0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چگونه شب زنده داري كنيم؟

چگونه شب زنده داري كنيم؟

شمس الدين سيادتي

يكي از مهمترين سازوكارهاي دستيابي به مقام عبوديت و تقرب الهي، شب زنده داري است كه از آن به احيا، تهجد، قيام شبانه و مانند آن ياد مي كنند. سالكان راه حقيقت و روندگان منازل طريقت به حكم شريعت، شب را ظرف پرواز مي دانند. چنان كه روز را فرصتي براي پاسخگويي به نيازهاي ديگر برمي شمارند.
سالكان حقيقت از راه شريعت مي كوشند تا براساس آموزه هاي وحياني قرآن، به دو بخش از مأموريت و تكليف، پاسخ در خور دهند. همانگونه كه انسان، تركيبي از تن و جان است، نيازهاي وي نيز به دوگونه است كه به حكم شريعت مي بايست به آن پاسخ داده شود تا شخص به انسان معتدل كمالي تبديل گردد. دو ظرف زماني شب و روز هر چند كه ظرفيت پاسخگويي به هردو بخش را دارا مي باشد، ولي هريك بنا به علل و عواملي، به گونه اي هستند كه ظرفيت پاسخ گويي به هريك از اين دو بخش را بيشتر دارا مي باشند. از اين رو ظرف روز براي پاسخگويي به اموري چون خورد و خوراك، يا مأموريت هايي چون آباداني زمين و ربوبيت ديگران در حوزه هاي مختلف به ويژه اجتماعي و سياسي و نظامي، اختصاص بيشتر مي يابد و ظرف شب براي خودسازي و تزكيه و پروازهاي كمالي مورد تاكيد و اهتمام قرارمي گيرد.
از اين مطلب شايد بتوان هدف از شب زنده داري را دانست و كلياتي نيز از اين كه چگونه شب زنده داري كنيم دانسته شود، با اين همه، هنوز بسياري از پرسش ها از كيفيت و چگونگي آن، بي پاسخ مانده است. از اين رو نويسنده به سراغ آيات قرآني رفته تا تبيين كند كه چگونه شب زنده داري كنيم و چه ساعاتي از شب سازنده تر و بهتر است؟ با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.

شب، ظرف پرواز روح

روح انسان، آفريده اي بسيار لطيف و حساس است. توجه و اهتمام روزانه نفس به امور مادي و دنيوي و شناي طولاني و غرق در ماديات شدن كه قرآن از آن به «سبح طويل» ياد مي كند، روح را خسته و آزرده مي كند. هرگاه تن به خواب رود، روح به پرواز درمي آيد و هر خوابي، مصداقي از تجريد روح از بدن و جان از تن است كه درقرآن از آن به مرگ موقت ياد مي شود.
روح در هنگام خواب اين فرصت را مي يابد تا به آسمان اتصال با آفريده بالا رود و خود را براي ادامه حيات و زندگي در تن مادي آماده سازد. اگراين اتفاق خروج روح از تن در هنگام خواب اتفاق نمي افتاد، شايد زندگي انساني به اين زيبايي و كمالي نمي بود، زيرا بسياري از چيزها و دانش ها را در اين بازگشت به آفريده و آسمان قداست و معنويت ياد مي گيرد. بنابراين مي توان گفت كه خواب و تجريد روح از بدن، زماني براي شارژكردن روح باشد.
انسان در هر شبانه روز، به خوابي و چرتي، مي تواند روح را به آرامش خاصي برساند و توانايي هاي آن را در سفر همراهي با تن تقويت نمايد. اين اتفاق در زندگي انساني به طور طبيعي اتفاق مي افتد و نظام بدن و روح به گونه اي سامان يافته كه تجريد و شارژكردن اتفاق بيفتد.
اما خداوند اين گونه تجريد را به تنهايي كافي براي رشد و كمال انساني نمي داند. بنابراين اگر انسان، موجودي با اراده و مختار آفريده نمي شد، شايد از طرق ديگري اين مهم انجام مي گرفت تا هر انساني به كمال شايسته و بايسته خود برسد؛ با اين همه، از آن جايي كه انسان از ويژگي منحصر به فردي برخوردار مي باشد، لازم است تا خود براي رسيدن به اين كمال تلاش كند.
اصولا اراده و اختيار انساني كه به وي حق انتخاب مي دهد تا در دو مسير مقابل هم، گام بردارد، چيزي جز تلاش دائم براي شدن نيست. به اين معنا كه اين اراده و اختيار به او كمك مي كند تا در مسير شدني تلاش كند. اين شدن مي تواند در دو مسير متقابل انجام گيرد، ولي از آن جايي كه خداوند هماره اول و آخر هر چيز و هر سير و حركتي است، انسان در نهايت هر دو مسير خداوند را مي يابد. از اين رو خداوند درقرآن بيان مي كند كه حتي كافران و مشركان كه راه متقابل ضلالت را طي مي كنند در پايان مسير، خداوند را مي يابند. اين گونه است كه در آيات قرآني پايان همه راهها و مسيرها را خداوند معرفي مي كند و بازگشت همه امور را به سوي او مي داند.

تلاش براي لقاي پروردگار

خداوند در قرآن بيان مي دارد كه همه تلاش هاي انساني كه در دو مسير متقابل يعني هدايت و ضلالت صورت مي گيرد، او را در نهايت به ملاقات و ديدار خداوند مي برد و براي هيچ موجودي چاره اي جز اين ملاقات در صورت جمالي و جلالي يعني بهشت و دوزخ نيست.
از اين رو به انسان هشدار مي دهد تا در انتخاب راه دقت داشته باشند و راه مستقيم را برگزينند كه ايشان را به سوي كمالات جمالي مي برد و ديداري مسرورانه با سلام و تحيت را درپي دارد. بنابراين لازم است تا انسان تلاش خود را مصروف آمادگي كامل براي اين ديدار زيبا و كريمانه كند.
اما مشكلي كه وجود دارد آن است كه حضور در جهان مادي و پاسخ گويي به نيازهاي غريزي و طبيعي آن، مي تواند او را چنان سرگرم كند كه از اصل مأموريت بازماند و به امور جزيي و مقدماتي بپردازد.
هرچند كه خداوند براي ايجاد اعتدال ميان كشش ها و گرايش هاي مادي و معنوي، ابزارها و فرصت هاي برابر نهاده است، ولي دستيابي به بسياري از كمالات تنها به خواست و اراده انسان بستگي دارد. از اين رو با وجود اتصال به مبدأ از طريق تجريد غير اختياري در خواب، از انسانها مي خواهد تا اين تجريد را درظرف شب از راههاي ديگري چون شب زنده داري و قيام در آن كامل كنند و فرصت هاي فزون تر و توانايي هاي بيشتري براي خود بيندوزند تا در روزهاي غفلت دنيا، از آن بهره گيرند.
اينجاست كه رمز شب زنده داري و فلسفه تشريع آن به عنوان يك حكم الهي به دست مي آيد و رمزگشايي مي شود. از آثاري كه قرآن براي شب زنده داري برمي شمارد مي توان به سادگي دريافت كه شب زنده داري، ظرف پروازهاي روح به مقام قدس و اتصال به مبدأ وجود و آفريدگار و پروردگار است تا دانش و علم و توانايي جديدي را به دست آورد و در زندگي مادي از آن بهره گرفته و مسير متاله شدن را به درستي براي تقرب به خدا طي كند تا به مقام عبوديت ربوبي برسد.
صراحت آياتي چون 2 و 5و6 سوره مزمل اين معناست كه انسان در اين پروازهاي شبانه، آمادگي دريافت وحي و دانش ها و علوم بسيار سنگين و ارزشمندي را دارا مي باشد و با حضور خويش درقرب الهي از معنويت سرشار مي شود و از غفلت بيرون مي آيد و عصمت علمي و عملي را تحصيل مي كند و درمقام صالحان (آل عمران آيات 113 و 114) و محسنان (ذاريات، آيات16 و 17) قرار مي گيرد و از بركات و آثار اين مقامات عالي و كمالي انسان بهره مند مي شود.

كيفيت شب زنده داري

چنان كه گفته شد، شب زنده داري، روش اكمالي براي پرورش و تقويت روح براي پيمودن مسير شدن كمالي است و درحقيقت نعمت و نافله الهي است كه به اين طريق به بندگانش امكان زيادتري بخشيده است تا بتوانند خود را چنان كه هست بشناسند و حقيقت خود را چنان كه شايسته است بيابند و در اين مسير حركت كنند. از اين رو به عنوان امري استحبابي و نافله و فرصتي استثنايي براي بندگان مومن مطرح مي شود (اسراء آيات 79 و 80 و مزمل آيه 20 و آيات ديگر)
با اين همه، كيفيت شب زنده داري مهم تر از خود شب زنده داري است. به اين معنا كه چگونه شب را بگذرانيم و از آن بهره گيريم مهم تر و اساسي تر از اين است كه خود شب را زنده بداريم و نخوابيم.
واژه شب زنده داري كه از آن به احيا نيز ياد مي شود، درحقيقت گوياي چگونگي آن است.
انساني كه درخواب غفلت است همانند مرده اي است كه هيچ روح و رواني ندارد و رفتارهايش به دور از كمال و معنويت است. اما كسي كه شب را زنده نگه مي دارد و آن را احيا مي كند، روح و جانش را زنده نگه داشته و حيات را درتمام لحظات شبانه روز در آن جريان مي دهد.
بنابراين،نفس شب زنده داري مي تواند آثاري را داشته باشد، چنان كه اگر كسي تمام شب را درگوشه اي بنشيند و درسكوت و خاموشي به سر برد بي آن كه كاري كند و يا انديشه و تفكري را داشته باشد، به كمالاتي مي رسد كه از آثار شب زنده داري است.
مرتاضان هندو با اين روش سكوت شبانه به قدرت ها و توانمندي هاي بسياري دست يافته اند كه از جمله آنها تصرف در اشياي مادي جهان از جمله بازداشتن حركت خودروها و قطارهاست؛ زيرا روح دراين سكوت هاي شبانه، تقويت شده و به قدرت طبيعي خود دست مي يابد.
با اين همه اين روش نمي تواند تمام ظرفيت روح و شب را نشان دهد، زيرا دست يابي به كمالاتي كه از راه شب به دست مي آيد بيش از اموري چون تجريد روح و تصرف دركائنات است. اما دست يابي به اين توانمندي و تمام ظرفيت روح و شب آن است كه از راههاي درست انجام گيرد؛ زيرا استفاده از راه هاي نادرست مي تواند آسيب هاي جدي بر روح و روان وارد سازد و برخي از توانمندي ها و به قول معروف تراشه هاي روح را بسوزاند و هك كند. بنابر اين بهتر است تا از متخصصان اين امر استفاده شود. يعني مي بايست به كساني مراجعه شود كه خود اين راه را رفته و توانسته اند همه كمالات را بشناسند و آن را آزاد و رها ساخته و به كار گيرند. اين جاست كه شريعت به عنوان طريقت و راه و روش وارد ميدان مي شود و مديريت كلاس ها و آموزش ها را به دست مي گيرد.
البته نفس آموزه ها به تنهايي براي طي كردن مسير نمي تواند چنان كه بايد و شايد مفيد و سازنده باشد. استفاده بي استاد از اين تعليمات مي تواند گاه به انسان آسيب جدي وارد سازد. از اين رو حتي حضرت موسي(ع) درمقام پيامبري براي استفاده از كلاس هاي خاص، به حضور عالم رباني و متخصص اين فن يعني حضرت خضر مي رود و از هنر وي براي طي كردن مسير كمالي سود مي برد.
اصولا از ديدگاه قرآن، پيامبران و به ويژه پيامبر گرامي (ص) و اهل بيت عصمت و طهارت (ع) اسوه و راهنمائيان اين راه هاي سخت و دشوار هستند كه هركسي را دركلاس هاي علمي و عملي تربيت مي كنند. لذا ماموريت اصلي پيامبران تعليم دانش هاي طريقت به سوي حقيقت و كمال و تزكيه و پرورش جان ها است كه در آيه 2 سوره جمعه و ايات ديگر تبيين و تشريح شده است.
قرآن به عنوان كتاب راهنماي زندگي انسان به همه كمالات، از سوي خداوند فروفرستاده شده است. جالب اين كه اين كتاب كه خود قول ثقيل و داراي محتواي ارزشمند و سنگيني براي عموم و بلكه حتي خواص از اوليا و پيامبران است. درظرف شب نازل شده است كه مهم ترين ظرف آن شب قدري است كه از نظر ظرفيت و جايگاه برابر با هزار ماه مي باشد. (مزمل آيه 6 و قدر آيه 1 و آيات ديگر).
اين كتاب در بردارنده مطالب بسياري درباره كيفيت و چگونگي بهره گيري از تمام ظرفيت شب براي پرواز و تجريد روح جهت كسب تعليمات خاص مي باشد. بنابر اين با بهره گيري از ايات اين كتاب و فرموده هاي رسول اكرم (ص) كه خود اين طريق را تا قاب قوسين او ادني (نجم آيه 9) طي كرده است. كيفيت و چگونگي شب زنده داري و احياي آن را تحليل و تبيين مي كنيم.

1-استغفار:

خداوند در آيات قرآني دست كم هشت كار را براي بهره گيري از تمام ظرفيت شب مطرح مي كند. يكي از اين كارها و اعمال، استغفار است با عبارت «استغرالله ربي و اتوب اليه» به عنوان يك ذكر، بر لب و دل جاري مي شود. كم ترين تعدادي كه اين ذكر مي تواند تاثيرات شكرف خود را نشان دهد هفتاد بار است. كسي كه هفتاد بار اين ذكر تكرار كند مي تواند اميد داشته باشد كه درپوشش امنيتي و حفاظتي خداوند قرار مي گيرد و از وسوسه هاي شيطاني در امان استغفار، يكي از دو عامل بازدارنده از عذاب هاي الهي است كه انسان به سبب خطا و گناه مي بايست گرفتار آن شود. چنان كه استغفار، به انسان اين فرصت را مي بخشد تا افزون بر دفع عذاب، به رفع عذاب هايي كه اكنون گرفتار آن است نيز بپردازد و حتي منافع و بركاتي را نيز از اين طريق كسب كند. از اين رو سه كاركرد دفع و رفع عذاب و جلب نعمت و خير براي استغفار در آيات قرآني بيان شده است.
كساني كه مي خواهند از تمام ظرفيت شب بهره گيرند مي بايست به استغفار به عنوان يك عامل مهم توجه كنند، زيرا فرصت هاي بلند و بزرگي را براي تعالي روح و روان فراهم مي آورد. اين گونه است كه خداوند در آياتي چون 17 سوره آل عمران و 15 تا 17 سوره ذاريات و 20 سوره مزمل به استغفار به عنوان يك دستور اصلي و كار اساسي در شب زنده داري تأكيد مي كند.

2-تسبيح و تنزيه

از ديگر كارهايي كه در شب زنده داري مورد تأكيد قرآن است، تسبيح و تنزيه خداوند از هر نقص و كمبودي است. درشب زنده داري از انسان ها خواسته شده است تا خود را مشغول به تسبيح و تنزيه كنند. ازآن جايي كه شب، يك تاريكي و پرده بر روي همه اشيا مي افكند، فرصت خوبي براي عقل فراهم مي آيد تا از مقام تشبيه كه مقام خيال و تخيل است بالاتر رفته و در امور كليات به جاي جزئيات بينديشد. درپوششي از پرده شبكه ديگر رنگ ها و تجليات اسمايي خود را نشان نمي دهد و همه هستي به گونه اي كلي ديده مي شود و نواقص و كمبودها به چشم نمي آيد.
دراين حال قلب مي تواند فرصتي بيابد تا دركليات كه مقام عقل است تفكر و تدبر كند و به اوج توجه يابد و به جاي تشبيه به تسبيح و تنزيه بپردازد.
از نظر قرآن، دست يابي به معراج كه مقام عقل است، از راه تسبيح و تنزيه، شدني است. از اين رو همواره معراج و تجريد، با تسبيح خداوند شروع مي شود و آيه نخست سوره اسراي پيامبر(ص) نيز اين معنا را تأكيد و گوشزد مي كند. براين اساس عارفان و سالكان معروف، بر خواندن سوره هاي مسبحات تأكيد و اهتمام خاصي داشته و دارند. خداوند در آياتي چون 130 سوره طه و 15 و 16 سوره سجده و 39 و 40 سوره ق و 48 و 49 سوره طور و نيز 26 سوره انسان به نقش كليدي تسبيح براي پرواز شبانه روح و تجريد و معراج آن اشاره مي كند و خواهان بهره گيري از تسبيح و تنزيه براي اين مقاصد كمالي مي شود.

3- ستايش خداوند

ستايش خداوند، از ديگر راه ها و كارهايي است كه بايد در شب زنده داري انجام شود. توجه به همه اسماي كمالي و ذكر آن چون خواندن جوشن كبير و صغير مي تواند گامي براي تحقق اين معنا باشد. از آن جايي كه قرآن خود كامل ترين اسماي الهي است مي توان از آن نيز به عنوان يك ابزار ستايش خداوندي استفاده كرد؛ زيرا آيات قرآني به تفصيل، آفريده ها و توجهات و عنايات الهي به همه كائنات از جمله انسان ها را بيان كرده است. با خواندن آيات قرآني در حقيقت نوعي ستايش از خداوند تحقق مي يابد. (ال عمران آيه 113 و مزمل آيات 2 و 4 و 20)

4- ذكر الهي

ذكر الهي به عنوان يكي از مهم ترين كارهايي است كه در قرآن براي شب زنده داري بيان شده است. ذكر به معناي ياد خداوند، وظيفه و تكليف دايمي بشر است، بدون ذكر، آدمي دچار نسيان و غفلت مي شود و خداوند نيز وي را به همين سبب از توجه و عنايت خود محروم مي كند. با اين همه ذكر شبانه از جايگاه مهم و برتري برخوردار مي باشد، زيرا موجب توجه و حضور قلب نسبت به حقيقت مطلق هستي يعني خداوند مي شود.
ذكر در همه اقسام و انواع آن مفيد است حتي اگر اين ذكر زباني باشد، چنان كه مرتاضان هندي از طريق ذكر به دوام، به نوعي خلسه دست مي يابند كه موجبات جدايي و تجريد روح از بدن را فراهم مي آورد. در مجالس صوفيان نيز از اين گونه ذكر زباني براي حضور قلب و خلسه استفاده مي شود. با اين همه تفاوت هاي معناداري ميان ذكر قرآني با هندي و صوفي وجود دارد كه اين جايگاه براي طرح آن مناسب نيست.
خداوند در آيه 2 و 8 سوره مزمل ياد و ذكر الهي را در شب به عنوان يك عبادت و كار شبانه مطرح مي كند. علامه طباطبايي با توجه به اين كه آيه 8 سوره مزمل عطف به آيه 2 آن است كه به ترتيل قرآن در شب اشاره مي كند، اين معنا را استنباط كرده است كه ذكر در اين جا مي تواند همان ذكر لفظي باشد. (الميزان، ج 20، ص 64)

5- تلاوت قرآن

تلاوت قرآن به عنوان يك عمل عبادي و كار شبانه مطرح شده است؛ زيرا قرآن بالاترين ذكر و هم چنين بالاترين ستايش خداوندي است. از سوي ديگر، تدبر در آيات آن هم، عبادت و خواندن آن نيز عبادت است. بنابراين كساني كه براي شب زنده داري برمي خيزند مي توانند به قرآن به عنوان مهم ترين عبادت و ذكر و ستايش و مانند آن توجه كنند. خداوند در آياتي چون 113 آل عمران با تأكيد بر تلاوت آيات الله در قيام شبانه از آن به عنوان عملي عبادي براي كساني كه خواهان دست يابي به كمال هستند سخن به ميان مي آورد و در آياتي چون 2 و 4 و 20 سوره مزمل ترتيل و تلاوت قرآن را در طول تمام شب امري نيكو برمي شمارد.

6-تهجد

از مصاديق مهم تهجد، نماز شب است كه به عنوان نافله شبانه در آياتي چون 113 سوره آل عمران و 79 سوره اسراء و 130 سوره طه و 64 سوره فرقان و بسياري از آيات ديگر قرآني بدان اشاره و توجه داده شده است. در آيه 79 سوره اسراء اصولا دست يابي به مقام محمود مشروط به نماز شب دانسته شده است. درباره نماز شب مطالب بسياري گفته و نوشته شده است و لذا به همين مقدار بسنده مي شود.

7- سجده

سجده بي گمان مصداق كامل عبوديت و بندگي و تسليم است. كسي كه به سجده مي افتد، تذلل و بندگي خود را بيان مي كند و اطاعت و تسليم محض خويش را اعلان مي دارد. از اين رو از آن به عنوان يك كار مهم در شب سخن گفته شده و خداوند از مردم خواسته است تا براي بهره گيري از تمام ظرفيت شب در خلوت هاي شبانه، با سجده، خضوع و خشوع و بندگي محض خويش را نشان دهند. (آل عمران آيه 113 و فرقان آيه 64 و سجده آيه 15 و زمر آيه 9 و انسان آيه 26)

8- دعا و نيايش

تهجد مومنان در دل شب همراه با دعا و نيايش به درگاه خداوند از ديگر اعمالي است كه براي شب تجويز شده تا شخص بتواند به تمام ظرفيت شب دست يابد و راه كمال و تجريد و اتصال به شعاع انوار الهي را بپيمايد.
در روايات است كه معصومان و اولياي الهي به شب و نيايش هاي آن توجه بسيار داشته اند كه از جمله مي توان به بسياري از نيايش ها از جمله دعاي كميل اشاره كرد كه در دل هاي تاريك شب خوانده مي شد. به هر حال دعا و نيايش زمينه براي حضور قلب و ذكر الهي را فراهم مي آورد. از اين رو از آن به عنوان قرآن صاعد در برابر قرآن نازل ياد كرده اند.
اگر قرآن، كلام خداست، دعا و نيايش پاسخ بنده است به كلام الهي و اين گونه ميان بنده و خدا، تكلم تحقق مي يابد و انسان در برابر هر كلام خداوند، كلامي بلند بر زبان مي آورد. خداوند در آياتي چون 79 و 80 سوره اسراء و 15 و 16 سوره سجده از نيايش به عنوان يك كار عبادي در شب ياد مي كند و مردم را بدان تشويق مي كند. كاري كه همه پيامبران و معصومان(ع) در مقام تكلم با خداوند انجام مي دادند و زمينه براي اتصال كامل فراهم مي آوردند.
البته كارها و امور ديگري نيز به عنوان اعمال عبادي در ظرف شب بيان كرده است كه مي توان به وضو و طهارت ظاهري و مانند آن اشاره كرد. از نظر قرآن تمامي شب اين ظرفيت را دارا مي باشد ولي بي گمان سحر از موقعيت و ظرفيت بالاتري براي كارهاي بسيار برخوردار است. باشد تا از طريق شب بتوانيم به سوي كمال گام برداريم.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:44 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

كاركردهاي آميختگي قدرت با عزت

كاركردهاي آميختگي قدرت با عزت

حسين ابراهيمي

عزت در مفهوم قرآني چيست و چرا اين همه از ارزش و اعتبار برخوردار مي باشد و چگونه و با چه علل و عوامل دروني و بيروني اين مفهوم در شخص يا جامعه پديدار مي گردد. نويسنده در حد مقتضاي اين نوشتار كوشيده است تا به اين پرسش ها پاسخ هاي قرآني بدهد. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.

مفهوم قدرت

يكي از مفاهيم كليدي در علوم انساني به ويژه دانش سياسي و روان شناسي اجتماعي واژه قدرت است. قدرت به معناي توانايي و استطاعت بر انجام كار است. دولت ها نماد قدرت ملت در مفاهيم سياسي جديد مي باشند و اقتدار دولت بيانگر اقتدار ملت و جامعه سياسي است كه آن را پديد آورده است.
در علوم سياسي مبناي همه مباحث و مسايل دانش سياسي، قدرت و امور مربوط و يا مرتبط با آن است. اين مسئله در تحليل و تبيين قرآني رنگ و رويي ديگر به خود مي گيرد. به اين معنا كه جابه جايي روشني ميان دو مفهوم عزت و قدرت صورت مي گيرد و همان نقش و كاركردي را كه مفهوم قدرت در علوم سياسي و دانش هاي ديگر ايفا مي كند به مفهوم عزت منتقل مي شود و قدرت در سايه عزت معنا و مفهوم درست مي يابد.
از اين روست كه عزت در همه علوم و دانش هاي انساني نقش و كاركرد بسيار مثبتي مي يابد و مفهوم قدرت از چنين نقشي برخوردار نمي شود؛ به ويژه كه مفهوم عزت در تحليل و تبيين قرآني در بسياري از موارد داراي بار مثبت ارزشي است و اين در حالي است كه مفهوم قدرت در بيش تر موارد كاربردي آن داراي بار منفي ارزشي است. انسان سالم و كامل در تبيين قرآني كسي است كه از عزت برخوردار مي باشد و داراي عزت نفس و عزت اجتماعي و سياسي مي باشد؛ چنان كه جامعه اي داراي قدرت مثبت و ارزشي است كه از عزت سياسي بهره مند شود.

مفهوم عزت

عزت در كاربردهاي قرآني، حالتي است كه مانع مغلوب شدن انسان و يا جامعه مي شود و عزيز كسي است كه قاهر و چيره است و مقهور كسي نمي شود؛ زيرا زمين عزاز به زمين بلندي مي گويند كه آب و سيل بر آن چيره نمي شود و همواره از دسترس آن به دور مي باشد. اين واژه در معاني چون غلبه و چيرگي، امتناع، نادر، قوت و قدرت، عظمت، بزرگواري، ارجمندي، ارج و سرافرازي، شكست ناپذيري به كار رفته است.
در منتهي العرب، عزت در مقابل ذلت و به معناي ارجمندي و شدت است.
راغب اصفهاني لغت شناس پرآوازه قرآن كريم عزت را از ريشه «ارض عزار» به معناي زمين سخت و نفوذ ناپذير مي داند و آن حالتي است كه انسان را از مغلوب شدن باز مي دارد.
عزت نيز به معناي توانايي و در مقابل ذلت آمده است. فقيه دامغاني با توجه به كاربرد كلمه عزت و مشتقات آن در قرآن كريم، اين معاني را براي آن بيان كرده است: 1- عظمت و بزرگي 2- جمعيت و اختلاف 3- غلظت و صلابت 4- سخت و دشوار 5- تقويت كردن 6- غلبه 7- المنع (محكم و استوار).
به هر حال مي توان گفت كه عزت در اصطلاح همان قدرت برتر چيره و شكست ناپذير و غيرقابل نفوذ است و انسان عزيز كسي است كه به اين حالت روحي و رواني دست يافته باشد كه كسي او را خوار و ذليل نكند و بر وي چيره نشود.

اهميت عزت

خداوند در آيه 10 سوره فاطر عزت و سرافرازي را از خواسته هاي طبيعي و فطري بشر برمي شمارد و بيان مي دارد كه اگر كسي در پي اين عزت فطري و سرافرازي طبيعي است مي بايست به منشا و خاستگاه عزت مراجعه نمايد وا ز او بهره مند شود. از اين روست كه در اين آيه عزت را مختص ذات خويش مي داند و براي دست يابي به عزت و قدرت شكست ناپذير و غيرمغلوب از مردم مي خواهد كه در پرتو عزت خداوند عزت خويش را جست وجو كنند. (نساء آيه 139)
در آيه 26 سوره آل عمران خداوند به اين نكته توجه مي دهد كه عزت را نمي توان در جايي ديگر جست و به دست آورد و هم چنين تاكيدمي كند كه اعطاي عزت و بخشش آن به انسان ها، منوط به مشيت و اراده است؛ زيرا تنها خداوند است كه بر همه هستي مالكيت و سيطره دارد و همين سيطره و مالكيت الهي بر همه هستي است كه عزت را به خداوند مي بخشد و اگر كسي بخواهد در بخشي از اين هستي و كائنات حتي وجود خويش تسلط و چيرگي يابد به گونه اي كه شياطين و غيرشياطين نتوانند بر او تسلط يابند مي بايست خود را به عزت الهي متعلق كند.
به سخن ديگر، مالكيت و سيطره ذاتي خداوند بر همه هستي پشتوانه عزت الهي و هم چنين عزت بخشي به ديگراني است كه مي خواهد به آنان عزت بخشد. (آل عمران آيه 26 و نيز يس آيه 13 و 14) بنابراين اگر كسي مي خواهد از خاستگاه عزت يعني مشيت و اراده الهي بهر مند شود مي بايست به گونه اي باشد كه رضايت و خشنودي وي را به دست آورد. از اين جاست كه تنها پيامبران(ع) كه مخلصان (به فتح لام) هستند و نيز مومنان راستين از عزت واقعي و حقيقي برخوردار مي شوند.

كاركردها و آثار عزت

هرچيزي كه مطلوب انساني و مقصد و مقصود اوست مي بايست داراي آثار و كاركردها و ارزشي باشد كه موجب مي شود تا شخص و يا جامعه اي به سوي آن متمايل و گرايش يابد. از اين روست كه توجه به نقش و كاركردهاي عزت در زندگي فردي و اجتماعي و نيز مادي و معنوي و يا دنيوي و اخروي مي تواند عامل تحريك و انگيزش براي بشر و يا جوامع بشري باشد. هم چنين آثار و پيامدهاي عزت نيز مي تواند در انگيزش آدمي موثر باشد. در اين جا با بهره مندي از آيات قرآني به كاركردها و آثاري از عزت توجه داده مي شود كه به نظر مهم و اساسي است.
خداوند در آيات چندي چون بقره آيه 220 و مائده آيه 118 و ابراهيم آيه 4 و فاطر آيه 2 عزت و نفوذناپذيري خداوند را عاملي مهم در اجراي خواسته هاي حكيمانه خويش مي شمارد. از اين جا مي توان دريافت كه اگر كسي بخواهد به خواسته هاي خويش برسد و يا خواسته هاي خود را اجرايي كند مي بايست داراي عزت باشد تا در برابر شرايط و يا موانع و امور بازدارنده دست يابي به خواسته، مقاومت كند و به هدف خويش برسد. بنابراين عزت عاملي مهم در دست يابي به خواسته هاي انساني نيز مي باشد.
خداوند عزتمندي خود را مظهر عالي ترين صفات و مثل اعلاي خويش مي شمارد (نحل آيه 60 و روم آيه 27) بر اين اساس انسان و يا جامعه اي كه مي خواهد عالي ترين صفت و مثل اعلاي خويش را نشان دهد بايد برخوردار از صفت و حالت عزت باشد وگرنه نمي تواند به صفت برترين و بهترين حالت خويش دست يابد.
خداوند براي عزت دو كاركرد و اثر مختلف معرفي مي نمايد. برخي از اين آثار مربوط و يا مرتبط به عزت خداوندي و برخي ديگر مربوط به انسان و جوامع بشري است.

آمرزش بندگان

خداوند در آيه 118 سوره مائده و نيز 5 سوره ممتحنه و 17 و 18 سوره تغابن، عزت خداوندي را منشا و خاستگاه آمرزش بندگان مي شمارد. به اين معنا كه عزت الهي موجب مي شود تا در حق بندگان خطاكار خويش رحم آورد و گناهان و خطاهاي ايشان را ببخشد و بيامرزد.

آفرينش

از ديگر آثار عزت خداوند مي توان به مسئله آفرينش اشاره كرد. خداوند در آيه 27 سوره لقمان عزت و حكمت خداوند را منشا و خاستگاه بي پاياني كلمات وجودي آفرينش شمارد و مي گويد كه همه موجودات به عزت و حكمت او پديدار مي شوند و از آن جايي كه عزت و حكمت وي را نهايتي نيست براي كلمات وجودي (موجودات و آفريده ها) نيز پاياني نيست.

رحمت خاص و عام

مؤمنان اگر از رحمت خاص و عام خداوند بهره مند مي شوند به سبب عزت خداوند است كه در آيات 71 سوره توبه و 2 فاطر به اين اثر و كاركرد عزت خداوند اشاره شده است.
تسليم، تشريع، تنزيه، توكل، خوف، دعا و اتمام حجت و...
عزت خداوند هم چنين موجب تسليم در برابر خدا (بقره آيه 208 و 209) تشريع احكام و قوانين كيفري سخت (مائده آيه 38) تنزيه او از هرگونه نقص و كاستي و شراكت (آل عمران آيه 6 و 62 و سبا آيه 27 و حشر آيه 23) توكل و اعتماد به خدا در همه امور (انفال آيه 49 و شعراء آيه 217 و عنكبوت آيه 26) و خوف از خدا و خشيت از وي (فاطر آيه 28) و دعا و نيايش براي اجابت خواسته هاي مختلف و متعدد (غافر آيه 7 و 8 و ده ها آيه ديگر) و نيز اجابت آن (همان و نيز ممتحنه آيه 5) و اتمام حجت خداوند با ارسال پيامبران و كتب آسماني (نساء آيه 165) و مصونيت يابي قرآن از هر گونه تغيير و تحريف (يس آيات 2 و 5 و زمر آيه 1 و غافر آيه 2)، علت و منشا ابتلا و امتحان انسان ها براي ظاهر شدن نيكي هاي نيكان (ملك آيه 2)، امدادهاي غيبي به مؤمنان و شكست دشمنان (احزاب آيه 11 و 25) و امور ديگر مي شود.
همين عزت در زندگي بشر نيز آثار و كاركردهاي مختلف و متفاوتي دارد كه از جمله مي توان به اتحاد و اجتناب از تفرقه ميان مسلمانان اشاره كرد. به سخن ديگر عزت الهي كه خاستگاه عزت مؤمنان است موجب مي شود تا مردم در محور عزت و قدرت الهي گرد آيند و در سايه عزت الهي منسجم شده و با همدلي و همراهي و انسجام به سوي مقصد توحيدي حركت كنند. (بقره آيات 208 و 209)

بخشش و احسان

از ديگر كاركردها و آثار اجتماعي عزت در انسان و جوامع بشري مي توان به بخشش و احسان در ميان مردم و دوري و پرهيز از بخل و خساست اشاره كرد كه خداوند در آيات 16 و 17 سوره تغابن به آن اشاره مي كند؛ زيرا كسي كه خداوند را قادر و توانا بر هر چيزي مي شمارد و متوجه و ملتفت مالكيت و حكمت و دانايي و آگاهي اوست در برابر نعمت هايي كه خداوند به او بخشيده است بخل نمي ورزد و به كساني كه به آن نيازمند هستند عطا و احسان و حتي ايثار مي كند. از اين رو مي توان گفت كه عزت انسان در كنار توجه به عزت خداوند و اقتدار او در همه چيز موجب مي شود تا شخص با دلي آرام نه تنها احسان بلكه ايثار كند و متوقع باشد تا خداوند او را در زندگي كمك و ياري كند و هرگز دعا و نيايش وي را رد نكرده بلكه اجابت نمايد.
خداوند در آيه 16 تا 18 سوره تغابن عزت خداوند را مقتضاي انفاق و اعطاي قرض و وام به ديگري مي داند تا معلوم نمايد كه عزت و توجه به اين مفهوم و تأثرپذيري از آن تا چه اندازه در زندگي اجتماعي بشر و همگرايي و كمك و تعاون و احسان نقش دارد.

استقامت

چنان كه باور به عزت الهي موجب مي شود تا انسان ها در حوزه عمل اجتماعي انسان هاي با استقامتي شوند و در برابر فشارها تحمل خويش را افزايش دهند و خود را نبازند. در حقيقت ريشه استقامت افراد و جوامع را در برابر فشارهاي بيروني و دروني به ويژه دشمنان ملت و مردم مي بايست در آگاهي انسان از عزت الهي جست. چنان كه اصحاب اخدود با چنين آگاهي و دانشي است كه در برابر آتش هاي برافروخته و تهديد يهوديان مقاومت كردند و حاضر نشدند تا دست از ايمان خويش به خدا بردارند و حاضر شدند تا در گودال هاي آتش انداخته شوند ولي ايمان خويش را از دست ندهند. (بروج آيات 4 تا 8)

انس و الفت

الفت و انس ميان مؤمنان نيز ريشه در عزت مؤمناني دارد كه ريشه در عزت الهي دارند. اين گونه است كه ارتباط تنگاتنگي ميان عزت الهي و عزت مؤمنان مي توان ردگيري و شناسايي كرد. به سخن ديگر، عزت و آثار آن در بشر ريشه در عزت الهي و آگاهي از آن دارد و همين آگاهي و ارتباط ميان عزت طولي مؤمنان با عزت الهي موجب مي شود كه آثاري چون الفت و انس ميان مؤمنان پديدار گردد و انسجام و اتحاد در ميان جوامع مؤمن تحقق يابد. (انفال آيه 63) بنابراين ظهور عزت الهي در دل هاي مؤمنان است كه موجبات همگرايي و همدلي و همبستگي و انسجام مردم را فراهم مي آورد و مؤمنان را همانند شخصي يگانه درمي آورد كه درد و رنج و شادي و سرور يكي به معنا و مفهوم درد همگي و سرور جمعي مي شود.

پيروزي در زندگي و جنگ

از ديگر آثار و كاركردهاي مهم عزت مي توان به پيروزي آنان در زندگي و جنگ ها اشاره كرد. عزت مؤمنان كه برگرفته از عزت الهي و از خاستگاهي چنان والا برخوردار مي باشد موجب مي شود تا مؤمنان در جنگ و اموري ديگر پيروزي را نصيب خويش گردانند و دشمنان را خوار و ذليل نمايند. (آل عمران آيه 123 و 126 و نيز انفال آيات 9 و 10 و 49)
توجه به عزت الهي و اعتماد و تكيه كردن به قدرت لايزال وي موجب مي شود تا انسان از نگراني بيرون آيد و حزن و اندوه از دل وي برطرف گردد. (يونس آيه65)

عوامل عزت

با مطالب پيشين به خوبي روشن شد كه عزت جز در سايه سار عزت الهي براي انسان تحقق نمي يابد چنان كه قدرت و توانايي بشر در حوزه هاي مختلف نيز جز در سايه عزت و توجه به عزت الهي شدني نيست. براين اساس مي توان گفت كه عوامل عزت را مي بايست در عوامل تقرب به خدا و جلب رضايت و خشنودي وي جستجو كرد.
با اين همه قرآن به برخي از علل و عوامل به عنوان عوامل مؤثر اشاره مي كند كه در ايجاد و تحقق عزت در بشر تأثير بيشتر تر و مهم تري دارد.

آخرت طلبي

از جمله اين عوامل مي توان به آخرت طلبي اشاره كرد. به اين معنا كه آخرت طلبي و پرهيز از متاع دنيوي موجب مي شود تا شخص از عزت الهي بهره مند شود و سايه عزت خداوندي بر سر او افتد. (انفال آيه67)
از ديگر عوامل مؤثر در تحقق عزت مي توان به نقش اراده اشاره كرد. به اين معنا كه عزت انسان ها با انتخاب و اراده خود آنان تحقق مي يابد و تا انسان نخواهد كه از عزت الهي بهره مند گردد و در خويش عزت الهي را تجلي و ظهور دهد چنين امكاني براي او فراهم نخواهد شد. از اين روست كه در آيه 10 سوره فاطر به نقش اراده شخص توجه مي دهد تا بيان دارد كه اراده انساني تا چه اندازه در تحقق عزت در شخص مؤثر است.

عبادات

از ديگر عوامل عزت آفرين در بشر مي توان به عبادت و اطاعت خداي يگانه اشاره كرد. خداوند در آيات 81و 82 سوره مريم اين راه را پيشنهاد مي كند ولي اگر به خوبي در اين عامل توجه شود دانسته مي شود كه مراد از آن تسليم در برابر آموزه هاي وحياني و نبوي است. به سخن ديگر انسان نمي تواند هرگز به عزت دست يابد مگر آن كه انساني مطيع باشد و در برابر خداوند و نه ديگري سر تسليم فرودآورد تا به خداوند تقرب جسته و از محبت و مهر او بهره مند گردد. بر اين اساس مي توان گفت كه عوامل ديگر تحت اين عامل قرار مي گيرند به اين معنا كه اگر شخص بخواهد تا اراده عزت كند مي بايست در راستاي اين اراده سر تسليم در برابر خداوند فرود آورد. بنابراين عبادت از مهم ترين علل و عوامل دست يابي به عزت در شخص و جامعه است.
براين اساس مي توان گفت كه اگر خداوند به قرآن به عنوان عامل عزت اشاره مي كند (ابراهيم آيه1 و سباء آيه6) و يا ولايت مؤمنان به ويژه اولي الامر(ع) را عامل عزت برمي شمارد (نساء آيه139) در حقيقت به تسليم و عبادت محض در برابر خداوند اشاره مي كند كه از راه اراده به عزت جويي از طريق بهره مندي از قرآن و اطاعت و پيروي از آموزه هاي آن و نيز دستورها و فرمان هاي اوليايي معصوم الهي(ع) تحقق مي يابد.
براين اساس مي توان گفت كه عوامل پيش گفته در مسير تحقق تسليم و اطاعت محض از خداوند و آموزه هاي وحياني و نبوي است. بنابراين هر كسي عزت مي خواهد مي بايست تسليم خواست خداوندي و آموزه هاي قرآني و دستورهاي اولي الامر(ع) باشد.

موانع عزت

اين گونه است كه خداوند هر گونه پيروي و اطاعت از شيطان و شرك (يونس آيه 65 و 66 و مريم آيات 81و 82) و دوستي و محبت با كافران و پذيرش ولايت ايشان (نساء آيه138 و 139) و نيز سلطه شاهان و حاكمان ستمگر را عامل خواري و ذلت بر مي شمارد (نمل آيه 34) و از آن پرهيز مي دهد.
به هر حال هر كسي كه در جست وجوي قدرت است و عزت مي طلبد مي بايست راه خدا را در پيش گيرد و از عواملي از اين دست بهره مند و از موانعي پيش گفته پرهيز و اجتناب ورزد.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:44 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مدخل جديد لتفسير القرآن

مدخل جديد لتفسير القرآن

غالب حسن
القسم الاول : التفسير المعادلاتي
الفكرة

تَسود القرآن الكريم مجموعة كبيرة من المعادلات، هذه المعادلات ذات طبائع متعدّدة متكثرة، فهناك المعادلة الكونيّة والاقتصاديّة والأخلاقيّة والسياسيّة، فالقرآن كثيراً ما يربط بين عنصرين على نحوٍ ما. وهذا هو مقصودنا بالمعادلة.
قال تعالى : (لئن شكرتم لازيدنكم). قال تعالى : (ان تنصروا اللّه ينصركم). قال تعالى : (ولا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار).
فنحن هنا امام علاقةٍ ما بين موضوعين (الشكر وزيادة النعم، الركون الى الطغاة والمصير الجهنمي...)، أي اننا في مواجهة معادلة. وتتحدّد هويّة المعادلة من الطبيعة العامّة للعناصر المكوّنة لها. كما ان طبيعة العلاقة لها دور في تحديد هذه الهويّة او الصيغة.
المفسرون القدامى والمحدثون كثيراً ما يلتقطون هذه المعادلة او تلك، وكثيراً ما يعملون مشكورين على تشخيص العلاقة بين الشقين، سببيّة ام شرطيّة ام.. ام..، وقد قرّبوا بذلك فهم كتاب اللّه تعالى للناس وزوّدوا الفكر الانساني بمادّة قرآنيّة غزيرة رائعة. ولكن في الحقيقة ان هذا لا يكفي، ذلك ان المحاولة هذه تعبر عن جهد منصب على المعادلة كهيئة قائمة بذاتها، تتجسد بين شقين، والجهد المذكور يتردّد في فضاء معادلة مُسمّاة بموضوعيها في حين ان القضية يجب ان تتخذ طابع المنهج ثم نفسّر المعادلة على ضوء هذا المنهج ذلك ان كل معادلة مجموعة من المقتربات والنقاط والاشارات. للمعادلة طرفاها، وللمعادلة جذرها، وللمعادلة شروطها، وللمعادلة نتائجها. كذلك للمعادلة معاملها. والمعادلة قد ترجع الى ما هو اوسع منها... وهكذا... وعليه : يمكن ان نقول : ان هناك ما نستطيع ان نعنونه ب(التفسير المعادلاتي للقرآن الكريم).

المنهج

نحاول الآن ان نطرح بعض معالم هذا المنهج عبر نقاط متسلسلة، وهي :
أولاً : تحديد المعادلة بطرحها الاوّلي، أي تشخيص الآية ذات البنية المعادلتية المثبتة بطرفيها او شقيها او عنصريها... او كما قلنا : ان هذه المعادلة قد تكون ذا منحى عقيدي او ذات رؤية اجتماعيّة او طرح اقتصادي... وفي الواقع ان اكثر من معادلة ومعادلة في الخطاب القرآني قد تتجسّد في اكثر من آية واخرى، ومن المستحسن هنا اختيار الآية الواضحة البيّنة. ولا مانع بطبيعة الحال درج الآيات الاخرى حَسب تسلسل درجة الصراحة وعمق الانكشاف.
ثانيا : نحاول جهد امكاننا اكتشاف (مُعزّز) للمعادلة المثبتة، وذلك مثلاً - اذا وجدت آية تعقد علاقة اثبات بين ضدي موضوعي المعادلة (الآية) التي هي محل التجربة والدراسة والنظر، فالقرآن الكريم يبني علاقة اطراد بين الشكر وزيادة النعم، فهل هناك نص قرآني يوضح هذا الاطراد بين كفران النعمة والقحط مثلاً؟.
ثالثاً : لا بد ان نقوم بعملية تعريف قرآني دقيق لكل موضوع من موضوعي المعادلة القرآنيّة. بل هو الخطوة الثانية بعد تشخيص المعادله. وفي اعتقادي ان هذه الخطوة في غاية الضرورة لامكان التسلسل المنطقي الصحيح لفهم المعادلة كفضاء وبناء ونتائج.
ورابعاً : العودة بالمعادلة الى معادلة اوسع، أي نحاول ان نجعل منها مصداقاً او فرداً لبُنية معادلاتيّة ذات مجال اشمل ومضمار اكثر مَدىً.
خامساً : تثبيت جذر المعادلة المسؤول الحقيقي عن انبعاثها وتأسيسها وصيرورتها، ومتابعة حركة المعادلة على ضوء الجذر المؤسّس.
هذه اهم خطوات المنهج. وهي خطوات عامّة. وقد لا نجد كل فقراته موقعاً تطبيقياً في العمليّة. أي في تفسير المعادلة منذ طرحها وحتى اكتشاف جذرها المكوِّن.

نموذج تطبيقي (1) معادلة اخلاقية

قال تعالى : (لئن شكرتم لازيدنّكم).
هذه الآية الشريفة عبارة عن معادلة واضحة. لها طرفان مشخّصان بصراحة، هما على الترتيب:

1 - الشكر.

 

2 - زيادة النعم.

وتقرير المعادلة هو:
ان الشكر يؤدي الى زيادة النعم، وبعبارة اكثر انسجاماً مع فكرة المعادلة، ان هناك علاقة اطرادية بين الشكر وزيادة النعم. وهو ما يعرف بلغة الرياضيات (المعادلة الأُسيّة)، ومفادها ان أي تغيير طفيف في احد طرفي المعادلة يستتبعه ازدياد مطّرد في الطرف الثاني.
اذن،هذه المعادلة تتقوم بطرفيها من جهة وبطبيعة العلاقة المنعقدة بين هذين الطرفين من جهة اخرى.
وقبل ان نلج في تتبع خطوات العمل. علينا ان نعرف امرين:

اولاً: ما هو الشكر؟

 

ثانياً: ما هي النعمة؟

الشكر في نطاق الفكر الأخلاقي الاسلامي تصور النعمة واظهارها، ويعود في الأساس الى اصله اللغوي الذي هو (الثناء) باللّسان على انسان بمعروف يُوليه كما في معجم مقاييس اللغه. وكما في فروق اللغة: الشكر: هو الاعتراف بالنعمة على جهة التعظيم للمنعم. وعلى هذا الاساس وبلحاظ مجموعة مقتربات لا مجال لبيانها هنا، فان الشكر في فكرنا الاسلامي على ثلاثة مستويات:

المستوى الأول:

الثناء القولي، المدح والإطراء وربما الاعتراف باللّسان، وفي ذلك قوله تعالى: (اشكر لي ولوالديك).

المستوى الثاني:

ابراز النعمة واظهارها للعيان بالمستوى الذي يبُدي نعمة اللّه للخارج والعيان (وأمّا بنعمة ربك فحدّث).

المستوى الثالث:

العمل بتعاليم واوامر المنعم، طاعته والسير في فلك ارادته التشريعيّة والاخلاقية والقانونية، وهو - كما يبدو - مفاد قوله تعالى: (اعملوا آل داود شكراً).
هذه صورة موجزة مكثفة عن معنى الشكر في القرآن الكريم. شكر اللّه تعالى، ونكتفي بهذا المقدار السريع لأنه كمدخل وليس كوضوع.
اما النعمة فهي الحالة الحسنة في اللغة، والنُّعماء بازاء الضراء. والنُّعمى نقيض البؤس، والنّعمة في القرآن الكريم وبلحاظ نسبتها الى اللّه هي هذه الخيرات والبركات التي يزخر بها الوجود، (وان تعدوا نعمة اللّه لا تحصوها). ومنها نعمة الايجاد والحياة بكل ما يعنيانه من مفردات ودلالات. ومنها نعمة الايمان والاسلام. ومنها نعمة العقل والبصر والسمع... الخ. وهي كلها من اللّه وبفضله ورحمته جلّ وعلا.

والى هنا استفدنا ما يلي:

ان شكر اللّه تعالى، لساناً او اظهاراً او عملاً... يؤدي الى اطّراد النعم واتساعها وتكثرها وتولّدها، وبطبيعة الحال، ان هذا الاطراد يتأثر بمستوى الشكر وبسعته وكمّه وعمقه، فالشكر على مستوى الاظهار أدعى في مدى التأثير من الشكر على مستوى اللّسان، مثلاً، والشكر الذي هو افراز المستويات الثلاثة في آنٍ واحد... اكثر فاعليّة في تحقيق النتائج المترتبة من الشكر الذي هو على مستوى واحد. وهكذا.
اعتقد من هذا العرض السريع المتلاحق الموجز تكون المعادلة قد اكتسبت شيئاً من الوضوح النسبي الذي يؤهلنا للدخول في المرحلة التالية.
* * *
هل هناك ما يعزّز هذه المعادلة في القرآن الكريم؟
في الحقيقة: من السهل جداً العثور على مثل هذا الدليل المعضّد او هذا المعزّز من تضاعيف الحظاب القرآني الكريم.
قال تعالى: (وضرب اللّه مثلاً قرية كانت آمنة مطمئنة يأتيها رزقها رغداً من كل مكان فكفرت بأنعم اللّه فأذاقها اللّه لباس الجوع والخوف بما كانوا يصنعون).
والكفر بنعم اللّه هو عدم اضافتها للّه جلّ وعلا بالشكر لساناً او طاعة او اظهاراً كل على انفراد او معاً، باي صورة كان ذلك. ومن الواضح جداً العلاقة القوية المتينة بين موضوعي المعادلة المطروحة:

*الكفر بالنعمة.
*الجوع والخوف.

وكما هو معروف ان كفران النعمة ضد ذكرها او بالأحرى الشكر عليها، كما ان زيادة النعم على الضد تماماً من الجوع والخوف.
اذن هناك ما يُعزز المعادلة التي هي موضوع النموذج (الشكر - اطراد النعمة)
وذلك من خلال العلاقة الثابتة بين نفي العنصرين او الشقين (الكفر - الجوع والخوف). ويمكننا ان نعثر على اكثر من آية في سياق هذا التعزيز.
هنا سؤال... ولماذا لا نجعل من معادلة هذه الآية هي المشروع، وقوله تعالى: (لئن شكرتم لازيدنكم) هي المعزّز؟. وهو سؤال مُسوغ ومبّرر ومعقول. ولا يوجد أي مانع من القيام بهذه المحاولة كما انها لا تضرّ بالفكرة على الاطلاق، والموقف متروك لذوق الباحث والدارس، ولكن اعتماد الايجاب أولى من السلب في مثل هذه المجالات.
اذن الى هذه اللحظة نكون قد انجزنا الخطوات التالية:
* تشخيص مشروع المعادلة: (لئن شكرتم لازيدنّكم). (الشكر - الزيادة في النعم).
* تعريف شقي المعادلة: (الشكر: الثناء، الاظهار، الطاعة، النعمة: الخير والبركة...)
* العثور على المعزّز: (وضرب اللّه مثلاً قرية كانت آمنة مطمئنة يأتيها رزقها رغداً من كل مكان فكفرت بأنعم اللّه فأذاقها اللّه لباس الجوع والخوف بما كانوا يصنعون).
(كفران النعمة - الجوع والخوف).
* * *
وكان الآن طرح السؤال التالي: -
هل هناك معادلة اوسع بحيث تختص وتتضمّن معادلة المشروع؟!
وفيه الواقع على مستوى قوله تعالى: (لئن شكرتم لازيدنكم).
والمتمثل بالرسم (الشكر - الزيادة ) يمكن ان يندرج في اطار قوله تعالى في محكم كتابه: (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب).
كيف؟ ان الشكر وبأيّ مستوى من المستويات فرد من افراد الذكر، او هو ذكر على ايّ حال، ذكر لساني او عقلي، بل لعلّه من افضل وأشرف انواع الذكر الواردة في الشرع الاسلامي او الفكر الفلسفي.
وان اطمئنان القلوب يتجسّد في قضايا كثيرة، ولعلّ من هذه القضايا هو زيادة او اطراد النعم. قال تعالى: (وانه لحب الخير لشديد). وقال تعالى: (وتحبون المال حبّاً جما). وقال تعالى: (... فليعبدوا ربّ هذا البيت، الذي اطعمهم من جوعٍ وآمنهم من خوف).
فان وفرة النعمة وتناميها وتكثرها يَسرّ القلوب ويبعث الاطمئنان في صميم الذات الانسانيّة. وهي مسألة حسيّة متوفرة في داخل سلوكنا وتصرّفاتنا، كما ان تراجع النعم وانحسارها يبعث القلق والهم والاضطراب.
اذن وتأسيساً على ما مضى يمكن ان نتصور اندراج المعادلة (لئن شكرتم لازيدنكم) ضمن اطار اشمل واوسع وارحب، هذا هو قوله تعالى: (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب).
لنقرأ:
قال تعالى: (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب).
قال تعالى: (لئن شكرتم لازيدنكم).
وبهذا نكون قد انجزنا اربع خطوات...
الخطوة الاولى: طرح المعادلة.
الخطوة الثانية: التعريف بالشقين.
الخطوة الثالثة: عنصر التعزيز.
الخطوة الرابعة: الاطار الاوسع (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب).
* * *
ولكل معادلة جذرها الذي تنشأ منه اساس تكويني وتأسيس تنبع من داخله وتستمد منه حيويتها وزادها. فالمعادلة المطروحة (لئن شكرتم لازيدنّكم) ترتكن الى جذر تأسيسي حيوي ناشط فاعل، له القابليّة على ترسيم وصياغة سلسلة من المعادلات الضخمة.
قال تعالى: (فاذكروني اذكركم). هذا هو المنشأ الاولي، الجذر البعيد، القاعدة القصيّة، المنبع الحيوي، انه ذكر اللّه تبارك وتعالى.
ومن تقدير الرحمة ان تقترن المعادلة المشروع بالجذر على نحو لاصق وتابع ومتفرّع.
قال تعالى: (فاذكروني اذكركم واشكروا لي ولا تكفرون).
قال الطبرسي: الذكر: حضور المعنى للنفس وقد يكون بالقلب وقد يكون بالقول، وكلاهما يحضر به المعنى للنفس.
وقال ايضاً: قيل معناه: اذكروني بطاعتي اذكركم برحمتي... عن سعيد بن جبير رحمه اللّه.
وقيل معناه: اذكروني بطاعتي اذكركم بمعونتي... عن ابن عباس.
ومهما يقال، فان مدى الجذر اوسع ممّا قاله سعيد ومما قاله ابن عباس رضي اللّه تعالى عنهما: اذكروني بالاستغفار اذكركم بالتوبة. اذكروني بالشكر اذكركم بالاستزادة. اذكروني بالدعاء اذكركم بالاستجابة... هذا هو مدى الجذر.
نحن هنا نقوم بعمليّة هي اشبه بعمليّة الاشتقاق الرياضي. معرفة معادلاتيّة تتولد بعضها من بعض. لنقرأ هذا المسلسل القرآني الرابع:
(اذكروني اذكركم...). (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب...). (لئن شكرتم لازيدنكم...).
واذا اردنا ان نوزّع هذه الآيات ضمن عناوين نظميّة مؤسسّة. يمكن ان نطرحها وفق التصور التالي:
اولاً: الجذر: فاذكروني اذكركم ... المفسِّر.
ثانياً: المجال: الا بذكر اللّه تطمئن القلوب... الاطار الاوسع.
ثالثاً: المصداق: لئن شكرتم لازيدنكم... المعادلة المشتقّة.
وبهذا نكون قد انجزنا الخطوة الخامسة التي هي: (تعيين الجذر المؤسِّس).
وفي الواقع لم يكشف الجذر المذكور بعمليّة تفسير اوّلي سريع، بل امتدّت صلاحيته لمعالجة اقصى اطراف المعادلة/ المشروع. اقصد طرف الاستزادة، فان الجذر قد احتاط لها بمبرر ميتافيزيقي يرتبط بالغيب ارتباطاً سببّياً وثيقاً. قال تعالى: (... ولذكر اللّه اكبر).
ان انعكاسات ذكر اللّه تعالى على الذاكر في مدياتها وَموجها تتجاوز الى حدٍّ كبير كل مُعطيات الذاكر بحق اللّه جلَّ وعلا، بل لا توجد هناك مناسبة للمقارنة او الموازنة بين العطاءين أو الأثرين، بل المقارنة منتفية، لأن معطيات أي عبادة انسانية تعود على العابد نفسه وليس لها ايُّ عائد على الله تبارك وتعالى... وبهذا نقتض نقطة التفسير في الجذر للمعادلة المشروع في اقصى طرفيها، ذلك ان ذكر اللّه تعالى يتجاوز في استدعاء رحماته وعطائه ما ينتفي معه كل عطاء من جهد الذاكر الى جانب اللّه سبحانه. فالانسان عندما يشكر اللّه انما يذكره. وجزاء من اللّه على ذلك يذكر هذا الشاكر برحمته على مديات غير محسوبة ولا محدودة. قال تعالى: (وعطاءً غير مجذوذ).
* * *
ترى هل هناك معادلة بلا شروط؟
بطبيعة الحال... لا.
كل معادلة تتحقق على متن الفعل بشروطها. والمعادلة/ المشروع لها شروطها الخاصّة التي تنعدم بانعدامها. ويبدو ان اهم شرط في هذا الصدد هو الوعي، ان يعي الانسان الشكر. ان يفقهه بِسِرِّه العميق وبجوهره الذي يتميز به، ثم ان يكون على دراية راقية بمفهوم النعمة، ودراية مداها وانواعها. وقد صوّر أهل البيت عليهم السلام العلاقة الواعية بين الشكر والنعمة في اطار رائع من المعرفة الدقيقة الواعية.
يقول الامام العسكري عليه السلام: (لا يعرف النعمة الاّ الشاكر ولا يشكر النعمة الاّ العارف).
وقبل ان اختم هذا البحث السريع يحلو لي ان ادرج هنا المسلسل السابق على لسان أهل البيت عليهم افضل الصلوات:
* شكر النعمة اجتناب المحارم وتمام الشكر قول الرجل: الحمد للّه رب العالمين. الصادق عليه السلام.
* من شكر النعم بجنانه استحق المزيد قبل ان يظهر على لسانه. امير المؤمنين عليه السلام.
* ان اللّه منّ على قوم بالمواهب فلم يشكروا فصارت عليهم وبالاً.
* لا يعرف النّعمة الاّ الشاكر ولا يشكر النعمة الاّ العارف. الامام العسكري عليه السلام.
(واذ تأذنّ ربُكم لئن شكرتم لأزيدنّكم ولئن كفرتم ان عذابي لشديد).
نموذج تطبيقي (2) معادلة إجتماعية
قال اللّه تعالى: (ذلك بان اللّه لم يك مغيّراً نعمة انعمها على قومٍ حتي يغيروا ما بأنفسهم وان اللّه سميع عليم). والمعادلة واضحة، علاقة بين مصير النعمة من جهة وحقيقة المحتوى الداخلي للانسان من جهة اخرى. علاقة تأثير متبادل.
قال الطبرسي: معناه: بان اللّه لم يكن يزيل نعمةً انعمها على قومٍ حتى يتغيروا هم عن أحوالهم المُرضية الى احوال لا يجوز لهم ان يتغيروا اليها. وهو ان يستبدلوا المعصية بالطاعة وكفران النعمة بشكرها.
هذه هي المعادلة اذن... طرفان والعلاقة... معادلة كاملة. متوازنة، متعادلة.
ترى هل هناك ما يعزّز هذه المعادلة؟.
قال تعالى: (لقد كذبت رُسُل من قَبلك فصبروا على ما كُذبوا وأوذوا حتى اتاهم نصرنا ولا مبدّل لكلمات اللّه ولقد جاءك من نبأ المرسلين).
الصبر تعبير عن هيئة ذاتية نفسّية تجسّد الايمان والصدق مع اللّه والمبادئ، أي عبارة عن محتوى داخلي ذي سياق عقيدي وفكري مشخصٍ. وذي اتجاه مبدئي حازم وحاسم لا يتزعزع، واذا كان هذا هو المحتوي الداخلي، فإن نصر اللّه هو النعمة التي ترتبت كجزاء على تلك المقدّمة. وبذلك تتحقق معادلة واضحة، وهي بلا ريب تعزّز المعادلة/ المشروع. ولو ان هذا الصبر تحوّل الى جزع وملل وضجر، لتغيّرت النتيجة، واتجهت اتجاهاً مُغايراً.

ترى هل هناك اطار اوسع؟

قال تعالى: (ان اللّه لا يغير ما بقومٍ حتى يغيروا ما بأنفهسم). فنحن بين يدي معادلة عريضة جداً، فان طرفيها يمكن التعبير عنهما برموز جبريّة كدوال، ولك ان تدرج تحت كل رمز ما تشاء من افتراض، سواء هذا الافتراض ينتمي الى الطرف الاول او الثاني.
*ترى هل هناك جذر مُفسِّر لهذه المعادلة عبر حركتها؟
قال تعالى: (ونفسٍ وما سوّاها* فألهمها فجورَها وتقواها* قد أفلح من زكّاها* وقد خاب من دسّاها).
*ما هي ظروف واجواء تحقق المعادلة؟
الإصرار على الخطأ وعدم التبصّر وغلق الاسماع عن آيات الهدى والرشاد، فان مثل هذه الاجواء المشحونة بالعداء للحق والحقيقة توفر عوامل تحقق المعادلة في صميم الواقع. ولعل قوم نوح يجسّدون مثلاً تطبيقاً حيّاً في هذا المجال. وكل قومٍ يقتفون ذات السلوك وذات السيرة. قال تعالى: (فدمدم عليهم ربّهم بذنبهم فسوّاها).

نموذج تطبيقي (3) معادلة حضارية

من المعادلات الماضية الراسخة في تركيبة وذاتيّة الفكر الاسلامي المستوحى من كتاب اللّه تلك العلاقة الضروريّة بين نوع الكلمة والوجود، لأن الكلمة في قاموس القرآن وبالتحليل الدقيق عبارة عن (فعل)، عبارد عن ممارسة حيّة تحملُ في طيّها البعيد صبغة قائلها او بالأحرى فاعلها، فالكلمة ليست كياناً لغويّاً مجرّداً. وانما هي تجسّد ارادة. والارادة تفرز اثراً. والاثر يخلق نظيرهُ على امتداد طاقته وحيوتيه وقدراته.
تأسيساً على ما مضى تتكون لدينا معادلة. تكون فيها (الكلمة) المعادل الموضوعي (للفعل) وهو ما تقرأه في كتاب اللّه عز ّو جل. يقول تعالى: (كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت وفرعها في السماء* تَؤتي اكلها كل حين...).
وفي الحقيقة ان المعادلة واضحة في الآية الى درجة الاشراق. وبودي ان اقول ان (ك) هنا ليست للتشبيه المجازي بقدر ما هي لتجسيد الواقع او لتجسيد الكلمة كواقع، هذا الواقع يتمثل في النهاية فعلاً سارياً ماضياً منساباً على مدى استعداده الفذ المستمد من نوع الكلمة وهويتها.

ان الكلمة الطيبة كفء الفعل الخيّر.

 

هذه هي المعادلة في صورتها الاولى...

الآية الشريفة التي تطرح هذه المعادلة تلحقها بالمعزّز الذي من شأنه يفعّل المعادلة في تضاعيف الاعتقاد وبُنيات التصور. يقول تعالى (كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت وفرعها في السماء* تؤتي اكلها كل حين باذن ربَّها ويضرب اللّه الامثال للناس لعلّهم يتذكرون* ومثلُ كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار).
والمثل المضروب هنا ليس وسيلة تعليمية ولا توضيحيّة بل هو مثل يرتبط بالتجسُّد الفعلي، المثل الشاخص الحاضر الملموس المتوثب.
اذن وبمتابعة السرد السابق نكون قد طوينا مرحلتين بنجاح، تأسيس المعادلة واكتشاف الداعم المؤكّد او المعزّز... ولكن اين يكمن الإطار الاوسع؟ اين هي المعادلة الاكبر؟
قال تعالى : (فأمّا الزبد فيذهب جُفاء وأما ما ينفع الناس فيمكث في الارض...)... حقاً، انها المجال الذي تجد فيه المعادلة السابقة مكمنها المناسب وحاضنها الحقيقي وراعيها الصادق. فالكلمة الطيبة باعتبارها فعلاً خيراً انما هو من مصاديق ما ينفع الناس، ولنا ان نستوعي هذا التجاذب الحق بين (الاصل الثابت في الارض والفرع الممتد من جهة وهذا المكوث في الارض) فان المعادلة الأوسع قد غذت المعادلة /المشروع بكل روحها وعصارتها وجوّها، اعطتها هويتها الراسخة. وهكذا نكون قد ظفرنا بالخطوة الثالثة... وليس من العسير التقاط الجذر المؤسس الذي هو البداية.
ان الجذر المؤسّس لهذه المعادلة هو الجذر المؤسّس لكثير من المعادلات التي تسود الكتاب العزيز. انه الجذر الذي يؤكد :
(أصالة الحق في الوجود)... قال تعالى : (هو الذي جعل الشمس ضياءً والقمر نوراً وقدّره منازلَ لتعلموا عدد السنين والحساب ما خلق اللّه ذلك الاّ بالحق يفصّل الآيات لقوم يعلمون).
قال تعالى : (بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فإذا هو زاهق)، (الم تر أن اللّه خلق السماوات والارض بالحق).
واصالة الحق فيما نحن فيه تعني : ان كل ما يتطابق وينسجم مع قوانين الكون والحياة يبقى ويستمر ويعطي ويثري. وذلك بديهي واضح، لانه يجد بسهولة اجواء تحققه ونموه وتطوره. وكل ما هو خلاف هذه القوانين يهلك ويَبور ويتداعى. قوانين الوجود تتظافر باتجاه الحفاظ والديمومة والعطاء، و لولا هذه الحقيقه لانتهى كل شي منذ امدٍ بعيد. وحتى اذا طرأت على الوجود سلطنة الشر والخراب، فانها سلطنة عابرة تزول وتعود قيادة الخير لتستلم ازمّة الكون. وها نحن نسمع بملء آذاننا ان الطبيعة راحت تنتقم من مخربيها ومدمّريها، وصيحات الانذار اخذت تجلجل في كل انحاء العالم من اجل انقاذ الحياة... اذن الحق هو الأصيل... وما يمكث في الارض تعبير عن هذا الحق. وبالتالي يفسِّر بشكل طبيعي العلاقة الحيّة بين الكلمة الطيبة (الفعل الخير) والوجود الرحيب. ويتعين (أذن اللّه) شرط كوني لسريان هذه المعادلة وتحققها.
هكذا نكون قد اكملنا المشوار : المعادلة المشروع، الداعم، المعزّز، الاطار الاوسع، الجذر المؤسس، الشرط الضروري.

البناء الفوقي

هذه ثلاثة نماذج سريعة طرحناها لتطبيق المنهج، وفي القرآن الكريم عشرات بل مئات الشواهد او المعادلات التي تخضع لهذه المسيرة من الفهم والتفسير. الشيء الذي نريد الإلماع اليه هنا... ان الدارس يستطيع ان يؤسِّس او يشكل محطاتٍ ضخمة بين خطوات المنهج، ومن خلالها يقوم بعمليات انتاج معرفي غزير وثري، فعلى اعتاب كل خطوة وبين كل خطوة واخرى تستقر حقائق قرآنية تتصل بكل جوانب الحياة، حقائق رائعة ونيرة، ومنها يمكن ان ننسج قوانين واستحقاقات ومعالم وتصورات وافكاراً ومفاهيم.
ولنضرب هنا مثالاً سريعاً، لقد استعرضنا معادلة الشكر واطراد النِّعم، وتسلسلنا بهدوء من المعادلة الى جذرها المؤسِّس... ولكن على اعتاب هذه المسيرة. يمكننا ان نسجّل الملاحظات التالية :
* ان الشكر اجمل وأهم وأخطر عمل عبادي في نطاق الممارسة الاسلاميّة الاخلاقيّة.
* ان الشكر من اسباب التواصل والتقادم على صعيد الحياة بل الوجود بمفهومه المعطاء.
* ان الشكر على مستوى الطاعة من ابرز معالم السلوك النبوي الكريم.
* ان الشكر ضمن المعادلة السابقة (الشكر الزيادة) ليس هو الشكر الفردي، لان المعادلة لا تهندس لحياة شخص ومصير فرد بل لتاريخ مجتمع بدلالة الجمع، أي ان الآية تطرح لنا قانوناً تأريخياً وسنّة حضاريّة، يتحدّد بموجبها بعض مسارات التاريخ الانساني وقد ظلم المفسّرون الآية الشريفة عندما تعاملوا معها من منطلق الاحساس الفردي الطاغي، ومرد هذا الخطأ ليس هو فقدان الوعي بجوهر اللغة بل هو فقر التجربة الحياتيّة التي خاضها المفسّر عبر عمره الطويل. وكثيراً ما نصادف مثل هذا الاخفاق في فهم القرآن الكريم. ولنا في هذه القضية موضوع طويل.
* ان الشكر انما يؤدي هذا الدور لسببين رئيسيين : الاول : سبب مادّي يتصل بالجانب التطبيقي لشريعة اللّه عز وجل، والشريعة في دور التطبيق عمليّة خلق وتجديد وبعث واحياء، أي بناء بكل معنى الكلمة. الثاني : رحمة اللّه جلّ وعلا التي وعدها الشاكرين من الامم والشعوب والمجتمعات. والشريعة في النتاج الأخير هي اوضح مصاديق هذه الرحمة، ولذا فان الجذر المؤسّس يتجاوز المادّة ليتواصل مع الغيب المطلق.

ترى ماذا نسمّي هذه الاستحقاقات؟

انها ليست معلومات لان المعلومات تُلقى بين يدي القارئ او السامع من طرفٍ آخر. ولا هي تفسير لان التفسير توضيح لمبهم او غامض... انها انتاج معرفي.
ان التسلسل المعادلاتي الذي مرّت بنا بَعضُ امثلته عبارة عن تفسير وفق منهج مُعين الخطوات، لم يأتِ بشي جديد سوى إِظهار التماسك القرآني الفذ، وهو تفسير يخلق حالة من الاطمئنان لدى المسلم في اطّلاعه على منبع المعادلة وكيفيّة شأنها وجريانها. ويضعه في صورة واضحة، امّا هذه اللقطات فهي البناء الفوقي، انّها المعرفة القرآنيّة... فنحن نستلم المعلومات ونتفهم المنهج، ونطلع على التفسير لنخلق المعرفة، لان المعرفة عبارة عن تركيب جديد واكتشافات جديدة من معلومات مُعطاة، بعد اعمال التجريد والفكر والذوق والثقافة. ونحتاج الى عالم فذ يلتقط المعارف من كل مستوى ومن كل خطوة ثم يدمجها في مركب معرفي واحد... أي يسير بنا من التفسير الى انتاج المعرفة.

القسم الثاني : ذكر الله في القرآن
اولاً : مداخل سريعة

 

مدخل رقم (1)

ذكرتُ الشيء خلاف نسيته، ثم حُمل عليه الذكر باللّسان. التذكير : الوعظ، والذكر أيضاً : الشيء يجري على اللّسان.
قال الفراء : الذكر: ما ذكرته بلسانك وأظهرته، والتذكّر بالقلب. الذكر: العلاء والشرف وان تذكر شيئاً : تنطق به او تتحدَّث عنه او تستحضره. وقد يطلق الذكر ويراد به الحديث أو القصة واحياناً الكتب السماوية كالقرآن وغيره. الذكرى : استحضار الشيء في القلب والمعلم به.
هذا هو الذكر في اللغة. ولكن استعراض استعمالات المادَّة، والمقارنة بينها يفيد ان الذكر هو : (الاستحضار، الوعي، الحفظ) وذلك في قبال (الغياب، النسيان، الغفلة).
نتحدّث عن الذكر في القرآن الكريم بلحاظ هذه الآفاق من المعنى، أي الاستحضار، وبذلك يتضاد مع الغياب، والوعي وبذلك يتنافى مع الجهل والغفلة والحفظ وبذلك يتقاطع مع النسيان.

مدخل رقم (2)

ذكرُ اللّه تعالى : استحضارهُ في الفكر، في الذهن، واذا قيل ان معناه : استحضاره في القلب فهو لا يخرج عن دائرة (الفكر - الذهن)، باعتبار انه عمليَّة فكريّة، والقلب في القرآن كثيراً ما يعني العقل في حالة تفكر او العقل في حالة وظيفة!! وسواء كان الذكر هذا مع اللفظ او بدونه.
ذكر اللّه : استحضاره عقليّاً، ذهنيّاً، باعتباره جلَّ وعلا خالقاً، رازقاً، رحيماً... الخ والسؤال المطروح، كيف تتم عمليَّة الذكر هذه؟

الطريقة الأولى

يتم استحضار اللّه تبارك وتعالى عن طريق او بواسطة استحضار نعمه التي يزخر بها الوجود العظيم، فهذا الاستحضار يقود بالتالي الى الوعي باللّه جلَّ وعلا.
قال تعالى : (يا ايها الذين آمنوا اذكروا نعمة اللّه عليكم). (أَ وَ لا يذكر الانسان انّاَ خلقناه من قبل ولم يك شيئا). (واذكروا اذ كنتم قليلاً فكثركم).
فالامر هنا، استحضار نعم اللّه، أي وعي عظمتها وجمالها ونفعها واهميتها. ومن ثم معرفة خالقها وبارئها جلَّ وعلا. وقد يُشفع هذا الوعي بذكر لساني خاشع من تسبيح وتحميد وتكبير.

الطريقة الثانية

يتم استحضار اللّه تعالى في الذهن والفكر بواسطة استحضار آياته الكونية المبثوثة في هذا العالم المدهش. أي ان التفكر في الآيات يؤدي الى استشعار الوجود الالهي عن وعي وعلم، وكل ذلك مصحوب بالخشوع والخضوع والإنابة.
قال تعالى : (ومن كل شيء خلقنا زوجين لعلكم تذكرون). (وما ذرأ لكم في الارض مختلفاً الوانه إنّ في ذلك لآية لقوم يذكرون). ان الاستحضار هنا عمليَّة فكرية جادَّة، تستهدف التعرف على اللّه، خالق هذا الكون ومسيّره.

مدخل رقم (3)

قال تعالى : (واذكر في الكتاب موسى انه كان مخلصاً وكان رسولاً نبيا). (واذكر في الكتاب اسماعيل انه كان صادق الوعد). (واذكر عبادنا ابراهيم واسحق ويعقوب أولي الايدي والابصار).
هذا النوع من (الذكر) موجَّه الى النبي محمد صلى الله عليه وآله وسلم، ويتلخص في ضرورة استحضار الجوانب المشرقة في جهاد الانبياء عليهم السلام الذين قادوا التجربة الانسانية عبر مسيرتها الطويلة الشاقة. ذلك من اجل تقوية قلب الرسول من خلال استيعابه للدروس الرائعة التي افرزتها حياة هؤلاء العباد الصالحين.

مدخل رقم (4)

قال تعالى : (ولا تَنكحوا المشركات حتى يؤمنَّ ولأمة مؤمنة خير من مشركة ولو أعجبتكم ولا تُنكحوا المشركين حتى يؤمنوا ولعبد مؤمن خير من مشرك ولو اعجبكم اولئك يدعون الى النار واللّه يدعو الى الجنة والمغفرة بإذنه ويبين آياته للناس لعلّهم يتذكرون).
ان الآيات المبيّنة هنا عبارة عن (أحكام شرعيَّة) تتعلَّق ببعض جوانب الحياة الاجتماعية للانسان، وقد بيَّنها اللّه للناس (لعلَّهم يتذكرون)، أي يستحضرونها مع التبصر والتفكر والتدبر لما فيها من خير وصلاح. وكل آيات اللّه تعالى التشريعية تهدف بناء الحياة الانسانية الطيبة. قال تعالى : (ويحلّ لهم الطيبات ويحرم عليهم الخبائث).
وبناءً على هدفيَّة الاحكام الشرعيَّة وغائيتها البناءة، فهي جديرة بالتبصر على ان تكون النظرة اليها شموليَّة، مترابطة، متفاعلة.

مدخل رقم (5)

قال تعالى : (وذكرهم بأيام اللّه). (نحن جعلناها تذكرة). (فذكر ان نفعت الذكرى).
الذكر هنا يفيد (الموعظة) التي من شأنها احياء القلوب والضمائر والنفوس، وقد ورد الذكر بهذا المعنى كثيراً في القرآن الكريم (الحجر 6، 9 - النحل 43، 44 - القلم 51 - القمر 25).

مدخل رقم (6)

يأتي الذكر بمعنى الحكاية والقصَّة والحديث عن موضوعٍ ما. قال تعالى : (حتى احدث لك منه ذكراً). أي قصّة وخبراً. (ويسألونك عن ذي القرنين قل سأتلو عليكم منه ذكراً) أي قصَّة وخبراً.

مدخل رقم (7)

ويأتي الذكر بمعنى الشرف. قال تعالى : (ورفعنا لك ذكرك).

مدخل رقم (8)

العلاقة بين الصلاة والذكر صميميَّة جوهريَّة، والقرآن الكريم يعرضها في ثلاث صور :
الاولى : تسمَّى الصلاة ذكراً لاشتمالها على الاذكار القوليَّة، كالتكبير والتسبيح والتهليل والاستغفار وغيرها.
الثانية : انها من مصاديق الذكر. لانها بمجموعها تمثل العبوديَّة الكاملة للّه تعالى.
الثالثة : ان تكون مقدمة للذكر.
قال تعالى : (واقم الصلاة لذكري).

مدخل رقم (9)

ويُسمَّى القرآن ذكراً. قال تعالى : (وقد آتيناك من لدنا ذكرا). (ذلك نتلوه عليك من الآيات والذكر الحكيم). (أو عجبتم ان جاءكم ذكر من ربكم).
وقد امر اللّه تعالى نبيه الكريم بالذكر في اكثر من آية. قال تعالى : (فذكر انما انت مذكر). جاء في هذا المعنى في الانعام (70) و ق (45) والذاريات (55) والطور (29)... وقد اختلف في المقصود... وفي البين ثلاثة آراء :

الاول : تبليغ الوحي.

الثاني : الامر بالمعروف والنهي عن المنكر.
الثالث : تكليف مخصوص بالنبي صلى الله عليه وآله وسلم.
والظاهر هو الثاني بدليل (فذكر ان نفعت الذكرى) و(سيذّكر من يخشى ويتجنبها الاشقى).
من السرد السابق يمكننا ان ندرج المقتربات التالية :
اولاً : ان المعنى الجوهري للذكر هو الاستحضار الذهني، واذا كان هناك ذكر لساني فلا بُدَّ ان تصاحبه عملية تفكر - كما سنرى.
ثانياً : يطرح القرآن الكريم طريقتين لذكر اللّه جلَّ وعلا، التفكر في الآلاء والآيات.
ثالثاً : يطلق الذكر في القرآن ويراد به احياناً :
1 - الموعظة الحسنة. 2 - الأحكام الشرعيَّة. 3 - الصلاة. 4 - القرآن الكريم. 5 - الشرف.
وفي الحقيقة ما يعنينا في الموضوع الذي نحن في صدده هو (المقترب الثاني)، أي استحضار اللّه في العقل / الذهن. واكثر المداخل الاخرى هي في خدمة هذا المقترب الأساسي، فان هذا الاستحضار هو الغاية من الصلاة والدعاء والقرآن والموعظة الحسنة، ولذا سوف ينصبُّ البحث عليه بالذات.
الذكر بهذا المعنى مشروع قرآني فكري معمَّق، وليس هو نحواً من أنحاء الوعظ العابر، أي مشروع بنائي، مدرسة. ولم يكن اشارة ذات بعد وعظي ونمطي تكراري، والوعظ لم يكن سوى احد المضامين الداخلة في تأسيس المشروع المذكور.
المداخل السالفة مجرَّد اشارات توضيحيَّة للدخول في صميم الموضوع، ولكن هناك ملاحظات اخرى يُستحسن تجليتها مُسبَّقاً، تُعد هي الاخرى اشارات منهجيَّة ضروريَّة من اجل استيعاب الذكر في مفهومه الجوهري المطروح.

اولاً : أنواع الذكر

 

قالوا ان الذكر على نوعين :

الاول : استحضار اللّه في القلب / أي العقل، ويُسمّى عند البعض ب(الذكر القلبي) او الذكر (الذهني)، ومن الواضح ان عمليَّة التفكر غالبة على هذا النوع من الذكر.
الثاني : استحضار اللّه في اللسان، ويُسمّى عند البعض ب(الذكر اللساني). ويذهب المفسرون ان علامة هذا النوع من الذكر تعلقه بالاسم. قال تعالى : (واذكر اسم ربك وتبتَّل اليه تبتيلاً). (واذكر اسم ربك بكرة وأصيلاً).
وقد تعدَّدت آراء المفسرين في معنى او بالاحرى في صيغ هذا الذكر وهويته، ومما يذكر في هذا الخصوص :
1 - مطلق الذكر اللّساني مثل التسبيح والتهليل والحسن والثناء.
2 - الدعاء.
3 - بعض الاذكار المخصوصة كالتسبيحات الاربع.
ويرجّح كثير من المفسّرين الرأي الاول، ونحن اذا راجعنا مواطن الذكر اللّساني في القرآن الكريم، سنجد انه ذو مكانة عباديَّة سامية، وذلك من خلال الملاحظات السريعة التالية :
اولاً : الامر المتكرر به، فان هذا التكرار دليل على الاهتمام والعناية، وانه من الشواهد الرئيسيَّة على ضرورته العباديَّة الربانية.
ثانياً : اقترانه ببعض الممارسات التعّبُديَّة الاساسية في الاسلام وذلك مثل التسبيح والتبتل وغيرهما.
ثالثاً : التوكيد على الاكثار منه. فقد ورد في هذا نص قرآني صريح. قال تعالى : (يا ايها الذين آمنوا اذكروا اللّه ذكراً كثيراً...) (واذكر ربك كثيراً...). (واذكروا اللّه كثيراً لعلكم تفلحون). (وأشركه في أمري * كي نسبحك كثيراً * ونذكرك كثيراً).
ولكن من المعروف في الأدبيات الاسلامية ان ذكر اللّه على اللسان دونما تدبر بعظمته وقدرته يعد مجرّد كلام فارغ، أي لا بد ان يصاحب هذا الذكر استحضار ذهني عميق بآلاء اللّه ونعمه. والا بماذا يتعلق هذا الذكر؟! وبهذا التقرير لا يختلف الذكر اللساني عن القلبي إلاّ بهذا الاعلان الصريح، وهذا التقييم ليس جوهرياً. لانه لا يمتلك اصالة الإثبات أبداً. انه تقسيم منهجي مؤقت، فالذكر بالنتيجة، وعلى ضوء الخطاب الاسلامي استحضار ذهني، قلبي، فكري للّه سبحانه عبر التفكر بآياته الكونية ونعمه العظيمة، والتمجيد والتسبيح والتكبير والتهليل والاستغفار، إنما هو تعبير مادِّي محسوس عن هذه العملية العقلية الداخليَّة، وتُسمى ذكراً على النحو المجازي، انها اشارة الى عملية اعمق منها وأدق.
الذكر : معرفة اللّه بخشوع وخضوع وإنابة، واحياناً يُعبر عن ذلك بصيغ لغوية معيَّنة، ذات قابلية على الاشارة الى تلكم المعرفة الفذَّة، وهي بلا ريب تعزّز الذكر وتؤكده وتعطيه المزيد من الحيويَّة والقوة. ان الذكر اللّساني انما هو ذكر عقلي (مُعلن).
ينتظم مشروع الذكر في القرآن الكريم مجموعة معادلات رئيسيَّة، والتدقيق في هذه المعادلات يكشف عن أساس وقاعدة، كما يشكل بالإنسان على قضاءات ونتائج والمطلوب هو الظفر بهذه المعادلات في بنيتها الجاهزة، كما ان الاحاطة الدقيقة بعناصر الاتساق والتجاذب بين المعادلة وقاعدتها وقضاءاتها يؤكد اعجاز هذا الكتاب المقدس.
الذكر ممارسة عباديَّة عميقة، مشروع عبادي يجسّدُ وعياً ومسؤولية ويترسم هدفاً مركزياً في حياة الانسان، ولهذا تتجاذبه عوامل رفع وطرد. والقرآن استعرض هذه العوامل. ولكن ليس بشكل خاطف، وانما ضمن مسلسل من المستويات والدرجات، لان مثل هذه الممارسة من الصعب جداً ان تدخل ميدان الحياة الانسانية من دون صراع، وهذا الصراع انما يكون في مستواها، والمطلوب استجلاء هذه العوامل ولو بشيء من السعة حيث سنلتقي بمنطق قرآني تترافد قوته الذاتية بشواهد المتانة الفكريَّة والعقليَّة.
شيء آخر نجده في مطاوي القرآن وهو يعرض مشروعه العبادي الفكري (الذكر)، ذلك هو الموقف السلبي من الذكر، ضمن سُلَّم متعانق المصير، فليس هو الموقف الواحد بل هو الموقف المتعدّد المواقع في درجاته وامكاناته.
وبناءً على كل هذا...
سنطرق موضوع الذكر في عدة مجالات ومن اهمها :
الاول : معادلات الذكر (ثلاث معادلات نموذجيَّة).
الثاني : عوامل الجذب والطرد.
الثالث : الموقف السلبي.

ثانياً : ثلاث معادلات رئيسية
المعادلة الأولى

بُنية المعادلة : الذكر يؤدي او يصوغ مجموعة نتائج مهمَّة على الصعيد النفسي والوجداني والعقلي بالنسبة للانسان الذي يمارسه بوعي وادراك، منها:
1 - الاطمئنان (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب).
2 - الوجل الذين اذا ذكر اللّه وجلت قلوبهم).
3 - السجود ( انما يؤمن بآياتنا الذين اذا ذكروا بها خرُّوا سجدا).
4 - الرقّة (ثم تلين جلودُهم الى ذكر اللّه).
هذه آثار يؤدي اليها الذكر، ذكر اللّه، انها الاطمئنان والخوف والسجود والرقة... ترى هل هي معاني متعدّدة، متنوّعة؟!
وهناك اكثر من تصور يطرح في هذا الصدد:
أولاً: ان آثار (الذكر) تتباين باختلاف الحيثية التي يتعلق بها، فالانسان المؤمن اذا استحضر في ذهنه / قلبه اللّه الرحمن الرحيم الرزاق، أي بصفاته الايجابيَّة الجماليَّة، يشعر بالاطمئنان والثقة والرعاية والقوة. اما اذا استحضر اللّه تعالى ذا القوة الشديد العقاب، فانه سوف يستشعر الخوف والرهبة في الحضرة الالهيَّة. وهكذا، مع العلم ان الخوف من اللّه ليس مثل الخوف من السلطان، لانه يتسم بالمردود الايجابي الفاعل في مجال الحياة والتاريخ.
ثانياً: انَّ (الاطمئنان، الخوف، الرقة، السجود) تعبّر عن مستويات متفاوتة من انعكاسات الذكر على الانسان، ذلك ان الذكر درجات، وكلما كان اعمق وابصر وارقى، يترك اثراً بمستواه ودرجة رقيه وتطوره، فنحن هنا بين يدي معاني مختلفة ليس فقط بالمحتوى والمضمون من الناحية الدلاليَّة، بل كذلك على متعبد الجوهر والصميم، فالسجود الذي يعبّر عن الخضوع التام ارقى من الخوف - مثلاً.
ثالثاً: ان هذه الآثار متطابقة بالمعنى بالتحليل الاخير، فالسجود في جوهره البعيد خوف، والخوف، في حدود او نطاق الحضرة الالهيَّة المقدَّسة - في حقيقته رق وعطف، وكل ذلك يولد الاطمئنان برحمة اللّه.
والذي اميل اليه هو التقريب الاول. ومهما يكن من امر فان المعادلة التي يطرحها القرآن تؤكد ان الذكر يؤدي الى نتائج ضخمة في حياة الانسان.
هذه المعادلة العريضة الواسعة تنبثق من قاعدة قرآنية عميقة، تمتلك قابلية تفسيرها وتحليلها وبيان سرها.
جذر المعادلة: معادلة الذكر السابقة ترتكز على اسٍ قرآني مهم، ذلك هو قوله تعالى: (فاذكروني اذكركم).
ان الانسان الذي يستحضر اللّه في عقله وقلبه يستحضره اللّه في رحمته وعنايته، فيطمئن قلبه وترف عاطفته، ويزداد خوفه من اللّه الذي هو الأمن زيادة في الالتحام باللّه... هذا هو المنبع الحقيقي لمعادلة الذكر السابقة بكل حركتها الهائلة المعطاءة. وفي الحقيقة على ضوء هذا الأس او الجذر القراني يمكننا ان نفهم العديد من المعادلات القرآنية الكريمة، وذلك مثل قوله تعالى: (لئن شكرتم لازيدنكم). وقوله تعالى: (ادعوني استجب لكم).
تعزير المعادلة: ولكي تستكمل المعادلة اجواءها الاثباتية الصارمة، دعونا نتصوَّر العكس تماماً، أي ماذا لو ان الانسان اغفل عن ذكر اللّه سبحانه وتعالى.
1 - القلق والهم والاضطراب: (ومن اعرض عن ذكري فان له معيشة ضنكاً ونحشره يوم القيامة اعمى).
2 - النفور من الحقيقة العظمى: (واذا ذكر اللّه وحده اشمأزَّت قلوب).
3 - العذاب: (ومن يعرض عن ذكر ربّه يسلكه عذاباً صعداً).
ولا اريد ان ادخل في رحاب المعنى اللغوي لهذه الاثار، الا انها تماماً على تضاد من آثار الذكر التي مرَّت بنا سابقاً، وذلك بشكل او آخر.
هذه هي المعادلة الاولى، بنية وجذراً وتعزيزاً. ومن اروع ما فيها هذا التطابق الفذ.

المعادلة الثانية

يعقد القرآن الكريم معادلة اساسيَّة بين ذكر اللّه سبحانه وتعالى من جهة وبين مسألتين أساسيتين من جهة اخرى، هما:

1 - البيان.

 

2 - التفصيل.

قال تعالى: (ويضرب اللّه الامثال للناس لعلَّهم يتذكرون). (ويبين اللّه آياته للناس لعلَّهم يتذكرون). (فد فصّلنا الآيات لقوم يذكرون). (ولقد وصلنا لهم القول لعلهم يتذكرون). (لتنذر قوماً ما أتاهم من نذير من قبلك لعلهم يتذكرون). (ولقد ضربنا للناس في هذا القرآن من كل مثل لعلَّهم يتذكرون).
والبيان هو التوضيح المسبوق او القائم على الشرح والتفريع والتحليل، كذلك هو التفصيل، فانه لا يختلف عن هذا المعنى بالشيء الكثير. والايصال بالقول يندرج في اطاري البيان والتفصيل، كذلك ضرب الامثال والانذار. والذي اعتقده ان من السهل ان تدرك العلاقة بين الذكر الذي هو الاستحضار الذهني المتوقد من جهة وبين كل من البيان والتفصيل من جهة اخرى.
اذ بماذا يتعلق الذكر؟ لا بد ان تكون هناك (مادّة) يتعلَّق بها الذكر، والمادَّة هنا هي الآيات والامثال والقول (وهي مادّة اولى حيث الغرض الاخير معرفة اللّه)، ثم لا بد ان تكون هذه المادَّة واضحة بيّنة، والا فان الذكر لا يتعلَّق بالفراغ ولا بالموضوع المبهم الغامض. هذه هي المعادلة في بنيتها الرئيسية.

المعادلة الثالثة

وفي صدد (الذكر اللّساني) بالذات أي الذكر باللّسان هناك معادلة قرانية رائعة جميلة، تصور لنا ثلاثة مواقف متضاربة.
قال تعالى: (يذكرون الله قياماً وقعوداً وعلى جنوبهم... ربّنا ما خلقت هذا باطلاً...). (واذا قاموا الى الصلاة قاموا كسالى يراؤون الناس ولا يذكرون اللّه الا قليلاً). (واذا ذكر اللّه وحده اشمأزَّت قلوب الذين لا يؤمنون بالآخرة).
هذه الآيات تجدّد لنا ثلاثة مواقف ازاء ذكر اللّه سبحانه، وهو هنا ذكر لساني أي ذكر علني:
الموقف الاول: الجدَّية والإصرار والحيويَّة.
الموقف الثاني: التراخي والتثاقل والتكاسل.
الموقف الثالث: النفور والاشمئزاز.
هذه هي المواقف، وهي - كما يظهر بوضوح - تتناقض في جوهرها وصميمها. فالاصرار على الذكر ينبع من الايمان. وعليه فهو يجسّد موقف اهل اليقين، فيما هامشيَّة الموقف وتراخيه يترجم حال المنافقين، والعدائية النفسيَّة المشحونة بالحقد على الذكر تخبرنا عن اولئك الذين كفروا بالآخرة. وبهذا تكتمل دائرة المعادلة باحكام، فالانسان امَّا مؤمن او منافق او كافر. ولكل موقفه المحدَّد من الذكر في قضاء العلن. فهو امَّا اصالةً واعتقاداً وأمَّا مداراة وتملُّقاً وامَّا حجوداً وانكاراً.
هذه المعادلة الرئيسية تنطوي على اشارات ضمنيَّة في القرآن الكريم... لنقرأ الآيات التالية: قال تعالى: (ولكل امّة جعلنا منسكاً ليذكروا اسم اللّه على ما رزقهم من بهيمة الانعام). (ولا تأكلوا ممَّا لم يذكر اسم اللّه عليه وانه لفسق).
هذا هو موقف الانسان المؤمن من بهيمة الانعام. ينبغي ان يذكر اسم اللّه عليها. ولا يجوز له اكلها اذا لم يتحقق الشرط المذكور.
اذن لننظر الموقف الآخر: قال تعالى: (وأنعام لا يذكرون اسم اللّه عليها افتراء عليه). (وما لكم ألا تأكلوا ممّا ذكر اسم اللّه عليه).
انها معادلة اخرى ضمن الاطار الكبير الذي بيناه قبل قليل، ان هؤلاء تشمئز قلوبهم من ذكر اللّه تعالى ولا تطاوعهم نفوسهم ان يذكروا اسم اللّه على بهيمة الانعام، بل قد لا يأكلون منها اذا حققت هذا الشرط.
ان أي نظرة بسيطة على المعادلة السابقة ولاحقتها تكشف عن وحدة الفكر والسلوك. هذا التجانس والتطابق الفذ بين النظرية والممارسة من علامات البيان الحق في القرآن الكريم.
هذه نماذج سريعة من معالات الذكر في القرآن. استعراضناها كنماذج، وفي المقام امثلةً اخرى لا مجال لعرضها في هذه العجالة.

ثالثاً: عوامل الجذب والطرد

الذكر (مشروع) عبادي ضخم، ينطوي على فكر بل رؤية عميقة في الكون، ثم هو ممارسة عريضة، ولذا يحتاج الى قناعة مُسبَّقة وارادة ماضية، وتأسيساً على ذلك يمكن ان نقول ان هناك عوامل دافعة مشجعة لاداء هذه الممارسة، كما ان هناك عوامل مثبطة مانعة، وقد تعرض القرآن الكريم لكلا النوعين.
القرآن في حديثه عن كلا القسمين من العوامل المذكورة يطرح صورة دقيقة، مشحونة بالاسباب والنتائج والآفاق، لان طرحه ليس تقريرياً وعظياً اخلاقياً، وانما طرح تفسير وبيان. قال تعالى: (ونزلنا عليك الكتاب تبياناً لكلّ شيء...).
في عجالة نحاول ان نستقرئ عوامل الدفع والجذب لممارسة الذكر، كما ينبئنا الكتاب الكريم في جمل كثيرة من آياته الشريفة.

عوامل الطرد

العامل الاول: هو الانهماك غير المعقول او الزائد عن الحد المنطقي في تحصيل الثروة، واللهاث المحموم على الكسب المادّي، اضافة الى الافتتان في سحر القوة العائليَّة!! عبادة المال والقوة والجاه. وقد طرح القرآن هذا العامل على ثلاث مراحل:
المرحلة الاولى: تصوير للواقع المؤمن في صدد هذا الامتحان، وذلك في قوله تعالى:
(رجالُ لا تلهيهم تجارة ولا بيع عن ذكر اللّه وإقام الصلاة وإيتاء الزكاة يخافون يوماً تتقلب فيه القلوب والابصار).
نحن هنا امام عمليَّة تصوريَّة لحالة نمط من الناس ازاء قضيَّة حسّاسة في تقرير المصير، هذا النمط هم المؤمنون، وتلكم القضية هي الانغماس في التجارة والبيع. هذا التقرير يتخذ صفة اوسع في قوله تعالى: (واعلموا أنما اموالكم واولادكم فتنة وأن اللّه عنده اجر عظيم).
وهي فتنة ابهة وتفاخر وتباهي، مما يدعو الى الاستزادة منها، وبالتالي فان ذلك سوف يلهي عن ذكر اللّه.
المرحلة الثانية: الاشارة الى المحذور في هذا المجال، وذلك في قوله تعالى: (يا ايها الذين آمنوا لا تلهكم اموالكم ولا اولادكم عن ذكر اللّه ومن يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون).
فالذي نخرج فيه من هذه الآية ان المؤمنين لا تلهيهم تجارتهم واولادهم عن ذكر اللّه، والذي ينساق مع هذا الاتجاه السلبي ستكون عاقبته غير محمودة، اشارة الى المحذور...
المرحلة الثالثة: تجسّد الوقوع في المحذور فعلاً، اذ القران يعرض لنا موقفا عمليَّاً يجسَّمُ المحذور كواقع على الارض، وتعتبر قصة صاحبي القرية نموذجاً حياً على هذه النتيجة الخائبة التي سبق وان المح اليها على مرحلتين، فقد كان احدهما متمرداً على اللّه ساخراً من امره وقدرته وارادته، لا لشيء الا لانه (أنا أكثر منك مالاً واعز نفراً). قال تعالى: (وقالوا نحن اكثر اموالاً واولاداً وما نحن بمعذبين).
ويبدو من استعراض هذه الآيات، ان الاموال والاولاد يُغريان بالاستزادة، والاغراء يدعو الى مزيد من الطلب، وهذا بدوره يؤدي الى (الإلهاء) عن (ذكر اللّه) تعالى، وبالتالي الى الطغيان بل الى انكار ابسط الحقائق!! فصاحب القرية لا يتصور ان هناك بعثاً واذا كان هناك بعث فان العذاب سوف لن يصيب اصحاب الاموال الكثيرة والعوائل الكبيرة!!
وفي الحقيقة هذه احدى المداخل المهمَّة في تفسير الآيات، يمكننا ان نطلق عليه (التفسير الاطرادي في القرآن الكريم). سوف نلتقي ببعض نماذجه في فرصة قادمة ان شاء اللّه تعالى.
الخلاصة المهمة والجوهريَّة في المجال الذي نحن فيه هي:
انَّ الانغماس المحموم في الاستزادة من (الحال) المعبَّر عنها بالتجارة والبيع والانهماك المفرط في استزادة وتضخيماً واعلاءً.. ان هذا المرتب يؤدي او يسبّب (الإلهاء) عن ذكر اللّه وقد يقود الى نتائج اكثر خطورة.
العامل الثاني: وهذا اخطر من سابقه واكثر امضاءً في صنع الموقف السلبي من الذكر، انه (اتباع الهوى). والهوى كما يقولون الشهوات!! وفي الحقيقة ليس الامر بهذه البساطة، الهوى هو الشهوة في حالة مُعيّنة، الشهوة في حالة سيطرتها على الحقيقة، أي الشهوة في حالة سلطانها الذي يقود الى اصدار الأحكام المخالفة للمنطق والعدل والحق، الشهوة العمياء، أي التي تحذف او تقلب او تشوّه او تعطل الحقيقة. لنقرأ الآيات التالية: (ولا تتبع اهواءهم عما جاءك من الحق). (وان احكم بينهم بما انزل اللّه ولا تتبع اهواءهم). (فان لم يستجيبوا لك فاعلم أنما يتبعون اهواءَهم). (واستقم كما امرت ولا تتبع اهواءَهم).
فالملحوظ هنا هو الشهوة العمياء، الشهوة المتسلّطة على العقل، ولا اريد ان اواصل الحديث في هذه القضية، لانها قد تفوت علينا الموضوع الذي نحن في صدده. قال تعالى : (فاحكم بين الناس بالحق ولا تتبع الهوى فيضلّك عن سبيل اللّه).
وفي الحقيقة ان هناك علاقة عضويَّة او جوهرية بين الذكر بمحيطه الواسع العريض و(سبيل اللّه)، فان الذكر لا يخرج عن سبيل اللّه ابداً، والضلال تعبير عن شدَّة الحيود والانحراف. والمضمون المجمل للآية، ان طاعة الشهوة العمياء تضل الانسان او تحرفه عن ذكر اللّه عزَّ وجل. قال تعالى : (فلذلك فادعُ واستقم كما امرت ولا تتبع اهواءهم وقل آمنتُ بما أنزل اللّه من كتاب وأُمرت لأعدل بينكم اللّه ربنا ورّبُكم...).
وببساطة يمكننا أن نقرر على ضوء الآية ان اتباع الهوى يسبّب الحيود عما انزل اللّه، أي الذكر بكل معانيه المتصلة باللّه ورسالاته وأنبيائه. قال تعالى : (انني انا اللّه لا اله الاَّ انا فاعبُدني واقم الصلاة لذكري * إنَّ السَّاعة آتية اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى، * فلا يصدنك عنها من لا يؤمن بها واتبع هواه فتردى).
وفي الحقيقة وسواء المقصود بقوله تعالى (فلا يصدنك عنها) الصلاة او الساعة - انما كان هذا الموقف السلبي يسبب عدم الإيمان واتباع الهوى.
والصلاة ذكر، كما ان الساعة او بالاحرى الإيمان بالساعة يتضمن الذكر بشكل وآخر. والمعنى الذي نريد ان نثبته هنا هو، أن اتباع الهوى يُضلُّ ويصدُّ عن ذكر اللّه تبارك وتعالى. قال تعالى : (أفكلَّما جاءكم رسول بما لا تهوى انفسكم استكبرتم ففريقاً كذَّبتم وفريقاً تقتلون).
فالهوى يدعو صاحبه الى تكذيب الحقيقة، بل الى قتل صاحبها، عمليَّة مضادَّة للذكر بكل مصاديقه الجميلة البيضاء. قال تعالى : (ولو اتبع الحق اهواءهم لفسدت السماوات والارض ومن فيهنَّ).
هذا هو الهوى، او بالأحرى اتباع الهوى. انه يقود الى الحيود عن الذكر والى الصدّ عنه والى تكذيبه انه اخطر في تأثيره وأشد في مضاعفاته من ذلك الانغماس في التجارة ومن ذلك اللهاث وراء الأبهة العائلية، ان الإضلال والإفساد والتكذيب والصد كممارسات سلبية على صعيد الذكر اخطر من الإلهاء.
العامل الثالث : قال تعالى : (ويوم يعضّ الظالم على يديه يقول يا ليتني اتخذتُ مع الرسول سبيلاً * يا ويلتى ليتني لم أتخذ فلاناً خليلاً * لقد اضلّني عن الذكر بعد اذ جاءني وكان الشيطان للانسان خذولاً). والذكر هو القرآن...
هنا بودي ان اسلط ضوءاً سريعاً على مسألة مُهمَّة، قد يتساءل البعض عن موقع الذكر في هذه الآية من مفهوم (الاستحضار) الذي اتفقنا على اعتباره المقصود من الذكر في هذا البحث السريع... فاستحضار اللّه تعالى في اللسان او الذهن شيء والقرآن ككتاب مقدس شيء آخر. وفي الحقيقة ان مثل هذا التعامل الحرفي مع القرآن يؤول الى تحجيم النص وتجميد الخطاب، فمن انجازات العلم اعتبار النص فضاء، جسماً، اجواء، مناخاً، مجالاً... وكلمة القرآن معنى يشمل مصداقه اللغوي والعرفي الذي تكوّن على اساس اعتباراته المضمونيَّة في نفسه ولدى الناس. بل يشمل حتى وظائفه المطروحة بين سطوره، فالقرآن حضور اللّه تعالى في الذهن والسلوك واللفظ... وليس هو هذا الكتاب المحفوظ بين الدفّتين، والاعراض عنه اعراض عن الذكر بمعنى الاستحضار الذي يدور حوله موضوعنا.
القرآن الكريم في هذه الآية الشريفة يكشف لنا عن عامل جديد في صياغة الموقف السلبي من الذكر، او احدى عوامل الطرد. انه الخليل السيئ العقيدة، المنحرف التفكير.
الضلال في الأصل : الغيبوبة وبالتالي يعني النسيان والضياع. ضلَّ الشيء : خفي وغاب، ونحن اذا اخذنا كل هذه المقتربات في التقدير والاعتبار، استطعنا ان نقول : ان هذا الخليل السيئ ضلَّ صاحبه، غيَّبهُ، غيَّبه عن الذكر، عن استحضار اللّه في عقله وضميره عبر التفاعل الحي مع آيات الكون وخيراته العظيمة.
العامل الرابع : قال تعالى : (انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة والبغضاء في الخمر والميسر ويصدكم عن ذكر اللّه).
الصَدُّ : الإعراض والصرف، صدَّ : منع وصرف. الشيطان بنص القرآن يمنع الانسان عن ممارسة الذكر، أي استحضار اللّه تبارك وتعالى، ويبدو ان عمليَّة الصّد هذه تشكل حاجزاً كثيفاً بين الانسان وهذه العبادة الحضارية الراقية لانها - عمليَّة الصَد - من عمل الشيطان الذي يتمتع بقابليَّة معروفة على اغواء الذين لا يستمعون الى نداء العقل والضمير. ان المعنى اللغوي لكلمة (صدَّ) تعزّز هذا التصور، لان الصدَّ ينصرف الى المنع البالغ الشدَّة، ولكن هذا الصد ينعكس بدوره داخل الانسان حيث يوسع من دائرة نفوذ الشيطان، وذلك اذا ما انتبه الانسان الى نفسه وقاوم إغراء هذا المخلوق اللعين. يقول تعالى (استحوذ عليهم الشيطان فأنساهم ذكر اللّه).
نسي الشيء ينساه نسياً ونسياناً : ذهل عنه، وغاب الشيء عن ذكره وحفظه، ويقال، نسي الشيء : فرَّط في تذكره حتى غاب عن حفظه. ان عمل الشيطان هذا ابلغ من غيره في تحقيق هذه النتيجة. انه النسيان، وانساء الشيطان ادهى من الإنساء الناتج عن اللهو او الافتتان بالابهة العائلية او المتولد من اتباع الهوى او اضلال الخليل السيّئ العقيدة.
من العرض السابق نستطيع أن نطرح المختصر السريع التالي : أنَّ هناك جملة عوامل تحول بين الانسان وذكر اللّه تعالى، اهمها :
أولاً : الانغماس المحموم في جحيم الكسب المادّي غير المحدود.
ثانياً : الافتتان بالابهة العائلية.
ان كلا العاملين المذكورين (يُلهي) عن ذكر اللّه، وقد يتواصل تأثيرهما الخطير فيعطي نتيجة خطيرة للغاية.
ثالثاً : اتباع الهوى، أي الشهوة المجنونة الحاكمة المتسلطة، فان هذا الهوى (يُضلُّ) الانسان عن ذكر اللّه (ويصدّه) عن ذلك. بل (ويكذّب) حقيقة الذكر في داخل الانسان.
رابعاً : اتباع الخليل السيّئ العقيدة، فهو (يضل) صاحبه عن ممارسة هذه العبادة الحقة.
خامساً : الشيطان بمعناه الميتافيزي القرآني، فإنه (يصدّ) الانسان عن ذكر اللّه ثم (يُنسيه) هذا الذكر على مديات بعيدة من الزمن والفعل.
هذه العوامل بطبيعة الحال ليست متفاصلة، متعاندة، وآثارها هي الأخرى، فهناك علائق وثيقة بين الهوى والشيطان وعبادة المال والخليل السيّئ العقيدة، وربما هناك تواصل بين آثار هذه العوامل السوداء، وقد تتداخل بشكل وآخر، وتتبادل التأثير والتأسيس.
ولو اخذنا النسيان مقياساً عامّاً سارياً في هذه المجالات (اللهو، الصد، الضلال، التكذيب، النسيان الشيطاني) لامكننا القول، ان الموقف المرفوض قرآنياً من الذكر انما هو نسيان الذكر، أي العوامل السالفة انما تسبب نسيان الذكر، ولكن هذا النسيان درجات، وذلك تبعاً لاسبابه الكامنة وراءه (عبادة المال، الافتتان العائلي، اتباع الهوى، الخليل السيّئ العقيدة، الشيطان الميتافيزي).
ولكن ما معنى النسيان؟ في الحقيقة هناك اكثر من صيغة للنسيان الذي نحن في صدده، فهو قد يعني ذلك (الأِمحاء) الصوري، فان انساناً ما قد لا يأتي اسم اللّه على لسانه، ولا يستحضره في عقله وشعوره، ولكن هناك نسيان من نوع آخر، هو اهمال اللّه في الحياة والسلوك والتفكير، وقد يذكر احدهم اللّه تعالى لكن في معرض النفي او الاستهزاء او التكبر... او... او... والعياذ بالله وهذا هو النسيان المعنوي، أي الذي يتصل بافق الفكر والتصور، وقد يذكر احدهم اللّه امام الآخرين رياءً وتملقاً، أي لغاية انتهازيَّة، وهذا هو الآخر نسيان. اذن هناك عن علم واصرار!!، فليس كل نسيان يعني غياب الصورة بالمعنى التقليدي المعروف، وعليه فان كثيراً من الناس يذكر اللّه تعالى، يتحدث عنه ولكن هو ناسٍ، غافل، ضال. قال تعالى : (نسوا اللّه فنسيهم ان المنافقين هم الفاسقون). (لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب).
فالنسيان لا ينصرف فقط الى ذلك الغياب الحسي البحت. بل هو يعني الاهمال والازدراء، أي الغياب المعنوي، انه (الإمّحاء) الروحي، الجوهري، الصميمي، ليس هو غياباً زمنياً بالدرجة الاولى. بل هو غياب منطقي في الاعمال والاقوال والتصرفات والسلوك والفكر والعلاقة مع الآخر والتفاعل مع الاشياء.
فعباد المال، قد يذكرون اللّه على السنتهم، ولكن عرَضاً، وبدون تفكر. والمنهمكون في لذة محمومة قد يذكرون اللّه ولكن في معرض اللهو والخفّة، والذي ينكر وجود اللّه قد يذكره آلاف المرات بلسانه الكليل، ولكن في معرض الانكار!! والمنافق قد يذكر اللّه بخشوع وخضوع ولكن حضور اللّه في روحه معدوم. هذا هو النسيان الذي نقصدهُ.
ان اللَّهو والصدَّ والضلال والتكذيب والنسيان الشيطاني ازاء الذكر... انها جميعاً نسيان، ولكن بمعنى الإهمال وعدم الجديَّة، غياب منطقي وفعلي للّه في الحياة.
الآن ماذا ينتظرنا؟ لا بد ان نعود الى التفسير بالتناظر...
لقد استمعنا الى عوامل الطرد، فما هي عوامل الجذب؟!
وباختصار شديد، ان العقل الراجح، أي الذي يقدر مسؤولية هذا الكون، والذي يتعامل مع الاشياء بجدية ومنطق، هذا العقل من اهم عوامل الجذب في هذا المجال، يدعو الى ممارسة الذكر، كحق عبادي اصيل. قال تعالى : (الم تر ان اللّه انزل من السماء ماءً فأخرجنا به ثمرات مختلفاً الوانها ومن الجبال جدد بيض وحمر مختلف الوانها وغرابيب سود * ومن الناس والدواب والانعام مختلف الوانه كذلك انما يخشى اللّهَ من عباده العلماء).
هذا هو العقل الراجح، يستنطق دلالة الكون، فيخشى اللّه تعالى، وذلك هو الذكر، أي استحضار اللّه في الذهن مع الخشية، بلفظ او دونه، والقرآن يعقد تناظراً فذاً بين ذلك النفر من الناس، العابث في طاقة الحياة، الساهي عن حركة هذا الوجود، وبين ذلك النفر الذي يقدِّر ويثمّن امانة الكون وضخامة دلالته، اولئك لا يذكرون اللّه فيما هؤلاء مغرمون بهذه العبادة الراقية السامية. قال تعالى : (الم تر انهم في كل واد يهيمون، وانهم يقولون ما لا يفعلون، الا الذين آمنوا وعملوا الصالحات وذكروا اللّه كثيرا...).
واذا كان العقل الراجح من اهم عوامل الجذب، فان تزكية الذات وتنمية قواها الخيّرة من عوامل الجذب الاخرى في هذا المجال الحي من السلوك الانساني الجميل. قال تعالى : (قد أفلح من تزكى وذكر اسم ربه فصلى).
واعتقد ان مركب (العقل - الذات) يشكل معادلة واضحة متكاملة في بيان عوامل الجذب بالنسبة للذكر، العقل في وعيد والذات بطهارتها.

رابعاً : الموقف السلبي من الذكر

للموقف السلبي من الذكر حيثيات وابعاد والوان، والقرآن الكريم تطرق بدقة الى مصاديق هذا الموقف، وأرى من المفيد جداً جرد تلكم المصاديق لاستكناه حقيقتها وهويتها.
الاعراض : الاعراض موضوع قائم بذاته في القرآن الكريم، ونحن هنا نتحدث في مجال واحد، هو الاعراض عن الذكر. قال تعالى : (بل هم عن ذكر ربّهم مُعرضون). (ومن اظلم ممن ذكر بآيات ربّه فاعرض عنها).
أعرض : ولّى مبدياً عرضه. فالانسان الذي يعرض عن شيء انما يعطيه ظهره كناية عن الرفض او عدم الرغبة او غياب التفاعل وفي اغلب الأحيان انما يعرض الانسان عن شيء أو امر... بفعل الاسباب الآنفة.
القرآن يقدم لنا صورة واضحة جليَّة لاعراض بعض الناس عن الذكر، فهو على مستويين رئيسين :
المستوى الأول : اعراض عن الذكر بالذات، فهو لا يطيق ذكر اللّه سبحانه، شكراً او مدحاً او استغفاراً او تعظيماً، فهو لا يستحضر هذه الصيغ ابداً، او لا يتحمل سماعها او الحديث فيها وعنها، وقد مرّت اكثر من آية على هذا الصعيد.
المستوى الثاني : اعراض عن آيات اللّه تعالى التي تستدعي الذكر، سواء مع اللفظ او بدونه، انه على خصام ذهني منحرف مع هذه الآيات البينات، عندما تطرح او تعرض عليه يُولي مُبدياً عرضه، يصمّ اذنيه، يعطل عقله، يتهرب!! او ان هذا الانسان لا يكلف عقله أبداً في استجلاء عظمة هذا الكون ومعرفة دلالة هذه النعم. قال تعالى : (وان يروا آية يعرضوا...) (وكأين من آية في السماوات والارض يمرون عليها وهم عنها مُعرضون...) (وجعلنا السماء سقفاً محفوظاً وهم عن آياتها مُعرضون...).
فالمعرضون، امَّا يضعون اصابعهم في آذانهم، او يعطلون عقولهم، او كلا الامرين معاً وهو الغالب. وكم بودي ان اسرد أنواع الاعراض، ولكن المجال غير مناسب.
2 - المجانبة : قال تعالى : (سيذكر من يخشى * ويتجنبها الاشقى).
المجانبة : الميل. والمعنى : ان (الاشقى) عندما تلقى عليه (الذكرى) يجعلها خارج مسيره، خارج محيطه، خارج فكره واهتمامه، يتحاشاها، يجعلها على طرف منه، يميل عنها. انه (يتجنّبها). ولكن ما معنى الذكرى هنا؟ قالوا : الموعظة.
وفي الحقيقة، ينبغي ان لا نفهم الموعظة هنا ضمن ذلك الإطار التقليدي، أي المضمون الارشادي الخلقي، ايجاباً او سلباً، فان الفكر الذي يستوحي دلالات هذا الكون وهذه النعم، هو الآخر (موعظة)، ان عرض الآيات على العقل الدالة على التوحيد والحكمة والقصد هي وعظ من الدرجة الراقية، خاصة وانها قد تؤول الى الالتحام باللّه تعالى.
اذن هناك طائفة من الناس، يتحاشا من ذكر اللّه جلّ وعلا، بالمعنى السابق، وربما الإعراض اشد من المجانبة كما يبدو من الإيحاء اللغوي، ولكن في النتيجة ان كليهما من مصاديق الموقف السلبي من هذه العبادة الطيبة.
3 - التولّي : قال تعالى : (فأعرض عمّن تولّى عن ذكرنا ولم يرد الاّ الحياة الدنيا).
وتولَّى : انصرف وأدبر. ويبدو : ان هذا الانصراف هنا اوسع مدى وأعمق خطورة ودلالة من المجانبة والاعراض. ومما يعطي للتولي هذا البعد القاسي او هذه الدلالة الاكثر كثافة وظلامية من الذكر، ان طالما يقترن بمواد لغويَّة تتصل صراحة وعلناً بالجحود والانكار والتعطيل - والعياذ باللّه - قال تعالى : (لست عليهم بمسيطر * الاَّ من تولّى وكفر). (فلا صدق ولا صلَّى * ولكن كذب وتولى).
انه موقف سلبي اشد مما عليه المجانبة والإعراض.
4 - العشو : قال تعالى: ( ومن يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطاناً فهو له قرين* وانَّهم ليصدونهم عن السبيل ويحسبون انهم مهتدون).
العشو: اصله النظر ببصر ضعيف، يقال: عشى عشواً وعشواً اذا ضعف بصره واظلمت عينه كأن عليها غشاوة.
ومن العجيب ان يفسر بعضهم (يعش) هنا ب(يعرض)، فيما هي في الحقيقة (يتعامى) او (يتغافل)، حيث ينطوي المعنى على محاولة تجاوز الحقيقة على نحو العناد الخفي. والشيطان في الآية امَّا بمعناه الميتافيزي المعروف او ذو السلطان الغاشم كما جاء في مجمع البيان. وفي اعتقادي ان الاول اكثر ظهوراً. ومهما يكن، يسجل القرآن الكريم في هذه الآية احد مصاديق الموقف السلبي من الذكر، انه التعامي، أي الهروب المصطنع. وفي الآية نكتة رائعة يؤجل الحديث عنها الى السطور التالية باذن اللّه.
5 - النسيان: قال تعالى: ( نسوا اللّه فنسيهم ان المنافقين هم الفاسقون). نوع آخر من أنواع الموقف السلبي من ذكر اللّه سبحانه، وقد نوهت سابقاً ان هؤلاء لم ينسوا اللّه لساناً، بل هم قد يذكرون اللّه دائماً ولكن في معرض التعطيل او الانكار او الاستهزاء، وسوف نتطرق بالتفصيل الى حيثيات هذا الموضوع ان شاء اللّه. ولكن هذا الموقف اكثر ايغالاً بالسلبيَّة والجحود على صعيد الذكر، فهو يتعدى حدود المجانبة والاعراض والعشو بل و حتى التولي، وانه يعبر عن مرحلة سوداء قاتمة في حياة وسلوك نفر من الناس، انحدروا اليها عبر ممارسات منحرفة بالغة الخطورة والتجني على الحقيقة والعلم.
6 - اللهو: وقد المحنا اليه سابقاً، واللهو عن ذكر اللّه له اسبابه التي افصح عنها الكتاب المجيد، الا وهي عبادة المال والتفاني في سبيل الابهة العائلية، والانغماس في هذا العالم ذي النزعة الاستهلاكة المتعالية.
7 - الضلال: وقد اشرنا اليه قبل قليل ايضاً. والضلال يعني الغياب، وتبين لنا من استعراض الآيات، ان الحيود عن ذكر اللّه في هذا النطاق يكون بسبب الشيطان او الخليل السيّئ العقيدة، وهو بلا ريب مرحلة بالغة الانحدار، ولعلها اسوأ موقف مما مرَّ علينا.
8 - الاشمئزاز: قال تعالى: (واذا ذكر اللّه وحده اشمأزت قلوب الذين لا يؤمنون...).
الشمز: التقبض ونفور النفس مما تكره. تشمَّز وجهه: تقبض.
اشمأزَّ اشمئزازاً: تقبَّض واجتمع بعضه الى بعض.
هذا هو معنى الاشمئزاز في اللغة، وهو تعبير دقيق على حالة الكره والنفور الذاتية من شيء ما، وهؤلاء بلغت بهم مواقفهم السلبيَّة من ذكر اللّه ان تشمئز قلوبهم من ذلك!! ومما لا ريب فيه ان هذا الاشمئزاز لم يأت من فراغ، بل لا بد من ممارسة عمليَّة لانواع الموقف السلبي لفترة من زمن وعلى مساحة عريضة من تصرفاتهم حتى انحدروا الى هذا الدرك من الفكر المشوش الحاقد.
9 - الصد: ثم نصل الى الذروة من السلب في خصوص ذكر اللّه وآياته، اننا مع مرحلة في غاية الخطورة، اذ هنا تتجسّد على شكل وظيفة، رسالة، مهنة، ليس تصرفا شخصيَّاً بحتاً، ولا موقفاً سلبيَّاً عارضاً. انها مرحلة الصد عن ذكر اللّه. اي: المنع!!
فكأن تلكم المواقف تطورت وتقادمت حتى تحولت الى وظيفة: الشيطان هو البطل الاول في اداء هذه الممارسة المظلمة. قال تعالى: (انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة والبغضاء في الخمر والميسر ويصدكم عن ذكر اللّه).
ولكن للشيطان جنوده العاملين على هذا الطريق الموحى. قال تعالى: (أرأيت الذي ينهى عبداً اذا صلَّى) وكم لذلك من نظير.
واذا اردنا ان ندرج عناوين الموقف السلبي من ذكر اللّه تبارك وتعالى كما جاءت في القرآن الكريم، وذلك حسب السرد الآنف، فان منها:
* «اللهو» باسبابه السالفة: وهو كل من يشغلك عن الذكر وبالاخص ما بيَّنه القرآن.
* «المجانية»: الميل .
* «الاعراض»: الانصراف/اعطاء الظهر.
* «التولي»: الهروب.
* «العشو»: التعامي والتغافل.
* «الاشمئزاز»: التقبض.
* «الضلال»: الغياب.
* «النسيان».
* «الصد»: المنع والنهي.
ولا اريد القول ان هذه الحالات متسلسلة منطقياً وان كانت لا تعدم سيراً تصاعدياً في درجة الموقف وشدته وكثافته، ولكنها بلا ريب تعبير عن حالات محتملة كثيرة، ذلك ان الموقف السلبي من ذكر اللّه يتباين بالقسوة والغلاظة من شخص لآخر، تبعاً للخلفيات الفكرّية والظروف البيئية والممارسات والسلوك والاحداث والغايات، وهذه المجموعة (اللهو، المجانبة، الإعراض، التولي، العشو، الاشمئزاز، الضلال، النسيان، الصد)، تصوّر الموقف حال السماع او الرؤية وحال البحث والنظر عن نيَّة مسبقة واصرار اوّلي. والذي لا ريب فيه ان هذه الحالات يمكن التحرر من اسارها وانحلالها، وذلك اذا توفرت النية الصادقة والارادة الحرة، وهذه المعادلة كثيراً ما يطرحها القرآن في صميم خطابه، بصورة واخرى، فالحالات المذكورة وعلى كافة مستوياتها ليست قدراً ازلياً، بل هي مواقف، يمكن ان تحصل ويمكن ان تزول ويمكن ان تشتد ويمكن ان تضعف، والكلمة النهائية في كل ذلك بيد اللّه سبحانه. قال تعالى: (انا هديناه السبيل امَّا شاكراً وامَّا كفوراً).
مضى بنا ان فضاءات الذكر الطاهرة ومعادلاته ترجع الي جذر قرآني اساسي، ذلك هو قوله سبحانه وتعالى: (فاذكروني اذكركم).
والسؤال المطرح الآن، هل هناك ضابطة لهذه المجموعة من الموقف السلبي ازاء الذكر؟
في الحقيقة ان كل هذه المواقف تنبع من (نسيان) اللّه تعالى. والقرآن يصور لنا ذلك وفق منطق مخصوص صارم:
1 - قال تعالى: (نسوا اللّه فنسيهم ان المنافقين هم الفاسقون).
2 - وقال تعالى: (نسوا اللّه فأنساهم انفسهم).
الانسان عندما ينسى اللّه، يخرج من عهدة اللّة، ثم ينسى نفسه، وعندها تضيع كل دلالات الكون والحياة في معادلته الذهنية، ومن ذلك ينشأ الموقف السلبي من الذكر بكل الوانه واشكاله وحالاته..
مرَّة اخرى نقول: ان النسيان هنا ليس (الامحاء الضروري) بل هو هذا الاهمال او هذا الجحود او هذا التعامي. الانسان يلهو عن ذكر اللّه او يعرض او يجانب او يتولى او تشمئز نفسه او يضل او يصد لأنه نسي اللّه في الاساس، عن سابق اصرار وعناد.
لنقرأ على سهل المفارقة الكثيرة. (فاذكروني اذكركم) (نسوا اللّه فنسيهم). فالاولى تستوعب كل ممارسات الذكر الطيب وتفسيرها. والثانية تستوعب كل المواقف السلبية عن الذكر وتفسرها...
وفي قبال هذا الموقف السلبي نجد التفاعل الحي مع الذكر من قبل الانسان المؤمن، وهناك صور متعاظمة من درجات الذكر. يقول تعالى (فاذا قضيتم مناسككم فاذكروا اللّه كذكركم آباءكم او اشد ذكرا).
وفي هذا التوجيه الرباني الكريم نفهم ان استحضار اللّه درجات، تختلف او بالأحرى تتفاضل بالوضوح والسعة والعمق، ويذهب بعض المفسرين الى ان الاشارة هنا تكمن في قوله تعالى : (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب) وقوله : (واذكر ربّك في نفسك تضرعاً وخيفة ودون الجهر من القول) وقوله : (الذين اذا ذكر اللّه وجلت قلوبهم) وقوله (انما يؤمن بآياتنا الذين اذا ذكروا بها خروا سجدا) وقوله : (ثم تلين جلودهم وقلوبهم الى ذكر اللّه) وقوله : (ألم يأن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر اللّه).
وفي الحقيقة : مهما يكن من امر، فان قوله سبحانه (أو اشد ذكرا) تلميح واضح، بل تصريح اكبر على مراتبيَّة الذكر، ومن الطبيعي ان هذا التنوع بلوازمه وآثاره وعطاءاته، انما هو دليل على وجود مراتب متفاوتة في افق الذكر وحقيقة هويتها.

خامساً : الذكر الكثير

من امضاءات الخطاب القرآني تأسيس الذكر الكثير، ممارسة هذه العبادة على الدوام، فنحن نقرأ في كتاب اللّه عزَّ وجل : (يا ايها الذين آمنوا اذكروا اللّه ذكراً كثيراً)، (واشركه في أمري * كي نسبحك كثيراً * ونذكرك كثيرا).
فالقرآن اذن يحث المؤمنين على الذكر الكثير. لكن ما معنى الذكر الكثير هنا؟
الاقرب الى الاحتمال في مثل هذه الموارد هو الذكر اللساني، ولكن كتعبير عن الحضور الذهني الذي هو الاساس في هذه العبادة، على ان الكثرة لم تأت اعتباطاً، ولا هي تصعيد عددي رقمي للممارسة العبادية المذكورة، بل هي عملية توكيد وتجذير وتمكين للحضور بلحاظ موجبات معينة.
ان الانسان يعيش وسط حياة زاخرة بالحركة والفعل، وهو يعمل في اجواء متقلّبة متغيرة، تجتاحه ملابسات واحداث متوقعة وغير متوقعة، ولذا فهو تارة معافى نشيط، واخرى مريض متهاوي، مرَّة آمن مستقر، واخرى مشرَّد مضطرب، مرّة في تقوى اللّه وحبه، واخرى في عصيان وتمرّد. صور وحالات لا تهدأ ولا تفتر ولا تستقر. من هنا يأتي سرّ الكثرة بالذكر الذي يلح عليه القرآن، أي انَّ الكثرة مرتبطة بحياة الانسان العريضة المتشعبة، فهو على ضوء هذه السعة :
* يشكر عند الغنى.
* يرجو عند الفقر.
* يحمد عند البلاء.
* يستغفر عند المعصية.
* يكبّر عندما يرى الآيات العظيمة.
وهكذا مع كل حالة واقعة او محتملة، ولعل ما يؤيد هذا التوجيه، ان اللّه يطلب من الانسان ذكره في السراء والضراء، ولذا قيل : الشكر على النعم والحمد على الامتحان، وعلى هذا المنوال يطرح الخطاب الاسلامي سلسلة من المقتربات المركبة من طرفين، احدهما حالة والاخرى نوع من الذكر المناسب، والقرآن مليء بهذا التوجيه من خلال تشخيص علتي لكلا الامرين، أي المادة والذكر المخصص بازائها، على ان تجديد الذكر من شأنه تجديد الروح الانساني بالتقوى، وتحذير للاتجاه الديني السليم في ضميره وعقله، والانسان الذي يذكر اللّه كثيراً يذكره اللّه كثيراً. قال تعالى : (فاذكروني اذكركم). وفي المقام رأيان في تفسير ذكر اللّه للانسان :
الاول : ان ذكر اللّه للانسان هو هذا الاطمئنان والزيادة في معرفة اللّه تعالى وغيرها من الآثار الايجابية التي تصب في النتيجة لصالح هذا المخلوق، سواء في الدنيا والآخرة.
الثاني : ان المعنى في اتجاه : اذكروني بالشكر اذكركم بالزيادة، واذكروني بالتوبة اذكركم بالمغفرة واذكروني بالدعاء اذكركم بالاستجابة. القرآن الكريم يحوي كلا الاتجاهين : قال تعالى : (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب). وقال تعالى : (ادعوني استجب لكم). وفي الحقيقة لا يوجد فارق بين الاتجاهين، فاستجابة الدعاء اضافة الى الانسان بشكل من الاشكال، وعليه يكون الاتجاهان منسجمين متعاضدين.
الذكر، أي ذكر اللّه كما تبيّن أعلاه لا ينحصر في حالة من الحالات، ولا في مجال من المجالات، وامكان كثرته او بعض حيثيات هذه الكثرة قابلية امتداده لمصاديق تتكثر بتكثر الظروف والملابسات، ولكن رغم ذلك هناك بعض المواطن اشار اليها القرآن الكريم، ويبدو ان سبب الاشارة هو اهمية الموطن وخطورته... منها :
1 - النعم الالهية : قال تعالى : (يا بني اسرائيل اذكروا نعمتي التي انعمت عليكم واني فضلتكم على العالمين). وقال تعالى : (واذكروا اذ كنتم قليلاً فكثركم). وقال تعالى : (يا قوم اذكروا نعمة اللّه عليكم اذ جعل فيكم انبياء).
وذكر النعم شكر اللّه والثناء عليه سبحانه، وليس تلك الصورة الذهنية العاكسة للنعمة كما يتصور البعض، والكتاب يشير الى هذه النعم سواء كانت مادية او معنوية، فردية او جماعية، في السلم او الحرب، وآيات القرآن في هذا الموضوع كثيرة.
2 - في المحن : قال تعالى : (يا ايها الذين آمنوا اذا لقيتم فئة فاثبتوا واذكروا اللّه كثيراً).
والحرب محنة، وفي ضوء هذه الآية يمكننا ان نقول ان من مبتنيات التربية الاسلامية ذكر اللّه تعالى عند الشدائد والمصاعب والمحن، ذلك ان الحرب هنا مثال، او نموذج، حيث تلتقي هنا بمدخل جديد للتفسير يعتمد على قاعدة توسيع الدلالة لاستيعابها مصاديق نظيرة او مشابهة او مشاركة. أي نجعل من الحرب هنا سبباً لتوسيع الفكرة كي تشمل نظائرها من الشدائد والابتلاءات والمصاعب. حيث تكون الحرب مجرَّد مثال توضيحي اشاري، وهذه الفكرة مستلة من بعض موجبات علم الالسنية الحديث. وذكر اللّه هنا ينصرف الى صيغ الاستعانة باللّه والتقوي به والاتكال عليه والاستمداد منه.
3 - عند الخطيئة : قال تعالى : (والذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذكروا اللّه).
ذلك ان الذكر الحقيقي استعادة حقيقية لتوازن الذات الذي يختل بارتكاب الفاحشة او ارتكاب ما حرَّم اللّه تعالى، بل الذكر هنا تجديد الارتباط باللّه على اساس حياة جديدة بريئة من التلوث والانحراف. واعتقد ان حقيقة الذكر هنا تشي الى دائرة التوبة والندم والاستغفار.
وهناك مواطن اخرى، لعل اهمها رؤية آيات اللّه المبثوثة في كل انحاء الوجود الرحيب. وهو امر طبيعي في خصوص المؤمنين اصحاب العقول الفطنة التي تعطي اهمية كبيرة لوعي دلالة الكون وعجائبه.

سادساً : حوليات النص والمادة

(1) يربط القرآن الكريم بين الذكر لمشروع عبادي متقاوم في مصاديقه وآثاره وبين مفاهيم كبيرة في صناعة الانسان وبناء الحياة وتحريك التاريخ. قال تعالى : (الاَّ الذين آمنوا وعملوا الصالحات وذكروا اللّه كثيرا). (قد افلح من تزكى وذكر اسم ربه فصلَّى). (واذكر اسم ربك وتبتل اليه تبتيلا).
فالايمان والعمل الصالح وتزكية النفس والتبتل عوالم ضخمة في حياة الانسان والمجتمعات، ولذلك فان مجيء الذكر في هذه السياقات على نحو التصاف والتعاضد انما دليل صارخ على موقع هذه العبادة من هذه العوالم الشاخصة في مسيرة الايمان الطويلة. وفي أحيان كثيرة يعطف على الذكر احد مصاديقه، او بالعكس. قال تعالى : (فاذكروني اذكركم واشكروا لي ولا تكفرون). (...كي نسبحك كثيرا * ونذكرك كثيرا).
وهذا اللون من النصوص ينطوي على توكيد وتلاحم بين المفهوم في افقه العريض ومصاديقه التي يدل عليها، بل هو اسلوب تأسيسي يشير الى اهمية الجانب العملي والممارساتي للنظرية المبتناة، وربما لغرض التوكيد على مرتكز متميز (الشكر، التسبيح...) لمناسبة خاصَّة.
(2) نصوص الذكر في القرآن الكريم تمتلك صلاحية الحركة، فهي ليست طروحات نصيَّة جامدة، ولذلك تتصل بالايمان والعمل الصالح وغيرها من مقتربات التأسيس العقيدي والسلوكي، ومن جماليات هذه النصوص انها تتضمن مشروعيتها ومسوّغها بذاتها. فالذكر سبب الاطمئنان وداعية الثبات على الحق وقد يؤدي الى الفلاح في الدنيا والآخرة، وعليه فهو في نصه القرآني بنية مكتملة الذات، وعلاقتها بالبنيات الاخرى علاقة مسؤولية في توجيه التاريخ.
(3) والذكر ومن خلال نصوصه القرآنية حاد في عطائه مرن في مصاديقه!! (الشكر، التسبيح، الحمد، الاستغفار، التهليل،...)، سلسلة طويلة من المفردات، وهذه الكثرة دلالة غنى في المضمون، لانها على كل حال ذات معاني متعددة، ومما يثري الذكر، انه الى جانب هذه الكثرة في المعاني هناك آثار حادة في صيرورتها وتحققها، تترتب على تلكم المفردات حال ممارستها، فالمعنى متأتي من كلا الجانبين.
(4) تتجاذب الذكر من خلال نصوصه القرآنية معادلات متطابقة، ومعادلات متناظرة، وكل معادلة لها جذرها الذي تنبثق منه. الامر الذي يتيح للعقل حرية السياحة الثريَّة بين هذه النصوص. يستخلص المفاهيم والافكار، فنصوص الذكر تؤسس هيكلاً فكرياً قائماً على التوازي والتناظر والتضاد، وعليه فان اللغة هنا ليست فاعلية وصفيَّة، وانما هي عمل فكري ناظم ومنظوم. قال تعالى : (فاذكروني اذكركم....) وقال تعالى : (نسوا اللّه فنسيهم...).
(5) والذكر في القرآن الكريم، أي على ضوء نصوصه، مسيرة وتطلع، فان نصوصه تأخذ بيدك لتطل بك على لواحق تودع مسبوقاتها كضرورات او مقدمات، وهذا بطبيعة الحال يستدرج العقل وفيه غريزة التواصل مع الحدث كي يصل الى ذروته، حيويَّة متدفقة باسرارها الفكريَّة.
(6) (ولذكر اللّه اكبر...). دليل مدهش على موضوعيَّة الذكر في النص القرآني، موضوعيَّة تؤثر الامل، وتنفذ العقل من الوهم، وتنشل الانسان من الغرور، وتضيء الذات بحقيقتها.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:45 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

تسليم : استوارى دربرابر ناگوارى‌ها بدون اعتراض، بر اساس ادراك وابستگى به خدا با قلبى گشاده به استقبال قضاى الهى رفتن

تسليم مصدر باب تفعيل از ماده «س‌ـ‌ل‌ـ‌م» به معناى گردن نهادن، پذيرفتن، سرسپردن به ديگرى و رام بودن در برابر اوست.[1] اين واژه در علم فقه، منطق، اخلاق و عرفان، براى معانى خاصى مصطلح است. مقاله حاضر به اصطلاح اخلاقى تسليم از منظر قرآن‌كريم مى‌پردازد.
در اصطلاح علم اخلاق، تسليم بدان معناست كه انسان در برابر كار خداوند و نيز كسانى كه فرمان و خواست آنان به خداوند بازمى‌گردد، حتى در ناملايمات و بلاها استوار مانده و بدون اعتراض يا تغييرى در ظاهر و باطن، با قلبى گشاده به استقبال قضاى* الهى برود.[2] تسليم به اين معنا از انواع مندرج تحت جنس عدالت است.[3] برخى اين تسليم را مرتبه‌اى فوق ايمان[4] و برخى ديگر آن را از لوازم مرتبه سوم اسلام[5] و از گرانبهاترين
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 528
آثار بندگى خداوند متعالى دانسته‌اند.[6] (=>اسلام)
مقام تسليم آن‌گاه دست يافتنى است كه انسان خود را به تمام و كمال و در همه ابعاد تحت ولايت خداوند سبحان بداند و دريابد كه در همه ابعاد ذات و صفات و افعال خود به خداوند قائم است و از خود هيچ استقلالى ندارد، بنابراين اعتقاد به ولايت خداوند مى‌طلبد كه شخص خود را هيچ كاره دانسته و هيچ‌گونه استقلالى براى خود نبيند و خود را زمامدار سود و زيان و مرگ و زندگى خويش نداند[7] و ذات و صفات و افعال خود را به مالك قديم آنها، يعنى خداوند، باز گرداند.[8]
مقام تسليم هنگامى در عبد محقق مى‌شود كه خداوند او را براى خويش خالص سازد، از اين رو اين ويژگى وقتى به بنده نسبت داده شود از آن به «تسليم» و زمانى به خداوند سبحان استناد يابد از آن به اخلاص ياد مى‌شود.[9]
در قرآن‌كريم آيه‌اى نيست كه با واژه «تسليم» بر خصوص تسليم مورد بحث دلالت كند؛ ليكن آياتى پرشمار با ماده «س‌ـ‌ل‌ـ‌م»، به صورت مطلق، تسليم در برابر خداوند را با تمجيد از آن، ترغيب و امر به آن، دستور به اظهار تسليم يا درخواست دستيابى به مقام تسليم از سوى پيامبران بيان مى‌كند كه مفسران از بسيارى از اين مطلقات، تسليم در برابر تكوين و تشريع را استفاده كرده‌اند[10]: «اِذ قالَ لَهُ رَبُّهُ اَسلِم»(بقره/2،131)؛ «و نَحنُ لَهُ مُسلِمون»(بقره/2،136)؛ «ادخُلوا فِى‌السِّلمِ كافَّةً»(بقره/2،208)؛ «فَلَهُ‌اَسلِموا»(حجّ/22،34)؛ «و‌اُمِرتُ اَن اُسلِمَ لِرَبِّ العــلَمين»(غافر/40،66)؛ «و اَنا اَوَّلُ المُسلِمين»(انعام/6،163)؛ «واجعَلنا مُسلِمَينِ لَكَ ومِن ذُرِّيَّتِنا اُمَّةً مُسلِمَةً لَكَ».(بقره/2،128)
افزون بر ماده و آيات ياد شده، مفسران آيات يا عناوين ديگرى را نيز اشاره به مقام تسليم دانسته‌اند؛ مانند خضوع*[11] و سجود[12] كه در قرآن‌كريم مكرر آمده است.

تفاوت مقام تسليم با مقام تفويض، توكل و رضا:

تسليم با تفويض و توكل نزديك بلكه به يك معناست و تفاوت آنها به اعتبارات گوناگون است[13]، از همين رو تفاوت ميان آنها بسيار دقيق است؛ به گونه‌اى كه هريك از اين الفاظ گاه در معنايى ديگر نيز به كار مى‌رود.[14] نزديكى تسليم به مقام‌رضا* نيز چنين است.[15]
بعضى مقام رضا را بالاتر از تسليم دانسته‌اند،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 529
زيرا تسليم ترك اعتراض ظاهرى و نيز ترك كراهت باطنى است؛ اما «رضا» خشنودى قلبى از كار خداوند بر اثر محبت عبد به خداست.[16]
از ديدگاهى ديگر رتبه تسليم از رتبه رضا و توكل* برتر است[17]، زيرا مقام رضا آن است كه خواست خداوند با طبع انسان هماهنگ باشد؛ اما در تسليم، شخص براى خود طبعى نمى‌شناسد تا موافقت يا مخالفت طبع، براى او مطرح باشد.[18] در مقام توكل نيز شخص كار خود را به خدا وا‌مى‌گذارد و او را وكيل خود قرار مى‌دهد كه نشان بقاى تعلق خاطر به آن كار در وجود اوست؛ ولى در مقام تسليم، شخص هيچ وابستگى‌اى به امور مربوط به خود نداشته[19] و به طور كامل از همه علائق دل مى‌كَند.[20]
برخى تسليم و تفويض را به يك معنا[21] و بعضى تفويض را مرتبه‌اى بالاتر از تسليم[22] مى‌دانند؛ با اين استدلال كه تفويض مربوط به سرّ سالك و از اعمال باطنى است. در تفويض، بنده به كلى ماسوى الله را نفى مى‌كند و حتى خود را نيز در ميان نمى‌بيند و اين از مقامات حبيب‌خدا، محمد مصطفى(صلى الله عليه وآله)است كه فرمود:«اُفَوِّضُ اَمرى اِلَى اللّه» (مؤمن/40،44)؛ اما تسليم، از متعلقات نفس و اعمال مجرد آن و مقام خليل الله(عليه السلام) است. تسليم سپردن و تفويض بازگذاشتن است و از اين جهت مقام تسليم از مقام تفويض فروتر است.[23]
در بيانى ديگر دليل برترى مقام تفويض بر مقام توكل و تسليم را چنين آورده‌اند: توكل يعنى آنكه خدا را در امور خويش جانشين خود قرار دهى و تسليم آن است كه امور خود را در اختيار خداوند گذارى؛ ولى تفويض آن است كه امرى را به خود نسبت ندهى، بلكه خويشتنى براى خود نشناسى، بنابراين در تسليم تعظيمى است كه در توكل نيست و در تفويض تعظيمى است كه براى مفوّض حتى توجهى به تعظيم خويش هم باقى نمى‌گذارد.[24]
در مقابل، بعضى تسليم را از تفويض بالاتر دانسته‌اند[25]، زيرا در تفويض آدمى همه امور مربوط به خود را به خداوند سبحان بازگردانده و خود را بركنار مى‌داند؛ اما تسليم پذيرش هر آن چيزى است كه خداوند براى او اراده كند يا از او بخواهد، بى‌آنكه چيزى را به خود منتسب بداند.[26]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 530
به گفته‌اى مقام تسليم، تفويض و توكل از نظر آفت با يكديگر يكسان‌اند. آفت اين مقامها آن است كه آدمى كار خود را به خود مربوطه دانسته يا براى خود در زمينه توكل يا تسليم سهمى بپندارد، حال آنكه هرگز كسى در كنار خداوند شأنى ندارد.[27] بعضى تنها آفت تسليم را اين دانسته كه شخص نه از سر رضا و رغبت بلكه به ناچار خواست خداوند را بپذيرد.[28]

تسليم از نگاه آيات:

از آيات مورد استناد در بحث تسليم، آيات 65 نساء/4: «فَلا و رَبِّكَ لا‌يُؤمِنونَ حَتّى يُحَكِّموكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لايَجِدوا فى اَنفُسِهِم حَرَجـًا مِمّا قَضَيتَ و يُسَلِّموا تَسليمـا»و 56 احزاب /33 است: «اِنَّ اللّهَ و مَلـئِكَتَهُ يُصَلّونَ عَلَى النَّبىِّ يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا صَلّوا عَلَيهِ و سَلِّموا تَسليمـا».مفاد اين آيات كه خواهان تسليم بودن در برابر حكم پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)است عام است و همه احكام تكوينى و تشريعى خداوند و هرآنچه را به گونه‌اى به خدا و رسول منتسب است دربرمى‌گيرد[29]، به ويژه در مسئله وصايت و جانشينى و گردن نهادن به حكم وصىّ و جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله).[30] بر اساس اين آيات، مؤمن واقعى در هيچ يك از اين موارد حق رد يا اعتراض يا ملالت خاطر ندارد، در غير اين صورت به مرتبه‌اى از مراتب شرك آلوده است.[31]
به نظرى، در آيات 62 ـ 63 يونس/10، مراد از مؤمنان كه خداوند آنها را اولياى خويش دانسته، صاحبان مقام تسليم‌اند: «اَلا اِنَّ اَولِياءَ اللّهِ لا‌خَوفٌ عَلَيهِم ولا هُم يَحزَنون * اَلَّذينَ ءامَنوا وكانوا يَتَّقون». به دلالت اين آيات ره‌يافتگان به مقام تسليم، از هرگونه اعتراض و ناخشنودى نسبت به قضا و قدر الهى به دورند، زيرا آنان به مقام بندگى خالص رسيده و مى‌بينند كه مُلك هستى تنها براى خداوند است و چيزى در اختيار عبد نيست تا نگران فقدان آن در آينده يا اندوهگين از كف رفتنش در گذشته باشد. خوف و حزن زمانى معنا مى‌يابند كه شخص خود را صاحب حق يا مِلكى ببيند، پس اگر كسى همه چيز حتى وجود خود را مِلك مطلق خداوند ديد جايى براى خود نمى‌بيند تا خوف و حزنى براى او تصور شود.[32]
از سخن برخى در توضيح واژه «اخبات»* برمى‌آيد كه مراد از مخبتان كه قرآن‌كريم آنان را مى‌ستايد (حجّ/22،34،54؛ هود/11،23) متصفان به ويژگى تسليم‌اند.[33] در روايتى از امام‌صادق(عليه السلام)[34] نيز تسليم همان اخبات دانسته شده است و هرچند مورد روايت تسليم در برابر اوامر و نواهى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 531
خداوند متعالى و حجج الهى است؛ ليكن با توجه به معناى واژه «اخبات»، اين روايت يكى از مصاديق يا لوازم اخبات را ارائه مى‌كند، و گرنه همان‌گونه كه برخى مفسران گفته‌اند اخبات به معناى تسليم در برابر خواست تشريعى و تكوينى خداوند، اعم از نعمتها، بلاها و پيشامدهاى نوعى و شخصى است كه اخلاقى ستوده و حتى از مقام رضا بالاتر است.[35]
همچنين برخى مفسران مراد از «لَنَبلُوَنَّكُم»در آيه 155 بقره/2: «و لَنَبلُوَنَّكُم بِشَىء مِنَ الخَوفِ والجوعِ و نَقص مِنَ‌الاَمولِ والاَنفُسِ والثَّمَرتِ و بَشِّرِ الصّـبِرين» را آزمايش انسان در زمينه ثبات بر تسليم[36] و «اِنّا لِلّه» در آيه 156 بقره/2: «اَلَّذينَ اِذا اَصـبَتهُم مُصيبَةٌ قالوا اِنّا لِلّهِ و اِنّا اِلَيهِ رجِعون» را اعلام تسليم و انقياد در برابر امر خداوند و رضايت به تدبير او[37] و به بيانى ديگر ايمان به قضا و قدر الهى و تسليم به امر خداوند[38] دانسته‌اند.
در آيه 26 فتح/48 نيز، برخى «سكينه»اى را كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مؤمنان به وسيله آن يارى شدند ثابت قدم داشتن آنان بر رضا و تسليم دانسته‌اند. «اِذ جَعَلَ الَّذينَ كَفَروا فى قُلوبِهِمُ الحَميَّةَ حَميَّةَ الجـهِليَّةِ فَاَنزَلَ اللّهُ سَكينَتَهُ عَلى رَسولِهِ و عَلَى المُؤمِنينَ و اَلزَمَهُم كَلِمَةَ‌التَّقوى‌...».[39]در تفسير آيه 11 تغابن/64 هدايت قلب از سوى خداوند: «ما اَصابَ مِن مُصيبَة اِلاّ بِاِذنِ اللّهِ و مَن يُؤمِن بِاللّهِ يَهدِ قَلبَه»نيز به هدايت قلب به تسليم به امر خداوند و رضا به قضاى او تفسير شده است.[40] رضايت‌بندگان از خداوند متعالى: «رَضِىَ اللّهُ عَنهُم و رَضوا عَنهُ»(توبه/9، 100) نيز به تسليم در برابر خواست تكوينى و تشريعى او تفسير شده است؛ به اين معنا كه هرآنچه خداوند از بنده مى‌خواهد، بنده را ناخوش نبوده و نيز هيچ امر ناپسند و مبغوض حضرت حق، خوشايند بنده نباشد.[41]

لزوم تسليم در برابر خواست خداوند:

قرآن كريم در آيه 216 بقره/2 لزوم تسليم بودن در برابر اراده الهى در تكوين و تشريع را چنين بيان مى‌كند: خداوند به خير و شر آدمى آگاه است و انسان خود از آن آگاه نيست؛ چه بسا چيزى كه انسان آن را نمى‌خواهد غافل از آنكه همان چيز براى او خير است؛ يا به عكس، چيزى را دوست دارد، حال آنكه آن چيز براى او شر است، بنابراين انسان بايد امور خويش را به خداوند واگذارد و تسليم خواست او باشد.
بر اساس آيه 30 بقره/2، در پاسخ خداوند به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 532
پرسش ملائكه درباره آفرينش انسان نيز اين نكته آمده است كه خداوند از نهان و آشكار، آگاه است و درباره دين و دنياى آفريده‌ها امورى را مى‌داند كه آنها نمى‌دانند و اگر انسان را مى‌آفريند در آفرينش او مصلحتى است و از همين رو وظيفه آنان تسليم بودن در برابر فرمان و مشيت الهى است.[42]
بنابراين خداوند در هر زمينه بهترينها را براى انسان و ديگر آفريده‌هاى خويش مى‌داند، پس امور آدمى را بر اساس حكمت تدبير كرده[43] و آنچه درباره وى انجام دهد بر‌اساس مصلحت است.[44]
برخى ذيل آياتى، واژه‌هايى را چون توكل (انفال/8، 19)[45]، ايمان قلبى (مائده/5،41)[46]، اقتراف حسنه (شورى/42،23)[47]، اسلام (آل‌عمران/3، 19[48]؛ زمر/39،22[49]؛ آل عمران/3، 52[50]؛ صافّات/37،103[51]؛ بقره/2،112‌، 131؛ آل‌عمران/3، 83 و مائده/5، 44) و اصطفاء (آل عمران/3،33 و 42)[52] به تسليم تفسير كرده و برخى تصريح كرده‌اند كه حضرت عيسى(عليه السلام) از سر تسليم گفت: «اِن تُعَذِّبهُم فَاِنَّهُم عِبَادُكَ».(مائده/5،118)[53]

عدم تنافى تسليم با تلاش و دعا:

تسليم در برابر قضاى الهى در ناگواريها وقتى پسنديده است كه انسان مأمور به دفع آن نباشد يا توان دفع نداشته باشد، و گرنه تسليم نارواست، بلكه اقتضاى تسليم آن است كه انسان براى دفع آن بكوشد،[54] بنابراين تن دادن به فقر، ذلت، ظلم و مانند آن‌كه ديگر آدميان بر انسان تحميل مى‌كنند، اگر انسان توان مقابله با آن را داشته باشد هرگز ستوده نبوده[55]، از مصاديق تسليم به خواست خداوند به شمار نمى‌آيد.
از آيه 214 بقره/2 كه يارى خواستن پيامبران از خداوند را به هنگام اوج گرفتن سختى و دشوارى بازگو مى‌كند، استفاده شده كه درخواست كمك از خداوند براى زدودن سختيها با مقام تسليم منافاتى ندارد.[56] عدم تنافى تسليم با دعا براى تغيير وضع نامطلوب، رفع محروميتها و دستيابى به مطلوبها را با ديگر درخواستهاى پيامبران از خداوند متعالى كه در قرآن‌كريم بازگو شده نيز مى‌توان مستدل ساخت.
از سخن حضرت موسى(عليه السلام) در آيه «لَقَد لَقينا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 533
مِن سَفَرِنا هـذا نَصَبـا» (كهف/18، 62) نيز استفاده شده كه آگاه ساختن ديگران از دردها و بيماريها اگر از سر‌اعتراض و ناخشنودى نباشد، به مقام تسليمِ انسان در برابر قضاى الهى خدشه‌اى نمى‌زند.[57]

منابع

الاحتجاج، الطبرسى (م.‌520‌ق.)، به كوشش سيد محمد باقر، دارالنعمان، 1386‌ق؛ احكام القرآن، الجصاص (م.‌370‌ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415‌ق؛ اخلاق ناصرى، خواجه نصيرالدين الطوسى (م.‌672‌ق.)، تهران، خوارزمى، 1373‌ش؛ اوصاف الاشراف، خواجه نصير الدين الطوسى (م.‌672‌ق.) به كوشش منصورى، بيروت، البلاغ، 1420‌ق؛ بيان السعاده، الجنابذى (م.‌1327‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1408‌ق؛ التبيان، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش احمد حبيب‌العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374ش؛ التسهيل لعلوم التنزيل، محمدبن احمد جزى الغرناطى (م.‌741‌ق.)، لبنان، دارالكتاب العربى، 1403‌ق؛ التصوف الاسلامى، سليمان سليم علم الدين، بيروت، نوفل، 1999 م؛ التعريفات، على بن محمد الجرجانى (م.‌816‌ق.)، به كوشش ابراهيم الابيارى، بيروت، دارالكتاب العربى، 1405‌ق؛ تفسير اطيب البيان، عبدالحسين طيب، تهران، انتشارات اسلامى، 1364‌ش؛ تفسير روح البيان، بروسوى (م.‌1137‌ق.)، بيروت، دارالفكر؛ تفسير الصافى، الفيض كاشانى (م.‌1091‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1402‌ق؛ تفسير العياشى، العياشى (م.‌320‌ق.)، به كوشش رسولى محلاّتى، تهران، المكتبة العلمية الاسلاميه؛ تفسير القمى، القمى (م.‌307‌ق.)، به كوشش الجزايرى، لبنان، دارالسرور، 1411‌ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م.‌1112‌ق.)، به كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373ش؛ جامع البيان، الطبرى (م.‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415‌ق؛ جامع السعادات، محمد مهدى النراقى (م.‌1209‌ق.)، به كوشش كلانتر، بيروت، اعلمى، 1408‌ق؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م.‌671‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417‌ق؛ دانشنامه جهان اسلام، زير نظر حداد عادل و ديگران، تهران، بنياد دائرة‌المعارف اسلامى، 1378‌ش؛ دايرة المعارف تشيع، زير نظر سيد جوادى و ديگران، تهران، نشر شهيد سعيد محبى، 1375‌ق؛ الدروس الاخلاقية، جعفر نقدى، قم، شريف رضى، 1412‌ق؛ الشرح التعرف لمذهب اهل التصوف، اسماعيل مستملى، به‌كوشش محمد روشن، تهران، اساطير، 1366‌ش؛ شرح منازل السائرين، عبدالرزاق كاشانى (م.‌735‌ق.)، به‌كوشش شيروانى، تهران، الزهراء، 1373ش؛ شرح منظومه، هادى السبزوارى (م.‌1289‌ق.)، قم، علامه، سنگى؛ فتح القدير، الشوكانى (م.‌1250‌ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ الكافى، الكلينى (م.‌329‌ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ الكشاف، الزمخشرى (م.‌538‌ق.)، قم، بلاغت، 1415‌ق؛ لسان‌العرب، ابن‌منظور (م.‌711‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408‌ق؛ مجمع‌البيان، الطبرسى (م.‌548‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ مدارج السالكين، ابن قيم الجوزية (م.‌751‌ق.)، قاهرة، دارالحديث؛ معجم الفروق اللغويه، ابوهلال العسكرى (م.‌395‌ق.)، قم، انتشارات اسلامى، 1412‌ق؛ مفردات، الراغب (م.‌425‌ق.)، به كوشش صفوان داوودى، دمشق، دارالقلم، 1412‌ق؛ مواهب الرحمن، سيد عبدالاعلى السبزوارى، دفتر آية الله سبزوارى، 1414‌ق؛ الميزان، الطباطبايى (م.‌1402‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1393‌ق.
محمد صالحى منش




[1]. لسان‌العرب، ج‌6، ص‌346؛ التحقيق، ج‌5، ص‌218 ـ 220، «سلم».
[2]. اخلاق ناصرى، ص‌116؛ التعريفات، ص‌80. «تسليم»
[3]. دايرة‌المعارف تشيع، ج‌4، ص‌257؛ دانشنامه جهان اسلام، ج‌7، ص‌318.
[4]. مفردات، ص‌423، «سلم».
[5]. الميزان، ج‌1، ص‌302.
[6]. الميزان، ج‌12، ص‌344.
[7]. همان، ج‌11، ص‌249.
[8]. شرح منظومه، ص‌358.
[9]. الميزان، ج‌11، ص‌250.
[10]. همان، ج‌3، ص‌204؛ مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌398؛ ج‌4، ص‌494؛ روح البيان، ج‌1، ص‌233.
[11]. التحقيق، ج‌3، ص‌77، «خضع».
[12]. همان، ج‌5، ص‌52، «سجد»؛ نمونه، ج‌11، ص‌254.
[13]. الميزان، ج‌17، ص‌334.
[14]. بيان السعاده، ج‌1، ص‌310.
[15]. جامع السعادات، ج‌3، ص‌215.
[16]. التسهيل،ج1، ص65؛ ر. ك: جامع‌السعادات، ج3، ص203.
[17]. جامع‌السعادات، ج3، ص215؛ التحقيق، ج‌13، ص‌193، «وكل»؛ الفروق اللغويه، ص‌257.
[18]. اوصاف الاشراف، ص‌92؛ شرح منظومه، ص‌358.
[19]. جامع السعادات، ج‌3، ص‌215.
[20]. اوصاف الاشراف، ص‌92.
[21]. جامع السعادات، ج‌3، ص‌215.
[22]. التصوف الاسلامى، ص 172؛ دايرة‌المعارف تشيع، ج 4، ص‌258 ـ 259.
[23]. شرح التعرف، ج‌2، ص‌893، 908.
[24]. بيان السعاده، ج‌1، ص‌310.
[25]. الميزان، ج17، ص334؛ التحقيق، ج13، ص193، «وكل».
[26]. الميزان، ج‌17، ص‌334.
[27]. شرح منازل السائرين، ج‌1، ص‌211.
[28]. مدارج السالكين، ج‌2، ص‌153.
[29]. احكام القرآن، ج‌2، ص‌268؛ الميزان، ج‌4، ص‌405.
[30]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌196؛ التبيان، ج‌8، ص‌360؛ احتجاج، ج‌1، ص‌58.
[31]. الميزان، ج‌4، ص‌405.
[32]. همان، ج‌10، ص‌90.
[33]. التحقيق، ج‌3، ص‌6، «خبأ».
[34]. الكافى، ج‌1، ص‌391؛ العياشى، ج‌2، ص‌143.
[35]. اطيب البيان، ج‌7، ص‌33.
[36]. الكشاف، ج‌1، ص‌207؛ احكام القرآن، ج‌1، ص‌115.
[37]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌437.
[38]. مواهب الرحمن، ج‌2، ص‌194.
[39]. تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌190.
[40]. جامع البيان، ج‌28، ص‌157؛ التبيان، ج‌10، ص‌23.
[41]. الميزان، ج‌9، ص‌375.
[42]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌177 ـ 178، 185.
[43]. ر. ك: مجمع البيان، ج‌6، ص‌423 ـ 424.
[44]. مجمع البيان، ج‌5، ص‌136.
[45]. التبيان، ج‌5، ص‌136.
[46]. نورالثقلين، ج‌1، ص‌632.
[47]. الصافى، ج‌4، ص‌374.
[48]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌99 ـ 100؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌259.
[49]. الميزان، ج‌7، ص‌342.
[50]. همان، ج‌6، ص‌221.
[51]. همان، ج‌5، ص‌343.
[52]. همان، ج‌3، ص‌164.
[53]. تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌376؛ فتح القدير، ج‌2، ص‌95.
[54]. مدارج السالكين، ج‌2، ص‌152.
[55]. الدروس الاخلاقيه، ص‌45.
[56]. مواهب الرحمن، ج‌3، ص‌259.
[57]. تفسير قرطبى، ج‌11، ص‌11.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:45 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شيوه برخورد با گناهان از ديدگاه قرآن

شيوه برخورد با گناهان از ديدگاه قرآن

آية الله محمد تقى مصباح يزدى

 

1 - صبر و شكيبايى

يك دسته از آيات داريم كه مؤمنين را مدح مى‏كند بر اين كه در مقابل سختيهايى كه، بخصوص از ناحيه كفار، متوجه آنها مى‏شود صبورند، در آيه 186 سوره آل عمران مى‏فرمايد: «لتبلون فى اموالكم و انفسكم ولتسمعن من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و من الذين اشركوا اذى كثيرا» خداوند متعال در اين آيه چند دسته از حقوق را ذكر كرده است: «لتبلون فى اموالكم و انفسكم ولتسمعن اذى كثيرا» شما نسبت‏به اموالتان و جانتان و اعراضتان در معرض آزمايش هستيد و به بلاها و سختيهايى مبتلا مى‏شويد و بخصوص از ناحيه كفار چه اهل كتاب و چه مشركين ايذاهاى لفظى به شما زياد مى‏شود . «ولتسمعن من الذين اوتواالكتاب من قبلكم و من الذين اشركوا اذى كثيرا» مسخره‏تان مى‏كنند، توهين مى‏كنند، بدگويى مى‏كنند، فحش مى‏دهند، شما در معرض اين اذيتهاييد . «و ان تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الامور» اگر در مقابل سختيهايى كه متوجه جان و مال و شخصيت و عرضتان مى‏شود شكيبا باشيد اين از امور بسيار ارزشمندى است . پيداست كه آيه تشويق مى‏كند مؤمنين را به اين‏كه در مقابل اين گونه سختيها و اذيتها خويشتن‏دار باشند و از كوره در نروند .
از طرف ديگر كسانى را كه وقتى اذيتى از دشمنانشان مى‏بينند حالت انفعالى پيدا مى‏كنند و سست مى‏شوند مذمت مى‏كند، در آيه 10 از سوره عنكبوت مى‏فرمايد: «و من الناس من يقول آمنا بالله فاذا اوذى فى الله جعل فتنة الناس كعذاب الله‏» بعضى از مردم، افراد ضعيف النفس و زبونى‏اند، مى‏گويند ايمان آورديم . اين تعبير «يقول آمنا بالله‏» نشان مى‏دهد كه آنان يك كار سطحى انجام مى‏دهند و چنان نيست كه واقعا تحقيق كرده باشند و تصميمى سنجيده گرفته باشند بلكه مصلحت‏خودشان را در اين مى‏بينند و اگر منكر و منافق هم نباشند ولى ايمانشان عمقى ندارد . «فاذا اوذى فى الله‏» وقتى ايمان آورد ممكن است از ناحيه دشمنان مسلمين مورد ايذا قرار بگيرد . «فاذا اوذى فى الله جعل فتنة الناس كعذاب الله‏» اين فتنه‏اى كه از ناحيه مردم متوجه او مى‏شود و مورد ايذا قرار مى‏گيرد مثل عذاب خدا تلقى مى‏كند; يعنى آن طور كه بايد از عذاب خدا بترسد از ايذا مردم فرار مى‏كند و نمى‏تواند تحمل كند، ولى اگر ايذايى در كار نبود و مؤمنين به پيروزيهايى رسيدند مى‏گويد ما هم جزو شما بوديم . «و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم‏» ما گفتيم ايمان داريم و با شما هستيم پس ما هم در اين پيروزى شما سهيم و شريكيم . «او ليس الله باعلم بما فى صدور العالمين‏» اينان چه كسى را گول مى‏زنند؟ آيا خدا آگاهتر نيست‏به اين كه در سينه‏هاى مردم چيست؟
از اين آيه شريفه پيداست كه مؤمن بايد طورى باشد كه ايذاهاى در راه خدا را تحمل بكند و طورى نباشد كه ايذاى مردم را مثل عذاب خدا تلقى بكند، اين روح صبر و شكيبايى و خويشتن‏دارى، ارزش بزرگى است كه انسان مى‏بايست‏به دست آورد .

2 - گفتار و رفتار بزرگوارانه

يك سلسله آياتى داريم كه مؤمنين وقتى با اهل معصيت و مرتكبين گناه مواجه مى‏شوند بايد چگونه رفتار كنند; از جمله در سوره فرقان آيه 72 در وصف عبادالرحمن مى‏فرمايد: «و اذا مروا باللغو مروا كراما» معناى متعارف «لغو» ، كار پوچ و بيهوده و بى‏فايده است ولى مفسرين تصريح فرموده‏اند كه لغو در اين جا شامل معاصى هم مى‏شود . تعبير آيه شريفه اين است كه «اذا مروا باللغو» اين خود نشان مى‏دهد كه عبادالرحمن خودشان اهل لغو نيستند و ممكن است، بطور اتفاقى با عمل لغو و يا با كسانى كه اهل لغوند، مواجه بشوند; مثلا كسى براى ديدن دوستش به منزل او آمد وقتى وارد شد ديد مجلس لهوى برپاست . عبادالرحمن وقتى با اهل لغو مواجه مى‏شوند يا در كوچه و بازار يا در مجالس و مجامعى با لغو برخورد مى‏كنند «مروا كراما» از ايشان كريمانه و بزرگوارانه مى‏گذرند .
اجمالا از اين آيه شريفه استفاده مى‏شود كه نسبت‏به اهل معصيت‏يا كسانى كه مرتكب كارهاى غير اخلاقى مى‏شوند بايد برخورد كريمانه و بزرگوارانه كرد . گاهى هست كه يك فرد با گروهى كه مشغول معصيتى هستند روبه رو مى‏شود و اگر بخواهد با ايشان كلنجار برود بر تعصبشان افزوده مى‏شود و بيشتر لجاجت مى‏كنند و چاره‏اى ندارد جز اين كه فقط خودش را بيابد كه آلودگى پيدا نكند و لذا بعضى از مفسران فرموده‏اند كه منظور از اين مرور كريمانه اين است كه دامن خودش را جمع كند كه به اين گناهان و آلودگيها مبتلا نشود . ولى ممكن است كه معناى «مروا كراما» بيش از اين باشد، زيرا گاهى زمينه مساعدى هست كه آنها را موعظه و ارشاد كند . اين هم يك رفتار كريمانه‏اى است و حتى گاهى ممكن است مراتب ديگرى از امربه معروف و نهى از منكر را اجرا بكند . عمده اين است كه شخص رفتار صحيح و شايسته‏اى داشته باشد و رفتارش طورى نباشد كه آنها را به گناه تشويق بكند يا لجوج بكند و يا اين كه برخورد نامطلوبى با آنها داشته باشد .
آيات ديگرى هست كه شايد بتوانند مفاد اين آيه را كمى روشنتر كنند، در همين سوره شريفه در آيه 63 مى‏فرمايد: «و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما» در اوصاف عبادالرحمن است كه وقتى با اهل جهالت - يعنى كسانى كه جهلشان منشا رفتارهاى جاهلانه‏اى مى‏شود و از جمله در سخن گفتن با مؤمنين سخنان جاهلانه‏اى مى‏گويند - مواجه مى‏شوند، عكس العملشان اين است كه كلامى سليمانه مى‏گويند: «قالوا سلاما» منظور سلام لفظى نيست كه اگر كسى به او فحش بدهد در جواب بگويد «سلام‏» منظور كلام سالم و برخورد سالم است اما روشن نيست كه چگونه جوابى مى‏تواند جواب سالمى باشد .
شايد از آيه ديگرى بتوانيم توضيح بيشترى استفاده كنيم و آن آيه 55 سوره قصص است كه مى‏فرمايد: «و اذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه و قالوا لنا اعمالنا و لكم اعمالكم سلام عليكم لانبتغى الجاهلين‏» در اوصاف مؤمنين است كه وقتى سخن لغوى مى‏شنوند (مقايسه كنيد با «اذا خاطبهم الجاهلون‏» در آيه قبلى) اعراض مى‏كنند و به آن دامن نمى‏زنند . توجه داشته باشيد كه مى‏فرمايد «از آن سخن اعراض مى‏كنند» نه «از آن شخص‏» ، و به ايشان مى‏گويند: ما رفتارى داريم براى خودمان و شما هم رفتارى داريد براى خودتان; يعنى ما با شما در رفتارتان شريك نمى‏شويم، ما اهل اين كارهايى كه شما مى‏كنيد و اين سخنانى كه مى‏گوييد نيستيم، ما مشى ديگرى داريم «سلام عليكم‏» ، اين سلام ممكن است در مقام وداع و جدا شدن از آنان باشد و ممكن است كنايه از گفتار و رفتار مسالمت آميز و تامين دادن باشد; يعنى ما در مقام اذيت‏شما نيستيم . «لانبتغى الجاهلين‏» و از جمله در تفسير الميزان فرموده‏اند كه منظور لسان حال است نه اين كه اين جمله را به زبان بياورند چون خود اين تعبير، نوعى بدگويى است، يعنى برخوردى كه مى‏كنند طورى است كه اين برداشت از آن مى‏شود كه ما با شما كه جاهل هستيد كارى نداريم و با شما همراه و همگام نمى‏شويم .
حاصل آن كه عبادالرحمن اين وصف را دارند كه هنگام برخورد با نابخردان عمل جاهلانه‏اى انجام نمى‏دهند، اگر آنان يك حرف پوچ و جاهلانه‏اى زدند اينها برنمى‏گردند آن حرف را تكرار كنند بلكه گفتار و رفتار ايشان متين و بزرگوارانه است .
از اين آيات چند نكته استفاده مى‏شود: يكى اين كه خود شخص با جاهلان همكارى و همگامى نداشته باشد و در جمعشان شركت نكند بلكه بزرگوارانه بگذرد . ديگر آن كه كارى نكند كه فتنه بزرگترى ايجاد بشود يا آنان لجوجتر شوند و بيشتر به كار خودشان اصرار ورزند و يا مفسده ديگرى به وجود بيايد . و نكته سوم آن كه سخن جاهلانه و مسخره و توهين‏آميز ايشان را با سخن عاقلانه و متين و برخورد سالم پاسخ بدهد . اما آيا معنايش اين است كه امر به معروف هم نكنيد و اگر موقعيت ايجاب مى‏كند موعظه و راهنمايى هم نكنيد؟ آيه در چنين مقامى نيست .
بعضى از فرقه‏هاى متصوفه از اين آيات چنين برداشتهايى مى‏كنند كه مؤمن نبايد كارى به اهل معصيت داشته باشد و اگر با ايشان برخورد كرد سلام و عليكى بكند و بگذرد و بدين ترتيب شانه از زير بار تكليف واجب امر به معروف و نهى از منكر تهى مى‏كنند بايد توجه داشته باشيم كه اين آيات در چنين مقامى نيست و آيات امر به معروف و نهى از منكر با اين آيات نسخ نشده است .

3 - عمل نيك

يك دسته از آيات داريم كه مى‏فرمايد شما با كار خوب، جلو بد را بگيريد; يكى آيه 96 سوره مؤمنون است: «ادفع بالتى هى احسن السيئه‏» جلو كار بد ديگران را با كار خوب بگيريد . و در آيه 52 سوره قصص در وصف مؤمنين مى‏فرمايد: «و يدرئون بالحسنة السيئة‏» ، «درء» هم به همان معناى دفع است . مؤمنين كسانى‏اند كه كار بد را با كار خوب «درء» و جلوگيرى مى‏كنند . و در سوره فصلت آيات 34 و 35 مى‏فرمايد: «و لاتستوى الحسنة و لاالسيئة ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم × و ما يلقيها الا الذين صبروا و ما يلقيها الا ذو حظ عظيم‏» اين آيه كاملا گويا و روشنگر آيات قبلى است كه چرا اين دستور داده شده و چه فوايدى دارد . مى‏فرمايد: به نحو احسن جلو سيئه را بگيريد . جلو سيئه گرفتن راههاى مختلفى دارد ممكن است‏با خشونت جلو آن را بگيريد ولى شما سعى كنيد كه به صورت احسن جلو سيئه را بگيريد; يعنى با انجام دادن كار خوب چنان كه در دو آيه ديگر ذكر شده بود و نكته‏اش اين است كه كسى كه در مقام ايذاى شما باشد اگر رفتار صميمانه و دوستانه‏اى از شما ببيند كم كم تحت تاثير رفتار شما قرار مى‏گيرد و اين چيزى است كه نمونه‏هاى فراوانى در رفتار ائمه معصومين‏عليهم السلام و اولياى خدا دارد كه خوانده و شنيده‏ايد . اين مساله خيلى مهمى است كه انسان براى تربيت ديگران سعى كند از اين راه وارد بشود و به جاى اين كه خشك برخورد بكند كه اين شخص مرتكب گناه شده من هم بايد امر به معروفش بكنم و مثلا يك سيلى هم به گوشش بزند و به او فحش بدهد كه چرا مرتكب گناه شدى و چه بسا اين رفتار بهانه‏اى باشد براى انتقام‏گيرى خودش، سعى كند او را اصلاح كند و نه تنها او را اذيت نكند بلكه رفتار دوستانه‏اى هم با او داشته باشد . «فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم‏» در اين صورت او دوست صميمى براى شما خواهد شد .
اما اين كار مشكلى است و همه كس قدرت ندارد كه اين كار را انجام بدهند . براى اين كه انسان بتواند چنين كارى را بكند بايد اهل صبر باشد تمرين كرده باشد شكيبا باشد سختيها را تحمل بكند تا بتواند خودش را در مقابل ايذا و اهانت كنترل كند و درصدد اصلاح طرف بربيايد به اين صورت كه رفتار خوبى با او انجام دهد او را از كارش منفعل و خجل كند «و ما يلقيها الا ذو حظ عظيم‏» كسانى چنين رفتارى را تلقى مى‏كنند كه داراى بهره‏اى بزرگ باشند و اين كار ارزش اخلاقى خيلى زيادى دارد .

4 - عفو

يك دسته از آيات هست كه مطلقا از عفو و صفح تعريف كرده و تشويق فرموده كه از گناه ديگران صرف نظر كنيد . از جمله آيه 237 سوره بقره مى‏فرمايد: «و ان تعفوا اقرب للتقوى‏» و درآيه 134 سوره آل‏عمران مى‏فرمايد: «والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس‏» مدح كسانى است كه خشم خودشان را فرو مى‏خورند و از ديگران عفو مى‏كنند و در آيه 149 سوره نساء مى‏فرمايد: «ان تبدوا خيرا او تخفوه او تعفوا عن سوء فان الله كان عفوا قديرا» اگر شما يك كار خوبى را علنا انجام بدهيد يا مخفيانه انجام بدهيد و يا از كار بدى عفو كنيد . در واقع شما صفتى از صفات الهى را در خودتان تحقق بخشيده‏ايد براى اين كه خدا عفو قدير است و با اين كه قدرت دارد عفو مى‏كند . اين يكى از مدحهاى بسيار رساست كه قرآن كريم از افعال اخلاقى و ارزشى مى‏فرمايد و شايد از اين گونه آيات است كه مضمون «تخلقوا باخلاق الله‏» گرفته شده است .
در آيه 126 سوره نحل ابتدا مى‏فرمايد اگر شما مورد ايذايى قرار گرفتيد مى‏توانيد مقابله به مثل كنيد و در همان حدى كه به شما اذيت كرده‏اند شما هم قصاص كنيد «و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به‏» بعد مى‏فرمايد: «و لئن صبرتم لهو خير للصابرين‏» اما اگر صبر كنيد و صرف نظر كنيد براى شكيبايان بهتر است . و در آيه 22 سوره نور مى‏فرمايد: «وليعفوا وليصفحوا الا تحبون ان يغفر الله لكم و الله غفور رحيم‏» مؤمنين بايد اهل عفو و صفح باشند مگر دوست نمى‏داريد كه خدا شما را ببخشد . اين لسان ديگرى است‏يعنى همان طور كه شما اين توقع را داريد كه خدا از گناهانتان صرف نظر كند شما هم بايد از گناه ديگران صرف نظر كنيد . و اين يك رابطه مهمى است كه قرآن كريم به آن توجه داده است كه بسيارى از رفتارهايى كه در آخرت با انسان مى‏شود نتيجه رفتارهايى است كه انسان در دنيا با ديگران داشته است; مثلا كسى كه در حسابش نسبت‏به ديگران سخت‏گير باشد خدا هم در روز قيامت نسبت‏به او سخت مى‏گيرد، اما كسانى كه سهل‏گير هستند و در معامله و حسابهاى مالى و چيزهاى ديگر سخت‏گيرى نمى‏كنند خدا هم در روز قيامت‏حساب را از آنها سهل مى‏گيرد . و همين طور كسانى كه در دنيا از ديگران مى‏گذرند و عفو مى‏كنند خدا هم در روز قيامت از گناه ايشان چشم‏پوشى خواهد كرد .
در آيه 40 سوره شورى مى‏فرمايد: «و جزاء سيئة سيئة مثلها» اين نظير «و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به‏» است . اگر كسى كار بدى كرد شما هم مى‏توانيد كار بدى نسبت‏به او به همان اندازه انجام بدهيد البته اين كار بدى كه شما انجام مى‏دهيد بد اخلاقى نخواهد بود سيئه بودنش به اعتبار اين است كه براى آن طرف ناخوشايند است و اذيتى به او مى‏رساند . بعد مى‏فرمايد: «فمن عفى واصلح فاجره على الله‏» اگر عفو بكنيد و كار شايسته انجام بدهيد اجرتان بر خداست .
باز در آيه 43 همين سوره مى‏فرمايد: «و لمن صبر و غفر ان ذلك من عزم الامور» شكيبايى و بخشش از كارهاى بسيار ارزشمند است . و در آيه 37 همين سوره در وصف مؤمنين مى‏فرمايد: «و اذا ما غضبوا هم يغفرون‏» وقتى خشمگين مى‏شوند، مى‏بخشند و صرف نظر مى‏كنند . و در آيه‏14 سوره تغابن مى‏فرمايد: «و ان تعفوا و تصفحوا و تغفروا فان الله غفور رحيم‏» اين آيه در مورد برخورد با نزديكان است و قبل از آن مى‏فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا ان من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم فاحذروهم و ان تعفوا و تصفحوا و تغفروا فان الله غفور رحيم‏» در ابتداى ظهور اسلام كه يك عده مسلمان شده بودند مسلمانان و كفار با هم آميخته بودند . اين سوره از سوره‏هاى مكى است و ناظر به وضعى است كه مسلمانان در آن زمان داشتند; مثلا پدرى ايمان آورده بود ولى فرزندش هنوز كافر بود يا همسرش هنوز كافر بود، يا بالعكس زنى ايمان آورده بود و شوهرش و بچه‏هايش كافر بودند، يا پسرى ايمان آورده بود و پدر و مادرش كافر بودند و با هم معاشرت داشتند، طبعا در چنين جوى كه ارزشهاى متناقض حاكم هست‏برخوردها هم زياد پيش مى‏آيد و هر كدام سعى مى‏كنند كه ديگرى را به طرف خودشان بكشانند . فرض كنيد پدر و مادرى مؤمن هستند و بچه‏هايشان كافرند، بچه‏ها مى‏خواهند اولا پدر و مادر را به طرف خودشان جلب كنند و ثانيا رفتارهايشان ناهماهنگ است آنها مى‏خواهند مرتكب گناه بشوند; مثلا شرب خمر بكنند و مى‏خواهند پدر و مادر را هم وادار كنند كه با آنان شريك بشوند يا ماكولات حرامى را تناول كنند و گاهى عواطف پدر و مادر موجب اين مى‏شود كه دل فرزندانشان را نشكنند در چنين جوى تاثير و تاثر از ناحيه پدر و مادر و فرزند يا شوهر و همسر يا ساير نزديكان خيلى زياد است اين است كه مؤمن خيلى بايد مواظب خودش باشد كه تحت تاثير واقع نشود .
مى‏فرمايد: «ان من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم فاحذروهم‏» خودتان را بپاييد و مواظف باشيد كه آنها روى شما اثر نگذارند و شما را به معصيت‏يا كفر نكشانند . مساله ديگر اين است كه وقتى شما بخواهيد خودتان را در مقابل ايشان حفظ كنيد مسائلى پيش مى‏آيد و ممكن است‏برخوردهاى خشنى پيش بيايد و آنان به شما توهين يا بى‏ادبى كنند و رفتار نادرستى انجام بدهند، در مقابل اين‏گونه رفتارها بايد خويشتن دارى كنيد و آرام برخورد كنيد .

× فرق ميان عفو، صفح و غفران

در اينجا سه لفظ داريم در آيات ديگرى هم عفو و صفح با هم ذكر شده است در مقام فرق بين آنها گفته شده كه هر كدام از معناى قبلى‏اش كاملتر است; صفح، عفو كاملترى است و غفران از آن هم كاملتر است . براى تقريب به ذهن مى‏توان چنين تصور كنيم: اگر كسى به انسان ظلم بكند مثلا به او سيلى بزند يك وقت است كه به جاى يك سيلى دو سيلى به وى مى‏زند اين ظلم است و مذموم، و گاهى است كه قصاص و مقابله به مثل مى‏كند اين كار، عيبى ندارد ولى كار اخلاقى هم انجام نداده است و يك وقت است كه صرف نظر مى‏كند و او را نمى‏زند .
اما ترك قصاص صورتهاى مختلفى دارد: گاهى او را نمى‏زند ولى ملامتش مى‏كند و با ترش رويى با او برخورد مى‏كند اين عفو است ولى صفح نيست، صفح اين است كه رفتار تندى هم با او نداشته باشد با ملايمت‏با او برخورد بكند ولى ممكن است‏باز ته دلش كدورت داشته باشد و از او ناراحت‏باشد . غفران آن است كه حتى در دلش هم كدورت نداشته باشد و با او مثل يك دوست صميمى برخورد كند و اصلا به رويش نياورد كه تو چنين كارى كرده‏اى و در دلش هم نسبت‏به او كدورتى نداشته باشد . اين نهايت گذشت و آقايى است و مؤمن بايد سعى كند كه چنين باشد; يعنى اولا قصاص نكند (عفو) ثانيا صفح داشته باشد و برخوردش برخورد ملايمى باشد و ثالثا در دلش هم نسبت‏به او كدورتى نداشته باشد . اين از نظر خودسازى خيلى اهميت دارد، چون مواردى هست كه عملا انسان مى‏تواند خودش را كنترل بكند ولى ته دلش كدورت دارد و همين كم كم موجب حقد و كينه‏توزى مى‏شود .
يكى ديگر از آيات عفو و صفح، آيه 109 سوره بقره است كه درباره كفار و يهود مى‏باشد: «ود كثير من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انفسهم من بعد ما تبين لهم الحق‏» صدر اين آيه را يك بار ديگر هنگام بحث درباره حسد ذكر كرديم به دنبال آن مى‏فرمايد: «فاعفوا واصفحوا حتى ياتى الله بامره‏» آنها تلاش مى‏كنند كه شما را دوباره كافر كنند ولى شما از اين كار ايشان فعلا چشم پوشى كنيد «فاعفوا واصفحوا حتى ياتى الله بامره‏» .
احتمال دارد كه مضمون اين جمله بر يكى از اقسام عفو منطبق شود كه آن را «عفو تاكتيكى‏» ناميديم، زيرا نمى‏فرمايد مطلقا صرف نظر بكنيد بلكه جمله «حتى ياتى الله بامره‏» اشاره دارد به اين كه يك وقت فرمان خدا صادر مى‏شود كه به ايشان حمله كنيد . اين چشم پوشى مربوط بود به يك زمان خاص و شرايط خاص، و در آن وقت اين كار مطلوب بود ولى وقتى مؤمنين قدرت پيدا كردند فرمان مبارزه با كفار صادر شد .

× نكته‏هايى درباره عفو

درباره عفو و گذشت نكاتى هست كه به اختصار اشاره مى‏كنيم: يكى اين كه كسانى كه عفو مى‏كنند بايد مواظب باشند كه ارزش اين كار خود را ضايع نكنند، ممكن است كسى عفو بكند ولى بعد منت‏بگذارد و ارزش و پاداش كار خود را از بين ببرد، در آيه 176 سوره بقره بعد از ذكر قصاص مى‏فرمايد: «فمن عفى له من اخيه شى‏ء فاتباع بالمعروف و اداء اليه باحسان‏» اگر كسى از حق خودش صرف نظر كرد و ديه‏اى را بخشيد يا قصاصى را بخشيد بايد آن را با احسان دنبال كند نه اين كه بعد اذيتش كند و بر او منت‏بگذارد نظير منت گذاشتن در صدقه كه موجب حبط آن مى‏شود .
نكته ديگر مربوط به رهبران جامعه نسبت‏به مردم است، چند آيه درباره پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم هست كه خطاب به آن حضرت مى‏فرمايد: از مردم صرف نظر بكن مانند آيات 159 سوره آل عمران و 13 سوره مائده . از اين آيات مى‏توانيم استيناس بكنيم كه كسانى كه داراى مقام اجتماعى‏اند نسبت‏به كسانى كه به آنها مراجعه مى‏كنند بايد خيلى شرح صدر داشته باشند و شكيبا باشند . طبعا مراجعين ناراحتيهايى دارند و گاهى هم حرفهاى نامربوطى مى‏زنند ولى كسانى كه شاغل مقامى هستند بايد با نرمى با ايشان برخورد كنند و خشونت‏به خرج ندهند .
و بالاخره مطلب ديگرى است درباره رفتار غيراخلاقى كه بر اساس دشمنى با مكتب و دين انجام مى‏گيرد و در برابر آن بايد موضعى را اتخاذ كرد كه به نفع دين و اهداف اسلام باشد و در اين‏جا فرصت تفصيل نيست .
«والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته‏»

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:45 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

انذار ، زمينه ساز هدايت

انذار ، زمينه ساز هدايت

استاد محمدتقي مصباح

از جمله ويژگي هاي عبادالرحمان اين است كه از عذاب آخرت بيمناكند. بدين روي، از پروردگارشان درخواست مي كنند كه آن را از ايشان دور گرداند؛ چرا كه دوزخ بد اقامتگاهي است.
آنان اهل تعقل و تفكرند و در نتيجه، اذعان مي كنند كه جهان آفرينش بي هدف و بيهوده آفريده نشده است. به همين دليل، معاد در نظر آنان ضرورت وجودي عالم خلقت است.
آنان ايمان دارند كه در جهان آخرت و معاد، خداوند پاداش همأ اعمال نيك و بد را مي دهد، اگرچه به اندازأ ذره اي باشد. از اين رو، در اين انديشه اند كه از عذاب آخرت ايمن باشند.
ترس از جملأ مهم ترين عوامل بازدارنده است كه خداوند يكي از اوصاف پيامبرانش را «نذير» و هدف از ارسال آنها را «انذار» معرفي كرده است تا بدين وسيله، مردم از گناه سر باز زنند و رو به اصلاح آورند.
آنچه در پي مي آيد تحليلي است پيرامون نقش انذار و ترساندن مردم از عذابهاي آخرت كه از ماهنامأ معرفت شماره 711 انتخاب شده است اينك با هم آن را از نظر مي گذرانيم.
آنچه لازمأ عقل داشتن و اولوالالباب بودن است و اينكه به عنوان اوصاف عبادالرحمان ذكر شده اين است كه انسان درباره عذاب آخرت بينديشد و بترسد و از خدا بخواهد كه او را از آن عذاب محفوظ بدارد و طبعاً از مقدماتش هم محفوظ بدارد تا به گناه منجر نشود؛ او را حفظ كند تا به كيفر مبتلا نگردد.

ترس؛ مهم ترين عامل بازدارنده

قرآن در اين باره عنايت خاصي دارد. البته همأ انبيا همين جور بودند، منتها متن فرمايش هاي ساير انبيا درست در دستمان نيست، جسته گريخته چيزهايي در روايات ما يا در قرآن اشاره شده، آنچه را هم در دست پيروانشان است براي ما اعتمادآور نيست. به همين دليل، در اين باره، از قرآن نقل مي كنيم. احتمال دارد كه اين سبك اختصاص به قرآن نداشته باشد، سبك همأ انبيا بوده باشد؛ چون يكي از اوصاف عام انبيا «نذير» است: (الم يأتكم نذير) (ملك/8)
بيم دادن وصف عموم انبياست. آنها مردم را به راه خير دعوت مي كنند. مهم ترين عاملي كه مي توانسته پشتوانأ اين دعوت باشد و مردم را تحت تأثير قرار دهد «ترس» از عذاب هاي اخروي بوده است. اين مطلبي است كه روان شناسان درباره اش بحث كرده اند، آن را تحليل كرده اند، خيلي هم احتياج به استدلال ندارد؛ آدم در زندگي خودش هم مي تواند آن را تجربه كند. بيشترين چيزي كه ما را از فعاليت باز مي دارد ترس است؛ ترس از بيماري، ترس از فقر، ترس از بي آبرويي و چيزهايي از اين قبيل كه در امور دنيا هم داريم، البته در كنارش هم اميد لازم است. ولي حتي اگر درست دقت شود آنجا كه امر داير باشد بين اينكه نفعي به آدم برسد يا ترس از ضرري داشته باشد- فرض كنيد اگر آدم در جايي كاري انجام دهد متحمل ضرري مي شود و اگر كار ديگري انجام دهد نفعي از او سلب مي شود- آنچه بيشتر انسان را به انجام كار وادار مي كند، چيزي است كه او را از خطر حفظ مي كند. در درجأ دوم، نوبت مي رسد به اينكه آدم نفعش را هم جلب كند.
متكلمان گفته اند: عامل اولي براي تحقيق دربارأ دين، «خوف از ضرر محتمل» است؛ مثلا، چه چيزي موجب مي شود كه آدم برود دنبال اينكه ببيند خدايي هست يا نه؟ چه عاملي آدم را به اين كار تحريك مي كند؟ مي گويند: عقل است كه مي گويد: اين كار واجب است از باب دفع ضرر محتمل. نمي گويند: از باب جلب منفعت محتمل. تحقيق مي كنيم دربارأ اينكه عقايدمان را تصحيح كنيم. به چه دليل لازم است اين كار را بكنيم؟ چون اگر نكنيم ضرر محتمل دارد، نمي گويند: اگر نكنيد نفع محتملي از شما سلب مي شود؛ زيرا دفع ضرر محتمل براي انسان بيشتر مؤثر است و لازم تر است تا جلب منفعت محتمل، خلاصه، آدميزاد اين گونه آفريده شده است. بيشترين چيزي كه در روحش اثر مي گذارد و او را به كار و فعاليت وامي دارد اين است كه خودش را از خطر حفظ كند و ضررها را از خودش دفع نمايد. انبيا هم از همين عامل طبيعي و فطري استفاده و انذار مي كردند. اصل عامي كه براي انبيا ذكر شده «انذار» است؛ (ان انذار قومك) (نوح/2)؛ (قم فانذر) (مدثر/2)؛ اما نمي فرمايد «قم فبشر».

مراتب انذار

از ديگر راه هاي تربيت، يكي هم «تبشير» است. اصولا پيامبران مبشر و منذر بودند، اما آنچه مؤثرتر است انذار است. انبيا از چه انذار مي كنند؟ البته از همه چيزهايي كه ممكن است انسان را به خطر بيندازند و ضرري به او بزنند. براي كساني كه هنوز به معارف اسلامي پي نبرده اند و اعتقادي به معاد پيدا نكرده اند، ترس از همين عذاب هاي دنيا هم موجب دست كشيدن از گناه است. ابتدا كه انبيا مي آمدند، مردم را انذار مي كردند. آن موقع هنوز مردم به توحيد و معاد باور نداشتند. اينها چه كنند كه اصلا مردم در مقام تحقيق برآيند و حاضر شوند به حرف هايشان گوش بدهند؟ آنها را به عذاب هاي دنيوي انذار مي كردند، كه اگر خدا را مخالفت كنيد، از ما اطاعت نكنيد، بت پرستي كنيد در همين دنيا معذب مي شويد، نعمت هايتان از دستتان مي روند. براي افرادي كه ايمان قوي ندارند يا اصلا ايمان ندارند انذارشان انذار از همين عذاب هاي دنيوي است.

عظمت عذاب هاي اخروي از نظر شدت و مدت

بعد كه ايمان به آخرت پيدا مي كنند، به اندازه مرتبه ايمانشان، از عذاب هاي اخروي مي ترسند؛ چون اصلا عذاب دنيوي با عذاب اخروي قابل مقايسه نيست، نه از نظر شدت و نه از نظر مدت. شدتش را ما نمي توانيم درست تصور كنيم؛ چون نمونه اش را درك نكرده ايم؛ اما مدتش را بهتر مي شود فهميد. آنها كه ساده هستند با هزارها سال و ميليون ها سال، با اين اعداد آشنا هستند. اگر انسان در دنيا عذاب شود- ناراحتي داشته باشد، فقر داشته باشد، در زندان و گرفتاري باشد- حداكثر پنجاه سال است، صدسال است؛ اما عذاب آخرت كه صد سال و هزارسال و اين حرف ها نيست؛ (ما كثين فيه ابداً.) (كهف/3) از لحاظ مدت، قابل فهم تر است كه عذاب آخرت خيلي ترسناك تر از دنيا باشد. زمانش با زمان دنيا قابل مقايسه نيست. اما از نظر شدت- همين طور كه عرض كردم- حقيقتش را واقعا نمي توانيم درك كنيم. در اين باره، چيزهايي كه در روايات بيان شده، انسان را به تعجب وامي دارد. قرآن سعي كرده است يك بياناتي در زمينه شدت عذاب آخرت بيان كند كه تا حدي مردم ترس جدي پيدا كنند. اينكه عرض مي كنم «ترس جدي»، ديگران را با خودم مقايسه مي كنم. بنده، كه تاكنون قريب 85سال است با آيات و روايات و درس و بحث سروكار دارم و در اين مدت، از بزرگان و علما، كتاب ها و احاديث، موعظه هايي شنيده ام، حالا كه حساب مي كنم چقدر از عذاب آخرت مي ترسم! مي بينم كه از عذاب آخرت با همه عظمتي كه دارد و قرآن و روايات فرموده و ادله عقلي هم آن را اثبات كرده اند، به اندازه يك دهم عذاب دنيا هم نمي ترسم؛ ترسي كه در عملم اثر داشته باشد، ترس واقعي. فقط به زبان مي گوييم، واقعا دروغ هم نيست، اعتقاد هم داريم. مسلماً عذاب سختي است، اما چقدر سختي اش را باور داريم تا در عملمان اثر بگذارد، خيلي كم! خيلي كم!

شيوه بزرگان دربرخورد با انذارهاي الهي

انسان احوال علما و بزرگان و انبيا و اوليا را كه مي بيند، مناجات هايشان و دعاهايشان را كه ملاحظه مي كند، صحيفه علويه، صحيفه سجاديه و مناجات هايي كه از ائمه اطهار (ع) نقل شده، بخصوص اميرالمؤمنين (ع) كه درمقام مناجات چگونه زار مي زد و گريه مي كرد، تعجب مي كند كه اينها راست مي گفتند و معتقد بودند يا ما، با اينكه آنها معصوم بودند، گناهي مرتكب نشدند! ما چقدر مي ترسيم؟ ترس ما فقط لقلقه زباني است. خوب است خود را مخاطب قرار دهيم و اقرار كنيم. دست كم درباره اوصافي كه درخود قرآن درباره عذاب آخرت و عذاب جهنم آمده است قدري دقت كنيم. اگر درباره برخي روايات، كسي بگويد اين روايت سندش ضعيف است، دلالتش چنين و چنان است، آيات صريح قرآن را كه نمي شود تعليل كرد، نمي شود در سندش تشكيك كرد. اگر درباره همين مضامين كه درخود قرآن آمده اند دقت كنيم، آنها را با چيزهاي مشابهي كه صدها مرتبه ضعيف تر از آنها هستند مقايسه كنيم، مي بينيد آنها چقدر در آدم اثر مي گذارند و آنچه صريح قرآن است چقدر بايد درآدم اثر بگذارد.

هتك عرض؛ از جمله عذاب هاي دوزخيان

يكي از مباحثي كه در اين زمينه وجود دارد و فصلي از آيات قرآن مربوط به آن است اين است كه ذلت اصحاب دوزخ را در آخرت مجسم كنيم. ما در دنيا چقدر به فكر عزت و آبرويمان هستيم! چقدر به فكر اين هستم اگر نقطه ضعفي داريم، لغزشي داريم كسي متوجه نشود و آبرويمان نريزد! اگر يك وقت كسي به يكي از اشتباهاتمان و لغزش هايمان پي ببرد شب تا صبح ممكن است خوابمان نبرد، مي گوييم آبرويمان ريخت. چقدر دوست داريم درجمعي كه وارد مي شويم مردم به ما احترام كنند! اين طبيعي است؛ جزو خواسته هاي فطري انسان است.
آنها كه درمكتب انبيا تربيت شده باشند و ديگر به اين چيزها اهميت ندهند؛ حسابشان از مثل ما جداست. ما طبعاً دلمان مي خواهد درجمعيت كه هستيم، مردم به ما احترام كنند؛ وقتي وارد مجلسي مي شويم بگويند:«يار امام خوش آمد!»آيا اين با آنكه به ما فحش و لعن بدهند برايمان مساوي است؟ البته نه. امام باقر(ع) به جابر فرمودند:اين هر دو بايد برايت يكسان باشد! اما من كه جابر نيستم.
حضرت فرمودند: «لو اجتمع عليك اهل مصرك و قالوا انك رجل سوء لايحزنك ذلك و لو اجتمع عليك اهل مصرك و قالوا انك رجل صالح لم يسرك ذلك.» ( بحار/ 87/261)
آنها دلشان مي خواست شاگردهايشان اين گونه باشند، ولي ما خيلي با آنها فاصله داريم. ما اگر در مجلسي وارد شويم، درشهري به ما بي احترامي كنند، فحش بدهند، مسخره كننده، استهزاكنند خودمان را مي بازيم. به طور طبيعي، انسان دوست دارد آبرو و عزت داشته باشد، احترام داشته باشد.روان شناسان مي گويند: يكي از مهم ترين غرايز انسان غريزه صيانت از شخصيت است؛ حفظ احترام؛ آدم دلش بخواهد ديگران برايش ارزش و احترام قايل باشند.
فرض كنيد روزي اتفاق افتاد كه كسي گناهي مرتكب شد، خيانتي كرد- در گذشته اين چيزها بود. اشخاصي را كه كارهاي خيلي زشتي انجام مي دادند، مي آوردند و بين مردم مي گرداندند؛ آنها را معرفي مي كردند (تشهير)؛ مثلاً، گاهي لباسشان را درمي آورند يا به وضع زننده اي سوار الاغ برهنه مي كردند و درشهر مي گردانند تا مردم آنها را بشناسند؛ ديگران هم مرتكب چنين كارهايي نشوند، آدم بنشيند فكر كند اگر روزي بنا بود او را اين گونه در جامعه و حتي در يك روستا معرفي كنند؛ مثلا افساري برسرش ببندند و او را وادار كنند، چه برسرش مي آمد؟!
قرآن مي فرمايد: روز قيامت كساني هستند كه از طرف خدا به ملائكه خطاب مي رسد كه آنها را بگيرند و به زنجير بكشانند. (خذوه فغلوه) (حاقه/03) بگيريدش و اورا در غل و زنجير كنيد درصحراي محشر، جلوي چشم خلايق- مثلا- شيخي را كه عمري درميان مردم با عزت و احترام نمازجماعت مي خوانده و موعظه مي كرده است، بگيرند و با غل و زنجير به طرف جهنم بكشند. (ثم الجحيم صلوه ثم في سلسله ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه) (حاقه/ 13 و 23) سپس او را با زنجيري مي بندند كه طولش هفتاد ذراع است.
گوشه اي از عذاب هاي اخروي
حالا آنجا كه مي رود آن وقت چطور مي شود اول كه وارد جهنم شد پذيرايي اش مي كنند (فنزل من حميم) (واقعه/ 39)
شما وقتي مهمان به خانه تان مي آيد از او پذيرايي مي كنيد؛ اول يك استكان چاي برايش مي بريد. اولين پذيرايي كه از جهنمي مي شود آب جوشاني است كه برايش مي آورند كه وقتي مي خورد تمام امعا و احشايش مي سوزد؛ له مي شود (فقطع امعاءهم) (محمد/51) اين صريح قرآن است. اين اولين پذيرايي است. از بالاي سرش آب جوش روي سرش مي ريزند، در حالي كه شعله هاي آتش از اطراف به او حمله مي كنند؛ از پيش رو، ازپشت سر، از زير پا (و من تحت ارجلهم) (عنكبوت/55) لباسي هم به او مي پوشانند. چه لباسي (قطعت لهم ثياب من نار» (حج/91) لباسش هم آتش است. حالا لباس آتشي چگونه است، نمي دانيم؛ فقط خوب است توجه كنيم كه ديده ايد وقتي جايي را آسفالت مي كنند اول قير داغ كرده مي ريزند. براي جهنمي ها هم به تنشان به جاي لباس، مايعي جوشان مي ريزند؛ (سرابيلهم من قطران) (ابراهيم/05) كه وقتي شعله آتش به صورتشان مي رسد پوست صورتشان مي سوزد و كنده مي شود (تلفح وجوهم النار) (مؤمنون/ 401) حال اگر يك بار سوخت تمام شد؟ نه، الي الابد اين وضع ادامه دارد: (كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها) (نساء 65) اي كاش فقط يك بار مي سوخت و تمام مي شد، ديگر خاكستر مي شد، اما اين وضع هميشگي است تا عذاب را بچشند، (ليذوقوا العذاب) (نساء/65) آن قدر تشنگي بر آنها اثر مي كند كه با همان حالت، وسط آتش و اين عذاب ها، دست به استغاثه برمي دارند. (و ان يستغيثوا يغاثوا بماء كالمهل يشوي الوجوه بئس الشراب و ساءت مرتفقا) (كهف/92 ) از بس تشنگي به آنها فشار مي آورد درخواست آب مي كنند، اما آبي كه به آنها مي دهند مثل آهن و مس ذوب شده است. نوشابه شان اين است. غذايشان چيست؟ (من غسلين) (حاقه/63)، از چرك و خون! آبي كه به آنها مي دهند آب جوشاني است كه امعاي آنها را له مي كند. ببينيد چقدر تشنگي در آنها اثر كرده است كه همين آب را هم با ولع مي خورند! (فشاربون شرب الهيم) (واقعه/55) آن هم مثل شتر تشنه اي كه وقتي به آب مي رسد سرش را مي گذارد و آب را مي بلعند! همين آب جوشان را مي بلعد. ما چگونه مي توانيم اينها را تصور كنيم؟ در دنيا كدام تشنگي و گرسنگي ما مانند اين است؟ اين نهايت بيچارگي شان است.
پيش مالك جهنم مي روند و خواهش مي كنند؛ چون در روايات است كه جهنمي ها خدا را از ياد مي برند؛ نمي دانند كه از چه كسي بايد استغاثه كنند. دايم داد و فرياد مي زنند، ولي نمي دانند از چه كسي چيزي بخواهند. ولي مالك جهنم را مي بينند كه اختيار دست اوست. به مالك جهنم مي گويند: دو تا خواهش داريم: (ادعوا ربكم يخفف عنا يوماً من العذاب) (غافر/94) يكي اينكه از خدا بخواه يك روز از عذاب ما كم كند. هزاران سال عذاب كشيده اند، بعد هم عذاب مي كشند. اما آن قدر بيچاره و مستأصل شده اند كه مي گويند: اقلأ بگو يك روزش را كم كند؛ (ادعوا ربكم يخفف عنا يوماً من العذاب)؛ اما جاي تخفيف نيست. دوم اينكه مي گويند: (و نادوا يا مالك ليقض علينا ربك) (زخرف/77) بگو خدا مرگ ما را برساند. اما به آنها مي گويند: اينجا ا زمرگ هم خبري نيست.كسي كه به اين عالم آمد، چه در بهشت باشد، چه در جهنم، ديگر مرگ ندارد.
درجايي مي فرمايد: (يود المجرم لو يفتدي من عذاب يومئذ ببنيه.) (معارج/11) اگر آدم بفهمد معناي اين آيه يعني چه، متنبه مي شود. ديده ايد اشخاصي كه ازدواج كرده اند و بچه دار نمي شوند، چقدر اين در و آن در مي زنند، نذر و نياز و دعا و دوا مي كنند؟ من بعضي اشخاص را ديده ام كه سال ها به شيوه هاي گوناگون، هركه هرچه گفته، عمل كرده، هر جا را نشان داده اند رفته، بلكه بچه دار شوند! بچه براي آدميزاد خيلي عزيز است. اما روز قيامت همين بچه هايي كه انسان همه عمرش را صرف اينها كرده، هرچه دزدي كرده به خاطر اينها بوده تا بچه هايش خوش باشند، مال حرام خورده، ربا خورده، وجوهاتش را نداده، براي اين بوده است كه يك چيزي براي بچه هايش بماند؛ اما روز قيامت، حاضر است بچه هايش را فدا كند؛ (يود المجرم لو يفتدي من عذاب يومئذ ببنيه)، همسرش و برادرش را بدهد: (وصا حبته و أخيه) (معارج/21)، و خويشان قبيله اش را كه هميشه حمايتش مي كردند: (وفصيلته التي تؤويه) (معارج/31)، و هركه را دوست دارد و اصلاً همه روي زمين را بدهد تا نجات پيدا كند: (و من في الأرض جميعاً ثم ينجيه.) (معارج/41) حاضر است همه كس و كارش؛ پدر، مادر، زن، فرزند، برادر، خواهر- همه كساني را كه روي زمين هستند- بدهد؛ مي گويد: همه اينها را بگيريد، هر كارشان مي خواهيد بكنيد، جهنم ببريد، اما مرا نجات دهيد. جواب چيست؟ (كلا انها لظي نزاعه للشوي) (معارج/ 51 و 61)؛ هرگز، اين آتشي است كه پوست از كله تان مي كند. اين اصطلاح قرآني است كه مي گويند: پوست از كله اش مي كنند: (نزاعه للشوي.) همين كه شعله آتش به طرف شخص جهنمي هجوم مي آورد پوستش كنده مي شود؛ مثل حيواني كه آن را روي آتش برشته كنند، پوستش كنده مي شود. تعبيرش اين است: (تلفح وجوههم النار و هم فيها كالحون) (مؤمنون/401)؛ آتش پوست هاي بدنشان را چروكيده مي كند، مي سوزد، خشك مي شود، چروكيده مي شود! حالا آدم بايد به اينها فكر كند. حقيقت اينها را كه نمي يابيم؛ غسلين گفته اند، اما واقعش را كه نمي توانيم درك كنيم. در روايت مي فرمايد: اگر يك قطره از «ضريع» در دنيا بيفتد، تمام موجودات زنده از گندش هلاك مي شوند! (همان/ 8/ 082) اين غذاي اهل جهنم است.

بهشت؛ سرايي ايمن از عذاب

همه اين عذاب ها براي چيست؟ خدا به انسان نعمت هاي بي شماري داده، راه را هم به او نشان داده است كه از اين راه برود تا برسد به جايي كه الي الابد در بهترين نعمت ها باشد. همه اينها را براي او آفريده اند. در وصف نعمت هاي اهل بهشت، زيباترين و نرم ترين لباس ها، خوشايندترين و شيرين ترين نوشابه ها، و بهترين غذاها را ذكر نموده است. هرچه را دوست داشته باشيد، آنچه به عقل ما هم نمي رسد و خدا مي داند كه آن بهتر است، خدا مي فرمايد: همه را براي شما فراهم كرده ايم، به شرط آنكه در زندگي قدري رعايت حلال و حرام بكنيد. نمي گويم گرسنگي بكشيد. غذاي حلال برايتان آفريده و به شما روزي داده است؛ قدري خودتان را نگه داريد! خدا هر خاستي در انسان قرار داده است؛ گرسنگي و تشنگي قرارداده، راه اشباعش را هم قرار داده، منتها ما حريصيم؛ به اندازه اي كه برايمان مفيد است و خدا قرارداده قانع نيستيم، مي خواهيم از حد خودمان تجاوز كنيم و به حرام بيفتيم. آن هم نتيجه اش است. آنهايي كه اين حرف ها را باور دارند كه قيامتي هست و حسابي و كتابي در كار است، مي دانند كه نهايت گناه، اين عذاب هاست.
از سوي ديگر، مي بينند خودشان هم ضعيفند و بايد هم اين را بفهمند. اگر فكر مي كنند كه مي توانند با قدرت خودشان، خود را از اين عذاب ها حفظ كنند، اين هم اشتباه است. وقتي به خطرهايي كه در پيش است و ضعفي كه دارند توجه مي كنند كه «الهي عقلي مغلوب و نفسي معيوب...» (مفاتيح الجنان/ دعاي صباح) آن وقت دست به دعا بلند مي كنند و مي گويند: (ربنا اصرف عنا عذاب جهنم) (فرقان/56) يا مي گويند: (فقنا عذاب النار) (آل عمران: 191)؛ ما را از عذاب دوزخي كه در معرضش هستيم حفظ كن، اين عذاب را از ما برگردان. خدا، هم كريم است، هم رحيم است و هم سريع الرضا. به طرف او برو و با او لجبازي نكن! ياغيگري نكن! كار با كريمان مشكل نيست. اما بايد بدانيم كه چه خطرهايي در پيش است. به اندازه اين خطرها، بيشتر در خانه خدا بناليم و از او بخواهيم تا ما را حفظ كند.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:45 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بر گستره معارف قرآني كار خوب را بايد علني انجام داد

بر گستره معارف قرآني كار خوب را بايد علني انجام داد

يعقوب جعفري
لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و كان الله سميعاً عليماً ان تبدوا خيراً او تخفوه او تعفوا عن سوء فان الله كان عفواً قديراً
خداوند آشكار كردن سخن بد را دوست ندارد مگر از كسي كه مورد ستم واقع شده است و خدا شنوا و داناست. اگر كار نيك را آشكار يا پنهان كنيد و يا از بدي درگذريد، همانا خداوند بخشنده تواناست. (نساء، 148 و 149)
سلامت زبان از گفتارهاي ناهنجار و بد، يكي از ارزشهايي است كه اسلام همواره مردم را به آن خوانده است. در جامعه اسلامي زبان مردم مانند روح و فكرشان بايد پاك و پاكيزه باشد و آلوده به سخنان ناپسندي چون فحش، دروغ، تهمتزدن و غيبت نباشد. پاكي زبان نشاني از پاكي روح و صفاي نفس است.
قرآن مجيد در آيات 148 و 149 سوره نساء اين اصل كلي را بيان ميكند كه خداوند، آشكار كردن سخن بد را دوست ندارد و منظور از سخن بد در اين آيات هر سخني است كه موجب ناراحتي و آزار يك انسان باشد. مانند دشنام دادن، نفرين كردن، تهمت زدن، غيبت و هر سخني كه هرگاه به گوش طرف مقابل برسد،آزرده شود؛ چنين كاري موجب خشم خداست و خدا همانگونه كه جان و مال مؤمن را در امان قرارداده، شخصيت او را نيز در امان قرار داده و اجازه نميدهد كسي درباره مؤمن بدگويي كند و اساساً انسان در مقابل گفتههاي خود مسؤوليت دارد و گفتههاي او در دفتري ثبت ميشود: ما يلفظ من قول الالديه رقيب عتيد
هيچ سخني را نميگويد جز اينكه نزد او مراقباني وجود دارند (ق، 18)
همچنين قرآن كريم از گروهي به خاطر بد زباني آنها انتقاد ميكند:
و انهم يقولون منكرا من القول و زورا
و آنها سخني ناپسند و زور ميگويند. (مجادله، 2)
در مقابل، از سخنان زيبا تعريف و پيروي از سخن زيبا را توصيه ميكند.
و هدوا الي الطيب من القول و هدوا الي صراط الحميد
آنها به سوي سخني پاك و راهي پسنديده هدايت شدند. (حج، 24)
الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه
آنها (بندگان من) كساني هستند كه سخن را ميشنوند و از زيباترين آن پيروي ميكنند. (زمر، 18)
مطلب بسيار مهمي كه در اينجا وجود دارد و آيات مورد بحث قصد بيان آن را دارد، استثنايي است كه از اين اصل كلي شده است. هر چند كه بدگويي، بددهني و گفتن سخنان بد و آزار دهنده ناپسند است و خدا آن را دوست ندارد، ولي در يك مورد به انسان اجازه داده شده بدگويي كند و آن موردي است كه انسان مورد ظلم و ستم واقع شده باشد. در اين صورت قرآن اجازه ميدهد مظلوم از ظالم بدگويي كند و اين بدان جهت است كه شخصيت ظالم احترام ندارد و خوب است كه ظالم در همه جا شناسانده و نقاب از چهره او برداشته شود تا همگان وي را بشناسند. طبق اين آيه مظلوم ميتواند آشكارا و پيش از مردم از ظالم بدگويي كند، يا به او بشناسند. يا به او دشنام بدهد و نفرين كند و اين از مستثنيات غيبت است. اگر اين اصل مورد عمل قرار گيرد ظالم از ترس مردم دست از ظلم خود برمي دارد و جرأت ظلم و ستم را پيدا نميكند.
در عين حال كه خداوند چنين اجازهاي را به مظلوم ميدهد، به او خاطرنشان ميسازد كه مواظب حرف زدن خود باشد. چون خدا سميع و عليم است. يعني هر حرفي كه ميزند او ميشنود و ميداند.
بنابراين مظلوم نميتواند پا را از حق و عدل بيرون بگذارد و سخنان ناحقي درباره ظالم به زبان آورد و چيزي را به دروغ به او نسبت دهد.
در آيه بعدي مطلبي عنوان شده كه بيارتباط با مطلب قبلي نيست و آن اينكه شما هركار خوبي را آشكارا يا پنهاني انجام بدهيد و يا از بديهاي ديگران درگذريد، بدانيد كه خداوند بخشنده و تواناست يعني از نظر او دور نميماند و همانگونه كه شما از بديهاي ديگران ميگذريد خداوند نيز از گناهان شما ميگذرد و توانايي آن را دارد كه در مقابل كارهاي خوب به شما پاداش نيك بدهد.
آيا كار خوب را بايد آشكارا و در مقابل چشم ديگران انجام داد يا بايد آن را پنهاني و به دور از نگاه مردم به انجام رساند؟ پاسخ اين است كه اگر نيت خدا باشد، هر دو روش خوب است. زيرا انجام كار خير در مقابل چشم ديگران باعث تشويق مردم به آن كار ميشود و انجام آن در نهان، دور از ريا و سمعه است. پس هر دو صورت خوب است. اين آيه نظير آيهاي است كه درباره صدقه پنهان و آشكار آمده است:
ان تبدوا الصدقات فنعما هي و ان تخفوها وتؤتوها الفقراء فهو خيرلكم
اگر صدقهها را آشكار كنيد چه خوب است آن! و اگر آن را مخفي كنيد و به فقرا بدهيد پس آن براي شما بهتر است.(بقره، 271)
اين جمله از آيه كه ميفرمايد: «يا از بدي درگذريد» شايد اشاره به مطلب آيه قبلي باشد. يعني در عين حال كه شما اجازه داريد از ظالم بدگويي كنيد، اگر در هنگام قدرت او را عفو كنيد و از او درگذريد بهتر است و به هر حال عفو بهتر از انتقام است.
Golestan Quran Weekly, Serial 125, No 81
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:46 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عزّت در قرآن

عزّت در قرآن

حجة‏الاسلام سيد جواد حسيني
بعد از نام گذاري سال 81 به نام «عزّت و افتخار حسيني» در بيانات مقام معظّم رهبري، مسئله عزّت اسلامي و حسيني در جامعه بيشتر مطرح شده، هرچند عزّت حسيني سالها است كه در بين شيعه به عنوان يك شعار اساسي مطرح بوده، و هر سال در ماه‏هاي محرّم و صفر و ديگر ايّام، اين شعار به گوش مي‏رسد «هيهات منّا الذّلة» بي‏شك عزّت و افتخار حسيني كه ريشه در اسلام و قرآن دارد، در پرتو فرهنگ والا و عزّت ساز قرآني، دست يافتني است، چنان كه دور ماندن از قرآن، و ائمه اطهار(ع) ذلت و خواري فرد و جامعه را در پي دارد.
آن چه در پيش رو داريد، نگاهي است به عوامل عزّت از ديدگاه قرآن، و اشاراتي هم به سخنان امام حسين(ع) در زمينه فوق.
قرآن و عزّت

عزّت كه در اصل از «عزاز» گرفته شده، سرزمين محكم، و نفوذناپذير را گويند «أرضٌ عزيزه» يعني زميني كه آب در آن راه نيابد، و از نظر اجتماعي و رفتاري حالتي است كه از شكست انسان پيش‏گيري مي‏كند، (حالت شكست ناپذيري) و مانع مغلوب شدن انسان در مقابل دشمنان مي‏گردد، بر عكس «ذلّت» نقطه مقابل عزت به معناي شكست پذيري، نبود عزّت و شرافت است.1

الف: اقسام عزّت:

در قرآن به دو نوع عزّت اشاره رفته است، «عزّت ممدوح» و شايسته كه مخصوص خدا و رسول(ص) و مؤمنان است،2 و عزّت «مذموم» و ناروا كه حالت نفوذناپذيري در مقابل حق، و برترخواهي از پذيرش واقعيات مي‏باشد، اين عزّت در واقع ذلت است.
قرآن كريم مي‏فرمايد: «بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَشِقَاقٍ»3 ولي كافران گرفتار عزّت (دروغين، و غرور) و اختلاف مي‏باشند.
و در آيه‏ي ديگر مي‏فرمايد: «وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَلَبِئْسَ الْمِهَاد»4 هنگامي كه به او (منافق) گفته مي‏شود از خدا بترس، لجاجت و تعصب و غرور (و عزّت دروغين) او را مي‏گيرد و به گناه مي‏كشاند، آتش دوزخ براي او كافي است و چه جايگاه بدي!
اگر عزت، عزت راستين بود به سمت گناه كشيده نمي‏شد.
علي (ع) فرمود: «كسي كه نفس عزيز و شريفي دارد، آن را با زشتي (و ذلّت) گناه، خوار نمي‏سازد».5
در جاي ديگر فرمود: «كُلّ عزيزٍ داخل تحت القدرة فذليلٌ» هر انسان عزيزي كه در زير قدرت ديگري و غير از خدا باشد ذليل و خوار است.6
آن چه در اين مقال بيان مي‏شود عزت شايسته و عزّت راستين است.

ب: عزت راستين از آن خدا و خداجويان:

خداوند متعال، سرچشمه عزت راستين و واقعي است، هر كس به آن سرچشمه راه يافته به عزت راستين دست يازيده، قرآن عزيز مي‏فرمايد: «وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُوءْمِنِينَ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ»7 و عزّت (سربلندي) از آن خدا و رسول او و مؤمنان است، ولي منافقان نمي‏دانند (و درك اين عزّت را ندارند)

ج: عوامل عزّت در قرآن:

1. خدايي شدن
از آن جا كه منشأ و اساس تمام عزت‏ها خداوند مي‏باشد، و ديگران سرا پا فقر و ذلتند، هر كس بخواهد به عزّت برسد و از ذلت رهايي يابد در مسير الهي قرار گيرد و در يك كلام خداجو و خدايي شود.
قرآن كريم مي‏فرمايد: «مَن كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا»8 كسي كه خواهان عزت است [بايد خدايي شود تا به عزّت برسد زيرا] عزّت يكسره از آن خداوند است.
و در ذيل آيه رمز و راز عزت يابي، و عزتمندي را كه از طريق خداوند به انسان خواهد رسيد بيان مي‏كند و آن باورهاي درست و كردار شايسته است: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ» سخنان پاكيزه (و عقايد درست) به سوي او بالا مي‏رود و كردار شايسته آن را در بالاتر رفتن (كمك و ياري) مي‏رساند.9
امام عزّت داران، حسين بن علي(ع) كه خدايي‏ترين انسان بود، تمام وجود او را عشق به خدا پُر كرده بود:
حضرت درباره رسيدن به عزّت و راهيابي به عزّت الهي مي‏فرمايد:
«يا من خصّ نفسه بالسّموّ والرّفعة فاوليائه بعزّه و يعتزّون يا من جعلت له الملوك نير المذلة علي اعناقهم فهم من سطواته خائفون»10
اي خدايي كه داراي مقام بلند و رفيعي (و عزّت مندي) هستي، پس دوستان خداوند با عزّت او عزيز و عزّت مند مي‏باشند، و اي خدايي كه شاهان [ستمگر] را (به خاك ذلّت نشاندي) و طوق خواري به گردن آن‏ها نهادي، كه سخت از عظمت و عزّت تو هراسانند.
آري عزّت‏ها به دست اوست هر كس داراي لياقت باشد از عزّت الهي برخوردار خواهد شد، چنان كه مي‏خوانيم: «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُوءْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاء وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاء وَتُعِزُّ مَن تَشَاء وَتُذِلُّ مَن تَشَاء بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَيَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ»11 بگو بارالها! اي مالك حكومت‏ها! به هر كس بخواهي، حكومت مي‏بخشي، و از هر كس بخواهي حكومت را مي‏گيري، به هر كس بخواهي [طبق لياقت ها] عزّت مي‏بخشي، و هر كه را بخواهي خوار مي‏كني، تمام خوبي‏ها [و عزّت ها] به دست توست، تو بر هر چيزي قادري.
از امام صادق(ع) سؤال شد آيا خداوند بني‏اميّه را حكومت عطا نمود؟ (و به آن‏ها عزّت بخشيد؟!!)
فرمود: نه چنان است كه پرسشگر پنداشته، خداوند حكومت را به ما داد، ولي بني‏اميّه آن را گرفتند (و غصب كردند) درست مانند اين كه لباس دوخته شده شخصي را ديگري غصب كند (و به نا حق بر اندام ناسازگار خويش بپوشاند)12 (چنان كه علي(ع) فرمود: «واللّه لقد تقمصها ابن ابي قحافة»13 به خدا قسم كه پسر ابوقحافه خلافت را مانند پيراهني [غصب شده[ بر تن كرد.)
آري عزت غاصبانه ذلت است، علي(ع) فرمود: «العزيز بغير الله ذليل»14 عزيزي كه عزّتش از غير خدا باشد، ذليل است.
و فرمود: من أعزَّ بغير الله أهلكهُ العزّ؛15 كسي كه از طريق غير خدا به عزت رسد، همان عزت (ناروا) او را به هلاكت (ابدي) مي‏رساند.
2. اطاعت از رسول خدا(ص) و ائمه اطهار(ع) و الگو قرار دادن آن‏ها:
چنان كه اشاره شد عزت ذاتي مخصوص ذات الهي است و عزت عنايي و اعطايي مخصوص رسول خدا و مؤمنان «وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُوءْمِنِينَ»16 و مصداق اكمل مؤمنان، معصومان و امامان راستين و بر حق مي‏باشند.
شخصي به امام حسن مجتبي(ع) عرض كرد: «فيك عظمةٌ قال: لا، بل فيّ عزّةٌ قال الله تعالي «وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُوءْمِنِينَ»17 آيا در شما عظمت است. فرمود: نه، بلكه من داراي عزّتم، چنان كه خداوند مي‏فرمايد: عزّت از آن خدا و رسول ومؤمنان است.
و امام حسين(ع) فرمود: «ألا ان الدعيّ ابن الدّعي قد ركز بين اثنتين، بين السلة والذلة و هيهات منا الذّلة و ما اخذ الدنية ابي الله ذلك و رسوله...» بيدار باشيد! زنازاده، فرزند زنازاده، مرا بين دو چيز مجبور ساخته است، بين مرگ و ذلت و خواري، امّا هيهات كه ما ذلت و خواري را بپذيريم، خداوند ذلّت را بر ما روا نداشته و پيامبر(ص) هم اين اجازه را به ما نداده است. بعد از آن كه ثابت شد رسول خدا و امامان راستين داراي عزّت الهي مي‏باشند قرآن از دو طريق مردم را براي رسيدن به آن عزّت دعوت نموده.

1. تشويق و الگوپذيري:

مي‏فرمايد: «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا»18
مسلّما براي شما رسول خدا الگو و سرمشق نيكويي است، براي آن‏ها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مي‏كنند. و اخلاق پيامبر(ص) را هم ستود كه «انّك لعلي خُلُق عظيم» تو اخلاق بزرگ و برجسته‏اي داري.19
و از امام حسين(ع) نيز نقل شده است «و لكم فيّ اسوةٌ؛ من الگوي (خوبي) براي شما هستم.»

2. اطاعت و فرمانبري:

قرآن كريم با تأكيد بر پيروي از پيامبر و ائمه اطهار(ع) مي‏فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَي اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُوءْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً»20 اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، از خدا و پيامبر خدا و صاحبان امر [اوصياي پيامبر] پيروي كنيد، پس اگر در امري، اختلاف داشتيد، آن را به (داوري) خدا و رسول بگذاريد، اگر به خدا و قيامت ايمان داريد، اين كار نيكو و پايانش نيكوتر است.
بدين ترتيب، پيروي از پيامبر و امامان اطهار كه هر كدام به سرچشمه عزت پيوسته‏اند مايه عزّت‏مندي است.21
امام سجاد(ع) فرمود: «اطاعة ولاةِ الأمر تمام العزّة»22 پيروي از صاحبان امر او جانشينان پيامبر اكرم(ص) سرا پا عزّت است (تمام عزّت در اطاعت از ائمه اطهار(ع) خلاصه مي‏باشد)
از امام حسين (ع) درخواست شد سخني را كه خود مستقيما از پيامبر اكرم(ص) شنيده است، بازگو نمايد، حضرت فرمود: «خداوند كارهاي بزرگ و باشرافت را دوست دارد و كارهاي پست و ذليل را خوش نمي‏دارد.»23 آري انسان عزت مدار، عزّت مندانه سخن مي‏گويد «از كوزه همان برون تراود كه دراوست».

3. تمسك به قرآن، كتاب عزّت‏ساز الهي

قرآن كلام الهي و جلوه‏اي از قدرت و عزت، علم و حكمت پروردگار است و آيات نوراني آن نشانگر عزت و عظمت خداوند متعال مي‏باشد، قرآن برنامه دست‏يابي يك مسلمان به عزّت و شرافت اسلامي است، چرا كه هم خود قرآن، عزيز و با عزت است: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمَّا جَاءهُمْ وَإِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ * لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ...»؛ كساني كه به اين ذِكر [قرآن [هنگامي كه به سراغشان آمد كافر شدند (نيز بر ما مخفي نخواهد ماند) و اين كتابي است قطعا (با عزّت) و شكست‏ناپذير كه هيچ گونه‏باطلي، نه از پيش رو و نه از پشت سر (و در آينده) به سراغ آن نمي‏آيد، چرا كه از سوي خداوند متعال كه سرچشمه عزت و بزرگي است نازل شده است.
«تَنزِيلُ الْكِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ»24 اين كتابي است كه از سوي خداوند عزيز (و شكست‏ناپذير) و حكيم فروفرستاده شده است.
هر كس به دامان قرآن چنگ زند، عزّت‏مند شده، و به راه عزّت مدار هدايت خواهد شد. خداوند عزيز مي‏فرمايد:
«وَيَرَي الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَيَهْدِي إِلَي صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ»25 كساني كه به آن‏ها علم داده شده مي‏دانند آنچه از سوي پروردگارت بر تو نازل شده (يعني قرآن و...) حق است و به راه خداوند عزيز (و شكست‏ناپذير) و حميد هدايت مي‏كند.
آري عزّت مندي مسلمين در اين است كه به اين ريسمان الهي چنگ بزنند و به دستورات آن مو به مو عمل نمايند، لذا قرآن مي‏فرمايد:
«وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ وَاذْكُرُواْ نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَاء فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَكُنتُمْ عَلَيَ شَفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنْهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُون»26 و همگي به ريسمان خدا[قرآن و اسلام] چنگ زنيد و پراكنده نشويد و نعمت (بزرگ عزت و سربلندي و...) خدا را بر خود، به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر (و ذليل) بود، و او ميان دل‏هاي شما الفت ايجاد كرد، و به بركت نعمت خدا برادر شديد، شما بر لب حفره‏اي از آتش بوديد، خدا (شما را عزت بخشيد و از آن حالت) نجات داد. اين چنين، خداوند آيات خود را براي شما آشكار سازد.
در آيه ديگر فرمود: «آنچه را بر تو وحي شده بدان تمسك كن، زيرا تو بر راه راست هستي و اين مايه يادآوري (و بزرگي) تو و قوم تو است و به زودي از (عمل به قرآن از) شما پرسش خواهد شد.»27
علي (ع) مي‏فرمايد: «و عزّا لاتهزمُ انصارُهُ؛28 قرآن (را اطاعت نمودن) عزّتي را براي يارانش در پي دارد كه مغلوب و شكست به دنبالش نيست و فرمود: «و عزّا لِمَنْ تَوَلاّه؛29 (قرآن) عزّت و قدرتي است براي كسي كه قرآن برگزيند و از آن اطاعت كند.»

4. در صف مؤمنان قرار گرفتن

شخصيت هر كس در گرو عزّت اوست، انسان به عزّت و تكريم شخصيت از همه چيز حتي از آب و غذا بيشتر نيازمند است، چرا كه رنج گرسنگي و تشنگي برطرف مي‏شود، امّا تحقيري كه از ناحيه ذلت و خواري و نبود عزّت متوجه روح و روان افراد و يا جامعه مي‏شود به اين سادگي رفع نمي‏شود، خداوند متعال انسان را عزيز و با عزت آفريده «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ» و هيچ‏گاه به او اجازه ذلّت پذيري، و از دست دادن عزّت را نداده است. امام صادق(ع) فرمود: «انّ اللّه فوّض الي المؤمن أموره كلّها و لم يفوّض اليه ان يكون ذليلاً أما تسمع الله يقول : «وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُوءْمِنِينَ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ» فالمؤمن يكون عزيزا و لايكون ذليلاً ان المؤمن اعزّ من الجبل...»30
خداوند تمام امور (زندگي) مؤمن را به خود (و انتخاب خودش) واگذار نموده، ولي به او اجازه (و اختيار) نداده كه ذلّت‏پذير باشد آيا نشنيدي سخن خدا را كه مي‏فرمايد: «و عزت از آن خدا و رسول او و مؤمنان است، ولي منافقان نمي‏دانند، پس (هميشه) عزيز و با عزّت است و هرگز ذلّت نمي‏پذيرد، براستي مؤمن عزيزتر (ومحكم‏تر) از كوه است (كه در مقابل هيچ بادي نمي‏لرزد)».
امام حسين(ع) هم فرمود: كه مؤمن ذلت نمي‏پذيرد، و خداوند متعال، و پيامبراكرم(ص) هم به مؤمنان چنان اجازه نداده است: «... هيهات منا الذلة قط اخذ الدنية ابي الله ذلك و رسوله؛ ذلت از ما (مؤمنان راستين) به دور است چرا كه خدا و رسولش پذيرش ذلت را بر ما روا نداشته است.»31
از آن چه گفتيم به دست آمد كه يكي از عوامل عزت زا و عزت آفرين، ايمان و گرايش به خداوند، و در صف مؤمنين قرار گرفتن است، بلكه بالاتر از نظر فرهنگ قرآني نه تنها مؤمن بودن عزت آفرين است، كه همراهي و ارتباط و پيوند با مؤمنان نيز عزّت‏آور مي‏باشد.
از ره پنهان صلاح و كينه‏ها مي‏رود از سينه‏ها در سينه ها
صحبت طالح تو را طالح كند صحبت صالح تو را صالح كند
چنان كه همراهي ناپاكان، مخصوصا منافقان و كافران ذلّت و خواري را در پي دارد.32
«بَشِّرِ الْمُنَافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا * الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاء مِن دُونِ الْمُوءْمِنِينَ أَيَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ العِزَّةَ لِلّهِ جَمِيعًا»33
به منافقان بشارت ده كه مجازات دردناكي در انتظار آنهاست! همان كه كافران را به جاي مؤمنان دوست خود برمي‏گزينند، آيا مي‏خواهند از آنان عزّت (و آبرو) بجويند با اين كه همه عزت‏ها از آنِ خدا است.
از آيه فوق استفاده مي‏شود كساني كه در پي كسب عزّت و آبرو هستند با مؤمنان همراه و پيوند داشته باشند چرا كه مؤمنان با سرچشمه اصلي عزّت يعني خداوند در ارتباط مي‏باشند نه كافران و منافقان.

5. اصالت خانوادگي

وراثت و تربيت از عاملان اصلي تشكيل شخصيت (و شاكله‏هاي وجود) انسان است، انسان‏هايي كه در خانواده‏هاي با عزّت، پدر و مادران با شرافت رشد كرده‏اند طالب عزّت، و نگهبان اصالت خانوادگي خويشند، چنين كساني اصلاً (و يا كمتر) زير بار ذلت مي‏روند و خداوند نيز عزت و شرف چنين انسان‏هايي‏را حراست و نگهباني مي‏كند. در جريان داستان حضرت موسي و خضر(ع) مي‏خوانيم:
«وَأَمَّا الْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُ كَنزٌ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَيَسْتَخْرِجَا كَنزَهُمَا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ.»34
و اما آن ديوار، از آنِ دو نوجوان يتيم در آن شهر بود، و زير آن، گنجي متعلّق به آن دو وجود داشت، و پدرشان مرد صالحي بود، و پروردگار تو مي‏خواست آن‏ها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را استخراج كنند، اين رحمتي از پروردگارت بود.
آيه فوق مي‏رساند اگر پدري صالح باشد خداوند توسط بهترين بندگان (موسي و خضر) عزّت (معنوي و اقتصادي) فرزندان او را حفظ خواهد كرد، و چنين فرزنداني نيز اصالت خانوادگي خويش را. امام حسين (ع) مي‏فرمايد: «و هيهات منا الذّلة... و جدودٌ طابت و حجورٌ طهرت و انوفٌ حميّةٌ و نفوسٌ ابيّةٌ لاتؤثر طاعة اللئام علي مصارع الكرام...»35
اما هيهات كه ما ذلّت و خواري را بپذيريم، خدا و رسولش چنين اجازه به ما نمي‏دهد، و دامن‏هاي پاك و داراي اصالت و تشرف و خاندان داراي همت والا و عزت نفس، هرگز اجازه نمي‏دهند كه اطاعت فرومايگان (و ذلت) را بر مرگ شرافت مندانه ترجيح دهيم.

6. جهاد و شهادت

عزّت و شرافت جامعه و افراد هميشه از سوي ستمگران و زورمداران (بي‏شخصيت و ذليل) تهديد مي‏شود، كساني كه در صف مقدم پاسداري از عزّت و شرافت قرار دارند، رزمندگان و جهادگران راه خدا هستند، آن‏ها تلاش مي‏كنند با نثار جان خويش از مرز عزّت و شرافت پاسداري كنند و خود نيز عزّت ابدي پيدا كنند) قرآن در وصف اين رادمردان مي‏گويد: «فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ عَلَي الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً وَكُـلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنَي وَفَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَي الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا * دَرَجَاتٍ مِّنْهُ وَمَغْفِرَةً وَرَحْمَةً» مجاهداني را كه با مال و جان خود جهاد نمودند بر قاعدان [ترك كنندگان جهاد] برتري مهمّي بخشيده، و به هر يك از اين دو گروه [به نسبت اعمال نيكشان] خداوند وعده پاداش نيك داده و مجاهدان را بر قاعدان با پاداش عظيمي برتري بخشيده است، درجات (مهمي) از ناحيه خداوند و آمرزش و رحمت (نصيب آنان مي‏گردد).36
در آيه ديگر مي‏خوانيم: «وَكَفَي اللَّهُ الْمُوءْمِنِينَ الْقِتَالَ وَكَانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزًا»37 و خداوند مؤمنان (رزمنده) را از جنگ بي‏نياز ساخته (و به آن‏ها عزت و سربلندي و پيروزي عنايت نمود زيرا) خداوند قوي و شكست‏ناپذير (و داراي عزّت) است.
اين است كه علي (ع) درباره فلسفه جهاد مي‏فرمايد: «فرض الله الجهاد عزّا للاسلام»38 خداوند جهاد را براي عزت يافتن اسلام واجب و لازم فرمود.
و امام حسين(ع) درباره عزت آوري جهاد و شهادت، در جواب حرّ بن يزيد رياحي كه او را از جهاد و شهادت ترساند، چنين فرمود: «ليس شأني شأنِ مَنْ يخافَ الموت ما اهونَ الموتُ علي سبيل نيل العِزّ و احياء الحقّ، ليس الموت في سبيل العزّ الاّ حياةً خالدةً و ليست الحياة مع الذّل الا الموت الذي لا حياة معه افبالموت تخوّفني؟ هيهات حاش سهمك و خاب ظنّك لست اخاف الموت ان نفسي لاكبر من ذلك و همّتي لاعلي من ان احملِ الضيم خوفا من و هل تقدرونَ علي اكثرَ من قتلي؟! مرحبا بالقتل في سبيل الله ولكنّكم لايقدرون علي هدم مجْدي و محو عزّتي و شرفي فاذا لا ابالي من القتل»39 من كسي نيستم كه از مرگ (و شهادت) بترسم و چه راحت (و آسان) است جان باختن در راه رسيدن به عزّت (ابدي) و زنده نمودن حق (و دين الهي). مرگ در راه رسيدن به عزت جز حيات (و زندگاني) جاوداني نيست، و زندگي ذلّت بار جز مرگي كه هرگز حيات و زندگي را در پي ندارد نيست. آيا مرا از مرگ (و شهادت) مي‏ترساني؟! هيهات تيرت به خطا رفت! و گماني بس واهي و تهي نمودي من و ترس از مرگ (هرگز). نفس من برتر از آن است، و همت من عالي‏تر از آن كه از ترس مرگ، بار ستم و ظلم را بر دوش كشم (راستي) شما بيش از كشتن من چه توانايي داريد و چه كار مي‏توانيد انجام دهيد؟) مرحبا و درود باد بر كشته شدن (و شهادت) در راه خدا، (ولي اين را بدانيد كه هرگز) توانايي نابودي عظمت و عزّت و شرف (ابدي) من را نداريد، لذا هيچ باكي از مرگ (و شهادت) ندارم.
همين سخنان بود كه حرّ بن يزيد را نيز به سمت و سوي عزّت ابدي كشاند و براي هميشه خود را عزتمند و آبرودار نمود.
در جاي ديگر فرمود:
«موتٌ في عزّ خيرٌ من حياةٍ في ذُلٍّ»40 مرگ در راه عزّت (و شرف) از زندگي ذلّت بار (به مراتب) بهتر است.

7. بصيرت و آگاهي:

عامل ديگر كه در ايجاد عزّت، و شرف آفريني نقش مهمي دارد و آگاهي و بصيرت ديني و آگاهي نسبت به زمان و زمانه است، قرآن عزت و رفعت مقام آگاهان را اين چنين بيان مي‏كند: «يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»41 خداوند كساني را كه ايمان آورده‏اند و كساني را كه علم (و آگاهي) به آنان داده شده درجات عظيمي (و عزّت بزرگي) مي‏بخشد و خداوند به آن چه انجام مي‏دهيد آگاه است.
چنان كه قبلاً بيان داشتيم ايمان و مؤمنين عزت آفرين هستند، علم و آگاهي
از امام صادق(ع) سؤال شد
آيا خداوند بني‏اميّه را
حكومت عطا نمود؟
(و به آن‏ها عزّت بخشيد؟!!)
فرمود: نه چنان است كه
پرسشگر پنداشته
خداوند حكومت را به ما داد
ولي بني‏اميّه آن را گرفتند
(و غصب كردند)
درست مانند اين كه
لباس دوخته شده شخصي را
ديگري غصب كند (و به نا حق بر
اندام ناسازگار خويش بپوشاند).
نيز چنين است، چرا كه انسان آگاه در معرض هجوم نقشه‏هاي ذلّت آور دشمن قرار نمي‏گيرد.
علي(ع) مي‏فرمايد: «آن كس كه زمان را بشناسد، از برخورد با رويدادهاي آن غافل (و عاجز) نمي‏ماند. بلكه براي رويارويي با آن‏ها (و نقش‏هاي ذلت آور دشمن) آمادگي پيدا مي‏كند.»42
چنان كه متقابلاً جهل و بي‏خبري باعث ذلّت مي‏شود، علي(ع) فرمود: «والجهل ذُلّ»43 ناداني (و بي‏خبري از دين و زمان...) ذلت و خواري را در پي دارد.
يكي از عواملي كه ياران امام حسين(ع) پيشواي عزّت آفرينان، تا پاي جان ماندند و آن عزّت و افتخار ابدي را آفريدند و عزت‏مند و جاودانه شدند، همان بصيرت و آگاهي بود، در رأس همه ابي الفضل رشيد كه زير بار ذلّت امان نامه و... نرفت، چون بصيرت نافذي داشت. امام صادق(ع)فرمود: «كان عمّنا العباس نافذَ البصيرة»44 عموي ما، ابوالفضل(ع) بصيرتي ژرف داشت.
در مقابل عمر سعد كه زير بار آن همه ذلّت و خواري رفت يكي از كاستي‏هاي عمر سعد، نداشتن تيزبيني و بصيرت بود، ابن زياد با بهره برداري از اين كمبود فكري، فردي ذليل و فرومايه و هزار چهره، يعني شبث بن ربعي را با او همراه ساخت تا او را توجيه كند، شبث كوشيد به عمر سعد القا كند كه حسين، كافر حربي است كه قتلش واجب مي‏باشد!! و به همين دليل، قتل او در ماه حرام اشكالي ندارد.45

د: عزّت ستيزان

1. سلاطين ستم پيشه: ستمگران در پوشش سلاطين و شاهان در طول تاريخ باعث ذلّت و خواري جامعه‏ها و از بين رفتن عزت آن‏ها شده‏اند، در قرآن مي‏خوانيم: «إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَكَذَلِكَ يَفْعَلُونَ»46 پادشاهان (ستم پيشه) هنگامي كه وارد منطقه آبادي شوند آن را به فساد و تباهي مي‏كشند و عزيزان آن جا را به ذلّت مي‏كشند (آري) كار آنان همين است.
در حديث هم مي‏خوانيم كه مردم به دنبال عزّت در خانه شاهان (ستم پيشه مي‏روند) و هرگز در آن جا عزّت نخواهند يافت (جز ذلت و خواري) «والناس يطلبونها في ابواب السلاطين»47
2. منافقان: «يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا إِلَي الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الأَعَزُّ مِنْهَا الأَذَلَّ وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُوءْمِنِينَ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ»48 آن‏ها (منافقان) مي‏گويند اگر به مدينه بازگرديم، عزيزان ذليلان را بيرون مي‏كنند! در حالي كه عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است، ولي منافقان نمي‏دانند، در نتيجه عزّت ستيزي مي‏كنند نه ذلّت گريزي.

پاورقيها:

1ـ راغب اصفهاني، مفردات الفاظ قرآن (تهران مكتبة المرتضوية) صص344 ـ 345.
2ـ منافقون، آيه8.
3ـ سوره ص، آيه2.
4ـ بقره، آيه206.
5ـ عبدالواحد آمدي، غرر الحكم (قم) دفتر تبليغات اسلامي، ص231.
6ـ علي بن شعبه، تحف العقول، ص266.
7ـ منافقون، آيه8.
8ـ فاطر، آيه10.
9ـ همان.
10ـ شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان، دعاي امام حسين در روز عرفه، ص483.
11ـ آل عمران، آيه26.
12ـ محمدي ري شهري، ميزان الحكمة، (دارالحديث، چاپ دوّم، 1419 هـ.ق) ج5، ص1956.
13ـ نهج البلاغه، خطبه شقشقيه.
14ـ محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، (بيروت، مؤسسة الوفا) ج75، ص10.
15ـ ميزان الحكمة، ج5، ص1957.
16ـ منافقون، 8.
17ـ بحارالانوار، همان، ج44، ص106، روايت15.
18ـ احزاب، آيه21.
19ـ قلم، آيه4.
20ـ نساء، آيه59.
21ـ ر. ك: استاد ناصر مكارم شيرازي و همكاران، تفسير نمونه، (دار الكتب الاسلامية1370)، ج3، ص434.
22ـ ميزان الحكمة، (همان)، ج5، ص1958، روايت 12838 و ر.ك علي بن شعبه، تحف العقول، ص283.
23ـ ابن ابي جمهور احسائي.
24ـ زمر، آيه1.
25ـ سبا، آيه6.
26ـ آل عمران، آيه103.
27ـ زخرف، آيات43 ـ 44.
28 ـ محمد دشتي، نهج البلاغه، خطبه198، ص418.
29ـ همان.
30ـ ميزان الحكمة، ج5، ص1957.
31ـ بحارالانوار، ج45، ص8.
32ـ بني‏صدر تا آن زماني كه همراه امام بود داراي عزّت بود، آنگاه كه به دام منافقين افتاد، ذليلانه، با آرايش زنانه فرار كرد و رئيس منافقين هم زماني خود را در نوك پيكان مبازره با امريكا و غرب مي‏دانست، ولي سرانجام ذليلانه به دامن غرب و بدتر از همه صدام پناهنده شد «فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الأَبْصَارِ».
33ـ نساء، 139.
34ـ كهف، 82.
35ـ بحارالانوار، ج45، ص8.
36ـ نساء 95ـ 96.
37ـ احزاب، 25.
38ـ نهج البلاغه، ص682، حكمت 252.
39ـ توفيق ابوعلم، كتاب اهل البيت (مصر، مطبعه سعادت) ص448، و ر.ك ملحقات احقاق الحق، ج11، ص601.
40ـ همان دو.
41ـ مجادله، 11.
42ـ علي بن شعبه، تحف العقول، ص98.
43ـ همان، ص265.
44ـ شيخ عباس قمي، نفس المهموم، تهران، كتاب فروشي علميه اسلاميه، 1374 هـ، ص176.
45ـ سيد حسين اسحاقي، جام عبرت، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، 1381، ج2، ص104.
46ـ نمل، 34.
47ـ سيد محمد حسين عاملي، (از علماي قرن 11 هـ.ق) اثنا عشرية، چاپ قديم، ص155.
48ـ منافقين، 8.
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:46 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : عبودیت و بندگی در آیات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : مدح و ستايش در آينه كتاب و سنت و فقه اسلامي

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : در حواشي آيات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:46 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : اخلاق و عرفان اسلامي

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : توكل بر خدا

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : بررسی مقایسه ای ابعاد هوش اخلاقی از دیدگاه دانشمندان با قرآن کریم و ائمه معصومین (ع)

دریافت فایل pdf

 

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : مثبت نگری به رفتار دیگران از دیدگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : احترام به پدر و مادر از دیدگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : محبّت، آموزه اخلاقی مسیحی – اسلامی

دریافت فایل pdf

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : بررسی تحلیلی مفهوم عزّت در متون دینی

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : نقش اندیشه و مدارا در اسلام ؛ پاسخ به اتهامات پاپ بر ضد اسلام (2)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : تکنیک های موفقیت در قرآن

دریافت فایل pdf

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : امید و نقش آن در سلامت و بهداشت روان

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : آیین مهرورزی از دیدگاه قرآن و روایات (قسمت سوم)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : تأملی در «خلق عظیم»

 

دریافت فایل pdf

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : معنویت و نقش آن در مبارزه با دشمن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : خلق قرآنی پیامبر اعظم (ص) در آیینه روایات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : ویژگی های پیامبر اعظم (ص) و اخلاق انسانی آن حضرت

دریافت فایل pdf

 

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : مبانی نظری مدارا در قرآن کریم و سنت معصومین (ع)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : کمک خواهی و کمک رسانی از دیدگاه قرآن و حدیث

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : مفاهیم حول التوکل

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:49 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها