0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پليدى

پليدى : آلودگيهاى مادى و معنوى

اين واژه در فارسى در بُعد جسمانى به معناى ناپاكى، چرك، زباله، سرگين و در بُعد روحى به معناى بدكارى، تبهكارى، گناه و هرگونه انحطاط اخلاقى آمده و با كلمه آلودگى مرادف است، جز آنكه واژه پليدى از كاربرد و تنوع بيشترى برخوردار‌‌است.[1] در عربى واژگان نجس*، رجس، رجز، خبيث، فحشاء* و سوء بر اين مفهوم دلالت دارند.[2] اين واژگان جمعاً نزديك به 100 بار در قرآن به كار رفته‌‌اند و نيز آياتى كه با تعبيرهايى چون«اجتبنوا»از امورى پرهيز مى‌‌دهد و نيز مجموعه مشتقات واژه تحريم به موضوع اين مقاله ارتباط دارند. مفهوم پليدى در قرآن در دو شكل جسمى و روحى ناشى از آلودگيهاى طبيعى و گناهان نمود يافته است.[3]
واژه نَجِس به معناى هرچيز يا شخص[4] آلوده و ناپاك در برابر طاهر به كار مى‌‌رود.[5] عرب به درد بى‌‌درمان نيز نجس گفته و آويختن چيزى آلوده مانند استخوان مرده به افراد براى مصونيت از چشم‌‌زخم نيز تنجيس ناميده مى‌‌شود.[6] اين ماده (ن‌‌ـ‌‌ج ـ س) يك بار در قرآن به شكل مصدرى با فتح‌‌جيم (نَجَس) و به معناى وصفى به كار رفته است (توبه/9،28)، زيرا اين مصدر گاه به معناى وصفى نيز به كار مى‌‌رود كه در اين صورت از مبالغه و تأكيد بيشتر نسبت به واژه «نَجِس» با كسر جيم برخوردار است.[7] واژه اخير در اصطلاح
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 519
فقهى به نوعى خاص از آلودگيها كه حكمى ويژه براى آنها در شرع بيان شده، اطلاق مى‌‌شود.
[8] نجاست به دو دسته مادى كه با حواس جسمانى درك مى‌‌شود و معنوى كه با فهم قلبى و بصيرت قابل ادراك است تقسيم مى‌‌شود.[9]
واژه رِجْس به معناى آميخته، آلوده[10]، كثيف، گنديده[11] و هر چيز يا كارى كه انسان آن را زننده و پليد مى‌‌شمارد، به كار رفته[12] و برخى نيز آن را مرادف نجس[13] شمرده‌‌اند. كار زشت و گناه نيز رِجْس ناميده مى‌‌شود.[14] عنصر مشترك در كاربردهاى گوناگون اين واژه، هر امر ناپسند و ناشايستى است كه عقل، عرف يا شريعت آن را تعيين مى‌‌كند و ممكن است در انديشه، رفتار، عقيده، اخلاق، عادت يا مواد طبيعت بروز كند.[15]
واژه رِجْز در اصل به معناى دگرگونى و نابسامانى است[16] و در كاربردهاى قرآنى آن در دو مفهوم آلودگى و عذاب[17] يا رفتارهاى منتهى به آن[18] آمده است. برخى واژه پژوهان عنصر مشترك در معانى مذكور را سختى و تنگنايى دانسته‌‌اند[19] كه شامل مصاديقى چون شك، اندوه، فقر، بدحالى، بيمارى، سرگردانى و گمراهى مى‌‌شود.[20] برخى از نحويان، رجز و رجس را يك واژه به معناى عذاب شمرده‌‌اند.[21]
واژه خبيث در برابر طيّب[22]، به معناى پست و ناچيز، هرچيز نجس، مزه و بوى بد، گناه و بدكارى و هر امر حرامى به كار مى‌‌رود.[23] ناپاكى كه عنصر مشترك اين مفهوم است گاه در مواد و اجسام پديدار مى‌‌شود و گاه در امور انسانى، اعمّ از پندار، گفتار و كردار.[24] واژه خبيث در روايات نيز در مورد شيطان، گناه، كفر و شرك و فضولات انسان، بسيار به كار رفته است.[25]
فحشاء از ريشه «ف ـ ح ـ ش» به پديده‌‌هاى زشت و ناموزون و نامتعادل[26] و غير مطابق با حق گفته شده و در ارتباط با گفتار، كردار و رفتار[27] و نيز حالات درونى انسان[28] به كار مى‌‌رود. نكته
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 520
قابل توجه در اين كلمه، مبالغه به كار رفته در آن است، چرا كه فحشاء به زشتىِ واضح و روشن و نه هرگونه زشتى گفته مى‌‌شود.
[29]
سوء در برابر حسن، در ارتباط با هرگونه ناپسندى به كار مى‌‌رود[30] و در قرآن درباره شرك، زنا، قتل و ناسزاگويى به كار رفته است.[31]

 گونه‌‌هاى پليدى:

امور پليد در قرآن، شامل بدن، اموال، خوردنيها، انسانها، كارها و معبودها‌‌مى‌‌شود:

 1. آلودگيهاى بدنى:

در آياتى چند به آلودگيهاى مربوط به بدن انسان توجه و برخى دستورهاى بهداشتى براى رفع آنها بيان شده است. در آيه 222 بقره/2 از دوره ماهانه زنان با واژه «أذى» ياد شده است. برخى مفسران (بنابر اينكه «أذى» را به معناى «ضرر» در مقابل «نفع» بدانيم) به كارگيرى اين تعبير را از جهت آلودگى پديد آمده براى زنان در اين دوره دانسته و لزوم كناره‌‌گيرى از آنان را در خصوص همبسترى و براى پرهيز از زيانهاى بهداشتى اين عمل شمرده‌‌اند.[32] اين ممنوعيت تا زمان پاك شدن زنان ادامه دارد: «و‌‌يَسـَلونَكَ عَنِ المَحيضِ قُل هُوَ اَذىً فَاعتَزِلُوا النِّساءَ فِى المَحيضِ و لا تَقرَبوهُنَّ حَتّى يَطهُرنَ...».[33] در ادامه آيه، خداوند از دوستى خود نسبت به توبه كنندگان و پاكيزگان ياد مى‌‌كند: «اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّ‌‌بينَ و يُحِبُّ المُتَطَهِّرين».در رواياتى ذيل اين آيه به سنت عرب در استفاده از سنگ و گياهان و... در پاك كردن نجاسات و دستور اسلام مبنى بر استفاده از آب* در تطهير اشاره شده و منظور از «متطهرين» كسانى دانسته شده كه به حكم اسلام در طهارت* با آب عمل مى‌‌كنند.[34]
جنابت نيز در آيات ديگر نوعى پليدى شمرده و دستور به تطهير از آن داده شده است: «و اِن كُنتُم جُنُبـًا فَاطَّهَّروا».(مائده/5،6)[35] در ضمن آيات حج نيز پاكى بدن از آلودگيهاى بدنى مانند ناخن و موى زايد دستور داده شده است: «ثُمَّ ليَقضوا تَفَثَهُم».(حجّ/22،29)[36] به بهداشت پوشاك نيز در آيه 4‌‌مدثّر/74 توجه شده است: «و ثيابَكَ فَطَهِّر».مفسران منظور از اين سفارش را پاكيزه كردن لباسها از نجاسات دانسته‌‌اند كه در دوران جاهليت مرسوم نبوده است.[37]نزول اين فرمان در كنار دستورهاى مهم ديگرى در ارتباط با توحيد و مبانى اساسى اسلام در آغاز بعثت نشان ميزان توجه قرآن به بهداشت و پاكى از آلودگيهاى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 521
مادى است
[38]، افزون بر اين برخى تأويلات نيز در ارتباط با اين آيه مطرح شده كه آلودگى مورد نظر را به موارد معنوى نيز تعميم مى‌‌دهد.[39]

 2. اموال ناپاك:

در قرآن از اموال حرام مانند رشوه و سود به دست آمده از كارهاى نامشروع، با تعبير «سُحْت» ياد شده است: «يُسـرِعونَ فِى الاِثمِ والعُدونِ و اَكلِهِمُ السُّحتَ لَبِئسَ ما كانوا يَعمَلون».(مائده/5،62)[40] واژه‌‌شناسان اين كلمه را به معناى زشت و مايه عار و ننگ و موجب فساد و نابودى دانسته‌‌اند.[41] در آيات ديگرى نيز اموال حرام، خبيث ناميده شده است: «و لاتَتَبَدَّلوا الخَبيثَ بِالطَّيِّبِ».(نساء/4،2) مفسران با توجه به سياق آيه آن را در ارتباط با تصرف بى‌‌ضابطه و غير مجاز در اموال يتيمان و آن را مصداق تصرف در اموال حرام شمرده‌‌اند[42]؛ همچنين خداوند به انفاق اموال پاك سفارش كرده، بهره‌‌بردارى از اموال ناپاك را در راه خير نيز نادرست مى‌‌شمرد: «و‌‌لاتَيَمَّموا الخَبيثَ مِنهُ تُنفِقونَ».(بقره/2،267) مفسران منظور از خبيث را در اين آيه، هرگونه مال حرام مانند ربا دانسته‌‌اند.[43]

 3. خوراكهاى ناپاك:

قرآن به مصرف غذاهاى پاك سفارش كرده است: «يَسـَلونَكَ ماذا اُحِلَّ لَهُم قُل اُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبـت ...»(مائده/5،4) و در آيات ديگر از پيامبر به عنوان كسى ياد شده كه «طيبات»* را حلال و «خبائث» را حرام كرده است: «و يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبـتِ و يُحَرِّمُ عَلَيهِمُ الخَبئِث...».(اعراف/7،157) مفسران منظور از خبائث را هرگونه پليدى از جمله غذاهاى ناپاك شمرده[44] و با توجه به ذكر تنها چند خوراك حرام در قرآن مانند شراب، گوشت خوك و مردار، به كارگيرى اين واژه را جهت رفع توهم حلال بودن هر غذايى جز موارد مذكور شمرده‌‌اند.[45] فقها براى شناسايى ديگر موارد غذاهاى حرام به روايات مراجعه مى‌‌كنند.[46]

 4. انسانهاى ناپاك:

انسانها از ديدگاه قرآن يكسان نيستند و به دو دسته پاك و ناپاك تقسيم مى‌‌شوند: «قُل لا يَستَوِى الخَبيثُ والطَّيِّب».(مائده/5،100) مفسران در بيان معيار پاكى و ناپاكى از ايمان و كفر يا نيكوكارى و گنهكارى ياد كرده‌‌اند.[47] برخى نيز طيب و خبيث را تعبيرى عام براى بيان هرگونه پندار، كردار و رفتار شايسته و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 521
ناشايست شمرده
[48] و گروهى نيز در جست و جوى منشأ اصلى ناپاكى انسان، از جهل و معصيت و در نقطه مقابل از شناخت خدا و اطاعت از او ياد كرده‌‌اند.[49] خداوند اين دو دسته از انسانها را به زمين حاصلخيز و باير تشبيه مى‌‌كند كه به هنگام نزول باران، زمين نخست از گياهان مفيد باردار مى‌‌شود و زمين دوم از خار و خاشاك يا به كلى بى‌‌بار مى‌‌ماند: «والبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخرُجُ نَباتُهُ بِاِذنِ رَبِّهِ والَّذى خَبُثَ لايَخرُجُ اِلاّ نَكِدًا...».(اعراف/7،58) اين تشبيه از آن روست كه قرآن براى دلهاى مؤمنان مفيد واقع شده، كارهاى نيك از ايشان سر مى‌‌زند؛ اما كافران از قرآن بهره‌‌اى نبرده، بهره‌‌اى نيز از ايشان سر نمى‌‌زند.[50] در روايات شيعه اين تشبيه بر امامان كه دانشهاى الهى خود را عرضه مى‌‌كنند و دشمنانشان كه جز دروغ و فساد از ايشان پديد نمى‌‌آيد تطبيق شده است.[51] در قرآن از مشركان نيز با واژه نجس ياد شده: «اِنَّمَا المُشرِكونَ نَجَس»و از ورود آنها به مسجدالحرام پرهيز داده شده است:«فَلا يَقرَبُوا المَسجِدَ الحَرامَ بَعدَ عامِهِم هـذا».(توبه/9،28) مفسران و فقيهان در بيان نوع اين نجاست به دو نظر گراييده‌‌اند: برخى آن را نجاست ظاهرى پنداشته، از لزوم اجتناب از آنها و تطهير در صورت تماس با ايشان ياد كرده‌‌اند[52]؛ اما گروه ديگر آن را نجاست معنوى شمرده‌‌اند.[53] دسته دوم گاه در بيان وجه اين نجاست، آنان را همچون افراد جنب دانسته‌‌اند كه حق ورود به مسجدالحرام ندارند[54]، يا از آلودگى فكر و انديشه شرك كه نجاست روحانى است[55] و لزوم كناره‌‌گيرى و مصونيت فرهنگى مسلمانان از مشركان[56] ياد كرده‌‌اند. اين گروه در دفاع از ديدگاه خود به آيات ديگرى ازقرآن استناد مى‌‌كنند كه منافقان يا عموم كافران را پليد مى‌‌شمرد: «فَاَعرِضوا عَنهُم اِنَّهُم رِجسٌ و مَأوهُم جَهَنَّم»(توبه/9،95)؛ «و‌‌اَمَّا الَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ فَزادَتهُم رِجسـًا اِلى رِجسِهِم وماتوا و هُم كـفِرون»(توبه/9،125) و روشن است كه كسى از نجاست منافقان سخن نگفته است[57]؛ بنابراين وحدت سياق از آياتى كه از پليدى منافقان و كافران ياد كرده، اقتضا مى‌‌كند كه اين پليدى بر نوع معنوى حمل شود. گاه نيز به رواياتى از پيامبر مبنى بر طهارت بدنى مشركان و داده‌‌هاى متعدد تاريخى مبنى بر ورود آزادانه كافران به مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) و عدم اجتناب ظاهرى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 523
مسلمانان از ايشان استناد شده
[58] و ادعاى اجماع بر اين مسئله نيز شده است[59]، با اين حال مخالفان با تمسك به ظاهر آيه و نيز برخى روايات، از نجاست ظاهرى كافران دفاع كرده‌‌اند.[60]
انسانهاى پاك و ناپاك از راه آزمايشهاى الهى از هم تمييز داده مى‌‌شوند: «ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ المُؤمِنِينَ عَلى ما اَنتُم عَلَيهِ حَتّى يَميزَ الخَبيثَ مِنَ الطَّيِّب...».(آل‌‌عمران/3،179) نمونه‌‌هايى مانند هجرت و جهاد به روشنى مى‌‌تواند مؤمنان واقعى را باز‌‌شناساند؛ جنگ احد از نمونه‌‌هاى تاريخى اين معيار شمرده شده است.[61] آنان كه در اين آزمايشها بر گمراهى و سركشى خود اصرار ورزند، در پليدى غوطهور گشته، از نعمت پاكى ايمان و طهارت الهى اسلام محروم خواهند ماند: «الَّذينَ لَم يُرِدِ اللّهُ اَن يُطَهِّرَ قُلوبَهُم لَهُم فِى‌‌الدُّنيا خِزىٌ ولَهُم فِى الأخِرَةِ عَذابٌ عَظيم»[62] (مائده/5،41 و نيز انعام/6، 125؛ يونس /10، 100) و آلودگى باطنشان روزافزون شده، پندارهاى باطل و كردارهاى زشتشان فزونى خواهد يافت (توبه/9،125)[63] و در آخرت نيز از پليدى گناهان پاك نخواهند شد: «اُولئِكَ لا خَلـقَ لَهُم فِى الأخِرَةِ ولا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ ولا يَنظُرُ اِلَيهِم يَومَ القِيـمَةِ ولا يُزَكّيهِم ولَهُم عَذابٌ اَلِيم».(آل‌‌عمران/3،77).[64] در نقطه مقابل، گروهى نيز در فرآيند ايمان از آلودگيهاى گوناگون عقيدتى، رفتارى و اخلاقى پاك گشته، طهارت الهى نصيبشان مى‌‌شود. حضرت مريم (آل عمران/3،42)[65] و خاندان پيامبر (احزاب/33،33)[66] از نمونه‌‌هاى برخوردار از پاكى الهى در قرآن هستند.

 5. كارهاى ناپاك:

در قرآن افزون بر شناسايى انسانهاى پاك و ناپاك به معرفى كارهاى شايسته و ناشايست نيز پرداخته شده و از آنها با واژگانى مانند طيب و خبيث و جمع آنها به صورت طيبات و خبائث ياد شده است. واژه فاحشه و جمع آن فواحش نيز براى كارهاى ناشايست به كار رفته است: «اِنَّما حَرَّمَ رَبِّىَ الفَوحِشَ ماظَهَرَ مِنها ومابَطَنَ والاِثمَ والبَغىَ بِغَيرِ الحَقِّ و اَن تُشرِكوا بِاللّه...».(اعراف/7،33) طواف برهنه از رسمهاى مشركان و زنا و تجاوز به حقوق مردم و شرك و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 524
بهتان بر خدا با جعل احكامى مانند سائبه، حاميه و وصيله از مصاديق كارهاى ناشايست شمرده شده است.
[67] در آيه ديگرى نيز در ضمن شمارش محرمات در عبارتى عام از هرگونه نزديكى به فواحش پرهيز داده شده است:«ولا تَقرَبُوا الفَوحِشَ ماظَهَرَ مِنها وما بَطَن»(انعام/6،151) و نيز از شيطان به عنوان كسى كه فرمان به انجام چنين كارهايى مى‌‌دهد ياد شده است: «ولا تَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّيطـن ... * اِنَّما يَأ مُرُكُم بِالسُّوءِ والفَحشاء...».(بقره/2،169) مفسران منظور از فواحش را هر كار بسيار ناشايستى دانسته‌‌اند كه در زمره گناهان كبيره به شمار مى‌‌آيد و در بيان مصاديق آن از شرك، زنا و شرابخوارى به عنوان نمونه‌‌هاى شاخص ياد كرده‌‌اند.[68] در آيه 90‌‌مائده/5 به برخى از اين نمونه‌‌ها تصريح شده است: «اِنَّمَا الخَمرُ والمَيسِرُ والاَنصابُ والاَزلـمُ رِجسٌ مِن عَمَلِ الشَّيطـنِ فَاجتَنِبوه...».روشن است كه پديده‌‌هاى مذكور به خودى خود پليد نيستند، بلكه اين حكم بر كاربرد آنها در گناهان قرار داده شده است.[69] تعبير مطلق و بدون قيد و شرط «فَاجتَنِبوهُ»نيز گوياى ممنوعيت هرگونه استفاده، اعم از توليد، مصرف و توزيع است.[70] در ماجراى قوم لوط نيز از بزهكارى ايشان با واژه خبائث ياد شده است: «و‌‌لوطـًا ... نَجَّينـهُ مِنَ القَريَةِ الَّتى كانَت تَعمَلُ الخَبـئِثَ اِنَّهُم كانوا قَومَ سَوء فـسِقين».(انبياء/21،74)[71] در مواردى نيز از تشبيهاتى براى نشان دادن ماهيت زشت و پليد گناهان استفاده شده است كه تشبيه غيبت به خوردن گوشت مردار نمونه‌‌اى از آن است. (حجرات/49،12)[72] تعبير عام «والرُّجزَ فَاهجُر»(مدثّر/74،4) نيز با شمول بر انواع گوناگون گناهان به ماهيت آلاينده آنها اشاره دارد.[73]

 6. معبودهاى ناپاك:

در قرآن از بتها و معبودهاى دروغين به عنوان نوعى پليدى و آلودگى ياد شده كه بايد خانه خدا و به طور كلى ساحت پرستش از آنها پاك گردد:«فَاجتَنِبُوا الرِّجسَ مِنَ الاَوثـن»(حجّ/22،30)[74] و نيز خداوند به حضرت ابراهيم فرمان مى‌‌دهد كه خانه او را از آلودگيها پاك سازد: «و عَهِدنا اِلى اِبرهيمَ و اِسمـعيلَ اَن طَهِّرا بَيتِىَ لِلطّائِفينَ والعـكِفينَ والرُّكَّعِ السُّجود».(بقره/2،125) تعبير تطهير گرچه شامل برطرف كردن هرگونه آلودگى مى‌‌شود[75]؛ اما يكى از مصاديق بارز آن با توجه به پليد شمردن بتها در ديگر آيات مى‌‌تواند ناظر به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 525
معبودهاى دروغين مشركان باشد كه آنها را در خانه خدا قرار مى‌‌دادند.
[76]
قرآن در كنار ذكر پليديها و دستور به پرهيز از آنها از راههاى پاكى از اين آلودگيها نيز ياد كرده است كه نمونه‌‌هايى چون نماز: «اِنَّ الصَّلوةَ تَنهى عَنِ الفَحشاءِ والمُنكَر»(عنكبوت/29،45)، صدقه: «خُذ‌‌مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم»(توبه/9،103)[77]، وضو: «اِذا قُمتُم اِلَى الصَّلوةِ فَاغسِلوا وُجوهَكُم ... و اِن كُنتُم جُنُبـًا فَاطَّهَّروا... ما يُريدُ اللّهُ لِيَجعَلَ عَلَيكُم مِن حَرَج ولـكِن يُريدُ لِيُطَهِّرَكُم ...»(مائده/5،6)[78] و سخن گفتن از پس پرده و عدم رو در رويى با همسران پيغمبر(صلى الله عليه وآله): «و اِذا سَاَلتُموهُنَّ مَتـعـًا فَسـَلوهُنَّ مِن وراءِ حِجاب ذلِكُم اَطهَرُ لِقُلوبِكُم و قُلوبِهِنَّ»(احزاب/33،53)[79] از اين قبيل است. در دسته‌‌اى ديگر از آيات نيز خداوند از رستگارى انسانهاى پاك ياد كرده است: «قَد اَفلَحَ مَن تَزَكّى».(اعلى/87،14؛ شمس/91،9) مفسران منظور از تزكّى را پرهيز از شرك و كفر و ديگر گناهان و فرمانبردارى از دستورهاى خداوند دانسته‌‌اند.[80]
قرآن در نگاهى پايانى به موضوع پليدى ازجهنم به عنوان محل گردآمدن همه كافران و منافقان و در بيانى عام همه آلودگيهاى معنوى ياد كرده: «اِنَّ اللّهَ جامِعُ المُنـفِقينَ والكـفِرينَ فى جَهَنَّمَ جَميعا»(نساء/4،140) و حتى خوراك جهنميان نيز ناپاك و پليد شمرده شده است: «لا يَذوقونَ فيها بَردًا و لا‌‌شَرابـا * اِلاّ حَميمـًا و غَسّاقـا».(نبأ/78،25)[81]

منابع

احكام القرآن، ابن العربى؛ احكام القرآن، جصاص؛ احكام‌‌القرآن، شافعى؛ الاكمال فى رفع الارتياب عن المؤتلف والختلف فى الاسماء والكنى والانساب؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير العياشى؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير نمونه؛ تهذيب اللغه؛ جامع‌‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ زبدة البيان فى براهين احكام القرآن؛ الصحاح تاج‌‌اللغة و صحاح‌‌العربيه؛ الغريبين فى‌‌القرآن و‌‌الحديث؛ فرهنگ فارسى؛ الكشاف؛ لسان‌‌العرب؛ لغت نامه؛ مجمع‌‌البحرين؛ مجمع‌‌البيان فى تفسير القرآن؛ المصباح المنير؛ معجم مقاييس اللغه؛ مفردات الفاظ القرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نثر طوبى؛ النكت والعيون، ماوردى؛ الوجوه والنظائر لالفاظ كتاب الله العزيز.
بخش معارف و مفاهيم




[1]. لغت‌‌نامه، ج 4، ص 4982 ـ 4983؛ فرهنگ فارسى، ج 1، ص‌‌812، «پليدى».
[2]. نثر طوبى، ص 440، «نجس»؛ ص 290، «رجز»؛ ص 291، «رجس»؛ ص 210، «خبث»؛ فرهنگ فارسى، ج 1، ص 1944، «سوء».
[3]. احكام القرآن، جصاص، ج 3، ص 130.
[4]. لسان العرب، ج 14، ص 53، «نجس»
[5]. مقاييس اللغه، ج 5، ص 393؛ مفردات، ص 791، «نجس».
[6]. مقاييس اللغه، ج 5، ص 394؛ التحقيق، ج 12، ص 37، «نجس».
[7]. التحقيق، ج 12، ص 37.
[8]. المصباح، ص 594، «نجس».
[9]. مفردات، ص 791.
[10]. مقاييس اللغه، ج 2، ص 490، «رجس».
[11]. المصباح، ص 219، «رجس».
[12]. تهذيب اللغه، ج 10، ص 580، «رجس».
[13]. المصباح، ص 219.
[14]. همان.
[15]. التحقيق، ج 4، ص 52 ـ 53، «رجس».
[16]. مقاييس اللغه، ج 2، ص 489؛ مفردات، ص 342، «رجز».
[17]. الصحاح، ج 3، ص 878، «رجز».
[18]. تهذيب اللغه، ج 10، ص 610، «رجز».
[19]. التحقيق، ج 4، ص 49، «رجز».
[20]. التحقيق، ج 4، ص 48 ـ 50.
[21]. جامع‌‌البيان، مج 5، ج 8، ص 42.
[22]. مقاييس اللغه، ج 2، ص 238، «خبث».
[23]. المصباح، ص 162، «خبث»؛ الغريبين، ج 2، ص 526؛ التبيان، ج 7، ص 424.
[24]. مفردات، ص 272؛ التحقيق، ج 3، ص 9 «خبث».
[25]. الاكمال، ج 2، ص 226؛ الغريبين، ج 2، ص 526 ـ 527.
[26]. المصباح، ص 463؛ مقاييس اللغه، ج 4، ص 478، «فحش».
[27]. لسان‌‌العرب، ج 10، ص 192. «فحش».
[28]. التحقيق، ج 9، ص 36، «فحش».
[29]. همان، ص 35 ـ 36.
[30]. التحقيق، ج 5، ص 251، «سوء».
[31]. الوجوه والنظائر، ج 1، ص 406، «سوء».
[32]. الميزان، ج 2، ص 207.
[33]. جامع‌‌البيان، مج 2، ج 2، ص 517 ـ 518؛ احكام‌‌القرآن، جصاص، ج 1، ص 460؛ احكام القرآن، ابن العربى، ج‌‌1، ص‌‌161.
[34]. تفسير عياشى، ج 1، ص 109 ـ 110.
[35]. احكام القرآن، جصاص، ج 2، ص 513 ـ 514.
[36]. احكام القرآن، جصاص، ج 3، ص 351؛ زبدة البيان، ص 302؛ نمونه، ج 14، ص 86 ـ 87.
[37]. جامع البيان، مج 14، ج 29، ص 181 ـ 183.
[38]. احكام القرآن، جصاص، ج 3، ص 704 ـ 705.
[39]. جامع البيان، مج 14، ج 29، ص 181 ـ 183؛ مجمع‌‌البيان، ج‌‌10، ص 580.
[40]. مفردات، ص 400؛ مجمع البحرين، ج 2، ص 343 ـ 344.
[41]. لسان العرب، ج 6، ص 186.
[42]. جامع‌‌البيان، مج 3، ج 3، ص 303؛ الكشاف، ج 1، ص 465؛ مجمع‌‌البيان، ج 3، ص 7.
[43]. جامع‌‌البيان، مج 3، ج 3، ص 116؛ تفسير عياشى، ج 1، ص 149.
[44]. الكشاف، ج 2، ص 165.
[45]. التفسير الكبير، ج 13، ص 220.
[46]. احكام القرآن، شافعى، ج 2، ص 88 ـ 89.
[47]. جامع البيان، مج 5، ج 7، ص 106 ـ 107؛ مجمع‌‌البيان، ج 3، ص 384.
[48]. تفسير قرطبى، ج 5 ـ 6، ص 211.
[49]. التفسير الكبير، ج 12، ص 103.
[50]. جامع‌‌البيان، مج 5، ج 8، ص 275 ـ 276؛ التبيان، ج 4، ص 432 ـ 433.
[51]. تفسير قمى، ج 1، ص 263.
[52]. التبيان، ج 5، ص 200 ـ 201؛ احكام القرآن، جصاص، ج 3، ص 130؛ التفسير الكبير، ج 16، ص 24.
[53]. احكام‌‌القرآن، ابن العربى، ج 2، ص 913؛ زبدة البيان، ص 67.
[54]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 135 ـ 136.
[55]. التفسيرالكبير، ج 9، ص 177.
[56]. ر. ك: الكشاف، ج 2، ص 302.
[57]. ر. ك: جامع البيان، مج 7، ج 11، ص 94 ـ 97.
[58]. احكام القرآن، جصاص، ج 2، ص 130 ـ 131.
[59]. ر. ك: التفسير الكبير، ج 16، ص 24.
[60]. التفسير الكبير، ج 16، ص 24 ـ 25.
[61]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 249؛ مجمع‌‌البيان، ج 2، ص 895.
[62]. جامع البيان، مج 4، ج 6، ص 324؛ مجمع‌‌البيان، ج 3، ص 302؛ التفسير الكبير، ج 17، ص 168.
[63]. تفسير عياشى، ج 2، ص 118؛ التبيان، ج 4، ص 268 ـ 269؛ التفسير الكبير، ج 16، ص 231.
[64]. جامع‌‌البيان، مج 3، ج 3، ص 435؛ مجمع‌‌البيان، ج 2، ص 779.
[65]. الكشاف، ج 1، ص 362؛ مجمع البيان، ج 2، ص 745 ـ 746.
[66]. التبيان، ج 8، ص 339 ـ 340؛ احكام القرآن، ابن العربى، ج 3، ص 1538؛ التفسير الكبير، ج 14، ص 160.
[67]. جامع البيان، مج 5، ج 8، ص 218 ـ 219.
[68]. التبيان، ج 4، ص 315؛ مجمع البيان، ج 2، ص 460؛ ج 4، ص‌‌640؛ التفسيرالكبير، ج 14، ص 65.
[69]. مجمع البيان، ج 3، ص 370.
[70]. تفسير قرطبى، ج 6، ص 187.
[71]. جامع البيان، مج 10، ج 17، ص 65.
[72]. غرائب القرآن، ج 6، ص 167.
[73]. جامع‌‌البيان، مج 14، ج 29، ص 185؛ مجمع‌‌البيان، ج 10، ص‌‌581.
[74]. جامع البيان، مج 10، ج 17، ص 202.
[75]. تفسير قمى، ج 1، ص 87؛ تفسير عياشى، ج 1، ص 59؛ الكشاف، ج 1، ص 185.
[76]. جامع‌‌البيان، مج 1، ج 1، ص 749؛ مج 10، ج 17، ص 187؛ مجمع البيان، ج 1، ص 385.
[77]. جامع‌‌البيان، مج 7، ج 11، ص 24 ـ 25.
[78]. جامع‌‌البيان، مج 4، ج 6، ص 189 ـ 190.
[79]. جامع البيان، مج 12، ج 22، ص 48 ـ 49.
[80]. جامع البيان، مج 15، ج 30، ص 194 ـ 195، 266 ـ 268؛ نمونه،‌‌ج 26، ص 402 ـ 403.
[81]
. مجمع البيان، ج 10، ص 643؛ تفسير ماوردى، ج 6، ص 187.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  12:13 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سر و اسرار

سر و اسرار

محمد شمس اللهي

 

كلمات كليدي :

قرآن، سرّ و اسرار، حفظ اسرار، افشاي سرّ، اسرار عالم، اهداف و پيامدهاي افشاي سرّ
"سِرّ" از مادهی "سرر" در لغت به معنای پنهان کردن مطلبی در دل میباشد.[1] و "اسرار" به معنای گفتن راز پنهانی به کسی و سفارش به پنهان داشتن آن است.[2] "اسرّ" از اضداد است؛ هم به معنای پنهان ساختن آمده و هم به معنای آشکار نمودن به کار رفته است.[3]

سر و اسرار از منظر قرآن

سرّ و مشتقات آن 33 مرتبه در قرآن کریم بیان شده که برخی مصادیق به معنای مخفی کردن چیزی آمده؛ مانند: «أَسَرُّوهُ بِضاعَةً»،[4] برخی دیگر به معنای فعلی را پنهانی انجام دادن آمده؛ مانند:«وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیة»[5] و در بیشتر موارد به معنای سخن پنهانی یا راز درون دل افراد است.[6]

علم خداوند به اسرار عالم

بر اساس آیات قران کریم خداوند به همهی اسرار عالم آگاه است و هیچ چیز از علم او مخفی نمیماند:
«یعْلَمُ ما فِیالسَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ یعْلَمُ ماتُسِرُّونَ وَ ماتُعْلِنُونَ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُور»[7]
«آنچه را در آسمانها و زمین است مى‏داند، و از آنچه پنهان یا آشكار مى‏كنید، با خبر است و خداوند از آنچه در درون سینه‏هاست، آگاه است‏.»
جملهی «والله علیمٌ بذاتِ الصّدور» اعتراضیه است، تا شمول علم الهی را به «ماتُسرّون و ماتُعلِنون» آشکار سازد؛ یعنی خداوند نسبت به آن اسراری که در دل مردم بوده و خود از آن غافلند، آگاه است.[8]
اساساً "سرّ" مربوط به انسان است و چیزی در عالم از خدای سبحان پوشیده نیست. به همین دلیل، خداوند یهود را سرزنش کرده و میفرماید: مگر نمیدانند که هیچ چیز بر خداوند پنهان نیست؟
یهودیان بشارت به پیامبر اسلام را که در کتبشان آمده بود، به عنوان راز (سرّ درونی مذهب خودشان)، از مسلمانان میپوشاندند و افشاکنندگان آن را سرزنش مینمودند:
«... قالُوا أَتُحَدِّثُونَهُمْ بِمافَتَحَ اللَّهُ عَلَیكُمْ لِیحَاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُم‏...»[9]
«...مى‏گویند: چرا مطالبى را كه خداوند (دربارهی صفات پیامبر اسلام) براى شما بیان كرد، به مسلمانان بازگو مى‏كنید، تا (روز رستاخیز) در پیشگاه خدا،
بر ضد شما به آن استدلال كنند؟...»
آیهی كریمه در مقام توبیخ یهود است؛ زیرا یهود چنین میپنداشتند كه پروردگار عالم فقط بر آنچه آشكار كنند، آگاه بوده و بر اسرار نهانى آنان هرگز احاطه نخواهد داشت.[10]‏
لذا خدای متعال بر اساس حکمت و مصلحت خودش، اسرار درونی دشمنان اسلام را فاش میکند تا توطئههای آنها نقش بر آب شود:
«...قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِكُم‏...»[11]
«...خدا ما را از اخبارتان آگاه ساخته است...»
این عبارت بیانگر علت عدم پذیرفته شدن عذر منافقان است؛ زیرا وقتی خداوند رازهای درونی آنان را آشکار میسازد، راهی برای پذیرش عذر و بهانه برای آنها باقی نمانده و دستشان از فریب مؤمنان کوتاه میشود.[12]
به همین دلیل منافقان همواره در اضطراب و دلهره به سر میبردند:
«یحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْتُنَزَّلَ عَلَیهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِی قُلُوبِهِمْ ...‏»[13]
«منافقان از آن بیم دارند كه سوره‏اى بر ضدّ آنان نازل گردد، و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد...»
منافقان همواره وجودشان مملو از ترس بود که سورهای یا  آیهای نازل شود و کفر، افکار شوم و نقشهی آنان را علیه پیامبر اسلام بر ملا کرده و آنان را رسوا کند؛ لذا خداوند به پیامبر خویش میفرماید: به ایشان بگو که به زودی آن چه از آن میترسید، اتفاق خواهد افتاد.[14]

انواع سرّ در قرآن

سر در قرآن کریم از چند منظر بیان شده است:

1. سر شخصی افراد:

رازی که پیامبر اسلام –صلیالله علیه و آله- با یکی از همسرانش در ارتباط با مسألهی خانوادگی و شخصی در میان گذاشت و آن راز افشا شد، قرآن اینگونه از آن یاد کرده:
«وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِی إِلى‏ بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِیثًا...»[15]
«(به خاطر بیاورید) هنگامى را كه پیامبر یكى از رازهاى خود را به بعضى از همسرانش گفت...»
رسول خدا سرّى از اسرار خود را که در دل پنهان داشت و کسی از آن با خبر نبود، با یکی از همسرانش در میان گذاشت، و به وى سفارش فرمود که این راز، باید حفظ شود؛ اما وی امر رسول خدا را اطاعت نکرد و راز را افشا نمود.[16]

2. اسرار حکومتی و نظامی:

این نوع سرّ اگر مربوط به مسلمانان باشد، افشای آن خیانت محسوب میشود؛ مانند: کاری که "ابولبابة بن عبدمنذر" انجام داد و بلافاصله پشیمان شد:
«...لاتَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُون‏»[17]
«...به خدا و پیامبر خیانت نكنید! و (نیز) در امانات خود خیانت روا مدارید، در حالى كه میدانید.»
"ابولبابه" در غزوهی بنیقریظه به عنوان داور، میان مسلمانان و یهودیان حاضر شد؛ اما بهخاطر بیتوجهی، سرّی از اسرار مسلمانان را برای یهودیان فاش ساخت.[18] البته این سرّ اگر مربوط به اسرار منافقان و دشمنان دین باشد، آشکار ساختن آن لازم و ضروری است؛ چنانکه بیان شد.[19]

خداوند حافظ اسرار عالم

خداوند در قرآن کریم از اسرار عالم، به غیب تعبیر کرده و تاکید داشته که هیچ کس توان دستیابی به غیب را ندارد، مگر افرادی که به اذن خدا بر آن آگاهی یابند:
«عالِمُ الْغَیبِ فَلایظْهِرُ عَلى‏ غَیبِهِ أَحَداً؛ إِلاَّ مَنِارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ...»[20]
«داناى غیب اوست و هیچ كس را بر اسرار غیبش آگاه نمى‏سازد، مگر رسولانى كه آنان را برگزیده...»
لازمهی این بیان رساندن و مسلط کردن کسی، به چیزی است، درحالیکه خداوند این دستیابی و احاطه را از دیگران نفی کرده و آگاهی به تمام علوم غیبی را به خود اختصاص داده است؛ یعنی این غیب مختص به علم اوست و از دیگران سلب کلی میکند. و اما استثنایی که در آیه بیان شده به این معناست که خداوند هر رسولی را که بخواهد و به هر مقدار که خواست او باشد، از علوم غیبی آگاه میسازد. پس آیاتی که علم به غیب را منحصر به خداوند میدانند،[21] در حقیقت همان اصالت و اختصاص را میرسانند.[22]
بر اساس آیات قرآن کریم شیاطین قصد نفوذ به آسمانها را دارند تا بر اسراری که از زمینیان پوشیده است، آگاهی یابند؛ ولی خداوند به وسیلهی ستارگان مانع نفوذ آنها میشود:
«إِنَّا زَینَّا السَّماءَالدُّنْیا بِزِینَةٍ الْكَواكِبِ، وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَیطانٍ مارِدٍ، لایسََّمَّعُونَ إِلَىالْمَلَإِ الْأَعْلى‏...»[23]
«ما آسمان نزدیك [پایین‏] را با ستارگان آراستیم، تا آن را از هر شیطان خبیثى حفظ كنیم! آنها نمى‏توانند به (سخنان) فرشتگان عالم بالا گوش فرادهند...»
مقصود از گوش دادن شیاطین به ملأ اعلی، آگاهی بر اخبار غیبی زمینیان است؛ مانند حوادث آینده و اسرار پنهانی. پس تعبیر «لایسّمعون»، کنایه از جاسوسی و استراق سمع است.[24]

عوامل و اهداف افشای سر

همیشه افراد با یک هدف به افشای اسرار نمیپردازند، بلکه اغراض گوناگونی وجود دارد که سبب این کار قبیح میشود؛ از جمله:

1. دوستی با دشمنان:

یکی از عواملی که موجب افشای سر برای دشمنان میگردد، حسن ظن بر اساس دوستیهاست؛ لذا خداوند مسلمانان را از دوستی با مشرکان به شدت برحذر داشته تا گرفتار فاش کردن اسرار مردم یا حکومت نشوند:
«یاأَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُم‏...»[25]
« اى كسانى كه ایمان آورده‏اید! محرم اسرارى از غیر خود، انتخاب نكنید...»
"بطانه" در لغت به معنی آستر درونی لباس است.[26] و در اینجا کنایه از کسی است که با افراد ارتباط دوستی و صمیمیت برقرار کرده و بر اسرار او آگاهی دارد.[27]
شأن نزول این آیه خطاب به برخی از مسلمانان است که با یهودیان پیوند دوستی برقرار کرده بودند؛ ولی خطاب آیه عام بوده و هشداری است به همهی مؤمنان تا همیشه مواظب فتنهی دشمنان باشند.[28]

2. مصلحت اندیشیهای شخصی:

گاهی علت افشای سرّ، مصلحت شخصی و کسب منفعتی در برابر آن فعل  است. مانند کاری که "حاطببنابیبلتعه" انجام داد و قصد فاش کردن سرّ مسلمانان برای کفار را داشته تا آنان در مقابل، با خانوادهی وی در مکه خوشرفتاری کنند؛[29] لذا قرآن خطاب به مهاجران فرمود:
«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِیاءَ...»[30]
«اى كسانى كه ایمان آورده‏اید! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگیرید...»
برخی از مؤمنان مهاجر پنهانی با کفار مکه دوستی داشتند و قصدشان از این دوستی، جلب حمایت آنان نسبت به ارحام و فرزندانشان در مکه بود؛ اما این آیات نازل شد و آنان را از این کار برحذر داشت.[31]

3. سهلانگاری:

بعضی مواقع افشای سرّ، به خاطر دوستی و کسب منفعت شخصی نیست؛ بلکه تنها بیتوجهی به اصول امنیتی، موجب افشای اسرار میگردد؛ همانند کاری که "ابولبابهی انصاری" انجام داد، که در واقع عامل آن سهلانگاری وی بود و بحث آن در ذیل آیهی 27 انفال بیان شد.

4. کینه و حسادت:

پیامبر اسلام –صلیالله علیه و آله- در ماجرای خاصی، رازی را با یکی از همسران خود در میان گذاشت، و در اصل این ماجرا چند نوع قول و روایت وجود دارد؛ اما آنکه مورد اتفاق اکثر مفسران شیعه است، اینست که پیامبر اسلام به خاطر حفظ آبرو، امر حلالی را که مربوط به مسألهی زناشویی با زوجهی خویش(ماریه) بود، تحریم نمود و این امر را به عنوان سرّ با یکی از همسرانش در میان گذاشت؛ اما این ماجرا به خاطر حسادت و کینهتوزی حفظ نشد، چنانکه اصل این ماجرا و مسألهی تحریم نیز از روی حسادت همسر پیامبر به وجود آمد. البته  در شأن نزول این آیات(1-4 تحریم) مسألهی خلافت و جانشینی حضرت علی(ع) را نیز مطرح میکنند. به هر حال جریان افشای سرّ پیامبر با هدف شوم دو تا از همسرانش (حفصه و عایشه) به وجود آمد و موجب آزار رسول خداگشت تا جایی که حضرت حلالی را بر خود تحریم نمود و خدای متعال با نزول آیات اول سورهی تحریم، آنها را به شدت توبیخ نموده و با شرح ماجرا، اهدافشان را آشکار ساخت.[32]

پیامدهای افشای سرّ

افشای سر خصوصاً اگر اسرار حکومتی باشد، لطمات جبرانناپذیری بر پیکرهی جامعه اسلامی وارد میکند؛ از جمله اینکه برخی در دشمنی و ایجاد فتنه در جامعه جسور میشوند؛ لذا خداوند مؤمنان را از دوستی با بیگانگان به شدت نهی میکند:
«یاأَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُم‏ لَایَألُونَکُم خَبَالاً...»[33]
«اى كسانى كه ایمان آورده‏اید! محرم اسرارى از غیر خود، انتخاب نكنید. آنها از هر گونه شر و فسادی دربارهی شما، کوتاهی نمیکنند...»
قرآن مسلمانان را از دوستی با غیر مسلمانان منع کرده، زیرا آنان با آگاهی به راز مسلمانان، آنان را با مشکل مواجه میکنند و دوست دارند آنها را در زحمت و مشقت بیاندازند؛ در نتیجه آنان را گمراه و فاسد نموده و با این طریق نابودشان میکنند.[34]
پس چگونه میتوان کسی را که هیچگونه پیوندی با ملتی ندارد، به دوستی گرفت؟ پیوند استوار با هموطنان و همدینان از امور فطری بشر است و تنها کسانی دلسوز یک ملتند که پیوند ملی یا پیوند دینی با آنها داشته باشند؛ لذا به حکم عقل امور یک ملت را نباید جز به هموطن غیور یا همکیش صادق سپرد.[35]

برخورد قرآن با افشاکنندگان اسرار

قرآن کریم تعابیر شدیدی برای افشاکنندگان سرّ به کار برده و شدت توبیخ در مورد آن دو زنی که راز پیامبر را فاش کردند به خوبی آشکار است:
«إِنْتَتُوبا إِلَىاللَّهِ فَقَدْصَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْتَظاهَرا عَلَیهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاه وَ جِبرِیلُ و...»[36]
«اگر شما (همسران پیامبر) از كار خود توبه كنید (به نفع شماست، زیرا) دلهایتان از حق منحرف گشته و اگر بر ضدّ او دست به دست هم دهید،
(كارى از پیش نخواهید برد) زیرا خداوند یاور اوست و همچنین جبرئیل و‏...»
این تعبیر نشانگر تاثیر منفی افشای سر در قلب پاک پیامبر –صلیالله علیه و آله- است تا آن جا که خداوند خود، به همراه جبرئیل، صالح مؤمنان[37] و ملائکه به دفاع از ایشان پرداخته است.[38]
همچنین شدت تعابیر در داستان "حاطب بن ابیبلتعه" و بیثمر خواندن اولاد و ارحام در برابر خشم الهی و داستان "ابولبابه" و عنوان خائن دادن به ایشان، به خاطر افشای سر مسلمانان برای یهودیان بنیقریظه، نشانهی شدت برخورد خداوند با افشاگران اسرار بوده که پیشتر به این دو ماجرا اشاره شد.
دلیل شدت برخورد قرآن با آشکار کنندگان اسرار مردم به اینست که برخی امانتها، اماناتی است که خدا و رسول خدا و مؤمنان در آن شریکند، اموری که خداوند امر فرموده و پیامبر مجری آنهاست و مردم از اجرای آن منتفع گشته و اجتماعشان نیرومند میگردد؛ مانند دستورات سیاسی و اوامر مربوط به جهاد که افشای آنها مانع تحقق حکومت اسلامی شده و حق خدا و رسول و مؤمنان پایمال میگردد.[39]

پی نوشت ها:

[1]. راغب اصفهانی، حسینبنمحمد؛ المفردات فی غریبالقرآن، بیروت، دارالعلم، 1412ق، چاپ اول، ص404.
[2]. همان.
[3]. ابن منظور، محمدبنمکرم؛ لسان العرب، بیروت، دارصادر، 1414ق، چاپ سوم ،ج4، ص357.
[4]. و این امر را بعنوان یک سرمایه از دیگران مخفی داشتند. یوسف/19.
[5]. و از آنچه به آنها روزی دادهایم، در پنهان و آشکار انفاق میکنند. رعد/22.
[6]. مانند: یوسف/19،ملک/13و... .
[7]. تغابن/4.
[8]. طباطبایی(علامه)، سیدمحمدحسین؛ المیزان فی تفسیرالقران، قم، اسلامی، 1374ش، چاپ پنجم، ج19، ص296.
[9]. بقره/76.
[10]. حسینی همدانی، سیدمحمدحسین؛ انوار درخشان، تهران، لطفی، 1404ق، چاپ اول، ج1، ص216.
[11]. توبه/94.
[12]. طبرسی، فضلبنحسن؛ جوامع الجامع، مشهد، آستان قدس رضوی، 1377ش، چاپ دوم، ج3، ص8.
[13]. توبه/64.
[14]. المیزان فی تفسیرالقرآن، ج9، ص440.
[15]. تحریم/3.
[16]. المیزان فی تفسیرالقرآن، ج19، ص331.
[17]. انفال/27.
[18]. واحدی نیشابوری، علیبناحمد؛ اسباب النزول، تهران، نی، 1383ش، چاپ اول، ص124.
[19].ذیل آیات 64و 94 توبه.
[20]. جن/26 و 27.
[21]. انعام/59، نحل/77 و نمل/65.
[22]. تفسیر المیزان، ج20، ص53.
[23]. صافات/6-8.
[24]. تفسیر المیزان، ج17،ص185.
[25]. آلعمران/118.
[26]. طریحی، فخرالدین؛ مجمع البحرین، تهران، کتاب فروشی مرتضوی، 1375ش، چاپ اول، ج6، ص214.
[27]. بلاغی، محمدجواد، آلاءالرحمن، قم، بنیاد بعثت، 1420ق، چاپ اول، ج1، ص335.
[28]. قرشی، سیدعلی اکبر؛ احسن الحدیث، تهران، بنیاد بعثت، 1377ش، چاپ سوم، ج2، ص170.
[29]. اسباب النزول، واحدی نیشابوری، ص224.
[30]. ممتحنه/1.
[31]. طبرسی، فضلبنحسن، مجمعالبیان فی تفسیرالقران، تهران، فراهانی، 1360ش، چاپ اول، ج9، ص407.
[32]. صادقی تهرانی، محمد؛ الفرقان فی تفسیرالقرآن بالقرآن، قم، فرهنگ اسلامی، 1365ش، چاپ دوم، ج28، ص432-434.
[33]. آلعمران/118.
[34]. طیب، سیدعبدالحسین؛ اطیبالبیان فی تفسیرالقرآن ،تهران، اسلام، 1378ش، چاپ دوم، ج3، ص326.
[35] . طالقانی، سیدمحمود؛ پرتوی از قرآن، تهران، شرکت سهامی انتشار، 1362ش، چاپ چهارم، ج5،ص304.
[36]. تحریم/4.
[37] . «در كتاب شاهدالتنزيل بسندى از سدير صيرفى روايت نموده گفت: رسول خدا دوبار على بن أبيطالب را معرفى نمود، ‏یکبار در جایی كه فرمود: "من كنت مولاه فهذا على مولاه" و مرتبهی دوم هنگام نزول این آيه(تحریم/4) كه رسول خدا دست على(ع) را گرفت و نداء فرمود: "ايها الناس هذا صالح المؤمنين" و اسماء دختر عميس گفت شنيدم رسول خدا –صلّىاللّه عليه و آله- ميفرمود: صالح مؤمنان على بن أبيطالب است». حسینی همدانی، سیدمحمدحسین؛ انوار درخشان، تحقیق: بهبودی، محمدباقر؛ تهران، کتابفروشی لطفی، 1404ق، اول، ج16، ص452.
[38]. مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374ش، چاپ اول، ج24، ص277.
[39]. المیزان فی تفسیرالقرآن، ج9، ص55.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:13 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ريا

ريا

كاظم احمدزاده

 

كلمات كليدي :

قرآن، ريا، باطل، شرك، منافقان
"ريا" از مادّۀ "رأي" به معني اين است كه شخص كاري را به انگيزۀ جلب توجه مردم انجام دهد.[1] و نیز به معناي تظاهر و نشان دادن به غير است.[2]
و در اصطلاح به معني اين است كه انسان كار خوبي انجام دهد و قصدش تظاهر و نشان دادن به مردم باشد نه براي خدا، خواه اين كار عبادي باشد مانند نماز و خواه غير عبادي باشد مانند انفاق.
ريا در قرآن:
واژۀ "ريا" در قرآن پنج مرتبه تكرار شده است كه سه مرتبه بصورت مصدر و دو بار بصورت فعلي و معناي آن به همان معناي اصطلاحي مي‌باشد. 

1-    ريا در انفاق:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تُبْطِلُواْ صَدَقَاتِكُم بِالْمَنِّ وَ الأذَى كَالَّذِي يُنفِقُ مَالَهُ رِئَاء النَّاسِ وَ لاَ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ »(بقره/264)
«اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! بخشش‌هاي خود را با منّت و آزار باطل نسازيد همانند كسي كه مال خود را براي نشان دادن به مردم، انفاق مي‌كند و به خدا و روز رستاخيز ايمان نمي‌آورد.»

2-    ريا در رفتن به جنگ با دشمنان:

«وَ لاَ تَكُونُواْ كَالَّذِينَ خَرَجُواْ مِن دِيَارِهِم بَطَرًا وَ رِئَاء النَّاسِ وَ يَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللّهِ »(انفال/47)
«و مانند كساني نباشيد كه از روي هوي پرستي و غرور و خود نمايي در برابر مردم، از سرزمين خود را به سوي ميدان بدر بيرون آمدند و (مردم را) از راه خدا باز مي‌داشتند.»
خداوند در اين آيه، غرور و ريا را از آفات قدرت در جبهه‌هاي جنگ به شمار مي‌آورد.

3-    ريا بطور مطلق:

«الذينَ هُم يَرَاءُون »(مائون/6)
«همان كساني كه ريا مي‌كنند.»

ريا كاران چه كساني هستند:

 

1-    كساني كه ايمان به خدا و روز قيامت ندارند:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تُبْطِلُواْ صَدَقَاتِكُم بِالْمَنِّ وَ الأذَى كَالَّذِي يُنفِقُ مَالَهُ رِئَاء النَّاسِ وَ لاَ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ»(بقره/264)
با توجه به تفسيري كه در مورد اين آيه آمده است افرادي را كه صدقه مي‌دهند و به دنبالش منّت مي‌گذارند و اذيّت مي‌كنند تشبيه به افراد رياكار بي‌ايمان كرده كه صدقاتشان باطل و بي‌اجر است.[3] يعني عمل شخص رياكار از ابتداي عملش باطل است چون چنين شخصي اصلاً ايمان به خدا و روز جزا ندارد كه از او كاري پذيرفته شود.

2-    منافقان:

«إِنَّ الْمُنَافِقِينَ ... يُرَآؤُونَ النَّاسَ وَ لاَ يَذْكُرُونَ اللّهَ إِلاَّ قَلِيلاً » (نساء/142)
«منافقان... هنگامي كه به نماز بر مي‌خيزند با كسالت برمي‌خيزند و در برابر مردم ريا مي‌كنند و خدا را جز اندكي ياد نمي‌نمايند.»

3-    تكذيب كنندگان روز جزا:

«أرَأيتَ الَذي يُكَذِّبُ بِالدِين... الَذينَ هُم يُراؤُون»(ماعون/1و6)
«آيا كسي كه روز جزا را پيوسته انكار مي‌كند ديدي؟!... همان كساني كه ريا مي‌كنند.»
هم‌نشينان شيطان:
« وَ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ رِئَـاء النَّاسِ وَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَ مَن يَكُنِ الشَّيْطَانُ لَهُ قَرِينًا فَسَاء قِرِينًا »(نساء/38)
«و آنها كساني هستند كه اموال خود را براي نشان دادن به مردم انفاق مي‌كنند و ايمان به خدا و روز بازپسين ندارند (چرا كه شيطان رفيق و هم نشين آنهاست) و كسي كه شيطان قرين او باشد بد همنشين و قريني است.»
مَثل اعمال ريا كارانه در قرآن:
« ... فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْدًا لاَّ يَقْدِرُونَ عَلَى شَيْءٍ مِّمَّا كَسَبُواْ وَ اللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ »(بقره/264)
«(كار ريا كار يا منت گذار ) همچون قطعه سنگ صافي است كه بر آن، (قشر نازكي از) خاك باشد (و بذرهايي در آن افشانده شود) و رگبار باران به آن برسد (و همه خاكها و بذرها را بشويد) و آن را صاف (و خالي از خاك و بذر) رها كند، آنها از كاري كه انجام داده‌اند، چيزي به دست نمي‌آورند و خداوند جمعيّت كافران را هدايت نمي‌كند.»
اين آيه وجه شباهت ريا كار را به سنگي كه قشر نازكي از خاك روي آن را پوشانده بيان مي‌كند و آن، بي‌اثر و سست بودن عمل است .هم چنان كه خاكي كه روي سنگِ صاف قرار دارد با باراني از بين رفته و نمي‌تواند اثر داشته باشد، ريا كاران نيز از اعمالشان هيچ گونه بهره‌اي نمي‌برند.

ريا در عبادت:

از پيامبر اسلام (ص) روايت شده:
«هر كس نماز بخواند و ريا كند شرك ورزيده و هر كه روزه بگيرد و ريا كند شرك ورزيده و هر كه صدقه دهد و ريا كند شرك ورزيده »[4]
آنگاه اين آيه را خواند:  
«فَمَنْ كانَ يَرجُو لِقاءَ رَبِه فَلْيَعْمَل عَمَلاً صَالِحاً و لا يُشْرِك بِعبادَةِ رَبِه أحَداً » (كهف 110)
«پس هر كه به لقاي پروردگارش اميد دارد، بايد كاري شايسته انجام دهد و هيچ كس را در عبادت پروردگارش شريك نكند.»

 ريا در نماز:

ريا كاري در نماز از ويژگيهاي منافقان و نشانه‌هاي نفاق به شمار رفته است:
«إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللّهَ وَ هُوَ خَادِعُهُمْ وَ إِذَا قَامُواْ إِلَى الصَّلاَةِ قَامُواْ كُسَالَى يُرَآؤُونَ النَّاسَ وَ لاَ يَذْكُرُونَ اللّهَ إِلاَّ قَلِيلاً » (نساء/142)
«منافقان مي‌خواهند خدا را فريب دهند و هنگامي كه به نماز بر‌مي‌خيزند، با كسالت بر مي‌خيزند، و در برابر مردم ريا مي‌كنند و خدا  را جز اندكي ياد نمي‌نمايند.»
از پيامبر اسلام (ص) پرسيدند: چگونه انسان با خداوند خدعه مي‌كند فرمود:«به امر خداوند عمل مي‌كند و از اين عمل، غير خدا را قصد مي‌كند بنابراين از ريا و تظاهر بپرهيزيد كه ريا، شرك است.» [5]
در درّالمنثور از علي بن ابيطالب(ع) روايت شده كه در تفسير:
«الّذين هم يُرائون »(ماعون/6)
«همان كسانيد كه ريا مي كنند»
فرمود:«يعني با نماز خود ريا مي‌كنند.»[6]
در اين آيه ريا كارانِ در نماز، به عذاب تهديد شده‌اند[7] زيرا "ويل"در اصل به معناي عذاب و هلاكت است و كلمه‌اي است كه براي تهديد به عذاب به كار مي‌رود.[8]

پيامدهاي ريا كاري:

 

1- باطل شدن انفاق:

« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تُبْطِلُواْ صَدَقَاتِكُم بِالْمَنِّ وَالأذَى كَالَّذِي يُنفِقُ مَالَهُ رِئَاء النَّاسِ... » (بقره/264)
«اي كساني كه ايمان آورده‌ايد بخششهاي خود را با منّت و آزار باطل نسازيد! همانند كسي كه مال خود را براي نشان دادن به مردم انفاق مي‌كند...»

2-    محروميّت از محبّت خدا:

« ...إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ مَن كَانَ مُخْتَالاً فَخُورًا...و َالَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ رِئَـاء النَّاسِ... » (نساء/36-38)
«خداوند كسي را كه متكبر و فخر فروش است دوست نمي‌دارد...و آنها كساني هستند كه احوال خود را براي نشان دادن به مردم انفاق مي كنند...»

3- ريا، موجب همدمي با شيطان:[9]

«وَ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ رِئَـاء النَّاسِ وَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَ مَن يَكُنِ الشَّيْطَانُ لَهُ قَرِينًا فَسَاء قِرِينًا » (نساء/38)
«و آنها كساني هستند كه احوال خود را براي نشان دادن به مردم انفاق مي‌كنند و ايمان به خدا و روز باز پسين ندارند (چرا كه شيطان، رفيق و همنشين آنهاست) و كسي كه شيطان قرين او باشد، بد همنشين و قريني است.»
4- شرك خفي:
از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده:
«كُلُّ رئاءٍ شِرْكٌ إنَّه مَنْ عَمِلَ لِلنّاسِ كان ثَوابُهُ عَلَي النّاسِ و من عَمِلَ للهِ كان ثوابُهُ عَلَي اللهِ»
«هرگونه ريايي شرك است، هر كس براي مردم كار كند پاداشش به عهدۀ مردم است و هر كس براي خدا كار كند ثوابش بر خداست.»[10]
منظور از شرك، شرك خفي است كه با ايمان منافات ندارد بلكه با كمالِ ايمان منافي است.

پی نوشت ها:

[1] . ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغة، المكتب الاعلام الاسلام، 1404 هـ. ق، ج2، ص 473.
[2] . قرشی، سید علی اکبر؛ قاموس قرآن، قم، دارالکتب اسلامیه، ششم، ج 3، ص 30.
[3] . طبا طبایی، محمد حسین؛ تفسیر المیزان، سید محمد باقر همدانی، ج2، ص597.
[4] . سيوطي؛ جلال الدين، الدر المنثور في تفسير الماثور، قم، كتابخانۀ آية الله مرعشي نجفي، 1404 ق، ج 4، ص256.
[5] . طبرسي؛ مجمع البيان، في تفسير القرآن ج3، ص 198، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1372 ش.
[6] . سيوطي، ج6، ص 400.
[7] . ر.ك: فرهنگ قرآن، هاشمي رفسنجاني و محققان مركز فرهنگ و معارف قرآن، قم، بوستان كتاب 1386 ش، ج15، ص 215.
[8] . همان، به نقل از لسان العرب، مادّۀ «ويل»، ج 15، ص 422.
[9] . طباطبائي، سيد محمد حسين؛ الميزان ترجمه سيد محمد باقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي جامعه مدرسين 1374 ش، ج 4، ص 355.
[10] . مكارم شيرازي، ناصر؛ تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1374 ش، ج 13، ص 407.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:13 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

لجاجت

لجاجت

محمد مؤذني

 

كلمات كليدي :

قرآن، لجاجت، تعصب، جهالت، عناد، تكبر
لجاجت درلغت، به معنای پافشاری در انجام کاری که، مخالف میل طرف مقابل باشد،[1] و در اصطلاح، به اصرار ورزیدن در کاری همراه با عناد که، از انجام آن نهی شده، گفته میشود. [2]

تفاوت لجاجت با جهالت

جهالت، ناشی از عوامل عارضی از جمله "طغیان هوای نفس" بوده؛ و لذا، ممکن است با از بین رفتن این عوامل به سبب پیدا شدن مانع در برابر آنها، یا در اثر حائل شدن زمان طولانی بین تصمیم و انجام گناه و...، فرد متوجه زشتی اعمال سابق خود شده و از آن افکار و اعمال پشیمان گردد؛ در صورتی که، لجاجت از روی عناد و تکبر بوده و از بد ذاتی، ناشی میگردد؛ لذا، با فروکش کردن هوسها از بين نرفته، و هيچگاه به شخص لجوج ندامت فورى دست نمى‏دهد؛ بلكه، ما دامی كه شخص زنده است اين حالت زشت نيز زنده خواهد ماند؛ مگر آنكه، خدا بخواهد او را هدايت كند.[3]
ثمرهی تفاوت این دو صفت، در عقوبت اعمالی است که از روی لجاجت یا جهالت انجام میگیرد؛ چون، گناهانی که از روی جهالت باشد، به شرط توبه، بخشیده  میشود؛ در حالیکه، گناهانی که از روی لجاجت، رشد یافتهاند، قابل بخشش نیستند؛ چنانچه، خداوند در قرآن میفرماید:
«إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيب‏ ...»[4]
«پذيرش توبه از سوى خدا، تنها براى كسانى است كه كار بدى را از روى جهالت انجام مى‏دهند، سپس زود توبه مى‏كنند ...»
پذیرش توبه در صورتى است كه این عمل زشت ناشی از جهالت باشد نه از روی لجاجت.[5]
لجاجت در قرآن
یکی از پلیدترین صفاتی که در قرآن از آن به صراحت یا به صورت مفهومی یاد شده و مورد سرزنش قرار گرفته، لجاجت و اصرار ورزیدن بر سخنان و عقاید باطل است که، منجر به تکذیب انبیاء، آیات الهی و حتّی به قتل انبیای الهی میگردد. این صفت ناشی از عوامل خاصی بوده و آثار مخرب گوناگونی دارد؛ که، به ذکر مهمترین آنها میپردازیم:   

عوامل لجاجت

 

1.        تقلید کورکورانه:

یکی از عواملی که برای لجاجت متصور است، تقلید بیچون و چرا از عقاید دیگران است؛ چرا که، گاهی با استناد به آن حکم عقل را سرکوب کرده و جلوی واضحترین برهانها و معجزات ایستادگی میکنند، قرآن کریم به نکوهش اینگونه تقلید از سوی افراد پرداخته و آن را رد میکند:
«وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ»[6]
«و هنگامى كه به آنها گفته شود: به سوى آنچه خدا نازل كرده، و به سوى پيامبر بياييد! مى‏گويند: "آنچه از پدران خود يافته‏ايم، ما را بس است!"
آيا اگر پدران آنها چيزى نمى‏دانستند، و هدايت نيافته بودند
(باز از آنها پيروى مى‏كنند)؟!»
بر اساس این آیه، هنگامی که کفّار به سوی کتاب خدا و  رسول او دعوت میشدند، به دلیل تقلید بیقید و شرط از آداب نیاکان خود، در مقابل این دعوت ایستادگی کرده و از پذیرش آن خودداری میکردند.[7]

2.        تکبّر و إستکبار:

عامل دیگری که قرآن برای لجاجت متذکر شده، استکبار است. مستكبر به كسى گفته میشود که بخواهد با ترك پذيرفتن حق، خود را بزرگ جلوه داده و خود را بزرگتر از آن بداند كه حق را بپذيرد. این حسِ خود برتربینی، به شخص اجازه نمیدهد که به سخنی غیر از سخن خود گوش کند و به همين جهت بدون هيچ دليل و حجتى از انقياد در برابر حق سر برمى‏تابد.[8]
«فَالَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْكِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ»[9]
«امّا كسانى كه به آخرت ايمان نمى‏آورند، دلهايشان (حق را) انكار مى‏كند و مستكبرند.»

آثار لجاجت

 

1.    محرومیت از درک آیات الهی:

یکی از آثار لجاجت اینست که افراد لجوج از درک حقایق آیات الهی محرومند:
«ِوَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَراكِباً و... إِنَّ فِي ذلِكُمْ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُون‏»[10]
«اوست خدايى كه از آسمان باران فرستاد و بدان باران هر گونه نباتى را رويانيديم، و از آن نبات ساقه‏اى سبز و از آن دانه‏هايى بر يكديگر چيده‏... كه در آن، نشانه‏هايى (از عظمت خدا) براى افراد با ايمان است!»
در اين آيه‏ تدبير نظام روئيدنى‏ها، آیتی مخصوص به مردم با ايمان شمرده شده،‏ و تناسب این اختصاص روشن است؛ چون، این نوع تدبر و تفکر، احتیاج به تحصیل علم خاصی ندارد؛ بلکه، هر فهم عادى نيز، اگر دلش به نور ایمان منور شده و پلیدی عناد و لجاجت آن را آلوده نکرده باشد، مى‏تواند با آن فهم عوامیش، در آن نظر كرده و پى به صانع آن ببرد.[11]

2.    انکار آیات الهی:

اثر دیگر لجاجت، انکار کردن آیات الهی است، چرا که این صفت باعث مى‏شود كه علاوه بر محروم شدن از درک آیات الهی، دائما حالت انكار به خود گرفته و با بهانهجوییهای گوناگون، از پذیرش حق سربتابند و گرنه آیات الهی براى آنها كه حقجو و متواضع در مقابل حقيقتند، آشكار است؛ این در حالی است که اهل ایمان به محض روبه رو شدن با آیات خداوند، به آیت بودن آن پی برده و آن را وسیلهی اتصال به محبوب خود قرار میدهند.[12]
«... فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلا ...»[13]
«...آنان كه ايمان آورده‏اند، مى‏دانند كه آن، حقيقتى است از طرف پروردگارشان و اما آنها كه راه كفر را پيموده‏اند، (اين موضوع را بهانه كرده) مى‏گويند: «منظور خداوند از اين مثل چه بوده است؟!...»
«فَالَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْكِرَةٌ ...‏»[14]
«امّاكسانى كه به آخرت ايمان نمى‏آورند،دلهايشان(حق را)انكار مى‏كند...»

3.    غرق در گناهان:

یکی از پیامدهای لجاجت فرو رفتن در گناهان بوده؛ که، علت اصلی آن همان حق گریزی است؛ که، انسان لجوج را غرق در گناه کرده و در باتلاق انبوهی از گناهان فرو میبرد:
«وَ إِذا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ...»[15]
«و هنگامى كه به آنها گفته شود: «از خدا بترسيد!» (لجاجت آنان بيشتر مى‏شود)، وآنها را به گناه مى‏كشاند ...»
در حقيقت اين آیه به يكى از صفات زشت منافقان اشاره کرده؛ كه، آنها بر اثر تعصب و لجاجت در برابر هيچ حقيقتى، تسليم نمى‏شوند و همين لجاجت، آنها را به بدترين گناهان مى‏كشاند.[16]

یهود، مسیحیّت و لجاجت

با اینکه قوم یهود، در ايمان آوردن و يا جزيه دادن مانند نصارا مختار بودند، اما از آنجا که خود را نژادِ برتر مى‏دانستند، از قبول آئين اسلام كه از نژاد يهود برنخاسته بود سر باز زده و به آسانى اسلام را قبول نكردند، بلكه مدتها با لجاجت در عصبيت خود پافشارى كرده، خدعهها بكار بردند، عهدشكنى‏ها كردند، و بالآخره، صفحات تاريخ پر از خاطرات تلخى است كه مسلمين آن روز از لجاجتهای يهود ديدند؛ که البته، این اعمال لجوجانه منحصر به بعد از اسلام نبوده و متن تاریخ، خود، گویای این مطلب است.[17]قرآن دربارهی شدّت لجاجت قوم یهود با مؤمنان میفرماید:
«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُود ...»[18]
«بطور مسلّم، دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان را، يهود و مشركان خواهى يافت ‏...»
اما ملت نصارا در مقایسه با قوم یهود، پس از تشخيص حقانيت دین اسلام، بدون مبارزه، با كمال شيفتگى به آن گرويده‏اند، در حالیكه هيچ اجبار و اكراهى در كارشان نبوده و مى‏توانستند با جزيه دادن، به دين خود باقى مانده و نسبت به آن پايدارى و وفادارى كنند، و ليكن در عين حال لجاجت نورزیده، اسلام را بر دين خود ترجيح داده و ايمان میآوردند و لذا قرآن دربارۀ آنها فرموده:
«...وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُون‏»[19]
«و نزديكترين دوستان به مؤمنان را كسانى مى‏يابى كه مى‏گويند: "ما نصارى هستيم" اين بخاطر آن است كه در ميان آنها، افرادى عالم و تارك دنيا هستند و آنها (در برابر حق) تكبّر نمى‏ورزند.»
قرآن، علت گرایش‏ نصارا به اسلام‏ را در سه چيز میداند:
1. در بين ملتها، نصارا، علمای زيادی داشتند؛
2. در بينشان زهاد و پارسايان زیادی بود؛
3. ملت نصارا، مردمى متكبر نبودند.[20]
البته نبايد آيات فوق را به عنوان يك قانون كلى دربارهی همه مسيحيان دانست‏، چون تاريخ گذشته و معاصر به ما مى‏گويد: مسيحيان قرون بعد از صدر اسلام، دربارهی اسلام و مسلمين، مرتكب جناياتى شدند كه دست كمى از لجاجت يهود نداشت، جنگهاى طولانى و خونين صليبى در گذشته و تحريكات فراوانى كه امروز از ناحيه استعمار كشورهاى مسيحى بر ضد اسلام و مسلمين مى‏شود، چيزى نيست كه بر كسى پنهان باشد، لذا باید گفت، اين آيات دربارهی جمعى از مسيحيان معاصر پيامبر اسلام نازل شده است‏.[21]‏

عاقبت لجاجت

 

1.    دنیوی

خداوند نخست افراد لجوج را جهت مجازات تربیتی در سختى و رنج قرار داده تا به ضعف و ناتوانى خود پی برده و از مركب غرور پياده شوند، و در صورت عدم اصلاح، آنها را با مجازاتهای ریشهکن کننده گرفتارشان میسازد:[22]
«وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُون‏»[23]
«و اگر به آنان رحم كنيم و گرفتاريها و مشكلاتشان را برطرف سازيم، (نه تنها بيدار نمى‏شوند، بلكه) در طغيانشان لجاجت مى‏ورزند و (در اين وادى) سرگردان مى‏مانند!»

2.    اخروی

انسان لجوج، که به اندرز ناصحان و به هشدارهاى الهى، گوش فرا نداده، بلكه پيوسته با غرور و نخوت مخصوص به خود، بر خلافكارى‏هايش مى‏افزايد، چیزی جز آتش دوزخ، او را رام نمى‏كند،[24] و لذا خداوند مى‏فرمايد:
«وَ إذَا قِیلَ لَهُ اتَّقِاللهَ أَخَذَتهُالعِزَّةُ بِالإثمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ» [25]
«و هنگامى كه به آنها گفته شود: از خدا بترسيد! (لجاجت آنان بيشتر مى‏شود)، و لجاجت آنها را به گناه مى‏كشاند. آتش دوزخ براى آنها كافى است و چه بد جايگاهى است!»

پی نوشت ها:

[1]. مصطفوی، حسن؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران، بنگاه ترجمه ونشر کتاب، 1360 ش، ج‏10، ص 167.
[2]. راغب اصفهانی، حسین بن محمد؛ مفردات في غريب القرآن، تحقیق: صفوان عدنان داودی، دار العلم الدار الشامیة، دمشق بیروت، 1412ق، چاپ یکم، ص 736.
[3]. طباطبائی(علامه)، سیّد محمد حسین؛ ترجمه الميزان، سیّد محمد باقر موسوی همدانی، قم،دفترانتشارت اسلامی جامعۀ مدرسین، 1374ش، چاپ پنجم، ج‏4، ص 379.
[4]. نساء/17.
[5]. ترجمه الميزان، ج‏4، ص 378.
[6]. مائده/104.
[7]. طيب، سيد عبد الحسين؛ أطيب البيان في تفسير القرآن، تهران، انتشارات اسلام، 1378 ش، چاپ دوم، ج‏4، ص 484 و 485.
[8]. ترجمه الميزان، ج‏12، ص 333 و 334.
[9]. نحل‏/22.
[10]. أنعام‏/99.
[11]. ترجمه الميزان، ج‏7، ص 401.
[12]. تفسير نمونه، ج‏11، ص 192.
[13]. بقره/26.
[14]. نحل‏ /22.
 .[15] بقره/206.
[16]. تفسير نمونه، ج‏2، ص 75.
[17]. ترجمه الميزان، ج‏6، ص 115.
[18]. مائده/82.
[19]. مائده/82.
[20]. ترجمه الميزان، ج‏6، ص 116.
[21]. تفسير نمونه، ج‏5، ص 57.
[22]. تفسير نمونه، ج‏14، ص 288.
[23]. مؤمنون‏/75.
[24]. تفسير نمونه، ج‏2، ص 75.
[25]. بقره/ 206.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:14 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

لغو

لغو

محمد مؤذني

 

كلمات كليدي :

قرآن، لغو، عوامل و مصاديق لغو، بيهوده گويي، عبث، مؤمنان و بهشت
"لغو" در لغت به چیزی اطلاق میشود که مورد اعتنا نبوده و از آن نفعی حاصل نگردد.[1]و در اصطلاح قرآنی به کلام، عمل یا فکر بیهوده و باطلی که موجب غفلت انسان از یاد خدا باشد، اطلاق میشود.[2]
واژگانِ هزل، لهو و عبث، نیز به معنی کلام و کار بیاهمیت، بدون قصد و بیحاصل است؛ و از این جهت با واژهی "لغو" هممعنا میباشند.[3]

لغو از منظر قرآن

از آنجا که قرآن، خلقت عالم وجود را- که انسان هم جزئی از آن عالم است- بر اساس اهداف والای الهی دانسته و اینکه هر موجودی در این عالم دارای وظایفی بوده که باید آن را انجام دهد، تا آن هدف والا محقق گردد؛ لذا، خداوند در قرآن، با عبارات مختلف، انسان را از مشغول شدن به اموری که متناسب با هدف الهی نیست، برحذر داشته و پرهیز از لغویات را از صفات مؤمنان قرار داده است.[4]
واژهی لغو در قرآن 11 بار تکرار شده است.

عوامل و زمینههای لغو

 

1.    فراموشی یاد خدا و روز جزا:

یکی از عواملی که موجب روی آوردن انسانها به کارهای لغو و بیهوده میگردد، فراموشی یاد خدا و روز جزاست. قرآن در اینباره میفرماید:
«الَّذِينَ اتَّخَذُواْ دِينَهُمْ لَهْوًا وَ لَعِبًا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيَوةُ الدُّنْيَا 
فَالْيَوْمَ نَنسَئهُمْ كَمَا نَسُواْ لِقَاءَ يَوْمِهِمْ هَذَا ...»[5]
«همانها كه دين و آيين خود را سرگرمى و بازيچه گرفتند و زندگى دنيا
آنان را مغرور ساخت، امروز ما آنها را فراموش مى‏كنيم،
همان گونه كه لقاى چنين روزى را فراموش كردند!...»
آیه بیان میدارد که، علت اعراض این افراد از برنامههای دین، و روی آوری به امور بیهوده، فراموشی یاد خدا و روز جزا میباشد.[6]

2.    لذتجویی دنیوی:

لذتجویی از عوامل مهم، در گرایش به لغویات است؛ چرا که، انسان برای رسیدن به لذات زودگذر ، عنان خود را به دست هوای نفس سپرده و نفس، او را از پرداختن به اهداف انسانی و الهی دور میسازد. قرآن دربارهی لذتجویانی که در لغویات غرق شدهاند، پیامبر را مورد خطاب قرار داده و میفرماید:
«ذَرْهُمْ يَأْكُلُواْ وَ يَتَمَتَّعُواْ وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ  فَسَوْفَ يَعْلَمُون‏»[7]
«بگذار آنها بخورند، و بهره گيرند، و آرزوها، آنان را غافل سازد
ولى بزودى خواهند فهميد!»
اشارهی آیه به کسانی است که، تنها لذتهای مادی را ملاک عمل خود قرار داده و از امور مهم غافل گشته و خود را با لغویات سرگرم نمودهاند.[8]

3.    همنشینی با بدان:

از دیگر عوامل گرایش به لغویات، همنشینی با افراد ناسالم است؛ چرا که، این افراد حق را باطل و باطل را به صورت حق جلوه داده و عمل زشت و لغو را در نظرها، زیبا و پر فایده مینمایانند. قرآن میفرماید:
«وَ قَيَّضْنَا لهَُمْ قُرَنَاءَ فَزَيَّنُواْ لهَُم مَّا بَينْ‏َ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ...
وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَا تَسْمَعُواْ لهَِذَا الْقُرْءَانِ
وَ الْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكمُ‏ْ تَغْلِبُون‏»[9]
«ما براى آنها همنشينانى (زشت‏سيرت) قرار داديم كه زشتيها را
از پيش رو و پشت سر آنها در نظرشان جلوه دادند؛... كافران گفتند:
گوش به اين قرآن فرا ندهيد و به هنگام تلاوت آن، جنجال كنيد؛
شايد پيروز شويد!»
اشارهی آیه بر این امر است که همنشین ناصالح، زشتیها را برای دوستان خود تزیین نموده و آنها را امر به لغوگویی و جنجال میکند، تا صدای حق به گوش مردم نرسد.[10]

مصادیق لغو از منظر قرآن

 

1.    بت پرستی:

پرستش به منظور اظهار حاجت، جلب منفعت و يا دفع خطر و ضرر است و در صورتى كه، معبود فاقد حس و ادراك باشد، اظهار حاجت لغو خواهد بود و دلیلی برای خضوع در برابر آن وجود نخواهد داشت.[11]
«إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ يَأَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مَا لَا يَسْمَعُ وَ لَا يُبْصِرُ وَ لَا يُغْنىِ عَنكَ شَيْئاً»[12]
«به پدرش گفت: اى پدر! چرا چيزى را مى‏پرستى كه نه مى‏شنود،
و نه مى‏بيند، و نه هيچ مشكلى را از تو حلّ مى‏كند؟!»
این آیه -که مربوط به احتجاج ابراهیم(ع) با عموی خود میباشد- بیانگر این مطلب است که پرستش موجودی که هیچگونه قدرتی ندارد (بتپرستی)، لغو و بیهوده است.[13]

2.    سوگند لغو:

از آنجا که سوگند خوردن ارزش و اهمیت خاصی در کلام داشته و همچنین در کلام و زندگی انسان اثرگذار است، گاهی ممکن است انسان برحسب عادت و بدون قصد، آن را به زبان آورد؛ لذا، یکی از مواردی که در قرآن به عنوان مصادیق لغو به شمار آمده، سوگندهایی است که بدون قصد و ایجاد اثر بر زبان جاری میشود:[14]
«لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ في‏ أَيْمانِكُم ‏...»[15]
«خداوند شما را به خاطر سوگندهايى كه بدون توجه ياد مى‏كنيد،
مؤاخذه نخواهد كرد ...»
در این آیهی شریفه، خداوند سوگندهای بدون قصد و توجه را نیز، لغو شمرده؛ لکن، مورد مؤاخذه قرار نمیدهد.

3.    عبادت لغو

مصداق دیگری که در قرآن برای لغو ذکر شده است، اعمال و افعال بیهودهای بود که از کفار به نام عبادت انجام میگرفت:
«وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلاَّ مُكاءً وَ تَصْدِيَةً ...‏»[16]
«(آنها كه مدّعى هستند ما هم نماز داريم،) نمازشان نزد خانه (خدا)،
چيزى جز «سوت كشيدن» «كف زدن» نبود ...»
در حقیقت این آیه، به عبادت کفار- که در مقابل کعبه[17]برای بتهای خود، حرکات زنندهای مانند کف زدن و... انجام میدادند- اشاره کرده و بیان میکند که این رفتارها مخصوص مجالس لغو بوده و با قداست کعبه منافات دارد.[18]

عدم لغو در بهشت

از آنجا که بهشتیان در حدّ کمال از نعمتهای الهی بهرهمندند و هوای نفس و وسوسهی نفسانی در آنها وجود ندارد، عقول آنها کامل گشته، حقایق برای آنها آشکار شده و جهل آنها تبدیل به عرفان میشود؛ لذا، عوامل گرایش به لغو از وجود آنها منتفی شده و بالاترین لذتشان، وصل به معبود بوده و گرایش به امور دیگر برای آنها تلخ و ناگوار است؛ بنابراین، هیچگونه زمینهای برای پرداختن به لغویات و غفلت از حق تعالی در بهشتیان وجود ندارد؛[19]چنانچه قرآن، در توصیف بهشت و اهل آن میفرماید:
«لا يَسْمَعُونَ فيها لَغْواً وَ لا تَأْثيماً إِلَّا قِيلًا سَلاماً سَلاما»[20]
«در آن (باغهاى بهشتى) نه لغو و بيهوده‏اى مى‏شنوند،
نه سخنان گناه آلود، تنها چيزى كه مى‏شنوند
"سلام" است "سلام"!»
آیه مشعر بر این است که در بهشت نه تنها لغو وجود ندارد؛ بلکه، اهل بهشت از امنیت و احترام کامل برخوردار بوده، و در کمال لذتجویی از نعمتهای بهشتی و بندگی خدای سبحان مشغولند.[21]

مؤمنان و اعراض از لغو

مؤمنان به بواسطهی ایمان، به منبع عزّت و عظمت وصل شده، و در زندگی خود، جز به زندگى سعادتمند ابدى و بندگی خالصانه برای خدای متعال، اهتمام نمى‏ورزند. تنها به كارهايى مشغول میگردند كه، حقّ آن را عظيم دانسته و آنچه را جاهلان برای آن اهمیت قائلند، بىارزش و لغو ‏شمرده؛ در نتیجه، جزو رستگاران قرار میگیرند:[22]
«قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُون الّذِینَ هُم فِی صَلاتِهِم خَاشِعُونَ
وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُون‏»[23]
«مؤمنان رستگار شدند؛ آنها که در نمازشانخشوع دارند؛
و آنها كه از لغو و بيهودگى روى‏گردانند.»
اعراض مؤمنان از لغو تا حدی است که، اگر از کنار اهل لغو بگذرند، کرامتشان به آنها اجازهی شرکت در آن محفل را نمیدهد:
«... وَ إِذَا مَرُّواْ بِاللَّغْوِ مَرُّواْ كِرَامًا»[24]
«... و هنگامى كه با لغو و بيهودگى برخورد كنند،
بزرگوارانه از آن مى‏گذرند.»

پی نوشت ها:

[1]. ابن منظور،محمدبن مکرم؛ لسان العرب، بیروت ، دار صادر، 1414ق، ج‏15، ص250.
[2]. مصطفوی، حسن؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران،بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360 ش، ج‏10، ص 208.
[3]. راغب اصفهانی، حسین بن محمد؛ مفردات في غريب القرآن، تحقیق: صفوان عدنان داودی، دار العلم الدار الشامیة، دمشق بیروت، چاپ یکم، 1412ق، ص 841 و 748 و التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏8، ص11.
[4]. نجفى خمينى، محمد جواد؛ تفسير آسان‏، تهران، انتشارات اسلامیه، چاپ اول، 1398ق، ج‏13، ص270.
[5].  أعراف/51.
[6]. حسینیهمدانی، سیدمحمدحسین؛ انوار درخشان، تحقیق: بهبودی، محمدباقر، تهران، کتابفروشی لطفی، 1404ق، اول، ج‏6، ص 354.
[7]. حجر/3.
[8]. مصطفوی،حسن؛ تفسير روشن ، تهران ،مرکز نشر کتاب ، 1380 ش،چاپ اول، ج‏12، ص 298.
[9]. فصلت/25و 26.
[10]. مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسير نمونه، دارالکتب الاسلامیه، 1374 ش، چاپ اول،  ج‏20، ص 261 تا 265.     
[11]. طباطبائی(علامه)، سیّد محمدحسین؛ تفسیر المیزان، قم، دفتر انتشارت اسلامی جامعه مدرسین،  1417 ق، چاپ پنجم، ج‏14، ص 57 و ج7، ص143.
[12]. مریم/42.
[13]. مراد از "أب" در آیه پدر حضرت ابراهیم نیست بلکه عموی ایشان میباشد. جهت مطالعهی بیشتر به تفسیر المیزان، ج7، ص159-168 ذیل آیهی 74 انعام مراجعه شود.
[14]. تفسیر الميزان، ج‏2، ص 223.
[15]. بقره/225.
[16]. أنفال/35.
[17]. بنابر روایات وارده و نظر مفسران شیعه و اهل سنت در ذیل آیه، منظور از "بیت"، کعبه و مسجدالحرام میباشد.
[18]. صادقى تهرانى، محمد، الفرقان في تفسير القرآن بالقرآن، قم، انتشارات فرهنگ اسلامى، 1365 ش، چاپ دوم ، ج‏12، ص204.
[19]. الفرقان في تفسير القرآن، ج‏28، ص70.
[20]. واقعه/25.
[21]. تفسير نمونه، ج‏23، ص 216.
[22]. تفسیر الميزان، ج‏15، ص9.
[23]. مؤمنون/1_3.
[24]. فرقان/72.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:14 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حس گرايي

حس گرايي

محمد مؤذني

 

كلمات كليدي :

قرآن، حس گرايي، مادي گرايي، بت پرستي، عوامل و آثار حس گرايي
حس در لغت به معنای درک کردن و فهمیدن است که از طریق قوای حسی پنجگانه حاصل میگردد.[1]و در اصطلاح مفسرین، منحصر دانستن راههای درک و فهم در ماده و طبیعت را حسگرایی مینامند.[2]

حس گرایی از منظر قرآن

از آنجا که قوای حسی از نعمتهای بزرگ خدادادی به انسان به عنوان ابزار، جهت دستیابی به حقیقت و شناخت بوده، خدواند به حس و قوای حسی توجه ویژهای نشان داده و در مناسبتهای گوناگون از عالم ماده و طبیعت شاهدهای فراوانی برای هدایت انسانها استفاده کرده است؛ اما این به معنای منحصر کردن هدایت در امور حسی و اصالت بخشیدن به آن نیست؛ بلکه خداوند در قرآن، در کنار حس و طبیعت از برهانهای غیر مادی نیز استفاده نموده و در پی آنها مردم  را به تفکر دعوت میکند:
«..وَ تِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبهَُا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون‏»[3]
«...اينها مثالهايى است كه براى مردم مى‏زنيم، شايد
در آن بينديشند!»
اما از سویی، با کسانی که در این زمینه قدم در راه افراط گذاشته و حس و تجربهی حسی را بر عقل مقدم داشته یا انکار کردهاند، بهطور جدی به مبارزه برخاسته و فرموده:
«وَ إِذَا لَقُواْ الَّذِينَ ءَامَنُواْ قَالُواْ ءَامَنَّا وَ إِذَا خَلَا بَعْضُهُمْ إِلىَ‏ بَعْضٍ
قَالُواْ أَتحَُدِّثُونهَُم بِمَا فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ لِیُحَاجُّوکُم بِهِ عِندَ رَبِّکُم...
أَوَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ؟»[4]
«و هنگامى كه مؤمنان را ملاقات كنند، مى‏گويند: "ايمان آورده‏ايم. "ولى هنگامى كه با يكديگر خلوت مى‏كنند،
(بعضى به بعضى ديگر اعتراض كرده) مى‏گويند: چرا
مطالبى را كه خداوند (در باره صفات پيامبر اسلام)
براى شما بيان كرد، به مسلمانان بازگو مى‏كنيد تا
روز رستاخیز در پیشگاه خدا، بر ضد شما به آن استدلال کنند؟! ...
آيا اينها نمى‏دانند خداوند آنچه را پنهان مى‏دارند
يا آشكار مى‏كنند مى‏داند؟!»
چنانچه در این آیه مشاهده میگردد برخی از افراد قوم بنیإسرائیل، علم خدا را محدود به ظواهر امور مادی میدانستند، و تصور میکردند که اگر چيزى را پنهان کنند و مسلمانان را از آن مطلّع نسازند، خدا نیز از آن با خبر نمیشود. قرآن با تکیه بر حاضر و ناظر بودن خداوند و آگاهی او بر همهی امور پیدا و پنهان، بر تصور باطل آنها که از عقیده به اصالت ماده و حس ناشی میشد، خط بطلان کشیده و مبارزهی خود را با این عقاید پوچ اعلام نموده است.[5]
اگر چه واژهی حس در قرآن تنها شش مرتبه آمده،[6]اما مبارزهی رو در روی قرآن با عقایدِ باطلِ حسگرایانه که شالودهی عقاید بتپرستان و مشرکان بوده، در بیشتر آیات آن مشهود است.[7]

عوامل حس گرایی

 

1. جهل: 

یکی از مهمترین عواملی که منجر به حسگرایی میگردد، جهل و نادانی است. قرآن، اشاره به این عامل میفرماید:
«وَ قَالُواْ مَا هِىَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَ نحَْيَا وَ مَا يهُْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ وَ مَا لهَُم بِذَلِكَ مِنْ عِلْمٍ  إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّون‏»[8]
«آنها گفتند: "چيزى جز همين زندگى دنياى ما، در كار نيست؛ گروهى از ما مى‏ميرند و گروهى جاى آنها را مى‏گيرند و جز طبيعت و روزگار ما را هلاك نمى‏كند!" آنان به اين سخن كه مى‏گويند، علمى ندارند؛ بلكه تنها حدس مى‏زنند!»
خداوند در این آیات به نقل سخن "دهریون" پرداخته، که مبدأ و معاد را انکار میکنند؛ اما هیچ دلیلی بر انکار خود نداشته؛ بلکه جهل، آنها را بر این عقیده واداشته است.[9]

2. استکبار:

علت دیگری که در قرآن برای حسگرایی بیان شده، روحیهی استکباری است:
«وَ قَالَ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا لَوْ لَا أُنزِلَ عَلَيْنَا الْمَلَئكَةُ أَوْ نَرَى‏
رَبَّنَا لَقَدِ اسْتَكْبرَُواْ فىِ أَنفُسِهِمْ وَ عَتَوْ عُتُوًّا كَبِيرًا»[10]
«و كسانى كه اميدى به ديدار ما ندارند (و رستاخيز را انكار
مى‏كنند) گفتند:"چرا فرشتگان بر ما نازل نشدند و يا پروردگارمان را با چشم خود نمى‏بينيم؟!" آنها دربارهی
خود تكبّر ورزيدند و طغيان بزرگى كردند!»
بیان کلی آیه اینست که، کفار به دلیل خودبرتربینی از رسول خدا، ایمان آوردنشان را مشروط نمودند به اینکه، خدا و ملائکه را به صورت حسی مشاهده کنند.[11]

آثار حس گرایی

 

1. انکار غیب و معاد:

یکی از آثار و لوازم حسگرایی، انکار غیب است؛ چون غیب از جمله اموری است که فقط با عقل و ضمیر دریافت میشود؛ اما کسانی که اصالت را به عالم ماده داده و حسگرایی را سرلوحهی خود قرار داده و همه چیز را در آن خلاصه میکنند، نمیتوانند فراتر از عالم حس و ماده را درک کرده و به وجود قدرتی، فراتر از آن اعتراف کنند:[12]
«وَ قَالُواْ مَا هِىَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَ نحَْيَا وَ مَا يهُْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْر‏»[13]
«و گفتند: جز زندگى دنيوى ما هيچ نيست. مى‏ميريم و زنده
مى‏شويم و ما را جز دهر هلاك نكند.‏»
حسگرایان، اختیار مرگ و حیات خود را به دست دهر (طبیعت) سپرده و به طور کلی منکر غیب و زندگی دوباره پس از مرگ شده و مطلقاً وجود صانع حکیم را انکار نمودهاند. [14]

2. تکذیب رسالت انبیاء:

از دیگر آثار حسگرایی تکذیب رسالت انبیاء الهی است که ریشهی آن را باید در انکار غیب جستجو کرد؛ چون، کسانی که به عالم غیب ایمان نداشته و آن را انکار میکنند، به طور قطع ادعای رابطه با عالم غیب را که از طرف انبیاء صادر شده، نیز تکذیب میکنند. قرآن دربارهی آنان اینگونه سخن میگوید:
«وَ عجَِبُواْ أَن جَاءَهُم مُّنذِرٌ مِّنهُْمْ  وَ قَالَ الْكَافِرُونَ هَذَا سَاحِرٌ كَذَّاب‏»[15]
«آنها تعجّب كردند كه پيامبر بيم‏دهنده‏اى از ميان آنان به سويشان آمده و كافران گفتند: اين ساحر بسيار
دروغگويى است!»
کفار، آنقدر در حسگرایی خود غرق بودند که از آمدن انذار دهندهای از سوی خدا تعجب کرده و از شدت تعجب به او نسبت "جادوگرِ دروغگو" دادند.[16]

3. ظلم:

ظلم، از جمله آثار گرایش به حسگرایی است. قرآن ،جریان گوساله پرستی قوم بنیاسرائیل را که بعد از میعاد پیامبرشان حضرت موسی –علیهالسلام- به آن رو آوردند، با تمام ظرافت و زیبایی به تصویر کشیده و آنها را ظالم معرفی نموده است:
«وَإِذْ وَاعَدْنَا مُوسَى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَ أَنتُمْ ظَالِمُونَ»[17]
«و (به یاد آورید) هنگامی را که با موسی چهل شب وعده گذاردیم؛ (و او، برای گرفتن فرمانهای الهی، به میعادگاه آمد؛) سپس شما گوساله را بعد از او (معبود خود) انتخاب نمودید؛در حالی که ستمکار بودید.»
ظلم به معنای ضایع نمودن حقی از حقوق نفس یا غیر میباشد (امر مادی،معنوی یا الهی)؛ و بزرگترین ظلم، تضییع حق خویش در بعد معنوی است؛ و بالاتر از آن تضییع حقوق الهی بوده که ظالم بودن بنیاسرائیل در این ماجرا، به هر دو جهت ظلم (حقالنفس و حقالله) صدق میکند. بنابراین عدهی زیادی از بنیاسرائیل با گوساله پرستی مرتکب کفر و شرک شدند که ظلم بزرگی است:[18]
«إنَّ الشِّرکَ لَظُلمٌ عَظِیمٌ»[19]
پس قوم یهود در حقیقت، راه درک حقایق را منحصر در حواس خود میدانستند، با اینکه ناتوانی گوساله را در عدم تکلم و عدم هدایت میدیدند.[20]

اقوام حسگرا

حس، به عنوان یک موهبت عظیم الهی در تمام موجودات جاندار به خصوص در وجود انسانهاست؛ و حتی بدون قوای حسی، زندگی بر انسانها بسیار سخت میباشد. اما برخی از انسانها متأسفانه، این نعمت بزرگ الهی را نابجا و در حد افراط به کار گرفته و نام آنها در تاریخ به این صفت مذموم ثبت شده است. قرآن نیز به نام برخی از اقوام و گروههای معتقد به این رویهی افراطی اشاره کرده؛ که به ذکر برخی از آنها اکتفا میشود:

1. بنیإسرائیل:

یکی از اقوامی که قرآن در موارد متعددی از عملکرد حسگرایانهی آنها سخن به میان آورده و به نکوهش آنها پرداخته، قوم بنیإسرائیل است. برخی از عملکردهای حسگرایانهی این قوم عبارت است از:

الف. گوساله پرستی:

یکی از مظاهر حسگرایی قوم یهود، گوسالهپرستی آنهاست. با وجود اینکه معجزات الهی را کراراً با چشم خود میدیدند، باز همه را فراموش کرده و در برابر گوسالهای بیجان، به عنوان معبود، به سحده میافتادند:
«ثُمَّ اتخََّذُواْ الْعِجْلَ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَات‏ ...»[21]
«سپس گوساله (سامرى) را، پس از آن همه دلايل روشن كه براى آنها آمد، (به خدايى) انتخاب كردند ...»
این آیه به گوسالهپرستی قوم یهود اشاره دارد؛ که پس از طولانی شدن غیبت موسی –علیهالسلام- صورت گرفت.[22]

ب. درخواست رؤیت خدا:

قوم یهود از پیامبر خویش (موسی) پیوسته درخواست میکردند، که خدا را به آنها نشان بدهد، تا ایمان بیاورند. قرآن چندین بار به این امر اشاره کرده و میفرماید:
«وَ إِذْ قُلْتُمْ يَامُوسىَ‏ لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتىَ‏ نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً ...»[23]
«و (نيز به ياد آوريد) هنگامى را كه گفتيد: «اى موسى! ما     هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد، مگر اينكه خدا را آشكارا (با
چشم خود) ببينيم!...»
این آیه، نمایانگر شدت وابستگی این قوم به حواس مادی میباشد. بهانهجوییهای آنها به جایی رسیده بود که ایمان آوردشان را به  پیامبر خویش، مشروط به رؤیت خدا کرده بودند.[24]

ج. درخواست بت به عنوان خدا:

از دیگر چهرههای حسگرا بودن یهودیان، بنابر نقل قرآن، درخواست بت از حضرت موسی بود که بت بیجان را به عنوان إله برای آنان قرار دهد:
«وَ جَاوَزْنَا بِبَنىِ إِسْرَ ءِيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْاْ عَلىَ‏ قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلىَ أَصْنَامٍ لَّهُمْ قَالُواْ يَامُوسىَ اجْعَل لَّنَا إِلَاهًا
كَمَا لهَُمْ ءَالِهَة ...»[25]
«و بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم، در راه خود به گروهى رسيدند كه اطراف بتهايشان، با تواضع و خضوع، گرد آمده بودند. (در اين هنگام، بنیاسرائيل) به موسى گفتند: تو هم براى ما معبودى قرار ده، همان‏گونه كه آنها خدايانى دارند!...»
با اینکه قوم بنیإسرائیل میدانستند که بتها در عالم هستی نمیتوانند هیچ اثری را ایجاد کنند؛ با این حال، با دیدن یک گروه بتپرست، بت بیجان و بیاثر را بر خدای قادر مطلق ترجیح داده و از پیامبر خود درخواست خدایی، مثل خدای آنان نمودند.[26]

2. قوم ثمود:

قوم دیگری که در قرآن از عملکرد حسگرایانهی آنها سخن به میان آمده، قوم ثمود است:
«إِنْ هِىَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَ نحَْيَا وَ مَا نحَْنُ بِمَبْعُوثِينَ إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ افْترََى‏ عَلىَ اللَّهِ كَذِبًا وَ مَا نحَْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِين‏»[27]
«مسلّماً غير از اين زندگى دنياى ما، چيزى در كار نيست پيوسته گروهى از ما مى‏ميريم، و نسل ديگرى جاى ما را مى‏گيرد و ما هرگز برانگيخته نخواهيم شد! او فقط مردى دروغگوست كه بر خدا افترا بسته و ما هرگز به او ايمان نخواهيم آورد!»
این قوم به دلیل نگرش مادی به عالم هستی، رسالت پیامبر خدا و معاد را انکار نموده و زندگی و مرگ را حاصل عوامل طبیعی میدانستند.[28]
البته در یک نگاه کلی به آیات قرآن، میتوان گفت که همهی کفار به نوعی مادیگرا (حسگرا) هستند. چون آنها به غیب، معاد، رسالت انبیاء و... به دیدهی انکار مینگریستند. و اگر بخواهیم نام همهی این اقوام را نیز بیاوریم، تقریباً نام تمام اقوام گذشته را که گرفتار عذاب خدا شده و هلاک شدهاند، باید در اینجا یادآور میشدیم؛ ولی آنچه در دیدگاه قرآنی مهم است، عبرت گرفتن از  سرانجام زندگی این افراد و اقوام میباشد:[29]
«قَدْ خَسرَِ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِلِقَاءِ اللَّهِ  حَتىَّ إِذَا جَاءَتهُْمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قَالُواْ يَاحَسرَْتَنَا عَلىَ‏ مَا فَرَّطْنَا فِيهَا... أَ فَلَاتَعْقِلُون‏»[30]
«آنها كه لقاى پروردگار را تكذيب كردند، مسلماً زيان ديدند، تا هنگامى كه ناگهان قيامت به سراغشان بيايد مى‏گويند: «اى افسوس بر ما كه درباره آن، كوتاهى كرديم!... آيا نمى‏انديشيد؟!»

پی نوشت ها:

[1]. راغب اصفهانی، حسین بن محمد؛ المفردات في غريب القرآن، تحقیق: صفوان عدنان داودی، دار العلم الدار الشامیة، دمشق بیروت، چاپ اول، 1412ق،ص231.
[2] طباطبائی (علامه)، سیّد محمدحسین؛ قم، جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیه، 1374 ش، چاپ پنجم، ج‏1، ص 366و 367.
[3] حشر/21.
[4] بقره/77.
[5] الميزان، ج‏1، ص 214.
[6]. آل عمران/52 و 152، یوسف/87، مریم/98، أنبیاء/12 و أنبیاء/106.
[7]. در این مورد میتوان از آیات 76-78 سورۀ أنعام یاد کرد.
[8]. جاثيه/24.   
[9]. الميزان، ج‏18، ص175.
[10]. فرقان/21.
[11]. قرشى، سيد على اكبر؛ تفسير أحسن الحديث، تهران، بنياد بعثت‏، 1377ش، چاپ سوم، ج‏7، ص278.
[12]. مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسير نمونه، دارالکتب الاسلامیه، 1374ش، چاپ اول، ج‏21، ص270.
[13] جاثیه/24.
[14]. تفسير نمونه، ج‏21، ص 269 و 270و271.
[15]. ص/4.
[16]. تفسير نمونه، ج‏19، ص 216و217و218.
[17]. بقره/51.
[18]. مصطفوی (علامه)، حسن؛ تفسیر روشن، تهران، مرکز نشر کتاب، 1380ش، چاپ اول، ج1، ص 261.
[19]. لقمان/13.
[20]. تفسير نمونه، ج‏6، ص 373. برای مطالعهی بیشتر در این زمینه به تفاسیر ذیل آیات 51 و92بقره، 142-148 اعراف و 88 به بعد طه مراجعه نمایید.
[21]. نساء/153.
[22]. حسینیهمدانی، سیدمحمدحسین؛ انوار درخشان، تحقیق: بهبودی، محمدباقر، تهران، کتابفروشی لطفی، 1404ق، اول، ج‏4، ص273.
[23]. بقره/55.
[24]. كاشانى، ملا فتح الله‏؛ تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين‏، تهران، كتابفروشى محمدحسن علمى، 1336‏ش، ج‏1، ص193و194.
[25]. أعراف/138.
[26]. تفسير نمونه، ج‏6، ص334و 335.
[27]. مومنون /37و38.
[28]. تفسير نمونه، ج‏14، ص238و 239.
[29]. تفسير نمونه، ج‏5، ص206و207.
[30]. انعام/31.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:14 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خيانت

خيانت

علی محمودی

 

كلمات كليدي :

قرآن، خيانت، امانت، خيانت به خدا و رسول
"خيانت" مشتق از "خَوَن" به معناي مخالفت با حق و پيمان در پنهاني است. نقطه مقابل خيانت، امانت است.[1]
يكي از مهمترين فضايل اخلاقي و ارزشهاي انساني و اسلامي كه با تأكيد فراوان در قرآن و احاديث از آن ياد شده است، امانت‌داري است. علماي اخلاق نيز اهميت فوق العاده‌اي براي آن قائلند و به عكس، خيانت از بزرگترين گناهان و نكوهيده‌ترين رذايل است.[2]
در اهميت امانت‌داري همين بس كه خداوند متعال در قرآن در مقام تعريف انبياء، آنان را با وصف «رسول امين»[3] توصيف كرده است.[4] و آنچه در تواريخ آمده، يكي از مهمترين و برجسته‌ترين خصوصيات رسول خدا (ص) امانت‌داري ايشان و «محمد امين» نامي آشنا ميان قبائل عرب بوده است. با توجه به اهميت امانت‌داري در زندگي فردي و اجتماعي و آثار بسيار نيكويي كه از خود بر جا مي‌گذارد، زشتي خيانت و آثار شوم آن، آشكار مي‌شود.
مذموميت برخی از انواع خيانت، از شرك و بت‌پرستي نيز بيشتر است، زيرا منشأ كفر و بت پرستي و روي گردانيدن از عبادت خدا همگي ناشي از خيانت انسان نسبت به عهد و پيماني است كه با پروردگارش بسته است.[5]
ماده خيانت و مشتقات آن در 15 آيه آمده است كه در تمامي اين آيات مذمت و نكوهش براي همه شكل‌هاي خيانت اعم از خيانت در فكر يا عقيده، در فعل، در ابلاغ پيام، در احكام خداوند، خيانت اعضاي بدن مثل چشم و ... آمده است.[6]
سرچشمه خيانت:
1-   ضعف ايمان و عقيده و عدم توجه به توحيد افعالي خداوند و حاكميت او بر همه چيز؛
2-   غلبه هوا و هوس و دنيا پرستي و چيره شدن حرص و آز و طمع بر انسان؛
3-   عدم توجه به پيامدهاي خيانت در زندگي مادي و معنوي؛
4-   رها كردن تلاش و كوشش براي رسيدن به مقصود از طريق مشروع، در اثر تنبلي و ضعف اراده.[7]

اقسام خيانت

 

الف) خيانت به خدا و رسول:

در قرآن به صراحت از خيانت به خدا و رسولش نهي شده است:
«يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تخَُونُواْ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تخَُونُواْ أَمَانَاتِكُمْ وَ أَنتُمْ تَعْلَمُون‏ »[8]
«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! به خدا و پيامبر خيانت نكنيد! و (نيز) در امانات خود خيانت روا مداريد، در حالى كه ميدانيد (اين كار، گناه بزرگى است)!»
برخي امانت‌ها منحصراً امانت خداست در نزد مردم، مثل احكام شرعي؛ برخي از آنها منحصراً امانت رسول خدا (ص) است، مانند سيره حسنه آن حضرت؛ برخي ديگر امانت خود مردم است در ميان خودشان مثل امانت در اموال و اسرار. و بعضي از امانتها آن امانتي است كه خدا و رسول او و خود مؤمنين در آن شريكند و آن عبارت است از اموري كه خداوند به آنها امر مي‌كند و رسول خدا امرش را اجرا مي‌نمايد و مردم از اجراي آن بهرهمند مي‌شوند و اجتماعشان نيرومند مي‌گردد، مانند دستورات سياسي و اوامر مربوط به جهاد و اسرار جنگي كه اگر افشا شود حق خدا و رسول پايمال مي‌گردد و ضررش دامن‌گير خود مؤمنين هم مي‌شود. پس خيانت در اين نوع امانت خيانت به خدا و رسول خدا و مؤمنين است.[9]
امام باقر (ع) درباره اين آيه مي‌فرمايد:
«خيانت به خدا و پيامبر همان نافرماني ايشان است و اما خيانت در امانت؛ هر انساني امانت‌دار فرايض است كه خداوند بر او واجب كرده است »[10]
در برخي روايات از برآورده نكردن حاجات مؤمنين، به خيانت به خدا و رسول تعبير شده است.[11]

ب) خيانت به مردم:

در محاورات مردم وقتي صحبت از امانتي مي‌شود، اغلب امانت در مال به ذهن‌ها خطور مي‌كند، ولي بايد بدانيم كه امانت در منطق قرآن، دامنه بسيار وسيعي دارد كه تمام شؤون اجتماعي و اخلاقي را در بر مي‌گيرد[12] از جمله:

1)   خيانت در اموال:

آنچه به عنوان امانت مالي در اختيار انسان قرار مي‌گيرد در چند وجه خيانت بر آن متصف مي‌گردد:
1. تعدي در امانت: به معني دست‌درازي و تصرف كردن در مال بدون اجازة صاحب آن؛
2. تفريط در نگهداري امانت و كوتاهي كردن و سهل‌انگاري نمودن در حفظ مال؛
3. سهل‌انگاري و مسامحه در رد امانت: وظيف امانت‌دار اين است كه به محض مطالبه صاحب مال هرچند كافر باشد، همچنين هنگامي كه ترس از تلف شدن مال را داشت هرچه زودتر امانت را به صاحبش برگرداند؛[13]
4. خيانت در بيت المال: از ديدگاه اسلام، امانت در اموال عمومي و سرمايه‌هاي معنوي و مادي كه تعلق به جامعه دارد نه به شخص خاصي، داراي تأكيد بيشتري است تا گروهي چنين خيال نكنند چون اين سرمايه‌ها تعلق به عموم دارد، آزادانه هرگونه مي‌خواهند در آن تصرف كنند. اگر خيانت در اموال عمومي رايج شود نظام جامعه از هم گسيخته خواهد شد و هرگز روي سعادت نخواهد ديد.[14]

2)   افشاي راز:

هر آنچه كه به عنوان راز و سخنان سرّي و محرمانه در اختيار ما قرار مي‌گيرد امانتي است كه حفظ آن وظيفه شرعي و اخلاقي ما مي‌باشد. حضرت امير (ع) مي‌فرمايد:
«مَن أفشي سرّاً أسْتَوْدَعَه فَقَدْ خان »
«هر كس سري را فاش كند كه به او سپرده شده است، پس به تحقيق خيانت كرده.»[15]

ج) خيانت به اعضاي بدن:

هر آنچه خداوند حكيم براي زندگي بشر در اين جهان آفريده امانتي است در دست انسان كه اين موجود ذي شعور بايد به احسن وجه از اين نعمات استفاده نمايد. هر كدام از اعضاي بدن، دنيايي مملو از قابليت‌هاست كه خداوند به انسان ارزاني داشته است.
چشم به عنوان حساس‌ترين عضو بدن وظيفه‌اي خطير در زندگي بر عهده دارد اما برخي از انسانها به جاي استفاده از اين نعمت بزرگ در راه تحصيل علم و در راه طي كردن مراحل تكامل، شخصيت انساني خويش را تنزل مي‌دهند و از چشم به عنوان وسيله‌اي در راه ارضاي شهوات نفساني خويش بهره مي‌گيرند. در قرآن از اين مقوله به خيانت چشم تعبير مي‌شود:
«يَعْلَمُ خَائنَةَ الْأَعْينُ‏ِ وَ مَا تُخفِى الصُّدُور »[16]
«او چشمهايى را كه به خيانت مى‏گردد و آنچه را سينه‏ها پنهان مى‏دارند، مى‏داند.»
خيانت چشم‌شكل‌هاي مختلفي دارد، گاه به صورت نگاه‌هاي دزدكي و استراق بصر نسبت به زنان بيگانه است و گاه به صورت اشارتي با چشم به منظور تحقير يا عيب‌جويي از ديگران است يا اشاراتي كه مقدمه توطئه‌ها و نقشه‌هاي شيطاني.[17]
امام صادق (ع) در تفسير اين آيه مي‌فرمايد:
«آيا نديده‌اي كه انسان به چيزي نگاه مي‌كند اما چنين وانمود مي‌كند كه به آن نگاه نمي‌كند اين نگاه‌هاي خيانت آلود است.»[18]

ناسازگاري خيانت با نبوت و رهبري:

«وَ مَا كاَنَ لِنَبىِ‏ٍّ أَن يَغُلَّ  وَ مَن يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ  ثُمَّ تُوَفىَ‏ كُلُّ نَفْسٍ مَّا كَسَبَتْ وَ هُمْ لَا يُظْلَمُون‏ »[19]
«(گمان كرديد ممكن است پيامبر به شما خيانت كند؟! در حالى كه) ممكن نيست هيچ پيامبرى خيانت كند! و هر كس خيانت كند، روز رستاخيز، آنچه را در آن خيانت كرده، با خود (به صحنه محشر) مى‏آورد سپس به هر كس، آنچه را فراهم كرده (و انجام داده است)، بطور كامل داده مى‏شود و (به همين دليل) به آنها ستم نخواهد شد (چرا كه محصول اعمال خود را خواهند ديد)»
در اين آيه ساحت مقدس پيامبران را  به طور كلي از خيانت منزه دانسته و مي‌گويد چنين چيزي شايسته مقام نبوت نيست و نبوت با خيانت سازگار نمي‌باشد. زيرا در غير اين صورت در اداي رسالت و تبليغ احكام نمي‌توان به او اطمينان كرد.
البته روشن شد خيانت بر هيچ ‌كس جايز نيست، ولي اين آيه نكوهش بهانه‌جويان جنگ احد است كه به بهانه غفلت پيامبر(ص) از تقسيم غنايم، سنگر حساس خود را ترك كردند.
اين آيه و احاديثي كه در مذمت خيانت از پيامبر خدا (ص) صادر شده بود، تأثير عجيبي در تربيت مسلمانان گذاشت و آن چنان پرورش يافتند كه غالباً كمتر از آنها خيانت سر مي‌زد.[20]
در بينش اسلامي، حقوق مردم امانتي است از سوي خدا در دست ولي امر و مسئولان جامعه و آنان بايستي كاملاً اين امانت مردمي را رعايت كنند چون حاكميت از آن خداست و جان و مال و ناموس مردم امانت‌هايي هستند كه بي‌واسطه يا با‌واسطه به حاكم شرع سپرده شده است و اگر در حفظ اين امانت‌ها كوتاهي نمايند اداي امانت نكرده‌اند.[21]

برخي از آثار خيانت:

1.    با وجود خيانت كسي به ديگري اعتماد نخواهد كرد و نگراني نسبت به خيانت در جامعه حكم‌فرما مي‌شود؛
2.    خيانت عامل بسياري از جنايتها و حوادث ناگوار اجتماعي است؛
3.    افزايش خيانت، باعث افزايش هزينه‌ها مي‌شود، زيرا مديران و مسئولان ناچارند براي جلوگيري از اين مقوله، بازرساني در بخش‌هاي مختلف بگذارند كه اين كار باعث هزينه شدن سرمايه زيادي مي‌شود.[22]

درمان و پيش‌گيري از خيانت:

1.    تقويت پايه‌هاي ايمان: افراد ضعيف الايمان به دليل عدم اعتقادشان به قدرت خداوند و رزاقيت او دست خود را به خيانت مي‌آلايند، توكل و اعتماد به خدا و اطمينان به وعده‌هاي تخلف ناپذير سبب مي‌شود كه راه انحراف را براي وصول به مواهب زندگي نروند؛
2.    برآوردن نيازها: يكي از عوامل مهم خيانت نيازمندي است. بنابراين تا آنجا كه مي‌شود بايد نيازهاي معقول و شرعي كساني را كه تحت مديريت انسان قرار دارند برآورده كرد؛
3.    توجه به عواقب شوم خيانت چه در اين دنيا و چه در آخرت؛
4.    انتخاب افراد امين جهت پست‌هاي حساس براي جلوگيري از خيانت و كم كردن هزينه‌ها و جلب اعتماد مردم به مسئولان.[23]

پی نوشت ها:

[1]- راغب اصفهاني، حسین بن محمد؛ مفردات، ترجمه غلامرضا خسروي، تهران، مرتضوي،‌ش، دوم، ج1، مادة خَوَن
[2]- مكارم شيرازي، ناصر و همكاران؛ اخلاق در قرآن، قم، مدرسه الامام علي بن ابي طالب عليه السلام، 1382ش، دوم، ج3، ص 173
[3]- شعرا/107، 125، 143، 162،‌)
[4]- مهدوي كني، محمدرضا؛ نقطه‌هاي آغاز در اخلاق عملي، قم، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1372ش، دوم، ص 377
[5]- اعراف/172: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنىِ ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتهَُمْ وَ أَشهَْدَهُمْ عَلىَ أَنفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ  قَالُواْ بَلىَ‏  شَهِدْنَا  أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَفِلِين‏»
[6]- صدر حاج سيد جوادي، احمد و ديگران؛ دايرة المعارف تشيع، تهران، شهيد سعيد محبي، 1378ش، اول،‌ج7، ص 356
[7]- اخلاق در قرآن، پيشين، صص 192-191
[8]- انفال/27
[9]- طباطبايي، محمدحسين؛ تفسير الميزان، ترجمه محمد باقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1374ش، پنجم، ج9، ص 69
[10]- محمدي ري‌شهري، محمد؛ ميزان الحكمه، قم، دارالحديث، 1377ش، اول، ج 4، ص 1589
[11]- كليني، محمد بن يعقوب؛ اصول كافي، ترجمه محمد باقر كمره‌اي، قم، اسوه، 1375ش، سوم، ج5، ص 357
[12]- سلطاني، غلامرضا؛ تكامل در پرتو اخلاق، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1372ش، چهاردهم، ج2،‌ص17
[13]- گناهان كبيره، پيشين، ص 352-350
[14]- اخلاق در قرآن، پيشين، ص195
[15]- خوانساري، جمال الدين؛ شرح غرر الحكم و درر الكلم، تهران، دانشگاه تهران، 1366، اول، ج5، ص268
[16]- غافر/19
[17]- تفسير نمونه، پيشين، ج2، ص65
[18]- عروسي حويزي، علي بن جمعه؛ تحقيق سيد هاشم رسولي محلاتي، قم، اسماعيليان، 1415ق، ج4، ص517
[19]- آل عمران/161
[20]- تفسير نمونه، پيشين، ج3، ص 152
[21]- مصباح يزدي، محمدتقي؛ اخلاق در قرآن، تحقيق محمد حسين اسكندري، قم، مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني(ره)، 1378، اول، ج3، ص192
[22]- اخلاق در قرآن، پيشين، صص190-187
[23]- اخلاق در قرآن، پيشين، ص 195-192

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:14 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

طمع

طمع

حسين دانش

 

كلمات كليدي :

قرآن، طمع، حرص، زياده طلبي، بخل
"طمع" در لغت تمايل نفس به چيزى از روى آرزوى شديد و آزمندى است.[1] و در اصطلاح قرآنی توقع داشتن و حریص بودن در اموال و زندگی مردم است.[2]

طمع در آیات قرآن

 

پرهیز از طمع:

«لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى‏ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ » (88/حجر)
«(بنا بر اين) هرگز چشم خود را به نعمتهاى (مادى) كه به گروه‏هايى از آنها (كفار) داديم ميفكن، و بخاطر آنچه آنها دارند غمگين مباش و بال و پر خود را براى مؤمنين فرود آر »
آیه مذکور دستور مهمی به پيامبر (ص) مى‏دهد، میفرماید هرگز چشم خود را به نعمتهاى مادى كه به گروه‏هايى از كفار داده‏ايم ميفكن اين نعمتهاى مادى نه پايدارند، نه خالى از درد سر، حتى در بهترين حالاتش نگاهدارى آن سخت مشكل است، بنا بر اين چيزى نيست كه چشم تو را به سوى خود جلب كند و در برابر آن موهبت بزرگ معنوى (قرآن) كه خدا به تو داده است، قابل اهميت باشد، سپس اضافه مى‏كند، هرگز به خاطر اين مال و ثروت و نعمتهاى مادى كه در دست آنهاست، غمگين مباش، در حقيقت دستور اول راجع به چشم ندوختن به نعمتهاى مادى است، و دستور دوم درباره غم نخوردن در برابر محروميت از آن است.[3]
عوامل طمع شیطان به فریب انسان ‏
« اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاَّ غُرُوراً » (64/اسراء)
«هر كدام از آنها را مى‏توانى با صداى خودت تحريك كن، و لشكر سواره و پياده‏ات را بر آنها گسيل دار، و در ثروت و فرزندانشان شركت جوى، و آنها را با وعده‏ها سرگرم كن ولى شيطان جز فريب و دروغ وعده‏اى نمى‏دهد.»
جالب اينكه قرآن در آيه فوق به چهار بخش مهم و اصولى از اين وسائل، اشاره مى‏كند و به انسانها مى‏گويد كه از چهار طرف مراقب خويش باشند:

الف. برنامه‏هاى تبليغاتى:

جمله «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ » كه بعضى از مفسران آن را تنها به معنى نغمه‏هاى هوس‏انگيز موسيقى و خوانندگى تفسير كرده‏اند معنى وسيعى دارد كه هر گونه تبليغات گمراه كننده را كه در آن از وسائل صوتى و سمعى استفاده مى‏شود شامل مى‏گردد. به اين ترتيب نخستين برنامه شيطان، استفاده از اين وسائل است. اين مساله مخصوصا در دنياى امروز كه دنياى فرستنده‏هاى راديويى و دنياى تبليغات گسترده سمعى و بصرى است، از هر زمانى روشنتر و آشكارتر است، چرا كه شياطين و احزاب آنها در شرق و غرب جهان بر اين وسيله مؤثر تكيه دارند، و بخش عظيمى از سرمايه‏هاى خود را در اين راه مصرف مى‏كنند، تا بندگان خدا را استعمار كنند و از راه حق كه راه آزادى و استقلال و ايمان و تقوى است منحرف سازند و به صورت بردگانى بى اراده و ناتوان درآورند.

ب. استفاده از نيروى نظامى:

اين منحصر به عصر و زمان ما نيست كه شياطين براى يافتن منطقه‏هاى نفوذ به قدرت نظامى متوسل مى‏شوند، هميشه بازوى نظامى يكى از بازوهاى مهم و خطرناك همه جباران و ستمگران جهان بوده است.  

ج. برنامه‏هاى اقتصادى و ظاهرا انسانى:

يكى ديگر از وسائل مؤثر نفوذ شيطان از طريق شركت در اموال و نفوس است، باز در اينجا مى‏بينيم بعضى از مفسران شركت در اموال را منحصرا به معنى "ربا"، و شركت در اولاد را فقط به معنى فرزندان نامشروع دانسته‏اند در حالى كه اين دو كلمه معنى بسيار وسيعترى دارد كه همه اموال حرام و فرزندان نامشروع و غير آن را شامل مى‏شود.
مثلا در عصر و زمان خود مى‏بينيم كه شياطين جهانخوار، مرتبا پيشنهاد سرمايه‏گذارى و تاسيس شركتها و ايجاد انواع كارخانه‏ها و مراكز توليدى در كشورهاى ضعيف مى‏كنند، و زير پوشش اين شركتها انواع فعاليتهاى خطرناك و مضر را انجام مى‏دهند، جاسوسهاى خود را به نام كارشناس فنى يا مشاور اقتصادى و مهندس و تكنيسين به اين كشورها اعزام مى‏دارند، و با لطائف الحيل آخرين رمق آنها را ميمكند و از رشد و نمو و استقلال اقتصادى آنها جلوگيرى مى‏كنند.
د. برنامه‏هاى مخرب روانى:
استفاده از وعده‏هاى مغرور كننده و انواع فريبها و نيرنگها يكى ديگر از برنامه‏هاى شيطانها است، آنها روانشناسان و روانكاوان ماهرى را براى اغفال و فريب مردم ساده‏دل و حتى هوشيار تربيت كرده‏اند، گاهى به نام اينكه دروازه تمدن بزرگ در چند قدمى آنها است، و يا اينكه در آينده نزديكى در رديف اولين كشورهاى متمدن و پيشرو قرار خواهند گرفت، و يا اينكه نسل آنها نسل نمونه و بى‏نظيرى است كه مى‏تواند در پرتو برنامه‏هاى آنان به اوج عظمت برسد و امثال اين خيالات و پندارها، آنها را سرگرم مى‏سازند كه همه در جمله "و عدهم" خلاصه مى‏شود!                       
و گاهى به عكس از طريق تحقير و تضعيف روحيه و اينكه آنها هرگز توانايى مبارزه با قدرتهاى عظيم جهانى را ندارند و ميان تمدنشان با تمدن كشورهاى پيشرفته صدها سال فاصله است آنان را از هر گونه تلاش و كوششى باز مى‏دارند.[4]

حرص و طمع از اوصاف یهود 

« وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى‏ حَياةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ » (96/بقره)
«آنها را حريصترين مردم حتى حريصتر از مشركان بر زندگى (اين دنيا و اندوختن ثروت) خواهى يافت (تا آنجا) كه هر يك از آنها دوست دارد هزار سال عمر كند در حالى كه اين عمر طولانى او را از عقاب خداوند باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آنها بينا است »
از تاريخ زندگى يهود- علاوه بر آيات مختلف قرآن مجيد- چنين بر مى‏آيد كه آنها خود را يك نژاد برتر مى‏دانستند، و معتقد بودند گل سر سبد جامعه انسانيتند، بهشت به خاطر آنها آفريده شده!، و آتش جهنم با آنها چندان كارى ندارد! آنها فرزندان خدا و دوستان خاص او هستند، و خلاصه آنچه خوبان همه دارند آنها تنها دارند! اين خود خواهى ابلهانه در آيات مختلفى از قرآن كه سخن از يهود مى‏گويد منعكس است. 
در آيه 18 سوره مائده مى‏خوانيم:
« نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ و احبائه »
«ما فرزندان خدا و دوستان خاص او هستيم.»
و در آيه 111 سوره بقره مى‏خوانيم:
« وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى‏ »
«آنها گفتند كسى در بهشت داخل نمى‏شود مگر اينكه يهودى يا نصرانى باشد.»
و در آيه 80 سوره بقره مى‏خوانيم:
« وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً »
«آتش دوزخ جز چند روزى به ما اصابت نخواهد كرد.»
اين پندارهاى موهوم از يك سو آنها را به ظلم و جنايت و گناه و طغيان دعوت مى‏كرد، و از سوى ديگر به كبر و خودپسندى و خود برتربينى.
آيه مورد بحث از حرص شديد آنها به ماديات چنين سخن مى‏گويد:"تو آنها را حريصترين مردم بر زندگى مى‏بينى" حتى حريصتر از مشركان در اندوختن مال و ثروت، حريص در قبضه كردن دنيا، حريص در انحصارطلبى، آنها حتى از مشركان كه طبعا مى‏بايست در جمع‏آورى اموال از همه حريصتر باشند و از هر راه بدست آورند باكى نداشته باشند حريصترند. آن چنان علاقه به دنيا دارند كه هر يك از آنها دوست دارد هزار سال عمر كند. براى جمع ثروت بيشتر يا به خاطر ترس از مجازات! آرى هر يك تمناى عمر هزار ساله دارد" ولى اين عمر طولانى او را از عذاب خداوند باز نخواهد داشت و اگر گمان كنند كه خداوند از اعمالشان آگاه نيست، اشتباه مى‏كنند "خداوند نسبت به اعمال آنها بصير و بينا است" (وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ).[5]

آثار شوم حرص و طمع در زندگى فردى و اجتماعى بشر

1.    حرص انسان را به رنج و زحمت ابدى گرفتار مىسازد؛
2.    حريص هرگز سير نمى شود و به همين دليل اگر مالك تمام دنيا گردد باز فقير است؛
3.    حريص همچون فقيران زندگى مى كند و همچون فقيران مى ميرد، ولى همچون اغنيا در قيامت محاسبه مى شود؛
4.    حرص انسان را به هلاكت مىافكند، زيرا شخص حريص به خاطر دلباختگى به دنيا خطراتى را كه در اطراف او وجود دارد نمى بيند و با عجله و شتاب به پيش مى تازد؛
5.    حرص آبروى انسان را مىريزد و ارزش او را در نظرها پايين مىآورد، چرا كه شخص حريص براى رسيدن به مقصود خود حتّى ملاحظات اجتماعى را كنار مى گذارد و همچون اسيرى كه زنجير به گردن او افكنده باشند به اين سو و آن سو كشيده مى شود؛
6.    طمع، انسان را آلوده به انواع گناهان مانند: دروغ، خيانت، ظلم و غصب حقوق ديگران مىكند، چرا كه اگر بخواهد حلال و حرام خدا را رعايت كند به مقصودش نمىرسد؛
7.    حرص، انسان را از خدا دور مىسازد، در نظر بندگان خدا كوچك مىكند، آرامش را از او سلب مىنمايد و زندگى توأم با ناراحتى و شكنجه براى او به بار مىآورد؛
8.    حريص اموالى را مىاندوزد كه زحمت و مسؤوليّتش از آن اوست و سود و استفادهاش از آن ديگران؛
9.    طمع نتيجه سوء ظنّ به خداست و محصولش تشديد اين سوء ظنّ مى باشد.[6]
همين معنى به صورت ديگرى در فرمان مالك اشتر در نهج البلاغه آمده است آنجا كه امام(ع) مالك اشتر را از مشورت با بخيلان و افراد ترسو و حريصان برحذر
مىدارد، سپس مىافزايد:
« اِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزٌ شَتَّى يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللهِ » 
«بخل و ترس و حرص، غرايز مختلفى هستند كه يك ريشه دارند و آن سوء ظنّ به خداست!»[7]
كسى كه حسن ظنّ به پروردگار و قدرت او نسبت به انجام وعده هايى كه درباره تأمين رزق و روزى بندگان تلاشگر داده، داشته باشد هرگز براى جمع آورى اموال حرص نمى زند.

نتيجه نهايى

از مجموع آيات فوق و تفسيرى كه بر آنها ذكر شد چنين نتيجه مىگيريم كه مسئله حرص و طمع و دنياپرستى و دلباختگى و دلدادگى نسبت به مواهب مادّى از ديدگاه قرآن بسيار خطرناك و نكوهيده و مايه انواع شرّ و فساد است.

پی نوشت ها:

[1] . راغب اصفهانى، حسين بن محمد؛ المفردات في غريب القرآن، دمشق‏، ناشر دارالعلم الدار الشاميةتحقيق، صفوان عدنان داودى‏، چاپ 1412 ق، چاپ اول‏، ماده طمع
[2] . علامه طباطبائى، محمد حسین؛ ترجمه موسوى همدانى، سيد محمد باقر، قم‏، ناشر دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم‏، چاپ1374 ش، چاپ پنجم، ج‏1، ص 344
[3] . مكارم شيرازى، ناصر؛ تفسير نمونه، ناشر دار الكتب الإسلامية، مكان چاپ تهران، ‏سال چاپ 1374 ش، ‏چاپ اول، ج‏11، ص 131
[4] . مكارم شيرازى، ناصر؛ تفسير نمونه، تهران، ناشر دار الكتب الإسلامية، چاپ 1374 ش، ‏چاپ اول، ج‏12 ص 184
[5] 0 علامه طباطبائى، محمد حسین؛ ترجمه موسوى همدانى، سيد محمد باقر، قم‏، ناشر دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم‏، سال چاپ1374 ش، چاپ پنجم، ج‏1 ص 342 - مكارم شيرازى، ناصر؛ تفسير نمونه، ناشر دار الكتب الإسلامية، مكان چاپ تهران، ‏سال چاپ 1374 ش، ‏چاپ اول،ج‏1 ص 354
[6] . مکارم شیرازی، ناصر؛ اخلاق در قرآن، قم، ناشر مدرسه امام علی بن ابی طالب، سال 1384، چاپ سوم، ج2 ، ص98
[7] . نهج البلاغه، صبحی الصالح؛ تهران، ناشر دارالاسوه للطباعه والنشر، چاپ3، سال 1421ه.ق، نامه 53.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  12:14 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تعامل اسلام با نمودهای اخلاقی در جاهلیت

تعامل اسلام با نمودهای اخلاقی در جاهلیت

عاطفه زرسازان
پيش در آمد

غالباً چنين تصور مي‌شود كه سنت ها و نظام هاي اخلاقي و اجتماعي عرب قبل از اسلام را يكسري سنت ها و اخلاق بد و ناشايست تشكيل مي‌داده است، به ويژه آن كه قرآن مجيد نيز از اين دوران به «جاهليت» تعبير كرده، حضرت علي(ع) نيز در نهج البلاغه آن را مورد انتقاد قرار داده، در اين باره مي‌فرمايد: «خداوند پيامبر(ص) را به رسالت مبعوث ساخت، كه جهانيان را بيم دهد و امين آيات وي باشد، در حاليكه شما ملت عرب بدترين دين و آيين را داشتيد و در بدترين سرزمين‌ها زندگي مي‌كرديد، در ميان سنگ‌هاي خشن و مارهايي كه فاقد شنوايي بودند. آب هاي آلوده را مي‌نوشيديد و غذاهاي ناگوار را مي‌خورديد، خون يكديگر را مي‌ريختيد و پيوند خويشاوندي را قطع مي‌كرديد، بتها در ميان شما بر پا بود و گناهان سراسر وجود شما را فرا گرفته بود. (خطبة26) روشن است كه در اين گفتار، انحطاط فكري اعراب در مقابل انحطاط مادي و معنوي به تصوير كشيده شده است.
اكنون پرسش اصلي اين است كه آيا از ديدگاه قرآن، آنچه كه فرهنگ عرب قبل از اسلام را شكل مي‌داده، يكسره مطرود بوده است يا اين كه پاره اي از اجزاي به ميراث ماندة فرهنگ عرب را مي‌توان به عنوان نكات مثبت آن شناسايي كرد؟
مطالعة تاريخ به ما نشان مي‌دهد كه پاره اي از صفات برجسته مانند جوار (پناه دادن)، و حلف (هم پيماني)، اكرام ميهمان(ضيف) و اهتمام به مكارم اخلاق، چون جود و سخا و صبر و شجاعت وجود داشته است؛ با اين توضيح كه اعراب جاهلي اخلاق را به گونه اي ديگر تفسير مي‌كرده اند. به طور مثال، آنان سخاوت، غيرت و شجاعت و مروت را مي‌ستودند، ولي مفهوم سخاوت در نظر آن ها عبارت بود از ريخت و پاش بيش از حد براي خود نمايي هر چه بيشتر. آنان زنده به گور كردن دختران را از مراتب عالي و نهايت غيرتمندي مي‌شمردند. شجاعت آن ها عبارت بود از غارتگري، انتقام جويي، تجاوز و كشتار. وفا و يگانگي را در اين مي‌دانستند كه در هر حادثه از قبيله هاي خود اعم از حق يا باطل حمايت كنند. اسلام ضمن تأييد اصل اين صفات، برخي نمودها و كاربردهاي نادرست آن ها را اصلاح كرد.‌

مفهوم جاهليت و ابعاد آن

جاهليت اصطلاحي است كه با پيدايش اسلام پديد آمده و بر حالت اعراب در روزگار پيش از اسلام اطلاق شده است تا آن را از حالت ايشان پس از برآمدن رسالت جدا سازد. (آلوسي،1/15) برخي اين واژه را از جهل به معناي ناداني يا پيروي نكردن از دانش يا ناآگاهي از خواندن و نوشتن گرفته و برخي ديگر آن را به معناي نا آگاهي از خدا و پيامبر او و قانون هاي ديني يا بت پرستي يا كرنش در برابر غير خدا می دانند. (آلوسي،1/16؛ ابن منظور،1/137) برخي ديگر گفته اند جهل به معناي سفاهت و خشم هاي بيجا و تكبر و افتخارات بي مورد است. (امين،/69) گلدزيهر معتقد است كه معناي اين واژه سبكسري است كه ضد بردباري می باشد و همچنين بزرگ نمايي و تند‌خويي و خشم و چيزهايي از اين سان كه در زندگي جاهليان آشكار بوده است. (امين،/87)
براي اولين بار واژة جاهليت در قرآن به دوران قبل از بعثت اطلاق شده و در تعابير « ظنّ الجاهليّة، حكم الجاهليّة، تبرّج الجاهليّة، حميّة الجاهليّة،» در سوره هاي مدني به كار رفته است.
1- دربارة گروهي از افراد سست ايمان و ترسو كه در ميان اصحاب پيامبر(ص) حضور داشتند و در جنگ بدر شركت كرده بودند، چنين آمده است:
«‌يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ » (آل عمران/154)
«دربارة خدا، گمان هاي ناروا همچون گمان هاي دوران جاهليت مي‌بردند»
2- در مورد مردمي‌كه مدعي ايمان هستند اما باز به حكم الهي تن نمي‌دهند آمده است:
«‌أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْمًا لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ » (مائده/50)
«آيا آن ها حكم جاهليت را مي‌خواهند؟ و چه كسي بهتر از خدا، براي قومي كه اهل يقين هستند، حكم مي‌كند؟»
3- در خطاب و هشدار به همسران پيامبر(ص) و نهي آنان از جلوه گري همچون زمان جاهليت، چنين آمد است:
«‌وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الأولَى....» (احزاب/33)
« و در خانه هاي خود بمانيد، و همچون دوران جاهليت نخستين ظاهر نشويد...»
4- در توصيف كفار مكه در جريان صلح حديبيه، خداوند مي‌فرمايد:
«‌إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ...» (فتح/26)
« (به خاطر بياوريد) هنگامي‌كه كافران در دل هاي خود خشم و نخوت جاهليت داشتند...»
آيات چهارگانه‌اي كه در تعبير جاهليت آمده است، نشان مي‌دهد كه تعبيرات قرآن دربارة جاهليت شامل ناآگاهي از قوانين ديني، كارهاي سفيهانه و دور از عقل و افكار غلط و خشم ها و تكبّرها و افتخارات بيجا مي‌باشد.
علاوه بر اين موارد بعيد نمي‌نمايد كه عنوان جاهليت، به كم دانشي و انديشه‌هاي جاهلانة آن مردم نيز نظر داشته باشد.
با اين همه، در ميان همين مردم بَدَوي و صحرا نشين، به رغم بي دانشي و وجود برخي صفات ناشايست، صفات پسنديده اي نيز ديده مي‌شد كه چه بسا همان صفات پسنديده باعث حفظ انسجام اجتماعي و استمرار بقاي آن ها شده بود و بعيد نمي‌نمايد كه يكي از علل انتخاب آن مردم و جامعه براي اين كه نخستين مخاطبان وحي الهي باشند، حضور همان صفات در ميان آن ها باشد.
اكنون به برخي از آن صفات مي‌پردازيم:‌‌

1- سخاوت

در صحرا، جایی‌ که حتی نیازمندی ها و ضروریات اساسی زندگي،‌ کمیاب است، بي ترديد، میهمان نوازی و یاری‌گری، یکی از جنبه های ضروری برای زنده ماندن شمرده مي‌شود. اين حس باعث شده بود تا عرب بخشنده و جوانمرد باشد و در بخشش مبالغه كند و در این راه، مال و ثروت را ناچيز شمارد و بخشش و کرم را یکی از مظاهر سیادت و سروری بداند. (حوفی،/236) دارايي و ثروت در نظر آنان وسيله اي براي كسب عزّت و خودستايي بود.
يكي از مظاهر اين كرم، بخشش عرب در پذیرایی از میهمان و فراهم کردن آسایش بیوه زنان، یتیمان و مساكين بود، به ویژه آنگاه که سرما شدت می يافت يا آسمان از بارش امساک می کرد و مردم غذایی برای خوردن نمی یافتند. (آلوسی،1/ 63)
از سنّت های آنان افروختن آتش بر بلندی، در دل شب بود تا گمگشتگان بیابان را به خیمه هایشان راهنمایی کنند، و چون فرد در راه مانده نزدیک می شد و به خیمه گاه می رسید هر چند از قبایل دشمن بود، در امان می ماند!
اعراب در شعر خويش به آتش های شبانگاهی و اینکه سگشان به سوی میهمان پارس نمی کند چون به رفت و آمد زیاد عادت کرده است، بسيار باليده اند. (ضیف،/68؛ آلوسی، 2/161؛ قصی الحسین، /268)
از کسانی که در کرم و بخشش بلند آوازه است و در سخاوت به او مثل می زدند «حاتم طایی» يعني یکی از شاعران عصر جاهلی است كه به بندگی میهمانان خود مباهات می کرد. وی در این باره می گوید:
« و انی لعبد الضیف مادام ثاویا * * * و ما فیّ الّا تلک من شیمة العبد»
« من تا زنده ام بنده میهمانم، از خوی و عادت بندگان تنها همین با من است.» (آلوسی،1/75)
سخاوت داشتن، نشان اصالت نجابت و شرافت بود، و هر اندازه نمود سخاوت چشمگیرتر بود تحسین بیشتری را بر می انگیخت. برای عرب جاهلی جود و بخشندگی تنها تجلی طبیعی حسّ پیوستگی و همبستگی با قبیله نبود؛ زیرا چه بسیار که این کرم و بخشش از اعضای قبیله فراتر مي‌رفت و بیگانگان را هم شامل می شد. انگیزه آن نیز همیشه خیرخواهی و عطوفت نبود، بلکه در درجة اول و بیش از هر چیز ناشی از حس جوانمردي ‌بود. (اصفهانی،3/4)
در ميان عرب، کسی که می توانست از سخاوتمندی خویش، نمایشی شاهانه بدهد، قهرمان واقعی صحرا شناخته می شد. سخاوت، در این معنا شوق و شور عمده-ای بود که مردان عرب داشتند، و بیش از آنکه یک فضیلت باشد، داعیه و خواهش غیر قابل مقاومتی بود که در دلِ هر مرد عرب ریشه دوانیده بود. گاه فرد بخشنده، اسب راهوارش را که آخرین دارایی او بود ذبح کرده، و اطعام می نمود. این گونه بخشندگی بی حساب که نتیجه ای جز حرمان و بی‌چیزی نداشت، در آن روزگار از سوی گروهی سرزنش می شد. اما نظام اخلاقی غالب، آن را به عنوان فضیلتی عالی مي‌ستود.
محمد قطب در این باره می گوید:
« منطق و فرهنگ محیط جاهلی «جود و کرم» مشهور عرب را بر پذیرایی های گرم و دوستانه اندک، آن هم به خاطر تفاخر بر کاروان هایی که از آنجا عبور می کردند، منحصر می سازد، و این کار هم تنها به همان تفاخر و مباهات ورزیدن بین سایر قبایل می ارزید، اما به منظور دلسوزی و احساس عواطف نسبت به فقرا و مستمندان و دلسوزی و عطوفتی که فقط از سرچشمه انسانی منشأ بگیرد و هیچ گونه هدف و انگیزه شهوانی و فخر فروشی و مباهات و ریاکاری در آن نباشد، در آن محیط جاهلی به ندرت یافت می شد.» (همان،/122)
از ديگر مظاهر اين سخاوتمندي مي‌توان به عهده گرفتن دية مقتولان براي جلوگيري از جنگ و دادن فديه براي آزادي اسرا و دعوت همگاني براي هر وعده غذا نام برد. (الناصر،/72)
اسلام اين خلق نيكو را مي‌ستايد و به آن تشويق مي‌كند. در نظر پیامبر(ص) این فضیلت پایه ای برای جامعه دینی ـ سیاسی است، با اين ويژگي كه ميان موضع اسلام و موضع عرب جاهلی، در امر سخا و بخشندگی یک تفاوت بنیادی وجود دارد؛ اسلام عمل سخاوتمندانه ای را که از میل به خودنمایی سرچشمه گرفته باشد بي مقدار مي‌داند و بذل و بخشش و ابراز فتوت به خاطر تظاهر و خود نمايي را عملي شيطاني معرفي مي‌كند و می فرماید:
« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالأذَى كَالَّذِي يُنْفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَلا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ» (بقره/264)
«ای كسانی كه ايمان آورده‏ايد، صدقه‏های خود را با منّت و آزار، باطل مكنيد، مانند كسی كه مالش را برای خودنمايی به مردم، انفاق می‏كند و به خدا و روز بازپسين ايمان ندارد»
اسلام فریضة انفاق و دادن صدقات را به عنوان قالب مناسبی که مسلمانان بتوانند سخاوت طبع خود را، بی آنکه دچار رذیلت های شیطانی غرور و تکبّر و اسراف شوند، در آن بریزند، بدانها عرضه داشت و به طور جدی و با شدت هر چه تمام تر در اعطای حق بینوایان از بیت المال و اعطای کرامت و ایجاد پیوند عاطفی و مواسات و برابری بین آن ها و دیگران اصرار ورزید و این مطالب، به اندازه ای مورد اهمیت قرار گرفته بود، که حتی به رسول اسلام(ص) چنان امر می کند که هرگز در هیچ موردی و در هیچ خواسته ای این گونه فرمان نداده است:
« فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلا تَقْهَرْ وَأَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ» (ضحی/10-9)
«و امّا (تو نيز به پاس نعمت ما) يتيم را ميازار و گدا را مَران.»
از سوي ديگر قرآن جلوي افراط و زياده روي را گرفت و فرمود:
« وَالَّذِينَ إِذَا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَامًا » (فرقان/67)
«وكسانی كه چون انفاق كنند، نه ولخرجی می‏كنند و نه تنگ می‏گيرند، و ميان اين دو (روش‏) حد وسط را برمی‏گزينند.»
به همين دليل اسلام بر اين باور است که هر گاه اين فضيلت به حد اسراف برسد دیگر نه تنها فضیلت نیست بلکه شر و رذیلت است. (نگ: اسراء/26)

2- شجاعت

شرایط و اوضاع حاکم بر زندگی در صحرا به طور طبيعي سبب مي‌شد تا شجاعت و دلاوری، از فضیلت هاي مهم به حساب آيد. در صحراهاي عربستان، جايي که طبیعت همواره بر انسان سخت مي‌گرفت راهزنان پيوسته در كمين بودند، چیزي بیشتر از قدرت و نیروی جسمانی و قوت و شجاعت جنگی اهميت نداشت. و در میان اعراب جاهلی، مجد و شرف قبیله ای تا حد زیادی وابسته به قدرت و شجاعت بود. جنگ های فراوانی که در تاریخ عرب از آن ها به عنوان «ایّام العرب» یاد می-شود، خود گواه بر این واقعيت است.(حوفی،/230 ؛ ابن خلدون،2/ 318 و 419) اعراب در دفاع از شرافت قبیله یا زنان خود و صیانت آنان از خواری و ننگ اسارت، شجاع و دلیر بودند و در این راه اعتنایی به مرگ نمی کردند.(سالم عبدالعزیز،/345) از ديگر نمودهاي اين شجاعت مي‌توان به اصرار بر خونخواهي، فريادرسي از مظلومان و دوست داشتن ماجراجويي را نام برد. (الناصر،/106)
اسلام شجاعت و دلیری را ستود و ترس و جبن را نکوهش كرده و در مورد فضیلت دليري، همة عوامل و عناصر افراطی را قطع کرد و آن را به صورت یک فضیلت اسلامی بیرون آورد و در واقع‌كوشيد تا با استفاده از جنگ آوری عرب، حس شجاعت را برای حمايت از ارزش هاي معنوي و احقاق حق و رد مظالم و گسترش عدل و نبرد با دشمنان دين و جهاد در راه خدا درآورد. (نگ: بقره/193) و براي تشويق آن ها، خدا را خريدار جان ها و مال هاي مؤمنان معرفي كرد و به آن ها وعده بهشت داد. (نگ: توبه/111) مسلمانان را از جنگ میان خود باز داشت، و چنین گفت: اگر دو طايفه از مؤمنان با هم بجنگند، ميان آن دو اصلاح كند، و اگر (باز) يكی از آن دو بر ديگری تعدّی كرد، با آن (طايفه‏ای‏) كه تعدّی می‏كند بجنگيد تا به فرمان خدا بازگردد. پس اگر باز گشت، آن ها را دادگرانه سازش دهيد و عدالت كنيد، كه خدا دادگران را دوست می‏دارد. در حقيقت مؤمنان با هم برادرند، پس برادرانتان را به سازش فرا خوانيد و از خدا پروا بداريد، اميد كه مورد رحمت قرار گيريد. (حجرات/10-9)
در نتيجه آموزه هاي ديني، شجاعت عرب دیگر آن میل سرکش و کور نبود، بلکه به شجاعتی سازمان يافته، شریف و با هدفی متعالی در خدمت دین حق، یعنی جهاد در راه خدا، تبديل شد. آنچه از مؤمن واقعی توقع می‌رفت، دیگر آن دلاوری و شجاعت وحشیانه که شعرای جاهلی لاف آن را می زدند و به آن خودستایی ها می-کردند نبود، بلکه نوع جدیدی از دلیری در جهاد مبتنی بر ایمان به خدا و روز آخرت تجلّي يافت.

3- وفا

وفاداری یا امانت داری نيز یکی از فضایل صحرانشينان بوده است و ارج و والايي آن بر کسی که با شعر و روایات قبل از اسلام آشنا باشد، پوشیده نیست.اين فضیلت به اشكال متعددي در جاهليت ديده مي‌شد. وفا نسبت به كساني كه به آن ها پناهنده مي‌شدند يا كسانيكه با آن ها پيمان مي‌بستند. (الناصر،/136) اما عملکرد این فضیلت، بیشتر در محدودة قبیله و عشیره بود. اعراب برای نشان دادن وفاداریشان به «خون» و «ربّ» و «آب» قسم و سوگند می‌خوردند و کعبه را مسح می کردند. اگر یکی از آن ها پیمان شکنی می کرد پرچمی برای او در بازار عکاظ می‌افراشتند تا به پیمان شکنی شهره شود. (حوفی،/358)
در چنین قلمرو و حوزة محدودی، وفاداری سلطه ای مطلق و نمايان داشت و به صورت ایثار و فداکاری در راه خویشان و اخلاص وفادارانه به دوستان و نیز عرضه بیشترین حد امانت داری و پایبندی به حفظ میثاق و پیمانی که شخص تعهد کرده بود، متجلّی می شد.حتی امروز نام «سموئل بن عادیا» به عنوان مظهر عالی وفای عهد در میان عرب ضرب المثل است.1
اسلام این احترام شدید به امانت داری و وفاداری را كه ريشه در فطرت انساني داشت، همچنان مورد تأكيد قرار داده است و به عنوان یکي از مقومات جامعه ديني بدان سفارش كرد و آن را مقامی بسیار شامخ بخشیده است (نگ: مائده/1)
اسلام با شکستن و از هم گسستن‌قيدها و محدودیت های ناشی از الگوی عشیره اي و قبیله ای مبناي اصل وفاداری را گسترش بخشيد، و آن را به امری کاملاً انسانی و برتر از قبیله و عشیره تغییر داد. به این ترتیب، وفا از شكل یک نیروی اخلاقی که می توانست در جامعه ای فردگرا عمل کند، بیرون آمد.‌ اسلام از اين خصلت به عنوان بیان رابطة دینی میان خدا و انسان ياد كرده و در این باره آورده است:
« الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَلا يَنْقُضُونَ الْمِيثَاقَ» (رعد/20)
«همانان كه به پيمان خدا وفادارند و عهد (او) را نمی‏شكنند.»
علّامة طباطبایی می فرماید:
« منظور از میثاقی که آن را نقض نمی کنند، همان عهدی است که به آن وفا می کنند، و منظور از این عهد و میثاق، عهدی است که به زبان فطرت خود با پروردگار خود بستند که او را یگانه بدانند و بر اساس توحید و یکتایی او عمل نموده و آثار توحید را از خود نشان دهند.» (طباطبايي،11/376)
اما بعضي از تفاسير عهد را وسيع تر معنا كرده اند و علاوه بر معنای ياد شده، بر اين باور رفته اند كه عهد بر پیمان های شرعی، یعنی بر آنچه که پیامبر(ص) از مؤمنان در رابطه با اطاعت فرمان های خداوند و ترک معصیت و گناه، پیمان گرفته است، نيز اطلاق مي‌شود و طبیعی است که وفا به پیمان ميان انسان ها نیز، در این مجموعه وارد است؛ چرا که خداوند فرمان داده است که این پیمان ها نیز محترم شمرده شود. (مكارم شيرازي،10/184؛ فيض كاشاني،3/ 66)
در حقیقت، می توان گفت عملاً همة ارزش های اخلاقی که در اسلام پرورده شده است به نحوي مستقیم یا غیرمستقیم با اندیشة میثاق، میان خدا و انسان سر و کار دارد.و بدین سان وفا كه به عنوان يك گرايش فطري در ميان عرب حيات داشت، در اسلام مورد تأكيد قرار گرفت، با اين تفاوت كه جهت آن به سوي نظام توحيدي تغيير يافت.

 

4- صبر

صحراي خشك و خشن حجاز اگر جوانة بسياري از فضايل مثبت را در مردم آن سرزمين خشكانيده بود، اما به آنان مقاومت و پايداري و صبر را آموخته بود و آنان را تمرين داده بود كه چگونه در سخت ترين شرايط زنده بمانند و از پاي در نيايند.
براي زنده ماندن در آن محيط نیروی بدنی، لازم بود، اما کفايت نداشت. قدرت جسمانی را باید نیرویی که از درون جوشیده باشد پشتیبانی کند، و این نیرو عبارت بود از صبر و شکیبایی، عزم استوار و خدشه ناپذیر برای پایداری و مقاومت در برابر هر اتفاق و واقعه ای که امکان رخ دادن داشت!
ایزوتسو «صبر» را در مقابل جزع قرار مي‌دهد و آن را صفت کسانی مي‌داند که در برابر آنچه برایشان رخ می دهد بردباری ندارند، و فوراً دستخوش هیجان زدگی و اضطراب می شوند، و در ادامه مي‌گويد:
« این خود دلالت می کند بر اینکه معنای صبر، داشتن توانایی و قدرت روحی کافی در مواجهه بردبارانه با بلایا و مصیبت ها و نشان دادن استقامت در همه مصائب برای نیل به هدف و مقصد خویش است. از اینجا، به آسانی می توان دریافت که صبر نمایانگر فضیلت مردمی و مردانگی سلحشوران و جنگجویان در میدان های نبرد است. شجاعت بدون صبر معنا و مفهومی ندارد.» (ايزوتسو،/208)
اسلام، این فضیلت کهن مردمان صحرا را نیز، شكوفا ساخت و به آن جهت و راستایی کاملاً دینی بخشید و به صورت « صبر در راه خدا و اوامر او» زینت بخشید.در اسلام به مؤمنان سفارش شد که در میدان نبرد با کافران، از خویش صبر و شکیبایی نشان دهند: «پس اگر از (ميان‏) شما يكصد تن شكيبا باشند بر دويست تن پيروز گردند، و اگر از شما هزار تن باشند، به توفيق الهی بر دو هزار تن غلبه كنند، و خدا با شكيبايان است». (انفال/ 66)
کاملاً طبیعی است که چنین صبر و استقامت سلحشورانه به سوی روحیه شهادت، تکامل و تحوّل می پذیرد؛ یعنی تبدیل به یک نیرو و قدرت اخلاقی شگرف برای استقبال قهرمانانه از مرگ یا تحمل هر نوع شکنجه و رنجی در راه دین و ایمان می-شود. شکنجه هایی که مؤمنان از جانب کافران تحمل مي‌کنند نيزتنها محدود به آزار و اذیت جسمانی و بدنی نیست و ممکن است شکل استهزاء و ریشخند و توهین و تحقیر به خود بگیرد. همة اینها را می توان مصیبت ها و بلایایی دانست که بر سر مؤمنان می ریزد، و به روحیة شهادت در آن ها مجال بروز و ظهور می دهد. بر این اساس، در قرآن، خداوند به عنوان تسلیت و دلگرمی به رسول خود می گوید: «و پيش از تو نيز پيامبرانی تكذيب شدند، ولی بر آنچه تكذيب شدند و آزار ديدند شكيبايی كردند تا ياری ما به آنان رسيد ...» (انعام/34)
این امر درست مصداق آغاز پيدايش دین اسلام می باشد و مسلمانان که در میان کافران می زیستند و همه گونه وسوسه ها و فتنه های دنیوی پیرامونشان را فرا گرفته بود، ناچار بودند كه مقاومتي مصممانه اتّخاذ كنند.
مرحوم طالقانی، «صبر» را به معنای خودداری و به تعبیر دیگر، پر کردن قوای اثرپذیر و نفسانی از ایمان و اراده می داند تا انسان در برابر انگیزه های درونی و عوامل بیرونی ناتوان و نفوذ ناپذیر نشود و خود را نبازد.(طالقاني،2/ 16) این نکته را به روشنی می توان از آیات زیر استنباط نمود: «ای كسانی كه ايمان آورده‏ايد، از شكيبايی و نماز ياری جوييد؛ زيرا خدا با شكيبايان است. و كسانی را كه در راه خدا كشته می‏شوند، مرده نخوانيد، بلكه زنده‏اند؛ ولی شما نمی‏دانيد. و قطعاً شما را به چيزی از (قبيلِ‏) ترس و گرسنگی، و كاهشی در اموال و جان ها و محصولات می‏آزماييم؛ و مژده ده شكيبايان را. (همان‏) كسانی كه چون مصيبتی به آنان برسد، می‏گويند: ما از آنِ خدا هستيم، و به سوی او باز می‏گرديم». (بقره/ 156-153)
به این ترتیب، صبر نيز به صورت یک جنبة اساسی از ایمان واقعی به خدا شناخته شد که هنگام قرار گرفتن در شرایط و اوضاع و احوال نا مساعد بروز و ظهورمی کند.

منابع و مآخذ

1- آلوسی، محمود شکری؛ بلوغ الأرب فی معرفة احوال العرب، قاهره، 1924م.
2- ابن خلدون، عبدالرحمن؛ مقدمه، دار صادر، بیروت، بی تا.
3- ابن منظور، محمد بن مكرم؛ لسان العرب، دار صادر، بیروت،1410ق.
4- اصفهانی، ابوالفرج؛ الاغانی، بیروت، 1956م.
5- الحوفی، احمد محمد؛ الحياة العربية من الشعر الجاهلی، چاپ اول، دار العلم، بیروت، 1949م.
6- الناصر، محمد؛ اخلاق العرب بین الجاهلیه و الاسلام، دار الرساله، مکه، 1992م .
7- امین، احمد؛ فجر الاسلام، دار الکتب العربی ، بیروت ،1969 م.
8- ایزوتسو، توشیهیکو؛ مفاهیم اخلاقی ـ دینی در قرآن مجید، ترجمه دکتر فریدون بدره-ای، چاپ اوّل، سهند، 1378ش.
9- زیدان، جرجی؛ تاریخ التمدن السلامی، دار الهلال، بیروت، بی تا.
10- سالم عبدالعزیز؛ تاریخ عرب قبل از اسلام، چاپ اول، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران،‌1380ش.
11- ضیف، شوقی؛ تاریخ الادب العربی العصر الجاهلی، چاپ سوم، دار المعارف، مصر، 1119ق.
12- طالقانی، سید محمود؛ پرتوی از قرآن، شرکت سهامی انتشار، تهران، 1358ش.
13- طباطبایی، محمد حسین؛ المیزان في تفسير القرآن، دار الکتب الاسلامية، تهران، 1397ق.
14- فیض کاشانی، محسن؛ الصافی، چاپ اوّل، دار المرتضی للنشر، مشهد، بی تا.
15- قصی الحسین؛ موسوعة الحضارة العربیة العصر الجاهلی، دار و مکتبة الهلال، بیروت، 2004م.
16- قطب، محمد؛ نبرد سنّت ها، چاپ اول، انتشارات وثقی، 1374ش.
17- مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسیر نمونه، تهران، دار الکتب الاسلامیه، 1367ش.

 

پی نوشت‌ها:

1- سموئل از شاعران جاهلی عرب و معاصر امرؤ القیس بود. گویند، امرؤ‌القیس از منذر، پادشاه حیره شکست خورد، و گریخت. هنگامی که برای استمداد از امپراطور روم عازم بیزانس بود، امانت خود را به سموئل سپرد. در غیبت امرؤ القیس، لشکری که ظاهراً منذر فرستاده بود کاخ سموئل را محاصره کرد و خواستار امانتِ امرؤ القیس شد. ولی سموئل حتی وقتی که پسرش اسیر و تهدید به مرگ شد، حاضر به دادن امانت نشد. سرانجام لشکریان، فرزند او را پیش چشمش کشتند و دست خالی بازگشتند. (زیدان، 4/ 35 ؛ آلوسی،1/130)

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:27 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آداب معاشرت در قرآن (2)

آداب معاشرت در قرآن (2)

آية الله محمد تقى مصباح يزدى
1 - 4 - آداب نشستن

ديگر از آداب معاشرت كه در قرآن كريم مورد تاكيد واقع شده اين است كه در مجالس طورى بنشينند كه اگر تازه واردى، آمد جاى نشستنش باشد. معمولا مجالس ظرفيت محدودى دارد و اگر همه افراد بخواهند آزاد و راحت‏بنشينند ممكن است جا براى ديگران تنگ بشود از اين رو دستور داده شده كه در مجالس وقتى به شما گفته مى‏شود كه جا باز كنيد تنگتر بنشينيد و جا به ديگران بدهيد كه خدا هم به شما وسعت‏بدهد. در آيه 11 سوره مجادله مى‏فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا اذا قيل لكم تفسحوا فى المجالس فافسحوا يفسح الله لكم‏» درباره شان نزول اين آيه گفته‏اند: كسانى كه خدمت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم شرفياب مى‏شدند دور پيغمبر تنگاتنگ حلقه مى‏زدند و كسانى كه بعد مى‏آمدند ديگر جا براى ايشان نبود اين است كه در اين آيه اشاره مى‏فرمايد طورى نباشد كه اگر كسى كارى دارد يا مى‏خواهد سخنى از پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بشنود جا براى او نباشد.
بعد اضافه مى‏فرمايد: «و اذا قيل انشزوا فانشزوا» بعضى از مفسران گفته‏اند كه منظور اين است كه اگر شخص محترمى وارد شد و به شما گفته شد بلند شويد و جاى خود را به او بدهيد اين كار را انجام بدهيد و در ذيل آيه دارد: «يرفع الله الذين آمنوا منكم والذين اوتوا العلم درجات‏» اين ذيل مى‏تواند مؤيدى براى اين تفسير باشد كه در بين شما كسانى هستند كه مزايايى دارند و احترامشان براى شما لازم است از جمله مؤمنين خالص و علماى ربانى كه نزد خدا محترمند و خدا آنها را بلند مرتبه قرار مى‏دهد. «اذا قيل انشزوا» يعنى هنگامى كه به شما گفتند برخيزيد تا شخص محترمى بنشيند، برخيزيد و به او جا بدهيد و بى‏احترامى نكنيد زيرا اشخاص متقى و عالم، نزد خداى متعال مقامى بلند دارند.

1 - 5 - گوش سپردن به سخن

يكى ديگر از آدابى كه از سيره پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم استفاده مى‏شود و در قرآن كريم هم به آن اشاره شده نكته‏اى است كه در باب مديريت‏خيلى مهم است. كسانى كه در جامعه، شاخصند و نوعى رهبرى و پيشوايى دارند طبعا ديگران به آنها مراجعه مى‏كنند و انتقادها و پيشنهادهايى دارند و مسائلى را درباره مصالح و مفاسد جامعه مطرح مى‏كنند كه بسيارى از آنها صحيح و قابل قبول نيست اما شنونده در مقابل اين سخنان بايد چه عكس العملى نشان بدهد؟ آيه‏اى هست كه از آن استفاده مى‏شود كه سيره پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم اين بود كه به همه حرفها درست گوش مى‏دادند و به اصطلاح خودمان تو ذوق طرف نمى‏زدند و اگر حرفش هم صحيح نبود به رويش نمى‏آوردند.
منافقان اين مطلب را براى پيغمبر، عيب مى‏دانستند و مى‏گفتند: اين شخص، فقط گوش و «اذن‏» است و هر كس هر چه مى‏گويد گوش مى‏كند. در آيه 61 سوره توبه مى‏فرمايد: «و منهم الذين يؤذون النبى و يقولون هو اذن‏» منافقان درباره پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مى‏گفتند «اذن‏» است‏يعنى فقط گوش است و همه سخنان را مى‏شنود و نقض و ابرامى نمى‏كند.
خداى متعال در جواب ايشان مى‏فرمايد: «قل اذن خير لكم يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين و رحمة للذين آمنوا منكم والذين يؤذون رسول الله لهم عذاب اليم‏»
درباره اين تعبير «يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين‏» مفسران وجوهى ذكر كرده‏اند كه چرا در يك جا متعلق «يؤمن‏» با حرف «با» ذكر شده (بالله) و در جاى ديگر با حرف لام (للمؤمنين) و فرق اينها چيست؟ يكى از بهترين وجوه اين است كه فرق بين اين دو تعبير، اشاره به تصديق خبر و تصديق مخبر است. توضيح آن كه: كلمه «يؤمن‏» كه متضمن معناى تصديق است‏با حرف «باء» متعدى مى‏شود و دلالت‏بر تصديق به واقعيت و محتواى خبر دارد; مثلا «ايمان بالله‏» به معناى تصديق به وجود خداى متعال است و «ايمان به انبيا و كتابهاى آسمانى‏» به معناى راست‏شمردن ادعاى پيامبران و تصديق به صحت محتواى كتابهاى آسمانى است، اما هنگامى كه با «لام‏» ذكر مى‏شود دلالت‏بر تصديق گوينده دارد اعم از اين كه سخنش را مطابق با واقع هم بداند يا نداند; يعنى معنايش اين است كه دروغ عمدى به گوينده نسبت نمى‏دهد ولى معنايش اين نيست كه محتواى سخن او را هم تصديق مى‏كند و به اصطلاح تعبير اول، به معناى تصديق خبر است و تعبير دوم به معناى تصديق مخبر، خواه همراه با تصديق خبر هم باشد يا نباشد; يعنى وقتى شخص مؤمنى مى‏آمد به پيغمبراكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم عرض مى‏كرد كه فلان مطلب چنان است پيغمبر نمى‏فرمود: تو دروغ مى‏گويى يعنى مى‏خواهى خلاف واقع بگويى، اما معنايش تصديق به صحت محتواى سخن نبود و اگر آن مطلب احتياج به تحقيق داشت آن را تحقيق مى‏كرد كه آيا درست است‏يا نه. و اين لسان مدحى است‏براى پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم. و از اين آيه مى‏توان استفاده كرد كه ساير رهبران و كسانى كه مرجع مردم هستند بايد در برخوردشان با ديگران اين طور باشند وقتى كسى حرفى به ايشان مى‏زند درست گوش بدهند و قيافه‏شان قيافه كسى باشد كه او را تصديق مى‏كند اما معنايش اين نيست كه ترتيب اثر هم به حرف طرف بدهند.
در شان نزول اين آيه گفته شده كه شخصى از منافقان خدمت پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مى‏نشست و سخنان آن حضرت را براى دوستان خود نقل مى‏كرد (در روايات شيعه، نام وى عبدالله بن مطعم ذكر شده است). جبرئيل به پيغمبراكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم خبر داد كه اين شخص، سخن‏چين است و گفت‏گوهايى را كه در حضور شما انجام مى‏گيرد براى منافقان نقل مى‏كند. حضرت او را خواستند و به او گفتند كه آيا تو براى منافقين خبر چينى مى‏كنى؟ گفت: نه، چنين چيزى نيست. گفتند: بسيار خوب، ولى مبادا از اين كارها بكنى. او رفت و پشت‏سر پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم گفت كه اين شخص «اذن‏» (گوش) است هر كس هر چه مى‏گويد قبول مى‏كند، به او گفته بودند كه من اخبار را نقل مى‏كنم او هم قبول كرده بود، و من آن را انكار كردم، از من هم قبول كرد!

1 - 6 - صحبت درگوشى (نجوا)

يكى ديگر از مسائلى كه در معاشرتها مطرح مى‏شود و در چند مورد در قرآن كريم به آن اشاره شده نجوا و درگوشى صحبت كردن است. در يك جمعى كه افراد مختلفى حضور دارند اگر دو نفر با هم خصوصى و درگوشى صحبت كنند طبعا موجب رنجش ديگران مى‏شود و در دلشان مى‏گويند چرا مطلبى را مى‏خواهند از ما پنهان كنند و ما را نامحرم حساب مى‏كنند؟ اما گاهى مواردى پيش مى‏آيد كه اين كار ضرورت پيدا مى‏كند; مثلا شخصى يك مساله خصوصى دارد و نمى‏خواهد ديگران بفهمند ناچار مى‏بايست‏بطور خصوصى و نجوا مطرح بكند، البته اگر بتواند در جايى كه ديگران نباشند بگويد خيلى بهتر است ولى گاهى وقت تنگ است و بايد زودتر به طرف گفت. يا اين كه مطلبى مربوط به مصالح حكومتى است كه فقط بايد رهبران قوم بدانند يا مربوط به اسرار نظامى است كه نبايد ديگران مطلع شوند يا براى اين كه آبروى كس ديگرى محفوظ باشد احتياج پيدا مى‏شود كه مطلب بطور خصوصى مطرح بشود; مثلا كسى مى‏خواهد كمكى براى شخص فقيرى بگيرد اگر در حضور جمع مطرح بكند آبروى طرف ريخته مى‏شود بدون اين كه ضرورتى داشته باشد يا اين كه دو نفر كدورتى دارند و كسانى مى‏خواهند آنان را اصلاح بدهند اگر علنى مطرح كنند نقض غرض مى‏شود، زيرا در «اصلاح ذات البين‏» گاهى اقتضا مى‏كند كه برنامه‏ريزى بشود و مى‏دانيد در اصلاح ذات البين گاهى گفتن دروغ هم جايز و بلكه مطلوب است مثل اين كه به طرف بگويند فلانى نسبت‏به شما خوش بين است و ارادت دارد.
بطور كلى در موارد مختلفى احتياج به برخوردهاى خصوصى و گفت‏گوهاى سرى و درگوشى پيدا مى‏شود. مواردى هم هست كه بر عكس اين درگوشيها درست‏برخلاف مصلحت است مثل توطئه‏هايى كه منافقين مى‏كردند آنها هم كارهايى را كه مى‏خواستند انجام بدهند فقط با همكارانشان مطرح مى‏كردند.
در قرآن كريم به انواع نجوا اشاره شده است در بعضى از آيات بطور كلى سفارش مى‏كند كه در نجواهايتان تقوا را رعايت كنيد و توجه داشته باشيد كه سخنان محرمانه شما را خدا مى‏شنود بنابراين چيزى نگوييد كه خلاف مصلحت اسلام و بر خلاف تقوا باشد. در بعضى از آيات نجواهاى خلاف مصلحت را منع فرموده و مردم را از آن برحذر داشته است و در بعضى از آيات گفته شده كه نجوا براى كارهاى صحيح اشكال ندارد و مواردى را ذكر فرموده كه نجوا گفتن در آنها مانعى ندارد.
در سوره مجادله چندين آيه در مورد نجوا است و به اين صورت شروع مى‏شود: «الم تر ان الله يعلم ما فى السموات و ما فى الارض ما يكون من نجوى ثلاثة الا هو رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم و لا ادنى من ذلك و لا اكثر الا هو معهم اين ما كانوا ثم ينبئهم بما عملوا يوم القيمة ان الله بكل شى‏ء عليم‏» (1) اگر سه نفر باشيد خدا چهارمى شماست و اگر پنج نفر باشيد ششمى شماست و اگر كمتر باشيد مثلا دو نفر باشيد خدا سومى است و اگر بيشتر باشيد مثلا هفت نفر باشيد خدا هشتمى است. بنابراين به حضور خداى متعال در همه جا توجه داشته باشيد و رعايت تقوا را بكنيد.
درباره اين آيه، نكته‏هاى تفسيرى متعددى هست كه مفسران ذكر كرده‏اند از جمله درباره «معيتى‏» است كه خداى متعال در اين جا براى خودش ذكر مى‏فرمايد: «و لا ادنى من ذلك و لا اكثر الا هو معهم‏» بدون شك خداى متعال يك موجودى در عرض موجودات ديگر نيست كه شماره‏بندى بكنيم و بگوييم مثلا پنج انسان به علاوه خدا مى‏شود شش موجود. و اين همان مطلبى است كه حكما فرمودند كه وحدت خدا، وحدت عددى نيست زيرا عدد و شمارش در مورد موجوداتى به كار مى‏رود كه در عرض هم هستند و با افزودن يكى بر ديگرى، موجوديت آنها افزايش مى‏يابد. پس منظور از اين كه خدا ششمين از پنج نفر هست فقط اشاره به حضور خداى تعالى و قيوميتى است كه خداى متعال در همه جا و نسبت‏به همه چيز دارد.
بعد از اين آيه مى‏فرمايد: «الم تر الى الذين نهوا عن النجوى ثم يعودون لما نهوا عنه‏» نمى‏بينيد كسانى را كه نهى شدند از نجوا باز هم همان كار را ادامه مى‏دهند. اين اشاره است‏به نهى منافقان از نجوا و نيز نجوا در مورد كارهايى كه موجب مفسده اجتماعى است. بعد توضيح مى‏دهد: «ويتناجون بالاثم والعدوان و معصيت الرسول‏» اينها كسانى هستند كه با اين كه به آنها گفته شده نجوا نكنيد در عين حال نجوا مى‏كنند و محتواى نجواى آنان گناه و عدوان و تجاوز به حقوق ديگران و مخالفت و نافرمانى با پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم است.
ميان اين سه چيزى كه در اين آيه ذكر شده مى‏توان به اين صورت فرق گذاشت كه «اثم‏» يعنى گناهى كه مورد نهى خداى متعال است اما تجاوز بر ديگران نيست مانند شرب خمر و عدوان، در مقابل اثم، گناهى است كه موجب تضييع حقوق ديگران مى‏شود. البته ممكن است «اثم‏» هم ارتباط با ديگران پيدا بكند اما اصالتا حيثيت «اثم‏» همان حيثيت گناه شخصى است. اما «معصية الرسول‏» در مقابل «معصية الله‏» نافرمانى پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در امور ولايتى و حكومتى است، چون بياناتى كه پيغمبر اكرم مى‏فرمايد گاهى به عنوان ابلاغ رسالت الهى است، كه اطاعت اين اوامر و نواهى همان اطاعت‏خداست، چون پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نقشى جز واسطه بودن و رسول بودن را در اين جاها ندارد اما گاهى اوامرى است كه شخص پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم صادر مى‏كنند طبق مقامى كه خداى متعال به ايشان مرحمت فرموده و ولايتى كه بر مردم دارند منظور از معصية الرسول نافرمانى پيغمبر در اين گونه دستورهاى حكومتى و ولايتى است.
درگوشيهاى منافقان درباره اين چيزها بود يا مى‏خواستند گناهى را دور از چشم ديگران مرتكب شوند و يا با هم براى مخالفت‏با پيغمبراكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم توطئه مى‏كردند كه چيزهايى را كه ايشان دستور مى‏دهند عمل نكنند و مخالفت نمايند.
«و اذا جاؤك حيوك بما لم يحيك به الله‏» اينها كسانى هستند كه وقتى در حضور تو مى‏آيند تحيتهايى به تو مى‏گويند كه خدا آن تحيتها را نفرموده است. در روايات آمده است كه اين جمله اشاره به يهوديانى است كه خدمت پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مى‏رسيدند و به جاى سلام، «سام‏» مى‏گفتند (سام در لغت عبرى به معناى مرگ است) و چنين وانمود مى‏كردند كه اداى احترام مى‏كنند. و مى‏توان ذيل آيه را مؤيد آن قرار داد كه مى‏فرمايد: «ويقولون فى انفسهم لولا يعذبنا الله بما نقول‏» پيش خودشان مى‏گفتند كه چرا خدا ما را به واسطه اين سخنان عذاب نمى‏كند؟ «حسبهم جهنم يصلونها فبئس المصير» (2) خدا ايشان را عذاب خواهد كرد و براى عذابشان جهنم كافى است و احتياجى نيست كه آنان را در دنيا عذاب كنيم.
به هر حال اين آيه نهى از نجوا و سخن محرمانه‏اى مى‏كند كه محتوايش نامطلوب باشد و برخلاف مصلحت و حق باشد. بعد مى‏فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا اذا تناجيتم فلاتتناجوا بالاثم والعدوان‏» از اين آيه استفاده مى‏شود كه مطلق تناجى و درگوشى گفتن نامطلوب نيست از اين روى، تاكيد مى‏كند كه اگر زمانى لازم شد كه سخن محرمانه‏اى بگوييد مواظب باشيد كه در سخنانتان اثم و عدوان و معصيت پيغمبر نباشد: «فلاتتناجوا بالاثم والعدوان و معصيت الرسول و تناجوا بالبر و التقوى‏» پس مطلق نجوا هميشه مذموم نيست و در صورتى كه مقتضاى بر و تقوا اين باشد كه شخص نجوا بگويد و خصوصى صحبت كند اشكالى ندارد: «واتقوا الله الذى اليه تحشرون‏».
در آيه بعد اشاره مى‏فرمايد به نجواهاى مذموم: «انما النجوى من الشيطان ليحزن الذين آمنوا و ليس بضارهم شيئا الا باذن الله و على الله فليتوكل المؤمنون‏» روشن است نجوايى كه كار شيطان است همان نجواى مذموم است، زيرا تناجى به بر و تقوا در جمله «و تناجوا بالبر و التقوى‏» تجويز شده است; يعنى نجوايى كه به بر و تقوا نيست و مصلحتى ندارد يك كار شيطانى است، و شيطان اين كار را به مردم القا مى‏كند تا مؤمنان را ناراحت كند «ليحزن الذين آمنوا» زيرا وقتى مؤمنان مى‏بينند كه چند نفر خصوصى صحبت مى‏كنند ناراحت مى‏شوند كه چرا از ما پنهان مى‏كنند و چه مطلبى هست كه ما را مطلع نمى‏كنند، شايد مى‏خواهند بلايى سر ما بياورند «و ليس بضارهم شيئا» كارهاى منافقان ضررى به مؤمنان نمى‏زند «الا باذن الله‏» مؤمن بايد توجهش به خدا باشد. البته ممكن است كسانى توطئه‏هايى بكنند و با نجوا و در گوشى و قراردادهاى محرمانه اسباب زيانى براى مؤمنين فراهم بكنند ولى مؤمن بايد توجهش به خدا باشد كه هيچ چيزى بدون اذن خدا اثر نمى‏كند و اين يك تربيت توحيدى است كه مؤمن بايد توجهش به خدا باشد: «و على الله فليتوكل المؤمنون‏» (3) توكلشان بايد بر خدا باشد و از او بخواهند كه توطئه‏هاى ديگران را خنثى كند، البته وظايف ديگرى هم دارند كه بايد انجام بدهند ولى توجه و اعتماد قلبى‏شان بايد بر خدا باشد، نه از كار كسى بترسند كه مستقلا ضررى به ايشان بزند و نه اميدشان به ديگران باشد، اميدها بايد به خدا باشد و خوف هم بايد از خدا باشد.
از مجموع اين آيات به دست مى‏آيد كه ما چند نوع نجوا داريم: نجوايى كه بر اساس بر و تقوا و به خاطر تامين مصلحتى است كه اشكالى ندارد: «و تناجوا بالبر و التقوى‏» و نجوايى كه براى مخالفت‏خدا و پيغمبر است و محتوايش اثم و عدوان و معصية الرسول است و از گناهان به شمار مى‏رود و مى‏بايست ترك بشود. و اما نجواهاى عادى كه نه مصلحتى بر آن مترتب بشود و نه براى زيان زدن به مؤمنان است فى حد نفسه كار مطلوبى نيست و شايد اطلاق «انما النجوى من الشيطان ليحزن الذين آمنوا» شامل آن هم بشود. اين كار برخلاف ادب است كه در حضور ديگران دو نفر با هم درگوشى صحبت كنند و نتيجه‏اش حزن مؤمنين است و شيطان آدمى را وادار مى‏كند كه كارى انجام دهد كه موجب ناراحتى ديگران بشود.
انگيزه‏هاى شيطانى براى نجوا مختلف است; مثلا كسانى مى‏خواهند خودنمايى بكنند كه ما يك خصوصيتى با اين شخص داريم و سخنان محرمانه‏اى با يكديگر داريم كه ديگران نبايد از آنها باخبر شوند، اين گونه انگيزه‏ها صرف نظر از آثار سويى كه بر نجوا مترتب مى‏شود، خود به خود ضد ارزش است.
در همين سوره اشاره مى‏فرمايد به مطلبى كه در زمان پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم اتفاق افتاد و آن اين بود كه كسانى زياد به آن حضرت مراجعه مى‏كردند و تقاضاى ملاقات خصوصى داشتند و اين كار مشكلاتى را براى پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به وجود مى‏آورد هم وقت آن حضرت را مى‏گرفت و مانع مى‏شد از اين كه به كارهاى مهمترى بپردازند، و هم كسانى از اين كار سوء استفاده مى‏كردند و چنين وانمود مى‏كردند كه ما با پيامبر خصوصيتى داريم كه بايد حرفها را محرمانه با ايشان بزنيم. خداى متعال دستور داد كه هر كس مى‏خواهد با پيغمبر نجوا بكند و ملاقات خصوصى داشته باشد بايد صدقه‏اى بدهد: «يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدى نجويكم صدقة ذلك خير لكم و اطهر فان لم تجدوا فان الله غفور رحيم‏» (4) هر كس توانايى دارد موظف است قبل از اين كه با پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم ملاقات خصوصى داشته باشد صدقه‏اى بدهد. محدثان نقل كرده‏اند كه تنها كسى كه به اين آيه عمل كرد حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام بودند كه يك دينار داشتند و اين دينار را تبديل به ده درهم كردند و هر وقت مى‏خواستند با پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم صحبت كنند يك درهم صدقه مى‏دادند و هيچ كس ديگر به اين آيه عمل نكرد. بعد اين آيه نسخ شد و آيه بعدى ناسخ همين آيه است «ءاشفقتم ان تقدموا بين يدى نجويكم صدقات‏» ترسيديد كه اگر قبل از نجوا صدقه بدهيد فقير بشويد «فاذ لم تفعلوا و تاب الله عليكم فاقيموا الصلاة و آتوا الزكوة و اطيعوا الله و رسوله والله خبير بما تعملون‏» (5) حالا كه شما اين دستور را عمل نكرديد خدا هم بر شما بخشيد «تاب عليكم‏» و اين حكم را از شما برداشت‏برويد ساير تكاليفى كه داريد انجام بدهيد; نمازتان را بخوانيد، روزه‏تان را بگيريد و كارهاى خير انجام بدهيد. اين يكى از آيات منسوخه است و شايد كمتر كسى در منسوخ بودنش شبهه‏اى داشته باشد. با تشريع اين حكم، معلوم شد كسانى كه اصرار داشتند با پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نجوا بگويند و ملاقات خصوصى داشته باشند اين ملاقاتها براى ايشان يك درهم هم نمى‏ارزيد و معلوم شد كه اين ملاقاتها مصلحتى و لزومى نداشته است.
در آيه 114 سوره نساء موارد نجواى صحيح ذكر شده است; نخست مى‏فرمايد: «لاخير فى كثير من نجويهم‏» در بسيارى از نجواها خيرى نيست. اين لسان نكوهش است; يعنى كارى كه فايده ندارد چرا انجام مى‏دهيد؟ بعد مواردى را استثنا مى‏كند: «الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بين الناس‏» مگر كسى كه نجوا را وسيله‏اى براى وادار كردن كسى به صدقه قرار دهد. كسانى هستند كه از خودشان خدمتى برنمى‏آيد ولى مى‏توانند وساطت در خير بكنند و براى اين كه آبروى طرف ريخته نشود بطور خصوصى مطرح مى‏كنند. «او معروف‏» يا مى‏خواهند امر به معروف كنند اما براى اين كه در حضور مردم خجالت نكشد بطور خصوصى به او مى‏گويند. «او اصلاح بين الناس‏» يا اين كه مى‏خواهند مقدمات اصلاح بين دو نفر را فراهم بكنند اول خصوصى با هم صحبت مى‏كنند كه چگونه با او برخورد بكنيم كه كار اصلاح بشود. «و من يفعل ذلك ابتغاء مرضات الله فسوف نؤتيه اجرا عظيما» نه تنها اين گونه نجواها بد نيست‏بلكه كسانى كه براى رضاى خدا چنين كارهايى را انجام بدهند اجر عظيمى خواهند داشت.
ادامه دارد

پاورقيها:

1) مجادله(58) آيه‏7.
2) همان، آيه‏8.
3) همان، آيه‏10.
4) همان، آيه‏12.
5) همان، آيه‏13.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:27 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راهکارهای قرآنی دست يابی به دانش رشدی

راهکارهای قرآنی دست يابی به دانش رشدی

خلیل منصوری
دانش از مقولات تشکيکي و داراي مراتب است. همان گونه که دانش گونه هاي متفاوتي دارد که ارتباط تنگاتنگي به روش ها و اهداف دست يابي به دانش پيدا مي کند، از جنبه ديگر نيز داراي مراتب تشکيکي است. به اين معنا که هر انساني مي کوشد تا نسبت به خود و محيط بيروني شناخت و آگاهي به دست آورد. ابزارهاي شناختي مانند حواس و قلب و عقل در انسان اين امکان را به وي مي دهد که به شناختي که مي خواهد دست يابد. هر يک از حواس ابزاري خاص براي رسيدن به دانش خاصي است. با اين همه شناخت کامل شناختي است که به شناخت حضوري و شهودي تعبير مي شود. اين شناخت معرفتي است که به شکل وجودي در انسان تحقق مي يابد و جزو ذات وي قرار مي گيرد. هر شناخت حصولي و ابزاري تا زماني که به علم و دانش شهودي تبديل نشود درک و فهم نمي شود و تنها اطلاعاتي خواهد بود که در اختيار شخص قرار گرفته است. قلب اين امکان را به شخص مي بخشد تا اطلاعات و داده هاي بيروني را به شکل شناخت شهودي در آورد و موجبات تبدل و تحول در انسان شود.
دانش هاي شهودي نيز خود داراي مراتب تشکيکي است ؛ به اين معنا که هر کس با توجه به بسترها و زمينه ها و ظرفيت هاي وجودي خود مي تواند از دانش برخوردار و يا بهره مند گردد؛ زيرا ارتباط دانش با قلب اين مساله را مطرح مي سازد که قلب به عنوان مرکز و محور دانش مي بايست از فضايي خاص و مناسب برخوردار باشد تا بتواند آن چه را از راه هاي مختلف ادراک و دريافت مي کند و به شکل داده هاي اطلاعاتي در اختيار وي قرار مي گيرد به صورت دانش وجودي در آورده تا شخص از آن بهره مند گردد. از اين روست که قرآن به قلب به عنوان حساس ترين مرکز دانش توجه خاصي دارد. طهارت قلب در اصطلاح قرآني و سلامت آن به معناي آن است که ابزار اصلي گيرندگي و تحليل داده هاي بيروني مي بايست در اين جا به گونه اي تحليل و تجزيه و ترکيب شود که بيانگر واقع و حقيقت باشد. اگر اين ظرف از چنين ويژگي اي برخوردار نباشد نمي تواند داده هاي وارد شده را به درستي دريافت و تحليل و ترکيب کند و نتايج دلخواه را چنان که بايسته و شايسته است ارايه و تحويل دهد.
طهارت و سلامت قلب موجب مي شود که اين فرآيند تحليل و ترکيب به خوبي در مرکز اصلي شناخت و دانش انساني انجام شود و هر چه اين مرکز از سلامت و طهارت بيش تري برخوردار باشد نيتجه مطلوب تر خواهد بود.
در بينش و نگرش قرآن، دانش حقيقي و رشدي با طهارت و سلامت قلب ارتباط تنگاتنگي دارد و به عنوان مهم ترين متغير در عملکرد فرآيند دانشي عمل مي کند. مراتب دانشي و تشکيکي آن ارتباط با اين مرکز پيدا مي کند و هر چه طهارت و سلامت در قلب بيش تر باشد دانش از مرتبه صاف تري برخوردار خواهد بود و قلب چيزها را چنان نشان مي دهد که در واقع وجود دارد و حقيقت را چنان آشکار مي سازد که وجود دارد.
در تحليل قرآني دانش حقيقي دانشي است که به صورت نور و امري وجودي را دل هاي مومنان قرار مي گيرد و موجبات رشد و تعالي آنان را فراهم مي آورد. اين دانش از آن جايي که جزو ذات انسان و وجود او مي شود آثار خود را در عمل نيز نشان مي دهد و شخص دارنده علم و دانش رشدي خود عامل به دانش خويش است.
دانش رشدي، دانش تکامل ذاتي و وجودي بشر است و او را از به تمام کمالاتي که به صورت استعداد در او قرار داده شده مي رساند. به اين معنا که اسماي تعليمي الهي را که به شکل يک ظرفيت در انسان وجود دارد به فعليت مي رساند و زمينه بالندگي و شکوفايي و تکامل وي را فراهم مي آورد.
براي رسيدن به چنين دانش رشدي قرآن راهکارهايي را نشان مي دهد که همه آن ها به مساله سلامت قلب و طهارت آن باز مي گردد. از اين جاست که ارتباط تنگاتنگي و حتي علت و معلولي ميان دانش رشدي و تقوا خود را نشان مي دهد. قرآن با صراحت و روشني در اين باره مي فرمايد: و اتقواالله و يعلمکم الله ؛ تقوا الهي پيشه کنيد تا يکي از آثار مهم آن يعني دانش رشدي و منسوب به خدا به شما آموخته و تعليم داده شود.
دانش رشدي از آن جايي که در ظرف قلب تحقق مي يابد نيازمند طهارت قلب و سلامت آن است. قرآن براي رسيدن به طهارت قلب و سلامت روح پيشنهاد ها و راهکارهايي را بيان مي کند که از مهم ترين آن ها که به عنوان راهکار خاص بيان مي شود، انابه و تسبيح است.
انابه راهکاری برای دانش رشدی

انابه به معناي بازگشت به طاعت خدا همراه با توبه است.(لسان العرب، ابن منظور) البته برخي همانند نويسنده معجم الفروق اللغويه بر اين باور است که توبه با انابه اين تفاوت و تمايز را دارد که توبه بازگشت از گناه و معصيت پيشين است ، در حالي که انابه پناه جويي به خدا براي رهايي از معصيت و گناه پسين مي باشد.
قرآن از مهم ترين آثاري که براي انابه بر مي شمارد خردمندي است. به اين معنا که پناهجويي به خدا از راه انابه به انسان ظرفيتي را مي بخشد که شخص به خردي خاص دست مي يابد و به ژرفاي دانشي دست مي يابد که مي توان آن را شناخت ملکوت اشيا دانست. از اين رو از چنين دانشي که از راه انابه به دست مي آيد به دانش لبي اشاره مي کند و رسيدگان به چنين دانشي را اولوالالباب مي نامند. صاحبان دانش ژرفايي کساني هستند که به هسته و ريشه دانش آن چيز دست يافته و از ذات چيزها چنان که هست آگاهي مي يابند. اين دانش همان است که گاه در آيات ديگري از قرآن به عنوان دانش ملکوت چيزها از آن ياد شده است.
براي رسيدن به دانشي چنين قرآن از شخص مي خواهد که دو عمل را در حوزه عمل اجتماعي و فردي انجام دهد؛ نخست آن که از طاغوت پرهيز و اجتناب کند و در حوزه عمل اجتماعي از ولايت با همه بار مفهومي آن پرهيز کند و پرستش و تابعيت و اطاعت آن را نپذيرد ؛ و دوم آن که به سوي خداوند بازگشته و انابه را جزو برنامه هاي فردي خويش قرار دهد. (زمر آيه 17 و 18)
کسي که به سوي خداوند انابه مي کند به درک و شناختي خاص دست مي يابد و از طريق آيات الهي به خدا و قدرت و توانايي بي کران او آگاهي پيدا مي کند. دانش و شناختي که به وي امکان مي دهد از هر چه خشم و غضب او را در پي دارد پرهيز کند و به هر چه او را به سوي خدا مي کشاند ، بهره جويد. انسان در مقام بنده انابه کننده مي توان به مقامي دست يابد که شناخت کامل از طريق آيات بيروني و دروني است.(سبا آيه 9)
نتيجه چنين دانش و شناختي هدايت به سوي راه هاي کمالي است (شورا آيه 13 و رعد آيه 27 و زمر آيه 17 و 18) با دست يابي به هدايت است که به نوعي بصيرت دست مي يابد که چيزها را چنان که هست مي يابد و مي شناسد. وي به مقام اني اعرف الاشياء کما هي؛ هر چيزي را چنان که هست مي شناسم، دست مي يابد. در مقام اهل بصيرت مي نشيند و با اين زاويه به چيزهاي هستي مي نگرد.( ق آيات 6 و 8)
از سوي خداوند نيز مويد قرار مي گيرد و خداوند وي را به جهت مقام بصيرتي که از راه انابه به دست آورده است بشارت به رهايي از دوزخ جلال مي دهد و به بهشت جمال رهنمون مي سازد. ( زمر آيه 17 ) و آن گاه اين چنين شخصي که سه سفر کمالي را طي نموده است به عنوان مامور و راهنماي الهي انتخاب مي شود و مردمان موظف مي شوند تا از آنان به عنوان اسوه و سرمشق اطاعت و پيروي کنند.(لقمان آيه 15)
در حقيقت کساني که از راه انابه به دانش رشدي دست يافته و به مقام بصيرت و بشارت رسيده اند، از اين قابليت برخوردارند که اسوه ديگران شوند. مقامي که خاص تنها برخي از انسان هاي پاک و پاکيزه است.
اهل انابه از فضل خاص الهي برخوردار مي شوند.( ق آيه 33 و 35) و به جهت رسيدن به کمال و جمال الهي از جلال الهي رهايي مي يابند (همان )
تاکيد قرآن به طهارت و سلامت قلب از آن روست که راه رسيدن به تمام آن چه مطلوب خدا و انسان کامل است تنها از راه آن امکان پذير است. اگر کسي بخواهد به شناخت خدا و هدف آفرينش دست يابد و راه هاي رسيدن به کمال را به دست آورد و يا بپيمايد مي بايست به قلب و طهارت و سلامت آن توجه کند که تنها راه طهارت آن نيز اموري چون انابه و توبه و تسبيح و به سخني ديگر تقواي الهي است.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:27 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خوی خوش و خلق نیکو، عامل انسجام جوامع

خوی خوش و خلق نیکو، عامل انسجام جوامع

خلیل منصوری
اشاره : آدمی از تنهایی گریزان و هراسان است. از این رو دوست می دارد که با مردمان دیگر باشد و از آنان بهره گیرد. شاید اگر خوی سودجویی و خودخواهی به معنای خواستن خود و دوستی ذات خویش نبود گرایش به اجتماع نمی داشت؛ ولی از آن جایی که آدمی موجودی به یک معنا خودخواهی است و سودجویی در وی انگیزه ای قوی ای دارد به اجتماع میل و گرایش شدیدی نیز می یابد؛ زیرا اجتماع تنها جایی است که وی را از نظر تن و روان و جسم و جان تامین می کند و نیازهایش را برآورده می سازد. انسان در جست و جوی آرامش روان و آسایش تن به احتماع نیازمند است. اگر تامین این دو نیاز نبود شاید تنهایی را بیش تر می جست و می خواست. بر پایه این گرایش ذاتی انسان به اجتماع به جهت برآورد خواسته ها و نیازهای شخصی خویش است که برخی چون علامه طباطبایی در تفسیر المیزان بر این باور است که انسان به طور طبیعی موجودی استخدام گر است و همین استخدام گری انسان است که به عنوان علت تامه وی را به سوی اجتماع کشانده است و انگیزه ای شده است تا اجتماع و مدنیت را پدید آورد و قوانین را بر مهار و تعدیل وضعیت استخدام یک دیگر پایه گذار کند.
روحیه خودخواهی و سودجویی انسان همان گونه که موجب شده است تا انسان برای تامین روحیه استخدام گری خویش به اجتماع و قانون روی آورد همان نیز به نوبه خود انگیزه ای شده است که تا خلق و خوی خود را تعدیل کند و اموری را به عنوان فضلیت بر امور دیگر ترجیح دهد و از آن ها به عنوان فضایل اخلاقی در حوزه عمل فردی و هنجارهای اجتماعی در حوزه عمل جمعی یاد کند و بر ایجاد و تقویت آن تاکید ورزد.
بنابراین به نظر می رسد که فضایل اخلاقی و هنجارهای اجتماعی پسندیده بیش و یا پیش از آن که امری ذاتی باشد مساله ای اکستابی باشد که از طریق تربیت و آموزش و پرورش به دست می آید و مساله ای چون جامعه پذیری و آموزش های مرتبط با آن در این امر دخیل باشد. به این معنا که فضایل اخلاقی و هنجارهای اجتماعی پسندیده امری اکستابی است که از راه آموزش و پرورش در اشخاص انسانی ایجاد می شود. بنابراین نمی توان بر این باور بود که شخص بدون آموزش و پرورش و یا اراده شخصی بتواند به شخصی کامل و سالم از نظر روان شناسی اجتماعی تبدیل گردد. از این جاست که نقش آموزش و پرورش و جایگاه آن مشخص و دانسته می شود. اهمیت و ارزش آموزش و پرورش از آن روست که تنها عامل اصلی برای ایجاد شخصی کامل و سالم می باشد. بی آن که آموزشی و یا پرورشی باشد امید به داشتن افراد سالم و کامل و جامعه ای سالم و کامل ، بیهوده است.
قرآن به مساله تعلیم و تزکیه و آموزش و پرورش از آن رو به عنوان مساله اصلی انسانیت می نگرد که با توجه به فطرت شناسی کامل انسان آموزه های خود را بیان داشته است. از آن جایی که آیات وحیانی قرآن از سوی خداوندگار پروردگار انسان فرو فرستاده شده است آموزه ها و گزاره هایی هستند که مبتنی بر امور فطری می باشد. از این جاست که با شناخت کامل از انسان و وضعیت او به مساله آموزش و پرورش انسان توجه ویژه ای مبذول می شود و از آن به عنوان یکی از اهداف مهم نبوت و پیامبری یاد می گردد.
بر پایه اصولی منطقی به آسانی به دست می آید که هدف از آموزش و پرورش ایجاد اموری است که تنها از راه آن در انسان پدیدار خواهد شد. همان گونه که آموزش و پرورش انسان موجب می شود تا فردی بتواند در اجتماع بر پایه اصول پذیرفته شده تمایلات و گرایش ذاتی خویش به سود جویی و منفعت طلبی و خودخواهی و حب ذات خویش را برآورده سازد و نیازهای آن را برطرف کند ، اصول دیگری نیز در این میان وجود دارد تا این اجتماع را به شکل درست و کامل تر حفظ کند و ارتباط و همبستگی را تقویت نماید. ارتباط و همسبتگی ای که پایه های اصلی اجتماع بر آن نهاده شده است.
از این جاست که پای اصول اخلاقی به میان می آید. اصول اخلاقی نیاز انسان برای حفظ وحدت و تقویت پایه های اجتماع است. عقل انسانی به او می آموزد که تنها قوانین نمی توانند وی را در یک مجموعه حفظ کند. قوانین هر چند در حفظ وحدت و جلوگیری از سوء استفاده و تجاوز نقش مهمی را ایفا می کند ولی انسان به جهت روحیه شدید خودخواهی و حب ذات و استخدام گری می کوشد تا قوانین را دور زند و به شکلی قانونی به بهره کشی و استخدام گری بیش از اندازه از دیگری اقدام کند. قانون کردن تجاوز و تعدی از حقوق با حفظ حقوق و قوانین برای انسان هایی که از هوش و استعداد برتر و بالاتری بهره مند هستند بسیار آسان است. این جاست که عقل عقلایی انسان و عقل جمعی وی به یاری و کمک دیگرانی آمده است که از هوش و تیزی کم تری برخوردارند. اصول اخلاقی همانند به عنوان یک حکم عقلی به یاری انسان آمده است تا ضمن حفظ پایه های ظاهری جامعه با قانون به حفظ و تقویت درونی آن از طریق اصول اخلاقی اقدام کند.
اصول اخلاقی که مبتنی بر آموزه های دستوری عقل است، به حوزه اموری نفسانی توجه دارد و می کوشد تا پایه های اجتماع را از درون افراد حفظ و تقویت کند. از این روست که آموزش اصول اخلاقی و جامعه پذیری افراد اجتماع از همان آغازین روزهای تولد به مهم ترین وظیفه پدر و مادران و اولیای امور اجتماعی جامعه از نخبگان و سیاست مداران تبدیل شده است. نقشی که اصول اخلاقی در جامعه پذیری ایفا می کند و جامعه را حفظ می کند از نقش قوانین به مراتب سخت تر و شدید تر و سازنده تر است. این گونه است که اصول اخلاقی بهتر و سازنده تر و تاثیرگذارتر از قوانین عمل می کند و به عنوان وجدان بیدار و داور درون عمل می کند و نمی گذارد تا شخص قوانین را دور زند و از ضعف و ناتوانی دیگری سوء استفاده کند.
در این نوشتار به یکی از اصول مهم اخلاقی که نقش بسیار مفید و سازنده ای در تقویت روحیه همبستگی و اتحاد و انسجام جامعه دارد پرداخته می شود. خوش خلقی و خوی نیکو از مهم ترین و اساسی ترین عوامل گرایش افراد به یک دیگر و تقویت همبستگی و انسجام است.
فضیلت های اخلاقی

فضلیت های اخلاقی به دسته ای از حالات انسانی گفته می شود که به طور اکتسابی در انسان پدید و ایجاد می شود. در برابر فضلیت های رذایل اخلاقی قرار می گیرد که آن نیز حالات انسانی است که به طوری اکتسابی ایجاد می شود. آن چه مایه ارزش است آن که حالتی در انسان پدیدار گردد که وی را به سوی سلامت روانی و اجتماعی بکشاند و زمینه های کمال را در وی تقویت نماید.
البته برخی از حالات در انسان وجود دارد که از امور طبیعی، غریزی و فطری آدمی است و انسان در ایجاد و پدیداری آن نقشی نداشته و ندارد ولی می تواند در تعدیل و مهار آن به اشکال مختلف عمل کند. اموری چون بخل و استخدام گری و عجله و نیز کمال جویی و نقص گریزی که در آیات قرآن به عنوان غرایز انسانی و فطری از آن یاد شده است، اموری هستند که انسان خود در ایجاد آن ها نقشی نداشته است ولی می تواند آن را مهار و تعدیل و یا تقویت و هدایت کند. به این معنا که این امور هر چند در حوزه ذاتیات انسانی قرار می گیرد با این همه از این قابلیت برخوردار است که تحت آموزش و پرورش تغییر شکل و تا اندازه ای ماهیت دهد هر چند که هر گز در این دنیا آن را از دست نخواهد داد ولی می تواند آن ها را مهار و هدایت و تعدیل و یا تقویت کند.
فضایل اخلاقی ، اموری پسندیده فردی و اجتماعی است که انسان به جهت فطرت پاک و سالم خویش به آن گرایش دارد و از عدم وجود آن در خود و یا دیگری ناخرسند می شود. از فضایل اخلاقی می توان به عدالت خواهی و ستم گریزی انسان اشاره کرد. انسان به حکم عقل به این دو مساله واکنش های متفاوتی نشان می دهد. دادگری و عدالت خواهی را خوش می دارد و از بی داد و ستم گری بیزاری می جوید. داد را دوست داشته و آن را می پسندد و بیداد را زشت و ناپسند می شمارد.

فضلیت خوش خلقی

خوش خلقی حالتی در انسان است که موجب می شود تا در رفتار خویش نرم خوی بوده و در گفتار خویش پاکیزگی داشته و با روی گشاده و زیبا با دیگران برخورد کند. گشادگی و تازگی و طراوت در او نمودار می شود و سخن نیکو بر زبانش جاری می گردد و نسبت به همگان نرم می گیرد و سخت گیری را ناخوش می دارد.
حالت خوش خلقی حالتی اکستابی است و با آموزش و پرورش در شخص ایجاد و یا تقویت می گردد. خداوند در قرآن به پیامبرش(ص) سفارش می کند که در برخورد با مردمان نرمی را اصل قرار دهد ( آل عمران آیه 159) این سفارش به خوبی نشان می دهد که خوش خلقی و نرم خویی از امور اکستابی است ؛ زیرا اگر این خوی در انسان وجود می داشت نیازی نبود تا به پیامبر سفارش شود تا آن را پیشه و منش خویش گرداند. بنابراین می توان حکم کرد که این خوش خویی و نرم خویی از امور اکستابی است که می بایست از طریق آموزش و پرورش در انسان پدیدار گردد.
در واژگان قرآنی از خوش خویی به حسن یاد شده است. حسن و حسنه امری پسندیده را گویند. حسنه نیز به چیزی گفته می شود که انسان را از جهت تن و روان و جسم و جان شاد و مسرور سازد. انسانی که حسن است و از حسن خلق برخوردار می باشد، انسانی است که در اعمال و رفتار و گفتارش رفتاری پسندیده دارد و موجبات سرور و شادی در خود و دیگران را فراهم می آورد. انسان از نشستن با او خسته نمی شود و دل به دیدارش شاد می گردد. از گفتار نرم و نیکویش بهره می برد و از اعمال و رفتار سود می جوید. چنان سخن به نیکویی می گوید که روان را آرامش می بخشد و چنان عمل می کند که تن را به آسایش می رساند.

کارکردهای اجتماعی خوش خلقی

اگر به فضلیت اخلاقی حسن خلق به خوبی دقت و تامل شود همانند بسیاری از فضایل اخلاقی با توجه به کارکردهای اجتماعی آن از ارزش و اعتبار برخوردار شده است. به این معنا که اصول اخلاقی بیش از آن که کارکرد خودسازی و بازتاب فردی و شخصی داشته باشد با توجه به کارکردهای اجتماعی آن مورد تاکید عقل و عقلا قرار گرفته گرفته است و در فهرست بلند فضایل اخلاقی قرار گرفته اند.
ار کارکردهای اجتماعی ای که قرآن برای خوش خویی انسان ها بیان می کند ایجاد دوستی و تبدیل دشمنی ها به دوستی های ریشه دار است. خداوند در آیه 34 سوره فصلت می فرماید: نیکی و بدی (زیبایی و زشتی ) با هم یکسان نیستند. بدی را با خوبی و زشتی را با زیبایی و پستی را با نیکی پاسخ ده و بدی ها را با کار نیکوتر دفع کن ؛ زیرا دشمنی میان تو و او به این راه از میان می رود. اگر کسی به تو بدی کرد و از ریشه آن دشمنی بود تو می توانی با کاری بهتر و نیکو تر وی را بیدار کنی و به سوی خود بکشانی و دشمنی را به دوستی تبدیل کنی .
بنابراین از مهم ترین کارکردهای اجتماعی فضلیت خوی خوش آن است که جامعه ای که افراد آن به جهاتی از یک دیگر دور شده اند و نسبت به یک دیگر نفرت و بی زار هسنند و دشمنی در آن رواج یافته است به جامعه ای سالم خوب تبدیل کند که دوستی و صفا و صلح در آن جانشین دشمنی شده است.
کارکرد دوم خوش خویی آن است که مردمان به سوی یک دیگر گرایش می یابند و خوش خلقی همانند مغناطیس و آهن ربا جان های مردمان را به سوی مرکز خوش خلقی جذب می کند. کشش و جاذبه ای خوش خلقی ایجاد می کند به گونه ای است که هیچ وسیله ای دیگری نمی تواند جانشین آن شود. البته به جهت بینش و نگرش توحیدی محض قرآن همواره باید به منشای آن توجه داشت. در همین آیه خداوند توضیح می دهد که علت تبدیلی دشمنی به دوستی آن است که خداوند به صفت و اسم ولی و حمیم بر آن اشخاص و جامعه تجلی می کند. بنابراین ولایت و دوستی و محبت خداوند و مهربانی و حمیم بودن بیش از اندازه خداوند است که در انسان و جامعه تجلی می کند و آتش دشمنی راب ه شعله گرم دوستی و محبت تبدیل می کند.
مدارا و خوش خلقی هم چنین موجب می شود که جامعه به نوعی همگرایی درونی و عشق و همبستگی روحی و روانی کشیده شود و پایه های جامعه از درون نیز تقویت و مستحکم گردد.(آل عمران آیه 159) در احادیث شریف و دعاهای وارد شده از سوی معصومین (ع) به این نکته توجه داده شده است که در صورتی جامعه به سلامت و امنیت و صلح و صفا دست می یابد که افراد به ویژه رهبران آن رفتاری خوش و نرم با مردمان داشته باشند. شفقت و مهربانی موجب می شود تا عمل جذب به آسانی صورت گیرد. خداوند به پیامبر اکرم (ص) می قرماید که اگر خداوند به اسم رحمت و مهربانی بر تو تجلی نکرده بود و تو به این نام بزرگ و عظیم پرورش نمی یافتی از نرم خویی نسبت به مردمان برخوردار نمی گشتی و این گونه مردمان پروانه وار دور تو نمی گشتند و از او اطاعت و پیروی نمی کردند.( همان ) خلق عظیمی که پیامبرش بدان ستوده می شود(قلم آیه 4) خلق نرم و خوش خلقی یکی از آن هاست.
اگر رهبران اجتماعی جامعه دارای خلق و خوی نرم نباشند و افرادی با ویژگی ها و خوی تند و سنگدلی باشند و از نرم برخوردار نباشند، جامعه به جای آن که بر محور همگرایی و همدلی بگردد بر مدار واگرایی و جدایی از یک دیگر می گردد.
تقویت و آموزش و پرورش مردمان بر پایه اصول عقلایی و اخلاقی از مهم ترین ابزارهای همگرایی و همبستگی و انسجام اسلامی جامعه است که می بایست از سوی اولیای امور مورد توجه قرار گیرد.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:27 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حسن خلق در آموزه هاي قرآني

حسن خلق در آموزه هاي قرآني

خليل منصوري
در مقاله حاضر نويسنده ضمن بررسي اهميت حسن خلق و نيك خويي، عوامل پيدايش آن را در وجود آدمي بررسي كرده و برخي از آثار و نتايج برخورداري از اين صفت پسنديده را برشمرده است .
رسول خدا(ص) الگوي نيك خويي

در روايتي از يكي از همسران پيامبر(ص) در توصيف خوي پيامبر(ص) اين گونه نقل شده كه گفته است: خلقه القرآن؛ خوي پيامبر(ص) قرآن بود. شايد در وهله نخست اين سخن، عظيم و از سويي عجيب بنمايد. عظيم از اين كه چگونه پيامبر توانسته است به مقامي دست يابد كه از نظر خلق و خوي، آينه آيه هاي قرآن و مظهر آيات قرآني خداوند گردد؟
اين مطلب از آن جايي كه پيامبر خود مظهر اكمل و تمام اسماي تام و كامل الهي است، امري پذيرفتني و قابل قبول است؛ زيرا قرآن تنها پيامبري را كه بطور مطلق به عنوان اسوه حسنه و نمونه كامل ياد مي كند و از مردمان مي خواهد تا او را در همه ابعاد زندگي اخلاقي، سياسي و اجتماعي سرمشق و الگو قرار دهند، آن بزرگوار است.
خداوند در قرآن بيان مي دارد كه: لكم في رسول الله اسوه حسنه بنابراين دور از ذهن نيست كه چنين شخصيتي خود تجسم آيات قرآني باشد و به عنوان قرآن مجسم و ناطق و حاضر از او ياد گردد و در توصيفش يادآور شوند كه خلق و خوي پيامبر قرآن است.
با اين همه نيكوتر آن است كه به جاي اين كه از زبان مخلوقي كه هم از نظر سطح و هم از نظر درك و شناخت و مقام به مراتب پايين تر است در وصف پيامبر سخن بگوييم به سراغ قرآن برويم و وصف ايشان را از زبان آفريدگار و پروردگارش بشنويم.
قرآن كريم در آيات بسياري پيامبر را مورد توجه ويژه قرار داده و او را وصف كرده است. در همه اين آيات وي به گونه اي معرفي شده كه سزاوار انسان كامل و مظهر اسماي الهي است. از اين رو، مي توان در وصف پيامبر همان صفات الهي را ياد كرد كه در قرآن بيان شده است و تنها تفاوت را در اين دانست كه وي اين صفات را بالعرض دارا مي باشد و آن كه اين صفات را بالذات و به صورت كمال مطلق دارا است خداوند يكتا و بي همتاست. بنابراين در وصف پيامبر(ص) مي توان اين جمله را گفت كه وي مظهر و مجسمه اسما و صفات الهي است. اگر رحمت خداوند بر غضبش سبقت مي گيرد، در كنش و واكنش هاي پيامبر(ص) نيز چنين است و اگر خدا رحمه العالمين است، پيامبرش نيز چنين است. اگر خداوند رحمان براي همگان است و رحيم براي مومنان، پيامبرش نيز چنين است.
اين گونه است كه پيامبر(ص) مي تواند به عنوان مظهر تام كامل اسما و صفات الهي، الگو و سرمشق كساني باشد كه گرايش به سوي كمال دارند.
تاكيد بر نمونه بودن آن حضرت در حسنات در آيه ولكم في رسول الله اسوه حسنه، به اين منظور است تا بنماياند آن حضرت سرمشق رفتار و منش درست و صحيح و نيكو است؛ زيرا انسان مي تواند در هر دو سوي كمال صعودي كه حسنه است و كمال سقوطي كه سيئه است براي خود سرمشق بجويد. اگر بخواهد به سوي كمال نيكويي ها و جمال و تقوا برود مي تواند پيامبر(ص) را الگو قرار دهد و اگر بخواهد به سوي كمال زشتي ها و فجور برود مي تواند شيطان را ولي و پيشوا قرار دهد. از اين رو در تعبير قرآني سخن از اسوه حسنه نسبت به پيامبر است تا سرمشقي وي در اين بعد مورد تاكيد قرار گيرد. براين اساس مي توان اين گونه نتيجه گرفت كه پيامبر سرمشق كمالات نيكويي است كه برخي از انسان ها در جست وجوي آن هستند و نمي تواند الگو و سرمشق كساني باشد كه مي كوشند به كمالات زشتي ها و سيئات برسند.
اكنون كه دانسته شد كه پيامبر آينه تمام نماي كمالات و اسماي حسناي الهي است پرسش اين است كه در بينش و نگرش قرآن، حسنه چيست و حسن خلق كدام است كه پيامبر به عنوان كامل ترين دارنده آن به عنوان سرمشق مورد تاييد و تاكيد قرار گرفته است.

معناشناسي حسن خلق

حسن خلق، به معناي نرم خويي، پاكيزه گفتاري، گشاده رويي و منش زيبا و با ديگران پاكيزه برخورد كردن است. (جامع السعادات ج 1 ص 306) بنابراين آن چه در خوي نيكوي انسان موثر است، صفات نيك و پسنديده است كه به شكل عادت و منش درآمده است و جزو ذات و يا ذاتيات انسان شده است. بنابراين اگر انساني به چيزي علم حصولي داشت و آن را نيك و پسنديده دانست ولي در خود به صورت عادت بروز نداد به عنوان صاحب خوي نيكو و خلق حسن شناخته نمي شود.

ملكه و شاكله

اصولا اموري كه به صورت صفات ثانوي در انسان در مي آيند، صفاتي هستند كه در اثر تلاش فرد در يك فرايند و حركت جوهري، جزو ذات انسان مي گردد. استاد حسن زاده آملي بر اين نكته تاكيد داشتند كه علم حصولي تا به شكل علم حضوري نشود علم به شمار نمي آيد. آن گاه كه دانشي به شكل علم حضوري درآمد جزو ذات و ذاتيات بشر مي شود و مي توان از آن به ملكه تعبير كرد.
ملكه دانشي است كه ديگر قابليت آن را ندارد به سادگي تغيير يابد و به عنوان شاكله وجودي و شخصيت اصلي در انسان باقي و مستقر مي گردد. بنابراين هر حسن و امر نيك و پسنديده اي تا با تكرار و در يك فرآيند به شكل علم حضوري و جوهر ذات و شاكله وجودي در نيايد نمي توان از آن به عنوان خلق و خوي ياد كرد؛ زيرا منش، امري پايدار و برقرار است كه با تغييرات و تحولات دگرگون نمي شود و هم چنان كه بود مي ماند. از اين رو در قرآن در بيان شخصيت گفته شده است كه: كل يعمل علي شاكلته؛ هر كس برپايه شاكله و شخصيت وجودي خود عمل مي كند. اين همان منش و شكل گيري است كه به صورت جوهر ذات درآمده است.
اميرمومنان علي(ع) عادت (يعني هر چيز اكتسابي مانند خلق و خوي و دانش) را طبيعت ثانوي بشر مي داند؛ به اين معنا كه انسان يك طبيعت اوليه دارد كه خداوند خلق كرده و در آن فطرت و غريزه دوگانه اي را نهاده است كه آدمي را به هر سوي مي كشد. هر گاه انسان با رنج و تلاش، خود را در مسير كمالي (حسنات و ياسيئات) قرار دهد، در يك فرآيند و حركت جوهري به صورت شاكله و شخصيت وجودي او در مي آيد و به عنوان طبيعت دوم كه ساخته و پرداخته هر شخصي است، ماندگار و پايدار مي گردد. منش و خلق و خوي انساني نيز به عنوان طبيعت ثانوي او درآمده و شاكله و شخصيت وجودي او را شكل مي دهد و اين گونه است كه بر پايه آن رفتار مي كند.

عوامل پيدايش نيك خويي

از آن جا كه انسان در درون خود به صورت طبيعت اوليه هر دو دسته از صفات نيك و پسنديده را دارا مي باشد و مي تواند آن را از قوه به فعليت درآورد، براي فعليت درآوردن هر دسته از اين صفات، نيازمند بستر، زمينه و عواملي است. در آيات قرآني به عواملي كه زمينه بروز نيك خويي مي گردد اشاره شده است كه در اين جا به برخي از آن ها اشاره مي شود.
عامل نخستي كه قرآن از آن ياد مي كند مسئله رحمت الهي است. (آل عمران آيه 159) حال مسئله اين است كه چگونه ما مي توانيم رحمت الهي را به سوي خود جلب كنيم تا با اين رحمت بتوانيم به نيك خوئي دست يابيم؟
بي گمان براي دسترسي به رحمت الهي نيازمند شناخت درست از خدا به عنوان آفريدگار هستيم. انساني كه شناخت درستي از خدا نداشته باشد نمي تواند رحمت او را به سوي خود جلب كند و به گونه اي عمل مي كند كه سكنجبين صفرا مي افزايد و عاملي كه به عنوان جلب رحمت به كار برده ايم تبديل به جلب نقمت و دوري از خداوندگار مي گردد. از اين رو شناخت خدا، هدف خلقت، پروردگاري وي، شناخت معاد و پيامبران و پيامبري و عمل بر پايه آموزه هاي وحياني به معناي عامل جلب رحمت اوست تا اين گونه در كنف هدايت الهي قرار گرفته و راه كمالي را زير نظر او و بر پايه آموزه هاي وحياني طي كنيم و منش و خلق نيكو را به دست آوريم. براين اساس وقتي سخن از جلب رحمت به عنوان عامل اساسي براي نيك خويي گفته شده است دربردارنده همه اين معاني و مفاهيم است. هرگاه اين گونه عمل كرديم چنان كه پيامبر(ص) به عنوان سرمشق عمل كرده و اين راه را پيموده است مي توانيم اميدوار شويم كه از عنايت و رحمت خاص الهي برخوردار شده و به نيك خويي دست يابيم. (آل عمران آيه 159)
البته رسيدن به اين مرحله نيازمند صبر و شكيبايي است؛ از اين روست كه قرآن از صبر و شكيبايي در طي طريق به عنوان زمينه رحمت و بستري براي نيك خويي ياد مي كند. (فصلت آيه34و 35)
تأكيد بسيار قرآن بر مسايل و مباحث اجتماعي از آن رو صورت مي گيرد كه موجب شكل گيري كامل شخصيت انسان در اجتماع و جامعه مي شود؛ از اين رو كساني كه مي كوشند با دوري از اجتماع و عزلت نشيني به كمال دست يابند بيراهه مي روند؛ زيرا بخش بسياري از كمالات و شخصيت جامع انسان در اجتماع و در كشاكش مسايل و مشكلات اجتماعي تحقق مي يابد. برپايه اين نگرش است كه قرآن معاشرت با ديگران و حسن خلق در برخوردهاي اجتماعي را به عنوان بستر و عاملي براي رسيدن به منش و خوي نيك برمي شمارد و از مؤمنان مي خواهد كه اين شيوه را براي رسيدن به كمال طي كنند. (فصلت آيه34 و 35 و مؤمنون آيه 96 و قصص آيه 54)

آثار حسن خلق

رعايت حسن خلق با مؤمنان (حجر آيه88) و رعايت خوش خلقي در گفتار و برخوردها حتي نسبت به كافران و مشركان (مؤمنون آيه 96) (فصلت آيه34و 35 و اسراء آيه53) رعايت حال ناتوانان (عبس آيه1 تا 11) از عوامل و زمينه هاي ايجاد كننده نيك خويي در انسان و گسترش آن به عنوان يك منش انساني نسبت به همگان است.
مؤمن مي بايست در نيك خويي به آن جايي برسد كه مظهر خوش خلقي و نيك خويي در ميان بشر به شمار آيد و همگان از آن بهره مند گردند (اسراء آيه53)
آثار فردي و اجتماعي دست يابي به نيك خويي تا بدان حد است كه مي توان با نگاهي به اطراف پيرامون خود آنها را بعينه مشاهده كرد. بسيار ديده شده است كه كساني كه داراي نيك خوئي و خلق خوش بوده اند در كارهايشان موفق بوده اند و همگان آنان را شريك مال و منال و كار خويش دانسته اند و نسبت به آنان رفتار ديگري را درپيش گرفته اند.
وقتي انساني به همگان سلام مي كند و با چهره گشاده برخورد مي كند، مورد توجه ديگران قرارگرفته و دشمني ها تبديل به دوستي ها مي گردد. (فصلت آيه34) مردمان مانند زنبور دور عسل وجودي وي مي گردند و جذب او مي شوند. گرايش عموم به اين دسته از افراد نشان مي دهد كه تا چه اندازه نيك خويي مي تواند در جذب دوست و دشمن تأثيرگذار باشد. (آل عمران آيه159) به طوري كه دشمن از ايجاد تنش و اختلاف در ميان ايشان نوميد مي گردد. (اسراء آيه53) او در زمره بندگان صالح خداوند قرار مي گيرد و از فوايد بندگان خاص و رحمت خاص برخوردار مي شود. (فرقان آيه63) در دنيا و آخرت از توجه ويژه الهي بهره مند شده (قصص آيه54) و اميد به آخرت و ياوري حق درباره وي افزايش مي يابد.
از اين روست كه نيك خويي به عنوان يك اصل اساسي در دستورها و آموزه هاي وحياني الهي مورد تأكيد و سفارش قرارگرفته و از مؤمنان خواسته شده است كه اين منش را در زندگي درپيش گيرند.اسراء آيه 53 و حجر آيه88)
لینک مطلب به کیهان : http://www.kayhannews.ir/860419/12.htm
خلیل منصوری ( با نام كمال حق شناس منتشر شد)

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:28 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شاخصه های قرآنی آبرو و هتک حرمت

شاخصه های قرآنی آبرو و هتک حرمت

خليل منصوري
قرآن كريم، انسان را موجودى برخوردار از كرامت و شرافت ذاتى مى داند و مى فرمايد: «و لقد كرمنا بنى ءادم;[1]ما به فرزندان آدم كرامت بخشيديم».
از برجسته ترين مظاهر كرامت انسان، برخوردارى انسان از عقل و حيا است; و با وجود آن انسان همواره و به طور طبيعى در مقابل هر آن چه حرمت او را تهديد مى كند، واكنش نشان مى دهد;
از اين رو، انسان پس از آفرينش و نخستين گناه، وقتى ابتدايى ترين زشتى يعنى عورتش را كه با حرمت خود مرتبط مى دانست، آشكار ديد، با به كارگيرى برگ درختان خود را پوشاند: «فلما ذاقا الشجرة بدت لهما سوء تهما وطفقا يخصفان عليهِما من ورق الجنة»[2] و پس از آن خداوند جامه و لباس را به ايشان بخشيد تا خود را از اين زشتى بپوشانند و كرامت خويش را حفظ كنند: «يابنىءادم قد أنزلنا عليكم لباسا يو رِى سوءتكم و رِيشا;[3] اى فرزندان آدم ما جامه و لباس را فرود فرستاديم تا بدان زشتى هاى خويش را بپوشانيد و آن زينت شما باشد».
انسان به طور طبيعى مى كوشد تا آبرو و عرض خويش را كه مايه حفظ كرامت و شرافت اوست، حفظ كند; چنان چه عزيز مصر از يوسف(ع) مى خواهد كه اقدام ناشايست همسرش را كه موجب بى آبرويى و از دست رفتن كرامت و شرافت اوست، ناديده گرفته و راز را پوشيده دارد; خداوند در خواست عزيز مصر را چنين حكايت مى كند: «يوسف أَعرِض عن هـذا;[4] اى يوسف! از اين ناشايست درگذر و آن را پوشيده نگاه دار!»
حفظ آبرو، آن چنان مهم است كه به طور طبيعى انسان با عوامل و موجباتى كه آن را در معرض خطر قرار مى دهد به مقابله بر مى خيزد و مى كوشد تا خود را از شرّ آن در امان نگه دارد. عفت و عفاف زنان از مهم ترين چيزهايى است كه يك زن بدان افتخار مى كند و شرافت و كرامت خويش را در آن مى جويد; وقتى زنى خود را در برابر عاملى مى يابد كه او را در مقام سلب عفت قرار مى دهد، با تلاش خستگى ناپذير مى كوشد تا از آن رهايى يابد و با عامل خوارى و ذلت بجنگد. حضرت مريم(ع) وقتى با اين مسأله رو به رو مى شود آرزوى مرگ مى كند، چون در مى يابد كه ناتوان از آن است كه با عاملى كه به ظاهر شرافت او را در نظر مردم مخدوش مى كند در بيفتد و بر آن پيروز گردد; از اين رو مرگ را بر ننگ ترجيح مى دهد: «يـليتنِى مت قبل هذا و كنت نسيا منسِيا;[5]اى كاش بيش از اين مرده يا فراموش شده بودم».
نمونه ديگر تلاش انسان براى حفظ آبرو و گريز از هتك حرمت، درخواست حضرت لوط از قوم خود است كه متعرض مهمانان وى نشوند و با رفتار زشت و زننده خويش كه برخاسته از يك ناهنجار اجتماعى بود، او را بى آبرو نسازند: «قال إِن هـؤلاء ضيفى فلا تفضحون;[6] لوط گفت: اينان مهمانان من هستند پس مرا بى آبرو نسازيد» و در راستاى حرمت و كرامت خويش، پيشنهاد مى دهد كه با دختران او ازدواج كنند و دست از مهمانان او بشويند: «هـولاء بناتى».[7]
شاخصه هاى آبرومندى

قرآن، شاخصه ها و ملاك هايى را براى آبرومندى و محبوبيت انسان معرفى كرده و بر اين نكته پاى مى فشارد كه انسان پيش و بيش از هر چيز بايد در پى كسب منزلت و ارزش خويش نزد خداوند و پروردگارش باشد. هر كس بر اين راه گام بر دارد بر پايه يك سنت و قانون تغييرناپذير به منزلت و كرامت اجتماعى و انسانى مى رسد و به عنوان محبوب خداوند جايگاه ويژه و والايى مى يابد. خداوند در بيان اين شاخصه مى فرمايد: «ان الذين ءامنوا و عملوا الصـالحَـتِ سیجعل لهم الرحمـن ودا;[8] آنان كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دهند، خداى رحمان، حجت آنان را در دل مردم قرار خواهد داد».
بنابراين، عمل صالح و پسنديده و دستورهاى خداوند رحمان، محبت خداوند را در پى دارد و خداوند نيز محبوبانش را نزد مردم محبوب مى گرداند و آبروى ايشان را نگه داشته به ايشان شرافت مى بخشد. پس هر كس، رفتارى ناهنجار و ناپسند در پيش گرفت و از فرمان هاى خداوند سرپيچى كرد، از محبوبيت خداوند دور، و مبغوض او مى گردد و در نتيجه در اجتماع نيز آبرو و حيثيت خويش را از دست مى دهد، نتيجه اين مبغوضيت به جاى محبوبيت چيزى جز خوارى و رسوايى در دنيا نيست.
مواردى كه خوارى و بى آبرويى دنيايى را در پى دارد و به عنوان مصاديق بارز آن در قرآن مشخص شده بيش از آن است كه در اين نوشتار بگنجد ولى موارد مهم تر آن از منظر قرآن عبارتند از: كفر،[9] سعى در گمراه كردن مردم از راه خدا،[10] تحريف دستورهاى دينى[11] و تكذيب آيات روشن خداوند.[12]
خزى و خوارى در همه آيات به معناى دورى و محروميت از رحمت الهى است كه گاه با رسوايى نزد مردم نيز همراه مى شود. با اين حال قرآن كريم براى اعتبار و حرمت اجتماعى انسان نيز ارزش بسيارى قايل است و او را به كسب و حفظ آن سفارش مى كند.
شاخصه هاى آبرو يكسان نيست; برخى ملاك هاى آبرومندى يا بى آبرويى برخاسته از منشأ عقلانى درست و كرامت الهى انسان است; امّا برخى ديگر از شاخص هاى آن، امور اعتبارى و برخاسته از سنت هاى درست يا نادرست اجتماعى است.
قرآن مى كوشد تا با شناسايى و معرفى شاخص هاى نادرست، معيارهاى درست را معرفى و جايگزين نمايد. از آن ميان مى توان به منزلت هاى دروغين نژادى، اجتماعى و مانند آن اشاره كرد كه خداوند با جايگزين كردن شاخصه تقوا به جاى شاخصه هاى نادرست قرار مى دهد.[13] از ديدگاه قرآن معيارهاى نادرستى براى آبرو چون مال و ثروت، فرزندان ذكور و برخوردارى از مظاهر مادى زندگى، محكوم بوده و به شدت با آن بينش و رويكرد مقابله مى شود.[14]

حفظ حرمت و هتك آن

قرآن اهتمام ويژه اى براى حفظ آبرو داشته و مردم را بدان تشويق مى كند و از ريختن آبروى ديگران نهى مى كند. برجسته ترين موارد و مصاديق حفظ و هتك حرمت و آبرو در قرآن، در زمينه هاى درخواست كمك از ديگران، روابط جنسى ناسالم و متهم كردن افراد پاكدامن به آن است.
از آن جمله مى توان به آيات 262 و 264 و 271 و 273 سوره بقره اشاره كرد كه در آن با ستايش از فقيران عفيف و با آبرو، نيازمندان جامعه را به حفظ آبروى خود تشويق مى كند.
آياتى نيز از نسبت دادن فحشا به مردم نهى كرده است; چون كه هتك حرمت و بى آبرو كردن افراد با متهم كردن آنان به فحشا شديدتر است و پيامدهاى ناگوارترى در زندگى اجتماعى و خانوادگى آنان دارد. قرآن با اهتمام به حفظ آبرو و شخصيت زنان پاكدامن، نسبت دهندگان بى دليل زنا به زنان پاكدامن را افرادى فرومايه و فاسق معرفى مى نمايد كه شهادت و گواهى آنها در نظام قضايى اسلام هرگز پذيرفته نمى شود: «و الذين يرمون المحصنات ثم لم يأتوا بِأَربعة شهداء فاجلدوهم ثمـنِين جلدة و لا تقبلوا لهم شهادة أبدا و أُول

پی نوشت ها:

[1]. اسراء (17)، 70.
[2]. اعراف (7)، 22.
[3]. اعراف (7)، 26.
[4]. يوسف (12)، 29.
[5]. مريم (19)، 23.
[6]. حجر (15)، 68.
[7]. هود (11)، 78.
[8]. مريم (19)، 96.
[9]. توبه (9)، 2.
[10]. حج (22)، 8 و9.
[11]. مائده (5)، 41.
[12]. زمر (39)، 25 و 26.
[13]. حجرات (49)، 13.
[14]. نحل (16)، 58 و 59; قصص (28)، 79 ـ 82.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:28 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حسن خلق در آموزه هاي قرآني

حسن خلق در آموزه هاي قرآني

كمال حق شناس

در مقاله حاضر نويسنده ضمن بررسي اهميت حسن خلق و نيك خويي، عوامل پيدايش آن را در وجود آدمي بررسي كرده و برخي از آثار و نتايج برخورداري از اين صفت پسنديده را برشمرده است .

رسول خدا(ص) الگوي نيك خويي

در روايتي از يكي از همسران پيامبر(ص) در توصيف خوي پيامبر(ص) اين گونه نقل شده كه گفته است: خلقه القرآن؛ خوي پيامبر(ص) قرآن بود. شايد در وهله نخست اين سخن، عظيم و از سويي عجيب بنمايد. عظيم از اين كه چگونه پيامبر توانسته است به مقامي دست يابد كه از نظر خلق و خوي، آينه آيه هاي قرآن و مظهر آيات قرآني خداوند گردد؟
اين مطلب از آن جايي كه پيامبر خود مظهر اكمل و تمام اسماي تام و كامل الهي است، امري پذيرفتني و قابل قبول است؛ زيرا قرآن تنها پيامبري را كه بطور مطلق به عنوان اسوه حسنه و نمونه كامل ياد مي كند و از مردمان مي خواهد تا او را در همه ابعاد زندگي اخلاقي، سياسي و اجتماعي سرمشق و الگو قرار دهند، آن بزرگوار است.
خداوند در قرآن بيان مي دارد كه: لكم في رسول الله اسوه حسنه بنابراين دور از ذهن نيست كه چنين شخصيتي خود تجسم آيات قرآني باشد و به عنوان قرآن مجسم و ناطق و حاضر از او ياد گردد و در توصيفش يادآور شوند كه خلق و خوي پيامبر قرآن است.
با اين همه نيكوتر آن است كه به جاي اين كه از زبان مخلوقي كه هم از نظر سطح و هم از نظر درك و شناخت و مقام به مراتب پايين تر است در وصف پيامبر سخن بگوييم به سراغ قرآن برويم و وصف ايشان را از زبان آفريدگار و پروردگارش بشنويم.
قرآن كريم در آيات بسياري پيامبر را مورد توجه ويژه قرار داده و او را وصف كرده است. در همه اين آيات وي به گونه اي معرفي شده كه سزاوار انسان كامل و مظهر اسماي الهي است. از اين رو، مي توان در وصف پيامبر همان صفات الهي را ياد كرد كه در قرآن بيان شده است و تنها تفاوت را در اين دانست كه وي اين صفات را بالعرض دارا مي باشد و آن كه اين صفات را بالذات و به صورت كمال مطلق دارا است خداوند يكتا و بي همتاست. بنابراين در وصف پيامبر(ص) مي توان اين جمله را گفت كه وي مظهر و مجسمه اسما و صفات الهي است. اگر رحمت خداوند بر غضبش سبقت مي گيرد، در كنش و واكنش هاي پيامبر(ص) نيز چنين است و اگر خدا رحمه العالمين است، پيامبرش نيز چنين است. اگر خداوند رحمان براي همگان است و رحيم براي مومنان، پيامبرش نيز چنين است.
اين گونه است كه پيامبر(ص) مي تواند به عنوان مظهر تام كامل اسما و صفات الهي، الگو و سرمشق كساني باشد كه گرايش به سوي كمال دارند.
تاكيد بر نمونه بودن آن حضرت در حسنات در آيه ولكم في رسول الله اسوه حسنه، به اين منظور است تا بنماياند آن حضرت سرمشق رفتار و منش درست و صحيح و نيكو است؛ زيرا انسان مي تواند در هر دو سوي كمال صعودي كه حسنه است و كمال سقوطي كه سيئه است براي خود سرمشق بجويد. اگر بخواهد به سوي كمال نيكويي ها و جمال و تقوا برود مي تواند پيامبر(ص) را الگو قرار دهد و اگر بخواهد به سوي كمال زشتي ها و فجور برود مي تواند شيطان را ولي و پيشوا قرار دهد. از اين رو در تعبير قرآني سخن از اسوه حسنه نسبت به پيامبر است تا سرمشقي وي در اين بعد مورد تاكيد قرار گيرد. براين اساس مي توان اين گونه نتيجه گرفت كه پيامبر سرمشق كمالات نيكويي است كه برخي از انسان ها در جست وجوي آن هستند و نمي تواند الگو و سرمشق كساني باشد كه مي كوشند به كمالات زشتي ها و سيئات برسند.
اكنون كه دانسته شد كه پيامبر آينه تمام نماي كمالات و اسماي حسناي الهي است پرسش اين است كه در بينش و نگرش قرآن، حسنه چيست و حسن خلق كدام است كه پيامبر به عنوان كامل ترين دارنده آن به عنوان سرمشق مورد تاييد و تاكيد قرار گرفته است.

معناشناسي حسن خلق

حسن خلق، به معناي نرم خويي، پاكيزه گفتاري، گشاده رويي و منش زيبا و با ديگران پاكيزه برخورد كردن است. (جامع السعادات ج 1 ص 306) بنابراين آن چه در خوي نيكوي انسان موثر است، صفات نيك و پسنديده است كه به شكل عادت و منش درآمده است و جزو ذات و يا ذاتيات انسان شده است. بنابراين اگر انساني به چيزي علم حصولي داشت و آن را نيك و پسنديده دانست ولي در خود به صورت عادت بروز نداد به عنوان صاحب خوي نيكو و خلق حسن شناخته نمي شود.

ملكه و شاكله

اصولا اموري كه به صورت صفات ثانوي در انسان در مي آيند، صفاتي هستند كه در اثر تلاش فرد در يك فرايند و حركت جوهري، جزو ذات انسان مي گردد. استاد حسن زاده آملي بر اين نكته تاكيد داشتند كه علم حصولي تا به شكل علم حضوري نشود علم به شمار نمي آيد. آن گاه كه دانشي به شكل علم حضوري درآمد جزو ذات و ذاتيات بشر مي شود و مي توان از آن به ملكه تعبير كرد.
ملكه دانشي است كه ديگر قابليت آن را ندارد به سادگي تغيير يابد و به عنوان شاكله وجودي و شخصيت اصلي در انسان باقي و مستقر مي گردد. بنابراين هر حسن و امر نيك و پسنديده اي تا با تكرار و در يك فرآيند به شكل علم حضوري و جوهر ذات و شاكله وجودي در نيايد نمي توان از آن به عنوان خلق و خوي ياد كرد؛ زيرا منش، امري پايدار و برقرار است كه با تغييرات و تحولات دگرگون نمي شود و هم چنان كه بود مي ماند. از اين رو در قرآن در بيان شخصيت گفته شده است كه: كل يعمل علي شاكلته؛ هر كس برپايه شاكله و شخصيت وجودي خود عمل مي كند. اين همان منش و شكل گيري است كه به صورت جوهر ذات درآمده است.
اميرمومنان علي(ع) عادت (يعني هر چيز اكتسابي مانند خلق و خوي و دانش) را طبيعت ثانوي بشر مي داند؛ به اين معنا كه انسان يك طبيعت اوليه دارد كه خداوند خلق كرده و در آن فطرت و غريزه دوگانه اي را نهاده است كه آدمي را به هر سوي مي كشد. هر گاه انسان با رنج و تلاش، خود را در مسير كمالي (حسنات و ياسيئات) قرار دهد، در يك فرآيند و حركت جوهري به صورت شاكله و شخصيت وجودي او در مي آيد و به عنوان طبيعت دوم كه ساخته و پرداخته هر شخصي است، ماندگار و پايدار مي گردد. منش و خلق و خوي انساني نيز به عنوان طبيعت ثانوي او درآمده و شاكله و شخصيت وجودي او را شكل مي دهد و اين گونه است كه بر پايه آن رفتار مي كند.

عوامل پيدايش نيك خويي

از آن جا كه انسان در درون خود به صورت طبيعت اوليه هر دو دسته از صفات نيك و پسنديده را دارا مي باشد و مي تواند آن را از قوه به فعليت درآورد، براي فعليت درآوردن هر دسته از اين صفات، نيازمند بستر، زمينه و عواملي است. در آيات قرآني به عواملي كه زمينه بروز نيك خويي مي گردد اشاره شده است كه در اين جا به برخي از آن ها اشاره مي شود.
عامل نخستي كه قرآن از آن ياد مي كند مسئله رحمت الهي است. (آل عمران آيه 159) حال مسئله اين است كه چگونه ما مي توانيم رحمت الهي را به سوي خود جلب كنيم تا با اين رحمت بتوانيم به نيك خوئي دست يابيم؟
بي گمان براي دسترسي به رحمت الهي نيازمند شناخت درست از خدا به عنوان آفريدگار هستيم. انساني كه شناخت درستي از خدا نداشته باشد نمي تواند رحمت او را به سوي خود جلب كند و به گونه اي عمل مي كند كه سكنجبين صفرا مي افزايد و عاملي كه به عنوان جلب رحمت به كار برده ايم تبديل به جلب نقمت و دوري از خداوندگار مي گردد. از اين رو شناخت خدا، هدف خلقت، پروردگاري وي، شناخت معاد و پيامبران و پيامبري و عمل بر پايه آموزه هاي وحياني به معناي عامل جلب رحمت اوست تا اين گونه در كنف هدايت الهي قرار گرفته و راه كمالي را زير نظر او و بر پايه آموزه هاي وحياني طي كنيم و منش و خلق نيكو را به دست آوريم. براين اساس وقتي سخن از جلب رحمت به عنوان عامل اساسي براي نيك خويي گفته شده است دربردارنده همه اين معاني و مفاهيم است. هرگاه اين گونه عمل كرديم چنان كه پيامبر(ص) به عنوان سرمشق عمل كرده و اين راه را پيموده است مي توانيم اميدوار شويم كه از عنايت و رحمت خاص الهي برخوردار شده و به نيك خويي دست يابيم. (آل عمران آيه 159)
البته رسيدن به اين مرحله نيازمند صبر و شكيبايي است؛ از اين روست كه قرآن از صبر و شكيبايي در طي طريق به عنوان زمينه رحمت و بستري براي نيك خويي ياد مي كند. (فصلت آيه34و 35)
تأكيد بسيار قرآن بر مسايل و مباحث اجتماعي از آن رو صورت مي گيرد كه موجب شكل گيري كامل شخصيت انسان در اجتماع و جامعه مي شود؛ از اين رو كساني كه مي كوشند با دوري از اجتماع و عزلت نشيني به كمال دست يابند بيراهه مي روند؛ زيرا بخش بسياري از كمالات و شخصيت جامع انسان در اجتماع و در كشاكش مسايل و مشكلات اجتماعي تحقق مي يابد. برپايه اين نگرش است كه قرآن معاشرت با ديگران و حسن خلق در برخوردهاي اجتماعي را به عنوان بستر و عاملي براي رسيدن به منش و خوي نيك برمي شمارد و از مؤمنان مي خواهد كه اين شيوه را براي رسيدن به كمال طي كنند. (فصلت آيه34 و 35 و مؤمنون آيه 96 و قصص آيه 54)

آثار حسن خلق

رعايت حسن خلق با مؤمنان (حجر آيه88) و رعايت خوش خلقي در گفتار و برخوردها حتي نسبت به كافران و مشركان (مؤمنون آيه 96) (فصلت آيه34و 35 و اسراء آيه53) رعايت حال ناتوانان (عبس آيه1 تا 11) از عوامل و زمينه هاي ايجاد كننده نيك خويي در انسان و گسترش آن به عنوان يك منش انساني نسبت به همگان است.
مؤمن مي بايست در نيك خويي به آن جايي برسد كه مظهر خوش خلقي و نيك خويي در ميان بشر به شمار آيد و همگان از آن بهره مند گردند (اسراء آيه53)
آثار فردي و اجتماعي دست يابي به نيك خويي تا بدان حد است كه مي توان با نگاهي به اطراف پيرامون خود آنها را بعينه مشاهده كرد. بسيار ديده شده است كه كساني كه داراي نيك خوئي و خلق خوش بوده اند در كارهايشان موفق بوده اند و همگان آنان را شريك مال و منال و كار خويش دانسته اند و نسبت به آنان رفتار ديگري را درپيش گرفته اند.
وقتي انساني به همگان سلام مي كند و با چهره گشاده برخورد مي كند، مورد توجه ديگران قرارگرفته و دشمني ها تبديل به دوستي ها مي گردد. (فصلت آيه34) مردمان مانند زنبور دور عسل وجودي وي مي گردند و جذب او مي شوند. گرايش عموم به اين دسته از افراد نشان مي دهد كه تا چه اندازه نيك خويي مي تواند در جذب دوست و دشمن تأثيرگذار باشد. (آل عمران آيه159) به طوري كه دشمن از ايجاد تنش و اختلاف در ميان ايشان نوميد مي گردد. (اسراء آيه53) او در زمره بندگان صالح خداوند قرار مي گيرد و از فوايد بندگان خاص و رحمت خاص برخوردار مي شود. (فرقان آيه63) در دنيا و آخرت از توجه ويژه الهي بهره مند شده (قصص آيه54) و اميد به آخرت و ياوري حق درباره وي افزايش مي يابد.
از اين روست كه نيك خويي به عنوان يك اصل اساسي در دستورها و آموزه هاي وحياني الهي مورد تأكيد و سفارش قرارگرفته و از مؤمنان خواسته شده است كه اين منش را در زندگي درپيش گيرند.اسراء آيه 53 و حجر آيه88)
● منبع: روزنامه - کیهان

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:28 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها