0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سوگندهای بیهوده و سوگندهای جدی

سوگندهای بیهوده و سوگندهای جدی

یعقوب جعفری

لا یُؤاخِذُکُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فی‏ أَیْمانِکُمْ وَ لکِنْ یُؤاخِذُکُمْ بِما عَقَّدْتُمْ الْأَیْمانَ فَکَفَّارَتُهُ اِطْعامُ عَشَرَةِ مَساکینَ مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلیکُمْ أَوْ کِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْریرُ رَقَبَةٍ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ ثَلاثَةِ أَیَّامٍ ذلِکَ کَفَّارَةُ أَیْمانِکُمْ اِذا حَلَفْتُمْ وَ احْفَظُوا أَیْمانَکُمْ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِه‏ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ.
خداوند شما را در مقابل آن سوگندهایتان که از روی اراده نیست، مؤاخذه نمی‏کند ولی شما را در مقابل آن سوگندهایی که محکم کرده‏اید مؤاخذه می‏کند و کفاره آن، غذا دادن به ده مسکین از غذاهای متوسطی که به خانواده خود می‏دهید یا پوشانیدن آنها یا آزاد کردن یک برده است و کسی که ندارد، سه روز روزه گرفتن. این کفاره سوگندهای شماست هنگامی که سوگند می‏خورید (و می‏شکنید) و سوگندهای خود را حفظ کنید. خداوند آیات خود را برای شما این چنین بیان می‏کند شاید که سپاسگزاری کنید. (سوره مائده، آیه 89).
بعضی از اصحاب رسول خدا با این هدف که به تقوا و ایمان بیشتری برسند، بعضی از چیزهای حلال را بر خود حرام کرده بودند و تنی چند از آنها بر این کار سوگند هم خورده بودند. در آیاتی که پیش از آیات مورد بحث قرار دارد، مؤمنان از این کار منع شدند و به آنها دستور داده شد که نعمتهای خدا استفاده کنند و از آنها لذت ببرند.
کسانی که سوگند خورده بودند که از لذتهای دنیا استفاده نکنند، پیش پیامبر اسلام آمدند و تکلیف سوگندهای خود را از وی سؤال کردند. این آیه در مقام پاسخگویی به آنهاست و اینکه چنین سوگندهایی باطل و لغو است و شکستن آن مؤاخذه ندارد و به مناسبت اینکه سخن از سوگند خوردن به میان آمد، احکام شکستن سوگندهای صحیح را هم بیان می‏کند.
در این آیه، نخست درباره سوگندهای لغو و بیهوده سخن می‏گوید و اینکه خداوند شما را به خاطر شکستن سوگندهایی که لغو است مؤاخذه نمی‏کند و کیفر نمی‏دهد. منظور از سوگند لغو، سوگندهایی است که به هر دلیل باطل باشد مانند سوگندهایی که از روی قصد و اراده نیست و فقط برای تأکید مطلب و از روی عادت بر زبان جاری می‏شود و بعضی‏ها عادت دارند که به طور مرتب بگویند: نه به خدا قسم! یا آری به خدا قسم! هر چند چنین کاری هم ناپسند است ولی کفاره ندارد و یا مثلاً انسان به حرام کردن حلالی یا حلال کردن حرامی بر خود، سوگند بخورد و یا بر ترک واجبی سوگند بخورد. چنین سوگندهایی باطل است و نباید به آنها عمل کرد و شکستن آنها هم کفاره ندارد.
سوگندی که شکستن آن کفاره دارد و اگر کفاره ندهد معصیت کرده است، سوگندی است که از روی قصد و اراده و به‏طور جدّی باشد و به تعبیری که در این آیه آمده سوگند محکمی باشد (عقّدتم الایمان = سوگندهایی که محکم بسته‏اید) و البته باید شرایط دیگر را هم داشته باشد و آن مشروع بودن متعلَّق سوگند است. در چنین حالتی اگر کسی سوگند خود را بشکند، گناه کرده است و باید برای رفع اثر این گناه کفاره بدهد. دادن کفاره، برای جبران این گناه است.
کفاره شکستن سوگند یا همان «حِنْث یمین» در این آیه به‏طور مشروح آمده است و آن اینکه انسان در مرحله اول میان سه چیز مخیّر است. (توجه کنیم که «أو» در این آیه برای تخییر است نه ترتیب) و باید یکی از این سه کار را انجام بدهد:
1 - به ده نفر از فقرا طعام بدهد؛ آنهم طعام معمولی و متوسطی که به خانواده خود می‏دهد.
2 - ده نفر فقیر را بپوشاند و به آنها لباس بدهد؛ و البته منظور از لباس، لباسی است که تمام بدن را بپوشاند مانند یک پیراهن و یک شلوار با یک پیراهن عربی بلند. و در اینجا لازم نیست لباسی که می‏دهد از نوع لباس خود و خانوده‏اش باشد.
3 - یک برده را آزاد کند. در اینجا از برده با تعبیر «رقبه» که به معنای گردن است، یاد شده است، چون گردن عضو مهم بدن است و اگر بریده شود انسان می‏میرد لذا از تمام بدن به «رقبه» یعنی گردن تعبیر آورده می‏شود. یا به این مناسبت که در قدیم گردن برده‏هارا با ریسمان می‏بستند، از آن جهت به برده رقبه گفته می‏شود.
البته نه در اینجا و نه در آیات دیگر قرآن که از آزاد کردن برده سخن به میان آمده، قید نشده است که آن برده مسلمان یا مؤمن باشد و حکم، شامل برده کافر هم می‏شود ولی مسلم است که اگر برده مؤمن وجود داشته باشد، بربرده کافر ترجیح دارد.
در صورتی که کسی سوگند خود را شکست، باید یکی از این سه کار را انجام بدهد ولی این در جایی است که این شخص توانایی مالی انجام این کارها را داشته باشد و اگر چنین توانایی در او نباشد، او باید سه روز روزه بگیرد و این، کفاره شکستن سوگند او خواهد بود و در دنباله آیه پس از بیان این موارد، می‏فرماید: این؛ کفاره سوگندهای شماست چون سوگند بخورید (و آن را بشکنید) البته جمله (آن را بشکنید) در متن آیه نیست ولی مقدّر است و حذف آن به خاطر معلوم بودن مطلب است.
سپس اضافه می‏کند که سوگندهای خود را حفظ کنید. یعنی وقتی سوگند می‏خورید به آن پایبند باشید و آن را نشکنید.
آنگاه می‏فرماید: خداوند آیات خود را بر شما این‏چنین بیان می‏کند تا شما سپاسگزار باشید. براستی هم جای سپاس دارد چون بیان احکام از جانب خداوند، خود نعمت بزرگی است که برای بشر می‏رسد و انسان از این طریق به آگاهیهایی می‏رسد که عقل او به‏طور استقلال از درک آنها ناتوان است: «ویعلّمکم ما لَمْ تکُونُوا تعلمون»(بقره/151) و برشما می‏آموزد آنچه را که نمی‏دانید.
آیه مورد بحث نظیر آیه دیگری است که می‏فرماید:
«لا یُؤاخِذُکُمُ اللَّهُ بِاْللَّغْوِ فی‏ أَیْمانِکُمْ‏وَ لکِنْ یُؤاخِذُکُمْ بِما کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلیمٌ».(بقره/ 225)
خداوند شما را به خاطر سوگندهای بیهوده که از روی قصد و نیّت نیست، مؤاخذه نمی‏کند، لکن شما را به خاطر سوگندهایی مؤاخذه می‏کند که از روی قصد و نیّت که کار قلب‏های شما است، مؤاخذه می‏کند و خداوند آمرزنده و بردبار است».
در این آیه هم خاطر نشان می‏سازد که خداوند شما را به خاطر سوگندهای بیهوده و تکراری که از روی قصد و نیت نیست مؤاخذه نمی‏کند. چون گاهی بعضی از مردم بی‏آنکه قصدی داشته باشند، زبانشان عادت به سوگند دارد و سوگندهایی که می‏خورند جدّی نیست، بلکه نوعی تکیه کلام است.
خداوند به خاطر چنین سوگندهایی مردم را بازخواست نمی‏کند هر چند که این کار، خود، کارِ نکوهیده‏ای است. خداوند مردم را در مقابل سوگندهایی مؤاخذه می‏کند که از روی نیت و اراده که کار قلب است، باشد. چنین سوگندهایی که حالت جدی دارد و گاهی با مراسم خاصی مثلاً در دادگاه و با حضور قاضی انجام می‏گیرد، قابل مؤاخذه می‏باشد. پس از بیان این مطلب اضافه می‏کند که خداوند آمرزنده و بردبار است و اینکه سوگندهای بیهوده شما را بازخواست نمی‏کند ناشی از غفران و حلم اوست.
نکته دیگری که در اینجا باید به آن توجه کرد، این است که گاهی کسی سوگند یاد می‏کند که فلان کار خیر را انجام نخواهم داد. مثلا سوگند می‏خورد که میان دو نفر که دعوا کرده‏اند، آشتی نخواهم داد و این به سبب دردسرهایی است که ممکن است برای او پیش آید. در اینگونه موارد هم سوگند او منعقد نمی‏شود و در آیات و روایات از خوردن چنین سوگندهایی نهی شده است: «وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَیْمانِکُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَیْنَ النَّاسِ وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ». (بقره:224)
خدا را به سبب سوگندهای خود مانع از آن قرار ندهید که نیکی کنید و پرهیزگاری نمایید و میان مردم اصلاح کنید و خداوند شنوا و داناست.
گویا بعضی از مسلمانان در عصر پیامبر در اثر شرایطی، گاهی به خدا سوگند می‏خوردند که فلان کار خوب را انجام ندهند مثلاً کسانی آنها را اذیت می‏کردند و آنها سوگند می‏خوردند که اگر میان آن اشخاص اختلاف بیفتد میانشان را اصلاح نکنند و آشتی ندهند. و این سبب می‏شد که گاهی خود را از انجام کارهای نیک محروم می‏ساختند تا حرمت سوگند خود را حفظکنند.
خداوند در این آیه متذکر می‏شود که به سبب سوگندهایی که می‏خورید، خدا را مانع از انجام کارهای نیک قرار ندهید و چنین نباشد که به خدا سوگند بخورید که کار نیک نکنید و پرهیزگار نباشید و میان مردم اصلاح نکنید و بدانید که خداوند آنچه را که به زبان می‏آورید، می‏شنود و آنچه در دل دارید، می‏داند.
امام صادق(ع) درباره سخن خداوند: (ولاتجعلوا الله عرضة لایمانکم...) فرمود: وقتی تو را برای صلح میان دو نفر دعوت کردند، نگو که من قسم خورده‏ام که چنین نکنم.(1)
همچنین در روایتی آمده است که ابو ایوب می‏گوید: از امام(2) شنیدم که فرمود: نه در حال راستگویی و نه در حال دروغگویی به خدا سوگند نخورید که خدا می‏فرماید: (و لا تجعلوا الله عرضة لأیمانکم) فرمود: وقتی شخصی از شخص دیگری کمک بخواهد که میان او و کسی را اصلاح کند نگوید که من قسم خورده‏ام چنین نکنم.(3)
امام باقر(ع) درباره آیه (و لا تجعلوا الله عرضة لأیمانکم) فرمود: منظور شخصی است که قسم می‏خورد که با برادر دینی خود سخن نگوید و یا چیزی شبیه آن و یا اینکه با مادر خود سخن نگوید.(4)

پی نوشت ها:

1) کافی ج 2 ص 210
2) ظاهرا منظور، امام صادق(ع) است.
3) تفسیر عیاشی ج 1 ص 112
4) همان.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:05 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آسیب شناسی راه های رسیدن به فیوضات الهی(قسمت دوم)

آسیب شناسی راه های رسیدن به فیوضات الهی(قسمت دوم)

 

3. کبر و مستی قدرت:

خداوند در قرآن می فرماید: « الَّذِينَ يجَُدِلُونَ فىِ ءَايَاتِ اللَّهِ بِغَيرِْ سُلْطَانٍ أَتَئهُمْ كَبرَُ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ وَ عِندَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ كَذَالِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلىَ‏ كُلّ‏ِ قَلْبِ مُتَكَبرٍِّ جَبَّار»[1]، « کسانی که در آیات الهی بدون حجتی که برایشان آماده باشد، مجادله می کنند، نزد خداوند و نزد مومنان بس ناپسند است، بدینسان خداوند بر هر قلب متکبر زورگویی مهر می نهد».
این آیه به روشنی و وضوح بر مهر نهاده شدن بر قلب هر شخص متکبر و مست قدرت دلالت می کند، حالتی که مانع دریافت هدایت ها و فیوضات الهی می شود، زیرا لجاجت و عناد در برابر حق و حقیقت، پرده ای ظلمانی بر دل انسان می افکند و کار او را به لجاجت می رساند که قلبش همچون یک ظرف در بسته می شود، نه محتوای فاسد آن، بیرون می آید و نه محتوای صحیح جان پروری وارد آن می گردد:

4. نفاق:

خداوند در قرآن می فرماید: « مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِى اسْتَوْقَدَ نَارًا فَلَمَّا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فىِ ظُلُمَاتٍ لَّا يُبْصِرُون‏ ،
صُمُّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُون»[2]، «(منافقان) همانند کسی هستند که آتشی افروخته (تا در بیابان تاریک راه خود را پیدا کند) ولی هنگامی که آتش اطراف خود را روشن ساختف خداوند (طوفانی می فرستد و) آن را خاموش می کند و در تاریکی وحشتناکی که چشم کار نمی کند، آنها را رها می سازد، آنها کر و گنگ و کورند، بنابراین از راه خطا باز نمی گردند».
در تفسیر موضوعی پیام قرآن درباره این آیه آمده است:
«این آیه منافقان را به کسی تشبیه می کند که در میان انبوه تاریکی، در یک شب ظلمانی گرفتار شدهف مختصر آتشی بر می افروزد تا کمی اطراف خود را ببیند و گام بر دارد، اما ناگهان تند بادی می ورزد، و همان مختصر نور را خاموش می کند و باز آنها را در ظلمت فرو می برد، آنها نمی توانند ببینند و نه بشنوند و حتی زبان آنها نیز از کار می افتد و راهی به سوی بازگشت نیز ندارند. منظور از این نور، شاید همان ایمان ظاهری است که ابراز می کنند و در پناه آن کمی اطراف خود را روشن می سازند و جان و مالشان در پناه حمایت اسلام محفوظ می ماند. یا اینکه منظور روشنایی نور فطرت است که در آغاز در قلوب همه جای دارد، منافقان نیز در آغاز از این نور بهره مختصری می گیرند، ولی چیزی نمی گذرد که تند باد نفاق آن را زیر انبوهی از خاک می پوشاند و آن را به کلی خاموش می کند».[3]
توصیف حال منافقان در آیه های بالا به اینک نور از آنان سلب شده (بنابراین احتمال که منظور همان نور فطرت و هدایت الهی باشدف که البته این احتمال با ظاهر آیه موافق تر به نظر می رسد) و در تاریکی رها شده و جایی را نمی بینند و نیز کر و گنگ و کورندف همگی دلالت بر این نته می کند که روحیه نفاق در امر دین یکی از آسیب ها و آفت های جدی نسبت به برخورداری از هدایت ها و فیوضات الهی می باشد.

5. روحیه تعصب و لجاجت:

خداوند در قرآن کریم می فرماید: «فَإِنَّكَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتىَ‏ وَ لَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْاْ مُدْبِرِين‏ ،
وَ مَا أَنتَ بِهَدِ الْعُمْىِ عَن ضَلَالَتِهِمْ إِن تُسْمِعُ إِلَّا مَن يُؤْمِنُ بَِايَاتِنَا فَهُم مُّسْلِمُون»[4] ، «تو نمی توانی صدای خود را به گوش مردگان برسانی، و نه سخنت را به گوش کران هنگامی که روی برگردانند، و (نیز) نمی توانی نابینایان را از گمراهیشان هدایت کنی، تو فقط سخنت را به گوش کسانی می رسانی که ایمان به آیات ما می آورند و در برابر حق تسلیمند»
راغب اصفهانی درباره ریشه لغوی «تعصب» می نویسد: «العصب: اطناب المفاصل و المعصوب: المشلول بالعصب المنزوع من الحیوان ثم یقال لکل شد: عصب و «یوم عصیب».
«شدید»، «عصب در اصل به معنی پی هایی است که مفاصل را به یکدیگر متصل می کند و چیزی که با عصب و پی های حیوانی بسته شده باشد «معصوب» گفته می شود «یوم عصیب» در آیات قرآن به معنای روز شدید و سخت است».
ظاهرا براساس همین معنای شدت و سختی که در ریشه این واژه نهفته است به حالت شدت و پافشاری بر روی چیزی «تعصب» گفته می شود، البته این واژه بیشتر در حالت منفی و ضد ارزش به کار می رود.
همین لغت شناس درباره ریشه «لجاجت» می نویسد: «اللجاج التمادی و العناد فی تعاطی الفعل المزجورعنه»[5]، «لجاج، به معنی اصرار و پافشاری بی جا درباره چیزی و عدم انصراف از آن است.»
درباره معنی آیه بالا در تفسیر موضوعی پیام قرآن آمده: «آیه پیامبر (ص) را مخاطب ساخته می گوید: سخنان تو به گوش مردگان، و همچنین کران به هنگامی که فرار می کنند نمی رسد، کوران را نیز نمی توانی از گمراهی نجات دهی، گوش شنوا برای سخنان تو تنها گوش کسانی است که در برابر حق تسلیمند (یعنی قلب و جانشان سخنان تو تنها گوش کسانی است که در برابر حق تسلیمند (یعنی قلب و جانشان تشنه حق است) این قلوب همچون زمینهای مستعد و آماده ای است که در برابر تابش آفتاب و قطرات حیات بخش باران قرار گرفته، بذرهای معرفت به سرعت در آن نمو می کند، اما قلبهایی که انواع حجابهای تعصب و جهل و لجاجت بر آن افتاده از این حقایق محرومند»[6].
باید توجه داشت که تعصب و لجاجت در حقیقت لازم و ملزوم یکدیگرند، زیرا وابستگی شدید به چیزی انسان را وادار می کند که در مورد آن اصرار ورزد و پافشاری و دفاع بی قید و شرط نماید.
آری تعصب و لجاجت موجب می شود روح و جان افراد قابلیت خود را برای پذیرش حق از دست بدهد و حجاب ضخیمی بر آن افکنده شود و در نتیجه از هدایت و فیوضات الهی خود را محروم کند.
خداوند در جای دیگر قرآن درباره چنین افراد متعصب و لجوج می فرماید: « وَ إِن تَدْعُوهُمْ إِلىَ الهُْدَى‏ لَا يَسْمَعُواْ وَ تَرَئهُمْ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لَا يُبْصِرُون »[7]، «اگر ایشان را به (راه) هدایت بخوانید نمی شنوند و می نگریشان که به سوی تو می نگرند ولی نمی بینند».

6.روحیه رفاه طلبی:

خداوند در قرآن می فرماید: «وَ إِذَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ ءَامِنُواْ بِاللَّهِ وَ جَاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَْذَنَكَ أُوْلُواْ الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَ قَالُواْ ذَرْنَا نَكُن مَّعَ الْقَعِدِين‏ ،
رَضُواْ بِأَن يَكُونُواْ مَعَ الْخَوَالِفِ وَ طُبِعَ عَلىَ‏ قُلُوبهِِمْ فَهُمْ لَا يَفْقَهُون »[8]، « و چون سوره ای نازل شود که به خداوند ایمان آورید و همراه پیامبر او جهاد کنید توانمندانشان از تو عذر و اجازه می خواهند و گویند ما را بگذار با خانه نیشینان باشیمف راضی شدند که با خانه نشینان باشند، و بر دلهایشان مهر نهاده شده است، از این روی در نمی یابند».
در توضیح آیه فوق در تفسیر موضوعی پیام قرآن آمده است:
«این آیه ها ناظر به کسانی است که حاضر نبودند به دستورات الهی در زمینه جهاد عمل کنند، و با اینکه هم دارای قدرت جسمانی و هم قدرت مادی کافی برای حضور در میدان جنگ داشتند، سعی می کردند خود را در صف افراد ناتوان، یعنی کسانی که از نظر جسمی یا مالی توانایی جهاد نداشتند، جا دهند».[9]
همچنانکه از ظاهر آیه های فوق استفاده می شود روحیه رفاه طلبی و علاقه به تن پروری و زندگی مرفه آمیخته به عیش و نوش، خود حجاب برای روح و جان آنان گشته و موجب گردیده که قدرت قهم خود را از دست داده و سعادت واقعی خود را که همان جهاد و گام نهادن در راه خدا باشد را تشخیص ندهند.
و مسلما دل و جانی که چنین حجابی بر روی آن افکنده شده باشد قابلیت خود را در پذیرش الطاف حق و فیوضات الهی از دست داده است.
ب- اعمال و رفتاری که آیینه دل را غبار آلود می کند:
از بررسی آیات قرآن و احادیث به روشنی بدست می آید که انجام گناه و اعمال زشت و ناشایست، دل آدمی را مکدر و سیاه می کند و هر مقدار که گناه بیشتر انجام گیرد، سیاهی دل فزونی می گرد و بر حجاب های دل افزوده می شود، و در نتیجه صاحب چنین دلی از هدایت و فیوضات الهی محروم می گردد. و حتی سراز انکار آیات الهی و به استهزاء گرفتن آن در می آورد:
«
ثُمَّ كاَنَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَُواْ السُّوأَى أَن كَذَّبُواْ بَِايَاتِ اللَّهِ وَ كاَنُواْ بهَِا يَسْتَهْزِءُون»[10]، «تکذیب آیات الهی و به استهزاء گرفتن آن پایان و عاقبت کار کسانی است که کارهای زشت و بد انجام می دهند.»
گناه در هر شکل و قالبی باشد این اثر سوء را دارد که دل و جان را تیره و تار کند چه در قالب کفر و ارتداد باشدف و چه در قالب تجاوز و عدوان و یا انواع دیگر گناه از قبیل افتراء و دروغ و مانند آن. خداوند در قرآن کریم می فرماید: « الَّذِينَ يُكَذِّبُونَ بِيَوْمِ الدِّين‏ ،
وَ مَا يُكَذِّبُ بِهِ إِلَّا كلُ‏ُّ مُعْتَدٍ أَثِيم‏ ،
إِذَا تُتْلىَ‏ عَلَيْهِ ءَايَاتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِين‏ ،
كلاََّ بَلْ رَانَ عَلىَ‏ قُلُوبهِِم مَّا كاَنُواْ يَكْسِبُون»[11]، «کسانی که روز جزا را منکرند و آیات ما بر او خوانده می شود، گوید افسانه های پیشنیان است، چنین نیست، بلکه آنچه کرده اند بر دلهایشان زنگار نهاده است».
تفسیر موضوعی پیام قرآن آیات فوق را چنین توضیح می دهد:
«این آیات اشاره به کسانی می کند که قیامت را به کلی منکرند، سپس می گوید دلالیل قیامت روشن است، تنها کسانی به انکار بر می خیزند که متجاوز و گنهکارند، آنها هیچ گاه در برابر آیات الهی تسلیم نمی شوند، لذا وقتی آیات خدا بر آنها خوانده می شود برای اینکه آن را نپذیرند می گویند: اینها افسانه ها و اساطیر پیشنیان است!
قرآن با صراحت می گوید چنین نیست که آنها گمان می کنند. این سخنان به خاطر آن است که اعمال زشت و گناهانشان چون زنگاری بر دلهایشان نشسته».[12]
راغب اصفهانی درباره واژه «رین» می نویسد: « الرین صدأ یعلو الشی الجلیل»[13]، «رین زنگاری است که روی اشیاء قیمتی می نشیند».
از آیات فوق به روشنی استفاده می شود که انجام گناه و رفتار ناشایست، آیینه دل را غبار زده و تیره و تار می کند به گونه ای که هدایت ها و فیوضات الهی در آن منعکس نمی گردد، تفسیر المیزان درباره آخرین آیه از آیات فوق می نویسید:
«از این آیه ظاهرا می شود اولا اعمال بد نقوش و صورتهایی در نفس ایجاد می کند. و ثانیا این نقشها و صورتها مانع از ادراک حق می شود. ثالثا روح آدمی به حسب طبیعت نخستین دارای صفا و جلایی است که حقیقت را چنانکه هست درک می کند و میان حق و باطل جدایی می افکند و تقوا را از فجور و بی تقوایی تشخیص می دهد. همان گونه که خداوند فرموده: سوگند به جان آدمی و آن کسی که آن را آفرید و سپس فجور و تقوایش را به آن الهام کرده است».[14]
در احادیث هم به نقش مخرب گناه در مکدر کردن و سیاه نمودن صفحه روح و جان فراوان پرداخته شده است در حدیثی از پیامبر اکرم (ص) آمده است که:
«ان العبد اذا اخطأ خطیئة نکتبت فی قلبه نکتة سوداء فاذا هو فزع و استغفر الله و تاب صقل قلبه خان عاد زید فیها حتی تعلو علی قبله و هو الران الذی ذکر الله فی کتبابه: «کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون»، «هنگامی که انسان گناهی می کند، نقطه سیاهی در قلب او ظاهر می گردد، اگر از آن گناه خود داری کرده و استغفار و توبه کند قلبش صیقل داده می شود، اما اگر مجددا ادامه داده گناه را تکرار کند، آن نقطه سیاه زیادتر می شودف تا تمام قلبش را فرا گیرد و این همان زنگاری است که خداوند در کتابش ذکر فرموده است: «کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون»[15]
آنچه بیان شد درباره نقش مخرب گناه به صورت عام و کلی در سیاهی دل و جان و محرومیت از فیوضات الهی بود؛ اما هر یک از گناهان در این زمینه نقش ویژه خود را دارد و در قرآن کریم و احادیث به نقش موردی و ویژه این گناهان در تاریکی دل و جان و حجاب بودن آنها برای فیوضات الهی پرداخته شده است که در ذیل فقط به چند نمونه از آنها اشاره می شود:
1. در خصوص گناه کفر و اعراض از حق و تاثیر آن در سیاهی دل و جان خداوند می فرماید: «فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ وَ كُفْرِهِم بَِايَاتِ اللَّهِ وَ قَتْلِهِمُ الْأَنبِيَاءَ بِغَيرِْ حَقٍ‏ّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنَا غُلْفُ بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيهَْا بِكُفْرِهِمْ فَلَا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلا »[16]، «آنگاه به سبب پیمان شکنی شان و کفر ورزیدنشان به آیات الهی و کشتنشان پیامبران را به ناحق و ادعایشان که دلهای مادر پوشش است (لعنتشان کردیم) بلکه خداوند به سبب کفرشان بر دلهایشان مهر نهاد، که جز اندکی ایمان نمی آوردند».
در تفسیر موضوعی پیام قرآن درباره این آیه چنین توضیح داده شده است: «در این آیه پس از اشاره به خلافکاریهای جمعی از یهود و دشمنیهای آنها نسبت به پیامبران خدا می فرماید: ما آنها را به خاطر پیمان شکنی و انکار آیات خدا و قتل پیامبران، لعن کردیم و از رحمت خود دور ساختیم و همچینن به خاطر اینکه از روی استهزاء می گفتند دلهای ما در غلاف است و چیزی از سخنان تو ای موسی نمی فهمیم.
قرآن می گوید درست است که آنها چیزی درک نمی کنند؛ این به خاطر آن است که خداوند به سبب کفرشان بر دلهایشان مهر نهاده! بدیهی است منظور از کفر در اینجا کفری است آمیخته با لجاجت، کفری است آمیخته با عناد و دشمنی نسبت به انبیاء و پیمان شکنی های پی در پی و استهزاء آیات الهی، مسلما چنین کفری حجاب است، حجابی سخت که اجازه درک حقایق را به انسان نمی دهد و این چیزی است که آنها برای خود پسندیده اند و جبری در کار نیست»[17]

پی نوشت ها:

*مقاله برگزیده نخستین کنگره بین المللی بزرگداشت حافظ قرآن کریم محمد کاظم کریمی ساروقی مشهور به کربلایی کاظم-۱۳۸۶
به قلم دکتر علی اصغر تجری-عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد اراک
[1] . سوره غافر، آیه35.
[2] . سوره بقره، آیه 17و18.
[3] . مکارم شیرازی، تفسیر موضوعی پیام قرآن، ج1، ص332.
[4] . سوره روم، آیه 52و53.
[5] . همان، ص736.
[6] . مکارم شیرازی، تفسیر موضوعی، پیام قرآن، ج1، ص338.
[7] . سوره اعراف، آیه 198.
[8] . سوره توبه، آیه 86، 87.
[9] . مکارم شیرازی و جمعی از همکاران تفسیر موضوعی پیام قرآن، ج1، ص353.
[10] . سوره روم، آیه 10
[11] . سوره مطففین، آیه 11 الی 14.
[12] . مکارم شیرازی با همکاری جمعی از دانشمندان، تفسیر موضوعی پیام قرآن، ج1، ص373.
[13] . راغب اصفهانی، مفردات القرآن، ص373.
[14] . علامه طباطبایی، المیزان، ج2، ص349.
[15] . تفسیر فخر رازی، ج31، ص14، المیزان، ج2، ص352.
[16] . سوره نساء، آیه155.
[17] . مکارم شیرازی، تفسیر موضوعی پیام قرآن، ج1، ص37.
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:05 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آسيب شناسي ناسزاگويي

آسيب شناسي ناسزاگويي

محمد حامدزاده

فحاشي و دشنام يكي از پديده هاي نابهنجار در مناسبات اجتماعي است. از طرفي با توجه به آثار رواني و اجتماعي دشنام در تخريب وجه ظاهري شخص و درنهايت تخريب شخصيت او اسلام نسبت به اين موضوع حساسيت نشان داده و در آموزه هاي قرآن ضمن پرداختن به آثار تخريب و زيانبار آن، حكم حرمت را بر آن بار كرده است. در اين نوشتار تلاش بر آن است تا نقش و كاركردهاي دشنام در حوزه هاي روان شناسي و روان شناسي اجتماعي بازخواني و تحليل و تبيين قرآن از اين موضوع ارائه گردد. اينك با هم آن را از نظر مي گذرانيم.

مفهوم دشنام و ناسزاگويي

يكي از نابهنجاري اجتماعي دشنام و فحش است. دشنام به معناي اين است كه ديگري را با گفتارها و سخنان ناسزا و ناروا و زشت مورد خطاب قرار دهند و مخاطب تحت تأثير آن، واكنش انفعالي نشان دهد. دشنام در اصطلاح و كاربردهاي عمومي شامل عيب جويي و گفتن عيب ديگران نيز مي شود. بنابراين دشنام و ناسزاگويي هرگونه سخني زشتي است كه موجب رنجش شخص شود و تحت تأثير آن منفعل گردد.
انسان به طور طبيعي و فطري گرايش به شنيدن سخنان زيبا و شيوا داشته و ستايش و مدح ديگران را دوست مي دارد. مي كوشد تا در چشم ديگران بزرگ نمايد و محبت و دوستي ديگران را به خود جلب كند.
بسياري از رفتارهاي آدمي براي خوشايند ديگران انجام مي شود و هر كسي به طريقي مي كوشد تا مورد ستايش و تمجيد قرار گيرد و احترام و تكريم ديگران را نسبت به خود برانگيزد. از اين رو هرگونه گفتار و سخن و يا رفتاري كه موجب تحقير وي شود، عاملي مهم در ايجاد فروپاشي شخصيتي است.
شخصي كه از سوي ديگران به ويژه در مجامع اجتماعي با گفتار و يا رفتاري زشت و ناپسند، تحقير مي شود احساس مي كند كه وجود و شخصيت وي خرد شده و نمي تواند در مسير درست حركت كرده و يا بايستد. از اين رو به شدت واكنش هاي احساسي و عاطفي نشان مي دهد و از نظر رفتار حركت هايي از خود بروز مي دهد كه بيانگر فروپاشي شخصيتي است.
تكريم و احترام موجب مي شود تا شخص، خود را بسازد و اگر كوتاهي و عيب و نقصاني دارد به گونه اي آن را بازسازي نمايد و از آن برهد تا موجبات احترام و اكرام بيش تري را فراهم آورد و در حقيقت تكريم و احترام عامل مهمي در پرورش شخصيت سالم افراد بازي مي كند. در برابر اين رفتار، هرگونه رفتاري چون دشنام و تحقير گفتاري موجب مي شود تا شخص خود را گم كند و شخصيت خويش را مخدوش يابد. اين گونه است كه دشنام، عاملي براي فروپاشي شخصيتي و درنهايت دور شدن از مسير درست و تكاملي مي شود. البته تكرار دشنام و گفتارهاي زشت و ناسزا، هرگونه حرمت و احترامي را از شخص سلب مي كند و بستري براي دور شدن از تكامل را فراهم مي آورد. از اين رو دشنام و تكرار آن نه تنها موجبات انفعالات لحظه اي و احساسي را فراهم مي آورد بلكه تداوم و استمرار آن فروپاشي شخصيتي و درنهايت دوري از كمال و كماليات را به دنبال خواهد داشت.

آثار دشنام

قرآن براي دشنام دو دسته از آثار را مطرح مي سازد. دسته اي از آثار كه به دشنام دهنده تعلق مي گيرد و دسته اي كه به دشنام شونده باز مي گردد. درحقيقت دشنام چاقوي دو دم و دو لبه اي است كه هم گوينده و هم شنونده را تحت تأثير آثار مخرب و زيانبار خود قرار مي دهد.
دشنام دهنده با بيان القاب زشت و نام هاي ناروا و زننده و ناسزاگويي خويش، به سبب اين كه از اعتدال رفتاري بيرون مي رود، در زمره ستمكاران قرار مي گيرد. ازنظر قرآن هرگونه ناسزاگويي و بيان نام هاي زشت و القاب ناروا و زننده از سوي گوينده آن، خروج از مرز اعتدال كلامي است و شخص را در گروه ظالمان و ستمگران قرار مي دهد. (حجرات آيه 11)
اگر دشنام دهنده اين دشنام ها و ناسزاگويي ها را برپايه بينش و نگرش خاصي بيان كند و در حقيقت نه به عنوان عادت و يا تفريح و سرگرمي بلكه به سبب بينش و نگرش خاصي كه دارد اقدام به دشنام نمايد، در رديف پست تري قرار مي گيرد. به اين معنا كه گاه شخص، ديگري را به سبب تفريح وشادي و يا به عنوان عادت به نام ها و القاب زشت خطاب مي كند. چنين شخصي در زمره ستمگران و كساني كه از مرز قانون و اعتدال بيرون رفته اند قرار مي گيرد؛ ولي گاه اين عمل براي آن است كه بينش و نگرش در پس آن قرار دارد مانند كسي كه به پيامبران و يا امامان معصوم(ع) نام هاي زشتي مي دهد كه برخاسته از عناد و دشمني وي با ايشان است. چنين افرادي در حوزه كفر قرار مي گيرند و به عنوان كافر به آنان نگريسته مي شود. از اين رو خداوند در آيه 104 سوره بقره از يهودياني كه پيامبر(ص) را با واژگان زشتي موردخطاب قرار مي دادند به عنوان كافر ياد مي كند؛ زيرا آنان از روي نگرش خاصي كه نسبت به اسلام و پيامبر(ص) داشتند وي را به القاب زشت و ناروا مي خواندند.
براين اساس مي توان گفت كه هرگونه دشنام و ناسزا و گفتار زشت و نام ها و القاب ناروا از آن جايي كه خروج از اعتدال در گفتار است به حكم ظلم، موجب مي شود تا شخص در قيامت و دنيا به عنوان ظالم و ستمكار محاكمه و مجازات شود. اما اگر اين گونه رفتار و گفتار برخاسته از بينش عنادي با اسلام و دين و پيامبران و امامان معصوم باشد كفر دانسته مي شود و شخص به عنوان كافر مي بايست مجازات شود؛ زيرا اين گونه رفتار و دشنام ها تنها به هدف تهديد شخص و شخصيت نيست بلكه براي طعن در دين است. (نساء آيه 46)

دشنام گويي، نشانه اي از اتراف

در تحليل قرآني، دشنام گويي و فحش و ناسزا، نوعي اتراف (رفاه زدگي) است و كساني كه تجري مي كنند و به خود جرأت جسارت و دشنام را مي دهند انسان هاي مترف شمرده مي شوند (مؤمنون آيه 64 تا 76)
اتراف و رفاه بسيار، خود عاملي براي تجاسر و جرأت افراد مرفه مي شود به گونه اي كه ديگران از طبقه ضعيف تر اقتصادي را افراد پست مي شمارند و به خود اين جرأت را مي دهند كه با ايشان به نام هاي زشت و ناروا سخن گويند و سخنان زشت بر زبان رانند. به اين معنا كه برتري اقتصادي و طبقه اي در ميان مترفان، اين زمينه را فراهم مي آورد تا ديگران از طبقات اقتصادي پائين تر را انسان هاي فرومايه بشمارند و به خود جرأت دهند تا با خروج از اعتدال، ايشان را به نام زشت بخوانند و شخصيت ايشان را تحقير كنند.

آثار دشنام در شنونده

دشنام در شنونده آثار زيانبار به جاي مي گذارد. تحقير شخص و شخصيت ازجمله آن هاست. شخصي كه دشنام مي شنود در مرحله نخست، شخص وي تحقير مي شود و از اين رو چهره اش گلگون شده و آثار شرم و حيا در رخسارش نمايان مي گردد. در مرتبه بعد هنگامي كه با خود خلوت مي كند و به ارزيابي نگرش و بينش ديگران نسبت به خود مي نشيند شخصيت خويش را نامتعادل و ناقص مي يابد. بدين ترتيب ازنظر شخصي و شخصيتي، تحت تأثير دشنام، خرد مي شود و امكان رفتاري متعادل از وي سلب مي گردد. به ويژه اگر شخص در هنگام برخورد با دشنام نتواند خود را در جامعه توجيه كند و يا جامعه تحت تاثير دشنام، واكنش نشان دهد و با وي براساس همان دشنام و بازتاب هاي آن برخورد نمايد؛ زيرا بسيار ديده شده است كه افراد جامعه تحت تأثير دشنام ها واكنش نشان مي دهند و القاب و نام هاي زشت و يا عيب ها را باور كرده و بدان، شخص را مي سنجند و نسبت به وي داوري مي كنند. از اين رو جايگاه اجتماعي دشنام شنونده با دشنام تهديد مي شود و نقش اجتماعي و كاركردهاي آن دگرگون و متحول شده و از جايگاه واقعي و سازنده بيرون مي رود.

دشنام منافقان به پيامبر(ص)

در برخي از آيات به دشنام منافقان و كافران نسبت به پيامبر (ص) اشاره مي شود كه در آن منافقان و كافران پيامبر(ص) را اذن (يعني پذيرنده هر چيزي كه مي شنود و زودباور است) معرفي مي كنند. اين بدان معناست كه پيامبر(ص) انساني است كه برپايه شنيده هايش عمل مي كند و انساني دهن بين و زودباور است. اين لقب دادن عاملي مهم در تزلزل شخصيتي پيامبر به حساب مي آيد. به اين معنا كه شخصي كه مي شنود پيامبر انساني دهن بين و زودباور است وي را انسان عاقل و متعادل و اهل تدبير نمي شمارد. بنابراين نمي توان به چنين شخصي به عنوان پيامبر خدا اعتماد كرد.
خداوند در اين جا به نقش تخريبي اين لقب اشاره مي كند و در پاسخ مي فرمايد كه اگر پيامبر اذن و زودباور است، اين زودباوري و دهن بيني وي براي شما خير است؛ زيرا وي كه آگاه به اسرار و باطن است نمي خواهد شما را بدنام كند و باطن شما را آشكار سازد بلكه مي كوشد تا براساس ظاهر و گفتارهاي شما داوري و با شما تعامل كند كه اين به نفع شماست كه انسان هاي زشتكار و دروغ گو و منافق هستيد.
قرآن، هم چنين نقش دشنام را در شنونده به حوزه خلق و خوي شخص باز مي گرداند و مي گويد كه دشنام در شنونده موجب مي شود كه در خلق و خوي وي تأثير بگذارد و رفتارهاي خويش را برپايه دشنام و واكنش به آن تنظيم كند.
البته انسان هائي كه به اعتدال كامل شخصيتي رسيده باشند و در حقيقت شاكله وجودي ايشان به درستي و كمال شكل گرفته باشد، تحت تاثير دشنام قرار نمي گيرند چنان كه پيامبر(ص) به جهت كمال شخصيتي و خلق عظيم و خوي بزرگ و كامل خويش، هرگز تحت تاثير دشنام هاي دشمنان خويش قرار نگرفته است. (قلم آيه 4و 13)
قرآن تصويري زشت از دشنام دهنده در رستاخيز به دست مي دهد تا مردمان از دشنام گويي دوري و پرهيز كنند. تصويري كه قرآن ارايه مي دهد اين است كه شخص دشنام گو در قيامت داراي بيني اي چون خرطوم فيل مي شود كه روي زمين به خواري و خست كشيده و بيني اش به خاك ماليده مي شود. بيان تصويري چنين زشت و خوار، هم به عنوان عذاب براي دشنام گو و هم عامل بازدارنده براي افراد ديگر است تا اقدام به دشنام گويي نكنند. (قلم آيه 13و16)

علل دشنام و خاستگاه آن

ريشه و خاستگاه دشنام را مي بايست در دشمني اشخاص جست. دشمني انسان ها موجب مي شود كه واكنش هاي متفاوت و متعددي از خود نشان دهند. از جمله اين واكنش ها مي توان به مبارزه و مقابله به شكل گفتاري اشاره كرد. شخص مي كوشد به اشكال مختلف دشمني خويش را آشكار و به دشمن خويش ضربه و زيان وارد سازد.
ترور شخصيت از راه دشنام يكي از مهم ترين كارهايي است كه دشمنان انجام مي دهند تا شمار ياران و پيروان وي را بكاهند و او را در منگنه قرار دهند. از اين رو عامل اصلي در دشنام گويي را مي بايست در ترور شخصيت جست كه از سوي دشمنان انجام مي شود. پس، كينه و عداوت، خاستگاه و ريشه اصلي بسياري از دشنام ها و ناسزاگويي هاست. (انعام آيه 108)
عامل ديگري كه مي توان براي ناسزاگويي ها جست، جهل و ناداني است. بسياري از افراد از روي جهل و ناداني به دو مفهوم آن ديگري را مي آزارند و به وي دشنام مي دهند. يكي جهل به معناي آن كه نمي دانند اين گونه رفتار هم درگوينده و هم در شنونده آثار بد و زيانباري به جاي مي گذارد ولذا ناآگاهانه القاب زشت و ناروا به ديگري مي دهند و يا به عيب جويي ديگري مي پردازند. ديگر آن كه از روي جهل به معناي ناداني نسبت به كمال شخص اقدام به دشنام مي كنند. به اين معنا كه چون شناخت كامل و درستي از شخص ندارند و برخي از امور را در وي عيب مي بينند او را از روي جهل و ناداني دشنام مي دهند و گمان مي كنند كه چنين عيبي در شخص وجود دارد. بنابر اين گاه خاستگاه و ريشه دشنام و ناسزاگويي، اين دو مفهوم از جهل است. (انعام آيه 108)
از ديگر خاستگاه هاي دشنام مي توان به حوزه بينشي اشاره كرد. البته مي توان اين علت را بخشي از علت پيش گفته يعني دشمني دانست. برخي از انسان ها به جهت تضاد و اختلاف بينشي و نگرشي از اعتقادي، ديگري را متهم به امور و يا عيوبي مي كنند و بر آن اساس داوري كرده و دشنام مي دهند. از اين رو كفر و نفاق خود عاملي براي دشمني و دشنام مي باشد. (نساء آيه 64)

راهكارهاي قرآن براي مقابله با دشنام و ناسزا گو

قرآن راهكارهايي براي مقابله با دشنام و دشنام گو بيان داشته كه در ادامه به برخي از آن ها اشاره مي شود.
قرآن بيان مي كند كه برخي از دشنام ها ريشه درجهالت شخص گوينده دارد.براي پرهيز و دور ماندن از دشنام بهتر آن است كه نسبت به افرادي از اين دست به گونه اي رفتار شود كه زمينه اي براي عيب جويي و دشنام گويي نيابند. يكي از راه ها آن است كه رفتارها و گفتارهاي آنها را به نقد نگذاريد و به اصطلاح معروف با آن دهن به دهن نشويد.
اگر براي تصحيح رفتار افرادي مطالبي به آنان گوشزد شود واكنش هاي تندي از خود نشان مي دهند و دهان به ناسزا مي گشايند بهتر است نسبت به ايشان هيچ گونه گوشزد انجام نشود و به خودشان واگذار شوند.
قرآن نمونه اي از اين افراد را كافران و بت پرستان معرفي مي كند كه بر اين باور بودند كه بتان از جايگاه برتر و بالايي برخوردارند. ايشان در برابر نقد، واكنش هاي تندي از خود نشان مي دادند. هرگاه مومنان به عيب جويي بتان مي پرداختند و اشكالات و ناتواني هاي را گوشزد مي كردند آنان از روي جهل به خدا دشنام و ناسزا مي دادند. از اين رو خداوند مي گويد به عيب جويي بتان نپردازيد تا آنان از روي جهل به حريم قدس الهي تجاوز نكنند و دشنام ندهند. (انعام آيه 108)
از ديگر روش هايي كه قرآن براي مقابله با دشنام بيان مي دارد، برخورد شايسته با دشنام گويان است. چنانكه دراين باره پيشنهاد مي كند اگر دشمنان به شما دشنام دادند با ايشان دوستي و مهرباني كنيد. اگر دشنام ايشان كلامي است به ايشان سلام كنيد و با كرامت نفس و بزرگواري از كنار ايشان بگذريد و نشينده بگيريد. (فرقان آيه 63)
تهديد دشنام گويان در رستاخيز و هشدار به ايشان يكي ديگر از راهكارهاي مقابله با دشنام گويان است؛ زيرا بسياري از دشنام گويان از روي ناآگاهي نسبت به آثار مخرب و زيانبار روحي و رواني و اجتماعي دشنام، به دشنام گويي مي پردازند. تبيين آثار وتهديد ايشان از روش هايي است كه مي توان به مقابله با اين نابهنجاري اجتماعي نسبت به اين دسته افراد پرداخت (قلم آيه 13 و 16)
اين ها نمونه هايي است كه قرآن براي مقابله و بازسازي نابهنجاري دشنام بيان مي كند و تحليل و تبيين همه ابعاد و آثار مساله نيازمند بررسي همه آيات و بازخواني همه آموزه هاي قرآني است كه دراين مجال كوتاه نمي گنجد.

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:06 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روانشناسى اجتماعى استكبار

روانشناسى اجتماعى استكبار

حقيقى، مصطفى

روانشناسي اجتماعي يكي از شاخه هاي مهم علم روانشناسي است كه در مباحث فرهنگي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي كاربرد فراوان دارد. چرا كه لازمه موفقيت هر طرح و برنامه و تعيين راهكارهاي زدودن مشكلات و معضلات جامعه، شناخت و آگاهي از روانشناسي اجتماعي مردم آن جامعه است. استكبار صفتي مذموم است كه مي تواند در هر فرد و جامعه اي تجلي پيدا كند. اينكه مفهوم كبر، متكبر و استكبار چيست؟ و شاخص ها و آثار فردي و اجتماعي آن كدام است و بالاخره با چه راهكاري مي توان بر صفت استكباري غلبه كرد، مجموعه مطالبي است كه نگارنده در مقام شرح و تبيين آن برآمده است. اينك با هم آن را از نظر مي گذرانيم.

مفهوم روانشناسي اجتماعي

روانشناسي اجتماعي كوششي براي فهم و تبيين اين مطلب است كه افكار، احساسات يا رفتار افراد چگونه تحت تأثير حضور واقعي (تصوري يا تلويحي) ديگران قرار مي گيرد.
به بيان ساده تر روانشناسي اجتماعي، اثرات حضور ديگران را بر رفتار فرد يا رفتار خود را تحت تأثير گروه مورد بررسي و مطالعه قرار مي دهد. روشن است كه تأثير ديگران بر فرد مستلزم وجود روابط متقابل بين خود با ديگران است، بنابراين به يك تعريف ديگر روانشناسي اجتماعي به عنوان علم مطالعه رفتار متقابل بين انسان ها يا علم مطالعه تعامل انسان ها شناخته مي شود.
گفته شده است كه جامعه شناسي اساسا به گروه ها نظر دارد و روانشناسي اجتماعي به افراد ميان گروه ها توجه دارد. علم جامعه شناسي به عوامل اجتماعي رفتار گروهي معطوف است، حال آنكه روانشناسي اجتماعي به اثرات گروه بر روي فرد توجه خاص دارد.
صفات و خصوصيات انسان را مي توان از جهات مختلف بررسي كرد. از منظر علم اخلاق مي توان به فلسفه اخلاق و نظرياتي كه در مورد صفات و علل و انگيزه ايجادي آن گفته شده پرداخت و يا از منظر علوم تربيتي آثار آن را در رفتار فردي مورد تحليل قرار داد. از منظر روانشناسي نيز به مطالعه علمي رفتار و فرآيندهاي ذهني و علل مختلف آن توجه داده مي شود.
در اين نوشتار به بررسي آثار اجتماعي يك صفت اخلاقي به نام كبر كه به صورت تكبر در حوزه تربيتي و به شكل استكبار در حوزه عمل اجتماعي بروز مي كند توجه خواهد شد.

مفهوم كبر و متكبر

درباره كبر گفته اند كه آن صفتي از صفات اخلاقي و منشي انسان است كه برخاسته از خودپرستي است. انسان هرگاه خود را بيش از اندازه باور داشته باشد، صفتي در وي به صورت يك ساخت ذهني پديدار مي شود كه در اصطلاح به كبر ياد مي شود. كبر به معناي بزرگي است و كسي كه به صفت كبر دچار مي شود و خود را بزرگ مي پندارد در اصطلاح متكبر گفته مي شود. بنابراين تكبر ظهور و بروز حالت نفساني است كه در ذهن انسان ايجاد شده است. به سخني ديگر كبر يعني بزرگي كه انسان در ذهن خويش از خود مي سازد. اين حالت تا زماني كه در يك فرآيند متأثر از مسايل اجتماعي به شكل يك صفت اخلاقي خود را نشان ندهد امري باطني است اما همين كه خود را نشان دهد به شكل تكبر درمي آيد. بنابراين كبر حالت نفساني است كه بر اثر آن فرد خود را برتر از ديگري مي شمارد. علت اين امر را خودپسندي و باور بيش از حد و اندازه شخص به خود دانسته اند كه در حوزه هنجاري و رفتار به شكل تكبر خود را نشان مي دهد. از اين رو تكبر حالتي هنجاري و رفتاري است نه يك صفت ذهني و نفساني صرف كه تحت تأثير عوامل دروني (خودپسندي فزاينده) و بيروني (علل اجتماعي) بروز و ظهور مي كند. انسان نمودهاي ظاهري كبر را مي بيند و از آن به تكبر و يا استكبار ياد مي كند. تكبر حالت اخلاقي و هنجاري كبر است چنان كه استكبار شكل هنجاري صرف است كه فرد براساس آن نه تنها رفتار فردي خود را به گونه اي مي نماياند كه بزرگي را به ديگران بباوراند بلكه مي كوشد تا ديگري را به زير سلطه خويش درآورده و به استسلام بكشاند.

شاخص هاي ظاهري كبر و متكبر

از اين رو مي توان گفت كه حالت ذهني كبر به دو شكل اخلاق نابهنجار فردي تكبر و نابهنجار اجتماعي استكبار بروز و ظهور مي كند. بر همين پايه و اساس است كه بر اين باور مي توان پافشرد كه از كبر به عنوان صفت نفساني ذهني مي بايست سخن گفت و از تكبر در حوزه علم اخلاق و روان شناسي فردي و از استكبار در روان شناسي اجتماعي بحث كرد.
فرد مستكبر كسي است كه در برابر ديگري هركس و مقامي باشد سر تسليم فرود نمي آورد و تن به استسلام نمي دهد. به اين معنا كه چنين شخصي ازنظر شخصيتي به گونه اي است كه هرگز اظهار طاعت نمي كند و انقياد و اطاعت ولو از حق و حقيقت را نمي پذيرد؛ زيرا خود را ازنظر ذهني چنان باور دارد كه نمي تواند ديگري را برتر از خود بنگرد و ازنظر خودپسندي به جايي مي رسد كه تنها خود را مي بيند. بروز اين صفت در حوزه عمل اجتماعي به شكل عدم انقياد از حق خودنمايي مي كند از اين رو گفته اند كه «استكبار» تمرد و نافرماني و سركشي و كبريايي كردن است.
هرگاه قلب انساني از آفات و عيوب نفساني به سلامت باشد، حق را به فطرت سالم خود درمي يابد و پس از دريافت آن در برابرش تسليم مي شود و در رفتار انقياد و اطاعت از آن را پيشه خود مي سازد. اما اگر قلب معيوب و آفت خودبيني و خودخواهي در آن قوت و قدرت گرفته باشد، حالتي ذهني در وي ايجاد مي شود كه از آن به كبر ياد مي كنند. كبر چنان كه گفته شد حالت ذهني است كه شخص خود را بزرگ و بالاتر از ديگران مي بيند. اگر شخص بر طبق اين حالت ذهني و نفساني رفتار كند و در ظاهر بزرگي فروشد تكبر ورزيده است كه امري ناپسند و ناخوش از منظر علم اخلاق است. حال اگر از روي اين كبريايي نفساني و تكبر اخلاقي در حوزه عمل اجتماعي نافرماني و سركشي كند، مي گويند كه شخص استكبار نموده است. پس استكبار نافرماني و سركشي حاصل از كبر و تكبر است.

آثار كبر در درون و بيرون انسان

در هر صورت، انسان چون خودبين و خودخواه است، اين خودخواهي و محبت مفرط به نفس، سبب مي شود كه از نقايص و عيوب خود محجوب شود، و بديهاي خود را نبيند؛ بلكه گاهي بدي هايش درنظرش خوبي جلوه كند، و فضايل و خوبي هايي كه دارد در نظرش مضاعف گردد و به همين نسبت، ديگران در نظرش كوچك و بدي هاي آنان دوچندان نمايد. پس چون كمال خود و نقص ديگران را ديد و محبت مفرط به نفس نيز كمك كرد. در نفس حالت اعجابي به خودش پيدا شود. پس از اين حالت، در باطن نفس، خود را بر ديگران ترفيع دهد و حالت سربلندي و بزرگي براي او دست دهد و خود را بزرگتر از ديگري بيند. اين حالت كبر است و چون اين حالت قلبي در ملك بدن ظاهر شود، سركشي و سرفرازي كند و بر ديگران، در ظاهر نيز بزرگي فروشد و اين تكبر است.
برخي ريشه كبر را اعتماد به نفس و استغناي آن دانسته اند. به اين معنا كه فرد بيش از حد خود را باور داشته و به حالت استغناي رسيده است كه خداوند اين حالت روحي و باطني را سرزنش مي كند. البته ميان اعتماد به نفس به مفهوم عزت نفس با اعتماد به نفس به معناي استغناي تمايز و تفاوت است. استغناي در برابر فقر ذاتي است كه قرآن در بيان اين مسأله فرموده است: انتم الفقراء الي الله.
از سوي ديگر ميان تكبر با عزت نفس نيز فرق ها در مبادي و غايات و ثمرات است؛ زيرا تكبر، مبدأش خودبيني، خودخواهي، جهل و غفلت از حق و مظاهر او و غايتش نفس و خودنمايي است، و نتيجه اش سركشي و طغيان است؛ اما عزت نفس، مبدأش توكل و اعتماد بر خدا و غايتش خدا، و ثمره اش ترك غير خداست.

آثار فردي و اجتماعي استكبار

چنان كه گفته شد، استكبار هنجار اجتماعي است و تحت تاثير عوامل دروني چون خودپسندي به عنوان عامل ذهني و عوامل بيروني چون نوع تعامل و رفتار اجتماعي ديگران در فرد پديدار و تقويت مي شود. اگر خودپسندي و استغناي ذاتي عامل دروني پديداري روحيه استكباري و رفتار نابهنجار آن است، عوامل بيروني به ويژه عامل اجتماعي از عوامل مهم پايداري و تقويت و حتي ظهور و بروز آن مي باشد. فردي كه كبر ذهني و نفساني خود را در حوزه اخلاق فردي به شكل تكبر به ديگران نشان مي دهد، در حوزه عمل اجتماعي آن را به شكل نافرماني از قانون و حق بروز مي دهد؛ زيرا جامعه به وي در بروز و ظهور كبر ذهني كمك مي كند. به عنوان مثال وقتي فردي يا قومي خود را در جامعه به گونه اي بيابد كه همه از وي مي هراسند و مطيع و گوش به فرمان اويند اين باور در وي تقويت مي شود كه جامعه و يا جوامع ديگر از نظر وجودي و ماهوي و هويتي پست تر از اويند و مي بايست از او اطاعت كنند. علت نافرماني از قانون و حق نيز همين مسئله مي باشد. (فصلت آيه 15 و زخرف آيه 51 و 52) اين زماني تقويت مي شود كه فرد از نظر شناختي در مرتبه و مرحله اي باشد كه خدا را به عنوان قدرت برتر و مستغني با لذات نبيند و تنها جامعه و پيرامون خود را اصالت بخشد و براين پايه ذهنيت خود را بسازد. اين گونه مي شود كه در نتيجه غفلت از خدا و قدرت برتر او، خود و يا جامعه خود را برتر يافته و استكبار مي ورزد و خواهان اطاعت ديگران و يا ديگر جوامع از خود يا جامعه خود مي شود.
قرآن ريشه اين گونه استكبار ورزي ها را خود برتر بيني نژادي دانسته و مي فرمايد كه ابليس چون خود را از نظر نژادي برتر يافت استكبار ورزيد (ص آيات 74 تا 76). بنابراين كساني كه براين باور از راه هاي مخلتف رسيده باشند و جامعه و يا جوامع ديگر آنان را براين كار مدد و ياري رسانده اند خوي استكبار در پيش گرفته و ظلم و افساد كرده و از قانون سرپيچي كرده و تمرد مي كنند. علو و برتر بيني عامل مهمي است كه اين حالت در انسان پديدار مي شود. (نمل آيه 14)
نتيجه و پيامد اين باور ذهني آن است كه شخص در رفتار اجتماعي خويش احساس غرور و قدرت فراوان كرده (فصلت آيه 15) و نسبت به ديگران استبداد ورزيده و زورگويي كند. (اعراف آيه 88) از حق و قانون اعراض كرده و خود را برتر از قانون بداند (لقمان آيه 7 و بقره آيه 87 و 88 فاطر آيه 42 و 43 و منافقون آيه 5) و عصيان كرده (بقره آيه 34) و ديگران را به هر روشي مطيع خود ساخته و با آزار و شكنجه و ايجاد رعب و وحشت و هراس در دل ها منقاد خود سازد. (يونس آيه 83) بنابراين نه پاي بند هيچ قانون و عهد و پيماني نيست (فاطر آيه 42 و 43) بلكه به كشتن بي گناهان نيز اقدام مي كند (بقره آيه 87).
اين ها برخي از آثار اجتماعي رفتار استكباري افراد و يا جوامعي است كه خوي استكبار آنان با توجه به عوامل محيطي و اجتماعي تقويت شده و هركاري كه خواسته اند كرده اند.

راه مقابله با استكبار ورزي

راه مبارزه با اين ناهنجار اجتماعي آن است كه فرصت و زمينه بروز و ظهور آن را از ميان برداريم. تنها راه اين است كه در حوزه اخلاق فردي بكوشيم تا با بي اعتنايي و كوچك و تحقير متكبران آنان را به كم ارزشي و تهي بودنشان آگاه سازيم و در برابر آنان تواضع و فروتني را شيوه رفتاري خود قرار ندهيم. در حوزه عمل اجتماعي نيز به مخالفت با رفتارهاي استكباري آنان سر استسلام و تسليم در برابر زورگويي آنان فرود نياوريم و اجازه ندهيم كه تكبر اخلاقي آنان به شكل عمل اجتماعي خودنمايي كند. پذيرش فريب و دروغ مستكبران (زخرف آيات 51 تا 54) و برخوردار سازي آنان از امكانات مادي بيش از اندازه (مريم آيه 73 و 74) و عدم مخالفت با خودبرتر بيني نژادي (ص آيه 74) موجب مي شود تا تكبر فردي به شكل يك عمل اجتماعي زيانبار و خطرناك براي فرد و جامعه ظهور و بروز كند. بنابراين مي بايست با هر گونه عوامل ايجادي اين ناهنجار اجتماعي مبارزه كرد و دراين راه كوتاه نيامد؛ زيرا بسياري از مشكلات فردي و اجتماعي جوامع و دوري از هدايت و كمال الهي نتيجه كوتاهي در برابر تكبر افراد و ايجاد بستري مناسب براي رشد افراد مستكبر است.
 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:06 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

زيانكاري انسان و راهكارهاي مصونيت يابي

زيانكاري انسان و راهكارهاي مصونيت يابي

خليل منصوري

زيان كه در زبان عربي از آن به خسران ياد مي شود، حالتي است كه در آن شخص، اصل سرمايه خويش را از دست مي دهد و يا با كاستي و نقصان در آن روبه رو مي شود. كاربردهاي قرآني اين واژه نشان مي دهد كه خسران و زيان در آموزه هاي وحياني از گستره معنايي بسياري برخوردار است. از اين رو خسران نه تنها در امور مادي بلكه در امور نفسي چون جاه و مقام و منزلت و يا عقل و ايمان و ثواب هاي معنوي نيز شدني و تحقق يافتني است.
حتي به نظر مي رسد كه در نگرش قرآني خسران و زياني كه در امور معنوي براي انسان رخ مي دهد از هر زيان ديگري سخت تر و دشوارتر است. براي دست يابي به مفهوم قرآني زيان و علل و عوامل آن نگاهي گذرا به آموزه هاي قرآن بسيار مفيد و سودمند خواهد بود.

عوامل زيانكاري

قرآن در سوره والعصر بيان مي كند كه همه انسان ها در معرض خسران هستند و خسران و زيان به عنوان يك اصل در زندگي بشر در دنيا مطرح مي باشد. بنابراين مي توان همه انسان ها را در حالتي از زيان ديد و تنها زماني انسان از زيان و خسران رهايي مي يابد كه به آموزه هاي وحياني عمل كند.
قرآن در سوره عصر به طور گويا و كوتاه راه رهايي از خسران و زيان را به روشني توضيح مي دهد. ازنظر قرآن تنها انسان هايي از زيان رهايي مي يابند كه به خدا و معاد ايمان آورند و رفتارهاي نيكو و اعمال صالح انجام دهند و ديگران را نيز به حكم امر به معروف و نهي از منكر به بينش و نگرش توحيدي بخوانند و در عمل، آنان را به حق و عمل نيكو و صبر و شكيبايي دعوت كنند. تنها با اين روش است كه آدمي از زيان بنيادين رهايي مي يابد و سرمايه هايش بر باد نمي رود.
در نگرش قرآني همه انسان ها در خسران هستند از اين رو سخن گفتن از عوامل خسران به معناي عوامل تداوم آن خواهد بود. به اين معنا كه امور و يا عوامل ياد شده موجب مي شود تا شخص از دام خسران رهايي نيابد و سرمايه وجودي اش را هم چنان از دست دهد. اما كسي كه با اين عوامل و امور به مبارزه برمي خيزد خود را از حالت خسران و زياني كه در آن قرار دارد رهايي مي بخشد. در حقيقت شناخت اين عوامل به معناي آشنايي با عوامل تداومي خسران و راه درمان آن با ابزارهاي مناسب است.
بنابراين بيان عوامل زيان كاري انسان ها در حقيقت تبيين عواملي است كه اين حالت را تشديد مي كند و ريشه بسته و تداوم آن را استواري مي بخشد.
از جمله عواملي كه بستر تداوم زيان انساني را تقويت مي كند باطل گرايي است. قرآن در آيه 25 سوره عنكبوت ايمان و باور با باطل و كفر به خدا را از عوامل تداوم خسران آدمي برمي شمارد. باطل گرايي در انسان به اشكال و اقسام گوناگون خود را نشان مي دهد. گاه باطل گرايي به شكل فرو رفتن آدمي در انديشه و گرايش به سخنان باطل است كه موجب تباهي عمل آدمي و تداوم خسراني است كه گرفتار آن است. (توبه آيه96) و گاه ديگر به شكل ابطال حق و جست وجو براي نابود كردن و تكذيب آن خود نمايي مي كند. اين ابطال گرايي نسبت به باورهاي حقي چون توحيد و يا معاد و رستاخيز خود را نشان مي دهد كه عامل مهمي براي تداوم خسران آدمي است. (غافر آيه87 و جاثيه آيه72)
عناد با حق و جلوه هاي آن (ابراهيم آيه51) از جمله دشمني با خدا و همراهي با حزب شيطان (مجادله آيه 91 و 02) و دشمني با پيامبران و دعوت كنندگان به حق مانند پيامبر بزرگوار(ص)، تكذيب پيامبر (اعراف آيات 49تا 99)، تكذيب آيات الهي (اعراف آيه717و 817) و تكذيب معاد و لقاي الهي (انعام آيه13 و يونس آيه54) در حقيقت بازتابي از باطل گرايي انسان است كه عامل مهمي در تداوم خسران آدمي مي باشد.
به سخن ديگر عوامل بازدارنده از تأثير هدايتي آموزه هاي وحياني و رهايي از خسران را مي توان در امور ياد شده در بالا و نيز هر چيز ديگري يافت كه با آموزه هاي هدايتي وحياني مخالف است. اين مسئله گاه خود را به شكل تزلزل ايماني به خدا و پرستش وي (حج آيه 11) و گاه به شكل ترك عمل به قرآن و فراموشي از روي بي اعتنايي به قرآن و ترك عمل به آموزه هاي رهايي بخش آن (اعراف آيه 35) و يا پذيرش ديني غير از دين اسلام در زماني كه آخرين كتاب آسماني يعني قرآن فرو فرستاده شده (آل عمران آيه 58) و گاه ديگر به شكل حتي تحريم روزي هاي حلال الهي (انعام آيه 014) خود را نشان مي دهد. در اين مسئله اخير، گاه مؤمناني را مي يابيم كه حرام خدا را حلال نمي كنند ولي نسبت به حلال خدا واكنش خوبي نشان نمي دهند و روزي ها و نعمت هاي پاك و پاكيزه الهي را به ميل و خواهش نفس خويش تغيير مي دهند و حلال خدا را حرام مي سازند. اين نوع ايمان كه به شكل ايمان به برخي از آموزه ها و كفر به برخي ديگر از آن هاست، خود عاملي مهم در تداوم خسران آدمي است كه مي بايست از آن رهايي يافت.
در قرآن به كساني اشاره مي شود كه نگرش خوبي نسبت به حق و آموزه هاي وحياني دارند ولي در مقام عمل چنان عمل مي كنند كه مي توان گفت تسليم در برابر خدا و حق نيستند و به گونه اي واكنش منفي نسبت به آن بروز مي دهند حتي اگر در بخشي از عمل باشد. (آل عمران آيه 58) اين گونه رفتار و عمل كردن خود عاملي براي تباهي عمل نيكويي است كه انجام مي دهند و به يقين كسي زيانكارتر از ايشان نيست؛ بطوري كه با عمل نادرست، همه اعمال صالح خويش را تباه مي سازند و زيانكار مي گردند. (مائده آيه 35 و نيز كهف آيه 310 و 410).

عوامل خسران

با بررسي و تحليل عوامل تداومي خسران مي توان آن ها را به چند دسته تقسيم كرد كه عوامل بينشي و عوامل رفتاري از مهم ترين آن هاست. عوامل بينشي نيزگاه به شكل مخالفت با حق و باورهاي حق گرايانه و يا به شكل موافقت با باطل و ابطال حق بروز مي كند و گاه ديگر به شكل عمل، خود را نشان مي دهد. در عمل نيز گاه به عمل مخالف با حق و گاه ديگر به عمل موافق باطل درمي آيد.

1-عوامل بينشي

احساس ايمني از مكر خدا و آزمون ها و امتحانات خداوندي خود يكي از اين علل تداومي خسران است (اعراف آيه 99) ارتداد و بازگشت از ايمان به كفر (آل عمران آيه 914 و حج آيه 11) استمداد از معبودان باطل (هود آيه 110)، استهزاي آيات الهي (كهف آيه 310 تا 610)، پيروي از شيطان و پذيرش ولايت او (نساء آيه 911)، اطاعت از كافران (آل عمران آيه 914) افترا به خدا (انعام آيه 014) اعراض از قرآن (اعراف آيه 25 و 35) و يا هر آموزه وحياني ديگر (بقره آيه 16 تا 46) و انفاق به كافران براي مبارزه با دين و جلوگيري از گسترش توحيد و حق (انفال آيه 63 و 73) از عوامل ديگر تداوم خسران است.

2-عوامل رفتاري

افزون بر اين در حوزه عمل اجتماعي اهانت به والدين (احقاف آيه 71 و 81) زورگويي (ابراهيم آيه 51) عجب و خودبيني (كهف آيه 310 و 410)، عصيان نسبت به اولياي خدا و فرمان هاي الهي در هر حوزه و موضوعي (انعام آيه 13 و آيات ديگر) گمان باطل و ظن هاي ناروا نسبت به ديگري (فصلت آيه 91 تا 32) قتل (مائده آيه 03) فسق (بقره آيه 62 و 72) فسادگري (مائده آيه 12) قطع رحم و پيوندهاي خانوادگي (بقره آيه 72) مال دوستي و دنياطلبي (اعراف آيه 617) و مانند آن ازجمله نمونه هايي است كه قرآن به عنوان عوامل تداوم خسران ياد مي كند.
هرچند در قرآن از بيش از 67 مورد به عنوان مصاديق و عوامل تداوم خسران ياد شده اما مي توان ادعا كرد كه اين امور و عوامل تنها بخشي از مصاديق خسران مي باشد و اگر بخواهيم عوامل و علل تداومي خسران را بطور كامل بيان كنيم مي بايست همه مباحث قرآن در حوزه بينشي و نگرشي و منشي را فهرست نماييم.
به نظر مي رسد كه مي توان با توجه به سوره عصر، عوامل تداومي را ضد مواردي دانست كه قرآن به عنوان عامل رهايي برمي شمارد. ازاين رو اگر بينش صحيح درخود و ايجاد و تشويق آن در ديگري و نيز عمل به كارهاي پسنديده و صالح و دعوت ديگران به آن تنها عاملي است كه انسان را نجات مي دهد، بايدگفت كه مخالفت اين مطلب در حوزه نگرش و منش نيز عامل تداومي خواهد بود كه قرآن در آيات بسياري به صورت مصداقي از آن ياد كرده است.

عوامل مصونيت يابي از خسران

گفته شد كه خسران، امري است كه همزاد انسان آفريده و خلق شده است. به اين معنا كه انسان در خسران آفريده شده و تنها عده اي از آن رهايي مي يابند. اما آيا راهي براي مصونيت از خسران به صورت تداومي وجود دارد؟ قرآن در آيات چندي به اين پرسش پاسخ مي دهد.
قرآن براي مصونيت يابي از خسران دايمي و هميشگي عوامل چندي را برمي شمارد كه در اين جا براي تطبيقي و ملموس كردن مسئله به برخي از اين مصاديق اشاره مي شود.

ايمان به خدا

ايمان به خدا به عنوان نخستين عامل مهم و اساسي رهايي از خسران دايمي و مصونيت از آن مطرح شده است. خداوند در سوره عصر به اين عامل اشاره مي كند.

عمل صالح

عامل ديگري كه در همين سوره بدان اشاره شده عمل صالح است. سفارش و دعوت به حق و سفارش به صبر از ديگر عوامل مطرح شده در اين سوره است.
اگر بخواهيم به صورت جزيي تر به اين عوامل بپردازيم مي توانيم به آمرزش و طلب مغفرت به عنوان بخشي از باور به توحيد و عمل صالح اشاره كنيم. (اعراف آيه 32 و 914) چنان كه اعتقاد به لهو و لعب بودن دنيا موجب مي شود انسان كم تر به دنيا دلبستگي يابد و به خاطر آن از خدا و باورهاي توحيدي دور نشود. (انعام آيه 13 و 23) پذيرش اسلام به عنوان كامل ترين و برترين و بهترين آموزه هاي وحياني هدايتي براي بشر (آل عمران آيه 58)، پذيرش ولايت خدا و نيز اولوالامر (آل عمران آيه 914 و 015 و مانند آن) ، تزكيه نفس در مقام عمل (انعام آيه 13 و 23)، و دست يابي به تقوا (طلاق آيه 9 و 01)، تعقل و انديشه درباره آفرينش و هستي و آخرت و مسايلي از اين دست (انعام آيه 13 و 23) توجه به نصرت (آل عمران آيه 914 و 015) و فضل خدا (بقره آيه 46) و رحمت او (همان و اعراف آيه 32) و تأكيد بر آموزه هاي قرآن به عنوان كتاب كامل هدايت (اسراء آيه 28) از عوامل مصونيت از خسران دايمي است كه در قرآن بدان پرداخته شده است.
اين آيات و آيات ديگر به خوبي روشن مي سازند كه انسان چگونه مي تواند از آن چه همه بدان گرفتارند رهايي يابد. به سخني ديگر همه انسان ها از دروازه خسران و دوزخ به بهشت وارد مي شوند. به اين معنا كه همگان وارد دوزخ زمين مي شوند كه مساوي با خسران و زيان است: ما منكم الا واردها، همه شما وارد دوزخ مي شويد. اين حكم و دستوري است كه استثنابردار نيست و تنها كساني از اين دوزخ رهايي مي يابند كه ايمان آورند و به حكم سوره عصر عمل كنند. اين گونه است كه گفته شده براي هركسي شيطاني است كه مي بايست او را به بند كشد و يا بكشد. در اين دنياست كه انسان زيان كار وارد مي شود و از سرمايه اي كه خداوند به وي بخشيده صرف و هزينه مي كند و دشمن قرين وي، او را به هر سوي كه مي خواهد مي كشد مگر كساني كه خود را با روشي كه در سوره عصر گفته شده نجات دهند و شيطان خويش را به بند كشند.

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:06 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دشنام گويي و بددهاني از منظر قرآن و روايات

دشنام گويي و بددهاني از منظر قرآن و روايات

خليل منصوري

يكي از نابهنجاري هاي اجتماعي كه در جامعه بسيار رواج يافته و به صورت پديده اي در همه جا حتي در ميان كودكان و نوجوانان بروز پيدا كرده است، مسئله دشنام و ناسزا با واژگان و الفاظ ركيك و زشت است.
در فرهنگ قرآني از كاربرد سب به معناي دشنام و ناسزاگويي نهي شده است. واژه سب در كاربردهاي قرآني همان مفهوم فحش و فحاشي در زبان فارسي را مي رساند. هرچند كه واژه فحش و فحشاء در زبان عربي در حوزه عمل جوارحي به كار مي رود ولي مفهوم آن در عربي غير از مفهوم فارسي آن است؛ زيرا مفهوم فارسي فحش همان ناسزا و دشنام است كه به عنوان يكي از آفات زباني در حوزه علم، اخلاق و اصول تربيتي و هنجاري از آن بحث مي شود. در اين نوشتار ديدگاه قرآن و روايات نسبت به دشنام و ناسزاگويي تحليل و تبيين شده كه ازنظر مي گذرانيم.

مفهوم ناسزا و دشنام

دشنام و ناسزا به معناي به كاربردن الفاظ و واژگان ركيك و عبارت هاي تند و زننده است و آن عبارت از اين است كه انسان از امور قبيح و مستهجن با عبارات و الفاظ صريح تعبير كند و كلمات ناشايست و دور از شأن آدمي را برزبان جاري نمايد كه در اصطلاح به آن سب يا فحش مي گويند. فحش مفهوم وسيعي دارد كه شامل نسبت هاي زشت ناموسي نيز مي شود.
البته الفاظ و عباراتي كه اراذل و اوباش در سخنان خويش به كار مي گيرند داراي مراتب مختلفي است كه بعضي از آن ها از بعضي ديگر زشت تر است و به حسب عادات و موارد باهم فرق مي كند. از اين رو ازنظر حكم شرعي، بعضي از فحش ها و ناسزاها حرام و برخي ديگر مكروه و مذموم شمرده شده است.
متأسفانه بددهاني، دشنام گويي و به كارگيري واژه هاي عاميانه قبيح به گونه فزاينده اي در ميان اقشار جامعه و بخصوص كودكان و نوجوانان معمول گرديده است. البته دشنام گويي و بددهاني تنها منحصر به افراد فحاش نيست بلكه به عنوان يك پديده نابهنجار در تعاملات اجتماعي ميان تمام اقشار جامعه رخنه كرده و در همه جا به اشكال و شيوه هاي گوناگون مشاهده مي شود.
روان شناسان اجتماعي بر اين باورند كه نمي توان دشنام ها را از فرهنگ واژگاني يك زبان به طور كامل حذف كرد، اما مي توان كاربرد آنها را در ارتباطات و كنش هاي ارتباطي تا اندازه اي كاست و آن را تا حد زيادي تحت كنترل و مهار درآورد.

عوامل دشنام گويي


روان شناسان اجتماعي با بررسي شخصيت اجتماعي افراد براي اين پديده نابهنجار و كاربرد آن از سوي افراد، دلايلي را برشمرده اند كه مي توان به چند عامل عمده آن اشاره كرد. برخي از اين عوامل عبارتند از: دشنام دادن به خاطر يك اتفاق دردناك و غيرمنتظره مانند اصابت سر به يك جسم محكم و يا خوردن چكش به انگشتان دست هنگام كوبيدن ميخ؛ دشنام گويي به منظور برقراري هويت گروهي و عضويت در يك گروه خاص و حفظ مرزهاي آن گروه؛ ابراز همبستگي، اتحاد و همدردي با ديگران؛ ابراز صميميت و اعتماد (به ويژه ناسزاگويي زنان در حضور زنان ديگر)؛ دشنام گويي براي افزايش شوخ طبعي، تأكيد و يا غافلگيركنندگي؛ ناسزاگويي براي مستور ساختن ترس ها و ناامني هاي فردي؛ دشنام گويي از روي عادت و يا به منظور برانگيختن خشم ديگران و تحريك آنها و درحقيقت به عنوان ابزاري براي تحقير،توهين و يا ارعاب، دشنام دادن به منظور جلب توجه، خودنمايي و يا خودشيريني و يا دشنام گويي به منظور قدرت نمايي و حتي گاه به عنوان شيوه كنار آمدن با استرس و تنش و تخليه خشم و تسكين استرس.
روان شناسان اجتماعي بر اين باورند كه مردان بيش از زنان دشنام مي دهند. آنان مي كوشند تا از راه دشنام، هويت مردانه خود را ايجاد كنند. به نظر آنان اگر زناني به بددهاني مي پردازند و دشنام مي گويند تلاش مي كنند تا به اين روش مانند مردان باشند و دست كم ازآنان كم تر نباشند. البته تحقيقات نشان داده كه زنان پس از بددهاني و دشنام گويي، بيشتر از مردان احساس شرمندگي و گناه مي كنند؛ به ويژه آن كه در جامعه، دشنام دادن و بددهاني در مردان قابل پذيرش تر است.
پژوهش هاي باليني نشان داده است كه مغز با واژه هاي زننده، ركيك و قبيح، متفاوت با ساير لغات رفتار مي كند. به طور كلي زبان در نيمكره چپ مغز و در قشر مخ، پردازش مي گردد. اما دشنام ها در نواحي پايين تر مغز همراه با غرايز و احساسات پردازش مي شود. از اين رو مي توان گفت كه دشنام ها و ناسزاها بيش از آن كه خاستگاه عقلاني داشته باشد با عواطف و احساسات ارتباط پيدا مي كند و به همين سبب مي تواند بسيار زيانبار باشد؛ زيرا عواطف و احساسات برخاسته از هيجانات زودگذري است كه مي تواند پشيماني و اندوه را به دنبال آورد.
شگفت آن كه تحقيقات نشان مي دهد كه انسان قادر است دشنام و واژه هاي ركيك را 4 برابر سريع تر از ساير لغات و واژگان به خاطر بسپارد و يا به كار گيرد. حتي برخي از روان شناسان بر اين باورند كه دشنام گويي پيش از پيدايش ديگر واژگان زباني پديد مي آيد. از اين رو مي توان گفت كه از نظر زماني و تاريخي نيز دشنام بر زبان مقدم مي باشد. چنان كه افرادي كه اقدام به يادگيري زبان دوم مي كنند ابتدا واژه هاي زشت و ركيك آن زبان را مي آموزند كه اين خود مسئله اي قابل توجه است.
اين تحقيقات بيان مي كند كه بيشتر دشنام ها برگرفته از مسايل جنسي، اعضاي تناسلي، كاركردهاي بدن و يا مرتبط با مسايل و مباحث مذهب مي باشد.
هم چنين ديده شده افراد هر ميزان در جمع دوستان خود احساس صميميت و راحتي كنند، بيشتر دشنام مي دهند. اين عمل آنان بيانگر آن است كه: «من در اين جمع راحت و آزاد هستم و هر چه دلم بخواهد مي توانم بگويم.»

آثار و پيامدهاي دشنام گويي

براي دشنام گويي و ناسزا و بددهاني آثاري را مي توان بيان كرد كه از مهم ترين آن ها كاهش اعتبار و ارزش اجتماعي دشنام گو است. به ويژه اگر دشنام گويي در شخص به عنوان عادت درآيد و شخص نتواند خود را مهار نموده و احساسات و هيجانات خويش را كنترل كند.
با نگاهي گذرا به پيرامون خود، مي توان به سادگي دريافت كه دشنام گويي و بددهاني از اعتبار و شأن گوينده كاسته و شخصيت و اعتبار اجتماعي او را زير سؤال مي برد. از اين رو دشنام گويان در نزد ديگران از احترام كم تري برخوردارند و روابط اجتماعي شان با خطر جدي مواجه مي شود.
كساني كه دشنام و ناسزاگويي به شكل عادت در آنان درآمده است، مي بايست خود را درمان كنند؛ زيرا نشان دهنده عدم تعادل شخصيتي فرد و غلبه احساسات و عواطف بر عقل است. دشنام گويي نشان دهنده آن است كه شخص روي رفتار و هيجانات خود كنترلي ندارد. اين به معناي عدم خويشتنداري و ضعف شخصيتي و نيز عدم بلوغ هيجاني شخص مي باشد كه مي بايست اصلاح و درمان گردد.

گسترش فرهنگ دشنام در جامعه افزون بر نشانه جهل، كم سوادي و نافرهيختگي جامعه، نشانه انحطاط فرهنگي در جامعه نيز مي باشد؛ زيرا دشنام گويي نشانأ افراد بي تمدن، ناپخته و بي نزاكت است كه آثار آن در فروپاشي اجتماعي و ايجاد تضاد و درگيري ها خود را نشان مي دهد و موجب بروز خشونت در جامعه مي گردد و گسترش و تداوم آن شرايط اجتماعي جامعه را بحراني تر مي سازد.
دشنام گويي موجب آزار روحي ديگران مي شود و بي اعتنايي و بي توجهي به حقوق ديگران محسوب مي گردد. دشنام به عنوان فرهنگ عمومي، سبب فساد و به ابتذال كشيده شدن زبان رسمي كشور مي شود به گونه اي كه واژه هاي اصيل، رسا و گوش نواز به فراموشي سپرده شده و واژه هاي ركيك، عاميانه و دشنام ها جاي آنها را پر مي كنند.
در محافل علمي دشنام و ناسزا، بحث ها را به مشاجره تبديل مي سازد. چنان كه مي تواند موضوع بحث آنها را تغيير دهد و از هدف مناظره علمي دور سازد. براي مثال فرض كنيد در خلال بحث، بجاي پاسخ: «نه» از «نه احمق» استفاده شود. از اين لحظه به بعد خواهيد ديد كه ديگر موضوع بحث هر چه كه باشد فراموش و به رد و بدل دشنام ميان مناظره كنندگان بدل مي گردد.

ديدگاه قرآن درباره فحش و ناسزا

خداوند در قرآن مي فرمايد: و لاتسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم كذلك زينا لكل امه عملهم ثم الي ربهم مرجعهم فيبنهم بما كانوا يعملون(انعام.108) معبود كساني را كه غير خدا را مي خوانند دشنام ندهيد مبادا آنها (نيز) از روي ظلم و جهل خدا را دشنام دهند، اين چنين براي هر امتي عملشان را زينت داديم سپس بازگشت آنها به سوي پروردگارشان است و آنها را از آنچه عمل مي كردند آگاه مي سازد (و پاداش و كيفر مي دهد) در تفسير نمونه آمده است: هيچگاه بتها و معبودهاي مشركان را دشنام ندهيد، زيرا اين عمل سبب مي شود كه آنها نيز نسبت به ساحت قدس خداوند همين كار را از روي ظلم و ستم و جهل و ناداني انجام دهند.
به طوري كه از بعضي روايات استفاده مي شود جمعي از مؤمنان بر اثر ناراحتي شديد كه از مسئله بت پرستي داشتند، گاهي بتهاي مشركان را به باد ناسزا گرفته و به آنها دشنام مي دادند، قرآن صريحا از اين موضوع، نهي كرد و رعايت اصول ادب و عفت و نزاكت در بيان را، حتي در برابر خرافي ترين و بدترين اديان، لازم شمرد. دليل اين موضوع، روشن است، زيرا با دشنام و ناسزا نمي توان كسي را از مسير غلط باز داشت، بلكه به عكس، تعصب شديد آميخته با جهالت كه در اينگونه افراد است، سبب مي شود كه به اصطلاح روي دنده لجاجت افتاده، در آئين باطل خود راسختر شوند، و براحتي زبان به بدگوئي و توهين نسبت به ساحت قدس پروردگار بگشايند، زيرا هر گروه و ملتي نسبت به عقايد و اعمال خود، تعصب دارد همانطور كه قرآن در جمله بعد مي گويد ما اين چنين براي هر جمعيتي عملشان را زينت داديم (كذلك زينا لكل امه عملهم).
و در پايان آيه مي فرمايد كه بازگشت همه آنها به سوي خدا است، و به آنها خبر مي دهد كه چه اعمالي انجام داده اند.

ناسزاگويي در روايات

در روايات اسلامي نيز منطق قرآن درباره ترك دشنام به گمراهان و منحرفان، تعقيب شده و پيشوايان بزرگ اسلام به مسلمانان دستور داده اند هميشه روي منطق و استدلال تكيه كنند و به حربه بي حاصل دشنام نسبت به معتقدات مخالفان، متوسل نشوند، در نهج البلاغه مي خوانيم كه علي(ع) به جمعي از يارانش كه پيروان معاويه را در ايام جنگ صفين دشنام مي دادند مي فرمايد: اني اكره لكم ان تكونوا سبابين و لكنكم لو وصفتم اعمالهم و ذكرتم حالهم كان اصوب في القول و ابلغ في العذر. من خوش ندارم كه شما فحاش باشيد، اگر شما به جاي دشنام، اعمال آنها را برشمريد و حالات آنها را متذكر شويد (و روي اعمالشان تجزيه و تحليل نمائيد) به حق و راستي نزديكتر است و براي اتمام حجت بهتر.(تفسير نمونه396.5.)

ريشه و خاستگاه دشنام و ناسزا

چنان كه گفته شد ريشه ناسزاگويي را مي بايست در عواطف و احساسات جست از اين رو مي توان اصلي ترين عامل را در دشنام گويي، خشم و غضب دانست؛ زيرا وقتي انسان از فردي ناراحت و خشمگين مي شود و قصد آزار او را داشته باشد به او ناسزا و دشنام مي دهد. دومين عامل و خاستگاه ناسزاگويي و دشنام و بددهاني، مسئله عادت است. هنگامي كه انسان با فساق و فجار، اراذل و اوباش، افراد پست و فرومايه، مجالست و هم نشيني كند و با آنها رفيق و مأنوس گردد به تدريج روحيات، خلقيات و عبارات آن ها در او اثر مي گذارد و از آن جا كه سخنان عادي آن ها توأم با هرزه گويي و فحاشي به يكديگر است به او هم سرايت مي كند و ابتدا گهگاهي آن الفاظ ركيك را بر زبان جاري مي سازد و به زشتي آن كلمات توجه دارد ولي بعد از مدتي قبح آن الفاظ از نظرش زائل شده و فحش دادن و فحش شنيدن برايش بصورت امري عادي در مي آيد و بجائي مي رسد كه در شرايط معمولي بطور ناخودآگاه اين الفاظ زشت بر زبانش جاري مي شود و كمتر سخني مي گويد كه چاشني آن فحش و ناسزا نباشد.

راه درمان و معالجه بيماري دشنام گويي

در روايات و اصول اسلامي راهكارهايي براي درمان اين بيماري بيان شده است كه عبارتند از:
1- انسان از مقدمات پيدايش غضب اجتناب كند تا نسبت به مؤمنان به خشم نيايد.
2- غضب خود را فرو نشاند و بر اعصاب خود مسلط شود.
3- از معاشرت با اهل فسق و فساد پرهيز نمايد تا بتواند زبان خود را از فحش باز دارد.

رواياتي چند درباره دشنام گويي

1- امام صادق(ع) فرمود: «فحش دادن ظلم است و ظالم در آتش دوزخ قراردارد.»(1)
2- پيامبر(ص)- فرمود: «خداوند بهشت را حرام كرده بر هر دشنام دهنده بي آبروي بي حيائي كه از آنچه مي گويد و از آنچه به او گفته مي شود باكي ندارد و متأثر و ناراحت نمي شود.»(2)
3- و نيز فرمود: «هرگاه شخصي را ديديد كه نسبت به آنچه مي گويد يا درباره او گفته مي شود بي مبالات و بي تفاوت است پس همانا او يا زنازاده است و يا شيطان شريك او بوده است.»(3)
4- و نيز فرمود: «فحش به مؤمن مانند نزديك شدن به مرگ است.»(4)
5- همچنين فرمود، فحش به مؤمن فسق، و جنگ با او كفر است.»(5)

چند نكته درباره ناسزاگويي

1- بايد توجه داشت كه سب يكي از ائمه به سب پيامبر، و سب پيامبر به سب خدا برمي گردد و سب خدا شرك بخدا و سب به پيامبر كفر به خدا است، و پيامبر(ص) فرمود هر كسي كه علي را دشنام دهد مرا دشنام داده و هر كس مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده است.(6)
2- پيامبر (ص) فرمود:«مردگان را دشنام ندهيد، زيرا آن ها به آنچه پيش فرستاده اند مي رسند پس اگر مومن باشند كه مثل زندگان دشنام به آنها جايز نيست و اگر فاسق باشند با اعمال بدي كه انجام داده اند خود را گرفتار و محروم از رحمت الهي ساخته اند، بنابراين، شما به آنان دشنام ندهيد.»(7)
3- فحش دادن و هرزه گويي باعث مي شود كه خوبان و نيكان از فحش دهنده تنفر پيدا كنند و در نتيجه از او دوري گزينند و در عوض بدان و پستان دور او را بگيرند و غرق در فساد و تباهي شوند. امير مومنان در اين رابطه مي فرمايد:ازهر كلام زشت و سخن ناروا پرهيز كن زيرا با گفتن آن افراد پست به تو روي مي آورند و كريمان از تو مي گريزند. (8)
4- دشنام دادن باعث كينه توزي و دشمني مي شود. شخصي از قبيله بني تميم به خدمت پيامبر رسيد و عرض كرد مرا موعظه كنيد. در بين مواعظ حضرت اين جمله بود: به مردم فحش مده كه باعث دشمني آن ها مي شود. (9)
5- كسي كه فحش دادن را شروع كرده از آن كه جواب فحش او را مي دهد ستمكارتر است. (10)
6- يكي از بزرگترين تعاليم اخلاقي اسلام محترم شمردن مقدسات جامعه است. هر فردي وقتي براي چيزي قداست خاصي قايل شد به آن احترام مي گذارد و از حريم آن دفاع مي كند و بهيچ وجه راضي نمي شود كه ديگري به مقدسات او اهانت كند و آن ها را به باد فحش بگيرد و كوچكترين توهيني به مقدسات او (هر چند پوچ و خرافي باشد) باعث مي شود كه او هم بخاطر تعصب جاهلي خود متقابلا به مقدسات مومنين فحش و ناسزا بگويد و به ساحت قدس الهي اهانت كند.
قرآن براي حفظ مقدسات ديني از نيش زبان و گزند مشركان، مومنان را از دشنام دادن به بتها بشدت منع مي كند و مي فرمايد: نبايد شما مومنان به بتهاي آنان دشنام بدهيد زيرا عكس العمل آنان نيز اين خواهد بود كه از روي جهالت و لجاجت معبود حقيقي و پروردگار شما را دشنام دهند. (انعام. 108)
امام صادق- عليه السلام- فرمود:«مراد ازدشنام به خدا دشنام به اولياء خدا است» زيرا هر كس يكي از اولياء خدا را دشنام دهد خدا را دشنام داده است كه در نكته اول به آن اشاره شد.
مسعده بن صدقه از امام صادق (ع) سوال مي كند كه معني كلام پيامبر (ص) چيست كه فرمود:«شرك از حركت مورچه بر روي يك سنگ صاف در شب تاريك مخفي تر است؟!» امام فرمود:«مومنان به بت هاي مشركان دشنام مي دهند و در نتيجه مشركان هم به معبود مومنان ناسزا مي گويند پس خداوند از دشنام به بت ها نهي فرموده تا كافران معبود مومنان را دشنام ندهند پس مومنان به واسطه دشنام به بت ها، مشرك مي شوند در حاليكه خود نمي دانند. (11)
به همين جهت ملاحظه مي كنيم اميرمومنان (ع) هنگامي كه در جنگ صفين شنيد جمعي از اصحاب، معاويه و پيروان او را دشنام مي دهند فرمود:«من دوست ندارم كه شما فحاش باشيد لكن اگر شما بجاي دشنام اعمال و احوال آن ها را ذكر كنيد به حق نزديكتر و براي اتمام حجت بهتر است.» (12)
7- يكي از بدترين موارد دشنام بعد از اولياء الهي، دشنام به پدر و مادر است كه به دو صورت مي-باشد:
الف) فرزند مستقيماً به پدر و مادرش دشنام دهد و به آنان ناسزا گويد كه در قرآن از آن نهي شده است. (اسراء 23.)
ب) فرزند به پدر و مادر ديگري فحش دهد او هم متقابلا به پدر و مادر او فحاشي كند.
پيامبر(ص) فرمود:«كسي كه به پدر و مادرش دشنام بدهد ملعون و دور از رحمت الهي است از حضرت سوال شد، چگونه انسان به پدر و مادرش دشنام مي دهد؟ فرمود: شخص به پدر ديگري فحش مي دهد او هم پدر او را دشنام مي گويد(13) و در جاي ديگر از حضرت سوال مي شود آيا كسي پدر و مادر خود را دشنام مي دهد؟ فرمود:«آري انسان پدر و مادر ديگران را دشنام مي دهد و ديگري هم در مقام پاسخگويي به پدر و مادر او دشنام مي دهد. (14)

پانوشتها

1-كافي، ج2، ص325، وسائل، ج11، ص330
2و 3- كافي، ج2، ص323، تحف العقول، ص416
4-كافي، ج2، ص359، وسائل، ج8، ص611
5-كافي، ج 2، ص360
6-امالي، ص97، عيون اخبار الرضا ص30
7-المحجه البيضاء، ج5، ص224
8-غرر الحكم، ف5، ح91
9-كافي، ج2، ص360، وسائل، ج 8 ص610
10-تحف العقول، ص435
11-وسائل الشيعه، ج11، ص498
12-نهج البلاغه، خطبه 199
13-المحجه البيضاء، ج5، ص218
14-همان ج3، ص377
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:07 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تنبلی در آموزه های قرآن

تنبلی در آموزه های قرآن

خلیل منصوری
يکي از نابهنجاری هاي اجتماعي که خانواده و جامعه از آن رنج مي برد و بسياري به آن حساسيت فوق العاده اي نشان مي دهند، مساله تنبلي نوجوانان و جوانان است. البته اين مساله اختصاص به يک گروه سني ندارد ولي در چشم مردمان، تنبلي اين گروه سني به جهت فعال بودن طبيعي و جوشش و سرزندگي و شادابي بيش تر نمود پيدا مي کند.
تنبلي به معناي تن پروري ، بي کارگي ، کاهلي و اهمال و سستي به کار رفته است.(فرهنگ فارسي ج 1 ص 1147) در قرآن واژگاني چون کسالي ، بطا و قاعد در اين معنا و مفهوم به کار رفته است.
قرآن نسبت به تنبلي افراد در مواردي چون جهاد و نماز و برخي از اعمال عبادي ديگر توجه داشته است. به نظر قرآن ريشه تنبلي در اموري چون جهاد و اعمال و تکاليف سخت و دشوار را مي بايست در شک و ترديدي ديد که آنان نسبت به خدا و دين دارند. فقدان ايمان کامل موجب مي شود تا شخص نسبت به تکاليف سخت و دشوار واکنش مثبتي ندهد و با برخورد سرد خود آن را به کناري نهد؛ زيرا کساني که به خدا و آخرت ايمان دارند مي کوشند تا به آموزه هاي دستوري خدا و قرآن و پيامبران عمل کنند. شک و ترديد در خدا و يا آخرت موجب مي شود تا تکاهل و تسامح و تنبلي را پيشه خود قرار دهد و با جان و مال به دفاع از دين خدا و آموزه هاي آن اقدام نورزد.(توبه آيه 45 و 46)
قرآن ريشه و خاستگاه ديگري براي تنبلي نسبت به دين و آموزه هاي آن شناسايي و ردگيري مي کند. به نظر قرآن عامل ديگر تنبلي در افراد را مي بايست در ثروت و رفاه زياد ايشان دانست. برخورداري از ثروت و امکانات مادي موجب مي شود که شخص از کارهاي سخت و دشوار بگريزد به ويژه آن که آن کار ارتباط تنگاتنگي با جان و مال او داشته باشد و او را در سختي جانکاهي قرار دهد.(توبه آيه 86)
از ديگر علل و عوامل تنبلي نسبت به آموزه هاي ديني دنيا طلبي و دل خوش داشتن به زندگي دنياست؛ از اين رو شخص حاضر نيست تا کارهاي سختي را در پيش گيرد و از جان و مال خود مايه گذارد.(توبه آيه 38 و 85)
در تحليل قرآن کساني که به دين اسلام، ايمان کاملي ندارند و يا منافق هستند گرفتار تنبلي مي شوند و اين گونه است که در نماز گزاردن ( نساء آيه 142) ، جهاد در راه خدا(آل عمران آيه 167 و 168) و امور ديگري که سخت و دشوار است تکاهل و تنبلي مي کنند.
قرآن به مومنان و منافقان و ديگراني که در حوزه دين تنبلي و تکاهل مي کنند هشدار مي دهد که اين گونه رفتار موجب حسرت و ندامت دير و يا زودي مي شود که راه گريزي از آن نخواهند داشت. زود هنگام آن اين خواهد بود که دشمنان بر ايشان چيره شوند و يا از بهره هاي مادي و معنوي آموزه ها و عمل به آموزه هاي قرآني بي بهره بماند و در آخرت نيز دچار خشم و عذاب الهي گردند.(نساء ايه 72 و 73)
با نگاهي به آيات قرآني مي توان دريافت که ريشه تنبلي عدم درک درست از شرايط و وضعيت و موقعيت فرد است. اين مساله اختصاص به حوزه دين ندارد و هر کسي که در باره مساله و يا موضوع اي دچار تکاهل و تنبلي مي شود و اقدام به کار و عملي نمي کند و در گوشه اي مي خزد، در حقيقت شرايط و وضعيت خود را درک نکرده است. دانش آموزي که فايده درسي را درک نکرده است نسبت به آن واکنش درستي نشان نمي دهد و حاضر نيست تا آن را بياموزد و اين گونه نسبت به آن و يا همه دروس تنبلي مي کند. بنابراين ايجاد انگيزه و تغيير در نگرش دانش آموز مي تواند وي را نسبت به موقعيت خود و موضوع آگاه سازد. اين گونه است که قرآن مساله را به سمت و سوي ايمان مي کشد و به اين نکته اشاره مي کند که ريشه و خاستگاه تنبلي را مي بايست در تحليل نادرست بينشي و نگرشي فرد دانست. از آن جمله نگرشي که نسبت به دين و يا آخرت و خدا دارد و يا در مساله دانش آموزي به دانش خاصي نگرشي منفي نشان مي دهد.
از اين رو قرآن براي ايجاد تلاش در فرد مي کوشد تا نگرش و بينش وي را نسبت به مساله تغيير دهد. کسي که بينش و نگرشي درست به مساله اي بيابد مي کوشد تا به هر وسيله اي شده آن را به دست آورد. اين گونه است که کارهاي سختي چون جهاد و نماز بر وي سهل و آسان مي شود و روزه و حج را به آساني در هر شرايطي سخت و دشوار انجام مي دهد.
بنابراين تغيير نگرش و بينش مي تواند موجب شود تا شخص از تنبلي رهايي يابد و به آدمي سخت کوش و پر تلاش تبديل گردد. والدين و اولياي مربيان نوجوانان نيز مي بايست به مساله تغيير نگرش آنان توجه داشته باشند و با ايجاد علاقه و انگيزه آنان را به سوي تلاش و کوشش سوق دهند. اين گونه است که به جاي سرکوفت و هشدار و تهديد مي توان با تغيير نگرش و با ابزار دروني و مهار باطني شخص را به موضوع علاقه مند کرد تا انگيزه دروني وي را وادار به تلاش نمايد.
قرآن هم چنين مي کوشد تا تا با تغيير در نگرش کلي انسان نسبت به دنيا آن را ابزار و راهي براي تعالي نشان دهد. اين تلاش از آن رو صورت مي گيرد که تغيير نگرش مي بايست در دو حوزه کلي و جزيي انجام گيرد.
مساله ديگري که قرآن به آن توجه مي دهد مساله رفاه طلبي است. دنيا زدگي و رفاه زياد شخص را تنبل مي کند. بسياري از خانواده ها در باره کودکان دچار اشتباهي فاحش مي شوند و آنان را در رفاه زياد پرورش مي دهند که موجبات تنبلي را فراهم مي آورد و نوجوانان را از تلاش باز مي دارد.
اين ها نکاتي بود که قرآن نسبت به علل و عوامل تنبلي و راه برونرفت و درمان آن بيان مي کند. بنابراين به جاي برخوردهاي فيزيکي و کلامي تند بهتر است که از روش تغيير نگرش و تغيير در امکانات( تنبيه قرآنی ) بهره جوييم تا نابهنجاري تنبلي درمان شود.
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:07 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شاخصه های قرآنی آبرو و هتک حرمت

شاخصه های قرآنی آبرو و هتک حرمت

خليل منصوري
قرآن كريم، انسان را موجودى برخوردار از كرامت و شرافت ذاتى مى داند و مى فرمايد: «و لقد كرمنا بنى ءادم;[1]ما به فرزندان آدم كرامت بخشيديم».
از برجسته ترين مظاهر كرامت انسان، برخوردارى انسان از عقل و حيا است; و با وجود آن انسان همواره و به طور طبيعى در مقابل هر آن چه حرمت او را تهديد مى كند، واكنش نشان مى دهد;
از اين رو، انسان پس از آفرينش و نخستين گناه، وقتى ابتدايى ترين زشتى يعنى عورتش را كه با حرمت خود مرتبط مى دانست، آشكار ديد، با به كارگيرى برگ درختان خود را پوشاند: «فلما ذاقا الشجرة بدت لهما سوء تهما وطفقا يخصفان عليهِما من ورق الجنة»[2] و پس از آن خداوند جامه و لباس را به ايشان بخشيد تا خود را از اين زشتى بپوشانند و كرامت خويش را حفظ كنند: «يابنىءادم قد أنزلنا عليكم لباسا يو رِى سوءتكم و رِيشا;[3] اى فرزندان آدم ما جامه و لباس را فرود فرستاديم تا بدان زشتى هاى خويش را بپوشانيد و آن زينت شما باشد».
انسان به طور طبيعى مى كوشد تا آبرو و عرض خويش را كه مايه حفظ كرامت و شرافت اوست، حفظ كند; چنان چه عزيز مصر از يوسف(ع) مى خواهد كه اقدام ناشايست همسرش را كه موجب بى آبرويى و از دست رفتن كرامت و شرافت اوست، ناديده گرفته و راز را پوشيده دارد; خداوند در خواست عزيز مصر را چنين حكايت مى كند: «يوسف أَعرِض عن هـذا;[4] اى يوسف! از اين ناشايست درگذر و آن را پوشيده نگاه دار!»
حفظ آبرو، آن چنان مهم است كه به طور طبيعى انسان با عوامل و موجباتى كه آن را در معرض خطر قرار مى دهد به مقابله بر مى خيزد و مى كوشد تا خود را از شرّ آن در امان نگه دارد. عفت و عفاف زنان از مهم ترين چيزهايى است كه يك زن بدان افتخار مى كند و شرافت و كرامت خويش را در آن مى جويد; وقتى زنى خود را در برابر عاملى مى يابد كه او را در مقام سلب عفت قرار مى دهد، با تلاش خستگى ناپذير مى كوشد تا از آن رهايى يابد و با عامل خوارى و ذلت بجنگد. حضرت مريم(ع) وقتى با اين مسأله رو به رو مى شود آرزوى مرگ مى كند، چون در مى يابد كه ناتوان از آن است كه با عاملى كه به ظاهر شرافت او را در نظر مردم مخدوش مى كند در بيفتد و بر آن پيروز گردد; از اين رو مرگ را بر ننگ ترجيح مى دهد: «يـليتنِى مت قبل هذا و كنت نسيا منسِيا;[5]اى كاش بيش از اين مرده يا فراموش شده بودم».
نمونه ديگر تلاش انسان براى حفظ آبرو و گريز از هتك حرمت، درخواست حضرت لوط از قوم خود است كه متعرض مهمانان وى نشوند و با رفتار زشت و زننده خويش كه برخاسته از يك ناهنجار اجتماعى بود، او را بى آبرو نسازند: «قال إِن هـؤلاء ضيفى فلا تفضحون;[6] لوط گفت: اينان مهمانان من هستند پس مرا بى آبرو نسازيد» و در راستاى حرمت و كرامت خويش، پيشنهاد مى دهد كه با دختران او ازدواج كنند و دست از مهمانان او بشويند: «هـولاء بناتى».[7]
شاخصه هاى آبرومندى

قرآن، شاخصه ها و ملاك هايى را براى آبرومندى و محبوبيت انسان معرفى كرده و بر اين نكته پاى مى فشارد كه انسان پيش و بيش از هر چيز بايد در پى كسب منزلت و ارزش خويش نزد خداوند و پروردگارش باشد. هر كس بر اين راه گام بر دارد بر پايه يك سنت و قانون تغييرناپذير به منزلت و كرامت اجتماعى و انسانى مى رسد و به عنوان محبوب خداوند جايگاه ويژه و والايى مى يابد. خداوند در بيان اين شاخصه مى فرمايد: «ان الذين ءامنوا و عملوا الصـالحَـتِ سیجعل لهم الرحمـن ودا;[8] آنان كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دهند، خداى رحمان، حجت آنان را در دل مردم قرار خواهد داد».
بنابراين، عمل صالح و پسنديده و دستورهاى خداوند رحمان، محبت خداوند را در پى دارد و خداوند نيز محبوبانش را نزد مردم محبوب مى گرداند و آبروى ايشان را نگه داشته به ايشان شرافت مى بخشد. پس هر كس، رفتارى ناهنجار و ناپسند در پيش گرفت و از فرمان هاى خداوند سرپيچى كرد، از محبوبيت خداوند دور، و مبغوض او مى گردد و در نتيجه در اجتماع نيز آبرو و حيثيت خويش را از دست مى دهد، نتيجه اين مبغوضيت به جاى محبوبيت چيزى جز خوارى و رسوايى در دنيا نيست.
مواردى كه خوارى و بى آبرويى دنيايى را در پى دارد و به عنوان مصاديق بارز آن در قرآن مشخص شده بيش از آن است كه در اين نوشتار بگنجد ولى موارد مهم تر آن از منظر قرآن عبارتند از: كفر،[9] سعى در گمراه كردن مردم از راه خدا،[10] تحريف دستورهاى دينى[11] و تكذيب آيات روشن خداوند.[12]
خزى و خوارى در همه آيات به معناى دورى و محروميت از رحمت الهى است كه گاه با رسوايى نزد مردم نيز همراه مى شود. با اين حال قرآن كريم براى اعتبار و حرمت اجتماعى انسان نيز ارزش بسيارى قايل است و او را به كسب و حفظ آن سفارش مى كند.
شاخصه هاى آبرو يكسان نيست; برخى ملاك هاى آبرومندى يا بى آبرويى برخاسته از منشأ عقلانى درست و كرامت الهى انسان است; امّا برخى ديگر از شاخص هاى آن، امور اعتبارى و برخاسته از سنت هاى درست يا نادرست اجتماعى است.
قرآن مى كوشد تا با شناسايى و معرفى شاخص هاى نادرست، معيارهاى درست را معرفى و جايگزين نمايد. از آن ميان مى توان به منزلت هاى دروغين نژادى، اجتماعى و مانند آن اشاره كرد كه خداوند با جايگزين كردن شاخصه تقوا به جاى شاخصه هاى نادرست قرار مى دهد.[13] از ديدگاه قرآن معيارهاى نادرستى براى آبرو چون مال و ثروت، فرزندان ذكور و برخوردارى از مظاهر مادى زندگى، محكوم بوده و به شدت با آن بينش و رويكرد مقابله مى شود.[14]

حفظ حرمت و هتك آن

قرآن اهتمام ويژه اى براى حفظ آبرو داشته و مردم را بدان تشويق مى كند و از ريختن آبروى ديگران نهى مى كند. برجسته ترين موارد و مصاديق حفظ و هتك حرمت و آبرو در قرآن، در زمينه هاى درخواست كمك از ديگران، روابط جنسى ناسالم و متهم كردن افراد پاكدامن به آن است.
از آن جمله مى توان به آيات 262 و 264 و 271 و 273 سوره بقره اشاره كرد كه در آن با ستايش از فقيران عفيف و با آبرو، نيازمندان جامعه را به حفظ آبروى خود تشويق مى كند.
آياتى نيز از نسبت دادن فحشا به مردم نهى كرده است; چون كه هتك حرمت و بى آبرو كردن افراد با متهم كردن آنان به فحشا شديدتر است و پيامدهاى ناگوارترى در زندگى اجتماعى و خانوادگى آنان دارد. قرآن با اهتمام به حفظ آبرو و شخصيت زنان پاكدامن، نسبت دهندگان بى دليل زنا به زنان پاكدامن را افرادى فرومايه و فاسق معرفى مى نمايد كه شهادت و گواهى آنها در نظام قضايى اسلام هرگز پذيرفته نمى شود: «و الذين يرمون المحصنات ثم لم يأتوا بِأَربعة شهداء فاجلدوهم ثمـنِين جلدة و لا تقبلوا لهم شهادة أبدا و أُول

پی نوشت ها:

[1]. اسراء (17)، 70.
[2]. اعراف (7)، 22.
[3]. اعراف (7)، 26.
[4]. يوسف (12)، 29.
[5]. مريم (19)، 23.
[6]. حجر (15)، 68.
[7]. هود (11)، 78.
[8]. مريم (19)، 96.
[9]. توبه (9)، 2.
[10]. حج (22)، 8 و9.
[11]. مائده (5)، 41.
[12]. زمر (39)، 25 و 26.
[13]. حجرات (49)، 13.
[14]. نحل (16)، 58 و 59; قصص (28)، 79 ـ 82.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:07 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جاودانگی ریشه آزمندی

جاودانگی ریشه آزمندی

خلیل منصوری
آزمندی منشی است که در بسیاری از مردمان ریشه ناهنجاری های اخلاقی و اجتماعی چندی است. بسیار شده است که مردمانی را متهم به حرص و آز کرده و به جهت کنش و واکنش هایشان آنان را به این صفت سرزنش کرده اید. کسی که با وجود دارایی و ثروت بسیار هنوز هم، به شیوه ها و روش های مختلف و گوناگون وهر چند دور از انسانیت، می کوشد تا بر دارایی اش بیفزاید، در نظر شما شخصی آزمند است و دوستی را نشاید. گاه نسبت به شخصی که اسباب و اثاثیه مستاجری را بیرون می ریزد و تنها به عنوان آن که حق قانونی خود می داند و قانون به وی اجازه داده است که چنین کند و شما می دانید که مستاجرش ناتوان از پرداخت هزینه اجاره و یا مدتی دچار دست تنگی شده است ، شما به موجر قانونمند و قانونگرا پرخاش کرده و وی را متهم به آزمندی می کنید.
اکنون این پرسش مطرح می شود که ریشه آزمندی در انسان چیست؟ و چرا انسان با آن که از اموال و دارایی بسیاری برخوردار است و نیازی به این مال اجاره ندارد، ولی تنها به عنوان یک حق قانونی می کوشد خانواری را در خیابان قرار دهد و اسباب و اثاثیه اش را بیرون بریزد؟
به نظر شما این منش تا چه اندازه منش ناهنجار به شمار می آید؟ چه آثار دنیوی و اخروی بر آن بار می شود؟
برخی از منش ها و هنجارهایی که در انسان پدید می آید دارای آثار دنیوی صرف است و تاثیرات چندانی در زندگی اش نخواهد داشت. اما برخی از منش ها و هنجارها این گونه نیست و آثار آن گاه به طور مستقیم در همه ابعاد زندگی او به جا خواهد گذاشت. از آن دسته منش ها و ناهنجارها مهم و تاثیرگذار می توان به آزمندی اشاره کرد.
قرآن بیان می دارد که این منش و صفت اخلاقی و زشت و نابهنجار چگونه دین آدمی را با خطر مواجه می سازد و آدمی را تا سراشیب سقوط تا دوزخ پیش می راند. در آموزه های قرآنی که گاه به گزارش علمی از ماهیت و وجود انسان اشاره دارد و گاه دیگر به گزارش از رفتار و منش های عینی او می پردازد و موارد و مصادیق عینی از آن را بیان می کند، به آثاری پرداخته می شود که آزمندی آدمی را دچار آن می کند و هویت و ماهیت انسان را از وی گرفته و هویت تازه ای به انسان می بخشد که از هویت کمالی او بسیار دور است. این آثار در حوزه های فردی و اجتماعی و نیز مادی و معنوی و نیز دنیوی و اخروی پدیدار می شود و زندگی آدمی را در همه حوزه ها تحت تاثیر مستقیم و یا غیر مستقیم قرار می دهد.
به نظر می رسد پیش از آن که به ریشه های آزمندی و زمینه ها و یا بسترهای ایجادی آن در انسان اشاره شود ، بهتر است که به آثار و پیامدهای این منش پرداخته شود تا دانسته شود که چگونه انسان ممکن است به سبب و علت این منش به بدترین حالات امکانی برای انسان برسد و از انسانیت خویش بیرون رود.
ارزش هر عمل و کنشی به آثار آن ارتباط پیدا می کند ، از این روست که هر کس در هر کنش و عملی می کوشد تا آثار آن را به دست آورد و سپس اقدام به کار و یا عملی کند. سنجش گذاری و ارزش گذاری هر عملی بستگی به مقدار توانایی آن برای به دست آوردن هدف و مقصدی است که فرد می کوشد تا آن را به دست آورد و یا برسد. از این جهت شناخت آثار و پیامدهای عمل و منش آز و آزمندی می تواند به ما کمک کند که این منش تا چه اندازه مفید و یا زیان بار است و درصد سود و زیان آن چه مقدار است؟
آثار آزمندی

با مطالعه آیات قرآنی می توان به آثاری که برای آزمندی بیان شده دست یافت. آثاری که قرآن برای آزمندی بیان می کند نشان می دهد که این منش نه تنها سودی برای انسان ندارد بلکه یکی از زیانبار ترین منش های اخلاقی انسان است. البته کاربردهای مفیدی را می توان برای اصل این توان و ظرفیت انسانی به دست داد . به این معنا که هر ظرفیت و توانی که در انسان به ودیعت نهاده شده است در راستای کمال اوست و انسان می تواند از آن برای رسیدن به عنصر کمالی و یا کمالات بهره برد. به عنوان نمونه همین عنصر و ظرفیت حرص و آز به عنوان یک ظرفیت می تواند انسان را به سوی کمال هدایت کند و شهوت سیری ناپذیرش را در حوزه کمال خواهی تقویت کند. هر کس می تواند از این عنصر به شکل مثبت بهره برد؛ اما این امکان برای بسیاری از انسان ها غیر ممکن و ناشدنی است. از این رو بیش از آن که مثبت باشد منفی است.
در روایات است که پیامبر (ص) می فرماید که «اسلم بیدی شیطانی ؛ شیطان من به دست من تسلیم شد و یا اسلام آورد.» در هر دو معنا آن که می توان از آن بهره برد این است که آن حضرت (ص) توانسته است قوای منفی نه تنها عالم درونی بلکه قوای بیرونی عالم را به تسلیم خویش در آورد و در راستای اسلام و کمالات از آن بهره برد. بنابراین کسانی چون انسان های کامل می توانند از این نیروها و قوای منفی در راستای تکاملی خویش و یا هستی بهره گیرند و در اصل برای انسان به یک قوه و ظرفیت کمال و مفید تبدیل می باشد. اما همان گونه که گفته شد ، برای بسیاری از انسان ها این ظرفیت و توان به یک توان و ظرفیت منفی و زیان بار تبدیل می شود و به جای آن که او را به کمال برساند به سقوط می کشاند.
قرآن به ظرفیت و توان آزمندی در انسان بیش از آن که نگاهی مثبت داشته باشد ، نگرشی منفی دارد. با در نظر گرفتن بیشتری مردمان می توان گفت که این صفت موجبات گمراهی و بدبختی انسان را فراهم می آورد.
مهم ترین و خطرناک ترین پیامد و آثار منش آزمندی در انسان که قرآن به آن اشاره می کند، مساله دنیاگرایی و آخرت گریزی است. به این معنا که حرص و آز در انسان موجب می شود که شخص از خدا و آخرت دور شود و هر چه این منش و صفت در وی تقویت گردد ، آخرت گریزی نیز در وی شدت می یابد.
قرآن با اشاره به یک گروه قومی و اجتماعی که به طور جمعی و گروهی گرفتار منش و صفت نابهنجار اجتماعی آزمندی شده اند ، به تبیین و تحلیل رفتار و کنش ها و واکنش های آنان می پردازد و نشان می دهد که چه سان این هنجار زشت اجتماعی موجب شده است که آنان از خدا و آخرت دور شوند و به دنیا گرایش یابند و به مقام اخلد فی الارض و خلود در زمین برسند.
یهودیان به عنوان اجتماعی انسان معرفی می شوند که به جهت آزمندی و حرص شدید از آخرت دور شده و گرایش به دنیا در آنان تقویت شده است. آنان خواهان آن هستند که بتوانند هزاران سال در زمین بزیند. این گرایش شدید به دنیا و زندگی در دنیا می تواند دو علت داشته باشد : یا آن که دنیا را تنها به عنوان هستی شناسایی کرده و به زندگی پس از مرگ ایمانی نداشته و یا اگر باور داشته باشند آن را در حد و اندازه دنیا و زندگی دنیایی بر نمی شمارند ؛ دیگر آن که آخرت را می پذیرند و می کوشند که با زندگی در دنیا توشه بهتر و بیش تری برداشته و با دستان پر به آن دنیا بروند ؛ زیرا بر این باورند که انسان در این دنیا به کمال می رسد و آن چه را در دنیا کاشته در آخرت درو می کند.
قرآن تبیین می کند که یهودیان گرایش به دنیا از آن رو داشته اند که اعتقاد درستی به آخرت و معاد نداشته اند: و لتجدنهم احرص الناس علی حیاه و من الذین اشرکوا یود احدهم لو یعمر الف سنه (بقره آیه 96) ؛ و در می یابی که یهودیان آزمندترین مردمان بر زندگی دنیا هستند حتی از مشرکانی ( که اعتقادی به آخرت ندارند آنان حریص تر هستند) از این رو دوست می دارند که هر یک از آنان هزار سال عمر می کرد.
این که آنان از مشرکان نیز آزمندتر به زندگی دنیا هستند، از آن روست که مشرکانی که اعتقادی به آخرت نداشته به همین زندگی کوتاه دنیا بسنده کرده و آن اندازه برای بقا و زندگی در دنیا حرص نمی زنند ولی یهودیان که به ظاهر به آخرت اعتقاد دارند رفتار و کنشی از خود نشان می دهند که از مشرکان نیز زشت تر است.
بنابراین باید گفت که قرآن آزمندی را بدترین و زشت ترین هنجاری بر می شمارد که موجبات دوری انسان از اعتقادات و باورهای اصیل اسلامی را فراهم می آورد. دوری از اعتقاد به آخرت و دنیا گرایی نتیجه ای جز دوری از اصل ایمان به خدا نخواهد داشت.
در بینش و نگرش قرآن که اصالت را به عقیده و عمل می دهد ، عقیده بسیاری از رفتار و کنش های انسانی را تنظیم و تعدیل می کند و بازسازی رفتاری مردمان را سبب می شود. از این رو می بینیم که مساله آخرت و باور به آن در بسیاری از حوزه های کنشی و منشی انسان اثر مستقیم و خطیری دارد. این باوراست که زندگی انسان را به طور کلی تغییر می دهد و رفتارها و اعمال خویش را با توجه به آن سامان دهی می کند.
اگر کسی به جهت و سبب آزمندی، آخرت گریز شود و دنیاگرایی را تقویت کند ، در دیگر رفتار و اعمال خود نیز خدا را به کنار می نهد. نتیجه چنین تفکر و اندیشه ای این خواهد بود که با احکام اسلامی که با آزمندیش را محدود می سازد ، به مخالفت می ورزد. از جمله با احکام انفاق و صدقات مخالفت کرده و آن را نمی پذیرد. یا آن که اموال دیگری را به باطل می خورد و هیچ باکی نخواهد داشت.
بنابراین مخالف با احکام الهی نخستین بازتاب و پیامد آخرت گریزی برخاسته از آزمندی است که قرآن به آن اشاره می کند.(مائده ایه 42 تا 44) این آغاز یک سلسله از رفتارهای ضد اسلامی و ضد اخلاقی خواهد شد؛ زیرا نادیده گرفتن احکام اسلام و اصول اخلاقی که مخالفت آزمندی اوست ، وی را به انسانی تبدیل می کند که از اعمال خیر خواهانی دوری می کند و نسبت به کارهای خیر و انفاق به دیگران بخل می ورزد.(معارج آیه 19 تا 21) و حتی نسبت به کسانی که اعمال خیر خواهانه انجام می دهند واکنش منفی داشته و آنان را به منش خیر خواهی سرزنش می کند. ( عادیات آیه 8)
در بلند مدت به انسان سنگ دلی تبدیل می شود که از شدت حرص به دنیا و آزمندی حتی اگر گرسنه ای در برابرش بمیرد آه بر نمی آورد و دل نمی سوزاند و حاضر نمی شود وی را سیر کند تا از مرگ رهایی یابد.( قلم آیه 17 تا 24 و نیز فجر آیه 18 تا 20)
دست اندازی به مال یتیمان و بی ارزش انگاشتن ایشان و حتی دست اندازی به ثروت آنان به هر وسیله وابزار زشت از دیگر نتایج آزمندی و نادیده گرفتن آخرت و احکام اسلام و قرآن است.( فجر آیه 17 تا 20)
حرص و آزمندی و اخرت گریزی وی را وامی دارد که به انباشت ثروت اقدام کند و برای زندگی دنیای خویش به زراندوزی و گنج گردآوری بپردازد. آن اندازه مال و دارایی گرد می آورد که وی را تا آخر عمر کفایت می کند ولی از آن رو که دنیا گراست و آخرت گریز می باشد ، مالش را به زر تبدیل می کند و آن چه را که امروز بدان نیازی ندارد برای روز مبادا خاک بر سر می کند و این گونه است که گنجینه های زیر خاکی بسیار برای خویش فراهم می آورد تا همواره از دنیا بهره ای به کمال و به کام برد.(معارج ایه 18 و 19)
بخل در مال اندوزی وی را به جایی از انسانیت می رساند که پست تر و دون تر از آن قابل تصور نیست. رفتار و منش اجتماعی اش پست می شود و منش زشت در وی نمودار می شود. می کوشد تا از آب گل آلود ماهی بگیرد . از این رو آشوب و درگیری را خوش می دارد تا از آن بهره برد و به مال اندوزی خویش ادامه دهد. از صلح و صفا می گریزد و آشوب و درگیری را در جامعه می پسندد . حتی اختلاف در میان زن و شوهران را ترویج می کند و دوست نمی دارد که مردمان در خانه از آرامش بهره ای برند. دشمنی و اختلاف را در خانواده ها دامن می زند و نسبت به صلح و صفا و آرامش بخل می ورزد.( نساء آیه 128)
هر خواری و ذلتی را به جان می خرد ( فجر آیه 16 تا 20) و به دروغ گویی علاقه مند است و از شنیدن آن لذت می برد هر چند که می داند موجب ذلت و خواری در دنیا و آخرت است. به نظر وی هیچ چیز جز دنیا و بهره گیری از آن ارزش آن را ندارد تا از آن ناخشنود گردد. اگر دنیایش تامین باشد کافی است و نیازی نمی بیند تا در این میان از عزت برخوردار باشد.
آن اندازه در آزمندی و آخرت گریزی و دنیا گرایی غرق می شود که ناهنجارها و صفاعت رذیله برای او به حکم صفات هنجار در می آید و ناهنجاری در نزدش رنگ می بازد. از این رو افراد آزمند از نظر اجتماعی اشخاصی می شوند که به هنجارهای اجتماعی پای بند نیستند و همواره به رفتار نابهنجار اقدام می کنند. استهزاء و ریشخند مردمان ( همزه ایه 1 و 2) و عیب جویی و تحقیر مردم برای ایشان امری عادی می شود. (همان ) و از این کار لذت می برند ؛ زیرا آن چه برای ایشان مهم و ارزشی است گردآوری مال و ثروت است.(همان )
این اشخاص از نظر روحی و روانی آدمی شکسته هستند و گرفتار زود رنجی می گردند . بی صبری و ناشکیبایی در برابر ناهنجاری های و بدی های یکی از نشانه هایی است که بیانگر آن می باشد که شخصی گرفتار این نوع از آزمندی زیان بار شده است. آنان شکیبایی خود را از دست می دهند و در برابر مشکلات و بلایا صبر خود را از دست می دهند.(معارج ایه 19 و 20)
آزمندی نه تنها در حوزه هنجاری و رفتاری خود را نشان می دهد بلکه در حوزه بینش و نگرش انسان نیز در بلند مدت تاثیر مخرب و زیان باری به جا خواهد گذاشت. به عنوان نمونه قرآن به تحریف گری و تصرف در احکام از سوی آزمندان اشاره می کند و در تحلیل ریشه یابی و تبیین علل و عوامل آن به آزمندی به عنوان عاملی مهم توجه می دهد. (مائده آیه 41 و 42) البته این تحریف تنها محدود به تحریف قرآن و یا احکام آن نمی شود بلکه همه حوزه های را منافع آن را تامین می کند و یا موجب به خطر انداختن سودجویی آنان می گردد نیز می شود. از این رو هم در عقاید دینی و هم احکام مربوط و یا مرتبط با مسایل مادی و حتی اموری غیر مرتبط نیز می گردد. از این رو سخن از آن است که آزمند برای باطل خوری و تصرفات در اموال دیگران به هر چیزی تمسک می جویند و از تحریف در هر حوزه ای باز نمی ایستند.( همان )
حرص و آزمندی شدید در بلند مدت آثار مخرب و زیان باری دیگری نیز به جا می گذارد که مهم ترین و اصلی ترین مساله ای که قرآن بدان اشاره می کند آن است که آزمندی و حرص شدید به دنیا و زندگی مرفه آن موجب می شود تا انسان در حوزه زندگی شخصی از آرامش برخوردار نگردد و سیر ناپذیر شخص وی را از دسترسی به خشنودی و آرامش باز دارد. این امر در دنیا به شکل فقدان آرامش روحی و روانی و در آخرت به شکل دیگر نشان می دهد.
به سخن دیگر حرص و آزمندی که موجب دل بستگی شدید آدمی به دنیا و مال و ثروت آن می شود آدمی را در زندگی شخصی از آرامش دور می سازد و در امور معنوی نیز از خداوند و مقام رضا باز می دارد.(طه آیه 130 و 131)
آزمندی موجب می شود تا آدمی در نهایت از رستگاری دور گردد و گرفتار دوزخ شود.(حشر آیه 9 و تغابن آیه 16)

ریشه آزمندی

ریشه آزمندی را باید در جاودانگی و پندار آن جست. آنانی که بر این باورند که با امکانات و رفاه در زندگی می توانند به عمر جاودان دست یابند ، آزمندانه به گرد آوری مال و گردآوری آن بر می خیزند تا به بهره مندی از آن خود را جاودان گردانند.(همزه آیه 3 و 4)
توهم آدم بر مخلد بودن و سلطنت همیشگی در صورت خوردن از درخت ممنوع ، سبب حرص و آز وی بر خوردن و دست درازی به درخت می شود .( طه آیه 120 و 121) بنابراین می بایست ریشه آزمندی را در جاودان طلبی انسان دانست. ترس از مرگ و این که زندگی اش را از دست می دهد، موجب می شود تا دست به هر کاری بزند تا آن را جاودانه کند .
جاودان خواهی است که حرص و آز را در انسان بر می انگیزد و شیطان به عنوان وسوسه گر می کوشد تا آن را تقویت کند.(بقره آیه 35 و 36 و اعراف آیه 20 و 22)
بنابراین می بایست برای رهایی از آزمندی، نگرش و بینش خویش را دگرگونه ساخت و در تصحیح آن کوشید. نومیدی به آخرت زمینه حرص را فراهم می آورد.(بقره آیه 94 و 96) بنابراین می بایست کاری کرد که آخرت و معاد در شخص زنده شود و انسان نسبت به هستی و آفرینش و نیز مساله آخرت بینش و نگرش درستی یابد.
ایمان به خدا ( حشر آیه 9) عقیده به معاد و روز جزا و زندگی جاودان در آن نه تنها در خلق و خوی بشر اثر می گذارد بلکه می تواند در امور دیگر نیز اثرگذار باشد.(معارج ایه 19 تا 26) توجه به این که خداوند مدیریت جهان و هستی را به عهده دارد و اوست که زندگی می بخشد و یا می گیرد و نیز مال و ثروت و عزت می دهد و می گیرد ، موجب می شود تا از آزمندی و آثار آن در امان بماند.(طه آیه 131 )
بنابراین تنها راه رهایی از آزمندی و آثار زیان بار آن ، تصحیح بینش و نگرش انسان است. البته اعمال چون نماز (طه آیه 132 و معارج آیه 18 تا 22) و نیز انفاق و اختصاص مقدار معینی از مال خویش به نیازمندان باعث می شود که غریزه حرص و آز در انسان کنترل و مهار گردد.( معارج آیات 19 تا 25)
بیست و هشتم خردادماه هشتاد و شش همزمان با زلزله 5 و 6 دهم ریشتری سفلچگان و کهک. ساعت پنج و پنجاه و نه دقیقه و پنجاه ثانیه

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:07 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگره قرآن به تكاثر و تكاثر طلبی

نگره قرآن به تكاثر و تكاثر طلبی

خلیل منصوری
آدمی در ميان موجودات هستي از ويژگي هاي انحصاري برخوردار است. خصوصياتي كه وی را در دو سوي متضاد قرار مي دهد. گاه در اوج كمال و گاه در پستي خصال دست و پا مي زند. همانند پاندولي است كه از اين سو به آن سو مي رود و آرامش و آسايش را بر خود و ديگران حرام مي گرداند. نوسانات و تذبذبي كه هر دمي انسان با آن رو به رو است و گاه به الهام فجور و گاه ديگر به الهام تقوا ، وي را در نهايت به جايي مي كشاند كه از آن به ثبات شخصيتي ياد مي كنند. به نظر مي رسد كه اين ثبات هر چند كه نسبي است و تا آخر دم زندگي و حيات در اين كره خاكي از تذبذب و نوسانات باز نمي ايستد ، در چهل سالگي به دست مي آيد و شاكله شخصيتي انسان چنان شكل مي گيرد كه از آن دم تحت تاثير آن چه در روايات به طبيعت ثانوي ياد مي شود، رفتار مي نمايد. به سخن ديگر تا زماني كه شاكله شخصيتي و وجودي انسان نقش بگيرد و شكل واقعي خود را بيابد آن چه وي را هدايت مي كند غرايز و فطرت اوست كه به دو شكل الهام فجور و تقوا از آن ياد مي شود. اموري كه در قرآن از آن به آفرينش انسان بر اين خصوصيات ياد مي گردد اموري هستند كه انسانيت و بشريت ابتدايي بر پايه آن پديدار شده است. در آيات بسياري از قرآن آمده است كه : ان الانسان خلق هلوعا ( معارج 19) ؛ و يا : خلق الانسان منوعا ؛ يا : لقد خلقنا الانسان علي كبد( البلد آيه 4)؛ يا : خلق الانسان في احسن تقويم( التين آيه 4) ؛ و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا( احزاب آيه 72) خلق الانسان من عجل ( انبياء آيه 37) يا : كلا ان الانسان ليطغي ( العلق آيه 6) يا : ان الانسان لربه لكنود( العاديات آيه 6) ما نند آن كه مي توان به شمار بسياري از آن دست يافت. در اين آيات به خصوصياتي چون جهل ، ظلم ، عجله و شتاب زدگي ، طغيان گري ، مانعيت و بازدارندگي از كار خير و طمع و مانند آن اشاره شده است و مي نماياند كه اين دسته از امور از خصوصيات خلقي بشر است.
اين ويژگي ها و خصوصيات خلقتي و آفرينشي انسان است كه تا پيش از انتخاب راه و هدف از سوي انسان ، امر هدايت و گردش در دو سوي اوج و حضيض نوساناتي را به عهده دارد. انسان هر از گاهي تحت تاثير اين ويژگي ها و خصوصياتي كه جزو طبيعت ابتدايي اوست ، رفتار مي كند ، مي انديشد و كنش و واكنش از خود نشان مي دهد.
پس از آن كه به قوه و نيروي عقل و وحي خود را در راه حق و حقيقت قرار داد و به تزكيه و تعليم خود مشغول شد و امر غريزي را در دست گرفت و به فطرت خويش بازگشت و آن را تقويت كرد و قواي غريزي را در اختيار عقل و وحي گذاشت تا تحت فرمان آن فعاليت كند ، در اين هنگام است كه طبيعت ديگري در خود ايجاد مي كند كه طبيعت ثانوي اوست و كم كم و در يك فرايند به نسبت طولاني چهل سال ، شاكله وجودي و شخصيت حقيقي خود را ايجاد و انشا و بروز و ظهور مي دهد و بر پايه اين شخصيت و شاكله وجودي عمل مي كند چنان كه قرآن به اين نكته تاكيد مي ورزد كه هر انساني بر پايه شاكله و شخصيت خود عمل مي كند و رفتار مي نمايد.
يكي از خصوصيات اخلاقي و خلق و خوي طبيعت آغازين بشري ، گرايش به تكاثر است. انسان بر خلاف بسياري از موجودات هستي ، گرايش و علاقه بسياري به فزون خواهي دارد. اين خصلت و خوي آغازين بشر است. مي كوشد تا به بيشتر دست يابد و از هر لحاظ بر ديگران فزوني و برتري يابد. شايد خصلت و ويژگي استخدام گري بشر علت و سبب اصلي اين پديده در انسان باشد. چنان كه اين خصلت استخدام گري موجب شده است تا انسان به جامعه گرايش و از فوايد آن بهره مند گردد هم چنين همين خوي موجب مي شود تا به برتري جويي و تكاثر و فزون خواهي روي آورد. فزون خواهي در انسان قوه مهم و تاثيرگذاري است كه انسان را به تلاش و كدح شديد وادار مي سازد( الانشقاق آيه 6) و آرامش به معناي ثبوت و ثبات را از وي مي گيرد؛ زيرا هر دم مي كوشد تا خود را از آن مقام و جايگاهي كه نشسته فراتر كشد و به سخن درست از حالي به حالي برتر گرايش و تمايل داشته باشد و هرگز در مقام و جايگاهي نماند و براي خود مقامي نجويد و نطلبد. بلكه هر مقامي را لا مقام دانسته و خود را در هر مرحله و مرتبه اي كه بيند آن را دون شان و شخصيت خود بداند و فراتري جويد. اين خوي در انسان عامل تكامل بخشي است كه انسان را از ماندن و راكد شدن و گنديدن مي رهاند. اما به شرط آن كه از آن در راستاي كمال واقعي بهره جويد.
شايد گفته شود آن كه به سوي تقويت قواي غريزي مي رود و به جاي عقل و وحي آن را تقويت مي كند نيز در راه كمال مي رود و مي كوشد تا كمال هر يك از آن قوا را به دست آورد. اين سخن از سوي درست است ؛ زيرا اين نيز نوعي كمال طلبي انسان است كه در جهت عكس هدايت و راه مستقيم است. اما به هر حال ريشه و خاستگاه هر حركت و تلاش انساني و انگيزه آن ، همين خصلت و خوي فزون خواهي و برترجويي انسان است. چه آن كه غرايز خود را تقويت كند و آن ها را درخود به كمال رساند و يا بر پايه فطرت و در راستاي تقوا و هدايت قرار دهد .
تكاثر طلبی چيست؟

در قرآن از فزون خواهي منفي و برتر جويي معكوس ، به تكاثر تعبير شده است. تكاثر در اصطلاح قرآني آن به معناي مسابقه دو طرف در فزوني مال و مقام است .( مفردات راغب ) چنان كه تفاخر به معناي كثرت جويي در مناقب و اموال و اولاد مي باشد. ( مجمع البيان ج 9 و 10 ص 811)
در نگره قرآني ، تكاثر همان فزون خواهي منفي و مبتني بر غريزه ابتدايي بشر بدون جهت مندي و هدف گرايي درست و صحيح است. به اين معنا كه هر گاه شخص ، اين غريزه آغازين و ابتدايي بشري را در راستاي كمال و هدايت واقعي قرار ندهد و آن را در حوزه تمايلات و گرايش هاي حيواني قرار دهد ، از قوه و نيروي خدادادي به درستي بهره نگرفته و به دام تكاثر افتاده است. اين گونه است كه دنيا در حكم لهو و لعب مي شود و تنها سرگرم به زن و مال و فرزند و تفاخر و تكاثر مي گردد.
از اين جا دانسته مي شود كه در نگره قرآني تكاثر به اين معنا و مفهوم امري مذموم و ناپسند است و آدمي را از راه اصلي و صراط مستقيم كمالي خود باز مي دارد.

علل و زمينه های تكاثر طلبی

گفته شد كه علت و خاستگاه اصلي فزون خواهي و برتر جويي را بايد در غريزه استخدام گري و كمال جويي انسان جست . از اين رو بايد خاستگاه اصلي تكاثر را نيز در همين دو خوي و خصلت جست و جو كرد . با اين تفاوت كه تكاثر كمال جويي معكوس است و انسان را از دست يابي به اسماي حسناي الهي باز مي دارد و گرفتار دوزخ و خشم او مي گرداند. انسان به جايي آن كه قواي عقلاني خود را تقويت كند و به جنبه الهي خود بپردازد به جنبه مادي و غريزي خود توجه داشته و آن را تقويت و تحكيم مي كند.
قرآن براي اين گرايش معكوس انسان ، زمينه هاي چندي را بر مي شمارد كه در اين جا به نمونه هاي از آن اشاره كوتاه و گذار مي شود: يكي از عوامل و زمينه هاي ايجادي تكاثر را بايد در جهل انسان دانست ؛ زيرا انسان جاهل و نادان به جاي آن كه از قواي غريزي خود براي كمال واقعي بهره جويد ، خود قوا را تقويت مي كند و آن را بي هدف به كار مي گيرد. فقدان هدف مندي در استفاده عامل مهمي است كه آدمي به دام تكاثر مي افتد؛ اگر فرد آگاه به هدف زندگي و آفرينش بود ، مي كوشيد تا زندگي خود را در آن راستا سامان و جهت دهد. اين گونه است كه مي تواند قواي غريزي خود را نيز هدفمند به كار گيرد . بنابراين جهل و ناداني نسبت به هدف خلقت و آفرينش يكي از مهم ترين عوامل در تكاثر طلبي است. ( تكاثر آيات 1 تا 7)
دومين عامل و زمينه تكاثر طلبي را بايد در فريبندگي دنيا دانست . جلوه هاي فريبنده دنيا انسان را به خود سرگرم مي كند و موجب مي شود تا نتواند از قواي خود را در راستا ي هدفي كه شناخته بهره جويد. انسان با آن كه هدف آفرينش را مي داند و نسبت به آن جاهل نيست ، ولي به جهت فريبندگي بيش از اندازه دنيا ، هدف را فراموش و يا از آن غافل مي گردد و به تكاثر روي مي آورد. (حديد آيه 20)
عامل ديگري كه قران براي تكاثرطلبي بشر بر مي شمارد ، عامل كفر است. به اين معنا كه انسان كافر به جهت جهل به خدا و قيامت و يا انكار آن با علم به وجود خدا و قيامت ، حسابگري و حساب خواهي را ناديده مي گيرد و گرفتار دنيا مي شود و بدان سرگرم مي گردد . ( كهف آْيات 32 تا 37)

آثار تكاثر

در قرآن براي تكاثر آثار و پيامدهاي چندي بيان شده است كه از مهم ترين آن ها مي توان به انكار معاد ( كهف آيات 34 تا 36) غرور و خود پسندي ( همان ) محروميت از ياري خدا ( همان ) نابودي اموال و دستاوردهاي تلاش هاي مادي ( همان ) اشاره كرد.
يكي ديگر از آثاري كه قرآن براي تكاثر طلبي آدمي بر شمرده است، پديده غرور ملي و قومي بي جا و تعصبات جاهلي قبيبله گي است. به اين معنا كه تكاثر طلبي آدمي موجب مي شود تا به آثار و امكنه تاريخي گذشتگان خود به عنوان ابزاري براي برترجويي نژادي و قبيله اي و يا ملي توجه كنند . تمثيل قرآني به ديدار از گورستان ها به اين معناست كه آنان با ايجاد ابنيه تاريخي براي نياكان خود مي كوشند تا به نوعي تفاخر و تكاثر خود را بر اقوام و قبايل ديگري بنمايانند. اين گونه برخورد با تمدن و بناها و آثار تاريخي نه تنها امري مفيد نيست بلكه غير سازنده و بازدارنده است. ( سوره تكاثر)
قرآن تاكيد مي كند كه براي استفاده درست و سازنده و مفيد از آثار تاريخي مي بايست نگرش و بنيش مردمان را تغيير داد. به جاي اين كه براي تكاثر و تفاخر به اين آثار نگريسته شود و حفظ گردد بايد به آن ها از ديده عبرت بين نگريست. از دستاوردهاي تمدني آن ها بهره جست و از اشتباهات و خطاهاي آنان درس گرفت.( فاعتبروا يا اولي الابصار)

موانع تكاثر

براي رهايي از تكاثر طلبي، قرآن پيشنهاد مي كند انسان مي بايست به رستاخيز و حساب رسي آن روز توجه كند ( تكاثر آيات 1 تا 8) توجه به عذاب اخروي ( حديد آيه 20) و ناپايداري دنيا ( همان ) و يقين به قيامت ( تكاثر) عامل مهمي براي رهايي انسان از خصلت ناپسند تكاثر طلبي است.

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:07 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : بصیرت در قرآن کریم (2)

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : قلب بیمار و راه کارهای درمان آن

دریافت فایل pdf

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:08 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : کاوشی در نقش رذایل اخلاقی در ایجاد تفرقه از نگاه ثقلین

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : ترمینولوژی یقین و شک از منظر قرآن و عترت (علیهم السلام)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : بررسی آفات و گناهان زبان از منظر قرآن و عترت

دریافت فایل pdf

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:08 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : فضائل و رذایل اخلاقی

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : بررسی آفت ها ی گفتار در آیات و روایات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : اصول و مبانی تربیت سیاسی در متون و منابع دینی

دریافت فایل pdf

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:08 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : پرسشهای بیجا

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : فساد، نتیجه گناه

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : قرآن و تحریم الکل

دریافت فایل pdf

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:09 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

منت

منت

محمد مؤذني

 

كلمات كليدي :

قرآن، منت، منت خداوند و انسان، منت قولي و فعلي، منت ممدوح و مذموم، پيامدهاي منت، مشمولان منت
منت از ریشهی "منن" از کلمات اضداد به شمار میرود و لذا معانی متعدد و متفاوتی را از جمله: قطع کردن، نقص واردکردن، حساب کردن، قوت دادن، تضعیف نمودن، نعمت بخشیدن، نعمت محدود و احسان کردن برای آن ذکر کردهاند؛ که در این میان معانی "قطع کردن" را میتوان به عنوان معنای جامع و مورد اتفاق اکثر لغویین[1] برای این واژه دانست. اما برخی اصل آن را از "من" دانسته، به معنی سنگی که با آن وزن میکنند، که بعداً در نعمت سنگین استعمال شده است.[2]
منت در اصطلاح قرآنی، به صورتی اطلاق میگردد که شخص احسان کننده، احسان خود را به رخ احسان شده، بكشد؛ مثلاً بگوید: این من بودم كه چنین و چنان احسانى به تو كردم، و یا به صورتی عمل نماید كه حاكى از همین سخن بوده و نعمتش مكدّر شود و از نظر او بیفتد که از آن به "منت قولی" نیز تعبیر میکنند.[3] اما منت در مورد خداوند، در اصطلاح قرآنی به معنی نعمت بخشی است که از آن به "منت فعلی" تعبیر میکنند.[4]

منت از منظر قرآن

یکی از صفاتی که قرآن کریم، آن را نکوهش کرده و مؤمنین را از ارتکاب آن نهی نموده، إظهار و ابراز نعمت، پس از بخشش آن است؛ چرا که بروز این صفت قبیح در اعمال انسان، نشانگر وجود صفات خطرناک دیگری است که به عنوان ریشههای این صفت مطرح گردیده و در صورت شیوع این صفت در رفتار انسان، اثرات بسیار زیانباری را به دنبال خواهد داشت که آگاهی از آنها موجب نجات از هلاکت است؛[5] لذا قرآن با آگاهی دادن به مؤمنان، آنها را از این صفت بر حذر داشته و عوامل و آثار آن را یادآوری مینماید که در ذیل به آن اشاره میگردد.[6]
واژهی منت و مشتقات آن 25مرتبه در قرآن تکرار شده که 11مورد از آن مربوط به منت خداوند بر بندگان بوده و 8 مورد از آن مربوط به منتهای بندگان و یا نهی بندگان از منت نهادن بر دیگران است که نشان از اهمیت این موضوع دارد.

اقسام منت

منت از لحاظ تحقق خارجی، دارای دو قسم فعلی و قولی میباشد:

1. منت فعلی:

یکی از اقسام منت، منت فعلی است که به تحقق إنعام و احسان در خارج به صورت فعلی و حقیقی گفته میشود؛ مثل اینکه شخصی بدیگرى نعمت زیاد و ارزشمندى بدهد که میگویند: فلانی بر فلانی منت گذاشت. لذا این قسم از منت، نه تنها قبیح نیست بلکه پسندیده نیز میباشد، و منتهای خداوند بر بندگان نیز از این قسم میباشند:[7]
«لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَىالْمُؤْمِنِین ...‏»[8]
«خداوند بر مؤمنان منت نهاد [= نعمت بزرگی بخشید] ...»

2. منت قولی:

این نوع منت، به اظهار نمودن نعمت سابق و به رخ کشیدن آن به صورت زبانی اطلاق میگردد که از نظر قرآن امری قبیح بوده و از آن نهی شده است؛ زیرا اولاً منافات با اخلاص و تقرب داشته و ثانیاً بندگان در انعام استقلال ندارند؛ بلکه تفضّل و توفیقى است که خداوند به آنان عنایت فرموده و ثالثاً آنچه بخشیده، از خود او نیست، بلکه از آنِ خداست و از سویی موجب تحقیر و شرمندگى طرف مقابل شده و ثواب ان را ضایع میکند. در مَثَل گویند: «المنّة تهدم الضّیعة» (منّت خوبى را از بین میبرد). البته، در یک مورد دارای قبح نبوده و استثنا شده که اگر شخصی به کفران نعمت بپردازد، جهت متوجه کردن او، منت جایز و نیکو میگردد. در مَثَل گویند: «اذا كفَرت النّعمة حسُنَت المنّة» (اگر نعمت كفران شود، منت نیكو است‏).[9]

دلایل منت گذاری

منت نهادن با توجه به شرایط افراد، از دلایل خاصی ناشی میشود، که برخی از آنها در راستای رشد و عزتمندی انسان است که منتهای خداوند بر انسانها از این قسم به شمار میرود و برخی دیگر در جهت تحقیر انسانهاست. در این مقاله به دو مورد اشاره میگردد:

1. عزت بخشی:

یکی از اهداف خداوند بر منت نهادن بر بندگانش، عزت دادن به بندگان ضعیف و ذلیل میباشد:
«وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً
وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثین‏»[10]
«ما مى‏خواهیم بر مستضعفان زمین منّت نهیم و آنان را پیشوایان
و وارثان روى زمین قرار دهیم!»
مراد از منت در این آیهی شریفه، "منت فعلی خداوند" است که بندگان ضعیف خود را که در دستان ظالمان خوار شدهاند، به قدرت رسانده و وارث ستمگران نماید.[11]

2. تحقیر:

سرزنش و تحقیر افراد، یکی از دلایل منت نهادن و به رخ کشیدن احسان، در بین انسانهاست:
«قَالَ أَلَمْ نُرَبِّكَ فِینَا وَلِیدًا وَ لَبِثْتَ فِینَا مِنْ عُمُرِكَ سِنِین‏»[12]
«(فرعون) گفت: «آیا ما تو را در كودكى در میان خود پرورش ندادیم،
و سالهایى از زندگیت را در میان ما نبودى؟!»
این سخنان فرعون مصر، در برابر حضرت موسی، نوعی استفهام  انکاری است که او برای تحقیر و خوار کردن موسی، بر احسانهای گذشتهی خود به او تأکید نمود.[13]

پیامدهای منت انسانها بر یکدیگر

منت نهادن پس از انعام و احسان، دارای پیامدها و آثاری است؛ اما با توجه به این نکته که منت در برخی موارد پسندیده و  در برخی دیگر ناپسند بوده، آثاری که بر آن مترتب میگردد نیز متفاوت بوده که در اولی مثبت و در دومی دارای آثار منفی خواهد بود. به اختصار به دو مورد اشاره میشود:

1. ضایع شدن اعمال:

ضایع شدن اعمال نیک از جمله آثار منفی منت نهادن بر دیگران است. اگرچه احسان به دیگران امری پسندیده و دارای فواید بسیاری برای هر دو طرف میباشد، اما این فواید و آثار مثبت با منّت نهادن، ضایع و باطل میگردد:
«یأَیهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَاتُبْطِلُواْ صَدَقَاتِكُم بِالْمَنّ‏ِ وَ الْأَذَى‏ كَالَّذي
يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النَّاس‏ ...»[14]
«اى كسانى كه ایمان آورده‏اید! بخششهاى خود را با منت و آزار،
باطل نسازید! همانند كسى كه مال خود را براى نشان دادن
به مردم، انفاق مى‏كند...»
در این آیه انفاق با منت را به عمل ریائی تشبیه نموده، که فاقد اخلاص است؛ لذا موجب بطلان عمل میشود.[15]

2. ایجاد زمینهی رشد:

یکی از آثار مثبتی که برای "منت فعلی" میتوان تصور کرد اینست که، با منت نهادن و بخشش بر گناهکاران و حتی دشمنان، میتوان زمینه را برای رشد و هدایت آنها آماده نمود. قرآن در این رابطه میفرماید:
«فَإِذا لَقیتُمُ الَّذینَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ
فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها...»[16]
«و هنگامى كه با كافران (جنایت ‏پیشه) در میدان جنگ رو بهرو شدید، گردنهایشان را بزنید، تا به اندازهی كافى دشمن را در هم بكوبید؛ در این
هنگام اسیران را محكم ببندید؛ سپس یا بر آنان منّت گذارید
(و آزادشان كنید) یا در برابر آزادى از آنان فدیه بگیرید، تا جنگ
بار سنگین خود را بر زمین نهد...»
در این آیه ابتدا سخن از کشتن کفار و اسیر کردن آنهاست، اما بعد از بیان این دستورات الهی، سخن از آزاد سازی به میان آورده، چرا که این امر میتواند موجب تغییر در نوع فکر اسراء کفار و گرایش قلوب آنها به سوی اسلام باشد.[17]
دستور کشتن مربوط به زمانی است که  هنوز جنگ خاتمه نیافته و ادامه دارد، امّا دستور اسیر گرفتن آنها مربوط به بعد از در هم شکستن قطعی دشمن است؛ چون اقدام به اسیر کردن سربازان دشمن، قبل از در هم شکستن آنها، موجب تزلزل سپاه اسلام و باز ماندن از وظیفهی اصلی آنها میگردد و حکم آزاد سازی اسیران مربوط به زمانی است که جنگ به طور کامل خاتمه یافته است. لذا خداوند دستور میدهد تا زمانی که توان مقابلهی دشمن از بین نرفته و جنگ به طور کامل نخوابیده، باید کشتار و اسارت دشمن تداوم داشته باشد.[18]

مشمولان منتهای الهی

قرآن برخی از منتهای خداوند متعال را به صراحت بیان نموده و افرادی را نام برده است. در این نوشتار به بیان چند مصداق بسنده میکنیم:

1. موسی و هارون:

حضرت موسی و برادرش هارون از جمله اشخاصی هستند که خداوند به منت خود بر آنها اشاره میکند:
«وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى‏ إِذْ أَوْحَيْنَا إِلىَ أُمِّكَ مَا يُوحَى‏»[19]
«و ما بار ديگر تو را مشمول نعمت خود ساختيم‏، آن زمان كه
به مادرت آنچه لازم بود، الهام كرديم‏»
این نعمتبخشی مربوط به جریان ولادت حضرت موسی است که خداوند با نهایت لطف و محبت خویش، زمانی که فرعون پسران بنیاسرائیل را میکشت، او را در خانوادهی دشمن خونخوار (فرعون) حفظ نموده و از مرگ نجات داد.[20]
«وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُون‏ وَ نجََّيْنَاهُمَا وَ قَوْمَهُمَا مِنَالْكَرْبِ الْعَظِيم‏ وَ نَصَرْنَاهُمْ فَكاَنُواْ هُمُالْغَالِبِين‏»[21]
«ما به موسى و هارون نعمت بخشيديم! و آن دو و قومشان را از اندوه بزرگ نجات داديم! و آن دو و قومشان را از اندوه بزرگ نجات داديم!»
این آیه در مورد لطف خدا بر موسی و هارون است که خداوند این دو بزرگوار را مشمول نعمتی کرد که هر گونه آزار واذیت را از اینها قطع نمود؛ یعنی موسی و هارون و مؤمنان را از شرّ و آزار فرعونیان نجات داده و  با معجزات روشن، نصرت بخشید. و اگر از این نعمت عظیم تعبیر به "منت" شده چون منت به معنای قطع کردن است. [22]

2. یوسف و برادرش

حضرت یوسف و برادرش (بنیامین) نیز از کسانی هستند که بنابر نص قرآن، مشمول منت خداوند گشتهاند:
«...قالَ أَنَا یوسُفُ وَ هذا أَخی‏ قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَینا...»[23]
«...گفت: (آرى،) من یوسفم، و این برادر من است! خداوند بر ما منّت گذارد...»
وقتی برادران یوسف بعد از سالهای طولانی که به دلیل حسادت، ایشان را به چاه انداخته و از خانواده و پدرشان دور کرده بودند، در حالی به ایشان رسیدند که او فرمانروای مصر بود، با شدت تعجب «گفتند: آیا تو همان یوسفی؟»[24] حضرت یوسف در پاسخ برادران، به منت بیکران الهی اشاره نموده و تمام موهبتهای خداوند را که شامل نجات وی از سختیهای طاقت فرسا شده و در نهایت رسیدن ایشان به مقام خزانهداری و حکومت بر مصر را، منت الهی در حق محسنین میداند؛ کسانی که از صبر و تقوای مستمری برخوردارند که برادرانش نیز به این حقیقت اعتراف کردند:[25]
«قَالُواْ تَاللَّهِ لَقَدْ ءَاثَرَكَ اللَّهُ عَلَینَا وَ إن کُنّا لَخاطِئینَ»[26]
«گفتند: به خدا سوگند، خداوند تو را بر ما برترى بخشیده و ما خطاکار بودیم.»‏

3. مؤمنین:

اشاره به مواردی از منتهای خداوند بر مؤمنان بر اساس کلام الهی:

الف: منت بر تألیف قلوب:

خدای متعال گاهی با ایجاد الفت بین گروههای مؤمنین، منت نهاده و میفرماید:
«وَ أَلَّفَ بَینْ‏َ قُلُوبهِِمْ  لَوْ أَنفَقْتَ مَا فىِالْأَرْضِ جَمِیعًا مَّا أَلَّفْتَ بَینْ‏َ قُلُوبِهِمْ
وَ لَكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَینَهَُمْ  إِنَّهُ عَزِیزٌ حَكِیم‏»[27]
«و دلهاى آنها را با هم، الفت داد! اگر تمام آنچه را روى زمین است، صرف مى‏كردى كه میان دلهاى آنان الفت دهى، نمى‏توانستى! ولى خداوند
در میان آنها الفت ایجاد كرد! او توانا و حكیم است!»
این آیه اشاره به منت خداوند بر پیامبر اسلام است. عنایت بیکران الهی موجب ایجاد الفت بین دو قبیلهی اوس و خزرج شد که سالهای متمادی در حال جنگ بوده و دشمن خونین یکدیگر بودند، تا اینکه خداوند دلهای آنان را به هم نزدیک نموده و آنان با ندای توحید در برابر دنیای شرک به پشتیبانی پیامبر، صف کشیده و قیام نمودند.[28]

ب: منت بر ارسال رسل:

یکی از منتهای عظیم الهی بر بندگان مؤمن، فرستادن رسولان جهت هدایت و تربیت آنهاست:
«لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَىالْمُؤْمِنینَ إِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ...»[29]
«خداوند بر مؤمنان منت نهاد [=نعمت بزرگى بخشید] هنگامى كه در میان آنها، پیامبرى از خودشان برانگیخت...»
این آیه به بعثت پیامبر اسلام(ص) در میان اعراب اشاره میکند. پیامبری که از جنس بشر و همزبان با آنها بوده و مهمتر اینکه در مدت کوتاهی آنها را به بهترین وجه تربیت و هدایت نمود و از گمراهی نجات داد و به بالاترین مرتبهی عزّت رساند.[30]

ج: منت بر ایمنی از عذاب:

منت خداوند بر مؤمنان با داخل کردن آنها در بهشت و حفظ آنها از آفات دنیوی و عذاب اخروی، از جمله نعمتهای عظیم الهی است:
«قَالُواْ إِنَّا كُنَّا قَبْلُ فىِ أَهْلِنَا مُشْفِقِینَ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَینَا وَ وَقَانَا عَذَابَ السَّمُوم‏»[31]
«مى‏گویند: ما در میان خانواده خود ترسان بودیم (مبادا گناهان آنها دامن
ما را بگیرد)! امّا خداوند بر ما منّت نهاد و از عذاب كشنده ما را حفظ كرد!»
آیهی فوق اشاره به وضعیت مؤمنان در بهشت و گفتگوی آنها با یکدیگر است. اینکه مؤمنان نجات خود را از عذاب کشندهی جهنم و متنعم بودن از نعمتهای عظیم بهشتی، منت و رحمت واسعهی الهی در حق خودشان میدانند.[32]

پی نوشت ها:

[1]. فراهيدى، خليلبناحمد؛ كتاب العین، قم‏، هجرت، 1410ق‏، چاپ دوم‏،  ج‏8، ص 374، ابنمنظور، محمدبنمکرم؛ لسانالعرب، بیروت، دارصادر، 1414ق، چاپ سوم، ج‏13، ص415 و مصطفوی، حسن؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران،بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360ش، ج‏11، ص182.
[2]. لسانالعرب، ج‏13، ص415-419 و راغب اصفهانی، حسینبنمحمد؛ مفردات فی غریبالقرآن، تحقیق: صفوان عدنان داودی، دمشق بیروت، دارالعلم الدارالشامیة، 1412ق، چاپ اول، ص777-877.
[3]. طباطبائی(علامه)، سیّدمحمد حسین؛ المیزان فی تفسیرالقرآن، قم، جامعۀ مدرسین، 1417ق، چاپ پنجم، ج‏20، ص 82 و ج‏2، ص388.
[4]. مفردات راغب، ص777.
[5]. مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374ش، چاپ اول، ج‏25، ص215.
[6]. بقره/264.
[7]. خسروى حسینى، سیدغلامرضا؛ ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن‏، تهران‏، مرتضوى‏، 1375ش‏، چاپ دوم‏، ج‏4، ص253-255.
[8]. آل عمران/164.
[9]. خسروى حسینى، سید غلامرضا؛ پیشین.
[10]. قصص/5.
[11]. تفسیر نمونه، ج‏16، ص16.
[12]. شعرا/ 18.
[13]. تفسیر المیزان، ج‏15، ص260 و 261.
[14]. بقره/264.
[15]. مصطفوی، حسن؛ تفسير روشن، تهران، مرکز نشر کتاب، 1380ش، چاپ اول، ج‏3، ص360 و 361.
[16]. محمد/4.
[17]. صادقى تهرانى، محمد؛ الفرقان في تفسير القرآن بالقرآن، قم، فرهنگ اسلامى، 1365ش، چاپ دوم، ج‏27، ص87و88.
[18]. تفسير نمونه، ج‏21، ص399-401.
[19]. طه/37-38.
[20].  فضلالله، سیدمحمد حسین؛ تفسیر من وحیالقرآن، بیروت، دارالملاک، 1419ق، چاپ دوم، ج15، ص108.
[21]. صافات/114-116.
[22]. طوسى، محمدبنحسن‏؛ التبيان فى تفسيرالقرآن‏، بيروت‏، دار احياء التراث العربى‏، با مقدمه شيخ آغابزرگ تهرانى و تحقيق احمد قصيرعاملى، بیتا، ج‏8، ص522.
[23]. یوسف/90.
[24]. همان.
[25]. طيب، سيد عبدالحسين؛ أطيب البيان في تفسيرالقرآن، تهران، اسلام، 1378ش، چاپ دوم، ج7، ص264-265.
[26]. یوسف/91.
[27]. انفال/63.
[28]. حسینی همدانی، سیدمحمد حسین؛ انوار درخشان، تحقیق: بهبودی، محمدباقر، تهران، کتابفروشی لطفی، 1404ق، اول، ج‏7، ص390.
[29]. آل عمران/164.
[30]. ثقفى تهرانى، محمد؛ روان جاوید، تهران‏، برهان‏، 1398ق، چاپ سوم، ‏ج‏1، ص526 و 527.
[31]. طور/26 و 27.
[32]. تفسیر نمونه، ج‏22، ص438.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:09 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها