اين نسبت راست بگويد: « والخـمِسَةَ اَنَّ غَضَبَ اللّهِ عَلَيها اِن كانَ مِنَ الصّـدِقين» (نور/24،9) در پى اجراى اين دستورات بر هر يك از زن و مرد احكامى مترتب خواهد شد. (تفصيل بيشتر => لعان)

9. افترا به زنان عفيف:

هيچ‌كس حق ندارد زنان عفيف را به عمل ناشايست متهم كند و كسى كه چنين اتهامى نسبت به آنان روا دارد بايد 4 شاهد براى اثبات ادعاى خود اقامه كند. در غير اين صورت كيفر افترا زنندگان 80 تازيانه است، افزون بر اينكه آنان فاسق شده و شهادتشان نيز پذيرفته نخواهد شد، جز آنكه از عمل خود توبه كنند: «والَّذينَ يَرمونَ المُحصَنـتِ ثُمَّ لَم يَأتوا بِاَربَعَةِ شُهَداءَ فَاجلِدوهُم ثَمـنينَ جَلدَةً ولا تَقبَلوا لَهُم شَهـدَةً اَبَدًا واُولـئِكَ هُمُ الفـسِقون * اِلاَّ الَّذينَ تابوا مِن بَعدِ ذلِكَ واَصلَحوا فَاِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم» (نور/24،4 ـ 5)؛ همچنين قرآن در آيه 23 همين سوره افرادى را كه زنان پاكدامن و بى‌خبر از هرگونه آلودگى را به عمل منافى با عفت متهم كنند، مورد لعن قرار داده و به آنان وعده عذاب عظيم اخروى داده است: «اِنَّ الَّذينَ يَرمونَ المُحصَنـتِ الغـفِلـتِ المُؤمِنـتِ لُعِنوا فِى الدُّنيا والأخِرَةِ ولَهُم عَذابٌ عَظيم» ( => قذف)

10. افترا به بى‌گناهان:

قرآن كريم افترا زدن به مؤمنان بى‌گناه را عملى قبيح و گناهى آشكار دانسته است: «والَّذينَ يُؤذونَ المُؤمِنينَ والمُؤمِنـتِ بِغَيرِ مَا اكتَسَبوا فَقَدِ احتَمَلوا بُهتـنـًا واِثمـًا مُبينـا» (احزاب/33،58) از لحن آيه استفاده مى‌شود كه گروهى در مدينه براى افراد با ايمان شايعه* پراكنى كرده و نسبتهاى ناروا به آنان مى‌دادند[46]؛ همچنين قرآن افترا زدن به بى‌گناهان ـ چه مسلمان و چه كافر ـ را عملى ناپسند و گناهى آشكار شمرده است: «و مَن يَكسِب خَطِيـَةً اَو اِثمـًا ثُمَّ يَرمِ بِهِ بَرِيــًا فَقَدِ احتَمَلَ بُهتـنـًا واِثمـًا مُبينـا» (نساء/4،112) در شأن نزول آيه آمده است كه مسلمانى مرتكب سرقت شد و مال مسروقه را در خانه فردى يهودى به امانت گذاشت. پس از كشف ماجرا افراد قبيله آن مسلمان براى نجات وى، يهودى را به سرقت متهم كردند كه آيه فوق نازل شد و اين امر را بهتان و گناه شمرد.[47] در روايات نيز افترا به بى‌گناهان از زشت‌ترين اعمال دانسته شده است؛ در روايتى امام صادق(عليه السلام)جرم افترا به بى‌گناه را سنگين‌تر از كوههاى عظيم دانسته است.[48] در روايتى ديگر پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: هركس به مرد يا زن مؤمنى بهتان زند خداوند او را بر تلّى از آتش وارد كند تا از عهده اتهام خود برآيد.[49]

عوامل و زمينه‌هاى افترا:

افترا، چه نسبت به خداوند صورت گيرد و چه نسبت به پيامبران يا ديگر انسانها، عوامل و زمينه‌هاى متعددى دارد كه قرآن كريم به برخى از آنها اشاره كرده است:

1. شيطان:

شيطان چون دشمن هميشگى انسان است به طور مداوم تلاش مى‌كند تا انسان را وادار به گناه، اعمال ناشايست و حتى افترا بر خداوند كند، به همين جهت قرآن كريم در آياتى انسان را از پيروى شيطان بازمى‌دارد: «لا تَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّيطـنِ اِنَّهُ لَكُم عَدُوٌّ مُبين * اِنَّما يَأ مُرُكُم بِالسُّوءِ والفَحشاءِ واَن تَقولوا عَلَى اللّهِ ما لاتَعلَمون» (بقره/2،168 ـ 169) در آيات 221 ـ 222 شعراء/26 نيز قرآن دروغگويان و افترا زنندگان را انسانهايى دانسته است كه شيطان بر آنان فرود آمده و آنان را به دروغ و افترا وامى‌دارد: «هَل اُنَبِّئُكُم عَلى مَن تَنَزَّلُ الشَّيـطين * تَنَزَّلُ عَلى كُلِّ اَفّاك اَثيم»

2. دشمنى:

از ديگر عوامل و زمينه‌هاى اصلى افتراى مشركان و جبهه مخالف انبياى الهى دشمنى آنان با رسالت پيامبران بود:«وكَذلِكَ جَعَلنا لِكُلِّ نَبِىّ عَدُوًّا شَيـطينَ الاِنسِ والجِنِّ يوحى بَعضُهُم اِلى بَعض زُخرُفَ القَولِ غُرورًا ... فَذَرهُم وما يَفتَرون» (انعام/6 ،112)، ازاين‌رو آنان براى رويارويى با رسالت انبياى الهى و از بين بردن يا تضعيف آن از روشهاى گوناگون از جمله دادن نسبتهاى ناروا به پيامبران و پيروان آنان بهره مى‌جستند. (همين مقاله => افترا به انبيا و پيروان انبيا)

3. بى‌ايمانى:

قرآن پس از مردود شمردن افتراى پيامبر اسلام به خداوند در آيه 105 نحل/16 تنها افرادى را افترازننده معرفى مى‌كند كه به او ايمان ندارند: «اِنَّما يَفتَرِى الكَذِبَ الَّذينَ لا يُؤمِنونَ بِـايـتِ اللّهِ و اُولـئِكَ هُمُ الكـذِبون» در آيه 103 مائده/5 نيز ضمن ردّ برخى از افترائات كافران به خداوند، آن را ناشى از كفر آنان برمى‌شمارد: «ما جَعَلَ اللّهُ مِن بَحيرَة ... ولـكِنَّ الَّذينَ كَفَروا يَفتَرونَ عَلَى اللّه» در آياتى عدم ايمان به آخرت را زمينه افترا به ملائكه و مؤنث دانستن آنان دانسته است. (نجم/53 ،27) در سوره نور نيز قرآن افترا زنندگان به همسر پيامبر را مذمت كرده و در پايان مى‌گويد: اگر ايمان داريد هيچ‌گاه به چنين اتهاماتى باز نگرديد: «يَعِظُكُمُ اللّهُ اَن تَعودوا لِمِثلِهِ اَبَدًا اِن كُنتُم مُؤمِنين» (نور/24،17) از اين آيه برمى‌آيد كه ايمان با افترا هرگز سازگارى ندارد و مؤمن نبايد به ديگران افترا بزند. سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز كه فرمود: مؤمن در حالى كه متصف به صفت ايمان است دروغ نمى‌گويد[50]، مؤيد اين مطلب است كه ايمان با دروغ و افترا جمع نمى‌شود.

4. عدم تعقل:

عقل يكى از ابزارهاى شناخت حق از باطل و كسب سعادت دنيوى و اخروى است؛ اما گاهى بهره نبردن از اين نعمت الهى موجب گرفتار شدن انسان به برخى گناهان از جمله افترا به خداوند مى‌شود: «الَّذينَ كَفَروا يَفتَرونَ عَلَى اللّهِ الكَذِبَ واَكثَرُهُم لا يَعقِلون» (مائده/5 ،103)، بر همين اساس، قرآن در آياتى ديگر افترا زنندگان از بنى‌اسرائيل را مذمت كرده كه چرا درباره سخنان افتراآميز خود و پيامد آن تعقل نمى‌كنند: «اَلَم يُؤخَذ عَلَيهِم ميثـقُ الكِتـبِ اَن لا يَقولوا عَلَى اللّهِ اِلاَّ الحَقّ ... اَفَلا تَعقِلون» (اعراف/7،169)، يا هنگامى كه مشركان به پيامبر(صلى الله عليه وآله) نسبت جنون مى‌دهند آنان را به تفكر و تعقل فرا مى‌خواند: «اَولَم يَتَفَكَّروا ما بِصاحِبِهِم مِن جِنَّة» (اعراف/7،184) جنيان نيز وقتى به افتراى به خدا اعتراف مى‌كنند اين كار را به بى‌خردان از خويش نسبت مى‌دهند: «واَنَّهُ كانَ يَقولُ سَفيهُنا عَلَى اللّهِ شَطَطـا * واَنّا ظَنَنّا اَن لَن تَقولَ الاِنسُ والجِنُّ عَلَى اللّهِ كَذِبـا» (جنّ/72، 4 ـ 5) معلوم مى‌شود كه افترا كار سفيهان و ناشى از عدم تعقل است.

5 . برترى‌طلبى:

خوى استكبار، غرور و برترى‌طلبى از ديگر زمينه‌هاى افتراست كه باعث مى‌شود انسان به ديگران و حتى به خداوند افترا زند: «بَلى قَد جاءَتكَ ءايـتى فَكَذَّبتَ بِها واستَكبَرتَ وكُنتَ مِنَ الكـفِرين * ويَومَ القِيـمَةِ تَرَى الَّذينَ كَذَبوا عَلَى اللّهِ وُجوهُهُم مُسوَدَّةٌ اَلَيسَ فى جَهَنَّمَ مَثوًى لِلمُتَكَبِّرين» (زمر/39،59 ـ 60) در آيه 39 ذاريات/51 از سرگذشت فرعون سخن به ميان آمده كه بر اثر غرور و اعتماد به لشكر و قدرت خويش،[51] به موسى(عليه السلام)نسبتهاى ناروا داده و او را جادوگر و ديوانه خطاب مى‌كرد: «فَتَوَلّى بِرُكنِهِ و قالَ سـحِرٌ اَومَجنون»

6 . پيروى از ظن و گمان:

زمينه يا عامل ديگر افتراى به ديگران، نداشتن علم و پيروى از ظن و گمان است، چنان‌كه قرآن در آيات 27 ـ 28 نجم/53 همين امر را سبب افتراى كافران به ملائكه برشمرده است: «اِنَّ الَّذينَ لا يُؤمِنونَ بِالأخِرَةِ لَيُسَمّونَ المَلـئِكَةَ تَسمِيَةَ الاُنثى * وما لَهُم بِهِ مِن عِلم اِن يَتَّبِعونَ اِلاَّ الظَّنَّ واِنَّ الظَّنَّ لا يُغنى مِنَ الحَقِّ شيــا» (نيز يونس/10، 68 ؛ كهف/18،5 ـ 6) در آيه 148 انعام/6 نيز قرآن به برخى از افترائات مشركان اشاره كرده و آن را ناشى از پيروى آنان از ظن و گمان باطل خويش دانسته است: «سَيَقولُ الَّذينَ اَشرَكوا لَو شاءَ اللّهُ ما اَشرَكنا ولا ءاباؤُنا ولا حَرَّمنا مِن شَىء ... اِن تَتَّبِعونَ اِلاَّ الظَّنَّ واِن اَنتُم اِلاّ تَخرُصون»

7. خودپسندى:

گاهى روحيه خودخواهى و خودپسندى باعث مى‌شود انسان به ديگران افترا بزند، چنان كه بنى‌اسرائيل (يهود) به جهت داشتن چنين روحيه‌اى، فراوان مرتكب افترا به خداوند گرديدند؛ از جمله اينكه خود را انسانهايى پاك مى‌شمردند و اين امر را به خداوند نسبت مى‌دادند: «اَلَم تَرَ اِلَى الَّذينَ يُزَكّونَ اَنفُسَهُم ... اُنظُر كَيفَ يَفتَرونَ عَلَى اللّهِ الكَذِبَ» (نساء/4، 49 ـ 50) يا خود را فرزندان و دوستان خدا معرفى مى‌كردند: «و قالَتِ اليَهودُ والنَّصـرى نَحنُ اَبنـؤُا اللّهِ واَحِبّـؤُه» (مائده/5 ،18) كه جز چند روز در آتش دوزخ نخواهند ماند (بقره/2، 80 ؛ آل‌عمران/3، 24) و خداوند گناهان آنان را خواهد بخشيد: «و يَقولونَ سَيُغفَرُ لَنا» (اعراف/7، 169)

انگيزه‌ها و اهداف افترا

1. دنياطلبى:

گاه انسان براى رسيدن به اموال يا مقامهاى دنيوى دست به ارتكاب حرام از جمله افترا مى‌زند. در ميان اين افراد مى‌توان به عالمان يهود اشاره كرد كه براى حفظ موقعيت اجتماعى خود و رسيدن به مال اندك دنيا حاضر شدند حقايق كتب آسمانى را كه يكى از آنها ويژگيها و صفات پيامبر اسلام در تورات بود، تحريف كنند[52] و دستنوشته‌هاى خود را با فريه به خداوند نسبت دهند: «فَوَيلٌ لِلَّذينَ يَكتُبونَ الكِتـبَ بِاَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ هـذا مِن عِندِ اللّهِ لِيَشتَروا بِهِ ثَمَنـًا قَلِيلاً» (بقره/2، 79)؛ همچنين قرآن به گروه ديگرى از يهود اشاره كرده كه براى دستيابى به اموال ديگران خود را در مقابل رد امانت اعراب و غير يهود مسئول نمى‌دانستند[53] و اين امر را به خدا نسبت مى‌دادند: «و مِنهُم مَن اِن تَأمَنهُ بِدينار لايُؤَدِّهِ اِلَيك ... قالوا لَيسَ عَلَينا فى الاُمِّيِّينَ سَبيلٌ ويَقولونَ عَلَى‌اللّهِ الكَذِب» (آل‌عمران/3، 75)، چنان‌كه در آياتى ديگر، دنياطلبى را هدف گروه ديگرى از بنى‌اسرائيل برمى‌شمارد كه براى رسيدن به آن به خداوند افترا مى‌زدند و بدين‌گونه عهد خود را با خدا، مبنى بر عدم افتراى به او نقض كردند: «فَخَلَفَ مِن بَعدِهِم خَلفٌ ورِثوا الكِتـبَ يَأخُذونَ عَرَضَ هـذا الاَدنى ويَقولونَ سَيُغفَرُ لَنا واِن يَأتِهِم عَرَضٌ مِثلُهُ يَأخُذوهُ اَلَم يُؤخَذ عَلَيهِم ميثـقُ الكِتـبِ اَن لا يَقولوا عَلَى اللّهِ اِلاَّ الحَقَّ» (اعراف/7،169) يكى از سنتهاى غلط جاهلى نيز اين بود كه هنگام ازدواج مجدد به همسران سابق خود افترا زده و آنان را به زنا متهم مى‌كردند تا مهريه آنان را تصاحب كنند.[54] قرآن كريم در آيه 20 نساء/4 همگان را از اين عمل نهى مى‌كند.

2. نپذيرفتن تكليف:

يكى ديگر از اهداف افترا زنندگان سرپيچى از پذيرش تكاليف الهى است، چنان كه يهود براى اينكه از پذيرش اسلام امتناع ورزند[55] مرتكب افترا شده و به دروغ مى‌گفتند: خداوند از ما عهد گرفته است كه به هيچ پيامبرى ايمان نياوريم، مگر اينكه قربانى‌اى بياورد كه آتش آن را فراگيرد: «إنّ اللّه عهد إلينا ألاّنؤمن لرسول حتّى يأتينا بقربان تأكُله النّار» (آل‌عمران/3، 183)

3. توجيه عقايد باطل:

از جمله اهداف و انگيزه‌هاى عمده مشركان در ارتكاب افترا، توجيه كردن عقايد باطل خويش بود، بر همين اساس، آنان شرك خود و پدرانشان و همچنين تحريم برخى امور را مقتضاى اراده الهى مى‌دانستند كه خود هيچ نقشى در تغيير آن ندارند: «سَيَقولُ الَّذينَ اَشرَكوا لَو شاءَ اللّهُ ما اَشرَكنا ولا ءاباؤُنا ولا حَرَّمنا مِن شَىء» (انعام/6 ،148 و نيز زخرف/43، 20)، حتى گاهى فراتر از اين، مى‌گفتند: بلكه خداوند خود ما را به ارتكاب حرام فرمان داده است: «و اِذا فَعَلوا فـحِشَةً قالوا ... واللّهُ اَمَرَنا بِها» (اعراف/7، 28)

4. تبرئه خود:

تبرئه و نجات انسان از گناهى كه مرتكب شده و پيامدهاى آن هدف و انگيزه ديگرى است كه باعث مى‌شود برخى به ديگران افترا زده و آنان را به اعمال ناشايست متهم كنند، چنان‌كه همسر عزيز مصر هنگامى كه نزديك بود خيانتش آشكار گردد يوسف را متهم كرد و گفت: جزاى كسى كه قصد سوء به همسرت دارد آيا جز زندان يا مجازاتى دردناك است؟ (يوسف/12،25) در آيه‌اى ديگر نيز قرآن به همين انگيزه اشاره كرده و آن را بهتان و گناهى آشكار دانسته است:«ومَن يَكسِب خَطِيـَةً اَو اِثمـًا ثُمَّ يَرمِ بِهِ بَرِيــًا فَقَدِ احتَمَلَ بُهتـنـًا واِثمـًا مُبينـا» (نساء/4،112) آيه فوق و آيات پيش از آن درباره يكى از مسلمانان نازل شد كه مرتكب سرقت شد و براى تبرئه، مال مسروقه را در خانه يكى از يهوديان افكند.[56]

آثار و پيامدهاى افترا:

افترا به خداوند، پيامبران، مؤمنان و بى‌گناهان از نگاه قرآن آثار و پيامدهايى دارد كه متوجه افترا زننده در دنيا و آخرت است:

1. هلاكت دنيوى:

افتراى به خداوند گاهى موجب هلاكت افترا زننده در دنيا مى‌گردد، چنان‌كه موسى(عليه السلام)در آيه 61 طه/20 فرعون و پيروانش را از افتراى به خداوند برحذر داشته و پيامد آن را نابودى آنان در دنيا دانسته است[57]: «قالَ لَهُم موسى وَيلَكُم لا تَفتَروا عَلَى اللّهِ كَذِبـًا فَيُسحِتَكُم بِعَذاب و قَد خابَ مَنِ افتَرى»

2. لعن و نفرين خداوند:

افتراى بر خداوند ظلم است و لعن و نفرين الهى را در پى دارد: «و مَن اَظلَمُ مِمَّنِ افتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبـًا ... اَلا لَعنَةُ اللّهِ عَلَى الظّــلِمين» (هود/11،18) در آيه 30 توبه/9 نيز آن دسته از اهل كتاب را كه بر خدا افترا زده و عزير و مسيح را فرزند خدا دانستند مورد لعن و نفرين قرار داده است:«قـتَلَهُمُ اللّهُ اَنّى يُؤفَكون» افترازنندگان به زنان پاكدامن نيز مورد لعن خدا در دنيا و آخرت قرار خواهند گرفت:«اِنَّ الَّذينَ يَرمونَ المُحصَنـتِ ... لُعِنوا فِى‌الدُّنيا والأخِرَة» (نور/24،23) لعن خدا همان دور كردن افترا زننده از رحمت خويش است.[58]

3. محروميت از رستگارى و هدايت:

كسانى كه به خداوند افترا زنند رستگار نخواهند شد: «اِنَّ الَّذينَ يَفتَرونَ عَلَى اللّهِ لا يُفلِحون» (نحل/16، 116 و نيز انعام/6 ، 21؛ يونس/10، 17، 69) از هدايت الهى نيز محروم خواهند بود: «فَمَن اَظلَمُ مِمَّنِ افتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبـًا ... اِنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ‌الظّــلِمين» (انعام/6 ، 144 و نيز صفّ/61 ،7)

4. خسران در دنيا و آخرت:

كسانى كه مرتكب افتراى بر خداوند و پيامبران او شده‌اند از زيانكاران‌اند: «قَد خَسِرَ الَّذينَ ... حَرَّموا ما رَزَقَهُمُ اللّهُ افتِراءً عَلَى اللّه» (انعام/6 ،140 و نيز اعراف/7،53 ؛ هود/11، 21؛ طه/20،61) اينان بدان سبب زيان ديده‌اند كه با افتراى به خداوند هدايت الهى را به ضلالت بدل كرده و سراى باقى را با دنياى فانى معاوضه كرده و اندوخته‌هاى خود از متاع و رياست دنيا را نيز از دست داده‌اند[59]، افزون بر اين در آخرت هم از زيانكاران، بلكه از زيانكارترين انسانها خواهند بود: «اُولـئِكَ الَّذينَ خَسِروا اَنفُسَهُم وضَلَّ عَنهُم ما كانوا يَفتَرون * لا جَرَمَ اَنَّهُم فِى الأخِرَةِ هُمُ الاَخسَرون» (هود/11،21 ـ 22) اين افراد نسبت به ديگر گناهكاران زيانكارترند، زيرا با افتراى به خدا و كفر ورزيدن، راه رهايى از آتش جهنم را بر خود مسدود ساخته‌اند.[60]

5 . غضب الهى:

افتراى به خداوند غضب الهى و ذلت در زندگى دنيا را در پى خواهد داشت: «اِنَّ الَّذينَ اتَّخَذوا العِجلَ سَيَنالُهُم غَضَبٌ مِن رَبِّهِم وذِلَّةٌ فِى‌الحَيوةِ الدُّنيا وكَذلِكَ نَجزِى المُفتَرين» (اعراف/7،152) افتراى پيروان موسى به خداوند، پرستش گوساله و اِله قرار دادن آن بود[61] و مراد از غضب خداوند و ذلت در دنيا، گرفتار شدنشان به قتل، اسارت، نابودى و آوارگى است[62]، گرچه ممكن است مراد از غضب، عذاب آخرت باشد.[63]

6 . عذاب اخروى:

خداوند در آياتى چند افترازنندگان را به عذاب اخروى تهديد كرده است؛ در آيه 138 انعام/6 مى‌گويد: ما جزاى آنان را در قيامت خواهيم داد: «سَيَجزيهِم بِما كانوا يَفتَرون» و در آيه‌اى ديگر آمده است كه ما از افتراى اينان خواهيم پرسيد: «و ليسـلنّ يوم القيـمة عمّاكانُوا يفترون» (عنكبوت/29،13 و نيز نحل/16،56) سپس در آياتى ديگر جايگاه اين افراد را جهنم دانسته است: «لا جرم أنّ لهم النّار» (نحل/16،62 و نيز زمر/39،60) كه در آن عذاب آتش سوزان (آل‌عمران/3،181 و نيز يونس/10،70)، عذاب دردناك (مائده/5 ، 73)، عذاب شديد (يونس/10، 68 ، 70) و عذاب خواركننده (انعام/6 ، 93) را خواهند چشيد؛ عذابى كه براى آنان چند برابر خواهد بود: «يُضـعَفُ لَهُمُ العَذاب» (هود/11،20)؛ همچنين كسانى كه به زنان پاكدامن افترا زنند در قيامت گرفتار عذابى عظيم خواهند شد و در آن روز زبانها، دستها و پاهايشان بر آنچه در دنيا انجام داده‌اند شهادت داده و خداوند به طور كامل جزايشان را خواهد داد: «اِنَّ الَّذينَ يَرمونَ المُحصَنـتِ الغـفِلـتِ المُؤمِنـت ... لَهُم عَذابٌ عَظيم * يَومَ تَشهَدُ عَلَيهِم اَلسِنَتُهُم واَيديهِم واَرجُلُهُم بِما كانوا يَعمَلون * يَومَئِذ يُوَفّيهِمُ اللّهُ دينَهُمُ الحَقَّ» (نور/24،23 ـ 25)

برخورد با افترازنندگان:

از آيات قرآن كريم راهها و امورى در برخورد با افترا زنندگان استفاده مى‌شود؛ از جمله:

1. موعظه و هشدار:

خداوند در آيه 17 نور/24، مؤمنان را موعظه مى‌كند كه هرگز مرتكب افترا نشده و به چنين عمل زشتى باز نگردند:«يَعِظُكُمُ اللّهُ اَن تَعودوا لِمِثلِهِ اَبَدًا اِن كُنتُم مُؤمِنين» همچنين در آيه‌اى ديگر خداوند يكى از اهداف نزول قرآن را هشدار به كسانى دانسته است كه به خداوند افترا زده و معتقد به فرزند داشتن او هستند: «اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذى اَنزَلَ عَلى عَبدِهِ الكِتـبَ ... * لِيُنذِرَ بَأسـًا شَديدًا مِن لَدُنهُ ... * و يُنذِرَ الَّذينَ قالوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَدا» (كهف/18، 1 ـ 2، 4)؛ همچنين در آياتى ديگر خداوند به پيامبرش فرمان مى‌دهد كه افترا زنندگان را از اتهام زدن به خداوند نهى كرده و پيامد سخت آن را به آنها گوشزد كند: «قُل اِنَّ الَّذينَ يَفتَرونَ عَلَى اللّهِ الكَذِبَ لا يُفلِحون * مَتـعٌ فِى‌الدُّنيا ثُمَّ اِلَينا مَرجِعُهُم ثُمَّ نُذيقُهُمُ العَذابَ الشَّديد» (يونس/10، 69 ـ 70) قرآن در آيه 61 طه/20 نيز سخن موسى را نقل مى‌كند كه افترا زنندگان را نصيحت كرده و آنان را از فرجام ناگوار عمل خويش برحذر مى‌دارد: «قالَ لَهُم موسى وَيلَكُم لا تَفتَروا عَلَى اللّهِ كَذِبـًا فَيُسحِتَكُم بِعَذاب» از آيات مذكور استفاده مى‌شود كه مؤمنان نيز وظيفه دارند افترا زنندگان را موعظه كرده و نسبت به پيامدهاى افترا به آنان هشدار دهند. افزون بر آيات فوق، افترا عملى است منكر و براساس آيات متعددِ نهى از منكر، مؤمنان موظف‌اند افترا زنندگان را از اين منكر نهى كنند.

2. ردّ افترا و دفاع از متهم:

چون افترا سخنى است باطل و دروغ كه باعث اشاعه منكر در جامعه مى‌شود، هم كسى كه مورد افترا قرار گرفته و هم ديگران وظيفه دارند آن را رد كرده و در ابطال آن بكوشند. قرآن در همه آياتى كه از افترا سخن به ميان آورده، چه افترا به خداوند و پيامبران و چه افترا به مؤمنان بر ردّ و باطل شمردن آن تأكيد كرده است؛ از جمله در برابر افتراى مشركان مبنى بر فرزند داشتن خدا، قرآن ذات حق را منزه و بى‌نياز از اين امر شمرده و مى‌گويد: «قالوا اتَّخَذَ اللّهُ ولَدًا سُبحـنَهُ هُوَ الغَنِىّ» (يونس/10،68) در آياتى ديگر با تأكيد و شدتى بيشتر اين افترا را مردود شمرده و مى‌گويد: اين سخن به قدرى منكر است كه نزديك است آسمان از چنين افترايى فروريخته و زمين شكافته و كوهها متلاشى گردد: «لَقَد جِئتُم شيــًا اِدّا * تَكادُ السَّمـوتُ يَتَفَطَّرنَ مِنهُ وتَنشَقُّ الاَرضُ وتَخِرُّ الجِبالُ هَدّا * اَن دَعَوا لِلرَّحمـنِ ولَدا * ومايَنـبَغى لِلرَّحمـنِ اَن يَتَّخِذَ وَلَدا» (مريم/19، 89 ـ 92) يا آنجا كه مشركان خداوند را به فرمان دادن به امر ناشايست متهم مى‌كنند اين افترا را ردّ كرده مى‌گويد: خداوند هيچ‌گاه به چنين امورى فرمان نمى‌دهد. (اعراف/7،28)
همچنين در مواردى كه مشركان قرآن را امرى دروغ و غير واقعى مى‌شمارند و پيامبر اسلام را به جعل قرآن متهم مى‌كنند اين اتهام را مردود شمرده و قرآن را سخن حق مى‌شمارد: «ما كانَ هـذا القُرءانُ اَن يُفتَرى مِن دونِ اللّهِ ولـكِن تَصديقَ الَّذى بَينَ يَدَيه ...» (يونس/10،37) افزون بر اين پاسخ، به پيامبر نيز فرمان مى‌دهد تا به اين افترا پاسخ گفته و به مشركان بگويد: اگر اين قرآن ساختگى است مثل آن را بياوريد: «فَليَأتوا بِحَديث مِثلِهِ اِن كانوا صـدِقين» (طور/52 ،34) يا دست‌كم 10 سوره مانند آن را بياوريد: «اَم يَقولونَ افتَرهُ قُل فَأتوا بِعَشرِ سُوَر مِثلِهِ مُفتَرَيـت» (هود/11، 13) يا تنها يك سوره نظير آن بياوريد:«قُل فَأتوا بِسورَة مِثلِه» (يونس/10، 38)
در مقابل مجنون و سفيه شمردن پيامبران الهى، هم خداوند اين افترا را مردود مى‌شمارد: «اَو لَم يَتَفَكَّروا ما بِصاحِبِهِم مِن جِنَّة» (اعراف/7،184؛ سبأ/34، 46؛ تكوير/81 ،22) و هم خود پيامبران از خود دفاع كرده و در ردّ اين افترائات تلاش مى‌كردند: «قالَ يـقَومِ لَيسَ بى سَفاهَةٌ ولـكِنّى رَسولٌ مِن رَبِّ العــلَمين * اُبَلِّغُكُم رِســلـتِ رَبّى» (اعراف/7،67 ـ 68) يوسف پيامبر نيز آنجا كه به خيانت به همسر عزيز مصر متهم شد از خود دفاع كرده و وى را مسبب اين امر معرفى كرد:«قالَ هِىَ رودَتنى عَن نَفسى» (يوسف/12،26)
افزون بر لزوم دفاع شخص متهم از خود، ديگر مؤمنان نيز وظيفه دارند در برابر نقل و انتشار افترا، از خود واكنش نشان دهند و نگذارند سخنان دروغ در جامعه و درباره مؤمنان منتشر گردد، بر همين اساس قرآن كريم مسلمانانى را كه خبر افترا به يكى از همسران پيامبر را شنيدند و در برابر آن سكوت كردند، به شدت سرزنش كرده و مى‌گويد: چرا وقتى چنين سخنى را شنيديد نسبت به مثل خود گمان خير نبرديد و نگفتيد اين يك دروغ بزرگ و آشكاراست: «لَولا اِذ سَمِعتُموهُ ظَنَّ المُؤمِنونَ والمُؤمِنـتُ بِاَنفُسِهِم خَيرًا وقالوا هـذا اِفكٌ مُبين» (نور/24،12) چرا هنگامى كه چنين افترايى شنيديد آن را سبك شمرديد و نگفتيد ما مجاز نيستيم از آن سخن بگوييم، زيرا اين بهتان بزرگى است: «ولَولا اِذ سَمِعتُمُوهُ قُلتُم ما يَكُونُ لَنا اَن نَتَكَلَّمَ بِهـذا سُبحـنَكَ هـذا بُهتـنٌ عَظيم» (نور/24،16) سپس در ادامه اين آيات، فلسفه ردّ اتهام و عدم سكوت مؤمنان را جلوگيرى از انتشار زشتيها و گناهان قبيح دانسته و كسانى را كه دوست دارند زشتيها درباره مؤمنان انتشار يابد مستحق عذاب الهى دانسته است: «اِنَّ الَّذينَ يُحِبّونَ اَن تَشيعَ الفـحِشَةُ فِى الَّذينَ ءامَنوا لَهُم عَذابٌ اَليمٌ» (نور/24،19)
آيات فوق گرچه درباره همسران پيامبر نازل شده؛ ولى از جهاتى عام بوده و افترا در مورد همه مؤمنان را شامل است، چنان‌كه اشاعه فحشا در آيه اخير منحصر در اعمال منافى عفت نيست، بلكه هرگونه نشر فساد و اشاعه زشتيها و كمك به توسعه آن را شامل مى‌شود.
[64]

3. درخواست مدرك و شاهد:

از ديگر شيوه‌هاى رويارويى با افترا درخواست مدرك و شاهد از افترا زنندگان است. قرآن درباره افتراى مشركان مبنى بر حرام كردن برخى از امور حلال از جانب خداوند، از آنان تقاضاى شاهد كرده و مى‌گويد: «هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ الَّذينَ يَشهَدونَ اَنَّ اللّهَ حَرَّمَ هـذا» (انعام/6 ،150) يا در موردى ديگر خطاب به همين گروه مى‌گويد: آيا شما شاهد بوديد كه خداوند به اين امور وصيت كرد: «اَم كُنتُم شُهَداءَ اِذ وصـّـكُمُ اللّهُ بِهـذا» (انعام/6 ،144) گاه نيز از آنان مدركى يقينى تقاضا مى‌كند:«نَبِّـونى بِعِلم اِن كُنتُم صـدِقين» (انعام/6 ،143)؛ همچنين درباره ادعاى يهود مبنى بر حرمت برخى امور و انتساب آن به خداوند، به آنان مى‌گويد: اگر راست مى‌گوييد تورات را آورده و آن را قرائت كنيد: «فَأتوا بِالتَّورةِ فَاتلوها اِن كُنتُم صـدِقين» (آل‌عمران/3،93) در مورد افتراى به زنان پاكدامن نيز قرآن در آياتى متعدد سخن از تقاضاى شاهد به ميان آورده است؛ از جمله درباره اتهام عمل منافى عفت 4 شاهد را تقاضا كرده كه اگر افترا زننده نتواند اين 4 شاهد را اقامه كند مى‌بايست مجازات گردد: «والَّذينَ يَرمونَ المُحصَنـتِ ثُمَّ لَم يَأتوا بِاَربَعَةِ شُهَداءَ فَاجلِدوهُم ثَمـنينَ جَلدَةً» (نور/24، 4)

4. مجازات افترازنندگان:

گاهى اوقات و در مورد برخى از اتهامات لازم است فرد افترا زننده مجازات گردد تا او يا ديگران به دروغ مؤمنان و افراد بى‌گناه را به نسبتهاى ناروا متهم نكنند. قرآن در آيه 19 نور/24 يكى از پيامدهاى افتراى به مؤمنان را عذاب دردناك دنيوى دانسته است: «اِنَّ الَّذينَ يُحِبّونَ اَن تَشيعَ الفـحِشَةُ فِى الَّذينَ ءامَنوا لَهُم عَذابٌ اَليمٌ فِى الدُّنيا» مفسران مصداق اين عذاب را حدّى دانسته‌اند كه براى برخى جرايم بايد اجرا گردد.[65] برخى گفته‌اند: عذاب اليم اختصاص به حدّ نداشته، بلكه تعزير را نيز شامل مى‌شود[66]؛ همچنين برخى مفسران در ذيل آيه «اِنَّ الَّذينَ يَرمونَ المُحصَنـتِ الغـفِلـتِ ... لُعِنوا فِى الدُّنيا» (نور/24،23) گفته‌اند: مقصود از لعن افترازنندگان در دنيا مجازات آنان با تازيانه است.[67]
افزون بر آيات فوق كه در آنها به طور كلى به مجازات افترازنندگان اشاره شده قرآن در آيات ديگرى براى افترا زنندگان به زنان عفيف كه نتوانند 4 شاهد بر صحت ادعاى خود اقامه كنند مجازات خاص، يعنى 80 ضربه تازيانه و نپذيرفتن شهادت آنان به طور دائم تعيين كرده است: «والَّذينَ يَرمونَ المُحصَنـتِ ثُمَّ لَم يَأتوا بِاَربَعَةِ شُهَداءَ فَاجلِدوهُم ثَمـنينَ جَلدَةً و لا تَقبَلوا لَهُم شَهـدَةً اَبَدًا و اُولـئِكَ هُمُ الفـسِقون» (نور/24،4)، مگر اينكه بعد از ارتكاب عمل توبه كنند. در اين صورت شهادت آنان پذيرفته و از زمره فاسقان خارج خواهند شد: «اِلاَّ الَّذينَ تابوا مِن بَعدِ ذلِكَ و اَصلَحوا فَاِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم» (نور/24،5)، هرچند مجازات آن در صورت ثبوت با توبه برداشته نمى‌شود.[68]

منابع

انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى؛ بحار الانوار؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ ترمينولوژى حقوق؛ تفسير الصافى؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ التفسير المنير فى العقيدة و الشريعة و المنهج؛ تفسير نمونه؛ جامع البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ جامع السعادات؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روض‌الجنان و روح الجنان؛ سفينة‌البحار و مدينة الحكم و الآثار؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ فرهنگ اصطلاحات سياسى؛ الفقه الاسلامى و ادلته؛ كتاب الخصال؛ الكشاف؛ لسان العرب؛ لغت‌نامه؛ مجمع البحرين؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ مستدرك الوسائل؛ معجم الفروق اللغويه؛ معجم مقاييس اللغه؛ مفردات الفاظ القرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نثر طوبى؛ وسائل الشيعه.
سيد جعفر صادقى فدكى




[1]. مقاييس اللغه، ج 4، ص 497؛ لسان‌العرب، ج 10، ص 255، «فرى».
[2]. مفردات، ص 634 ، «فرى».
[3]. لسان‌العرب، ج 10، ص 256؛ مجمع‌البحرين، ج 3، ص 398، «فرى»؛ لغت‌نامه، ج 2، ص 2590.
[4]. فرهنگ اصطلاحات سياسى، ص 391.
[5]. الفروق اللغويه، ص 449 ـ 450.
[6]. ترمينولوژى حقوق، ص 66 ـ 67 ؛ حقوق كيفرى اختصاصى، ج 1، ص 331.
[7]. مجمع‌البحرين، ج 1، ص 255 ـ 256، «بهت».
[8]. مفردات، ص‌148، «بهت».
[9]. نثر طوبى، ج1، ص26؛ مجمع‌البحرين، ج1، ص 81 ، «افك».
[10]. الفروق‌اللغويه، ص 450.
[11]. مجمع‌البحرين، ج 4، ص 27، «كذب».
[12]. لسان‌العرب، ج 5 ، ص 329؛ مفردات، ص 366، «رمى».
[13]. نمونه، ج 4، ص 119.
[14]. لسان العرب، ج 11، ص 352، «قول».
[15]. الميزان، ج 17، ص 173.
[16]. جامع‌البيان، مج 12، ج 23، ص 129؛ مجمع‌البيان، ج 8 ، ص 718.
[17]. مجمع البيان، ج 3، ص 389 ـ 390؛ الكشاف، ج 1، ص 685 .
[18]. مجمع‌البيان، ج 4، ص633 ؛ الميزان، ج 8 ، ص72.
[19]. التفسيرالكبير، ج21،ص21؛ الميزان، ج13، ص173.
[20]. مجمع‌البيان، ج3، ص91؛ تفسير قرطبى، ج5، ص161.
[21]. روح المعانى، مج 3، ج 4، ص 226؛ نمونه، ج 3، ص 197.
[22]. تفسير قرطبى، ج 4، ص 188؛ روح المعانى، مج 3، ج 4، ص 225.
[23]. مجمع البيان، ج 2، ص 777؛ تفسير بيضاوى، ج 1، ص 265.
[24]. الميزان، ج 20، ص 41.
[25]. مجمع‌البيان، ج 10، ص 555 .
[26]. همان؛ الميزان، ج20، ص41.
[27]. جامع‌البيان، مج 1، ج 1، ص 606 ، 608 ؛ الميزان، ج 1، ص 231.
[28]. نمونه، ج 16، ص 488.
[29]. جامع‌البيان، مج12، ج22، ص63 ،65؛ مجمع‌البيان، ج 8 ، ص 583 ؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 161.
[30]. مجمع‌البيان، ج 1، ص 336 ـ 337.
[31]. الكشاف، ج 2، ص 635 ؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص 117؛ نمونه، ج 11، ص 408.
[32]. الكشاف، ج 2، ص 635 ؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص 117؛ نمونه، ج 11، ص 408.
[33]. الكشاف، ج3، ص263؛ مجمع‌البيان، ج7، ص253.
[34]. مجمع‌البيان، ج 3، ص 92.
[35]. جامع‌البيان، مج 3، ج 4، ص 207؛ مجمع‌البيان، ج 2، ص 872 ؛ روح‌المعانى، مج 3، ج 4، ص 170.
[36]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌872‌؛ روح‌المعانى، مج‌3، ج‌4، ص‌170.
[37]. نمونه، ج 7، ص 455؛ المنير، ج 10، ص 254.
[38]. مجمع‌البيان، ج 3، ص 208.
[39]. جامع البيان، مج 7، ج 12، ص 36 ـ 37.
[40]. مجمع‌البيان، ج 5 ، ص 84 ؛ تفسير بيضاوى، ج 2، ص 198.
[41]. جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 114؛ مجمع‌البيان، ج 7، ص 204 ـ 206.
[42]. تفسير قمى، ج2، ص99؛ البرهان، ج4، ص52 ـ 53 .
[43]. مجمع‌البيان، ج 9، ص 414.
[44]. مجمع‌البيان، ج 9، ص 414.
[45]. الصافى، ج1، ص434؛ نمونه، ج3، ص321 ـ 322.
[46]. نمونه، ج 17، ص 424.
[47]. جامع‌البيان، مج 4، ج 5 ، ص 372؛ روض‌الجنان، ج 6 ، ص 101.
[48]. الخصال، ص 348؛ مستدرك‌الوسائل، ج9، ص 128؛ سفينة‌البحار، ج 1، ص 280.
[49]. وسائل الشيعه، ج 12، ص 288؛ بحارالانوار، ج 72، ص 194.
[50]. مستدرك الوسائل، ج 9، ص 86 ؛ جامع السعادات، ج 2، ص 322.
[51]. مجمع البيان، ج 9، ص 240؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 34؛ نمونه، ج 22، ص 363.
[52]. مجمع‌البيان، ج1، ص292؛ تفسير قرطبى، ج2، ص 9.
[53]. جامع‌البيان، مج3، ج3، ص431 ـ 433؛ مجمع‌البيان، ج 2، ص 777.
[54]. الصافى، ج1، ص434؛ نمونه، ج3، ص321 ـ 322.
[55]. روح‌المعانى، مج 3، ج 4، ص 226؛ المنير، ج 4، ص 188؛ نمونه، ج 3، ص 197.
[56]. مجمع‌البيان، ج 3، ص 161؛ روض‌الجنان، ج 6 ، ص 101.
[57]. مجمع البيان، ج 7، ص 30؛ تفسير قرطبى، ج 11، ص 144.
[58]. مجمع‌البيان، ج 7، ص 211.
[59]. روح المعانى، مج 7، ج 12، ص 48.
[60]. الميزان، ج 10، ص 192.
[61]. مجمع‌البيان، ج 4، ص 743.
[62]. الكشاف، ج2، ص162؛ مجمع‌البيان، ج4، ص 743؛ الميزان، ج 8 ، ص 253.
[63]. الميزان، ج 8 ، ص 253.
[64]. نمونه، ج 14، ص 403.
[65]. جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 133؛ مجمع‌البيان، ج 7، ص 208.
[66]. الفرقان، ج 18، ص 77.
[67]. مجمع‌البيان، ج 7، ص 211.
[68]
. جواهرالكلام، ج 41، ص 428؛ الفقه الاسلامى، ج 7، ص 5526 ـ 5527 .

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:02 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : زشتی و نکوهش تهمت از نظر قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : معناشناسی واژه «استکبار» در قرآن کریم بر مبنای نظریه ایزوتسو

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : تكبر و استكبار در قرآن كريم

دریافت فایل pdf

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:02 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تكذيب

تكذيب : انكار حقايق، دروغ دانستن آيات خدا و متهم كردن پيامبران به دروغگويى

تكذيب مصدر باب تفعيل از ماده «ك ـ ذ ـ ب» به معناى انكار كردن، دروغ پنداشتن چيزى و نسبت دروغ دادن به كسى است.[1]
تكذيب در اصطلاح قرآن و روايات، در برابر تصديق (ايمان)[2] و به معناى انكار حقايقى مانند خداوند، پيامبر، امام و روز قيامت است[3]و به طور كلى مكذِّب كسى است كه حق را تكذيب كند.[4]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 561
قرآن كريم در بيش از 200 آيه (به طور صريح يا غير صريح) به موضوع تكذيب پرداخته است. در اين آيات از تكذيب اين امور سخن به ميان آمده است: آيات الهى (انعام/6،39)، حق (انعام /6،5، 66)، انبيا و مرسلين (شعراء/26،205؛ بقره/ 2، 87)، بيم دهندگان (قمر/54،23)، قرآن (انعام/6،57؛ يونس/10، 39؛ قلم/ 68، 44)، سخن راست خداوند (زمر/39،32)، نعمت هاى الهى (الرحمن/55، 13، 16)، لقاى الهى (انعام/6،31؛ يونس/10، 45)، لقاى آخرت (مؤمنون/ 23، 33)، روز جزا
[5] (انفطار/82،9؛ حاقّه/69،4)، قيامت (فرقان/25،11) و پاداش نيكوتر. (ليل/92،9)

ارتباط تكذيب با كفر و ظلم:

گرچه تكذيب خودش كفر* نيست؛ ليكن بر كفر دلالت مى كند[6]، زيرا در تعريف كفر گفته شده كه آن جهل به معارف است و گاه همراه با استكبار و تكذيب پيامبران و كتاب هاى آسمانى است و گاه مانند كفر مستضعفان بدون انكار است.[7] كفر در صورت همراه بودن با تكذيب مستلزم خلود در آتش دوزخ است: «والَّذينَ كَفَروا و كَذَّبوا بِـايـتِنا اُولـئِكَ اَصحـبُ النّارِ هُم فيها خــلِدون» (بقره/2،39) و گرنه در آن احتمال نجات هست، گرچه پس از توقف طولانى يا كوتاه در جهنم باشد.[8] برخى از واژه «اصحاب» در آيه 19 حديد/57: «والَّذينَ كَفَروا و كَذَّبوا بِـايـتِنا اُولـئِكَ اَصحـبُ الجَحيم»خلود را نسبت به صورت نخست استفاده كرده اند.[9]
قرآن كريم، كسى را كه بر خداوند افترا بسته يا آيات دلالت كننده بر وى را تكذيب كند، ظالم ترين انسان ها دانسته است: «و مَن اَظلَمُ مِمَّنِ افتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبـًا اَو كَذَّبَ بِـايـتِهِ». (انعام/6،21) در توضيح آن بايد گفت كه ظلم عبارت از انحراف و خروج از حد وسط است و تحليل دقيق عقلى مفيد آن است كه زشتى هر گناهى به مقدار ظلمى است كه در آن وجود دارد و همان گونه كه ظلم با اختلاف ويژگى هاى ظالم، كوچك يا بزرگ مى شود، با توجه به كسى كه ظلم بر وى واقع شده يا اراده شده واقع شود نيز كوچك و بزرگ مى گردد و هرچه شأن آن شخص عظيم تر باشد، ظلم نيز بزرگ تر خواهد بود و از آنجا كه چيزى بزرگ تر و والاتر از خداوند و آيات وى نيست، كسى كه به خدا افترا بسته يا آيات وى را تكذيب كند، ظالم ترين شخص خواهد بود، هرچند در حقيقت به خود ستم كرده است.[10]

تكذيب انبيا، شيوه مخالفان :

تكذيب و متهم ساختن پيامبران به دروغگويى از شيوه هاى معمول مخالفان انبيا بوده است. قرآن تكذيب نوح(عليه السلام) (هود/ 11، 27)، هود(عليه السلام) (اعراف/7، 66)، صالح(عليه السلام) (قمر/54، 25)، موسى(عليه السلام) (غافر/40،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 562
37)، شعيب(عليه السلام) (شعراء/26،186)، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) (ص/38، 4) و همه انبيا (يس/36، 15؛ آل عمران /3،184) از سوى اقوام ايشان را نقل كرده و صبر و بردبارى آنان در برابر اين تكذيب ها (انعام/6، 34) را يادآور شده است و به رسول گرامى خود كه از تكذيب اندوهگين گرديده (انعام/6،33) دلدارى داده و او را به صبر و بردبارى فراخوانده است.
[11] برخى، اصل نبوت و همه انبيا را انكار كرده و برخى نيز بعضى از انبيا را منكر بوده اند[12] و از آنجا كه همه انبيا هدف و شخصيت حقوقى واحدى دارند[13]، انكار بعضى از آن ها به منزله انكار تمامى آنان است[14] و از اين نظر اين دو گروه تفاوتى با يكديگر ندارند و هر دو گروه مستحق عذاب اند.
در برخى روايات تكذيب اهل بيت(عليهم السلام) همانند تكذيب پيامبران دانسته شده و به تكذيب كنندگان وعده ناخوشايند مجازات و عذاب اخروى داده شده است.
[15]

عوامل تكذيب:

قرآن كريم ضمن گزارش تكذيب پيامبران و حقايق از سوى اقوام ايشان به عوامل آن نيز اشاره كرده است:

1. جهل و نادانى:

گاهى بى خبرى افراد از حكمت ها، حقايق، معارف، احكام و اهداف بلند انبيا موجب تكذيب و انكار حقايق از سوى آن هاست: «بَل كَذَّبوا بِما لَم يُحيطوا بِعِلمِه ...». (يونس/10،39)[16] در برخى روايات نيز نادانى و ضعف بصيرت، از عوامل تكذيب به شمار آمده است.[17]

2. هواپرستى و استكبار:

برخى كوته فكران، تمايلات و خواسته هاى خويش را معيار خوب و بد دانسته، هر چيزى را كه موافق خواسته ها و هوس هاى خود نيابند از سرِ استكبار، تكذيب و انكار مى كنند: «اَفَكُلَّما جاءَكُم رَسولٌ بِما لاتَهوى اَنفُسُكُمُ استَكبَرتُم فَفَريقـًا كَذَّبتُم و فَريقـًا تَقتُلون». (بقره/2،87)

3. استبعاد:

بر اساس آيه 94 اسراء/17 از جمله چيزهايى كه سبب انكار پيامبر(صلى الله عليه وآله) دانسته شده بعيد شمردن رسالت شخصى از جنس بشر است: «و ما مَنَعَ النّاسَ اَن يُؤمِنوا اِذ جاءَهُمُ الهُدَى اِلاّ اَن قالوا اَبَعَثَ اللّهُ بَشَرًا رَسُولا». (اسراء/17،94)

4. گناهان پياپى:

عاقبت اعمال سوء و ارتكاب گناهان پياپى، تكذيب آيات الهى است: «ثُمَّ كانَ عـقِبَةَ الَّذينَ اَســوا السّواى اَن كَذَّبوا بِـايـتِ اللّه» (روم/30،10)، چون كسى كه در شهوت ها فرو رفته و به گناه دلبسته باشد، هيچ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 563
چيزى از جمله معاد و قيامت نمى تواند مانع ازگناه او باشد: «و ما يُكَذِّبُ بِهِ اِلاّ كُلُّ مُعتَد اَثيم».(مطفّفين/83،12) «مُعتَد» به معناى متجاوز است و مراد از آن در اينجا متجاوز از حدود عبوديت است و «اَثيم» كسى است كه گناهان فراوانى داشته باشد.
[18]

5. ثروت اندوزى و دنياطلبى:

دنياطلبى و فرو رفتن در ورطه ماديات باعث غفلت و غرور و ضعف عقل مى شود و انسان مى پندارد اگر در دنيا به ثروتى رسيد، شايستگى آن را داشته و همواره آن را خواهد داشت.[19] ثروت اندوزى، گاه باعث ترديد در فرارسيدن قيامت:«و ما اَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً» (كهف/18،36) يا حتى تكذيب آن مى گردد: «و كَذَّبَ بِالحُسنى ... و ما يُغنى عَنهُ مالُهُ اِذا تَرَدّى». (الليل/92،9 ، 11)

پيامدهاى تكذيب:

طبق بسيارى از آيات، مكذبان فرجام خوشايندى نداشته و سرانجام، آثار سوء تكذيب دامنگيرشان خواهد شد[20]: «فَقَد كَذَّبتُم فَسَوفَ يَكونُ لِزامّا». (فرقان/25،77) پيامدهاى تكذيب در دو بخش قابل پيگيرى است:

1. پيامدهاى دنيوى

أ. گمراهى:

خداوند تكذيب كنندگان آيات الهى را مجازات كرده، آنان را گمراه مى كند يعنى از شنيدن و استجابت كلام حق، ناشنوا و از گفتن كلام حق و شهادت به توحيد و رسالت، لال مى كند و آنان را در تاريكى هايى قرار مى دهد كه حقايق را نمى بينند: «والَّذينَ كَذَّبوا بِـايـتِنا صُمٌّ وبُكمٌ فِى الظُّـلُمـتِ مَن يَشَاِ اللّهُ يُضلِلهُ...». (انعام/6،39)[21]

ب. طبع قلب:

«تِلكَ القُرى نَقُصُّ عَلَيكَ مِن اَنبائِها و لَقَد جاءَتهُم رُسُلُهُم بِالبَيِّنـتِ فَما كانوا لِيُؤمِنوا بِما كَذَّبوا مِن قَبلُ كَذلِكَ يَطبَعُ اللّهُ عَلى قُلوبِ الكـفِرين». (اعراف/7،101)[22] طبع قلب به معناى مهر زدن و نهادن علامت كفر بر قلب كافر است كه ملائكه هنگام مشاهده آن علامت در مى يابند كه وى ديگر ايمان نمى آورد.[23] چنين شخصى از بهره هاى معنوى محروم گشته، تنها بهره وى همانا تكذيب است.[24]

ج. استدراج و امهال:

خداوند درباره مكذبان وعده داده است كه به زودى و ناخودآگاه آنان را دچار استدراج مى كند تا شقاوت آنان تمام شده، در ورطه هلاكت افتند[25]: «فَذَرنى و مَن يُكَذِّبُ بِهـذا الحَديثِ سَنَستَدرِجُهُم مِن حَيثُ لا يَعلَمون» (قلم/68،44) و به آن ها مهلت خواهد داد تا بر گناهان خود بيفزايند[26]، زيرا تدبير وى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 564
[سخت ]استوار است: «واُملى لَهُم اِنَّ كَيدى مَتين». (قلم/68،45) (=> استدراج)
افزون بر موارد ياد شده كه بيشتر مربوط به عقوبت هاى فردى اند، چنان چه جامعه نيز دچار تكذيب شود به عنوان مجازات از انواع بركات و خيرات زياد محروم مى شود: «ولَو اَنَّ اَهلَ القُرَى ءامَنوا واتَّقَوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكـت مِنَ السَّماءِ والاَرضِ و لـكِن كَذَّبوا فَاَخَذنـهُم بِما كانوا يَكسِبون» (اعراف/7،96)؛
[27] همچنين در صورتى كه همه يا اكثر افراد جامعه از مكذبان باشند سنّت الهى آن است كه تكذيب كنندگان با انواع بلاها به هلاكت برسند[28]: «قَد خَلَت مِن قَبلِكُم سُنَنٌ فَسيروا فِى الاَرضِ فَانظُروا كَيفَ كانَ عـقِبَةُ المُكَذِّبين» (آل عمران/3،137 و نيز يونس/10، 39)،از اين رو آيات فراوانى با ذكر سرنوشت اقوامى كه پيامبران خود را تكذيب كرده اند مردم را به عبرت گيرى از سرنوشت شوم آن ها دعوت مى كند، چنان كه در آيه 136 اعراف/7 سرنوشت قوم نوح، يعنى گرفتن انتقام الهى از آن ها و غرق ساختن آنان در دريا به سبب تكذيب آيات الهى و غفلت از آن ها گزارش شده است: «فانتَقَمنا مِنهُم فَاَغرَقنـهُم فِى اليَمِّ بِاَنَّهُم كَذَّبوا بِـايـتِنا و كانوا عَنها غـفِلين». در روايت نيز وارد شده كه مكذبان از قوم نوح بر اثر تكذيب و ساير قوم وى نيز به سبب رضايت به تكذيب آنان غرق شدند.[29]براساس آيه 37 عنكبوت/29 اصحاب مدين نيز به سبب تكذيب شعيب(عليه السلام) زلزله آنان را فرا گرفت و بامدادان در خانه هايشان از پا درآمدند: «فَكَذَّبوهُ فَاَخَذَتهُمُ الرَّجفَةُ فَاَصبَحوا فى دارِهِم جـثِمين».

2. پيامدهاى اخروى:

افزون بر اينكه در 12 آيه به هلاكت و نابودى مكذبان و نفرين بر آن ها با تعبير «ويلٌ يَومَئِذ لِلمُكَذِّبين» در قيامت تصريح شده[30] (10 آيه در مرسلات/77[31] و دو آيه در طور/52،11 و مطفّفين/83،1) در آيات ديگرى نيز پيامدهاى گوناگون تكذيب آنان بيان شده است:

أ. حبط عمل:

اعمال مكذبان حبط شده و بهره اى از ثواب اعمال خود نخواهند داشت[32]: «والَّذينَ كَذَّبوا بِـايـتِنا و لِقاءِ الأخِرَةِ حَبِطَت اَعمــلُهُم» (اعراف/7،147)، زيرا اعمال خود را مطابق دستور انجام نداده اند.[33]

ب. حسرت:

از جمله عذاب هاى بزرگ تكذيب كنندگان در قيامت حسرت آن ها بر زيانكارى است، زيرا هم سرمايه خود را از دست داده و هم سودى به دست نياورده اند: «قَد خَسِرَ الَّذينَ كَذَّبوا بِلِقاءِ اللّهِ حَتّى اِذا جاءَتهُمُ السّاعَةُ بَغتَةً قالوا يـحَسرَتَنا عَلى ما فَرَّطنا فيها و هُم
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 565
يَحمِلونَ اَوزارَهُم عَلى ظُهورِهِم اَلا ساءَ ما يَزِرون». (انعام/6،31)

ج. چشيدن عذاب:

به مكذبان چنين خطاب مى شود كه همان آتشى را كه منكرش بوديد بچشيد: «و قيلَ لَهُم ذُوقوا عَذابَ النّارِ الَّذى كُنتُم بِهِ تُكَذِّبون». (سجده/32،20)

د. خلود در جهنم:

آنان در آتش جهنم دائماً خواهند ماند. «والَّذينَ كَفَروا وكَذَّبوا بِـايـتِنا اُولـئِكَ اَصحـبُ النّارِ هُم فيها خــلِدون» (بقره/2،39)
شايان ذكر است كه بر اساس نظرى در آيه «و يَومَ نَحشُرُ مِن كُلِّ اُمَّة فَوجـًا مِمَّن يُكَذِّبُ بِـايـتِنا...» (نمل/27،83) مى توان يكى از پيامدهاى اخروى تكذيب را حشر مكذبان همراه با ذلت و خوارى دانست. برداشت مذكور در صورتى است كه آيه مربوط به قيامت بوده، كلمه «مِن» در آن براى تبيين باشد نه تبعيض و نيز واژه «حشر» تنها در جمع و بر وجه اذلال و خوار كردن به كار رود
[34]؛ ولى بر اساس روايات اهل بيت(عليهم السلام) آيه مربوط به رجعت بوده[35]، «مِن» در آن براى تبعيض و بدين معناست كه در رجعت، برخى از مكذبان كه ستمشان به نهايت رسيده، به دنيا باز مى گردند تا از آنان انتقام گرفته شده، بخشى از عذابى را كه مستحق آن هستند، بچشند، در حالى كه در قيامت همه انسان ها بدون استثنا محشور مى شوند: «... و حَشَرنـهُم فَلَم نُغادِر مِنهُم اَحَدا».(كهف/18،47)[36]

منابع

بحارالانوار، المجلسى (م. 1110 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403 ق؛ تحف العقول، حسن بن شعبة الحرانى (م. قرن4 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404 ق؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374 ش؛ تفسير جوامع الجامع، الطبرسى (م. 548 ق.)، بيروت، دارالاضواء، 1405 ق؛ تفسير الصافى، الفيض الكاشانى (م. 1091 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1402 ق؛ تفسير القرآن الكريم، صدرالمتالهين (م. 1050 ق.)، به كوشش خواجوى، قم، بيدار، 1366 ش؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. 606 ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413 ق؛ التفسير المنير، وهبة الزحيلى، بيروت، دارالفكر المعاصر، 1411 ق؛ تفسير موضوعى قرآن كريم، جوادى آملى، تهران، اسراء، 1373 ش؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م.1112 ق.)، به كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373ش؛ الكافى، الكلينى (م. 329 ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ كشف الاسرار، ميبدى (م. 520 ق.)، به كوشش حكمت، تهران، امير كبير، 1361 ش؛ لسان العرب، ابن منظور (م. 711 ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408 ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق؛ المصباح المنير، الفيومى (م. 770 ق.)، قم، دارالهجرة، 1405 ق؛ معارف و معاريف، سيد مصطفى حسينى دشتى، قم، 1376 ش؛ معجم الفروق اللغويه، ابوهلال العسكرى (م.395ق.)، قم، انتشارات اسلامى، 1412 ق؛ المعجم المفهرس، محمد فؤاد، قاهرة، دارالكتب المصرية، 1364 ق؛ مفردات، الراغب (م. 425 ق.)، به كوشش صفوان داودى، دمشق، دارالقلم، 1412 ق؛ الميزان،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 566
الطباطبايى (م. 1402 ق.)، بيروت، اعلمى، 1393 ق؛ النكت والعيون، الماوردى (م. 450 ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1412 ق.
سيد سعيد حسينى و بخش فلسفه و كلام




[1]. المصباح، ص 528؛ التحقيق، ج 10، ص 36؛ لسان العرب، ج 12، ص 52، «كذب».
[2]. مفردات، ص 479 - 480 ، 704، «صدق، كذب»؛ تحف العقول، ص 401؛ بحارالانوار، ج 1، ص 158.
[3]. معارف و معاريف ج 3، ص 653.
[4]. الفروق اللغويه، ص 214.
[5]. تفسير ماوردى، ج 6، ص 223.
[6]. مجمع البيان، ج 2، ص 672.
[7]. الميزان، ج 5، ص 238.
[8]. تفسير صدرالمتألهين، ج 6، ص 234.
[9]. همان.
[10]. الميزان، ج 7، ص 44.
[11]. مجمع البيان، ج 2، ص 901.
[12]. المنير، ج 6، ص 11.
[13]. مجمع البيان، ج 9، ص 289؛ تفسير موضوعى، ج 6، ص 55.
[14]. كشف الاسرار، ج 7، ص 32؛ التفسير الكبير، ج 24، ص 81.
[15]. الكافى، ج 1، ص 418، 435.
[16]. الميزان، ج 10، ص 66 - 67.
[17]. بحارالانوار، ج 3 ص 60.
[18]. مجمع البيان، ج 10، ص 688؛ الميزان، ج 20، ص 233.
[19]. المنير، ج 15، ص 257.
[20]. مجمع البيان، ج 7، ص 285.
[21]. الميزان، ج 7، ص 83 - 84.
[22]. الميزان، ج 8، ص 204.
[23]. مجمع البيان، ج 1، ص 130.
[24]. تفسير صدرالمتألهين، ج 7، ص 119.
[25]. الميزان، ج 19، ص 386.
[26]. همان.
[27]. الميزان، ج 8، ص 201.
[28]. الصافى، ج 3، ص 102.
[29]. بحارالانوار، ج 5، ص 283.
[30]. المعجم المفهرس، ص 602، «كذب».
[31]. الميزان، ج 20، ص 144.
[32]. الميزان، ج 8، ص 247.
[33]. مجمع البيان، ج 4، ص 736.
[34]. كشف الاسرار، ج 7، ص 258.
[35]. مجمع البيان، ج 7، ص 367؛ نورالثقلين، ج 4، ص 100 - 101.
[36]
. مجمع البيان، ج 7، ص 366 - 367؛ جوامع الجامع، ج 2، ص 195.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:03 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

افترا

افترا

حميد گوينده‌

اِفْتِرا، واژه‌اي‌ قرآنى‌ كه‌ در معارف‌ گوناگون‌ اسلامى‌ به‌ كار رفته‌، و از آن‌ نسبت‌ دروغ‌ اراده‌ شده‌ است‌.
اين‌ واژه‌ در قرآن‌ كريم‌ دهها بار به‌ شكلهاي‌ مصدري‌، فعلى‌ و اسمى‌ آمده‌، و مراد از آن‌ دروغ‌پردازي‌ و نسبت‌ دادن‌ امري‌ برساخته‌ و دروغين‌ به‌ خداوند است‌. واژة افترا گاه‌ تنها به‌ كار رفته‌، و گاه‌ با واژه‌هايى‌ چون‌ كذب‌، بهتان‌، اِفك‌ و اثم‌ همراه‌ است‌ و در موارد متعددي‌ نيز با واژه‌هاي‌ كذب‌ و ظلم‌ يك‌ حوزة معنايى‌ را شكل‌ داده‌ است‌ (مثلاً انعام‌/6/21، 93، 144).
افترا يكى‌ از رذايل‌ اخلاقى‌ است‌ كه‌ در قرآن‌ كريم‌ و روايات‌، سخت‌ نكوهيده‌ شده‌، و از بزرگ‌ترين‌ و زشت‌ترين‌ گناهان‌ به‌ شمار رفته‌ است‌. اين‌ صفت‌ از ويژگيهاي‌ بارز مشركان‌ و كافران‌ و تكذيب‌ كنندگان‌ خداوند و رسالت‌ پيامبر(ص‌) محسوب‌ شده‌ است‌.
در قرآن‌ كريم‌، افترا از اقسام‌ دروغ‌ به‌ شمار آمده‌ است‌ (نحل‌/16/ 105؛ هود/11/18). طبرسى‌ كه‌ خواسته‌ ميان‌ كذب‌ و افترا تفاوتى‌ قائل‌ شود، بر آن‌ است‌ كه‌ سخن‌ دروغ‌ گاه‌ ساختة خودِ فرد است‌ و گاه‌ به‌ پيروي‌ از ديگري‌، ولى‌ افترا دروغى‌ است‌ كه‌ همواره‌ انسان‌ از پيش‌ خود برمى‌سازد (3/157). در كاربردهاي‌ قرآنى‌، تفاوت‌ ديگري‌ ميان‌ دروغ‌ و افترا مى‌توان‌ تصور كرد، يعنى‌ دروغ‌ گاهى‌ به‌ صورت‌ انكار صريح‌ رسالت‌ پيامبران‌ نمود پيدا مى‌كند كه‌ از آن‌ با واژة «تكذيب‌» در قرآن‌ تعبير مى‌شود و گاه‌ اموري‌ ساختگى‌ به‌ خداوند نسبت‌ داده‌ مى‌شود كه‌ آن‌ را «افترا» مى‌خوانند (نك: انعام‌/6/93؛ نيز ايزوتسو، 124- 125).
زشتى‌ تكذيب‌ و افترا يكسان‌ است‌ و اين‌ دو از ويژگيهاي‌ مشركان‌ و كافرانى‌ است‌ كه‌ پيوسته‌ به‌ دشمنى‌ حق‌ و وحى‌ برخاسته‌اند و آيات‌ و معجزات‌ پيامبران‌ را سحر خوانده‌اند (انعام‌/6/21؛ اعراف‌/7/37؛ يونس‌/10/17؛ عنكبوت‌/29/68). اين‌ گروه‌ بى‌ترديد به‌ روز جزا ايمان‌ ندارند و همواره‌ در مسير الهى‌ مانع‌ ايجاد مى‌كنند؛ از اين‌رو، خداوند براي‌ اينان‌ در دنيا ذلت‌ و خواري‌، و در آخرت‌ كيفري‌ بزرگ‌ مقدّر كرده‌ است‌ (اعراف‌/7/53؛ هود/11/18-21).
قرآن‌ كريم‌ براي‌ ارائة معنى‌ روشن‌ و محسوس‌ از افترا، مصاديق‌ گوناگونى‌ از آن‌ را در حوزة عمل‌ و عقيده‌ نشان‌ داده‌ است‌. آشكارترين‌ مصاديق‌ افترا، شرك‌، بت‌پرستى‌ و پيروي‌ از سنتهاي‌ جاهلى‌ است‌ (نساء/4/48؛ انعام‌/6/137-140؛ اعراف‌/7/152؛ احقاف‌/46/28).
مشركان‌ قرآن‌ را دروغ‌پردازي‌ مى‌دانستند (سبأ/34/8؛ شوري‌/ 42/24) و آيات‌ آن‌ از منظر آنان‌ سحر، اِفك‌، شعر و...، و پيامبر(ص‌)، مفتري‌ بود (سبأ/34/43؛ نحل‌/16/101). قرآن‌ ضمن‌ ردّ ادعاي‌ مشركان‌، بر نزول‌ آيات‌ از جانب‌ پروردگار تأكيد مى‌ورزد (يوسف‌/ 12/111؛ يونس‌/10/37) و منكران‌ را به‌ تحدّي‌ فرا مى‌خواند كه‌ اگر قرآن‌ ساختة محمد(ص‌) است‌، شما نيز همانند آن‌ را بياوريد (نك: هود/11/13؛ يونس‌/10/38). در قرآن‌ واژه‌هايى‌ مثل‌ افك‌، بهتان‌، رمى‌ محصنات‌ كه‌ در آنها معنى‌ نسبت‌ ناروا و دروغ‌ به‌ ديگري‌ دادن‌ نهفته‌ است‌، با واژة افترا قرابت‌ معنايى‌ دارد.
در روايات‌ و احاديث‌ واژة افترا همان‌ كاربرد قرآنى‌ را دارد، ولى‌ در مواردي‌ از حيث‌ مفهوم‌ و مصداق‌ كاربردي‌ متفاوت‌ پيدا كرده‌ است‌. براي‌ مثال‌ آنجا كه‌ افتراي‌ بر رسول‌ خدا(ص‌) و اهل‌ بيت‌ (ع‌) هم‌طراز افترا بر خداوند است‌ (كلينى‌، 2/16)، يا بنا به‌ روايتى‌ از عايشه‌، اگر كسى‌ گمان‌ كند كه‌ پيامبر(ص‌) خداوند را ديده‌، يا چيزي‌ از كتاب‌ خداوند را كتمان‌ كرده‌ است‌، يا پيامبر(ص‌) خبر از فردا مى‌دهد، بزرگ‌ترين‌ دروغ‌ را بر پروردگار بسته‌ است‌ (بخاري‌، 4/157؛ مسلم‌، 1/208، 209؛ احمد بن‌ حنبل‌، 3/490)، نوعى‌ توسعه‌ در مصاديق‌ است‌ كه‌ بعدها متكلمان‌ و اصحاب‌ فِرَق‌ نيز بر خود روا دانستند كه‌ عقايد مخالفان‌ خود را افترا بنامند.
در حالت‌ ديگر كه‌ افترا در مفهومى‌ خاص‌ به‌ كار رفته‌ است‌، مى‌توان‌ روايات‌ باب‌ حدود را ملاحظه‌ كرد. در اين‌ احاديث‌ عموماً افترا معادل‌ قذف‌ (تهمت‌ جنسى‌) گرفته‌ شده‌ است‌. اينگونه‌ افترا را افتراي‌ آشكار يا مصرّح‌ گويند، اما اگر افترا همچون‌ هجو و تعريض‌، صريح‌ نباشد، حدي‌ بر آن‌ مترتب‌ نيست‌ (نك: ابوداوود، 4/160؛ كلينى‌، 7/205، 215، جم ؛ ابن‌ بابويه‌، 4/35؛ طوسى‌، 10/65، 90؛ نيز ابن‌ قدامه‌، 8/324؛ نظام‌، 2/167-169). در فقه‌ اماميه‌ افترا، يا دروغ‌ بستن‌ به‌ خدا و رسول‌ (ص‌) و ائمة طاهرين‌ (ع‌) از روي‌ عمد موجب‌ بطلان‌ روزه‌ است‌ (نك: صاحب‌ جواهر، 16/223-226؛ طباطبايى‌ يزدي‌، 2/16). ابن‌ حزم‌ ظاهري‌ نيز دروغ‌ را موجب‌ بطلان‌ روزه‌ مى‌داند، اما اهل‌ سنت‌ غالباً افترا و به‌ طور كلى‌ سخن‌ گناه‌ را از مبطلات‌ روزه‌ نمى‌شمارند (نك: ابن‌ حزم‌، 6/177 به‌بعد).
در حوزة بحثهاي‌ اعتقادي‌ و كلامى‌ از واژة افترا براي‌ مردود دانستن‌ عقايد باطل‌ ديگر فرقه‌ها و نحله‌ها استفاده‌ شده‌ است‌، چنانكه‌ مشبّهه‌ كه‌ خداوند را بر صفاتى‌ شبيه‌ مخلوق‌ او وصف‌ مى‌كنند، از مفتريان‌ محسوب‌ شده‌اند (نك: كلينى‌، 1/100). ابن‌ عساكر دمشقى‌ (د 571ق‌) كتابى‌ در دفاع‌ از ابوالحسن‌ اشعري‌ و عقايد او نوشته‌ است‌ و نسبتهاي‌ ناروا دربارة وي‌ را افترا ناميده‌ است‌. اين‌ كتاب‌ با نام‌ تبيين‌ كذب‌ المفتري‌ فيما نسب‌ الى‌ الامام‌ ابى‌ الحسن‌ الاشعري‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. از ميان‌ معاصران‌ نيز محمد غزالى‌ كتابى‌ با عنوان‌ الاسلام‌ المفتري‌ عليه‌ بين‌ الشيوعيين‌ و الرأسماليين‌ به‌ چاپ‌ رسانده‌ است‌.
از موضوع‌ افترا در متون‌ اخلاقى‌ مسلمانان‌، غالباً با مصطلحاتى‌ نزديك‌ مانند «بهتان‌» و «تهمت‌» سخن‌ رفته‌ است‌.
مآخذ: ابن‌ بابويه‌، محمد، من‌ لايحضره‌ الفقيه‌، به‌ كوشش‌ حسن‌ موسوي‌ خرسان‌، بيروت‌، 1401ق‌؛ ابن‌ حزم‌، على‌، المحلّى‌، به‌ كوشش‌ احمد محمدشاكر، بيروت‌، دارالا¸فاق‌الجديده‌؛ ابن‌ قدامه‌، عبدالله‌، المغنى‌، بيروت‌، عالم‌الكتب‌؛ ابوداوود، سليمان‌، سنن‌، به‌ كوشش‌ محمد محيى‌الدين‌ عبدالحميد، قاهره‌، داراحياء السنة النبويه‌؛ احمد بن‌ حنبل‌، مسند، قاهره‌، 1313ق‌؛ ايزوتسو، توشيهيكو، ساختمان‌ معنايى‌ مفاهيم‌ اخلاقى‌ - دينى‌ در قرآن‌، ترجمة فريدون‌ بدره‌اي‌، تهران‌، 1360ش‌؛ بخاري‌، محمد، صحيح‌، استانبول‌، 1315ق‌؛ صاحب‌ جواهر، محمدحسن‌، جواهر الكلام‌، بيروت‌، 1981م‌؛ طباطبايى‌يزدي‌، محمدكاظم‌، العروة الوثقى‌، قم‌، 1414ق‌؛ طبرسى‌، فضل‌، مجمع‌ البيان‌، صيدا، 1355ق‌؛ طوسى‌، محمد، تهذيب‌ الاحكام‌، به‌ كوشش‌ حسن‌ موسوي‌ خرسان‌، تهران‌، 1390ق‌؛ قرآن‌ كريم‌؛ كلينى‌، محمد، الكافى‌، به‌ كوشش‌ على‌اكبر غفاري‌، تهران‌، 1382ق‌؛ مسلم‌ بن‌ حجاج‌، صحيح‌، به‌ كوشش‌ موسى‌ شاهين‌ لاشين‌ و احمد عمرهاشم‌، بيروت‌، 1407ق‌/1987م‌؛ نظام‌ برهان‌پوري‌ و ديگران‌، الفتاوي‌ الهندية، بيروت‌، 1400ق‌. احمد بادكوبة هزاوه‌
افترا از نظر حقوقى‌: نسبت‌ دادن‌ امري‌ به‌ كسى‌ بر سبيل‌ حكايت‌ و نه‌ هتك‌ حرمت‌ به‌ طوري‌ كه‌ امر اِسناد شده‌ در قانون‌ جرم‌ تلقى‌ شود. اين‌ اسناد بايد صريح‌ و طرف‌ آن‌ مشخص‌ باشد و اسناد دهنده‌ بايد با قصد اضرار به‌ غير آن‌ را به‌ يكى‌ از راههايى‌ كه‌ قانون‌ مشخص‌ كرده‌ است‌ (اوراق‌ چاپى‌ يا خطى‌، اعلان‌، نطق‌ در مجامع‌، درج‌ در روزنامه‌ها)، ايراد نمايد. بديهى‌ است‌ چنانچه‌ اسناد دهنده‌ صحت‌ امور منتسب‌ را اثبات‌ نمايد، از مجازات‌ معاف‌ است‌ (نك: جعفري‌ لنگرودي‌، 66-67؛ قانون‌ مجازات‌ اسلامى‌، مصوب‌ 1362ش‌، مادة 140). بنابراين‌ اگر مفتري‌ صحت‌ امور منتسب‌ را اثبات‌ نمايد، نه‌ تنها به‌ عنوان‌ مفتري‌ قابل‌ تعقيب‌ نخواهد بود، بلكه‌ به‌ عنوان‌ هتك‌ حرمت‌ و توهين‌ نيز قابل‌ مجازات‌ نيست‌ (پاد، 1/331). بنا بر تعريف‌ ياد شده‌، در ركن‌ مادي‌ بزه‌ افترا بايد موارد زير لحاظ شود:
1. نسبت‌ دادن‌ صريح‌ عمل‌ مجرمانه‌ به‌ غير: پس‌ اگر شخص‌ به‌ قصد انشا و هتك‌ حرمت‌ مثلاً به‌ كسى‌ بگويد: «دزد»، مفتري‌ محسوب‌ نمى‌شود، زيرا منظور اسناد دهنده‌ توهين‌ و تحقير طرف‌ اسناد بوده‌ است‌، نه‌ اينكه‌ در واقع‌ او را به‌ ارتكاب‌ عمل‌ دزدي‌ متهم‌ نمايد. همچنين‌ است‌ دادن‌ نسبتهاي‌ كلى‌ و غيرصريح‌ مانند جانى‌، يا فاسق‌ كه‌ فاقد صراحت‌ كافى‌ است‌ و به‌ نوع‌ جرم‌ منتسب‌ اشاره‌ ندارد. در عين‌ حال‌، اين‌ اعمال‌ ممكن‌ است‌ از مصاديق‌ توهين‌ و هتك‌ حرمت‌ محسوب‌ شوند. همچنين‌ طرف‌ اِسناد نيز بايد مشخص‌ باشد. بنابراين‌، افترا به‌ اشخاص‌ غيرمعين‌ بدون‌ اينكه‌ وسيله‌، دلايل‌ و قراين‌ جداگانه‌ و افراد اِسناد شونده‌ مشخص‌ شوند، از شمول‌ بزه‌ افترا خارج‌ خواهد بود (همانجاها؛ نيز عبدالملك‌، 2/124).
2. جرم‌ بودن‌ عمل‌ انتسابى‌: عمل‌ اسناد داده‌ شده‌ بايد فعل‌، يا ترك‌ فعلى‌ باشد كه‌ در زمان‌ اسناد در قانون‌ ممنوع‌، و براي‌ آن‌ مجازات‌ تعيين‌ شده‌ باشد (نك: قانون‌ مجازات‌ اسلامى‌، مصوب‌ 1370ش‌، مادة 2؛ همان‌، مصوب‌ 1362ش‌، مادة 140)؛ پس‌ اگر امر نسبت‌ داده‌ شده‌ در قانون‌ جرم‌ محسوب‌ نشود، افترا محقق‌ نمى‌گردد (براي‌ مقايسه‌ با حقوق‌ مصر، نك: عبدالملك‌، 2/111، 124).
در قانون‌ مجازات‌ عمومى‌ مصوب‌ 1352ش‌ كه‌ جرائم‌ به‌ 3 دستة جنايت‌، جنحه‌ و خلاف‌ تقسيم‌ شده‌ بود، براي‌ تحقق‌ بزه‌ افترا، عمل‌ اسناد داده‌ شده‌ بايد جزء يكى‌ از جرائم‌ داخل‌ در دستة جنحه‌، يا جنايت‌ مى‌بود (نك: مواد 7 و 269)، ولى‌ با تصويب‌ قوانين‌ مجازات‌ اسلامى‌ سالهاي‌ 1362 و 1370ش‌ اين‌ تقسيم‌بندي‌ حذف‌ گرديد و به‌ موجب‌ مادة 140 قانون‌ مجازات‌ اسلامى‌ مصوب‌ 1362ش‌، صرف‌ اسناد «جرم‌» بالحاظ ساير شرايط قانونى‌، تحت‌ شمول‌ بزه‌ افترا خواهد بود، زيرا اطلاق‌ كلمة «جرم‌» در مادة ياد شده‌، جرائم‌ كم‌ اهميت‌ مثل‌ فحاشى‌ را هم‌ كه‌ سابقاً جزء جرائم‌ خلافى‌ محسوب‌ مى‌شد ( قانون‌ مجازات‌ عمومى‌، مصوب‌ 1304ش‌، مادة 276) و در نتيجه‌، اسناد آن‌ موجب‌ تحقق‌ بزه‌ افترا نمى‌شد، نيز شامل‌ مى‌شود. به‌ عبارت‌ ديگر از نظر حقوقى‌، امروزه‌ اسناد جرائم‌ كم‌اهميت‌ هم‌ مى‌تواند باعث‌ تحقق‌ بزه‌ افترا گردد (قس‌: رامين‌ راد، 22).
3. وسايل‌ ارتكاب‌ جرم‌: در بزه‌ افترا وسيله‌ در تحقق‌ جرم‌ شرط شده‌ است‌. به‌ عبارت‌ ديگر ركن‌ مادي‌ جرم‌ مذكور بايد به‌ يكى‌ از راههايى‌ كه‌ قانونگذار شناخته‌ است‌، انجام‌ شود. اين‌ وسايل‌ ارتكاب‌ جرم‌ در حقوق‌ كشورهاي‌ مختلف‌، متنوع‌ و پراكنده‌ است‌ (مثلاً نك: عبدالملك‌، 2/120)، اما در ايران‌ به‌ موجب‌ مادة 140 قانون‌ مجازات‌ اسلامى‌ مصوب‌ 1362ش‌، موسوم‌ به‌ تعزيرات‌ دربارة اين‌ وسايل‌ چنين‌ آمده‌ است‌:
الف‌ - افترا به‌ وسيلة تحرير اوراق‌ چاپى‌ يا خطى‌، حتى‌ اگر به‌ خط مفتري‌ نباشد، اما مطالب‌ آن‌ از طرف‌ او تقرير شده‌ باشد، كافى‌ است‌، ليكن‌ ارسال‌ آن‌ براي‌ طرف‌ افترا، يا اشخاص‌ ديگر شرط است‌ (براي‌ مقررات‌ مصر و الجزاير، نك: عبدالملك‌، 2/119؛ نيز شباسى‌، 365)، ولى‌ اگر اين‌ اوراق‌ پس‌ از تحرير، يا تهيه‌ نزد مفتري‌ باقى‌ بماند و براي‌ كسى‌ ارسال‌ نگردد، عمل‌ مزبور جرم‌ تلقى‌ نمى‌شود، خاصه‌ آنكه‌ شروع‌ به‌ جرم‌ افترا جرم‌ محسوب‌ نمى‌گردد (پاد، 1/334).
ب‌ - انتشار اوراق‌ چاپى‌ يا خطى‌، و آن‌ هنگامى‌ است‌ كه‌ اوراق‌ متضمن‌ افترا به‌ صورت‌ اعلان‌ و مانند آن‌ به‌ وسيلة مفتري‌ يا به‌ دستور مفتري‌ منتشر شود.
ج‌ - درج‌ در روزنامه‌ و جرايد.
د - نطق‌ در مجامع‌، كه‌ آن‌ را افتراي‌ شفاهى‌ نيز ناميده‌اند (همو، 1/336). تحقق‌ مجمع‌ نيز به‌ تشخيص‌ عرف‌ بستگى‌ دارد، ولى‌ به‌ هر حال‌ شمار حضار بايد به‌ حدي‌ باشد كه‌ صدق‌ مجمع‌ بر آن‌ قابل‌ پذيرش‌ باشد (همانجا).
براي‌ تكميل‌ ركن‌ مادي‌ بزه‌ افترا، ناتوانى‌ نسبت‌ دهنده‌ از اثبات‌ درستى‌ موضوع‌ افترا لازم‌ است‌، زيرا اصل‌ برائت‌ است‌ و در نتيجه‌ بار اثبات‌ صحت‌ اتهام‌ بر عهدة مدعى‌ خواهد بود و على‌ الاصول‌ محل‌ اثبات‌ آن‌ همان‌ محكمه‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ دعوي‌ افترا رسيدگى‌ مى‌كند، مگراينكه‌ موضوع‌ اتهام‌ قبلاً در دادگاه‌ ديگري‌ در حال‌ رسيدگى‌ باشد كه‌ در اين‌ صورت‌ رسيدگى‌ به‌ بزه‌ افترا در حقوق‌ ايران‌ به‌ استناد مواد 230 و 231 قانون‌ آيين‌ دادرسى‌ كيفري‌ تا حصول‌ نتيجه‌ از دادگاه‌ ياد شده‌ معوق‌ خواهد ماند؛ همچنين‌ است‌ اگر رسيدگى‌ به‌ جرم‌ منتسب‌ در صلاحيت‌ برخى‌ محاكم‌ خاص‌ مانند دادگاه‌ نظامى‌ باشد؛ در نتيجه‌، رسيدگى‌ به‌ صحت‌ يا كذب‌ امر منتسب‌ مُعلَّق‌ حكم‌ افتراست‌، ولى‌ مُعلَّق‌ اقامة دعوي‌ افترا از طرف‌ شاكى‌ خصوصى‌ نيست‌ (پاد، 1/340 به‌ بعد؛ عبدالملك‌، 2/130-131). اگر نسبتهايى‌ كه‌ به‌ طرف‌ اسناد داده‌ شده‌ است‌، متعدد باشد، لازم‌ نيست‌ تمام‌ آن‌ نسبتها كذب‌ باشد، بلكه‌ اگر برخى‌ از آنها نيز كذب‌ باشد، كافى‌ است‌. در غيراين‌صورت‌ ممكن‌ است‌ كه‌ اشخاص‌ علاوه‌ بر اتهامات‌ كاذب‌، امور واقعى‌ را نيز به‌ طرف‌ اسناد نسبت‌ دهند تا از مجازات‌ فرار نمايند (همانجا).
به‌ عنوان‌ ركن‌ معنوي‌، سوءنيت‌ مفتري‌ در اسناد، شرط تحقق‌ بزه‌ است‌؛ بنابراين‌، علاوه‌ بر اينكه‌ بايد ركن‌ مادي‌ جرم‌ به‌ طور كامل‌ تحقق‌ يافته‌ باشد، مفتري‌ در ايراد افترا نيز بايد عالم‌ و عامد باشد. به‌ علاوه‌، اسناد دهنده‌ بايد عالم‌ به‌ كذب‌ بودن‌ موضوع‌ اسناد نيز باشد. به‌ عبارت‌ ديگر مفتري‌ علاوه‌ بر قصد ارتكاب‌ فعل‌ (سوءنيت‌ عام‌) بايد قصد اضرار به‌ غير (سوءنيت‌ خاص‌) نيز داشته‌ باشد (جعفري‌ لنگرودي‌، 67). در تحقق‌ جرم‌ افترا، «ارتجالى‌» يا «ابتكاري‌» بودن‌ آن‌ از جانب‌ مفتري‌ شرط شده‌ است‌؛ بنابراين‌، افترا بايد بدواً از جانب‌ مفتري‌ ايراد شده‌ باشد و اگر وي‌ به‌ عنوان‌ عمل‌ متقابل‌ مرتكب‌ افترا شود، مثل‌ اينكه‌ در مقابل‌ اتهامى‌ كه‌ به‌ او زده‌اند، به‌ دروغ‌ شخص‌ ديگري‌ را مرتكب‌ آن‌ جرم‌ معرفى‌ كند، افترا محسوب‌ نمى‌شود. در حقوق‌ ايران‌ نصى‌ راجع‌ به‌ اين‌ موضوع‌ وجود ندارد، تنها رأي‌ شمارة 1586 مورخ‌ 9/7/1317ش‌ محكمة عالى‌ انتظامى‌ قضات‌ مؤيد اين‌ معناست‌ (نك: پاد، 1/347، حاشيه‌). همچنين‌ صرف‌ تظلم‌ به‌ مراجع‌ قضايى‌ بدون‌ اينكه‌ تؤم‌ با سوءنيت‌ مجرمانه‌ باشد، افترا تلقى‌ نمى‌شود (جعفري‌لنگرودي‌، همانجا).
افترا از جمله‌ جرائم‌ خصوصى‌، يا حق‌الناس‌ است‌ و رسيدگى‌ به‌ آن‌ منوط به‌ درخواست‌ ذي‌ نفع‌ است‌ و با گذشت‌ طرف‌ اسناد موقوف‌ خواهد ماند. از نظر حقوق‌ عرفى‌ افترا با تهمت‌ يا بهتان‌ تفاوت‌ دارد؛ تهمت‌ يعنى‌ نسبت‌ دادن‌ اعمال‌ غيرواقع‌ به‌ ديگري‌ كه‌ هرگاه‌ اين‌ اكاذيب‌ با سوءنيت‌ و براي‌ تشويش‌ اذهان‌ عمومى‌ يا مقامات‌ رسمى‌ به‌ طرقى‌ كه‌ قانون‌ معين‌ كرده‌ است‌، به‌ عمل‌ آيد، «اشاعة اكاذيب‌» ناميده‌ مى‌شود (نك: قانون‌ مجازات‌ اسلامى‌، مصوب‌ 1362ش‌، مواد 86 و 141؛ نيز نك: ه د، قذف‌).
ركن‌ قانونى‌: در حقوق‌ ايران‌، مادة 140 قانون‌ مجازات‌ اسلامى‌ مصوب‌ 1362ش‌ افترا را جرم‌ دانسته‌ است‌؛ ملاك‌ در تحقق‌ جرم‌ افترا جرم‌ بودن‌ عمل‌ انتسابى‌ در زمان‌ اسناد است‌. لذا تغيير وضع‌ وصف‌ مجرمانة فعل‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ در اصل‌ ثبوت‌ بزه‌ تأثيري‌ نخواهد گذارد (پاد، 1/333).
يك‌ نوع‌ «افتراي‌ عملى‌» نيز وجود دارد و آن‌ هنگامى‌ است‌ كه‌ كسى‌ عالماً و عامداً به‌ قصد متهم‌ نمودن‌ غير، آلات‌ و ادوات‌ جرم‌ و يا اشياء حاصله‌ از آن‌ و يا اشيائى‌ كه‌ يافت‌ شدن‌ آن‌ در تصرف‌ يك‌ نفر موجب‌ اتهام‌ او مى‌گردد، بدون‌ اطلاع‌ آن‌ شخص‌، در منزل‌ يا محل‌ كسب‌،... بگذارد، يا پنهان‌ كند و بر اثر اين‌ عمل‌ شخص‌ مزبور تعقيب‌ و نهايتاً تبرئه‌ شود (نك: قانون‌ مجازات‌ اسلامى‌، مصوب‌ 1362ش‌، مادة 142).

مآخذ:‌

پاد، ابراهيم‌، حقوق‌ كيفري‌ اختصاصى‌، تهران‌، 1352ش‌؛ جعفري‌ لنگرودي‌، محمدجعفر، ترمينولوژي‌ حقوق‌، تهران‌، 1363ش‌؛ رامين‌ راد، على‌، حقوق‌ جزاي‌ اختصاصى‌، تهران‌، 1369ش‌؛ شباسى‌، ابراهيم‌، الوجيز فى‌ شرح‌ قانون‌ العقوبات‌ الجزائري‌، القسم‌ العام‌، بيروت‌، دارالكتاب‌ اللبنانى‌؛ عبدالملك‌، جندي‌، الموسوعة الجنائية، بيروت‌، داراحياء التراث‌ العربى‌؛ قانون‌ آيين‌ دادرسى‌ كيفري‌، مصوب‌ 1330ق‌؛ قانون‌ مجازات‌ اسلامى‌، مصوب‌ 1362ش‌؛ همان‌، مصوب‌ 1370ش‌؛ قانون‌ مجازات‌ عمومى‌، مصوب‌ 1304 و 1352ش‌
 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:03 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

استكبار: برترى خواهى، خود بزرگ‌بينى

استكبار از ريشه «ك‌ـ‌ب‌ـ‌ر» و به معناى برترى خواهى[1]، امتناع از پذيرش حق از روى عناد و تكبّر[2] و خود بزرگ‌بينى دروغين[3]است. استكبار طبق معناى اخير متعدى است و به مفعول نياز دارد; امّا در اغلب موارد مفعولى براى آن ذكر نمى‌شود و در چنين مواردى معمولا مفعول، همان فاعل است; يعنى شخصى خود را بزرگ مى‌شمارد و از اين‌رو گردنكشى و سرپيچى مى‌كند.[4]
واژه استكبار گاه با حرفِ «عن» متعدّى مى‌شود كه به معناى روگردانيدن و پشت كردن است و گاه با حرف «على» و به معناى گردنكشى و تجاوز به حقوق ديگران است.[5]
اين واژه با مشتقات آن 48 بار در قرآن كريم آمده كه 4 مورد آن به استكبار ابليس* و بقيّه به استكبار انسان اشاره دارد. ماده «عُتُوّ» و برخى مشتقات آن نيز كه در قرآن كريم به‌كار رفته به معناى استكبار است.[6] بدترين اقسام استكبار عدم‌تمكين و تواضع* در برابر فرمان خداوند و انبياى الهى است[7]: «و اَمَّا الَّذينَ كَفَروا اَفَلَم‌تَكُن ءايـتى تُتلى عَلَيكُم فَاستَكبَرتُم و كُنتُم قَومـًا مُجرِمين» (جاثيه/45،31) اين آيه بيان‌كننده استكبار و عدم پذيرش آيات و دستورات الهى از‌سوى كافران است; نيز آيه 87 بقره/2: «ولَقَد‌ءاتَينا موسَى الكِتـبَ وقَفَّينا مِن بَعدِهِ بِالرُّسُلِ وءاتَينا عيسَى ابنَ مَريَمَ البَيِّنـتِ واَيَّدنـهُ بِروحِ القُدُسِ اَفَكُلَّما جاءَكُم رَسولٌ بِما لاتَهوى اَنفُسُكُمُ استَكبَرتُم فَفَريقـًا كَذَّبتُم وفَريقـًا تَقتُلون» استكبار و سرپيچى امتها را از بعضى فرمانهاى الهى كه پيامبران از جانب خداوند آورده و مطابق ميل آنان نيست و همچنين تكذيب برخى پيامبران و قتل برخى ديگر را توسط مستكبران، بيان مى‌كند.
استكبار، از ديدگاه برخى، چون دربردارنده مفاهيم خودبزرگ بينى، فخر*فروشى و برترى‌طلبى است به‌طور كلّى خُلقى ناپسند و صفتى مذموم است، برخلاف استضعاف* كه لزوماً بيان كننده وصفى مذموم يا ممدوح در شخص مستضعف نيست، بلكه طرز تلقى يا عمل خاص ديگران را بيان مى‌دارد، ازاين‌رو در قرآن كريم بيشتر صيغه‌هاى فعلى استضعاف به‌صورت مجهول: «استُضعِفوا» آمده است; يعنى ضعيف شمرده شدند يا به ضعف كشانيده‌شدند.
[8]

زمينه‌ها و عوامل پيدايش استكبار:

استكبار، گاه از فرد يا گروه يا جامعه‌اى نسبت به ديگر افراد، گروهها و جوامع ضعيف سر‌مى‌زند كه همان طلب سيطره و بزرگى كردن بر ديگران است; مانند:«اِنَّ‌فِرعَونَ عَلا فِى‌الاَرضِ و جَعَلَ اَهلَها شِيَعـًا يَستَضعِفُ طَـائِفَةً مِنهُم...» (قصص/28،4)،«واستَكبَرَ هُوَ و جُنودُهُ فِى الاَرضِ بِغَيرِ الحَقِّ...» (قصص/28،39) اين آيات درباره رفتار مستكبرانه فرعون* و لشكريانش با مردمى است كه در محدوده فرمانروايى وى زندگى مى‌كرده‌اند و گاه اين پديده شوم در ارتباط با فرمانهاى الهى و عبادت خداوند بروز مى‌كند.

1. مال و ثروت فراوان:

مانند استكبار فرعون: «و نادى فِرعَونُ فى قَومِهِ قالَ ... و هـذِهِ الاَنهـرُ تَجرى مِن تَحتى اَفَلا تُبصِرون» (زخرف/43،51)،«و قالَ موسى رَبَّنا اِنَّكَ ءاتَيتَ فِرعَونَ و مَلاََهُ زينَةً واَمولاً فِى‌الحَيوةِ الدُّنيا...» (يونس/10،88)

2. قدرت نظامى و موقعيت سياسى ـ اجتماعى:

قرآن كريم درباره فرعون مى‌فرمايد: «و نادى فِرعَونُ فى قَومِهِ قالَ يـقَومِ اَلَيسَ لى مُلكُ مِصرَ...» (زخرف/43،51) كه حاكى از پادشاهى و قدرت اوست، و «فَاَمّا عادٌ فاستَكبَروا فِى‌الاَرضِ بِغَيرِ الحَقِّ و‌قالوا مَن اَشَدُّ مِنّا قُوَّةً...»،  (فصّلت/41،15) كه قدرت غرور آفرين قوم عاد را بيان مى‌كند.

3. فقر فرهنگى و عدم استقلال فكرى مستضعفان:

تهى كردن مستضعفان از اتكاى به نفس و خودباورى توسط مستكبران، از عوامل پيدايش استكبار است:«فَاستَخَفَّ قَومَهُ فَاَطاعوهُ اِنَّهُم كانوا قَومـًا فـسِقين» (زخرف/43،54)، زيرا گاهى افزون بر مستكبران، خود مستضعفان نيز در ايجاد استكبار نقش دارند و به تبليغات و دسيسه‌ها و تهاجم فرهنگى مستكبران پاسخ مثبت داده، از آنها پيروى مى‌كنند: «فَيَقولُ الضُّعَفـؤُا لِلَّذينَ استَكبَرُوا اِنّا كُنّا لَكُم تَبَعـًا...» (غافر/40،47) و آيات 31‌ـ‌33 سبأ/34 و 21 ابراهيم/14 حاكى از دسيسه‌هاى شبانه‌روزى مستكبران براى القاى انديشه‌هاى خود به مستضعفان و تشويق آنان به پيروى از خود و همچنين بيان كننده پيروى مستضعفان از مستكبران به سبب استضعاف فرهنگى است كه در اغلب موارد با ضعف اقتصادى و نظامى نيز توأم است.
استضعافى كه اين‌گونه ايجاد شده دست كمى از استكبار ندارد، زيرا چنين مستضعفانى در گمراهى و عذاب اخروى با مستكبران همراه و همگام‌اند: «...‌ولَو تَرى اِذِ الظّــلِمونَ مَوقوفونَ عِندَ رَبِّهِم يَرجِعُ بَعضُهُم اِلى بَعض القَولَ يَقولُ الَّذينَ استُضعِفوا لِلَّذينَ استَكبَروا لَولا اَنتُم لَكُنّا مُؤمِنين * قالَ الَّذينَ استَكبَروا لِلَّذينَ استُضعِفوا اَنَحنُ صَدَدنـكُم عَنِ الهُدى بَعدَ اِذ جاءَكُم بَل كُنتُم مُجرِمين * وقالَ الَّذينَ استُضعِفوا لِلَّذينَ استَكبَروا بَل مَكرُ الَّيلِ والنَّهارِ اِذ تَأمُرونَنا اَن نَكفُرَ بِاللّهِ ونَجعَلَ لَهُ اَندادًا واَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمّا رَاَوُا العَذابَ وجَعَلنَا الاَغلـلَ فى اَعناقِ الَّذينَ كَفَروا هَل يُجزَونَ اِلاّ ما كانوا يَعمَلون» (سبأ/34،31‌ـ‌33)
در اين آيات مستضعفان، با خطاب به مستكبران در قيامت، آنان را سبب بى‌ايمانى خود مى‌دانند و مى‌گويند: شما با دسيسه‌هاى شبانه روزى ما را به كفر به خداوند وادار كرديد. مستكبران در قالب استفهام انكارى پاسخ مى‌دهند: «آيا ما راهِ هدايت را بر شما بسته بوديم؟ اين چنين نيست، بلكه شما خود مجرم و گناهكاريد; همچنين آيات فوق به پشيمانى و عذاب اُخروى مستكبران و مستضعفان هر دو، اشاره دارد.

4. توهم برترى در آفرينش:

اعتقاد به برترى گوهر خلقت نيز از عوامل ايجاد استكبار است: «قالَ يـاِبليسُ ما مَنَعَكَ اَن تَسجُدَ لِما‌خَلَقتُ بِيَدَىَّ اَستَكبَرتَ اَم كُنتَ مِنَ العالين * قالَ اَنا خَيرٌ مِنهُ خَلَقتَنى مِن نار وخَلَقتَهُ مِن طين» و (ص/38،75‌ـ‌76 و نيز 12‌اعراف/7) در اين آيات اعتقاد شيطان به برترى مادّه خلقت خويش (آتش) بر مادّه آفرينش انسان (خاك) بيان شده است.

5. كفر:

«اِلاّ اِبليسَ اَبى واستَكبَرَ وكانَ مِنَ الكـفِرين» (بقره/2،34)، «اِلاّ اِبليسَ استَكبَرَ وكانَ مِنَ الكـفِرين» (ص/38،74)، زيرا ابليس، كفر خود را مكتوم مى‌كرد[9]: «بَلى قَد جاءَتكَ ءايـتى فَكَذَّبتَ بِها واستَكبَرتَ و كُنتَ مِنَ الكـفِرين» (زمر/39،59) اين آيه درباره كسانى است كه پس از مرگشان هنگام مشاهده عذاب الهى آرزو مى‌كنند به دنيا بازگردند تا از نيكوكاران گردند. خداوند به ايشان مى‌گويد: آرى، آيات ما به شما رسيد; ولى شما آن را تكذيب كرديد و استكبار ورزيديد و از كافران‌بوديد.

6. هواى نفس و خودپرستى:

«... اَفَكُلَّما جاءَكُم رَسولٌ بِما لاتَهوى اَنفُسُكُمُ استَكبَرتُم فَفَريقـًا كَذَّبتُم وفَريقـًا تَقتُلون» (بقره/2،87) هرگاه پيامبران براى امتها از سوى خداوند دستوراتى مى‌آوردند كه مطابق ميل آنان نبود، از آن سرپيچى مى‌كردند; برخى پيامبران را تكذيب كرده و برخى آنان را‌مى‌كشتند.

7. گناه و جرم پيشگى:

«و اَمَّا الَّذينَ كَفَروا اَفَلَم تَكُن ءايـتى تُتلى عَلَيكُم فَاستَكبَرتُم وكُنتُم قَومـًا مُجرِمين» (جاثيه/45،31) در اين آيه و همچنين در آيه 133 اعراف/7 و آيه «...‌فاستَكبَروا وكانوا قَومـًا مُجرِمين» (يونس/10،75) گناهان بسيار و جرم‌پيشگى كافران و فرعون و سران حكومتش و‌... عامل استكبار آنان در برابر آيات الهى بيان شده‌است.

8. غفلت از قدرت نامحدود الهى:

يكى از عوامل كفر و استكبار در قوم عاد، غفلت آنان از قدرت برتر الهى بوده است: «فَاَمّا عادٌ فاستَكبَروا فِى‌الاَرضِ بِغَيرِ الحَقِّ وقالوا مَن اَشَدُّ مِنّا قُوَّةً اَوَ لَم يَرَوا اَنَّ اللّهَ الَّذى خَلَقَهُم هُوَ اَشَدُّ مِنهُم قُوَّةً و كانُوا بِـايـتِنا يَجحَدون.» (فصّلت/41،15)، «...‌اَو لَم يَعلَم اَنَّ اللّهَ قَد اَهلَكَ مِن قَبلِهِ مِنَ القُرونِ مَن هُوَ اَشَدُّ مِنهُ قُوَّةً و اَكثَرُ جَمعـًا...». (قصص/28،78) اين آيه به غفلت قارون* (از‌مستكبران قوم موسى(عليه السلام)) از قدرت نامحدود پروردگار اشاره‌دارد.

آثار استكبار:

پديده استكبار آثار شوم و پيامدهاى فردى و اجتماعى فراوانى دارد; از‌جمله:

1. عهد شكنى و نفرت و رويگردانى از انذار و هشدار انبيا:

«واَقسَموا بِاللّهِ جَهدَ اَيمـنِهِم لـَئِن جاءَهُم نَذيرٌ لَيَكونُنَّ اَهدى مِن اِحدَى الاُمَمِ فَلَمّا جاءَهُم نَذيرٌ ما زادَهُم اِلاّ نُفورا * اِستِكبارًا فِى الاَرضِ...» (فاطر/35،42‌ـ‌43)

2. تكذيب و ردّ آيات الهى:

«و اِذا تُتلى عَلَيهِ ءايـتُنا ولّى مُستَكبِرًا كَاَن لَم يَسمَعها كَاَنَّ فى اُذُنَيهِ‌وَقرًا» (لقمان/31،7)

3.‌تكذيب* و قتل انبيا:

«... اَفَكُلَّما جاءَكُم رَسولٌ بِما لاتَهوى اَنفُسُكُمُ استَكبَرتُم فَفَريقـًا كَذَّبتُم وفَريقـًا تَقتُلون» (بقره/2،87)

4. انكار توحيد:

«اِنَّهُم كانوا اِذا قيلَ لَهُم لا‌اِلـهَ اِلاَّ اللّهُ يَستَكبِرون * و يَقولونَ اَئِنّا لَتارِكوا ءالِهَتِنا لِشاعِر مَجنون» (صافّات/37، 35‌ـ‌36)

5. رويگردانى از عبادت خدا:

«و مَن يَستَنكِف عَن عِبادَتِهِ ويَستَكبِر فَسَيَحشُرُهُم اِلَيهِ جَميعا» (نساء/4،172)، «اِنَّ الَّذينَ يَستَكبِرونَ عَن عِبادَتى سَيَدخُلونَ جَهَنَّمَ داخِرين» (غافر/40،60)

6. درخواستهاى نامعقول:

«و‌قالَ الَّذينَ لا يَرجونَ لِقاءَنا لَولاَ اُنزِلَ عَلَينَا المَلـئِكَةُ اَو‌نَرى رَبَّنا لَقَدِ‌استَكبَروا فى اَنفُسِهِم وعَتَو عُتُوًّا كَبيرا» (فرقان/25،21)

7. لجاجت* و حق‌ناپذيرى:

«فَاَمّا عادٌ فاستَكبَروا فِى‌الاَرضِ بِغَيرِ الحَقِّ وقالوا مَن اَشَدُّ مِنّا قُوَّةً اَوَ لَم يَرَوا‌اَنَّ اللّهَ الَّذى خَلَقَهُم هُوَ اَشَدُّ مِنهُم قُوَّةً و كانُوا بِـايـتِنا يَجحَدون» (فصّلت/41،15)، «تِلكَ ءايـتُ اللّهِ نَتلوها عَلَيكَ بِالحَقِّ فَبِاَىِّ حَديث بَعدَ اللّهِ وءايـتِهِ يُؤمِنون * وَيلٌ لِكُلِّ اَفّاك اَثيم * يَسمَعُ ءايـتِ اللّهِ تُتلى عَلَيهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُستَكبِرًا كَاَن لَم يَسمَعها فَبَشِّرهُ بِعَذاب اَليم» (جاثيه/45،6‌ـ‌8)

8. تكذيب قرآن و رسالت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله):

«ثُمَّ اَدبَرَ واستَكبَر * فَقالَ اِن هـذا اِلاّ سِحرٌ يُؤثَر * اِن هـذا‌اِلاّ قَولُ البَشَر» (مدثّر/74،23‌ـ‌25)

9. تكذيب آخرت و معاد:

«...‌فَالَّذينَ لا‌يُؤمِنونَ بِالأخِرَةِ قُلوبُهُم مُنكِرَةٌ وهُم مُستَكبِرون» (نحل/16،22)، «واستَكبَرَ هُوَ وجُنودُهُ فِى الاَرضِ بِغَيرِ الحَقِّ وظَنّوا اَنَّهُم اِلَينا لا يُرجَعون» (قصص/28،39)،«ويَقولونَ مَتى هـذا الوَعدُ اِن كُنتُم صـدِقين» (ملك/67،26) از آيات فوق و آيات فراوان ديگرى در اين زمينه برمى‌آيد كه مستكبران بيش از هر چيز به تكذيب اصول دين (توحيد، نبوت و معاد) مى‌پردازند.

10.‌اصرار بر گناه*، دروغ و ناشنيده گرفتن آيات الهى:

«وَيلٌ لِكُلِّ اَفّاك اَثيم * يَسمَعُ ءايـتِ اللّهِ تُتلى‌عَلَيهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُستَكبِرًا كَاَن لَم‌يَسمَعها...» (جاثيه/45،7‌ـ‌8)

11. احساس غرور و خودپسندى:

«فَاَمّا عادٌ فاستَكبَروا فِى‌الاَرضِ بِغَيرِ الحَقِّ وقالوا مَن اَشَدُّ مِنّا قُوَّةً...» (فصّلت/41،15)

12. محروميت از محبت الهى:

«... اِنَّهُ لا‌يُحِبُّ المُستَكبِرين». (نحل/16،23)

13. محروميّت از مغفرت* و هدايت الهى:

«...‌و‌رَاَيتَهُم يَصُدّونَ وهُم مُستَكبِرون * سَواءٌ عَلَيهِم اَستَغفَرتَ لَهُم اَم لَم تَستَغفِر لَهُم لَن يَغفِرَ اللّهُ لَهُم اِنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الفـسِقين» (منافقون/63،5‌ـ‌6)

14.‌محروميت از بركات آسمانى:

«اِنَّ الَّذينَ كَذَّبوا بِـايـتِنا و استَكبَروا عَنها لا‌تُفَتَّحُ لَهُم اَبوبُ السَّماءِ...» (اعراف/7،40)

15. استبداد* و خودكامگى:

«قالَ المَلاَُ الَّذينَ استَكبَروا مِن قَومِهِ لَنُخرِجَنَّكَ يـشُعَيبُ والَّذينَ ءامَنوا مَعَكَ مِن قَريَتِنا اَولَتَعودُنَّ فى مِلَّتِنا...» (اعراف/7،88) اين آيه درباره تصميم مستبدانه سران قوم حضرت شعيب است كه او و گرويدگان به وى را تهديد كردند كه ايشان را از محل زندگيشان اخراج خواهند كرد، جز اينكه از آيين خود دست برداشته و به آيين سران مستكبر قومشان بگروند.

16. كفر:

بر اساس برخى از آيات قرآن، كفر از عوامل و زمينه‌هاى استكبار (‌=> همين مقاله، زمينه‌ها و عوامل استكبار) و براساس آيات ديگرى، از آثار و نتايج آن است: «قالَ الَّذينَ استَكبَروا اِنّا بِالَّذى ءامَنتُم بِهِ كـفِرون» (اعراف/7،76) اين آيه و آيات 31‌ـ‌33 سبأ/34 كفر و ناسپاسى قوم حضرت صالح(عليه السلام) را نتيجه استكبار آنان مى‌داند.

راههاى مقابله با استكبار

1. صبر* و پايدارى:

«واَورَثنَا القَومَ الَّذينَ كانوا يُستَضعَفونَ مَشـرِقَ الاَرضِ ومَغـرِبَهَا... بِما صَبَروا ودَمَّرنا ما كانَ يَصنَعُ فِرعَونُ وقَومُهُ...‌.» (اعراف/7،137)

2. وجود رهبرى صالح و ياورانى صديق[10]:

«...‌والمُستَضعَفينَ مِنَ الرِّجالِ والنِّساءِ والوِلدنِ الَّذينَ يَقولونَ رَبَّنا اَخرِجنا مِن هـذِهِ القَريَةِ الظّالِمِ اَهلُها واجعَل لَنا مِن لَدُنكَ وَلِيـًّا واجعَل لَنا مِن لَدُنكَ نَصِيرا».(نساء/4،75) رهبر صالح و نيروى انسانى دو شرط اساسى براى مبارزه با مستكبران و ستمگران‌است.[11]

3. جهاد* همگانى و فراگير:

«وما لَكُم لا‌تُقـتِلونَ فى سَبيلِ اللّهِ والمُستَضعَفينَ مِنَ الرِّجالِ والنِّساءِ والوِلدنِ...». (نساء/4،75)

4. دعا و استمداد از خدا:

«والمُستَضعَفينَ مِنَ الرِّجالِ والنِّساءِ والوِلدنِ الَّذينَ يَقولونَ رَبَّنا اَخرِجنا مِن هـذِهِ القَريَةِ الظّالِمِ اَهلُها...». (نساء/4، 75)

فرجام مستكبران

1. فرجام مستكبران در دنيا:

با مطالعه سرنوشت مستكبران امتهاى گذشته درمى‌يابيم كه زوال نعمت و حكومت و سرنوشت هلاكتبار و عذاب الهى از كيفرهايى است كه آنان به‌گونه‌اى دچار آن شده‌اند و اين از سنّتهاى الهى است كه بايد از آن عبرت گرفت: «فَلَمّا جاءَهُم نَذيرٌ ما‌زادَهُم اِلاّ نُفورا * اِستِكبارًا فِى الاَرضِ ومَكرَ السَّيِّىِ ولا يَحيقُ المَكرُ السَّيِّئُ اِلاّ بِاَهلِهِ فَهَل يَنظُرونَ اِلاّ سُنَّتَ الاَوَّلينَ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَبديلاً ولَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَحويلا * اَوَ لَم‌يَسيروا فِى الاَرضِ فَيَنظُروا كَيفَ كانَ عـقِبَةُ الَّذينَ مِن قَبلِهِم و كانوا اَشَدَّ مِنهُم قُوَّةً وما‌كانَ اللّهُ لِيُعجِزَهُ مِن شَىء فِى السَّمـوتِ ولا فِى الاَرضِ اِنَّهُ كانَ عَليمـًا قَديرا» (فاطر/35، 42‌ـ‌44)، «و عادًا وثَمودَا وقَد تَبَيَّنَ لَكُم مِن مَسـكِنِهِم وزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيطـنُ اَعمــلَهُم فَصَدَّهُم عَنِ السَّبيلِ وكانوا مُستَبصِرين * وقـرونَ وفِرعَونَ وهـمـنَ ولَقَد جاءَهُم موسى بِالبَيِّنـتِ فَاستَكبَروا فِى الاَرضِ وما كانوا سـبِقين * فَكُلاًّ اَخَذنا بِذَنبِهِ فَمِنهُم مَن اَرسَلنا عَلَيهِ حاصِبـًا ومِنهُم مَن اَخَذَتهُ الصَّيحَةُ ومِنهُم مَن خَسَفنا بِهِ الاَرضَ ومِنهُم مَن اَغرَقنا وما كانَ اللّهُ لِيَظلِمَهُم ولـكِن كانوا اَنفُسَهُم يَظلِمون» (عنكبوت/29،38‌ـ‌40) در آيه 38، به مستكبران عاد و ثمود اشاره دارد و اينكه شيطان اعمال ايشان را در نظرشان زيبا جلوه داده و آنها را از راه راست بازداشته است، درحالى‌كه آنها قوّه تشخيص داشته و مى‌توانستند راه راست را دريابند، و در آيه‌39 به مستكبران بزرگ زمان حضرت موسى(عليه السلام)اشاره دارد و اينكه آنان نمى‌توانند بر امر خدا درباره عذاب آنها سبقت گرفته و از آن بگريزند. در اين آيه قارون پيش از فرعون ذكر شده است. شايد از آن رو كه از قوم حضرت موسى و از بنى‌اسرائيل است. در آيه 40 كيفر هر يك از مستكبران مذكور مطابق گناهى كه مرتكب شده‌بودند بيان شده است; برخى از آنها به وسيله بادى كه سنگ به همراه خود داشت و برخى با صيحه آسمانى و برخى با فرو رفتن در زمين و برخى نيز با غرق شدن در آب كيفر شدند. بخش‌پايانى آيه گوياى آن است كه خداوند به آنها ستم نكرده، بلكه آنها بر خويش ستم روا داشته‌اند. آيات مذكور و نيز آيات ديگرى كه در اين زمينه آمده، فرجام بد دنيوى مستكبران را بيان مى‌كند; مانند آيات 39‌ـ‌40 قصص / 28، 78، 91 اعراف/‌7 و‌...‌.

2. فرجام مستكبران در آخرت:

فرجام شوم و دردناك مستكبران در آياتى چند، چنين بيان شده است: محروميت از بهشت: «اِنَّ الَّذينَ كَذَّبوا بِـايـتِنا واستَكبَروا عَنها... لا يَدخُلونَ الجَنَّةَ...» (اعراف/7،40)، گرفتار شدن به عذاب دردناك و درافتادن به آتش جهنم با خوارى و خلود در آن: «واَمَّا الَّذينَ استَنكَفوا واستَكبَروا فَيُعَذِّبُهُم عَذابـًا اَليمـًا» (نساء/4،173)، «والَّذينَ كَذَّبوا بِـايـتِنا واستَكبَروا عَنها اُولـئِكَ اَصحـبُ النّارِ» (اعراف/7،36)، «... اِنَّ الَّذينَ يَستَكبِرونَ عَن عِبادَتى سَيَدخُلونَ جَهَنَّمَ داخِرين» (غافر/40، 46، 60; زمر/39،60; اعراف/7،36)، اضطراب روحى بر اثر برخورد و ستيزه مستضعفان با آنان و پشيمانى آنها (سبأ/ 34، 31‌ـ‌33; مؤمن/40،47‌ـ‌48)، لعنت كردن يكديگر (اعراف/7، 36‌ـ‌39)، بى‌توجهى به درخواستها و التماسهاى ايشان و نپذيرفتن آن (مؤمن/40، 47‌ـ‌50)، محاسبه شديد و خسران ابدى (طلاق/65، 8‌ـ‌9) و سرانجام روسياهى در قيامت. (زمر/ 39، 60)

مستكبران در قرآن :

در طول تاريخ همواره مستكبرانى بوده‌اند و نمونه‌هايى از آنان بدين شرح در قرآن كريم آمده است:
خاندان فرعون و سران قوم و سپاهيانش (اعراف/ 7، 133; قصص/ 28، 39)، قارون (عنكبوت/ 29، 39)، هامان (عنكبوت/29، 39)، بنى‌اسرائيل (بقره/ 2، 87)، اشراف مدين (قوم شعيب) (اعراف/ 7، 88)، قوم عاد (فصّلت/41، 15)، قوم ثمود (اعراف/ 7، 75‌ـ‌76)، مشركان و اشراف قريش و عرب (فرقان/ 25، 31; لقمان/31،7; فاطر/ 35، 43; سبأ/ 34، 31‌ـ‌33)
[12] كفّار، (مؤمنون/23، 67)[13] و منافقان. (منافقون/ 63،5; نوح/71، 7)[14]
در قرآن كريم در برابر بيان مصاديقى از مستكبران، مصاديقى نيز از كسانى كه استكبار نمىورزند و در برابر اوامر الهى خاشع‌اند آورده شده است; مانند: «ولَهُ مَن فِى السَّمـوتِ والاَرضِ ومَن عِندَهُ لايَستَكبِرونَ عَن عِبادَتِهِ ولا‌يَستَحسِرون» (انبياء/ 21، 19) در اين آيه به روحيّه منزّه از استكبار بندگان مقرّب و فرشتگان مكرّم الهى اشاره شده; آنان كه بدون خستگى و ملال، در عبادت الهى مستغرق‌اند و هيچ اشتغال و مانعى آنان را از اين عبادت هميشگى باز‌نمى‌دارد.[15]

منابع

التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; ترتيب كتاب العين; تفسير راهنما; تفسير نمونه; راه و راهنماشناسى; الفرقان فى تفسيرالقرآن; فرهنگ جامع; لسان العرب; مجمع البحرين; مجمع البيان فى تفسير القرآن; الميزان فى تفسير القرآن; نثر‌طوبى.
محمد مهدى خراسانى




[1]. التحقيق، ج‌10، ص‌18، «كبر».
[2]. لسان العرب، ج‌12، ص‌13، «كبر».
[3]. مجمع‌البحرين، ج‌4، ص‌9، «كبر».
[4]. راه و راهنماشناسى، ص‌79.
[5]. همان، ص‌80.
[6]. ترتيب العين، ص‌514، «عتو»; فرهنگ جامع، ج‌3، ص‌1815.
[7]. نثر طوبى، ج‌2، ص‌325.
[8]. راه و راهنماشناسى، ص‌95.
[9]. الفرقان، ج‌1، ص‌297; نمونه، ج‌1، ص‌183; الميزان، ج‌1، ص‌122‌ـ‌123.
[10]. الميزان، ج‌4، ص‌420.
[11]. راهنما، ج‌3، ص‌471.
[12]. مجمع‌البيان، ج‌8، ص‌613.
[13]. همان، ج‌7،ص‌178‌ـ‌179.
[14]. الميزان، ج‌19‌، ص‌281‌، 285‌، 287‌; ج‌20‌، ص‌29.
[15]
. همان، ج‌14، ص‌265، 281.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:03 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تكبّر

تكبّر: اظهار برترى بر ديگران؛ خوددارى از پذيرش حق

تكبّر بر وزن تفعّل از ريشه «ك ـ ب ـ ر» صفتى نفسانى و ناپسند و منشأ بسيارى از رذايل اخلاقى است[1] و تا اظهار نشده باشد به آن كبر اطلاق مى شود و چون اظهار شود، تكبّر گفته مى شود، از اين رو درعلم اخلاق تكبر زاييده كبر دانسته شده است، چنان كه كبر خود نيز، از نتايج عجب است، زيرا اگر كسى براى خويش صفت كمالى ببيند و به سبب آن از خودش خوشش بيايد به اين حالت عجب گفته مى شود و اگر افزون بر آن خود را با ديگرى مقايسه كرده و خويش را برتر ببيند به آن كبر گفته مى شود.[2] در برابر «كبر»، «ذلّت» يا «ضعة» است كه آن نيز صفت ناپسند نفسانى است و به معناى كوچك كردن خود در برابر ديگرى است در جايى كه روا نيست. حدّ اعتدال ميان آن دو نيز «تواضع» است.[3]
به نظر برخى فرد متكبّر گاهى استحقاق تكبّر را دارد و گاهى شايستگى آن را ندارد و تنها بزرگى را به خود مى بندد[4]، از همين رو اگر به حق تكبر ورزد آن، عزت و از صفات پسنديده است[5]؛ مانند تكبر نيازمند در برابر ثروتمند به جهت بى نياز دانستن خويش از دارايى وى در پرتو احساس نياز به خداوند يا تكبر ورزيدن در برابر متكبر كه صدقه است[6] و نيز تكبر بر فاسقان، كافران، بدعتگذاران، باطلگرايان[7] و دشمنان خدا.[8]
استكبار* نيز از همين ماده به معناى برترى طلبى[9] و لازمه طلب آن است كه شخص برترى نداشته و در پى برترى ادّعايى است و از همين رو همواره مذموم است و بر خداوند اطلاق
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 489
نمى شود.
[10] برخى نيز كبر، تكبر و استكبار را در معنا نزديك به يكديگر دانسته اند.[11]
گفتنى است وقار و زيبا بودن لباس از مصاديق تكبر نيست، مگر اينكه شخص بخواهد از اين طريق خود را از ديگران برتر نشان دهد، به همين جهت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در پاسخ برخى از اصحاب ضمن نفى تكبر از آن، تكبر را ردّ كردن حق از روى عناد و كوچك شمردن مردم و اهانت به آنان دانستند[12]؛ همچنين در صورتى كه انسان از جنبه صفات ظاهرى پسنديده اى كه دارد مانند علم، عبادت، سخاوت، عدالت، پرهيز از مال حرام و... خود را ممتاز ببيند، تكبر نيست، بلكه تكبر آن است كه انسان در واقع خود را بهتر از ديگرى و داراى حسن عاقبت، قرب به خدا و سعادت آخرت بداند.[13]
عالمان اخلاق براى درمان كبر دو راه علمى و عملى ذكر كرده اند: راه علمى، شناخت درست خود و خدا و نيز يادآورى آيات و رواياتى است كه در نكوهش كبر يا مدح تواضع وارد شده اند. راه عملى نيز، تواضع در عمل براى همه و مواظبت بر اخلاق متواضعان است.[14]
تكبّر گاهى نه در برابر ديگر انسان ها بلكه در برابر خدا و به معناى خوددارى از پذيرش حق و اذعان به عبادت براى اوست.[15] و البته در علم اخلاق رويكرد غالب بحث، اظهار برترى بر انسان هاست، گرچه تكبر برابر خدا نيز مطرح شده است[16]؛ ولى در قرآن با نگاهى به آيات مربوط، مى توان دريافت كه عمده مباحثِ مربوط به آن در تكبر برابر خداست.
واژه كبر ـ به معناى مورد نظر ـ در قرآن يك بار (غافر/40، 65) و متكبر به صورت مفرد و جمع 7 بار (مانند غافر/40، 27 ، 35) كه يك مورد آن از اسما و صفات الهى است (حشر/59، 23) (=> متكبر) و به صورت فعل دو بار (اعراف/7، 13 ، 146) به كار رفته است؛ همچنين با تعابير ديگرى مانند «اَستَكبَرتَ» (ص/38، 75)، «ثانِىَ عِطفِهِ» (حجّ/22، 9)، «اَخَذَتهُ العِزَّةُ» (بقره/2،206)، «مُختالاً فَخُوراً» (نساء/4، 36) و «الفَرِحين» (قصص/28، 77) به نوعى موضوع تكبر مطرح شده است.

عوامل و زمينه هاى تكبر:

برخى عوامل تكبر عبارت اند از:

1. توهم برترى در آفرينش:

شيطان* با توهم برترى خود به سبب خلقت از آتش، گرفتار تكبر شد و از فرمان الهى سرپيچيد:«قالَ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 490
يـاِبليسُ ما مَنَعَكَ اَن تَسجُدَ لِما خَلَقتُ بِيَدَىَّ اَستَكبَرتَ اَم كُنتَ مِنَ العالين * قالَ اَنا خَيرٌ مِنهُ خَلَقتَنى مِن نار وخَلَقتَهُ مِن طين» (ص/38، 75 - 76)؛ «قالَ ما مَنَعَكَ اَلاّ تَسجُدَ اِذ اَمَرتُكَ قالَ اَنا خَيرٌ مِنهُ خَلَقتَنى مِن نار وخَلَقتَهُ مِن طين * قالَ فَاهبِط مِنها فَما يَكونُ لَكَ اَن تَتَكَبَّرَ فيها...». (اعراف/7، 12 - 13) بسيارى از مفسران استكبار را در آيه 75 ص / 38 به معناى تكبّر گرفته اند.
[17]

2. قدرت مالى و توان اقتصادى:

توانگرى مالى مى تواند منشأ بروز تكبر باشد، چنان كه قارون بر اثر داشتن نعمت ها و دارايى فراوان از ناحيه خدا[18] متكبرانه آن را به دانش و درايت خود نسبت داده، خود را برتر از ديگران مى دانست، در حالى كه مؤمنان قوم وى او را پند داده و از او خواسته بودند كه تكبر را ترك كند، زيرا خدا متكبران را دوست ندارد[19]: «اِنَّ قـرونَ كانَ مِن قَومِ موسى فَبَغى عَلَيهِم وءاتَينـهُ مِنَ الكُنوزِ ما اِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنواُ بِالعُصبَةِ اولِى القُوَّةِ اِذ قالَ لَهُ قَومُهُ لا تَفرَح اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الفَرِحين * ... قالَ اِنَّما اوتيتُهُ عَلى عِلم عِندى اَو لَم يَعلَم اَنَّ اللّهَ قَد اَهلَكَ مِن قَبلِهِ مِنَ القُرونِ مَن هُوَ اَشَدُّ مِنهُ قُوَّةً واَكثَرُ جَمعـًا ولا يُسـَلُ عَن ذُنُوبِهِمُ المُجرِمون» . (قصص/28، 76 ، 78)

اوصاف متكبّران :

برخى از اوصاف متكبّران عبارت اند از:

1. خوددارى از پذيرش آيات خدا:

بدترين تكبّر، تكبّر در برابر خداوند است كه با تأثير سوء بر روح و فكر، انسان را در برابر آيات و حجت هاى الهى همچون سنگى خارا موجودى انعطاف ناپذير و غير قابل نفوذ درمى آورد كه نه به اندرز ناصحان گوش مى سپارد و نه به هشدارهاى الهى اعتنايى دارد و پيوسته با غرور و نخوت در مسير خلاف قدم برمى دارد[20]: «واِذا قيلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ اَخَذَتهُ العِزَّةُ بِالاِثمِ فَحَسبُهُ جَهَنَّمُ...». (بقره/2،206) انسان متكبر بر اثر تكذيب آيات الهى[21] بر قلبش مهر زده مى شود، به گونه اى كه ديگر در آيات الهى تفكر نمى كند و از آن ها عبرت نمى گيرد[22] و بر كفر و تكذيب اصرار مىورزد[23] و در نتيجه تبهكارى خود از قابليت هدايت خارج مى شود و به رغم مشاهده آيات الهى از تسليم در برابر آن امتناع ورزيده، بر سر دو راهى هدايت و ضلالت، گمراهى را در پيش مى گيرد: «سَاَصرِفُ عَن ءايـتِىَ الَّذينَ يَتَكَبَّرونَ فِى الاَرضِ بِغَيرِ الحَقِّ واِن يَرَوا كُلَّ ءَايَة لا يُؤمِنوا بِها و اِن يَرَوا سَبيلَ الرُّشدِ لا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 491
يَتَّخِذوهُ سَبيلاً...». (اعراف/7، 146) با توجه به سياق آيه، قيد «بِغَيرِ الحَقِّ» توضيحى است
[24]، گرچه برخى با احترازى دانستن آن، تكبر به غير حق را در آيه در برابر تكبر به حق و بجا دانسته[25] و برخى ديگر نيز بر اين باورند كه قيد «بِغَيرِ الحَقِّ» براى تأكيد است، زيرا تكبر در ميان انسان ها جز به غير حق نيست و تكبر به حق، ويژه خداى متعالى است.[26]
انسان هاى متكبر بدون هيچ حجتى درباره نشانه هاى خداوند به مجادله مى پردازند و اين گونه خداوند بر دل هر متكبر زورگويى مُهر مى نهد: «اَلَّذينَ يُجـدِلونَ فى ءايـتِ اللّهِ بِغَيرِ سُلطـن اَتـهُم كَبُرَ مَقتـًا عِندَ اللّهِ وعِندَ الَّذينَ ءامَنوا كَذلِكَ يَطبَعُ اللّهُ عَلى كُلِّ قَلبِ مُتَكَبِّر جَبّار». (غافر/40، 35) آنان از سر نخوت در بيراهه گمراهى پيشتازند: «و مِنَ النّاسِ مَن يُجـدِلُ فِى اللّهِ بِغَيرِ عِلم ولا هُدًى ولا كِتـب مُنير * ثانِىَ عِطفِهِ لِيُضِلَّ عَن سَبيلِ اللّهِ لَهُ فِى الدُّنيا خِزىٌ ونُذيقُهُ يَومَ القِيـمَةِ عَذابَ الحَريق». (حجّ/22، 8 - 9) «ثانِىَ عِطفِهِ» كنايه از تكبر و اعراض از حق است[27]، زيرا «ثَنْى» به معناى كسر، برگردانيدن و پيچاندن و «عِطف» به معناى پهلوست و شخص اعراض كننده گويا شانه خود را به نشانه اعتراض مى پيچاند.[28] گفته شده: آيه در شأن ابوجهل نازل شده است كه در برابر آيات الهى و پيام رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از روى نادانى و تكبر برخورد مى كرد.[29]
براساس آيه 56 غافر/40 مجادله با پيامبر درباره نشانه هاى خدا تنها برخاسته از كبر است[30]: «اِنَّ الَّذينَ يُجـدِلونَ فى ءايـتِ اللّهِ بِغَيرِ سُلطـن اَتـهُم اِن فى صُدورِهِم اِلاّ كِبرٌ ما هُم بِبــلِغيهِ فاستَعِذ بِاللّهِ اِنَّهُ هُوَ السَّميعُ البَصير». (غافر/40، 56)
تكبّر حجاب علوم و معارف است
[31] و قلب انسان متكبر كه مى توانست ظرف حقايق باشد مانند زمين سخت و نفوذناپذير گشته، هيچ حكمت و كلام حقى در آن اثر نمى كند، چنان كه قرآن كريم درباره نهايت تكبر[32] و امتناع ورزيدن كافران از پيروى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ايمان به وى مى فرمايد[33]: «ص والقُرءانِ ذِى الذِّكر * بَلِ الَّذينَ كَفَروا فى عِزَّة و شِقاق». (ص/38، 1 - 2) عزّت از أرض عَزاز به معناى زمين محكم و نفوذناپذير گرفته شده است.[34] در شأن نزول آيه
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 492
ياد شده آمده است كه گروهى از سران قريش از جمله ابوجهل نزد ابوطالب آمده، از وى خواستند تا از برادرزاده خود بخواهد كه از مخالفت با خدايان آن ها دست بردارد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: آيا حاضريد در يك جمله با من توافق كنيد تا در سايه آن بر عرب حكومت كنيد؟ آنان فوراً پذيرفتند. پيامبر فرمود: بگوييد: «لا إله إلاّ الله». آنان با شنيدن اين جمله چنان هراسان شدند كه از بيم تأثير آن انگشت هايشان را در گوش خود فرو برده، با سرعت از آنجا خارج شدند.
[35]

2. بخل و كتمان نعمت:

متكبران در برابر انفاق، به بخل و به جاى قدردانى از نعمت به كتمان آن فرمان مى دهند[36]: «... اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ مَن كانَ مُختالاً فَخورا * اَلَّذينَ يَبخَلونَ و يَأمُرونَ النّاسَ بِالبُخلِ و يَكتُمونَ ما ءاتهُمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ...».  (نساء/4، 36 و 37) مختال به معناى گرفتار خُيَلاء يعنى تكبر براساس فضيلت موهوم است[37] و فَخُور نيز كسى است كه مناقب و خوى هاى خود را از راه كبر و خودنمايى برمى شمارد.[38] گفته شده: از آنجا كه متكبر، با نعمت هاى الهى مانند اموالى كه به او عنايت شده بر ديگران تكبّر مىورزد براى تداوم بخشيدن به تكبّر خويش، با بخل تلاش مى كند اموالش را حفظ كند و آن گاه كه مى بيند انفاق كنندگان، نزد مردم شهرت و موقعيت پيدا مى كنند، آنان را نيز به بخل دعوت مى كند و هرگاه تحت تأثير افكار عمومى مجبور به انفاق شود، براى حفظ اموالش آن ها را پنهان كرده، به فقر تظاهر مى كند.[39] برخى گفته اند: مختال متكبّرى است كه اثر كبر او در حركات و اعمالش ظاهر مى شود و فخور متكبرى كه اثر كبرش در گفتار وى آشكار مى شود.[40]

3. ريا:

تكبر مى تواند در انگيزه انسان نيز اثر سوء گذاشته، موجب شود تا اعمال وى از جمله انفاق صرفاً براى كسب شهرت و مقام و نه رضاى خدا صورت گيرد، چنان كه برخى براى دستيابى به سود دنيوى انفاق مى كنند؛ نه بر اساس استحقاق و نياز ديگران به انفاق:[41]«والَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُم رِئاءَ النّاسِ ولا يُؤمِنونَ بِاللّهِ و لا بِاليَومِ الأخِرِ و مَن يَكُنِ الشَّيطـنُ لَهُ قَرينـًا فَساءَ قَرينا». (نساء/4، 38)

4. رفتارهاى غرورآميز:

تكبر به شكل هاى گوناگون گاه در نحوه راه رفتن و گاه در چهره ـ به صورت رخ برتابيدن از مردم ـ در رفتار آدمى آشكار مى شود. قرآن كريم اندرز حكيمانه لقمان به فرزند خود در وانهادن اين گونه رفتار غرورآميز[42] را اين گونه نقل مى كند: از روى تكبر از مردم روى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 493
مگردان
[43] و در زمين با تكبّر راه نرو[44] زيرا خداوند، متكبّر فخرفروش را دوست ندارد[45]: «ولا تُصَعِّر خَدَّكَ لِلنّاسِ و لاتَمشِ فِى الاَرضِ مَرَحـًا اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُختال فَخور» (لقمان/31، 18)؛ همچنين قرآن كريم در بيان علت اينكه انسان نبايد با تكبر روى زمين راه برود[46] ضعف او را به وى گوشزد كرده و فرموده است: تو هرگز نمى توانى زمين را بشكافى[47] يا تمام آن را با راه رفتن بپيمائى[48] و بلندى قامتت هيچ گاه به كوه ها نمى رسد: «ولا تَمشِ فِى الاَرضِ مَرَحـًا اِنَّكَ لَن تَخرِقَ الاَرضَ ولَن تَبلُغَ الجِبالَ طولا». (اسراء/17، 37) اين آيه كنايه از عجز و ضعف انسان و احاطه موجوداتى قوى تر و بزرگ تر از او بر وى است[49]، بنابراين قدرت و عظمتى كه متكبر براى خود قائل است توهّمى بيش نيست[50] و توجيهى براى تكبر او وجود ندارد.[51] ذكر دو مورد فوق در تعليل آيه از آن روست كه انسان با فراوانى قدرت و بزرگى جثه اش تكبر مىورزد[52] يا بدين معناست كه تكبر براى متكبر هيچ فايده اى ندارد و هيچ گاه وى را به خواسته اش نمى رساند، چنان كه انسان هيچ گاه زمين را نمى شكافد و بلندى قامت او به كوه ها نمى رسد.[53] البته مفاسد تكبر تنها دامن متكبر را نمى گيرد، بلكه گاه به ديگران نيز سرايت مى كند، از اين رو حضرت موسى(عليه السلام) آن گاه كه شنيد فرعون قصد كشتن او را دارد از شرّ او و هر متكبرى كه به روز حساب ايمان ندارد به پروردگار پناه برد: «و قالَ موسى اِنّى عُذتُ بِرَبّى ورَبِّكُم مِن كُلِّ مُتَكَبِّر لا يُؤمِنُ بِيَومِ الحِساب». (غافر/40،27)[54]

فرجام متكبّران :

براى متكبّران در قرآن به دو فرجام اشاره شده است:

1. محروميت از رحمت و محبّت ويژه الهى:

رحمت الهى فراگير و عام است؛ ولى تكبر موجب محروميّت از رحمت خاص الهى و رانده شدن از درگاه خداست، چنان كه شيطان بر اثر تكبر، از مقام قرب الهى رانده و مشمول لعن
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 494
خداوند شد
[55] و از آسمان يا بهشت يا از صورت فرشتگان يا از درجه و منزلتى كه در آن بود سقوط كرد[56]، زيرا زمين يا آتش دوزخ محل استقرار عاصيان متكبر است[57] و ابليس به سبب تكبّرش، نزد خدا و اولياى الهى پست و كوچك است[58]: «قالَ ما مَنَعَكَ اَلاّ تَسجُدَ ... * قالَ فَاهبِط مِنها فَما يَكونُ لَكَ اَن تَتَكَبَّرَ فيها فَاخرُج اِنَّكَ مِنَ الصّـغِرين». (اعراف/7، 12 - 13) متكبر از محبت ويژه حق نيز دور است: «... اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ مَن كانَ مُختالاً فَخورا» (نساء/4، 36 و نيز لقمان/31، 18)، زيرا وى به خداوند دلبسته نيست، بلكه قلب او به مال (نساء/4، 37) و جاه (نساء/4، 38) تعلق و محبت فراوان دارد.[59]

2. گرفتار شدن به ذلت دنيا[60] و عذاب آخرت:

قرآن كريم به اين حقيقت اشاره دارد كه شخص متكبر در دنيا جز خوارى نصيبش نخواهد شد: «... لَهُ فِى الدُّنيا خِزىٌ ونُذيقُهُ يَومَ القِيـمَةِ عَذابَ الحَريق» (حجّ/22، 8 - 9)، چنان كه در روايات نيز تصريح شده است كه هر كس تكبّر ورزد كوچك و پست مى شود.[61] پستى و حقارت متكبر در چشم ديگران امرى طبيعى و عكس العمل تكبّر وى از سوى ديگران است، زيرا همان نفْسى كه متكبر دارد ديگران نيز دارند و هيچ كس دوست ندارد ديگرى بر او تكبر ورزيده، او را تحقير كند.[62]
از آيه اى بر مى آيد كه حتّى قوم ثمود نيز با اينكه خود مردمى تبهكار بودند، تكبّر را ناپسند دانسته و حضرت صالح(عليه السلام) را دروغگويى متكبر مى پنداشتند كه مى خواست از راه ادعاى نبّوت بر آنان برترى يابد: «اَءُلقِىَ الذِّكرُ عَلَيهِ مِن بَينِنا بَل هُوَ كَذّابٌ اَشِر» (قمر/54،25)؛ ولى خداوند چنين پاسخ مى دهد كه آنان در قيامت خواهند دانست چه كسى دروغگو و متكبر است: «سَيَعلَمونَ غَدًا مَنِ الكَذّابُ الاَشِر». (قمر/54،26)[63]
خداوند در آخرت نيز به متكبران عذاب آتش سوزان را خواهد چشاند و جهنم جايگاه آنان خواهد بود «و يَومَ القِيـمَةِ تَرَى الَّذينَ كَذَبوا عَلَى اللّهِ وُجوهُهُم مُسوَدَّةٌ اَلَيسَ فى جَهَنَّمَ مَثوًى لِلمُتَكَبِّرين» (زمر/39،60)؛ «اُدخُلوا اَبوبَ جَهَنَّمَ خــلِدينَ فيها فَبِئسَ مَثوَى المُتَكَبِّرين». (غافر/40، 76 و نيز بقره/2، 206؛ نحل /16، 29؛ زمر /39،72)، چنان كه در آيه اى بهشت به كسانى اختصاص يافته كه در زمين در پى تكبّر و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 495
برترى طلبى نباشند: «تِلكَ الدّارُ الأخِرَةُ نَجعَلُها لِلَّذينَ لايُريدونَ عُلُوًّا فِى الاَرضِ...» (قصص/28،83)
[64] و در روايتى از امام باقر و امام صادق(عليها السلام) نيز آمده است: كسى كه در قلبش به اندازه ذرّه اى كبر باشد وارد بهشت نمى شود.[65]

منابع

احياء علوم الدين، الغزالى (م. 505 ق.)، بيروت، دار المعرفه؛ اربعين حديث، امام خمينى(قدس سره)، 1368 ش، قزوين، طه، 1368 ش؛ اقرب الموارد، الشرتونى اللبنانى، تهران، دارالاسوة، 1416 ق؛ انوار التنزيل، البيضاوى (م. 685 ق.)، به كوشش عبدالقادر، بيروت، دارالفكر، 1416 ق؛ بصائر ذوى التمييز، الفيروز آبادى (م. 817 ق.)، به كوشش محمد على، بيروت، المكتبة العلميه؛ التبيان، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش احمد حبيب العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تبيين القرآن، سيد محمد الشيرازى، بيروت، دارالعلوم، 1423 ق؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374 ش؛ التسهيل لعلوم التنزيل، محمدبن احمد جزى الغرناطى (م. 741 ق.)، به كوشش محمد اليونسى و ابراهيم عطوة، قاهرة، دارالكتب الحديثة، 1973 م؛ تفسير التحرير والتنوير، ابن عاشور (م. 1393 ق.)، تونس، الدار التونسية، 1997 م؛ تفسير الصافى، الفيض الكاشانى (م. 1091 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1402 ق؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م. 774 ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409 ق؛ تفسير القمى، القمى (م. 307 ق.)، به كوشش الجزائرى، قم، دارالكتاب، 1404 ق؛ التفسير الكاشف، المغنية، بيروت، دارالعلم للملايين، 1981 م؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. 606 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1415 ق؛ التفسير المبين، المغنية، دارالكتاب الاسلامى، 1404 ق؛ تفسير المراغى، المراغى (م. 1371 ق.)، دارالفكر؛ تفسير المظهرى، محمد المظهرى، به كوشش احمد عزو، بيروت، دار احياءالتراث العربى، 1425 ق؛ تفسير المنار، رشيد رضا (م. 1354 ق.)، قاهرة، دارالمنار، 1373 ق؛ تفسير منهج الصادقين، فتح الله كاشانى (م. 988 ق.)، به كوشش مرتضوى، غفارى، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، 1385 ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م. 1112 ق.)، به كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373ش؛ جامع البيان، الطبرى (م. 310 ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ جامع السعادات، محمد مهدى النراقى (م. 1209 ق.)، به كوشش كلانتر، بيروت، اعلمى، 1408 ق؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م. 671 ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417 ق؛ الجديد فى تفسير القرآن المجيد، محمد سبزوارى (م. 1409 ق.)، بيروت، دارالتعارف، 1402 ق؛ الجواهر، طنطاوى بن جوهرى (م. 1358 ق.)، به كوشش احمد سعدعلى، بيروت، دارالفكر 1355 ق؛ الدرالمنثور، السيوطى (م. 911 ق.)، بيروت، دارالفكر، 1414 ق؛ روح المعانى، الآلوسى (م. 1270 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ روض الجنان، ابوالفتوح رازى (م. 554 ق.)، به كوشش ياحقى و ناصح، مشهد، آستان قدس رضوى، 1375 ش؛ فتح القدير، الشوكانى (م. 1250 ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ الكافى، الكلينى (م. 329 ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ الكشاف، الزمخشرى (م. 538 ق.)، قم، بلاغت، 1415 ق؛ كشف الاسرار، ميبدى (م. 520 ق.)، به كوشش حكمت، تهران، امير كبير، 1361 ش؛ الكشف والبيان، الثعلبى (م. 427 ق.)، به كوشش ابن عاشور، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1422 ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق؛ معجم الفروق اللغويه، ابوهلال العسكرى (م. 395 ق.)، قم، انتشارات اسلامى، 1412 ق؛ معجم مقاييس اللغه، ابن فارس (م. 395 ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، قم، دفتر تبليغات، 1404 ق؛ معراج
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 496
السعاده، احمد نراقى (م. 1245 ق.)، قم، هجرت، 1378 ش؛ مفردات، الراغب (م. 425 ق.)، به كوشش صفوان داودى، دمشق، دارالقلم، 1412 ق؛ من هدى القرآن، سيد محمدتقى مدرسى، دفتر علامه مدرسى، 1410 ق؛ موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون والعلوم، محمد على تهانوى، بيروت، مكتبة لبنان ناشرون، 1996 م؛ الميزان، الطباطبايى (م. 1402 ق.)، بيروت، اعلمى، 1393 ق؛ نثر طوبى، الشعرانى (م. 1393 ق.)، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1398 ق؛ النكت والعيون، الماوردى (م. 450 ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1412 ق.
سيدرضا اسحاق نيا تربتى و بخش اخلاق




[1]. معراج السعاده، ص 238.
[2]. احياء علوم، ج 3، ص 343 - 344؛ جامع السعادات، ج 1، ص 379 - 381؛ اربعين حديث، ص 82.
[3]. جامع السعادات، ج 1، ص 397؛ كشاف اصطلاحات الفنون، ج 2، ص 1358.
[4]. مفردات، ص 697 - 698؛ بصائر ذوى التميز، ج 4، ص 325، «كبر».
[5]. كشاف اصطلاحات الفنون، ج 2، ص 1358.
[6]. اخلاق ناصرى، ص 339.
[7]. كشف الاسرار، ج 3، ص 749؛ التفسير الكبير، ج 5، ص 366؛ مفردات، ص 698.
[8]. الميزان، ج 8، ص 29.
[9]. مفردات، ص 697؛ بصائر ذوى التميز، ج 4، ص 325، «كبر».
[10]. الميزان، ج 12، ص 266؛ الفروق اللغويه، ص 49.
[11]. مفردات، ص 697؛ اساس البلاغه، ص 533؛ اقرب الموارد، ج 4، ص 508، «كبر».
[12]. الدر المنثور، ج 5، ص 121 - 122؛ تفسير المنار، ج 5، ص 96.
[13]. جامع السعادات، ج 1، ص 387.
[14]. احياء العلوم، ج 3، ص 358 - 360؛ جامع السعادات، ج 1، ص 386 - 392.
[15]. مفردات، ص 697، «كبر».
[16]. احياءالعلوم، ج 3، ص 345؛ جامع السعادات، ج 1، ص 384.
[17]. مجمع البيان، ج 8 ، ص 758؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 148؛ الميزان، ج 17، ص 225 - 226.
[18]. روح المعانى، ج 20، ص 166؛ تفسير گازر، ج 7، ص 195؛ مخزن العرفان، ج 9، ص 449.
[19]. تفسير ابن كثير، ج 3، ص 410؛ تفسير مظهرى، ج 7، ص 187 - 189.
[20]. مجمع البيان، ج 4، ص 735؛ الميزان، ج 2، ص 97؛ نمونه، ج 2، ص 75؛ ج 6، ص 367.
[21]. جامع البيان، ج 9، ص 81؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 283.
[22]. الكشاف، ج 2، ص 117.
[23]. الميزان، ج 8، ص 247.
[24]. الميزان، ج 8، ص 246.
[25]. كشف الاسرار، ج 3، ص 749؛ التفسير الكبير، ج 5، ص 366؛ مفردات، ص 698.
[26]. روض الجنان، ج 8، ص 402؛ الكشاف، ج 2، ص 159؛ مجمع البيان، ج 4، ص 736.
[27]. التفسير المبين، ج 1، ص 434.
[28]. التحقيق، ج 2، ص 33، «ثنى»؛ الميزان، ج 14، ص 349؛ نثر طوبى، ص 118.
[29]. التحريروالتنوير، ج 17، ص 207.
[30]. الميزان، ج 17، ص 341 - 342.
[31]. الجواهر، ج 3، ص 218.
[32]. منهج الصادقين، ج 8، ص 34.
[33]. الميزان، ج 17، ص 118.
[34]. مفردات، ص 563، «عزّ».
[35]. نورالثقلين، ج 4، ص 441 - 443.
[36]. جامع البيان، ج 5، ص 119؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 125 - 126؛ الميزان، ج 4، ص 355.
[37]. الميزان، ج 16، ص 219.
[38]. نثر طوبى، ج 2، ص 248، «فخر».
[39]. من هدى القرآن، ج 2، ص 80ـ 81.
[40]. تفسير المنار، ج 5، ص 95.
[41]. التحريروالتنوير، ج 5، ص 53؛ نمونه، ج 3، ص 383.
[42]. جامع البيان، ج 21، ص 89 - 90.
[43]. روض الجنان، ج 15، ص 291؛ تفسير مراغى، ج 21، ص 85؛ الصافى، ج 4، ص 146.
[44]. التبيان، ج 8، ص 280؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 48.
[45]. مجمع البيان، ج 8، ص 500؛ الجديد، ج 5، ص 391.
[46]. تفسير بيضاوى، ج 3، ص 359؛ فتح القدير، ج 3، ص 228 - 230.
[47]. روض الجنان، ج 12، ص 221؛ مجمع البيان، ج 6، ص 641؛ تبيين القرآن، ص 297.
[48]. تفسير قمى، ج 2، ص 19؛ تفسير ثعلبى، ج 6، ص 100؛ التسهيل، ج 1، ص 446.
[49]. تفسير قرطبى، ج 11، ص 170؛ التفسير المبين، ص 369؛ الكاشف، ج 5، ص 45.
[50]. الميزان، ج 13، ص 97.
[51]. فتح القدير، ج 3، ص 228؛ تفسير مراغى، ج 15، ص 47؛ تفسير قرطبى، ج 11، ص 170.
[52]. تفسير مراغى، ج 15، ص 47؛ روح المعانى، ج 15، ص 75؛ مجمع البيان، ج 6، ص 641.
[53]. روح المعانى، ج 15، ص 75؛ تفسير المظهرى، ج 5، ص 441؛ الصافى، ج 3، ص 193.
[54]. مجمع البيان، ج 8، ص 810؛ الميزان، ج 17، ص 328؛ الجديد، ج 6، ص 210.
[55]. مجمع البيان، ج 3، ص 620؛ الكشاف، ج 2، ص 90؛ الميزان، ج 8، ص 30.
[56]. تفسير ماوردى، ج 2، ص 204؛ مجمع البيان، ج 4، ص 620؛ الجواهر، ج 3، ص 142.
[57]. الكشاف، ج 2، ص 90؛ مجمع البيان، ج 4، ص 620.
[58]. الكشاف، ج 2، ص 90.
[59]. الميزان، ج 4، ص 353 - 355.
[60]. جامع البيان، ج 24، ص 100.
[61]. الكافى، ج 1، ص 142؛ ج 2، ص 122؛ ج 8، ص 19 - 20.
[62]. ر.ك: اربعين حديث، ص 86.
[63]. روض الجنان، ج 18، ص 224؛ مجمع البيان، ج 9، ص 289؛ فتح القدير، ج 5، ص 126.
[64]. مجمع البيان، ج 7، ص 420؛ فتح القدير، ج 4، ص 217؛ التحرير والتنوير، ج 20، ص 89، 190.
[65]
. الكافى، ج 2، ص 310.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:04 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آسیب شناسی راه های رسیدن به فیوضات الهی

آسیب شناسی راه های رسیدن به فیوضات الهی*

دکتر علی اصغر تجری**

 

چکیده مقاله:

همان گونه که بذرها در زمین های آماده می روید و در شوره زار گلی نمی شکفد، هر چند بهترین بذرها در آن افشانده شود و آب باران حیات بخش، پی در پی بر آن ببارد، همچنین بذر معرفت و عرفان و باران فیض و رحمت الهی، فقط در دلهای آماده اثر بخش است و گلهای رنگارنگ و میوه های شیرین و خوش خود را به بار می فشاند.
بنابراین لازم است زمینه های بصیرت و عرفان و برخورداری از هدایت و فیوضات الهی و نیز آفت و آسیب هایی که مانع برخورداری از آنها می شود را شناخته تا با فراهم نمودن زمنیه ها و رفع موانع، روج و جان خود را آماده دریافت الهامات رحمانی و فیوضات سبحانی گردانیم. آنچه در ان پژوهش مد نظر است این دومی یعنی بررسی و شناخت آسیب های راههای رسیدن به فیوضات الهی از منظر قرآن و حدیث می باشد. این آفت ها را می توان درسه محور خلاصه نمود: الف- صفات و کیفیات روحی و اخلاقی که حجاب دیده و جان می شود. ب- اعمال وکارهایی که آیینه دل را تاریک می سازد و مانع برخوردای از فیوضات الهی می شود. ج- عوامل بیرونی که روج و جان آدمی را به بی راهه کشانده و آن را در حصار تباهی و فساد نگه داشته و مانع از اشراق فیوضات الهی می گردد.

کلید واژگان:

آسیب شناسی.فیوضات.فضایل اخلاقی.روحیات اخلاقی .زنگار گناه.هدایت های الهی

طرح مساله:

یکی از آموزه های با اهمیت قرآنی که در احادیث هم به آن هم به آن پرداخته شده است، موضوع هدایت های ویژه و فیض رسانی های خاص است که خداوند در حق برخی از بندگان خود انجام می دهد. مسلما برخورداری از این هدایت ها و فیوضات، وابستگی کامل به وجود آمادگی و قابلیت های ویژه در افراد دارد، شاید بتوان وجه جامع این آمادگی و قابلیت را در دل در پی حق سپردن و گام برداشتن در این مسیر بیان کرد:
این آیات شاهد گویایی بر مدعای فوق است:
«وَ يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْاْ هُدًى»[1] «خداوند بر هدایت رهیافتگان بیفزاید»
«وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْاْ زَادَهُمْ هُدًى...»[2] «و رهیافتگان را هدایت افزود»
« وَ الَّذِينَ جَاهَدُواْ فِينَا لَنهَْدِيَنهَُّمْ سُبُلَنَا »[3] «و کسانی که در راه ما تلاش کنند ما راههای خود را به آنان بنمایائیم»[4] «يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِن تَتَّقُواْ اللَّهَ يجَْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًا» «ای مومنان اگر از خداوند پروا کنید بریا شما (پدیده ای) جدا کننده حق از باطل پدید آورد»
« ... وَ مَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يهَْدِ قَلْبَهُ...»[5] « هر کسی ایمان به خداوند آورد دلش را هدایت کند» و آیات فراوان دیگر، از جمله مائده/16، رعد/27، یونس/9، محمد/7، شوری/13، بقره/282.
تمامی آیات فوق بر هدایت ها و فیوضات الهی که خداوند بندگان شایسته خود را از آن برخوردار می کند دلالت دارد. به عنوان نمونه علامه طباطبایی در توضیح آیه دوم: «والذین اهتدو زادهم هدی» می نویسد: «اهتداء عبارت است از تسلیم شدن و پیروی کردن هر حقی که فطرت سالم به سوی آن هدایت می کند، و زیادی هدایت در جمله «وهدایتشان را زیاد کرد» عبارت است از اینکه خدای سبحان درجه ایمان او را بالا ببرد»[6]
در احادیث نیز به این مطلب پرداخته شده است از جمله از پیامبر اکرم (ص) روایت شده که آن حضرت فرمود: «من اخلص الله اربعین صباحا فجر الله ینابیع الحکمه من قبله علی لسانه»، «هر کس خود و کارهای خویش را چهل روز برای خداوند خالص گرداند، خداوند چشمه های حکمت و دانش را از دل آن شخص بر زبان او جاری و روان می گرداند.[7]»
در قرآن کریم به نمونه هایی از این فیوضات و هدایت های ویژه الی در حق برخی از اولیاء بر می خوریم: در مورد مادر موسی (ع) در قرآن آمده است: «
وَ أَوْحَيْنَا إِلىَ أُمّ‏ِ مُوسىَ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فىِ الْيَمّ‏ِ وَ لَا تخََافىِ وَ لَا تحَْزَنى... »[8] ، «به مادر موسی الهام کردیم که او را شیر بده، و چون بر او بیمناک شدی، او را (در جعبه ای) به دریا افکن، و مترس و غم مخور...»
و در مورد حواریون و یاران حضرت عیسی در قرآن آمده است: « وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلىَ الْحَوَارِيِّنَ أَنْ ءَامِنُواْ بىِ وَ بِرَسُولىِ قَالُواْ ءَامَنَّا وَ اشهَْدْ بِأَنَّنَا مُسْلِمُون»[9] «و آنگاه به حواریون الهام کردم که به من و پیامبرم ایمان آوردید، گفتند ایمان آوردیم و گواه باش که ما فرمانبر داریم»
مسلما وحی به مادر موسی (ع) و حواریون از نوع وحی پیامبری نبوده، بلکه الهام و هدایت خاصه الهی بوده که شامل حال آنان شده است. درباره حضرت یوسف قبل از رسیدن به مقام نبوت دارد که: « فَلَمَّا ذَهَبُواْ بِهِ وَ أَجْمَعُواْ أَن يجَْعَلُوهُ فىِ غَيَابَتِ الجُْبّ‏ِ وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَاذَا وَ هُمْ لَا يَشْعُرُون»[10] «چون او را بردند و همداسان شدند که او را در نمانگاه چاه بگذارند، به او الهام کردیم (سرانجام) ایشان را در حالی که هیچ آگاه نیستندف از این کارشان آگاه خواهی ساخت».
ظاهرا این وحی که در دوران کودکی یوسف (ع) اتفاق افتاد، وحی نبوتف نبود؛ بلکه الهام و فیضی الهی بود که شامل حال او شده بود، زیرا خداوند در آیه ای بعد از این آیه می فرماید: «و هنگامی که به مرحله بلوغ رسید ما «حکم» و «علم» به او دادیم و اینچنین نیکوکاران را پاداش می دهیم».[11]
و این آیه نشانگر این است که یوسف (ع) در دوران کودکی هنوز به مقام نبوت نرسیده بود.[12]
قابل توجه اینکه به هر مقدار این قابلیت و در پی حق بودن شدیدتر باشد و گامهای استوارتری در این مسیر برداشته شود، لطف و فیض هدایت الهی بیشتر می گردد، تا آنجا که به تعبیر آیت الله مکارم شیرازی: «انسان درک و دید تازه ای پیدا می کند که می تواند با دید خود به جهان غیب راه یابد و قسمتی از آن جهان را مشاهده کند و به تعبیر دیگر پرده ها کنار می رود و بعضی از حقایق جهان غیب بر او کشف می گردد و به همان روشنی که انسان با چشم خود محسوسات را می بیند، بلکه به مراتب از آن روشنتر و اطمینان بخش تر»[13]
از این حالت به «مکاشفه» و «کشف و شهود» تعبیر می شود و در تاریخ برای انبیاء گرامی و اولیاء و انسانهای وارسته رخ داده است.
«لقاء الله» عالی ترین و با شکوه ترین حالت کشف و شهود برای سالک طریق حق است و خداوند بندگان خاص خود را از آن برخوردار می گرداند، آنجا که می فرماید «فَمَن كاَنَ يَرْجُواْ لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَ لَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدَا»[14]، «بس هر کس به لقای پروردگارش امید دارد باید کاری شایسته انجام دهد، و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند».
آیت الله جواد آملی در معنی آیه می نویسد: «معنای لقاءالله این نیست که انسانها تنها بعد از مرگ جمال الهی را مشاهده می کند، بلکه قبل از مرگ نیز می تواند مشاهد جمال الهی باشد و فیضهای خاص او را دریافت کند»[15]
حضرت امیرالمومنین (ع) در داستان معروف «ذعلب یمانی» به همین القاء الهی اشاره دارد آنجا که او از آن حضرت سئوال می کند:
«هل رایت ربک یا امیرالمومنین؟»، «آیا هرگز پروردگارت را دیده ای امیرمومنان؟» امام فرمود: «افا عبد ما لا اری؟»، «آیا پرستش کنم کسی را که نمی بینم؟» عرض کرد: «و کیف تراه؟» «چونه او را می بینی؟»، امام فرمود: «لا تردکه العیون بمشاهدة العاین ولکن تدرکه القلوب بحقایق الایمان»، «چشمهای ظاهر با مشاهده حسی او را درک نمی کنند ولکن دلها با حقایق ایمان او را درک می کنند.»[16]
همه این مطالب گواهی بر وجود هدایت ها و فیوضات خاصه الهی دارد که خداوند شامل حال بندگان شایسته و ویژه خود می کند.
در اینجا دو مبحث اساسی وجود دارد، یکی اینکه چه اموری می تواند زمینه های برخورد داری از چنین هدایت هایی را در انسان ها تقویت کند و روح و جان را آماده پذیرش فیوضات الهی گرداند.
و دیگری اینکه چه موانعی بر سر راه چنین هدایتهایی وجود دارد و آسیب هایی که مانع این فیوضات می وشد چه می باشد، موضوع این مقاله مبحث دوم می باشد.
بی گمان برای دیدن چهره اشخاص و موجودات مختلف جهان داشتن چشم به تنهایی کافی نیست، بلکه باید موانع و حجاب نیز در میان نباشدف اگر فضای اطراف ما را دود سیاه یا گرد و غبار غلیظ گرفته باشد، ما حتی جلوی پای خود را نمی بینیم، اگر آفتاب عالم تاب با آن همه روشنایی که همه جا ضرب المثل است پشت حجاب ابرهای تیره قرار گیرد، قادر به مشاهده نیستیم، برای درک حقیقت و وصول به هدایت نیز همین وضعیت است، باید غبار هوی و هوس و موانع جلو دید چشم دل و جان را نگرفته باشد: «فَإِنهََّا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَ لَاكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتىِ فىِ الصُّدُور »[17]« در حقیقت دیگان نیست که نابینا می شود، بلکه دلهایی که در سینه ها هست، نابینا می گردد».
و به قول شاعر:
حقیقت سرایی است آراسته *** هوا و هوس گرد برخاسته
نبینی که هرجا که برخاست گرد *** نبیند نظر گرچه بیناست مرد
دل و جان آدمی اگر آمادگی پذیرش حق را نداشته باشد، در مواجهه با حق نه تنها از آن بهره ای، نمی برد، بلکه به سبب نخوت و سرکشی، در برابر حق دچار خسران و زیان نیز می گردد:« وَ نُنزَِّلُ مِنَ الْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَ لَا يَزِيدُ الظَّلِمِينَ إِلَّا خَسَارًا »[18] «و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است برای مومنان نازل می کنیم، ستمگران را جز خسران و زیان نمی افزاید».
و بقول سعدی:
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست *** در باغ لاله روید و در شوره زار خس
البته راه رسیدن به حق نزدیک است و اگر تعلقات دنیوی و آلودگیها، دل انسان را تیره و تار نسازد، باران هدایت و فیوضات الهی بر دل انسانها باریدن خواهد گرفت و انسانها به درک حقایق و اصل خواهند شد. در دعای ابوحمزه ثمالی می خوانیم:
« و ان الراحل الیک قریب المسافة و انک لا تحتجب عن خلقک الا ان تحجبهم الاعمال دونک»[19]، «و کسی که به سوی تو در حرکت است راهش نزدیک است و تو خود را آفریدگانت پنهان نمی داری، مگر آنکه اعمال و رفتار آنان حجاب آنان در برابر تو باشد».
و از پیامبر اکرم (ص) نقل شده که فرمود: «لو لا أنّ الشیاطین یحومون علی قلوب بنی آدم لنظروا الی ملکوب السموات»[20]، «اگر شیاطین اطراف روح و جان آدمی را نگرفته باشند، آنان می توانند به ملکوت آسمانها نظر بیفکنند».
اکنون سخن در این است که چه اموری سبب می شود که بر دل انسانها زنگار نشیند، گوش جانش سنگین شود و چشم قلبش کم نور شود و در نتیجه از هدایت ها و فیوضات الهی محروم شود؟!
در قرآن کریم و احادیث به مساله موانع و آفت های هدایت و فیوضات ویژه الهی پرداخته شده و عوامل اصلی این معنی تبیین گشته است که در یک گروه بندی ساده می توان آن را در سه گروه خلاصه کرد:
1. صفات و کیفیات روحی و اخلاقی که حجاب دیده و جان می شود.
2. اعمال و کارهایی که آیینه دل را غبارآلود می کند.
3. عوامل بیرونی که بر روح و جان آدمی اثر می گذارد و مانع برخورداری از فیوضات الهی می گردد.

آسیب ها

 

الف- صفاتی که حجاب دیده و جان می شود.

در اینجا به برخی از این صفات اشاره می شود:

1. هواپرستی:

خداوند می فرماید: « أَ فَرَءَيْتَ مَنِ اتخََّذَ إِلَاهَهُ هَوَئهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلىَ‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلىَ‏ سمَْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلىَ‏ بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن يهَْدِيهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلَا تَذَكَّرُون‏
وَ نُنزَِّلُ مِنَ الْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَ لَا يَزِيدُ الظَّلِمِينَ إِلَّا خَسَارًا»[21] «آیا دیده ای آن کسی را که هوای نفسش را خدا می خود گرفت و خداوند او را با وجود آگاهی اش، بیراه گذارد، و بر گوش و دل او مهر نهاد و بر چشمش پرده کشید، پس چه کسی پس از خداوند او را هدایت می کند، آیا پند نمی گیرند؟»
راغب اصفهانی واژه «هوی» را چنین معرفی می کند:
«الهوی میل النفس الی الشهوة و الهوی سقوط من علو سفل»[22]، «هوی به معنی تمایل نفس به شهوت است و در اصل از «هوی» به معنی سقوط از بلندی به پایین گرفته شده است».
ظاهرا وجه ارتباط معنای واژه «هوی» با معنی ریشه اصلی کلمه این است که هوای نفس سبب می شود انسان از مقام انسانیت و معنویت سقوط کند و در دنیا گرفتار انواع مصائب و در آخرت گرفتار آتش دوزخ شود.
در آیه فوق سخن از کسانی است که دچار هوی پرستی شده و به دنبال تمایلات نفسانی خود راه افتاده اند و در این کار آنقدر افراط کرده که آن را به عنوان «معبود» خود برگزیده اند، نتیجه طبیعی چنین حالتی مهر نهاده شدن بر دل و گوش و پرده افکنده شدن به دیدگان است. و این امر نه تنها سبب محرومیت از هدایت های ویژه و فیوضات الهی می شود، بلکه مانع از برخورداری از هدایت کتاب آسمانی و دیگر هدایت های عامه الهی می گردد. از امام علی (ع) روایت شده که فرمود: «الهوی شریک العمی»[23]، «هوی پرستی قرین و همزاد کوری است».

2. محبت دنیا:

خداوند می فرماید: « َالِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّواْ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا عَلىَ الاَْخِرَةِ وَ أَنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَفِرِين‏ أُوْلَئكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلىَ‏ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ وَ أُوْلَئكَ هُمُ الْغَفِلُون »[24]، «این از آن است که ایشان زندگی دنیا را از آخرت خوشتر دارند، و خداوند خدانشناسان را هدایت نمی کند، اینان کسانی هستند که خداوند بر دلها و گوشها و دیدگانشان مهر نهاده است و اینانند که غاقلند.»
درباره معنی این آیه در تفسیر موضوعی پیام قرآن آمده: «این آیه اشاره به گروهی می کند که نخست اسلام را پذیرا گشتند و بعد مرتد شدند، می گوید: این ارتداد به خاطر آن نیست کهچیزی برخلاف حق در اسلام دیده باشند، بلکه آنها زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح دادند و به همین جهت با اسلام وداع گفتند و به وادی کفر قدم نهادند و چون شایسته هدایت نیستند خداوند هدایتشان نمی کند، بلکه به خاطر دنیا پرستی بر قلب و گوشو چشم آنها مهر می نهد، و درهای معرفت را به روی آنها می بندد، در نتیجه در غفلت کامل فرو می روند.»[25]
و می دانیم که نتیجه طبیعی چنین حالتی، محرومیت از هدایت ها و فیوضات الهی می باشد.
در حدیقی می خوانیم که امیرالمومنان (ع) نامه به یکی از یاران خود نوشت و او را نصیحت فرمود، از جمله نصایح امام (ع) این بود که «فارفض الدنیا فان حب الدنیا یعمی و یصم و یبکم و یذل الرقاب»[26]، « دنیا را راها کن که حب دنیا، چشم را کور و گوش را کر و زبان را لال و گردن ها را به زیر می آورد».
و در حدیثی دیگر از همان امام (ع) می خوانیم: «لحب الدنیا صمّت الاسماع عن سماع الحکمة و عمیت القلوب عن نور البصیرة»[27]، «به خاطر دوستی دنیا گوشها از شنیدن صدای دانش و حکمت کر شده و دلها از دیدن نور بصیرت و بینش کور شده است».

پی نوشت ها

*مقاله برگزیده نخستین کنگره بین المللی بزرگداشت حافظ کل قرآن کریم ‌محمد کاظم کریمی ساروقی مشهور به کربلایی کاظم
**استادیار دانشگاه آزاد اسلامی واحد اراک
[1] . سوره مریم، آیه76
[2] . سوره محمد، آیه 17
[3] . سوره عنکبوت، آیه 69
[4] . سوره انفال، آیه 29.
[5] . سوره تغابن، آیه 11.
[6] . علامه طباطبایی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، ج18، صفحه 356، انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم.
[7] . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج6، ص 249.
[8] . سوره قصص، آیه 7.
[9] . سوره مائده، آیه 111.
[10] . سوره یوسف، آیه 15.
[11] . سروه یوسف، آیه 22.
[12] . در مورد حضرت مریم نیز همین گونه الهام گرفته است به آیات 16-26 سوره مریم مراجعه شود.
[13] . مکارم شیرازی، ناصر و جمعی ازدانشمندان، تفسیر موضوعی پیام قرآن، ج1، ص202
[14] . سوره کهف، آیه 110.
[15] . جوادی آملی، عبدالله، تفسیر موضوعی قرآن کریمف ج11، ص254، انتشارات اسراء.
[16] . نهج البلاغه، خطبه 179.
[17] . سوره حج، آیه 46.
[18] . سوره اسراء، آیه 82.
[19] . مفاتیح الجنان
[20] . علامه مجلسی، بحار الانوار، ج67، ص72.
[21] . سوره جاثیه، آیه 23.
[22] . راغب اصفهانی، مفردات القرآن، ص849.
[23] .علامه مجلسی، بحارالانوار، ج78، ص12.
[24] . سوره نحل، آیه 107و108.
[25] . مکارم شیرازی، ناصر، با همکاری جمعی از دانشمندان، ج1، ص322.
[26] . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج7، ص75.
[27] . آمدی، غرر الحکم، ص252.
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:04 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : ماهیت، عوامل و آثار قساوت قلب از دیدگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:04 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سانسور حق از نظر قرآن

سانسور حق از نظر قرآن

محمد كرامت پناه

بسيار ديده ايد كساني كه بي سبب با حق، ستيز مي كنند و با آن كه حق را مي شناسند در برابر آن مي ايستند و يا آن را كتمان مي كنند. به اين معنا كه اگر در برابر آن موضع گيري منفي و يا ستيزه جويانه نداشته باشند، دست كم با نوعي خودسانسوري مي كوشند بگويند شتر ديدي، نديدي. از نظر قرآن حق ستيزي و كتمان حق و نيز خودسانسوري در برابر حق و بيان آن امري نكوهيده است. از اين رو شماري از آيات قرآني به اين مسئله توجه داشته است. نويسنده در اين نوشتار با بهره گيري از آموزه ها و تحليل و تبيين قرآني كوشيده است تا علل و آثارحق ستيزي را در حوزه هاي مختلف بيان كند. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.

حق طلبي، فطرت انساني

حق در لغت عربي در كاربردهاي متفاوت و متنوعي بكار رفته از جمله به معناي مطابقت و موافقت آمده و به خداوند نيز به عنوان موجودي كه براساس حكمت و فلسفه عقلاني، آفرينش را پديد آورده، حق اطلاق مي شود (مفردات الفاظ القرآن الكريم، راغب اصفهاني، ص 246) همچنين به معناي وجوب و ثبوت در برابر باطل (همان و نيز لسان العرب ج3 ص 255) آمده و به اين معنا در چهار مورد به كار رفته است مانند ايجادكننده چيزي براساس حكمت؛ شي ايجاد شده براساس حكمت؛ اعتقاد به چيزي آن گونه كه هست؛ و فعل و سخني كه به اندازه و به هنگام باشد (مفردات ص 146) ولي با اين همه، آن چه در اين نوشتار مورد توجه است سه معناي اخير آن است.
از نظر قرآن، انسان به عنوان موجودي مخلوق، گرايش به حق و حق طلبي در وي امري ذاتي است و اگر به باطل گرايش دارد همانند گرايش به نقص و كاستي، امري انحرافي و كژ روي در ذات و ماهيت طبيعي و فطري او مي باشد.

علل حق ستيزي

خداوند در آيات 71 سوره بقره و نيز 55 سوره انبياء حق جويي و حقيقت پذيري را به عنوان فطرت و طبيعت سالم انساني مطرح مي كند. در آيه اخير، حق جويي را در مشركان بت پرست نيز اثبات مي كند و علت اينكه آنان برخي از امور را به عنوان حق نمي پذيرند به سبب شك مصداق و يا تغيير در ماهيت و سرنوشت آنان مي داند وگرنه مشركان نيز به دعوت هاي پيامبران پاسخ هاي مثبت مي دادند، اگر آن را به عنوان حق تشخيص مي دادند.
از جمله مواردي كه قرآن براي حق ستيزي برخي با توجه به گرايش طبيعي و فطري آنان به حق بيان مي كند، تندخويي و برخوردهاي نادرست بيان كنندگان حق است. چنان كه عامل ديگر را نيز سنگدلي اشخاصي مي شمارد كه در برابر حق موضع گيري منفي دارند. (حج آيه 52 و 54) از ديگر عواملي كه پذيرش حق را سخت مي كند آميختگي حق و باطل با هم است كه تشخيص حق را براي برخي دشوار مي كند و اين گونه است كه به حق ستيزي رو مي آورند. خداوند بر اين اساس از عالمان و نخبگان جامعه مي خواهد براي اين كه موجبات حق ستيزي گروهي از مردم را فراهم نياورند، در بيان حق، روشنگري داشته باشند و با آميختن حق و باطل، مردم را به گمراهي و ستيز با حق نكشانند. (بقره آيه 42 و نيز آل عمران آيه 71)
در همين آيات از نقش كتمان و سانسور حق به هر شكلي و نيز به نوعي از خودسانسوري و عدم بيان حق با تحليل هاي نادرست سخن گفته شده است.
در بسياري از نشريات و نهادهاي علمي و اطلاع رساني، مشكل كتمان حق (سانسور) و عدم بيان كامل آن به انگيزه ها و علل واهي و باطل (خودسانسوري) انجام مي شود. از اين رو بسياري از مسايل حق و آموزه هاي ديني و حتي آموزه هاي قرآني كتمان مي شود و يا دچار خودسانسوري مي گردد.
در آيات قرآني آن چه اصالت دارد بيان حق است و خداوند به صراحت بيان مي كند كه از بيان حق، حيائي ندارد و استحيا در اين باره مساوي با كتمان حق و سانسور و خودسانسوري است. از نظر قرآن تنها چيزي كه بايد در بيان حق مراعات شود، حفظ ادب اجتماعي و خودداري از پرده دري است ولي اين بدان معنا نيست كه حق يا اصولا گفته نشود و يا به شكلي ناقص و نارسا بيان شود و در نتيجه شبهات بسياري بر حق و اهل حق وارد گردد.
سانسور، كتمان حق، التباس حق به باطل، تحريف و تصحيف و مانند آن از نظر قرآن، نوعي فرار از حق و يا سانسور حق است كه ريشه در جهت و يا تغيير سلامت نفس و شخصيت اين كسان دارد.
اين درحالي است كه ازنظر خداوند و در بينش قرآني، حق طلبي و حق جويي امري طبيعي و فطري هر انساني است و علل و عوامل حق ستيزي را مي بايست در جاي ديگري جست و با آن مبارزه كرد. حتي اگر اين حق ستيزي و يا كتمان آن به ظاهر ريشه در حيا و حفظ آداب اجتماعي و ديگر دستاوردهاي ظاهري داشته باشد.
خداوند در آيه 57 سوره انعام به صراحت اعلام مي كند كه خداوند حق را به طور دقيق، به كامل بي هيچ سانسور و خودسانسوري بيان مي كند و نسبت به بيان حق چنان كه بايد و شايد، حيا نداشته و بي حيايي را دراين بخش درپيش مي گيرد؛ زيرا حيا زماني بايد مراعات شود كه حق را تهديد نكند و زمينه التباس و كتمان آن را فراهم نياورد. از اين رو به صراحت مي فرمايد:والله لايستحيي من الحق (احزاب آيه 53)
درحقيقت در اين آيات و مانند آن خداوند بر لزوم بيان حق بدون شرم و حيا تاكيد كرده و اجازه نمي دهد كه به بهانه شرم و حيا، كتمان حقي انجام شده و سانسور و خودسانسوري در پيش گرفته شود؛ زيرا آن چه مهم است، بيان حق و راهنمايي مردم به سوي آن است.
از نظر قرآن خودسانسوري و سانسور حقايق و كتمان آن از مصاديق اعراض از حق و افتادن در گمراهي است و انجام اين عمل توسط مؤمنان امري نكوهيده و شگفت آور است. (يونس آيه 32) به اين معنا كه چگونه خداوند مطلبي را بي سانسور و كتمان و حيا و شرم بيان مي كند، ولي مؤمنان به هر عنواني آن را سانسور مي كنند و حق را به گوش مردم نمي رسانند و بلكه بدتر از همه به تحريف قرآن با ترجمه هاي ناروا و نارسا مي پردازند؟ زيرا به حكم آيه 213 سوره بقره ترويج و تبليغ حق خواسته خداوند و وظيفه پيامبران و به تبع آنان، تكليف و مسئوليت مؤمنان است.
قرآن در آيه 33 سوره فرقان، ارائه حق و بهترين تفسير حقيقت در برابر سخنان باطل و شبهه انگيز را شيوه درست تبليغ حق مي شمارد و از همه مي خواهد كه اين شيوه را درپيش گيرند، نه آن كه حق را سانسور و كتمان كنند و يا آن را به شكل نارسا و ناقص ارائه دهند.

عوامل و زمينه هاي حق ستيزي

با توجه به مطالب پيش گفته دانسته شده كه كتمان و سانسور حق نوعي حق ستيزي است و به قول معروف دفاع بدكردن، بدتر از دشنام و ستيزه كردن است. كسي كه به عللي چون حيا و شرم، حق را كتمان و سانسور مي كند و از بيان آموزه هاي قرآني در مراكز تبليغي دين و منابر مخصوص و صفحات ويژه آن باز مي دارد، درحقيقت گرفتار حق ستيزي است هرچند كه به بهانه حفظ حيا و شرم و ادب اجتماعي، اين ستيزه و كتمان و سانسور حق انجام پذيرد.
از ديگر علل و عواملي كه ستيزه با حق را سبب مي شود و آدمي را از مسير طبيعي انسانيت يعني حق جويي و حق طلبي دور مي سازد، مي توان به استكبار شخص اشاره كرد. انسان هاي متكبر به سبب باور بيش از اندازه خود به خود و ظرفيت هاي خويش در برابر خداوند هستي در عمل اجتماعي گرفتار استكبار مي شوند و با هرگونه مصاديق حق به ستيزه مي پردازند. خداوند در آيات 75 و 76 سوره يونس در بيان ستيزه جويي فرعون نسبت به حق، به اين عنصر به عنوان عاملي اشاره مي كند.
تعصب هاي جاهلانه به مسايل و اصول باطل و آيين هاي ناروا و نادرست از ديگر علل و عواملي است كه موجب كتمان حق، خودسانسوري و سانسور حق و ستيزه جويي با حق مي شود. آن چه درباره مؤمنان گفته شده است مي تواند مصداقي از اين معنا و مفهوم باشد؛ زيرا علت كتمان حق و خودسانسوري مطبوعاتي و رسانه اي درباره آموزه هاي وحياني به ويژه در برخي حوزه ها چون حوزه هاي مسايل جنسي و حق و حقوق مردم و ظلم هاي دولتمردان و يا نهادهاي دولتي و انتقاد و امر به معروف و نهي از منكر از سران كشوري و لشكري، مي تواند آيين هاي بزرگداشت ناروا از سران و دفاع از اشراف و سران قوم، يا حفاظت بر اصول حيا و شرم و مانند آن باشد كه در آيه 43 سوره سبا به عنوان عامل و زمينه ساز كتمان و ستيزه با حق مطرح شده است.
از ديگر علل و عواملي كه قرآن براي كتمان حق و ستيزه نسبت به آن بيان مي كند، جرم و جنايت است. كساني كه خود گرفتار جرم و جنايت و خيانتي هستند براي اين كه در آب گل آلود حق و باطل ماهي بگيرند، حاضر نمي شوند تا حق چنان كه هست با شفافيت مطرح شود و حقيقت چهره خويش را بنماياند. از اين رو قرآن مجرمان را به عنوان حق ستيزان معرفي مي كند. آيات بسياري به اين مهم توجه مي دهد كه مي توان به آياتي چون 8 سوره انفال و 75 و 76 و 82 سوره يونس و آيات 74 تا 78 سوره زخرف اشاره كرد.
در اين آيات به خوبي نشان داده شده است كه يكي از علل حق ستيزي را مي توان در جرم افراد پي گيري و ردگيري كرد. اصولا انسان هاي مجرم مي كوشند تا حق، خودنمايي نكند تا بتوانند در كمال آرامش در پس ابري ضخيم و آميخته از حق و باطل، كارهاي خويش را پيش برند. اين گونه است كه همواره از تحقيق و تفحص نهادهاي نظارتي فرار مي كنند و امر به معروف و نهي از منكر را ناخوش دارند و به ستيزه با هرگونه تفكر شفاف سازي مي پردازند.
عامل ديگري كه قرآن براي حق ستيزي و كتمان حق بيان مي كند حسادت برخي از افراد است. حسادت موجب مي شود تا شخص به انكار حق بپردازد و يا حتي به مبارزه با آن برخيزد. بسيار ديده شده است كه دوستان و بستگان و آشنايان تنها به سبب حسادت، از حق گويي پرهيز مي كنند و حتي مطالب و مسايل را به گونه اي ديگر جلوه مي دهند. از اين رو خداوند در آيه 109 بقره حسادت افراد نسبت به ديگران را يكي از علل و عوامل حق ستيزي و كتمان حق و سانسور و خودسانسوري معرفي و مطرح مي كند.
آيه 43 سوره سبا عامل مهم ديگر را كه موجب مي شود افرادي به جنگ و ستيزه با حق اقدام كنند، كفر مي شمارد؛ زيرا كفر به معناي پوشاندن حق است و افرادي كه كافر هستند، همواره در انديشه آن هستند كه حق آشكار نشود تا بتوانند كارهاي خويش را پيش برند.
دست يابي به متاع دنيوي (بقره آيات 174 تا 176) نفاق (توبه آيه 48) شرك (انبياء آيه 112) تعصب هاي اهل كتاب (بقره آيه 176) و حسادت هاي آنان (بقره آيه 109) و تغيير در برخي از مواضع اهل حق (بقره آيه 144) از ديگر علل مصداقي و عوامل عيني است كه قرآن براي كتمان حق و حق ستيزي افراد بيان مي كند.
آثار حق ستيزي
خداوند در آيات 174 تا 176 سوره بقره حق ستيزي به انگيزه دست يابي به متاع دنيوي را در پي دارنده عذاب دردناك در آخرت مي شمارد و در آيات 5 و 6 سوره انعام و 5 سوره غافر تشريح مي كند كه بسياري از امت هاي پيشين به سبب حق ستيزي و يا كتمان حق و سانسور و تغيير و تحريف و مانند آن دچار هلاكت و عذاب هاي سخت در دنيا شده اند.
بر اين اساس مي توان گفت كه حق ستيزان از اهل كتمان و سانسور و خودسانسوري بايد مواظب باشند تا خشم خدا را در دنيا به جان خويش نخرند و گرفتار عذاب هاي دنيوي و يا اخروي نشوند.
خداوند در آيات 60 و 61 آل عمران كساني را كه در برابر حق لجاجت مي ورزند و به تكذيب آن مي پردازند به عنوان ملعون مي شمارد و آنان را مستحق لعن و نفرين مي داند و به آنان هشدار مي دهد كه با اين كار از رحمت خداوندي دور خواهند شد.
حق ستيزي موجب مي شود تا انسان ها نسبت به ديگري روش هاي نابهنجار رفتاري در پيش گيرند و بي جهت مردم را به اموري متهم سازند. ازاين رو خداوند در آيات 69 و 70 سوره مؤمنون حق ستيزي را عامل متهم سازي ديگران به امور ناروا و نادرست و باطل مي شمارد.
انحراف در بينش و نگرش و ارائه تفسيرهاي غلط و ناروا از مسايل، از جمله آثار حق ستيزي افراد است كه در آيات 5 و 6 سوره انعام به آن اشاره شده است. اين مسئله را مي توان به شكل بارز در احزاب و جناح بندي هاي سياسي جست وجو كرد؛ زيرا حق ستيزي آنان موجب مي شود تا تفاسير نادرستي از كارها و عملكرد ديگران ارائه دهند و همواره از يك زاويه ديد بسته به مسايل بنگرند و آن را تحليل و تفسير كنند.
محاجه با حق و مباهله با اهل آن (آل عمران آيات 60 و 61)، گرايش به كفر و افزايش آن (مؤمنون آيات 69 و 70)، گرفتار شدن در گمراهي و ضلالت (بقره آيات 174 و 176)، محروميت از خودسازي و تزكيه نفس و بهره مندي از ياري خداوند در تزكيه آن (همان) و نيز محروميت از لطف و توجه و محبت ويژه خداوندي (همان) از ديگر آثاري است كه خداوند در قرآن براي حق ستيزي بيان داشته است.
هر يك از اين آثار، خود آثار و تبعات و پيامدهاي ديگري به دنبال دارد كه پرداختن به همه آنها در اين نوشتار كوتاه ممكن نيست. از اين رو به همين مقدار بسنده مي شود. باشد با تصحيح در رفتار خويش، از حق ستيزي به هر شكلي خودداري كرده و از تزكيه الهي و رحمت و فضل خداوندي خود را محروم نسازيم ولو اين كه اين حق ستيزي را به عنوان سانسور و خودسانسوري و حيا و ادب اجتماعي و مانند آن انجام دهيم.

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:04 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تكبر و استكبار

تكبر و استكبار

آيت الله العظمي ناصر مكارم شيرازي

نخستين صفت از صفات رذيله كه در داستان انبياء و آغاز خلقت انسان به چشم مى‏خورد و اتفاقا به اعتقاد بسيارى از علماى اخلاق، ام المفاسد و مادر همه رذايل اخلاقى و ريشه تمام بدبختيها و صفات زشت انسانى است، تكبر و استكبار مى‏باشد كه در داستان شيطان به هنگام آفرينش آدم(ع) و امر ه سجود فرشتگان و همچنين ابليس براى او آمده است.
داستانى است‏بسيار تكان دهنده و عبرت انگيز، داستانى است‏بسيار روشنگر و هشدار دهنده، براى همه افراد و همه جوامع انسانى. قابل توجه اينكه پيامدهاى سوء تكبر و استكبار نه تنها در داستان آفرينش آدم ديده مى‏شود كه در تمام طول تاريخ انبياء - طبق آياتى كه خواهد آمد - نيز نقش بسيار مخرب آن آشكار است. امروز نيز در جوامع انسانى مساله استكبار، سخن اول را در مفاسد جهانى و نابسامانى‏هاى اجتماعى بشر مى‏زند و بلاى بزرگ بشريت در عصر ما نيز همين استكبار است كه بدبختانه همه در آتش آن مى‏سوزند و فرياد مى‏كشند، ولى كمتر كسى در فكر چاره است! با اين اشاره به قرآن مجيد بازمى‏گرديم و آيات قرآن را در اين زمينه مرور مى‏كنيم، از آيات مربوط به آدم گرفته‏تا خاتم مورد بحث و بررسى قرار مى‏دهيم.
1- و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابليس ابى واستكبر و كان من الكافرين(سوره بقره، آيه 34).
2- قال فاهبط منها فما يكون لك ان تتكبر فيها فاخرج انك من الصاغرين (سوره اعراف، آيه 13).
3- وانى كلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فى آذانهم واستغشوا ثيابهم و اصروا واستكبروا استكبارا (سوره نوح، آيه 7).
4- فاما عاد فاستكبروا فى الارض بغير الحق و قالوا من اشد منا قوة اولم يروا ان الله الذى خلقهم هو اشد منهم قوة و كانوا ب‏آياتنا يجحدون (سوره فصلت، آيه 15).
5- قال الملا الذين استكبروا من قومه لنخرجنك يا شعيب و الذين آمنوا معك من قريتنا او لتعودن فى ملتنا قال اولو كنا كارهين (سوره اعراف، آيه 88).
6- و قارون و فرعون و هامان و لقد جائهم موسى بالبينات فاستكبروا فى الارض و ما كانوا سابقين (سوره عنكبوت،آيه 39).
7- لتجدن اشد الناس عداوة للذين آمنوا اليهود والذين اشركوا و لتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا الذين قالوا انا نصارى ذلك بان منهم قسيسين و رهبانا و انهم لايستكبرون (سوره مائده،آيه 82).
8- ثم عبس و بسر ثم ادبر واستكبر فقال ان هذا الا سحر يؤثر (سوره مدثر،آيه 22 تا24).
9- الذين يجادلون فى آيات الله بغير سلطان اتاهم كبر مقتا عندالله و عند الذين آمنوا كذلك يطبع الله على كل قلب متكبر جبار (سوره‏مؤمن،آيه 35).
10- قيل ادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها فبئس مثوى المتكبرين (سوره‏زمر،آيه‏72).
11- ساصرف عن آياتى الذين يتكبرون فى الارض بغير الحق و ان يروا كل آية لايؤمنوا بها و ان يروا سبيل الرشد لايتخذوه سبيلا و ان يروا سبيل الغى يتخذوه سبيلا ذلك بانهم كذبوا ب‏آياتنا و كانوا عنها غافلين (سوره اعراف،آيه 146).
12- لاجرم ان الله يعلم ما يسرون و ما يعلنون انه لايحب المستكبرين (سوره نحل،آيه 23).
13- لن يستنكف المسيح ان يكون عبدا لله و لا الملائكة المقربون و من يستنكف عن عبادته و يستكبر فسيحشرهم الله جميعا
فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيوفيهم اجورهم و يزيدهم من فضله و اما الذين استنكفوا و استكبروا فيعذبهم عذابا اليما و لايجدون لهم من دون الله وليا و لا نصيرا (سوره نساء، آيه 172-173).
14- ان الذين كذبوا ب‏آياتنا واستكبروا عنها لاتفتح لهم ابواب السماء و لايدخلون الجنة حتى يلج الجمل فى سم الخياط و كذلك نجزى المجرمين (اعراف، 40).

ترجمه:

1- و (ياد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: «براى آدم سجده و خضوع كنيد!» همگى سجده كردند، جز ابليس كه سر باز زد و تكبر ورزيد (و به خاطر نافرمانى و تكبرش) از كافران شد! 2- گفت: «از آن (مقام و مرتبه‏ات) فرود آى! تو حق ندارى در آن (مقام و مرتبه) تكبر كنى! بيرون رو كه تو از افراد پست و كوچكى! 3- (در داستان نوح آمده است): «و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه (ايمان بياورند و) تو آنها را بيامرزى، انگشتان خويش را در گوشهايشان قرار داده و لباسهايشان را بر خود پيچيدند و در مخالفت اصرار ورزيدند و به شدت استكبار كردند»! 4- (در مورد قوم عاد مى‏خوانيم): «اما قوم عاد بناحق در زمين تكبر ورزيدند و گفتند: «چه كسى از ما نيرومندتر است؟! آيا نمى‏دانستند خداوندى كه آنان را آفريده از آنها قويتر است؟ و (به خاطر اين پندار) پيوسته آيات ما را انكار مى‏كردند!» 5- (در داستان شعيب آمده است): «اشراف زورمند و متكبر از قوم او گفتند: «اى شعيب» به يقين تو و كسانى را كه به تو ايمان آورده‏اند از شهر و ديار خود بيرون خواهيم كرد يا به آيين ما بازگرديد!» گفت: «آيا (مى‏خواهيد ما را بازگردانيد) اگر چه ما مايل نباشيم؟!» 6- (در داستان موسى(ع) آمده است): «و «قارون و فرعون» و «هامان» را نيز هلاك كرديم، موسى با دلايل روشن به سراغشان آمد، اما آنان در زمين برترى‏جويى كردند، ولى نتوانستند بر خدا پيشى گيرند!» 7- (و در باره مسلمانان و عصر پيامبر(ص) مى‏خوانيم): «بطور مسلم، دشمن‏ترين مردم نسبت‏به مؤمنان را يهود و مشركان خواهى يافت و نزديكترين دوستان به مؤمنان را كسانى مى‏يابى كه مى‏گويند «ما نصارى هستيم» اين به خاطر آن است كه در ميان آنها افرادى عالم و تارك دنيا هستند و آنها (در برابر حق) تكبر نمى‏ورزند». 8- بعد چهره در هم كشيد و عجولانه دست به كار شد - سپس پشت (به حق) كرد و تكبر ورزيد - و سرانجام گفت: (اين قرآن) چيزى جز افسون و سحرى همچون سحرهاى پيشينيان نيست! 9- همانها كه در آيات خدا بى آنكه دليلى براى آنها آمده باشد به مجادله برمى‏خيزند (اين كارشان) خشم عظيمى نزد خداوند و نزد آنان كه ايمان آورده‏اند بار مى‏آورد، اين گونه خداوند بر دل هر متكبر جبارى مهر مى‏نهد!» 10- به آنان گفته مى‏شود: «از درهاى جهنم وارد شويد جاودانه در آن بمانيد، چه بد جايگاهى است جايگاه متكبران!» 11- به زودى كسانى را كه در روى زمين بناحق تكبر مى‏ورزند از (ايمان به) آيات خود منصرف مى‏سازم! آنها چنانند كه اگر هر آيه و نشانه‏اى را ببينند به آن ايمان نمى‏آورند، اگر راه هدايت را ببينند آن را راه خود انتخاب نمى‏كنند و اگر طريق گمراهى را ببينند آن را راه خود انتخاب مى‏كنند! (همه اينها) به خاطر آن است كه آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل بودند! 12- قطعا خداوند از آنچه پنهان مى‏دارند و آنچه آشكار مى‏سازند با خبر است، او مستكبران را دوست نمى‏دارد! 13- هرگز مسيح از اين ابا نداشت كه بنده خدا باشد و نه فرشتگان مقرب او (از اين ابا دارند) و آنها كه از عبوديت و بندگى او روى برتابند و تكبر كنند به زودى همه آنها را(در قيامت) نزد خود جمع خواهدكرد؛ اما آنها كه ايمان آوردندو اعمال صالح انجام دادند، پاداششان را به طور كامل خواهد داد و از فضل و بخشش خود بر آنها خواهد افزود و آنها را كه ابا كردند و تكبر ورزيدند مجازات دردناكى خواهد كرد و براى خود غير از خدا سرپرست و ياورى نخواهند يافت! 14- كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و در برابر آن تكبر ورزيدند(هرگز) درهاى آسمان به رويشان گشوده نمى‏شود و(هيچگاه) داخل بهشت نخواهد شد مگر اينكه شتر از سوراخ سوزن بگذرد! اين گونه گنهكاران را جزا مى‏دهيم!

تفسير و جمع‏بندى:

بلاى بزرگ در طول تاريخ بشر آيات قرآن مجيد مملو است از بيان مفاسد استكبار و بدبختى‏هاى ناشى از تكبر و مشكلاتى است كه در طول تاريخ بشر از اين صفت مذموم در جوامع انسانى به وجود آمده، تاثير اين صفت رذيله در پيشرفت و تكامل انسان در جهات معنوى و مادى بر هيچ كس پوشيده نيست و آنچه در آيات بالا آمده در واقع گلچينى از آيات ناظر به اين موضوع است.
در آيه اول و دوم سخن از ابليس و داستان معروف او به ميان آمده، در آن هنگام كه خداوند به همه فرشتگان دستور داد كه به خاطر عظمت آفرينش آدم(ع) سجده كنند - و ابليس در آن زمان به خاطر مقام والايش در صف فرشتگان جاى گرفته بود - همگى سجده كردند جز ابليس كه در برابر اين فرمان خدا سرپيچى كرد و استكبار ورزيد و از كافران شد، و به دنبال اين سرپيچى صريح و آشكار و حتى آميخته به اعتراض نسبت‏به اصل فرمان خدا، فرمود از آن مقام و مرتبت فرود آى! تو حق ندارى در آن جايگاه تكبر كنى! بيرون رو كه از افراد پست و حقير خواهى بود. (و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابليس ابى واستكبر و كان من الكافرين... قال فاهبط منها فما يكون لك ان تتكبر فيها فاخرج انك من الصاغرين) [2] در حقيقت اين نخستين گناهى است كه در جهان به وقوع پيوست، گناهى كه سبب شد فردى همچون ابليس كه ساليان دراز - و به تعبير امير مؤمنان على(ع) در خطبه قاصعه شش هزار سال خدا را عبادت كرده بود - به خاطر تكبر يك ساعت تمام اعمال و عبادات او بر باد رفت (و از آن مقام والا كه همنشين با فرشتگان و مقام قرب خدا بود يكباره سقوط نمود).
(اذ احبط عمله الطويل و جهده الجهيد، و كان قد عبدالله ستة آلاف سنة... عن كبر ساعة واحدة) [3] در اين داستان عبرت‏انگيز نكات بسيار مهمى در باره خطرات تكبر نهفته شده و از آن به خوبى استفاده مى‏شود كه اين صفت رذيله ممكن است سرانجام به كفر و بى‏ايمانى منتهى گردد، چنانكه در آيات بالا آمده بود ابى واستكبر و كان من الكافرين. [4] همچنين اين داستان نشان مى‏دهد كه ابليس به خاطر حجاب خطرناك كبر و غرور از واضحترين مسائل بى‏خبر ماند، چرا كه هنگامى كه زبان به اعراض در برابر خداوند سبحان گشود عرض كرد: قال لم اكن لاسجد لبشر خلقته من صلصال من حما مسنون؛ «گفت: من هرگز براى بشرى كه او را از گل خشكيده‏اى كه از گل بد بويى گرفته شده است آفريده‏اى، سجده نخواهم كرد»! [5] در حالى كه پر واضح است كه شرف آدم به خاطر آفرينش از گل بدبو نبود، بلكه به خاطر همان روح الهى بود كه قرآن در سه آيه قبل از آيه فوق به آن اشاره كرده است: فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين؛ «هنگامى كه (آفرينش آدم را نظام بخشيدم) و كار او را به پايان بردم و در وى از روح خود(يك روح شايسته و بزرگ) دميدم، همگى براى او سجده كنيد». [6] حتى ابليس نتوانست‏برترى خاك را از آتش درك كند، خاكى كه منبع تمام بركات و پيدايش حيات و محل زندگى انسانها و انواع معادن و منابع و حتى منبع ذخيره آب و ذخيره مواد آتش زاست، لذا با خيره‏سرى گفت: «خلقتنى من نار و خلقته من طين؛ (من چگونه او را سجده كنم در حالى كه) مرا از آتش آفريده‏اى و او را از خاك»! اضافه بر اين، بسيارى از افراد هستند كه گرفتار لغزش و خطا مى‏شوند، ولى هنگامى كه به اشتباه خود پى بردند باز مى‏گردند و توبه و اصلاح مى‏كنند، ولى تكبر و استكبار، از امورى است كه حتى اجازه بازگشت بعد از بيدارى را نيز به انسان نمى‏دهد، به همين دليل شيطان هنگامى كه متوجه خطاى خود شد توبه نكرد، زيرا كبر و غرور به او اجازه نداد سر تسليم و تعظيم در برابر پديده بزرگ آفرينش(انسان) فرود آورد، بلكه بر لجاجت خود افزود و سوگند ياد كرد كه همه انسانها را - جز عباد مخلصين خداوند - گمراه سازد و به اين نيز بسنده نكرد، از خدا عمر جاويدان خواست تا اين برنامه زشت و انحرافى را تا پايان جهان ادامه دهد! به اين ترتيب كبر و خودخواهى و خود برتر بينى مايه لجاجت، حسد، كفر، ناسپاسى در برابر حق و ويرانگرى و فساد خلق خدا شد. و به اين ترتيب، شيطان - همان گونه كه مولاى متقيان امير مؤمنان على(ع) در خطبه قاصعه مى‏فرمايد - پايه استكبار و تعصب را در زمين گذاشت و با عظمت‏خداوند به مبارزه برخاست! «فعدو الله امام المتعصبين و سلف المستكبرين الذى وضع اساس العصبية و نازع الله رداء الجبرية وادرع لباس التعزز، و خلع قناع التذلل؛ اين دشمن خدا پيشواى متعصبان و سرسلسله مستكبران جهان است كه اساس تعصب را پى‏ريزى كرد و با خداوند در مقام جبر و تيتش به ستيز و نزاع پرداخت و لباس استكبار را بر تن پوشيد و پوشش تواضع و فروتنى را فروگذارد». [7] و درست‏به همين دليل خدا او را ذليل و خوار و پست كرد، همان گونه كه امير مؤمنان على(ع) در ادامه همان خطبه مى‏فرمايد: «الا ترون كيف صغره الله بتكبره و وضعه بترفعه فجعله فى الدنيا مدحورا، و اعد له فى الآخرة سعيرا؟!؛ آيا نمى‏بينيد چگونه خداوند او را به خاطر تكبرش، تحقير كرد و بر اثر بلند پروازى بى دليلش، وى را پست و خوار نمود، از همين رو او را در دنيا مطرود ساخت و آتش برافروخته دوزخ را در آخرت براى او مهيا نمود». [8]
كوتاه سخن اينكه: هر قدر بيشتر در داستان ابليس و پيامدهاى تكبر او انديشه مى‏كنيم به نكات مهمترى در باره خطرات تكبر و استكبار دست مى‏يابيم. در سومين آيه به داستان نوح(ع) كه نخستين پيامبر اولوا العزم و صاحب شريعت بود مى‏رسيم، اين داستان نيز نشان مى‏دهد كه سرچشمه كفر و لجاجت و بت‏پرستان زمان او مساله استكبار بود. هنگامى كه شكايت آنها را به درگاه خدا مى‏برد عرض مى‏كند: (بارلها!) من هر زمان آنها را دعوت كردم كه ايمان بياورند تا آنها را بيامرزى انگشتان خود را در گوشهاى خود قرار داده و لباسهايشان را به خود پيچيدند و در مخالفت لجاجت ورزيدند و به شدت استكبار نمودند. (وانى كلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فى آذانهم واستغشوا ثيابهم و اصروا واستكبروا استكبارا) [9] باز در اينجا مى‏بينيم كه استكبار و خود برتر بينى سرچشمه كفر و لجاجت و دشمنى با حق گرديد. بلاى استكبار در ميان آنها به حدى بود كه از شنيدن سخنان حق كه احتمالا مايه بيدارى آنها مى‏شد وحشت داشتند، انگشت در گوشها مى‏گذاردند و لباس به سر مى‏كشيدند، مبادا امواج صوتى نوح(ع) وارد گوش آنها شود و مغزشان را بيدار كند! اين دشمنى و عداوت با سخن حق دليلى جز تكبر شديد نداشت.
همانها بودند كه به نوح(ع) خرده گرفتند و گفتند: چرا روهى از جوانان با ايمان و تهيدست اطراف تو را گرفته‏اند؟ و از آنها به عنوان اراذل و انسانهاى بى سر و پا ياد كردند و گفتند: تا اينها در اطراف تو هستند، ما به تو نزديك نمى‏شويم! آرى تكبر و خودخواهى بلاى عجيبى است، همه فضايل را مى‏سوزاند و خاكستر مى‏كند. در واقع صفت رذيله استكبار عامل اصلى اصرار و لجاجت آنها بر كفر همان تكبر و خود برتر بينى بود تا آنجا كه از ترس تاثير سخنان نوح(ع) انگشت در گوششان مى‏كردند و جامه بر سر مى‏افكندند مبادا حرف حق را بشنوند. جالب اينكه اين عمل دليل بر آن بود كه آنها به حقانيت دعوت نوح(ع) و تاثير سخنان وى ايمان داشتند، وگرنه دليلى نداشت كه انگشت در گوش بگذارند و جامه بر خود بپيچند. اين احتمال نيز وجود دارد كه پيچيدن لباس بر خود براى اين بود كه نه آنها نوح(ع) را ببينند و نه نوح آنها را، مبادا ديدن آن پيامبر موجب تمايل به او گردد و مشاهده آنها به وسيله نوح موجب شناسايى آنها براى تكرار دعوت گردد. بالاخره حالت «عجب» و «خود بزرگ بينى» موجب شد كه هشدارهاى نوح(ع) را تا آخرين لحظات كه فرصتى براى نجات داشتند ناديده بينگارند و حتى كمترين احتمال صدق را براى گوينده اين هشدارها قائل نشدند، لذا هنگامى كه نوح(ع) كشتى مى‏ساخت گروه گروه كه از كنار او مى‏گذشتند او را به باد تمسخر مى‏گرفتند، ولى نوح(ع) باز به آنها هشدار داد و گفت: «...ان تسخروا منا فانا نسخر منكم كما تسخرون؛ اگر (شما امروز) ما را مسخره مى‏كنيد، ما همين‏گونه در آينده شما را مسخره خواهيم كرد (ولى در آن روز كه در ميان امواج طوفان سراسيمه به هر سو مى‏رويد و فرياد مى‏كشيد و التماس مى‏كنيد و هيچ پناهگاهى نداريد!» [10] اصولا يكى از نشانه‏هاى مستكبران اين است كه هميشه مسائل جدى را كه در مسير خواسته‏ها و منافع آنان نيست‏به بازى و شوخى مى‏گيرند و هميشه مسخره كردن مستضعفان جزئى از زندگى آنان را تشكيل مى‏دهد و بسيار ديده‏ايم كه در مجالس پر گناه خود به دنبال فرد با ايمان تهيدستى مى‏گردند كه او را به اصطلاح ملعبه و مضحكه خود سازند و بدين وسيله تفريح كنند! آنها به خاطر همين روح استكبار، خود را عقل كل مى‏پندارند و به گمان اينكه ثروت انبوه آنان كه از طرق حرام به دست آمده، نشانه هوشيارى و كاردانى و لياقت آنان است به خود اجازه مى‏دهند ديگران را تحقير كنند. در چهارمين آيه زمان نوح(ع) را پشت‏سر مى‏گذاريم، به عصر قوم عاد و پيامبرشان حضرت هود(ع) مى‏رسيم، در اينجا باز مى‏بينيم عامل اصلى بدبختى، همان استكبار است، مى‏فرمايد: «اما قوم عاد بناحق در زمين استكبار جستند و گفتند: چه كسى از ما نيرومندتر است؟ آيا آنها نمى‏دانستند خداوندى كه آنها را آفريده از آنان قوى‏تر است؟! آنها(به خاطر اين پندار) پيوسته آيات ما را انكار مى‏كردند»،(فاما عاد فاستكبروا فى الارض بغير الحق و قالوا من اشد منا قوة اولم يروا ان الله الذى خلقهم هو اشد منهم قوة و كانوا ب‏آياتنا يجحدون) [11] باز مى‏بينيم در اينجا صفت رذيله استكبار سبب شد كه به راستى خود را قوى‏ترين موجود جهان بدانند و حتى قدرت خدا را فراموش كنند و در نتيجه آيات الهى را انكار نمايند و ميان خود و حق مانع بزرگى ايجاد كنند.
جالب اينكه آيه بعد از آن (آيه 16 سوره فصلت) نشان مى‏دهد كه خدا براى تحقير اين متكبران لجوج آنها را به وسيله تندبادى شديد و هول‏انگيز در روزهاى شوم پرغبارى(كه اجساد آنها را مانند پر كاه به اين سو و آن سو پرتاب مى‏كرد) مجازات نمود! آرى تكبر، حجابى است كه به انسان اجازه نمى‏دهد حتى برترى قدرت خدا را بر نيروى ناچيز خودش ببيند و باور كند! تعبير «بغير الحق» در واقع قيد توضيحى است، چرا كه تكبر و استكبار براى انسانها در هر حال حق نيست و سزاوار نمى‏باشد، اين قبايى است كه بر قامت انسانها نارساست، بزرگى تنها به خدا مى‏برازد و بس! در پنجمين آيه به زمان «شعيب»(ع) مى‏رسيم، در آنجا نيز مى‏بينيم عامل اصلى بدبختى و گمراهى قوم شعيب استكبار بود، مى‏فرمايد: «زورمندان قوم شعيب كه تكبر مى‏ورزيدند گفتند: اى شعيب! سوگند ياد مى‏كنيم كه تو و كسانى را كه به تو ايمان آورده‏اند از شهر و آبادى خود بيرون خواهيم كرد، مگر اينكه به آيين ما بازگرديد»، (قال الملا الذين استكبروا من قومه لنخرجنك يا شعيب و الذين آمنوا معك من قريتنا او لتعودن فى ملتنا قال اولو كنا كارهين) [12] چرا شعيب به افرادى كه به او ايمان آورده بودند و راه خداپرستى و تقوا را پيش گرفتند بايد از شهر و ديار خود تبعيد شوند؟ آيا دليلى جز اين داشت كه زورمندان و ثروتمندان متكبر كه ايمان آوردن به شعيب و ملحق شدن به مؤمنان را براى خود كوچك مى‏شمردند، به مقابله با او برخاستند؟! اينكه مى‏گفتند: او لتعودن فى ملتنا (يا اينكه به آيين ما بازگرديد) نه به خاطر اين بود كه به آيين خود ايمان داشتند، بلكه به خاطر اين بود كه منسوب به آنها و متعلق به آنها بود و تكبر و حب ذات ايجاب مى‏كرد كه آنچه متعلق به آنهاست، مورد علاقه آنها باشد! آيه ششم ناظر به عصر موسى و فرعون و قارون است، در داستان آنها نيز عامل اصلى انحراف و گمراهى و بدبختى - يا يكى از عوامل اصلى - تكبر ذكر شده، مى‏فرمايد: ما «قارون» و «فرعون» و «هامان» را نيز هلاك كرديم، موسى با دلايل روشن به سراغ آنها آمد ولى آنها در زمين استكبار و برترى‏جويى كردند(به همين دليل تسليم حق نشدند و ما آنها را هلاك كرديم) و آنها نتوانستند بر خدا پيشى گيرند(و از چنگال عذاب الهى فرار كنند)، (و قارون و فرعون و هامان و لقد جائهم موسى بالبينات فاستكبروا فى الارض و ما كانوا سابقين). [13] قارون مرد ثروتمندى بود كه ثروت باد آورده‏اش را دليل بر عظمت‏خود در پيشگاه خدا مى‏پنداشت و معتقد بود بر اثر لياقتش داراى اين ثروت عظيم شده، پيوسته به خود مى‏باليد و با كبر و غرور خوشحالى مى‏كرد و اصرار داشت با نمايش ثروت، فقيران و تهيدستان را هر چه بيشتر تحقير كند، هر چه به او نصيحت كردند كه اين ثروت را وسيله‏اى براى وصول به سعادت اخروى قرار دهد در او اثر نكرد، چرا كه غرور و كبر اجازه نمى‏داد واقعيتهاى زندگى را ببيند و اين امانت‏هاى الهى را كه چند روزى در دست اوست‏به صاحبانش بسپارد! فرعون كه بر تخت‏سلطنت نشسته بود، گرفتار غرور و تكبر بيشترى بود او حتى قانع به اين نبود كه مردم او را پرستش كنند، مايل بود كه او را «رب اعلى» (خداى بزرگ) بدانند! «هامان» وزير مقرب فرعون كه در تمام مظالم و ستمها يار و ياور او بود بلكه اين امور به دست او انجام مى‏شد نيز به تصريح قرآن گرفتار كبر و غرور شديدى بود. و هر سه دست‏به دست هم دادند و با پيامبر بزرگ خدا موسى(ع) به مبارزه برخاستند و در زمين فساد كردند و سرانجام گرفتار شديدترين عذاب الهى شدند، فرعون و هامان در ميان امواج نيل كه سرمايه اصلى قدرت آنها بود، نابود شدند و قارون با گنجهايش در زمين فرو رفت. در هفتمين آيه سخن از قوم عيسى بن مريم(ع) است و تفاوت ميان آنها و قوم يهود را بيان مى‏كند، مى‏فرمايد: «به يقين يهود و مشركان را دشمن‏ترين مردم نسبت‏به مؤمنان خواهى يافت و نزديكترين آنها را از نظر دوستى و محبت‏به مؤمنان كسانى مى‏يابى كه مى‏گويند ما نصرانى هستيم»، (لتجدن اشد الناس عداوة للذين آمنوا اليهود والذين اشركوا و لتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا الذين قالوا انا نصارى ذلك بان منهم قسيسين و رهبانا و انهم لايستكبرون) [14] سپس به دليل و علت اين تفاوت اشاره كرده، مى‏فرمايد: «اين به خاطر آن است كه در ميان آنها(مسيحيان) افرادى دانشمند و تارك دنيا، هستند و آنان تكبر نمى‏ورزند»، (ذلك بان منهم قسيسين و رهبانا و انهم لايستكبرون) از اين تعبير به خوبى روشن مى‏شود كه يكى از عوامل اصلى عداوت يهود نسبت‏به اهل ايمان تكبر و استكبار آنان بود، در حالى كه يكى از دلايل محبت گروهى از نصارى نسبت‏به اهل ايمان عدم استكبار آنها بود. افراد مستكبر خواهان اين هستند كه ديگران در مقابل آنها ذليل و حقير و فقير و ناتوان باشند، به همين دليل اگر آنان از نعمتى برخوردار شوند به عداوت و ستيز با آنان برمى‏خيزند، آرى «استكبار» سبب «حسد» و «كينه» و «عداوت» مى‏شود. درست است كه اين سخن در باره همه نصارى نيست‏بلكه بيشتر ناظر به نجاشى و قوم او در حبشه است كه از مسلمانان مهاجر استقبال كردند و به توطئه‏ها و وسوسه‏هاى نمايندگان قريش بر ضد آنان وقعى ننهادند و همين امر سبب شد كه مسلمانان پناهگاهى مطمئن در سرزمين حبشه براى خود يافتند و خود را از شر مشركان قريش كه سخت كينه‏توز بودند حفظ كردند، ولى به هر حال اين آيه نشان مى‏دهد كه استكبار خمير مايه عداوت و دشمنى با حق و پيروان حق است در حالى كه تواضع مايه محبت و دوستى و خضوع در برابر حق و پيروان حق است.
هشتمين آيه بر اين معنى تاكيد مى‏كند كه «استكبار» سبب «كفر و بى‏ايمانى و لجاجت و انعطاف ناپذيرى در برابر حق» است، در اينجا سخن از عصر پيامبر(ص) و زمان ظهور اسلام است. سخن از وليد بن مغيره مخزومى است، كه مى‏فرمايد: سپس چهره در هم كشيد و با عجله دست‏به كار شد، آنگاه پشت‏به حق كرد و تكبر ورزيد و گفت: «اين(قرآن) چيزى جز يك سحر جالب همچون سحرهاى پيشينيان نيست»! (ثم عبس و بسر ثم ادبر واستكبر فقال ان هذا الا سحر يؤثر) [15] تعبير به «سحر» به خوبى نشان مى‏دهد كه «وليد» اين واقعيت را پذيرفته بود كه قرآن تاثير فوق العاده‏اى در افكار و دلها مى‏گذارد و جاذبه عجيبى دارد كه دلها را به سوى خود مى‏كشاند، اگر «وليد» به ديده حق‏طلبانه در آن مى‏يگريست، اين تاثير فوق‏العاده را دليل بر اعجاز قرآن مى‏شمرد و ايمان مى‏آورد، ولى چون با ديده غرور و استكبار به آن نگاه كرد قرآن را به صورت سحرى همچون سحرهاى پيشينيان مشاهده كرد. آرى هرگاه حجاب استكبار بر چشم دل انسان بيفتد، حق در نظر او باطل و باطل حق جلوه مى‏كند. مشهور است كه «وليد» به قدرى مغرور و خودخواه بود كه مى‏گفت: «انا الوحيد بن الوحيد، ليس لى فى العرب نظير، و لا لابى نظير!؛ من منحصر به فردم! پدر من نيز منحصر به فرد بود! در ميان عرب همانندى ندارم، پدر من نيز همانند نداشت!».
اين در حالى است كه «وليد» نسبت به مردم آن محيط فرد دانشمندى محسوب مى‏شد و عظمت قرآن را به خوبى دريافته بود و جمله عجيب او در باره قرآن كه محرمانه به طايفه بنى مخزوم گفت‏شاهد اين مدعاست: «ان له لحلاوة، و ان عليه لطلاوة، و ان اعلاه لمثمر و ان اسفله لمغدق، و انه ليعلو و لايعلى عليه؛ گفتار او(قرآن) شيرينى خاص و زيبايى و طراوت ويژه‏اى دارد، شاخه‏هايش پرميوه و ريشه‏هايش قوى و نيرومند است، سخنى است كه از هر سخنى بالاتر مى‏رود و هيچ سخنى بر آن برترى ندارد!» [16] اين تعبير نشان مى‏دهد كه او بيش از هر كس در آن زمان به عظمت قرآن آشنا بود، ولى كبر و غرورش اجازه نمى‏داد كه آفتاب عالمتاب حق را ببيند و در برابر آن تسليم گردد! در نهمين آيه كه به دنبال سخنان مؤمن آل فرعون آمده و احتمال دارد بخشى از سخنان او و يا جمله مستقل معترضه‏اى از آيات قرآن مجيد باشد مى‏خوانيم: («اسرافكاران وسوسه‏گر) كسانى هستند كه در آيات الهى به مجادله برمى‏خيزند بى‏آنكه حجتى براى آنها آمده باشد»! (الذين يجادلون فى آيات الله بغير سلطان اتاهم). [17] سپس مى‏افزايد: «اين كار(يعنى جدال بى‏اساس در مقابل حق) خشم عظيمى(براى آنها نزد خدا و كسانى كه ايمان آورده‏اند بر مى‏انگيزد»، (كبر مقتا عندالله و عند الذين آمنوا). و در پايان آيه در واقع به دليل اين اعمال يعنى عدم تسليم آنها در برابر حق اشاره كرده، مى‏فرمايد: «اين گونه خداوند بر قلب هر متكبر جبارى مهر مى‏نهد»، ( كذلك يطبع الله على كل قلب متكبر جبار) «يطبع» از ماده «طبع» در اين گونه موارد به معنى مهر نهادن است و اشاره به كارى است كه در گذشته و حال انجام مى‏شود كه هرگاه بخواهند چيزى دست نخورده باقى بماند و دخل و تصرفى در آن نشود، آن را محكم مى‏بندند و گره مى‏زنند و روى آن گره را ماده چسبنده‏اى گذاشته و بر آن مهر مى‏نهند كه اگر كسى بخواهد در آن تصرفى كند مجبور است مهر را بشكند، در نتيجه عملش فاش خواهد شد و تحت تعقيب قرار خواهد گرفت و در فارسى امروز از آن تعبير به «لاك و مهر» يا «سيم و سرب» مى‏كنند. بنابراين، مهر نهادن بر دلهاى متكبران جبار اشاره به اين است كه لجاجتها و دشمنى‏ها در برابر حق چنان پرده ظلمانى بر فكر آنها مى‏اندازد كه به هيچوجه قادر به درك حقيقتى نيستند، تنها خودشان را مى‏بينند و منافعشان و هوا و هوسهايشان را، فكر آنها به صورت ظرف دربسته‏اى در مى‏آيد كه نه محتواى فاسد را مى‏توان از آن بيرون كرد و نه محتواى صححيح را وارد آن ساخت، اين نتيجه «تكبر» و «جباريت» است كه در واقع صفت دوم نيز از صفت اول متولد مى‏شود؛ زيرا «جبار» در اين گونه موارد به معنى كسى است كه از روى خشم و عضب، مخالفان خود را مى‏زند و مى‏كشد و نابود مى‏كند و پيرو فرمان عقل نيست، و به تعبير ديگر كسى است كه به خاطر خودمحورى و خود بزرگ‏بينى، ديگران را مجبور به پيروى از خود مى‏كند(بنابراين جباريت ثمره شوم تكبر است). البته اين واژه(جبار) گاهى بر خداوند اطلاق مى‏شود كه مفهوم ديگرى دارد و به معنى شخص جبران كننده نقايص و اصلاح كننده شكستگى‏ها و كاستى‏هاست.
در دهمين آيه به يك اصل كلى اشاره شده است كه مخصوص به گروه معينى نيست و آن اينكه هنگامى كه كافران را به كنار دوزخ مى‏برند: «به آنها گفته مى‏شود از درهاى جهنم وارد شويد و جاودانه در آن بمانيد» سپس مى‏افزايد: «چه بد جايگاهى است جايگاه متكبران!»، (قيل ادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها فبئس مثوى المتكبرين). [18] شبيه همين معنى در آيات متعدد ديگرى نيز آمده است، از جمله در آيه 60 سوره زمر مى‏خوانيم: «اليس فى جهنم مثوى للمتكبرين؛ آيا در جهنم جايگاه خاصى براى متكبران نيست؟!» اين نكته قابل توجه است كه از ميان تمام صفات رذيله دوزخيان، تكيه بر تكبر آنها شده است و اين نشان مى‏دهد تا چه حد اين صفت رذيله در سقوط و بدبختى انسان مؤثر است، تا آنجا كه انسان را به دوزخ مى‏كشاند و در دوزخ نيز جايگاه ويژه‏اى كه عذابى سخت‏تر و دردناكتر دارد براى او مهيا مى‏سازد. اين نكته نيز شايان دقت است كه «مثوى» از ماده «ثوى» به معنى قرارگاه و محل استقرار و يا اقامت توام با استمرار است، اشاره به اينكه آنها خلاصى از دوزخ ندارند. در يازدهمين آيه باز به صورت يك اصل كلى سخن از متكبران به ميان آمده مى‏فرمايد: «به زودى كسانى را كه در روى زمين به ناحق تكبر ورزيدند از ايمان به آيات خود روى‏گردان مى‏سازيم، به گونه‏اى كه هر آيه و نشانه‏اى را(از حق) ببينند به آن ايمان نمى‏آورند، اگر راه هدايت را ببينند آن را انتخاب نمى‏كنند و اگر راه ضلالت را مشاهده كنند، آن را راه خود برمى‏گزينند! (همه اينها) به خاطر آن است كه آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل ماندند»، (ساصرف عن آياتى الذين يتكبرون فى الارض بغير الحق و ان يروا كل آية لايؤمنوا بها و ان يروا سبيل الرشد لايتخذوه سبيلا و ان يروا سبيل الغى يتخذوه سبيلا ذلك بانهم كذبوا ب‏آياتنا و كانوا عنها غافلين) [19] تعبيرات تكان دهنده اين آيه از عمق مصايبى كه متكبران به آن گرفتار مى‏شوند خبر مى‏دهد، خداوند اين گونه افراد را چنان مجازات مى‏كند كه در برابر حق نفوذ ناپذير شوند، به گونه‏اى كه اگر تمام آيات الهى و معجزات گوناگون را ببينند باز ايمان نمى‏آورند، اگر راه راست را مقابل پاى آنها بنهند از آن راه نمى‏روند و اگر طريق گمراهى را مشاهده كنند فورا آن را به عنوان طريق و مسلك خود مى‏پذيرند.
تعبير به «بغير الحق» در واقع قيد توضيحى است، چرا كه عظمت و كبريايى تنها خدا را مى‏سزد كه وجودش بى‏نهايت در بى‏نهايت است، اما براى انسان كه ذره ناچيز و بى‏مقدارى در پهنه عالم هستى است هرگونه خود بزرگ‏بينى غلط و ناحق است. بعضى آن را به اصطلاح قيد احترازى شمرده‏اند و گفته‏اند تكبر دو گونه است، تكبر در مقابل اولياء الله «ناحق» است، ولى در مقابل دشمنان خدا «حق» است. اما با توجه به جمله «يتكبرون فى الارض؛ آنها در روى زمين تكبر مى‏ورزند» روشن مى‏شود كه اين تفسير مطابق محتواى آيه نيست؛ [20] زيرا تكبر در زمين(استكبار در روى زمين و در برابر بندگان خدا) به هر صورت مذموم و نكوهيده است. به هر حال در ادامه اين آيه به يكى از مهمترين آثار زيان‏بار تكبر اشاره كرده مى‏فرمايد: «آنها هر آيه و نشانه‏اى را از حق ببينند به آن ايمان نمى‏آورند و به عكس اگر راه ضلالت و گمراهى را مشاهده كنند فورا به آن متمايل مى‏شوند».
آرى كبر و غرور حجابى است كه سبب مى‏شود انسان حق را باطل و باطل را حق ببيند، حجابى كه شاهراه‏هاى سعادت را از نظر پنهان مى‏كند و كوره راه‏هاى خطرناك ضلالت را شاهراه سعادت نشان مى‏دهد، چه بدبختى از اين بالاتر كه انسان تمام نشانه‏هاى حق را ناديده بگيرد و قدم در راه ضلالت‏بگذارد و گمان كند در مسير سعادت گام برمى‏دارد. در دوازدهمين آيه مى‏فرمايد: «به يقين خداوند از آنچه آنها پنهان مى‏كنند يا آشكار مى‏سازند با خبر است او مستكبران را دوست نمى‏دارد»، (لاجرم ان الله يعلم ما يسرون و ما يعلنون انه لايحب المستكبرين) [21] شبيه اين تعبير در قرآن مجيد كرارا ديده مى‏شود مانند: «والله لايحب الظالمين؛ خدا ظالمان را دوست ندارد» (آل عمران، 140). «والله لايحب المفسدين؛ خداوند مفسدان را دوست ندارد» مائده، 64). «ان الله لايحب المعتدين؛ خداوند تجاوزگران را دوست ندارد» (مائده، 87).
«انه لايحب المسرفين؛ خداوند اسرافكاران را دوست ندارد» (انعام، 141). «ان الله لايحب الخائنين؛ خداوند خائنان را دوست ندارد» (انفال، 58). «ان الله لايحب الفرحين؛ خداوند شادى كنندگان مغرور و سركش را دوست نمى‏دارد» (قصص، 76).
در آيه مورد بحث مى‏فرمايد: «انه لايحب المستكبرين». دقت در اين گونه تعبيرات نشان مى‏دهد كه رابطه خاصى در ميان آنها وجود دارد. مى‏توان گفت قدر مشترك ميان صفات رذيله‏اى كه در آيات هفتگانه بالا آمده، همان حب ذات و خود بزرگ‏بينى است كه سرچشمه «ظلم» و «فساد» و «اسراف» و «فخرفروشى» بر ديگران مى‏شود. اينكه مى‏فرمايد: خدا اين گروه‏هاى هفتگانه را دوست ندارد، مفهومش اين است كه آنها را از ساحت قدسش طرد مى‏كند؛ چرا كه بدترين و خطرناكترين رذايل اخلاقى كه مانع قرب الى الله است‏بر وجود آنها حاكم است.
در سيزدهمين آيه مورد بحث كه طبق شان نزولى كه مفسران ذكر كرده‏اند ناظر به گفتگوى گروهى از مسيحيان نجران است، مى‏فرمايد: «مسيح هرگز از اين استنكاف نداشت كه بنده خدا باشد و نه فرشتگان مقرب او(از بندگى خدا استنكاف دارند) و آنها كه از عبوديت و بندگى او خوددارى كنند و تكبر ورزند به زودى همه آنها را در قيامت محشور خواهد كرد(و مجازاتشان مى‏كند)»، (لن يستنكف المسيح ان يكون عبدا لله و لا الملائكة المقربون و من يستنكف عن عبادته و يستكبر فسيحشرهم الله جميعا). [22] در آيه بعد به عنوان تاكيد بيشتر بر اين اصل مهم سرنوشت‏ساز، مى‏فرمايد: «اما آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پاداش آنان را به طور كامل خواهد داد و از فضلش بر آنها خواهد افزود و آنها را كه استنكاف كردند و تكبر ورزيدند مجازات دردناكى خواهد نمود(و در برابر اين مجازات سخت الهى) براى خود غير از خدا يار و ياورى نخواهند يافت!»، (فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيوفيهم اجورهم و يزيدهم من فضله و اما الذين استنكفوا و استكبروا فيعذبهم عذابا اليما و لايجدون لهم من دون الله وليا و لا نصيرا). [23] اين آيات ناظر به ادعاهاى بى‏اساس گروهى از مسيحيان است كه به الوهيت مسيح(ع) قائل بودند و تصور مى‏كردند اگر كسى مسيح(ع) را از مقام خدايى پايين آورد و او را بنده خدا بداند اهانتى به مقام والاى او نموده است. قرآن مى‏گويد: نه مسيح و نه هيچ‏يك از فرشتگان مقرب خدا چنين مقامى براى خود قائل نبوده و نيستند، همه خود را بنده خدا مى‏دانند و در برابر ساحت مقدسش خاضعند و رسم عبوديت‏بجا مى‏آورند. سپس به عنوان يك اصل كلى مى‏گويد: هر كس - حتى پيامبران بزرگ الهى يا فرشتگان - از عبوديت او روى برگردانند و به استكبار روى آورند، مجازات دردناكى خواهند ديد و هيچ كس نمى‏تواند در برابر اين مجازات آنها را يارى دهد. قابل توجه اينكه: در آيه اخير، ايمان و عمل صالح در نقطه مقابل استكبار و خودبرتربينى قرار گرفته است و از آن به خوبى مى‏توان نتيجه گرفت آنها كه راه استكبار را در پيش مى‏گيرند نه ايمان درستى دارند و نه عمل صالحى! استنكاف در اصل از ماده «نكف» (بر وزن نصر) در اصل به معنى پاك كردن قطرات اشك از صورت به وسيله انگشتان است، بنابراين استنكاف از عبوديت‏خداوند به معنى دور شدن و فاصله گرفتن از اوست كه ممكن است منشاهاى گوناگونى از قبيل جهل و نادانى، سستى و تنبلى و غير آن داشته باشد، ولى هنگامى كه جمله «استكبروا» بعد از آن قرار مى‏گيرد، اشاره به استنكافى است كه سرچشمه آن كبر و غرور است و ذكر اين جمله پشت‏سر يكديگر اشاره به همين نكته لطيف است(دقت كنيد).
به هر حال تعبيرات كوبنده اين آيات دليل بر اهميت‏خطراتى است كه صفت زشت استكبار براى هر انسانى به بار مى‏آورد و اين همان چيزى است كه ما به دنبال آن هستيم. در چهاردهمين و آخرين آيه مورد بحث به يكى ديگر از پيامدهاى دردناك استكبار اشاره كرده، مى‏فرمايد: «كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و در برابر آن تكبر ورزيدند، درهاى آسمان به روى آنان گشوده نمى‏شود و هرگز داخل بهشت نمى‏شوند، مگر اينكه شتر از سوراخ سوزنى بگذرد! اين چنين ظالمان را كيفر مى‏دهيم!»، (ان الذين كذبوا بآياتنا واستكبروا عنها لاتفتح لهم ابواب السماء و لايدخلون الجنة حتى يلج الجمل فى سم الخياط و كذلك نجزى المجرمين). [24] در اين آيه اولا «تكذيب آيات الهى» در كنار «استكبار» قرار گرفته، و همان‏گونه كه سابقا نيز اشاره شد يكى از علل مهم انكار آيات خدا و قيام در برابر پيامبران، مساله «استكبار» بوده است، گاه مى‏گفتند: اين پيامبر(ص) چه برترى بر ما دارد؟ چرا آيات الهى بر ما نازل نشده است؟ و گاه مى‏گفتند: گرداگرد او را گروهى از جوانان فقير و تهيدست گرفته‏اند! ما اجازه نمى‏دهيم آنها با ما در يك صف قرار گيرند، اگر پيامبر(ص) اين مؤمنان فقير را كنار نزند شركت ما در مجلس او امكان‏پذير نخواهد بود! و به اين بهانه‏ها و امثال آن از پذيرش آيات خداوند سر باز مى‏زدند. تعبير به لايدخلون الجنة حتى يلج الجمل فى سم الخياط كه تنها در همين مورد در قرآن مجيد آمده است، تاكيد واضحى است‏بر عظمت گناه استكبار و برترى‏جويى، يعنى همان‏گونه كه عبور شتر(يا مطابق تفسير ديگرى طناب ضخيم. [25] از سوراخ سوزن خياطى غير ممكن است، ورود افراد متكبر در بهشت پر نعمت الهى نيز محال مى‏باشد؛ گويى راه هشت به قدرى باريك است كه تشبيه به سوراخ سوزن شده و جز متواضعان و آنها كه خود را كوچك مى‏شمرند قادر بر عبور از آن نيستند.
جمله «لاتفتح لهم ابواب السماء»، (درهاى آسمان براى آنان گشوده نمى‏شود) اشاره به مطلبى است كه در احاديث اسلامى نيز وارد شده و آن اينكه هنگامى كه مؤمنان از دنيا مى‏روند، روح و اعمال آنها را به سوى آسمانها مى‏برند و درهاى آسمانها به روى آنان گشوده مى‏شود(و فرشتگان از آنان استقبال مى‏كنند) اما هنگامى كه روح و اعمال كافران(و متكبران) را به سوى آسمانها مى‏برند درها به روى آنان گشوده نمى‏شود و منادى صدا مى‏زند آن را برگردانيد و به سوى جهنم ببريد! [26] نتيجه نهايى: از آنچه در آيات بالا آمد نتيجه مى‏گيريم كه قرآن مجيد «تكبر و استكبار» را از زشت‏ترين صفات و بدترين اعمال و نكوهيده‏ترين خصلت‏هاى انسانى مى‏شمرد، صفتى كه مى‏تواند سرچشمه انواع گناهان و حتى سرچشمه كفر گردد، و آنها كه در اين خصلت زشت غوطه‏ور گردند، هرگز روى سعادت را نخواهند ديد و راه به سوى قرب خدا پيدا نمى‏كنند. بنابراين سالكان الى الله و راهيان راه حق، قبل از هر كار بايد ريشه استكبار و خودخواهى و خود برتربينى را در وجود خود بخشكانند كه بزرگترين مانع راه آنهاست. تكبر در روايات اسلامى در منابع حديث، روايات زيادى در باره مذمت كبر و تفسير حقيقت آن و علاج و آثار آن آمده است، كه نقل همه آنها در اين مختصر نمى‏گنجد، ولى از آنها گلچينى در هر قسمت كرده، در ذيل از نظر خوانندگان عزيز اين بحث مى‏گذرانيم:
1- در حديثى از رسول خدا(ص) مى‏خوانيم: «اياكم و الكبر فان ابليس حمله الكبر على ان لايسجد لآدم؛ از تكبر بپرهيزيد كه ابليس به خاطر تكبر از سجده كردن بر آدم خوددارى كرد(و براى هميشه مطرود درگاه الهى شد)». [27]
2- همين معنى به تعبير ديگرى در خطبه‏هاى نهج‏البلاغه آمده است، در خطبه قاصعه كه بخش عظيمى از آن در باره «تكبر ابليس» و پيامدهاى آن مى‏باشد مى‏خوانيم: «فاعتبروا بما كان من فعل الله بابليس اذ احبط عمله الطويل و جهده الجهيد... عن كبر ساعة واحدة فمن ذا بعد ابليس يسلم على الله بمثل معصيته؛ عبرت بگيريد از كارى كه خدا با ابليس كرد؛ زيرا اعمال طولانى و كوششهاى فراوان او را(در مسير عبادت و بندگى خدا) به خاطر ساعتى تكبر نابود ساخت، چگونه ممكن است كسى بعد از ابليس همان گناه را مرتكب شود، ولى سالم بماند»؟! [28] تعبيرات كوبنده فوق به خوبى نشان مى‏دهد كه تكبر و خودخواهى حتى در لحظات كوتاه چه پيامدهاى خطرناكى را دارد و چگونه همچون آتش سوزان مى‏تواند حاصل يك عمر طولانى اعمال صالحه را بسوزاند و خاكستر كند و شقاوت ابدى و عذاب جاويدان را نصيب صاحبش سازد.
3- در حديث ديگرى از همان حضرت(ع) مى‏خوانيم: «احذر الكبر فانه راس الطغيان و معصية الرحمن؛ از تكبر بپرهيزيد كه سرآغاز طغيانها و معصيت و نافرمانى خداوند رحمان است»! [29] حديث بالا اين واقعيت را روشن مى‏سازد كه سرچشمه بسيارى از گناهان مساله كبر و خود برتربينى است.
4- در حديث ديگرى از امام باقر(ع) مى‏خوانيم: «ما دخل قلب امرء شئ من الكبر الا نقص من عقله مثل ما دخله من ذلك! قل ذلك او كثر؛ در قلب هيچ انسانى چيزى از كبر وارد نمى‏شود مگر اينكه به همان اندازه از عقلش كاسته خواهد شد، كم باشد يا زياد»! [30]
5- در اصول كافى از امام صادق(ع) نقل شده است كه فرمود: «اصول الكفر ثلاثة، الحرص و الاستكبار و الحسد، فاما الحرص فان آدم حين نهى عن الشجرة حمله الحرص على ان اكل منها، واما الاستكبار فابليس حيث امر بالسجود لآدم فابى، واما الحسد فابنا آدم، حيث قتل احدهما صاحبه؛ ريشه‏هاى كفر(منظور از كفر در اينجا عصيان و نافرمانى خدا به معنى اعم است) سه چيز مى‏باشد: حرص و تكبر و حسد. اما «حرص» به خاطر آن است كه هنگامى كه آدم از خوردن شجره ممنوعه نهى شد، حرص او را وادار كرد كه از آن بخورد و اما استكبار، نمونه آن ابليس بود كه مامور به سجده براى آدم شد، ولى او سرپيچى كرد، اما حسد، در مورد فرزند آدم ظاهر گشت و سبب شد كه يكى ديگرى را به قتل برساند». [31] بنابراين نخستين گناهان در روى زمين از اين سه نشات گرفت.
6- در حديث ديگرى از امام باقر و امام صادق(ع) چنين آمده است: «لايدخل الجنة من فى قلبه مثقال حبة من خردل من كبر؛ كسى كه در قلبش به اندازه سنگينى دانه خردلى از كبر باشد هرگز داخل در بهشت نخواهد شد»! [32]
7- در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على(ع) مى‏خوانيم: «اقبح الخلق التكبر؛ زشت‏ترين اخلاق(بد) تكبر است»! [33] با اينكه احاديث در كتب اسلامى در اين زمينه بسيار فراوان است، ولى همين چند حديث كه در آمد به قدر كافى گوياست و زشتى فوق‏العاده اين صفت رذيله را روشن مى‏سازد. در اين احاديث كبر سرچشمه گناهان ديگر و نقصان عقل و بر باد رفتن سرمايه‏هاى سعادت و زشت‏ترين رذايل اخلاقى و سبب محروم شدن از ورود در بهشت‏شمرده شده است.
كه هر يك از اين امور به تنهايى مى‏تواند عامل مؤثر بازدارنده‏اى بوده باشد و نشان دهد كه تا چه حد اين صفت مذموم در انحطاط مقام انسانى و مقام مؤمن مؤثر است. تكبر در منطق عقل اضافه بر آيات و روايات، «تكبر و استكبار» از نظر منطق عقل نيز بسيار نكوهيده است، چرا كه همه انسانها بندگان خدا هستند و هر كس در وجود خود استعدادها و نقطه‏هاى روشن و مثبتى دارد، همه از يك پدر و مادر آفريده شده‏اند و همه از نظر آفرينش يكسانند، دليلى ندارد كه انسانى خود را از ديگرى برتر بشمرد و به او فخرفروشى كند و او را تحقير نمايد! گيرم خداوند موهبتى به او داده باشد اين موهبت بايد سبب شكر و تواضع گردد نه سبب كبر و غرور. زشتى اين صفت از بديهيات كه هر كس وجدان بيدارى داشته باشد به آن اعتراف مى‏كند به همين دليل افرادى كه به هيچ مذهبى پايبند نيستند تكبر و خود برتربينى را ناخوش مى‏دارند و آن را از زشت‏ترين صفات مى‏شمرند. در واقع بخش مهمى از مساله حقوق بشر كه بوسيله جمعى از متفكران غير مذهبى تنظيم شده نيز ناظر به مساله مبارزه با استكبار است، هرچند در عمل گاه نتيجه معكوس داده است و به صورت ابزارى در دست مستكبران براى كوبيدن ديگران در آمده است.
اصولا چگونه انسان مى‏تواند رداى تكبر را بر دوش بيفكند، در حالى كه به گفته اميرمؤمنان على(ع) در آغاز نطفه(بى‏ارزشى) بود و سرانجام مردار(متعفنى) مى‏شود و درون وجود او مملو از آلودگى‏هاست! [34] انسانى كه آن‏قدر ضعيف و ناتوان است كه يك پشه ناچيز او را آزار مى‏دهد و حتى كوچكتر از پشه يعنى ميكروبى كه با چشم هرگز ديده نمى‏شود، او را بيمار مى‏سازد و در بستر بيمارى مى‏افكند، انسانى كه از مختصر گرمى هوا بى‏طاقت مى‏شود و از مختصر سرما رنج مى‏برد، اگر باران نيايد بيچاره است، اگر كمى بيش از حد ببارد باز هم بيچاره است، كمى فشار خون او بالا مى‏رود حيات او به خطر مى‏افتد و كمى پايين مى‏آيد باز جانش در خطر است! از سرنوشت‏خويش در يك ساعت آينده با خبر نيست و لحظه پايان عمر خود را هرگز نمى‏داند، نزديك‏ترين دوستانش گاه قاتل او مى‏شوند و عزيزترين عزيزانش، دشمن جان او مى‏گردند، آبى كه مايه حيات اوست گاه موجب مرگ او مى‏شود و نسيمى كه به او حيات و نشاط مى‏بخشد اگر كمى سريعتر بوزد مبدل به تندبادى مى‏شود كه خانه و كاشانه‏اش را بر سرش ويران مى‏كند. از امورى كه نشانه ناتوانى فوق‏العاده انسان است‏بيماريهايى است كه دامن او را مى‏گيرد و غالبا از ميكروبها و ويروسها كه موجودات بسيار كوچكى هستند كه از خردى به چشم ديده نمى‏شوند ناشى مى‏گردد و انسانهاى نيرومند و قوى‏پيكر و قهرمان را به زانو در مى‏آورد! بيمارى وحشتناك سرطان كه در عصر و زمان ما بيشترين كشتار را مى‏كند و تلاش و كوشش شبانه‏روزى هزاران دانشمند و صرف ميلياردها پول براى درمان آن به جايى نرسيده است از كجا سرچشمه مى‏گيرد؟ از اينكه يك سلول كوچك بدن كه تنها با ذره‏بين قابل رؤيت است‏به طغيان و استكبار برمى‏خيزد و بدون هيچگونه نظم و برنامه‏اى شروع به تكثير مثل مى‏كند، به گونه تصاعدى افزايش مى‏يابد و در زمان كوتاهى تشكيل غده سرطانى مى‏دهد. بسيارى از فرماندهان بزرگ و سران زورمند جهان را كه داراى ارتشهاى عظيمى بوده‏اند همين بيمارى از پاى در آورده است، يعنى ارتش عظيم ميليونى آنها نتوانسته است جلو سركشى يك سلول كوچك را بگيرد! آرى چنين است ضعف و ناتوانى ذاتى انسان، با اين حال چگونه مى‏تواند دعوى بزرگى كند و لباس استكبار بر تن بپوشد، عظمت و بزرگى تنها از آن خداست و غير او ضعيف و ناتوانند! اين سخن را با حديثى از اميرمؤمنان على(ع) كه اين بحث منطقى را به صورت فشرده و زيبا بيان فرموده است‏به پايان مى‏بريم: «مسكين بن آدم مكتوم الاجل، مكنون العلل، محفوظ العمل، تؤلمه البقة و تقتله الشرقة، و تنتنه العرقة؛ بيچاره فرزند آدم، سرآمد زندگيش نامعلوم، عوامل بيماريش ناپيدا و كردارش(نزد خدا و در نامه اعمالش) محفوظ است، پشه‏اى او را آزار مى‏دهد، مختصر آبى يا غذايى گلوگيرش مى‏شود و او را مى‏كشد و مختصر عرقى او را متعفن و بدبو مى‏سازد»! [35] آيا با اين حال سزاوار است‏خود را بزرگ ببيند و به ديگرى فخرفروشى كند؟ نكته‏ها: در اينجا مسائل مهمى باقى مانده است كه تحت نه عنوان تشريح مى‏شود.
1- تعريف و حقيقت تكبر بزرگان اخلاق گفته‏اند: اساس تكبر اين است كه انسان از اينكه خود را برتر از ديگرى ببيند احساس آرامش كند، بنابراين تكبر از سه عنصر تشكيل مى‏شود: نخست اينكه براى خود مقامى قائل شود، ديگر اينكه براى ديگرى نيز مقامى قائل شود و در مرحله سوم مقام خود را برتر از آنها ببيند و احساس خوشحالى و آرامش كند.
از همين رو گفته‏اند تكبر(خود برتربينى) با عجب(خود بزرگ بينى) تفاوت دارد، در عجب هيچ گونه مقايسه‏اى با ديگرى نمى‏شود، بلكه انسان به خاطر علم يا ثروت يا قدرت و يا حتى عبادت، خود را بزرگ مى‏بيند، هر چند فرضا كسى جز او در جهان نباشد، ولى در تكبر حتما خود را با ديگرى مقايسه مى‏كند و برتر از او مى‏بيند. واژه «كبر و تكبر» گاه به آن حالت نفسانى كه در بالا اشاره شد گفته مى‏شود و گاه به عمل يا حركتى كه ناشى از آن است، مثلا چنان مى‏نشيند يا راه مى‏رود و سخن مى‏گويد كه نشان مى‏دهد خود را برتر از همه اطرافيانش مى‏بيند، اين اعمال و حركات را نيز تكبر مى‏نامند كه ريشه اصليش همان حالت‏باطنى و درونى است.نشانه‏هاى تكبر، بسيار زياد است، از جمله اينكه افراد متكبر انتظارات زيادى از مردم دارند، انتظار دارند ديگران به آنها سلام كنند، كسى پيش از آنها وارد مجلس نشود، هميشه در صدر مجلس جاى گيرند، مردم در برابر آنها كوچكى كنند، كسى از آنان انتقاد نكند و حتى پند و اندرز نگويد، همه براى آنها امتيازى قائل شوند و حريمى نگه دارند، مردم در برابر آنها دست‏به سينه باشند و هميشه از عظمت آنان سخن بگويند.
بديهى است ظهور و بروز اين حالات تابع درجه شدت و ضعف تكبر است، در بعضى همه اين نشانه‏ها ظاهر مى‏شود و در بعضى قسمتى از اينها! اين حالات و حركات ريشه‏هاى درونى دارد، گاه بسيار ضعيف و پنهان است‏به طورى كه ممكن است افراد در برخوردهاى نخستين هرگز متوجه آن نشوند و حتى اين صفت مذموم را با نقطه‏هاى مثبت و قوت(مانند اعتماد به نفس و بزرگى شخصيت) اشتباه كنند و گاه به قدرى آشكار است كه هر كس از دور متوجه آن مى‏شود.
2- شاخه‏هاى تكبر در اينجا مفاهيم متعددى وجود دارد كه گاه تصور مى‏شود همه با هم مترادف و يكسانند در حالى كه تفاوتهاى ظريفى با هم دارند هر چند ريشه همه آنها به «تكبر» باز مى‏گردد، ولى از زاويه‏هاى مختلف به آن نگاه مى‏شود. «خود برتربينى»، «خود محورى»، «خودخواهى»، «برترى جويى» و «فخرفروشى»، همه از مفاهيمى هستند كه ريشه آنها «تكبر» است، هر چند از زواياى مختلف ديده مى‏شود. كسى كه صرفا خود را بالاتر از ديگران مى‏بيند، «خود برتربين» است.
كسى كه به خاطر اين خود برتربينى سعى دارد در همه جا و در همه كارهاى اجتماعى همه چيز را قبضه كند، «خود محور» است. كسى كه سعى دارد در مسائل اجتماعى مخصوصا به هنگام بروز مشكلات تنها به منافع خود بينديشد و براى منافع ديگران ارزشى قائل نباشد، «خودخواه» است. كسى كه سعى مى‏كند سلطه خود را بر ديگران مستحكم كند و آنها را زير سيطره خود قرار بدهد، گرفتار «برترى جويى» است. بالاخره كسى كه سعى دارد مال و ثروت يا قدرت و مقام خود را به رخ ديگران بكشد «فخرفروش» است. بنابراين همه اين صفات ريشه مشتركى دارد و آن تكبر است هر چند در چهره‏هاى مختلف ظاهر مى‏گردد.
3- تكبر در برابر چه كسى؟ علماى اخلاق تكبر را به سه بخش تقسيم كرده‏اند: الف: تكبر در برابر خدا! ب: تكبر در برابر پيامبران. ج: تكبر در مقابل خلق خدا. منظور از تكبر در برابر خداوند كه بدترين نوع تكبر است و از نهايت جهل و نادانى سرچشمه مى‏گيرد، اين است كه انسان ضعيف ادعاى الوهيت كند، نه تنها خود را بنده خدا نداند بلكه سعى كند مردم را به بندگى خود دعوت نمايد، يا همچون فرعون «...انا ربكم الاعلى؛ من پروردگار برتر شما هستم!» بگويد [36] و يا از «...ما علمت لكم من اله غيرى...؛ من خدايى جز خودم براى شماسراغ ندارم» [37] دم بزند. بسيار بعيد به نظر مى‏رسد كه افرادى همچون «فرعون» كه سالها بر كشور پهناور مصر حكومت مى‏كرد آنقدر كم عقل و بى هوش باشد كه خود را واقعا «رب اعلى» و تنها معبود بزرگ در جهان هستى بداند.
بلكه بيشتر به نظر مى‏رسد كه او و افرادى امثال او براى تحميق توده‏هاى ساده لوح اين گونه ادعاها را مى‏كردند تا پايه‏هاى حكومت‏خود را از طريق ادعاى الوهيت محكم سازند. شكل ديگرى از تكبر در برابر خدا، تكبر ابليس و پيروان اوست كه از اطاعت خداوند سر باز زدند و تشخيص خود را برتر شمردند و به حكمت پروردگار خرده گرفتند و گفتند: چرا ابليس كه از آتش آفريده شده است در برابر يك موجود خاكى سجده كند؟ و گفت: «...لم اكن لاسجد لبشر خلقته من صلصال من حماء مسنون؛ من هرگز براى بشرى كه از گل خشكيده‏اى، كه از گل بدبويى گرفته شده است آفريده‏اى، سجده نخواهم كرد»، [38] (... قال انا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين؛ ... من از او بهترم! مرا از آتش آفريده‏اى و او را از گل»! [39] ريا گاه حجاب ضخيم كبر و غرور چنان جلو چشم عقل و هوش انسان را مى‏گيرد كه موجود ضعيفى، خود را آگاه‏تر از حكيم على الاطلاق مى‏پندارد.
قسم دوم تكبر، در باره انبياء و پيامبران است كه در ميان امتهاى پيشين بسيار ديده شده است، گروهى از مستكبران در اين امتها، از اطاعت پيامبران الهى سر باز مى‏زدند و از روى كبر و غرور همچون فرعونيان مى‏گفتند: «... انؤمن لبشرين مثلنا...؛ آيا ما به دو انسان كه همانند خودمان هستند (يعنى موسى و برادرش هارون) ايمان بياوريم»؟ [40] و گاه همانند قوم نوح به يكديگر مى‏گفتند: «و لئن اطعتم بشرا مثلكم انكم اذا لخاسرون؛ و اگر از بشرى همانند خودتان اطاعت كنيد به يقين زيانكاريد». [41] و گاه به بهانه‏جويى‏هاى كودكانه مى‏پرداختند و از سر لجاجت مى‏گفتند: «چرا فرشتگان بر ما نازل نمى‏شوند؟ چرا ما خدا را نمى‏بينيم؟؛ و قال الذين لايرجون لقائنا لو لاانزل علينا الملائكة او نرى ربنا». قرآن در ادامه اين آيه مى‏گويد: «لقد استكبروا فى انفسهم و عتوا عتوا كبيرا؛ آنها در باره خود تكبر ورزيدند و طغيان كردند». [42] قسم سوم، تكبر در برابر بندگان خداست‏به گونه‏اى كه خود را بزرگ بشمرد و ديگران را كوچك و خوار و بى مقدار، زير بار هيچ كس نرود، خود را از همه برتر ببيند و حق هيچ صاحب حقى را محترم نشمرد و دائما منتظر باشد كه ديگران براى او عظمت قائل شوند.
اين نوع از كبر نمونه‏هاى فراوانى دارد كه نياز به شرح آن نيست، و گاه به حد اعلا مى‏رسد و به تكبر در برابر پيامبران و خداوند منتهى مى‏گردد. آرى آتش كبر و غرور، نخست از تكبر در برابر بندگان خدا سر مى‏زند، سپس به استكبار در برابر انبياء و رسولان پروردگار مى‏رسد و سرانجام به تكبر در برابر ذات پاك خداوندگار مى‏انجامد!
4- انگيزه‏هاى تكبر تكبر اسباب زيادى دارد و همه آنها به اين باز مى‏گردد كه انسان در خود كمالى تصور كند و بر اثر حب ذات، بيش از حد آن را بزرگ نمايد و ديگران را در برابر خود كوچك بشمرد. بعضى از بزرگان علم اخلاق مانند مرحوم «فيض كاشانى» در «المحجة البيضاء» اسباب كبر را در هفت چيز خلاصه كرده‏اند، نخست اسباب دينى كه «علم» و «عمل» است، و اسباب دنيوى كه «نسب»، «زيبايى»، «قوت»، «مال» و «فزونى ياران و ياوران» مى‏باشد و در باره هر كدام از اينها شرحى دارد كه به طور خلاصه در ذيل از نظر خوانندگان عزيز مى‏گذرد، مى‏گويد: نخستين اسباب تكبر «علم» است و چه زود علم سبب غرور گروهى از علما و دانشمندان مى‏گردد، همان‏گونه كه در حديث نبوى آمده است: «آفت بزرگ علم، تكبر است؛ آفة العلم الخيلاء». بعضى از افراد آنچنان كم ظرفيتند كه وقتى چند بابى از علم را مى‏خوانند خود را بزرگ و ديگران را كوچك مى‏شمرند، بلكه با نظر تحقير به ديگران مى‏نگرند و از همه انتظار احترام و خدمت و تواضع و كرنش دارند. در حالى كه عالمان واقعى هر قدر بر علمشان افزوده مى‏شود، خود را نادان‏تر مى‏بينند، چرا كه خود را در برابر اقيانوس عظيمى مشاهده مى‏كنند كه تنها قطراتى از آن را در اختيار دارند. آنها به خاطر همان مقدار علمى كه به دست آورده‏اند مسؤوليت خود را سنگين‏تر مى‏بينند و خوف آنها بيشتر مى‏شود كه گفته‏اند: «من ازداد علما ازداد خوفا؛ هر كس بر علمش افزوده شود، بر خوف او افزوده مى‏شود».
سبب دوم، اعمال نيك و عبادت است كه موجب كبر و غرور بسيارى از نيكوكاران و عبادت كنندگان مى‏شود، چرا كه از اين رهگذر، خود را برتر از ديگران مى‏پندارند و انتظار دارند مردم به ديدار آنها بشتابند و مشكلات آنها را حل كنند، در مجالس احترام خاصى براى آنها قائل شوند و از نيكوكارى و زهد و ورع و تقواى آنها سخن بگويند، گويى عبادت خود را منتى بر ديگران مى‏پندارند، اين در جهات دنيوى. و در جهات دينى خود را اهل نجات و ساير مردم را اهل هلاك مى‏شمرند و اين امور سبب مى‏شود كه امتياز فوق‏العاده‏اى براى خود قائل گردند و به فخرفروشى بر ديگران به طور آشكار و پنهان و يا نيمه آشكار بپردازند و در حالى كه خود بر لب پرتگاه خطرناكى قرار گرفته‏اند مردم را چنين فكر مى‏كنند و خود را از عذاب خدا در امان بپندارند! در حديثى از پيامبر اكرم(ص) مى‏خوانيم: «اذا سمعتم الرجل يقول هلك الناس فهو اهلكهم؛ هنگامى كه شنيديد كسى مى‏گويد: مردم (به خاطر اعمالشان) هلاك شدند بدانيد خود او هلاكتش از آنان شديدتر است»! در حديث ديگرى از همان حضرت(ص) مى‏خوانيم: «كفى بالمرء شرا ان يحقر اخاه المسلم؛ براى انسان اين بدى و بدبختى كافى است كه برادر مسلمانش را خوار و خفيف بشمرد»! مرحوم «فيض كاشانى» در «المحجة البيضاء» بعد از ذكر اين سخن مى‏افزايد: چه‏قدر فرق است‏بين كسى كه عالم يا عابدى را به خاطر علم و عبادتش بزرگ مى‏شمرد، به او احترام مى‏گذارد و خود را در برابر او ناچيز مى‏بيند و آن عالم و عابدى كه شخص مزبور را كوچك مى‏داند و دوست دارد از او دور شود! [43] او در بخش ديگرى از سخنانش مى‏افزايد: اين آفتى است كه كمتر عابدى از آن در امان مى‏ماند، هرگاه كسى به او بى احترامى كند يقين دارد كه بى احترامى كننده مبغوض درگاه الهى است و بعيد مى‏داند كه خدا او را ببخشد، در حالى كه اگر خودش به ديگرى چنين آزارى را برساند اين قدر اهميت به آن نمى‏دهد و اين نوعى جهل و نادانى است و جمع ميان «عجب» و «تكبر» و «غرور» است و اگر در چنين حالى شخص مزبور گرفتار ناراحتى شود آن را از كرامات خويش مى‏پندارد و انتقام الهى مى‏شمرد! چه قدر فرق است بين چنين افراد نادان و مغرور و بعضى از عابدان هوشيار متواضع كه يك نمونه آن اين است: يكى از بزرگان عباد، از عرفات در ايام حج‏بازمى‏گشت گفت: «اگر من(گنهكار) در ميان آنان نبودم اميد مى‏رفت كه خدا همه را ببخشد و رحمت كند»! اين سخن را با حديث ديگرى از پيغمبر اكرم(ص) به پايان مى‏بريم: در روايتى آمده است كه در محضر آن حضرت(ص) از خوبى و پرهيزكارى كسى سخن گفتند، هنگامى كه از دور نمايان شد عرض كردند: اى رسول خدا! اين همان كسى است كه توصيف او را به شما عرض كرديم! پيغمبر(ص) نگاهى به چهره او افكند و فرمود: «من در صورت او تاريكى شيطان را مى‏بينم! آن مرد نزديك آمد و سلام كرد و در برابر پيامبر(ص) و يارانش ايستاد، پيامبر(ص) فرمود: «اسئلك بالله حدثتك نفسك ان ليس فى القوم افضل منك؟ فقال اللهم نعم!؛ فرمود تو را به خدا سوگند آيا در دل نمى‏گفتى كه در ميان اين جمعيت كسى برتر از تو نيست؟ عرض كرد: آرى» [44] اصحاب فهميدند تاريكى شيطان كه پيامبر(ص) با نور نبوت آن را مشاهده كرده است همين عجب و كبر و غرور بوده است. عامل سوم، نسب و حسب عالى است. به اين گونه كه كسانى در يك خانواده شريف و معروف به علم و عمل و تقوا و بزرگوارى و سخاوت متولد شده‏اند، اين را براى خود امتياز بزرگى مى‏شمرند و ديگران را كه از خانواده‏هاى پايين‏ترى هستند كوچك و بى‏ارزش مى‏پندارند، در حالى كه مى‏دانيم حسب و نسب در اسلام مطرح نيست، همه مردم بندگان خدا هستند و از يك پدر و مادر آفريده شده‏اند و امتيازى جز از طريق تقوا بر يكديگر ندارند. اين مساله به قدرى مهم است كه پيشوايان بزرگ اسلام كمترين تعبيراتى را كه در آن نشان از برترى جويى از نظر حسب و نسب بود تحمل نمى‏كردند، از جمله در حديثى مى‏خوانيم كه «ابوذر» در حضور پيامبر(ص) به كسى گفت «يابن السوداء.. .!؛ اى فرزند زن سياه!» پيامبر(ص) فرمود: ابوذر! آرام باش، آرام باش، كسى كه مادرش سفيد پوست است بر كسى كه مادرش سياه پوست است هيچ برترى ندارد! ابوذر مى‏گويد: من (كه متوجه اشتباه خود شدم براى جبران اين خطا) روى زمين دراز كشيدم و به آن مرد گفتم: برخيز و پايت را به روى صورت من بگذار! [45] به هر حال همانطور كه بارها شنيده‏ايم قرآن و روايات اسلامى به ما مى‏گويد هيچ انسانى بر انسان ديگر به خاطر حسب و نسبش برترى ندارد، اينها يك سلسله امور اعتبارى است كه در بيرون وجود انسان است، ارزش و شخصيت انسان به امتيازات معنوى و درونى اوست و به فرض كه حسب و نسب به خاطر ارتباطش به بعضى از بزرگان سبب فضيلتى شود نبايد اين فضيلت موجب كبر و غرور گردد و صاحب نسب شريف بر ديگران فخرفروشى كند.
اگر مى‏بينيم اميرمؤمنان على(ع) در خطبه نهج البلاغه، يا امام سجاد7 در خطبه معروف شام، به حسب و نسبشان افتخار مى‏فرمودند، نه براى برترى‏جويى بود، بلكه هدف ديگرى داشتند، آنها مى‏خواستند رسالت امامت و رهبرى خود را براى ناآگاهان از اين طريق تبيين كنند. درست مثل اينكه فرمانده لشكر براى معرفى خود و دعوت لشكريان به پيرويش، مقام و موقعيت‏خويش را شرح مى‏دهد. چهارمين اسباب تكبر و تفاخر، جمال و زيبايى و حسن ظاهر است، به اين ترتيب كه شخص خوش قد و قامت و زيبا، ديگران به ويژه كسانى را كه در اندام خود داراى عيب و نقصى هستند، مورد تحقير قرار دهد و نسبت به آنها فخرفروشى كند. اين عامل در تمام كسانى كه بهره‏اى از جمال دارند ممكن است ظاهر شود، ولى بيشتر در زنان است كه زيبايى خود را به رخ ديگران مخصوصا كسانى كه داراى عيب و نقصى هستند مى‏كشند. در حديثى مى‏خوانيم كه زن (كوتاه قامتى) خدمت پيامبر(ص) رسيد(و مسائل خود را پرسيد) عايشه مى‏گويد: هنگامى كه آن زن بيرون رفت من با دست اشاره‏اى به قد و قامت او كردم(يعنى چقدر كوتاه است) پيامبر(ص) فرمود: «غيبتش كردى»! مرحوم فيض بعد از ذكر اين حديث مى‏گويد: «منشا اين كار تكبر بود؛ زيرا اگر خود او هم كوتاه قد بود، چنين چيزى را در باره آن زن نمى‏گفت و اين غيبت از غرور و تكبر سرچشمه مى‏گرفت.
پنجمين اسباب تكبر، داشتن مال و ثروت فراوان است كه غالبا در پادشاهان و سرمايه‏داران بزرگ و صاحبان اراضى وسيع كشاورزى و كارخانه‏ها ديده مى‏شود. آنها كه غالبا از لباسهاى گرانقيمت و پر زرق و برق و مركب‏هاى سوارى گرانبها و خانه‏هاى وسيع و قصرهاى مجلل استفاده مى‏كنند، افرادى را كه فاقد اين امورند مورد تحقير قرار مى‏دهند و نسبت‏به آنها فخرفروشى مى‏كنند و اين از زشت‏ترين و كثيف‏ترين انواع تكبر است. گاه اين گونه متكبران آن قدر گزافه‏گويى مى‏كنند كه به مؤمنان فقير صالح خطاب كرده مى‏گويند: بيچاره! اگر من بخواهم صدها مثل تو را مى‏خرم و آزاد مى‏كنم! تو چى هستى و چه ارزشى دارى؟ مخارج يك روز منزل من به اندازه مخارج يك سال يا تمام عمر توست! و امثال اين ترهات. قرآن مجيد نمونه‏هايى از اين نوع تكبر و عاقبت آن را بيان كرده است، از جمله در داستان قارون مى‏خوانيم: او براى برترى‏جويى بر بنى اسرائيل به نمايش ثروت خود پرداخت و در يكى از روزها او با تمام زينت‏خود در برابر قومش (بنى اسرائيل) ظاهر شد تا آنجا كه صبر و طاقت را از بينندگان ربود و بسيارى از دنيا پرستان آرزو كردند كه اى كاش همانند ثروت قارون را داشتند، (فخرج على قومه فى زينته قال الذين يريدون الحياة الدنيا يا ليت لنا مثل ما اوتى قارون...) [46] در تواريخ آمده است كه او با يك جمعيت چهار هزار نفرى در ميان بنى اسرائيل ظاهر گشت در حالى كه همه آنها بر اسبهاى گرانقيمت با پوشش‏هاى سرخ سوار بودند، كنيزان زيباى سفيد رو را با خود بيرون آورد كه روى زينهاى طلا كه بر استرهاى سفيد رنگ قرار داشت‏سوار بودند و همه غرق زينت آلات بودند! ولى اين تكبر و برترى جويى چندان نپاييد، چيزى نگذشت كه زمين به فرمان خدا او و تمام قصرها و ثروتهايش را در كام خويش فرو برد و زندگى اين ثروتمند خودخواه مستكبر و مغرور، درس عبرتى براى تمام انسانها در طول تاريخ شد. [47] عامل ششم، قدرت و نيروى جسمانى يا موقعيت‏سياسى و اجتماعى است كه غالبا در زورمندان و امراء ديده مى‏شود، خود را موجودى برتر و گاه ظل الله فى الارضين؛ سايه خدا در سراسر زمين! مى‏پندارند، و انتظار دارند ديگران همچون غلامان و بردگان، در برابر آنان تعظيم كنند، هر گاه كمترين سخن و حركتى كه لايق شان و مقام كبريايى آنها نباشد از كسى صادر شود قابل بخشش نخواهد بود.
در حالات بعضى از سلاطين پيشين نقل كرده‏اند كه هر وقت مردم وارد مجلس آنها مى‏شدند بايد دهان خود را با چيزى بپوشانند مبادا فر و شكوه سلطانى آنان با بخار و بوى دهان رعايا آلوده شود و همين كبر و غرور فوق العاده غالبا منشا اشتباهات بزرگ آنها و محاسبه‏هاى نادرست و در نتيجه سبب سرعت سقوطشان مى‏شد. هفتمين سبب، فزونى ياران و مددكاران و شاگردان و پيروان و فرزندان و قوم و قبيله است، پادشاهان به لشكرهايشان افتخار مى‏كردند، بعضى از علما ممكن است‏به خاطر فزونى شاگردان يا مريدان و پيروان و تابعان گرفتار تكبر شوند، شيوخ قبايل به كثرت و قوت قبيله خود بر ديگران فخر مى‏فروشند، حتى گاه بعضى از فاسقان وقيح و بى شرم افتخار به كثرت گناهان و شرب خمر و فجور با زنان و كودكان مى‏كنند! اين امور هفتگانه، امورى است كه افراد به سبب همه يا بعضى از آنها ممكن است به ديگران فخرفروشى كنند و البته منحصر به اينها نيست، هر نقطه كمال و قوت معنوى يا مادى، صورى و يا حتى خيالى و پندارى ممكن است سبب غرور و استكبار صاحبش شود. مفهوم اين سخن آن نيست كه انسان براى پرهيز از تكبر و غرور از اسباب كمال فاصله بگيرد و اين امور را در خود بميراند تا منشا غرور او نشود، بلكه هدف اين است كه هر قدر بر علم و عبادت و قوت و قدرت و ثروت او افزوده مى‏شود، سعى كند متواضع‏تر و خاضع‏تر گردد و بينديشد كه هيچ يك از اينها پايدار نيست و همه آنها در برابر قدرت پروردگار بسيار ناچيز و بى‏ارزش است. 5- ريشه‏يابى تكبر صفت رذيله تكبر مانند ساير رذايل اخلاقى، ريشه‏هايى دارد كه بايد آنها را جستجو كرد و دقيقا شناخت، در غير اين صورت ريشه‏كن كردن اين صفت رذيله غير ممكن است.
بعضى از بزرگان مانند مرحوم «فيض كاشانى» در «المحجة البيضاء» چهار ريشه براى «تكبر» ذكر كرده است: عجب، كينه، حسد و ريا. او معتقد است تكبر درونى ريشه‏اش «عجب» - خود بزرگ‏بينى - است، اين خود بزرگ‏بينى سبب مى‏شود كه خود را برتر از آنها بداند و بر آنها فخرفروشى كند و ريشه‏هاى ديگرى دارد كه يكى از آنها «كينه» است كه نسبت‏به شخص خاصى پيدا مى‏كند و همين امر سبب مى‏شود كه امتيازات واقعى يا پندارى خود را به رخ او بكشد، و ديگر «حسد» است كه سبب بروز اين رذيله اخلاقى مى‏گردد و ديگرى «رياكارى» است كه سبب مى‏شود شخص رياكار امتيازات خود را به ديگران ارائه دهد. اين ريشه‏هاى چهارگانه، ريشه‏هاى اصلى تكبر را تشكيل مى‏دهد. ولى ظاهر اين است كه ريشه‏ها منحصر به اين چهار صفت نيست، بلكه امور ديگرى نيز مى‏تواند ريشه تكبر گردد.
6- آثار و نشانه‏ها بيماريهاى اخلاقى مانند بيماريهاى درونى و جسمانى هميشه همراه با آثارى در برون است همان گونه كه يك بيمارى كبدى علايم مختلفى بر پوست‏بدن، چهره، رنگ چشم، زبان و مانند آن دارد، كسى كه به يك بيمارى سخت اخلاقى گرفتار است آثار و نشانه‏هايش در اعمال و سخنان او ظاهر مى‏شود. بزرگان اخلاق آثار كبر را به طور مشروح و گسترده شمرده‏اند، اين آثار گاه در چهره ظاهر مى‏شود، مثل اينكه شخص متكبر در برابر اشخاص مختلف چهره در هم مى‏كشد و نگاه‏هاى تحقير آميزى مى‏كند حتى حاضر نيست‏با تمام صورت با افراد روبرو شود. گاه آثار اين خوى نكوهيده در سخنانش آشكار مى‏گردد، تعبيرهايى كه از خود مى‏كند مبالغه آميز است و پيوسته ضميرهاى جمع در باره خود به كار مى‏برد، حتى تن صداى او نشان مى‏دهد كه آدم مغرور و متكبرى است. در ميان حرف اين و آن مى‏دود و به كسى اجازه سخن گفتن نمى‏دهد، به سخنان مردم گوش نمى‏دهد ولى انتظار دارد همه به سخنانش گوش فرا دهند، سخنان كوتاه ديگران را طولانى مى‏شمرد و سخنان طولانى و بى محتواى خودش را كوتاه و لازم و واجب مى‏داند! گاه آثار آن در حركات و اعمال، ظاهر مى‏شود، دوست دارد ديگران در برابر او بايستند و او نشسته باشد، هنگامى كه وارد مجلس مى‏شود همه براى او قيام كنند، ولى او براى كسى قيام نكند! در حديثى از اميرمؤمنان على(ع) مى‏خوانيم: «من اراد ان ينظر الى رجل من اهل النار فلينظر الى رجل قاعد و بين يديه قوم قيام!؛ كسى كه مى‏خواهد به يكى از دوزخيان نگاه كند، نگاه به كسى كند كه نشسته است و مردم در برابر او ايستاده‏اند»! [48] و نيز دوست دارد در كوچه و بازار تنها نباشد و فرد يا گروهى پشت سر او حركت كنند. در حديثى آمده است: «كان رسول الله فى بعض الاوقات يمشى مع الاصحاب فيامرهم بالتقدم و يمشى فى غمارهم!؛ پيامبر اكرم گاه با يارانش حركت مى‏كرد به آنها دستور مى‏داد بر او تقدم جويند و او در لا به لاى آنها راه مى‏رفت»! [49] دوست دارد كه ديگران به ديدن او آيند بى آنكه او به ديدن ديگران برود، از همنشينى با فقيران و مستمندان و كسانى كه ظاهر نامرتبى دارند پرهيز مى‏كند و اگر گرفتار چنين افرادى شود سعى دارد در نخستين فرصت از كنار آنان برخيزد يا آنها را از خود دور سازد! دوست دارد هرگز چيزى براى اهل خانه با دست خود خريدارى نكند و در خانه كمترين كارى انجام ندهد، زن و فرزند و خدمتكار دست‏به سينه در برابر او براى انجام حوائج حاضر باشند و او به آنها فرمان دهد! گاه آثار تكبر در طرز پوشيدن لباس، مخصوصا لباسهاى گرانقيمتى كه جلب توجه مى‏كند، يا مركب سوارى، خانه و وسايل زندگى، مركز كسب و كار و تجارت و يا حتى طرز لباس و زندگى فرزندان و بستگان و منتسبين به او آشكار مى‏گردد و در همه اين موارد هدفش اين است كه قارون‏وار ثروت خود را به رخ ديگران بكشد و به گمان خود برترى خويش را نسبت‏به سايرين ثابت نمايد. البته اين سخن بدان معنى نيست كه انسان از پوشيدن لباس خوب خوددارى كند و لباسهاى مندرس و پاره در تن نمايد، بلكه همانطور كه در حديث نبوى وارد شده، عمل نمايد: «كلوا واشربوا والبسوا و تصدقوا فى غير سرف و لامخيلة؛ بخوريد و بياشاميد و بپوشيد و در راه خدا صدقه دهيد بى آنكه اسراف كنيد يا تكبر و برترى‏جويى نماييد». [50] كوتاه سخن اينكه ظهور و بروز خوى نكوهيده «تكبر و برترى‏جويى» در تمام شؤون زندگى انسان امكان پذير است و ممكن نيست كسى اين صفت رذيله را به صورت شديد يا خفيف داشته باشد و در چهره و سخن و اعمال او ظاهر نگردد.
7- مفاسد و پيامدهاى تكبر و استكبار اين خوى زشت - همانگونه كه در سابق اشاره شد - آثار بسيار مخربى در روح و جان و اعتقادات و افكار افراد و نيز در سطح جوامع انسانى دارد، به گونه‏اى كه مى‏توان گفت هيچ بخش از زندگى فردى و اجتماعى از مصايب آن در امان نيست كه به چند قسمت از آن در ذيل اشاره مى‏شود:
1- آلودگى به شرك و كفر است! آيا كفر ابليس و انحراف او از مسير توحيد و حتى اعتراض او بر حكمت پروردگار سرچشمه‏اى جز كبر داشت؟ آيا فراعنه و نمرودها و همچنين بسيارى از اقوام سركش كه از پذيرش دعوت انبياى الهى سرباز زدند دليلى جز تكبر داشت؟ تكبر به انسان اجازه نمى‏دهد كه در برابر حق تسليم گردد، چرا كه كبر و غرور حجاب سنگينى در برابر چشم انسان مى‏افكند و او را از ديدن چهره زيباى حق محروم مى‏كند، بلكه گاهى فرشته حق را به صورت هيولاى وحشتناك مى‏بيند! و اين بالاترين ضرر و زيان تكبر است. شايد به همين دليل است كه در حديثى مى‏خوانيم كه راوى از امام صادق(ع) در باره كمترين درجه «الحاد» سؤال كرد، امام(ع) فرمود: «ان الكبر ادناه!؛ كمترين درجه كفر و الحاد، تكبر است»! [51]
2- محروم شدن از علم و دانش يكى ديگر از پيامدهاى شوم كبر است، زيرا انسان وقتى به حقيقت علم و دانش مى‏رسد كه آن را در هر جا و نزد هر كس ببيند همچون گوهر گمشده‏اى بربايد، حال آنكه اشخاص متكبر به آسانى حاضر نمى‏شوند بهترين علوم و دانشها و برترين و والاترين حكمت‏ها را از افراد همرديف و يا زير دست‏خود بپذيرند. آنها علوم و دانشهايى را قبول دارند كه از فكر خودشان بجوشد در حالى كه صفت كبر و غرور اجازه نمى‏دهد مطلب مهمى از كبر آنان بجوشد، به همين دليل در حديث معروف «هشام بن حكم» از امام كاظم(ع) مى‏خوانيم: «ان الزرع ينبت فى السهل و لاينبت فى الصفا فكذلك الحكمة تعمر فى قلب المتواضع و لاتعمر فى قلب المتكبر الجبار، لان الله جعل التواضع آلة العقل و جعل التكبر من آلة الجهل!؛ زراعت در زمينهاى نرم و هموار مى‏رويد و روى سنگهاى سخت هرگز رويش ندارد، همين گونه دانش و حكمت در قلب انسان متواضع رويش دارد، و قلب متكبر جبار هرگز آباد نمى‏گردد؛ زيرا خداوند تواضع را وسيله عقل و تكبر را از ابزار جهل قرار داده است»! [52]
3- تكبر سرچشمه اصلى بسيارى از گناهان است گاه در حالات افراد حسود، حريص، بدزبان و آلوده به انواع گناهان دقت مى‏كنيم مى‏بينيم سرچشمه همه اين رذايل را در وجود آنها تكبر تشكيل مى‏دهد. آنها هيچگاه مايل نيستند كسى را برتر از خود ببينند به همين دليل هر گاه نعمت و موهبت و موفقيتى نصيب ديگران شود، به آنها حسد مى‏ورزند. آنها براى تحكيم پايه‏هاى برترى‏جويى خود حريص در جمع‏آورى مالند. آنها براى اظهار برترى بر ديگران به خود اجاز مى‏دهند كه سايرين را تحقير كنند و با هتك و توهين و صب و دشنام، زبان خود را آلوده سازند و به اين وسيله آتش درونى خود را فرو نشانده و خويش را اشباع كنند. در حديثى از اميرمؤمنان على(ع) مى‏خوانيم كه فرمود: «الحرص و الكبر و الحسد دواع الى تقحم فى الذنوب؛ حرص و تكبر و حسد سبب مى‏شود كه انسان در انواع گناهان فرو رود». [53] در حديث ديگرى از آن حضرت(ع) مى‏خوانيم: «التكبر يظهر الرذيلة؛ تكبر رذايل اخلاقى را ظاهر مى‏سازد». [54]
4- تكبر مايه تنفر و پراكندگى مردم است از بلاهاى مهمى كه بر سر متكبران وارد مى‏شود انزواى اجتماعى و پراكندگى مردم از اطراف آنهاست، چرا كه شرف هيچ انسانى اجازه نمى‏دهد تسليم برترى‏جوييهاى افراد متكبر و مغرور شود، به همين دليل به زودى حتى نزديك‏ترين دوستان و بستگان از آنها فاصله مى‏گيرند و اگر به حكم الزامهاى اجتماعى مجبور باشند با آنان زندگى كنند، در دل از آنان متنفرند! در حديثى از امام اميرالمؤمنين(ع) مى‏خوانيم: «من تكبر على الناس ذل؛ كسى كه فخرفروشى كند، ذليل مى‏شود». [55] در حديث ديگرى از امام صادق(ع) مى‏خوانيم كه از رسول خدا(ص) فرمود: «امقت الناس المتكبر؛ منفورترين مردم، متكبر است». [56] در حديث ديگرى از على(ع) آمده است: «ثمرة الكبر المسبة؛ ميوه درخت تكبر بدگويى مردم است». [57] اين تعبير كه در حديثى از اميرمؤمنان(ع) رسيده است نيز بسيار عبرت انگيز است: «ليس للمتكبر صديق؛ براى متكبر دوستى باقى نمى‏ماند»! [58] در حديث ديگرى فرمود: «ما اجتلب المقت بمثل الكبر؛ چيزى مانند تكبر خشم مردم را برنمى‏انگيزد»! [59]
5- تكبر سبب از دست دادن امكانات زندگى است انسان در صورتى در زندگى موفق خواهد بود كه بتواند همكارى ديگران را جلب كند، افراد منزوى كه تلاشهاى آنها تنها جنبه فردى دارد يا شكست مى‏خورند و يا موفقيت ناچيزى نصيبشان مى‏شود و از آنجا كه تكبر انسان را به انزوا مى‏كشاند طبعا موفقيت او را در صحنه زندگى ناچيز مى‏كند. در حديثى از امام اميرمؤمنان على(ع) مى‏خوانيم: «بكثرة التكبر يكون التلف؛ فزونى تكبر مايه اتلاف(اسباب موفقيت) است». [60] اين سخن را به گونه ديگرى نيز مى‏توان تفسير كرد و آن اينكه بسيارى از جنگها و خونريزى‏ها و ويرانى‏ها از تكبر و استكبار سرچشمه مى‏گيرد، گروهى خودخواه زمام امور كشورهاى جهان را به دست مى‏گيرند و هر يك مى‏خواهد بر ديگران برترى‏جويى كند و همين امر سبب درگيرى ميان آنان مى‏گردد، خونهاى بى‏گناهان در اين راه ريخته مى‏شود و خانه‏ها ويران مى‏گردد. گاه تكبر به صورت گروهى ظاهر مى‏شود و نژاد خود را برتر از نژادهاى ديگر مى‏پندارد و همين برترى‏جويى نژادى يكى از اسباب مهم جنگها در طول تاريخ بوده است. برترى‏جويى نژاد ژرمن يكى از علل عمده بروز جنگهاى جهانى بود كه ميليونها كشته و مجروح و ميلياردها ميليارد، زيان و ضرر به جاى گذاشت.كوتاه سخن اينكه: اگر ضايعات تكبر را در روح و جسم انسان و در زندگى فردى و اجتماعى او مورد بررسى قرار دهيم خواهيم ديد كه هيچ صفتى از صفات ذميمه، تا اين حد ويرانگر نبوده و پيامدهاى شوم نداشته است.
8- درمان تكبر بزرگان اخلاق در باره راه درمان تكبر، بحثهاى بسيار مشروح دارند كه غالب آنها بر اين محور دور مى‏زند كه راه درمان تكبر، دو راه است: راه «علمى» و راه «عملى». اما راه علمى، به اين صورت است كه افراد متكبر در باره خود بينديشند كه كيستند و چيستند؟ و كجا بودند؟ و به كجا مى‏روند؟ و سرانجام كار آنها چه خواهد شد؟ و نيز در باره عظمت‏خداوند بينديشند و خود را در برابر ذات بى مثال او ببينند. تاريخ سراسر عبرت جهان را بررسى كنند، در باره سرنوشت فرعونها و نمرودها و كسراها و خاقانها و قيصرها و سرانجام كار هريك كمى مطالعه كنند تا بدانند پيروزى‏هاى زودگذر جهان چيزى نيست كه بتوان بر آن تكيه كرد و آن را نشانه بزرگى شمرد. انسانى كه در آغاز، نظفه بى‏ارزشى بوده و در پايان مردار گنديده‏اى مى‏شود و چند روزى كه در ميان اين دو زندگى مى‏كند، چيزى نيست كه به خاطر آن مغرور شود و فخرفروشى نمايد. در ابتداى تولد نوزادى بسيار ضعيف و ناتوان است كه قدرت بر كمترين كارى ندارد و حتى نمى‏تواند آب دهانش را به كمك لبها حفظ كند و در دوران پيرى چنان ضعيف و ناتوان مى‏شود كه اگر دست و پاى سالمى داشته باشد براى پيمودن راه كوتاهى چندين بار بايد بنشيند و نفس تازه كند و برخيزد و با قامت‏خميده عصازنان بقيه راه را طى كند و اگر دست و پاى سالم نداشته باشد يا گرفتار عوارض پيرى كه براى غالب اشخاص پيش مى‏آيد بشود بايد او را به وسيله چرخ به اين طرف و آن طرف ببرند! در حديثى از امام باقر(ع) مى‏خوانيم: «عجبا للمختال الفخور و انما خلق من نطفة ثم يعود جيفة و هو فيما بين ذلك لايدرى ما يصنع به؛ از متكبر فخرفروش در شگفتم! او در آغاز از نطفه بى ارزشى آفريده شده و در پايان كار مردار گنديده‏اى خواهد بود و در اين ميان نمى‏داند به چه سرنوشتى گرفتار مى‏شود و با او چه مى‏كنند». [61] اگر سرى به بيمارستانها بزنيم و افراد نيرومند و قوى پيكرى را كه بر اثر يك حادثه يا يك بيمارى به روى تخت‏بيمارستان افتاده‏اند و قدرت بر حركت ندارند مشاهده كنيم مى‏دانيم قوت و قدرت جسمانى چيزى نيست كه انسان به آن فخر كند.
اگر به ثروتمندان معروفى كه با دگرگونى مختصر در وضع اقتصادى دنيا گرفتار ورشكستگى عظيم شده و بر خاك سياه نشسته‏اند بنگريم خواهيم ديد ثروت نيز چيزى نيست كه انسان بر آن تكيه كند و به آن فخر نمايد. و اگر به قدرتمندان بزرگى بنگريم كه با دگرگونيهاى وضع سياسى در چند روز به كلى از قدرت سقوط كردند يا پشت ميله‏هاى زندان قرار گرفتند، يا اعدام شدند، خواهيم دانست كه قدرت ظاهرى نيز قابل اعتماد نيست. پس انسان به چه چيزش مى‏نازد؟ و به چه چيز افتخار مى‏كند؟ و بر ديگران فخرفروشى مى‏كند؟! در حديثى از امام زين العابدين(ع) آمده است كه «ميان سلمان فارسى و مرد خودخواه و متكبرى خصومت و سخنى واقع شد آن مرد به سلمان گفت تو كيستى؟ (و چه كاره‏اى؟!) سلمان گفت: اما آغاز من و تو هر دو نطفه كثيفى بوده و پايان كار من و تو مردار گنديده‏اى است، هنگامى كه روز قيامت‏شود و ترازوهاى سنجش برقرار گردد هر كس ترازوى عملش سنگين باشد كريم و با شخصيت و بزرگوار است و هر كس ترازوى عملش سبك باشد پست و بى‏مقدار است»! [62] كوتاه سخن اينكه انسان هرگاه در اين گونه امور بيشتر بينديشد از مركب كبر و غرور پياده مى‏شود. و اما درمان تكبر از طريق عملى به اين طريق حاصل مى‏شود كه سعى كند اعمال متواضعان را انجام دهد تا اين فضيلت اخلاقى در اعماق وجود او ريشه بدواند، در برابر خداوند و خلق او تواضع كند، سر به سجده و بر روى خاك نهد و لااله الا الله حقا حقا سجدت لك تعبدا و رقا لا مستنكفا و لامستكبرا و مانند اين جمله‏ها را تكرار كند. لباس ساده بپوشد، غذاى ساده بخورد، با خادمان يا كارگرانش بر سر يك سفره بنشيند، در سلام كردن بر ديگران تقدم جويد، صدر مجلس ننشيند و در راه رفتن بر ديگران پيشى نگيرد. با كوچك و بزرگ گرم بگيرد و از همنشينى با افراد متكبر و مغرور بپرهيزد و در عمل امتيازى براى خود بر ديگران قائل نشود، خلاصه آنچه را نشانه تواضع يا از مظاهر آن است در عمل و سخن به كار بندد و سعى كند حالت و عادت و سپس ملكه او گردد. در حالات پيامبر اسلام(ص) آمده است كه روى زمين مى‏نشست و غذاى خورد و مى‏فرمود: «انما انا عبد آكل كما ياكل العبد؛ من بنده‏اى هستم مانند غلامان غذا مى‏خوردم». [63] غالبا اين حديث معروف را در باره على(ع) شنيده‏ايم كه روزى دو پيراهن خريد يكى به چهار درهم و ديگرى به سه درهم، سپس به غلامش قنبر فرمود: يكى از اين دو را انتخاب كن، قنبر پيراهن چهار درهمى را انتخاب كرد و امام پيراهن سه درهمى را پوشيد. [64] در خطبه 160 نهج البلاغه آمده است كه امام(ع) در باره پيامبر اكرم(ص) چنين مى‏فرمايد: «و لقد كان ياكل على الارض و يجلس جلسة العبد و يخصف بيده نعله، و يرقع بيده ثوبه و يركب الحمار العارى و يردف خلفه؛ پيامبر اكرم(ص) روى زمين(بدون فرش) مى‏نشست و غذا مى‏خورد و با تواضع همچون بردگان جلوس مى‏كرد و با دست خود كفش خويش را وصله مى‏كرد و بر مركب برهنه سوار مى‏شد و حتى كسى را پشت سر خويش سوار مى‏كرد». البته با تغيير شرايط زمان بسيارى از اين امور، امروز معمول نيست و انجام آن توصيه نمى‏شود، هدف اين است‏با مطالعه حالات پيشوايان بزرگ و توجه به مقام والاى تواضع آنها درس بگيريم و كبر و غرور را از خود دور سازيم.
اينها همه از يك سو و از سوى ديگر: از آنجا كه تكبر اسباب و عللى دارد كه در سابق به هفت قسمت از اسباب آن اشاره شد بزرگان اخلاق براى از ميان بردن هريك از اين اسباب هفتگانه تمهيداتى ارائه كرده‏اند كه بسيار قابل توجه است، از جمله: آنها كه به خاطر نسب خود بر ديگران فخر مى‏فروشند بايد در اين حقيقت‏بينديشند كه اولا افتخار به كمالات ديگران عين جهالت است و اگر پدر كسى فاضل بوده، ولى خودش بى‏بهره است، از علم پدر حاصلى ندارد و ارزشى براى او ايجاد نخواهد شد و ثانيا اگر نيك بينديشد، پدر او نطفه است و جد اعلايش خاك و اينها امورى نيستند كه انسان به سبب آنها افتخار كند و براى خود امتيازى قائل باشد. در حديثى آمده است كه لقمان حكيم به فرزندش گفت: «يا بنى ويل لمن تجبر و تكبر، كيف يتعظم من خلق من طين، و الى طين يعود؟ لايدرى الى ماذا يصير؟ الى الجنة فقد فاز او الى النار فقد خسر خسرانا مبينا!؛ واى بر كسى كه تكبر و برترى‏جويى مى‏كند، چگونه خود را بزرگ مى‏پندارد كسى كه از خاك آفريد شده و به خاك برمى‏گردد؟ نمى‏داند به كجا مى‏رود؟ به سوى بهشت تا رستگار باشد يا به سوى دوزخ تا گرفتار خسران آشكارى گردد»! اما كسانى كه به خاطر جمال و زيبايى گرفتار كبر و غرور مى‏شوند بايد در اين معنى بينديشند كه با يك بيمارى، مخصوصا بيماريهاى پوستى، تمام اين جمال و زيبايى بر باد مى‏رود و اگر بيماريها آن را بر باد ندهد چند روزى كه گذشت گرد و غبار پيرى بر سر و صورتش مى‏نشيند و آن جوان زيباى راست قامت ديروز به پيرمرد خميده ناتوانى كه صورتش پر از چين و چروك پيرى است مبدل مى‏شود! چيزى كه به اين سرعت قابل زوال است چگونه مى‏تواند سبب غرور و برترى‏جويى بر ديگران شود؟ و اگر سبب تكبر او قوت و قدرت جسمانى است‏بايد فراموش نكند كه گاه با يك عارضه كوچك قلبى يا مغزى تمام يا قسمتى از بدن فلج مى‏شود و به كلى از كار مى‏افتد، به گونه‏اى كه نتواند حتى مگسى را از خود دور كند؟ اگر خار و يا سوزنى به پاى او رود و نتواند آن را بيرون بياورد پيوسته معذب است. اما آنها كه به سبب ثروت و فزونى اموال و كثرت ياران و انصار گرفتار غرور و تكبر مى‏شوند اولا بايد به اين نكته توجه كنند كه اينها امورى است از بيرون وجود انسان و چيزى كه بيرون وجود انسان است نمى‏تواند مايه مباهات او گردد، چگونه انسان داراى شخصيت، به اسب و استر، اتومبيل و خانه‏اش افتخار مى‏كند؟ و چگونه شرف و شخصيت خود را در اين امور مى‏پندارد؟ امورى كه مى‏تواند در دست پست‏ترين خلق خدا نيز باشد، امورى كه بسيارى از آنها را دزدان به آسانى مى‏ربايند.
چه بى ارزش است‏شرفى كه دزد آن را مى‏ربايد و صاحبش را فاقد آن مى‏كند! از اين گذشته همه مى‏دانيم اموال و ثروت‏هاى دنيوى دائما دست‏به دست مى‏گردد، ثروتمندان بزرگ روزى فقير مى‏شوند و كاخ نشينان، خاك نشين مى‏گردند. چيزى كه اين قدر ناپايدار و قرار است چگونه ممكن است اين همه مايه غرور و غفلت گردد. اگر سبب كبر و غرور او علم و دانش فراوان است كه متاسفانه از بدترين آفات نفسانى است و به همين نسبت درمانش سخت‏تر و پيچيده‏تر است به خصوص اينكه در فضيلت علم آن قدر آيات و روايات وارد شده كه مطالعه آنها ممكن است انسان را گرفتار كبر و غرور كند، بايد عالمان بينديشند كه قرآن مجيد در آيه 5 سوره جمعه عالمان بى عمل را به خزانى تشبيه كرده كه بارى از كتاب بر پشت دارند و نيز بينديشند كه شخص عالم به همان نسبت كه بر ديگران برترى علمى دارد مسؤوليتش سنگين‏تر است، ممكن است خداوند از هفتاد گناه جاهل بگذرد پيش از آنكه از يك گناه عالم بگذرد. نبايد فراموش كنند كه حساب آنها در قيامت از ديگران بسيار مشكل‏تر است، با اين حال چگونه مى‏توانند به ديگران فخرفروشى كنند؟! و سر انجام اگر سرچشمه تكبر انواع عبادت و طاعات الهى است كه انسان متكبر انجام داده بايد به اين واقعيت بينديشد كه خداوند تنها عبادتى را مى‏پذيرد كه از هرگونه عجب و كبر پاك باشد و به يقين گناهكاران نادم و پشيمان به نجات نزديكترند تا عابدان مغرور! بخصوص اينكه از نشانه‏هاى قبولى عبادت اين است كه انسان خود را كوچك و حقير و بى‏مقدار بداند و اگر تمام عبادت جن و انس را انجام دهد باز از خوف خدا غافل نشود.
9- آزمايشهاى درمانى! پيش از اين گفته‏ايم بيماريهاى اخلاقى شباهت زيادى به بيماريهاى جسمانى دارد و با مقايسه آن دو با يكديگر بسيارى از مشكلات حل مى‏شود از جمله اينكه طبيب پس از درمان بيمارى جسمانى بار ديگر بيمار را به آزمايشگاه مى‏فرستد تا از بهبودى كامل او مطمئن شود و اگر آثارى از بيمارى را در او ببيند به درمان خود ادامه مى‏دهد تا بيمارى به كلى ريشه كن شود. بزرگان علم اخلاق در برخورد با بيمارى خطرناك «تكبر» نيز همين روش را پيشنهاد كرده‏اند، به اين گونه كه وقتى انسان به درمان تكبر مى‏پردازد براى اطمينان به ريشه كن شدن آن بايد خود را در معرض آزمايش جديد قرار دهد تا از ريشه كن شدن اين بيمارى مطمئن شود. مرحوم فيض كاشانى با استفاده از «احياء العلوم» آزمايشهايى را در اين زمينه پيشنهاد مى‏كند كه جالب توجه است از جمله:
1- با بعضى از اقران و همرديفان به مناظره مشغول شود و ببيند اگر حق از زبان دوستش ظاهر شد آيا حاضر است به راحتى آن را بپذيرد و حتى از او تشكر كند؟ يا هنوز براى او پذيرش حق از دوست همرديف يا از شاگردش سنگين است؟ در صورت اول كبر ريشه كن شده و در صورت دوم هنوز ريشه‏هاى آن باقى است!
2- با دوستان و همرديفانش در مجالس شركت كند و آنها را بر خود مقدم دارد و پشت سر آنها وارد مجلس شود و پايين‏تر از آنان بنشيند، اگر براى او سخت و ناگوار نبود تكبر از وجود او رخت‏بر بسته و اگر احساس ناراحتى و سنگينى مى‏كند بداند هنوز ريشه‏هاى آن باقى است! ولى گاه در اينجا شيطان دامى بر سر راه انسان مى‏افكند و براى اين كه خود را در انظار مردم، انسان خوب و متواضع جلوه دهد به او مى‏گويد در پايين‏ترين نقطه مجلس بنشين و در ميان افراد عادى قرار بگير و تصور مى‏كند اين نوعى تواضع است در حالى كه هدفش اين است از اين طريق بزرگى شخصيت خود را نشان دهد و نظرها را به سوى خود جلب كند كه در واقع نوع تكبر آميخته با رياكارى است.
3- اگر شخص فقير و مستمندى از او دعوتى به عمل بياورد دعوتش را با ميل بپذيرد، يا اگر دوستى نيازى داشت‏براى انجام حوائج او مثلا به بازار رود، اگر اين‏گونه كارها بر او سنگين نبود كبر ريشه كن شده، و الا بايد به درمان ادامه دهد!
4- براى خريد نيازهاى زندگى شخصا به بازار برود، اگر براى او سخت بود هنوز ريشه‏هاى تكبر باقى است و اگر مايل بود مردم او را در اين حال ببينند و به تواضعش آفرين بگويند باز متكبر رياكارى است! به يقين نمى‏توان انكار كرد كه اين امور در همه محيطها و همه زمانها يكسان نيست، گاه مى‏شود كه براى بعضى اشخاص بعضى از اين كارها عيب است و اگر چنين كارى را كنند ضربه اخلاقى براى مردم حاصل مى‏شود، لذا در حديثى مى‏خوانيم امام صادق(ع) مردى از اهل مدينه را ديد كه چيزى براى خانواده‏اش خريده و به سوى خانه مى‏برد، هنگامى كه چشم امام(ع) به او افتاد شرمنده شد، امام(ع) فرمود(نگران نباش) چيزى است كه براى خانواده‏ات خريده‏اى و به سوى آنها مى‏برى، به خدا سوگند اگر مردم مدينه بر من عيب نمى‏گرفتند من هم دوست داشتم اشيايى از بازار براى خانواده‏ام بخرم و خودم براى آنان ببرم، اين در حالى است كه جدش اميرمؤمنان على(ع) اين كار را مى‏كرد و كسى در آن زمان بر آن حضرت(ع) خرده نمى‏گرفت، هدف اين است كارهاى متواضعانه بر او گران نباشد.
5- لباسهاى ساده و كم ارزش بپوشد،اگر احساس ناراحتى نكرد تكبر از وجودش رخت بربسته و در غير اين صورت هنوز گرفتار است، در حديث آمده است كه پيغمبر اكرم فرمود: «من اعتقل البعير و لبس الصوف فقد برئ من الكبر!؛ كسى كه پاى شتر را شخصا ببندد و لباس پشمينه بپوشد(و احساس ناراحتى نكند) از كبر پاك شده است»! ولى مبادا انجام اين كارها براى خودنمايى و ابراز تواضع باشد كه خود نوعى تكبر توام با رياكارى محسوب مى‏شود. باز تكرار مى‏كنيم كه زمانها و مكانها و اشخاص همه يكسان نيستند، بايد بدون تعصب شرايط را در نظر گرفت و بدون فريب دادن خويشتن، مقتضاى زمان و مكان و موقعيت هر شخص را مشخص نمود و براى اين كه در اين گونه موارد گرفتار خودفريبى نشويم بايد از قضاوت ديگران نيز استفاده كنيم. راستى چرا بسيارى از مردم به طب جسمانى فوق‏العاده اهميت مى‏دهند و بارها و بارها به انواع آزمايشها مى‏پردازند تا از سلامت‏خود مطمئن شوند، ولى براى طب روحانى و اخلاقى كه ضامن سعادت جاويدان و نجات جان انسان است و به مضمون آيه «الا من اتى الله بقلب سليم؛ تنها راه خوشبختى داشتن «قلب سليم» است» اهميتى قائل نيستند؟!

پى‏نوشتها:

[1]. اخلاق در قرآن جلد دوم صفحه 21.
[2]. بقره آيه 34.
[3]. نهج البلاغه خطبه 192.
[4]. بقره آيه 34.
[5]. حجر،33.
[6]. حجر،29.
[7]. نهج البلاغه، خطبه 192.
[8]. همان مدرك.
[9]. نوح آيه‏7.
[10]. هود آيه 38.
[11]. فصلت آيه 15.
[12]. اعراف آيه 88
[13]. عنكبوت آيه‏39.
[14]. مائده، 82.
[15]. مدثر، 24تا22.
[16]. تفسير قرطبى، جلد 10، صفحه 6866؛ شبيه همين معنى در بسيارى از تفاسير و كتب ديگر نيز نقل شده است.
[17]. مؤمن، 35.
[18]. زمر، 72.
[19]. اعراف،146.
[20]. اقتباس از تفسير الميزان، جلد 8، صفحه 246، (ذيل آيه).
[21]. نحل،23.
[22]. نساء، 72.
[23]. نساء،73.
[24]. اعراف، 40.
[25]. «جمل» در لغت به معنى شترى است كه تازه دندان در آورده و يكى از معانى جمل، طنابهاى محكمى است كه كشتى‏ها را با آن مهار مى‏كنند (تاج العروس و قاموس).
[26]. مجمع البيان، ذيل آيه مورد بحث.
[27]. كنزالعمال، حديث 7734.
[28]. نهج البلاغه، خطبه 192 (خطبه قاصعه).
[29]. غررالحكم، 2609.
[30]. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 186.
[31]. اصول كافى، جلد 2، صفحه 289، حديث 1.
[32]. اصول كافى، جلد 2، صفحه 310.
[33]. غررالحكم، 2898.
[34]. بحار الانوار، جلد 70، صفحه 234.
[35]. نهج البلاغه، كلمات قصار، 419.
[36]. نازعات، 24.
[37]. قصص، 38.
[38]. حجر،33.
[39]. اعراف، 12.
[40]. مؤمنون،47.
[41]. همان سوره، 34.
[42]. فرقان، 21.
[43]. اقتباس از المحجة البيضاء، جلد 3، صفحه 269.
[44]. المحجة البيضاء، جلد 6، صفحه 240.
[45]. المحجة البيضاء، جلد 6، صفحه 243.
[46]. قصص، 79.
[47]. براى توضيح بيشتر و براى اطلاع از وضع قارون، به جلد 18 تفسير نمونه ذيل آيات بالا مراجعه نماييد.
[48]. بحار الانوار، جلد 70، صفحه 206، چاپ آخوندى.
[49]. مسند الفردوس ديلمى، مطابق نقل المحجة البيضاء، جلد 6، صفحه 247.
[50]. سنن ابن ماجه، شماره حديث 3605.
[51]. اصول كافى، جلد 2، صفحه 309 (باب الكبر، حديث 1).
[52]. بحار الانوار، جلد 1، صفحه 153.
[53]. نهج البلاغه، حكمت 371.
[54]. غررالحكم، حديث 523.
[55]. بحار الانوار، جلد 74، صفحه 235.
[56]. همان، جلد 70، صفحه 231.
[57]. غررالحكم، حديث 4614.
[58]. همان مدرك، حديث 7162.
[59]. همان مدرك، حديث 7167.
[60]. غررالحكم، حديث 7169.
[61]. بحار الانوار، جلد 70، صفحه 229.
[62]. بحار الانوار، جلد 70، صفحه 231 (حديث 24). 62- محجة البيضاء، جلد6، صفحه 256.
[63]. بحار الانوار، جلد 76، صفحه 310.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:05 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها