0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقد مستندات قرآنی نظریه تحریف کتاب مقدس

نقد مستندات قرآنی نظریه تحریف کتاب مقدس

محمد بهرامی

چکیده: این نوشتار، مستندات قرآنی نظریه تحریف کتاب مقدس را به بحث و بررسی گرفته است. نویسنده آیات مائده / 41 و 31، بقره / 75 و 79، نساء/ 46، آل عمران / 78 را به عنوان شش مستند قرآنی نظریه تحریف کتاب مقدس می آورد.
او برداشت کسانی را که از این آیات، تحریف را نتیجه گرفته اند پس از هر آیه می آورد، سپس به نقد و بررسی آن می پردازد و در پایان به این نتیجه می رسد که این آیات دلالت بر تحریف اصطلاحی ندارد و حداکثر دلالت آن بر تحریف معنوی است، زیرا اگر دلالت بر تحریف کلی داشته باشد با آیاتی که تورات و انجیل را هدایتگر می خواند و از اهل کتاب، عمل به آنها را می طلبد و ... ناسازگار خواهد افتاد.
تحریف جزئی نیز پذیرفته نیست؛ زیرا اولا در این صورت هیچ یک از آیات تورات و انجیل قابل استناد نخواهد بود و این با مجموعه ای از آیات ناسازگار است.
و ثانیا تحریف جزئی با نتایج نقد تاریخی کتاب مقدس و تحلیل محتوایی آن، که حکایت از بشری بودن تورات و انجیل دارد، ناسازگار می نماید.

مقدمه

در اصطلاح كلیسای مسیحی، كتابها و نوشته هایی كه مقدس خوانده می شوند كتاب مقدس نام دارند.1
كتاب مقدس 1189 باب و در حدود 31000 آیه دارد. 2
اندیشمندان مسیحی، كتاب مقدس را به دو بخش تقسیم می كنند:
1. عهد قدیم Ancin Tament
2. عهد جدید Movveav Testament
نوشته های عهد قدیم به سه دسته تقسیم می شوند:
الف. تورات. این كتاب از پنج نوشته زیر شكل گرفته است:
1. سفر آفرینش 2. سفر خروج 3. سفر لاویان 4. سفر اعداد 5. سفر تثنیه.
ب. كتوبیم، یا آثار نویسندگان یهودی در زمینه تاریخ تحولات اجتماعی و عقیدتی یهودیان پس از ارتحال موسی(ع).
ج. نبوئیم، یا مجموعه كتابهای پیامبران بنی اسرائیل.
عهد جدید از دو قسمت تشكیل شده است:
الف) اسفار تاریخی شامل زندگی حضرت عیسی (ع) و حواریون، انجیل های متی، مرقس، لوقا، یوحنا و…
ب. نوشته هایی درباره اصول عقاید و اندیشه های مسیحیت.
به باور مسلمانان، انجیل كتاب آسمانی حضرت عیسی(ع) و تورات كتاب آسمانی حضرت موسی وحی الهی است. در قرآن كریم بارها از این دو كتاب یادشده است:
«و قفّینا علی آثارهم بعیسی بن مریم مصدّقاً لما بین یدیه من التوراة و هدی و موعظة للمتقین» مائده/46
«و أنزل التوراة و الإنجیل من قبل هدی للناس» آل عمران/3ـ4
«و قفّینا بعیسی بن مریم و آتیناه الإنجیل» حدید/27
«و ما أنزلت التوراة و الإنجیل إلاّ من بعده» آل عمران/65
در نگاه بسیاری از تفسیرگران و قرآن پژوهان، تورات و انجیل دستخوش تحریف گشته و آنچه امروزه به عنوان تورات و اناجیل در كتاب مقدس قرار دارد تحریف یافته است. این گروه برای اثبات باور خویش به آیاتی چند استدلال می كنند؛ مهم ترین مستندات ایشان عبارتند از:

مستند نخست

«یا أیها الرسول لایحزنك الذین یسارعون فی الكفر من الذین قالوا آمنّا بأفواههم و لم تؤمن قلوبهم و من الذین هادوا سمّاعون للكذب سمّاعون لقوم آخرین لم یأتوك یحرّفون الكلم من بعد مواضعه یقولون إن أوتیتم هذا فخذوه و إن لم تؤتوه فاحذروا»
مائده/41
ای فرستاده(خدا)! آنها كه در مسیر كفر شتاب می كنند و با زبان می گویند ایمان آوردیم و دلهای آنها ایمان نیاورده، تو را اندوهگین نسازند! و همچنین گروهی از یهودیان كه خوب به سخنان تو گوش می دهند، تا دستاویزی برای تكذیب تو بیابند. آنها جاسوسان گروه دیگری هستند كه خودشان نزد تو نیامده اند، آنها سخنان را از مفهوم اصلی اش تحریف می كنند و به یكدیگر می گویند: اگر اینكه ما می خواهیم به شما داده شد (و محمد طبق خواسته شما داوری كرد) بپذیرید و گرنه از او دوری كنید!
به باور بسیاری از تفسیرنویسان جمله «یحرّفون الكلم من بعد مواضعه» ظهور در تحریف تورات از سوی برخی از یهودیان دارد. آنها رجم زانی و زانیه را كه از احكام تورات است به 40 شلاق تغییر دادند.3

نقد و بررسی

تحریف در این آیه شریفه احتمالات متفاوتی را بر می تابد:
احتمال نخست: مراد از تحریف، تحریف رجم به جلد است.4
احتمال دوم: مقصود تحریف سخنان پیامبر از سوی یهودیان است5
احتمال سوم: منظور پنهان داشتن صفات پیامبر است.
احتمال چهارم: مراد تحریف قصاص به دیه است.6
احتمال پنجم: تحریف در این آیه، تحریف حكم «كلم» است نه خود «كلم».7
احتمال ششم: جمله «یحرّفون الكلم»، دلالت بر تحریف معنوی و «من بعد مواضعه» به تحریف لفظی اشاره دارد.8
از میان احتمالات یادشده احتمال دوم با سیاق جمله «یحرّفون الكلم من بعد مواضعه» سازگاری بیشتری دارد؛ چه اینكه سیاق آیه درباره یهودیان جاسوسی است كه برای تكذیب پیامبر به سخنان وی به دقت گوش می دهند و سپس سخنان آن حضرت را تحریف می كنند.
دیگر احتمالات نیز هر چند از سوی برخی از مفسران طرح شده و یا با عنوان «قیل» آمده است، اما این احتمالات نیز بر فرض درستی ناظر به تحریف معنوی تورات است نه تحریف لفظی، چه اینكه در جلسه پرسش و پاسخی كه میان پیامبر(ص) و ابن صوریا دانشمند برجسته یهود رخ داد، ابن صوریا وجود رجم زناكار محصن را در تورات پذیرفت،9 این پذیرش نشان می دهد برخی از یهودیان، آیات تورات را تحریف لفظی نكرده اند، بلكه با نوعی تأویل از پذیرش رجم محصن سرباز زده و شلاق زدن زناكار را توصیه و عمل می كردند.
افزون بر این، نسبت دادن تحریف به گروهی از یهودیان نشان می دهد تحریف لفظی انجام نشده است و برخی از یهودیان با پذیرش حكم تورات، زناكار محصن را رجم می كردند. چنان كه در حدیثی كه در منابع تفسیری اهل سنت آمده است عبدالله بن سلام در برابر گروهی از یهود كه رجم زناكار را منكر بودند به تورات استناد كرد و با آوردن آیه رجم، وجود رجم زناكار محصن را در تورات اثبات نمود.10

مستند دوم

«أفتطمعون أن یؤمنوا لكم و قد كان فریق منهم یسمعون كلام الله ثم یحرّفونه من بعد ماعقلوه و هم یعلمون» بقره/75
آیا انتظار دارید به آیین شما ایمان آورند، با اینكه عده ای از آنان، سخنان خدا را می شنیدند و پس از فهمیدن، آن را تحریف می كردند، در حالی كه علم و اطلاع داشتند.
در نگاه برخی از مفسران، جمله «ثم یحرّفونه من بعد ما عقلوه» نشان از تحریف تورات دارد.11

نقد و بررسی

هر چند آیه یادشده احتمالات گوناگونی را برمی تابد، اما چند احتمالی كه با اسناد تاریخی و اسباب نزول و ظاهر آیه سازگارتر است بدین قرار است.
الف. آنچه تحریف شده تورات است و تحریف گران، یهودیان عصر پیامبرند، و تحریف به گونه لفظی مراد است. 12
ب. تحریف شده تورات، و تحریف گران، یهودیان عصر پیامبر، و تحریف به شكل معنوی است.
ج. محرَّف، كلام خدا با موسی در طور، تحریف گران، هفتاد برگزیده موسی، و تحریف، لفظی است.13
د. محرَّف، كلام خدا با موسی در طور، تحریف گران، هفتاد برگزیده موسی، و تحریف معنوی است.14
از میان احتمالات یاد شده، تنها احتمال نخست، تحریف اصطلاحی را نتیجه می دهد؛ در صورتی كه این احتمال و احتمال دوم، افزون بر ناسازگاری با نشانه ها و شواهدی كه در تفاسیر آمده است با واژگان آیه نیز ناهمخوان است، چرا كه آمدن واژه «یسمعون» نشان می دهد آنچه تحریف شده تورات مكتوب نبوده است.

مستند سوم

«فویل للذین یكتبون الكتاب بأیدیهم ثمّ یقولون هذا من عندالله لیشتروا به ثمناً قلیلاً فویل لهم ممّا كتبت أیدیهم و ویل لهم ممّا یكسبون» بقره/79
پس وای بر آنها كه نوشته ای با دست خود می نویسند، سپس می گویند: «این از طرف خداست» تا آن را به بهای كمی بفروشند. پس وای بر آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می آورند.
گروهی از تفسیرنویسان با بهره وری از آیه یادشده تحریف تورات را نتیجه گرفته اند، در نگاه ایشان جمله «یكتبون الكتاب بأیدیهم ثمّ یقولون هذا من عندالله» حكایت از تحریف تورات از سوی یهودیان دارد.15

نقد و بررسی

در آیه یاد شده احتمالات گوناگونی در خور طرح است:
1. آیه دلالت بر تحریف تورات دارد. گروهی از یهودیان با تحریف صفات و ویژگیهایی كه برای پیامبر در تورات آمده است یا با تحریف احكام تورات، آن را دچار تحریف ساخته اند؛ این احتمال دو شكل از تحریف را در خود دارد: تحریف لفظی و تحریف معنوی.
2. تفسیرگران و تأویل نویسان تورات با تفسیر خودخواهانه خویش از انتقال پیامهای تورات سرباز می زنند و خواسته ها و دلبستگی های شخصی را به عنوان تفسیر تورات عرضه می كنند.
3. گروهی از نویسندگان یهود، دست نوشته های خود را برگرفته از تورات معرفی می كنند و تصور مردم نیز از این كتابها كه در شمار كتابهای دینی قرار می گیرد آن است كه بر اساس تورات شكل یافته است.
4. مراد یكی از كاتبان پیامبر است كه آنچه را پیامبر املا می كرد تغییر می داد.
بسیاری از تفسیرگران قرآن، از میان احتمالات یاد شده تنها احتمال سوم را می پذیرند و آن را سازگار با واژگان و ساختار آیه معرفی می كنند. برای نمونه فخررازی می گوید:
«قلم زدن در راستای گمراه ساختن دیگران ناپسندا به شمار می آید.»16
رشید رضا نیز می نویسد:
«وای و نابودی بزرگ بر دانشمندانی كه كتاب می نویسند و نظریات و باورهای خویش را دركتاب می آورند، مردم را به پذیرش آن كتب فرا می خوانند، آثار خویش را سخن خدا معرفی می كنند و مردم را بی نیاز از كتاب خدا می خوانند….17

مستند چهارم

«من الذین هادوا یحرّفون الكلم عن مواضعه و یقولون سمعنا و عصینا و اسمع غیرمسمع و راعنا لیاً بألسنتهم و طعنا فی الدین» نساء/46
بعضی از یهود، سخنان را از جای خود، تحریف می كنند و (به جای اینكه بگویند: شنیدیم و اطاعت كردیم) می گویند: شنیدیم و مخالفت كردیم! و (نیز می گویند:) بشنو! كه هرگز نشنوی! (از روی تمسخر می گویند: )راعنا [= ما را تحمیق كن] تا با زبان خود حقایق را بگردانند و در آیین خدا طعنه زنند.

نقد و بررسی

برای این آیه شریفه تفاسیر متفاوتی عرضه شده است:
1. برخی جمله «یحرفون الكلم عن مواضعه» را نشانگر تحریف لفظی تورات می دانند.18
2. گروهی از آیه شریفه تحریف معنوی را نتیجه گرفته اند؛ به باور ایشان تأویلات نادرست آیات و حمل آیات بر غیر معنای حقیقی تحریف است و برخی از یهودیان تحریف گر آیات تورات هستند.19
3. مراد از «كلم» سخنان پیامبر است؛ عده ای با شنیدن فرموده های آن حضرت به تحریف آن می پردازند.
4. بر این احتمالات می توان احتمال دیگری افزود و آن اینكه جمله «و یقولون سمعنا و عصینا»20 همان تحریفی است كه برخی از یهود انجام دادند.21
از احتمالات یاد شده تنها احتمال نخست دلالت بر تحریف تورات به كاستی یا افزونی دارد و از این میان احتمال چهارم با ظاهر آیه سازگاری بیشتری دارد.

مستند پنجم

«فبما نقضهم میثاقهم لعنّاهم و جعلنا قلوبهم قاسیة یحرّفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظاً مما ذكّروا به و لاتزال تطّلع علی خائنة منهم إلاّ قلیلاً منهم فاعف عنهم و اصفح إنّ الله یحبّ المحسنین» مائده/13
ولی به خاطر پیمان شكنی، آنها را از رحمت خویش دور ساختیم؛ و دلهای آنان را سخت و سنگین نمودیم؛ سخنان خدا را از موردش تحریف می كنند. و بخشی از آنچه را به آنها گوشزد شده بود فراموش كردند و هر زمان خیانتی (تازه) از آنها آگاه می شود، مگر عده كمی از آنان، ولی از آنها درگذر و صرف نظر كن، كه خداوند نیكوكاران را دوست می دارد!
این آیه نیز بر تحریف تورات دلالت ندارد، چه اینكه از آیه یادشده برداشتهای گوناگونی شده است:
1. برخی میثاق را ماجرای غدیر و تحریف را گرفتن حق حضرت علی(ع) می دانند.22
2. گروهی از آیه تحریف لفظی تورات را نتیجه می گیرند.23
ابن عباس بر این باور بود كه آیه به تحریف حدود تورات اشاره دارد. مقاتل نیز تحریف لفظی صفات پیامبر را نتیجه گرفته است.24
3. عده ای از تفسیرگران، تحریف معنوی را مدلول آیه می دانند؛ برای نمونه زجاج، تحریف در آیه شریفه را تفسیر تورات می خواند.25
از این قراءت های متفاوت، تنها برداشت دوّم تحریف اصطلاحی را نتیجه می دهد و سایر برداشتها به تحریف تورات ارتباط ندارد و یا اگر ارتباط دارد به عنوان كاستی تورات شناخته نمی شود.

مستند ششم

«و إنّ منهم لفریقاً یلوون ألسنتهم بالكتاب لتحسبوه من الكتاب و ما هو من الكتاب و یقولون هو من عندالله و ما هو من عندالله و یقولون علی الله الكذب و هم یعلمون»
آل عمران/78
در میان آنها كسانی هستند كه به هنگام تلاوت كتاب(خدا) زبان خود را چنان می گردانند كه گمان می كنید آنچه را می خوانند ازكتاب (خدا) است. در حالی كه از كتاب (خدا) نیست (و با صراحت) می گویند: آن از طرف خداست، با اینكه از طرف خدا نیست، و به خدا دروغ می بندند در حالی كه می دانند.
برخی از تفسیرگران از آیه فوق، تحریف را نتیجه گرفته اند.

نقد و بررسی

برداشتهای گوناگونی می توان از آیه شریفه ارائه كرد؛ از جمله:
ـ آیه شریفه درباره دست نوشته های یهودیان است؛ آنان آثار خویش را به گونه ای قراءت می كنند كه مخاطبان تصور می كنند آنچه را می خوانند از كتاب (خدا) است در حالی كه از كتاب خدا نیست.
ـ آیه بیانگر تحریف لفظی تورات است.26
ـ آیه نشانگر تحریف معنوی تورات است؛ برخی از یهودیان برداشت های نادرست خویش را به عنوان تفسیر آیات برای مردم می خواندند و به گونه ای عمل می كردند كه مخاطبان تصور می كردند سخنان ایشان برگرفته از تورات است.27
از میان احتمالات یادشده احتمال نخست با ظاهر آیه سازگاری بیشتری دارد و با آیه «فویل للذین یكتبون الكتاب بأیدیهم ثم یقولون هذا من عندالله» همخوان است.
مجموعه آیاتی كه مستند نظریه تحریف تورات و انجیل قرار گرفته است، تحریف را نتیجه نمی دهد، و حداكثر دلالت بر تحریف معنوی دارد، و تحریف معنوی بر خلاف تحریف لفظی از كاستی ها و نقایص تورات و انجیل به شمار نمی آید.
افزون بر این اگر آیات یادشده دلالت بر تحریف اصطلاحی داشته باشد، این تحریف، یا تحریف كلی تورات و انجیل است، یا تحریف جزئی؛ چنان كه برخی تفسیر گران باور دارند. تحریف كلی با آیات زیر ناسازگار می نماید؛ چه اینكه این آیات، كه تورات و انجیل را هدایتگر معرفی می كند، اهل كتاب را بر عمل به فرمانها و احكام تورات و انجیل فرامی خواند، پیامر و قرآن را تصدیق گر تورات و انجیل می خواند، انجیل را مصدق تورات می نامد و از مسلمانان ایمان به تمامی كتابهای آسمانی را خواستار است، نشان می دهد كه تورات و انجیل دچار تحریف كلی نشده اند.
«قل فأتوا بالتوراة فاتلوها إن كنتم صادقین» آل عمران/93
اگر راست می گویند تورات را بیاورید و بخوانید.
«و كیف یحكّمونك و عندهم التوراة فیها حكم الله» مائده/43
چگونه تو را به داوری می طلبند؟! در حالی كه تورات نزد ایشان است و در آن حكم خداست.
«إنّا أنزلنا التوراة فیها هدی و نور یحكم بها النبیون الذین أسلموا للذین هادوا و الربانیون و الأحبار بما استحفظوا من كتاب الله و كانوا علیه شهداء» مائده/44
ما تورات را نازل كردیم در حالی كه در آن هدایت و نور بود و پیامبران كه در برابر فرمان خدا تسلیم بودند با آن برای یهود حكم می كردند و علمای ربانی و دانشمندان به این كتاب كه به آنها سپرده شده و بر آن گواه بودند داوری می نمودند.
«و قفّینا علی آثارهم بعیسی بن مریم مصدّقاً لما بین یدیه من التوراة و آتیناه الإنجیل فیه هدی و نور و مصدقاً لما بین یدیه من التوراة و هدی و موعظة للمتقین» مائده/46
و به دنبال آنها عیسی بن مریم را فرستادیم در حالی كه كتاب تورات را كه پیش از او فرستاده شده بود تصدیق داشت؛ و انجیل را به او دادیم كه در آن هدایت و نور بود، و تورات را كه قبل از آن بود تصدیق می كرد، و هدایت و موعظه ای برای پرهیزگاران بود.
«و لو أنّهم أقاموا التوراة و الإنجیل و ما أنزل إلیهم من ربّهم لأكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم منهم أمّة مقتصدة و كثیر منهم ساء ما یعملون» مائده/66
و اگر آنان تورات و انجیل و آنچه را از سوی پروردگارشان بر آنها نازل شده بر پا دارند از آسمان و زمین روزی خواهند خورد، جمعی از آنها معتدل و میانه رو هستند، ولی بیشترشان اعمال بدی انجام می دهند.
بنابراین اگر تفسیر گران و قرآن پژوهان تحریف كلی تورات و انجیل را باور دارند و در مستندسازی باور خویش از آیات سود می جویند ناگزیر از زدودن ناسازگاری بین مستندات قرآنی خویش با آیات یادشده هستند، ایشان یا ناگزیر از چشم پوشی از باور خویش هستند و باید از مستندات قرآنی خود نتیجه دیگری بگیرند و یا باید این آیات را به گونه ای فهم و تفسیر كنند كه با تحریف كلی ناسازگار ننماید.
تحریف جزئی تورات و انجیل نیز خالی از اشكال نیست و تفسیرگرانی كه این نظریه را باور دارند ـ و از آیاتی سود می برند ـ در برابر پرسشهای زیر قرار می گیرند:
یك: اگر آیاتی از تورات و انجیل تحریف شده پس فراخوان اهل كتاب به اطاعت پذیری از آیات تورات و انجیل چگونه است؟ چه اینكه بر اساس نظریه تحریف جزئی هر آیه ای از آیات تورات و انجیل احتمال دارد از آیه های تحریف شده باشد، بنابراین چگونه بایستی میان مستندات قرآنی نظریه تحریف جزئی با برخی از آیات قرآن كه اهل كتاب را به تسلیم و عمل به آیات تورات و انجیل فرا می خواند سازگاری ایجاد كرد.
دو: چگونه آیات قرآن، آیاتی از تورات و انجیل را تحریف شده می خواند، در صورتی كه نقد تاریخی كتاب مقدس و تحلیل محتوایی آیات تورات و انجیل، بشری بودن این متون و تألیف آنها ده ها یا صدها سال پس از وفات موسی(ع) و عروج عیسی(ع) را نتیجه می دهد؟
بر اساس یافته های جدید اندیشمندان مسیحی و یهودی، تمامی تورات و انجیل تحریف یافته است؛ اما نظریه تحریف جزئی تنها حكایت از تحریف آیاتی از تورات و انجیل دارد.
بنابراین، نظریه تحریف جزئی افزون بر ناسازگاری با تعدادی از آیات قرآن، با یافته های جدید دانشمندان غربی نیز ناسازگار می نماید. در نتیجه طرفداران تحریف جزئی تورات و انجیل ناگزیر از پذیرش یكی ازگزینه های زیر هستند:
الف. آیات تحریف، تحریف كلی تورات و انجیل را نتیجه می دهد؛ نه تحریف آیاتی از آنها را.
ب. آیات تحریف، نشانگر تحریف معنوی تورات و انجیل است.
ج. آیات قرآن نه نشان از تحریف كلی آیات دارد و نه حكایت از تحریف جزئی.
د. مراد از تورات و انجیل در آیات قرآن همان اسفار پنج گانه و اناجیل اربعه است، و ویژگیها و صفاتی كه برای تورات و انجیل آمده است ناظر به همان دست نوشته های عزیر و حواریون عیسی(ع) و یا دیگران است، نه آن كه بر موسی و عیسی(ع) كتابهایی فرود آمده باشد به نام تورات و انجیل.
هـ. در عصر پیامبر، نسخه هایی از تورات و انجیل اصلی وجود داشت، اما بسیاری ازنسخه های آن زمان تحریف یافته بود.
و. آنچه اندیشمندان غربی ادعا می كنند نادرست است و اسفار پنج گانه و اناجیل اربعه وحی الهی هستند.

 

پی نوشت‌ها:

1. ولف، كری، مفهوم انجیل ها، ترجمه محمدقاضی،9.
2. آمریكایی، هاكس، قاموس كتاب مقدس، 718.
3. طوسی، محمدبن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، 3/523؛ حسینی شیرازی، محمد، تقریب القرآن الی الأذهان، 6/86؛ فخررازی، محمود بن عمر، التفسیر الكبیر، 11/232ـ233؛ ابن كثیر، تفسیر القـرآن العظیم، 2/60؛ قرطبی، محمـود بن عمر، الجـامع لأحكـام القـرآن، 6/181؛ طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تأویل آی القرآن، 6/321.
4. طباطبایی، محمدحسین، المیزان، 5/369.
5. طوسی، محمدبن حسن، التبیان، 3/533.
6. ابن كثیر، تفسیر القرآن العظیم، 2/60.
7. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تأویل آی القرآن، 6/321.
8. فخر رازی، محمد بن عمر، التفسیر الكبیر، 10/118، مكـارم شیرازی، نـاصر، تفسیر نمونه، 4/380.
9. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، 2/193.
10. ابن كثیر، تفسیر ابن كثیر، 2/60، فضل الله، محمد حسین، تفسیر من وحی القرآن، 8/111.
11. فخررازی، محمد بن عمر، التفسیر الكبیر، 3/134، رازی، ابوالفتوح، روض الجنان و روح الجنان، 2/20.
12. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیــان، 1/141؛ كـاشـانی، فتـح الله، منهج الصــادقین، 1/236؛ لاهیجی، تفسیر لاهیجی، 1/70؛ قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، 1/50.
13. رازی، ابوالفتوح، روض الجنـان و روح الجنـان، 2/20؛ جرجـانی، حسین، تفسیر گـازر، 1/108؛ واعظ كاشفی، كمال الدین، مواهب علیه، 1/21؛ كاشانی، فتح الله، منهج الصادقین، 1/236؛ مكارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، 1/218؛ طوسی، محمدبن حسن، التبیان، 1/313.
14. رشید رضا، محمد، المنار، 1/355.
15. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، 1/278؛ واحدی، اسباب النزول، 15؛ طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تأویل آی القرآن، 1/535.
16. فخررازی، محمود بن عمر، التفسیر الكبیر، 3/140ـ141.
17. رشید رضا، محمد، المنار، 1/361.
18. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، 1/270؛ خویی، ابوالقاسم، البیان، 197، الامام یحیی بن الحسین، الأحكام،2/417؛ مشهدی، میرزا محمد، كنز الدقائق، 2/468.
19. طوسی، محمدحسن، التبیان، 1/213؛ طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تأویل آی القرآن، 5/165؛ طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، 1/270 و 3/98؛ ابن الجوزی، زاد المسیر، 2/133.
20. ابن الجوزی، زاد المسیر، 2/133.
21. طباطبایی، محمدحسین، المیزان، 4/364.
22. قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، 1/163.
23. طبری، محمد بن جریر، جـامع البیان فی تـأویل آی القرآن، 6/212؛ شوكـانی، فتح القـدیر، 2/22.
24. قرطبی، محمود بن عمر، الجامع لأحكام القرآن، 6/116.
25. ابن الجوزی، زاد المسیر، 2/252؛ قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، 6/115.
26. فخررازی، محمود بن عمر، التفسیر الكبیر، 8/114.
27. رشید رضا، محمد، المنار، 3/344.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:31 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : عبرتی از علل و عوامل انحرافات یهود در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : جایگاه یهود و ریشه های صهیونیزم در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : نگاهی به خداشناسی یهود در قرآن مجید

دریافت فایل pdf

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:31 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : جریان شناسی یهود و ریشه های صهیونیسم در قرآن – بخش دوم

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : تحریف تورات و انجیل از دیدگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : مزاعم تردّد و القرآن یهود

دریافت فایل pdf

 

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:31 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : الیهود فی القرآن و التلمود

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : مع الیهود فی سورة الجمعه

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : ضربت علیهم الذلة و المسکنة

دریافت فایل pdf

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:32 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«ده فرمان» و «الواح» در تفاسیر شیعه و سنّی

«ده فرمان» و «الواح» در تفاسیر شیعه و سنّی

لیاقت تاکیم
مترجم: محمدحسین محمدپور


چکیده:

این نوشتار به بررسی وجود «ده فرمان» در قرآن می پردازد. نویسنده نخست به دیدگاه مفسران سنی پرداخته و به این نتیجه رسیده است که بیشتر مفسران اهل سنت بر این باورند که «الواح» که قرآن از نزول آن بر حضرت موسی(ع) یاد می کند، الواح یک آیین نامه حقوقی مرتبط با قوانین شریعت یهود است. سپس به دیدگاه مفسران نخستین شیعه پرداخته و بدین باور رسیده است که مفسران نخستین شیعه با تمسک به دو واژه «موعظه» و «تفصیل» که در توصیف «الواح» آمده است، الواح را حاوی علومی دانسته اند که از پیامبران و اوصیای آنان به ائمه رسیده است و با واژه «جفر» که در روایات اهل بیت:آمده است مرتبط است. اما مفسران متأخر شیعه این دیدگاه را نپذیرفته و بیشتر بر این عقیده اند که الواح شامل تورات و همه آن چیزهایی است که بنی اسرائیل برای حفظ عقاید و اعمال دینی شان بدان نیاز داشتند. آن گاه نویسنده رابطه الواح با علم امامان و مرجعیت آنان را از نگاه شیعه مورد بحث قرار داده است.

کلید واژه ها:

ده فرمان/ الواح/ جفر/ علم امام/ بنی اسرائیل  مقاله حاضر گرچه رویکرد برون مذهبی دارد و از این رو ادبیات و لحن آن ادبیات نگارش یک شیعه ملتزم به باورهای شیعی نیست، اما از آنجا که اصل موضوع تازگی داشته و روایت نویسنده نیز روایت نسبتاً صادقانه و منصفانه از موضوع است، به درج آن اقدام شد. ضمناً در حدود دو صفحه آن که به تاریخ تفسیر شیعه مربوط بوده و ارتباط چندانی به موضوع نداشت، حذف گردید.
فصلنامه پژوهش های قرآنی

پیش گفتار

دیدگاه شیعیان درباره «ده فرمان»۲ کتاب مقدس و رابطه آن با «الواح» در میان پژوهش های غربی کمتر مورد توجه قرار گرفته است. بیشتر محققان بر دیدگاه سنیان درباره ده فرمان و الواح ذکر شده در قرآن متمرکز شده اند.۳
در این مقاله ابتدا درباره وجود ده فرمان در قرآن سخن خواهیم گفت. همچنین دیدگاه های مفسران سنی و شیعه را درباره الواح در قرآن با یکدیگر مقایسه و اثبات خواهیم کرد که اصطلاحات۴ قرآنی مبهم درباره محتوای این الواح، ابزارهای تأویلی۵ خاصی در اختیار مفسران شیعه قرار داده است تا دامنه نتایج احتمالی خود را گسترش دهند.
بسیاری از مفسران شیعه با توجه به کاربرد اصطلاحات قرآنی «موعظه» و «تفصیل» در آیه ۱۴۵ سوره اعراف۶ مدعی شده اند که الواح جزء مهمی از علم اعطا شده از از سوی خداوند به امامان به شمار می آید. این تعبیر آنها را قادر ساخت تا شأن و مرجعیتی افزون برای امامان قائل شوند.
تا آنجا که به ده فرمان مربوط می شود، قرآن جزئیات هیچ یک از این فرامین۷ را نقل نمی کند. قرآن در برخی از آیات خود فهرستی کلی از اوامر و نواهی عرضه می کند که شباهتی با ده فرمان دارد. حتی در این آیات نیز این فرمان ها به یک شیوه نظام مند و با جزئیات مشخص بیان نمی شوند. این فهرست احکام اخلاقی که در آیات ۲۲ تا ۳۹ سوره اسراء وجود دارد، به صورت خلاصه در آیات ۱۵۱ تا ۱۵۳ سوره انعام آمده است.
آیات ۲۲ تا ۳۹ سوره اسراء می فرماید: «معبود دیگری با خدا قرار مده؛ به پدر و مادر خود احسان کنید؛ حق خویشاوند را به او بده و مستمند و در راه مانده را دستگیری کن؛ ولخرجی و اسراف مکن؛ و از بیم تنگدستی فرزندان خود را مکشید؛ به زنا نزدیک مشوید؛ و نفسی را که خداوند حرام کرده است، جز به حق مکشید؛ و به مال یتیم جز به بهترین وجه نزدیک مشوید؛ و چون پیمانه می کنید، پیمانه را تمام دهید؛ و چیزی را که بدان علم نداری دنبال مکن؛ و در [روی] زمین به نخوت گام برمدار.»
اگرچه قرآن به فرمان هایی که بر روی کوه سینا به موسی(ع)وحی شد اشاره می کند، اما آیه ای در آن یافت نمی شود که تمام این فرامین را یک به یک احصا کند (گونتر، /۲۹).۸ همان طور که سباستین گونتر اخیراً نشان داده است، حتی مفسران مسلمان قرون وسطی نیز به وجود ارتباط میان ده فرمان کتاب مقدس و هیچ کدام از آیات قرآن اشاره نکرده اند (همان، /۳۲). آنها میان آیات ۸۳ تا ۸۴ سوره بقره (که اندک شباهتی با ده فرمان دارند) و فرامین ده گانه نیز ارتباطی نیافته اند. (همان، /۳۱)
همان طور که ویلیام برینر نشان داده است، احادیثی۹ وجود دارند که عناصری شبیه به فرمان های ده گانه در آنها یافت می شود. با این حال، حتی این احادیث نیز با فرمان های ده گانه ای که در کتاب مقدس عبرانی۱۰ نقل شده، متفاوت اند (برینر، /۶۷). در برخی از نوشته های اسلامی عامه پسند که به «قصص الانبیاء» (داستان پیامبران) شهرت دارند، این فرامین ده گانه ای که نقل شده اند، به نظر می رسد قرابتی با ده فرمان یهودیان داشته باشد (همان، /۶۹). سباستین گونتر اثبات کرده که سنت تفسیری ماقبل تفاسیر مرسوم و بعضی منابع تاریخی، ارتباطی میان فرمان های ده گانه و قرآن برقرار می کنند. (گونتر، /۳۲)
برای نمونه ابواسحاق ثعلبی (م ۴۲۶ ق) ادیب و مفسر در «قصص الانبیاء» خود بیان می کند که خود ده فرمان در قرآن وجود دارد. او این فرمان های ده گانه را بر آیات ۲۳ و ۳۹ سوره اسراء منطبق می کند (همان، /۳۳). از نظر او قرآن صرفاً به این ده فرمان اشاره نمی کند، [بلکه] واقعاً آنها را در خود دارد.۱۱ او همچنین بر این باور است که ده فرمان به محمد(ص) وحی شده است (همان). افراد دیگری نظیر کسایی، صاحب یکی دیگر از کتب «قصص الانبیاء» معتقد است که کل این ده فرمان در قرآن وجود دارد و برای همه مسلمانان لازم الاجراست (همان، /۳۸). سباستین گونتر همچنین اثبات کرده است که معادل اسلامی ده فرمان کتاب مقدس در نوشته های حدیثی حضوری پررنگ دارد (همان). با این حال او متعرض این مسئله نمی شود که چرا مفسران قرآن در تفاسیر خود چیزی درباره این ارتباط نقل نکرده و توضیحی نداده اند.

الواح در تفاسیر

آیه ۱۴۵ سوره اعراف در میان کتاب های مقدسی که به انبیای پیشین وحی شده اند، از الواحی یاد می کند که خداوند به موسی(ع)اعطا کرده است. کلمه «لوح» پنج مرتبه در قرآن ذکر شده است. در آیه ۱۳ سوره قمر،۱۲. کشتی نوح، لوح نامیده شده است. معنای دوم لوح شیئی است که بر روی آن چیزی می نویسند. مقصود قرآن از الواحی که به موسی اعطا شده، به همین معناست. لوح در قرآن همچنین برای اشاره به صفحه محافظت شده ای۱۳ که در ملکوت نگهداری می شود و در آیه ۲۲ سوره بروج «لوح المحفوظ» نامیده شده، به کار می رود.
قرآن در توضیح الواحی که به موسی وحی شده می فرماید: (وکَتَبنا لَه فی الاَلواحِ مِن کُلِّ شیءٍ مَوعظهً و تفصیلاً لکلِّ شیءٍ فخُذها بقوهٍ وأمُر قومَک یأخذوا بأَحسَنِها سَأوریکم دارَالفاسقینَ)(اعراف/۱۴۵).
«و در الواح برای او در هر موردی پندی و برای هر چیزی تفصیلی نگاشتیم، پس [فرمودیم:] آن را به جد و جهد بگیر و قوم خود را وادار کن که بهترین آن را فراگیرند، به زودی سزای نافرمانان را به شما می نمایانم.»
قرآن در این آیه با عبارات بسیار کلی به محتوای این الواح اشاره می کند. اما نه اشاره ای به تعداد الواح وحی شده به موسی می کند، و نه توضیحی درباره اینکه محتوای آنها چه بوده، به دست می دهد.
تفاسیر سنی در دوره های بعد هنگام بحث در باب این الواح بیشتر تمایل دارند به توصیف سنگ های گران قیمتی که این الواح از آنها ساخته شده بپردازند، تا اینکه بر محتوای آنها متمرکز شوند (همان، /۳۱). واقعیت این است که بسیاری از مفسران سنی درباره رنگ و تعداد الواح اعطا شده به موسی تأمل کرده اند (ادنگ، ۵/۳۰۱). برای مثال محمودبن عمر زمخشری مفسر معتزلی اذعان می کند که حدس و گمان های فراوانی در میان مفسران درباره تعداد، اندازه و حتی محتویات داخل این الواح وجود دارد. (زمخشری، ۲/۱۵۷)
کاربرد کلی اصطلاحات «موعظه» و «تفصیل» در آیه ۱۴۵ سوره اعراف، مفسران را به تأمل در باب معنای آنها سوق داده است. بیشتر مفسران بر این باورند که این الواح حاوی یک آیین نامه حقوقی۱۴ است و با قوانین شریعت یهود مرتبط است. برای مثال زمخشری معتقد است که الواح همه احکام حقوقی و اخلاقی مورد نیاز بنی اسرائیل را در خود دارد. (همان، /۱۵۸)
این دیدگاه را محمدبن جریر طبری نیز در تفسیر خود در قالب یک گزارش مطرح کرده است (طبری، ۹/۳۹). این دیدگاه را که محتوای الواح با قوانین حقوقی شریعت یهود درهم آمیخته، مجاهد بن جبر مکی، محدث قرن دوم هجری نیز اظهار کرده است. طبری و جلال الدین سیوطی از قول او نقل کرده اند که گفته است: «الواح هر آنچه را که پیروان موسی برای انجام یا پرهیز از آن نیاز داشتند دربر داشت.» (سیوطی، ۳/۴۹۶؛ طبری، ۹/۳۹)
در بین این مفسران سنی نخستین، کمتر در باب محتوا و پیامدهای این الواح سخن مهمی درگرفته است. بیشتر آنها مدعی اند که این الواح مبنایی برای قوانین یهودی فراهم آورده اند.
فخر رازی بر این باور است که اصطلاح قرآنی «موعظه» در آیه ۱۴۵ سوره اعراف، اشاره به توصیه هایی است که بنی اسرائیل را به اطاعت از خداوند هدایت می کند و آنها را از نافرمانی او بازمی دارد. این اصطلاح همچنین وعده ها و هشدارهای خداوند را در خود دارد. او علاوه بر این معتقد است که اصطلاح قرآنی «تفصیل» از سوی دیگر به چیزی که به لحاظ حقوقی به انجام آن توصیه و از ارتکاب آن منع می شود، ناظر است. (فخر رازی، ۱۴/۲۴۷)
اغلب مفسران سنی خیلی کم درباره محتوای این الواح سخن گفته اند. آنها بر اصطلاحات «موعظه» و «تفصیل» تمرکز می کنند و مدعی اند که این کلمات به وحی قوانین الهی و توصیه های کلی خداوند به تأسیس یک نظام اجتماعی عادلانه اشاره می کنند.
سیوطی حدیثی از یک یهودی مسلمان شده به نام وهب بن منبّه (م۱۱۰یا ۱۱۴ق) نقل کرده است. این حدیث برخلاف گزارش های دیگر، جزئیات فراوانی درباره محتوای این الواح بیان می کند. این حدیث بیان می کند که الواح به تفصیل درباره گفتگوی خداوند با موسی(ع)سخن می گوید.
بر اساس این حدیث، خداوند به موسی می فرماید که شریکی برای او قائل نشود، در غیر این صورت او خشمگین خواهد شد. موسی به یاد می آورد که خشم خداوند به نفرین وی منجر خواهد شد و این نفرین تا چهارمین نسل از فرزندان او نیز سرایت خواهد کرد. خداوند همچنین به موسی می گوید که به دروغ به نام او سوگند یاد نکند، از پدران خود اطاعت کند، روز شنبه را محترم بدارد، مرتکب زنا نشود، دزدی نکند، با حسن نیت به دشمنان خداوند ننگرد، و با زن همسایه اش همبستر نشود (سیوطی، ۳/۴۹۷). بر فرض که این احکام اخلاقی هم در ده فرمان و هم در قرآن یافت شوند، باز هم هیچ اشاره ای مبنی بر ارتباط این دو در گزارش منبّه وجود ندارد.
زمخشری به نقل از مقاتل بن سلیمان بلخی، یکی دیگر از راویان حدیث، حدیثی را نقل کرده که در آن آمده است: الواح شامل موارد زیر است و تا حدودی با ده فرمان مطابقت دارد: «من پروردگار یکتا هستم، شریکی برای من قائل نشو، [با خویشاوندان خود] قطع رحم نکن، به دروغ به نام من سوگند یاد نکن، قتل نکن، زنا نکن، به پدر و مادرت بی احترامی نکن.» (زمخشری، ۲/۱۵۸). از این گذشته، حتی زمخشری نیز به این واقعیت که اینها با ده فرمان قرابت دارند، اشاره ای نکرده است. این روایت به شباهت هایی که ممکن است با آیات قرآن وجود داشته باشد اشاره ای نمی کند. وانگهی، در این روایات بیشتر به درون مایه اخلاقی الواح تأکید می شود تا محتوای حقوقی آنها.
تفسیر سیوطی شامل احادیث دیگری است که به محتوای این الواح می پردازد (سیوطی، ۳/۴۹۷). در کل بسیاری از این روایات ما را به یاد محتوای ده فرمان می اندازد (همان، /۴۹۸). سیوطی همچنین مجموعه گسترده ای از گزارش ها را درباره محتوای این الواح نقل می کند. برخی از این احادیث، که بنا بر روایات در این الواح موجودند، به گفتگوی میان خداوند و موسی مربوط می شود و به وضوح خطاب به ملت یهود است. هنگامی که موسی الواح را دریافت کرد، مطمئن نبود که آنها به چه کسی اشاره می کنند، زیرا بسیاری از آنها امت نامعلومی را بزرگ داشته و ستوده بودند که در آینده ظهور خواهند کرد.
در یک گزارش طولانی از قتاده بن دِعامه آمده که موسی در حالی که با پروردگار خویش سخن می گفت، به او گفت: «من در این الواح امتی را می بینم که پس از همه خلق شده اند و پیش از همه وارد بهشت خواهند شد، پس این امت را امت من قرار ده. خداوند در پاسخ می گوید: «این امت احمد است.» (طبری، ۹/۴۵)
گزارش های دیگری نیز نقل شده که نشان می دهند امت محمد(ص) مشمول عنایت خداوند است و در این الواح از آنها یاد شده است (سیوطی، ۳/۴۹۹). موسی بارها از خداوند می خواهد که این «امت» مورد عنایت را «امت من» قرار ده. پاسخی که همواره دریافت می کند، این است که «این امت احمد است.» (همان)
اثری از این گزارش طولانی در تفاسیر قبل تر یافت نمی شود. این حدیث ناظر به این مطلب است که الواح اعطا شده به موسی جزئیاتی درباره ویژگی های امت محمد(ص) و عنایت خاص خداوند به امت او را در خود دارد. از آنجا که این روایت معتقد است که امت محمد(ص) بیش از قوم موسی مورد عنایت خداوند است، بحث برانگیز است، ازاین رو به رغم خواهش های مکرر موسی از خداوند مبنی بر اینکه عنایات او شامل حال «امت من» بشود، این امت محمد(ص) است که آنها را از آن خود خواهد کرد. به یک معنا این حدیث نشان می دهد که امت یهود جایگاه ویژه خود را [نزد خداوند] از دست داده بود و امت اسلامی به جایگاهی رفیع دست یافته بود.
برخی از مفسران سنی نیز درباره ارتباط میان این الواح و تورات تأمل کرده اند. بر طبق بعضی از این روایات، الواحی که خداوند به موسی اعطا کرد، هم شامل ده فرمان بود، و هم کل تورات را که در اینجا منظور همان اسفار پنج گانه۱۵ است، دربر داشت. (ادنگ، /۳۰۰)
مفسر دیگری به نام عمادالدین اسماعیل بن کثیر معتقد است که تورات در الواح مستتر است و همه اطلاعات درباره حلال و حرام در آن یافت می شود (ابن کثیر، ۲/۲۴۷). در صورتی که عبدالله بن عباس بر این باور است که این الواح به تورات اشاره دارند. سیوطی هنگام پرداختن به این آیه، غالباً جای الواح و تورات را با هم عوض می کند، چنان که گویی او این دو اصطلاح را در معنای یکدیگر به کار می برد (طبرسی، ۳/۷۳۳). ارتباط میان الواح و تورات مشخص نیست و در معرض بسیاری از حدس و گمان هاست.
مفسران دیگر بین الواح و تورات تمایز قائل می شوند. اعتقاد ابن کثیر بر این است که گفته اند این الواح قبل از تورات به موسی وحی شده اند. وی پس از نقل گزارش های مختلف در باب این موضوع، به این باور می رسد که حقیقت مشخص نیست. او به بیان این سخن متداول نزد مسلمانان هنگامی که به مسئله پیچیده ای برمی خورند، می گویند «خداوند بهتر می داند!»، بسنده می کند (ابن کثیر، ۲/۲۴۷). حتی در اینجا نیز الواح در بافت یا در ارتباط با ده فرمان ذکر نمی شوند.
مفسران سنی صریحاً راجع به مسائلی که پیرامون این الواح وجود دارد، به حدس و گمان هایی متوسل شده اند. همان طور که قبلاً دیدیم، آنها درباره ماده ای که این الواح از آن ساخته شده، رنگ آنها، محتوایشان و ارتباط آنها با تورات، به نتیجه مشخصی نرسیده اند. این مفسران درباره تعداد الواحی که موسی دریافت کرده نیز اظهار بی اطلاعی می کنند. زمخشری معتقد است که درباره تعداد الواحی که به موسی اعطا شده، مناقشه وجود دارد (زمخشری، ۲/۱۵۷). هنگامی که موسی الواح را شکست، از هفت لوح، شش لوح بازپس گرفته شد و تنها یکی از آنها در دست او باقی ماند. این لوح شامل جزئیات همه چیز، هدایت عام و «رحمت» خداوند بود. (همان، /۱۶۱)
ابن عباس می گوید: تورات در هفت لوح [به موسی] اعطا شد. موسی هنگامی که خشمگین شد، الواح را به زمین زد و آنها را شکست. شش عدد از آنها را خداوند بازپس گرفت و فقط یکی از آنها در دست موسی باقی ماند (سیوطی، ۳/۴۹۶). ابن عباس نیز بر این باور است که خداوند بر روی این الواح توصیه ها، جزئیات همه چیز و هدایت و رحمت خود را نوشته بود. هنگامی که موسی آنها را به زمین زد، خداوند از هفت لوح، شش عدد از آنها را بازپس گرفت (ویلر، /۲۰۵). در گزارشی که سیوطی از ابن عباس نقل کرده، تعداد این الواح شش عدد است. (سیوطی، ۳/۵۱۰)
با این حال همه این گزارش ها موافق این نیستند که تعداد این الواح هفت عدد باشد. برخی از این گزارش ها تعداد این الواح را نُه مورد می دانند، هفت از آنها پس از اینکه موسی آنها را شکست، در دستان او باقی ماندند (همان، /۵۱۱). با وجود این، گزارش دیگری وجود دارد که الواح وحی شده به موسی را شش مورد می داند، به نحوی که تنها چهار مورد از آنها باقی ماندند (همان، /۵۱۰). بر اساس یکی از گزارش ها، لوحی که در دست موسی باقی ماند، هدایت و رحمت خداوند را دربرداشت (اعراف/ ۱۵۴). (همان)

الواح در تفاسیر شیعه

نوشته های تفسیری شیعه با به کارگیری رویکرد حدیثی در دوران قبل از حکومت آل بویه، در درجه اول بر احادیثی متکی بود که از امامان درباره الواح و محتواهای آنها نقل می شد. از آنجا که قرآن اصطلاحاتی مانند «موعظه» و «تفصیل» را در آیه ۱۴۵ سوره اعراف بی آنکه توضیحی درباره آنها بدهد به کار می برد، مفسران شیعه توانستند درباره نتایج۱۶ مترتب بر الواح و اینکه دریافت کنندگان آنها چه کسانی هستند، تأمل کنند.
مفسران شیعه نخستین، یک گام فراتر از گفتمان سنی درباره الواح نهادند. آنها قبل از حکومت آل بویه، با تمرکز بر عبارت «مِن کُلِّ شیءٍ»، مدعی شدند که الواح جزء ضروری علمی است که بنا بر روایات، خداوند در وجود امام نهاده است. ازاین رو آنها به جای اینکه الواح را با موسی مرتبط بدانند، با امامان در ارتباط دانستند. در این بافت است که بایستی تلقی شیعه از «جَفر» را بفهمیم.
مراد از جفر در نوشته های حدیثی شیعه، شیئی است که علم پیامبران، وارثان آنها و افراد دانا در میان بنی اسرائیل را در خود دارد. دو نوع جفر وجود دارد: جفر سفید و جفر سرخ. گفته می شود جفر سفید شامل مزامیر/ زبور داوود، تورات موسی، انجیل عیسی، صحف ابراهیم و علم به تمام حلال و حرام های دینی است. گفته می شود الواح وحی شده به موسی نیز در این جفر سفید وجود دارد. از طرف دیگر، جفر سرخ سلاح های انبیا را در خود دارد و به دست دوازدهمین امام شیعه، مهدی(عج)، هنگامی که در پایان جهان ظهور می کند تا عدالت و برابری را بر روی زمین برقرار سازد، گشوده خواهد شد.
در نوشته های روایی شیعه احادیث مختلفی درباره اینکه پیامبر چگونه این جفر را دریافت کرد، نقل می شود. بر اساس یکی از این احادیث، نقل می کنند هنگامی که خداوند محمد(ص) را از نزدیک بودن هنگام مرگش مطلع کرد، پیامبر از او خواست که وعده خود را محقق سازد. خداوند برای اجابت درخواست پیامبر به او دستور می دهد که به همراه علی(ع)، نخستین امام شیعه، به بالای کوه احد برود و در حالی که از جانب قبله روی برتافته، کوه را از حضور خویش مطلع سازد، سپس خداوند به او فرمان می دهد که علی(ع)گوساله یا گوسفندی را با شاخ های برآمده و خونی که از رگ های این حیوان بیرون می جهد ذبح کند، پوستش را بکَند و آن را خشک کند (پوست قبلاً دباغی شده است). در این هنگام به پیامبر گفته می شود روح و جبرئیل با قلم و مرکب آسمانی که رنگ آن سبز روشن است، خواهند آمد و همچنان که پیامبر املا می کند، علی(ع)وحی را ثبت کند. پوست و جوهر هردو فسادناپذیرند. حتی اگر این لوح هر لحظه تازه تر و نوتر شود، باز چیزی را مشخص نمی کند و هیچ کس به جز امامان مجاز نیست در آن نظر کند. (صفار، /۵۰۶)
آنچه به دست علی(ع)بر روی جفر نوشته شد، توصیف «همه زمان ها و آنچه در آن روی خواهد داد» و «همه اتفاقاتی که تا روز قیامت رخ خواهند داد» را شامل می شود. همچنین این جفر دربردارنده «تأویل آن چیزهایی است که فقط خداوند از آنها آگاه است و آنهایی که راسخان در علم اند» (آل عمران/۷)، و نیز مشخصات آنهایی که پیوسته تا روز پسین دوستان خداوند خواهند بود (همان). علاوه بر این، اخبار «دشمنانی که امامان در هر دوره ای خواهند داشت» و «هر رویدادی که برای علی و فرزندان او، یعنی امامان بعدی رخ خواهد داد» نیز در این جفر یافت می شود. (کلارک، /۱۲۹)

انتقال جَفر

چه ارتباطی میان الواح و جفر وجود دارد و آنها چگونه به امامان منتقل شده اند؟ عیاشی گزارشی طولانی از امام جعفر صادق(ع)، ششمین امام شیعیان، نقل می کند. این حدیث به آیه ۱۴۵ سوره اعراف استناد کرده و بیان می کند که الواحی که به موسی اعطا شدند، دربردارنده توضیح هر آن چیزی است که رخ داده و تا پایان جهان رخ خواهد داد. هنگامی که خداوند این الواح را به موسی داد، از او خواست که آنها را در کوه مشخصی در یمن نگهداری کند. هنگامی که موسی به پای این کوه رسید، کوه از هم شکافت. سپس او این الواح را که احتمالاً در پارچه ای پیچیده شده بود، داخل این کوه قرار داد. سپس کوه بسته شد. این حدیث می خواهد بیان کند که الواح تا زمان محمد(ص) داخل این کوه باقی ماندند.
در زمان محمد(ص) نمایندگانی از یمن که برای دیدار پیامبر عازم سفر شده بودند، از کنار این کوه عبور کردند. هنگامی که آنها به پای این کوه رسیدند، کوه از هم شکافت و این الواح درست به همان صورت که موسی آنها را در پارچه ای پیچیده بود، نمایان شدند. نماینده های یمنی این الواح را با خود برداشتند. هنگامی که الواح در دستان آنها بود، خداوند ترس و وحشتی بر قلب ایشان مستولی ساخت تا به درون آنها نگاه نیندازند. آنها طی مسیر کردند تا به مدینه رسیدند و به دیدار پیامبر رفتند. در این میان خداوند جبرئیل را به سوی پیامبر فرستاد تا او را از آمدن نمایندگان یمنی و آنچه بر ایشان گذشته مطلع سازد. هنگامی که یمنی ها پیامبر را ملاقات کردند، پیامبر از آنها درباره چیزی که بر سر راهشان به مدینه یافته بودند سؤال کرد. ایشان از پیامبر پرسیدند: «چه کسی شما را از آنچه که یافته ایم مطلع کرد؟» پیامبر پاسخ داد: «پروردگار من مرا مطلع ساخت. [آنچه در دست دارید] الواح موسی است.» در این لحظه نمایندگان یمنی اسلام آوردند و الواح را به محمد(ص) تقدیم کردند.
پیامبر آنها را خواند و متوجه شد که به زبان عبری نوشته شده اند. او سپس علی(ع)را فراخواند و به او گفت که این الواح شامل علم همه چیز از آغاز تا پایان عالم است. محمد(ص) در ادامه می گوید: «اینها الواح موسی هستند، خداوند به من امر کرده که آنها را به تو بسپارم.» علی(ع)پاسخ داد که نمی تواند آنها را بخواند، چون به زبان عبری نوشته شده اند.
در آن هنگام پیامبر به او گفت: «جبرئیل به من امر کرد که به علی بگو آنها را هنگام شب زیر سر خود بگذارد و وقتی که صبح از خواب بیدار شد، قادر خواهد شد آنها را بخواند.» علی(ع)امر خداوند را اجرا کرد. هنگامی که صبح از خواب بیدار شد، خداوند آنچه در درون این الواح بود، به وی آموخته بود.۱۷ پیامبر سپس از او خواست تا نسخه ای از آنها تهیه کند. علی آنها را بر روی پوست گوسفند نوشت و این همان جفر است.
این گزارش تأکید می کند که الواح دربردارنده علم همه چیز از آغاز تا پایان عالم است. امام صادق(ع)در ادامه این حدیث می گوید: «ما امامان این الواح را در اختیار داریم، عصای موسی در دستان ماست، پیامبر آنها را برای ما امامان به میراث گذاشته است. (عیاشی، ۲/۲۸)
سید هاشم بحرانی یکی دیگر از مفسران شیعه، همان گزارش عیاشی را نقل کرده است. وی افزون بر آن، احادیث دیگری نقل می کند که محتوایشان با حدیثی که عیاشی نقل کرده، متفاوت است؛ اگرچه نتیجه نهایی یعنی سپرده شدن این الواح به امامان در هر دو یکی است. در حدیث دیگری بحرانی از قول امام علی(ع)نقل کرده که هنگامی که موسی خشمگین شد، بعضی از این الواح را شکست و بعضی را نشکست و مابقی الواح را خداوند باز پس گرفت. یوشع که جانشین موسی بود، این الواح را نسل به نسل منتقل کرد تا اینکه به دست افرادی در یمن رسید که آنها درباره محمد(ص) چیزهایی شنیده بودند.
هنگامی که یمنی ها تعالیم محمد(ص) را شنیدند، تصمیم گرفتند به ملاقات او در مدینه بروند. جبرئیل پیامبر را از رسیدن آنها به مدینه باخبر ساخت. هنگامی که یمنی ها به دیدار پیامبر نائل آمدند، پیامبر نامشان را به آنها گفت و از آنچه در دستشان بود خبر داد. یمنی ها اسلام آوردند و این الواح زیر سر علی(ع)نهاده شد و او آنها را به خاطر سپرد. (بحرانی، ۲/۳۶)
پی بردن به اهمیت این الواح برای فهم دیدگاه شیعه از مرجعیت و علم امامان لازم است. عیاشی با نقل این حدیث و بر اساس عبارت «من کل شیءٍ» بیان می کند که مطالب نهفته در این الواح به امامان این اجازه را خواهد داد که بتوانند به همه رویدادهایی که از آغاز تا پایان عالم رخ خواهند داد علم پیدا کنند. همچنین این الواح آنها را قادر خواهد ساخت تا به آنچه که به لحاظ حقوقی بدان امر و از ارتکاب آن نهی شده علم پیدا کنند. به سبب همین مجوز است که علی(ع) به پیروان خود می گفت: «از هرآنچه تا روز رستاخیز اتفاق خواهد افتاد، از من سؤال کنید.» (صفار، /۲۰۲)
این حدیث همچنین بیانگر این مطلب است که این الواح در واقع برای امامان در نظر گرفته شده اند، چرا که آنها آخرین محافظان این الواح هستند. موسی صرفاً وسیله ای برای انتقال الواح به صاحبان واقعی شان بود. بنابراین در تحلیل نهایی، این الواح برای امامان تدارک دیده شده، نه برای موسی. این روایت همچنین بر این نکته اصرار می ورزد که خداوند حفظ و رساندن این الواح به هدف نهایی شان را تضمین کرده و با این کار، به تأثیر میانجیگری خداوند در انتقال الواح به امامان اشاره می کند. همچنین باید به این نکته اشاره کنیم که تفاسیر شیعی بر عبارت «مِن کلِّ شیءٍ» در آیه ۱۴۵ سوره اعراف تمرکز می کنند. برعکس تأکید مفسران سنی در همین آیه، بر اصطلاحات «موعظه» و «تفصیل» است. مفسران شیعه پیش از حکومت آل بویه با تأکید بر عبارت «من کل شیءٍ» توانستند پیوندی میان الواح و علم خارق العاده ای که بنا بر روایات به امامان اعطا شده، برقرار سازند.
این حدیث به محتوای الواح نیز اشاره دارد. با آنکه به تفصیل به توضیح محتوای آنها نمی پردازد، اما تأکید می کند که اطلاعات تمام رویدادهای گذشته و آینده در این الواح وجود دارد. این اطلاعات هم اکنون در اختیار امامان است که مرجعیت و علم ایشان [با در اختیار داشتن آن] فزونی خواهد یافت. از سوی دیگر، مفسران سنی عبارت «مِن کلِّ شیءٍ» در آیه ۱۴۵ سوره اعراف را اشاره به وحی دستورات اخلاقی و هلاخایی۱۸ به بنی اسرائیل می دانند.
علاوه بر این، این حدیث شیعی الواح را با جفر مرتبط می داند. علی(ع) از این الواح نسخه ای تهیه می کند و اینها به شکل جفر به امامان دیگر منتقل می شوند. پیامبر جفر را برای استفاده ویژه علی و فرزندانش دریافت کرده است (کلارک، /۱۲۹). امامان توانستند جفر را به انحای مختلف به کار برند. این جفر شامل اخباری است از «دشمنانی که امامان در هر عصری خواهند داشت» و «اتفاقاتی که بر علی(ع)و فرزندان او خواهد گذشت.» امامان توانستند از اطلاعات این جفر در اتخاذ تصمیم های مهم استفاده کنند.
برای نمونه هنگامی که امام رضا(ع)، هشتمین امام شیعیان، مجبور شد پیشنهاد مأمون خلیفه عباسی را مبنی بر خلافت مسلمین (رهبری سیاسی امت اسلامی) بپذیرد، «جفر و جامعه خلاف این را به وی نشان دادند» (مک دونالد، /۸۰).۱۹ در اصل جفر، امام را قادر ساخت تا پیشگویی کند که او خلافت را از مأمون به ارث نخواهد برد. امام موسی کاظم(ع)می فرماید: «فرزندم! همراه من به این جفر بنگر و هیچ کس قادر نیست به آن نگاه کند، مگر پیامبر یا امام.» (کلارک، /۱۲۸)
با این حال بیشتر این احادیث نشان می دهند که الواح تنها یکی از اجزای جفر بودند، اگرچه مهم ترین جزء است، که کتاب ها و اشکال دیگر علمی که در دسترس امامان بود را نیز شامل می شدند. برخی از این احادیث هم حاکی از این هستند که جفر شامل تورات و اناجیل (صفار، /۱۴۰) و تمام کتاب های ماقبل از اینها می شود (همان، /۱۵۰). ازاین رو نقل شده که امام جعفر صادق(ع)گفته است: «ما صحف ابراهیم و الواح موسی را در اختیار داریم.»۲۰
باید بر این نکته تأکید کنیم که همه مفسران شیعه در پذیرفتن این حدیث که الواح را با جفر مرتبط می داند، متفق القول نیستند. مفسرانی که در دوران آل بویه و پس از آن می زیستند، در پذیرفتن احادیث نگاه نقادانه تری داشتند. گفتمان های تفسیری آنها هم بر دلایل عقلی استوار بود، هم بر دلایل نقلی.
دانشمند شیعه مشهور، محمدبن حسن (شیخ) طوسی، هنگام بحث درباره الواح، از دیدگاه [مفسران] سنی که آنها را شامل حلال و حرام می دانند حمایت می کند و اضافه می کند که این الواح همچنین شامل آن چیزهایی که به لحاظ اخلاقی درست و غلط اند و نیز چیزهایی که به انجام آنها توصیه و از ارتکاب آنها منع شده و هر چیز دیگری که مورد نیاز است، می باشد. او همچنین بر این باور است که این الواح، تورات را نیز در خود دارند (طوسی، ۴/۵۳۹). نکته مهم تر این است که شیخ طوسی همگام با مفسران سنی ای نظیر جُبّایی، مجاهد و قتاده، احادیثی را که الواح را با جفر مرتبط می دانند و نیز تفاسیری که مفسران متقدم بر آیه ۱۴۵ سوره اعراف نوشته بودند، رد می کند. حتی ما شاهد یک نوع آشفتگی و بی نظمی درباره ارتباط الواح و تورات در محافل شیعی هستیم.
حدیثی که فضل بن حسن طبرسی از ابن عباس [در این زمینه] نقل کرده، مؤید سخن ماست. او معتقد است که مراد از الواح در حقیقت همان تورات است. طبرسی هم مانند مفسران سنی و شیخ طوسی به جای اینکه به محتوای الواح بپردازد، درباره تألیف و نحوه گردآوری آنها سخن می گوید (طبرسی، ۴/۷۳۳). از دیدگاه طبرسی، عبارت «من کل شیءٍ» در آیه ۱۴۵ سوره اعراف، به حلال و حرام و همه اوامر و نواهی اشاره دارد. طبرسی مانند شیخ طوسی حدیثی که الواح را با علم امامان مرتبط می داند، نمی پذیرد.
همین طور علامه سید محمدحسین طباطبایی، مفسر قرن بیستم، گزارش های شیعی را مبنی بر اینکه این الواح در کوهی در یمن مخفی بوده اند، رد می کند. او معتقد است که این گزارش ها خبر واحدند (خبری که فقط از سوی یک فرد گزارش شده اند) و با قرائن قطعی قابل اثبات نیستند (طباطبایی، ۸/۲۶۱).
طباطبایی همچنین بر این باور است که عبارت «مِن کُلِّ شیءٍ» به «موعظه» و «تفصیل» کلی اشاره دارد، نه به علم به هر چیزی از آغاز تا پایان عالم. ازاین رو او تفاسیر عرضه شده مفسران پیش از حکومت آل بویه را رد می کند. از دیدگاه وی مراد از الواح، تورات و تمام آن چیزهایی است که برای بنی اسرائیل ضروری بود تا آنها عقایدشان را حفظ کنند و به اعمال دینی خود ملتزم گردند (همان، /۲۴۵). طباطبایی همچنین معتقد است که تورات به خودی خود برای برآوردن نیازهای قوم بنی اسرائیل کافی نبود و به همین سبب است که قرآن از تورات، الواح، اناجیل و این کتاب به صورت مجزا یاد می کند. (همان، /۲۵۰)

الواح و علم امامان

همان طور که گفتیم، تفاسیر شیعی نخستین، الواح و جفر را با علم امامان پیوند می دهند. این گام مهمی برای شیعیان بود، زیرا آنها با این کار توانستند مدعی شوند که امامان وارثان علم انبیا هستند. همان طور که در جای دیگری نشان داده ام، در صدر اسلام اختلافات گوناگونی در میان امت اسلامی بر سر جانشینی پیامبر به وجود آمد و عده ای از رهگذر همین اختلافات، به اثبات ادعای خود درباره مرجعیت دینی و یا سیاسی پرداختند. عنوان «وارثان پیامبر» صفت احترام آمیزی بود که از اعطای مرجعیت به آنهایی که مدعی آن بودند، حکایت می کرد.۲۱
این عنوان بر این حدیث نبوی که «دانشمندان وارثان پیامبران هستند» استوار بود. این حدیث تأکید می کند که پیامبر علمی را که به عقیده شیعیان در اختیار امامان است، به ارث گذاشته بود. همین عامل امامان را مجاز می سازد تا بر امت مرجعیت دینی داشته باشند. شیعیان برای اثبات مدعای خود مبنی بر اینکه امامان تنها وارثان مشروع پیامبر هستند، جنبه های دیگری را نیز به آن افزودند. آنها قطع نظر از علم پیامبر، بر این عقیده رفتند که امامان کتاب ها و سلاح پیامبر را نیز در اختیار دارند (تاکیم، فصل های ۱و۲). شیعیان استدلال می کنند که این سلاح فقط برازنده امامان است و به همین خاطر، این دلیل مسلمی است بر اینکه چه کسانی وارثان پیامبر هستند. علاوه بر این، امامان شیعه چون اهل بیت پیامبر محسوب می شوند (چیزی که خلفا و علمای سنی نمی توانند مدعی آن شوند)، می توانند ادعا کنند که بر اساس نسب موروثی، وارثان پیامبر هستند.
الواح و جَفر عناصر مهمی بودند که امامان را قادر ساخت ادعا کنند که وارثان حقیقی و انحصاری پیامبر هستند. از آنجا که علم همه چیز در این الواح موجود است، امامان علم به آینده را به طور خاص برای سرنوشت خودشان از این الواح کسب می کنند. در این جفر چیزی هست که «باعث می شود مردم به ما نیاز داشته باشند» (یعنی علم ضروری به شریعت که مردم باید برای آگاهی از آن به امامان رجوع کنند). در حالی که «ما به هیچ کس نیاز نداریم». (کلارک، /۱۳۱)
این الواح در معرفت شناسی شیعی جزء باطنی علم خدادادی امامان را شکل می دهد. مفسران و متکلمان شیعه به سبب سلاح ها و علم فراوانی که در اختیار امامان است، توانستند استدلال کنند که علم امامان بر علم پیامبران برتری دارد. ازاین رو گفته اند که امام صادق(ع)مدعی شده که «من چیزهایی می دانم که موسی و خضر هرگز آنها را نمی دانستند» (صفار، /۱۲۹).۲۲ حتی «اَجنّه» برای یافتن پاسخ سؤال هایشان به دیدار امامان می آیند. (کلینی، ۲/۲۴۲)
این الواح برای نظریه امامت شیعه نیز حائز اهمیت اند، زیرا آنها توانستند در مجادلات [کلامی] خود از آن استفاده کنند. آنها از قِبَلِ همین الواح توانستند علم امامان را که دریافت کنندگان راستین الواح بودند، تعالی بخشند. امامان به سبب همین الواح و صحیفه های دیگری که در اختیار داشتند، از تمام آن چیزهایی که به فرشتگان و پیامبران وحی شده بود، آگاه شدند. (همان، ۱/۳۷۵)
همچنین باور بر این است که آنها همه زبان ها را می دانند (مفید،/۲۸۹)۲۳ و نحوه تکلم مردم بر آنها پوشیده نیست (کلینی، ۲/۳۸). حتی امامان به سبب همین صحیفه هایی که در اختیار دارند، قادرند به کمک حکمت داوود قضاوت (همان، /۲۴۷) و آینده را پیشگویی کنند (کشّی، /۴۷۱-۳۵۷). علم امامان آنها را از خلفا و عالمان سنی و حتی از انبیای کتاب مقدس متمایز می سازد و بر آنها برتری می دهد.
این واقعیت که در حدیثی که پیش از این نقل کردیم (نمایندگان یمنی الواح را به دست پیامبر رساندند و تعجب کردند که وی آنها را می شناخت و پیش از آنکه چیزی بگویند، از آنچه در دست آنها بود اطلاع داشت)، بیش از پیش بر ماهیت جدلی و اهمیت این حدیث تأکید می کند. این حدیث ناظر به این مطلب است که حتی یهودیان با وساطت خداوند قدم در راه نهادند و این، مسئله رساندن آنها به دست دریافت کنندگان واقعی اش را تضمین کرد.
بحث در باب الواح و جفر باید در بافت و چارچوب وسیع تری از منابع علم امامان قرار گیرد. امامان در مقام وارثان پیامبر، منابع علم پیامبر را نیز به ارث می برند. بر اساس یک حدیث شیعی، علم یک امام از منابع مختلفی سرچشمه می گیرد. علم او ممکن است از امام پیش از خود به وی رسیده باشد، یا از مصحف هایی که از امام پیش از خودش به دست او رسیده، ناشی شده باشد. همچنین می تواند از راه ارتباط مستقیم با یک فرشته آن را کسب کرده باشد. به این معنا امام «مُحدَّث» تلقی می شود، زیرا باور بر این است که او صدای فرشته را می شنود، اما او را نمی بیند (صدوق، /۳۳۹). علاوه بر این، علم سرّی از راه نقش بستن در قلب و پاره شدن پرده گوش به امام منتقل می شود. برخی از احادیث ناظر به این مطلب اند که امام الهام آسمانی را در شب قدر دریافت می کند (امیرمعزی، /۱۶) و هر پنجشنبه شب روح او به دیدار عرش الهی نائل می آید و در آنجا از هر علمی که مورد نیاز امام است، آکنده می شود. (صفار، /۲۲۰)
باید به این نکته اشاره کنیم که حتی در میان دانشمندان شیعه بر سر وسعت علم امامان و نتایج احتمالی ناشی از آن اختلاف نظر وجود دارد. بر اساس برخی از گزارش ها، امامان خود منکر این بودند که علم خارق العاده در اختیار دارند (همان، /۱۳۲). برای نمونه علی بن حسین (شریف) المرتضی متکلم معروف شیعه، این دیدگاه را که علم امامان از علم پیامبران بیشتر است رد می کند (کولبرگ، /۲۷). حتی نقل می کنند که استاد او شیخ مفید منکر این است که امامان علم به غیب دارند (مدرسی، /۲۵) یا از همه زبان ها و همه رویدادها آگاه اند. (عاملی، ۱/۴۰ و ۲/۳۰)

الواح و مرجعیت امامان

الواح و مصحف های دیگر با فهم شیعیان از رهبری دینی نیز مرتبط است، به این دلیل که آنها صحت ادعای امامان درباره مرجعیت را تأیید و با این کار، ادعاهای رقیب درباره امامت را بی اثر می کند. آنها همچنین حاکی از این مطلب اند که این علم موثق در کجا واقع است، زیرا صاحبان کتاب ها هستند که علم خدادادی موثق را در اختیار دارند. واقعیت این است که حسن صفار، محدث قرن های سه و چهار هجری، در کتاب «بصائر الدرجات» خود، یکصد حدیث در باب علم امامان نقل می کند و آنها را با صحیفه های دیگر پیوند می دهد تا ارتباط میان مرجعیت امام و در اختیار داشتن صحیفه ها را برجسته تر جلوه دهد.
الواح، تورات، جفر و انواع دیگر علم در تفاسیر شیعه اهمیت دارند، چرا که آنها با برداشت شیعیان از مرجعیت الهی در ارتباط اند. عقیده شیعیان درباره مرجعیت الهی تصریح می کند که مرجعیت امام در کنار علم، با کتاب ها و سلاح هایی که بنا بر روایات از پیامبر به ارث برده، ثابت می شود. شیعیان با توسل به اصل موهبت موروثی که در دل مفهوم مرجعیت نهفته، معتقدند که علم خدادادی امام در یک زنجیره به هم پیوسته به امامان بعدی منتقل می شود (تاکیم، /فصل۱و۲). بنابراین اگرچه هر یک از فرزندان ذکور امام می توانند به لحاظ نظری مرجعیت او را به ارث برند، اما باور به در اختیار داشتن کتاب ها و علم خدادادی، مرجعیت را به یک فرد خاص منحصر می کند.
این الواح در کنار کتاب های دیگر به عنوان یک عامل مسکن عمل می کنند، چرا که از میان چندین مدعی امامت که می توانند فره ایزدی و مرجعیت امام را به ارث برند، ضامن نماینده راستین است. ما در این بافت می توانیم تأکید شیعه بر اینکه مرجعیت موروثی باید با علم موروثی تکمیل گردد را دریابیم؛ زیرا ویژگی اخیر است که امام را قادر می سازد پیام الهی را به صورتی موثق تفسیر کند.
علاوه بر این، در اختیار داشتن الواح و جفر در بررسی تصور شیعه از مرجعیت اهمیت دارد، زیرا در نبود هیچ امتیاز سیاسی، این تنها عاملی بود که می توانست ادعای امامت را هنگام بروز منازعات در باب هویت جانشین حقیقی یک امام اثبات کند. کتاب های انبیا و علمی که ملازم آن است، سرچشمه مرجعیت و تنها ابزار معقول برای مشروعیت بخشیدن به هر نوع ادعایی در مورد مرجعیت به شمار می آیند.
به علاوه فهم شیعه از تاریخ مقدس بر این نکته صحه می گذارد که این علم و مرجعیتی که ملازم آن است، باید به صورت کامل در یک نسل خاصی از خانواده پیامبر، به طور خاص در میان اهل بیت او، حفظ شود. ازاین رو است که به امام باقر(ع)پنجمین امام شیعه، منسوب است که فرموده اند: علم را نباید در شرق یا غرب جستجو کرد، بلکه باید آن را فقط از اهل بیت کسب کرد (کشّی، /۲۰۹). بر اساس نقل های مختلف، سرچشمه این علم بیشتر اهمیت داشته تا جوهر و ذات آن. فقط علمی که از اهل بیت گرفته شده معتبر است، زیرا از پیامبر به ارث برده اند.

نتیجه

مفسران شیعی پیش از حکومت آل بویه بر خلاف مفسران سنی، بیشتر بر عبارت «من کلِّ شیءٍ» تمرکز می کنند تا اصطلاحات «موعظه» و «تفصیل». البته این بدان معنا نیست که این دو اصطلاح در تفاسیر آنها نیامده، بلکه تأکید بر عبارت «من کل شیءٍ» از این جهت است که می تواند برای برجسته کردن مرجعیت و علم امامان به کار رود. کارکرد الواح و جفر کارکردی تأییدی بود؛ یعنی به عنوان پشتیبان و مؤید علم امامان به کار می رفت. در میان جناح های رقیبی که با ادعای «اهل سنت» بودن در پی مشروعیت بودند، شیعیان احادیثی را در باب الواح و جفر وارد میدان [مجادله] کردند تا از آنها در صورت بندی عقاید و اعمالشان مدد بگیرند و در این فرایند، دیدگاهی «هنجاری» از مذهب شیعه عرضه کنند.
شیعیان پیش از حکومت آل بویه در فرایند مناقشه با سنیان و دیگر غیر مسلمانان، احادیث مربوط به الواح را در کنار دیگر سخنان امامان برای بنا نهادن و دفاع از مرجعیت صحیح و لاجرم «محفوظ» و نیز تثبیت (دفاع از عقاید) و پدید آوردن یک نهاد «راست کیش» به کار گرفتند. امت [شیعه] بدون اصرار بر «مرجعیت ضمانت شده» و «منابع مقدس» و شناخت آنها، احتمالاً نمی توانست از گزند حوادث در امان مانَد.

منابع و مآخذ

۱. ابن کثیر دمشقى اسماعیل بن عمرو، تفسیر القرآن العظیم‏، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۹۹۸م.
۲. بحرانی، سید هاشم؛ البرهان فی تفسیرالقرآن، بیروت، موسسه الوفاء، ۱۹۸۳م.
۳. رازی، فخرالدین محمد؛ التفسیر الکبیر، بیروت، دارالفکر، ۱۹۸۵م.
۴. زمخشری، محمودبن عمر؛ الکشاف عن حقائق الغوامض التنزیل، بیروت، دارالکتاب العزلی، ۱۹۸۷م.
۵. سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن؛ الدر المنثور فى تفسیر المأثور، قم، کتابخانه آیه الله مرعشى‏، ۱۹۸۳م.
۶. صدوق محمدبن علی؛ کمال الدین و تمام النعمه، قم، موسسه النشر الاسلامی، ۱۹۸۵م.
۷. صفار، محمدبن حسن؛ بصائرالدرجات فی فضائل آل محمد، قم، کتابخانه آیهالله مرعشی، بی تا.
۸. طباطبایی، سید محمدحسین؛ المیزان فی تفسیرالقرآن، قم، جامعه المدرسین، بی تا.
۹. طبرسی، فضل بن حسن؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، تهران، دارالمعرفه، ۱۹۸۷م.
۱۰. طبری، محمدبن جریر؛ جامع البیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دارالمعرفه، ۱۹۹۲م.
۱۱. طوسی، محمدبن حسن؛ التبیان فی تفسیرالقرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی تا.
۱۲. عاملی، علی بن حسین؛ الشافی فی الامامه، تهران، موسسه الصادق، ۱۹۹۰م.
۱۳. عیاشی، محمدبن مسعود؛ کتاب التفسیر، تهران، مکتبه العلمیه الاسلامیه، ۱۹۶۱م.
۱۴. کشّی، محمدبن عمر؛ اختیار معرفه الرجال، تحقیق: مصطفوی، مشهد، دانشگاه فردوسی، ۱۹۶۹م.
۱۵. کلینی، محمدبن یعقوب؛ الکافی، تهران، دفتر فرهنگ اهل البیت، بی تا.
۱۶. مفید، محمدبن محمدبن النعمان؛ الاختصاص، قم، مکتبه الزهراء، ۱۹۸۲م.
۱۷. نعمانی، محمدبن ابراهیم؛ کتاب الغیبه، تهران، مکتبه الصدوق، بی تا.

۱۸. Abdulaziz Sachedina, Islamic Messianism: The Idea of Mahdi in Twelver Shi'ism (Albany: SUNY, ۱۹۸۱).
۱۹. Brannon Wheeler, Prophets in the Quran: An Introduction to the Quran and Muslim Exegesis (London and New York: Continuum, ۲۰۰۲).
۲۰. Camilla Adang, art. "Torah", in Encyclopedia of the Quran.
۲۱. D.B Mac Donald, "Djafr", in Shorter Encyclopedia of Islam, eds. H.A Gibb and J.H Kramers, (Leiden: Brill, ۱۹۶۱).
۲۲. Etan Kohlberg, "Imam and Community in the Pre-Ghaybah Period", in Sa'id Arjomand (ed), Authority and Political Culture in Shi'ism (Albany: SUNY, ۱۹۸۸).
۲۳. Hossein Modarresi, Cresis and Consolidation in Formative Period of Shi'ate Islam (Princeton: Darwin, ۱۹۹۳).
۲۴. Keith Lewinstein, art. "Commandments", in Encyclopedia of the Quran, ۱st ed.
۲۵. Liyakat Takim,The Heirs of the Prophet: Charisma and Religious Authority in Shi'ate Islam (Albany: SUNY, ۲۰۰۶).
۲۶. Lynda Clarke, "Early Doctrine of the Shi'a according to the Shi'a Sources",(Unpublished Thesis, McGill University, ۱۹۹۴).
۲۷. Meir Bar- Asher, Scripture and Exegesis in Early Imami Shi'ism (Jerusalem: Magnes Press, ۱۹۹۹).
۲۸. Mohammad Ali Amirmoezzi, The Divine Guide in Early Shi'ism: The Sources of Esoterism in Islam, trans. David Streight (Albany: State University of New York Press, ۱۹۹۴).
۲۹. Sebastian Gunther, "O People of the Scripture Come to Word Common to You and Us (Q. ۳:۶۴): The Ten Commandments and the Quran", Journal of Quranic Studies, ۹,۱ (۲۰۰۷);
۳۰. William Brinner, "An Islamic Decalogue", in Studies in Slamic and Judaic Traditions, ed. W. Brinner and Ricks (Atlanta: Scholars Press, ۱۹۸۶)
پی نوشت ها

۱. مشخصات کتابشناختی این مقاله به شرح زیر است:
Liyakat Takim, "The Ten Commandments and the Tablets in Shi'i and Sunni Tafsir Literature: A Comparative Perspective", in The Muslim World, Vol. ۱۰۱,N:۱, (January ۲۰۱۱), p. ۹۴.
۲. Decalogue یادآوری می کنیم که در این مقاله برابر نهاده «ده فرمان» را برای «Decalogue» و «فرامین ده گانه» را برای «Ten Commandments» برگزیده ایم. (مترجم)
۳. نگاه کنید به:
Sebastian Gunther, "O People of the Scripture Come to Word Common to You and Us (Q. ۳:۶۴): The Ten Commandments and the Quran", Journal of Quranic Studies, ۹,۱ (۲۰۰۷); William Brinner, "An Islamic Decalogue", in Studies in Slamic and Judaic Traditions, ed. W. Brinner and Ricks (Atlanta: Scholars Press, ۱۹۸۶).
۴. Terminology .
۵. hermenutical tools.
۶. آیه چنین است: (وَکَتَبْنَا لَهُ فِی الألْوَاحِ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْعِظَهً وَتَفْصِیلا لِکُلِّ شَیْءٍ فَخُذْهَا بِقُوَّهٍ وَأْمُرْ قَوْمَکَ یَأْخُذُوا بِأَحْسَنِهَا سَأُرِیکُمْ دَارَ الْفَاسِقِینَ)؛ و در الواح برای او در هر موردی پندی و برای هرچیزی تفصیلی نگاشتیم، پس (فرمودیم:) آن را به جد و جهد بگیر و قوم خود را وادار کن که بهترین آن را فراگیرند، به زودی سزای نافرمانان را به شما می نمایانم. (مترجم)
۷. Commandments.
۸. آیه ۸۳ سوره بقره به عهدی که خداوند با بنی اسرائیل بست و نیز به برخی از این فرمان ها اشاره می کند.
۹. traditions.
۱۰. Hebrew Bible.
۱۱. حکیم ترمذی محدث و عارفی که احادیث نبوی را نقل کرده نیز به وجود ارتباط نزدیک میان ده فرمان کتاب مقدس و قرآن معتقد است.
۱۲. آیه چنین است:(وَحَمَلْنَاهُ عَلَى ذَاتِ أَلْوَاحٍ وَدُسُرٍ)؛ و او را بر کشتی تخته دار و میخ آجین سوار کردیم. (مترجم)
۱۳. meanmeaa: این واژه را در هیچ کدام از فرهنگ های انگلیسی به انگلیسی و انگلیسی به فارسی نیافتم و بنا بر حدس و گمان خود و بر اساس سیاق جمله، برابر نهاده فوق را گذاشتم. (مترجم)
۱۴. legal code.
۱۵. Pentateuch.
۱۶. ramification.
۱۷. اینکه از علی خواسته شد آنها را زیر سر خود بگذارد تا بتواند بخواند، در بصائرالدرجات، ص۱۴۰ نیز آمده است.
۱۸. متونی که به شریعت و آیین های یهودی می پردازند، به ادبیات هلاخایی معروف اند. برای اطلاعات بیشتر در این باره رک: جان آر. هینلز، «فرهنگ ادیان جهان»، ترجمه گروه مترجمان، مرکز مطالعات ادیان و مذاهب، قم، ۱۳۸۶، ص۶۷۳. (مترجم)
۱۹. «جامعه» صحیفه دیگری است که گفته می شود امامان در اختیار دارند.
۲۰. در یک حدیث دیگر امام صادق(ع) به توصیف محتوای جفری که در اختیار اوست می پردازد. (صفار، ص۱۵۰)
۲۱. Liyakat Takim,The Heirs of the Prophet: Charisma and Religious Authority in Shi'ate Islam (Albany: SUNY, ۲۰۰۶).
۲۲. خضر فرد مسافر دانا و رازآمیزی است که با موسی مسافرت می کرد. با آنکه هیچ نامی از او در قرآن نیامده، اما این داستان در سوره کهف نقل شده است.
۲۳. گفته می شود امام حسن عسکری(ع)، امام یازدهم شیعه، با فردی به زبان ترکی سخن گفته است. کلینی، الکافی، ج۲، صص۴۱-۴۰. امامان حتی قادرند کتاب هایی را که به زبان های گوناگون نوشته شده بخوانند. صفار، بصائر الدرجات، ص۳۳۹. همچنین نگاه کنید به:
Mohammad Ali Amirmoezzi, The Divine Guide in Early Shi'ism: The Sources of Esoterism in Islam, trans. David Streight (Albany: State University of New York Press, ۱۹۹۴), p. ۹۳.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:32 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسي تطبيقي ويژگي هاي نوشتاري كتاب مقدس و قرآن كريم

بررسي تطبيقي ويژگي هاي نوشتاري كتاب مقدس و قرآن كريم

حسين نقوي*


چكيده

اين مقاله با رويكرد نظري و تحليلي، برخي از ويژگي هاي نوشتاري تورات، انجيل و قرآن را بررسي كرده است. ابتدا بحث كلمه، كلام و انسان كامل (واسطه دريافت كتاب آسماني) و پس از آن، بحث كتاب و تأويل آن مطرح مي شود. سپس مباحثي مانند انسجام و يك پارچگي، وحي يا الهام، تدوين كتاب مقدس و قرآن كريم، سبك نگارش، تدوين كتاب هاي جانبي، برتري قرآن بر كتاب مقدس، تحريف قرآن و كتاب مقدس، حجيت و اعتبار، و اوصاف قرآن و كتاب مقدس از نگاه آيات قرآن مطرح مي شود. در اين مقال، تلاش شده است كه مطالب به صورت تطبيقي، و به اختصار، بيان شود.

كليدواژه ها:

كلمه(لوگوس)، انسان كامل(آدم عليون)، كتاب، تأويل، تحريف، تدوين كتب مقدس و حجيت و اعتبار.

مقدمه

در طول تاريخ، خدا به وسيله پيامبران از آدم عليه السلام تا خاتم صلي الله عليه وآله، با بشر سخن گفته[1] و اين، سنتي است جاري كه آيات قرآن كريم به آن اشاره دارند.[2] پيامبران پس از فهم وحي و سخن خدا، مأمور بودند كه با مردم براساس ظرفيتِ فهمشان صحبت كنند. بنابراين، كلام خدا بايد به گونه اي به مردم القا شود كه همه آنها بتوانند از آن استفاده كنند. ازاين رو، كتاب هاي آسماني كه وحي الهي را دربردارند بايد سطوح معنايي مختلفي داشته باشند تا براي همه مردم قابل استفاده باشند. ازآنجا كه پيامبران يك كلام را با توجه به شرايط زمان و مكان، به صورت هاي گوناگون و با سطوح مختلف بيان كرده اند، به يقين در كتاب هاي آنان اشتراكات فراواني وجود دارد. بنابراين، همه پيامبران، كتاب هاي پيشينيان را تصديق و تأييد مي كردند.
به عقيده مسلمانان، خدا قرآن را بر پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله نازل كرده است و همه واژگان آن، وحي الهي است. يهوديان نيز تورات را وحي الهي مي دانند و به عقيده مسيحيان، خود مسيح، وحي الهي است و اناجيل، شرح حال اويند. در اين نوشتار برآنيم كه به ويژگي هاي كتاب هاي آسماني، نگاهي مختصر داشته باشيم. از اين رو، ويژگي هايي مانند كلام بودن، كتاب بودن، تأويل، انسجام، وحي يا الهام بودن، تدوين كتاب، سبك نگارش، تحريف، اعتبار، و اوصاف تورات، انجيل و قرآن از ديدگاه آياتِ قرآن، بررسي خواهند شد.

سخن گفتن خدا با انسان

آياتي چون "مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ"(بقره:253) دلالت بر وقوع تكلم خدا با برخي از انسان ها دارد و اين تكلم، مجازي و تمثيلي نيست؛ يعني خدا واقعاً با برخي انسان ها سخن گفته است. در قرآن، به اين ارتباط «كلام» گفته مي شود.
كلام خدا كه مخصوص پيامبران و رسولان بوده و دربردارنده اخباري است از روح، فرشتگان، شيطان، لوح و قلم، و ...، حقيقي است و امور حقيقي را بيان مي كند، نه اينكه مجازي و تمثيلي باشد؛ زيرا آيات قرآن و گفتار پيامبران پيشين، ظهور دراين دارند كه گويندگانشان از اين سخنان، اراده مجاز و تمثيل نكرده اند. بنابراين، سخن گفتن خدا با پيامبران، امري است حقيقي كه همان آثار سخن گفتن بشري بر آن مترتب مي شود.[3]
خداي متعال با كلام و تكليم، به برخي از افعال خود اشاره مي كند؛ مانند: «وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسي تَكْلِيماً»(نساء: 163) و «مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ»(بقره:253). اطلاق اين دو آيه، با آيه «وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ»(شوري: 51) تفسير مي شود؛ يعني خدا به گونه هاي مختلف و به صورت حقيقي با بشر سخن گفته است؛ زيرا اگر كلام خدا حقيقي نباشد، استثناي «الّا وحياً» حقيقي نمي شود و وحي الهي، غيرحقيقي تلقي مي شود. بنابراين، اصل كلام و سخن گفتن خدا با انسان، قطعي است. البته كلام الهي محدوديت هاي كلام بشري را ندارد و براي بيان آن به حنجره يا چيزي شبيه دستگاه كلامي بشري نياز نيست.[4] همچنين وضعي و اعتباري نيست؛ زيرا خدا شبيه مخلوقات نيست: "لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ء"(شوري: 11). آنچه كلام خدا و انسان را به يكديگر شبيه مي كند، خواص و آثار كلام است كه هردو، مانند هم اند. پس از اينكه دانستيم اصل كلام و سخن گفتن براي خدا ثابت است، اين پرسش مطرح مي شود كه حقيقت كلام الهي چيست و چگونه محقق مي شود. پاسخ اين است كه كلام الهي، مانند ساير افعال خدا همچون زنده كردن، ميراندن ، روزي رساندن، هدايت و پذيرش توبه، از صفات ذاتي نيست.[5] اين فعل الهي، بالاترين مرتبه حكمت و صدق و حقيقت، و اعتدال و انسجام است و برتر از قدرت بي كران او، قدرتي نيست تا سخن او را تغيير دهد.[6]
خدا براي سخن گفتن با انسان و نماياندن خود، در كلمات تجلي مي كند؛ يا به صورت عام[7] و يا به صورت خاص، مانند عيسي بن مريم عليهماالسلام.[8] بنابراين، مي توان نتيجه گرفت كه كلمه، تنها بر قول و سخن و گفتار صدق نمي كند، بلكه درباره اشياء نيز مي توان اصطلاح كلمه را به كار برد. البته اقوال نيز خارج از اشيا نيستند و مفهوم شيئيت بسيار گسترده است. از سويي، كلمات، شامل همه موجودات مي شود؛ زيرا آنها مظاهر حق اند و درباره وجود او سخن مي گويند. با توجه به اين نكات است كه جهان آفرينش را كتاب حق تعالي مي خوانند.
البته در قرآن، كلام يا تكليم فقط درباره انسان به كار رفته، ولي اصطلاح كلمه يا كلمات، درباره غيرانسان آمده است.[9] انسان كامل، به مثابه صادر اول، بالاترين كلمه خداست و واسطه دريافت كلام خداست. بنابراين، اشاره اي كوتاه به بحث انسان كامل خواهيم داشت.

امام (انسان كامل) واسطه خالق و مخلوق

انسان كامل، مظهر اسم جامع «الله» است و ازاين رو، بر تمام عوالم وجود، حاكميت دارد. به دليل اينكه تمام عوالم وجود، كلمات تامه خدايند، كتاب اويند و انسان كامل، كتابي است كه همه اين كتاب ها را در بردارد؛ زيرا او نسخه عالم كبير است.
«و الانسان الكامل الجامع لجميعها (عوالم)، اجمالاً في مرتبه روحه وتفصيلاً في مرتبه قلبه عالم كلي يعلم به الاسم الله الجامع للاسماء»[10] و «يجب أن يعلم، أنّ هذه العوالم كليها وجزئيها كلّها كتب ٌ الهيه لاحاطتها بكلماته التامّات... أم الكتاب... الكتاب المبين... والانسان الكامل كتاب جامع لهذه الكتب المذكوره لانّه نسخه العالم الكبير».[11]
اصل و مبدأ تمام مراتب خلافت الهي، صورت اسم اعظم و عين ثابت و مظهر تام وتمام حقيقت محمديه است كه به حسب اصل ذات و حقيقت، واحد است؛ اما فروع متعددي دارد كه به اقتضاي هر زمان، يكي از پيامبران و اوليا در عالم شهود تجلي مي كند. البته كامل ترين تعيّن حقيقت محمديه، حضرت محمد صلي الله عليه وآله است.[12] انسان كامل كه در زبان عارفان به حقيقت محمديه معروف است، خود در هر زماني تعين خاصي داشته است. همه پيامبران با وجود اختلاف درجات، تعين هاي مختلف حقيقت محمديه اند. به اين دليل كه اسما و صفات خدا ازلي و قديم اند، انسان كامل نيز قديم و ازلي است. از ديدگاه شيعي، پس از حضرت محمد صلي الله عليه وآله، امامان معصوم عليه السلام حامل اين حقيقت اند.
خلاصه اينكه انسان كامل، مظهر كلمه «كن» الهي و كلمه بي واسطه حق و صادر اول است، كه از آن به عقل اول تعبير مي شود. او تمام مراتب حق را داراست و مي تواند مثل او در عالم تأثير بگذارد. البته تمام كمالات انسان كامل به اذن الله است و او به طور مستقل، از خودش چيزي ندارد؛ بلكه فقر مطلق است.

كلمه، لوگوس[13] و حقيقت محمديه

لوگوس واژه اي يوناني است به معناي گفتار، سامان دهي، نظم عقلاني، بيان عقلاني، تبيين، عقل، كلمه و ...[14] كه درميان نوشته هاي فلسفي يوناني معروف بوده است. لوگوس به مثابه «كلمه خدا»، با تمام تجلياتش، در متون الهياتي يهود و مسيحيت در دوره هلنيستي ظاهر مي شود. حكمت سليمان و فيلون، ازجمله منابع يهودي، و انجيل يوحنا، ازجمله منابع مسيحي دراين باره اند. در ادامه، لوگوس در مسيحيت همان پسر خدا يا مسيحا (لوگوس متجسد) مي شود. لوگوس (كلمه خدا) در كتاب مقدس يهوديان، به مثابه تعليم الهي (يعني واسطه وحي و هدايت)، واسطه خلقت است و در مقام ابزار كنترل طبيعت ظاهر مي شود. كلمه پروردگار، در مزاميرِ 119، با تورات يكي دانسته مي شود. در نه باب اولِ امثال سليمان، اوصاف كلمه يا تورات به حكمت نسبت داده مي شود. درواقع، تورات و حكمت در كتاب هاي اپوكريفايي بن سيراخ و حكمت سليمان يكي اند.[15] در مسيحيت نيز لوگوس از همان منابع كتاب مقدسي و رِبَّني (منسوب به رِبّي، يعني عالم يهودي) ريشه گرفته و اين براي نشان دادن شباهت هاي لوگوس يهودي و مسيحي كافي است. تفاوت لوگوس در مسيحيت اين است كه لوگوس در مسيحيت متجسد شد.[16] لوگوس يا كلمه الهي در مسيحيت، در همه چيز و همه جا حاضر است؛ به واسطه اوست كه مخلوقات حيات و نور مي گيرند و به سبب وجود اين كلمه است كه شناخت خداوند ممكن مي شود.[17] اين توصيف از كلمه، شبيه حقيقت محمديه در اسلام است و همان گونه كه در دوره اي از تاريخ، كلمه در عيسي عليه السلام تجسم يافت، در دوره اي ديگر، حقيقت محمديه در قالب حضرت محمد صلي الله عليه وآله تجسم پيدا كرد. اين نور انقطاع ندارد و تا امام عصرعجل الله تعالي فرجه الشريف جريان دارد و او اكنون نماد حقيقت محمديه است. بنابراين، شايد بتوان گفت كلمه الهي و حقيقت محمديه، دو اسم از يك واقعيت را تشكيل مي دهند.[18] انسان كامل در عرفان يهودي آدم عليون[19] (يعني انسان متعالي) يا آدم قادمون[20] (يعني آدم قديم) ناميده مي شود.[21] آدم عليون، مظهر تمام سفيرا ها[22] در عالم است.[23] سفيراها، مثال معنوي كلام خدا (همه آموزه هاي كتاب مقدس، به ويژه ده فرمان) به شمار مي روند.[24]
چنان كه ديده مي شود، در يهوديت نيز همانند اسلام، بحث كلمه (لوگوس) با انسان كامل عجين است؛ همان گونه كه در مسيحيت نيز چنين است؛ با اين تفاوت كه در مسيحيت، يوحنا به كلمه تشخص داده و آن را شخصي مي داند كه در پيكره يك منجي، گوشت و پوست به خود مي گيرد و تجسم مي يابد.
آنچه از اين مباحث به دست مي آيد، از اين قرار است:
1. خدا با انسان سخن گفته و اين، سنت جاري او از آدم عليه السلام تا خاتم صلي الله عليه وآله بوده است؛
2. سخن گفتن خدا با انسان، حقيقي بوده است، نه مجازي و تمثيلي (البته در كلام الهي روش مجازي و تمثيلي به كار رفته، ولي اصل بر حقيقي بودن است و خلاف آن دليل مي خواهد)؛
3. كلام و كلمه خدا از سنخ كلام بشري نيست، بلكه فقط آثار و خواص كلام بشري را دارد؛
4. كلام خدا، يعني فعل الهي، شامل تكوينيات و غيرتكوينيات مي شود؛
5. مصداق اتمّ اين كلام، انسان كامل است كه واسطه فيض خداست؛
6. كلمات خدا، به صورت كتاب تشريع و به صورت الفاظ و كلمات، در كتب كتاب هاي گذاشته و در قرآن ظهور و بروز يافته است؛ بنابراين، خدا داراي دو كتاب تكوين و تشريع است.

كتاب

كتاب بر وزن فعال، به معناي مكتوب، يعني نوشته شده است. به دليل آنكه قراردادها و دستورهاي الزامي با نوشتن به مرحله قطعيت مي رسيد، واژه كتاب و كتابت به معناي هر حكم واجب يا هر سخني كه نقض پذير نباشد، به كار مي رود. به همين دليل، قرآن كه كلام الهي است و نقض پذير نيست، كتاب ناميده شده است.[25] البته دراصل، كتاب به صفحه هايي گفته مي شود كه به وسيله خطوط و سطور چاپي يا غيرچاپي، معاني را در خود ضبط و ثبت كرده اند؛ ولي چون ملاك كاربرد اسامي، اغراض و غايات آنهاست، مي توان در اين مورد نيز توسعه داد و هر چيزي را كه معنايي ثبت مي كند هرچند كاغذ و قلم و مانند آن نباشد ـ كتاب ناميد. بنابراين، ما در قرآن نمونه هايي را مي بينيم كه كتاب مصطلح نيست، ولي به آن كتاب گفته شده است؛ مانند آنچه در ذهن و قلب انسان وجود دارد.[26] آيه "بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلاَّ الظَّالِمُونَ" (عنكبوت:49) اشاره به قرآن دارد.

انواع كتاب در قرآن

در قرآن از سه نوع كتاب، نام برده شده است:
1. كتاب هايي كه بر پيامبران عليه السلام نازل شده و در بردارنده شريعت اند.
2. كتاب هايي كه اعمال خوب يا بد بندگان را ثبت و ضبط مي كنند. اين قسم خود اقسامي دارد: قسمي مختص هر انساني است و ديگري كتابي است كه اعمال امت ها را ثبت و ضبط مي كند. اين قسم، تقسيم ديگري براساس افراد خوب و بد دارد و آن، كتاب ابرار و فجار است؛
3. كتاب هايي كه جزئيات نظام وجود و حوادث در آن ثبت و ضبط مي شود و خود بر دو قسم است: كتابي كه در آن تغيير و دگرگوني راه ندارد، به نام كتاب مبين و لوح محفوظ، و كتابي كه دگرگوني و محو و اثبات در آن وجود دارد، به نام كتاب محو و اثبات.[27]

مراتب وجودي كتاب آسماني

از آيات قرآن[28] استفاده مي شود كه جايگاه اصلي و اوليه كتاب آسماني جايي است فراتر از عقل ها، كه از آن به «أم الكتاب» و «لوح محفوظ» تعبير مي شود. تعبير ام الكتاب (كتاب مادر يا مرجع) به اين دليل براي آن به كار رفته است كه كتاب هاي آسماني از آن استنساخ[29] شده اند. دو صفت علي و حكيم در آيه 4 سوره زخرف، جايگاه اصلي اين كتاب را فراتر از عقل بشري معرفي مي كنند؛ زيرا عقل چيزي را كه از مفاهيم و الفاظ و مقدمات تصديقي مترتب بر يكديگر تشكيل شده است، درك مي كند و آنچه را كه فراتر از مفاهيم و الفاظ، و بدون اجزا و فصول است، نمي تواند درك كند. بنابراين، اوصاف يادشده اين نكته را مي رسانند كه «كتاب» در لوح محفوظ، نزد خدا در جايگاهي بسيار بلندمرتبه قرار دارد كه عقل ها نمي توانند به آن برسند؛ بنابراين، در قالب قرآني (=قابل خواندن) عربي نازل شد تا در دسترس عقل ها باشد «إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»(زخرف:3).[30]
عارفان با استفاده از قرآن و احاديث، براي كتاب آسماني مراتبي همانند مراتب عالم در نظر مي گيرند. براساس هستي شناسي عرفاني، عالم ماده در ذوات و صفاتش، تنزل يافته عوالم بالاتر است[31] و به طور كلي، عالم تكوين داراي مراتب است. در اين مورد، اشاره به قصيده بسيار معروف ميرفندرسكي، خالي از لطف نيست:
چرخ با اين اختران، نغز و خوش و زيباستي ***صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي
اين بيت كه مطلع قصيده است، به مراتب طولي هستي، نفس رحماني، حقيقت محمديه، رحمت واسعه و كلمه «كن» اشاره دارد.[32] از ديدگاه عارف، چنين سلسله مراتبي كه در كتاب تكوين به چشم مي خورد، عيناً در كتاب تشريع نيز وجود دارد. كلام لفظي خدا كه در كتاب هاي آسماني و قرآن ظهور يافته ـ چون مطابق عوالم بالاست ـ اين مراتب را كه بطون ناميده مي شوند، داراست.
عرفا مراتب و بطون كتاب تشريع را كاملاً منطبق بر كتاب تكوين مي دانند. اگر عالم تكوين مراتبي چندگانه دارد، به همين سان و در برابر هر مرتبه اي از اين عالم، بطني از بطون كتاب تشريع قرار دارد. كتاب هاي آسماني و به ويژه قرآن، از اين مراتب طولي گذر كرده و به عالم حروف، كلمات و ماده رسيده اند.[33]
با توجه به وجود مراتب متعدد در عالم و در كتاب هاي آسماني، بحث تأويل آيات و اينكه علم تأويل از آنِ خدا و راسخين در علم است، پيش مي آيد و ديگر انسان ها، هرچه طهارت نفس پيدا كنند، به همان اندازه از كتاب هاي آسماني و قرآن مي توانند استفاده كنند.

نزول دفعي و تدريجي، و ارتباط آن با دو ساحت كتاب

از نزول كتاب در شب قدر، معلوم مي شود كه تمام قرآن يك باره نازل شده است. دربرابر، از آياتي همچون «وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَي النَّاسِ عَلي مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلاً» (إسراء: 106) روشن مي شود كه قرآن، نزول تدريجي دارد. آيات ديگر و روايات، نزول دفعي و تدريجي را تأييد مي كنند. بنابراين، قرآن دو نزول دفعي و تدريجي دارد و قرآني كه اجزا و سوره هايي دارد و زمانمند و مكان مند است، قابليت نزول دفعي را ندارد. بنابراين، نزول دفعي بايد به صورت بسيط و غيرمفصل و نزول تدريجي به صورت مفصل باشد. بنا بر قضاي الهي، امور داراي دو مرحله هستند. يكي مرحله اجمال و ديگري مرحله تفصيل. در شب قدر است كه امور اجمالي، تفصيل داده مي شود و قرآن نيز در اين شب، از حالت بساطت و اجمال به حالت تفصيل در مي آيد.[34] كتاب آسماني در اسلام داراي دو ساحت است و براي اينكه از ساحت اول و اجمال، به ساحت دوم و تفصيل برسد ـ همان گونه كه پيش از اين گفته شد، بايد انسان كامل آن را دريافت كند و نقش وي در اين زمينه بسيار حياتي است.

كتاب در يهوديت

بنابر عقيده يهوديان، توراتْ ازلي و قديم است و نظام عالم بر آن استوار است و اگر تورات نبود، آفرينش صورت نمي گرفت. برخي بر اين باورند كه تورات دو هزار سال پيش از آفرينش عالم به وجود آمد. برخي ديگر بر اين عقيده اند كه تورات 974 دوره پيش از آفرينش جهان نوشته شده بود و در پناه ذات قدس متبارك قرار داشت.[35] تمام نوري كه خدا به بني اسرائيل بخشيده است، در تورات نهان است؛ توراتي كه تبلور و استمرار عرفاني وحي سينوي است. الواحي كه بر حضرت موسي عليه السلام نازل شدند، دو دسته بودند. الواح اوليه تورات و الواح ثانويه. در كتاب زوهر[36] آمده است كه الواح اوليه از درخت حيات صادر شده بود، ولي بني اسرائيل با گوساله پرستي خود نشان دادند كه شايستگي بهره گيري از آن را ندارند. بنابراين، حضرت موسي عليه السلام به فرمان خدا، تورات ديگري به مردم عرضه كرد كه صادر از درخت خير و شر بود. الواح ثانويه دربردارنده اوامر و نواهي است. قباله مي گويد كه الواح اوليه، نور و عقيده مسيحا (منجي) و منبع حيات ابدي در زمين بود؛ ولي الواح ثانويه تجلي متكثر[37] و غيرمستقيم اين نور، يعني حكمت[38] است كه ديگر به طور مستقيم و بي واسطه در دسترس نيست؛ بلكه در پس پرده علم تكويني خدا[39] محجوب شده است. تجلي «تورات قديم»[40] تغيير كرد، اما نه در ذاتش كه همان حكمت است. حضور واقعي حكمت الهي در تجلي دوم نيز همانند تجلي اول است؛ با اين تفاوت كه در دومي، حكمت به وسيله علم تكويني الهي محجوب شد. براي رسيدن به حكمت، انسان بايد نفس خود را با شناخت خير و شر، و عمل به شريعت الهي آماده كند و با شوق زيادي در پي حقيقت نهفته شده در وراي نصوص كتب مقدس باشد.[41]
از اين بيان چنين برمي آيد كه اولاً يهوديان نيز براي تورات دو ساحت قائل اند. تورات قديم و نامخلوق، كه حكمت الهي در آن مستقيم عرضه شده است، و توراتي كه تنزل دارد و در اوامر و نواهي نمود دارد. ثانياً انسان ها نيز در فهم كتاب مقدس مراتبي دارند؛ انسان هايي كه گوساله پرست شدند، ديگر شايستگي فهم كتاب اولي را ندارند؛ يعني سطوح فهم انساني نيز لحاظ شده است. نكته ديگر اينكه براي فهم حكمت الهي بايد رياضت شرعي را تحمل كرد تا فهم انسان بالاتر رفته و با جست وجو در متون مقدس، به حقيقت و حكمت رسيد (همان گونه كه در اسلام نيز كساني كه با عمل به شريعت، به طهارت باطني برسند، مي توانند به حقيقت قرآن برسند).

تفاوت مسيحيت با اسلام و يهوديت

در اسلام، قرآن مجيدْ وحي است و پيامبر اعظم صلي الله عليه وآله مفسر و تبيين گر[42] آن است؛ ولي در مسيحيت، وحيْ غيرملفوظ است و مسيحيان بر اين باورند كه حضرت عيسي عليه السلام وحي است و اناجيل، آن وحي را تفسير مي كنند.[43] هر سه دين در اينكه واسطه و رابطي بين خدا و انسان لازم است، متفق اند و وجود انسان كامل را تأييد مي كنند؛ با اين تفاوت كه مسيحيت، انسان كامل را خداي متجسد معرفي و انحرافي در اين زمينه ايجاد كرد.

تأويل كتاب آسماني

از آنچه گذشت، روشن شد كه كتاب هاي آسماني داراي سطوح مختلف معنايي اند و فهم سطوح مختلف معنايي، وابسته به مرتبه طهارت باطني انسان است و فهم عالي و كامل آن، مختص به انسان كامل است. از اين مطالب به دست آمد كه كتاب آسماني داراي ظاهر و باطن است و تأويل آن را انسان هايي مي دانند كه طهارت نفس بالايي دارند. از آن روكه كتاب آسماني داراي تأويل است، اشاره اي كوتاه به بحث تأويل خواهيم داشت.
قرآن آيات محكم و متشابه دارد. آيه محكم آيه اي است كه در بيان مُراد خود، صريح و قاطع است و شنونده در فهم آن به اشتباه نمي افتد؛ اما آيه متشابه عكس آن است. مؤمن بايد به آيات محكم ايمان بياورد و بنابر آن عمل كند و در خصوص آيات متشابه بايد به آنها ايمان داشته باشد، ولي براي تأويل و تفسير بايد آنها به اهل آن رجوع كند.[44] روش اهل بيت عليهم السلام نيز اين گونه بوده است و از روايات و سيره و روش آنها نيز همين مطلب به دست مي آيد.[45]
تأويل از كلمه «اَول» به معناي رجوع است و تأويل آيه، يعني برگرداندن آيه به چيزي كه مراد آن است و منظور از تنزيل، معناي روشن و تحت اللفظي آيه است.[46]
علامه طباطبايي در توضيح تأويل، راهي دقيق و عميق تر از ديگران پيموده است. وي براي تأويل، سه قيد حقيقي، واقعي و عيني را ذكر مي كند. واقعيت، اوهام را خارج مي كند؛ حقيقت اين را بيان مي كند كه منشأ و اصل آن، امور اعتباري نيست و قيد عينيت، مفاهيم و ذهنيات را دفع مي كند.[47] تأويل، حقيقتي است كه از جنس مفاهيم و مدلول هاي الفاظ نيست؛ بلكه از امور عيني و خارجي است و الفاظ آن را دربرنمي گيرند؛ بنابراين، خداوند آن را با الفاظ به بند كشيد تا بشر اندكي با حقيقت آشنا شود.[48]
از آياتي كه واژه تأويل در آن ها به كار رفته است، به دست مي آيد كه تأويل از قبيل معنا و مدلول لفظ نيست. تأويل در همه موارد، چه تعبير خواب، چه عاقبت امر و...، بر حقيقتي خارجي دلالت دارد. تأويلِ هر چيز، حقيقتي است كه آن چيز از آن نشأت گرفته است. اين معنا درباره قرآن نيز صادق است؛ يعني قرآن از حقايقي نشأت گرفته است كه از مرتبه حس و محسوس فراتر و از قالب الفاظ و عبارات، كه محصول زندگي مادي است، بسيار بالاتر و وسيع ترند. اين حقايق در قالب الفاظ نمي گنجند. خدا به وسيله اين الفاظ، سرنخي دست بشر داده است تا با وسيله آن تعقل كند و به اصل مطلب راه يابد. اين الفاظ سايه و مثلي هستند از آن حقايق اصليِ نزد خدا كه تنها بايد آن ها را مشاهده كرد و روز قيامت، اين حقايق به طور كامل آشكار خواهند شد.[49] بنابراين، تأويل قرآن، حقيقتي است در اُم الكتاب نزد خدا. تأويل در مرتبه غيب و مخصوص خدا و كساني است كه خدا به آنان اذن تأويل داده و اين، غير از تفسير است.
بنابر اين نظر، آن حقيقت عيني كه الفاظ و مفاهيم از آن حكايت مي كنند، تأويل شمرده مي شود. البته اين معناي تاويل، ديگر مختص به آيات متشابه نخواهد بود؛ بلكه همه كلمات الهي داراي تاويل خواهند بود و هر آيه اي حقيقتي در بالا خواهد داشت. به تصريح آيات قرآن، چنين تأويلي را جز خداوند و راسخان در علم، كس ديگري نمي فهمد.[50]

انسجام و يك پارچگي

قرآن كريم و كتاب مقدس مانند ساير كتاب ها نيستند كه داراي مقدمه، كليات، چينش منطقي بحث و خاتمه و نتيجه باشند؛ بلكه در آنها عدم انسجام و ناسازگاري ظاهري احساس مي شود و معتقدان هر دو دين تلاش فراواني كرده اند تا بين آيات اين كتاب ها، انسجام و هماهنگي ترسيم كنند؛ مؤمنان به هر دين اين انسجام را مي پذيرند، ولي غيرمؤمنان آن را نمي پذيرند و درصدد بيان تناقضات اين كتاب ها برمي آيند.
هر كسي در آغاز در برخورد با ظاهر آيات و سوره هاي قرآن، عدم انسجام و ناسازگاري ظاهري را احساس مي كند. به همين دليل، در علوم قرآن مباحث مفصلي درباره مناسبات و پيوستگي آيات مطرح مي شود و نويسندگان بسياري دراين باره مطالب عميق و دقيقي نوشته اند تا براي قرآن چهره اي پيوسته ترسيم كنند.[51]
درباره كتاب مقدس نيز اين مشكل وجود دارد و آن، عنوان مجموعه نوشته هايي است كه مسيحيان آنها را مقدس مي شمارند[52] و بنا بر نظر مسيحيان، اين مجموعه نوشته ها يك كتاب شده اند و بين تمام داستان ها، شعرها، گفتارها و پيشگويي هاي آن، يگانگي و انسجام هست.[53]

وحي يا الهام

در اسلام، قرآن مجيدْ وحي است و پيامبر اعظم صلي الله عليه وآله مفسر و تبيين گر[54] آن است؛ ولي در مسيحيت، وحيْ غيرملفوظ است و مسيحيان بر اين باورند كه حضرت عيسي عليه السلام وحي است و اناجيل، آن وحي را تفسير مي كنند.[55] در اينجا سؤال اين است كه آيا اناجيل وحي نيستند؟ مسيحيان بر اين باورند كه اناجيل الهام اند و روح القدس آنها را به نويسندگان بشري الهام كرده است و درحقيقت، يك وحي، يعني مسيح عليه السلام بيشتر وجود ندارد.
يهوديان نيز وحي را مانند مسلمانان تعريف مي كنند و معتقدند كه خدا با پيامبران بسياري سخن گفته است؛ با اين تفاوت كه آنان بر اين باورند كه وحي از حدود چهار قرن پيش از ميلاد قطع شده است و پس از ظهور موعود، دوباره وحي صورت خواهد گرفت.[56] اما مسلمانان پيامبر خود را خاتم پيامبران مي دانند و معتقدند پس از وي ديگر وحي صورت نخواهد گرفت.
اناجيل، زندگي نامه مسيح و دربردارنده سخنان حكيمانه و سيره او و شبيه كتاب هاي حديثي مسلمانان اند؛ اما قرآن سخن خدا و وحي است. بنابراين، قرآن از اين جهت با اناجيل تفاوت دارد و مساوي با مسيح (وحي مسيحيان) است. قرآن از نظر مسلمانان، معجزه است؛ اما از نظر مسيحيان، خودِ مسيح معجزه است.
مسيحيان معتقدند كه خدا كتاب مقدس را به وسيله نويسندگاني بشري نوشته است. بنابراين، كتاب هاي مقدس داراي يك نويسنده الهي و نويسندگاني بشري است. خداوند توسط روح القدس مطالبي را كه مي خواست نوشته شود، به نويسندگان بشري الهام مي كرد. اقليت بسيار ناچيزي از مسيحيان گمان مي كنند كه كتاب هاي مقدس با همين الفاظ الهام شده است. اين نظريه به اعتقاد ربانيون يهود شباهت دارد و با ديدگاه مسلمانان درباره قرآن كريم مطابق است.[57]
بنيادگرايان مسيحي اعتقاد به عصمت لفظي كتاب مقدس دارند؛ ولي بيشتر متفكران كاتوليك، ارتدوكس و پروتستان معاصر، عصمت لفظي را قبول ندارند و اصل مژده و ظرف آن را از هم جدا مي كنند. آنها عقيده دارند كه اصل پيام از خداست، ولي شكل پيام از عامل بشري متأثر مي شود كه احتمال خطا و اشتباه نيز دارد. البته مسيحيان براي كشف پيام الهي از اين ظرفي كه احتمال خطا در آن وجود دارد، در طول ساليان متمادي تلاش فراواني انجام داده اند.[58]
در اين جدول، قرآن كريم و كتاب مقدس از لحاظ وحي بودن و برخي مشخصات ديگر مقايسه شده اند.
قرآن كريم كتاب مقدس
يك كتاب 66 يا 73 كتاب
عربي عبري، آرامي و يوناني
مؤلف آن خدا مؤلف آن خدا و بشر
الفاظ، بشري نيستد (وحي) الفاظ، بشري اند و احتمال خطا دارند (الهام)
در مدت 23 سال تدوين در 1500 سال
پيام الهي، ازلي و فراگير است پيام الهي، ازلي و فراگير است
قرآن وحي است و پيامبر مفسر آن حضرت عيسي عليه السلام وحي است و اناجيل مفسر آن
كتاب هاي اپوكريفايي[59] ندارد
كتاب هاي اپوكريفايي دارد[60]

تدوين كتاب مقدس و قرآن كريم

برخي از متون مقدس در آغاز شفاهي بودند و به مرور زمان مكتوب شدند؛ ولي برخي از همان ابتدا نوشته شده اند. قرآن مجيد و بخشي از عهد عتيق از همان آغاز مكتوب بوده اند.[61] عهد عتيق ـ بنابر دلايل و شواهد موجود در آن ـ در مدت هزار سال (1400تا 400ق.م) توسط دست كم، سي نويسنده مختلف نوشته شده است كه نويسندگان برخي از كتاب ها ناشناخته اند؛[62] ولي عهد جديد و قرآن كريم، تاريخ كوتاهي دارند. [63]
نزول وحي به حضرت موسي عليه السلام تدريجي و به مدت چهل سال بوده است. وحي به اشعيا، در زمان سلطنت چهار پادشاه يهودا، يعني عزيا، يوثام، آحاز و حزقيا بوده و مدت سلطنت اين چهار پادشاه، 113 سال بوده است. بنابراين، زمان وحي اين كتاب و همين طور كتاب يوشع، 113 سال بوده است. وحي كتاب ارميا نيز حدود 41 سال طول كشيده است. كتاب حزقيال 22 سال، كتاب دانيال حدود 60 سال، كتاب ميكاه حدود 61 سال، كتاب حَجَّي حدود 3 ماه (با وجود حجم بسيار كم) و وحي كتاب زكريا حدود 2 سال بوده است. [64] حضرت مسيح عليه السلام هنگام نزول روح القدس بر ايشان و آغاز رسالتش سي ساله و هنگام عروج به آسمان سي وسه ساله بود. بنابراين، تعليمات الهامي او در مدت سه سال بر ايشان نازل شده است؛ اما نگارش اناجيل اربعه و تدوين آنها صدها سال طول كشيد.
سير تحول كتاب مقدس از جمع آوري، افزودن حروف صداردار به آن، نسخه هاي اصلي آن، ترجمه هاي آن و تبويب و شماره گذاري آن، در كتاب هاي مسيحيان آمده است.[65]
قرآن نيز در مدت 23 سال بر پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله نازل شده است. اما بايد ديد كه پس از نزول، تدوين قرآن چه قدر زمان برده است. شكي نيست كه نگارش قرآن از زمان پيامبر صلي الله عليه وآله شروع شده است و خود ايشان بر اين كار اصرار داشته اند.[66] حتي پيامبر صلي الله عليه وآله ترتيب سوره ها را نيز ذكر مي كردند.[67] درباره ترتيب آيات در سوره ها اجماع وجود دارد كه به دست پيامبر صلي الله عليه وآله بوده است.[68]
بنا بر تصريح علما، تمام قرآن در زمان پيامبر صلي الله عليه وآله نوشته شده بود و تنها، در يك كتاب مدون جمع نشده بود.[69] در زمان خليفه اول، قرآن جمع آوري شد.[70] در زمان خليفه دوم كه فتوحات زياد شد و تازه مسلمانان بر يادگيري قرآن اصرار داشتند، نسخه هايي از قرآن نوشته شد و در شهرهاي مختلف رواج يافت.[71] اين كار باعث اختلاف قرائات شد و خليفه سوم مصمم به يكي كردن مصحف ها شد و اين كار را انجام داد كه به قرآن عثماني معروف است. حتي مستشرقان نيز اين مطلب را قبول دارند كه قرآن تنها كتابي است كه تحريف نشده است و شكي در اصالت آن نيست.[72]
اگر بپذيريم كه قرآن در زمان خليفه اول جمع آوري و تدوين شد، بنابراين، مدت زمان تدوين قرآن پس از زمان نزول آن، حدود دو سال طول كشيده است. ولي اگر بگويم كه تدوين نهايي قرآن در زمان خليفه دوم بوده است، با توجه به اينكه مدت خلافت خليفه اول و دوم حدود سيزده سال طول كشيد، زمان تدوين قرآن پس از نزول، سيزده سال بوده است. بنابراين، زمان تدوين قرآن در مقايسه با كتاب مقدس، بسيار اندك است.
نكته ديگر اينكه در رسم الخط قرآن، تطور وجود داشته است؛ يعني ابتدا بدون نقطه و حركات بوده و درگذر زمان، نقطه و حركات و در زمان هاي بعد، علايم تجويدي به آن افزوده شده است.[73]

سبك نگارش

تمام قرآن كريم و بخش هايي از تورات كنوني به صورت پيام مستقيم خدايند؛ ولي اناجيل و بخش هاي ديگر تورات كنوني، بيشتر به تاريخ و زندگي نامه شبيه اند و به صورت صريح و مستقيم پيام الهي را بيان نمي كنند. با يك مراجعه به قرآن، مي توان به راحتي دريافت كه تمام قر آن پيام الهي است. پيام هاي الهي قرآن به دقت ثبت و نقل شده است، به گونه اي كه لفظ «قل» نيز در آن تكرار شده است و مسلمانان موظف اند آن را تكرار و ادا كنند.[74] قرآن از ابتدا و در متن خود، خود را كتاب و قرآن معرفي مي كند و اوصافي چون عظيم، مبين، كريم، مجيد، داراي ذكر، هدايت گر، انذارگر جهانيان، شفا، رحمت براي مؤمنان، بشارت براي مؤمنان و... را براي خود ذكر مي كند؛ درصورتي كه ديگر كتاب هاي آسماني چنين نيستند و درگذر زمان، تبديل به كتاب مقدس شدند.

تدوين كتاب هاي جانبي درباره قرآن كريم و كتاب مقدس

به مرور زمان، درباره تمام كتاب هاي مقدس، كتاب هاي كمك آموزشي و جانبي نوشته مي شود. كتاب مقدس يهوديان و مسيحيان نيز مانند قرآن و هر كتاب مقدس ديگري داراي متوني كمك آموزشي، تفسيري و مانند آن است. براي نمونه، كتاب هاي پانوراماي كتاب مقدس (راهنماي بصري براي مطالعه كتاب مقدس)، كشف الآيات يا آيه ياب كتاب مقدس، آموزش خلاق كتاب مقدس و كتاب هاي تفسيري و كتاب مقدس براي كودكان با تصاوير رنگي و كتاب هايي درباره 365 روز سال و مواردي از اين دست، كتاب هاي جانبي كتاب مقدس اند.[75]

برتري قرآن كريم بر كتاب مقدس

تورات، انجيل و زبور، مهم ترين كتاب هاي آسماني اند كه در قرآن از آنها ياد شده است. بنابر آيات و روايات، قرآن بر ديگر كتاب هاي آسماني فضيلت و برتري دارد. آيه «وَأَنزَلْنَا إِلَيْك الْكتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكتَابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ» (مائده: 48) با صفت «مهيمن» به معناي برتري و سلطه، مي رساند كه قرآن بر كتاب هاي آسماني پيشين فضيلت دارد. پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله نيز مي فرمايند: «اُعطيتُ مكانَ التورات السبع الطوال[76] ومكان الانجيل المثاني و مكان الزبور المئين و ُفضّلتُ بالمُفصّل»[77] كه اين فرمايش، دلالت بر برتري قرآن بر اين كتاب ها دارد.[78] اما بايد توجه داشت كه طبق اين فرمايش، برتري قرآن بر كتاب هاي آسماني از لحاظ محتوايي است، نه لفظي و نگارشي؛ هرچند از نگاه مسلمانان و متن آيات قرآن، قرآن از هر لحاظي بر همه كتاب هاي برتري دارد كه اين مطلب، نياز به يك پژوهش علمي دارد.

تحريف قرآن كريم و كتاب مقدس

از بديهيات تاريخي است كه پيامبر اسلام، حضرت محمد صلي الله عليه وآله، چهارده قرن پيش ادعاي پيامبري كرد و عرب ها و غير آنان به او ايمان آوردند؛ همچنين، كتابي آورد به نام قرآن و همآورد طلبيد و آن را معجزه پيامبري خود قرار داد. قرآني كه امروزه در دست ماست، همان قرآني است كه به پيامبر صلي الله عليه وآله نازل شده است و معاصران پيامبر صلي الله عليه وآله آن را خوانده اند. تاريخ گواهي مي دهد كه قرآن گم نشده است تا از نو نوشته شده باشد. تنها برخي احتمال كم شدن مقدار كمي، مانند جمله يا آيه و يا تغيير در كلمات يا اعراب جمله يا آيه اي را داده اند.[79]
قرآن در همه زمينه هايي كه تحدي كرده و همآورد طلبيده است، مانند فصاحت و بلاغت، نظم عجيب و يا نبود اختلاف، امروزه نيز داراي همان اوصاف است. افزون بر اين، قرآن از برخي حوادث آينده با تصريح و يا با اشاره خبر داده است كه همه آنها درست بوده اند. قرآن خود را به ويژگي هايي مانند روشنگر و هدايتگر متصف كرده است كه ما در قرآن موجود، آنها را مي يابيم.[80]
دلايل متعددي براي تحريف نشدن قرآن عرضه شده است. يكي از آنها تواتر قرآن است.[81] ديگري اين است كه قرآن با ويژگي هاي خاصي مانند معجزه بودن، هادي و نور بودن و... وصف شده است و اگر در قرآن، تغييري مانند زياد شدن، كم شدن يا تغيير در لفظ يا ترتيب آن صورت گرفته بود، نبايد اين ويژگي ها را مي داشت؛ ولي قرآني كه امروزه در دست ماست، همه اين اوصاف را به طور كامل داراست. بنابراين، قرآن موجود همان قرآني است كه بر پيامبر صلي الله عليه وآله نازل شده است و اگر فرض شود كه در قرآن تغييري رخ داده است، بايد در مواردي باشد كه به ويژگي هاي ياد شده لطمه وارد نكرده باشد، مانند: اختلاف قرائات.[82]

روايات و احاديث مربوط به وقوع تحريف در قرآن

در ميان روايات شيعي، رواياتي هست كه تحريف به نقصان قرآن را به ذهن القا مي كند؛ تاجايي كه محدث نوري، صاحب كتاب مستدرك الوسايل، يكي از دانشمندان بزرگ شيعه، كتابي در اثبات تحريف قرآن مي نويسد با عنوان فصل الخطاب في اثبات تحريف كتاب رب الارباب.
البته تمام علماي ديگر شيعه، از شيخ صدوق گرفته تا علما و مراجع معاصر، همه، عدم تحريف را اثبات كرده اند.[83] برخي از علماي معاصر نيز بر اين كتاب، ردّيّه نوشته اند.[84] رواياتي كه در مجامع روايي اهل سنت درباره تحريف قرآن آمده است، بسيار بيشتر از روايات شيعي است؛[85] اما به نظر مي رسد كه هيچ عالم سني، كتابي در اثبات تحريف ننوشته است. خلاصه اينكه هيچ دليلي بر اثبات تحريف قرآن وجود ندارد و در برابر، دلايل عقلي و نقلي متعددي بر اثبات عدم تحريف قرآن وجود دارد.

تحريف كتاب مقدس

هر فرد مؤمني در هر ديني، از يهوديت گرفته تا هندوئيزم و بودئيزم و ...، كتاب مقدس خود را معتبر مي داند. اما در ميان دانشمندان و الهيون غربي، برخي الهام كلمه به كلمه و صحت و سلامت عهدين را تأييد نمي كنند؛[86] ولي بايد توجه داشت كه آن را تحريف شده نيز نمي دانند.
دانشمندان غيرمتدين نيز كتاب مقدس را صرفاً متني قديمي با قدمتي 2500 ساله مي دانند؛ زيرا آنان ارتباط وحياني خدا با انسان را از لحاظ علمي قبول ندارند.[87] با توجه به مبناي فكري آنان، انديشه چنين كساني درباره قرآن و هر كتاب آسماني ديگر نيز بايد چنين باشد.
مسلمانان معتقدند كه تورات و انجيل منزل، تحريف شده است؛ ولي اهل كتاب اين مطلب را قبول ندارند و با اشاره به نسخه هاي 2000 ساله عهد عتيق و 1600 ساله عهد جديد، اين مسأله را انكار مي كنند. با نگاهي به تورات و اناجيل مي توان فهميد كه آن كتاب ها مانند قرآن نيستند و به يك كتاب تاريخ شباهت دارند. اناجيل به شيوه اي نوشته شده اند كه اگر عنوان انجيل از آن برداشته شود، هيچ شباهتي به انجيلي كه در قرآن از آن ياد شده است، ندارند. خود مسيحيان و يهوديان اين كتاب ها را نوشته انسان ها مي دانند و الهي و وحياني نمي دانند؛ البته با معيارهاي كلامي خود به آن كتاب ها ارزش الهي مي دهند.[88]
در قرآن مجيد درباره تحريف انجيل هيچ سخني به ميان نيامده است؛ يعني نفياً و اثباتاً هيچ آيه اي در اين باره وجود ندارد و در شش آيه، از تحريف تورات سخن به ميان آمده است. دانشمندان و مفسران مسلمان، اختلاف ديدگاه هايي در اين باره دارند. برخي از آنان معتقدند كه از ديدگاه قرآني، تورات و انجيل، هم تحريف لفظي شده اند و هم تحريف معنوي. برخي مي گويند كه آيات قرآن به تحريف معنوي تورات و انجيل اشاره دارند.[89] برخي ديگر مي گويند: تحريف لفظي امكان نداشته است، مانند: ابن سينا. او بر اين باور است كه چون پيروان دين يهود بسيار زياد بوده اند و شهرهاي آنان از يكديگر بسيار دور بوده و اختلافات مذهبي داشته اند، تورات نمي تواند محرّف باشد. با وجود جمعيت بسيار و دشمني بين آنان، كه مراقب همديگر بودند تا نقطه ضعفي از يكديگر بيابند، اگر تورات توسط گروهي مانند مسيحيان تحريف مي شد، بقيه آن را اعلام مي كردند. درصورتي كه چنين چيزي نبوده، پس تورات تحريف نشده است.[90] فخر رازي نيز در اين باره استدلال مي كند كه تورات متواتر، است و در متواتر امكان تحريف وجود ندارد.[91] برخي ديگر با اصرار بر اينكه تورات و اناجيل فعلي دست نوشته هايي بشري اند و تورات و انجيل اصلي مانند ساير كتاب هاي آسماني (صحف ابراهيم و نوح) مفقود شده اند، بر اين باورند كه اساساً سخن از تحريف كتاب مقدس بي معنا و سالبه به انتفاء موضوع است؛ زيرا خود يهوديان و مسيحيان كتاب مقدس را الهي نمي دانند. قرآن كريم نيز در هيچ جا سخني از تحريف تورات و انجيل به ميان نياورده است؛ بلكه متذكر تحريف كلِم شده است كه آن هم در گفتار و شنيدار است و ربطي به تحريف نوشتاري ندارد.[92]

جمع بندي بحث تحريف

ديدگاه ابن سينا و فخر رازي، نادرست به نظر مي رسد؛ زيرا تا پيش از چاپ كتاب مقدس، انحصار آن در دست افراد خاصي بوده است كه در قرآن نيز آياتي بر اين مطلب اشاره دارد، مانند: كتمان كتاب و مخفي كردن آن. بله، پس از چاپ كتاب مقدس و در دسترس قرار گرفتن آن براي همه، ديگر تحريف امكان ناپذير است ـ هر چند امروزه نيز به اين دليل كه كتاب مقدس ترجمه است، در آنها دست برده مي شود و ترجمه هاي مختلف، با يكديگر اختلاف دارند ـ . به نظر مي رسد از آيات قرآن نتوان اثبات كرد كه كتاب مقدس تحريف لفظي شده است؛ بلكه بيشتر آيات ناظر به تحريف معنوي است. نكته ديگر اينكه آنچه از آيات بر مي آيد اين است كه خواص يهود كتاب تورات را در اختيار داشتند و آن، دست نخورده و تحريف نشده بود و شايد، امروزه نيز در جايي و در اختيار بزرگان آنان باشد، ولي آنچه عرضه مي شد، نوشته هايي بود كه برخي آيات و مطالب ديگري را كه خود به آن مي افزودند در برداشت «تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثِيراً»،
(انعام: 91). بنابراين، قرآن اشاره مي كند كه تورات اصلي را مخفي كردند و آنچه عرضه شد، كتاب هايي بشري و تحريف شده است. «يكتبون الكتاب بايديهم...» (بقره: 79) به همين دليل است كه قرآن به پيامبر صلي الله عليه وآله مي گويد: به يهوديان بگو كه اگر راست مي گويد، تورات را آورده و تلاوت كنيد: «قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْراه فَاتْلُوها إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» (آل عمران: 93) پس اين احتمال هست كه تورات تحريف نشده باشد و آنچه به نام تورات عرضه شده است، تورات نيست. ديدگاه بعدي كه مي گويد: كتاب مقدس فعلي بشري است و تحريفي بودن آن معنا ندارد، درست به نظر مي رسد؛ زيرا آنچه ما از تحريفي بودن اراده مي كنيم؛ اين است كه كتاب مقدس را الهي درنظر مي گيريم و سپس مي گوييم تحريف لفظي شده است؛ درحالي كه به گفته خود يهوديان و مسيحيان، اين كتاب ها بشري اند و از ادعاي ما درباره تحريف اين كتاب ها تعجب مي كنند؛ زيرا اين كتاب ها تاريخ مشخصي دارند. بنابراين، محل بحث بايد كاملاً روشن باشد.
خلاصه اينكه تورات و اناجيل، بشري اند و تحريف لفظي آنها ـ به معنايي كه ما اراده مي كنيم ـ خارج از موضوع بحث است. البته شواهدي وجود دارد كه اناجيل در ترجمه هاي مختلف دست كاري شده اند؛ ولي اين نيز نمي تواند تحريف باشد؛ زيرا نسخه اصلي وجود دارد و مي توان آن را اصلاح كرد و اساساً ترجمه، محل بحث نيست. ممكن است در ترجمه قرآن نيز اشتباهاتي وجود داشته باشد. نكته ديگر اينكه آيات قرآن هيچ اشاره اي به تحريف انجيل نكرده اند و آياتي كه درباره تحريف تورات آمده اند، همگي دلالت بر تحريف معنوي دارند، نه لفظي.

حجيت و اعتبار قرآن كريم و كتاب مقدس

حجيت يك كتاب به اين است كه با روش هاي معتبر ثابت شود كه اين كتاب، متعلق به نويسنده و همان گفتار و نوشتار است و هيچ تغييري در آن صورت نگرفته است؛ اما اينكه خود نويسنده چقدر حجيت و اعتبار دارد، بحث ديگري است.
استناد كتاب هايي كه در كتاب مقدس آمده، به پيامبراني كه كتاب ها به نام آنان است، قطعيت ندارد[93] و مهم ترين دليل، حكم مجامعي است كه آنها را الهامي دانسته اند. افزون بر اين، پيامبري برخي از آنان نيز اثبات پذير نيست.[94] نكته ديگر اينكه كتاب مقدس دراصل، ترجمه است و در ترجمه هاي مختلف، اغلاط و تحريف هايي وارد شده است.[95] براي نمونه، عهد جديد براي افزوده شدن تثليث، دچار تحريف شده است.[96]
بنابراين، مي بينيم كه كتاب مقدس هم از نظر استناد به نويسنده و هم از نظر خود نويسنده، فاقد حجيت است. البته بايد توجه داشت كه از نظر مسيحيان، كتاب مقدس حجيت دارد.
مسيحيان براي توجيه آسماني بودن كتاب مقدس، سه ديدگاه دارند:
1. تمكين: خدا با توجه به رحمت بي پايان خود، پيام خود را در حدّ ضعف انساني ما تنزّل داده است؛
2. املا: روح القدس عهدين را املا كرده است؛
3. تأليف خدا: مؤلف نهايي عهدين خداست، اما الفاظ آن از خدا نيست. شوراي واتيكاني دوم ديدگاه خود را درباره كتاب مقدس در مصوبه اي با نام «كلام خدا» بيان كرد و جنبه الهي بودن آن را به تفصيل بيان كرد.[97]
مسيحيان بر اين باورند كه درواقع، نه كليسا و نه هيچ شورايي، كتابي را رسمي يا قانوني و معتبر نكرده است؛ بلكه كتاب، يا معتبر است يا نيست، و كليسا و شورا فقط در حد تشخيص اعتبار، و اعلام آن عمل مي كنند. ملاك اعتبار كتاب مقدس از نظر آنان چنين است: 1. نويسنده عهد عتيق بايد قانون گذار، نبي و يا رهبر بني اسرائيل باشد و نويسنده عهد جديد، يا بايد يكي از رسولان باشد يا تأييد شده از جانب يكي از آنها در كتاب يادشده باشد؛ 2. شواهد دروني كتاب، دال بر الهامي بودن باشد؛ 3. عقيده و رأي كليساها (اجماع و اتفاق آرا) بر اعتبار آن باشد.[98]
اما درباره قرآن، هم استناد آن به آورنده اش اثبات پذير است و هم
وجود تاريخي پيامبر اعظم صلي الله عليه وآله قطعي است و از اين لحاظ،
داراي حجيت است.[99]

اعتبار كتاب هاي آسماني از منظر برون ديني و درون ديني

از بعد درون ديني، يهوديان، آسماني بودن انجيل و قرآن مجيد را منكرند و مسيحيان، آسماني بودن قرآن را. قرآن كريم از تورات و انجيلي سخن مي گويد كه مانند قرآن نازل شده اند؛ حال آنكه عموم اهل كتاب، تورات را نوشته حضرت موسي عليه السلام مي دانند و مسيحيان معتقدند حضرت عيسي عليه السلام هيچ كتابي نداشته و اناجيل، شرح حال و زندگي اوست؛ خود اناجيل نيز ادعاي وحي بودن را ندارند و شيوه نگارش آنها نيز اين را نشان مي دهد. بنابراين، مسلمانان اين تورات و اناجيل را قبول ندارند. البته يهوديان و مسيحيان كتاب هاي خود را به دليل محتواي آنها وحياني، مقدس و آسماني مي دانند.[100]
از بعد برون ديني، قرآن مجيد تاريخ روشني دارد و تواتر آن بر هر محقق منصفي به سادگي اثبات مي شود و كسي آن را انكار نكرده است. اما تورات و انجيل، نه تاريخ روشني دارند و نه تواتري؛ ازاين رو، اعتبار ندارند؛ ولي چنان كه گذشت، يهوديان و مسيحيان براي اثبات اعتبار كتاب هاي مقدس خود، راه هاي ديگري دارند.[101]

اوصاف قرآن كريم و كتاب مقدس از نگاه آيات قرآن

 

قرآن كريم، تصديق كننده كتاب مقدس

تمام كتا بهاي آسماني چون داراي اصل و ريشه واحد بوده و رسالت يك ساني داشته اند، كتاب هاي پيش از خود را تأييد و تصديق كرده اند. انجيل، تورات را[102] و قرآن هر دو را تصديق كرده اند.[103] ولي قرآن به اين دليل كه آخرين كتاب آسماني و برتر از ديگر كتاب هاست، تنها كتابي است كه همه كتاب هاي پيش از خود را تصديق كرده و كتابي پس از آن نيامده است تا آن را تصديق كند.

 

توحيدي بودن قرآن كريم و كتاب مقدس

آيات قرآن در بيان داستان پيامبران، نخستين و مهم ترين شعار آنان را توحيد معرفي مي كند. دستورات اوليه ده فرمان نيز توحيد است.[104] به همين دليل است كه قرآن به پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله و مسلمانان دستور مي دهد به اهل كتاب بگوييد كه ما در توحيد با شما اشتراك داريم.[105]

 

تنزيلي بودن قرآن كريم و كتاب مقدس

آيات فراواني در قرآن بر تنزيلي بودن آن دلالت دارند كه از ذكر آنها مي گذريم. درباره تنزيلي بودن تورات و انجيل نيز آياتي متعددي داريم كه به چند نمونه بسنده مي كنيم. آيات «...مِن قَبْلِ أَن تُنَزَّلَ التَّوْرَاه...» (آل عمران: 93)؛ «وَلْيَحْكمْ أَهْلُ الإِنجِيلِ بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فِيهِ...» (مائده: 47) و «نَزَّلَ عَلَيْك الْكتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَأَنزَلَ التَّوْرَاه وَالإِنجِيلَ مِن قَبْلُ هُدًي لِّلنَّاسِ...» (آل عمران:3 و 4) بر تنزيلي بودن تورات و انجيل دلالت دارند.

 

اوصاف هدايتگري اين سه كتاب

در قرآن، اين سه كتاب آسماني اوصافي دارند، مانند: داراي حكم خدا
بودن،[106] داراي هدايت، رحمت و نور بودن،[107] بصيرت بخش بودن،[108]
كتاب كامل و بدون عيب،[109] موعظه و پندبودن،[110] فرقان و ذكر بودن،[111]
قابل اقامه شدن و[112] داراي مفاهيمي چون رستگاري، قيامت و بهشت و جهنم[113] و وعده منجي.[114]

 

جهاني بودن قرآن، و بني اسرائيلي بودن تورات و انجيل

آياتي همچون «تَبَارَك الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَي عَبْدِهِ لِيَكونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً»
(فرقان: 1) و «وَمَا أَرْسَلْنَاك إِلَّا كافَّه لِّلنَّاسِ بَشِيراً وَنَذِيراً وَلَكنَّ أَكثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (سبأ: 28) اين نكته را مي رسانند كه قرآن رسالتي جهاني دارد و براي همه مردم نازل شده است؛ ولي آياتي مانند «وَآتَيْنَا مُوسَي الْكتَابَ وَجَعَلْنَاهُ هُدًي لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ أَلاَّ تَتَّخِذُواْ مِن دُونِي وَكيلاً» (اسراء: 2) و «وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَي الْكتَابَ فَلَا تَكن فِي مِرْيَه مِّن لِّقَائِهِ وَجَعَلْنَاهُ هُدًي لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ» (سجده: 23) نشان دهنده اين مطلب اند كه تورات و انجيل فقط براي بني اسرائيل بوده اند و رسالت آنها، هدايت آنان بوده است.

 

تحدي (هماورد طلبي) قرآن و عدم تحدّي تورات و انجيل

قرآن در آيات متعددي هماورد طلبيده كرده است. در آيات «وَإِن كنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَي عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَه مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كنْتُمْ صَادِقِينَ» (بقره: 23) و «أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُواْ بِسُورَه مِّثْلِهِ وَادْعُواْ مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللّهِ إِن كنتُمْ صَادِقِينَ» (يونس: 38) به يك سوره، در آيه «أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُواْ بِعَشْرِ سُوَرٍ مِّثْلِهِ مُفْتَرَيَاتٍ وَادْعُواْ مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللّهِ إِن كنتُمْ صَادِقِينَ» (هود: 13) به ده سوره و در آيه «قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَي أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَـذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً» (اسراء: 88) به كل قرآن تحدي كرده است؛ ولي در هيچ جاي تورات و انجيل، اشاره اي به هماورد طلبي آنها نشده است.

نتيجه گيري

1. با توجه به اينكه تورات، اناجيل و قرآن، منشأ واحدي دارند و همگي الهي اند، مشتركات زيادي دارند؛
2. با اينكه تورات و اناجيل فعلي بشري شده اند، هنوز در بسياري از زمينه ها با قرآن اشتراكاتي دارند؛
3. تمايزات اين سه كتاب، بيشتر درباره وحي، تحريف و يا حجيت و اعتبار آنهاست و در ديگر موارد به نظر مي رسد كه اشتراكات فراواني داشته باشند.

منابع

ـ ابن سينا، رساله اضحويه في امر المعاد، بي جا، بي نا، بي تا.
ـ ابن حنبل، احمد، مسند، بيروت، مؤسسه الرساله، 1420 ق.
ـ ا بن ميمون، موسي، دلاله الحائرين، تحقيق دكتر حسين آتاي، تركيه، مكتبه الثقافه الدينيه، بي تا.
ـ آشتياني، سيدجلال الدين، شرح مقدمه قيصري، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1372.
ـ الاصفهاني، الراغب، معجم مفردات الفاظ القرآن، بي جا، دارالكاتب العربي، 1392 ق.
ـ الدوري، غانم، رسم الخط مصحف، قم، اسوه، 1376.
ـ الكوراني، علي، تدوين القرآن، قم، دارالقرآن الكريم، 1418ق.
ـ الهندي، رحمهالله خليل الرحمن، اظهارالحق، بي جا، مكتبه الثقافه الدينيه، بي تا.
ـ ايازي، سيدمحمدعلي، چهره پيوسته قرآن، تهران، هستي نما، 1380.
ـ بلاغي نجفي، محمدجواد، الهدي الي دين المصطفي، ترجمه سيداحمد صفايي، تهران، آٰفاق، 1360.
ـ بهشتي، احمد، عيسي در قرآن، تهران، اطلاعات، 1375.
ـ پانوراماي كتاب مقدس، راهنماي بصري براي مطالعه كتاب مقدس، بي تا، بي جا.
ـ توفيقي، حسين، آشنايي با اديان بزرگ، تهران، سمت، چ هفتم، 1384.
ـ جوادي آملي، عبدالله، نزاهت قرآن از تحريف، قم، اسراء، 1383.
ـ حسن زاده آملي، حسن، قرآن هرگز تحريف نشده (فصل الخطاب في عدم تحريف كتاب رب الارباب)، ترجمه عبدالعلي شاهرودي، محمدي، قم، قيام، 1381.
ـ حكيمي، محمدرضا، كلام جاودانه، تهران، فرهنگ اسلامي، چ پنجم، 1377.
ـ دارابي، عباس شريف، تحفه المراد شرح قصيده ميرفندرسكي، به اهتمام محمدحسين اكبري ساوي، تهران، الزهراءسلام الله عليها، 1372.
ـ دخيل، علي محمد، يا اهل الكتاب، مقارنه بين القرآن الكريم و باقي الكتب السماويه، بيروت، دارالهادي، 2002.
ـ ديب، سهيل، التوراه بين الوثنيه و التوحيد، بيروت، دارالنفائس، چ دوم، 1985.
ـ رابرتسون، آرچيبالد، عيسي: اسطوره يا تاريخ؟، ترجمه حسين توفيقي، قم، مركز اديان و مذاهب، 1378.
ـ رازي، محمد، تفسير الكبير، بيروت، دارالفكر، 1430 ق.
ـ ريچاردز، لارنس، آموزش خلاق كتاب مقدس، ترجمه شموئيل ايطاليايي _ ريتا نسيان، شوراي كليساهاي جماعت رباني، بي جا، بي تا.
ـ ساروخا چيكي، كشف الآيات يا آيه ياب كتاب مقدس، تهران، آفتاب عدالت، بي تا.
ـ سليماني، عبدالرحيم، «درآمدي بر شناخت كتاب مقدس»، هفت آسمان، ش 2، 1378.
ـ سيدمحمدحسين طباطبائي، قرآن در اسلام، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1373.
ـ شنكائي، مرضيه، بررسي تطبيقي اسماء الهي، تهران، سروش، 1381.
ـ شولتز، ساموئل، عهد عتيق سخن مي گويد، ترجمه مهرداد فاتحي، بي جا، شوراي كليساهاي جماعت رباني، بي تا.
ـ صدرالدين الشيرازي، محمد، مفاتيح الغيب، تهران، انجمن حكمت و فلسفه ايران، 1363.
ـ طباطبايي، سيدمحمدحسين، الميزان في تفسير القران، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، 1417 ق.
ـ فارياب، محمدحسين، «تحريف تورات و انجيل از ديدگاه قرآن، معرفت، شماره 143، آبان، 1388، 137ـ153.
ـ فراستخواه، مقصود، زبان قرآن، تهران، علمي و فرهنگي، 1376.
ـ فقهي زاده، عبدالهادي، پژوهشي در نظم قرآن، تهران، جهاد دانشگاهي، 1374.
ـ كاشاني، فيض، المحجه البيضاء، قم، دفتر انتشارات اسلامي، بي تا.
ـ كهن، راب. ا .، گنجينه اي از تلمود، ترجمه اميرفريدون گرگاني، بي جا، چاپخانه زيبا، 1350.
ـ محمدهادي معرفت، صيانهالقرآن من التحريف، قم، مؤسسه النشر الاسلامي، 1413 ق.
ـ محمديان، بهرام و ديگران، دايره المعارف كتاب مقدس، تهران، نشر روز نو، 1380.
ـ ميشل، توماس، كلام مسيحي، ترجمه حسين توفيقي، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، چ دوم، 1381.
ـ معرفت، محمدهادي، التمهيد في علوم القرآن، قم، موسسه نشر اسلامي، چ دوم، 1415 ق.
ـ ـــــ ، «تأويل از ديدگاه علامه طباطبايي»، پژوهش هاي قرآني، ش 9 و 10، 1376، ص65_ 67.

A Childern Living Bible، Tyndale House Publishers، 1971.
Buber، Martin & Franz Rosenzweig، Scripture and Translation، translated by Lawrence Rosenwald with Everett Fox (from German language)، Indiana University Press، 1994.
Crssan، D.M.، "Logos" in New Catholic Encyclopedia، The Catholic University of America، Washington، D.C، 1981.
Gershenson، Daniel E.، "Logos" in Encyclopedia Judaica، Keterpress Enterprises، Jerusalem، Israel، 1996.
Liberty Bible Commentary، The Old-Time Gospel Hour Edition، 1983.
Lockyer، Herbert، All the Doctrines of the Bible، ZandervanPublishingHouse، Michigan، 1964.
Schaya، Leo، The Universal Meaning of Kabbalah، London، George Allen & Unwin LTD، 1971.
Scholem، Gershom، "Adam Kadmon" in Encyclopedia Judaica، Keterpress Enterprises، Jerusalem، Israel، 1996.
Sherbok، Dan Cohn، Judaism: History، Belief and Practice، London and New York: Routledge، 2003.
Steem، Shirley، A Child، s Bible in colour، P.P. Co. LTD، London، 1970.
The Collegeville Bible Commentary، The Liturgical press، 1989.
The Interpreter، s Bible، New York، Abingdon press، 1952.
The One-Year Bible، Tyndale House Publishers، 1986.
The Oxford Companion to the Bible، Ed by Bruce M. Metzger & Michael D. Coogan، New York، Oxford، 1993.
پی نوشت ها:

* دانش پژوه دكتري اديان و عرفان. مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني قدس سره
دريافت: 8/11/88 ـ پذيرش: 15/12/88
[1] مقصود فراستخواه، زبان قرآن، ص22.
[2] سيدمحمدحسين طباطبايي، الميزان،ج 18، ص 9.
[3] همان، ج3، ص318.
[4] کلام و قول خدا از ديدگاه يهوديان نيز همين گونه است؛ يا کنايه از خواست و اراده الهي است و يا کنايه از معنايي از طرف خدا، خواه بواسطه صدايي و يا بوسيله ديگري. در يهوديت نيز تمام نواقص و محدوديت هاي بشري در سخن گفتن از خدا سلب مي شود. (موسي بن ميمون، دلاله الحائرين، تحقيق دکتر حسين آتاي، ص162و163)
[5] سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ص319و320.
[6] احمد بهشتي، عيسي در قرآن، ص 174.
[7] كهف: 109 / لقمان: 27.
[8] آل عمران: 45 / نساء: 171.
[9] سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ج3، ص321.
[10] سيدجلال الدين آشتياني، شرح مقدمه قيصري، ص447.
[11] همان، ص453.
[12] همان، ص727.
[13]. Logos
[14] سه معني آخر از New Catholic Encyclopaedia در ذيل مدخلLogos انتخاب شده است.
[15] Daniel E.Gershenson, "Logos" in Encyclopedia Judaica, Keterpress Enterprises, Jerusalem, Israel, 1996, valum11, P.460&461.
[16] D.M.Crssan, "Logos" in New Catholic Encyclopedia, The Catholic University of America, Washington, D.C, 1981, valum8, P.968.
[17] انجيل يوحنا، 10:14ـ13.
[18]. مرضيه شنکائي، بررسي تطبيقي اسماء الهي، ص262.
[19] . Adam Elyon
[20] . Adam Kadmon
[21] . Gershom Scholem, "Adam Kadmon" in Encyclopaedia Judaica, optic, valum1, P.248.
[22] سفيرا (sefirah) مفردِ کلمه سفيروت (sefirot) است. سفيراها ده عدد هستند. در عرفان يهودي يعني قباله، خدا از طريق اين ده سفيراها تعين و تشؤون پيدا مي کند. اين سفيراها به ترتيب از اين قرارند: 1. تاج متعالي؛ 2. حکمت؛ 3. عقل؛
4. عظمت يا غضب؛ 5. قدرت يا عدل؛ 6. جمال يا لطف؛ 7. صبر؛ 8. جلال؛ 9. اساس قواي خلّاقه خدا؛ 10. ملکوت که از آن به سکينه نيز تعبير مي شود.
Dan Cohn Sherbok, Judaism: History, Belief and Practice, London and New York: Routledge, 2003, p206 and Leo Schaya, The Universal Meaning of Kabbalah, London, George Allen & Unwin LTD, 1971, P.21.
[23] . Leo Schaya, The Universal Meaning of Kabbalah, optic, P.34.
[24] . Ibid, P.21.
[25]. سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ج2، ص130.
[26]. همان، ج7، ص260 / الراغب الاصفهاني، معجم مفردات الفاظ القرآن، ماده کتب.
[27]. سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ج7، ص261و262.
[28]. زخرف: 4 / بروج: 22.
[29]. درباره استنساخ ر.ك: سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ج18،ص181و182، ذيل جاثيه: 29.
[30]. همان، ج 18، ص85 و 86 .
[31]. حجر: 21.
[32]. عباس شريف دارابي، تحفه المراد شرح قصيده ميرفندرسکي، به اهتمام محمدحسين اکبري ساوي، ص37-44.
[33]. ملاصدرا، مفاتيحالغيب، ص 23.
[34]. سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ج20، ص378-380؛ ج18، ص132-134.
[35]. راب. ا. کهن، گنجينه اي از تلمود، ترجمه اميرفريدون گرگاني، ص150.
[36] . Zohar
[37] . Fragmented manifestation
[38] . Hokhmah
[39] . Binah
[40] . uncreated Torah
[41] . Leo Schaya, The Universal Meaning of Kabbalah, London, George Allen & Unwin LTD, 1971, P.15&16.
[42] . نحل: 44.
[43] حسين توفيقي، آشنايي با اديان بزرگ، ص 232.
[44]. همان، ص26و 27.
[45] . همان، ص30و31.
[46] . همان، ص33.
[47] . محمدهادي معرفت، «تأويل از ديدگاه علامه طباطبايي»، پژوهش هاي قرآني، ش 9 و 10، ص 65ـ67.
[48]. سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ج3،ص46تا 52؛ ج13، ص349.
[49]. همو، قرآن در اسلام، ص38.
[50] . همو، الميزان، ج3، ص64و65.
[51]. ر.ک. سيدمحمدعلي ايازي، چهره پيوسته قرآن، / عبدالهادي فقهي زاده، پژوهشي در نظم قرآن.
[52]. توماس ميشل، کلام مسيحي، ترجمه حسين توفيقي، ص23.
[53]. Scripture and Translation, Martin Buber & Franz Rosenzweig, translated by Lawrence Rosenwald with Everett Fox (from German language), P.4.
[54]. نحل: 44.
[55]. حسين توفيقي، آشنايي با اديان بزرگ، ص232.
[56]. همان، ص110.
[57]. توماس ميشل، کلام مسيحي،، ص26.
[58]. همان، ص27.
[59]. کتاب هاي اپوکريفايي بر دو دسته اند: 1. كتاب هاي اپوکريفايي عهد قديم (عبدالرحيم سليماني، «درآمدي بر شناخت کتاب مقدس»، هفت آسمان، ش 2، ص154و155) 2. كتاب هاي اپوکريفايي عهد جديد (همان، ص160و161).
[60] اين جدول اقتباسي است از جدول صفحه 31 کتاب کلام مسيحي توماس که با اصلاحاتي اينجا آورده شده است.
[61] حسين توفيقي، آشنايي با اديان بزرگ، ص227.
[62] ساموئل شولتز، عهد عتيق سخن مي گويد، ترجمه مهرداد فاتحي، ص2 / سهيل ديب، التوراه بين الوثنيه و التوحيد،
ص5 و 6.
[63] سهيل ديب، التوراه بين الوثنيه و التوحيد، ص5و6.
[64] محمدجواد بلاغي، الهدي الي دين المصطفي، ترجمه سيداحمد صفايي، ص 49 تا 52.
[65] بهرام محمديان و ديگران، دايره المعارف کتاب مقدس، ص 5ـ32.
[66] غانم الدوري، رسم الخط مصحف، ص85.
[67] همان، ص109.
[68] همان، ص111.
[69] همان، ص88.
[70] همان، ص90.
[71] همان، ص94.
[72] همان، ص117.
[73] محمدهادي معرفت، التمهيد في علوم القرآن، ج1، ص356 تا 365.
[74] همان، ص229.
[75] پانوراماي كتاب مقدس، راهنماي بصري براي مطالعه كتابمقدس، / كشف الآيات يا آيه ياب كتاب مقدس، ساروخا چيكي، / آموزش خلاق کتاب مقدس، لارنس ريچاردز، ترجمه شموئيل ايطاليايي _ ريتا نسيان، شوراي کليساهاي جماعت رباني / كتاب هاي تفسيري مانند:
The Interpreter's Bible, New York, Abingdon press, 1952 / The Collegeville Bible Commentary, The Liturgical press, 1989 / Liberty Bible Commentary, The Old_Time Gospel Hour Edition, 1983.
و کتاب مقدس براي کودکان با تصاوير رنگي مانند:
A Child's Bible in Colour, Shirley Steem, P.P. Co. LTD, London, 1970 / A Childern Living Bible, Tyndale House Publishers, 1971"
و کتاب هايي درباره 365 روز سال، مانند:
The One Year Bible, Tyndale House Publishers, 1986 / Herbert Lockyer, All the Doctrines of the Bible, ZandervanPublishingHouse, Michigan,1964.
[76] طوال: هفت سوره طولاني شامل بقره تا توبه که انفال و توبه يک سوره به حساب مي آيند، است و مثاني: سوره هايي که ثاني مئين هستند و کمتر از صد آيه دارند و مئين: سوره هايي که بعد از طوال قرار دارند و حدود 100 آيه دارند و مفصل: سوره هاي حواميم و قصارالسور هستند.
[77] فيض کاشاني، المحجه البيضاء، ج 2، ص 214 / احمدبن حنبل، مسند، ج 28، مسند الشاميين، ح 16982.
[78] درباره برتري قرآن در نهج البلاغه در خطبه هاي متعدد عنوان فضل قرآن تکرار شده است که برخي از آنها خطبه هاي110، 176 و 198هستند.
[79]. سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ج12، ص102 و103.
[80]. همان، ص103و104.
[81]. محمدهادي معرفت، صيانهالقرآن من التحريف، ص 37-39.
[82]. سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ج 12، ص 105.
[83]. محمدهادي معرفت، صيانهالقرآن من التحريف، ص60-78.
[84]. ر.ك: همو، صيانهالقرآن من التحريف / حسن حسن زاده آملي، قرآن هرگز تحريف نشده (فصل الخطاب في عدم تحريف کتاب رب الارباب)، ترجمه عبدالعلي محمدي شاهرودي، / عبدالله جوادي آملي، نزاهت قرآن ازتحريف.
[85]. علي الکوراني العاملي، تدوين القرآن، فصل4و5، ص63-174.
[86] آرچيبالد رابرتسون، عيسي: اسطوره يا تاريخ؟، ترجمه حسين توفيقي، ص11.
[87] حسين توفيقي، آشنايي با اديان بزرگ، ص168 / آرچيبالد رابرتسون، عيسي: اسطوره يا تاريخ؟، ص11.
[88] همو، آشنايي با اديان بزرگ، ص231و232 / علي محمد دخيل، يا اهل الکتاب، مقارنه بين القرآن الکريم و باقي الکتب السماويه، ص 147 تا 152.
[89]. محمدحسين فارياب، «تحريف تورات و انجيل از ديدگاه قرآن»، معرفت، ش 143، ص137ـ152.
[90] ابن سينا، رساله اضحويه في امر المعاد، بدون ذکر مشخصات، ص 50.
[91]. محمد رازي، تفسير الکبير، ج 5، ص 122؛ ج 6، ص 191.
[92] حسين توفيقي، آشنايي با اديان بزرگ، ص232تا235.
[93] محمدجواد بلاغي، الهدي الي دين المصطفي، ص404 ـ420 / رحمهالله خليل الرحمن الهندي، اظهارالحق، ص55.
[94] محمدجواد بلاغي، الهدي الي دين المصطفي، ص108.
[95] همان، ص109تا 115.
[96] حسين توفيقي، آشنايي با اديان بزرگ، ص 176.
[97] همان، ص167.
[98] بهرام محمديان و ديگران، دايرهالمعارف کتاب مقدس، ص 5.
[99] محمدرضا حکيمي، کلام جاودانه، ص40ـ42.
[100] حسين توفيقي، آشنايي با اديان بزرگ، ص 229 و 230 / علي محمد دخيل، يا اهل الکتاب، مقارنه بين القرآن الکريم و باقي الکتب السماويه، ص 171.
[101] همو، ، آشنايي با اديان بزرگ، ص230 / علي محمد دخيل، يا اهل الکتاب، مقارنه بين القرآن الکريم و باقي الکتب السماويه، ص 172.
[102]. آل عمران:50 / مائده: 46 / صف: 6.
[103]. بقره: 89 / بقره: 91 / بقره: 101 / آل عمران: 3 و 4 / نساء: 47 / مائده: 48 / انعام: 92 / يوسف: 111.
[104]. سفر خروج، باب 20 / سفر تثنيه، باب 5.
[105] آل عمران: 64.
[106]. مائده: 43 / مائده: 45.
[107] مائده: 44 / مائده: 46 / انعام: 91 / انعام، 154 / اعراف: 154 / اسراء: 2 / انبياء: 48.
[108] قصص: 43 / اعراف: 203.
[109] انعام: 154 / اعراف: 145.
[110] اعراف: 145 / غافر:53 و 54.
[111] انبياء: 48.
[112] مائده: 66 / مائده: 68.
[113] ر.ک: اعلي و اوائل طه.
[114] انبياء: 105.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:32 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : التوراة فی القرآن و الواقع

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : نظرة فی کتاب «الیهود فی القرآن» (2)

دریافت فایل pdf

 

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:32 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

تابوت عهد : صندوق مقدس بنى اسرائيل و دربردارنده ميراث موسى و هارون(عليهما السلام)

تابوت در زبان عربى به معناى صندوقى چوبى يا فلزى است كه براى نگهدارى اشيا[1] و حمل و دفن مردگان به كار مى‌رود. [2] درباره ريشه، معنا و دخيل يا عربى بودن اين واژه اختلاف است.
گروهى از لغت شناسان با اعتقاد به عربى بودن اين واژه، ريشه‌هاى «توب»[3] (بازگشتن) و «تبت»[4] را براى آن گفته‌اند و مراجعه مكرر به صندوق سبب نامگذارى آن به تابوت از ريشه «توب» گفته شده است.[5] در مقابل، گروهى ديگر آن را از واژه‌هاى دخيل مى‌دانند.[6] در اين ميان بعضى آن را برگرفته از ريشه مصرى تباه دانسته‌اند كه وارد زبان عبرى شده[7] و معرّب آن به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 22
شكل تابوت در قرآن آمده است.[8] آرتور جفرى، كايگر و پيروان او آن را برگرفته از زبان آرامى[9] و فرانكل، نلدكه و فيشر با محتمل دانستن اين ديدگاه، حبشى بودن ريشه آن را نزديك‌تر به واقع دانسته‌اند.[10] جفرى استعمال كنونى در اين زبان را مؤيد آن دانسته است.[11]
واژه تابوت دوبار در قرآن آمده است: در آيه‌39‌طه/20 به صندوقى اشاره دارد كه مادر موسى وى را براى نجات از كشته شدن به دست فرعونيان درون آن گذاشت و به رود نيل سپرد و در آيه 248 بقره/2 از صندوقى سخن گفته است كه هم نشانه‌اى الهى و مايه آرامش بنى اسرائيل بوده و هم ميراث برجاى مانده از موسى و هارون در آن جاى داشت. اين صندوق در ميان بنى اسرائيل به تابوت عهد موسوم بود دو تابوت ياد شده در ميان بنى اسرائيل از اهميت بالايى برخوردار بوده و نقش نجات بخش آن دو از نقاط عطف تاريخ آنان به شمار مى‌رود.[12]
كتاب مقدس درباره ويژگيها، تاريخ، مكان و محتواى تابوت عهد بسيار سخن گفته است. تورات آن را صندوقى به طول 125 و عرض و ارتفاع 75 سانتيمتر دانسته كه به دست موسى(عليه السلام)و به فرمان خداوند ساخته شد.[13] برخى متون عهد قديم سازنده آن را بصليئل زير نظر موسى(عليه السلام)دانسته‌اند.[14]
جنس اين صندوق به اختلاف از چوب درخت شطيم[15]، اقاقيا[16] و سنط[17] گزارش شده است. روكش طلايى از درون و بيرون، 4 حلقه زرين بر 4 گوشه آن، درپوشى از طلاى خالص[18] و حمل آن به وسيله دو چوب بلند و طلايى كه درون حلقه‌ها قرار مى‌گرفت[19]، از ديگر اوصاف گزارش شده براى اين تابوت است. مطابق گزارش كتاب مقدس حضرت‌موسى*(عليه السلام)مجسمه طلايى دو فرشته را به گونه‌اى بر روى درپوش آن قرار داد كه روبه‌روى يكديگر و بالهاى خود را بر روى صندوق گسترده بودند و سرهاشان به طرف صندوق خم شده بود؛ گويا صندوق را نظاره مى‌كنند.[20]
كتاب مقدس محتواى صندوق را دو لوح
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 23
سنگىِ 10 فرمان، ظرفى از «مَنّ»* و عصاى هارون[21] گفته و محل استقرار آن را قدس الأقداس در خيمه مقدس دانسته است.[22] اين تابوت داراى آثار خاص بود؛ از جمله اينكه خداوند از ميان دو بال فرشته‌ها بر موسى تجلّى كرده، سخن مى‌گفت[23] و هنگام عبور بنى‌اسرائيل از رود اردن با رسيدن پاى حاملان تابوت به آب، راهى براى عبور بنى‌اسرائيل* باز شد.[24] بعدها اين آثار مستقلا از تابوت دانسته شد و كم‌كم آن را به صورت بتى در ميان بنى اسرائيل درآورد.[25] آوردن تابوت به ميان لشكر پس از شكست اول از فلسطينيان و تجمع بر اطراف آن و ابراز شادى به جهت حضور خداوند در بينشان را كه از پيروزى آنان حكايت مى‌كرد[26] مى‌توان از شواهد اين امر دانست. البته برخلاف انتظار آنان بار دوم نيز از فلسطينيان شكست خوردند و تابوت به تصرف فلسطينيان درآمد.[27] اين تابوت فلسطينيان را نيز سودى نبخشيد و بلاها و بيماريهايى چون طاعون را در ميان آنان در پى داشت، به گونه‌اى كه به ناچار تابوت را به بنى‌اسرائيل بازگرداندند.[28] گفته شده كه اين بازگشت مقارن نبوت سموئيل بود.[29] اين تابوت داراى حرمت بود و كسى حق دست زدن به آن را نداشت[30]، به همين سبب گفته شده: حتى عزه كه براى جلوگيرى از افتادن تابوت به آن دست زد مورد غضب خداوند واقع شد و نزد تابوت جان باخت.[31]
به جهت اهميت اين تابوت، داود نبى(عليه السلام)خيمه‌اى در اورشليم مانند خيمه مقدس براى آن ساخت. او تنها به يشبط لاوى مسئوليت حمل آن به اورشليم را داد و خود در لباس كاهنان با شادى تابوت را همراهى مى‌كرد.[32] سليمان نيز هيكل اول را به شكل خيمه مقدس ساخت و قدس الاقداس را براى استقرار تابوت مهيا ساخت.[33] برخى احتمال داده‌اند كه تابوت براى مدتى از هيكل خارج شده بود تا صورت تراشيده‌اى بر آن نصب گردد؛ ليكن پس از آن يوشيا آن را به محل خود بازگرداند.[34] از سرنوشت تابوت در هيكل دوم
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 24
خبرى نيست[35]، گرچه يهوديان هنوز منتظر بازگشت تابوت هستند.[36]

نامهاى تابوت :

براى اين تابوت نامهاى متفاوتى گفته شده است كه عمده آنها به اين قرار‌است:

1. تابوت خدا:

اين نام 43 بار در كتاب مقدس به كار رفته است[37] و سبب ناميدن آن را به اين نام دستور خداوند براى ساخت آن[38]، تجلى خدا از بالاى آن بر موسى[39] و نماد حضور خدا در ميان بنى‌اسرائيل[40] دانسته‌اند.

2. تابوت عهد:

اين نام نيز 27 بار در كتاب مقدس به كار رفته است.[41] قرار گرفتن الواح[42] يا كتاب عهد در آن[43] از جمله سببهاى اين نامگذارى گفته شده است.

3. تابوت شهادت:

اين نام نيز 14 بار در عهد قديم آمده است[44] و چون دو لوح شهادت (كتيبه‌هاى 10 فرمان) را دربرداشته به آن تابوت شهادت گفته‌اند.[45]

4. تابوت سكينه:

اين نام در عهدين به كار نرفته و بيشتر در متون اسلامى به كار مى‌رود[46] و از وصف سكينه كه براى تابوت در قرآن به كار رفته انتزاع شده است. (بقره/2،248)
كتاب مقدس از سرنوشت تابوت اظهار بى‌اطلاعى كرده است[47]؛ اما روايات اسلامى در اين خصوص متفاوت سخن گفته‌اند؛ بر اساس روايتى از ابن عباس، تابوت عهد و عصاى موسى در درياچه طبريه واقع‌اند و قبل از روز قيامت[48] يا هنگام نزول عيسى از آنجا خارج خواهند شد[49]؛ اما روايات شيعى اين تابوت و عصاى موسى به همراه ميراثهايى از ديگر انبيا را نزد دوازدهمين امام معصوم(عليه السلام) مى‌داند كه هنگام ظهور ايشان به عنوان يكى از ادلّه اثبات امامت و حقانيت ايشان پديدار خواهد شد.[50]
قرآن در آيه 248 بقره/2 از تابوت عهد ياد كرده است: «و قالَ لَهُم نَبِيُّهُم اِنَّ ءايَةَ مُلكِهِ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 25
اَن يَأتِيَكُمُ التّابوتُ فيهِ سَكِينَةٌ مِن رَبِّكُم وبَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ ءالُ موسى و ءالُ هـرونَ تَحمِلُهُ المَلـئِكَة».اين تابوت نشانه پادشاهى در بنى‌اسرائيل دانسته شده است.[51] در پى درخواست بنى اسرائيل از پيامبرشان براى تعيين پادشاه (بقره/2،246) پيامبر عصر كه به اختلاف نام او را ارميا[52] و شموئيل[53] گفته‌اند طالوت (شائول) را حكمران قرارداد كه اعتراض بنى‌اسرائيل را در پى داشت، به همين جهت او آمدن تابوت را نشانه خدايى بودن پادشاهى* طالوت دانست.[54] (بقره/2،247)
مفسران درباره اين تابوت و چگونگى آمدن آن ديدگاههاى گوناگونى دارند؛ برخى با استناد به روايات آن را صندوقى نازل شده بر آدم(عليه السلام)مى‌دانند كه تصوير انبيا از آدم تا خاتم در آن‌قرار داشت.[55] بر اساس اين ديدگاه پيامبران پس از آدم اين تابوت را به ارث بردند تا اينكه به دست موسى(عليه السلام)رسيد.[56]برخى تفاسير روايى اين تابوت را همان صندوقى مى‌دانند كه مادر موسى وى را در آن نهاد و به رود نيل سپرد كه موسى هنگام وفاتْ الواح*، زره و نيز آثار به يادگار مانده از‌انبياى پيشين را در آن گذاشته، نزد وصى خود يوشع‌بن‌نون به وديعت نهاد.[57] پيامبران بنى‌اسرائيل يكى پس از ديگرى آن را به ارث مى‌بردند و مايه بركت و پيروزى بنى‌اسرائيل بود[58] تا اينكه پس از عصيان و نافرمانى آنان، به دست عمالقه افتاد و بازگشت آن به بنى‌اسرائيل نشانه پادشاهى طالوت قرار داده‌شد.[59]
اين تابوت را فرشتگان به بنى‌اسرائيل بازگرداندند: «... تَحمِلُه المَلـئِكَة ...».(بقره/2،248) در اينكه چگونه فرشتگان اين تابوت را بازگرداندند ميان مفسران اختلاف است؛ برخى هماهنگ با گزارش تورات[60] معتقدند هنگامى كه بت‌پرستان پس از جاى دادن تابوت در بتكده به بلا دچار شدند آن را بر روى ارابه‌اى قرار داده، به دو گاو‌بستند.[61] اين امر با پادشاهى طالوت مقارن شد.[62]فرشتگان به فرمان خدا گاوها را به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 26
سوى بنى اسرائيل هدايت كردند[63]، بر اين‌اساس فرشتگان راهنما؛ و حاملان واقعى تابوت گاوها بودند.[64] گروهى ديگر از مفسران بر اين اساس كه تابوت بر اثر گناه بنى‌اسرائيل به آسمان برده شده بود، حاملان واقعى آن را ملائكه مى‌دانند كه آن را از آسمان به سوى بنى‌اسرائيل‌آوردند.[65]

ويژگيها و محتويات تابوت:

مفسران مسلمان برخلاف تورات آن را صندوقى به ابعاد سه ذراع در دو ذراع، ساخته شده از چوب شمشاد دانسته‌اند.[66]
تابوت ياد شده در بنى‌اسرائيل مرز ميان كفر و ايمان به شمار مى‌رفت، به گونه‌اى كه آن را ميان صفوف لشكر حق و باطل قرار مى‌دادند[67] و هركس از لشكريان حق از تابوت مى‌گذشت بايد به پيش مى‌رفت و حق بازگشت نداشت تا اينكه مى‌كشت و پيروز مى‌شد يا خود كشته مى‌شد و چنانچه بازمى‌گشت خود او را مى‌كشتند.[68] در جنگها به گونه‌اى ديگر نيز از اين تابوت يارى مى‌گرفتند[69]؛ بدين گونه كه تابوت را پيشاپيش لشكر حركت مى‌دادند تا زمانى كه صدايى كه لشكريان را به جنگ تحريك مى‌كرد از درون آن شنيده مى‌شد به همراه آن حركت مى‌كردند و با بند آمدن صدا جمعيت نيز متوقف مى‌شد.[70]
قرآن اين تابوت را داراى سكينه و مانده‌اى از خاندان موسى و هارون دانسته است: «... فيهِ سَكِينَةٌ مِن رَبِّكُم و بَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ ءالُ موسى وءالُ هـرون».(بقره/2،248) در اينكه مقصود از سكينه چيست و آيا با «بَقِيَّةٌ مِمّا تَرَك»تفاوت دارد ميان مفسران اختلاف است. بيشتر مفسران ضمن متفاوت دانستن آن دو، سكينه را نسيمى بهشتى دانسته‌اند.[71] در اين ميان برخى آن را داراى چهره‌اى انسانى[72] و برخى ديگر آن را داراى دو بال و سرى به شكل گربه كه جنس آن از ياقوت و زمرد بود دانسته‌اند.[73]
گروهى ديگر نيز آن را روحى خدايى دانسته‌اند كه در هنگام اختلاف، آنها را راهنمايى مى‌كرد.[74] برخى روايات اسرائيلى نيز آن را گربه‌اى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 27
مرده درون تابوت دانسته كه هر وقت از آن صداى گربه شنيده مى‌شد به پيروزى يقين پيدا مى‌كردند و مى‌جنگيدند.[75] در مقابل، گروهى با عطف تفسيرى دانستن جمله «بَقِيَّةٌ مِمّا تَرَك...» سكينه را اطمينان خاطر بنى‌اسرائيل دانسته‌اند[76] كه به وسيله نشانه‌ها يا اشيايى كه درون آن قرار داشت براى آنان حاصل مى‌شد.[77] برخى از ديدگاههاى ضعيف و بدون دليل[78] نيز در اين باره ارائه شده كه سكينه را به وقار[79]، رحمت[80]، تشتى كه قلوب انبيا در آن شست و شو داده شده بود[81] تفسير كرده‌اند. اين تفاسير با معناى ظاهرى و لغوى سكينه سازگار نيستند.
همچنين مفسران در «و بَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ ءالُ موسى و ءالُ هـرون» ديدگاههاى متفاوتى دارند كه در عين تفاوت قابل جمع نيز هستند، بر اين اساس عصاى موسى و هارون[82]، عمامه هارون، لباس موسى و هارون[83]، نعلين موسى[84]، پيمانه‌اى از منّ[85] و پاره‌هاى الواح[86] را مى‌توان از جمله محتويات تابوت دانست. در برخى روايات تفسيرى مقصود از «بَقِيَّة» ذريه انبيا دانسته شده است.[87] گروهى از مفسران مقصود از آن را جهاد در راه خدا[88]، علم به آثار باقى مانده از پيامبران[89] يا علم تورات[90] دانسته‌اند. اين تفاسير با ظاهر لفظ «بَقِيَّةٌ مِمّا تَرَك»كه اشياء محسوس و ملموس را مى‌رساند، سازگار نيست. برخى نيز با قابل جمع دانستن همه آرا تمامى آنچه را شمرده شد از محتويات صندوق دانسته‌اند.[91]

منابع

آنندراج، محمد پادشاه، تهران، خيام؛ اساس البلاغه، الزمخشرى (م 538‌ق.)، به كوشش عبدالرحيم
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 28
محمود؛ الاصفى، الفيض الكاشانى (م. ‌910‌ق.)، به كوشش مركز الابحاث والدراسات، قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1418‌ق؛ الايضاح، الفضل بن شاذان (م. ‌260‌ق.)، به كوشش جلال الدين الحسينى الارموى، دانشگاه تهران، 1363‌ش؛ البحر المحيط، ابوحيان الاندلسى (م. ‌754‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1412‌ق؛ البرهان فى علوم القرآن، الزركشى (م. ‌794‌ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1415‌ق؛ بصائر ذوى التمييز، الفيروز آبادى (م. ‌817‌ق.)، به كوشش محمد على، بيروت، المكتبة العلميه؛ تاج العروس، الزبيدى (م. ‌205‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1414‌ق؛ تاريخ ابن خلدون، ابن‌خلدون (م. ‌808‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تاريخ تمدن، ويل‌دورانت (م. ‌1981 م.)، ترجمه: آرام، پاشائى و آريان‌پور، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1378‌ش؛ التبيان، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش احمد حبيب‌العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374ش؛ التفسير التطبيقى للكتاب المقدس، شركة ماستر ميديا، قاهره؛ تفسير الجلالين، جلال‌الدين المحلى (م. ‌864‌ق.)، جلال الدين السيوطى (م. ‌911‌ق.)، بيروت، النور، 1416‌ق؛ تفسير الصافى، الفيض كاشانى (م. ‌1091‌ق.)، به كوشش حسين اعلمى، بيروت، اعلمى، 1402‌ق؛ تفسير عبد الرزاق، عبدالرزاق الصنعانى (م. ‌211‌ق.)، به كوشش محمود محمد عبده، بيروت، دارالكتب العلمية، 1419‌ق؛ تفسير العياشى، العياشى (م. ‌320‌ق.)، به كوشش رسولى محلاّتى، تهران، المكتبة العلمية الاسلاميه؛ تفسير غريب القرآن الكريم، الطريحى (م. ‌850‌ق.)، به كوشش محمد كاظم طريحى، قم، زاهدى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م. ‌774‌ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409‌ق؛ تفسير القمى، القمى (م. ‌307‌ق.)، به كوشش الجزايرى، لبنان، دارالسرور، 1411‌ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. ‌606‌ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413‌ق؛ تفسير كنزالدقايق، المشهدى، به كوشش درگاهى، تهران، وزارت ارشاد، 1411‌ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م. ‌112‌ق.)، به كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373‌ش؛ جامع‌البيان، الطبرى (م. ‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل العطار، بيروت، دار الفكر، 1415‌ق؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م. ‌671‌ق.)، بيروت، دار الكتب العلمية، 1417‌ق؛ الجواهر الحسان، الثعالبى (م. ‌875‌ق.)، به كوشش ابومحمد الغمارى، بيروت، دار الكتب العلمية، 1416‌ق؛ دائرة‌المعارف الكتابيه، وليم وهبه بباوى و ديگران، قاهرة، دارالثقافة، 1992 م؛ الرائد، جبران مسعود، بيروت، دارالعلم للملايين، 1986‌ق؛ روح‌المعانى، الآلوسى (م. ‌270‌ق.)، به كوشش محمد حسين عرب، بيروت، دارالفكر، 1417‌ق؛ روض الجنان، ابوالفتوح رازى (م. ‌554‌ق.)، به كوشش ياحقى و ناصح، مشهد، آستان قدس رضوى، 1375‌ش؛ زادالمسير، جمال‌الدين الجوزى (م. ‌597‌ق.)، به كوشش محمد بن عبدالرحمن عبدالله، بيروت، دارالفكر، 1407‌ق؛ سعدالسعود، ابن طاووس (م. ‌664‌ق.)، به كوشش فارس تبريزيان، قم، دليل، 1421‌ق؛ الصحاح، الجوهرى (م. ‌393‌ق.)،به كوشش عبدالغفور العطارى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1407‌ق؛ الفرج بعد الشده، ابو على حسن التنوخى (م. ‌384‌ق.)، قم، الشريف الرضى، 1364‌ش؛ فرهنگ فارسى، معين (م. ‌1350‌ش.)، تهران، اميركبير، 1375‌ش؛ فقه القرآن، الراوندى (م. ‌573‌ق.)، به كوشش سيد احمد حسينى، قم، كتابخانه نجفى، 1405‌ق؛ فهرس الكتاب المقدس، جورج بوست، بيروت، مكتبة المشعل، 1981 م؛ فى القرآن من كل لسان، سميح ابومغلى، عمان، دارمجد لاوى، 1408‌ق؛ قاموس كتاب مقدس، مستر هاكس، تهران، اساطير، 1377ش؛ القاموس المحيط، الفيروزآبادى (م. ‌817‌ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1417‌ق؛ كتاب مقدس، ترجمه: فاضل خان همدانى، ويليام گلبن، هنرى مرتن، تهران، اساطير، 1380‌ش؛ الكشاف، الزمخشرى (م. ‌538‌ق.)، قم، بلاغت، 1415‌ق؛ لسان‌العرب، ابن منظور (م. ‌711‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408‌ق؛ لغت نامه، دهخدا (م. ‌1334‌ش.) و ديگران، تهران، مؤسسه لغت‌نامه و دانشگاه تهران، 1373‌ش؛
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 29
مجمع البحرين، الطريحى (م. ‌850‌ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408‌ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. ‌548‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ المحرر الوجيز، ابن عطيه الاندلسى (م‌546‌ق.)، به كوشش المجلس العلمى بفاس، 1411‌ق؛ المحيط الجامع فى الكتاب المقدس، الخورى بولس فغالى، لبنان، المكتب البولسية، 2003 م؛ مستدرك سفينة البحار، على نمازى شاهرودى (م. ‌1405‌ق.)، به كوشش حسن نمازى، قم، نشر اسلامى، 1419‌ق؛ معانى القرآن، النحاس (م. ‌338‌ق.)، به كوشش الصابونى، عربستان، جامعة ام القرى، 1409‌ق؛ معجم اللاهوت الكتابى، به كوشش سيد اروس و سليم دكاش اليسوعى، بيروت، دارالمشرق، 1986‌م؛ المعجم الوجيز، نبيل عبدالسلام هارون، دارالنشر للجامعات، 1417‌ق؛ المعجم الوسيط، ابراهيم انيس و ديگران، تهران، فرهنگ اسلامى، 1375‌ش؛ مقارنة الاديان اليهوديه، احمد شلبى، قاهرة، مكتبة النهضة المصرية، 1973 م؛ المنجد فى اللغه، لويس معلوف (م. ‌1946 م.)، بيروت، دارالمشرق، 1996 م؛ الميزان، سيد محمد حسين الطباطبايى (م. ‌402‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1393‌ق؛ النهاية، ابن‌اثير مبارك بن محمد الجزرى (م. ‌606‌ق.)، به كوشش محمود محمد و طاهر احمد، قم، اسماعيليان، 1367‌ش؛ واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد، آرتور جفرى، ترجمه: فريدون بدره‌اى، توس، 1372‌ش.
حسينعلى يوسف زاده، عليرضا كرمانى




[1]. المعجم‌الوسيط، ج‌1، ص‌81؛ الرائد، ج‌1، ص‌348؛ المعجم الوجيز، ص‌71، «تابوت».
[2]. المعجم‌الوسيط، ج‌1، ص‌81؛ الرائد، ج‌1، ص‌348؛ المعجم الوجيز، ص‌71، «تابوت».
[3]. الصحاح، ج‌1، ص‌92؛ تاج‌العروس، ج‌1، ص‌329، «توب».
[4]. اساس البلاغه، ص‌59؛ لسان‌العرب، ج‌2، ص‌12؛ القاموس المحيط، ج‌1، ص‌243، «تبت».
[5]. القاموس المحيط، ج‌1، ص‌133؛ تاج العروس، ج‌1، ص‌329، «توب».
[6]. فى القرآن من كل لسان، ص‌32 - 33؛ واژه‌هاى دخيل، ص‌152 ـ 153.
[7]. التحقيق، ج‌1، ص‌373؛ المحيط الجامع، ص‌308؛ لسان‌العرب، ج‌2، ص‌18، «تباه».
[8]. بصائر ذوى‌التمييز، ج‌2، ص‌290؛ التحقيق، ج‌1، ص‌373، «تباه»؛ فى‌القرآن من كل لسان، ص‌65‌.
[9]. واژه‌هاى دخيل، ص‌153؛ ر. ك: فى‌القرآن من كل لسان، ص‌32.
[10]. واژه‌هاى دخيل، ص‌153؛ فى القرآن من كل لسان، ص‌20.
[11]. واژه‌هاى دخيل، ص‌153.
[12]. كتاب مقدس، خروج 2: 3 - 6، 25: 10 ـ 22؛ تفسير قمى، ج‌1، ص‌81 ـ 82؛ مقارنة الاديان، ج‌1، ص‌199.
[13]. كتاب مقدس، خروج‌25: 10 - 11، 37: 1 - 2.
[14]. همان، خروج‌37: 1.
[15]. قاموس كتاب مقدس، ص‌237.
[16]. كتاب مقدس، خروج‌25: 10.
[17]. التفسير التطبيقى، ص‌182؛ دائرة‌المعارف الكتابيه، ج‌2، ص‌326.
[18]. التفسير التطبيقى، ص‌182؛ دائرة‌المعارف الكتابيه، ج‌2، ص‌326.
[19]. كتاب مقدس، خروج‌25: 14 - 15، 37: 5 ـ 4.
[20]. همان، خروج‌ 37 : 7 ـ 10؛ دائرة المعارف الكتابيه، ج‌2، ص‌326.
[21]. دائرة‌المعارف الكتابيه، ج2، ص‌327؛ قاموس كتاب مقدس، ص‌237.
[22]. كتاب مقدس، خروج 26 : 33 - 35؛ التفسير التطبيقى، ص‌184 - 185.
[23]. كتاب مقدس، خروج‌25 : 22؛ دائرة‌المعارف الكتابيه، ج‌2، ص‌327؛ قاموس كتاب مقدس، ص‌237.
[24]. كتاب مقدس، يوشع 3: 14 - 17.
[25]. التفسير التطبيقى، ص‌564، 570.
[26]. كتاب مقدس،اول‌سموئيل4:5-7؛ التفسيرالتطبيقى، ص565.
[27]. كتاب مقدس، اول سموئيل 5: 1 ـ 3.
[28]. همان 5 : 6 ـ 12، 7: 1 ـ 2.
[29]. همان 7 : 3 ـ 17.
[30]. كتاب مقدس،لاويان، 16: 1ـ3؛ تاريخ‌تمدن، ج‌1، ص‌84.
[31]. كتاب مقدس، دوم سموئيل، 6: 6 ـ 9؛ تاريخ تمدن، ج‌1، ص‌366.
[32]. كتاب مقدس، دوم سموئيل 6: 1 - 17.
[33]. المحيط الجامع، ص1352؛ قاموس كتاب مقدس، ص‌933.
[34]. كتاب مقدس، دوم‌تواريخ 35:3 - 4؛ دائرة المعارف الكتابيه، ج‌2، ص‌330، 933.
[35]. دائرة‌المعارف الكتابيه، ج2، ص‌330؛ قاموس كتاب مقدس، ص‌238.
[36]. معجم اللاهوتى، ص‌180.
[37]. دائرة‌المعارف الكتابيه، ج‌2، ص‌325.
[38]. همان؛ كتاب مقدس، خروج‌25: 10.
[39]. كتاب مقدس، خروج: 25: 22؛ معجم اللاهوتى، ص‌179.
[40]. دائرة‌المعارف الكتابيه، ج‌2، ص‌325؛ معجم اللاهوتى، ص‌179.
[41]. همان؛ ر. ك: كتاب مقدس، اعداد 10: 33؛ عبرانين 9: 4.
[42]. همان؛ ر. ك: كتاب مقدس، اعداد 10: 33؛ عبرانين 9: 4.
[43]. المحيط الجامع، ص‌308.
[44]. دائرة‌المعارف الكتابيه، ج‌2، ص‌326؛ فهرس الكتاب المقدس، ص‌332.
[45]. قاموس كتاب مقدس، ص‌209.
[46]. ر. ك: مستدرك سفينة‌البحار، ج‌1، ص‌467؛ ج‌5، ص‌91؛ آنندراج، ج‌2، ص‌994؛ لغت‌نامه، ج‌2، ص‌5335 ـ 5336.
[47]. معجم اللاهوتى، ص‌179؛ قاموس كتاب مقدس، ص‌238؛ دائرة‌المعارف الكتابيه، ج‌2، ص‌330.
[48]. جامع‌البيان، ج‌2، ص‌825‌؛ روض‌الجنان، ج‌3، ص368؛ تفسير‌ماوردى، ج‌1، ص‌316.
[49]. البحرالمحيط، ج‌2، ص‌585.
[50]. بحارالانوار، ج‌53، ص‌36.
[51]. تفسير عياشى، ج‌1، ص‌249؛ الصافى، ج‌1، ص‌276؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌246.
[52]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌81‌؛ الصافى، ج‌1، ص‌274؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌245.
[53]. جامع‌البيان، ج‌2، ص‌821؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌257؛ تفسير‌قرطبى، ج‌3، ص‌243.
[54]. كتاب مقدس، اول سموئيل 7: 3 ـ 17.
[55]. مجمع‌البيان، ج2، ص‌614؛ تفسير جلالين، ص‌54؛ غريب‌القرآن، ص‌544.
[56]. التفسير الكبير، ج‌6، ص‌188؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌248؛ البحر‌المحيط، ج‌2، ص‌581.
[57]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌614؛ البرهان، ج‌1، ص‌506؛ روح‌المعانى، ج‌2، ص‌254.
[58]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌614؛ روح المعانى، ج‌2، ص‌254.
[59]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌81 ـ 82؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌614؛ التفسير الكبير، ج‌6، ص‌188.
[60]. كتاب مقدس، خروج‌25 : 10 ؛ ر. ك: تاريخ ابن خلدون، ج‌2، ص‌84.
[61]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌615؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌248.
[62]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌230؛ جامع‌البيان، ج‌2، ص‌825؛ نمونه، ج‌2، ص‌241.
[63]. جامع‌البيان، ج‌2، ص‌822؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌614؛ فقه‌القرآن، ج‌1، ص‌349.
[64]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌614؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌260؛ نمونه، ج‌2، ص‌241.
[65]. جامع‌البيان، ج‌2، ص‌832؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌614؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌259.
[66]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌615؛ غريب‌القرآن، ص‌88؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌259.
[67]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌82؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌246؛ كنزالدقايق، ج‌1، ص‌587.
[68]. جامع‌البيان، ج‌23، ص‌179؛ تفسير قمى، ج‌1، ص‌82؛ ج‌2، ص‌230؛ الايضاح، ص‌35.
[69]. جامع‌البيان، ج‌2، ص‌822؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌294؛ التفسير‌الكبير، ج‌6، ص‌188.
[70]. جامع البيان، ج‌2، ص‌820؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌614؛ البحر‌المحيط، ج‌2، ص‌582.
[71]. تفسير عياشى، ج‌1، ص‌133؛ تفسير قمى، ج‌1، ص‌82؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌614.
[72]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌614؛ التبيان، ج‌2، ص‌292؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌246.
[73]. جامع‌البيان، ج‌2، ص‌827؛ تفسير ثعالبى، ج‌1، ص‌190. روح‌المعانى، ج‌2، ص‌254.
[74]. جامع‌البيان، ج‌2، ص‌828؛ تفسير‌عبدالرزاق، ج‌1، ص‌100؛ التبيان، ج‌2، ص‌292.
[75]. جامع‌البيان، ج‌2، ص‌828؛ تفسير ابن كثير، ج‌1، ص‌309.
[76]. جامع‌البيان، ج‌2، ص‌829؛ تفسير ثعالبى، ج‌1، ص‌190 ـ 191.
[77]. تفسير ثعالبى، ج‌1، ص190؛ الميزان، ج2، ص291.
[78]. الميزان، ج‌18، ص‌258.
[79]. جامع‌البيان، ج2، ص829؛ التبيان، ج‌2، ص‌292 ـ 293.
[80]. جامع‌البيان، ج2، ص‌829؛ تفسير ابن كثير، ج‌4، ص‌198.
[81]. معانى القرآن، ج‌1، ص‌250؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌258؛ الصافى، ج‌1، ص‌276.
[82]. جامع‌البيان، ج‌2، ص‌831؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌259؛ تفسير‌قرطبى، ج‌3، ص‌249.
[83]. مجمع‌البيان، ج2، ص‌614؛ تفسير ابن كثير، ج1، ص‌309.
[84]. جامع البيان، ج‌2، ص‌831؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌296.
[85]. تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌250؛ تفسير الجلالين، ص‌54.
[86]. تفسير عياشى، ج‌1، ص‌133؛ جامع‌البيان، ج‌2، ص‌830؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌258.
[87]. تفسير عياشى، ج‌1، ص‌133؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌247؛ كنزالدقائق، ج‌1، ص‌590.
[88]. جامع‌البيان، ج‌2، ص‌832؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌250؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌259.
[89]. زادالمسير، ج‌1، ص‌259؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌614.
[90]. تفسير عياشى، ج‌1، ص‌133؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌247.
[91]. جامع‌البيان، ج‌2، ص‌832؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌614.

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:33 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اهل كتاب

اهل كتاب: صاحبان كتاب آسمانى

اهل به معناى سزاوار و شايسته، خاندان، خانواده، اُنس، اختصاص و تعلق داشتن به چيزى است[1]، ازاين‌رو با اضافه شدن به كتاب معناى «وابستگان به كتاب» مى‌دهد. چون مقصود از كتاب، كتاب آسمانى است، اهل كتاب به معناى صاحبان كتاب آسمانى و پيروان اديان الهى است. البته اين تعبير در قرآن و فرهنگ اسلامى براى مسلمانان به كار نمى‌رود. گزينش اين اصطلاح كه گويا نخستين بار در قرآن آمده[2] بدين جهت است كه وجود كتابهاى آسمانى وجه مشترك همه اديان‌الهى است و راه را براى مدعيان اديان بر ساخته مى‌بندد. اصطلاح اهل كتاب 31‌بار در 31 آيه از 9‌سوره قرآن و بيش از همه در سوره آل‌عمران (12‌بار) به كار رفته است. (بقره/2، 105، 109؛ آل‌عمران/3، 64 ـ 65‌، 69 ـ 72، 75، 98 ـ 99، 110، 113، 119؛ نساء/4، 123، 153، 159، 171؛ مائده/5‌، 15، 19، 59‌، 65‌، 68‌، 77؛ عنكبوت/29، 46؛ احزاب/33، 26؛ حديد/57‌، 29؛ حشر/59‌، 2، 11؛ بيّنه /98، 1، 6)
قرآن كريم از اهل كتاب با تعبيرهاى ديگرى نظير:«الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ» (بقره/2، 101، 144 ـ 145؛ آل‌عمران/3،19)،«اَلَّذينَ ءاتَينـهُمُ الكِتـب» (بقره/2،121، 146)،«الَّذينَ اُوتوا نَصيبـًا مِنَ الكِتـب» (نساء/4،51) نيز ياد كرده و با اختصاص بخش قابل توجهى از آيات و خطابهاى خود صف آنان را از صف بت‌پرستان جدا ساخته است. (حجّ/22،17؛ مائده/5‌،69‌؛ بقره/2،62) در آيات مربوط به اهل كتاب، روى سخن با يهود* و نصارا و گاه يكى از آن دو است. در برخى آيات بر اثر انكار رسالت پيامبر گرامى يا نفوذ شرك در عقايد اهل‌كتاب به آنان «كافر» نيز گفته شده است. (بقره/2، 105؛ بيّنه/ 98، 1)
كاربرد اصطلاح اهل كتاب در برابر «اُمّى»ها و دعوت هر دو گروه به توحيد، نشان مى‌دهد كه ساكنان شبه جزيره عرب در آستانه بعثت پيامبر اسلام به اين دو گروه عمده تقسيم مى‌شده‌اند: «...وقُل لِلَّذينَ اوتوا الكِتـبَ والاُمِّيِّينَ ءَاَسلَمتُم فَاِن اَسلَموا فَقَدِ اهتَدَوا واِن تَوَلَّوا فَاِنَّما عَلَيكَ البَلـغُ...» . (آل‌عمران/3،20) اقليت پراكنده اهل كتاب كه يهوديان و مسيحيان بوده‌اند، با برخوردارى از كتاب آسمانى، تعاليم دينى مكتوب و نيز عالمانى آشنا به خواندن و نوشتن از برترى فرهنگى نسبت به «امى»ها برخوردار بوده‌اند. امّيها كه دين رايج آنان بت‌پرستى بوده است، فاقد كتاب دينى و ادبيات نوشتارى در حوزه دينى و اغلب ناآشنا به خواندن و نوشتن بوده، برترى فرهنگى اهل كتاب را پذيرفته بودند. مراجعه آنان به اهل كتاب درباره صحت و سقم ادعاى پيامبر اسلام مؤيد اين معناست.

مصاديق اهل كتاب:

بررسى آيات مربوط و شأن نزول آنها نشان مى‌دهد كه يهود و نصارا*، مصداق روشن اهل كتاب از منظر قرآن‌اند و تورات و انجيل كتاب آسمانى آنان است. قرآن با استناد به نزول تورات و انجيل در زمان بعد از ابراهيم(عليه السلام)، احتجاج اهل كتاب بر سر يهودى يا نصرانى بودن آن حضرت را نابخردانه خوانده و نفى مى‌كند: «يـاَهلَ الكِتـبِ لِمَ تُحاجّونَ فى اِبرهيمَ وما اُنزِلَتِ التَّورةُ والاِنجيلُ اِلاّ مِن بَعدِهِ اَفَلا تَعقِلون» . (آل عمران/3،65) نفى ارزش و بى‌پايه و اساس خواندن دين و آيين اهل كتاب بدون اعتقاد و عمل به تورات* و انجيل* نيز به روشنى نشان مى‌دهد كه مصداق مورد اشاره آن، پيروان اين دو كتاب‌اند: «قُل يـاَهلَ الكِتـبِ لَستُم عَلى شَىء حَتّى‌تُقيموا التَّورةَ والاِنجيلَ و ما اُنزِلَ اِلَيكُم مِن رَبِّكُم...» . (مائده/5‌،68) اگر اهل كتاب، مصداق ديگرى داشت، بايد از كتاب آسمانى سومى نيز در كنار تورات و انجيل ياد مى‌شد. مورد خطاب بودن يهود و نصارا يا يكى از آن دو در همه كاربردهاى اهل كتاب نيز مدعاى ياد شده را تأييد مى‌كند. (براى نمونه: نساء/4،153، 171؛ مائده/5‌، 65 ـ 66‌؛ حشر/59‌،11)؛ اما اهل كتاب بودن صابئيان* و مجوسيان هيچ مستند قرآنى ندارد و فقط ياد كرد آنان در كنار يهود و نصاراست كه چنين پندارى را پديد آورده است: «اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ هادوا والصّـبِـينَ والنَّصـرى والمَجوسَ والَّذينَ اَشرَكوا اِنَّ اللّهَ يَفصِلُ بَينَهُم يَومَ القِيـمَةِ...» . (حجّ/22،17) اين آيه فقط در صدد بيان اين معناست كه خداوند در روز قيامت، ميان گروههاى ياد شده داورى كرده، حق را از باطل جدا و حقگرايى و باطلگرايى هريك را روشن مى‌سازد؛ اما به هيچ وجه در مقام جداسازى صف صابئيها و مجوسيان از صف مشركان و الحاق آنان به يهود و نصارا نيست. تاريخ پيدايش، تحول و چگونگى عقايد آنان نيز در هاله‌اى از ابهام است و اهل كتاب بودنشان مورد اتفاق همگان نيست. گروهى از محققان، صابئيان را مشرك، ستاره‌پرست و ساكن در نواحى جنوب ايران و عراق[3] و گروهى ديگر به سان يهود و نصارا در شمار اهل كتاب مى‌دانند.[4] جمعى ديگر آنها را به دو گروه مشرك و اهل كتاب تقسيم كرده‌اند.[5] تاريخ مجوس* يا آيين زردشت نيز با ابهامات فراوانى روبه‌روست و درباره وجود پيامبر آنان به نام زردشت يا زرتشت، هويت، شخصيت، زندگى و نيز كتاب وى به نام اَوِسْتا ديدگاههاى متفاوتى در ميان است.[6]
پاره‌اى از مستندات تاريخى و نيز برخى احاديث اسلامى اهل كتاب بودن آنان را مى‌رساند.[7] شمارى از فقهاى شيعه نيز با دو گروه ياد شده، معامله اهل كتاب كرده‌اند.[8]

برخورد اهل كتاب با اسلام و مسلمانان:

در عصر نزول قرآن اهل كتاب در مناطقى از شبه جزيره عرب از جمله در شهر يثرب زندگى مى‌كردند. آنان ضمن مباهات به داشتن كتاب آسمانى و پيروى از پيامبران بزرگى چون موسى و عيسى(عليهما السلام)خود را برتر از اعراب بت‌پرست، مشرك و فاقد كتاب آسمانى مى‌دانستند، بر همين اساس رعايت نكردن امانت درباره اموال آنان و تصرف در آن را جايز شمرده، آن را به حكم خداوند نسبت مى‌دادند: «و مِن اَهلِ الكِتـبِ... و مِنهُم مَن اِن تَأمَنهُ بِدينار لايُؤَدِّهِ اِلَيكَ اِلاّ مادُمتَ عَلَيهِ‌قائِمـًا‌ذلِكَ بِاَنَّهُم قالوا لَيسَ عَلَينا فى الاُمِّيِّينَ سَبيلٌ...» [9]. (آل‌عمران/3،75)، آنان گرچه دچار اختلاف شده (آل عمران/3،19)، گاه دست به تحريف كتاب آسمانى خود مى‌زدند (بقره/2،79)، با اين حال همه با توجه به بشارتهاى ظهور و نيز اوصافى كه از پيامبر آخرالزمان در كتابهاى خود ديده بودند او را به‌سان فرزندان خود مى‌شناختند (بقره/2،146) و آمدن چنين پيامبرى را انتظار كشيده، آمدن او را به ديگران بشارت مى‌دادند، با اين گمان كه از ميان آنان برانگيخته خواهد شد؛ اما چون پيامبر موعود از ميان اعراب امّى ظهور كرد، تنها ازاين‌رو كه از ميان آنها برگزيده نشده، نه تنها رسالت او را انكار كردند (بقره/2،89 ـ 90) بلكه دست به تحريف زدند و همه نشانه‌ها و بشارتهاى او را در كتابهاى آسمانى خود تغيير دادند. (مائده/5‌،13)[10] دسته‌اى از آنان (يهود) چنان به دشمنى خود ادامه دادند كه به سرسخت‌ترين دشمنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان تبديل شدند. (مائده/5‌،82) آنان (يهوديان مدينه) براى نابودى اسلام توطئه‌ها چيدند و با منافقان و مشركان همداستان شده (آل عمران/3،111؛مائده/5‌،41)، سرانجام به جنگ تمام عيار با مسلمانان برخاستند كه به شكست و كوچاندن آنان از مدينه انجاميد.[11] (حشر/59‌،2)
اهل كتاب در برخورد با اسلام دو هدف عمده داشتند: 1. دفاع از حقانيت آيين خود و منسوخ نشدن آن. 2. نابودى اسلام از رهگذر تشكيك در عقايد مسلمانان و ايجاد تفرقه در ميان آنان و برانگيختن دشمنان اسلام برضدّ مسلمانان. آنان اين اهداف را به صورتهاى ذيل دنبال مى‌كردند:

1. انكار رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله):

اهل كتاب بر اساس نام و خصوصيات ذكر شده در تورات و انجيل پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)را همانند فرزندان خود دقيق و روشن مى‌شناختند: «اَلَّذينَ ءاتَينـهُمُ الكِتـبَ يَعرِفونَهُ كَما يَعرِفونَ اَبناءَهُم» (بقره/2،146؛ انعام/6‌،20)[12]؛ امّا هنگامى كه آن حضرت برانگيخته شد، گروهى از آنان او را انكار كرده، به‌رغم آگاهى از حقانيت اسلام و قرآن، آموزه‌هاى آن را ناديده گرفته، تجاهل كردند: «... نَبَذَ فَريقٌ مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ كِتـبَ اللّهِ وراءَ ظُهورِهِم كَاَنَّهُم لايَعلَمون» . (بقره/2،101)

2. لجاجت در درخواستهاى باطل:

اسلام با اهل كتاب از در مدارا وارد شد؛ اما آنان به اين مدارا و مسالمت تن درنداده، با لجاجت نه تنها به پيامبر ايمان نياوردند، بلكه بر پيروى آن حضرت و مسلمانان از آيين آنان اصرار داشتند. (بقره/2،120) گروهى (يهود)[13] از پيامبر، فرود آوردن كتابى مستقل را به صورت معجزه از آسمان درخواست مى‌كردند: «يَسـَلُكَ اَهلُ الكِتـبِ اَن تُنَزِّلَ عَلَيهِم كِتـبـًا‌مِنَ‌السَّماءِ‌فَقَد سَاَلوا موسى اَكبَرَ مِن ذلِكَ...» . (نساء/4،153) لجاجت معاندانشان[14] بر كفرورزى چنان بود كه به تصريح قرآن اگر هر آيه و معجزه الهى برايشان آورده مى‌شد تن به ايمان نمى‌دادند: «ولـَئِن اَتَيتَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ بِكُلِّ ءايَة ما تَبِعوا قِبلَتَكَ» . (بقره/2،145)

3. كتمان حق:

كافران اهل كتاب در گفت و گو يا مناظره با مسلمانان و به رغم آگاهى و اذعان به حقانيت امورى چون بعثت پيامبر اسلام و تغيير قبله[15] آن را پنهان مى‌ساختند: «و اِنَّ فَريقـًا مِنهُم لَيَكتُمونَ الحَقَّ وهُم يَعلَمون» . (بقره/2،146)

4. تلاش براى منحرف ساختن مسلمانان:

گروهى از اهل كتاب چنان در آتش حسادت هدايتيابى مسلمانان و نعمتهاى خداداد آنان مى‌سوختند كه از هيچ كوششى براى تضعيف عقيده و ايمان آنان و بازگشت از اسلام فروگذار نمى‌كردند: «ودَّت طَـائِفَةٌ مِن اَهلِ الكِتـبِ لَويُضِلّونَكُم» (آل‌عمران/3،69)، ازاين‌رو خداوند مؤمنان را از پيروى آنها بر حذر داشته تا مبادا آنان را از اسلام جدا ساخته، به كفر باز گردانند: «اِن تُطيعوا فَريقـًا مِنَ الَّذينَ اوتُوا الكِتـبَ يَرُدّوكُم بَعدَ ايمـنِكُم كـفِرين» [16]. (آل عمران/3،100) تلاش آنان براى گمراه كردن مسلمانان به درجه‌اى رسيد كه در توطئه‌اى خطرناك تصميم گرفتند صبحگاهان با اظهار اسلام به صف مسلمانان بپيوندند؛ اما شبانگاهان ارتداد خود را اعلام كنند[17] تا مسلمانان بپندارند كه آنان با اسلام مخالفتى ندارند؛ اما چون پس از تحقيق، بطلان آن را فهميدند از آن دست كشيده‌اند. اين توطئه چنان خطرناك بود كه مى‌توانست تهديدى جدّى براى نو مسلمانان سست ايمان باشد؛ امّا قرآن خطر آن را به پيامبر(صلى الله عليه وآله)گوشزد كرد و مانع اين توطئه شد: «و قالَت طَـائِفَةٌ مِن اَهلِ الكِتـبِ ءامِنوا بِالَّذى اُنزِلَ عَلَى الَّذينَ ءامَنوا وَجهَ النَّهارِ واكفُرُوا ءاخِرَهُ لَعَلَّهُم يَرجِعون» .[18] (آل‌عمران/3،72) برخى آيه را در شأن 12 نفر از احبار يهود خيبر نازل دانسته‌اند. آنان با يكديگر قرار گذاشتند پس از اجراى تصميم ياد شده، بگويند كه ما پس از بررسى تورات و مشورت با‌عالمان خويش دريافتيم كه محمد(صلى الله عليه وآله)ويژگيهاى پيامبر موعود را ندارد و ادعاى باطلى مى‌كند.[19]

5‌. ايجاد تفرقه ميان مسلمانان:

اهل كتاب به‌ويژه يهود همواره در پى انتقام از مسلمانان بودند و يكى از راههاى انتقام ايجاد تفرقه ميان آنان بوده است و چون اهل كتاب از ديرباز در مدينه و پيرامون آن سكونت داشتند و از اختلافات ديرينه ميان اوس و خزرج و ريشه اين منازعات با خبر بودند با استفاده از هر فرصت مناسبى اين منازعات را به ياد آنان انداخته، آتش فتنه را شعلهور مى‌ساختند. شمارى از مفسران،[20] آيات 99 ـ 100 آل‌عمران/3، را اشاره به اين تفرقه‌افكنى از سوى يهود دانسته‌اند: «قُل يـاَهلَ الكِتـبِ لِمَ تَصُدّونَ عَن سَبيلِ اللّهِ مَن ءامَنَ تَبغونَها عِوَجـًا...» . گاهى نيز كار اختلاف برانگيزى چنان مؤثر مى‌افتاد كه دو طرف دست به سلاح مى‌بردند. در اين‌گونه موارد آتش فتنه با تماسهاى مكرر پيامبر(صلى الله عليه وآله)با اوس و خزرج و پند و نصيحت آنها خاموش مى‌شد.[21]

6‌. همدستى با منافقان:

برخى كافران اهل‌كتاب گاه با منافقان براى جنگ با مسلمانان همدست مى‌شدند تا جايى كه منافقان به آنان وعده همراهى در جنگ مى‌دادند، ازاين‌رو خداوند اين دسته از اهل كتاب را برادران منافقان دانسته است: «اَلَم تَرَ اِلَى الَّذينَ نافَقوا يَقولونَ لاِِخونِهِمُ الَّذينَ كَفَروا مِن اَهلِ‌الكِتـبِ لـَئِن اُخرِجتُم لَنَخرُجَنَّ مَعَكُم ولا نُطيعُ فيكُم اَحَدًا اَبَدًا واِن قوتِلتُم لَنَنصُرَنَّكُم...» . (حشر/59‌،11) آيه را در شأن يهود بنى نضير نازل دانسته‌اند. هنگامى كه پيامبر اسلام آهنگ جنگ با آنان كرد منافقان مدينه پيغام مقاومت و پايدارى دادند و اينكه در صورت درگيرى يا كوچ اجبارى با آنان همراه خواهند شد.[22]

7. فشار اقتصادى:

يهود با عدم پرداخت ديون خود به مسلمانان درصدد فشار اقتصادى به آنان برآمدند. اين اقدام زمانى صورت گرفت كه وضعيت مالى مسلمانان در مدينه بسيار دشوار بود و آنان از پرداخت پول مسلمانان در ازاى خريد كالا به اين دليل كه اين معامله در دوران جاهليت و پيش از اسلام انجام گرفته، سر باز زدند. به گفته برخى مفسران آيه 75 آل‌عمران/ 3 به اين نكته اشاره دارد[23]؛ همچنين هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)ابوبكر را براى دريافت كمك مالى نزد رهبر قبيله بنى‌قينقاع فرستاد، آنان به طعنه گفتند كه خداى شما دست نياز به سوى ما گشوده و او تهيدست و ما توانگريم. (آل‌عمران/3،181)[24]

8‌. آزار پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان:

برخى آيات نشان مى‌دهد كه افرادى از اهل كتاب همانند مشركان با شيوه‌هاى گوناگون، از جمله با سخنان خود، مسلمانان را اذيت مى‌كردند: «و لَتَسمَعُنَّ مِنَ الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ مِن قَبلِكُم ومِنَ الَّذينَ اَشرَكوا اَذىً كَثيرًا...» . (آل عمران/3،186) برخى، آيه را در شأن كعب‌بن اشرفِ شاعر از يهوديان مدينه نازل دانسته‌اند كه در اشعار خويش به تحريك مشركان و هجو پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان پرداخته و نام و زيباييهاى زنان مسلمان را موضوع غزلهاى عاشقانه خود قرار مى‌داد.[25] برخى نيز آن را اشاره به سخن يكى از يهوديان دانسته‌اند كه با شنيدن آيه «مَن ذَا الَّذى يُقرِضُ اللّهَ قَرضـًا حَسَنـًا‌...» (بقره/2،245) در تمسخر آن، خدا را تهيدست و خود را توانگر خوانده بود.[26]

9. مسخره كردن اسلام:

گروهى از اهل كتاب، دين و آيات الهى را به بازى و تمسخر مى‌گرفتند، براى همين، خداوند مسلمانان را از دوستى با آنان برحذر مى‌داشت: «...لا تَتَّخِذوا الَّذينَ اتَّخَذوا دينَكُم هُزُوًا ولَعِبـًا مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ مِن قَبلِكُم والكُفّارَ‌اَولِياءَ...» . (مائده/5‌،57) مفسران آيه را اشاره به برخورد افرادى از اهل كتاب دانسته‌اند كه نزد مسلمانان اظهار اسلام كرده، ولى در واقع بر كفر خود مانده بودند. آنان با اين كار اسلام را بازيچه خود قرار مى‌دادند.[27] آنان همچنين با شنيدن صداى اذان و دعوت مردم به سوى نماز، آن را به مسخره گرفته، مى‌خنديدند[28]: «و اِذا نادَيتُم اِلَى الصَّلوةِ اتَّخَذوها هُزُوًا ولَعِبـًا ذلِكَ بِاَنَّهُم قَومٌ‌لا يَعقِلون» . (مائده/5‌،58) قرآن ريشه چنين برخوردى را نابخردى و فقدان فهم درست معارف و معانى نهفته در اين اعمال عبادى مى‌خواند[29] كه دليل ديگرى جز ايمان مسلمانان به خداوند، قرآن، كتب آسمانى پيشين و فاسق بودن اغلب اهل كتاب نداشت: «قُل‌يـاَهلَ الكِتـبِ هَل تَنقِمونَ مِنّا اِلاّ اَن ءامَنّا بِاللّهِ وما اُنزِلَ اِلَينا وما اُنزِلَ مِن قَبلُ واَنَّ اَكثَرَكُم فـسِقون» . (مائده/5‌،59)

10. تحريف و كتمان بشارت بعثت پيامبر اسلام:

بر اساس برخى آيات، اهل كتاب برپايه بشارتهاى آمده در تورات و انجيل، خيلى دقيق و روشن، پيامبر اسلام را مى‌شناخته‌اند (بقره/2، 146؛ آل‌عمران/3، 20)؛ اما به رغم اين بشارتها، دست به تحريف* و كتمان آنها زده، از تصديق حقانيت قرآن و پيامبر اسلام خوددارى مى‌كردند. تغيير كلماتى همچون «فارقليطا» كه معادل كلمه «احمد»(صلى الله عليه وآله)است به «پاركلى طوس» نمونه‌اى از اين تحريفها است[30]، ازاين‌رو، قرآن اهل‌كتاب را بدان جهت كه در كتابهاى آسمانى دست برده و آن‌را به صورت ناقص ارائه داده‌اند سرزنش‌مى‌كند: «تَجعَلونَهُ قَراطيسَ تُبدونَها و‌تُخفونَ كَثيرًا» (انعام/6‌،91) و چون تحريف و تصرف آنها در كتاب خدا، موجب شد بخشهاى فراوانى از كتاب الهى از بين برود آنان را از كسانى مى‌شمارد كه تنها از بخشى از كتاب آسمانى بهره‌برده‌اند: «الَّذينَ اُوتوا نَصيبـًا مِنَ الكِتـبِ» .[31] (نساء/4، 51)

برخورد قرآن با اهل كتاب:

قرآن به رغم همه دشمنيهاى اهل كتاب با اسلام و مسلمانان ضمن رعايت احترام و جدا كردن صف آنان از بت‌پرستان، اصل دين و كتاب آسمانى آنان را تأييد (آل عمران/3، 3، 65) و با جدا كردن صف حقجويان از گمراهان اهل كتاب، ايمان و صفات نيك دسته‌اى را مى‌ستايد و كفر و عناد و صفات زشت گروهى ديگر را نكوهش مى‌كند: «مِنهُمُ المُؤمِنونَ و اَكثَرُهُمُ الفـسِقون * ... و باءو بِغَضَب مِنَ اللّهِ و ضُرِبَت عَلَيهِمُ المَسكَنَةُ ذلِكَ بِاَنَّهُم كانوا يَكفُرونَ بِـايـتِ اللّه ... * لَيسوا سَواءً مِن اَهلِ الكِتـبِ اُمَّةٌ قائِمَةٌ يَتلونَ ءايـتِ اللّهِ ءاناءَ الَّيلِ و‌هُم‌يَسجُدون * يُؤمِنونَ بِاللّهِ واليَومِ الأخِرِ ويَأمُرونَ بِالمَعروفِ ويَنهَونَ عَنِ المُنكَرِ و يُسـرِعونَ فِى الخَيرتِ و اُولـئِكَ مِنَ الصّــلِحين» . (آل‌عمران/3،110 ـ 114)
از آيات قرآن و نيز سيره رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)برمى‌آيد كه نخستين گام در برخورد با اهل كتاب دعوت آنان به پذيرش اسلام است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ ءامِنوا بِما نَزَّلنا مُصَدِّقـًا لِما مَعَكُم» (نساء/4، 47)، بدين ترتيب قرآن در نخستين مرحله دين آنان را منسوخ و پايان يافته اعلام و براى دعوت آنان به پذيرش اسلام از شيوه استدلال و برهان استفاده و اعلام كرد: در صورتى كه اين راه مجابشان نسازد تا سر حدّ مباهله و ملاعنه نيز پيش مى‌رود (آل‌عمران/ 3، 61)، تا جايى كه خداوند به آنان هشدار مى‌دهد كه اگر به قرآن و اسلام ايمان نياورند آنان را مسخ يا لعن خواهد كرد: «يـاَيُّهَا الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ ءامِنوا بِما نَزَّلنا مُصَدِّقـًا لِما مَعَكُم مِن قَبلِ اَن‌نَطمِسَ وُجوهـًا فَنَرُدَّها عَلى اَدبارِها اَو‌نَلعَنَهُم‌...» (نساء/4، 47)، ازاين‌رو رسول‌اكرم(صلى الله عليه وآله)به محض ورود به مدينه اهل كتاب را به اسلام فرا خواند و چون سر باز زدند با آنان پيمانى را كه مشتمل بر اصول همزيستى مسالمت‌آميز بود، امضا كرد
[32]؛ اما هرگز آنان را به‌پذيرش اسلام وادار‌نساخت.
همچنين اسلام با پيش‌بينى جزيه، جان، مال، عرض و مراكز دينى آنان را در پناه حكومت اسلامى محفوظ و محترم دانست و مسلمانان به رغم جواز ارتباط و اختلاط با اهل كتاب از دوست گرفتن آنان و اعتماد به آنها برحذر شدند: «لا‌تَتَّخِذوا اليَهودَ والنَّصـرَى اَولِياءَ» . (مائده/5‌،51)
قرآن همچنين اهل كتاب را مخاطب ساخته و كوشيده است بخشى از عقايد باطل و غلوآميز آنان در حوزه فرهنگ دينى را اصلاح كند. نفى الوهيت مسيح و مريم(عليهما السلام) و بنده خدا خواندن آنان، نفى پسر خدا بودن عُزَير و عيسى و اعتقاد به تثليث (نساء/4،171؛ مائده/5‌، 72 ـ 73، 75، 77، 116 ـ 117؛ توبه/9، 30 ـ 31) همچنين تكذيب قتل و مصلوب شدن مسيح (نساء/4،157) بدين منظور انجام گرفته است. قرآن در فراخوانى از اهل كتاب و با تأكيد بر مشتركات فرهنگ دينى، از آنان مى‌خواهد با رها ساختن برخى از عقايد باطل همچون شرك و دوگانه پرستى بر محور عقايد مشترك با مسلمانان گرد آيند: «قُل يـاَهلَ الكِتـبِ تَعالَوا اِلى كَلِمَة سَواء بَينَنا وبَينَكُم اَلاَّ نَعبُدَ اِلاَّ اللّهَ ولا نُشرِكَ بِهِ شيــًا ولا يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضـًا اَربابـًا مِن دونِ اللّهِ... » (آل‌عمران/3،64) و پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان سفارش شدند تا هنگام دعوت اهل كتاب غير معاند به اسلام از روش نيكو در بحث و استدلال بهره گرفته، بر عقايد مشترك تأكيد كنند: «ولا‌تُجـدِلوا اَهلَ الكِتـبِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ اِلاَّ الَّذينَ ظَـلَموا مِنهُم وقولوا ءامَنّا بِالَّذى اُنزِلَ اِلَينا واُنزِلَ اِلَيكُم واِلـهُنا واِلـهُكُم واحِدٌ ونَحنُ لَهُ مُسلِمون» (عنكبوت/ 29، 46) و در اين راه هرگز با آنان از در ستيز و جدال وارد نشوند: «و قُل لِلَّذينَ اوتوا الكِتـبَ والاُمِّيِّينَ ءَاَسلَمتُم فَاِن اَسلَموا فَقَدِ اهتَدَوا واِن تَوَلَّوا فَاِنَّما عَلَيكَ البَلـغُ» . (آل عمران/ 3، 20)
قرآن با وعده پاك شدن گناهان پيشين و ورود به بهشت، اهل كتاب را به پذيرش اسلام ترغيب مى‌كرد: «ولَو اَنَّ اَهلَ الكِتـبِ ءامَنوا واتَّقَوا لَكَفَّرنا عَنهُم سَيِّـاتِهِم ولاََدخَلنـهُم جَنّـتِ النَّعيم» (مائده/5‌،65) و در ادامه و براى ترغيب بيشتر، پايبندى به تورات و انجيل را زمينه ساز برخوردارى از بركات آسمان و زمين مى‌خواند: «و لَو اَنَّهُم اَقاموا التَّورةَ والاِنجيلَ وما اُنزِلَ اِلَيهِم مِن رَبِّهِم لاََكَلوا مِن فَوقِهِم ومِن تَحتِ اَرجُلِهِم» .(مائده/5‌،66) با توجه به اينكه عمل واقعى به اين دو كتاب آسمانى و همه آموزه‌هاى آن مستلزم پذيرش اسلام است، مقصود قرآن آن است كه عمل به اين دو كتاب به پذيرش اسلام انجاميده، چنين بركاتى را براى آنان به همراه خواهد داشت، ازاين‌رو در كنار عمل به تورات و انجيل از عمل به آنچه براى ايشان فرو فرستاده شده (قرآن) ياد كرده است.
[33] قرآن، مسلمان شدن اهل كتاب را به خير و صلاح خود آنان مى‌خواند: «... و لَو ءامَنَ اَهلُ الكِتـبِ لَكانَ خَيرًا‌لَهُم...» . (آل عمران/3،110)

ستايش و نكوهش اهل كتاب:

از ويژگيهاى قرآن مراعات انصاف در توصيفها و دسته‌بنديهاست. به رغم آنكه اهل كتاب بر اثر لجاجت، رخدادهايى تلخ از خود در تاريخ اسلام به يادگار گذاشتند قرآن همه آنان را يكسان و همسان نمى‌شمارد: «لَيسوا سَواءً» (آل عمران/3،113)، بلكه دسته‌اى از ايشان را مؤمن خوانده، مى‌ستايد و بيشتر آنان را فاسق دانسته، نكوهش مى‌كند: «قُل‌يـاَهلَ الكِتـبِ... واَنَّ اَكثَرَكُم فـسِقون» . (مائده/5‌،59 و نيز آل‌عمران/3،110) صالحان اهل كتاب به سبب برخوردارى از پاره‌اى صفات نيك مورد ستايش قرار گرفته‌اند؛ از جمله:

1. رسوخ در علم:

برخى از اهل كتاب، راسخ در علم و مؤمن خوانده شده‌اند كه با پرهيز از كژانديشى و كژروى افزون بر كتب آسمانى پيشين، به قرآن نيز ايمان داشتند؛ همچنين به روز قيامت اعتقاد داشته، به اقامه نماز و دادن زكات مى‌پرداختند: «لـكِنِ الرّ‌سِخونَ فِى العِلمِ مِنهُم والمُؤمِنونَ يُؤمِنونَ بِما اُنزِلَ اِلَيكَ وما اُنزِلَ مِن قَبلِكَ...» . (نساء/4،162)

2. وجود دين باوران حقيقى در ميان آنان:

قرآن از مؤمنان حقيقى در ميان اهل كتاب خبر داده است (نساء/ 4، 162؛ قصص/ 28، 52 ـ 53)؛ ايمانى كه آنان را به تلاوت آيات الهى، عبادت شبانه، امر به معروف و نهى از منكر و شتاب در كارهاى خير وا مى‌دارد: «يَتلونَ ءايـتِ اللّهِ ءاناءَ الَّيلِ وهُم يَسجُدون * يُؤمِنونَ بِاللّهِ واليَومِ الأخِرِ ويَأمُرونَ بِالمَعروفِ ويَنهَونَ عَنِ المُنكَرِ ويُسـرِعونَ فِى الخَيرتِ واُولـئِكَ مِنَ الصّــلِحين» (آل عمران/3،113 ـ 114) و هنگامى كه آيات الهى بر آنان خوانده مى‌شود از ديدگانشان اشك مى‌بارد: «و اِذَا سَمِعوا ما اُنزِلَ اِلَى الرَّسولِ تَرَى اَعيُنَهُم تَفيضُ مِنَ‌الدَّمع» . (مائده/5‌،83) برخى از مفسران مصداق اين آيه و دو آيه پس از آن را نجاشى و اطرافيان او دانسته‌اند كه با تلاوت آيات قرآن از سوى جعفر‌بن ابى‌طالب و تمجيد از عيسى و مريم(عليهما السلام)به حقانيت اين آيات پى برده، ايمان آوردند.[34]

3. امانتدارى:

برخى از اهل كتاب چنان امانتدار توصيف شده‌اند كه اگر دينارهاى فراوانى‌به امانت به آنان داده شود به صاحبانش بازمى‌گردانند: «و مِن اَهلِ الكِتـبِ مَن اِن تَأمَنهُ بِقِنطار يُؤَدِّهِ اِلَيكَ» . (آل عمران/3،75) قنطار را به معناى مالى فراوان و نامشخص، پوست گاو پر از طلا، 4000 دينار و ... دانسته‌اند.[35]

4. برخوردارى از مكارم اخلاقى:

پاسخ بدى را به خوبى دادن از رهنمودهاى مؤكد قرآن و تنها از عهده كسانى ساخته است كه از صفات انسانى و ايمانى بهره وافر داشته و جزو صابران باشند. گروهى از اهل‌كتاب به سبب برخوردارى از همين صفت پسنديده ستايش شده‌اند: «اَلَّذينَ ءاتَينـهُمُ الكِتـبَ... * و‌يَدرَءونَ بِالحَسَنَةِ السَّيِّئَة» . (قصص/28،52‌، 54)

5‌. انفاق:

رسيدگى به مستمندان از جمله صفات اخلاقى است كه برخى از اهل كتاب به سبب آن ستايش شده‌اند: «و مِمّا رَزَقنـهُم يُنفِقون» . (قصص/28،54) از مجموع آياتى كه برخى از اهل كتاب را ستايش كرده برمى‌آيد كه مقصود از اين گروه كسانى از اهل كتاب‌اند كه از عناد و استكبار به دور بوده و پس از شناخت حقانيت اسلام، به آن ايمان آورده‌اند.
قرآن كريم در برابر ستايش اقليت، اكثريت اهل كتاب را نكوهيده است. برخى از نكوهشهاى قرآن عام بوده، برخى ديگر ويژه يهود است. سبب نكوهش قرآن، وجود پاره‌اى از صفات زشت و نكوهيده در آنان است؛ از جمله:

1. خود برتربينى:

اهل كتاب به سبب داشتن كتاب آسمانى و در برابر مشركان بت‌پرست خود را برگزيده و دوستان خدا مى‌دانستند. (مائده/5‌،18) آنان بر اساس همين باور، بر اين پندار باطل بودند كه كسى جز آنان وارد بهشت نخواهد شد: «و قالوا لَن يَدخُلَ الجَنَّةَ اِلاّ مَن كانَ هودًا اَو نَصـرى تِلكَ‌اَمانِيُّهُم‌قُل هاتوا بُرهـنَكُم اِن كُنتُم صـدِقين» . (بقره/2،111)

2. حسادت:

حسادت اهل كتاب به ويژه يهود نسبت به مسلمانان بر اثر برگزيده شدن پيامبر آخرالزمان(صلى الله عليه وآله) از ميان غير آنان، سبب مخالفت شديد آنها شده است. آنان چنان به نعمتهايى كه به مسلمانان مى‌رسيد حسادت مىورزيدند كه در آتش خشم خود مى‌سوختند[36]: «بَغيـًا اَن يُنَزِّلَ اللّهُ مِن فَضلِهِ عَلى مَن يَشاءُ مِن عِبادِهِ فَباء و بِغَضَب عَلى‌غَضَب» . (بقره/2،90) آنان همچنين به سبب حسادت، مشركان بت‌پرست را هدايت يافته‌تر از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان مى‌خواندند. قرآن با توجه به اين نكته كه خداوند بر اساس مصالح و حكمتها نعمتهايش را به برخى از بندگان داده و از برخى ديگر دريغ مى‌كند، آنها را به سبب چنين رشكى سخت نكوهش كرده است: «اَلَم تَرَ اِلَى الَّذينَ اُوتوا نَصيبـًا مِنَ الكِتـبِ يُؤمِنونَ بِالجِبتِ والطّـغوتِ و يَقولونَ لِلَّذينَ كَفَروا هـؤُلاءِ اَهدى مِنَ الَّذينَ ءامَنوا سَبيلا * اَم يَحسُدونَ النّاسَ عَلى ما ءاتـهُمُ اللّهُ مِن فَضلِه» . (نساء/4،51‌، 54 و نيز ر. ك: بقره/2، 109) اين آيات در شأن شمارى از عالمان يهود نازل شده كه هنگام پرسش مشركان از آنها درباره مقايسه اسلام و آيين بت‌پرستى، مشركان را هدايت يافته‌تر مى‌خواندند.[37]

3. بدخواهى:

اهل كتاب هماره به جاى خيرخواهى، بدخواه مسلمانان بودند، به گونه‌اى كه اگر مسلمانان به موفقيتى چون همبستگى، پيروزى در جنگ، گسترش اسلام و ... مى‌رسيدند ناراحت و اگر شرّى به آنان مى‌رسيد خوشحال مى‌شدند: «اِن تَمسَسكُم حَسَنَةٌ تَسُؤهُم واِن تُصِبكُم سَيِّئَةٌ يَفرَحوا بِها» . (آل عمران/3،120)[38] آنان هماره در دلشان طالب آن بودند كه مسلمانان با ترك اسلام اين نعمت را از كف داده، گمراه شوند: «ودَّت طَـائِفَةٌ مِن اَهلِ الكِتـبِ لَويُضِلّونَكُم» (آل‌عمران/3،69) و اين مخالفت و برخورد به آنجا رسيد كه با پيامبر از در جنگ وارد شدند و با پيروزى مسلمانان دسته‌اى از آنان كشته و دسته‌اى اسير و دسته‌اى از ديارشان اخراج شدند. (احزاب/33، 26؛ حشر/ 59‌، 2)

4. خيانت در امانت و پيمان شكنى:

گروهى از اهل كتاب چنان در امانت خيانتكارند كه اگر دينارى به امانت به آنان سپرده شود به آن خيانت كرده، حاضر به بازگرداندن آن به صاحبش نيستند، مگر آنكه در برابر آنان اقامه دعوا شود: «... و مِنهُم مَن اِن تَأمَنهُ بِدينار لايُؤَدِّهِ اِلَيكَ اِلاّ مادُمتَ عَلَيهِ قائِمـًا» . (آل‌عمران/3،75) گروهى از آنان (يهود) به شكستن پيمان معروف بودند؛ از جمله به عهدهايى كه با مسلمانان مى‌بستند نيز وفادار نبودند: «اَو كُلَّما عـهَدوا عَهدًا نَبَذَهُ فَريقٌ مِنهُم» (بقره/2، 100)؛ مانند‌پيمان ترك تخاصم با مسلمانان كه با يارى مشركان از سوى يهود بنى قريظه و بنى نضير در جنگ خندق شكسته شد.[39]

5‌. فسق:

قرآن اكثر اهل‌كتاب را به سبب ايمان نياوردن به پيامبر اسلام و اقرار نكردن به وجود بشارتِ آمدن وى در كتابهايشان، فاسق دانسته است[40]: «... مِنهُمُ المُؤمِنونَ واَكثَرُهُمُ الفـسِقون» .(آل‌عمران/3،110 و نيز ر. ك: مائده/5‌، 59) قرآن همچنين از ارتكاب گناه، همانند تمسخر آيات خدا، زير پا گذاشتن حدود الهى، حرامخوارى از جمله رشوه و ربا گرفتن به وسيله اكثر يهود از اهل كتاب خبر مى‌دهد[41]: «و تَرى كَثيرًا مِنهُم يُسـرِعونَ فِى الاِثمِ والعُدونِ واَكلِهِمُ السُّحتَ لَبِئسَ ما كانوا يَعمَلون» . (مائده/5‌،62)

6‌. پيروى بى‌چون و چرا از راهبان و احبار:

پيروى اهل كتاب از راهبان و احبارشان به حدى رسيد كه در مسائل دينى همانند خداوند از آنان فرمانبردار بودند: «اِتَّخَذوا اَحبارَهُم ورُهبـنَهُم اَربابـًا مِن دونِ اللّهِ» . (توبه/9،31) در روايتى از امام صادق(عليه السلام) اين آيه به اطاعت بى‌قيد و شرط اهل‌كتاب از احبار و رهبان تفسير شده است. آنان هرچه را حلال و حرام مى‌كردند، از سوى عامه مردم پذيرفته مى‌شد[42]، ازاين‌رو قرآن از اهل كتاب مى‌خواهد كه جز خداوند ربوبيت تشريعى هيچ‌كسى را نپذيرند: «ولا‌يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضـًا اَربابـًا مِن دونِ اللّه» . (آل عمران/3،64) آنان با آنكه مى‌ديدند دانشمندانشان با جعل و تحريف از مردم رشوه مى‌گيرند از آنان فاصله نگرفتند.

7. ناهمدل بودن:

اهل كتاب به ويژه يهوديان بيشتر از در مكر و نيرنگ با مسلمانان درمى‌آمدند و از روبه‌رو شدن با آنان در صفوف كارزار اجتناب كرده، اگر هم تن به جنگ مى‌دادند از درون قلعه‌ها و بالاى برج و باروهاى مستحكم با پرتاب سنگ و تيراندازى به نبرد مى‌پرداختند. آنان بر خلاف ظاهر كه متحد و يكپارچه به نظر مى‌آمدند به سبب اختلاف در انگيزه و هدف، با يكديگر همدل و همراه نبودند: «لا يُقـتِلونَكُم جَميعـًا اِلاّ فى قُرًى مُحَصَّنَة اَو مِن وراءِ جُدُر بَأسُهُم بَينَهُم شَديدٌ تَحسَبُهُم جَميعـًا وقُلوبُهُم شَتّى...» . (حشر/59‌،14)

ادّعاهاى اهل كتاب:

اهل كتاب براى خود، مدعى فضايل و درجاتى بودند كه ريشه در برترى‌جويى آنان داشت. قرآن چنين ادعاهايى را صرفاً آرزوهايى بى‌پايه و اساس دانسته است: «...‌تِلكَ اَمانِيُّهُم» . (بقره/ 2، 111) برخى از آن ادعاها عبارت است از:

1.‌انحصارطلبى در هدايت يابى:

آنان همه را گمراه و هدايت را تنها در گرو آيين خود مى‌دانستند: «وقالوا كونواهودًا اَو نَصـرى تَهتَدوا» . (بقره/2،135) البته حقانيت يكديگر را نيز قبول نداشته، هر يك، آيين ديگرى را بى‌پايه و اساس و فقط آيين خود را بر حق مى‌خواند[43]: «و قالَتِ النَّصـرى لَيسَتِ اليَهودُ عَلى شَىء...» . (بقره/2،113)

2. پيروى ابراهيم(عليه السلام) از آيين آنها:

با توجه به جايگاه بلند حضرت ابراهيم(عليه السلام) به عنوان پدر اديان توحيدى و آنكه خاستگاه اصلى دو دين يهود و نصارا از طريق موسى* و پيامبران الهى بوده است، هر يك از دو گروه اهل كتاب مى‌كوشيدند آن حضرت و نيز ديگر پيامبران برخاسته از نسل او را پيرو آيين خود معرفى كنند: «اَم تَقولونَ اِنَّ اِبرهيمَ و اِسمـعيلَ واِسحـقَ ويَعقوبَ والاَسباطَ كانوا هودًا اَو نَصـرى» (بقره/2،140) و براى اثبات ادعاى خود به محاجّه با يكديگر مى‌پرداختند. (آل‌عمران/3،65) قرآن با توجه به اينكه دين يهود و نصارا پس از ابراهيم(عليه السلام)پيدا شده، ضمن عتاب آنان به سبب چنين ادّعا و ستيزى، اعلام كرد كه ابراهيم(عليه السلام) بر دين يهود يا نصارا نبوده، بلكه تابع دين حنيف بوده است: «ما‌كانَ اِبرهيمُ يَهودِيـًّا و‌لا‌نَصرانِيـًّا ولـكِن كانَ حَنِيفـًا‌مُسلِمـًا» . (آل‌عمران/3،67)

3. برگزيده خدا بودن:

اهل كتاب خود را نسبت به ديگر ساكنان شبه جزيره عرب كه اغلب بت‌پرست و فاقد آيين و كتاب آسمانى بودند، به‌ويژه مشركان مكه برتر مى‌دانستند (بقره/2،135) و بدين جهت خود را در برابر آنان مسئول نيز نمى‌دانستند: «قالوا لَيسَ عَلَينا فى الاُمِّيِّينَ سَبيل» . (آل‌عمران/3،75) آنان پا را فراتر گذاشته، مدعى بودند كه فرزندان و دوستان خدايند. گرچه ادعاى برگزيدگى بيشتر در ميان يهود رواج داشت؛ اما نصارا نيز به تدريج اين ادعا را مطرح كردند: «و‌قالَتِ اليَهودُ والنَّصـرى نَحنُ اَبنـؤُا اللّهِ واَحِبّـؤُهُ» . (مائده/5‌،18) قرآن در پاسخ آنان آمرزش گناه را تابع اراده حكيمانه خداوند و نه در گرو يهودى يا نصرانى بودن خوانده و مجازات شدن آنها به سبب گناهانشان را دليل بطلان ادعاى آنان مى‌آورد: اگر راست مى‌گوييد چرا خداوند شما را به سبب گناهانتان كيفر مى‌كند: «قل فلم يعذّبكم بذنوبكم بَل اَنتُم بَشَرٌ مِمَّن خَلَقَ يَغفِرُ لِمَن يَشاءُ و يُعَذِّبُ مَن يَشاءُ» (مائده/5‌،18)؛ همچنين مى‌گويد: اگر به راستى اولياى خدا هستيد چرا مشتاق مرگ و ديدار خداوند نيستيد (جمعه/62‌،6)؛ گويا اهل كتاب بر اثر برخى جرمها و گناهانى كه به ارتكاب آنها اذعان داشتند، خود را مستحق كيفر دوزخ مى‌دانستند؛ اما چون خود را دوست و برگزيده خداوند مى‌شمردند، معتقد بودند تنها چند روزى محدود در آتش دوزخ خواهند ماند[44]: «قالوا لَن تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّ اَيّامـًا‌مَعدودت» . (آل عمران/3،24) اين ادعا از سوى يهود مطرح مى‌شد و آنان مدعى بودند كه فقط به مدت 40 روز كه بنى‌اسرائيل در غياب موسى(عليه السلام)به گوساله‌پرستى پرداختند، عذاب خواهند شد[45]؛ اما قرآن ادعاى آنان را مردود دانسته، ضمن بيان‌اين نكته كه مورد لعن خداوند هستند (مائده/5‌،60) از جاودانه بودن آنان در آتش دوزخ خبر داده است: «اِنَّ الَّذينَ كَفَروا مِن اَهلِ الكِتـبِ والمُشرِكينَ فى نارِ جَهَنَّمَ خــلِدينَ فيها» .(بيّنه/98،6)

4. انحصارى دانستن بهشت براى خود:

اهل كتاب بر اساس امتيازات و فضايل پندارى، تنها خود را شايسته ورود به بهشت و پيروان ساير اديان آسمانى را از آن محروم مى‌دانستند: «و قالوا لَن يَدخُلَ الجَنَّةَ اِلاّ مَن كانَ هودًا اَو نَصـرى تِلكَ اَمانِيُّهُم‌قُل هاتوا بُرهـنَكُم اِن كُنتُم صـدِقين» . (بقره/2،111) «لن» به انحصار ابدى بهشت براى آنان اشاره دارد و حرف «أو» بيانگر اين است كه يهود و نصارا هر دو اين ادعا را داشتند.[46] قرآن از يك سو چنين ادعايى را صرفاً آمال و آرزوى آنان و بى‌دليل مى‌خواند و از سوى ديگر ورود به بهشت را فقط بر اساس ايمان و عمل صالح امكان‌پذير مى‌شمارد و اينكه به دلخواه اهل كتاب و حتى مسلمانان نيز نيست: «والَّذينَ ءامَنوا و عَمِلواالصّــلِحـتِ سَنُدخِلُهُم جَنّـت تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهـرُ... * لَيسَ بِاَمانِيِّكُم ولا اَمانِىِّ اَهلِ الكِتـبِ مَن يَعمَل سوءًا يُجزَ بِهِ...» . (نساء/4،122 ـ 123)

احكام فقهى و حقوقى اهل كتاب

1. وجوب پذيرش اسلام:

چون اسلام آخرين شريعت الهى است خداوند متعالى در آيات فراوانى همه انسانها و پيروان شرايع آسمانى را به پذيرش آن و ترك عقايد و احكام شرك‌آلود و منسوخ خود فرا خوانده است: «قُل يـاَيُّهَا النّاسُ اِنّى رَسولُ اللّهِ اِلَيكُم جَميعـًا... فَـامِنُوا بِاللّهِ ورَسُولِهِ النَّبىِّ‌الاُمّىِّ» . (اعراف/7،158؛ فرقان/25،1 و ...) در برخى آيات، اهل كتاب به طور خاص مخاطب قرار گرفته و به پذيرش اسلام فرمان داده شده‌اند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ ءامِنوا بِما نَزَّلنا مُصَدِّقـًا لِما‌مَعَكُم» . (نساء/4،47 و نيز بقره/2،41؛ نساء/4، 170 ـ 171) از اين آيات برمى‌آيد كه پذيرش اسلام از سوى اهل كتاب نه فقط فرمان قرآن بلكه فرمان كتب آسمانىِ اهل كتاب نيز بوده است، ازاين‌رو قرآن در آياتى ديگر آن دسته از اهل كتاب را كه از پذيرش اسلام سر‌باز زده‌اند، به عذاب دردناك تهديد كرده است: «اِنَّ الَّذينَ كَفَروا مِن اَهلِ الكِتـبِ ... فى نارِ جَهَنَّمَ خــلِدينَ فيها» (بيّنه/98،6)؛ اما در اينكه اهل كتاب و ديگر كافران همان‌گونه كه به پذيرش اسلام و اصول آن موظف‌اند، در صورت نپذيرفتن اسلام آيا موظف به عمل به فروعات اسلام هستند يا نه ميان فقيهان دو ديدگاه است: برخى با استناد به آياتى (بقره/2، 21؛ آل‌عمران/3،97) كه در آن همه انسانها مخاطب برخى تكاليف‌اند معتقدند كه كافران همانند اصول، به فروع نيز مكلف‌اند[47]؛ اما برخى برآن‌اند كه كافران تنها در صورت پذيرش اصول، مكلف به فروع احكام اسلام‌اند[48].

2. نجاست يا طهارت اهل كتاب:

قرآن در آياتى گروهى از اهل كتاب را (يهود بنى قريظه و ...) كه به تكذيب پيامبر اسلام و نبرد با وى پرداختند كافر مى‌خواند: (حشر/59‌،2)؛ همچنين در آياتى ديگر از عقايد شرك‌آميز آنان سخن به ميان آورده است. (نساء/4،171؛ مائده/5‌،17، 72 ـ 73، 75، 77، 116 ـ 117؛ توبه/9، 30 ـ 31) از سوى ديگر قرآن، مشركان را نجس شمرده و از مسلمانان خواسته است تا از ورود آنان به مسجد الحرام جلوگيرى كنند. «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِنَّمَا المُشرِكونَ نَجَسٌ فَلا يَقرَبُوا المَسجِدَ الحَرامَ بَعدَ عامِهِم هـذا» . (توبه/9،28) برخى فقيهان اماميه با استناد به اين آيه و برخى روايات، همه اهل كتاب[49] يا گروهى از آنان را كه عقايد شرك‌آميز دارند[50] نجس و آن را ديدگاه مشهور اماميه دانسته‌اند[51]؛ اما دسته‌اى با اين استدلال، كه واژه شرك در قرآن بيشتر به بت‌پرستان انصراف دارد و نيز تفكيك مشركان از اهل كتاب در آيات متعدد ديگر (بقره/2،105؛ آل‌عمران/3،186؛ مائده/5‌،82‌؛ حجّ/22،17)، «المُشرِكوُن» در آيه فوق را به بت‌پرستان منحصر دانسته‌اند. اين گروه، رواياتى را كه بر نجاست اهل‌كتاب دلالت دارد، بر نجاست عرضى آنان حمل كرده‌اند؛ نه نجاست ذاتى.[52] برخى از فقيهان نيز با استناد به آيه 125 انعام/6 كه غير مؤمنان را پليد (رجس) شمرده، به نجاست اهل كتاب حكم كرده‌اند[53]؛ اما عده‌اى ديگر با رد آن گفته‌اند: «رجس» در لغت و آيات به معناى امر مكروه، ناپسند، زشت، گناه، كفر* و پليدى آمده است، ازاين‌رو نجاست فقهى مراد نيست.[54]دسته‌اى نيز با اصل پذيرش نجاست اهل كتاب برآن‌اند كه اين حكم سياسى است؛ نه فقهى و حكمت آن اين است كه مسلمانان با اهل‌كتاب معاشرت نداشته باشند و از آنان اثر نپذيرند.[55] اهل سنت نيز جز افرادى اندك، به طهارت ذاتى اهل كتاب فتوا داده‌اند.[56]

3. حليت طعام اهل كتاب و مسلمانان بر يكديگر:

در آيه 5 مائده/5 طعام اهل كتاب و مسلمانان براى يكديگر حلال شمرده شده است: «و طَعامُ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ حِلٌّ لَكُم وطَعامُكُم حِلٌّ لَهُم» . در اينكه مقصود از طعام اهل كتاب چيست آراى گوناگونى بين مفسران و فقيهان اسلامى مطرح است؛ بيشتر مفسران و فقهاى اهل سنت[57] و برخى اماميه[58] مقصود از آن را ذبيحه اهل كتاب و برخى مراد از آن را مطلق طعام اهل كتاب، اعم از ذبيحه يا غير ذبيحه دانسته‌اند[59]؛ ولى عده‌اى برآن‌اند كه مقصود از آن حبوبات همچون گندم، برنج، عدس و غذاهايى است كه احتياج به تزكيه ندارد.[60] در بيشتر روايات اهل‌بيت(عليهم السلام) نيز كه در اين‌باره نقل شده طعام همين گونه تفسير شده‌است.[61]

4. ازدواج با اهل كتاب:

در آياتى، ازدواج مسلمان با زنان و مردان كافر و مشرك به طور مطلق حرام دانسته شده: «و لا تَنكِحوا المَشرِكـتِ حَتّى يُؤمِنَّ ولاََمَةٌ مُؤمِنَةٌ خَيرٌ مِن مُشرِكَة ولَو اَعجَبَتكُم ولا تُنكِحوا المُشرِكينَ حَتّى يُؤمِنوا ولَعَبدٌ مُؤمِنٌ خَيرٌ مِن مُشرِك» (بقره/2،221 و نيز ممتحنه /60‌،10)؛ اما در آيه 5 مائده/ 5 ازدواج مردان مسلمان با زنان عفيف اهل‌كتاب جايز شمرده شده است: «اليَومَ اُحِلَّ لَكُمُ ... والمُحصَنـتُ مِنَ المُؤمِنـتِ والمُحصَنـتُ مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ مِن قَبلِكُم اِذا ءاتَيتُموهُنَّ اُجورَهُنَّ» . برخى از مفسران با توجه به عموم نهى از ازدواج با كافران در آيات قبل، برآن‌اند كه مقصود از زنان اهل كتاب در اين آيه كسانى‌اند كه پس از كفر به اسلام گرويده‌اند و علت بيان اين حكم از سوى خداوند اين بود كه برخى از مسلمانان از ازدواج با چنين زنانى به جهت كفر پيشين اكراه داشتند؛ امّا آيه فوق ازدواج با چنين زنانى را مباح شمرد.[62] برخى نيز گفته‌اند: مقصود ازدواج موقت با زنان اهل‌كتاب است[63] و اين را رأى مشهور فقيهان اماميه دانسته‌اند[64]؛ اما برخى قائل به نسخ آيه فوق به وسيله آيات 221 بقره/ 2 و 10 ممتحنه/60 شده و ازدواج با اهل كتاب را به هر شكلى ممنوع مى‌دانند[65]؛ ولى به نظر بيشتر علماى اهل سنت[66] و برخى مفسران و فقيهان اماميه[67] ازدواج دائم با زنان اهل كتاب جايز است.

5‌. داورى ميان اهل كتاب:

در صورتى كه اهل‌كتاب در اختلافات خود به حاكم اسلامى مراجعه كنند حاكم اسلامى مى‌تواند ميان آنان داورى كرده، يا آن را نپذيرد[68]: «فَاِن جاءوكَ فَاحكُم بَينَهُم اَو اَعرِض عَنهُم» . (مائده/5‌،42) اين تخيير در صورتى است كه اهل كتاب اهل ذمه نباشند؛ اما در صورتى كه از اهل ذمه باشند داورى ميان آنان بر حاكم اسلامى واجب است[69]، در هر حال در صورت قضاوت بايد بر اساس قوانين اسلام و قرآن در ميان آنان حكم شود؛ نه بر اساس خواسته‌هاى باطل اهل كتاب[70]: «و اَنزَلنا اِلَيكَ الكِتـبَ بِالحَقِّ مُصَدِّقـًا لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ الكِتـبِ و مُهَيمِنـًا عَلَيهِ فاحكُم بَينَهُم بِما اَنزَلَ اللّهُ و لاتَتَّبِع اَهواءَهُم عَمّا جاءَكَ مِنَ الحَقِّ» . (مائده/5‌،48 و نيز‌49).

6‌. گواهى اهل كتاب:

در صورت امكان و دسترسى به مسلمان، پذيرش شهادت غير مسلمان جايز نيست[71]، بر همين اساس قرآن، ابتدا شهادت دو نفر عادل مسلمان را در وصيّت توصيه كرده است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا شَهـدَةُ بَينِكُم اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ المَوتُ حينَ الوَصِيَّةِ اثنانِ ذَوا عَدل مِنكُم» . (مائده/5‌،106) مخاطب «مِنكُم» در آيه مذكور مسلمانان هستند[72]؛ اما اگر ضرورت اقتضا كند و فرد مسلمانى براى گواه شدن نباشد شهادت غير مسلمان نيز پذيرفته است: «اَو ءاخَرانِ مِن غَيرِكُم اِن اَنتُم ضَرَبتُم فِى الاَرضِ فَاَصـبَتكُم مُصيبَةُ المَوت» . (مائده/5‌،106) به نظر برخى مقصود از «ءاخَرانِ مِن غَيرِكُم» شاهدان از غير اهل و عشيره هستند و برخى مراد از آن را اهل ذمه دانسته‌اند؛ ليكن به نظر بيشتر مفسران مقصود مطلق اهل كتاب‌اند كه در صورت نبود شاهد مسلمان، شهادت آنان پذيرفته است.[73] در روايتى از امام باقر و صادق(عليهما السلام) اين معنا تأييد شده است.[74] شأن نزول آيه فوق كه در مورد وصيت يكى از مسلمانان قبل از وفات و سپردن وصيت و اموال خود به دست دو نفر از اهل كتاب است نيز اين معنا را تأييد مى‌كند.[75]

7. دريافت جزيه:

در دوران اقتدار حكومت اسلامى چنانچه اهل كتاب از پذيرش اسلام خوددارى كنند حاكم اسلامى آنان را ميان جنگ، كوچيدن از سرزمين اسلامى يا پرداخت جزيه به عنوان مالياتى ويژه در ازاى مصونيت جان و مال آنان در سايه حكومت اسلامى مخير مى‌سازد.[76] (توبه/ 9، 29)

8‌. جنگ با اهل كتاب:

در مواردى كه قدرت از آنِ مسلمانان و حكومت در دست پيامبر يا امام‌معصوم باشد و اهل كتاب از كوچيدن از سرزمين اسلامى يا پرداخت جزيه امتناع كنند، و نيز در مواردى كه پيمانشان با مسلمانان را بشكنند، جنگيدن به عنوان آخرين گام برخورد با آنان پيش‌بينى شده است: «قـتِلُوا الَّذينَ لا يُؤمِنونَ بِاللّهِ ولا بِاليَومِ الأخِرِ و لا يُحَرِّمونَ ما حَرَّمَ اللّهُ و رَسولُهُ و‌لا يَدينونَ دينَ الحَقِّ مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ» . (توبه/9، 29)

فرجام اهل‌كتاب:

از ظاهر برخى آيات (بقره/2،62‌؛ مائده/5‌،69) برمى‌آيد كه صالحان اهل كتاب سرانجام اهل نجات بوده، به عذاب الهى گرفتار نخواهند شد؛ اما از صريح آياتى ديگر كيفر اخروى كفرپيشگان آنان به دست مى‌آيد: «اِنَّ الَّذينَ كَفَروا مِن اَهلِ الكِتـبِ والمُشرِكينَ فى نارِ‌جَهَنَّمَ خــلِدينَ فيها» (بينه/ 98، 6). برخى آيات از ايجاد دشمنى و كينه ميان نصارا تا روز قيامت خبر داده است: «فَاَغرَينا بَينَهُمُ العَداوةَ والبَغضاءَ اِلى يَومِ القِيـمَةِ» . (مائده/5‌، 14) و از پاره‌اى ديگر به دست مى‌آيد كه همه اهل كتاب پيش از مرگ عيسى(عليه السلام)به او ايمان مى‌آورند: «و‌اِن مِن اَهلِ الكِتـبِ اِلاّ لَيُؤمِنَنَّ بِهِ قَبلَ‌مَوتِهِ‌...» (نساء/ 4، 159)؛ يعنى يهوديان نبوت او را مى‌پذيرند و مسيحيان از اعتقاد به الوهيت او دست مى‌كشند و اين براساس روايات اسلامى، در زمانى است كه مسيح*(عليه السلام)با ظهور مهدى(عج) از آسمان فرود مى‌آيد[77] و بساط همه اديان با جهانى شدن اسلام بر چيده مى‌شود. (توبه/9، 33) از مفهوم اين گونه آيات مى‌توان نتيجه گرفت كه اهل كتاب تا دوران آخرالزمان و ظهور مهدى آل‌محمد(عليه السلام)همچنان حيات دينى خواهند داشت.

منابع

ارشاد العقل‌السليم الى مزايا القرآن الكريم، ابى‌السعود؛ اسباب النزول، واحدى؛ املاء ما من به الرحمن؛ انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى؛ البداية و النهايه؛ بصائر ذوى التمييز فى لطائف الكتاب العزيز؛ تاريخ جامع اديان؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تحريرالاحكام الشرعية على مذهب الاماميه؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تذكرة الفقهاء؛ تفسير جوامع الجامع؛ تفسير الصافى؛ تفسيرالعياشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير؛ تفسير القمى؛ التفسير الكاشف؛ تفسير كنزالدقائق و بحر الغرائب؛ تفسير نمونه؛ تفسير نورالثقلين؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جامع المدارك؛ جامع المقاصد فى شرح‌القواعد؛ الجزية و احكامها فى الفقه الاسلامى؛ جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام؛ الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهره؛ حقوق اقليتها بر اساس قرارداد ذمه؛ دايرة المعارف تشيع؛ زاد‌المسير فى علم التفسير؛ زبدة البيان فى براهين احكام القرآن؛ سيرة النبى(صلى الله عليه وآله)من القرآن الكريم و‌السنة الصحيحه؛ شرايع الاسلام فى مسائل الحلال و‌الحرام؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم(صلى الله عليه وآله)؛ صيانة القرآن من التحريف؛ طهارت و نجاست اهل كتاب؛ الفقه الاسلامى و ادلته؛ فقه الصادق(عليه السلام)؛ فقه القرآن، راوندى؛ كشف الغطاء عن مبهمات شريعة الغراء؛ كشف‌اللثام عن قواعد الاحكام؛ لباب النقول فى اسباب النزول؛ لسان العرب؛ المبسوط فى فقه الاماميه؛ مجمع‌البحرين؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مجمع‌الفائدة و‌البرهان؛ مختلف الشيعة فى احكام الشريعه؛ مستمسك العروة الوثقى؛ مستند العروة الوثقى؛ الملل و النحل؛ منتهى المطلب فى تحقيق المذهب؛ موسوعة الفقهية الميسره؛ الميزان فى تفسير‌القرآن؛ نورالبراهين فى اخبار السادة الطاهرين؛ النهاية فى غريب الحديث و الاثر.
على نصيرى و بخش اديان




[1]. بصائر ذوى التمييز، ج‌2، ص‌83‌ـ‌85‌؛ التحقيق، ج‌1، ص‌169، «اهل».
[2]. دايرة‌المعارف تشيع، ج‌2، ص‌616‌.
[3]. الجزية و احكامها، ص‌69‌.
[4]. منتهى المطلب، ج‌2، ص‌962.
[5]. تذكرة الفقهاء، ج‌2، ص‌647‌؛ جامع المقاصد، ج‌12، ص‌285.
[6]. تاريخ جامع اديان، ص‌449، 484؛ الملل و النحل، ج‌1، ص‌65‌ـ‌72.
[7]. مختلف الشيعه، ج‌4، ص‌43؛ الجزية و احكامها، ص‌72.
[8]. شرايع الاسلام، ج‌1، ص‌250؛ مختلف‌الشيعه، ج‌4، ص‌43؛ تحريرالاحكام، ج‌2، ص‌17، 138.
[9]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌106؛ التبيان، ج‌2، ص‌505‌؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌36.
[10]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌267؛ تفسير قرطبى، ج‌6 ص‌77؛ تفسير جلالين، ص‌138.
[11]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌196‌ـ‌197؛ التبيان، ج‌3، ص‌523‌؛ مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌299، 301.
[12]. جامع‌البيان، مج‌5‌، ج‌7، ص‌217‌ـ‌218؛ التبيان، ج‌2، ص‌21؛ مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌423.
[13]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌10؛ التبيان، ج‌3، ص‌376؛ مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌205.
[14]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌422.
[15]. جامع البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌37؛ التبيان، ج‌2، ص‌21؛ فقه‌القرآن، ج‌1، ص‌93.
[16]. التبيان، ج‌2، ص‌541‌؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌353.
[17]. التبيان، ج‌2، ص‌499؛ جوامع الجامع، ج‌1، ص‌182.
[18]. جامع البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌422‌ـ‌425؛ جوامع الجامع، ج‌1، ص‌182؛ تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌381.
[19]. جوامع الجامع، ج‌1، ص‌182.
[20]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌32‌ـ‌33؛ تفسير قرطبى، ج‌4، ص‌100؛ لباب النقول، ص‌65‌.
[21]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌32‌ـ‌33؛ تفسير قرطبى، ج‌4، ص‌100؛ لباب النقول، ص‌65‌.
[22]. جامع البيان، مج‌14، ج‌28، ص‌59‌؛ مجمع البيان، ج‌9، ص‌395؛ الميزان، ج‌19، ص‌212.
[23]. التبيان، ج‌2، ص‌504‌؛ الصحيح من السيره، ج‌6‌، ص‌32.
[24]. جامع البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌258‌ـ‌261؛ اسباب النزول، ص‌88‌.
[25]. مجمع‌البيان، ج2، ص903؛ زادالمسير، ج1، ص520.
[26]. تفسير قرطبى، ج‌4، ص‌193.
[27]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌391؛ مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌328؛ الميزان، ج‌6‌، ص‌27.
[28]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌329؛ الميزان، ج‌6‌، ص‌28.
[29]. جامع البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌393؛ تفسير ابن‌كثير، ج‌2، ص‌75؛ الميزان، ج‌6‌، ص‌28.
[30]. كنزالدقائق، ج2، ص468؛ صيانة القرآن من التحريف، ص‌121‌ـ‌148؛ نورالبراهين، ج2، ص457‌ـ‌458؛ كشف‌الغطاء، ج2، ص388‌ـ‌389.
[31]. الميزان، ج‌3، ص‌124، 308، 330.
[32]. البداية والنهايه، ج‌3، ص‌165، 176‌ـ‌177؛ سيرة‌النبى(صلى الله عليه وآله)، ص‌273.
[33]. الميزان، ج‌6‌، ص‌38.
[34]. جامع البيان، مج‌5‌، ج‌7، ص‌4‌ـ‌5‌.
[35]. النهايه، ج4، ص113؛ لسان‌العرب، ج11، ص‌320، «قنطر»؛ مجمع‌البحرين، ج‌3، ص‌522‌ـ‌523‌، «قطر».
[36]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌585‌؛ التبيان، ج‌1، ص‌349؛ مجمع البيان، ج‌1، ص‌314.
[37]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌187‌ـ‌188؛ التبيان، ج‌3، ص‌223؛ الميزان، ج‌4، ص‌375.
[38]. جامع البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌90؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌376؛ الميزان، ج‌3، ص‌383.
[39]. التبيان، ج1، ص‌367؛ مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌328.
[40]. التبيان، ج2، ص558‌؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌811‌؛ تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌405.
[41]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌335؛ الميزان، ج‌6‌، ص‌31.
[42]. تفسير عياشى، ج‌2، ص‌86‌ـ‌87‌؛ التبيان، ج‌2، ص‌488؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌767.
[43]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌402‌ـ‌403؛ املاء ما من به الرحمن، ج‌1، ص‌21؛ الميزان، ج‌1، ص‌309.
[44]. تفسير بيضاوى، ج‌1، ص‌246.
[45]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌297‌ـ‌298؛ تفسير ابى السعود، ج‌1، ص‌344.
[46]. التبيان، ج‌1، ص‌409‌ـ‌410؛ مجمع البيان، ج‌1، ص‌350؛ تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌159‌ـ‌160.
[47]. المبسوط، ج1، ص265؛ كشف‌اللثام، ج5‌، ص130؛ موسوعة الفقهيه، ج‌3، ص‌269.
[48]. الحدائق، ج‌3، ص‌39 - 41؛ مستندالعروه، «زكاة»، ج‌1، ص‌124.
[49]. الحدائق، ج‌5‌، ص‌16.
[50]. مجمع الفائده، ج‌1، ص‌320.
[51]. جواهر الكلام، ج‌6‌، ص‌41‌ـ‌44.
[52]. الكاشف، ج4،ص28؛ جامع‌المدارك، ج1، ص201؛ مستمسك‌العروه، ج‌2، ص‌369.
[53]. حقوق اقليتها، ص‌245؛ طهارت و نجاست اهل كتاب، ص‌205.
[54]. حقوق اقليتها، ص‌245؛ طهارت و نجاست اهل كتاب، ص‌205.
[55]. حقوق اقليتها، ص‌247‌ـ‌248.
[56]. طهارت و نجاست اهل كتاب، ص‌210‌ـ‌211.
[57]. جامع البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌138؛ الفقه الاسلامى، ج‌4، ص‌2760.
[58]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌251.
[59]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌251.
[60]. همان؛ الميزان، ج‌5‌، ص‌204.
[61]. نورالثقلين، ج1، ص593‌؛ الميزان، ج‌5‌، ص‌204.
[62]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌251.
[63]. همان؛ نمونه، ج‌4، ص‌282.
[64]. جواهر الكلام، ج‌30، ص‌28، 155‌ـ‌156.
[65]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌251.
[66]. الفقه الاسلامى، ج‌9، ص‌6653‌ـ‌6657‌.
[67]. جواهرالكلام، ج30، ص31؛ الميزان، ج5، ص208.
[68]. زبدة البيان، ص‌859‌؛ فقه القرآن، ج‌2، ص‌15.
[69]. زبدة البيان، ص‌860‌.
[70]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌313؛ فقه القرآن، ج‌1، ص‌417.
[71]. فقه‌القرآن، ج‌1، ص‌417.
[72]. همان؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌396.
[73]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌396‌ـ‌397؛ الميزان، ج‌6‌، ص‌196.
[74]. الصافى، ج‌2، ص‌96؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌686‌.
[75]. التبيان، ج‌4، ص‌42؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌395؛ زاد المسير، ج‌2، ص‌445.
[76]. فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌13، ص‌53‌ـ‌54‌؛ الجزية و احكامها، ص52‌ـ‌94.
[77]
. نمونه، ج‌4، ص‌204.

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:33 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تاريخ يهود با تأكيد بر قرآن و روايات (1)

تاريخ يهود با تأكيد بر قرآن و روايات (1)

گفت‌وگو با حجت‌الاسلام والمسلمين مهدي طائب

با تشكر از شما به‌خاطر وقتي كه براي اين گفت‌وگو در اختيار ما قرار داديد لطفاً خلاصه‌اي از پيشينة قوم يهود در برهه‌هاي مختلف تاريخ بيان كنيد.
بسم‌الله‌ الرحمن الرحيم. دربارة قوم يهود چند نكته مطرح است: نكته اوّل شناخت نژاد اين قوم؛ نكتة دوم: شناخت مذهب و نكتة سوم: شناخت هدف اين قوم است.
نژاد اين قوم به حضرت ابراهيم(ع) باز مي‌گردد. وقتي حضرت ابراهيم(ع) با نمرود درگير مي‌شوند و ايشان را به «بابل»، يعني غرب دجله، تبعيد مي‌كنند آن حضرت در يك فعاليت تبليغي سيّار ابتدا به شمال عراق به سمت تركيه مي‌روند و بعداز آن به سمت فلسطين حركت كرده و در ادامه راه به مصر و حجاز مي‌روند و مجدداً به منطقة فلسطين باز مي‌گردند و در همان‌جا مستقر مي‌شوند.
در اينجا ايشان از خداوند متعال درخواست فرزند مي‌كنند و خداوند به ايشان «اسماعيل» و «اسحاق» را عنايت مي‌فرمايد. آن حضرت، اسماعيل(ع) را به فرمان خدا به مكّه، در كنار خانه خدا، منتقل مي‌كنند. امّا فرزند ديگرشان، اسحاق، در فلسطين باقي مي‌ماند و خداوند متعال فرزندي به نام «يعقوب» به او عطا مي‌كند.
نام ديگر حضرت يعقوب(ع) «اسرائيل» است. در مورد معناي اسرائيل به زبان عبري و سرياني اختلاف است، ولي در روايات ما اين كلمه «عبدالله» معنا شده است.
خداوند به حضرت يعقوب(ع) دوازده پسر عطا مي‌فرمايد و اين دوازده پسر همان ابناي اسرائيل يا «بني‌اسرائيل» هستند كه يكي از ايشان يوسف است و ديگران، برادران او يعني بنيامين، يهودا و ... كه در طول تاريخ فرزندان و نوه‌هاي اين بني‌اسرائيل نژاد «يهود» را تشكيل مي‌دهند. بنابراين نژاد يهود به حضرت يعقوب(ع) و ابراهيم(ع) باز مي‌گردد و بني‌اسرائيل پسر عموهاي بني‌هاشم و اجداد اوليه‌شان هستند و به همين دليل در دين اسلام از اسحاق به عنوان آباي پيامبر ياد مي‌شود؛ چون حضرت اسحاق(ع) عموي اجداد پيامبر است و در عربي از عمو هم به عنوان «أب» ياد مي‌شود.
امّا مذهب يهود طبق ادعاي خودشان، دين حضرت موسي(ع) است. ما وقتي نژاد اين قوم را بررسي مي‌كنيم بايد نظري بر گردش مكاني نژاد اين قوم نيز داشته باشيم؛ اين قوم ابتدا در فلسطين بودند، در زمان حكومت حضرت يوسف(ع) در مصر، اين خانواده يا مجموعه‌اي كه براي گرفتن گندم به مصر آمده بودند توسط حضرت يوسف(ع) شناسايي مي‌شوند و همة ايشان به مصر مي‌آيند و در مصر مي‌مانند. در مصر، ايشان، تبديل به خاندان حكومتي مي‌گردند؛ چون در مصر حضرت يوسف(ع) به حكومت مي‌رسند و فرعون مصر مي‌شوند. بنابراين جايگاهي در آن منطقه پيدا مي‌كنند كه بعداز حضرت يوسف(ع) اين جايگاه را از دست مي‌دهند ولي تا زمان حضرت موسي(ع) آنها همچنان ساكن در مصر باقي‌مي‌مانند. حضرت موسي(ع) اين مجموعه را كه در آن زمان گسترش پيدا كرده بودند، به صحراي سينا منتقل مي‌كنند و وقتي از صحراي سينا باز مي‌گردند تا وارد فلسطين شوند، وارد فلسطين نمي‌شوند.
پاية دين يهود همان دين حضرت ابراهيم(ع) و بعد حضرت اسحاق(ع) و يعقوب(ع) است. وقتي هم به مصر مي‌آيند تا زمان حضرت موسي(ع) نيز همان دين را حفظ مي‌كنند. حضرت موسي(ع) تعاليمي با بيان جديد، كه كاملاً نسبت به قبل متفاوت بوده، به ايشان آموزش مي‌دهد و تعاليم آن حضرت پاية مكتب ايشان مي‌شود ولي اين پايه بر اساس اعتنا و توجه به بني‌اسرائيل نهاده شده بوده است. مثلاً خطاب «قوم برگزيده» در بيانات حضرت موسي(ع) فراوان ديده مي‌شود.
خطاب قوم برگزيده در آن زمان مانند خطابي است كه يك فرمانده لشكر به نيروهاي خود كه براي انجام يك عمليات انتخاب شده‌اند، مي‌كند، مثلاً در تعابير اين فرمانده مي‌آيد كه شما براي انجام اين عمليات انتخاب شده‌ايد، شما انتخاب شده‌ايد براي فداكاري و ... . در نتيجه، اين مجموعة سپاه و لشكر به دليل آرماني كه در مقابل ايشان ترسيم شده است و سختي‌اي كه براي رسيدن به اين آرمان وجود دارد دائماً مورد تعريف و تمجيد قرار مي‌گيرند. چون به تحمل اين سختي‌ها براي رسيدن به آن آرمان تن داده‌اند. در نتيجة، وقتي از اين لشكر يا مجموعه تعريف مي‌شود در حقيقت از آن آرمان تمجيد مي‌شود؛ چرا كه اين ايده متمثل در اين لشكر است. بنابراين اگر اين لشكر از تلاش براي تحقق اين آرمان خودداري كنند تمام آن تمجيدها به سرزنش تبديل مي‌شود. حضرت موسي(ع) نيز از سوي خداوند متعال براي رسيدن به آرماني كه سختي‌هاي زيادي در راه خود دارد مأموريت پيدا كردند و آن حضرت اين آرمان را با اين قوم بايد به دست بياورند. از اين مجموعه مي‌توان به عنوان لشكري تعبير كرد كه حضرت موسي بايد آن‌ها را به يك پادگان آموزشي وسيع ببرد تا براي رسيدن به آن آرمان و انجام عمليات، آموزش ببينند. در نتيجه دائماً به ايشان گفته مي‌شود كه شما برگزيده شده‌ايد و شما از بين ملت‌ها انتخاب شده‌ايد. مسلماً اين قوم هم كه يك قوم ديندار و منسجم بوده‌اند، از بين مردم آن روزگار براي رسيدن به يك آرمان انتخاب شده بودند و چون انجام اين آرمان را عهده‌دار شدند دائماً مورد تعريف قرار مي‌گيرند كه خداوند متعال از انتخاب ايشان در آن زمان به عنوان يك نعمت ياد مي‌كند:
يا بني‌إسرائيل اذكروا نعمتي الّتي أنعمت عليكم و انّي فضلتكم علي العالمين.1
اي بني‌اسرائيل، نعمتي را كه بر شما ارزاني داشتم و شما را بر جهانيان برتري دادم، به ياد بياوريد.
يعني برتري دادم براي انجام آن آرماني كه در دنيا انتخاب كردم شما را. مانند فرمانده لشكري كه مي‌گويد انجام اين مأموريت را از مركز فرماندهي به لشكر ما ابلاغ كرده‌اند؛ چون ما را لايق و مناسب براي اين كار دانسته‌اند، يعني فرمانده لشكر، منتي را بر لشكر خود مي‌گذارد كه ما توسط قرارگاه ... انتخاب شده‌ايم. بر بني‌اسرائيل هم منتي گذاشته مي‌شود كه در بين همة مردم براي انجام مأموريت الهي انتخاب شده‌اند. بنابراين چون آن آرمان و هدف، مقدس است و بني‌اسرائيل پذيرفته‌اند كه آن مأموريت را انجام دهند، بني‌اسرائيل به وسيله آن تقدس يافته‌اند و بر همين اساس هم خداوند مانند آن قرارگاه مركزي كه وقتي مأموريت بسيار سختي را به لشكري مي‌دهد، مي‌گويد تمام امكانات آموزشي ما را در اختيار ايشان قرار دهيد، گران‌بهاترين آموزش‌هاي طول تاريخ را توسط حضرت موسي(ع) در اختيار آنها قرار مي‌دهد و امكانات نيز كم‌كم برايشان آماده مي‌شود. قومي كه به هنگام خروج از مصر هيچ امكاناتي نداشتند ـ چون در حال فرار بودند و نه مي‌توانستند خيمه و ظروف و وسايلي همراه خود بياورند و نه مي‌توانستند معاشي همراه خود بياورند ـ وقتي از آب عبور مي‌كنند و در صحراي سينا ساكن مي‌شوند، صنعت آنها چنان پيشرفت مي‌كند كه مي‌توانند چيزي مثل آن گوسالة طلايي معروف را ريخته‌گري كنند. اين قضيه اگرچه داستان ناهنجاري موجود در آن اجتماع است، امّا نفس ساختن اين گوساله نشان مي‌دهد كه در اين مجموعه، صنعت تا كجا پيشرفت كرده بود. اين صنعت كه مولود حضور اين قوم در مصر نبوده است. اين صنعت، مولود آموزش‌هايي است كه در اين اردوگاه به اين قوم داده شده است. در حقيقت گران‌بهاترين آموزش‌ها را در اختيار اين قوم قرار داده‌اند؛ چون آن آرمان بسيار مقدس است. ولي مكتب حضرت موسي(ع) در حالي بين ايشان باقي‌مي‌ماند كه در اوج تعاليم است ولي ايشان مأموريتشان را پس از 40 سال انجام مي‌دهند.
حال ببينيم آن آرمان،كه اين قوم برايش انتخاب شده‌اند، چيست. ما مي‌دانيم هر قدر هدف عملياتي، بزرگ‌تر باشد، منّت قرارگاه بر لشكري كه انتخاب شده بيشتر است. خداوند وقتي مي‌گويد: «فضّلتكم علي العالمين» نشان مي‌دهد آن هدف بسيار بزرگ است. ظاهراً آرماني كه خداوند متعال براي ايشان قرار داده است، جهاني‌سازي دين، يعني گسترش مفاهيم ديني در سراسر دنيا، ولي در اين زمان‌بندي معين، بوده است. وقتي به تورات مراجعه مي‌كنيم مي‌بينيم به آنها گفته مي‌شود، مأموريت اين است كه از نيل تا فرات عبور كنيد و هركجا كف پاي شما رسيد، از براي شماست. در اين بيان مشاهده، خداوند متعال، مي‌كنيم جهاني شدن دين را بر عهدة ايشان گذاشته است. پس هدف در اردوگاه و پس از آن جهاني شدن است ولي جهاني شدن به عنوان يك آرمان الهي و دين خدا كه به معناي عدالت الهي است.
اما به تدريج در هدفشان تغيير رخ داده است. هدف، توسعة دين خدا به عنوان «عدالت» بود ولي هدف را از جهاني شدن به «توسعة قدرت» بني‌اسرائيل تغيير دادند آن هم به عنوان يك نژاد كه همين تغيير كوچك، اين فساد را در جهان به وجود آورد.
lآيا انتخاب بني‌اسرائيل به عنوان قوم برتر براي انجام مأموريت الهي با توجه به وقايع تاريخي؛ مثلاً ايرادهاي فراوان بني‌اسرائيل انتخاب مناسبي بوده است؟
به‌طور كلي خداوند متعال از زمان حضرت آدم تاكنون انتخاب كرده است و انتخاب‌هاي خداوند براساس قابليت‌ها است نه براساس فاعليت‌ها، قابليت‌ها به معناي اين است كه اين پديده يا موجود اگر به آنچه خداوند فرموده عمل كند مي‌تواند اين كار را انجام دهد، امّا چون خداوند متعال تشريع مي‌كند، يعني مي‌فرمايد من دستورات را مي‌دهم، آن‌ها ديگر خودشان تصميم مي‌گيرند هم مي‌توانند انجام دهند و هم مي‌توانند انجام ندهند. درست مانند لشكري كه براي انجام عمليات انتخاب شده‌اند. اين لشكر، ربات و آدم‌آهني نيستند كه حتماً دستورات را انجام دهند بلكه انسان‌ها مختار هستند كه قابليت و توا ن انجام اين كار را دارند ولي مجبور، به اين معنا كه اختيار از ايشان گرفته شود، نيستند.
خداوند، انبيا را نيز براساس قابليت‌ها انتخاب كرده است و چون در اين عالم شيطان وجود دارد بنابراين هرجا قابليت باشد امكان انحراف هم وجود دارد. در همان ابتدا وقتي خداوند آدم را به بهشت فرستاد، اگرچه آدم انتخاب شده بود، ولي در همان جا نشان مي‌‌دهد كه همين آدم فريب مي‌خورد. بني‌اسرائيل هم مجموعه‌اي هستند كه قابليت دارند و در بين مجموعه بشر آن روز، قومي كه بالاترين قابليت را داشتند همين قوم بني‌اسرائيل بودند. يعني اگر بخواهيم به بني‌اسرائيل نمره‌اي بدهيم، بني‌اسرائيل قومي پيوسته و داراي فهم و شعور و داراي سابقة دين و آموزش و تعهد به دين هستند. و تفضيل خداوند متعال، يك تفضيل بدون ملاك نيست. يعني اين قوم ملاك‌هاي بيشتري براي انجام اين كار داشته‌اند، ولي شيطان را كه نمي‌شود از روي زمين برداشت، وقتي قومي انتخاب مي‌شود مطمئناً شيطان بيش‌ترين سرمايه‌گذاري را روي همين قوم مي‌كند.
با توجه به آن آموزش‌ها، آرمان‌ها و امكانات اگر قرار بود اين بار بر دوش ديگران باشد، اين‌ها خيلي زودتر از بين مي‌رفتند و از هم مي‌پاشيدند، يعني اين برترين انتخاب بوده؛ جون ما ديگر قومي اين چنين منسجم و متفكر در آن زمان نمي‌بينيم.
ناهنجاري‌هايي كه بين اين مردم رخ داده است، نشان مي‌دهد اين‌ها انسان‌هايي با استعدادي بوده‌اند امّا وقتي فريب شيطان در ميان مي‌آيد، اين استعداد در كژي‌ها به كار مي‌رود مثلاً كاري كه سامري انجام مي‌دهد، كار بزرگي است. سامري گوساله‌اي را قالب‌ريزي مي‌كند كه در عين حال كه گوساله‌اي طلايي است صداي گاو از او خارج مي‌شود و اين مسائل نشان مي‌دهد اين قوم با استعداد بوده‌اند. و وقتي فكرش به اينجا و اينچنين كاري مي‌رسد نشان مي‌دهد او با استعداد است ولي وقتي شيطان مي‌تواند در او نفوذ كند و آن خواسته‌ها را كشف مي‌كند ديگر به بيراهه مي‌روند. سامري در انحصارطلبي اين كار را انجام مي‌دهد و بروز اين انحصارطلبي و قدرت‌طلبي در اين حد نشان مي‌دهد كه بني‌اسرائيل قوم با استعدادي هستند.
lآيا نمي‌توان گفت براي همة اقوام اين مأموريت بوده ولي چون بني‌اسرائيل آن‌را به بيراهه كشانده‌اند اين قضيه قابل پيگيري و درس گرفتن است؟
خداوند متعال مأموريتي را روي زمين تعريف كرده است. يعني براي انسان قلة خيري را پيش‌بيني كرده و فرموده است آن چيزي كه روي زمين آرمان است، همان قلّة خير است. تمام انسان‌ها هم مأمور هستند كه اين قلّة خير را فتح كنند و براي انجام اين كار روي زمين نيروهاي انساني لازم است. مسلماً در بين انسان‌ها هر مجموعه‌اي كه قابليت بيشتري را داشته باشد اين مأموريت را از سوي خداوند دريافت مي‌كند. منظور اين نيست كه خداوند اين مأموريت را به ديگران نمي‌دهد، بلكه اين‌ها خودشان حاضر به قبول مأموريت شده‌اند. انحراف از مسير اصلي انجام اين مأموريت هم تا حدي قابل پيش‌بيني است. تا وقتي كه انحراف به حدي نرسيده باشد كه شرّ اين گروه بيشتر از خيرشان شود، خداوند همچنان اين مأموريت را برعهدة ايشان قرار مي‌دهد. هرگاه انحرافات اين قوم به اندازه‌اي شد كه شرّ و خيرش برابر گرديد و يا شرّ ايشان از خيرشان پيشي‌ گرفت، اين مأموريت از ايشان گرفته مي‌شود و به كساني داده مي‌شود كه قابليتش را داشته باشند. بني‌اسرائيل هم انحراف پيدا كردند ولي اين انحراف به اين معنا نيست كه در بين ايشان هيچ چيزي باقي نماند. در بين بني‌اسرائيل، جريان يهود، جريان شر است ولي جريان انبيا و عاملين به خيرشان، جريان خير است. يعني هم يهود و هم مؤمنين ايشان از بني‌اسرائيل هستند و بين ايشان مبارزه‌اي رخ مي‌دهد كه خود اين مبارزه مجموعاً براي كل جهان يك پيام خير دارد؛ يعني زمينه را براي ايجاد آن قله خير بر روي زمين آماده مي‌سازد. بسياري از خوبي‌ها از مبارزة همين بني‌اسرائيل خوب با بني‌اسرائيل بد به‌وجود مي‌آيد. مثلاً زمينه پذيرش حضرت عيسي(ع) از همراهي بني‌اسرائيل خوب با ايشان به‌وجود مي‌آيد. بنابراين اگرچه پيدايش يهود در بني‌اسرائيل يك ناهنجاري در اين قوم به‌شمار مي‌رود ولي خطي از مبارزه و ظهور و بروز استعدادها هم در بين خوب‌ها و هم بدها ايجاد مي‌كند كه همة اين‌ها مجموعه‌اي از تجربيات مي‌شود كه در اختيار قومي قرار مي‌گيرد كه خداوند، ايجاد قلة خير را برعهدة آنها گذاشته است كه اين مجموعه همان «قرآن» است. بسياري از مطالب قرآن تجربياتي است كه بدها و خوب‌هاي ايشان را براي قوم جديد بيان مي‌كند تا بفهماند شما هم ممكن است به همين صورت درگير شويد، خوبي‌هاي ايشان را هم نقل مي‌كند و مي‌فرمايد شما هم مي‌توانيد به همين صورت پيروز باشد. در عين حال كه بقاياي همين قوم گذشته كه مأموريت از ايشان گرفته شده است تلاش مي‌كنند مأموريت در دست ايشان باقي بماند. بنابراين بني‌اسرائيل در مجموع براي عالم خيرند حتي آن‌ بدهايشان وقتي بدها يك ناهنجاري روي زمين به‌وجود مي‌آورند آن ناهنجاري براي متصدي آن ناهنجاري و كساني كه آن ناهنجاري را پذيرفته‌اند شر است ولي براي مجموعة خوب‌ها خير است. مثلاً يزيد براي خودش شر است، براي يزيدها هم شر است ولي براي امام حسين(ع) و مجموعه حسيني‌ها خير محسوب مي‌شود. چون اولاً حركت يزيد، بدي‌ها را به نمايش گذاشت و ثانياً اگر شهادت خوب است، اين يزيد بود كه موجب شهادت امام حسين(ع) گرديد. اين عمل يزيد داراي دو لايه است. يك لايه براي خودش و يك لايه براي ديگران. دقيقاً مانند آخرت، آخرت دو لايه دارد: يك لايه جهنم و يك لايه بهشت؛ كه اين بهشت از همان شهادت شهدا برايشان به‌وجود آمده است.
lمنظور از سبي بابلي چيست. و در سوره اسراء صحبت از دو بار ابتلا و پيش‌بيني سقوط است، اين مسائل را توضيح دهيد.
آنچه آن‌ها به عنوان «سبي بابلي» مي‌دانند اشاره دارد به اسارتي كه توسط «بخت‌النصر» انجام شد كه به او «بنوكت نصّر» مي‌گويند ولي همان بخت‌النصر تاريخ ماست؛ يعني تعبيري كه در تورات مترجم مي‌نويسد «بنوكت نصّر» است. كه من تعبير عبري آن‌را نمي‌دانم بنوكت نصّر پادشاه منطقة ايران بزرگ آن روز بوده است. منطقه «شوش» و بابل تا شمال عراق امروزي را «بابل بزرگ» مي‌گفتند كه همان ايران بزرگ آن روز است. بنوكت نصّر پادشاه اين منطقه بوده است. شامات از توابع ايران بزرگ محسوب مي‌شدند و حكومت‌هاي دست نشانده ايران آنجا حكومت مي‌كردند. بنابراين وقتي در آن مناطق سركشي و طغيان مي‌شده از حكومت مركزي ايران به آنجا مي‌رفتند تا آن مناطق را آرام ‌كنند. ظاهراً افساد بني‌اسرائيل در آنجا زياد شده بود و تمردهايي از حاكميت آنجا داشته‌اند. او براي سركوب اين تمردها به نظر خودش به آنجا رفت.
در حقيقت اينجا يك حركت دوطرفه است. بني‌اسرائيل كه در آن زمان دو گروه‌اند؛ يك گروه منحرف و يك گروه متدين درون خودشان فسادهايي دارند. آن گروه كه آنجا فعاليت و تبليغ مي‌كند براي بخت‌النصر، كه مشرك است، قابل پذيرش نيست و مسلماً اين رفتار را نمي‌پسندد و مي‌خواهد اين فعاليت‌ها را در آن منطقه متوقف كند. در حقيقت وقتي بخت‌النصر به آنجا مي‌رود هدفش سركوب دين است، ولي وقتي ما داخل همين مجموعة ديني را بررسي مي‌كنيم مي‌بينيم اين مجموعه در داخل خودش به شدت داراي فساد است. تحريف‌ها، رعايت نكردن‌ها، عدم انجام وظايف؛ وظايفي كه انبياي بني‌اسرائيل دائما بر عهده آن‌ها مي‌گذارند ولي آن‌ها انجام نمي‌دهند. و همين انجام ندادن وظايف است كه موجب مي‌شود تعارض‌ها در بين ايشان شكل بگيرد.
بخت‌النصر براي حل مشكل خودش مي‌آيد ولي در اينجا آن قوم ديني كه بايد به وظايفش عمل كند و عمل نمي‌كند ضربه مي‌خورد. مثلاً امام حسين(ع) محور دين هستند. ايشان حركت مي‌كنند و به سمت كوفه به راه مي‌افتند. يزيد به ايشان لطمه مي‌زند اما مجموعه حركت يزيد بعداز آن زمان پيامدهايي دارد؛ مثلاً مسلط شدن عبيدالله بن زياد در كوفه و حاكم شدن اختناق شديد در كوفه و سخت‌گيري بر كساني كه به ياري امام حسين(ع) نرفتند. حركت او براي سركوب امام حسين(ع) بود ولي نتيجه‌اش لطمه خوردن كساني بود كه به وظيفه‌شان عمل نكردند. در بين بني‌اسرائيل هم همين‌طور بود، بخت‌النصر آمد تا لايه‌هاي ديني را تخريب كند ولي مجموعه‌اي كه به وظايف خود عمل نكرده بودند، ضربه خوردند. بخت‌النصر ايشان را قلع و قمع كرد و خداوند در اين مورد مي‌فرمايد: اين عذاب من بود و در كلامي، كه توسط دانيال و ديگران با بني‌اسرائيل دارد، مي‌فرمايد: مي‌خواستم شما ادب بشويد و اين ضربه‌اي كه خورديد به خاطر عمل نكردن به وظايفي است كه بر شما مقرر شده بود. بخت‌النصر نيامده است كه بگويد چرا به دينتان عمل نكرديد، او آمده است تا انبياي ايشان را از بين ببرد، تورات را آتش بزند اما اينكه اين‌ها اين‌گونه دچار سركوب مي‌شوند، علتش اين است كه اين‌ها قومي بودند كه با توجه به آزمايش‌هايي كه ديده بودند، بايد افرادي مثل بخت‌النصر را بر روي زمين نابود مي‌كردند، بايد خودشان حكومت مي‌كردند و او را رد مي‌كردند، اما چون حرف انبياي خود را قبول نمي‌كردند، دچار فساد و زياده‌خواهي از نوع دنيايي آن شده بودند، دچار اين حالت شدند. و خداوند حمله بخت‌النصر به ايشان را انتقام خود از ايشان قرار داد.
ايشان را به عنوان اسير به منطقه بابل مي‌آورند و چون بخت‌النصر احساس مي‌كند هنوز نتوانسته است ريشه دين را در آن منطقه از بين ببرد دوباره حمله مي‌كند و كشتار وسيعي در منطقه فلسطين انجام مي‌دهد و باقيماندة آنها را به منطقه بابل مي‌آورد كه همان منطقه شوش دانيال ماست و بر اثر اين ضربه، متدينين اين قوم دچار حالت يأس مي‌شوند كه در اين زمان خداوند متعال انبيايشان را مأمور به پيشگويي و اميد دادن و احياي ايشان مي‌كند. ايشان از اين دوران كه دوران سخت اما با تجربه‌اي بود به عنوان «سبي بابلي» ياد مي‌كنند كه هم به معني «دوران بابلي» و هم به معني «اسارت بابلي» است. در اين برهه ايشان تلاش فراواني براي حفظ انسجام در بين خودشان كردند، مدارس مخصوص تأسيس كردند و حتي توانستند در دربارها نفوذ بكنند. كه از آن جمله مي‌توان به نفوذ «استر» به دربار «خشايار»شاه اشاره كرد. او همسر شاه ايران در آن زمان شد و توانست از كشتار وسيع يهودي‌ها توسط آن حكومت جلوگيري كند. بالاخره آنها در زمان كورش به بابل باز مي‌گردند.
lمنظور از بحث دوبار افساد و سركشي يهود كه در قرآن مطرح شده است چيست؟2
در باب سوره «اسراء» و انطباق آن با تاريخ بايد بگويم: چون بني‌اسرائيل در طول تاريخ بارها درگير شدند؛ يعني بيش از يك اسارت و رفت و آمد داشته‌اند، نمي‌توانيم پيشگويي‌هاي قرآن را با وقايع تاريخي دقيقاً تطبيق بدهيم؛ يعني پيشگويي‌هايي كه قرآن كرده است مانند پيشگويي‌هايي است كه راجع به زمان ظهور حضرت حجت(ع) شده است. مثلاً اميرالمؤمنين(ع) مي‌فرمايند: خرابي بصر ه را مي‌بينم، مي‌بينم مناره‌هاي مسجد بصره مانند اين دكل كشتي در آب پيداست. اين موقعيت چندين بار براي بصره اتفاق افتاده است و ما نمي‌توانيم بگوييم كدام‌يك از اين‌ها متعلق به زمان مشهور است. بني‌اسرائيل درگيري‌ها و اسارت‌هاي متعددي داشته‌اند؛ در منطقه بابل اسير شدند، پس از آن به اسپانيا كوچ كردند و زماني در لهستان مستقر شدند بعداز آن اعلام كردند، آلمان‌ها با ما درگير شده‌اند و كوچ كردند. ايشان در حقيقت حضورشان در فلسطين را قدرتمندانه نمي‌دانند و مي‌گويند ما دچار كوچ اجباري شديم و اين به‌خاطر آزار آلمان‌ها و آدمسوزي آنها بوده است. نمي‌توان دقيقاً دومي را تعيين كرد. درباره مورد اول همه اجماع دارند كه اولي همان بخت‌النصر است اما در مورد دومي نمي‌شود دقيقاً گفت كه چه زماني بوده است؛ چون خود بخت‌النصر دو بار آمده است. مرتبة اول كه به فلسطين حمله كرد كشتار محدودي انجام داد و در مرتبه دوم بود كه كشتار فراواني كرد، نمي‌توان گفت دومي همان «فجاسوا خلال الديّار»3 است يا دومي هنوز نيامده است. يعني معتقدند كه وعدة دومي، در اين زمان است، كه يهود يك حضور مقتدرانه در فلسطين دارند، و در «بعثنا عليكم عباداً لنا أولي بأس شديد» اين «عباد» غير از عباد اوّل است.
«عباد» اول، هيچ دلالتي ندارد انسان‌هاي خوب

پي‌نوشت‌ها:

1. سورة بقره (2) آية 40.
2. در آيات 4 تا 6 سورة اسراء در اين زمينه چنين آمده است: «و در كتاب [آسماني‌شان] به فرزندان اسرائيل خبر داديم كه: «قطعاً دوبار در زمين فساد خواهيد كرد، و قطعاً به سركشي بسيار بزرگي برخواهيد خاست». پس آنگا كه وعده [تحقق] نخستين آن دو فرا رسد، بندگاني از خود را كه سخت نيرومندند برشما مي‌گماريم، تا در ميان خانه‌ها [يتان براي قتل و غارت شما] به جستجو آيند، و اين تهديد تحيقي يافتني است. پس [ازچندي] دوباره شما را بر آنان چيره مي‌كنيم و شما را با اموال و پسران ياري مي‌دهيم و [تعداد] نفرات شما را بيشتر مي‌‌گردانيم.
3. سورة اسراء (17) آية 5.
4. همان.
5. سورة زمر(39) آية 3.
6. سورة مائده (5) آية 118.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:33 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و هشدار به صهيونيست ها

قرآن و هشدار به صهيونيست ها

حامد عبداللهي

قرآن كريم در وصف صهيونيست ها با تعبير دشمن ترين مردمان نسبت به مؤمنين از آن ياد مي كند. «و لتجدن اشدالناس عداوه للذين امنوا اليهود». به طور قطع دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان را يهود (صهيونيست) خواهي يافت. اين مطلب در آيات ديگر قرآن به صورت تفصيلي بيان شده كه در نوشتار حاضر مي توان به برخي از زوايا و ابعاد آن پي برد.
جنايات اخير صهيونيستها در غزه و لبنان برگ ننگين ديگري از خصلت هاي ددمنشانه و تجاوزكارانه آنان را آشكار ساخت، به گونه اي كه ديگر هيچ عقل سليمي نمي تواند بپذيرد كه اين جماعت به ظاهر متمدن، بويي از انسانيت برده و اعتقادي به اصول، منطق و رفتار انساني داشته باشند. اين همان روحيه اي است كه قرآن كريم در وصف يهودي هاي صهيونيست با تعبير دشمن ترين مردمان نسبت به مؤمنين از آن ياد مي كند. «و لتجدن اشدالناس عداوه للذين امنوا اليهود»(سوره مائده آيه82). به طور قطع دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان را، يهود (صهيونيست) خواهي يافت. اين مطلب در آيات ديگر قرآن به صورت تفصيلي بيان شده كه در نوشتار حاضر مي توان به برخي از زوايا و ابعاد آن پي برد. اميد است مورد استفاده خوانندگان محترم قرار گيرد.
¤¤¤

1- آيات صريح قرآن درباره رويكرد آينده بني اسرائيل

¤ وقضينا الي بني اسرائيل في الكتاب لتفسدن في الأرض مرتين ولتعلن علوّا كبيرا (الاسراء4)
و در كتاب آسماني ]شان[ به فرزندان اسرائيل خبر داديم كه: «قطعاً دو بار در زمين فساد خواهيد كرد، و قطعاً به سركشي بسيار بزرگي برخواهيد خاست.»
¤ فاذا جاء وعد أولاهما بعثنا عليكم عبادا لنا أولي بأس شديد فجاسوا خلال الديار و كان وعدا مفعولا(الاسراء5)
پس آنگاه كه وعده ]تحقق[ نخستين آن دو فرا رسد، بندگاني از خود را كه سخت نيرومندند بر شما مي گماريم، تا ميان خانه ها]يتان براي قتل و غارت شما[ به جستجو درآيند، و اين تهديد تحقق يافتني است.
¤ ثم رددنا لكم الكره عليهم و أمددناكم بأموال و بنين و جعلناكم أكثر نفيرا(الاسراء6)
پس ]از چندي[ دوباره شما را بر آنان چيره مي كنيم و شما را با اموال و پسران ياري مي دهيم و ]تعداد[ نفرات شما را بيشتر مي گردانيم.
¤ ان احسنتم أحسنتم لأنفسكم و ان أسأتم فلها فاذا جاء وعد الآخره ليسوءوا وجوهكم وليدخلوا المسجد كما دخلوه أول مره و ليتبروا ما علوا تتبيرا (الاسراء7)
اگر نيكي كنيد، به خود نيكي كرده ايد، و اگر بدي كنيد، به خود]بد نموده ايد[. و چون تهديد آخر فرا رسد]بيايند[ تا شما را اندوهگين كنند و در معبد]تان[ چنانكه بار اول داخل شدند]به زور[ درآيند و بر هر چه دست يافتند يكسره]آن را[ نابود كنند.

2- كليد واژه هاي آيات بالا را كه با عنوان اين نوشته مرتبط است مي توان بدين ترتيب مورد توجه قرار داد.

¤ قضينا: حكم قطعي
¤ لتفسدن في الأرض: فساد جهاني
¤ مرّتين: تكرار اين فساد
¤ لتعلن علوّا كبيرا: سركشي بسيار بزرگ
¤ بعثنا عليكم عبادا لنا: مأموريت بندگان خاص خدا و تسلط بر اين گروه
¤ فجاسوا خلال الديار: جستجوي خانه به خانه
¤ ثم رددنا لكم الكره عليهم: بازگشت دوباره قدرت بني اسرائيل.
¤ ليسوءوا وجوهكم: روسياهي در سركشي دوم
¤ ليدخلوا المسجد: فتح مسجد براي دومين بار

3- نكته هاي قابل دريافت

¤ آنچه كه در كتاب تورات يا لوح محفوظ ثبت شده وعده اي شدني است: وقضينا... كان وعدا مفعولا
¤ سياق آيه خبر از فساد اين گروه (بني اسرائيل) در آينده دارد: وقضينا الي بني اسرائيل في الكتاب لتفسدن
¤ اين فساد و سركشي در دو مرحله بروز خواهد كرد: لتفسدن في الأرض مرتين
¤ اين دو رويداد، جهاني و گسترده خواهد بود: لتفسدن في الأرض مرتين و لتعلنّ علوا كبيرا
¤ در وعده اول گروهي از بندگان ويژه خدا بر اين گروه مأمور و مسلط مي شوند: بعثنا عليكم عبادا لنا
¤ صلابت و نيرومندي بالا از ويژگي هاي لشكر مأمور است: أولي بأس شديد
¤ اين اقدام و عمليات، به جستجوي خانه به خانه براي يافتن بني اسرائيل مي انجامد: فجاسوا خلال الديار
¤ بازگشت قدرت به بني اسرائيل بدون اشاره به علت آن يا دليل شكست گروه مقابل: ثم رددنا لكم الكرّه عليهم
¤ توانمندي دوباره اين دسته به وسيله افزايش اموال، پسران و نفرات است: امددناكم بأموال و بنين و جعلناكم أكثر نفيرا ¤ علت بروز حادثه دوم عملكرد بد خود بني اسرائيل (و چه بسا قدرنشناسي) است: ان أحسنتم أحسنتم لأنفسكم و ان أسأتم فلها ¤ نتيجه سركشي دوم روسياهي اين گروه به دست نيروهاي ويژه است: فلها فاذا جاء وعدالآخر. ليسوءوا وجوهكم.
¤ لشكر بندگان ويژه خدا براي دومين بار وارد مسجد خواهند شد: ليدخلوا المسجد كما دخلوه أول مره -
¤ نابودي آن چناني هرگونه آثار به جامانده از بني اسرائيل: ليتبروا ما علوا تتبيرا

4- نكته هاي تفسيري:

¤ مراد از «المسجد» به قرينه آيه اول سوره اسراء و مسجدالاقصي مي باشد: سبحان الذي أسري بعبده ليلا من المسجدالحرام الي المسجد الأقصي.
¤ عبارت «عبادا لنا» حاكي از ويژگي مخلص بودن اين نيروها دارد چون با عبارت عبد، عباد و عبادنا متمايز است. برگزيدگي اين بندگان در تركيب زيباي عباد+لنا نهفته است.
¤ جالب اينجاست كه عبارت «عبادا لنا» تنها يك بار در قرآن به كار رفته و عبارت «عبادنا» نيز تنها براي پيامبران ذكر شده: حضرت يوسف: انه من عبادنا المخلصين (يوسف24)
خضر نبي(قول برخي تفاسير): فوجدا عبدا من عبادنا اتيناه رحمه من عندنا و علمناه من لدنا علما(الكهف65)
حضرت نوح: انه من عبادنا المؤمنين(الصافات81)
حضرت ابراهيم: انه من عبادنا المؤمنين(الصافات111)
حضرت موسي و هارون: انهما من عبادنا المومنين (الصافات 122)
حضرت الياس: انه من عبادنا المومنين (الصافات 132)
پيامبران: و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين (الصافات 171)
حضرت ابراهيم، اسحاق و يعقوب: واذكر عبادنا ابراهيم و اسحاق و يعقوب (ص 45)
حضرت نوح و لوط: امراه نوح و امراه لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين (التحريم10)
همچنين ذكر اين بندگان بدين صورت آمده است:
تلك الجنه التي نورث من عبادنا من كان تقيا (مريم 63)
اين همان بهشتي است كه به هر يك از بندگان ما كه پرهيزگار باشند به ميراث مي دهيم.
ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا (فاطر 32)
سپس اين كتاب را به آن بندگان خود كه ]آنان[ را برگزيده بوديم، به ميراث داديم.
ولكن جعلناه نورا نهدي به من نشاء من عبادنا (الشوري 52)
ولي آن را نوري گردانيديم كه هر كه از بندگان خود را بخواهيم به وسيله آن راه مي نماييم.
قال رب بما اغويتني لازينن لهم في الارض و لاغوينهم اجمعين، الا عبادك منهم المخلصين، قال هذا صراط علي مستقيم (الحجر 39، 40 و 41)
گفت:«پروردگارا، به سبب آنكه مرا گمراه ساختي، من ]هم گناهانشان را [ در زمين برايشان مي آرايم و همه را گمراه خواهم ساخت، مگر بندگان خالص تو از ميان آنان را.» فرمود:«اين راهي است راست] كه[ به سوي من ]منتهي مي شود[.
- با توجه به عبارت «... فجاسوا خلال الديار... و ... ليسوءوا وجوهكم وليد خلوا المسجد كما دخلوه اول مره» اين حوادث پيرامون مسجدالاقصي و فلسطين رخ خواهد نمود.
- در تاريخ بني اسراييل چنين فتنه هايي با ويژگي جهاني بودن، گستردگي و سركوب توسط نيروهاي الهي وجود ندارد. آنچه كه در داستان «بخت النصر» و «طرطيانوس» و سركوبي يهود نقل شده، با ويژگي هاي پيش گفته همگوني ندارد؛ چرا كه يا مسئله جهاني نبوده يا يهود در آن موقعيت، بر حق بوده و مهم تر آنكه طغيان گري از جانب مشركان بوده نه قوم خداپرست يهود.
- به نظر مي رسد فتنه اخير اين قوم كه در قالب صهيونيسم و تشكيل كشور اسراييل با داعيه از نيل تا فرات به وقوع پيوسته، مي تواند با حادثه اول پيش بيني شده در آيات قرآن تطبيق داشته باشد كه البته در اين زمينه نبايد با قطع سخن گفت اما نشانه هاي بسياري در آن ديده مي شود.
- نكته مهم تر اين كه نتيجه حادثه دوم، كه قلع و قمع نهايي اين گروه است به نظر اشاره به يك واقعه نهايي و جهاني دارد. همان واقعه بزرگ موعود كه اتفاقا يهوديان، مسيحيان و مسلمانان و به ويژه شيعيان در انتظار آن هستند.

5- چند نكته تكميلي

- نبايد از نظر دور داشت آنچه در قرن اخير و در سرزمين هاي اشغالي فلسطين روي داده، نسبتي با آموزه هاي راستين حضرت موسي(ع) ندارد و حتي باورهاي ساختگي صهيونيستي، ميان جامعه يهود نيز كليت و مقبوليت ندارد چه اين كه گروه هاي يهودي هستند كه با اين رژيم مخالفند. شايد بتوان صهيونيسم در يهود را به وهابيت در اسلام تشبيه كرد.
- مقاومت اسلامي حزب الله در لبنان، كه در مسير مكتب اهل بيت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و صراط مستقيم عبادالله، حركت مي كند و به پيروزي هاي چشم گيري نيز دست يافته، رايحه اي از پيروزي بزرگ نويد داده شده را در خود دارد.
- از آن جا كه بندگان ويژه خدا نمي توانند از هر گروه و قومي و با هر هدف به ظاهر اسلامي، يك حركت جهادي مخلصانه را ترتيب داده و به نصر الهي پيروز شوند، بايد در شناخت جريان هاي گوناگون و عملكرد آنان دقت نظر داشت و از ارتباطات پشت پرده شان با مستكبران نبايد غافل شد. شايد اگر همه ادعاهاي مطرح شده صحيح بود امروز بايد القاعده را در رويارويي با اسراييل مي ديديم.
- با توجه به گستردگي جنايان صهيونيست ها و گذشت سال ها از اين جريان، چه بسا وعده نصرت الهي دور نباشد و به زودي با ظهور مردان با صلابت و استوار قدم، شاهد سرنگوني اين رژيم غاصب و آزادي قدس شريف باشيم.
- روايات بسياري از اقامه نماز جماعت حضرت حجت عجل الله تعالي فرجه الشريف به همراه حضرت عيسي عليه السلام در بيت المقدس خبر مي دهد. اين مسئله با لحاظ محل ظهور كه از مكه و كنار كعبه خواهد بود، به معناي پايان قدرت شيطانيان و طاغوتيان و آغاز حكومت الهي وعده داده شده است.
نريدان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين (القصص 5)
و خواستيم بركساني كه در آن سرزمين فرو دست شده بودند منت نهيم و آنان را پيشوايان ]مردم[ گردانيم، و ايشان را وارث ]زمين[ كنيم.
اميد كه توفيق بندگي مخلصانه خدا را داشته باشيم و روزگاري نه چندان دور در بيت المقدس به امامت پيشواي منتظر به نماز بايستيم (ان شاءالله)

سه شنبه 18 مهر 1391  12:34 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روايت قرآني از « بني‌اسرائيل »

روايت قرآني از « بني‌اسرائيل »

مؤسسه فرهنگي پژوهشي ضياءانديشه

«... مسأله يهود در دنياي امروز، خصوصاً به شكلي كه در آمريكا و اسراييل جلوه‌گر شده،‌مسأله تازه‌اي نيست و سوابق ديرينه‌‌اي دارد. شكي نيست كه اين مسأله در دوران ما ابعاد بسيار وسيعي يافته و به اشكال بي‌سابقه و متنوعي ظاهر شده است، اما ريشه‌ها و علل بروز آن در تصويري كه قرآن كريم از قوم يهود ارائه مي‌دهد قابل جستجوست. بسياري از خصايص و ويژگي‌هايي كه قرآن كريم به قوم يهود نسبت مي‌دهد در جهان امروز به صورت مكاتب گوناگون فكري، فلسفي، سياسي و اقتصادي درآمده و در قالب نظامهاي حكومتي و نهادها و سازمانهاي ملي و بين‌المللي استقرار يافته است. شرايع الهي و تعاليم انبياء عليهم‌السلام در دوران كنوني يا مسخ و تحريف شده و يا به كلي نفي و تكذيب گرديده است و دنياپرستي و ماديگرايي، در اشكال مختلف سيانتيسم، كاپيتاليسم، سوسياليسم، اومانيسم، ليبراليسم و هزاران ايسم ديگر، جايگزين آن شده است. نظام فاسد سرمايه‌داري با استفاده از مؤسسات بانكي و تراستهاي عظيم بين‌المللي، كنترل شريانهاي اقتصادي و به تبع آن نظامهاي سياسي و حكومتي را در كشورهاي مختلف به دست گرفته و جهان را به سوي مقاصد استكباري خود سوق مي‌دهد. جنگ و صلح، شكوفايي اقتصادي و صنعتي، فقر و قحطي و عقب‌ماندگي، تحولات سياسي و اجتماعي و جريانهاي فرهنگي و هنري، رسانه‌هاي ارتباطي و خبري و افكار عمومي ... همه و همه به شكلي با اين شبكه‌ي جهاني مرتبط بوده و از آن تأثير مي‌پذيرد. اسلام، يگانه حقيقت زنده و پوياي جهان، آماج كينه‌ها و خصومتها قرارگرفته و روزي نيسته كه خون پاك مسلمانان به تيغ دشمنان دين خدا، بر خاك جاري نشود. از پس سيماي كنوني جهان، خطوط اصلي چهره‌ي يهود را آن گونه كه قرآن كريم ترسيم نموده مي‌توان ديد، حتي اگر نقاب حقوق بشر و نظم نوين جهاني را بر چهره داشته باشد...» 1
شايد براي عده‌اي شگفت‌ باشد كه در قرآن به آداب و اوصاف و اعمال و به طور خلاصه سرگذشت «يهود» يا «بني‌اسرائيل» به نسبت بيش از ديگرا قوام و امتها اشاره شده است. 2
راستي! چرا خداوند متعال در قرآن كريم براي هدايت و عبرت خلق، بيش از همه اقوام و امتها، به اوصاف و شيوه‌هاي رفتاري يهود اشاره فرموده و از آنها مثال آورده است؟
اوصاف و شيوه‌هاي رفتاري يهود چگونه بود كه اين همه درباره‌ي آن تذكر داده شده است؟ مهمتر از همه علت و منشاء اصلي و باطني اوصاف و اعمال بني‌اسرائيل چيست و چه بوده است؟
مرحوم علامه طباطبايي درباه‌ي علت كثرت اشاره به يهود و بني‌اسرائيل در قرآن، نوشته است:
بني‌اسرائيل از تمام امتها لجوج‌تر و كينه‌توزتر بودند و در برابر حق، سركشي بيشتري داشتند؛ چنانكه كفار عرب كه پيغمبر (ص) مبتلا به ‌آنها بود، نيز چنين اوصافي را دارا بودند. 3
خصايص و ويژگي‌هاي قوم يهود ـ آنچنان كه در قرآن كريم اشاره شده، در رديف بدترين و زشت‌ترين رفتار و صفاتي است كه ممكن است انسان يا قومي در زندگي دنيايي خويش داشته باشد.
ابراز علاقه و گرايش به بت‌پرستي، به عنوان ويژگي بارز يهود در قرآن بيان شده است:
به موسي گفتند اي موسي، معبودي مانند معبودهاي اينان (اين بت‌پرستان) براي ما درست كن.4
عصيان و سرپيچي در مقابل پيامبران و دستورات الهي، رفتار بسيار ناپسند و مذمومي است كه به اعتقاد مفسرين و دانشمندان معارف ديني مختص قوم يهود است. داستان «گاو بني‌اسرائيل»5 در قرآن نمونه‌ي بسيار روشن و آشكاري است كه اين گفته را تائيد مي‌كند.
نكته حائز اهميت و بسيار حيرت‌انگيز در اين ‌آيات، نه فقط قصه گاو بني‌اسرائيل و معجزه الهي مبني بر زنده كردن مقتول و مشخص كردن قاتل يهودي و نيز سركشي و لجبازي و ناسازگاري بني‌اسرائيل در مقابل اوامر الهي، بلكه بيش از همه سخت‌سري و سنگدلي و قساوت قلبي يهود است كه در قرآن با صريح‌‌ترين بيان و عبارت در آيه 74 سوره بقره آمده است:
پس [از ديدن اين معجزه‌ي بزرگ نيز] سخت دل شديد كه دلهايتان چون سنگ بلكه سخت‌تر از آن شد. زيرا بسا سنگها مي‌شكافد و آب از آن بيرون مي‌ريزد و بعضي از آنها از ترس خدا فرو مي‌ريزد و خدا از آنچه انجام مي‌دهيد غافل نيست.
تكذيب رسالت انبياء و حتي كشتن پيغمبران الهي از ديگر افعال و ويژگي‌هاي مذموم يهود است كه در آيات متعددي به آنها اشاره شده است.
دنياگرايي و دلبستگي مفرط و شديد به د نيا و مطامع دنيوي و عدم اعتقاد و توجه به سراي آخرت و روز قيات، ديگر ويژگيِ اختصاصي و لاينفك «يهود» شمرده شده است؛ به طوري كه در اين زمينه نوشته‌اند: يهود به جهان پس از مرگ معتقد نيست و پاداش و كيفر را منحصر به زندگي دنيا مي‌داند.
براساس همين عقيده، يهود ثروت و لذائذ جسمي را هدف اساسي در زندگي خود مي‌داند و براي جمع‌آوري ثروت مي‌كوشد. 6
البته يهوديان نه تنها موضوع دنياپرستي و عدم توجه به آخرت را به عنوان اتهام نسبت به خويش قلمداد كرده، بلكه مدعي شده‌‌اند كه سراي آخرت مختص آنهاست. لذا خداوند متعال در پاسخ به آنها در قرآن كريم فرموده است:
بگو اگر سراي آخرت نزد خدا مخصوص شماست نه ساير مردم، اگر راستگو هستيد، پس تقاضاي مرگ كنيد و هرگز آرزوي مرگ نخواهند كرد، زيرا به خاطر كردار بد، عذاب سختي براي خود مهيا كرده‌اند و خداوند بر همه ستمكاران آگاه است. 7
در قرآن كريم همچنين در اين باره آمده است:
يهوديان را از همه مردم، حتي مشركان [كه ايمان به قيامت ندارند] حريص‌تر بر زندگي مادي مي‌يابي، هر يك از آنها دوست دارند هزار سال عمر كنند، در حالي كه طول عمر نمي‌تواند آنان را از عذاب دور سازد و خدا نسبت به آنچه مي‌كنند بيناست. 8
علامه طباطبايي در تفسير اين آيه نوشته است:
دليل روشن بر اين مطلب اين است كه آنها [بني‌اسرائيل] را از همه مردم حريص‌تر بر زندگي دنيا مي‌بيني، با اينكه يگانه حاجب و مانع از توجه به آخرت همين حرص بر دنيا و دلبستگي آن است [...] يعني آنها را از مشركين هم حريص‌تر به دنيا مي‌يابي... آنها هرگز تمناي مرگ نخواهند كرد و سوگند ياد مي‌كنم كه آنها را از تمام مردم حريص‌تر بر اين زندگي پست و دور كننده از آن زندگي پاك و پاكيزه‌ي عالم آخرت مي‌يابي، بلكه مي‌بيني از مشركين هم كه عقيده به قيامت ندارند حريص‌ترند،‌به طوري كه هر كدام دوست مي‌دارند طولاني‌ترين عمر را داشته باشند، با اينكه چنين عمري نمي‌تواند آنها را از عذاب دور سازد، چه اينكه عمر هر چه باشد، بالاخره محدود است و پايان خواهد پذيرفت. 9
در ارتباط با دنياگرايي افراطي يهود، همچنين در تفسير شريف‌الميزان در شرح ‌آيات 211 و 212 سوره بقره آمده است:
مي‌گويد: هان! اين قوم بني اسرائيل در جلو چشم شمايند؛ اينان همان مردمي هستند كه خدا به ايشان كتاب و آئين و پيامبري و سلطنت عطا فرموده و از ارزاق خوب و پاكيزه به آن‌ها روزي داده و بر عالميان برتري بخشيد. از ايشان بپرس كه خدا چه آيات روشني به ايشان داد؟ و در كارشان دقت كن كه آغاز از كجا بود و به كجا انجاميد؟ كلمات را تحريف كردند و از جاي خودش تغيير دادند و در قبال خدا و كتابش اموري را از پيش خود وضع كردند و با اينكه وظايفشان را مي‌دانستند از حدود خودشان تجاوز نمودند، خدا هم به سخت‌‌ترين عقوبتها گرفتارشان كرد. جمعيتشان پراكنده شد؛ آقايي‌شان زوال پذيرفت، خوشبختي و سعادتشان به باد فنا رفت؛ در دنيا به خواري و گدايي افتادند و رسوايي و عذاب آخرتشان بسي‌بالاتر است. 10
امروز نيز يهوديان، دنياگرايي و مطامع دنيوي خود را تحت پوشش به اصطلاح دين (آئين يهود) تفسير، توجيه و تبليغ مي‌كنند، در حالي كه به اعتقاد عالمان و مفسران علوم قرآني، يهود نه تنها به ماوراءالطبيعه و ماوراء حس و اصول وحي و معاد بي‌اعتقاد است، بلكه علت اساسي و منشاء ضلالت و انحراف «يهود»، «ماده‌پرستي» و «حس‌گرايي» بوده است.
مرحوم علامه طباطبايي در اين باره نوشته است:
بني‌اسرائيل معتقد به اصالت ماده بودند. احكام ماده را در مورد خدا نيز اجرا مي‌كردند و گمان مي‌كردند كه خداوند نيز يك موجود مادي است، منتها با اين تفاوت كه او يك موجود قوي است كه بر ماده حكومت مي‌كند، عيناً مانند علل مادي كه برمعلولات مادي حكومت دارند. 11
چنانچه در داستانهايي كه از بني‌اسرائيل در قرآن نقل شده دقت كنيم و اسرار اخلاقي آنهارا كه در آنها منعكس شده است مورد بررسي قرار دهيم، خواهيم ديد كه آنها مردمي غرق در ماديات و دلباخته‌ي لذائذ حسي اين زندگي صوري بوده‌اند، لذا در مقابل حقايق ماوراء حس خضوع نمي‌كردند و جز در برابر لذات و كمالات مادي تسليم نمي‌شدند، امروز هم عيناً همان طورند،؛ همين روحيه است كه عقل و اراده‌ي آنها را تحت انقياد حس و ماده قرار داده، به طوري كه جز آنچه اين دو اجازه مي‌دهند درك نمي‌كنند و اراده نمي‌نمايند. 12
با توجه به ‌آنچه ذكر شد، اين نتيجه به دست مي‌آيد كه: اعتقاد به «اصالت ماده و حس» و تسليم و انقياد عقلي، فكري و اخلاقي در برابر اين دو و بالعكس عدم اعتقاد به باور قلبي نسبت به حقايق ماوراءالطبيعه و ماوراءحس، «عصاره‌ي اصول و فروع يهود است»؛ كه برخي آن را «سيره و سنت يهودي» نامگذاري كرده‌اند.
بنابراين اگر بتوان اين موارد و مجموعه را به عنوان «فرهنگ يهود» يا «فرهنگ بني‌اسرائيلي» خلاصه و تعريف نمود؛ آنگاه ناگزير بايد نظار و شاهد تشييع تابوت فرهنگ و تمدن حاكم بر سرزمين غرب بود. زيرا آنچه امروزه به عنوان معيار، ارزش، اخلاق، فرهنگ و ... بر جوامع غربي حكمراني مي‌كند، دقيقاً منطبق با «سنت و سيره‌ي» مذكور، يعني «فرهنگ يهودي ـ اسرائيلي» است.
امروز عواطف، احساسات و افكار عمومي در غرب تحت سيطره‌ي اين فرهنگ است. تذكر اين موضوع اگر چه بسيار تلخ و ناگوار مي‌نمايد،‌ اما واقعيتي است كه نمود عيني پيدا كرده و بر عرصه‌ي جهاني سايه‌ي شوم خود را گسترده است و خطر آن، جغرافياي فرهنگ و اجتماع در جهان را تهديد مي‌كند.

پي نوشت :

1. آويني، سيد‌محمد، از مقدمه ترجمه كتاب «يهود بين‌الملل».
2. به طوري كه نوشته‌اند: در قرآن كريم 420 آيه درباره‌ي حضرت موسي و 480 آيه درباره‌ي انبياء بني‌اسراييل و برخورد و رفتار اين قوم با پيامبران خود آمده است و 157 آيه و به قولي ديگر 153 آيه اشاره مستقيم به يهود دارد. [رجوع شود به: شمس‌الدين رحماني، جنايت جهاني، به نقل از مرآت‌الآيات يا راهنماي مطالب قرآن: سيدابوالفضل برقعي، و همچنين به: دكتر محمد‌باقر محقق؛ نمونه بينات در شأن نزول آيات، صص 1013 ـ 1011.]
همچنين «نام حضرت موسي بيش از ديگر انبياء الهي در 166 جاي قرآن ذكر شده كه در 36 سوره‌ي قرآن به گوشه‌هايي از داستانهاي آن حضرت به طور اجمال يا تفصيل اشاره شده است.»
[رجوع شود به: علامه سيد‌محمد‌حسين طباطبايي، الميزان، ج 16، ترجمه سيد‌محمد‌باقر موسوي همداني، ناشر، بنياد علمي و فكري طباطبايي با همكاري مركز نشر فرهنگي رجاء، چاپ دوم، تابستان 66، ص 61.]
3. الميزان، ج 1، صص 280 ـ 279.
4. قرآن كريم، سوره اعراف، آيه 138.
5. به آيات 67 تا 72 سوره بقره مراجعه شود.
6. عفيف عبدالفتاح طباره، چهره يهود در قرآن، ص 84.
7. قرآن كريم، سوره بقره،‌آيات 94 و 95.
8. قرآن كريم، سوره بقره،‌آيه 96.
9. الميزان، ج 1، صص 309 ـ 308.
10. الميزان، ج 2، صص 152 ـ 151.
11. الميزان، ج 1، ص 278.
12. همان، ص 280، مصداق بارز اين روحيه و اعقتاد، تقليد و پيروي يهوديان، از سامري و پرستش گوساله‌ي طلايي در زمان حضرت موسي (ع) است.

 
سه شنبه 18 مهر 1391  12:34 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اهل كتاب در قرآن

اهل كتاب در قرآن

عبد‌الحميد صفائي

«اهل كتاب» گر‌چه در بعضي از كشورها چون ايران جزء اقليّت‌ها محسوب مي‌شوند؛ ولي در كشورهاي ديگر مانند كشورهاي اروپايي و آمريكايي جزء اكثريّت به‌حساب مي‌آيند.
انسان‌ها جداي از مسائل ديني و عقيدتي با هر كيش و مذهبي كه باشند داراي پيشينه و آداب و معاشرت اجتماعي، سياسي، اقتصادي و… مي‌باشند، كه بايد آنها را شناخت.
در فضايي كه سخن از روابط و زندگي مسالمت‌آميز بين گروه‌ها و اقليّت و اكثريّت جامعه مطرح است بدون شناخت يكديگر، تحقّق آن مشكل است.
قرآن، كتاب هدايت و زندگي و قانون الهي، گر‌چه كتاب تاريخ و جامعه‌شناسي نيست، در عين‌حال نگاهي نيز به اقوام گذشته‌ي پيش از اسلام و عصر حضور آن و عقايد و افكار آنان دارد.
گاه به معرفي مشركان و بت، خورشيد، ماه و ستاره‌پرستان مي‌پردازد و افكار پوچ آنان را به نقد مي‌كشد، و گاه از فرعون و فرعونيان و سركشان تاريخ، و هلاكت آنان سخن مي‌راند، و زماني چهره‌هاي پيدا و پنهان كفر ـ‌چه در لباس اهل كتاب و غير آن‌ـ و نفاق به تصوير مي‌كشد تا پيروان آخرين و كامل‌ترين دين الهي ـ‌اسلام‌ـ با چشمي باز به انسان‌ها و محيط بنگرند. آينده‌ي خويش را بهتر بسازند يا جامعه‌ي ايده‌آل و مورد‌نظر پيامبر(ص) و اهل‌بيت(ع) به بار آيد.
با بررسي آيات قرآن كريم در‌مي‌يابيم كه از ميان دو گروه يهود و مسيحيّت ـ‌كه به‌طور مسلّم از مصاديق اهل كتابند ـ بيشتر آيات حول معرّفي يهوديان و افكار و عملكرد آنهاست، سپس مسيحيّت و سرانجام در يك آيه فقط يكبار از «مجوس» نام مي‌برد كه از نظر داشتن كتاب آسماني جاي ترديد است. في‌الجمله آن‌چه از آيات بر‌مي‌آيد قدر متيقّن همين سه گروه مصاديق خطاب «يا اهل الكتاب» هستند. اين‌كه چرا آيات قرآن اهتمام فراواني به معرفي بني‌اسرائيل و يهود دارد يا به عبارت ديگر: چرا آياتِ درباره‌ي يهودِ اهل كتاب بيش از دو گروه ديگر است شايد بدين‌جهت باشد كه:
اولاً: خطرناك‌ترين و بدترين دشمن، يهوديان سركش و معاند هستند (همان‌طور كه در صدر اسلام چنين بوده‌اند) تا مسلمانان آنها را بهتر و بيش از پيش بشناسند و لحظه‌اي از توطئه‌ي آنان غافل نباشند.
ثانياً: به‌جهت اين‌كه دنياي مسلمانان پس از پيامبر اسلام(ص) از خيلي جهات شباهت فراواني به آنها دارد؛ لذا روي اين گروه بيشتر تكيه مي‌كند تا آيينه‌ي عبرت حق‌جويان گردد و در برابر خالق متعال تسليم محض باشند و از صفات زشت و عملكرد بد آنان چون پيمان‌شكني، كشتن بزرگان و انبيا، تفرقه‌جويي، كلاه شرعي درست كردن، شرك و… بر‌حذر باشند.
در اين نوشتار پس از طرح سؤالاتي درباره‌ي اهل كتاب و آوردن تعابير گوناگوني كه از آنان در قرآن ياد شده، به اختصار دور‌نمايي از آياتي كه به معرّفي آنان پرداخته، مي‌آوريم. سپس به تفسير و تحليل اجمالي بعضي از آيات و احياناً نقل تاريخي و امور و موضوعاتي كه روشن كننده‌ي مقصود آيات است، مي‌پردازيم.
عمده‌ي مطالبي كه بايد درباره‌ي اهل كتاب بدانيم به شرح ذيل است:
ـ تعريفي از اهل كتاب يا اهل كتاب چه كساني‌اند؟
ـ كتاب و پيشينه‌ي هر كدام؛
ـ شيوه‌ي برخورد قرآن با آنان يا چگونگي تعامل با آنها؛
ـ مشتركات اهل كتاب با مسلمانان (اسلام و اديان ديگر)؛
ـ كفّار كه به اعتباري دو دسته‌اند، اهل كتاب و غير آنان يا كفّار حربي و ذمّي، ديدگاه قرآن درباره‌ي هر كدام چيست؟
ـ موانع راهيابي آنان به دين اسلام؛
ـ مقايسه‌ي عهدين با قرآن؛
ـ حكايت قرآن از كتب اصيل آنها؛
ـ اديان الهي و غير الهي (بشري)؛
ـ حساب سران اهل كتاب با توده و عوام آنها جداست (اهل كتاب قاصر داريم و مقصّر كه حساب هر يك جداست)؛
ـ تحريفات كتب آسماني به وسيله‌ي آنان؛
ـ معرّفي اجمالي از كتب آنها؛
ـ تعداد آيات قرآن كه درباره‌ي اهل كتاب است؛
ـ قرآن و روايات اسلامي با چه تعابيري از آنان ياد مي‌كنند؟ (به نحو عموم، خصوص و اخصّ)؛
ـ نجاست يا طهارت اهل كتاب (مقصود از «نجس» در قرآن آيا نجاست ظاهري است يا باطني؟)؛
ـ مباشرت و ميهماني يا رفت و آمد با اهل كتاب جايز است يا نه؟ در صورت جواز با چه قيد و شرطي، و حدّ و اندازه‌ي آن چيست؟
ـ ازدواج با اهل كتاب؛ ازدواج دائم و موقّت، ازدواج مرد مسلمان با زن كتابي و بالعكس چه حكمي دارد؟‌
ـ «نظر» به اهل كتاب؛
ـ توحيد، نبوّت و معاد از نظر آنان؛
ـ معابد و مناسك اهل كتاب؛
ـ تقسيم و درجه‌بندي قرآن از اهل كتاب؛
ـ آيا واژه‌ي «مشرك و مشركين» به‌طور كلّي شامل آنان نيز مي‌شود يا اين‌كه بايد تفصيل داد كه بعضي از آيات درباره‌ي مشركان خاص و بت‌پرستان است و در بعضي موارد عام است؟ مثلاً آيه‌ي و‌إن أحد من المشركين استجارك فأجِرْه حتي يسمع كلام اللّه… (توبه، 9/6)، شامل اهل كتاب مي‌شود يا نه؟ آيا اين‌كه يهود، «عُزَيْر» را، پسر خدا مي‌دانند و نصاري «مسيح» را، دليل بر مشرك بودن آنها نيست؟
ـ فلسفه و حكم «جزيه»‌گرفتن از اهل كتاب چيست؟ آيا اين حكم شامل همه‌ي آنان مي‌شود يا بعضي از آنها چون كودكان و زنان استثنا شده‌اند؟ چرا در عصر حاضر و بعضي از زمان‌ها جزيه گرفته نمي‌شود؟ آيا بدون پرداخت جزيه باز هم احكام «ذمّي» را دارند يا نه؟‌
ـ حكم اموال، نفوس آنها، غذاهايي كه آماده كرده‌اند، ذبح حيوانات حلال گوشت، دخول در مسجد الحرام و ساير مساجد و… چيست؟
ـ حقوق اقليّت‌ها و از جمله اهل كتاب در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران (اصل 13 و 14 قانون اساسي) چگونه است؟

تعابير قرآني از اهل كتاب

تعابير قرآن از اهل كتاب دوگونه است:

1.عنوان‌هاي عام؛ مانند:

«إنّ الّذين كفروا»، «يا أهل الكتاب»، «من أهل الكتاب»، «إنّ الّذين أوتوا الكتاب»، «الّذين ءاتيناهم الكتاب» و «الّذين أوتوا نصيباً من الكتاب».

2. عنوان‌هاي خاص؛ مانند:

«يا أيّها الّذين هادوا»،«و‌الّذين هادوا»،«يا بني‌إسرائيل»،«اليهود» كه مربوط به قوم يهود است. «النصاري» و «المجوس» كه درباره‌ي مسيحيان و مجوسيان (دست‌كم زرتشتيان جزء مجوس محسوب مي‌شوند) مي‌باشد.
نتيجه‌اي كه از مجموع آيات مي‌توان گرفت چنين است كه:
درباره‌ي يهود و نصاري به روشني از آيات بر‌مي‌آيد كه داراي «كتاب»‌اند؛ چرا كه كتاب هر كدام (تورات و انجيل) را نام مي‌برد؛ ولي در مورد مجوس به صراحت نمي‌توان از آيات استفاده كرد كه داراي كتاب بوده‌اند؛ چون فقط يك‌بار در قرآن اين واژه به اجمال به كار رفته؛ ولي همين قدر بر‌مي‌آيد كه «مشرك» نيستند؛ چرا كه مشركان را در آيه‌ي إنّ الّذين آمنوا و الّذين هادوا و‌الصابئين و النصاري و المجوس و الّذين أشركوا إنّ اللّه يفصل بينهم يوم القيامه (حج، 22/17) جدا آورده و «مجوس» در كنار يهود و نصاري مطرح شده. گر‌چه بعضي هم گفته‌اند «و‌الّذين أشركوا» شامل مجوس هم مي‌شود، پس آنها مشركند.
ناگفته نماند كه درباره‌ي «مجوس» رواياتي داريم كه آنها داراي كتاب و پيامبري بوده‌اند كه در جاي خودش مطرح مي‌كنيم.
امّا تعبير به «اهل ذمه يا ذمّي» ظاهراً در قرآن به‌كار نرفته؛ ولي دو‌بار كلمه‌ي «ذمّه» در قرآن (توبه/8 و10) به‌كار رفته كه به معني عهد و پيمان است (عهد و پيماني كه وفاي به آن لازم است) و هر دو درباره‌ي مشركان پيمان‌شكن است كه آنان در صورت غلبه هيچ‌گونه رعايت خويشاوندي و پيمان نمي‌كنند.
خلاصه، واژه‌ي ذمّه در قرآن ربطي به اهل ذمّه يا اهل كتاب ندارد. در واقع تعبير به «ذمّي» واژه و اصطلاح فقهي است.
ذمّه از نظر فقهي تعهّدي است كه كفّار غير حربي با امام مسلمين با شرايط خاصي مي‌بندند. از جمله شرايط اين است كه آنها با زنان مسلمان ازدواج نكنند، منكرات اسلام را اظهار نكرده و جاسوسي عليه مسلمانان نكنند. آنها با اين پيمان در تعهّد و ذمّه‌ي اسلام قرار مي‌گيرند و مبلغي به‌عنوان جزيه مي‌پردازند (و گاه بنابر مصالحي گرفته نمي‌شود) در عوض به صورت زندگي مسالمت‌آميز همراه با امنيّت و امان در كنار مسلمان بسر مي‌برند.

دور‌نمايي از آيات

آياتي كه درباره‌ي اهل كتاب نازل شده، با محتواهاي گوناگون مشاهده مي‌شود؛ گاه در مقام معرّفي اجمالي آنهاست و گاه از آنان انتقاد مي‌كند و زماني از درخواست‌هاي ناروا و غير‌منطقي، بهانه‌جويي آنان، نحوه‌ي‌ برخورد و تعامل مسلمانان با آنها، مشتركاتي كه با مسلمين دارند، افكار و اعتقادات بي‌اساس و خرافات آنها، مجازات و عاقبت بد آنان، گروه‌هاي مختلف آنها و بيان نعمت‌هاي گوناگون خداوند برايشان، پيامبران و كتب آنان و… سخن مي‌گويد.
ما در اين نوشتار به اختصار دور‌نمايي از پاره‌اي از اين آيات را مي‌آوريم:
ـ بيان نعمت‌ها و امتنان خداوند بر آنها. (بقره/40)
ـ پوشاندن و كتمان حق. (بقره/42)
ـ آنها نيز مأمور به اقامه‌ي نماز و پرداخت زكات و… هستند. (بقره/43؛ بيّنه/5)
ـ دعوت و خواندن مردم به «برّ» (نيكي) و فراموش كردن خودشان. (بقره/44)
ـ گروهي از اهل كتاب (بني‌اسرائيل) عالمانه پس از شنيدن «كلام اللّه» به تحريف آن مي‌پردازند. (بقره/75)
ـ گروهي از آنان «امّي» و بي‌سوادند و گروهي دين‌تراشي مي‌كنند و سپس به خدا مي‌بندند. (بقره/78 ـ 79)
ـ اشاره به برخي از پيمان‌هايي كه با بني‌اسرائيل بسته شده و پيمان شكني اكثر آنها. (بقره/83 ـ 84)
ـ تبعيض بين احكام الهي (ايمان و عمل به بعضي از كتاب و احكام و قوانين كه موافق منافع خودشان مي‌دانند و سرپيچي از برخي ديگر.) (بقره/85)
ـ دلبستگي شديد آنان به زندگاني دنيوي.(بقره/96)
ـ دشمني با ملائكه بويژه جبرئيل و ميكائيل و رسولان الهي.(بقره/97 ـ 98)
ـ پيروي از القاءات شيطاني.(بقره/102)
ـ ناخشنودي آنان از «نزول خير» بر مسلمانان. (بقره/105)
ـ آرزوي بسياري از آنان به «بازگشت مؤمنان به كفر.» (بقره/109)
ـ ادّعاهاي واهي و بي‌اساس داشتن (چون بهشت را دربست از آنِ خود دانستن!) (بقره/111)
ـ بي‌پايه خواندن اهل كتاب يكديگر را (نفي يهود نصاري و نصاري يهود را.) (بقره/113)
ـ يهود و نصاري به هيچ وجه از اسلام و مسلمين راضي نمي‌شوند ـ‌دست از شيطنت و فعاليت خود بر‌نمي‌دارند‌ـ مگر از آنان پيروي كنيد.(بقره/120)
ـ بي‌منطقي آنان و تسليم نشدن در مقابل آيات مختلف الهي.(بقره/145)
ـ شناخت كامل آنان (بويژه يهود) از آخرين پيامبر الهي و كتمان حق.(بقره/146)
ـ اختلاف و مخالفت آنان پس از اتمام حجّت و آگاهي از حق.(آل‌عمران/19)
ـ بهره‌ي كمي از كتاب داشتن.(آل‌عمران/23)
ـ دعوت اهل كتاب به «وحدت كلمه» و اشاره به مشتركات اديان در اصول چون پرستش اللّه و عبوديّت و شرك نورزيدن.(آل‌عمران/64)
ـ توطئه‌ي گروهي از آنان به اين‌كه ابتداي روز ايمان بياوريد و در پايان آن بر‌گرديد. (آل‌عمران/72)
ـ برخي از آنان انسان‌هاي «امين» نيستند (قابل اعتماد در امور مالي و اقتصادي نيستند.) (آل‌عمران/75)
ـ اطاعت مؤمنان از گروهي از آنها به كفر مي‌كشاند. (آل‌عمران/100)
ـ برخي از اهل كتاب مؤمن و بسياري از آنها فاسقند. (آل‌عمران/110)
ـ اهل كتاب همه در يك سطح و برابر نيستند. گروهي از آنان آيات الهي را شبانگاهان تلاوت مي‌كنند و اهل سجودند؛ ايمان به اللّه و روز قيامت دارند؛ آمر به معروف و ناهي از منكرند؛ در خيرات پيشي مي‌گيرند و از صالحان هستند. (آل‌عمران/113 ـ 114)
ـ گروهي از اهل كتاب علاوه بر ايمان به خدا به كتب آسماني از جمله قرآن نيز ايمان دارند. (آل‌عمران/199)
ـ دستور و وصيّت (الهي) مشترك به اهل كتاب و مسلمين «تقواي الهي» است. (نساء/131)
ـ درخواست اهل كتاب از رسول خدا(ص) براي نازل كردن كتابي از آسمان و از موسي(ع) نشان دادن خداوند به صورت آشكار!(نساء/153)
ـ مسيحيانِ اهل كتاب قائل به «تثليث» (اب، ابن و روح القدس) مي‌باشند و حضرت مسيح را پسر خدا مي‌دانند.(نساء/171)
ـ برخي از اعمال نا‌شايست يهوديان عبارتست از: ظلم؛ مانع از سبيل اللّه شدن؟، گرفتن ربا و خوردن مال مردم به باطل. (نساء/160 ـ 161)
ـ طعام [غير از گوشت‌ها مانند حبوبات و گندم و جو] اهل كتاب براي مسلمانان و طعام مسلمانان براي آنان حلال است.(مائده/5)
ـ از جمله ادّعاهاي واهي يهود و نصاري اين است كه خود را «پسران» و «دوستان» خدا مي‌دانند.(مائده/18)
ـ حكم قصاص مشترك بين تورات و دين اسلام مي‌باشد.(مائده/44 ـ 45)
ـ مؤمنان، يهود و نصاري را به دوستي نگيرند يا سرپرست خود قرار ندهند. (مائده/51 و 57)
ـ اگر اهل كتاب ايمان بياورند و تقوا پيشه گيرند از گناهانشان چشم‌پوشي مي‌شود. (مائده/65)
ـ تا زماني كه اهل كتاب به تورات و انجيل و قرآن [كتب آسماني] عمل نكنند بي‌ارزش و بي‌پايه‌اند.(مائده/68)
ـ كساني كه حضرت مسيح را «اللّه» مي‌پندارند كافرند.(مائده/72)
ـ با آن دسته از اهل كتاب كه ايمان به خدا و قيامت نمي‌آورند و حرام الهي را حرام نمي‌دانند و به دين حق نمي‌گروند، كار‌زار شود تا اين‌كه با حالت ذلّت و تواضع [تسليم در برابر تصميم امام المسلمين] جزيه بپردازند.(توبه/29)
ـ يهود، عزير را و نصاري مسيح را پسر خدا مي‌پندارند.(توبه/30)
ـ جدال (و گفت و گوي) احسن با اهل كتاب به جز ستمگران آنها و تأكيد روي مشتركات (شيوه‌ي گفت‌وگو با اهل كتاب.) (عنكبوت/46)
ـ گروهي از اهل كتاب به قرآن ايمان مي‌آورند.(عنكبوت/47)
ـ اهل كتاب در كنار مشركان .(بيّنه/1)
ـ جايگاه اهل كتاب و مشركان آتش جهنّم است و آنان بدترين مخلوقاتند.(بيّنه/6)
ـ يهوديان مي‌گفتند: دست خدا بسته است «يد‌اللّه مغلوله»!(مائده/64)
ـ هرگاه يهوديان آتش جنگ را شعله‌ور مي‌ساختند خداوند آن را خاموش مي‌ساخت.(مائده/64)
ـ يهوديان به فساد‌كاري مي‌كوشند.(مائده/64)
ـ يهود و مشركان، دشمن‌ترين مردم نسبت به مسلمانند ولي نصاري با محبّت‌ترند. چون در ميان اينان افرادي عالِم و تارك دنيا وجود دارد و متكبّر نيستند.(مائده/82)
ـ جاسوسي يهوديان و اهل تحريف بودن آنها.(مائده/41)

اهل كتاب همه يكسان نيستند

قرآن هيچ‌گاه پيروان مذاهب ديگر و مخالفانِ دينِ حق (اسلام) را به يك چشم نمي‌نگرد. سهم اقليّت‌هاي درستكار و با ايمان را كه در ميان يك اكثريت گمراه بسر مي‌برند فراموش نمي‌كند.
در آيه‌ي 199،سوره‌ي آل‌عمران، پس از آن‌كه از بسياري از اهل كتاب كه به خاطر كتمان آيات خداوند و پيمان‌شكني و طغيان و سركشي آنها در آيات پيش از آن سرزنش مي‌كند، سخن از اقليّتي به‌ميان مي‌آورد كه دعوت پيامبر را اجابت كردند و براي آنها چند صفت ممتاز بيان مي‌كند.
و‌إنّ من أهل الكتاب لمن يؤمن باللّه و ما اُنزل إليكم و ما اُنزل إليهم خاشعين للّه لا‌يشترون بآيات اللّه ثمنا قليلا أولئك لهم أجرهم عند ربّهم إنّ اللّه سريع الحساب. (آل‌عمران،3/ 199)؛ بعضي از اهل كتاب كساني هستند كه به خدا، قرآن و كتب آسماني پيشين ايمان دارند، در برابر خدا خاشعند و آيات الهي را به بهاي ناچيز نمي‌فروشند. هم‌چنين در آيات 113تا 115آل‌عمران، از گروهي (يهودي و نصاري) كه در برابر حق گردن نهاده‌اند، در برابر اكثريت آنها كه عملكرد زشت و فاسد داشته‌اند به نيكي ياد مي‌كند.
ليسوا سواءً من أهل الكتاب أمّة قائمة يتلون آيات اللّه آناء الليل و‌هم يسجدون. يؤمنون باللّه و اليوم الآخر و‌يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يسارعون في الخيرات و أولئك من الصالحين‌. و ما يفعلوا من خير فلن يكفروه و اللّه عليم بالمتّقين. (آل‌عمران/ 113 ـ 115)، اهل كتاب همه يكسان نيستند (در برابر افراد تبه‌كار)، كساني در ميان آنها يافت مي‌شوند كه (به حق و ايمان) قيام مي‌كنند و پيوسته در دل شب آيات خدا را تلاوت مي‌كنند و در برابر عظمت پروردگار به سجده مي‌افتند. به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند و به وظيفه‌ي امر به معروف و نهي از منكر قيام مي‌كنند و در كارهاي نيك بر يكديگر سبقت مي‌گيرند و آنها از صالحانند. و آن‌چه از اعمال نيك انجام مي‌دهند هرگز كفران نخواهد شد (و پاداش شايسته مي‌بينند) و خدا از پرهيزگاران آگاه است.
پس از آن در آيات (نساء/160و 161) يادآور مي‌شود كه، چون يهوديان به خاطر برخي اعمال ناشايست از قسمتي از «طيّبات» الهي محروم شدند، در آيه‌ي بعد گروهي از آنها كه داراي ويژگي‌هاي زيرند حسابشان را از ديگران جدا مي‌كند: لكنّ الراسخون في العلم منهم و‌المؤمنون يؤمنون بما اُنزل إليك و ما اُنزل من قبلك و المقيمين الصلوة و المؤتون الزكاة و المؤمنون باللّه و اليوم الآخر أولئك سنؤتيهم أجراً عظيماَ، (نساء،4/ 162)، گروهي از آنها (يهود) كه در علم و دانش راسخند و به آنچه كه بر پيامبر و انبياي پيشين نازل شد، ايمان دارند و به‌پا‌دارنده‌ي نماز و اهل زكاتند و ايمان به خدا و قيامت دارند، اينان پاداش بزرگي در انتظار آنهاست.
اين مطلب (عدم يكساني اهل كتاب) حتي در ميان يك گروه از آنها نيز مشاهده مي‌شود كه همه در يك سطح نيستند و حساب هر طبقه از طبقه ديگر جداست؛ در آيات (بقره/75 ـ 79) مي‌توان اين برداشت را داشت كه بني‌اسرائيل به چند گروه تقسيم مي‌شوند؛ يك گروه عالمانه دست به تحريف مي‌زنند، گروهي جزي عوام و اميّون هستند و طايفه‌اي كه دين‌سازي مي‌كنند و….
به هر صورت روش قرآن اين است كه هر كس كار خوب انجام دهد ـ‌خواه مسلمان يا كافر، موافق يا مخالف، جزء اكثريت يا اقليّت، از اين نژاد…‌ـ حسابش از بدان جداست؛ لذا در جاهاي مختلف با يك «الاّ» افراد قليل نسبت به جمعيّت كثير را از وعده‌ي عذاب و سرزنش خويش، جدا مي‌سازد.

افكار و اعتقادات پوچ و بي‌اساس آنها

اهل كتاب ـ‌جز عده‌اي محدود‌ـ براي خود امتيازاتي قائل بودند كه كم‌كم جزي اعتقادات آنها در‌آمده بود. قرآن پاره‌اي از آنها را ياد مي‌كند كه ما به برخي از آنها اشاره مي‌كنيم.
از جمله، معتقد بودند، ارتباط خاصي با پروردگار دارند تا آنجا كه خود را «فرزندان خدا» مي‌ناميدند.!
در سوره‌ي مائده، آيه‌ي 18،از زبان يهود و نصاري نقل مي‌كند: نحن أبناء اللّه و أحبّائه، (ما فرزندان خدا و دوستان خاص او هستيم)، لذا يك نوع مصونيّت در برابر مجازات الهي براي خود قائل بودند و مي‌گفتند: گناهكاران ما نيز در قيامت جز چند روزي كيفر نخواهند ديد: قالوا لن تمسّنا النّار إلاّ أياما معدودات. (آل‌عمران، 24/3)
حتي اين امتيازات دروغين و ساختگي را به خدا نسبت مي‌دادند و تدريجاً جزء عقايد آنها گرديد، تا جايي كه در مخالفت با احكام خدا و قانون‌شكني سخت بي‌باك و جسور بودند.1

بهشت مالِ ماست!

از ادعاهاي بي‌اساس و موهوم ديگر آنان اين بوده كه مي‌گفتند: جز ما كسي داخل بهشت نمي‌شود، گويا بهشت را «ملك طلق» خود مي‌دانستند: و‌قالوا لن يدخل الجنّه إلاّ من كان هوداً أو نصاري، تلك أمانيّهم قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين، (بقره،2 / 111)

افسانه‌ي صليب

از جمله اعتقادات مسيحيان مسأله‌ي به دار‌آويخته شدن مسيح(ع) است و اين‌كه او كشته شده. اين مطلب در اناجيل چهار‌گانه (متي، لوقا، مرقص و يوحنا) به‌طور مشروح بيان گرديده، ولي قرآن اين ادّعا را بي‌اساس دانسته مي‌فرمايد: و‌ما قتلوه و‌ما صلبوه و‌لكن شبّه لهم و‌إنّ الّذين اختلفوا فيه لفي شكّ منه ما لهم به من علم إلاّ اتّباع الظن و‌ما قتلوه يقينا. بل رفعه اللّه إليه و‌كان اللّه عزيزاً حكيماً. (نساء،4/157ـ 158)
قرآن تأكيد دارد كه مسيح به دار آويخته نشده است. و اين شايد بدين‌جهت باشد كه عقيده‌ي خرافي مسيحيان در مورد مسيح(ع) (كه وي آمده تا گناهان بشر را باز‌خريد كند) زير سؤال ببرد؛ چون مسأله‌ي كشته‌شدن حضرت عيسي(ع) از مسائل زير‌بنايي آيين آنهاست. آنها وي را به‌عنوان پيامبري كه براي هدايت و تربيت و ارشاد خلق آمده‌‌باشد نمي‌دانند، بلكه او را «فرزند خدا» و «يكي از خدايان سه‌گانه» مي‌دانند كه هدف اصلي از آمدنش به اين جهان فدا‌شدن و باز‌خريد گناهان بشر بوده است. گويند: او آمده تا قرباني گناهان ما شود تا گناهان بشر را بشويد و جهانيان را از مجازات نجات‌‌دهد‌‌اين جاست كه راه نجات خويش را منحصراً در اعتقاد به اين موضوع مي‌دانند!.
به‌همين دليل گاهي مسيحيّت را مذهبِ «نجات» يا «فداء» مي‌نامند و مسيح را «ناجي» يا «فادي» لقب مي‌دهند؛ لذا قرآن هم شديداً مسأله‌ي كشته‌شدن مسيح را نفي مي‌كند تا آنها را از عقيده‌ي خرافي «فداء» باز‌دارد و نجات را در گرو اعمال خويش ببينند نه در پناه‌بردن به «صليب».2

تثليث و اين كه مسيح حقيقتاً پسر خداست

يكي ديگر از اعتقادات موهوم آنها مسأله‌ي تثليث و سه‌گانه‌پرستي است. قرآن از اين موضوع انتقاد مي‌كند و چنين مي‌فرمايد:
يا أهل الكتاب لا‌تغلوا في دينكم و لا‌تقولوا علي اللّه إلاّ الحقّ إنّما المسيح عيسي ابن مريم رسول اللّه و كلمته ألقاها إلي مريم و روح منه فآمنوا باللّه و رسله و‌لا تقولوا ثلاثة انتهوا خيرا لكم إنّما اللّه إله واحد سبحانه أن يكون له ولد له ما في السموات و ما في الأرض و كفي باللّه وكيلا. (نساء/171)
ابتدا مي‌فرمايد: اي اهل كتاب در دينتان غلو و زياده‌روي نكنيد، سپس مي‌افزايد: درباره‌ي خدا جز حق نگوييد و اگر مي‌بينيد كه عيسي(ع) پدر نداشت بدين‌معني نيست كه او فرزند خدا بوده بلكه فقط فرزند مريم است و مانند ساير افراد انسان دوران جنيني داشته و در آغوش مادر پرورش يافته. به هر صورت وقتي تمام صفات بشري در او هست چگونه ممكن است خداوندي ازلي و ابدي باشد در حالي‌كه محكوم قوانين طبيعت و تغييرات جهان ماده است.
خدايي كه مالك آنچه در آسمان‌ها و زمين است و همگي مخلوق اويند و او خالق آنهاست و مسيح نيز يكي از مخلوقات او است. اكنون خدايي كه هيچ مثل و مانند ندارد؛ نه در ذات، نه در صفات و نه فعل چگونه ممكن است نياز به فرزند و عيال و غيره داشته باشد. در ضمن مسيحيان حقيقتاً مسيح را «ابن‌اللّه» مي‌دانند و عجيب اين‌كه معتقدند در عين تثليث، خدا يگانه است. ناگفته نماند، در انجيل‌هاي فعلي اشاره‌اي به مسأله‌ي تثليث نشده، لذا ريشه‌ي آن را در اناجيل مخفي مي‌دانند. بعضي از مورخان معتقدند اين مسأله از حدود قرن سوم به بعد در ميان آنها آشكار گشت و اين بدعتي بود كه بر اثر غلوّ از يك‌سو و آميزش مسيحيان با اقوام ديگر از سوي ديگر، در مسيحيّت واقعي وارد شد. بعضي احتمال مي‌دهند كه اصولاً «تثليث نصاري» از «تالوت هندي» (سه‌گانه پرستي هندوها يعني خدايان سه‌گانه برهما، فيشنو و سيفا) گرفته شده است.3

برتري‌جويي نژادي يهوديان

يكي ديگر از امتيازات موهومي كه يهود براي خود قائل بودند موضوع نژاد‌پرستي است. روحيه‌ي تبعيض‌نژادي كه سرچشمه‌ي بدبختي‌هاي فراوان شده، از دير‌باز در يهود بوده و هنوز نيز ادامه دارد. آنها نه‌تنها در اين جهان براي خود برتري قائلند بلكه معتقدند اين برتري نژادي در آن جهان ـ‌آخرت‌ـ نيز به كمك آنها مي‌شتابد و گنهكارانشان بر‌خلاف افراد ديگر تنها مجازات كوتاه مدت خواهند ديد: و‌قالوا لن تمسّنا النار إلاّ أيّاما معدودات، و همين پندارهاي غلط، آنها را آلوده‌ي انواع جنايات و سيه‌روزي‌ها كرده است.
اگر بنا شود نژاد پرستان دنيا را درجه‌بندي كنيم بي‌شك يهود در رده‌هاي بالا قرار خواهند گرفت چرا كه تمام جناياتي كه براي تشكيل كشوري مستقل به نام «اسرائيل» انجام دادند و مي‌دهند همه ريشه در مسأله نژاد‌پرستي دارد. آنها حتي آيين موسي(ع) را در نژاد خود منحصر مي‌دانند و اگر كسي غير از نژاد يهود بخواهد اين آيين را بپذيرد برايشان خوش‌آيند نيست؛ لذا در ميان اقوام ديگر تبليغ و دعوت به سوي آيين خود نمي‌كنند!.
به هر‌صورت قرآن و اسلام با اين مسأله (نژاد‌پرستي) ـ‌كه شعبه‌اي از شرك است‌ـ شديداً مبارزه كرده و مي‌كند و انسان‌ها را از يك پدر و مادر مي‌داند و برتري و امتيازشان را تنها به پرهيزگاري مي‌داند: إنّ أكرمكم عند‌اللّه أتقاكم.4

دليل و احكام جزيه

كفّار به يك اعتبار به حربي و ذمّي تقسيم مي‌شوند. كفّار حربي كساني هستند كه با مسلمانان سر جنگ دارند و حاضر نيستند به عنوان يك اقليّت در كنار اكثريت مسلمان زندگي مسالمت‌آميز داشته باشند. كفّار ذمّي هم همان اهل كتاب هستند كه با پرداختن جزيه و پذيرش شرايط آن مي‌توانند در كنار مسلمين روابط حسنه و زندگي مسالمت‌آميز داشته باشند. با اهل كتاب مي‌توان پيمان‌هايي بست كه از جمله مسأله‌ي «عقد الذمّه» يا پيمان ذمّه است كه به وسيله امام مسلمين؛ يعني امام معصوم يا عادل، نائب امام، مجتهد عادل و ولي‌فقيه بسته مي‌شود حتي گاه در صورت ضرورت به‌وسيله‌ي سلطان جائر نيز منعقد مي‌شود. اين پيمان مي‌تواند به‌خلاف ساير پيمانها به‌صورت دائمي باشد تا آنها به صورت همزيستي مسالمت‌آميز در كنار مسلمين، جان و مال و ناموس آنها به‌طور نامحدود در امان باشد. دليل آن آيه‌اي است كه مي‌فرمايد:
قاتلوا الّذين لا‌يؤمنون باللّه و لا‌باليوم الآخر و لا‌يحرّمون ما حرّم اللّه و رسوله و لا يدينون دين الحق من الّذين أوتوا الكتاب حتي يعطوا الجزيه عن يد و هم صاغرون، (توبه،9/ 29)
به‌طور خلاصه در اين آيه مي‌فرمايد: با اهل كتابي كه داراي چهار ويژگي ذيل هستند مقاتله كنيد تا زماني كه جزيه دهند.
1. ايمان به اللّه ندارند.
2. اعتقاد به معاد ندارند.
3. حلال خدا را حلال نمي‌دانند و حرام او را نيز حرام نمي‌دانند.
4. دين حق (اسلام) را نمي‌پذيرند .
بعد از دستور جنگ با كساني كه اين چند ويژگي دارند، كساني كه جزيه مي‌پردازند استثناء مي‌كند آنهم «عن يد و هم صاغرون». واژه‌ي «جزيه» كه از ماده‌ي «جزاء» است بدين‌جهت گرفته مي‌شود تا مسلمانان ـ‌والي مسلمين‌ـ متعهّد شوند كسي مزاحم آنها نشود؛ البته به‌شرطي‌كه مخالفت با شرايط عقد ذمه، نكنند.
امّا در مورد دو تعبير «عن يد و هم صاغرون»، تفسيرهاي متفاوتي شده كه تفسير صحيح‌تر و مناسب با روح اسلام اين به‌نظر مي‌رسد كه آنها جزيه را با دست خودشان ـ‌مُنقاداً‌ـ با حالت تسليم و التزام به حكم جزيه، پرداخت كنند.5
از اين آيه مي‌توان استفاده كرد كه اهل كتاب حد‌وسط مسلمين و مشركان قرار دارند. از آن‌جهت كه پيرو يك دين آسماني هستند با مسلمانان شباهت دارند و از جهتي‌كه ايمان آنها آميخته به خرافات و مطالب بي‌اساس است؛ مثل اينكه عُزير مسيح را پسر خدا مي‌دانند، شبيه مشركانند؛ لذا در صورت اين‌كه حاضر شوند به‌عنوان يك اقليّت سالم مذهبي با مسلمانان زندگي خوبي داشته باشند، با شرايط «ذمه» مي‌توانند چنين پيماني با مسلمين داشته باشند.
البته درباره‌ي جزيه و نحوه‌ي پرداخت آن احكامي در كتب فقهي به تفصيل آمده است.

پاره‌اي از كيفرهاي اهل كتاب

هنگامي كه آيات قرآن را مطالعه مي‌كنيم به آياتي بر‌مي‌خوريم كه از مجازات و كيفر اهل كتاب بويژه قوم يهود سخن مي‌گويد. در يك‌جا به‌طور اجمال اشاره به تحريم‌هاي الهي نسبت به يهود شده و مي‌فرمايد:
و‌علي الّذين هادوا حرّمنا ما قصصنا عليك من قبل و‌ما ظلمناهم و‌لكن كانوا أنفسهم يظلمون (نحل، 16/188)
در جاي ديگر موارد تحريم شده را نام مي‌برد، از جمله در اين آيات:
و‌علي الّذين هادوا حرّمنا كلّ ذي ظفر و‌من البقر و‌الغنم حرّمنا عليهم شحومهما إلاّ ما حملت ظهورهما أو‌الحوايا أو ما اختلط بعظم ذلك جزيناهم ببغيهم و‌إنّا لصادقون. (انعام، 6/146)
يعني، و ما يهوديان در حيوان ناخن‌دار [كه سم يكپارچه دارند] را حرام كرديم؛ و از گاو و گوسفند، پيه و چربيشان را بر آنان تحريم كرديم؛ مگر چربي‌هايي كه بر پشت آنها قرار دارد، و يا در دو طرف پهلوها و يا آنها كه با استخوان آميخته است؛ اين را به‌خاطر ستمي كه مي‌كردند به آنها كيفر داديم و ما راست مي‌گوييم.
يا در جاي ديگر مي‌فرمايد: فبظلم من الّذين هادوا حرّمنا عليهم طيّبات اُحلّت لهم و‌بصدّهم عن سبيل اللّه كثيراً. و‌أخذهم الربوا و‌قد نهوا عنه و‌أكلهم أموال الناس بالباطل و‌أعتدنا للكافرين منهم عذاباً أليماً (نساء،4/160ـ 161) يعني؛ برخي از طيّبات و چيزهاي پاكيزه را كه بر آنها حلال بود حرام شد.
يا در مورد محدوديت آنها براي ماهي‌گيري در روز شنبه ـ‌كه هم جنبه امتحان آنها داشته و هم جنبه مجازات‌ـ چنين مي‌فرمايد:
و‌لقد علمتم الّذين اعتدوا منكم في السبت فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين. فجعلناها نكالا لما بين يديها و ما خلفها و موعظة للمتّقين. (بقره/65 ـ 66)
يا سرگرداني چهل‌ساله آنها در بيابان و محروميّت از سرزمين مقدس (مائده/26) و يا….
خلاصه: با دقت در اين آيات و مشابه آنها در‌مي‌يابيم كه تمامي اين تحريم‌ها و محروميّت‌ها كه براي اهل كتاب بويژه قوم بني‌اسرائيل و يهود ذكر شده، آن هم محدوديت‌هايي كه در دين اسلام وجود نداشته و ندارد، جنبه‌ي مجازات و كيفري دارد؛ زيرا در تنگنا قرار گرفتن آنها بخاطر بازتاب عملكرد بد خودشان بوده حال ما به خاطر ستم آنها بوده يا به جهت بازداري مردم از راه‌يابي به راه و دين حق يا ربا‌خواري و خوردن بي‌جهت اموال مردم يا زير پا نهادن پيمان‌هايي كه با خدا بسته بودند يا… كه در واقع به نحوي همه‌ي اينها ظلم و ستم به خودشان بوده، چنان‌كه فرمود: و‌لكن كانوا أنفسهم يظلمون.

نصاري

اين واژه بارها در قرآن تكرار شده و جمع «نصراني» است و به پيروان مسيح(ع) گفته مي‌شود. درباره‌ي نامگذاري آنها به اين اسم احتمالاتي وجود دارد.
1. چون عيسي(ع) در شهر «ناصره» پرورش يافته است.
2. از نام قريه‌اي به اسم «نصران» گرفته شده كه نصاري به آن علاقه‌ي خاصي داشته‌اند.
3. به‌خاطر ياران و ياوران (ناصران)؛ چون مسيح(ع) از آنها ياري طلبيد، گروهي دعوت او را لبيك گفتند. شايد اين احتمال مي‌تواند آيه‌ي (صف/14) باشد: قال عيسي ابن مريم للحواريين من أنصاري إلي اللّه قال الحواريّون نحن أنصار اللّه. واژ‌ه‌ي «مسيح» هم به معناي تدهين شده (تدهين با روغني كه به نحو خاصي تهيه شده) مي‌باشد. نام «عيسي» نيز مشتق از «يسوع» به معناي نجات‌دهنده است. كتاب مقدس آنها مشتمل بر دو بخش است. بخش نخست به نام «عهد عتيق» متضمن تورات (به معناي اخص. اسفار پنج‌گانه) و صحف انبياي بني‌اسرائيل كه مورد قبول يهود نيز هست و بخش دوم به اسم «عهد جديد» مشتمل بر چهار انجيل مورد قبول اغلب كليساها مي‌باشد.
انجيل (Evangile) مشتق از كلمه‌ي يوناني به معناي بشارت (مژده) است و نام كتابي است كه بر‌عيسي(ع) نازل شده است. كليسا براي اينكه دامنه‌ي اختلافات را كوتاه كند از ميان حدود هشتاد انجيل فقط چهار تا را پذيرفت كه عبارتند از: «انجيل متي، مرقس، لوقا و يوحنا» (هر كدام به نام يكي از شاگردان و حواريان حضرت عيسي(ع) است جز انجيل مرقس و يوحنا كه هر دو به وسيله‌ي يك نفر جمع‌آوري شده كه نامش يوحنا، و مرقس لقب اوست).
قرآن هر جا از كتاب حضرت عيسي(ع) ياد مي‌كند، «انجيل» را به صورت مفرد مي‌آورد و نزولش را از طرف خدا معرّفي مي‌كند؛ پس اناجيلي (جمع انجيل) كه ميان مسيحيان متداول است كتب الهي و آسماني نيستند، همان‌طور كه خود آنان نيز منكر آن نيستند و دست‌نوشته‌ي شاگردان يا شاگرد شاگردان آن حضرت مي‌دانند كه مدت‌ها بعد از وي نوشته شده، گر‌چه ادعا دارند كه شاگردان وي آن اناجيل را با الهام الهي نوشته‌اند.

مجوس

مجوس معرب واژه «مگوش» مي‌باشد. در «اوستا» يك‌جا «مگاو» به معني نوكر و چاكر و در زبان پهلوي «مگوسيا» و در ادبيات فارسي «مُغ» تلفّظ گرديده است. مجوس از جمله فرقه‌هايي است كه معتقد به دو‌گانه پرستي‌اند مانند مانويّه. آنها قائل به دوگانگي نور و ظلمتند و «نور» را ازلي و «ظلمت» را حادث مي‌دانند.
وجود وجوه مشترك در آيين مجوس و زرتشتي موجب شده كه آيين اصلاح يافته‌ي زردشتي همان كيش مجوس شناخته شود. به همين جهت بعدها بيشتر مورخان اسلامي و مؤلفان ملل و نحل، مُغان و زرتشتيان را پيرو يك عقيده پنداشته‌اند. اسلام هم بين مجوس‌ها و زردشتيان فرقي قائل نشده و معامله‌ي با آنها را در حكم معامله با اهل كتاب قرار داده است. نويسندگان و مورخان اسلامي نيز غالباً مُغان و گبران را با هم مخلوط كرده‌اند. در قرآن كريم مجوس‌ها در رديف اهل كتاب قرار گرفته‌اند. (كه آيه‌ي آن را جلوتر آورديم و باز ذكر مي‌كنيم.)6
واژه‌ي مجوس، بر‌خلاف دو واژه‌ي يهود و نصاري فقط يك بار در قرآن به‌كار رفته است. بدون اين‌كه از اعتقادات و كتابشان نامي برده شود، به‌طور اجمال و سربسته از آنها ياد مي‌كند؛ لذا از نظر اهل كتاب بودن، مورد ترديد قرار گرفته است.
از طرفي چون آنها در برابر مشركان و در رديف اديان آسماني قرار گرفته‌اند چنين استفاده مي‌شود كه آنها چه بسا داراي دين و پيامبر و كتابي بوده‌اند: إنّ الّذين ءامنوا و‌الّذين هادوا و‌الصابئين و‌النصاري و‌المجوس و‌الّذين أشركوا إنّ اللّه يفصل بينهم يوم القيامه إنّ اللّه علي كلّ شيء شهيد (حج،22/ 17)
در ضمن در مورد صابئين ـ‌كه در چند جاي قرآن از آنان سخن به‌ميان آمده‌ـ نيز آيات به‌طور صريح از آنها ياد نمي‌كند بلكه همين‌قدر روشن است كه آنها پيرو بعضي از مذاهب آسماني بوده‌اند (گر‌چه بعضي از آنها بعداً به انحراف كشيده شده‌اند) بويژه اين‌كه در آيه ميان طايفه‌ي يهود و نصاري قرار گرفته‌اند.
امروزه واژه‌ي «مجوس» به پيروان زردشت گفته مي‌شود يا لااقل پيروان زردشت بخش مهمي از آنان را تشكيل مي‌دهند، گر‌چه تاريخ خود زردشت در ابهام فرو رفته تا آنجا كه بعضي ظهور آن را در قرن يازدهم پيش از ميلاد دانسته‌اند و بعضي در قرن ششم يا هفتم! آنچه معروف است اين مي‌باشد كه وي (زردشت) كتابي به نام «اوستا» داشته كه در سلطه‌ي اسكندر بر ايران از بين رفته است و بعداً در زمان بعضي از پادشاهان ساساني بازنويسي شده است.7
آنچه از عقايد آنها در دست داريم و امروزه بيش از همه شهرت دارد، مسأله‌ي اعتقاد آنها به دو مبدأ خير و شر يا نور و ظلمت است. كه خداي نيكي‌ها و نور را «اهورا مزدا» و خداي شر و ظلمت را «اهريمن» مي‌دانند. به عناصر چهار‌گانه آب، خاك، باد و آتش، بويژه آتش احترام بسياري مي‌گذارند، تا جايي كه آنها را آتش‌پرست مي‌خوانند و هر جا كه هستند آتشكده‌اي نيز وجود دارد.

معابد اهل كتاب

در قرآن چند محل عبادت را نام مي‌برد كه عبارتند از:
صوامع، بِيَع، صلوات و مساجد؛ ولي مشخص نشده اين عبادتگاه‌ها از آن كدام گروه از اهل كتاب يا غير آنهاست: و‌لو‌لا دفع اللّه النّاس بعضهم ببعض لهدّمت صوامع و بِيَع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم اللّه كثيرا…(حج/40).
در تفسير مجمع البيان اقوال مختلف و احياناً ضد يكديگر ذكر شده‌است. در تفسير شبّر چنين آمده: «صوامع» عبادتگاه راهبان، «بيع» كنيسه‌ي مسيحيان، «صلوات» كنيسه‌ي يهود و «مساجد» از آنِ مسلمانان است.
در تفسير الميزان مرحوم علامه طباطبائي چنين مي‌فرمايد:
«صوامع» جمع صومعه است كه نام معبدهايي است براي عبادت عابدان و زاهدان، كه در بالاي كوه‌ها و بيابان‌هاي دور‌دست ساخته مي‌شود و معمولاً بنايي نوك تيز و مخروط بوده است.
واژه‌ي «بِيَع» جمع بيعه نام معبد يهود و نصاري (هر دو) است.
و كلمه‌ي «صلوات» جمع صلوة مي‌باشد كه به معناي مصلاّي يهود است؛ سپس مي‌افزايد كه بعضي از مفسّران گفته‌اند: كلمه‌ي «صلوة» معرب (عربي شده) «صلوثا [صلوتا]‌ي عبراني و به معناي مصلّي است.
امّا «مساجد» جمع مسجد نام معبد مسلمانان مي‌باشد.

توطئه و زشت‌كاري‌هاي يهود8

از ميان آياتي كه درباره‌ي اهل كتاب است، بخش بزرگي از آن‌ها درباره‌ي كارهاي زشت و توطئه‌هاي يهوديان است. آيات فراواني از عملكرد و عمل زشت آنان ياد مي‌كند كه ما در اينجا به بخشي از آن آيات مي‌پردازيم.
و‌قالت طائفة من أهل الكتاب آمنوا بالّذي اُنزل علي الّذين آمنوا وجه النهار و‌اكفروا آخره لعلّهم يرجعون. (آل‌عمران/72) اين آيه درباره‌ي يهوديان مي‌فرمايد: آنها براي متزلزل ساختن ايمان مسلمانان از هر وسيله‌اي استفاده مي‌كردند، از جمله نقشه‌هاي آنها اين بوده كه گروهي از آنها به يكديگر مي‌گفتند: بياييد به آنچه بر مسلمانان نازل شده در آغاز روز ايمان بياوريم و در پايان روز برگرديم. (فاصله‌ي ايمان و كفر شما كوتاه باشد).
اين توطئه در افراد ضعيف النفس مسلّماً اثر قابل ملاحظه‌اي خواهد داشت؛ بويژه اين‌كه اين عده از ميان دانشمندان يهود بودند كه همه مي‌دانستند آنها نسبت به‌‌كتب‌‌آسماني و نشانه‌هاي آخرين پيامبر آشنايي كامل دارند. بهر‌صورت اين ايمان‌‌و‌‌كفر كه با فاصله‌ي كم صورت مي‌گرفت لااقل پايه‌هاي اعتقاد تازه مسلمانان را متزلزل مي‌ساخت؛ لذا اميدوار به اين طرح خود بودند و جمله‌ي «لعلّهم يرجعون» نشانه‌ي همين اميدواري آنهاست. سرانجام خداوند اين نقشه‌ي پليد و مخفيانه‌ي آنها‌‌را‌‌فاش مي‌ساخت تا درس عبرتي براي مؤمنان باشد و هم وسيله‌ي راهيابي مخالفان.

اختلاف بينداز و حكومت كن!

يكي ديگر از نقشه‌هاي تخريبي يهود طرح اختلاف‌افكني بوده و هست. در‌صدر اسلام بازيگران آنها به فكر افتادند كه آتش اختلاف و نفاق كهنه را دامن بزنند. آنها مي‌خواستند جنگ‌هاي صد‌و‌بيست‌ساله‌ي «اوسيان» و «خزرجيان» را كه در سايه‌ي ايمان و اسلام و برادري و برابري از بين رفته بود، تجديد كنند تا از اين راه جنگ و نزاع داخلي در ميان مسلمين راه افتد و از درون صدمه ببينند. اين فتنه (و مانند آن) نيز با هوشياري پيامبر از طريق وحي، با موعظه‌ي دو طرف نقش بر آب شد. آيه‌ي يا أيّها الّذين آمنوا إن تطيعوا فريقا من الّذين أوتوا الكتاب يردّوكم بعد إيمانكم كافرين (آل‌عمران/100)، اشاره به همين موضوع دارد.

اعتراض به تغيير قبله

يكي ديگر از اذيّت و آزارهاي اين قوم، اعتراضشان به قبله‌ي مسلمانان بود چه پيش از تغيير و چه بعد از آن.
رسول خدا در تمام «سيزده‌سال» در مكه به سوي بيت‌المقدس نماز مي‌گزارد. پس از مهاجرت نيز در مدينه به همان قبله‌ي يهوديان نماز مي‌گزارد. اين كار در واقع يك نوع همكاري و نزديك كردن دو آيين قديم و جديد به يكديگر بود؛ ولي پيشرفت روز‌افزون دين جديد نشان از اين بود كه سراسر شبه جزيره را فرا‌بگيرد و قدرت و آيين يهود را از بين خواهد ببرد. اين بود كه كار‌شكني آنها آغاز گرديد. از راه‌هاي مختلف، به آزار پيامبر و مسلمين مي‌پرداختند؛ از جمله مسأله‌ي نماز‌گزاردن به سوي بيت‌المقدس. آنها بر سر زبان‌ها انداخته بودند كه اگر محمد(ص) دين مستقل و جديدي عرضه كرده كه ناسخ آيين‌هاي گذشته مي‌باشد چرا قبله‌ مستقلّي ندارد و بر قبله‌ي يهوديان نماز مي‌گزارد؟
اين موضوع براي پيامبر گران آمد؛ لذا نيمه شب‌ها از خانه بيرون مي‌آمد و به آسمان مي‌نگريست. در انتظار نزول وحي بود كه آيه‌ي قد نري تقلّب وجهك في السماء فلنولّينّك قبلة ترضاها (بقره/144)، نازل شد. سرانجام پس از گذشت حدود هفده ماه (يكسال و نيم) از هجرت و ورود حضرت محمد(ص) به مدينه، قبله‌ي مسلمانان در وسط نماز ظهر تغيير مي‌يابد. آنها كه كاري جز اذيّت و متزلزل‌ساختن ايمان مسلمانان نداشتند پس از تغيير قبله نيز اعتراض مي‌كردند: كه چرا از قبله‌ي گذشته رو‌بر‌گرداندند يا عبادات گذشته‌ي مسلمين را زير سؤال مي‌بردند. حتي در دهان «سفيهان» (شايد مشركان باشند) انداختند و منكر نسخ قبله شدند: سيقول السفهاء من النّاس ما ولّيهم عن قبلتهم التي كانوا عليها (بقره/143) و حال اين‌كه مشرق و مغرب از آنِ خداست و مهم اطاعت از فرمان الهي و عبوديّت است. ناگفته نماند كه انگيزه و علت تغيير قبله، غير از اعتراض يهود، مي‌تواند علّت‌هاي ديگري نيز داشته باشد؛ از جمله جنبه‌ي امتحان داشتن؛ يعني با تغيير قبله مؤمنان واقعي از غير واقعي و مدعيان ايمان تميز داده شوند و پيامبر و مؤمنان واقعي اين افراد را خوب بشناسند؛ چرا كه پيروي از فرمان دوّم كه در حالت نماز متوجه مسجد‌الحرام گردند، نشانه‌ي ايمان و اخلاص به آيين جديد بود و هر گونه سرپيچي و توقف نشانه‌ي دو‌دلي و نفاق به شمار مي‌رفت، چنان‌كه خود قرآن مي‌فرمايد:و‌ما جعلنا القبلة التي كنت عليها إلاّ لنعلم من يتّبع الرسول ممّن ينقلب علي عقبيه و إن كانت لكبيرة إلاّ علي الّذين هدي اللّه. (بقره/143)
آري يهود كه كاري جز اذيّت ندارد: لن يضرّوكم إلاّ أذي (آل‌عمران/111)، و اهل جنگ هم نيستند: و‌إن يقاتلوكم يولّوكم الأدبار ثمّ لا‌ينصرون (آل‌عمران/111) دست به چنين توطئه‌هايي مي‌زنند.

تحريف حقايق و كتب آسماني

از جمله كارهاي زشت يهود كه قرآن از آن ياد مي‌كند مسأله‌ي تحريف حقايق و كتب آسماني است كه به دست جمعي از آنان صورت مي‌گرفت: و‌من الّذين هادوا يحرفون الكلم عن مواضعه، (نساء/46)
عوض اين‌كه بگويند «سمعنا و اطعنا» (شنيديم و فرمانبرداريم) مي‌گويند: سمعنا و عصينا، (نساء/46) (ما شنيديم و مخالفت كرديم!) و اين به سخنان كساني مي‌ماند كه به مسخره گويند: از شما گفتن و از ما نشنيدن!؛ لذا به‌دنبال آن آيه از زبان آنها مي‌فرمايد: و‌اسمع غير مسمع،(نساء/46)، (بشنو كه هرگز نشنوي).
اين تحريفات گاه معنوي بوده ـ‌كه تفسير بر‌خلاف معني واقعي مي‌كردند‌ـ و يا تحريف لفظي و گاه بخشي از آيات الهي را مخفي مي‌ساختند؛ يعني آنچه موافق ميلشان بود آشكار و آنچه بر‌خلاف آن بود كتمان مي‌كردند، يا حق را با باطل مي‌آميختند يا تمامي بشارت‌هايي كه قبل از ظهور اسلام مي‌دادند پس از ظهور از ياد بردند و به دست فراموشي سپردند.
همين‌طور از جمله كارهاي يهوديان، پيمان‌شكني، جلوگيري و منع از راه خدا، ربا‌خواري (در حالي كه از آن نهي شده بودند)، خوردن اموال مردم به ناحق و… مي‌باشد كه در آيات گوناگوني از آنها سخن مي‌راند.

نهايت دشمني يهود با اسلام و مسلمين (سرسخت‌ترين دشمنان)

پيامبر(ص) حدود سيزده‌سال در مكه با مشركان مبارزه داشت. هنگامي‌كه وارد مدينه شد علماي يهود با مشركان همدست شده و به دشمني با پيامبر پرداختند تا جايي كه حاضر شدند انصاف و وجدان را فداي احساسات كنند و بگويند: دين شما (كفّار و مشركان) بهتر از دين مسلمانان است. و با هم پيمان بستند با آن حضرت بجنگند تا اين‌كه غزوه‌ي احزاب را بر‌پا كردند؛ لذا در قرآن مي‌خوانيم، دو گروه پيش‌قدم در دشمني با مؤمنان‌اند، يهود و مشركان: لتجدنّ أشدّ النّاس عداوة للّذين ءامنوا اليهود و الّذين أشركوا، (نساء/82)

علّت دشمني يهود با پيامبر

با اين‌كه پيامبر با ورودش به مدينه با يهود قرار‌داد «صلح» امضا كرد و پيامبر هم به عهد خويش وفادار بود؛ ولي اين سؤال پيش مي‌آيد كه چرا آن حضرت با آنان در‌افتاد و آنها را از وطن آواره كرد يا كشت؟
از آيات به‌خوبي بر‌مي‌آيد يهود هر روز كه مي‌ديدند دين جديد و پيامبر قوي‌تر مي‌شود و بر تعداد مسلمانان افزوده مي‌گردد و از طرفي مشركان رو‌به ضعفند، كم‌كم‌‌شروع به پيمان‌شكني و نقض عهد كردند؛ لذا مي‌بينيم پيش از جنگ بدر هيچ‌يك از يهود با پيامبر مخالفت نداشت؛ ولي وقتي جنگ بدر پيش آمد و سران قريش كشته‌‌يا‌‌اسير شدند اولين طايفه‌اي كه از آنها شروع به پيمان‌شكني كرد طايفه‌ي «بني‌‌قينقاع»‌‌بود و پس از جنگ احد طايفه‌ي «بني‌نظير» پيمان‌شكني كردند و پس از غزوه‌ي احزاب نوبت به يهود «بني‌قريظه» مي‌رسد و سرانجام پس از صلح حديبيه «يهود خيبر» عهد و پيمان را زير‌پا مي‌گذارند. ريشه‌ي اين كارها به حسادت يهود بر‌مي‌گردد كه قرآن از آن پرده بر‌مي‌دارد: أم يحسدون النّاس علي ما آتاهم اللّه من فضله فقد آتينا آل‌إبراهيم الكتاب و‌الحكمة و آتيناهم مُلكا عظيما، (نساء/54) آنان نمي‌توانستند ببينند پيامبر خاتم از نسل اسماعيل باشد آن‌هم صاحب «ملك عظيم» چرا كه آرزوي‌‌آنها‌‌اين بود كه پيامبر موعود و آخر الزمان از اولاد يعقوب (اسرائيل) باشد؛ ولي چنين نشد.
لذا آنها حاضر شدند بميرند يا آواره شوند تا عزّت و شوكت دين محمّد(ص) را نبينند و همچنين پيوسته با خدا و دين اسلام مخالفت كنند كه چرا اين نعمت بزرگ نصيب فرزند اسماعيل شده و به او كتاب آسماني و حكمت و مُلك عظيم داده است؟

نجاست يا طهارت اهل كتاب

در بحث‌هاي فقهي در مورد پليدي‌ها و نجاسات سخن‌هاي فراواني گفته مي‌شود كه از جمله‌ي آنها كفّارند. در قرآن يكبار در مورد مشركان تعبير به «نَجَس?» شده: يا أيّها الّذين ءامنوا إنّما المشركون نجس فلا‌يقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا… (توبه/28) كه بايد از چند جهت روشن شود كه:
اولاً: آيا منظور از مشركان فقط بت‌پرستان است يا هر گونه شركي را شامل است كه در اين صورت دامان كفّار حربي و اهل كتاب كه در اعتقاداتشان دچار انحراف شده‌اند نيز مي‌شود.
ثانياً: واژه‌ي «نَجَس?» يعني چه؛ چه تفسيري براي آن ذكر شده؟‌
ثالثاً: آنچه در روايات تحت عناوين نجاست كافر و نيم‌خورده‌ي آنها و مانند آن آمده9، آيا با اين واژه «نَجَس?» ارتباطي دارد يا نه؟‌
اين‌كه آيا به اهل كتاب هم مشرك مي‌گويند تا داخل در حكم آيه شوند يا نه؟ مي‌توان گفت: آري؛ چون بهر‌صورت هر كدام از يهود و نصاري و مجوس به نحوي مشرك محسوب مي‌شوند كه يهود و نصاري عُزير و مسيح را پسر خدا مي‌دانند و مسيحيان قائل به تثليث و مجوس قائل به دو‌گانه پرستي‌اند؛ گر‌چه نزول آيه مربوط به سال نهم هجري و در مورد مشركان قريشِ آن زمان مي‌باشد كه آنها بعد از اين سال حق ورود به مسجد الحرام ندارند.
امّا واژه نَجَس: كلمه نَجَس به معناي قذارت و پليدي مي‌باشد كه بر دو قسم است. يك قسم پليدي حسّي و ظاهري است و ديگري باطني و معنوي.10
به‌طور خلاصه: از نظر فقها و مفسّران اين بر‌مي‌آيد كه عده‌اي از آنها كافر كتابي (ذمّي) را نجس مي‌شمارند و بعضي قائل به نجاست ظاهري نيستند؛ لذا در تصافح و دست‌دادن با آنها يا استفاده از غذاي آنها (به‌غير از ذبيحه و حيواناتي كه بايد ذبح شرعي شوند) اشكالي نمي‌بينند.11
مطلب سوم اين است كه آيا اين واژه‌ي نجس ارتباطي با آنچه در روايات آمده دارد يا نه؟ علامه طباطبائي در ذيل آيه (توبه/28) مي‌فرمايند: در آيه تعليلي وجود دارد كه مي‌فرمايد: چون مشركان نجس هستند حق ورود به مسجد‌الحرام ندارند كه ما از اين در‌مي‌يابيم يك نوع پليدي براي مشركان و نوعي طهارت نزاهت براي مسجد‌‌الحرام اعتبار كرده؛ ولي اين اعتبار هر چه باشد ربطي به مسأله‌ي اجتناب از ملاقات كفار در صورت رطوبت ندارد.12
يعني از آيه نمي‌توان پليدي ظاهري (و اين‌كه پس از تماس دستمان با آنها دستها آب كشيده شود) استفاده كرد بلكه پليدي معنوي استفاده مي‌شود. به‌عبارت ديگر: چون نجس در زبان عرب تنها به معناي نجاست ظاهري استعمال نشده بلكه به پليدي‌ها و دردهاي باطني نيز نجس گفته مي‌شود؛ لذا با اين آيه به تنهايي نمي‌توان نجاست ظاهري مشركان را اثبات كرد.
درباره‌ي «اديان الهي» چند مطلب ديگر مطرح است:
1.ايده‌ي «وحدت اديان»؛
2.ازدواج با اهل كتاب؛
3.غذا و طعام اهل كتاب اعمّ از حيوانات حلال گوشت كه ذبح شرعي نشده‌اند و حبوبات و غلاّت و غيره؛
4. شيوه‌ي برخورد و تعامل با اهل كتاب؛

ايده‌ي وحدت اديان

جاي ترديد نيست كه اديان الهي كه قرآن از آنها ياد مي‌كند و همين‌طور انبياي الهي ـ‌چه صاحبان كتاب و شريعت مستقل چه غير آن‌ـ همگي دنبال يك چيز بوده‌اند و آن دعوت همه انسانها به سوي خالق هستي و اللّه؛ و همچنين آنها داراي مشتركاتي بوده‌اند.
اگر منظور از وحدت اديان اين باشد كه چارچوب كلّي اديان آسماني يكي است و همه‌ي آنها يك اصول مشتركي دارند (مثل اين‌كه گفته مي‌شود دين اسلام چارچوب اصلي آن را حضرت ابراهيم(ع) عرضه كرده: ملّة أبيكم إبراهيم) كه اين جاي بحث نيست، چرا كه همگان قبول دارند.
امّا اگر منظور از آن اين است كه ادياني كه فعلاً مطرح هستند همه در يك سطح‌اند يا همه حقند، اين حرف درستي نيست؛ چرا كه با توجه به مطالبي كه در گذشته درباره‌ي اعتقادات اهل كتاب آورديم، نمي‌شود كه هم اسلام حق باشد و هم مسيحيّت، هم اسلام و هم يهوديّت. آيا توحيد از نظر قرآن با عقيده‌ي به تثليث از نظر اناجيل سازگاري دارد؟
اعتقاد به جسم بودن خدا يا عُزير و مسيح را خدا دانستن يا پسر او معرّفي كردن، صد‌در‌صد با آيات قرآن مخالف است؛ چرا كه خدا از نظر قرآن هيچ مثل و مانندي ندارد بلكه «صمد» است و بي‌نياز: و‌لم يكن له كفواً احد. خدا خالقِ همه هستي است؛ خالق آسمانها و زمين و هر آنچه ميان آن دو است؛ قدير و مقتدر است كه هيچ‌گونه نقص و ضعفي در او راه ندارد تا محتاج فرزند و غير خودش باشد.
طبق اين نظر وحدت اديان بي‌معني است؛ زيرا نتيجه‌ي آن اين است كه هم قرآن درست است كه مثلاً مي‌گويد: خدا يكي است و هم اناجيل كه مي‌گويند: خدا سه تاست و هم سخن تورات كه مي‌گويد: خدا در بهشت مي‌خرامد و در اثر كُشتي با يعقوب شكست خورد!؛ هم اسلام صد‌در‌صد حق است و هم اديان ديگر؛ بدين‌جهت وحدت اديان طبق اين تفسير صحيح نمي‌باشد.

طعام و ازدواج

در سوره‌ي مائده چنين مي‌فرمايد: اليوم اُحلّ لكم الطّيبات و طعام الّذين اُوتوا الكتاب حلّ لكم و طعامكم حلّ لهم و المحصنات من المؤمنات و المحصنات من الّذين اُوتوا الكتاب من قبلكم إذا أتيتموهن أجورهنّ محصنين غير مسافحين و لا‌متّخذي أخدان و من يكفر بالإيمان فقد حبط عمله و هو في الآخرة من الخاسرين. (مائده،5/5)
در اين آيه از چند مطلب سخن مي‌گويد از جمله:
1. غذا و طعام؛ آيا اين طعام اهل كتاب كه براي مسلمانان حلال است شامل ذبيحه ـ‌كه شرايط خاص دارد چون مسلمان بودن ذبح كننده و نام خدا بردن هنگام ذبح… هم مي‌شود يا منظور فقط حبوبات مثل گندم است؟
2. مسأله‌ي ميهماني كردن آنها و مهمان شدن.
3. ازدواج با آنها؛ آيا ازدواج موقت را مي‌گويد يا اعمّ از دائم و موقت؟
4.هشدار مؤمنان از رابطه‌ي نامشروع داشتن و دوست پنهاني گرفتن.
به نظر اكثريت قاطع مفسّران و فقهاي شيعه مقصود از طعام الّذين اُوتوا الكتاب حلّ لكم، غير از گوشت‌ها است. روايات متعدّدي از اهل‌بيت‌(ع) نيز رسيده كه مي‌گويند: منظور از «طعام» در آيه غير از ذبيحه‌هاي آنهاست؛ مثلاً فرموده‌اند: حبوبات و ميوه‌هاي آنهاست.
البته بيشتر مفسّران و علماي اهل سنّت بر اين باورند كه طعام در آيه، هر طعامي را شامل مي‌شود ـ‌خواه گوشت حيواناتي باشد كه به دست آنها ذبح شده يا غير آن. (تفسير نمونه ذيل آيه)
علامه طباطبائي(ره)‌ در ذيل آيه مي‌فرمايند:
همان‌گونه كه اهل لغت (چون لسان العرب و خليل و ابن‌اثير) گفته‌اند، طعام به معناي گندم و ساير حبوبات است. اهل حجاز وقتي طعام را بدون قيد مي‌آورند منظورشان گندم است يا گفته شده در كلام فصيح عرب طعام فقط گندم است. بعلاوه اين‌كه، روايات، طعام در آيه‌ي شريفه را به معناي گندم و ساير حبوبات گرفته‌اند؛ بنابراين حليّت طعام آنها شامل آن غذاهايي كه يا اصلاً تذكيه‌پذير نيستند (مانند خوك) يا تزكيه‌پذيرند ولي آنها ذبح شرعي نكرده‌اند نمي‌شود؛ چون خداوند اين محرّمات را در چهار آيه‌ي سوره‌ي بقره/173، مائده/3، انعام/145 و نحل/115 رجس و فسق و اثم مي‌نامد.
اين آيه در واقع ناظر به رفع محدوديت‌هايي است كه سابقاً درباره‌ي معاشرت با اهل كتاب مطرح بوده؛ لذا مي‌فرمايد: «غذاي شما هم براي آنها حلال است.» پس ميهماني كردن آنها نيز مانعي ندارد، چون اين آيه زماني نازل شده كه اسلام بر‌شبه‌جزيره‌ي عربستان مسلّط شده بود و موجوديّت خود را در سراسر شبه جزيره اثبات كرده بود، به‌طوري كه دشمنان اسلام از شكست مأيوس بودند. اينجا بود كه آيه محدوديّت رفت‌و‌آمد و ميهماني كردن آنها يا ميهمان شدن نزد آنان و همين‌طور زن‌گرفتن (طبق شرايط هر كدام) را برطرف كرد. روشن است حكومتي مي‌تواند چنين توسعه‌اي به اَتباع خود بدهد كه بر اوضاع محيط كاملاً مسلّط گردد و بيمي از دشمن نداشته باشد. (تفسير نمونه ذيل آيه)
امّا درباره‌ي ازدواج، ابتدا بايد توجه داشت كه مقصود از ازدواج اهل كتاب فقط زن‌گرفتن از آنهاست نه زن‌دادن؛ پس زنان مسلمان به‌هيچ‌وجه حق ازدواج با مردان آنها ندارند.
آيه‌ي مورد نظر (مائده/5) مي‌فرمايد: همان‌طور كه زنان پاكدامن و عفيف مسلمان را مي‌تواند نيز بگيريد همچنين زنان پاكدامن اهل كتاب نيز براي شما حلال است؛ البته به‌شرطي كه مهر آنها را بپردازيد و از طريق ازدواج شرعي باشد نه به‌صورت زناي آشكار و نه به صورت دوست پنهاني گرفتن.
آيه صراحت ندارد كه اين ازدواجِ با اهل كتاب آيا ازدواج دائم است يا موقت يا اعم از آن دو؟
اين‌جاست كه نظر مفسّران و فقهاي اسلام متفاوت است. دانشمندان اهل سنّت فرقي ميان اين دو نوع ازدواج نمي‌گذارند و معتقدند آيه تعميم دارد؛ ولي در ميان شيعه جمعي معتقدند كه آيه فقط ازدواج موقت را بيان مي‌كند و براي اين نظر شواهدي ذكر كرده‌اند.

روش‌هاي گفت‌و‌گو با اهل كتاب

قرآن درباره‌ي شيوه‌ي گفت‌و‌گو و دعوت اهل كتاب و غير مسلمانان به حق، روش‌ها و مطالبي بيان مي‌فرمايد كه ما در ذيل چند آيه مطرح مي‌كنيم. گاه مي‌فرمايد:
قل يا أهل الكتاب تعالوا إلي كلمة سواء بيننا و‌بينكم ألاّ نعبد إلاّ اللّه و‌لا نشرك به شيئا و‌لا‌يتّخذ بعضنا بعضا أربابا من دون اللّه فأن تولّوا فقولوا اشهدوا بأنّا مسلمون، (آل‌عمران/64)
اين آيه داراي نكات و پيام‌هايي است كه برخي از آنها عبارتند از:
1. خطاب و مخاطبِ آيه عموم اهل كتابند نه گروهي خاص از آنان.
2. تعبير به «كلمه» مي‌رساند كه اجتماع بر‌معناي كلمه است؛ يعني عمل كردن مقصود است و مي‌فهماند كه تمام آنها (اهل كتاب) اعتراف و‌اذعان بر‌اين مطلب دارند و در نشر و گسترش اين «كلمه‌ي سواءِ» متّفقند.
3. اولاً: «كلمة سواء بيننا و بينكم» كلمه‌ي توحيد است؛ يعني اي اهل كتاب بياييد كلمه‌ي توحيد را گرفته و در نشر و عمل به آن كمك حال يكديگر باشيم.
ثانياً: اين دعوت به توحيد، توحيد عملي ـ‌‌شرك پرستش غير خداوند‌ـ است نه فقط اعتقاد به وحدت و يكتايي خداوند .
4.جمله‌ي «لا‌نعبد الاّ اللّه» نفي عبادت غير خدا و نفي شريك در عبادت است نه اثبات پرستش خدا؛ چون قرآن اثبات وجود خداوند و حقيقت آن را مفروغ‌عنه و امر مسلّم گرفته.
5. يكي از مراحل دعوت، دعوت به مشتركات است و قرآن مي‌تواند محورِ آن باشد؛ زيرا هم تاريخ انبيا را دارد و هم از دستبرد تحريف به‌دور بوده است.
6. از آيه اين برداشت را مي‌كنيم كه اگر به تمام اهداف، دست نمي‌يابيم از تلاش براي رسيدن به برخي از اهداف باز‌نمانيم. (ما لا‌يدرك كلّه لا‌يترك كلّه)
7. دعوت به توحيد و حق لازم است، خواه با استدلال و خواه با نفرين و مباهله (كه در آيات ديگر مطرح است) و خواه از طريق دعوت به مشتركات (مانند همين آيه).
8. يگانه‌‌پرستي و بيزاري از شرك از مشركات تمام اديان آسماني است.
9. در تبليغ و دعوت ديگران، به عقايد صحيح و عواطف پاك طرف مقابل احترام بگذاريم.
10. هر مبلّغ و دعوت‌كننده بايد سرپيچي و اعراض طرف مقابل را پيش‌بيني كند تا خود را ضد ضربه نمايد (فان تولّوا فتولوا…).13
قرآن پس از آن كه مسيحيان را دعوت به استدلال منطقي كرد و هم‌چنين در آيات قبل و بعدِ آيه‌ي مورد بحث (آل‌عمران/64) سخن از احتجاج اسلام با آنها به‌ميان مي‌آورد و در آيه‌ي (آل‌عمران/62)، آنها را به «مباهله» دعوت مي‌كند؛ ولي حاضر به مباهله نشدند؛ سپس شروع به استدلال ديگر مي‌كند.
در آيات ديگر سخن از دعوت آنها به سوي اسلام (با تمام خصوصياتش) بود ولي در آيه‌ي مورد ‌نظر سخن از مشتركات بين اسلام و اهل كتاب است.
قرآن با اين شيو‌ه‌ي استدلال به ما مي‌آموزد كه اگر كساني حاضر نبودند در تمام اهدافِ شما با شماها همكاري كنند از تلاش باز‌نايستيد و بكوشيد لااقل از طريق «وحدت هدف» همكاري آنها را جلب كنيد و آن را مقدمه و پايه‌اي براي پيشبرد اهداف مقدّستان قرار دهيد.
اين آيه منادي وحدت و اتحاد است. همه كساني كه داراي پيشينه‌ي كتاب الهي‌اند مخاطب ساخته و مي‌فرمايد: شماها كه معتقديد «تثليث» منافات با «توحيد» ندارد حتي به «وحدت در تثليث» (1=3) قائليد و همين‌طور يهوديان كه در عين فرزند خواندن «عُزير» و سخنان شرك‌آميز گفتن، مدّعي توحيدند و چه بسا مجوس كه قائل به دو‌گانگي‌اند، بياييد دست‌به‌دست هم داده و اين اصل مشترك بين همه‌ي اديان (توحيد) را بدون هيچ‌گونه پيرايه و آلودگي زنده كنيم و از تحليل‌هاي نابجا و غير‌معقول دست بكشيم تا به توحيد ناب نائل شويم.
در پايان خطاب به مؤمنان مي‌كند كه اگر آنها پس از اين دعوت منطقي به سوي نقطه‌ي مشترك (توحيد)، باز روي‌گردان شدند بايد به آنها بگوييد: «گواه باشيد كه ما تسليم حقيم و شما نه» به عبارت ديگر: بدانيد چه كساني حق‌جو و چه كساني لجوج و بي‌منطق؛ لذا از جمله‌ي: اشهدوا بأنّا مسلمون، مي‌فهميم كه آنان بايد بدانند سرپيچي و كناره‌گيري شما از حق در روح مؤمنان كم‌ترين اثري نخواهد گذاشت بلكه پيوسته به راه خود كه راه اسلام و تسليم در برابر حق و پرستش اللّه است، ادامه خواهند داد.
در ضمن، نمونه‌ي اين‌گونه دعوت به مشتركات را مي‌توان در نامه‌هايي كه رسول اكرم(ص) به سلاطين و زمام‌داران فرستاده بود، مشاهده كرد كه در آن نامه‌ها استشهاد به همين آيه‌ي مورد نظر و دعوت به توحيد مدّ‌نظر بوده؛ مانند نامه به «مقوقس» فرمانرواي مصر و «قيصر» روم. (تفسير نمونه ذيل آيه)
در آيه‌ي ديگر مسلمانان را مخاطب ساخته و مي‌فرمايد: و‌لا تجادلوا أهل الكتاب إلاّ بالّتي هي أحسن إلاّ الّذين ظلموا منهم و‌قولوا ءامنّا بالّذي اُنزل إلينا و‌ما اُنزل إليكم و إلهنا و إلهكم واحد و نحن له مسلمون. (عنكبوت، 29/46)
اين آيه نيز سخن از نحوه‌ي گفت‌و‌گو و دعوت اهل كتاب به حق است؛ چرا كه آنها با همه‌ي انحرافاتي كه دارند حداقل بخشي از دستورات انبيا و كتب آسماني را شنيده‌اند و بر‌خلاف بت‌پرستانِ لجوج و جاهل، آمادگي بيشتري براي گفت‌و‌گوي منطقي دارند؛ لذا در اين آيه مسأله‌ي مجادله و بحث و گف ‌و‌گو با آنها به نحو ملايم‌تر به‌ميان آورده‌است.
تعبير «الّتي هي احسن»، تعبير بسيار جامعي است كه تمام روش‌هاي صحيح و مناسب مباحثه را شامل مي‌شود. چه در الفاظ، چه در محتواي سخن، چه در آهنگ گفتار و چه در حركات ديگرِ همراه آن. بنابر‌اين مفهوم اين جمله آن است كه الفاظ شما مؤدبانه، لحن سخن دوستانه، محتواي آن مستدلّ، آهنگ صدا خالي از فرياد و جنجال و هر گونه خشونت و هتك احترام، هم‌چنين حركات دست و چشم و ابرو كه معمولاً مكمّل بيان انسان هستند، همه بايد در همين شيوه و روش انجام گيرد.14
همه‌ي اين‌ها به خاطر اين است كه هدف از جِدال و بحث، برتري‌جويي و شرمنده‌ساختن طرف مقابل نيست، بل مقصود تأثير كلام و نفوذ سخن در اعماق جانِ طرف است و بهترين راه براي رسيدن به اين هدف همين شيوه‌ي قرآني است. سپس آيه گروهي از آنها را استثنا مي‌كند. آن كساني كه از «جدال احسن» برداشت ضعف و زبوني مسلمين را مي‌كنند يا موجب جرأت و جسارت و غرور آنها مي‌گردد، از اين برخورد خوب حسابشان جداست.
آن كساني كه بر خود و ديگران ستم روا داشته‌اند و آيات الهي را كتمان كردند. همان‌هايي كه به انحراف گراييدند و مسيح و عُزير را «ابن‌اللّه» خواندند. آناني كه به جاي بحث منطقي دست به توطئه و شمشير زدند و….
سر‌انجام در پايان آيه يكي از مصاديق روشن «جدال احسن» را بيان كرده و مي‌فرمايد: به همه آنچه كه از سوي خداي واحد نازل شده ايمان بياوريد و تعصب‌ّها را كنار گذاشته و تسليم محض در برابر اللّه و معبود مشترك، باشيد كه خداي ما و شما خداي واحد است.
آيه‌ي ديگري كه مي‌توان در اين باب مطرح كرد اين آيه‌ي شريفه است كه مي‌فرمايد: و‌لا تسبّوا الّذين يدعون من دون اللّه فيسبّوا اللّه عدوا بغير علم كذلك زيّنا لكلّ امّة عملهم ثمّ إلي ربّهم مرجعهم فينبّئهم بما كانوا يعملون. (انعام/108)
(به معبود) كساني كه غير خدا را مي‌خوانند دشنام ندهيد، مبادا آنها (نيز) از روي (ظلم و) جهل، خدا را دشنام دهند. اين چنين براي هر امّتي عملشان را زينت داديم. سپس بازگشت همه‌ي آنان به سوي پروردگارشان است و آنها را از آن‌چه عمل مي‌كردند آگاه مي‌سازد (و پاداش و كيفر مي‌دهد).
به‌نظر مي‌رسد الّذين يدعون من دون اللّه، دامنه‌ي گسترده‌اي داشته باشد و همه‌ي كساني كه اعتقادات و مقدسات خاصي دارند، شامل شود، چه بت‌پرستان مشرك و چه اهل كتاب و غير آنان.
از اين آيه مي‌توان فهميد، اسلامي كه دين صبر و منطق و ادب است با دشنام كه نشانه‌ي نداشتن آنهاست سازگار نيست. در تبليغات و دعوت غير مسلمان به حق، شيوه‌ي سبّ و فحش و ناسزا شيوه‌ايست نادرست. دشنام به مقدسات و عقايد آنها كاري غير‌منطقي است؛ چرا كه آنها نيز مانند ما نسبت به مقدسات خويش احترام قائلند. البته مسأله‌ي برائت از مشركان و نفرين و مباهله با كفّار ـ‌كه در زمان رسول خدا(ص) مطرح شده بود‌ـ مسأله‌اي غير از دشنام و بد‌گويي به مقدسات و خود آنهاست.
يا در آيه ديگر چنين مي‌خوانيم: و‌لا‌‌تستوي الحسنة و‌لا السيئة إدفع بالّتي هي أحسن فإذا الّذي بينك و‌بينه عداوة كأنّه ولي حميم. (فصّلت، 41/34)
اين آيه شيوه‌ي برخورد با ديگران را به نحو عموم (همه‌ي كساني كه در انسان بودن شريكند) آموزش مي‌دهد. ابتدا مي‌فرمايد: خوبي و بدي، برابر نيستند ثانياً پاداش نيكي، نيكي و بدي، بدي است كه اين مقابله به مثل و عدالت است؛ ولي گاه بديِ مخالف و دشمن را با نيكي و خوبي پاسخ دادن موجب مي‌شود كه «دشمني» به «دوستي» آن هم دوستي و رابطه‌ي گرم تبديل شود؛ البته ـ‌با توجه به آيات ديگر قرآن‌ـ اين حكم محدود به كساني است كه اميد به هدايت و راهيابي آنها هست يا دشمنان قسم‌خورده و لجوج و توطئه‌گر… نيستند.
آري، خوش‌زباني و برخورد خوب و كاربرد شمشير زبان در دعوت مخالفان به حق شيوه‌اي پسنديده است كه به مراتب كار‌ساز‌تر از زبانِ شمشير و بد‌زباني و ناسزا‌گويي است.

پاورقيها:

1. مكارم شيرازي و همكاران، تفسير نمونه ذيل آيات ياد شده .
2.همان، 4/199 ـ 201.
3. همان/255.
4.همان، 1/324‌، 349 و 358.
5. در تفسيرهاي ديگر در مورد «عن يد و هم صاغرون» اقوالي ذكر شده كه صحيح به نظر نمي‌رسد، جهت اطلاع از اين اقوال، به تفسير مجمع البيان و تفاسير اهل سنّت مراجعه شود.
6. شهرستاني، ملل و نحل، 1/361 ـ 366.
7. ر. ك: تفاسير الميزان و نمونه.
8. در اين بخش علاوه بر كتب تفسيري از كتاب‌هاي فروغ ابديت (جعفر سبحاني) و تاريخ مجاهدات پيامبر (عباس صفائي حائري قمي‌ ) نيز استفاده شده است.
9. شيخ حرّ عاملي، وسايل الشيعه، 1/3، ابواب الأستار؛ و باب 11 ابواب نواقض وضو،و ج 2، باب نجات الكافر و لو ذمّيا و لو ناصبيّاً.
10.راغب، المفردات، ماده «نجس».
11. طبرسي، مجمع البيان، ذيل آيه.
12.علامه طباطبائي، الميزان/9، ذيل آيه.
13. به تفاسير الميزان و نور مراجعه شود.
14. تفسير نمونه ذيل آيه شريفه.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:34 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : افتراءات النصاري في ضوء القرآن الكريم

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : مسيحيان پاکدل در عصر پيامبر اسلام (ص)

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : بررسی تطبیقی انجیل برنابا و اناجیل چهارگانه و ارزیابی آنها با قرآن (در زمینه نبوت)

دریافت فایل pdf

 

 

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:34 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : نقدهايى بر مسيحيت از علامه بلاغى

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : نقدى بر شناخت مفسران قرآن كريم از آيين تعميد مسيحيان

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : مسیحیان در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:35 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها