0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : پرهيز از بيهوده گرايى و غيبت

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : ظن و تجسس از منظر قرآن و روايات

دریافت فایل pdf

 

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ظن (گمان)

ظن (گمان)

روح‌الله رضائی - اباذر بشيرزاده

 

كلمات كليدي:

قرآن، ظن(گمان)، علم، شك، مظنون، واجب، حرام، امر و نهي، پندارگرايي
در لغت سه معنا برای "ظن" بیان شده: معنایی متضاد و دربردارندهی معنای شک و یقین؛[1] اعتقاد ضعیف و غیرمُستدلّ (اعتقاد حق باشد، یا باطل)[2] و اسم برای چیزی که از طریق نشانهای برای انسان به وجود میآید؛ زمانیکه این نشانه قوی باشد، ظن به معنا یقین است و زمانی که ضعیف باشد، ظن به معنای غیر یقین بوده،[3] که در فارسی از آن به گمان و خیال قوی همراه با احتمال خلاف یاد میکنند.[4]
ظن در اصطلاح تنوع مفهومی دارد؛ چون کلمهی "ظن" در علوم مختلفی، مانند: علم اصول فقه،[5] علم اخلاق[6] و علوم دیگر به کار رفته و در هر کدام به نحو بخصوصی مطرح شده که میتوان آن را به طور کلی ترجیح یکی از دو احتمال اثبات یا نفی، با بقای احتمال طرف مقابل تعریف کرد.[7]
بنابراین ظن در بیان قرآن کریم به معنای آن چیزی است که از خاطر میگذرد و بر قلب انسان غلبه پیدا میکند، بهطوریکه طرف مقابل به کلی نفی نمیشود؛ بلکه احتمال آن نیز وجود دارد.[8]

کاربرد "ظن" در قرآن

در قرآن کریم دو گروه مقابل هم (مؤمنان کافرین)[9] متصف به ظن شدهاند؛ با نظر به این آیات به دست میآید که به صورت کلی دو نوع ظنّ در قرآن وجود دارد: ظنّ حَسَن و ظنّ قبیح؛[10] اما در بیشتر موارد کاربرد ظن در قرآن،[11] دربارهی اعتقادی اشتباه و بیدلیل آمده که به گمان صاحبش صحیح میباشد.[12]
برخی لغتدانان معنای ظن را در قرآن منحصر به اعتقادی که به حد یقین نرسیده، میدانند؛[13] اما در مقابل این دیدگاه مفسران به استناد ظاهر برخی آیات که ظن در آنها به معنای یقین به کار رفته، معنای قرآنی ظن را معنایی گسترده دانستهاند که شامل معنای شک و یقین میشود.[14]
برای استعمال واژهی ظن در معنای یقین آیات زیادی را میتوان شاهد آورد؛[15] از جمله آیاتی که در بیان صفات مؤمنان خاشع و حقیقی وارد شده است:
«...الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنهَّم مُّلَاقُواْ رَبهِّمْ وَ أَنهَّمْ إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»[16]
«...آنها كسانى هستند كه مى‏دانند ديداركنندهی پروردگار خويشند، و به سوى او بازمى‏گردند.»
و آیهی دیگر که میفرماید:
«...الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَقُواْ اللَّهِ...»[17]
«...آنها كه مى‏دانستند خدا را ملاقات خواهند كرد...»
اعتقاد در اصول باید یقینی باشد، نه شک و گمان؛ و بحث در این آیات بر سر قیامت و ملاقات پروردگار بوده که از اصول اعتقادی ما هستند؛ لذا در این دو آیهی شریف "ظن" از اعتقادات صحیح شمرده شده که به معنای یقین باشد.[18]
در فراز نخست "گمان" به عنوان صفت خاشعین بیان شده و صفت مناسب برای انسانهای خاشع،[19] یقین و ایمان جازم است؛[20] و کسانی که خداوند آنان را لایق صفت خشوع میداند، بعید است که به لقاء پروردگار گمان داشته باشند.[21]
اما مفسرانی که منکر معنای یقین برای ظن در قرآن هستند، توجیهاتی را بر آیات مذکور ذکر کردهاند که ذیل آیهی مذکور (بقره/45-46) سه نوع توجیه بیان شده است:
اول. آیه در توصیف خاشعین بوده و برای خشوع، گمان و احتمال وقوع قیامت کفایت میکند؛ پس لزومی ندارد که حتما معنای یقین را برای ظن بدانیم.[22]
دوم. در این آیه بحث در مورد لقای پروردگار همراه با وجه رضاست و خاشعین کسانی هستند که ضمن اعتقاد به قیامت و تصدیق آن نسبت به کیفیت اعمال خود مظنونند؛ در نتیجه نسبت به اینکه در ازای اعمال نیک خود به پاداش الهی خواهند رسید یا خیر، یقین ندارند؛ پس اگر انسان اظهار کند که حتما خدا را با وجه رضا ملاقات خواهد کرد، این امر به صفت غرور نزدیکتر است تا به خشوع.[23]
سوم. لقاء ربّ به موت معنا شود؛ به این صورت که خاشعین هر لحظه میپندارند، اکنون اجلشان سر میرسد و این گمان موجب عدم ارتکاب آنها به گناه میشود.[24]

اقسام ظن در قرآن

ظن در قرآن کریم با لحاظها و ملاکهای مختلف و گوناگونی قابل تقسیم است؛ اما در این عنوان به تقسیمی میپردازیم که به اعتبار حکم بیان شده باشد. بنا بر این اعتبار، چهار قسم ظن وجود دارد: ظن واجب، حرام، مستحب و مباح؛[25] لکن در این بحث فقط ظن واجب و حرام را مورد بررسی قرار میدهیم که از اهمیت ویژهای برخوردار است:

1. ظن واجب:

همان حسنِ ظن به خدا، رسول خدا و بندگان صالح است که مؤمنان نسبت به این نوع گمان امر شدهاند:[26]
«لَوْلا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً...»[27]
«چرا هنگامى كه اين (تهمت) را شنيديد، مردان و زنان با ايمان نسبت به خود (و كسى كه همچون خود آنها بود) گمان خير نبردند...»
آیهی شریفه در مقام سرزنش مؤمنانی است که در حادثهی تهمت زدن به یک سری افراد مؤمن و پاکدامن، فریب خوردند و تحت تأثیر سخن منافقان قرار گرفته و موقع استماع دروغ بودن تهمتهای ناروای منافقان را علنی نکردند؛[28] لذا قرآن با استفهام توبیخی، أمر به حسن ظن نسبت به مؤمنان نموده و مفسران این نوع ظن را واجب نامیدهاند.[29]

2. ظن حرام:

همان سوء ظن به خدا، رسول خدا و مؤمنان است که در قرآن از آن نهی شده و آن را "گناه" خوانده است:
«يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»[30]
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری از گمانها بپرهیزید، چرا که بعضى از گمانها گناه است؛»
معنای آیه اینست که بیشتر مصادیق ظن را رها کنید و عمل به آن نکنید، تا اینکه برهان قطعی و علم به واقع ظاهر شود؛ چرا که احتمال ارتکاب به گناه زیاد است و در این صورت مستحق عقوبت الهی میشوید.[31]
نکتهی بعدی این است که آیه مفهوم مخالف دارد، به این معنا که برخی از ظنها گناه نیستند؛ لذا آیه دال بر این است که به جز "ظن حرام" اقسام دیگری از ظن نیز وجود دارد.[32]
بنابراین گمانهایی هستند که قرآن از آنها به شدت نهی کرده؛ چون تکیه بر امارههای بیپایه و بیاساس بوده و معقول و منطقی نیستند و مبنای کار عقلا در زندگی قرار نمیگیرند؛ طبق تعبيرات آيات سورهی نجم[33] این گمانهای باطل، همرديف هواى نفس، اوهام و خرافات است که احدی را به حق نمیرساند.[34]

نهی از ظن در کلام وحیانی

قرآن در بیشتر آیات که راجع به ظنّ سخن به میان آورده، انسان را از ظن و گمان به شدت نهی نموده که مواردی را در ذیل به اختصار مورد بررسی قرار میدهیم:
گروهی از آیات افراد بىايمان را نسبت به پيروى از ظن و گمان، شديداً مورد نكوهش قرار داده و میفرماید:[35]
«وَ مايَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا؛ إِنَّ الظَّنَّ لايُغْنِي مِنَالْحَقِّ شَيْئاً...»[36]
«و بيشتر آنها، جز از گمان (و پندارهاى بى‏اساس)، پيروى نمى‏كنند (در حالى كه) گمان، هرگز انسان را از حقّ بى‏نياز نمى‏سازد (و به حق نمى‏رساند)...»
در اینجا ظن بر حسب سیاق کلام به معنای علمی است که با شک آمیخته باشد؛ علمی که در اثبات حق مطلوب، چیزی را بینیاز نمیکند؛ بلکه منحصراً علم و یقین حاصل از دلیل عقلی انسان را به مطلوب و حقیقت میرساند؛ بنابراین چون مقتضی ظن مظنون است، پیروی ظن نیز بر مظنون است؛ یعنی چیزی را پیروی میکنند که جز اعتقاد باطل، هیچ دلیلی بر آن ندارند؛ و جملهی دوم آیهی شریفه در حقیقت تعلیلی است بر اینکه مشرکان بر حق نیستند، پس چگونه گمان میکنند به اینکه بر حق هستند؛ و مراد از "حق" معرفت به خدای عز و جل، صفات و افعال خداست، که هیچ احدی از هیچگونه بینیازی برخوردار نیست؛ لذا خداوند آنها را در فراز آخر آیه تهدید به عذاب کرده است.[37]
قرآن مجید همچنین در بیان بطلان شرك و عقائد خرافهگری مشركان در زمينهی بتپرستی و نسبت دادن بتها به عنوان دختران خدا، اين افکار باطل بتپرستان را زائيدهی موهومات و پندار آنها دانسته است؛ گمانهایی که نه دليل عقلی بر آن دارند، و نه دليل وحیانى؛ بلکه خرافات و الفاظ تو خالى هستند که فقط از گمانهاى بىاساس و هواى نفس پيروى مى‏كنند:[38]
«إِنْيَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ماتَهْوَى الْأَنْفُسُ»[39]
«آنان فقط از گمانهاى بى‏اساس و هواى نفس پيروى مى‏كنند.»
نکتهی بعدی که تبیین آن لازم است، قول بدون علم است، که برخی مفسران از آن تعبیر به ظن و گمان کردهاند. به عنوان مثال، خدای متعال در بیان وجوب عدم پیروی از شیطان، به معرفی و نوع عداوتهای شیطان پرداخته، که از جملهی آن امر به گفتار بدون علم است:
«إِنَّمَا يَأْمُرُكُم بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشَاءِ وَ أَنتَقُولُواْ عَلىَاللَّهِ مَا لَاتَعْلَمُون‏»[40]
«او شما را فقط به بديها و كار زشت فرمان مى‏دهد (و نيز دستور مى‏دهد) آنچه را كه نمى‏دانيد، به خدا نسبت دهيد.»
شیطان در قول بدون علم، مثلاً برای انسان حلال و حرام را تعیین میکند؛ لذا دلالت آیهی شریفه بر منع نمودن انسان از پیروی از ظن و گمان در مسائل دینی است؛ چرا که طریق این نوع مسائل منحصر در علم و یقین است و در فتوا، قضاوت و گفتار بدون علم باید پرهیز شود؛ بنابراین قول بدون علم در امور دینی، در ردیف سوء و فحشاست که شیطان به آنها امر میکند.[41]

مصادیق و محدودهی ظن منهی از دیدگاه قرآن

در قرآن کریم تبعیت از ظن و خود ظن مورد نهی قرار گرفته،[42] بهطوریکه گاهی تمام افراد و گاهی برخی افراد مشمول این نهی شده است:[43]
«وَ لاتَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ...»[44]
«از آنچه به آن آگاهى ندارى، پيروى مكن...»
نهى آيه از پيروى هر چيزى است كه بدان علم و يقين نداريم، که پيروى از علم در حقيقت حكم فطری بشر است؛ در نتيجه انسانی که فطرت سالم دارد، هرگز در مسير زندگيش از پيروى علم منحرف نشده و دنبال شك و ظن نمى‏رود؛ پس چنین انسانی در مسائل مورد نیاز یا شخصاً علم و تخصص دارد كه همان را پيروى مى‏كند، يا از علم كسى پيروى مى‏كند كه اطمينان و يقين به صحت گفته‏هاى وى دارد، هر چند در اصطلاح برهان منطقى، به این نوع یقین علم نمى‏گويند.
بنابراین معنای آیه ناظر به این است که اگر دليل علمى قائم شد بر وجوب پيروى از ظنى مخصوص، پيروى آن ظن هم، پيروى از علم خواهد بود؛ در نتيجه در هر اعتقاد يا عملى كه تحصيل علم ممكن باشد، پيروى از غير علم حرام است، و در غیر این صورت دليل علمى باید ارتكاب آن را جائز بداند، مانند اخذ احكام از پيامبر و اطاعت آن جناب در اوامر و نواهى كه از ناحيه پروردگارش دارد.
لذا درست است که ظهور لفظى آیه بيش از ظن و گمان را نمى‏رساند، و ليكن دليل قطعى داريم بر اينكه پيروى اين ظن واجب است، و آن دليل همان بناى عقلا بر حجيت ظهور است؛ پس اگر پيروى از علم در هر مساله محدود به علم خود انسان باشد، پيروى ما از ظاهر آيه پيروى علمی نیست؛ زيرا يقين نداريم كه به مراد واقعى کلام رسیدیم، یا مقصود واقعى غير از معناى ظاهرش است که در صورت عدم پیروی از ظن و گمان، خود آيه ناقض و مخالف خودش خواهد بود.[45]
البته برخی مفسرین در این گونه آیات دست بهد توجیه زده و گفتهاند: نهی تبعیت از ظن، مربوط به مسائلی است که در آیات مربوطه سخن به میان آمده؛ از جمله اینکه نهی از ظن مخصوص جایی است که قدرت بر علم باشد؛[46] و برخی نهی از ظن را مربوط به تهمت و سوء ظن در عمل گرفتهاند.[47]
بنابراین کسانی که دائرهی افراد ظن را محدود میدانند، آیاتی را مؤید کلام خود آوردهاند، از جمله:
«ياأَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَالظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ...»[48]
«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! از بسيارى از گمانها بپرهيزيد؛ چرا كه بعضى از گمانها گناه است...»
‏واژهی "کثیر" در آیه دلالت بر حصر مصداق این حکم میکند و منظور از آن سوء ظن است. توجه به این نکته لازم است که امر به اجتناب از ظن، برای خود ظن نیست؛ بلکه برای پیروی از ظن در عمل است.[49] در حقیقت در این آیات نهی از پذیرش گمان بد است؛ یعنی اگر از کسی گمان بدی به دل انسان وارد شد، آن را نپذیرد و به آن ترتیب اثر ندهد.[50]

درمان پندارگرايى‏

مهمترین راه مبارزه با تبعیت از ظن، زنده کردن جهانبینی اسلامی در وجود انسانهاست که قرآن به این مسئله توجه داده و انسان باید خود را با طرز تفكر اسلامى هماهنگ کند و خداوند را در همه حال حاظر و ناظر بداند که خدای متعال حتى از افكار و باطن انسان نیز آگاه است. در این صورت است که انسان مسئول تمام رفتار، گفتار و اعتقادات خود شده و در هر حوزه، سنجیده عمل کرده و در اعمال و عقائد خویش به ظن اکتفاء نمیکند:[51]
«وَ لاتَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً»[52]
«از آنچه به آن آگاهى ندارى، پيروى مكن؛ چرا كه گوش و چشم و دل، همه مسئولند.»

پی نوشت ها:

[1]. ابنمنظور، محمدبنمكرم‏؛ لسان العرب‏، بیروت‏، دار صادر، 1414ق‏، چاپ سوم، ج‏13، ص272، فراهیدى، خلیل بن احمد؛ كتاب العین‏، قم‏، هجرت‏، 1410ق،‏ چاپ دوم، ج‏8، ص152 و طریحى، فخرالدین؛ مجمع البحرین،‏‏ تهران،‏ كتابفروشى مرتضوى، 1375ش، چاپ سوم، ج‏6، ص279.
[2]. مصطفوى، حسن‏؛ التحقیق فی كلمات القرآن الكریم‏، تهران‏، بنگاه ترجمه و نشر كتاب‏، 1360ش‏، ج‏7، ص180.
[3]. راغب اصفهانی، حسین بن محمد؛ المفردات فی غریب القرآن‏، بیروت‏، دارالعلم الدارالشامیة، 1412ق‏، چاپ اول، ص539.
[4]. مهیار، رضا؛ فرهنگ ابجدى عربى- فارسى‏، بی تا، بی جا، ص590.
[5]. مظفر، محمدرضا؛ اصول فقه، قم، الاعلام الاسلامی، 1375ش، چاپ سوم، ج2 ص20.
[6]. مكارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ پیام قرآن (اخلاق در قرآن)، قم، مدرسة الامام علی ابن ابیطالب، 1380ش، چاپ اول، ج‏2، ص321.
[7]. مغنيه، محمدجواد؛ تفسير كاشف‏، تهران‏، دارالكتب الإسلامية، 1424ق‏، چاپ اول، ج‏7، ص119.
[8]. طوسى، محمدبنحسن؛‏ التبيان فى تفسير القرآن،‏ بيروت، دار احياء التراث العربى،‏ بی تا، ج‏1، ص206 و 207.
[9]. بقره/46 و 249 و ص/27.
[10]. مراغى، احمد بن مصطفى‏؛ تفسیر مراغى، بیروت، داراحیاء التراث العربى، بی تا، ج‏24، ص122 و زحيلى، وهبة بن مصطفى؛ التفسير المنير فى العقيدة والشريعة والمنهج،‏ بيروت، دارالفكر المعاصر، 1418ق‏، چاپ دوم‏، ج‏24، ص216.
[11]. يونس/36، أنعام/116 و...
[12]. ابن عاشور، محمد بن طاهر؛ التحرير و التنوير، بی تا، بی جا، ج‏7، ص21 و ج‏27، ص114.
[13]. التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏7، ص180 و قرشى، سیدعلىاكبر؛ قاموس قرآن‏، تهران‏، دارالكتب الإسلامیة، 1371ش‏، چاپ ششم‏، ج‏4، ص 274.
[14]. طبرسى، فضلبنحسن‏؛ مجمع البيان فى تفسيرالقرآن‏، تهران‏، ناصر خسرو، 1372ش‏، چاپ سوم، ج‏1، ص220.
[15]. حاقة/20، توبة/118، كهف/53، جاثية/32 و...
[16]. بقره/ 45 – 46.
[17]. بقره/249.
[18]. التبيان فى تفسير القرآن،‏ ج‏1، ص205 و سبزوارى نجفى، محمد بن حبيبالله؛‏ الجديد فى تفسير القرآن المجيد، بيروت،‏ دارالتعارف، ‏1406ق‏، چاپ اول‏، ج‏1، ص316.
[19]. خاشع از خشوع است و زمانی بکار میرود که شخص چشمانش را به زمین دوخته باشد یا سرش را به پائین انداخته باشد. خاشع صفت نیکوییست که مانند متواضع معنایی در برابر تکبر دارد. التبيان في تفسير القرآن، ج‏1، ص204.
[20]. مكارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسیر نمونه‏، تهران‏، دارالكتب الإسلامیة، 1374ش‏، چاپ اول، ج‏1، ص 216.
[21]. الجديد فى تفسير القرآن المجيد، ج‏1، ص73.
[22]. طباطبايى(علامه)، سيدمحمدحسين؛ الميزان فى تفسيرالقرآن، قم‏، جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم، ‏1417ق،‏ چاپ پنجم، ج‏1، ص152 و تفسیر مراغى، ج‏1، ص107.
[23]. شاکر، محمدکاظم؛ پژوهشی در معنای ظن و جایگاه معرفتی و اخلاقی آن در قرآن، مقالات و بررسیها، دفتر84، تابستان1386، ص107– 125، آلوسى، سيدمحمود؛ روحالمعانى فى تفسير القرآن العظيم‏، بيروت‏، دارالكتب العلميه‏، 1415ق‏، چاپ اول‏، ج‏1، ص251 و طبرسى، فضل بن حسن‏؛ تفسیر جوامع الجامع‏، تهران‏، دانشگاه تهران و مدیریت حوزه علمیه قم،‏ 1377ش‏، چاپ اول‏، ج‏1، ص43.
[24]. مجمع البيان فى تفسيرالقرآن‏، ج‏1، ص220 و التحرير و التنوير، ج‏2، ص476.
[25]. الجديد في تفسير القرآن المجيد، ج‏6، ص511.
[26]. همان.
[27]. نور/12.
[28]. تفسیر نمونه، ج14، ص396.
[29]. رشيدالدين ميبدى، احمد بن ابىسعد؛ کشف الأسرار و عدة الأبرار، تهران‏، امير كبير، 1371ش‏، چاپ پنجم‏، ج‏9، ص261.
[30]. حجرات/12.  
[31]. الجديد في تفسير القرآن المجيد، ج‏6، ص511.
[32]. التحرير و التنوير، ج‏26، ص211.
[33]. نجم/23 - 28.
[34]. تفسير نمونه، ج‏22، ص531.
[35]. تفسير نمونه، ج‏12، ص 118.
[36]. یونس/36.
[37]. التحرير و التنوير، ج‏11، ص80 و 81.
[38]. تفسیر نمونه، ج22، ص516.
[39]. نجم/23.
[40]. بقره/169.
[41]. الجديد في تفسير القرآن المجيد، ج‏1، ص195.
[42]. نساء/157 و حجرات/12.
[43]. یونس/36 و حجرات/12.
[44]. اسراء/36.
[45]. الميزان في تفسير القرآن، ج‏13، ص92 و 93.
[46]. التبيان في تفسير القرآن، ج‏5، ص377.
[47]. طبرى ابوجعفر، محمدبنجرير؛ جامع البيان فى تفسيرالقرآن،‏ بيروت،‏ دارالمعرفة، ‏1412ق‏، چاپ اول‏، ج‏15، ص62 و التبيان في تفسيرالقرآن، ج‏6، ص477.
[48]. حجرات/12.  
[49]. تفسير كاشف، ج‏7، ص118 و 119.
[50]. الميزان في تفسير القرآن، ج‏18، ص323.
[51]. تفسير نمونه، ج‏12، ص121.
[52]. اسراء/36.

 
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آثار ناهنجاري بغض و كينه

آثار ناهنجاري بغض و كينه

عماد صدرالديني

قرآن به عنوان كتاب هدايت انسان به سوي كمال مطلق، از سوي خدايي كه پروردگار جهانيان است، فرو فرستاده شده است. اين كتاب از آن جايي كه از سوي آفريدگاري كه پروردگار انسان است نازل شده، در حوزه راهنمايي انسان، تنها به بيان پاره اي آموزه هاي دستوري بسنده نمي كند، بلكه با تحليل و تبيين ابعاد مختلف روحي و جسمي بشر و ظرفيت ها و توانمندي ها و نيز كاستي هاي موجود در وي، تعريف كامل و جامعي ازوضعيت او به دست مي دهد و حتي ضمن بيان آموزه هاي دستوري كه به قصد تكامل و كمال يابي وي صادر مي كند به بيان فلسفه احكام مي پردازد.
در اين راستا خداوند در قرآن به ابعاد روان شناختي و جامعه شناختي وجود انساني مي پردازد و به عنوان آفريدگاري كه پروردگار وي است، ضمن تحليل و تبيين اين ابعاد، راهكارهاي برونرفت از مشكل را بيان مي كند تا انسان با پيروي از اين آموزه ها در مسير تكاملي قرار گرفته و با انگيزه بيش تر حركت و تلاش كند، زيرا آگاهي و شناخت از وضعيت خود و علت و فلسفه هر آموزه دستوري از راه گزاره هاي شناختي مي تواند انگيزه عمل به آن را تقويت كند.
يكي از ابعاد انساني، مساله بغض و كينه به عنوان واكنشي عاطفي و احساسي است كه به دنبال كنش هاي خاص رخ مي نمايد و موجب مي شود تا شخص در برابر ديگري بر پايه احساس، تصميم گيري كرده و برخورد نمايد. قرآن به اين مساله به شكل خاصي مي نگرد و مي كوشد تا تبيين كند كه چه سان امري دروني با بازتاب هاي اجتماعي خود مي تواند آثاري مخرب در روح و روان شخص و يا جامعه به جا گذارد و تبيين مي كند كه چگونه مي توان با اين امر به عنوان رذيلتي اخلاقي و هم چنين بازتاب هاي بيروني آن به عنوان ناهنجاري اجتماعي مبارزه كرد. در نوشتار زير اين موضوع در حوزه فردي و اجتماعي بررسي شده است.

معناشناسي بغض

بغض به معناي كينه ضد حب و دوستي است. اين واژه براي بيان حالتي به كار مي رود كه در انسان پديد مي آيد. كينه حالتي نفساني است كه موجب تنفر و بيزاري شخص از چيزي و يا كسي مي گردد و شخص گرايش و ميلي به آن نمي يابد و از آن پرهيز و دوري مي كند. (نگاه كنيد: مفردات راغب اصفهاني ص 136). قرآن براي بيان اين حالت نفساني از واژگان چندي بهره برده است كه مي توان به واژه هايي چون اضغان، بغضاء، شنئان، غل، مقت و هر واژه ديگري كه اين معنا را برساند اشاره كرد.

آثار فردي و اجتماعي كينه

با نگاهي به آثار بغض و كينه مي توان به درستي دريافت كه اين حالت نفساني چه آثار مخربي در روح و روان خود شخص و يا ديگري بجاي مي گذارد.
در تحليل قرآني، كينه به جهت آن كه حالتي متاثر از احساسات شديد و واكنش هاي تند و احساسي است، شخص را از حالت تعادل خارج مي كند. بغض موجب مي شود تا مهار نفس در دست هيجانات و واكنش هايي قرار گيرد كه قدرت عقل را مي گيرد و به آن اجازه نمي دهد تا وجود و رفتارهاي شخص را مهار و مديريت كند.
از اين رو، قرآن كينه را عامل مهمي در خروج از عدالت برمي شمارد و بيان مي دارد كه شخص با كينه توزي از حالت اعتدال بيرون رفته و بينش و نگرش و كنش و واكنش هايش بر پايه بي عدالتي شكل مي گيرد. در حقيقت بغض زمينه ساز انحراف از حوزه عدالت در همه ابعاد آن مي باشد. شخصي كه دچار كينه شديد است، در تحليل واقعيت ها از حقيقت دور مي شود و به سبب بيزاري و تنفر نسبت به موضوع، نگرش و واكنش منفي از خود نشان مي دهد.
مسئله خروج از اعتدال و انحراف از عدالت در حوزه روان شناسي فردي و شخصي (مائده آيه 8) سبب مي شود تا در حوزه هنجاري و رفتار اجتماعي نيز شخصي متجاوز و متعدي به حقوق ديگران شود و بغض وي موجب گردد تا زمينه تجاوزگري در وي پديد آيد و رشد كند. (مائده آيه 2)
قرآن توضيح مي دهد كه چه سان كينه سبب مي شود شخص با رفتاري برخاسته از كينه توزي و بغض ورزي از رفتارهاي متعادل بيرون رفته و موجبات شكست و ناكامي خويشتن را فراهم آورد و افزايش آن در جامعه به عنوان پديده اي اجتماعي مانع از پيروزي و دست يابي جامعه به موفقيت ها گردد. (مائده آيه 64)
انساني كه داراي كينه است به جهت فقدان تعادل رواني، ناتوان از تصميم گيري درست برخاسته از عقلانيت است. واكنش هاي عصبي و بيزاري و تنفر موجب مي شود كه داوري و قضاوت وي بي پايه و از روي عناد باشد و ناتوان از دريافت درست واقعيت و تحليل آن گردد. عدم تحليل درست و برپايه اصول عقلي و عملي موجب مي شود در ارزيابي از موقعيت خويش و موضوع (مانند دشمن) به خطا رود و در دست يابي به موفقيت با شكست مواجه گردد.
انساني كه با كينه و نفرت با مسايل برخورد مي كند، انسان نامتعادل از نظر روان شناسي عمل و رفتار است و مي توان گفت كه اين مسئله موجب مي شود كه به عنوان شخصيت ناسالم و نامتعادل از وي ياد شود. البته ناگفته نماند كه برخي از كينه ها ريشه در عوامل طبيعي دارد و انسان به جهت بيزاري از امري ناپسند و بيرون از دايره فطرت و طبيعت، آن را بروز مي دهد. شخص برخوردار از طبيعت و فطرت پاك و سالم به طور طبيعي نسبت به امور زشت و ناپسند بيزار و متنفر است و به طور طبيعي واكنش تند و شديد نسبت به آن نشان مي دهد.
اين گونه است كه مي توان گفت بغض در همه حالات امري بيرون از حالت طبيعي نيست و مواردي را مي توان يافت كه بغض و كينه، طبيعي مي باشد. از اين رو مي بايست در تحليل و دسته بندي بغض به عوامل و نيز آثار آن توجه كرد. پيش از آن كه به مسئله عوامل كينه بپردازيم به تقسيم بندي بغض اشاره مي كنيم:

بغض پسنديده و ناپسند

با نگاهي به عوامل بغض مي توان دريافت كه بغض هر چند حالتي نفساني است كه موجب بيزاري شخص از ديگري و يا چيزي مي شود، با اين همه برخي از كينه ها امري طبيعي است و نمي توان از آن رهايي يافت. به اين معنا كه بيزاري از چيزي كه با طبيعت و فطرت بشر ناسازگار است امري طبيعي است و نمي توان اين حالت را از انسان دور كرد. انسان به طور طبيعي نسبت به مخالف طبيعت و فطرت خويش منزجر و بيزار است كه نتيجه آن بغض نسبت به آن چيز مي شود. از اين روست كه مي توان از دو دسته از بغض ها و كينه ها سخن گفت. برخي را پسنديده و درست و طبيعي دانست و برخي را نادرست و غيرطبيعي ارزيابي كرد.
به عنوان نمونه قرآن از بغض ابراهيم نه تنها به عنوان بغض پسنديده ياد مي كند بلكه به مؤمنان پيشنهاد مي كند كه از وي پيروي كرده و اين حالت را نسبت به شرك در خود پديد آورند و نسبت به مشركان و شرك، بغض و عداوت داشته باشند. دشمني و بغض نسبت به شرك به معناي بيزاري و برائت داشتن از يك امر زشت و نفرت انگيز است. از اين روست كه قرآن حضرت ابراهيم(ع) را اسوه اي نيكو براي مؤمنان در اعلان برائت از مشركان برمي شمارد. (ممتحنه آيه 4) و تنها زماني اين بيزاري و نفرت نسبت به كافران و مشركان را در خود از بين مي برند كه آنان از كفر و شرك خويش دست بردارند و به فطرت خود بازگشته و به خدا ايمان آورند. (همان) بنابر اين شرك و بت پرستي كه بيانگر امري زشت و ناپسند و بيرون از چارچوب طبيعت و فطرت بشر است، خود عاملي مهم در بغض مومنان نسبت به كافران و مشركان است و اين در حقيقت بغض پسنديده و محبوب است. اما بعضي كه بر پايه عوامل ديگري باشد مانند بغض شخص به طبيعت سالم و فطرت پاك بغض ناپسند و مذموم است.
بغض و كينه خدا به كافران و ستيزه جويان كه در آيات قرآن بيان شده، نيز مصداقي از بغض پسنديده است كه در آياتي چون آيه 35 سوره غافر بدان پرداخته شده است. قرآن توضيح مي دهد كه بغض خداوند در دنيا نسبت به كافران شديدتر از بغض آنان نسبت به خودشان در قيامت است. (غافر آيه 10) و اين كه اين بغض شديد به كافران حق ناپذير حق ستيز پس از اتمام حجت و دعوت مكرر آنان به ايمان است. (همان)
از ديگر مواردي كه قرآن به بغض خود اشاره مي كند بغض درباره كساني است كه گفتاري بدون عمل دارند. اين بيزاري به گونه اي است كه از آن به مقت ياد مي كند و مي فرمايد: كبر مقتا عندالله ان تقولوا ما لاتفعلون (صف آيه 3) قرآن با آن كه به بغض پسنديده اشاره مي كند و آن را همانند عداوت و دشمني نسبت به كافران جايز مي شمارد با اين همه توضيح مي دهد كه اين بغض و كينه نمي بايست به گونه اي باشد كه شخص را از حالت تعادل و اعتدال بيرون برد و كينه و بغض فرمان نفس را در دست گيرد. به اين معنا كه انسان مومن كسي است كه مهار نفس را با تقوا در دست دارد و نمي گذارد عواطف و احساسات وي آن چنان چيره شود تا از حالت اعتدال و عدالت بيرون رود. در حقيقت شخصيت مومن، شخصيتي سالم و متعادل است و هرگز از مدار و محور اعتدال بيرون نمي رود. قرآن با اين كه به طور طبيعي مي پذيرد انسان نسبت به امور زشت و پليد چون كفر و شرك، بايد واكنش احساسي و عاطفي نفرت آميز داشته و آن را به شكل بغض و عداوت نشان دهد و اعلان دارد ولي نمي پذيرد كه شخص از حالت اعتدال بيرون رود. از اين رو دستور مي دهد كه مومن نسبت به دشمنان خويش مي تواند بغض و عداوت داشته باشد ولي در همان حال جايز نيست كه اين بغض و عداوت موجب شود تا شخص از حالت اعتدال بيرون رود و بي عدالتي را نسبت به دشمنان و كافران در پيش گيرد. (مائده آيه 8)
بنابر اين هرگونه تجاوز و تعدي نسبت به دشمنان وكافران به بهانه بغض، امري مذموم و ناپسند شمرده شده و از مومنان خواسته شده است كه از تجاوز و تعدي بدور باشند. (مانده آيه 2 و 8)

عوامل بغض

از مهم ترين عواملي كه قرآن براي كينه بر مي شمرد امور چندي است كه به طور گذرا در اين جا بدان ها اشاره مي شود.
بيمار دلي در تحليل قرآني يكي از عوامل زمينه ساز بغض نسبت به دين و دينداري معرفي شده است. قرآن تبيين مي كند كه عامل بسياري از رفتارهاي ناپسند كافران نسبت به مومنان برخاسته از بيماردلي و عدم تعادل شخصيتي آنان است. بيماردلي مهم ترين چيزي است كه شخص را از تحليل درست واقعيت باز مي دارد و بينش و نگرش وي را نسبت به مسايل دگرگون مي سازد و همين امر موجب مي شود كه نسبت به حق و اهل حق عناد و كينه در دل گرفته و بغض و بيزاري را از حق و اهل حق داشته باشد. (محمد آيه 29)
عامل بيروني يعني شيطان و توطئه ها و وسوسه هاي وي عامل ديگري است كه قرآن به آن اشاره مي كند و مي گويد كه شيطان به عنوان دشمن واقعي بشريت همواره درصدد ايجاد بغض و كينه در ميان اهل ايمان است و هرگز نمي گذارد تا اهل ايمان روابط خود را برپايه محبت سامان دهند و هر دم مي كوشد تا به اشكال مختلف ميان مومنان كينه و نفرت بيافكند. (مائده آيه 90 و 91)
از سوي ديگر همان گونه كه دوري از فطرت و طبيعت سالم و دچار شدن به بيماردلي و تحت تاثير القائات شيطان قرار گرفتن عاملي مهم براي ايجاد كينه و بغض شمرده شده است هم چنين شرك و بت پرستي (ممتحنه آيه 4) لعن و نفرين خدا(مائده آيه 64) و نافرماني از خدا و پيامبر (مائده آيه 91 و 94) و رفتارهاي زشت و زننده كافران و مشركان (مائده آيه 2) از ديگر عوامل مهم در بغض خدا و اهل ايمان نسبت به كافران بيان و تحليل شده است.
قرآن به مومنان هشدار مي دهد كه نسبت به مومنان و يكديگر كينه و بغض نداشته باشند، زيرا عامل اين كار شيطان و يا غل (كينه) در قلوب است كه مي بايست از آن رهايي يابند. (حشر آيه 10)

عوامل بغض و غضب خداوند

قرآن به عوامل چندي به عنوان عوامل بغض و غضب الهي اشاره مي كند كه نتيجه همه آن ها خروج شخص از فطرت سالم و طبيعت پاك و پاكيزه مي باشد. از اين رو ازدواج با همسر پدر را كه امري بيرون از طبيعت سالم بشر و فطرت سالم اوست عاملي براي بغض خداوند نسبت به كننده آن مي شمارد. (نساء آيه 22) و يا رفتار جدالي و گفتمان هاي بدون دليل در آيات خدا (غافر آيه 35) و سخن گفتن بدون عمل (صف آيه 2 و 3) و تكذيب و رد دعوت پيامبران (غافر آيه 10) كه در حوزه كنشي و واكنشي قرار مي گيرد را عواملي براي مغضوب شدن مي داند. در حوزه بينشي نيز كفر و شرك را عاملي مي داند كه خشم و غضب خداوند را بر مي انگيزد و موجب مي شود تا شخص، گرفتار بغض الهي قرار گيرد. (فاطر آيه 39 و غافر آيه 10). بغض را مي توان از راه تعقل در رفتار و كردار دشمنان و تحليل آن (آل عمران آيه 116 و 118) و نيز لحن گفتار و شيوه هاي بياني افراد (همان) بازشناخت.
قرآن به نكته جالبي توجه مي دهد كه نشانگر آن است كه بغض در اصل امري پسنديده نيست و مي بايست آن را از امور ناپسند دانست؛ براساس آيات قرآني مومنان پيش از ورود به بهشت از هرگونه بغض و كينه اي زدوده مي شوند و انسان بهشتي بي هيچ بغض و كينه اي به بهشت وارد مي شود. (حجر آيه 45 تا 47)

زمينه هاي رهايي از بغض

قرآن ايمان را به به عنوان مهم ترين عامل زدوده شدن كينه از دل ها برمي شمارد؛ زيرا ايمان بازگشت به فطرت است و شخصيت شخص را بازسازي و به اعتدال رهنمون مي سازد. از اين روست كه ايمان عاملي مهم براي رهايي از بغض برشمرده شده است.(اعراف آيه 42 و 43)
در حوزه بينش و نگرش و كنش، تقوا (حجر آيه 45 تا 47) و نيز عمل صالح (اعراف آيه42 و 43) در مقام رفتاري، بهترين عامل براي رهايي از بغض دانسته و پيشنهاد شده است. بنابراين بازگشت به فطرت سالم و طبيعت و شخصيت سالم مي تواند به عنوان بهترين راهكار براي رهايي از بغض و كينه از نگاه قرآن ارزيابي گردد.

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : بررسی مفهوم ظن و گمان در قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : فساد منافقین در بیان قرآن

دریافت فایل pdf

 

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : پژوهشی در بازیابی مصادیق «الذین فی قلوبهم مرض» در قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : رفتارهای منافقانه (4)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : نفاق و منافقان در قرآن كريم

دریافت فایل pdf

 

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اطلاعات و تحقیقات از نظر اسلام (12)

اطلاعات و تحقیقات از نظر اسلام (12)

علی احمدی میانجی

سلسله مقالات آیت اللّه علی احمدی میانجی تحت عنوان«اطلاعات و تحقیقات از نظر اسلام»از شماره 9 دورهء اوّل شروع شده و تا شماره 11 دورهء دوّم بررسی شد که آیا در اسلام تشکیلاتی برای جمع آوری اطّلاعات‏ و پیش‏گیری از توطئه‏ها و افکار الحادی پیش بینی شده یا نه و نیز دربارهء مسائلی از قبیل امامت بودن حکومت در دست مسئولان،نصیحت ائمه‏ مسلمین،حکم عریف و نقیف در اسلام،اهل الریب،ادارهء امر به معروف و نهی از منکر یا حسبه و محتسب،شرایط محتسب،تاریخ تأسیس حسبه، وظائف محتسب بحث شد.فصل دوّم دربارهء مشکلات شرعی و عقلی‏ اطّلاعات و تحقیقات بود یکی از مشکلات«تجسّس»بود که در مورد آن‏ مفصّل بحث شد در این قسمت«سوء ظنّ»که یکی دیگر از مشکلات و خطرات اطلاعات و تحقیقات می‏باشد بحث را ادامه می‏دهیم.

2-سوء ظن

مسئول اطلاعات و تحقیقات اصولا در محدودهء وظیفهء شغلی خود در مورد اشخاص، گرفتار سوءظن می‏شود که اگر شخص مورد نظر،مسلمان باشد قهرا این سوء ظن،بدگمانی‏ نسبت به برادر دینی خواهد بود که حرام امت.
صاحب جواهر از محقّق اردبیلی نقل می‏کند:
سوءظن به مؤمن،به عدالت شخص ضرر می‏زند و آیات و روایات،این نظر را تأیید می‏کند دلائل زیادی از کتاب و سنّت،حرمت سوء ظن وبرخی دیگر وجوب حسن ظن را اثبات می‏کند»1
برای روشن شدن حق مطلب و در مقام بررسی ادّلهء مذکور باید دقت کنیم که آیا تنها سوءظن حرام است و یا فقط حسن ظن واجب می‏باشد؟و یا اینکه هر دو ثابت است بدین منظور نظری به آیات قرآن مجید در مورد تحریم سوء ظن می‏افکنیم،خداوند تبارک و تعالی در قرآن‏ می‏فرماید:
یا ایّها الّذین آمنوا اجتنبوا کثیرا من الظّن انّ بعض الظّنّ و اثم ولا تجسّسوا ولا یغتب‏ بعضکم بعضا ایحبّ احدکم ان یأکل لحم اخیه میتا فکرهتموه و اتّقوا اللّه انّ اللّه توّاب رحیم.2
ای آنکه ایمان آورده‏اید از بسیاری از گمانها دوری کنید که پاره‏ای از آنها گناه و بر خلاف‏ واقع است و در امور پنهانی همدیگر به جستجو نپردازید و از یکدیگر غیبت نکنید آیا یکی از شما دوست‏ دارد که گوشت جسد مرده برادر خودش را بخورد؟آشکار است که از این کار نفرت دارید پس از خدا بترسید که او توبه‏پذیر و مهربان است.
این آیه بسیاری از گمانها را تحریم نموده و می فرماید:
اجتنبوا کثیرا من الظّنّ
و علت‏ آن را گناه بودن برخی از آنها معرفی می‏کند و حکم بقیه را تصریح نکرده است ولی اجمالا به نظر می‏رسد که حرام نبوده و ممکن است مستحب یا واجب و یا مباح باشد.
تفسیر آیه‏ بعضی از مفسرین بر این عقیده‏اند که آیهء شریفه حکم همهء اقسام ظنون را بیان می‏کند و ر این اساس ظنهایی را که برای انسان حاصل می‏شود به چهار قسمت تقسیم کرده‏اند:
حرام،واجب،مباح و مستحب.
1-ظنّ حرام،مانند ظن در اصول دین(الهیات،نبوت،امامت)که عمل به ظن در این موارد جایز نیست و همچنین عمل به ظن در فرض وجود ادلّهء قطعیه و نیز سوءظن به برادران‏ دینی و عمل به ظن در مواردی که تحصیل علم در آن موارد ممکن است و سوءظنّ به خدا.3
2-ظنّ واجب،آن قسمت از ظن‏هائی است که عمل به انها در واجبات و وظائفی‏ که بدست آوردن علم دربارهء آنها ممکن نیست و همچنین حسن ظن به خدا و مؤمنین.4
3-ظنّ مباح،ظن در کارهای روزمرّهء زندگی.5
4-ظنّ مستحب،حسن ظن به برادر دینی.6 طبری می‏گوید:«خدا به مؤمنین اجازه داده که دربارهء برادران مؤمن خود حسن ظن‏ داشته باشند»و ظاهر این عبارت،اباحه است،ولی در مقام استدلال،به آیهء شریفهء
لو لا اذ سمعتموه ظنّ المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خیرا
تمسک جسته که ظهور آن در وجوب و یا استحباب است چنانکه خواهد آمد.
مفسرین پس از ذکر اقسام ظنّ گفته‏اند:
مفاد آیهء شریفه با توجه به کلمهء کثیرا این خواهد بود که انسان باید با ظن و گمانهای‏ خود با احتیاط برخورد نموده و در مقام عمل و ترتیب اثر دادن به این گمان‏ها و تشخیص‏ ظنهای حرام و جائز،دقت و کوشش نماید.
کلیهء مفسرین،سوء ظنّ به مؤمن را از نوع ظن حرام شمرده‏اند،در عین حال برخی از آنها هر نوع سوء ظن را حرام ندانسته و تفصیلی در این مورد داده‏اند که بعدا نقل خواهیم کرد.
ولی با توجه به قرینهء مقام و دقت در آیات قبل و بعد و مطالب آن،روشن می‏شود که‏ هدف از این آیه،بیان احکام اقسام ظنّ نیست بلکه غرض بیان حکم سوء ظن دربارهء مؤمنین‏ است زیرا در آیات قبل و بعد می‏فرماید:
لا یسخر قوم من قوم....ولا تنابزوا بالالقاب.....ولا تجسّسوا ولا یغتب بعضکم بعضا....یا ایّها النّاس انّا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا انّ اکرمکم عند اللّه‏ اتقاکم.
گروهی گروه دیگر را مورد تمسخر قرار ندهند....همدیگر را با نامهای بد نخوانید.....به‏ تجسس نپرداخته و غیبت همدیگر را نکنید...ای مردم ما شما را از یک مردم و زن آفریدیم و شما را به‏ قبیله‏ها و گروهها تقسیم کردیم تا همدیگر را بشناسید،گرامی‏ترین شما پیش خدا با تقواترین شما است.
از این مطالب به روشنی معلوم می‏شود که غرض بیان حکم ظن و گمانهای بد در حق‏ مؤمنین و بیان وظیفهء آنان در برخوردهای اجتماعی و فردی می‏باشد،به عبارت دیگر مطلب‏ مورد بحث در این آیه همهء ظنها نبوده و تی حسن ظن در مورد مؤمنین هم از موضوع سخن خارج‏ است،بلکه هدف آن بیان حکم سوءظن است که در اکثر موارد،حرام می‏باشد البته گاهی‏ احکام القرآن ج 9 ص 387 و مسالک الأفهام ج 2، ص 412.
هم جائز و یا واجب خواهد بود.
زمخشری در کشّاف در معنای آیهء شریفه دقت زیادی به خرج داده است که ما ملخّص‏ کلام او را می‏آوریم:
ظنّی که در این آیه مأمور به اجتناب از آن هستیم موصوف به کثیرا است زیرا بعد از نهی از ظنون کثیر،می‏فرماید:
انّ بعض الظّنّ اثم
و آن را مصداق کثیر قرار داده است یعنی‏ بسیاری از ظنون شما اثم است که باید از آن اجتناب شود.
اگر سؤال شود:فرق میان کثیرا که نکرده است با الکثیر که معرفه است چیست؟و اگر در آیه بجای کثیرا،الکثیر آورده می‏شد مفهوم آن چه می‏شد؟
جواب داده می‏شود:نکره بودن دلالت به بعض دارد یعنی مقدار زیادی از گمانها که‏ از نظر تعداد،زیاد هم هستند و تعیین و مشخص هم نشده‏اند،واجب الاجتناب می‏باشند تا کسی بدون تأمّل و دقت و تشخیص حقّ از باطل جرأت عمل پیدا نکرده و تقوی را مراعات‏ نماید(در هر ظنّ بد که پیش می‏آید دقّت و احتیاط را نصب العین خودر قرار دهند)و اگر کثیر، معرفه بود یعنی می‏فرمود:اجتنبوا الکثیر،در این صورت موضوع اجتناب،فرد فرد ظن نمی‏شد بلکه‏ کثیر بود7.
ظاهرا مراد زمخشری این است که نهی،متعلق به عام استغراقی است نه عام مجموعی، زیرا ارگ امر به اجتناب روی کثیر رفته و قید کثرت در موضوع اجتناب دخالت داشت،نتیجه‏ این می‏شد که کثیر الظن مانند کثیر الشک می‏بایستی به ظنّ خود عمل نکند.
معیار سوء ظنّ حلال و حرام‏ بنابراین که مراد از آیهء شریفه،تبیین حکم سوء ظن باشد و نیز بنابراینکه سوء ظن‏ دربارهء مؤمنین دو قسم است-قسمی از آن حلال و قسم دیگر حرام و باید از هم تشخیص نداده‏ شود-مفسّرین چنین گفته‏اند:
آنچه سوءظن حلال و حرام را از هم جدا می‏کند،وجود اماره و دلیل صحیح و روشن‏ بر جواز آن است و هر ظوء ظنّی که فاقد آن باشد حرام و واجب الاجتناب است،یعنی در صورتی که شخص مورد سوءظن اهل عفاف و ستر(ظاهر اسلامی داشته باشد و تظاهر به فسق‏ ننماید)و صلاح بوده و ظاهرا فردی امانت‏دار باشد،سوء ظن به او و اینکه او فردی فاسد و خیانت کار است،حرام می‏باشد امّا اگر مظنون به انجام کارهای مشکوک بوده و تظاهر به افعال خبیث و خلاف شرع داشته باشد،سوءظن دربارهء او حرام نیست.(8)
آلوسی در روح المعانی می‏گوید:مراد از المجاهرة بالخبائث(تظاهر به کارهای‏ خبیث)آن است که مثلا به دکان شراب فروشی وارد شده و با زن‏های بدکاره مصاحبت‏ داشته باشد و با جوانان امرد زیاد نگاه کند که در این صورت،سوءظن نسبت به او حرام‏ نیست اگر چه سوءظن کننده،شراب خوردن و زنا کردن او را ندیده باشد.»(9)
بعضی از مفسّرین گفته‏اند:امر به اجتناب-پس از تقسیک کردن ظن به دو قسم‏ حلال و حرام-از جهت احتیاط در اطراف علم اجمالی می‏باشد.
باری در فقه اسلامی،سوءظن در مورد این اشخاص نه تنها گناه محسوب نمی‏شود بلکه اثر هم به آن مرتّب است و ما اینک به چند مورد از آن اشاره می‏کنیم:
1-در مورد خبر فاسق،از ترتیب اثر دادن به آن نهی شده و دستور تحقیق و تفتیش‏ در پیرامون آن داده شده است چنانکه در قرآن کریم می‏فرماید:
ان جاء کم فاسق بنبأ فتبیّنوا. 10
اگر فاسقی خبر آورد پیرامون آن به تحقیق بپردازید.
2-مسألهء جمع شدن دو نفر برهنه در زیر یک روانداز که موجب تعزیر است شیخ‏ مفید(رحمة اللّه)در مقدار تعزیر گوید:
من عشرة الی تسعة و تسعین بحسب ما یراه الحاکم من مثلهما فی الحال و بحسب التّهمة و الظّنّ بهما السّیّئات.11
از ده تا نود و نه شلاّق،هر مقداری که حاکم شرع در امثال این چنین افراد،مصلحت می‏بیند و مطابق تهمت و سوء ظنّی که نسبت به ارتکاب سیّئات از طرف آنها دارد.
3-شارع مقدس شهادت چنین اشخاصی را قبول نمی‏کند بلکه حکم به عدالت را موقوف به ستر و عفاف نموده است کما اینکه در صحیحهء ابن ابی یعفور آمده است:
قال قلت لابی عبد اللّه علیه السّلام:بما تعرف عدالة الرّجل بین المسلمین حتّی تقبل‏ (8)-رجوع شود به مجمع البیان ج 9 ص 137 که از زجّاج نقل کرده است و روح المعانی ج 26 ص 156 و ثعالبی ج 4 ص 190 و احکام القرآن جصّاص ج 5 ص 288 و روح البیان ج 9 ص 85 و منهاج العابدین تألیف‏ غزالی بنا به نقل روح البیان.
شهادته لهم و علیهم؟فقال:ان یعرفوه بالسّتر و العفاف و کفّ البطن و الفرج و الید و اللّسان و یعرف‏ باجتناب الکبائر الّتی اوعد اللّه تعالی علیها النّار...و الدّلالة علیذلک کلّه ان یکون ساترا لجمع‏ عیوبه حتّی یحرم علی المسلمین تفتیش ماوراء ذلک من عثراته و عیوبه و یب علیهم تزکیته‏ و اظهار عدالته فی النّاس و یکون منه التّعاهد للصّلوات الخمس اذا واظب علیهنّ و حفظ موافیتهنّ‏ بحضور جماعة من المسلمین و ان لا یتخلّف عن جماعتهم فی مصلاّهم الاّ من علّة.12
ابن ابی یعفور گوید:به امام جعفر صادق(ع)عرض کردم عدالت شخص در میان مسلمانان چگونه‏ شناخته می‏شود تا شهادت او بر له و یا علیه آنان قبول شود؟فرمود:
باستر(مستور نگهداشتن عیوب خود اگر داشته باشد)و عفاف و نگه داشتن شکم از حرام و خودداری از شهوت جنسی و نگهداشتن دست و زبان از حرام و با اجتناب از گناهان کبیره‏ای که خدا وعده‏ آتش بدانهاداده،شناخته می‏شود و راه شناخت این علامات این است که شخص همهء عیوب خود را پوشیده‏ نگاه دارد تا بر مسلمانان تفتیش از لغزشها و عیوب مخفی او حرام شود و بر آنان واجب شود که از او به نیکی‏ یاد کرده و او را از گناهان مبرّا بدانند و عدالتش را بر مردم گوشزد کنند البته این در فرضی است که این‏ شخص در بجای آوردن نمازهای شبانه روزی مقیّد بوده و آنها را بصورت جماعت بجا آورد مگر اینکه مانعی‏ در کار باشد.
4-در مقاله‏های گذشته گفتیم:امیرالمؤمنین(ع)در مورد اهل ریب دستورهای‏ شدید13صادر می‏فرمود.14از جمله در نامه‏ای که به اهل مصر نوشته می‏فرماید:
و قد امرته بالاحسان الی محسنکم و الشّدّة علی مریبکم. به او(قیس بن سعد بن عباده)دستور دادم که به نیکان شما نیکی و به اشخاص مظنون سختگیری‏ نماید.
همچنین به اله مدائن نوشت:
و قد امرته بالاحسان الی محسنکم و الشّدّة علی مربیکم.
مریب به کسانی می‏گویند که کارهای تهمت‏زا و برانگیزنندهء سوءظن انجام می‏دهند و ممکن است این سوءظن متوجّه مخالفین نظام-که کارهای حاکی از عدم اطاعت و عدم پذیرش‏ نظام انجام می‏دهند و یا توطئه بر علیه آن می‏چینند15-شود.
روشن است که سوء ظن نسبت به چنین اشخاصی ممنوع نیست.
5-از برخی از روایات استفاده می‏شود که شهادت متّهم قبول نیست و از موارد ترتیب اثر دادن به سوءظن است در حدیث آمده:
ولا تجوز شهادة الظّنین
16(شهادت متهم جائز نیست).
و عن عبد اللّه بن سنان قال:قلت:لابی عبد اللّه علیه السّلام:ما یردّ من الشّهود؟قال: فقال:الظّنین و المتّهم قال:قلت:فالفاسق و الخائن؟قال ذلک یدخل فی الظّنین.17
به امام صادق(ع)عرض کردم شهادت چه کسانی قبول نمی‏شود؟فرمود:شهات شخص مظنون و متّهم،گفتم درباره فاسق و خائن چه می‏فرمائید؟فرمود اینها داخل در مفهوم متّهم می‏شوند.
فیض کاشانی گوید:«ظنین کسی است که متهم در دین باشد و متهم به شخصی‏ می‏گوید که در قضیهء مورد شهادت مورد سوءظن واقع شود.»
روایت در این مورد زیاد است‏18
در بعضی از احادیث از ورود در مواضع تهمت نهی شده و به حکمت آن هم اشاره‏ شده است از آن جمله:
*1-من وضع نفسه مواضع التّهمة فلا یلومنّ من اساء به الظّن.19
هر کس خود را در موقعیتی قرار دهد که مورد تهمت واقع شود پس سوءظن کننده را ملامت نکند.
2-یا بنیّ من یصحب صاحب السّوء لا یسلم و من یدخل مداخل السّوء یتّهم.20
پسرم هر کس با بدان مصاحبت کند سالم نمی‏ماند و هر کسی در اماکن بد نام وارد شود در معرض‏ تهمت قرار می‏گیرد.
3-اولی النّاس بالتّهمة من جالس اهل التّهمد من جالس اهل التّهمة.21
سزاوارترین مردم به تهمت کسی است که با اهل تهمت بنشیند.
*4- من وقف نفسه موقف التهمة فلا یلومنّ من اساء به الظّنّ.22
هر کس خود را در موقعیت تهمت انگیز قرار دهد کسی را که نسبت به وی سوءظن پیدا می‏کند ملامت نکند.
*5-اتّقوا مواضع الرّیب ولا یقفنّ احدکم مع امّه فی الطّریق فانّه لیس کلّ احد یعرفها.23
از جاهای تهمت‏زا بپرهیزید و(حتی)با مادرتان در کوچه نایستید زیرا همه نمی‏دانند که او مادر شماست.
*6- ایّاک و مواطن التّهمة و المجلس المظنون به السّوء فانّ قرین السّوء یغرّ جلیسه.24
از محل تهمت و همچنین از مجالس مورد سوءظن دور شوید زیرا مصاحب بد دوست خود را گمراه‏ می‏کند.
*7- من عرض نفسه للتّهمة فلا یلومنّ من ساء به الظّنّ.25
هر کس خود را در معرض تهمت قرار داد شخصی را که نسبت به او سوءظن می‏آورد ملامت‏ نکند.
در وسائل این جمله را اضافه کرده:
و من کتم سرّه کانت الخیرة بیده
. هر کس اسرار خود را پنهان نگاه دارد آزادی و اختیار خود را حفظ کرده است.
*8- من دخل موضعا من مواضع التّهمة فاتّهم فلا یلومنّ الاّ نفسه. 26
هر کس در موردی از موارد تهمت وارد شود و متّهم گردد،غیر از خود کسی را ملامت نکند. *9-
من دخل مداخل السّوء اتّهم 27
امالی صدوق ص 14 و مستدرک ج 2 ص 65 از معانی الاخبار و امالی صدوق.
هر کس در مراکز فساد رفت و آمد کند در معرض تهمت قرار می‏گیرد.
و در کافی آمده:
و من دخل مدال السّوء یتّهم و من یقارن قرین السّوء لا یسلم.
هر کس در مراکز فساد آمد و شد داشته باشد مورد تهمت قرار می‏گیرد و هر کس با رفیق بد همراه‏ باشد سالم نمی‏ماند.
*10-لا تصحبوا اهل البدع ولا تجالسوهم فتصیروا عند النّاس کواخد منهم قال رسول‏ اللّه(ص):المرء علی دین خلیله و قرینه.28
با اهل بدعت مصاحبت و همنشینی نکنید که پیش مردم مثل آنها خواهید شد رسول خدا(ص) فرمود:معمولا مرد به دین دوتس و همنشین خود می‏باشد.
*11- من کان یؤمن باللّه و الیوم الاخر فلا یقوم مکان ریبه. 29
هر کس به خدا و روز جزا ایمان دارد در جاهای تهمت‏زا نایستد.
13-...و الذّنوب الّتی تهتک العصم...مجالسة اهل الرّیب.31 (یکی از)گناهانی که عصمت را هتک می‏کند...همنشینی با اهل ریب است.
*14- ...و ما دخلوهم فی الدنیا؟قال:اتّباع السّلطان فاذا فعلوا ذلک فاحذروهم علی‏ دینکم. 32
امام صادق(ع)درباره علم مبتلا به حبّ دنیا می‏فرماید:
آنها کسانی هستند که پیروی از سلاطین می‏کنند وقتی دیدید چنین کردند به منظور حفظ دینتان از آنها بر حذر باشید یعنی در مسائل دینی و آنان اطمینان نداشته باشید.
نظیر همین روایت در کافی‏33در باب المستأکل بعلمه وارد شده و علاّمهء مجلسی در مراة العقول‏34در شرح آن فرموده:
ای لا تعتمدوا علی فتاواهم و قضایاهم بالدّین ولا تسألوهم عن اشیاء من المسائل.
بر فتاوای آنان و قضاوتهایشان در رابطه با دین اعتماد نکرده و چیزی از مسائل دینی را از آنان‏ سؤال نکنید.
و این خود یکی دیگر از موارد ترتیب اثر دادن به سوءظن است.
6-حسین بن مهران نامه‏ای خدمت امام رضا(فرستاد و آن حضرت جواب‏ نامه او را نوشته و به اصحاب خود داد تا آن را استنساخ و حفظ کنند تا حسین بن مهران نتواند آن را پنهان کند.5
7-بیّن عن امرء دخیله‏36(الدّخیل کلّ من دخل فی القوم)
باطن مرد را از دوست و همراهش باید شناخت
گر چه از برخی از این احادیث نمی‏شود جواز سوءظن در حق چنین اشخاصی را استفاده کرد زیرا این روایات ضرر و زیان ورود در مواضع تهمت زا و مجالست با اهل ریب را بیان می‏کند ولی علاوه بر اشعار به این مطالب در روایت سوّم فرموده اولی النّاس بالتّهمة یعنی‏ همنشین اهل تهمت را متهم کردن و سوءظن در حق آنها داشتن،بی مورد نیست و در حدیث‏ هم فرموده
المرء علی دین خلیله و قرینه
یعنی یکی از راههای شناخت شخص از جهت دین و تدیّن و تقوی،دوست و همنیشین او است و در حدیث دوازدهم فرمود
من جالس اهل الرّیب فهو مریب
یعنی مجالست اهل ریب موجب می‏شود که خود این شخص داخل در اهل ریب شده و دستوری که در مورد آنها وارد شده شامل او شود و در حدیث سیزدهم مجالست اهل ریب،خود یکی از گناهان محسوب شده است و در حدیث سیزدهم مجالست اهل ریب،خود یکی از گناهان محسوب شده است و در حدیث چهاردهم فرمود فاحذرهم یعنی به چنین‏ علمائی سوءظن داشته باشید و یا اثر سوءظن را به آنها مرتّب کنید.
در نتیجه مجالست اهل ریب و نشستن در مواضع ریب خود مجوّز سوءظن و ترتیب اثر دادن به آن است.
البته در این حد که شهادت او مورد قبول نبوده و قول او مورد اعتماد نیست و مسلمانان‏ حق دارند در کارهای او به نظر تردید بنگرند و آنها را حمل بر صحت نکنند.
8-عن ابیجعفر(ع)انّه قال:لا یجوز شهادة المتّهم ولا ولد الزّنا ولا الأبرص ولا شارب‏ المسکر ولا الّذین یجلسون مع البطّالین و المتغنّین و اهل المنکر فی مجلس المنکر مع العواهر (35)-بحار ج 78 ص 350 از رجال کشّی و رجوع شود به مسند امام رضا ج 2 ص 439-431.
و الاحداث فی الرّبیة و تکشفون عوراتهم فی الحمّام و ینامون جماعة فی لحاف واحد...37
شهادت متهم و ولد زنا و کسی که مرض برص دارد و شراب خوار و آنانکه با بیکاران و جوانان‏ لاابالی نشست و برخواست می‏کنند و آواز خوانان و اهل منکرات که با زنان و جوانان در مجالسی که‏ احتمال خلاف شرع در آن است،می‏نشینند و عورتهای خود را در حمام نمی‏پوشانند و دسته جمعی زیر یک‏ روانداز می‏خوابند و...پذیرفته نیست.
چنانکه در روایات دیگری نیز بر این معنی تأکید شده است.
9-المرء علی دین خلیله فلینظر احدکم من یخالل.38
کیفیت دینی مرد از دوستانش شناخته می‏شود پس بنگرید با چه کسانی دوستی می‏کنید.
10-لا تحاکموا علی رجل بشی‏ء حتّی تنظروا الی من یصاحب فانّما یعرف الرّجل‏ باشکاله.39
(الشّکل بالفتح:المثل،النظیر)
تا دوستان کسی پیش شما شناخته نشده دربارهء او به امری حکم نکنید همانا مرد بوسیلهء دوستانش‏ شناخته می‏شود.
11- من اشبته علکیم امره و لم تعرفوا دنیه فانظروا الی خلطائه فان کانوا اهل دین فهو علی دین اللّه و ان کانوا علی غیر دین اللّه فلا حظّ له فی دین اللّه.40
در رابطه با کسی که از نظر دینی برای شما شناخته شده نیست به دوستانش نگاه کنید اگر آنان‏ اهل دین خدا باشند پس او شخصی متدیّن است در غیر این صورت او را از دین خدا حظّی نیست.
12- ایّاک و مقاربة من یشینک. 41
از نزدیک شدن به اشخاصی که تو را لکه‏دار می‏کنند دوری کن.
13- لا خیر فی معین مهین ولا صدیق ظنین. 42
در وجود یار و یاور خوار و سست و دوست متّهم خیری نیست.
14-لا تصحب الفاجر ولا تفش الیه سرّک و شاور فی امرک الّذین یخشون اللّه.43
با شخص فاجر همراهی و مصاحبت نکرده و اسرار خود را پیش او فاش نکن و در کارهای خود با افرادی مشورت کن که از خدا می‏ترسند.
15-محمّد بن یحیی عن محمّد بن الحسین عن احمد بن محمّد بن ابی نصر عن‏ داود بن سرحان عن ابی عبد اللّه(ع)قال:قال رسول اللّه(ص)اذا رأیتم اهل الرّیب و البدع من‏ بعدی فاظهروا البرائة منهم و اکثروا من سبّهم و القول فیهم والفقیعة و باهتوهم کیلا یطمعوا فی‏ الفساد فی الاسلام و یحذرهم النّاس و لا یتعلّمون من بدعهم..44
امام صادق(ع)از رسول خدا(ص)نقل فرمودند:وقتی پس از من به اهل ریب و بدعت برخوردید از آنها دوری جوئید و هر چه می‏توانید عیوب و نقائص آنها را ذکر کنید و از سخن در سبک کردن آنها و غیبت‏شان نهراسید و آنها را با دلایل و راهین قوی به زانو درآورید(و احتمال دارد که مراد از«باهتوهم» این باشد که برای رعایت صلاح اسلام و مسلمین،به آنها حتی بهتان هم بزنید چنانکه در مرآت العقول‏ چنین گفته است)تا در فساد اسلام طمع نکنند و مسلمانان از آنها دوری کنند.
16-رسول خدا(ص) با زوجهء محترمهء خود صفیه در کوچه ایستاده بودند،دو نفر از انصار رد می‏شدند که حضرت آنها را پیش خود خوانده و فرمود:این زن من صفیه است،عرض‏ کردند یا رسول اللّه(ص)ما که دربارهء شما گمان بدی نداریم آن حضرت فرمود:خواستم در خاطرتان چیز بدی نیاید(ترجمه آزاد و مختصر حدیث)45.
رسول خدا(ص)به ما یاد می‏دهد که چگونه باید از مواضع تهمت شدیدا پرهیز نمائیم.
غرض از کلیه بحثهای گذشته این است که آیهء شریفه نه تنها همهء سوء ظنها را تحریم‏ نفرموده بلکه دربارهء اشخاصی آن را تجویز کرده و اثر شرعی هم بر آن مرتب فرموده است البته‏ در یک حدّ خاصی نه اینکه سوءظن خود را واقعیت حساب کرده و اثر وقوع را ر آن مرتب‏ سازیم.
در روایات دیگری ملاک تشخیص سوءظن جائز از نوع حرام آن را چیز دیگری قرار داده و می‏فرماید:
*1-اذا استولی الصّلاح علی الزّمان و اهله ثمّ اساء الرّجل الظّنّ برجل لم یظهر منه‏ (43)-الجامع لابی زید القیروانی ص 172.
خزیة فقد ظلم و اذا استولی الفساد علی الزّمان و اهله فاحسن رجل الظن برجل قد غرّر. 46
اگر مسالمت و صلاح بر زمان و اهلش غالب باشد و در یک چنین زمانی مردی به دیگری سوءظن‏ پیدا کند در صورتیکه خصلت و عمل نکوهیده‏ای از او دیده نشده است،دربارهء شخص مظنون ستم روا داشته‏ است و اگر بر عکس فساد بر زمان و اهلش غالب باشد و در چنین زمانی مردی بر دیگری حسن ظن داشته‏ باشد تحقیقا گول خورده است.
*2-اذا کان زمان العدل فیه اغلب من الجور فحرام ان یظنّ باحد سوء حتّی یعلم ذلک‏ منه و اذا کان زمان الجور فیه اغلب من العدل فلیس لاحد ان یظنّ باحد حتّی یبدوا ذلک‏ منه.47
زمانی که عدالت بر ستم غلبه داشته باشد سوءظن دربارهء شخص حرام است مگر اینکه یقین داشته‏ باشی که این کار از شخصی مظنون سر زده است و زمانی که ستم بر عدالت غلبه داشته باشد،نباید دربارهء کسین حسن ظن پیدا کرد مگر اینکه خوبی او آشکار و ثابت شود.
در این دو روایت،معیار جواز سوءظن دربارهء اشخاص،کثرت فساد و غلبه ظلم و ستم‏ در میان مردم قرار داده شده است چنانکه در روایت دیگری نیز چنین نقل شده است:
*3- اذا کان الزّمان زمان جور و اله اهل غذر فالطّمانیة الی کلّ احد عجز 48
اگر زان،زمان جور و اهل آن اله حیله و فساد باشند در چنین زمانی اطمینان به هر کسی،از ناتوانی شخص نشأت می‏گیرد.
از حسن بصری نقل شده:کنّا فی زمان الظّن بالنّاس حرام و انت الویم فی زمان اعمل‏ و اسکت و ظنّ بالنّاس ماشئت.49
ما در عصری زندگی می‏کردیم که در آن زمان،سوءظن به مردم حرام بود ولی تو امروز در زمانی‏ زندگی می‏کنی که در آن باید وظائف خود را بجای آورده و دم بر نیاوری در چنین زمانی هر طوری که دلت‏ می‏خواهد می‏توانی دربارهء مردم گمان بری.
*4- اذا کان الجوز اغلب من الحقّ لم یحلّ لاحد ان یظنّ باحد خیرا حتّی یعرف ذلک منه 50
اگر در زمانی جور و ستم بر حق غلبه داشت کسی را جائز نیست که دربارهء فردی حسن ظن داشته‏ باشد تا وقتی که نیکی او ثابت شود.
ظاهر این احادیث این است که اگر جامعهء اسلامی طوری باشد که فساد و افراد فاسدی در آن غلبه و اکثریت داشت در چنین جامعه‏ای نمی‏توان دربارهء هر کسی به صرف اینکه مسلمانان است‏ و در مملکت اسلامی زندگی می‏کند،حسن ظن داشته و به کارهای او اعتماد و اطمینان کرد، بلکه در مواردی که مورد حاجت است باید تحقیق و تفحص نموده و رسیدگی و احتیاط به عمل‏ آورد و اگر طوری بود که اکثریت و غلبه با خوبی و خوبان بود در این صورت عدم اعتماد به‏ قول اشاص و فحص و تفتیش جایز نیست و ممکن است اهانت و هتک حرمت محسوب ود و شاید مراد کسی که فرموده:«اصل در مسلمان عدالت است»اصل جاری در جامعه‏ای باشد که کردار نیک در آن غلبه داشته باشد.51
مرحوم شیخ محمّد حسن آشتیانی در بحر الفوائد گوید:ظاهر روایت،خلافت اجماع‏ است زیرا سوء ظن به دلیل اجماع و آیات زیاد و اخبار متواتره حرام است به هر حال و در هر وقت...و آنچه می‏توان روایت را به آن حمل کرد این است که غرض،ارشاد به حکم عقل‏ است بدین معنی که در صورت غلبهء فساد،اعتماد به مردم،زیان بار و مضر است و باید در کارها احتیاط و دقت نمود و در صورت غلبهء صلاح،اعتماد به مردم و امین دانستن آنها به‏ اموال و اسرار،ممکن است عقلا جائز و بی ضرر و یا کم ضرر باشد.
و اگر بگوئیم:در صورت غلبهء فساد ترتیب اثر صحت بر فعل مؤمن جائز نیست-گرچه‏ سوء ظن حرام است-و در صورت غلبه صلاح ترتیب اثر صحت واجب است و سوء ظن هم‏ حرام است،این هم خلاف اجماع است پس منحصرا باید روایات را حمل بر ارشاد نمود.52
یعنی در چنین زمانی نباید بدون تحقیق به کسی اطمینان کرد همانطوری که عقل‏ سلیم می‏گوید و باید با دقّت کافی و برری و تحقیق قدم برداشته شود تا خطاء و اشتباه پیش‏ نیاید چنانکه قرآنکریم در مورد خبر فاسق می‏فرماید:
ان تصیبوا قوما بجهالة فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین 53
مبادا از روی ناداین به مردمی آسیب برسانید،آنگاه از کاری که کرده‏اید،پشیمان شوید.

پی نوشت ها:

(1)-جواهر الکلام ج 41 ص 59.
(2)-حجرات 12.
(3)-رجوع شود به احکام القرآن جصّاص ج 5، ص 287.مسالک الأفهام کاظمی ج 2، ص 412. روح المعانی ج 6 ص 156.تبیان ج 9،ص 349.مجمع البیان ج 9،ص 127.تعالبی ج 4 ص 190 و روح البیان‏ ج 9 ص 184 و در مورد حسن ظن یا سوء ظنّ به خدا،روایات زیادی وارد شده که از بحث ما خارج است.
(4)-رجوع شود به تبیان ج 9 ص 349.مجمع البیان ج 9،ص 137.روح المعانی ج 26 ص 156.
(5)-روح المعنانی ج 26 ص 156.مسالک الأفهام ج 2 ص 412.
(6)-تبیان ج 9 ص 349.مجمع البیان ج 9 ص 137.طبری درج 26 ص 85 می‏گوید:
قد اذن للمؤمنین أن یظنّ‏ بعضهم ببعض الخیر»
.رازی ج 28 ص 134.احکام القرآن ج 5 ص 287.
(7)-تفسیر کشّاف ج 4/372-371.
(9)-برای تحقیق بیشتر در معنای آیهء شریفه علاوه بر مضادر گذشته رجوع شود به:تفسیر ابی السعود ج 4 ص 122 و تفسیر ابوالفتوح ج 10 ص 255 و تفسیر ابن کثیر ج 4 ص 212 و رازی ج 28 ص 134 و قرطبی ج 16 ص 331 و نمونه ج 22 ص 182 و السّراج المنیر ج 4 ص 69 و گازر ج 9 ص 172 و روح البیان ج 9 ص 84.
(10)-سوره حجرات آیه 6.
(11)-جواهر الکلام ج 41 ص 382.
(12)-وافی ج 2 ص 148 باب عدالة الشاهد.وسائل ج 18 ص 288 به نقل از فقیه ج 3 ص 24،از این‏ حدیث صحیح استفاده می‏شود که اگر شخصی ساتر عیوب خود نباشد و عفاف نداشته یعنی تارک حرام و شهوات‏ نباشد تفتیش کارها و عیوب او و سوءظن در مورد او حرام بلکه باید در جماعت مسلمین حاضر شود تا به نماز خواندن او بتوان شهادت داد و احترامش محفوظ شود.در این رابطه رجوع شود به مستدرک ج 3 کتاب شهادت و در ط آل البیت ج 17.
(13)-دستورهای شدید عبارت است از تحت تعقیب قرار دادن او و مراقبت از اعمال و رفتار و گفتار او و سوءظن نسبت به او و حمل نکردن کارهای او بر صحت است.
(14)-به مجله نور علم،دورهء دوّم شمارهء 2 ص 77 رجوع شود.
(15)-برای اطلاع بیشتر به همان شماره مجله نور علم رجوع شود.
(16)-نثر الدّر تألیف وزیر آبی، ج 1، ص 232 و المراسیل لابی داود ص 286 و 287.
(17)-الوافی ج 2،باب مایردّ من الشهود، مستدرک ج 3، ص 213.
(18)-رجوع شود به وسائل ج 18 ص 277 به بعد و ج 18 کتاب شهادات.وافی ج 2.
(19)-نهج البلاغه،حکمت 159.بحار ج 75 ص 91. وسائل ج 8،ص 423.
(20)-سفینة البحار ج 2، ص 694 از خصال و بحار ج 75 ص 90.مستدرک الوسائل ج 2 ص 65 از خصال ص 161.
(21)-سفینة البحار ج 2،ص 294 از معانی الاخبار و بحار ج 75 ص 90 از معانی الاخبار ص 195 و
(22)-سفینه ج 2/694 از امالی صدوق و بحار ج 75/90 از امالی صدوق ص 182 و وسائل ج 8/422 و مستدرک ج 2/65.
(23)-سفینه ج 2 ص 294 از سرائر از جامعه بزنطی و بحار ج 75/91 و وسائل ج 8 ص 423.
(24)-بحار ج 75 ص 90 از امالی شیخ و وسائل ج 8 ص 423.
(25)-بحر ج 75 ص 91 از صحیفة الرضا و وسائل ج 8 ص 423 از روضهء کافی و صحیفة الرضا ص‏ 140.
(26)-وسائل ج 8 ص 422 از امالی صدوق.
(27)-نهج البلاغه حکمت 349.وسائل ج 8 ص 423.کافی ج 2 ص 642 حدیث 9.عقد الفرید ج 2 ص 430.
(28)-وسائل ج 11 ص 502 حدیث 1.کافی ج 2 ص 642 حدیث 10.
(29)-وسائل ج 11 ص 504 حدیث 9 از کافی.مستدرک ج 2 ص 65:
من کان یؤمن باللّه و الیوم الآخر فلا یقفنّ‏ مواقف التهمة.
(30)-وسائل ج 11 ص 507 حدیث 20 از صفات الشیعه ص 6.مستدرک الوسائل ج 2 ص 65.
(31)-وسائل ج 11 ص 520 حدیث 8 از معانی الاخبار.
(32)-کافی ج 1،ص 46 حدیث 5.
(33)-ج 1،ص 46.
(34)-ج 1 ص 150.
(36)-بحار ج 77 ص 231 و در کنز العمّال ج 21 ص 135 چنین نقل شده:یبیّن عن سرّ المرء دخیله که‏ معنای آن روشن‏تر است و در ربیع الابرار نقل کرده:بنبئ عن کلّ امرء دخیله.
(37)-مستدرک ج 3 ص 312 و در ط آل البیت ج 17 ص 433 از دعائم الاسلام.
(38)-مستدرک ج 2 ص 62 و نظیر آن گذشت،رجوع شود به مسند موسی بن جعفر ص 26 و مسند شهاب ج‏ 1 ص 141 و 142 از ابوداود طیالسی 2107 و احمد ج 2 ص 303 و 334 و ابوداود 4812 و ترمذی 2484 و حاکم‏ ج 4 ص 171 و آداب بیهقی ص 57 در حاشیه آن و اشعثیات ص 148.
(39)-مستدرک ج 2 ص 62.
(40)-مستدرک ج 2 ص 62.
(41)-کنز العمّال ج 21 ص 120.
(42)-کنز العمّال ج 21 ص 121 و نهج البلاغه نامهء 31.
(44)-کافی ج 2، ص 375.
(45)-صحیح مسلم ج 4 ص 1712 و بخاری ج 3 ص 65-64 و ج 4 ص 99 و 150 و ج 9 ص 87 و ج‏ 98 ص 60 و ربیع الابرار ج 1 ص 389 و مشکل الآثار طحاوی ج 1 ص 28 و سنن بیهقی ج 4 ص 324 و ابوداود ج‏ 1 ص 575.
(46)-بحار ج 75 ص 197 از نج البلاغه،حکمت 114 و میزان الحکمه ج 5، ص 826 از بحار و غرر الحکم و ابن ابی الحدید ج 18 ص 478 و نورالثقلین ج 5 ص 92 و بحار ج 78 ص 37 و ج 10 ص‏ 46 و وسائل ج 13 ص 233 و قصار الجمل ج 1 ص 81 و ج 2 ص 12-8 و الدرة الباهرة ص 197 و ربیع الابرار ج‏ 2 ص 799 و مستدرک ج 2 ص 110.
(37)-بحار ج 75 ص 197 از درة الباهرة و المیزان ج 5 ص 629 و بحار ج 78 ص 370 و ج 10 ص 46 و وسائل ج 13 ص 233 و قصار الجمل ج 1 ص 81 و ج 2 ص 12-8 و الدرة اباهرة ص 197 و مستدرک ج 2 ص 110.
(48)-المیزان ج 5 ص 629 بحار ج 77 ص 211.
(49)-روح المعانی ج 26 ص 156.
(50)-بحار ج 78 ص 321. قصار الجمل ج 1 ص 81.المیزان ج 5 ص 629.
(51)-رجوع شود به مسالک ج 2 کتاب القضاء و جواهر ج 40 ص 111 و احکام القرآن ج 5 ص 161 از ابوحنیفه نقل کرده است.
(52)-بر الفوائد ج 2 ص 202.
(53)-سوره حجرات آیهء 6.

 
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : تفسير قرآن کريم(2) «سوره بقره، آيات 8 – 12»

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : نشانه های نفاق در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : ريشه ها و نشانه هاى نفاق در قرآن

دریافت فایل pdf

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

برگستره معارف قرآني دو مثل براي منافقان

برگستره معارف قرآني دو مثل براي منافقان

يعقوب جعفري نيا
مثلهم كمثل الذي استوقد نارا فلما اضاءت ما حوله ذهب الله بنورهم و تركهم في ظلمات لايبصرون. صم بكم عمي فهم لايرجعون. اوكصيب من السماء فيه ظلمات و رعد و برق يجعلون اصابعهم في اذانهم من الصواعق حذر الموت و الله محيط بالكافرين. يكاد البرق يخطف ابصارهم كلما اضاء لهم مشوافيه و اذا اظلم عليهم قاموا و لوشاء الله لذهب بسمعهم و ابصارهم ان الله علي كل شيء قدير.
مثل آنها (منافقان) مثل كسي است كه آتشي را برافروخت و چون آن آتش اطراف خود را روشن كرد، خداوند روشنايي آنها را از بين برد و آنها را در تاريكيهايي رها ساخت كه جايي را نميديدند. آنها كران، گنگان و كوران هستند پس آنها از راه خود باز نميگردند. يامثل آنها مانند باراني از آسمان است كه در تاريكيهاي شب همراه با رعد و برق بر كساني ببارد. آنها از ترس مرگ انگشتان خود را در گوشهاي خود ميگذارند تا صاعقه را نشنوند و خدا بر كافران احاطه دارد. نزديك است كه برق چشمان آنها را از بين ببرد هرگاه كه نور برق راه آنها را روشن ميكند، راه ميروند و چون خاموش ميشود ميايستند و اگر خدا بخواهد گوش آنها و چشمان آنها را از بين ميبرد همانا خداوند بر هر چيزي تواناست.
(سوره بقره، آيات 17-20)
قرآن كريم در مطرح كردن مسائل تربيتي و معارف بلند خود، گاهي از تمثيل و تشبيه استفاده ميكند و يا تشبيه مسائل غيرحسي به امور حسي، به مطلب عينيت و تجسم ميبخشد تا فهم آن براي مخاطب آسان گردد.
در قرآن كريم حدود پنجاه مثل وجود دارد كه همه آنها تشبيه معقول به محسوس است و در چندين آيه از قرآن كريم هدف از آوردن مثلها بيان شده است:
و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون (ابراهيم / 25)
و خداوند مثلها را براي مردم ميزند شايد آنها يادآور شوند.
و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون (حشر / 21)
و اين مثلها را براي مردم ميزنيم شايد آنها انديشه كنند.
در آيات شريفهاي كه در آغاز سخن آورديم، خداوند براي ترسيم حال منافقان دو مثل ذكر كرده كه هركدام بيانگر قسمتي از حالات روحي آنان است.
پس از آنكه خداوند در آيات پيشين، ويژگيهاي منافقان را بيان كرد، در پايان براي اينكه حالات روحي آنان بيشتر شناخته گردد و هيچگونه ابهامي باقي نماند، با ذكر دو مثل كه تجسمي از روحيات منافقان است، مطلب را به پايان ميبرد.
اين دو مثل مانند دو تابلو، چهره واقعي منافقان را در برابر ديدگان خواننده قرار ميدهد.
در اولين مثل، منافقان را به كسي تشبيه ميكند كه در يك بيابان در تاريكي مطلق قرار گرفته و نميتواند راه به جايي ببرد، او براي رها شدن از اين ظلمت، آتشي را ميافروزد با روشن شدن آتش اطراف او روشن ميشود و تا آن شخص بخواهد از اين روشنايي استفاده كند آتش خاموش ميشود و بار ديگر تاريكي همه جا را فرا ميگيرد و شخص نميداند كه در اين ظلمت چه كند.
منافقان نيز همانند آن شخص هستند؛ كفر و نفاق، جان و دل آنها را تاريك كرده و آنان در يك ظلمت قرار گرفتهاند ظلمتي كه خود براي خود خواستهاند آنها در اثر عناد و لجاجت به جايي رسيدهاند كه تمام راههاي هدايت به روي آنها بسته شده است ولي گاهي از روي نفاق و دورويي اظهار ايمان ميكنند و نام خداوند را به زبان ميآورند.
اظهار ايمان و ياد خدا به هر دليل كه باشد ولو از روي نفاق، خود داراي خاصيت است و نور ميدهد و يك لحظه راه منافقان را روشن ميسازد. اما چون اين ايمان بيپايه و بيريشه است به زودي آن نور خاموش ميشود و آن روشنايي به تاريكي ميگرايد و مجددا نشانهها و علائم هدايت در آن تاريكي گم ميشود و منافقان نميتوانند راه به جايي برند.
جالب اينكه در پايان همين مثل متذكر ميشود كه منافقان كران و لالان و كوران هستند و آنها از راه خود برنمي گردند، در واقع همانگونه كه اگر كسي كر و لال و كور باشد ارتباط او با واقعيتهاي خارج تقريبا قطع ميشود و كانالهاي مهم حسي او از كار ميافتد و او نميتواند از واقعيتهايي كه در پيرامون او وجود دارد به خوبي آگاه شود، همين گونه است منافقان كور دل كه در اثر عناد و نفاق، قواي دراكه آنان از درك حقيقت عاجز ميماند و به همين سبب از راهي كه پيش گرفتهاند باز نميگردند.
در مثل دوم حال منافقان به حال كساني تشبيه شده است كه در يك هواي تاريك كه حتي ابرها جلو نور ستارگان را هم گرفتهاند، در زير باران تندي قرار بگيرند و با رعد و برق شديدي هم مواجه شوند، محيط آنچنان خوفناك باشد كه آنها بر جان خود بترسند و از اينكه هر لحظه ممكن است صاعقهاي آنها را بسوزاند، در وحشت شديد به سر برند و از شدت ترس انگشتان خود را بر گوشهايشان قرار بدهند.
همچنين نور خيره كننده برق به شدت بر چشم آنها بزند و نزديك باشد كه نور چشمانشان را از بين ببرد. در چنين حالتي آنها به دنبال پناهگاه باشند ولي در اثر ظلمت شديد راه را نبينند و هرگاه كه برق بزند و آنها لحظهاي پيش پاي خود را ببينند چند قدمي پيش روند و چون برق نزند بايستند و به هر حال راه به جايي نبرند.
منافقان عصر پيامبر نيز حالتي شبيه حالت چنين اشخاصي را داشتند، از يك سو در ظلمت كفر و ضلالت بودند و از سوي ديگر باران تند اسلام بر آنان باريدن گرفته بود و آنها از اسلام نفرت داشتند و از احكام نوراني اسلام همانند كسي كه از رعد و برق بترسد ميهراسيدند و بخصوص احكامي چون جهاد با دشمن كه با مذاق آنها جور در نميآمد، مانند صاعقه بر آنان فرود ميآمد و آنها از مرگ خود ميترسيدند.
ديگراينكه منافقان از مزاياي اسلام مانند ارث و نكاح و تقسيم غنائم و امنيت استفاده ميكردند ولي از لحاظ اعتقاد به مباني اسلام در ظلمت بودند درست مثل همان شخص باران زده كه از روشنايي برق استفاده ميكرد و چند قدمي راه ميرفت و چون برق نبود در ظلمت خود ميماند و حركت نميكرد.
در اين آيات به دو نكته نيز اشاره شده است:
نكته اول اينكه خداوند بر كافران احاطه دارد و آنها هرگز نخواهند توانست كه از حيطه قدرت او خارج شوند.
نكته دوم اينكه خداوند بر همه چيز قدرت دارد و اگر بخواهد ميتواند قواي مدركه منافقان را به سبب عنادي كه با حق دارند به كلي از بين ببرد و آنها براي هميشه از هدايت محروم شوند ولي چنين نكرده و راه را بر آنان بازگذاشته است هرچند كه موانع بزرگي بر سر راه آنان است كه خود به وجود آوردهاند.
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و نفاق قبل از هجرت

قرآن و نفاق قبل از هجرت

غلامعلي عزيزي

 

ضرورت بحث

با آن كه سالها از ظهور اسلام به عنوان يك مكتب الهي جريان نيرومند عقيدتي و سياسي مي گذرد و گزارشهاي متعدد و متنوعي از آن تهيه و در دسترس نسلهاي پس از صدر اسلام قرار گرفته است، اما همچنان ابرهاي تيره، فضاي جريانات مكه و مدينه آن روزگار را پوشانيده است كه البته گستره اي فرونتر از تصور ما را در بر مي گيرد. ما بر آن نيستيم كه عوامل اين تيرگي و مجهول ماندن را بررسي كنيم، كه خود، بحث مهم و مستقلي است، بلكه صرفاً اشاره اي بر آنچه گذشته است خواهيم داشت.
بي ترديد اگر نكات مبهم و ناشناخته تاريخ صدر اسلام و منقولات تاريخي صحيح و سقيم از همه باز شناخته شود، ارزش فراواني خواهد داشت و فصل جديد را در برخورد با آن گزارشها به روي ما مي گشايد. به عنوان نمونه، اگر اطلاعات كاملي از برخورد افراد، اعم از مشركان و مومنان و منافقان، نسبت به دعوت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و موضع گيري هاي آنان به دست آوريم و پيروان واقعي آن حضرت را از دشمنانش باز شناسيم، از يك سو، گرايش هاي فكري و باورهاي مذهبي گروههاي زيادي از مسلمانان تغيير خواهد كرد و از سوي ديگر، به عنوان تجربه اي گويا فرا راه آينده مسلمانان قرار خواهد گرفت. همگوني حوادث سالهاي اخير انقلاب اسلامي در ايران با جريانهاي صدر اسلام، بيانگر اهميت دانستن و به كار بستن تجربه هاي گذشته است و يكي از آن تجربه ها رويارويي با جريان مرموز و خطرناك نفاق است. بنابراين، شناختن ويژگيها، اهداف و خط مشي آنها راهگشاي جامعه كنوني خواهد بود.

جايگاه بحث

از مجموع گفتارهاي اكثر مفسران در دوره هاي مختلف، جنين بر مي آيد كه آنان پديده نفاق را منحصر به بعد از هجرت رسول الله صلي الله عليه و آله به مدينه طيبه ميدانند و به طور كلي، از بحث مبسوط درباره اين نكته، غفلت شده است. برخي از آنان بارها جمله معروف «النفاق حدث بالمدينه» را تكرار كرده و آن را دليل مدني بودند آيه مورد بحث يا خبر غيبي بودن آن و يا منطبق بودن بر افرادي غير از منافقين دانسته اند، در حالي كه اگر وجود يا عدم آن در مكه براي آنها قطعي بود، چنين توجيهاتي لازم نمي آمد، بلكه آن را مي پذيرفتند و يا قاطعانه مردود مي شمردند.

پيشينه بحث

از گفتاري كه پس از اين خواهيم داشت، روشن ميشود كه مفسران چندي بدين نكته پرداخته و نكاتي را در اين باره يادآور شده اند، بيش از همه، در تفسير الميزان بر آن تأكيد و شبهات مربوط به بحث، پاسخ داده شده است كه ما در جاي خود از آن بهره خواهيم برد. كتابهاي مستقلي نيز درباره «نفاق در قرآن» نوشته شده است. 1 به جز مفسران، در جوامع روايي شيعه نيز اين بحث مطرح شده است.2 در اين گفتار، نخست توضيحي درباره نفاق و ويژگيهاي آن و سپس به دلايل قرآني وجود نفاق در مكه مي پردازيم.

مقدمه

از جمله توانمندي هاي انسان، اين است كه مي تواند اموري را در زواياي فكر و ذهن خود مخفي كرده، در رفتار ظاهري خود، شكلي ديگر جلوه كند و در پرتو آن به مقاصد خود برسد. بي گمان اگر از چنين نواني حسن استفاده شود، ارزش آفرين خواهد بود. مسلمانان تحت ستم، در صدر اسلام، از همين نيرو بهره مي گرفتند، حقايق قبلي خود ار مخفي كرده و در ظاهر، با دشمن، همنوا مي شدند. از آن جمله، عمار ياسر – رحمه الله عليه – است كه آيه شريفه «و من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان ...» (نحل: 106) درباره داستان او با مشركان نازل شده است.
وي در زير شكنجه هاي وحشيانه كافران، دست از عقيده قلبي خود بر نداشت، اما براي فريب دشمن، به ظاهر اظهار كفر نمود. اين نوعي تقيه است كه رعايت آن در پاره اي از موارد ضروري است . در نقطه مقابل اين گروه، كساني بوده و هستند كه از اين نيرو و توان، در راه مقاصد شيطاني بهره مي برند و از جمله دشمنان خطرناكي اند كه همواره بايد در برابر توطئه ها و نيرنگهاي رنگارنگشان هوشيار باشيم. بي جهت نيست كه خداوند تعالي، چنين افرادي را دشمن واقعي معرفي كرده است: «هم العدو فاحذرهم» (منافقون: 4) زيرا مقابله به اينان توان ويژه اي را مي طلبد و هوشياري فوق العاده اي لازم دارد.
نكته قابل توجه اين است كه منافقان، داراي انگيزه هاي مختلف و گاهي متضادند وبدين لحاظ، عملكردهاي متفاوتي دارند. گروهي نيز به خاطر ضعف ايمان، رگه هايي از نفاق در وجودشان قرار دارد، بي آنكه در صف سازماندهي شده نفاق حاضر باشند. از اين جهت، لازم است كه ريشه لغوي و كاربردهاي مختلف نفاق، در قرآن و روايات اسلامي بررسي شده و ويژگي ها و انگيزه هاي آن بيان گردد.

نفاق در لغت

نفق: جايي در زمين كه راه فرار داشته باشد؛ نافقاء: گريز گاه مخفي در لانه موش صحرايي. اين حيوان، قسمتي از ديواره لانه خود را به طرز ماهرانه اي تراش داده و نازك ميكند و در موقع خطر، با يك ضربه سر، آن را فرو مي ريزد و فرار ميكند. 3 نفاق نيز از همين ريشه است؛ زيرا فرد منافق، ماهيت اصلي خود را با تظاهر به اسلام، مخفي كرده و راهي براي گريز از دين، براي خود قرار داده است.
نفاق در اصطلاح، قرآن و روايات
نفاق، اصطلاحي اسلامي است كه قبل از ظهور اسلام در ميان عرب، رايج نبوده و عبارت است از اظهار ايمان و مخفي كردن كفر. 4
راغب، نفاق را وارد شدن در دين از سويي، و بيرون رفتن از آن از سوي ديگر ميداند و آيه شريفه «ان المافقين هم الفاسقون» را شاهد بر آن دانسته و فاسقان را به معناي خارج شدگان از دين گرفته است.5 روشن است كه ورود آنها در دين، دروغين و غير واقعي است؛ زيرا خداوند مي فرمايد: « ومن الناس من يقول امنا بالله و باليوم الاخر و ما هم بمومنين» (بقره: 8) برخي از مردم، به زبان، به خدا و روز قيامت ايمان دارند، در حاليكه ايمان نياورده اند. بنابراين، خارج شدن آنها از دين، به معناي ظاهر كردن كفري است كه در نهاد خود مخفي كردهاند . بنابراين، نفاق از نظر قرآن اظهار ايمان و پنهان كردن كفر است.

نفاق در روايات

نفاق، در روايات اسلامي، در معناي وسيعتري به كار رفته است، تا جايي كه عدم رعايت برخي از احكام نيز نفاق به حساب آمده است؛ مثلاً، اصرار بر گناه، حرص در دنيا، دعوت به خير و ترك آن و .. از نشانه هاي نفاق به شمار مي روند. پس، مي توان گفت كه نفاق داراي مراتبي است كه عالي ترين درجه آن همان است كه در قرآن كريم مطرح و خصوصيتهاي آن به تفصيل بيان شده است و پايين ترين مراتب آن، مواردي است كه در روايات بيان شده است و مي توان آن را ضعف ايمان و يا وجود رگه هايي از نفاق در ايمان شخص دانست.

ويژگيهاي منافقان
الف: برخي از ويژگي هاي منافقان در قرآن:

دروغگويي كه سرپوشي است بر درون پليدشان «و من الناس من يقول امنا بالله و باليوم الاخر و ما هم بمومنين» (بقره: 8)؛ «والله يشهد ان المنافقين لكاذبون» (منافقون: 1)؛ نيرنگ و فريبكاري، «يخادعون الله و الذين امنوا» (بقره:9) بيمار دلي، «في قلوبهم مرض...» (همان: 10)؛ فساد انگيزي با شعار اصلاح طلبي: «قالو انما نحن مصلحون الا انهم هم المفسدون» (همان: 11 و 12)؛ سفاهت و ناداني، «الا انهم هم السفهاء و لكن لايعملون» (همان: 13)؛ استهزاء مومنان، «انما نحن مستهزون» (همان:14)؛ فساد عقيده، «الذين قالوا لا خوانهم و قعدوا لواطاعونا ماقتلوا» (آل عمران: 168)؛ پخش اسرار جنگي، «و اذا جائهم امر من الا من او الخوف اذا عوا به» (نساء: 83)؛ دوستي با كافران، «الذين يتخدون الكافرين اولياء من دون المومنين» (همان 139)؛ آرزوي كافر شدن مسلمانان، «ودوا لو تكفرون كماكفروا فتكونون سواءً» (همان: 89)؛ فرصت طلبي، «الذين يتربصون بكم فان كان لكم فتح من الله فالوا لام نكن معكم» (141)؛ خودنمايي و ريا و بي توجهي به نماز، «و اذا قاموا الي الصلوه قاموا كسالي يراون الناس(همان: 142)؛ اضطراب و عدم قدرت تصميم گيري، مذبذبين بين ذلك لا الي هولاء و الا الي هولاء» (همان: 143)؛ ترس داشتن، «يحسبون كل صيحه عليهم» (منافقون: 4)؛ عدم تدبر در قرآن، «افلا يتدبرون القرآن ام علي قلوب افقالها» (محمد، ص : 24)؛ رفيق نيمه راه، «سنطيعكم في بعض الامر» (همان: 26)؛ بخل وتشويق به آن، «لا تنفقوا علي من عند رسول الله» (منافقون: 7)؛ گمراهي، «اشترو الضلاله بالهدي فما ربحت تجارتهم و ماكانو مهتدين» (بقره: 16)؛

ب: برخي از ويژگيهاي منافقان، درروايات:

ظاهر موافق داشتند، 6 اصرار برگناه؛ حريص بودن بر دنيا؛ خشكي چشم؛ سنگدلي؛ سخن زيبا گفتن؛ دروغگويي؛ خلف وعده؛ خيانت در امانت؛ حسد داشتن؛ گفتارشان درمان و كارشان درد بي درمان؛ گمراهان كننده؛ فرصت طلبي؛ رنگ به رنگ بودن؛ گريه هاي ساختگي؛ ايجاد يأس و نوميدي؛ طمع؛7 آماده كردن گذرگاههاي مختلف؛ دعوت به خير و ترك به خير و ترك آن، و پيمان شكني.8

انگيزه هاي نفاق

1- ترس از قدرت حاكم؛ از بديهي ترين انگيزه هاي منافقان، در دورويي خويش، حفظ و نجات جان خود است كه تا آخرين لحظه زندگي با نوعي ترس و وحشت همراه بوده، آنسان كه هر صدا و هر حركتي را بر عليه خود مي پندارند «يحسبون كل صيحه عليهم» (منافقون: 4) اما زين العادبدين عليه السلام دردعاي ابوحمزه ثمالي مي فرمايند:« ...فان قوماً امنوا بالسنتهم ليحقنوا به دمائهم فادركوا ما املوا و انا امنا بالسنتنا و قلوبنا ...» 9
2- هوس دستيابي به مواضع قدرت و رهبري؛ پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله از نخستين روزهاي آغاز دعوت خويش مژده و آينده قدرتمندي را براي مسلمانان وعده مي فرمودند؛ طبيعي بود كه عده اي براي رسيدن به آن قدرت، به دعوت اسلام پاسخ دهند، نه به جهت ايمان خدا و پيامبر و قرآن، بلكه به هوس حاكم شدن و .... 10
3- منفعت طلبي و طمع؛ منافق به دنبال نان و آن و موقعيت بهتر و برتر است و بديم جهت، هم با موافقان همراهي ميكند و هم با مخالفان؛ زيرا در صورت اظهار مخالفت با يكي از اين دو گروه، بخشي از منافع خود را از دست خواهد داد. قرآن كريم اين ويژگي منافقان را به شكل حالبي بيان ميفرمايد: «و منهم من يلمزك في الصدقات فان اعطوا منها رضوا ...» (توبه: 58) در روايات نيز از اين عامل به عنوان يكي از پايه هاي نفاق نام برده شده است. 11
4- عادت؛ گاهي نفاق از خوي و عادت شخص بر مي خيزد و با هر نظريه و عقيدهها وجه جمعي وجود نداشته باشد و كاملاً با هم متضاد باشند. اين حالت، ناشي از ناتواني فرد در مقابل هواهاي نفساني و عدم قدرت تصميم گيري است «مذبذبين بين ذلك الا الي هولاء و الا الي هولاء» (نساء: 143) «كثره الوفاق نفاق» 12
5- عصبيت و حميت؛ نخوت و گردن كشي و شدت ارتباط با بستگان و افكار انحرافي، از عواملي است كه موجب دو رويي و نفاق ميشود و هر قدر كه نخوت و عصبيت، بيشتر باشد، نفاق شديدتري را در پي دارد. «لئن رجهنا الي المدينه ليخرجن الاعز منها الاذل» (منافقون:8) در روايات نيز بر اين نكته تأكيد شده است. 13
6- تحريف عقيده اسلامي؛ هنگامي كه توان مقابله و رويارويي با فكر و انديشه اي نباشد، نيرنگ نفاق به تكاپو افتاده و با ادعاي پذيرش، سعي در تحريف و تبديل آن ميكند. اين، بدترين و زشت ترين چهره نفاق است و برخورد با آن بسيار مشكل و طاقت فرساست؛ زيرا منافقين از آيه هاي قرآن و سخنان پيشوايان دين به نفع خود بهره جسته و به ميل خويش آنها را توجيه ميكنند و بي آنكه مال و جان خود را فدا كنند، به هدف خويش دست مي يابند. به فرموده حضرت علي عليه السلام آنها گمراهان گمراه كننده اند. 14
7- سهل انگاري؛ از ديگر انگيزه هاي نفاق، اهميت ندادن به دعوت ديني است. به زمان، اظهار ايمان و اعتقادي ميشود. ولي به دنبال آن اثري از اين ايمان مشاهده نمي شود و با امروز و فردا كردن و خوش بودن به آرزوها از زير بار مستوليتها شانه خالي ميكند. 15

پي آمد هاي نفاق

1- تهديد كيان دولت اسلامي؛ كارشكني منافقان در زمينه هاي مختلف، به ويژه در امور نظامي، اصل نظام اسلامي در معرض خطر جدي قرار ميدهد و چنانچه از نيرنگهاي آنان جلوگيري نشود، سبب سقوط و اضمحلال جامعه اسلامي خواهد شد. كارشكني منافقان صدر اسلام، در نبرد احد، نمونه روشني از اين مدعي است.
2- نوميد كردن مردم و جدايي آنان از نظام؛ تبليغات رنگانگ منافقان درباره كليدي ترين كارهاي جامعه اسلامي، نظير انفاق و تقويت بنيه مالي نظام، حضور حضور در صحنه هاي مختلف، پيروي از رهبري و ... موجب ميشود تا اعتقاد و اعتماد مردم كمرنگ شده و قدم به قدم آنها را از صف فشرده مسلمانان جدا كنند. پخش شايعات دروغين، ترساندن مردم از نتيجه كارها و ... از اين جمله است.
3- به دست گرفتن قدرت و زمام امر؛ آنان كه با هوس دستيابي به قدرت، عقيده اي را پذيرفته اند، در پي آنند تا با نزديك شدن و نفوذ در جايگاههاي حساس قدرت، به هدف خويش نائل آيند.
4- نابودي تدريجي عقيده اسلامي؛ اگر منافقان، در مسير خويش به مانعي برخورد نكرده و در اجراي نقشه ها و توطئه هايشان كامياب شوند، به آخرين مرحله از هدف خود رسيده اند؛ زيرا دين را هر گونه كه بخواهند تفسير و توجيه كرده و آن را وسيله اي براي اعمال سياستهاي خود قرار مي دهند. در اين جاست كه ديگر، واقعيتي از دين بر جاي نمي ماند و آنچه باقي مي ماند عقيده ها و سنتهاي مسخ شده اي است كه با اصل دين در تضاد است.
5- مبدأ پيدايش نفاق در اسلام
6- طبيعي است كه با ظهور دعوت اسلامي، گرايش برخورد منافقانه با آن نيز به وجود آمده باشد، هر چند كه جريان گسترده و سازماندهي شده نفاق، مربوط به بعد ازهجرت پيامبر صلي الله عليه و آله و مسلمانان به مدينه و تشكيل دولت اسلامي در آنجاست؛ اما اين، بدان معنا نيست كه قبل از آن، نفاق ومنافقي نداشته ايم. شواهدي از آيه هاي قرآن و روايات اسلامي وجود دارد كه در آنها به وجود نفاق در مكه (پيش از هجرت) تصريح شده است البته لازم به يادآوري است كه عمده آيه هايي كه درباره منافقان نازل شده، مدني و درباره حوادثي است كه بعد از هجرت رخ داده است و اين، به خاطر گستردگي فعاليتهاي منافقانه در مدينه و اطراف آن است.
برخي بر اين باورند كه به هيچ وجه، در مكه نفاق و منافق نبوده است؛ زيرا انگيزه و عامل نفاق، ترس از قدرت حاكم است، در حالي كه مسلمانان، در مكه قدرتي نداشتند تا كسي از آنان واهمه داشته باشد و به ظاهر، در برابرشان مخالفت نكند، بلكه بر عكس، عده اي ايمان داشتند و از ترس مشركان اظهاركفر ميكردند؛ 16 اما بايد گفت كه انگيزه دو رويي، منحصر در ترس و بيم از قدرت حاكم نيست، بلكه عوامل ديگري نيز موجب نفاق ميگردد كه شرح آن گذشت. به گمان ما و گواهي قرآن شريف و روايات، انگيزه هاي ديگري، جز ترس از قدرت حاكم، وجود داشته است و آنچه در پي ميآيد تلاش مختصري است براي وارسي و فهم بيشتر اين مطلب.

دلايل قرآني نفاق در مكه

1- «الا انهم يثنون صدور هم لستيخفومنه الا حين يستغشون ثيابهم يعلم ما يسرون و ما يعلنون، انه عليم بذات الصدور» (هود: 5) آگاه باشيد كه آنان (منافقان امت) روي دلها را مي گردانند تا خود را از او (پيامبر) پنهان دارند، آگاه باشد آنگاه كه سر در جامه خود مي پيچند خدا آنچه را كه پنهان يا آشكار كنند، ميداند كه او بر درون دلها محققاً آگاه است.

مكي بودن سوره هود و شأن نزول آن

اين سوره، به انفاق همه مفسرين، در مكه نازل شده است؛ هر چند برخي، آيه هاي 12، 17، 114 را مدني مي دانند، ولي گروهي ديگر، اين سه آيه را نيز مكي دانسته اند. 17
روايات مختلفي درباره نزول اين آيه كريمه وارد شده است كه مجموع آنها حاكي از برخورد نفاق آميز گروهي از مردم مكه با رسول الله صلي الله عليه و آله مي باشد. طبري از ابن عباس نقل مي كند كه آنها كينه و دشمني خود را در سينه ها پنهان كرده و خلاف آن را ابراز مي كنند؛ نيز از عبدالله بن شداد نقل نموده كه هنگامي كه منافقين از برابر پيامبر صلي الله عليه و آله عبور مي كردند رو برگردانده و سر به زير مي افكندند، پس خداوند فرمود: «الا انهم …» 18
همچنين از ابن عباس نقل شده است كه آيه درباره فردي بنام اخنس بن شريق نازل شده است. وي فردي خوش برخورد بود و تظاهر به دوستي با پيامبر مي كرد، ولي در دل با و دشمني داشت. 19 در تفسير قمي نيز روايتي را درباره آيه مورد بحث، مطرح نموده كه نمايانگر يكي از علامات نفاق است. 20 در روايت ديگري از ابن عباس، نزول آيه را در مورد برخي از مسلمانان ذكر مي كند كه آنها از آشكار شدن اندمشان هنگام تخلي و آميزش شرم داشتند، هر چند كسي آنها را نمي ديد. 21 اما آلو سي با اين كه سند روايت را در ميان مجموعه روايات پيرامون آيه، عالي مي داند، ولي آن را با مفاد آيه شريفه، در تضاد مي انگارد؛ بدان دليل كه آيه، در مقام نكوهش است. در حالي كه آنان كار بدي مرتكب نشدند و بايد مورد تشويق قرار گيرند. 22

نظر مفسران

مي توان گفت كه عمده مفسران، آيه را به گونه اي شرح و تفسير كرده اند كه بر منافقين قابل تطبيق است. برخي به لفظ نفاق و منافق، تصريح كرده اند 23 . گروهي با آوردن معنايي كه قابل انطباق بر منافق است، نامي از نفاق و منافقين نبرده اند؛ يعني فقط وصفي از اوصاف منافق را ذكر كرده اند. در تفسير محاسن التأويل آمده است كه: «الا حين يستغشون ثيابهم يعلم ما يسرون اي في قلوبهم، و ما يعلنون اي يجهرون بافواههم، انه عليم بذات الصدور اي بما في ضمائر القلوب». 24
در تفسير المنار بيان زيبايي براي آيه شريفه ذكر شده كه حاصل آن چنين است: «بهتر اين است كه بگوييم: آيه، تصويري از تلاش كافران و منافقان را نشان ميدهد كه آنان هنگام شنيدن آيات قرآن، دچار هيجان روحي شده و اين هيجان كه ناشي از كوبندگي آيات الهي بود، در صورتشان آشكار مي شد؛ ناچار براي مخفي كردن چنين حالت سر به زير افكنده و به گونه اي خم مي شدند كه بدنشان در هم فرو مي رفت، همان گونه كه لباسي را در هم بپيچند. » 25
در اين جا دليلي بر مدني بودن آيه نيست؛ چون سوره مكي است و اگر هم بعضي از آيات اين سوره را مدني دانسته اند، آيه پنجم، مسلماً مكي است و هيچ كس به مدني بودن آن اشاره اي نكرده است. روايات شأن نزول نيز جملگي مربوط به حوادث مكه اند.
برخي، نظير فخر رازي و طبرسي و رشيد رضا بدون بحث درباره اين كه آيا نفاق در مكه وجود داشته يا نه، از كنار آن گذشته اند كه خود نشانه اي از پذيرش آن مي باشد، ولي در تفاسيري نظير بيضاوي و روح المعاني از آن بحث شده و در نهايت، برخي آن را خبر غيبي تفسير روح البيان چنين آمده است: «اگر بگوييد كه آيه مكي است و نفاق در مدينه پديد آمده است، گوييم كه چنين نيست، بلكه در مكه هم نفاق وجود داشته، ولي ظهور آن مدينه بوده است.» 27
پاسخي كه مي توان به خبر غيبي بودن آيه داد اين است كه ظهور آيه، دلالت بر وجود اين حالت در مخاطبين پيامبر صلي الله عليه و آله در مكه مكرمه دارد و دست بر داشتن از ظهور آيه، بدون اينكه دليل قطعي يا ظني داشته باشيم، امري ناصواب است.
اين عده از مفسران در چند جا، اين جمله را تكرار كرده اند كه :«النفاق حديث بالمدينه.» و تا آنجا كه نگارنده بررسي كرده است، نه دليل قرآني براين مدعي دارند، نه تاريخي و نه روايتي؛ بلي، جريان نفاق گسترده و سازماندهي شده، در مدينه پديد آمده است و دليل آن هم سوره هاي منافقون و توبه و … مي باشد كه همگي مدني مي باشند، اما اين بدان معني نيست كه در مكه، منافقي نبوده است.
2- «و من الناس من يقول امنا بالله فاذا اوذي في الله جعل فتنه الناسكعذاب الله و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم او ليس الله با علم بما في صدرو العالمين × و لعيمن الله الذين امنوا و اليعلمن المنافقين» (عنكبوت: 10 و 11)؛ و بعضي از مردم (از راه نفاق) مي گويند كه ما به خدا ايمان آورديم و چون رنج و آزاري (از دشمنان دين) در راه خدا ببينند، فتنه و عذاب خلق را با عذاب خدا برابر شمرند و هرگاه كمك و نصرتي از جانب خدا (به مومنان) رسد آن منافقان گويند كه ما هم با شما (و هم آيين شما) بوديم. آيا خدا را هر كس بر دلهاي خلايق داناتر نيست؟ و البته خدا، هم به احوال اهل ايمان داناست و هم از درون منافقان آگاه است».

مكي يا مدني بودن سوره عنكبوت؟

استدلال بدين دو آيه، زماني صواب است كه مكي بودند آن روشن باشد. بنابراين، سخن خود را از اين نقطه آغاز مي كنيم:

الف: اقوال صاحب نظران

1- عده اي از صاحب نظران در علوم قرآن و تفسير، كه تعدادشان هم كم نيست، اعم از صحابه و تابعين و ديگران، تمامي سوره را مكي ميدانند؛ از جمله: ابن عباس، ابن زبير، حسن، جابر ، عكرمه، طبري، ابن كثير، ابن حيان، زمخشري، اسماعيل، حقي البرسوي، فخر رازي، علامه طباطبايي، سيد قطب، استاد معرفت 28 و نيز ضحاك و مجاهد 29 اين دو آيه را راجع به منافقين مكه ميدانند و واحدي نيشابوري، آيه دهم را مكي دانسته است. 30
2- برخي، يازده آيه ابتداي سوره را استثنا نموده و بقيه آن را مكي مي دانند. اصل چنين نظريه اي احتمالاً از يحيي بن سلام است كه مراغي آن را پذيرفته 31 و سيوطي نيز آن را ذكر كرده است. 32 .
3- ابن عباس و نيز قتاده، سوره را مدني مي دانند.
ب: دلايل كساني كه نخستين سوره را مدني ميدانند.
عمده دلايل كساني كه چنين آياتي را مدني مي دانند، اين است كه:
1-در مكه، منافقي وجود نداشته است؛ زيرا حالت نفاق مربوط به شرايطي است كه انسان از قدرت حاكم بترسد و براي حفظ جان خود اظهار همراهي كند، در حالي كه در مكه، قدرتي براي مسلمانان نبود تا گروهي چنين كنند، بنابراين، نازل شدن اين گونه آيات درباره منافقين وجهي نخواهد داشت. 33
2- در روايت، آن را مربوط به مسلمانان باقي مانده در مكه مي داند كه قصد هجرت داشتند و كافران، آنان را باز گرداندند و در نتيجه، مرتد شدند. 34
3- در ميان اين آيه ها مسأله «جهاد» مطرح شده و روشن است كه وجوب جهاد در مدينه صورت گرفته است. « ومن جاهد فانما يجاهد لنفسه ان الله غني عن العالمين» (عنكبوب: 6)
4- «ولئن جاء نصر من ربك ..» (همان: 10) گواه ديگري بر مدني بودند آيه است؛ زيرا در مكه زيرا در مكه جنگي رخ نداد تا فتح و نصرتي براي مسلمانان به دست آيد. 35

دلايل مكي بودن تمام سوره

1- بنابر اصطلاحي كه در علوم قرآن وجود دارد، اگر آيه هاي آغازين سوره اي در مكه يا مدينه نازل شده باشد، بقيه سوره نيز ول در جايي ديگر نازل شده باشد، از همان نام تبعيت ميكند. پس اگر آيه هاي سرآغاز سوره عنكبوت، مدني باشد، بايد تمامي سوره را مدني بدانيم، در حالي كه هيچ كس چنين چيزي را نگفته است. 36
2- مي توان گفت كه اكثر مفسران، قائل به مكي بودن تمامي سوره هستند و حتي كساني كه وجود نفاق در مكه را نمي پذيرند، آن را نوعي خبر غيبي تلقي ميكنند كه در مدينه واقع خواهد شد. 37
3- مراد از جهاد در اين سوره، جهاد با نفس است و علامه طباطبايي با توجه به آيه بعدي: «والذين امنوا و عملو الصالحات ...»مي فرمايند: آيه به نوعي، دلالت دارد بر اين كه جهاد في الله، همان ايمان و عمل صالح است و آيه بعدي تبديلي از آيه قبل است 38 . سيد قطب نيز جهاد را ضد فتنه ميداند كه همان جهاد با نفس و صبر در راه خداست. 39
4- آنچه كه در اين آيه، ملاك نفاق دانسته شده، كه همان اظهار ايمان دروغين است، درم كه نيز قابل وقوع بوده است. 40
5- در اين آيه ها سخن از آزار و اذيت دشمنان رفته است. روشن است كه مسلمانان نتها در مكه گرفتار شكنجه هاي دشمن بوده اند. 41 و اگر كسي بگويد كه اين آزار و شكنجه، مربوط به مسلماناني است كه در مكه باقي ماندند، پس آيه در مدينه نازل شده و گوياي وضعيت آنها در مكه است، گوييم كه باز وجود نفاق در مكه پذيرفتني است؛ زيرا روشن ميشود كه ايمان اينان از آغاز، دروغين بوده است.
6- از آنجا كه نصر در مورد جنگ و نبرد ظهور مييابد، بايد گفت كه نصر در لغت، به معناي خوب ياري كردن است. 42 نازل شدن آيه هاي اعجاز آميز قرآن شيفتگي مردم نسبت به آن عدم توانايي مشركان درمقابل آن، مي تواند مصداقي براي نصر الهي باشد. 43 سيد قطب نيز نصر را به معني رخاء در مقابل سختي و عسرت آورده است. 44
علاوه براين، جمله اي كه درباره نصرت آمده، همراه با «اگر» است كه در اين صورت، دلالتي بر وقوع فتح و پيروزي نخواهد داشت، بلكه صرفاً امكان آن را مطرح ميكند و به بيان روشنتر، ملاكي كلي براي منافقان ذكر شده است كه هنگام سختيها خود را از جريان اسلام جدا ميدانند و در خوشيها و موفقيتها خود را سهيم به حساب مي آورند. بنابراين، آيه شريفه، دليلي بر وجود پيروزي نظامي در مكه نخواهد بود. 45

شأن نزول روايات

رواياتي داريم ك آيه هاي نخستين اين سوره را مكي ميداند. و چنان كه پس از اين خواهد آمد، آياتي از قرآن نيز دلالت بر مكي بودن اين جريان دارد. بنابراين، آن دسته از رواياتي كه به نوعي ابتداي سوره عنكبوت را مدني ميداند 46 مردود است، هر چند كه مدني بودن اين آيات، نفاق در مكه را نفي نمي كند، بلكه حكايت از ايمان دروغين عده اي (در مكه) مي نمايد 47 ؛ زيرا مربوط به كساني است كه هجرت نكرده اند. در اين زمينه، بهتر است براي روشن شدن موضوع، از خود قرآن كمك بگيريم. همانطور كه از آغاز سوره عنكبوت پيداست، مسلمانان در برابر فشارها و سختي هايي كه از ناحيه دشمن وارد ميشود، آزمايش ميشوند و هنگامي خلوص ايمان آنها روشن ميشود كه در اوج سختيها و آزارهاي روحي و جسمي، محاصره اقتصادي، گرسنگي پايدار بمانند. به گمان ما و به شهادت تاريخ، وضع مومنان در مكه اين گونه بوده است. در اين خصوص، آيه هايي وجود دارد كه اشاره به آنها روشنگر بحث خواهد بود: الف: آيه هايي كه به افراد به وجود آورنده چنين شرايط سختي، به شدت هشدار ميدهد: «ان الذين فتنوا المومنين و المومنات ثم لم يتوبوا فلهم عذاب جهنم و لهم عذاب الحريق» (بروج: 10) با توجه به اين كه آيه در مكه نازل شده است، مي توان گفت كه افرادي در مكه با شكنجه و آزار، مسلمانان را سركوب ميكردند.
ب: آيه هايي كه بيانگر وضع مسلمانان تحت فشار در مكه است؛ مانند آيه هايي كه تقيه كردن را براي كساني كه زير شكنجه هاي دشمن قرار دارند جايز مي شمرد «الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان» (نحل: 106) به اضافه رواياتي كه در اين زمينه وجود دارد. 48
ج: آيه هايي كه نشان دهنده موفقيت استقامت كنندگان و هجرت آنان پس از شرايط سخت است. «والذين هاجروا من بعد ما ظلموا ...» (نحل: 41) «ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد مافتنو ثم جاهدوا و صبرو ان ربك من بعد ها لغفور رحيم». (همان: 110)
از مجموع آيههايي كه ذكر شد، اين نكته ها به دست ميآيد:
1- مسلمانان، در مكه با شرايط سختي رو به رو بوده اند.
2- هجرت از مكه به حبشه يا مدينه، پس از آن شرايط سخت بوده است.
3- عده اي در آن سختيها ايمان خود را حفظ كردند، هر چند جان باختند؛ مانند ياسر و سميه و عده اي نيز با تقيه، جان به در بردند؛ مانند عمار و بلال و البته عده نيز بي ايماني را پيش گرفتند.
4- اين جريان، سنت الهي در آزمايش مومنان است تا صادق از كاذب باز شناخته شود و آيه هاي آغاز سوره عنكبوت نيز همين سنت را بيان ميكند و دليلي ندارد كه آن را به مدينه منحصر كنيم. «و ما جعلنا اصحاب النارالا ملائكه و ما جعلنا عدتهم الا فتنه للذين كفروا ليستيقن الذين اوتوالكتابو يزداد الذين امنوا ايماناً و لايرتاب الذين اوتوالكتاب و المومنون و ليقول الذين في قلوبهم مرض و الكافرون، ماذا اراد الله بهذا مثلاً كذلك يضل اللهمن يشاء و يهدي من يشاء و ما يعلم جنود ربك الا هو و ما هي الا ذكر للبشر» . (مدثر: 31)

اتفاق مفسران برمكي بودن سوره مدثر

كسي در نزول تمامي اين سوره در مكه، ترديد نكرده است، اما همانگونه كه ملاحظه ميكنيد، نامي از نفاق به ميان نيامده است، بلكه يكي از ويژگي هاي آنان (بيمار دلي) ذكر شده است و از آن جا كه ممكن است اين ويژگي را به ديگران نيز نسبت دهند، لازم است كه در اين باره، نكاتي را ياد آور شويم:
بيماري (مرض) از نظر لغوي، عدم سلامتي است و اينكه شك در دين را مرض ناميده اند، بدان جهت است كه بيماري، خروج از حد اعتدال است و فردي كه ايمان درستي ندارد و قلب او در ترديد قرار گرفته، بيمار دل است. 49 كاربرد «في قلوبهم مرض» در قرآن: در دوازده آيه، سخن از «في قلوبهم مرض» به ميان آمده است كه در برخي از آنها، از ويژگي هاي منافقان به حساب آمده است. 50

گفتار مفسران

گروهي از مفسران، مصداق آيه «الذين في قلوبهم مرض» را منافقان دانسته و منظور از "مرض" را نفاق ميدانند؛ از جمله: قتاده، طبري، طبرسي، زمخشري، فخر رازي، مراغي، قرطبي، ابن كثير، ابن ملقن و علامه طباطبايي. 51 كساني نيز نفاق در مكه را نمي پذيرند و معتقدند كه آيه، خبر غيبي است و وقايع آينده در مدينه را متذكر ميشود. 52 منظور از "مرض" شك است و مراد آيه، كساني هستند كه قاطعانه، پيامبر اسلام را تكذيب نميكردند، بلكه دچار شك و دو دلي بودند. 53

پاسخ ما

پاره اي از خبرهاي غيبي قرآن، مربوط به زمانهاي پيشين است؛ مانند آنچه درباره اقوام و پيامبران گذشته بيان شده و گاهي نيز به غيب بودن آن اشاره شده است؛ مثلاً درباره مادر حضرت عيسي عليه السلام چنين مي فرمايد: «ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك» (آل عمران: 43) و پاره اي ديگر، مربوط به حوادث آينده است (در زمان نزول) كه هنوز زمان آن نرسيده است و گاهي با ادات استقبال بيان گرديده است؛ مانند «و هم من بعد غلبهم سيغلبون». (روم: 3) و اما حوادث جاري و برخوردهاي موجود ميان پيامبر صلي الله عليه و آله و مخالفانش، مورد شهود همگان قرار ميگرفت و دليل ندارد كه نزول آيه در اين گونه موارد را خبر غيبي بدانيم. بلي، آنچه كه باعث شده است تا افرادي چنين گمان كنند، انحصاري كردن انگيزه نفاق در«ترس از قدرت حاكم» است و چون مسلمانان در مكه قدرتي نداشتند، بنابراين، كسي از آنها ترسي به دل راه نمي داد تا ماهيت اصلي خويش را مخفي كنند. اما، با توجه به انگيزه هاي مختلف نفاق كه گذشته، مشكل وجود نفاق در مكه بر طرف ميشود و بدين سان آيه مورد بحث، خود دليلي است بر وجود درو رويان بيمار دلي كه در شرايط خاصي، اصلي شان آشكار مي گرديد.
اگر "مرض" را شك و دو دلي بدانيم، باز همه كساني كه ترديد دارند، از كافران نيستند، بلكه ممكن است برخي، در ظاهر به اسلام گرويده باشند؛ پس دو رويان نيز از عموم خارج نيستند و ترجيح يكي از اين دو دسته و اعلام اين كه آنها همان كافرانند و لاغير، بدون دليل خواهد بود؛ و اما ساير آيه هايي كه در آنها سخن از «في قولهم مرض» به ميان آمده است، هيچ يك، مربوط به كافران نيست. 54 بلكه منظور، كساني هستند كه شعبه هايي از نفاق در درونشان وجود دار.

مكي يامدني بودن سوره ماعون

«فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون الذين هم يراوون و يمنعون الماعون» (ماعدن: 4-7)
درباره مكي يا مدني بودن سوره ماعون، سه نظر وجود دارد:
الف: تمامي آن در مكه نازل شده است. اين نظر، به جمهوري مفسران نيست داده شده است. 55
ب: نيمي از آن مكي و نيمي ديگر مدني است. كلبي اين قول را پذيرفته است. 56
ج: از ضحاك نقل شده است كه تمامي سوره مدني است. 57
دلايل مكي بودن كل سوره
1- روايات ترتيب نزولي؛ در اين روايات، شانزدهمين يا هفدهمين سوره مكي، سوره ماعون معرفي شده است. 58
2- لحن سوره؛ لحن سوره هاي مكي با خشونت و كوبندگي كافران و تكذيب كنندگان همراه است كه در اين سوره نيز وجود دارد. 59
3- كساني كه آيه هاي مورد بحث را درباره منافقان ميد انند:
ابن عباس، طبق نقل طبري، ابن مسعود به نقل از ابن مردويه؛ واحدي، شيخ طوسي(ره)، ابن كثير، فخر رازي، ابن حيان، ابن عربي، شوكاني، فيض كاشاني، ابن ملقن، قرطبي، شنقيطي و قاسمي و ... 60
با توجه به مكي بودن سوره ماعون و با ملاحظه اين نكته كه اوصاف از منافاقان در اين سوره ذكر شده است، وجود نفاق در مكه، روشن ميشود. در اين جا ويژگي هاي منافقان، از اين قرار است:
ترك نماز و يا سهل انگاري نيست به آن؛ ريا و خودنمايي و بخل بدين جهت است قرطبي ميگويد: 61 بسيار سزاوار است كه اين آيه مربوط به منافقان باشد؛ زيرا آنانند كه چنين ويژگي هايي دارند خداوند مي فرمايد: «و اذا قامو الصلوه قاموا كسالي يراوون الناس و لايذكرون الله الا قليلاً». و باز مي فرمايد: «و لا ينفقون الا و هم كارهون». (توبه: 54) از ابن عباس نقل شده است كه: «آنها نزلت في منافق جمع بين البخل و المراءه». 62 در مجمع البيان نيز روايتي از حضرت علي عليه السلام آورده است كه: منظور خداوند از اين گونه افراد، منافقانند كه اگر نمازي بگذارند انتظار پاداشي ندارند و اگر ترك كنند، ترسي از عذاب آن را ندارند. پس آنها از نماز غافلند تا اينكه وقت آن بگذرد. پس زماني كه همراه مومنانند، براي نمايش، نماز مي گذارند و هنگامي كه با آنها نيستند، نماز نمي خوانند و اين، معناي آيه «الذين هم يراوون» است. 63

نتيجه گيري

همان گونه كه ملاحظه فرموديد، ميتوان آيه هايي از قرآن كريم را در ارتباط با جريان نفاق در مكه دانست، هر چند كه چنين آيه هايي اندكند، اما دليل روشني هستند بر بطلان سخن كساني كه پديده نفاق را منحصر به بعد از هجرت ميدانند. البته بايد گفت كه، دليل نزول اكثر آيه هاي نفاق در مدينه، شرايط خاص و موفقيت هايي بود، كه در پي تشكيل حكومت اسلامي به وجود آمده بود.

پاورقيها:

1- الحميدي عبدالعزير عبدالله، المنافقون في القرآن الكريم، (جده: دار المجتمع للنشرو التوزيع، 1409)، ص 100، لاشين عبدالفتاح، لغه المنافقين في القرآن، (بيروت: دارارئد العربي، 1405)، ص 5
2- درباره مسلماناني است كه بعد از هجرت رسول الله صلي الله عليه و آله و ساير مهاجران، در مكه باقي مانده بودند: انزلت في اناس بمكه قد اقروا با السلام فكتب اليهم اصحاب رسول الله صلي عليه و آله من المدينه، فاتبعهم المشركون فردوهم نزلت فيهم هذه اليه فكتبوا اليهم انه قد نزلت فيكم كذا وكذا فقالو نخرج فان اتبعنا احد قاتلناه فخرجوا فاتبعهم المشركون فقاتلو هم فمنهم من قتل و منهم من نجي فانزل الله فيهم: «ثم ان ربك ...»
3- ذ.گ له: معجم مقاييس الغه،ابن فارس، ماده نفق؛ ابن منظور، لسان العرب و جوهري، الصحاح
4- ابن منظور، لسان العرب
5- راغب اصفاهني، المفردات
6- محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، ج 10، ص 151: ما اقبح بالانسان ظاهراً، موافقاً و باطناً منافقاً.
7- نهج البلافه، خ 185
8- محمدي ري شهري، پيشين، ص 151 به بعد
9- مفاتيح الجنان، دعاي ابوحمزه،
جلال الدين سيوطي، تفسير جلالين، (بيروت: دارالمعرفه، بي تا) ص 770.
دسته اول از اين روايات با آيه هايي از قرآن كه در متن بيان كرديم كه مربوط به حوادث مكه اند، موافقت دارد و به خوبي بر وجود نفاق در مكه دلالت ميكند، ولي دسته دوم، صرف نظر از تعارضي كه با روايات دسته اول دارد، در درون خود دچار نوعي تعارضند، زير ا در يكي حكايت از جنگ و شهادت عده اي نجات عده اي ديگر مطرح است ( در ديگر روايات سخن از بي ايماني و اظهار كفر
گروهي از آنهاست) در حال آن كه معلوم نيست كه آنها كه نفاق ورزيدند و آيه هاي سوره عنكبوت صريحاً بر آن گواهي ميدهد به كجا رفته اند؟ به اغماض از اشكالات آن، باز بر وجود نفاق در مكه دلالت ندارد؛ زيرا حاكي از ايمان دروغين باقي ماندگان در مكه است كه به هنگام خطر با صراحت، اظهار كفر ميكردند.
10- ابن اثير، الكامل في التاريخ،ج 1، ص 490؛ تاريخ طبري تاريخ الامم و الملوك، ج 1، ص 479؛ ابن كثير البدايه و النهايه (بيروت: دارالمر**غربي، 1408)، ج 3، ص 153، مستدرك حاكم، ج 2، ص 432 او گمان دارد كه به زودي گنجهاي قيصر و كسري به دستش مي افتد؛ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 1، ص 484.
11و 12و 13و 14 و 15- محمدي ري شهري، پيشين، ص 156، 155، 158.
16- الحميد، پيشين به نقل از ابن تيميه، فتاوي، ج 7، ص 201، تفسير ابن كثير، ج 1، (بيروت: دار المعرفه، 1406) ص 50
17- محمد هادي معرفت، التمهيد في علوم القرآن، ج 1، (قم: مركز مديريت حوزه علميه قم7 1405)، ص 149
18- طبري، جامع البيان في احكام القرآن، ج 11، (بيروت: دارالمعرفه، 1400) ص 125 – 126.
19- الانصاري القرطبي، الجامع لاحكام القرآن، (بيروت: دار احياء تراث عربي، 1967)، ج 9، ص 5.
2- ر.ك به: بحار الانوار، محمد باقر مجلسي، ج 8، چاپ قديم، ص 250.
20- علي بن ابراهيم القمي، ج 1، (قم: موسسه دارالكتاب، 1404) ص 321
21- قرطبي، پيشين.
22- محمو آلوسي بغدادي، روح المعاني، (بيروت: داراحياء تراث عربي، بيتا)، ج 11، ص 210.
23- الشيخ الحسن الطبرسي، مجمع البيان، (بيروت: داراحياء تراث عربي، 1339)، ج 3، ص 143؛ شيخ اسماعيل حقي البرسوي، روح البيان، (بيروت: دار احياء تراث عربي) ج 4، ص 94، زمخشري، حقائق التنزيل و عيون الاتأويل، الكشاف، ج 2، (بيروت: دارالمعرفه)، ص 379، فخر رازي، تفسير كبير، ج 17، ص 185.
24- محمد جمال الدين القاسمي، التفسير القاسمي، ج 9، (بيروت: دارالفكر7 1398)، چ دوم، 94.
25- محمد رشيد رضا، تفسيرالمنار، ج 12، (بيروت: دارالمعرفه، 1354)، ص 10.
26- محمد الشيرازي البيضاوي، انوار التنزيل، ج 2، (بيروت: موسسه شعبان، 1330) ص 103.
27- روح البيان، پيشين، ج 4، ص 199.
28- ر.ك. به معرفت، پيشين، ج 1، ص 170، الكشاف، پيشين، ج 3، ص 199.
29 و 30 – واحدي، اسباب النزول، ص 196.
31- روح المعاني، پيشين، ج 20، ص 132، تفسير قرطبي، پيشين، ص 109.
32- دارالمنثور، پيشين ج 5، ص 141.
33- روح المعاني، پيشين، ص 140، طباطبايي، پيشين، 16.
34- جلال الدين سيوطي ، الدر المنثور، ج 6، (قم: كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي،، 1404)؛ جامع البيان، پيشين، ج 20، ص 86.
35- محمد حسين طباطبايي، الميزان، (بيروت: موسسه علمي مطبوعات، 1394) ج 16، ص 106.
36- معرفت، پيشين، ج 1، ص 99.
37- روح البيان، پيشين، ج 20، ص 140.
38- طباطبايي، پيشين، ج 16، ص 103.
39- سيد قطب، في ظلال القرآن، (بيروت: دار اشراق، 1402)، ج 5، ص 2718.
40 و 41-طباطبايي، پيشيين، ج 16، ص 107، 107.
42- ابن منظور، لسان العرب
43- طباطبايي، پيشين، ج 16، ص 107
44- سيد قطب، پيشين، ص 2723
45- طباطبايي، پيشين، ص 107
46- درباره مسلماناني است كه در مكه آزار و شكنجه مي ديدند و صداقت و عدم صداقت آنها در ايمان، آزمايش مي شد؛ اخراج ابن منذر عن ابن جريج قال: سمعت ابن عمير و غيره يقولون كان ابوجهل لعنه الله يعذب عمار بن ياسر و امه و يجعل عل عمار درعاً من حديد في اليوم الصائف نزلت: (احسب الناس)، اخرج ابن جرير عن الضحاك قال في قوله ( و من الناس ..) قال: ناس من المنافقين بمكه كانوا يومنون فاذا اوزوا و اصابهم بلاء من المشركين رجعوا الي الشرك و الكفر و مخافه من يوذيهم و ...
47- الحميدي، پيشين،ص 100
48- ر.ك. به: مجمع البيان، پيشين، ج 3، 388
49- همان، ج 1، ص 48
50- طباطبايي، پيشين، ج 5، ص 372 و ج 9، ص 410.
51- احمد مصطفي مراغي، تفسير مراغي، ج 7، (بيروت: داراحياء، تراث عربي، 1985) چ دوم، ج 10، ص 137؛ كشاف، پيشين، ج4، ص 185.
52- كشاف، پيشين، ص 185، الجامع للحكام القرآن، پيشين، ج 19، ص 82.
54- طباطبايي، پيشين،ج 9،ص 99 و ج 15، ص 146 و ج 16، ص 309
55- النهر الماء من البحر المحيط، ابن حيان ج 2، ص 1307.
56- التسهيل لعلوم التنزيل، ج 2، ص 219.
57- معرفت، پيشين، ج 1، ص 130
58- همان، ص 103، سيوطي، الاتقان في علوم القرآن، ج 1، (بيروت: دار ابن كثير 1407)، ص 29، 31.
59- معرفت، پيشين.
60 - احكام القرآن، پيشين،ج 4، ص 454؛ ابن حيان، پيشين، ص 1308.
61- الجامع لاحكام القرآن، همان.
62- تفسير كبير، پيشين، ص 112
63- مجمع البيان، پيشين، ج 5، 547.

 
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ناى استوار و بناى ناپايدار

بناى استوار و بناى ناپايدار

جعفر سبحانى
مثل هاى زيباى قرآن(22)
مثل هفدهم

برخلاف منافقان كه عقايدى سست و بى اساس دارند, همچون خانه اى كه بر لب پرتگاه ساخته شده و در شرف ويرانى است; مومنان داراى عقايدى استوار و پايدار دارند, همچون بنيانى استوار و محكم كه براساس تقوا و رضايت خداوند استوار شده است.
((والذين اتخذوا مسجدا ضرارا و كفرا و تفريقا بين المومنين و ارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل وليحلفن ان ردنا الا الحسنى و الله يشهد انهم لكاذبون)).
[)) دسته اى از منافقان] كسانى هستند كه به منظور ضرر زدن به مسلمانان و تقويت كفر و ايجاد دودستگى ميان مومنان, مسجدى[ و در واقع] كمين گاهى براى كسانى كه قبلا با خداوند و پيامبر وى به محاربه برخاسته بود, ساخته اند و سوگند موكد ياد مى كنند كه ما جز كار خير هدفى نداشتيم و خداوند گواهى مى دهد كه آنان دروغ مى گويند)).
((لا تقم فيه بدا لمسجد سس على التقوى من ول يوم حق ن تقوم فيه; فيه رجال يحبون ن يتطهروا والله يحب المطهرين)).
((هرگز در آنجا نماز مگزار, مسجدى كه از روز نخست بر پايه تقوا بنا شده است, شايسته است كه در آن نماز بگزارى, در آن مسجد مردانى نماز مى گزارند كه مى خواهند پاك شوند و خداوند افراد پاك را دوست دارد)).
((فمن سس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خير م من سس بنيانه على شفا جرف هار فانهار به فى نار جهنم والله لا يهدى القوم الظالمين)) 1.
((آيا آن كس كه شالوده كار خود را بر اساس پرهيزگارى و خشنودى خداوند گذارده است, بهتر است يا آن كه آن را بر لب سيل گاهى كه در حال ريختن است نهاده و با آن, در آتش جهنم سقوط مى كند؟ و خداوند ستمكاران را هدايت نمى كند)).

لغات آيات

((ضرار)) به معنى ضرر زدن از روى عمد و دشمنى است.
((ارصاد)) به معنى كمين كردن.
((بنيان)) به معنى ساختمان است كه امروز در زبان عرب, واژه ((مبنى)) به كار مى برند.
((تقوى)) از وقايه گرفته شده و آن يك نوع خصلت است كه در سايه آن, انسان از گناهان پرهيز مى كند و در حقيقت سپرى است كه از روى آوردن گناه به انسان جلوگيرى مى نمايد.
((شفا)) به معناى لبه.
((جرف)) به معناى كناره هاى رودخانه, كه آب زير آن را خالى كرده است.
((هار)) چيزى كه در آستانه فرو ريختن است.
تا اينجا با لغات آيات آشنا شديم. اكنون شن نزول آيه را بيان مى كنيم:

تفسير آيات

در شهر ((يثرب)) پيش از هجرت پيامبر اكرم9 به آن شهر, مردى به نام ((ابوعامر)) اطلاعات جامع و وسيعى درباره كتب عهدين داشت و پيش از بعثت پيامبر, ظهور او را نويد مى داد, و علائم و نشانه هاى او را در اين دو كتاب براى مردم بازگو مى كرد. آنگاه كه رسول گرامى, گام به اين شهر نهاد, ((ابوعامر)) نيز به او ايمان آورد, ولى آن عظمت و نفوذ كلمه اى را كه به عنوان پيشواى روحانى داشت, از دست داد و به صورت يك فرد عادى درآمد. در اين هنگام, انگيزه حسد, سبب شد كه او با منافقان قبيله هاى ((اوس)) و ((خزرج)) همكارى صميمانه را آغاز كند, و شالوده حزب نفاق را در مدينه بريزد. از اين جهت, از مدينه به مكه گريخت و براى براندازى حكومت نوبنياد اسلام, سفرى به شام كرد و تمايلات بزرگ روميان را براى نبرد با مسلمانان جلب نمود.
او در نامه اى به منافقان مدينه, نوشت:
مركزى را به عنوان آموزش تعليمات و تصميمات خرابكارانه بسازيد, و براى پوشش و اغفال مسلمانان نام آن محل را ((مسجد)) بگذاريد. از اين جهت, دوازده نفر از سران حزب نفاق كه از ساكنان دهكده ((قبا)) 2 بودند, مسجدى را در آن محل بنا كردند, درحالى كه در دهكده قبا, مسجد با سابقه اى بود كه محل تجمع مسلمانان به شمار مى رفت. آنان براى كسب مجوز, حضور پيامبر رسيدند و گفتند: پيران و بيماران در شبهاى تار و بارانى موفق نمى شوند مسافت ميان خانه و مسجد قبا را طى كنند. از اين جهت, ناچاريم براى چنين ايام فوق العاده, مسجدى در كنار خانه هاى خود داشته باشيم. پيامبر9 سخنان آنان را شنيد ولى نفيا و اثباتا چيزى نگفت.
وقتى كه پيامبر از جنگ تبوك بازگشت, مركز منافقان كه خداوند آن را خانه ((ضرار)) ناميده و آنان مسجد مى ناميدند, آماده بهره بردارى بود. منافقان اصرار داشتند كه پيامبر آنجا را با اقامه جماعت, افتتاح فرمايد تا به تمام معنا رنگ مسجد به خود بگيرد و ديگر مسلمانان نتوانند آن را ويران كنند. فرشته وحى نازل گرديد و پيامبر را از منويات سوء منافقان آگاه ساخت و با آوردن آيات ياد شده, اهداف منافقان را از ساختن اين معبد, در چهار كلمه خلاصه كرد, اكنون به شرح اين چهار هدف مى پردازيم:

ويژگيهاى لانه جاسوسى

يادآور شديم كه منافقان براى آموزش و تصميمات خرابكارانه خود, مركزى به ظاهر اسلامى; ولى در واقع لانه جاسوسى ساختند كه به فرمان رئيس حزب به نام ((ابوعامر)) جامه عمل بپوشانند. اين مركز از نظر قرآن داراى چهار ويژگى بود:
الف. ((ضرارا)) هدف, ضربه زدن و ضرر وارد كردن به مسلمانان بود.
ب. ((كفرا)) براى تقويت كفر بنا شده بود.
ج. ((و تفريقا)) هدف, ايجاد دودستگى ميان مردم قبا بود.
د. ((ارصادا لمن حارب الله و رسوله)) كمينگاهى براى ابوعامر بود كه محارب با خدا و پيامبر به شمار مى رفت.
شگفت اينجاست كه آنان بر مصلح بودن خود اصرار ورزيده و پيوسته سوگند ياد مى كردند كه هدف, بسيار مقدس است, ولى قرآن بر دروغگو بودن آنان گواهى مى دهد. چنانكه قرآن در انتقاد از آنان مى فرمايد: ((...وليحلفن ان ردنا الا الحسنى و الله يشهد انهم لكاذبون)).
((...سوگند موكد ياد مى كنند كه ما جز كار خير هدفى نداشتيم و خداوند گواهى مى دهد كه آنان دروغ مى گويند)).
آيه دوم, پيامبر را از افتتاح اين مسجد و نماز گزاردن در آنجا باز مى دارد كه مبادا از اين طريق, رنگ رسمى به خود بگيرد و ديگر تخريب آن, امكان پذير نباشد. و لذا جبرئيل فرود آمد و پيامبر را از اهداف سازندگان اين بنا آگاه ساخت و او را از هر نوع نماز گزاردن و يا عمل ديگر در آن مكان, باز داشت و چنين فرمود: ((لا تقم فيه بدا)) ((هيچگاه در آنجا براى نماز و دعا توقف نكن)).
آنگاه قرآن دو مسجد را مقايسه مى كند:
1. مسجدى كه از روز نخست بر اساس تقوا برپا شده است, مانند مسجد ((قبا)).
2. بنايى كه به صورت ظاهر مسجد; ولى در باطن, لانه جاسوسى و نقشه كشى عليه اسلام و مسلمانان است.
در مسجد نخست, افراد پاكدامن نماز مى گزارند, طبعا در محل دوم افراد ناپاك جمع مى شوند, چنان كه مى فرمايد: ((لمسجد سس على التقوى من ول يوم حق ن تقوم فيه فيه رجال يحبون ن يتطهروا والله يحب المطهرين)). ((مسجدى كه از روز نخست بر پايه تقوا بنا شده است, شايسته است كه در آن نماز بگزارى, در آن مسجد مردانى نماز مى گزارند كه مى خواهند پاك شوند و خداوند افراد پاك را دوست دارد)).
در آيه بعدى دو گروه مومن و كافر را مقايسه مى كند و يادآور مى شود: مومن كسى است كه ساختمان خود را بر شالوده تقوا و رضايت خدا برپا مى كند, درحالى كه انسان منافق, ساختمان خود را بر لبه رودخانه اى مى سازد كه زير آن را آب شسته و برده و در حال فرو ريختن است.
مسلما مقصود, ظاهر قضيه نيست كه اينها بنايى را بر لب رودخانه اى ساخته اند كه زير آن شستشو شده است, بلكه مقصود, عقيده و دين آنهاست كه بر اساس آن زندگى مى كنند و به خاطر بى پايگى آيين شان سرانجام به جهنم فرو خواهند افتاد, چنان كه مى فرمايد:
((فمن سس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خير م من سس بنيانه على شفا جرف هار فانهار به فى نار جهنم والله لا يهدى القوم الظالمين)) 3.
((آيا آن كس كه شالوده كار خود را بر اساس پرهيزگارى و خشنودى خداوند گذارده است, بهتر است يا آن كه آن را بر لب سيل گاهى كه در حال ريختن است نهاده و با آن, در آتش جهنم سقوط مى كند؟ و خداوند ستمكاران را هدايت نمى كند)).

تبيين و تشبيه

تا اينجا به تفسير آيه ها پرداختيم و مفاد آنها نيز روشن گشت, ولى اكنون به تشريح تمثيل مى پردازيم. كرارا يادآور شديم كه مثلهاى قرآن, تمثيل و تشبيه است و هر تشبيهى داراى سه پايه است: 1. مشبه; 2. مشبه به; 3. وجه شبه.
از آنجا كه آيه, داراى دو تمثيل است, قهرا به تعدد تمثيل, جنبه هاى سه گانه نيز متعدد خواهند بود.

تمثيل اول

مشبه: مومنى كه داراى عقيده محكم و استوار است.
مشبه به: بنيانى كه براساس بناى محكم ساخته شده باشد.
وجه شبه: از آنجا كه عقايد مومن از حقانيت و استوارى برخوردار است, قهرا بسان بناى محكم, پايدار خواهد بود.

تمثيل دوم

مشبه: منافق كه داراى عقيده اى سست و بى پايه است.
مشبه به: خانه اى كه بر لبه رودخانه كه زير آن را سيل شسته باشد, بنا گردد.
وجه شبه: همچنان كه خانه دوم در آستانه ريزش است و ساكنان خود را در كام مرگ فرو مى ريزد, همچنين منافقان كه بر عقايد باطل تكيه كرده اند, به خاطر سستى آنها, به كام دوزخ فرو مى روند.

پى نوشت:

1. توبه: 107 و 109.
2. دهده اى بود در 12 كيلومترى مدينه ولى اكنون به آن وصل شده است.
3. توبه: 107 و 109.
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پیدایش پدیده نفاق در اسلام از منظر قرآن

پیدایش پدیده نفاق در اسلام از منظر قرآن

محمد میرزایی(1)
چکیده :

«نفاق» از مهلک‏ترین رذیله‏های اخلاقی در زندگی فردی و اجتماعی، خصوصا در حوزه‏های سیاسی، اعتقادی و اخلاقی است که زشتی آن بر کسی پوشیده نیست. ظهور اولیه آن در صدر اسلام با مفهومی که در فرهنگ اسلامی رقم خورده است، از موضوعاتی است که عدّه‏ای از علمای عامّه را به اثبات ادّعای خود مبنی بر پیدایش اوّلیه آن در مقطعی خاص از بعثت پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم وادار کرده است. پافشاری این عدّه بر ادّعایشان، انگیزه‏ای است برای تعمّق در مستندات و دلایل این گروه از منظر قرآن، مباحث علوم قرآنی و بررسی واژه‏های همسو و آیه‏های مکّی و مدنی، تا نادرستی این ادّعا را ثابت کنیم. هر چند این ادّعا در پی زدودن دامن عدّه‏ای از صحابه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به‏ویژه مهاجرین از نفاق صورت گرفته است، ضمن تمجید و قبول عظمت بسیاری از مهاجرین به سبب تلاش
گسترده آنها در به بار نشستن نهضت اسلامی، عدّه‏ای نیز حقیقتا از چنان ایمان صاف و زلالی برخوردار نبودند که این امر با دلیل مکفی به اثبات رسیده است.

کلمات کلیدی :

قرآن، آیه‏های مکّی و مدنی، نفاق، منافق، مرض، پیدایش نفاق، مکه، مدینه.

مقدمه

دورویی و حیله‏گری، پدیده ناپسندی است که سابقه‏ای طولانی در طول تاریخ بشریت دارد، اما با ظهور اسلام و بعثت پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم جلوه تازه‏ای به خود گرفته و مفهوم ویژه‏ای یافته است تا آنجا که همزمان با شروع بعثت تا رحلت پیامبر بزرگوار اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بیش از سیصد آیه از آیه‏های قرآن در وصف نفاق و منافقان نازل شده است و در مواردی، دست عاملان این رذیله اخلاقی را رو کرده است. هر چند در بدو ظهور اسلام این خصلت ناپسند، جنبه فردی داشت، با رشد نهضت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به یک جریان سازمان‏یافته با رویکردی متفاوت تبدیل شد.
این پدیده، اگرچه خود ناپیداست، در مخفی نگه‏داشتن آن در طول تاریخ اسلام، خصوصا بعد از رحلت پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم تلاش گسترده‏ای صورت گرفته است به طوری که در تدوین تاریخ جز از تعداد معدودی از منافقان سخن نرفته است. قاریان و مفسّران قرآن نیز به ناچار در ذیل آیه‏های مربوط به نفاق و منافقان به توضیح مختصری از آن اکتفا کرده و صرفا انگشت نشانه را به افراد خاصّی که در زمان پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم آن هم در مدینه بوده‏اند، دراز کرده و تمامی صحابه و مسلمانان مکه و قبل از هجرت را عاری از هر انگ و ناخالصی دانسته‏اند. اینان در تفسیر و توجیه آیه‏های مکّی مرتبط با منافقان نیز به مطالب موهن و سستی استناد کرده‏اند، به طوری که برخی از توجیه‏ها شایسته بیان نیست.
در این نوشتار ضمن بیان دیدگاهها و دلایل هریک و نقد آن با استناد به آیه‏های قرآن از منظر علوم قرآنی همچون آیه‏های مکّی و مدنی و جست‏وجوی مفهوم و کاربرد واژه‏های هم‏معنا به کمک کتابهای لغوی کهن و نیز مقاییس، غریب القرآن و وجوه و نظائر به اثبات وجود چنین پدیده‏ای از سالهای نخستین بعثت در بین مسلمانان پرده برمی‏داریم.

«نفاق» در لغت

جالب است بدانیم جز یک بیت شعر جاهلی که عوده ابوخلیل عوده از اشعار منسوب به «طرفه» نقل کرده است که در آن «نفق» از باب «مفاعله» به کار رفته و معنای «تلوّن» و «مخادعه» را می‏فهماند،(1) در هیچ‏یک از کتابهای لغت مورد پژوهش واژه «نفاق» و «منافق» که فاعل آن است، معنا نشده، بلکه فقط تعریف اصطلاحی آن ذکر شده است. لغت‏شناسان «نفاق» را مشتق از «نافقاء» به معنای «طرف پنهانی لانه موش صحرایی» دانسته‏اند که هنگام فرار، لایه نازک سطح زمین را از داخل تخریب کرده و از آن خارج می‏شود.
خلیل بن احمد فراهیدی، ازهری، ابن فارس، طریحی، ابن منظور و زبیدی واژه شناسانی‏اند که نفاق را فعل «منافق» و به معنای «وارد شدن به دین اسلام از یک در و خارج شدن از دین از در دیگر» می‏دانند و منافق کسی است که کفر خود را در دل پنهان می‏کند، ولی به زبان اظهار ایمان می‏نماید.(2)

تطوّر و تبارشناسی واژه «نفاق»

برآیند تأمّل در معانی به کار رفته در واژه «نفق» و مشتقات آن همچون «رونق یافتن بازار و زیاد شدن مشتری»،(3) «دورویی، فریب و پنهان‏کاری»،(4) «داخل شدن»،(5) «نابود شدن و مردن»،(1) «سوراخ و تونل زمین»،(2) و... وجود یک طیف معنایی را تداعی می‏کند که در همه مشتقات این کلمه خودنمایی کرده است.
این طیف معنایی که در اصطلاح نفاق و منافق نیز پیداست، نوعی «کاستی و خلأ» است که در کلام برخی از لغویان به «پایان و فرجام یک مسیر» تعبیر شده است؛ بنابراین، اگر برای مردن و رونق یافتن بازار، خروج ایمان، خرجی عیال، اعطا کردن بخشی از مال و... از این مادّه استفاده شده است، بدان سبب است که نوعی خلأ و کاستی در بدن به سبب «خارج شدن روح» و نیز «خالی شدن بازار از کالا»، «ایجاد خلأ در قلب انسان در اثر خروج ایمان»، «کاسته شدن بخشی از مال در اثر پرداخت نفقه به عیال و یا مستمندان» صورت می‏گیرد.
این واژه، اگر چه عربی است و معنای اصطلاحی آن، به مفهوم لغوی آن نیز ناظر هست، اما پژوهشگران علوم قرآنی بر این باورند که مفهوم قرآنی آن در فرهنگ اسلامی رقم خورده است و در واقع، واژه نفاق تطوّر معنایی یافته است. سیوطی می‏نویسد:
إنّ لفظ الجاهلیة اسم حدث فی الإسلام للزنّی الذی کان قبل البعثة و المنافق اسم إسلامیّ لم یعرف فی الجاهلیة(3)
ابن منظور هم پس از تعریف واژه نفاق و منافق می‏نویسد:
النفاق اسم إسلامیّ لم یعرف العرب بالمعنی المخصوص و هو الذی یستر کفرَه و یظهر إیمانَه و إن کان فی الأصل اللغة معروفا.(4)
حسن حنبکه المیدان، قرآن‏پژوه سوری نیز در اثر خویش نوشته است:
النفاق اسم إسلامیّ لم تعرفه العرب بمعنی التظاهر بالإسلام و ادّعاء الإیمان کذبا و مخادعة للمؤمنین مع إبطان الکفر و عدم الإیمان.(1)
قرآن کریم نیز در تعریف اصطلاح منافقان می‏گوید:
«یقولون بألسنتهم ما لیس فی قلوبهم»(2)؛ «یا أیّها الرسول لا یحزنک الذین یسارعون فی الکفر من الذین قالوا آمنّا بأفواههم و لم تؤمن قلوبهم».(3)

پیدایش نفاق در پهنه هستی

با تعریفی که از نفاق و منافق ارائه شد، این پدیده به عنوان یک رذیله اخلاقی، عمری به درازای زندگی انسانها دارد. جست‏وجو و کاوش در ملّتهای گذشته، اعم از ملّتهای ذکر شده در قرآن و غیر آن و نیز سرگذشت سقوط و ظهور حکومتها و آیینها، سراسر نشان از انسانهای خدعه‏گر، سست‏عنصر، ترسو، محافظه‏کار و خیانت‏پیشه است که برای رسیدن به مطامع زودگذر دنیوی با پَست‏ترین انسانها از درِ سازش درآمده‏اند و به بهترین انسانها پشت کرده و خیانت ورزیده‏اند.
صرف نظر از واژه نفاق که در تاریخ ملّتهای قبل از اسلام به آن اشاره شد، تجلّی این صفت در لباس «خیانت»، «پیمان‏شکنی»، «سازش‏کاری»، «خمودی» و «دورویی» امری مسلّم است. سید قطب در تفسیر فی ظلال القرآن می‏گوید:
لقد کانت هذه الواقعة فی المدینة و لکنّنا حین نتجاوز نطاق الزمان و المکان، نجدها نموذجا مکرّرا فی أجیال البشریة جمیعا.(4)
آیت‏اللّه‏ مکارم شیرازی ـ حفظه اللّه‏ـ در این باره می‏نویسد:
در هیچ عصر و زمانی، جوامع انسانی از وجود منافقان خالی نبوده [است] و می‏توان گفت، نفاق و منافقان از پیدایش انسان بر روی زمین پیدا شده و دشمنی آنان با بشریت آشکار شده است.(5)

پیدایش نفاق در صدر اسلام؛ مکه یا مدینه؟!

این موضوع، نه فقط از جنبه تاریخی، بلکه از آن نظر که نتیجه آن در امور اعتقادی دارای اهمیّت است، در بین دانشمندان اسلامی، به‏ویژه مفسّران و پژوهشگران علوم قرآنی، مورد بحث قرار گرفته است، خصوصا اینکه مفسّر باید در تفسیر آیه‏های مرتبط با منافقان، مبنای خویش را در این باره معین نماید تا بتواند به تفسیر دقیق این آیه‏ها بپردازد.
نخست به طرح چند پرسش برای اثبات فرضیه خود می‏پردازیم.
1. خاستگاه این بحث از کجا آغاز شده است؟ به عبارتی دیگر، عوامل طرح این بحث چیست؟
2. منظور از نفاق در اینجا کدام‏یک از انواع نفاق است؟
3. آیا منظور از نفاق، حالت فردی و انفرادی آن است یا جنبه گروهی و سازمان‏یافته آن؟
4. اساسا بحث از این موضوع چه فایده‏ای را دربردارد؟
گذشته از آثار عقیدتی که در پایان به آن اشاره می‏کنیم، باید بگوییم خاستگاه این بحث از آنجا آغاز شده است که عدّه‏ای برای پاک کردن دامن برخی از صحابه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم که مسئولیتی نیز در صدر اسلام داشته‏اند، تلاش کرده‏اند، ثابت کنند که پدیده نفاق هیچ‏گونه نشانی از آن در مکه نبوده است و آنچه تحت عنوان «نفاق و منافق در عرف قرآن» به کار رفته، در مدینه شروع شده است؛ بنابراین، این پدیده زشت نمی‏تواند دامنگیر هیچ یک از صحابه مکّی و به عبارتی، مهاجرین باشد. به همین منظور، مفسّران نیز به هنگام تفسیر واژه‏های هم‏سو با نفاق در آیه‏ها و سوره‏های مکّی برای توجیه آن و استدلال بر آن به تکاپو افتاده‏اند.
در پاسخ به پرسش دوّم باید گفت، سیاق بحث مفسّران، خود نشانگر نفاق از نوع عقیدتی ـ سیاسی است؛ چون آنهایی هم که در صدد توجیه آغاز نفاق در مکه برآمده‏اند، انگشت اشاره خویش را در مدینه به سوی عبداللّه‏ بن اُبی نشانه رفته‏اند که یکی از چهره‏های شاخص منافقان در مدینه بود و از آنجا که عدّه مسلمانان در مکه اندک بوده است و قدرت و هیمنه کافی نیز نداشته‏اند، طبیعی است که ممکن نیست حالت سازمان‏یافته نفاق در مکّه منظور باشد.
از این رو، با پاسخ ابتدایی به این پرسشها دیدگاههای متفاوت در این زمینه را مطرح و سپس به نقد آنها می‏پردازیم.

دیدگاه نخست: آغاز و شکل‏گیری نفاق در مدینه

دسته نخست که تقریبا تمامی دانشمندان عامّه و برخی دیگر را شامل می‏شود، معتقدند اساسا در مکّه، هیچ اثری از «نفاق فردی» و در ادامه شکل‏گیری آن به صورت «جریانی سازمان‏یافته» نبوده است، بلکه آثاری همچون به «مسخره گرفتن مسلمانان»، «کارشکنی در اهداف پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم »، «ایجاد خطوط موازی و متضادّ با پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم »، و حتی «اقدام به ترور پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم » از جانب منافقان مواردی است که در مدینه آغاز شده و به تناسب نیز آیه‏ها و سوره‏هایی بر پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نازل می‏شد و آن حضرت را از اهداف شوم منافقان آگاه و از اسرارشان مطلع می‏کرد. این گروه معتقدند حتی حالت فردی نفاق نیز تا بعد از هجرت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در مکه سابقه نداشته و هر آنچه در مکه بوده است، اخلاص و مجاهدت و یک‏رنگی است.

دلایل این دیدگاه
1. «ترس» عامل منحصر به فرد نفاق

دلیل عمده طرفداران این نظریه، این است که اساسا زمانی انسان به دورویی و نفاق روی می‏آورد که قدرتی قهری مانع از رسیدن انسان به اهدافش گردد؛ از این رو، انسان سودجو، ترسو و فرصت‏طلب که ترس، مانع از ابراز عقاید و وصول به نتیجه مورد نظرش است، به شخصیتی تصنعی و ساختگی روی آورده، چیزی را عنوان و بازگو می‏کند که در دل، هیچ اعتقادی به آن ندارد و یا به عملی دست می‏زند که چیزی جز خدعه و ریا نیست. پس، ترس از یک حکومت قوی و مزاحم بر سر راه خواسته‏های چنین انسانی از عوامل عمده و بلکه تنها عامل پیدایش نفاق است.
وجود چنین عاملی در مکه منتفی است؛ چرا که شرایط مکه به گونه‏ای بود که غلبه با مشرکان بود و هیچ مانعی در مقابل تمایلات و خواسته‏های مخالفان اسلام نبود، حتی خود مسلمانها نیز در چنان ضعفی بسر می‏بردند که برخی در اثر عدم تحمّل آزار و اذیت مشرکان، به مهاجرت به حبشه و مدینه مجبور شدند، همچنین طمع به مال، ثروت و غنیمت هم در مکه منتفی بوده است؛ بنابراین، برای وجود و بروز چنین پدیده مرموزی در مکّه هیچ بهانه‏ای باقی نمی‏ماند.(1)
فخر رازی، قرطبی و آلوسی نیز از طرفداران این دیدگاه هستند.(2)

2. عاری بودن آیه‏ها و سوره‏های مکّی از نام و نشان نفاق

دلیل دوّم اکثر اینان، این است که جز سوره عنکبوت، تمام سوره‏هایی که در خصوص منافقان سخن رانده‏اند، مدنی و محل نزول آنها مدینه است. سوره بقره، آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، نور، احزاب، محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، حدید، مجادله، حشر و منافقون از جمله سوره‏هایی هستند که به انگیزه‏های متفاوت از منافقان یاد کرده‏اند که بالغ بر سیصد آیه را دربردارند.
مفسّران و پژوهشگران علوم قرآنی نیز بر مدنی بودن این سوره‏ها اجماع دارند و حتی در بحث مکّی و مدنی، یکی از ویژگیهای سوره‏های مدنی را «ذکر نام و اوصاف منافقان» می‏دانند.(3)
در نزد طرفداران این نظریه، تنها سوره مکّی‏ای که از منافقان یاد کرده، سوره عنکبوت است که این مشکل را هم با مدنی شمردن یازده آیه ابتدای سوره حل کرده‏اند(1) و گویا دیگر شبهه‏ای را بی‏پاسخ نگذاشته‏اند! عبدالفتاح لاشین می‏گوید:
نخستین جایی که قرآن از منافقان یاد می‏کند، سوره انفال است که عبداللّه‏ بن اُبیّ و هوادارانش از رویارویی دو سپاه نابرابر در جنگ بدر خوشحال بودند و منتظر یکسره شدن جنگ به نفع مشرکان بودند و چنین سخن بر زبان می‏راندند: «إذ یقول المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض غرّ هؤلاء دینهم».(2)
اما دست امداد الهی بینی کفار را به خاک مالید و نتیجه جنگ به نفع مسلمانان رقم خورد. هنگامی که منافقان با چهره‏ای یأس‏آلود به مدینه بازگشتند، عبداللّه‏ ابن اُبیّ گفت: «هذا امرء قد توجه» و از اینجا بود که خط نفاق و پنهان‏کاری را تا مادامی که امکان بروز آن نبود، در پیش گرفتند.(3)

دیدگاه دوم: نظریه پیدایش نفاق در سالهای نخستین بعثت

گروه دوم، آغاز پیدایش نفاق را مکه می‏دانند و بر خلاف استدلال گروه نخست که «ترس از قدرت حاکمه» و «طمع به دست آوردن غنیمت» برای انسانهای ترسو، منفعت‏طلب و مخالف اسلام، مانع بزرگی از اظهار مکنونات است و فرد، چاره خود را در پناه آوردن به پدیده نفاق می‏داند، معتقدند این دو، علّت منحصره نیست، بلکه عوامل دیگری نیز ممکن است فرد را به پنهان کردن افکار و اعمال خود در پس پرده نفاق وادار کند.

دلیل دیدگاه دوم: عناصر متعدّد پدیدآورنده نفاق

علامه طباطبایی رحمه‏الله در این باره می‏نویسد:
خیر عاجل و ترس، تنها علت منحصره نیست، بلکه عواملی مانند «خیر مؤجّل»، «حمیّت و تعصب»، «آینده‏نگری و پیش‏بینی رخدادهای آینده» و... هم ممکن است سبب رویکرد انسان به نفاق گردد. از طرفی، دلیل محکمی بر نبود چنین انگیزه‏هایی در مکه وجود ندارد، بلکه برخی از مسلمانهایی که در مکه ایمان آورده بودند، سپس دچار تردید شده از دین برگشتند و دوباره در سایه تعالیم نبی مکرم اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و آیه‏های قرآن، ایمانشان استوار گشت و به حق نایل آمدند. دلیل بر این مطلب، این آیه قرآن است که سخن از اذیت و آزار مسلمانان را به میان آورده است، حال آنکه در مدینه، مسلمانان دارای شوکت و قدرت بودند و از اذیت و آزار در امان بودند. «و من الناس من یقول آمنّا باللّه‏ فإذا أوذی فی اللّه‏ جعل فتنة الناس کعذاب اللّه‏ و لئن جاء نصر من ربّک لیقولنّ إنّا کنّا معکم أ و لیس اللّه‏ بأعلم بما فی صدور العالمین»(1).(2)
نگارنده ضمن تأیید و قبول دیدگاه دوّم مبنی بر وجود پدیده نفاق در بین گروندگان به دین اسلام در سالهای نخستین دعوت پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در «مکه»، اثبات این نظریه را از دو راه ممکن می‏داند:

استدلال نخست: اثبات به‏کارگیری واژه‏های مترادف درمعنای نفاق

قرآن کریم در آیه‏های نخستین سوره بقره، انسانها را به سه دسته تقسیم می‏کند:
1. مؤمنان؛(3) 2. کافران؛(4) 3. عدّه‏ای از مردم که ادّعای ایمان به خدا و روز قیامت را دارند، اما هیچ‏گاه مؤمن نیستند، بلکه در پی فریب خداوند و مؤمنان هستند.(5) خداوند در وصف دسته سوم می‏فرماید: «فی قلوبهم مرض»؛ یعنی در دلهای آنها بیماری است. سپس خصلتها و ویژگیهای دیگر آنان را بیان می‏کند.(6)
قرآن کریم بدون آنکه نامی از این گروه ببرد، به تشریح روحیّات و صفات آنها پرداخته است. هیچ مفسّر و محقّقی در اینکه این اوصاف به منافقان مربوط است، شک ندارد و به اتفاق قائل‏اند این آیه‏ها درباره منافقان سخن می‏گوید. تعبیر «فی قلوبهم مرض» به عنوان یکی از اوصاف بخصوص منافقان ذکر شده است که در دوازده جای دیگر قرآن، جز آیه 32 سوره احزاب که به معنای «فجور و زنا» آمده است، وصف منافقان واقع شده است.(1)
آنچه در پی اثبات آن هستیم، این است که واژه «مرض» در این فراز از آیه، در ادبیات عرب به چه معناست؟ و آیا چنین تعبیرهایی در آیه‏ها و سوره‏های نخستین نازل شده بر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم هم به کار رفته است یا خیر؟
ابتدا با مراجعه به قرآن کریم می‏بینیم در سوره مدّثّر که بنا بر قول مفسّران و دانشمندان اسلامی چهارمین سوره نازل شده بر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم است و بدون شک از سوره‏های مکّی به شمار می‏آید، تعبیر «فی قلوبهم مرض» به کار رفته است: «و ما جعلنا أصحاب النار إلاّ ملائکة و ما جعلنا عدّتهم إلاّ فتنة للذین کفروا لیستیقن الذین أوتوا الکتاب و یزداد الذین آمنوا إیمانا و لا یرتاب الذین أوتوا الکتاب و المؤمنون و لیقول الذین فی قلوبهم مرض و الکافرون ماذا أراد اللّه‏ بهذا مثلاً کذلک یضلّ اللّه‏ من یشاء و یهدی من یشاء و ما یعلم جنود ربّک إلاّ هو و ما هی إلاّ ذکری للبشر»(2).(3)
حال با تأکید مفسّران بر مکّی بودن این سوره،(4) عبارت «فی قلوبهم مرض» در این آیه، چگونه تفسیر می‏شود؟ آیا «مرض» در اینجا مفهوم دیگری دارد؟
خلیل بن احمد فراهیدی که در نزدیک‏ترین زمان به عصر نزول، کاربرد واژه‏ها را در متون اسلامی گزارش کرده است، می‏نویسد:
«مرض» یقال: قلب مریض من العداوة و من النفاق، قال اللّه‏ تعالی: «فی قلوبهم مرض» أی نفاق.(5)
ابن فارس می‏گوید:
«م، ر، ض»، اصل صحیحی است که دلالت دارد بر آنچه انسان را از درستی در هر چیزی خارج می‏کند. و النِفاقُ مرض فی قوله تعالی: «فی قلوبهم مرض».(1)
ابن منظور نیز «مرض» را نقیض سلامتی و درستی دانسته است و می‏نویسد:
المرض: الشکّ و منه قوله تعالی: «فی قلوبهم مرض»: أی شکّ و نفاق.(2)
راغب اصفهانی ضمن تقسیم مرض به دو گونه «جسمی» و «غیرجسمی» می‏گوید:
الثانی: عبارة عن الرذائل کالجهل و الجبن و البخل و غیرها... نحو: «فی قلوبهم مرض» فی سورة البقرة و النور و التوبة و المائدة و لیشبه النفاق و الکفر.(3)
زید بن علی آنگاه که به فراز «فی قلوبهم مرض» رسیده است و آن را بیش از دو جای قرآن یعنی سوره بقره و مدّثّر متذکّر نشده است! می‏نویسد: ««فی قلوبهم مرض»: أی شکّ و نفاق».(4)
ابن قتیبه، دامغانی، نیشابوری و فرّاء نیز «مرض» را به معنای «نفاق و شک» دانسته‏اند(5) و این در حالی است که قدمای مفسّران هم تا عصر حاضر، این واژه را یا به معنای «نفاق» و یا به معنای «شک و نفاق» پنداشته‏اند.(6)
حال با توجّه به اجماع مفسّران و قرآن‏پژوهان بر مکّی بودن سوره مدّثّر و رأی اکثریت و قاطع واژه‏شناسان بر استعمال واژه «مرض» به جای «نفاق»، این نتیجه به دست می‏آید که به کار رفتن این واژه در نخستین سوره‏های نازل شده بر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به عنوان وصفی ویژه برای منافقان، خود دلیلی واضح و روشن بر پیدایش این پدیده ناپسند اخلاقی، اجتماعی و عقیدتی در مکه است.
باید گفت توجیه برخی از مفسّران از کاربرد واژه «مرض» به معنای «نفاق» در آیه، به اینکه «آیه در صدد بیان منافقانی است که در آینده در مدینه خواهند آمد و اخبار به غیبت است»،(1) تفسیری است که شایسته چنین مفسّرانی نیست؛ چرا که از این سخن، این سؤال نیز برمی‏خیزد که آیا قرآن می‏خواهد با طرح آن [در ذهن مردم و سطح جامعه اسلامی]، زمینه بروز چنین پدیده‏ای را مهیّا کند؟!
بنابراین، باید اذعان کرد که «نفاق در مکه» به صورت «فردی» و از نوع عمیق آن وجود داشته است و به دلیل تناسق و پیوستگی محتوای بین آیه‏های قبل و بعد و نیز سیاق آیه‏های سوره که سوره‏ای کاملاً مکّی است؛ به تعبیری دیگر، اگر «الذین فی قلوبهم مرض» وصف ویژه منافقان نباشد، به دلایلی که گذشت، نشان از پنهان‏سازی باورها و داشتن تردید و دگرگونیهای درونی در مکه است.(2)

استدلال دوم: اثبات با بررسی سوره‏های مکّی و مدنی

پذیرش این تعریف از آیه‏ها و سوره‏های مکّی و مدنی مبنی بر اینکه هر آیه و یا سوره‏ای که قبل از هجرت پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم تا ورود به مدینه بر پیامبر نازل شده است، مکّی است و هر آیه و سوره‏ای که بعد از ورود پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به مدینه تا انتهای عمر پربرکت حضرتش، نازل شده است، مدنی است، امری مسلّم و قطعی از سوی دانشمندان قرآن‏پژوه می‏باشد.
با وجود یک معیار قابل قبول برای شناخت سوره‏های مکّی و مدنی، این سؤال مطرح است که آیا سند معتبری که بیانگر مکّی و مدنی بودن سوره‏ها باشد همچون نصّ خاصّ پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و یا گزارشهای صحیح و قابل اتّکا، وجود دارد یا خیر؟ در غیر این صورت، چرا؟ بدرالدین زرکشی در این باره می‏نویسد:
باقلانی در الانتصار می‏نویسد: نبود انگیزه کافی در جهت ثبت آیه‏های مکّی و مدنی به عنوان یک فریضه دینی و احساس نیاز نکردن صحابه به کتابت و ضبط چنین موضوعی در عصر نزول، باعث شده است که نصّ خاصّی از پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نداشته باشیم و صرفا آزمندی و اشتیاق وافر مسلمانان به قرآن، باعث شده است عدّه‏ای به گزارش چنین مواردی اقدام کنند.(1)
زرقانی نیز عدم دستور مستقل از ناحیه رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بر ضبط و ثبت موضوع مکّی و مدنی سوره‏ها و آیه‏ها و شاهد و ناظر بودن افراد عصر نزول را با عبارت «لیس بعد العیان بیان»، علّت فقدان مدارک مستند می‏داند.(2)
افزون بر دلایل فوق، «نبود سواد کافی و همگانی در بین قبایل عرب» و نیز «نبود وسایل نوشتاری» و «از بین رفتن بخش عظیمی از میراث [حدیثی] مسلمانان در قرون گذشته» ما را بر اجتهادی بودن گفتار موجود در مکّی و مدنی بودن سوره‏ها و آیه‏ها از نقلها و گزارشهای مانده بر حافظه صحابه و تابعان رهنمون می‏سازد.
با شرایط پیش‏گفته، وجود آیه‏های مکّی در سوره‏های مدنی و بالعکس از چه میزان استحکام و استواری برخوردار است؟ هدف از طرح این سؤال این است که عدّه‏ای بنا به دلایل پیش‏گفته، تمام همّت خویش را برای اثبات عدم وجود نفاق در مکه به کار گرفته‏اند؛ از این رو، سوره‏هایی که آنها را به اتفاق مکّی می‏دانند، امّا در آیه‏هایی از آنها از منافقان سخن رفته است، برای اثبات امر معلوم خویش در صدد توجیه وجود این آیه‏ها در سوره‏های مکّی برآمده‏اند و راه‏حلّ آن را در مدنی بودن آن آیه‏ها دانسته‏اند، در حالی که این، خود دلیلی محکم بر «مکّی بودن نفاق» است، نه «مدنی بودن آیه».
سوره عنکبوت از جمله سوره‏هایی است که بر مکّی بودن آن اتفاق وجود دارد،(3) امّا چون در آیه یازدهم آن از منافقان یاد شده است، یازده آیه نخست آن را مدنی شمرده‏اند؛ زیرا معتقدند نفاق از پدیده‏های تولید شده در مدینه است. البته این استثنا به سوره عنکبوت اختصاص ندارد، بلکه در مورد آیه‏هایی از سوره‏های رعد،(1) مجادله،(2) تحریم،(3) و حج(4) نیز وجود دارد.
بر خلاف ادّعای عدّه‏ای قلیل، فخر رازی و ابن کثیر، بدون هیچ قیدی، سوره عنکبوت را مکّی دانسته‏اند(5) و سید قطب ضمن بیان اقوال مختلف، مکّی بودن تمام سوره عنکبوت را ترجیح می‏دهد.(6) طبرسی و علامه طباطبایی نیز بر همین قول استوارند.(7)
حال با وجود ادّعاهای مبتنی بر گزارشهای «غیر متواتر» و «اجتهادی» و «خالی از هرگونه استدلال» می‏گوییم:
1. نه تنها نام بردن از منافقان، دلیلی بر مدنی بودن آیه‏ها و سوره‏ها نیست، بلکه خود دلیلی بر وجود نفاق و منافق در مکه است و بنا بر آنچه در استدلال نخست در خصوص لغت و اصطلاح «مرض» گذشت، هر مقدار از ابتدای بعثت می‏گذشت، این پدیده ناپسند و زهراگین، از حالت «فردی» خارج و وضعیت «گسترده‏تری» به خود می‏گرفت، به طوری که اگرچه در آغاز بعثت در قالب لفّافه و اشاره بیان می‏شد، امّا قبل از هجرت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم همان‏طوری که در سوره عنکبوت آمده است، صریحا از این گروه خطرناک یاد شده است و در ادامه، در مدینه در شرح حال مفصّل آنها آیه‏هایی نازل شده است.
2. فرآیند تکمیل مجموعه‏ای از آیه‏ها به نام یک سوره، ثابت می‏کند که آیه‏های نخستین سوره عنکبوت مکّی است. زرقانی در این باره می‏گوید:
یکی از وجوه تقسیم‏بندی سوره‏ها به مکّی و مدنی، ابتدای سوره است؛ یعنی هر سوره‏ای که ابتدای آن در مکه نازل شده باشد، مکّی و در غیر این صورت مدنی است.(1)
استاد معرفت ـ حفظه اللّه‏ـ نیز می‏نویسد: «روند تکمیل و ثبت آیه‏های یک سوره در طول یکدیگر می‏باشد».(2) همو در بحث استثنائات می‏گوید:
از واقعیّت به دور است که آیه‏ای در مکه نازل شود و به صورت غیر مسجّل سرگردان بماند تا اصل آن سوره در مدینه نازل گردد،(3) همچنان که بر عکس آن هم درست نیست، به این صورت که آیه‏ای در مدینه نازل شود و در سوره‏ای مکّی قرار گیرد؛ [زیرا] چنین قولی جز حدس و گمان، مستند دیگری ندارد.(4) این استناد از ابن حجر عسقلانی در شرح بخاری نیز ادّعا شده است.(5)
هر چند ما در صدد اثبات اینکه «بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم» مبنای ابتدای سوره است و اینکه «بسمله» جزء سوره است، نیستیم، اگر از این دریچه هم نگریسته شود، معلوم می‏شود که تمام سوره عنکبوت مکّی است؛ چرا که اگر ملاک ابتدای سوره، «بسم اللّه‏» باشد، کسانی که قائل‏اند یازده آیه نخست سوره مدنی است، باید تمام سوره را مدنی بنامند، در حالی که به مکّی بودن آن اجماع دارند و اگر ملاک دیگری برای آن دارند، دلیل مدنی بودن این آیه‏های نخستین چیست؟

نتیجه

با توجّه به دلایل ذکر شده، سوره عنکبوت کاملاً مکّی و دلیلی بر مدّعای ما بر «وجود نفاق در مکه» است؛ چرا که سوره عنکبوت از آخرین سوره‏های نازل شده در مکّه است و قرآن نیز با توجّه به اهمیت موضوع و همچنین علنی شدن برخی امور، به صراحت از آن یاد کرده است.

پي نوشت ها:

‏
1. mhmmd-mirzaei@yahoo.com
1. عودة خلیل ابوعودة، التطوّر الدلالی، چاپ اوّل، اردن، مکتبة المنار، 1405 ق. ، ص266.
2. خلیل بن احمد فراهیدی، ترتیب کتاب العین، تحقیق مهدی مخزومی، چاپ اوّل، قم، انتشارات اسوة، 1414 ق. ، ج3، ص1825؛ محمد الازهری، تهذیب اللغة، چاپ اوّل، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1421ق. ، ج9، ص156؛ ابن فارس، معجم مقاییس اللغة، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، بیروت، دارالجیل، ج5، ص445؛ فخرالدین طریحی، مجمع البحرین، تحقیق سیداحمد حسینی، چاپ دوم، تهران، مکتبة نشر الثقافة الاسلامیه، 1408 ق. ـ 1367 ش. ، ج4، ص354؛ ابن منظور، لسان العرب، ج10، ص359؛ محمدمرتضی الزبیدی، تاج العروس من جواهر القاموس، بیروت، دار المکتبة الحیاة، ج7، ص79.
3. محمد الازهری، تهذیب اللغة، ج9، ص156؛ خلیل بن احمد فراهیدی، ترتیب کتاب العین، ج3، ص1825؛ حسین بن محمد (راغب اصفهانی)، المفردات فی غریب القرآن، تحقیق محمد سید گیلانی، بیروت، ص502؛ ابن منظور، لسان العرب، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج10، ص357.
4. عودة خلیل ابوعودة، التطوّر الدلالی، ص266.
5. محمود بن عمر زمخشری، اساس البلاغة، چاپ اوّل، بیروت، دار بیروت، 1412 ق. ، ص648.
1. خلیل بن احمد فراهیدی، ترتیب کتاب العین، ج3، ص 1825؛ محمد الازهری، تهذیب اللغة، ج9، ص159؛ فخرالدین طریحی، مجمع البحرین، ج2، ص354؛ ابن منظور، لسان العرب، ج10، ص457؛ عودة خلیل ابوعودة، التطوّر الدلالی، ص264؛ احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغة، ج5، ص454.
2. همان.
3. جلال‏الدین سیوطی، المزهر فی علوم اللغة و آدابها، تحقیق محمد احمد جاد المولی و الیاس الحلبی، قاهره، ج1، ص301.
4. ابن منظور، لسان العرب، ج10، ص359.
1. عبدالرحمن حسن حنبکه المیدانی، ظاهرة النفاق و خبائث المنافقین فی التاریخ، چاپ اوّل، بیروت، دارالقلم، 1414 ق. ، ج1، ص1.
2. فتح/ 11.
3. مائده/ 41.
4. سید قطب، فی ظلال القرآن، چاپ پنجم، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1386 ق. ـ 1967 م. ، ج1، ص44 و 45.
5. ناصر مکارم شیرازی، مثالهای زیبای قرآن، چاپ اوّل، انتشارات نسل جوان، 1378 ش. ، ص34.
1. عبدالفتاح لاشین، لغة المنافقین فی القرآن، ج1، چاپ اوّل، بیروت، دار الرائد العربی، 1405 ق. ، ص10ـ11؛ جعفر سبحانی، منشور جاوید، چاپ دوّم، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1370 ش. ، ج4، ص10؛ سید قطب، فی ظلال القرآن، ج8، ص108.
2. فخر رازی، التفسیر الکبیر، چاپ سوم، بیروت، ج30، ص207؛ محمد القرطبی، الجامع لاحکام القرآن، چاپ اوّل، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1420 ق. ، ج19، ص54؛ آلوسی بغدادی، روح المعانی، چاپ چهارم، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1405 ق. ، ج29، ص127.
3. جلال‏الدین السیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، تحقیق ابوالفضل ابراهیم، منشورات الشریف الرضی، ج1، ص38ـ43؛ محمّد بن عبداللّه‏ زرکشی، البرهان فی علوم القرآن، چاپ دوم، تحقیق یوسف عبدالرحمن المرعشلی، 1415 ق. ، ج1، ص280؛ محمد عبدالعظیم زرقانی، مناهل العرفان، چاپ اوّل، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1409 ق. ، ج1، ص201؛ محمدهادی معرفت، التمهید، چاپ اوّل، قم، مؤسسة النشر الاسلامی لجماعة المدرسین، 1412 ق. ، ج1، ص137.
1. زرکشی، البرهان فی علوم القرآن، ج1، ص275؛ زرقانی، مناهل العرفان، ج1، ص200؛ محمود رامیار، تاریخ قرآن، چاپ چهارم، تهران، انتشارات امیر کبیر، 1379 ش. ، ص607؛ جلال‏الدین السیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج1، ص62.
2. انفال/ 49.
3. عبدالفتاح لاشین، لغة المنافقین فی القرآن، ج1، ص10 و 11.
1. عنکبوت/ 10.
2. سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان، قم، جامعة المدرسین، ج20، ص90.
3. بقره/ 2ـ 5.
4. بقره/ 6 و 7.
5. بقره/ 8 ـ20.
6. ر.ک: بقره/ 10ـ20.
1. بقره/ 10؛ مدّثّر/ 31؛ حجّ/ 53؛ نور/ 50؛ احزاب/ 12، 32 و 60؛ محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم / 20؛ مائده/ 52؛ انفال/ 49؛ توبه/ 125.
2. مدّثّر/ 31.
3. جلال‏الدین سیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج1، ص40ـ43؛ زرکشی، البرهان فی علوم القرآن، ج1، ص280؛ زرقانی، مناهل العرفان، ج1، ص201؛ محمود رامیار، تاریخ قرآن، ص586؛ محمدهادی معرفت، التمهید، ج1، ص135.
4. قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج19، ص54؛ فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج30، ص207؛ محمد بن حسن طوسی، التبیان، ج10، ص171؛ سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان، ج20، ص90.
5. خلیل بن احمد فراهیدی، کتاب العین، انتشارات اسوه، ج3، ص1693.
1. ابن فارس، معجم مقایس اللغة، مکتب الاعلام الاسلامی، ج5، ص311.
2. ابن منظور، لسان العرب، ج7، ص231.
3. راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ص466.
4. زید بن علی، تفسیر غریب القرآن، تحقیق محمدجواد حسینی جلالی، چاپ دوم، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، 1418 ق. ، ص123 و 444.
5. ابن قتیبه، تفسیر غریب القرآن، تحقیق سیداحمد صقر، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1398 ق. ، ص41، 123 و 444؛ حسین بن محمد دامغانی، الوجوه و النظائر فی القرآن، تصحیح اکبر بهروز، تبریز، 1366 ش. ، ص735؛ محمود بن حسن نیشابوری، ایجاز البیان عن معانی القرآن، تحقیق حنیف بن حسن قاسمی، ج1، ص395؛ اسماعیل بن احمد حیری نیسابوری، وجوه القرآن، تحقیق نجف عرشی، ص518؛ ابراهیم زجاج، معانی القرآن، چاپ اوّل، تحقیق عبدالجلیل عبده شلبی، بیروت، عالم الکتب، 1408 ق. ، ج1، ص445.
6. محمد بن حریر طبری، جامع البیان، ج1، ص314؛ محمد بن حسن طوسی، التبیان، ج10، ص182؛ فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج30، ص207؛ قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج19، ص82؛ سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان، ج20، ص90؛ آلوسی، روح المعانی، ج29، ص127.
1. زمخشری، الکشاف، ج4، ص652؛ محمد شوکانی، فتح الغدیر، ج4، ص396.
2. محمدعلی مهدوی راد، «پژوهشی در واژه کتاب»، فرهنگ جهاد، سال اوّل، شماره 4، ص16.
1. بدرالدین زرکشی، البرهان فی علوم القرآن، ج1، ص279.
2. عبدالعظیم زرقانی، مناهل العرفان فی علوم القرآن، ج1، ص198.
3. جلال‏الدین سیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج1، ص38، 40ـ44، 62، 69، 96 و 98؛ بدرالدین زرکشی، البرهان فی علوم القرآن، ج1، ص275، 280؛ زرقانی، مناهل العرفان، ج1، ص199ـ202؛ محمود رامیار، تاریخ قرآن، ص610؛ محمدهادی معرفت، التمهید، ج1، ص137 و 138.
1. جلال‏الدین سیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج1، ص38ـ40 و 62.
2. همان.
3. همان.
4. بدرالدین زرکشی، البرهان فی علوم القرآن، ج1، ص290؛ محمد بن جریر طبری، جامع البیان فی تفسیر القرآن، چاپ دوم، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1420 ق. ، ج10، ص125.
5. فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج13، ص23؛ ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، بیروت، دار صادر و الریاض، مکتبة الرشید، 1420 ق. ، ج4، ص150.
6. سید قطب، فی ظلال القرآن، (چاپ رحلی)، ج5، ص2718.
7. فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، چاپ اوّل، بیروت، دار المعرفه، 1406 ق. ، ج7، ص425ـ433؛ سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان، ج16، ص113.
1. زرقانی، مناهل العرفان، ج1، ص202.
2. محمدهادی معرفت، التمهید، ج1، ص133.
3. همان، ج1، ص224.
4. همان، ج1، ص175.
5. همان (به نقل از ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، ج9، ص38).

 
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ادبيات نفاق و سيماي منافقين

ادبيات نفاق و سيماي منافقين

عبدالله عميدي

افراد دوچهره كه معمولا به حسب ويژگي هاي شخصيتي به دنبال منافع فردي، گروهي و باندي خود هستند، از منظر قرآن داراي ويژگي هايي اند كه به راحتي قابل شناسايي مي باشند. اين نوشتار به صورت مختصر و با نگاهي اجمالي در پي نشان دادن بخشي از ادبيات و چهره دوچهرگان (منافقان) از منظر قرآن مجيد مي باشد.
قرآن مجيد علاوه بر بيان مباني مهم دين و شعاير آن، وظايف و آيين هاي دينداري يا همان شريعت ديني، كتاب «خبر» نيز مي باشد. مسلمانان براي شناخت دقيق راه هاي زندگي در جامعه كه نيازمند آگاهي از هويت فكري افراد مختلف به ويژه مدعيان تصدي در امورات عمومي و موثر بر زندگي مردم اند، اگر به اخبار و راهنمايي هاي قرآن بيشتر توجه نمايند، معيارهاي شناخت دقيق و موشكافانه اي را استخراج خواهند كرد كه مي تواند آنان را در پيشبرد اهداف بلند زندگي اجتماعي موفق نمايد.
قرآن درخصوص همه مسايل، اعم از «تر و خشك»، «بزرگ و كوچك» اظهار رأي كرده و انسان را راهنمايي منحصر به فردي مي كند.
افراد دوچهره كه معمولا به حسب ويژگي هاي شخصيتي به دنبال منافع فردي، گروهي و باندي خود هستند نه منافع عموم و منافع ملي، از منظر قرآن داراي ويژگي هايي اند كه به راحتي قابل شناسايي مي باشند. اين نوشتار به صورت مختصر و با نگاهي اجمالي در پي نشان دادن بخشي از ادبيات و چهره دوچهرگان (منافقان) از منظر قرآن مجيد مي باشد. اينك مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:

1-دروغگويي

در سوره «منافقون» اولين خبري كه قرآن به پيامبر(ص) و مومنان به پيامبر مي دهد، دروغگويي منافقان است.
«اي رسول ما، چون منافقان نزد تو آمده و گفتند كه ما به يقين و حقيقت گواهي مي دهيم كه تو رسول خدايي، خدا مي داند كه تو رسول اويي و خدا هم گواهي مي دهد كه منافقان دروغ مي گويند. سخن هاي (دروغ) خود را سپر جان خويش (و مايه فريب خلق) قرار داده اند تا بدين وسيله راه خدا را ببندند كه آنچه مي كنند بسيار بد مي كنند.» (منافقون، 1 و 2)
اولين ويژگي ادبيات آنها دروغگويي است، دروغ را براي فريب مردم مي گويند، عملي بد و شكننده انسجام عمومي كه موجب از بين بردن فرصت ها براي تحقق اهداف جمعي مومنان مي شود.

2- ادعاي ايمان

ادعاي ايمان آنها جنبه دفاعي دارد، در مقابل اعراض و اعتراض شكننده مردم از آنها. چون اگر حقيقت قلبي اشان را ابراز نمايند مردم از آنان روي گردان مي شوند! پس امكان زندگي برايشان نيست تا چه رسد كه بتوانند به جايگاه هاي مختلف اجتماعي نيز دست پيدا كنند. لذا اقدام به اظهار ايمان به پيامبر(ص) يا ولي جامعه و قوانين موضوعه دين مي كنند.

3- عدم درك واقعي از جامعه

منافقين درك واقعي از شرايط زندگي مردم و جامعه ندارند (منافقون، 3) به همين دليل نوع گفته ها و اعمالشان مغاير با اهداف جامعه است.

4- آراستگي ظاهر

آنها اهل ظاهرند، ظاهرشان آراسته است، با ظاهري مدعيانه در صحنه هاي اجتماعي حاضر مي شوند، در مقابل حق و حقايق جامعه انعطاف ناپذيرند و همواره نسبت به ديگران بدگمان بوده و از هر كاري كه براي مردم صورت مي گيرد احساس ترس مي كنند (منافقون، 4)

5- تكبر و نخوت، فسق و گناه

چنين كساني اهل تكبر و نخوت اند، خودمحور و مستكبرند (منافقون، 5) اهل فسق و گناه هستند و تشويق به كارشكني مي كنند، خود را عزيز و ديگران را ذليل مي پندارند. (منافقون، 6 و 8)

6- خشن، تندخو، بخيل و حسود

زبانشان خشن، تند و بد است، تندخويي و خشونت در زبانشان جاري است. اهل بخل و حسادت اند و در عرصه جمع مال و منال حريص اند.(احزاب 19)

7- فرصت طلبي

در بهره گيري از موقعيت ها و شرايط مختلف «فرصت طلب اند» و به دنبال هر اتفاق و حادثه يا رويدادي، منافع خود را مي جويند (نساء، 73)

8- خدعه و نيرنگ

منافقان اهل نيرنگ و فريبكاري اند، براي رسيدن به منافع و اهدافشان با توسل به نيرنگ و فريب كاري اقدام مي كنند (بقره، 9)

9- مريضي قلب

قلب آنها مريض است (بقره، 10) و از قلب مريض آنها جز مريضي چيزي عايد جامعه نمي شود.

10- اصلاح طلبي كاذب

آنها با شعار اصلاح گري فسادانگيزي مي كنند. اصلاح طلبي پوششي براي فسادكاري هاي مختلف آنان است، وقتي به آنها مي گويي فساد نكنيد، دست از خرابكاري برداريد، اين كارها براي جامعه مفسده دارد، مي گويند: ما جز اصلاح جامعه و اصلاح طلبي كاري نمي كنيم. (بقره،11)

11- مسخره كردن

اهل نفاق اهل ايمان و ولايت را به سخره مي گيرند. ادبياتشان، دست انداختن مؤمنان و پيروان ولايت است (بقره، 14) البته آنها سفي و نادانند و خودشان نمي دانند. (بقره،13)
اگر در گفتار و رفتارشان كمي دقت صورت گيرد سفاهت و ناداني هويداست، به سخره گرفتن مؤمنان اهل عمل، حرص و طمع، خشك و خشن بودن و... نشانه هاي سفاهت و بلاهت است كه دامن دو چهرگان را گرفته است.

12- فتنه انگيزي

آنها در بين مسلمين فتنه انگيزي مي كنند (توبه، 47) آنان همواره در دودلي و شك و ترديدند، هيچگاه نمي توانند به استحكام اهل ايمان تصميم گيري نمايند. كارهايي كه قرار است انجام دهند، با ترديد و دودلي با آن مواجه مي شوند، مي آيند يا نمي آيند، اين كار را مي كنند يا نمي كنند، مدت ها در ترديد و شك و دودلي هستند تا بالاخره به يك سمتي بغلطند. (توبه، 45)

13- شادماني از ناراحتي رهبر

منافقان از غم و غصه و مصيبتي كه به پيامبر و ولي جامعه مي رسد، شادمانند و از شادماني و موفقيت ايشان ناراحت مي شوند.(توبه،50)

14- كراهت در انفاق و كسالت در نماز

اينها اگر انفاق كنند با كراهت است و نماز را با كسالت انجام مي دهند. (توبه، 54)

15- پناهندگي به هر مخفيگاه

منافقان هنگام ترس از اعمالي كه عليه جامعه مرتكب شده اند، هر پناهگاهي بيابند به آن پناه مي برند، چه كوه باشد و چه كشورهايي كه از دشمنان جامعه اسلامي اند.(توبه، 57)

16- عيب جويي

از ويژگي هاي ديگر دو چهرگان بي ايمان عيب جويي است، اصولاً به دنبال گفتن عيوب و جستن عيب براي افشاي آن هستند چه راست باشد چه دروغ. (توبه،79)

17- اذيت رهبر

آنها اهل اذيت نمودن پيامبر(ص) و ولي جامعه اند، يكرنگي رهبري اسلام و زلالي او را بستري براي اذيت و آزار قرار مي دهند. (توبه،61)

18- ترس از افشاي ماهيت قلبي

منافقان به شدت از رو شدن دستشان مي ترسند، به صورت وحشتناك از افشا شدن حقيقت قلبي اشان در هراسند (توبه،64) و البته در باطل فرو مي روند (توبه، 65) آنها به منكر امر مي كنند و از معروف نهي كننده اند. (توبه،67)

19- خوشحالي از عدم مشاركت در جهاد و دفاع

از اينكه در جهاد و دفاع از جامعه مشاركت نكرده اند خوشحال اند. (توبه،81)

20- ترس از شركت در جنگ و جهاد

البته به دليل پستي و رذالتي كه دارند از «شركت در جنگ و جهاد مي ترسند». (محمد،20)

21- رياكاري

منافقان اهل رياكاري اند، ريا و تظاهر از ويژگي هاي آنان است و اگر به نماز حاضر مي شوند براي رياكاري است. (نساء، 142)

22- بي هدفي

از ديگر ويژگي هاي مهم منافقان اين است كه هدف ندارند. (نساء، 143) كسي كه هدف ندارد نمي تواند برنامه هم داشته باشد، كسي كه برنامه ندارد در سخن گفتن جز عيب جويي، بدگويي و خراب كردن اهل ايمان داراي برنامه راهي ندارد.

23- پخش شايعه

پخش شايعه جزء كارهايشان است. (نساء، 83)

24- دوستي با كفار

اهل دوستي با كفار هستند، در داشتن رابطه دوستي با كفار اكراهي ندارند. (نساء، 139)

25- رفيق نيمه راه

رفيق نيمه راه اند، كار را به اتمام نمي رسانند و همراهي را كامل نمي كنند.(محمد، 26)

26- سودجو و منفعت طلب

سودجو و منفعت طلبند (توبه، 58) به جاي درنظر داشتن منافع عموم و منافع ملي و منافع همه مؤمنان، منافع فردي، گروهي و باندي خود را دنبال مي كنند.
 

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

منافقون

منافقون

كاظم سرابي

 

كلمات كليدي :

قرآن، نفاق، دوروئي، انحراف
"منافق" واژهاي است قرآني که از ماده نفق و نفاق گرفته شده و در لغت به معنی خارج شدن و تمام شدن است و در اصطلاح كسى است كه در باطن كافر و در ظاهر مسلمان است:[1]
« يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ »[2]
«ميگويند آنچه را که در دلهايشان نيست »
وجه تسميه منافق از "نفق" بمعنى نقب است كه از راهى به دين وارد و از راه ديگرى خارج ميشود.[3]
در قرآن کريم آيات فراوانی به موضوع منافقين ميپردازد تا آنجا که سورهای مستقل نيز در شرح حال آنها به نام منافقون نازل شده و اين مطلب بيان کننده اهميت موضوع است.

سرچشمه نفاق

مساله نفاق و منافقان در اسلام از زمانى مطرح شد كه پيامبر به مدينه هجرت فرمود و پايه‏هاى اسلام قوى و پيروزى آن آشكار شد، و گرنه در مكه تقريبا منافقى وجود نداشت، زيرا مخالفان قدرتمند هر چه مى‏خواستند آشكارا بر ضد اسلام مى‏گفتند و انجام مى‏دادند و از كسى پروا نداشتند و نيازى به كارهاى منافقانه نبود، لذا دشمنان شكست خورده، براى ادامه برنامه‏هاى تخريبى خود تغيير چهره داده، ظاهرا به صفوف مسلمانان پيوستند، ولى در خفا به اعمال خود ادامه مى‏دادند.

اوصاف عمومی و جامع منافقان

از مجموع آيات سوره منافقون، نشانه‏هاى متعددى براى این گروه، استفاده مى‏شود كه در يك جمع‏بندى مى‏توان، آن را در ده نشانه و پيام خلاصه كرد:
1-   دروغگويى صريح و آشكار:
« وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ »
«خداوند شهادت مى‏دهد كه منافقان دروغگو هستند.»
2- استفاده از سوگندهاى دروغين براى گمراه ساختن مردم:
« اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً »
«آنها سوگندهايشان را سپر ساخته‏اند»
3- عدم درك واقعيات، بر اثر رها كردن آئين حق:
« لا يَفْقَهُونَ »
«حقيقت را درك نمى‏كنند»
4- داشتن ظاهرى آراسته و زبانى چرب:
« وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ »
«هنگامى كه آنها را مى‏بينى، جسم و قيافه آنان تو را در شگفتى فرو مى‏برد! »
5- بيهودگى در جامعه و عدم انعطاف در مقابل حق، همچون يك قطعه چوب خشك:
« كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَة ٌ»
«گويى چوبهاى خشكى هستند كه به ديوار تكيه داده شده‏اند»
6- بدگمانى و ترس و وحشت از هر حادثه و هر چيز به خاطر خائن بودن:
« يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ »
«هر فريادى از هر جا بلند شود بر ضد خود مى‏پندارند»
7- حق را به باد سخريه و استهزاء گرفتن:
« لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ »
«سرهاى خود را (از روى استهزا و كبر و غرور) تكان مى‏دهند! »
8- فسق و گناه:
« إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ »
« خداوند قوم فاسق را هدايت نمى‏كند! »
9- خود را مالك همه چيز دانستن، و ديگران را محتاج به خود پنداشتن:
«هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى‏ مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا »
« آنها كسانى هستند كه مى‏گويند: به افرادى كه نزد رسول خدا هستند انفاق نكنيد تا پراكنده شوند »
10- خود را عزيز و ديگران را ذليل، تصور كردن:
« لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَ »[4]
« عزيزان ذليلان را بيرون مى‏كنند »
بدون شك نشانه‏هاى منافق منحصر به اينها نيست، و از آيات ديگر قرآن و روايات اسلامى و نهج البلاغه نيز نشانه‏هاى متعدد ديگرى براى آنها استفاده مى‏شود، حتى در معاشرتهاى روزمره مى‏توان به اوصاف و ويژگيهاى ديگرى از آنها پى‏برد، ولى آنچه در آيات اين سوره آمده، قسمت مهم و قابل توجهى از اين اوصاف است.
در سوره توبه نيز پنج صفت ديگر زنان و مردان منافق بيان شده است که عبارتند از:

1- دعوت مردم به منكرات:

« يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ »

2-  باز داشتن مردم از نيكيها:

« وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ »

3- خودداری از انفاق:

« وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ »
يعنی اصطلاحا "دستهايشان را مى‏بندند" نه در راه خدا انفاق مى‏كنند، نه به كمك محرومان مى‏شتابند.

4-  فراموشی خدا: 

« نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ »
تمام اعمال و گفتار و رفتارشان نشان مى‏دهد كه "آنها خدا را فراموش كرده‏اند" و نيز وضع زندگى آنها نشان مى‏دهد كه خدا هم آنها را از بركات و توفيقات و مواهب خود فراموش نموده يعنى با آنها معامله فراموشى كرده است و آثار اين دو فراموشى در تمام زندگى آنان آشكار است.

5- فسق منافقان:

« إِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونَ »
يعنی منافقان بيرون از دائره اطاعت فرمان خدايند و بديهی است در اين صورت، تمامی آثار فسق نيز بر آنان منطبق ميشود. [5]

اقسام نفاق 

 

1.نفاق در عقيده:

یعنی اينكه در باطن كافر و مشرك و منحرف باشد ولى در ظاهر اظهار اسلام و ايمان كند و يا جزو فرق باطله و اهل بدعت و ضلالت باشد ولى اظهار تشيّع نمايد، و اين نوع از نفاق اعظم و اشدّ و اقبح اقسام كفر است زيرا علاوه بر كفر باطنى، شامل مكر و حيله و خدعه نسبت به مسلمانان نيز ميباشد و آنچه از مصائب و بدبختيها كه دامنگير مسلمانان شده از قبل اينگونه افراد بوده است و از اينجهت
خداوند در قرآن سخت‏ترين عذاب و دركات دوزخ را براى آنان مقرر داشته و فرموده:
« إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّار»(نساء 145)
«منافقان در پايين‏ترين دركات دوزخ قرار دارند و هرگز ياورى براى آنها نخواهى يافت!»

2.نفاق در اخلاق:

يعنى باطنا متخلّق باخلاق حميده نباشد ولى در ظاهر چنين نمايش دهد كه داراى اخلاق حميده است مثل اينكه در باطن زهد و خوف از خدا و محبّت خدا و سخاوت و توكل و خشوع و امثال اين صفات را ندارد ولى در ظاهر خود را زاهد و خائف و محبّ خدا و سخى و متوكل و خاشع و نظائر اينها نشان ميدهد ولى اگر در باطن داراى اخلاق رذيله باشد ولى در ظاهر ترتيب اثر بر آنها ندهد، اين نفاق نميباشد بلكه طريقه معالجه اخلاق رذيله همين است و اگر باين قصد باشد بسيار ممدوح و پسنديده بلكه لازم است.

3.نفاق در اعمال:

يعنى خلوت او با ملأ او و پنهان او با آشكاراى او و غيبت او با حضور او متفاوت باشد و در ظاهر خود را اعبد و اتقى ناس معرّفى كند ولى در حقيقت چنين نباشد، و اين نيز غير از اخفاء معصيت است زيرا اشاعه و اظهار معصيت خود گناه است و دليل بر اينكه نفاق شامل جميع اين اقسام است اخبارى است كه از رسول خدا (ص) و ائمه اطهار (ع) در تعريف نفاق و منافق وارد شده است.[6]‏
همانگونه که گذشت نفاق معنى وسيعى دارد كه هر گونه دوگانگى ظاهر و باطن را در بر مى‏گيرد به همين علت هر فرد دورو را در هر مقولهاي ميتوان منافق ناميد.
با اندکي تامل، ميتوان فهميد که حرکت نفاق در برابر اسلام صرف يک تاريخ نيست، بلکه جرياني هميشگي است که همواره به دشمني با اسلام حقيقي پرداخته است. اگر عبدالله بن اُبي در زمان پيامبر اسلام چهره بارز نفاق  سياسي است در زمان مانيز کساني هستند که در کسوت اعتقاد ظاهري به انقلاب و وفاداري به آن، ضربه هاي جبران ناپذيري به پيکره انقلاب وارد کردهاند.

ارکان نفاق

علامه طباطبائی در تفسير آيه 54 سوره توبه، كفر به خدا و رسول او، كسالت و
بى ميلى در نماز خواندن، و كراهت در انفاق را از اركان نفاق آنان شمرده است.[7]
« وَ ما مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ إِلَّا أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ لا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ كُسالى‏ وَ لا يُنْفِقُونَ إِلَّا وَ هُمْ كارِهُونَِ »
«هيچ چيز مانع قبول انفاقهاى آنها نشد، جز اينكه آنها به خدا و پيامبرش كافر شدند، و نماز بجا نمى‏آورند جز با كسالت، و انفاق نمى‏كنند مگر با كراهت!»
‏

عوامل انحراف منافقين از زبان مومنين

در سوره حديد آيه 14 گفتگوی جالبی را که در قيامت ميان مومنين و منافقان اتفاق ميافتد را بازگو ميکند، در اين گفت و شنود، مومنين عوامل انحراف منافقين را چنين بيان ميکنند:
1. شما خود را به واسطه پيمودن طريق كفر فريب داديد و هلاك كرديد:
« وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ »
«ولى شما خود را به هلاكت افكنديد»
2. پيوسته در انتظار مرگ پيامبر (ص) و نابودى مسلمين و برچيده شدن اساس اسلام بوديد؛ يعنی همواره بدخواه پيامبر و مسلمانان بوديد و برای نابودی اسلام لحظه شماری ميکرديد:  
« وَ تَرَبَّصْتُمْ ِ»
«انتظار (مرگ پيامبر را) كشيديد»
3. پيوسته در امر معاد و رستاخيز و حقانيت دعوت پيامبر (ص) و قرآن شك و ترديد
داشتيد به عبارت روشنتر هيچ گاه به ضروريات دين يقين نداشتيد:
« وَ ارْتَبْتُمْ »
«و (در همه چيز) شكّ و ترديد داشتيد»
4. همواره گرفتار آرزوهاى دور و دراز بوديد آرزوهايى كه هرگز دست از سر شما برنداشت تا فرمان خدا بر مرگتان فرا رسيد:
« وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمانِيُّ حَتَّى جاءَ أَمْرُ اللَّهِ »
« وآرزوهاى دور و دراز شما را فريب داد تا فرمان خدا فرا رسيد»
5. از همه اينها گذشته شيطان فريبكار (كه پايگاهش را در وجودتان محكم كرده بود) شما را در برابر خداوند فريب داد و شما نيز به خاطر پوشالی بودن ايمانتان همواره فريب خورده و منحرف ميشديد:
« وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ » [8]
«شيطان فريبكار شما را در برابر (فرمان) خداوند فريب داد»

عوامل اصلاح منافقين

در تفسير منير برای اصلاح منافقين مراحل سه گانهای را ذيل آيه 63 سوره نساء بيان ميکند که عبارتند از؛
الف) روگرفتن از آنها، قبول نکردن عذرخواهيشان و اينکه هرگز با آنها از راه گشاده رويی و احترام برخورد نکردن(روشن است که همه اين مسائل به خاطر نفاق آنهاست نه مسئله ديگری)
ب) پند و اندرز، بيم دادن و نصيحت دلسوزانه به گونهايکه آنها را به تامل وادارد و دلهايشان را نرم گرداند تا شايد با اندکی تفکر به اشتباه خود پی برده از روی حقيقت ايمان بياورند.
ج) ترساندن شديد، تا آنجا که اگر در نفاقشان اصرار نمايند به ايشان وعده مرگ داده شود و به آنها فهمانده شود که بدتر از کفارند.[9]

جايگاه منافقين در جهنم

« إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً » [10]
«منافقان در پايين‏ترين دركات دوزخ قرار دارند و هرگز ياورى براى آنها نخواهى يافت! (بنا بر اين، از طرح دوستى با دشمنان خدا، كه نشانه نفاق است، بپرهيزيد!»
از اين آيه به خوبى استفاده ميشود كه از نظر اسلام نفاق بدترين انواع كفر، و منافقان دورترين مردم از خدا هستند و به همين دليل جايگاه آنها بدترين و پست ترين نقطه دوزخ است، و بايد هم چنين باشد، زيرا خطراتى كه از ناحيه منافقان به جوامع انسانى ميرسد با هيچ خطرى قابل مقايسه نيست.[11]

منافقان درروايات

در رابطه با مفهوم نفاق، صفات منافقين، چگونگي برخورد با آنها و مسائل مرتبط با نفاق و منافقين[12] احاديث فراواني نقل شده که ما در اينجا به نقل يکي از آنهااکتفا ميکنيم:
امام صادق (ع) ميفرمايند: چهار چيز از علامات نفاق میباشد؛  
« قساوت قلب، خشکی چشم، اصرار برگناه، حرص دنيا.» [13]

پی نوشت ها:

[1]قاموس قرآن، دارالکتب الاسلاميه، 1371ه.ش، نوبت ششم، ج7، ص 98 قرشی، سيد علی اکبر؛
[2]  .  آل عمران 167
[3] قاموس قرآن، ج‏7، ص 99
[4] مکارم شيرازی، ناصر؛ تفسير نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1374ه.ش، نوبت اول، ج ‏24،  ص 164
[5]. ر.ک، تفسر نمونه، ج 8،  ص 31-30، تفسير آيه 67 سوره توبه
[6]  طيب، سيد عبد الحسين؛ ‏اطيب البيان في تفسير القرآن، انتشارات اسلام، ‏تهران، 1378 ش، ‏ چاپ دوم، جلد1، ص304 
[7] موسوی همدانی، سيدمحمد باقر؛ ترجمه الميزان، دفتر انتشارات اسلامی، 1374ه.ش، نوبت پنجم، ج9، ص414
[8]تفسير نمونه،  ج 23، ص333.
[9]زحيلی، وهبه بن مصطفی؛ تفسير المنير، دار الفکر المعاصر، بيروت دمشق، 1418ه.ق، نوبت دوم، ج5، ص136
[10] نساء آيه 145
[11]تفسير نمونه، ج 4، ص 180.
[12] به عنوان نمونه در کتاب شريف اصول کافي باب مستقلي با عنوان صفات منافقين وجود دارد.
[13] ترجمه الايمان و الکفر بحارالانوار، عطاردی عزيزالله، انتشارات عطارد، تهران، 1378 نوبت اول، ج 2، ص422

 
چهارشنبه 19 مهر 1391  11:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عيب جويي، بيماري اجتماعي

عيب جويي، بيماري اجتماعي

محمد رضا حقيقت خواه

مأموريت اصلي پيامبران، انسان سازي و جامعه سازي بوده است. لذا دو مقوله اخلاق و عدالت در برنامه اصلي كاري آنان قرار دارد. با تحقق عدالت و تخلق به اخلاق نيك است كه انسان در راه راست خدايي قرار مي گيرد و جامعه انساني به عنوان جانشين الهي در هستي،ربوبيت و پروردگاري طولي را در اختيار گرفته و به مديريت و تربيت هستي مي پردازد.
با اين همه تا رسيدن به چنين جامعه آرماني و مدينه فاضله قرآني، راه بسياري است؛ زيرا انسان به گونه اي ساخته شده و در محيطي زندگي مي كند كه گرايش هايي دنيوي و هواهاي نفساني، وي را به سوي پستي ها و رذالت هاي اخلاقي و رفتارهاي ناهنجار اجتماعي سوق مي دهد.
يكي از بيماري هاي اجتماعي كه مانع جدي در سر راه كمال انسان در حوزه هاي فردي و اجتماعي است، عيب جويي و خرده گيري از ديگران است. خرده گيري، افزون بر آثار زيانبار گوناگون، عامل واگرايي اجتماعي نيز مي باشد كه خود بزرگ ترين خطر براي جوامع بشري است. از اين رو آموزه هاي قرآني به اين مساله به عنوان يك چالش جدي در برابر رشد و كمال انسان و جامعه انساني توجه و اهتمام ورزيده است. نويسنده در اين مطلب با توجه به تحليل قرآن مي كوشد تا ضمن بيان آثار، به زمينه هاي ايجادي و راه هاي درمان آن بپردازد. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.

خرده گيري، تفحص در خطاها

برخي از مردم، از نظر روان شناسي اجتماعي، به بيماري منفي نگري به جاي مثبت نگري دچار هستند. آنان به جاي آن كه مثبت هاي هر چيزي را مد نظر قرار دهند و نيمه پر ليوان را بنگرند، به نيمه خالي آن اشاره مي كنند. در كارتون گاليور در سرزمين لي لي پوت و آدم كوتوله ها، شخصيتي است كه همواره جنبه هاي منفي را مورد تاكيد قرار مي دهد و عبارت من مي دونستم كه اين كار سرانجامي ندارد و توي دردسر مي افتيم و مانند آن را مرتب در گوش ديگر شخصيت هاي داستاني تكرار مي كند.
اين شيوه برخورد با مسايل، ريشه در بيماري بينشي و نگرشي دارد و بيانگر شخصيت سست و ناتواني است كه خرده گيران از آن رنج مي برند. آنان مي كوشند تا ضعف ها و سستي هاي خويش را با ايرادگيري از عيب هاي ديگران و تفحص و جست و جو در خطاهاي آنان، بپوشانند. لذا خرده گيري نسبت به هر كار و عملي، در اين گونه از انسان ها امري عادي و طبيعي جلوه مي كند.
با نگاهي به عيب جويان و مصاديق آن، مي توان دريافت كه اين گونه افراد اصولا داراي شخصيت هاي متزلزل و بي ثباتي هستند و از عزت نفس (اعتماد به نفس در مفهوم مثبت آن) بهره اي نبرده اند.
وقتي به مصاديق عيب جويان در آيات قرآني توجه مي شود اين معنا به روشني به دست مي آيد كه انسان هاي ستمگر و متجاوز (حجرات آيه 11)، فاسق و شخصيت هاي ضد هنجارهاي اخلاقي و اجتماعي (توبه آيات 79 و 80) كافران با بينش ها و نگرش هاي نادرست هستي شناسي و انسان شناختي (توبه آيات 77 و 79 و نيز مطففين آيات 29 و 30 و 36)، گناهكاران و مجرمان (مطففين آيات 29 و 30)، تكذيب كنندگان انسان هاي سالم و درستكار و صادق (قلم آيات 8 و 11) و منافقان دورو كه كارهاي خوب را زشت مي شمارند و به سركوفت ديگران تمايل و گرايش دارند (توبه آيات 77 و 79) كساني هستند كه به عيب جويي و خرده گيري از ديگران تمايل دارند.
به سخن ديگر، هرگونه خرده گيري از سوي كساني صورت مي گيرد كه داراي شخصيت هاي ناهنجار، نامتعادل و بي ثبات هستند، زيرا كافران و منافقان نيز همانند مجرمان، گناهكاران، بزهكاران و فاسقان از بيماري هاي چندي از جمله عدم قدرت تحليل درست واقعيت ها و حقايق و مانند آن رنج مي برند كه آثار آن در رفتار و كردار آنان نيز به اشكال مختلف ظهور مي كند.
از مجموعه مصاديقي كه قرآن درباره عيب جويان ارائه مي دهد، اين معنا تقويت مي شود كه انسان هاي عيب جو، اصولا انسان هاي با شخصيت ناسالم و بيمار مي باشند كه نمي توان با آنان به عنوان انسان سالم تعامل كرد و توقع و انتظار رفتاري سالم را از آنان داشت. براين اساس هرگونه خرده گيري و عيب جويي همانند ديدن نيمه خالي ليوان، در حقيقت بيانگر بيماري و شخصيت ناسالم است كه مي بايست شخص تحت درمان قرارگيرد و بينش و نگرش وي تغيير يابد.
البته همه عيب جويان وخرده گيران را نمي توان در يك مرتبه و سطح دانست، بلكه با توجه به شدت و ضعف آن مي توان درجات و مراتبي را براي خرده گيران بيان كرد. برخي از خرده گيران در حد فسق و فجور نيستند ولي برخي ديگر از اين حد نيز تجاوز كرده و به عنوان مجرم و ظالم قرار مي گيرند.

آثار و پيامدهاي عيب جويي

براي عيب جويي و خرده گيري، آثار و پيامدهاي دنيوي و اخروي، فردي و اجتماعي متعددي در آموزه هاي قرآني بيان شده است. از جمله اين آثار مي توان به محروميت از هدايت الهي اشاره كرد كه در آيات 77 تا 80 سوره توبه به آن اشاره شده است. محروميت از مغفرت الهي و عدم تاثير حتي استغفار مكرر پيامبر (ص) نسبت به آنان نيز از ديگر آثار و پيامدهاي عيب جويي و خرده گيري نسبت به ديگران است كه همين آيات به آن توجه داده است.
خرده گيري هاي جزيي هر چند كه به مسايل و خطاهاي كوچك نظر دارد و تبعات و آثار كمي به دنبال دارد، ولي ادامه اين روند به شكل بيماري مسري مي ماند كه آدمي را به سوي رفتارهاي زشت و بدتر مي كشاند و زمينه ساز ظلم و ستم به ديگري مي شود. البته همين خرده گيري هاي جزيي نيز مصداقي از ظلم و ستم در حق ديگري است ولي ادامه و گسترش دامنه آن مي تواند آدمي را به مراتب عالي و زشت ظلم و ستم بكشاند. از اين رو خداوند نسبت به عيب جويي ديگران هشدار مي دهد و اين رفتار را ظالمانه مي شمارد (حجرات آيه 11)
هم چنين خرده گيري و عيب جويي از ديگران، موجب مي شود تا آدمي تنها جنبه هاي منفي را ببيند و از جنبه هاي مثبت باز ماند. لذا در دام فسق و فجور مي افتد؛ زيرا همه جامعه را در حالتي از فسق و فجور مي يابد و اندك اندك ميل باطني وي نيز به سوي فسق وفجور كشيده مي شود و خود نيز در دام آن مي افتد.
بسياري از كساني كه در دام فسق و فجور مي افتند، كساني هستند كه در جامعه، فقط فسق و فجور را مي بينند و در جست و جوي آن مي باشند. به عنوان نمونه زني كه در محله و خيابان خويش تنها در حال تفحص زندگي زنان و دختراني است كه گناه و فسق مرتكب مي شوند، اندك اندك خود، در دام فسق مي افتد. براين اساس قرآن از هرگونه تحقيق و تفحص زندگي ديگران و عيب جويي باز مي دارد تا شخص خود در بلند مدت گرفتار فسق و فجور نشود.
به هر حال يكي از آثار عيب جويي و خرده گيري از گناه ها و خطاها و اشتباهات و عيوب ديگري، افتادن در دام فسق و فجور است كه آيات 77 تا 80 سوره توبه به آن اشاره كرده است.

تزلزل وحدت اجتماعي

عيب جويي همگرايي و انسجام و وحدت اجتماعي را از ميان مي برد. از اين رو خداوند در آيات 10 تا 12 سوره حجرات، عيب جويي و تجسس در احوال مؤمنان و شهروندان و تفحص در كاستي هاي زندگي يكديگر را عامل گسستن اخوت و برادري ايماني و از ميان رفتن همدلي و وفاق اجتماعي مي داند. بسياري از مشكلات جوامع از آن رو پديد مي آيد كه هر كسي در زندگي ديگر فضولي كرده و كاستي ها و ضعف ها و عيوب ديگري را شناسايي كند.
بي گمان فضولي انسان تنها به شناسايي و آگاه شدن نسبت به عيوب و كاستي ها و خطاهاي ديگران، ختم نمي شود، بلكه سر از غيبت و تهمت درمي آورد. به اين معنا كه اشخاص پس از آگاهي نسبت به عيوب، آنها را منتشر مي كنند كه غيبت بلكه اشاعه فحشا بوده و خود گناهي بزرگ است.
البته بازتاب عمل انسان در همين دنيا نيز گاهي نشان داده مي شود. خداوند درباره عيب جويان به آنان هشدار مي دهد كه بازتاب عملشان در همين دنيا اين است كه ديگران نيز درباره آنان عيب جويي كنند و به تفحص عيوب آنان بپردازند. بنابراين براي رهايي از اين كه كسي عيب شما را نجويد بهتر آن است كه عيب كسي را نجوييد. (حجرات آيه 11)
طباطبايي با اشاره به واژه انفسكم در اين آيه مي نويسد: اين كه مسلمانان يك جمعيت و امت مي باشند، پس در حقيقت عيب جويي از ديگران، به معناي عيب جويي از خود است. (الميزان، ج 18، ص 322) و هم چنين ممكن است باعث انگيزش آنان به اقدام متقابل شود. به سخن ديگر، وقتي از ديگري عيب جويي مي كنيد كه بخشي از جامعه است، در حقيقت از خود عيب جويي مي كنيد كه بخشي از همان جامعه هستيد، چنان كه عيب جويي ديگران موجب مي شود تا انگيزه در آنان براي مقابله به مثل تقويت شود و آنان نيز مرزها و حريم هاي اخلاقي را كنار نهند و به عيب جويي شما بپردازند؛ زيرا آناني كه مورد عيب جويي واقع شوند بر اين باورند كه چيزي كه عوض دارد گله ندارد. اين گونه است كه واگرايي اجتماعي شدت مي يابد و جامعه از هم دور مي شود و همدلي و همگرايي از جامعه رخت مي بندد.
خداوند عيب جويي را استهزا و تمسخر ديگران معرفي مي كند كه يك نوع ناهنجاري رفتاري در جامعه است. اين عمل چنان درنظر قرآن زشت است كه نسبت به آن هشدار مي دهد. با اين همه، بسياري از مردم بويژه منافقان در جامعه اسلامي نسبت به رفتارهاي هنجاري و نيكوكارانه مؤمنان راه تمسخر و استهزا را در پيش مي گيرند كه موجب خشم الهي مي شود. خداوند در واكنش به رفتار ناهنجار منافقان به آنان هشدار مي دهد كه عيب جويي و استهزاي منافقان نسبت به مؤمنان واكنش خداوند را در پي خواهد داشت و خداوند نيز آنان را استهزا خواهد كرد. (توبه آيات 77 و 79) اين استهزاي خداوند مي تواند به اشكال گوناگون از جمله در آخرت به شكل شكنجه هاي سخت و يا بدنام كردن و رسوا نمودن منافقان در دنيا انجام پذيرد.

زمينه هاي عيب جويي

چنانكه گفته شد عيب جويي، ناهنجاري اجتماعي است كه توسط يك شخص ناسالم و بيمار صورت مي گيرد. از اين رو بايد از عيب جويان به عنوان بيماران نامتعادل شخصيت ياد كرد.
ريشه هاي عيب جويي را مي توان در احساس كمبود شخصيت و عدم تعادل آن جست. كساني به اين بيماري دچار هستند كه نسبت به خود احساس نامطلوبي دارند و احساس حقارت، كمبود، ناتواني، سستي و مانند آن در ايشان زياد است.
تفكر نادرست و بينش باطل و نگرش غلط موجب مي شود تا انسان دچار احساس حقارت و كمبود شود و براي جبران آن به عيب جويي از ديگران رو آورد.
خداوند در تحليل زمينه هاي ايجادي اين بيماري رواني و اجتماعي به اموري چند توجه مي دهد. از جمله علل و عواملي كه زمينه عيب جويي را در انسان فراهم مي كند مي توان به بخل و زمينه هاي آن در اشخاص اشاره كرد. كساني كه به هر دليل بينشي و نگرشي دچار بخل هستند، نسبت به كارهاي نيك و خير ديگري حساسيت نشان مي دهند و كارهاي خير ديگري را عيب مي شمارند و به استهزا و خرده گيري آنان مشغول مي شوند. (توبه آيات 76 تا 79)
ثروت اندوزي و دنياگرايي كه به اسباب بينشي و نگرشي غلط و باطل، انجام مي گيرد، به مسأله عيب جويي و خرده گيري در اشخاص دامن مي زند و آنان را به سخن چيني و تمسخر و استهزاي ديگران سوق مي دهد. (همزه آيات 1 و 2)
چنان كه گفته شد در اين ميان نقش بينش ها و نگرش ها، بسيار قوي تر از هر عامل ديگري است. از اين رو خداوند در آيات 77 تا 80 سوره توبه و 29 تا 36 سوره مطففين، كفر به خدا و پيامبر(ص) و آموزه هاي وحياني و در آيات 8 و 11 سوره قلم تكذيب رسالت پيامبران و آموزه هاي آنان را عامل مهمي در عيب جويي مي شمارد؛ زيرا بينش و نگرش باطل و نفي آموزه هاي حقاني الهي است كه شخص را به سوي دنياگرايي و ثروت و قدرت اندوزي مي كشاند و او را وادار مي كند كه نسبت به كساني كه از آن بي بهره هستند و يا به كارهاي نيك و بخشش و انفاق مي پردازند، خرده گيري و عيب جويي كند.
نفاق نيز در همين راستاست كه به عنوان يك زمينه ساز مهم عيب جويي نسبت به مؤمنان و انسان هاي نيكوكار مطرح مي شود و آيات 77 و 79 سوره توبه به اين زمينه ساز خطرناك عيب جويي اشاره مي كند.
بي گمان گناه (مطففين آيات 29 و 30) و فسق و فجور (توبه آيات 77 تا 80) از ديگر زمينه سازهاي عيب جويي در انسان است كه مي بايست انسان نسبت به آن حساسيت نشان داده و اجازه ندهد تا در دام عيب جويي افتد و از كمال دور شود.

كيفر عيب جويي

خداوند عيب جويان را در دنيا و آخرت، با استهزا و تمسخر آنها همراه با عذاب هاي دردناك و سوزان دوزخ كيفر مي دهد. آيات 11 و 16 سوره قلم تبيين مي كند كه خداوند عيب جوياني را كه مي خواهند با عيب جويي، كمبودهاي خويش را جبران و خود را در مرتبه اي برتر قرار دهند و زمينه تحقير ديگران را فراهم آورند، به چنان عذابي دچار مي كند كه خوار و ذليل شوند.
در اين آيه بيني عيب جويان را به خرطوم فيل همانند مي كند و مي فرمايد كه روزي بر بيني آنان داغ مي نهيم و بر زمين حقارت مي كشيم. داغ گذاردن بر بيني كه به خرطوم شبيه است بدترين و شديدترين ذلت و خواري است كه عيب جويان مي بايست در قيامت متحمل شوند.
قرآن در آيات 29 تا 36 سوره مطففين با ترسيم و تصوير عيب جويان در دوزخ و چاه ويل و افكنده شدن در عذابي سخت و خردكننده (همزه آيات 1 و 4) و آتش دايمي و برافروخته (همزه آيات 1 و 6) مي كوشد تا عيب جويان را از روش و رفتار زشت خود بازدارد.
كساني كه عيب ديگران را مي جويند و به تمسخر و استهزاي ديگران مشغول مي باشند، هم در دنيا خود را گرفتار مي يابند و قلب ها و دل هايشان در آتش حسرت و حزن و اندوه مي سوزد و هم در آخرت گرفتار آتش دروني مي شوند كه به سبب اين حقد و حسادت، برپا كرده اند (همزه آيات 1 و 7) در اين آتش حسادت و كينه كه ريشه تمسخر نيز مي تواند باشد آدمي محبوس مي شود و راه فراري نمي يابد، زيرا بر وي احاطه كامل دارد. (همزه آيات 1 و 4 و 8)

راه درمان عيب جويان

خداوند از مؤمنان مي خواهد تا از اطاعت و پيروي عيب جويان دست بردارند؛ زيرا اطاعت ايشان مي تواند آدمي را از حقيقت و پيروي از حق باز دارد. بنابراين هر گونه پيروي حتي از خرده عيب جويان در اسلام حرام دانسته شده است تا با تحريم از سوي مؤمنان مواجه شده و به بازسازي اخلاقي و رفتاري خويش بپردازند. (قلم آيات 10 و 11)
به سخن ديگر، يكي از راه هاي درمان عيب جويان آن است كه آنان را تحريم كرده و از سخن و رفتار ايشان پيروي نكرد تا آنان به خود آيند و دست از عيب جويي و خرده گيري نسبت به ديگران بردارند.
از ديگر راه هاي درمان اين بيماري آن است كه بينش و نگرش آنان را تغيير داده و آنها را به اعمال خير چون انفاق و كمك به ديگران و تهيدستان دعوت و ترغيب كرد؛ زيرا كساني كه عيب جويي مي كنند؛ از انجام كارهاي نيك سرباز مي زنند و آن را براي خود عار و ننگ مي دانند. رهايي از بخل و قرار گرفتن در مسير احسان و انفاق مي تواند به درمان اين بيماري ها در جنبه عملي كمك كند.
به عبارت ديگر بايد در دو بعد بينشي و نگرشي در عيب جويان تحول ايجاد كرد كه در بعد بينش توجه دادن به خداوند و توانايي خداوندي و نيز مقام و مسئوليت خلافت انسان و در بعد نگرشي با ترغيب به اعمال خير مي توان به درمان اين بيماري خطرناك اجتماعي كمك كرد.

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عيب جويي بيماري اجتماعي

عيب جويي بيماري اجتماعي

محمدرضا حقيقت خواه

مأموريت اصلي پيامبران، انسان سازي و جامعه سازي بوده است. لذا دو مقوله اخلاق و عدالت در برنامه اصلي كاري آنان قرار دارد. با تحقق عدالت و تخلق به اخلاق نيك است كه انسان در راه راست خدايي قرار مي گيرد و جامعه انساني به عنوان جانشين الهي در هستي،ربوبيت و پروردگاري طولي را در اختيار گرفته و به مديريت و تربيت هستي مي پردازد.
با اين همه تا رسيدن به چنين جامعه آرماني و مدينه فاضله قرآني، راه بسياري است؛ زيرا انسان به گونه اي ساخته شده و در محيطي زندگي مي كند كه گرايش هايي دنيوي و هواهاي نفساني، وي را به سوي پستي ها و رذالت هاي اخلاقي و رفتارهاي ناهنجار اجتماعي سوق مي دهد.
يكي از بيماري هاي اجتماعي كه مانع جدي در سر راه كمال انسان در حوزه هاي فردي و اجتماعي است، عيب جويي و خرده گيري از ديگران است. خرده گيري، افزون بر آثار زيانبار گوناگون، عامل واگرايي اجتماعي نيز مي باشد كه خود بزرگ ترين خطر براي جوامع بشري است. از اين رو آموزه هاي قرآني به اين مساله به عنوان يك چالش جدي در برابر رشد و كمال انسان و جامعه انساني توجه و اهتمام ورزيده است. نويسنده در اين مطلب با توجه به تحليل قرآن مي كوشد تا ضمن بيان آثار، به زمينه هاي ايجادي و راه هاي درمان آن بپردازد. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.

خرده گيري، تفحص در خطاها

برخي از مردم، از نظر روان شناسي اجتماعي، به بيماري منفي نگري به جاي مثبت نگري دچار هستند. آنان به جاي آن كه مثبت هاي هر چيزي را مد نظر قرار دهند و نيمه پر ليوان را بنگرند، به نيمه خالي آن اشاره مي كنند. در كارتون گاليور در سرزمين لي لي پوت و آدم كوتوله ها، شخصيتي است كه همواره جنبه هاي منفي را مورد تاكيد قرار مي دهد و عبارت من مي دونستم كه اين كار سرانجامي ندارد و توي دردسر مي افتيم و مانند آن را مرتب در گوش ديگر شخصيت هاي داستاني تكرار مي كند.
اين شيوه برخورد با مسايل، ريشه در بيماري بينشي و نگرشي دارد و بيانگر شخصيت سست و ناتواني است كه خرده گيران از آن رنج مي برند. آنان مي كوشند تا ضعف ها و سستي هاي خويش را با ايرادگيري از عيب هاي ديگران و تفحص و جست و جو در خطاهاي آنان، بپوشانند. لذا خرده گيري نسبت به هر كار و عملي، در اين گونه از انسان ها امري عادي و طبيعي جلوه مي كند.
با نگاهي به عيب جويان و مصاديق آن، مي توان دريافت كه اين گونه افراد اصولا داراي شخصيت هاي متزلزل و بي ثباتي هستند و از عزت نفس (اعتماد به نفس در مفهوم مثبت آن) بهره اي نبرده اند.
وقتي به مصاديق عيب جويان در آيات قرآني توجه مي شود اين معنا به روشني به دست مي آيد كه انسان هاي ستمگر و متجاوز (حجرات آيه 11)، فاسق و شخصيت هاي ضد هنجارهاي اخلاقي و اجتماعي (توبه آيات 79 و 80) كافران با بينش ها و نگرش هاي نادرست هستي شناسي و انسان شناختي (توبه آيات 77 و 79 و نيز مطففين آيات 29 و 30 و 36)، گناهكاران و مجرمان (مطففين آيات 29 و 30)، تكذيب كنندگان انسان هاي سالم و درستكار و صادق (قلم آيات 8 و 11) و منافقان دورو كه كارهاي خوب را زشت مي شمارند و به سركوفت ديگران تمايل و گرايش دارند (توبه آيات 77 و 79) كساني هستند كه به عيب جويي و خرده گيري از ديگران تمايل دارند.
به سخن ديگر، هرگونه خرده گيري از سوي كساني صورت مي گيرد كه داراي شخصيت هاي ناهنجار، نامتعادل و بي ثبات هستند، زيرا كافران و منافقان نيز همانند مجرمان، گناهكاران، بزهكاران و فاسقان از بيماري هاي چندي از جمله عدم قدرت تحليل درست واقعيت ها و حقايق و مانند آن رنج مي برند كه آثار آن در رفتار و كردار آنان نيز به اشكال مختلف ظهور مي كند.
از مجموعه مصاديقي كه قرآن درباره عيب جويان ارائه مي دهد، اين معنا تقويت مي شود كه انسان هاي عيب جو، اصولا انسان هاي با شخصيت ناسالم و بيمار مي باشند كه نمي توان با آنان به عنوان انسان سالم تعامل كرد و توقع و انتظار رفتاري سالم را از آنان داشت. براين اساس هرگونه خرده گيري و عيب جويي همانند ديدن نيمه خالي ليوان، در حقيقت بيانگر بيماري و شخصيت ناسالم است كه مي بايست شخص تحت درمان قرارگيرد و بينش و نگرش وي تغيير يابد.
البته همه عيب جويان وخرده گيران را نمي توان در يك مرتبه و سطح دانست، بلكه با توجه به شدت و ضعف آن مي توان درجات و مراتبي را براي خرده گيران بيان كرد. برخي از خرده گيران در حد فسق و فجور نيستند ولي برخي ديگر از اين حد نيز تجاوز كرده و به عنوان مجرم و ظالم قرار مي گيرند.

آثار و پيامدهاي عيب جويي

براي عيب جويي و خرده گيري، آثار و پيامدهاي دنيوي و اخروي، فردي و اجتماعي متعددي در آموزه هاي قرآني بيان شده است. از جمله اين آثار مي توان به محروميت از هدايت الهي اشاره كرد كه در آيات 77 تا 80 سوره توبه به آن اشاره شده است. محروميت از مغفرت الهي و عدم تاثير حتي استغفار مكرر پيامبر (ص) نسبت به آنان نيز از ديگر آثار و پيامدهاي عيب جويي و خرده گيري نسبت به ديگران است كه همين آيات به آن توجه داده است.
خرده گيري هاي جزيي هر چند كه به مسايل و خطاهاي كوچك نظر دارد و تبعات و آثار كمي به دنبال دارد، ولي ادامه اين روند به شكل بيماري مسري مي ماند كه آدمي را به سوي رفتارهاي زشت و بدتر مي كشاند و زمينه ساز ظلم و ستم به ديگري مي شود. البته همين خرده گيري هاي جزيي نيز مصداقي از ظلم و ستم در حق ديگري است ولي ادامه و گسترش دامنه آن مي تواند آدمي را به مراتب عالي و زشت ظلم و ستم بكشاند. از اين رو خداوند نسبت به عيب جويي ديگران هشدار مي دهد و اين رفتار را ظالمانه مي شمارد (حجرات آيه 11)
هم چنين خرده گيري و عيب جويي از ديگران، موجب مي شود تا آدمي تنها جنبه هاي منفي را ببيند و از جنبه هاي مثبت باز ماند. لذا در دام فسق و فجور مي افتد؛ زيرا همه جامعه را در حالتي از فسق و فجور مي يابد و اندك اندك ميل باطني وي نيز به سوي فسق وفجور كشيده مي شود و خود نيز در دام آن مي افتد.
بسياري از كساني كه در دام فسق و فجور مي افتند، كساني هستند كه در جامعه، فقط فسق و فجور را مي بينند و در جست و جوي آن مي باشند. به عنوان نمونه زني كه در محله و خيابان خويش تنها در حال تفحص زندگي زنان و دختراني است كه گناه و فسق مرتكب مي شوند، اندك اندك خود، در دام فسق مي افتد. براين اساس قرآن از هرگونه تحقيق و تفحص زندگي ديگران و عيب جويي باز مي دارد تا شخص خود در بلند مدت گرفتار فسق و فجور نشود.
به هر حال يكي از آثار عيب جويي و خرده گيري از گناه ها و خطاها و اشتباهات و عيوب ديگري، افتادن در دام فسق و فجور است كه آيات 77 تا 80 سوره توبه به آن اشاره كرده است.

تزلزل وحدت اجتماعي

عيب جويي همگرايي و انسجام و وحدت اجتماعي را از ميان مي برد. از اين رو خداوند در آيات 10 تا 12 سوره حجرات، عيب جويي و تجسس در احوال مؤمنان و شهروندان و تفحص در كاستي هاي زندگي يكديگر را عامل گسستن اخوت و برادري ايماني و از ميان رفتن همدلي و وفاق اجتماعي مي داند. بسياري از مشكلات جوامع از آن رو پديد مي آيد كه هر كسي در زندگي ديگر فضولي كرده و كاستي ها و ضعف ها و عيوب ديگري را شناسايي كند.
بي گمان فضولي انسان تنها به شناسايي و آگاه شدن نسبت به عيوب و كاستي ها و خطاهاي ديگران، ختم نمي شود، بلكه سر از غيبت و تهمت درمي آورد. به اين معنا كه اشخاص پس از آگاهي نسبت به عيوب، آنها را منتشر مي كنند كه غيبت بلكه اشاعه فحشا بوده و خود گناهي بزرگ است.
البته بازتاب عمل انسان در همين دنيا نيز گاهي نشان داده مي شود. خداوند درباره عيب جويان به آنان هشدار مي دهد كه بازتاب عملشان در همين دنيا اين است كه ديگران نيز درباره آنان عيب جويي كنند و به تفحص عيوب آنان بپردازند. بنابراين براي رهايي از اين كه كسي عيب شما را نجويد بهتر آن است كه عيب كسي را نجوييد. (حجرات آيه 11)
طباطبايي با اشاره به واژه انفسكم در اين آيه مي نويسد: اين كه مسلمانان يك جمعيت و امت مي باشند، پس در حقيقت عيب جويي از ديگران، به معناي عيب جويي از خود است. (الميزان، ج 18، ص 322) و هم چنين ممكن است باعث انگيزش آنان به اقدام متقابل شود. به سخن ديگر، وقتي از ديگري عيب جويي مي كنيد كه بخشي از جامعه است، در حقيقت از خود عيب جويي مي كنيد كه بخشي از همان جامعه هستيد، چنان كه عيب جويي ديگران موجب مي شود تا انگيزه در آنان براي مقابله به مثل تقويت شود و آنان نيز مرزها و حريم هاي اخلاقي را كنار نهند و به عيب جويي شما بپردازند؛ زيرا آناني كه مورد عيب جويي واقع شوند بر اين باورند كه چيزي كه عوض دارد گله ندارد. اين گونه است كه واگرايي اجتماعي شدت مي يابد و جامعه از هم دور مي شود و همدلي و همگرايي از جامعه رخت مي بندد.
خداوند عيب جويي را استهزا و تمسخر ديگران معرفي مي كند كه يك نوع ناهنجاري رفتاري در جامعه است. اين عمل چنان درنظر قرآن زشت است كه نسبت به آن هشدار مي دهد. با اين همه، بسياري از مردم بويژه منافقان در جامعه اسلامي نسبت به رفتارهاي هنجاري و نيكوكارانه مؤمنان راه تمسخر و استهزا را در پيش مي گيرند كه موجب خشم الهي مي شود. خداوند در واكنش به رفتار ناهنجار منافقان به آنان هشدار مي دهد كه عيب جويي و استهزاي منافقان نسبت به مؤمنان واكنش خداوند را در پي خواهد داشت و خداوند نيز آنان را استهزا خواهد كرد. (توبه آيات 77 و 79) اين استهزاي خداوند مي تواند به اشكال گوناگون از جمله در آخرت به شكل شكنجه هاي سخت و يا بدنام كردن و رسوا نمودن منافقان در دنيا انجام پذيرد.

زمينه هاي عيب جويي

چنانكه گفته شد عيب جويي، ناهنجاري اجتماعي است كه توسط يك شخص ناسالم و بيمار صورت مي گيرد. از اين رو بايد از عيب جويان به عنوان بيماران نامتعادل شخصيت ياد كرد.
ريشه هاي عيب جويي را مي توان در احساس كمبود شخصيت و عدم تعادل آن جست. كساني به اين بيماري دچار هستند كه نسبت به خود احساس نامطلوبي دارند و احساس حقارت، كمبود، ناتواني، سستي و مانند آن در ايشان زياد است.
تفكر نادرست و بينش باطل و نگرش غلط موجب مي شود تا انسان دچار احساس حقارت و كمبود شود و براي جبران آن به عيب جويي از ديگران رو آورد.
خداوند در تحليل زمينه هاي ايجادي اين بيماري رواني و اجتماعي به اموري چند توجه مي دهد. از جمله علل و عواملي كه زمينه عيب جويي را در انسان فراهم مي كند مي توان به بخل و زمينه هاي آن در اشخاص اشاره كرد. كساني كه به هر دليل بينشي و نگرشي دچار بخل هستند، نسبت به كارهاي نيك و خير ديگري حساسيت نشان مي دهند و كارهاي خير ديگري را عيب مي شمارند و به استهزا و خرده گيري آنان مشغول مي شوند. (توبه آيات 76 تا 79)
ثروت اندوزي و دنياگرايي كه به اسباب بينشي و نگرشي غلط و باطل، انجام مي گيرد، به مسأله عيب جويي و خرده گيري در اشخاص دامن مي زند و آنان را به سخن چيني و تمسخر و استهزاي ديگران سوق مي دهد. (همزه آيات 1 و 2)
چنان كه گفته شد در اين ميان نقش بينش ها و نگرش ها، بسيار قوي تر از هر عامل ديگري است. از اين رو خداوند در آيات 77 تا 80 سوره توبه و 29 تا 36 سوره مطففين، كفر به خدا و پيامبر(ص) و آموزه هاي وحياني و در آيات 8 و 11 سوره قلم تكذيب رسالت پيامبران و آموزه هاي آنان را عامل مهمي در عيب جويي مي شمارد؛ زيرا بينش و نگرش باطل و نفي آموزه هاي حقاني الهي است كه شخص را به سوي دنياگرايي و ثروت و قدرت اندوزي مي كشاند و او را وادار مي كند كه نسبت به كساني كه از آن بي بهره هستند و يا به كارهاي نيك و بخشش و انفاق مي پردازند، خرده گيري و عيب جويي كند.
نفاق نيز در همين راستاست كه به عنوان يك زمينه ساز مهم عيب جويي نسبت به مؤمنان و انسان هاي نيكوكار مطرح مي شود و آيات 77 و 79 سوره توبه به اين زمينه ساز خطرناك عيب جويي اشاره مي كند.
بي گمان گناه (مطففين آيات 29 و 30) و فسق و فجور (توبه آيات 77 تا 80) از ديگر زمينه سازهاي عيب جويي در انسان است كه مي بايست انسان نسبت به آن حساسيت نشان داده و اجازه ندهد تا در دام عيب جويي افتد و از كمال دور شود.

كيفر عيب جويي

خداوند عيب جويان را در دنيا و آخرت، با استهزا و تمسخر آنها همراه با عذاب هاي دردناك و سوزان دوزخ كيفر مي دهد. آيات 11 و 16 سوره قلم تبيين مي كند كه خداوند عيب جوياني را كه مي خواهند با عيب جويي، كمبودهاي خويش را جبران و خود را در مرتبه اي برتر قرار دهند و زمينه تحقير ديگران را فراهم آورند، به چنان عذابي دچار مي كند كه خوار و ذليل شوند.
در اين آيه بيني عيب جويان را به خرطوم فيل همانند مي كند و مي فرمايد كه روزي بر بيني آنان داغ مي نهيم و بر زمين حقارت مي كشيم. داغ گذاردن بر بيني كه به خرطوم شبيه است بدترين و شديدترين ذلت و خواري است كه عيب جويان مي بايست در قيامت متحمل شوند.
قرآن در آيات 29 تا 36 سوره مطففين با ترسيم و تصوير عيب جويان در دوزخ و چاه ويل و افكنده شدن در عذابي سخت و خردكننده (همزه آيات 1 و 4) و آتش دايمي و برافروخته (همزه آيات 1 و 6) مي كوشد تا عيب جويان را از روش و رفتار زشت خود بازدارد.
كساني كه عيب ديگران را مي جويند و به تمسخر و استهزاي ديگران مشغول مي باشند، هم در دنيا خود را گرفتار مي يابند و قلب ها و دل هايشان در آتش حسرت و حزن و اندوه مي سوزد و هم در آخرت گرفتار آتش دروني مي شوند كه به سبب اين حقد و حسادت، برپا كرده اند (همزه آيات 1 و 7) در اين آتش حسادت و كينه كه ريشه تمسخر نيز مي تواند باشد آدمي محبوس مي شود و راه فراري نمي يابد، زيرا بر وي احاطه كامل دارد. (همزه آيات 1 و 4 و 8)

راه درمان عيب جويان

خداوند از مؤمنان مي خواهد تا از اطاعت و پيروي عيب جويان دست بردارند؛ زيرا اطاعت ايشان مي تواند آدمي را از حقيقت و پيروي از حق باز دارد. بنابراين هر گونه پيروي حتي از خرده عيب جويان در اسلام حرام دانسته شده است تا با تحريم از سوي مؤمنان مواجه شده و به بازسازي اخلاقي و رفتاري خويش بپردازند. (قلم آيات 10 و 11)
به سخن ديگر، يكي از راه هاي درمان عيب جويان آن است كه آنان را تحريم كرده و از سخن و رفتار ايشان پيروي نكرد تا آنان به خود آيند و دست از عيب جويي و خرده گيري نسبت به ديگران بردارند.
از ديگر راه هاي درمان اين بيماري آن است كه بينش و نگرش آنان را تغيير داده و آنها را به اعمال خير چون انفاق و كمك به ديگران و تهيدستان دعوت و ترغيب كرد؛ زيرا كساني كه عيب جويي مي كنند؛ از انجام كارهاي نيك سرباز مي زنند و آن را براي خود عار و ننگ مي دانند. رهايي از بخل و قرار گرفتن در مسير احسان و انفاق مي تواند به درمان اين بيماري ها در جنبه عملي كمك كند.
به عبارت ديگر بايد در دو بعد بينشي و نگرشي در عيب جويان تحول ايجاد كرد كه در بعد بينش توجه دادن به خداوند و توانايي خداوندي و نيز مقام و مسئوليت خلافت انسان و در بعد نگرشي با ترغيب به اعمال خير مي توان به درمان اين بيماري خطرناك اجتماعي كمك كرد.

چهارشنبه 19 مهر 1391  11:56 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها