0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : عند ما تتعدد الوجوه و تتبدّل!

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : زيبانگرى و پرهيز از عيب جويى در حكمت قرآنى پيامبر اعظم(صلى الله عليه وآله)

دریافت فایل pdf

 

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قساوت قلب

قساوت قلب

حسين دانش - محمد مؤذني

 

كلمات كليدي :

قرآن، قساوت، قلب، درجات و عوامل قساوت، آثار و درمان قساوت، سختي و سنگدلي
"قساوت" در زبان عربی از ریشه "قسی" و"قسوه" است؛ که در لغت به معنی خشونت و نفوذناپذیری میباشد؛ لذا به سنگهای خشن و سخت، "قسی" میگویند. و در اصطلاح قرآنی به قلبهایی که در برابر حق، تواضع، خشوع و انعطافى نداشته باشد و نور هدایت در آن نفوذ نمى‏كند، قاسیه میگویند.[1] در فارسی از آن به "سنگدلی" تعبیر شده که در مقابل "نرم دلی" قرار گرفته است.[2]
"قلب" در لغت به معنی گرداندن و تحوّل دادن از وجهى به وجه دیگر میباشد؛ مثل گرداندن لباس و گرداندن انسان از طريقه‏اش‏.[3] و در اصطلاح قرآنی به روح لطيف انسانی، که با تعلّق به قلب جسمانی، سلطهی خود را در بدن انسان اجراء مى‏كند، قلب گويند؛ که از آن به نفس ناطقه نیز تعبیر میگردد. پس چون، این قسمت از بدن انسان مرکز تحولات مختلف روحی است، آن را "قلب" نامیدهاند.[4]

قساوت در آیینهی قرآن

قساوت از ماده "قَسَوَ" در قرآن، هفت مرتبه به كار رفته؛[5] که هميشه با مادهی قلب همراه بوده است.
قساوت، یکی از مهمترین عواملی است که انسانها را از شناخت خداوند و سیر به سوی او بازمیدارد. از آنجا که یکی از وظایف انبیاء، آشنا کردن انسانها با حقایق و گسترش عدالت در جامعه بوده، و لکن تمامی انبیاء الهی در راه نیل به اهداف خود، با مقاومت افراد قسیّالقلب رو به رو بودهاند؛ چرا که افراد قسیالقلب، راه نفوذ حقایق و دروازهی عطوفت را به روی خود بسته و با زیر پانهادن اصول انسانی، با سرسختی تمام در مقابل حق میایستند. [6]  
قرآن نیز با طرح مطالب و ذکر قصص مرتبط، به مبارزه با این صفت مذموم پرداخته و با ذکر عوامل و آثار آن، به انسانهای غافل، آگاهی ومعرفت بخشیده است.
با اینکه این واژه و مشتقات آن هفت مرتبه در قرآن  ذکر شده، ولی در آیات بسیاری به طور ضمنی و مفهومی به این مسأله پرداخته است؛ که در این مقاله به برخی از آنها اشاره خواهد شد.

درجات قساوت

قلب یکی از حساسترین اعضاء بدن انسان است؛ که قابلیتهای اعجابانگیزی در آن نهفته شده است. از جملهی آن قابلیتها اینست که قلب، در برابر عواطف انسانی تغییر پذیر بوده و بنا به شرایط و موقعیتی که برای انسان پیش میآید، میتواند نرم یا سخت گردد؛ و حتی این نرمی و سختی هم، دارای درجات متفاوتی بوده؛ تا جایی که دل انسان از شدت قساوت میمیرد. قرآن کریم، این درجات را با تمثیلی زیبا بیان کرده است:[7]
«ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ ... فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً...»
«سپس دلهاى شما سخت شد... همچون سنگ، يا سخت‏تر!...»
أ‌.       «وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ»
«چرا كه پاره‏اى از سنگها مى‏شكافد، و از آن نهرها جارى مى‏شود»
ب‌.  «وَ إنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ»
«و پاره‏اى از آنها شكاف برمى‏دارد، و آب از آن تراوش مى‏كند»
ج. «وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ ...‏»[8]
«و پاره‏اى از خوف خدا به زير مى‏افتد ...»
خداوند در این آیه با تمثیل زیبایی، به بیان شدّت و درجهی قساوت مردم یهود، اشاره کرده و بیان میکند که قلب در شدت قساوت به درجهای میرسد که حتی از سختترین سنگها هم، سختتر میشود. نه اینکه چشمهی عواطف و علم از آن نمیجوشد، و قطرات محبت از آن تراوش نمى‏كند؛ بلکه هرگز از خوف خدا، دلِ انسان سنگدل به طپش نمیافتد. اين تهديدى است سربسته، براى اين جمعيت بنى اسرائيل و تمام كسانى كه خط آنها را ادامه مى‏دهند.[9]

عوامل قساوت

قساوت قلب، نیز مانند بسیاری از رفتارهایی که از انسان سر میزند، دارای عواملی است که به برخی اشاره میگردد:

1. جهل و غفلت:

یکی از عوامل بروز قساوت قلب در انسان، جهل و غفلت است. جهل، تصویری نادرست از واقعیت، در برابر انسان ایجاد کرده و مانع نفوذ نور ایمان در قلب میشود؛ و غفلت، او را از جستجوی حقایق منحرف میسازد؛ فلذا دل انسان در مقابل نصيحت، معجزه و دليل، سخت میگردد؛ چنانچه خداوند در خطاب به پیامبر اسلام میفرماید:
«فَإِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى‏ وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِين‏»[10]
«تو نمى‏توانى صداى خود را به گوش مردگان برسانى، و نه سخنت را به گوش كران، هنگامى كه روى برگردانند و دور شوند!»
در این آیه کفار، که خود را در پردهای از جهل و غفلت فرو بردهاند و دلهایشان به قدری سخت شده که از شنیدن حقایق محرومند، مرده و کر نامیده شدهاند.[11]

2. اعراض از یاد خدا:

از دیگر عوامل سخت شدن قلوب، فراموشی خدا و اعراض از یاد اوست:
«الَّذِينَ كاَنَتْ أَعْيُنهُُمْ فىِ غِطَاءٍ عَن ذِكْرِى وَ كاَنُواْ لَا يَسْتَطِيعُونَ سمَْعًا»[12]
«آن كسان كه ديدگانشان از ياد من در حجاب بوده و توان شنيدن نداشته‏اند.»
انسان يا از راه چشم و ديدنِ آيات الهی، به حق میرسد؛ و يا از طريق گوش و شنيدن كلمات حكمت، موعظه، قصص و عبرتها خدا را یاد نموده و به سوی او  راه مى‏يابد؛ و لکن کفار چون، راههای رسیدن به حق را در خود نابود کرده و از یاد او غفلت ورزیدند، دلهایشان سخت شده و در برابر حق نفوذ ناپذیر گردید.[13]خداوند به شدت، اینها را مورد سرزنش قرار داده و میفرماید: واى بر آنها كه قلبهاى سخت و نفوذناپذيرى دارند و ذكر خدا در آنها اثر نمى‏گذارد:
«فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ»[14]

3. گناه:

گناه، نشانهی غفلت از خداوند است که، موجب سياهى دل و ضعف ايمان شده و در صورت استمرار، بر دلها مُهر قساوت زده میشود:[15]
«أَوَ لَمْ يَهْدِ لِلَّذينَ يَرِثُونَ الْأَرْض‏ مِن بَعدِ أهلِهَا أَنْ لَوْ نَشاءُ أَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ نَطْبَعُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُون‏»[16]
«آيا كسانى كه وارث روى زمين بعد از صاحبان آن مى‏شوند، عبرت نمى‏گيرند      كه اگر بخواهيم، آنها را نيز به گناهانشان هلاك مى‏كنيم، و بر دلهايشان مهر مى‏نهيم تا (صداى حق را) نشنوند؟!»
طبع قلب، به معنى بسته شدن است که موجب محدود شدن از جهت ديد و درك حقايق و أنوار ملکوتی خواهد بود و این چیزی جز، قساوت قلب نیست.[17]

4. لجاجت:

انسان از روی لجاجت، چشم خود را در برابر نشانههای الهی بسته و بر جهل خود پافشاری میکند:
«ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً ...»[18]
«سپس دلهاى شما بعد از این واقعه سخت شد؛
همچون سنگ، یا سخت‏تر!...»
قساوت در آیهی شریفه، اشاره به لجاجتهای قوم بنىاسرائيل در جریان ذبح گاوی بود که، خدای متعال جهت روشن شدن حقیقت امر در قتل شخصی از بنىاسرائيل، دستور داده بود.[19]این آیات بیانگر اوضاعی است که آن قوم بعد از دیدن معجزات الهی، به جای تقویت ایمان، از روی لجاجت به آنها بیتوجهی کرده تا آنجا که خداوند سختی دلهای آنها را، به سنگ تشبیه نموده است.[20]

آثار قساوت

قلب، مرکز عواطف انسانی و عشق در وجود انسان بوده که با سخت شدن آن، آثار زیانبار و جبران ناپذیری برای انسان، بار میشود؛ که در اینجا به گوشههایی از آن اشاره شده است:

1. دل مردگی:

یکی از بزرگترین آثار قساوت قلب اینست که دل انسان، اسیر مرگ میشود. حقیتاً، کسی که جهل و نفس اماره را پیشوای خود قرار داده و از خدا و نشانههای او غافل مانده و تمامی راههای نفوذ نور را در وجود خود بسته باشد، گرچه به ظاهر زنده است؛ اما در واقع مردهی متحرکی بیش نیست؛ که خداوند، دربارهی آنها در آیهی 52 سورهی روم خطاب به پیامبر میفرماید:
«تو نمى‏توانى صداى خود را به گوش مردگان برسانى، و
نه سخنت را به گوش كَران ...»
بر اساس این آیه، انسان به علت قساوت درونی و سنگدلی، به مردهای تبدیل شده که حتی پیامبر اسلام نیز توان زنده کردن دل آنها را ندارد.[21]

2. کاهش روزی:

از دیگر آثار قساوت قلب، کاهش روزی است:
«وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى‏»[22]
«و هر كس از ياد من روى گردان شود، زندگى (سخت و) تنگى خواهد داشت و روز قيامت، او را نابينا محشور مى‏كنيم!»
بر اساس این آیه، کسانی که رابطهی خود را با خدا قطع کردهاند، به جز دنیا، چیزی ندارند که بتواند مایهی امید آنها باشد، و با تمام تلاشی که در امر توسعهی زندگی دنیوی خود انجام میدهند، به اندوختههای خود قانع نگشته و راضی نمیشوند؛ لذا با ولع بیشتری برای رسیدن به چیزی که آنها را به آرامش برساند، تلاش مینمایند، ولی هرگز پایانی برای آن متصوّر نیست؛ پس چنين افرادی دائما در فقر و تنگى بسر مى‏برند و با وجود اموال زیاد، روزی بسیار اندکی دارند.[23]

درمان قساوت

بیان شد که اگر دل انسان بمیرد، دستگاه برقراری ارتباط در وجود او از بین رفته و حتی توفیق فکر اصلاح خویش و توبه به درگاه الهی را نخواهد داشت؛ اما مادامی که به این حد نرسیده و به شدت سختی گرفتار نشده باشد، راه درمان وجود دارد:
«اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيث‏ ... تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ
تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى‏ ذِكْرِ اللَّه‏ ...»[24]
«خداوند بهترين سخن را نازل كرده ... كه از شنيدن آياتش لرزه بر اندام كسانى كه از پروردگارشان مى‏ترسند مى‏افتد سپس برون و درونشان نرم و متوجّه ذكر خدا مى‏شود ...»
با اینکه قساوت قلب از آفتهای بزرگ در راه تکامل و شناخت انسان است؛ وجود یک روزنهی کوچک در قلب، باعث نرم شدن دل و آمادگی آن برای ورود انوار رحمانیهی الهی میشود. تفکر، که نقش بسیار مهمی را برای ایجاد این روزنه بر عهده داشته، انسان در رابطهاش با خود، جامعه و خدا بیشتر و دقیقتر اندیشه نموده و با دقت بیشتری به آیات خدا نظاره میکند، پس به جایگاه خویش پی برده و راه استغفار، دعا و تضرع به درگاه خداوند را باز خواهد نمود؛[25] که خداوند برای شکستن سدّ قساوت، انسان را به تفکر فراخوانده است:
«أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ أَن تخَْشَعَ قُلُوبهُُمْ لِذِكْرِ الله‏...قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الاَْيَاتِ
لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون‏»[26]
«آيا وقت آن نرسيده است كه دلهاى مؤمنان در برابر ذكر خدا و آنچه از حقّ نازل كرده است خاشع گردد؟!...ما آيات (خود) را براى شما بيان كرديم،شايد انديشه كنيد!»
تفکر در آیات الهی دارویی شفا بخش است که موجب آگاهی انسان و باز شدن راه دعا، توبه و خشوع در برابر خداوند و نرم شدن و روشنایی دل او میباشد؛ لذا خداوند در این آیات، بیدرنگ ما را متوجّه تعقّل در آيات خود مى‏سازد.[27]

پی نوشت ها:

[1]. مائده/13.
[2]. شریعتمداری، جعفر، شرح و تفسیر لغات قرآن بر اساس تفسیر نمونه، مؤسسۀ چاپ ونشر آستان قدس رضوی، چاپ اول، ج3، ص 673.
[3]. راغب اصفهانی، حسین بن محمد؛ مفردات في غريب القرآن، تحقیق: صفوان عدنان داودی، دار العلم الدار الشامیة، دمشق بیروت، چاپ یکم، 1412ق، ص 681.
[4]. مصطفوی،حسن؛ تفسير روشن ، تهران ،مرکز نشر کتاب ، 1380 ش،چاپ اول، ج‏1، ص 369.
[5] بقره/74؛ مائده/13؛ انعام/43؛ حج/53؛ زمر/22 و حدید/16.
[6]. قرشى، سيد على اكبر،تفسير أحسن الحديث، بنياد بعثت‏، 1377ش، تهران ، چاپ سوم، ج‏1، ص 225.
[7]. طالقانى، سيد محمود؛ پرتوى از قرآن‏، تهران، شركت سهامى انتشار، 1362ش، چاپ چهارم، ج‏1، ص 202.
[8]. بقره/74.
[9] . پرتوى از قرآن،ج‏1، ص 306.
[10]. روم/52.
[11]. طيب، سيد عبد الحسين؛ أطيب البيان في تفسير القرآن، تهران، انتشارات اسلام، 1378 ش، چاپ دوم، ج‏10، ص 404.
[12]. کهف/101.
[13] طباطبائی (علامه)، سیّد محمدحسین؛ تفسیر المیزان، قم، دفترانتشارت اسلامی جامعۀ مدرسین، 1417ق ، چاپ پنجم، ج‏13، ص 367.
[14]. زمر/22.
[15] أطيب البيان في تفسير القرآن، ج‏11، ص: 157
[16] أعراف/100
[17] تفسير روشن، ج‏9، ص 77.
[18] بقره/74.
[19]. جهت مطالعهی بیشتر به تفاسیر ذیل آیات 67-74 سورهبقره مراجعه فرمایید.
[20] قرائتی،محسن؛ تفسیرنور، تهران، مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، چاپ یازدهم، 1383، ج‏1، ص 140و141.
[21].أطيب البيان، ج‏10، ص 404.
[22] طه/124.
[23]. الميزان، ج‏14، ص 225.
[24]. زمر/23.
[25]. ثقفى تهرانى، محمد؛ تفسير روان جاويد، تهران، انتشارات برهان‏، 1398ق، چاپ سوم، ج‏4، ص 492.
[26] حدید/16و17.
[27]. أطيب البيان، ج‏12، ص 431.

 

 

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:57 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دروغ بيماري فرهنگي و اجتماعي

دروغ بيماري فرهنگي و اجتماعي

سيدرضا حيدري

دروغگويي به عنوان يك نابهنجاري اجتماعي هرچند كه از سوي دين، گناه بزرگ دانسته شده است و دروغگويان به عنوان دشمنان خدا شناخته شده اند، با اين همه، دروغگويي به عنوان رفتار اجتماعي، بخشي از رفتارهاي روزمره و زندگي اجتماعي ما را تشكيل مي دهد. شگفت آن كه همه ما مي دانيم دروغ مي گوييم، همه مي دانيم، مردم دروغ مي گويند، همه مي دانند، ما دروغ مي گوييم و بالاخره همه مي دانند همه دروغ مي گويند.
مي گويند كه كورش كبير هزاران سال پيش از خداوند خواست كه ايران زمين را از دو مصيبت بزرگ ايمن بدارد، يكي خشكسالي بود و ديگري دروغ.
دروغگويي به عنوان يك رفتار ناسالم و نابه هنجار، از سوي همه انسان ها در طول تاريخ بشريت ناپسند شمرده مي شود (غافر، آيه 28) ولي در عمل اجتماعي، وفاق اجتماعي بر اين قرار گرفته است كه بي دروغ نمي توان زندگي را پيش برد. دروغ، رفتاري است كه در فرايند كلي رفتار انسان ها ثبت شده، جاافتاده و در شرايط مختلف، با اشخاص مختلف به كار برده مي شود. عمل دروغ را نه تنها در گفتار و نوشتار كه در رفتار و كردار و در فكر و نگاه و سكوت هم مي توان بازشناخت. آنچه درپي مي آيد بازخواني و تحليل اين رفتار زشت اجتماعي است كه با هم آن را ازنظر مي گذرانيم.

توصيف پديده دروغ

علامه دهخدا در لغت نامه خود دروغ را «سخن ناراست، قول ناحق، خلاف حقيقت، مقابل راست، مقابل صدق» و درنهايت معادل «كذب» مي داند و از صاحب آنندراج مثال «گريه دروغ، اشك دروغ، آه دروغ، وعده دروغ، صبح دروغ» را مي آورد و واژه دروغ را با فعل «گفتن، بستن، پرداختن، زدن، آوردن، يافتن وبركسي فروكوفتن» مي آميزد.
دروغ يك پديده رواني- اجتماعي تازه نيست و با آن كه هيچ گاه از نظر زماني و مكاني داراي كم و كيف يكساني نبوده است، عمر آن شايد به بلنداي عمر زبان و چه بسا به درازاي تاريخ تفكر باشد، به طوري كه مي توان فرض كرد هميشه با انسان اجتماعي، همراه بوده است. (غافر، آيه 28)
در آيات قرآني بيان شده كه نخستين دروغ را ابليس به انسان گفت. ابليس كه خواهان خلافت الهي بر زمين بود، افزون بر اين كه حقيقت را به گونه اي ديگر توصيف كرد تا انگيزه اي براي خوردن آدم از درخت ممنوع شود، با سوگندهاي دروغين خويش، وي را به انجام اين عمل واداشت. خداوند در آيه 20سوره اعراف مي فرمايد: فوسوس لهما الشيطان ليبدي لهما ماو وري عنهما من سوآتهما و قال ما نهاكما ربكما عن هذه الشجره الا ان تكونا ملكين او تكونا من الخالدين؛ پس شيطان آن دو را وسوسه كرد، تا شرمگاهشان را كه از آنها پوشيده بود درنظرشان آشكار كند و گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت منع كرد تا مبادا از فرشتگان يا جاودانگان شويد.
همين معنا را خداوند در آيه 120 سوره طه نيز يادآور مي شود كه چگونه ابليس براي رسيدن به مقاصد خويش از دروغ بهره برد و آدم و حوا را فريفت و در دام نقشه شيطاني خويش افكند.

رابطه دروغ با قدرت

قرآن در تعليل گرايش مردم به اين پديده علل و عوامل چندي را معرفي مي كند. ازجمله عواملي كه قرآن براي دروغگويي بيان مي كند، مسئله ضعف و قدرت است. به اين معنا كه هرگاه رابطه ميان دوطرف، قدرت يكي و ضعف ديگري باشد، شخص ضعيف مي كوشد ضعف و سستي خويش را از راه دروغگويي بپوشاند.
هرچند كه در جامعه اسلامي و نظام ولايي، ميان ولي الامر و امت، رابطه دوسويه تولي وجود دارد و هريك نسبت به ديگري از نوعي ولايت برخوردار مي باشند؛ به گونه اي كه نمي توان مفهوم رابطه قدرت ميان امام و امت را در نظام سياسي اسلام يافت؛ زيرا نظام اسلامي براساس رابطه عزت و ولايت شكل گرفته است كه همواره دوسويه است؛ ولي در همين جامعه، شهرونداني زندگي مي كنند كه به سبب ترس از قدرت، ايمان ظاهري آورده و شرك و كفر خويش را نهان داشته اند. در اين زمان است كه برخي از شهروندان، از ترس آشكار شدن مخالفت هاي سياسي وفرهنگي با نظام ولايي، از ابزار دروغ بهره مي برند.
به سخن ديگر حتي اگر رابطه ميان امت و امام را در نظام اسلامي، براساس نظام تولي بدانيم كه شهروندان به سادگي و آساني سخن حق را مي گويند و مخالفت خويش را در شورا و مشاركت هاي سياسي اعلام مي كنند، ولي در همين جامعه ميان برخي از شهروندان با نظام نوعي اعمال قدرت ملاحظه مي شود كه هرچند از سوي دولت و امام اعمال نمي شود ولي از سوي شهرونداني خاص احساس مي شود. اين شهروندان خاص همان منافقان هستند كه اعمال قدرت را احساس مي كنند و مي كوشند تا به نوعي از آن رهايي يابند.
خداوند درآيه 41 سوره مجادله به اين علت توجه مي دهد و مي فرمايد: الم تر الي الذين تولوا قوماً غضب الله عليهم ما هم منكم ولا منهم ويحلفون علي الكذب و هم يعلمون؛ آيا نديده اي آن كسان را كه با مردمي كه خدا بر آنها خشم گرفته بود، دوستي ورزيدند؟ اينان نه از شمايند و نه از ايشان و خود مي دانند كه بر دروغ سوگند مي خوردند.
در اين آيه ريشه و خاستگاه دروغگويي شماري از شهروندان به نام منافقان تحليل مي شود. اين دسته از شهروندان بر اين باورند كه حقوق ايشان رعايت نمي شود و از اين رو، نمي توانند صادقانه رفتاري را درپيش گيرند كه ارتباط آشكار با دشمنان كشور و دولت اسلامي است. از اين رو، به شيوه نفاق و دروغ رو آورده و براي رهايي از فشار قدرت، به دروغ متوسل مي شوند.
حال در كشورهايي كه استبداد بر آنها حاكم است و همه شهروندان از بيان آشكار حق و درخواست حقوق خويش عاجز و ناتوان هستند و مفهوم دولت به معناي اعمال قدرت مطلق است، به سادگي مي توان دريافت كه چرا شهروندان به سوي دروغ كشيده مي شوند.
بنابراين دروغ و يا صورت هاي تابع آن مي تواند به عنوان عامل گمراه كننده شخصي برضد شخص ديگر وارد عمل شود و حربه اي در دست ظالم (كاسب، توانگر، شوهر نامطمئن، رئيس سختگير) و سلاحي در دست مظلوم (مشتري، مستمند، زن انتقامجو، كارمند، كارمند متقلب) باشد.
بديهي است كه در اين حركت رفت و آمدي، مظلوم با پيشه كردن روش هاي خدعه آميز دفاعي به نوبه خود به موجودي ظالم تبديل خواهد شد
(آل عمران، آيه 49 و انعام ، آيه 12 و 39) كه قرآن از آن به ظلم به نفس نيز ياد كرده و دروغ را از اين لحاظ مذموم و رفتاري ضداخلاقي و هنجاري و گناهي بزرگ شمرده است كه زيانش نخست به خود فرد بازمي گردد. (غافر، آيه 82)
ازنظر قرآن استمرار دروغگويي، آدمي را نه تنها از حالت تعادل بيرون مي برد و شخصيت اجتماعي وي را خدشه دار و اعتماد عمومي را نسبت به وي سلب مي كند، بلكه در بلندمدت موجب مي شود تا شخص به كفر گرايش يافته و از درك حقيقت (جاثيه آيات 7 و 8)، هدايت واقعي (زمر آيه 3)، رستگاري (يونس آيه 96) محروم گردد وگرفتار نفاق در دين شود (توبه آيه 77)
گرفتار شدن در نفاق ديني به معناي آن است كه شخص در يك فرآيند، ماهيت ايماني خويش را از دست مي دهد و نفاق، ماهيت و چهره واقعي وي مي شود. تكرار دروغ و استمرار آن، شخصيت وي را دگرگون مي سازد و توانايي جداسازي حق از باطل را ازدست مي دهد. بسيار ديده شده كه شخص دروغي را چنان تكرار كرده كه خودش آن را باور مي كند. چنين حالتي موجب مي شود كه نسبت به ايمان و احتمال واقعي و حقيقي بودن آن شك و ترديد پيدا كند و باطل را حق بپندارد.
در حوزه عمل سياسي، نفاق ايراني در طول تاريخ به سبب فشار جامعه استبدادي شكل گرفت و به صورت فرهنگ درآمد. يكي از جامعه شناسان در اين باره مي نويسند: «در جامعه سنتي ايران، دولت از جامعه جدا بوده ونه فقط در رأس بلكه در فوق آن قرار داشته؛ درنتيجه- در تحليل نهايي- دولت پايگاه و نقطه اتكاي محكم و مداومي در درون اجتماع نداشته و به همين دليل نيز از نظر طبقات مردم مشروعيت سياسي نداشته و منافع آنان را نمايندگي نمي كرده است. به اين ترتيب، همه حقوق اجتماعي مآلاً در انحصار دولت بود و «حقوقي» كه هر فرد، گروه و طبقه اجتماعي (و حتي كل جامعه) از آن برخوردار بود، اساساً برمبناي اجازه و اراده دولت قرار داشت، يعني در حيطه «امتيازي» بود كه دولت در هر لحظه مي توانسته آن را ملغي كند. يعني قدرت دولت به هيچ سنت، عرف، قرارداد يا قانون مداومي منوط و مشروط نبوده و اين درست معناي عادي واژه استبداد- يعني خودرأيي و خودسري- است» (همايون كاتوزيان، 1372، ص4).

اهداف و انگيزه هاي دروغگويان

دروغگويان با اهداف و انگيزه هاي چندي، از اين ابزار بهره مي گيرند، برخي براي فريب ديگري از آن استفاده مي كنند كه در آيات 02 سوره اعراف و 120سوره طه بدان اشاره شده است.
برخي ديگر، براي رهايي از فشار قدرت و يا احساس فشار قدرت ظالمانه (گماني كه منافقان درباره دولت ولايي اسلام دارند) به سمت دروغگويي گرايش مي يابند و براين باورند كه مي توانند با دروغگويي، خود را از آسيب هاي احتمالي قدرت و اعمال آن دور نگه دارند. (مجادله آيه 41)
از ديگر اهدافي كه قرآن براي دروغگويي برمي شمارد، پنهان كردن جرم و جنايت است، زيرا شخص از اعمال قانون مي ترسد و مي كوشد تا با نهان كردن جرم خويش از راه دروغگويي از زيربار مجازات، شانه خالي كند. (يوسف آيات 71و 81)
هرچند كه جامعه ايراني براي دروغ، سطوح و درجاتي مشخص مي كند و براساس درصد آسيب ها و زيان هاي فردي و اجتماعي، سطوح چندي براي تحمل آن مي پذيرد ولي بايد گفت از نظر قرآن، دروغ، گناه بزرگ و غيرقابل گذشتي است كه انسان ها بايد از آن دوري كنند. بنياد هر گمراهي بر دروغ است كه آدمي را به سوي همه نابهنجاري ها مي كشاند و در ورطه تباهي و سقوط مي افكند و دوزخ را جايگاه انسان مي سازد.

دروغ، نابودكننده اعتماد اجتماعي

مهمترين سرمايه حيات فردي و اجتماعي انسان كه موجبات آرامش و آسايش او را فراهم مي آورد، «حس اطمينان و اعتماد» به يكديگر است و در جامعه اي كه چنين احساسي موجود نباشد، هرگز زندگي، گوارا و دلنشين نخواهد بود و دروغ عامل مهمي در ازبين بردن اين سرمايه ارزشمند است. زيرا هنگامي كه آدمي از اطرافيان خود رفتار و سخن توأم با دروغ و ناراستي مي بيند و مي شنود و دروغ آنها برايش برملا مي گردد، ديگر خود را درامنيت و آسايش نمي يابد وهر لحظه و هرآن، انتظار حادثه ناگواري را دارد كه در اثر دروغگويي ديگران روي خواهد داد.
طاهره شيخ الاسلام دراين باره مي نويسد: وقتي دروغ فراوان گفتيم و شنيديم، اعتماد از ميان ما رخت برمي بندد كه به قول سعدي «دروغ گفتن به ضربت ماند كه اگر نيز جراحت درست شود نشان بماند.
يكي را كه عادت بود راستي
خطايي رود در گذارند از و
وگر نامور شد به قول دروغ
دگر راست باور ندارند ازو
اين عدم اعتما ما را مجبور مي كند كه براي باوراندن حرف هايمان به يكديگر به مبالغه روي آوريم و به اصطلاح از كاه كوه بسازيم و در بسياري از اوقات قسم را پشتوانه آن كنيم؛ قسم هايي چون به جدم، به روح پدرم، به مرگ مادرم، به دوازده امام و چهارده معصوم و...؟
با نگاهي به زندگي هرروزه خودمان مي توانيم دريابيم كه بيشتر مكالمات روزمره ما به مبالغه
(و در نتيجه نوعي دروغ و يا شبه دروغ) آميخته است. اصطلاحاتي چون «به مرگ بگير تا به تب راضي شود» و يا «از كاه كوه ساختن» و «يك كلاغ و چهل كلاغ» همه به نوعي به ويژگي مبالغه كردن در ميان ما اشاره دارند. خصوصيتي كه تقريباً بر تمامي وجوه زندگي ما از دوستي و مهر تا خشم و نفرتمان سايه افكنده است.
مبالغه در ابراز محبت در جملاتي چون «فدايت شوم، قربانت بروم، قدم بر روي چشم ما بگذاريد و...»، خود را نشان مي دهد درحاليكه مي دانيم كمتر كسي به راستي حاضر است جان خويش را فداي ديگري نمايد. مبالغه در اظهار كوچكي در كلماتي چون: «نوكرم، چاكرم و خاك پايم» خود را نشان مي دهد و مبالغه در نفرت را در عباراتي چون «چشم ديدنت را ندارم، بروي و برنگردي، خفه شوي، به زمين گرم بخوري و بميري» مي توان مشاهده نمود، درحالي كه كمتر كسي حاضر به مرگ شخصي است كه از او كدورتي به دل دارد.
مبالغه در تهديداتمان نسبت به فرزندانمان با عباراتي چون «اگر چنين كني مي كشمت» و يا «اگر پدرت بفهمد مي كشدت» خود را مي نماياند. و مبالغه در واكنش هامان به حوادث بسيار جزئي مانند ريختن كمي آب بر روي فرش يا شكستن يك گلدان سفالي در گفتن «خدا مرگم بدهد» تجلي مي كند و بالاخره عبارت «صدبار گفتم» را نيز زماني استفاده مي كنيم كه حرفي را بيش از يك يا دو بار به كسي زده ايم.
ما آنچنان به گفتن و شنيدن اين مبالغه گوئي ها عادت كرده ايم كه تا حرفها، خواسته ها و حوادث را چند ده يا چند صد برابر نكنيم اموراتمان نمي گذرد. به عنوان مثال اگر سرمان درد مي كند و مي خواهيم در خانه كمي سكوت برقرار باشد، بايد اطرافيان را متقاعد نمائيم كه مغزمان از شدت درد در حال متلاشي شدن است وگرنه كسي به حرف ما توجهي نمي كند.
ريشه اين تكرارها و سوگندها و مبالغه ها را مي بايست در سلب اعتماد اجتماعي و اطميناني جست كه به سبب گسترش فرهنگ دروغ و دروغگويي در جامعه ايراني پديد آمده است. گمان مي كنيم بااين گونه مبالغه ها مي توانيم اطمينان از دست رفته را باز يابيم، در حالي كه خود اين گونه مبالغه به حكم دروغ بودن، بي اعتمادي را تقويت مي كند. (منافقون، آيه 1 و مجادله، آيه 41)

راهكارهاي رهايي از دروغ

قرآن براي رهايي از اين بيماري نفساني و نابهنجاري اجتماعي، راهكارهايي را بيان داشته كه در اين جا به آن اشاره مي شود.
از آن جايي كه علل و عوامل گرايش به دروغ، وسوسه هاي شيطاني (شعراء آيات 221 و 222) و چيرگي او بر انسان (مجادله آيه 41 و 91)، گناه پيشگي (جاثيه آيات 6 و 7)، مكر زنانه (يوسف آيات 52 و 82)، حسادت (يوسف آيات 9 و 21) ضعف قدرت و نفاق (مجادله آيه 41) مي باشد، بهترين راهكار آن است كه با بازگشت به خدا و ترس از خشم و غضب او، دروغ را به عنوان گناه بزرگ شمرده و از آن پرهيز كنيم.
هشدارهاي خداوند و آگاهي بخشي به عذاب دوزخ (بقره آيات 8 و 01) و افزايش ايمان به خدا (نحل آيه 105) مي تواند زمينه فرهنگي و روحي رهايي از اين بيماري اجتماعي را فراهم آورد.
در حقيقت توجه به زيان هاي بي شمار دروغ در دنيا و آخرت، گامي است كه بايد در وهله نخست برداشت. آدمي به طور فطري، موجودي منفعت طلب است و از ضرر و زيان، گريزان است، به همين دليل اگر در مواردي «دروغ» هم مي گويد، هدفش جلب منفعت و دفع خسران و زيان است. بنابراين اگر شخص به زيان ها و ضررهايي كه از راه دروغگويي وارد مي شود آگاه شود و بداند كه سود دروغگويي بسيار كم تر و ناپايدارتر است، مي توان اميد داشت كه از اين بيماري رهايي يابد.
توجه دادن به فوايد راستگويي و تقويت آن به شكل آموزش هاي علمي و عيني مي تواند جامعه را به سمت و سويي ببرد كه از دروغ بيزاري جويد.

 

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:57 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تحريف؛ منشأ انحرافات كلامي

تحريف؛ منشأ انحرافات كلامي

علي محمدي

اگر سخن بر بنياد كلمه و حرف نهاده شده است و اين واژگان توليدي از نوسانات هوا در ريه و در لابه لاي دندان و ميان كام انساني، مهم ترين عامل ارتباطي انسان است؛ همين آسان ترين راه و بهترين ابزار ارتباطي، به جهاتي به سادگي در دام بيراهي و كژروي گرفتار مي آيد و به همان آساني عامل اساسي وحدت و تفاهم و همبستگي انساني به عاملي مهم در برخوردها و تضادها تغيير شكل و ماهيت مي دهد.
بسيار ديده و يا شنيده شده است كه درگيري هاي خانوادگي و يا قبيله اي يا كشور و يا حتي جهاني به دنبال تحريف واژگان و گزاره ها پديد آمده و خون ها ريخته شده و زندگي ها به تباهي كشيده شده است. قرآن با نگاهي عميق و ژرف به عنوان راهنماي شناخت و دستور كامل هدايت انساني به اين بعد از ابعاد رفتاري انسان نيز توجه داشته است و يكي از محورهاي گزاره هاي شناختي و آموزه هاي دستوري آن مسئله تحريف است. تحريف در نگرش قرآن، نابهنجاري ناشايست و زشت با كاركردهاي منفي و آسيب زننده در اشكال مختلف حقوقي (به عنوان حكم عقلايي تاييد و امضايي) و يا اخلاقي (بايد و نبايدهاي مبتني بر ارزش هاي عرفي و مشهورات و مقبولات) و يا احكام شرعي با پيامدهاي سخت و تند دنيوي و اخروي مورد بررسي، تبيين و توصيه قرار گرفته است. آن چه در اين نوشتار مورد نظر ماست بررسي نگرش قرآن به اين مسئله و واكاوي پيامدهاي مخرب و آسيب رسان آن از نگره قرآن است.

تحريف معنايي و لفظي

تحريف از ماده حرف به معناي كژ كردن و برگردانيدن چيزي و يا بركنار بودن از جايي است. تحريف سخن و يا كلام به معناي تغيير محتوايي و معنايي آن مي باشد. (لسان العرب، ابن منظور، ج3 ص 129 ماده حرف و نيز غيرآن از كتب معتبر لغت تازي) شيخ طوسي تحريف را امري مي داند كه با دو ابزار تاويل ناروا و زشت بدون تغيير در ساختار كلام و يا تغيير و تبديل ساختاري كلام انجام مي شود. (التبيان، شيخ طوسي، ج 3 ص 470)
به نظر مي رسد كه تحريف به شكل سه گانه اي صورت مي گيرد. مفسر نمونه براين باور است كه با توجه به مجموعه آياتي كه در قرآن درباره تحريف هاي يهوديان آمده مي توان به اين نتيجه رسيد كه تحريف يا به صورت لفظي و يا معنايي و گاه به حذف بخشي از كلام انجام مي شود. يهوديان به هر سه گونه تحريف دست مي يازيدند. (تفسير نمونه، ج 4 ص 313 تا 314)
دراين تحليل مفسر نمونه سخني از تحريف به شكل اضافه كردن آيات يا واژگان و يا بخشي از كلام، مطرح نشده است؛ شايد علت و سبب آن اين باشد كه تحريف به شكل اضافه كردن بخشي به كلام گوينده و يا نويسنده يا... اصولا به كار نمي رفته و اتفاق نمي افتاده و يا اين كه تحريف دراين معنا كاربرد نداشته و به جاي آن، براي بيان اين نوع از تغيير در كلام، اصطلاح ديگري را به كار مي گيرند.

اهداف و علل تحريف

هر رفتار انساني مبتني بر انگيزه ها به عنوان علل ايجادي و اهداف به عنوان علل غايي است. از اين رو مي بايست در جستجوي علل و انگيزه هاي تحريف و اهداف محرفان به بازخواني و تحليل آيات مربوط و يا مرتبط با تحريف پرداخت. عوامل تحريف قرآن
قرآن براي تحريف علل و عوامل چندي را بيان و مطرح مي سازد كه دراين جا به بخشي از آن ها پرداخته مي شود:
1- گمراه سازي: هدف يهوديان در تحريف آيات الهي به انگيزه گمراه ساختن ديگران انجام مي شده است و به نظر مي رسد كه اين عامل را مي توان در همه موارد تحريف ردگيري و شناسايي كرد. قرآن بيان مي دارد كه برخي از اهل كتاب برخي از مطالب را به كتاب آسماني نسبت مي دهند و مي گويند كه اين سخن از كلام خداست تا بدين طريق شما گمان كنيد كه سخني الهي است و بدان عمل كرده و باور نماييد درحالي كه آن سخن از آن خدا نيست و دروغ و افترايي بيش نيست. (آل عمران آيات 75 تا 78)
2- برخورداري از اهداف دنيوي: يكي ديگر از علل و انگيزه هايي كه موجب مي شود تا برخي از اهل كتاب به تحريف آيات الهي بپردازند و آن را به خدا نسبت دهند، رسيدن و دست يابي به اهداف دنيوي است. به اين معنا كه وقتي مطالبي را به خدا نسبت دهند باورمداران و دينداران به آساني آن را پذيرفته و بدان عمل مي كنند و واكنش منفي از خود نشان نمي دهند. انسان به طور طبيعي و فطري از خيانت در امانت و يا تصرف در اموال ديگري پرهيز داشته و آن را مكروه و ناخوش مي دارد. از اين رو اگر كسي بدون دليل عقلي و يا عقلايي در امانت خيانت و يا در اموال ديگري تصرف نمايد و به حقوق ديگران تعرض كند به طور طبيعي مورد بي توجهي و بي مهري جامعه قرار گرفته و اعتماد و حسن نظر ايشان نسبت به خائن و متجاوز كم شده با او رفتار مثبت و سازنده اي در پيش نمي گيرند. برخي از اهل كتاب و يهوديان براي اين كه در اموال ديگراني كه از اهل كتاب و بر دين ايشان نبودند خيانت كنند و به شكلي آن را براي خود حلال و مباح جلوه دهند به تحريف كتاب آسماني تورات پرداخته و گزاره هايي را به آن نسبت مي دادند تا بدين وسيله رفتار ناشايست خود را توجيه و سلب اعتماد ديگران را بازسازي نمايند. قرآن بيان مي دارد كه يكي از علل و انگيزه هاي تحريف از سوي يهوديان اين بوده است. از اين رو با تغيير و تحريف آيات تورات به خداوند افترا مي بستند كه خداوند اجازه خيانت در امانت و تجاوز در اموال غيراهل كتاب را به آنان داده است و كساني كه از اهل كتاب هستند مي توانند در اموال بي دين هايي كه اهل كتاب نيستند تصرف كنند. كه از اهل كتاب كساني هستند كه اگر بار شتري را در نزد ايشان امانت گذاري به تو برمي گردانند. اما در ميان ايشان كساني هستند كه اگر يك دينار زر در نزد ايشان به امانت گذاري در آن خيانت كرده و آن را به تو برنمي گردانند مگر آن كه مقاومت كرده و با قدرت و پافشاري مال خويش را از دست ايشان بازگيري. سبب اين گونه رفتار و خيانت در امانت را بايد در انديشه و باوري دانست كه با تحريف در آيات آسماني و افترا و دروغ به خدا آن را توجيه كرده و مشروعيت مي بخشند. اين باور و انديشه اين است كه براي بي سوادان (كساني كه اهل كتاب نيستند و دين آسماني و كتاب آسماني ندارند) راهي به سوي ما نيست و ما بر آنان حق داشته و تسلط و چيره مي باشيم؛ چون اين تسلط ما بر اميين و بي كتاب ها حكم الهي است؛ درحالي كه اين افترايي به خدا و دروغي به اوست و براين نسبت و دروغي كه مي بندند آگاه و عالم هستند. (آل عمران آيه 75)
اهل كتاب به قصد دست يافتن به اموال ديگراني كه از دين خود نيستند به روش هايي تمسك مي جويند كه از نظر عقل و عقلا امري زشت و ناپسند و غيراخلاقي و حتي غيرحقوقي است با اين همه با سوءاستفاده و تحريف آيات الهي كاري مي كنند تا رفتار نابهنجار خود را توجيه كرده و مشروع جلوه دهند. (آل عمران آيه 77 و مائده آيه 41)
3- فريب مؤمنان: شريعت اسلامي پيامبر بزرگوار از دين كامل اسلام و شريعت نهايي و پاياني است كه پس از شرايع ديگري چون يهوديت و مسيحيت آمده است. در گذشته هنگامي كه مسيحيت ظهور كرد و با استناد به آيات تورات كوشيد تا باورهاي پيشين را تحكيم و برخي از تحريفات و تصحيفات و كژروي ها را اصلاح كند، يهوديان براي جلوگيري از استفاده حضرت مسيح و يارانش از آيات تورات، دست به تحريف آيات زدند تا به قول خود، راه هرگونه سوءاستفاده از تورات و آيات را بگيرند. از اين رو آيات مرتبط با مسيح و بشارت ايشان و آياتي كه مؤيد ديدگاه ها و نظرات آن بزرگوار بوده را تحريف كردند. پس از ظهور پيامبراكرم(ص) اين مسأله دوباره تجديد و بلكه تشديد شد. يهوديان مدينه سال ها پيش به اعتبار نبوات و پيش گويي ها دانيال پيامبر(ص) و ديگر پيامبران بني اسرائيل به سرزمين مدينه آمده بودند تا در هنگام ظهور آخرين پيامبر و منجي بشريت در كنار آن حضرت بوده و از ظلم و ستمي كه بت پرستان و بي دينان بر ايشان روا مي داشتند رهايي يابند. اكنون آن حضرت ظهور كرده بود و به قول يهوديان بسياري از اميين (بي كتاب هاي غير يهودي) به او پيوسته بودند. آن حضرت در بسياري از موارد به ايشان و تورات استناد مي كرد و ادله ايشان را بر ضدشان به كار مي بست. آنان پيامبر(ص) را به جهات تورات و ديگر كتب آسماني و پيشگويي هاي پيامبران پيشين به خوبي مي شناختند به طوري كه قرآن از اين شناخت به شناخت پدر و فرزند اشاره مي كند. با اين همه از در انكار درآمدند و به مخالفت با آن حضرت پرداختند. براي رهايي از استفاده آن حضرت از آيات آسماني تورات اقدام به تحريف آيات كتاب كرده تا بدين وسيله مؤمنان را بفريبند. (آل عمران آيات 75 تا 78) جالب اين است كه برخي از عالمان يهودي براي فريب مؤمنان اهل كتاب نيز دست به تحريف زده اند تا بدين وسيله جايگاه قومي و نژادي خود و ارزش و اهميت يهوديت را در چشم باورمداران آن افزايش دهند. اين گونه است كه مثلا براي آنان ويژگي هايي چون عدم عذاب در دوزخ و يا كاهش مدت عذاب يا فرزندي خدا و مانند آن را بافته و به خدا نسبت داده اند. (بقره آيات 58 و 59 و اعراف آيات 161 و 162)
4- سنگدلي: به نظر قرآن يكي از علل و عواملي كه موجب مي شود تا انسان به تحريف آيات الهي اقدام كند، سنگدلي و قساوت قلب است. ريشه اين سنگدلي شكست پياپي پيمان و عهدهايي است كه يهوديان با خدا بسته بودند. البته اين خاص يهوديان نيست. به اين معنا كه گزاره ها و گزارش هاي تاريخي و تحليلي قرآن خاص مورد بيان نيست و نبايد در مصداق آن توقف كرد. اين ها نمونه هاي عيني و گزارش هايي است تا دانسته شود كه ريشه و علل كنش ها و واكنش هاي انسان نسبت به آيات الهي چه اموري مي باشد. در اين گزارش به خوبي روشن مي شود كه هرگاه انسان برخلاف باورهايي كه با شهادت گويي آن را پذيرفته و بدان ايمان و پيمان بسته را بشكند و مكرر گناه و تجاوز و تعدي نمايد در يك فرآيند به جايي مي رسد كه به سنگدلي دچار مي شود و نتيجه آن مي شود كه در هنگام مخالفت آن گزاره ها با كنش و واكنش هاي خود، به تحريف دست مي يازيد تا خود را توجيه كرده و ديگران را به مشروعيت عمل خود خوشبين نمايد. بنابراين انسان به طور طبيعي براي رهايي از عذاب وجدان و يا همراهي ديگران مي كوشد تا با تحريف و تغيير در محتواي آيات الهي آن را به خدا نسبت داده و عمل خود را امري ديني و در چارچوب آن نشان دهد تا علل و عوامل مخالفت ديگران را از ميان بزدايد.

روش هاي تحريف

قرآن شيوه ها و روش هاي چندي را در بيان تحريفات آيات الهي و كتب آسماني بيان مي كند كه برخي به صورت گزاره هاي كلي و برخي در قالب بيان موارد و مصاديق جزيي مي باشد. در اين جا به برخي از روش ها و شيوه هاي تحريف اشاره و تفصيل بحث و بررسي را به زماني ديگر واگذار مي كنيم:
1- چرخاندن زبان: برخي از واژگان با كمي تغيير در تلفظ، معناي ضد و يا مخالف مي يابد و بر معنايي كه از آن به طور جدي اراده شده دلالت نمي كند. در زبان فارسي مي توان به تحريف در معناي (نگريست) اشاره كرد كه با كمي تغيير در زبان و چرخاندن آن مي توان از آن اراده (ديدن و يا گريه نكردن) كرد. هم چنين است واژه (مهر) كه مي تواند به معناي مهرنهادن و يا محبت كردن دلالت كند و نيز (پر) پريدن و پركردن و انباشت نمودن دو معنايي است كه از تغيير و چرخاندن آن در ذهن مخاطب و شنونده پديدار مي شود. يكي از روش هايي كه برخي از اهل كتاب براي تحريف استفاده مي كردند اين گونه بوده است كه خداوند در آيه 78 سوره آل عمران به آن اشاره مي كند.
2- انتساب دست نوشته ها: يكي از روش هاي تحريف آيات آسماني انتساب دست نوشته هاي خود به عنوان بخشي از كتاب الهي است. اين روش به جهت ناداني و بي سوادي اكثريت مردم امكان پذير است. به اين معنا كه مي توان به طرق مختلف آن را به دين نسبت داد. (آل عمران آيات 75 تا 78) در زمانه ما اين مسأله در دين اسلام مي تواند به شكل انتساب به روايت معتبر از نبي(ص) خودنمايي كند. از اين روست كه به جهت عدم امكان تحريف قرآن به اين شكل، برخي از دنياخواهان به تحريف در روايات و انتساب سخنان خود به معصوم و به ويژه پيامبر(ص) اقدام ورزيدند و آن را به آن حضرت منتسب كرده اند. آن حضرت(ص) بارها و بارها از اين كه مخالفان و منافقان به اين شيوه دست به تحريف آموزه هاي اسلام شوند، هشدار داده و مردمان را به عذاب سخت بشارت داده و ترسانده است.
3- تغيير و تبديل كلمات و واژگان: يكي ديگر از روش هاي اهل تحريف تغيير در كلمات و واژگان است كه نمونه آن را خداوند در مسأله آمرزش خواهي يهود از خدا بيان مي دارد. خداوند از ايشان خواسته بود تا در هنگامه نيايش و آمرزش واژه و تعبيرخاصي چون (حطه) را به كار بردند كه ايشان آن را به واژه ديگري تحريف و تبديل مي كنند تا از بار معنايي آن بكاهند و نوعي ارزش كاذب براي خود در هنگامه دعا ايجاد كرده و از خفت معنايي واژگاني رهايي يابند. اين گونه است كه قول را به قول ديگري تبديل و تغيير مي دهند. (بقره آيات 58 و 59 و نيز اعراف آيات 161 و 162)
4- نهان كردن و كتمان:از روش هاي تحريف، كتمان و نهان كردن آيات و معارف و آموزه هاي الهي است. به اين معنا كه با گزينش برخي از آيات و تكرار و خواندن آن مردم را به سمت و سويي مي كشند كه اهداف مادي و دنيوي آنان را تأمين مي كند و در همان حال از برخي از آيات و معارفي كه مي تواند به ضرر و زيان آنان تمام شود چشم فرو مي بندند و آن را كتمان و نهان مي سازند. (انعام آيه 91)
اين ها برخي از علل و عوامل و انگيزه هاي تحريف در دين است كه از سوي منافقان و مخالفان صورت مي گيرد. برخي از مؤمنان بدون توجه به علل و انگيزه هاي عالماني كه اين گونه در دين تحريف مي كنند از عالمان دنيا طلب خود پيروي مي كنند و از آنان نمي خواهند كه ادله و دلايل روشن خود را نشان دهند. بنابراين برهمگان واجب و وظيفه است تا با شناخت از كتاب الهي و مطالعه و خواندن آن خود را به مسايل ديني آشنا كنند و راه تحريف را بر منافقان و عالمان دنياخواه ببندند. تقويت تقوا (يونس آيه 15 و نيز مائده آيه 44) و مهار و كنترل نفس و دوري از شيطان (نساء آيه 119) و بازخواست مديران و مسئولان و عالماني كه امر دين و دنياي مردم را در دست دارند مي تواند راه را بر تحريف و هرگونه سوءاستفاده از دين ببندد. بنابراين افزون بر هوشياري عالمان خداترس بر مؤمنان است با نظارت دقيق نگذارند تا راه تحريف بر كسي گشوده شود.

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:58 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دروغ و دروغگويي از نگاه قرآن

دروغ و دروغگويي از نگاه قرآن

حسين شرفيان

در مقاله حاضر نويسنده با يكسان دانستن دروغ و نفاق، به برخي از عواملي كه موجب مي شود شخص به جرگه دروغگويان وارد شود اشاره مي كند و آثار و نتايج اين رفتار زشت و نابهنجار را در زندگي فردي و اجتماعي انسان بررسي مي كند كه با هم آن را از نظر مي گذرانيم.

معني دروغ

دروغ در حوزه رذايل اخلاقي و نابهنجاري اجتماعي به معناي سخن ناراست، خلاف حقيقت و يا واقعيت و گفتاري ناحق است.
راغب اصفهاني در كتاب مفردات الفاظ القرآن بر اين باور است كه اصل كذب و دروغ در گفتار است. تفاوتي در دروغ از اين لحاظ نيست كه در گذشته اتفاق افتاده باشد يا در آينده؛ چنان كه تفاوتي از اين جهت وجود ندارد كه دروغ نسبت به وعده اي باشد كه انجام نمي شود و يا امر ديگري باشد. (مفردات ص 478 ذيل واژه صدق)
البته براي دروغ اقسام و انواعي گفته اند و براي هر يك از آنها نام هاي خاصي گذاشته شده است. از جمله به افك و افترا و زور و خرص اشاره كرد.

نفاق و دروغ، دو روي يك سكه

شخصي كه كاري ناپسند انجام مي دهد و يا قانون شكني مي كند، زماني كه در موقعيت بازخواست قرار مي گيرد با ابزار دروغ مي كوشد تا زشتي كار خويش را بپوشاند و ديگري را فريب دهد. فريب و نيرنگ زدن از راه تغيير ماهيت عمل به گفتار موجب مي شود تا شخص در جايگاهي قرار گيرد كه عيب و عاري بر او نيست.
ماهيت دروغ فريب ديگري است. دروغگو در تعامل اجتماعي، براي بازسازي وجه شخصيتي و اعتباري خويش تلاش مي كند و فريب و نيرنگ در گفتار از اين جهت انجام مي شود.
دروغگو، به نوعي، شخصي منافق است و اساساً ارتباط تنگاتنگي ميان دروغ و دورويي است. دو رويي و دروغ بيانگر آن است كه ميان ظاهر و باطن فرد سازگاري و تناسب نيست و عدم تطابق به عنوان مؤلفه اصلي نفاق و كذب مي باشد. دورويي و دروغگويي از اين نظر يكسان هستند.
در دروغگويي شخص براي بازسازي و توجيه رفتارها و كردارهايش تلاش مي كند و مي كوشد تا شخصيت كاذبي را به جامعه نشان دهد كه عامل واداركننده شخص به دروغگويي مي تواند ترس از قدرت ديگري و يا دست يابي به منفعت و يا مصلحتي باشد اما در نفاق عامل اصلي و هدفي كه موجب مي شود تا به نفاق گرايش يابد ترس از قدرت است كه مي تواند وي را از منفعتي محروم كند و يا فشاري بر او وارد سازد و او را وادار به امري كند كه با باورها و اعتقادات وي سازگار نيست. از اين رو مي توان گفت نسبت ميان دروغگويي و نفاق عموم و خصوص مطلق است.

ملاك شناخت دروغ

قرآن ملاك و معيار تشخيص دروغ از راست را اين دانسته است كه شخص هرگاه مخالف اعتقاد و باور خويش سخني را به ميان آورد، در حقيقت دروغ گفته است، حتي اگر در سخن وي سخن حقي باشد ولي چون با باورهاي وي نامتناسب است و تطابقي ميان سخن و باورش نيست آن سخن دروغ دانسته مي شود.(منافقون آيه1)
بنابراين ممكن است شخصي سخني را بگويد كه نادرست و ناحق باشد ولي چون باور وي آن است كه آن چه مي گويد راست است نمي توان وي را متهم به دروغ گويي كرد. برعكس اگر شخصي باوري داشته باشد و برخلاف باور خويش سخن حقي را بگويد، او دروغگو است؛ زيرا وي برخلاف باور خويش و به قصد دروغ سخن حقي را به زبان آورده است. بنابراين ملاك و معيار سخن راست از سخن دروغ باورهاي شخص و سخنان وي است. از اين رو تطابق سخن با حق و يا واقع، ملاك سنجش نيست بلكه مطابقت باورهاي شخص با سخني است كه به زبان مي راند.

عوامل دروغگويي

قرآن عوامل چندي را به عنوان عامل دروغگويي معرفي مي كند. قرآن منشأ دروغ را شيطان و ابليس مي داند و به انسان هشدار مي دهد كه شيطان به عنوان بنيانگذار دروغ و كسي كه از اين طريق كوشيد تا به اهداف پست خود دست يابد، موجودي است كه انسان را تشويق به دروغ مي كند. قرآن در داستان آفرينش و خلافت انسان گزارشي كامل از واقعه به دست مي دهد و در آن جا به اموري توجه مي دهد كه بسيار حياتي و حساس است.
قرآن گزارش مي كند كه ابليس براي دست يابي به اهداف خويش و خوار و گمراه كردن انسان به دروغ متوسل مي شود و نخستين موجودي است كه از آن براي دست يابي به اهداف شوم خود سود مي برد. به نظر مي رسد كه ابليس بي دروغگويي نمي توانست آدم را گمراه كند و لذا براي گمراه كردن وي از سوگند دروغ بهره برد.
قرآن به انسان هشدار مي دهد كه شياطين و ياران ابليس الهام كنندگان دروغ بر دروغگويان هستند (شعراء آيه 221 و 222) و آنان هستند كه به اين نابهنجاري دامن مي زنند. البته قرآن توضيح مي دهد كه شخصيت دروغگويان به آنان اجازه مي دهد تا تصرف شوند. از اين رو مي فرمايد شياطين بر هر تهمت زننده و گناهكار الهام به دروغ مي كنند.
چيرگي شيطان و ابليس بر انسان موجب مي شود تا به دروغ بلكه سوگندي هاي دروغ گرايش پيدا كند و براي دست يابي به منافع، با سوءاستفاده از باورهاي مردم به اموري چون خدا و پيامبر و امامان (ع) سوگند بخورد. (مجادله آيات 14 و 19)

حسادت، عامل دروغ

از ديگر عوامل، مي توان به حسادت اشاره كرد. انسان به جهت حسادت نسبت به ديگري گرفتار اخلاق زشت دروغ مي شود. نمونه و مصداقي كه قرآن مطرح مي سازد داستان برادران يوسف(ع) است كه براي جلب اعتماد حضرت يعقوب و دست يابي به منفعتي، دروغ بر زبان راندند. است. (يوسف آيه 9 و 11)
بي گمان حسادت، عامل بسياري از نابهنجاري ها، و رذايل اخلاقي است و از اين لحاظ مي بايست گفت كه حسادت حتي عامل مهم در كفر ابليس و رانده شدن حضرت آدم(ع) از بهشت است.
عامل ديگري كه قرآن شناسايي ومعرفي مي كند گناه پيشگي انسان است. در حقيقت دروغ گويي ريشه در گناه دارد از اين رو در آيه 7 سوره جاثيه مي فرمايد: ويل لكل افاك اثيم؛ واي بر هر دروغگوي گناهكار. در اين آيه اثيم به عنوان تعليل و علت و عامل دروغ بيان شده است.
قرآن مكر زنانه را نيز به عنوان عامل دروغگويي مطرح مي سازد. (يوسف آيه25 تا 28) با توجه به آنچه ذكر شد به نظر مي رسد كه عامل اصلي همان مسأله توجيه رفتار و اعمال است. شخص مي كوشد تا با توجيه رفتار خويش و زشت نشان دادن رفتار ديگري خود را تبرئه نمايد. از اين رو مكر، هم مي تواند زنانه باشد و هم غيرزنانه و هم دروغگويان از اين شيوه براي دست يابي به اهداف خاصي بهره مي برند.
با آن كه دروغ در ميان همه ملت ها و اديان امري ناپسند و زشت شمرده مي شود (غافر آيه 28) ولي همگان بدان تمسك مي جويند و برخلاف باورها و اعتقادات خويش دروغگويي را گاه به صورت پيشه و گاه به صورت موردي انجام مي دهند.
برخي از افراد بيش از ديگران به دروغ تمايل و گرايش دارند. اين افراد كساني هستند كه از نظر شخصيتي، خود را با گناه آلوده كرده اند ولي از آن جايي كه نمي توانند به آساني و در همه جا رفتارهاي نابهنجار و غيرقانوني خود را انجام دهند به دروغ گرايش مي يابند تا در پناه دروغ، اعمال و رفتار خويش را توجيه و پسنديده جلوه دهند.

آثار دروغ و دروغگويي

برخي بر اين باورند كه عامل فزاينده نابهنجاري ها و گناهان در شخص و جامعه، دروغ و دروغگويي است. هر چند كه هنجارشكني و گناه، ريشه در علل و عوامل ديگري دارد ولي افزايش گرايش فرد به گناه را مي بايست در دروغگويي انسان دانست.
اگر شخص به جهت كسب منافع و يا مصالح، قانون را زير پا مي گذارد و با عبور از قانون و هنجارهاي پسنديده اجتماعي مي كوشد تا آن منافع دست يابد اين عامل دروغ است كه اين مساله را سامان مي دهد و با تغيير وجوه ناپسند و زشت آن، مساله را در ظاهر پسنديده و هنجاري مي نماياند. بنابراين بايد گفت دروغ در جامعه مهم ترين عامل افزايش نابهنجاري ها و حريم شكني ها و قانون شكني هاست.

آثار دروغ و دروغگويي

هر نابهنجاري آثار و تبعاتي در فرد و جامعه و در دنيا و آخرت به جا مي گذارد. از مهم ترين آثار دروغگويي در حوزه اجتماعي، سلب اعتماد عمومي است. افزايش دروغ در ميان افراد جامعه، هرگونه قضاوت و داوري درستي را سلب مي كند و اشخاص در تعامل با يك ديگر نمي توانند به گفتارهاي يك ديگر در هيچ حوزه اي اعتماد كنند.
از آثار ديگري كه قرآن براي دروغ بر مي شمارد آثاري است كه به حوزه شخصي باز مي گردد. قرآن بيان مي كند كه نخستين كسي كه از دروغ زيان مي بيند خود دروغگوست. (غافر آيه 28) قرآن از مردم مي خواهد كه از دروغ پرهيز كنند؛ زيرا دروغگويي امري زيان آور براي انسان است (همان) افزون بر اين موجب مي شود تا در زمره ستمگران قرار گيرد (آل عمران آيه 94 و انعام آيه 21 و 93 و 144) و در دنيا از رستگاري محروم گردد (يونس آيه 69 و نحل آيه 116) و از هدايت الهي نصيب و بهره اي نبرد. (زمر آيه 3 و نيز غافر آيه 28) و در آخرت نيز روسياه برانگيخته شود. (زمر آيه 60)

دروغ عامل بدعتها

قرآن گفته هاي بي اساس و دروغ را عامل اصلي بدعت ها در دين برمي شمارد. (نحل آيه 116) و دروغگويي را عامل مهمي در افزايش بيمار دلي افراد بيان مي كند. (بقره آيه 8 و 10) و اين گونه است كه از دريافت آيات الهي و حقايق باطني محروم مي شود. (جاثيه آيه 7 و 8) و در نهايت با پيشه گرفتن دروغگويي در دنيا به جرگه منافقان وارد مي شود و به مصيبت نفاق گرفتار مي آيد. (توبه آيه 77).

دروغگو، انسان نامتعادل

به نظر مي رسد كه دروغ به عنوان نابهنجاري گفتاري، هم به صورت موردي و هم به صورت تداوم عامل مهمي در خروج انسان از تعادل شخصيتي است. انسان متعادل براي اين كه دچار بيماري نفاق و فقدان سلامت شخصيتي نشود مي بايست از دروغ موردي نيز پرهيز كند.
 

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:58 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : ماهیت، عوامل و آثار قساوت قلب از دیدگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : افساد فی الارض از دیدگاه قرآن و روایات و عقل

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : حديث القرآن عن مفهوم الفسق و صوره

دریافت فایل pdf

 

 

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:58 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حرص

حرص

محبوبه محجوب

 

كلمات كليدي :

حرص، زياده خواهي، افزون طلبي، قرآن، حريص، آدم
حرص در لغت به معناي علاقه شديد[1] و زياده روي در آزمندي و ميل و اراده است.[2] و در اصطلاح، در واقع حالت و صفتي نفساني است كه انسان را به جمع آوري آنچه نياز ندارد برمي‌انگيزد، بدون آنكه به حدّ و مقدار معيني اكتفا كند، چون حريص هرگز به حدي كه در آنجا توقف كند، منتهي نمي‌شود.[3]

حرص در آينه قرآن:

كلمۀ حرص در برخي از آيات قرآن مستقيماً به كار رفته است و در برخي ديگر مفهوم آن بيان شده، حرص و زياده خواهي از ابتداي خلقت دامنگير بشر شد و تا كنون نيز ادامه دارد. آيات قرآن انسان را از زياده طلبي نهي كرده و آن را يك صفت زشت معرفي میکند، كه گاهي اوقات انسان به خاطر آن، حتي حاضر به ظلم كردن و يا رها كردن عبادت و يا مسخره كردن ديگران مي‌شود، غافل از آنكه رزق و روزي به دست پروردگار متعال است.

الف) زياده خواهي آدم و حوّا

«فَوَسوَسَ اِلَيْهِ الشَيْطانُ قالَ يآدَمُ هَلْ أدُلُّكَ عَلي شَجَرَةِ الخُلْدِ و مُلكٍ لايُبلي. فَأكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَؤءتُهُما....» (طه/ 120 و 121)
«شيطان او را وسوسه كرد و گفت: اي آدم! آيا مي‌خواهي تو را به درخت زندگي جاويد و ملكي بي زوال راهنمايي كنم، سرانجام هر دو از آن خوردند و عورتشان آشكار شد.»
به خاطر حرص و افزون طلبي، حجابي در برابر چشمان آدم حوّا افتاد و به وسوسه‌هاي شيطان تن دادند و از همان زمان حرص و طمع و عشق به مواهب مادي عاملي براي ناراحتي نسل انسان شد.[4]
سيد بن طاووس در بيان لطيفي مي‌فرمايد: شيطان ابتدا با اشعار راهنمايي به سراغ آدم آمد، «هَلْ أدُلكُ» و بعد او را وسوسه كرد.[5]

ب) حرص براي روزي

«وَ إذا رَأوْا تِجارَةً أوْ لَهْواً انفَضوا اِلَيها وَ تَرَكُوكَ قائِماً قُل ما عِنْدَ اللهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهوِ وَ مِنَ التِجارَةِ وَ اللهُ خَيْرُ الرّازِقين » (جمعه/11)
«هنگامي كه تجارت يا سرگرمي و لهوي را ببينند، پراكنده مي‌شوند و به سوي آن مي‌رودن و تو را ايستاده به حال خود رها مي‌كنند، بگو آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است و خدا بهترين روزي دهندگان است.»
آيه اشاره به زماني است كه حضرت رسول (ص) در حال خواندن خطبهء نماز جمعه بودند كه مردم به  محض شنيدن صداي كاروان تجّار نماز را رها كرده بسوي آن كاروان شتافتند، آنها حريصاني بودند كه به خاطر به دست آوردن مال، نماز را رها كردند.[6]

پ) حرص عامل انكار تعليمات آسماني

«وَ إلي مَديَنَ أخاهُمْ شُعَيباً قالَ يا قَومِ اعبُدوا اللهَ ما لَكُمْ مِنْ إلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيّنَةٌ مِنْ رَبّكُمُ فَأفُواْ الكَيْلَ وَ الميزانَ وَ لا تَبخَسُوا الناسَ أشياءَهُمْ وَ...» (اعراف/ 85)
«و به سوي مدين برادرشان شعيب را فرستاديم. گفت: اي قوم خدا را بپرستيد كه جز او معبودي نداريد و دليل روشني از طرف پروردگارتان براي شما آمده است. بنابراين حق پيمانه و وزن را ادا كنيد و از اموال مردم چيزي نكاهيد.»
قوم حضرت شعيب به دليل حرص و آز و زياده طلبي به مخالفت با پيامبر الهي و انكار تعاليم آسماني او برخاستند و به خاطر حريص بودن كم فروشي مي‌كردند.[7]

ت) حرص عامل ظلم

«إنَّ هذا أخِي لَهُ تسعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أكفِلنِيها وَ عَزَّنِي في الخِطاب قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالٍ نَعجَتِكَ ألي نِعاجَةِ » (ص 23 و 24)
«اين برادر من است، نود و نه ميش دارد و من يكي بيش ندارم، اما او اصرار مي‌كند كه اين يكي را هم به من واگذار! و از نظر سخن بر من غلبه كرده است. داوود گفت: مسلماً او با درخواست يك ميش تو براي افزودن به ميشهايش بر تو ستم كرده....»
برادري به علت حريص بودن و زياده خواهي قادر به ديدن یک ميش برادرش نبود و چون حرص بر او غلبه كرده بود، حتي به برادر ضعيف و ناتوانش نيز ظلم كرده و زور مي‌گفت.[8]

ج) حرص يهود

«وَلَتَجِدَنَّهُمْ أحرَصَ النّاسُ عَلي حَيوةِ وَ مِنَ الَّذينَ أشرَكُوا يَوَدُّ أَحدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ ألفَ سَنَةٍ...» (بقره 96)
«آنها را حريص ترين مردم، حتي حريص‌تر از مشركان به زندگي (اين دنيا و اندختن ثروت) خواهي يافت. تا آنجا كه هر يك از آنها دوست دارد هزار سال عمر كند.»
يهود آنقدر به اين دنیا دل بسته بودند كه حتي پست‌ترين زندگي اين جهان را كه در نهايت بدبختي باشد را بر سراي آخرت ترجيح مي‌دادند.[9]يهود حريص‌ترين و دنياگراترين مردم دنيا هستند.[10]
البته در اين آيه مقصود از هزار سال، عدد هزار نيست، بلكه كنايه از عمر بسيار طولاني است، تعدادي از مفسران معتقدند كه: عدد هزار در آن زمان بزرگ‌ترين عدد نزد عرب بوده است، و لذا رساترين تعبير براي فزوني محسوب مي‌شده و اين علاقه يهود براي عصر طولاني يا براي جمع آوري بيشتر بوده، يا به خاطر ترس از مجازات الهي بوده است. ولي اين عمر طولاني آنها را از عذاب خدا باز نخواهد داشت.[11]

د) عوامل حرص

«...أنَّما الحَيوةُ الدُّنيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَزينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُم وَتَكاثُرُ في الامْوالِ وَ الأولاد» (حديد 20)
«بدرستي كه زندگي دنيا بازيچه و لهو و عياشي و آرايش و تفاخر و خودستايي با يكديگر و حرص افزون مال و فرزندان است.»
اين آيه عوامل حرص را در واقع، جمع آوري مال براي خوش گذراني و عياشي و تفاخر در بين مردم و زياد كردن اولاد و ....مي‌داند.

هـ) غرور ناشي از حرص

«وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةِ لُمَزَة، الذي جَمَعَ مالاً وَعَدَّدَه » (همزه 1و 2)
«و اي بر هر عيب جوي مسخره كننده‌اي، همان كسي كه مال را جمع آوري و شماره كرده.»
آيه، افرادي را پشت سر ديگران غيبت كرده و ديگران را مسخره مي‌كنند، تهديد كرده و سپس يه سرچشمۀ اين عمل زشت غرور ناشي از جمع آوري مال است اشاره مي‌كند و آنها را آنقدر حريص معرفي مي‌كند كه دائماً در حال جمع آوري و شمارش پول هستند و هر چه پول جمع آوري مي‌كنند، حرص آنها بيشتر مي‌شود.[12]
بنابراين طبق آيات قرآن حرص عاملي براي عشق به مال اندوزي و مواهب مادي است و در واقع نه تنها حرص باعث زياد شدن ثروت نمي‌گردد، بلكه انسان حريص همواره در تلاش و تكاپو است و به هيچ جايي نمي‌رسد، چون به خاطر اين كار زشت ممكن است از خداوند متعال بسيار فاصله بگيرد، با پيامبران الهي مخالفت كرده و به ديگران ظلم كند.
امام باقر (ع) در اين رابطه مي‌فرمايد:
«آدم حريص نسبت به دنيا مانند كرم ابريشم است كه هر چه به اطراف خود مي‌تند، سخت‌تر مي‌تواند از آن خارج شود و سرانجام درون پيلۀ خود مي‌ميرد.»[13]

حرص ممدوح

حرص هميشه هم مذموم و زشت نيست، بلكه گاهي ممدوح و مورد ستايش است و آن زماني است كه در مورد علاقه شديد به كارهاي خير
باشد، قرآن يكي از فضايل پيامبر اكرم (ص) را اينگونه بيان مي‌كند:
«حَريصٌ عَلَيْكُمْ بالمومنين»
«حريص بر هدايت مردم و نجات آنها از گمراهي.»[14]

علاج حرص

حرص نيز مانند ديگر رذايل اخلاقي انسان را به پستي و انحطاط مي‌كشاند، لذا بايد براي نجات يافتن از عواقب شوم آن به درمان اين رذيله پرداخت، براي علاج حص دو راه وجود دارد.
1-   علاج علمي: در اين مورد انسان بايد خوبي و شرافت و عزت نفس و فضيلت و آزادگي را كه در قانع بودن نهفته است به ياد آورد و بدي و پستي و تحمل خواري و ذلّت و پيروي از هواي نفس را نيز داشته باشد و ببيند كه مال اندوزي چه آفات دنيوي و اخروي دارد و اينكه هر چه جمع كند، روزي گذارده و مي‌رود.
2- علاج عملي: در زندگي ميانه روي كند و درهاي مخارج را تا هر جا كه ممكن است ببندد و به اندازۀ ضرورت اكتفا كند و اهل و خانواده خود را نيز به اين روش عادت دهد، تا اينكه بتواند قانع زندگي كند و صفت پست حرص را در وجودش ريشه كن كند.[15]

پی نوشت ها:

[1] . قرشي، سيد علي اكبر؛ قاموس قرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 78، چاپ هشتم، ج 1 و 2، ص 119.
[2] . راغب اصفهاني، حسین بن محمد؛ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، مترجم غلامرضا خسروي حسيني، تهران، مرتضوي، 62، ج 1، ص 427.
[3] . مجتبوي، سيد جلال الدين؛ علم اخلاق اسلامي (ترجمه حاج السعادات)، نشر حكمت، 66، چاپ دوم، ج 2، ص 137.
[4] . مكارم شيرازي، ناصر؛ اخلاق در قرآن، ناشر مدرسه امام علي بن ابي طالب (ع)، قم، 78، چاپ اول، ج 2، ص 84.
[5] . قرائتي، محسن؛ تفسير نور، مركز فرهنگي درسهايي از قرآن، تهران، 79، چاپ دوم، (80)، ج 7 – ص 402.
[6] . اخلاق در قرآن، پيشين، ص 90 و 91
[7] . همان، ص 85.
[8] . همان، ص 86 و 87
[9] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، 61، چاپ 21، ج 1، ص 357.
[10] . تفسير نور، ج 1، ص 165.
[11] . تفسير نمونه، ص 357
[12] . تفسير نمونه، ج 27، ص 311 و 312.
[13] . اخلاق در قرآن، پيشين، ص 94.
[14] . توبه، آيه 128.
[15] . علم اخلاق اسلامي (ترجمه جامع السعادات) ص 143 و 144.

 
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:58 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حرص و طمع، عامل سلب آرامش

حرص و طمع، عامل سلب آرامش

خليل منصوري
بي گمان آدمي در پي آرامش است و در اين راه از همه چيز خود مايه مي گذارد. بسياري از مردمان با آن كه برخوردار از آسايش هستند ولي به جهت منش و خوي آزمندي، رنگ آرامش را نمي بينند و همواره در رنج و عذاب روحي به سر مي برند.
فزوني خواهي و حرص بيش از اندازه و طمع موجب مي شود كه آنان از آن چه دارند لذت نبرند و همواره در جست وجوي آن چه دور از دسترس ايشان است تلاش بيهوده كنند و از آن چه دارند به خوبي بهره مند نگردند. اين گونه است كه انسان آزمند ذلت و خواري را به خود مي پذيرد و از عزت و كرامت و شرافت دور مي شود.
قرآن براي انسان حريص نشانه هايي را بيان مي كند كه نشانگر تاثير مخرب و زيانبار حرص و آز بر شخصيت و منش و رفتار اوست.
در تحليل قرآني، آزمند براي گردآوري بيشتر مال و زراندوزي، خود را به ذلت و خواري گرفتار مي كند و در اين راه آن چنان راه افراط را مي پيمايد كه اين حقارت و ذلت را نمي بيند. (فجر آيه 16 تا 17) ريشه اين گونه منش را مي بايست در روح ناشكيبايي جست كه از آن چه دارد لذت و بهره نمي برد و همواره چشم به دست و مال ديگران دوخته است. (معارج آيه 18 و 19) از اين روست كه رنگ رستگاري و آرامش را نمي بيند. (حشر آيه 9 و تغابن آيه 9) و در راه ارضا و خشنودي نفس آزمند خود به مال و ارث يتيمان نيز تجاوز و دست درازي مي كند (فجر آيه 17و 20) و در انديشه بينوايان و گرسنگي آنان به خود اجازه همدردي را نمي دهد تا چه رسد كه دستگير ايشان باشد. (همان) اين گونه است كه ريشخند ديگران را به جان مي خرد (همزه آيه 1 و 2) و آخرت گريزي را اصل در زندگي خود قرار مي دهد و مي كوشد تا همه چيز را در اين دنيا براي خود كسب كند. (بقره آيه 94 تا 96) خود را برتر از ديگران يافته و به عيب جويي ديگران مي پردازد و به خود باورانده است كه تنها او صاحب علم و عقل است و ديگراني كه در پي انباشت ثروت نيستند و بخل نمي ورزند مردماني نادان و كوتاه فكرند. پس به عيب جويي و استهزاي اهل انفاق مي پردازد و خود را به عنوان ثروتمند و گردآورنده مال ستايش مي كند. (سوره همزه) بنابراين هم خود انفاق نمي كند و هم ديگراني را كه انفاق مي كنند سرزنش و نكوهش مي كند و به احكام الهي و فرمان هاي و حياني بي توجهي كرده و آنها را پشت گوش مي اندازد. (مائده آيه 42و 44)
قرآن حرص و آز را خصلت و ويژگي غريزي بشر مي داند (نساء آيه 128، فصلت آيه 49، حشر آيه 9، معارج آيه 19 و تغابن آيه 16) و حرص و ولع براي انباشت مال و ثروت اندوزي را به عنوان يك ويژگي انساني و غريزي، امري عادي بر مي شمارد كه در حكم الهام فجوري است كه تنها از راه پذيرش و عمل به الهام تقوايي مي توان آن را كنترل و مهار و هدايت كرد. (فجر آيه 20 و عاديات آيه 6و 8و شمس آيات 1 تا 10).
قرآن افزون بر ريشه يابي آزمندي انسان كه آن را غريزه طبيعي انسان براي انباشت هرچيز كمالي مي داند كه به جهت اشتباه در مصداق و يا تطبيق، انباشت مال را، امري كمالي يافته است، بيان مي كند كه عوامل ديگري مي تواند در اين جهت گيري موثر باشد و موجب شود تا آدمي به جاي كمال جويي، در مصاديق ديگر به اين سمت و سوي هدايت شود.
از جمله عواملي كه قرآن براي آزمندي انسان به سوي مال و انباشت ثروت اشاره مي كند مي توان به پندار خلود در دنيا به كمك مال و منال اشاره كرد (همزه آيه 2و 3).
حتي در مسأله آزمندي حضرت آدم (ع) مساله خلود به عنوان عامل موثر و وسوسه انگيز مطرح شده است. (طه آيه 120 و 121). در اين آيات به نقش ابليس به عنوان عامل بيروني نيز اشاره شده است تا به انسان بفهماند كه عوامل بيروني تا چه اندازه در گمراهي بشر و ايجاد جايگزين هاي وهمي و پنداري به جاي حقايق و مصاديق كمالي مي تواند نقش داشته باشد. ظلم و ستم (بقره آيه 95و 96) و نوميدي از آخرت نيز مي تواند به عنوان عوامل موثر در ايجاد اين توهم و پندار نقش آفرين باشد.
قرآن از ايمان به آخرت (معارج آيات 19 تا 26 و حشر آيه 9)، توجه به خدا و روزي رساني دايمي او (طه آيه 131) عفت نفس (همان) انفاق (همان)، نماز (طه آيه 132) و وفاي به عهد و پيمان الهي (همان) به عنوان عوامل رهايي از غريزه حرص و آز ياد مي كند و از انسان مي خواهد با بهره گيري از اين روش خود را در مسير درست هدايت قرار دهد تا به آرامش واقعي دست يابد.
به نظر مي رسد كه حتي رسيدن به آرامش دنيوي هم نيازمند توجه به اين اصول و عوامل بازدارنده و هدايت گر قوه آزمندي انسان است و هركس اگر بخواهد روي آرامش ببيند و از آن چه دارد به خوشي استفاده كند و بهره مند شود مي بايست حرص و آز را در خود كنترل و مهار كند تا بتواند رنگ آرامش را در اين دنيا ببيند.
لینک مطلب به کیهان : http://www.kayhannews.ir/860303/6.htm خلیل منصوری ( با نام حبيب آقايي منتشر شد)
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:58 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

كتمان حق

كتمان حق

محمد مؤذني

 

كلمات كليدي :

قرآن، كتمان، حق، تقيّه
"‏کتمان" در لغت مقابل آشکار کردن است که عبارتست از پنهان ساختن آنچه در باطن است[1] و مراد از "حقّ" عبارتست از معارف و أحكام إلهی و آنچه به آن مربوط مى‏شود. [2]
"کتمان حق" در اصطلاح عبارتست از پنهان ساختن معارف، احکام و آیات الهی، به این شکل که آيۀ نازله را طورى تأويل و يا دلالتش را طورى توجيه كنند كه آيه از آيه بودن بيفتد.[3]
کتمان حقایق درجایی که آشکار کردن حق ضرورت دارد قبیح و حرام است، ولی در چند مورد پسندیده میباشد:
1. جایی که کتمان مربوط به أسرار مردم است.
2. جایی که با آشکار شدن حق، شرّ به پا میشود.
3. جایی که مربوط به أسرار ایمانی باشد،[4] آنچنانکه خداوند متعال می فرماید:
«قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ »[5]
«مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مى‏داشت گفت...»
که از آن به تقیّه نیز یاد میکنند، چرا که تقیّه، کتمان حقّست در مقابل مخالفین، که صادقَین، جماعتی از شیعیان خود را به آن امر نمودهاند.[6] 

کتمان حق از منظر قرآن:

قرآن کریم در بیست مورد به این موضوع پرداخته، که خود نشانگر اهمیّت این مطلب میباشد که میتوان این موارد را در شش عنوان خلاصه نمود:

1- اهل کتاب و کتمان حقایق:

خداوند متذکر میشود که اهل کتاب به خوبی، حقایق‏ را میشناسند چون تمامى خصوصيات آن جناب را در كتب خود ديده‏اند، ولی به صورت کاملاً آگاهانه آنها را پنهان میکنند؛
«الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُون »[7]

2- منافقین و کتمان حقایق:

خداوند در قرآن به پنهان کاریهای منافقین اشاره نموده و پرده از چهرۀ آنان بر میدارد.
«وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا وَ قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا... يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُون‏»[8]

 3- جایگاه کتمان حقایق:

قرآن کریم به جایگاه پست کتمان پرداخته و به توبیخ و تقبیح کتمان کنندگان میپردازد، به عنوان مثال در آیۀ؛
« يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُون ‏»[9]
اهل کتاب را به دلیل کتمان حقایق، توبیخ مینماید و اگر به مجازاتهایی که برای این افراد معبّن شده دقت کنیم، بیشتر به جایگاه کتمان در دین اسلام پیخواهیم برد.

4- عاقبت کتمان کنندگان حقایق:

قرآن کریم دراین باره به شش مورد اشاره میکند که عبارتند از:

الف: مسامحه در امور دینی؛

از آنجا که کتمان شهادت یکی از بارزترین مصادیق کتمان حق است
خداوند میفرماید:
«وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُه »[10]
"آثم" كسى است كه در مقام عمل و سلوك بسوى حقّ، مسامحه كند و لذا کسی که شهادتی را پنهان میکند، قلب او دچار مسامحه در امور دینی میگردد و نسبت دادن اين مسامحه به قلب، براى اين است كه كتمان شهادت یک عمل قلبی است و قلب آنرا در إحاطه خود نگهداشته و اجازه نمى‏دهد بوسيله زبان يا عضو ديگر ظاهر شود.[11]

ب: آتش خواری در قیامت:

دانشمندانِ اهل کتاب تا قبل از آمدن پيامبر اسلام، به مردم و عده‏ى آمدن آن حضرت را مى‏دادند و نشانه‏هايى را كه در تورات و انجيل آمده بود براى مردم مى‏گفتند، ولى همين كه پيامبر اسلام مبعوث شد و آنها اقرار به رسالت آن حضرت را مساوى با از دست دادن مقام و مال  خود ديدند، حقيقت را كتمان نمودند، تا چند روزى بيشتر در مسند خود بمانند، ولى اين بهاى اندكى بود كه در برابر گناه بزرگ خود بدست میآوردند و درآمد
آن نيز چيزى جز آتشی كه مى‏خورند،نیست. [12]وخداوند دربارۀآنهامیفرماید:
«إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتاب و ِيَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلَّا النَّار »[13]

ج: عدم تکلّم خداوند با آنها:

مجازات دیگری که برای کتمان کنندگان تعیین شده اینست که خداوند در روز رستاخیز با آنها سخن نمیگوید:
«وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَة»[14]
ازآنجا که سخن گفتن، ابزار ایجاد ارتباط میباشد، لذا عدم تکلّم به معنی نبود زمینۀ ارتباط است و انتخاب این مجازات به این علّت است که افرادي كه كتمان "ما أنزل اللّه" مى‏كنند، در حقيقت با اظهار مقاصد خداوند، مخالفت كرده، و از نشر آنها جلوگيرى مى‏كنند و لذا خداوند متعال از تكلّم با آنان خوددارى میفرمايد.[15]

د:ناپاکی:

انسانی که با بیان حق مخالفت کرده و مانع از إجراى حقّ شده قهراً زمينه‏اى در باطن او براى تمايل بحقّ نخواهد بود و در اينصورت تطهير او از صفات و عقائد باطل بيمورد بوده و لذا خداوند متعال عملى را كه زمينه‏اى براى آن موجود نباشد بجا نخواهد آورد و لذا به دلیل آلودگى باطن و قطع ارتباط با خداوند متعال و رحمت او و انحراف از صراط حق، گرفتار عذاب دردناک میشود[16] و لذا در مورد آنها میفرماید:
«ولا يُزَكِّيهِمْ و لَهُمْ عَذابٌ أَلِيم »[17]

ﻫ: ملعون شدن:

چون كتمان حقّ، بر خلاف هدف إلهى بوده و سبب انحراف بندگان خدا می شود و در حقيقت عناد با نظم جهان و تدبير پروردگار متعال مى‏باشد قهراً سزاى چنين شخصى دور شدن از رحمت إلهى میباشد و معناى
ملعون شدن همين است[18] و لذا درقرآن در این باره میفرماید:
«أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّه وُيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ »[19]

5- نهی از کتمان حقایق:

خداونداهل کتاب را از پنهان کردن حقایق الهی نهی میکند و میفرماید:
«وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُون‏ »[20]

 6- آگاهی خداوند به آنچه که پنهان کردهاند:

یکی از مهمترین راههای درمان کتمان حقایق، آگاه و ناظر دانستن خداوند در همۀ امور است و انسان متوجّه، هميشه بايد خداوند حكيم را ناظر بر جزئيات أعمال و افكار خود ديده، و بداند كه آنچه از او سر مى‏زند، در كتاب الهى محفوظ خواهد بود[21] و لذا خداوند آنها را مورد خطاب قرار داده، میفرماید:
«وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما كانُوا يَكْتُمُون ‏»[22]

کتمان حق در کلام معصومین«ع»:

قال أَبو محمَّدٍ العسكرِي(ع):
«قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(ع) سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ مَنْ سُئِلَ عَنْ عِلْمٍ فَكَتَمَهُ حَيْثُ يَجِبُ إِظْهَارُهُ تَزُولُ عَنْهُ التَّقِيَّةُ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مُلْجَماً بِلِجَامٍ مِنَ النَّارِ»[23]
«اگر از کسی دربارۀ علمی سؤال شود و او آن را مخفی کند در حالی که اظهار آن واجب است و او در حال تقیّه نیست در روز قیامت با افساری از آتش محشور میگردد.»[24]

اهمیّت اظهار حقایق:

از آنجا که تکامل یک جامعه در گرو دانایی افراد آن میباشد خداوند نیز از دانشمندان جامعه تعهّد گرفته است که حقایق را از مردم پوشیده ندارند.
«و إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَه‏ »[25]
توجه به ماده" تبيين" در آيه فوق، نشان مى‏دهد كه منظور تنها تلاوت و يا نشر كتب آسمانى نيست، بلكه منظور اين است که حقايق آنها را آشكار در اختيار مردم بگذارند تا به روشنى همۀ توده‏ها از آن آگاه گردند و آنها كه در تبيين آیات كوتاهى كنند، مشمول همان سرنوشتى هستند كه خداوند در اين آيه و مانند آن براى علماى يهود بيان كرده است،[26] این خود دلیل مهمّی برای اهمیت این مطلب میباشد.

آثار کتمان حق:

از آنجا که کتمان حقایق أثر منفی در برنامه دينى إلهى ايجاد كرده و موجب نقص و محو قسمتى از موادّ كتاب آسمانى مى‏شود، آنهم موادّيكه از اصول و پايه‏هاى دين و كتاب آسمانى محسوب میگردد، لذا اين أمر از كفر بالاتر و عميقتر و مؤثّرتر میباشد، زيرا كفر أثرى در متن برنامه إلهى وارد نکرده،[27] لذا آثار مخرّب زیادی دارد که میتوان گمراهی انسانها وجدایی ادیان الهی را از مهمترین آنها نام برد، زیرا انسانها فطرتاً حق جو هستند و اگر کسی حق را از آنها پنهان نکند به آسانی آن را مییابند، لذا کسانی كه حق را كتمان مى‏كنند در واقع جامعه انسانى را از سير تكامل فطرى باز مى‏دارند و یا اگر دانشمندان اهل کتاب بعد از ظهور اسلام حقایق را کتمان نمیکردند ممكن بود در مدت كوتاهى هر سه ملت زير يك پرچم گرد آيند، که حاصل این کار آنها گرفتار کردن بشریّت میباشد[28].

پی نوشت ها:

[1] . مصطفوی، حسن؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران،بنگاه ترجمه ونشر کتاب،1360 ش، ج‏10، ص 24.
[2] . مصطفوی، حسن؛  تفسير روشن ، تهران ،مرکز نشر کتاب ، 1380 ش،چاپ اول ، ج‏4، ص: 268.
[3] . طباطبائی، محمد حسین؛ ترجمه الميزان،سیّد محمد باقر موسوی همدانی،قم،دفترانتشارت اسلامی جامعۀ مدرسین، 1374ش،چاپ پنجم ، ج‏1، ص 58.
[4] . التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏10، ص 25.
[5] . مؤمن/ 28
[6] .،محمد بن محمد بن نعمان، شیخ مفید؛  تصحیح الإعتقاد، کنگرۀجهانی هزارۀ شیخ مفید،قم،1413ق، چاپ اول،وزیری ، ص 137.
[7] .بقره/146« كسانى كه كتاب آسمانى به آنان داده‏ايم، او [پيامبر] را همچون فرزندان خود مى‏شناسند (ولى) جمعى از آنان، حق را آگاهانه كتمان مى‏كنند».
[8] . آل‏عمران/‏167« به زبان خود چيزى مى‏گويند كه در دلهايشان نيست! و خداوند از آنچه كتمان مى‏كنند، آگاهتر است‏».
 3. آل‏عمران/‏71«اى اهل كتاب! چرا حق را با باطل (ميآميزيد و) مشتبه مى‏كنيد (تا ديگران نفهمند و گمراه شوند)، و حقيقت را پوشيده مى‏داريد در حالى كه مى‏دانيد؟!».
[10] . بقره/283« و شهادت را كتمان نكنيد! و هر كس آن را كتمان كند، قلبش گناهكار است‏».
[11] .تفسير روشن، ج‏4، ص 46.
[12] .قرائتی، محسن؛ تفسیرنور، تهران،مرکز فرهنگی درسهایی ازقرآن،چاپ یازدهم،1383،ج‏1، ص 266.
[13] .بقره/174«آنان كه كتابى را كه خدا نازل كرده است پنهان مى‏دارند، تا بهاى اندكى بستانند، شكمهاى خود را جز از آتش انباشته نمى‏سازند».
[14] .بقره/174«و خداوند، روز قيامت، با آنها سخن نمى‏گويد».
[15] .تفسير روشن، ج‏2، ص 335.
[16]. تفسير روشن، ج‏2، ص 336.
[17] . بقره/174«وپاكشان نسازدوبهره آنها عذابى دردآور است».
[18] .تفسير روشن، ج‏2، ص: 284و283.
[19] .بقره/ 159« خدا آنها را لعنت مى‏كندهمه لعن‏كنندگان نيز، آنها را لعن مى‏كنند».
[20] .بقره/42«و حق را با باطل نياميزيد! و حقيقت را با اينكه مى‏دانيد كتمان نكنيد».
[21] . تفسير روشن، ج‏2، ص: 213.
[22] .مائده/61« و خداوند، از آنچه كتمان مى‏كردند، آگاهتر است!».
[23]. مجلسی ،محمد باقر؛ بحارالأنوار مؤسسۀ الوفاء،بیروت،1404ق،وزیری،چاپ اول ج : 2 ص : 72 ح  37.
[24] . جهت آشنایی بیشترمی توان به کتاب اصول کافی ج7 ووسایل الشیعه ج27 باب کتمان شهادت رجوع کرد.
[25] . آل عمران/187« و (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه خدا، از كسانى كه كتاب (آسمانى) به آنها داده شده، پيمان گرفت كه حتماً آن را براى مردم آشكار سازيد و كتمان نكنيد!».
[26] . مکارم شیرازی، ناصر؛ تفسير نمونه، تهران ،دارالکتب الاسلامیه،1374 ش ،چاپ اول، ج‏3، ص: 207
[27] . تفسير روشن، ج‏2، ص 334.
[28] . ترجمه الميزان، ج‏1، ص: 586و تفسير نمونه، ج‏1، ص 550.

 
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:59 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسي يك ناهنجاري اجتماعي مسخره كردن ديگران ازمنظرقرآن

بررسي يك ناهنجاري اجتماعي مسخره كردن ديگران ازمنظرقرآن

خليل منصوري
مسخره كردن و دست انداختن ديگران به نامهاي مختلف از قبيل طنز، جوك و غيره پديده اي ناهنجار است كه ازنظر قرآن و شرع رفتاري مذموم و نكوهيده شمرده شده است.
در مقاله حاضر ريشه هاي رواني و اجتماعي اين ناهنجاري توسط نگارنده مورد بررسي قرار گرفته و به آثار و پيامدهاي تمسخر ديگران اشاره شده است كه اينك با هم آن را ازنظر مي گذرانيم
¤ .
كاركرد طنز و فكاهي

يكي از شاخه هاي مهم و تأثيرگذار در ادبيات سياسي و اجتماعي ديروز و امروز جهان، طنز و فكاهي با انواع و اقسام آن است. آيا طنز به قول مولانا جلال الدين رومي شكل ديگر خنديدن است؟ آن جا كه مي سرايد «عشق آموخت مرا شكل دگر خنديدن» يا آن كه ديگر خنداندن؟ يا استهزا و دست انداختن ديگران است؟
به نظر عبيد زاكاني اين هنرمند فكاهي و لطيفه پرداز و طنزنگار سده هاي ششم و هفتم، مسخرگي و استهزاي ديگران و دست انداختن ايشان به كلمات و اعمال به عنوان يك راهكار براي ستاندن حق از هر ستمگر خرد و درشتي است كه به شيوه هاي مختلف ستم مي كنند و به روي خود نمي آورند. از اين رو گاه مي بايست بهلول وار ديوانه نمايي كرد تا با زبان تند و آتشين، حاكمان ستمگر را برسر جاي نشاند و گاه ديگر دلقكي كرد و هم چون دلقك هاي دربار شاهان ستمگر چون ناصري، زبان حق خواه و حق گوي مردمان شد. براين اساس عبيد در زمان فشارهاي مضاعف سياسي كه هيچ حربه اي براي رسيدن به مقصد و گرفتن حق از ستمگران وجود نداشت راهكار مسخرگي را نشان مي دهد و مي سرايد: رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز، تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني.
اما همين ابزار سياسي گاه به يك ناهنجار اجتماعي بدل مي شود و اشخاص و گروه هايي با مسخرگي و طنزسازي و فكاهي پردازي و لطيفه گويي نه تنها هر لطفي را از كلام مي ستانند بلكه آن را نيشتري مي سازند و به جان مردمان پاك و شريف فرو مي كنند.
بسياري از تنش هاي جامعه كه از راه مطبوعات و ديگر رسانه هاي گروهي ايجاد مي شود نه از باب دادستاندن است و نه از باب خنداندن بلكه ابزار سياسي براي تحقير بخشي از جامعه مي شود و به شكل يك ناهنجار زشت، امنيت اخلاقي جامعه را با خطر مواجه مي سازد.

مراعات حد و مرز

به نظر مي رسد براي هر چيزي در جهان، حد و مرزي است كه برخي ها از آن به خطوط قرمز ياد مي كنند. اصولاً قانون چيزي جز بيان كننده خط قرمزها نيست. انسان اگر بخواهد در جنگل به تنهايي زندگي كند و از جامعه دور باشد مي تواند بسياري از اين قوانين را ناديده بگيرد چنان كه اصولاً بسياري از قوانين كه در شهرها بايد رعايت شود در روستاها معنا و مفهومي نداشته و به تعبير برخي سالبه به انتفاي موضوعي است. درمورد طنز و فكاهي و لطيفه هم بايد حد و مرزي قايل شد و براي آن قوانيني به عنوان خطوط قرمز نگاشت. البته برخي از اين قوانين به صورت نانوشته وجود دارد و رعايت مي شود ولي اين در آن اندازه نيست كه از ناهنجاري هاي اجتماعي امروز بكاهد و يا آن را مهار و تعديل كند.

مسخره كردن از منظر قرآن

سؤال مهمي كه در اينجا مطرح است اين كه آيا اسلام و قرآن براي اين مسأله طرح و برنامه اي دارد و آيا به نظر اسلام اين اعمال و رفتار و گفتار كه در جامعه به سرعت افزايش مي يابد و فراگير مي شود اعمال مشروع و درستي است؟
در آيات قرآن از يك ناهنجاري به نام استهزا به معناي مسخره كردن ديگران سخن به ميان آمده است. سيدحسن مصطفوي در كتاب التحقيق في كلمات القرآن باتوجه به ريشه هزء كه به معناي تحقير است مي نويسد كه استهزاء يعني انسان با هر وسيله اي، ديگري را تحقير كند ودر طلب آن باشد. (ج11ص256)
در كتاب هاي اخلاقي، استهزا را مسخره كرده افراد يا برخي امور دانسته اند كه بوسيله گفتار يا كردار، مانند اشاره با چشم و ديگر اعضاي بدن به قصد تحقير و توهين به ديگران صورت مي گيرد، گاهي نيز با اهدافي ديگر مانند فراهم كردن زمينه خوشحالي و سرور خود و ديگران، يا تقويت روحيه خود و تضعيف روحيه دشمن، يا براي جبران كمبود شخصيت، ارضاي روحيه ديگر آزاري و مانند آن انجام مي پذيرد. (معراج السعاده، نراقي ص502) البته در مواردي نيز از اين روش به هدف مجازات و يا تنبيه و يا تربيت فرد و يا جامعه اي استفاده مي شود كه در اين صورت به نظر برخي از مفسران امري پسنديده و ممدوح مي باشد. (الفرقان ج26 ص244)
اين مفهوم در آيات قرآني با واژگان ديگري چون سخريه، ضحك، غمز، لمز و همز بيان شده است. البته برخي ميان سخريه و استهزا تفاوت هايي قايل شده و گفته اند كه استهزا در جايي به كار مي رود كه شخص بدون اين كه كاري انجام دهد ريشخند مي شود ولي سخريه در آن جايي است كه اين ريشخند به خاطر كاري است كه شخص انجام مي دهد. (الفروق اللغويه ص50) ضحك به معناي خنده، غمز به معناي اشاره با چشم و ابرو، همز به معناي عيب جويي در غياب شخص و لمز به معناي عيب جويي در حضور شخص و مسخره كردن وي آمده است كه همه اين ها جنبه اي از ابعاد استهزا مي باشد. (لسان العرب، التحقيق، كشاف زمخشري ج4 ص795)

ابعاد تمسخر

در آيات قرآني از دو منظر به مسأله استهزا توجه شده است: نخست از منظر امور اعتقادي و مسايل مرتبط با آن است. اين آيات كه مربوط به حوزه عقيده و دين است به مسأله تمسخر مخالفان دين اشاره مي كند و آنان را از اين كار بازمي دارد و تهديد مي كند.
دوم ازمنظر امور اخلاقي به اين مسأله توجه داده شده كه اين گونه رفتار نه تنها در شأن مؤمنان نيست بلكه ناهنجاري است كه مي بايست از آن پرهيز كرد. از اين رو قرآن با اشاره به منشأ اين ناهنجاري و آثار و پيامدهاي اجتماعي و روحي و رواني آن و بيان عاقبت اين كار به كساني كه در اين وادي به استهزاي مؤمنان مي پردازند و آن را امري عادي برمي شمارند هشدار داده و تهديد به مجازات و كيفري سخت در آخرت مي كند.

ريشه هاي رواني و اجتماعي تمسخر

از نظر قرآن ريشه هاي متعددي را مي توان براي اين ناهنجاري اخلاقي برشمرد. از جمله علل اين رفتار جهل و ناداني است. به اين معنا كه انسان جاهل بدون توجه به مسايل و فهم و درك درست آن تنها بر پايه ظاهر حكم كرده و رفتاري را به تمسخر مي گيرد كه اگر خوب دقت كند و در آن تأمل نمايد درمي يابد كه اين دسته از رفتارها در آن اندازه نيست كه بتوان آن را زشت شمرد و به تمسخر گرفت. بسيار ديده شده است كه برخي از استهزاكنندگان بدون فهم مسأله به تمسخر كردن مي پردازند. (بقره آيه67)
دومين عاملي كه موجب مي شود تا شخص يا گروهي به تمسخر ديگران بپردازند خود برتر بيني و غرور و خودخواهي قومي و نژادي است. اين كه انسان خود را برتر از ديگران بداند باعث مي شود كه ديگران را خوار و كوچك شمارد و به استهزا رفتار و كردار ديگران اقدام كند و براي آنان جوك و لطيفه بسازد. اين دسته از اشخاص و يا گروه هاي اجتماعي و يا قومي بر اين باورند كه خودشان از ديگران بهتر هستند و به تعبير قرآني خود را خير و خوب مي يابند و هر آن چه خود مي كنند و يا مي گويند به عنوان گفتار و رفتار پسنديده دانسته و آن را برتر مي يابند. اين از خود متشكر بودن موجب مي شود تا ديگران را تمسخر كنند.
خداوند در آيه 11 سوره حجرات با اشاره به اين مسئله مي فرمايد كساني كه خود را بهتر مي يابند و از خود متشكر هستند به استهزا و تمسخر اقوام ديگر مي پردازند. اگر اين افراد به خودشان و آناني كه مسخره شان مي كنند خوب آنگاه كنند و با دقت و تأمل بنگرند شايد آنان را از خود بهتر بيابند.

انگيزه تمسخر ديگران

به نظر مي رسد دو دسته هستند كه علاقه شديدي به تمسخر ديگران دارند. يكي گروه هاي قومي و يا اجتماعي كه به جهت اختلاف طبقاتي اجتماعي و يا قومي يا دسته بندي هاي حزبي و گروهي به تمسخر ديگران به عنوان يك گروه و يا قوم و يا طبقه اقدام مي كنند و براي آنان جوك و لطيفه مي سازند و ديگر گروه زنان مي باشند.
سخن از اين نيست كه زن و يا مردي اين كار را مي كند بلكه سخن از زنان (به عنوان يك جنس) و يا گروه ها (قوم) است كه به اين كار اقدام مي كنند و براي گروه هاي ديگر و دسته اي از زنان اين جوك ها را مي سازند. تأكيد بر زنان از آن روست كه گروهي از زنان هرگاه در يك جا گرد هم آيند به تمسخر جماعت ديگري از زنان مي پردازند و آنان را دست مي اندازند با اين باور كه خودشان از نظر گفتار و رفتار، پسنديده تر از آن گروه هستند. از اين رو خداوند براي اين كه اين ناهنجاري را از ايشان دور سازد به آنان هشدار مي دهد كه اگر از جهل خود دست بردارند و در رفتار ديگران دقت كنند، متوجه مي شوند كه آنان شايد از خودشان بهتر بوده و رفتار و گفتارشان پسنديده تر باشد.
انسان هرگاه خودش را بيش از اندازه باور داشته و به خود مغرور باشد ديگري را پست و خرد مي انگارد و خوار و خفيف مي دارد و به تمسخر رفتار و گفتار آنان مي پردازد. از اين روست كه يكي از علل سرپيچي از دعوت پيامبران و عدم گرايش به حق و حقيقت اين است كه خود را برتر يافته و مغرور به خود شده و از خود متشكر باشد. (جاثيه آيه 8 و 9 و نيز 31 تا 35)
قرآن توضيح مي دهد كساني خود را برتر مي دانند و در دام غرور مي افتند كه خود را در جايگاه اجتماعي و يا علمي برتر بيابند. بنابراين ريشه غروري كه موجب مي شود ديگران را پست و حقير بشمارند و به تمسخر آنان بپردازند، جايگاه اجتماعي و علمي آنان است. (غافر آيه 83) آن گاه خداوند بيان مي دارد كه اگر خوب مي نگريستند، اين علم آنان جهل و اوهامي بيش نيست و اين كه جايگاه اجتماعي كه با پول و قدرت به دست آورده اند در پيشگاه الهي هيچ و پوچ است و نه علم بلعم باعورايي و نه گنج قاروني براي آنان عزت و افتخاري پديد نمي آورد. (قصص آيه 78) زيرا اين علم و استغنا است كه آدمي را به هلاكت واقعي و خواري قطعي مي اندازد و در نهايت آن كه بازنده است مسخره كنندگان هستند، چنان كه خود در قيامت مي گويند مردماني كه ما تمسخرشان مي كرديم كجايند؟ (مطففين آيه 29 تا 35)
به هر حال رفاه و سرخوشي از عوامل مهم مسخرگي ديگران است. كساني كه از امكانات و رفاه دنيوي بالايي برخوردارند خود را از طبقات عادي مردم برتر دانسته و براي آنان جوك و لطيفه مي سازند و يا رفتار ايشان را مسخره مي كنند. در فيلم هاي بسياري ديده شده است كه مردم عادي و فقير را به عنوان مترسك هاي خنده نشان مي دهند. اين از آن روست كه طبقات بالاي اجتماعي به جهت رفاه و دارايي از خود متشكر بوده و خود و رفتار و گفتار خويش را برتر و نمونه دانسته، سخنان و رفتار مردم فقير را ناپسند و زشت مي شمارند. قرآن بيان مي دارد كه سرخوشي چگونه آفت جان اين افراد و گروه ها مي شود و در دام غرور مي افتند و به تمسخر ديگران مي پردازند. (بقره آيه 212 و جاثيه آيه 34 و 35)
ريشه ديگري كه قرآن براي تمسخر بيان مي كند دشمني و انتقام از ديگران است. هركسي كه از شخصي و يا گروهي ضربه خورده باشد و در برابرش كم بياورد با روش ناهنجار تمسخر مي كوشد تا خود را بازسازي كند و روحيه از دست رفته اش را بازگرداند و به خود وجاهت و منزلت دروغين بخشد. از اين رو مي كوشد تا با حربه تمسخر، جبران شكست كرده و از طرف مقابل انتقام بگيرد. بسياري از جوك ها و لطيفه هاي سياسي كه براي اقوام و گروه هاي نژادي ساخته شده است از اين رو بوده است.
در زمان شكست رضاشاه براي رشتي ها و آذري ها جوك هائي ساخته شد تا جبران ضربه اي كه از آنان خورده بود باشد و از آنان انتقام بگيرد. در گذشته داستان هاي بسياري درباره قمي ها و كاشي ها ساخته بودند چون مي خواستند آنان را به خاطر شيعي گري، تحقير كنند.
بسياري از لطيفه هاي تاريخي جنبه سياسي داشته و براي انتقام ساخته و پرداخته مي شود. قرآن با اشاره به ريشه تمسخرپيشه گي مي فرمايد: وقتي شما به نماز مي ايستيد دشمنان شروع به استهزا و تمسخر شما مي كنند تا از شما انتقام بگيرند. اين مسخرگي و بازي ها و شكلك هايي كه در مي آورند از روي كينه خواهي و انتقام جويي است. (مائده آيه 58 و 59)
از نكته هايي كه در اين آيه آمده است آن كه از لعب يعني بازي سخن مي گويد. لعب در فرهنگ قرآني نوعي بازي كودكانه و بيهوده و بي هدف است. در اين جا بيان مي دارد كه دشمنان براي انتقام گيري به بازي روي مي آورند و مسخرگي پيشه مي كنند تا شما را بيازارند.
اگر بخواهيم ريشه ديگري براي تمسخر بيابيم بايد به مسئله ناديده گرفتن رفتار ناپسند خود از سوي مسخره كنندگان اشاره كرد. قرآن بيان مي دارد كه مسخره كنندگان اعمال بسيار زشت و نابهنجار خود را نمي بينند و بر خود كور و بر ديگري بينايند. پس به اين دليل ديگران را مسخره مي كنند و رفتار زشت خود را نمي بينند. (روم آيه 10 و نيز جاثيه آيه 7 و 8)

آثار و پيامدهاي تمسخر

در اين جا مي توان از دو منظر به پيامدها نگريست؛ يكي آن كه درباره آثار اجتماعي و روحي و رواني و يا به زبان دقيق تر از مسئله مجازات مسخره كنندگان به عنوان آثار سخن بگوييم و بيان داريم كه قرآن چه مجازاتي براي اين عمل زشت و نابهنجار مشخص كرده است. چنان كه در برخي از كتب بر پايه آموزه هاي قرآني و بيانات الهي به مجازات تمسخركنندگان به عنوان آثار و پيامدهاي استهزا اشاره شده و بيان گرديده است كه از آثار اين عمل در دنيا و آخرت مي توان به حبط اعمال، ارتداد، حسرت در قيامت و خواري و ذلت و عذاب اخروي اشاره كرد.
دوم آن كه از منظر آثار اجتماعي و تأثيرات زيانبار تمسخر بپردازيم. در اين جا به اين بخش بيشتر توجه مي دهيم تا دريابيم كه قرآن چه آثار و پيامدهايي براي اين رفتار نابهنجار بيان مي كند.
از آثار نخست اين عمل نابهنجار مي توان به مسئله دامن زدن به اختلافات ميان قوم ها و گروه ها اشاره كرد. به اين معنا كه مومنان را از يك ديگر دور ساخته و الفت و عشق را از ايشان مي راند و موجبات عداوت در ميان ايشان را فراهم مي آورد. از اين روست كه قرآن در سوره حجرات از اموري چون غيبت و تمسخر بازداشته و از مومنان خواسته كه اين شيوه رفتاري را كنار گذاشته و به تمسخر و غيبت ديگران نپردازند. (حجرات آيه 11)
دومين پيامدي كه مي توان بدان اشاره كرد مسئله ارتداد است. كساني كه به تمسخر ديگران و به ويژه مومنان مي پردازند با اين روش دل هايشان مي ميرد و اندك اندك از دايره ايمان خارج مي شوند. (توبه آيه 64 تا 66)
سومين اثر و پيامد تمسخر ديگران فراموشي خداوند است. به اين معنا كه موجب مي شود تا دل ها سخت شده و ياد خدا و قيامت از دل ها بيرون رود. (جاثيه آيه 34 و مومنون آيه 110)

راهكارهاي رهايي از تمسخر

براي رهيدن از اين نابهنجار اجتماعي و اخلاقي، قرآن دستور مي دهد كه مومنان افراد تمسخر كننده را پند دهند (هود آيه 87) و از هم نشيني با آنان پرهيز نمايند. (انعام آيه 68 و حجر آيه 94) و از دوستي با آنان خودداري كنند.(مائده آيه 57) و در صورتي كه اين كار از سوي دشمنان خدا و دين صورت گيرد به مقابله به مثل هم اقدام كنند.(هود آيه 38)

استهزاي پسنديده

استهزا و تمسخر هر چند بيشتر به عنوان نابهنجار و صفت ضداخلاقي و ناپسند شناخته مي شود اما بشر گاهي از آن به عنوان ابزاري تنبيهي و يا مجازات و يا اصلاح و هدايت ديگران بهره مي جويد چنان كه در دوران ما اين روش به عنوان يكي از روش هاي بازسازي اخلاقي و گاه تنبيه و مجازات گناهكاران و افراد ناسالم اجتماعي و تخريب ناهنجاري ها بهره گرفته مي شود و همانند آتش كه گاه براي خاموش كردن آتش استفاده مي شود، اين نابهنجار براي نابودي نابهنجار مورد استفاده قرار مي گيرد.
قرآن نيز از همين اسلوب گاه براي بازسازي اخلاقي و بازگرداندن افراد به مسير درست تكاملي و هدايت بهره مي گيرد.(من اساليب التربيه في القرآن ص 151)
روش قرآن بيشتر در قالب تمثيل و تشبيه به كار رفته است تا خطاكاران، كافران و مشركان را به مسير درست بازگرداند. چنان كه در سوره مدثر آيه 50 مشركان را به گورخراني تشبيه مي كند كه از جلو شير مي گريزند. يا دانشمندان و عالماني را كه به كتاب و دانش خود عمل نمي كنند به خران باربري تشبيه مي كند كه كتاب هايي بر روي آنها نهاده شده(جمعه آيه 5) و نيز از عموي پيامبر كه به كنايه به عنوان ابولهب (پدر آتش دوزخ) و يا از زنش به حماله الحطب(هيزم آور دوزخ) (سوره تبت آيه 1و 3) و از صداي بلند به صداي خراي ياد مي كند. (لقمان آيه 19)
گاه انسان متكبر و مغرور را با لحن تمسخر گونه اي خطاب مي كند و مي فرمايد: تو نمي تواني با اين گونه رفتار زمين را بشكافي و يا در بلندي به كوه ها هم نمي رسي (اسراء آيه 37) و يا به زبان ابراهيم، بت پرستان را مسخره مي كند و مي گويد: به حتم اين بت بزرگ بوده كه از حسادت، بتان را شكسته است. (انبيا آيه 63) اين همه براي اين است كه اهل باطل و كفر حق را بازشناسند و از آن مقام كه براي خودساخته و نشسته اند فرود آيند و به راه هدايت درآيند.
لینک مطلب به کیهان : http://www.kayhannews.ir/860419/6.htm
خلیل منصوری ( با نام كامران شريفي منتشر شد)

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:59 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : رشوه خوارى و پيامدهاى آن

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : استهزاء و رسانه‌هاي جمعي

دریافت فایل pdf

 

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:59 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

بخل: نبخشيدن در جايگاه بخشش

بخل كه به صورتهاى گوناگونى (بُخْل، بُخُل، بُخُول، بَخْل و بَخَل) قرائت شده[1] در لغت به معناى منع[2] و ضدّ كرم[3] و جود[4] است. برخى اصل آن را دشوار بودن بخشش[5] و برخى ديگر آرزوى بخشيده نشدن چيزى به ديگران[6] دانسته‌اند. نزد عربها، پرداخت نكردن زيادى مال خود به سائل، بخل ناميده مى‌شود[7]؛ ولى در مورد معناى بخل در قرآن و فرهنگ اسلامى، اختلاف نظر وجود دارد، هرچند پرداخت نكردن واجب مالى، از مصاديق قطعى آن است.
مشتقات بخل در قرآن كريم 12 بار به كار رفته است؛ ولى در آيات ديگرى نيز واژه‌ها و تعبيراتى مانند: شُحّ (حشر/59‌،9)، امساك (اسراء/17،100)، قَتْرْ (اسراء/17،100)، ضَنّ (تكوير/81‌،24)، هَلْع (معارج/70،19)، بسته بودن دست به گردن (اسراء/17،29) و منع خير‌(ق/50‌،25) به كار رفته كه به موضوع بخل اشاره داشته يا با آن در‌ارتباط است. در روايات نيز‌از بخل نكوهش شديدى شده است.
[8]
پيش از اسلام بخشندگى نزد اعراب بدوى از ارزش والايى برخوردار و از صفات بارز و برجسته آنان و دليل اصالت، نجابت و شرافت بوده و هرچه مُفرِط‌تر و چشمگيرتر مى‌بود تحسين بيشترى برمى‌انگيخت، در عين حال چون شاعران بسيارى در اشعار خود بخل را صفتى مذموم دانسته و خود را از آن تبرئه كرده‌اند به دست مى‌آيد كه حتى در همان دوران جاهليت و در ميان اعراب بدوى كسانى كه به بخل و حرص بد آوازه بودند فراوان يافت مى‌شده‌اند. اين امر به ويژه درباره زنان‌ظهور بيشترى داشت. آنها به سبب موقعيت ويژه‌اى كه در اجتماع و خانواده داشتند عموماً به بخل و امساك در بذل و بخشش گرايش بيشترى داشتند. از نظر آنان بذل و بخشش بيش از اندازه نه تنها خصلت در خور ستايشى نبود، بلكه رذيلتى درمان‌ناپذير بود كه مردان بدان گرفتار بوده و مى‌بايست آن را سركوب مى‌كردند. برخى احتمال داده‌اند كه در اوايل ظهور اسلام در رفتار و كردار ثروتمندان مكه نشانه‌هايى از بخل و لئامت طبع مشاهده مى‌شده، زيرا قرآن اين دسته از مردم را به‌سبب چنين رفتارى نكوهش كرده است. (آل‌عمران/ 3،180) بر اساس اين ديدگاه در ميان بازرگانان ثروتمند مكه رفتارى همانند رفتار زنان عصر جاهليت رواج يافته بود و مفهومى كه مردم قبيله‌نشين از مجد و شرف و سخاوت داشتند ارزش خود را از دست داده بود و به جاى آن مال و ثروتى كه اعراب باديه مايه ملامت و شرمسارى مى‌دانستند يگانه وسيله شكوه و جلال شده بود. بخل نه تنها رذيلت نبود، بلكه نشان استعداد و توانايى مالى و منبع واقعى قدرت و بزرگى در اجتماع محسوب مى‌شد، ازاين‌رو از برخى آيات قرآن برمى‌آيد كه گروهى كه توانايى مالى داشتند با وجود اينكه در ظاهر مسلمان بودند در پرداختن زكات* و صدقاتى كه بر آنان واجب بود بخل ورزيده، گاه از پرداخت آن خوددارى مى‌كردند (توبه/ 9، 75 ـ 76) و آن را نوعى خسارت و غرامت مى‌دانستند. (توبه/9، 98) گرچه قرآن كريم بار ديگر ضمن نكوهش شديد بخل، سخاوت* را احيا كرد؛ ولى ميان سخاوتى كه قرآن آن را احيا كرد با بخشندگى اعراب بدوى تفاوتهايى اساسى وجود داشت، زيرا اولا قرآن به رعايت حد اعتدال توصيه و از اسراف* حتى در بخشش منع كرد (اسراء/ 17،29؛ فرقان/25، 67) و ثانياً انگيزه بخشش را ايمان و تقوا و دستيابى به اجر اخروى دانست؛ نه برخوردارى از كرامت و شهرت نزد ديگران.[9]

گستره بخل:

بسيارى از لغت شناسان و مفسران براى بخل، اصطلاحى شرعى قائل شده‌اند كه محدوده آن تنگ‌تر از معناى لغوى است. آنچه در بيان اين اصطلاح و تعيين محدوده مزبور، مشهور شده آن است كه بخل پرداخت نكردن واجبات مالى مانند زكات است.[10] بر اساس اين تعريف، اگر كسى آنچه را بر وى واجب است ادا كند بخيل ناميده نمى‌شود.[11]
برخى با تعميم معناى بخل آن را منع آنچه منع آن فايده‌اى و بذل آن زيانى ندارد دانسته[12] و برخى ديگر با قائل شدن گستره‌اى اخلاقى و روحى براى بخل آن را دشوارى در بخشش دانسته‌اند.[13] اخلاق پژوهان مشهور اسلامى با انتقاد از تعريفهاى بخل نزد ديگران و جامع و مانع ندانستن آنها، خود در تعريف بخل و توضيح رابطه آن با مفاهيم پيرامونش گفته‌اند: بخل عبارت است از امساك كردن در جايى كه بذل واجب است، چنان‌كه بذل كردن در جايى كه امساك واجب است، تبذير و اسراف به شمار مى‌آيد و بين اين دو، صفت پسنديده جود و سخا قرار دارد[14]، بنابراين بخل ضد جود و كرم نيست، بلكه ضد اسراف است كه هر دو (بخل و اسراف) از اخلاق رذيله و رعايت حد اعتدال* يعنى جود پسنديده است[15]، چنان‌كه خداوند به رسول‌اكرم(صلى الله عليه وآله)فرمان مى‌دهد كه نه دست خود را به گردن خويش بياويزد كه آن را هيچ‌گاه براى كمك به ديگران نگشايد و نه آن را كاملا بگشايد كه هرچه دارد انفاق كند: «ولا تَجعَل يَدَكَ مَغلولَةً اِلى عُنُقِكَ ولا تَبسُطها كُلَّ البَسطِ» (اسراء/ 17،29) و در آيه‌اى ديگر يكى از صفات بندگان خاص الهى را رعايت حد اعتدال در بخشش مى‌داند: «و‌عِبادُ الرَّحمـنِ الَّذينَ ... والَّذينَ اِذا اَنفَقوا لَم يُسرِفوا ولَم يَقتُروا وكانَ بَينَ ذلِكَ قَوامـا» (فرقان/25،63‌،67)، به هر روى به نظر مى‌رسد بخل مراتب متعددى دارد كه برخى از آن حرام و برخى ديگر گرچه حرام نيست ولى ناپسند است، چنان كه برخى ترك ايثار* در هنگام نياز را بخل دانسته‌اند.[16] در آياتى از قرآن كه بخيلان‌به شدت نكوهش شده و به آتش دوزخ وعده داده شده‌اند، مقصودْ بخلِ حرام است: «و‌لا‌يَحسَبَنَّ الَّذينَ يَبخَلونَ بِما ءاتـهُمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ هُوَ خَيرًا لَهُم بَل هُوَ شَرٌّ لَهُم سَيُطَوَّقونَ ما بَخِلوا بِهِ يَومَ‌القِيـمَةِ...» . (آل‌عمران/3،180 و نيز نساء/4،37) مرتبه بخل در برخى به حدى شديد است كه اگر بهره‌اى از مُلك مى‌داشتند به اندازه ذره‌اى از آن به مردم نمى‌دادند: «اَم لَهُم نَصيبٌ مِنَ المُلكِ فَاِذًا لاَ يُؤتونَ النّاسَ نَقيرا» . (نساء/4،53)
در نگاهى ديگر به گستره بخل در قرآن به متعلقهاى گوناگونى به جز مال و ثروت برمى‌خوريم، گرچه بسيارى از كسانى كه در موضوع بخل سخن رانده‌اند متعلق آن را مال دانسته‌اند. در همين راستا برخى از مفسران مقصود از آيات «الَّذينَ يَبخَلونَ بِما ءاتـهُمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ ...» (آل‌عمران/3،180) و «و يَكتُمونَ ما ءاتـهُمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ...» (نساء/4،37) را پنهان داشتن علم خويش به نبوّت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و صفات ايشان كه در تورات موجود بود از سوى يهود دانسته‌اند
[17] يا در تفسير آيه «وما هُوَ عَلَى الغَيبِ بِضَنين» (تكوير/81‌،24) «ضنين» را به معناى «بخيل» دانسته و گفته‌اند: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نسبت به آنچه از غيب مى‌دانست، بخيل نبود كه بخشى از آن را ابلاغ نكند يا آن را تغيير داده و به صورت ديگرى بيان كند.[18] مى‌توان گفت به طور كلى آنچه از مصاديق فضل الهى (آل عمران/3،180) باشد مانند مال، علم و جاه بخل به آن تعلق مى‌گيرد.[19]

زمينه‌ها و عوامل بخل:

گرايش به حفظ مال، برخاسته از حبّ ذات و امرى غريزى است كه در نهاد بشر قرار داده شده است. اين امر موجب مى‌گردد انسان بخل ورزيده، از بخشيدن اموال خويش به ديگران خوددارى كند.[20] قرآن كريم به حضور بخل در جان انسانها اشاره كرده: «واُحضِرَتِ الاَنفُسُ الشُّحَّ» (نساء/4، 128) و انسان را هَلوع: «اِنَّ‌الاِنسـنَ خُلِقَ هَلوعـا» (معارج/70،19)، مَنوع: «واِذا مَسَّهُ الخَيرُ مَنوعـا» (معارج/70، 21) و قَتور: «و كانَ الاِنسـنُ قَتورا» (اسراء/17،100) دانسته است. مفسران هلوع را به شخص جزوع و حريص و بخيل[21] و منوع[22] و قتور[23] را به بخيل تفسير كرده‌اند، بر اين اساس مى‌توانيم انگيزه بخل را نياز انسان بدانيم، زيرا نياز به طور طبيعى او را به جمع‌آورى اموال وا مى‌دارد.[24] از سوى ديگر كنترل اين غريزه و فرو كاستن آن در حدّ اعتدال، زمينه سعادت و رستگارى انسان را فراهم مى‌آورد[25]: «و‌مَن يوقَ شُحَّ نَفسِهِ فَاُولـئِكَ هُمُ المُفلِحون» . (حشر/59‌،9) برخى‌شُحّ و بخل را به يك معنا[26] و برخى ديگر مرتبه شحّ را بالاتر از بخل دانسته و در تبيين آن نظرهايى ارائه كرده‌اند.[27]
در قرآن از وسوسه‌هاى شيطانى نيز در زمره عوامل بخل ياد شده است، زيرا شيطان با القاى اين پندار كه انفاق عامل فقر* است، انسان را به بخل فرمان مى‌دهد: «الشَّيطـنُ يَعِدُكُمُ الفَقرَ و يَأمُرُكُم بِالفَحشاءِ...» . (بقره/2، 268) فحشاء در اين آيه به بخل تفسير شده است.[28] شدت تأثير ترس از فقر در پيدايش و رشد بخل تا بدانجاست كه به تعبير قرآن‌كريم، برخى از بخيلان اگر مالك خزانه‌هاى نامتناهى نعمت پروردگار نيز بودند باز هم از ترس تنگدستى بخل مىورزيدند: «لَو‌اَنتُم تَملِكونَ خَزائِنَ رَحمَةِ رَبّى اِذًا لاََمسَكتُم خَشيَةَ‌الاِنفاقِ...» . (اسراء/17،100) در اين آيه امساك به معناى بخل و انفاق به معناى فقر و تنگدستى دانسته شده است.[29]
از ديگر عوامل بخل، توجيه آن در سايه قضا و قدر الهى است. برخى از كافران با استدلال به اينكه تقدير روزى بنده به دست خداست، فقر و ندارى عده‌اى را پيامد اين قانون دانسته، از انفاق كردن به آنان امتناع مىورزند[30]: «و اِذا قيلَ لَهُم اَنفِقوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ قالَ الَّذينَ كَفَروا لِلَّذينَ ءامَنوا اَنُطعِمُ مَن لَو‌يَشاءُ اللّهُ اَطعَمَهُ...» .(يس/36،47)
براى درمان بخل نيز در قرآن و منابع اخلاقى راههايى ذكر شده است؛ انسان با اعتقاد به اين وعده الهى كه انفاق كنندگان را مشمول آمرزش و فضل خويش قرار داده: «واللّهُ يَعِدُكُم مَغفِرَةً مِنهُ و فَضلاً...» (بقره/2،268) و به آنان چند برابر پاداش مى‌دهد (بقره/2، 262 ـ 263) و با اعتقاد به اينكه روزى انسان و فراخ يا تنگ بودن آن به دست خداست: «اَللّهُ يَبسُطُ الرِّزقَ لِمَن يَشاءُ و يَقدِرُ...» (رعد/13،26) و با توجه به اين نكته كه ضرر بخل به خود شخص باز مى‌گردد
[31]: «مَن يَبخَلُ و مَن يَبخَل فَاِنَّما يَبخَلُ عَن نَفسِهِ ...» (محمّد/47،38) و نيز با اقدام عملى به انفاق و بخشش اموال خويش به ديگران[32]، مى‌تواند بيمارى بخل را درمان كرده، خود را از اين صفت ناپسند برهاند.

آثار و پيامدهاى بخل :

نكوهش شديد بخل در قرآن كه گاه در قالب بيان پيامدهاى آن صورت‌گرفته، توجه مفسران را به اين پيامدها جلب كرده است. چون قرآن، رهايى از بخل را عامل فلاح و رستگارى مى‌داند (تغابن/64‌،16؛ حشر/59‌،9) بخل عامل تباهى دين و دنياى انسان به شمار مى‌رود.[33] بخل كه مانع انجام تعهدات مالى‌انسان در مقابل خدا و مردم مى‌شود سبب دوگانگى شخصيت شده، در نهايت به نفاق مى‌انجامد.[34] قرآن كريم به كسانى اشاره مى‌كند كه عهد كرده بودند در صورت برخوردارى از فضل خدا حقوق آن را ادا كنند: «و‌مِنهُم مَن عـهَدَ اللّهَ لـَئِن ءاتَـنا مِن فَضلِهِ‌لَنَصَّدَّقَنَّ...» (توبه/9،75)؛ ولى آنان به رغم اين پيمان، عهد شكنى كرده، از پرداخت زكات و حقوق واجب اموال خود سر‌باز زدند: «فَلَمّا ءاتـهُم مِن فَضلِهِ بَخِلوا بِهِ و تَوَلَّوا و هُم مُعرِضون» . (توبه/9،76) اين پيمان شكنى و بخلورزى، آنان را گرفتار نفاقى مزمن و ابدى تا روز قيامت كرد[35]: «فَاَعقَبَهُم نِفاقـًا فى قُلوبِهِم اِلى يَومِ يَلقَونَهُ...» . (توبه/9، 77) مفسران درباره شأن نزول آيات فوق گفته‌اند: اين آيات درباره ثعلبة‌بن حاطب انصارى نازل شده است. وى مردى تهيدست بود و با خدا پيمان بسته بود كه اگر مالى به دست آورد حقوق آن را ادا كرده، از تهيدستان و مستمندان دستگيرى كند. با دعاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)اموال و احشام فراوانى به دست آورد تا جايى كه مجبور به هجرت از مدينه شد. با تشريع حكم زكات و ابلاغ آن به وى از پرداخت آن سر‌باز زد و آن را چيزى مانند جزيه خواند. پيامبر(صلى الله عليه وآله)با شنيدن گزارش سخنان وى به او نفرين كرد و او را جزو پيمان شكنان دانست.[36]
قرآن كريم، بخيلانى را كه ديگران را نيز به بخل فرمان مى‌دهند و آنچه را خداوند از فضل خويش بدانها ارزانى داشته پوشيده مى‌دارند، متكبرانى فخرفروش دانسته كه مشمول محبت الهى نيستند: «اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ مَن كانَ مُختالاً فَخورا * اَلَّذينَ يَبخَلونَ ويَأمُرونَ النّاسَ بِالبُخلِ ويكتُمون ما ءاتـهُمُ اللّهُ مِن فضلِهِ ...» . (نساء/4،36 ـ 37)
خداوند بخيلان را در دنيا رها مى‌سازد تا مرتكب اعمال ناپسندى شوند كه موجب عذاب و عقوبت آنان مى‌گردد: «و اَمّا مَن بَخِلَ واستَغنى * فَسَنُيَسِّرُهُ لِلعُسرى» . (ليل/92،8‌،10)
[37] برخى از بخيلان، در دنيا به عقوبت و عذاب الهى گرفتار شده‌اند؛ مانند قارون كه پس از تشريع حكم زكات، بر اثر بخل، در جبهه مخالفان موسى(عليه السلام)قرار گرفت و سرانجام بر اثر نفرين موسى، وى و اموالش به زمين فرو رفتند: «فَخَسَفنا بِهِ وبِدارِهِ الاَرضَ...» (قصص، 28،81)[38] و نيز گروهى كه خداوند باغى به آنان عطا كرده بود و قصد داشتند حق مساكين را از آن باغ نپردازند، در نتيجه به عقوبت الهى مبتلا شده، باغشان در آتش سوخت. (قلم،‌68‌، 17 ـ 20)[39] در روايتى نيز يكى از علتهاى انحراف و هلاكت قوم لوط، بخل آنان دانسته شده است.[40] برخى از مفسران با استفاده از پاره‌اى آيات قرآن، آثار ديگرى نيز براى بخل برشمرده‌اند؛ مانند: كفر (نساء، 4،39)، كينه (محمّد، 47،37) و ترس. (احزاب، 33، 19)[41]
در آخرت بخيلان به جهنم افكنده شده، به عذاب شديد الهى مبتلا مى‌گردند: «اَلقيا فى جَهَنَّمَ كُلَّ كَفّار عَنيد * مَنّاع لِلخَيرِ مُعتَد مُريب» . (ق،50‌، 24-25) مفسران خير را در اين آيه، زكات واجب دانسته‌اند.[42] در آيات متعددى، چگونگى عذاب بخيلان در آخرت تشريح شده است؛ از جمله، اموالى كه نسبت به آن بخل ورزيده بودند به صورت طوقى از عذاب بر گردن آنان آويخته مى‌شود كه برخى آن را از جنس آتش دانسته و برخى ديگر مى‌گويند: مارى است كه پيوسته آنها را مى‌گزد[43]: «سَيُطَوَّقونَ ما بَخِلوا بِهِ يَومَ القِيـمَةِ...» . (آل‌عمران،3،180) گفته شده: در قيامت طبق قانون تجسم اعمال، اموالى كه حقوق واجب آن پرداخت نشده، تجسم يافته، عذابى دردناك براى صاحبش مى‌شود.[44] در جايى ديگر قرآن كريم كسانى را كه طلا و نقره را گنجينه مى‌سازند و در راه خدا انفاق نمى‌كنند به عذابى دردناك وعده داده: «... والَّذينَ يَكنِزونَ الذَّهَبَ والفِضَّةَ ولا يُنفِقونَها فى سَبيلِ اللّهِ فَبَشِّرهُم بِعَذاب‌اَليم» (توبه/9،34) و سپس بيان داشته كه در جهنم طلا و نقره گنجينه شده را گداخته كرده و صورتها و پهلوها و پشتهايشان را با آن داغ مى‌كنند، آنگاه ندا مى‌رسد: اين همان چيزى است كه شما براى خود ذخيره كرده بوديد [و‌حقوق واجب و حق‌الله را از آن پرداخت نكرديد]: «يَومَ يُحمى عَلَيها فى نارِ جَهَنَّمَ فَتُكوى بِها جِباهُهُم وجُنوبُهُم و ظُهورُهُم هـذا ما كَنَزتُم لاَِنفُسِكُم فَذوقوا ما كُنتُم تَكنِزون» . (توبه،9،35) برخى در توجيه اختصاص اين عذاب به مواضع سه‌گانه مزبور گفته‌اند: پيشانى بدان جهت است كه در برابر سائل و فقير ابرو درهم مى‌كشد و پهلو به سبب اعراض وى و پشت براى اينكه به فقير پشت مى‌كند.[45] برخى نيز گفته‌اند: جهت آن اين است كه اينها اعضاى مهم و اصلى بدن است.[46]
در آيات ديگرى عذاب بخيل اين‌گونه بيان شده است: شعله‌هاى سوزان آتش جهنم است كه دست و پا و پوست سر را مى‌كَنَد و با خود مى‌برد و كسانى را كه به فرمان خدا پشت كرده‌اند صدا مى‌زند و نيز آنان را كه مال ذخيره كرده و حق خدا را ادا نكرده‌اند[47]: «كَلاّ اِنَّها لَظى * نَزّاعَةً لِلشَّوى * تَدعوا‌مَن اَدبَرَ و تَوَلّى * و جَمَعَ فَاَوعى» . (معارج/70،‌15‌ـ‌18) برخى گفته‌اند: لَظى نامى از دوزخ و آن آتشى است كه زبانه‌هاى آن همه چيز را در برمى‌گيرد.[48] برخى ديگر آن را دركه دوم جهنم دانسته‌اند.[49] در آياتى ديگر از قرآن مجازات بخيلانى كه هرگز كسى را به اطعام فقيرى تشويق نكرده‌اند دربند كشيده شدن با غل و زنجير در ميان دوزخ معرفى شده است. آنان بدون يار و ياور مانده، غذايشان غسلين (چرك و خون اهل آتش)[50] است: «خُذوهُ فَغُلّوه * ثُمَّ الجَحِيمَ صَلّوه * ثُمَّ فى سِلسِلَة ذَرعُها سَبعونَ ذِراعـًا فاسلُكوه‌* ... و لا يَحُضُّ عَلى طَعامِ المِسكين * فَلَيسَ لَهُ اليَومَ هـهُنا حَميم * ولا طَعامٌ اِلاّ مِن غِسلين» . (حاقّه/69‌،30 ـ 36) در روايات، آثار ديگرى نيز براى بخل ذكر شده است؛ مانند: فاصله گرفتن از خدا و مردم، نداشتن آسايش، خونريزى و قطع رحم[51]و حرام بودن بهشت بر بخيل و جاى گرفتن وى در جهنم.[52]

منابع

احياء علوم الدين؛ اخلاق در قرآن (پيام قرآن)؛ الاساس فى التفسير؛ بحارالانوار؛ تاج العروس من جواهرالقاموس؛ التبيان فى تفسيرالقرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ التعريفات؛ تفسير راهنما؛ التفسير الكبير؛ تفسير المنار؛ تفسير نمونه؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ جامع السعادات؛ رحمة من الرحمن فى تفسير و اشارات‌القرآن؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ الصحاح تاج اللغة و صحاح العربيه؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ علل الشرايع؛ القاموس المحيط؛ الكافى؛ كشف الاسرار و عدة‌الابرار؛ الكليات معجم فى المصطلحات و الفروق اللغويه؛ كيمياى سعادت؛ لسان العرب؛ مجمع البحرين؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد؛ المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء؛ مستدرك الوسائل؛ المصباح المنير؛ معجم الفروق اللغويه؛ مفاهيم اخلاقى دينى در قرآن؛ مفردات‌الفاظ‌القرآن؛ من هدى القرآن؛ موسوعة مصطلحات مفتاح‌السعادة و مصباح السيادة فى موضوعات العلوم؛ الميزان فى تفسير القرآن.
احمد جمالى، على گرامى




[1]. الصحاح، ج‌4، ص‌1632؛ لسان العرب، ج‌1، ص‌332؛ القاموس‌المحيط، ج‌3، ص‌1277، «بخل».
[2]. الكليات، ص‌242؛ التعريفات، ص‌62‌؛ موسوعة مصطلاحات مفتاح السعاده، ص‌469.
[3]. لسان العرب، ج‌1، ص‌332؛ تاج العروس، ج‌14، ص‌45، «بخل».
[4]. مفردات، ص‌109؛ مجمع البحرين، ج‌1، ص‌160، «بخل».
[5]. التبيان، ج‌3، ص‌196؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌73.
[6]. التحقيق، ج‌1، ص‌225، «بخل».
[7]. جامع البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌120؛ المصباح، ج‌1، ص‌36.
[8]. الكافى، ج4، ص47؛ بحارالانوار، ج‌70، ص‌299؛ مستدرك الوسائل، ج‌12، ص‌173.
[9]. مفاهيم اخلاقى، ص‌152، 168.
[10]. التبيان، ج5‌، ص264؛ ج9، ص‌566‌؛ مجمع‌البيان، ج‌5‌، ص‌92؛ المصباح، ج‌1، ص‌38.
[11]. الفروق اللغويه، ص‌295؛ احياء علوم‌الدين، ج‌3، ص‌259.
[12]. التعريفات، ص‌62‌.
[13]. احياء علوم الدين، ج‌3، ص‌259؛ المحجة البيضاء، ج‌6‌، ص‌83‌.
[14]. احياء علوم الدين، ج‌3، ص‌259؛ المحجة البيضاء، ج‌6‌، ص82 - 83‌؛ جامع‌السعادات، ج2، ص‌110.
[15]. احياء علوم‌الدين، ج‌3، ص‌259، جامع‌السعادات، ج‌2، ص‌110.
[16]. التعريفات، ص‌62‌.
[17]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌253؛ مج‌4، ج‌5‌، ص‌120؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌73‌ـ‌84‌، تفسيرالمنار، ج‌4، ص‌258.
[18]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌102، 104؛ مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌678‌؛ الميزان، ج‌20، ص‌219.
[19]. تفسير المنار، ج‌4، ص‌258.
[20]. رحمة من الرحمن، ج‌4، ص‌302.
[21]. جامع البيان، مج‌14، ج‌28، ص‌96‌ـ‌97؛ مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌124.
[22]. جامع البيان، مج‌14، ج‌28، ص‌97.
[23]. جامع البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌212؛ مجمع البيان، ج‌6‌، ص‌298؛ التفسير الكبير، ج‌7، ص‌413.
[24]. مجمع البيان، ج‌6‌، ص‌638‌؛ التفسير الكبير، ج‌7، ص‌413.
[25]. من هدى القرآن، ج‌16، ص‌358.
[26]. المصباح، ص‌306، «شح»؛ لسان‌العرب، ج‌7، ص‌42، «شحح»؛ التبيان، ج‌9، ص‌566‌.
[27]. التعريفات، ص‌62‌؛ الفروق اللغويه، ص‌295؛ التحقيق، ج‌6‌، ص‌22، «شح».
[28]. كشف الاسرار، ج‌1، ص‌729؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌657‌؛ روض الجنان، ج‌4، ص‌70.
[29]. جامع البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌212؛ مجمع البيان، ج‌6‌، ص‌683‌.
[30]. جامع البيان، مج‌12، ج‌23، ص‌17؛ مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌667‌.
[31]. مجمع البيان، ج‌9، ص‌163.
[32]. كيمياى سعادت، ج‌2، ص‌179‌ـ‌180؛ من هدى القرآن، ج‌16، ص‌41.
[33]. كشف الاسرار، ج‌1، ص‌730.
[34]. راهنما، ج‌7، ص‌206.
[35]. جامع البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌240؛ مجمع‌البيان، ج‌5‌، ص‌82‌؛ راهنما، ج‌7، ص‌207.
[36]. جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌241‌ـ‌242، مجمع البيان، ج‌5‌، ص‌81‌.
[37]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌280‌ـ‌281؛ مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌760.
[38]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌418؛ اخلاق در قرآن، ج‌2، ص‌359.
[39]. جامع‌البيان، مج14، ج29، ص37ـ‌38؛ مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌505‌.
[40]. علل الشرايع، ج‌2، ص‌268.
[41]. راهنما، ج‌3، ص‌384؛ الاساس فى التفسير، ج‌2، ص‌1059؛ نمونه، ج‌3، ص‌386.
[42]. جامع‌البيان، مج‌13، ج‌26، ص‌214.
[43]. همان، مج‌3، ج‌3، ص‌254، 257؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌897‌؛ تفسير المنار، ج‌4، ص‌259‌ـ‌260.
[44].نمونه، ج‌3، ص‌190.
[45]. كشف الاسرار، ج‌4، ص‌133.
[46]. مجمع البيان، ج‌5‌، ص‌40.
[47]. جامع البيان، مج‌14، ج‌29، ص‌96؛ مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌534‌.
[48]. من هدى القرآن، ج‌16، ص‌350.
[49]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌534‌.
[50]. همان، ص‌522‌، 524‌.
[51]. مجمع‌الزوائد، ج‌3، ص‌127؛ بحارالانوار، ج‌70، ص‌300، 303.
[52]
. صحيح مسلم، ج‌9، ص‌311؛ الكافى، ج‌4، ص‌47.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

استراق سمع

استراق سمع: دزديده گوش‌دادن به سخن‌كسى

استراق مصدر ثلاثى مزيد (باب افتعال) از ريشه (س‌ـ‌ر‌ـ‌ق) به معناى گرفتن چيزى از صاحبش بدون داشتن حق و به‌صورت مخفيانه و با قصد و اختيار است[1] و «سَمع» مصدر ثلاثى مجرد به معناى ادراك كردن صداها[2] يا مسموع[3] است. تركيب استراق سمع به معناى گوش دادن به سخن كسى به‌صورت مخفيانه است.[4] اين تركيب، از آيه‌اى در قرآن گرفته شده كه در آن از استراق سمع شياطين سخن به ميان آمده است:«إلاّ من استرق السّمع...» (حجر/15،18)
دزديده گوش دادن در فرهنگ اسلامى، در دو مورد به‌كار مى‌رود: 1. درباره انسانها كه عملى ناپسند و ممنوع است و ممنوعيت آن از برخى آيات (حجرات/ 49، 12; اسراء/ 17، 36) استفاده مى‌شود. 2. درباره شياطين و جنيان كه در قرآن، بيشتر به اين نوع استراق سمع پرداخته شده و مسئله حفظ آسمانها* از آنها و راندنشان با شهاب* در 5 سوره و 9 آيه قرآن آمده است. اين بحث از مباحث مشكلى است كه جوانب آن در سخن مفسران به روشنى مطرح نشده و بر اين اساس، نتيجه‌گيرى از آرا و اظهار نظر قطعى و نهايى درباره آن آسان به نظر نمى‌رسد. برخى گفته‌اند: شناختن حقيقت شيطان* و چگونگى استراق سمع و آنچه او استراق سمع مى‌كند، همگى از علوم غيبى است كه انسانهاى معمولى جز از طريق آيات و روايات راهى به فهم آنها ندارند.
[5] استراق سمع در اصطلاح سياسى به معناى جاسوسى*، از طريق نصب برخى گيرنده‌ها براى شنود يا ثبت و ضبط مذاكرات خصوصى يا محرمانه است.[6]

استراق سمع انسانها:

قرآن، تجسّس را عملى زشت و ناروا دانسته و از آن نهى‌كرده است:«...‌ولاتجسّسوا...» (حجرات/ 49،12) يكى از مصاديق تجسّس*، دزديده گوش‌دادن به سخن ديگران دانسته شده‌است.[7]
از برخى آيات ديگر استفاده مى‌شود كه گوش فرادادن به هر چيزى جايز نيست، بلكه گاهى ممنوع است و استراق سمع از موارد ممنوع شمرده مى‌شود: «... اِنَّ السَّمعَ والبَصَرَ والفُؤادَ كُلُّ اُولـئِكَ كانَ عَنهُ مَسـولا» (اسراء/17،36) در حديثى از امام صادق(عليه السلام)آمده است: اگر كسى به سخن گروهى بدون رضايت آنها گوش دهد در روز قيامت در دو گوش وى سرب داغ ريخته مى‌شود.[8] البته تجسس و استراق سمع، در مواردى جايز، و گاهى نيز واجب است.[9]

استراق سمع شياطين و جنيان:

در آياتى چند از استراق سمع شياطين و جنيان به گفتوگوى فرشتگان و رانده شدن آنها به وسيله شهابها سخن رفته است: «اِلاّ مَن خَطِفَ الخَطفَةَ فَاَتبَعَهُ شِهابٌ ثاقِب» (صافّات/37،10) در مورد چگونگى استراق سمع شياطين و رانده شدن آنها با شهابها، برخى مفسران وجوهى را ذكر كرده‌اند. آن وجوه، بر اين نظريه مبتنى است كه افلاكى زمين را احاطه كرده و فرشتگانى در آنها ساكن‌اند و آن فلكها داراى درهايى است كه تنها از آن طريق‌مى‌توان به افلاك نفوذ كرد و در آسمان اوّلگروهى از فرشتگان وجود دارند كه در دستهايشان شهابهايى است كه با آن، شياطينِ استراق سمع كننده را هدف قرار مى‌دهند.
امروزه بطلان نظريّه افلاك آشكار شده است، بنابراين، احتمال دارد اين‌گونه بيانات قرآنى از باب مَثَل باشد كه در آن، حقايق خارج از حسّ، به‌صورت محسوس بيان شده تا براى انسانها قابل فهم باشد و مقصود از آسمانى كه مسكن فرشتگان است جهانى ملكوتى است و مقصودِ آيات اين است كه هرگاه شياطين براى شنيدن سخنان فرشتگان به آن عالم ملكوتى نزديك شوند تا اسرار هستى و حوادث آينده را كشف كنند با نور ملكوت كه شياطين تحمّل آن را ندارند رانده مى‌شوند يا منظور اين است كه هرگاه شياطين قصد مشتبه ساختن حق را داشته باشند، فرشتگان آنها را به وسيله حق مى‌رانند. مؤيّد اين كلام آن است كه خداوند قبل از اين آيات، ابتدا به ملائكه* وحى سوگند ياد كرده (صافّات /37، 1‌ـ‌3) و به حفظ وحى* به وسيله فرشتگان اشاره نموده است
[10]: «و حِفظـًا مِن كُلِّ شَيطـن مارِد» (صافّات/37،7) و بيان داشته كه‌شياطين از شنيدن سخنان ملأ‌‌‌‌* اعلى كه همان فرشتگان گرامى هستند منع شده‌اند و از هر سو هدف قرار گرفته و به عقب رانده مى‌شوند: «لا يَسَّمّعونَ إِلَى المَلإ الأعلى و يُقذَفونَ مِن كُلِّ جَانِب» (صافّات/37،8)
طنطاوى در ذيل آيه 18 حجر/15 مى‌گويد: انس و جن همواره خواستار كشف مجهولات عالم، اعمّ از زمينى و آسمانى بوده و هستند; ولى همان‌گونه كه اسرار عالم ظاهر را بدون تهيه مقدمات نمى‌توان كشف كرد، كشف اسرار عالم بالا نيز به مقدماتى خاص نياز دارد و آن ارتقاى روح انسانى و روح جنّى است، پس اگر جن و انس، بدون تهيه اسباب مناسب، براى كشف اسرار عالم فرشتگان دست به‌كار شوند، هيچ‌گاه به نتيجه نخواهند رسيد و آيات 17‌ـ‌18 حجر/ 15، شكست شياطين را در اين زمينه بيان مى‌كند تا عبرتى براى انسانها باشد.
[11]آيه 34 الرحمن/55 نيز كه بر اساس آن، جنّ* و انس قدرت عبور از مرزهاى آسمانها و زمين را جز با نيرويى (فوق العاده) ندارند اشاره به همين معناست.
درباره هدف شياطين از استراق سمع، از ظاهر روايات دو هدف استفاده مى‌شود:
1. براى ايجاد اشتباه و ترديد بين اهل زمين، درباره وحى آسمانى و كلام پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله). مؤيّد اين مطلب، سخن امام‌صادق(عليه السلام)است كه فرمود: ... شياطين از استراق سمع منع شدند تا در روى زمين، چيزى از خبرهاى آسمانى كه شبيه وحى است نباشد و در آنچه از جانب خداوند براى مردم آمده اشتباه واقع‌نشود.
[12]
2. براى خبر رسانى به كاهنان. مؤيّد اين مطلب نقل ابن‌عباس است كه گفت: شياطين داخل آسمان مى‌شدند و اخبار آن را به كاهنان مى‌رساندند. سپس كاهنان دروغهايى را به آن افزوده و براى مردم زمين بيان مى‌كردند.[13]

بعثت و استراق سمع:

غالب مفسران بر اين عقيده‌اند كه پس از بعثت پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)هيچ‌يك از شياطين و جنّيان راهى به سوى آسمان و شنيدن اخبار فرشتگان ندارند و بر اساس آيات قرآن، شياطين از شنيدن اخبار آسمانها منع شده‌اند: «إِنَّهُم عَن السَّمعِ لَمعزُولُون» (شعراء/26،212) و اگر يكى از شياطين يا جنيان بخواهد سخنان فرشتگان را استراق سمع كند، با شهاب رانده مى‌شود: «و أَنّا لَمَسنَا السَّماءَ فَوَجدنـها مُلِئَت حَرَسًا شَديدًا و شُهُبًا» (جنّ/72،8)، «و لَقَد جَعَلنا فِى‌السّماءِ بُروجًا و زَيّنّـها لِلنّـظِرين * و حَفِظنـهامِن كُلِّ شَيطـن رَّجيم * إِلاّ مَن استَرقَ السَّمعَ فَأتبَعَه شِهابٌ مُبينٌ» (حجر/15،16‌ـ‌18) گفته شده: دراين آيه نمى‌توان «إلاّ» را بر ظاهر معناى آن يعنى استثنا حمل كرد و نتيجه گرفت كه اگر شيطانى استراق سمع كند مى‌تواند وارد آسمان شود، بلكه «إلاّ» به معناى «لكن» است، زيرا به هيچ يك از شياطين اجازه ورود به آسمان داده نمى‌شود و مفاد آيه اين است كه اگر شيطانى بكوشد خود را به‌آسمان نزديك كند به وسيله شهاب رانده‌مى‌شود.[14]
در تأويلى عرفانى براى آيات 15‌ـ‌18 حجر/15 گفته شده: مقصود از «سماء»، عقل يا قلب و منظور از «بروج»، مراتب عقل (هيولانى، بالملكه، بالفعل، مستفاد) يا مقامات اخلاقى، مانند صبر، شكر، توكل و‌... است و مقصود از تزيين سماء، آراستن آن به علوم و معارف و حكمتها براى متفكّران است و مراد از شيطان، اوهام و تخيلات، و از شهاب مبين، برهان واضح يا اشراق نور هدايت اراده شده كه اوهام و تخيلات را مى‌راند.[15] در آيه 5 ملك/67 راندن شياطين به «مصابيح» كه همان كواكب آسمانى است نسبت داده شده است. با توجّه به اينكه شياطين بر اساس آياتى ديگر، به وسيله شهابها رانده مى‌شوند، در توجيه اين آيه دو قول وجود دارد: يكى اينكه مقصود از مصابيحى كه آسمان به آنها زينت داده‌شده، اعم از كواكب اصلى و شهابهاى آسمانى است و ديگر اينكه شهابها از كواكب آسمانى جدا شده، شياطين به وسيله آنها رانده‌مى‌شوند.[16]
درباره اين موضوع كه آيا شياطين پس از سوخته شدن به وسيله شهابها كشته مى‌شوند يا فقط برخى از اعضايشان مى‌سوزد، ميان مفسران اختلاف است[17] و در مورد اينكه آيا پيش از بعثت راه آسمانها براى شياطين و جنيان باز بود يا نه، دو نظريه وجود دارد:
1. بسيارى از مفسران بر اين باورند كه پيش از بعثت يا پيش از ميلاد پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) شياطين و جنيان مى‌توانستند به آسمان رفته، گفتوگوى فرشتگان را بشنوند: «و أَنّا كُنّا نَقعُدُ مِنها مَقـعِدَ لِلسَّمعِ فَمَن يَستَمِعِ الأنَ يَجِد لَه شِهابًا رَصَدًا» (جنّ/72،9)، چنان‌كه برخى مفسران از امام‌صادق(عليه السلام)
[18] و برخى ديگر از ابن‌عباس[19] نقل كرده‌اند كه در زمان جاهليت، هريك از كاهنان شيطانى را در استخدام خويش داشت كه در مكانى از آسمان مى‌نشست و خبرهاى مربوط به‌حوادث آينده را استراق سمع مى‌كرد و كاهن را از آن آگاه مى‌ساخت و كاهن آنها را براى مردم افشا مى‌كرد. زمانى كه عيسى(عليه السلام)به نبوت مبعوث شد شياطين از سه آسمان و زمانى كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)مبعوث شد از همه آسمانها ممنوع شدند و در صورت استراق سمع با شهابها رانده مى‌شدند. گفته شده كه اصل شهابها پس از بعثت حادث نشده است، بلكه راندن شياطين به وسيله آنها پس از بعثت صورت گرفته است.[20] در برخى روايات نيز آغاز ممنوعيت نفوذ به آسمانها و رانده‌شدن شياطين به وسيله شهابها، در شب ميلاد پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)دانسته شده است.[21] در تفسير‌قمى آمده است: پس از ميلاد پيامبر(صلى الله عليه وآله)جنيان نزد كاهنان آمده، اخبارى را كه پيش از ميلاد شنيده بودند براى آنها باز‌مى‌گفتند و كاهنان با استفاده از آن اخبار به پيشگويى مى‌پرداختند.[22]
2. نظريه ديگر آن است كه شياطين هيچ‌گاه، حتى پيش از بعثت به آسمان راه نداشتند; برخى با استناد به آيات 17‌ـ‌18 حجر/15 اين مطلب را كه پيش از بعثت هر كاهنى شيطانى داشت كه اخبار آسمان را برايش مى‌آورد افسانه‌اى دروغين خوانده و گفته‌اند: شياطين به هيچ وجه نمى‌توانند به آسمان برسند و «شهاب مبين» در آيه، كنايه از اين است كه شياطين، كوچك‌تر از آن‌اند كه گفته‌هاى فرشتگان را استراق سمع كنند.[23]
برخى ديگر گفته‌اند: آياتى مانند 8 صافّات/37 دلالت دارد كه شياطين، پيش از بعثت نيز راهى به آسمان نداشتند; ولى آيه 9 جنّ/72 دلالت دارد كه برخى از جنيان قبل از بعثت به آسمان راه داشته، سخنان فرشتگان را مى‌شنيدند. جمع بين اين دو دسته آيات آن است كه بگوييم: پيش از بعثت، رفتن شياطين به آسمانها و شنيدن خبرهاى آسمان به وسيله آنها ممنوع بود; ولى جنيان مؤمن به ويژه رسولانشان مى‌توانستند به آسمان بروند. آنها در آسمان مكانهاى ويژه‌اى داشتند كه در آنجا نشسته و به سخنان ملائكه گوش مى‌دادند. سپس با آن سخنان، قوم خود را انذار مى‌كردند; ولى پس از بعثت براى محافظت وحى قرآنى از اشتباه و ختم رسالت و كفايت قرآن براى جنيان و بى‌نياز شدن آنان از سخنان فرشتگان، آسمانها پر از فرشتگان نگهبان شد و راه آن به كلى، چه براى شياطين و چه براى جنيان، اعم از مؤمن و كافر بسته شد. مؤيّد اين گفتار، كلام جنيان مؤمن پس از بعثت است كه گفته‌اند: و اينكه [با اين اوضاع] ما نمى‌دانيم آيا اراده شرّى درباره اهل زمين شده يا پروردگارشان خواسته‌است آنان را هدايت كند. (جنّ/72،10)[24]
برخى مفسران بر اين عقيده‌اند كه پيش از بعثت نيز در آسمانها نگهبانانى از فرشتگان بودند كه شياطين را با شهابها مى‌راندند; ولى پس از بعثت، شمار نگهبانان آسمان بيشتر و محافظت از اخبار آسمانى شديدتر شد.[25]

منابع

انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى; الاحتجاج; الامالى، صدوق; البرهان فى تفسير القرآن; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; تفسير روح البيان; تفسير القرآن الكريم، ابن‌عربى; تفسير القمى; التفسير الكاشف; التفسير‌الكبير; تفسير كنزالدقائق و بحر الغرائب; التفسير المنير فى العقيدة و الشريعة و المنهج; تفسير نور الثقلين; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; الجواهر فى تفسير القرآن; الفرقان فى تفسير القرآن; فرهنگ علوم سياسى، آقابخشى; فى ظلال القرآن; لزوم وزارت اطلاعات در حكومت اسلامى; لغت نامه; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; المصباح‌المنير; الميزان فى تفسير‌القرآن.
محمود برازنده و بخش فلسفه و كلام




[1]. التحقيق، ج‌5، ص‌112، «سرق».
[2]. همان، ص‌208، «سمع».
[3]. مجمع البيان، ج‌6، ص‌510; روح البيان، ج‌4، ص‌449.
[4]. لغت‌نامه، ج2،ص811،«استراق»; المصباح، ص274، «سرق».
[5]. فى ظلال القرآن، ج‌4، ص‌2133.
[6]. فرهنگ علوم سياسى، ص‌46.
[7]. تفسيرقرطبى، ج16، ص217; المنير، ج26، ص263.
[8]. نورالثقلين، ج‌5، ص‌93.
[9]. لزوم وزارت اطلاعات، ص146‌ـ‌153.
[10]. الميزان، ج‌17، ص‌124‌ـ‌125.
[11]. الجواهر، مج‌4، ج‌8، ص‌12.
[12]. الاحتجاج، ج‌2، ص‌219; كنزالدقائق، ج‌13، ص‌477.
[13]. تفسير قرطبى، ج‌10، ص‌9.
[14]. التفسير الكبير، ج‌19، ص‌169.
[15]. تفسير ابن‌عربى، ج‌1، ص‌662‌ـ‌663.
[16]. الميزان، ج‌19، ص‌351.
[17]. مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌510; تفسير قرطبى، ج‌10، ص‌9.
[18]. الاحتجاج، ج‌2، ص‌219; كنزالدقائق، ج‌13، ص‌478; البرهان، ج‌3، ص‌334.
[19]. مجمع البيان، ج‌6، ص‌510; تفسير قرطبى، ج‌10، ص‌9; تفسير‌بيضاوى، ج‌3، ص‌364.
[20]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌556; الميزان، ج‌20، ص‌43.
[21]. الامالى، ص360; كنزالدقائق، ج13، ص477ـ478; البرهان، ج‌3، ص‌334; روح‌البيان، ج‌4، ص‌450.
[22]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌410.
[23]. الكاشف، ج‌4، ص‌470.
[24]. الفرقان، ج‌29، ص‌178‌ـ‌179.
[25]
. مجمع البيان، ج‌10، ص‌556.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

استهزاء

استهزاء: مسخره كردن به قصد تحقير، توهين يا اهدافى ديگر

استهزاء از ريشه «هـ‌ـ‌ز‌ـ‌ء» و در لغت به معناى طلب تحقير است، با هر وسيله‌اى كه صورت گيرد[1]، و در اصطلاح عبارت است از مسخره كردن افراد يا برخى امور با گفتار، يا كردار; مانند اشاره با چشم و ديگر اعضاى بدن[2] كه اين عمل بيشتر به قصد تحقير و توهين به ديگران صورت مى‌گيرد و گاهى نيز با اهدافى ديگر مانند فراهم كردن زمينه خوشحالى خود و ديگران[3]، تقويت روحيه خود و تضعيف روحيه دشمن، جبران كمبود شخصيت، ارضاى روحيه ديگر آزارى و‌... انجام مى‌پذيرد. در مواردى نيز هدف، مجازات يا تربيت فرد يا جامعه است كه در اين صورت ممدوح است; نه مذموم.[4]
اين مفهوم در قرآن كريم با واژه‌هاى «هُزْء» و مشتقات آن 34 بار و «سُخْر» و مشتقاتش 16 بار به‌كار رفته است كه بيشتر لغويان اين دو واژه را به يك معنا دانسته‌اند[5]; ولى برخى بين اين دو تفاوت قائل شده و گفته‌اند: استهزا در جايى به‌كار مى‌رود كه شخص بدون اينكه كارى انجام داده باشد ريشخند شود; ولى سخريه در آنجاست كه به سبب كارى كه انجام داده مسخره شود[6]، افزون بر اين، واژه‌هاى «ضِحْك» به معناى خنده (مؤمنون/23،110; زخرف/43،47; مطفّفين/ 83‌،29) و «غَمْز» به معناى اشاره با چشم و ابرو[7](مطفّفين/83‌،30) و «هَمْز» به معناى عيبجويى در غياب (همزه/104،1) و «لَمْز» به معناى عيبجويى در حضور و مسخره كردن[8](توبه/9،58; حجرات/49،11; همزه/104،1) با استهزاء مرتبط است; همچنين جملاتى مانند «اَصَلوتُكَ تَأمُرُكَ اَن نَترُكَ ما يَعبُدُ ءاباؤُنا» (هود/11،87)، «اَهـذا الَّذى بَعَثَ اللّهُ رَسولا» (فرقان/25، 41) و‌... كه به دنبال همزه استفهام آمده و با قصد تحقير بيان شده[9] از ديگر تعبيراتى است كه در برخى موارد در استهزا به‌كار رفته‌است.
آياتى كه در قرآن سخن از استهزا به ميان آورده بيشتر مربوط به حوزه عقيده و دين بوده كه در آن، جبهه مخالفِ انبياى الهى، مؤمنان، وحى، آيات قرآن، احكام عبادى، معاد، پيامبران و حتى خداوند را به تمسخر گرفته و از استهزا به‌صورت حربه‌اى براى رويارويى با دين الهى بهره مى‌جستند. (يس/36، 30، ...) در آياتى نيز استهزا در‌حوزه‌اخلاق مطرح شده كه درآن خداوند مؤمنان را از تمسخر يكديگر منع كرده است (حجرات/49،11)، افزون بر اين، در آياتى ديگر خداوند سبك شمردن دين و ناديده گرفتن احكام‌الهى از جانب مسلمانان را نوعى استهزا دانسته (بقره/2، 231) و آنان را از چنين برخوردى برحذر داشته است. در مجموع اين آيات، قرآن ضمن بيان حكم استهزا و منشأ آن، آثار و پيامدهاى اين صفت مذموم اخلاقى را برشمرده و راههاى مقابله با استهزاگران را به مؤمنان گوشزد كرده است.

حكم استهزا:

استهزاى ديگران ظلم* است. قرآن در آيه 11 حجرات/49 مسلمانان را از تمسخر يكديگر منع كرده و در پايان مى‌گويد: اگر اينان از عمل خويش توبه نكنند ظالم‌اند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لايَسخَر قَومٌ مِن قَوم ... و‌مَن لَم‌يَتُب فَاُولـئِكَ هُمُ الظّــلِمون» ; همچنين خداوند در آيه‌اى ديگر استهزاگران آيات الهى را ستمكار شمرده و پيامبر را از همنشينى با آنان منع كرده است:«فَلاتَقعُد بَعدَ الذِّكرى مَعَ‌القَومِ الظّــلِمين».[10]افزون بر اين، استهزا از منكرات است، چنان‌كه در مورد اعمال قوم لوط آمده: «و تَأتونَ فى ناديكُمُ المُنكَرَ= شما در مجالس خود اعمال ناپسند انجام مى‌داديد» (عنكبوت/29، 29) كه طبق روايت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)، يكى از كارهاى زشت آنان مسخره كردن مؤمنان بود[11]، بنابراين، با توجه به اينكه استهزا از مصاديق «ظلم» و «منكر»* شمرده شده و با توجه به آيات متعددى كه در آن، انسانها از استهزاى مؤمنان، آيات الهى و دين نهى شده‌اند و به مرتكبان اين عمل وعده عذاب الهى داده شده برمى‌آيد كه استهزا ابتداءً عملى حرام است كه خداوند آن را قبيح و ناپسند و استهزاگران را مجرم شمرده است[12]: «ما يَأتِيهِم مِن رَسول اِلاّ كانوا بِهِ يَستَهزِءون * كَذلِكَ نَسلُكُهُ فى قُلوبِ المُجرِمين» (حجر/15، 11‌ـ‌12 و نيز توبه/9، 65‌ـ‌66); اما اگر به عنوان مقابله به مثل، يا با هدف مجازات استهزاگران صورت گيرد با شرايط و حدودى جايز است، چنان‌كه نوح در برابر كسانى كه او و پيروانش را به تمسخر گرفته بودند گفت: اگر ما را مسخره كنيد ما نيز شما را مسخره خواهيم كرد: «اِن تَسخَروا مِنّا فَاِنّا نَسخَرُ مِنكُم كَما تَسخَرون» (هود/11،38) برخى مفسران استهزاى نوح را همان مجازات خداوند و شماتت مشركان هنگام غرق شدن[13] دانسته‌اند; اما گروهى ديگر استهزاى نوح* را به معناى حقيقى و دليل بر جواز مقابله به مثل اين عمل دانسته‌اند[14] و در تعيين حدّ و زمان چنين استهزايى برخى گفته‌اند: مقابله به مثل زمانى جايز است كه به عناد استهزا كننده يقين داشته باشيم و براى هدايت و توجه دادن او به اشتباه از همه راهها نااميد شويم كه در اين صورت نه تنها استهزا ناپسند نيست، بلكه نيكو و حتى واجب خواهد بود.[15]

ريشه‌هاى استهزا:

استهزا چه در حوزه عقيده باشد، يا در حوزه اخلاق منشأ و ريشه‌هاى متعددى دارد. برخى از اين ريشه‌ها از نگاه قرآن عبارت است از:

1. دشمنى و انتقام:

كافران براى مبارزه با پيامبران الهى و پيروانشان از استهزا به‌صورت حربه‌اى براى نابودى جبهه حق و انتقام* گرفتن از مؤمنان استفاده مى‌كردند: «و اِذا نادَيتُم اِلَى الصَّلوةِ اتَّخَذوها هُزُوًا و لَعِبـًا ... قُل يـاَهلَ الكِتـبِ هَل تَنقِمونَ مِنّا اِلاّ اَن ءامَنّا بِاللّهِ». (مائده/5، 58‌ـ‌59)

2. جهالت:

موسى(عليه السلام) در پاسخ اتهام بنى‌اسرائيل به او مبنى بر استهزا كردن آنان گفت: از اينكه از جاهلان باشم به خدا پناه مى‌برم: «قالوا‌اَتَتَّخِذُنا هُزُوًا قالَ اَعوذُ بِاللّهِ اَن اَكونَ مِنَ‌الجـهِلين» (بقره/2،67); يعنى مسخره كردن ديگران ناشى از جهالت كار انسانهاى جاهل است.[16]

3. عدم تعقل:

قرآن كريم، استهزاى نماز و بازيچه دانستن آن از سوى برخى اهل كتاب و كافران صدر اسلام را ناشى از ترك انديشه و تعقل* مى‌داند: «و اِذا نادَيتُم اِلَى الصَّلوةِ اتَّخَذوها هُزُوًا و لَعِبـًا ذلِكَ بِاَنَّهُم قَومٌ لايَعقِلون» (مائده/5،58)

4. برترى‌طلبى و غرور:

حس برترى‌جويى گاهى باعث مى‌شود كه انسان ديگران را كوچك‌تر از خود پنداشته، آنان را استهزا كند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لايَسخَر قَومٌ مِن قَوم عَسى اَن يَكونوا خَيرًا مِنهُم و لا نِساءٌ مِن نِساء عَسى اَن يَكُنَّ خَيرًا مِنهُنَّ» (حجرات/49، 11) ذكر كلمه «خيراً» در اين آيه افزون بر اينكه به منشأ استهزاى مؤمنان كه همان برترى‌جويى است اشاره دارد، اين برتر بودن ظاهرى را نيز نفى كرده و به شخص استهزا كننده هشدار مى‌دهد كه ممكن است فردى كه مورد استهزاى شما قرار گرفته در واقع از شما بهتر باشد.[17] در شأن نزول اين آيه نقل شده كه يكى از مسلمانان به سبب بدكاره بودن مادرش در جاهليت مورد استهزاى ثابت‌بن‌قيس قرار گرفت و نيز در شأن «و لا نِساءٌ مِن نِساء» نقل شده كه امّ‌سلمه بر اثر بستن پارچه‌اى به سر و آويختن دو گوشه آن از پشت خود، يا به سبب كوتاه بودن قد، مورد استهزاى عايشه قرار گرفت.[18] بزرگ پنداشتن خود و غرور گاهى باعث تمسخر آيات الهى مى‌شود، چنان‌كه مشركان به جهت داشتن اين روحيه، آيات قرآن را به استهزا مى‌گرفتند: «يَسمَعُ ءايـتِ اللّهِ تُتلى عَلَيهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُستَكبِرًا كَاَن لَم‌يَسمَعها فَبَشِّرهُ بِعَذاب اَليم * و اِذا عَلِمَ مِن ءايـتِنا شيــًا اِتَّخَذَها هُزُوًا» (جاثيه/45، 8‌ـ‌9 و 31‌ـ‌35 و نيز ص/38، 62‌ـ‌63) غرور و برتر دانستن خود گاهى به سبب جايگاه اجتماعى يا علمى افراد است كه سبب مى‌شود ديگران را مسخره كنند: «فَلَمّا جاءَتهُم رُسُلُهُم بِالبَيِّنـتِ فَرِحوا بِما عِندَهُم مِنَ العِلمِ و حاقَ بِهِم ما كانوا بِهِ يَستَهزِءون» (غافر/40،83) كه مراد از اين علم يا همان شبهات واهى و بى‌اساسى است كه مشركان آن را علم مى‌پنداشتند، يا علوم مربوط به دنيا و تدبير امور زندگى است[19]، چنان‌كه قارون ادعاى داشتن چنين علمى داشت: «اِنَّما اوتيتُهُ عَلى عِلم عِندى» (قصص/28،78)[20]

5. دنياطلبى:

گاهى داشتن‌ثروت ودلبستگى به دنيا موجب استهزاى افراد فقير يا زيردست مى‌گردد:«زُيِّنَ لِلَّذينَ كَفَروا الحَيوةُ الدُّنيا و يَسخَرونَ مِنَ الَّذينَ ءامَنوا» (بقره/2،212) در روايتى از ابن‌عباس نقل شده كه آيه فوق در مورد گروهى از اشراف و سران قريش نازل شده كه زندگى بسيار مرفهى داشتند و به همين جهت جمعى از مؤمنان تهيدست همچون عمار و بلال را به تمسخر مى‌گرفتند.[21] قرآن در آيات 34‌ـ‌35 جاثيه/45، نيز از وضعيت مشركان در قيامت خبر داده است كه بر اثر استهزاى قرآن، به جهت مغرور شدن آنان به امكانات و رفاه دنيوى[22]گرفتار عذاب شده‌اند: «ذلِكُم بِاَنَّكُمُ اتَّخَذتُم ءايـتِ اللّهِ هُزُوًا و غَرَّتكُمُ الحَيوةُ الدُّنيا». آيات ابتداى سوره‌هُمَزه نيز مغرور شدن به مال* و ثروت را منشأ طعن‌و استهزاى ديگران دانسته است. (همزه/104،1‌ـ‌3)

6. گناه:

ارتكاب گناه و اصرار بر آن، انسان را به ارتكاب گناهان بزرگ‌تر مانند تكذيب آيات الهى و حتى استهزاى آن مى‌كشاند: «ثُمَّ كانَ عـقِبَةَ الَّذينَ اَســوا السّواى اَن كَذَّبوا بِـايـتِ اللّهِ و كانوا بِها يَستَهزِءون» (روم/30،‌10 و نيز جاثيه/ 45، 7‌ـ‌9)

آثار و پيامدهاى استهزا:

استهزاى مؤمنان، دين و آيات الهى در دنيا و آخرت آثار و پيامدهاى متعددى دارد; مانند:

1. هلاكت دنيوى:

استهزاى پيامبران الهى از سوى امتهاى پيشين باعث شد كه خداوند به سختى از آنان انتقام گرفته، آنان را دچار هلاكت دنيوى كند: «و ما يَأتيهِم مِن نَبىّ اِلاّ كانوا بِهِ يَستَهزِءون * فَاَهلَكنا اَشَدَّ مِنهُم بَطشـًا و مَضى مَثَلُ الاَوَّلين» (زخرف/43، 7‌ـ‌8) و يكى از امورى كه بيشتر آنان به تمسخر مى‌گرفتند عذاب* موعود از جانب پيامبران بود; ليكن همان عذابى كه آن را به تمسخر مى‌گرفتند دامنگير آنان شد: «فَحاقَ بِالَّذينَ سَخِروا مِنهُم ما كانوا بِهِ يَستَهزِءون» (انعام/6،10 و‌نيز هود/11،8; نحل/16،34; انبياء/ 21،41; زمر/39،48; غافر/40،83; جاثيه/45،33; احقاف/46،26); همچنين در شأن نزول آيه«اِنّا‌كَفَينـكَ المُستَهزِءين» (حجر/15،95) كه درباره استهزاكنندگان پيامبر اسلام است، آمده كه 5 يا 6 نفر از آنان هر يك با اشاره جبرئيل به نوعى گرفتار بلايى شده، در دنيا نابود شدند.[23]

2. حبط* اعمال:

باطل شدن اعمال از ديگر آثار استهزاى آيات خدا و پيامبران الهى شمرده شده است. اينان در قيامت ثواب اعمال خود را از‌دست داده و هيچ بهره‌اى از كارهاى خير دنيوى خود نخواهند برد:«اُولـئِكَ الَّذينَ كَفَروا بِـايـتِ رَبِّهِم و لِقاهِ فَحَبِطَت اَعمــلُهُم فَلانُقيمُ لَهُم يَومَ القِيـمَةِ وَزنـا * ذلِكَ جَزاؤُهُم جَهَنَّمُ بِما‌كَفَروا واتَّخَذوا ءايـتى و رُسُلى هُزُوا» (كهف/18، 105‌ـ‌106) و جمله «فَلانُقيمُ لَهُم يَومَ‌القِيـمَةِ وَزنـا» به اين حقيقت اشاره دارد كه بر اثر بطلان اعمال استهزاگران، آنان هيچ وزن و ارزشى در پيشگاه خداوند ندارند، يا چنان‌كه برخى گفته‌اند، بر اثر بطلان اعمال آنها خداوند هيچ ميزانى براى سنجش اعمال آنان بر پا نخواهد كرد.[24]

3. فراموشى خداوند:

پيامد ديگر استهزا غفلت از ياد خداست: «فَاتَّخَذتُموهُم سِخريـًّا حَتّى اَنسَوكُم ذِكرى و كُنتُم مِنهُم تَضحَكون» (مؤمنون/23،110) به همين سبب خداوند نيز در قيامت آنان را فراموش مى‌كند: «و قيلَ اليَومَ نَنسـكُم كَما نَسيتُم لِقاءَ يَومِكُم هـذا و مَأوكُمُ النّارُ و ما لَكُم مِن نـصِرين * ذلِكُم بِاَنَّكُمُ اتَّخَذتُم ءايـتِ اللّهِ هُزُوًا» (جاثيه/45، 34‌ـ‌35) و فراموشى خداوند به اين است كه آنان‌را در آتش جهنم رها كند و به يارى آنان نشتابد.[25]

4. ارتداد:

مسلمانى كه خداوند، پيامبر و آيات الهى را مسخره كند، از دايره ايمان خارج و مرتد خواهد شد، بر همين اساس قرآن در آيات 64‌ـ‌66 توبه/9 آن دسته از مسلمانان منافق كه خدا و پيامبر را مسخره مى‌كردند كافر شمرده است: «قُلِ استَهزِءوا اِنَّ اللّهَ مُخرِجٌ ما تَحذَرون * ولـَئِن سَاَلتَهُم لَيَقولُنَّ اِنَّما كُنّا نَخوضُ و نَلعَبُ قُل اَبِاللّهِ و ءايـتِهِ و رَسولِهِ كُنتُم تَستَهزِءون * لاتَعتَذِروا قَد كَفَرتُم بَعدَ ايمـنِكُم اِن نَعفُ عَن طَـائِفَة مِنكُم نُعَذِّب طَـائِفَةَ بِاَنَّهُم كانوا مُجرِمين» كه در شأن نزول آيات فوق نقل‌شده كه در بازگشت از جنگ تبوك* گروهى از منافقان اقدام به استهزاى پيامبر كردند كه آيات فوق نازل شد و آنان را كافر شمرد.[26] استهزاى خدا، پيامبر و آيات الهى در صورتى موجب ارتداد مسلمان مى‌شود كه از سوى شخص بالغ، عاقل و از روى قصد و جدّى باشد. (‌=> ارتداد)

5. مورد استهزا واقع شدن:

كافرانى كه مؤمنان را در دنيا استهزا كرده‌اند در آخرت مورد تمسخر آنان قرار خواهند گرفت: «اِنَّ الَّذينَ اَجرَموا كانوا مِنَ‌الَّذينَ ءامَنوا يَضحَكون * و‌اِذا مَرّوا بِهِم يَتَغامَزون ... فَاليَومَ الَّذينَ ءامَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضحَكون * عَلَى الاَرائِكِ يَنظُرون» (مطفّفين/83‌، 29‌ـ‌30، 34‌ـ‌35) بر روى بهشتيان كه بر تختها تكيه زده‌اند درى از جهنم* گشوده مى‌شود و آنان به جهنميان كه در حال عذاب هستند مى‌نگرند و به آنان مى‌خندند[27] و اين استهزا، بر اثر همان تمسخرى است كه كافران در دنيا نسبت به مؤمنان داشتند[28]:«هَل‌ثُوِّبَ الكُفّارُ ما كانُوا يَفعَلُون» (مطفّفين/83‌،36) افزون بر استهزاى مؤمنان، خداوند نيز كسانى كه مؤمنان را مسخره كنند استهزا خواهد كرد: «اَلَّذينَ يَلمِزونَ المُطَّوِّعينَ مِنَ المُؤمِنينَ فِى الصَّدَقـتِ والَّذينَ لايَجِدونَ اِلاّ جُهدَهُم فَيَسخَرونَ مِنهُم سَخِرَ اللّهُ مِنهُم» (توبه/9،79) در آيه‌اى ديگر نيز به استهزاى مؤمنان از سوى منافقان اشاره شده و در آن استهزاى خداوند را از پيامدهاى آن برشمرده است: «و اِذا لَقُوا الَّذينَ ءامَنوا قالوا ءامَنّا و اِذا خَلَوا اِلى شَيـطينِهِم قالوا اِنّا مَعَكُم اِنَّما نَحنُ مُستَهزِءون * اَللّهُ يَستَهزِئُ بِهِم و يَمُدُّهُم فى طُغيـنِهِم يَعمَهون». (بقره/2،14‌ـ‌15) در تفسير استهزاى خداوند وجوه گوناگونى بيان شده است. بيشتر مفسران استهزاى خداوند را مَجاز دانسته و در توجيه آن گفته‌اند: استهزاى خداوند همان توبيخ و سرزنش آنان است[29]، يا مراد كيفر استهزاست[30]، چنان‌كه از امام‌رضا(عليه السلام)نقل شده كه خداوند كسى را استهزا نمى‌كند، بلكه آنان را به جزاى استهزايشان عذاب مى‌كند.[31] قول ديگر اين است كه استهزاى خداوند همان مهلت دادن و تجديد نعمت بر ايشان است، چنان‌كه قرآن در پى استهزاى خداوند آورده است: «و يَمُدُّهُم فى طُغيـنِهِم يَعمَهون» و اين معنا از آن جهت استهزا ناميده شده كه آنان مى‌پندارند خدا به آنان لطف كرده كه به آنان مهلت داده است، حال آنكه اين امهال براى افزودن بر عذاب آنان است.[32] (‌=>‌استدراج) قول ديگر كه از ابن‌عباس نقل شده اين است كه اين استهزا حقيقى و مربوط به قيامت است، به اين صورت كه خداوند درى از بهشت بر روى جهنميان مى‌گشايد و چون آنان به سوى آن روى آورند آن در را بر رويشان بسته و درى ديگر مى‌گشايد و چون به سوى آن مى‌روند آن در نيز بسته مى‌شود كه در اين هنگام مؤمنان بهشتى به آنان مى‌خندند.[33]

6. حسرت در قيامت:

كسانى كه پيامبر و مؤمنان را در دنيا به استهزا گرفته‌اند در آخرت به شدت از كار خود پشيمان و بر كوتاهى خود در انجام دادن كارهاى نيك و ترك استهزا دچار حسرت*اند: «يـحَسرَتى عَلى ما فَرَّطتُ فى جَنـبِ اللّهِ و اِن كُنتُ لَمِنَ السّـخِرين». (زمر/39، 56) كوتاهى اين گروه در انجام كارهاى خير و ترك اعمال ناروا به قدرى است كه حتى خداوند نيز واژه حسرت را درباره آنان به‌كار برده، مى‌گويد: «يـحَسرَةً عَلَى العِبادِ ما يَأتيهِم مِن رَسول اِلاّ كانوا بِهِ يَستَهزِءون» (يس/36،‌30); يعنى حسرت و پشيمانى بر چنين بندگانى باد كه زمينه هدايت براى آنان فراهم بوده; ولى به جاى آن به استهزاى پيامبران الهى پرداختند. در اينكه اهل حسرت در اين آيه و مانند آن كيان‌اند و مورد حسرت چه كسانى هستند، اقوال متعددى در بين مفسران است.[34]

7. خوارى و عذاب اخروى:

كيفر استهزاگران انبيا و آيات الهى و مؤمنان، جهنّم است: «ذلِكَ جَزاؤُهُم جَهَنَّمُ بِما كَفَروا واتَّخَذوا ءايـتى ورُسُلى هُزُوا» (كهف/18، 106) و براى آنان عذابى دردناك (توبه/9،79) و خواركننده است: «اُولـئِكَ لَهُم عَذابٌ مُهين» (جاثيه/45،9 و نيز هود/11،39); عذابى كه هيچ‌گاه از آن خارج نشده و عذر آنان نيز پذيرفته نخواهد شد: «فَاليَومَ لايُخرَجونَ مِنها و لا هُم يُستَعتَبون» (جاثيه/45، 35) و در برابر فرياد آنان براى خروج، با لحنى تحقير كننده به خاموشى فراخوانده خواهند شد:«رَبَّنا اَخرِجنا مِنها فَاِن عُدنا فَاِنّا ظــلِمون * قالَ اخسَـوا فيها و لاتُكَلِّمون * اِنَّهُ كانَ فَريقٌ مِن عِبادى يَقولونَ رَبَّنا ءامَنّا ... فَاتَّخَذتُموهُم سِخريـًّا» (مؤمنون/23، 107‌ـ‌110) نه اعمالى كه در دنيا انجام داده‌اند برايشان سودى خواهد داشت و نه ياورانى كه غير از خدا براى خود برگزيده‌اند: «و لايُغنى عَنهُم ما كَسَبوا شَيـًا و لا مَا اتَّخَذوا مِن دونِ اللّهِ اَولِياءَ و لَهُم عَذابٌ عَظيم» (جاثيه/45، 10)، ازاين‌رو آنان در آخرت هيچ كمك و ياورى نخواهند داشت: «ما لَكُم مِن نـصِرين * ذلِكُم بِاَنَّكُمُ اتَّخَذتُم ءايـتِ اللّهِ هُزُوًا» (جاثيه/45، 34‌ـ‌35 و نيز انعام/6، 70)

برخورد با استهزاگران:

قرآن كريم در آياتى به‌طور مستقيم يا غير مستقيم راههاى گوناگونى را به مؤمنان براى برخورد با استهزاگران ارائه داده است كه مؤمنان بايد به تناسب موقعيت، اين روشها را به‌كار بندند:

1. موعظه و نصيحت:

هرگاه مؤمنان، يا مقدسات دينى آنان از جانب گروهى به استهزا گرفته شد بر آنان است تا با زبانى نرم استهزاگران را از عمل زشت خويش بازداشته، آنان را نسبت به پيامد خطرناك كارشان آگاه كنند. قرآن در آيه 87 هود/11 از استهزاى شعيب* از سوى قومش سخن به ميان آورده است: «قالُوا يـشعيب اَصَلوتُكَ تَأمُرُكَ اَن نَترُكَ ما يَعبُدُ ءاباؤُنا» سپس در آيات بعد، از برخورد شعيب با استهزاگران خبر مى‌دهد كه ابتدا دلسوزانه قوم خويش را موعظه و ضمن هشدار به آنان درباره فرجام كارشان آنان را به توبه و استغفار دعوت كرد: «قالَ يـقَومِ ... اِن اُريدُ اِلاَّ الاِصلـحَ مَا استَطَعتُ و ما تَوفيقى اِلاّ بِاللّهِ عَلَيهِ تَوَكَّلتُ و اِلَيهِ اُنيب * و يـقَومِ لايَجرِمَنَّكُم شِقاقى اَن يُصيبَكُم مِثلُ ما اَصابَ قَومَ نوح اَو قَومَ هود اَو قَومَ صــلِح و ما قَومُ لوط مِنكُم بِبَعيد * واستَغفِروا رَبَّكُم ثُمَّ توبوا اِلَيهِ اِنَّ رَبّى رَحيمٌ وَدود» (هود/11،88‌ـ‌90); همچنين خداوند در آيات ديگرى به پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى‌گويد: به بندگان من سفارش كن كه پيش از فرا رسيدن عذاب قيامت، از قرآن پيروى كرده، از كارهاى حرام از جمله استهزاى ديگران دست بردارند: «قُل يـعِبادِىَ ... واتَّبِعوا اَحسَنَ ما اُنزِلَ اِلَيكُم مِن رَبِّكُم مِن قَبلِ اَن يَأتِيَكُمُ العَذابُ بَغتَةً و اَنتُم لاتَشعُرون * اَن تَقولَ نَفسٌ يـحَسرَتى عَلى ما‌فَرَّطتُ فى جَنـبِ اللّهِ و اِن كُنتُ لَمِنَ‌السّـخِرين» (زمر/39، 53، 55‌ـ‌56) در آيه‌69 انعام/6 نيز خداوند مسلمانان تقواپيشه‌اى را كه در پى موعظه استهزاگران هستند از حكم كلى حرمت همنشينى با استهزاگران استثنا كرده است: «و‌ما‌عَلَى الَّذينَ يَتَّقونَ مِن حِسابِهِم مِن شَىء و لـكِن ذِكرى لَعَلَّهُم يَتَّقون».

2. ترك همنشينى و دورى:

نشستن در مجلسى كه در آن مؤمنان يا مقدسات دينى به تمسخر گرفته مى‌شوند جايز نيست: «و اِذَا رَاَيتَ الَّذينَ يَخوضونَ فى ءَايـتِنا فَاَعرِض عَنهُم حَتّى يَخوضوا فى حَديث غَيرِهِ ... فَلاتَقعُد بَعدَ الذِّكرى مَعَ القَومِ الظّــلِمين» (انعام/6، 68) و كسى كه در چنين مجلسى شركت كند در حكم همان استهزا كننده و در گناه او شريك است: «و قَد نَزَّلَ عَلَيكُم فِى الكِتـبِ اَن اِذا سَمِعتُم ءايـتِ اللّهِ يُكفَرُ بِها و يُستَهزَاُ بِها فَلاتَقعُدوا مَعَهُم حَتّى يَخوضوا فى حَديث غَيرِهِ اِنَّكُم اِذًا مِثلُهُم» (نساء/4،140)، مگر اينكه نشستن در چنين مجلسى براى نهى* از منكر و باز داشتن آنان از استهزا باشد كه در اين صورت همنشينى رواست (انعام/6، 69) و در برخى موارد نيز بايد به‌طور كلى از آنان اعراض كرده، امر آنان را به خدا واگذار كرد: «اَعرِض عَنِ المُشرِكين * اِنّا كَفَينـكَ المُستَهزِءين» (حجر/15،‌94‌ـ‌95)

3. ترك دوستى:

مسلمانان بايد دوستى* و پيوند خود را با استهزاگران دين قطع كنند. خداوند در آيات 57‌ـ‌58 مائده/5 به مؤمنان فرمان داده است كه اهل كتاب و مشركان مسخره كننده اسلام و دستورات عبادى را به دوستى نگيرند و ترك دوستى با آنان را شرط ايمان و تقوا شمرده است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَتَّخِذوا الَّذينَ اتَّخَذوا دينَكُم هُزُوًا و لَعِبـًا مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ مِن قَبلِكُم والكُفّارَ اَولِياءَ واتَّقُوا اللّهَ اِن كُنتُم مُؤمِنين * و اِذا نادَيتُم اِلَى الصَّلوةِ اتَّخَذوها هُزُوًا». (مائده/5، 57‌ـ‌58) در شأن نزول اين آيات نقل شده است كه جمعى از يهود و گروهى از نصارا هنگامى كه صداى اذان را مى‌شنيدند، يا مسلمانان را در حال نماز مى‌ديدند به استهزا مى‌پرداختند كه آيه نازل شد و مسلمانان را از دوستى با آنان برحذر داشت.[35]

4. صبر و ياد خداوند:

در آيات 109‌ـ‌111 مؤمنون/ 23 قرآن از صبر* گروهى از مؤمنان در برابر استهزاى مشركان خبر داده و آنان را به اين جهت شايسته پاداش الهى دانسته است: «اِنَّهُ كانَ فَريقٌ مِن عِبادى يَقولونَ رَبَّنا ءامَنّا ... فَاتَّخَذتُموهُم سِخريـًّا حَتّى اَنسَوكُم ذِكرى و كُنتُم مِنهُم تَضحَكون * اِنّى جَزَيتُهُمُ اليَومَ بِما‌صَبَروا اَنَّهُم هُمُ الفائِزون»; همچنين در آياتى ديگر خداوند پيامبر خود را در برابر استهزاى مشركان به صبر و روى آوردن به ياد خدا فرمان داده است: «فَاصبِر عَلى ما يَقولونَ و سَبِّح بِحَمدِ رَبِّكَ قَبلَ طُـلوعِ الشَّمسِ و قَبلَ غُروبِها و مِن ءاناىِ الَّيلِ فَسَبِّح و اَطرافَ النَّهارِ لَعَلَّكَ تَرضى» (طه/20، 130 و نيز ص/38، 17; روم/30، 60; ق/50، 39; مزمّل/73، 10) مراد از «ما‌يَقولونَ» آزارهاى مشركان است كه آن حضرت را مجنون، ساحر، شاعر و كاهن[36] مى‌خواندند و با اين كلمات گاهى آن حضرت را مسخره مى‌كردند. در آيه‌اى ديگر نيز تسبيح خداوند و سجده در برابر او به پيامبر سفارش شده‌است: «و لَقَد نَعلَمُ اَنَّكَ يَضيقُ صَدرُكَ بِما‌يَقولون * فَسَبِّح بِحَمدِ رَبِّكَ و كُن مِنَ السّـجِدين» (حجر/15، 97‌ـ‌98)

5. مقابله به مثل:

در برخى از موارد انسان مى‌تواند براى مجازات استهزاگران و دست‌برداشتن آنان از عمل خود، استهزا را با استهزا پاسخ دهد[37]، چنان‌كه نوح در برابر استهزاگران گفت: اگر ما را مسخره كنيد ما نيز شما را مسخره خواهيم كرد: «اِن تَسخَروا مِنّا فَاِنّا نَسخَرُ مِنكُم كَما تَسخَرون» (هود/11، 38); ليكن چنان كه برخى از مفسران گفته‌اند، مقابله* به مثل زمانى جايز است كه به عناد استهزاكننده يقين داشته باشيم و جز مقابله به مثل راهى براى اصلاح و توجّه او به اشتباهش نباشد.[38]

استهزا در تاريخ انبيا:

مشركان و صاحبان قدرت و مال چون دعوت انبياى الهى را در برابر خواسته‌ها و تمايلات مادى و شهوانى خود مى‌ديدند، پيوسته با آنان دشمنى مىورزيدند و يكى از ابزارهايى كه همواره براى شكستن اُبَّهت انبيا و رويارويى با رسالت الهى آنان به‌كار مى‌بردند، استهزا بود، به‌طورى كه خداوند هيچ پيامبرى را نفرستاد جز اينكه با سلاح استهزا به مقابله با او برخاستند: «ما يَأتيهِم مِن رسول اِلاّ كانوا‌بِهِ يَستَهزِءون» (يس/36، 30 و نيز حجر/15، 11; زخرف/43،7) آنان در اين جهت آيات الهى و عذاب قيامت را به تمسخر مى‌گرفتند: «واتَّخَذوا ءايـتى وما اُنذِروا هُزُوا» (كهف/18،56); گاهى عبادت آنان را مسخره مى‌كردند، چنان‌كه به‌شعيب(عليه السلام)مى‌گفتند: آيا همين نمازت فرمان داده كه آنچه پدران ما آن را مى‌پرستيدند رها كنيم؟ (هود/11،87) و زمانى با حالتى تمسخرآميز به پيامبران مى‌گفتند: اگر راست مى‌گوييد آن عذابى كه ما را به آن وعده مى‌دهيد زودتر بياوريد: «قالوا ائتِنا بِعَذابِ اللّهِ اِن كُنتَ مِنَ الصّـدِقين» (عنكبوت/29،29) و گاهى نيز شخص پيامبر را به تمسخر مى‌گرفتند، چنان‌كه قوم نوح هرگاه از كنار او مى‌گذشتند او را مسخره مى‌كردند: «كُلَّما مَرَّ عَلَيهِ مَلاٌَ مِن قَومِهِ سَخِروا مِنهُ» (هود/11، 38); همچنين قرآن در آياتى ديگر از استهزاى پيامبران الهى از سوى مردم انطاكيه (يس/36، 30)، قوم عاد (احقاف/46، 26) و فرعونيان (زخرف/43، 46‌ـ‌47) سخن به‌ميان آورده است.

استهزاى پيامبر اسلام و مؤمنان:

پيامبر اسلام نيز همواره در معرض استهزاى دشمنان قرار داشت و بلكه آن حضرت بيش از انبياى پيشين در اين جهت مورد آزار قرار‌گرفت، چنان‌كه آن حضرت فرمودند: هيچ پيامبرى مانند من آزار نديد.[39] سه گروه پيامبر(صلى الله عليه وآله) و پيروانش را با روشهاى مختلفى از جمله: چشمك‌زدن (مطفّفين/83‌، 30)، خنديدن (مؤمنون/23، 110)، حركت دادنِ سر (اسراء/17،51)، نسبت دادن القاب ناروا (حجر/15، 6) و‌... مورد استهزا قرار‌مى‌دادند:

1. مشركان:

آنان هرگاه آن حضرت را مى‌ديدند، با حالتى تمسخرآميز مى‌گفتند: آيا همين است كسى كه خدا او را براى پيامبرى فرستاده‌است: «و اِذا رَاَوكَ اِن يَتَّخِذونَكَ اِلاّ هُزُوًا اَهـذا الَّذى بَعَثَ اللّهُ رَسولا» (فرقان/25،‌41) يا‌مى‌گفتند: آيا همين است كسى كه خدايان شما را به بدى ياد مى‌كند. (انبياء/21، 36) گاهى پيامبر را با حالتى تحقيرآميز خطاب كرده، به آن‌حضرت نسبت ديوانگى مى‌دادند: «يـاَيُّهَا الَّذى نُزِّلَ عَلَيهِ الذِّكرُ اِنَّكَ لَمَجنون». (حجر/15، 6) آنان گاهى معجزات آن حضرت را به تمسخر مى‌گرفتند و ديگران را نيز به استهزاى آن فرا مى‌خواندند: «و‌اِذا رَاَوا ءايَةً يَستَسخِرون» (صافّات/37، 14) طبق يك نظر «يَستَسخِرون» دعوت كردن ديگران به تمسخر است.[40] نقل شده كه 5 نفر از سران مشركان مكّه، يعنى وليد‌بن‌مغيره*، عاص‌بن‌وائل*، اسود*‌بن‌عبدالمطلب، اسود*‌بن‌عبد يغوث و حارث*‌بن‌طلاطله خزايى، يا حرث*‌بن‌قيس، در تمسخر پيامبر(صلى الله عليه وآله)شهرت داشتند; آنان تمسخر پيامبر را تا بدانجا پيش بردند كه هدف نفرين آن حضرت قرار گرفته و هريك به اشاره جبرئيل به‌گونه‌اى نابود شدند.[41] پيروان پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز از استهزاى مشركان در امان نبودند و هرگاه مشركان آنان را مى‌ديدند مى‌گفتند: آيا همينها هستند كسانى كه خداوند از ميان ما بر آنان منت نهاده است: «اَهـؤُلاءِ مَنَّ اللّهُ عَلَيهِم مِن بَينِنا» (انعام/6،53)

2. اهل كتاب:

آنان بر اثر حسادت و كينه‌اى كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان در دل داشتند همواره پيامبر، مؤمنان و مقدسات دينى آنان را به تمسخر مى‌گرفتند. آنان با تغيير و تحريف برخى كلمات، گاهى شخص پيامبر را مسخره مى‌كردند; مثلاً در پاسخ سخنان آن حضرت به جاى اينكه بگويند: شنيديم و اطاعت كرديم، مى‌گفتند: شنيديم و مخالفت كرديم، به جاى كلمه «بشنو» واژه «نشنو» را به‌كار برده و به جاى كلمه «انظرنا= مهلت بده» از كلمه «راعنا» كه به معناى مهلت دادن و نيز به معناى اغفال بود استفاده مى‌كردند و از آن معناى دوم را قصد مى‌كردند[42]: «مِنَ الَّذينَ هادوا يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ و يَقولونَ سَمِعنا و عَصَينا واسمَع غَيرَ مُسمَع و رعِنا لَيـًّا بِاَلسِنَتِهِم و طَعنـًا فِى‌الدِّينِ» (نساء/4، 46) آنان گاهى دين و عبادات مسلمانان را مسخره مى‌كردند: «و اِذا نادَيتُم اِلَى الصَّلوةِ اتَّخَذوها هُزُوًا و لَعِبـًا» (مائده/5، 58) و زمانى نيز قرآن و آيات آن را به تمسخر مى‌گرفتند: «و قَد نَزَّلَ عَلَيكُم فِى الكِتـبِ اَن اِذا سَمِعتُم ءايـتِ اللّهِ يُكفَرُ بِها و يُستَهزَاُ بِها». (نساء/4،140) در شأن نزول آيه فوق نقل شده است كه منافقان در مجلس احبار يهود مى‌نشستند و با همديگر قرآن را به تمسخر مى‌گرفتند.[43]

3. منافقان:

آنان مسلمانان، پيامبر و قرآن و حتى خداوند را مسخره مى‌كردند كه قرآن در آيات 65‌ـ‌66 توبه/9، آنان را مذمت كرده و به سبب اين كار آنان را كافر شمرده است: «قُل اَبِاللّهِ و ءايـتِهِ و رَسولِهِ كُنتُم تَستَهزِءون * لاتَعتَذِروا قَد كَفَرتُم بَعدَ ايمـنِكُم» منافقان در باطن اعتقادى به اسلام نداشتند و هدف برخى از آنان در ادعاى اسلام و ايمان تمسخر مؤمنان بود: «و اِذا لَقُوا الَّذينَ ءامَنوا قالوا ءامَنّا و اِذا خَلَوا اِلى شَيـطينِهِم قالوا اِنّا مَعَكُم اِنَّما نَحنُ مُستَهزِءون». (بقره/2، 14) آنان زكات و صدقه‌دهندگان را به تمسخر مى‌گرفتند; سالم‌بن‌عمير انصارى كه مسلمانى تهيدست بود به مقدار يك صاع خرما براى صدقه نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)آورد. منافقان گفتند: خدا چه نيازى به خرماى ناچيز او دارد.[44] اگر مردى ثروتمند مانند عبدالرّحمن‌بن‌عوف مى‌آمد و 4000 درهم صدقه مى‌آورد او را نيز مسخره مى‌كردند و مى‌گفتند: او به قصد ريا آن را مى‌پردازد[45] كه قرآن در آيه 79 توبه/9 به اين دو مورد اشاره كرده است: «اَلَّذينَ يَلمِزونَ المُطَّوِّعينَ مِنَ المُؤمِنينَ فِى الصَّدَقـتِ والَّذينَ لايَجِدونَ اِلاّ جُهدَهُم فَيَسخَرونَ مِنهُم سَخِرَ اللّهُ مِنهُم و لَهُم عَذابٌ‌اَليم».

استهزا و سبك شمردن دين:

مسلمان نبايد به احكام و قوانين دينى بى‌اعتنايى كرده، يا آن را سبك بشمارد، زيرا بى‌اعتنايى يا سبك شمردن دين از نگاه قرآن به منزله استهزاى آن است. قرآن در آيه 231 بقره/2 به مسلمانانى كه همسرانشان را طلاق مى‌دهند سفارش مى‌كند كه يا آنان را به خوبى رها سازند، يا در خانه به خوبى و خوشى نگه دارند. سپس مى‌گويد: آيات الهى را به تمسخر نگيريد: «و‌لاتَتَّخِذُوا ءايـتِ اللّهِ هُزُوًا». مراد از «آيات خدا» اوامر و نواهى خداوند است[46] و استهزاى اوامر و نواهى خدا بى‌اعتنايى و ترك آنهاست; بدين معنا كه اگر وجوب يا حرمت تكليفى به مسلمان برسد و او آن را ترك گويد گويا آن حكم را به تمسخر گرفته است[47]; نيز كسى كه به اهميت احكام الهى واقف باشد; ولى آن را سبك بشمارد گويا آن را به مسخره گرفته است.[48] برخى گفته‌اند: احكام الهى در واقع براى اصلاح مفاسد جامعه تشريع شده است، بنابراين، اگر كسى به ظاهر احكام عمل كرده بدون اينكه اثرى بر آن مترتب كند احكام خدا را استهزا كرده است.[49]

قرآن و اسلوب استهزا:

استهزا گرچه بيشتر به عنوان رذيله‌اى اخلاقى و صفتى مذموم مطرح است; امّا بشر گاهى از آن به عنوان ابزارى در راه هدايت و اصلاح ديگران استفاده كرده است، چنان‌كه در عصر كنونى اين روش در جامعه رواج بيشترى پيدا كرده و برخى، به ويژه اصحاب قلم و جرايد براى تربيت افرادو آگاه كردن آنان برخطاى خويش از شيوه طنز، كاريكاتور و‌... استفاده مى‌كنند. قرآن كريم نيز چون بر طبق همان اسلوب و روشهاى بشرى گام برداشته و مى‌خواهد بشر را بهوسيله ابزارها و روشهاى خودش هدايت كند گاه از عنصر استهزا براى تربيت و هدايت انسانها سود جسته است.[50] اسلوب استهزا در قرآن بيشتر در قالب تشبيه و تمثيل به‌كار رفته است; با اين بيان كه قرآن در مواردى مشركان خطاكار يا اعمال آنان را با اسلوبى استهزاگونه به برخى از امور يا اشيا تشبيه كرده يا مَثَل مى‌زند، تا آنان را از روش‌ها يا كارهاى خطايى كه در پيش گرفته‌اند باز دارد، چنان‌كه در آيات 50‌ـ‌51 مدثّر/74 مشركان را در قيامت به گورخرانى تشبيه مى‌كند كه از جلو شير فرار مى‌كنند: «كَاَنَّهُم حُمُرٌ مُستَنفِرَه * فَرَّت مِن قَسوَرَه»، يا آن دسته از احبار يهود را كه به مضمون تورات عمل نمى‌كنند به درازگوشى تشبيه كرده كه بارى از كتاب بر پشت خود حمل‌مى‌كند كه براى آنان جز زحمت باركشى سودى ندارد: «مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلوا التَّورةَ ثُمَّ لَم‌يَحمِلوها كَمَثَلِ الحِمارِ يَحمِلُ اَسفارًا» (جمعه/62،5) گاهى نيز به‌صورت استهزاگونه واژه بشارت در مورد عذاب به‌كار مى‌برد: «فَبَشِّرهُم بِعَذاب اَليم» (آل‌عمران/3، 21)، حال آنكه بشارت معمولا در اخبار خوشايند به‌كار مى‌رود.[51] گاهى براى در پيش گرفتن اعتدال در سخن گفتن، صداى كسانى را كه بلند سخن مى‌گويند به صداى الاغ تشبيه مى‌كند: «واغضُض مِن صَوتِكَ اِنَّ اَنكَرَ الاَصوتِ لَصَوتُ الحَمير» (لقمان/31، 19) يا انسان متكبر را مخاطب ساخته، با لحن تمسخرگونه به او مى‌گويد: تو نمى‌توانى با اين‌گونه راه رفتن زمين را بشكافى و در بلندى به كوهها نتوانى رسيد: «و لاتَمشِ فِى‌الاَرضِ مَرَحـًا اِنَّكَ لَن‌تَخرِقَ الاَرضَ و لَن‌تَبلُغَ الجِبالَ طولا» (اسرا/17، 37) يا آنجا كه از زبان ابراهيم نقل مى‌كند كه وقتى از او پرسيدند: چه كسى بتها را شكسته است او در پاسخ از اسلوب تمسخر استفاده كرده، به آنان گفت: بت بزرگ آنها را شكسته است. برويد از او بپرسيد: «قالَ بَل فَعَلَهُ كَبيرُهُم هـذا فَسـَلوهُم اِن كانوا يَنطِقون». (انبياء/21،63) اين‌گونه برخورد ابراهيم در آنان بسيار مؤثر واقع شد و آنان به بطلان روشى كه در پيش گرفته بودند آگاه شدند: «فَرَجَعوا اِلى اَنفُسِهِم فَقالوا اِنَّكُم اَنتُمُ الظّــلِمون * ثُمَّ نُكِسوا عَلى رُءوسِهِم لَقَد عَلِمتَ ما هـؤُلاءِ يَنطِقون» (انبياء/21،64‌ـ‌65)

منابع

اسلوب السخرية فى القرآن الكريم; بحارالانوار; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; التبيان فى تفسير القرآن; تفسير التحرير و التنوير; تفسير راهنما; تفسير القمى; التفسير‌الكبير; التفسير المنير فى‌العقيدة و الشريعة والمنهج; تفسير نورالثقلين; تفسير نمونه; التوحيد; جامع البيان عن تأويل آى القرآن; جامع‌السعادات; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; كشف‌الاسرار و عدة الابرار; الكشاف; لسان العرب; الفرقان فى تفسير القرآن; مجمع البحرين; مجمع البيان فى تفسير القرآن; المصباح المنير; معجم الفروق اللغويه; معراج‌السعاده; من اساليب التربية فى القرآن الكريم; ميزان‌الحكمه; الميزان فى تفسير القرآن.
مرتضى اورعى، سيد جعفر صادقى فدكى




[1]. التحقيق، ج‌11، ص‌256، «هزء».
[2]. جامع‌السعادات، ج‌2، ص‌287.
[3]. معراج‌السعاده، ص‌502.
[4]. الفرقان، ج‌26‌ـ‌27، ص‌244.
[5]. لسان‌العرب، ج‌15، ص‌84‌; مجمع‌البحرين، ج‌4، ص‌425، «هزأ».
[6]‌. الفروق اللغويه، ص‌50.
[7]. المصباح، ص‌453; التحقيق، ج‌7، ص‌267، «غمز».
[8]‌. الكشاف، ج4، ص795; التحقيق، ج‌10، ص233، «لمز».
[9]. التحريروالتنوير، ج‌19، ص‌32.
[10]. الفرقان، ج‌13‌ـ‌14، ص‌139; راهنما، ج‌9، ص‌174.
[11]. جامع‌البيان، مج‌11، ج‌20، ص‌178; تفسير قرطبى، ج‌13، ص‌226.
[12]. الفرقان، ج‌13‌ـ‌14، ص‌139; راهنما، ج‌9، ص‌174.
[13]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌241.
[14]. الميزان، ج‌10، ص‌225.
[15]. الفرقان، ج‌26‌ـ‌27، ص‌244.
[16]. نمونه، ج‌1، ص‌303; الفرقان، ج‌26‌ـ‌27، ص‌243‌ـ‌244.
[17]. نمونه، ج‌22، ص‌179; الفرقان، ج‌26‌ـ‌27، ص‌243‌ـ‌244.
[18]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌202‌ـ‌203.
[19]. همان، ج‌8‌، ص‌832‌; التفسير الكبير، ج‌27، ص‌91.
[20]. كشف‌الاسرار، ج‌7، ص‌345.
[21]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌540‌ـ‌541.
[22]. نمونه، ج‌21، ص‌289.
[23]. جامع‌البيان، مج‌8‌، ج‌14، ص‌95; مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌533‌ـ‌534.
[24]. مجمع‌البيان، ج6‌، ص767; نمونه، ج12، ص‌562.
[25]. مجمع‌البيان، ج9، ص121; الميزان، ج18، ص180.
[26]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌70‌ـ‌71.
[27]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌139.
[28]. همان، ص‌139‌ـ‌140; الميزان، ج‌20، ص‌240.
[29]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌191; الكشاف، ج‌1، ص‌66‌ـ‌67‌.
[30]. التبيان، ج‌5، ص‌267; مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌141.
[31]. التوحيد، ص‌163; نورالثقلين، ج‌1، ص‌35.
[32]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌141.
[33]. همان، ص‌141‌ـ‌142.
[34]. جامع البيان، مج‌12، ج‌23، ص‌4‌ـ‌5; التبيان، ج‌8، ص‌454; مجمع البيان، ج‌8، ص‌659.
[35]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌391‌ـ‌393.
[36]. التفسير الكبير، ج‌22، ص‌133; المنير، ج‌16، ص‌305.
[37]. الميزان، ج‌10، ص‌225.
[38]. الفرقان، ج‌26‌ـ‌27، ص‌244.
[39]. بحارالانوار، ج‌39، ص‌56; الميزان، ج‌6‌، ص‌53; ميزان‌الحكمه، ج‌1، ص‌67.
[40]. مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌687‌.
[41]. جامع‌البيان، مج8‌، ج14، ص93‌ـ‌94; مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌533.
[42]. نمونه، ج‌3، ص‌404‌ـ‌405.
[43]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌194.
[44]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌330.
[45]. جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌248.
[46]. تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌104.
[47]. التفسير الكبير، ج‌6‌، ص‌118.
[48]. التحريروالتنوير، ج‌2، ص‌424.
[49]. الميزان، ج‌2، ص‌237.
[50].من اساليب‌التربية فى‌القرآن، ص151‌ـ‌158;اسلوب السخريه، ص‌28.
[51]
. نمونه، ج‌2، ص‌480.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راهكارهاي قرآني رهايي از خساست و بخل

راهكارهاي قرآني رهايي از خساست و بخل

خليل منصوري
آموزه هاي قرآني با اهداف چندي از قبيل تبيين وضعيت انسان با هستي و خدا و يا انسان با انسان و يا انسان با خود و يا تعيين كيفيت رهايي از مشكلات در طبيعت دنيا و تعديل و مهار نيروهاي عمل كننده بر تن و جان آدمي توسط آفريدگار بيان شده است.
قرآن در بيان مسايل حوزه شناختي به صرف بيان علمي مطالب نمي پردازد و در همان حال كه به تبيين و تحليل وضعيت انسان در سه سطح توجه مي دهد به چگونگي تعامل نيز مي پردازد، همينطور در بيان مطالب عملي و آموزه هاي دستوري (اخلاقي، حقوقي و عبادي) تنها به صرف بيان حكم نمي پردازد بلكه از نظر علمي و شناختي آن را تبيين مي كند.
هنگامي كه مسئله بخل در قرآن به عنوان مسئله اي اخلاقي و يا به عنوان يك ناهنجار اجتماعي مطرح مي شود به مسايل شناختي و آثار عملي آن نيز توجه داده مي شود اصطلاح بخل در مفهوم قرآني آن تنها به معناي خودداري از تصرف در دارايي ها در جايگاه شايسته آن نيست بلكه داراي مفهوم وسيع تري است و گستره آن در برگيرنده ترك همه موارد خير و نيكوكاري حتي جهاد مي باشد. به اين معنا كه بخل در اصطلاح قرآني به مفهوم خودداري از تصرف و به كاربري نعمت و خيري است كه خداوند به انسان بخشيده است. در مقاله حاضر پيرامون اين صفت رذيله و عوامل و آثار آن و نيز راهكارهاي رهايي از آن سخن گفته شده است.
بخل، خصلت ذاتي و اجتماعي

بخل در بينش قرآني امري اكتسابي نيست. كه اجتماع به عنوان بستر و يا زمينه اي براي پديداري صفت بخل در آدمي باشد بلكه بخل غريزي و امري ذاتي براي انسان است و به عنوان صفتي در ذات آدمي به وديعت نهاده شده است. از اين رو مي توان صفت بخل را همانند صفت پرخاشگري و ديگر صفات ذاتي انسان دانست كه در تعبير قرآني از آن به الهام ياد مي شود.
قرآن در تحليل و تبيين شخصيت و ماهيت انسان بيان مي دارد كه انسان موجودي است كه در او يك سري از صفات خير و شر و خوب و بد به وديعت نهاده شده و انسان بدان سرشته گشته است. اين صفات در اصطلاح علمي به صفات فطري و غريزي شناخته مي شود. هرچند هر دو دسته خير و شر به صورت قواي غريزي در انسان وجود دارد. اما براي تفكيك خير از شر، از صفات ذاتي خوب و پسنديده اي كه در انسان قرار دارد به عنوان صفاتي فطري ياد مي شود، چنان كه از صفات ذاتي بد و زشت به عنوان صفات غريزي ياد مي شود. البته اين گونه نام گذاري فراگير نيست از اين رو مي توان همه صفات خير و شر را صفات غريزي و يا فطري دانست؛ چنان كه ما از نيروي خشم كه در انسان ذاتي است و يا گرايش به گرسنگي به عنوان صفت غريزي ياد مي كنيم و از گرايش به زيبايي و كمال خواهي به صفات فطري تعبير مي كنيم و در همان حال مي توانيم هر دو دسته را به عنوان صفات ذاتي و غريزي انسان ياد كنيم.
به هر حال بخل در نگرش قرآني، امري ذاتي، غريزي و فطري است و اجتماع در ايجاد آن نقشي اگر ايفا كند تنها در حوزه بروز و ظهور و يا تشديد و تضعيف آن است. اين بدان معنا نيست كه اين دسته از صفات قابل مهار و تعديل و يا تضعيف نيست، بلكه به معناي دشواري اين گونه تصرفات در امري ذاتي و غريزي است. چنان كه به معناي عدم قابليت تربيت فرد در اين حوزه نمي باشد؛ زيرا امر ذاتي در انسان به گونه اي است كه قابليت پرورش و تربيت نيز را داراست. از اين رو در بينش قرآني انسان با وجود تضاد بيش از اندازه مي تواند نيروهاي خود را به سمت خير و يا به سوي شر هدايت كند. قواي انسان كه در آغازين سوره شمس از آن به الهام فجور و تقوا ياد شده، قوايي هستند كه قابليت تصرف و تعديل در آن ها براي انسان وجود دارد.

نگاه قرآن به بخل

گزاره ها و آموزه هاي قرآني به انسان، شناخت درستي از وضعيتش در جهان طبيعت و هستي و نيز چگونگي امكان تصرف، تعديل و مهار قواي شر و يا تقويت قواي خير و هدايت همه آن ها در جهت كمال و يا به سوي كمال را مي دهد.
قرآن در تبيين صفت بخل در انسان بيان مي دارد كه اين صفت در وي به عنوان غريزه اي با جان آدميان عجين شده است. در آيه 128 سوره نساء در اين باره مي فرمايد: و احضرت الانفس الشح؛ جان هاي آدميان بخل و آزمندي را حاضر دارد.
در آيه 100 سوره اسراء نيز با به كار بردن واژه كان كه در اصطلاح به كان وجودي از آن ياد مي شود بيان مي كند كه بخل و تنگ چشمي در انسان امري ذاتي است و انسان با اين صفت و خصلت ذاتي آفريده شده است: و كان الانسان قتورا؛ زيرا اين آيه در مقام تبيين و تعليل چگونگي برخي از اعمال وارد شده است و بيان مي كند كه علت رفتار ناپسند آدمي را مي بايست در اين خصلت ذاتي او دانست كه موجودي آزمند و بخيل است.
در آيه 9 سوره حشر اصل را بخل و خست آدمي قرار مي دهد و مي فرمايد كه انسان به طور طبيعي موجودي آزمند، خسيس و بخيل است و تنها عده اي هستند كه با مبارزه با اين قوه غريزي و مهار آن مي كوشند تا از شر آن مصون بمانند. از اين رو بيان مي كند: و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون؛ هر كس از خست جانش، خود را در امان و مصون نگه دارد رستگار مي شود و آنان همان رستگارانند.

عوامل بخل ورزي

گفته مي شود كه بخل ورزي امري ذاتي و غريزي براي انسان است. از اين رو خاستگاه بخل را مي بايست در امري ذاتي و غريزي جست كه همان آزمندي و غريزه حرص انسان است. اين قوه موجب مي شود تا انسان به موجودي سيري ناپذير تبديل شود و همواره در برابر خواسته هاي دوگانه تكاملي شري و خيري اش به فزون خواهي گرايش داشته باشد.
اين غريزه آزمندي و حرص به عنوان عامل مهم حركتي انسان، عامل مثبت و مفيدي است. در حقيقت به عنوان انرژي ذخيره شده حركتي در انسان عمل مي كند و وي را به پيش مي راند. نيروي پيشروانه آن به اندازه اي قوي و نيرومند است كه هرگز پاياني براي آن قابل تصور نيست و همانند دوزخ هل من مزيد مي كند و فزون تري مي خواهد. هرگز سخن بس و كفايت مي كند را نمي توان از اين قوه شنيد و اشتهاي سيري ناپذيرش به هيچ وجه پاياني برايش متصور نيست. اما همين عامل خنثي، مي تواند همان گونه كه در جهت خير و تكامل بشري وارد شود و بسيار سازنده عمل كند و وي را به قاب قوسين او ادني ببرد و در معراج كمالي، او را با تلاش جانكاه، به لقاي الهي برساند همينطور مي تواند به عنوان عاملي او را به قهقراي هبوط و سقوط بكشاند. به اين معنا كه اين غريزه ذاتي مي تواند به دو شكل خودنمايي كند گاه وي را به سوي كمال برد و گاه ديگر به شكل بخل و حرص و آز و خساست ناپسند درآيد.
به سخني ديگر حرص به معني ميل به بيش تر، امري خنثي است كه مي تواند به شكل مثبت و منفي بروز كند. بنابراين وقتي از عوامل بخل سخن مي گوييم به معناي زمينه ها و بستر ايجادي آن در انسان است. قرآن عوامل چندي را به عنوان زمينه ساز آن بيان مي كند كه مي توان به بي توجهي انسان به مالكيت و بي نيازي مطلق الهي به عنوان مهم ترين زمينه هاي ايجادي و بستر مهم بخل ورزي اشاره كرد.
انسان وقتي از نظر شناختي به آن اندازه نرسد كه درك درستي از وضعيت و موقعيت خود در هستي داشته باشد، اين امكان وجود دارد تا تفسيري نادرست از خود و خدا و نيز هستي به دست دهد و نتيجه آن در بينش و نگرش و گرايش هايش ظاهر شود.
وقتي انسان بر اين باور باشد كه خداوند موجود بي نياز است و همه زمين و زمان و هستي، ميراث خداوند است، در منش خويش خوي و خصلت بخل را اظهار نمي كند و آن را در خود تقويت نمي كند ولي هرگاه شناختي نادرست و يا ناقص از هستي و خدا داشته باشد و بينش وي، نيازمندي را در خدا تقويت كند، در منش و گرايش او رفتار مبتني بر اين نگرش بوجود خواهد آمد. از اين رو خداوند در آيه 180 آل عمران و آيات 37 و 38 سوره محمد(ص) به مسئله بي توجهي به مالكيت و بي نيازي مطلق الهي به عنوان بستر و زمينه اي براي بخل ورزي انسان اشاره مي كند و از وي مي خواهد در شناخت و بينش خود تحول ايجاد كند تا منش و گرايشش به درستي گرايد.

خطر بينش نادرست درباره بي نياز مطلق

همين تفسير نادرست از خود و هستي است كه انسان را به نوعي از منش و بيماري ناهنجار گرفتار مي كند. به اين معنا كه عدم شناخت درست از خود و خدا آدمي را گاه به سوي تكبر و تفاخر مي كشاند و گاه ديگر به سوي ترس از تهيدستي مي برد. انساني كه شناختي از خدا و مالكيت مطلق او ندارد گمان مي كند كه اگر بخشش كند و به ديگران ياري رساند ممكن است خود دچار تنگدستي و تهيدستي شود پس منش بخل را در خود تقويت مي كند تا گرفتار تهيدستي نگردد.
در حقيقت نگرش نادرست انسان موجب مي شود تا به نوعي، گرفتار بخل و خساست شود. درباره زندگي برخي از هنروران غربي آمده است كه چون در كودكي در فقر و نداري بوده اند وقتي به هنرپيشه سرمايه داري تبديل شدند، گرفتار بخل و خساست گرديدند، زيرا همواره اين ترس را داشتند كه گرفتار تنگدستي شوند. از اين رو است كه كافران همواره ترس از گرفتار شدن به فقر را دارند و حاضر به كمك و انفاق و احسان نيستند. (اسراء آيه 98 و 100)

انتقاد قرآن از منش يهوديان

قرآن با اشاره به منش يهوديان بيان مي دارد كه ريشه اين گونه رفتار و منش خساست گونه و آز و حرص بيش از اندازه به گردآوري مال و ثروت از آن رو بوده است كه آنان بينش نادرستي از خود و خدا ارايه مي دادند و مي گفتند كه خدا دست هايش بسته است و نمي تواند انفاق كند. از اين رو از يهوديان ديگر مي خواستند كه كمكي به مستمندان نكنند و مال و ثروت گرد آورند. خداوند با لعن كردن يهوديان اين بينش و نگرششان را نقد كرده و مي فرمايد كه خداوند دو دستش باز است و هرگونه كه بخواهد انفاق مي كند.(مائده آيه 64)
از ديگر زمينه هاي بخل ورزي استغناطلبي بشر است. هرگاه انسان خود را بي نياز از خدا ببيند و بر اين باور باشد كه او موجودي مستغني بالذات است و نيازي به ديگري حتي خدا ندارد گرفتار منش بخل مي شود. قرآن با اشاره به فقر ذاتي انسان (انتم الفقراء الي الله) مي كوشد تا به بازسازي شناختي آدمي بپردازد و استغنا و بي نيازي او را به فقر ذاتي به خدا تبديل كند. از اين روست كه قرآن كساني را كه نگرش درستي از خود و خدا و هستي ندارند گرفتار مسئله بخل معرفي مي كند و مي فرمايد كساني به بخل دچار مي شوند كه خود را بي نياز از خدا مي يابند.(ليل آيه 8)
در حقيقت جهل را مي توان معلول شناخت نادرست انسان از خود و خدا دانست. به صورت جزيي تر جهل و شناخت نادرست از شر و خير نيز موجب مي شود تا در دام صفت وبخل و خساست گرفتار آيد و از منش كرامت و بزرگواري و بخشندگي دور افتد. (آل عمران آيه180)
تكبر و فخرفروشي نيز از عواملي است كه بستر مناسبي براي بخل پديد مي آورد. آدمي كه خود را برتر مي يابد و درخور بي نيازي مي بيند گرفتار فخر و خودبزرگ بيني مي شود و نيازي نمي بيند تا به ديگري كمك كند و دست ياري ديگران را به خوبي و مهرباني بازگرداند بلكه با رد كردن و بخل ورزي، فخرفروشي كرده و مردمان را از پيش خود مي راند. (نساء آيه 36 و 37 و نيز حديد آيه 23 و 24)
قارون از امت موسي مصداق بارز كسي است كه گمان نادرستي درباره خود و خدا داشت و بر اين باور بود كه ثروتي كه اندوخته است بر پايه دانش اقتصادي خود بوده است. خداوند در آيه 76 و 78 سوره قصص اين تفكر را تخطئه مي كند و همين تفكر و بينش را عامل اصلي هلاكت وي برمي شمارد.

آثار بخل ورزي

انساني كه گرفتار خصلت بخل است به يك معنا منكر آخرت نيز مي باشد او بر اين باور نيست كه در آينده همه اعمال و رفتارش مورد حسابرسي قرار گرفته و از آن بازخواست مي شود. (ليل آيه 8 و 9) خداوند براي تنبيه و تنبه انسان ها، گاه مردمان بخيل را به سختي دچار مي كند تا از اين رفتار خويش دست بردارند. (ليل آيه 8 تا 10)
در نظر قرآن بخل عاملي براي پيدايش ناسازگاري در خانواده هاست. (نساء آيه 128) و مانعي براي صلح در ميان آنان مي باشد. (همان) بخل هم چنين عاملي براي كفران نعمت (نساء آيه 37) و موجب كينه و بروز آن (محمد آيه 37 و 38) و ريشه نفاق (توبه آيه 76 و 77) و عاملي براي محروميت از محبت خدا (نساء آيه 36 و 37) است.

راهكارهاي رهايي از بخل

قرآن براي رهايي انسان از منش و صفت بخل (آل عمران آيه 180) از او مي خواهد تا در حوزه شناختي تغيير اساسي در بينش و نگرش خود ايجاد كند و بر اين باور باشد كه خداوند مالك بر آسمان و زمين است و اوست ميراث دار زمين و آسمان ها. (همان) توجه به غناي مطلق الهي (محمد آيه 38) و فقر ذاتي خود موجب مي شود تا در رفتار خويش تجديدنظر كرده و راه احسان را در پيش گيرد.
انساني كه بداند همه دارايي ها از آن خداست (نساء آيه 37 و 39) و مشيت الهي در توسعه و تضييق روزي انسان ها نقش دارد (اسراء آيه 29 و 30) درك درستي از خير و شر پيدا مي كند (آل عمران آيه 180 و محمد آيه 38) و به آساني مي تواند از منش و صفت بخل رهايي يابد. بنابراين براي نجات از بخل و صفت هاي نادرستي از اين دست بر انسان است كه نخست به شناخت درستي از وضعيت و موقعيت خود در هستي دست يابد و بفهمد كه چه كسي است و در چه مقامي نشسته است آن گاه درمي يابد كه خداوند است كه مالك هستي است و او تنها كسي است كه داراي غناي ذاتي مي باشد و همگان در فقر ذاتي بسر مي برند و اين كه خدا عالم به همه امور است (نساء آيه 37 تا 40) و مشيت و اراده اوست كه كسي را فقير و يا ثروت مند مي سازد. اين گونه است كه انسان با تغيير در بينش و نگرش خود مي تواند در منش خود نيز تغيير ايجاد كرده و به كنترل و مهار خصلت ذاتي حرص بپردازد و رفتار خود را از بخل به احسان و نيكوكاري مبدل سازد.
لینک مطلب به کیهان :http://www.kayhannews.ir/860620/6.htm
خلیل منصوری ( با نام خليل جواهري منتشر شد)

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:01 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها