0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسى مفهوم حلم و جهل در قرآن

بررسى مفهوم حلم و جهل در قرآن

خليل منصوري

وحى قرآنى دگرگونى هاى ژرفى را در مفاهيم جاهلى پديدار ساخت. براى فهميدن مفاهيم قرآنى و گريز از هر ابهامى بررسى مقايسه اى مى تواند در هر چه روشن تر شدن مفاهيم قرآنى به ويژه اصطلاحات كليدى آن كمك كند
در دوره جاهلى، واژه حِلم و حليم سخت متقابل و متضاد با جاهل و جهل بود. ولى بايد به اين مسأله توجه شود كه مفهوم جهل پيش از وحى داراى معنايى غير از آن چيزى بود كه اكنون از آن فهميده مى شود. به اين معنا كه جهل پيش از اسلام مخالف و متضاد با علم نبود، حتى در دوره هاى متأخر يعنى دوره اسلامى، جهل را مخالف عقل قرار مى دادند. اين جايگزينى مفهومى به شكل تدريجى و هم چون يك فرايند طبيعى صورت گرفت، بدون آن كه از اين لحاظ هيچ گسيختگى شديدى پديد آيد.
در قرآن، جاهليت يك اصطلاح دينى به معناى منفى آن است; چون خود شالوده اى است كه كفر و كفار بر روى آن بنا مى شود. در واقع اين روح تكبّرآميز استقلال، و اين شديدترين احساس شرف كه از سر فرودآوردن در برابر هر قدرتى خواه انسانى و خواه الهى، امتناع مى كرد، كفّار را بر آن مى داشت تا قاطعانه ترين مخالفت را با دين اسلام نشان دهند. خلاصه آن كه جاهليت ريشه و سرچشمه كفر بود.
در دوره جاهلى و پيش از وحى، واژه جهل اصلاً دلالت دينى نداشت. جهل تنها سيمايى انسانى و شخصى بود; ولى سيمايى بسيار مشخص به شمار مى رفت. در حقيقت چيزى كاملاً مشخص و مختص به عرب هاى پيش از اسلام بود. بدان گونه كه چون اشعار جاهلى را مى خوانيم، با واژه جهل و قرينه آن حلم تقريباً در هر گام كه بر مى داريم رو به رو مى شويم.
بدون دانستن معناى درست اين دو واژه (جهل و حلم) نمى توانيم اميد داشته باشيم تا ساختمان روان شناختى عرب هاى جاهلى را بفهميم و در نتيجه در بيشتر موارد نمى توانيم از اين امر آگاه شويم كه چرا كنش و واكنش ايشان بدان گونه بود، زيرا از انگيزه هاى مؤثر در شكل خاص رفتار و كردار ايشان آگاهى درستى نداريم.
از آن جايى كه مفهوم جهل به مقدار زيادى به روان شناسى عرب پيش از وحى اختصاص داشته، طبيعى است كه اين واژه در شعر جاهلى فراوان به كار رفته باشد.
نخستين و آشكارترين سيماى طبيعت بشرى كه واژه جهل دلالت بر آن دارد و ريشه جهل در حقيقت بر آن دلالت دارد، مربوط به الگوى خاصى از رفتار است.
جهل الگوى برجسته رفتار مرد تندخوىِ بى پروايى است كه با اندك انگيختگى ممكن است قدرت تسلط بر نفس را از كف بدهد و در نتيجه بى باكانه به عمل برخيزد، و هوس كور غير قابل مهار كردن محرك او باشد، بى آن كه هيچ در آن بينديشد كه پيامد عمل مصيبت بار او چه خواهد بود. اين رفتار الگوى رفتار ويژه مردى است با طبعى بسيار زود رنج و هوسناك كه مهار احساسات و عواطف را به دست ندارد و نمى تواند درست و نادرست را از يكديگر بازشناسد.
در مقابل جنبه جهل تصور حلم قرار دارد. بردبارى و حلم طبيعت انسانى است كه مى تواند اشتعال و انفجار اين جهل را فرو نشاند. حليم و بردبار كسى است كه مى داند چگونه بر احساسات و عواطف خود چيره گردد و بر هواها و هوس هاى كور خود پيروز شود و هر اندازه هم كه تحريك شده باشد آرام و مطمئن و خالى از پريشانى و آشفتگى باقى بماند.
اگر جهل آتش سوزنده خشم است، حلم آرامى و توازن عقلى و تسلط بر نفس و استقامت رأى است. اين تضاد ميان جهل و حلم كه به صورت مجازى در اشعار جاهلى ديده مى شود در قرآن نيز به كار رفته است و مفهوم سخن حضرت يوسف(ع) را در اين كه خود را جاهل ندانسته آشكار مى سازد. در حقيقت براى توصيف وسوسه خطرناك و شعله هاى سوزنده آتش عشق و شهوت اين واژه گويايى بسيارى دارد و بهترين و مناسب ترين واژه به شمار مى آيد: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ... وَ أَكُن مِّنَ الْجَـهِلِين;[1]پروردگارا! زندان را از آن چه اين زنان مرا بدان مى خوانند بيشتر دوست دارم; و اگر مكر و فريب آنان را از من دور نسازى، با شهوت به جانب آنان كشيده خواهم شد و از جاهلان خواهم بود».
فعل أصبُ در اين آيه ارزش و توجه خاص را دارد. در ادبيات پيش از وحى، يك اصطلاح فنّى بود كه در اشعار عاشقانه براى نشان دادن موجى از شهوت جوانى به كار مى رفت. بدان معنا است كه در تحت تسلط شهوتى زمام گسيخته قرار گرفته ايد كه در قلب شما موج مى زند و غليان مى كند، و تعادل فكرى و عقلى را دچار اختلال مى سازد; و قدرت تشخيص خوب و بد، درست و نادرست را از شما مى گيرد; و شما را به سوى ديوانگى مى كشاند. بيت زير از يك شاعر جاهلى از اين لحاظ بسيار روشنگر است، چه ارتباط تصورى نزديكى را ميان صباوت كه به شكل اصب در قرآن به كار رفته است و حلم را نشان مى دهد:
ذَكَر الرَّبابَ و ذِكْرُها سُقمٌ *** فَصَبا و ليس لِمَنْ صَبَا حِلمٌ
ناگهان ياد رباب بر خاطرش گذشت; و ياد كرد آن زن بيمارى است; تسليم موجى از شهوت عشق و صباوت شد و كسى كه صباوت دارد حلم و بردبارى ندارد.[2]
اكنون كه واژه جاهل و مقصود از آن دانسته و مفهوم واژه حليم نيز معلوم شد.
بايد اين نكته مورد توجه قرار گيرد كه بردبارى صفتى انفعالى نيست تا گفته شود حليم كسى است كه در برابر ديگرى رام و فروتن هم چون برده اى است; بلكه بردبارى قدرت مثبت و فعالى از روح است با چندان نيرومندى كه مى تواند تندى و بى پروايى شخص را مهار كند كه اگر چنان نمى بود كار آن شخص به ديوانگى مى كشيد پس بردبارى است كه به فرد اين امكان را مى دهد تا خود را آرام سازد و با صبر و گذشت امور را رهبرى كند و اين نشانه اى از قدرت و برترى عقل بر شهوت و غضب و هوا و هوس هاست.
هر جا كه قدرت و توان نباشد، بردبارى وجود ندارد. اساساً صفت مردى است كه ديگران را اداره مى كند و بر آنان تسلط دارد، نه صفت كسانى كه در تحت اداره و سلطه ديگران هستند. انسانى كه طبيعتاً ضعيف و بدون قدرت و توان است. هرگز نمى تواند حليم و بردبار باشد. هر چند چنان است كه چون در معرض اهانت و تحقير قرار گيرد از خشم خويش جلوگيرى مى كند، او به سادگى ناتوان و ضعيف است. حليم كسى است كه قدرت دارد و مى تواند در صورت تحريك شدن به هر گونه شدت عمل دست بزند و با وجود توان خوددارى مىورزد و دست به شدت عمل نمى زند.
پس اگر كسى آگاهانه فروتنى كند حليم و بردبار است; و در واقع بردبارى كه بر پايه قدرت بنا شده باشد فضيلتى است كه از خصوصيات بزرگوارى و عزت نفس است. حليم كسى است كه دشمن خود را مى بخشد و جوانمردى از بالا و قدرتمندى را نشان مى دهد. از همين جاست كه مفهوم «إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيم;[3] به راستى كه خداوند با گذشت و بردبار است» را مى فهميم. خدا گناهانى را كه شخص مرتكب آن ها شده مى بخشد و بردبار است; اين بردبارى خدا مبتنى بر قدرت و بخشندگى و گذشت متكى بر حكمت مطمئن است كه تنها از آن جهت امكان دارد كه همراه باقدرت بى پايان خداوندى است.
پس آشكار است كه حلم و بردبارى الگوى رفتار خاصى است كه متكى بر خودآگاهى روشن از تفوق و برترى و قدرت شخص بوده باشد. نشانه اى از ضعف طبيعى يا ناتوانى نيست، نشانه اى از قدرت و توان طبيعى است. به همين جهت است كه مفهوم بردبارى و حلم ارتباط نزديكى با وقار به معناى «سنگينى، متانت و ادب در سلوك و رفتار» دارد; زيرا بردبارى چنين گونه از آرامشى است كه در داخل خود، قدرت عظيمى را به صورت انرژى درونىِ سخت فشرده نهفته دارد، براى آن بسيار دشوار است كه خود را به صورتى فيزيكى و طبيعى در رفتار بيرونى و خارجى متجلّى نسازد. اين تجلى بدنى بردبارى و حلم همان است كه وقار نام دارد.
وقار واژه اى ارزشى است، بدين معنا كه نماينده رفتار خارجى بردبارى و حلم است به عنوان چيزى با هيبت و قابل ستايش. به همين وقار از ديدگاه يك دشمن ممكن است با چشم بيزارى و نفرت نظر شود. در آن صورت چيزى جز تجلى بيرونى تكبر و خود بزرگ بينى محض نخواهد بود.
با اين همه، براى كسانى كه نمى توانستند از امور پنهان شده در زير ظواهر آگاه شوند تشخيص دادن بردبارى واقعى يعنى كسى كه از آن جهت بردبارى و فروتنى مى نمايد كه نيرومندى فراوان دارد، از مردى كه ناگزير از آن است كه بردبار باشد و لبخند بزند كار آسانى نبود. بردبارى واقعى غالباً با شخص ناتوان و بى قدرت، اشتباه مى شد.
اين ناتوانى در تشخيص ميان بردبارى واقعى و ضعف واقعى نه تنها در زمينه روابط بشرى عرفى و انسانى محض آشكار مى شد بلكه از لحاظى در تراز دينى نيز قابل مشاهده بود; يعنى در رفتار مشركان مكه نسبت به اسلام; همان گونه كه قرآن بيان مى كند، كفّار مكه كه سخت مغرور و به خود متّكى بودند، در آن هنگام كه مى ديدند عذاب الهى كه قرآن مكرر ايشان را به آن بيم مى دهد فرا نمى رسد، بر آن اغوا و فريفته شدند كه برخورد مغرورانه و متكبرانه اى نسبت به اسلام اختيار كنند و پيوسته در ايشان اين حالت افزايش مى يافت. اين كيفيت از ديدگاه مسلمانان، نمايان گر آن بود كه مكّيان بردبارى و حلم خدا را با ضعف و ناتوانى و سستى و بى قدرتى اشتباه كرده بودند.
اگر تجلّى خارجى حلم، وقار است، تجلّى ظاهرى جهل نيز ظلم و ستم است. در اغلب موارد ظلم چيزى جز صورت خاصّى نيست كه جهل، در آن حالت كه به شكل انفجارى قابل رؤيت از لحاظ بدنى و ظاهرى در رفتار مى آيد، به خود مى گيرد. به گمان مى رسد، اين كيفيت بدون فاصله به ما نمى فهماند كه ظلم به معناى «خطاكارى» كه معمولاً آن را براى ما بدين معنا ترجمه كرده اند نيست. در عين حال، اين حقيقت آشكار مى شود كه معناى اساسى واژه ظلم بدان گونه كه در قرآن هنگام اشاره به برخورد كافران لجوج به كار رفته، بايد در ارتباط با جهل فهميده شود.
در آن سوى همه كارهاى ظلم كه در حق پيامبر و پيروان او روا داشتند بايد عمل روحيه جهل را به عنوان منبع حقيقى همه اين كارها مشاهده كنيم. با نشان دادن مقاومتى شديد و لجوجانه نسبت به آموزه هاى خدا و پيامبر، آنان ظاهراً ظلم خود را به جانب خودِ خدا متوجه مى كردند. ولى بنابر طرز تصور قرآن، هيچ كس در سراسر جهان نمى تواند در حق خدا ظلم كند. بنابراين، آنان در حقيقت به خدا ظلم نمى كردند، بلكه در حقّ خود ظلم مى كردند. معناى عبارت قرآنى «ظلموُا أنفسهم»[4] بر خود ستم كردند، همين است.
براى آن كه اين نكته را بهتر بفهميم، بايد به خاطر بياوريم كه مفهوم جهل بسيار گسترده و وسيع است و هر وقت كه شخصى عنانِ نفس از دست مى دهد و بى اختيار مى گردد، يك جاهل است; ولى در تراز عالى ترى از حيات اخلاقى، اين مفهوم در نتيجه همراه شدن با مفهوم «شرف شخصى» يا عِرض رنگ خاصّى پيدا مى كند. در آن هنگام گونه خاصّى از رنجش و خشم اخلاقى است كه در نتيجه اين احساس كه پاى عِرض شخصى در ميان آمده و شرف شخصى در معرض حمله قرار گرفته، به وجود مى آيد. اين الگوى رفتار، از خصوصيات اعراب جاهلى بود.
در اين زمينه خاص، جهل به معناى اعتراض سخت در برابر لگدمال شدن عِرض است. رد كردن قطعى توهين و تحقير است. به گمان من، اين درست همان چيزى است كه جمله قرآنى ياد شده پيش از اين، يعنى حميت جاهلى به آن اشاره مى كند. از قرآن معلوم مى شود كه بعضى از مشركان عرب چنان احساس مى كردند كه سرفرود آوردن در برابر قدرت مطلق خدا براى ايشان توهينى غير قابل تحمّل است. براى آنان تفاوت نمى كرد كه آن كسى كه در برابر او سر تعظيم فرود مى آورند انسان يا خدا باشد. خود انديشه تسليم شدن به قدرتى برتر و فرمان چنين تسليمى را پذيرفتن به نظر ايشان تحقير و توهين بود. آنان به اين معناى خاص جاهل بودند و همين جنبه اخلاقى خاص جهل است كه نقشى عمده در جهان بينى دينى قرآن دارد.
جنبه ديگر ارتباط ميان جهل و حلم به تأثير جهل بر روى شايستگى عقلانى شخص مربوط مى شود. كاملاً طبيعى است كه اين تأثير بتواند تنها به طريق منفى، يعنى مخرّب آشكار شود. طبيعت جهل چنان است كه هر وقت فعاليت پيدا كند از قدرت تعقّل انسان مى كاهد و آن را سست مى كند. براى آن كه در هر حال و وضع، استوارى و ثبات داورى خود را حفظ كنيد بايد حليم باشيد.
البته ممكن است كه كسى به اين گفته اعتراض كند و بگويد هر چند دست ها به طريق جهل كار مى كند ولى سرهاى ما آرام و حليم است; اين اگر به صورت نظرى امكان پذير است; گفتن آن آسان است، ولى در عمل، كارى است كه به ندرت ممكن است صورت پذير شود. هنگامى كه هوا و هوس چشم شخص را كور كرده است، چگونه مى تواند چيزها را به صورت عينى و با آرامش غير آشفته ذهن و عقل مشاهده كند. بنابر قاعده اى كلى، جهل اگر سبب از دست رفتن عقل نشود، دست كم مايه ضعف و سست شدن قدرت و توان انجام وظيفه آن خواهد شد; تنها زمانى كه عقل با حلم قرين باشد، مى تواند به صورت عادى و هنجارى به كار برخيزد.
سپس به آسانى مى توان دانست كه حلم در خود امكانى نهفته براى آن دارد كه تكامل و پروردگى فلسفى پيدا كند و به چيزى نزديك به فضيلت يونانى مآبانه آرامش و طمأنينه بنا شده بر پرورش و رشد «حكومت بر خويشتن» تبديل شود كه اعراب در اين جهت پيش نرفته بودند.
ولى حلم هم چنين قابل آن است كه در جهتى ديگر، يعنى جهت مديريت و هوشمندى و مهارت ادارى و حكمت سياسى تكامل و گستردش پيدا كند، كه عبارت است از نشان دادن و سياستمدارى، مبتنى بر مهار كردن كامل احساسات شخصى، در معامله با مردمان ديگر و بالخاصّه در فرمانروايى و حكومت كردن بر ديگران; و اين كارى بود كه اعراب كردند.
در جاهليت حلم را همگان مى شناختند و به عنوان يكى از صفات لازم براى سيّد و رئيس قوم و قبيله مى ستودند كه سيادت و رياست قبيله را مخصوص او مى دانستند. از همين رو بردبارى و حلم قبيله قريش در جزيره حجاز بسيار شهرت داشت; و اين بدان معنا نيست كه همه مردم مكه به معناى اصلى بدوى واژه حليم بودند; در درجه اول بدان معنا است كه مردان زيرك و رندى بودند و مى دانستند چگونه اين فضيلت شناخته شده اعراب را به حكمت سياسى مبدّل كنند. از اين آگاه بودند كه چگونه با همسايگان خود كه بنابر طبيعت خويش تندخو و زود رنج بودند، با روشى زيركانه معامله كنند و براى اين منظور نخست بر احساسات و عواطف خود مهار مى زدند. بر اين حلم، قريش توانسته بود باكمال موفقيت پايه كاردانى و مهارت بازرگانى خود را بنا نهد و اين اساس و شالوده حكمت سياسى و راه و رسم فرمانروايى ايشان بر جزيره بود; و اگر بگوييم كه سياست حكيمانه اى كه حضرت رسول(ص) پس از مهاجرت به مدينه نشان داد، ريشه اى در اين خصلت فطرى قريش داشته است، از حقيقت چندان دور نشده ايم. شايد كاملاً چنين نباشد; ولى احاديثى كه دلالت بر سيره پيامبر دارد به وضوح نشان مى دهد كه آن حضرت (ص) سياستمدارى از درجه اول و نيز مردى حليم بوده است. بايد ميان اين دو صفت روابط درونى مستحكم وجود داشته باشد. بر خلافِ مكّيانِ ديگرى كه اين هنرمندى سياسى را در كسب و كار و سوداگرى به كار مى بردند، وى از آن تنها براى ساختن امت دينى خود بهره بردارى مى كرد.
جهل چنان چه ديديم، در درجه نخست يك طبيعت ثابت و پايدار آدمى نيست; نماينده انفجار ناگهانى هوا و هوس است، و از لحاظ اثر آن بر عقل و شعور آدمى، مستلزم فقدان موقتى و نه بالضرورة پايدار و دايمى توازن عقلى است.
ولى هرگاه چنان اتفاق بيفتد كه شخصى به صورت هميشگى چنين حالتى پيدا كند، اگر يك جاهل عادى باشد آن گاه حق داريم چنان فرض كنيم كه وى شايستگى آن را ندارد تا درباره هيچ موضوعى به حق و راستى داورى كند. چنين كسى از لحاظ عقلى كور است. درون چيزها را نمى تواند ببيند; نظر فهم و بينش او سطحى است، و در هر وضعى بنابر فهم سطحى خود به كار بر مى خيزد.
به اين ترتيب به معناى دوم از جهل مى رسيم كه همان «ناتوانى عقل براى رسيدن به فهم عميق امور است كه نتيجه آن هميشه داورى سطحى و ناسنجيده خواهد بود. چنان چه خداوند در سوره بقره به چنين كاربردى از جاهل توجه دارد، آن جا كه سخن از مردمان فقيرى است كه در عين تنگدستى مى دانند چگونه ظاهر خود را آراسته و پاكيزه دارند كه حقيقت و باطن ايشان جز بر ژرف بينان پوشيده خواهد ماند: «يَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِيَآءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُم بِسِيمَـهُم;[5] مردى كه تنها ظاهر را مى بيند (جاهل) ممكن است از خويشتندارى و عفت ايشان، آنان را ثروتمند پندارد، و تو آنان را از روى سيمايشان ايشان خواهى شناخت».
البته قرآن در بيشتر كاربردهايش، اين واژه را به معناى بينش و داورى سطحى نسبت به موضوعاتى كه بيشتر جنبه دينى دارند به كار مى برد. در اين معنا، جهل عبارت از ناتوانى آدمى براى فهميدن اراده خدا در آن سوى حجاب ها و حوادث مرئى و ناتوانى ديدن چيزهاى طبيعى هم چون نشانه ها و آيات الهى است. براى چنين انسانى (جاهل) چيزهاى طبيعى تنها چيزهايى طبيعى هستند و نماد و نشانه هايى براى چيز ديگر نيستند.
و از آن جايى كه در نگرش قرآنى، خدا آيات خود را به روشن ترين و آشكارترين راه فرو فرستاده و نشان داده است، جهل به معناى آن مى شود كه آدمى نمى تواند حتى حقيقت دين را نيز بفهمد; چنان چه مى فرمايد: «وَلَوْ أَنَّنَا نَزَّلْنَآ إِلَيْهِمُ الْمَلَئكَةَ وَكَلَّمَهُمُ الْمَوْتَى...يَجْهَلُون;[6] حتى اگر فرشتگان را به جانب ايشان فرو فرستيم و اگر مردگان با ايشان سخن گويند و همه چيز را در برابر ايشان جمع آوريم، باز هم ايمان نخواهند آورد، مگر اين كه خدا بخواهد، ولى بيشتر ايشان جاهل هستند».
جهل منحصر در داشتن بينش سطحى نسبت به چيزهاى پيرامون انسان نيست; بلكه مشتمل بر ناتوانى انسان از ديدن «خود» و تدبير كردن درست شخص خويش نيز مى باشد. آن كس كه خود را نشناسد و از حدود توانايى خويش بى خبر باشد و به سوى مرزهاى بشرى گام ننهد او نيز جاهل است. از ديدگاه قرآن، واژگان طغيان و بغى به معناى تجاوز از حدود بيشتر در قرآن براى توصيف موضع گيرى كافران در برابر خدا به عنوان تجلى ملموس جهل آمده است. در حقيقت جهل به اين معنا مترادف با كورى عقلى است. قرآن اين جنبه جهل را به صورتى شايسته چنين بيان كرده است: «لاَ تَعْمَى الاَْبْصَـرُ وَ لَـكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِى فِى الصُّدُور;[7] ديده ها كور نيست بلكه دل هايى كه در سينه هاست، كور است».
آنان از لحاظ عقلى كور هستند، پس چگونه مى توانيم انتظار آن را داشته باشيم تا حقايق دينى را فهم كنند؟ اين حكم نهايى درباره كسانى است كه جهل به اين معنا از مشخصات و ويژگى هاى ايشان است.
اين جنبه ساخت معناشناختى جهل به آسانى بر ما معلوم مى دارد كه چگونه متضاد آن يعنى حلم معناى عقل پيدا مى كند، عقل هنگامى مى تواند به شكل درست عمل كند كه آدمى آرام باشد و توازن عقل خود را حفظ كند; عقل مفهومى كم دامنه تر از حلم است. حلم پايه حقيقى عقل است; حالت غير آشفته ذهن است كه در آن فعاليت خاص عقل امكان پذير مى شود. و عقل شايستگى آن را پيدا مى كند تا به صورت آرام و استوار چنان به كار خيزد كه نتيجه آن داورى درست و خوب باشد، ولى در عمل، البته اين دو به يك چيز مى رسد.
قرآن عقل را به همين معنا البته از طريق واژه مشابهى به كار برده است و مى فرمايد: «أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلَـمُهُم بِهَـذَآ أَمْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُون»[8] اين آيه در اشاره به موضع گيرى غير دوستانه مردم مكه نسبت به پيامبر(ص) است و مى گويد: آيا عقل هايشان (احلام) به آنان چنين فرمان مى دهد؟ يعنى آيا بر فرمان عقل هاى ناتوان و ضعيف خود چنين مى كنند يا آن كه بنابر طبيعت خود مردمانى سركش و مغرور و گستاخ هستند؟!
در يك فرايند تاريخى واژه جهل به متضاد علم عبور مى كند و از معناى متضاد عقل به متضاد علم تغيير ماهيت مى دهد. در اين جا جهل متضاد حلم نيست بلكه متضاد علم و دانش است. البته اين معنا از جهل متداول ترين معناى جهل در ادبيات رسمى است; ولى اين معنا كم اهميت ترين معناى جهل در قديمى ترين دوره آن بوده است.
اين معناى نداشتن شناخت و علم و دانش براى جهل نقش مهمى در قرآن ندارد. واژه بيشتر يا در معناى نخست يا در معناى دوم به كار رفته است. شايد بتوان براى معناى سوم آيه زير را ذكر كرد: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَــلَة ثُمَّ يَتُوبُونَ مِن قَرِيب;[9] خدا توبه كسانى را مى پذيرد كه چون از روى نادانى و نداشتن دانش و علم كار بدى مرتكب شوند به سرعت توبه مى كنند».
به هر حال همان گونه كه از خود كلمه جاهليت بر مى آيد، جهل به معناى اول و دوم ـ نه سوم ـ يكى از مهم ترين اصطلاحات كليدى در قرآن است. بدون داشتن فهم درستى از اين تصور نمى توانيم تصور دقيقى از ايستار قرآن درباره بردبارى و وقار به دست دهيم.
چنان چه ديديم دو معناى اساسى جهل به صورتى حادّ متقابل و متضاد با تصور حلم بود. حال مى خواهيم بدانيم در دستگاه قرآن حلم در كجا قرار دارد.
ظاهراً واژه حلم ديگر بر صحنه با نقشى مهم آشكار نمى شود جز در آن هنگام كه در اشاره به مباحث كلامى و درباره خدا به كار رفته باشد: «الله حليم است». چنان مى نمايد كه اين تنها صورتى است كه در زير آن تصور حلم در قرآن به شكلى واقعاً مهم به كار رفته است. حلم كه در دوره جاهلى يكى از بارزترين سيماهاى روحيه اخلاقى جاهل بوده و مورد ستايش شاعران در هر جا ظاهر مى شد، ديگر اكنون نقشى قطعى به عنوان يكى از صفات آدمى ندارد. اين گفته به چه معنا است؟ آيا بدان معنا است كه اين مفهوم كه زمانى آن اندازه در حيات اخلاقى اعراب اهميت داشت با ظهور دين جديد به كلى از ميان رفت؟ پاسخ به اين پرسش منفى است; چون توضيحى كه درباره جفت حلم يعنى جهل داده شد، اين مطلب را آشكار ساخته است كه خود انديشه حلم در طرز تصور قرآن از طبيعت بشرى هنوز به حيات خود ادامه مى دهد. هنوز به صورتى ملموس در آن جا وجود دارد، نه به صورت يك تصور معين بلكه منتشر شده در سراسر قرآن. از لحاظى قرآن به عنوان يك كل در زير تسلط روح حلم است. پند هميشگى قرآن به مراعات نيكى و مهربانى (احسان) در روابط بشرى و تأكيد درباره عدل و حرام بودن ظلم و امر به پرهيزگارى و جلوگيرى از شهوت ها و خرده گيرى از تكبر و خودبزرگ بينى، همه از تجليات اين روح حلم است.
ولى در آن جا چيزى بسيار مهم تر از اين وجود دارد. اين الگوى خاص رفتار بشرى به نام جهل اكنون متوجه به خود خداست. جهل در طرز تصور پيش از اسلامى، اصلاً كارى به خدا يا خدايان نداشت. تنها به موجودات بشرى در ارتباطات آنان با يكديگر مربوط مى شد، بدين معنا كه جهل رفتار خاصى از يك انسان نسبت به انسان يا انسان هاى ديگر بود. خلاصه آن كه جهل خواه خوب و خواه بد، منحصراً امرى وابسته به رابطه انسان با انسان بود.
ولى با ظهور اسلام در مكه شاهد پيدا شدن وضع مخالف و كاملاً تازه اى در ميان اعراب هستيم. تصور و مفهوم جهل مركز شبكه مهمى از مفاهيم است كه پيوستگى صميمانه با يكديگر دارند، هم چون غرور و تكبر حاصل از قدرت آدمى و اعتماد به نفس بدون مرز و اندازه و خود بسندگى و سر فرود نياوردن در برابر قدرت برتر و پايبند بودن شديد به شرف و عِرض و نگاه تحقيرآميز و مسخره به زير دست كردن و مانند آن ها. شبكه كامل اين مفاهيم اكنون در قرآن متوجه به حضرت محمد(ص) و كتاب وحى شده بر او و آيات و در نتيجه متوجه به خود خداست.
به سخنى ديگر، قرآن موضع دشمنانه اى را كه اعراب بت پرست نسبت به راهنمايى الهى (هدايت) نشان مى دادند، از راه شبكه تصورى جهل مورد توضيح و تفسير قرار مى دهد. بنابر قرآن، رفتار دشمنانه چيزى جز تجلّى ملموس و محسوس اين روحيه جهل نيست كه آن اندازه از خصوصيات اعراب پيش از اسلام بود.
ولى بايد توجه داشته باشيم كه اگر جهل از اين راه تفسير شود، ديگر آن چه بود وجود نخواهد داشت، ديگر يك رابطه افقى يعنى انسانى نيست بلكه رابطه اى ميان انسان و خدا است. در اين جا مى بينيم كه اعراب مشرك نسبت به خدا موضع جهل اختيار كرده اند كه از ديدگاه قرآن، يك گستاخى و غرور باورنكردنى از ناحيه انسان است، چه انسان اساساً يك بنده مطلق است و نمى تواند چيز ديگر باشد.
بنابراين جهل بدين معنا بايد از حضور پروردگار بزرگ محو شود; پس در اين هنگام چه چيز در پى آن باقى خواهد ماند؟ كاملاً به صورت طبيعى متقابل آن، يعنى حلم; و اين تنها نتيجه منطقى است، چه عموماً هنگامى كه تصور متقابلان ـ سلب و اثبات ـ باشد در هنگام نفى يكى، ديگرى اثبات مى شود. در دوران جاهلى جهل و حلم درست متقابل بودند.
در قرآن، هنگامى كه اين دو تصور متوجه به جانب خدا شد، ديگر چنين نسبتى ميان آن ها وجود نخواهد داشت. تا زمانى كه جهل تنها يك الگوى رفتار انسانى محض بود، نفى آن هميشه معناى حلم داشت. در چنين وضعى، هنگامى كه به شما گفته شود كه نبايد نسبت به برادران خود از طريق جهل رفتار كنيد; اين گفته به ضرورت مستلزم آن است كه از طريق حلم عمل كنيد; ولى اين جا در حضور پروردگار بزرگ كه انسان بنده اوست، و بايد چنان عمل كند كه شايسته عبد است. اين قاعده «يا جهل يا حلم» ديگر معتبر نيست. به عنوان موضعى از انسان در برابر پروردگار او، البته جهل بيرون از بحث است; ولى از آن بابت موضوع حلم نيز متساوياً بيرون از بحث است; زيرا حلم اساساً مبتنى بر تصور قدرت است. به عنوان مهار آگاهانه احساسات و عواطف شخصى، هم چون اغماض و شكيبايى به صورت ظاهر هم چون افتادگى و آرامى محض مى نمايد; ولى در وراى آن هميشه روشن ترين خود آگاهى از قدرت برتر شخص وجود دارد كه مى تواند در هر لحظه به انفجار خشم مبدل شود.
يقيناً اين رفتار نمى تواند رفتار يك بنده (عبد) باشد.
قرآن از موضع دشمنانگى و فرمان پذيرى كفّار هم چون حالت افراطى غرور و خودبزرگ بينى آدمى ياد مى كند كه از حميت جاهلى سرچشمه گرفته است. خلاصه آن كه كافر چندان گستاخ است كه در برابر خدا چنين موضع باور نكردنى جهل را اختيار مى كند، ولى اين مستلزم آن نيست كه يك مؤمن واقعى گونه ديگر از موضع حلم را نسبت به خدا اختيار كند; زيرا بنابر ديد قرآنى در صورتى كه حلم از اندازه تجاوز كند، كمتر از جهل زشت و شنيع نيست.
يك مؤمن واقعى يعنى يك عبد و بنده واقعى به تمام ترين معناى اين واژه، بايد در جهت خضوع و فروتنى نسبت به خدا از درجه حلم آن سوتر رود. هر خود آگاهى از خود بسندگى و قدرت بايد رها و متروك شود; اطاعت مطلق چيزى است كه از او خواسته شده است، ولى هنگامى كه فروتنى به اين درجه برسد، ديگر حلم نيست بلكه اسلام است.
بدين ترتيب مى بينيم كه چگونه تصور اسلام از لحاظ تاريخى وابسته به تصور قديمى حلم و در عين حال آشكارا متمايز از آن است. از ديدگاه قرآنى، اسلام به معناى فرمان بردارى و اطاعت مطلق و تسليم، بيشتر ادامه و گسترش حلم بوده است. اكنون موضوعى كه انسان با آن مواجه است ديگر يك شخص عادى نيست بلكه مالك و پروردگار صاحب جلال و عظمت او است.
در اين جا اسلام به جاى حلم نشست ولى البته خود تصور حلم به عنوان يك موضع دينى اساسى انسان نسبت به خدا از صحنه خارج شود، چه در بنده اى كه به مولاى خود صادقانه خدمت مى كند، نبايد حتّى كوچك ترين توجهى به خود بسندگى و برترى وجود داشته باشد، ولى اگر مفهوم حلم از اين عنصر اخير محروم شود، ديگر نمى تواند باقى بماند، در طرز تصور قرآنى، تنها خدا است كه كاملاً حق دارد نسبت به بندگانش حليم ناميده شود نه بر عكس.
اين واقعيت كه تصور حلم به عنوان صفتى بشرى در قرآن از فعاليت افتاده است، اشاره به آن است كه يك سازمان تصورى جديد و تازه اى شكل گرفته است. زمانى تعارض ميان جاهل و حليم بود، اكنون در قرآن تصور حلم به عنوان متقابل جهل جاى خود را به عده اى از تصورهاى تازه داد كه مهم ترين آن ها اسلام است با همه ملازمات واژه. در همان حال خود تصور جهل كه هنوز نقش چشم گيرى در جهان بينى قرآنى به عنوان رفتار لجوجانه و سرسختانه كافران دارد، جاى خود را به تصور مهم تر كفر داده است كه در اين جا نيز همه ملازمات اين واژه را فرا مى گيرد; و از اين راه تقابل و تضاد تازه اى بدين صورت پديد آمده است: كافر و مسلم.

پی نوشت ها:

[1]. يوسف/ 33.
[2]. المفضليات، بيت 1.
[3]. آل عمران/ 155.
[4].
[5]. بقره/ 273.
[6]. انعام/ 111.
[7]. حج/ 46.
[8]. طور/ 32.
[9]. نساء/ 17; انعام/ 54.
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حسادت و ريشه هاي آن از نگاه قرآن(2)

حسادت و ريشه هاي آن از نگاه قرآن(2)

خليل منصوري

زمينه هاي بروز حسادت حسادت به معناي آرزو كردن زوال نعمت از كسي است كه استحقاق آن را دارد (مفردات ص 234) البته به معناي آرزوي ادامه يافتن فقدان نعمت، نقص و فقر و بدبختي و مانند آن براي ديگري نيز آمده است. (روح المعاني ج 16 جزء 30 ص 507) ولي بيشتر در معناي نخست به كار مي رود؛ زيرا حسود كسي است كه از وجود نعمتي در دست كسي ناخشنود است و دوست ندارد كه ديگري از نعمت و راحتي و آسايش و آرامش برخوردار باشد
و همواره آرزو مي كند كه نعمت وي به نقمت و سعادتش به شقاوت تبديل شود و حتي گاه براي تحقق آرزوي خويش نيز تلاش مي كند و مقدمات آن را فراهم مي آورد. از اين رو برخي از رفتارها و گفتارهاي وي نسبت به ديگري براي تحقق زوال نعمت از دست ديگري است.
حسادت ريشه بسياري از نابهنجاري هاي اجتماعي است. رفتارها و نابهنجاري هايي چون دروغگويي، تهمت، اهانت، تحقير، استكبار و مانند آن را مي توان در حسادت اشخاص جست و جو كرد. البته از آن جايي كه حسادت امري در حوزه روان شناسي اجتماعي است و رفتار و اعمال شخص در گروه و اجتماع بازتابي از روحيات و اخلاقيات فردي مي باشد مي بايست به آثار و بازتاب هاي آن در حوزه روان شناسي و اخلاق شخص نيز توجه كرد. بسياري از كساني كه دچار بيماري حسادت مي شوند از نظر رواني تحت تأثير آن قرار دارند و دچار خود كوچك بيني و كمبود، ناتواني، افسردگي و احساس بيهودگي مي شوند. از آن جايي كه نعمتي را در دست ديگري نمي توانند تحمل كنند و خود نيز از آن بي بهره اند و هرچه تلاش مي كنند نمي توانند آن را به دست آورند و يا از دست ديگري بيرون كنند از اين رو دچار روحيه شكست خورده مي شوند و در بلندمدت از ناتواني و احساس كمبود خويش دچار بيماري افسردگي و روان پريشي و بيهودگي و حقارت مي شوند. عقده حقارت مي تواند ريشه در همين حسادت و احساس كمبودهايي داشته باشد كه در دست ديگري مي يابد.
در نخستين بخش از مقاله حاضر به ويژگي هاي حسادت و پاره اي از آثار آن اشاره شد و بيان گرديد كه ريشه و خاستگاه بسياري از ناهنجاري هاي اجتماعي و فردي، حسادت مي باشد. در دومين بخش اين مقاله علل و عوامل و زمينه هاي بروز حسادت در افراد مورد بررسي قرار مي گيرد كه با هم آن را از نظر مي گذرانيم.
قرآن كريم از برخي مسائل و امور به عنوان زمينه هاي پيدايش و شكل گيري حسادت در افراد ياد مي كند كه برخي از آنها عبارتند از:

ذكر فضايل ديگري

ذكر فضايل و خوبي هاي يك شخص موجب مي شود كه زمينه حسادت ديگران برانگيخته شود. تعريف و تمجيد بسيار و دايمي از فرزند خواهر و برادر و يا مرد و زني موجب مي شود تا حس حسادت در اطرافيان برانگيخته شود و شخص چون خود نمي تواند همانند آنان عمل كند و فضايلي را به دست آورد و نعمتي را تحقق بخشد، به روش عكس العمل و واكنش منفي رو مي آورد و رفتارهاي نابهنجار از خود بروز مي دهد.
در داستان فرزندان يعقوب و حسادت ايشان نسبت به حضرت يوسف(ع) دقيقاً به اين نكته پرورشي و تربيتي و اخلاقي اشاره شده است كه حضرت يعقوب(ع) با رفتارهاي خويش موجبات حسادت را در برادران برانگيخته است.
اگر حضرت يوسف(ع) در معرض قتل قرار گرفت و درنهايت با وساطت برادر بزرگ از مرگ نجات يافت و در چاه انداخته شد و سپس به عنوان برده به كاروانيان فروخته شد و موجبات جدايي پدر و فرزند خردسال فراهم آمد، ريشه برانگيخته شدن حسادت و زمينه هاي بروز آن را مي بايست در توجه بيش از اندازه يعقوب(ع) و ذكر فضايل و يادكرد آن حضرت دانست.
حضرت يعقوب(ع) با آن كه مي دانست حضرت يوسف(ع) به مقامات عالي دست خواهد يافت و از پيامبران خواهد شد و اين مسئله در خواب به يوسف(ع) بيان شده بود با اين همه از مسئله حسادت فرزندان خويش آگاه بود و لذا از يوسف(ع) مي خواهد كه اين فضيلت خويش را ياد نكند تا به گوش برادران نرسد. (يوسف آيه 5)

اظهار محبت بيش از اندازه

در تحليل قرآن از زمينه هاي بروز حسادت در اشخاص، مسئله اظهار محبت بيشتر به برخي به عنوان يكي از علل ذكر شده است. اين بدان معنا است كه براي اشخاص، كساني كه در محدوده دايره ارتباط اجتماعي قرار دارند همساني و عدم تفاوت، بيش از اندازه مهم و اساسي است. فرزندان اين توقع و انتظار را دارند كه از سوي پدر و مادر به طور مساوي و يكسان موردتوجه و اهتمام قرار گيرند و تبعيض و تفاوتي ميان ايشان و ديگر برادران نباشد.
گاه چگونگي برخورد، اين توهم را پديد مي آورد كه پدر و مادر ميان فرزندان تفاوت و تبعيض قايل شده اند اين توهم، زمينه بروز حسادت و يا رفتارهاي نابهنجار براي از ميان بردن اين نعمت و توجه خاص فراهم مي آورد. اين گونه است كه شخص افزون بر جداشدن از پدر و مادر به علت تبعيض و يا توهم تبعيض، كارهايي را انجام مي دهد تا زمينه جدايي بين پدر و فرزند موردتوجه، نيز تحقق يابد. اين گونه است كه حسادت باعث مي شود كه بسياري از نابهنجاري ها در رفتارهاي شخص در حوزه عمل اجتماعي پديد آيد و گاه دست به قتل و يا توطئه براي از ميدان به در كردن رقيب زند. اين كم ترين واكنش منفي است كه شخص از خود بروز مي دهد. واكنش دروني از اين خطرناك تر است و شخص گاه براي جلب توجه ديگري مانند پدر و مادر، رفتارهاي نابهنجار و زشتي را شروع مي كند تا بيش تر مورد اهتمام قرار گيرد واين گونه است كه فاصله هاي ميان پدر و فرزند روزبه روز افزون مي شود و درنهايت فرزند شكست خورده و سرافكنده از جنگ جلب محبت، دچار افسردگي و خودكشي مي شود.
در گفت وگويي كه قرآن از برادران يوسف درباره علل و انگيزه هاي قتل او و يا آدم ربايي و دوركردن فرزند از پدر بيان مي كند به اين نكته به صراحت و روشني اشاره شده كه پدر به ما كم توجه است و همه محبت و عشق خويش را به يوسف و برادرش مي بخشد: قالوا ليوسف و اخوه احب الي ابينا: گفتند يوسف و برادرش موردمحبت بيشتر پدر است. (يوسف آيه 8)
قرآن خطاب به مردمان اين هشدار را مي دهد كه اين گونه رفتار بسيار خطرساز و يكي از علل حسادت و رفتارهاي نابهنجار است. از اين رو مي فرمايد: لقد كان في يوسف و اخوته آيات للسائلين؛ در داستان وقايع يوسف و برادرانش نشانه ها و مطالب مهمي براي پرسشگران است. (يوسف آيه 7) به اين معنا اگر كسي پرسشي درباره چگونه رفتار پدر و مادر نسبت به فرزند و تربيت آنان دارد مي تواند به اين داستان از اين جنبه نيز بنگرد تا دريابد كه حسادت چگونه پيامدهاي خطرناكي را پديد مي آورد و تمامي اصول تربيتي را فرو مي پاشد و نتيجه را دگرگون مي سازد.

توهم حسادت زا

قرآن به اين مساله نيز مي پردازد كه در ايجاد و زمينه سازي حسادت و انگيزش آن لازم نيست تا مساله همان باشد كه اشخاصي كه دچار حسادت مي شوند تحليل و تجزيه مي كنند. به اين معنا كه گاه توهم و تحليل و تجزيه نادرست نيز مي تواند موجب حسادت شود. شخص هر چند كه به نظر خويش رفتاري مثبت نسبت به همگان دارد و در واقع نيز چنين است ولي اين بدان معنا نخواهد بود كه ديگران نيز همان تحليل و برداشت را داشته باشند. هرگونه رفتاري كه موجبات توهم تبعيض را پديد مي آورد مي تواند عامل مهمي در ايجاد حسادت باشد. از اين رو مي بايست هر از گاهي به ديدگاه و تحليل ديگران نيز توجه شود و در گفتمان ها و گفت و گوهاي روزانه ديدگاه ها و بينش هاي ديگران نسبت به مساله دانسته شود. بازخورد مهم رفتاري را مي توان در اين گفت و گوهاي دوستانه به دست آورد.
در واقع نياز نيست كه انسان رفتاري تبعيض آميز داشته باشد بلكه رفتاري كه موجبات توهم را فراهم مي آورد و تحليل نادرستي را برانگيزد نيز مي تواند در ايجاد حسادت نقش داشته باشد. قرآن در آيه 8 سوره يوسف به اين مساله از ديدگاه برادران يوسف مي پردازد و نشان مي دهد كه در تحليل و نگرش فرزندان نسبت به رفتار پدر چه چيزي مطرح است. آنان به صراحت پدر خويش را به گمراهي نسبت مي دهند و مي گويند كه (پدر با اين رفتار تبعيض آميز خويش، عدالت و حق را مراعات نكرده است؛ زيرا آنان گروهي كارآمد و توانا و مفيد هستند و خانواده ايشان بر نيروي آنها پايدار است در حالي كه به جاي آن كه از اين گروه مفيد تشكر و قدرداني شود پدر از دو بچه خردسال حمايت مي كند و آنان را مورد تشويق و محبت خويش قرارمي دهد. اين گونه رفتار پدر نشان دهنده آن است كه مسائل را به درستي تحليل نمي كند و فرزندان را بر پايه فعاليت ها و كارهاي مفيد مورد توجه قرار نمي دهد. از اين رو خروج از اعتدال و عدالت درباره رفتار پدر ثابت است و پدر در حقيقت در گمراهي است).
در تحليلي كه برادران از رفتار پدر خويش ارايه مي دهند به اين مساله توجه داده شده است كه از نظر آنان پدر قادر نيست تا رفتار درست تربيتي را در پيش گيرد و به جاي آن كه افراد و اشخاص مفيد را تشويق كند، به كساني توجه مي كند كه مفيد و كارآمد نيستند.
در اين جا به مساله نگرش و بينش و در حقيقت ملاك هاو معيارهاي سنجش و داوري نيز اشاره شده است. به سخن ديگر برادران با ملاك و معياري كه دارند به ارزيابي و تحليل مي پردازند. از نظر آنان ملاك برتري و تشويق مي بايست كارآيي و مفيد بودن باشد؛ در حالي از نظر پدر ملاك و معيار، امري ديگر است. خردسالي دو فرزند موجب شده كه كم تر به فرزندان بزرگ توجه شود. به نظر يعقوب نيازي نيست كه برادران بزرگ و كامل و توانمند مورد توجه و اهتمام بيش تر قرار گيرند. اين مساله موجب شده است كه فرزندان بزرگ تر ناديده گرفته شوند. در حالي كه آيه به خوبي نشان مي دهد كه فرزندان در هر سني كه باشند و حتي پس از آن كه خود صاحب زن و فرزند مي باشند احساس نياز به محبت پدر و مادر دارند و هرگونه كوتاهي مي تواند آثار زيانباري داشته باشد.

ضعف خداشناسي

قرآن علت ديگري كه براي حسادت و زمينه هاي بروز و ظهور آن بيان مي كند مساله ضعف خداشناسي و جهل به حكمت تفاوت هاي موجود در ميان انسان هاست.
بسياري از افراد به علت وجود نعمتي چون مال و فرزند و خانه و مانند آن نسبت به ديگري حسادت مي ورزند. در حالي كه علت وجود تفاوت ها مي تواند مسائلي چون آزمون و ابتلا باشد. به اين معنا كه به برخي از اشخاص ثروت و مال داده مي شود تا دانسته شود چگونه با اين مال و ثروت خويش رفتار مي كند.
بسياري از كسان هنگامي كه در تنگدستي هستند از خدا مي خواهند كه ثروتي به ايشان بدهد تا به ديگران كمك كنند برخلاف كساني كه در حال حاضر از ثروت برخوردار هستند و كمكي نمي كنند. اين اشخاص هنگامي كه به ثروت دست مي يابند گذشته خويش را فراموش مي كنند و وعده ها را از ياد مي برند. اين در حالي است كه خداوند در مال هر كسي حداقل دو سهم براي دو گروه در نظر گرفته است. به اين معنا كه هر ثروت و مال كم و زياد، دو شريك طبيعي دارد يكي از آنان محرومان و ديگري سائلين هستند كه به جهاتي دست نياز به سوي اين و آن دراز مي كنند. اين دو گروه دست كم در هر ثروتي به عنوان حق، شريك هستند. (ذاريات آيات 19 و 20)
بنابراين آزمون و ابتلا و آزمايش مي تواند از علل برخورداري از نعمتي باشد. اين بدان معنا نيست كه آن نعمت براي وي نقمت و بلا نشود؛ چنان كه فقر و نداري نيز مي تواند براي كساني زمينه بروز استعدادها شود. بيل گيتس با بيست دلار خويش شركت معظمي را ايجاد كرد كه ميلياردها دلار مي ارزد. وي كارش را در اوج نداري شروع كرد و نرم افزار نخست خويش را در يك گاراژ نوشت. در حقيقت فقر و نداري موجب شد تا استعدادهاي خويش را بيابد و براي رهايي از مشكل مالي تلاش كند و اين گونه موفق شد.
بسياري از اموري كه انسان از خدا مي خواهد مي تواند براي او شر و بلا باشد و بسياري از اموري كه شر و بلا مي نمايد و انسان آن را ناخوش مي شمارد مي تواند براي او مفيد باشد: عسي ان تحبوا شينا و هو شر لكم و عسي ان تكر هوا شينا و هو خير لكم.
به هر حال يكي از علل حسادت نسبت به ديگري آشنا، مي تواند عدم آگاهي از حكمت خداوند باشد كه چرا يكي را سرمايه دار و ديگري را بينوا و يا كسي را شاه و ديگري را گدا مي كند. به يكي فضل و نعمتي مي دهد و از ديگري مي ستاند. (نساء آيه 32)

آگاهي ناقص و تحليل نادرست

آگاهي ناقص از مسايل و تحليل برخاسته از اين آگاهي و دانش اندك، عامل مهمي در انگيزش حسادت در انسان است. اين مسأله درمورد برادران يوسف نيز ديده شده و در آيات قرآني بدان پرداخته شده است.
انسان ها بدون آگاهي و دانش كامل از مسايل نسبت به ديگري حسادت مي ورزند و اين درحالي است كه شخص محسود ممكن است در وضعيت بدتر باشد و يا درحال گذر از آزموني قرار داشته باشد. دانش ناقص موجب مي شود تا براساس آن، تحليلي نادرست ارايه شود و در نتيجه، آن شخص مورد حسادت قرار گيرد. برادران يوسف نيز با اين گونه دانش ناقص خود به تحليل نادرستي رسيدند و نزديك بود برادر خويش را پس از ربايش بكشند.
پس حسادت مي تواند برخاسته از دانش و آگاهي اندك نسبت به امور و مسائل باشد و اين گونه است كه تحليل هاي نادرستي داده مي شود و براساس اين تحليل هاي نادرست، قضاوت و داوري هاي نادرست تر به عمل مي آيد و رفتارها و نابهنجاري ها شكل مي گيرد. بسياري از مخالفت ها برخاسته از كم دانشي و كم اطلاعي اشخاص به مسايل است. (نساء آيه51و54)

جهل نسبت به مشيت الهي

از ديگر عوامل انگيزش حسادت در انسان ها نسبت به آشنايان و دوستان و كساني كه با آنان ارتباط دارند، جهل و ناداني نسبت به نقش مشيت و اراده الهي در مسايل و امور هستي است. (بقره آيه105)
اگر انسان ها به اين مسأله يقين داشته و آگاه باشند كه خداوندي عليم و خبير و حكيم و قادر، جهان را مديريت مي كند، كم تر دچار حسادت مي شوند. اگر شخص به اين باور برسد كه برگي از درختي بدون علم و حكمت الهي نمي افتد به اين نتيجه خواهد رسيد كه بهره مندي اشخاصي از نعمتي به معناي آن است كه وي پاداش كاري را گرفته و يا در آزموني قرار گرفته و يا حكمتي ديگر در اين بين است كه وي از آن آگاه نيست و تنها خداوند آگاه و خبير و عالم و حكيم مي داند كه چه مي كند.
كسي كه باور داشته باشد كه خداوند هيچ كاري را بي حكمت و دليل و قصد و هدفي انجام نمي دهد به اين باور نيز خواهد رسيد كه او اگر به كسي نعمتي داده بر اساس حكمتي بوده است كه يا از آن آگاه خواهد شد و يا هرگز از آن آگاه نخواهد شد. بنابراين نمي بايست نسبت به وجود نعمتي در ديگري خود را به رنج اندازد و خواهان زوال و از ميان رفتن آن شود و نسبت به او حسادت بورزد.

شيطان همراه هميشگي حسود

ازنظر قرآن، شيطان دشمن آشكار و هميشگي انسان است. اين دشمن سوگند خورده، به هر راه و روشي مي كوشد تا به اهداف پليد خويش در گمراهي و تباهي بشر دست يابد. از اين رو همواره در كمين مردمان است و مي كوشد تا آنان را به هر طريقي گمراه و به دوزخ بفرستد. حسادت، يكي از ابزارهاي شيطان است. او با اين كار هم آرامش را از شخص حسود مي گيرد و هم رنج و زحمت را براي ديگراني كه محسود واقع مي شوند فراهم مي كند. اين گونه است كه قرآن از دشمن دروني آدمي يعني هواي نفس و دشمن وسوسه كننده بيروني باز مي دارد و هشدار مي دهد كه مواظب و مراقب باشند تا در دام شيطان نيافتند كه وي مي كوشد تا آنان را گرفتار و در بند كشد. (يوسف آيه5)
اين ها بخشي از آيات قرآني است كه به مسأله حسادت و زمينه هاي بروز و ظهور آن اشاره دارد. باشد كه باتوجه به دشمنان دروني و بيروني از اين بيماري خطرناك كه آدمي را از درون متلاشي و در جامعه دچار رنج و زحمت مي كند رهايي يابيم. حسادت نابهنجاري اجتماعي است كه آثار خطرناكي براي فرد و ديگري به دنبال دارد. به اميد آنكه با بهره گيري از بينش و نگرش قرآني، از شر و آسيب هاي فردي و اجتماعي آن در امان بمانيم.

 

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دنياگرايي، آسيبي فرهنگي؛ از منظر قرآن

دنياگرايي، آسيبي فرهنگي؛ از منظر قرآن

سيد مصطفي احمدزاده*

چكيده اين مقاله با هدف تبيين دنياگرايي ـ به عنوان يك آسيب فرهنگي ـ از ديدگاه قرآن كريم به رشتة تحرير در آمده تا برنامه ريزان فرهنگي بر اساس آن به بررسي وضعيت موجود و برنامه ريزي براي دستيابي به وضعيت مطلوب بپردازد. پس از يادكرد برخي از مباني مهندسي فرهنگ، نخست به تفاوت «دنياداري» و «دنياگرايي» اشاره شده و سپس «دنياداري» و «دنياگرايي» در سه لاية «نگرش»، «ارزش» و «رفتار» از ديدگاه قرآن كريم به همراه شاخص هاي قرآني دنياگرايي گزارش شده است. نويسنده معتقد است اگر در جامعه اي نگرش دنياگرايانه گسترش يابد، اين نگرش اغلب سبب ترويج ارزش هاي دنياگرايانه و در نهايت رفتار دنياگرايانه خواهد شد، كه اين گونه رفتارها نيز به نوبة خود به تعميق نگرش دنياگرايي در جامعه منجر مي گردد.

كليد واژه ها: دنياداري/ دنياگرايي/ شاخص هاي دنياگرايي/ نگرش/ ارزش/ رفتار/ مهندسي فرهنگي/ آسيب فرهنگي

* عضو هيئت علمي پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي

طرح مسئله

امروزه، فرهنگ و بحث هاي پيرامون فرهنگ در جامعة ما وارد عرصة نويني شده است و مراكز و سازمان هاي گوناگون، هر يك از دريچة وظايف و اختيارات خود، به آن نگريسته اند و نظرات و نظرياتي را در حوزه هاي گوناگون فرهنگ ارائه داده اند. در اين ميان برخي از بحث هاي مربوط به فرهنگ، از جمله تعريف فرهنگ، مهندسي فرهنگ و مهندسي فرهنگي، از رشد چشم گيري برخوردار بوده است. يكي از موضوعاتِ مهم در مهندسي فرهنگ، آسيب شناسي فرهنگ است. روشن است كه به لحاظ گستردگي ساحت فرهنگ، آسيب هاي فرهنگ نيز از چشم اندازهاي مختلف قابل بررسي است. نيز بيفزاييم كه پيش فرض ها، فرضيه ها، منابع، مباني، سنجه ها، نظريات و روش هايي كه بر پاية آنها، آسيب هاي فرهنگ مورد مطالعه و پژوهش قرار مي گيرد، بر دراز دامني و پيچيدگيِ بحث آن چنان افزوده است كه هر پژوهشگري را ناچار مي سازد تنها بر اساس يك نظريه و از يك زاوية بسيار محدود به آسيب شناسي فرهنگ بپردازد تا بتواند در اين ساحت، نكتة نويني را دربارة آسيب هاي فرهنگ بر كارنامة پر برگ و بار فرهنگ پژوهي بيفزايد.
در كشور ما كه اسلام در همة زواياي فرهنگيِ آن جاري و ساري است، نگريستن به فرهنگ از ديدگاه قرآن كريم به عنوان سنگِ زيرين تمدن و فرهنگ اسلامي، اهميت دوچندان مي يابد. قرآن كريم، كتابي است كه فرهنگ سازيِ خويش را در طول تاريخ اسلام عملاً نشان داده است. هر گاه مسلمانان به آن روي آورده اند، از آبشخور فرهنگ آفرينيِ آن سيراب گشته اند و هر از گاه از آن روي برتافته اند، به لحاظ فرهنگي به انحطاط گراييده اند. بنابراين به راحتي مي توان گفت هر گونه آسيب شناسي در ساحت فرهنگ بدون توجه به آيات فرهنگ آفرينِ قرآن كريم، آب در هاون كوفتن است.
اين پژوهش، سعي دارد به روشنگري دربارة يكي از آسيب هاي رويكرديِ فرهنگ از ديدگاه قرآن كريم بپردازد تا توجه برنامه ريزان فرهنگي را به اهميت آن و نقش حياتيِ آن در مهندسي فرهنگ معطوف دارد.
مسئلة اصلي اين تحقيق اين است كه قرآن كريم چه رهنمودهايي را دربارة «دنياگرايي» به عنوان يك آسيب فرهنگي مطرح كرده است؟ چرا قرآن كريم در برخي آيات، دنيا را ستوده و در برخي ديگر از آيات، آن را نكوهش كرده است؟ آيا در قرآن كريم، بهره برداريِ از دنيا، به دو گونه معرفي شده است؟ شاخص هاي «دنياداري» و «دنياگرايي» از ديدگاه قرآن كريم چيست؟ قرآن كريم دربارة لايه هاي سه گانة فرهنگ؛ يعني نگرش، ارزش و رفتار، از بُعد «دنياگرايي» چه آسيب هايي را متذكر شده است؟ آثار، مصاديق و موانع «دنياگرايي» از ديدگاه قرآن كريم چيست؟
فرضية پژوهشگر اين است كه «دنياداري» به رشد و توسعة همه جانبه و فراگيرِ فرهنگ پيشرو و پويا كمك مي كند و در برابر آن، «دنياگرايي»، آسيبي جدي براي رشد تك بعدي فرهنگ و در نتيجه، ناكارآمدي سامانة فرهنگ و در نهايت انحطاط آن است. انتخاب «دنياداري» يا «دنياگرايي» به عنوان بستر و زمينة فرهنگ از يك سو و به عنوان يك مبناي اثرگذار در مهندسي فرهنگ از سوي ديگر، فرهنگ پيشرو يا فرهنگ پيرو را رقم خواهد زد.
در اين مقاله، نويسنده بر اساس اين نظريه كه رفتار انسان بر پاية ارزش هاي انسان شكل مي گيرد و ارزش هاي انسان نيز از نگرش هاي انسان تأثير مي پذيرد، معتقد است هر گونه آسيبي به نگرش ها، آسيب ارزش ها و در نتيجه رفتارها را در پي خواهد داشت. براي تغيير رفتار انسان بايد نخست به تغيير نگرش هاي او بپردازيم. يكي از نگرش هايي كه پيوسته در قرآن كريم در آيات گوناگون و از زواياي مختلف مورد تأكيد قرار گرفته است، «دنياداري» و در برابر آن «دنياگرايي» است. «دنياداري» و «دنياگرايي» در حقيقت دو روي يك سكه اند و بسته به نگرش انسان نسبت به دنيا، با يكديگر متفاوت مي شوند. نتيجة هر گونه انحرافي از «دنياداري» و حركت به سوي «دنياگرايي»، به آسيب انسان و فرهنگ منتهي خواهد شد.
از سوي ديگر، قرآن كريم در آيات متعددي، آثار «دنياداري» و «دنياگرايي» را روشن و شفاف بيان كرده است و انواع نگرش ها، ارزش ها و رفتارهاي دنيادارانه و دنياگرايانه را معرفي كرده و آثار «دنياگرايي» را به عنوان يك آسيب بسيار خطرناك براي فرهنگ هر جامعه اي برشمرده و گوشزد كرده است كه جامعه اي كه «دنياگرايي» بر مناسبات و ارتباطات فردي و اجتماعيِ آن سايه گسترانده باشد و شاخص هاي دنياگرايانه بر نگرش ها، ارزش ها و رفتارها حاكم باشد، خود به دست خود، راه را براي هجوم آسيب هاي فرهنگي بر تار و پود فرهنگِ جامعه هموار ساخته است. در فضاي چنين جامعه اي، فرهنگِ مادي كم كم بر مسند فرهنگ معنوي تكيه خواهد زد و تعادل ميان عناصر فرهنگ از دست خواهد رفت. در چنين حالتي، سخن از مهندسي فرهنگ يا مهندسي فرهنگي، آب در هاون كوفتن است، زيرا سيل ويرانگر را نمي توان حتي با سدهاي عظيم نيز مهار كرد. بنابراين، علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد.
نيز در قرآن كريم بر اين نكته تأكيد شده است كه يكي از مهم ترين دلايل انحطاط جوامع و تمدن هاي گذشته، «دنياگرايي» بوده است و مهم ترين دليلي كه برخي از مردم، دعوت انبيا را نمي پذيرفته اند، همين «دنياگرايي» آنان بوده است. زيرا هنگامي كه «دنياگرايي» بر ذهن و ضمير انسان ها سايه افكنده باشد، ديگر جايي براي رشد ارزش هاي معنوي كه حيات هر جامعه اي به آن است، نخواهد بود. فرهنگ در جامعه اي در مسير رشد و بالندگي و توسعه و تعالي قرار خواهد گرفت كه «دنياداري»، تعيين كنندة ارتباطات و مناسبات فرهنگي و اجتماعيِ آن سامان باشد و شاخص هاي «دنياداري» بر نگرش ها، ارزش ها و رفتارها حاكم باشد. در يك كلام، بستر بالندگي و مصونيتِ فرهنگ، «دنياداري» است نه «دنياگرايي».

مباني مهندسي فرهنگ

پيش از آغاز بحث، شايسته است مباني مهندسي فرهنگ را مورد بازبيني قرار دهيم تا بر پاية آن، ديدگاه خود را استوارتر سازيم.
فرهنگ را ويژگي هاي گوناگوني است. در اينجا، تنها به چند ويژگيِ آن كه با مسئلة اين پژوهش مرتبط است، اشاره مي كنيم.
يكم: در تعريف فرهنگ، عناصر متعددي دخالت دارند، از جمله مي توان به محيط بالندگي فرهنگ، هدف از فرهنگ و تعريف فرهنگ از چشم انداز علوم گوناگون اشاره كرد و همين مسئله باعث شده است كه فرهنگ معاني مختلفي پيدا كند. آنچه در اينجا مورد نظر است، تعريفِ ادوارد تايلر است. وي معتقد است كه فرهنگ، مجموعة پيچيده اي است شامل معرفت، باور، هنر، اخلاق، قانون، آداب و رسوم و بسياري ديگر از عادات و استعدادهايي كه انسان به عنوان عضو جامعه كسب مي كند.
در اين تعريف چند نكته نهفته است: نخست اينكه فرهنگ يك مجموعه (سامانه) است. دوم اينكه اين مجموعه (سامانه)، پيچيده است. سوم اينكه تمام عناصر فرهنگ به نوعي با انسان مرتبط است. به ديگر سخن، فرهنگ ويژة انسان است. چهارم اينكه عناصر فرهنگ، غالباً معنوي است. پنجم اينكه بستر شكل گيري فرهنگ، جامعه است. ششم اينكه فرهنگ، يك فرايند كسبي است.
دوم: هر چند برخي تقسيم فرهنگ را به مادي و معنوي نپذيرفته اند(چلبي، /58)، اما به نظر مي رسد كه فرهنگ به دو قسمت كلي معنوي و مادي قابل تقسيم است. زيرا انسان كه محور فرهنگ است، هم با مسائل معنوي سروكار دارد و هم با مسائل مادي. بنابراين فرهنگ نيز به لحاظ ارتباط مستقيم با انسان از اين قاعده مستثنا نيست. اما آنچه حائز اهميت است، اين است كه نه تنها كفة معنوي فرهنگ بسيار سنگين تر از كفة مادي فرهنگ است، بلكه كفة معنوي فرهنگ از يك سو به لحاظ تأثيرگذاري و از سوي ديگر به لحاظ مبنا بودن براي جهت دهيِ عناصر مادي، از كفة مادي فرهنگ نيز فربه تر، جامع تر و گسترده ساحت تر است. به ديگر سخن، عناصر ماديِ فرهنگ، بُعد ماديِ همان عناصر معنوي فرهنگ است كه در قالب مادي، ظهور و بروز يافته اند. فرهنگ معنوي مانند هنر، زبان، ادبيات، فلسفه، سياست، افكار و عقايد، علوم و قوانين و فرهنگ مادی، شامل اشیاي قابل لمس است. مثل مسکن، وسایل زندگی، وسایل و ابزار و ادوات، هواپیما، اتومبیل و ماشين آلات.
سوم: فرهنگ مادی و معنوی به یک نسبت وآهنگ پیشرفت نمی کنند، بلکه معمولاً فرهنگ مادی سریع تر دگرگون می گردد. از این رو شکافی بین این دو پدید می آید که آن را پس افتادگی یا تأخر فرهنگی می نامند. به بیان دقیق تر، تأخر فرهنگی، پس افتادن یک عنصر فرهنگی از سایر عناصر است. بدين سان، هنگامي كه تساوي ميان عناصر فرهنگ به عنوان يك سامانة پويا و پيچيده، به ويژه در سطح كلان- مادي و معنوي- از بين برود، آسيب فرهنگي پاي به ميدان خواهد گذاشت. در اينجا، منظور از آسيب، عدم تساوي ميان خرده سامانه هايِ سامانة كلان فرهنگ است كه منجر به عدم پويايي سامانه و در نتيجه عدم دستيابي به هدف خواهد شد.
چهارم: فرهنگ، يك سامانه است و داراي خرده سامانه هايي است كه بر يكديگر اثر مي گذارند و از يكديگر تأثير مي پذيرند. از سوي ديگر، مانند هر سامانه اي داراي ورودي و خروجي است و نوع ورودي ها، تعيين كنندة خروجي هاست. به ديگر سخن، فرهنگ بسان سامانه اي بسيار پيچيده است كه ورودي ها در آن پردازش مي شوند و خروجي هايي- از يك سو متفاوت از ورودي ها، به لحاظ پردازشي كه بر روي ورودي ها انجام شده و تأثير و تاثراتي كه خرده سامانه ها بر يكديگر نهاده اند و از سوي ديگر متناسب با ورودي ها، به لحاظ اينكه بن ماية اصلي سامانه اند و در حقيقت، تمام فعل و انفعالات سامانه بر روي اين ورودي ها انجام مي پذيرد- عرضه مي كند. بنابراين، ميان ورودي ها و خروجي هاي فرهنگ، ارتباط معناداري وجود دارد.

 

نمودار1: فرآيند فرهنگ
پنجم: در حوزة ارتباط ميان فرهنگ و ساير ساحت هاي علوم بشري، برخي فرهنگ را با اضلاعي مانند اقتصاد، سياست و اجتماع در كنار يكديگر نهاده اند و برخي ديگر، فرهنگ را تنها با اضلاعِ اقتصاد و سياست مرتبط دانسته اند.


به هر حال، ميان فرهنگ و اقتصاد، رابطة معناداري وجود دارد كه توجه به هر ضلع و غفلت از ضلع ديگر، به تغيير ورودي ها و در نتيجه تغيير خروجي ها و بالاخره، آسيب كه همان عدم تساوي ميان اضلاع فرهنگ است، منجر خواهد شد.
ششم: در وجود انسان، سه لاية نگرش، ارزش و رفتار شكل گرفته است. در ادبيات اسلامي از اين سه لايه با اندكي تسامح به عقايد، اخلاق و فقه تعبير شده است. از سوي ديگر، فرهنگ و به تعبير دقيق تر عناصر فرهنگ، به لحاظ ارتباط مستقيم با انسان، به سه لاية نگرش، ارزش و رفتار قابل تقسيم اند. به ديگر سخن، در درون فرهنگ، هم سخن از نگرش هايي است كه انسان هاي يك جامعه بدان معتقدند و هم سخن از ارزش ها و هم سخن از رفتارها. آنچه توجه بدان ضروري است، اين است كه نه تنها ميان اين سه لايه، مرزِ مشخصي نمي توان تصور كرد، بلكه اين سه لايه آن چنان در يكديگر در هم تنيده اند كه هنگام سخن از هر يك، ناگزير از آن دو ديگر هم، سخن به ميان خواهد آمد. نيز در درون هر لايه، دو لاية ديگر نيز حضور دارند. بنابراين هنگامي كه مثلاً از نگرش سخن مي گوييم، در درون نگرش، هم ارزش حضور دارد و هم رفتار. از اين زاويه، هر گاه به يكي از سه لايه به طور مشخص اشاره مي كنيم، منظور تقويت و اهميت دادن به آن لايه است، نه اينكه تنها همان لايه مراد باشد.
حال كه برخي از مباني مهندسي فرهنگ با توجه به مسئلة اصليِ اين پژوهش روشن شد، به بررسي يكي از مهم ترين آسيب هاي رويكرديِ فرهنگ، يعني «دنياگرايي»، از ديدگاه قرآن كريم مي پردازيم.
تعريف «دنياداري» و «دنياگرايي»

دنيا از «دني» گرفته شده و به معناي پستي و نزديك بودن مي باشد. در مورد دنيا تعريف هاي گوناگوني ارائه شده است، اما آنچه در اين مقاله مورد نظر است، تعريفي است كه از قرآن كريم به دست مي آيد. در قرآن كريم، گاه دنيا مورد مذمت قرار گرفته و گاه از دنيا به نيكي ياد شده است. سرّ اين مدح و ذم را نه در دنيا كه در بيرون از دنيا بايد جست.
با مطالعة آيات قرآن كريم به اين نكته دست پيدا مي كنيم كه دنيا به خودي خود، از جهت انتساب به حضرت حق، سراسر حق است و باطل و پستي در آن راه ندارد، بنابراين مذموم نيست؛ اما از جهت انتساب به بشر، متناسب با نگرش و استفادة انسان، گاه ممدوح (دنياداري) و گاه مذموم (دنياگرايي) است. به ديگر سخن، دنيا مجموعه اي از ماديات، نوع نگرش و نحوة بهره گيري از اين ماديات است كه انسان از بدو تولد تا زمان مرگ با آنها سر و كار دارد. روشن است كه اين تعريف، جامعِ دنيايِ ممدوح و مذموم است. در اين مقاله از دنياي ممدوح با عنوان «دنياداري» ياد مي كنيم و از دنياي مذموم با عنوان «دنياگرايي» تعبير مي كنيم. در زبان عرفي مردم نيز، همين معنا مراد است. در قرآن كريم نيز، دنيا به همان تلقي عرفي و زباني مردم اطلاق شده است، با اين تفاوت كه دنياي مذموم و ممدوح با توجه به سياق آيات كاملاً قابل تشخيص است. در اينجا نيز براي جدا سازي اين دو مفهوم، به جاي بهره گيري از يك واژه، يعني واژة دنيا، از دو واژة «دنياداري» و «دنياگرايي» سود جسته ايم.
در قرآن كريم، دنيا در سياق ذم، يا به تعبير ديگر «دنياگرايي»، گاه به مصاديقِ مادي، مانند شهوت هاي جنسي، فرزندان، طلا و نقره، اسب، دام و كشتزار تعريف شده است كه انسان دلبسته و وابسته به آنهاست؛ (زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالأنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذَلِكَ مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ... )(آل عمران/١٤)، و گاه به نگرش هاي مادي گرايانه و نحوة بهره گيري از اين مصاديقِ مادي، مانند لعب، لهو، مدپرستي، تجمل گرايي، فخر فروشي، ثروت اندوزي و قدرت طلبي توجه داده شده است كه انسان به جاي استفاده از ماديات در جهت نزديكي به خداوند، از آنها در جهت دوري از خداوند سود جسته است؛ (اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الأمْوَالِ وَالأوْلادِ ...)(حديد/٢٠).
نتيجه آنكه دنيا، پيوستاري است كه در يك سوي آن، «دنياگرايي» و در سوي ديگر آن، «دنياداري» است. در طرف «دنياداري»، خداوند است و در طرف «دنياگرايي»، غير خداوند. از همين جا مي توان به تعريف دقيق تري از دنيا دست پيدا كرد كه نتيجة كوشش ها و باريك بيني هاي عارفان است. عارفان معتقدند هر آنچه غير خداست، دنياست. بر اين اساس حتي عبادتي كه براي غير خدا باشد، دنياست. نيز اين نكته را بيفزاييم كه «دنياداري» با «دنياگرايي» قابل جمع نيست، اما مي تواند در پيوستاري از شدت و ضعف قرار بگيرد.



لايه هاي «دنياداري» و «دنياگرايي» در قرآن كريم

همچنان كه پيش تر آمد، در وجود انسان، سه لاية نگرش، ارزش و رفتار تعبيه شده است. از سوي ديگر، فرهنگ نيز كه محصولِ انسان است، در سه لايه قابل بررسي است: نگرش، ارزش و رفتار. هنگام بحث از «دنياداري» و «دنياگرايي» به عنوان يك عنصرِ فرهنگي از ديدگاه قرآن كريم، شايسته است اين موضوع در سه لايه به صورت جداگانه مورد مداقه قرارگيرد.

1. نگرش، «دنياداري» و «دنياگرايي»
الف) كليات

نگرش(Attitude)، عبارت است از يك روش نسبتاً ثابت در فكر، احساس و رفتار نسبت به افراد، گروه ها و موضوع هاي اجتماعي يا قدري وسيع تر، هر گونه حادثه اي در محيط فرد. (آذربايجاني، /136)
مؤلفه هاي نگرش عبارتند از افكار و عقايد، احساسات يا عواطف و تمايلات رفتاري. محققان در زمينة مؤلفه هاي نگرش نيز اتفاق نظر دارند و براي آن ابعاد شناختي، عاطفي و رفتاري در نظر مي گيرند. «مؤلفه هاي شناختي» به فكر و تفسير هاي خاص، «مؤلفه هاي عاطفي» به هيجان هاي منفي يا مثبت و «مؤلفه هاي رفتاري» به نحوة خاصي از كنش فرد اشاره دارد. (همان، /137)

 


روشن است كه ميان نگرش هاي يك فرد تفاوت است. به اين معنا كه برخي از نگرش هاي يك فرد اصلي اند و برخي فرعي اند و نگرش هاي اصلي بر نگرش هاي فرعي تأثير دارند.


عقايد و باورها، اعم از اينكه درست يا نادرست باشند، جزء شناختي نگرش را تشكيل مي دهند و ارزش ها ارتباط نزديكي با بُعد عاطفي نگرش، اعم از مثبت و منفي دارند و رفتارها نيز با بُعد رفتاري نگرش مرتبطند.

ب) ارتباط ميان نگرش با «دنياداري» و «دنياگرايي»

در قرآن كريم، از دنيا به دو گونه سخن رفته است: دنياي حق و دنياي باطل. دنياي حق- كه از آن به «دنياداري» تعبير مي كنيم- در لاية نگرش، مسير خود را از دنياي باطل- كه از آن به «دنياگرايي» ياد مي كنيم- جدا ساخته است، كه اين افتراق در لايه هاي بعدي - ارزش و رفتار- نيز نمود يافته است. تمام سخن بر سر همين نكته است كه يكي از آسيب هاي بسيار خطرناك كه فرهنگ را به ورطة انحراف خواهد كشاند و در نتيجه انسان را از توحيدگرايي به سوي انسان گرايي و صدها آفت ديگر سوق خواهد داد، اين است كه «دنياگرايي» در ذهن و جان انسان بر مسند «دنياداري»، مقتدرانه تكيه بزند و انسان را از درون تباه سازد و بدتر از آن، اينكه انسان دچار جهل مركب شود و گمان كند در مسير درست گام برمي دارد؛ (الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا) (كهف/104)، كه در اين حال نه تنها هر گامي كه برمي دارد، او را از حق دورتر مي سازد، بلكه هيچ دارويي براي درمان خويش نمي جويد، زيرا اساساً به بيماري خويش آگاه نيست تا در پي درمان باشد، و اگر كسي هم دارويي را به او پيشنهاد كند، چندان وقعي نخواهد نهاد. فرهنگِ جامعه اي كه اين گونه نگرشي در آن ترويج شود، فرهنگِ بسيار آسيب پذيري خواهد بود كه ديري نپايد كه در آستانة بحران و بر لبة پرتگاه نابودي قرار گيرد؛ (أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ وَاللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِين) (توبه/109)
همان گونه كه پيش تر آمد، در قرآن كريم، از دو نگرش و عقيدة متفاوت نسبت به دنيا سخن به ميان آمده است. در حقيقت، قرآن كريم، انسان ها را بر اساس نگاهشان به دنيا و نوع بهره برداري از آن به دو دستة كلي تقسيم مي كند: گروهي از مردم معتقدند كه پس از اين دنيا، آخرتي وجود دارد؛(يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَأُولَئِكَ مِنَ الصَّالِحِين)(آل عمران/١١٤) و پيوسته نگرش به آخرت را در جامعه تبليغ و ترويج مي كنند؛(وَإِلَى مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شُعَيْبًا فَقَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَارْجُوا الْيَوْمَ الآخِرَ وَلا تَعْثَوْا فِي الأرْضِ مُفْسِدِين)(عنكبوت/36). دنيا در نظر آنان فاني و زودگذر است؛(كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَان) (رحمن/٢٦) و دل بستن به آن عين خسران است؛(ذَلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الآخِرَةِ ... لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي الآخِرَةِ هُمُ الْخَاسِرُون)(نحل/109-107).
و گروه ديگري معتقدند كه پس از اين دنيا، آخرتي وجود ندارد؛ (إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَهُمْ بِالآخِرَةِ هُمْ كَافِرُون)(يوسف/٣٧) و بر اساس اين نگرش، به مسخره كردنِ معتقدانِ به آخرت نيز روي مي آورند؛(زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَيَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَاللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَاب)(بقره/٢١٢) و وجود هر گونه قيامت و حشر و حساب و كتابي را يكسر منكر مي شوند؛(وَقَالُوا إِنْ هِيَ إِلا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِين)(انعام/٢٩) از اين رو، از هيچ سعي و تلاشي براي به دست آوردن آن فروگذار نمي كنند؛(إِنَّ هَؤُلاءِ يُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَيَذَرُونَ وَرَاءَهُمْ يَوْمًا ثَقِيلا) (انسان/٢٧) و غير از دنيا را خواهان نيستند؛(... وَلَمْ يُرِدْ إِلا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا)(نجم/٢٩) و پيوسته در طلب متاع ناپايدار دنيايند؛(...تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا...) (انفال/67).
جالب توجه است كه گاه در قرآن كريم، اين دو نوع نگرش در كنار يكديگر به تصوير كشيده شده اند تا خواننده و متدبّر، آن دو را با يكديگر مقايسه كند و يكي را برگزيند و يا نگرش خود را بر قرآن كريم عرضه كند و ببيند كه بر كدام مسير است؛(...فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا وَمَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاق) (بقره/٢٠٠) و تأثير مستقيم هر نگرش را در ارزش و رفتارِ مربوط به آن نگرش، دريابد؛(يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ أَنْ يُجَاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ*إِنَّمَا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُون)(توبه/45-٤4).
خلاصه آنكه، برخي امير دنيايند و گروهي اسير دنيا. اميرانِ دنيا از دنيا در جهت تعالي خويش و نزديكي به خداوند بهره مي جويند؛(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا)(اعراف/32) و به آن به عنوان يك ابزار مي نگرند؛(وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الآخِرَةَ وَلا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا)(قصص/77). اما اسيرانِ دنيا، ابزاريّت دنيا را به فراموشي سپرده اند؛(الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا)(كهف/104) و دنيا را به عنوان هدف خود برگزيده اند؛(وَرَضُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا)(يونس/7) و بدان سرگرم و خوشحالند؛(وَفَرِحُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا)(رعد/26) و براي به دست آوردن آن از هيچ تلاشي فروگذار نمي كنند؛(وَغَرَّتْهُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا)(انعام/70). دنيا در دست آنان رام است و براي اينان دام است. آنان «دنياداري» مي كنند و در «دنياداري» خويش، وابستة دنيا نيستند و اينان دنياگرايند و دلبستة دنيايند.
نتيجه اينكه از نگاه قرآن كريم، نگرش هاي مردم به دنيا يا از نوع ابزاري است و يا از نوع وابستگي. ابزارگرايان، به دنيا تنها در حد يك ابزار براي رسيدن به خداوند مي نگرند و در حقيقت «دنياداري» مي كنند، اما وابسته گرايان، به دنيا به چشم هدف مي نگرند، آن هم يك هدف كلان و نهايي. به دليل اين نوع نگرش، به دنيا وابسته اند و بدون آن، زندگي برايشان معنا ندارد. به ديگر سخن، دنياگرايند، نه دنيادار. زيرا دنيا در جان و ضمير آنان ريشه دوانده و جدايي ميان آنان و دنيا در اين دنيا، امكان پذير نيست.
از سوي ديگر، نگرش «دنياداري» سبب توسعه و رشد اقتصادي مي شود و در نتيجه موجب تكامل خرده سامانة اقتصاد و نهايتاً به تعالي و ارتقاء بهره وريِ سامانة فرهنگ و پيشرفت در راه دستيابي به هدف نهايي و كلان فرهنگ كه همان توحيد است، منجر مي شود. در برابرِ آن، «دنياگرايي»، سبب توسعة نامتوازنِ انساني- اجتماعي و در مرحلة پايين تر، باعث توسعة نامتوازنِ اقتصادي مي شود و خرده سامانة اقتصاد را از درون به ناكارآمدي و يك سويه نگري سوق مي دهد، و از آنجا كه ميان خرده سامانه هاي يك سامانه، ارتباط پويا برقرار است، اين عدم تعادل در ميان ديگر خرده سامانه ها نيز راه پيدا مي كند و در نتيجه، راه را براي آسيب پذيريِ سامانة فرهنگ از زواياي گوناگون هموار مي سازد. روشن است كه آسيب به يكي از ابعادِ فرهنگ مانند اقتصاد، آسيب ديگر ابعاد فرهنگ مانند سياست و اجتماع را نيز در پي خواهد داشت و با توجه به تعامل ميان اين ابعاد در سطح جامعه، آسيب ها به شكل توان- به زبان رياضي- عمل خواهند كرد. به اين معنا كه آسيبِ اقتصادي سبب آسيب در سياست مي شود و سياستِ آسيب ديده، موجبِ افزايشِ آسيب دو چندان در اقتصاد مي شود. به همين نحو اين اقتصاد آسيب ديدة دو چنداني، موجب آسيبِ دو چندان در سياست مي شود و ... . در هر رفت و برگشتي بر دامنه و عمق آسيب افزوده مي شود تا آنجا كه از مرحلة آسيب خارج مي شود و سامانه به مرحلة بسيار سختِ بحران وارد مي شود و... .
2.

ارزش، «دنياداري» و «دنياگرايي»
الف) كليات

ارزش (Value)، عبارت است از مطلوبيت ها، خواسته ها، علايق و جهت گيري هاي مثبت و منفي نسبت به چيزهايي كه ملاك هاي كلي رفتار هستند و اكثريت افراد جامعه روي آنها وفاق دارند. (حاجيلري، /41) به ديگر سخن، مفاهيمي جمعي هستند از آنچه كه از نظر فرهنگي خوب، مطلوب و مناسب و يا بد، غير مطلوب و نامناسب تلقي مي شود. ارزش ها تعيين مي كنند كه چه چيز براي مردم يك جامعه مهم و از نظر اخلاقي درست است. ارزش ها ممكن است در مواردي جنبة مشخص و عيني داشته باشند، مانند صاحب خانه بودن، يا اينكه حالت كلي تري داشته باشند، مانند سلامتي. (محسني، /28)
روشن است كه ارزش ها خود به انواعي تقسيم مي شوند. آنچه در اينجا با مسئلة پژوهش ارتباط دارد، رابطة ميان ارزش هاي فرهنگي و اقتصادي و يا به تعبير دقيق تر، بررسي ارتباط متقابل تأثير و تأثر ميان ارزش هاي فرهنگي و ارزش هاي دنيادارانه و ضد ارزش هاي دنياگرايانة انسان از ديدگاه قرآن كريم است. با توجه به اين نكته، ارزش ها به دو دستة كلي تقسيم مي شوند: ارزش هاي فرامادي و ارزش هاي مادي. ارزش هاي فرامادي عبارت است از مطلوبيت ها، خواسته ها، علايق و جهت گيري هاي مثبت نسبت به امور روحي و رواني، غير اقتصادي، اخلاقي، ديني و معنوي كه توسط عموم افراد جامعه پذيرفته شده است. (حاجيلري، /128) و ارزش هاي مادي عبارت است از مطلوبيت ها، خواسته ها، علايق و جهت گيري هاي مثبت به امور مادي، اقتصادي و جسماني كه توسط عموم افراد جامعه پذيرفته شده است. (همان،/131) به همين نسبت نيز ضد ارزش ها به ضد ارزش هاي فرامادي و ضد ارزش هاي مادي تقسيم مي شوند. نيز اين نكته را بيفزاييم كه ارزش ها از نگرش ها ناشي مي شوند و تحت تأثير نگرش ها شكل مي گيرند و با تغيير نگرش ها نيز تغيير مي يابند.

ب) ارتباط ميان ارزش با «دنياداري» و «دنياگرايي»

قرآن كريم، پس از گزارش نگرش هاي گوناگون به دنيا، براي روشن شدنِ حقيقتِ دنيا و راهنمايي انسان در راستاي بهره گيري درست از دنيا، به گزارش ارزش هايِ حق و ضدارزش هايِ باطل پرداخته كه از همان نگرش هايِ «دنياداري» و «دنياگرايي» سرچشمه مي گيرند.
قرآن كريم در آيات متعددي، ارزش هاي حق مدارانه را نسبت به دنيا ستوده است؛(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا خَالِصَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُون) (اعراف/٣٢)؛ (وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّار)(بقره/٢٠١)،(فَآتَاهُمُ اللَّهُ ثَوَابَ الدُّنْيَا وَحُسْنَ ثَوَابِ الآخِرَةِ وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِين)(آل عمران/١٤٨)؛(وَاكْتُبْ لَنَا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ إِنَّا هُدْنَا إِلَيْكَ قَالَ عَذَابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشَاءُ وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَالَّذِينَ هُمْ بِآيَاتِنَا يُؤْمِنُون) (اعراف/١٥٦)؛(وَقِيلَ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا مَاذَا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قَالُوا خَيْرًا لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةٌ وَلَدَارُ الآخِرَةِ خَيْرٌ وَلَنِعْمَ دَارُ الْمُتَّقِين)(نحل/٣٠)؛(وَآتَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَإِنَّهُ فِي الآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِين)(نحل/١٢٢)؛(وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الآخِرَةَ وَلا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِنْ كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَلا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الأرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِين)(قصص/٧٧)؛(وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ وَآتَيْنَاهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِين)(عنكبوت/٢٧)؛(قُلْ يَا عِبَادِ الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةٌ وَأَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةٌ إِنَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسَاب)(زمر/١٠)؛(إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الأشْهَاد)(غافر/٥١).
و ارزش هاي باطل محورانه را نسبت به دنيا گوشزد و انسان ها را از گرايش به آنها بر حذر داشته است؛(اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الأمْوَالِ وَالأوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَامًا وَفِي الآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلا مَتَاعُ الْغُرُور) (حديد/٢٠)؛(زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالأنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذَلِكَ مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآب)(آل عمران/١٤).
برخي ارزش هاي حق مدارانة دنيادارانه عبارتند از: قسط(اقتصادي)، انفاق، زهد، ساده زيستي، دنياگريزي، صرفه جويي، توحيدگرايي، توليد، حمايت از يتيمان، آخرت گرايي، احسان و ... .
برخي ضدارزش هاي باطل مدارانة دنياگرايانه عبارتند از: ظلم(اقتصادي)، اسراف، تجمل گرايي، رفاه طلبي، لذت گرايي، ثروت اندوزي، خودخواهي، بخل ورزيدن، عدم توجه به يتيمان، فساد (اقتصادي) و ... .
مهم ترين آياتي كه به صورت كاملاً شفاف به مرزبندي ارزش هاي فرامادي و مادي و تأثيرپذيري آنها از نگرش ها از يك سو و تأثير گذاري بر رفتارها از سوي ديگر پرداخته اند، آيات مربوط به قارون است؛
(إِنَّ قَارُونَ كَانَ مِنْ قَوْمِ مُوسَى فَبَغَى عَلَيْهِمْ وَآتَيْنَاهُ مِنَ الْكُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّةِ إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ*وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الآخِرَةَ وَلا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِنْ كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَلا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الأرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ*قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِنْدِي أَوَلَمْ يَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَكَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَكْثَرُ جَمْعًا وَلا يُسْأَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ*فَخَرَجَ عَلَى قَوْمِهِ فِي زِينَتِهِ قَالَ الَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا يَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِيَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ*وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا وَلا يُلَقَّاهَا إِلا الصَّابِرُونَ*فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الأرْضَ فَمَا كَانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَمَا كَانَ مِنَ الْمُنْتَصِرِينَ*وَأَصْبَحَ الَّذِينَ تَمَنَّوْا مَكَانَهُ بِالأمْسِ يَقُولُونَ وَيْكَأَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَيَقْدِرُ لَوْلا أَنْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا لَخَسَفَ بِنَا وَيْكَأَنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكَافِرُون)(قصص/82-76).
در اين آيات، سه لاية اقتصاديِ فرهنگ، يعني نگرش، ارزش و رفتارِ اقتصادي، هم حق و هم باطل، به شكلي بسيار شگفت آور و روشن در كنار هم به تصوير كشيده شده است. در اين قسمت تنها بر لاية ارزش متمركز خواهيم شد و از تأثيرپذيري آن از نگرش و تأثيرگذاري آن بر رفتار نيز سخن خواهيم گفت.
در اين آيات، دو نوع نگرش نسبت به دنيا گزارش شده است. يكي نگرش دنياگرايانه و ديگري نگرش دنيادارانه. قارون و قارون طلبان، سرمست بادة خوشرنگ دنيا و وابسته و دلبستة زينت هاي زودگذر آن و مست و مغرور از ثروت هاي دنيوي، آن چنان در دنيا غرق گشته اند كه آخرت را از ياد برده اند و دست يابي به دنيا به عنوان مقصد نهايي آنان در قالب يك نگرش در ذهن و ضمير آنان نقش بسته است. اينان نمونة دنياگرايي اند و دانش اندوزان و مؤمنان، نمونة دنياداري اند. آنان كه به دنيا به عنوان سكوي پرشي براي رسيدن به خداوند مي نگرند و ميان دنيا و آخرت جمع كرده اند و پيوسته اين نگرش را در جامعه ترويج مي كنند تا زرق و برق دنيا، ديگران را از نگرش «دنياداري» دور نسازد و به ورطة هولناك «دنياگرايي» نيفكند.
نگرش «دنياگرايي»، به شكل گيري ضد ارزش هايي مانند: ثروت اندوزي و پول مداري و سرمايه داري، لذت گرايي، فراموشي آخرت، خودپرستي و خودخواهي، تجمل گرايي، قدرت طلبي و جاه طلبي، خوشگذراني، رفاه طلبي، تفاخر و تكاثر و ... منجر مي گردد. و ضد ارزش ها نيز به نوبة خود بر رفتارها تأثير مي نهند. در اين آيات به روشني در مي يابيم كه رفتارهايي مانند سركشي و طغيان قارون، عدم پندپذيري از ناصحان، انجام رفتارهاي غرور آميز و تعصبي، شادي هاي سرمستانه، عدم احسان و انفاق به ديگران، ترويج فساد در جامعه، اتكا به دانش خود، ظاهر شدن در سطح اجتماع با انواع زيورها و زينت ها(تفاخر) و...، از ارزش هاي قارون مدارانه سرچشمه گرفته، كه اين ارزش ها، خود محصول نگرش هاي قارون طلبانه است.

 


نگرش دنياگرايانه ضدارزش هاي دنياگرايانه رفتارهاي دنياگرايانه
ثروت اندوزي سركشي و طغيان
پول مداري عدم احسان
سرمايه داري عدم انفاق
لذت جويي شادي هاي سرمستانه
خودپرستي عدم پندپذيري از ناصحان
خودخواهي انجام رفتارهاي غرور آميز
تجمل پرستي ظاهر شدن در سطح اجتماع با انواع زيور ها و زينت ها
قدرت مداري انجام رفتارهاي تعصبي
جاه طلبي اتكا به دانش خود
خوش گذراني ترويج فساد و فحشا در جامعه
رفاه مداري ترويج مصرف گرايي

نمودار شمارة 6 : تأثير و تأثر نگرش، ارزش و رفتار
از نگاه مهندسي فرهنگ، پيام اين آيات اين است كه تداوم حيات فرهنگي هر جامعه اي به نظام نگرش هايِ آن جامعه پيوند خورده است. اگر در جامعه اي، «دنياگرايي»، ساية خزندة خود را بر پيكرة فرهنگِ آن گسترانده باشد، دير يا زود، موريانة دنيا طلبي، از درون، همة لايه هاي فرهنگِ- نگرش، ارزش و رفتار- آن سامان را آرام آرام درمي نوردد و جز اسكلتي شكننده كه در برابر باد ضعيفي در هم مي ريزد، بر جاي نمي نهد. بر اين اساس، تهاجم فرهنگي معناي تازه اي مي يابد و آن اينكه لزوماً تهاجم فرهنگي، تهاجمي آشكار، كوتاه مدت، از بيرون به درون، بدون برنامه، قابل لمس و رو در رو نيست، بلكه مي توان گفت آن تهاجمي است كه در پس پرده، بلند مدت، آرام و برنامه ريزي شده، دروني- كه به جاي پرداختن به ظاهر فرهنگ كه دوام و فايدة چنداني ندارد، قلب فرهنگ را نشانه مي رود و ريشة آن را چنان مي خشكاند كه ديگر اميد سرسبزيِ آن به يأس بدل شود- و غير قابل لمس- كه دفاع و مقاومت و چاره جويي را در پي نداشته باشد- است و در نهايت از پشت خنجر مي زند. آيا مسابقة دنياپرستي و تجمل گرايي و زراندوزي كه در جامعة كنوني ما، رشد فزاينده و چشمگيري يافته است، پرتويي از موفقيت تهاجم فرهنگي مخالفان انقلاب و اسلام را به ذهن متبادر نمي سازد؟ آيا نمي توان بر اساس اين سخن بسيار عبرت برانگيز امام جعفر صادق (ع) كه فرمودند: «حبّ الدنيا رأس كل خطيئه» (صدوق،/25)، گفت كه دامن زدن به ترويج و توسعة «دنياگرايي» در جامعه، راه را براي تهاجم فرهنگي هموارتر ساخته است؟ آيا نمي توان ادعا كرد شاه كليد مهندسي فرهنگ، رشد و تقويت نگرش ها، ارزش ها و رفتارهاي دنيادارانه و توحيدمحورانه در جامعه است؟
پيام ديگري كه اين آيات بدان اشاره دارند، نقش كليدي نگرش در رفتار است. به اين معني كه نگرش «دنياگرايي» به خلق ضد ارزش هاي دنياگرايانه مي پردازد و ضد ارزش هاي دنياگرايانه نيز ماية اصلي رفتارهاي دنياگرايانه قلمداد مي شوند. از اين رو، مصونيت و حفظ نگرش «دنياداري» و يا تغيير و درمان نگرش «دنياگرايي» درجامعه، راه را براي پيشگيري از آسيب يا آسيب زدايي فرهنگ جامعه هموار مي سازد.
نيز روشن مي شود كه «دنياگرايي» تا زماني كه فردي است، تنها فرد را در معرض خطر و انحراف قرار مي دهد، اما هنگامي كه از فرد به بخشي از جامعه سرايت كند، بسان يك بيماري واگيردار، همة سطوح و ابعاد جامعه را مورد تهاجم قرار مي دهد. زيرا از يك سو، كنترل آن بسيار پيچيده مي شود و از سوي ديگر، سرعت انحراف آن به واسطة ايجاد رقابت ميان طبقات گوناگون جامعه، رشد فزاينده به خود مي گيرد و از سوي سوم، بر همة عرصه ها و حوزه هاي ديگر جامعه مانند اقتصاد، سياست، فرهنگ و ... اثرات مخرب و ويرانگري بر جاي مي نهد، به طوري كه اصلاح آن، تقريباً غير ممكن مي شود.
شايد بتوان گفت يكي از دلايلي كه سبب شد زمين، قارون را به همراه تمام اموال و ثروت و خانه و امكانات او فرو ببرد، توجه دادن به اين تذكر است كه هر چند قارون اين ثروت را از مسير درست به دست آورده بود، اما هنگامي كه اين ثروت بستر را براي «دنياگرايي» در جامعه آماده سازد، خودِ اين ثروت به اين دليل كه كانون ترويج «دنياگرايي» شده است، يا به تعبير بهتر از حالت فردي به دايرة تأثير اجتماعي گام نهاده و بُعد تبليغاتي به خود گرفته است، مشروعيت خود را از دست مي دهد و بسان يك حيواني كه بيماري واگيرداري دارد كه قابل درمان نيست و بايد سريعاً دفن شود تا اين بيماري به ديگر حيوانات سرايت نكند، نيز لازم بود زمين، قارون و اموالش را كه بيماريِ غير قابلِ درمانِ «دنياگرايي» به آنها سرايت پيدا كرده بود، ببلعد تا اين بيماري به ديگران سرايت نكند و درس عبرتي براي افرادي باشد كه به موقعيت قارون حسادت مي ورزيدند.
3.
رفتار، «دنياداري» و «دنياگرايي»
الف) كليات

در تعريف رفتار(Behavior) گفته اند: «هر فعاليت و عملي كه موجود زنده انجام مي دهد و متضمن كارهاي بدني آشكار و پنهان، اعمال فيزيولوژيك، عاطفي و فعاليت عقلي مي باشد.» (شعاري نژاد،/52)
با توجه به اين تعريف روشن مي شود كه رفتار، ارتباط تنگاتنگي با نگرش (افكار و عقايد) و ارزش (احساسات و عواطف) دارد. نيز روشن مي شود كه نگرش بر ارزش و رفتار تأثير دارد و- بر اساس تحقيقات جديد- به ندرت رفتار نيز بر نگرش و ارزش اثر مي گذارد. بر همين اساس امروزه اين سؤال كه نگرش چه زمان و چگونه بر رفتار اثر مي گذارد، به جاي اين سؤال كه، آيا رفتار بر نگرش اثر مي گذارد يا نه، نشسته است. (آذربايجاني، /152)

ب) ارتباط ميان رفتار با «دنياداري» و «دنياگرايي»

با توجه به نگاه سامانه اي قرآن كريم به انسان و با تدبّر و تأمّل در آيات قرآن كريم، هر چند به نظر مي رسد مرزبندي دقيقي ميان نگرش، ارزش و رفتار وجود نداشته باشد، اما نمي توان ارتباط سلسله مراتبيِ ميان آنها را ـ مگر در موارد بسيار جزئي- ناديده گرفت. به اين معنا كه نگرش در ارزش تأثير مي گذارد و ارزش، به رفتار جهت مي دهد. بر اساس مهندسي معكوس نيز مي توان گفت كه رفتار بر محور ارزش و ارزش نيز بر پاية نگرش شكل مي گيرد.
همچنان كه پيش تر رفت، نگرش دنيادارانه به توليد ارزشِ دنيادارانه و ارزش دنيادارانه به ظهور و بروز رفتار دنيادارانه منتهي مي شود؛ از سوي ديگر، نگرش دنياگرايانه، ارزشِ دنياگرايانه مي آفريند و ارزش دنياگرايانه نيز به رفتار دنياگرايانه مي انجامد.
از سوي ديگر، دنيا مانند يك سكه اي است كه دو رويه دارد، يك روية آن «دنياداري» و روية ديگر آن «دنياگرايي» است. به ديگر سخن، يك دنياست با دو رويكرد به آن و دو رفتار نسبت به آن. از اين رو، گاه به واسطة اتخاذ نگرش سطحي يا نادرست نسبت به دنيا، افراد يا گروه ها، ميان رفتارهاي دنيادارانه و دنياگرايانه خلط مي كنند.
قرآن كريم به اين نكته توجه داده است:(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالأخْسَرِينَ أَعْمَالا*الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا)(كهف/١٠4-103). شايد بتوان گفت اين آيه، به رابطة تنگاتنگ ميان نگرش، ارزش و رفتار اشاره دارد. با اين توضيح كه، قرآن كريم مي فرمايد كساني هستند كه در اين دنيا بسيار تلاش مي كنند و گمان مي كنند كه اعمال و رفتار آنان درست است، در حالي كه همة رفتارهايشان به هدر مي رود. به كار بردن سه واژة كليديِ «يحسبون»، «يحسنون» و «سعيهم» كه به نگرش، ارزش و رفتار اشاره دارند، نظرية مبنايي اين پژوهش را تقويت مي كند كه ميان اين سه ركن، يك حالت سامانه اي برقرار است و به راحتي نمي توان آنها را از يكديگر جدا ساخت. از سوي ديگر، ارتباط تنگاتنگ ميان سه بعد شناختي و عاطفي و رفتاري را نيز به تصوير مي كشد.
نتيجه اينكه ميان نگرش و رفتار ارتباط مستقيمي است، به طوري كه اين نگرش است كه تعيين كنندة ارزشِ رفتار است. از اين رو، اگر نگرش سطحي يا نادرست باشد، رفتار نيز به هدر خواهد رفت. اين آيه به صراحت هشدار مي دهد كه گروهي در ظاهر به دنبال رفتارهاي ارزشمند و نيكو و دنيادارانه هستند، اما از آنجا كه در نگرش نسبت به دنيا ره به خطا پوييده اند، باطن رفتارهايشان، دنياگرايانه است، در نتيجه رفتارهايشان سودي به حال آنها نخواهد داشت.
حال با توجه به اين نكتة عبرت بر انگيز و تنبه آفرين، تنها به بررسي يك آية جامع دربارة رفتارهاي دنياگرايانه مي پردازيم و جهت تكميل بحث، به ديگر رفتارهاي دنياگرايانه نيز اشاراتي خواهد شد.
در قرآن كريم، مهم ترين رفتارهاي دنياگرايانه در يك آيه به صورت سلسله مراتبي آمده است:(اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الأمْوَالِ وَالأوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَامًا وَفِي الآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلا مَتَاعُ الْغُرُور)(حديد/٢٠).
در اين آيه، از شش مرحلة كليدي رفتار دنياگرايانه متناسب با افزايش عمر انسان سخن رفته است: بازي، سرگرمي، زينت گرايي، فخر فروشي، زياده خواهي در مال و زياده خواهي در فرزندان. انسان نخست در دوران كودكي با بازي به دنيا روي مي آورد و پس از آن در دوران نوجواني علاقمند به سرگرمي هاي دنيا مي شود و در دوران جواني، زينت ها و آرايش هاي دنيا در نظرش جلوه مي كند و پس از آن در دوران ميانسالي، تنها فخرفروشي به حسب و نسب او را قانع مي سازد و در دوران كهولت، رفتارهايش بر جمع كردن مال و اولاد متمركز مي شود. بالاخره، دنيا در هر سن و سالي، به نوعي انسانِ دنياگرا را به خود جلب مي كند و او را فريفتة خود مي سازد تا آخرت را از ياد ببرد و سرماية نقد خويش را بر سر جلوه گري هاي اين مار خوش خط و خال از دست بدهد. نتيجة نگرش دنياگرايانه، جز اين رفتارهاي ناشايست نيست.
برخي ديگر از رفتارهاي دنياگرايانه كه در قرآن كريم از آنها سخن رفته است، عبارتند از: زينت پرستي و تجمل گرايي (احزاب/28، بقره/212، قصص/79)، عهدشكني و فسادافزايي (رعد/25)، ترجيح دنيا بر آخرت (اعلي/16، ابراهيم/3)، انجام عبادات يك جانبه و سطحي(حج/11)، دلخوش بودن به دنيا (رعد/26)، مسخره كردن مؤمنان (بقره/212)، پول پرستي و لذت طلبي (قصص/79)، غفلت ورزي از آخرت (يونس/7، نحل/107)، نفس پرستي و تكذيب آيات الهي (اعراف/176)، طغيان ورزي و سركشي (نازعات/37، يونس/23)، عيب جويي و غيبت (همزه/1)، گناهكاري و ناسپاسي (انسان/24)، سستي در جهاد و ترك آن (توبه/38، آل عمران/152)، استهزاء آيات الهي (جاثيه/35)، روبرگرداني از ياد خدا (نجم/29، اعلي/15)، ارتداد و گرايش به كفر (نحل/106)، اشاعة فحشا و فساد جنسي (نور/33)، تكفير ديگران (نساء/94)، جدال در آيات الهي (شوري/36)، كشتن ديگران (بقره/85) و... .
همچنان كه در برابر نگرش هاي توحيدي، نگرش هاي مشركانه و در برابر ارزش هاي حق مدارانه، ضد ارزش هاي باطل محورانه صف كشيده اند؛ در برابر رفتارهاي دنياگرايانه نيز رفتارهاي دنيادارانه قامت كشيده اند. آنان كه از دنيا در جهت رسيدن به حق بهره مي برند، همة رفتارهايشان دنيادارانه است و آنان كه از دنيا براي رسيدن به دنيا بهره مي جويند، همة رفتارهايشان دنياگرايانه است. روشن است كه سنجة «دنياداري» و «دنياگرايي»، استفادة حق و باطل از دنياست و چون حق و باطل با يكديگر جمع نمي شوند، يا اين رفتار حق است و يا باطل. به ديگر سخن، در يك سو، احسان و انفاق به دردمندان و آسيب ديدگان است و در سوي ديگر ثروت اندوزي و دوري از نيازمندان است. در يك سو، بي توجهي به يتيمان است و در سوي ديگر، توجه و كمك به يتيمان. اين رفتار دنيادارانه است و آن رفتار دنياگرايانه. اين حق است و آن باطل.
در قرآن كريم، در برابر رفتارهاي دنياگرايانه، از رفتارهاي دنيا دارانه نيز سخن رفته است. برخي از اين رفتارها عبارتند از: اجتناب از شرك (نحل/120 و 122)، احسان (زمر/10)، اطاعت (نحل/120)، شكر (نحل/121)، هجرت در راه خدا (نحل/41)، دانش اندوزي (قصص/80)، ايمان (قصص/80)، تفكّر (اعراف/169، يونس/24)، تقوا (اعراف/169)، صبر (قصص/80)، عمل صالح (قصص/80)، بهره گيري از زينت ها و نعمت ها (اعراف/32)، استقامت ورزي (فصلت/30)، جهاد در راه خدا (نساء/74) و ... .

4. شاخص هاي «دنياگرايي»

در اينجا، شاخص هاي «دنياگرايي» را از ديدگاه قرآن كريم گزارش مي كنيم تا برنامه ريزان فرهنگي بر اساس آن به بررسي وضعيت موجود و برنامه ريزي براي دستيابي به وضعيت مطلوب بپردازند.
اين نكته شايان توجه است كه قرآن كريم به پيشگيري توجه بيشتري دارد تا به درمان. به همين دليل قرآن كريم در مرحلة نخست براي پيشگيري از گرايش مردم به «دنياگرايي» و در مرحلة بعدي، درمان، نكات گونه گوني را متذكر شده است؛ كه پرداختن به آن به توفيق حضرت دوست در مقالة ديگري خواهد آمد.
از سوي ديگر، قرآن كريم به جهت نگاه مجموعي و چند بُعدي به انسان و عالم هستي، براي «دنياگرايي» هم شاخص هاي دنيايي ذكر كرده است، هم شاخص هاي آخرتي. در اينجا تنها به شاخص هاي دنيايي اشاره خواهيم كرد.
اين نكته را نيز بيفزاييم كه قرآن كريم به لحاظ عيني گرايي و واقعيت گرايي، افزون بر ذكر شاخص هاي «دنياگرايي»، به معرفي شخصيت ها، جوامع و اقوام دنياگرا نيز پرداخته است كه بررسي آنها، بر دامنة شاخص هاي «دنياگرايي» خواهد افزود. قرآن كريم از يهوديان، قوم ثمود، قارون و... به عنوان مهم ترين جوامع، اقوام و شخصيت هاي دنياگرا ياد كرده است. در اينجا قصد نداشته ايم كه همة شاخص هاي «دنياگرايي» اين جوامع و افراد را ذكر كنيم.
برداشت هاي زير، مستقيماً از آياتي كه به عنوان نمونه ذكر شده است، به دست آمده و در برخي موارد با توجه به سياق و آيات قبل و بعد از آية مذكور، استخراج شده است.

1. توحيد

انكار خدا (يونس/8)، شرك به خدا (ابراهيم/3، كهف/38، زخرف/83)، غفلت از خدا (كهف/28و38، نحل/108، يونس/22، نجم/29، حشر/2، جمعه/9، اعلي/16)، احساس بي نيازي نسبت به خدا (آل عمران/11-10).

2. نبوت

انكار و يا تحريف دين و وحي (بقره/212، آل عمران/199، مائده/42، اعراف/176، ابراهيم/30)، استفاده ابزاري از دين (انعام/70)، مبارزه و مجادله و استهزاي دين و وحي (كهف/7، توبه/9، جاثيه/35، شوري/36)، دين فروشي (بقره/41 و174 و79، آل عمران/77)، انكار و يا دشمني با پيامبر (آل عمران/152، نساء/68، توبه/98، هود/15، شعراء/185).

3. معاد

انكار آخرت و معاد (يونس/7، ذاريات/12، قيامت/20، انشقاق/14)، ترديد در آخرت و معاد (كهف/36)، غفلت از آخرت (آل عمران/185، قصص/77، قيامت/20، انسان/27، همزه/3)، ترجيح دنيا بر آخرت (نحل/107، نازعات/39، اعلي/17).

4. اقتصاد

حرص و رقابت در انباشت ثروت (بقره/96، حديد/20، تكاثر/1، همزه/3)، تحصيل ثروت نامشروع (اعراف/169)، كاخ سازي (شعراء/129)، بخل (توبه/77، محمد/38، ليل/11)، عدم انفاق و احسان (آل عمران/117، محمد/38، نجم/34-33)، تجمل گرايي (هود/15، زخرف/36)، فريفته شدن به مال دنيا (اعراف/51، حجر/88، حديد/20، مريم/74، نمل/36)، تحريك مردم به «دنياگرايي» (قصص/79).

5. اجتماع

بي توجهي به بينوايان و يتيمان (كهف/28، فجر/20-17)، اصطكاك و ستيز با جامعه (آل عمران/152، انفال/3، نحل/92)، فخر فروشي (كهف/34، قصص/79، تكاثر/1)، دون همتي و خواري (توبه/38، نحل/95، واقعه/66، فجر/21)، پيمان شكني (آل عمران/77، نحل/95)، تمسخر و تحقير مؤمنان (بقره/212).

6. سياست

ترك و يا سستي و فرار از جهاد (آل عمران/152، نساء/74 و94، توبه/38، احزاب/16، محمد/36، صف/11)، تمايل به سازش با دشمنان (محمد/36)، خودكامگي و استبداد (يونس/23)، ستمگري (بقره/86-85، مائده/80، هود/116)، از حزب شيطان بودن (آل عمران/155، اعراف/176، فاطر/7).

7. فرهنگ
الف) دانش

دانش تك بعدي و يك ساحتي (بقره/200، نحل/108، مؤمنون/115، نور/40، جمعه/9)، خرافه گرايي (نجم/30)، تقليد گرايي (زخرف/23)، كوتاه نگري و عدم دورانديشي (اعراف/169، انعام/32، توبه/42، يونس/25، نحل/95، اسراء/18، قيامت/20)، ظاهرگرايي (اعراف/169، انفال/67، توبه/42، صف/11)، عدم پندپذيري (آل عمران/14-13، دخان/27، نجم/22).

ب) معناي زندگي

احساس كاذب جاودانگي در دنيا (همزه/4-2، انشقاق/14)، اصيل دانستن دنيا (بقره/212، مريم/74، همزه/3)، غفلت از مرگ (شعراء/129، همزه/3)، محروميت از يقين (تكاثر/5)، محروميت از هدايت (نحل/108، قصص/57، نجم/29)، آرزو طلبي (بقره/96، اسراء/20، حجر/3، انبياء/3، شوري/20)، خوش گذراني و عشرت طلبي (هود/66 و116، انبياء/13، قصص/79، دخان/27).

ج) شخصيت

زن گرا (آل عمران/14)، فرزندگرا (آل عمران/14، حديد/20)، هواپرست (اعراف/176)، فسادانگيز (شعراء/185، قيامت/17-20)، تجاوزگر (بقره/85-84)، طغيانگر (نازعات/38)، خودخواه (بقره/212، آل عمران/155، كهف/35-34، فصلت/50)، لجوج (انعام/29)، ناسپاس (فصلت/50، انسان/27).

5. جامعة ايران، جامعة دنيادار يا دنياگرا؟

حال شايسته است با توجه به شاخص هاي بالا، جامعة ايران را مورد بررسي قرار دهيم و سپس پاسخ اين سؤال را كه آيا جامعة ايران به سوي شاخص هاي «دنياداري» در حركت است يا به سوي شاخص هاي «دنياگرايي»، قدري روشن سازيم.
بر اساس تحقيقاتي كه اخيراً از سوي مراكز معتبري مانند وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در خصوص سنجش آگاهي و نگرش و رفتار ايرانيان انجام گرفته است، دردمندانه بايد بگوييم كه به نظر مي آيد جامعة ايران در دهة شصت، تحت تأثير انقلاب، دفاع مقدس و شخصيت معنوي حضرت امام خميني(ره)، بر اساس شاخص هاي قرآني، جامعة دنيادارانه محسوب مي شد؛ اما اينك در دهة سوم انقلاب كه نسل سوم در جايگاه نسل اول انقلاب نشسته اند، تحت تأثير تحولات دنياگرايانة غرب، تبليغات رسانه ها - تلويزيون، سينما، ماهواره، بيلبوردهاي تبليغاتي و... ـ و تضعيف اصول ديني، به ويژه معاد و آخرت گرايي در جامعة كنوني، بر اساس شاخص هاي قرآني، در حال دور شدن از شاخص هاي «دنياداري» و نزديك شدن به شاخص هاي «دنياگرايي» است.
در يكي از اين تحقيقات، پژوهشگر در پايان چنين نتيجه گرفته است:
«به نظر مي رسد جامعة ما در مسير حركت به طرف ارزش هاي مادي گرايانه است و حداقل زمينة تظاهر اين ارزش ها در نيمرخ فرهنگي جامعة شهري قوي است. به نظر مي رسد ارزش هاي مادي گرايانه، ... در نسل 24-16 سالة ايران در معرض رشد است. اطلاعات ما شرايط اين گروه را متفاوت از بقيه نشان مي دهد. جوانان در معرض تغيير ارزش ها قرار دارند و آن هم نه حركت به سوي ارزش هاي متعالي، بلكه مسير بيشتر ارزش هاي مادي گرايانه است.» (محسني، /527)
در پژوهش ديگري آمده است:
«مطبوعات ايران در سال 1375 نسبت به سال 1360 از انعكاس ارزش هاي فرامادي به سمت ارزش هاي مادي حركت كرده اند.» (حاجيلري، /252)

نتيجه گيري

فرهنگ بسان سامانة بسيار پيچيده است كه هر گونه آسيبي به يكي از خرده سامانه هاي آن، آسيب ديگر خرده سامانه ها و در نتيجه كلّ سامانه را در پي خواهد داشت. از اين رو، هنگام بررسي آسيب هاي فرهنگ، پرداختن به يك خرده سامانه و غافل شدن از ديگر خرده سامانه ها، عين خطاست. با توجه به اين نكته، هر گونه برنامه ريزي، مديريت، رهبري و مهندسي در حوزة فرهنگ، بايد جامع، سامانه اي و فراگير باشد. بر اين اساس، دو جزءِ «دنياداري» و «دنياگرايي» خرده سامانة اقتصاد و تأثير مستقيم آن بر كلّ سامانة فرهنگ از ديدگاه قرآن كريم مورد آسيب شناسي قرار گرفت. بر پاية اين نظريه، كه نگرش انسان بر ارزش هاي او و ارزش هاي او بر رفتار او تأثير مي نهد، روشن شد كه اگر در جامعه اي نگرش «دنياداري» گسترش يابد، اين نگرش، اغلب سبب ترويج ارزش هاي دنيادارانه و در نتيجه رفتار دنيادارانه خواهد شد، كه بروز و ظهور همين رفتارهاي دنيادارانه به آفرينش ارزش هاي دنيادارانة ديگر و تقويت نگرش «دنياداري» در جامعه مي انجامد. و بالعكس، اگر در جامعه اي نگرش دنياگرايانه تبليغ شود، اين نگرش، اغلب باعث توسعة ارزش هاي دنياگرايانه و در نهايت رفتار دنياگرايانه خواهد شد، كه اين گونه رفتارها نيز به نوبة خود به تعميق نگرش «دنياگرايي» در جامعه منجر خواهد شد. قرآن كريم با معرفي شاخص هاي «دنياداري» و «دنياگرايي»، همواره انسان ها را به «دنياداري» فرا خوانده و از «دنياگرايي» بر حذر داشته است و جامعة مطلوبِ قرآني را جامعه اي برشمرده كه نگرش، ارزش و رفتارهاي افراد آن جامعه بر اساس شاخص هاي «دنياداري» باشد، اين چنين جامعه اي افزون بر توسعة متوازن انساني- اجتماعي و مادي - اقتصادي، رشد و تعالي فرهنگي و معنوي را نيز به ارمغان خواهد آورد؛ در غير اين صورت، توسعة نامتوازن مادي- اقتصادي به آسيب فرهنگي دامن خواهد زد و متقابلاً، آسيب فرهنگي، اقتصاد جامعه را از مسير سازندگي و سرزندگي به سوي ويرانگري و پوچ گرايي سوق خواهد داد. در يك كلام، دنيايي كه مي تواند ابزار تعالي و صعود انسان باشد (دنياداري)، ابزار انحطاط و سقوط او مي شود (دنياگرايي). نهايت اينكه نگرش به دنيا، يكي از مهم ترين بحث هاي اقتصادي- فرهنگي است كه توجه به آن در آسيب شناسي فرهنگ و مهندسي فرهنگي جامعه از ضروريات است.

منابع و مآخذ

1. آذربايجاني، مسعود و ديگران؛ روان شناسي اجتماعي با نگرش به منابع اسلامي، پژوهشكده حوزه و دانشگاه و سمت، تهران، 1382ش.
2. چلبي، مسعود؛ جامعه شناسي نظم، تشريح و تحليل نظري نظم اجتماعي، نشر ني، تهران،1382ش.
3. حاجيلري، عبدالرضا؛ كنكاشي در تغيير ارزش ها پس از پيروزي انقلاب اسلامي، دفتر نشر معارف، تهران، 1380ش.
4. شعاري نژاد، علي اكبر؛ فرهنگ علوم رفتاري، انتشارات امير كبير، تهران، 1375ش.
5. الصدوق؛ الخصال، تصحيح و تعليق: علي اكبر الغفاري، منشورات جامعة المدرسين في الحوزة العلمية في قم المقدسة، قم، 1403 ق.
6. محسني، منوچهر؛ بررسي آگاهي ها، نگرش ها و رفتارهاي اجتماعي- فرهنگي در ايران، دبيرخانه شوراي فرهنگ عمومي كشور، تهران، 1379ش.
Edward B. Taylor, Primitive Culture.(2Vols), John Murray, London,1871

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تقابل دو مكتب الهى و دنياگرايى در قرآن كريم

تقابل دو مكتب الهى و دنياگرايى در قرآن كريم

مژگان سرشار
مقدمه

قرآن كريم علاوه بر اين كه، حاوى احكام و دستورالعمل هاى بسيار ارزنده اى است، در آن آياتى به چشم مى خورد كه كليات اين آيات، نمايان گر خط فكرى خاصى است. براى ما مسلمانان برگرفتن اين نحوه نگرش قرآن، كه اجمالاً به دو مكتب الهى و دنيايى تقسيم مى شود، بسيار حايز اهميت است، به ويژه كه امروزه، مكاتب و افكار مختلفى با جلوه هاى بسيار پرهياهو پا به عرصه وجود نهاده اند. قرآن كريم در ضمن آيات شريفه سوره «العصر»، اين حقيقت را مطرح مى فرمايد كه همه افراد بشر به دليل از دست دادن سرمايه عمر، در زيان هستند، اما در اين ميان، انسان هايى را كه به مكتب حق ايمان آورده و اعمالشان در خط نورانى اسلام قرار مى گيرد، استثنا كرده، و خاطرنشان مى سازد كه اگر در راه باطل قرار گيرند، در ضرر مطلق خواهند بود. اينك با توجه به اين كه شرط رستگارى انسان، ايمان به مكتب حق و التزام به اصول عملى آن است، بايد شناختى نسبت به اين مكتب حاصل گردد تا انتخاب صحيح صورت گيرد. اين انتخاب زمانى مقرون به موفقيت و مورد اطمينان خواهد بود كه راه هاى باطل نيز شناخته شود. چنين شناختى زمانى حاصل مى شود كه دو ديدگاه فكرى الهى و دنيايى در مقابل يكديگر قرار گرفته و با مقايسه آن ها راه پرهيز از باطل شناخته شود.
در اين مقاله برآنيم تا به اختصار شاخص اصلى هر مكتب را بيان كنيم و با توجه به نگرش كلّى در آيات قرآنى به مقايسه بين آن دو بپردازيم.
از منظر قرآن كريم، رستگارى و سعادت بشر در گرو دو چيز است: ايمان و عمل صالح. اين هر دو اصل اساسى در مكتب الهى است. در مقابل، خسران و شقاوت بشر در پيروى از مكاتب مادى است. در جاى جاى قرآن كريم اين دو مكتب در برابر يكديگر قرار گرفته و به مقايسه بين آن ها پرداخته شده است. يكى مكتب الهى انبيا كه از زمان حضرت نوح(عليه السلام) به طور رسمى، آغاز1 و تا زمان پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)ادامه يافته است.2 ديگرى مكتب دنياگرايانه، كه ساخته تراوشات ذهنى بشرى و مبتنى بر نفى مبدأ و معاد است. البته، اين مقايسه در قالب يك تقابل مبنايى در اصل و ريشه صورت گرفته است. از اين رو، منظور ما از مكتب، اساس بينش هايى است كه نهايتاً به دو راه منجر مى شود: در يك سو، مكتب الهى انبيا بر پايه حقّ و نور، و در سوى ديگر، مكتب دنياگرايانه برپايه باطل و ظلمت. اين مكتب ساخته وپرداخته انسان هاست. به همين دليل، با گذشت زمان، كاستى هاى خود را نشان مى دهد و تناقضات موجود در آن نمايان مى شود. چه اين كه آدمى با اطلاعات محدود خويش و با انديشه هاى گره خورده به بسيارى از پايبندها و سنت هاى صحيح و سقيم، نمى تواند نگاهى جامع و به دور از هر نقص در مورد مسائل سرنوشت ساز در خصوص مسائل زندگى خود داشته باشد. اين امر به زودى خود را در عمل نشان مى دهد.

مهم ترين شاخص هاى مكتب الهى انبيا
الف. محوريت خداى سبحان

اوّلين اصل مهم و اساسى در اين مكتب، «محور بودن خداى سبحان» است; بدين معنا كه محور تقدس و ارزشْ خداست. پس اين مكتب برپايه حقّ و نور است و محوريت خداى سبحان در تمام جهات زندگى، در سه مرتبه انديشه، قلب و عمل مطرح است:
1. محوريت خدا در مرحله انديشه: در سوره «شعراء» از قول چند تن از پيامبران3 فرازى به صورت مشترك تكرار شده است كه بيانگر محور بودن خداى سبحان در اصل دعوت اين پيامبران مى باشد، آن جا كه مى فرمايد:"از خدا بترسيد و از من اطاعت كنيد."4
براساس اين كريمه، خداوند در كانون تقدّس قرار گرفته و هيچ ذاتى در عرض او نخواهد بود. در منظر قرآن، "اين بدان سبب است كه خدا حق است و آنچه جز او به خدايى مى خوانند باطل است."(حج: 62)
بنابراين، چون اين مكتب بر محور خداست و تنها همو حقّ است، پس اين مكتب الهى نيز بر پايه حقّ استوار مى باشد.
2. محوريت خدا در مرتبه قلب: محوريت خدا در مرتبه قلب بدين معناست كه آدمى در قلب خود به چيزى استقلالاً جز به خدا تعلّق نداشته باشد. مانند اين كه «محبّت» به معناى تعلّق قلبى5 به خداوند، در قرآن كريم مطرح گرديده، آن جا كه مى فرمايد: "به زودى خداوند قومى را كه (بسيار) دوست دارد و آن ها نيز خدا را دوست دارند و نسبت به مؤمنان سرافكنده و فروتن و به كافران سرافراز و مقتدرند، مى آورد.» (مائده: 54)
3. محوريت خدا در مرتبه عمل: بالاترين مصداق اين مرتبه از خدامحورى، موضوع «اطاعت» است و همان طور كه گفته شد، همه انبياى الهى در كنار انديشه خدا محورى و خداترس بودن، در مقام عمل، قوم خود را به اطاعت از خود دعوت مى كرده اند: «پس از خدا بترسيد و از من طاعت كنيد.» (شعرا: 108)
البته، محور «اطاعت» خداست و به اذن او اطاعت انبيا و اولياى الهى، كه فرستادگان اويند، نيز واجب مى باشد. همان طور كه مى فرمايد:" خداوند را اطاعت كنيد و رسول او و اولوالامر خودتان را اطاعت كنيد." (نساء: 59)
بر اين اساس اصل «اطاعت خدا» به طور مطلق است و اطاعت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و اولياى الهى، كه وابسته به اويند نيز به طور مطلق به اذن خدا واجب است.6 از سوى ديگر، اطاعت فرزندان از پدر و مادر و اطاعت زوجه از زوج به دليل فرمان خدا نيز فرض و واجب است.
بنابراين، با توجه به اين كه خداوند حقّ است و محور و معيار سنجش ارزش، خداى سبحان است، «و الوزنُ يومئذ الحقّ ...» (اعراف: 8) در نتيجه، هر آنچه در ارتباط با او و براى رضاى او انجام گيرد، در مسير نور است; چون محور تقدّس خداست و اين اصلى اساسى در مكتب الهى است.

ب. اصل بودن حيات اخروى

دومين شاخص مكتب الهى، «اصل بودن حيات اخروى» است. همان طور كه قرآن كريم مى فرمايد: "و هر كه خواهان آخرت باشد در طلب آن سعى كند و مؤمن باشد، جزاى سعيش داده خواهد شد." (اسراء: 19)
اصل بودن حيات اخروى به اين دليل از آيه فوق به دست مى آيد كه تنها ايمان به آخرت مطرح نشده، بلكه براى تحقق آن همتى والا و روحيه اى عالى در پشت اين اراده نهفته است كه تنها به حيطه فكر و انديشه محدود نمى شود، بلكه تمام ذرات وجود انسان را در برگرفته و به حركت وا مى دارد، تا نهايت سعى و تلاش خود را براى تعلق به حيات ابدى مصروف دارد.7 اين جاست كه وعده داده و مى فرمايد: "هر كس كشت آخرت را بخواهد، به كشته اش مى افزاييم." (شورى: 20)

ج. ضرورت پاى بندى به اصول عملى

سوّمين شاخص مكتب الهى، ضرورت پايبندى به اصول عملى و به عبارت عام تر، انجام عمل صالح است. مهم ترين اين اصول عملى، نماز و زكات و انفاق مالى است. چنان كه در قرآن آمده است: " آنان كه به غيب ايمان مى آورند و نماز مى گذارند، و از آنچه روزيشان داده ايم انفاق مى كنند.» (بقره:3)
و نيز مى فرمايد: "آنان كه نماز مى گذارند و زكات مى دهند." (نمل:3 / لقمان:4)
بنابراين، در يك نگاه كلى مى بينيم كه پيام فرستادگان مكتب وحى بر اين سه اصل اساسى استوار است: «قل انّما أنا بشر مثلكم يوحى الىّ أنّما الهكم اله واحد فمن كان يرجوا لقاء ربّه فليعمل عملاً صالحاً ولا يشرك بعبادة ربّه أحداً» (كهف:11); بگو من انسانى همانند شما هستم، به من وحى مى شود. هر آينه خداى شما خدايى است يكتا، هر كس ديدار پروردگار خويش را اميد مى بندد، بايد كردارى شايسته داشته باشد و در پرستش پروردگارش هيچ كس را شريك نسازد. آيه متضمن سه اصل اساسى است كه بيان گر شاخص هاى مكتب وحى است:
1. محوريت خداى سبحان: «انّما الهكم اله واحد»، «ولا يشرك بعبادة ربّه احداً»;
2. اصل بودن آخرت: «فمن كان يرجوا لقاء ربّه»;
3. ضرورت پايبندى به اصول عملى: «فليعمل عملاً صالحاً.»

مهم ترين شاخصه هاى مكتب دنياگرايان
الف. عدم ايمان به آخرت

در درجه اول، عدم ايمان به آخرت زيربناى اصول اعتقادى مكتب هاى دنياگرايانه مى باشد، چنان كه قرآن كريم مى فرمايد: "اعمال كسانى را كه به آخرت ايمان ندارند در نظرشان بياراستيم. از اين روى سرگشته مانده اند." (نمل:4) پيروان چنين مكتب هايى حشر و نشر انسان را در روز قيامت تكذيب مى كنند. همان طور كه قرآن كريم گزارش اين اعتقاد را از قول اشراف و ثروتمندان اقوام گذشته بيان مى كند. آن جا كه مى فرمايد: "و اشرافيان از قوم او كه كافر بودند و ديدار آخرت را تكذيب مى كردند و در زندگى دنيا به آنان ناز و نعمت داده بوديم، گفتند..." (مؤمنون: 33) در جايى ديگر مى فرمايد: " آيا به شما وعده مى دهد كه چون مرديد و خاك و استخوان شديد، شما را از گور بيرون مى آورند؟ اين وعده اى كه به شما داده شده بعيد است، بعيد." (مؤمنون: 35و36)
بنابراين ديدگاه، اين مكتب درست مقابل مكتب الهى است. چنان كه آيه شريفه زير نيز بيانگر همين مطلب است: "بگو من انسانى هستم همانند شما. به من وحى شده كه خدايتان خدايى است يكتا. پس بدو روى آوريد و از او آمرزش بخواهيد. و واى بر مشركان، آن هايى كه زكات نمى دهند و به آخرت ايمان ندارند." (فصلت: 6و7) همان طور كه ملاحظه مى شود، كسانى كه در خط مكتب وحى نيستند، نه به اصول عملى آن پايبند مى باشند و نه اعتقادى به آخرت دارند.

ب. اصل بودن حيات مادى

دومين شاخص اساسى اين مكتب، «اصل پنداشتن حيات مادى» مى باشد. اعتقاد به اصالت زندگى دنيوى، داراى آثار و پيامدهايى است از جمله:
1. دنيا محورى: آنان كه به آخرت ايمان ندارند، از هر چه غير از دنياست منقطع گشته، يك سره به دنيا روى آورده و گويند: «ان هى الاّ حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما نحن بمبعوثين» (مؤمنون: 37); جز همين زندگانى دنيوى ما هيچ نيست، به دنيا مى آييم و مى ميريم و ديگر بار زنده نمى شويم.
ايشان، به عقيده مرحوم علامه طباطبايى، با استدلال خويش مبنى بر اين كه مبلّغان دين الهى چون ساير مردم مى خورند و مى نوشند، براى انسان جز صفات حيوانى مثل خوردن و نوشيدن، كمال و فضيلت ديگرى سراغ نداشته و تنها همين معانى را سعادت مى پندارند. و تنها خوشبختى بشر را در آزادى و چريدن و لذت بردن مانند حيوانات مى دانند.8 و اين معانى در اين كريمه جلوه گر است كه مى فرمايد: «... ما هذا الاّ بشر مثلكم يأكل ممّا تأكلون منه و يشرب ممّا تشربون»(مؤمنون: 33); اين مرد انسانى است همانند شما، از آنچه مى خوريد، مى خورد و از آنچه مى آشاميد، مى آشامد."
2. ترجيح دادن حيات مادى: خداوند متعال با چنين تفكرى به شدت برخورد كرده و جهنم را جايگاه آنان مى داند و مى فرمايد: "پس هر كه طغيان كرده و زندگى اين جهانى را برگزيند، جهنم جايگاه اوست." (نازعات: 37الى39) و برگزيدن زندگى دنيا بدين معناست كه، تمام همّ و غم خود را مصروف زندگى دنيا كرده و از آخرت دست بردارد،9 و به پيروى از هواى نفس به دنبال زينت حيات دنيا برود.10
3. خشنودى به حيات مادى: قرآن كريم، كسانى را كه به زندگى دنيا خشنودند و نااميد از لقاى الهى اند، بى خبر از آيات الهى معرفى كرده مى فرمايد: "كسانى كه به ديدار ما اميد ندارند و به زندگى دنيوى خشنود شده و بدان آرامش يافته اند، و كسانى كه از آيات ما بى خبرند." (يونس:7)
و منظور از خشنودى به حيات دنيا اين است كه انسان همه كوشش و تلاش خود را بدان اختصاص دهد و به جاى ديگرى اميد نداشته و به دنيا دلبستگى و دلخوشى پيدا كند.11 چنين كسى به دنيا راضى شده و دلش به آرامشى كاذب مطمئن مى گردد.12
4. شتابان به دنبال دنيا: خداوند متعال جايگاه كسانى را كه به دنبال دنيا هستند، جهنم معرفى كرده و مى فرمايد: "هر كه خواهان اين جهان باشد، هر چه خواهيم به زودى ارزانى اش داريم، آن گاه جهنم را جايگاه او سازيم تا نكوهيده و مردود بدان درافتد." (اسراء: 18)
تعبير «كان يريد العاجلة»، كه به صورت ماضى استمرارى آمده، نشانگر اين است كه عده اى دائماً دنبال دنيا 13 هستند و براى دست يابى به موهبت هاى نقد زندگى دنيا، چنين شتابان در پى آنند. اين كه انسان پيوسته به دنبال لذات مادى و زندگى دنيا باشد، به منزله اصل گرفتن حيات مادى است. البته، خداوند هم متقابلاًدر اعطاى امكانات دنيوى شتاب مى كند، اما با دو شرط: «ما نشاء» و «لمن نريد»; يعنى آن قدرى كه خدا بخواهد و به هر كه خدا بخواهد امكانات مى دهد و همان طور كه حقّ وعده فرموده است، نهايتاً عاقبت شرّى در انتظار اوست.
حاصل آن كه، پيروان مكتب هاى دنياگرا ابتدا، به دليل عدم اعتقاد به زندگى پس از مرگْ از غير دنيا دل شسته و در تمام امور زندگى، تنها دنيا را مدار و محور خود قرار مى دهند (دنيا محورى)، آن گاه زندگى دنيا را انتخاب كرده و جذب زيورهاى آن مى گردند (ترجيح دنيا)، سپس، مجذوب حيات مادى بوده و به آن دلخوش اند (خشنودى به زندگى مادى.) با چنين اعتقاد و احساسات قلبى، در عمل نيز تنها براى زندگى تلاش مى كنند (شتابان به دنبال دنيا.) بدين سان، شعار «اصلْ زندگى دنياست» را تجسم عينى مى بخشند. همان طور كه امروزه نيز از نظر برخى افراد سطحى نگر، خوشبخت كسى است كه از نظر امكانات مادى و دنيايى، در رفاه و آسايش ظاهرى باشد.

ج. بى اعتنايى به مكتب وحى و انبياى الهى

سومين شاخص بارز مكتب هاى دنياگرا بى اعتنايى به مكتب وحى و انبياى الهى است. همان طور كه قرآن كريم مى فرمايد: «و من الناس من يشترى لهو الحديث ليضلّ عن سبيل اللّه بغير علم و يتّخذها هزواً اولئك لهم عذاب مهين»(لقمان:6); بعضى از مردم خريدار سخنان بيهوده اند، تا به نادانى مردم را از راه خدا گمراه كنند و آيات خدا را (راه خدا را) به مسخره مى گيرند. نصيب اينان عذابى است خوار كننده. مكتب هاى دنيايى، راه خدا را مسخره مى كنند، كتاب خدا را به تمسخر مى گيرند و داستان هاى آن را اسطوره مى پندارند. هنگامى كه مبلّغان الهى، پيام خدا را به ايشان گوشزد مى كنند آنان را استهزاء كرده يا با بى اعتنايى و خود پسندى روى برمى گردانند. و اين گزارشى است كه آيات قرآن بيان گر آن است: «واذا تتلى عليه ءاياتنا ولىّ مستكبراً كأن لم يسمعها كأنّ فى أذنيه و قراً...»(لقمان: 7); و چون آيات ما بر آن ها خوانده شود، با خودپسندى روى برگردانند، چنان كه گويى نشنيده اند، يا همانند كسى كه گوش هايش سنگين شده باشد مى مانند.
جالب اين جاست كه پيروان اين مكتب، مؤمنان و معتقدان به مكتب الهى را سفيه و نادان مى شمارند و مى گويند: آيا ما نيز همانند بى خردان ايمان بياوريم؟ (بقره: 13)، در حالى كه خداوند مى فرمايد: «...ألا انّهم هم السفهاء ولكن لا يعلمون» (بقره:13); آگاه باشيد، كه آنان خود بى خردانند و نمى دانند. از سوى ديگر، گاه به مقتضاى زمان، هنگامى كه در ميان جمعى مؤمن قرار مى گيرند، اظهار ايمان مى كنند، اما در پنهان چون با ديو سيرتانى مانند خويشتن ديدار مى كنند مؤمنان را مسخره مى نمايند: «اللّه يستهزىء بهم ويمدّهم فى طغيانهم يعمهون» (بقره:14); خداست كه آنان را استهزا مى كند و وامى گذاردشان تا همچنان در طغيان خويش سرگردان بمانند.
البته، ايشان در تاريكى اعتقاداتشان، ترسان و سرگردان مى مانند.14 پس، مكتب ايشان بر پايه ظلمت است. هرچند ممكن است مانند ابرى پرباران با جولانى چون برق و آوازه اى چون طنين رعد در جامعه بدرخشند.(بقره:19) اما هراز چند گاهى با بر دميدن برقى، چند گامى برمى دارند و چون خاموش شود، از رفتن باز مى ايستند.(بقره:20) و اين دقيقاً همان جولان باطل است كه چون زمينه مساعد شود، جلوه گر شده و چون مقدمات پذيرش آن در جامعه فراهم نباشد خاموش مى گردد. بنابراين، ديدگاه دنياگرايى بر پايه باطل بنا گرديده است. هرچند پرهياهو و پر زرق و برق به نظر مى رسد، امّا به زودى از جلوه افتاده و روشنايى و برقش به افول مى گرايد.

آيات در مقام مقايسه

اينك به بررسى مقايسه اى بين آيات مربوط به دو ديدگاه مى پردازيم:

الف. نگاهى به سوره لقمان

«الف، لام، ميم. اين ها آيه هاى كتاب حكمت آميز است. نيكو كاران را هدايت و رحمتى است. آنان كه نماز مى گزارند، و زكات مى دهند، و به آخرت يقين دارند. اينان از جانب پروردگارشان هدايت يافته اند، و اينان رستگارانند.» (لقمان: 5ـ1)
در اين آيات شريفه، سه موضوع به چشم مى خورد:
اول: معرفى قرآن كريم از زبان خود;
دوم. معرفى نيكوكاران، كه قرآن براى ايشان هدايت است;
سوم. نتيجه كار نيكوكاران، احسان است.
سپس مى فرمايد: كتابى كه در پيش روى داريد، كتاب حكيم15 الهى است و بايد به اين مجموعه، با اين تلقى نگريست كه اين كتاب، نظام نامه آيات حكيم الهى است.
سپس در ادامه مى فرمايد: و بعضى از مردم خريدار سخنان بيهوده اند، تا به نادانى مردم را از راه خدا گمراه كنند، و قرآن را (راه را) به مسخره مى گيرند، نصيب اينان عذابى است خوار كننده. (لقمان: 6)
بنابراين، اين مجموعه آيات در نگاه كلى، مقايسه اى است بين دو مكتب و در ضمن اين آيات، هر دو مكتب معرفى مى شوند. قرآن كريم بدين طريق، انديشه اى را بيان مى كند كه در تمام زمان ها مصداق دارد. بدين معنا كه عده اى براى گردآورى حرف هاى بيهوده سرمايه گذارى مى كنند و مكتب سازى مى نمايند. چرا؟ «...ليضلّ عن سبيل اللّه بغير علم...»، تا مردم را از راه خدا دور كنند. مصداق چنين تفكرى، مكتب هاى مادى امروزى است كه چنين روشى را اعمال مى كنند. البته، از جانب خداوند عذاب خوار كننده اى براى ايشان در نظر گرفته شده است.
امروزه همه مكتب هاى دنيايى كه روى كار آمده و يا مى آيند مدعى سعادت، نجات، فلاح و رستگارى هستند. قرآن كريم نيز در اين سوره، خط سعادت بشر را بيان كرده و شرط فلاح و رستگارى را در گرو ايمان و عمل صالح مى داند. همان طور كه مى فرمايد: اين آيات حكيم الهى، هدايت و رحمت براى محسنين است: «هدىً و رحمةً للمحسنين.»
«محسن» كسى است كه داراى ايمان است و اهل نماز و انفاق و يقين به آخرت باشد. بنابراين، براى «محسن» بودن شرايطى لازم است:
الف. ايمان به مكتب الهى (نام نويسى در مكتب);
ب. اقامه نماز;16
ج. اعلام وفادارى به مكتب با پرداخت زكات;17
د. تلاش و فعاليت در خط آخرت (يقين به آخرت).
بدين ترتيب، هدايت او قطعى است و ايشان دايماً بر مركب هدايت سوارند: «اولئك على هدى من ربّهم». به عبارت ديگر، رستگارى از آن كسى است كه در كلاس بندگى خدا نام نويسى كند و درس بخواند. در اين صورت، «... انّه من يتّق و يصبر فانّ اللّه لا يضيع أجر المحسنين»(يوسف:90); هر كه پرهيزگارى كند و شكيبايى ورزد، خدا مزد نيكوكاران را تباه نمى كند. بنابراين، درست است كه گام برداشتن در راه خدا سخت و متضمن نوعى امتحان است، اما صبر و تقوا در همين دنيا نيز موجب سرافرازى است.
در طول تاريخ در مقابل مكتب الهى انبيا، مكتب هاى ديگرى همواره قد علم كرده و براى شعارهاى پوچ خود سرمايه گذارى مى كنند. عده اى از مردم نيز خريدار همين سخنان بيهوده اند. همان طور كه قرآن كريم در اين آيات مى فرمايد، هدف اين همه سرمايه گذارى بر سخنان پوچ، براى اين است كه مردم را گمراه كنند. اين افراد از سراى ديگرى كه در انتظار انسان است، خبرى ندارند و ناآگاهانه دنيا را اصل و در عوض، راه خدا را به مسخره مى گيرند. براى اين دسته از انسان ها، عذابى خوار كننده و ذلّت بار پيش رو است. عكس العمل صاحبان اين گونه مكتب ها، به هنگام شنيدن تلاوت آيات خدا، اين است كه با حالت استكبار و خودپسندى روى برمى گردانند. و دقيقاً به همين دليل است كه مواعظ مكتب الهى در ايشان تأثيرى نمى گذارد. گويى كه اين آيات را اصلاً نشنيده اند. مانند اين كه در دو گوش آن ها سرب ريخته اند: «و اذا تتلى عليه ءاياتنا.... ولىّ مستكبراً... كأن لم يسمعها... كأنّ فى أذنيه و قراً... فبشره بعذاب اليم»(لقمان:7); چون آيات ما بر آن ها خوانده شود.... با خودپسندى روى برمى گردانند، چنان كه گويى نشنيده اند، يا همانند كسى كه گوش هايش سنگين شده باشد، او را به عذابى درد آور بشارت ده. بارى، به راستى زمانى سخنان الهى و مواعظ انبياى والامقام در قلب انسان اثر مى گذارد، كه آدمى بدان حرف ها دل بدهد و گوش جان بسپارد حالْ اگر حالت موضع گيرى داشته و از درون واعظى نداشته باشد، چگونه واعظ بيرونى بر او تأثير خواهد گذاشت؟ چنين كسى سرانجامى جز گرفتار شدن به عذاب دردناك الهى نخواهد داشت. و اين است آن وعده سعادت بشر كه مكاتب دنياگرايى مدّعى آن هستند!!

ب. نگاهى به سوره نمل

در جاى ديگر، قرآن كريم همين خط فكرى را معرفى نموده و مكتب الهى را با مكتب دنياگرايى ديگر مقايسه مى كند:
مقايسه تقابل دو مكتب در سوره نمل مكتب الهى انبيا مكتب دنياگرايى
«طس تلك ءايات القرآن و كتاب مبين. هدى و بشرى للمؤمنين. الذين يقيمون الصّلوة و يؤتون الزكوةوهم بالاخرة هم يوقنون.» (نحل:3ـ1)
طا. سين. اين است آيات قرآن و كتاب روشنگر، رهنمون و مژده اى است براى مؤمنان; آنان كه نماز مى گذارند و زكات مى دهند، به روز قيامت يقين دارند.
«انّ الذين لايؤمنون بالاخرة زيّنّا لهم أعمالهم فهم يعمهون
اولئك الذين لهم سوء العذاب و هم فى الاخرة هم الاخسرون» (نحل:5 و 4)
اعمال كسانى را كه به آخرت ايمان ندارند در نظرشان بياراستيم. از اين رو، سرگشته مانده اند. ايشان همان كسانى هستند كه عذاب سختى دارند و در آخرت زيان كارترين اند.
توجه به اين آيات، روشن مى كند كه از يك سو، شاخص و معيارهاى مكتب الهى انبيا معرفى گرديده و از سوى ديگر، شاخص مكتب دنياگرايى. اما اين كه مى فرمايد: اعمالشان را در نظرشان جلوه مى دهيم، به چه معناست؟ آيا حرف هاى خوب آنان را جلوه مى دهند يا حرف هاى بيهوده و باطلشان را؟ چه اين كه، سخنان ايشان نوعاً آميخته اى از حقّ و باطل است و همين امر موجب گمراهى بسيارى از انسان ها مى شود و ضربه بزرگ ترى بر پيكره بشريّت وارد مى كند.
علامه طباطبايى(رحمه الله)مى فرمايد: «معناى زينت دادن عمل اين است كه عمل را طورى قرار دهند كه آدمى مجذوب و شيفته آن شود.»18
در تفسير نمونه به اين امر توجه شده است كه در آيه مورد بحث، «تزيين» به خداوند نسبت داده شده، در حالى كه در هشت مورد به شيطان و در ده مورد فعل به صورت مجهول آمده است. سپس، دليل اين نسبت را در اين آيه مسبب الاسباب بودن خداوند متعال در عالم هستى معرفى كرده اند.19 بدين ترتيب، شايد بتوان چنين نتيجه گرفت كه منظور از «اعمال اين ها را زينت مى دهيم»، اين است كه اعمال ايشان را به نتيجه مى رسانيم; يعنى اگر يك انسان ظالم هم گندم كشت كند، آن را به ثمر مى نشانيم. بدين معنا كه محتمل است چنين آدمى دست به اقدامات خير خواهانه بزند و به نتيجه هم برسد. اما كوركورانه زندگى خواهد كرد و در نتيجه، نه تنها به سعادت و رستگارى نمى رسد، بلكه در آخرت زيان مندتر خواهد بود.

ج. نگاهى به سوره بقره

اين طرز فكر در ابتداى سوره بقره نيز به چشم مى خورد. مى توان آن را در قالب جدول مقايسه اى زير بيان نمود:
- مكتب الهى انبيا
- مكتب مادى گرايانه
«الم ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين» (بقره 2و1)
الف. لام، ميم. اين است همان كتابى كه درآن هيچ شكى نيست، پرهيزگاران را راهنماست.
«الّذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصّلوة و ممّارزقناهم ينفقون»(بقره:3)
آنان كه به غيب ايمان مى آورند و نماز مى گزارند و از آنچه روزيشان داده ايم انفاق مى كنند.
«والذين يؤمنون بما أنزل اليك و ما أنزل من قبلك و بالاخرة هم يوقنون» (بقره:4)
و آنان كه به آنچه برتو و بر پيامبران پيش از تو نازل شده است ايمان مى آورند و به آخرت يقين دارند.
«اولئك على هدى من ربّهم و اولئك هم المفلحون. (بقره:5); ايشانند كه از سوى پروردگارشان سوار بر مركب هدايتند و هم ايشانند كه رستگارانند.
"انّ الذين كفروا سواءٌ عليهم ءأنذرتهم أم لهم تنذرهم لا يؤمنون. (بقره:6)
كافران را خواه بترسانى يا نترسانى، تفاوتشان نكند، ايمان نمى آورند.
]از نماز و انجام مراسم عبادى نهى مى كنند.
اموال خود را جهت منع مردم از راه خدا خرج مى كنند. ايمانى به كتب الهى و آخرت ندارند.[
«ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على أبصارهم غشاوة و لهم عذاب عظيم; (بقره:7)
خدا بر دل هايشان و بر گوششان مهر نهاده و بر چشمانشان پرده اى است، و برايشان عذابى است بزرگ.
ناگفته پيداست كه ملاك جدول مقايسه اى ما در مقابل دو مكتب، بر اساس همان تعريفى است كه از مكتب ارائه داديم; يعنى بينش و ديدگاهى كه طبعاً منجر به اعمالى شده و نهايتاً به دو راه هدايت و ضلالت و نيز به دو عاقبت خير و شرّ منتهى مى شود. در اين راستا، ما نيز همان اسلوب و ساختار قرآن را در ابتداى اين سور لحاظ كرده ايم. به همين دليل، در مقابل اقامه نماز و پرداخت زكات به عنوان اصول عملى مكتب الهى انبيا، رفتارهاى جزئى كسانى را كه به مكتب مادى گرايانه التزام دارند، ذكر نكرديم. قرآن كريم نيز به طور جزئى در اين بحث چيزى نفرموده، بلكه يك نگرش و بينش كلى را مطرح فرموده است. مانند اين كه در مقابل رفتارهاى عملىِ مؤمنانِ به مكتب وحى، درباره اعمال كسانى كه ملتزم به مكتب مادّى اند مى فرمايد: ما اعمالشان را بر ايشان زينت مى دهيم. و پس از آن، به صورت كلّى اشاراتى مبنى بر تمسخر گروه مقابل و نيز فساد در زمين دارد.
امّا جهت آگاهى از پاره اى عملكردهاى پيروان مكتب مادى گرا مى توان به آيات زير اشاره نمود:
- اصول عملى مكتب الهى انبيا
- پاره اى از عملكردهاى پيروان
- مكتب مادّى گرا
«الّذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصّلوة و ممّا رزقناهم ينفقون» (بقره:3)
«أرءيت الّذى ينهى عبداً اذا صلّى» (علق: 10-9)
«انّ الذين كفروا ينفقون أموالهم ليصدّوا عن سبيل اللّه...» (انفال:36)
بنابراين، همان طور كه ملاحظه مى شود، مى فرمايد: كتابى كه در پيش روى داريد، همان كتاب موعود است.20 كتابى با عظمت كه جاى هيچ شك و ترديدى در آن نيست. اين كتاب براى انسان هاى متقى مايه هدايت است. كسانى كه در مكتب الهى ثبت نام كنند: «الذين يؤمنون بالغيب» و براى اعلام وفادارى به آن، ملتزم به اصول عملى اين مكتب شوند: «... ويقيمون الصّلوة و ممّا رزقناهم ينفقون» بنابراين، باز هم مكتب، مكتب نماز و روزه و زكات و ... است. مكتب وحى است كه مبتنى بر «اصل بودن آخرت» مى باشد. «و هم بالاخرة هم يوقنون» و اين ها كسانى هستند كه سوار بر مركب هدايت الهى مى تازند: «اولئك على هدى من ربهم...» اگر كسى دنبال رستگارى و سعادت است، بداند كه با ثبت نام در چنين كلاسى، كلاس بندگى خدا، و درس خواندن و تلاش در آن، به سعادت نايل مى يابد. در حقيقت، كسانى كه سليم النفس21 باشند، دل به چنين مكتبى سپرده و رفتارهاى فردى و اجتماعى خود را براساس آن تنظيم مى كنند.22
در مقابل، انسان هايى هستند كه برايشان پند و انذار يا عدم انذار انبياى الهى و مبلّغان مكتب وحى تفاوتى نمى كند و ايشان منكر مكتب الهى انبيا هستند. اين دسته از انسان ها، افراد منافق و كاذب را هم شامل مى شود. براى ايشان اصل زندگى دنياست و به آخرت اعتقاد قلبى ندارند.23 بنابراين، مورد اضلال خداوند نيز واقع مى شوند: «ختم اللّه على قلوبهم و على سمعهم و على أبصارهم غشاوة...» و نه تنها به سعادت و رستگارى دست نمى يابند، بلكه دچار بدبختى و هلاكت مى شوند. اينان افرادى هستند كه دنباله روى مكاتب دنياگرايى هستند.24 همان طور كه از شاخص هاى چنين مكتب هايى، تمسخر مكتب الهى و پيروان آن مى باشد، اعضاى اين مكتب دنياگرا نيز به مسخره طرف داران مكتب وحى پرداخته و ايشان را به دليل قبول چنين مكتبى سفيه و نادان مى شمرند و زمانى كه از ايشان دعوت مى گردد كه در مكتب الهى ثبت نام كنند، مى گويند: آيا ما نيز مانند سفيهان عمل كنيم؟!
« و اذا قيل لهم ءامنوا كماء امن النّاس قالوا أنؤمن كما ءامن السّفهاء ألا انّهم هم السفهاء ولكن لا يعلمون»(بقره:13); «و چون به آنان گفته شود كه شما نيز همانند ديگر مردمان ايمان بياوريد، مى گويند: آيا ما نيز همانند بى خردان ايمان بياوريم؟ آگاه باشيد كه آنان خود بى خردانند ونمى دانند. و اين افراد به گفته قرآن كريم، همان كسانى هستند كه بدون اين كه بفهمند موجب فساد در زمين مى باشند.25 قرآن كريم رفتارهاى ايشان را ناشى از يك مسأله روانى مى داند و آن اين كه، دل و روح آنان بيمار است. به كيفر دروغى كه مى گويند به عذابى دردناك گرفتار مى شوند.26
به نظر مى رسد، منظور از اين بيمارى با توجّه به طليعه اولين فراز آيات (ذلك الكتاب لا ريب فيه)، همان طور كه مرحوم طبرسى نيز مى فرمايد، بيمارى شك و ترديد است كه آفت قلب بوده و آن را از حال صحت و اعتدال
خارج مى سازد.27 در ابتداى سوره، راهنماى مكتب وحى را كتابى معرفى كرده است كه در بيانات آن هيچ شك و ترديدى وجود ندارد. و اينك آنان كه به اين كتاب و كتاب هاى الهى پيش از آن نيز ايمان ندارند،28 نسبت به اصول اعتقاد مكتب الهى انبيا، در دل خود مرض شك و ترديد دارند. و خود را مصلح پنداشته29 و به استهزاء طرف داران طرف مقابل مى پردازند.
همواره در مقابل انبيا، دو دسته موضع گيرى منفى دارند:
1. قدرتمندان، مانند فرعون و نمرود و امثال ايشان;
2. متفكران كه اگر فاسد باشند عالَم را به فساد مى كشانند.
اين دو گروه، به ويژه گروه دوم، معمولاً دست به مكتب سازى مى زنند و عدّه اى نيز به دنبال ايشان به راه مى افتند.
در قرآن كريم آمده است كه هرگاه گروهى را در جهنم مى افكنند، مأموران جهنم مى پرسند: اين چه وضعى است؟ مگر هشدار دهندگان برايتان نيامدند؟30 و جواب گويند: چرا، اما ما گفتيم: اين حرف ها دروغ است. خدا چيزى نازل نكرده و به پيامبران گفتيم: شما گمراهيد.31 و نيز گويند: اگر مى شنيديم يا تعقل مى كرديم، امروز در جهنم نبوديم.32 روشن است اين دسته به سخنان پيامبران الهى دل نداده اند و چون با حالت موضع گيرى با كلام خدا برخورد مى كردند، حرف حقّ را نمى پذيرند.
بنابراين، مردم به دو دسته مقابل هم تقسيم مى شوند:
1. «... أمّا من ظلم فسوف نعذّبه ثمّ يردّ الى ربّه فيعذّبه عذاباً نكراً»(كهف: 87); امّا هر كس كه ستم كند ما عقوبتش خواهيم كرد. آن گاه او را نزد پروردگارش مى برند تا او نيز به سختى عذابش كند.
2. «و أمّا من ءامن و عمل صالحاً فله جزاء الحسنى و سنقول له من أمرنا يسراً»(كهف: 88); و امّا هركس كه ايمان آورد و كارهاى شايسته كند، اجرى نيكو دارد. و درباره او فرمان هاى آسان خواهيم راند.
سرانجام عاقبت كار هر يك نيز معلوم است. دسته اول، همانانند كه تنها براى زندگى دنيا تلاش مى كنند و گمان مى كنند كه كار بسيار خوبى هم انجام مى دهند; زيرا به آخرت ايمان ندارند. ايشان همان كسانى هستند كه آيات و پيامبران الهى را به مسخره گرفته اند.
امّا دسته دوم در مقابل آن ها، ايمان دارند و عمل صالح انجام مى دهند. علاوه بر آن، به لقاى پروردگار خود اميد دارند و تمام اعمال خود را بر پايه محور بودن خداى سبحان انجام مى دهند.

پى نوشت ها

1 آن گاه كه برادرشان نوح به آن ها گفت: آيا پروا نمى كنيد؟ من براى شما پيامبرى امين هستم. از خدا بترسيد و از من اطاعت كنيد. (شعرا: 106ـ108)
2 «قل انّما أنا بشر مثلكم يوحى الىّ أنّما الهكم اله واحد فمن كان يرجوا لقاء ربّه فليعمل عملاً صالحاً و لايشرك بعبادة ربّه أحداً.» (كهف: 110)
3 بنگريد به آيات 105، 124، 142، 160، 177، از سوره شعراء
4 شعراء: 108، 110، 126، 131، 144، 150، 163، 179.
5 در اينجا وجه تمايز انديشه و قلب مشخص مى شود; چه اين كه تعلق قلبى هيچ گاه در انديشه متمركز نمى شود.
6 مرحوم طبرسى ذيل آيه فوق به نوعى همين مضمون را اراده كرده است. ر.ك.به: فضل بن الحسن الطبرسى الطوسى، مجمع البيان لعلوم القرآن، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1379 ق، ج 12، ص 46
7 ر.ك.به: ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 12، نشر دارالكتاب الاسلاميه، 1353، ص 64
8 سيدمحمدحسين طباطبايى، الميزان، ج 15، دارالكتب الاسلاميه، ج 3، 1397 ق، ص 30
9 سيد على اكبر قرشى، احسن الحديث (تفسير)، ج 12، واحد تحقيقات اسلامى، بنياد بعثت، 1366، ص 70
10 سيد محمدحسين طباطبايى، پيشين، ج 20، ص 294
11 مجمع البيان، ج 3، ص 92
12 الميزان، ج 10، ص 11
13 منظور از «العاجلة» به قرينه «الاخرة» در آيه بعد، دنيا مى باشد. (الميزان، ج 13، ص 65)
14 «... و تركهم فى ظلمات لايبصرون»; و خداوند نابينا در تاريكى رهايشان كرد. (بقره:17)
15 «الحَكَمة» آهنى است در لگام اسب كه آن را از سرپيچى از فرمان سوارش باز مى دارد. و حكيم صاحب حكمت است. به معناى محكم و متقن و غير قابل ترديد. (خليل جرّ، فرهنگ لاروس، ترجمه سيد حميد طبيبيان، ج 1، ص 852 و 853، اميركبير، 1375. از تعبير «حكيم» معلوم مى شود كه قرآن كريم حقيقتى شعورمند دارد.
16 «كانوا قليلاً من الّيل ما يهجعون وبالاسحارهم يستغفرون.» (ذاريات: 17و18); اندكى از شب را مى خوابيدند و به هنگام سحر استغفار مى كردند. از اين آيات مشخص مى شود كه يكى از رفتارهاى «محسنين» در دنيا اين است كه ايشان ارتباط خود را با خداوند محكم مى كردند و همان طور كه در مجمع البيان آمده، ايشان اهل نماز شب بوده اند. (مجمع البيان، ج 5، ص 155)
17 «و فى أموالهم حقّ للسّائل و المحروم.» ذاريات: 19); و در اموالشان براى سائل و محروم حقى بود. و اين انفاق به قدرى است كه در زندگيشان اثر مى گذارد. و از اين آيه معلوم مى شود كه انسان «محسن» در برنامه زندگى خود رسيدگى به بندگان خدا را نيز بر خود واجب شمرده است. شايان ذكر است كه اين انفاق مالى نيز زمانى داراى اجراست و در نزد خداوند ارزشمند مى باشد كه براى خدا صورت گيرد، نه اين كه صرفاً از روى حسّ انسان دوستى باشد; چرا كه مى فرمايد: «انّما نطعمكم لوجه اللّه...» (دهر: 9); جز اين نيست كه شما را تنها به خاطر خدا اطعام مى كنيم.
18 الميزان، ج 15 ، ص 371.
19 تفسير نمونه، ج 15، ص 397.
20 مجمع البيان، ج 1، ص 35 و نيز بنگريد به تفسير نمونه، ج 1، ص 38.
21 سليم النفس بودن ايشان با استفاده از تقابل آيات قبلى با اين آيه برداشت مى شود: «فى قلوبهم مرض فزادهم اللّه مرضاً...» (بقره:10)
22 مصلح بودن پيروان مكتب وحى از تقابل با اين آيات به دست مى آيد: «و اذا قيل لهم لا تفسدوا فى الارض قالوا انّما نحن مصلحون ألا انهم هم المفسدون ولكن لا يشعرون.» (بقره: 11 ـ12)
23 «و من الناس من يقول ءامنا بالله و اليوم الاخر و ما هم بمؤمنين.» (بقره: 8)
24 «و من الناس من يقول ءامنا بالله و باليوم الاخر و ما هم بمؤمنين.»(بقره:8); پاره اى از مردم مى گويند: به خدا و روز قيامت ايمان آورده ايم، حال آنكه ايمان نياورده اند.
25 «الا انهم هم المفسدون ولكن لا يشعرون.» (بقره: 12)
26 «فى قلوبهم مرض فزادهم اللّه مرضاً و لهم عذاب أليم بما كانوا يكذبون» (بقره: 10)
27 مجمع البيان، ج 1، ص 47.
28 اين معنا با توجه به تقابل اين دسته نسبت به دسته اول از آيه زير به دست مى آيد: «والّذين يؤمنون بما أنزل اليك و ما أنزل من قبلك ...» (بقره: 4)
29 «... قالوا انّما نحن مصلحون.» (بقره: 11)
30 «... كلّما ألقى فيها فوج سألهم خزنتها ألم يأتكم نذير.» (ملك: 8)
31 «قالوا بلى قد جاءنا نذير فكذّبنا و قلنا ما نزّل اللّه من شىء ان أنتم الاّ فى ضلال كبير.» (ملك: 9)
32 «و قالوا لو كنّا نسمع أو نعقل ما كنّا فى أصحاب السّعير.» (ملك: 10)
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : الظلم والظالمون

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : غیبت در قرآن مجید

دریافت فایل pdf

 

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

العجب: رؤیة قرآنیة (2)

العجب: رؤیة قرآنیة (2)

محمدمهدی الآصفی
العجب و«الأنا»

مصدر العجب«الأنا»و لا محالة یکون علاج العجب فی علاج«الأنا»، إذن المسألة الأساسیة فی المرض و العلاج هو«الأنا»، فلنتأمل إذن فیه.
للأنا حالتان:فی الحالة الأولی یتمحور الأنا حول نفسه، و یستقطب کل جهد صاحبه و حرکته و کل حبّه و بغضه و کل مشاعره و اهتماماته.
و فی الحالة الثانیة تکون مرضاة اللّه هی المحور لکل حرکة الإنسان و نشاطه و اهتمامه.
قل إنّ صلاتی و نسکی و محیای و مماتی للّه ربّ العلمین (الأنعام:162).
فی الحالة الأولی یسقط الإنسان و فی الحالة الثانیة یعرج الإنسان.و مرض العجب بعض أعراض الحالة الأولی، و علاج هذا المرض و سائر الأمراض الناشئة من مرکزیة«الأنا»فی الحالة الثانیة.فإذا فکّ الإنسان ارتباطه من «الأنا»و ربط نفسه بمحور اللّه تعالی و ذکره و رضاه یخلص من العجب کما یتخلص من کل الأعراض و الأمراض الکثیرة الأخری التی نشأ من حالة محوریة الأنا.
و هذه الحالة من الإستکبار و محوریة«الأنا»هو الذی منع إبلیس (لعنه اللّه)من الإستجابة لأمر اللّه تعالی فی السجود لآدم:
قال یإبلیس ما منعک أن تسجد لما خلقت بیدیّ أستکبرت أم کنت من العالین*قال أنا خیر مّنه خلقتنی من نّار و خلقته من طین(ص:75-76). و فی الخطاب الإلهی لإبلیس من العنایة بخلق آدم«لما خلقت بیدیّ».و من الإنکار الساخر علی إبلیس«أستکبرت أم کنت من العالین»؟ما لا یخفی علی الذی یمعن النظر فی هذا الخطاب.
و صیاغة الآیة دقیقة و معبرة، فهی تبرز«الأنا»بشکل صارخ فی جواب إبلیس عن السبب الذی منعه من السجود «ما منعک أن تسجد»؟
و ینحدر اللّعین من«الأنا»إلی الحسد، فلا یطیق أن یری هذه المیزة لآدم(علیه السّلام)من دونه فیحسده، و هذا هو الإنحدار الأوّل.
و یشقّ علیه أن یستجیب لأمر اللّه تعالی فی السجود لآدم، فیتمرد علی أمر اللّه تعال یو یمتنع عن الإستجابة له، و هذا هو الإنحدار الثانی، و هو نهایة السقوط فی حیاة هذا اللّعین.
و ابتلاء قارون أیضا فی هذه الأنانیة الطاغیة:
قال إنّما أوتیته علی علم عندی(القصص:78).فلا یری قارون للّه تعالی فضلا علیه فیما عنده من الکنوز حتی یحاسبه علیه و یطلب منه الإنفاق منها، و إنما هی له خاصة، تجمعت عنده علی علم عنده و جهد له.إذن، نقطة الضعف فی شخصیة قارون هی«الأنا»، و من خلال هذه النقة اندسّ الشیطان إلیه، و دعاه إلی التمرّد علی اللّه تعالی و رسوله.
و یبرز الأنا بصورة صارخة فی حیاة فرعون:
فحشر فنادی*فقال أنا ربّکم الأعلی(النازعات:24)، و هذه واحدة من أقبح حالات الإستعلاء للأنا.
و هذه الحالة من الأنانیة الطاغیة تؤدّی بصاحبها إلی استضعاف الآخرین و استخفافهم و إذلالهم للتمکن منهم و فرض نفوذه و سیطرته علیهم:
فاستخفّ قومه فأطاعوه (الزخرف:54).
و هذا هو الوجه الممقوت و القبیح من الأنا، و إلی هذا الوجه تعود طائفة کبیرة من المشاکل و المتاعب و المصائب و الإبتلاءات فی حیاة الإنسان.
و الوجه الآخر للأنا هو وجه العبودیة و الإرتباط و الإنشاد باللّه تعالی.
و الأنا-فی هذا الوجه الآخر- لا یکون محورا لحرکة الإنسان و جهده و نشاطه و حبّه و بغضه، و إنما یتحوّل‏ الإنسان من«الأنا»إلی محور مرضاة اللّه تعالی و قربه، و یکون مرضاة اللّه هو غایة الإنسان فی حرکته و نشاطه و هو الأساس و المحور فی حبّه و بغضه.
یقول تعالی فیما یوجه به عبده و رسوله(صلّی الّله علیه و آله و سلّم):قل إنّنی هدینی ربّی إلی صراط مّستقیم دینا قیما مّلّة إبراهیم حنیفا و ما کان من المشرکین*قل إنّ صلاتی و نسکی و محیای و مماتی للّه ربّ العلمین* لا شریک له و بذلک أمرت و أنا أوّل المسلمین(الأنعام:161-163)، و هذا هو الوجه المقبل علی اللّه تعالی من«الأنا» فیما کان الوجه الأوّل هو الوجه المعرض عن اللّه تعالی من الأنا.

الدوائر الأربعة للأنا

و کما ینشئ الإنسان العلاقة مع الآخرین تتصف بالحبّ و البغض و الإنسجام و التناقض و التعاون و التواکل، کذلک للإنسان دوائر أخر من العلاقات علی نفس الترتیب مع اللّه تعالی و مع نفسه و مع الدنیا.
و هذه أربعة دوائر للعلاقات یدخل فیها الأنا بالصورة التالیة:
1-علاقة الأنا باللّه تعالی.
2-علاقة الأنا بالآخرین.
3-علاقة الأنا بالدنیا(الأشیاء).
4-علاقة الأنا بنفسه.
و نمط علاقة الأنا فی کل من هذه الدوائر الأربعة یختلف اختلافا جوهریا و عمیقا فی الحالة الأولی(محوریة الأنا) عن الحالة الثانیة(محوریة اللّه تعالی).
وطائفة واسعة من مصائب الإنسان و ابتلاءاته و مشاکله هی من إفرازات «الأنا»عندما یتحوّل«الأنا»فی حیاة الإنسان إلی محور من دون اللّه تعالی. فیکون من إفراز«الأنا»فی هذه الحالة فی علاقة الإنسان باللّه تعالی التکبر علی اللّه، و التمرّد علی اللّه و الشرک و الکفر.و من إفراز الأنا فی علاقة الإنسان بالآخرین نظام الإستکبار و الإستضعاف فی العلاقات الإجتماعیة، و الحسد، و العدوان، و البغضاء، و الکراهیة فیما بین الناس. و من إفراز الأنا فی هذه الحالة فی علاقات الإنسان بالدنیا الحرص و الطمع و الجشع.و من إفراز الأنا فی علاقته بنفسه العجب، الغرور و الإعتداد بالنفس و تزکیة النفس و تبرئتها عن الخطأ و التقصیر.
بینما نجد أن إفراز الأنا و نتائجه عندما یجعل الإنسان مرضاة اللّه تعالی فی حیاته هی المحور و یجعل الأنا تابعا لهذا المحور أمر یختلف تماما فی النقاط التی ذکرناها فی هذه الشبکة الواسعة من العلاقات.
و هذا إجمال لابد له من تفصیل، و هذا التفصیل یرتبط بموضوع بحثنا إرتباطا وثیقا، لابد من الدخول فیه.
و إلیک هذا التفصیل:
عندما یتحوّل«الأنا»فی حیاة الإنسان إلی محور یستقطب کل مشاعره و اهتماماته یصدق علی هذا الإنسان أنه اتخذ«الأنا»إلها.و یتحول«الأنا»إلی صنم فی حیاته یعبده الإنسان من دون اللّه.و بقدر ما یبرز«الأنا»إلها فی حیاة الإنسان یضمرا حساس الإنسان بألوهیة اللّه تعالی فی حیاته.
و بین هذا و ذاک نسبة عکسیة دائما، فکلما تبرز الوهیة الأنا أو الهوی فی حیاة الإنسان أکثر یختفی التوحید أکثر. فإن التوحید یقع فی النقطة المقابلة لمحوریة الأنا تماما.و کلما تتکرس حالة محوریة الأنا فی حیاة الإنسان تختفی حالة التوحید.
و المرحلة الأولی لهذا البروز و الإختفاء«الشرک»حیث یشرک الإنسان باللّه تعالی، و الشریک الذی یشرکه الإنسان فی الألوهیة هو«الأنا».و المرحلة الأخیرة لهذا البروز و الإختفاء«الکفر» حیث یغطی الأنا ذکر اللّه فی قلب الإنسان بشکل کامل، و الکفر بمعنی التغطیة، فتبرز محوریة الأنا فی حیاة الإنسان بصورة طاغیة و یختفی التوحید تماما من نفسه و هذه هی التی ینتهی إلیها الإنسان غالبا عندما یستدرجه حبّ الذات.
و هذا«الکفر»من الکفر فی مقام العمل، و لیس من الکفر فی«العقیدة». و قد یختلفان فیبقی الإنسان فی العقیدة مؤمنا باللّه تعالی خالقا و رازقا و ربا، و لکنه فی مرحلة العمل ینسی اللّه تعالی و ینکره تماما فی اهتماماته و جهده و حرکته و مشاعره و یتحرک حول نفسه، و یتحول من محور«اللّه»إلی محور «الأنا»و ینفک تماما عن المحول الأول، و یرتبط تماما بالمحور الثانی.
و هذا الکفر فی التعامل قد یستتبع الکفر فی العقیدة، و قد یفارق الکفر فی العقیدة و لکن القرآن یحکم علیه بالکفر، کما یحکم علی الحالة الأولی منها بالشرک.

قصّة صاحب الجنتین

و فی قصّة صاحب الجنتین فی سورة الکهف نلتقی نحن هذه الحالة من الکفر المستبطن فی التعامل.
و لنقرأ هذه القصة فی سورة الکهف:
و اضرب لهم مّثلا رّجلین جعلنا لأحدهما جنّتین من أعنب و حففنهما بنخل و جعلنا بینهما زرعا*کلتا الجنّتین ءاتت أکلها و لم تظلم منه شیئا و فجّرنا خللهما نهرا*و کان له ثمر فقال لصحبه و هو یحاوره أنا أکثر منک مالا و أعزّ نفرا*و دخل جنّته و هو ظلم لنفسه قال ما أظنّ أن تبید هذه أبدا*و ما أظنّ السّاعة قائمة و لئن رّددتّ إلی ربّی لأجدنّ خیرا منها منقلبا*قال له صحبه و هو یحاوره أکفرت بالّذی خلقک من تراب ثمّ من نّطقة ثمّ سوّیک رجلا*لکنّا هو اللّه ربّی و لا أشرک بربّی أحدا*و لولا إذ دخلت جنّتک قلت ما شاء اللّه لا قوّد إلاّ باللّه إن ترن أنا أقلّ منک مالا و ولدا*فعسی ربّی أن یؤتین خیرا من جنّتک و یرسل علیها حسبانا من السّماء فتصبح صعیدا زلقا*أو یصبح ماؤها غورا فلن تستطیع له طلبا*و أحیط بثمره فأصبح یقلّب کفّیه علی ما أنفق فیها و هی خاویة علی عروشها و یقول یلیتنی لم أشرک بربّی أحدا*و لم تکن لّه فئة ینصرونه من دون اللّه و ما کان منتصرا*هنالک الولیة للّه الحقّ هو خیر ثوابا و خیر عقبا(الکهف:32-44).
و لنتأمل فی هذه الآیات فإنها غنیة بالمفاهیم و الأفکار، و أوّل ما یلفت نظرنا فی هذه الآیات تأکید القرآن علی ربط هذه النعم باللّه تعالی:«جعلنا لأحدهما جنتین»، «و فجّرنا خللهما نهرا».
و لا شکّ أنها عنایة مقصودة فی بدایة القصة، و هو أحد الإتجاهین المختلفین فی الحوار الذی یجری فی جوّ هذه القصة فی سورة الکهف.
و هذا الإتجاه هو ربط کلّ نعمة و موهبة و خیر و رزق فی حیاة الإنسان باللّه تعالی، و التأکید علی هذا الربط فی مقابل الإتجاه الآخر الذی نقرأه فی هذه القصة و هو فکّ ارتباط النّعم عن اللّه تعالی و ربطها بالإنسان و اعتبار الإنسان هو صاحب هذه النعم و ولیّها.
و یبرز هذا الإتجاه فی الحوار الذی یجری فی القصّة فی کلمة صاحب الجنتین لصحابه، و هو یحاوره:«أنا أکثر منک مالا و أعزّ نفرا»، فالمال و النفر العزیز للأنا، و لیس لارتباطهما باللّه تعالی ذکر أو إشارة.
و من عجب أن هذه النعم الموصولة باللّه تعالی بدل أن تتحوّل فی نفس صاحب الجنتین إلی إحساس بالشکر و التواضع للّه تعالی تتحوّل فی نفسه إلی طغیان للأنانیة و بروز صارخ للأنا أوّلا ثم إلی تکاثر و تفاخر و مباهاة:«فقال لصاحبه و هو یحاوره أنا أکثر منک مالا و أعزّ نفرا».
و سبب بروز«الأنا»و طغیانه عند صاحب الجنتین لیس هو«النعمة»، و إنما طریقة فهمه للنعمة و علاقة النعمة به.إن النعمة عنده له و هو و لیها و لیس لأحد فضل علیه فیها، بعکس التصور الذی یقدمه القرآن للعلاقة الإنسان بالنعمة و التی أشرنا إلیها قریبا.
فإن النعمة-بناء علی التصوّر القرآنی-للّه تعالی و هو ولیّها، و لیس لصاحب النعمة فیها شأن أو فضل، إلاّ أن اللّه تعالی أودعها عنده و جعله خلیفة علیها.
و هذان التصوّران مفتاحان لنمطین من الشخصیة یشیر إلیهما الحوار الذی یجری فی سورة الکهف فی قصة صاحب الجنتین.و لکلّ من هاتین الشخصیّتین طریقته و أسلوبه فی فهم النعمة و التعامل معها.فی النمط الأوّل من الشخصیة، و هو النمط القرآنی، یتکرس ارتباط النعمة باللّه تعالی و هو بمعنی فقر الإنان إلی اللّه تعالی ولی النعمة، و لذلک فإن السمة البارزة فی هذه الشخصیة هی«الفقر»إلی اللّه تعالی. یقول اللّه تعالی:یأیّها النّاس أنتم الفقراء إلی اللّه و اللّه هو الغنیّ الحمید (فاطر:15).
و أروع تصویر لهذه الحالة من «الأنا»ورد فی القرآن فی قصة موسی بن عمران(علیه السّلام)عندما وقف فی الظلّ یستریح بعدما سقی لابنتی شعیب: ربّ إنّی لما أنزلت إلیّ من خیر فقیر(القصص:24).
و الأنا فی هذه الآیة الکریمة تقع بین نعمة نازلة من اللّه«لما أنزلت إلیّ»و فقر صاعد إلی اللّه«فقیر».أحدهما ینتهی إلی الإنسان من اللّه تعالی و هو النعمة و الرحمة، و الآخر ینطلق من الإنسان إلی اللّه و هو الفقر.و«الأنا»بین هذا الخطّ الصاعد و الخطّ النازل.
و هذا هو الوضع الصحیح للأنا فی الإرتباط بالنعمة و النمط القرآنی للشخصیة.
و هذا النموذج من الشخصیة بارز کل البروز فی الحوار الوارد فی قصة صاحب الجنتین، کما سیتضح أکثر فیما بعد، إن شاء اللّه.
و النمط الآخر من الشخصیة هو النمط الأنانی، و فیها یتکرس ارتباط النعمة بالأنا و تختفی علاقة النعمة باللّه تعالی، فتکون النعمة فی حیاة الإنسان من علامات«الغنی»و لیس«الفقر»، و کلّما یزداد حظّ الإنسان من النعمة یشعر بالإستغناء أکثر من ذی قبل.
و الإحساس بالغنی سبب الإنفصال عن اللّه، کما أن الإحساس بالفقر سبب الإرتباط باللّه تعالی.
و فی حالة الإحساس بالغنی و الإنفصال عن اللّه یبرز الأنا و یطغی، کما أن الأنا فی حالة الإحساس بالفقر و الإرتباط باللّه یختفی و یضمر.
و صدق اللّه تعالی حیث یقول: کلاّ إنّ الإنسن لیطغی*أن رّءاه استغنی(العلق:6)، و هذه الآیة تصوّر بصورة واضحة و دقیقة کیف تتحوّل النعمة فی حیة الإنسان إلی إحساس بالغنی و شعور بالإنفصال عن اللّه و بالتالی الطغیان.و هذه الحالة من الأنانیة و بروز الأنا و ما یستتبعه من التباهی و التفاخر و التکاثر ظاهر فی هذه الفقرة من الحوار الوارد فی القصة:«أنا أکثر منک مالا و أعز نفرا».و مکافحة هذه الحالة من الطغیان بتکریس الفقر إلی اللّه و تحجیم الأنا و تحدیده و المنع من بروزه.
و فی التصوّر الذی یقدّمه إلینا القرآن عن«الأنا»و طریقة التعامل معه یعتبر إطلاق العنان للأنا من الظلم الذی یمارسه الإنسان علی نفسه، حیث یقطع الإنسان نفسه عن اللّه.و هو من أقبح أنواع الظلم الذی یمارسه الإنسان علی نفسه.
و لذلک فإن القرآن یقول عن صاحب الجنتین:«و دخل جنّته و هو ظالم لنفسه».
و لهذا الظلم و جهان اثنان:
الوجه الأوّل:الإنشداد إلی متاع الحیاة الدنیا و طول الأمل فیه، حتی کأنه لا یبید و لا یفنی:«قال ما أظن أن تبید هذه أبدا».و هو أمر طبیعی، فإن الإنسان إذا شدّ کل حبال نفسه بالدنیا ودّ لو لم ینقطع عن الدنیا و تبقی له و لا تبید، و هو بمعنی طول الأمل.
و الوجه الثانی:قطع الرجاء و الأمل عن اللّه فی مقابل طول الأمل بالدنیا، حتی کأن الساعة لا تقوم، و إلی هذا الإحساس الباطنی المکتوم تشیر الآیة الکریمة: «و ما أظنّ الساعة قائمة».
و هذان و جهان لحقیقة واحدة، لا یمکن التفکیک بینهما.
و الفصل الأخیر من مأساة«الأنا» فی هذا الحوار، إن الإنسان عندما یسترسل فی الطغیان، یتحوّل عنده بالتدریج الشعور بالفقر إلی اللّه إلی إحساس بالإستحقاق علی اللّه:«و لئن رددت إلی ربّی لأجدنّ خیرا منها منقلبا»، فهو یفترض أنه فی الآخرة-لو قامت الساعة-لا یقلّ مالا و ولدا عنه فی هذه الدنیا، بل یجد فیها خیرا مما یملک فی الدنیا منقلبا.
و لیس یطلب ذلک من اللّه تعالی و لا یرجوه، و لا یسعی لتحصیله سعیا ی الدنیا، و إنما یفترض أنه یستحق ذلک علی اللّه استحقاقا.
و لا یخفی فی نفس الوقت شکّه فی أن تقوم الساعة:«و لئن رددت إلی ربّی» و ینتهی هذا الطرف من الحوار هنا، و یبدأ ذکر الطرف الآخر من الحوار، و هو نموذج آخر من الشخصیة یختلف عن النموذج الأوّل فی مکوناته و منطلقاته. فلنتأمل فی هذا الشطر الآخر من الحوار: «قال له صاحبه و هو یحاوره أکفرت بالّذی خلقک من تراب ثمّ من نطفة ثمّ سوّیک رجلا»؟
و هذه أبرز نقطة تلفت النظر فی هذا الحوار:فلم یسبق من صاحب الجنتین إنکار للّه تعالی بالصراحة، عدا ما سبق منه من التشکیک فی أن تقوم الساعة.فما مصدر هذه النسبة التی ینسبها إلیه صاحبه المؤمن الذی یحاوره.إن هذا الکفر هو کفر باللّه تعالی فی مقام التعامل، یستبطنه الموقف العملی لصاحب الجنتین و طریقة تعامله مع نعم اللّه تعالی.
إلا أن صاحب الجنتین یحاول أن یتکتم علیه و یخفیه و یحاول صاحبه المؤمن الذی یحاوره أن یجابهه به علانیة، و یقرعه به لیردعه عنه.
و هذه هی الحقیقة التی أکدناها من قبل، فإن فی کل بروز للأنا إختفاء للتوحید فی علاقة الإنسان باللّه، و المرحلة الأولی منه الشرک و المرحلة الأخیرة الکفر.
و لنتأمّل فی البقیة من هذا الحوار: لکنّا هو اللّه ربّی و لا أشرک بربّی أحدا*و لو لا إذ دخلت جنّتک قلت ما شاء اللّه لا قوّة إلاّ باللّه إن ترن أنا أقلّ منک مالا و ولدا*فعسی ربّی أن یؤتین خیرا مّن جنّتک.و هذا شطر آخر من الخلاف فی طریقة التعامل مع الأنا من هذین النموذجین من الخصیة، فإذا کان«الأنا»أبرز شی‏ء فی کلام المحاور الأوّل، فإن«الأنا»هنا یختفی، و یبرز التوحید بشکل بارز:«لکنّا هو اللّه ربّی».
و الفرق بین«الأنا»فی کلام هذا و ذاک هو مفتاح فهم کلّ من هاتین الشخصیتین و أساس الفرق بینهما:«أنا أکثر منک مالا و أعزّ نفرا»، «لکنّا هو اللّه ربّی»و إذا کان المحاور الأوّل ربط النعمة مباشرة بنفسه، و کأنه ولیّها و مالکها الحقیقی نجد أن المحاور المؤمن یربط هذه النعمة بمشیئة اللّه و قوّته:«و لو لا إذ دخلت جنّتک قلت ما شاء اللّه لا قوّة إلاّ باللّه».
و إذا کان أمل المحاور الأوّل و ثقته فیما یفنی و یبید من متاع الدنیا، فإن ثقة المحاور المؤمن فیما یبقی و لا یزول من الأمل برحمة اللّه:«فعسی ربّی أن یؤتین خیرامن جنّتک».

علاقة«الأنا»بالآخرین

هذا فی علاقة«الأنا»باللّه تعالی، و أما فی علاقة«الأنا»بالآخرین فإن أکثر مآسی الإنسان و شقائه فی علاقته بالآخرین یعود إلی«أنا»و«الهوی»، کما أن أکثر شقاء الإنسان فی علاقته باللّه تبارک و تعالی هو کذلک فی«الأنا» و«الهوی».
نحن نتحدّث هنا عن بؤس الإنسان فی علاقته بالآخرین بقدر ما یتعلق الأمر ب«الأنا»، کما تحدّثنا قبل هذا عن بؤسه فی علاقته باللّه تعالی فی نفس الحقل.
إن حالة التکریس و الإستعلاء للأنا تؤدّی فی شبکة العلاقات الإجتماعیة إلی حالتی الإستکبار و الإستضعاف فی علاقة الناس بعضهم ببعض فی المجتمع.و ضمن هذه العلاقة یحاول کلّ فرد فی المجتمع أن یفرض نفوذه و هیمنته علی الآخرین.و لکی یحقق هذه الغایة یستضعف الآخرین و یستخفّهم لیتمکّن من فرض نفوذه علیهم.
یقول تعالی عن علاقة فرعون بقومه:فاستخفّ قومه فأطاعوه.
و بهذه الطریقة یتکوّن فی المجتمع نظام من العلاقات الإجتماعیة و السیاسیة و الإقتصادیة یقوم علی أساس الإستکبار و الإستضعاف، و هو أساس لکثیر من الفساد علی وجه الأرض.
کما أن حالة التکریس و الإستئثار و المحوریة للأنا تؤدّی إلی طائفة من المتاعب الإجتماعیة و الأخلاقیة فی حیاة الإنسان فی علاقاته بالآخرین، کالعدوان و الحسد«تمنی إزالة النعمة عن الآخرین»، و الکراهیة و البغضاء و الإستئثار و سوء الظن و الإرتیاب و فقدان الثقة فیما بین الناس، و حبّ البروز و الإشتهار و استراق الأضواء عن الآخرین.
و هذه المفاسد و غیرها فی العلاقات الإجتماعیة و السیاسیة و الإقتصادیة هی حصیة حالة الإستعلاء و التکریس و الإستئثار للأنا.

علاقة الإنسان بنفسه

و أمّا علاقة الإنسان بنفسه فهی علاقة معقّدة شدیدة التعقید، أشرنا إلیها سابقة إشارة سریعة.
و هذه العلاقد قد تقوم علی أساس من إنبهار الإنسان بنفسه فیما آتاه اللّه سبحانه و تعالی من ملکات و مواهب و فیما یفعله و یقوله و هو جانب من العجب.و قد تقوم علی أساس من الترفع عن النقد و رفض الإعتراف بتقصیر أو خطأ فی قول أو فعل و«تزکیة النفس»و تبرأتها و هو الجانب الآخر من العجب.

علاقة الإنسان بالدنیا

و فی دائرة علاقة الإنسان بالدنیا و مغریاتها تؤدّی هذه الحالة إلی الحرص و الجشع و«جوعة الدنیا»و النهم الذی لا یشبعه شی‏ء.و قد روی عن رسول اللّه (صلّی الّله علیه و آله و سلّم):«لو کان لابن آدم وادیان من ذهب لا بتغی ثالثا، و لا یملأ جوف ابن آدم إلاّ التراب...» (1)

النهایة

و النتیجة و العاقبة التی ینتهی إلیها جمیع أولئک الذین یتّخذون«الأنا»إلها و محورا فی حیاتهم من دون اللّه تعالی هی الإنغلاق الکامل علی آیات اللّه تعالی و الطبع و الرّین علی القلوب.
یقول تعالی:سأصرف عن ءایتی الّذین یتکبّرون فی الأرض بغیر الحقّ.و یقول أیضا:کذلک یطبع اللّه علی کلّ قلب متکبّر جبّار.

تعدیل الأنا

و بعد هذه الجولة فی أعراض«الأنا» عندما یتخذ الإنسان«الأنا»محورا و إلها فی حیاته من دون اللّه، نبحث عن الوسائل التی یقدّمها الإسلام فی منهاجه التربوی لتعدیل«الأنا»فی حیاة الإنسان.
فإن الإسلام لا یؤمن بمبدأ إلغاء «الأنا»کما لا یؤمن بمشروع إلغاء «الهوی».
و المنهج الذی یقرّه الإسلام فی «الأنا»و«الهوی»هو التعدیل و لیس الإلغاء.
و لابد أن نبحث عن الوسائل التی یقدّمها الإسلام فی منهجه التربوی لتعدیل«الأنا»أما تعدیل الهوی فهو أمر خارج عن اختصاص هذه المقالة نحیلة إلی مواضعه من الدراسات الأخلاقیة و النفسیة فی الإسلام.
و تعدیل«الأنا»هو علاج العجب بشکل دقیق، فإن مشکلة«العجب»تکمن فی«الأنا»و بالضرورة یکون علاج هذه المشکلة فی تعدیل الأنا و تلطیفه.
و یتمّ تعدیل الأنا بصورة کاملة فی التربیة الإسلامیة ضمن تحدید و تنظیم علاقة الأنا باللّه تعالی و علاقته بالآخرین و علاقته بنفسه.
و قد أولی الإسلام هذه الدوائر الثلاثة من العلاقات فی حیاة الإنسان اهتماما کبیرا.و إذا قدر للإنسان أن ینظم علاقاته مع اللّه و مع الآخرین و مع نفسه و مع الدنیا بالطریقة التی یشرحها و یوضحها الإسلام، و یسلم من کل الأعراض التی تصیب الإنسان من ناحیة «الأنا»و العججب من أهمّ هذه الأمراض.
و نحن فیما یلی نحاول إن شاء اللّه أن نطرح النظریة الإسلامیة فی علاقة الأنا باللّه تعالی و بالآخرین و بنفسه.

علاقة«الأنا»باللّه تعالی الأنماط الثلاثة للعلاقة باللّه

علاقة«الأنا»باللّه تعالی من الأمور الدقیقة التی تعطیها النصوص الإسلامیة اهتماما کبیرا.
فهناک أنماط من العلاقة باللّه تعالی تقوم علی أساس الطغیان علی اللّه‏ و تجاوز حدود العبودیة، و القرآن یسمّی هذه العلاقة بالطغیان، یقول تعالی: کلاّ إنّ الإنسن لیطغی*أن رّءاه استغنی(العلق:6).
فأمّا من طغی*و ءاثر الحیوة الدّنیا*فإنّ الجحیم هی المأوی (النازعات:37-39).
فنذر الّذین لا یرجون لقاءنا فی طغینهم یعمهون(یونس:11).
و للطغیان فی حیاة الإنسان صور و مصادیق کثیرة منها الخصومة مع اللّه تعالی:
أولم یر الإنسن أنّا خلقنه من نّطفة فإذا هو خصیم مّبین(یس):77.
و منه الصدّ عن سبیل اللّه:
إنّ الّذین کفروا ینفقون أموالهم لیصدّوا عن سبیل اللّه فسینفقونها ثمّ تکون علیهم حسرة ثمّ یغلبون... (الأنفال:36).
و منه محاربة اللّه:
و الّذین اتّخذوا مسجدا ضرارا و کفار و تفریقا بین المؤمنین و إصادا لمن حارب اللّه و رسوله(التوبة:107).
و منه محادّة اللّه:
إنّ الّذین یحادّون اللّه و رسوله أولئک فی الأذلّین(المجادلة:20).
و منه مشاقة اللّه:
ذلک بأنّهم شاقوا اللّه و رسوله و من یشاقق اللّه و رسوله فإنّ اللّه شدید العقاب(الانفال:13).
و هناک نوع آخر من العلاقة باللّه قائمة علی أساس الإدلال و المنّ علی اللّه و رسوله:
یمنّون علیک أن أسلموا قل لاّ تمنّوا علیّ إسلمکم بل اللّه یمنّ علیکم أن هدیکم للإیمن إن کنتم صدقین (الحجرات، 17).
و النوع الثالث من العلاقة باللّه تعالی قائمة علی أساس العبودیة للّه و الحبّ و الذکر و الخوف و الرجاء و الطاعة و الخشوع و الخضوع و الإخبات للّه. و موقع الأنا فی هذه العلاقة من اللّه تعالی هو موقع التذلّل و العبودیة و الخشوع و لیس موقع الطغیان و الخلاف و لا موقع الإدلال و المنّ.
و هذه هی العلاقة الصحیحة للأنا مع اللّه تعالی، و هذه العلاقة تحمی الإنسان من العجب و تمنع من حالة تورم الأنا، و تحدّد الموضع الصحیح للأنا من اللّه تعالی و الحجم الحقیقی لها.

عناصر العلاقة باللّه

و النصوص الإسلامیة تعطی للعلاقة باللّه تعالی اهتماما کبیرا، و تعتبر هذه العلاقة هی الأساس و المحور للشخصیة الإسلامیة، و تحدّد الأبعاد الأخری للشخصیة الإسلامیة علی ضوء هذه العلاقة.و العناصر التی تتألّف منها علاقة العبد باللّه تعالی مجموعة متناسقة من النقاط یتألّف منها طیف منسجم و متناسب و متعادل فی العلاقة باللّه سبحانه و تعالی.
و دراسة هذا الطیف و تحلیله یحتاج إلی فرصة و دراسة أوسع من هذا المقال.
إلا أننا سوف نحاول أن نشیر إلی مجموعة من النقاط التی تتألّف منها العلاقة باللّه من خلال النصوص الإسلامیة فی القرآن الکریم و الحدیث.و إلیکم هذه الأضمامة من عناصر العلاقة باللّه تعالی:

1-الخوف و الخشیة من اللّه

یقول تعالی:و أمّا من خاف مقام ربّه و نهی النّفس عن الهوی*فإنّ الجنّة هی المأوی(النازعات:40-41).
فلا تخشوهم و اخشونی... (البقرة:150).

2-التضرع

تدعونه تضرّعا و خفیة... (الأنعام:63).
و اذکر رّبّک فی نفسک تضرّعا و خیفة(الأعراف:205).

3-الإنابة

و أنیبوا إلی ربّکم...(الزمر:54).
خرّ راکعا و أناب...(ص:24).

4-الإخبات:التواضع الخشوع

إنّ الّذین ءامنوا و عملوا الصّلحت و أخبتوا إلی ربّهم أولئک أصحب الجنّة...(هود:23).
...و بشّر المخبتین(الحج:34).

5-الحبّ

قل إن کان ءباؤکم و أبناؤکم و إخوانکم و أزواجکم و عشیرتکم و... أحبّ إلیکم من اللّه و رسوله و جهاد فی سبیله فتربّصوا حتّی یأتی اللّه بأمره و اللّه لا یهدی القوم الفسقین(التوبة: 24).
و الّذین ءامنوا أشدّ حبّا لّلّه... (البقرة:165).

6-التقوی

یأیّها النّبیّ اتّق اللّه و تطع الکفرین...(الأحزاب:1).

7-الإستغفار

...و استغفروا اللّه إنّ اللّه غفور رّحیم(البقرة:199).

8-التوبة

...فتوبوا إلی بارئکم... (البقرة:54).
و یقوم استغفروا ربّکم ثمّ توبوا إلیه...(هود:52).

9-الإعتذار و الندم

«اللّهمّ عظم بلائی، و أفرط بی سوء حالی، و قصرت بی أعمالی، و قعدت بی أغلالی، و حبسنی عن نفعی بعد أملی، و خدعتنی الدنیا بغرورها، و نفسی بجنایتها، و مطالی یا سیّدی...» (دعاء کمیل).

10-11-12-الإنکسار، الإستقالة، الإقرار و الإذعان و الإعتراف

«أتیتک یا إلهی بعد تقصیری و إسرافی علی نفسی معتذرا نادما، منکسرا مستقیلا، مستغفرا منیبا، مقرّا مذعنا معترفا، لا أجد مفرّا مما کان منّی، و لا مفزعا أتوجّه إلیه فی أمری غیر قبولک عذری...اللّهمّ فاقبل عذری و ارحم شدة ضرّی...»(دعاء کمیل).
«أنت الساتر عورتی و المؤمن روعتی و المقیل عثرتی...»(دعاء الأسحار)

13-الذلّ و المسکنة و الإستکانة بین یدی اللّه

«هذا مقام العائذ بک من النار، هذا مقام المستجیر بک من النار، هذا مقام المستغیث بک من النار، هذا مقام الهارب إلیک من النار، هذا مقام من یبوء لک بخطیئته، یتعرف بذنبه... (دعاء الأسحار).

15-16-البکاء، الإستغاثة و التوسل إلی اللّه

«فبعزّتک یا سیدی أقسم صادقا لئن ترکتنی ناطقا لأضجّنّ إلیک بین أهلها ضجیج الآملین، و لأصرخنّ إلیک صراخ المستصرخین، و لأبکینّ علیک بکاء الفاقدین، و لأنادینّک أین کنت یا ولیّ المؤمنین!یا غایة آمال العارفین!یا غیاث‏ المستغیثین!...أفتراک سبحانک... تسمع صوت عبد مسلم سجن فیها بمخالفته، و ذاق طعم عذابها بمعصیته، و هو یضجّ إلیک ضجیج مؤمّل لرحمتک، و ینادیک بلسان أهل توحیدک، و یتوسّل إلیک بربوبیّتک...»(دعاء کمیل).

17-الفقر إلی اللّه

«یا إلهی و سیّدی و مولای و مالک رقّی، یا من بیده ناصیتی، یا علیما بضرّی و مسکنتی، یا خبیرا بفقری و فاقتی...»، «أنا الصغیر الذی ربّیته، و أنا الجاهل الذی علّمته، و أنا الضّالّ الذی هدیته، و أنا الوضیع الذی رفعته، و أنا الخائف الذی آمنته»، «فإلیک یا ربّ نصبت وجهی و إلیک یا ربّ مددت یدی».

18-الإستجارة باللّه و اللّواذ باللّه

«أجرنا من النار یا مجیر»(دعاء المجیر).
«هذا مقام المستجیر بک من النار».
«و أنت جار من لاذبک»(دعاء یستشیر).
«و قد خضعت بالإنابة إلیک، و دعوت بالإستکانة لدیک، فإن طردتنی من بابک فبمن ألوذ، و إن رددتنی عن جنابک فبمن أعوذ؟»(مناجاة التائبین).

19-الفرار إلی اللّه

ففرّوا إلی اللّه إنّی لکم مّنه نذیر مّبین(الذاریات:50).

20-الإضطرار إلی اللّه

أمّن یجیب المضطرّ إذا دعاه و یکشف السّوء...(النمل:62).

21-الحیاء من اللّه

«أنا یا ربّ الذی لم أستحیک فی الخلأ، و لم أراقبک فی الملأ، أنا صاحب الدواهی العظمی، أنا الذی علی سیّده اجتری، أنا الذی عصیت جبّار السماء...، أنا الذی أمهلتنی فما ارعویت، و سترت علیّ فما استحییت»(أبو حمزة».

22-التملّق إلی اللّه

«إلهی أترک بعد الإیمان بک تعذّبنی! أم بعد حبّی إیاک تبعدنی!أم مع رجائی لرحمتک و صفحک تحرمنی!أم مع استجارتی بعفوک تسلمنی!حاشا لوجهک الکریم أن تخیّبنی...إلهی هل تسوّد وجوها خرّت لعظمتک ساجدة، أو تخرس ألسنا نطقت بالثناء علی مجدک و جلالک، أو تطبع علی قلوب انطوت علی محبّتک، أو تصمّ أسماعا تلذّت بسماع ذکرک، أو تغل أکفا رفعتها الآمال إلیک رجاء رأفتک، إلهی لا تغلق علی موحّدیک أبواب رحمتک، و لا تحجب مشتاقیک عن النظر إلی جمیل ریتک»(مناجاة الخائفین).
«یا اللّه!لا تحرق وجهی بالنار بعد سجودی و تعفیری بغیر منّ علیک، بل لک الحمد و المنّ و الفضل»(دعاء الأسحار».

23-الإلتماس و الترجّی

«إلهی من الذی نزل بک ملتمسا قراک فما قریته، و من الذی أناخ ببابک مرتجیا نداک فما أولیته»(مناجاة الراجین).

24-تحسیس النفس بالتقصیر

«و هذا مقام من اعترف بسبوغ النعماء، و قابلها بالتقصیر، و شهد علی نفسه بالإهمال و التضییع.إلهی تصاغر عند تعاظم آلائک شکری، و تضاءل فی جنب إکرامک إیای ثنائی و نشری» (مناجاة الشاکرین).
«یا من یقبل الیسیر، و یعفو عن الکثیر، إقبل منی الیسیر، واعف عنی الکثیر»(دعاء الأسحار).
«یا من یقبل الیسیر، و یعفو عن الکثیر، إقبل منی الیسیر، واعف عنی الکثیر»(دعاء الأسحار).
«أفبلسانی هذا الکال أشکرک، أم بغایة جهدی فی عملی أرضیک، و ما قدر لسانی یا ربّ فی جنب شکرک، و ما قدر عملی فی جنب نعمک و إحسانک» (أبو حمزة).
هذه طائفة من العناصر التی تؤلف العلاقة باللّه تعالی استخرجناها من نصوص القرآن و الحدیث و الدعاء، و هذه بمجموعها تؤلف طیفا زاهیا و منسجما و متوازنا للعلاقة باللّه تعالی.

25-الذکر

الّذین ءامنوا و تطمئنّ قلوبهم بذکر اللّه ألا بذکر اللّه تطمئنّ القلوب (الرعد:28).
یأیّها الّذین ءامنوا لا تلهکم أموالکم و لا أولدکم عن ذکر اللّه و من یفعل ذلک فأولئک هم الخسرون (المنافقون:9).

26-الأنس باللّه

«وهب لی الأنس بک و بأولیائک و بأهل طاعتک.اجعل سکون قلبی و أنس نفسی و استغنائی و کفایتی بک و بخیار خلقک»(الدعاء:21 من الصحیفة الکاملة للإمام زین العابدین).

27-الشوق الی اللّه

«و امن علیّ بشوقی إلیک، و العمل لک ما تحب»(الدعاء:21 من الصحیفة الکاملة).
«و امن علیّ بشوق إلیک»(الدعاء:21 من الصحیفة الکاملة).
و فیما یلی نحاول أن نشرح بعض مفردات هذه العناصر:

العبودیّة

والعبودیة للّه هی الأساس فی علاقة الإنسان باللّه تعالی و بالکون و المجتمع. و هی التی تحدّد مرکز الإنسان فی الکون و المجتمع.و قد أعطی الإسلام العبودیة موقعا مرکزیا فی حیاة الإنسان و تفکیره و مواقفه.
فهی تنعکس انعکاسا مباشرا و واضحا، و تتحکّم فی سلوک الإنسان و علاقاته و مواقفه و تصوّراته، کما تنعکس علی مشاعره و عواطفه، و حالة «العجب»فی الإنسان من الحالات التی تتأثّر بالعبودیة سلبا و إیجابا بصورة مباشرة.
فإذا استقرت علاقة الإنسان باللّه علی أساس العبودیة و ما تستتبع من الإنکسار و التضرّع و التذلّل بین یدی اللّه فسوف لا یملکه العجب و لا یکبر لدیه الأنا و تغلب علیه صفة العبودیة حتی تکون الصفة البارزة فی کلّ تحرّکاته و تصرّفاته.
و لقد کانت صفة العبودیة بارزة فی رسول اللّه(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)حتی فی طریقة جلوسه و کلامه، و کان یکره أن یتمیّز عن الآخرین فی مجلس أو حرکة فعابت علیه(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)امرأة کانت مشهورة بسوء الأدب هذه الخصلة، و قالت له(صلّی الّله علیه و آله و سلّم):کلّ شی‏ء فیک حسن إلاّ إنک تجلس مجلس العبید، فقال لها(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)بعفویة و بساطة:«و من أعبد منّی؟».
یقول أمیر المؤمنین(علیه السّلام)فی صفة رسول اللّه(صلّی الّله علیه و آله و سلّم):
«و لقد کان(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)یأکل علی الأرض، و یجلس جلسة العبد، و یخصف بیده نعله، و یرقع بیده ثوبه، و یرکب الحمار العاری، و یردف خلفه، و یکون الستر علی باب بیته فیکون فیه التصاویر، فیقول:یا فلان!غیبیه عنّی، فإنی إذا نظرت إلیه ذکرت الدنیا و زخارفها، فأعرض عن الدنیا بقلبه، و أمات ذکرها من نفسه، و أحبّ أن تغیب زینتها عن عینه، لکیلا یتّخذ منها ریاشا، و لا یعتقدها قرارا، و لا یرجو فیها مقاما، فأخرجها من النفس، و أشخصها عن القلب، و غیّبها عن النظر.و کذلک من أبغض شیئا أبغض أن ینظر إلیه، و أن یذکر عنده...» (2) .
و یحضرنی من الشعر فی صفة بعض المقاتلین:
سمة العبید من الخشوع علیهم
للّه إن ضمتهم الأسحار
فإذا ترجّلت الضحی شهدت لهم
بیض النواصی أنهم أحرار
***
و واضح أن للعبید سمة متمیزة واضحة فی حرکتهم و سکونهم و مأکلهم و مشربهم و ملبسهم و کلامهم و سکونهم.
یحکی عن بعض العارفین الزهاد المشهورین أنه کان قبل أن یتوب من أهل الترف و البذخ، و کانت له لیال حمراء عامرة بالشرب و الطرب، فمرّ الإمام موسی بن جعفر(علیه السّلام)علی داره ذات یوم و لفت نظره ضجة الغناء و الطرب و السکر، فسأل عن صاحب البیت، فأجابته أمة من خادمات البیت، فسألها الإمام موسی بن جعفر(علیه السّلام):هو حرّ أم عبد؟فلم تفهم الخادمة مغزی کلام الإمام(علیه السّلام)و قالت:کیف یکون عبدا و هو یملک المئات من العبید و الإماء.
فقال لها الإمام:أجل، لو کان عبدا لم یفعل هکذا، و ذهب لشأنه فسمع الرجل الحوار الذی جری بین الإمام و الخادمة، و فهم مغزی کلام الإمام، فأسرع فی طلب الإمام و خشی أن لا یدرکه، فخرج حافیا حتی لحق بالإمام و تاب علی یدیه، فعرف بالحافی بعد ذلک، و اشتهر أمره و ذکره فی العارفین و الزاهدین.
و الذی یقرأ سمات الشخصیة الإسلامیة فی النصوص الإسلامیة یجد أن صفة العبودیة هی الصفد المحوریة فی الشخصیة الإسلامیة.
یقول أمیر المؤمنین علیّ بن أبیطالب (علیه السّلام)فی صفة المتقین:
«عظم الخالق فی أنفسهم، فصغر ما دونه فی أعینهم.فهم و الجنّة کمن قد رآها، فهم فیها منعمون، و هم و النار کمن قد رآها، فهم فیها معذّبون.قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونه، و أجسادهم نحیفة، و حاجاتهم خفیفة، و أنفسهم عفیفة...، أمّا اللیل فصافّون أقدامهم، تالین لأجزاء القرآن یرتّلونها ترتیلا، یحزنون به أنفسهم، و یستثیرون به دواء دائهم، و أما النهار فحلماء علماء أبرار أتقیاء، قد براهم الخوف بری القداح، ینظر إلیهم الناظر فیحسبهم مرضی، و ما بالقوم من مرض».
و یقول:«لقد خولطوا و لقد خالطهم أمر عظیم.فمن علامة أحدهم أنک تری له قوة فی دین و حزما فی لین، و إیمانا فی یقین، و حرصا فی علم، و قصدا فی غنی، و خشوعا فی عبادة، و تحملا فی فاقة، و صبرا فی شدّة، و طلبا فی حلال، و نشاطا فی هدی و تحرجا عن طمع...» (2)

الذکر

و الذکر هو استشعار علاقة العبودیة و ذلک باستحضار صفات اللّه و أسمائه تعالی الحسنی.فعندما یستحضر الإنسان صفات اللّه و أسماءه الحسنی یحدّد بشکل دقیق-فی قلبه و عقله- موضعه الدقیق من اللّه تعالی و هو موقع العبودیة.
و فی کل ذکر استحضار لصفة من صفات اللّه و أسمائه الحسنی، و فی کلا استحضار لصفات اللّه و أسمائه الحسنی وعی و تشخیص لموقع الإنسان من اللّه تعالی.
و لهذا السبب فإن فی«الذکر» تکریسا لعلاقة العبودیة باللّه تعالی، و هذه العلاقة تحدّد الأنا و تضعه فی موضعه الصحیح من العلاقة باللّه تعالی.
فللذکر إذن ذور تربوی مؤثّر فی مکافحة العجب و فی مقابل ذلک«الغفلة» عن ذکر اللّه، فإنها من مصادر العجب، و بقدر ما یغفل الإنسان عن ذکر اللّه یصیبه العجب، و لا شی‏ء یؤدّی إلی طیش الأنا و حجبه عن اللّه و طغیانه و تمرّده علی اللّه کالغفلة عن ذکر اللّه.

الشکر

الشکر من الوسائل المؤثّرة فی کسر شوکة«الأنا»، و تکریس حالة العبودیة و تعبید الأنا للّه تعالی.ذلک أن الشکر ینطوی علی إحساس مزدوج بفقر الإنسان إلی اللّه تعالی و فضل اللّه عزّ شأنه علی الإنسان.
و هذا الإحساس المزدوج یتکوّن من خطّ صاعد من الإنسان إلی اللّه، و هو خطّ الفقر، و خطّ نازل من عند اللّه علی عبده و هو خطّ الفضل و الرحمة و الرزق.
و یصوّر القرآن علی لسان موسی بن عمران(علیه السّلام)هذا الإحساس المزدوج أروع تصویر:
ربّ إنّی لما أنزلت إلیّ من خیر فقیر.
و الخطّ النازل من عند اللّه فی هذه الآیة الکریمة هو«الخیر» و الصاعد من العبد إلی اللّه هو الفقر، و یقع الإنسان بین هذا الفقر الصاعد من العبد إلی اللّه و الخیر النازل من اللّه علی عباده.
و هذا الفقر الصاعد و الخیر النازل حالة دائمة مستمرّة فی حیاة کلّ الناس، و إذا أنعم الإنسان النظر فی هذا الکون عامّة، و فی حیاة الأحیاء خاصّة یجد هناک دائما فقرا صاعدا من العبد إلی اللّه عزّ و جلّ، و رحمة هابطة من اللّه سبحانه و تعالی علی العباد، الشاکرین منهم و غیر الشاکرین.و الشکر عملیة توعیة و تسلیط الضوء و الوعی علی هذا الفقر الصاعد و الخیر النازل.یحسس الإنسان و یشعره بهذا الفقر الصاعد و الخیر النازل.
روی أن داو,د سأل اللّه تعالی عن قرینه، فأوحی اللّه سبحانه إلیه أنه متّی أبو یونس، فجاء مع سلیمان لزیارته، فراه إذ أقبل و علی رأسه و فر من حطب، فباعه و اشتری طعامه، ثم طحنه و عجنه و خبزه، فأخذ لقمة و قال:«بسم اللّه»، فلما ازدردها قال: «الحمد للّه»، ثم فعل ذلک بأخری و أخری، ثم شرب الماء فذکر اسم اللّه تعالی، فلما وضعه قال:«الحمد للّه، یا ربّ من ذا الذی أنعمت علیه و أولیته مثل ما أولیتنی، قد صحّحت بصری و سمعی و بدنی، و قوّیتنی حتی ذهبت إلی شجر لم أغرسه، و لم أهتمّ لحفظه، جعلته لی رزقا، و سبقت إلی من اشتراه منی، فاشتریت بثمنه طعاما لم أزرعه، و سخرت لی النار فأنضجته، و جعلتنی آکله بشهوة أقوی بها علی طاعتک، فلک الحمد»، قال: ثم بکی.
قال داو,د:یا بنیّ!قم فانصرف بنا، فإنّی لم أر عبدا قطّ أشکر للّه من هذا... (4)
و لهذا الوعی و الإحساس دور کبیر و مؤثّر فی کسر شوکة«الأنا»و تعبید الأنا للّه تعالی و تکریس حالة عبودیة الأنا للّه تعالی.

الشکر و السکر

و بعکس ذلک، عندما ینتفی هذا الوعی عند الإنسان یکبر الأنا و یبرز و یحتل مساحة واسعة من حیاته و شعوره و نفسه، و تختفی حالة العبودیة. و هی حالة«السکر»فی مقابل«الشکر». فإن الشکر هو الإحساس الواعی بفقر الإنسان إلی اللّه و حاجته إلی اللّه تبارک و تعالی.
أما«السکر»فهو حالة معاکسة من طغیان الأنا و غناه عن اللّه تعالی، و بروز الأنا و البطر و الرئاء فی حیاة الإنسان.
و«الشکر»و«السکر»ینطلقان من رؤیتین مختلفتین تمام الإختلاف. فالشکر ینشأ من الإحساس بالفقر إلی اللّه، و السکر ینشأ من الإحساس الکاذب بالإستغناء عن اللّه.
و الشکر حالة نابعة من التعلق و الإرتباط باللّه و السکر حالة ناشئة من الإنقطاع و الإنفصال عن اللّه.
و من عجب أن«الشکر»و«السکر» کلاهما ینشآن من النعمة.فإن النعمة إذا حلّت فی النفوس الواعیة و المؤمنة تمخض عنها الشکر.و إذا حلت فی النفوس الجاهلة و الغافلة تمخض عنها السکر:
و البلد الطّیّب یخرج نباته بإذن ربّه و الّذی خبث لا یخرج إلاّ نکدا.
و أوّل ما نجد التنبه إلی علاقة السکر بالنعمة فی النصوص الإسلامیة فی کلام أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب(علیه السّلام)حیث یخاطب المسلمین العرب بعد أن فتح اللّه سبحانه و تعالی علیهم البلاد، و أغدق علیهم النعمة، و انتعشت حیاتهم الإقتصادیة، فیقول (علیه السّلام):
«ثم إنکم معشر العرب أغراض بلایا قد إقتربت، فاتّقوا سکرات النعمة و احذروا بوائق النقمة...» (5)
و یقول(علیه السّلام)أیضا:
«ذاک حیث تسکرون من غیر شراب من النعمة و النعیم...» (6)

الشکر و الدعاء

و الشکر مفتاح الدعاء، و من دون الشکر لا یستیسّر للإنسان أن یدعو اللّه تعالی کما ینبغی الدعاء.فإن حقیقة الدعاء هو الشعور بفقر الإنسان إلی فضل اللّه تعالی، و هذا الوعی لحاجة الإنسان و فقره إلی فضل اللّه تعالی و رحمته هو أساس الطلب و السؤال من اللّه تعالی فی الدعاء.
فالدعاء إذن بشکله الصحیح و الواعی یتطلّب إحساسا واعیا و عمیقا بالفقر و الحاجة إلی فضل اللّه تعالی و رحمته‏و
و الشکر یمکن الإنسان من وعی هذین الأمرین معا:وعی الفقر الصاعد و وعی الرحمة النازلة.
و لذلک نجد أن الأدعیة تبتدئ غالبا بالحمد و الشکر و التذکیر بنعم اللّه تعالی و فضله و رحمته علی عباده.

الهوامش

(1)إحیاء العلوم للغزالی 3:238.
(2)نهج البلاغة الخطبة رقم:160.
(3)سفینة البحار 1:486.
(4)نهج البلاغة الخطبة رقم:151.
(5)نهج البلاغة الخطبة رقم:187.
(6)دعاء الإفتتاح.
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

العجب: رؤیة قرآنیة (1)

العجب: رؤیة قرآنیة (1)

محمدمهدی الآصفی

قل هل ننبّئکم بالأخسرین أعملا*الّذین ضلّ سعیهم فی الحیوة الدّنیا و هم یحسبون أنّهم یحسنون صنعا* أولئک الّذین کفروا بآیات ربّهم و لقائه فحبطت أعملهم فلا نقیم لهم یوم القیمة و زنا(الکهف:103-105).

المدخل الی البحث

من أخطر ما یصنعه الشیطان بالانسان من مکر، هو، «العجب»، و ذلک أن الشیطان قد یحرف الانسان من العبادة الی الشرک، و هذا نوع من المکر ظاهر یتمکن الانسان من مکافحته، و قد یحول الشیطان العبادة نفسها الی الشرک، و هذا هو أخطر مکر الشیطان.و قد یقطع الشیطان السبیل علی الانسان فیحوله من الاقبال علی اللّه الی الاعراض عن اللّه و قد یحول الشیطان الاقبال علی اللّه -نفسه-الی الاعراض عن اللّه و هذا أخطر من الأول.
کیف یمکر الشیطان هذا المکر، و ما هی الأداة التی یستخدمها فیحول العبادة و الاقبال علی اللّه الی الشرک و الاعراض عن اللّه؟
الجواب علی ذلک ینطوی فی کلمتی «العجب»و«الریاء».
فی العجب یحجب الشیطان الانسان عن اللّه ب«الأنا»و یجعل الأنا حجابا بین الانسان و بین اللّه فتتحول العبادة الی ضدها:إعراض و شرک، و فی الریاء یحجب الشیطان الانسان عن اللّه‏ بالغیر، و لیس ب«الأنا»فیجعل وجهة عمله و الغایة من عمله هو«الغیر»و لیس اللّه و یستدرج الانسان من الاخلاص لله تعالی و ابتغاء مرضاته الی ابتغاء مرضاة الآخرین و إعجابهم، فیتحول عمل الانسان من الطاعة و الاقبال علی اللّه الی الشرک و الاعراض عن اللّه.
إذن من أخطر مکر الشیطان فی حیاة الانسان«العجب»و«الریاء»، و نحن فی هذه المقالة نحاول أن نبحث عن«العجب»إن شاء اللّه و نتعرف علی أسبابه و أعراضه و أنواعه و علاجه من خلال القرآن الکریم.

علاقة الإنسان بنفسه

من طرائق الفکر الاسلامی تحدید نوع علاقه الانسان بنفسه، و هو أفق واسع فی نفس الانسان، و قد تتعقد شبکة العلاقة التی تربط الانسان بنفسه أکثر من تعقید شبکة العلاقات الاجتماعیة التی تربط الانسان بالآخرین من أفراد أسرته و زملائه و أصدقائه و منافسیه و أعدائه.و لکل من هاتین الشبکتین«فی النفس و المجتمع» أصولها و أحکامها و منهاجها التربوی الذی یخصها، و لعل اهتمام الاسلام بالشبکة الاولی فی علاقة الانسان بنفسه لا تقل عن اهتمامه بالشبکة الثانیة فی علاقة الانسان بالآخرین.
و للناس فی العلاقة بأنفسهم أطوار مختلفة، فقد تکون علاقة الانسان بنفسه قائمة علی«السلام مع النفس»-کما قال المسیح بن مریم(علیهما السّلام):و السّلم علیّ یوم ولدت و یوم أموت و یوم أبعث حیا(مریم:33)، فهذا طور من العلاقة بالنفس قائمة علی السلام مع النفس.
و قد تکون علاقة الانسان بنفسه قائمة علی أساس من«الظلم و الاعتداء». یقول تعالی:و ما ظلمنهم و لکن ظلموا أنفسهم(هود:101).
و قد تکون علاقة الانسان بنفسه قائمة علی أساس«التفکیر الذاتی بالنفس».یقول تعالی:أو لم یتفکّروا فی أنفسهم...(الروم:8).
و قد تکون العلاقة بالنفس قائمة علی أساس«مراقبة النفس و إخضاعها للمراقبة و الحساب».یقول تعالی:
علیکم أنفسکم لا یضرّکم من ضلّ إذا اهتدیتم(المائدة:105).
و قد تکون هذه العلاقة بالعکس قائمة علی أساس«نسیان النفس و إهمال مراقبتها».یقول تعالی:أتأمرون النّاس بالبر و تنسون أنفسکم (البقرة:44).
و قد تکون علاقة الانسان بنفسه قائمة علی أساس«الصراع الداخلی بین الخیر و الشر»:إنّ النّفس لأمارة بالسوء...(یوسف:53).
و قد تکون هذه العلاقة قائمة علی أساس«إستقرار النفس علی الهدی و الاستقامة علی خط الفطرة».یقول تعالی:یأیّتها النّفس المطمئنّة ارجعی إلی ربّک راضیة مرضیّة(الفجر:27)، و یقول تعالی: الّذین ءامنوا و تطمئنّ قلوبهم بذکر اللّه(الرعد:28).
و هناک نماذج أخری کثیرة لعلاقة الانسان بنفسه، قد أولاها القرآن الکریم إهتماما کبیرا.و الذی یقر. القرآن بإمعان یجد أن علاقة الانسان بنفسه و تنظیم هذه العلاقة تصحیحها یأخذ من کتاب اللّه إهتماما کبیرا و مساحة واسعة.
و لا نرید نحن أن ندخل هذا الافق من البحث فی هذا المقال، و إنما نرید فقط أن نشیر الی أن من النماذج الخطرة لعلاقة الانسان بنفسه هو«العجب»و هو حالة انشداد الانسان بنفسه و إعجابه الشدید بها و بأعمالها، بحیث یستأثر «الأنا»بکل اهتمامه و إعجابه و یستأثر بکل رؤیته، فلا یری غیر نفسه و غیر أعماله.
و عند ما یبلغ الانسان هذه الدرجة من الانشداد بالأنا یحجبه«الأنا»عن اللّه تعالی، فیملأ الضئیل الذی یقدمه لله تعالی من عمل وجهد و طاعة کل قلبه و إحساسه، دون أن یری عظیم رحمة اللّه تعالی و فضله و جمیله به.
و لو کان الإنسان ینظر الی الاشیاء نظرة سویة و یراها بحجمها الحقیقی لاستهان بجهده و عمله و طاعته لله تعالی، و أکبر فضل اللّه تعالی و رحمته فی حقه، و استحی من اللّه تعالی أن یقابل عظیم رحمته و فضله بمثل هذا الجهد الضئیل. و لکن عندما یستأثر الأنا بکل رؤیته و اهتمامه و إعجابه لا یری إلا جهده و فعله، دون أن یری رحمة اللّه تعالی‏ و فضله، فیتحول إقباله علی اللّه و طاعته لله بهذه الطریقة النفسیة الملتولیة الی إعراض عن اللّه و شرک أو کفر به تعالی، فإن الکافر هو الذی یحجبه حاجب عن اللّه تعالی حجبا کاملا.و العجب اذا دخل النفس و تمکن منها یحجب الانسان عن اللّه حجبا کاملا، و فی ذلک هلاک الانسان و سقوطه التام.
عن الامام الصادق(علیه السّلام):«من دخله العجب هلک».
و أما فی الحالات السویة، عند ما یقترن عمل الانسان وجهده فی طاعة اللّه تعالی بإحساس حقیقی و واضح بعجزه عن شکر اللّه تعالی و مقابلة إحسانه و فضله، فإن عمله عند ذلک علی ضآلة حجمه یکون جسرا یوصله الی اللّه تعالی.و قد روی عن أبی الحسن موسی بن جعفر(علیهما السّلام)أنه قال لبعض ولده:«یا بنیّ!علیک بالجد و لا تخرجن نفسک عن حد التقصیر فی عمادة اللّه عز و جل و طاعته، فإن اللّه لا یعبد حق عبادته».
و عن جابر قال:قال لی أبو جعفر (علیه السّلام):«یا جابر!لا أخرجک اللّه من النقص و لا التقصیر».
فالعمل الواحد إذن قد یؤدی بالانسان الی طریق اللّه تعالی و یقرّبه من اللّه، و قد یحجبه و یقطعه عن اللّه تعالی و الفارق الرؤیة، و هو أمر عظیم یستحق من الانسان کل اهتمام.
فقد لا یختلف عمل عن عمل من حیث الحجم و الوزن، و لکن أحدهما یقرب العبد الی اللّه تعالی و الآخر یبعده عنه تعالی.

العجب و الإعتداد بالنفس و الأنانیة

«العجب»حالة واحدة من ثلاث حالات ناتجة عن انشداد الانسان بمحور الأنا.و هذه الحالات الثلاثة هی «العجب»و«الاعتداد بالنفس»و «الأنانیة».
و«العجب»هو أن یستأثر الأنا بإعجاب الانسان و یحجبه عن رؤیة فضله تعالی و رحمته به، و فی، مقابل «العجب»الشعور بالتقصیر و العجز عن أداء شکره و مقابلة فضله و رحمته بالطاعة و العبادة. و الاعتداد بالنفس هی حالة أخری من حالات الانشداد للنفس تتلخص فی اعتماد النفس و طرح الثقة بها فی مقابل التوکل علی اللّه و وضع الثقة المطلقة فی اللّه تعالی، و هما حالتان من الاعتماد والثقة فی مقام العمل.و فی الحالة الاولی یضع الانسان ثقته فی نفسه، و یعتمدها و هی الحالة الانحرافیة فی التعامل مع النفس، و فی الحالة الثانیة یضع الانسان ثقته فی اللّه تعالی و یعتمده فی شؤونه و حیاته و أعماله کلها و هی الحالة السویة فی التعامل.
و الحالة الثالثة من حالات الانحراف النفسی فی انشداد الانسان بنفسه هی حالة الأنانیة، و هی حالة یکون فیها «الأنا»هو المحور الذی یدور حوله کل حرکة الانسان و نشاطه، و یستأثر بکل فعالیة الانسان و تحرکه.و فی مقابل هذه الحالة«الاخلاص لله»الذی یجعل من مرضاة اللّه تعالی محورا لکل سعی الانسان و حرکته و نشاطه.
إذن هناک ثلاث حالات من الانشداد بالذات هی«العجب»الاعتداد بالنفس، الأنانیة».و هی حالات إنحرافیة فی نفس الانسان نابعة من إنشداد الانسان لنفسه و حبه لها و فی مقابلها حالات ثلاثة سویة من الانشداد باللّه تعالی و التعلق به و إیثار مرضاته علی کل شی‏ء و هی «الاحساس بالتقصیر و العجز من أداه شکر اللّه تعالی و التوکل علی اللّه، و الاخلاص لله».

اقسام العجب

قد یعجب الانسان بنفسه و ملکاته و خصاله و قد یعجب الانسان بأعماله و قد تکون خصاله و ملکاته التی تعجبه خصالا و ملکات صالحة، و قد تکون خصالا و ملکات سیئة.فقد یعجب الانسان بما فی نفسه من رأفة و رحمة، و قد یعجب الانسان بما فی نفسه من قسوة و غلظة، و قد تکون أعماله التی تعجبه أعمالا صالحة و حسنات، و قد تکون أعمالا فاسدة و سیئات، فقد یعجب الظالم بظلمه و إجحافه و تعسفه بالناس، و یحسب أن ذلک من متطلبات الحزم و القوة.و هو أقبح أنواع العجب، و یصف اللّه تعالی فی کتابه أصحاب هذه الحالة بالاخسرین أعمالا.
یقول تعالی:قل هل ننبّئکم بالأخسرین أعملا*الّذین ضلّ سعیهم فی الحیوة الدّنیا و هم یحسبون أنّهم یحسنون صنعا*أولئک الّذین کفروا بآیت ربّهم و لقائه فحبطت أعملهم فلا نقیم لهم یوم القیمة و زنا(الکهف:104).

مراحل العجب

للعجب مراحل فی نفس الانسان. فقد یعجب الانسان بنفسه و خصاله و أعماله و تمتلئ نفسه زهوا بما عنده من خصال و أعمال فیحجبه هذا الشعور عن رؤیة فضل اللّه تعالی علیه و رحمته به. و إنما تحجبه خصاله و مواهبه عن اللّه اذا فصلها عن اللّه تعالی و ربطها بنفسه. کأنها أشیاء تخصمه و هو صاحبهما و لیس لله تعالی فیها علیه فضل.فیحجبه هذا الشعور عن اللّه تعالی، و یکون الأنا حجابا للانسان.
أما اذا کان إحساسه بنفسه و خصاله و أعماله فی امتداد إحساسه بفضل اللّه تعالی و رحمته، فهذا الاحساس لا یحجبه عن اللّه تعالی، بل یعمق ارتباطه باللّه، و یکرس ذکر اللّه تعالی فی نفسه.
و المرحلة الاخری من العجب أن یتجاوز الانسان مرحلة العجب بالنفس و خصالها و أعمالها الی مرحلة الادلال علی اللّه سبحانه، فیتصور الانسان أن له بأعماله دالة علی اللّه تعالی و هذه مرحلة«الادلال».
و یأتی بعد هذه المرحلة مرحلة «التوقع»، من اللّه، فیتوقع الانسان من اللّه ألا یرد له دعاه مثلا أو أن لا یصیبه بسوء و مکروه، و لا یقوم هذا التوقع علی أساس من حسن الظن باللّه تعالی و رحمته و منّه علی عباده، و إنما یقوم علی أساس الاحساس باستحقاق من اللّه تعالی بإزاء عمله وجهده.و هذه المرحلة من العجب أقبح من سابقتها.
و یأتی بعد هذه المرحلة مرحلة «العتاب»و«الاعتراض»المکتوم علی اللّه اذا لم تتحق توقعات الانسان کما یرید، و کما یری أنه یستحقها من اللّه تعالی، عندئذ یضمر العتاب و الاعتراض فی نفسه علی اللّه تعالی، و هو علی حد الکفر باللّه تعالی و هو أقبح من سابقه.
و یأتی بعد هذه المرحلة مرحلة «المن»علی اللّه.فإن الانسان اذا تمادی فی شعوره هذا یستدرجه الشیطان الی الاحساس بالمن علی اللّه، فیتصور أنه قد أفاد دین اللّه، و نفع رسالة اللّه، و أدی خدمة الی اللّه تعالی.و هو من أقبح أنواع العجب، و هو علی حد الکفر باللّه تعالی کما ذکرنا، أو من الکفر باللّه أعاذنا اللّه تعالی منه.

أسباب العجب

العجب یتکون من عنصرین: الانبهار ب«الأنا»و الغفلة عن اللّه تعالی و هما مرتبطان و متداخلان.فإن الانبهار ب«الأنا»، اذا فصله الانسان عن اللّه تعالی یحجب الانسان و یغفله عن اللّه، و العکس کذلک صحیح.فإن الانصراف و الغفلة عن ذکر اللّه یعطی الفرصة للانا لیستأثر بمشاعر صاحبه، و یبهره.
إلا أن جذور حالة العجب تکمن فی «الغفلة»عن ذکر اللّه، فإن الانسان اذا کان ذاکرا لله تعالی، مستحضرا لعظمته و جلاله و رحمته و نعمائه لا یمکن أن یکبر عنده«الأنا»، و لا یمکن أن یستأثر الأنا بإهتمامه و إعجابه و ذکره، و إنما یبرز «الأنا»فی حیاة الانسان بقدر ما یغیب ذکر اللّه عن قلب الانسان.و علی ذلک فإن علاج«العجب»أیضا هو من نفس سنخ السبب، و هو استعادة ذکر اللّه و تمکینه من العقل و القلب، و تکریس«الذکر»من النفس.
و لیس الذکر من مقولة القول و اللفظ فی شی‏ء، و إنما القول و اللفظ تعبیر و إبراز للذکر، و حقیقة الذکر هو استحضار صفات اللّه و أسمائه الحسنی و نعمائه فی النفس.

أعراض العجب

من أخطر الامراض التی تصیب الانسان«العجب»و خطورة هذا المرض تنشأ من خطورة الاعراض و النتائج المترتبة علیه و نحن نشیر فیما یلی الی بعض أعراض حالة العجب.

الاستکبار

إن حالة العجب تکرس«الأنا»فی نفس الانسان و تدفع الانسان الی تضخیم حجم«الأنا»فی نفسه، و فی‏ نفس الوقت تؤدی الی ضمور ذکر اللّه فی قلب الانسان.
و هذا التورم فی«الأنا»عند ما یقترن بضمور ذکر اللّه فی النفس یصبح أساسا لحالة إنحرافیة مرضیة خطیرة فی النفس یبتغی فیها الانسان التمییز و الکبر علی الآخرین و یتصنع فیها الکبر و التمییز، و هی الحالة التی یسمیها القرآن بالاستکبار و التکبر.و قد یکون التکبر علی الحق و حتی علی آیات اللّه و أحکامه، فیرفض المتکبر أن یخضع للحق، و یرفض أن یقبل بآیات اللّه و أن یخضع لأحکامه و أمره و نهیه.و هذا الرفض و اللجاج من أبرز خصائص التکبر.
و حالة التکبر و العناد هی الاساس لأعظم مصائب الانسان و بؤسه و شقائه و هی التی حجبت أعداء اللّه تعالی من أمثال فرعون و نمرود و هامان و أبی سفیان و أبی جهل و عتاة قریش عن رؤیة آیات اللّه و عن الخضوع لأحکامه تعالی.و من قبل منعت إبلیس عن السجود لآدم:
و لقد خلقنکم ثمّ صوّرنکم ثمّ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا إلاّ إبلیس لم یکن من السجدین*قال ما منعک ألا تسجد إذ أمرتک قال أنا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین*قال فاهبط منها فما یکون لک أن تتکبّر فیها فاخرج إنّک من الصغرین(الاعراف:10-13).
و ما أضر بالانسان شی‏ء أعظم من «التکبر»و ما یهلک الناس و یدفعهم الی جهنم شی‏ء أعظم من«التکبر».
و الذی یمعن النظر فی کتاب اللّه یری أن التکبر هو أساس«الاعراض عن الایمان باللّه تعالی»و الاعراض عن «لا إله إلا اللّه»:
إنّهم کانوا إذا قیل لهم لا إله إلاّ اللّه یستکبرون(الصافات:35).
و أساس الاعراض عن دعوة الانبیاء:
أفکلّما جاءکم رسول بما لا تهوی أنفسکم استکبرتم (البقرة:87).
و أساس الکفر باللّه و رسوله:
قال الذین استکبروا إنّا بالّذی ءامنتم به کفرون(الاعراف:76).
و أساس العناد و اللجاج و الصدّ عن سبیل اللّه:
...لوّوا رءوسهم و رأیتهم یصدّون و هم مستکبرون(المنافقون:5).
...و استعشوا ثیابهم و أصرّوا و استکبروا استکبارا(نوح:7).
قال الملأ الّذین استکبروا لنخرجنّک یشعیب(الأعراف:88)
و الاستکبار یؤدی الی الاستنکاف عن عبادة اللّه تعالی:
و من یستنکف عن عبادته و یستکبر فسیحشرهم إلیه جیمعا(النساء:172).
و هؤلاء المتکبرون اذا تمادوا فی الکبر یطبع اللّه علی قلوبهم و أبصارهم:
کذلک یطبع اللّه علی کلّ قلب متکبّر جبّار(غافر:35).
و إذا تتلی علیه ءایتنا ولّی مستکبرا کأن لم یسمعها(لقمان:7).
و هؤلاء تغلق علیهم أبواب السماء «أبواب الرحمة»:
انّ الّذین کذّبوا بآیتنا و استکبروا عنها لا تفتّح لهم أبوب السّماء...(الاعراف:40)، و تتفتح علیهم أبواب جهنم:
قیل ادخلوا أبوب جهنّم خلدین فیها فبئس مثوی المتکبرین(الزمر:72).
...ألیس فی جهنّم مثوی للمتکبّرین(الزمر:60).

الانحراف المرکب

و الانحراف علی شکلین:بسیط و مرکب.أما البسیط فهو أن ینحرف الانسان عن صراط اللّه تعالی عالما بانحرافه، و أمر هذا الانحراف أهون من غیره، فإن فرص الاستقامة تبقی قائمة للانسان عند ما یکون انحرافه بسیطا.أما اذا کان صاحب الانحراف یؤمن بأنه یحسن صنعا و یسیر علی الصراط المستقیم فذلک من الانحراف المرکب (ترکیب من الانحراف و الجهل)، و هذا أخطر من الانحراف الاول.فإن الانسان المنحرف یعتقد فی هذه الحالة أنه لیس بمنحرف، و هذا التصور یفوت علیه فرص العودة و الاستقامة.
و«العجب»من أهمّ مصادر هذه الحالة من الانحراف المرکب، فإن الانسان عندما یأخذه العجب بنفسه یری القبیح الذی یصدر منه حسنا و السیئة التی یرتکبها حسنة، و لا یسمح لأحد أن یراجعه فی شی‏ء من ذلک، و لا یسمح لنفسه الشک و التردد فی سلامة شی‏ء من مواقفه و أعماله، و یری لنفسه ما یشبه العصمة، و هذه الحالة کما ذکرنا أخطر حالات الانحراف و الی هذه الحالة من الانحراف المرکب تشیر الآیة الکریمة:
قل هل ننبّئکم بالأخسرین أعملا*الّذین ضلّ سعیهم فی الحیوة الدّنیا و هم یحسبون أنّهم یحسنون صنعا*أولئک الّذین کفروا بآیت ربّهم و لقائه فحبطت أعملهم فلا نقیم لهم یوم القیمة و زنا (الکهف:103-105).
عند ما یبلغ الانسان هذه الدرجة من الانحراف تحترق عند الرؤیة بشکل کامل، فیتصور قبائح أعماله و سیئاته حسنات، «و هم یحسبون أنهم یحسنون صنعا».
و هذه حالة من حالات عمی العقل و القلب و البصیرة، یفقد فیها الانسان القدرة علی التمییز بین الحق و الباطل، کما یفقد المصابون بعمی الالوان القدرة علی تمییز بعض الالوان، بل«العمی»فی حالة العجب أخطر، حیث لا یفقد فیها الانسان الرؤیة فقط، و إنما تنعکس فیها الرؤیة فیری القبیح منه حسنا، و یری الحسن من غیره قبیحا.و تسبب هذه الحالة من العمی و فقدان القدرة علی التمییز إنقلاب المقاییس عند الانسان فی حالة«العجب».
فإن الانسان فی حالة الرشد و الاستواء یجعل من الحق مقیاسا لنفسه و أعماله و مواقفه و یطبق نفسه و أخلاقه و سلوکه و موافقه دائما علی هذا المقیاس، فیستقیم و یصحح أعماله و موافقه کلما تعرض لخطأ أو انحراف.
و کلما یتقدم الانسان فی«العجب» أکثر تتعمق فی نفسه هذه الحالة من انقلاب المقاییس أکثر من ذی قبل، حتی ینقلب الانسان فیکون هو مقیاسا کاملا للحق، فما یعلمه هو الحق و ما یترکه هو الباطل و ما یریده هو الحق، و ما یعارضه‏ و یرفضه هو الباطل و یکون«الأنا»هو المقیاس للحق، و لیس«الحق»هو المقیاس للانا.
و القرآن یصف هؤلاء بأوصاف عجیبة، تستوقف الانسان، تدعو الی کثیر من التأمل و التفکیر.
فهو یقول لهم أولا:«الذین ضلّ سعیهم فی الحیوة الدنیا»، و هذه حالة تخص الحیاة الدنیا، فیضیع سعیهم، و ضیاع السعی بانتقاء الاثر و الفائدة المتربتة علی السعی، فإن السعی کالحرث یؤتی ثماره طیبة شهیة، اذا أراد اللّه تعالی لها الخیر و بارک فیه، و یکون مبتورا عقیما اذا سلب اللّه تعالی منه الخیر و البرکة، کذلک«السعی» و«الحرکة»اذا سلب اللّه تعالی منه الخیر و البرکة کان جهدا ضائعا و سعیا ضالا.
و یعبر القرآن عنهم ثانیا ب: «الأخسرین أعمالا»، و هذه أیضا حالة تخص الدنیا، الخسارة هی أن یفقد الانسان جهده و حیاته و حرکته دون أن یأتی له ذلک بنتیجة أو ثمرة، و جهد الانسان و حرکته و عمره هو«رأس ماله» الذی یتاجر به و یحوله الی«مرضاة اللّه» و«قرب اللّه»و«ثواب الآخرة».و کل جهد و حرکة و ساعة من عمر الانسان لا یتحول الی هذه النتائج فهو خسارة العمر و الجهد، و کان مثل هذا الانسان مثل التاجر الذی ینفق رأس ماله دون أن یعود علیه بأی شی‏ء، و هذه هی الخسارة الکبیرة التی تشیر الیها سورة العصر:
و العصر*إنّ الإنسن لفی خسر.
و لکن القرآن الکریم لا یقتصر هنا فی تصویر مأسآة الانسان علی هذا الحد، و إنما یتجاوز ذلک و یصف مأسآة الانسان فی هذه الحالةب:«الأخسرین أعمالا»بصیغة أفعل التفصیل.و سبب تکریس حالة الخسارة هذه أن جهد الانسان و سعیه و حرکته لیس فقط یضیع، و إنما یتحول الی ضده، فیتحول جهد الانسان الی عذاب اللّه و عقابه و غضبه عوض أن یتحول الی رحمة اللّه و قربه و رضوانه و جنّته.کمن ینفق ماله فی ارتکاب جریمة فیعاقب و یغرم، فإن هذا الانسان لیس فقط یخسر رأس ماله، و إنما ینقلب رأس ماله الی وبال علیه. ثم یقول القرآن الکریم عنهم ثالثا: «فحبطت أعملهم فلا نقیم لهم یوم القیمة و زنا»، و هذه الحالة تخص یوم القیامة و هی حالة«الحبط»الکامل فی الآخرة و حالة«انعدام الوزن»، «فلا نقیم لهم یوم القیمة و زنا».
و حالة«الحبط»فی مقابل أصل للّه«البقاء»و«الثبات»للاعمال فی یوم القیامة، و الذی یشیر الیه القرآن فی کثیر من آیاته:
فمن یعمل مثقال ذرّة خیرا یره*و من یعمل مثقال ذرّة شرا یره(الزّلزلة:7-8).
و وضع الکتب فتری المجرمین مشفقین ممّا فیه و یقولون یویلتنا مال هذا الکتب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة إلا أحصیها و وجدوا ما عملوا حاضرا و لا یظلم ربّک أحدا(الکهف:48).
و بموجب هذه الحالة لا ینعدم شی‏ء من العمل من خیر أو شر یصدر عن الانسان یوم القیامة.و هذا أصل کونی من الاصول الکونیة التی یشرحها القرآن فی تبیان سنن اللّه تعالی.
إلا أن«الکفر»و«الانحراف المرکب» النابع من العجب یؤدی الی حبط الاعمال یوم القیامة:«فحبطت أعملهم»و أصل «الحبط»فی مقابل أصل الثبات.
کما یؤدی الکفر و الانحراف المرکب الی حالة«انعدام الوزن»یوم القیامة: «فلا نقیم لهم یوم القیمة و زنا».و بالوزن یوم القیامة یستقر الانسان فی رحمة اللّه و رضوانه، و فقد الانسان الوزن یوم القیامة فلا یستطیع أن یستقر فی رحمة اللّه.
أرأیت لو أن الانسان فقد«الوزن الفیزیاوی»فی الدنیا علی وجه الارض هل یستطیع أن یستقر فیها أو یبنی لنفسه حیاة فیها؟کذلک انعدام الوزن یوم القیامة.
علاج العجب
فی حیاة الانسان مصدران للابتلاء:«الهوی»و«الأنا»، و کل منهما سبب لسقوط الانسان و هلاکه.
فقد یسقط الانسان علی مزلق الاستجابة للهوی فیملک الهوی أمره، و یحکمه فی حیاة فیجره الی الهلاک‏ و السقوط.و هو باب واسع من أبواب الفساد و الهلاک و السقوط فی حیاة الانسان، و قد حذر الاسلام منه کثیرا و اعتبره من أخطر المزالق التی تواجه الانسان.
و هذه الآیة الکریمة تجمع طائفة من أمهات الاهواء فی حیاة الانسان:
زیّن للنّاس حبّ الشّهوت من النّساء و البنین و القنطیر المقنطرة من الذّهب و الفضّة و الخیل المسوّمة و الأنعم و الحرث ذلک متع الحیوة الدّنیا و اللّه عنده حسن المآب (آل عمران:14).
و المصدر الآخر للسقوط و الهلاک و الفساد فی حیاة الانسان هو«الأنا»، و کما کانت الاستجابة غیر المحدودة للهوی سببا فی السقوط و الهلاک فی حیاة الانسان کذلک الاستجابة غیر المحدودة للانا یعتبر المصدر الثانی للسقوط فی حیاة الانسان.فإن الأنا عند ما یستعلی و یستکبر و یتحول الی محور یستقطب کل اهتمامات و مشاعر وجهد الانسان یتحول الی صنم یتخذه الانسان إلها فی حیاته من دون اللّه. و هذا باب واسع آخر للسقوط و الفساد و الهلاک فی حیاة الانسان.
و قد أعطی الاسلام فی منهاجه التربوی اهتماما لهذا و ذاک معا.
و الطریقة الصحیحة فی معالجة کل من«الهوی»و«الأنا»لیس فی استئصاله أو کبته و محاربته، و إنما فی تعدیله و تلطیفه و التحکم فیه.
و من الوسائل التربویة الصحیحة فی تعدیل کل من«الهوی»و «الأنا»و ضبطهما و التحکم فیهما هی العبادات.
ففی العبادات ما یتخذه الاسلام وسیلة لتعدیل الهوی و کفه وضبطه و تحدیده کالصوم.
و من العبادات ما یتخذه الاسلام أداة لتعدیل الأنا و تحجیهما کالصلاة فإن الصلاة وسیلة فعالة و قویة لإذلال الأنا و ترکیعها بین یدی اللّه تعالی فی الاذکار و الافعال معا:فالتکتبر و التهلیل، و الحمد، و التبعید، و الاستعانة باللّه و التوحید و الدعاء فی الأذکار یذلل الأنا و یخضعها لله، یشعرها بهذا الذال و الخضوع بإیحاءات متعدده.
و الحج عبادة فریدة فی الاسلام یجمع بین هذا و ذاک، ففی الحج منهاج تربوی واسع لتدریب الانسان علی ضبط الهوی و تحدیده و یمکن الانسان من أهوائه و شهواته.
ففی محرمات الاحرام منهج عملی لضبط مجموعة من الاهواء القویة و المؤثرة فی النفس، کالغریزة الجنسیة و النزوع الی جملة من الطیبات و النزوع الی الرفاه و الراحة.
و فی محرمات الاحرام ما یضبط الأنا و یحدده و یتحکم فیه، کتحریم لبس الخیط علی الحجاج الرجال، و اللباس من أبرز سمات شخصیة الانسان فی انتمائه الطبقی و القومی.و فی المیقات یتجرد الحجاج من کل ملابسهم و أزیائهم الشخصیة و القومیة و یظهرون بمظهر واحد، دون امتیازات شخصیة أو طبقیة أو قومیة أو فئویة.
و من محرمات الاحرام«الجدال» و هو من المیول الأنانیة العمیقة فی نفس الانسان بالظهور و الاستعلاء علی خصمه. و الطواف یرمز الی تکریس التوحید و محوریة«اللّه»تعالی فی حیاة الانسان فی مقابل تکریس محوریة الذات. و لوقوف المسلمین جمیعا فی عرفات فی وقت واحد فی واد غیر ذی زرع من دون امتیازات و فوارق للبعض علی بعض، للتذلل و التضرع بین یدی اللّه تعالی دور کبیر فی اذلال الأنا و تعبیدها لله تعالی و تحویلها من طور الالوهیة و الأنانیة الی طور العبودیة لله تعالی.
و الذی یمعن النظر فی فریضة الحج یجد أن هذه الفریضة العبادیة تتضمن منهاجا تربویا دقیقا و عملیا فی ضبط«الهوی»و«الأنا»و تعدیلهما و تعبیدهما لله تعالی.
و نحن فی هذا الحدیث لا نرید أن نبحث عن الهوی و أخطاره و أعراضه و علاجه فی حیاة الانسان.فلیس فی هذا المقال موضع للدخول فی هذا البحث، و إنما أشرنا الیه إشارة لنعرف موضع «الأنا»من الاخطار التی تهدد حیاة الانسان، و لیکتمل عندنا منهج البحث و إطاره.
فإن«الأنا»هو مصدر«العجب»فی حیاة الانسان.و لا محالة بکون علاج العجب بعلاج الأنا.و«الأنا»کما ذکرنا أحد مصدری الخطر و السقوط و الفساد فی حیاة الانسان.
فانتأمل إذن فی«الأنا»و نترک البحث عن الهوی الی الموضع المناسب إن شاء اللّه.

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

العجب: رؤیة قرآنیة (3)

العجب: رؤیة قرآنیة (3)

محمدمهدی الآصفی
المقارنة بین النسغ الصاعد و النازل فی العلاقة باللّه تعالی

من الوسائل النافعة فی الکفّ من غلواء «الأنا»و تعبیده للشه تعالی هو المقارنة بین العمل الصاعد من العبد إلی اللّه تعالی والحرمة النازلة من لدن اللّه تعالی علی عبده.
فإذا أنعم الإنسان النظر فی هذه المقارنة امتلأت نفسه بإحساس عمیق بالحیاء من اللّه تعالی لما صدر منه.و یختفی الأنا فی نفسه و یضمر، و یبرز فی نفسه الإحساس بالحیاء من اللّه و الشعور بعظم فضل اللّه تعالی و رحمته علیه.و هو من أهمّ العوامل النفسیة فی کفّ غلواء الأنا فی العلاقة باللّه تعالی.
و قد کان أحد الصالحین یعبر عن هذا المعنی فی هذه الکلمة المؤثرة:«اللّهمّ نستغفرک مما نرفعه إلیک و نحمدک علی ما تنزله علینا».
و قد ورد ذکر هذا المعنی فی النصوص الإسلامیة کثیرا.ففی دعاء«الإفتتاح»المروی عن الإمام المهدی(عجّل اللّه تعالی فرجه)، و الذی یألف المؤمنون قراءته فی لیالی شهر رمضان:
«الحمد للّه الذی یجیبنی حین أنادیه، و یستر علی کل عورة و أنا أعصیه، و یعظّم النعمة علیّ فلا أجازیه...» (1)
و أیضا ورد فی نفس الدعاء:
«فلم أر مولی کریما أصبر علی عبد لئیم منک علیّ یا رب إنک تدعونی فأولّی عنک و تتحبب إلیّ فأتبغّض إلیک، و تتودد إلیّ فلا أقبل منک.کأنّ لیّ التطوّل علیک، فلم یمنعک ذلک من الرحمة بی و الإحسان إلیّ و التفضّل علیّ بجودک و کرمک...» (2)
و تأملوا فی هذه الفقراتت من دعاء أبی حمزة: «الحمد للّه الذی أدعوه فیجیبنی و إن کنت بطیئا حین یدعونی، و الحمد للّه الذی أسأله فیعطینی و إن کنت بخیلا حین یستقرضنی، و الحمد للّه أنادیه کلما شئت لحاجتی و أخلو به حیث شئت لسرّی بغیر شفیع فیقضی لی حاجتی، أنت المحسن ونحن المسیئون، فتجاوز یا رب عن قبیح ما عندنا بجمیل ما عندک یا غفار بنورک اهتدینا و بفضلک استغنینا و بنعمتک أصبحنا و أمسینا، ذنوبنا بین یدیک نستغفرک اللّهم منها و نتوب إلیک، تتحبّب إلینا بالنعم و نعارضک بالذنوب، خیرک إلینا نازل و شرّنا إلیک صاعد، و لم یزل و لا یزال ملک کریم یأتیک عنا بعمل قبیح فلا یمنعک ذلک من أن تحوطنا بنعخمک و تتفضل علینا بآلائک، فسبحانک ما أحلمک و أعظمک و أکرمک، سیدی أنا الصغیر الذی ربیته و أنا الجاهل الذی علّمته و أنا الضالّ الذی هدیته و أنا الوضیع الذی رفعته و أنا الخائف الذی آمنته و الجائع الذی أشبعته و العطشان الذی أرویته و العاری الذی کسوته و الفقیر الذی أغنیته و الضعیف الذی قویته و الذلیل الذی أعززته و السقیم الذی شفیته و السائل الذی أعطیته و المذنب الذی سترته و الخاطئ الذی أقلته و أنا القلیل الذی کثّرته و المستضعف الذی نصرته و أنا الطرید الذی آویته».
و هذا هو النسغ النازل من اللّه.
أما النسغ الصاعد من العبد إلی اللّه:
«أنا یا رب الذی لم أستحیک فی الخلاء و لم أراقبک فی الملأ، أنا صاحب الدواهی العظمی، أنا الذی علی سیده اجتری، أنا الذی عصیت جبار السماء، أنا الذی أعطیت علی معاصی الجلیل الرشا، أنا الذی حین بشرت بها خرجت إلیها أسعی...لا أدری أعجب من جرأتی و عدم حیاتی أم من حلمک و رأفتک...»
و النسغ الصاعد النازل:
«أنا الذی أمهلتنی فما ارعویت، و سترت علیّ فما استحییت، و عملت بالمعاصی فتعدیت، و أسقطتنی من عینیک فما بالیت...».
و روی المفید عن عمر بن محمّد المعروف بابن الزیات عن علی بن مهرویه القزوینی، عن داود بن سلیمان، عن الرّضا علیه السّلام عن آبائه علیهم السّلام قال:«قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:یقول اللّه عزّ و جلّ:یابن آدم!ما تنصفنی أتحبب إلیک بالنعم، و تتبغض إلیّ بالمعاصی خیری إلیک نازل، و شرّک إلیّ صاعد، أفی کل یوم یأتینی عنک ملک کریم بعمل غیر صالح؟یا ابن‏ آدم!لو سمعت وصفک من غیرک، و أنت لا تدری من الموصوف لسارعت إلی مقته». (3)

فی علاقة الأنا بنفسه ازدراء الأنانیة

کلما یطلق الإنسان لنفسه العنان، و یعطیها حاجتها من البروز و الظهور و النفوذ و التمیز علی الآخرین یزداد أنانیة و شرها و حرصا.و قد روی عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:«حسب امرئ من الشرّ أن یشیر الناس إلیه بالأصابع فی دینه و دنیاه إلاّ من عصمه اللّه». (4)
و قد کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یحرص أن یؤدب أصحابه علی أن لا یطلقوا لأنفسهم العنان فی حبّ الهیمنة و الظهور و البروز.روی عن جابر بن عبد اللّه الأنصاری صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، فقال:من هذا؟ فقلت:أنا، فقال النبی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:أنا أنا... (5)
و فی النصوص الإسلامیة یرد کثیرا إبراز وجه البشاعة فی الأنا، و ازدراء حالة الأنانیة فی الإنسان.
عن أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام:«ما لابن آدم و للعجب أوّله نطفة قذرة، و آخره جیفة قذرة، و هو بین ذلک یحمل عذرة». (6)

ترویض النفس

و لکبح جماح«الأنا»و«الهوی»ورد فی النصوص الإسلامیة تأکید کثیر علی التضییق علی النفس«الهوی و الأنا»و التشدد فی التعامل معها و ترویضها.
فإن النفس جموحة، و کلما أرسل الإنسان لها العنان یزداد جماحها، و کلما یضیق الإنسان علیها، و یتشدد فی التعامل معها تتعدل و تنقاد و تنضبط.و النصوص الإسلامیة فی ترویض النفس و تطویعها کثیرة.و هذه النصوص إذا جمعت و نظمت تتکون منها مدرسةکاملة فی تهذیب النفس و تربیتها.یقول أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام:«و إنما هی نفسی أروضها بالتقوی لتأتی آمنة یوم الخوف الأکبر، و تثبت علی جوانب المزالق...» (7)
و ترویض النفس فی الحلال یمکن الإنسان منها فی الحرام، و إرسال العنان لها فی الحلال یعجز صاحبها عنها فی الحرام.
یقول أمیر المؤمنین علیه السّلام:«و أیم اللّه یمینا، أستثنی فیها بمشیئة اللّه أروض نفسی ریاضة تهش معها إلی القرص إذا قدرت علیه‏ مطعوما، و تقنع بالملح مأدوما...أتمتلئ السائمة من رعیها فتبرک، و تشبع الربیضة من عشبها فتربض، و یأکل علیّ من زاده فیهجع قرّت إذا عینه إذا اقتدی بعد السنین المتطاولة بالبهیمة الهاملة و السائمة المرعیة». (8)
إن السائمة تمتلئ من عشبها فتشبع و یشبع الإنسان من طعامه کما یحب و یشتهی فیشبع، فماذا یکون الفرق بین هذا و ذاک؟و ترسل السائمة لنفسها العنان فیما یحب، فبماذا یفترق هذا عن ذاک؟إن الفرق-فی مدرسة علیّ علیه السّلام-بین هذا و ذاک أن الإنسان یملک أزمّة نفسه فیما یحب و یشتهی، و یکفها عما تحب و ترغب، و یتمکن من نفسه، و تنقاد له دون البهیمة.
و لکی تنقاد للإنسان نفسه و تطیعه لا بد أن یروضها و یضیق علیها، و یتعبها فیما تحب من الحلال، حتی یتمکن منها فیما یزجرها عنه من الحرام.
و لکی تنقاد له نفسه فیما یأمرها مما تکرهه نفسه، و تشق علیها کالجهاد و الصیام یمنعها سؤلها فیما تحب کالطیبات المباحة.
یقول أمیر المؤمنین علیه السّلام عن ذلک فی خطبة المتقین لهمام:«إن استصعبت علیه نفسه فیما تکره لم یعطها سؤلها فیما تحب». (9)
و هذا المنهج التربوی الذی یشرح الإمام أصوله و قوانینه لا یدخل فی الحلال و الحرام، فلیس یجب علی الإنسان أن یمنع نفسه مما تحب من الحلال، و لا یحرم علی الإنسان أن یتمتع بما أحل اللّه من الحلال.و هذا واضح، و مؤکد، و ال نقاش فیه و لکن من یرید أن یمسک أزمّة نفسه، و یلجمها فی الحرام علیه أن یروض نفسه و یقهرها لیتمکن منها فی الحرام.
یقول أمیر المؤمنین علیه السّلام:«إمرؤ لجم نفسه بلجامها و زمّها بزمامها، فأمسکها بلجامها عن معاصی اللّه، وقادها بزمامها إلی طاعة اللّه». (10)
و«اللجام و«الزمام»هو الذی یمکن راکب الفرس من أن یقودها و یوجهها.
و الإنسان یتمکن من نفسه بأمرین اثنین معا، تقویة الإرادة و قهر النفس.أما إذا ضعف إرادته و جمحت نفسه فسوف لا یستطیع أن یضبطها و شهواتها عند حدود اللّه.
و هذا الترویض و التضییق و التشدد و إن کان فی الغالب للهوی، إلاّ أنه ینعکس علی «الأنا»انعکاسا إیجابیا فیخفف من غلوائه، و یضبطه و یکبح جماحه، و کیفکف من‏ طغیانه و تطرفه.

محاسبة النفس و نقدها

و هی حالة نافعة فی کسر شوکة الأنا و تحجیمه و تحدیده.فإن الإنسان إذا وضع نفسه«الهوی و الأنا»تحت مجهر النقد الدقیق و أخضعها للحساب سرعان ما یکشف نقاط الضعف فیها، فتضمر عنده حالة الأنانیة وینشغل الإنسان بعیوبه.و نقاط الضعف فی نفسه، عن«الأنا»و حب البروز و الشهرة، کما ینشغل بنفسه عن الإهتمام بعیوب الآخرین.
عن أبی عبد اللّه الصادق(علیه السّلام) قال:«إذا رأیتم العبد تفقدا لذنوب الناس، ناسیا لذنوبه فاعلموا أنه قد مکر به». (11)
عن أبی جعفر علیه السّلام قال:«قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:إن أسرع الخیر ثوابا البرّ، و أسرع الشرّ عقابا البغی، و کفی باملرء عیبا أن یبصر من الناس ما یعمی عنه من نفسه، و أن یعیر الناس بما لا یستطیع ترکه، و أن یؤذی جلیسه بما لا یعنیه». (12)
و فی مقابل ذکل ینهی القرآن عن تزکیة النفس و تبرئتها من نقاط العضف یقوله تعالی:فلا تزکّوا أنفسکم هو أعلم بمن اتّقی(النجم:32).
و یقول تعالی:ألم تر إلی الّذین یزکّون أنفسهم بل اللّه یزکّی من یشاء و لا یظلمون فتیلا*انظر کیف یفترون علی اللّه الکذب و کفی به إثما مبینا(النساء:49-50).
و من المزالق التی تواجه الإنسان تزکیة الآخرین له، فإنها تغر الإنسان و تخدعه و توحی له بالبراءة و النزاهة.و من هذه الثغرة یدخل الشیطان فی نفسه، و یدخل العجب إلی نفسه.
و لذلک فإن الواعین من المؤمنین یتحسسون من التزکیة و المدح، و یتخوفون منه، و یشعرون بالخطر من ناحیته.یقول أمیر المؤمنین علیه السّلام فی وصف المتقین:«و لا یرضون من أعمالهم بالقلیل، و لا یستکثرون الکثیر فهم لأنفسهم متهمون، و من أعمالهم مشفقون، و إذا زکی أحدهم خاف مما یقال له، و یقول:أنا أعلم بنفسی من غیری، و ربی أعلم منی بنفسی.اللّهم لا تؤاخذنی بما یقولون، و اجعلنی أحسن مما یظنون، و اغفر لی ما لا یعلمون». (13)
و فی مقابل تزکیة النفس و تبرئتها ورد التأکید فی النصوص الإسلامیة علی التدقیق فی ملاحقة النفس و أعمالها و نقدها نقدا موضوعیا دقیقا و صارما.فإن الإنسان لو عرض أعماله لنقد موضوعی دقیق و صارم لا یجد أن شیئا من عمله قد سلم له إلاّ القلیل فتضعف ثقته نبفسه و أعماله، و تعظم فی مقابل ذکل ثقته برحمة اللّه تعالی و فضله.
روی عن أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام:«الدنیا کلّها جهل إلاّ مواضع العلم، و العلم کلّه حجّة إلاّ ما عمل به، و العمل کلّه ریاء إلاّ ما کان مخلصا، و الإخلاص علی خطر عظیم حتی ینظر العبد ما یختم له». (14)
و توضیح الروایة:أن قیمة العمل بالعلم و الوعی و المعروفة، فلا قیمة لعمل یأتی به الإنسان عن جهل.
و کلّ علم حجة ضدّ الإنسان یحتج به اللّه تعالی علی عبده إلاّ إذا عمل الإنسان بالعلم.
فلا قیمة للعمل من غیر علم و العمل حجة ضدّ الإنسان إلاّ إذا عمل بموجبه الإنسان.
و کلّ عمل لا قیمة له إذا کان غیر مخلص للّه، فإن قیمة العمل بالإخلاص، کما أن قیمته بالعلم و المعرفة.
و الإخلاص علی خطر عظیم، فلا یعلم الإنسان کیف یختم حیاته و أین یتربص به الشیطان؟و الإنسان ضعیف و الحیاة منزلق خطر إذا لم یعصم اللّه تعالی الإنسان و اللّه العاصم.
و المؤمن الواعی ظنون بنفسه، یضع نفسه دائما موضع الاتهام، و یحرج نفسه کثیرا فی المحاسبة و التدقیق.و هو فی الوقت الذی یحسن الظن بالناس یسیی‏ء الظن بنفسه.
یقول أمیر المؤمنین علیه السّلام: «و العموا عباد اللّه أن المؤنم لا یصبح و لا یمسی إلا و نفسه ظنون عند فلا یزال زاریا علیها و مستزیدا بها». (15)

عدم الخروج من حدود التقصیر

من ثغرات الضعف التی یدخل منها «العجب»إلی نفس الإنسان هو استکثار العمل و استقلال الذنوب.
و الإنسان إذا لم یوجه نفسه توجیها صحیحا یمیل إلی استکثار ما یفعله من عمل صالح قلیل و إلی استقلال ما ارتکبه من سیئات و ذنوب.
و هذا الإستکثار و الإستقلال هو مدخل من أعظم مداخل الشیطان إلی نفس الإنسان.و نقطة ضعف یدخل منها العجب إلی نفس الإنسان.و وردت إشارات و تنبیهات کثیرة فی النصوص الإسلامیة إلی خطورة هذا التصور.
روی عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:«أربعة فی الذنب شرّ من الذنب: الإستحقار و الإفتخار و الإستبشار و الإصرار».
عن علی علیه السّلام:«شرّ الذنوب ما استهان به صاحبه».
و عن أبی جعفر الباقر علیه السّلام:«من الذنوب التی لا تغفر قول الرجل:لیتنی لم أؤاخذ إلاّ بهذا».
و عنه علیه السّلام أیضا:«إیاکم و محقرات الذنوب، فإن لها من اللّه طلبا و إنها لتجتمع علی المرء حتی یهلکه».
و عن أبی عبد اللّه الصادق(علیه السّلام):«اتقوا المحقرات من الذنوب فإنها لا تغفر»، قال الراوی:و ما المحقرات من الذنوب؟قال علیه السّلام:«الرجل یذنب الذنب فیقول:طوبی لو لم یکن لی غیر ذلک».
و عن الصادق علیه السّلام:«إن اللّه یحب العبد أن یطلب إلیه فی الجرم العظیم و یبغض العبد أن یستخف بالجرم الیسیر».
فی مناهی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم أنه قال:«لا تحقروا شیئا من الشرّ، و إن صغر فی أعینکم، و لا تستکثروا الخیر و إن کثر فی أعینکم، فإنه لا کبیر مع الإستغفار و لا صغیر مع الإصرار». (16)
و عن أبی محمّد(علیه السّلام)قال: «من الذنوب التی لا تغفر قول الرجل:لیتنی لم أؤاخذ إلاّ بهذا»، ثم قال علیه السّلام: «الإشراک فی الناس أخفی من دبیب النمل علی المسح الأسود فی اللیلة المظلمة». (17)
و عن أبی هاشم الجعفری، قال سمعت أبا محمّد علیه السّلام یقول:«من الذنوب التی لا تغفر قول الرجل:لیتنی لم أؤاخذ إلاّ بهذا».فقلت فی نفسی:إن هذا لهو الدقیق، ینبغی للرجل أن تفقد من أمره و من نفسه کل شی‏ء، فأقبل علیّ أبو محمّد علیه السّلام و قال:«یا أبا هاشم!صدقت فالزم ما حدثت به نفسک.فإن الإشراک فی الناس أخفی من دبی بالذرّ علی الصفا فی اللیلة الظلماء و من دبیب الذرّ علی المسح الأسود». (18)
و عن الإمام الباقر علیه السّلام:«ثلاث قاصمات الظهر:رجل استکثر عمله و نسی ذنوبه و أعجب برأیه».
و فی روایة یقول إبلیس:إذا استمکن من بنی آدم فی ثلاث لم أبال ما عمل، فإنه غیر مقبول منه، إذا استکثر عمله و نسیی ذنوبه و أعجب برأیه.

تحسیس النفس بالتقصیر

و فی النصوص الإسلامیة تأکیدات کثیرة علی ضرورة تحسیس النفس بالتقصیر فی العمل، و تعمیق الإحساس بالتقصیر فی طاعة اللّه تعالی و عبادته، و مهما کان عمل الإنسان کثیرا ینبغی أن یکون إحساسه بالتقصیر أکثر.عن فضل بن یونس قال:قال لی أبو الحسن علیه السّلام:«أکثر من أن تقول:اللّهم لا تجعلنی من المعارین و لا تخرجنی من التقصیر»، قال:قلت:أما المعارون فقد عرفت أن الرجل یعار الدین ثم یخرج منه، فما معنی لا تخرجنی عن التقصیر؟فقال علیه السّلام:«کل عمل ترید به اللّه عزّ و جلّ فکن فیه مقصرا عند نفسک، فإن الناس کلهم فی أعمالهم فیما بینهم و بین اللّه مقصرون إلاّ من عصمه اللّه». (19)
عن موسی بن جعفر(علیه السّلام)لأحد أولاده:«یا بنیّ!علیک بالجدّ، لا تخرجن نفسک من حد التقصیر فی عبادة اللّه و طاعته فإن اللّه لا یعبد حق عبادته». (20)
و عن الباقر علیه السّلام:«یا جابر! لا أخرجک اللّه من النقص و التقصیر». (21)
و عن أبی الحسن الرضا علیه السّلام و قال: «إن رجلا فی بنی إسرائیل عبد اللّه أربعین سنة ثم قرب قربانا فلم یقبل منه، فقال لنفسه:ما أتیت إلا منک و لا أکدیت إلاّ لک»قال علیه السّلام:«فأوحی اللّه تبارک و تعالی إلیه:ذمک لنفسک أفضل من عبادتک أربعین سنة». (22)
و الخروج عن دائرة التقصیر یدخل الإنسان فی مهالک عظیمة، فإن الإنسان إذا خرج عن دائرة الإحساس بالتقصیر یدخل فی دائرة المنّ علی اللّه تعالی.
و قیمة العبادة أنها تکسب الإنسان الذل بین یدی اللّه تعالی.فإذا تحولت إلی أداة لتحسیس الإنسان بالمنّ علی اللّه، فقدت قیمتها و انقلبت إلی ضدها، فلیس بین الإحساس بالتقصیر و الإحساس بالمنّ فاصلة.و الإحساس بالمن من الکفر لأنه من الإستعلاء علی اللّه و الإستکبار علی اللّه.یقول تعالی:
یمنّون علیک أن أسلموا قل لاّ تمنّوا علیّ إسلمکمن بل اللّه یمنّ علیکم أن هدیکم للإیمن إن کنتم صدقین(الحجرات:17).
لا تبطلوا صدقتکم بالمنّ و الأذی (البقرة:264).
و لا تمنن تستکثر(المدّثّر:17).
و قد ورد التأکید علی أهمیة الإحساس بالتقصیر حتی لو کان هذا التقصیر نابعا عن‏ الذنب.
أوحی اللّه إلی داود:«بشّر المذنبین و أنذر الصدیقین».قال:«کیف أبشّر المذنبین و أنذر الصدیقین؟»قال تعالی:«یا داود!بشّر المذنبین أنی أقبل التوبة و أنذر الصدیقین أن لا یعجبوا بأعمالهم، فلیس عبد نصبه اللّه للحساب إلاّ هلک». (23)
و عن الصادق علیه السّلام:«إن کان الممر علی الصراط حقا فالعجب لماذا». (24)
و إذا أحب اللّه عبدا یسلبه أحیانا توفیق العبادة حتی یسلم له شعوره بالتقصیر و لا یغزوه الشیطان من ثغره العجب و الغرور.
عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عن اللّه تعالی:«أنا أعلم بما یصلح به أمر عبادی، و أن من عبادی المؤمنین لمن یجتهد فی عبادته فیقوم من رقاده و لذیذ و ساده فیجتهد و یتعب نفسه فی عبادتی، فأضربه بالنعاس اللیلة و اللیلتین نظرا منی له، و إبقاء علیه، فینام حتی یصبح فیقوم ماقتا لنفسه زاریا علیها، و لو أخلّی بینه و بین ما یرید من عبادتی لدخله من ذلک العجب بأعماله فیأتیه ما فیه هلاک لعجبه بأعماله و رضاه عن نفسه، حتی یظن أنه قد فاق العابدین و جاز فی عبادته حدّ التقصیر، فیتباعد منی وهو یظن أنه تقرب إلیّ. (25)
و عن الباقرین(علیهم السّلام):«إنّ اللّه تبارک و تعالی یقول:إن من عبادی من یسألنی الشی‏ء من طاعتی لأحبّه فأصرف ذلک عنه لکیلا یعجبه عمله». (26)

سیئةتسوؤک خیر من حسنة تعجبک

قد یرتکب الإنسان سیئة فستوؤه، و یملکه الندم، و یحاسب نفسه بها، و یضع نفسه بسبب ذلک موضع المحاسبة و النقد و التجریح.و یرتکب حسنة فستره و یعجب بها و تمتلئ نفسه زهوا و إعجابا...فتکون تلک السیئة التی ساءته خیرا له من تلک الحسنة التی أعجبته.
فإن تلک السیئة وضعته موضع التقصیر و حسسته بالندم و أشعرته بذل التقصیر بین یدی اللّه، و هذه الحسنة ملأت نفسه بالعجب و الزهو.
عن الصادق علیه السّلام:«إن الرجل لیذنب الذنب فیندم علیه و یعمل العمل فیسرّه ذلک فیتراخی عن حاله تلک.فلأن یکون علی حاله تلک خیر له مما دخل فیه». (27)
عن عبد الرحمن بن الحجا قال: قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام:الرجل یعمل العمل و هو خائف مشفق ثم یعمل شیئا من‏ البرّ فیدخله شبه العجب، فقال علیه السّلام: «هو فی حاله الأولی و هو خائف أحسن منه حالا فی حال عجبه». (28)
عن الصادق علیه السّلام:«یدخل رجلان أحدهما عابد و الآخر فاسق فیخرجان من المسجد، و الفاسق صدیق و العابد فاسق و ذلک أنه یدخل العابد المسجد و هو مدل بعبادته و یکون فکره فی ذلک، و یکون فکرة الفاسق فی التندم علی فسقه، فیستغفر اللّه من ذنوبه». (29)
عن علی علیه السّلام:«سیئة تسوؤک خیر عند اللّه من حسنة یعجبک». (30)
عن أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام: «ضاحک معترف بذنبه خیر من باک مدل علی ربه». (31)

الهوامش

(1)دعاء الإفتتاح.
(2)أمالی الطوسی 1:126 عن بحار الأنوار 73: 265.
(3)إحیاء العلوم 3:275.
(4)صحیح مسلم 3:1697.
(5)غرر الحکم للآمدی.
(6)نهج البلاغة الخطبة رقم:45.
(7)نهج البلاغة الخطبة رقم:45.
(8)نهج البلاغة خطبة المتقین(خطبة همام).
(9)نهج البلاغة الخطبة رقم:235.
(10)البحار 75:215.
(11)البحار 75:215.
(12)نهج البلاغة خطبة المتقین.
(13)بحار الانوار 2:29.
(14)نهج البلاغة رقم:211.
(15)المحاسن:293، بحار الانوار 73:359.
(16)آمال الصدوق:260.
(17)تحف العقول:487.
(18)البحار 73:359.
(19)أصول الکافی:کتاب الانسان و الکفر.
(20)أصول الکافی:کتاب الانسان و الکفر.
(21)أصول الکافی:کتاب الانسان و الکفر.
(22)البحار 71:228.
(23)الحبار 72:313.
(24)البحار 72:314.
(25)البحار 72:321.
(26)البحار 71:231.
(27)البحار 72:311.
(28)البحار 72:312.
(29)البحار 72:316.
(30)نهج البلاغة الحکمة رقم:46.
(31)البحار 77:421.
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

معماری ذکر و معماری غفلت از منظر قرآن کریم

معماری ذکر و معماری غفلت از منظر قرآن کریم

سیدمحمدرضا علاءالدین

در قرآن کریم آمده است «انّا نحن نزلنا الذّکر و انّا له لحافظون»(1) ما ذکر (قرآن) را نازل کردیم و خود نگهبان آنیم – ذکر یکی از نام‌های قرآن کریم این قانون نامه زندگی می‌باشد که ما را نسبت به فطرت و میثاق توحید و راه حق هدایت می‌کند و از ذهن، فکر، اندیشه و راه ما غفلت زدائی می‌کند.
ذکر : ذکر به معنای یادآوری و تذکر و توجّه دادن انسان به موضوعی در آیات متعدد قرآن کریم آمده است. نظیر عبارات زیر در قرآن کریم بسیار تکرار شده است. (افلا تتذکرون)(2) پس آیا متکر نمی‌شوید؛ (قلولا تذکرون)(5) پس آیا متذکر نمی‌شوند؟ (لعلکم تذکرون)(6) شاید متکر شوند؛ (ولیذکّر اولوالالباب)(7) تا صاحبان خرد و اندیشه پند گیرند؛ (انما یتذکّر اولوالالباب)(8) تنها صاحبان خرد متذکر می‌شوند؛ (انما یتذکّر اولوالالباب)(9) تنها خردمندان متذکر می‌شوند؛ (و ما یذکّر الا اولوالالباب)(10) بجز خردمندان کسی متذکر نمی‌شوند.
«یاد آوری» علاوه بر اهمیتی که از نظر دینی دارد در زندگی علمی و عملی انسان نیز از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. اگر قرآن و فرهنگ ذکر و به عبارتی دائماً به یاد خدا بودن؛ و یادآوری تفضلات و نعمت‌های فراوانی که خدا عطا فرموده است و نیز یادآوری آخرت و روز جزا و پاداش و کیفری که در انتظار انسان است، و دعوت انسان به تقوا و عمل صالح و آراسته شدن به فضائل اخلاقی و گسترش خیرات و نیکی‌ها در علم و عمل معماران در هر حیطه حضور یابد آن وقت فضا و معماری ذکر به جود می‌آید.
«غفلت» هرگاه خدا فراموشی رایج گردد و به دعوت رسول و معصوم و شریعت پشت گردد و بصارت و رویت و نظارت و شهادت و سماعت الهی نادیده گرفته شود و ذکر و تبلیغ و تعلیم و تربیت الهی مسکوت ماند نتیجه این وضعیت در علم و عمل معماران چیزی جز فضا و معماری غفلت نیست و سکونت در معماری غفلت جز کوری چشم آخرت بین و دریده‌گی چشم آخوربین سرانجام دیگری ندارد.

نقش قرآن در معماری ذکر

(فذکّر بالقرآن …. به آیات قرآن متذکر ساز)(11)
وجه نامگذاری قرآن به ذکر از این جهت است که موجب یادآوری خداوند متعال می‌گردد و پرده غفلت و فراموشی را از ساحت دل زدوده و نورالهی را بدان می‌تابانند.
انا نحن نزلنا الذّکر (12)- و ما قرآن را بر تو نازل کردیم….. تا با آیات قرآن مردم را متذکر به خالق و هستی بخشی‌اش نمائی.
نقشی که قرآن بعنوان ذکر از خود بروز داده است دو جلوه دارد یکی روشنائی و نورانیت فکر معمار و دیگری عمل و اثر معمار است و بدین صورت در حیطه‌های مختلف معماران را به اوج ایمان و صلاح و شایستگی رساند و دیگران که از اثر و عمل معماران متأثر می‌شوند نیر در همین مسیر قرار می‌گیرند.
آیات قرآن بر هر جا از در، دیوار، سقف، گنبد، محراب، منبر، شیشه، چوب و کاغذ نمایان شده هر ذکر یاد و نام خدا را که طبیعی‌ترین حالت روحی و روانی انسان و مبتنی بر فطرت سلیم و پاک الهی اوست متجلی ساخته توانسته است بیداری، هوشیاری تقواگرایی و آخرت بینی را در عصرها ونسل‌ها ایحاء و زنده بدارد.
وقتی به میراث مکتوب، تابلو نوشته‌ها و ساختمان مساجد محراب‌ها، تکایا، مقابر، مکتب‌خانه‌ها، مدارس، کتابخانه‌ها، حسینیه‌ها، مهدیه‌ها و حجرات حوزه‌ها و سردرخانه‌ها و ایوان‌ها می‌نگریم کلمات و حروف نورانی آیات الهی قرآن کریم و کلمات درخشان قرآن‌های ناطق حضرات معصومین (علیهم السلام) را به صورت خط نسخ، نستعلیق ساده و شکسته، خط بنائی، خط ثلث در معماری و مهندسی این فضاها می‌بینیم و این نقوش خود حکایت‌گر اُنس و ارتباط و نقش‌پذیری صدها خطاط، خوشنویس، کاشیکار، منبت‌کار، محجرکار، مُذّهب کار، گچ کار، کَنْده‌کار، آینه کار، مینیاتوریست، خاتم کار، عاج کار، فیروزه کار، شیشه‌گر، بلورکار، طراح، نقاش، صحاف و بنا از قرآن است و این معماران قرآنی با علم و عمل قرآنی خود گام بزرگی در معماری ذکر برداشته‌اند و بواسطه نقشی که از قرآن و اهل بیت عصمت و طهارت گرفته‌اند معماری ذکر را به این زیبائی و گرانبهائی مصور کرده‌اند.(13)
وقتی به منبرها، رحل‌ها، قلمدان‌ها، جعبه‌ها، جلدها، فرش‌ها و پرده‌ها نگاه می‌کنیم باز شاهد هنرآفرینی صدها هنرمند می‌شویم که چگونه زیبا از قرآن نقش گرفته و هنر قرآنی خود را جاودانه ساخته‌اند و این چشمان تذکرپذیر و عبرت‌گیر است که با نگاه به آیات الهی قرآ“ که در متن و پیرامون زندگی او با زیبائی هرچه تمام‌تر قرار گرفته‌اند راه زندگی قرآنی را تشخیص می‌دهد و در آن مسیر حرکت می‌کند تأثیر گذاری شگفت‌انگیز و معجزه‌آسای الهی قرآن (ذکر) در کلام و کردار عالمان، فقیهان، متکلمان، مفسران، اندیشمندان و فیلسوفان، معلمان، اُدبا و شعرا، عارفان و شهیدان شاهد برکسی پوشیده نیست و راز بقای تعلیم و تربیت آنها در طول قرن‌ها، فناناپذیری آیات الهی قرآن (ذکر) می‌باشد که آنها را در مدرسه خود به رشد و تعالی رسانده است.(14)
رسول گرامی اسلام (ص) فرموده‌اند: نورّ بیوتکم بتلاوة القرآن و ذکرالله (15)
جلوه دیگر از نقش قرآن در معماری ذکر این است که بواسطه قرائت، تلاوت و حفظ و تکرار و بکارگیری آیات زندگی‌ساز قرآن، فضا و روحیه‌ای سرشار از شفا، آرامش، نشاط و طراوت در انسان ایجاد می‌؛ردد. (الا بذکر الله تطمئن القلوب)(16) آگاه باشید تنها با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد. جامعه‌ای که به نور قرآن مُزیّن شود و تلاوت با تدبّر و عمل صالح در متن زندگانی افراد آن قرار گیرد معماری غفلت با تمام مختصات آن درهم می‌شکند و مفاسد اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی و خانوادگی که همه بی‌عدالتی و ستم و زیر پا نهادن حقوق دیگران و بی‌انصافی را به همراه دارد فرو می‌پاشد و جای خود را به فضایی می‌دهد که آرامش و اطمینان قلبی و بصیرت در آن شکل می‌گیرد و این ظهور نقش قرآن در معماری ذکر است.
معماری ذکر حیات خود را مدیون قرآن کریم و رسول اکرم (ص) و حضرات معصومین (علیهم السلام) می‌داند، قرآن مجموعه زیبائی‌هاست و این زیبائی‌ها درمعماری ذکر نمایان است.
عالم اندیشمند حضرت آیةالله خامنه‌ای در ارتباط با هنرمندی قرآن فرموده‌اند:
«قرآن یک اثر هنری فوق بشری است، الهی است. اگر قرآن این زبان هنری را نداشت، شاید نمی‌توانست مفاهیم الهی را این طور به انسان‌ها ارائه کند. الان شما برای حرکت دادن یک جامعه مسلمان، بهترین ابزارتان آیات قرآن است. هر جا هستید برای صیقل زدن به این سلاح و در دست گرفتن آن تلاش کنید…»(17)

نقش معصوم در معماری ذکر:

رسول اکرم (ص) و جانشیان معصوم ایشان سه رسالت بزرگ را همواره پیگیری نموده‌اند (رسالت‌های ذکر، شفا و هدایت) آن بزرگواران براساس رسالت ذکر به معماری فضائی پرداخته و می‌پردازد که انسان را از غفلت، نسیان و سهل‌انگاری نجات می‌دهد.
قرآن کریم بر این مطلب اشاره دارد که شیطان از طریق فراموشکاری که به انسان دست می‌دهد در او نفوذ می‌کند و او را وامی‌دارد که احیاناً از انجام برخی از کارهای مهم که مصلحتش در آنها است غفلت ورزد و بدین شکل انسان را در معرض آسیب‌ها و خطرات قرار می‌دهد.(18)
شیطان تلاش مضاعفی دارد تا یاد خداوند سبحان مورد غفلت و سهل‌انگاری انسان قرار گیرد، آنگاه او را شکار می‌کند.
اصولاً سلاح شیطان برای گمراه کردن و وادار کردن انسان به فراموشی از یاد خدا همان نفوذ و تأثیر او در آنان از طریق انگیزه و شهوات خودشان است و اساساً این نقطه ضعف بشری برای اشباع لذّات هواها و هوس‌ها و شهوات جایگاه نفوذ و دام‌گستری شیطان برای انسان می‌گردد.
«استعوذ علیهم الشیطان فأنساهم ذکرالله اولئک حزب الشیطان الا انّ حزب الشیطان هم الخاسرون»(19)
شیطان بر آنها چیره شده و یاد خداوند را از خاطر آنها برده است. آنها حزب شیطانند و بدانید که حزب شیطان زیانکارانند.)
حضرات معصومین (علیهم السلام) با معماری ذکر فراموشکاری انسان را مبدل به آگاهی، هوشیاری و بیداری و توجه و یادآوری می‌کنند و دست انسان را گرفته از دام‌های گسترده شیطان نجات می‌دهند. با نجات‌یابی انسان از غفلت و فراموشی و نفوذ شیطان دومین رسالت معصوم (علیهم السلام) آغاز می‌گردد و آن رسالت (شفا) است ( و تنزیل من القرآن ما هوشفاء و رحمة للمؤمنین)(20) معصوم (علیهم السلام) با گسترش فضای ذکر روح و تن آسب دیده و بیمار شده انسان را شفا می‌دهد و عقل خداداد او را صیقل می‌دهد و و با سلاح نماز بعنوان والاترین اذکار ضعف‌های انسان را پوشش می‌دهد که (ان الصلوة تنهی عن الفحشاء والمنکر)(21) نماز ابزار ذکر و زمینه‌ساز یاد خداست.
و انسان قرار گرفته در فضای ذکر و نماز؛ دعای هدایت می‌خواند و از خالق و مالکش هدایت را طلب می‌کند و اینجا سومین رسالت معصوم (علیهم السلام) به اوج می‌رسد و هدایت‌گری انسان به حیات معنوی و حیات طیبه و سرمنزل مقصود و کمال الهی پرشتاب می‌گردد.
رسول اکرم (ص) و حضرات معصومین (علیهم السلام) تجسم و تبلور قرآن کریم و نقشی که قرآن کریم در معماری ذکر و فضاسازی تربیتی داشته است می‌باشند تا مردم زیبایی قرآن و معیاری آنرا بالعیان ببینند و باور کنند در وجود معصوم نقش قرآن جان می‌گیرد و قول به عمل و صدا به تصویر بدل می‌گردد – کتاب صدای رسول (ص) و معصوم (ع) است و رسول و معصوم تصویر مجسم کتاب.
خداوند تبارک و تعالی فرموده است:
«لقد کان لکم فی رسوالله اُسوة حسنة» (23)
و فرموده است: «و کیف تکفرون و انتم تتلی علیکم آیات الله و فیکم رسوله»(23) و اینجاست که قرآن صدا و پیام رسول و معصوم می‌شود و رسول (ص) و معصوم (ع) تصویر مجسم کتاب می‌گردد ومعماری ذکر و فضای تربیتی آن با آهنگ تلاوت آیات الهی و تجسم و تبلور مشهود‌ آیات الهی از سیره معصومین (علیهم السلام) بنا می‌شود.
و هنر معصومین (علیهم السلام) تخریب عنکبودخانه غفلت، خدافراموشی و خودفراموشی و تأسیس و معماری فضای ذکر با زیبائی هرچه تمامتر و آفرینش عینی ومجسم‌سازی آنچه را در سیر از (غیب) به (شهادت) بدان رسیده‌اند می‌باشد و معصوم در کنار قرآن، بعثت می‌کند و معماری ذکر و رسالت شفا و هدایت قرآن را جان می‌دهد و در خود به نمایش می‌گذارد و مصداق عینی و شکل بیرونی معماری ذکر قرآن می‌گردد.

شیطان و معماری غفلت

سرآغاز معماری غفلت پس از خلقت انسان ودمیدن روح خدائی در او و سرپیچی ابلیس از فرمان الهی مبنی بر سجده بر انسان می‌باشد – ابلیس بواسطه نافرمانی و تکبر مورد لعنت قرار گرفت و از درگاه الهی رانده شد و ابلیس پس از مهلت طلبی، خداوند را تهدید کرد که بنی‌آدم را مورد اغواء و گمراهی خود قرار خواهد داد.(24)
و گفت: «آنچه در زمین است برای آدمیان زینت نموده و زیبا جلوه خواهم داد و بدینوسیله آنان را به ضلالت و گمراهی خواهم کشاند» «لازنین اهم فی‌الارض ولاغونیم اجمعین)(25) آگاهی و شناخت ابلیس از نقش و تأثیری که قرآن و معصوم در تخریب عمارت غفلت و معماری ذکر دارند باعث شده تا تمامی تلاش خود را در دور کردن و غفلت مردم از قرآن و معصوم بکار گیرد.
هنر شیطان در معماری غفلت این است که نخست چشم فطرت و دل را می‌بندد تا جمال و زیبائی حقیقی را نبیند و درک لذّتی از فضای ذکر نداشته باشد. سپس چشم نفس را می‌گشاید. تا در جلوه‌گاه شیطانی خود، زشتی را در لباس زیبائی عرضه نماید بنابراین قاعده، شیطان وجود آدمی را به تخسیر می‌کشد و او را از درون می‌پوساند و جز اندام انسانی با اعضاء و جوارج مادی‌اش چیزی برای او باقی نمی‌گذارد. قلب طبیعی‌اش کار می‌کند اما با آن به درک حقیقتی نائل نمی‌آید، چشم طبیعی‌اش فعالیت می‌کند، اما با آن معنویت فضای ذکر و زیبائی‌های حقیقی را نمی‌بیند.
لهم قلوب لایفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها (26) در تفسیر المیزان ذیل آیه هشتم سوره فاطر آمده است «آراستگی دنیا در نظر انسان او را به هواهای نفسانی و شهوانی می‌خواند»(27)
«نفس» جلوه‌گاه زیبائی شیطان است. شیطان هم برای حضور انسان در فضای غفلت، چشم نفس را می‌گشاید،‌نفس تحریک می‌گردد و از تماس با دنیا و مظاهر آن احساس لذّت و خوشی می‌کند در این رهگذر است که «زشتی» جای خود را با «زیبائی» عوض می‌کند در عین حال لذّت نفس، چشم را کور می‌کند و چون همه چیز از چشم نفس دیده می‌شود، حتی بدترین زشتی‌ها زیبا می‌نماید.
«افمن زیّن له سوء عمله فرأه حسناً – آنکه برایش زینت داده شد، بدی عملش، او همان‌ها را خوب می‌بیند.»(28)
نتیجه عملکرد شیطان در معماری غفلت، فریبندگی دنیا در نظر آدمی و زیبندگی مظاهر آن در چشم اوست و این روند برای ساکنان فضای غفلت آنچنان ادامه می‌یابد که آنها نسبت به گذشته خود بیگانه و بیگانه‌تر می‌شوند و به حیوان شباهت بیشتری پیدا می‌کنند در این فضا همه چیز عوض می‌شود «منکر»، «معروف» می‌شود، «ضدارزش»، «ارزش» تلقی می‌گردد و (بدی) «نیکی» معرفی می‌شود. و بدین ترتیب انسان از (احسن تقویم قرآنی)(29) و (حیات طیبه معصوم)(30) به (اسفل السافلین)(31) سقوط می‌کند.

پی‌نوشت‌ها :

1- سوره حجر/ آیه 9.
2- سوره انعام/آیه 80.
3- سوره اعراف/آیه 3.
4- سوره قصص/آیه 46.
5- سوره واقعه/آیه 62.
6- سوره اعراف/آیه 57.
7- سوره ابراهیم/آیه 52.
8- سوره رعد/آیه 19.
9- سوره زمر/آیه 9.
10- سوره آل‌عمران/آیه 7.
11- سوره ق/آیه 45.
12- سوره حجر/آیه 9.
13- نقش قرآن بر اصفهان – اثر نگارنده.
14- نقش قرآن بر اصفهان – اثر نگارنده.
15- اصول کافی – ج 4 – باب قرآن.
16- سوره رعد/آیه 28.
17- حدیث ولایت جلد هشتم صفحه 127.
18- برداشتی از آیه 68 سوره انعام.
19- سوره مجادله/آیه 19.
20- سوره اسراء/آیه 82.
21- سوره عنکبوت/آیه 45.
22- سوره احزاب/آیه 21.
23- سوره آل‌عمران/آیه 101.
24- برداشتی از آیه 35 سوره حجر.
25- سوره حجر/آیه 35.
26- سوره اعراف/آیه 179.
27- تفسیر المیزان اثر علامه طباطبائی (قدس سره).
28- سوره فاطر/آیه 8.
29- سوره فاطر/آیه 4.
30- سوره نحل/آیه 97.
31- سوره تین/آیه 5.
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خودفراموشي، عامل سقوط

خودفراموشي، عامل سقوط

محمد تقي مصباح يزدي

غفلت به عنوان منشأ سقوط انسان مطرح است و بر حسب آنچه از آيات شريفه قرآن استفاده مى‌شود و اعتبارات عقلى هم آن را تأييد مى‌كند ، منشأ سقوط انسان و مانع ترقّى او «غفلت» است. محور غفلت هم خود انسان است.
غفلت به عنوان منشأ سقوط انسان مطرح است و بر حسب آنچه از آيات شريفه قرآن استفاده مى‌شود و اعتبارات عقلى هم آن را تأييد مى‌كند ، منشأ سقوط انسان و مانع ترقّى او «غفلت» است. محور غفلت هم خود انسان است.

توجه به خود؛ موجب تكامل‌‏

وقتى غفلت از خود و مقوّمات وجودى خود منشأ غفلت از خدا و مانع تكامل انسان باشد، علاجش هم توجه است. قرآن كريم مى‌فرمايد: «يَا ايُّها الّذينَ آمنوا عَليكم انفسَكم لايَضُرُّكم مَن ضَلَّ اذا اهتديتم.» (مائده: 105) خطاب به مؤمنين مى‌فرمايد: بر شما باد به خودتان! اگر ديگران گمراه شدند، ولى شما هدايت شديد، گم‌راهى آن‌ها به هدايت شما ضررى نمى‌زند. در ذيل اين آيه شريفه، علاّمه طباطبايى بحث مفصّل و ذى قيمتى را در جلد ششم تفسير الميزان درباره معرفت نفس و مراتبى كه دارد مطرح نموده‌اند و اين‌كه معرفت نفس به معرفت حقيقى الهى مى‌انجامد.
صرف‌نظر از بحث‌هاى دقيقى كه ايشان در آنجا مطرح كرده‌اند، اين جمله‌اى كه مى‌فرمايد: «بر خودتان باد به وجود خودتان!» (توجه به ذات خودتان داشته باشيد) مى‌تواند متضمّن چند مرتبه از توجه باشد كه مى‌توان بعضى از اين‌ها را ظاهر آيه و بعضى را بطونش تلقّى كرد. از اين‌كه مى‌فرمايد: اگر شما هدايت شديد گم‌راهى ديگران به شما ضرر نمى‌زند اين معنا به ذهن متبادر مى‌شود كه وقتى انسان در شرايط خاصى، توجهش معطوف به جامعه، به ديگران و به محيط شود، از خودش غافل مى‌شود. نمونه ساده‌اش اين است كه براى همه ما كما بيش اتفاق مى‌افتد كه با يك كسى كه معاشرت داريم، چه در داخل خانواده و چه در محيط كار و مدرسه، گاهى توجه ما به عيوب طرف مقابلمان جلب مى‌شود و با انگيزه‌هاى نفسانى همراه با وسوسه‌هاى شيطانى سعى مى‌كنيم عيب‌هاى او را جست‌وجو كنيم و از حسن‌هايش غافل مى‌شويم.
اگر درباره او از ما سؤال كنند، اول چيزى كه به ذهنمان مى‌رسد عيب‌هاى اوست. اين حالت اگر ادامه پيدا كند، ملكه عيب‌جويى در انسان پيدا مى‌شود و غالباً اين ملكه با نوعى از خود راضى بودن و خودپسندى همراه است. وقتى انسان دايم متوجه عيوب ديگران باشد، ديگر عيب خودش را نمى‌بيند؛ گويى اصلاً خودش عيبى ندارد.
اين يكى از مواردى است كه سفارش مى‌شود به جاى اين‌كه به ديگران بپردازيد، به خودتان بپردازيد. كسى كه متوجه عيوب خودش باشد و از خودش انتقاد كند، اين توجه به خود، او را از عيب‌جويى ديگران باز مى‌دارد. اين مرحله‌اى از توجه به نفس در مقام يافتن عيوب است كه عيب خود را پيدا كنيم، نه عيب ديگران را. اگر دنبال اين باشيم كه عيب‌هاى خودمان را پيدا كنيم و آن‌ها را اصلاح نماييم، ديگر فرصت اين را پيدا نمى‌كنيم كه به عيب‌جويى ديگران بپردازيم. ولى توجه به نفس در پرداختن به خود، تنها اين نيست؛ شايد بتوان گفت: اين معناى ظاهرى آيه است، اما اگر دقت شود مطالب عميق‌ترى از آن استفاده مى‌شود كه - همان‌گونه كه عرض كردم - در تفسيرالميزان به بعضى از آن‌ها توجه شده است. وقتى مى‌فرمايد: «لايَضُّركم مَن ضَلَّ اِذا اهتدَيتم»، معلوم مى‌شود كه پاى هدايت و ضلالت در پيش است.
مى‌فرمايد: وقتى شما هدايت شويد، گم‌راهى ديگران به شما ضررى نمى‌زند؛ به خودتان بپردازيد. معلوم مى‌شود اين پرداختن به خود راهى است براى هدايت شدن. از همين‌جا، ايشان اين مطلب را استفاده مى‌كند كه معرفت نفس طريق معرفةالله است، و توجه به خود راهى است براى توجه به خدا و بحث‌هاى ذى‌قيمتى را آنجا مطرح مى‌كند.

خودفراموشى؛ عامل سقوط‏

يكى از نكته‌هايى كه در همين‌جا مى‌توان به آن توجه كرد و آن را يكى از مراتب معانى اين آيه شمرد، اين موضوع است كه تجربه كرده‌ايم در زندگى‌مان گاهى حالتى پيش مى‌آيد مستغرق در محيط خود و حوادث بيرونى مى‌شويم و دنبال لذت‌هايى مى‌گرديم كه از بيرون عايد مى‌شوند و اصلاً يادمان مى‌رود كه خودمان كه هستيم و كجا هستيم و دنبال چه مى‌گرديم. گويا خودمان را بكلى فراموش كرده‌ايم، بخصوص بعضى حالاتى كه به نام «لهو» ناميده مى‌شود و سرگرمى‌هاى تند. در آن حالت، انسان اصلاً يادش مى‌رود كه خودش هست. از اين‌گونه حالات (لهو) در شرع مذمّت شده و بعضى مراتبش تحريم شده است. اين حالت خودفراموشى از خود بيگانگى به وجود مى‌آورد.
علامتش هم اين است كه از اين‌كه آدم ياد خودش باشد، ناراحت است. تنها كه مى‌شود - مثلاً - فرصتى پيدا مى‌كند تا مقدارى به خودش توجه كند كه من چه هستم، كه هستم؟ چه كار بايد بكنم؟ كجا بايد بروم؟ اين تازه اول وحشت و نگرانى است. گويا از خودش وحشت دارد. با اين‌كه براى انسان، خودش از همه چيز عزيزتر است (الله الله فى اَعزِّ الانفسِ عليكم)1 ولى گاهى طورى مى‌شود كه انسان از خودش بدش مى‌آيد، از خودش وحشت دارد. چنين حالتى وقتى براى آدمى‌زاد پيدا مى‌شود كه به پرداختن به بيرون از خود عادت كرده باشد، و اين زمينه بسيارى از رذايل و سقوط را در مسير انسانيت پيش مى‌آورد. انسان موجودى است آگاه و اين آگاهى عين علم و عين ذات اوست؛ يعنى همان ذات انسانى‌اش، همان روح انسانى‌اش اگر اين حالت را از دست بدهد، به تدريج، از انسانيت خارج مى‌شود و دچار نوعى از خود بيگانگى مى‌گردد.
البته غربى‌ها مبحث «از خود بيگانگى» را به صورت‌هاى گوناگونى مطرح كرده‌اند، ولى در اسلام و در معارف اسلامى و اهل‌بيت‌عليهم السلام به صورت بسيار عميق‌ترى مطرح شده است. اگر اين توجه به خود به صورت صحيحى انجام بگيرد و تقويت شود، به آنجا مى‌انجامد كه انسان اين حقيقت را مى‌يابد كه «مَن عَرفَ نَفسه فقَد عرَف ربَّه.»2 ما اين را به صورت يك مطلب تعبّدى مى‌پذيريم؛ چون در روايات زيادى هم از پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله و هم از اميرالمؤمنين‌عليه السلام نقل شده است و توجيهاتى هم براى آن مطلب ذكر مى‌كنيم كه اگر كسى معرفت حقيقى به روح خودش پيدا كند - كه نفس ما همان روح ماست و بدن به منزله لباسى است براى انسان - و حقيقت نفسش را مشاهده كند، خواهد ديد كه «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرفَ ربَّه»، نه اين‌كه هركس خود را بشناسد راهى براى معرفت خدا يافته است؛ كسى كه خود را شناخت حقيقتاً خدا را شناخت. اين دو تا معرفت توأمان هستند. اين هم يك معناى بسيار دقيقى است كه در آيه مزبور وجود دارد و معانى ديگرى هم مى‌توان براى آن در نظر گرفت كه ما در مقام تفسير آن نيستيم. فقط به مناسبت اين‌كه ريشه سقوطهاى انسان لغزش‌هاى او و غفلت است، عرض مى‌كنم كه محور اين غفلت خود انسان است؛ غفلت از حقيقت انسانيت، از هويّت انسانى خود. اين منشأ همه مفاسد مى‌شود. وقتى انسان به هويّت انسانى خودش توجه كند، ارتباط وجودى خود را با كسى كه هر لحظه به او هستى مى‌بخشد مى‌شناسد، بعد مى‌بيند و مى‌يابد، درك مى‌كند كه نمى‌تواند وجود او منفك و مستقل و منعزل از اراده الهى باشد. اين‌ها چيزهايى است كه ما شنيده‌ايم و خوانده‌ايم يا ديگران گفته‌اند؛ به هر حال، مفاهيمى هستند كه از سطح درك ما بالاترند. ولى براى اين‌كه انسان بكلى غفلت از خود پيدا نكند و مستغرق در بيگانگان نشود و به يك معنا «از خود بيگانه» نشود، لازم است دقايقى را در شبانه روز اختصاص دهد به اين‌كه قدرى به خودش توجه كند؛ من چى هستم؟ كه هستم؟ كجا هستم؟ دنبال چه مى‌گردم؟ و چون توجه به خود مستلزم توجه به كسى است كه وجود را به او افاضه مى‌كند، لازمه‌اش توجه به خداست.

ياد خدا؛ مانع غفلت انسان‌‏

همه ما مى‌دانيم يكى از مطالبى كه در قرآن كريم و در روايات و سيره ائمّه اطهارعليهم السلام زياد مورد عنايت بوده، «ياد خد» است. ولى براى خيلى‌ها اين سؤال مطرح مى‌شود: صرف اين‌كه انسان ياد خدا باشد، اين چه نقشى مى‌تواند در تكامل انسان در رسيدن به سعادت انسان ايفا كند؟ اين سؤال كمابيش براى همه پيش مى‌آيد. اين قدر سفارش مى‌كنند كه به ياد خدا باشيد، به ياد خدا بودن چه كارى براى ما صورت مى‌دهد؟ معمولاً در پاسخ اين سؤال، گفته مى‌شود: وقتى انسان به ياد خدا هست، گناه نمى‌كند، بيش‌تر به وظايفش توجه مى‌كند. البته همين‌طور هم هست. يكى از عواملى كه مانع گناه انسان مى‌شود اين است كه توجه كند به اين‌كه - به فرمايش امام راحل‌قدس سره در محضر خداست. وقتى توجه كند كه خدا حاضر است و او را مى‌بيند، اين توجه و اين ياد خدا مانع مى‌شود از اين‌كه گناه كند؛ موجب مى‌شود كه در مقام انجام وظايف و تكاليفش برآيد.
اين فايده‌اى كه بر ياد خدا مترتب مى‌شود، مثل فايده‌اى است كه از جويدن غذا بر تقويت فك مترتب مى‌شود؛ وقتى آدم غذا مى‌خورد، غذا را مى‌جود، فكش هم حركت مى‌كند. اين ورزشى است براى فك. ماهيچه‌هاى فك تقويت مى‌شوند. اما آيا آدم غذا مى‌خورد تا فكش تقويت شود؟ نه، بلكه اين از فوايد غذا خوردن است. وقتى ما اصل فايده چيزى را درست نشناسيم، بايد با همين چيزها ما را تشويق كنند كه كارى را انجام دهيم. حقيقت مسأله خيلى بالاتر از اين‌هاست. فايده ياد خدا خيلى بيش از اين است كه مانع گناه شود. البته براى مثل بنده‌اى كه مبتلا به گناه باشم و حريف نفس و شيطان نمى‌شوم، يكى از بهترين راه‌ها همين است كه تمرين كنم و توجه داشته باشم كه خدا حاضر و ناظر است، ولى فايده‌اش تنها همين نيست، فوايد بسيار بالاترى دارد.
اگر در يك جمله بگوييم: انسان براى تكامل آفريده شده و تكامل او در ارتباط با خداست و راه ارتباط خدا دل است، آن وقت مى‌فهميم كه ياد خدا عامل اصلى ترقّى و تكامل انسان است. اصلاً با همين ياد، روح انسان تكامل پيدا مى‌كند. ما چون بيش‌ترين بها را به اعمال و رفتار ظاهرى مى‌دهيم، بزرگ‌ترين عوامل سقوطمان را هم كارهاى بد مى‌دانيم. اما توجه نداريم كه پشت اين كارهاى بد، نيت‌هاى بد قرار دارند و پشت همه نيت‌هاى بد، غفلت از خداست. آنچه موجب سقوط است، همان غفلت است و آنچه موجب تكامل است، همان ياد و توجه به خداست. با همين ياد است كه روح رشد مى‌كند.
به هر حال، اين يك مطلبى است كه باور كردنش هم قدرى مشكل است. ان‌شاء الله خدا توفيق دهد كه ما بعضى از اين مراحل را، كه در آيات و روايات به آن‌ها اشاره شده عمل كنيم. اگر آدم مزه‌اش را بچشد، بهتر مى‌تواند باور كند.
گفتيم كه توجه به خود، توجه به مقوّم وجود خود و كسى است كه اين وجود را دايم افاضه مى‌كند. ولى وجود ما - به عنوان يك تشبيه ناقص - يك پرتو نورى است كه با چراغ ارتباط دارد. اگر چراغش را بى‌نهايت بزرگ و شديدالنور فرض كنيد، آن نور «اللّهُ نورُ السمواتِ و الارضِ» (نور: 35) نور بى‌نهايتى كه همه چيز پرتوى از شعاع اوست، او خود الله است؛ نور السموات والارض، به شرط آن‌كه بتوانيم دست كم تصور مبهمى داشته باشيم از نورى كه بى‌نهايت است. هر موجودى و بخصوص در اين مقام، بيش‌تر آن كسانى كه وجودشان عين روحشان است و روحشان هم عين ارتباطشان با خداست (و نَفختُ فيهِ مِن روحى / حجر: 29) حقيقت‌شان همان روح آن‌هاست؛ همان پرتوى كه از خورشيد وجود الهى ساطع شده. اگر خورشيد يك لحظه نباشد، ديگر نورى نخواهد بود، و اگر ارتباط اين پرتو با مبدأ فيّاضش قطع شود، ديگر چيزى برايش نمى‌ماند. پس يادِ خود، مستلزم يادِ خداست. اگر ما بخواهيم از غفلت‌هايى كه منشأ سقوط مى‌شوند نجات پيدا كنيم و به عاملى كه در مقابل، موجب تكامل است برسيم، بايد ياد خدا را در وجودمان تقويت كنيم.

كثرت ياد خدا؛ اصالت كيفيت‌‏

در بعضى از آيات كريمه قرآن، تأكيد شده است بر اين‌كه زياد ياد خدا بكنيد؛ مثلاً، در سوره احزاب مى‌فرمايد: «يا اَيُّها الّذينَ آمَنوا اذكروُا اللّهَ ذِكراً كثيراً و سَبّحوهُ بُكرةً و اَصيلاً.» (احزاب: 41 و 42) بسيارى از آيات هستند كه مضمونشان چنين است. بعضى از آيات تعبير ديگرى دارند.
صحبت از كيفيت ياد خداست، نه كميّتش؛ نه اين‌كه وقت زيادى صرف ذكر شود، يا الفاظ زيادى به عنوان ياد خدا بر زبان جارى شوند. بعضى آيات اشاره دارند به اين‌كه ذكرتان كيفيتش زياد باشد. از اين معلوم مى‌شود كه ذكر حقيقى فقط ذكر لفظى نيست. ذكر لفظى كثرت بر مى‌دارد، يك بار، دو بار، ده بار، ولى در آنچه كيفيتش مورد تأكيد باشد، شديد باشد، ديگر لفظ شدت ندارد؛ مثلاً، يا الله گفتن كه شدت و ضعف ندارد، مى‌توان آن را بلند يا آهسته گفت. ولى شدت يك بحث ديگرى است. در سوره بقره آيه 200 پس از ذكر مناسك حج مى‌فرمايد: «فاِذا قَضَيتُم مناسِكَكم فَاذكروُا اللّهَ كذَكرِكم آباءَكم اَو اَشدَّ ذكراً.» پس از آن‌كه از اعمال حج فارغ شديد، شما در معرض اين هستيد كه شيطان شما را وسوسه كند و از ياد خدا غافل شويد. از جاهايى كه شيطان به خوبى مى‌تواند آدم را فريب بدهد همين است كه وقتى انسان تكليفى، وظيفه‌اى را انجام مى‌دهد كه به هر حال نيرويى از او مى‌گيرد، وقتى وظيفه‌اش را انجام داد، آماده مى‌شود براى اين‌كه دستخوش وساوس شيطان قرار گيرد؛ مثلاً، وقتى انسان به نماز مى‌ايستد - با اين‌كه نمازهاى ما غالباً همراه با غفلت هستند - همين كه «السلامُ عليكم و رحمةُ الله و بركاته» را گفتيم قرار نداريم، نگاه مى‌كنيم به اين طرف و آن طرف ببينيم چه خبر است. تنها چند دقيقه محدود وقت صرف نماز شده و نگاهمان را اين طرف و آن طرف نكرده‌ايم. اما همين كه تمام شد، گويا مرغى از قفس مى‌پرد. در اعمال حج هم همين‌طور است. همين كه اعمال تمام مى‌شوند، خوب بار سنگينى را زمين گذاشته‌ايم، اما شيطان مهلت نمى‌دهد؛ بلافاصله محرماتى را كه در حال احرام نمى‌شد انجام دهد، انجام مى‌دهد، غافل مى‌شود. قرآن مجيد، بخصوص روى اين مسأله تأكيد مى‌كند: اعمالتان كه تمام شد، حواستان جمع باشد غافل نشويد: «فاِذا قَضيتُم مُناسكَكم فَاذكروا اللَّه كذكركم آباءَكُم او اشدَّ ذكراً.» خدا را ياد كنيد، آن‌طور كه پدرانتان را ياد مى‌كنيد يا شديدتر و عميق‌تر. اين‌كه «ياد پدر» اينجا چه مناسبتى دارد، در اين‌باره، داستان‌هايى ذكر شده نمى‌خواهم تفسير آيه و شأن نزولش را عرض كنم اما منظور كلمه «اشدَّ ذكر» است. شدت ذكر كثرت نيست، بلكه كيفيت آن است. يك وقت انسان چيزى را به ياد مى‌آورد، اما كم‌رنگ به ذهنش خطور مى‌كند و مى‌گذرد؛ مثلاً، ياد دوستتان توجه ضعيفى و اثر كمرنگى به شما مى‌بخشد. اما وقتى شما به كسى علاقه و دل‌بستگى شديد داريد، وقتى ياد او مى‌كنيد تا عمق قلبتان نفوذ مى‌كند. اين «شدت ياد» است. بحث توجه عميق است؛ چنان‌كه تمام دل انسان را پر كند. [منظورم از «دل»، قلب يا احشا و امعا نيست، بلكه مركز ادراك انسان است.]
پس ياد خدا كردن، هم از لحاظ كثرت مطلوب است كه زياد ياد خدا بشود (آنجا غالباً زياد لفظى است) و هم از لحاظ عميق بودن كه ياد او سطحى نباشد، مثل موجى كه روى آب نقش مى‌بندد و زود مى‌گذرد. اين‌جور نباشد، سعى كنيد اين ياد در عمق وجودتان اثر بگذارد، در عمق قلبتان نفوذ بكند. آن وقت آثار زيادى خواهد داشت. البته ياد سطحى هم در مقابل نبودنش بسيار كارساز است. همان را هم نبايد از دست داد، اما نبايد به اين اكتفا كرد. سعى كنيد وقتى ياد خدا مى‌كنيد ياد خدا تا عمق وجودتان اثر كند.

مراتب توجه به خدا‏

ما هر وقت ياد خدا مى‌كنيم، ياد اسمى از اسماء الهى و صفتى از صفات او مى‌افتيم، ولى ممكن است كسانى باشند كه ياد آن‌ها و توجه آن‌ها به خدا توجه به يك صفت يا يك نام از نام‌هاى الهى نباشد. ما غالباً خدا را به عنوان آفريننده و روزى‌دهنده و به عنوان اين‌كه مهربان است، اين‌كه گناهان را مى‌آمرزد ياد مى‌كنيم. وقتى مى‌گوييم: «خد» يكى از اين صفات به ذهنمان مى‌آيد. ولى بعضى افراد هستند كه توجهشان به ذات خداست؛ يعنى چى، من درست نمى‌فهمم، ولى به هر حال، اين را بدانيم كه بعضى از مراتب ياد و توجه خدا هست كه تمام وجود را فرا مى‌گيرد. در آن حال، انسان از همه چيز غافل مى‌شود. اگر شنيديم كه مولا اميرالمؤمنين‌عليه السلام در حال نماز حالتى برايش پيدا مى‌شد كه اگر تير را از پاى مباركشان درآوردند، اصلاً متوجه نشد، اين را خيلى بعيد نشماريم. تربيت‌شدگان مكتب اميرالمؤمنين هم مراتبى از اين توجه را دارند. اين‌ها مراتب عاليه ذكر خداست كه مال آن‌هاست، به اين مراتب نازلى كه هم گاهى نصيب خودمان مى‌شود، مغرور نشويم، بدانيم بالاتر از ما هم وجود دارد. بايد زحمت كشيد تا به آنجا رسيد.
پس توجه به نفس مراتبى دارد. همين كه آدم خودش را بيابد كه من هم چيزى هستم، همه توجهش به اين طرف و آن طرف نباشد، توجه كند كه چه عيب‌هايى دارد - به جاى اين‌كه به عيب‌جويى ديگران بپردازد - به مراتب وجود خودش متوجه باشد، از مرتبه مادى به مرتبه مثالى و صورت، بعد به مرتبه روح مجرّد و تمركز در روح خود با آن شهود و مراتب عاليه معرفت مى‌رسد. ياد خدا همين‌طور است: گاهى ياد كسى هستيم، اسمش را مى‌بريم و گاهى معناى اين لفظ براى انسان مجسّم مى‌شود. ولى بعضى‌ها هستند كه يادشان جور ديگر است. داستانى را چند نفر موثّق با اسناد متعدد از مرحوم مطهّرى برايم نقل كرده‌اند كه ايشان خدمت يك شخص بزرگى از اولياى خدا رسيده بود و صحبت شده بود كه چه كنيم معرفت خدا را بيش‌تر كسب كنيم؛ توجهمان در عبادت بيش‌تر باشد؟ آن ولىّ خدا سؤال كرده بود: شما نماز كه مى‌خوانيد چه جور توجه پيدا مى‌كنيد تا حضور قلب داشته باشيد. ايشان گفته بود: من سعى مى‌كنم وقتى مى‌خواهم لفظى از اذكار نماز را بخوانم، توجه به معنايش پيدا كنم؛ لفظ را بگويم و به معنايش هم توجه پيدا كنم تا اين موجب شود حضور قلب داشته باشم.
(معمولاً ما اين جور هستيم كه وقتى نماز مى‌خوانيم، وقتى تمام شد، يادمان مى‌آيد كه نماز مى‌خوانديم. گاهى حتى به الفاظ هم درست توجه نمى‌كنيم كه چه مى‌خوانديم، اما بعضى‌ها به الفاظ توجه دارند، بخصوص آن‌ها كه در قرائت دقت دارند. اما بالاترش اين است كه به معنايش توجه هم داشته باشند. آن‌ها كه مى‌خواهند حضور قلب داشته باشند، اول معنا را تصور مى‌كنند و لفظ را در مورد آن معنا به كار مى‌برند. به هر حال، ايشان گفته بودند من براى حضور قلب اين جور مى‌كنم.) آن بزرگ فرموده بود: «توجه به الفاظ مى‌كنى، توجه به مفاهيم مى‌كنى، پس كى توجه به خدا مى‌كنى؟» اين مطلب خيلى بلندى است. به هر حال، مراتب توجه و ياد بسيار متفاوت است و بايد سعى كنيم ان‌شاء الله از اين حدى كه هستيم، ترقّى كنيم. اول ذكر لفظى را فراموش نكنيم، بعد سعى كنيم خودمان را عادت بدهيم با هر چه مواجه مى‌شويم از آن جهتى كه با خدا ارتباط دارد، درباره‌اش فكر كنيم. اگر نعمتى برايمان حاصل مى‌شود، بگوييم عجب نعمت خوبى خدا آفريده؛ مثلاً، بگوييم: الحمدلله، خدا لباس خوبى قسمت ما كرده، هواى خوبى استنشاق مى‌كنيم، خدا چه برف خوبى نازل كرده،... همه‌چيز را به خدا ارتباط بدهيم تا توجه به آن‌ها ما را از خدا غافل نكند.

پى نوشت ها

1- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 77، ص 433 / نهج‌البلاغه، شرح ابن ابى‌الحديد، ج 9، ص 209.
2- محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 2، ص 32.

 
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فرار به سوي خدا غفلت؛ پيامدها و راههاي نجات (قسمت دوم و پاياني)

فرار به سوي خدا غفلت؛ پيامدها و راههاي نجات (قسمت دوم و پاياني)

رضا شريفي

در نخستين بخش از مقاله حاضر پيرامون معنا و مفهوم غفلت، غفلت عام و غفلت خاص، انواع و علل پيدايش غفلت سخن گفته شد. در دومين و آخرين بخش اين مقاله به آثار و نتايج غفلت و راه درمان آن اشاره شده است كه با هم آن را از نظر مي گذرانيم.

آثار و نتايج غفلت

غفلت به معناي انصراف قلب و هوش و حواس از خدا و آيات او، پيامدها و آثار مخرب و زيانباري دارد كه مي توان از آن جمله به گرفتاري شخص و جامعه به دنياگرايي اشاره كرد. كسان و جامعه اي كه از خدا و آيه بودن جهان غفلت مي ورزند و به آن اصالت مي بخشند گرايشي به رستاخيز و آخرت و حساب و كتاب نداشته و گرفتار دنيا و امور دنيوي مي شوند و تمام تلاش خود را بكار مي بندند تا از دنيا بهره مند شوند.
اين گونه بينش و نگرش به هستي و دنيا موجب مي شود تا نسبت به آموزه هاي وحياني بي توجه بوده و تمام كوشش خويش را مبذول به دست آوري آن كرده و رفتارهاي ضدهنجاري و اخلاقي و حتي قانوني را در پيش گيرند.
از آن جايي كه خداوند و رستاخيز در انديشه و نگرش آنان جايگاهي ندارد به سادگي اصول اخلاقي و هنجاري را كنار نهاده و برخلاف قوانين عقلاني و عقلايي رفتار مي كنند و آن را دور مي زنند. اين گونه است كه ظلم گرايي و پايمال كردن حقوق ديگران براي آنان امري عادي و طبيعي است؛ زيرا مي كوشند تا خود را به هر چيزي كه مي خواهند برسانند و از همه مواهب مادي دنيا بهره مند شوند.
خداوند در آيه 146 سوره اعراف در اين باره مي فرمايد: «به زودي كساني را كه در روي زمين بناحق تكبر مي ورزند، از آيات خود منصرف مي سازم، آنها چنانند كه اگر هر آيه و نشانه اي را ببينند، به آن ايمان نمي آورند، اگر راه هدايت را ببينند، آن را راه خود انتخاب نمي كنند و اگر طريق گمراهي را ببينند، آن را راه خود انتخاب مي كنند (همه اينها) بخاطر آن است كه آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل بودند.»
در اين آيه توضيح داده شده كه اهل غفلت در تحليل قرآني چه كساني هستند. از خصوصيات و ويژگي هايي كه قرآن براي اين افراد بيان مي كند مي توان دريافت كه ويژگي مهم آنان غفلت از دنيا به عنوان نشانه و آيه بودن آن نسبت به خداوند است. از اين رو انسان هايي متكبر و خودپسندي مي شوند كه در زمين نسبت به ديگران تكبر و استكبار مي ورزند و رفتارهايي بيرون از دايره حق و حقيقت از آنان سر مي زند. اصولا نه تنها به آيه بودن جهان توجهي ندارند و به جهان مادي اصالت و استقلال مي بخشند بلكه حتي در برابر آيات روشن و بينات الهي كه به صراحت و روشني، آيه بودن را فرياد مي زنند نيز بي توجه هستند و به معجزات الهي هم ايمان نمي آورند.
با توجه به همين نگرش نادرست هستي شناسي و جهان بيني غلط است كه راه رشد و كمال را نمي بينند و نسبت به ادله روشن، واكنش درست نشان نمي دهند. تاكيد بر نديدن، از آن روست كه آنان از نشانه بودن غافل مي باشند و براساس اين نگرش و بينش نادرست است كه آنان حق و حقيقت را نمي توانند ببينند و آن را به عنوان مسير كمالي خويش انتخاب كنند و به جاي آن در پي گمراهي و باطل مي روند. اين گونه است كه اهل غفلت نسبت به آيات الهي واكنشي منفي نشان مي دهند.
خداوند در آيه 136 سوره اعراف در بيان آثار و تبعات منفي غفلت، به عذاب دنيوي اشاره مي كند. به اين معنا كه اهل غفلت هرگاه در غفلت خويش غرق شوند به سبب اعمالي چون تكذيب آموزه هاي وحياني و مخالفت با اصول اخلاقي و قانوني و شرعي و تكذيب آيات الهي، خود را گرفتار خشم و غضب الهي مي كنند و خشم خداوند آنان را در دنيا به خود مي گيرد و عذاب سخت و دردناكي را بر آنان تحميل مي نمايد. خداوند با اشاره به نمونه فرعوني مي فرمايد: «ما از فرعونيان انتقام گرفتيم و آنان را در دريا غرق نموديم زيرا آنان آيات ما را تكذيب مي كردند و نسبت به آن غافل بودند.» (اعراف.136)
غفلتي كه خداوند در اين آيه از آن سخن به ميان مي آورد مي تواند هم آيات تكويني و هم تشريعي باشد چنان كه مي تواند تكذيب نسبت به آيات اعجازي قرآن نيز باشد. به اين معنا كه فرعونيان كساني بودند كه نسبت به آيه بودن جهان توجهي نداشته و از خداوند و رستاخيز وي غفلت ورزيده و به آيات تشريعي و آموزه هاي وحياني كه از سوي حضرت موسي(ع) ابلاغ مي شد بي توجه بودند و يا در برابر معجزه هاي دهگانه آن حضرت واكنش منفي نشان مي دادند. اين امور موجب شد تا خداوند آنان را به سختي در همين دنيا عذاب كند و در دريا غرق نمايد.
امور بسياري آدمي را به غفلت دچار مي سازد كه از آن جمله مي توان به امور غريزي و شهوي اشاره كرد. به اين معنا كه امري طبيعي و غريزي چنان آدمي را به خود مشغول مي سازد كه از خدا و امور معنوي و اخروي غافل مي شود. بسياري از مردم در زندگي چنان مجذوب شهوات جنسي و مادي مي شوند كه خداوند با آن كه در برابر ديدگان ايشان است از آن غافل مي شوند و همين امور جنسي و شهوي كه مي بايست نشانه و آيه اي براي يادآوري و ذكر خداوند باشد عامل غفلت آنان مي شود. از اين رو اهل غفلت گرفتار امور پست و مادي و دنيوي مي گردند و از خداوند غافل مي شوند و رفتار و كرداري را در پيش نمي گيرند كه آنان را به سوي كمال سوق دهد.

راه درمان و رهايي از غفلت

بهترين درمان همان پيشگيري است. آدمي پيش از آن كه گرفتار غفلت شود و چيزي از امور دنيوي، او را به خود مجذوب كند مي بايست مجذوب خداوند شود. از اين رو خداوند از بندگان خويش مي خواهد تا از همه چيز به سوي او فرار كنند و او را گريزگاه خويش قرار دهند چنان كه در آيه 50 سوره ذاريات مي فرمايد: ففروا الي الله؛ به سوي خداوند بگريزيد. تاكيد بر گريز و فرار به سبب آن است كه همه دنيا اگر به عنوان نشانه خداوند مورد توجه قرار نگيرد مي تواند دامي براي آدمي باشد و او را به غفلت براند. كسي كه غافل شود و مجذوب امري گردد ديگر به سادگي نمي توان او را بيدار كرد. اهل غفلت همانند جاهل مركب است كه نمي داند كه نمي داند كه نمي داند. به اين معنا كه اهل غفلت آن چنان مجذوب چيزي مي شود كه به سادگي نمي توان او را بيدار كرد. براي بيداري چنين شخصي مي بايست نخست او را از جهل مركب و ديدن هاي نادرست رهايي بخشيد. شخص غافل با هر حركتي بيدار نمي شود؛ زيرا شخصي مجذوب است.
از اين رو قرآن بر ذكر و ياد كرد دايمي خداوند تاكيد مي ورزد؛ زيرا انسان از همان آغاز چنان ساخته و پرداخته شده كه مي تواند خداوند را پيش از خود بشناسد. يعني شخص پيش از آن كه خود را بشناسد خداوند را شناخته است؛ زيرا شناخت خود به معناي شناخت ديگري است و اگر شخصي بخواهد خود را بشناسد مي بايست ديگري را بشناسد كه آن ديگري چيزي جز خداوند نيست. پس هر كسي پيش از شناخت و ديدن خود، خدا را ديده است. از اين رو خداوند مي فرمايد: «هنگامي كه پروردگار تو از فرزندان آدم از پشت هايشان پيمان و آنان را بر خودشان گواه گرفت و گفت: آيا پروردگار شما نيستم؟ گفتند: بله گواهي داديم.»
اين گواهي دادن به معناي آن است كه آدمي پيش از اين كه خود را بشناسد و بيابد خدا را يافته و شناخته است. حال اگر اين شناخت را تداوم بخشد مي تواند در مسير كمالي قرار گيرد و از غفلت رهايي يابد. اما اگر اين گونه عمل نكند ناچار در دام مي افتد و خود و خدا را فراموش مي كند؛ زيرا اهل غفلت پيش از آن كه خدا را از ياد ببرد خود را به عنوان آيه بودن فراموش كرده و گرفتار نسيان خود شده است.
بر اين اساس براي پيشگيري مي بايست همواره خود را به عنوان آيه به ياد آورد و خدا را ياد كند. اين همان چيزي است كه در آيات قرآني به ياد خود بودن از آن تعبير مي شود؛ زيرا كسي كه به ياد خود است و خود را فراموش نمي كند خدا را فراموش نخواهد كرد چنان كه كسي اگر خدا را فراموش نكند و همواره متوجه و متذكر باشد، خود را فراموش نمي كند و اهل غفلت نمي گردد.
راه رهايي آن است كه آدمي همواره آيه بودن را در نظر گيرد و با تصحيح نگرش و بينش خود نسبت به هستي و خود، رفتاري براساس بينش حقيقي داشته باشد. چنانكه گفته شدخداوند براي آن كه مؤمنان گرفتار آثار و پيامدهاي وخيم و زيانبار غفلت نشوند در آيات قرآني و آموزه هاي وحياني راهكار برونرفت و رهايي از غفلت را بيان مي كند؛ زيرا غفلت دشمني بس بزرگ است كه موجبات نابودي آدمي را فراهم مي آورد. حضرت علي(ع) فرمودند: غفلت، زيان بخش ترين دشمنان آدمي است. آن حضرت در جاي ديگري مي فرمايند: «الغفله ضلاله» غفلت يك نوع گمراهي است.
دليل چنين مطالبي از سوي آن حضرت(ع) اين است كه غفلت باعث مي شود انسان راه هدايت و نور را گم كند و اين گونه است كه از خداوند و ذكر او نيز غافل مي شود و از چشم خداوند مي افتد؛ از اين رو خداوند متعال در حديث قدسي به حضرت رسول اكرم(ص) مي فرمايند:... من يغفل عني لاابالي باي واد هلك.» كسي كه از من غافل باشد باكي ندارم (اهميتي نمي دهم) كه او در چه بيابان و دره اي به هلاكت مي رسد. (نگاه كنيد: به كتابهاي غررالحكم، ميزان الحكمه و اصول اخلاقي امامان، محمد مهدي اشتهاردي، ص85)

ياد خدا بطور پيوسته، درمانگر غفلت

خداوند در آيه 205 سوره اعراف مي فرمايد: «و در دل خويش، پروردگارت را بامدادان و شامگاهان با تضرع و آشكار و پنهان يادكن و از غافلان مباش.»
علامه طبرسي در ذيل آيه در كتاب شريف تفسير مجمع البيان مي نويسد: به باور برخي روي سخن در آيه شريفه با پيامبر گرامي است، اما پيام به مردم با ايمان است؛ چرا كه آن حضرت آن گونه كه شايسته و بايسته بود با آفريدگارش راز و نياز مي كرد. پاره اي نيز بر آنند كه روي سخن با مردم است و به آنان دستور مي دهد كه: هان اي مردم! خداي خود را با تضرع و ترس و آرام و آهسته بخوانيد و آن گونه كه شايسته است او را ستايش كنيد و بزرگ داريد و به ياد آوريد.
«زراره» از حضرت باقر(ع) يا از حضرت صادق(ع) آورده است كه: هرگاه به عنوان مأموم به نماز ايستاده اي و امام، قرائت را آهسته مي خواند سكوت كن و در دل خدا را ستايش نما.
به باور برخي منظور اين است كه با تفكر و انديشه در نعمت هاي خدا به ياد او باش. اما به باور برخي ديگر منظور اين است كه به ياد شكوه و عظمت و نامهاي نيكو و صفات بزرگ خدا باش. و بدان دليل مي فرمايد كه با تضرع و بيم او را بخوانيد زيرا دعا با اين ويژگيها بهتر پذيرفته مي شود.
«جبايي» مي گويد: ياد خدا به آرامي و در دل، خالص تر و از ريا دورتر است. و منظور از اين نكته كه قرآن خاطر نشان مي سازد دعا به آرامي و آهسته باشد اين است كه صدا معتدل باشد و از مرحله دلنشين آن نگذرد؛ همان گونه كه در آيه ديگري مي فرمايد: و نمازت را به آواز بلند و يا بسيار آهسته مخوان؛ و لاتجهر بصلاتك و لاتخافت بها...
«ابن عباس» در اين مورد مي گويد: منظور اين است كه شرايطي به وجود آيد كه امام صداي خود را به گوش مردمي كه به جماعت ايستاده اند برساند. بالغدو والاصال به باور برخي، قرآن بدان دليل روي نيايش بامدادان و شامگاهان انگشت مي نهد كه انسان در اين دو وقت از انديشه دنيا و كسب و كار آسوده است و بهتر مي تواند دل در گرو ياد خدا و عشق او بسپارد، ولا تكن من الغافلين و از آن كساني مباش كه از ياد خدا و نيايش با او و نماز و دعا غافل هستند.
به عقيده گروهي از جمله «ابن زيد» روي سخن در آيه شريفه با كساني است كه به سكوت و شنيدن آيات قرآن فرمان يافته اند؛ به همين جهت بود كه مسلمانان هرگاه صداي تلاوت قرآن را مي شنيدند، سراپاگوش و ادب مي شدند و با شنيدن نام خدا و بهشت و دوزخ او، صداي خود را به دعا و نيايش با خدا بلند مي كردند.

ديدگاه علامه طباطبايي(ره)

علامه طباطبايي درباره اين آيه مي نويسد: آيه، ذكر و ياد پروردگار را بدو قسم تقسيم كرده، يكي توي دل و يكي به زبان و آهسته، اسراف كنندگان برادران شيطان هايند. (سوره اسري آيه 27) آن گاه هر دو قسم را مورد امر قرار داده، و اما ذكر به صداي بلند را مورد امر قرار نداده بلكه از آن اعراض كرده، و اين نه به خاطر ذكر نبودن آن است، بلكه به خاطر اين است كه چنين ذكر گفتني با ادب عبوديت منافات دارد.
دليل اين معنا روايتي است كه از رسول خدا(ص) وارد شده كه در بعضي از جنگهايش با اصحابش طي مسافت مي كرد تا رسيدند به بياباني هولناك، و اتفاقاً آن شب شبي تاريك بود يكي از اصحابش به صداي بلند تكبير مي گفت، حضرت فرمود: آن كسي را كه شما مي خوانيد نه دور است و نه غايب- البته ناگفته نماند كه اين روايت نقل به معنا شده. «تضرع» از «ضراعه » و به معناي تملق توأم با نوعي خشوع و خضوع است، و «خيفه » يك نوع مخصوصي از ترسيدن را گويند، و منظور، آن نوعي است كه با ساحت مقدس باري تعالي مناسب است، بنابراين در معناي «تضرع» ميل و رغبت به نزديك شدن به شخص متضرع- اليه، و در معناي «خيفه» پرهيز و ترس و ميل به دور شدن از آن شخص نهفته است، پس مقتضاي اينكه ذكر را توصيف كرد به دو وصف تضرع و خيفه، اين است كه آدمي در ذكر گفتنش حالت آن شخصي را داشته باشد كه چيزي را هم دوست دارد و به اين خاطر نزديكش مي رود و هم از آن مي ترسد و از ترس آن به عقب برگشته و دور مي شود، و خداي سبحان هرچند خير محض است، و شري در او نيست، و اگر شري به ما مي رسد از ناحيه خود ما است، و ليكن خداي تعالي ذو الجلال والاكرام است، هم اسماء جمال را دارد كه ما و هر چيزي را به تقرب به درگاهش دعوت نموده و بسويش جذب مي كند، و هم داراي اسماء جلال است كه قاهر بر هر چيز است، و هر چيزي را از او دفع و دور مي كند، پس ذكر شايسته او- كه داراي همه اسماء حسني است- به اين است كه مطابق با مقتضاي همه اسماءش بوده باشد چه اسماء جماليه او و چه اسماء جلاليه اش (نه اينكه تنها بر طبق اسماء جماليه اش باشد) و اين صورت نمي گيرد مگر اينكه تضرعاً و خيفه و رغبا و رهبا باشد.
«ولا تكن من الغافلين»- اين جمله تأكيد امر به ذكر در اول آيه است، و در آن از خود غفلت، نهي نكرد بلكه از داخل شدن در زمره غافلان نهي فرمود، و مقصود از غافلان آن كساني هستند كه غفلت در ايشان مستقر شده است.
با اين بيان روشن مي شود آن ذكر مطلوبي كه در اين آيه به آن امر شده عبارت است از اينكه انسان ساعت به ساعت و دقيقه به دقيقه به ياد پروردگارش باشد، و اگر احياناً غفلت و نسياني دست داد مجدداً مبادرت به ذكر نموده و نگذارد كه غفلت در دلش مستقر گردد، و در آيه بعدي نيز دلالت بر اين معنا هست.
پس آنچه كه از آيه استفاده مي شود استمرار بر ذكر خدا در دل است درحالت تضرع و خيفه، ساعت بساعت و ذكر به زبان در صبح و شام. كه قرب به خدا فقط به وسيله ياد و ذكر او حاصل مي شود.
به نظر مي رسد كه براي رهايي از غفلت، انسان چاره اي جز ذكر و ياد كرد دايم و هميشگي خداوند ندارد. از اين رو خداوند بر ذكر دايمي در شبانه روز تأكيد مي كند تا غفلت قلبي و آثار آن از دل ها و زندگي آدمي دور شود.
لازم است كه شخص همواره در طول شبانه روز ياد خدا را در دل زنده نگهه دارد و دمي از خداوند غافل نشود تا گرفتار غفلتي نگردد كه داراي عذاب الهي شود.
خداوند در آيه92 سوره يونس مي فرمايد كه اگر كسي همواره خداوند را در برابر و حاضر و شاهد داشته باشد هرگز در دام غفلت گرفتار نمي شود: فكفي بالله شهيدا بيننا و بينكم ان كنا عن عبادتكم لغافلين. در حقيقت كساني دچار غفلت مي شوند كه خداوند را در همه جا و در همه امور بين خود و ديگران شاهد و حاضر نبينند.
مطالعه در آثار تكوين و تشريع و تحقيق دايمي در ايات و نشانه هاي گوناگون خداوندي موجب مي شود تا از اهل غفلت بودن رهايي يابد و به عنوان اهل ذكر و حضور باشد. اين مطلب به گونه اي در آيه 651 سوره انعام بيان شده است.

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

غفلت؛ پيامدها و راههاي نجات (قسمت اول)

غفلت؛ پيامدها و راههاي نجات (قسمت اول)

رضا شريفي

در نوشتار حاضر كه در دو بخش تقديم خوانندگان عزيز مي شود نويسنده كوشيده با بيان معنا و مفهوم غفلت از ديدگاه قرآن، عوامل و اسباب غفلت را مورد بررسي قرار دهد وي در بخش ديگري از مقاله ضمن معرفي نشانه هاي غفلت، آثار و تبعات و نتايج حاصل از غفلت انسان را واكاوي كرده و در نهايت راهكار رهايي از اين بيماري را بازگو مي كند. اينك بخش اول آن را با هم از نظر مي گذرانيم.

رابطه غفلت و خسران

بيش ترين خسارت و زياني كه انسان در زندگي مي كند ارتباط نزديكي با غفلت دارد، زيرا به دلايلي از چيزي كه در برابرش است غافل مي شود و بي توجه و همراه با نوعي حواس پرتي كنش و واكنش هايي را از خود بروز مي دهد كه پيامدها و تبعات بسيار زيانباري دارد. شايد براي خودتان اتفاق افتاده باشد كه كسي و يا فروشگاهي در آن سوي خيابان توجه شما را چنان به خود جلب و معطوف مي كند كه بي هوا به آن سوي خيابان مي رويد و بي آن كه توجهي داشته باشيد خود را در برابر خودرويي مي بينيد كه ناگهان ترمز مي زند و شما ناگهان از جاي خود بر مي جهيد و هاج و واج به اطراف نگاه مي كنيد. اين همان غفلتي است كه در آيات قرآن عاملي مهم براي دوري از خدا و آيات و نشانه هاي آن مطرح شده است.
در حقيقت غفلت كه همان انصراف توجه انسان از مطلبي است كه بايد متوجه آن باشد، از عوامل مهمي است كه آدمي را به سوي دوزخ مي راند و از خدا و كمالات انساني دور مي سازد. از اين رو خداوند در آيات قرآني با ارايه گزارش هايي از اقوام پيشين كه دچار عذاب مستقيم الهي در زمين شده اند بيان مي دارد كه غفلت ايشان مهم ترين عامل اين هلاكت و عذاب الهي بوده است.
خداوند در آياتي حتي پيامبر گرامي(ص) را از اين كه از اهل غفلت باشد؛ پرهيز داده و راه رهايي از آن را آموخته است؛ زيرا غفلت به شكل عام و خاص آن موجب مي شود تا آدمي از دست يابي به كمال باز ماند و از قرار گرفتن و يا باقي ماندن در مسير كمالي دور شود. بر اين اساس خداوند غفلت را حالتي انساني بر مي شمارد كه آدمي را از قرار گرفتن در مسير حق و حقيقت و بندگي و كمال يابي دور مي سازد و لذا شيوه ها و راهكارهايي را براي رهايي از اين حالت بيان مي كند.

گستره معنايي غفلت

چنان كه از قرآن و روايات معتبر به دست مي آيد، غفلت، حالتي در انسان است كه شخص با وجود حضور مطلوب در برابر خود، متوجه آن نيست. در حقيقت امور ديگر چنان هوش و حواس وي را مي ربايد كه حضور مطلوب را نمي بيند و متوجه آن نمي شود.
اين اصطلاح در كاربردهاي اخلاقي اسلام به معناي آن است كه شخص از خدا و ياد او غافل شود و امور ديگر دنيوي و حتي معنوي او را به خود مشغول دارد. به اين معنا كه گاه شخص با آن كه به دنيا گرايشي ندارد و به امور معنوي متمايل است ولي خود آن امر معنوي اصالت مي يابد و موجب مي شود كه شخص از ياد خداوند غافل گردد و چيزي كه ابزار يادآوري و ذكر الهي بوده است به جاي خداوند،مطلوب و منظور گردد و خدا از يادها برود.
به نظر مي رسد كه غفلت متوجه قلب و دل آدمي است و آنچه اتفاق مي افتد در دل هاست چنان كه در ياد و ذكر خداوند نيز توجه و التفات در قلب و دل مي باشد و شخص متذكر كسي است كه خداوند در قلب وي حاضر است. بر اين اساس مي توان گفت كه حضور قلبي ضد غفلت قلبي دراين اصطلاح و كاربرد مي باشد.
با توجه به مطالب بالا مي توان گفت كه غفلت در كاربردهاي قرآني و اسلامي، يك نوع بي تفاوتي و سستي و مستي قلبي در جان آدمي است كه انسان را از ياد خدا و مسائل اسلام دور نگه مي دارد.

حضور قلب

غفلت به معناي انصراف توجه آدمي به چيزي است، به گونه اي كه همه هوش و حواس شخص از موضوع و مطلب به چيز ديگري معطوف گردد. در اين حالت شخص نسبت به امور پيراموني بي توجه بوده و همه هوش و حواس وي به موضوع و مطلب خاصي متمركز مي شود.
از آن جايي كه در اين وضعيت، شخص از حالت عادي خارج مي شود و موضوع و مطلب خاص به شكل جاذبه، همه قوا و حواس و هوش او را مديريت و كنترل مي كند، نوعي رفتار و كردار غيرطبيعي از شخص بروز مي كند. هرچه موضوع و مطلبي كه شخص را به سوي خود جلب وجذب مي كند مهم تر و براي شخص اساسي تر باشد محو و فنا شدن وي نسبت به آن بيش تر بوده و رفتارها غيرطبيعي تر جلوه مي كند.
باتوجه به اين كه جاذبه هايي كه آدمي را از حالت طبيعي و عادي بيرون مي برد مي تواند امري مثبت و يا منفي باشد در تصوير اخلاقي از آن، دو نوع داوري ارزشي مي تواند انجام پذيرد؛ زيرا شخص همان گونه كه تحت تأثير عامل و يا عواملي چند مجذوب امري مي شود كه براي او زيانبار و خطرساز مي باشد مي تواند تحت تأثير عامل و يا عواملي قرار گيرد كه او را به سوي كمالي هدايت كند.
به اين معنا كه عامل جذب كننده مي تواند امري منفي و غيركمالي و دنيوي باشد و يا امري كمالي و معنوي چون خدا و قيامت و رستاخيز باشد.
در فرهنگ اسلامي از توجه به امري خاص چون خدا و قيامت به شكل شديد آن كه همه هوش و حواس آدمي را به خود جلب و جذب كند به عنوان حضور ياد مي شود. از اين رو همواره سخن از حضور قلب است. حضور قلب به معناي توجه تام و تمام شخص نسبت به خدا و نمازي است كه به جا مي آورد. در اين حالت شخص ممكن است چنان مجذوب خدا و نماز شود كه از همه امور ديگر غافل گردد. اين مطلب درباره نمازهاي اميرمؤمنان(ع) به كرات بيان شده است و حتي در داستان بيرون كشيدن تير از بدن آن بزرگوار بيان مي شود كه تنها در زمان نماز توانستند تيرها را از تن وي بيرون آورند؛ زيرا حضرت در هنگام نماز چنان مجذوب خداوند مي شد كه از همه چيز جز او غافل مي گشت و اين فرصت فراهم مي آمد تا تيرها از تن وي خارج شود.
در حقيقت اين توجه و حضور قلب نسبت به خدا و غفلت از همه چيز ديگر به سبب آن كه به امري مثبت تعلق گرفته است از نظر داوري، امري ستوده و ارزشي است و كساني كه به اين مقام مي رسند افرادي شاخص و مورد قبول و ستايش هستند.

غفلت در تعابير اسلامي

به نظر مي رسد كه اگر بخواهيم باتوجه به حالت پديد آمده در هنگام غفلت داوري ارزشي كنيم نمي توانيم بگوييم كه غفلت امري نكوهيده و زشت است بلكه امري خنثي است كه مي تواند مثبت و يا منفي و هم چنين پسنديده و يا نكوهيده دانسته شود؛ زيرا مراد از غفلت آن است كه شخص نسبت به امري مجذوب و از همه امور ديگر غافل مي شود و هوش و حواس وي از مسايل پيراموني دور مي گردد و توجهي بدان ها نمي كند.
با اين همه در تعابير اسلامي و فرهنگ اسلامي و قرآني غفلت تنها درباره اموري به كار مي رود كه آدمي را نسبت به خدا و حقايق بي توجه مي كند. براين اساس مي توان گفت كه غفلت داراي بار ارزشي منفي مي باشد و نمي توان آن را امري مثبت دانست و اهل غفلت را ستوده و ستايش كرد.
به سخن ديگر هر چند كه غفلت در زبان عربي به معناي انصراف شخص از امور پيراموني و توجه به امري خاص است ولي در كاربردهاي قرآني مراد از آن انصراف شخص از آيات الهي و قيامت و رستاخيز و خداست به گونه اي كه شخص گرفتار هوي و هوس ها شده و از آيه و نشانه بودن همه هستي غافل مي شود و به آيات خداوندي اصالت و استقلال مي بخشد و آن را نشانه اي از خدا نمي داند.
براين اساس غفلت به معناي اين است كه تمام هوش و حواس آدمي در دام دنيا قرار گيرد و دنيا برايش اصالت يافته و خدا را در وراء امور نبيند. چنين شخصي اگر به مسايل و پديده هاي دنيوي مي نگرد آن را به عنوان نشانه و آيه قلمداد نمي كند بلكه براي آن اصالتي قايل شده و خدا را از ياد مي برد.
در مقابل، كسي كه ازخواب غفلت بيدار شده باشد و حضور خداوند را در همه هستي ببيند كسي است كه به همه چيز به عنوان نشانه و آيتي از آيات الهي مي نگرد و هرگز به امور دنيوي اصالت نمي بخشد. چنين شخصي پيش از آن كه چيزي را بنگرد نشانه بودن آن را مي نگرد. اين همان چيزي است كه در اصطلاح از آن به ديدن ملكوت تعبير مي شود؛ زيرا ملكوت و باطن هر چيزي غير از ظاهر آن آن است. در ادبيات قرآني، ملكوت همه چيزها به گونه اي است كه خداوند در آن آشكارتر و هويداتر است. بر اين اساس اميرمؤمنان(ع) مي فرمايد من پيش از آن كه چيزي را بنگرم قبل و همراه و پس از آن خدا را مي بينم: ما رايت شيئا الا و قد رايت الله قبله و بعده و معه و فيه.
اين همان توجه و بيداري است كه گاه از آن به حضور قلب ياد مي كنند. حضور قلب به اين معناست كه شخص هر چيزي را مي نگرد از خود آن چيز غافل است و پيش و پس و همراه آن خدا را مي نگرد و متوجه ذات اوست.
باباطاهر همداني در اين باره مي سرايد:
به دريا بنگرم دريا ته وينم
به صحرا بنگرم صحرا تو وينم
به هر جا بنگرم كوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا ته وينم
به هر حال كسي كه غافل است از خدا غافل است و مراد از وجود غفلت در فرهنگ قرآني و اسلامي اين است كه شخص از خدا و آيات بودن جهان مادي و خود غافل شود و دنيا او را به خود جلب و جذب نمايد به گونه اي كه از خدا منصرف شود و ياد او را فراموش كند.

انواع غفلت

به نظر مي رسد كه در اسلام سخن از دو نوع خاص از غفلت است كه از آن به غفلت عام و خاص تعبير مي شود. مراد از غفلت عام همان غفلت كافران از اسلام و حقايق قرآني و آموزه هاي وحياني است؛ زيرا هر كسي كه از قرآن و آموزه هاي وحياني آن غافل باشد، در غفلت كلي و عمومي بزرگي گرفتار است. اين مطلب به ويژه از آن جايي مهم است كه اين دسته از انسان ها با آن كه عظمت آفرينش و بزرگي آن را مي بينند ولي با اين همه از خداوند و حكمت آفرينش غافل هستند و هدف و مقصد و مقصود آفرينش را نمي يابند. اين گونه است كه دنيا و امور و مسايل آن، آنان را به خود مشغول كرده و از توجه به خداوند و هدفمندي آفرينش باز داشته است به گونه اي كه به وحي و آموزه هاي وحياني نيز بي توجه هستند.
خداوند در آيه 3 سوره يوسف با اشاره به نيكوترين داستان و آيات قرآني خطاب به پيامبر گرامي(ص) مي فرمايد: «ما نيكوترين سرگذشت را به موجب اين قرآن كه به تو وحي كرديم، بر تو حكايت مي كنيم، و تو قطعاً پيش از آن از بي خبران بودي.»
علامه طبرسي صاحب مجمع البيان ذيل آيه، دو معنا براي: و ان كنت من قبله لمن العافلين بيان مي كند. به نظر وي مراد اين عبارت مي تواند اين باشد كه: و بي گمان، پيش از اينكه ما اين كتاب آسماني را به تو وحي نماييم، در مورد آن از بي خبران بودي؛ يعني اطلاعات و خبري از داستان حضرت يوسف و رخدادهاي زندگي وي نداشته اي.
علامه سپس با اشاره به معناي دوم مي افزايد: به باور پاره اي ممكن است منظور اين باشد كه: و بي گمان پيش از فرود آن (قرآن)، از سوي خدا برتر، از غافلان بودي و از مقررات و احكام و مفاهيم قرآن، يا از چگونگي سرگذشت يوسف چيزي نمي دانستي.
بنابراين ممكن است كه گفته شود پيش از نزول وحي آن حضرت نسبت به بسياري از حقايق هستي بي خبر بوده است و يا در غفلت بوده و با آن كه در جلو و پيش روي آن حضرت بوده ولي توجه و التفاتي بدان نداشته و اين خداوند بوده است كه با نزول قرآن و انشراح صدر وي موجب شده است تا پيامبر از غفلت بيرون آيد.
به سخن ديگر هر كسي پيش از توجه به آيات قرآني و آموزه هاي وحياني در غفلت است و با خواندن قرآن است كه از غفلت واقعي بيرون مي آيد؛ «از اين رو خداوند قرآن را ذكر دانسته است؛ زيرا ذكر به معناي يادآوري و توجه و التفات دادن است و قرآن از آن جايي كه مردم را متوجه حقايق هستي مي كند و از غفلت رهايي مي بخشد ذكر مي باشد.
اما مراد از غفلت خاص، غفلتي است كه هر كسي در زندگي خويش نسبت به هر چيزي بدان گرفتار مي شود. به سخن ديگر، غفلت آدمي از هر امري كه مي بايست بدان توجه مي داشت و التفات مي نمود تا از بركات و آثار آن بهره مند مي شد، غفلت خاص است. از اين رو كساني كه اهل مراقبت نيستند و يا كم تر متوجه مجاهده نفس مي شوند و يا كم تر به تربيت نفس و تزكيه و محاسبه توجه دارند، اهل غفلت هستند.
اگر براي ايمان و ذكر و تقوا مراتب و درجاتي را فرض كنيم، مي توان براي غفلت نيز درجاتي را در نظر گرفت. از اين رو درجات ذكر و غفلت هر كسي يكسان نيست و مي توان براي هر كسي، غفلت خاصي را بيان كرد. بنابراين غفلت پيامبر(ص) غير از غفلت مؤمنان و يا كافران است و نمي توان همه را در يك سطح ديد. اين گونه است كه خداوند درباره غفلت پيامبر(ص) در آيه 205 سوره اعراف به گونه اي سخن مي گويد در حالي كه درباره غفلت همگاني انسان ها در دنيا در آيه 22 سوره ق مطلب ديگري را بيان مي كند.
از نظر قرآن همه انسان ها در غفلت از اموري چون قيامت و رستاخيز و حساب و كتاب آن هستند؛ از اين رو رفتارهايشان در مسير كمالي ايشان نيست و به گونه اي عمل مي كنند كه گويي تنها همين دنياست و پس از آن هيچ حساب و كتابي براي بشر نخواهد بود.
آياتي كه به مسئله غفلت آدمي توجه مي دهد اگر نگوييم همه آن ها دست كم بسياري از آن ها به مسئله كم توجهي و يا عدم التفات و توجه بشر به قيامت و حساب و كتاب روز رستاخيز پرداخته است. قرآن در آياتي چون 39 سوره مريم و 1 و 97 سوره انبياء و 22 سوره ق به مسئله روز حسرت و قيامت مي پردازد و مي گويد كه انسان ها از آن روز و مسايلي كه با آن روبه رو مي شوند غافل هستند و متذكر و ملتفت آن نمي شوند.

اسباب و عوامل غفلت

اگر به اين آيات توجه شود، به روشني دانسته مي شود كه علت غفلت قلب آدمي و فرو رفتن در حالت بي توجهي و يا عدم التفات به حقيقت هستي و هدف و مقصد و مقصود، دلبستگي به دنيا و ماديات آن است كه آدمي را فريب مي دهد و با غرور خويش به خود مشغول مي دارد. اين گونه است كه پرده اي از غفلت بر چشم هاي آدمي فرو مي افتد تا حقيقت را نبيند و درك نكند.
خداوند در آيه 22 سوره ق مي فرمايد كه آدمي در دنيا با پرده هائي، خويش را از خدا و ديدن آن دور ساخته است و اين دنيا چنان وي را در برگرفته است كه متوجه پشت پرده نيست تا ببيند دنيا در هستي و آفرينش چه اندازه كم و كوچك و كوتاه است و آن چه حقيقت هستي است در پس ظاهر فريبنده دنيا قرار گرفته است كه آدمي با ياد خداوند مي بايست آن را كنار بزند و حقيقت را چنان كه هست بنگرد؛ ولي افسوس كه آدمي تا در دنياست نمي خواهد اين پرده فريبنده دنيا را دست كم به كناري بزند تا پشت پرده را نيز بنگرد. اين گونه است كه زماني پرده هاي غفلت فرو مي افتد كه يا مرگ، وي را در برگرفته باشد و يا قيامت بزرگ برپا شده باشد. آن روز است كه يوم الحسره ايشان است.

دنيا ، بزرگترين عامل غفلت

دنيا بزرگ ترين و مهم ترين عامل فريب و غفلت بشر است. از اين رو خداوند با اين كه به دنيا به عنوان مزرعه الاخره توجه مي دهد و راه دست يابي بشر به هر كمالي را از درون طبيعت دوزخي آن برمي شمارد با اين همه به انسان ها هشدار مي دهد كه دنيا با همه فوايد آن، جهاني براي آزمون ها و امتحانات است و هر چيزي از نعمت و بلا مي تواند آزموني براي دست يابي انسان به حقيقت خويش و مقام و مكانت خداوندي باشد. بنابراين نمي بايست به دنيا به سادگي نگريست و از كنار هر نعمت و نقمتي گذشت؛ زيرا هر يك از آن ها مي تواند موجبات معراج و يا هبوط آدمي را فراهم آورد.
در دنيا امور بسياري است كه آدمي را به خود مشغول مي دارد تا از هدف و مقصد و مقصود بازماند. از جمله اين امور، دشمنان دروني و بيروني آدمي از انسان و جنيان است. در درون آدمي خواسته هاي غريزي و طبيعي، وي را به سوئي مي كشاند چنان كه فطرت پاك و الهام تقوايي نيز او به سوي كمال دعوت مي كند. در بيرون آدمي نيز شيطان و دوستان وي در يك سمت و فرشتگان و مؤمنان در سويي ديگر آدمي را به خير و شر مي خوانند.
همراهي با اهل غفلت موجب مي شود تا آدمي نيز گرفتار غفلت شود؛ زيرا آنان دنيا را در چشمان انسان مي آرايند به گونه اي كه براي او دنيا، اصالت مي يابد و مي كوشد تا همه توش و توان خويش را صرف به دست آوردن آن كند. از اين رو خداوند به بندگان خويش سفارش مي كند با كساني كه آنان را از هدف و مقصد آفرينش و مقصود آن دور مي سازند نشست و برخاست نداشته باشند و مطيع و فرمانبر ايشان نشوند: ولا تطع من اغفلنا عن ذكرنا و اتبع هواه؛ زيرا اطاعت از اهل غفلت موجب مي شود تا نه تنها از ذكر و ياد خدا و قيامت و هدف بازماند بلكه پيرو هواي و هوس شود و به جاي آموزه هاي كمال ساز وحياني در پي القائات شيطاني رود و به دوزخ سقوط كند.
شيطان و ياران وي آدمي را به سوي غفلت فرا مي خوانند تا غفلت قلبي كامل رخ دهد و انسان از خود و ذاتش نيز غافل شود؛ زيرا غفلت از خدا موجب مي شود تا خداوند كاري كند كه شخص ذات خويش را نيز فراموش كند؛ چون كسي كه از خدا غافل است غناي ذاتي خداوند را درك نمي كند و در نتيجه از فقر ذاتي خويش آگاه نمي شود و اين گونه است كه خود را غني ذاتي يا مستغني ذاتي مي يابد و دچار بحران هويت مي شود و نقش و جايگاه خويش را فراموش مي كند. با فراموشي جايگاه خويش و فقر ذاتي است كه مدعي اموري چون انسان محوري به جاي خدامحوري مي شود و فرعون وار ادعاي الوهيت مي كند؛ چنان كه بسياري از كافران اين گونه در جهان امروز ادعاي آن را دارند و اين چنين مستكبرانه رفتار مي كنند.
اهل غفلت به خويش بيش از آن چه بايد و شايد توجه دارند و همواره به مال و فرزند و ثروت و اعتبار خويش مي بالند و از حق و حقيقت گام به گام دور مي شوند و خداوند ديگر جايگاهي در درون ايشان ندارد. اين گونه است كه به دل ها و جان هايشان تنگ مي شود. اهل غفلت به سبب همين خودباوري، انسان هاي متكبر و مستكبر هستند كه استغناي ذاتي شان آنان را به مردمي ظالم به نفس تبديل مي كند. آنان مال و ثروت خويش را نتيجه تلاش و عقل و دانش خويش مي شمارند نه آزمون و يا نعمتي خداوندي.

نشانه هاي اهل غفلت

آثار و مظاهر اين گونه غفلت را مي توان در رفتار ايشان ديد. آنان با از دست دادن مالي اندوهگين مي شوند و هميشه نگران از دست دادن آن مي باشند. در گردآوري و تكاثر ثروت تلاش مي كنند و جانشان به مال و ثروت و قدرت ايشان بسته است. با ياد خداوند آرامش نمي يابند و خواندن قرآن دل هاي آنان را نه تنها آرام نمي كند و بر هدايت ايشان نمي افزايد بلكه موجبات گمراهي آنان شده و حزن و اندوه را در جانشان مي افكند. از اين رو از قرآن خواندن ناخشنود مي شوند و چون جنيان كافر از بسم الله حقيقت فرار مي كنند.
در برابر خداوند اهل تواضع و فروتني نيستند و هرگز در مقابل او زانو نمي زنند و اهل تضرع و ندبه و انابه نيستند. دل هايشان به اشك و تضرع در پيشگاه خداوند آرام نمي يابد و هرگز سر بر آستان سجده نمي سايند. آرامش را در طرب و بزم و عيش و نوش مي دانند و از خلوت با خداوند مي هراسند و شادي و طرب و فرح را در جمعيت مي جويند و از خودشان مي هراسند.

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نيم نگاهى به: از خود بيگانگىدر پرتو آيات قرآن

نيم نگاهى به: از خود بيگانگىدر پرتو آيات قرآن

محمود رجبى
معرفت شماره 21

مفهوم از خودبيگانگى، كه در زبان انگليسى با واژه Alienationاز آن ياد مى شود، مفهومى جامعه شناختى، روان شناختى، انسان شناختى، فلسفى و حتى مفهومى ارزشى و اخلاقى است كه در اكثر علوم انسانى جديد از آن سخن به ميان آمده است. دائره اين مفهوم گاه آن قدر توسعه مى يابد كه شامل انسان نابسامان يا آنوميك دوركيم، دوگانگى شخصيّت در روان شناسى و امثال آن مى شود و گاه بر اين نكته تأكيد مى شود كه نبايد مفهوم از خودبيگانگى را با اين مفاهيم به هم آميخت.
واژه (Alienation)،(1) كه در زبان لاتين براى بيان مفهوم از خـودبـيگانگى از آن سود مى جويند، در اصل به معناى جن زدگى است و مـى توان گفـت استفاده از اين واژه براى اداى چنـين مقصـودى بدان لحاظ است كه از حاكميّت موجودى نامريى و مسـلط حكايت مى كند. انسان به صورت ناخودآگاه تسليم اوست و به انديشه و رفتار انسان شكل و جهت مى دهد.
ريشه هاى اوليه مسأله از خودبيگانگى را بايد در تعاليم اديان آسمانى جستجو كرد; اين اديان آسمانى هستند كه بيش و پيش از هر متفكر و مكتبى مسأله را با بيانهاى گوناگون مطرح كرده، نسبت به آن هشدار داده و براى پيشگيرى و درمان آن، راه حل هاى عملى ارائه كرده اند.

سه ديدگاه مهم

سير تاريخى اين مفهوم نشان مى دهد كه از خودبيگانگى كاربردهاى متفاوت و حتّى متضادى داشته است و در زبانهاى مختلف با واژگان مختلف، هر چند متقاربى، از آن ياد شده است.
در مباحث علوم انسانى و اجتماعى نوعاً طرح و تبيين مفهوم از خودبيگانگى به برخى از دانشمندان سده هيجده و نوزده ميلادى، بويژه فوئر باخ، هگل و ماركس نامبردار است.(2)
هگل (1770ـ1831) معتقد است كه در مدينه يونانى، كه رابطه شهروند (فرد) و دولت يا جامعه اى كه هويت واقعى افراد است، رابطه اين همانى بود و از خود بيگانگى وجود نداشت، ولى با زوال مدينه يونانى، جامعه براى شهروند بيگانه و فرد از عقلانيت بريده شد و در مسير تحقق مجدد اين همانى چاره اى جز دست برداشتن از آزادى، فرديت و ذاتيت خود ندارد و اين همان از خود بيگانگى است. هگل جوهر از خودبيگانگى را در اين نكته نهفته مى بيند كه فرد انسان احساس مى كند كه شخصيت فردى او خارج از ذات او يعنى در جامعه و دولت وجود دارد. وى پايان از خودبيگانگى را عصرروشنگرى مى داند كه دولت و سازمان دينى، ديگر حقايقى هراس انگيز و اضطراب آفرين نيستند بلكه بخشى از عالم مادى هستند كه در معرض بررسى و تحقيق علمى قرار مى گيرند و به اين طريق وجود مطلق (خدا) صرفاً يك مفهوم توخالى مى شود. زيرا، از طريق بررسى علمى در امور مادى هيچ وصفى براى آن نمى توان يافت و نمى توان آن را كشف كرد و خداى خالق، خداى پدر، خدا فعّال رخت بر مى بندد و به موجود برترى كه نمى توان آن را به هيچ وصفى توصيف كرد، مبدل مى شود. بدين ترتيب، ذات انسان مركز امور مى شود و انسان تنها حقيقت مهمّ و حاكم مى شود. هگل معتقد بود گرايش روشنگرى در اينكه پادشاهى و كليسا (دولت و دين) را به مرزهاى صحيح خود باز گرداند و عقل انسانى را حاكم ساخت به صواب رفته ولى در اينكه جايگاه روح كلى را، كه برتر از ذاتيت انسانى است، درك نكرده است، گرفتار خطا شده است. وى بر اين باور است كه از خودبيگانگى زمانى كاملاً از بين مى رود كه اخلاق كهن نابود شود. از مرحله اعتراف به شخصيت انسانى آن گونه كه در مسيحيت مطرح است بگذريم و به جامعه سرمايه دارى كه به حقوق انسان معترف است برسيم.
فوئرباخ (1775ـ1833) معتقد بود كه انسان حق، محبت و خير را مى خواهد و چون نمى تواند به آنها تحقق بخشد آنها را در وجود خداى بااين صفات مجسم مى سازد وبه اين طريق، از خود بيگانه مى شود. به همين دليل، دين مانعى در راه پيشرفت مادى و معنوى و اجتماعى انسان تلقى مى شود. انسان در سير خود براى رهايى از دين و به تعبيرى از خودبيگانگى سه مرحله را گذرانده و يا بايد بگذراند: درمرحله نخست، خدا و انسان در دامن دين به هم آميخته بودند در مرحله دوم، انسان از خدا كناره مى گيرد تا روى پاى خود بايستد و مرحله سوم، مرحله علم انسانى است كه به انسان تحقق مى بخشد و نوع انسانى، خداى انسان مى شود و به جاى رابطه خداوانسان، رابطه نوع انسانى و انسان مطرح مى شود.
ماركس (1818ـ1883)، كه براى كار، بالاترين مقام را قايل است، مى گويد: انسان از طريق الوهيت يا ايدئولوژى، خودِ حقيقى اش را تحقق نمى بخشد بلكه از طريق اتحاد با جهان بوسيله كار خلاّق، فعاليّت سازنده و روابط اجتماعى عينى و هماهنگش ذات خود را محقق مى سازد ولى در نظام سرمايه دارى كارِ كارگر از هرگونه اهتمام انسانى تهى است. كارگر با فروش قدرتِ بر كار خود، به ابزار توليدِ سود، تبديل مى شود نه خود را در كارش بازمى شناسد و نه ديگران به اين حقيقت كه او توليد كننده حاصل كار است، اعتراف مى كنند و به اين طريق، از كارش، فعاليت زندگيش و حقيقت انسانى اش جدا و در يك جمله از خودبيگانه مى شود.
ماركس، مانند فوئر باخ، براين باور است كه دين نيز مانع و پرتگاهى در مسير شكوفايى كامل نيروهاى انسان و عاملى براى از خودبيگانگى اوست. دين افيون توده ها است و با دادن وعده هاى اخروى مردم را از انقلاب و عصيان عليه انواع حكومتهاى استبدادى بازمى دارد و به جاى هويّت حقيقى انسان، انسانى خيالى را به او ارائه مى دهد و به اين طريق، او را از خودبيگانه مى كند. وى مى گويد: بر انسان است كه با از بين بردن دين، شرط اساسى تحقق سعادت حقيقى و نجات از خودبيگانگى را فراهم سازد.

قرآن و از خود بيگانگى

بررسى مسأله از ديدگاه اديان مختلف، فرصت و مجالى بس وسيعتر و تحقيقى گسترده تر و عميق تر مى طلبد. پرداختن به همه آنچه در معارف اسلامى در اين خصوص آمده است نيز از حوصله اين بحث كوتاه بيرون است و فقط به منظور آن كه گامى كوچك به سوى طرح مسأله برداشته باشيم و نقطه شروعى براى بررسى آن، از ديدگاه اسلام باشد، نيم نگاهى به مسأله از خودبيگانگى با نظر به برخى از آيات قرآن مى كنيم.
پيش از وارد شدن در بحث، تذكر اين نكته ضرورى است كه طرح مسأله از خود بيگانگى بستگى تام به تصويرى دارد كه در مكتبهاى مختلف نسبت به انسان و حقيقت و هويت او ارائه مى شود و بررسى اين تصوير در مكاتب مختلف از حوصله اين نوشتار بيرون است. از اين رو، تنها اشاره مى شود كه در بينش قرآنى حقيقت انسان را روح جاودانه او تشكيل مى دهد و انسان هويتى از اويى ( انّا للّه و انّا اليه راجعون) دارد و زندگى واقعى او سراى آخرت استكه با تلاش مخلصانه و همراه با ايمان خود در اين دنيا آن را بنا مى نهد.
در قرآن مجيد، بارها نسبت به غفلت از خود و سرسپردگى انسان نسبت به غير خدا هشدار داده شده و از بت پرستى، پيروى از شيطان و هواى نفس و تقليد كوركورانه از نياكان و بزرگان نكوهش شده است. سلطه شيطان بر انسان و هشدار نسبت به آن نيز بارها و بارها در قرآن مجيد مطرح شده و نسبت به انحراف انسان در اثر وسوسه شياطين انس و جن هشدار داده شده است.
مفاهيم ياد شده در فرهنگ بشرى و بينش اسلامى مفاهيمى آشنا و قابل هضم و درك هستند، هر چند اگر به آنها از زاويه مسأله از خودبيگانگى نگريسته شود جلوه تازه اى مى يابند. ولى مفاهيمى از قبيل خود فراموشى، خودفروشى و خودزيانى مفاهيم مهم ديگرى هستند كه تأمل بيشترى را مى طلبد و دقت انسان را برمى انگيزند. مگر مى شود انسان از خود غافل شود يا خود را بفروشد، مگر خود زيانى هم ممكن است؟ انسان زيان مى كند و زيان او به معنى از دست دادن امكاناتى است كه در اختيار دارد ولى خود زيانى چه مفهومى مى تواند داشته باشد و چگونه انسان در ذات خويش دچار زيان مى شود. قرآن مجيد در اين زمينه مى فرمايد: «ولا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم» (و همانند آنان نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا هم آنان را نسبت به خودشان دچار فراموشى كرد.)(حشر: 19)
و باز در جاى ديگر مى فرمايد: «قل بئسما اشتروا به انفسهم» (بگو آنچه را كه به آن خود را فروختند بد چيزى است.)(بقره:90)
همچنين در آيه دوازدهم و بيستم از سوره انعام مى فرمايد: «الذين خسروا انفسهم فهم لايؤمنون» (آنان كه دچار خودزيانى شدند پس آنان ايمان نمى آورند.)
در اين گونه آيات، جمعى از مفسرين تلاش كرده اند تا به نحوى آيات ياد شده را به فراموشى، فروختن و زيان انسان به لحاظ امورى كه به انسان تعلق دارد بازگردانند تا با برداشتهاى رائج در تفاهم عرفى سازگار گردد. ولى اگر خود حقيقى انسان را در نظر گيريم و از زاويه "از خودبيگانگى" به آن نظر كنيم اين تعابير با همان ظاهر خود معنى و مفهوم مى يابد. بسيارى از انسانها، خود حقيقى شان را فراموش كرده يا از آن غافل شده اند، خود حقيقى شان را فروخته اند و در ذات خويش دچار زيان شده اند. انسانى كه ديگرى را خود پنداشته، خودِ حقيقى اش را فراموش كرده يا مورد غفلت قرار داده است و غفلت از خودِ حقيقى رشد ندادن، بلكه انحطاط بخشيدن به آن يعنى خودزيانى است و آن كس كه اين عمل را به عنوان مثال، به بهاى مطامع و مشتهيات حيوانى انجام مى دهد دچار خود فروشى شده است و خود را با حيوانيت مبادله كرده است و البته در بينش قرآنى خودزيانى و خودفراموشى به صورت مطلق منفى تلقى مى شود. ولى نكوهش از خودفروشى به لحاظ آن است كه انسان خود را به بهاى اندك دنيا بفروشد.
نكته شايان توجه، تفاوت اساسى مسأله از خودبيگانگى در بينش قرآنى با بينش نامبرداران اين نظريه (فوئر باخ، هگل و ماركس) است. همانطور كه گذشت، در اين سه نظريه دين يكى از عوامل از خودبيگانگى بشمار مى آيد و راه نجات بشر از مسأله از خودبيگانگى، زدودن دين از زندگى انسان دانسته مى شود. ولى در بينش قرآنى مسأله دقيقاً بر عكس اين قضيه است; انسان تا به سوى خدا حركت نكند خود را نيافته و گرفتار از خودبيگانگى است. در ادامه بحث بار ديگر به اين موضوع باز خواهم گشت و به گونه اى ديگر به اين مسأله خواهيم نگريست.
به هرحال، ازخودبيگانگى در منظر قرآن يك حالت روانى و فكرى است كه داراى لوازم و نمودها و آثارى است. انسان از خودبيگانه كه ديگرى را خود مى پندارد، به طورطبيعى، هويت ديگرى را هويت خود مى پندارد و اين هويت ديگر هر چه باشد، انسانِ از خودبيگانه تصويرى مناسب با آن از خود خواهد داشت. اين هويت وتصوير ديگر، دراغلب موارد هويت وتصويرى است كه بر اساس جهان بينى انسان از خودبيگانه شكل گرفته است.
در اين قسمت به بررسى برخى از نمودهاى از خودبيگانگى مى پردازيم:

نمودهاى از خود بيگانگى
1ـ اصالت دادن به ديگرى

انسان از خودبيگانه، در تمام يا برخى از شؤون خود(3) اصالت را به ديگرى مى دهد و در ارزيابيها، احساس دردها، تشخيص درمانها، مشكلات و راه حل ها و نيازها و ايده آل ها، آن ديگرى را اصل قرار مى دهد و امور خود را بر اساس آن ديگرى ها مى سنجد، در موردشان قضاوت مى كند، انتخاب مى كند، و طبق آن عمل مى كند. قرآن مجيد در مورد انسانهاى رباخوار مى فرمايد:
«الذين يأكلون الربا لايقومون الاّ كما يقوم الذى يتخبطه الشيطان من المس ذلك بانهم قالوا انما البيع مثل الربا...» (آنان كه ربا مى خورند بر نمى خيزند [اقدام به كار نمى كنند](4) مگر مانند برخاستن كسى كه شيطان او را در اثر تماس (و آسيب رساندن) آشفته مى كند [و تعادل او را بر هم مى زند] اين حالت از آن روست كه رباخواران گفتند همانا خريد و فروش مانند رباست.(بقره: 275)
اندكى تأمل در مفاد آيه شريفه، خواننده را به اين نتيجه مى رساند كه با توجه به محور بودن ربا و رباخوارى در آيه شريفه، مقتضاى جريان طبيعى بحث آن است كه گفته شود بروز چنين حالتى براى رباخواران به سبب آن است كه رباخواران مى گفتند، ربا مانند خريد و فروش است و اگر خريد و فروش اشكالى ندارد پس ربا هم بى اشكال است.ولى همان طوركه ملاحظه شد، آيه شريفه مى فرمايد: رباخواران گفتند خريد و فروش مانند ربا است. برخى از مفسران در تبيين و توجيه اين سخن گفته اند: اين جمله تشبيه معكوس است و براى مبالغه به كار رفته است; يعنى با آنكه مقتضاى سخن آن بوده كه ربا به خريد و فروش تشبيه شود، براى مبالغه عكس آن صورت گرفته است و خريد و فروش به ربا تشبيه شده است.(5) برخى ديگر از مفسران معتقدند كه چون رباخوار اعتدال خويش را از دست داده براى او خريد و فروش و ربا تفاوتى ندارد و همان طور كه ممكن است بگويد ربا مانند خريد وفروش است،ممكن است بگويد خريد و فروش مانند رباست. او بين اين دو تساوى برقرار كرده است.(6)
صرف نظر از مناقشه اى كه مى توان در اين دو توجيه روا داشت، به نظر مى رسد كه توجيه و تبيين بهتر آن است كه از منظر مسأله از خودبيگانگى و اصالت دادن به ديگرى مسأله را توضيح دهيم. انسان از خودبيگانه، كه به ديگرى اصالت مى دهد، براى شؤون ديگرى هم اصالت قايل است و در همه مسايل و فروع و ابعاد، اصالت را به ديگرى مى دهد. از ديد انسان رباخوار، اصالت با رباخوارى است و خريد و فروش هم مانند رباست. در واقع، او چنين مى انديشد كه ربا نه تنها هيچ اشكالى ندارد بلكه رويه صحيح به دست آوردن سود، رباخوارى است، نه خريد و فروش. خريد و فروش هم به دليل تشابه با ربا در سودآورى تجويز مى شود و رباخوار، انسان را حيوانى پنداشته كه هرچه بهره منديش از دنيا بيشتر باشد و پروارتر شود كاملتر و به هدف نزديكتر است و رباخوارى مصداق كامل اين بهره مندى است و خريد و فروش نيز بايد در اين راستا توجيه شود.

2ـ بر هم خوردن تعادل روحى

اگر انسان از خودبيگانه شد و عنان اختيار خويش را در دست ديگرى نهاد، به دو دليل تعادل خويش را از دست مى دهد: نخست آنكه، حركتهاى آن ديگرى چون با مقتضاى ساختار وجودى او سازگار نيست، دچار عدم تعادل مى شود. ديگر آنكه، آن ديگرى موجودهاى متعدد و متنوعى را در بر مى گيرد. حتى اگر آن ديگرى نوع خاصى از موجودات باشد و به عنوان مثال، انسانهاى ديگر باشند افراد متعدد و متنوعى دارد. اين موجودات مختلف يا افراد متعدد، خواستهاى متضاد و دست كم مختلف دارند و تعادل انسان از خودبيگانه را به هم مى زنند. قرآن مجيد كه انسان مشرك را از خودبيگانه مى داند مى فرمايد: «ء اربابٌ متفرّقون خيرٌ ام الله الواحد القهّار» (آيا خداوندان پراكنده بهترند يا خداى يگانه چيره بر همه. (يوسف: 39)
و نيز مى فرمايد: «ضرب الله مثلاً رجلاً فيه شركاء متشاكسون و رجلاً سلماً لرجل هل يستويان مثلاً...» (خداوند مثلى زده است مردى كه چند [خواجه] بدخو و ناسازگار در او شريك باشند و مردى كه از آن يك مرد است آيا اين دو در مثل برابرند). (زمر:29) و نيز مى فرمايد: «لا تتّبعوا السّبل فتفرّق بكم عن سبيله» (به دنبال راه هاى ديگر بجز راه توحيد كه راه مستقيم است نرويد كه شما را از راه خدا جدا و پراكنده سازد).(انعام: 153)
در آيه 275 سوره بقره نيز همان طور كه گذشت، رفتار انسان ربا خوار را چونان انسان مصروع دانسته كه از تعادل برخوردار نيست و عدم تعادل در رفتار او را، معلول عدم تعادل روحى و استقامت فكر او مى داند.(7)

3ـ بى هدفى وبى معيارى

بنابر آنچه گذشت، انسان از خودبيگانه دچار بى هدفى مى شود. در واقع، او خود به صورت معقول و حساب شده هدفى را بر نمى گزيند و درزندگى و رفتارخود مذبذب است. از ديدگاه قرآن، منافقان، كه جمعى از خود بيگانه اند، اين گونه توصيف مى شوند «مذبذبين بين ذلك لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء و من يضلل الله فلن تجد له سبيلاً» (بين خدا و غير خدا سرگردان اند نه با گروه مؤمنان و نه با گروه كافران [يكسو و يكدلاند] و هر كه را خدا گمراه كند برايش راهى نيابى.(نساء: 143)
چنين انسانى به بيان حضرت على7 مصداق و مورد «يميليون مع كلّ ريح» (به هر سوكه باد مىوزد ميل مى كنند) هستند و جز آن ديگرى ـ كه گفته شد متعدد و متشتت است ـ معيار ديگرى ندارد و تعدد آن بيگانه ها بى معيارى و بى هدفى را برايش به ارمغان مى آورد.

4ـ عدم آمادگى و قدرت بر تغيير وضعيت

انسان از خودبيگانه، كه خود را ديگرى پنداشته و از خود واقعيش غافل است يا در اثر مطلوب پنداشتن وضعيت فعلى اش حاضر به هيچ گونه تغيير در وضعيت خويش نيست و در برابر آن مقاومت مى كند و يا به دليل غفلت از خود و وضعيت مطلوب در انديشه تغيير وضعيت نيست و در نتيجه قدرت بر تغيير وضعيت ندارد و چون همه اينها در اثر انتخاب و اختيار آگاهانه اوست، مورد نكوهش قرار مى گيرد. آيات فراوانى وجود دارد كه ضمن نكوهش از كفار و منافقان راه هدايت آنان را بسته شده و تداوم گمراهى شان را حتمى مى داند: «و من يضلل الله فما له من هاد» (و هر كس را كه خدا گمراه سازد هيچ هدايتگرى برايش نيست (نساء: 143). اين آيات گوياى همين حقيقت است. اينان در برابر دلايل قاطع و روشن پيامبران6 به علم اندك خويش دلخوش اند:«فلما جائتهم رسلهم بالبيّنات فرحوا بما عندهم من العلم»; پس چون فرستادگان [خداوندگار]شان با دليل روشن [بسوى شان] آمدند به [اندك] دانشى كه نزد آنان بود دلخوش كردند.(غافر:83)
و در جاى ديگر مى فرمايد:«و من اظلم ممن ذكّر بآيات ربّه فاعرض عنها و نسى ما قدّمت يداه انّا جعلنا على قلوبهم اكنة أن يفقهوه و فى آذانهم وقراً و ان تدعهم الى الهدى فلن يهتدوا ابداً» (و چه كسى ستمكار تر از آن است كه به آيات خداوندگارش پند داده شود پس از آن روى گرداند و آنچه را انجام داده [از كارهاى زشت] فراموش كند. به راستى كه ما بر دلهاشان پوششهايى نهاديم تا آن [قرآن] را در نيابند و در گوشهاشان گرانى نهاديم [تا آن را نشنوند] و اگر به راه راست و رهنمود خدا بخوانيشان هرگز هدايت نشوند)(سجده: 22)
در ادامه خواهيم گفت كه فراموش كردن اعمال گذشته و عدم بازنگرى نسبت به آنها، عامل مهمى براى از خود بيگانگى است. در اين آيه نيز به عنوان مقدمه از خودبيگانگى، ناتوانى اصلاح وضعيت و عدم قدرت بر تغيير مطرح شده است.

5ـ اصالت ماده و ماديات

چنان كه گذشت، اگر انسان خود را ديگرى پنداشت، طبيعى است كه هويت آن ديگرى را هويت خود مى پندارد و به بيان قرآنى، حيوانيت وقتى به جاى انسانيّت نشست ديگر چنين پنداشته مى شود كه هر چه هست همين جسم و تنعمات مادى است. پس انسان چيزى نيست جز همين جسم مادى و غرائز حيوانى و جهانى به جز جهان مادى وجود ندارد. در چنين شرائطى، انسان از خودبيگانه مى گويد: «ما اظنّ السّاعة قائمة» (گمان نمى كنم قيامتى در كار باشد.(كهف:36) و مى گويد: «ما هى الاّ حياتنا الدّنيا نموت و نحيى و ما يهلكنا الاّ الدّهر» (زندگى جز همين دنيا نيست كه مى ميريم و زنده مى شويم و جز روزگار چيزى ما را هلاك نمى كند.(جاثيه: 24)
در اثر چنين بينشى نيازهايش نيز نيازهاى حيوانى مى شود; خوراك و پوشاك و بهره مندى از ديگر لذائذ دنيوى «و الّذين كفروا يأكلون و يتمتّعون كما تأكل الانعام» (آنان كه كافر شدن همانند چارپايان مى خورند و از لذائذ دنيوى بهره مى گيرند(محمد:12) چنان كه كمال او همين بهرهوريهاى كمالات دنيوى مى شود و با رسيدن به همين لذايذ دنيوى فرحناك مى شود: «و فرحوا بالحياة الدنيا» (رعد:26). چنين انسانى، اندك بيمارى جسمى برايش بسيار مهم و موجب بى تابى اوست: «اذا مسّه الشّرّ جزوعاً» (معارج: 20) هنگامى كه شر به او رسد بى تاب مى باشد.
ولى انبوهى از سقوط معنوى را كه دچار آن شده و كوهى از بيمارى روحى و انسانى را كه به جانش افتاده درك نمى كند، بلكه اعمالى را كه نشان بيمارى و علت سقوط است، خوب مى پندارد. زيرا، اگر او حيوان باشد، واقعاً هم آنها خوب است، و او خود را حيوان پنداشته است:
«قل هل ننبّئكم بالأخسرين اعمالاً الّذين ضلّ سعيهم فى الحياة الدّنيا و هم يحسبون انّهم يحسنون صنعاً» (بگو آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه سازم (آنان) كسانى(اند) كه كوشش و تلاش آنان در زندگى دنيا گم شده و به هدر رفته است و خود گمان مى كنند كه خوب رفتار مى كند.)(كهف: 4ـ3)
چنين فردى اگر درد را درد حيوان دانست، درمان را هم درمان حيوانى مى داند و اگر خداوند او را عقوبت كند به جاى تنبه و بازگشت آن عقوبت را هم تحليلى مادى و اين جهانى مى كند.
«و ما ارسلنا فى قرية من نبىٍّ الاّ اخذنا اهلها بالباساء و الضّرّاء لعلّهم يضّرّعون ثمّ بدّلنا مكان السّيئة الحسنة حتى عفوا و قالوا قد مسّ آبائنا الضّرّاء و السّرّاء فاخذناهم بغتُةً و هم لا يشعرون» (در هيچ مجتمعى پيامبرى نفرستاديم مگر آنكه مردمش را به سختى و رنج دچاركرديم تا مگر به زارى و توبه و توجه به خدا روى آوردند آنگاه به جاى بدى، خوبى قرارداديم تا سرمست شدند و گفتند پدران ما را هم(به اقتضاى نظام طبيعت)رنج وراحت مىرسيده است.پس در حالى كه بى خبربودند بناگاه گربيانشان را گرفتيم.(اعراف:95ـ94)

6ـ عدم بهره گيرى از عقل و دل

كسى كه دچار از خودبيگانگى مى شود گاه شيطان، گاه حيوان، گاه موجود ديگرى را خود مى پندارد و تسليم او مى شود و خود را در حد همين دنيا و لذات آن خلاصه مى كند. در نتيجه، ابزارهاى شناخت عقلانى و قلبى انسانى خود را، مهر كرده و راههاى شناخت حقيقت را بر خود مى بندد.
«ذلك بانّهم استحبّوا الحياة الدّنيا على الاخرة و انّ اللّه لايهدى القوم الكافرين اولئك الّذين طبع اللّه على قلوبهم و سمعهم و ابصارهم و اولئك هم الغافلون» (زيرا آنان زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح داده و بر گزيدند و خدا گروه كافران را هدايت نمى كند آنان كسانى هستند كه خدا بر دلها و گوش و چشمهايشان مهر نهاده و آنان خود غافلانند.(نحل: 108ـ107)
اين مهرِ بر قلب و گوش و چشمان نهادن، با انتخاب زندگى حيوانى و حركت در آن مسير حاصل مى شود و اينها همه نتيجه انتخاب زندگى حيوانى است و به همين دليل، چنين انسانى از حيوان پست تر است. «اولئك كالانعام بل هم اضلّ اولئك هم الغافلون» (اعراف: 179) زيرا حيوانات حيوانيت را انتخاب نكرده اند بلكه حيوان خلق شده اند; حركت آنها در مسير حيوانيت از خود بيگانگى نيست ولى انسان، كه انسان خلق شده است، اگر حيوانيت را برگزيد از خودبيگانه شده است.

از خود بيگانگى و توحيد ناب

ممكن است گفته شود انسان مؤمن نيز خدا را بر خود حاكم مى كند، خواست او را خواست خود مى داند و هر چه او مى گويد عمل مى كند و نقطه اوج توحيد و ايمان سراپا تسليم خدا شدن و به كلى خود را فراموش كردن است. پس انسان موحد هم از خودبيگانه است. ولى اگر حقيقت انسان شناخته شود معلوم مى شود كه انسان حقيقتش عين ربط به خداست و تسليم خدا شدن عين باز يافتن خويش است. خدا اصل ماست و مابا تسليم خدا شدن، اصل خويش را مى يابيم.
هر كسى كو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش
«انالله وانااليه راجعون» (مااز خدائيم وبه سوى خدا رهسپارانيم).(بقره:156)اگر خود را بيابيم خدا را مى يابيم، اگر خدا را يافتيم و تسليم او شديم خود را يافته ايم. «در دو چشم من نشستى اى كه از من من ترى»
با اين ديد حديث شريفِ «من عرف نفسه فقد عرف ربه» و آيه شريفه: «ولا تكونوا كالّذين نسوا اللّه فأنساهم انفسهم» (همانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا هم آنان را نسبت به خودشان دچار فراموشى ساخت (حشر:19) معنى و مفهوم جديدى نيز مى يابد.
اين نكته نيز شايان اهميت است كه در برخى از آيات از اهتمام دادن به خود نكوهش شده است كه مقصود اهتمام به خود حيوانى و غفلت از آخرت و بدگمانى نسبت به وعده هاى خداوند است; مانند آيه شريفه «و طائفةٌ قد اهمّتهم انفسهم يظنّونَ باللّهِ غيرَ الحقِّ ظنَّ الجاهليّةِ.» (آل عمران: 154)
از خود بيگانگى فرهنگى ـ اجتماعى (فقدان هويت)
از خودبيگانگى هم فردى است و هم اجتماعى است. آنچه گذشت، مربوط به از خودبيگانگى فردى بود ولى گاه جامعه اى از خودبيگانه مى شود و جامعه اى ديگر را خود مى پندارد. در اينجا نيز، هويت جامعه ديگر را هويت خود مى پندارد و جامعه ديگر را اصل قرار مى دهد. تز كسانى مانند تقى زاده آن بود كه جامعه را از خودبيگانه كنند. امثال او كه به جامعه غرب اصالت مى دهند درد غرب را، درد جامعه خود و درمان غرب را درمان جامعه خود مى پندارند. وقتى غرب مسأله اى را درد بشمار نياورد، آنها مى گويند اين مهم نيست در غرب هم چنين است بلكه بايد چنين باشد و مقتضاى يك جامعه پيشرفته اين است و چنين مسأله اى نشان پيشرفت تلقى مى شود.
وقتى سخن از مشكلات و مسائل اجتماعى و فرهنگى مى رود، آنچه را در غرب به عنوان، مشكل اجتماعى مطرح كرده اند، مشكل جامعه خود مى پندارد و وقتى مى خواهد يك معضله اى را حل كند، به دنبال راه حل هاى غربى مى رود و دربست آنها را مى پذيرد و ارائه مى دهد. حتى اگر گفته شـود شايد جامعه ما با جامعه غرب متفاوت باشد، مى گويد تاريخ را تكرار نكنيد آنها تجربه و خطا را انـجام داده اند. نقشارزشـها، باور داشتها، سنّت دينى و حتى سنت ملّى را در شناخت جامعه، مسائل اجتماعى، بحرانها و راه حل ها ناديده مى گيـرد.
جوامعى كه ديگرى را به جاى خود مى نشانند، در فرهنگِ آن جامعه ديگر هضم مى شوند. انتخاب و اقتباس نمى كنند كپى مـى گيرند، فعـّال نيستند، منفـعل محض هستند، اقتـباس جـايى است كه خودى فرض شود، فرهنگ خودى مطرح باشد، مقايسه اى صورت گيرد و بهترين انتخاب شود. ولى اگرجامعه اى از خودبيگانه شد، به فرهنگ خودى پشت پا مى زند، همه را ناديده مى گيرد و خودباخته مى شود. جوامع استكبارى يكى از كارهايى كه مى كنند همين است كه يك جامعه را از خودبيگانه مى كنند. وقتى جامعه اى از خودبيگانه شد، نياز به تهاجم فرهنگى نيست. درحالت تفاهم فرهنگى هم، فرهنگ بيگانه كپى مى شود. آنچه بايد با تهاجم فرهنگى عملى شود، به دست افراد جامعه، جامه عمل مى پوشد چه رسد به آنكه شرائط به گونه اى باشد كه دشمن براى غالب كردن و ديكته كردن و تزريق كردن فرهنگ خود، آن هم نه همه عناصر آن بلكه عناصر پست آن، برنامه ريزى و طرح و نقشه داشته باشد. در چنين شرائطى، سرآمد آن جامعه فرا مى رسد، چيزى از فرهنگ و ارزش ها باقى نمى ماند و در عين حال كه افراد هستند ولى آن جامعه با هويت جمعى اش وجود ندارد زيرا مسخ شده است.(8)
ابناى روزگار به اخلاق زنده اند قومى كه گشت فاقد اخلاق مُردنى است
علم زدگى يا ساينـتيسم، انسان مدارى يا اومـانيسم، اصـالت ماده يا ماترياليسم به شكل جديد آن و خلاصه كردن پيـشرفت و تـوسعه در رشد و پيشرفت تكنـولوژيك، از مظـاهر نوين از خودبيگانگى جوامع در جهان امروز است.

درمان از خودبيگانگى

براى جلوگيرى از سقوط در ورطه از خودبيگانگى و نيز نجات از آن، پس از تنبه و خارج شدن از غفلت، بازنگرى نقّادانه همراه با تقوا نسبت به گذشته سودمند است. اگر فرد يا جامعه اى در اعمالى كه انجام مى دهد بازنگرى نكند، در بُعد فردى محاسبه نفس نداشته باشد، در بُعد اجتماعى از فرهنگ خود و بيگانه اطلاع كافى نداشته باشد و در باب شيوه و ميزان نفوذ فرهنگ بيگانه در فرهنگ خودى بازنگرى و بازشناسى نداشته باشد، امكان فاصله گرفتن از هويت واقعى بسيار زياد است و اين فاصله گرفتن مى تواند آن قدر پيش رود كه به نسيان خود و فرهنگ خودى و از خودبيگانگى بيانجامد و راه نجاتى براى از خودبيگانگى او متصور نيست. قرآن مجيد در اين خصوص مى فرمايد:
«يا ايّها الّذين آمنوا اتّقو اللّه و لتنظر نفسٌ ما قدّمت لغد و اتّقوا اللّه انّ اللّه بما تعملون خبيرٌ و لاتكونوا كالّذين نسوا اللّه فأنساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون» (اى كسانى كه ايمان آورده ايد تقواى الهى پيشه كنيد و هر كس در باب آنچه براى فرداى قيامت پيش فرستاده بينديشد و آن را بازنگرى كند و تقواى الهى پيشه كنيد كه خدا به آنچه انجام مى دهيد آگاه است و همانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خداوند آنان از خويشتن خويش فراموش ساخت.(حشر:19ـ18)
دانشمندان علوم اجتماعى براى نجات انسان از معضله از خودبيگانگى گفته اند، انسان پس از توجه به اينكه دچار از خودبيگانگى شده، بايد گذشته خويش را بازنگرى و بازسازى كند. او نمى تواند با تصميم بر توجه به خويش از هم اكنون بدون توجه به گذشته معضله خويش را حل كند. در اين آيه شريفه، مسأله بسيار دقيقتر و حساب شده تر مطرح است، نقطه شروع را تقوى مى داند «يا ايها الذين آمنوا اتقوالله» تقواى الهى اگر مدار زندگى شد جز خدا كسى بر انسان حاكم نمى شود و انسان نسبت به از خودبيگانگى از مصونيت لازم برخوردار مى شود. مرحله دوم، بازنگرى نسبت به اعمالى است كه براى سعادت خويش انجام داده است. انسان در همان زمان، كه براى خدا هم كارى را انجام مى دهد، ممكن است ديگرى به صورت مرموزى بر او حاكم شود، بايد حتى نسبت به اعمالى كه آنها را خوب مى پندارد بازنگرى داشته باشد و در همين بازنگرى نيز، فرد گاه دچار غفلت و خودفريبى مى شود. به همين دليل، بار ديگر قرآن مى فرمايد: «واتقوا الله» تقواى الهى پيشه كنيد. مفسران گرانقدر قرآن در ذيل اين آيه فرموده اند كه مقصود از تقواى دوم، تقواى در بازنگرى اعمال است. اگر انسان در اين مرحله هم از تقوا برخوردار نباشد، دچار خود فريبى مى شود و به سوى از خودبيگانگى سوق داده مى شود. قرآن مجيد مى فرمايد: اى مؤمنان، چنين عمل كنيد تا دچار خدافراموشى كه ملازم خودفراموشى است، نشويد. بنابراين، بازنگرى اعمال به تنهايى كافى نيست. در بينش قرآنى، بازنگرى اعمال گذشته، بايد توأم با تقواى الهى باشد تا نتيجه مطلوبى بدهد.
نكته پايانى مهم آن است كه شايد در گذشته انسانها يا جوامع خود براى خويش برنامه ريزى مى كردند و خود را از معضله از خودبيگانگى نجات مى دادند و يا دچار از خودبيگانگى مى ساختند، ولى امروزه در عين آن كه انتخاب آزادانه انسانها به جاى خود محفوظ است، نوعاً ديگران براى انسانها يا جوامع برنامه ريزى مى كنند و اين مسأله همان مسأله تهاجم فرهنگى است كه يكى از مسايل روز ماست و نبايد تصور شود كه وقتى ما از خود غافليم درجا مى زنيم. اگر بخواهيم از اين مهلكه نجات يابيم، بايد رويه اميرمؤمنان على7 را در پيش گيريم كه فرمود: «فما خلقت ليشغلنى اكل الطبيات كالبهيمة المربوطة همّها علفها... و تلهو عمّا يراد بها» من آفريده نشده ام كه بهرهورى از تنعمات مادى مرا به خود مشغول سازد، چونان چارپاى پروارى كه آنچه برايش اهميّت دارد علوفه اوست... و از آنچه برايش برنامه ريزى شده غافل است.
بنابراين، فرد و جامعه از خودبيگانه، گاه موجود ديگرى به جاى خود مى نهند و از خودبيگانه مى شود و گاه از خود غافل مى شود و ديگران براى او خودى تعيين مى كنند. انسانى كه از خود غافل شود، ديگران در فكر استثمار او برمى آيند و براى او، خود متناسب با اهداف خودشان را تعيين مى كنند و جامعه اى هم كه از خود غافل شود، استثمارگران درصدد تعيين هويت فرهنگى او بر مى آيند و به او الگو مى دهند. پس به همان ميزان كه از خودبيگانگى فردى و جمعى زيان بار است، غفلت از خود و بى هويّتى فردى و اجتماعى نيز، اگر فرضى داشته باشد، زيان بار است. بنابراين، لازم است ما هويت واقعى فردى و جمعى خود را بشناسيم و همواره مراقب آن باشيم.
«يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لايضركم من اذا هديتم» اى كسانى كه ايمان آورده ايد، به خودتان بپردازيد و مراقب خويشتن باشيد هرگاه شما هدايت يافتيد آنكس كه گمراه شده است به شما زيانى نرساند.(مائده:105)(9)

پى نوشت ها

1ـ در فارسى معادلهاى فراوانى در برابر واژه Alienationگذارده شده است كه برخى از آنها به قرار زير است: از خود بيگانگى، بى خويشتنى، ناخويشتنى، با خود بيگانگى، درد بى خويشتنى، خود فراموشى، الينه شدن، جن زدگى، بيگانه زده شدن، گرفتار بيگانه شدن، ديگرى را بجاى خود پنداشتن، ديگرى را خود دانستن، خود ديگر پندارى، در اين مقاله بلحاظ رواج معادل «از خود بيگانگى» آن را برگزيديم هر چند واژه «خود ديگر پندارى» را براى اداى مقصود دقيق تر مى دانيم. اين نكته شايان ذكر است كه معناى لغوى Alienationمبادله است.
2ـ صرف نظر از باروخ اسپينوزا(1677ـ1632) و لاك (1632ـ1704)، از جمله دانشمندانى كه در قرن هيجده و نوزده، اين مسأله را مطرح كرده اند روسو(1778ـ1712)، شلر (1759ـ1805)، فيخته (1841ـ1762)، گوته (1832ـ1749)، هگل (1831ـ1770)، كى يركه گورد (1855ـ1813) و پل تيلخ (1965ـ1886) مى باشند.
3ـ گاهى انسان به كلى از خودبيگانه مى شود و گاه در بُعدى از ابعاد و شأنى از شؤون خوددچاراز خودبيگانگى مى شود و براين اساس اصالت راگاه به طوركلى و گاه در بعدى از ابعاد وجودى خودبه ديگرى مى دهد.
4ـ درباب مقصود از جمله «لايقومون كما يقوم...» دو ديدگاه وجود دارد ديدگاه نخست آن است كه آيه ناظر به رفتار انسان رباخوار در دنياست. همان طور كه در اين مقاله آمده است و ديدگاه ديگر آن است كه مقصود بيان نوع رفتار رباخواران در آخرت است بيشتر مفسران ديده دوم را انتخاب كرده اند ولى رشيد رضا در المنار و مرحوم علامه طباطبايى در تفسير الميزان ديدگاه دوم را برگزيده اند و به كلى ديدگاه اول را نادرست مى دانند. ر.ك.به: رشيد رضا، تفسيرالمنار، ج3، ص 94 و علامه طباطبايى، الميزان، ج2، ص413ـ412.
5ـ ر.ك.به: تفاسير شيعه و سنى، ذيل آيه شريفه از جمله : تفسير روح المعانى، چاپ داراحياء التراث، بيروت، جزء سوم، 50 و مجمع البيان، داراحياءالتراث، بيروت، جزء سوم، 389.
6ـ ر.ك.به: الميزان، علامه طباطبايى، ج2، ص415.
7ـ براى توضيح بيشتر در مورد عدم تعادل رفتارانسان رباخوار و ارتباط آن با جهان بينى او، ر.ك.به: الميزان، علامه طباطبايى، ج2، ص414ـ413.
8ـ تأكيد فراوانى امام راحل; و مقام معظم رهبرى، به عنوان دو انديشمنددينى و اجتماعى به تقويت روحيه استقلال و درك فرهنگ خودى نيز در همين راستاست.
9ـ در تبيين مفهوم از خودبيگانگى از منابع متعدد فارسى، عربى و لاتين و بويژه از المعجم الفلسفى نوشته عبدالرحمن بدوى استفاده شده است.
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خودفراموشى عامل سقوط انسان

خودفراموشى عامل سقوط انسان

محمدتقى مصباح يزدى

غفلت به عنوان منشأ سقوط انسان مطرح است و بر حسب آنچه از آيات شريفه قرآن استفاده مى شود و اعتبارات عقلى هم آن را تأييد مى كند، منشأ سقوط انسان و مانع ترقّى او «غفلت» است. محور غفلت هم خود انسان است.

توجه به خود؛ موجب تكامل

وقتى غفلت از خود و مقوّمات وجودى خود منشأ غفلت از خدا و مانع تكامل انسان باشد، علاجش هم توجه است. قرآن كريم مى فرمايد: «يَا ايُّها الّذينَ آمنوا عَليكم انفسَكم لايَضُرُّكم مَن ضَلَّ اذا اهتديتم » (مائده: 105) خطاب به مؤمنين مى فرمايد: بر شما باد به خودتان! اگر ديگران گمراه شدند، ولى شما هدايت شديد، گمراهى آنها به هدايت شما ضررى نمى زند. در ذيل اين آيه شريفه، علاّمه طباطبايى بحث مفصّل و ذى قيمتى را در جلد ششم تفسير الميزان درباره معرفت نفس و مراتبى كه دارد مطرح نموده اند و اين كه معرفت نفس به معرفت حقيقى الهى مى انجامد.
صرف نظر از بحث هاى دقيقى كه ايشان در آنجا مطرح كرده اند، اين جمله اى كه مى فرمايد: «بر خودتان باد به وجود خودتان!» (توجه به ذات خودتان داشته باشيد) مى تواند متضمّن چند مرتبه از توجه باشد كه مى توان بعضى از اين ها را ظاهر آيه و بعضى را بطونش تلقّى كرد. از اين كه مى فرمايد: اگر شما هدايت شديد گمراهى ديگران به شما ضرر نمى زند اين معنا به ذهن متبادر مى شود كه وقتى انسان در شرايط خاصى، توجهش معطوف به جامعه، به ديگران و به محيط شود، از خودش غافل مى شود. نمونه ساده اش اين است كه براى همه ما كما بيش اتفاق مى افتد كه با يك كسى كه معاشرت داريم، چه در داخل خانواده و چه در محيط كار و مدرسه، گاهى توجه ما به عيوب طرف مقابلمان جلب مى شود و با انگيزه هاى نفسانى همراه با وسوسه هاى شيطانى سعى مى كنيم عيب هاى او را جست وجو كنيم و از حسن هايش غافل مى شويم.
اگر درباره او از ما سؤال كنند، اول چيزى كه به ذهنمان مى رسد عيب هاى اوست. اين حالت اگر ادامه پيدا كند، ملكه عيب جويى در انسان پيدا مى شود و غالباً اين ملكه با نوعى از خود راضى بودن و خودپسندى همراه است. وقتى انسان دائم متوجه عيوب ديگران باشد، ديگر عيب خودش را نمى بيند؛ گويى اصلاً خودش عيبى ندارد.
اين يكى از مواردى است كه سفارش مى شود به جاى اين كه به ديگران بپردازيد، به خودتان بپردازيد. كسى كه متوجه عيوب خودش باشد و از خودش انتقاد كند، اين توجه به خود، او را از عيب جويى ديگران باز مى دارد. اين مرحله اى از توجه به نفس در مقام يافتن عيوب است كه عيب خود را پيدا كنيم، نه عيب ديگران را. اگر دنبال اين باشيم كه عيب هاى خودمان را پيدا كنيم و آنها را اصلاح نماييم، ديگر فرصت اين را پيدا نمى كنيم كه به عيب جويى ديگران بپردازيم. ولى توجه به نفس در پرداختن به خود، تنها اين نيست؛ شايد بتوان گفت: اين معناى ظاهرى آيه است، اما اگر دقت شود مطالب عميق ترى از آن استفاده مى شود كه - همان گونه كه عرض كردم - در تفسيرالميزان به بعضى از آنها توجه شده است. وقتى مى فرمايد: «لايَضُّركم مَن ضَلَّ اِذا اهتدَيتم»، معلوم مى شود كه پاى هدايت و ضلالت در پيش است.
مى فرمايد: وقتى شما هدايت شويد، گمراهى ديگران به شما ضررى نمى زند؛ به خودتان بپردازيد. معلوم مى شود اين پرداختن به خود راهى است براى هدايت شدن. از همين جا، ايشان اين مطلب را استفاده مى كند كه معرفت نفس طريق معرفة الله است، و توجه به خود راهى است براى توجه به خدا و بحث هاى ذى قيمتى را آنجا مطرح مى كند.
يكى از نكته هايى كه در همين جا مى توان به آن توجه كرد و آن را يكى از مراتب معانى اين آيه شمرد، اين موضوع است كه تجربه كرده ايم در زندگى مان گاهى حالتى پيش مى آيد مستغرق در محيط خود و حوادث بيرونى مى شويم و دنبال لذت هايى مى گرديم كه از بيرون عايد مى شوند و اصلاً يادمان مى رود كه خودمان كه هستيم و كجا هستيم و دنبال چه مى گرديم. گويا خودمان را بكلى فراموش كرده ايم، بخصوص بعضى حالاتى كه به نام «لهو» ناميده مى شود و سرگرمى هاى تند. در آن حالت، انسان اصلاً يادش مى رود كه خودش هست. از اين گونه حالات (لهو) در شرع مذمّت شده و بعضى مراتبش تحريم شده است. اين حالت خودفراموشى از خود بيگانگى به وجود مى آورد.
علامتش هم اين است كه از اين كه آدم ياد خودش باشد، ناراحت است. تنها كه مى شود - مثلاً - فرصتى پيدا مى كند تا مقدارى به خودش توجه كند كه من چه هستم، كه هستم چه كار بايد بكنم كجا بايد بروم اين تازه اول وحشت و نگرانى است. گويا از خودش وحشت دارد. با اين كه براى انسان، خودش از همه چيز عزيزتر است (الله الله فى اَعزِّ الانفسِ عليكم)۱ ولى گاهى طورى مى شود كه انسان از خودش بدش مى آيد، از خودش وحشت دارد. چنين حالتى وقتى براى آدميزاد پيدا مى شود كه به پرداختن به بيرون از خود عادت كرده باشد و اين زمينه بسيارى از رذايل و سقوط را در مسير انسانيت پيش مى آورد. انسان موجودى است آگاه و اين آگاهى عين علم و عين ذات اوست؛ يعنى همان ذات انسانى اش، همان روح انسانى اش اگر اين حالت را از دست بدهد، به تدريج، از انسانيت خارج مى شود و دچار نوعى از خود بيگانگى مى گردد.
البته غربى ها مبحث «از خود بيگانگى» را به صورت هاى گوناگونى مطرح كرده اند، ولى در اسلام و در معارف اسلامى و اهل بيت عليهم السلام به صورت بسيار عميق ترى مطرح شده است. اگر اين توجه به خود به صورت صحيحى انجام بگيرد و تقويت شود، به آنجا مى انجامد كه انسان اين حقيقت را مى يابد كه «مَن عَرفَ نَفسه فقَد عرَف ربَّه. »۲ ما اين را به صورت يك مطلب تعبّدى مى پذيريم؛ چون در روايات زيادى هم از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و هم از اميرالمؤمنين على عليه السلام نقل شده است و توجيهاتى هم براى آن مطلب ذكر مى كنيم كه اگر كسى معرفت حقيقى به روح خودش پيدا كند - كه نفس ما همان روح ماست و بدن به منزله لباسى است براى انسان - و حقيقت نفسش را مشاهده كند، خواهد ديد كه «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرفَ ربَّه»، نه اين كه هركس خود را بشناسد راهى براى معرفت خدا يافته است؛ كسى كه خود را شناخت حقيقتاً خدا را شناخت. اين دو تا معرفت توأمان هستند. اين هم يك معناى بسيار دقيقى است كه در آيه مزبور وجود دارد و معانى ديگرى هم مى توان براى آن در نظر گرفت كه ما در مقام تفسير آن نيستيم. فقط به مناسبت اين كه ريشه سقوطهاى انسان لغزش هاى او و غفلت است، عرض مى كنم كه محور اين غفلت خود انسان است؛ غفلت از حقيقت انسانيت، از هويّت انسانى خود. اين منشأ همه مفاسد مى شود. وقتى انسان به هويّت انسانى خودش توجه كند، ارتباط وجودى خود را با كسى كه هر لحظه به او هستى مى بخشد مى شناسد، بعد مى بيند و مى يابد، درك مى كند كه نمى تواند وجود او منفك و مستقل و منعزل از اراده الهى باشد. اين ها چيزهايى است كه ما شنيده ايم و خوانده ايم يا ديگران گفته اند؛ به هر حال، مفاهيمى هستند كه از سطح درك ما بالاترند. ولى براى اين كه انسان بكلى غفلت از خود پيدا نكند و مستغرق در بيگانگان نشود و به يك معنا «از خود بيگانه» نشود، لازم است دقايقى را در شبانه روز اختصاص دهد به اين كه قدرى به خودش توجه كند؛ من چى هستم كه هستم كجا هستم دنبال چه مى گردم و چون توجه به خود مستلزم توجه به كسى است كه وجود را به او افاضه مى كند، لازمه اش توجه به خداست.

ياد خدا؛ مانع غفلت انسان

همه ما مى دانيم يكى از مطالبى كه در قرآن كريم و در روايات و سيره ائمّه اطهارعليهم السلام زياد مورد عنايت بوده، «ياد خدا» است. ولى براى خيلى ها اين سؤال مطرح مى شود: صرف اين كه انسان ياد خدا باشد، اين چه نقشى مى تواند در تكامل انسان در رسيدن به سعادت انسان ايفا كند اين سؤال كمابيش براى همه پيش مى آيد. اين قدر سفارش مى كنند كه به ياد خدا باشيد، به ياد خدا بودن چه كارى براى ما صورت مى دهد معمولاً در پاسخ اين سؤال، گفته مى شود: وقتى انسان به ياد خدا هست، گناه نمى كند، بيشتر به وظايفش توجه مى كند. البته همين طور هم هست. يكى از عواملى كه مانع گناه انسان مى شود اين است كه توجه كند به اين كه - به فرمايش امام راحل قدس سره - در محضر خداست. وقتى توجه كند كه خدا حاضر است و او را مى بيند، اين توجه و اين ياد خدا مانع مى شود از اين كه گناه كند؛ موجب مى شود كه در مقام انجام وظايف و تكاليفش برآيد.
اين فايده اى كه بر ياد خدا مترتب مى شود، مثل فايده اى است كه از جويدن غذا بر تقويت فك مترتب مى شود؛ وقتى آدم غذا مى خورد، غذا را مى جود، فكش هم حركت مى كند. اين ورزشى است براى فك. ماهيچه هاى فك تقويت مى شوند. اما آيا آدم غذا مى خورد تا فكش تقويت شود نه، بلكه اين از فوايد غذا خوردن است. وقتى ما اصل فايده چيزى را درست نشناسيم، بايد با همين چيز ها ما را تشويق كنند كه كارى را انجام دهيم. حقيقت مسئله خيلى بالاتر از اين هاست. فايده ياد خدا خيلى بيش از اين است كه مانع گناه شود. البته براى مثل بنده اى كه مبتلا به گناه باشم و حريف نفس و شيطان نمى شوم، يكى از بهترين راه ها همين است كه تمرين كنم و توجه داشته باشم كه خدا حاضر و ناظر است، ولى فايده اش تنها همين نيست، فوايد بسيار بالاترى دارد.
اگر در يك جمله بگوييم: انسان براى تكامل آفريده شده و تكامل او در ارتباط با خداست و راه ارتباط خدا دل است، آن وقت مى فهميم كه ياد خدا عامل اصلى ترقى و تكامل انسان است. اصلاً با همين ياد، روح انسان تكامل پيدا مى كند. ما چون بيش ترين بها را به اعمال و رفتار ظاهرى مى دهيم، بزرگ ترين عوامل سقوطمان را هم كارهاى بد مى دانيم. اما توجه نداريم كه پشت اين كارهاى بد، نيت هاى بد قرار دارند و پشت همه نيت هاى بد، غفلت از خداست. آنچه موجب سقوط است، همان غفلت است و آنچه موجب تكامل است، همان ياد و توجه به خداست. با همين ياد است كه روح رشد مى كند.
به هر حال، اين يك مطلبى است كه باور كردنش هم قدرى مشكل است. ان شاء الله خدا توفيق دهد كه ما بعضى از اين مراحل را كه در آيات و روايات به آنها اشاره شده عمل كنيم. اگر آدم مزه اش را بچشد، بهتر مى تواند باور كند.
گفتيم كه توجه به خود، توجه به مقوّم وجود خود و كسى است كه اين وجود را دائم افاضه مى كند. ولى وجود ما - به عنوان يك تشبيه ناقص - يك پرتو نورى است كه با چراغ ارتباط دارد. اگر چراغش را بى نهايت بزرگ و شديدالنور فرض كنيد، آن نور «اللّهُ نورُ السمواتِ و الارضِ» (نور: 35) نور بى نهايتى كه همه چيز پرتوى از شعاع اوست، او خود الله است؛ نور السموات والارض، به شرط آن كه بتوانيم دست كم تصور مبهمى داشته باشيم از نورى كه بى نهايت است. هر موجودى و بخصوص در اين مقام، بيشتر آن كسانى كه وجودشان عين روحشان است و روحشان هم عين ارتباطشان با خداست (و نَفختُ فيهِ مِن روحى ‎/ حجر: 29) حقيقت شان همان روح آن هاست؛ همان پرتوى كه از خورشيد وجود الهى ساطع شده. اگر خورشيد يك لحظه نباشد، ديگر نورى نخواهد بود، و اگر ارتباط اين پرتو با مبدأ فيّاضش قطع شود، ديگر چيزى برايش نمى ماند. پس ياد خود، مستلزم ياد خداست. اگر ما بخواهيم از غفلت هايى كه منشأ سقوط مى شوند نجات پيدا كنيم و به عاملى كه در مقابل، موجب تكامل است برسيم، بايد ياد خدا را در وجودمان تقويت كنيم.

 

پى نوشت ها

۱- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ،۷۷ ص ۴۳۳ ‎/ نهج البلاغه، شرح ابن ابى الحديد، ج ،۹ ص ۲۰۹
۲- محمدباقر مجلسى، پيشين، ج ،۲ ص ۳۲
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سيماى غافلان در قرآن

سيماى غافلان در قرآن

عطايي، محمد آصف

در وجود انسان، قوه و خصلت هاى مثبت و منفى فراوانى به وديعت نهاده شده است كه اگر اين ويژگى ها و خصلت هاى متضاد، به صورت دقيق، شناسايى شود، خصلت هاى مثبت و عالى انسان، تحريك و تقويت شده و با صفات و خصلت هاى منفى، مبارزه ى جدى و پيگير، صورت پذيرد، قطعاً مسير سير و صعود انسان، كوتاه تر و هموارتر شده و رسيدن به مقصد و مقصود، برايش، سهل تر و آسان تر خواهد شد.
از جمله ى خصلت هاى منفى انسان كه در آيات قرآن مجيد و احاديث و روايات معصومين و كلمات و جملات فلاسفه و بزرگان، فراوان ديده مى شود، ويژگى «غفلت» است. غفلت از اين كه: انسان از كجا آمده است؟ چكاره است؟ در كجاى اين عالم هستى و مادى قرار دارد؟ و هدف از اين آمدن و چند روزى زندگى كردن و رفتن چيست؟ و بالاخره سرنوشت انسان به كجا منتهى خواهد شد؟

تعريف غفلت

اهل لغت، غفلت را به معناى، از ياد بردن، فراموش كردن، و سهو و اهمال كارى، ذكر كرده اند و در اصطلاح گفته اند عبارت است از: سستى نفس از توجه به آنچه كه غرض و هدف او بوده است و يا مشغول شدن انسان به امور دنيوى و توجه نداشتن به مرگ و مردن و سرنوشت نهايى.
صفت منفى ديگرى كه از لحاظ معنايى، نزديك و هم خانواده ى واژه ى «غفلت» است، و باز در آيات قرآن كريم و احاديث و روايات معصومين فراوان ديده مى شود، صفت نسيان و فراموشى است.
نسيان و غفلت، از لحاظ فنى و دقت عقلى، ممكن است فرق هايى داشته باشد، ولى در اين كه در معنى هر كدام يك نوع سهل انگارى و اهمال كارى، نهفته و زيان هايى را در پى دارد مشتركات فراوانى را دارا مى باشد.
در اين كه خصلت هايى چون غفلت و نسيان به صورت كلى و مطلق از صفات منفى حساب مى شود و يا نه؟ بحثش از حوزه و حوصله ى اين مقاله خارج است، چرا كه بحث از مطلق بودن و نسبى بودن صفات انسانى، از امورى است كه دقت و ظرافت خاصى دارد، فرصت و زمان و مخاطب خاص خودش را مى طلبد. در اين نوشتار هم اگر درباره ى غفلت و فراموشى صحبت مى شود، جنبه هاى منفى آن، مورد نظر است، كه عبارت باشد از مشغول شدن به امور دنيوى و غافل شدن و از ياد بردن مرگ و مردن و سرنوشت نهايى انسان. و در آيات قرآن مجيد هم اگر از غفلت و فراموشى به عنوان صفات منفى، ياد شده و انسان را بر حذر داشته است، همين معنى مدنظر است.

آثار و پيامدهاى غفلت

غفلت و سهل انگارى، در هر امرى، زيان هاى جبران ناپذيرى را در پى خواهد داشت، فرقى نمى كند كه در ارتباط با امورى فردى باشد و يا اجتماعى، مادى باشد يا معنوى، دنيوى باشد يا اخروى، مثلاً:
در باب مسائل اقتصادى، اگر تاجر و كاسبى در امر كسب و كارش، هوشيار نباشد و از حساب و كتاب و خرج و دخلش غفلت نموده و هر چند روز يك بار، سود و زيانش را موازنه و مقايسه نكند و از كارگران و شركاء خود، مطالبه ى حساب رسى نداشته باشد، قطعاً زيان خواهد ديد، سرمايه اش را از دست داده ورشكست خواهد شد. ولى اگر از اول حساب و كتاب داشته باشد، سستى و تنبلى و غفلت را كنار بگذارد، با مشكل زيان مالى مواجه نخواهد شد.
راجع به امور سياسى هم اگر عامه مردم كه به قول امام، ولى نعمتان انقلاب هستند، نسبت به سرنوشت سياسى خود در جامعه و مردم خويش، حساس و هوشيار نباشند، بلكه هر كدام در گوشه اى مشغول فعاليت هاى فردى خود شوند، و در صحنه هاى سرنوشت ساز سياسى اسلامى، حضور فعال و ميليونى نداشته و از آن غفلت كنند، قطعاً ضرر خواهند كرد، چرا كه دشمنان نظام و اسلام و انقلاب، در كمين نشسته و منتظر فرصت هستند، تا از كوچك ترين روزنه و خلاء به وجود آمده، كمال استفاده و بهره بردارى نموده و مهره هاى مورد نظرشان را جايگزين عناصر اصيل و انقلابى كنند.
يكى از خطرناك ترين شيوه و روش دشمنان انقلاب اسلامى ايران، براى ضربه زدن اين است كه: جامعه و مردم به خصوص جوانان را به امور پيش پا افتاده اى كه هيچ نفعى به حال شان ندارد، سرگرم و مشغول سازند. و از مسايل حساس و سرنوشت ساز، دور نگهداشته و آنان را در فضاى غفلت و بيگانگى قرار دهند. كه اگر در اين كار و نقشه ى خود موفق شوند به اهداف شان نزديك تر خواهند شد. لذا بر جوانان مسلمان ايرانى است كه به عنوان وظيفه ى ملى ـ اسلامى، راجع به سرنوشت خود، جامعه و مردم شان حساس باشند، غفلت و سهل انگارى را كنار گذشته و مسايل را واقع بينانه، تحليل و ارزيابى و قضاوت كنند و آن چه را به نفع خود، جامعه و مردم شان مى بينند عمل كنند، نه اينكه وسيله و ابزار دست ديگران قرار گرفته و مرتكب اعمالى شوند كه نتيجه اى جز روسياهى دنيا و آخرت، نداشته باشد.
در ارتباط با مسايل نظامى هم اگر از سوى جمع و جامعه اى غفلت و بى توجهى صورت گيرد، دشمنان كه مترصد اوضاع و احوال هستند تا از كوچك ترين روزنه و فرصت، كمال استفاده را ببرند، در صورت غفلت و بى توجهى با سرعت تمام، ضربه اى نهايى را وارد خواهند كرد. چنان چه قرآن كريم راجع به جنگ هاى صدر اسلام خطاب به پيامبر(ص) مى فرمايد: «هنگامى كه در ميان آنها باشى و در ميدان جنگ براى آن ها نماز بر پاكنى بايد دسته اى از آنها باتو «به نماز» بر خيزند و بايد سلاح هاى خود را با خود برگيرند و هنگامى كه سجده كردند «و نماز را به پايان رسانيدند» بايد به پشت سر شما «به ميدان نبرد» بروند و آن دسته ديگر كه نماز نخوانده اند «و مشغول پيكار بوده اند» بيايند و با تو نماز بخوانند و بايد آن ها وسايل دفاعى و سلاح هاى خود را با خود «در حال نماز» حمل كنند. زيرا كافران دوست دارند كه شما از سلاح ها و متاع هاى خود غافل شويد و يك مرتبه به شما هجوم آورند.»[1]
ولى از آن جا كه هدف قرآن، نجات و هدايت انسان به سوى حق و حقيقت و رسيدن و راه يافتن او، در جوار قرب الهى است، غفلت و فراموشى را كه قرآن كريم به عنوان يك خصلت منفى براى انسان معرفى كرده و از آن، بر حذر داشته است، غفلت از امورى را شامل مى شود كه باعث دورى انسان از هدايت و رستگارى و در نتيجه طغيان و سركشى او مى شود و در آخرت هم موجب سرافكندگى، پشيمانى و افسوس انسان هاى غافل خواهد شد.
قرآن مى فرمايد: «ما به طور مسلّم گروه زيادى از جنّ و انس را براى دوزخ آفريديم آنها دلها «عقلها»ئى دارند كه با آن، تعقل نمى كنند، چشمانى دارند كه با آن نمى بينند و گوش هايى دارند كه با آن نمى شنوند، آنها همچون چهار پايانند بلكه گمراهتر، آنها غافلانند.»[2]
آيه ى شريفه، جبر بودن دخول در جهنم و غفلت انس و جنس را بيان نمى كند، بلكه مى گويد: خداى متعال، تمام ابزار و وسايل شناخت و معرفت را در اختيار انسان ها قرار داده است تا انسان با قدرت و اختيار خويش، مسير كمال را طى كند. ولى عده ى كثيرى از انسان ها از اين ابزار و وسايل، استفاده و بهره بردارى معقول و منطقى نكرده و خود زمينه ى سقوط و نابودى خويش را فراهم مى سازند به گونه اى كه از چهارپايان هم پايين تر قرار مى گيرند. و سر چشمه ى اين بدبختى و مشكلات، غفلت انسان است، نه چيز ديگرى. چنانچه دوزخيان در جواب مأموران دوزخ و فرشته هاى عذاب مى گويند: «اگر ما گوش شنوا داشتيم و يا عقل خود را به كار مى گرفتيم، هرگز جزء دوزخيان نبوديم.»[3] يعنى وقتى انسان از ابزار و وسايل گران قيمت عقل، هوش، چشم و گوش... استفاده بهينه نكند، نتيجه اش همان است كه قرآن مى فرمايد: آتش جهنم و مقام پست تر از حيوانات.
اگر خواسته باشيم پيامدهاى منفى غفلت و فراموشى را در آيات قرآن كريم به صورت فهرستوار، رديف كنيم، عمده ترين آنها موارد ذيل است:
1. غفلت و فراموشى، عزم و اراده را از كار مى اندازد[4] زيرا انسان اگر خدا را فراموش كرده و حساب و كتاب بعد از مرگ را از ياد ببرد و از سرنوشت نهايى خويش غافل شده و عهد و پيمانى كه با خدا دارد به دست فراموشى بسپارد، يقيناً تبديل مى شود به موجودى بى خاصيت كه هم و غمش، خوردن و خوابيدن و عياشى كردن است و بس و از چنين انسانى بعيد است كه در جهت اصلاح خويش، قدمى بر داشته و عزم و اراده ى خود را تقويت كند.
2. باعث انكار معاد مى شود. قرآن كريم در يك جا مى فرمايد: «براى ما مثالى زد و آفرينش خود را فراموش كرد و گفت: چه كسى اين استخوان ها را زنده مى كند در حالى كه پوسيده است»[5] و در آيه ى ديگر مى فرمايد: «آنها را از روز حسرت «روز رستاخيز كه براى همه مايه ى تأسف است» بترسان، روزى كه همه چيز پايان مى يابد در حالى كه آنها در غفلتند و ايمان نمى آورند»[6] همان گونه كه از محتواى دو آيه پيداست، غفلت و فراموشى، باعث انكار معاد و عدم ايمان مى شود و در نتيجه مايه ى تأسف و پشيمانى كه در آن مرحله هيچ گونه سودى به حال انسان ندارد.
3. غفلت و فراموشى، باعث نزول عذاب الهى در دنيا و سقوط در آتش جهنم در آخرت مى شود. لذا در يك جا مى خوانيم: «هنگامى كه تذكراتى را كه به آن ها داده شده، فراموش كردند «لحظه ى عذاب فرا رسيد» نهى كنندگان از بدى شر رهايى بخشيديم و كسانى كه ستم كردند، خاطر نافرمانيشان به عذاب شديدى گرفتار ساختيم.»[7]
و در آيه ى ديگرى مى خوانيم: «[و به آن ها مى گويم] بچشيد [عذاب جهنم را] به خاطر اينكه ديدار امروزتان را فراموش كرديد ما نيز شما را فراموش كرديم و بچشيد عذاب جاويدان را بخاطر اعمالى كه انجام مى داديد»[8] و در آيه ى ديگرى مطلب فوق تكرار شده است: «... كسانى كه از راه خدا گمراه شوند، عذاب شديدى بخاطر فراموشى روز حساب دارند»[9]
4. غفلت و فراموشى، خود فراموشى را در پى دارد در چند آيه از قرآن كريم به اين مطلب اشاره شده است، يعنى اگر انسان در زندگى دنيوى خويش، خود و خدا را فراموش كرده و مرگ و مردن را از ياد ببرد، خداوند نيز در روز رستاخيز به گونه اى افراد فراموش شده با او معامله خواهد كرد. لذا در آيه ى قرآن مى خوانيم: «به آن ها گفته مى شود: امروز شما را فراموش مى كنيم همان گونه كه شما ديدار امروزتان را فراموش كرديد و جايگاه شما دوزخ است و هيچ ياورى نداريد.»[10] در آيه ى ديگرى مى خوانيم: «آن گونه كه آيات ما براى تو آمد آنها را فراموش كردى امروز نيز تو فراموش خواهى شد»[11] و در جاى ديگر مى فرمايد: «و همچون كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و نيز آنها را به «خودفراموشى» گرفتار كرد، آنها فاسقانند.»[12]
در احاديث و روايات معصومين هم آثار فراوانى براى غفلت و فراموشى ذكر شده است. مثلا: جهالت[13] ، فساد اعمال[14] ، فقدان بصيرت و بينايى[15] ، مرگ[16] و قساوت قلب[17] تعابيرى است كه پيامدهاى منفى غفلت را بيان مى كند.
خلاصه كلام اين كه: غفلت از خود، خدا و آيات الهى، باعث مى شود زاويه ى ديد انسان، نسبت به عالم هستى كوچك تر و كوتاه تر شود، همّ و غمش، به چهار ديوار تنگ زندگى دنيا و امور مادى آن، منحصر شده و دور زند. فرقى هم ندارد كه انسان به كلى منكر معاد و لقاء خداى متعال شده، قولا و عملا به زندگى دنيا راضى شود و يا اين كه فعلا به زندگى دنيا راضى شده و در ظاهر قائل به معاد باشد. چرا كه در هر دو صورت، سقوط انسان حتمى خواهد بود، بنابراين نتيجه نهايى غفلت و اهمال كارى سقوط در عذاب و دخول در جهنّم و حسرت و پشيمانى انسان هاى غافل خواهد بود. حسرت و پشيمانى كه هيچ سودى به حال انسان نادم و پشيمان ندارد.
انسان هاى غافل و فراموش كار، در روز قيامت، هنگامى كه صحنه ى وحشتناك محشر را مشاهده مى كنند، با صداى بلند فرياد مى كشند: «... اى واى بر ما كه از اين «جريان» در غفلت بوديم، بلكه ما ستمكار بوديم»[18]
و اگر انسان بخواهد به سرنوشت شوم و اندوه بار غافلان دچار نشود، چاره اى ندارد جز اين كه با خصلت نسيان و فراموشى مبارزه ى جدى و مداوم را در پيش گيرد. ياد خدا ياد مرگ و مردن ياد قبر و قيامت و ياد حساب و كتاب روز محشر را از دست نداده و هميشه در ذهن و ضمير خويش، زنده نگهداشته و آن را تقويت كند. و از صحنه ها و حوادث تلخ و شيرينى كه هر روز مشاهده مى نمايد، درس و عبرت گيرد، سود و زيان ساعات و لحظات عمرى را كه از دست مى دهد، ارزيابى كند اگر چنين نكند، زيان خواهد ديد، چرا كه:
غافل از خويش مشو يك سرِ مو *** عمر آويخته از يك موى است
«پروين اعتصامى»
نظامى نيز مى گويد:
چو مى دانى كه بايد رفت، از اين هوشيار دل تر شو *** نبايد برد چو مستان به غفلت زندگانى را
سعدى نيز در يك جا دارد:
غافل مباش ار عاقلى، درياب اگر صاحبدلى *** شايد كه نتوان يافتن، ديگر چنين ايام را
و در جاى ديگر مى گويد:
سعديا دى رفت، اما همچنان معلوم نيست *** در ميان اين و آن، فرصت شمار امروز را
و نيز از اوست كه:
سعديا عمر عزيز است به غفلت مگذار *** وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را
و بالاخره:
عمر چون سيل و عدم دريا و ما خار و خسيم *** در ركاب سيل، خار و خس به دريا مى رود
«صائب تبريزى»

در حديثى كه از پيامبر گرامى اسلام نقل شده است، مى خوانيم: همه ى انسان ها، اعم از نيكوكار و خلاف كار، بعد از مرگ و مردن، آرزو مى كنند كاش زودتر، مرده بودند، زيرا: افراد خيّر و نيكوكار، هنگامى كه نعمت آسايش و آرامش بعد از مرگ را با مشكلات طاقت فرساى زندگى قبل از مرگ، مقايسه مى كنند آرزو مى كنند كاش زودتر به نعمت آرامش و آسايش بعد از مرگ دست رسى پيدا مى كردند.
و اما انسان هاى مجرم، خلاف كار و غافل، وقتى كه پرده جهل و غفلت از جلوى ديد آن ها برداشته شده و نتيجه ى اعمال زشت خويش را مشاهده مى كنند. آرزو مى كنند كاش زودتر مرده بودند، چرا كه: اگر زودتر مرده بودند، جرم گناه و معصيت كمترى داشتند، در نتيجه عذاب و گرفتارى شان هم كمتر و سبك تر مى شد.[19]
مولوى در ذيل اين حديث مى سرايد كه:
زين بفرموده است آن آگه رسول *** كه هر آن كه مُرد و كرد از تن نزول
نَبّوَد او را حسرت نُقلان و مَوت *** ليك باشد حسرت تقصير و فَوت
هر كه ميرد خود تمنّى باشدش *** كه بُدى زين پيش نقل مقصدش
كه بُوَد بَد تا بَدى كمتر شدى *** وَر تَقى تا خانه زودتر آمدى
گويد آن بَد، بى خبر مى بوده ام *** دم به دم، من پرده مى افزوده ام
گر از اين زودتر مرا مَعْبَر بُدى *** اين حجاب و پرده ام كمتر بُدى
خوشا به حال آنان كه از قيد و بند جهل و غفلت، نجات پيدا كرده اند و با ياد و نام خداى متعال، شب و روز خويش را سپرى مى نمايند، شيفته و مجذوب زرق و برق دنيا و هفتاد رنگ خوش خط و خال آن نشده و با دعا و نيايش، روح و روان شان را صيقل داده و آرامش خاطر را در زندگى خود به دست مى آورند. آرامش كه هيچ طوفانى را نمى لرزاند و هيچ خطرى آن را تهديد نمى كند.

پى‏نوشتها:

1 . نساء/ 102.
2 . اعراف/ 179.
3 . ملك/ 11.
4 . طه/ 115.
5 . يس/ 78.
6 . مريم/ 39.
7 . اعراف/ 165.
8 . سجده/ 14.
9 . سوره ص/ 26.
10 . جاثيه، آيه 34.
11 . طه، آيه 126.
12 . حشر/ 19.
13 . تفسير المعين، ص 166: «مَن غفل جهل».
14 . همان: «.. فان الغفلة تفسد الاعمال».
15 . همان: «دام الغفلة تعمى البصيرة».
16 . همان: «مَن غلبت عليه الغفلة مات قلبه».
17 . همان، ص 330: «اياك و الغفلة ففيها تكون قساوة القلب».
18 . انبياء، آيه 97.
19 . «مَامَاتَ مَن مات اِلاّ تَمَنَّى اَنْ يَموُتَ قَبلَ مَامات اِنْ كانَ بَرَّاً لِيَكون اِلى وُصُولِ اِلبِّرِ اَعْجَلَ و اِنّ كانَ فاجراً لِيَقِلَّ فُجورُهُ...» نقل از: مثنوى مولوى، ص 754.
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها