0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : تحلیل سازگاری توکل با تلاش انسانی از منظر قرآن و حدیث

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : الاخلاق القرآنية

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : توكل از نگاه قرآن و عرفان

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نیایش و توکل، عوامل آرامش روح انسان

نیایش و توکل، عوامل آرامش روح انسان

خلیل سلطان القرائی

 

عوامل آرامش روح انسان

در گستره هستی، انسان والاترین مقام را با مقدس‏ترین روح صاحب گشت، و تعهد نگهداری این مقام و منزلت را با خدای خویش بست و با اقرار به پروردگاری وی پاسداری از حریم مقدس انسانی را نمود و علم خود را در بوته عمل از صافی گذراند و ایمان خویش را با نیایش صفا و جلا داد و با توتیای عبادت دیدگان خود را نور بصیرت بخشید و بدینوسیله از تنگنای بی‏پناهی و تنهائی نجات یافت و در پناه ذات اقدس الهی که جاودانه و همیشگی است مأمن گزید. در اینجاست که رابطه عبد و معبود مطرح، و مقوله عبادات گشوده می‏شود و باب گفتگو از مسایل عبادی و دینی در ارتباط با روانشناسی باز می‏گردد. در این مقاله به دو عامل دعا و نیایش و توکّل در حدّ حوصله یک مقاله اشاره می‏شود و بیاری خداوند ارتباط آنها را با مسایل روانی انسان بیان خواهیم کرد.

1ـ دعا و نیایش

در لغت، به معنی میل دادن چیزی و متوجه نمودن چیزی به خود با کلام و صدا است. معنی واضح آن طلب کردن است. در اصطلاح بدین معنی است که یک فرد نیازمند و فرودست از فرد برتر با خضوع و خشوع چیزی را بخواهد، در متون اسلامی این عمل از بهترین اعمال شناخته شده است که در کتب دینی به تفصیل به آن اشاره شده است.
دعا و نیایش، نیاز هر انسان رشدیافته است. به عبارت دیگر نیاز در برابر بی‏نهایت بزرگ، نیازی است که همیشه با آدمی همراه است و آدمی را با شوق و شعور به دعا می‏خواند. یعنی دعا و نیایش بدون شعور و ژرف‏اندیشی نیست. بلکه‏طلبی است که از منشاء بصیرت و شناخت سرچشمه می‏گیرد. برای اینکه به بزرگی و عظمت صاحب نیایش پی برده و خود را در مقابل عظمتش و آستان مقدسش نیازمند دانسته است. نماز طریقه‏ای از نیایش و عالیترین نحوه سپاسگزاری است. اگر ما به دعوت خداوندی نسبت به روح نیایش (نماز) توجّه کنیم، خواهیم دید که شرایط و جهت و هدف آن توجه به یک مبدأ است یعنی توحید، بگونه‏ای که نظر انسان را از همه جا بریده و بسوی خود جلب می‏کند بطوریکه خداوند در قرآن مجید سوره طه آیه 14 می‏فرماید (نماز را در جهت و برای یاد من بپا دار). این ندا آدمی را به عین خلوص دعوت می‏کند روی همین اصل قرآن مجید در سوره المنافقون آیه 9 اهل ایمان را برحذر می‏دارد که مال و اولادتان شما را از ذکر و یاد خدا بازندارد و شما را از اقیانوس ابدیت جدا نسازد، چون جدا شدن از آنجا آدمی را به خسران می‏اندازد. ایمان و اعتقاد و بطور کلی دین‏گزینی یعنی آرامش دل. در قرآن مجید سوره رعد آیه 28 می‏فرماید: «آنها که به خداوند ایمان آورده و دلهایشان به یاد خدا آرام می‏گیرد، آگاه باشید که با یاد خدا، دلها آرامش می‏یابد». از فواید دعا و نیایش (نماز)، زدودن غم دلهاست و درد دل کردن با خالق خویش. چون انسان همواره نیازمند است که گرفتاری‏ها و دردهای خویش را به دیگری بازگو نماید در غیر اینصورت انسان قادر به حیات نمی‏شود، قدرت زندگیش از دست می‏رود و با مشکلات روانی مواجه می‏گردد و اگر ذکر خدا (نماز و دعا) برای انسان اعتماد و اطمینان قلبی و آرامش جان و دل نیاورد شاید مصداق فرمایش حضرت علی(ع) را مشمول خواهیم شد که فرمود «کَمْ مِن قائمٍ لَیس له قیامه الا السهر و العنا». و یا به مصداق مفهوم آیات کریمه سوره الماعون می‏فرماید: «وای بر نمازگزارانی که دل از یاد خدا غافل دارند و از حقیقت و روح آن غفلت کنند آنها که همانا ریا و خودنمایی می‏کنند»:
شاعر شهیر تبریزی، صائب می‏فرماید:
سر را به زمین چرا نهی بر نماز*** آن را به زمین بنه که در سر داری
اگر با سعه‏صدر بیشتر به مطلب نگاه کنیم درمی‏یابیم که اگر از دعا و نیایش (نماز)سخن بمیان می‏آید نباید منحصراً به یک دین بخصوص، مثلاً دین مبین اسلام اختصاص یابد بلکه همه ادیان الهی این خصوصیات را دارا می‏باشند. یعنی تمام ادیان الهی در مقابل رستگاری بشر و سعادت وی مسئولیت سترگ دارند و یکی از این مسئولیتهای دینی اعتلای بُعد معنوی و سلامت روحی و بهداشت روانی است که در همه ادیان ملاحظه می‏شود و کاملترین صورتش در دیانت مقدس اسلام تجلی کرده است. بطوریکه در دین مبین اسلام دعا و نیایش عبادت محسوب شده و عبادات را سکینه دلها به حساب آمده است.
طی تحقیقاتی روشن شده است که برای اسکیزوفرنیای حادّ و حملات مانیک، در موارد قصد خودکشی، واکنش مرگ، جامعه‏ستیزی و الکلیسم درمان بوسیله دعا و نیایش در حدّ بسیار بالایی مؤثر می‏باشد. 49% آزمودنی‏ها معتقد بودند که عقاید مذهبی، آنان را از سقط جنین، همجنس‏بازی و یا تجارب جنسی پیش از ازدواج بازمی‏دارد و 28% دیگر که مذهبی نبودند اظهار داشتند که به وسیله دعا و نیایش از این رفتار دوری گزیدند. (مجله روانشناسی و دین، صفحه 76)

2ـ توکّل

یکی دیگر از مسایل مهم که تحقیقات و بررسی‏های چشمگیری در مورد آن انجام گرفته است موضوع توکل به خداست. در قرآن مجید مشتقات توکّل در 48 آیه از 28 سوره و 70 بار آمده است. هشت آیه وجود دارد که صراحتاً رابطه ایمان و توکل را مطرح می‏فرماید و تأثیر مستقیم ایمان بر توکّل را نشان می‏دهد: آیات مبارکه 119 از سوره آل عمران، 52 از سوره التّوبه، 15 از سوره مائده، 12 از سوره مجادله، 16 و 15 از سوره ابراهیم، 14 از سوره تغابن و 64 از سوره الانفال و آیات دیگر شاهد این مدعا هستند.
علمای بزرگ و اهل فن مانند ملا محسن فیض کاشی در محجة‏البیضاء در باب توکل می‏گوید «آگاه باش که توکل از درهای ایمان است و تمام درهای ایمان منظم نمی‏شوند مگر به «علم، حال، عمل» یعنی منظم شدن توکّل به علم می‏باشد که ثمره آن عمل و منظور از حال توکل می‏باشد.
می‏توان این سه اصل یعنی علم و حال و عمل را تحت عنوان ابعاد شناختی، عاطفی ورفتاری مورد مطالعه قرار داد یعنی در قالب روانشناختی، در حیطه‏شناختی، حیطه عاطفی، و حیطه رفتار مطالعه نمود.
الف ـ حیطه شناختی توکل: این حیطه به ادراک رابطه مخلوق با خالق خود، جهان و پدیده‏های هستی ارتباط پیدا می‏کند. حالت توکل در روح انسان، آدمی را به این اعتقاد سوق می‏دهد که فاعل مؤثری جز خدا و قدرتی بالاتر از او نیست. به عبارت دیگر حکمت خدا بالاترین حکمتهاست و تمام موجودات تحت لوای قدرت وی و تسبیح‏گوی اوست. معنای کلامی توحید را اگر ملاحظه کنیم به این معنی می‏رسیم که بیش از یک اصل فاعلی در جهان موجود نیست و مابقی اسباب هستند. چنین کسی ضمن استفاده از اسباب، مسبب‏الاسباب را فراموش نمی‏کند فرد متوکل ضمن اینکه برای رسیدن به موفقیت تلاش می‏کند خواست خدا را هم در نتیجه آن مؤثر می‏داند و به او اعتماد دارد. چنین فردی اگر در کارها حتی موفق هم نشد احساس یأس و اضطراب نمی‏کند و اگر هم موفق شد دچار غرور و خودخواهی نمی‏گردد. یعنی اسناد امور را به خداوند متعال وامی‏نهد، اسناد امور به خدا عبارت است از اعتقاد به اینکه تمام اتفاقات با علم و خواست خداوند در عالم رخ می‏دهد و هیچ اتفاقی نمی‏افتد مگر با خواست و علم خداوند متعال (غباری 1377) اسناد کارها و اتفاقات به خواست خدا در آرامش روحی و سکینه قلبی طبعاً اثر می‏گذارد و در طمأنینه و آرامش انسان بی‏نهایت مؤثر است، توکل، اضطراب و تشویش را در فرد متوکل از بین می‏برد. در حقیقت اشخاص متوکّل به پناهگاهی پناه می‏برند که باب آن بسوی امیدواری گشوده شده و بطرف ناامیدی بسته است.
«افراد متوکل در مشکلات به حصار توکل روی آورده‏اند که فردی را یارای پیروزی بر آن نیست لذا اضطراب و خوف برای آنان معنی ندارند» (غباری 1377).
بالاخره می‏توان گفت افراد متوکل به پیش‏آمدها معنایی غیر از معنای ظاهری می‏دهند. اگر اتّفاقی پیش آید خواست و اراده خداوندی را در آن دخالت می‏دهند و به مضمون آیه کریمه قرآن مجید متوسل می‏شوند «چه بسا ناخوش دارید چیزی را در حالیکه خیری در آن باشد و چه بسا چیزی را خوش‏آیند بدانید در حالیکه بدی در آن است. خداوند می‏داند در حالیکه شما نمی‏دانید» (سوره البقره آیه 216).
ب ـ بُعد عاطفی توکل: یکی دیگر از حیطه‏های توکل حیطه عاطفی است. در امرتوکل، انسان با اعتماد و اطمینان به قدرت و شفقت خداوند در درون خود آرامش و اطمینان قلبی احساس می‏کند و در اثر این آرامش و اطمینان به لطف و یاری خدا بیشتر امیدوار می‏شود. برخی از مواردی که در حیطه عاطفی توکّل می‏توان مطرح کرد جزو نتایج توکل نیز می‏توانند باشند. به عنوان مثال:
1ـ آرامش و اطمینان قلبی. آیه 28 سوره مبارکه رعد، به این موضوع اشاره می‏کند «آنان که ایمان آورده‏اند دلهای آنان، با یاد خدای متعال از اطمینان و آرامش برخوردار است» افراد با ایمان در درون خود آرامش و اطمینان احساس می‏کنند آرامشی که افراد دیگر چه بسا آن را ندارند و فرد متوکل در درون خود در اثر ایمان این آرامش را دارد. البته میزان آرامش هر کس متناسب با میزان توجه او به خداست دلهائی که توجه به خدا دارند خود را به اقیانوس قدرت روحی و معنوی متصل کرده‏اند.
2ـ امیدوار بودن به خداوند. از دیگر ابعاد توکل در حیطه عاطفی، امیدواری به لطف و رحمت خداوند است. سوره زمر آیه 52 به این مضمون اشاره دارد: «بگو به بندگان من، بندگانی که بر خویشتن فزون از حدّ ضرر و زیان رساندید، از رحمت خداوند، ناامید نشوند».
و یا در سوره مبارکه حجر آیه 56 می‏فرماید «کیست که از رحمت پروردگارش ناامید گردد مگر آنکه از گمراهان باشد».
3ـ رضا و خشنودی. یکی دیگر از ابعاد توکل به خدا در حیطه عاطفی رضا و خشنودی است، یعنی تسلیم شدن در مقابل خواست خداوند و خرسندی از آن‏چه خداوند برای او مقرر داشته است. خشنودی و رضایت از آنچه خدا به انسان داده است یکی از هدایا و پاداش‏های خداوند برای انسان است. از حضرت مولای متقیان علی(ع) در بحارالانوار ج 68 الف منقول است که: مَنْ رَضیَ مِن الله بما قَسَمَ لَهُ اِسْترح بدنه ـ هرکس به آن چه خداوند برایش نصیب کرده است راضی باشد، راحت و آسوده می‏گردد.
ج ـ بعد رفتاری توکل: توکل منافی اقدام و عمل نیست یعنی متوکل به خدا کسی است که ضمن تلاش و عمل و تدبیر از این نیروی باطنی استفاده می‏کند. خواجه‏نصیر طوسی در کتاب اخلاق ناصری می‏گوید «توکل حالتی است قلبی و سعی و کوشش و عمل مجموعه حرکات بدنی است و بدیهی است که حالت قلبی و حرکات بدنی غیرقابل جمع نیستند». در صفحه 85 همین کتاب می‏گوید «توکل آن بود که در کارهایی که حواله آن به قدرت و کفایت بشری نبود و رأی و رویّت خلق را در آن مجال تصرفی صورت نبندد، زیاده و نقصان و تعجیل و تأخیر نطلبد و به خلاف آنچه باشد میل نکند».
در اینجا از توکل در مقام عمل، تحت عنوان حیطه رفتاری یاد می‏شود. فرد متوکل چون غیر از خود به یک ذات توانا و دانا متکی است از شکست نمی‏هراسد و ترس و اضطراب را به خود راه نمی‏دهد و به قول معروف شکست را مقدمه موفقیت می‏داند به همین لحاظ در جهت رسیدن به هدف کوشش می‏کند. بعضی از ابعاد توکل را در حیطه رفتاری این چنین می‏توان تقسیم‏بندی کرد:
1ـ داشتن نقش فعال در زندگی. در ترجمه تفسیر المیزان ج 4 ص 115 چنین آمده است: «بشر برای موفقیت در زندگی مادی احتیاج به دو گونه اسباب دارد یکی اسباب مادی و طبیعی و دیگر اسباب روحی و معنوی، انسانها برای رسیدن به هدف خویش پس از آن که علل و اسباب طبیعی آن را مهیا کرد دیگر مانعی در راه وصول او بهدف جز مهیا نبودن عوامل روحی از قبیل اندوه و ترس، سستی اراده، بی‏خردی، غفلت، سفاهت، بدبینی و غیر اینها نیست و آنگاه که قلب خود را با سیم‏های نامرئی اتکا و توکل، به دریای قدرت و عظمت الهی متصل کرد اراده و سایر صفات روحی او آن چنان قوی و نیرومند می‏شود که مغلوب دیگری نشده و در نتیجه به موفقیت قطعی نایل می‏گردد».
در آیات مختلف قرآن مجید در احادیث و روایات ائمه معصومین(ع) بارها امّت اسلامی به توکّل سفارش شده است. توکل در کارها و فعالیت‏ها به فرد متوکل نیروی قلبی و امیدواری می‏دهد نه اینکه از کار کردن جلوگیری کند. یعنی توکل عین کار و کوشش است «توکل پسندیده که قرآن مجید آن را به عنوان صفت برجسته انبیاء و مؤمنین ستوده است هرگز با کوشش منافاتی ندارد بلکه عین کوشش است» (غباری 1377).
مولوی می‏فرماید:
گفت پیغمبر به آواز بلند*** با توکّل زانوی اشتر ببند
و یا خواجه حافظ می‏گوید:
تکیه بر تقوی و دانش درطریقت‏کافریست*** راه رو گر صد هنر دارد توکل بایدش
2ـ مقاومت و نیرومندی. توکل در حیطه رفتاری، آدمی را نیرومند می‏کند و قدرت مقاومت در مقابل سختی‏ها و مشکلات می‏دهد چنانچه در سوره مبارکه یونس آیه 71 در احوال حضرت نوح این چنین آمده است: «اگر درنگ من در میان شما و یادآوری آیات خدا بر شما گران می‏آید من بر خدا توکل می‏کنم.»
از حضرت باقر(ع) مجلسی در جلد 67 بحارالانوار ص 151 نقل می‏کند که «هر کس بر خدا توکّل کند مغلوب نمی‏شود و هرکس بر خدا اتّکا کند از میدان جنگ و جهاد نمی‏گریزد». هرکس می‏خواهد قویترین مردم باشد، لازم است بر خدا توکل داشته باشد.
بنابراین مقاومت در برابر دشمنان، صرفنظر از اسباب مادی به یک حالت روحی خاصّ نیز نیاز دارد آن که وضع روحی در سایه توکل بدست می‏آید. «یعنی دل انسان تا رو به درگاه خدا نکند از وحشت و اضطراب نجات نمی‏یابد. درگاه الهی پناهگاه امن بندگان خداست. چون دست نیاز و التجاء به سوی او دراز کند، به امنیتی که هیچ خوف و اضطرابی به آن آمیخته نیست دست می‏یابد و از اندوه نگرانی رها می‏شود» (محمدعلی سادات ـ اخلاق اسلامی 1368).
3ـ جرأت داشتن و شجاعت. جرأت داشتن یعنی تشخیص حق و با اعتماد کامل دفاع نمودن از حق بدون ملاحظات شخصی. لازمه جرأت و شجاعت داشتن احساس نیرومندی درونی است. به عبارت روشن بدون اتکا به خدا این امر ممکن نیست، در آیه 48 سوره مبارکه احزاب به رسول خدا گفته می‏شود که «از کافران و منافقان طاعت مبر و از جور و آزارشان درگذر که خداوند بر کفالت امور خلق کافی است».
می‏توان چنین گفت که استفاده از نیروی معنوی توکل به خدا، باعث می‏شود تا حتی در صورت کمی اسباب مادی، انسان به لطف و مرحمت خداوند امیدوار باشد و جرأت و شهامت در سعی و کوشش و در کارها داشته باشد.
البته تمام اعمال عبادی با قدرت معنوی همراه هستند و برای انسان فضیلت محسوب شده و با نقش‏آفرینی درونی و معنوی همگام می‏باشند و به ارتقای روحی و معنوی انسان منجر می‏شوند. برای مثال:
«در طی تحقیقی، آدلر 1987، تأثیر مذهبی بودن [که توام با اعمال و احساسات دینی است] را بر افسردگی مورد مطالعه قرار داده است و نتایج این تحقیق بیانگر آنست که افسردگی در مردان و زنانی که به کلیسا می‏روند و مردانی که نیایش می‏کنند، کاهش می‏یابد. پارک و همکاران در سال 1990 به این نتیجه رسیدند که مذهبی بودن اثر وقایع غیرقابل کنترل را در زندگی، و افسردگی و اضطراب را برای افراد پروتستان سد می‏کند. از نظر پرگامنت و پارک 1995، فرآیند اساسی دیگر که در سلامت روانی افراد مذهبی نقش دارد آن است که آنان قادرند وقایع را به صورت مثبت ارزیابی و تفسیر کنند» (میرنسب ص 116، 1379).
حتی در بعضی از تحقیقات نقش مقابله مذهبی در سلامت روانی انسان مورد مطالعه قرار گرفته است. مقابله، تلاش برای اداره کردن موقعیتی است که ما آن را بالقوه خطرناک می‏دانیم و مقابله مذهبی به عنوان قلمروی تعریف می‏شود که در آن افراد باورهای اعمال مذهبی را مورد استفاده قرار می‏دهند تا به خود در مقابله با (مشکلات) کمک کنند (همان منبع، 1997، ص 117).
پرگامنت و همکاران 1999، در یک پژوهش دیگر، نقش مثبت مذهب را در دستیابی به حسّ کنترل شخصی در موقعیتهایی که احساسهای درماندگی و آسیب‏پذیری را فرامی‏خوانند مطالعه کردند.
در نهایت می‏توان چنین نتیجه گرفت که فرد متوکل دارای کنترل درونی و بیرونی می‏باشد و چنین فردی در حدّ توان خود تلاش می‏کند ولی در امور کنترل‏ناپذیر، به خدا پناه می‏برد. بنابراین می‏توان مرزی را بین تلاش شخص و توکل او به خدا ترسیم کرد و این همان مرزی است که بین وقایع قابل‏کنترل و غیرقابل‏کنترل می‏توان در نظر گرفت.

منابع

قرآن مجید
1ـ لغت‏نامه ـ شماره 192 علی‏اکبر دهخدا و فرهنگ معین ـ محمد معین، ج 2.
2ـ روانشناسی و دین، یونگ کال گوستاو، ترجمه فوأد روحانی، چاپ دوم، شرکت سهامی کتابهای جیبی 1354.
3ـ روانشناسی تربیتی، شریعتمداری، علی، انتشارات امیرکبیر، 1367.
4ـ راز درون، مقدم، علی، چاپ دوم، 1347.
5ـ صحیفه سجادیه، دعای مکارم اخلاق.
6ـ مقدمه‏ای بر روانشناسی یونگ، ترجمه میربها ـ مسعود سازمان انتشارات اشرفی، 1346.
7ـ پراگماتیسم، ترجمه رشیدیان ـ عبدالکریم، تهران، 1370.
8ـ روانکاوی و دین، ترجمه نظریان آرسن، چ سوم، تهران، 1356.
9ـ مجله روانشناسی دینی، سال اول، شماره 2، 1379، مقاله صادقی جهانبهان ـ محمود، ص 46.
10ـ همان منبع، شماره 3، ص 55، مقاله نجم عراقی ـ لعیا.
11ـ مجله روانشناسی، سال اوّل، شماره سوم، ص 76، مقاله اصغری طبری ـ ترانه.
12ـ فصلنامه قبسات، غباری ـ باقر،1377، سال سوم، شماره دوم.
13ـ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، لبنان، مؤسسه الوفا، ج 68 الف.
14ـ طوسی، خواجه‏نصیر، اخلاق ناصری، انتشارات جاوید، 1346.
15ـ طباطبائی، محمدحسین، ترجمه تفسیر المیزان، کانون انتشارات محمدی، 1361.
16ـ سروش، عبدالکریم، اوصاف پارسایان، چ چهارم، مؤسسه فرهنگی صراط، 1375.
17ـ سادات، محمدعلی، اخلاق اسلامی، چ ششم، سمت، 1368.
18ـ میرنسب، میرمحمود، پایان‏نامه کارشناسی ارشد، 1379.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : بررسي تطبيقي مفهوم توكل در قرآن و عرفان اسلامي

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : ترسیم خطوط و مرزهای توکل و تکلیف

دریافت فایل pdf

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

توکل از دیدگاه قرآن

توکل از دیدگاه قرآن

حسین حقانی زنجانی‏

 

توکل چیست؟و چگونه زائیده ایمان است؟

توکل،اعتماد قلب در امور،بر خدا می‏باشد بطوریکه بندگان جمیع امور خویش‏ را بر خداوند حواله دهند و از هر نیرو و قدرتی دیگر در امور خویش تبری جویند و تنها به‏ یک قدرت وابسته باشند و او خدا است و تنها او را اساس عمل و تاثیر بدانند و اگر برای‏ انسانهای مومن در حوزهء عملیات روحی و جسمی،فردی و اجتماعی خویش چنین حالتی‏ پیش آید اینان متوکلین‏"بخدا بشمار می‏آیند.
منشاء پیدایش چنین حالتی در روح انسانها اعتقاد و جزم باینکه فاعل موثری‏ جز خدا نیست و سایر نیروها و قدرتها باو برمی گردد،او است که بهر کاری قادر است‏ (ان الله علی کل شی‏ء قدیر)و امور بندگان را کفایت می‏کند و بجمیع بندگان عنایت و لطف و مرحمت دارد و سایر موجودات اگر علمی و قدرتی و نیروئی دارند همه از او است‏ پس باید تنها متوجه او شد و از او کمک خواست و یاری طلبید و باو پناه برد.
و اگر چنین حالتی در اعماق روح و جان انسانها پدید نیاید سبب او یا ضعف‏ ایمان و یقین است و یا ضعف نفس و قلب است که در اثر آن،ترس و وحشت بواسطه‏ برخی از اوهام باو مستولی می‏گردد و او را از اتکال بخداوند باز می‏دارد.
پس نتیجه این شد که حالت توکل برای انسانها تنها در سایهء دو قوه یقین و ایمان و قوت قلب در روح پیدا می‏شود زیرا که این دو حالت،باعث سکون و آرامش‏ قلب و حالت اطمینان نفس می‏شود.
این گفتار(یعنی سکون قلبی و حالت یقین که دو حالت مختلف روحی هستند و ثبوتا از یکدیگر قابل تفکیک‏اند زیرا چه بسا یقینی که طماءنینه در آن وجود ندارد)ریشه‏ قرآنی دارد آنجا که خداوند در برابر تقاضای حضرت ابراهیم در مشاهدهء کیفیت زنده‏ کردن مردگان می‏فرماید:"اولم تومن؟قال بلی ولکن لیطمئنّ قلبی؟"
ای ابراهیم آیا ایمان نیاورده‏ای؟گفت آری ولکن می‏خواهم در قلبم اطمینان حاصل شود"
چنانکه می‏بینید حضرت ابراهیم از خداوند می‏خواهد که کیفیت احیاء اموات‏ را با چشم خود ببیند تا یقین همراه با اطمینان کاملا در صفحهء روح او مستقر شود زیرا نفس انسان طوری آفریده شده که چه بسا تابع خیالات و اوهام می‏شود و اطمینان ناشی‏ از یقین تا هنگامی که نفس در سیر و حرکت خویش بدرجهء"نفس مطمئنه‏"نرسد برای او پیدا نمی‏شود.از اینرو ارباب ملل و مذاهب دیگر مثل یهود و نصاری و...اطمینان‏ قلبی بحقانیت دین خود دارند نه اطمینان ناشی از یقین و منشاء اطمینان قلبی آنها نیز تنها ظن و گمان و هوای نفس و پیروی از پدر و مادر و تقلید کورکورانه از محیط و خانواده‏ و...می‏باشد.
از مطالب بالا این‏"نکته‏"نیز روشن می‏شود که حالت توکل از فضائل مربوط بدو قوه‏"عاقله‏"و"غضب‏"با هم می‏باشد و از مراتب توحید بشمار می‏آیند آنجا که‏ برای انسانها باشراق نور حق واضح شود که در صحنه حیات فاعلی موثر جز او نیست و سایر اسباب و وسائل،همگی مسخر او بوده تحت قدرت ازلی او تاثیر دارند.

ایمان و توکل

از دقت در ماهیت توکل می‏توان رابطه ایمان و توکل را بخوبی دریافت بنحوی‏ که کمی ایمان و زیادی آن در کمی و زیادی توکل تاثیر مستقیم دارد زیرا این حقیقت‏ بدیهی است انسان اگر به چیزی ایمان داشته باشد و او را موجد و تمام موثر در وجود و اطوار آن بداند طبیعی است که به غیر او دیگر توجهی ندارد حاجات خود را از او میخواهد و در حل مشکلات خویش تنها باو روی می‏آورد.
از اینرو در قرآن کریم متجاوز از 8 آیه است که بصراحت رابطهء توکل و ایمان را مطرح ساخته و به پیروان خود تذکر می‏دهد که ریشه اصلی توکل،ایمان بخدا است و هر چه ایمان قوی‏تر،توکل بیشتر و هر چه ایمان ضعیف‏تر،توکل او نیز سست‏تر خواهد بود از جملهء آنها آیات زیر است:
"قال رجلان من الذین یخافون انعم الله علیها ادخلوا علیهم الباب فاذا دخلتموه فانکم غالبون و علی الله فتوکلوا ان کنتم مومنین‏"3"
و دو نفر از مردانی که‏ از خدا می‏ترسیدند(بنظر غالب مفسران آندو نفر یوشع بن نون و کالب بن یوفنا که از جمله نقباء دوازده‏گانه بنی اسرائیل محسوب می‏شدند)و خداوند بآنها نعمت(عقل و ایمان و شهامت)داده بود گفتند شما وارد شهر آنان شوید،هنگامی که وارد شدید پیروز خواهید شد و بر خدا توکل کنید اگر ایمان دارید"4
نظیر این آیه در سوره آل عمران/122 و 159 و سوره مائده/11 و سوره توبه‏ 51 و سورهء مجادله/10 و سورهء تغابن/131 باین عبارت ذکر شده است‏"و علی الله‏ فلیتوکل المومنون‏""مومنان تنها بر خدا توکل می‏کنند"
در سوره انفال/2 خداوند مومنان واقعی را با چند صفت چنین معرفی می‏کند:
"انما المومنون الذین اذا ذکر الله و جلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون‏"
مومنان واقعی کسانی هستند که به هنگام یاد خدا قلبشان می‏ترسد و به هنگام تلاوت آیات خدا،ایمانشان زیادتر می‏شود و اینان بر پروردگارشان توکل‏ می‏کنند"

چرا بخدا توکل می‏کنیم؟

ممکن است این سئوال در ذهن برخی از خوانندگان پیدا شود که چرا تنها به‏ خداوند باید توکل کرد؟و نباید بخود گرچه دارای مزایای خاص روحی باشد و نه بدیگران‏ هر چند قوی و نیرومند باشند و حتی بمال و ثروت و طائفه و عشیره و حسب و نسب و... نباید اتکال داشت؟
البته پاسخ این سئوال بملاحظه عقل و منطق روشن است که سابقا گفتیم ولکن‏ در قرآن در باب توکل آیاتی ذکر شده است که دقت در آنها،می‏تواند راه گشای ما در اینجا باشد و نکات جالبی را روشن سازد.
بطور کلی خداوند که فوق موجودات و موجد آنها است دارای خصائص و صفات‏ ویژه‏ای است که سایر موجودات اصالت آنها را فاقد هستند و از همین مساله می‏توان راز انحصار رجوع بخداوند و توکل باو را در امور دریافت:
1-خداوند غالب و دانا است و توکل فقط بموجودی سزاوار است که غالب و دانا باشد.خداوند در سورهء انفال می‏فرماید
"...و هو العزیز العلیم فتوکل علی الله‏"
"خداوند غالب و دانا است پس تنها بر خداوند توکل کن‏"،از کلمه‏"فا"در"فتوکل‏" این معنای دقیق انحصار توکل باو را استفاده می‏کنیم.
جالب این است که این حقیقت را خداوند در دو مورد یکی در سوره شعرا/217 و دیگری در سورهء انفال،2 بصراحت چنین بیان می‏کند:
"و توکل علی العزیز الرحیم‏"
"ای پیامبر بر خداوند عزیز و رحیم توکل کن‏"منتهی بجای علیم،در این آیه رحیم‏ ذکر شده است که عالم بودن خدا و"رحیمیت‏"او می‏تواند دلیل توکل انسان بخداوند باشد و از این جهت با یکدیگر فرقی ندارند..
2-خداوند مرجع همهء موجودات و عالم بهمهء غیب‏ها است و او از موجودات‏ خود غافل نیست و همیشه زنده است و هرگز موتی برای او نیست پس انسانها باید به او توکل کنند زیرا تنها او است که می‏تواند امور بندگان را کفایت کند.
"و للّه غیب السموات و الارض و الیه یرجع الامر کله فاعبده و توکل علیه و ما ربّک بغافل عما تعلمون‏"
(سوره هود/123).
"غیب آسمان‏ها و زمین همه،مال خدا است و همهء امور باو برمی‏گردد پس‏ او را پرستش کن و بر او توکل داشته باش و پروردگارت از اعمال شما غافل نیست‏"
"و توکل علی الحی الذی لا یموت..."( سوره نحل/99)"بر خدای‏ زنده‏ایکه هرگز موت ندارد توکل کن‏"
3-اصلاح فرد و جامعه یکی از وظایف مهم هر انسانی خصوصا انبیا می‏باشد و این کار نیز جز باتکال بخداوند و توکل بر او و انابه بسوی او،میسر نیست پس در حقیقت‏ توکل بر خدا می‏کنیم برای اینکه در انجام وظیفه خطیر اصلاح فرد و جامعه موفق باشیم، چنانکه خداوند در قرآنش از قول حضرت نوح چنین نقل می‏کند:
"ان ارید الاّ الاصلاح ما استطعت و ما توفیقی الاّ بالّله علیه توکلت و الیه انیب‏"
(سوره هود/88)"من جز اصلاح،بمقدار امکان و قدرت،اراده نمی‏کنم و توفیقی در اینکار جز با خدا نیست،من تنها باو توکل کردم و بسوی او انابه می‏کنم‏"زیرا انسان‏ قدرت محدودی دارد و تا حد معینی می‏تواند در انجام این وظیفه اقدام کند و در همین‏ محدوده نیز تحقق آن شرایطی دارد که چه بسا محقق نیست،باید ایجاد شود و یا مانعی پیش می‏آید که رفع آن چه بسا از حیطهء اختیار انسان بیرون است پس ناچار قدرت مافوقی می‏خواهد که انسان با اتکال بآن بتواند شرایط غیر موجود را محقق کند و موانع موجود را بر طرف سازد.

ربوبیت خداوند

4-یکی از علل توکل بخداوند،ربوبیت او است از این جهت که خداوند صفت‏ "ربوبیت‏"را دارد و بندگان عبودیت،پس بندگان که عاجزند و محتاج،ناچار نیازمند پروردگار می‏باشند و شایسته است که بندگان توکل باو کنند.
-"فان تولوا فقل حسبی اللّه لا اله الاّ هو علیه توکلت و هو رب العرش‏ العظیم‏"
(توبه/129)"اینان اگر از تو اعراض کردند پس بگو که تنها خداوند در کفایت امور من کافی است و جز او موجودی نیست و بر او توکل کردم و او آفرینندهء عرش‏ عظیم می‏باشد"
-
"و علی ربّهم یتوکلون‏"و بر پروردگارشان توکل می‏کنند
""سوره نحل/42 و 99 و عنکبوت/59 و شورا/36.

نکته

نکته جالب در اینجا است که در برخی از آیات،متعلق توکل تنها"الله‏"قرار داده شده است اشاره باینکه‏"خدا بودن‏"به تنهائی در پناه باو و توکل به او کافی است‏ زیرا الله ذاتی است که تمام صفات کمال در او جمع شده است و این صفت(جامع جمیع‏ کمالات بودن خداوند)است در اینکه انسان ضعیف باو توکل کند تا در اثر اتصال بمنبع‏ قدرت دارای قدرت انجام کاری شود مثل این آیات:
"...علی اللّه توکلنا"
(اعراف/89)"بر خداوند توکل نمودیم‏"،
"و نعم‏ الوکیل‏"
(آل عمران/173)و آیه...
و توکل علی اللّه
(سوره نساء/81)و سورهء احزاب/48-
"و علیک توکلت‏"
سوره ممتحنه/60
"و علی اللّه توکلت‏"
سوره اعراف‏ /88 و یونس/84-و
"علی اللّه توکلت‏"
سوره یونس/71-
و علیه فلیتوکل‏ المومنون
-سوره یوسف/67-زمر/39-
"علیه توکلت‏"
سوره رعد/30-
"مالنا الاّ نتوکل علی اللّه‏"
سوره ابراهیم/11-
"و علیک توکلنا"
ممتحنه/4-ملک/29 و شورا/10
از این آیات و نظایر اینها استفاده می‏شود که در لزوم توکل به او،همان‏"الله‏" بقیه در صفحه 35
خود از او بیزاری می‏جوید و کنار می‏رود ولی منافق باید بداند این نوع زیرکی‏ها و تزویرها او را نجات نخواهد داد و بسان شیطان در آتش دوزخ مخلد خواهد بود.
این آیات،گذشته بر تشریح ماهیت سران حزب نفاق،بیانگر یک رشته خبرهای‏ غیبی است که خود یکی از طرق‏"اعجاز"قرآن به شمار می‏رود.قرآن پس از نقل‏ وعده‏های دروغین حزب نفاق به سران‏"بنی النضیر"در آیه یازدهم به تکذیب این‏ وعده‏ها پرداخته و قاطعانه از پس پرده غیبت سه گزارش مهم می‏دهد و می‏فرماید:
1-اگر"بنی النضیر"مدینه را ترک گویند حزب نفاق،به خاطر آنان مدینه را ترک نخواهد گفت
لئن اخرجوا لا یخرجون معهم
2-اگر"بنی النضیر"مورد هجوم قرار گیرند،هرگز منافقان آنان را کمک‏ نخواهند کرد.
و لئن قوتلوا لا ینصرونهم
3-و اگر چند لحظه به کمک آنان بشتابند پا به فرار می‏گذارند
و لئن نصروهم‏ لیولن الادبار
آنگاه در آیه هفدهم چهره منافق را با تشبیه به کار شیطان آنچنان زیبا و گویا ترسیم می‏کند و آشکارا می‏رساند که منافقان تا لحظه‏ای که انسان در محاصره قرار نگرفته با او همراهی می‏کنند و در مواقع حساس آن چهره دیگر را نشان می‏دهند و از همکار و همفکر خود ترس و بیزاری می‏جویند همچنانکه شیطان نیز دارای چنین خصیصه‏ است.
بقیه از صفحه 45 بودن کافی است و این حقیقت در قرآن بصراحت نیز موجود است
"من یتوکل علی اللّه‏ فهو حسبه انّ الله بالغ امره‏"
کسیکه بر خداوند توکل کند او در برآوردن نیازمندی‏های‏ بندگانش کافی است،خداوند امر بندگان را بسامان می‏رساند"سوره طلاق/3
و در آیه دیگر نیز می‏فرماید
"الیس اللّه بکاف عبده‏"
زمر/35"آیا خداوند کافی به بندگانش نیست؟خداوند در این آیه مساله توکل بخدا را یک امر طبیعی و وجدانی‏ قلمداد می‏کند و بوجدانهای بیدار احاله می‏نماید و بصورت سئوال آنرا مطرح می‏سازد و پاسخ این سئوال را خداوند چنین می‏دهد:
"و کفی باللّه ولّیا و کفی باللّه نصیرا"
"سوره‏ نساء/122""خداوند از حیث ولایت و کمک و یاری بر بندگان کفایت می‏کند"یعنی اگر باو توکل کنند خدا یار و کمک آنها در امر حوائج آنان خواهد بود و چه وکیل خوبی‏ است؟
"و کفی بربّک و کیلا"
(اسراء/65)"پروردگارت در وکیل بودن کافی است‏".

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قناعت از دیدگاه قران و سنت

قناعت از دیدگاه قران و سنت

مریم عامری

قناعت از ماده قنع گرفته شده است .
از نظر لغوی : به معنای اکتفا کردن به اندک از آنچه مورد نياز انسان است.1
به معنای زياد ديگری نيز آمده است : راضی شدن به اندازه نياز بسنده کردن و صرف کردن . زياده طلبی نداشتن در خرج و صرف مال و هر چيزی اندازه نگه داشتن و .... و همچنين به معانی صرفه جويی – روحيه بی نيازی – حرص و طمع نداشتن و ضد اسراف کاری می باشد.
در اصطلاح شرعی : صفتی است که با تکرار و تمرين در انسان بصورت ملکه ای درمی آيد که باعث خشنودی و راضی شدن به چيز کم و نگه داشتن نفس از زاده خواهی می شود. شرع مقدس حد و حدود هر چيزی را در مصرف شخص معين کرده است. بايد توجه داشت که بيشتر از آن حدی که معين شده و بيشتر از حد لزوم صرف و خرج نشود. به بيان ديگر می توان گفت : قناعت : رضايت به کم و حسن تدبير معاش است بدون دوست داشتن زياده از حد زندگانی و اعتدال و ميانه روی نيز می باشد.
قناعت در آيات و روايات به معانی و تعابير بسيار جالب اشاره شده است از جمله :

1-حياه طيبه

« مَن عمل صالحاً من ذکرٍ او اُنثی و هو مومنَ فلنحييَّهُ حياهً طيبه2
هر مرد و زن با ايمانی که کار نيکی انجام دهد او را زندگی پاکيزه خواهيم بخشيد.
از حضرت علی علیه السلام پرسیدند که منظور خداوند از حياه طيبه چيست فرمودند : هی القناعهِ.

2-رستگار شدن

پيامبراکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمودند: خوشا بحال آنکه با اسلام هدايت شود ومعيشت او به حد کفاف باشد و قناعت کند3

3-راضی شدن خدا به عمل اندک

امام صادق علیه السلام می فرمايند : هر که به معاش اندک خدا راضی گردد خدا هم به عمل اندک او راضی شود. 4
امام رضا علیه السلام فرموده اند : کسيکه جز به روزی زياد قناعت نکند ، جز عمل بسيار او را بس نباشد و هر که روزی اندک کفايتش کند عمل اندک هم کافيش باشد. 5

4-قناعت موجب سرافرازی و عزت انسان می شود.

همان طور که حضرت علی علیه السلام می فرمايند : عزّت و سربلندی نتيجه قناعت است. 6
پس ميوه قناعت عزت و آبرو برای انسان است.

5-قناعت موجب سبکی حساب روز قيامت می شود.

حضرت علی علیه السلام فرموده است :
اِقنَع بِما اوتيتَهُ َحِفَّ عليکَ الحسابُ 7
به آنچه داده شدی قناعت ورز تا حساب روز قيامت بر تو سبک و آسان گردد.

6-قناعت باعث بی نيازی انسان از مردم می شود.

رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم فرمودند : هر که خواهد بی نيازترين مردم باشد بايد به آنچه در دست خداست اعتمادش بیشتر از آنچه در دست ديگرانست بوده باشد. 8
از امام صادق علیه السلام نقل است که فرموده اند :
مردی از اصحاب پيغمبر علیه السلام حال زندگيش سخت شد. همسرش گفت : ای کاش خدمت پيغمبر می رفتی و از او چيزی می خواستی . مرد خدمت پيغمبر صلی الله علیه واله وسلم آمد و چون حضرت او را ديد فرمود : هر که از ما سوال کند به او عطا می کنيم و هر که بی نيازی جويد خدايش بی نياز می کند. مرد با خود گفت : مقصودش جز من نيست پس بسوی همسرش آمد و به او خبر داد. زن گفت رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم هم بشر است و از حال تو خبر ندارد، او را از حال خودت آگاه کن، مرد خدمتش آمد و چون حضرت او را ديد فرمود : هر که از ما سوال کند به او عطا می کنيم و هر که بی نيازی جويد خدايش بی نياز می کند. تا سه بار آن مرد چنين کرد. سپس رفت و کلنگی عاريه کرد و به جانب کوهستان رفت. از بالای کوه مقداری هيزم جمع آوری کرد و آورد و به نيم چارک آرد فروخت و آن را به خانه برد . فردا هم رفت و هيزم بيشتری آورد و فروخت و همواره کار می کرد و اندوخته می نمود تا اينکه خودش کلنگی خريد. باز هم کار کرد تا دوشتر و غلامی خريد و ثروتمند بی نياز گشت.9
حضرت علی علیه السلام می فرمايند :
القناعهُ راسِ الغِنی 10
قناعت راس بی نيازی و ثروت است.

7-قناعت ثروت بی پايانی است.

حضرت علی علیه السلام فرموده اند : هيچ گنجی غنی تر از قناعت نيست.11
واژه هايی هم معنا و هم مفهوم با قناعت ذکر کرده اند که عبارتند از کفاف، اقتصاد، اقتصادر، زهد.
کفاف از ريشه کف به معنی آنچه حاجت آدمی را برمی آورد و مانع درخواست و تمنای از غير می گردد. به زبان ساده تر می توان گفت به معنی کفايت کردن يا کافی بودن است.
حضرت علی علیه السلام فرموده اند : خوشا بحال کسی که به ياد معاد و بازگشت باشد برای روز حساب کار کند و در زندگی به اندازه کفايت قناعت کند و از خدا راضی باشد. 12
امام صادق علیه السلام می فرمايند : خدايا ! به محمد و آل محمد و دوستانش پاکدامنی و به اندازه کفايت روز مرحمت فرما و به دشمنان آنها مال و فرزند بده 13
اقتصاد از ريشه قصد گرفته شده به چندين معنی آمده است از جمله : ميانجی شدن. ميانه رو بودن ، به اعتدال خرج کردن و ...
رسول خدا فرموده اند :
ما عالَ مَنِ اقتَصَد 14
هرکسی ميانه روی کند محتاج نشود.
اقتصاد داشتن مايه اعتدال ، بی نيازی ، تنگدشت نشدن ، مانع فقر و مايه نجات می شود.
اقتصار از ريشه لغوی قصر است به معنای کوتاه و کم . به فلان چيز اکتفا و بسنده کرد.
حضرت علی علیه السلام می فرمايند :
کلُّ مُقتَصِرِ عليه کاف 15
چيزی که به آن می توان اداره کرد زندگانی را بس است.
حضرت مولا اميرالمومنين در وصيتی به پسر گراميشان می فرمايند :
والاقتصار علی ما فرضه الله عليک
اکتفا کردن به آنچه خدا به تو واجب گردانيده است.
زهد : مصدر الزهاده است. به معنی به اندازه کفايتت بگير يا بردار.
ممکن است کسی در عمل به ناچار مسائل و مشکلات مالی و اقتصادی قناعت پيشه باشد ولی در اصل قلب او راضی نباشد چنين فردی قناعت عملی در زندگی ندارد . اگر از دنيا روی گردان بود و به آن وابسته نبود قلبش نيز راضی و خشنود و قانع باشد زاهد است.
زهد مانند سدّی است يا نيرويی است در جلوی هوسها و خواهشهای افراط طلبانه نفس که مزاحم سير تکاملی انسان به سوی کمال است می ايستد. زهد همانند قناعت است ازاين جهت که به انگيزه رسيدن به کمالات بالاتر از کمالات دنيوی است .حضرت علی علیه السلام می فرمايند : کسی که غم گذشته نخورد و از آينده خوشحال نشود هر دو جانب زهد را در اختيار گرفته است.16 (کنايه از اينکه حقيقت زهد ترک تمام وابستگی های گذشته و آينده است)
پيامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمودند :
مَن زَهِدَ فی الدنيا هانت عليه المصائب 17
کسی که در دنيا زاهد باشد گرفتاريها برايش آسان شود.
دل کندن از اين دلبستگی های دنيا و دل بستن به جهان آخرت موجب رستگاری انسان می شود بنا به فرموده حضرت علی علیه السلام : خوشا آنانی که دل از اين جهان کندند و به آن جهان بستند.18
قناعت در دنيای امروز جايگاهی ندارد ! چرا که فزون طلبی و زياده خواهی به عنوان يک ارزش و اصل مطرح است و اين تفکر اشتباه ترويج می شود . چرا اين قدر انسان گرفتار يک نوع زياده خواهی حريصانه و سير نشدنی شده است ؟!
دنيای مدرن و مصرف گرای امروز ملاک ارزش و برتری انسان را پايمال کردن حقوق ديگران و رسيدن به خواسته های خود انسان می داند و اين اعتقاد در غرب بسيار رواج دارد و به نهايت اوج خود رسيده است . مثل مستکبرين و استعمارگران انسان و منابع طبيعی از جمله آمريکا و انگليس و فرانسه و همان طور که در تاريخ ملتها از جمله خود کشور عزيزمان نشانه ترکه استثمار و استعمار آنان هنوز به جای مانده و زخمهای کاری آنها در حال خوب شدن است.
چنين دولت هايی از قناعت و اعتدال و را رفتن در خط ميانه بسيار بسيار دور هستند . در عوض افراط داشتن در طمع و آز را می پسندند و رسيدن به خواسته های خودشان از هر چيزی حتی ارزشهای انسانی و اخلاقی و دينی و حتی از جان انسانها می گذرند تا به خواسته های پليد خودشان برسند و از هيچ چيز در راه رسیدن به فزون طلبی دريغ نمی کنند . با ترويج چنين تفکر و اعتقادی در ميان افراد آنان را حريصانه و آزمندانه به جان منابع انسانی و طبيعی دنيا چنگ انداخته اند و دارند مانند زالو خون آن را می مکند. با اين کار آنان را مصرف گرا و پر خرج پرورش می دهند که از هر لحاظ به نفع خودشان است.
قناعت با موضوعاتی از جمله رزق، تلاش، حرص و طمع و تقدير و سرنوشت نيز ارتباط دارد.
دين مبين اسلام فرد را برای بدست آوردن رزق و روزی خود ترغيب به تلاش و سعی می کنند . از طرفی فرموده است خداوند روزی همه مخلوقات را بر عهده دارد و روزی همه جنبندگان را خداوند می رساند . خداوند در قرآن کريم می فرمايد : فرزندانتان را از ترس گرسنگی نکشيد ما روزی آنها و شما را می دهيم. 19
خداوند متعال فرموده است : به راستی خداوند تنها روزی دهنده صاحب قوت و قدرت است. 20
حضرت علی علیه السلام می فرمايند : روزی شما را خداوند ضمانت کرده است و شما مامور به عمل هستيد. 21
شرع مقدس از طرف ديگر مردم را همان طور که تشويق به سعی و تلاش می کند از طرف ديگر می فرمايد که جلوی حرص و از را بايد بگيرند و تلاش در روزی شما را به فزون طلبی نکشاند. بايد به آنچه که شرع دستور داده از راه حلال به دست آورد و قانع و راضی باشد و طمع نکندو زيادی اموال خود را خمس و زکات و انفاق و ... بدهد.
و کسی نمی تواند بگويد چون خداوند روزی من را مقدر کرده و برايم می فرستد پس من تلاش نکنم. نه اين طور نيست تضمين روزی بدان معنی نيست که هر کس در خانه اش بنشيند تا روزی او را به درخانه اش بياورند يا از اسمان برای او مائده نازل می کنند. بلکه مقصود اين است که در عالم طبيعت ، منابع تامين کننده روزی جانداران پيش بينی شده است. همان طوری که خداوند روزی نوزادی که به دنيا می آيد در پستان مادر قرار داده است. و ديگر اينکه اگر کسی بگويد روزی من بيشتر ازاين نمی شود و سرنوشت و تقدير من اين است پس تلاش من چه فایده ای دارد ؟ در جواب می گوييم انسان بايد تلاش خود را انجام دهد و خداوند به اندازه تلاش او به او روزی می دهد و بيشتر از آن حدی که خداوند تکليف کرده از او نمی خواهد.
چنانچه که در قرآن فرموده است :
و اِنَّ ليسَ لِلاِنسانِ اِلّا ماسَعی 22
برای انسان بهره ای جز سعی و کوشش او نيست.
همان طور که می دانيد فقير بودن با قناعت داشتن فرق می کند . ممکن است فردی باشد و دارای بهره ها و برخوردار از متاع دنيا باشد در عين حال قناعت پيش هاست . حساب دخل و خرج خود را دارد و به تعبير ديگر حسن تدبير در معاش دارد ولی فردی هست که محروم است از چيزهايی که مورد احتياج او است. اگر احتياج بطور اعم باشد و مختص به مال نباشد.
همانا انسانها و موجودات در پيشگاه خداوند فقير و محتاج هستند . غنی مطلق خداوند است و بس ! اوست که افاده وجود می کند به موجودات و مخلوقات خود.
اگر احتياج تنها به مال اختصاص بدهيم همه مردم فقير نيستند بلکه نسبت به آن مالی که نياز دارند فقير هستند ولی اگر فراتر از مال بگيريم همه محتاج يکديگر هستند و به دليل احتياج و نيازی که دارند انسانها در کنار هم زندگی می کنند.
دل بستگی و وابستگی انسان به متاع دنيا از آفات و خطرهای بزرگ تکامل انسان و رسيدن به قرب الی الله است. مال، ثروت، مقام ، فرزند، ماشين و .. از وابستگی های انسان و متاع دنيايی محسوب می شوند.
کسی که دلبسته شد دچار حرص، طمع و آز می شود و تمام تلاش خود را در اين زمينه صرف می کند و از به کمال رسيدن خود بسوی حق تعالی باز می ماند. لذا دين مبين اسلام رهنمودهايی و سفارشهايی در اين زمينه برای انسان دارد که بايد آنها را بشناسد و در راه عمل به آن کوشش کند.
يکی از آن راهها همان زهد و دل بريدن از دنيا بود. راه ديگر تاثير پذيری الگوهايی موفق و هميشه زنده تاریخ که در قرآن فراوان نمونه هايی از انها بيان شده است . از جمله رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم حضرت ختمی مرتب ، حضرت علی ، ائمه هدی عليهما السلام . ساير پيامبران و انبياء و اوليای خداوند همه و همه نمونه های عملی در زندگی هستند که با سرمشق گرفتن از زندگانی و روش ساده زيستی آنها می توانيم به جايگاه رفيع انسانی برسيم.
مثلا رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم در اوج قناعت ، فداکاری ، گذشت و .. بوديد.
اگر پول و ثروت و مقام برای انسان شهرت و شخصت و بزرگی می آورد چرا پيامبر اسلام که در نهايت ساده زیستی و قناعت بودند نامدار و دارای شخصيت عظيم انسانی به عنوان الگوی هميشه تاريخ بشر هستند ؟!
يا حضرت علی علیه السلام که به مردمان نان و گوشت می خوراند و خودش ازنان جو و نمک استفاده می کرد. با اين حال هميشه در همه زمانها و عصرها نام ايشان به عنوان اول مرد تاريخ برده می شود. در حالی که ايشان نه ثروت داشتند و نه کاخهای بزرگ و گرانقيمت و حتی بيشتر ازيک دست لباس نداشتند. چگونه نام ايشان از 1400 سال پيش تاکنون مانند خورشيدی می درخشد و مريدان و پيروانی در تمامی دنيا دارند. همين طور ائمه معصومين نيز با ساده زيستی و قناعت و اعتدال در زندگی اسوه و الگو برای همه انسانا در هر زمان هستند .
در احاديث و روايات از افراد قانع به عنوان سپاسگزارترين کردم ياد شده است و نشانه های ديگری نيز عنوان شده است از جمله : آزادگی، مردانگی و همت بلند . افرادی که قناع هستند دارای همت بلند هستند.
حضرت علی علیه السلام فرمودند : قانع ترين مردم باش تا شکرگزارترين آنان باشی. 23
حضرت علی علیه السلام فرموده اند : زندگی با قناعت نشانه همت بلند است. 24
رهنمود بعدی که سفارش شده است . حفظ آبروی خويش و نگه داشتن عزّت نفس است .بدترين وضع آن است که داشتن حرص و طمع و زياده خواهی انسان را وادارکند که آبرويش را از دست بدهد. همين طور پا روی عزت نفس خود بگذارد. چرا که طلب و خواستن پل ذلت است مانند پلی است که از آبرو و شخصيت و عزت نفس خود می گذرد.
مگر پول و مقام چقدر مقدس است که انسان عزّت نفس خود را با آن معامله می کند ؟!
مگر دنيا چه اندازه ارزش دارد که انسان اعتبار و ابرو و شرف خود را از دست بدهد ؟!
زياده خواهی انسان را به نابودی و تباهی می کشاند . به تدريج در اين راه که وارد شود ديگر غرق در آن می شود و بيرون آمدن از آن سخت تر می شود مانند باتلاق است که اگر وارد آن شوی در آن فرو می روی و هر چه دست و پا بزنی بیشتر در آن فرو می روی و غرق می شوی.
حضرت علی علیه السلام می فرمايند : خويشتن را از هر چه که پست باشد بالاتر بدان و پرهیز کن هر چند تو را به خواسته ها و آرزوهايت برساند چرا که تو هرگز از آنچه از خويش می دهی چيزی عوض نخواهی يافت. 25

نشانه های قانع بودن:

ذلت و خواری ،نگرانی و تشويش خاطر ،چشم طمع داشتن به مال ديگران ،عدم امنيت در معيشت،احساس حقارت .کسی که به آنچه خداوند به او داده راضی نباشد خواه ناخواه دست نياز به سوی ديگران دراز می کند که باعث باعث ذلت و خواری او می شود.
انسان حريص و طمعکار هميشه نگران است و خاطر ناراحت دارد . نگران سرنوشت مال و ثروتش است نگران وضعيت و مقام و منصب خود است لذا هميشه پريشان خاطر است.
فردی که حرص و طمع دارد هميشه احساس نا امنی در معيشت و زندگی می کند. فکر می کند بايد هر چه بيشتر بدست آورم برای روز مبادا . در حالی که غافل از اين است که خداوند روزی همه را تضمين کرده است. مورد بعدی اين است که احساس حقارت می کند. اگر ساده زيست باشد و به دور از تجملات و چزهای پرخرج و به درد نخور و دکوری باشد فکر می کند تحقير شده و چيزی از شخصيت و کلاسش کم شده است. ولی در اصل دين مبين اسلام چنين روشی پسنديده نيست. انسان حريص مريض است و بايد آن را درمان کرد يا خودش برای درمان بيماريش که بسيار خطرناک نيز هست تلاش کند.
يکی از راههای درمان اعتماد کردن به قدرت و رزاقيت خداوند است که ثمره چنين اعتمادی در سلامت و عافيت بودن است هم از نظر فکری و روحی و هم روانی.
راههايی که در کتب اخلاقی و آيات و روايات برای درمان حرص و طمع گفته شده است. از جمله راه علمی است.
راه علمی : بايد به عاقبت ثروتمندان و مردمان مال اندوز فرومايه بنگرد که در صفات چهارپايان دست و پا می زنند. مثل چهارپايان حريص شکم و شهوت و .. هستند.عاقبت عبرت آموز قارون را همه می دانند.
ديگر اينکه به شرافت و عزت انسانی و نفسانی و آزادگی از قيد و بندهای دست و پاگير دنيا که در قناعت نهفته است بينديشد.
به رزّاق بودن خداوند اعتقاد و ايمان داشته باشد و بيشتر از حد خود تجاوز نکند.
علاج عملی : درراه تحصيل معاش اعتدال و ميانه روی پيشه کند و مخارج غير ضروری را از زندگی خود حذف کند . جلوی اسرافها و تبذيرها را بگیرد و با این عمل بيماری مزمن و خطرناک حرص مبارزه کند تا به پيروزی برسد.
خودش عمل کننده به دستورات دينی باشد و همين طور مشوّق خانواده خود و الگو باشد و آنان را به اين روش ساده زندگی کردن در عين حال برخوردار بودن امکانات مورد لزوم عادت دهد.
و چشم طمع به مال ديگران نداشته باشد و به بالا دست خود نگاه نکند. اگر به بالاتراز خودش بنگرد گرفتار طمع می شود و شيطان در اين موقع او را متوجه دنیا و متاع دنيا می کند.
خداوند در قرآن کريم می فرمايد : هرگز چشم خود را به نعمت های مادی که به گروههايی از مردم داده ايم ميفکن که اينها شکوفه های زندکی دنيا است و برای آن است که آنان را با اين بيازماييم و روزی پروردگارت پايدار است. 26
حضرت علی علیه السلام فرموده اند : قناعت بهترين عامل برای سامان دادن به نفس و اصلاح آن است. 27
قناعت در فرهنگ غنی اسلام يکی از شاخصهای بالندگی و آفرينندگی و خلاقّيت و عزّت است که ممکن است در فرد يا يک ملت تحقق طابد.
هر کس می تواند با توجه به شرايط و وضعيتی که در آن قرار دارد طبق اين اصل الهی رفتار کند. و به اقتصاد جامعه کمک کند. در مشاغل توليدی، خدماتی، مدارس، مخصوصا حوزه های علميه ، اداره ها و ... فرهنگ غنی قناعت مفهوم واقعی خود را پيدا کند و جا بيفتد و در اين زمينه کار شود. می توان به آن مدينه فاضله ای که مقصود است برسيم. حضرت علی علیه السلام سفارشات زيادی به کارگزاران و فرمانداران خود نسبت به پرهيز از اسراف و تبذير دارند و آنان را ملزم به صرفه جويی و صحيح مصرف کردن بيت المال می کند.
می فرمايند : نوک قلمها را باريک و فاصله سطرها را کم کنيد و از زياده روی در هزينه نمودن بيت المال بپرهيزيد زيرا که اموال مسلمانان نبايد متحمل ضرر شود. 28
و نيز فرموده اند :
کفی بِالقَناعَهِ مُلکاً و بِحُسنِ الخلقِ نعيما 29
پادشاهی در قناعت است و حسن خلق برای انسان کفايت می کند.
قناعت دارای آثاری است آثار فردی و اجتماعی که به اقتصار برمی شماريم.

آثار فردی :

سلامت در دين، اصلاح نفس، راضی بودن به رضای خدا ، عزت و سربلندی، بی نيازی، زندگی پاک، آسايش و آسودگی .
کسی که قناعت دارد وينش و ايمانش از رذايل اخلاقی و آفات و خطرات بیماریهایی همچون حرص، طمع، آز، افزون خواهی، ايمان کردن حق ديگران و ... در امان می ماند. کسی که قناعت پيشه است می تواند نفس خود را اصلاح کند و چه چيزی بالاتر از اين که نفس سالم باشد.
و به آنچه که خداوند به او داده است خشنود و راضی باشد چرا که در مقابل خداوند نيز به عمل کم او هم خشنود و راضی می شود و عزت و سربلندی در بين مردم بدست می آورد. احساس بی نيازی نسبت به مردم می کند. می تواند زندگی پاک داشه باشد به از راه حلال و مشروع روزی خود را بدست آورد. و آسودگی خاطر دارد ديگر دقدقه حفظ پول، خانه و ثروت را ندارد که بعد از مرگ او چه خواهد شد يا در اثر معامله ای آن را از دست بدهد.

آثار اجتماعی : (عدالت اجتماعی، جامعه معتدل)

اگر در افراد جامعه ای فرهنگ غنی قناعت رواج داشته شود به مدينه فاضله ای که مدّ نظر اسلام است می رسيم . ديگر حق محرومان ، مستضعفين و بقيه مردم ضايع نخواهد شد.
در سايه چنين فرهنگی با جامعه معتدل و ميانه رو دست پيدا می کنيم. همه به حق و حقوق فردی راضی هستند و ديگر ولع و طمع آنها را در دام خود اسير نمی کند که باعث ناامنی در جامعه يا رکود اقتصادی ويا مشکلات فراوان ديگر شوند. چرا که هدف از زندگی اجتماعی رعايت حقوق ديگران و عمل کردن به وظايف اجتماعی است که با عمل کردن به دستورات دين انسان ساز اسلام می توانيم به سرمنزل مقصود برسيم.

پی نوشتها:

1- مفردات راغب ، کتاب قاف ، ص413
2- سوره نحل . آیه 97
3- نهج الفصاحه . شماره 1980
4- اصول کافی. ج3 . ص207 . حدیث 3
5- اصول کافی ج 3. ص 207. حدیث 5
6- میزان الحکمه . ج8 . ح 16860
7- میزان الحکمه . ج8 . ص 283 - 282
8- اوصل کافی .ج3 . ص 209 . حدیث 8
9- اصول کافی .ج3 . ص 208 . حدیث 7
10- میزان الحکمه ص 281 - 208
11- جلوه های حکمت . اصغر ناظم زاده. ص 447
12- نهج البلاغه فیض الاسلام حکمت 41
13- اصول کافی. ج3 . باب کفاف. حدیث 3
14- نهج الفصاحه . ص538 . حدیث 2601
15- الحدیث . گفتار حکیمانه. مرتضی تنکابنی. ص 440
16- جلوه های حکمت. اصغر ناظم زاده. ص 279
17- نهج الفصاحه . ص281 . شماره 17
18- جلوه های حکمت. اصغر ناظم زاده. ص 279
19- سوره اسراء . آیه 31
20- سوره ذاریات . آیه 58
21- نهج البلاغه. صبح صالحی. خطبه 114
22- سوره نجم . آیه 39
23- ارشاد القلوب . جزء اول . ص 118
24- میزان الحکمه . ج2 . ح 16863
25- نهج البلاغه فیض الاسلام نامه 31 . ص 929
26- سوره طه. آیه 131
27- میزان الحکمه . ج8 . ح 16861
28- بحارالانوار. ج41 . ص 105
29- نهج البلاغه فیض الاسلام . حکمت 220

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : عوامل ایجاد یقین و موانع کسب یقین از منظر قرآن، عترت و مفسران قرآنی

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : یقین از منظر علم عقلی و قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : عوامل کسب یقین از دیدگاه قرآن و سنت

دریافت فایل pdf

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : بررسی تطبیقی «آرامش روانی» در روان شناسی «اطمینان قلبی» در قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : ترمینولوژی یقین و شک از منظر قرآن و عترت (علیهم السلام)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

صراط ؛ مرزهاي دين براي يقين

صراط ؛ مرزهاي دين براي يقين

آيت‌الله عبدالله جوادي آملي

... وَأَنَّ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَاباً أَلِيماً ﴿10﴾ وَيَدْعُ الْإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ وَكَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولاً﴿11﴾
اين بخش «وَيَدْعُ الْإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ» مي‌تواند وابسته به همين «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ» باشد براي اينكه غالب انسان‌ها هم در تصميم‌گيري نپخته‌اند و هم در انديشه و فكر و باور، خام‌اند. در مسئله انديشه تا به نصاب برهان نرسد هرگونه پذيرش و باوري خام خواهد بود.
در مسئله انگيزه هر اراده و نيّتي وقتي مطابق با عقل و نقل نبود، نپخته است؛ هم انسان بايد در مسائل علمي به نصاب برهان برسد، هم در مسائل عملي به نصاب حق. اكثر مردم اين‌‌چنين نيستند؛ هم زودباورند، هم زود تصميم مي‌گيرند. اين عجله و شتاب قبل از نصاب علمي و عملي در غالب مردم هست.
آن هدايتي كه قرآن كريم به‌عهده دارد كه «يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ» مي‌گويد وقتي سلوك علمي داريد به برهان برسانيد و زماني كه سلوك عملي داريد به ايقان و اخلاص برسانيد قبل از اينكه به مرحله يقين و حجت شرعي برسي، چيزي را باور بكني، خامي و عجله است.
قبل از اينكه به آن خلوص دسترسي پيدا كني، تصميم بگيري عجله كرده‌اي! بايد تعاملي بين آن علم و اين عمل باشد؛ يعني وقتي مركز فرماندهي به نام اراده، تصميم، نيّت و مانند آن شروع به فعاليت مي‌كند، بعد از آن باشد كه مركز انديشه به نصاب رسيده، اگر انسان چيزي را احساس كرد، تجربه كرد، بعد به خيال و واهمه داد همان‌جا محور باورش شد، چنين انسان خيّالِ وهّامي را قرآن به مُختال تعبير مي‌كند؛ يعني اين خيال‌انديش است. اما وقتي كه به برهان رسيد، به جزم رسيد، با دليل مطلبي را فهميد، اين مي‌شود عاقل؛ اين در مراحل علمي است.
در مراحل عملي هر چيزي را كه دلش خواست يا عصباني شد، غضبناك شد، بي‌ميل بود محور تصميم او شهوت يا غضب بود، اين را مي‌گويند مُختال اما اگر از شهوت و غضب گذشت، به آن عقل عملي رسيد كه «ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان»(1) شد، تصميم را به دست عقل داد، اين مي‌شود عاقل؛ آنكه «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ» همين است.
عجله هم با سرعت فرق دارد؛ عجله براي قبل‌الوقت است، سرعت براي بعد از وقت. كسي كه قبل از ظهر دارد نماز مي‌خواند اين عجله كرده است چون هنوز وقتش نشده. گرچه با قرينه گفته مي‌شود «عجّلوا بالصلاه قبل الفوت و بالتوبه قبل‌الموت» اما آن با قرينه است وگرنه نماز قبل الوقت عجله است. نماز اول وقت اما «سرعت» است كه فرمود: «وَسَارِعُوا إِلَي مَغْفِرَه»(2) اما عجله هر جا مطرح شد «نهي» شد... .
البته موارد فراواني را مفسّرين[آورده‌اند] مخصوصاً فخر رازي چندين مورد ذكر كرده است. غالب آنها بر فرض تماميتشان بيان مصداقي از مصداق‌هاست. مثلاً چون در آيه‌اي دارد كه «خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ»(3) يا «كَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولاً» گفته‌اند اين عجله ناظر به اين است كه كفار وقتي آيات عذاب و معاد و قيامت را مي‌شنيدند، مي‌گفتند «مَتَي هذَا الْوَعْدُ»(4)؛ عجله مي‌كردند؛ اين حق است اما بيان مصداقي از مصاديق است يا در همين آيه قبل كه «يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً» و «أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ» مثلاً «عَذَاباً أَلِيماً» مي‌گويند «مَتَي هذَا الْوَعْدُ» يا مي‌گفتند كه پس آن بشارت و اين انذار كجاست؟
اين شتاب بي‌موقع است كه فرمود «وَكَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولاً» يا در جريان ولايت حضرت امير(ع) كه آن شخص گفت «إِن كَانَ هذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَهًً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ»(5) و «سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ»(6) اين مصداقي از مصاديق عجول بودن انسان است؛ هيچ‌كدام از آنها نمي‌تواند تمام مدار اين آيه نوراني باشد. اين آيه نوراني درباره اكثري انسان‌هاست كه اينها هم خوش‌باورند، هم زود تصميم مي‌گيرند.
اينكه در بعضي از تعبيرات ديني ما آمده است كه «كفي بالمرء كذباً أن يحدّث بكلّ ما سمع»(7) در دروغ هر انسان همين بس كه همين كه چيزي را شنيد نقل مي‌كند قبل از تحقيق. اين «إِن جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ»(8) براي همين است ديگر!اينكه فرمود «كفي بالمرء كذباً أن يحدّث بكلّ ما سمع» هر چه را شنيد نقل بكند، يعني از گوش به دهان و از دهان به گوش اين وسط‌ها به عقل مجال فكر نمي‌دهد، هر چه شنيد نقل مي‌كند، فرمود اين درست نيست. خب اين شتابزدگي در كار است.
بنابراين اينگونه از آيات كه دارد عجول بودن انسان را مذمّت مي‌كند و راه عاقل شدن او را هم ( إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ) معرفي مي‌كند، اقوم بودنش اين است كه در مسائل انديشه و علم تا به جزم نرسيده‌اي چيزي را باور نكني؛ در مسائل عملي هم تا چيزي مسلّم نشد كه خير است و خالص است اقدام نكني! هم آن باورِ علمي هم اين اقدامِ عملي بايد عاقلانه باشد؛ اين راه قرآن است: مشورت كنيد؛ فكر كنيد، برهان كنيد «لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ كُلُّ أُوْلئِكَ كَانَ عَنْهُ مسئولاً»(9). مكرّر در مكرّر فرمود گوش مسئول است، زبان مسئول است، دل مسئول است، تا عالم نشده‌ايد باور نكنيد، حرف نزنيد.
وجود مبارك حضرت صادق(ع) فرمود: «إنّ‌الله حصّن» أو «حضّ» أو «خصّ عباده بآيتين»(10). فرمود خداي سبحان انسان را در يك مدار بسته نگه داشت؛ دو طرفش سيم خاردار است؛ اين طرف مي‌خواهد برود سيم خاردار است، آن طرف مي‌خواهد برود سيم خاردار است؛ اين وسط بايد زندگي كند.
فرمود دو طرف جامعه انساني را با سيم خاردار بست (خصّ عباده بآيتين)؛ يكي اينكه از اين طرف بخواهد برود باور كند جلويش را مي‌گيرند (تا يقين پيدا نكرده‌اي باور نكن)! از آن طرف مي‌خواهد تكذيب كند، نفي كند جلويش را مي‌گيرند تا دليل نداشتي تكذيب نكن! آن وقت دوتا آيه را هم بيان مي‌كنند؛ يكي «لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَُ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ كُلُّ أُوْلئِكَ كَانَ عَنْهُ مسئولاً» و «بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ»(11). تصديق بي‌دليل با ايمان سازگار نيست؛ مي‌خواهي تصديق كني با دليل، تكذيب هم مي‌خواهي بكني با دليل.
فرمود ذات اقدس الهي مؤمن را در يك مدار بسته تربيت كرده؛ اين مي‌شود «يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ». در واقع مي‌خواهي چيزي را تكذيب بكني عيب ندارد ولي دليلش را بياور. اگر كسي بي‌دليل تكذيب كرده مشمول اين كريمه است: «بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ».
تصديق بي‌دليل مشمول آيه سوره «اسراء» است كه «لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ».اگر كسي شتابزده، بدون تحقيق تصديق كرد «يَدْعُ الْإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ» مي‌شود؛ شتابزده بدون تحقيق تكذيب كرد، اين هم همين‌طور مي‌شود. اين «يَدْعُ» گرچه خيلي‌ها به تعبير سيدناالاستاد وجوه فراواني را براي آن ذكر كرده‌اند بعضي‌ها از متأخرين مي‌گويند اين جزء پيچيده‌ترين آيه‌هاست براي اينكه «يَدْعُ الْإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ» اين يعني چه؟ انسان دعا مي‌كند شر خود را مثل دعاي خير؛ اين يعني چه؟ بعضي گفتند كه وقتي انسان عصباني شد مرگ خود، مرگ فرزندان خود، سقوط خود را از خدا مي‌خواهد. اين آيه به اين عظمت و جلال را بر آن معنا حمل كردند.
«يَدْعُ» يعني «يطلب»؛ اولاً اين «يَدْعُ» اصلش «يدعوا» با «واو» هست؛ دليلي هم بر جزم و سقوط «واو» نيست و دليلي هم بر ترك «واو» در كتابت نيست حالا چون قرآن رأساً مهجور در حوزه‌ها بود و متأسفانه هنوز هست هنوز اين بحث فقهي روي آن نشده كه ما قرآن را چطور بنويسيم. حتماً بايد طوري بنويسيم كه بچه‌هايمان نتوانند بخوانند، توده مردم فارسي‌زبان نتوانند بخوانند، حتماً بايد آن «الف» را كوچك بنويسيم؛ اين درد است!
چرا با خطّ نستعليق ننويسيم؟ عروس خط‌ها خط نستعليق است؛ چه كسي گفته قرآن را حتماً بايد آن طور بنويسيم؟ حتماً بايد طوري كه طه عثمان نوشته بنويسيم خب طرزي بنويسيم كه خودمان، بچه‌هايمان، زن‌هايمان، دخترانمان، همين مردم شيرين‌زبان فارسي بتوانند بخوانند ديگر! لذا طوري نوشته مي‌شود كه غالباً نمي‌توانند بخوانند؛ با اينكه وظيفه رسمي همه ما اين است كه در خدمت اين كتاب باشيم[و] حداقل روزي 50آيه بخوانيم.
خب، اين «واو» دليلي بر حذفش نيست. مي‌شود اين را نوشت چون مجزوم نيست؛ نظير «سَوْفَ يُؤْتِ‌الله الْمُؤْمِنِينَ»(12) يا «يَوْمَ يُنَادِ الْمُنَادِ»(13)، خب «ينادي» بايد باشد نه «يناد» اين «ياء» چرا حذف شده؟ اما مكتوب اين است. «سندعُ» با ضمّه نوشته شده نه با «واو». [در]«يَوْمَ يُنَادِ الْمُنَادِ» «ياء» حذف شده، در مقام بحث ما هم «واو» حذف شده. «يَدْعُ» اصلش «يدعوا» است.
اينجا نه دليل بر نصب است، نه دليل بر جزم است، نه دليل بر چيز ديگر است كه «واو» حذف بشود.به هر تقدير «يَدْعُ الْإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ»- آن بيان6-5، وجهي كه جناب فخر رازي ذكر كرده است- اينها قبول دارند كه هيچ‌كدام از اينها نمي‌تواند پيام اصلي آيه باشد؛ خب هر كدام از اينها مي‌تواند مصداقي از مصاديق آيه باشد.اما آن بيان لطيف سيدناالاستاد علامه طباطبايي(رض) مي‌تواند يك بيان خوبي باشد. ايشان فرمودند انسان شبانه‌روز نيازمند است براي اينكه «أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ»(14) و نياز به ديگري هم ندارد؛ فقط نياز به ذات اقدس الهي دارد چون فقير، محتاج غني است منتها در تطبيق اشتباه مي‌كند؛ به‌دنبال زيد و عمرو مي‌رود. پس سراسر جهان سؤال است اين مسئله هم اختصاصي به انسان ندارد.
«يَسْئَلُهُ مَن فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»(15)؛ اين آيه نوراني سوره مباركه «الرحمن» صدر و ذيلش مربوط به سؤال و جواب جهاني است. «يَسْئَلُهُ مَن فِي‌السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» خب چه چيزي؟ «كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ»(16) چرا؟ براي اينكه كل يوم سائلين زيادند. اين يوم نه در قبال ليل است نه صلات يوم، نه مجموعه شبانه‌روز است بلكه يعني لحظه؛ نه يعني لحظه بلكه ظهور. در هر ظهوري او شأن تازه دارد براي اينكه سؤال هر لحظه است؛ ميلياردها ميليارد موجود هر لحظه از او چيزي مي‌خواهند نه‌تنها 7ميليارد بشر.
«يَسْئَلُهُ مَن فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» چون سؤال دائمي است، دائم‌السؤال‌اند. او هم «دائم الفيض علي البريه» است. مگر مي‌شود موجودي در لحظه‌اي در «تخوم بحار الي عنان السماء» يك لحظه از خدا چيز نخواهد اينكه فرض ندارد! پس هر موجودي دائماً سؤال مي‌كند او هم «دائم الفيض علي البريه» است؛ فيضش هم قطع نمي‌شود «وكلّ منّه قديم».
حالا انسان چه سهمي دارد... . بايد از خدا طلب كند اما عجله نكند. اين انساني كه به‌دنبال حرام مي‌رود طبق بيان نوراني حضرت امير(ع) عجله مي‌كند، حضرت فرمود اينها روزيِ حلالشان مقدّر شده[ولي] به‌دنبال آن نمي‌روند، به‌دنبال يك چيز نقد مي‌روند!

پی نوشت ها:

1- الكافي، ج1، ص11،
2- آل‌عمران/ 133،
3- انبياء/ 37،
4- يونس/ 48،
5- انفال/ 32،
6- معارج/ 1
‌7- وسائل ، شيعه، ج12 ص188،
8- حجرات/ 6،
9- اسراء/ 36،
10- الكافي، ج1، ص43،
11- يونس/ 39،
12- نساء/ 146،
13- ق/ 41،
14- فاطر/ 15،
15- الرحمن/ 29،
16- الرحمن/ 29
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سيماى يقين در آيات و روايات

سيماى يقين در آيات و روايات

رمضان على تبار فيروزجايى
امكان شناخت يقينى از ديدگاه قرآن

قرآن كريم علاوه بر تصريح به قضاياى قطعى و شك ناپذيرى كه با عباراتى نظير (لاريب فيه) بيان مى نمايد، انسان ها را دعوت به ايمان تحقيقى نسبت به قضاياى يقينى نموده و ايمان تقليدى نسبت به آن ها را آن گاه كه مبتنى بر ظن و گمان باشد، كافى نمى داند. اين همه دليل بر آن است كه شناخت يقينى از ديدگاه قرآن امكان داشته و راه آن بر روى همگان باز است، گرچه راهيان اين راه اندك اند.
قرآن كريم بر اين اساس در آياتى بسيار به مجادله با معاندان و كفار پرداخته و ضمن اقامه برهان بر صحّت آنچه كه بر آن دعوت مى نمايد، مخالفان را به بى برهانى متهم نموده و يا مدعاى آن ها را غيرقابل برهان مى خواند. برخى كه به برهان راه نيافته اند و ايمان را گسسته از استدلال هاى يقينى دانسته اند، كوشيده اند تا با دلايل اقناعى راهى براى توجيه ايمان خود پيدا كنند. از جمله آنچه كه گفته اند اين است كه احتمال وجود خداوند، مصحح ايمان به آن است; زيرا انسان در هر حال مجبور به قبول و يا انكار آن است. ليكن اگر انسان خداوند را انكار نمايد، ضمن آنكه چيزى به دست نمى آورد، در صورت وجود، به خسرانى عظيم گرفتار مى آيد. اما اگر به وجود او ايمان بياورد، ضمن آنكه چيزى را از دست نمى دهد، در صورت تحقق وجود او، سودى بى كران مى برد، در صورت عدم تحقق آن، در حقيقت چيزى را از دست نخواهد داد.
قرآن كريم در موارد بسيار از برهان و استدلال برهانى، به عنوان وسيله تحصيل يقين استفاده نموده و يا آنكه در برخى از احتجاجات از خصم، طلب برهان نموده و فرموده است: (قُل هاتُوا بُرهانَكُمْ إِن كُنتُم صَادِقين) (بقره: 111); اگر راست مى گوييد اقامه برهان كنيد.
برخى آيات ديگر، بى برهانى خصم را در آنچه كه بدان ايمان دارد، دليل بر محكوميت او قرار داده و مى فرمايد: (وَ مَن يَدْعُ مَعَ اللّهِ إلهاً آخَرَ لاَبُرْهانَ لَهُ بِهِ فَإنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّه)(مؤمنون: 117); و هر كس معبود ديگرى را با خدا بخواند مسلماً هيچ دليلى بر آن نخواهد داشت و حساب او نزد پروردگارش خواهد بود.
در قرآن كاربرد برهان، در نهى از اتباع ظن نيز آمده است: (وَ مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلم إِن يَتَّبِعونَ إلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لاَ يُغنِى مِنَ الحَقِّ شيئاً) (نجم: 28); به آنچه كه مى گويند علم ندارند و جز گمان خود چيزى را پيروى نمى كنند و حال آنكه گمان و ظن، آدمى را در فهم حق سودى نمى رساند.
اين بيان قرآن درباره رفتار مشركان، خود يك برهان است كه توسط قرآن با تفاوت مختصرى در تعبير، به صورت شكل اول از اَشكال اربعه قياسات اقترانى حملى بيان شده است. به اين بيان:
صغرى: آنان جز از مظنه پيروى نمى كنند.
كبرى: از مظنه در شناخت حقيقت كارى ساخته نيست.
نتيجه: پس، از آنان در شناخت كارى ساخته نمى باشد.
قرآن همان گونه كه در مسايل برهانى استفاده از مقدمات ظنى را مردود مى شمارد و خود از مقدمات يقينى استفاده مى نمايد، اصرار بر افشاى مغالطه مغالطه كاران نيز داشته و خطاى آنان را گوشزد مى كند.1
البته در جاى ديگر از قرآن، واژه ظن به معناى علم و هم رديف آن آمده است; چرا كه ظن عبارت است از: «الاعتقاد الراجح» و چنين اعتقادى از لحاظ شدّت و ضعف داراى مراتب و درجات متفاوت است. از بالاترين درجه ظن از حيث شدّت، گاهى تعبير به علم مى شود; از اين رو، در قرآن نيز به همين معنا آمده است، پهمان گونه كه مفسّران در آيه (يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُلاقُوا رَبِّهِم)(بقره: 46) نيز همين معنا را قصد كرده اند و دو جهت را در اين زمينه ذكر نموده اند: يكى اينكه، علم انسان در اين دنيا نسبت به علمش در آخرت، همانند ظن در مقايسه با علم است و دوم اينكه، علم حقيقى در دنيا فقط براى انبياء و صديقين حاصل مى شود،2همان گونه كه خداوند در حق آنان فرموده است: (الَّذينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرتَابُوا) (حجرات: 15)
قرآن كريم، همان گونه كه تبعيت از ظنّ را مذموم مى شمارد، شك و شكاكيّت را نيز ردّ مى كند. از ديدگاه قرآن كريم، كسى كه در دعوت به مبدأ و معاد و يا در دعوى آن ها نسبت به نبوّت و رسالت شك كند، شكاك است. هر چند كه آن شخص... در اصطلاح فلسفى از زمره شكّاكان محسوب نشود، به همين دليل، برخى آيات كسانى كه خودرااهل جزمويقين مى دانند،اززمره شكّاكان شمرده است.
مراد از شكاك در تعابير قرآن، آن كس نيست كه طالب برهان است، بلكه منظور كسى است كه نظير شكاكان امروز تحصيل جزم و يقين را محال دانسته و شك را امرى غير قابل زوال مى داند.3
بنابراين طبق آيات قرآن كريم، شناخت يقينى4 و مطابق با واقع براى انسان ميسّر بوده و انسان به شناخت حقيقى و ايمان به آن ترغيب گرديده است، حتى در مواردى مؤمن نمى تواند به ظن اكتفاء كند، بلكه بايد به دنبال يقين برود، (وَ بِالأَخِرَةِ هُمْ يُوقِنون.) (بقره: 4); (وَ فِى الأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنينَ)(ذاريات: 20); در قرآن هرگاه خداوند اراده كند كه ذلت و بدبختى قومى را بازگو كند، به آن ها نسبت شك، ترديد و حيرانى مى دهد: (فَهُم فِى رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُون) (توبه: 45); (بَلْ هُمْ فِى شَك يَلْعَبُون)(دخان: 9)
و گويى اين كلمه ذلت كافران را مى نماياند: (بَلِ ادَّرَكَ عِلْمُهُمْ فِى الأخِرَةِ بَلْ هُمْ فِى شَك مِنهَا بَلْ هُمْ مِنْها عَمُون)(نمل: 66); يعنى: بلكه علم آنان در مورد آخرت نارساست، بلكه ايشان درباره آن ترديد دارند، و در مورد آن كور دلند.
در فرهنگ قرآن، منتسب كردن كسى به شك و ترديد، براى تحقير اوست. از نظر قرآن، رسيدن به علم و يقين براى انسان ممكن است و او به تحصيل علم يقينى نسبت به عقايد اصلى همچون توحيد، نبوت و معاد مكلف است.5

تفاوت يقين و ايمان در قرآن

(وَالَّذينَ يُؤمِنونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيكَ وَ مَا أُنزِلَ مِنْ قَبلِكَ وَ بِالأَخِرَةِ هُمْ يُوقِنُون.) (بقره: 4); و آنان كه به آنچه بر تو نازل شده، و آنچه پيش از تو بر پيامبران پيشين نازل گرديده ايمان مى آورند و به رستاخيز يقين دارند.
خداوند در آيه ديگر، اعتقاد راسخ به توحيد و نبوت را با كلمه «ايمان» تعبير نموده و در اينجا، اعتقاد راسخ، بخصوص به آخرت، را به «ايقان» تعبير كرده و اين بدان جهت است كه به لازمه يقين، كه عبارت است از فراموش نكردن آخرت، نيز اشاره كرده باشد; چون بسيار مى شود انسان نسبت به چيزى ايمان دارد و هيچ شكى در آن ندارد، اما پاره اى از لوازم آن را فراموش مى كند و در نتيجه، عملى منافى با ايمانش انجام مى دهد. به خلاف يقين كه با فراموشى سازگار نيست.6
مراد از يقين در اينجا، همان علم حقيقى است كه در مقابل شك قرار دارد. در آيه 118 از سوره بقره نيز يقين به معناى علم حقيقى به كار رفته است: (لِقُوم يُوقِنُون)يعنى مردمى كه به آيات خدا يقين و ايمان دارند.7
لفظ «يقين» در آيه 157 از سوره نساء نيز به معناى علم يقينى و قطعى آمده، به ويژه اينكه قبل از آن، از كلمه «ظن» استفاده شده است.8 قرآن كريم ضمن آن كه ايمان مبتنى بر شناخت برهانى را محترم مى داند، از پيمان و ميثاقى كه مبتنى بر شناخت شهودى انسان است نيز ياد كرده و انسان را به توجه و يادآورى آن پيمان فرا مى خواند.
گوياترين آيات در اين مورد، آيه شريفه سوره اعراف است كه مى فرمايد: يادآور آن گاه را كه خداوند نسل هاى پياپى آدميان را بر نفس هاى خودشان شاهد قرار داده و پرسيد آيا من پروردگار شما نيستم و آن ها گفتند: آرى، مشاهده نموده و گواه بر آن شديم، پس مبادا كه در روز قيامت بگوييد كه ما از اين حقيقت غافل بوديم، يا اينكه بگوييد پدران ما از قبل شرك ورزيده و ما فرزندان آن ها بوديم. پس آيا ما را به گناه آنان هلاك مى نمايى.9
در اين دو آيه، سخن از برهان و استدلال و يا تعليم كتاب و حكمت نمى باشد. خداوند در اينجا نمى فرمايد ما انسان را به او نشان داديم تا خلقت خود را ببيند و يا تجرد و فقر خود را مشاهده كند و از اين طريق خالق و يا مبدأ تجرد و يا بى نياز مطلق را اثبات نمايد.
از اين رو، طبق آيه فوق، رسيدن به يقين از راه شناخت شهودى نيز ممكن است هر چند گاهى مورد غفلت قرار مى گيرد.
در قرآن كريم شناخت شهودى نفس از قبيل شناخت مرآتى است. معنى آيه اين است كه چون نظر به خودكنى ـ نه اين است كه خود را بينى و از اين راه بر بود خداوند استدلال نمايى، بلكه اصلا خود را مشاهده نكرده ـ فقط خداوند را خواهى ديد.10
به همين دليل، در اين گونه شناخت جاى هيچ اختلافى نيست; زيرا كه اختلاف وقتى متصور است كه انسان خود و مفاهيم منتزعه از نفس خود را به گونه اى مستقل مشاهده نموده و آن گاه در ترتيب قياس يا در فهم يك قياس دچار اشكال گردد، يعنى وقتى كه انسان برهانى را ارائه مى دهد، هر چند كه آن برهان را بر اساس دريافت هاى فطرى خود تنظيم كرده باشد، احتمال اشتباه و اختلاف در آن وجود داشته و حتى احتمال عناد و انكار باقى مى ماند. گواه اين مدعا برهان ابراهيم خليل(عليه السلام) است كه با استفاده از فطرت، محبت خود را نسبت به حقيقت جاودانه و هميشگى، حد وسط قرار داده فرمود: (لاَ أُحِبُّ الأَفِلينَ)(انعام: 76)
و سرانجام بر اين اساس فرمود: (وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَالسَّمواتِ وَالأَرْضَ) (انعام: 79) معاندين در برابر اين برهان، بهانه اى چند مطرح نموده و سرانجام با سرسختى تمام به انكار خود ادامه دادند. بنابراين، صحنه نظر هرگز خالى از اختلاف نيست.
اما آن گاه كه خداوند انسان ها را به خود آن ها نشان مى دهد، مى فرمايد: همه آن ها بدون هيچ اختلافى ربوبيت ما را مشاهده كردند و در پاسخ ما به «بلى» شهادت دادند.
خداوند در اين باره مى فرمايد: ما حقيقت شما را به خود شما نشان داديم تا هيچ يك از شما به غفلت از آن بهانه نياورد.
عبارت «واذ اخذ» در ابتداى آيه به معناى يادآورى و به ياد داشتن است. بدين معنا كه به ياد داشته باش آن وقت را كه خداوند از نسل هاى آدميان پيمان گرفت. اين به ياد داشتن نشانه آن است كه آن صحنه شهادت و گواهى، كه اينك مورد غفلت قرار گرفته است، همچنان مى تواند مورد توجه و ياد انسان باشد، يعنى آدمى هنوز مى تواند آن گفتار و مشاهده حضورى را دريابد.11

مراتب يقين در قرآن

همان گونه كه گفته شد، در قرآن كريم در مسايل مربوط به شناخت و معرفت بر روى واژه يقين تأكيد فراوانى شده است. يقين خود داراى مراتبى است.
در اينجا به مراتب يقين در قرآن اشاره مى شود:

1. علم اليقين

(كَلاَّ لَوْ تَعلَمُونَ عِلْمَ الْيَقيِنِ) (تكاثر: 5) اين جمله ردعى است بعد از ردع، سه بار آن را تكرار نموده، تا مطلب را تأكيد كرده باشد. و كلمه «يقين» به معناى علمى است كه شك و ترديد در آن راه نداشته باشد، و جواب «لو» در جمله «اگر به علم يقين بدانيد» حذف شده است. تفدير كلام «ولو تعلمون الامر بعلم اليقين لشغلكم ماتعلمون عن التباهى و التفاخر بالكثرة يعنى «اگر به علم يقين حقيقت امر را ببينيد آنچه ببينيد شما را از مفاخرت به كثرت نفرات باز خواهد داشت» بوده است و اين تفسير مبنى بر اين است كه مراد از رؤيت جحيم، رؤيت آن در قيامت باشد و آيه شريفه مى خواهد به مضمون آيه (وَ بُرِّزَتِ الْجَحيِمُ لِمَنْ يَرَى)(نازعات: 36) اشاره كند و اين خيلى مسلم نيست، بلكه از ظاهر كلام بر مى آيد كه مراد از ديدن جحيم، ديدن آن در دنيا و قبل از قيامت به چشم بصيرت است. منظور، رؤيت قلب است به طورى كه از آيه زير استفاده مى شود: (وَ كَذلِكَ نُرِى إِبراهيِمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَ لِيَكونَ مِنَ الْمُوقِنينَ) (انعام: 75)، مراد، رؤيت قلبى قبل از قيامت است و براى مردمى كه سرگرم مفاخر تند دست نمى دهد. بلكه در مورد آنان امرى ممتنع است، چون براى چنين افرادى ممكن نيست علم اليقين پيدا كنند.
در علم اليقين، يقين مقدم بر رؤيت است كه با معرفت انسانى مرتبط است و قبل از واژه علم اليقين در قرآن، از واژه علم استفاده شده است. بعضى از مفسران قائلند كه مراد از يقين اولى در آيه، قبل از دخول در جحيم است.12

2. عين اليقين

(ثم لترونها عين اليقين) (تكاثر: 7) قرآن يكى از مراتب يقين را به رويت و مشاهده مرتبط مى نمايد. مراد از «عين اليقين» خود يقين است و معنايش اين است كه جحيم را با يقين محض مى بينند. و مراد از «علم اليقين» در آيه قبل، مشاهده دوزخ با چشم بصيرت و در دنيا است و مراد از عين اليقين، ديدن آن در قيامت با چشم ظاهر است. دليلش آيه بعدى است كه سخن از سؤال و بازخواست در قيامت دارد: (ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يِومَئِذ عَنِ النَّعيمِ.)(تكاثر: 8)
ولى بعضى از مفسّران گفته اند: مراد از رؤيت اولى، قبل از دخول در جحيم و مراد از دومى، پس از دخول در آن است و خلاصه منظور از هر دو، رؤيت در قيامت است.13
بعضى ديگر گفته اند: منظور از رؤيت اول، معرفت و از رؤيت دومى، ديدن و مشاهده است. بعضى هم گفته اند: مراد يك رؤيت است و تكرارش صرفاً براى فهماندن استمرار و خلود در دوزخ است و بعضى وجوهى ديگر گفته اند كه همه آن ها ضعيف است.14

3. حق اليقين

قرآن بين يقين و حق تمييز قائل شده و حق را خالص كننده و تصحيح كننده يقين به حساب آورد: (إِنَّ هَذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقيِن.)(واقعه: 95)، (إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقيِنِ فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيِم.)(حاقه: 51-52.)
كلمه «حق» به معناى علم است، اما نه هر علمى، بلكه علم به چيزى از آن جهت كه با خارج و واقعيت مطابق است و مراد از «يقين» عبارت است از علمى كه در آن نقطه ابهام و ترديدى نباشد. پس اينكه در آيه شريفه كلمه «حق» را به كلمه «يقين» اضافه كرد، اين اضافه به حسب اصطلاحْ اضافه بيانيه است، كه خاصيت تأكيد دارد و مى خواهد وضع مضاف را بيان كند. از اين رو، معناى آيه اين است: اين بيانى كه ما درباره حال طوايف سه گانه مردم اشاره كرديم، حقى است كه هيچ نقطه ابهام و ترديدى در آن نيست و علمى است كه با هيچ دليل و بيانى نمى توان آن را مبدل به شك و ترديد كرد.15
هر دو آيه فوق درصدد بيان اوصاف روز قيامت اند، كه قرآن و آنچه خبر داده كه در قيامت واقع مى شود، حق اليقين است. حق اليقين در نزد عرفا به معناى فناى در حق و بقاى به او است و در قرآن نيز همان لقاى حق مى باشد.16
در حق اليقين، دوئيت بين عالم و معلوم متصور نيست، بلكه صرفاً اتحاد است; چون «در حق اليقين رسم دويى از مفشاهِد و مُشاهَد و مُعايِن و مُعايَن برخيزد.»17
در حق اليقين، انسان به مرتبه وصال و اتصال نايل مى آيد و در اين مرتبه است كه وصال به تجلّى ذاتى و مشاهده ذاتى صورت مى پذيرد.18 در قرآن كريم علاوه بر واژه هاى يقين، علم و معرفت، كلمات ديگرى درباره انواع ادراكات انسانى آمده است، از قبيل: ظنّ، حسبان، شعور، ذكر، عرفان، فهم، فقه، درايت، فكر، رأى، زعم، حفظ، حكمت، خبرت، شهادت، عقل، فتوى، بصيرت و... كه در اينجا به همين مقدار بسنده مى شود. البته مرحوم علّامه طباطبائى در ذيل آيات 241 و 242 سوره بقره به طور خلاصه به اين واژه ها پرداخته و براى هر كدام تعريفى ارائه داده است.

يقين در روايات

روايات فراوانى از معصومين(عليهم السلام) در خصوص يقين در كتاب هاى روايى شيعه وسنى وارد شده است كه بيشتر اين روايات به اهميت، جايگاه و ارزش يقين پرداخته اند. از اين رو، در اين قسمت از بحث به برخى از روايات مهم و معتبر اشاره خواهيم نمود.

آثار يقين

قال الصادق(عليه السلام): «اليقين يوصل العبد الى كل حال سنى و مقام عجيب كذلك اخبر رسول الله(صلى الله عليه وآله) عن عظم شأن اليقين حين ذكر عنده ان عيسى بن مريم(عليه السلام) كان يمشى على الماء فقال: لو ازداد يقينه لمشى فى الهواء»19; يقين، انسان را به هر مقام گرانقدر و عجيبى مى رساند كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)وقتى در نزدش درباره مقام يقين گفته شد كه حضرت عيسى(عليه السلام)روى آب راه مى رفت، از جايگاه رفيع يقين خبر داده و فرموده است: اگر به يقين حضرت عيسى(عليه السلام)افزوده مى شد، هر آينه در هواء نيز راه مى رفت.
از اين سخن معلوم مى شود كه مراتب و مقامات انبياء با جلالت و بزرگوارى هر يك از آنان تنها به صفت يقين بر همديگر برترى پيدا مى كرد. بايد توجه داشت كه مراتب يقين و درجات آن بى شمار است و افراد مؤمن و اولياى حق از جهت دارا بودن اين مرتبه، متفاوت مى شوند. كسى كه در حد اعلاى يقين است و اين صفت در قلبش جاى گرفته است، اثر و علامتش اين است كه قدرت و قوتى در برابر اراده و عظمت حضرت حق براى خود قايل نيست و در وظايف بندگى و انجام اوامر الهى پيوسته كوشا و مستقيم باشد و ظاهراً و باطناً عبادت حق بجا آورد و بود و نبود و زيادى و كمى و مدح و ذم و عزّت و ذلّت در نظرش يكسان است; زيرا اين همه حالات مختلف از يك سرچشمه سرازير و در جريان است. كسى كه يقين او ضعيف و سست باشد، پيوسته در تمام امور متوجه وسايل و اسباب شده و بدون توجه به مسببيت مطلق حق به آن اسباب و وسايل توسل و تمسك پيدا مى كند و اين معنى را پيش خود صحيح مى پندارد و خلاف اخلاص و توحيد به حساب نمى آورد و در تمام امور زندگى، بدون دقت و تكيه بر حق از رسوم و عادات مردم هر چند غلط پيروى كرده و گفتار و اقوال ديگران را معتبر مى شمارد. در امور مربوط به زندگى مادى در حد خودكشى سعى نموده و در جمع آورى مال دنيا و نگهدارى و امساك آن سخت اهتمام مىورزد.
او اظهار مى دارد كه مانع و دهنده و گيرنده اى جز حضرت حق نيست و به هيچ كس نمى رسد مگر آنچه مقرر شده و سعى و كوشش اثرى در تغيير مقدرات و در زيادى قسمت ندارد، اما باطن و قلبش مخالف اين گفته هاست، چنانچه در قرآن مى فرمايد: (يَقُولُونَ بِاَفْواهِهِم مَّا لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِمَا يَكتُمُونَ.) (آل عمران: 167) يعنى با زبان اظهار مى كنند آنچه در قلوبشان نيست و خدا با آنچه پنهان مى دارند آگاه است.
خداوند از باب مهر و محبت به بندگان خود اذن داده براى زندگى مادى به كسب و كار اشتغال ورزند، البته به شرط اينكه از حدود الهى تجاوز نكرده و در تمام حركات و اعمال و مجارى كسب و كار رضاى او را منظور نظر دارند و به وى اعتماد نمايند و از آلوده شدن به حرص و طمع بپرهيزند. چون اين حقايق را فراموش كنند ـ يعنى در اتصال به دنيا از حدود حق فرا روند و از توكل بگريزند و به حرص و طمع دچار گردند ـ از طايفه هالكين شوند و از زمره كسانى به حساب آيند كه جز ادعاى دروغ مايه اى ندارند. آنان كه در رشته كسب و كار بدون توكل اند و مطيع دستورات الهى نيستند، جز مال حرام و اندوخته شبهه ناك براى آنان نماند و علامت متوكل اين است كه در بذل مال امساك نداشته، بلكه ديگران را بر خود مقدم كرده و از ايثار و انفاق خدشه اى در قلبش نيايد.20
از آثار ديگر يقين، خوشى و آسايش مى باشد كه در اين باره امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «ان الله تعالى بعدله و قسطه جعل الروح و الراحة فى اليقين والرضا و جعل الهم و الحزن فى الشك و السخط»21; يعنى خداوند به عدلش، خوشى و آسايش را در يقين و رضا قرار داده و غصه و اندوه را در شك و سخط; چرا كه صاحب يقين مى داند همه كارها به دست خداوند است و هر چه واقع نشده او نخواسته و هر چه واقع شده، او خواسته است و نيز پروردگار را به حكمت و رأفت شناخته است و در صورت شكست در فعاليت هاى خود، هيچ گونه يأس و نااميدى را در خود راه نمى دهد كه اين خود موجب آرامش و آسايش و مانع از غم و اندوه مى باشد.

برترى يقين از ايمان

عن جابر قال لى ابو عبدالله(عليه السلام): «يا اخا جعف ان الايمان افضل من الاسلام و ان اليقين افضل من الايمان و ما من شىء اعز من اليقين.»22 جابر جعفى مى گويد: حضرت صادق(عليه السلام) به من فرمود: اى برادر جعفى، ايمان از اسلام برتر است و يقين از ايمان بالاتر است و چيزى گران بهاتر از يقين نيست.
مرحوم مجلسى در ذيل اين روايت مى گويد: يقين در وجود هر كسى كه تجلى كند، از او معصيت صادر نمى شود، اما در ايمان اين طور نيست، بخصوص كه ايمان اكثر مردم تقليدى و ظنى است و با كم ترين وسوسه نفس شيطان از بين مى رود. مثلا وقتى طبيب مى گويد: فلان غذا براى فلان بيمارى ضرر دارد، يا موجب فزونى بيمارى يا دير خوب شدن است و مردم گفته طبيب را سخت عمل مى كنند. اما با اين همه آيات و روايات، كه از انبيا و ائمه(عليهم السلام)نسبت به معاصى رسيده كه گناهان موجب هلاكت و عذاب شديد است، ولى مردم كمتر توجه مى كنند و اين نيست مگر از ضعف ايمان و نبود يقين.
حديث ديگرى در خصوص فضيلت و جايگاه يقين وارد شده كه در ذيل بدان اشاره مى شود:
«عن ابن الحسن(عليه السلام) قال: سمعته يقول: الايمان فوق الاسلام بدرجة والتقوى فوق الايمان بدرجة واليقين فوق التقوى بدرجة و ما قسم فى الناس شىء اقل من اليقين.»23راوى مى گويد: از حضرت ابوالحسن(عليه السلام) شنيدم كه مى فرمود: ايمان به درجه اى از اسلام بالاتر است و تقوى برتر از ايمان است، و يقين به درجه اى فوق تقوى است و چيزى در ميان مردم كمترازيقين تقسيم نشده است.
آرى يقين پس از عبور از تمام مراحل اسلام و ايمان و تقوا به دست مى آيد و كسى كه اين مراحل عالى را به دست آورد و به عرصه يقين قدم گذارد، البته شاهد عنايات مهمى از خداى بزرگ خواهد شد. به عبارت ديگر، در فرق ايمان و يقين مى توان گفت كه طبق آيه قرآن، (يُومِنونَ بِالْغِيْب)(بقره: 3) براى رسيدن به مرحله ايمان با وجود حجاب و پرده و غيب نيز مى توان ايمان پيدا كرد، اما در يقين، نور يقين با كشف حجاب و رسيدن پرده حجاب است. در حقيقت، ايمان و يقين هر دو نور واحدى هستند كه در صورت وراء حجاب، ايمان حاصل مى گردد و با رفع حجاب، يقين به دست مى آيد.
برخى در فرق ايمان و يقين معتقدند كه فرق اين دو همانند فرق انسان بينا و نابيناست. وقتى كه هم انسان بينا و نابينا خبر از طلوع خورشيد دهند، اخبار بينا از طريق مشاهده است ولى اخبار نابينا از طلوع خورشيد، به وسيله مشاهده نيست.24
حديث ديگرى از امير مؤمنان على(عليه السلام) در خصوص رابطه ايمان و يقين وارد شده است كه گوياى ارزش، اهميت و جايگاه رفيع يقين مى باشد: اميرالمؤمنين على(عليه السلام) فرمود: خداوند ايمان را بر چهار پايه قرار داده است: 1. صبر; 2. يقين; 3. عدالت; 4. جهاد. يقين چهار شعبه دارد: 1. زيركى و روشن بينى; 2. رسيدن به حقايق; 3. عبرت شناسى; 4. روش پيشينيان.
پس هر كه روشن بين شود، حقيقت شناس گردد و هر كه به حقايق برسد، عبرت شناس شود و هر كه عبرت شناس باشد، سنّت و روش را بفهمد و هر كه سنّت را بشناسد مثل اين است كه با پيشينيان بوده و به طريقه اى كه درست تر است هدايت شود و همانا خدا هر كه را به هلاكت رساند، تنها به سبب نافرمانيش او را هلاك نموده و هر كه را نجات بخشيده، به سبب اطاعتش بوده است.25
در توضيح اين روايت مى توان گفت كه اين روايت در صدد تبيين اصول فضايل و كمالات انسانى است. حكما و علماى اخلاق، اصول فضايل و كمالات نفسانى انسان را چهار صفت مى دانند: حكمت، عفت، عدالت، شجاعت.26 و هر يك از اين چهار اصل را به تعبيرات مختلفى تعريف كرده اند. اميرالمؤمنين(عليه السلام) هم اصول صفات حميده و كمالات روحى انسان را چهار چيز دانسته و به نام پايه هاى ايمان معرفى فرموده است، ولى دانشمندان اخلاق به جاى يقين، حكمت و به عوض صبر، عفت و در برابر جهاد شجاعت گفته اند و در هر يك از اين تعبيرات، نواقص و كمبودهايى وجود دارد. مثلا به جاى يقين، حكمت را مطرح كرده اند و حكمت را اين گونه تعريف مى كنند: «العلم بحقايق الاشياء على ماهى عليه» و آن را به دو شعبه علمى و عملى تقسيم كرده اند. اما اولا، توضيحى را كه اميرالمؤمنين(عليه السلام)در بيان چهار شعبه آن فرموده ـ كه از لحاظ تحقيق و ترتيب بهتر از آن متصور نيست ـ بيان نكرده اند و ثانياً، درجه باور انسان را به حقايق اشياء مهمل گذاشته اند و بيان نكرده اند كه درجه آن در حدّ ظن باشد و يا قطع، ولى حضرت على(عليه السلام) با كلمه يقين اين ابهام را مرتفع فرموده است. مثلا يكى از امورى كه انسان مى خواهد بداند، اين است كه: «علت ترقّى يك ملت چيست؟» علماى اخلاق در پاسخ سؤال فقط مى گويند: اين مطلب يكى از جزئيات حكمت است ولى اميرالمؤمنين(عليه السلام) در پاسخ اين سؤال مى فرمايند: «كسى كه مى خواهد بداند علت ترقّى يك ملت چيست اولا، بايد زيركى و روشن بينى داشته باشد... ثانياً، بايد طريق رسيدن به حقايق را، كه استنتاج مطلوب از روى مقدمات است، بداند و از طرز استدلال آگاه باشد تا در وادى مغالطه نيفتد. ثانياً، بايد عبرت شناس باشد; يعنى دقايق و نكاتى كه در رفتار و كردار ديگران مى بيند و نتيجه خوب يا بدى كه بر آن ها مترتب مى شود، بتواند تشخيص دهد. رابعاً، از روش و طريقه پيشينيان، كه در راه ترقّى قدم نهاده اند آگاه باشد، به علاوه همه اين مطالب را صد درصد باور كند.27
در فضيلت و امتياز يقين روايات ديگرى از معصومان(عليهم السلام) وارد شده است; ابوبصير گويد: امام صادق(عليه السلام) فرمود: توكل چيزى نيست جز اينكه حدى دارد. عرض كردم: قربانت گردم، حد توكل چيست؟ فرمود: يقين است (پس كسى كه به قدرت و حكمت و رحمت بى پايان خدا يقين كند، بر او توكل نمايد).
عرض كردم: حدّ يقين چيست؟ فرمود: اينكه با وجود خدا از چيزى نترسى. همين امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: عن هشام بن سالم قال: سمعت ابا عبدالله(عليه السلام) يقول: ان العمل الدائم القليل على اليقين افضل عندالله من العمل الكثير على غير يقين».28
«هشام بن سالم گويد: شنيدم امام صادق(عليه السلام)مى فرمود: عمل اندك پيوسته با يقين، نزد خدا افضل است از عمل بسيار بدون يقين».

نمونه اى از اهل يقين در روايات

اسحاق بن عمار مى گويد: شنيدم از امام صادق(عليه السلام) كه فرمود: رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نماز صبح را با مردم اقامه نمود و به جوانى در مسجد نگريست كه حالت خواب آلوده و سر به زير بود و رنگش زرد و جسمش لاغر و ديده هايش به گودى فرو رفته بود. پس رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به او فرمود: اى جوان چگونه شب را به صبح رساندى؟ گفت: يا رسول الله در حال يقين صبح نمودم.
پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: براى هر يقين، حقيقتى است. حقيقت يقين تو چيست؟ در پاسخ گفت: يا رسول الله همان يقين من است كه مرا اندوهناك كرده و شب را به بى خوابى كشيده و روز گرم را تحمل كرده و از دنيا و آنچه در دنياست بى رغبت گشته ام تا آنجا كه گويا عرش پروردگارم را مى بينم كه براى رسيدگى به حساب خلق برپا شده و مردم براى حساب گرد آمده اند و گويا اهل بهشت را مى نگرم كه در نعمت به سر مى برند و بر كرسى ها تكيه زده، يكديگر را معرفى مى كنند و گويا اهل دوزخ را مى نگرم كه در آنجا در عذابند و به فريادرسى ناله مى كنند و گويا اكنون صداى زبانه كشيدن آتش دوزخ در گوشم طنين انداز است.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به اصحابش فرمود: اين جوان بنده اى است كه خدا دلش را به نور ايمان روشن ساخته، سپس به جوان فرمود: بر اين حال كه دارى، ثابت و پايدار باش. جوان گفت: يا رسول الله(صلى الله عليه وآله) از خدا بخواه شهادت در ركابت را روزيم كند. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى او دعا فرمود. مدتى نگذشت كه در جنگى همراه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بيرون رفت و پس از 9 نفر شهيد گشت و او دهمين (شهيد) بود.»29

پى نوشت ها

1ـ عبدالله جوادى آملى، شناخت شناسى در قرآن، ص 4-3-2-241.
2ـ ر.ك: صدرالمتألهين، اسفار، ج 3، ص 517ـ518.
3ـ عبدالله جوادى آملى، پيشين، ص 173.
4ـ يقين از نگاه فلسفى و منطقى داراى انواع مختلفى است از قبيل: يقين منطقى، يقين روان شناختى، يقينِ وصف علم حضورى، يقينِ وصف علم حصولى و... كه در مقاله حاضر جهت رعايت اختصار بدان اشاره نشده است.
5ـ محمدتقى مصباح، چكيده اى از انديشه هاى بنيادين اسلامى، ص 30.
6الى8ـ سيد محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج 1، ص 46 / ص 263 / ج 5، ص 133.
9ـ اعراف: 172-173.
10و11ـ عبداللّه جوادى آملى، شناخت شناسى در قرآن، ص 342 / ص 343 و 344.
12ـ سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 20، ص 351 و 352.
13ـ آلوسى، روح المعانى، ج 30، ص 225.
14و15ـ سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 20، ص 352 / ج 19، ص 140.
16ـ ر.ك: مراحل السالكين، ص 21.
17ـ كاشانى، مصباح الهداية، ص 75 و 76.
18ـ رك: محمدعلى التهانوى، موسوعه كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج 2، ص 1814.
19ـ سفينة البحار، ج 2، ص 534.
20ـ حسين انصاريان، عرفان اسلامى، ج 12، ص 309 تا 313.
21ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج3، ص 96.
22و23ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 70، ص 135 و 136.
24ـ محمدعلى التهانوى، پيشين، ج 2، ص 1814.
25ـ محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 3، ص 83.
26ـ سيد محمدحسين طباطبائى، نهاية الحكمة، ص 123.
27و28ـ محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج3، ص84و85/ص 95.
29ـ همان،كتاب الايمانوالكفر،باب حقيقة الايمانواليقين،ح 2.
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقش اعتدال در تكامل انسان

نقش اعتدال در تكامل انسان

علي جواهردهي

پرسش اصلي اين نوشتار اين است كه اگر اعتدال نقش تعيين كننده در تكامل انسان دارد آيامي تواند در امور معنوي نيز همان جايگاه و ارزش و اهميت را داشته باشد؟ به اين معنا كه در امور معنوي و عبادي نيز مي بايست اعتدال را مراعات كرد و يا اين كه نيازي نيست تا اين گونه عمل شود و در امور معنوي مي توان از حالت اعتدال بيرون و پاندول وار به سمت و سوي معنويت رفت و در همان جا ماند و به سمت اعتدال و يا سويه ديگر آن نرفت؟
به نظر مي رسد كه قرآن اعتدال را در امور معنوي نيز امري پسنديده شمرده است. به اين معنا كه در اموري كه ارتباط با معنويت دارد آدمي بايد اعتدال را مراعات كند واجازه ندهد تا از آن بيرون رود. در اين جا حكم برخي از امور معنوي چون انفاق، تبليغ در دين و دعا بيان مي شود تا دانسته شود كه نقش اعتدال در زندگي تا چه پايه از ارزش و جايگاه والايي برخوردار مي باشد. اينك مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:

انسان و تمايلات متضاد

انسان موجودي است كه در ميان دو دسته از الهامات و تقاضاها قرار دارد.اين الهامات و تقاضاها در دو سوي مخالف هم قرار دارند. به اين معنا كه دو دسته تمايلات متضاد نفساني و عقلاني (به مفهوم قرآني آن) آدمي را به دو سوي متضاد عروج و سقوط مي كشاند. در تحليل قرآني آدمي به گونه در حالت تسويه (سوي)، استوا، اعتدال، تقويم و ميانه قرار گرفته است كه از نظر خداوند بهترين حالت وجودي انسان در آغاز حركت تكاملي بشر است. در اين حالت همه عناصر مورد نياز بشر براي هر حركت عروجي و سقوطي فراهم است؛ زيرا حالت نفس كه اصطلاح قرآني است حالتي است كه روح در بدن و كالبد جسماني با خواسته ها و نيازهاي دوگانه قرار دارد. هرچند كه هواي نفس و هواهاي نفساني تنها به معنا گرايش هبوطي و سقوطي به كار مي رود ولي اين تعبير و اصطلاح خاص است كه در برابر اصطلاح عام قرار مي گيرد. به اين معنا كه نفس حالتي از روح است كه در آن اعتدال و استوا به كمال و تمام وجود دارد. در اصطلاح عرفاني براي نفس آدمي در كالبد خاكي اش دو تعبير يلي الخلقي و يلي الربي وجود دارد كه بيانگر گرايش به سمت و سوي عقلانيت قرآني و ربانيت الوهي در برابر هواهاي زميني مي باشد. بنابراين حالت آدمي در آغاز ايجاد و انشاي وجودي وي در زمين حالت استوا و تسويه است كه خداوند بر ايجاد آن خود را مي ستايد چنان كه براي بهترين تصويري درباره انسان به خود شادباش و تبريك مي گويد و بر آفرينش چنين موجودي در استوا و اعتدال كامل و زيبايي بي مانند به خود آفرين مي فرستد.
بااين همه آدمي در ميان دو دسته از الهامات دروني (عقلانيت الهي و نفسانيت زميني) و الهامات بيروني (دعوت پيامبران و فرشتگان و دعوت شياطين جن و انس) قرار دارد و هر دم به سمت و سويي كشيده مي شود. بسياري از مردم در حالت تذبذب قرار دارند و قرآن در تحليل و تفسير حالت ايشان مي فرمايد: «مذبذبين بين ذلك لا الي هولاء و لا الي هولاء؛ آنان مردماني اند كه در ميان دو گرايش پاندولي متضاد قرار گرفته اند كه نه به تمام و كامل به اين سو و نه به تمام و كمال به آن سو گرايش دارند. اين گونه است كه مردمي مي شوند كه در حركت باد و جريانات به اين سمت و آن سو مي روند. گرايش پاندولي مردم آنان را گاه تا اوج مي برد و گاه تا سقوط در دره تباهي ها مي كشاند. اين گونه است كه شخصي نزد امام صادق(ع) مي رود و به آن حضرت عرضه مي دارد كه من هرگاه در نزد شمايم به آخرت متوجه مي شوم و زماني نمي گذرد كه پس از رفتن از مجلس شما در همان راه باطل خود سير مي كنم و همه چيز را فراموش مي كنم. بسياري از مردم اين گونه اند و بارها خود شده ايد و يا ديده ايد و يا شنيده ايد كه در مجلس عزا و ديدن حادثه اي به خود مي آيد و در زماني ديگر همه چيز را فراموش مي كند و همان راه نفس و هواهاي آن را در پيش مي گيرد. اين امري است كه طبيعت الهامات دوگانه متضاد آدمي آن را اقتضا مي كند.
هدف از اين نوشتار اين مطلب و نكته است كه آدمي در مسير تكاملي خود در زمين مي بايست حالت اعتدال را حفظ كند. به اين معنا كه الهامات دوگانه در آدمي ريشه در خواسته ها و نيازهاي دوگانه آدمي دارد؛ زيرا چنان كه گفته شد نفس آدمي بيانگر حالتي است كه خاص اوست. نفس روحي الهي است كه در كالبد تن خاكي قرار گرفته است و تا زماني كه در تن و كالبد خاكي نيست روح است و زماني كه در تن و كالبد آدمي قرار مي گيرد نفس مي شود. بنابراين دو جنبه متضاد در نفس وجود دارد كه جنبه تمايلات و خواهش هاي رباني و تمايلات و گرايش هاي خاكي است. اين گونه است كه نفس آدمي به دو دسته امور نياز پيدا مي كند كه از آن به نيازهاي روحي (الهي) و نيازهاي مادي تعبير مي شود.
نيازهايي چون نيازهاي فيزيكي، جسماني، جنسي و غذايي اموري نيست كه آدمي بتواند از آن رهايي يابد و اقتضاي طبيعت آن است كه به همه آن ها به درستي پاسخ داده شود. هرگونه عدم پاسخ گويي به اين نيازها به معنا و مفهوم آن است كه بخشي از نفس آدمي مورد توجه قرار نگرفته است و رشد و تكامل كاريكاتوري صورت گيرد. تكامل كمالي زماني درست و راست خواهد بود كه به هر يك از اين نيازها به درستي پاسخ داده شود. اگر به نيازهاي غذايي و يا جنسي بشر به موقع و به درستي پاسخ داده نشود آدمي در دست يابي به كمال مطلق خواهد ماند. خشم وغضب و مهر و آرامش و هر متضاد ديگري در جاي خود لازم و ضروري است و آدمي نيازمند آن است كه همه را به درستي تجربه كند و صفات جلالي و جمالي را درست در خود بپروراند و تا به كمال مطلق دست يابد. عدم تجربه و بهره گيري از هر يك از آن ها به معنا و مفهوم نقص در كمال است.
از اين رو عدم توجه به جنبه هاي مادي همانند عدم توجه به جنبه هاي معنوي مردود و ناپسند بلكه زيانبار است؛ زيرا آدمي در زماني كه بتواند به همه اين نيازهاي دوجنبه متضاد پاسخ دهد مي تواند به كمال لايق و شايسته و كمال مطلق دست يابد. از اين روست كه اعتدال معنا و مفهوم تازه اي مي يابد و اعتدال گرايي به اين معناست كه آدمي بتواند خود را با شرايط و خواسته هاي زميني و آسماني ذات خويش تطبيق دهد.

اعتدال در انفاق

قرآن در آيه 219 سوره بقره در پاسخ به اين پرسش كه چگونه انفاق شود مي فرمايد كه بر اعتدال انفاق كنيد: و يسالونك ماذا ينفقون قل العفو. امام صادق(ع) در تفسير واژه عفو كه در اين آيه به كار رفته مي فرمايد كه مراد از آن حد وسط در انفاق است و اين كه شخص در انفاق كردن راه اعتدال را بپيمايد و از آن تجاوز نكند. (تفسير نورالثقلين ج 1 ص 210)
از آن جايي كه برخي از مردم به جهت قرار گرفتن در حالات معنوي و تقويت عنصر معنويت گرايي در وجود ايشان از حالت اعتدال در امور مادي بيرون مي روند و مي كوشند تا همه اموال خويش را انفاق و در راه خدا هزينه كنند، خداوند از آنان مي خواهد كه در اين مسئله راه اعتدال و ميانه روي را در پيش گيرند و افراط نكنند. براي تحكيم اين مبناي ديني و وادارسازي همگان به پيروي از اين دستورالعمل است كه خداوند پيامبر خويش را مخاطب خود قرار داده مي فرمايد: ولاتجعل يدك مغلوله الي عنقك و لاتبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا؛ اي پيامبر دست خويش را در انفاق نبند و يا به طور كامل باز مكن تا در آينده خود را سرزنش كني و بر آنچه از دست رفته حسرت خوري.
بسياري از مردم رفتارهاي پاندولي دارند و هرگز در اعتدال قرار نمي گيرند. گاه چنان به سمت معنويت مي روند و به قول معروف جو گير مي شوند كه مي خواهند همه چيزشان را انفاق كنند و در كوچه و پس كوچه در ميان بي خانمان ها بسر ببرند و گاه چنان خشك دست مي شوند كه قطره نمي از دست ايشان فرو نمي ريزد.

لزوم دوري از افراط

خداوند عامل سرزنش و حسرت آدمي را در افراط مي يابد و مي فرمايد كه حتي در امور انفاق كه امر معنوي است نمي بايست راه افراط را پيمود؛ زيرا آدمي بسياري از نيازهاي خويش را از راه مادي برآورده مي سازد و بخشش همه اموال و ثروت و دست تنگي موجب مي شود تا نتواند به نيازهاي طبيعي خود پاسخ در خور و شايسته اي دهد و تن نزار و جان اندوهگين شود و نتواند به مسئوليت ها و وظايف خويش نسبت به تن و حتي مسئوليت اجتماعي خود يا حتي تكاليف شرعي خود قيام كند. استاد حسن زاده آملي مي فرمود كه مال و ثروت براي آدمي همانند آب براي كشتي است كه نمي بايست آن را ناديده گرفت. كشتي بي آب تخته پاره اي بي استفاده است و آب در درون كشتي موجب هلاكت و غرق آن مي شود. پس كاري كنيد كه بر ثروت و مال سوار باشيد و از آن سود بريد و نگذاريد تا در دل هاي شما وارد و سوار بر شما شود. تني كه سالم و از تغذيه كامل و تفريح سالم و سازنده برخوردار نباشد خسته مي شود و حتي نمي تواند به امور معنوي و وظايف و تكاليف قيام كند و ديگر استطاعت آن را ندارد كه حتي دو ركعت نماز برپا دارد و يا روزه بگيرد. از اين روست كه مي بايست به تن و كالبد خويش در حد نيازهايش پاسخ درست و كاملي داد و نگذاشت كه به نقصان دچار شود كه اين راه برآورد نيازها تنها داشتن ثروت و مال است.
بنابراين اعتدال در انفاق به اين است كه هم خود به مقدار كافي از آن بهره برد و هم به ديگراني كه در مال انسان حقي دارند كمك كرد. به اين معنا كه به سائل و محروم به عنوان حقي كه در هر مالي دارند كمك كرد و به ديگراني كه نيازمند هستند به عنوان انسانيت رسيدگي كرد و از مال خود بخشيد و در همان حال پاسخ درستي به نيازهاي مادي خود داد.

اعتدال در رفتار

بهترين شيوه رفتاري در جامعه كه به عنوان هنجارهاي پسنديده از سوي مردم و خردمندان پذيرفته مي شود آن است كه براساس آداب و رسوم اجتماعي عمل كرد. بسياري از رفتارهاي ما بيرون از آداب اجتماعي است؛ زيرا از مدار اعتدال و ميانه روي بيرون است. به نظر مي رسد كه برخي همان اندازه كه از صداي بلند عذاب مي كشند از صوت كوتاهي كه نجوا و زمزمه مانند است سختي مي برند. به اين معنا كه برخي از مردم چنان صداي خود را بلند مي كنند و در سخن گفتن جيغ و فرياد مي كشند كه آدمي را از خود مي رانند و برخي چنان آهسته و آرام سخن مي گويند كه دو گوش تيز نيز كفايت شنيدن كلام ايشان را نمي كند و آدمي را براي شنيدن كلامشان به رنج مي افكند.
از اين روست كه خداوند در قرآن ادب در كلام را در اعتدال و ميانه روي مي داند و از جهر به صوت كه همانند صداي خران گوشخراش است و اخفات و نجوا نهي مي كند و مي فرمايد كه در كلام و سخن گفتن راه اعتدال و ميانه را پيش گيرد.
در راه رفتن نيز مي بايست راه اعتدال را در پيش گرفت و از آن تجاوز نكرد. (لقمان آيه 19)

اعتدال در تبليغ دين

تبليغ دين يكي از اصول اساسي براي هر مسلمان است و وظيفه و تكليف هر كسي است كه آيين رهايي بخش اسلام را تبليغ كند و به من بلغ برساند تا اتمام حجت الهي صورت پذيرد. اما لازم است كه در تبليغ هم همه آداب اجتماعي رعايت شود؛ زيرا دعوت ديگران به فكر و انديشه اي پسنديده و رفتار و نگرش درست زماني مي تواند تاثيرگذار باشد كه به دور از هرگونه رفتارهاي ناپسند و غيراخلاقي و افراط و تفريط در آداب اجتماعي باشد.
در تبليغ مي بايست راه اعتدال را پيمود و از مباني آن بيرون نرفت. اين به آن معناست كه شخص خود را چنان قرار دهد كه مردم از ديدن او شاد شوند و به گوش دادن سخنانش رغبت و تمايل يابند. در تبليغ مي بايست به گونه اي عمل كرد كه مخاطب سخنانش را بشنود و به راحتي ببيند. از اين رو هرگونه مخالفت با اين اصول به معنا و مفهوم ضدتبليغ خواهد بود. بنابراين نمي بايست به گونه اي سخن بگويد كه مردم نشنوند و يا نفهمند و يا به گونه اي نيايستد كه مردم قادر به ديدن او نباشند.

اعتدال در دعا و نماز

در نيايش و آهنگ آن (اسراء آيه 110) و قرائت نماز و نمازگزاري (همان) مي بايست راه اعتدال را پيمود و زندگي را تنها وقف نماز نكرد بلكه با عمل به ديگر امور و وظايف خود را براي تكامل كامل آماده ساخت. نمازگزاري بخشي از وظايف بشر است و براي آدمي براي دست يابي به تكامل وظايف بسياري چون همسرداري، بچه داري، تلاش براي آباداني زمين و تعليم و تعلم و وظايف اجتماعي و سياسي بسياري چون امر به معروف و نهي از منكر، جهاد، زكات و انفاق مالي و امور بسيار ديگري است. بنابراين تمركز بر برخي از عبادات به معنا و مفهوم آن نيست كه آدمي مي تواند با آنها به كمال مطلق دست يابد. هرگونه رفتار پاندولي مي تواند خطرناك و ناقص امري باشد. آدمي مي بايد همه امكانات و ظرفيت هاي وجودي خويش را شكوفا سازد و به كار اندازد. تمركز بر امور عبادي و عدم اهتمام به مسائل و وظايف و تكاليف مختلف مي تواند او را از زندگي تكاملي باز دارد. هر چيزي كه در زمين است و هر ماموريتي كه به انسان داده است بخشي از وجود و شاكله وجودي وي را كامل مي سازد. بنابراين لازم است كه به همه ابعاد وجودي توجه داشته باشد.

اعتدال در مصرف اموال

آدمي مي بايست در مصرف اموال و همه امكاناتي كه خداوند به او سپرده است راه اعتدال را بپيمايد. بنابراين هرگونه بهره گيري بيرون از دايره اعتدال مي تواند بخشي از وجود او را دچار نقصان سازد و يا رشد كاريكاتوري او را سبب شود و از تحقق انساني با شخصيت كامل جلوگيري نمايد. بنابراين لازم است كه شخص از همه امكانات براي دست يابي به تكامل در ابعاد مختلف شخصي و شخصيتي و اجتماعي بهره گيرد و در اين راه كوتاهي نكند و از افراط و تفريط جلوگيري كند.(اسراء آيه 29)
 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

امت مقتصده: گروه ميانه رو در امر دين و تسليم دستورات الهى

«امت» در لغت به معناى جماعتى است كه امرى واحد، مانند دين، زمان يا مكان آنان را گرد هم آورد،[59] و «مقتصده» از مصدر اقتصاد به معناى ميانه‌روى (اجتناب از افراط و تفريط)[60] است، بنابراين، تركيب «امت مقتصده» در لغت به معناى جماعتى ميانه‌رو است. برخى اقتصاد را به معناى استقامت در عمل دانسته‌اند، زيرا كسى كه چيزى را قصد كرده مستقيم به سوى آن حركت مى‌كند، بر خلاف كسى كه در طلب خويش حيران است.[61]
امت مقتصده در اصطلاح به جماعت ميانه‌رو در امر دين و تسليم فرمانهاى الهى گفته مى‌شود؛[62] جماعتى كه با عمل به فرمانهاى الهى همواره از افراط و تفريط دور بوده و درحد اعتدال به‌سر مى‌برند.
اين تركيب يك بار در قرآن كريم و در آيات مربوط به اهل كتاب آمده است. اين آيات بيانگر آن است كه اگر اهل كتاب ايمان آورده و پرهيزگار مى‌شدند، خداوند گناهانشان را زدوده و آنان را وارد بهشت مى‌كرد و اگر تورات و انجيل و آنچه كه از پروردگارشان به سوى آنان فرود آمده برپا مى‌داشتند از بركات آسمانى و زمينى برخوردار مى‌شدند. بعضى از اهل كتاب ميانه‌رو و بسيارى از آنان بد عمل‌اند: «ولَو اَنَّ اَهلَ الكِتـبِ ءامَنوا واتَّقَوا لَكَفَّرنا عَنهُم سَيِّـاتِهِم ولاََدخَلنـهُم جَنّـتِ النَّعيم * ولَو اَنَّهُم اَقاموا التَّورةَ والاِنجيلَ وما اُنزِلَ اِلَيهِم مِن رَبِّهِم لاََكَلوا مِن فَوقِهِم ومِن تَحتِ اَرجُلِهِم مِنهُم اُمَّةٌ مُقتَصِدَةٌ و كَثيرٌ مِنهُم ساءَ ما يَعمَلون» (مائده/5 ، 65 ـ 66)
واژه «مقتصد» در آيه 32 فاطر/35 درباره ميانه‌رو بودن برخى از بندگان خدا به‌كار رفته و آنان را ميان گروهى كه به خود ستم كرده‌اند و كسانى كه به سوى خيرات پيشى مى‌گيرند قرار داده است. در آيه 32 لقمان/31 نيز درباره گروهى از انسانها به‌كار رفته است كه پس از نجات يافتن از گرفتارى در امواج دريا از اعتدال خارج نشده‌اند. افزون بر آيات ياد شده كه واژه «امت مقتصده» و «مقتصد» در آن آمده، آيات ديگرى هم بدون استفاده از الفاظ ياد شده، مرتبط با مفهوم ميانه و ميانه‌روى* است؛ همچون آيات 143 بقره/2، درباره ميانه بودن امت اسلامى، 9 نحل/16 در مورد ارائه صراط مستقيم از سوى خداوند به عنوان راهى ميانه، 29 اسراء/17 و 67 فرقان/25 درباره لزوم ميانه‌روى در بخشش، 19 لقمان/31 در توصيه به اعتدال در راه رفتن از سوى لقمان به فرزندش و 110 اسراء/17 كه به خواندن نماز با آهنگ ميانه (نه بلند و نه كوتاه) دستور مى‌دهد.

تبيين امت مقتصده:

ميانه‌روى تنها در محدوده حق و در محور صراط مستقيم، يعنى راه ميانه‌اى كه از سوى خداوند ارائه مى‌شود:«و عَلَى اللّهِ قَصدُ السَّبيلِ» (نحل/16،9)[63] معنا مى‌يابد؛ راهى كه از سوى خداوند ارائه شده يعنى اسلام[64] دينى ميانه و احكام و دستورات آن در حد اعتدال است. نمونه‌هايى از اين احكام در زمينه‌هاى گوناگون اقتصادى، اخلاقى و ... در قرآن چنين آمده است: 1. هرگز دست خود را به گردنت مبند (انفاق را ترك مكن) و آن را يكسره مگشاى (هرچه دارى به گزاف مده) (اسراء/17، 29) بندگان خداى رحمان كسانى‌اند كه ... در انفاق نه اسراف مى‌كنند و نه تنگ مى‌گيرند، بلكه در ميان اين دو، حد اعتدالى دارند. (فرقان/25،67) 2. لقمان در توصيه‌اى به فرزند خويش وى را به اعتدال در راه رفتن فرا مى‌خواند. (لقمان/31،19) حكايت كلمات حكمت‌آميز لقمان در قرآن به نوعى سفارش همان امور به مسلمانان به حساب مى‌آيد. 3. در سوره اسراء/17، آيه 110 به خواندن نماز با صداى (معمولى)، نه بلند و نه كوتاه فرمان داده شده است.
با توجه به اينكه راه ميانه همان اسلام و احكام آن است، ميانه‌رو كسى است كه در اين راه وارد شده و به همه احكام آن ملتزم باشد، ازاين‌رو كسانى كه بين اعتقاد به خدا و اعتقاد به رسول او جدايى انداخته و به بخشى از شريعت و احكام آن ايمان مى‌آورند و در اين ميان راه ميانه‌اى را مى‌جويند، حقّاً كافرند (نساء/4، 150)؛ نه ميانه‌رو، چنان‌كه منافقان نيز كه نه راه مؤمنان و نه راه كافران را مى‌پيمايند و بين آن دو سرگردان‌اند جايگاه آنان در آتش بوده (نساء/4، 143) و هرگز سهمى از عنوان ميانه‌روى ندارند.
در قرآن كريم، امت اسلامى، امتى معتدل، وسط و به دور از افراط و تفريطهاى گروههاى ديگر معرفى شده است:«وكَذلِكَ جَعَلنـكُم اُمَّةً وسَطـًا» (بقره/2، 143) برخى، چون مشركان و بت‌پرستان گرفتار جسم‌گرايى و دنياطلبى گشته و به آخرت اعتقادى ندارند و اهميتى براى امور روحى و معنوى قائل نيستند. در مقابل، عده‌اى مانند نصارا، كمالات جسمانى را به كنارى نهاده و به تقويت جانب روح پرداخته‌اند. قدر مشترك هر دو گروه آن است كه به نتيجه مطلوب و هدايت صحيح دست نمى‌يابند؛ امّا امت اسلامى با هدايت دينى از سوى خداوند امت وسط قرار داده شده است، به‌گونه‌اى كه نه ترك دنيا گفته و نه از معنويات دست كشيده است؛ به عبارت ديگر به هر دو جنبه جسمى و روحى وجود خويش توجّه كرده و از سعادت مادى و معنوى بهره برده است، ازاين‌رو امت اسلامى، امت ميانه، معيار سنجش افراط و تفريط
[65] و بهترين امتهاست: «كُنتُم خَيرَ اُمَّة ...» (آل‌عمران/3،110)، به همين جهت، برابر روايتى از اهل بيت(عليهم السلام)، در قرآن از اهل كتابى كه اسلام آورده،[66] از پيامبر(صلى الله عليه وآله)پيروى كرده‌اند[67] وبراساس كتاب خدا و امر او سخن گفته‌اند[68]، با تعبير «امت مقتصده» و ميانه‌رو ياد شده است. (مائده/5 ،66)
در برخى آيات آمده است كه به هنگام گرفتارى در امواج دريا همه انسانها خداوند را از روى اخلاص مى‌خوانند؛ ولى پس از نجات يافتن تنها برخى از آنها ميانه‌روى را در پيش مى‌گيرند. (لقمان/31، 32)
گفتنى است كه گرچه ميانه‌روى و اقتصاد از صفات پسنديده و از فضايل انسانى است؛ ولى اين صفت خود داراى درجاتى است كه دارندگان درجه پايين آن: «و مِنهُم مُقتَصِدٌ» (فاطر/35،32) در مقابل پيشى‌گيرندگان به نيكيها بوده و دارندگان درجه بالاى آن همان پيشى گيرندگان به خوبيها هستند: «و مِنهُم سابِقٌ بِالخَيرت» (فاطر/35،32) البتّه همه كسانى كه در درجات ياد شده به سر مى‌برند با حفظ مراتب، عنوان ارزشى «ميانه‌رو» بر آنان صادق است، برخلاف گروه سومى كه در همين آيه (فاطر/35،32) با تعبير «كسانى كه به خويشتن ظلم مى‌كنند» از آنان ياد شده است: «و مِنهُم ظالِمٌ لِنَفسِهِ»
بسيارى از مفسران در تبيين امت مقتصده، تنها به درجه پايين آن توجه كرده و بر همين پايه آيه 32 فاطر/35 را تفسير كرده‌اند. برخى امت مقتصده را گروه فرمانبردار دانسته‌اند كه از ارتكاب گناهان حذر دارد؛ ولى كاربرد واژه «مقتصد» نشان مى‌دهد كه اطاعت اين گروه به مرحله نهايت نرسيده است.
[69] برخى آنان را كسانى دانسته‌اند كه نه ترك عمل مى‌كنند تا در زمره ستم‌كنندگان به خويش قرار گيرند و نه از ديگران پيشى مى‌گيرند تا جزو «سابِقٌ بِالخَيرت» باشند.[70] گفته شده: ميانه‌روى بالاترين درجه براى اهل كتاب است و همين صفت براى امت اسلامى مرتبه‌اى متوسط است و مرتبه بالاتر از آن، يعنى پيشى گرفتن به خوبيها: «سابِقٌ بِالخَيرت» مخصوص مسلمانان است.[71] برخى نيز ميانه‌روى را بر دو نوع دانسته‌اند: 1. ميانه‌روى بين افراط و تفريط كه مطلقاً امرى پسنديده است؛ مانند شجاعت كه حدّ اعتدال بين افراط تهور و تفريط ترس است. آيات 19 لقمان/31 و 67 فرقان/25 به اين نوع اشاره دارد. 2. ميانه‌روى كه كنايه است از آنچه ميان امر پسنديده و ناپسند قرار مى‌گيرد؛ مانند قرار گرفتن بين عدل و ظلم و نزديك و دور. آيه 32 فاطر/35 اين نوع را بيان مى‌كند.[72]
برخى معتقدند آيه 66 مائده/5 كه اهل كتاب را به مقتصده (فرمانبردار) و مرتكبان اعمال بد تقسيم مى‌كند، مربوط به قبل از اسلام است، زيرا اهل كتاب بعد از اسلام دو دسته‌اند: بدكاران (كسانى كه ايمان نياورده‌اند) و سابق بالخيرات (ايمان آورندگان). گفته شده: مقتصد آن گروه از اهل كتاب‌اند كه از افراط در ابراز بغض نسبت به مسلمانان به دور بوده و به آنان آزار نمى‌رساندند و با آنان ايمان نيز نياورده‌اند.[73] به گفته ديگر، امت مقتصده كسانى هستند كه درباره عيسى بن مريم(عليه السلام)نه غلوّ كرده كه وى را خدا بدانند و نه تقصير ورزيده و درباره وى سخن سخيف و ناروا گفته‌اند.[74] بنا به شأن نزولى مراد از امت مقتصده نجاشى و اصحاب او هستند.[75]

منابع

التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير التحرير و التنوير؛ تفسير الصافى؛ تفسيرالقرآن العظيم، ابن كثير؛ جامع البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ روض الجنان و روح الجنان؛ لسان العرب؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مفردات الفاظ القرآن؛ الميزان فى تفسيرالقرآن؛ نثر طوبى.
ابوالفضل خوش‌منش و بخش فلسفه و كلام




[59]. مفردات، ص 86 ؛ نثر طوبى، ج 1، ص 38، «امت».
[60]. لسان‌العرب، ج11، ص 179 ـ 180؛ تاج‌العروس، ج5 ، ص 190، «قصد».
[61]. مجمع البيان، ج 3، ص 341.
[62]. الميزان، ج 6 ، ص 39؛ نثر طوبى، ج 2، ص 302، «قصد».
[63]. جامع‌البيان، مج 8 ، ج 14، ص 112 ـ 114.
[64]. همان، ص 112؛ تفسير ابن كثير، ج2، ص 584 .
[65]. الميزان، ج 1، ص 319 ـ 320.
[66]. جامع البيان، مج 4، ج 5 ، ص 413؛ روض‌الجنان، ج 7، ص 60 ؛ الصافى، ج 2، ص 51 .
[67]. التبيان، ج3، ص586 ؛ مجمع‌البيان، ج 3، ص 342.
[68]. جامع‌البيان، مج 4، ج 5 ، ص 413.
[69]. التحرير و التنوير، ج 6 ، ص 254.
[70]. التحقيق، ج 9، ص 270، «قصد».
[71]. تفسير ابن كثير، ج 2، ص 79.
[72]. مفردات، ص 672 ، «قصد».
[73]. التحريروالتنوير، ج 6 ، ص 254 ـ 255.
[74]. جامع‌البيان، مج 4، ج 5 ، ص 412؛ التبيان، ج 3، ص 586 .
[75]
. التبيان، ج 3، ص 586 ؛ مجمع‌البيان، ج3، ص342.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

امّت وسط: گروهى ممتاز، برگزيده، واسطه بين پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مردم، شاهد اعمال همه مردم در دنيا و گواه بر آنان در آخرت

واژه امّت به معناى گروهى است كه داراى وجه مشترك مانند زبان، مكان و دين واحد باشند.[1]
وسط را در لغت به معتدل، ميانه[2]، ميان دو چيز[3]، آنچه داراى دو طرف مساوى باشد[4] يا به لوازم اين معانى يعنى، نيكو، پسنديده و خير[5] تفسير كرده‌اند، بنابراين، تركيب وصفى «امّت وسط» در گروه معتدل، نيكو و پسنديده به‌كار مى‌رود.
امّت وسط در قرآن به گروهى گفته شده كه از خطا و لغزش مصون بوده، واسطه بين پيامبر(صلى الله عليه وآله)و مردم و بر اعمال مردم گواه‌اند. از احاديث
[6] و شواهد قرآنى بر مى‌آيد كه اهل* بيت(عليهم السلام) تنها مصداق اين گروه به شمار مى‌آيند.[7]
امّت وسط فقط يك بار در آيه 143 بقره/2 آمده است: «و كَذلِكَ جَعَلنـكُم اُمَّةً وسَطـًا لِتَكونوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ ويَكونَ الرَّسولُ عَلَيكُم شَهيدًا»  آيات ديگرى بدون استفاده از كلمه امّت وسط با اين موضوع در ارتباط است؛ مانند 127 ـ 129 بقره/2؛ 35 ابراهيم/14 و 78 حجّ/22.

تبيين امّت وسط:

آيه 143 بقره/2 درباره گروهى است كه خداوند آنان را امّت وسط قرار داده تا گواه بر مردم باشند:«جَعَلنـكُم اُمَّةً وسَطـًا لِتَكونوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ» زيرا لام در «لِتَكونوا» لام عاقبت است و از آن چنين استفاده مى‌شود كه غرض از امّت وسط بودن گروه مذكور گواهى آنان بر اعمال امّتهاست.[8] اين گروه كه مخاطب حقيقىِ «جَعَلنـكم» و داراى نقش و مسئوليت مهم ياد شده هستند به دو دليل بايد گروهى برگزيده و مصون از هرگونه خطا و اشتباه و به دور از هر نوع آلودگى و گناه باشند:
1. تحقق امّت وسط از خواسته‌هاى حضرت ابراهيم(عليه السلام) و اسماعيل است. خواسته‌هاى آنان در آيات قبل مطرح شده و آيه مربوط به امّت وسط در ادامه آنها آمده است. ايشان به هنگام بناى ستونهاى كعبه از خدا درخواست كردند عمل آنان را پذيرفته، ايشان را مسلمان قرار داده و از ذريّه آنان نيز گروهى را تسليم خدا قرار دهد «و اِذ يَرفَعُ اِبرهيمُ القَواعِدَ مِنَ البَيتِ واِسمـعيلُ رَبَّنا تَقَبَّل مِنّا اِنَّكَ اَنتَ السَّميعُ العَليم * رَبَّنا واجعَلنا مُسلِمَينِ لَكَ ومِن ذُرِّيَّتِنا اُمَّةً مُسلِمَةً لَكَ واَرِنا مَناسِكَنا وتُب عَلَينا اِنَّكَ اَنتَ التَّوّابُ الرَّحيم» (بقره/2، 127 ـ 128) سپس دعا كردند رسولى در ميان ذريّه آنان مبعوث كند تا آيات خدا را بر آنها بخواند و علم كتاب و حكمت را در قلبشان به وديعت گذارده و آنان را از انواع آلودگيها تطهير و ايشان را براى پرستش خدا خالص كند
[9]: «رَبَّنا وابعَث فيهِم رَسولاً مِنهُم يَتلوا عَلَيهِم ءايـتِكَ ويُعَلِّمُهُمُ الكِتـبَ والحِكمَةَ ويُزَكّيهِم اِنَّكَ اَنتَ العَزيزُ الحَكيم» (بقره/2، 129) خداوند در آيه 78 حجّ/22 ضمن اشاره به اجابت اين دعاها، به گروه برگزيده‌اى خطاب مى‌كند كه تسليم حكم الهى هستند، بدون آنكه از آنها سرپيچى و معصيتى سرزده و اجراى دستورات دين برايشان مشقّت و زحمتى داشته باشد. آنان در آيه مذكور همان گروهى دانسته شده‌اند كه در آيه 128 بقره/2 مورد درخواست ابراهيم از خداوند قرار گرفته بودند و نيز واسطه بين پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مردم و گواه بر مردم معرّفى شده‌اند[10]: «... هُوَ اجتَبـكُم وما جَعَلَ عَلَيكُم فِى الدّينِ مِن حَرَج مِلَّةَ اَبيكُم اِبرهيمَ هُوَ سَمـّـكُمُ المُسلِمينَ مِن قَبلُ وفى هـذا لِيَكونَ الرَّسولُ شَهِيدًا عَلَيكُم وتَكونوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ ...»  دو نكته در اين استدلال بايد مورد توجّه قرار گيرد: الف. منزّه بودن از گناهان بر همه امت، قابل انطباق نيست، مگر بر معصومان از آنها. ب. ابراهيم(عليه السلام)درخواست كرده بود خداوند امتى مسلمان از خصوص ذرّيه‌اش به وى عنايت كند [نه هر امت مسلمانى [و حال آنكه همه مردم مسلمان، ذريّه ابراهيم(عليه السلام)نيستند، پس اين آيات، همه مسلمانان را در بر نخواهد گرفت و مقصود از امّت در آيه «وَ كَذلِكَ جَعَلْنـكُمْ أُمَّةً وَسَطًا» نيز همه آنان نيستند، بلكه امّت در اين آيات بر ذريّه ابراهيم(عليه السلام) منطبق مى‌گردد.
2. از جمله حقايق قرآنى كه خداوند، بارها بدان اشاره فرموده گواهى* دادن گواهان در دادگاه عدل الهى است:«فَكَيفَ اِذا جِئنا مِن كُلِّ أُمَّة بِشَهيد وَ جِئنابِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهيدًا» (نساء/4، 41)، «وَ يَومَ نَبعَثُ مِن كُلّ أُمَّة شَهيدًا ثُمَّ لا يُؤذَنُ لِلَّذينَ كَفَرُوا وَلاهُمْ يُستَعتَبون» (نحل/16، 84)، «ووُضِعَ الكِتـبُ وجىءَ بِالنَّبيّينَ والشُّهَداء» (زمر/39، 69) اين گواهى، شامل افعال اُمَم و تبليغ رسالت پيامبران(عليهم السلام)نيز مى‌شود، چنان كه اين آيه به آن اشاره دارد
[11]: «فلَنَسئلَنَّ الَّذينَ أرسِلَ اِلَيهِم وَ لَنَسئلَنَّ المُرسَلينَ» (اعراف/7، 6) و گرچه اين گواهى دادن در روز قيامت خواهد بود؛ ولى تحمّل آن، در دنياست،[12] به دليل سخن عيسى(عليه السلام): «وَ كُنتُ عَلَيهِم شَهيدًا ما دُمتُ فيهِم فَلَمّا تَوَفَّيتَنى كُنتَ أنتَ الرَّقيب عَلَيهِم وَ أَنتَ عَلى كُلِّ شَىء شَهيد» (مائده/5 ، 117) و آيه 159 نساء/4[13]: «واِن مِن اَهلِ الكِتـبِ اِلاّ لَيُؤمِنَنَّ بِهِ قَبلَ مَوتِهِ ويَومَ القِيـمَةِ يَكونُ عَلَيهِم شَهِيدا»  گواه بودن امّت وسط نيز ايجاب مى‌كند كه ايشان گروهى خاص و داراى مقام و موقعيت ويژه‌اى باشند تا بتوانند ضمن نظارت بر اعمال همه مردم در همه دورانها، در قيامت اقامه شهادت كنند، زيرا اوّلاً انسانهاى عادى فقط ظاهر افعال مردم را درك مى‌كنند؛ امّا به حقايق اعمال و امور نفسانيه از قبيل كفر، ايمان، فوز و خسران آنان آگاهى ندارند، با آنكه اين امور نيز مورد مؤاخذه قرار مى‌گيرد[14]: «ولـكِن يُؤاخِذُكُم بِما كَسَبَت قُلوبُكُم» (بقره/2، 225) و ثانياً عموم مسلمانان در زمان امّتهاى ديگر حضور نداشته‌اند، در حالى كه شهادت، مترتب بر حضور شاهد در حال انجام عمل از سوى مشهود عليه است.[15] ثالثاً در امت اسلام، ظالمان، جباران و عصيانگرانى هستند كه گواهى آنها حتى در كمترين امور (و به تصريح روايتى بر چند كيلو خرما) پذيرفته نيست،[16] پس آنها چگونه مى‌توانند بر تبليغ رسالت پيامبرانى همچون موسى، عيسى، ابراهيم و ساير انبيا(عليهم السلام)گواه باشند؟ بنابراين، امت وسط مورد نظر خداوند همه امّت مسلمان نيستند.[17]
از نظر برخى گرچه از آيه امّت وسط (بقره/2، 143) حجيت اجماع همه امت و عدالت آنان استفاده مى‌شود؛ ولى اين بدان معنا نيست كه فرد فرد اين امت از خطا مصون باشند، بلكه مفيد اين معناست كه اجمالا درميان آنان افرادى با ويژگى مصونيت از لغزش يافت مى‌شوند.[18] شهيد در آياتى از قبيل آيات ياد شده هم به معناى گواه و هم به معناى الگو و اسوه دانسته شده است، چنان‌كه به اعتبار اسوه بودن شهيد (الگويى كه مردم او را مى‌بينند) است كه مى‌توان به وى احتجاج كرد و به اعتبار شاهد بودن اوست كه مى‌توان به شهادتش استناد كرد.[19]
عدّه‌اى امّت وسط در آيه 143 بقره/2 را همه مسلمانان و خطاب در «جَعَلنـكُم» را متوجّه همه آنان دانسته، آنگاه با توجّه به معناى وسط، براى امّت وسط بودن مسلمانان وجوه متفاوتى ذكر كرده‌اند؛ برخى وسط را به معناى «عدل» و مفاد آيه را عدالت همه امت پيامبر(صلى الله عليه وآله)دانسته‌اند.[20] برخى ديگر وسط را به معناى «ميانه» گرفته و مدلول آيه را ميانه بودن امّت اسلامى دانسته‌اند. اينان در توضيح «ميانه بودن» امت رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)به نكاتى اشاره كرده‌اند:
1. بين پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ساير امّتها وسط واقع شده‌اند تا اينكه آن حضرت، مُشرِف بر امّت و آنان نيز شاهد بر ديگر اُمم باشند.
[21]
2. نسبت به اهل كتاب از يك سو و مشركان و بت پرستان از سوى ديگر، حدّ وسط هستند، زيرا بعضى از اهل كتاب مانند نصارا فقط به تقويت روح پرداخته و كمالات جسم را كه خداوند در انسان به وديعت نهاده رها كرده‌اند و در مقابل، مشركان و بت‌پرستان، فضايل روح را رها كرده فقط به ماديات و لذتهاى جسمى رو آورده‌اند؛ امّا امت اسلام در راستاى تأمين سعادت خويش به‌اقتضاى نيازهاى روحى و جسمى انسان بين فضايل و كمالات معنوى و مادى جمع كرده است.[22]
3. از ميانه‌روى در فكر برخوردارند. اين امت در انديشه خود بر عقلانيت متكى است؛ نه ذهن‌گرا و نه پيرو تجربه است، بلكه در محصولات فكرى و تجربى، دقّت لازم را به‌كار برده و همواره در پى يافتن حكمت هستند.[23]
4. در تربيت ميانه‌رواند. مسلمانان در اجراى قوانين نه صرفاً بر وجدان درونى تكيه مى‌كنند و نه فقط به نيروى اجبار متوسّل مى‌شوند، بلكه با توجّه به اقتضاى موارد، از هر دو روش بهره مى‌برند، زيرا از نظر اسلام پرورش از راه تشريع و تأديب از يك سو و شعور و فطرت از سوى ديگر قابل دستيابى است.[24]
5 . براساس آموزه‌هاى اسلام، نه فرد را مُنحلّ در جامعه و نه جامعه را امرى موهوم مى‌انگارند، بلكه هر يك از فرد و اجتماع را تأثيرگذار در ديگرى و مكمل يكديگر مى‌دانند.[25]
6 . امت اسلامى در متوسط‌ترين مكانها ميان شرق و غرب و جنوب و شمال جهان به وجود آمد تا آنكه به راحتى الگوى همگان قرار گيرد و تمامى بشر از محصولات اين شجره طيّبه برخوردار گردند.[26]
7. سرآغاز پيدايش اسلام، زمانى است كه يك‌سوى آن، به دوران طفوليت بشر (دوران اوهام و خرافات) منتهى مى‌گردد و سوى ديگرش، طلوع رشد عقلى اوست و اين بهترين فرصت براى طرح كامل‌ترين اديان خداوندى است.[27]شايان ذكر است كه گرچه صاحبان نظرات ياد شده در صدد بر آمده‌اند تا مراد از امّت وسط را همه مسلمانان بدانند؛ امّا با توجّه به دلايلى كه گذشت امّت وسط تنها گروهى خاص از آنان با ويژگيهايى برجسته‌اند، مگر اينكه گفته شود امت وسط بودن مسلمانان به اعتبار اشتمال آنان بر گروه ياد شده است.[28]
اين گروه ممتاز همان اهل بيت(عليهم السلام) هستند كه براساس روايات گوناگون، آيه 143 بقره/2 در شأن آنان نازل شده و ويژه ايشان است. اختصاص امّت وسط به اين گروه خاص تجوّزى درپى نداشته و منافاتى با فراگير بودن خطابهاى قرآن ندارد، زيرا امّت به معناى همه كسانى كه به رسول خدا ايمان آورده‌اند از استعمالات نو پديد پس از عصر نزول قرآن است وگرنه امّت در قرآنگاه به معناى قوم و گروه به‌كار رفته (هود/11، 48) و گاه بر يك فرد اطلاق شده (نحل/16، 120) و بعضى از خطابهاى قرآن شامل برخى افراد نمى‌شود، چنان كه در آيه 47 بقره/2 خطاب متوجّه به بنى‌اسرائيل: «فَضَّلتُكُم عَلَى العــلَمين» شامل قارون نمى‌شود.[29]
در مجموع شايد بتوان احتمال تازه‌اى در معناى آيه مطرح كرد و براساس آن بين دو قولى كه در مسئله وجود دارد به اين صورت جمع كرد كه خطاب مذكور در آيه را عام و شامل همه مسلمانان گرفت، آنگاه در مورد امامان معصوم(عليهم السلام)كه كامل‌ترين افراد امت به شمار مى‌آيند واژه شهيد را در آيه ـ كه به صورت جمع به‌كار رفته ـ هم به معناى الگو و هم به معناى گواه دانسته و درباره ساير افراد امت آن را تنها به معناى الگو براى ساير امم دانست، چنان كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نيز خود الگوى امّت اسلامى است و به اين الگو بودن در آيه كريمه «لَقَد كانَ لَكُم فى رَسولِ اللّهِ اُسوَةٌ حَسَنَةٌ ...» (احزاب/33، 21) تصريح شده است. گفتنى است كه الگو بودن امت اسلام را براى ديگر امتها مى‌توان با برخى از وجوهى كه دربيان ميانه بودن امت رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)گذشت توجيه كرد.

منابع

اقرب الموارد فى فصح العربية و الشوارد؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير اطيب البيان؛ تفسير العياشى؛ التفسير الكبير؛ تفسير موضوعى قرآن كريم؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الصحاح تاج اللغة و صحاح‌العربيه؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ فى ظلال القرآن؛ القاموس المحيط؛ كشف‌الاسرار و عدة الابرار؛ مجمع البحرين؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ معانى القرآن، فراء؛ مفردات الفاظ القرآن؛ المنجد فى‌اللغه؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نثر طوبى.
سيد جعفر ربانى و بخش فلسفه و كلام




[1]. مفردات، ص 86 ؛ نثر طوبى، ج 1، ص 37؛ مجمع‌البحرين، ج 1، ص 106 ـ 107، «امة».
[2]. مجمع البحرين، ج 4، ص 498؛ الصحاح، ج 3، ص 1167؛ اقرب‌الموارد، ج 5 ، ص 765، «وسط».
[3]. مجمع‌البيان، ج1، ص414؛ التحقيق، ج13، ص 99، «وسط».
[4]. مفردات، ص 869 ، «وسط» .
[5]. القاموس المحيط، ج 1، ص 932، «وسط»؛ المنجد،، ص 900.
[6]. تفسير عياشى، ج 1، ص 63 ؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص 415؛ البرهان، ج 1، ص 344.
[7]. الميزان، ج 1، ص 321.
[8]. أطيب البيان، ج 2، ص 230.
[9]. الميزان، ج 1، ص 323.
[10]. الميزان، ج 1، ص 322.
[11]. همان، ص 320.
[12]. تفسير موضوعى، ج 6 ، ص 166.
[13]. الميزان، ج 1، ص 320.
[14]. الميزان، ج 1، ص 320.
[15]. الفرقان، ج 2، ص 184.
[16]. تفسير عياشى، ج 1، ص 63 .
[17]. الميزان، ج 1، ص 321.
[18]. التفسير الكبير، ج 4، ص 111.
[19]. تفسير موضوعى، ج 6 ، ص 165.
[20]. معانى‌القرآن، ص 83 ؛ جامع‌البيان، مج 2، ج 2، ص 143؛ كشف الاسرار، ج       ، ص 390.
[21]. فى ظلال القرآن، ج 1، ص 130 ـ 131؛ التحقيق، ج 13، ص 101، «وسط».
[22]. فى ظلال القرآن، ج 1، ص 131؛ اطيب البيان، ج 2، ص 229؛ الميزان، ج 1، ص 319.
[23]. فى ظلال القرآن، ج‌1، ص‌131.
[24]. فى ظلال القرآن، ج‌1، ص‌131.
[25]. فى ظلال القرآن، ج‌1، ص‌131.
[26]. فى ظلال القرآن، ج‌1، ص‌131.
[27]. فى ظلال القرآن، ج‌1، ص‌131.
[28]. الميزان، ج 1، ص 321.
[29]
. همان، ص 297.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

اعتدال: ميانه‌روى، برگزيدن راهى ميان افراط و تفريط

اعتدال مصدر باب افتعال از ريشه «ع‌ـ‌د‌ـ‌ل» و در لغت به معناى حدّ متوسط بين دو وضعيت ديگر[1] و به‌طور كلى هرگونه تناسبى است كه لازمه آن برقرارى مساوات بين جهات مختلف است[2]، ازاين‌رو نقطه مقابل اعتدال، افراط و تفريط ناميده‌مى‌شود[3] كه مفهوم جامع هر دو فساد به معناى خروج از حالت اعتدال است، بنابراين، دو‌مفهوم «اعتدال» و «صلاح» با يكديگر رابطه جانشينى و هر دو با مفهوم «فساد» رابطه تقابل دارند[4]; همچنين با توجه به اينكه اعتدال به‌معناى ميانه‌روى است، اسراف* نقطه مقابل آن به‌شمار مى‌رود.[5]
اعتدال در فرهنگ اسلامى در معانى اصطلاحى گوناگونى به‌كار رفته كه همه آنها با‌معناى لغوى تقارب دارد. در پزشكى به حالت هماهنگى ميان «اخلاط چهارگانه» اعتدال گفته‌مى‌شود[6] و در جغرافيا نيز به خط استوا كه فاصله يكسانى با قطب شمال و جنوب دارد و ساعات شب و روز در آن ثابت است محل اعتدال گفته مى‌شود.[7] در علم هيئت نيز از نقطه تقاطع منطقة البروج و معدّل النهار به اعتدال ربيعى و خريفى تعبير مى‌كنند.[8]
واژه اعتدال در قرآن كريم نيامده است; ولى اين مفهوم را مى‌توان از واژگان «قوام» (فرقان/25، 67)، «وسط» (بقره/2،143)، «قصد» (لقمان/31،19)، «سواء» (قصص /28،22) و «حنيف» (آل‌عمران/3، 67) استفاده كرد. همه اين واژگان با اندكى اختلاف به وضعيت ميانه و حدّ وسط اشاره دارد. از سوى ديگر واژگان «اسراف»، «اتراف»، «تبذير»، «غلوّ»، «اعتداء»، «فَرط»، «تفريط» و «قتر» كه در دو سوى وضعيت ميانه قرار دارد در ارتباط وثيق با موضوع اعتدال است.
در احاديث اسلامى نيز موضوع اعتدال بيشتر در قالب كليد واژه «قصد» مورد تأكيد و سفارش ويژه قرار گرفته و با معادل قرار دادن آن با مفهوم حق، هرگونه خروج از راه اعتدال نوعى ستم شمرده شده است.
[9]
جهان آفرينش از نگاه قرآن به شيوه‌اى متناسب و معتدل تصويرشده (نازعات/79،28ـ29; اعلى/87،2) و در اين ميان از مراعات اعتدال در آفرينش انسان نيز به‌طور خاص ياد شده است. (شمس/91،7)[10]

اعتدال اديان توحيدى:

قرآن كريم از ابراهيم و آيين او به «حنيف» تعبير كرده است: «ما كانَ اِبرهيمُ يَهودِيـًّا و لا نَصرانِيـًّا ولـكِن كانَ حَنِيفـًا مُسلِمـًا وما كانَ مِنَ المُشرِكِين» (آل‌عمران/3،67)، «اِنَّ اِبرهيمَ كانَ اُمَّةً قانِتـًا لِلّهِ حَنيفـًا ولَم يَكُ مِنَ المُشرِكين». (نحل/16،120 و نيز آيه 135 بقره/2) واژه «حنيف» به معناى دور شدن از گمراهى به سوى راه مستقيم و لازمه آن حفظ اعتدال است، ازاين‌رو برخى لغويان «حنف» را به معناى اعتدال، تأنّى و آرامش در راه رفتن به‌گونه‌اى كه از مسير انحرافى رخ ندهد دانسته و حنيف را به انسان باوقار و آرام كه از افراط و تفريط، تيزى و تندى، و خروج از اعتدال و نرمى به دور است معنا كرده‌اند.[11] ابراهيم(عليه السلام)حنيف است، زيرا هم از شرك مصون است و هم از گفته‌ها و باورهاى خارج از اعتدال و غير واقعى يهود و نصارا برحذر است.[12]
قرآن كريم در آيات 12، 60 و 77 مائده/5 از دين موسى(عليه السلام) و دين عيسى(عليه السلام)و راهى را كه اين دو پيامبر بزرگ الهى بر روى بشريت گشودند به «سواء السبيل» تعبير كرده است و از آنان مى‌خواهد كه بدون غلوّ در همين مسير اعتدال حركت كرده و از آن منحرف نگردند و در آيه 22 قصص/28 حضرت موسى(عليه السلام) توفيق گام نهادن در سواءالسبيل را آرزو مى‌كند: «قالَ عَسى رَبّى اَن يَهدِيَنى سَواءَ السَّبيل». سواءالسّبيل راه مستقيم و هموارى است كه از انحراف به راست و چپ و پستى و بلندى و گمراهى و تجاوز مصون است.[13] آيه 5 بيّنه/98 نيز از فرمان يافتن اهل كتاب به اعتدال و حنيف بودن خبر مى‌دهد: «و ما اُمِروا اِلاّ لِيَعبُدُوا اللّهَ مُخلِصينَ لَهُ الدّينَ حُنَفاءَ ويُقيمُوا الصَّلوةَ ويُؤتُوا الزَّكوةَ وذلِكَ دينُ القَيِّمَه» از آيه 66 مائده/ 5 نيز استفاده مى‌شود كه آموزه‌هاى كتب آسمانى متعادل و به دور از هرگونه افراط و تفريط است و اهل كتاب پايبند به تورات و انجيل از اعتدال برخوردارند و امت مقتصد شمرده مى‌شوند[14]:«ولَو اَنَّهُم اَقاموا التَّورةَ والاِنجيلَ وما اُنزِلَ اِلَيهِم مِن رَبِّهِم لاََكَلوا مِن فَوقِهِم ومِن تَحتِ اَرجُلِهِم مِنهُم اُمَّةٌ مُقتَصِدَةٌ وكَثيرٌ مِنهُم ساءَ ما يَعمَلون»، با اين حال بر اساس گزارش قرآن بسيارى از اهل كتاب از مسير اعتدال خارج گشتند، از همين رو در آيه 135 بقره/2 آيين معتدل ابراهيم را در مقابل يهوديان و مسيحيان مطرح مى‌كند: «و قالوا كونوا هودًا اَو نَصـرى تَهتَدوا قُل بَل مِلَّةَ اِبرهيمَ حَنيفـًا وما كانَ مِنَ المُشرِكين» و در آيه 67 آل‌عمران / 3 يهودى بودن و نصرانى بودن ابراهيم را نفى و بر حنيف بودن او تأكيد مى‌كند: «ما كانَ اِبرهيمُ يَهودِيـًّا ولا نَصرانِيـًّا ولـكِن كانَ حَنِيفـًا مُسلِمـًا وما‌كانَ مِنَ المُشرِكِين» بر‌اساس آيات 72‌ـ‌77 مائده/5 و 171 نساء/4 و 30 توبه/9 يهود و نصارا از حدّ اعتدال و مدار توحيد خارج و به غلوّ يعنى الوهيت عُزَير و عيسى و تثليث گرفتار شدند، چنان‌كه آيه 27 حديد/57 از رهبانيت و ترك دنيا كه بر ساخته مسيحيان است گزارش مى‌كند.
دين اسلام نيز بر اعتدال و ميانه‌روى استوار است و ابراهيم(عليه السلام) كه نخستين مسلمان است با وصف «حنيف» ستايش شده است (آل‌عمران/3، 67) و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مأمور شده است كه از آيين ميانه ابراهيم(عليه السلام)پيروى كند: «ثُمَّ‌اَوحَينا اِلَيكَ اَنِ اتَّبِع مِلَّةَ اِبرهيمَ حَنيفـًا وما كانَ مِنَ المُشرِكين» (نحل/16،123 و نيز بقره/2، 135) در روايتى اميرمؤمنان(عليه السلام)پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) را با اوصافى ستود و از جمله فرمود: او به ميانه‌روى فرمان داد.
[15]
دين اسلام بر اثر پيروى از آيين معتدل ابراهيم نيكوتر و برتر معرفى شده است: «و مَن اَحسَنُ دينـًا مِمَّن اَسلَمَ وجهَهُ لِلّهِ وهُوَ مُحسِنٌ واتَّبَعَ مِلَّةَ اِبرهيمَ حَنيفـًا» (نساء/4،125) قرآن‌كريم خود را نيز كتابى معتدل و به دور از هرگونه انحراف و كژى شناسانده و از خود با وصف «قيّم» كه به معناى معتدل و مستقيم است ياد‌مى‌كند[16]: «اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذى اَنزَلَ عَلى عَبدِهِ الكِتـبَ ولَم‌يَجعَل لَهُ عِوَجا * قَيِّمـًا لِيُنذِرَ بَأسـًا شَديدًا مِن لَدُنهُ ويُبَشِّرَ المُؤمِنينَ» (كهف/18،1،2) برخى، از آيه «و كُلُّ شَىء عِندَهُ بِمِقدار» (رعد/13، 8) استفاده كرده‌اند كه تشريع الهى همانند تكوين به مقدار و بر اساس مصلحت و حكمت است و در آن هيچ‌گونه افراط و تفريط راه‌ندارد.[17]

اعتدال امّت اسلامى:

«وكَذلِكَ جَعَلنـكُم اُمَّةً وسَطـًا لِتَكونوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ» (بقره/2،143) بر اساس يك احتمال اين آيه در پى معرفى امت اسلامى با وصف امتى معتدل و ميانه است. اعتدال امت اسلامى در مقايسه با ساير امتها از جمله يهوديان و مسيحيان مى‌تواند از جهت اعتقاد، جهانبينى، اخلاق، احكام، آداب و همه امور زندگى باشد، زيرا اين امت از جهت عقيده گرفتار غلوّ، شرك، جبر و تفويض نيست و درباره صفات خدا نه معتقد به تشبيه است و نه تعطيل، نه در امور مادى غوطهور شده تا از معنويات غافل شود و نه به رهبانيت و ترك دنيا روى آورده است، پس از جهت اخلاق، عبادت، اعتقاد و همه امور زندگى معتدل است و چون مسلمانان در مسير ميانه قرار دارند مى‌توانند همه خطوط انحرافى چپ و راست را ببينند و شاهد ساير امتها باشند.[18] برخى ذيل اين آيه گفته‌اند: اعتدال و وسط بودن امت اسلامى نشان هدايت اين امت به وسيله خداى سبحان است و آنان در اعتقاد، ميان افراط يعنى شرك و اعتقاد به تعدد خدايان و تفريط يعنى الحاد قرار دارند و در اخلاق بين حق روح و حق جسم جمع كرده و داراى اعتدال‌اند.[19] بر پايه روايتى امام صادق(عليه السلام) در تبيين «خَيرَ اُمَّة» در آيه «كُنتُم خَيرَ اُمَّة اُخرِجَت لِلنّاسِ» (آل‌عمران/3،110) آنان را امتى مى‌داند كه اجابت دعوت ابراهيم براى آنها واجب شد و آنها امتى ميانه‌رو و بهترين امتى هستند كه براى مردم فرستاده شده‌اند.[20]

انواع اعتدال

1. اعتدال در عقيده:

اعتدال در عقيده با اعتقاد به توحيد و تسليم در برابر حق تأمين مى‌شود، چنان‌كه از ابراهيم(عليه السلام)كه از برترين درجات توحيد و تسليم برخوردار است بارها با وصف «حنيف» ياد شده است (آل‌عمران/3، 67; نحل‌/16، 120) و از طريقى كه پيامبران بر پايه يكتاپرستى بنا نهاده‌اند به «صراط مستقيم» تعبير شده است (آل‌عمران/3،51)، بنابراين، توحيد ميانه انكار خدا و شرك به خداست[21] و هر كس به كفر و شرك آلوده باشد از مسير و محدوده اعتدال خارج شده است: «فَمَن كَفَرَ بَعدَ ذلِكَ مِنكُم فَقَد‌ضَلَّ سَواءَ السَّبيل» (مائده/5،12)، «ومَن يَتَبَدَّلِ الكُفرَ بِالايمـنِ فَقَد ضَلَّ سَواءَ السَّبيل» (بقره/2،108) در آيه 22 ملك / 67 اعتدال انسان مؤمن، به راه رفتن شخص ايستاده در راه مستقيم و انحراف كافر از اعتدال را به راه رفتن انسان نگونسار تشبيه كرده است: «اَفَمَن يَمشى مُكِبـًّا عَلى وجهِهِ اَهدى اَمَّن يَمشى سَويـًّا عَلى صِراط مُستَقيم»; همچنين قرآن كريم، شرك به خدا و ايمان نياوردن به آيات الهى را اسراف و خروج از مرز اعتدال دانسته و آن را عامل دشوارى زندگى دنيا و عذاب دردناك و ماندگار آخرت مى‌شمارد: «و كَذلِكَ نَجزى مَن اَسرَفَ ولَم‌يُؤمِن بِـايـتِ رَبِّهِ ولَعَذابُ الأخِرَةِ اَشَدُّ واَبقى» (طه/20،127) آيه 34 غافر/40 منكران نبوت را مسرف و گرفتار ريب خوانده است: «كَذلِكَ يُضِلُّ اللّهُ مَن هُوَ مُسرِفٌ مُرتاب»
شمارى از آيات قرآن كريم از اهل كتاب و مسيحيان مى‌خواهد تا در باورهاى خود معتدل و بر توحيد و نفى شرك كه از آموزه‌هاى اديان الهى است پايبند باشند و به الوهيت عيسى و تثليث كه كفر به خدا و مصداق غلوّ در دين است معتقد نشوند: «يـاَهلَ الكِتـبِ لا تَغلوا فى دينِكُم ولا‌تَقولوا عَلَى اللّهِ اِلاَّ الحَقَّ اِنَّمَا المَسيحُ عيسَى ابنُ مَريَمَ رَسولُ اللّهِ و كَلِمَتُهُ اَلقـها اِلى مَريَمَ و رُوحٌ مِنهُ فَـامِنوا بِاللّهِ و رُسُلِهِ و لا‌تَقولوا ثَلـثَةٌ انتَهوا خَيرًا لَكُم اِنَّمَا اللّهُ اِلـهٌ واحِدٌ سُبحـنَهُ اَن يَكونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ ما فِى السَّمـوتِ و ما فِى‌الاَرضِ وكَفى بِاللّهِ وكيلا» (نساء/4،171) در آيات 72‌ـ‌73 مائده/5 هم تأكيد‌مى‌كند كه خروج از راه ميانه توحيد و اعتقاد به الوهيت مسيح و تثليث، موجب شرك و كفر و غلوّ در دين است.
از آثار خروج از اعتدال عقيدتى عذاب دشوار و ماندگار آخرت است: «و كَذلِكَ نَجزى مَن اَسرَفَ و‌لَم‌يُؤمِن بِـايـتِ رَبِّهِ و لَعَذابُ الأخِرَةِ اَشَدُّ واَبقى» (طه/20،127) آيات 31‌ـ‌37 ذاريات/51 نيز به هلاكت و عذاب دنيوى جمعى از مسرفان اشاره دارد.

2. اعتدال در رفتار:

انطباق رفتار با شريعت و نيز هماهنگى آن با عرف، معيار اعتدال رفتار است، بنابراين بر اساس آموزه‌هاى قرآن كريم هر عملى كه از مصاديق بندگى خداوند به حساب آيد داراى اعتدال است: «و اَنِ اعبُدونى هـذا صِراطٌ مُستَقيم» (يس/36،61) در مقابل، هرگونه عصيان و نافرمانى پروردگار خروج از حدّ اعتدال و اسراف شمرده شده است، از همين رو خداوند در آيه 53 زمر/39 از گناهكاران با تعبير اسرافكاران ياد كرده: «الَّذينَ اَسرَفوا عَلى اَنفُسِهِم» و آنان را به توبه فرا مى‌خواند: «قُل يـعِبادِىَ الَّذينَ اَسرَفوا عَلى اَنفُسِهِم لا تَقنَطوا مِن رَحمَةِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ يَغفِرُ الذُّنوبَ جَميعـًا» در آيه 147 آل‌عمران/3 نيز گناهان را اسراف دانسته و طلب آمرزش مؤمنان را از خداوند گزارش مى‌كند:«رَبَّنَا اغفِر لَنا ذُنوبَنا و اِسرَافَنا فى اَمرِنا». به گفته جمعى از مفسران اسراف در آيه شامل هر گونه افراط و تفريط مى‌شود[22]; همچنين در آيه 28 كهف/18 كسانى را كه غفلت بر دلشان چيره شده و از هواى‌نفس پيروى مى‌كنند به افراط و خروج از حدّ ميانه وصف كرده است و از پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى‌خواهد از آنان اطاعت نكند: «ولا تُطِع مَن اَغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِكرِنا واتَّبَعَ هَوهُ وكانَ اَمرُهُ فُرُطـا» قرآن‌كريم بنى‌اسرائيل را از ريختن خون بيگناهان و فساد در زمين نهى كرده و از فساد و تبهكارى آنان به اسراف تعبير مى‌كند: «ثُمَّ اِنَّ كَثيرًا مِنهُم بَعدَ ذلِكَ فِى‌الاَرضِ لَمُسرِفون» (مائده/5،32)، چنان‌كه خودكامگى و استكبار و عصيان و طغيان فرعون نيز اسراف، و فرعون از مصاديق مسرفان به شمار آمده است: «اِنَّ‌فِرعَونَ لَعال فِى الاَرضِ واِنَّهُ لَمِنَ المُسرِفين» (يونس/10،83)، «اِنَّهُ كانَ عاليـًا مِنَ المُسرِفين» (دخان/44، 31)
از مصاديق اعتدال در رفتار، اعتدال در امور جنسى است. بر اساس آموزه‌هاى قرآن كريم مردان و زنان بايد با ازدواج و تشكيل خانواده به نيازهاى جنسى خود پاسخ دهند و هرگونه كامجويى جنسى خارج از چارچوب زندگى زناشويى افراط و خروج از حدّ اعتدال است، از همين رو قوم‌لوط كه زنان را وانهاده و به همجنس‌بازى گراييده بودند به شدت نكوهش شده و اسرافكار شمرده شده‌اند: «اِنَّكُم لَتَأتونَ الرِّجالَ شَهوَةً مِن دونِ النِّساءِ بَل اَنتُم قَومٌ‌مُسرِفون» در ادامه آيات، فرجام رقتبار آنان را اين‌گونه بيان مى‌كند: «واَمطَرنا عَلَيهِم مَطَرًا فانظُر كَيفَ كانَ عـقِبَةُ المُجرِمين» (اعراف/7، 81‌ـ‌84) آيات 32‌ـ‌34 ذاريات / 51 نيز نزول عذاب بر قوم لوط را گزارش مى‌كند. اين آيات نيز افراط و اسراف اين قوم را يادآور شده است:«قالوا اِنّا اُرسِلنا اِلى قَوم مُجرِمين * لِنُرسِلَ عَلَيهِم حِجارَةً مِن طين * مُسَوَّمَةً عِندَ رَبِّكَ لِلمُسرِفين» (ذاريات/51، 32‌ـ‌34) آيه 31 معارج/70 روابط جنسى خارج از حدود پذيرفته شده را تجاوز و خروج از اعتدال برمى‌شمارد: «فَمَنِ ابتَغى وراءَ ذلِكَ فَاُولئِكَ هُمُ العادون». بر اساس آموزه‌هاى قرآن كريم بايد به هنگام عادت ماهيانه همسران در معاشرت با آنان اعتدل را رعايت كرد. در شأن نزول آيه 222 بقره/2 آمده كه يهوديان معاشرت با زنان در دوران حيض را به‌طور مطلق حرام و نصارا مطلقاً جايز مى‌دانستند و حتى آميزش درآن حالت را جايز مى‌شمردند. مشركان عرب به ويژه آنان كه در مدينه زندگى مى‌كردند تحت تأثير يهود از زنان حايض جدا مى‌شدند. هنگامى كه در اين‌باره از پيامبر سؤال شد اين آيه نازل گرديد و از مسلمانان خواست تا راه ميانه را برگزينند و در دوران قاعدگى فقط از آميزش با آنان كناره گيرند: «و‌يَسئَلونَكَ عَنِ المَحيض قُل هُو أذًى فَاعتَزِلوا النِّساء فِى المَحيض و لا تَقربوهنَّ حَتّى يَطهُرن».
[23]اعتدال در راه رفتن و در سخن گفتن و پرهيز از فرياد و صداى بلند نيز از مصاديق اعتدال در رفتار است كه قرآن كريم در قالب اندرزهاى لقمان به فرزندش بر آنها پاى فشرده است: «واقصِد فى مَشيِكَ واغضُض مِن صَوتِكَ اِنَّ اَنكَرَ الاَصوتِ لَصَوتُ الحَمير» (لقمان/31،19) بر پايه روايتى از اميرمؤمنان(عليه السلام) رعايت حدّ متعارف و اعتدال در سخن گفتن و نيز اعتدال در راه رفتن از نشانه‌هاى جوانمردى شمرده شده است.[24] اعتدال صدا در نماز نيز سفارش شده است; خداى متعالى به پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)مى‌فرمايد: نمازت را به صداى بلند مخوان و بسيار آهسته‌اش مكن و ميان آن دو، راهى (معتدل) بجوى: «ولا تَجهَر بِصَلاتِكَ ولا‌تُخافِت بِها وابتَغِ بَينَ ذلِكَ سَبيلا» (اسراء/17،110)
اعتدال در عبادت نيز از آيات نخست سوره‌طه استفاده شده است. بر پايه روايتى از امام‌باقر و امام صادق(عليهما السلام)پاهاى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بر اثر ايستادن به نماز ورم مى‌كرد و خداوند با فرو‌فرستادن اين آيات از او خواست تا خود را به‌تعب و رنج نيفكند
[25]: «طـه * ما اَنزَلنا عَلَيكَ القُرءانَ لِتَشقى * اِلاّ تَذكِرَةً لِمَن يَخشى». (طه/20، 1‌ـ‌3) روايت فوق از ابن‌عباس نيز نقل شده است.[26]

3. اعتدال در امور اقتصادى:

اين نوع از اعتدال خود داراى مصاديق گوناگونى است:

الف. اعتدال در بهره‌گيرى از نعمتهاى دنيوى:

در كسب ثروت نبايد از مرزهاى تعيين شده خارج شد، بلكه بايد با توجه به حقوق ديگران اعتدال را رعايت كرد. آيه 141 انعام/6 استفاده از ثمره زراعت را جايز شمرده و سپس از اسراف نهى‌مى‌كند كه بنابر يك احتمال اسراف در اين آيه به معناى نپرداختن حقوق تهيدستان است[27]: «كُلوا مِن ثَمَرِهِ اِذا اَثمَرَ وءاتوا حَقَّهُ يَومَ حَصادِهِ ولا‌تُسرِفوا». در آيه 6 نساء /4 نيز كسب مال از راهِ نامشروع و از جمله تصرف در مال يتيم اسراف و خروج از اعتدال شمرده شده است: «فَاِن ءانَستُم مِنهُم رُشدًا فَادفَعوا اِلَيهِم اَمولَهُم ولا تَأكُلوها اِسرافـًا وبِدارًا». در مقابل، ترك دنيا و عدم بهره‌گيرى از مواهب الهى نيز مذموم است، چنان‌كه قرآن كريم مسيحيان را به سبب گرايش به رهبانيت نكوهش مى‌كند و رهبانيت را نه از جانب خدا بلكه ساخته و پرداخته مسيحيان مى‌داند[28]: «و رَهبانيَّةً اِبتَدَعوها ما كَتَبنـها عَلَيهِم...» (حديد/57،27); همچنين قرآن از مؤمنان مى‌خواهد در زمينه استفاده از نعمتهاى حلال الهى جانب اعتدال را رعايت كنند و بى‌جهت آن را بر خود حرام نكنند:«يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تُحَرِّموا طَيِّبـتِ ما اَحَلَّ اللّهُ لَكُم ولا‌تَعتَدوا اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ المُعتَدين» (مائده/5،87) بر اساس شأن نزول اين آيه هنگامى كه گروهى از صحابه تصميم گرفتند از ترس قيامت لذتهاى دنيا را ترك گويند و تنها به عبادت بپردازند پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)آنان را از اين كار باز‌داشت و فرمود: من، هم تهجد مى‌كنم و هم مى‌خوابم; برخى روزها را روزه مى‌دارم و بعضى را افطار مى‌كنم، گوشت و چربى مى‌خورم و با زنان خلوت مى‌كنم، اين سنّت من است و هر كه از آن روى برگرداند از من نيست، آنگاه صحابه را گرد هم آورد و در اجتماع آنان فرمود: چرا گروهى زنان، طعامها، بوى خوش، خواب و ساير لذتهاى مباح را بر خويش حرام كرده‌اند؟ بدانيد كه من شما را به زندگى همانند احبار و زهدپيشگان نصارا فرمان نمى‌دهم، زيرا در دين من پرهيز از خوردن گوشت و تحريم زنان و صومعه‌نشينى نيست. سياحت امت من روزه و رهبانيت آنان جهاد است. خداى را بپرستيد، به او شرك نورزيد و حج و عمره به‌جا‌آوريد و نماز برپا داريد و زكات دهيد و روزه ماه رمضان بداريد. همانا آنان‌كه پيش از شما بودند به جهت سختگيرى بر خود هلاك شدند. آنان بر خود سخت گرفتند و خدا بر ايشان سخت گرفت. آن هنگام آيه فوق نازل شد.[29] در آيات 172 بقره/2 و 88 مائده/5 و 51 مؤمنون/23 بر استفاده از امور حلال فرمان داده است. البته انسان به هنگام برخوردارى از نعمتهاى دنيوى نبايد در لذتهاى زودگذر دنيوى فرو رود و در شادمانى افراط كند، زيرا موجب بى‌توجهى انسان به آخرت و عمل صالح مى‌گردد، چنان‌كه بنى‌اسرائيل به قارون مال‌اندوز گفتند: «لا تَفرَح اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الفَرِحين» (قصص/ 28، 76) «فَرِح» صيغه مبالغه و به معناى كسى است كه در شادمانى افراط كند[30]، بنابراين، انسان مى‌تواند درحالى‌كه براى آخرت و سراى باقى مى‌كوشد از نعمتهاى دنيوى نيز برخوردار باشد: «وابتَغِ فيما ءاتـكَ اللّهُ الدّارَ الأخِرَةَ ولا تَنسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنيا» (قصص/28،77)

ب. اعتدال در خوردن و آشاميدن:

آيه31 اعراف /7 پس از بيان جواز عمومى خوردن و آشاميدن رعايت اعتدال و پرهيز از پرخورى زيانبار[31] را يادآور شده است: «كُلوا واشرَبوا ولا‌تُسرِفوا اِنَّهُ لايُحِبُّ المُسرِفين». در آيه 32 اعراف/7 خداوند كسانى را كه تفريط كرده[32] و خوراكيها و نوشيدنيهاى لذيذ و گوارا را بر خود حرام كرده‌اند نكوهش مى‌كند: «قُل‌مَن حَرَّمَ زينَةَ اللّهِ الَّتى اَخرَجَ لِعِبادِهِ والطَّيِّبـتِ مِنَ الرِّزقِ قُل هِىَ لِلَّذينَ ءامَنوا فِى الحَيوةِ الدُّنيا خالِصَةً يَومَ‌القِيـمَةِ». در آيه 141 انعام/6 نيز پس از تجويز خوردن ميوه‌هاى گوناگون از زياده‌روى در مصرف (اسراف) نهى كرده است و در آيه 87 مائده/5 هم مؤمنان را از افراط در استفاده از نعمتهاى حلال باز داشته است.[33]
افزون بر لزوم ميانه‌روى در خوردن و آشاميدن بايد در مصرف مال در همه امور زندگى اعتدال داشت، چنان‌كه بسيارى از مفسران براى اسراف در آيات فوق معنايى وسيع قائل شده‌اند; آنان مواردى مانند تضييع و اتلاف مال، عدم استفاده از سرمايه[34]، مصرف بيش از حدّ درآمد[35] و مصرف بيش از حدّ نياز[36] را از مصاديق اسراف و خروج از ميانه‌روى برشمرده‌اند. برخى از آيه 87 مائده/5 نيز استفاده كرده‌اند كه در بهره‌گيرى از امور حلال نبايد از حد تجاوز كرد: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تُحَرِّموا طَيِّبـتِ ما اَحَلَّ اللّهُ لَكُم ولا‌تَعتَدوا اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ المُعتَدين».

ج. اعتدال در انفاق:

برگزيدن ميانه‌روى و حدّ وسط در انفاق از ويژگيهاى «عبادالرحمان» شمرده شده است; آنان در انفاق نه اسراف مى‌كنند و نه تنگ مى‌گيرند، بلكه در ميان اسراف (افراط) و اقتار (تفريط) راه ميانه را برمى‌گزينند: «والَّذينَ اِذا اَنفَقوا لَم يُسرِفوا ولَم يَقتُروا وكانَ بَينَ ذلِكَ قَوامـا» (فرقان/25،67) بر پايه روايتى امام صادق(عليه السلام) در تبيين ميانه‌روى در اين آيه مشتى ريگ برداشت و ابتدا مشت خود را محكم گرفت، به‌گونه‌اى كه چيزى از آن نريخت و فرمود: اين «اقتار» است. سپس مشتى ديگر برداشت و دست خود را گشود و همه را بر زمين ريخت و فرمود: اين اسراف است و در مرتبه سوم مشتى برداشت و بخشى از آن را ريخت و قسمتى را نگاه داشت و فرمود: اين «قوام» است[37]; همچنين قرآن كريم پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)را به رعايت ميانه‌روى در انفاق فرا‌مى‌خواند و از او مى‌خواهد تا دستش را به‌گردنش زنجير نكند; يعنى انفاق و بخشش را ترك نكند و در عين حال اهل گشاده دستى و اسراف هم نباشد، به‌گونه‌اى كه بر اثر ندارى و ناچارى از فعاليت باز ماند و خود را سرزنش كند: «و‌لا‌تَجعَل يَدَكَ مَغلولَةً اِلى عُنُقِكَ ولا‌تَبسُطها كُلَّ البَسطِ فَتَقعُدَ مَلومـًا مَحسورا» (اسراء/17،29) برخى مفسران در توضيح اين آيه گفته‌اند: انفاق و صرف مال، در يك سوى آن بخل‌و‌آز است كه براى نيازمندان و حتى صاحب‌مال زيانبار است، زيرا موجب نفرت متقابل مردم و صاحب مال از يكديگر مى‌شود و در سوى ديگر آن تبذير و اسراف است كه آن نيز زيانبار است، زيرا مال به دست نيازمند نمى‌رسد و در‌مسير شايسته و مناسب هزينه نمى‌گردد و صرف مال در جايگاه مناسب آن، وضعيت ميانه‌اى است كه مطلوب است و از مجموع دو نهى آيه استفاده مى‌شود.[38]
بسيارى از مفسران گفته‌اند: گشاده‌دستى زياد اگر موجب ناتوانى شخص از پرداختن به ديگر تكاليف گردد از مصاديق اسراف در انفاق شمرده‌مى‌شود.[39]
قرآن در آيه 219 بقره/2 نيز به انفاق مازاد بر نيازمندى سفارش مى‌كند[40]: «و يَسـَلونَكَ ماذَا يُنفِقونَ قُلِ العَفو» در شأن نزول آيه 141 انعام/6 گفته‌اند كه شمارى از مسلمانان بيش از حد انفاق مى‌كردند، به‌گونه‌اى كه خود در اداره زندگى با مشكل مواجه مى‌شدند و خداوند با نهى«لا‌تُسرِفوا اِنَّهُ لا يُحِبُّ المُسرِفين» آنان را از افراط در انفاق برحذر داشته‌است.[41]

اعتدال در حدود و قصاص و انتقام :

كيفر مجرم و انتقام از او بايد عادلانه و متناسب با جرم باشد. قرآن كريم در صورت ارتكاب قتل عمد براى ولىّ مقتول، حق قصاص قرار داده و در اجراى حكم براى ولىّ دم افراط و خروج از اعتدال را جايز ندانسته است: «و مَن قُتِلَ مَظلومـًا فَقَد جَعَلنا لِوَليِّهِ سُلطـنـًا فَلا يُسرِف فِى القَتلِ اِنَّهُ كانَ مَنصورا» (اسراء/17،33) و چون اعتدال در اين مورد لازم است جايز نيست به جز قاتل، شخص ديگرى كشته شود[42] يا در برابر يك قتل بيش از يك نفر قصاص شود[43]، مگر در صورتى كه چند نفر در قتل مشاركت داشته باشند; همچنين پرهيز از افراط در اين زمينه اقتضا دارد كه كشتن قاتل به شيوه‌اى دردناك‌تر از كشتن مقتول نباشد[44]، بدن قاتل پس از كشته شدن مثله نشود[45]، حكم قصاص پيش از صدور حكم قاضى اجرا نگردد[46] و پس از گرفتن ديه، قاتل كشته نشود.[47] بر اساس آيات 39‌ـ‌40 شورى/ 42 انتقام از ستمگر جايز شمرده شده است. البته لازم است انتقام به مقدار ستم باشد و از افراط پرهيز گردد; ولى با وجود جواز انتقام، خداوند متعالى به عفو و گذشت سفارش كرده است[48]: «والَّذينَ اِذا اَصابَهُمُ البَغىُ هُم يَنتَصِرون * و جَزؤُا سَيِّئَة سَيِّئَةٌ مِثلُها فَمَن عَفا واَصلَحَ فَاَجرُهُ عَلَى اللّهِ اِنَّهُ لا يُحِبُّ الظّــلِمين» قرآن كريم همچنين مقابله به مثل در صورت تجاوز مشركان در ماههاى حرام را جايز شمرده است، با اين حال به رعايت تقوا و خارج‌نشدن از مسير اعتدال هشدار داده است[49]: «فَمَنِ اعتَدى عَلَيكُم فاعتَدوا عَلَيهِ بِمِثلِ مَا‌اعتَدى عَلَيكُم واتَّقوا اللّه» (بقره/ 2، 193); همچنين خشم و كينه نسبت به گروهى نبايد زمينه تجاوز و ستم به آنان شود، هرچند از مشركان باشند[50]:«ولا‌يَجرِمَنَّكُم شَنَـانُ قَوم اَن صَدّوكُم عَنِ المَسجِدِ الحَرامِ اَن تَعتَدوا» (مائده/5،2)

عوامل خروج از اعتدال

1. جهل:

بر اساس آيه 55 نمل/27 لوط(عليه السلام)جهالت قوم خود را عامل خروج آنان از اعتدال و گرايش آنان به همجنس‌بازى معرفى مى‌كند: «اَئِنَّكُم لَتَأتونَ الرِّجالَ شَهوَةً مِن دونِ النِّساءِ بَل اَنتُم قَومٌ‌تَجهَلون».

2. تمايلات نفسانى:

قرآن كريم افراط‌گرايان را پيرو هواى نفس خويش معرفى مى‌كند: «ولا تُطِعْ مَن اَغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِكرِنا واتَّبَعَ هَوهُ وكانَ اَمرُهُ فُرُطـا» (كهف/18،28)، چنان‌كه هواپرستى را عامل انحراف جنسى شمرده است: «و يُريدُ الَّذينَ يَتَّبِعونَ الشَّهَوتِ اَن تَميلوا مَيلاً عَظيما» (نساء/4،27); همچنين قرآن از مسيحيان مى‌خواهد كه در دين خود غلوّ نكنند و در پى هوا و هوس يهوديان كه در دين خود غلوّ كرده و از حدّ اعتدال خارج شده‌اند حركت نكنند: «قُل يـاَهلَ الكِتـبِ لا تَغلوا فى دينِكُم غَيرَ الحَقِّ ولا تَتَّبِعوا اَهواءَ قَوم قَد ضَلّوا مِن قَبلُ واَضَلّوا كَثيرًا وضَلّوا عَن سَواءِ السَّبيل» (مائده/5،77)

3. غفلت از ياد خدا:

در آيه 28 كهف/18 افراط گرايان را غافل از ياد خدا معرفى مى‌كند: «ولا تُطِع مَن اَغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِكرِنا واتَّبَعَ هَوهُ وكانَ اَمرُهُ فُرُطـا».

بازتاب آيات اعتدال در اخلاق اسلامى:

توجه ويژه آيات و روايات به موضوع اعتدال گرچه در قالب كليد واژه‌هاى ديگرى چون «قوام»، «قصد» و «استقامت» صورت گرفته، با اين حال زمينه‌ساز پيدايش اصطلاح اعتدال و طرح جدى آن در دانش اخلاق بوده است. دانشمندان اخلاق براى هر خصلت روحى دو حالت افراط و تفريط در نظر گرفته و ميانه‌روى در آن خصلت را اعتدال ناميده[51] و آن را منشأ فضايل چهارگانه در علم اخلاق برشمرده‌اند. به گفته آنان انسان داراى قواى چهارگانه عقل نظرى، عقل عملى، غضب و شهوت است و سعادت و كمال انسان در اين است كه اين قوا را از افراط و تفريط نگه داشته و در زندگى تعادل آنها را حفظ كند. در نتيجه اين تعادل، از قوه عاقله «حكمت» پديد مى‌آيد و از قوه عامله (عقل عملى) «عدالت» و از تعادل نيروى غضب، «شجاعت» و از تعادل نيروى شهوت «عفت» و پاكدامنى به دست مى‌آيد و اعتدال سه قوه اخير در صورتى است كه مطيع اوامر و نواهى عقل نظرى باشند.[52] البته برخى عدالت را تعادل و كمال همه قواى چهارگانه و حكمت را كمال عقل عملى دانسته‌اند[53]، ازاين‌رو در صورت گرفتار آمدن به هريك از صفات ناشايست، راه درمان را با تقويت صفت مقابل تا حدّ رسيدن به حالت اعتدال دانسته‌اند.[54] در اين ميان واجبات شرعى مانند روزه و انفاق، و باورهاى دينى مانند توكل و زهد نقش بسزايى ايفا‌مى‌كنند[55]، بنابراين، معيار اعتدال، عقل و شرع معرفى شده[56] و در واقع حالت اعتدال همان پايبندى به كتاب و سنت در رفتار و گفتار شمرده شده است[57] كه آياتى همچون «فاستَقِم كَما اُمِرتَ» (هود/11،112) و «اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقيم» (حمد/1،6) به آن اشاره دارند[58]; همچنين از اين آيات برمى‌آيد كه انسان بر اثر سير و سلوك اخلاقى همواره مى‌تواند به اعتدال كامل نزديك‌تر شود، گرچه كاملا به آن دست نيابد[59]، بنابراين، راه سلوك همواره امتداد داشته و از مرحله‌اى به مرحله‌اى متعالى‌تر صعود مى‌كند; همچنين در اخلاق اجتماعى مفهوم عدالت با اين پيش فرض كه عدل به معناى استوارى در راه حق و نلغزيدن به سوى باطل است، به حالت اعتدال تفسير شده است.[60] در نگاهى كلى به مبحث اعتدال در اخلاق اسلامى مى‌توان از آن به عنوان حالت ثبات و سلامت روح و روان آدمى ياد كرد[61] كه هماهنگى ميان خلقيات و رفتار انسان و در نتيجه آرامش و اطمينان را در پى دارد[62]، بنابراين هرگونه اضطراب و پيدايش صفات نكوهيده اخلاقى مانند ترس و نفاق و جهل بر اثر خروج از حالت اعتدال رخ مى‌دهد.[63]

منابع

احكام القرآن، جصاص; اغاثة اللهفان من مصايد الشيطان; امراض القلوب; بحارالانوار; التبيان فى تفسير‌القرآن; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; تشريح الافلاك; التعريفات; تفسير التحرير و التنوير; تفسير راهنما; تفسير العياشى; تفسيرالقرآن العظيم، ابن‌ابى حاتم; تفسير‌القمى; التفسير الكاشف; التفسير الكبير; تفسير كنزالدقائق و بحرالغرائب; تفسيرالمراغى; تفسير المنار; تفسير نمونه; التوقيف على مهمات التعاريف; جامع‌البيان عن‌تأويل آى القرآن; جامع السعادات; الحكمة المتعالية فى‌الاسفار العقلية الاربعه; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; روض الجنان و روح الجنان; روضة المحبين و نزهة‌المشتاقين; غرر الحكم و درر الكلم; القاموس‌المحيط; الكافى; كتاب الاستقامه; الكشاف; كشف‌الاسرار و عدة الابرار; لسان العرب; لغت‌نامه; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; مدارج السالكين; معارج‌القدس فى مدارج معرفة‌النفس; مفتاح دارالسعاده; مفردات الفاظ القرآن; موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم; الميزان فى تفسيرالقرآن; النكت و العيون، ماوردى; نهج‌البلاغه.
على خراسانى




[1]. لسان العرب، ج‌9، ص‌85; القاموس‌المحيط، ج‌4، ص‌20، «عدل».
[2]. مفردات، ص‌553، «عدل».
[3]. التحقيق، ج‌9، ص‌61‌ـ‌62، «فرط».
[4]. التوقيف، ج‌1، ص‌556; مفردات، ص‌636، «فسد».
[5]. التعريفات، ص‌38.
[6]. التوقيف، ج‌1، ص‌431: مفتاح دارالسعاده، ج‌1، ص‌194‌ـ‌195.
[7]. كشاف اصطلاحات الفنون، ج‌1، ص‌777‌ـ‌778.
[8]. همان، ص‌777.
[9]. نهج‌البلاغه، خطبه 94، 103، 195، 222; نامه 21، 31، حكمت 140.
[10]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌755; التفسير الكبير، ج‌31، ص‌192.
[11]. التحقيق، ج‌2، ص‌294‌ـ‌295، «حنف».
[12]. همان.
[13]. التحقيق، ج‌6، ص‌280.
[14]. راهنما، ج‌4، ص‌488.
[15]. نهج البلاغه، خطبه 195.
[16]. مجمع‌البيان، ج6، ص693; نمونه، ج12، ص‌342.
[17]. الكاشف، ج‌5، ص‌40.
[18]. تفسيرالمنار، ج2، ص4‌ـ‌5; الميزان، ج1، ص‌315; نمونه، ج‌1، ص‌487.
[19]. الكاشف، ج‌1، ص‌224.
[20]. تفسير عياشى، ج‌1، ص‌195; بحارالانوار، ج‌24، ص‌153.
[21]. تفسير مراغى، مج‌1، ج‌3، ص‌118.
[22]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌885.
[23]. روض‌الجنان، ج‌3، ص‌230; كشف‌الاسرار، ج‌1، ص‌518‌.
[24]. غررالحكم، ج‌1، ص‌324.
[25]. تفسير قمى، ج2، ص57; كنزالدقائق، ج‌8، ص‌284; الميزان، ج‌14، ص‌125.
[26]. الدرالمنثور، ج‌5، ص‌549.
[27]. التبيان، ج4، ص296; تفسير ماوردى، ج2، ص179.
[28]. مجمع البيان، ج‌9، ص‌365‌ـ‌366; نمونه، ج‌23، ص‌385.
[29]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌364; الدرالمنثور، ج‌3، ص‌139‌ـ‌146.
[30]. التبيان، ج‌8، ص‌177; التحرير والتنوير، ج‌20، ص‌178.
[31]. احكام‌القرآن، جصاص، ج‌3، ص‌52; مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌638.
[32]. جامع البيان، مج‌5، ج‌8، ص‌214; تفسير المنار، ج‌8، ص‌388.
[33]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌578‌ـ‌579; تفسير مراغى، ج‌7، ص‌11.
[34]. تفسير مراغى، ج‌8، ص‌134‌ـ‌135.
[35]. تفسير مراغى، ج‌8، ص‌134‌ـ‌135.
[36]. تفسير مراغى، ج‌8، ص‌134‌ـ‌135.
[37]. الكافى، ج2،ص54; كنزالعرفان، ج9، ص425ـ426.
[38]. التحرير والتنوير، ج‌13، ص‌84.
[39]. الكشاف، ج2، ص73; مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌280; ج‌6، ص635.
[40]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌558.
[41]. جامع‌البيان، مج‌5، ج‌8، ص‌81‌ـ‌82; تفسير عياشى، ج‌1، ص‌379; مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌578.
[42]. تفسير ماوردى، ج3، ص241; التبيان، ج6، ص474.
[43]. تفسير ماوردى، ج‌3، ص‌241; التبيان، ج‌6، ص‌474; التفسير الكبير، ج‌20، ص‌203.
[44]. جامع‌البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌106; الدرالمنثور، ج‌5، ص‌283.
[45]. جامع البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌105; تفسير ماوردى، ج‌3، ص‌241.
[46]. تفسير ابن‌ابى حاتم، ج‌7، ص‌329; الدرالمنثور، ج‌5، ص‌284.
[47]. تفسير ماوردى، ج‌3، ص‌241.
[48]. مجمع البيان، ج‌9، ص‌51.
[49]. الميزان، ج‌2، ص‌63.
[50]. راهنما، ج‌4، ص‌227.
[51]. امراض القلوب، ج‌1، ص‌30; مدارج السالكين، ج‌1، ص‌404; اغاثة اللهفان، ج‌1، ص‌16.
[52]. اسفار، ج‌4، ص‌116; جامع‌السعادات، ج1، ص37، 68، 84، 93.
[53]. جامع السعادات، ج‌1، ص‌92.
[54]. معارج القدس، ص‌78، 82‌ـ‌83.
[55]. روضة المحبين، ج‌1، ص‌220.
[56]. معارج‌القدس، ص‌88‌ـ‌89.
[57]. كتاب الاستقامه، ج‌1، ص‌3.
[58]. معارج القدس، ص‌88.
[59]. امراض القلوب، ج‌1، ص‌7; معارج القدس، ص‌88.
[60]. التعريفات، ص‌192; امراض‌القلوب، ج‌1، ص‌6.
[61]. التوقيف، ج‌1، ص‌478; التعريفات، ص‌182.
[62]. التوقيف، ج‌1، ص‌485.
[63]
. مفردات، ص‌537‌ـ‌538، «ظلم»، ص‌636، «فسد»; التوقيف، ج‌1، ص‌649.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اعتدال و ميانه روي در زندگي

اعتدال و ميانه روي در زندگي

محمدعلي عظيمي

آنچه در پي مي آيد مقاله اي است كه در آن نويسنده با استناد به برخي آيات قرآن كريم، موضوع اعتدال و ميانه روي در زندگي و بخصوص در عبادات را مورد بررسي قرار داده و راهكار نفوذ اجتماعي در ميان مردم و براي تبليغ دين را تشريح كرده است كه با هم آن را ازنظر مي گذرانيم.

ريشه لغوي اعتدال

واژه اعتدال كه در زبان عربي از عدل گرفته شده، در زبان فارسي به معناي ميانه روي و رعايت حد وسط است. براي فهم معناي اين واژه به نظر مي رسد كه روش بازخواني كاربردها و استعمالات آن در قرآن و ادبيات كهن عربي مفيد باشد. در اين كاربردها مي توان معاني چندي را براي عدل به دست آورد. از آن جمله عدل به معناي استقامت و اعتدال و ميانه روي و نيز اصلاح است. اين واژه به معناي يكي از دو كفه ترازو نيز به كار رفته است. از اين رو هر يك از كفه هاي ترازو را عدل ديگري مي گويند. برهمين اساس عديل به معناي باجناق نيز به كار مي رود كه هر يك كفه اي از ترازوي دامادي را تشكيل مي دهند.
ابن منظور در كتاب لسان العرب در اين باره مي نويسد: ان العدل هو ما قام في النفوس انه مستقيم. و كل ما لم يكن مستقيماً أو منتظما كان جورا و ظلما. و عدل الموازين و المكاييل: سواها. و عدل الشيء يعدله عدلا و عادله: وازنه. و عدلت بين الشيئين، و عدلت فلانا بفلان اذا سويت بينهما. و تعديل الشيء تقويمه. و قيل: العدل تقويمك الشيء بالشيء من غير جنسه حتي تجعله له مثلا. و العدل و العدل و العديل سواء أي النظير و المثل. و من العداله اسم لمعني العدل. و يستخدم مصطلح العدل بمعني المساواه أو التساوي، أي مساواه هذا الشيء بذاك. و يمكن التعبير عن هذا المعني بمصطلحين: كيفي و كمي. الأول يشير الي المساواه المجرد الذي يعني المساواه في الحقوق. أما المصطلح الثاني، فيؤكد العدل التوزيعي. و علي هذا يكون المعني الحرفي ل(عدل) في العربيه الفصيحه مزيجا من القيم الأخلاقيه و الاجتماعيه و هو يفيد: الانصاف، المساواه ، الميزان، الاعتدال، الاستقامه .
در حقيقت معنائي كه براي عدل مي توان در كاربردهاي عربي به دست داد آن كه اين واژه به معناي انصاف و مساوات و ميزان و ترازو و نيز اعتدال و ميانه روي و استقامت به كار مي رود.
بنابراين هنگامي كه سخن از ميانه روي به ميان مي آيد مراد از آن نوعي مساوات و انصاف است كه كفه آن به سويي متمايل نبوده و برابر باشد. چنان كه سرزمين هاي معتدل، جاهايي است كه در آن آب و هوا، گرايش شديدي به سردي و يا گرمي ندارد.

اعتدال در قرآن

بر اين اساس هنگامي كه قرآن سخن از اعتدال و ميانه روي در زندگي به ميان مي آورد مراد آن است كه انسان در رفتارهاي خويش به گونه اي باشد كه به سويي متمايل نشود. براي دست يابي به اين مفهوم و كاربردهاي آن به نمونه اي در زمينه اعتدال در گفتار اشاره مي شود.
شخص معتدل ازنظرگفتاري كسي است كه در سخن گفتن نجوا و زمزمه نداشته باشد به گونه اي كه مخاطب نشنود و يا به گونه اي بلند سخن نگويد كه شبيه صداي خران شود كه گوشخراش است.
قرآن براي بيان اين گونه اعتدال و ميانه روي از واژه قصد بهره گرفته است. قصد به معناي ميانه روي است. از اين رو اقتصاد به معناي ميانه روي در حوزه امور اقتصادي زندگي و تنظيم و سامان دهي دخل و خرج و درآمدها و هزينه هاست. كسي كه بتواند ميان درآمدها و هزينه هاي خويش اعتدال و مساوات و برابري ايجاد كند شخص مقتصد است كه توانسته است ميانه روي به اين مفهوم را در بخشي از زندگي خويش اعمال كند.

تأكيد قرآن بر ميانه روي

قرآن تأكيد بسياري بر اعتدال و اقتصاد و ميانه روي در امور زندگي دارد. بسياري از بخش هاي زندگي باتوجه به اعتدال سامان مي يابد. در تحليل قرآني، خداوند عادل است و جهان و هستي بر پايه عدالت آفريده شده و هر چيزي بر سر جاي خويش به درستي قرار گرفته است. اين بدان معنا است كه عدل در هستي از اصول بنيادين و قوانين ثابت و غيرقابل انفكاك آن مي باشد. از اين رو اگر كسي بخواهد در جهان هستي موفق شود مي بايست خود را مطابق با اين اصل، سازگار سازد و با ايجاد سازواري و تناسب با اجزاي هستي به مقصد و مقصود كمالي خويش دست يابد. هر كسي از اين اصل تخطي كرد به شكلي، از كمال و دست يابي به آن دور مي افتد و شكست مي خورد.

اعتدال در عبادت

از جمله مواردي كه قرآن در زندگي بر اعتدال و ميانه روي در آن تاكيد مي كند مسئله اعتدال در امور عبادي است. با آن كه براساس نگرش و بينش قرآني و تحليل آن، آفرينش انسان براي عبادت و پرستش خداوندي است و به صراحت بيان مي دارد: ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون؛ ما انسان و جنيان را جز براي پرستش خدا نيافريديم، با اين همه اعتدال و ميانه روي در اين حوزه نيز مورد تاكيد و تشويق قرار مي گيرد.
از نظر اميرمؤمنان علي(ع) انسان مي بايست زندگي خود را در طول روز به سه قسمت مساوي بخش كند، يك سوم را به عبادت، يك سوم را به كار و كوشش و يك سوم ديگر را به خواب و آرامش اختصاص دهد. اين گونه است كه زندگي معتدل و ميانه اي خواهد داشت.
قرآن در مسئله اعتدال در عبادت، به مفهوم خاص آن توجه دارد؛ زيرا در تحليل كلي و عام قرآن هرگونه عملي عبادت تلقي مي شود به شرط آن كه در راستاي تكامل بشر باشد. اما در عبادت به معناي خاص آن كه شامل نماز و روزه و امور ديگر عبادي است مي بايست اعتدال را رعايت نمايد.
حتي در شيوه ها و چگونگي به جا آوردن عبادات نيز مسئله اعتدال مورد توجه و تاكيد است. از اين رو قرآن به صراحت بر لزوم رعايت اعتدال و پرهيز از افراط و تفريط در قرائت نماز اشاره مي كند و مي فرمايد كه قرائت، آن چنان بلند و يا خيلي كوتاه نباشد. از اين رو بايد انسان از جهر و اخفات در نماز به شكلي كه ديگران را متوجه سازد و يا اصولا به گوش كسي نرسد خودداري ورزد و راه ميانه را در اين مسئله بجويد. قرآن براي بيان اين معنا پس از ذكر نهي از جهر و اخفات به جستن راه ميانه با گزاره: والبتغ بين ذلك سبيلا اشاره مي كند كه به معناي جستن راهي ميان اين دو است. (اسراء آيه 110)
البته برخي با توجه به معناي لغوي صلاه كه به معناي دعاست آن را به نماز اختصاص نداده و گفته اند كه مراد از آيه آن است كه شخص در دعا و نيايش، شيوه اعتدال و ميانه روي در آهنگ دعا را در پيش گيرد. (مجمع البيان ج 5 و 6 ص 689) بنابراين در مسئله دعا و نيايش كه از اصول اساسي عبادي است نيز بر لزوم رعايت اعتدال در آهنگ دعا و نيايش به درگاه خداوند اشاره شده است.

اعتدال در تبليغ دين

آيه 198 و 199 سوره اعراف بر لزوم اعتدال و ميانه روي در تبليغ دين و ارتباط با مردم تاكيد مي كند و آن را بر پيامبر و ديگر مبلغان ديني توصيه و لازم مي شمارد.
قرآن در بيان اين معنا به مسئله عرف و معروف از نظر جامعه اشاره مي كند و از پيامبر و مبلغان ديني مي خواهد كه در دعوت مردم از شيوه پسنديده و مردم پسند استفاده و از ابزارهاي مورد پذيرش استفاده كند. براي اين كه مردم به مطالب و مفاهيم توجه كنند و به درستي آن را گوش كنند و نظر و نگاه درستي به مسئله داشته باشند مي بايست دو اصل گذشت و معروف بودن را مورد توجه قرار داد. عفو و گذشت براي آن است كه در صورت برخوردهاي خشن و تند مخاطبان و اهانت هاي ايشان، خود تندخو و درشت گو نشود و رفتار خويش را با همه اهانت ها از حالت اعتدال و رفتارهاي پسنديده اجتماعي بيرون نبرد. اين بدان معنا خواهد بود كه همواره جاذبه عفو و گذشت و رفتارهاي پسنديده بيش از كلام و سخنان درشت است. تاكيد بر عمل و رفتار به معناي شيوه تاثيرگذار در حوزه تبليغات است. بسياري از مردم پيش از آن كه به كلام و سخنان شخص توجه كنند و آن را معيار ارزيابي قرار دهند به عمل و رفتارهاي او توجه مي كنند. از اين رو لازم است كه شخص با رفتارهاي درست و پسنديده و گذشت و عفو و اغماض از رفتارهاي تند ديگران، آنان را به سوي دين دعوت كند.
از اين رو در آيه 19 سوره لقمان به مسئله اعتدال و ميانه روي در رفتارها و گفتار توجه مي دهد و آنرا ضروري مي شمارد؛ زيرا اعتدال و ميانه روي در اين حوزه ها به معناي رفتارهاي هنجاري و پسنديده اجتماعي است كه بي آن نمي توان سخن از شخصيت سالم مطرح كرد تا چه رسد به اينكه شخصيتي باشد كه بتواند در ديگري نفوذ كند.

رفتار سالم، لازمه نفوذ اجتماعي

اصولا هرگونه نفوذ اجتماعي جز به رفتارهاي سالم و درست و پسنديده، ممكن و شدني نيست. در حوزه نفوذ اجتماعي، رهبران مي بايست براساس رفتارهاي پسنديده عمل كنند. از اين رو درباره علت نفوذ اجتماعي پيامبر در جامعه آن روز به مسئله رفتارها و خلق عظيم آن حضرت و محبت و مهر ايشان نسبت به همگان حتي دشمنان اشاره مي شود. همين خلق و خوي بزرگوار آن حضرت بود كه همگان را در پيرامون وجود جاذب آن حضرت گرد آورد. وگرنه هرگونه تندخوئي حتي نسبت به دشمنان موجب مي شود تا دوستان نيز دور شوند.
رفتارهاي آن حضرت كه بر پايه عشق و محبت به نوع بشر و هدايت آنان بود تا آن حد بود كه دچار اندوه مي شد كه چرا ايشان هدايت نمي شوند، اين مسئله خود گواه صادقي است كه چگونه مي بايست مردم را به سوي دين فراخواند و نفوذ اجتماعي را افزايش داد.

رفتار پيامبر با دشمنان

آن حضرت در رفتارهاي خويش با دشمنان و منافقان به گونه اي عمل مي كرد كه وي را به ساده بودن متهم مي كردند و او را اذن (گوش) لقب مي دادند كه قرآن ضمن حمايت و تاييد اين رفتار آن حضرت، وي را به اذن خير و گوش مفيد و سودمند مردمان مي ستايد.
اعتدال و ميانه روي در همه حوزه ها پسنديده است. اين مسئله حتي در امور رفتارهاي عادي و هنجارهاي اجتماعي، آن چنان مهم است كه از سفارش هاي مهم لقمان به فرزندش مي شود. وي از فرزند خويش مي خواهد براي موفقيت در جامعه و افزايش نفوذ اجتماعي و دست يابي به كمال، در رفتارهاي خويش حتي در گام برداشتن، ميانه روي را مراعات كند و در سخن گفتن رعايت اين را داشته باشد كه بلند سخن نگويد و با كوتاه كردن صداي خويش مردم را به سوي خويش جذب و جلب كند. (لقمان آيه 19)
اعتدال در انفاق و بخشش كه امري پسنديده است نيز مورد تاكيد قرار مي گيرد. به اين معنا كه با همه ارزش و جايگاه بلند انفاق در زندگي، شخص مي بايست همواره اعتدال را در بخشش رعايت كند تا در وضعيت و موقعيتي قرار نگيرد كه دست نياز به سوي ديگري دراز كند. (بقره آيه 219 و اسراء 29)
به هر حال براساس آموزه هاي قرآن مي بايست در همه حوزه ها و بخش هاي زند گي اعتدال و ميانه روي را مراعات كرد.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اعتدال و میانه روی در آموزه های قرآن

اعتدال و میانه روی در آموزه های قرآن

خلیل منصوری
بی گمان زیادروی و كوتاهی كه از آن به افراط و تفریط یاد می كنند از نظر بیشتری مردم امری ناپسند و زشت است. از این رو همواره به دیگران سفارش می شود كه از زیاد روی و كوتاهی كردن در هر كاری پرهیز شود. به نظر می رسد كه این سفارش حكم عقلانی باشد. از این رو در ادبیات فارسی از آن به اعتدال یاد می شود كه بر گرفته از عدل است.
به نظر ایشان كسی كه به عدالت است به دو سوی افراط و تفریط گرایش ندارد؛ زیرا عدل به معنای قرار دادن هر چیزی در جای خود است ، چنان كه به كارگیری هر چیزی برای كار خاص خود می تواند به مفهوم عدل نزدیك باشد. كسی كه رویه اعتدال نداشته باشد رفتاری صالح نداشته و گرایش به فساد دارد؛ از این رو پس از هر كار غیر معتدلی سخن از فساد در كار می شود و خواسته عمومی اصلاح كار و به اعتدال رساندن آن است. از این رو می توان یك نوع رابطه منطقی میان اعتدال و اصلاح یافت. به این معنا كه هر كار معتدلی صالح و درست است و هر كاری غیر معتدلی فاسد می باشد و نیازمند آن است كه اصلاح شود. اصلاحات به معنای بازسازی كاری است كه به جهت فقدان اعتدال به فساد گراییده است.
در قرآن برای بیان مفهوم اعتدال از واژه قصد استفاده شده است. البته واژگانی چون وسط و سواء و حنیف نیز به این معنا به كار رفته است؛ ولی بیشترین كاربرد در مفهوم و اصطلاح پیش گفته را می توان در واژه قصد و اقتصاد یافت. از این روست كه در روایات اسلامی به پیروی از قرآن از واژه قصد برای بیان اصطلاح اعتدال استفاده شده است.( نك نهج البلاغه خطبه های ۹۴ و ۱۰۳ و ۱۹۵ و ۲۲۲ و نیز نامه های ۲۱ و ۳۱ و حكمت ۱۴۰)
در آموزه های قرآن اقتصاد و اعتدال در هر امری پسنده شمرده شده و بسیاری از آموزه های دستوری قرآن برای ایجاد اعتدال در قوای انسانی و مهار و كنترل و هدایت آن به سوی اعتدال وارد شده است. در ارزش و اعتبار اعتدال و میانه روی همین بس كه راه راست در قرآن به عنوان راه میانه از آن یاد شده است و در سوره قصص آیه ۲۲ از زبان حضرت موسی (ع) این آرزو بیان می شود كه راه میانه راه درست هدایتی است و از این رو می فرماید: قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل ؛ حضرت موسی گفت شاید پروردگارم مرا به راه میانه و اعتدال راهنمایی و هدایت كند.
حتی حضرت ابراهیم دین خویش را دین اعتدال و میانه بر می شمارد و از آن به حنیف یاد می كند تا بفهماند كه میانه روی تا چه اندازه اصالت داشته و مهم می باشد. خداوند در بیان ویژگی های دین ابراهیمی كه از اصالت خاصی برخوردار می باشد می فرماید: ما كان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا و لكن كان حنیفا مسلما و ما كان من المشركین؛ ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی بلكه او بر دین معتدل اسلام بود و از مشركان نیز نبود.(آل عمران آیه ۶۷)
می دانیم كه دو شریعت كنونی یهودی و مسیحی در دو سوی افراط و تفریط قرار گرفته اند؛ یكی در اوج ظاهرگرایی است و آن دیگری در اوج باطن گرایی ؛ یكی به دنیا و قوانین بسیار پای بند است و قوانین سخت و بلكه تشدیدی بسیاری دارد و آن دیگری در بعد قوانین بسیار نرم و آرام به گونه ای كه گویی قوانین ندارد. یكی كاملا زمینی است و آن دیگری كاملا اخروی و آسمانی. از این رو بیان می شود كه دین ابراهیم دین وسط و میانه ای بوده كه از افراط و تفریط به دور بوده است .
به هر حال دین اسلام كه همان دین ابراهیمی است نیز در تعبیر قرآنی از این اعتدال بهره برده است و آموزه های آن به دور از هر گونه افراط و تفریطی است. البته در بینش قرآنی آموزه های تورات و انجیل نیز از چنین خصلت و خصیصه ای برخوردار بوده اند ؛ زیرا چنان كه گفته شد اعتدال شاید اصل عقلایی و امضا و تایید شده شریعت باشد و هر انسانی به طور طبیعی به اعتدال و میانه روی گرایش دارد مگر آن كه عوامل بیرونی موجب دگرگون در گرایش درونی وی شده و وی را از اعتدال بیرون برد. بنابراین آموزه های كتب آسمانی كه بر پایه فطرت سالم است نیز از اعتدال و میانه روی بهره مند می باشد. از این رو می توان گفت كه آموزه های توراتی و انجیلی نیز از وصف اعتدال برخوردار بوده اند ولی به جهاتی از این وضعیت بیرون رفته و دگرگونه گشته اند. خداوند در آیه ۶۶ سوره مائده با توجه به اصل فطرت و نزول كتب بر پایه آن بیان می دارد كه آموزه های آن دو كتاب آسمانی نیز به دور از افراط و تفریط بوده است و به كسانی كه به كتب بی تحریف و تصحیف عمل می كنند می توان امت مقتصد و میانه روی یاد كرد.
امت اسلام امتی میانه و معتدل است. این اعتدال و میانه روی را می توان در بینش ، نگرش و گرایش امت دید. قوانین آن بر پایه اعتدال است و اخلاق و احكام و آداب و دیگر امور زندگی بر اعتدال بنیاد نهاده شده است. از این رو خداوند از امت اسلام به امت وسط و میانه یاد می كند.(بقره آیه ۱۴۳) و آنان را بهترین امتی می داند كه در روی زمین ایجاد شده اند. امتی كه اصل اساس آن اعتدال و میانه روی در همه چیز و همه كار است و از این رو امت شاهد و نمونه و سر مشق می باشند.( آل عمران آیه ۱۱۰) با توجه به گزارش های قرآن و آموزه های دستوری قرآن می توان دریافت كه امت اسلام به معنای امت قرآنی و جامعه برتر در حوزه عقیده ورفتار امتی معتدل و میانه ای هستند. از این رو ، نه اهل تنزیه محض هستند و نه تشبیه محض . نه اهل زیادروی در امور اقتصادی و سیاسی هستند و نه اهل كوتاهی كردن در این مسایل. در رفتار و گفتار و اقتصاد و خوراك خود اعتدال و میانه روی را مراعات می كنند و در اعمال عبادی نیز راه افراط و تفریط را نمی پیمایند.
در انفاق و بخشش در راه خدا میانه روی را اصل قرار می دهند. نه چنان می دهند كه خود وابمانند و نه آن چنان مشت فرو بندند كه گرد بخل بر ایشان نشیند. نه اهل اسراف هستند و نه اهل خساست . همواره از خدا می خواهند كه ایشان را از اسراف و زیاده روی در هر كاری حفظ كند و نگه دارد.(آل عمران آیه ۱۴۷) ؛ زیرا اسراف ( كهف آیه ۲۸ ) و افراط ( مائده آیه ۳۲) را عامل تباهی و فساد و علو و طغیان می دانند.( یونس آیه ۸۳ و دخان آیه ۳۱) از این روست كه جز میانه روی ازخدا نمی خواهند. اعتدال در راه رفتن و میانه روی در سخن گفتن و پرهیز و دوری از فریاد زدن ( لقمان آیه ۱۹) گام های استوار و نرم برداشتن و مانند آن از اموری است كه بیانگر اعتدال ایشان در رفتار و گفتار است. حتی آنان در عبادت راه میانه می پیمایند و بر خود سخت نمی گیرند و خود را به رنج نمی افكنند. ( طه آیه ۱ تا ۳) امام صادق و امام باقر علیمها السلام و الصلاه در باره این آیه می فرمایند كه خداوند به جهت به رنج افتادن پیامبر (ص) در نماز گزاری از او خواسته كه چنین نكند و راه اعتدال را در عبادت در پیش گیرد.(تفسیر قمی ج ۲ ص ۵۷ و نیز المیزان ج ۱۴ ص ۱۲۵)
به هر حال در آموزه های قرآن اعتدال و میانه روی یك اصل اساسی و ارزشی است و هر گونه افراط و تفریطی در هر كاری نكوهیده و ناپسند است. این مطلب را از واژه امر كه به معنا و مفهوم هر كاری است می توان از آیه ۱۴۷ سوره آل عمران به دست آورد.
لینک همین مطلب به سایت انتخاب: http://www.tiknews.net/display/?ID=45820&page=30

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:59 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها