0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

علّامه طباطبائى و آموزه گناه نخستين!

علّامه طباطبائى و آموزه گناه نخستين!

مصطفى آزاديان‌
چكيده‌

نوشتار حاضر به بررسى يكى از عقايد مهم در آيين مسيحيت مى‌پردازد. بدين منظور، ابتدا نظريه گناه نخستين را مورد كاوش قرار داده، آن‌گاه از منظر علامه طباطيائى‌رحمه الله به نقد و بررسى آن مى‌پردازد.
اعتقاد به گناه اوليه و ذاتى، از اعتقادات مهم و اساسى مسيحيان به شمار مى‌آيد. مطابق اين اعتقاد، نژاد انسانى وارث گناه آدم است و انسان‌ها نه به خاطر بدى اعمال خودشان، بلكه تنها بدين دليل كه از تبار آدم‌اند، ذاتاً گناه‌كار به دنيا مى‌آيند. اهميت اين آموزه تا آن‌جا است كه بدون آن، كفاره بودن مسيح و اين تصور كه او «آدم بعدى»1 است، نامعقول جلوه مى‌كند.2
مقصود از گناه ذاتى آن است كه انسان‌ها «بدون ترس از خدا، بدون تكيه بر او و با ميل شهوانى متولد مى‌شوند.»3 از اين‌رو، ما انسان‌ها «در شهوات پست غرق شده‌ايم، از نيكى و صلاح متنفريم، متمايل به شرارت‌ها هستيم و هيچ عمل صالحى را در خودمان نمى‌توانيم انجام دهيم يا درباره آن فكر كنيم. ما با گذر عمر، پندار، گفتار و رفتار پليد به وجود مى‌آوريم، همان‌طور كه درخت فاسد ميوه فاسد مى‌آورد. بنابراين، ما با طبيعت خود تحت غضب خدا و در معرض مجازات عادلانه قرار داريم.»4

منشأ گناه

در پاسخ به اين پرسش كه اه چگونه وارد جهان شده است، پاسخ‌هاى گوناگونى داده شده كه با پاسخ كتاب مقدس تفاوت دارند.5 از ديدگاه كتاب مقدس، گناه آدم، جهان را گرفتار گناه كرد6 و منشأ آن، تمايل به بى‌نياز شدن از خدا و عبور از حد و مرزهايى است كه خدا براى او و حوا قرار داده بود.7 در واقع، گناه بر اثر استفاده نادرست از اختيار، كه لازمه شخصيت انسانى است، پديد آمد؛ زيرا تنها با قدرت اختيار مى‌توان اعمال اخلاقى را انتخاب نمود و سيرت انسانى را سامان بخشيد.
هنگامى كه خداوند اراده واقعاً آزاد را به انسان عطا كرد، امكان شكست نيز با آن به وجود آمد، بدون چنين امكانى نه آزادى واقعى ممكن بود و نه شخصيت واقعى.8 بنابراين، تنها پاسخ قانع‌كننده به پرسش فوق، اين است كه سقوط با اراده آزاد و به سبب عصيان بر عليه خدا صورت گرفت، انسان علايق فطرى به زيبايى، دانش و خوراك داشت و شيطان با آگاهى از آن‌ها، آدم را فريب داد و او نيز با ميل خود اطاعت كرد.

مراحل شكل‌گيرى گناه نخستين‌

خداوند انسان را به قواى عقل و اراده زينت بخشيد و اين امر موجب شد تا او را بيازمايد؛ زيرا بر سر دو راهى قرار گرفتن و ميان خود و خدا گرفتار آمدن، براى پيشرفت و بازسازى شخصيت اخلاقى و الهى او ضرورت داشت. آدم به خدا تمايل داشت ولى مى‌توانست بر خلاف آن تصميم بگيرد و تمايل او به خدا وقتى تأييد مى‌شد كه در مرحله عمل آن را اتخاذ نمايد. يك آزمايش لازم بود تا اندازه دلبستگى انسان به خدا مشخص گردد، از اين‌رو، خدا آدم را از خوردن ميوه درخت معرفت نيك و بد منع كرد.9
پس از صدور حكم، شيطان (مار) ابتدا در فكر حوا در مورد نيكويى خدا ترديد ايجاد كرد و پرسيد: «آيا خدا حقيقتاً گفته است كه از همه درختان باغ نخوريد؟»10 حوا در پاسخ گفت: خدا اجازه داده كه از ميوه تمام درختان بخوريم جز درختى كه در وسط باغ قرار دارد؛ زيرا با خوردن ميوه آن مرگ به سراغمان خواهد آمد.11 شيطان صحيح بودن فرمان خدا را انكار كرد و گفت: «هر آينه نخواهيد مرد، بلكه خدا مى‌داند در روزى كه از آن بخوريد چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نيك و بد خواهيد بود.»12 حوا سخنان شيطان را پذيرفت واز ميوه آن درخت خورد و به شوهر خود نيز داد. پس زن به سبب فريب خوردن از شيطان سقوط كرد13 و آدم به خاطر علاقه به حوا و اطاعت از او مرتكب گناه شد.14 بنابراين، شيطان با استفاده از تمايلات جسمانى و شخصى آدم و حوا، آن دو را فريب داد و وادارشان نمود از شجره ممنوعه تناول كنند و به دانشى كه به آن‌ها تعلق نداشت، طمع بورزند. بدين صورت، گناه نخستين شكل گرفت؛ گناهى كه عبارت بود از ترجيح دادن تمايلات شخصى بر تمايلات خداوند.

آثار گناه نخستين‌

مسيحيان معتقدند گناه آدم همه انسان‌ها را دچار گناه كرد و به سبب آن طهارت و معصوميت اولى از بين رفت و صورت الهى كدر گشت، به گونه‌اى كه همه با ذاتى شرير و گناه‌آلود متولد شده،15 برده گناه هستند و مرگ و بى‌نظمى وارد جهان شده است.16
جان كالوين، گناه نخستين را سبب تباه شدن موهبت‌هاى طبيعى و فوق طبيعى مى‌داند. از نظر او موهبت‌هاى طبيعى، سلامت ذهن، صافى قلب، عقل و اراده هستند كه بعد از گناه ضعيف و ناتوان شده‌اند. از اين‌رو، هرچند ما بخشى از درك و تشخيص را همراه اراده حفظ كرده‌ايم ولى آن‌ها سالم و كامل نيستند. عقل كاملاً از بين نرفته، اما به اندازه‌اى ناتوان گرديده است كه جز زشتى و تباهى نمى‌شناسد، اراده نيز در بند اميال فاسد و غير معقول گرفتار آمده است؛ به گونه‌اى كه نمى‌تواند مشتاق امور خير و نيك باشد.
به اعتقاد او، گناه، انسان را از موهبت‌هاى فوق طبيعى كاملاً محروم ساخت، در حالى كه اين دسته از موهبت‌ها، يعنى ايمان و صداقت، براى نيل به زندگى آسمانى و حيات جاودانى بايستگى و ضرورت دارند.17
توماس آكويناس (1274- 1224) نيز درباره گناه ذاتى و انتقال آن مى‌گويد: گناهى كه با آن زاده شده‌ايم بر ما سه اثر بر جاى مى‌گذارد: «نخست، روح ما را آلوده مى‌سازد. ما تمايلى فطرى به گريز از خداوند داريم و مى‌كوشيم تا خودمان را به شيوه‌هاى خلاف عقل و قانون الهى ارضا و اقناع كنيم... . دوم، ما اسير شيطان زاده شده‌ايم؛ يعنى علاوه بر آن‌كه خودمان تمايلى فطرى به كردار و پندار ناشايست داريم، شيطان هم مى‌تواند قوياً در ما نفوذ كند، و سرانجام آن‌كه، گناه ما (هم گناه جبلى‌مان و هم گناهانى كه خود مرتكب شده‌ايم) در خور كيفر است؛ زيرا گناه، تخطّى از فرمان خداوند به [عدالت‌] است.» در واقع، ابتلاى به گناه، روى گرداندن از خداوند است، و روى گرداندن از خداوند اهانتى عميق به ساحت قدسى خداوند است، و تنها «حكم» در خور آن، كيفر ابدى است، يا به بيان ساده‌تر، كيفر ابدى، دينى است كه ما بايد به دليل گناهانمان، به خداوند بپردازيم.18 و آرمينيوس، حالت انسان را در قبل و بعد از سقوط اين‌گونه توصيف مى‌كند: «انسان در وضع ابتدايى وقتى از دست‌هاى خالق خويش درآمد، آن‌چنان از دانش، پاكى و قدرت برخوردار بود كه طبق حكمى كه يافته بود مى‌توانست خوبى حقيقت را بداند، تشخيص دهد، ملاحظه كند، اراده كند و انجام دهد. با اين وجود، بدون يارى فيض خدا، هيچ‌يك از اين اعمال را نمى‌توانست به جا آورد. اما انسان در حالت سقوط كرده و منحط خود نه قادر است بينديشد و اراده كند و نه آنچه را كه واقعاً خوب است انجام دهد، لازم است نخست تولد تازه يافته و در فكر، احساسات و اراده و تمام توانايى‌هاى خويش به وسيله خدا در مسيح توسط روح‌القدس احيا شود تا بتواند به حق قادر شود آنچه را كه واقعاً خوب است درك كند، تشخيص دهد، ملاحظه نمايد و اراده كند و انجام دهد.»19
از مجموع مطالب پيش گفته نتيجه مى‌شود، كه گناه به طور كلى دو نوع پيامد داشت:

الف. فساد و آلودگى آدميان‌

نتيجه اين نوع پيامد، بيزارى و جدايى از خدا، از هم‌نوع و نيز از خود است.20 انسان تا هنگامى كه در گناه قرار دارد، بين خود و خدا شكافى عميق مى‌بيند؛ خدا نيكو و عادل است و او پر از گناه و ظلمت، «... خدا نور است و هيچ ظلمت در وى نيست اگر گوييم كه با وى شراكت داريم، در حالى كه در ظلمت سلوك مى‌نماييم، دروغ مى‌گوييم و به راستى عمل نمى‌كنيم.»21 جدايى از خدا، كه مهم‌ترين اثر گناه است، نه تنها در كتاب مقدس به آن اشاره شده است، بلكه توسط تجربه انسانى نيز تصديق مى‌گردد. انسان‌ها معمولاً در درون خود تجربه كرده‌اند كه گناه آن‌ها را از خدا جدا ساخته است و بدين سبب، احساس تنهايى و نااميدى و ترس مى‌كنند.22
و اما از آنجا كه حقيقت گناه تقدم بخشيدن خويشتن بر خدا و ناديده گرفتن فرمان الهى است، اين امر سبب مى‌شود كه انسان‌ها دوست داشته باشند در همه جا و همه وقت ديگران از آن‌ها تبعيت كنند و تمام تلاش خود را صرف به خدمت گرفتن آن‌ها مى‌كنند. از اين‌رو، درگيرى و نزاع با ديگران رخ مى‌نمايد. در حالى كه، مطابق فرمان خدا همه موظفيم ابتدا به او و سپس به همسايه محبت نماييم.
بنابراين، اگر انسان تنها همين روحيه خودپسندى را به روحيه از خودگذشتگى مبدل سازد، بسيارى از نزاع‌ها به پايان مى‌رسد و صلح و آرامش جهان را فرمى‌گيرد. از خودگذشتگى همان چيزى است كه خدا آن را محبت مى‌نامد و اين تغيير و دگرگونى بنيادين تنها با فيض خدا و عمل رهايى‌بخش مسيح ممكن مى‌نمايد.23

ب. كيفر و مجازات آدميان‌

خداوند دادگر به منظور اجراى عدالت، كسانى كه قانون و حكم او را نقض كنند دچار رنج و عذاب مى‌گرداند. آثارى كه بر گناه مترتب است، همه در قلمرو مجازات گناه قرار مى‌گيرند، اما مجازات كامل در آينده به اجرا در خواهد آمد.
مرگ، از نظر كتاب مقدس مجازات گناه به حساب مى‌آيد؛ «هم‌چنان كه به وساطت يك آدم گناه داخل جهان گرديد و به گناه، موت و به اين‌گونه موت بر همه مردم طارى گشت، از آنجا كه همه گناه كردند.»24 و مرگ بر سه‌گونه است: مرگ جسمانى، مرگ روحانى و مرگ ابدى؛ مرگ جسمانى، همان جدا شدن روح از بدن است كه براى مسيحيان مجازات به شمار نمى‌آيد؛ زيرا مسيح آن را به عنوان مجازات بر خود گرفت.25 با اين مرگ، بدن مسيحيان به خواب مى‌رود و در انتظار رستاخيز مردگان به سر مى‌برد و روحشان به حضور عيسى مسيح مى‌رود.26 مرگ روحانى، جدا شدن روح از خدا است كه به واسطه آن، انسان حضور خدا و معرفت و اشتياق به او را از دست داد. به همين سبب، نياز به تولدى دوباره دارد.27 و مرگ ابدى، در واقع نتيجه و تكميل مرگ روحانى است كه عبارت مى‌باشد از جدايى ابدى از خدا همراه پشيمانى و مجازات واقعى.28

عدالت الهى و پيامد گناه‌

با توجه به مطالبى كه گذشت، اين سؤال پيش مى‌آيد كه چگونه ممكن است خداى عادل، گناه آدم و پيامدهاى آن را به حساب ما، كه در آن هيچ نقشى نداشتيم، بگذارد؟
مسيحيان در پاسخ به اين پرسش نظريه‌هاى مختلفى مطرح كرده‌اند؛ مانند نظريه آرمينيوس، نظريه واقع‌گرايانه، نظريه نمايندگى، نظريه شخصيت گروهى و نظريه‌هاى فراوان ديگر كه ما در اين‌جا تنها به توضيح سه نمونه از آن‌ها مى‌پردازيم:
1. نظريه نمايندگى: مطابق اين نظريه «آدم نماينده نژاد انسانى است و به همين دليل گناه او به حساب تمام انسان‌ها گذارده مى‌شود.»29 چارلز هورن در اين‌باره مى‌نويسد: «گناه آدم بنابر واقعيت همبستگى نژاد انسان و نيز بر طبق اصل "نمايندگى"، بر تمام مردم انتقال يافته است.30 آدم نماينده تمام مردم گناه‌كار است و همه به علت گناه آدم از طبيعت گناه‌آلود برخوردارند كه هر نوع گناهى از آن سرچشمه مى‌گيرد.»31
2. نظريه آرمينيوس: مطابق اين ديدگاه، انسان بيمار است و بر اثر خطاى آدم ذاتاً از عدالت اوليه محروم گشته، بدون كمك خدا نمى‌تواند عادل شود. از آنجا كه اين عدم توانايى به بدن و فكر ارتباط دارد و نه به اراده، خداوند «به منظور رعايت عدالت در موقعى كه انسان درك اخلاقى پيدا مى‌كند، قدرت مخصوص روح‌القدس را به او عطا مى‌فرمايد تا تأثير فساد ارثى را از بين ببرد و اطاعت از خدا را در صورتى كه با روح‌القدس همكارى نمايد امكان‌پذير سازد. اين كارى است كه مردم مى‌توانند انجام دهند. تمايل شريرانه در انسان را مى‌توان گناه خواند ولى مستلزم خطا يا مجازات نيست. شك نيست كه بشريت نبايد به خاطر گناه آدم، خطاكار محسوب شود. تنها وقتى انسان دانسته و به طور عمدى به اين تمايلات شريرانه تسليم شود، خدا آن‌ها را گناه محسوب مى‌كند. مقصود اصلى "به اين‌گونه موت بر همه مردم طارى گشت، از آنجا كه همه گناه كردند" (روميان، 12 :5) اين است كه همه به وسيله انجام اعمال گناه‌آلود در نتايج گناه آدم شركت مى‌كنند و ذات گناه‌آلود خود را مى‌پذيرند.»32
3. نظريه شخصيت گروهى: در اين نظريه، «رابطه نزديك فرد با گروهى كه به آن تعلق دارد مورد تأكيد قرار گرفته است. هر فردى مى‌تواند به عنوان نماينده گروه خود عمل نمايد. در اين مورد نمونه‌هايى در عهد عتيق وجود دارد. يك خانواده به خاطر يك عضو آن از بين مى‌رود... . واحد اخلاقى عبارت بود از جامعه نه فرد.»33 و پاسخ‌هاى فراوان ديگر.34

نقد و بررسى‌

علامه طباطبائى ديدگاه مسيحيت درباره گناه نخستين را قابل نقد دانسته، آن را با آيات قرآن كريم در تعارض مى‌بيند. در اين‌جا به بيان ديدگاه ايشان مى‌پردازيم:

1. حضرت آدم‌عليه السلام و گناه نخستين‌

علامه طباطبائى، در پرتو آيات قرآن كريم، معتقد است حضرت آدم‌عليه السلام به دو دليل مرتكب هيچ گناهى نشده است:
1. نهى خدا از نزديك شدن به درخت ممنوع، ارشادى بود نه مولوى؛ زيرا در بهشت صادر شده بود و بهشت جاى تكليف و امر و نهى مولوى نيست. در نهى ارشادى، صلاح حال شخص نهى شده مورد نظر است و نهى‌كننده مى‌خواهد او را به سوى آنچه كه مصلحتش در آن است ارشاد كند و نواهى و اوامرى كه اين چنين باشند نه بر امتثالشان ثوابى مترتب مى‌شود و نه بر مخالفتشان عقابى. دقيقاً مانند امر و نهى‌هايى است كه طرف مشورت ما به ما دارد و يا طبيب به بيمارش دارد كه در آن‌ها تنها رشد و مصلحت طرف مشورت موردنظر است كه در صورت مخالفت شخص با آن‌ها، تنها به مفسده و ضررهايى كه شخص آمر و ناهى در نظر داشت مى‌رسد.35
اما در مورد حضرت آدم، خداوند فرمود: «و قلنا يا آدم اسكن انت و زوجك الجنة و كلا منها رغدا حيث شئتما و لاتقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين.»36 علامه طباطبائى، در تفسير اين آيه و آيات ديگرى كه درباره حضرت آدم‌عليه السلام، فرود آمده، مى‌نويسد: اگرچه ظاهر آيات در بدو نظر دلالت بر اين دارد كه از آدم گناه و معصيت سرزده است، مانند: «فتكونا من الظالمين» و «عصى آدم ربه فغوى»37 و «ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين»،38 ولى پس از دقت در آيات و تدبر در نهى مزبور آشكار مى‌شود كه اين نهى يك نهى مولوى (كه مولا به عنوان يك وظيفه براى بنده خود صادر كرده باشد)، نيست؛ بلكه تنها يك نهى ارشادى است و هدف خداوند آن بود كه آدم‌عليه السلام را به مصالح و منافعى كه در مورد اين تكليف وجود دارد راهنمايى و ارشاد كند. سپس براى اثبات اين مدعا، سه دليل ذكر مى‌كند:
الف. خداوند در سوره بقره و اعراف، لازمه نزديك شدن به شجره ممنوعه را ظلم مى‌داند: «... فتكونا من الظالمين»، اما در سوره طه به جاى كلمه ظلم از واژه «فتشقى» استفاده مى‌كند كه به معناى رنج و سختى مى‌آيد. آن‌گاه خداوند در توضيح مراد خود از رنج و زحمت مى‌فرمايد: «ان لك ان لاتجوع فيها و لا تعرى و انك لا تظمأ فيها و لاتضحى.»39 با اين بيان روشن مى‌شود كه منظور از رنج و شقاء همان زحمات دنيوى است كه لازمه زندگى در زمين است؛ مانند: تشنگى، گرسنگى، برهنگى و امثال آن. بنابراين، چيزى كه باعث شد آن نهى صورت بگيرد، اجتناب از اين امور بوده است و اين نشان مى‌دهد كه آن نهى، يك نهى ارشادى بود و مخالفت با چنين نهيى، معصيت و نافرمانى خدا محسوب نمى‌شود. بدين ترتيب، روشن مى‌شود كه مراد از «ظلم» در آيات فوق، همان ظلم بر نفس است، نه آن ظلم مذمومى كه در باب بندگى و پرستش مطرح است.
ب. اگر نهى مزبور نهى مولوى، و توبه از آن نيز توبه عبودى و بازگشت از مخالفت نهى مولوى بود، ضرورى مى‌نمود آدم‌عليه السلام پس از قبولى توبه‌اش40 دوباره به بهشت برگردد؛ زيرا توبه مقبول، معصيت را معدوم مى‌كند. در نتيجه، با بنده گنهكار تواب، معامله بنده مطيع و فرمانبردار مى‌شود و فعل او نيز در حكم اطاعت قرار مى‌گيرد. اما آدم‌عليه السلام پس از توبه و قبولى آن به بهشت بازنگشت. با اين بيان روشن مى‌شود كه خروج از بهشت بر اثر تناول از درخت ممنوعه، يك اثر تكوينى ضرورى بود؛ مانند تأثير سم در كشتن و آتش در سوزاندن. همچنان‌كه همه موارد تكاليف ارشادى نيز از همين قبيل است.
ج. آيات شريفه: «قلنا اهبطوا منها جميعا فاما يأتينكم منى هدى فمن تبع هداى فلاخوف عليهم و لاهم يحزنون و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون»41 كه خلاصه همه احكام و تشريعاتى است كه خداوند به وسيله انبيا و ملائكه و كتب آسمانى در اين دنيا نازل گردانيده، دلالت مى‌كند كه اولين تشريعى كه در دنياى آدم و فرزندان او واقع شد، پس از فرود آمدن آن‌ها در زمين بوده است. بنابر اين، هنگام مخالفت نهى مزبور و تناول از درخت ممنوع، هنوز نه دينى تشريع شده بود و نه تكليف مولوى در كار بود. با اين حال، گناه مولوى معنا ندارد.42
1. حضرت آدم‌عليه السلام پيامبر بود43 و قرآن كريم ساحت پيامبران را منزّه و نفوس پاكشان را مبرّاى از ارتكاب گناه و فسق مى‌داند. برهان عقلى نيز مؤيد اين نظريه است.44
علامه طباطبائى، در گفتارى مبسوط به موضوع عصمت انبياعليهم السلام پرداخته، با دلايل نقلى و عقلى، آن را در جهات مختلف به اثبات رسانده است.45

2. انسان و گناه ذاتى‌

از ديدگاه مسيحيت، گناه آدم‌عليه السلام طهارت و معصوميت اولى را از بين برد و همه انسان‌ها را دچار گناه ساخت، به گونه‌اى كه همه با ذاتى شرير و گناه‌آلود متولد مى‌شوند.46
علامه طباطبائى، در ردّ اين سخن مى‌گويد: اين گفته مسيحيان كه آدم گناه كرد و گناه لازمه او شد، سخنى ناصواب است؛ زيرا خداوند، آدم‌عليه السلام را بعد از خوردن از آن درخت و بيرون شدن از بهشت، برگزيد و نظر رحمت به او دوخت: «ثم اجتبيه ربه فتاب عليه و هدى»47 و نيز: «فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هوالتواب الرحيم.»48
عقل انسان نيز رويكرد قرآن را تأييد مى‌كند؛ زيرا يكى از شؤون مولا آن است كه براى پابرجا ماندن موضوع تكليف و ضمانت اجرا داشتن آن، در برابر امتثال امر و نهى خود و يا تمرد از آن، ثواب و عقابى قرار دهد. و نيز از شؤون مولويت، بسط دادن عقاب و ثواب به تمام افراد مجرم و مطيع است. هم چنين از شؤون آن، آزاد بودن شخص مولا در دائره مولويت و تصرف آن به هر نحوى كه مى‌خواهد، مى‌باشد. يعنى مولا به دليل آزاد بودن در دائره تصرفاتش مى‌تواند با عفو و آمرزش خود، از خطاى گناهكاران چشم‌پوشى نمايد؛ زيرا عفو و آمرزش نيز مانند عقاب و مؤاخذه، يك نوع تصرف و حكومتى است كه براى شخص مولا محرز است. از سوى ديگر، نيكويى عفو و آمرزش و صدور آن از موالى و صاحبان قدرت از مطالبى است كه فى‌الجمله جاى هيچ‌گونه ترديدى در آن نيست و خردمندان آن را به كار مى‌گيرند.
بنابراين، اين سخن كه «هر خطايى كه از انسان صادر مى‌شود لازم لاينفك او است» توجيه صحيحى ندارد و با فرض ملازمه داشتن گناه با انسان، براى عفو و آمرزش، موضوعى باقى نمى‌ماند. در حالى كه قرآن كريم به موضوع عفو و مغفرت فراوان پرداخته و كتاب مقدس نيز درباره آن ساكت نيست.49 بنابراين، عقيده مسيحيت درباره گناه آدم و آثار آن، عقيده‌اى ناصواب و بدون پايه است و موضوع عفو و آمرزش الهى را براى قرون متمادى و نسبت به كثيرى از انسان‌ها، انكار مى‌كند.
و اما اين سخن كه گناه آدم، ذريه او را گناهكار كرد نيز از حقيقت به دور است؛ زيرا لازمه‌اش آن است كه به طور كلى، گناه هر انسانى گناه ديگران هم شمرده شود و آثار سوء هر گناهى گريبان افراد ديگر را كه آن گناه را مرتكب نشده‌اند بگيرد و اين معنا، هم به لحاظ عقلى و هم به تصريح قرآن مردود است. آرى، در قرآن آمده است كه اگر فردى عمل زشتى را انجام دهد و ديگران به آن راضى باشند، هر چند خودشان مرتكب نشده باشند، مورد مؤاخذه قرار مى‌گيرند، اما اين سخن با مسأله مورد بحث متفاوت است.
ادعاى مسيحيت آن است كه يك انسان خطايى مرتكب شده و خطاى وى، خطاى تمامى ذريه او و اثر سوء آن، گريبان همه اولاد او را تا قيامت بگيرد، چه اين‌كه ذريه‌اش به خطاى او رضايت داده باشند و چه رضايت نداده باشند. قرآن كريم اين سخنان را برنمى‌تابد: «الا تزر وازرة وزر اخرى»50 و «و ان ليس للانسان الا ما سعى.»51 عقل سليم نيز با آن سازگار نيست؛ زيرا مؤاخذه شخص بى‌گناه را، به جرم گناه ديگرى قبيح مى‌شمارد.52

3. گناه و هلاكت ابدى‌

از ديدگاه قرآن كريم، گناهان داراى مراتب مختلفند؛ بعضى كبيره و بعضى صغيره‌اند، پاره‌اى از گناهان قابل آمرزش و پاره‌اى ديگر چون شرك، جز با توبه قابل آمرزش نيستند. برخى از گناهان موجب خلود در آتش و هلاكت ابدى است، اما برخى اين‌گونه نيستند.
از نظر عقل نيز تنظيم نمودن گناهان در يك سطح و تفاوت نداشتن آن‌ها به لحاظ عقوبت، مردود است؛ روشن است كه سيلى زدن به صورت شخص بى‌گناه با قتل تفاوت دارد. خردمندان نيز همواره ميان گناهان و عقوبت آن‌ها تمايز قايل بوده‌اند.
بنابراين، وقتى گناهان مراتب مختلفى داشته باشند، به همان نسبت در مؤاخذه هم با يكديگر تفاوت دارند؛ و هلاكت ابدى تنها براى آن دسته از گناهان است كه از همه بالاتر باشد؛ مانند شرك به خدا. اما خوردن از درخت ممنوع به گونه‌اى كه موجب هلاكت و عقوبت هميشگى باشد و تا حد شرك به خدا برسد، مطلبى است كه نمى‌توان آن را تصديق كرد.53

4. تزاحم رحمت و عدالت خدا

مسيحيان معتقدند گناه عقوبت دارد، حال اگر خداوند آدم و ذريه‌اش را به واسطه گناهشان عقوبت كند با رحمتى كه به خاطر آن، آن‌ها را آفريده است منافات دارد و اگر از آن‌ها درگذرد با عدالتش تهافت دارد؛ زيرا عدالت اقتضا دارد كه مجرم به عقوبت برسد. خداوند براى رفع اين تزاحم، به صورت پسر خود عيسى مسيح تجسم يافت تا بار گناه و عقوبت آن را خود به دوش بكشد و بدين سبب، بر مؤمنان رحمت فرستد.54
علامه طباطبائى، در نقد اين سخنان مى‌نويسد: اين سخنان نشان‌دهنده عقيده مسيحيت درباره خداست. آنان خدا را آفريننده‌اى مى‌دانند كه جهان با تمام اجزاى خود به او مرتبط و منتهى مى‌شود. اما خدايى است كه مانند يك انسان كارهاى جهان را  با اراده و علمى كه نيازمند به ترجيح علمى است انجام مى‌دهد؛ او دقيقاً مانند ما فكر مى‌كند كه فلان كار را بكند و يا نكند و هر يك از اين دو طرف به نظرش ترجيح داشت انجام مى‌دهد. در اين صورت، بايد مصالح و مفاسدى در خارج وجود داشته باشد و خداى متعال افعال خود را پس از تطبيق نمودن با آن‌ها انجام دهد، و لازمه اين سخن آن است كه خداى متعال نيز مانند ما انسان‌ها در تطبيق عمل خود با مصالح و مفاسد احياناً اشتباه مى‌كند و در نتيجه، به خاطر آن اشتباه پشيمان مى‌شود. چنان كه در عهد عتيق آمده است كه خدا از آفرينش فرزندان آدم بر زمين خوشش نيامد. و چه بسا در اين‌كه آيا اين عمل را انجام بدهد يا نه فكرش به جايى نرسد و نتواند مصلحتش را تشخيص دهد. و اى بسا فكر او (به خاطر اشتغال به چيزهاى ديگر) به فلان مسأله متوجه نگشته، درباره آن جاهل باشد! خلاصه آن‌كه مسيحيت، خداى متعال را در افعال و اوصاف مانند بشر تصور كرده است و چنان كه يك انسان با تفكر و انديشه افعال خود را بر مصالح تطبيق مى‌كند محكوم به حكم مصالح بوده، در راه به انجام رسيدن افعال و كوشش خود، گاه راه صحيح را مى‌پيمايد و گاه دچار ضلالت و گمراهى و غفلت و اشتباه مى‌شود، خداى متعال نيز چنين است! و مسلم است كه اگر در ناحيه حق چنين وضعى پيش بيايد، قدرتش مانند علمش محدود مى‌شود و محدوديت، ساير عوارض يك فاعل متفكر و مريد را از قبيل خوشحالى، حزن، پشيمانى، انفعال و امثال آن، به دنبال خواهد داشت. در چنين صورتى آن موجود، جز يك موجود مادى و جسمانى كه تحت قانون حركت و تغيير و استكمال واقع است چيز ديگرى نخواهد بود و چنين موجودى حتماً موجود ممكن و مخلوق است نه واجب الوجود. در كتاب مقدس، فراوان جملاتى يافت مى‌شود كه در آن‌ها جسميت و ساير اوصاف موجود در انسان، به حق تعالى نسبت داده شده است.55
اما قرآن كريم، خداى متعال را از تمامى آن‌ها منزّه ساخته، ساحت مقدسش را از اين‌گونه اوهام و خرافات مبرّا مى‌داند: «سبحان الله عما يصفون.»56 براهين قطعى عقلى نيز خدا را ذاتى كه مستجمع جميع صفات كمال است تشخيص مى‌دهد؛ يعنى اثبات مى‌كند كه خداوند در وجود، قدرت، علم و حيات، مطلق است و امكان هيچ شائبه‌اى از عدم، عجز، جهل و فنا در وجود او راه ندارد. و روشن است كه در چنين صورتى تغييرى در خدا حاصل نخواهد شد و چون تغيير در او راه ندارد، معلوم مى‌شود كه خداى متعال نه جسم است و نه جسمانى؛ زيرا تحول و دگرگونى، جسم و جسمانيات را در برگرفته و آن‌ها را در معرض امكان و احتياج قرار داده است. وقتى خداوند جسم و جسمانى نبود، حالات مختلف و عوارض متنوع ديگر مانند غفلت، سهو، اشتباه، پشيمانى، تحير، تأثر، انفعال، سستى، مغلوبيت و امثال اين‌ها، بر او عارض نخواهد شد.57
آرى، بر انسان متدبّر و بينا لازم است كه گفته قرآن را درباره خداوند در نظر بگيرد و با آنچه كتاب مقدس براى حضرتش اثبات نموده، كه در واقع از اباطيل يونان و خرافات چين و هند سرچشمه مى‌گيرد، مقايسه نمايد تا به درك امتياز برجسته مطالب قرآنى نايل آيد.58

پى نوشت ها

1. Last Adam.
2. Paul Helm, Faith & Understanding, Eerdmans Pulishingco. Edinburgh University Press, 7991, P. 351.
3- جى لسلى دانستن، آيين پروتستان، ترجمه عبدالرحيم سليمانى اردستانى، چ 1، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1381، ص 124 / ص 128.
4- جى لسلى دانستن، آيين پروتستان، ترجمه عبدالرحيم سليمانى اردستانى، چ 1، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1381، ص 124 / ص 128.
5- ر.ك: سارو خاچيكى، اصول مسيحيت، چ دوم، انتشارات حيات ابدى، 1982 م، ص 79- 80.
6- روميان 5:12.
7. W.H. Griffith, Thomas, D. D, The Catholic Faith, London: church book Room Press LT D. 7, Wine office court, Fleet Street, E. C. 4, CBR Press, 2591, p .31.
8- سارو خاچيكى، پيشين، ص 80- 81 / يوحناى دمشقى، المئة مقالة فى الايمان الارثوذكسى، ترجمه به عربى الارشمندريت ادريانوس شكور ق ب، طبعة ثانية، لبنان، منشورات المكتبة البولسية، 1991 م، ص 116.
9- پيدايش، 3:3.
10- پيدايش، 1:3.
11- پيدايش،3: 2-3.
12- پيدايش، 3: 4-5.
13- پيدايش، 3:13.
14- پيدايش، 3: 17.
15- روميان، 5:19.
16- سارو خاچيكى، پيشين، ص 82.
17- جى لسلى دانستن، پيشين، ص 105 - 106.
18- مايكل پترسون و ديگران، عقل و اعتقاد دينى، ترجمه احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، چ اول، تهران، طرح نو، 1376، ص‌469.
19- چارلز هورن، نجات شناسى، ترجمه سارو خاچيكى، چ 1، تهران، انتشارات آفتاب عدالت، 1361، ص 17 / ص 11.
20- چارلز هورن، نجات شناسى، ترجمه سارو خاچيكى، چ 1، تهران، انتشارات آفتاب عدالت، 1361، ص 17 / ص 11.
21- اول يوحنا، 1: 5-6.
22- جان استات، مبانى مسيحيت، ترجمه روبرت آسريان، انتشارات حيات ابدى، ص 67 / ص 71 - 74.
23- جان استات، مبانى مسيحيت، ترجمه روبرت آسريان، انتشارات حيات ابدى، ص 67 / ص 71 - 74.
24- روميان، 5: 12-13.
25- دوم قرنتيان، 5:8 / فيليپيان، 1: 21- 23 / اول تسالونيكيان، 4: 13-14.
26- هنرى تيسين، الهيات مسيحى، ترجمه: ط. ميكائليان، انتشارات حيات ابدى، ص 187.
27- يوحنا، 5: 24 / افسسيان، 2: 5.
28- متى، 25: 41 / تسالونيكيان دوم، 1: 9 / مكاشفه، 14: 11.
29- هنرى تيسين، پيشين، ص 181- 182.
30- ر. ك: روميان، 5: 12به بعد.
31- چارلز هورن، پيشين، ص‌11.
32- هنرى تيسين، پيشين، ص 180 / ص 182.
33- هنرى تيسين، پيشين، ص 180 / ص 182.
34- ر.ك: هنرى تيسين، پيشين، ص 179- 183 / چارلز هورن، پيشين، ص 51- 37.
35- محمدحسين طباطبائى، الميزان فى تفسير القرآن، چ 5، قم، مؤسسه اسماعيليان، 1371، ج 3، ص 293- 292.
36- « و گفتيم: اى آدم، خود و همسرت در اين باغ سكونت گير [يد]؛ و از هر كجاى آن خواهيد فراوان بخوريد؛ و[لى‌] به اين درخت نزديك نشويد، كه از ستمكاران خواهيد بود.» (بقره: 35)
37- « و [اين‌گونه‌] آدم به پروردگار خود عصيان ورزيد و بيراهه رفت.» (طه: 121) .
38- « پروردگارا، ما بر خويشتن ستم كرديم، و اگر بر ما نبخشايى و به ما رحم نكنى، مسلماًاز زيانكاران خواهيم بود.» اعراف: 23.
39- « در حقيقت براى تو در آنجا اين [امتياز] است كه نه گرسنه مى‌شوى و نه برهنه مى‌مانى. و [هم‌] اين‌كه در آن‌جا نه تشنه مى‌گردى و نه آفتاب زده.» (طه: 119-118)
40- يكى از موارد اختلاف ميان قرآن و كتاب مقدس (تورات)، اين است كه در تورات درباره توبه حضرت آدم‌عليه السلام سخنى به ميان نيامده است.
41-« فرموديم: جملگى از آن فرود آييد. پس اگر از جانب من شما را هدايتى رسد، آنان كه هدايتم را پيروى كنند برايشان بيمى نيست و غمگين نخواهند شد. و[لى‌] كسانى كه كفر ورزيدند و نشانه‌هاى ما را دروغ انگاشتند، آنانند كه اهل آتشند؛ و در آن ماندگار خواهند بود.» (بقره: 38 –39)
42- محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 1، ص 135- 137.
43- از موارد اختلافى ميان قرآن و تورات اين است كه در تورات به نبوت حضرت آدم‌عليه السلام اشاره نشده است.
44- محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 3، ص 293.
45- ر.ك به: همان، ج 12، ص 139- 134 / محمدتقى مصباح يزدى، آموزش عقايد، چ 7، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامى، جلد 1و 2، درس‌هاى 24، 25 و 26.
46- روميان، 5:19.
47-« سپس پروردگارش او را برگزيد و بر او ببخشود و [وى را ]هدايت كرد.» (طه: 122)
48-« سپس آدم از پروردگارش كلماتى را دريافت نمود؛ و [خدا ]بر او ببخشود؛آرى، او(ست كه)توبه‌ پذير مهربان ‌است.» (بقره: 37)
49- محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 3، ص 393- 394.
50-« كه هيچ بردارنده‌اى بار گناه ديگرى‌رابرنمى‌دارد.» (نجم: 38)
51-« و اين‌كه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست.» (نجم: 39)
52- محمدحسين طباطبائى، پيشين، ص 293- 294.
53- محمدحسين طباطبائى، پيشين، ص 293- 294.
54. W.G. Topmoelier, "Salvation", In New catholic encyclopedia, V 21, The Catholic university of America, Washington, D. C, 7691, P.599.
55- پيدايش، 6: 5- 7.
56-« خدامنزه است از آنچه در وصف مى‌آورند.» (صافات: 159)
57- علامه طباطبائى، به مناسب پاره‌اى از آيات به بحث درباره خدا و اوصاف او پرداخته است كه براى اطلاع بيش‌تر مى‌توان به تفسير الميزان وكتاب شيعه در اسلام، ص‌129-117مراجعه نمود.
58- محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 3، ص 296- 295.

 
سه شنبه 18 مهر 1391  12:35 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

انجيلِ قرآن

انجيلِ قرآن

علي اسدي
(دانش‌آموخته حوزه علميه و كارشناس ارشد الهيات و معارف اسلامي)
چكيده

اناجيل چهارگانه به عنوان معروف‌ترين بخش عهد جديد، در آغاز آن جاي گرفته‌اند. به رغم پژوهش‌هاي وسيع انجام گرفته درباره تاريخ نگارش، هويّت نويسندگان و درستي و پيوستگي سند آنها، وحدت نظر قاطعي در اين‌باره وجود ندارد. البته، در كنار چالش‌ها و ترديدهاي جدّي و بر اساس برخي قراين و شواهد، حدس و گمان‌هاي نيرومندي نيز مطرح است.
     واژه «انجيل»، دوازده بار در قرآن به شكل مفرد ياد شده است. تصريح بر وحياني بودن آن و به عنوان مجموعه آيات نازل شده بر حضرت عيسي عليه‌السلام، گواهي آن بر حقّانيت تورات، تصديق آن از سوي قرآن، بشارت انجيل درباره بعثت پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و فراگير شدن دعوت او، و تحريف، كتمان و حذف بخشي از آموزه‌هاي آن از مواردي است كه در قرآن ذكر شده است.
     نزول مجموعه‌اي از آيات وحياني به نام انجيل ـ و نه كتاب به معناي شناخته شده آن ـ مورد تأييد و تأكيد قرآن است؛ ولي درباره نگارش آن در زمان حيات مسيح عليه‌السلام به دست و يا املاي وي، نفيا و اثباتا گزارشي ندارد. به رغم وجود انجيل‌هاي فراوان، از جمله اناجيل چهارگانه رسمي در عصر نزول قرآن و پيش از آن، قرآن با كاربرد صيغه مفرد در همه آيات مربوط به آن، بر يكي بودن انجيل نازل شده بر مسيح عليه‌السلام اصرار دارد. نتيجه آنكه وحياني بودن اناجيل موجود از نظر قرآن، به شدت دچار چالش است. البته گفتني است كه تأييد اجمالي اناجيل عصر نزول و بخشي از آموزه‌هاي تحريف ناشده آنها از برخي آيات قرآن برمي‌آيد.

كليدواژه‌ها:

انجيل، تورات، عهد جديد، انجيل مسيح، آموزه‌هاي انجيل، الوهيت.

مقدّمه

بحث درباره انجيل از جهات گوناگون در مطالعات اسلامي حايز اهميت است. قرآن و منابع روايي و تاريخي مسلمانان بارها از انجيل ياد كرده و نقل قول‌هاي فراواني از آن آورده‌اند. بخشي از اين موارد را در اناجيل رسمي چهارگانه و بخشي ديگر را در اناجيل غيررسمي مي‌توان يافت. اما برخي ديگر در هيچ متن معتبر و غيرمعتبر مسيحي به چشم نمي‌خورد. به طور مشخص، قرآن 12 بار با لفظ مفرد از انجيل ياد كرده و آن را كتاب وحياني مسيح عليه‌السلام با آموزه‌هايي از نور و هدايت مي‌خواند. در حالي كه مطالعه تطبيقي قرآن و اناجيل چهارگانه، افزون بر بعضي همانندي‌ها، مواردي از تفاوت و تناقض را نشان مي‌دهد.1 حتي خود اناجيل چهارگانه نيز در مواردي با يكديگر در تناقض و ناهماهنگند. بر اين اساس، هيچ‌يك از اناجيل رسمي چهارگانه نمي‌تواند انجيل حقيقي و نازل شده بر مسيح عليه‌السلام باشد.
     بنابر آنچه گفته شد، پرسش از راه‌يابي تحريف به اناجيل چهارگانه، بجا و تلاش براي ارائه تصويري از انجيل حقيقي و نازل شده بر مسيح عليه‌السلام، هرچند به شكل كلّي و كم‌رنگ، كاري درخور اهتمام و شايان توجه است. كاوش در آيات قرآن و آراء مفسّران مسلمان براي شناخت «انجيلِ قرآن» گامي است هرچند كوتاه در اين مسير. با اين اميد كه ديگراني بيايند و گام‌هاي بلندتري به جلو بردارند.

مفهوم‌شناسي «انجيل»2

در زبان انگليسي معاصر، واژه «Gospel» معادل «انجيل» به كار مي‌رود3 كه اصل آن در انگليسي باستان، «God-Spell» است.4 اين كلمه نيز مركّب از دو واژه
انگلوساكسون «God» و «Spell» و در مجموع، به معناي «كلام الهي»،5 يا «املاي خداوند»6 يا «خبر خوش»7 است. اين واژه  خود برگردانِ واژه يوناني «Evangelion» (اوانگليون) است كه در لاتين، «Evangelium» (اوانجليوم) تلفظ مي‌شود. واژه اخير به زبان‌هاي فرانسوي، آلماني، ايتاليايي و ديگر زبان‌هاي جديد راه يافته است.8 با توجه به اينكه متون نخستين مسيحي به زبان يونانيبوده، بايد گفت: واژه «انجيل» نيز در نهايت از واژه يوناني «اوانگليون» گرفته شده؛ اما راه‌يابي مستقيم يا با واسطه آن به زبان عربي مورد اختلاف است.
     نولدكه (Noldke) بر وام‌گيري از طريق گويش حَبَشي آن، يعني «Wangel» استدلال مي‌كند9 و گروهي نيز احتمال داده‌اند كه بهطور مستقيم، از يوناني يا يكي از زبان‌هاي سرياني، عبري يا سبايي به عربي راه يافته باشد.10 در اين ميان، برخي مفسّران مسلمان در تلاش براي عربي نشان دادن واژه ياد شده، آن را بر وزن افعيل، از ريشه «ن ج ل» دانسته و معاني متفاوتي برايش گفته‌اند.11 اين نظر مقبول واژه‌نگاران عربي نيفتاده است.12 آنها بر دخيل بودن و وام‌گيري آن از زبان عبري، يوناني يا سُرياني تأكيد مي‌ورزند.13 اغلب مفسّران مسلمان نيز «انجيل» را از واژگان دخيل دانسته14 و كساني همچون زمخشري و بيضاوي، عربي خواندن آن را به ديده تحقير نگريسته‌اند.15

انجيل در ادبيات ديني مسيحيان

اعتقاد مسيحيان درباره حقيقت و چيستي انجيل با مفهوم آن در ادبيات اسلامي كاملاً متفاوت است. انجيل به عنوان صورت مكتوب وحي نازل شده بر عيسي عليه‌السلامو به مثابه كتابي آسماني، همانند تورات و قرآن، در الهيّات مسيحي، جايگاهي ندارد. مسيحيان، خود حضرت عيسي عليه‌السلامرا «تجسّم وحي» و عين پيام الهي و نه حامل آن دانسته و انجيلي را كه به عنوان صورت مكتوب وحي، عيسي مسيح آن را نوشته يا بر شاگردانش املا كرده باشد، باور ندارند.16 آنان «انجيل» را به معناي «بشارت» در مورد عيسي عليه‌السلام و رستگاري رهاورد او براي نوع بشر مي‌دانند.17 بيشترين كاربرد اين معنا در سخنان پولس18 آمده است.
    برخي نيز در بيان معناي «انجيل» بر مفهوم «فداء» تكيه كرده‌اند19 كه بر اين اساس، انجيل بدين معناست كه مسيح عليه‌السلام با تحمّلمصايب، مرگ و رستاخيز خود، كفّاره گناه انسان شد؛ اما آنچه اكنون به «اناجيل چهارگانه» معروف است، چهار كتاب نخست از عهد جديد و صرفا نامي است كه از پايان قرن دوم ميلادي به نوشته‌هايي اطلاق شده كه زندگي، معجزات، تعاليم، سيره، سخنان و صعود حضرت عيسي عليه‌السلامرا گزارش كرده است؛20 زيرا اين نوشته‌ها بهترين بشارت‌هايي را كه مي‌توان به انسان داد، دربردارد.21
    شايد اختصاص نام انجيل بر اين چهار كتاب به سبب آن است كه آنها بيش از بخش‌هاي ديگر عهد جديد، به زندگي، سخنان و رفتارهاي عيسي عليه‌السلامپرداخته‌اند. با اين حال، بخش‌هاي ديگري را هم كه حاوي آموزه‌هايي از مسيح عليه‌السلاماست، مي‌توان «انجيل» ناميد؛ چنان‌كه پولس بارها مطالب خود را «انجيل» مي‌خواند و گاه به مجموعه عهد جديد هم انجيل گفته مي‌شود.22 انتشار مجموعه ياد شدهبه زبان‌هاي گوناگون و با عنوان «انجيل»،23 مؤيّد اين معناست. بنابراين، «انجيل» به معناي پيامي است كه كم و بيش در همه اين نوشته‌ها جاري است و نبايد بين معناي اصطلاحي آن و اين متون نوشتاري خلط صورت گيرد. شايان توجه است كه در خود اناجيل و ديگر كتاب‌هاي عهد جديد نيز بارها از انجيل، آن هم فقط به لفظ مفرد، سخن به ميان آمده است، بدون آنكه از آن، اناجيل چهارگانه يا همانند آنها قصد شده باشد.24 افزون بر آن، كليساي قديم نيز بر واحد بودن انجيل تصريح مي‌كرد.25
    نكته شايان توجه ديگر اينكه مسيحيان، نويسندگانِ اناجيل ياد شده و ديگر كتب عهد جديد را پيامبر نمي‌دانند؛ اما بر اين باورند كه همه آنان با الهام و ارشاد الهي دست به نگارش متون ياد شده زده‌اند26 و اين چيزي است كه خود نويسندگان عهد جديد نيز به آن تصريح كرده‌اند؛27 اما اينكه چرا از ميان انبوه اناجيل، نامه‌ها، مكاشفات و كتب مربوط به اعمال حواريان، فقط 27 رساله موجود در عهد جديد با الهام الهي بوده است، دليل قانع‌كننده‌اي ارائه نمي‌دهند. برخي گزينش ياد شده را با راهنمايي روح‌القدس پنداشته‌اند.28
    بر اساس مفهوم مسيحي «انجيل»، مسيحيان آگاه از ديدگاه قرآن درباره حضرت عيسي عليه‌السلام و انجيل، معرفي انجيل به عنوان كتاب آسماني نازل شده بر حضرت عيسي عليه‌السلام و ابلاغ آموزه‌هاي آن به وسيله وي به مردمان عصر خويش را برنمي‌تابند و در صورتي كه مراد قرآن همان انجيل‌هاي چهارگانه باشد، عدم كاربرد لفظ جمع «اناجيل» را بر آن خرده مي‌گيرند. آنان گزارش‌هاي قرآن درباره مسيحيت و انجيل را سطحي و احتمالاً برگرفته از مسيحيان مدينه مي‌پندارند كه فقط با برخي از منابع غير رسمي مسيحيت آشنا بوده‌اند. بر اين اساس، معتقدند: گزارش‌هايي از قبيل آمدن معجزه‌آساي «رطب تازه» براي مريم پس از تولّد حضرت عيسي عليه‌السلام،29 سخن گفتن حضرت  مسيح عليه‌السلام در گهواره30 و زنده شدن پرندگان گلين به دست وي و با قدرت خداوند،31 در كتب معتبر و رسمي ديني مسيحيت وجود ندارد و گاه در اناجيل غير معتبر يافت مي‌شود.32 اين چالش با توجه به وحياني بودن قرآن از يك سو و نگارش اناجيل به دست بشر وتعدد نسخه‌هاي آن همچنين ترديدهاي موجود در تاريخ و محتواي آنها از سوي ديگر، قابل پاسخ‌گويي است.

تاريخ انجيل

دو سه دهه نخست تاريخ مسيحيت و بودن كتابي به نام انجيل و منسوب به حضرت مسيح عليه‌السلام از نظر منابع تاريخي مستقل از متون مسيحي و اسلامي در هاله‌اي از ابهام قرار دارد، به گونه‌اي كه برخي حتي در وجود خود حضرت عيسي عليه‌السلام نيز ترديد كرده‌اند.33 در حالي كه فقدان گزارش‌هاي تاريخي نمي‌تواند دليلي بر فقدان وجود خارجي و تاريخي انجيل باشد و چه بسا جزئيات مربوط به ظهور حضرت عيسي عليه‌السلامو وحي نازل شده بر وي به علل نامعلومي در تاريخ ثبت نشده و يا از بين رفته باشد. البته در برخي اناجيل چهارگانه، از انجيل مسيح عليه‌السلامسخن به ميان آمده است.34
    در سي تا چهل سال نخست ميلادي، تعليم مسيحيت تقريبا فقط به صورت شفاهي و گاه با نامه‌نگاري انجام مي‌گرفت. حواريان آموزه‌هاي حضرت مسيح عليه‌السلام را ضمن مواعظ خويش بيان مي‌كردند و با حوادثي از زندگي آن حضرت، مصوّر مي‌ساختند؛ اما كاستي‌ها و كافي نبودن تعاليم رساله‌ها و روايت‌هاي شفاهي، زمينه انجيل‌نگاري را فراهم ساخت.35 بنابراين، تاريخ نگارش عهد جديد و آنچه امروزه به نام «كتاب مقدّس مسيحيان» خوانده مي‌شود، اغلب به بعد از نيمه نخست قرن اول ميلادي و در حدود بيست تا سي سال پس از صعود حضرت مسيح عليه‌السلامبازمي‌گردد36 كه به وسيله رسولان وي و شاگردان آنها صورت پذيرفت. اين نوشته‌ها در چهار دسته «نامه‌هاي رسولان»، «اعمال رسولان»، «اناجيل چهارگانه» و «مكاشفات» طبقه‌بندي شده‌اند.
     «نامه‌هاي رسولان»، مطالب و آموزه‌هاي رسولاني همچون پولُس، يوحنّا، يعقوب، بَرنابا، يهودا و پطرس است كه براي ابلاغ و ترويج پيام حضرت مسيح عليه‌السلام به افراد، گروه‌ها و مناطق گوناگون نگاشته‌اند. برخي از آنها در مجموعه عهد جديد پذيرفته و برخي ديگر از سوي كليسا، در قرون اوليه تاريخ مسيحيت رد شده‌اند. تاريخ نگارش نامه‌هاي پولس از همه بخش‌هاي عهد جديد قديمي‌تر است.37
    «اعمال رسولان» گزارش فعاليت‌هاي تبشيري حواريان و رسولان است كه به وسيله افرادي همچون لُوقا ثبت شده‌اند. تاريخ زندگي، معجزات، آموزه‌ها، سيره و سخنان حضرت مسيح عليه‌السلام، بخش ديگر عهد جديد است كه از سوي شماري از رسولان و شاگردان آنها نگارش يافته و بر مشاهدات عيني يا شنيده‌هاي مؤلّفان از شاهدان عيني استوار است. اين نوشته‌ها تا نيمه نخست قرن دوم با عنوان «خاطرات رسولان» و از اواخر قرن دوم به نام «اناجيل» شهرت يافت.38
    مسيحيان با اذعان به دريافت نام قريب 50 انجيل از نوع ياد شده، فقط اطلاعات مربوط به 20 مورد از آنها را در دسترس مي‌دانند كه انجيل عبرانيان، انجيل پطرس، انجيل مصريان، انجيل فيليپ، انجيل توما، انجيل يعقوب، انجيل نيكوداموس، انجيل 12 حواري، انجيل يهودا و انجيل مرقيون از جمله آنهاست.39 اناجيل ديگري همچون انجيل كودكي به زبان عربي هم وجود دارد كه معجزات حضرتعيسي عليه‌السلامدر دوران طفوليت را گزارش كرده است.40
    سران كليسا در اواخر قرن دوم ميلادي از ميان نوشته‌هاي متنوّع و انبوهي كه در چهار دسته ياد شده قرار مي‌گرفت، شماري را به سبب سازگاري با تعاليم كليسا و به عنوان كتاب‌هاي قانوني و معتبر41 گزينش كرده و با نام «عهد جديد»، در كنار «عهد قديم» و به عنواندومين بخش كتاب مقدس مسيحيان قرار دادند.42 در سال 382 ميلادي، انجمني از اسقفان، فهرستي حاوي 27 كتاب و نامه را نهايي كردند كه مجدّدا توسط مجمع ترنت (Trent) در فاصله سال‌هاي 7ـ1545 مورد تأييد قرار گرفت.43 مجموعه عهد جديد با چهارانجيل منسوب به متّا، مَرْقُس، لوقا و يوحنّا آغاز مي‌شود. پس از آنها، كتاب «اعمال رسولان» و پس از آن سيزده يا چهارده نامه منسوب به پولس، يك نامه منسوب به يعقوب، دو رساله منسوب به پطرس، سه رساله منسوب به يوحنّا و يك نامه منسوب به يهودا قرار دارند. كتاب «مكاشفه يوحنّا» بخش پاياني اين مجموعه است.
عهد جديد را از لحاظ محتوا، مي‌توان به سه بخش كلي تاريخي، عقيدتي و پيش‌گويي تقسيم كرد.
     اناجيل چهارگانه در كنار «اعمال رسولان» بخش تاريخي عهد جديد را تشكيل داده و عمدتا تاريخ زندگي و فعاليت‌هاي حضرت مسيح عليه‌السلامو حواريان را اندكي تا حدود سال 63 ميلادي گزارش مي‌كنند.44
    بخش عقيدتي عهد جديد را 21 نامه موجود در آن تشكيل مي‌دهد كه اغلب به تبيين عقايد، دفاع از آن و ردّ عقايد ديگر مي‌پردازد. بخش پيش‌گويي درباره حوادث آخرالزمان و آمدن دوباره حضرت مسيح عليه‌السلام، كه در قالب رؤيا و مكاشفه بيان شده است، در كتاب «مكاشفه يوحنّا» قرار دارد.
     مجموعه عهد جديد از نظر آموزه‌هاي اعتقادي و عملي، دوگانه و ناهمگون است؛ بخشي از آن دنباله عهد قديم بوده و بر انسان و فرستاده خدا بودن حضرت مسيح عليه‌السلام و لزوم پاي‌بندي به شريعت حضرت موسي عليه‌السلامتأكيد مي‌كند و بخشي ديگر بر جنبه الوهي آن حضرت و نفي شريعت موسوي تأكيد دارد. اين دو روايت ناهمگون بازتابي از نزاع فكري و عقيدتي پطرس و پولس است.45
    نوشته‌هاي ديگر، كه مورد تأييد كليسا قرار نگرفت، به عنوان «اپوكريفا» يعني نوشته‌هاي مشكوك و غيرمعتبر شناخته مي‌شود كه تعداد بسياري از آنها از بين رفته و شماري نيز هنوز باقي است.46 انجيل برنابا، منسوب به قرين يوسف برنابا، دوست پولس و مرقس، از اين قبيل است كه از قرن چهارم ميلادي به بعد، خواندن آن از سوي كليسا تحريم شد. برخي آن را حلقه گم‌شده بين اسلام و مسيحيت خوانده‌اند. انجيل برنابا به رغم ناسازگاري برخي آموزه‌هاي آن با تعاليمي از اسلام و نيز مسيحيت رسمي، داراي اصول اساسي درستي است و در موارد مهم و قابل توجهي با قرآن سازگاري دارد. يادكرد صريح نام، ويژگي‌ها و بشارت بعثت پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله، نفي الوهيت و بنوّت حضرت مسيح عليه‌السلام، تصريح بر ذبيح بودن حضرت اسماعيل عليه‌السلامـ نه اسحاق عليه‌السلام ـ نفي مصلوب شدن حضرت عيسي عليه‌السلام و كشته شدن يهوداي اسخريوطي به جاي وي از اين قبيل است.

انجيل‌هاي چهارگانه

اناجيل چهارگانه به عنوان معروف‌ترين بخش عهد جديد، در آغاز آن جاي گرفته‌اند. در الهيّات مسيحي، بدون اعتقاد به نزول وحياني انجيل‌هاي ياد شده و ديگر بخش‌هاي عهد جديد بر حضرت عيسي عليه‌السلام، نگارش مجموعه مذكور به دست انسان‌هاي عادي و پس از صعود حضرت مسيح عليه‌السلامپذيرفته شده است.47 اناجيل چهارگانه با توجه به نام مؤلّفان آنها، به انجيل مَتّا، انجيل مَرقُس، انجيل لُوقا و انجيل يوحنّا شهرت يافته‌اند. به رغم پژوهش‌هاي وسيع انجام گرفته درباره تاريخ نگارش، هويّت نويسندگان و درستي و پيوستگي سند آنها، وحدت نظر قاطعي در اين‌باره وجود ندارد. البته در كنار چالش‌ها و ترديدهاي جدّي و بر اساس برخي از قراين و شواهد، حدس و گمان‌هاي نيرومندي نيز مطرح است.48
1. انجيل مَرقُس: مرقس را نه از مصاحبان حضرت عيسي عليه‌السلام، بلكه دوست، همدم و شاگرد پطرس حواري گفته‌اند كه گاه با پولس نيز همسفر مي‌شده و روايت‌هاي خود را از پطرس گرفته است.49 انجيل او را مختصرترين، نگارش آن را به زبان رومي50 و بنابر نظر بيشتر محققان، در بين سال‌هاي 65ـ70 ميلادي و در شهر رم دانسته‌اند.51
2. انجيل مَتّا: مفصّل‌ترين انجيل و منسوب به متّاي حواري است. پيش از آغاز نقّادي‌ها در عصر جديد، قديمي‌ترين انجيل و تاريخ نگارش آن بين سال‌هاي 50ـ60 و گاه 38 ميلادي تصور مي‌شد؛52 اما محققان با استناد به برخي گزارش‌هاي خود آن و نيز تكرار همه مطالب انجيل مرقس در آن، تاريخ تأليف آن را نيز بين سال‌هاي 65 تا 70 ميلادي و پس از انجيل مرقس دانسته‌اند.53 نسخه اصلي آن به زبان عبري بوده و در دست نيست. بعدها به زبان‌هاي ديگر از جمله يوناني ترجمه شد.54 پژوهشگران ضمن به چالش و ترديد كشاندن انتساب آن به متّاي حواري،55 از احتمال نگارش آن به دست فردي ديگر و همنام با وي سخن رانده56 و اغلب، مكان مكتوب شدن آن را «انطاكيه» گفته‌اند.57
3. انجيل لوقا: لوقا حواري نبود، مسيح عليه‌السلام را نديد و نصرانيت را از پولس فرا گرفت. بيشتر مطالب انجيل او را برگرفته از انجيل مرقس و انجيل متّا مي‌دانند.58 سه انجيل ياد شده به سبب اشتراكات فراوان، به «اناجيل همنوا» معروفند.59 بر اساس ديدگاه سنّتي، انجيل مذكور به لوقا، يار و همراه پولس، منسوبند و روايت آنها به نقل از اوست. نگارش آنها را هم بين سال‌هاي 70ـ90 و به احتمال بيشتر، 80ـ85 ميلادي مي‌دانند.60 برخي از حكايات آن از قبيل حوادث دوران كودكي حضرت عيسي عليه‌السلامدر اناجيل ديگر نيامده است.61
4. انجيل يوحَنّا: آخرين انجيل بوده62 و اختلاف در تاريخ نگارش آن، بيش از سه انجيل ديگر است. گاه تاريخ تأليف آن را سال 65ميلادي مي‌دانند، ولي بنابر قوي‌ترين نظر، كه سنّت مسيحي نيز تمايل به پذيرش آن دارد، بين سال‌هاي 90ـ115 ميلادي نگارش يافته است.63 يوحنّا را حواري مورد علاقه شديد حضرت مسيح عليه‌السلامخوانده‌اند. در صحّت انتساب انجيل ياد شده به وي نيز ترديدهايي  وجود دارد. انجيل يوحنّا كاملاً متفاوت با سه انجيل ديگر و آميزه‌اي از زندگي حضرت مسيح عليه‌السلامو مفاهيم فلسفي يونان است.64

انجيل در شبه جزيره عربستان

گفته مي‌شود كه تا سال 400 ميلادي انجيل رسمي مناطق خاورميانه، به ويژه سوريه، انجيل واحدي بوده كه از ادغام چهار انجيل به وجود آمده بود.65 اين انجيل دياتسرون (Diatessaron) نام داشت. از اين‌رو، ممكن است اين انجيل در زمان نزول قرآن نيز كم و بيش درميان نصاراي شبه جزيره عرب مرسوم بوده باشد.66 هم‌اكنون اصل كامل اين انجيل، كه به زبان سُرياني بوده ناياب و فقط ترجمهبخش‌هايي از آن به زبان‌هاي گوناگون در دست است.67 انجيل ديگري كه احتمالاً در آن زمان رواج داشته، انجيل كودكي به زبان عربي(Arabic Infaney Gospel) است كه داستان‌هاي زندگي حضرت عيسي عليه‌السلامدر دوران كودكي را شبيه داستان‌هاي قرآن كريم در اين‌باره نقل مي‌كند.

انجيل در قرآن

واژه «انجيل» 12 بار در 12 آيه از 6 سوره قرآن و همه جا شكل مفرد آن به صراحت ياد شده است. (آل عمران: 3، 48، 65؛ مائده: 46 ،47، 66، 68، 110؛ اعراف: 157؛ توبه: 111؛ فتح: 29؛ حديد: 27) موارد متعددي نيز با تعابيري همچون «ما بَينَ يَدَيه»(آل‌عمران: 3؛ فاطر: 31؛ احقاف: 30) و «الَّذي بَينَ يَدَيه»(انعام: 92؛ يونس: 37؛ يوسف: 111؛ سبأ: 31)، به عنوان يكي از كتاب‌هاي آسماني پيش از قرآن بدان اشاره شده است. افزون بر آنچه گفته شد، گاهي «انجيل»، از مصاديق حتمي و مورد اشاره «الكِتاب» در تركيباتي همچون «اَهل الكِتاب»(آل عمران: 64ـ65؛ نساء: 171) و «الَّذينَ اُوتوا الكِتب»(بقره: 146؛ نساء: 47، 13؛ مائده: 5) نيز هست.
     قرآن به مناسبت‌هاي گوناگوني از انجيل ياد مي‌كند. تصريح بر وحياني بودن آن و به عنوان مجموعه‌اي از آيات نازل شده بر حضرت عيسي عليه‌السلام(آل عمران: 3؛ مائده: 46، 110؛ حديد: 27)، گواهي آن بر حقّانيت تورات (مائده: 46)، تصديق آن از سوي قرآن (مائده: 48؛ يونس: 37)، بشارت انجيل درباره بعثت پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و فراگير شدن دعوت او (اعراف: 157؛ فتح: 29) و تحريف، كتمان و حذف بخشي از آموزه‌هاي آن (مائده: 14ـ15) از اين قبيل است.

1. انجيل؛ كتاب آسماني مسيح عليه‌السلام

قرآن بعثت عيسي مسيح عليه‌السلام را دنباله ارسال رسل و انزال كتب مي‌داند و نام كتاب آسماني او را به صراحت، «انجيل» خوانده و بر وحياني بودن آن تأكيد مي‌ورزد:68«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ أَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ... ثُمَّ قَفَّيْنَا عَلَي آثَارِهِم بِرُسُلِنَا وَقَفَّيْنَا بِعِيسَي ابْنِ مَرْيَمَ وَآتَيْنَاهُ الْإِنجِيلَ...»(حديد: 25 و 27 و نيز مائده: 46، 110) واژه «كتاب» در آيه 30 مريم نيز به «انجيل» اشاره دارد.69
    از سوي ديگر و به رغم وجود انجيل‌هاي فراوان، از جمله اناجيل چهارگانه رسمي در عصر نزول و پيش از آن، قرآن با كاربرد صيغه مفرد در همه آيات مربوط به آن، بر يكي بودن انجيل نازل شده بر حضرت مسيح عليه‌السلاماصرار دارد. بنابراين مي‌توان گفت: قرآن با تصريح بر منشأ وحياني و يكي بودن انجيل حضرت عيسي عليه‌السلام، بشري بودن70 و تعدّد آن71 را نفي مي‌كند. در نتيجه، اناجيل موجود و ديگر بخش‌هاي عهد جديد، كه به دست افراد بشري نگارش يافته‌اند، نمي‌توانند عينا همان انجيل نازل شده بر مسيح عليه‌السلامباشند،72 بلكه روايت‌هاي مختلفي از آن را دربر دارند و به احتمال زياد، نسخه احتمالي انجيل ياد شده به عللي از بين رفته است.73 شرايط بسيار دشوار حاكم بر جامعه مسيحيان نو ايمان و برخوردهاي خشن و سركوبگرانه با آنان از سوي يهود و روميان، مي‌تواند از اين جمله باشد.74 همچنين يادكرد انجيل در كنار تورات و قرآن و به عنوان «كتاب»، موجوديت و واقعيت خارجي آن به عنوان مجموعه‌اي از تعاليم آسماني را ثابت مي‌كند. توضيح اينكه 8 بار به عنوان زوج تورات (آل عمران: 49؛ مائده: 66،68 و 110؛ توبه: 111) و دوبار در كنار تورات و قرآن از آن ياد شده است: «نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ... وَ أَنزَلَ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ مِن قَبْلُ هُدي لِلنَّاسِ وَ أَنزَلَ الْفُرْقَانَ...»(آل عمران: 3ـ4 و نيز مائده: 46ـ48)
     البته نكته حايز اهميت و قابل توجه اين است كه قرآن فقط نزول مجموعه‌اي از آيات وحياني به نام «انجيل» و نه كتاب به معناي شناخته شده آن را تأييد مي‌كند و درباره نگارش يافتن آن در زمان حيات حضرت مسيح عليه‌السلامبه دست و يا املاي ايشان، نفيا و اثباتا، گزارشي ندارد. بنابراين و براي ارائه حوزه‌اي مشترك از دو مفهوم مسيحي و اسلامي انجيل، مي‌توان انجيل ياد شده در قرآن را اشاره به آيات نازل شده بر حضرت عيسي عليه‌السلامدانست كه اناجيل اربعه نيز فارغ از صحّت و سقم روايت، بخش‌هايي از آن را گزارش كرده‌اند ـ البته با اين توضيح كه براساس ديدگاه متفاوت مسيحيت درباره حضرت عيسي عليه‌السلام، همه سخنان، رفتارها و حوادث زندگي آن حضرت نيز درگستره‌مفهوم‌مسيحي انجيل جاي مي‌گيرند.
     شماري از مفسّران شيعه75 و سنّي،76 كاربرد واژه «انزال» به جاي «تنزيل» درباره تورات و انجيل را دليل دفعي بودن نزول آن دو مي‌دانند؛ البته برخي صاحب‌نظران معاصر اين ديدگاه را برنمي‌تابند.77 برخي ديگر با استناد به آيات 45 و 48 آل عمران بر اين باورند كه نام «انجيل» همانند وعده بعثت حضرت مسيح عليه‌السلامدر سخنان انبيا و كتاب‌هاي آسماني پيشين آمده بود: «إِذْ قَالَتِ الْمَلآئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ... وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ.» اين آيه نشان مي‌دهد كه حضرت مريم عليهاالسلامبا نام «انجيل» آشنا بوده است. در غير اين صورت، خبر از تعليم الهي آن به حضرت عيسي عليه‌السلامپيش از تولّد او و نزول انجيل، معقول نبود.78

2. گواهي انجيل بر حقانيت تورات

قرآن كريم حضرت عيسي عليه‌السلامو انجيل را تصديق‌كننده تورات مي‌خواند: «وَ قَفَّيْنَا عَلَي آثَارِهِم بِعَيسَي‌بْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَآتَيْنَاهُ الإِنجِيلَ فِيهِ هُدي وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ... .»(مائده: 46) تكرار «تصديق» و نسبت جداگانه آن به حضرت عيسي عليه‌السلامو انجيل، نشان مي‌دهد كه گواهي بر حقّانيت تورات، و نزول الهي آن افزون بر سخنان حضرت مسيح عليه‌السلام، در آيات انجيل نيز آمده است. البته روشن است كه مراد، تورات اصلي و نازل شده بر موسي عليه‌السلاماست كه خداوند آن را عاري از تحريفات پديد آمده، به حضرت عيسي عليه‌السلامتعليم داد. (آل‌عمران: 48؛ مائده: 110) بنابراين، تصديق ياد شده هرگز به معناي تأييد كامل تورات موجود در عصر حضرت عيسي عليه‌السلام و عاري بودن آن از تحريف نيست.79
    شماري از مفسّران80 با استناد به آيه ياد شده و همانند آن، بر اين باورند كه انجيل نازل شده بر حضرت مسيح عليه‌السلامبه امضا و تكميل احكام تورات پرداخته و آيين عيسي عليه‌السلامجز در برخي احكام، ناسخ شريعت موسي عليه‌السلامنبوده است. در انجيل متّا و از زبان حضرت عيسي عليه‌السلامنيز به اين مطلب تصريح شده است.81 تصريح قرآن بر تعليم تورات به حضرت عيسي عليه‌السلام از سوي خدا و تأكيد بر آن به عنوان نعمتي بر وي82 (آل‌عمران: 48؛ مائده: 110) مي‌تواند مؤيّد اين ديدگاه باشد.
    توضيح بيشتر اينكه برخي آيات نشان مي‌دهد حكم گوشت و برخي ديگر از اجزاي شماري از حيوانات، كه بر اساس تورات بر قوم يهود حرام شده بود،83 به وسيله انجيل، نسخ شده است: «وَ مُصَدِّقا لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَلِأُحِلَّ لَكُم بَعْضَ‌الَّذِيحُرِّمَ‌عَلَيْكُمْ.»(آل‌عمران: 50) قرآن سبب تحريم‌هاي ياد شده به رغم حلال بودن آنها را ستمگري، حق‌ستيزي و تمرّد قوم يهود و به عنوان مجازات آنان معرفي مي‌كند. (نساء: 160؛ انعام: 146)

3. تصديق انجيل از سوي قرآن

خداوند در آيات متعددي از قرآن كريم، آن را تصديق‌كننده كتاب‌هاي آسماني پيشين از جمله انجيل مي‌داند: «وَ أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَ مُهَيْمِنا عَلَيْهِ...»(مائده: 48) اما در اينكه تصديق و تأييد ياد شده به چه معناست، مفسّران به اختلاف گراييده‌اند؛84 ديدگاه نخست، آن را به معناي گواهي دادن قرآن بر نزول آنها از سوي خداوند مي‌داند؛ با اين توضيح كه لازمه آن تصديق همه محتويات كتاب‌هايي نيست كه امروزه به نام تورات و انجيل ناميده مي‌شوند. ديدگاه دوم تصديق ياد شده را به معناي تأييد همه يا بخشي از محتواي كتب آسماني گذشته مي‌داند؛ و ديدگاه سومي هم بر آن است كه كتاب‌هاي آسماني پيشين درباره نزول قرآن از سوي خداوند خبر داده‌اند و نزول قرآن ـ نه شهادت گفتاري آن ـ دليل درستي آن خبر غيبي و از سوي خدا بودن كتب آسماني گذشته است.85
    به نظر مي‌رسد دقت در آيات مربوط و تفاوت تعابير، مي‌تواند چالش ياد شده را برچيده، زمينه وحدت نظر را فراهم آورد؛ با اين توضيح كه آيات تصديق‌كننده را مي‌توان از يك نظر، به دو دسته تقسيم كرد: دسته نخست آياتي كه در آنها تعابيري همچون «الَّذي بَينَ يَدَيه» و «ما بَينَ يَدَيه» آمده است، به صراحت به تصديق كتاب‌هاي پيش از قرآن اشاره دارد و نمي‌تواند جز به معناي تأييد كتبي همچون تورات و انجيل نازل شده باشد: «وَ مَا كَانَ هَـذَا الْقُرْآنُ أَن يُفْتَرَي مِن دُونِ اللّهِ وَلَكِن تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتَابِ...»(يونس: 37 و نيز يوسف: 111؛ بقره: 97؛ آل‌عمران: 3؛ مائده: 48؛ فاطر: 31؛ احقاف: 30) «تصديق» در اين آيات، يقينا مي‌تواند به معناي گواهي دادن قرآن بر نزول الهي تورات و انجيل واقعي و تأييد همه آموزه‌هاي آن دو باشد.86 پر واضح است كه «تصديق» به اين معنا، بشارت‌هاي تورات و انجيل درباره بعثت پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و نزول قرآن را نيز دربر مي‌گيرد.
نكته شايان توجه آنكه قرآن به عنوان يك توضيح تكميلي درباره تصديق كتاب‌هاي آسماني گذشته، بر «مُهَيْمِن» بودن خود نسبت به آنها تصريح مي‌كند تا از پيدايش توهّم تصديق بي‌هيچ دخل و تصرفي، پيش‌گيري كند. «مهيمن» بودن قرآن را هرچند متفاوت، ولي نزديك به هم معنا كرده‌اند.87 برآيند اين معاني آن است كه قرآن نسبت به كتب گذشته مسلّط، فرادست و فراگير است و بر اساس آن، مي‌تواند انواع دخل و تصرف‌ها را در آنها انجام دهد. بر همين اساس، آموزه‌هاي اصلي آنها را حفظ و امضا، موارد حذف و تحريف شده را يادآوري و اصلاح، و تعاليم تابع شرايط خاص زمان، مكان و مخاطبان را نسخ كرده است.88
    در دسته دوم آيات، تعابيري همچون «لِما مَعَكُم» و «لِما مَعَهُم» به كار رفته و اشاره به اهل كتاب (يهود و نصارا) است: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ آمِنُواْ بِمَا نَزَّلْنَا مُصَدِّقا لِمَا مَعَكُم مِّن قَبْلِ أَن نَّطْمِسَ وُجُوها...»(نساء: 47 و نيز بقره: 41،91) هرچند مي‌توان ظاهر اين تعابير را اشاره به تورات و اناجيل موجود در عصر نزول دانست كه در دست اهل كتاب بود؛ اما قطعا نه به معناي تصديق همه محتوا، بلكه ـ چنان‌كه برخي از آيات نيز اشعار دارند ـ89 تأييد بخشي از آموزه‌هاي تحريف ناشده آنهاست و اين بدان سبب است كه اناجيل ياد شده داراي آموزه‌هاي ضد و نقيض و شرك‌آميز هستند و سخنان، رفتارها و حوادثي را به حضرت عيسي عليه‌السلامنسبت مي‌دهند كه با عقل و تعاليم توحيدي سازگار نيست. مصلوب و كشته شدن حضرت مسيح عليه‌السلام، اعتقاد به خداوندي و پسر خدا بودن آن حضرت و عقيده «تثليث» از اين قبيل است. (نساء: 157، 171؛ مائده: 17، 72ـ 73، 116ـ 117؛ توبه: 30)
     تأييد ضمني و به اجمال اناجيل عصر نزول از برخي آيات ديگر نيز برمي‌آيد. آيه 66 مائده از اين قبيل است كه در ترغيب اهل كتاب براي عمل به آموزه‌هاي تورات و انجيل، برخوردار شدن از بركات آسمان و زمين را پيامد آن مي‌خواند: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُواْ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ وَمَا أُنزِلَ إِلَيهِم مِن رَّبِّهِمْ لأكَلُواْ مِن فَوْقِهِمْ وَ مِن تَحْتِ أَرْجُلِهِم... .»مفسّران مراد از اقامه تورات و انجيل را اعتقاد و عمل به تعاليم آن دو درباره مبدأ، معاد،90 احكام و حدود الهي91 و نيز اعتراف به وجود بشارت مربوط به پيامبر اسلام،92 بدون هرگونه تحريف و كتمان93 دانسته‌اند. بنابراين، دست‌كم اناجيل موجود در عصر نزول، آموزه‌هايي از انجيل نازل شده را دربر داشته است. در غير اين صورت و با توجه به فقدان انجيل واقعي، دعوت به اقامه آن، توجيه خردمندانه‌اي نخواهد داشت. تأييد ضمني و اجمالي ياد شده را از آيه 68 مائده نيز مي‌توان برداشت كرد: «قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لَسْتُمْ عَلَي شَيْءٍ حَتَّي تُقِيمُواْ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ وَ مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِن رَّبِّكُمْ... .»
در شأن نزول اين آيه، گفته‌اند: گروهي از يهوديان، پس از پاسخ پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به پرسش آنان درباره تصديق تورات از سوي او، گفتند: ما نيز تورات را قبول داريم؛ ولي به غير آن ايمان نمي‌آوريم و خداوند بر اساس اين آيه، دين و آيين آنان را بدون اعتقاد و عمل به تورات و انجيل فاقد ارزش و بي‌پايه و اساس مي‌خواند. اعتقاد و عمل به آن نيز ايمان به پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و قرآن را مي‌طلبد. قرآن كريم در جاي ديگر، پيروان انجيل را به داوري و حكم كردن بر اساس «ما اَنزَلَ اللّه» در آن فرا مي‌خواند: «وَلْيَحْكُمْ أَهْلُ الإِنجِيلِ بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فِيهِ... .»(مائده: 47) اين آيه نيز تأييد ضمني و اجمالي اناجيل عصر نزول را مي‌رساند.

4. آموزه‌هاي انجيل

قرآن كريم گاه با برخي اوصاف كلي و گاه با يادكرد برخي از احكام و آموزه‌هاي مشخص، تصويري نسبتا كامل، از محتواي انجيل به دست مي‌دهد. موارد ياد شده از اين قبيل است:
1. هدايت، نور و موعظه:«... وَ آتَيْنَاهُ الإِنجِيلَ فِيهِ هُدي وَ نُورٌ وَمُصَدِّقا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَهُدي وَمَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ.»(مائده: 46؛ آل‌عمران: 3ـ4) مفسّران در معناي «هدايت»، آن را به وجود آموزه‌هاي مربوط به توحيد خداوند و تنزيه وي از داشتن همسر، فرزند، شريك و انباز،94 معارف مربوط به معاد،95 تصديق و تنزيه انبيا، بشارت بعثت پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله،96 احكام الهي و دلايل آن97 تفسير كرده‌اند. توجه به توصيف قرآن و پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به مايه «هدايت بودن»،98 مي‌تواند در اين زمينه بسيار كارگشا باشد؛ چنان‌كه در تفسير اشتمال انجيل بر نور، آن را اشاره به بيان احكام شرعي،99 دلايل، مثل‌ها، فضايل و ارزش‌هاي رهنمونساز به سوي حق100 و روشن ساختن تاريكي‌هاي جهل و ناداني101 از سوي انجيل معنا كرده‌اند و مراد از وجود «موعظه» در آن را، فرمان‌هاي الهي مبني بر پرهيز از  گناه و انجام عبادات و پند و اندرزهاي شيوا و رسا گفته‌اند.102
2. بشارت بعثت پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله: بنابر نص صريح برخي آيات قرآن و نيز ظاهر برخي ديگر، خبر بعثت پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و نام و ويژگي‌هاي او در تورات و انجيل نازل شده از سوي خدا آمده است. اين موضوع در ميان آموزه‌هاي ياد شده تورات و انجيل در قرآن ـ برجستگي ويژه‌اي دارد: «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ... .»(اعراف: 157) از ظاهر آيه، برمي‌آيد كه اوصاف سه‌گانه «رسول»، «نبي» و «اُمّي» (درس ناخوانده و خط نانوشته بودن) همه در تورات و انجيل براي پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آلهياد شده‌اند103 و اگر آيه درصدد چنين بياني نبود، يادكرد هر سه وصف در كنار هم، كه منحصر به همين آيه است، به ويژه آوردن ويژگي سوم، نكته پيدايي نداشت.104 در آيه‌اي ديگر و از زبان حضرت مسيح عليه‌السلام، به نام پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله، كه پس از وي خواهد آمد، تصريح شده است: «وَ إِذْ قَالَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ... وَ مُبَشِّرا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ... .»(صف: 6) اين آيه هرچند بر بشارت بعثت پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و نام وي از زبان حضرت مسيح عليه‌السلامو نه آمدن آن در انجيل دلالت دارد،105 اما چون آن حضرت در اين زمينه جز آيات انجيل و وحي الهي را بر زبان نمي‌راند، مي‌تواند برگرفته از انجيل باشد. اين آيه توجه شماري از مفسّران106 و پژوهشگران107 مسلمان را، كه در پي يافتن نام «احمد» در اناجيل كنوني برآمده‌اند، به واژه «فارقليط» (Paraclete) يا «باركليت» معطوف ساخته است. واژه ياد شده يوناني و به معناي «تسلي» و «آرامش‌دهنده» است و مسيحيان مصداق آن را «روح‌القدس» خوانده‌اند.
     اما مفسّران و پژوهشگران ياد شده بر اين باورند كه اين واژه در اصل، اسم خاص و به صورت «پريكليتوس» و به معناي «احمد» و «ستوده» بوده كه بعدها دچار تغيير شده است. در مقابل، برخي پژوهشگران مسيحيت با نفي دلالت آيه بر يادكرد نام «احمد» در انجيل، تلاش‌هاي انجام گرفته براي تطبيق آن بر «فارقليط» را ناموفق و غيرلازم مي‌شمارند. ايشان در كنار برخي استدلال‌هاي دفاع‌پذير مدعي هستند كه واژه ياد شده قرن‌ها پيش از اسلام نيز به همان صورت و به معناي «تسلّي‌دهنده» كاربرد داشته است و مصداق آن نيز «روح‌القدس» دانسته مي‌شد. ايشان بخش‌هاي ديگري از عهد جديد را مصداق بشارت انجيل در قالب اوصاف كلي ـ و نه به اسم ـ مبني بر آمدن پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آلهمي‌دانند.108
    گزارش‌هاي تورات و انجيل درباره بعثت، نام و ويژگي‌هاي پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به گونه‌اي دقيق و روشن بوده است كه براي يهود و نصارا يا دست‌كم براي دانشمندان آنان، هيچ شك و ترديدي در شناخت آن حضرت و حقّانيت دعوت و رسالت ايشان باقي نمي‌گذارد؛109 اما گروهي از آنان بر اثر انگيزه‌هاي گوناگون به كتمان آن مي‌پرداخته‌اند: «الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ وَإِنَّ فَرِيقا مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ.»(بقره: 146) از اين آيه و همانند آن، برمي‌آيد كه گزارش‌هاي ياد شده در تورات و انجيل موجود در عصر نزول نيز بوده است. در غير اين صورت، يهود و نصارا با استناد بر آن به عنوان بهترين دليل، به شدت به تكذيب قرآن، پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آلهو دعوت او مي‌پرداختند،110 در حالي كه شماري از آنان، به ويژه برخي از دانشمندان يهود و نصارا، بر اساس بشارت‌هاي ياد شده و شناخت پيشين از پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به ايشان ايمان آوردند:111«الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ مِن قَبْلِهِ هُم بِهِ يُؤْمِنُونَ وَ إِذَا يُتْلَي عَلَيْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّنَا إِنَّا كُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِينَ.»(قصص: 52ـ53) بشارت آمدن «فارقليط» پس از حضرت عيسي عليه‌السلام، كه به نقل از زبان وي در انجيل يوحنّا ياد شده112 از اين قبيل است كه مورد توجه و استناد شماري از مفسّران شيعه113 و سنّي114 قرار گرفته است. البته با توجه به غير واقعي بودن بسياري از گزارش‌هاي عهد جديد، آنچه قرآن در اين‌باره آورده است، به طور كامل در آن وجود ندارد و آنچه يافت مي‌شود برخي عبارات كلي قابل انطباق بر پيامبر گرامي صلي‌الله‌عليه‌و‌آله است، در حالي كه بيانات قرآن دلالت بر آن دارند كه در تورات و انجيل به روشني و با صراحت، از آمدن پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آلهخبر داده شده است.115
    در آيه 29 سوره فتح نيز از يادكرد برخي اوصاف پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و پيروان راستين او در تورات و انجيل سخن به ميان آمده است. بر اساس اين آيه، در كتب ياد شده آمده است كه پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و پيروان ايشان با دشمنان، سرسخت و با يكديگر بسي مهربانند. همچنين آنان به زراعتي همانند شده‌اند كه روز به روز رشد، بالندگي و استحكام بيشتري يافته، شگفتي كشاورزان را برمي‌انگيزد؛ به اين معنا كه مسلمانان نيز در آغاز اندكند؛ اما در گذر ايّام، چنان بر شمار و نيروي آنان افزوده مي‌شود كه كافران را به خشم آورده، هراسان مي‌سازد:116«مُحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَي الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعا سُجَّدا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَي عَلَي سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ... .»(فتح: 29) اينكه همه اوصاف ياد شده در هر دو كتاب تورات و انجيل آمده يا بخشي در تورات و بخشي ديگر در انجيل، مورد اختلاف مفسّران است.
     شماري از مفسّران شيعه117 و سنّي118 به پيروي از تفسيرگران نخستيني همچون قتاده، ضحّاك و ابن جُبير،119 اوصافي را كه پيش از واژه «ذلِكَ» آمده است ياد شده در تورات، و تشبيه به زرع و كِشته را آمده در انجيل مي‌دانند. طبري در اثبات اين ديدگاه، مي‌گويد: اگر «كَزَرع» عطف به اوصاف پيشين و به تورات هم مربوط بود، بايد همراه «واوِ» عطف مي‌آمد.120 در مقابل، شوكاني جمله «كَزَرع» را مستأنفه دانسته و به پيروي از مجاهد، معتقد است: همه ويژگي‌هاي ياد شده از آغاز تا پايان آيه، هم در تورات و هم در انجيل آمده است.121 ابوسليمان دمشقي نيز بر اين باور است كه تشبيه به زرع و كِشته در تورات و انجيل ياد شده است.122
3. جهاد: يكي ديگر از آموزه‌هايي كه قرآن از ذكر آن در تورات و انجيل سخن مي‌گويد، جنگ و جهاد در راه خدا و وعده حتمي بهشت از سوي او به مؤمناني است كه در اين مسير، دشمنان خدا را كشته و يا خود كشته مي‌شوند: «إِنَّ اللّهَ اشْتَرَي مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدا عَلَيْهِ حَقّا فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنجِيلِ وَالْقُرْآنِ... .»(توبه: 111)نزول اين آيه را در شأن صاحبان «بيعت عقبه» دانسته‌اند123 و مفسّران بر اين باورند كه وجود حكم جهاد در همه اديان آسماني را مي‌رساند.124 افزون بر  آموزه‌هاي ياد شده، كه قرآن به صراحت از ذكر آنها در انجيل ياد مي‌كند، تعاليم ياد شده حضرت مسيح عليه‌السلامبه پيروان خويش در قرآن هم مي‌تواند از آموزه‌هاي انجيل نازل شده بر وي باشد. توصيه به تقوا، يكتاپرستي، پيروي از او و نيز تصديق تورات و نفي شرك از اين قبيل است. (آل عمران: 50ـ51؛ مائده: 72؛ توبه: 31)

نتيجه‌گيري

نتيجه اينكه، مفهوم و تصويري كه قرآن از انجيل ارائه مي‌دهد، در كنار برخي تشابهات، تفاوت اساسي با مفهوم مسيحي آن و اناجيل موجود دارد. قرآن، هرچند اجمالاً نگاه تأييدآميزي به اناجيل عصر نزول دارد، اما از جهات گوناگون، هيچ‌يك از آنها نمي‌تواند انجيل موردنظر قرآن و نازل شده بر حضرت عيسي عليه‌السلامباشد؛ زيرا:
     1. به رغم وجود اناجيل چهارگانه در پيش از اسلام و عصر نزول، قرآن با كاربرد صيغه مفرد انجيل، آن را مجموعه واحدي از آيات وحياني و نازل شده بر حضرت عيسي عليه‌السلاممي‌داند و اين با تعدّد اناجيل و نگارش آنها به دست شاگردان مسيح عليه‌السلام سازگار نيست؛
     2. قرآن، انجيل نازل شده بر حضرت مسيح عليه‌السلام را دربر دارنده هدايت، نور و موعظه مي‌خواند. در حالي كه، اناجيل موجود داراي آموزه‌هاي متناقض‌اند و دست‌كم اين آموزه‌ها نمي‌توانند موجب هدايت و مصداق نور باشند؛
     3. قرآن به صراحت از وجود بشارت و آمدن پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آلهدر انجيل نازل شده بر مسيح عليه‌السلام و سخنان آن حضرت خبر مي‌دهد، در حالي كه چنين مطلبي در هيچ‌يك از اناجيل موجود يافت نمي‌شود؛
     4. در موارد متعددي از جمله در مسئله مصلوب و كشته شدن مسيح عليه‌السلام و الوهيت و پسر خدا بودن آن حضرت، ميان قرآن و اناجيل موجود تناقض جدي وجود دارد.

پى نوشت ها

1ـ «إِذْ قَالَتِ الْمَلآئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيها فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ وَ يُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلاً وَ مِنَ الصَّالِحِينَ قَالَتْ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ قَالَ كَذَلِكِ اللّهُ يَخْلُقُ مَا يَشَاء إِذَا قَضَى أَمْرا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ» آل‌عمران: 45ـ47 قس: انجيل متى 1/23؛ انجيل لوقا 1/26ـ38. آياتى نيز وجود دارند كه نمونه‌هاى مشابهى براى آنها در اناجيل چهارگانه نمى‌توان يافت، اما در برخى اناجيل غيررسمى نظايرى دارند. از جمله قرآن در آيه 110 سوره مائده به داستان دميدن مسيح عليه‌السلامدر پرندگان گلين و تبديل شدن آنها به پرندگان حقيقى اشاره مى‌كند. مشابه اين داستان در انجيل موسوم به «انجيل صباوت عيسى عليه‌السلام» آمده است. پيشگويى بعثت پيامبر اسلام صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و نام مبارك احمد كه در آيات 157 سوره اعراف و آيه 6 سوره صف آمده، در هيچ‌يك از اناجيل رسمى مورد اشاره قرار نگرفته است، ولى در انجيل برنابا وجود دارد. همچنين قرآن حادثه مصلوب و مقتول شدن حضرت مسيح عليه‌السلامرا صريحا انكار مى‌كند، در حالى كه هر يك از اناجيل رسمى چهارگانه به نوعى آن را گزارش كرده‌اند.
2ـ در بحث مفهوم‌شناسى و تاريخ انجيل از برخى يادداشت‌هاى دكتر محمّدكاظم شاكر نيز استفاده شده است.
3ـ منير بعلبكى، المورد قاموس انكليزى ـ عربى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1995، ص 395.
4. Encyclopedia Of Religion and Ethics, James Hastings (ed), New York, charles Scribners sons, 13 Volumes. V.6, P. 333.
5. Ibid, V. 6, P. 333.
6ـ محمّدرضا زيبايى‌نژاد، مسيحيت‌شناسى مقايسه‌اى، تهران، سروش، 1382، ص 139.
7. The Catholic Encyclopedia, charles G. Herrermann (ed), New York, The Encyclopedia press, Inc, 1913, 16 Volumes. V. 6, P. 656.
8. Ibid; Britanica, 2002, Deluxe Edition CD-Rom. V. 5, P. 379.
9. Encyclopedia Of Islam, prepared by a Number of Leading orientalists, Leiden, 1986, 10 Volumes. V. 3, P. 1205.
10ـ آرتور جعفرى، واژه‌هاى دخيل در قرآن، ترجمه فريدون بدره‌اى، توس، 1372، ص 131ـ132.
11ـ محمّدبن حسن طوسى، التبيان، به كوشش احمد حبيب عاملى، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج 3، ص 542 / فضل‌بن حسن طبرسى، مجمع‌البيان، بيروت، دارالمعرفه، افست؛ تهران، ناصر خسرو، 1406، ج 2، ص 6 / محمّدبن احمد قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، چ‌پنجم، بيروت، دارالكتب‌العلميه،1417، ج4،ص 6.
12ـ سيد محمّدمرتضى حسينى زبيدى حنفى، تاج العروس، به كوشش على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1414، ج 8، ص 128 / ابن منظور، لسان‌العرب، به كوشش على شيرى، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1408، ج 14، ص 58 / حسن مصطفوى، التحقيق فى كلمات‌القران الكريم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1374، ج 12، ص 39، «نجل».
13ـ ابن اثير، النهايه فى غريب الحديث والاثر، به كوشش محمود محمّد طناحى و طاهر احمد زاوى، قم، اسماعيليان، 1367، ج 5، ص 23 / فخرالدين طريحى، مجمع‌البحرين، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، چ دوم، تهران، نشر فرهنگ اسلامى، 1408، ج 4، ص 274 / ابن منظور، پيشين، ج 4، ص 58.
14ـ محمّدبن عمر فخر رازى، التفسير الكبير، چ چهارم، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1413، ج 7، ص 171 / محمّد رشيدرضا، تفسير المنار، چ چهارم، قاهره، دارالمنار، 1373، ج 3، ص 158 / سيد محمود آلوسى، روح‌المعانى فى تفسير القرآن‌العظيم، به كوشش محمّدحسين عرب، بيروت، دارالفكر، 1417، ج 3، ص 124.
15ـ محمودبن عمر زمخشرى، الكشّاف، چ دوم، قم، بلاغت، 1415، ج 1، ص 335 / ناصرالدين عبداللّه‌بن عمر بيضاوى، تفسير بيضاوى، بيروت، مؤسسة¶الاعلمى للمطبوعات، 1410، ج 1، ص 237 / محمّدبن محمّدرضا قمى مشهدى، كنزالدقائق و بحرالغرائب، به كوشش حسين درگاهى، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1411، ص 237.
16ـ توماس ميشل، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان، 1381، ص 49ـ50 / و. م. ميلر، تاريخ كليساى قديم در امپراطورى روم و ايران، ترجمه على نخستينى، 1931، ص 66.
17. New Catholic Encyclopedia, Second ed, Thomas Gale, second Edition, 2003, 14 Volume. V. 6, P. 366.
18ـ روميان، 1:1، 9، 16.
19. Encyclopedia Of Fundamentalism, Brenda E. Brasher (ed), New York, Routledge, 2002, P. 193.
20. New Catholic Encylopedia, V. 6, P. 367.
21ـ مستر هاكس، قاموس كتاب مقدّس، تهران، اساطير، 1377، ص 111.
22. Encyclopedia of Islam, V, 4, p. 1205.
23ـ ر. ك. انجيل عيسى مسيح ترجمه تفسيرى عهد جديد شماره رديف در كتابخانه مركز فرهنگ و معارف قرآن Bs 315، 25 ف؛ انجيل شريف يا عهد جديد، چ سوم، تهران، انجمن كتاب مقدّس، 1981.
247. Encyclopedia of Islam, V. 4, p. 1205.
25ـ و. م. ميلر، پيشين، ص 66؛
The New Catholic Encyclopedia, V. 6, P. 367.
26ـ توماس ميشل، پيشين، ص 50ـ51.
27ـ همان، ص 43 و 50 / و. م. ميلر، پيشين، ص 70.
28ـ ويليام گلبن و هنرى مرتن، كتاب مقدّس، ترجمه فاضل خان‌همدانى، تهران، اساطير، 1380 / دوم تيموتائوس، 3:16.
29ـ «فناداها من تحتها الاّ تحزنى قد جعل ربّك تحتك سريّا و هزّى اليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا فكلى و اشربى و قرّى عينا فاما ترينّ من البشر احدا فقولى انّى نذرت للرحمن صوما فلن اكلم اليوم اِنسيا.»مريم: 24ـ26
30ـ «فاشارت اليه قالوا كيف نكلّم من كان فى المهد صبيا قال انّى عبداللّه آتانى الكتاب و جعلنى نبيّا...» مريم: 29ـ33
31ـ «انّى اخلق لكم من الطين كهيئة الطير فانفخ فيه فيكون طيرا باذن اللّه...»آل‌عمران: 49؛ مائده: 110.
32. Encyclopedia of Islam, Vol. 3, P. 1205-1206.
33ـ ويل دورانت، تاريخ تمدّن، ترجمه احمد آرام، ع. پاشايى و اميرحسين آريان‌پور، چ ششم، تهران، علمى و فرهنگى، 1378، ج 3، ص 651 / سيد جلال‌الدين آشتيانى، تحقيقى در دين مسيح، تهران، نگارش، 1368، ص 170ـ174؛
Carl Lofmark, What is the Bible, 1990, P. 66.
34ـ فاضل خان‌همدانى، پيشين / انجيل متى، 26:13 / انجيل مرقس، 14:9ـ10.
35ـ و. م. ميلر، پيشين، ص 66ـ69.
36ـ عبدالرحيم سليمانى اردستانى، مسيحيت، قم، زلال كوثر، 1381، ص 67 / موريس بوكاى، القرآن و التوراة والانجيل و العلم، ترجمه قسم الترجمه بالدار، القاهره،مكتبه‌مدبولى،1996، ص 107.
37ـ جوان، اُ. گريدى، مسيحيت و بدعت‌ها، ترجمه عبدالرحيم سليمانى اردستانى، قم، طه، 1377، ص 46ـ47 / توماس ميشل، پيشين، ص 54.
38ـ سيد جلال‌الدين آشتيانى، پيشين، ص 41ـ42 / قس. موريس بوكاى، پيشين، ص 77.
39. The International Standard Bible Encyclopedia, Geoffrey W. Bromiley, (ed), WM. B. Eerdmans publishing company, U.S.A., 1988, 4 Volumes, Vol. 2, P.¶529; Encylopedia Of Fundamentalism, P. 193; New Catholic Encylopedia, Vol, 6, P. 367.
40. International Standard Bible Encyclopedia, V, I, P. 183.
41. Canon.
42ـ توماس ميشل، پيشين، ص 42.
43. Carl Lofmark, op.cit, P. 27; The International Standard Bible Encyclopedia, V. 1, P. 601-606.
44. The Catholic Encyclopedia. V. 6. P. 656. The New International Dictionary of Bible. P. 105.
45ـ عبدالرحيم سليمانى، «عهد جديد» تاريخ نگارش و نويسندگان، فصلنامه هفت آسمان، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، ش 3ـ4، (1378)،¶ص 73،74، 79 و 81.
46ـ موريس بوكاى، پيشين، ص 103ـ105 / محمّدجواد شكور، خلاصه اديان، چ دوم، تهران، شرق، 1362، ص 168.
47ـ و. م. ميلر، پيشين، ص 67 / توماس ميشل، پيشين، ص 28 / محمّدعلى بروّ العاملى، الكتاب المقدّس فى الميزان، بيروت، الدارالاسلامية، 1413، ص 238.
48ـ ويل دورانت، پيشين، ج 3، ص 655 / سيد جلال‌الدين آشتيانى، پيشين، ص 57ـ70 / موريس بوكاى، پيشين، ص 99ـ101.
49ـ مريل سى بن، معرفى عهد جديد، ترجمه طاطه‌وس ميكائيليان، تهران، حيات ابدى، 1362، ص 171ـ173؛
The Encyclopedia of Religion, V, P. 208.
50ـ موريس بوكاى، پيشين، ص 86ـ90.
51ـ جماعة من اللاهوتيين، تفسير الكتاب المقدّس، بيروت، منشورات النفير، 1988م، ج 5، ص 90ـ91 / القس فهيم عزيز، المدخل الى العهدالجديد، قاهره،¶دارالثقافه المسيحيه، 1980 م، ص 21 / موريس بوكاى، پيشين، ص 88.
52ـ القس فهيم عزيز، پيشين، ص 247؛
Cross, F.L., The Oxford Dictionary of the Christian Church, London, Oxford University Press, 1957, P. 859.
53ـ القس فهيم عزيز، پيشين، ص 221 / جماعه من اللاهوتيين، پيشين، ج 5، ص 91.
54ـ مستر هاكس، پيشين، ص 782 / محمّدعلى بّرو العاملى، پيشين، ص 244ـ245.
The Oxford Dictionary of The Christian Church, p.359.
55ـ القس فهيم عزيز، پيشين، ص 242ـ247؛
The Encyclopedia of Religion, V. 9. P. 285.
56ـ القس فهيم عزيز، پيشين، ص 245؛
Achtemeier, Paul J., Harper,s Bible Dictionary, Harper San Francisco, 1985, P. 613.
57ـ مريل سى بن، پيشين، ص 159.
58ـ ويل دورانت، پيشين، ج 3، ص 655 / موريس بوكاى، پيشين، ص 90ـ92.
59ـ ويل دورانت، پيشين، ج 3، ص 655 / مستر هاكس، پيشين، ص 112 / عبدالرحيم سليمانى اردستانى، پيشين، ص 67.
60. The Encyclopedia of Religion, V. 9. P. 51; Harper,s Bible Dictionary. p. 583.
61ـ موريس بوكاى، پيشين، ص 92.
62. Harper,s Bible Dictionary, P. 583.
63ـ القس فهيم عزيز، پيشين، ص 560ـ561 / مريل سى بن، پيشين، ص 209؛
The new International Dictionary of the Bible, P. 499, 534.
64ـ ويل دورانت، پيشين، ج 3، ص 696 / موريس بوكاى، پيشين، ص 93ـ97.
65. Britanica, V. 7, P. 69.
66. Neal Robinson, Jesus in the Quran, The Historical Jesus, P. 8.
67. New Catholic Encyclopedia, V. 4, P. 731.
68ـ محمّدبن جرير طبرى، جامع البيان، به كوشش صدقى جميل العطار، بيروت، دارالفكر، 1415، ج 6، ص 358 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 3، ص 313 / سيد محمّدحسين طباطبائى، الميزان، چ سوم، بيروت، اعلمى، افست، قم، اسلامى، 1393 ق، ج 3، ص 198.
69ـ «قال انى عبداللّه آتانى الكتاب و جعلنى نبيا.» مريم: 30
70ـ محمّد رشيدرضا، پيشين، ج 3، ص 159 / حسن مصطفوى، پيشين، ج 12، ص 40 / محمّد صادقى، الفرقان، چ دوم، تهران، فرهنگ اسلامى، 1365، ج 3، ص 12.
71ـ محمّد رشيدرضا، پيشين، ج 3، ص 159 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 3، ص 308ـ309 / محمّد صادقى، پيشين، ج 3، ص 12.
72ـ سيد محمود آلوسى، پيشين، مج 15، ج 28، ص 28 / محمّد رشيد رضا، پيشين، ج 3، ص 159 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 3، ص 189.
73ـ حسن مصطفوى، پيشين، ج 12، ص 40ـ41.
74ـ محمّد رشيدرضا، پيشين، ج 3، ص 159.
75ـ محمّدبن حسن طوسى، جوامع الجامع، بيروت، دارالاضواء، 1405، ج 1، ص 263 / مولى محسن فيض كاشانى، تفسير الصافى، به كوشش حسين اعلمى، چ دوم، بيروت، موسسه اعلمى، 1402، ج 1، ص 315 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 3، ص 7.
76ـ محمّدبن عمر فخر رازى، پيشين، ج 7، ص 169 / محمّدبن احمد قرطبى، پيشين، ج 4، ص 5 / محمّد رشيدرضا، پيشين، ج 3، ص 159.
77ـ محمود راميار، تاريخ قرآن، چ دوم، تهران، اميركبير، 1362، ص 190 / محمّدعلى مهدوى راد، آفاق تفسير، تهران، هستى‌نما، 1383، ص 334ـ340.
78ـ محمّدبن جرير طبرى، پيشين، مج 3، ج 3، ص 373.
79ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 3، ص 201.
80ـ سيد محمود آلوسى، پيشين، مج 3، ج 3، ص 273 / محمّد رشيد رضا، پيشين، ج 3، ص 312 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 3، ص 201.
81ـ فاضل خان‌همدانى، پيشين، متى 5: 17ـ18.
82ـ «اذ قال اللّه يا عيسى‌بن مريم اذكر نعمتى عليك ... و اذ علّمتك الكتاب و الحكمة و التوراة والانجيل ...» مائده: 110؛ آل‌عمران: 48.
83ـ «و على الذين هادوا حرّمنا كلّ ذى ذفر ومن البقر و الغنم حرّمنا عليهم شحومهما الاّ ما حملت ظهورهما او الحوايا او ما اختلط بعظم ذالك جزيناهم ببغيهم و انّا لصادقون.»انعام: 146
84ـ محمّدبن جرير طبرى، پيشين، مج 1، ج 1، ص 615؛ مج 3، ج 3، ص 226؛ مج 4، ج 6، ص 361 / محمّدبن حسن طوسى، پيشين، ج 8، ص 429 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 2، ص 696ـ697؛ ج 3، ص 313؛ ج 8، ص 637.
85ـ محمّدتقى مصباح، قرآن‌شناسى، به كوشش محمود رجبى، قم، انتشارات اسلامى، 1376، ج 1، ص 182ـ183.
86ـ محمّدبن حسن طوسى، پيشين، ج 3، ص 542 / فضل‌بن حسن طبرسى، پيشين، ج 3، ص 313 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 5، ص 349.
87ـ محمّدبن جرير طبرى، پيشين، مج 4، ج 6، ص 360ـ363 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 3، ص 313 / اسماعيل‌بن كثير دمشقى، تفسيرالقران العظيم، به كوشش يوسف مرعشى، چ سوم، بيروت، دارالمعرفه، 1409، ج 2، ص 68.
88ـ محمّد رشيدرضا، پيشين، ج 6، ص 410ـ411 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 5، ص 349.
89ـ «و من الذين قالوا انّا نصارى اخذنا ميثاقهم فنسوا حظّا ممّا ذكروا فاغرينا بينهم العداوة والبغضاء الى يوم القيامة.»مائده: 14
90ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 6، ص 37ـ38.
91ـ محمّدبن عمر فخررازى، پيشين، ج 12، ص 46 / تفسير بيضاوى، ج 1، ص 444 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 6، ص 37ـ38.
92ـ ابوجعفر نحّاس، معانى‌القرآن، به كوشش الصابونى، عربستان، جامعة امّ‌القرى، 1409، ج 2، ص 337 / محمّدبن عمر فخر رازى، پيشين، ج 12، ص46/ اسماعيل‌بن‌كثيردمشقى، پيشين،ج1،ص 169.
93ـ محمّدبن حسن طوسى، پيشين، ج 3، ص 585 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 3، ص 341 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 6، ص 37ـ38.
94ـ محمّدبن جرير طبرى، پيشين، مج 3، ج 3، ص 226 / محمّد عمر فخررازى، پيشين، ج 12، ص 9 / محمّد رشيدرضا، پيشين، ج 6، ص 401.
95ـ محمّدبن عمر فخر رازى، پيشين، ج 12، ص 9.
96ـ محمّدبن جرير طبرى، پيشين، مج 3، ج 3، ص 226 / محمّدبن عمر فخر رازى، پيشين، ج 12، ص 9.
97ـ محمّدبن جرير طبرى، پيشين، مج 4، ج 6، ص 358 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 3، ص 314.
98ـ «ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين.» بقره: 2
99ـ محمّدبن عمر فخر رازى، پيشين، ج 12، ص 9.
100ـ محمّد رشيدرضا، پيشين، ج 6، ص 401.
101ـ محمّدبن جرير طبرى، پيشين، مج 4، ج 6، ص 358.
102ـ فضل‌بن حسن طبرسى، پيشين، ج 3، ص 311 / محمّدبن عمر فخر رازى، پيشين، ج 12، ص 9.
103ـ محمّدبن جرير طبرى، پيشين، مج 6، ج 9، ص 112ـ113 / اسماعيل‌بن كثير دمشقى، پيشين، ج 2، ص 262؛ ج 3، ص 427 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 8، ص 280.
104ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 8، ص 280.
105ـ همان، ج 19، ص 253.
106ـ محمّدبن حسن طوسى، پيشين، ج 4، ص 559 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 4، ص 749 / محمّدبن عمر فخر رازى، پيشين، ج 29، ص 313ـ314.
107ـ جمعى از نويسندگان، محمّد خاتم پيامبران، چ دهم، تهران، حسينيه ارشاد، 1363، ص 511ـ512 / عبدالاحد داود، محمّد در تورات و انجيل، ترجمه محمّد نيك‌آيين، تهران، نشر نو، 1361، ص 231ـ235.
108ـ عبدالرحيم سليمانى، «قرآن كريم و بشارت‌هاى پيامبران»، فصلنامه هفت آسمان، ش 16 زمستان 1381، ص 51ـ61.
109ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 7، ص 41.
110ـ محمّدبن عمر فخر رازى، پيشين، ج 17، ص 94 / سيد ابولقاسم خوئى، البيان، چ هشتم، انوارالهدى، 1401، ص 122 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 19، ص 253.
111ـ محمّدبن احمد قرطبى، پيشين، ج 13، ص 296 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 16، ص 54 / سيد ابوالقاسم خوئى، پيشين، ص 119.
112ـ يوحنا، 14:15ـ17 و 25ـ26؛ 15:26ـ27؛ 16: 5ـ15.
113ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 4، ص 749 / محمّدتقى مصباح، پيشين، ج 1، ص 188ـ189 / محمّد صادقى، پيشين، ج 26ـ27، ص 306.
114ـ محمّدبن عمر فخر رازى، پيشين، ج 29، ص 313 / محمّد رشيد رضا، پيشين، ج 9، ص 291 / سيد محمود آلوسى، پيشين، مج 15، ج 28، ص 128.
115ـ محمّدتقى مصباح، پيشين، ص 188.
116ـ محمّدبن جرير طبرى، پيشين، مج 13، ج 25، ص 145 / محمّدبن احمد قرطبى، پيشين، ج 16، ص 292.
117ـ محمّدبن حسن طوسى، پيشين، ج 9، ص 337 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 9، ص 192.
118ـ محمّدبن جرير طبرى، پيشين، مج 13، ج 25، ص 145ـ146/ اسماعيل‌بن كثير دمشقى، پيشين، ج 4، ص 219 / ابوجعفر نحاس، پيشين، ج 6، ص 515.
119ـ محمّدبن جرير طبرى، پيشين، مج 13، ج 25، ص 145 / عبدالرزاق صنعانى، تفسير صنعانى، به كوشش محمود محمّد عبده، بيروت، دارالكتب العلميه، 1419، ج 3، ص 228 / جمال‌الدين جوزى، زادالمسير فى علم‌التفسير، چ چهارم، بيروت، المكتب الاسلامى، 1407، ج 7، ص 449.
120ـ محمّدبن جرير طبرى، پيشين، مج 13، ج 25، ص 146.
121ـ محمّدبن على شوكانى، فتح‌القدير، بيروت، دارالمعرفه، ج 5، ص 56.
122 و 123ـ جمال‌الدين جوزى، پيشين، ج7، ص448/ ج3،ص 503.
124ـ محمّدبن عمر فخر رازى، پيشين، ج 16، ص 201 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 5، ص 113ـ114 / سعيدبن هبه‌اللّه راوندى، فقه القرآن، به كوشش سيداحمد حسينى، چ دوم، قم، كتابخانه آيه‌اللّه مرعشى نجفى، 1405، ج 1، ص 349.

 
سه شنبه 18 مهر 1391  12:35 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

منشا اقانيم ثلاثه در قرآن

منشا اقانيم ثلاثه در قرآن

استاد علامه سيد محمد حسين طباطبايى

قرآن كريم خاطرنشان ساخته كه عيسى عبدى بود رسول، واينكه هيچ چيزى جز اين‏ادعا نمى‏كرد و آنچه به وى نسبت مى‏دادند خود او ادعايش را نكرده و با مردم‏جز به رسالت‏خدا سخنى نگفته، همچنانكه قرآن اين معنا را در آيه زير صراحتا از آن جناب نقل كرده‏مى‏فرمايد: و اذ قال الله يا عيسى ابن مريم ء انت قلت للناس اتخذونى‏و امى الهين من دون‏الله؟قال سبحانك ما يكون لى ان اقول ما ليس لى بحق، ان كنت قلته فقد علمته‏تعلم ما فى‏نفسى و لا اعلم ما فى نفسك، انك انت علام الغيوب، ما قلت لهم الا ماامرتنى به: ان اعبدوا الله ربى و ربكم، و كنت عليهم‏شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتنى‏كنت انت الرقيب عليهم و انت على كل شى‏ء شهيد، ان تعذبهم فانهم عبادك و ان تغفرلهم‏فانك انت العزيز الحكيم، قال الله هذا يوم ينفع الصادقين صدقهم (1) .
و اين كلام عجيب كه مشتمل‏بر عصاره‏اى از عبوديت و متضمن جامع‏ترين نكات ادب و حيرت‏آورترين آن است، كشف مى‏كند از اينكه نسبت‏به موقعيت‏خود در برابر ربوبيت‏پروردگارش و در برابر مردم و اعمال آنان چه ديدى داشته، مى‏فرمايد:عيسى ع خود رانسبت به پروردگارش تنها يك بنده مى‏دانسته كه جز امتثال كارى ندارد و جز به امر مولايش‏چيزى اراده‏نمى‏كند و جز به امر او عملى انجام نمى‏دهد و خداى تعالى هم جز اين دستورى به‏وى نداده كه مردم را به عبادت او به تنهائى‏دعوت كند، او نيز به مردم جز اين را نگفت كه اى‏مردم الله را كه پروردگار من و پروردگار شما است بپرستيد.
و از ناحيه مردم هم جز اين مسؤوليتى نداشته كه رفتار آنان‏را زير نظر گرفته، در باره آن‏تحمل شهادت كند و بس، و اما اينكه خدا در روزى كه مردم به سويش برمى‏گردندبا ايشان ودر ايشان چه حكمى مى‏كند، هيچ ارتباطى با آن جناب ندارد، چه بيامرزد و چه عذاب كند.
ممكن است كسى بگويد: شما در بحث‏شفاعتى كه قبلا در اين‏تفسير داشتيد يكى ازشفيعان روز جزاء را عيسى نام برديد و گفتيد كه‏شفاعتش پذيرفته هم مى‏شود و در اينجامى‏گوئيد آن جناب هيچ‏كاره است؟.
در پاسخ مى‏گوئيم بله، باز هم مى‏گوئيم او از شفيعان روز جزااست، براى اينكه ازشاهدان بحق است و آيه شريفه: و لا يملك الذين يدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحق‏و هم‏يعلمون(2) بر شفاعت‏شاهدان به حق كه عالم هستند دلالت دارد،پس به حكم اين آيه عيسى ازشفيعان روز جزاء است، براى اينكه‏در آيه: و يوم القيمة يكون عليهم شهيدا(3) آن جناب راشاهدخوانده و در آيه: و اذ علمتك الكتاب و الحكمة و التوراية‏و الانجيل (4) ، او را عالم به توحيد دانسته(چون توحيد هم‏يكى از معارفى است كه كتاب و حكمت و تورات و انجيل بر آن ناطقند).

اعتقاد خرافى به تفديه عيسى عليه السلام(فدا شدن براى رهائى‏گناهكاران)

با اعتقاد به اينكه آن حضرت از شفيعان روز جزا است فرق دارد
پس اگر در بحث‏شفاعت گفتيم عيسى ع نيز از شفيعان‏است در اينجامنكرش نشديم، ليكن شفاعت كردن آن جناب مساله‏اى است و اعتقاد مسيحيان به مساله فديه‏دادن‏مساله‏اى ديگر، آنچه را كه در اين مقام در صدد بيانش هستيم اين است كه مى‏خواهيم‏بگوئيم قرآن كريم تفديه‏را براى عيسى ثابت نكرده و چنين قدرت و اختيارى به آن جناب نداده‏است و تفديه‏اى كه مسيحيان بدان معتقدند،اين است كه عيسى ع(با اينكه خداى‏پسر بود و داراى قدرت خدائى بود و مى‏توانست دشمنان خود را در يك چشم بر هم زدن نابود كند)، ليكن براى اينكه كيفرى را كه گنهكاران در قيامت‏دارند باطل سازد، خود را فداى‏گنهكاران نمود و حاضر شد به اين منظور به بالاى دار برود!!.
قرآن اين معنا را براى آن جناب نه تنها اثبات نكرده، بلكه آيه‏اى‏كه از نظر خواننده‏گذشت آن را نفى نموده، عقل هم نمى‏تواند آن را بپذيرد، زيرا اين معنا مستلزم‏آن است كه‏قدرت و سلطنت مطلقه الهى با عمل عيسى باطل شود كه ان شاء الله بيانش مى‏آيد.
و اما شفاعت، در آيه شريفه هيچ تعرضى به آن نشده و از اين جهت‏ساكت‏است، نه‏اثبات كرده و نه نفى نموده، چون اگر آيه شريفه در مقام اثبات شفاعت بود(گو اينكه مقام‏آيه‏مقام اظهار ذلت است نه اختياردارى)جا داشت بفرمايد: و ان تغفر لهم فانك انت الغفورالرحيم (5) ، و اگر درصدد نفى شفاعت بود و مى‏خواست بفرمايد عيسى از شفيعان روز جزا نيست‏ديگر جا نداشت مساله شهادت بر اعمال مردم‏را به ميان بياورد، آنچه در اينجا گفته شد اجمال‏مطالبى است كه ان شاء الله در تفسير سوره مائده در ذيل آيات مذكور خواهد آمد.
و اما آنچه مردم در باره عيسى ع گفته‏اند؟هر چند مردم بعداز آن جناب به‏مذاهب مختلف و مسلك‏هاى گوناگونى - كه چه بسا از هفتاد مذهب تجاوز كند- معتقد شده ومتشتت گرديده‏اند، چه بسا كه اگر كليات و جزئيات مذاهب و آراى‏شان در نظر گرفته شود، از اين مقدار هم تجاوزكند و ليكن قرآن كريم تنها به نقل سخنانى از مسيحيان اهتمام ورزيده‏كه در باره عيسى و مادرش گفته‏اند،چون همين سخنان است كه با مساله توحيد برخورد دارد، مساله‏اى كه قرآن كريم - و اصولا دين فطرى و قويم - به آن دعوت مى‏كند.واما بعضى ازجزئيات از قبيل مساله تحريف و تفديه را آنطور كه بايد مورد اهتمام قرار نداده است.
آيات شريفه‏اى كه‏عقائد باطل مسيحيان در باره مسيح(ع)را بيان مى‏كنند
و آنچه قرآن كريم از مسيحيان در اين باره حكايت كرده و يابه آنان نسبت داده، سخنانى است كه آيات زير بيانگر آنها است: 1 - وقالت النصارى المسيح ابن الله (6) ، كه به حكم‏اين آيه مسيحيان گفته‏اندمسيح پسر خدا است و آيه: و قالوا اتخذ ، عبارت اخراى همان آيه‏است، 2 - لقد كفر الذين‏قالوا ان الله هو المسيح ابن مريم (8) ، به حكم اين آيه مسيحيان رسما مسيح را خود خدا دانسته‏اند، 3 - لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث‏ ثلاثة (9) ، در اين آيه كه‏بعد از آيه(72)قرار گرفته، خدا را سومين خدا از خدايان سه‏گانه دانسته‏اند، آيه:و لا تقولواثلاثة(10) هم به همين معنا اشاره دارد.
و اين آيات هر چند به ظاهرش مشتمل بر سه مذهب و سه‏مضمون و سه معناى مختلف‏است و به همين جهت بعضى‏ها از قبيل شهرستانى صاحب كتاب ملل و نحل‏آنها را حمل‏بر اختلاف مذاهب كرده و گفته است: مذهب مكانيه قائل به فرزندى حقيقى مسيح براى‏خدايند و نسطوريه‏گفته‏اند: نزول عيسى و فرزنديش براى خدا از قبيل تابش نور بر جسمى شفاف‏چون بلور است، و يعقوبيه گفته‏اند: از باب‏انقلاب ماهيت است، خداى سبحان به گوشت‏و خون منقلب شده است.(11) و ليكن ظاهرا قرآن كريم(العياذ بالله)كتاب‏ملل و نحل نيست تا بخواهد به اين‏مذاهب بپردازد و هرگز به خصوصيات مذاهب مختلف آنان اهتمام نمى‏ورزد بلكه به اعتقادغلطى‏مى‏پردازد كه مشترك بين همه آنان است و آن مساله فرزندى مسيح براى خداى تعالى‏است‏و اينكه جنس مسيح از سنخ جنس خدا است و نيز به آثارى مى‏پردازد كه بر اساس اين‏اعتقاد غلط مترتب كرده‏اند كه يكى‏از آنها مساله تثليث است، هر چند كه در تفسير كلمه‏تثليث اختلاف بسيار و مشاجره و نزاع دامنه‏دار كرده‏اند، دليل بر اين معنااين است كه قرآن‏كريم به يك زبان و يك بيان عليه آنان احتجاج كرده، معلوم مى‏شودمورد نظر قرآن از كل‏مسيحيت مساله‏اى است كه همه در آن شريكند.

مساله پدر و پسر بودن خدا و مسيح در انجيل‏هاى موجود

توضيح اين كه تورات و انجيل‏هاى موجود در دست ما، از يك سو صراحت‏دارند بر اين كه خداى تعالى يكى استو از سوى ديگر انجيل به صراحت مى‏گويدمسيح پسر خدااست!واز ديگر سو تصريح مى‏كند به اين كه اين پسر همان پدر است و لاغير.
حتى اگر مساله پسرى را حمل مى‏كردند بر صرف احترام وبرگشت گيرى باز قابل‏اغماض بود، اين كار را هم نكردند با اينكه در مواردى از انجيل به اين معنا تصريح شده،از آن‏جمله مى‏گويد: و من به شما مى‏گويم دشمنان خود را دوست بداريد و براى لعنت كنندگان‏خود آرزوى بركت‏كنيد و به هر كس كه با شما دشمنى كرد احسان نمائيد و هر كس كه شما را از خود راند و ناراحت كرد شما با او پيوند كنيد تا فرزندان‏پدر خود شويد، همان پدرى كه درآسمان‏ها است، چون او است كه خورشيدش را هم بر نيكان مى‏تاباند و هم بربدان، و بارانش راهم بر صديقين مى‏باراند و هم بر ظالمان، و اگر تنها كسى را دوست بداريد كه او شمارا دوست‏مى‏دارد، ديگر چه اجرى مى‏خواهيد داشته باشيد؟مگر عشاران غير اين مى‏كنند؟و نيز اگرتنها به برادران‏خود سلام كنيد باز چه فضيلتى براى شما خواهد بود؟مگر بت‏پرستان غير از اين‏مى‏كنند؟پس بيائيدمانند پدر آسمانيتان كامل باشيد كه او كامل است (12).
و نيز در همين انجيل است كه: همه مراحم خود را در برابر مردم‏و به منظور خودنمائى‏بكار نبنديد كه در اين صورت نزد پدرتان كه در آسمان‏ها است اجرى نخواهيد داشت. (13) ونيز در همان كتاب در باره نماز مى‏گويد: شما نيز اينطور نماز بخوانيد: اى پدر ماكه در آسمان‏هائى، نام تو مقدس است....
و نيز آمده: پس اگر جفاكارى‏ها و خطاهاى مردم را ببخشيدپدر آسمانيتان هم‏خطاهاى شما را مى‏بخشد، (همه اين سه فقره كه نقل كرديم در اصحاح ششم از انجيل متى‏است).
و نيز مى‏گويد:شما نيز مانند پدر رحيمتان رحيم باشيد.
و به مريم مجدلية مى‏گويد: برو نزد برادرانم و به ايشان بگومن به سوى پدرم كه پدرشما نيز هست و به سوى الهم كه اله شما نيز هست صعود خواهم كرد (14) .
پس اين‏عبارات و امثال آن كه از سه انجيل نقل كرديم كلمهپدرراكه بر خداى‏تعالى و تقدس اطلاق كرده، هم در مورد عيسى اطلاق كرده و هم در مورد غير عيسى،و اين‏بطورى كه ملاحظه كرديد صرفا جنبه تشريفات و امثال آن را دارد.
هر چند كه از بعضى ديگر از عبارات آنها از پسرى و پدرى‏صرف تشريف استفاده‏نمى‏شود، بلكه نوعى از استكمال را مى‏رساند، استكمالى كه وقتى در انسانى‏محقق شودسرانجام او را با خدا متحد مى‏كند، نظير اين عبارت: يسوع - مسيح - به اين كلام سخن گفت‏و چشمان‏خود را به آسمان بلند كرد و گفت: اى پدر!آن ساعت مقرر فرا رسيد، پسرت راتمجيد كن، تا پسرت‏هم تو را تمجيد كند، آنگاه دعائى را كه براى رسولان از شاگردانش كردنقل مى‏كند و آنگاه مى‏گويد: و من اين درخواست را تنها براى‏اينان نمى‏كنم بلكه درمورد كسانى هم كه به زبان به من ايمان آورده‏اند مسئلت دارم، تا همه آنان‏يكى شوند، همانطور كه تو اى پروردگار من ثابت‏شدى و من نيز در تو ابت‏شدم، مسئلت دارم تا آنها نيز درمن و تو يكى شوندو تا همه عالم ايمان آورند كه تو مرا فرستادى و من به ايشان مجد و آبرو دادم، آن مجدى كه تو به من دادى، آرى تا همه‏يكى شوند، آنچنان كه ما يكى شديم، من در آنها و تودر من و همه آنها براى يكى كامل شوند تا همه عالم بدانندكه تو مرا فرستادى و من ايشان رادوست مى‏دارم، آنطور كه تو مرا دوست مى‏دارى (15) .
گفتيم: با اينكه انجيل‏ها صراحت دارد بر اينكه منظوراز پسرى و پدرى صرف تشريف‏است، اين كار را نكردند، يعنى عنوان پدرى و فرزندى را حمل بر تشريف نكردند،در اينجامى‏گوئيم در انجيل‏ها كلماتى هست كه نمى‏شود آنها را حمل بر تشريف و احترام كرد(و شايدبه خاطروجود اين كلمات بوده كه مسيحيان دست به چنان حملى نزده‏اند)نظير اينكه‏مى‏گويد: لوقا به عيسى گفت: اى آقا ما نمى‏دانيم‏تو به كجا مى‏روى؟و چگونه مى‏توانيم‏راه را بشناسيم؟عيسى به او گفت: خود من آن طريقم، به حق سوگند و به‏زندگى قسم كه‏احدى به سوى پدرم نمى‏آيد، مگر به وسيله من، اگر شما مرا شناخته بوديد پدر مراهم شناخته‏بوديد، و از همين الان او را مى‏شناسيد چون او را هم ديديد.
فيلبس پرسيد: اى سيد پدر را به ما نشان بده، ديگر چيزى نمى‏خواهم،يسوع گفت: اى‏فيلبس من در همه اين زمان‏ها با شما بودم ولى شما نمى‏شناختيد، هر كس مرا ببيندپدر را ديده‏است.با اين حال چگونه تو مى‏گوئى پدر را به ما نشان بده؟ مگر هنوز ايمان نياورده‏اى كه من‏درپدر حلول كردم و پدر در من حلول كرده است و اين سخنى كه دارم برايتان مى‏گويم(نيز)از ذات من به تنهائى صادر نمى‏شودبلكه از من و از پدر كه الحال در من است صادر مى‏شود، اواست كه دارد اين كارها را مى‏كند،باورم كنيد كه مى‏گويم من در پدرم و پدرم در من است (16) .
و نيز در انجيل است كه: ليكن من از الله خارج شدم و آمدم واز پيش خود نيامدم بلكه‏او مرا فرستاده (17) .
و نيز مى‏گويد:من و پدرم هر دو يك موجوديم.(18)
و نيز سخنى را كه به شاگردانش گفته چنين حكايت مى‏كند: برويدو تمامى‏امت‏ها و اقوام را شاگردان من كنيد و ايشان را به نام پدر و پسر و روح القدس غسل‏تعميد بدهيد(تعميد مراسمى است از واجبات كليسا كه هر مسيحى بايد آن را انجام دهد تا از گناهان پاك‏شود) (19) .
ونيز مى‏گويد: در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و خدا همان‏كلمه بود، اين ازاول نزد خدا بود، هر چيزى به وسيله او وجود يافت و به غير او چيزى وجود نيافت، از آن جمله‏حيات‏هم به وسيله او وجود يافت و حيات نور مردم است. (20) پس اگر مى‏بينيم‏نصارا قائل به سه خدائى شدند علتش همين كلمات انجيل‏ها است. و منظور نويسندگان انجيل‏ها اين بوده كه هم توحيد راكه مسيح ع درتعليماتش به آن تصريح مى‏كرده حفظ كنند، همچنانكه در انجيل مرقس اصحاح دوازدهم‏مى‏گويد:اول هر يك از وصايا(ى من اين است كه)اى اسرائيل رب اله تو واحد است و تنهااو رب تو استو هم پسر بودن‏مسيح براى خدا را حفظ كنند(و نتيجه‏اش اين تناقض‏گوئى‏هاشده است. مترجم).

حاصل و نتيجه گفتار مسيحيان(اقنوم‏هاى سه گانه)

و حاصل گفتارشان(هر چند كه به معناى معقول و قابل‏تصورى برنمى‏گردد)اين‏است كه ذات خدا جوهر واحدى دارد و اين حقيقت واحده سه اقنوم دارد و منظورشان از كلمه: اقنومآن صفتى است كه نحوه ظهور و بروزهر چيزى و تجليش براى غير با آن باشد، اما نه به‏طورى كه صفت غير موصوف باشد و اقنوم‏هاى سه‏گانه كه خداى تعالى باآنها جلوه و ظهوركرده، عبارت است از اقنوم هستى و اقنوم علم كه همان كلمه است و اقنوم حيات كه همان روح‏است.
و اين اقنوم‏هاى سه‏گانه است كه يكى را پدر و ديگرى را پسر و سومى‏را روح‏مى‏گويند، اولى يعنى پدر را اقنوم وجود، و دومى را كه‏اقنوم علم و كلمه است پسر و سوم را كه‏اقنوم حيات است روح ناميدند.
و اين اقانيم سه‏گانه‏عبارتند از: پدر، پسروروح القدس، اول اقنوم‏وجود و دوم‏اقنوم علم و كلمه، و سوم اقنوم حيات است، پس پسر - كه كلمه و اقنوم علم است - ،از ناحيه‏پدرش - كه اقنوم وجود است - به همراهى روح القدس - كه اقنوم حيات است و اشياء به وسيله آن روشنى مى‏گيرند - نازل شد.
آنگاه در تفسير اين اجمال اختلافى عظيم راه انداخته‏اند، ازهمين جا به شعبه‏ها ومذاهب بسيارى منشعب شده‏اند كه از هفتاد مذهب هم تجاوز مى‏كند وبه زودى به قدرگنجايش اين كتاب تفصيلش از نظر خواننده خواهد گذشت.
و شما خواننده محترم اگر در آنچه قبلا خاطرنشان كرديم‏دقت بفرمائيد خواهيد ديد كه‏آنچه خداى تعالى در آيات زير حكايت كرده، وجه مشترك بين همه مذاهبى‏است كه بعد ازعيسى بن مريم ع در نصرانيت پيدا شده و معنائى هم كه براى سه تا بودن يكى كرديم‏را، افاده مى‏كند، اينك بار ديگرآن آيات از نظر شما مى‏گذرد: لقد كفر الذين قالوا ان‏الله هو المسيح بن مريم...، لقد كفر الذين‏قالوا ان الله ثالث ثلاثة...، و لا تقولواثلاثة انتهوا.
و اگر قرآن كريم به حكايت اين قدر مشترك اكتفا كرد، براى‏اين بود كه اشكالى كه‏بر عقايد مسيحيان با همه كثرت و اختلاف كه در عقائدشان هست وارد است و قرآن بدان‏احتجاج نموده، يك چيز و به يك وتيرة است كه به زودى روشن مى‏شود.(21)

پی نوشت ها:

(1)زمانى كه خداى تعالى مى‏گويد اى عيسى بن‏مريم آيا تو، به مردم گفته‏اى كه اى مردم به جاى‏خدا مرا و مادرم را دو معبود براى خود بگيريد؟عيسى جواب مى‏دهد!منزهى‏تو اى خدا، مرا نمى‏رسيد كه به‏مردم چيزى را بگويم كه حقم نبود و به فرض هم گفته باشم تو بدان آگاهى،چون تو مى‏دانى آنچه در نفس‏من است و من نمى‏دانم آنچه در نزد تو است، زيرا تو علام الغيوبى، من به مردم نگفتم مگر همان‏دستورهائى‏كه تو، به من دادى و آن اين بود كه اى مردم خداى تعالى پروردگار من و پروردگار خود را بپرستيد، مادام‏هم‏در بين ايشان بودم شاهد رفتارشان بودم، ولى بعد از آنكه مرا گرفتى خودت مراقب وضع آنان بودى و تو برهرچيزى شاهد و ناظرى، حال اگر عذابشان كنى كسى حق اعتراض ندارد، چون بندگان خود را عذاب كرده‏اى‏و اگر بيامرزى‏باز هم اعتراضى نيست، چون تو هم عزيزى و شكست‏ناپذيرى و هم كار به حكمت مى‏كنى، خداى تعالى مى‏فرمايد امروزروزى است كه راستى راستگويان به آنان سود مى‏رساند.سوره مائده، آيه‏116 - 119.
(2)شركائى كه مشركين مى‏پرستند و مى‏خوانندمالك شفاعت نيستند، تنها كسانى مالك‏شفاعتند كه شاهد به حق و داراى علم به توحيد باشند.سوره زخرف، آيه 86
(3)سوره نساء، آيه 159.
(4)سوره مائده، آيه 110.
(5)واگر ايشان را بيامرزى بسيار بجا است، چون تو آمرزنده مهربان هستى.
(6)سوره توبه، آيه 30.
(7)وگفتند رحمان پسر گرفته، منزه است‏خدا.سوره انبياء، آيه 26.
(8)سوره مائده، آيه 72.
(9)سوره مائده، آيه 73.
(10)سوره نساء، آيه 171.
(11)ملل و نحل ج 1 ص 222 - 224 - 225.
(12)(آخر اصحاح پنجم از انجيل متى)نسخه‏عربيش كه در سال 1811 ميلادى به چاپ رسيده ومطالب ديگر هم كه بعدا نقل مى‏كنيم(از اين نسخه است).
(13)انجيل لوقا، اصحاح ششم.
(14)انجيل يوحنا، اصحاح بيستم.
(15)انجيل يوحنا، اصحاح هفدهم.
(16)انجيل يوحنا، اصحاح چهاردهم.
(17)انجيل يوحنا، اصحاح هشتم.
(18)انجيل يوحنا، اصحاح دهم.
(19)انجيل متى، اصحاح بيست و هشتم.
(20)انجيل يوحنا، اصحاح اول.
(21) به مقاله «تثليث، مسيحيت و قرآن‏» مراجعه شود.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:35 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اهل كتاب در قرآن

اهل كتاب در قرآن

عبد‌الحميد صفائي

«اهل كتاب» گر‌چه در بعضي از كشورها چون ايران جزء اقليّت‌ها محسوب مي‌شوند؛ ولي در كشورهاي ديگر مانند كشورهاي اروپايي و آمريكايي جزء اكثريّت به‌حساب مي‌آيند.
انسان‌ها جداي از مسائل ديني و عقيدتي با هر كيش و مذهبي كه باشند داراي پيشينه و آداب و معاشرت اجتماعي، سياسي، اقتصادي و… مي‌باشند، كه بايد آنها را شناخت.
در فضايي كه سخن از روابط و زندگي مسالمت‌آميز بين گروه‌ها و اقليّت و اكثريّت جامعه مطرح است بدون شناخت يكديگر، تحقّق آن مشكل است.
قرآن، كتاب هدايت و زندگي و قانون الهي، گر‌چه كتاب تاريخ و جامعه‌شناسي نيست، در عين‌حال نگاهي نيز به اقوام گذشته‌ي پيش از اسلام و عصر حضور آن و عقايد و افكار آنان دارد.
گاه به معرفي مشركان و بت، خورشيد، ماه و ستاره‌پرستان مي‌پردازد و افكار پوچ آنان را به نقد مي‌كشد، و گاه از فرعون و فرعونيان و سركشان تاريخ، و هلاكت آنان سخن مي‌راند، و زماني چهره‌هاي پيدا و پنهان كفر ـ‌چه در لباس اهل كتاب و غير آن‌ـ و نفاق به تصوير مي‌كشد تا پيروان آخرين و كامل‌ترين دين الهي ـ‌اسلام‌ـ با چشمي باز به انسان‌ها و محيط بنگرند. آينده‌ي خويش را بهتر بسازند يا جامعه‌ي ايده‌آل و مورد‌نظر پيامبر(ص) و اهل‌بيت(ع) به بار آيد.
با بررسي آيات قرآن كريم در‌مي‌يابيم كه از ميان دو گروه يهود و مسيحيّت ـ‌كه به‌طور مسلّم از مصاديق اهل كتابند ـ بيشتر آيات حول معرّفي يهوديان و افكار و عملكرد آنهاست، سپس مسيحيّت و سرانجام در يك آيه فقط يكبار از «مجوس» نام مي‌برد كه از نظر داشتن كتاب آسماني جاي ترديد است. في‌الجمله آن‌چه از آيات بر‌مي‌آيد قدر متيقّن همين سه گروه مصاديق خطاب «يا اهل الكتاب» هستند. اين‌كه چرا آيات قرآن اهتمام فراواني به معرفي بني‌اسرائيل و يهود دارد يا به عبارت ديگر: چرا آياتِ درباره‌ي يهودِ اهل كتاب بيش از دو گروه ديگر است شايد بدين‌جهت باشد كه:
اولاً: خطرناك‌ترين و بدترين دشمن، يهوديان سركش و معاند هستند (همان‌طور كه در صدر اسلام چنين بوده‌اند) تا مسلمانان آنها را بهتر و بيش از پيش بشناسند و لحظه‌اي از توطئه‌ي آنان غافل نباشند.
ثانياً: به‌جهت اين‌كه دنياي مسلمانان پس از پيامبر اسلام(ص) از خيلي جهات شباهت فراواني به آنها دارد؛ لذا روي اين گروه بيشتر تكيه مي‌كند تا آيينه‌ي عبرت حق‌جويان گردد و در برابر خالق متعال تسليم محض باشند و از صفات زشت و عملكرد بد آنان چون پيمان‌شكني، كشتن بزرگان و انبيا، تفرقه‌جويي، كلاه شرعي درست كردن، شرك و… بر‌حذر باشند.
در اين نوشتار پس از طرح سؤالاتي درباره‌ي اهل كتاب و آوردن تعابير گوناگوني كه از آنان در قرآن ياد شده، به اختصار دور‌نمايي از آياتي كه به معرّفي آنان پرداخته، مي‌آوريم. سپس به تفسير و تحليل اجمالي بعضي از آيات و احياناً نقل تاريخي و امور و موضوعاتي كه روشن كننده‌ي مقصود آيات است، مي‌پردازيم.
عمده‌ي مطالبي كه بايد درباره‌ي اهل كتاب بدانيم به شرح ذيل است:
ـ تعريفي از اهل كتاب يا اهل كتاب چه كساني‌اند؟
ـ كتاب و پيشينه‌ي هر كدام؛
ـ شيوه‌ي برخورد قرآن با آنان يا چگونگي تعامل با آنها؛
ـ مشتركات اهل كتاب با مسلمانان (اسلام و اديان ديگر)؛
ـ كفّار كه به اعتباري دو دسته‌اند، اهل كتاب و غير آنان يا كفّار حربي و ذمّي، ديدگاه قرآن درباره‌ي هر كدام چيست؟
ـ موانع راهيابي آنان به دين اسلام؛
ـ مقايسه‌ي عهدين با قرآن؛
ـ حكايت قرآن از كتب اصيل آنها؛
ـ اديان الهي و غير الهي (بشري)؛
ـ حساب سران اهل كتاب با توده و عوام آنها جداست (اهل كتاب قاصر داريم و مقصّر كه حساب هر يك جداست)؛
ـ تحريفات كتب آسماني به وسيله‌ي آنان؛
ـ معرّفي اجمالي از كتب آنها؛
ـ تعداد آيات قرآن كه درباره‌ي اهل كتاب است؛
ـ قرآن و روايات اسلامي با چه تعابيري از آنان ياد مي‌كنند؟ (به نحو عموم، خصوص و اخصّ)؛
ـ نجاست يا طهارت اهل كتاب (مقصود از «نجس» در قرآن آيا نجاست ظاهري است يا باطني؟)؛
ـ مباشرت و ميهماني يا رفت و آمد با اهل كتاب جايز است يا نه؟ در صورت جواز با چه قيد و شرطي، و حدّ و اندازه‌ي آن چيست؟
ـ ازدواج با اهل كتاب؛ ازدواج دائم و موقّت، ازدواج مرد مسلمان با زن كتابي و بالعكس چه حكمي دارد؟‌
ـ «نظر» به اهل كتاب؛
ـ توحيد، نبوّت و معاد از نظر آنان؛
ـ معابد و مناسك اهل كتاب؛
ـ تقسيم و درجه‌بندي قرآن از اهل كتاب؛
ـ آيا واژه‌ي «مشرك و مشركين» به‌طور كلّي شامل آنان نيز مي‌شود يا اين‌كه بايد تفصيل داد كه بعضي از آيات درباره‌ي مشركان خاص و بت‌پرستان است و در بعضي موارد عام است؟ مثلاً آيه‌ي و‌إن أحد من المشركين استجارك فأجِرْه حتي يسمع كلام اللّه… (توبه، 9/6)، شامل اهل كتاب مي‌شود يا نه؟ آيا اين‌كه يهود، «عُزَيْر» را، پسر خدا مي‌دانند و نصاري «مسيح» را، دليل بر مشرك بودن آنها نيست؟
ـ فلسفه و حكم «جزيه»‌گرفتن از اهل كتاب چيست؟ آيا اين حكم شامل همه‌ي آنان مي‌شود يا بعضي از آنها چون كودكان و زنان استثنا شده‌اند؟ چرا در عصر حاضر و بعضي از زمان‌ها جزيه گرفته نمي‌شود؟ آيا بدون پرداخت جزيه باز هم احكام «ذمّي» را دارند يا نه؟‌
ـ حكم اموال، نفوس آنها، غذاهايي كه آماده كرده‌اند، ذبح حيوانات حلال گوشت، دخول در مسجد الحرام و ساير مساجد و… چيست؟
ـ حقوق اقليّت‌ها و از جمله اهل كتاب در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران (اصل 13 و 14 قانون اساسي) چگونه است؟

تعابير قرآني از اهل كتاب

تعابير قرآن از اهل كتاب دوگونه است:

1.عنوان‌هاي عام؛ مانند:

«إنّ الّذين كفروا»، «يا أهل الكتاب»، «من أهل الكتاب»، «إنّ الّذين أوتوا الكتاب»، «الّذين ءاتيناهم الكتاب» و «الّذين أوتوا نصيباً من الكتاب».

2. عنوان‌هاي خاص؛ مانند:

«يا أيّها الّذين هادوا»،«و‌الّذين هادوا»،«يا بني‌إسرائيل»،«اليهود» كه مربوط به قوم يهود است. «النصاري» و «المجوس» كه درباره‌ي مسيحيان و مجوسيان (دست‌كم زرتشتيان جزء مجوس محسوب مي‌شوند) مي‌باشد.
نتيجه‌اي كه از مجموع آيات مي‌توان گرفت چنين است كه:
درباره‌ي يهود و نصاري به روشني از آيات بر‌مي‌آيد كه داراي «كتاب»‌اند؛ چرا كه كتاب هر كدام (تورات و انجيل) را نام مي‌برد؛ ولي در مورد مجوس به صراحت نمي‌توان از آيات استفاده كرد كه داراي كتاب بوده‌اند؛ چون فقط يك‌بار در قرآن اين واژه به اجمال به كار رفته؛ ولي همين قدر بر‌مي‌آيد كه «مشرك» نيستند؛ چرا كه مشركان را در آيه‌ي إنّ الّذين آمنوا و الّذين هادوا و‌الصابئين و النصاري و المجوس و الّذين أشركوا إنّ اللّه يفصل بينهم يوم القيامه (حج، 22/17) جدا آورده و «مجوس» در كنار يهود و نصاري مطرح شده. گر‌چه بعضي هم گفته‌اند «و‌الّذين أشركوا» شامل مجوس هم مي‌شود، پس آنها مشركند.
ناگفته نماند كه درباره‌ي «مجوس» رواياتي داريم كه آنها داراي كتاب و پيامبري بوده‌اند كه در جاي خودش مطرح مي‌كنيم.
امّا تعبير به «اهل ذمه يا ذمّي» ظاهراً در قرآن به‌كار نرفته؛ ولي دو‌بار كلمه‌ي «ذمّه» در قرآن (توبه/8 و10) به‌كار رفته كه به معني عهد و پيمان است (عهد و پيماني كه وفاي به آن لازم است) و هر دو درباره‌ي مشركان پيمان‌شكن است كه آنان در صورت غلبه هيچ‌گونه رعايت خويشاوندي و پيمان نمي‌كنند.
خلاصه، واژه‌ي ذمّه در قرآن ربطي به اهل ذمّه يا اهل كتاب ندارد. در واقع تعبير به «ذمّي» واژه و اصطلاح فقهي است.
ذمّه از نظر فقهي تعهّدي است كه كفّار غير حربي با امام مسلمين با شرايط خاصي مي‌بندند. از جمله شرايط اين است كه آنها با زنان مسلمان ازدواج نكنند، منكرات اسلام را اظهار نكرده و جاسوسي عليه مسلمانان نكنند. آنها با اين پيمان در تعهّد و ذمّه‌ي اسلام قرار مي‌گيرند و مبلغي به‌عنوان جزيه مي‌پردازند (و گاه بنابر مصالحي گرفته نمي‌شود) در عوض به صورت زندگي مسالمت‌آميز همراه با امنيّت و امان در كنار مسلمان بسر مي‌برند.

دور‌نمايي از آيات

آياتي كه درباره‌ي اهل كتاب نازل شده، با محتواهاي گوناگون مشاهده مي‌شود؛ گاه در مقام معرّفي اجمالي آنهاست و گاه از آنان انتقاد مي‌كند و زماني از درخواست‌هاي ناروا و غير‌منطقي، بهانه‌جويي آنان، نحوه‌ي‌ برخورد و تعامل مسلمانان با آنها، مشتركاتي كه با مسلمين دارند، افكار و اعتقادات بي‌اساس و خرافات آنها، مجازات و عاقبت بد آنان، گروه‌هاي مختلف آنها و بيان نعمت‌هاي گوناگون خداوند برايشان، پيامبران و كتب آنان و… سخن مي‌گويد.
ما در اين نوشتار به اختصار دور‌نمايي از پاره‌اي از اين آيات را مي‌آوريم:
ـ بيان نعمت‌ها و امتنان خداوند بر آنها. (بقره/40)
ـ پوشاندن و كتمان حق. (بقره/42)
ـ آنها نيز مأمور به اقامه‌ي نماز و پرداخت زكات و… هستند. (بقره/43؛ بيّنه/5)
ـ دعوت و خواندن مردم به «برّ» (نيكي) و فراموش كردن خودشان. (بقره/44)
ـ گروهي از اهل كتاب (بني‌اسرائيل) عالمانه پس از شنيدن «كلام اللّه» به تحريف آن مي‌پردازند. (بقره/75)
ـ گروهي از آنان «امّي» و بي‌سوادند و گروهي دين‌تراشي مي‌كنند و سپس به خدا مي‌بندند. (بقره/78 ـ 79)
ـ اشاره به برخي از پيمان‌هايي كه با بني‌اسرائيل بسته شده و پيمان شكني اكثر آنها. (بقره/83 ـ 84)
ـ تبعيض بين احكام الهي (ايمان و عمل به بعضي از كتاب و احكام و قوانين كه موافق منافع خودشان مي‌دانند و سرپيچي از برخي ديگر.) (بقره/85)
ـ دلبستگي شديد آنان به زندگاني دنيوي.(بقره/96)
ـ دشمني با ملائكه بويژه جبرئيل و ميكائيل و رسولان الهي.(بقره/97 ـ 98)
ـ پيروي از القاءات شيطاني.(بقره/102)
ـ ناخشنودي آنان از «نزول خير» بر مسلمانان. (بقره/105)
ـ آرزوي بسياري از آنان به «بازگشت مؤمنان به كفر.» (بقره/109)
ـ ادّعاهاي واهي و بي‌اساس داشتن (چون بهشت را دربست از آنِ خود دانستن!) (بقره/111)
ـ بي‌پايه خواندن اهل كتاب يكديگر را (نفي يهود نصاري و نصاري يهود را.) (بقره/113)
ـ يهود و نصاري به هيچ وجه از اسلام و مسلمين راضي نمي‌شوند ـ‌دست از شيطنت و فعاليت خود بر‌نمي‌دارند‌ـ مگر از آنان پيروي كنيد.(بقره/120)
ـ بي‌منطقي آنان و تسليم نشدن در مقابل آيات مختلف الهي.(بقره/145)
ـ شناخت كامل آنان (بويژه يهود) از آخرين پيامبر الهي و كتمان حق.(بقره/146)
ـ اختلاف و مخالفت آنان پس از اتمام حجّت و آگاهي از حق.(آل‌عمران/19)
ـ بهره‌ي كمي از كتاب داشتن.(آل‌عمران/23)
ـ دعوت اهل كتاب به «وحدت كلمه» و اشاره به مشتركات اديان در اصول چون پرستش اللّه و عبوديّت و شرك نورزيدن.(آل‌عمران/64)
ـ توطئه‌ي گروهي از آنان به اين‌كه ابتداي روز ايمان بياوريد و در پايان آن بر‌گرديد. (آل‌عمران/72)
ـ برخي از آنان انسان‌هاي «امين» نيستند (قابل اعتماد در امور مالي و اقتصادي نيستند.) (آل‌عمران/75)
ـ اطاعت مؤمنان از گروهي از آنها به كفر مي‌كشاند. (آل‌عمران/100)
ـ برخي از اهل كتاب مؤمن و بسياري از آنها فاسقند. (آل‌عمران/110)
ـ اهل كتاب همه در يك سطح و برابر نيستند. گروهي از آنان آيات الهي را شبانگاهان تلاوت مي‌كنند و اهل سجودند؛ ايمان به اللّه و روز قيامت دارند؛ آمر به معروف و ناهي از منكرند؛ در خيرات پيشي مي‌گيرند و از صالحان هستند. (آل‌عمران/113 ـ 114)
ـ گروهي از اهل كتاب علاوه بر ايمان به خدا به كتب آسماني از جمله قرآن نيز ايمان دارند. (آل‌عمران/199)
ـ دستور و وصيّت (الهي) مشترك به اهل كتاب و مسلمين «تقواي الهي» است. (نساء/131)
ـ درخواست اهل كتاب از رسول خدا(ص) براي نازل كردن كتابي از آسمان و از موسي(ع) نشان دادن خداوند به صورت آشكار!(نساء/153)
ـ مسيحيانِ اهل كتاب قائل به «تثليث» (اب، ابن و روح القدس) مي‌باشند و حضرت مسيح را پسر خدا مي‌دانند.(نساء/171)
ـ برخي از اعمال نا‌شايست يهوديان عبارتست از: ظلم؛ مانع از سبيل اللّه شدن؟، گرفتن ربا و خوردن مال مردم به باطل. (نساء/160 ـ 161)
ـ طعام [غير از گوشت‌ها مانند حبوبات و گندم و جو] اهل كتاب براي مسلمانان و طعام مسلمانان براي آنان حلال است.(مائده/5)
ـ از جمله ادّعاهاي واهي يهود و نصاري اين است كه خود را «پسران» و «دوستان» خدا مي‌دانند.(مائده/18)
ـ حكم قصاص مشترك بين تورات و دين اسلام مي‌باشد.(مائده/44 ـ 45)
ـ مؤمنان، يهود و نصاري را به دوستي نگيرند يا سرپرست خود قرار ندهند. (مائده/51 و 57)
ـ اگر اهل كتاب ايمان بياورند و تقوا پيشه گيرند از گناهانشان چشم‌پوشي مي‌شود. (مائده/65)
ـ تا زماني كه اهل كتاب به تورات و انجيل و قرآن [كتب آسماني] عمل نكنند بي‌ارزش و بي‌پايه‌اند.(مائده/68)
ـ كساني كه حضرت مسيح را «اللّه» مي‌پندارند كافرند.(مائده/72)
ـ با آن دسته از اهل كتاب كه ايمان به خدا و قيامت نمي‌آورند و حرام الهي را حرام نمي‌دانند و به دين حق نمي‌گروند، كار‌زار شود تا اين‌كه با حالت ذلّت و تواضع [تسليم در برابر تصميم امام المسلمين] جزيه بپردازند.(توبه/29)
ـ يهود، عزير را و نصاري مسيح را پسر خدا مي‌پندارند.(توبه/30)
ـ جدال (و گفت و گوي) احسن با اهل كتاب به جز ستمگران آنها و تأكيد روي مشتركات (شيوه‌ي گفت‌وگو با اهل كتاب.) (عنكبوت/46)
ـ گروهي از اهل كتاب به قرآن ايمان مي‌آورند.(عنكبوت/47)
ـ اهل كتاب در كنار مشركان .(بيّنه/1)
ـ جايگاه اهل كتاب و مشركان آتش جهنّم است و آنان بدترين مخلوقاتند.(بيّنه/6)
ـ يهوديان مي‌گفتند: دست خدا بسته است «يد‌اللّه مغلوله»!(مائده/64)
ـ هرگاه يهوديان آتش جنگ را شعله‌ور مي‌ساختند خداوند آن را خاموش مي‌ساخت.(مائده/64)
ـ يهوديان به فساد‌كاري مي‌كوشند.(مائده/64)
ـ يهود و مشركان، دشمن‌ترين مردم نسبت به مسلمانند ولي نصاري با محبّت‌ترند. چون در ميان اينان افرادي عالِم و تارك دنيا وجود دارد و متكبّر نيستند.(مائده/82)
ـ جاسوسي يهوديان و اهل تحريف بودن آنها.(مائده/41)

اهل كتاب همه يكسان نيستند

قرآن هيچ‌گاه پيروان مذاهب ديگر و مخالفانِ دينِ حق (اسلام) را به يك چشم نمي‌نگرد. سهم اقليّت‌هاي درستكار و با ايمان را كه در ميان يك اكثريت گمراه بسر مي‌برند فراموش نمي‌كند.
در آيه‌ي 199،سوره‌ي آل‌عمران، پس از آن‌كه از بسياري از اهل كتاب كه به خاطر كتمان آيات خداوند و پيمان‌شكني و طغيان و سركشي آنها در آيات پيش از آن سرزنش مي‌كند، سخن از اقليّتي به‌ميان مي‌آورد كه دعوت پيامبر را اجابت كردند و براي آنها چند صفت ممتاز بيان مي‌كند.
و‌إنّ من أهل الكتاب لمن يؤمن باللّه و ما اُنزل إليكم و ما اُنزل إليهم خاشعين للّه لا‌يشترون بآيات اللّه ثمنا قليلا أولئك لهم أجرهم عند ربّهم إنّ اللّه سريع الحساب. (آل‌عمران،3/ 199)؛ بعضي از اهل كتاب كساني هستند كه به خدا، قرآن و كتب آسماني پيشين ايمان دارند، در برابر خدا خاشعند و آيات الهي را به بهاي ناچيز نمي‌فروشند. هم‌چنين در آيات 113تا 115آل‌عمران، از گروهي (يهودي و نصاري) كه در برابر حق گردن نهاده‌اند، در برابر اكثريت آنها كه عملكرد زشت و فاسد داشته‌اند به نيكي ياد مي‌كند.
ليسوا سواءً من أهل الكتاب أمّة قائمة يتلون آيات اللّه آناء الليل و‌هم يسجدون. يؤمنون باللّه و اليوم الآخر و‌يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يسارعون في الخيرات و أولئك من الصالحين‌. و ما يفعلوا من خير فلن يكفروه و اللّه عليم بالمتّقين. (آل‌عمران/ 113 ـ 115)، اهل كتاب همه يكسان نيستند (در برابر افراد تبه‌كار)، كساني در ميان آنها يافت مي‌شوند كه (به حق و ايمان) قيام مي‌كنند و پيوسته در دل شب آيات خدا را تلاوت مي‌كنند و در برابر عظمت پروردگار به سجده مي‌افتند. به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند و به وظيفه‌ي امر به معروف و نهي از منكر قيام مي‌كنند و در كارهاي نيك بر يكديگر سبقت مي‌گيرند و آنها از صالحانند. و آن‌چه از اعمال نيك انجام مي‌دهند هرگز كفران نخواهد شد (و پاداش شايسته مي‌بينند) و خدا از پرهيزگاران آگاه است.
پس از آن در آيات (نساء/160و 161) يادآور مي‌شود كه، چون يهوديان به خاطر برخي اعمال ناشايست از قسمتي از «طيّبات» الهي محروم شدند، در آيه‌ي بعد گروهي از آنها كه داراي ويژگي‌هاي زيرند حسابشان را از ديگران جدا مي‌كند: لكنّ الراسخون في العلم منهم و‌المؤمنون يؤمنون بما اُنزل إليك و ما اُنزل من قبلك و المقيمين الصلوة و المؤتون الزكاة و المؤمنون باللّه و اليوم الآخر أولئك سنؤتيهم أجراً عظيماَ، (نساء،4/ 162)، گروهي از آنها (يهود) كه در علم و دانش راسخند و به آنچه كه بر پيامبر و انبياي پيشين نازل شد، ايمان دارند و به‌پا‌دارنده‌ي نماز و اهل زكاتند و ايمان به خدا و قيامت دارند، اينان پاداش بزرگي در انتظار آنهاست.
اين مطلب (عدم يكساني اهل كتاب) حتي در ميان يك گروه از آنها نيز مشاهده مي‌شود كه همه در يك سطح نيستند و حساب هر طبقه از طبقه ديگر جداست؛ در آيات (بقره/75 ـ 79) مي‌توان اين برداشت را داشت كه بني‌اسرائيل به چند گروه تقسيم مي‌شوند؛ يك گروه عالمانه دست به تحريف مي‌زنند، گروهي جزي عوام و اميّون هستند و طايفه‌اي كه دين‌سازي مي‌كنند و….
به هر صورت روش قرآن اين است كه هر كس كار خوب انجام دهد ـ‌خواه مسلمان يا كافر، موافق يا مخالف، جزء اكثريت يا اقليّت، از اين نژاد…‌ـ حسابش از بدان جداست؛ لذا در جاهاي مختلف با يك «الاّ» افراد قليل نسبت به جمعيّت كثير را از وعده‌ي عذاب و سرزنش خويش، جدا مي‌سازد.

افكار و اعتقادات پوچ و بي‌اساس آنها

اهل كتاب ـ‌جز عده‌اي محدود‌ـ براي خود امتيازاتي قائل بودند كه كم‌كم جزي اعتقادات آنها در‌آمده بود. قرآن پاره‌اي از آنها را ياد مي‌كند كه ما به برخي از آنها اشاره مي‌كنيم.
از جمله، معتقد بودند، ارتباط خاصي با پروردگار دارند تا آنجا كه خود را «فرزندان خدا» مي‌ناميدند.!
در سوره‌ي مائده، آيه‌ي 18،از زبان يهود و نصاري نقل مي‌كند: نحن أبناء اللّه و أحبّائه، (ما فرزندان خدا و دوستان خاص او هستيم)، لذا يك نوع مصونيّت در برابر مجازات الهي براي خود قائل بودند و مي‌گفتند: گناهكاران ما نيز در قيامت جز چند روزي كيفر نخواهند ديد: قالوا لن تمسّنا النّار إلاّ أياما معدودات. (آل‌عمران، 24/3)
حتي اين امتيازات دروغين و ساختگي را به خدا نسبت مي‌دادند و تدريجاً جزء عقايد آنها گرديد، تا جايي كه در مخالفت با احكام خدا و قانون‌شكني سخت بي‌باك و جسور بودند.1

بهشت مالِ ماست!

از ادعاهاي بي‌اساس و موهوم ديگر آنان اين بوده كه مي‌گفتند: جز ما كسي داخل بهشت نمي‌شود، گويا بهشت را «ملك طلق» خود مي‌دانستند: و‌قالوا لن يدخل الجنّه إلاّ من كان هوداً أو نصاري، تلك أمانيّهم قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين، (بقره،2 / 111)

افسانه‌ي صليب

از جمله اعتقادات مسيحيان مسأله‌ي به دار‌آويخته شدن مسيح(ع) است و اين‌كه او كشته شده. اين مطلب در اناجيل چهار‌گانه (متي، لوقا، مرقص و يوحنا) به‌طور مشروح بيان گرديده، ولي قرآن اين ادّعا را بي‌اساس دانسته مي‌فرمايد: و‌ما قتلوه و‌ما صلبوه و‌لكن شبّه لهم و‌إنّ الّذين اختلفوا فيه لفي شكّ منه ما لهم به من علم إلاّ اتّباع الظن و‌ما قتلوه يقينا. بل رفعه اللّه إليه و‌كان اللّه عزيزاً حكيماً. (نساء،4/157ـ 158)
قرآن تأكيد دارد كه مسيح به دار آويخته نشده است. و اين شايد بدين‌جهت باشد كه عقيده‌ي خرافي مسيحيان در مورد مسيح(ع) (كه وي آمده تا گناهان بشر را باز‌خريد كند) زير سؤال ببرد؛ چون مسأله‌ي كشته‌شدن حضرت عيسي(ع) از مسائل زير‌بنايي آيين آنهاست. آنها وي را به‌عنوان پيامبري كه براي هدايت و تربيت و ارشاد خلق آمده‌‌باشد نمي‌دانند، بلكه او را «فرزند خدا» و «يكي از خدايان سه‌گانه» مي‌دانند كه هدف اصلي از آمدنش به اين جهان فدا‌شدن و باز‌خريد گناهان بشر بوده است. گويند: او آمده تا قرباني گناهان ما شود تا گناهان بشر را بشويد و جهانيان را از مجازات نجات‌‌دهد‌‌اين جاست كه راه نجات خويش را منحصراً در اعتقاد به اين موضوع مي‌دانند!.
به‌همين دليل گاهي مسيحيّت را مذهبِ «نجات» يا «فداء» مي‌نامند و مسيح را «ناجي» يا «فادي» لقب مي‌دهند؛ لذا قرآن هم شديداً مسأله‌ي كشته‌شدن مسيح را نفي مي‌كند تا آنها را از عقيده‌ي خرافي «فداء» باز‌دارد و نجات را در گرو اعمال خويش ببينند نه در پناه‌بردن به «صليب».2

تثليث و اين كه مسيح حقيقتاً پسر خداست

يكي ديگر از اعتقادات موهوم آنها مسأله‌ي تثليث و سه‌گانه‌پرستي است. قرآن از اين موضوع انتقاد مي‌كند و چنين مي‌فرمايد:
يا أهل الكتاب لا‌تغلوا في دينكم و لا‌تقولوا علي اللّه إلاّ الحقّ إنّما المسيح عيسي ابن مريم رسول اللّه و كلمته ألقاها إلي مريم و روح منه فآمنوا باللّه و رسله و‌لا تقولوا ثلاثة انتهوا خيرا لكم إنّما اللّه إله واحد سبحانه أن يكون له ولد له ما في السموات و ما في الأرض و كفي باللّه وكيلا. (نساء/171)
ابتدا مي‌فرمايد: اي اهل كتاب در دينتان غلو و زياده‌روي نكنيد، سپس مي‌افزايد: درباره‌ي خدا جز حق نگوييد و اگر مي‌بينيد كه عيسي(ع) پدر نداشت بدين‌معني نيست كه او فرزند خدا بوده بلكه فقط فرزند مريم است و مانند ساير افراد انسان دوران جنيني داشته و در آغوش مادر پرورش يافته. به هر صورت وقتي تمام صفات بشري در او هست چگونه ممكن است خداوندي ازلي و ابدي باشد در حالي‌كه محكوم قوانين طبيعت و تغييرات جهان ماده است.
خدايي كه مالك آنچه در آسمان‌ها و زمين است و همگي مخلوق اويند و او خالق آنهاست و مسيح نيز يكي از مخلوقات او است. اكنون خدايي كه هيچ مثل و مانند ندارد؛ نه در ذات، نه در صفات و نه فعل چگونه ممكن است نياز به فرزند و عيال و غيره داشته باشد. در ضمن مسيحيان حقيقتاً مسيح را «ابن‌اللّه» مي‌دانند و عجيب اين‌كه معتقدند در عين تثليث، خدا يگانه است. ناگفته نماند، در انجيل‌هاي فعلي اشاره‌اي به مسأله‌ي تثليث نشده، لذا ريشه‌ي آن را در اناجيل مخفي مي‌دانند. بعضي از مورخان معتقدند اين مسأله از حدود قرن سوم به بعد در ميان آنها آشكار گشت و اين بدعتي بود كه بر اثر غلوّ از يك‌سو و آميزش مسيحيان با اقوام ديگر از سوي ديگر، در مسيحيّت واقعي وارد شد. بعضي احتمال مي‌دهند كه اصولاً «تثليث نصاري» از «تالوت هندي» (سه‌گانه پرستي هندوها يعني خدايان سه‌گانه برهما، فيشنو و سيفا) گرفته شده است.3

برتري‌جويي نژادي يهوديان

يكي ديگر از امتيازات موهومي كه يهود براي خود قائل بودند موضوع نژاد‌پرستي است. روحيه‌ي تبعيض‌نژادي كه سرچشمه‌ي بدبختي‌هاي فراوان شده، از دير‌باز در يهود بوده و هنوز نيز ادامه دارد. آنها نه‌تنها در اين جهان براي خود برتري قائلند بلكه معتقدند اين برتري نژادي در آن جهان ـ‌آخرت‌ـ نيز به كمك آنها مي‌شتابد و گنهكارانشان بر‌خلاف افراد ديگر تنها مجازات كوتاه مدت خواهند ديد: و‌قالوا لن تمسّنا النار إلاّ أيّاما معدودات، و همين پندارهاي غلط، آنها را آلوده‌ي انواع جنايات و سيه‌روزي‌ها كرده است.
اگر بنا شود نژاد پرستان دنيا را درجه‌بندي كنيم بي‌شك يهود در رده‌هاي بالا قرار خواهند گرفت چرا كه تمام جناياتي كه براي تشكيل كشوري مستقل به نام «اسرائيل» انجام دادند و مي‌دهند همه ريشه در مسأله نژاد‌پرستي دارد. آنها حتي آيين موسي(ع) را در نژاد خود منحصر مي‌دانند و اگر كسي غير از نژاد يهود بخواهد اين آيين را بپذيرد برايشان خوش‌آيند نيست؛ لذا در ميان اقوام ديگر تبليغ و دعوت به سوي آيين خود نمي‌كنند!.
به هر‌صورت قرآن و اسلام با اين مسأله (نژاد‌پرستي) ـ‌كه شعبه‌اي از شرك است‌ـ شديداً مبارزه كرده و مي‌كند و انسان‌ها را از يك پدر و مادر مي‌داند و برتري و امتيازشان را تنها به پرهيزگاري مي‌داند: إنّ أكرمكم عند‌اللّه أتقاكم.4

دليل و احكام جزيه

كفّار به يك اعتبار به حربي و ذمّي تقسيم مي‌شوند. كفّار حربي كساني هستند كه با مسلمانان سر جنگ دارند و حاضر نيستند به عنوان يك اقليّت در كنار اكثريت مسلمان زندگي مسالمت‌آميز داشته باشند. كفّار ذمّي هم همان اهل كتاب هستند كه با پرداختن جزيه و پذيرش شرايط آن مي‌توانند در كنار مسلمين روابط حسنه و زندگي مسالمت‌آميز داشته باشند. با اهل كتاب مي‌توان پيمان‌هايي بست كه از جمله مسأله‌ي «عقد الذمّه» يا پيمان ذمّه است كه به وسيله امام مسلمين؛ يعني امام معصوم يا عادل، نائب امام، مجتهد عادل و ولي‌فقيه بسته مي‌شود حتي گاه در صورت ضرورت به‌وسيله‌ي سلطان جائر نيز منعقد مي‌شود. اين پيمان مي‌تواند به‌خلاف ساير پيمانها به‌صورت دائمي باشد تا آنها به صورت همزيستي مسالمت‌آميز در كنار مسلمين، جان و مال و ناموس آنها به‌طور نامحدود در امان باشد. دليل آن آيه‌اي است كه مي‌فرمايد:
قاتلوا الّذين لا‌يؤمنون باللّه و لا‌باليوم الآخر و لا‌يحرّمون ما حرّم اللّه و رسوله و لا يدينون دين الحق من الّذين أوتوا الكتاب حتي يعطوا الجزيه عن يد و هم صاغرون، (توبه،9/ 29)
به‌طور خلاصه در اين آيه مي‌فرمايد: با اهل كتابي كه داراي چهار ويژگي ذيل هستند مقاتله كنيد تا زماني كه جزيه دهند.
1. ايمان به اللّه ندارند.
2. اعتقاد به معاد ندارند.
3. حلال خدا را حلال نمي‌دانند و حرام او را نيز حرام نمي‌دانند.
4. دين حق (اسلام) را نمي‌پذيرند .
بعد از دستور جنگ با كساني كه اين چند ويژگي دارند، كساني كه جزيه مي‌پردازند استثناء مي‌كند آنهم «عن يد و هم صاغرون». واژه‌ي «جزيه» كه از ماده‌ي «جزاء» است بدين‌جهت گرفته مي‌شود تا مسلمانان ـ‌والي مسلمين‌ـ متعهّد شوند كسي مزاحم آنها نشود؛ البته به‌شرطي‌كه مخالفت با شرايط عقد ذمه، نكنند.
امّا در مورد دو تعبير «عن يد و هم صاغرون»، تفسيرهاي متفاوتي شده كه تفسير صحيح‌تر و مناسب با روح اسلام اين به‌نظر مي‌رسد كه آنها جزيه را با دست خودشان ـ‌مُنقاداً‌ـ با حالت تسليم و التزام به حكم جزيه، پرداخت كنند.5
از اين آيه مي‌توان استفاده كرد كه اهل كتاب حد‌وسط مسلمين و مشركان قرار دارند. از آن‌جهت كه پيرو يك دين آسماني هستند با مسلمانان شباهت دارند و از جهتي‌كه ايمان آنها آميخته به خرافات و مطالب بي‌اساس است؛ مثل اينكه عُزير مسيح را پسر خدا مي‌دانند، شبيه مشركانند؛ لذا در صورت اين‌كه حاضر شوند به‌عنوان يك اقليّت سالم مذهبي با مسلمانان زندگي خوبي داشته باشند، با شرايط «ذمه» مي‌توانند چنين پيماني با مسلمين داشته باشند.
البته درباره‌ي جزيه و نحوه‌ي پرداخت آن احكامي در كتب فقهي به تفصيل آمده است.

پاره‌اي از كيفرهاي اهل كتاب

هنگامي كه آيات قرآن را مطالعه مي‌كنيم به آياتي بر‌مي‌خوريم كه از مجازات و كيفر اهل كتاب بويژه قوم يهود سخن مي‌گويد. در يك‌جا به‌طور اجمال اشاره به تحريم‌هاي الهي نسبت به يهود شده و مي‌فرمايد:
و‌علي الّذين هادوا حرّمنا ما قصصنا عليك من قبل و‌ما ظلمناهم و‌لكن كانوا أنفسهم يظلمون (نحل، 16/188)
در جاي ديگر موارد تحريم شده را نام مي‌برد، از جمله در اين آيات:
و‌علي الّذين هادوا حرّمنا كلّ ذي ظفر و‌من البقر و‌الغنم حرّمنا عليهم شحومهما إلاّ ما حملت ظهورهما أو‌الحوايا أو ما اختلط بعظم ذلك جزيناهم ببغيهم و‌إنّا لصادقون. (انعام، 6/146)
يعني، و ما يهوديان در حيوان ناخن‌دار [كه سم يكپارچه دارند] را حرام كرديم؛ و از گاو و گوسفند، پيه و چربيشان را بر آنان تحريم كرديم؛ مگر چربي‌هايي كه بر پشت آنها قرار دارد، و يا در دو طرف پهلوها و يا آنها كه با استخوان آميخته است؛ اين را به‌خاطر ستمي كه مي‌كردند به آنها كيفر داديم و ما راست مي‌گوييم.
يا در جاي ديگر مي‌فرمايد: فبظلم من الّذين هادوا حرّمنا عليهم طيّبات اُحلّت لهم و‌بصدّهم عن سبيل اللّه كثيراً. و‌أخذهم الربوا و‌قد نهوا عنه و‌أكلهم أموال الناس بالباطل و‌أعتدنا للكافرين منهم عذاباً أليماً (نساء،4/160ـ 161) يعني؛ برخي از طيّبات و چيزهاي پاكيزه را كه بر آنها حلال بود حرام شد.
يا در مورد محدوديت آنها براي ماهي‌گيري در روز شنبه ـ‌كه هم جنبه امتحان آنها داشته و هم جنبه مجازات‌ـ چنين مي‌فرمايد:
و‌لقد علمتم الّذين اعتدوا منكم في السبت فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين. فجعلناها نكالا لما بين يديها و ما خلفها و موعظة للمتّقين. (بقره/65 ـ 66)
يا سرگرداني چهل‌ساله آنها در بيابان و محروميّت از سرزمين مقدس (مائده/26) و يا….
خلاصه: با دقت در اين آيات و مشابه آنها در‌مي‌يابيم كه تمامي اين تحريم‌ها و محروميّت‌ها كه براي اهل كتاب بويژه قوم بني‌اسرائيل و يهود ذكر شده، آن هم محدوديت‌هايي كه در دين اسلام وجود نداشته و ندارد، جنبه‌ي مجازات و كيفري دارد؛ زيرا در تنگنا قرار گرفتن آنها بخاطر بازتاب عملكرد بد خودشان بوده حال ما به خاطر ستم آنها بوده يا به جهت بازداري مردم از راه‌يابي به راه و دين حق يا ربا‌خواري و خوردن بي‌جهت اموال مردم يا زير پا نهادن پيمان‌هايي كه با خدا بسته بودند يا… كه در واقع به نحوي همه‌ي اينها ظلم و ستم به خودشان بوده، چنان‌كه فرمود: و‌لكن كانوا أنفسهم يظلمون.

نصاري

اين واژه بارها در قرآن تكرار شده و جمع «نصراني» است و به پيروان مسيح(ع) گفته مي‌شود. درباره‌ي نامگذاري آنها به اين اسم احتمالاتي وجود دارد.
1. چون عيسي(ع) در شهر «ناصره» پرورش يافته است.
2. از نام قريه‌اي به اسم «نصران» گرفته شده كه نصاري به آن علاقه‌ي خاصي داشته‌اند.
3. به‌خاطر ياران و ياوران (ناصران)؛ چون مسيح(ع) از آنها ياري طلبيد، گروهي دعوت او را لبيك گفتند. شايد اين احتمال مي‌تواند آيه‌ي (صف/14) باشد: قال عيسي ابن مريم للحواريين من أنصاري إلي اللّه قال الحواريّون نحن أنصار اللّه. واژ‌ه‌ي «مسيح» هم به معناي تدهين شده (تدهين با روغني كه به نحو خاصي تهيه شده) مي‌باشد. نام «عيسي» نيز مشتق از «يسوع» به معناي نجات‌دهنده است. كتاب مقدس آنها مشتمل بر دو بخش است. بخش نخست به نام «عهد عتيق» متضمن تورات (به معناي اخص. اسفار پنج‌گانه) و صحف انبياي بني‌اسرائيل كه مورد قبول يهود نيز هست و بخش دوم به اسم «عهد جديد» مشتمل بر چهار انجيل مورد قبول اغلب كليساها مي‌باشد.
انجيل (Evangile) مشتق از كلمه‌ي يوناني به معناي بشارت (مژده) است و نام كتابي است كه بر‌عيسي(ع) نازل شده است. كليسا براي اينكه دامنه‌ي اختلافات را كوتاه كند از ميان حدود هشتاد انجيل فقط چهار تا را پذيرفت كه عبارتند از: «انجيل متي، مرقس، لوقا و يوحنا» (هر كدام به نام يكي از شاگردان و حواريان حضرت عيسي(ع) است جز انجيل مرقس و يوحنا كه هر دو به وسيله‌ي يك نفر جمع‌آوري شده كه نامش يوحنا، و مرقس لقب اوست).
قرآن هر جا از كتاب حضرت عيسي(ع) ياد مي‌كند، «انجيل» را به صورت مفرد مي‌آورد و نزولش را از طرف خدا معرّفي مي‌كند؛ پس اناجيلي (جمع انجيل) كه ميان مسيحيان متداول است كتب الهي و آسماني نيستند، همان‌طور كه خود آنان نيز منكر آن نيستند و دست‌نوشته‌ي شاگردان يا شاگرد شاگردان آن حضرت مي‌دانند كه مدت‌ها بعد از وي نوشته شده، گر‌چه ادعا دارند كه شاگردان وي آن اناجيل را با الهام الهي نوشته‌اند.

مجوس

مجوس معرب واژه «مگوش» مي‌باشد. در «اوستا» يك‌جا «مگاو» به معني نوكر و چاكر و در زبان پهلوي «مگوسيا» و در ادبيات فارسي «مُغ» تلفّظ گرديده است. مجوس از جمله فرقه‌هايي است كه معتقد به دو‌گانه پرستي‌اند مانند مانويّه. آنها قائل به دوگانگي نور و ظلمتند و «نور» را ازلي و «ظلمت» را حادث مي‌دانند.
وجود وجوه مشترك در آيين مجوس و زرتشتي موجب شده كه آيين اصلاح يافته‌ي زردشتي همان كيش مجوس شناخته شود. به همين جهت بعدها بيشتر مورخان اسلامي و مؤلفان ملل و نحل، مُغان و زرتشتيان را پيرو يك عقيده پنداشته‌اند. اسلام هم بين مجوس‌ها و زردشتيان فرقي قائل نشده و معامله‌ي با آنها را در حكم معامله با اهل كتاب قرار داده است. نويسندگان و مورخان اسلامي نيز غالباً مُغان و گبران را با هم مخلوط كرده‌اند. در قرآن كريم مجوس‌ها در رديف اهل كتاب قرار گرفته‌اند. (كه آيه‌ي آن را جلوتر آورديم و باز ذكر مي‌كنيم.)6
واژه‌ي مجوس، بر‌خلاف دو واژه‌ي يهود و نصاري فقط يك بار در قرآن به‌كار رفته است. بدون اين‌كه از اعتقادات و كتابشان نامي برده شود، به‌طور اجمال و سربسته از آنها ياد مي‌كند؛ لذا از نظر اهل كتاب بودن، مورد ترديد قرار گرفته است.
از طرفي چون آنها در برابر مشركان و در رديف اديان آسماني قرار گرفته‌اند چنين استفاده مي‌شود كه آنها چه بسا داراي دين و پيامبر و كتابي بوده‌اند: إنّ الّذين ءامنوا و‌الّذين هادوا و‌الصابئين و‌النصاري و‌المجوس و‌الّذين أشركوا إنّ اللّه يفصل بينهم يوم القيامه إنّ اللّه علي كلّ شيء شهيد (حج،22/ 17)
در ضمن در مورد صابئين ـ‌كه در چند جاي قرآن از آنان سخن به‌ميان آمده‌ـ نيز آيات به‌طور صريح از آنها ياد نمي‌كند بلكه همين‌قدر روشن است كه آنها پيرو بعضي از مذاهب آسماني بوده‌اند (گر‌چه بعضي از آنها بعداً به انحراف كشيده شده‌اند) بويژه اين‌كه در آيه ميان طايفه‌ي يهود و نصاري قرار گرفته‌اند.
امروزه واژه‌ي «مجوس» به پيروان زردشت گفته مي‌شود يا لااقل پيروان زردشت بخش مهمي از آنان را تشكيل مي‌دهند، گر‌چه تاريخ خود زردشت در ابهام فرو رفته تا آنجا كه بعضي ظهور آن را در قرن يازدهم پيش از ميلاد دانسته‌اند و بعضي در قرن ششم يا هفتم! آنچه معروف است اين مي‌باشد كه وي (زردشت) كتابي به نام «اوستا» داشته كه در سلطه‌ي اسكندر بر ايران از بين رفته است و بعداً در زمان بعضي از پادشاهان ساساني بازنويسي شده است.7
آنچه از عقايد آنها در دست داريم و امروزه بيش از همه شهرت دارد، مسأله‌ي اعتقاد آنها به دو مبدأ خير و شر يا نور و ظلمت است. كه خداي نيكي‌ها و نور را «اهورا مزدا» و خداي شر و ظلمت را «اهريمن» مي‌دانند. به عناصر چهار‌گانه آب، خاك، باد و آتش، بويژه آتش احترام بسياري مي‌گذارند، تا جايي كه آنها را آتش‌پرست مي‌خوانند و هر جا كه هستند آتشكده‌اي نيز وجود دارد.

معابد اهل كتاب

در قرآن چند محل عبادت را نام مي‌برد كه عبارتند از:
صوامع، بِيَع، صلوات و مساجد؛ ولي مشخص نشده اين عبادتگاه‌ها از آن كدام گروه از اهل كتاب يا غير آنهاست: و‌لو‌لا دفع اللّه النّاس بعضهم ببعض لهدّمت صوامع و بِيَع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم اللّه كثيرا…(حج/40).
در تفسير مجمع البيان اقوال مختلف و احياناً ضد يكديگر ذكر شده‌است. در تفسير شبّر چنين آمده: «صوامع» عبادتگاه راهبان، «بيع» كنيسه‌ي مسيحيان، «صلوات» كنيسه‌ي يهود و «مساجد» از آنِ مسلمانان است.
در تفسير الميزان مرحوم علامه طباطبائي چنين مي‌فرمايد:
«صوامع» جمع صومعه است كه نام معبدهايي است براي عبادت عابدان و زاهدان، كه در بالاي كوه‌ها و بيابان‌هاي دور‌دست ساخته مي‌شود و معمولاً بنايي نوك تيز و مخروط بوده است.
واژه‌ي «بِيَع» جمع بيعه نام معبد يهود و نصاري (هر دو) است.
و كلمه‌ي «صلوات» جمع صلوة مي‌باشد كه به معناي مصلاّي يهود است؛ سپس مي‌افزايد كه بعضي از مفسّران گفته‌اند: كلمه‌ي «صلوة» معرب (عربي شده) «صلوثا [صلوتا]‌ي عبراني و به معناي مصلّي است.
امّا «مساجد» جمع مسجد نام معبد مسلمانان مي‌باشد.

توطئه و زشت‌كاري‌هاي يهود8

از ميان آياتي كه درباره‌ي اهل كتاب است، بخش بزرگي از آن‌ها درباره‌ي كارهاي زشت و توطئه‌هاي يهوديان است. آيات فراواني از عملكرد و عمل زشت آنان ياد مي‌كند كه ما در اينجا به بخشي از آن آيات مي‌پردازيم.
و‌قالت طائفة من أهل الكتاب آمنوا بالّذي اُنزل علي الّذين آمنوا وجه النهار و‌اكفروا آخره لعلّهم يرجعون. (آل‌عمران/72) اين آيه درباره‌ي يهوديان مي‌فرمايد: آنها براي متزلزل ساختن ايمان مسلمانان از هر وسيله‌اي استفاده مي‌كردند، از جمله نقشه‌هاي آنها اين بوده كه گروهي از آنها به يكديگر مي‌گفتند: بياييد به آنچه بر مسلمانان نازل شده در آغاز روز ايمان بياوريم و در پايان روز برگرديم. (فاصله‌ي ايمان و كفر شما كوتاه باشد).
اين توطئه در افراد ضعيف النفس مسلّماً اثر قابل ملاحظه‌اي خواهد داشت؛ بويژه اين‌كه اين عده از ميان دانشمندان يهود بودند كه همه مي‌دانستند آنها نسبت به‌‌كتب‌‌آسماني و نشانه‌هاي آخرين پيامبر آشنايي كامل دارند. بهر‌صورت اين ايمان‌‌و‌‌كفر كه با فاصله‌ي كم صورت مي‌گرفت لااقل پايه‌هاي اعتقاد تازه مسلمانان را متزلزل مي‌ساخت؛ لذا اميدوار به اين طرح خود بودند و جمله‌ي «لعلّهم يرجعون» نشانه‌ي همين اميدواري آنهاست. سرانجام خداوند اين نقشه‌ي پليد و مخفيانه‌ي آنها‌‌را‌‌فاش مي‌ساخت تا درس عبرتي براي مؤمنان باشد و هم وسيله‌ي راهيابي مخالفان.

اختلاف بينداز و حكومت كن!

يكي ديگر از نقشه‌هاي تخريبي يهود طرح اختلاف‌افكني بوده و هست. در‌صدر اسلام بازيگران آنها به فكر افتادند كه آتش اختلاف و نفاق كهنه را دامن بزنند. آنها مي‌خواستند جنگ‌هاي صد‌و‌بيست‌ساله‌ي «اوسيان» و «خزرجيان» را كه در سايه‌ي ايمان و اسلام و برادري و برابري از بين رفته بود، تجديد كنند تا از اين راه جنگ و نزاع داخلي در ميان مسلمين راه افتد و از درون صدمه ببينند. اين فتنه (و مانند آن) نيز با هوشياري پيامبر از طريق وحي، با موعظه‌ي دو طرف نقش بر آب شد. آيه‌ي يا أيّها الّذين آمنوا إن تطيعوا فريقا من الّذين أوتوا الكتاب يردّوكم بعد إيمانكم كافرين (آل‌عمران/100)، اشاره به همين موضوع دارد.

اعتراض به تغيير قبله

يكي ديگر از اذيّت و آزارهاي اين قوم، اعتراضشان به قبله‌ي مسلمانان بود چه پيش از تغيير و چه بعد از آن.
رسول خدا در تمام «سيزده‌سال» در مكه به سوي بيت‌المقدس نماز مي‌گزارد. پس از مهاجرت نيز در مدينه به همان قبله‌ي يهوديان نماز مي‌گزارد. اين كار در واقع يك نوع همكاري و نزديك كردن دو آيين قديم و جديد به يكديگر بود؛ ولي پيشرفت روز‌افزون دين جديد نشان از اين بود كه سراسر شبه جزيره را فرا‌بگيرد و قدرت و آيين يهود را از بين خواهد ببرد. اين بود كه كار‌شكني آنها آغاز گرديد. از راه‌هاي مختلف، به آزار پيامبر و مسلمين مي‌پرداختند؛ از جمله مسأله‌ي نماز‌گزاردن به سوي بيت‌المقدس. آنها بر سر زبان‌ها انداخته بودند كه اگر محمد(ص) دين مستقل و جديدي عرضه كرده كه ناسخ آيين‌هاي گذشته مي‌باشد چرا قبله‌ مستقلّي ندارد و بر قبله‌ي يهوديان نماز مي‌گزارد؟
اين موضوع براي پيامبر گران آمد؛ لذا نيمه شب‌ها از خانه بيرون مي‌آمد و به آسمان مي‌نگريست. در انتظار نزول وحي بود كه آيه‌ي قد نري تقلّب وجهك في السماء فلنولّينّك قبلة ترضاها (بقره/144)، نازل شد. سرانجام پس از گذشت حدود هفده ماه (يكسال و نيم) از هجرت و ورود حضرت محمد(ص) به مدينه، قبله‌ي مسلمانان در وسط نماز ظهر تغيير مي‌يابد. آنها كه كاري جز اذيّت و متزلزل‌ساختن ايمان مسلمانان نداشتند پس از تغيير قبله نيز اعتراض مي‌كردند: كه چرا از قبله‌ي گذشته رو‌بر‌گرداندند يا عبادات گذشته‌ي مسلمين را زير سؤال مي‌بردند. حتي در دهان «سفيهان» (شايد مشركان باشند) انداختند و منكر نسخ قبله شدند: سيقول السفهاء من النّاس ما ولّيهم عن قبلتهم التي كانوا عليها (بقره/143) و حال اين‌كه مشرق و مغرب از آنِ خداست و مهم اطاعت از فرمان الهي و عبوديّت است. ناگفته نماند كه انگيزه و علت تغيير قبله، غير از اعتراض يهود، مي‌تواند علّت‌هاي ديگري نيز داشته باشد؛ از جمله جنبه‌ي امتحان داشتن؛ يعني با تغيير قبله مؤمنان واقعي از غير واقعي و مدعيان ايمان تميز داده شوند و پيامبر و مؤمنان واقعي اين افراد را خوب بشناسند؛ چرا كه پيروي از فرمان دوّم كه در حالت نماز متوجه مسجد‌الحرام گردند، نشانه‌ي ايمان و اخلاص به آيين جديد بود و هر گونه سرپيچي و توقف نشانه‌ي دو‌دلي و نفاق به شمار مي‌رفت، چنان‌كه خود قرآن مي‌فرمايد:و‌ما جعلنا القبلة التي كنت عليها إلاّ لنعلم من يتّبع الرسول ممّن ينقلب علي عقبيه و إن كانت لكبيرة إلاّ علي الّذين هدي اللّه. (بقره/143)
آري يهود كه كاري جز اذيّت ندارد: لن يضرّوكم إلاّ أذي (آل‌عمران/111)، و اهل جنگ هم نيستند: و‌إن يقاتلوكم يولّوكم الأدبار ثمّ لا‌ينصرون (آل‌عمران/111) دست به چنين توطئه‌هايي مي‌زنند.

تحريف حقايق و كتب آسماني

از جمله كارهاي زشت يهود كه قرآن از آن ياد مي‌كند مسأله‌ي تحريف حقايق و كتب آسماني است كه به دست جمعي از آنان صورت مي‌گرفت: و‌من الّذين هادوا يحرفون الكلم عن مواضعه، (نساء/46)
عوض اين‌كه بگويند «سمعنا و اطعنا» (شنيديم و فرمانبرداريم) مي‌گويند: سمعنا و عصينا، (نساء/46) (ما شنيديم و مخالفت كرديم!) و اين به سخنان كساني مي‌ماند كه به مسخره گويند: از شما گفتن و از ما نشنيدن!؛ لذا به‌دنبال آن آيه از زبان آنها مي‌فرمايد: و‌اسمع غير مسمع،(نساء/46)، (بشنو كه هرگز نشنوي).
اين تحريفات گاه معنوي بوده ـ‌كه تفسير بر‌خلاف معني واقعي مي‌كردند‌ـ و يا تحريف لفظي و گاه بخشي از آيات الهي را مخفي مي‌ساختند؛ يعني آنچه موافق ميلشان بود آشكار و آنچه بر‌خلاف آن بود كتمان مي‌كردند، يا حق را با باطل مي‌آميختند يا تمامي بشارت‌هايي كه قبل از ظهور اسلام مي‌دادند پس از ظهور از ياد بردند و به دست فراموشي سپردند.
همين‌طور از جمله كارهاي يهوديان، پيمان‌شكني، جلوگيري و منع از راه خدا، ربا‌خواري (در حالي كه از آن نهي شده بودند)، خوردن اموال مردم به ناحق و… مي‌باشد كه در آيات گوناگوني از آنها سخن مي‌راند.

نهايت دشمني يهود با اسلام و مسلمين (سرسخت‌ترين دشمنان)

پيامبر(ص) حدود سيزده‌سال در مكه با مشركان مبارزه داشت. هنگامي‌كه وارد مدينه شد علماي يهود با مشركان همدست شده و به دشمني با پيامبر پرداختند تا جايي كه حاضر شدند انصاف و وجدان را فداي احساسات كنند و بگويند: دين شما (كفّار و مشركان) بهتر از دين مسلمانان است. و با هم پيمان بستند با آن حضرت بجنگند تا اين‌كه غزوه‌ي احزاب را بر‌پا كردند؛ لذا در قرآن مي‌خوانيم، دو گروه پيش‌قدم در دشمني با مؤمنان‌اند، يهود و مشركان: لتجدنّ أشدّ النّاس عداوة للّذين ءامنوا اليهود و الّذين أشركوا، (نساء/82)

علّت دشمني يهود با پيامبر

با اين‌كه پيامبر با ورودش به مدينه با يهود قرار‌داد «صلح» امضا كرد و پيامبر هم به عهد خويش وفادار بود؛ ولي اين سؤال پيش مي‌آيد كه چرا آن حضرت با آنان در‌افتاد و آنها را از وطن آواره كرد يا كشت؟
از آيات به‌خوبي بر‌مي‌آيد يهود هر روز كه مي‌ديدند دين جديد و پيامبر قوي‌تر مي‌شود و بر تعداد مسلمانان افزوده مي‌گردد و از طرفي مشركان رو‌به ضعفند، كم‌كم‌‌شروع به پيمان‌شكني و نقض عهد كردند؛ لذا مي‌بينيم پيش از جنگ بدر هيچ‌يك از يهود با پيامبر مخالفت نداشت؛ ولي وقتي جنگ بدر پيش آمد و سران قريش كشته‌‌يا‌‌اسير شدند اولين طايفه‌اي كه از آنها شروع به پيمان‌شكني كرد طايفه‌ي «بني‌‌قينقاع»‌‌بود و پس از جنگ احد طايفه‌ي «بني‌نظير» پيمان‌شكني كردند و پس از غزوه‌ي احزاب نوبت به يهود «بني‌قريظه» مي‌رسد و سرانجام پس از صلح حديبيه «يهود خيبر» عهد و پيمان را زير‌پا مي‌گذارند. ريشه‌ي اين كارها به حسادت يهود بر‌مي‌گردد كه قرآن از آن پرده بر‌مي‌دارد: أم يحسدون النّاس علي ما آتاهم اللّه من فضله فقد آتينا آل‌إبراهيم الكتاب و‌الحكمة و آتيناهم مُلكا عظيما، (نساء/54) آنان نمي‌توانستند ببينند پيامبر خاتم از نسل اسماعيل باشد آن‌هم صاحب «ملك عظيم» چرا كه آرزوي‌‌آنها‌‌اين بود كه پيامبر موعود و آخر الزمان از اولاد يعقوب (اسرائيل) باشد؛ ولي چنين نشد.
لذا آنها حاضر شدند بميرند يا آواره شوند تا عزّت و شوكت دين محمّد(ص) را نبينند و همچنين پيوسته با خدا و دين اسلام مخالفت كنند كه چرا اين نعمت بزرگ نصيب فرزند اسماعيل شده و به او كتاب آسماني و حكمت و مُلك عظيم داده است؟

نجاست يا طهارت اهل كتاب

در بحث‌هاي فقهي در مورد پليدي‌ها و نجاسات سخن‌هاي فراواني گفته مي‌شود كه از جمله‌ي آنها كفّارند. در قرآن يكبار در مورد مشركان تعبير به «نَجَس?» شده: يا أيّها الّذين ءامنوا إنّما المشركون نجس فلا‌يقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا… (توبه/28) كه بايد از چند جهت روشن شود كه:
اولاً: آيا منظور از مشركان فقط بت‌پرستان است يا هر گونه شركي را شامل است كه در اين صورت دامان كفّار حربي و اهل كتاب كه در اعتقاداتشان دچار انحراف شده‌اند نيز مي‌شود.
ثانياً: واژه‌ي «نَجَس?» يعني چه؛ چه تفسيري براي آن ذكر شده؟‌
ثالثاً: آنچه در روايات تحت عناوين نجاست كافر و نيم‌خورده‌ي آنها و مانند آن آمده9، آيا با اين واژه «نَجَس?» ارتباطي دارد يا نه؟‌
اين‌كه آيا به اهل كتاب هم مشرك مي‌گويند تا داخل در حكم آيه شوند يا نه؟ مي‌توان گفت: آري؛ چون بهر‌صورت هر كدام از يهود و نصاري و مجوس به نحوي مشرك محسوب مي‌شوند كه يهود و نصاري عُزير و مسيح را پسر خدا مي‌دانند و مسيحيان قائل به تثليث و مجوس قائل به دو‌گانه پرستي‌اند؛ گر‌چه نزول آيه مربوط به سال نهم هجري و در مورد مشركان قريشِ آن زمان مي‌باشد كه آنها بعد از اين سال حق ورود به مسجد الحرام ندارند.
امّا واژه نَجَس: كلمه نَجَس به معناي قذارت و پليدي مي‌باشد كه بر دو قسم است. يك قسم پليدي حسّي و ظاهري است و ديگري باطني و معنوي.10
به‌طور خلاصه: از نظر فقها و مفسّران اين بر‌مي‌آيد كه عده‌اي از آنها كافر كتابي (ذمّي) را نجس مي‌شمارند و بعضي قائل به نجاست ظاهري نيستند؛ لذا در تصافح و دست‌دادن با آنها يا استفاده از غذاي آنها (به‌غير از ذبيحه و حيواناتي كه بايد ذبح شرعي شوند) اشكالي نمي‌بينند.11
مطلب سوم اين است كه آيا اين واژه‌ي نجس ارتباطي با آنچه در روايات آمده دارد يا نه؟ علامه طباطبائي در ذيل آيه (توبه/28) مي‌فرمايند: در آيه تعليلي وجود دارد كه مي‌فرمايد: چون مشركان نجس هستند حق ورود به مسجد‌الحرام ندارند كه ما از اين در‌مي‌يابيم يك نوع پليدي براي مشركان و نوعي طهارت نزاهت براي مسجد‌‌الحرام اعتبار كرده؛ ولي اين اعتبار هر چه باشد ربطي به مسأله‌ي اجتناب از ملاقات كفار در صورت رطوبت ندارد.12
يعني از آيه نمي‌توان پليدي ظاهري (و اين‌كه پس از تماس دستمان با آنها دستها آب كشيده شود) استفاده كرد بلكه پليدي معنوي استفاده مي‌شود. به‌عبارت ديگر: چون نجس در زبان عرب تنها به معناي نجاست ظاهري استعمال نشده بلكه به پليدي‌ها و دردهاي باطني نيز نجس گفته مي‌شود؛ لذا با اين آيه به تنهايي نمي‌توان نجاست ظاهري مشركان را اثبات كرد.
درباره‌ي «اديان الهي» چند مطلب ديگر مطرح است:
1.ايده‌ي «وحدت اديان»؛
2.ازدواج با اهل كتاب؛
3.غذا و طعام اهل كتاب اعمّ از حيوانات حلال گوشت كه ذبح شرعي نشده‌اند و حبوبات و غلاّت و غيره؛
4. شيوه‌ي برخورد و تعامل با اهل كتاب؛

ايده‌ي وحدت اديان

جاي ترديد نيست كه اديان الهي كه قرآن از آنها ياد مي‌كند و همين‌طور انبياي الهي ـ‌چه صاحبان كتاب و شريعت مستقل چه غير آن‌ـ همگي دنبال يك چيز بوده‌اند و آن دعوت همه انسانها به سوي خالق هستي و اللّه؛ و همچنين آنها داراي مشتركاتي بوده‌اند.
اگر منظور از وحدت اديان اين باشد كه چارچوب كلّي اديان آسماني يكي است و همه‌ي آنها يك اصول مشتركي دارند (مثل اين‌كه گفته مي‌شود دين اسلام چارچوب اصلي آن را حضرت ابراهيم(ع) عرضه كرده: ملّة أبيكم إبراهيم) كه اين جاي بحث نيست، چرا كه همگان قبول دارند.
امّا اگر منظور از آن اين است كه ادياني كه فعلاً مطرح هستند همه در يك سطح‌اند يا همه حقند، اين حرف درستي نيست؛ چرا كه با توجه به مطالبي كه در گذشته درباره‌ي اعتقادات اهل كتاب آورديم، نمي‌شود كه هم اسلام حق باشد و هم مسيحيّت، هم اسلام و هم يهوديّت. آيا توحيد از نظر قرآن با عقيده‌ي به تثليث از نظر اناجيل سازگاري دارد؟
اعتقاد به جسم بودن خدا يا عُزير و مسيح را خدا دانستن يا پسر او معرّفي كردن، صد‌در‌صد با آيات قرآن مخالف است؛ چرا كه خدا از نظر قرآن هيچ مثل و مانندي ندارد بلكه «صمد» است و بي‌نياز: و‌لم يكن له كفواً احد. خدا خالقِ همه هستي است؛ خالق آسمانها و زمين و هر آنچه ميان آن دو است؛ قدير و مقتدر است كه هيچ‌گونه نقص و ضعفي در او راه ندارد تا محتاج فرزند و غير خودش باشد.
طبق اين نظر وحدت اديان بي‌معني است؛ زيرا نتيجه‌ي آن اين است كه هم قرآن درست است كه مثلاً مي‌گويد: خدا يكي است و هم اناجيل كه مي‌گويند: خدا سه تاست و هم سخن تورات كه مي‌گويد: خدا در بهشت مي‌خرامد و در اثر كُشتي با يعقوب شكست خورد!؛ هم اسلام صد‌در‌صد حق است و هم اديان ديگر؛ بدين‌جهت وحدت اديان طبق اين تفسير صحيح نمي‌باشد.

طعام و ازدواج

در سوره‌ي مائده چنين مي‌فرمايد: اليوم اُحلّ لكم الطّيبات و طعام الّذين اُوتوا الكتاب حلّ لكم و طعامكم حلّ لهم و المحصنات من المؤمنات و المحصنات من الّذين اُوتوا الكتاب من قبلكم إذا أتيتموهن أجورهنّ محصنين غير مسافحين و لا‌متّخذي أخدان و من يكفر بالإيمان فقد حبط عمله و هو في الآخرة من الخاسرين. (مائده،5/5)
در اين آيه از چند مطلب سخن مي‌گويد از جمله:
1. غذا و طعام؛ آيا اين طعام اهل كتاب كه براي مسلمانان حلال است شامل ذبيحه ـ‌كه شرايط خاص دارد چون مسلمان بودن ذبح كننده و نام خدا بردن هنگام ذبح… هم مي‌شود يا منظور فقط حبوبات مثل گندم است؟
2. مسأله‌ي ميهماني كردن آنها و مهمان شدن.
3. ازدواج با آنها؛ آيا ازدواج موقت را مي‌گويد يا اعمّ از دائم و موقت؟
4.هشدار مؤمنان از رابطه‌ي نامشروع داشتن و دوست پنهاني گرفتن.
به نظر اكثريت قاطع مفسّران و فقهاي شيعه مقصود از طعام الّذين اُوتوا الكتاب حلّ لكم، غير از گوشت‌ها است. روايات متعدّدي از اهل‌بيت‌(ع) نيز رسيده كه مي‌گويند: منظور از «طعام» در آيه غير از ذبيحه‌هاي آنهاست؛ مثلاً فرموده‌اند: حبوبات و ميوه‌هاي آنهاست.
البته بيشتر مفسّران و علماي اهل سنّت بر اين باورند كه طعام در آيه، هر طعامي را شامل مي‌شود ـ‌خواه گوشت حيواناتي باشد كه به دست آنها ذبح شده يا غير آن. (تفسير نمونه ذيل آيه)
علامه طباطبائي(ره)‌ در ذيل آيه مي‌فرمايند:
همان‌گونه كه اهل لغت (چون لسان العرب و خليل و ابن‌اثير) گفته‌اند، طعام به معناي گندم و ساير حبوبات است. اهل حجاز وقتي طعام را بدون قيد مي‌آورند منظورشان گندم است يا گفته شده در كلام فصيح عرب طعام فقط گندم است. بعلاوه اين‌كه، روايات، طعام در آيه‌ي شريفه را به معناي گندم و ساير حبوبات گرفته‌اند؛ بنابراين حليّت طعام آنها شامل آن غذاهايي كه يا اصلاً تذكيه‌پذير نيستند (مانند خوك) يا تزكيه‌پذيرند ولي آنها ذبح شرعي نكرده‌اند نمي‌شود؛ چون خداوند اين محرّمات را در چهار آيه‌ي سوره‌ي بقره/173، مائده/3، انعام/145 و نحل/115 رجس و فسق و اثم مي‌نامد.
اين آيه در واقع ناظر به رفع محدوديت‌هايي است كه سابقاً درباره‌ي معاشرت با اهل كتاب مطرح بوده؛ لذا مي‌فرمايد: «غذاي شما هم براي آنها حلال است.» پس ميهماني كردن آنها نيز مانعي ندارد، چون اين آيه زماني نازل شده كه اسلام بر‌شبه‌جزيره‌ي عربستان مسلّط شده بود و موجوديّت خود را در سراسر شبه جزيره اثبات كرده بود، به‌طوري كه دشمنان اسلام از شكست مأيوس بودند. اينجا بود كه آيه محدوديّت رفت‌و‌آمد و ميهماني كردن آنها يا ميهمان شدن نزد آنان و همين‌طور زن‌گرفتن (طبق شرايط هر كدام) را برطرف كرد. روشن است حكومتي مي‌تواند چنين توسعه‌اي به اَتباع خود بدهد كه بر اوضاع محيط كاملاً مسلّط گردد و بيمي از دشمن نداشته باشد. (تفسير نمونه ذيل آيه)
امّا درباره‌ي ازدواج، ابتدا بايد توجه داشت كه مقصود از ازدواج اهل كتاب فقط زن‌گرفتن از آنهاست نه زن‌دادن؛ پس زنان مسلمان به‌هيچ‌وجه حق ازدواج با مردان آنها ندارند.
آيه‌ي مورد نظر (مائده/5) مي‌فرمايد: همان‌طور كه زنان پاكدامن و عفيف مسلمان را مي‌تواند نيز بگيريد همچنين زنان پاكدامن اهل كتاب نيز براي شما حلال است؛ البته به‌شرطي كه مهر آنها را بپردازيد و از طريق ازدواج شرعي باشد نه به‌صورت زناي آشكار و نه به صورت دوست پنهاني گرفتن.
آيه صراحت ندارد كه اين ازدواجِ با اهل كتاب آيا ازدواج دائم است يا موقت يا اعم از آن دو؟
اين‌جاست كه نظر مفسّران و فقهاي اسلام متفاوت است. دانشمندان اهل سنّت فرقي ميان اين دو نوع ازدواج نمي‌گذارند و معتقدند آيه تعميم دارد؛ ولي در ميان شيعه جمعي معتقدند كه آيه فقط ازدواج موقت را بيان مي‌كند و براي اين نظر شواهدي ذكر كرده‌اند.

روش‌هاي گفت‌و‌گو با اهل كتاب

قرآن درباره‌ي شيوه‌ي گفت‌و‌گو و دعوت اهل كتاب و غير مسلمانان به حق، روش‌ها و مطالبي بيان مي‌فرمايد كه ما در ذيل چند آيه مطرح مي‌كنيم. گاه مي‌فرمايد:
قل يا أهل الكتاب تعالوا إلي كلمة سواء بيننا و‌بينكم ألاّ نعبد إلاّ اللّه و‌لا نشرك به شيئا و‌لا‌يتّخذ بعضنا بعضا أربابا من دون اللّه فأن تولّوا فقولوا اشهدوا بأنّا مسلمون، (آل‌عمران/64)
اين آيه داراي نكات و پيام‌هايي است كه برخي از آنها عبارتند از:
1. خطاب و مخاطبِ آيه عموم اهل كتابند نه گروهي خاص از آنان.
2. تعبير به «كلمه» مي‌رساند كه اجتماع بر‌معناي كلمه است؛ يعني عمل كردن مقصود است و مي‌فهماند كه تمام آنها (اهل كتاب) اعتراف و‌اذعان بر‌اين مطلب دارند و در نشر و گسترش اين «كلمه‌ي سواءِ» متّفقند.
3. اولاً: «كلمة سواء بيننا و بينكم» كلمه‌ي توحيد است؛ يعني اي اهل كتاب بياييد كلمه‌ي توحيد را گرفته و در نشر و عمل به آن كمك حال يكديگر باشيم.
ثانياً: اين دعوت به توحيد، توحيد عملي ـ‌‌شرك پرستش غير خداوند‌ـ است نه فقط اعتقاد به وحدت و يكتايي خداوند .
4.جمله‌ي «لا‌نعبد الاّ اللّه» نفي عبادت غير خدا و نفي شريك در عبادت است نه اثبات پرستش خدا؛ چون قرآن اثبات وجود خداوند و حقيقت آن را مفروغ‌عنه و امر مسلّم گرفته.
5. يكي از مراحل دعوت، دعوت به مشتركات است و قرآن مي‌تواند محورِ آن باشد؛ زيرا هم تاريخ انبيا را دارد و هم از دستبرد تحريف به‌دور بوده است.
6. از آيه اين برداشت را مي‌كنيم كه اگر به تمام اهداف، دست نمي‌يابيم از تلاش براي رسيدن به برخي از اهداف باز‌نمانيم. (ما لا‌يدرك كلّه لا‌يترك كلّه)
7. دعوت به توحيد و حق لازم است، خواه با استدلال و خواه با نفرين و مباهله (كه در آيات ديگر مطرح است) و خواه از طريق دعوت به مشتركات (مانند همين آيه).
8. يگانه‌‌پرستي و بيزاري از شرك از مشركات تمام اديان آسماني است.
9. در تبليغ و دعوت ديگران، به عقايد صحيح و عواطف پاك طرف مقابل احترام بگذاريم.
10. هر مبلّغ و دعوت‌كننده بايد سرپيچي و اعراض طرف مقابل را پيش‌بيني كند تا خود را ضد ضربه نمايد (فان تولّوا فتولوا…).13
قرآن پس از آن كه مسيحيان را دعوت به استدلال منطقي كرد و هم‌چنين در آيات قبل و بعدِ آيه‌ي مورد بحث (آل‌عمران/64) سخن از احتجاج اسلام با آنها به‌ميان مي‌آورد و در آيه‌ي (آل‌عمران/62)، آنها را به «مباهله» دعوت مي‌كند؛ ولي حاضر به مباهله نشدند؛ سپس شروع به استدلال ديگر مي‌كند.
در آيات ديگر سخن از دعوت آنها به سوي اسلام (با تمام خصوصياتش) بود ولي در آيه‌ي مورد ‌نظر سخن از مشتركات بين اسلام و اهل كتاب است.
قرآن با اين شيو‌ه‌ي استدلال به ما مي‌آموزد كه اگر كساني حاضر نبودند در تمام اهدافِ شما با شماها همكاري كنند از تلاش باز‌نايستيد و بكوشيد لااقل از طريق «وحدت هدف» همكاري آنها را جلب كنيد و آن را مقدمه و پايه‌اي براي پيشبرد اهداف مقدّستان قرار دهيد.
اين آيه منادي وحدت و اتحاد است. همه كساني كه داراي پيشينه‌ي كتاب الهي‌اند مخاطب ساخته و مي‌فرمايد: شماها كه معتقديد «تثليث» منافات با «توحيد» ندارد حتي به «وحدت در تثليث» (1=3) قائليد و همين‌طور يهوديان كه در عين فرزند خواندن «عُزير» و سخنان شرك‌آميز گفتن، مدّعي توحيدند و چه بسا مجوس كه قائل به دو‌گانگي‌اند، بياييد دست‌به‌دست هم داده و اين اصل مشترك بين همه‌ي اديان (توحيد) را بدون هيچ‌گونه پيرايه و آلودگي زنده كنيم و از تحليل‌هاي نابجا و غير‌معقول دست بكشيم تا به توحيد ناب نائل شويم.
در پايان خطاب به مؤمنان مي‌كند كه اگر آنها پس از اين دعوت منطقي به سوي نقطه‌ي مشترك (توحيد)، باز روي‌گردان شدند بايد به آنها بگوييد: «گواه باشيد كه ما تسليم حقيم و شما نه» به عبارت ديگر: بدانيد چه كساني حق‌جو و چه كساني لجوج و بي‌منطق؛ لذا از جمله‌ي: اشهدوا بأنّا مسلمون، مي‌فهميم كه آنان بايد بدانند سرپيچي و كناره‌گيري شما از حق در روح مؤمنان كم‌ترين اثري نخواهد گذاشت بلكه پيوسته به راه خود كه راه اسلام و تسليم در برابر حق و پرستش اللّه است، ادامه خواهند داد.
در ضمن، نمونه‌ي اين‌گونه دعوت به مشتركات را مي‌توان در نامه‌هايي كه رسول اكرم(ص) به سلاطين و زمام‌داران فرستاده بود، مشاهده كرد كه در آن نامه‌ها استشهاد به همين آيه‌ي مورد نظر و دعوت به توحيد مدّ‌نظر بوده؛ مانند نامه به «مقوقس» فرمانرواي مصر و «قيصر» روم. (تفسير نمونه ذيل آيه)
در آيه‌ي ديگر مسلمانان را مخاطب ساخته و مي‌فرمايد: و‌لا تجادلوا أهل الكتاب إلاّ بالّتي هي أحسن إلاّ الّذين ظلموا منهم و‌قولوا ءامنّا بالّذي اُنزل إلينا و‌ما اُنزل إليكم و إلهنا و إلهكم واحد و نحن له مسلمون. (عنكبوت، 29/46)
اين آيه نيز سخن از نحوه‌ي گفت‌و‌گو و دعوت اهل كتاب به حق است؛ چرا كه آنها با همه‌ي انحرافاتي كه دارند حداقل بخشي از دستورات انبيا و كتب آسماني را شنيده‌اند و بر‌خلاف بت‌پرستانِ لجوج و جاهل، آمادگي بيشتري براي گفت‌و‌گوي منطقي دارند؛ لذا در اين آيه مسأله‌ي مجادله و بحث و گف ‌و‌گو با آنها به نحو ملايم‌تر به‌ميان آورده‌است.
تعبير «الّتي هي احسن»، تعبير بسيار جامعي است كه تمام روش‌هاي صحيح و مناسب مباحثه را شامل مي‌شود. چه در الفاظ، چه در محتواي سخن، چه در آهنگ گفتار و چه در حركات ديگرِ همراه آن. بنابر‌اين مفهوم اين جمله آن است كه الفاظ شما مؤدبانه، لحن سخن دوستانه، محتواي آن مستدلّ، آهنگ صدا خالي از فرياد و جنجال و هر گونه خشونت و هتك احترام، هم‌چنين حركات دست و چشم و ابرو كه معمولاً مكمّل بيان انسان هستند، همه بايد در همين شيوه و روش انجام گيرد.14
همه‌ي اين‌ها به خاطر اين است كه هدف از جِدال و بحث، برتري‌جويي و شرمنده‌ساختن طرف مقابل نيست، بل مقصود تأثير كلام و نفوذ سخن در اعماق جانِ طرف است و بهترين راه براي رسيدن به اين هدف همين شيوه‌ي قرآني است. سپس آيه گروهي از آنها را استثنا مي‌كند. آن كساني كه از «جدال احسن» برداشت ضعف و زبوني مسلمين را مي‌كنند يا موجب جرأت و جسارت و غرور آنها مي‌گردد، از اين برخورد خوب حسابشان جداست.
آن كساني كه بر خود و ديگران ستم روا داشته‌اند و آيات الهي را كتمان كردند. همان‌هايي كه به انحراف گراييدند و مسيح و عُزير را «ابن‌اللّه» خواندند. آناني كه به جاي بحث منطقي دست به توطئه و شمشير زدند و….
سر‌انجام در پايان آيه يكي از مصاديق روشن «جدال احسن» را بيان كرده و مي‌فرمايد: به همه آنچه كه از سوي خداي واحد نازل شده ايمان بياوريد و تعصب‌ّها را كنار گذاشته و تسليم محض در برابر اللّه و معبود مشترك، باشيد كه خداي ما و شما خداي واحد است.
آيه‌ي ديگري كه مي‌توان در اين باب مطرح كرد اين آيه‌ي شريفه است كه مي‌فرمايد: و‌لا تسبّوا الّذين يدعون من دون اللّه فيسبّوا اللّه عدوا بغير علم كذلك زيّنا لكلّ امّة عملهم ثمّ إلي ربّهم مرجعهم فينبّئهم بما كانوا يعملون. (انعام/108)
(به معبود) كساني كه غير خدا را مي‌خوانند دشنام ندهيد، مبادا آنها (نيز) از روي (ظلم و) جهل، خدا را دشنام دهند. اين چنين براي هر امّتي عملشان را زينت داديم. سپس بازگشت همه‌ي آنان به سوي پروردگارشان است و آنها را از آن‌چه عمل مي‌كردند آگاه مي‌سازد (و پاداش و كيفر مي‌دهد).
به‌نظر مي‌رسد الّذين يدعون من دون اللّه، دامنه‌ي گسترده‌اي داشته باشد و همه‌ي كساني كه اعتقادات و مقدسات خاصي دارند، شامل شود، چه بت‌پرستان مشرك و چه اهل كتاب و غير آنان.
از اين آيه مي‌توان فهميد، اسلامي كه دين صبر و منطق و ادب است با دشنام كه نشانه‌ي نداشتن آنهاست سازگار نيست. در تبليغات و دعوت غير مسلمان به حق، شيوه‌ي سبّ و فحش و ناسزا شيوه‌ايست نادرست. دشنام به مقدسات و عقايد آنها كاري غير‌منطقي است؛ چرا كه آنها نيز مانند ما نسبت به مقدسات خويش احترام قائلند. البته مسأله‌ي برائت از مشركان و نفرين و مباهله با كفّار ـ‌كه در زمان رسول خدا(ص) مطرح شده بود‌ـ مسأله‌اي غير از دشنام و بد‌گويي به مقدسات و خود آنهاست.
يا در آيه ديگر چنين مي‌خوانيم: و‌لا‌‌تستوي الحسنة و‌لا السيئة إدفع بالّتي هي أحسن فإذا الّذي بينك و‌بينه عداوة كأنّه ولي حميم. (فصّلت، 41/34)
اين آيه شيوه‌ي برخورد با ديگران را به نحو عموم (همه‌ي كساني كه در انسان بودن شريكند) آموزش مي‌دهد. ابتدا مي‌فرمايد: خوبي و بدي، برابر نيستند ثانياً پاداش نيكي، نيكي و بدي، بدي است كه اين مقابله به مثل و عدالت است؛ ولي گاه بديِ مخالف و دشمن را با نيكي و خوبي پاسخ دادن موجب مي‌شود كه «دشمني» به «دوستي» آن هم دوستي و رابطه‌ي گرم تبديل شود؛ البته ـ‌با توجه به آيات ديگر قرآن‌ـ اين حكم محدود به كساني است كه اميد به هدايت و راهيابي آنها هست يا دشمنان قسم‌خورده و لجوج و توطئه‌گر… نيستند.
آري، خوش‌زباني و برخورد خوب و كاربرد شمشير زبان در دعوت مخالفان به حق شيوه‌اي پسنديده است كه به مراتب كار‌ساز‌تر از زبانِ شمشير و بد‌زباني و ناسزا‌گويي است.

پاورقيها:

1. مكارم شيرازي و همكاران، تفسير نمونه ذيل آيات ياد شده .
2.همان، 4/199 ـ 201.
3. همان/255.
4.همان، 1/324‌، 349 و 358.
5. در تفسيرهاي ديگر در مورد «عن يد و هم صاغرون» اقوالي ذكر شده كه صحيح به نظر نمي‌رسد، جهت اطلاع از اين اقوال، به تفسير مجمع البيان و تفاسير اهل سنّت مراجعه شود.
6. شهرستاني، ملل و نحل، 1/361 ـ 366.
7. ر. ك: تفاسير الميزان و نمونه.
8. در اين بخش علاوه بر كتب تفسيري از كتاب‌هاي فروغ ابديت (جعفر سبحاني) و تاريخ مجاهدات پيامبر (عباس صفائي حائري قمي‌ ) نيز استفاده شده است.
9. شيخ حرّ عاملي، وسايل الشيعه، 1/3، ابواب الأستار؛ و باب 11 ابواب نواقض وضو،و ج 2، باب نجات الكافر و لو ذمّيا و لو ناصبيّاً.
10.راغب، المفردات، ماده «نجس».
11. طبرسي، مجمع البيان، ذيل آيه.
12.علامه طباطبائي، الميزان/9، ذيل آيه.
13. به تفاسير الميزان و نور مراجعه شود.
14. تفسير نمونه ذيل آيه شريفه.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:35 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وحی مسیحی و پیوند آن با مسیح شناسی

وحی مسیحی و پیوند آن با مسیح شناسی

محمد باقرسعیدی روشن

جستجو و رهیابی وحی مسیحی موضوعی است که به طور قهری، انسان را به دنبال شناخت مسیح و جایگاه او در نظام هستی می‏کشاند و تا این مسیح شناسی(christology)به شکل روشنی تبیین نگردد، حقیقت وحی در مسیحیت نیز در پرده ابهام خواهد ماند.وحی عیسوی در چند فاز کاملا متمایز از هم نمودار می‏شود، چون تفکر درباره بانی و مؤسس این مذهب مستلزم این تمایز است.محور تعلیمات مسیحیان مبتنی بر این اصل است که شخص مسیح روشن‏ترین ظهور ذات الوهیت و کلمة اللّه است، این خداست که فرود آمده و در پیکر عیسی متجسّد شده است.آیا این اعتقاد الوهیّت، باور خود مسیح بود که آن را به مردم عرضه کرد؟آیا واقعا او هم خود را«پسر خدا»می‏دانست، یا پیروانش در زمان خود وی او را مفتخر به این لقب کردند، و یا این عقیده در بستر زمان و طی پیدایش عوامل گوناگون تأسیس گردید؟

1-یهودی-مسیحیان نخستین؛عقیده به پیامبری و انسان‏بودن عیسی

تردیدی نیست که او خود را انسان (1) بنده و فرستاده خدا می‏دانست و مطمئن بود که خداوند او را به پیامبری برانگیخته و مانند موسی و اشعیا و عاموس و دیگر انبیاء الهی برای راهنمایی و ارشاد مردم فرستاده است، (2) بدین سان او مرجعیت قوانین یهود را قبول داشته، البتّه خود را کامل‏کننده‏ آن معرّفی می‏کرد:
«گمان مبرد که آمده‏ام تا تورات یا صحف انبیاء را باطل سازم.نیامده‏ام تا باطل نمایم بلکه تا تمام کنم.
زیرا هر آینه به شما می‏گویم تا آسمان و زمین زایل نشود، همزه یا نقطه‏ای از تورات هرگز زایل نخواهد شد، تا همه واقع شود.پس هر که یکی از این احکام کوچکترین را بشکند و به مردم چنین تعلیم دهد، در ملکوت آسمانی کمترین شمرده شود.امّا هر که بعمل آورد و تعلیم نماید او در ملکوت آسمان بزرگ خواهد شد...»(متی 5:17-19)، نیز، (لوقا 16:17)همانطور که ملاحظه می‏شود آنچه مورد تأکید این عبارت است پایبندی به تعالیم و مقررات شریعت موسوی و تصدیق آن است.
در لابلای همین نوشته‏هایی که موسوم به عهد جدید است و بارها دستخوش دگرگونی و تحول بوده است به طور پراکنده به سخنان بسیار روشنی برمی‏خوریم که عیسی خود را بنده و فرستاده خدا می‏داند و از دیگران هم می‏خواهد که خدای را بپرستند.
«ای اسرائیل بشنو، خداوندی که خدای ما است یک خداوند است.»(مرقس 12:29)
«شما سامریان آنچه را نمی‏شناسید می‏پرستید امّا ما آنچه را که می‏شناسیم عبادت می‏کنیم»(یوحنا 4:22) «خدای ابراهیم و اسحق و یعقوب، خدای اجداد ما، بنده خود، عیسی را به جلال رسانده است»(اعمال رسولان 3:13)
«خدا بنده خود، عیسی را مبعوث کرد»(اعمال رسولان 3:26)
در انجیل متی جریان تلاش ابلیس را در فریب او، با این عکس العمل عیسی نقل می‏کند که فرمود:«دور شو ای شیطان، کتاب مقدس می‏فرماید:باید خداوند خود را بپرستی و فقط او را خدمت نمائی»(متی 4:10-11)
البته نقل این متن شنونده را به این نتیجه رهنمون می‏دارد که در نظر نویسنده متی، عیسی انسانی است همانند تمام انسانها، که محل طمح شیطان واقع می‏گردد و شیطان به سراغ او می‏آید، هر چند او مظهر طهارت و قداست است، وگر نه به فرض خدا بودن عیسی زمینه‏ای برای این سخن باقی نمی‏ماند.
همین طور در دیدگاه یهودی-مسیحیان نخستین، عیسی یک پیامبر یهودی و انسان است و مواعظ او در چهارچوب آئین یهود تفسیر می‏گردد، و لقب پیامبران بنی اسرائیل و ربّی و استاد به او داده می‏شود و خود را پسر انسان می‏نامد.
«گفتند این است عیسی نبی از ناصره جلیل» (متی 21:12)و این جریان برای حکومت روم نیز روشن است و می‏داند که پیامبران حرمتی ویژه نزد بنی اسرائیل دارند، این ملاحظه را نسبت به مسیحیان که فرقه‏ای از یهودیان شمرده می‏شوند و اجازه مراسم دینی دارند، روا می‏دارد. (3)
«چون خواستند او را گرفتار کنند از مردم ترسیدند، زیرا که او را نبی می‏دانستند»(متی 21:46، مرقس 10:52، 9:5، 11:21، 14:21)و حتی انجیل یوحنا نیز جریان ملاقات زن سامری را با عیسی چنین نقل می‏کند که به عیسی گفت:«ای آقا می‏بینم تو نبی هستی»(14:19)
از نشانه‏های مهم یهودی بودن او، همان رابطه استاد و شاگردی میان خود و مخاطبان و پیروانش می‏باشد، که از سنتهای خاص قوم یهود است.«یکی از روحانیون بزرگ سامریان به عیسی گفت:ای استاد!ما روحانیان این شهر می‏دانیم که شما از طرف خدا برای هدایت ما آمده‏اید»(یوحنا 3:1-2)
در آغاز رسالت عیسوی، تمام اهتمام حواریون و شاگردان این بود که مسیح به عنوان یکی از انبیای یهود شناخته شود.(یوحنا 5:36، اعمال رسولان 17:9)و تلاش بسیاری انجام می‏گرفت که تا حد مقدور قراین و نشانه‏های ظهور او را در کتاب مقدس بیابند. (4) «شما کتاب آسمانی تورات را با دقت بخوانید چون عقیده دارید که به شما زندگی جاوید می‏دهد.در صورتی که همان کتاب آسمانی است که مرا به شما نشان می‏دهد.با این حال شما نمی‏خواهید پیش من بیایید...»(یوحنا 5:31)
به نقل متی وقتی که با سردی و بی‏رغبتی قومش مواجه می‏شود در ترغیب ایشان می‏گوید: «هر که مرا بپذیرد فرستنده مرا پذیرفته و هر کس پیامبری را به خاطر اینکه پیامبر است بپذیرد، اجر پیامبر را بدست خواهد آورد»(متی 10:40-41)و چنین طرز برخورد و تلاش حتی در یوحنا منعکس است.«کلامی که می‏شنوید از من نیست، بلکه از پدری است که مرا فرستاد»(یوحنا 14:25-26)
نمونه‏ای از این تلاشها که از سوی پیروان او برای قبولاندن پیامبری عیسی صورت می‏پذیرد، در سخنان پطرس نویسنده منعکس است و توسط کلمنت اسکندرانی نقل می‏شود. (5)
پیروانش در آغاز به طور ساده او را جانشین یحیی تعمید دهنده می‏دانستند که برای نجات بنی اسرائیل امده است.در اوّلین کلیسای اورشلیمی تمام آداب و رسوم شریعت یهود بطور کامل رعایت می‏گردد (6) و تنها چیزی که منشأ امتیاز این نودینان از یهود به حساب می‏آید، عقیده به عیسی پیامبر، به عنوان همان پیامبر موعود از نسل داود است که، درکتب انبیاء بنی اسرائیل بشارت او آمده است.برای آنان، مسیح موجودی الهی نبوده بلکه پیغمبر پیشگویی شده انبیای سلف محسوب می‏گردد.چه، در این جامعه یهودی مسیحی قبل از تحریر اناجیل که در حدود سالهای 35 میلادی می‏زیند، توحید به عنوان یک اصل اساسی به شمار می‏رود و غیرقابل تصور است که خداوند پسری داشته باشد که هم ذات او باشد.ظاهرا پطرس و یعقوب مدافع این ایده می‏باشند که توسط پولس و یوحنّا مورد رفض و نفی قرار می‏گیرند-و مردم معاصر او و پایبندان به او، حد اکثر او را پیامبری تلقی می‏کنند که مؤیّد با معجزات و کرامات و خوارق عادات است و گاه نیز از اعمال او شگفت‏زده شده، دچار آشفتگی و ناتوان از تحلیل‏اند.
«و عیسی و شاگردان خود به دهات قیصریّه فیلپس رفت و در راه از شاگردانش پرسیده گفت که: مردم مرا که می‏دانند؟ایشان جواب دادند که:یحیی تعمیددهنده و بعضی گویند تو الیاس هستی و بعضی گویند یکی از انبیاء هستی.او از ایشان پرسید:شما مرا که می‏دانید؟پطرس در جواب او گفت:تو مسیح هستی.پس به آنان دستور داد که در باره او به هیچ کس چیزی نگویند.»(مرقس 8:27-30، لوقا 9:18-20)
«...به شهر خود ناصره برگشت و به تعلیم‏دادن در عبادتهای آنها شروع کرد.مردم از این همه حکمت و معجزه‏ای که از او می‏دیدند در حیرت افتادند و گفتند:چطور ممکن است چنین چیزی بشود؟او پسر یک نجّار است و مادرش مریم را می‏شناسیم، برادرهایش هم که یعقوب و یوسف و شمعون و یهودا هستند.تمام خواهرهایش هم که همین جا زندگی می‏کنند.پس این چیزها را از کجا یادگرفته؟به این ترتیب به حرفهایش اعتنایی نکردند.آن وقت عیسی به آنها گفت:یک پیغمبر همه جا مورد احترام مردم است، جز در وطن خود و بین مردم خویش.پس عیسی به علت بی‏ایمانی آنها معجزات زیادی در آنجا نکرد.»(متی 13:54-56) نیز:(مرقس 6:2-6)
عیسی پرسید:راجع به چه موضوعی اینقدرسخت مشغول گفتگو هستند؟چرا اینقدر ناراحتید؟یک لحظه ایستادند و به هم نگاه کردند... عیسی پرسید؟چه وقایعی؟گفتند:آنچه برای عیسای ناصری اتفاق افتاد.او یک پیغمبر و استاد توانایی بود.معجزه‏های باورنکردنی انجام می‏داد و مورد توجه خدا و انسان بود.ولی کاهنان اعظم و...»(لوقا 24:17-21)
گاه خودش به صراحت به مخاطبان خویش اعلام می‏کرد که فرستاده خداست و از خود چیزی نمی‏گوید:
«پس عیسی به ایشان فرمود:آنچه به شما می‏گویم، از فکر و نظر خودم نیست بلکه از خدایی است که مرا فرستاده است.اگر کسی خواست واقعا بخواهد مطابق خواست خدا زندگی کند، فورا می‏فهمد که آنچه من می‏گویم از زبان خداست نه از خودم.کسی که نظر شخصی خودش را بگوید، معلوم می‏شود می‏خواهد مورد توجه مردم قرار بگیرد، ولی کسی که بخواهد مردم خدا را تمجید و ستایش کنند، او شخص درستکار و بی‏ریا است...» (یوحنا 7:16-19)نیز(مرقس 9:37، یوحنا 8:16، یوحنا 11:43، یوحنا 12:44-50).
او می‏گفت حقایقی را که از خدا شنیده است به ایشان می‏رساند و نه چیز دیگر:
«...من حقایقی را که از خدا شنیده‏ایم به شما گفته‏ام، با این حال شما می‏خواهید مرا بکشید.
ابراهیم هرگز چنین نمی‏کرد، وقتی اینطور می‏کنید، از پدر واقعیتان اطاعت می‏کنید.مردم جواب دادند: ما حرامزاده نیستیم پدر ما خداست.عیسی جواب داد:اگر خدا پدر شما می‏بود مرا دوست می‏داشتید، زیرا من از طرف خدا پیش شما آمده‏ام، من خودسرانه پیش شما نیامده‏ام، بلکه خدا مرا پیش شما فرستاده است.چرا نمی‏توانید حرفهای مرا بفهمید؟زیرا از پدر واقعیتان ابلیس می‏باشید و می‏خواهید خواهشهای پدر خود را به عمل آورید.
شیطان از همان اول قاتل بود و از حقیقت نفرت داشت.در وجود او یک ذره حقیقت هم پیدا نمی‏شود، چون ذاتا دروغگو و پدر دروغگویان است.به همین دلیل است که وقتی من حقیقت را به شما می‏گویم، نمی‏توانید باور کنید.کدام یک از شما می‏تواند حتی یک گناه به من نسبت بدهد؟ هیچکدام...»(یوحنا 8:40-47)نیز:(یوحنا 14:24).
او حتی توان معجزه‏گری خویش را از خود نمی‏داند، بلکه از خدا می‏داند.«من از خود هیچ نمی‏توانم کرد بلکه چنانکه شنیده‏ام داوری می‏کنم...»(یوحنا 5:29)، «به شما می‏گویم که پسر از خود هیچ نمی‏تواند کرد، مگر آنچه بیند که پدر به عمل آرد.زیرا که آنچه او می‏کند همچنین پسر نیز می‏کند، زیرا که پدر پسر را دوست می‏دارد و هر آنچه خود می‏کند بدو می‏نماید و اعمال بزرگتر از این بدو نشان خواهد داد تا شما تعجب نمائید.زیرا همچنانکه پدر مردگان را برمی‏خیزاند و زنده‏ می‏کند، همچنین پسر نیز هر که را می‏خواهد زنده می‏کند»(یوحنا 5:19-20)
در مورد ناآگاهی خویش در مورد قیامت می‏گوید:«آسمان و زمین از بین خواهد رفت، امّا از آن روز و ساعت هیچ کس خبر ندارد، نه فرشتگان آسمان و نه پسر، فقط پدر از آن آگاه است»آیا این گونه سخنان کافی نیست تا او را انسانی بدانیم که غیب آگاهی او به میزانی است که خدایش در راستای رسالت وی به او اعطا کرده است؟فرض دیگر این است که منکر اصالت این سخنان شویم که آن خود مشکلات دیگری را در بردارد.همین طور اناجیل، گزارشی از دلتنگی و افسردگی او بر بالای صلیب را نقل می‏کنند که حاکی از خصایص انسانی است.
البته اگر این سخنان را راست و مصلوب را عیسی.بدانیم!«ایلی ایلی لما سبقتنی؟«خدای من، خدای من، چرا مرا ترک کردی؟عیسی بار دیگر فریادی کشید و جان سپرد؟»اگر او هم ذات خدا و ازلی است، چگونه معقول است که خدا داشته باشد و به او تضرع کند؟و اگر او خود خداست رجعت او بسوی کیست؟و بنا به گزارش قدیّس بار نابا، از اینکه عده‏ای در مورد او غلو کرده‏اند اعلام نفرت کرد و فرمود:انسانی است فناپذیر و زائیده از زن و مبتلا به حوادث گرما و سرما...که البته پیامبر خداست(بارنابا 52:10، 92:18، 93:10)، «وقت من تمام شده است عمر من بسر رسیده است»(یوحنا 13:13)
این تمام آن چیزی بود که عیسی ناصری در مورد خود باور داشت، او هرگز ادعا نکرد که عنصری فرا طبیعی و الوهی است. (7)
شاگردان و پیروان اولیّه که بی‏واسطه از او تعلیم می‏گرفتند نیز همین اعتقاد را در مورد او داشته و پیامبری او نیز همین اعتقاد را در مورد او داشته و پیامبری او را گردن نهاده بودند و نه خدایی او را.و حتی همین اناجیل موجود، تمامی برای او نسب نامه خاصی می‏نویسند که از نسل داود و یا...و از مادری به نام مریم متولد شده است.جالب این جا است که لوقا موضوع بشارت مریم به بارداری عیسی را، به روح القدس نسبت می‏دهد.
«روح القدس بر تو خواهد آمد و قدرت خدای متعال بر تو سایه خواهد افکند و به این سبب آن نوزاد مقدّس پس خدا نامیده خواهد شد» (لوقا 1:28-36)برخی مفسران مسیحی در شرح عبارت یاد شده گفته‏اند:پسر خدا نامیده شد، چون پدر جسمانی ظاهری نداشت بلکه در پرتو فعل روحانی و مستقیم خدا پدید آمد. (8) حاصل این سخن آن است که پسر خدا بودن در این متن، منتج این مفهوم نیست که عیسی فرزند حقیقی خدا باشد، بلکه نظیر آن تعبیر قرآنی است که می‏گوید:آفرینش عیسی منند آفرینش آدم، مستقیم به وساطت کلمه ایجاد(کن-باش)خداوند، پیدایش یافت.امّا این باعث نمی‏شود که خدا فرزند داشته باشد، چه، اگر چنین باشد، قبل از عیسی باید آدم را پر خدا محسوب نمائیم!
این دیدگاه همان است که با گذشت زمان و پیدایش تحولات تازه، گر چه به تغییر جهت مبتلا گردید، اما هرگز از میان نرفت.چه آنکه این بینش همخوان با سنّت دیرین پیامبران خدایی از عهد ابراهیم، پدر والا مقام تمام پیامبران اسرائیلی بود و از سوی دیگر از نقطه نظر تفکر عقلانی مقرون به صحت و خرد پذیر می‏نمود.
بر اساس این مسیح‏شناسی طبیعی و انسانی، «فرزند خواندگی»و«پسر خدا بودن»که در گزارش اناجیل آمده است، بیشتر مفهومی تشریفاتی و معنوی(والا مقام و بنده مقرب)است تا حکایت یک عینیّت حقیقی.چنانکه با تأمل در عبارت پطرس و لوقا این موضوع واضح می‏شود.(متی 16:13 -20، 9 لوقا 9:18-20).و در انجیل یوحّنا 1:12، عیسی به‏ تمام کسانی که به او ایمان آورند این حق را می‏دهد که پسران خدا شوند.همین طور در نامه پولس به غلاطیان 3:28، اعلام می‏شود:«همگی شما در مسیح پسران خدا می‏باشید»آیا مفهوم این سخنان آن است که رابطه خالق و مخلوقی میان خدا و انسان برداشته شده، انسان حقیقتا خدا می‏شود؟!و پیش از این در تورات هم تعبیر پسر خدا آمده است.سفر پیدایش 26، و در مزامیر داود نیز قاضیان پسران خدا نامیده شده‏اند.و قرآن حکایت می‏کند که یهود و نصاری خود را پسران و محبوبان خدا می‏دانستند «قالت الیهود و النصاری نحن ابناء اللّه و احبّائه قل فلم یعذبکم بذنوبکم».(مائده/18)
«یهودیان و مسیحیان گفتند:ما پسران خدا و دوستان اوییم، بگو:پس چرا شما را بخاطر گناهانتا عذاب می‏کند؟»
بسیار روشن است که مراد از این تعبیر همان قرب به خدا بود نه چیز دیگر.نمونه این نوع مسیح‏شناسی در انجیل برنابا و رساله شبان هرماس (*) )the shepherd of hermas(مذکور است، که در آن عیسی مردی است که روح خدا را در غسل تعمید به دست یحیی دریافت کرد و از این روح در تمام دوران مأموریت خویش استفاده کرد.
بدین لحاظ استحقاق پسر خواندگی خدا را یافت و در کنار روح القدس قرار گرفت. (9)
همچنین این اندیشه محو نشد، بلکه در قرن چهارم(318 م)توسط آریانوس کشیش اسکندرانی (250-336)بار دیگر تکرار و تأکید گردید.او قائل شد که:پسر لوگوس نام گرفت، به خاطر همان لوگوس اوّل که درونی(صفت ذاتی)است این لوگوس دوم که منبعث از رحمت و لطف)grace( خداست، یکی از نیروهای بی‏شماری است که خدا آفریده است.او به خاطر طبیعت متغیّرش مثل سایر انسانها می‏تواند گناه بکند، امّا چون خدا می‏دانست که او پاک و خوب خواهد بود، به او شکوه جلال بخشید.بنابراین اگر چه پسر را خدا می‏امند، امّا او حقیقتا خدا نیست، خدای واقعی پدر است که مولود نیست. (10) پسر حتی پدر را به طور کامل نمی‏شناسد.سخن اساسی آریانوس بیان مخلوق و انسان‏بودن عیسی موسوم به لوگوس و پسر بود.
البته تابعیت پسر نسبت به پدر قبل از او توسط اریگنس(185-254)اظهار شده بود و نیز شروع وجودی لوگوس در زمان از لسان ترتولیانوس (160-220)صادر شده بود.محور کلام آریوس این بود که اگر مسیح آفریده شده است که همین طور هم هست، باید از عدم پدید آمده باشد و در نتیجه مخلوق و پدیده است و نمی‏تواند در ابدیت هم ذات خدا باشد.
هر چند ابراز این عقیده از سوی آریوس، تشنج بزرگی را در فضای فکری کلیسا بپا کرد که مدتها ادامه یافت و شدیدترین عکس العمل رسمی را برانگیخت.شورای عمومی نیقیه(325 م)به ریاست کنستانتین، در اعتقادنامه رسمی خویش، مخلوق‏بودن مسیح را به شدت نفی کرده، قائلان به این اعتقاد را مورد لعن قرار داد!هدف این لعنت به طور مستقیم آریوس بود، (11) ولی آیا دستور نامه‏های قانونی همراه با پشتوانه سیاسی هرگز می‏تواند اعتقادساز باشد و اندیشه و دل را اقناع کند؟
(*)هرماس میان سالهای 88 تا 97 م در حوالی افسس رساله‏ای تألیف کرد که به بیان توحید و یکتایی خدا پرداخت، از اینروی هنگامی که اعتقاد تثلیث در کلیسای قانونی پولسی ریشه دوانید، تلاش فراوان بر رفض و طرد آن شد و انجام در شورای نیقیه در 325 میلادی تحریم و عنوان کتب ممنوعه را یافت در حالی که پیش از آن مورد توجه روحانیانی چون اریجن، ایرانیوس، آتاناسیوس و مالیخائیوس و...بود تا آنکه این نوشته در 1622 م به طور ناگهانی به صورت«پاپیروس» کشف و آشکار گردید.
گذشت زمان داد که همواره در طول تاریخ خردمندان یکتاپرستی بوده‏اند که نتوانسته‏اند دریچه‏های معرفت را به روی خویش ببندند و زبان به مهر بسته دارند و ایده خرد ستیز تثلیت را بپذیرند.میخائیل سروتوس اسپانیایی(511- 1553)، فرانیس دیوید(1510-1579)، ماریاسوزینی(1525-1604)، سوسیانوس، جان بیدل، ژوزف پریستلی و هزاران نمونه از افراد شناخته شده یا گمنام از یگانه باورانی بوده‏اند که زیر بار خرافه‏پرستی و سرّ نافهمیدنی ثالوث نرفته و البته در طریق آزادی فکری خویش بهای گرانی نیز پرداخته‏اند! (12)

مسیح‏شناسی قرآنی و مؤلفه‏های آن

1-بر اساس دیدگاه قرآن کریم مسیح، انسان و مخلوق و بنده خداست که آفرینش ویژه، همانند آدم دارد، لکن هرگز خارج از نظام آفرینش و تدبیر الهی نیست.او نیزدر زمان خاصی ولادت یافته و قانون عمومی مرگ شامل حال او نیز می‏باشد.«انّ مثل عیسی عند اللّه کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون».(آل عمران/59)
«در واقع مثل عیسی نزد خدا همچون مثل (آفرینش)آدم است که او را از خاک آفرید، پس بدو گفت:«باش»پس وجود یافت.»
نکته بسیار زیبا آن است که به دنبال این آیه می‏فرماید:سخن حق و راست در مورد عیسی همین است که گفته شد، هر کس در این سخن مجادله کرد او را به مباهله فراخوان و در تاریخ قرآنی هرگز کسی جرأت مباهله با رسول خدا را نکرد!
انّ اللّه یبشّرک بکلمة منه اسمه المسیح عیسی ابن مریم».(آل عمران/45)
«...فرشتگان گفتند:ای مریم، خداوند تو را به کلمه‏ای از جانب خود، که نامش مسیح، عیسی پسر مریم است مژده می‏دهد.»
قال انّی عبد اللّه آتانی الکتاب و جعلنی نبیّا». (مریم/30)
عیسی گفت:منم بنده خدا، به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است.»
«لن یستنفک المسیح ان یکون عبدا للّه». (نساء/172)
«مسیح از اینکه بنده خدا باشد هرگز ابا نمی‏ورزد.»
«ان هو الاّ عبد انعمنا علیه و جعلناه مثلا لبنی- اسرائیل»(زخرف/59)
«عیسی جز بنده‏ای که بر وی منّت نهاده و او را برای فرزندان اسرائیل سر مشق و آیتی گردانیده‏ایم نیست.»
«و السلام علیّ یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیّا».(مریم/33)
«درود بر من، روزی که زاده شدم و روزی که می‏میرم و روزی که زنده و برانگیخته می‏شوم.»
2-از دیدگاه قرآن کریم عیسی هرگز دعوی الوهیت نکرد و آنها که ادعای الوهیت او را کردند، هوای نفس خویش را می‏پرستند نه عیسی را!«و اذ قال اللّه یا عیسی ابن مریم أأنت قلت للنّاس اتخذّونی و امّی الهین من دون اللّه قال سبحانک ما یکون لی ان اقول للنّاس ما لیس لی بحقّ ان کنت قلته فقد علمته تعلم ما فی نفسی و لا اعلم ما فی نفسک انّک انت علاّم الغیوب ما قلت لهم الاّ ما امرتنی به ان اعبدوا اللّه ربّی و ربکّم...».(مائده/116-117)
«یاد کن هنگامی را که خدا فرمود:ای عیسی پسر مریم، آیا تو به مردم گفتی:من و مادرم را همچون دو خدا به جای خداوند بپرستید؟عیسی گفت:منزّهی تو، مرا نرسد که درباره خویش چیزی را که حق من نیست بگویم.اگر آن را گفته بودم قطعا آن را می‏دانستی.آنچه در نفس من است تو می‏دانی؛ و آنچه در ذات توست من نمی‏دانم، چرا که تو خود، دانای رازهای نهانی.جز آنچه مرا بدان فرمان‏دادی چیزی به آنان نگفتم، گفتم که خدا، پروردگار من و پروردگار خود را عبادت کنید...»
«لقد کفر الذین قالوا انّ اللّه هو المسیح ابن مریم و قال المسیح یا بنی اسرائیل اعبدوا اللّه ربّی و ربّکم انّه من یشرک باللّه فقد حرّم علیه الجنة و مأواه النّار و ما للظالمین من انصار.لقد کفر الذین قالوا انّ اللّه ثالث ثلاثة و ما من اله الاّ اله واحد...»(مائده/72-73)
«کسانی که گفتند:خدا همان مسیح پسر مریم است، قطعا کافر شده‏اند، و حال آنکه مسیح، می‏گفت، ای فرزندان اسرائیل، پروردگار من و پروردگار خودتان را بپرستید؛که هر کس به خدا شرک آورد، قطعا خدا بهشت را بر او حرام ساخته و جایگاهش آتش است، و برای ستمکاران یاورانی نیست.کسانی که به تثلیت قائل شده و گفتند:خدا سومین(شخص از)سه(شخص یا سه اقنوم)است، قطعا کافر شده‏اند، و حال آنکه هیچ معبودی جز خدای یکتا نیست.»
3-او پیامبر خدا و دارای رسالت و برخوردار از علم و حکمت است و کتابش انجیل می‏باشد.
«...و آتیناه الانجیل فیه هدی و نورا».(مائده/46) «و به او انجیل را عطا کردیم که در آن، هدایت و نوری است.»
و یعلّمه الکتاب و الحکمة و التوراة و الانجیل. و رسولا الی بنی اسرائیل...».(آل عمران/48-49)
«و به او کتاب و حکمت و تورات و انجیل می‏آموزد.و او را به عنوان پیامبری به سوی بنی اسرائیل می‏فرستد.»
«و اذ قال عیسی ابن مریم یا بنی اسرائیل انی رسول اللّه الیکم...».(صف/6) «و یاد آر هنگامی که عیسی پسر مریم گفت:ای بنی اسرائیل من فرستاده خدا به سوی شما هستم...»
4-نبوت او در همان راستای نبوت همه پیامبران است.«و لقد ارسلنا نوحا و ابراهیم و...ثم قفیّنا علی آثارهم برسلنا و قفیّنا بعیسی ابن مریم و آتیناه الانجیل...».(حدید/26-27)
«و در حقیقت، نوح و ابراهیم را فرستادیم... آنگاه به دنبال آنان پیامبران خود را پی در پی، آوردیم و عیسی پسر مریم را در پی آنان آوردیم و به او انجیل عطا کردیم.»
«و اوحینا الی ابراهیم و...عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان...».(نساء/163)
«و به ابراهیم و...و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان وحی فرستادیم.»
«...مصدّقا لما بین یدی من التوراة و لا حلّ لکم بعض الذی حرّم...»(آل عمران/50)
«و(می‏گوید:آمده‏ایم تا)تورات را که پیش از من(نازل شده)است تصدیق‏کننده باشم، و تا پاره‏ای از آنچه را که بر شما حرام شده، حلال‏گردانم.»
5-او به اذن خداوند دارای معجزات، و خوارق عادات است.«و ابرء الأکمه و الأبرص و احیی الموتی باذن اللّه و أنبّئکم بما تأکلون و ما تدّخرون فی بیوتکم...».(آل عمران/49)
«...و به اذن خدا نابینای مادرزاد و مبتلا به پیسی را بهبود می‏بخشم، و مردگان را زنده می‏گردانم؛و شما را آنچه می‏خورید و در خانه‏هایتان ذخیره می‏کنید خبر می‏دهم.»
6-او مبشر آمدن پیامبری دیگری به نام احمد(ص)بود.«و اذ قال عیسی ابن مریم یا بنی اسرائیل انی رسول اللّه الیکم مصدّقا لما بین یدی من التوراة و مبشّرا برسول یأتی من بعدی اسمه‏ احمد...»(صف/6)
«و هنگامی را که عیسی پسر مریم گفت:ای فرزندان اسرائیل، من فرستاده خدا به سوی شما هستم.تورات را که پیش از من بوده تصدیق می‏کنم و به فرستاده‏ای که پس از من می‏آید و نام او«احمد» است بشارتگرم.»
7-او در آخرت از مقام شفاعت و شهادت برخوردار است، امّا فدیه گناهان کسی نیست.زیرا کسی حق شفاعت دارد که شاهد به حق باشد.
«لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعة الاّ من شهد بالحق».(زخرف/86)
«و کسانی را که به جای او(خدا)می‏خوانند(و می‏پرستند)اختیار شفاعت ندارند، مگر آن کسانی که آگاهانه به حق گواهی داده باشند.»
و عیسی هم در دنیا شهید مردم بود و هم در صحنه قیامت شهید بالحق است.«و ان من اهل الکتاب الاّ لیومننّ به قبل موته و یوم القیامة یکون علیهم شهیدا»(نساء 159)
«و از اهل کتاب، کسی نیست مگر آنکه پیش از مرگ او به او ایمان می‏آورد و روز قیامت نیز عیسی بر آنان شاهد خواهد بود.»
امّا فدیه عصیان دیگران شدن، نه امری است معقول و نه مقبول، «هیچ وارزر وزر غیری برنداشت»جهان هستی حکایت از نظم و جریان اسباب و مسببات دارد و سرنوشت انسان نیز مشمول همین قانون است ودر پرتو اندیشه و عمل او شکل می‏گیرد.افزون بر آنکه تحمّل بار جرم دیگران خلاف حکمت و عدالت خداوند است.«و لا تزر وازرة وزر اخری».(فاطر/18)
«هیچکس بار گناه دیگری را بر دوش نکشد.»
«ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اسأتم فلها».(اسراء/17)
«اگر نیکی کنید به خودتان کرده‏اید و چنانچه بدی کنید عاید خودتان خواهد شد.»

مفهوم وحی مسیحی بر اساس این نوع مسیح شناسی

بر پایه مسیح‏شناسی انسانی، مفهوم وحی مسیحی، به معنای سخن گفتن خدا با مسیح به همان شیوه مخصوص پیام‏رسانی به تمام پیامبران است.و عیسی گیرنده وحی تشریعی الهی و از انبیای برجسته برگزیده خدا و مظهر قدرت و حکمت و رحمت خداست، و ساحت عیسای مسیح هم منزّه از تهمت‏ها و نسبت‏های ناروای یهودان است و هم مبرّا از گزافه‏گویی ترسایان.بسیار فرق است میان آنکه انسان در پرتو عنایت‏هی ویژه حق تعالی و تلاش در راه تقرّب به او ولایت تکوینی پیدا کند و به جایی برسد که اراده‏اش اراده خدا شود و مظهر صفات خدا گردد و آنکه خود خدا بشود!چه اینکه اوّلی امری معقول و مطلوب و مدّعای پیامبران الهی است، -و کارهی خارق عادت پیامبران همچون زنده‏کردن مردگان توسط ابراهیم(ع)و عیسی، شفا بخشی بیماران و آوردن کتابی بی‏مانند چون قرآن از این قبیل است-و دوّمی امری است مستحیل، و نامعقول که مرز میان خالق و مخلوق، مرزی بی‏انتها است. (13)
ز احمد تا احد یک میم فرق است
همه عالم در آن یک میم غرق است
تمام تفاوت در این است که علم و قدرت و سایر کمالات و تواناییهایی که پیامبران داشتند، در پرتو اعطا و اذن خدا بود و نه مستقل از خدا، و وصف امکان هرگز از پدیده‏های امکانی جدا نخواهد شد، گر چه آنها به مرز آیت و نشان الهی‏بودن و یا کلمه الهی، (14) بودن و بلکه بالاتر از آنها برسند که مقام‏ «لی مع اللّه»است و هیچ فرشته و پیامبری در آن قلّه رفیع گام نهشته است. (15)

مسیح‏شناسی لوگوسی و تجسم وحی در شخص مسیح یا...

دیدیم که آن گروه اولیه از پیروان عیسی ناصری، او را پیامبر موعود انبیای سلف دانسته، به او به چشم یک راهبر دینی راستین که دارای معجزات و کارهای خرق عادت است می‏نگریستند و او خود نیز جز این اعتقادی نداشت.ولی سالها بعد که مسیحیت تحت تأثیر افکار عرفانی و یونانی و افکار پولس قرار گرفت، مسیح کم کم به عنوان پسر خدا و خود خدا و هم ذات با خدا معرّفی گردید.
پولس اشرافزاده و روشنفکر یهودی یونانی مآب، با افکاری آمیخته از یهودیت، میترائیسم و اورفئیسم و...که از حواریون نبود و هرگز مسیح را ندیده بود، چهره‏ای جدید از مسیحیت و بنیانگذر مسیح‏شناسی الوهی شناخته‏اند.مسیح پولسی چهره‏ای کاملا ماوراء طبیعی دارد تا چهره‏ای انسانی.او که در آغاز دشمن دیر پای مسیحیان بود، به ادعای خویش این آئین تازه را در مکاشفه‏ای از عیسی الهام یافت! (16) «امّا ای برادران شما را اعلام می‏کنم از انجیلی که من بدان بشارت دادم که به طریق انسان نیست؛زیرا که من آن را از انسان نیافتم و نیاموختم مگر به کشف عیسی مسیح...و به فیض خود مرا خواند، رضا بدین داد که پسر خود را در من آشکار سازد تا در میان امّتها بدو بشارت دهم...» (17) (غلاطیان 1:12، تیطس 1:3، تیمو تاؤس(1:11)پس از این فیض الهی که شامل او گشت و پسر در او آشکار شد تا در میان امتها بشارت دهد، او بی‏درنگ در کنائس به ارشاد مردم پرداخت که عیسی پسر خداست. (اعمال رسولان 9:20)فلسفه دینی پولس که علم لاهوت مسیحی از آن نشأت می‏گیرد، با مایه‏های فکری هلنی و حکمت یونانی و گنوسی بر این مبنا بود که تنها عبادت باطنی و سرّی، در پرتو اراده الهی می‏تواند مایه نجات انسان گردد. (18) انسان بالفطره ناپاک-به خاطر گناه اولیه آدم و حوا-نمی‏تواند در سایه شریعت و آداب ظاهری به مطلوب نجات و خلاص برسد، از اینروی خدای پدر، محض لطف خویش، پسر یگانه خود را که هم ذات خویش است فرستاد تا باز خرید گناه انسان شود.او حقیقت تعالیم عیسی را امری باطنی می‏شناخت و کلام خویش را بر یک تجربه عرفانی-طریقت به جای شریعت-بنا نهاده بود و عمل به آداب و دستورات شریعت را به شدّت رد کرده آن را منشأ لعنت می‏دانست!«جمیع آنانیکه از اعمال شریعت هستند زیر لعنت می‏باشند...هیچ کس در حضور خدا از شریعت عادل شمرده نمی‏شود...مسیح ما را از لعنت شریعت، فدا کرد چونکه در راه ما لعنت شد، چنانکه مکتوب است ملعونست هر که بر دار آویخته شود!»(غلاطیان 3:10-13)البته ما نمی‏دانیم چگونه کسی که خود مورد لعنت است می‏تواند منشأ نجات دیگران باشد؟و این نسبتهای اهانت آمیز با آن گزافه گوئیها چه مفهوم دارد؟به هر صورت، به این ترتیب، بنظر پولس پیروی از قوانین شریعت پیروی از عناصر این جهانی و شیطانی است و شریعت حامل قوانین ضعیف و فقیر است:
«همچنین ما نیز صغیر می‏بودیم، زیر اصول دنیوی غلام می‏بودیم.لیکن چون زمان به کمال رسید خدا پسر خود را فرستاد که از زن زائیده شد و زیر شریعت متولد، تا آنانی را که زیر شریعت باشند فدیه کند تا پسر خواندگی را بیابیم...امّا الحال که خدا را می‏شناسید بلکه خدا شما را می‏شناسد چگونه باز بر می‏گردید به سوی آن اصول ضعیف وفقیر که دیگر می‏خواهید از نو آنها را بندگی کنید...» (غلاطیان 4:3-10)«و شریعت لا لای ما شد تا ما را به مسیح برساند، لیکن چون ایمان آمد دیگر دست لا لا نیستیم»(غلاطیان 3:24-25)«و شریعت منشأ تولید گناه و مرگ است»(رومیان 3:20، 7:7-11)
ما نمی‏دانیم این گفته‏های پولس را جدّی بگیریم یا سخنان دیگر ایشان را که مقابل این گفته‏ها است و تأکید دارد که می‏خواهد شریعت را استوار و دائمی سازد و آن را امری مقدس تلقی می‏کند؟
«پس آیا شریعت ار به ایمان باطل می‏سازیم؟ حاشا، بلکه شریعت را استوار می‏داریم»(رومیان 3:31) «خلاصه شریعت مقدّس است و حکم مقدّس و عادل و نیکو»(رومیان 7:13)«هر کس به شریعت عمل کند در آن خواهد زیست»(رومیان 10:6، غلاطیان 3:12) «تمامی کتب از الهام خداست و به جهت تعلیم و تنبیه و اصلاح در عدالت مفید است.تا مرد خدا کامل و به جهت هر عمل نیکو آراسته گردد»(دوم تیمو تاؤس 3:16-17).
به این صورت تفکر پولس بر اعتقاد به الوهیت عیسی قرار گرفت.اوست که منجی است، هم در این جهان و هم در جهان دیگر، ملکوت الهی را در زمین مستقر خواهد کرد و پس از قیام میان همگان داوری به عدل می‏نماید، و علت فاعلی جهان است و در وجود او همه چیز است و به واسطه او هر چیز آفریده شده است و او حکمت و عقل خداست.بر اساس این طرز نگرش مرگ عیسی که برای شاگردان و حواریون به صورت یک مشکل و بلکه یک فاجعه تلقی شده بود، برای پولس که هرگز عیسی را ندیده بود ضرورتی الهی برای نجات انسان و نقطه عطف تاریخ جهان و نقطه اوج مثبت خدایی تلّقی شد«مرگ مسیح اساس انجیل گردید. (19)
«او که پسر خود را دریغ نداشت بلکه او را در راه جمیع ما تسلیم نمود چگونه با وی همه چیز را به ما نخواهد بخشید.»(رومیان 8:32-33)«مسیح در راه ما مرد»(رومیان 5:8)«...که در وی فدیه خود یعنی آمرزش گناهان خویش را یافته‏ایم.و او صورت خدای نادیده است، نخست‏زاده تمامی آفریدگان، زیرا که در او همه چیز آفریده شد...همه بوسیله او و برای او آفریده شد.و او قبل از همه است و در وی همه چیز قیام دارد...زیرا خدا رضا بدین داد که تمامی پری در او ساکن شود و اینکه همه چیز را به وساطت او با خدا بود با خدا برابر به خون صلیب وی سلامتی را پدید آورد..»(کولسیان 1:14-19)«که چون در صورت خدا بود با خدا برابر بودن را غنیمت نشمرد، لکین خود را خالی کرد صورت غلام را پذیرفت در شباهت مردمان شد.و چون در شکل انسان یافت شد، خویشتن را فروتن ساخت و تا به موت بلکه تا به موت صلیب مطیع گردید...تا به نام عیسی هر زانویی...خم شود و هر زبانی اقرار کند که عیسی مسیح خداوند است برای تمجید خدای پدر.»(فیلیپیان 2:6-12، کولسیان 3:11، قرنتیان اول 1:24).
سرانجام عقیده‏پولس دربارهمسیح باآموزه «کلمه، لوگوس»)logos(یونانیان یکی می‏شودکه به«واسطه»او همه چیز آفریده شده است.رساله عبرانیان که اندک زمانی پیش از انجیل یوحّنا نوشته شده است این تصویر را به خوبی نمایان می‏سازد.
نویسنده هر چند واژه«کلمه»(لوگوس)را استعمال نکرده لیکن به خوبی واضح است که همان معنا را در ذهن داشته است. (20)
«خدا که در زمان سلف به اقسام متعدد و طریقهای مختلف به وساطت انبیاء به پدران ما تکلم نمود در این ایام آخر به ما به وساطت پسر خود متکلم شد که او را وارث جمیع موجودات قرار داد و «بوسیله او عالمها را آفرید»که فروغ جلالش وخاتم جوهرش بوده و به کلمه قوت خود حامل همه موجودات بوده و چون طهارت گناهان را به اتمام رسانید به دست راست کبریاء در اعلی علیّین بنشست...»(عبرانیان:1:1-3)
«...که خدا در جسم ظاهر شد و در روح تصدیق کرده شد و به فرشتگان مشهود گردید و به امّتها موعظه کرد مردم به او ایمان آوردند، و او دوباره با جلال و شکوه خود در آسمان برگشت»1 تیمو تاؤس 3:16 بدین سان پولس پایه‏گذار الهیاتی شد که پذیرش آن برای مشرکان مأنوس با خدایان منجی، که به خاطر نجات بشر مرده‏اند، سهل می‏نمود، زیرا مردم مصر و یونان و آسیای صغیر از دیر باز به خدایانی مانند«اوزیریس»و «آتیس»که به خاطر نجات بشر فدا شده‏اند آشنا بودند.پولس نیز واژه«کوریوس»را بر مسیح نهاد، همان لفظی که آنان بر خدایان منجی نام می‏نهادند.
کار پولس، کوشش دلیرانه‏ای بود برای سازش دادن مسیحیت و فلسفه یونان و یوحنا کار پولس را استمرار بخشید. (21)
و بدین سان از یک سو گرایشهای عرفانی خام و ناپخته و از سوی دیگر تأثیر ناخودآگاه فرهنگ آمیخته به شرک یونانی دست به دست هم دارد و یک مکتب توحیدی معقول را تبدیل به یک ایده خرد ستیز و خرافی تثلیتی کرد. (22) اشتباه بزرگ این بود که احترام گذاری و ستایش رهبر والا قدر بدل به پرستش و تقدیس گردید و پسر یا روح اللّه بودن که یک تعبیر نمادین می‏بود، جانشین واقعیت شد و مخلوق و تأثیر پذیر حوادث جهان طبیعت که البته مظهر و واسطه فیض خدا بود، جایگزین خدا شد.
در عالم اسلام به سرور آزادگان کربلا امام حسین(ع)عنوان«ثار اللّه»یعنی خون خدا داده شده است، آیا هرگز مسلمانان از این تعبیر استفاده می‏کنند که خدا جسم و خون دارد؟!همین طور در مناجات و دعاهای رهبران معصوم به خداوند، تعبیراتی مانند«مولای»و«سیّدی»اطلاق شده است، آیا هرگز مفهوم این تعابیر خاکی از بعد مادی یا انسانی در خداست؟!
مشکل این جا است که مسیحیت اصلی‏ترین ابزار انسان و معیار تشخیص حق و باطل یعنی عقل را از کار انداخته است و وقتی عقل از کار افتاد تکیه‏گاه اصلی انسان در بازشناسی حقیقت متزلزل می‏گردد و در نتیجه دین نیز به تزلزل و سستی می‏گراید.

سرگذشت کلمه، لوگوس)logos(

اصطلاح لوگوس نخستین بار توسط هراکلیت یونانی(530 ق م)وارد زبان فلسفی شد و سپس در فلسفه رواقیان بسط بیشتری یافت و مفهوم قانون جهانی گرفت، امّا کسی که بیش از همه در راهیابی لوگوس و به دنبال آن تثلیث در مسیحیت نقش داشت، فیلون حکیم یهودی اسکندرانی، معاصر ظهور مسیحیت بود.فیلون به تأثیر از فلسفه افلاطونی میانه، با اینکه خدا را شخص می‏داند ولی او را وجود محض و بسیط مطلق قائم به ذات و محیط بر همه چیز می‏داند که قابل ادراک نیست، بلکه فقط می‏توان از راه شهود او را دریافت.مقام احدیّت خدا چنان متعالی است که به توصیف نمی‏آید، در نتیجه برای رابطه میان خدا و مخلوقات باید واسطه‏ای قرار دهیم که جنبه به تمام معنا روحانی خدا به جنبه مادی جهان مخلوقات پیوند دهد این واسطه‏ها که همان علم و قدرت خدا هستند، در لسان یونانیان«دایمونس»و در زبان افلاطون«مثل»و در نظر رواقیان«لوگوس» )logos(یا عقل الهی نام دارند.فیلون همین اعتقاد را پذیرفت که برای ایجاد ارتباط میان خدای بزرگ‏ و جهان مادی واسطه‏هایی وجود دارد که گاهی از آنها به عقل)nous(و زمانی به کلمه یاد می‏کند.این کلمه پیش از هر چیز در عقل خدا بوده و در تمام اشیاء نیز تجلی یافته است.بنابراین لوگوس یا کلمه واسطه عالم لاهوت و ناسوت و میانجی آفرینش است. (23) این مفهوم لوگوس یا کلمه الهی، در چهارمین انجیل، یعنی انجیل یوحّنا، متأخرین اناجیل-به روایتی تکمیل تدوین آن حدود 100 و یا 140 میلادی می‏باشد-که به سه انجیل دیگر، از جهات گوناگون متفاوت است؛جایگاهی ویژه یافت و یکی از ارکان اساسی تثلیث مسیحی را تشکیل داد. (24)
یوحّنا متأثر از افکار هلنی، ثنوی و گنوسی، شخص عیسی را بطور متعین مصداق لوگوس رواقیان دانست که کلمة اللّه است.در انجیل یوحّنا وجود و افعال مسیح تمام تفسیر باطنی می‏یابد و مفاهیم غنوصیه و ثنویت همچون«نور»و«ظلمت» به وضوح رخ می‏نماید.برای مؤلف این انجیل، عیسی پسر خداست که در ابدیّت با او سهیم است و بلکه آفریننده جهان و داور آینده بشر است.«در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود، همان در ابتدا نزد خدا بود، همه چیز به واسطه او آفریده شد و غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت.در او حیات بود و حیات نور انسان بود...و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد پر از فیض و راستی، و جلال او را دیدیم جلالی شایسته پسر یگانه پدر»(یوحنا:1:-15)که البته بند اوّل این کلام موجب یک بغرنج فکری برای عالمان لاهوت شده است!اگر کلمه با خدا بود، چگونه کلمه خود خدا بود؟عبارت اوّل حکایت از دوگانگی آنها دارد، ولی دوّمی حاکی از وحدت کامل است! (25)
«اگر مرا می‏شناختید پدر مرا نیز می‏شناختید و بعد از این او را می‏شناسید و او را دیده‏اید...کسی که مرا دید پدر را دیده است...من در پدر هستم و پدر در من است.سخن‏هایی که من به شما می‏گویم از خود نمی‏گویم، لکن پدری که در من ساکن است این اعمال را می‏کند.مرا تصدیق کنید که من در پدر هستم و پدر در من است...»(یوحّنا 14:9)«خدا جهان را این قدر محبت نمود که پسر یگانه خود را داد تا هر که بر او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودانی یابد، زیرا خدا پسر خود را در جهان نفرستاد تا بر جهان داوری کند، بلکه تا به وسیله او جهان نجات یابد».(یوحّنا 3:16-17)
از منظر مؤلف انجیل یوحّنا، آنها که پسر را نشناخته و تصدیق نکرده‏اند پدر را نشناخته‏اند.«نه مرا می‏شناسید و نه پدر مرا، هر گاه مرا می‏شناختید پدر مرا نیز می‏شناختید»(یوحّنا 8:19)«هر که جسد مرا می‏خورد و خون مرا می‏نوشد در من می‏ماند و من در او.چنانکه پدر زنده مرا فرستاد و من به پدر زنده هستم همچون کسی که مرا بخورد او نیز به من زنده می‏شود...»(یوحّنا 6:56)
و بدینگونه پل و یوحّنا و همفکران لوگوسی، به تدریج با اتخاذ فلسفه یونان، فلسفه دینی جدیدی برای کلیسا تدوین کردند که به هیچ روی با روح دین یهود که دینی توحیدی بود، مطابقت نداشت.و نویسنده انجیل چهارم به جای تدوین اصول مذهبی، به فیلسوفان پیوسته و همین منشأ تردید بسیاری از دانشوران مسیحی گشت که مصنّف آن یوحّنای حواری باشد. (26)

وحی کلمة اللّه، نه کلام خدا!

بر اساس مسیح‏شناسی الوهی، وحی دیگر به هیچ عنوان به مفهوم پیام رسانی خدا نیست، که آن به وسیله انبیای سلف صورت می‏گرفت:«شریعت به وسیله موسی عطا شد امّا فیض و راستی به واسطه عیسی است»(یوحنا 1:17)برای انبیای گذشته کلام‏ الهی در قالب شریعت و مخاطبه خدا با پیامبران صورت می‏گرفت و وحدانیت و جبروت خدا و نامهای نیکو و صفات والای خدا را به مردم می‏رسان که آنها وحی ناقص بود، ولی کلام خدا در مسیح، کشف ذات خدا و سرّ حیات او و غیب حیّ قیوم در تجسّد کلمة اللّه است.خداوند با وحی‏های پیشین کلامش را نازل می‏کرد، امّا در وحی عیسوی، خودش بنفسه به سوی ما نازل شد.وحی انجیلی به جای کتاب منزل، شخص منزل است. (27) (یوحنا 1:1-18، 14:1-11، عبرانیان 1:1-3)پدر توماس میشل می‏نویسد:
«مسیحیان بر این عقیده نیستند که مسیح کتابی را آورده باشد آنطور که(حضرت)محمّد(ص)قرآن را آورده است، بلکه معتقدند مسیح خود وحی اللّه متجسّد است، او حامل رسالت نمی‏باشد بلکه خود رسالت است.» (28)
نویسنده مجموعه مفصّل مصادر وحی انجیلی می‏نویسد:
«اعجاز مسیحیت در همین است که خدای منزل را کشف می‏کند و او را به عنوان پدر معرفی می‏کند که دارای نطق و کلام ذاتی است.از ذاتش، در ذاتش برای ذاتش صادر می‏شود، به عنوان صدور پسر از پدر در عالم مخلوقات.این کلام ذاتی الهی را وحی انجیلی به زبان حکمت«کلمة اللّه»نام می‏نهد و به زبان مردم و بشری«ابن اللّه»نام می‏دهد، این دو تعبیر مفسّر همدیگرند.و در«اللّه»که«پدر»و «کلمه»ذاتی‏اش که«پسر»است یک حیات ذاتی قائم است که همانند«روح»آن دوست و آن«روح القدس»است.اعجاز مسیحیت در همین توحید تثلیتی است!
وحی انجیلی انسان وارگی«کلمة اللّه»را در مسیح همراه با بعث الهی، کشف کرد که به تعبیر قدیس آتانا سیوس اسکندری، عبارت است از: «انسان شدن خدا و خدا شدن انسان»این تفکر مرز جدایی میان دین مسیحی از میان تمام ادیان است.» (29)
بدین سان تجسم وحی از دیدگاه این نوع مسیح شناسی در یک«فرد است»نه در کتاب و پیام. (30) در این صورت این سؤال بطور طبیعی در ذهن هر انسان کنجکاوی رخ می‏نماید که با توجه به هم ذاتی مفروض پسر با پدر آیا فرستنده و فرستاده شده، واقعا دو حقیقت‏اند یا یک حقیقت است که هم فرستنده است و هم فرستاده شد؟!و اگر اینطور است آیا این موضوعی است که قابل تفکر است یا خارج از حیطه ارزیابی عقلانی و خرد سوز؟پاسخ با کسانی است که در صدد توجیه‏اند.

مسیح مبدأ وحی به حواریون و رسولان...

مسیح الوهی، جز آنکه خود خدای فرود آمده است، مبدأ وحی به حواریون و رسولان نیز هست و آنها را رسالت و نبوت بخشیده که آئین عیسوی را به همه جهان برسانند و بدین جهت اینها به نام رسولان خوانده شده‏اند و صاحب مقام تقنین و وعظ اند و بنیانگذار کلیسا.(متی 16:18-19)«پس عیسی پیش آمده بدیشان خطاب کرده گفت تمامی قدرت در آسمان و بر زمین به من داده شده است.پس رفته همه امتها را شاگرد سازید...و اینکه من هر روزه تا انقضای عالم همراه شما می‏باشم»متی 28:17-20، «عیسی به ایشان گفت سلام بر شما باد.چنانکه پدر مرا فرستاد من نیز شما را می‏فرستم.و چون این را گفت دمید و به ایشان گفت روح القدس را بیابید» (یوحنا 21:22)و دستور او به این رسولان آن بود که از اورشلیم جدا نشوند تا از روح القدس تعمید یابند.
اعمال رسولان 1:5 و خودش ایشان را قدرت اعجاز بخشید تا مریضان را شفا دهند و ارواح پلید را خارج سازند.(لوقا 9:1، متی 10:1)و در روزپنطیکاست(عید پنجاه یا جشن گلها)روح بر حواریون فرود آمد و آنها را قوّت بخشید«...همه از روح القدس پر گشته و هر یک به زبانی که روح بدیشان قدرت بخشیده بود سخن گفتن آغاز کردند»(اعمال رسولان 2:1-5) پولس که از حواریون نبود، نیز مدعی است که عیسی طبقات مختلفی را برای انجام رسالت مأمور ساخت، (افسسیان 4:11-12)که از جمله خود او از آن برگزیدگان است.و نویسندگان معجم اللاهوت الکتابی با استفاده از غلاطیان 1:12-16 می‏نویسد: «پولس انجیل خویش را با وحی از مسیح دریافت کرد.» (31)
از اینروی سنّت مسیحی بر این معنا استقرار یافته که نوشته‏های رسولان و سخنان آنان الهام الهی است که توسط روح القدس به آنها القا شده است. (32) و دامنه این رسالت و وحی نه تنها از عیسی به حواریون و رسولان، بلکه به اداره کنندگان کلیسا و عموم مؤمنان می‏رسد.از همان موقعی که عیسی اجازه فتوا به شمعون پطرس داده و صخره کلیسای خود را بر او نهاد و ملکوت آسمان را به او سپرد، (متی 27:17-19، 18:15-20، اعمال رسولان 15)این تصور و نتیجه‏گیری پدید آمد که این موهبت عیسوی و اقتدار بخشی تنها به حواریون و رسولان سپرده نشده، بلکه به کلیسا و مؤمنان نیز خواهد رسید.بر همین مبنا است که طبق باور کاتولیکی-به خلاف پروتستانها که از کتاب مقدس تفسیر شخصی دارند-اصلی‏ترین مأخذ الهیات آئین مسیحی کتاب مقدّس و سنت زنده و رهبری کلیسا است.شورای عمومی ترانت(1546)اعلام داشت که حقیقت نجات دهنده و اصول اخلاقی در کتب مقدس و سنن شفاهی است که تا امروز به ما رسیده است.در مجمع 1869 رم عصمت مقام پاپ اعلام گردید و به عیسی نسبت داده شد و تمام اختیارات و نیابت عام عیسی به او وابسته اعلام شد.برای مسیحیان، کلیسا مجمعی است که به وسیله خدا در مسیح گردآوری شده و همراه با تأیید روح القدس است!و پروتستانها هم که مرجعیت پاپ و کلیسا را نمی‏پذیرند شهادت و ولایت روحانی روح القدس را به زعم خویش، در یک الهام عمیق شخصی درک می‏کنند.با توجه به مطالب گذشته و نفی الوهیت مسیح، واضح است که این فرضیه نیز قرین صحت و مؤید به برهانی قانع‏کننده نخواهد بود.درود خدا بر همه حق جویان!

یادداشتها

(1)-«در انجیل هشتاد مرتبه خود را به ایشان پسر انسان خطاب نموده، بدان واسطه واضح فرمود که برادر تمام آحاد و افراد بنی نوع بشر می‏باشد و طبعا و مزاجا با ایشان شراکت دارد در حالتی که رأس و رئیس آنان می‏باشد.»جیمز هاکس، قاموس کتاب مقدس، /806.
(2)-و.م.میلر، تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران، فصل 3.
(3)-تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران، /148.
(4)-دایرة المعارف بریتانیکا، 5/632.
(5)-preachiny of peter,see:see:stromata.
.128,15:6pfeiffer:introdution,p.5.
به نقل از رامیار، نبوت اسرائیلی، /215، نیز:تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران، فصل 6.
(6)-تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران، فصل 4.
(7)-ر.ک:دائرة المعارف بریتانیکا، 5/636.
(8)-و.م.میلر، تفسیر انجیل لوقا/18.
(9)-ر.ک:تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران، فصل 6.
(10)-هنری تیسن، الهیات مسیحی، ترجمه ط.میکائلیان، فصل 22.
(11)-ویل دورانت، تاریخ تمدن، 3/768.
(12)-بنگرید به:والاس، بیوگرافی مخالفان تثلیث، ار.استانلی، تاریخ کلیسای غرب، ای.ام.ویلبر، تاریخ یگانه‏پرستی به نقل از: احمد بهشتی، عیسی پیام آور اسلام، اینارمولند، جهان مسیحیت، ترجمه انصاری و مهاجرانی، بخش دوم.
(13)-باچه‏جی‏زاده، عبد الرحمن بک، الفارق بین المخلوق و الخالق/116.
(14)-قرآن تمام موجودات را کلمات الهی می‏داند:«قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربّی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربّی.» (کهف/109)اگر دریا مرکب شود و بخواهد کلمات الهی را بنویسد تمام می‏شود و کلمات الهی تمام نمی‏شود.کلمات یعنی نشانه‏ها و آن چیزهایی که معانی و حقایق غیبی و مقاصد الهی را نشان می‏دهند.تمام موجودات عالم شهادت، آیات و نشانه‏های جهان غیبند.عیسی نیز یک نشان و کلمه خاص بود و مظهری از اسمای حسنای خدا.از امامان معصوم(ع)و روایت است که فرمودند:ما کلمات تامّه خدا هستیم.«نحن الکلمات التامّات»بدنی سان کلمة اللّه بودن خدا هرگز مستلزم آن نمی‏شود که عیسی پسر حقیقی خدا و هم ذات خدا باشد.ر.ک: جوادی آملی، عبد اللّه تفسیر موضوعی، 7/577، طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان 13/403.
(15)-از رسول خدا(ص)نقل است:«لی مع اللّه وقت لا یسعنی فیه ملک مقرّب و لا نبیّ مرسل».مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، 18/360، 82/243.
(16)-تاریخ تمدن، ج 3، فصل 27، و.م.میلر، تفسیر اعمال رسولان باب/13
(17)-تاریخ تحریر و تدوین نامه‏های پولس را حدود 45 تا 60 میلادی دانسته‏ند که قدیمتر از زمان نگارش انجایل اربعه است که اوّلین آنها مرقس حدود 70میلادی نوشته شد، لکن نگارش اناجیل متأثر از نامه‏های او نیست، هر چند که بعدها تفسیر پولسی گرفت.ر.ک:توماس میشل، مدخل الی العقیدة المسیحیة، تعریب پدر کمیل حشیمه، /45.
(18)-ر.ک:ابو زهره، محمد، محاضرات فی النصرانیة، /38، نیز مجله ارغنون 5 و 6 مقاله آقای کارمدی و آقای ایلخانی، بلاغی، محمد جواد الرحلة المدرسیة/201.
(19)-ویلیام هوردرن، راهنمای الهیات پروتستان، ترجمه ط.
میکائیلیان، /25.
(20)-جان بی‏ناس، تاریخ ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، بخش مسیحیت.
(21)-تاریخ تمدن، 3/690، الخطیب عبد الکریم، المسیح فی القران و التوراة و الانجیل، باب سوم.
(22)-التنیر، محمد طاهر، العقائد الوثنیة فی الدیانة النصرانیة، فصل 17.
(23)-تاریخ تمدن، 9/91، و لفسون، فیلون پایه فلسفه دینی در یهودیت و مسیحیت و اسلام، 1/115، هاروارد، 1947 برهیه، عقاید فلسفی و دینی فیلون اسکندری، /313، پاریس 1925 بنا بر نقل رامیار، نبوت اسرائیلی/190.
(24)-هر چند برخی از نویسندگان خواسته‏اند میان لوگوس فیلونی با لوگوس مسیحی تفاوت قائل شوند.ر.ک:کاپلستون، تاریخ فلسفه، 1/530.
(25)-و.م.میلر، تفسیر انجیل یوحنا/2.
(26)-تاریخ تمدن، 3/655.
(27)-ر.ک:ارشمند ریت یوسف درّه الحدّاد، الدفاع عن المسیحیة فی الانجیل بحسب متی، ج 1/25.
(28)-توماس میشل، مدخل الی العقیدة المسیحیة/39.
(29)-توماس میشل، مدخل الی العقیدة المسیحیة/39، ارشمندریت یوسف درّه الحدّاد، صوفیه المسیحیة، الانجیل بحسب یوحنا، 1/4، صوفیه المسیحیة، سفر الرؤیا 279-284، نیز:مدخل الی العقیدة المسیحیة، /21.
(30)-آ.ج.آربری، عقل و وحی در اسلام، ترجمه جوادی، /7، لویس گارودی، ج.قنواتی، فلسفة الفکر الدینی بین الاسلام و المسیحیة، 1/2 نیز:ج 2/392، منیر خدام المسیح فی الفکر الاسلامی الحدیث و فی المسیحیة، فصل 2، نیز:
richard swinburne,revelation from mataphor analogy.part.7,5.
(31)-نیافة المطران انطونیوس نجیب، معجم اللاهوت الکتابی/840.
(32)-تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران، فصل 3، الهیات مسیحی فصول 5-7.

 
سه شنبه 18 مهر 1391  12:36 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

برگستره مفاهيم قرآني مصلوب نشدن مسيح

برگستره مفاهيم قرآني مصلوب نشدن مسيح

بعقوب جعفري نيا
و قولهم انا قتلنا المسيح عيسي ابن مريم رسولالله و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم و ان الذين اختلفوا فيه لفي شك منه ما لهم به من علم الا اتباع الظن و ما قتلوه يقينا بل رفعه الله اليه و كان الله عزيزا حكيما.
و گفتارشان كه ما مسيح عيسي بن مريم فرستاده خدا را كشتيم در حالي كه نه او را كشتند و نه بردار زدند بلكه كار بر آنها مشتبه شد و كساني كه درباره او اختلاف كردند، در ترديد هستند و به آن هيچگونه يقيني ندارند جز پيروي از گمان و به يقين او را نكشتهاند. بلكه خداوند او را بسوي خود بالا برده و خداوند تواناي فرزانه است.
سوره نساء، آيات 157-158
يكي از حوادث تاريخي كه مربوط به زندگي حضرت مسيح ميشود و در بيان آن قرآن با اناجيل اختلاف روشني دارد، عاقبت كار و پايان زندگي مسيح است. اناجيل موجود و به پيروي از آنها مسيحيان عقيده دارند كه يهوديان عيسي را بردار زدند و او را كشتند و او فداي گناهان مردم شد ولي قرآن آشكارا اعلام ميكند كه مسيح را نكشتند و او را بر دار نزدند بلكه كار بر آنان مشتبه شد. مسيحيان روي مصلوب بودن عيسي تاكيد بسيار دارند و صليب را كه نشاني از دار زدن عيسي است مقدس ميشمارند و شعار خود قرار دادهاند تا همواره به ياد مصلوب بودن عيسي بيفتند. و در مجموع سخنان تبليغي و تبشيري آنان كه ديگران را به سوي مسيحيت دعوت ميكنند، تنها حرفي كه براي گفتن دارند همان مساله فدا قرار گرفتن عيسي از گناهان پيروان خويش است. آنها معتقدند كه همه انسانها گناهكار بالفطره هستند و چون حضرت آدم در آغاز خلقت انسان ازآن درخت نهي شده خورد و خدا رانافرماني كرد و از بهشت رانده شد، اين گناه در نسل او باقيمانده و هر انساني كه از مادر متولد ميشود او گناهكار است ولذا او را غسل تعميد ميدهند تا گناه او پاك شود. آنها معتقدند كه حضرت عيسي بردار زده شد و به قتل رسيد، تا انسانها را تطهير كند و تاوان گناه مردم را بدهد و او فداي انسانها شد.
به عقيده مسيحيان، عيسي نه تنها گناه ذاتي انسانها را پاك ميكند بلكه گناهاني را كه بعدا مرتكب ميشوند نيز پاك ميكند و مصلوب شدن و كشته شدن عيسي، كفاره گناهان پيروان اوست. اين مطلب، اساس و پايه تمام حرفهاي مبلغان مسيحي در تبليغات و دعوتهاي آنهاست و در كتابچهها و نشريات و جزوههايي كه به زبانهاي مختلف پخش ميكنند. بيشتر روي همين مطلب تاكيد دارند و به مردم وعده بخشش گناه ميدهند.
هرچند كه اين سخن در مذاق مردم ساده لوح به خصوص كساني كه آلوده به گناه هستند، خوش آيند ميباشد، ولي از لحاظ منطق و عقل سخني نادرست و برخلاف عقل و مسلمات عقلي است و بدآموزيهاي زيادي دارد و باعث جرئت پيدا كردن در ارتكاب گناه ميشود و حتي اين سخن خود دعوت مردم به گناه است كه گناه كنند و بيمي نداشته باشند چون مسيح فداي آنها و باعث آمرزش گناهان آنها شده است!
چنين باوري سبب ميشود كه شرايع و تعليمات پيامبران پوچ و بيهوده باشد و مردم در ارتكاب هر گناهي آزاد باشند چون گناه آنها از پيش بخشيده شده است و به قول يكي از نويسندگان گذشته، لعنت كردن بر يهودياني كه به عقيده اينها مسيح را كشتند روانيست!(1) چون گناهان آنها هم آمرزيده شده و آنها بودند كه چنين نعمتي را براي انسان ارزاني داشتند و باكشتن مسيح باعث آمرزش گناهان شدند.
در انجيلهاي موجود چنين آمده كه مسيح را يكي از شاگردان او در مقابل گرفتن پول به يهوديها تسليم كرد تا او را بكشند و آنها مسيح را گرفتند و بردار زدند و در كنار او دو نفر دزد را هم بردار زدند و مسيح بالاي دار جان سپرد.
در انجيل متي در اين باره چنين آمده:
‹‹ ... پس او را مصلوب نموده رخت او را تقسيم نمودند و بر آنها قرعه انداختند تا آنچه به زبان نبي گفته شده بود تمام شود كه رخت مرا در ميان خود تقسيم كردند و بر لباس من قرعه انداختند - و در آنجا به نگهباني او نشستند - و تقصير نامه او را نوشته بالاي سرش آويختند كه اينست عيسي پادشاه يهود آنگاه دو دزد يكي بر دست راست و ديگري بر چپش باوي مصلوب شدند و راهگذران سرهاي خود را جنبانده كفر گويان ميگفتند اي كسي كه هيكل را خراب ميكني و در سه روز آن را ميسازي خود را نجات بده اگر پسر خدا هستي از صليبت فرود بيا››(2)
در همين انجيل پس از بيان اينكه عيسي نه ساعت بالاي دار بود اضافه ميكند:‹‹...عيسي باز به آواز بلند صيحه زده روح را تسليم نمود - كه ناگاه پرده هيكل از سر تا پا دو پاره شد و زمين متزلزل و سنگها شكافته گرديد - و قبرها گشاده شد و بسياري از بدنهاي مقدسين كه آرميده بودند برخاستند››(3)
البته در پايان گزارش انجيل متي آمده است كه جنازه عيسي را از دار پايين آوردند و دفن كردند ولي پس از سه روز عيسي دوباره زنده شد و بعضي از حواريون او را ديدند و او به حواريون گفت: اينك من هر روزه تا انقضاي عالم همراه شما ميباشم.(4) در گزارش انجيلهاي ديگر هم مطالبي شبيه آنچه از انجيل متي نقل كرديم با تفاوتهاي مختصري آمده است.(5)
قرآن كريم در دو آيهاي كه در آغاز سخن آورديم، عقيده مسيحيان و يهوديان و انجيلهاي موجود را درباره عاقبت كار مسيح نفي ميكند و چنين اظهار ميدارد كه مسيح كشته نشده و بردار نرفته بلكه خدا او را نزد خود برده است و كار مسيح بر يهود و نصاري مشتبه شده است.
بهطوري كه ملاحظه ميكنيد در اين آيه چند مطلب آمده:
1- يهود عقيده دارند كه مسيح را كشتهاند (مسيحيان نيز همين عقيده را دارند)
2- آنها مسيح را نكشتهاند و بردار نزدهاند بلكه كار بر آنها مشتبه شده است.
3- كساني درباره مسيح اختلاف كردند و راجع به او در شك و ترديد بودند و از روي ظن و گمان حرف ميزدند.
4- خداوند مسيح را به سوي خود بالا برد.
مطلب اول بسيار روشن است و جاي بحث و گفتگو ندارد چون از مسلمات عقايد يهود و نصاري اين است كه مسيح به وسيله حاكم زمان خود كه بر دين يهود بود بردار زده شد و به قتل رسيد. اناجيل موجود هم همين را ميگويند و پيش از اين نقل كرديم.
مطلب دوم بيانگر عقيده قرآن در اين مساله است و آن اينكه آنها مسيح را نه بردار زدند و نه كشتند بلكه اشتباهي رخ داد كه باعث اين پندار نادرست گرديد. از مجموع رواياتي كه درباره حمله سربازان براي دستگيري مسيح و بردار زدن او در اناجيل موجود و منابع تاريخي و روايي اسلامي وارد شده است، به خوبي روشن ميشود كه زمينه براي اين اشتباه موجود بوده كه كس ديگري را به جاي عيسي دستگير كنند چون اين حمله شبانه صورت گرفته و هجومكنندگان قيافه عيسي را نميشناختند. بنابر آنچه در انجيل متي آمده، دشمنان او را نميشناختند و اين يهوداي اسخريوطي يكي از حواريون خود عيسي بود كه در مقابل گرفتن پول او را نشان داد. به اين عبارات انجيل توجه كنيد:‹‹آنگاه يكي از آن دوازده كه يهوداي اسخريوطي مسمي بود، نزد روِساي كهنه رفته، گفت مرا چند خواهيد داد تا او را به شما تسليم كنم ايشان سي پاره نقره باوي قرار دادند. و از آن وقت درصدد فرصت شد تا او را بديشان تسليم كند.››(6)
انجيل متي پس از نقل بعضي از گفتگوهاي مسيح با حواريون چنين ادامه ميدهد:‹‹و هنوز سخني ميگفت كه ناگاه يهودا كه يكي از آن دوازده بود با جمعي كثير با شمشيرها و چوبها از جانب روساي كهنه و مشايخ قوم آمدند و تسليم كننده او بديشان نشاني داده گفته بود: هركه را بوسه زنم همان است او را محكم بگيريد. در ساعت نزد عيسي آمده گفت: سلام يا سيدي و او را بوسيد.››(7)
هرچند در ادامه روايت انجيل متي آمده كه دشمنانش او را گرفتند و يهودا هم از كرده خود پشيمان شد ولي در روايات ديگر از همان مسيحيان آمده كه يهوداي اسخريوطي از لحاظ قيافه شبيه عيسي بود. و بعد از اين جريان هم هرگز ديده نشد.(8) ميتوانيم همين مطلب را قرينهاي بر بعضي از روايات اسلامي بگيريم كه در آنها آمده است كه چون يهودا جاي مسيح را به دشمنان نشان داد، آنها آن محل را گشتند ولي به جاي مسيح خود يهودا را گرفتند و او هرچه فرياد زد كه من مسيح نيستم بلكه همان كسي هستم كه جاي او را به شما نشان دادم، آنها نپذيرفتند و او را به عنوان مسيح كشتند.(9)
در يك روايت ديگر آمده كه دشمنان مسيح يك نفر از خودشان را به نام طيطانوس داخل خانهاي كه مسيح در آنجا بود فرستادند و او قدري در آنجا درنگ كرد تا مسيح را پيدا كند ولي مسيح را خداوند بالا برده بود ودر آن خانه نبود وقتي سپاهيان تاءخير طيطانوس را ديدند به سوي خانه هجوم بردند و خداوند قيافه او را به شكل حضرت عيسي درآورده بود، آن سپاهيان طيطانوس را به جاي مسيح دستگير كردند و بردار زدند.
در روايت ديگري از وهب بن منبه، مسيحي تازه مسلمان، نقل شده كه عيسي و چندين نفر از حواريون او در خانهاي بودند كه آن خانه محاصره شد وقتي سپاه وارد خانه شد خداوند همه حواريون را به قيافه عيسي درآورد آنها گفتند: ما را سحر كرديد يا بايد مسيح خود را معرفي كند و يا همهتان را ميكشيم. عيسي به اصحاب خود گفت: كدام يك از شما جان خود را به بهاي بهشت ميفروشد؟ يكي از آنها كه سرجس نام داشت، گفت: من و او با آن سپاه رفت و به دار آويخته شد و خداوند عيسي را بالا برد.(10)
همانگونه كه گفتيم از خود مسيحيان نيز كساني عقيده دارند كه عيسي بردار زده نشده بلكه به جاي او اشتباها يكي ازحواريون را بردار زدند و انجيل برنابا كه پيشينيان از نصاري آن را قبول داشتند نيز بر اين معنا تصريح ميكند و تاكيد بر اين دارد كه يهوداي اسخريوطي شباهت عجيبي بر مسيح پيدا كرد و ماموران، او را به جاي مسيح دستگير كردند و بردار زدند.(11)
به هر حال با وجود تصريح قرآن به اينكه عيسي را نكشتند و بردار نزدند، جاي هيچگونه شك و ترديدي باقي نميماند كه عيسي مصلوب نشده است. چون قرآن به اعتقاد ما مسلمانان وحي الهي است و جاي شك وترديد ندارد ولي انجيلهاي موجود، تحريف شده است و انجيل واقعي كه بر عيسي نازل شده در دست نيست و يك دليل روشن بر تحريف شدن انجيل، وجود تناقضهاي آشكار در آن است كه در جاي خود ثابت شده است.
مطلب سومي كه در آيه مورد بحث آمده است اين است كه كساني درباره مسيح اختلاف كردند و اين اختلاف آنها از روي علم و يقين نبود بلكه ناشي از حدس و گمان بود. منظور از اين اختلاف، اختلافي است كه ميان خود مسيحيان درباره ماهيت مسيح و چگونگي مصلوب شدن او وجود دارد. ملكانيها كه يكي از فرقههاي مسيحيت است، معتقدند كه وقتي مسيح بردار شد، هم جنبه ناسوتي او كه مربوط به انسان بودن اوست و هم جنبه لاهوتي او كه مربوط به الوهيت اوست، بردار شد و مقتول گرديد.(12) در مقابل اينها نسطوريان معتقدند كه تنها جنبه ناسوتي مسيح مصلوب و كشته شد.(13) ولي يعقوبيان كه فرقه ديگري از مسيحيان هستند، عقيده دارند كه قتل و صلب به جوهري متشكل از دو جوهر (ناسوت و لاهوت) واقع شد.(14)
ميان مسيحيان درباره همين مساله و تعيين اينكه كدام جنبه مسيح بردار شده، اختلافات بسياري بوده كه منجر به تكفير و كشتار يكديگر شده است؛ تا اينكه در سال 451 ميلادي شورايي در شهر كالسدون در آسياي صغير تشكيل شد و پس از مباحثات بسيار، اصول و كلياتي درباره ماهيت مسيح وضع كردند كه همان قاعده كلي كليساي كاتوليك قرار گرفت. معتقدان به اين كليات به ‹‹منوفيزيتها›› معروف شدند و در شوراي كالسدون پيروان نسطوريوس يا همان نسطوريان را بر خطا و كافر اعلام كردند با اين وجود آنها به عنوان يك فرقه جداگانه در شام باقي ماندند و در سرزمينهاي ديگر نيز نفوذ كردند.(15)
مطلب چهارمي كه در آيه مزبور آمده اين است كه خداوند مسيح را به سوي خود بالا برد. بالا رفتن عيسي به سوي خدا در آيه ديگري هم آمده:
‹‹ اذ قال الله يا عيسي اني متوفيك و رافعك الي›› (آلعمران / 55)
هنگامي كه خداوند گفت: اي عيسي من برگيرنده تو و بالا برنده تو به سوي خود هستم.
منظور از بالا بردن در اين آيات، بالا بردن مقام ومنزلت و درجه عيسي نيست، همانگونه كه درباره بعضي از پيامبران آمده بلكه با توجه به سياق آيات و اينكه ميفرمايد او را نكشتند و بردار نزدند بلكه خدا او را به سوي خود بالا برد و با توجه به روايات بسياري كه در دست داريم، منظور اين است كه خداوند روح و جسم عيسي را بالا برده و او نمرده است بلكه همچنان در عالم بالا زنده است و در روايات آمده كه او در آخرالزمان در زمان حكومت مهدي (عج) بار ديگر به زمين فرود ميآيد و دجال را ميكشد و پس از چندي مانند همه انسانها ميميرد.(16)
البته اينكه فرموده به سوي خود بالا ميبريم همانگونه كه در روايات آمده، منظور بالا بردن عيسي به آسمان چهارم است كه جاي آن بر ما روشن نيست، مسلم است كه خدا مكان ندارد و فقط در عالم بالا نيست. پس بالا رفتن به سوي خدا يعني وارد شدن در رحمت خاص او و پيدا كردن مقام و منزلتي نزد خداوند كه ديگران آن را ندارند و آن همان صعود به آسمان چهارم و زنده ماندن در آنجاست و البته ما از كيفيت آن آگاهي نداريم.
ديديم كه هم مسيحيان و هم مسلمانان به پيروي از انجيل و قرآن، معتقدند كه سرانجام، مسيح به عالم بالا رفت. منتهي مسلمانان عقيده دارند كه او كشته نشد بلكه به طور زنده به آسمانها صعود كرد ولي مسيحيان معتقدند كه كشته شد و پس از سه روز زنده گشت و به بالا رفت. حال ميگوييم كه در شهر ‹‹سري نكره›› هندوستان قبري وجود دارد كه منسوب به مسيح است و روي آن نوشته شده: ‹‹مقبرهِ عيسي صاحب›› قاديانيها معتقدند كه اين قبر از آن عيسيبن مريم است و او هنگامي كه ميخواستند او را بردار زنند، از دست يهود فرار كرد و به كشمير هندوستان آمدو سپس در همين مكان از دنيا رفت و در اينجا مدفون شد.(17)
قاديانيها معتقدند كه غلام احمد قادياني، همان مسيح است كه زنده شده و با تجديد نظر در احكام اسلامي ظاهر شده است و به نبوت محمد (ص) ايمان دارد. همه ميدانيم كه غلام احمد قادياني آلت دست استعمار انگليس بود و او و امثال او مانند سيدعليمحمد باب و مهدي سوداني در يك زمان براي ايجاد اختلاف ميان مسلمانان قد علم كردند و هر سه از يك آبشخور آب ميخوردند و آن استعمار پير بريتانيا بود. بنابراين، سخن عجيب قاديانيها درباره قبر مسيح تنها مقدمهاي براي تصحيح ادعاي غلام احمد در تجسم يافتن مسيح در وجود اوست و ارزش بحث كردن را ندارد.
پاورقيها:

1- علوي عاملي، مصقل صفا، ص 46.
2- انجيل متي، باب 27، جملات 35-41.
3- همان، جملات 50-53.
4- همان، باب 28، جملات 1-20.
5- رجوع شود به انجيل يوحنا، باب 15، و انجيل لوقا، باب 23.
6- انجيل متي، باب 26، جملات 14-17.
7- همان، جملات 47-50.
8- المنارج، 6، ص 43.
9- مجمعالبيان، ج 3، ص 209؛ البته در مجمعالبيان نام اين حواري ‹‹بورس زكريا بوطا›› آمده است.
10- تفسير طبري (جامعالبيان)، ج 4، قسمت دوم ص 15.
11- انجيل برنابا، ترجمه فارسي فصلهاي 214 تا 217 (صفحات 436 تا 443).
12- شهرستاني، الملل و النحل، ج 1، ص 222.
13- همان، ص 225.
14- همان، ص 227.
15- جان ناس، تاريخ جامع اديان، ص 426-427 (ترجمه علياصغر حكمت).
16- روايات در اين مورد را در كنزالدقائق، ج 2، ص 676 به بعد ملاحظه كنيد.
17- المنارج، 6، ص 42.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:36 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

انجيل

انجيل: كتاب آسمانى عيسى مسيح(عليه السلام)

در زبان انگليسىِ معاصر، واژه "Gospel"معادل «انجيل» به‌كار مى‌رود[1] كه اصل آن در انگليسىِ باستان "God_Spell" است.[2] اين كلمه نيز مركب از دو واژه انگلوساكسون "God" و "Spell" و در مجموع به معناى «كلام الهى»،[3] يا «املاى خداوند»[4] يا «خبر خوش»[5] است. اين واژه خود برگردانِ واژه يونانى Evangelion(إوانگليون) است‌كه در لاتين، Evangelium(إوانجليوم) تلفظ مى‌شود. واژه اخير به زبانهاى فرانسوى، آلمانى، ايتاليايى و ديگر زبانهاى جديد راه يافته است.[6] با توجه به اينكه متون نخستين مسيحى به زبان يونانى بوده، بايد گفت كه واژه انجيل نيز نهايتاً از واژه يونانىِ «إوانگليون» گرفته شده است؛ امّا راهيابى مستقيم يا با واسطه آن به زبان عربى مورد اختلاف است. نولدكه (Noldke)بر وامگيرى از طريق گويش حَبَشىِ آن، يعنى "Wangel" استدلال مى‌كند[7] و گروهى نيز احتمال داده‌اند كه به طور مستقيم از يونانى يا يكى از زبانهاى سريانى، عبرى يا سبايى به عربى راه يافته باشد.[8] در اين ميان، برخى مفسران مسلمان در تلاش براى عربى نشان دادن واژه ياد شده، آن را بر وزن إفعيل، از ريشه «ن ـ ج ـ ل» دانسته و معانى متفاوتى برايش گفته‌اند.[9] اين نظر، مقبول واژه‌نگاران عربى نيفتاده است.[10] آنها بر دخيل بودن و وامگيرى آن از زبان عبرى، يونانى يا سُريانى تأكيد مىورزند.[11] اغلب مفسران مسلمان نيز انجيل را از واژگان دخيل دانسته[12] و كسانى چون زمخشرى و بيضاوى، عربى خواندن آن را به ديده تحقير نگريسته‌اند.[13]

انجيل در ادبيات دينى مسيحيان:

اعتقاد مسيحيان درباره حقيقت و چيستى انجيل با مفهوم آن در ادبيات اسلامى كاملا متفاوت است. انجيل به عنوان صورت مكتوب وحى نازل شده بر عيسى(عليه السلام)و به مثابه كتابى آسمانى، همانند تورات و قرآن، در الهيات مسيحى، جايگاهى ندارد. مسيحيان، خود حضرت عيسى(عليه السلام) را «تجسّم وحى» و عين پيام الهى و نه حامل آن دانسته و انجيلى را كه به عنوان وحى عيسى مسيح آن را نوشته يا بر شاگردانش املا كرده باشد باور ندارند.[14] آنان «انجيل» را به معناى «بشارت» در مورد عيسى(عليه السلام) و رستگارى ره‌آورد او براى نوع بشر مى‌دانند.[15] بيشترين كاربرد اين معنا، در سخنان پولس[16] آمده است. برخى نيز در بيان معناى انجيل بر مفهوم «فداء» تكيه كرده‌اند[17] كه بر اين اساس، انجيل (بشارت) بدين معناست كه مسيح(عليه السلام) با تحمل مصائب، مرگ و رستاخيز خود، كفاره گناه انسان شد؛ اما آنچه اكنون به اناجيل چهارگانه معروف است (4 كتاب نخست از عهد جديد) صرفاً نامى است كه از پايان قرن دوم ميلادى به نوشته‌هايى كه زندگى، معجزات، تعاليم، سيره، سخنان و صعود عيسى* را گزارش كرده اطلاق شده است[18]، زيرا اين نوشته‌ها، بهترين بشارتهايى را كه مى‌توان به انسان داد، دربردارد.[19] شايد اختصاص نام انجيل بر اين 4 كتاب به سبب آن است كه آنها بيش از بخشهاى ديگر عهد جديد، به زندگى، سخنان و رفتارهاى عيسى(عليه السلام)پرداخته است، با اين حال بخشهاى ديگر را هم كه حاوى آموزه‌هايى از مسيح است مى‌توان انجيل ناميد، چنان‌كه پولس بارها مطالب خود را انجيل مى‌خواند و گاه به مجموعه عهد جديد هم انجيل گفته مى‌شود.[20] انتشار مجموعه ياد شده به زبانهاى گوناگون و با عنوان انجيل،[21] مؤيد اين معناست، بنابراين، انجيل به معناى پيامى است كه كم و بيش در همه اين نوشته‌ها جارى است و نبايد بين معناى اصطلاحى آن و اين متون نوشتارى خلط صورت گيرد. شايان توجه است كه در خود اناجيل و ديگر كتابهاى عهد جديد نيز بارها، از انجيل آن هم فقط به لفظ مفرد سخن رفته است، بدون آنكه از آن، اناجيل چهارگانه يا همانند آنها قصد شده باشد[22]، افزون بر آن، كليساى قديم نيز بر واحد بودن انجيل تصريح مى‌كرد.[23]
نكته شايان توجه ديگر اينكه مسيحيان، نويسندگانِ اناجيل ياد شده و ديگر كتب عهد جديد را پيامبر نمى‌دانند؛ امّا بر اين باورند كه همه آنان با الهام و ارشاد الهى دست به نگارش متون ياد شده زده‌اند[24] و اين چيزى است كه خود نويسندگان عهد جديد نيز به آن تصريح كرده‌اند[25]؛ اما اينكه چرا از ميان انبوه اناجيل، نامه‌ها، مكاشفات و كتب مربوط به اعمال حواريان، فقط 27 رساله موجود در عهد جديد با الهام الهى بوده است، دليل قانع كننده‌اى ارائه نمى‌دهند. برخى، گزينش ياد شده را با راهنمايى روح القدس پنداشته‌اند.[26]
براساس مفهوم مسيحى انجيل، مسيحيان آگاه از ديدگاه قرآن درباره عيسى(عليه السلام) و انجيل، معرفى انجيل به عنوان كتاب آسمانى نازل شده بر عيسى(عليه السلام) و ابلاغ آموزه‌هاى آن به وسيله وى به مردمان عصر خويش را برنمى‌تابند و در صورتى كه مراد قرآن همان انجيلهاى چهارگانه باشد، عدم كاربرد لفظ جمع اناجيل را بر آن خرده مى‌گيرند. آنان گزارشات قرآن درباره مسيحيت و انجيل را سطحى و احتمالاً برگرفته از مسيحيان مدينه مى‌پندارند كه فقط با برخى از منابع غير رسمى مسيحيت آشنا بوده‌اند، بر اين اساس، معتقدند كه گزارشهايى از قبيل آمدن معجزه آساى «رطب تازه» براى مريم پس از تولد عيسى(عليه السلام)(مريم/19، 24 ـ 26)، سخن گفتن مسيح در گهواره (مريم/19، 28 ـ 29) و زنده شدن پرندگان گلين به دست وى و با قدرت خداوند، (آل‌عمران/3، 49؛ مائده/5 ،110) در كتب معتبر و رسمى دينى مسيحيت وجود ندارد و گاه در اناجيل غير معتبر يافت مى‌شود.[27] اين چالش با توجه به وحيانى بودن قرآن از يك سو، و نگارش اناجيل به دست بشر و ترديدهاى موجود در تاريخ و محتواى آنها از سوى ديگر، قابل پاسخ است.

تاريخ انجيل:

دو سه دهه نخست تاريخ مسيحيت و بودن كتابى به نام انجيل و منسوب به مسيح(عليه السلام) از نظر منابع تاريخى مستقل از متون مسيحى و اسلامى در هاله‌اى از ابهام قرار دارد، به‌گونه‌اى كه برخى حتى در وجود خود عيسى(عليه السلام)نيز ترديد كرده‌اند[28]، در حالى‌كه فقدان گزارشهاى تاريخى نمى‌تواند دليلى بر فقدان وجود خارجى و تاريخى انجيل باشد و چه بسا جزئيات مربوط به ظهور عيسى(عليه السلام) و وحى نازل شده بر وى به علل نامعلومى در تاريخ ثبت نشده يا از بين رفته باشد. البته در برخى اناجيل چهارگانه، از انجيل مسيح سخن به ميان آمده است.[29]
در 30 تا 40 سال نخست ميلادى، تعليم مسيحيت، تقريباً فقط به صورت شفاهى و گاه با نامه‌نگارى انجام مى‌گرفت. حواريان، آموزه‌هاى مسيح(عليه السلام) را ضمن مواعظ خويش بيان و با حوادثى از زندگى آن حضرت، مصوّر مى‌ساختند؛ اما كاستيها و كافى نبودن تعاليم رساله‌ها و روايتهاى شفاهى، زمينه انجيل‌نگارى را فراهم ساخت[30]، بنابراين، تاريخ نگارش عهد جديد و آنچه امروزه به نام كتاب مقدس مسيحيان خوانده مى‌شود، اغلب به پس از نيمه نخست قرن اول ميلادى و در حدود 20 تا 30 سال پس از صعود مسيح(عليه السلام)بازمى‌گردد[31] كه به وسيله رسولان وى و شاگردان آنها صورت پذيرفت. اين نوشته‌ها در 4 دسته نامه‌هاى رسولان، اعمال رسولان، اناجيل چهارگانه و مكاشفات طبقه‌بندى شده است. «نامه‌هاى رسولان»، مطالب و آموزه‌هاى رسولانى چون پولُس، يوحنّا، يعقوب، بَرنابا، يهودا و پطرس است كه براى ابلاغ و ترويج پيام مسيح(عليه السلام) به افراد، گروهها و مناطق گوناگون نگاشته‌اند. برخى از آنها در مجموعه عهد جديد پذيرفته و برخى ديگر از طرف كليسا در قرون اوليه تاريخ مسيحيت* رد شده است؛ تاريخ نگارش نامه‌هاى پولس از همه بخشهاى عهد جديد قديمى‌تر است.[32] «اعمال رسولان»، گزارش فعاليتهاى تبشيرى حواريان و رسولان است كه به وسيله افرادى چون «لُوقا» ثبت شده است. تاريخ زندگى، معجزات، آموزه‌ها، سيره و سخنان مسيح(عليه السلام)، بخش ديگر عهد جديد است كه از سوى شمارى از رسولان و شاگردان آنها، نگارش يافته و بر مشاهدات عينى يا شنيده‌هاى مؤلفان از شاهدان عينى استوار است. اين نوشته‌ها تا نيمه نخست قرن دوم با عنوان «خاطرات رسولان» و از اواخر قرن دوم به نام «اناجيل» شهرت يافت.[33] مسيحيان با اذعان به دريافت نام حدود 50 انجيل از نوع ياد شده، فقط اطلاعات مربوط به 20 مورد از آنها را در دسترس مى‌دانند كه انجيلهاى عبرانيان، پطرس، مصريان، فيليپ، توما، يعقوب، نيكوداموس، 12 حوارى، يهودا و انجيل ماركيون از جمله آنهاست.[34] اناجيل ديگرى چون «انجيل كودكى به زبان عربى» هم وجود دارد كه معجزات حضرت عيسى در دوران طفوليت را گزارش كرده است.[35]
سران كليسا در اواخر قرن دوم ميلادى از ميان نوشته‌هاى متنوع و انبوهى كه در 4 دسته ياد شده قرار مى‌گرفت شمارى را به سبب سازگارى با تعاليم كليسا و به عنوان كتابهاى قانونى و معتبر "Canon" گزينش كرده و با نام «عهد جديد»، در كنار «عهد قديم» و به عنوان دومين بخش كتاب مقدس مسيحيان قرار دادند.[36] در سال 382 ميلادى انجمنى از اسقفان، ليست نهايى حاوى 27 كتاب و نامه را نهايى كردند كه مجدداً توسط مجمع ترنت (Trent)در فاصله سالهاى 7 ـ 1545 مورد تأييد قرار گرفت.[37] مجموعه عهد جديد با 4 انجيل منسوب به متّا، مَرْقُس، لوقا و يوحنّا آغاز مى‌شود. كتاب اعمال رسولان و پس از آن 13 يا 14 نامه منسوب به پولس، يك نامه منسوب به يعقوب؛ دو رساله منسوب به پطرس، سه رساله منسوب به يوحنّا و يك نامه منسوب به يهودا قرار دارد. كتاب مكاشفه يوحنّا بخش پايانى اين مجموعه است. عهد جديد را از لحاظ محتوا مى‌توان به سه بخش كلى تاريخى، عقيدتى و پيشگويى تقسيم كرد.
اناجيل چهارگانه در كنار «اعمال رسولان» بخش تاريخى عهد جديد را تشكيل داده و عمدتاً تاريخ زندگى و فعاليتهاى حضرت مسيح(عليه السلام)و حواريان را اندكى تا حدود سال 63 ميلادى گزارش مى‌كند.
[38]
بخش عقيدتى عهد جديد را 21 نامه موجود در آن تشكيل مى‌دهد كه اغلب به تبيين عقايد، دفاع از آن و ردّ عقايد ديگر مى‌پردازد. بخش پيشگويى درباره حوادث آخرالزمان و آمدن دوباره حضرت مسيح(عليه السلام) كه در قالب رؤيا و مكاشفه بيان شده است در كتاب مكاشفه يوحنّا قرار دارد. مجموعه عهد جديد از نظر آموزه‌هاى اعتقادى و عملى، دوگانه و ناهمگون است؛ بخشى از آن دنباله عهد قديم بوده و بر انسان و فرستاده خدا بودن مسيح(عليه السلام) و لزوم پايبندى به شريعت موسى(عليه السلام)تأكيد مى‌كند و بخشى ديگر بر جنبه الوهى آن حضرت و نفى شريعت موسوى تأكيد دارد. اين دو روايت ناهمگون بازتابى از نزاع فكرى و عقيدتى پطرس و پولس است.[39]
نوشته‌هاى ديگر كه مورد تأييد كليسا قرار نگرفت به عنوان «اپوكريفا» يعنى نوشته‌هاى مشكوك و غير معتبر شناخته مى‌شود كه تعداد بسيارى از آنها از بين رفته و شمارى نيز هنوز باقى است.[40] انجيل برنابا، منسوب به قرين يوسف برنابا، دوست پولس و مَرْقُس، از اين قبيل است كه از قرن چهارم ميلادى به بعد، خواندن آن از سوى كليسا تحريم شد. برخى، آن را حلقه گمشده بين اسلام و مسيحيت خوانده‌اند. انجيل برنابا به‌رغم ناسازگارى برخى آموزه‌هاى آن با تعاليمى از اسلام و نيز مسيحيت رسمى، داراى اصول اساسى درستى است و در موارد مهم و قابل توجهى با قرآن سازگارى دارد. ياد كرد صريح نام، ويژگيها و بشارت بعثت پيامبر اسلام، نفى الوهيت و نبوت مسيح(عليه السلام)تصريح بر ذبيح بودن اسماعيل ـ نه اسحاق ـ نفى مصلوب شدن حضرت عيسى(عليه السلام)و كشته شدن يهوداى اسخريوطى به جاى وى از اين قبيل است.[41]

انجيلهاى چهارگانه:

اناجيل چهارگانه به عنوان معروف‌ترين بخش عهد جديد، در آغاز آن جاى گرفته است. در الهيات مسيحى، بدون اعتقاد به نزول وحيانى انجيلهاى ياد شده و ديگر بخشهاى عهد جديد بر عيسى(عليه السلام)، نگارش مجموعه مذكور به دست انسانهاى عادى و پس از صعود مسيح(عليه السلام)پذيرفته شده است.[42] اناجيل چهارگانه با توجه به نام مؤلفان آنها، به انجيل مَتّا، انجيل مَرقُس، انجيل لُوقا و انجيل يوحنّا شهرت يافته است. به‌رغم پژوهشهاى وسيع انجام گرفته درباره تاريخ نگارش، هويت نويسندگان و درستى و پيوستگى سند آنها، وحدت نظر قاطعى در اين باره پيدا نيست. البته در كنار چالشها و ترديدهاى جدى و براساس پاره‌اى از قراين و شواهد، حدس و گمانهاى نيرومندى نيز مطرح است.[43]

1. انجيل مَرقُس:

مرقس را نه از مصاحبان عيسى(عليه السلام) بلكه دوست، همدم و شاگرد پطرس حوارى گفته‌اند كه گاه با پولس نيز همسفر مى‌شده و روايتهاى خود را از پطرس گرفته است.[44] انجيل او را مختصرترين، نگارش آن را به زبان رومى[45] و بنابر نظر بيشتر محققان در بين سالهاى 65 ـ 70 ميلادى و در شهر رم دانسته‌اند.[46]

2. انجيل مَتّا:

مفصل‌ترين انجيل و منسوب به متّاى حوارى است. پيش از آغاز نقاديها در عصر جديد، قديمى‌ترين انجيل و تاريخ نگارش آن بين سالهاى 50 ـ 60 و گاه 38 ميلادى تصور مى‌شد[47]؛ اما محققان با استناد به برخى گزارشهاى خود آن و نيز تكرار همه مطالب انجيل مرقس در آن، تاريخ تأليف آن را نيز بين سالهاى 65 تا 70 ميلادى و پس از انجيل مرقس دانسته‌اند.[48] نسخه اصلى آن به زبان عبرى بوده و در دست نيست. بعدها به زبانهاى ديگر از جمله يونانى ترجمه شد.[49] پژوهشگران ضمن به چالش و ترديد كشاندن انتساب آن به متّاى حوارى،[50] از احتمال نگارش آن به دست فردى ديگر و همنام با وى سخن رانده[51] و اغلب، مكان مكتوب شدن آن را انطاكيه گفته‌اند.[52]

3. انجيل لوقا:

لوقا، حوارى نبود، مسيح(عليه السلام)را نديد و نصرانيت را از پولس فرا گرفت. بيشتر مطالب انجيل او را برگرفته از انجيل مرقس و متّا مى‌دانند.[53] سه انجيل ياد شده به سبب اشتراكات فراوان، به اناجيل همنوا معروف است.[54] براساس ديدگاه سنتى، انجيل مذكور، به لوقا، يار و همراه پولس منسوب است و اينكه روايت آن به نقل از اوست. نگارش آن را بين سالهاى 70 ـ 90 و به احتمال بيشتر 80 ـ 85 ميلادى مى‌دانند.[55] برخى از حكايات آن از قبيل حوادث دوران كودكى عيسى(عليه السلام) در اناجيل ديگر نيامده است.[56]

4. انجيل يوحَنّا:

اين، آخرين انجيل بوده[57] و اختلاف در تاريخ نگارش آن بيش از سه انجيل ديگر است. گاه تاريخ تأليف آن را سال 65 ميلادى مى‌دانند؛ ولى بنابر قوى‌ترين نظر كه سنت مسيحى نيز تمايل به پذيرش آن دارد، بين سالهاى 90 ـ 115 ميلادى نگارش يافته است.[58] يوحنّا را حوارى مورد علاقه شديد مسيح(عليه السلام)خوانده‌اند. در صحت انتساب انجيل ياد شده به وى از جمله به سبب فاصله زياد زمانى ترديدهايى وجود دارد. انجيل يوحنا كاملا متفاوت با سه انجيل ديگر و آميزه‌اى از زندگى مسيح(عليه السلام) و مفاهيم فلسفى يونان است.[59]

انجيل درشبه‌جزيره عربستان:

گفته مى‌شود كه تا سال 400 ميلادى انجيل رسمى مناطق خاورميانه، به ويژه سوريه، انجيل واحدى بوده كه از ادغام 4 انجيل به وجود آمده بود.[60] اين انجيل «دياتسرون»  (Diatessaron)نام داشت، ازاين‌رو ممكن است اين انجيل در زمان نزول قرآن نيز كم و بيش در ميان نصاراى شبه جزيره عرب مرسوم بوده باشد.[61] هم‌اكنون اصل كامل اين انجيل كه به زبان سُريانى بوده ناياب و فقط ترجمه بخشهايى از آن به زبانهاى مختلف در دست است[62]؛ انجيل ديگرى كه احتمالاً در آن زمان رواج داشته است انجيل كودكى به زبان عربى  (Arabic Infaney Gospel)است كه داستانهاى زندگى عيسى در دوران كودكى را شبيه داستانهاى قرآن كريم در اين باره نقل مى‌كند.

انجيل در قرآن:

واژه انجيل، 12 بار در 12 آيه از 6 سوره قرآن و همه جا شكل مفرد آن به صراحت ياد شده است. (آل‌عمران/3، 3، 48، 65 ؛ مائده/5 ، 46 ـ 47، 66 ، 68 ، 110؛ اعراف/7، 157؛ توبه/9،111؛ فتح/48، 29؛ حديد/57 ،7) موارد متعددى نيز با تعابيرى چون «ما بَينَ يَدَيه» (آل‌عمران/3،3؛ فاطر/35، 31؛ احقاف/46،30) و «الَّذى بَينَ يَدَيه» (انعام/6 ،92؛ يونس/10،37؛ يوسف/12،111؛ سبأ/34،31)، به عنوان يكى از كتابهاى آسمانى پيش از قرآن بدان اشاره شده است. افزون بر آنچه گفته شد، گاهى انجيل، از مصاديق حتمى و مورد اشاره «الكِتاب» در تركيباتى چون «اَهل الكِتاب» (آل‌عمران/3،64 ـ 65 ؛ نساء/4،171) و «الَّذينَ اُوتوا الكِتـب» (بقره/2،146؛ نساء/4،47، 131؛ مائده/5 ،5) نيز هست.
قرآن به مناسبتهاى گوناگونى از انجيل ياد مى‌كند. تصريح بر وحيانى بودن آن و به عنوان كتابِ نازل شده بر عيسى(عليه السلام) (آل‌عمران/3، 3؛ مائده/5 ،46، 110؛ حديد/57 ، 27)، گواهى آن بر حقانيت تورات (مائده/5 ،46)، تصديق آن از سوى قرآن (مائده/5 ، 48؛ يونس/10،37)، بشارت انجيل درباره بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و فراگير شدن دعوت او (اعراف/7،157؛ فتح/48،29) و تحريف، كتمان و حذف بخشى از آموزه‌هاى آن (مائده/5 ، 14 ـ 15) از اين قبيل است.

1. انجيل، كتاب آسمانى مسيح(عليه السلام):

قرآن بعثت عيسى مسيح(عليه السلام) را دنباله «ارسال رسل و انزال كتب» مى‌داند و نام كتاب آسمانى او را به صراحت، انجيل خوانده و بر وحيانى بودن آن تأكيد مىورزد[63]: «لَقَد اَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّنـتِ واَنزَلنا مَعَهُمُ الكِتـبَ والميزان * ... ثُمَّ قَفَّينا عَلى ءاثـرِهِم بِرُسُلِنا و قَفَّينا بِعيسَى ابنِ مَريَمَ وءاتَينـهُ الاِنجيل ...» (حديد/57 ، 25، 27 و نيز مائده/5 ،46، 110) واژه «كتاب» در آيه 30 مريم/19 نيز به انجيل اشاره دارد. از سوى ديگر و به‌رغم وجود انجيلهاى فراوان، از جمله اناجيل چهارگانه رسمى در عصر نزول و پيش از آن، قرآن با كاربرد صيغه مفرد در همه آيات مربوط، بر يكى بودن انجيل نازل شده بر مسيح(عليه السلام)اصرار دارد، بنابراين مى‌توان گفت كه قرآن با تصريح بر منشأ وحيانى و يكى بودن انجيل عيسى(عليه السلام)، بشرى بودن[64] و تعدد آن[65] را نفى مى‌كند، در نتيجه اناجيل موجود و ديگر بخشهاى عهد جديد كه به دست افراد بشر، نگارش يافته، نمى‌تواند، عيناً همان انجيل نازل شده بر مسيح(عليه السلام)باشد[66]، بلكه روايتهاى مختلفى از آن را دربردارند و به احتمال زياد، نسخه احتمالى انجيل ياد شده به عللى از بين رفته است.[67] شرايط بسيار دشوار حاكم بر جامعه مسيحيان نوايمان و برخوردهاى خشن و سركوبگرانه با آنان از سوى يهود و روميان، مى‌تواند از آن جمله باشد[68]؛ همچنين يادكرد انجيل در كنار تورات و قرآن و به عنوان «كتاب»، موجوديت و واقعيت خارجى آن را به عنوان مجموعه‌اى از تعاليم آسمانى ثابت مى‌كند: 8 بار به عنوان زوج تورات (آل‌عمران/3،48؛ مائده/5 ،66 ، 68 ؛ 110؛ توبه/9،111) و دوبار در كنار تورات و قرآن از آن ياد شده است: «نَزَّلَ عَلَيكَ الكِتـبَ بِالحَقِّ ... و اَنزَلَ التَّورةَ والاِنجيل * مِن قَبلُ هُدىً لِلنّاسِ و اَنزَلَ الفُرقانَ ...» (آل‌عمران/3، 3 ـ 4 و نيز مائده/5 ، 44 ـ 48) البته، قرآن فقط نزول مجموعه‌اى از آيات وحيانى به نام انجيل و نه كتاب به معناى شناخته شده آن را تأييد مى‌كند و درباره نگارش يافتن آن در زمان حيات مسيح(عليه السلام) به دست يا املاى وى، نفياً و اثباتاً، گزارشى ندارد، بنابراين و براى ارائه حوزه‌اى مشترك از دو مفهوم مسيحى و اسلامى انجيل مى‌توان انجيل ياد شده در قرآن را اشاره به آيات نازل شده بر عيسى(عليه السلام) دانست كه اناجيل اربعه نيز فارغ از صحت و سقم روايت، بخشهايى از آن را گزارش كرده است. البته با اين توضيح كه براساس ديدگاه متفاوت مسيحيت درباره حضرت عيسى(عليه السلام)همه سخنان، رفتارها، و حوادث زندگى آن حضرت نيز در گستره مفهوم مسيحى انجيل جاى مى‌گيرد. شمارى از مفسران شيعه[69] و سنى[70] كاربرد واژه «انزال» به‌جاى «تنزيل» درباره تورات و انجيل را دليل دفعى بودن نزول آن دو مى‌دانند. البته برخى از صاحب‌نظران معاصر اين ديدگاه را برنمى‌تابند.[71] برخى ديگر با استناد به آيات 45 و 48 آل‌عمران/3، بر اين باورند كه نام انجيل همانند وعده بعثت مسيح(عليه السلام) در سخنان انبيا و كتابهاى آسمانى پيشين آمده بود: «اِذ قالَتِ المَلـئِكَةُ يـمَريَمُ اِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَة مِنهُ اسمُهُ المَسيحُ عيسَى ابنُ‌مَريَمَ ... و يُعَلِّمُهُ الكِتـبَ والحِكمَةَ والتَّورةَ والاِنجيل» اين آيه نشان مى‌دهد كه حضرت مريم(عليها السلام) با نام انجيل آشنا بوده است، در غير اين صورت، خبر از تعليم الهى آن به عيسى(عليه السلام)پيش از تولد او و نزول انجيل، معقول نبود.[72]

2. گواهى انجيل بر حقانيت تورات:

قرآن كريم، عيسى(عليه السلام)و انجيل را تصديق كننده تورات* مى‌خواند: «و قَفَّينا عَلى ءاثـرِهِم بِعيسَى‌ابنِ‌مَريَمَ مُصَدِّقـًا لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ التَّورةِ وءاتَينـهُ الاِنجيلَ فيهِ هُدىً ونورٌ ومُصَدِّقـًا لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ التَّورةِ ...» (مائده/5 ،46) تكرار تصديق و نسبت جداگانه آن به عيسى(عليه السلام) و انجيل، نشان مى‌دهد كه گواهى بر حقانيت تورات، و نزول الهى آن افزون بر سخنان حضرت مسيح(عليه السلام)، در آيات انجيل نيز آمده است. البته روشن است كه مراد، تورات اصلى و نازل شده بر موسى(عليه السلام) است كه خداوند، آن را عارى از تحريفات پديد آمده، به عيسى(عليه السلام)تعليم داد (آل‌عمران/3،48؛ مائده/5،110)، بنابراين تصديق ياد شده، هرگز به معناى تأييد كامل تورات موجود در عصر عيسى(عليه السلام)و عارى بودن آن از تحريف نيست.[73] شمارى از مفسران[74] با استناد به آيه ياد شده و همانند آن بر اين باورند كه انجيل نازل شده بر مسيح(عليه السلام)به امضا و تكميل احكام تورات پرداخته و آيين عيسى(عليه السلام)جز در پاره‌اى احكام، ناسخ شريعت موسى(عليه السلام)نبوده است. در انجيل متّا و از زبان عيسى(عليه السلام) نيز به اين مطلب تصريح شده است.[75] تصريح قرآن بر تعليم تورات به عيسى(عليه السلام)از سوى خدا و تأكيد بر آن به عنوان نعمتى بر وى (آل‌عمران/3،48؛ مائده/5 ،110) مى‌تواند مؤيّد اين ديدگاه باشد. توضيح بيشتر اينكه برخى آيات نشان مى‌دهد حكم گوشت و برخى ديگر از اجزاى شمارى از حيوانات كه براساس تورات بر قوم يهود حرام شده بود، به وسيله انجيل، نسخ شده است: «و مُصَدِّقـًا لِما بَينَ يَدَىَّ مِنَ التَّورةِ ولاُِحِلَّ لَكُم بَعضَ الَّذى حُرِّمَ عَلَيكُم.» (آل‌عمران/3،50 قس: انعام/6 ،146) قرآن سبب تحريمهاى ياد شده به‌رغم حلال بودن آنها را، ستمگرى، حق ستيزى و تمرد قوم يهود و به عنوان مجازات آنان معرفى مى‌كند. (نساء/4، 160؛ انعام/6 ،146)

3. تصديق انجيل ازسوى قرآن:

خداوند در آيات متعددى از قرآن كريم، آن را تصديق كننده كتابهاى آسمانى پيشين از جمله انجيل مى‌داند:«و اَنزَلنا اِلَيكَ الكِتـبَ بِالحَقِّ مُصَدِّقـًا لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ الكِتـبِ و مُهَيمِنـًا عَلَيهِ ...» (مائده/5 ، 48)؛ اما در اينكه تصديق و تأييد ياد شده به چه معناست، مفسران به اختلاف گراييده‌اند[76]؛ ديدگاه نخست، آن را به معناى گواهى دادن قرآن بر نزول آنها از سوى خداوند مى‌داند؛ با اين توضيح كه لازمه آن، تصديق همه محتويات كتابهايى كه امروزه به نام تورات و انجيل ناميده مى‌شود، نيست. ديدگاه دوم تصديق ياد شده را به معناى تأييد همه يا بخشى از محتواى كتب آسمانى گذشته مى‌داند و ديدگاه سومى هم بر آن است كه كتابهاى آسمانى پيشين درباره نزول قرآن از سوى خداوند خبر داده است و نزول قرآن ـ نه شهادت گفتارى آن ـ دليل درستى آن خبر غيبى و مطابق با واقع بودن و از سوى خدا بودن كتب آسمانى گذشته است.[77] به نظر مى‌رسد، دقت در آيات مربوط و تفاوت تعابير مى‌تواند چالش ياد شده را برچيده و زمينه وحدت نظر را فراهم آورد؛ با اين توضيح كه آيات تصديق كننده را مى‌توان از يك جهت به دو دسته تقسيم كرد: دسته نخست آياتى كه در آنها تعابيرى چون «الَّذى بَينَ يَدَيه» و «ما بَينَ يَدَيه» آمده است، صريحاً به تصديق كتابهاى پيش از قرآن اشاره دارد و نمى‌تواند جز به معناى تأييد كتبى چون تورات و انجيل نازل شده باشد: «و ما كانَ هـذا القُرءانُ اَن يُفتَرى مِن دونِ اللّهِ ولـكِن تَصديقَ الَّذى بَينَ يَدَيهِ و تَفصيلَ الكِتـبِ ...» (يونس/10،37 و نيز يوسف/12،111؛ بقره/2،97؛ آل‌عمران/3،3؛ مائده/5،48؛ فاطر/35،31؛ احقاف/46،30) تصديق در اين آيات يقيناً مى‌تواند به معناى گواهى دادن قرآن بر نزول الهى تورات و انجيل واقعى و تأييد همه آموزه‌هاى آن دو باشد.[78] پر واضح است كه تصديق به اين معنا، بشارتهاى تورات و انجيل درباره بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)و نزول قرآن را نيز دربرمى‌گيرد. نكته شايان توجه آنكه، قرآن به عنوان يك توضيح تكميلى درباره تصديق كتابهاى آسمانى گذشته، بر «مُهَيْمِن» بودن خود نسبت به آنها تصريح مى‌كند تا از پيدايش توهم تصديق، بى‌هيچ دخل و تصرفى، پيشگيرى كند. مهيمن بودن قرآن را هرچند متفاوت ولى نزديك به هم معنا كرده‌اند.[79] برآيند اين معانى، آن است كه قرآن نسبت به كتب گذشته مسلط، فرادست و فراگير است و براساس آن مى‌تواند انواع دخل و تصرفها را در آنها انجام دهد، بر همين اساس آموزه‌هاى اصلى آنها را حفظ و امضا، موارد حذف و تحريف شده را يادآورى و اصلاح و تعاليم تابع شرايط خاص زمان، مكان و مخاطبان را نسخ كرده است.[80] در دسته دوم آيات، تعابيرى چون «لِما مَعَكُم» و«لِما مَعَهُم» به‌كار رفته و اشاره به اهل كتاب (يهود و نصارا) است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ ءامِنوا بِما نَزَّلنا مُصَدِّقـًا لِما مَعَكُم مِن قَبلِ اَن نَطمِسَ وُجوهـًا ...» (نساء/4،47 و نيز بقره/2، 41، 91) هرچند مى‌توان ظاهر اين تعابير را اشاره به تورات و اناجيل موجود در عصر نزول دانست كه در دست اهل كتاب بود؛ اما قطعاً نه به معناى تصديق همه محتوا، بلكه چنان‌كه برخى از آيات نيز اشعار دارد (مائده/5 ،14)، تأييد بخشى از آموزه‌هاى تحريف ناشده آنهاست و اين بدان سبب است كه از جمله اناجيل ياد شده داراى آموزه‌هاى ضد و نقيض و شرك‌آميز است و سخنان، رفتارها و حوادثى را به عيسى(عليه السلام)نسبت مى‌دهد كه با عقل، و تعاليم توحيدى سازگار نيست. مواردى از اين گزارشها و عقايد و احكام نادرست، شرك‌آلود و تحريف* شده، در آيات قرآن مورد اشاره قرار گرفته است. (نساء/4،157، 171؛ مائده/5 ، 17، 72 ـ 73، 116 ـ 117؛ توبه/9،30)
تأييد ضمنى و به اجمال اناجيل عصر نزول از برخى آيات ديگر نيز برمى‌آيد؛ آيه 66 مائده/5 از اين قبيل است كه در ترغيب اهل كتاب براى عمل به آموزه‌هاى تورات و انجيل، برخوردار شدن از بركات آسمان و زمين را پيامد آن مى‌خواند: «ولَو اَنَّهُم اَقاموا التَّورةَ والاِنجيلَ وما اُنزِلَ اِلَيهِم مِن رَبِّهِم لاََكَلوا مِن فَوقِهِم ومِن تَحتِ اَرجُلِهِم ...» مفسران، مراد از اقامه تورات و انجيل را اعتقاد و عمل به تعاليم آن دو درباره مبدأ، معاد،
[81] احكام و حدود الهى[82] و نيز اعتراف به وجود بشارت مربوط به پيامبر اسلام،[83] بدون هرگونه تحريف و كتمان،[84] دانسته‌اند، بنابراين، دست‌كم اناجيل موجود در عصر نزول، آموزه‌هايى از انجيل نازل شده را دربرداشته است، در غير اين صورت و با توجه به فقدان انجيل واقعى، دعوت به اقامه آن، توجيه خردمندانه‌اى نخواهد داشت. تأييد ضمنى و اجمالى ياد شده را از آيه 68 مائده/5 نيز مى‌توان برداشت كرد: «قُل يـاَهلَ الكِتـبِ لَستُم عَلى شَىء حَتّى تُقيموا التَّورةَ والاِنجيلَ وما اُنزِلَ اِلَيكُم مِن رَبِّكُم ...»  در شأن نزول آيه گفته‌اند كه گروهى از يهوديان، پس از پاسخ پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) به پرسش آنان درباره تصديق تورات از سوى او، گفتند: ما نيز تورات را قبول داريم؛ ولى به غير آن ايمان نمى‌آوريم و خداوند براساس اين آيه، دين و آيين آنان را بدون اعتقاد و عمل به تورات و انجيل فاقد ارزش و پايه و اساس مى‌خواند. اعتقاد و عمل به آن نيز ايمان به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)و قرآن را مى‌طلبد. قرآن كريم در جاى ديگر، پيروان انجيل را به داورى و حكم كردن براساس «ما اَنزَلَ الله» در آن فرا مى‌خواند: «وليَحكُم اَهلُ الاِنجيلِ بِما اَنزَلَ اللّهُ فيهِ ...» اين آيه نيز تأييد ضمنى و اجمالى اناجيل عصر نزول را مى‌رساند.

4. آموزه‌هاى انجيل:

قرآن كريم، گاه با برخى اوصاف كلى و گاه با يادكرد پاره‌اى از احكام و آموزه‌هاى مشخص، تصويرى به نسبت كامل، از محتواى انجيل به دست مى‌دهد. موارد ياد شده از اين قبيل است:

1. هدايت، نور و موعظه:

«... و ءاتَينـهُ الاِنجيلَ فيهِ هُدىً ونورٌ ومُصَدِّقـًا لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ التَّورةِ و هُدىً و مَوعِظَةً لِلمُتَّقين.» (مائده/5 ،46 و نيز آل‌عمران/3،3 ـ 4) مفسران در معناى هدايت*، آن را به وجود آموزه‌هاى مربوط به توحيد خداوند و تنزيه وى از داشتن همسر، فرزند، شريك و انباز،[85] معارف مربوط به معاد،[86] تصديق و تنزيه انبيا، بشارت بعثت پيامبر اسلام[87]، احكام الهى و دلايل آن[88] تفسير كرده‌اند. توجه به وصف قرآن به مايه هدايت بودن، (بقره/2،2) مى‌تواند در اين زمينه بسيار كارگشا باشد، چنان‌كه در تفسير اشتمال انجيل بر نور، آن را اشاره به بيان احكام شرعى،[89] دلايل، مثلها، فضايل و ارزشهاى رهنمون ساز به سوى حق[90] و روشن ساختن تاريكيهاى جهل و نادانى[91] از سوى انجيل معنا كرده اند و مراد از وجود موعظه در آن را، فرمانهاى الهى مبنى بر پرهيز از گناه و انجام عبادات و پند و اندرزهاى شيوا و رسا گفته‌اند.[92]

2. بشارت بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله):

بنابر نص صريح برخى آيات قرآن و نيز ظاهر برخى ديگر، خبر بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)، نام و ويژگيهاى او در تورات و انجيل نازل شده از سوى خدا، آمده است. اين موضوع در ميان آموزه‌هاى ياد شده تورات و انجيل در قرآن برجستگى ويژه‌اى دارد: «اَلَّذينَ يَتَّبِعونَ الرَّسولَ النَّبِىَّ الاُمِّىَّ الَّذى يَجِدونَهُ مَكتوبـًا عِندَهُم فِى‌التَّورةِ والاِنجيلِ ...» (اعراف/7،157) از ظاهر آيه برمى‌آيد كه اوصاف سه گانه «رسول»، «نبىّ» و «اُمّى» (درس ناخوانده و خط نانوشته بودن) همه در تورات و انجيل براى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)ياد شده است[93] و اگر آيه درصدد چنين بيانى نبود، ياد كرد هر سه وصف در كنار هم كه منحصر به همين آيه است، به ويژه آوردن ويژگى سوم، نكته پيدايى نداشت.[94] در آيه‌اى ديگر و از زبان مسيح(عليه السلام)، به نام پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)كه پس از وى خواهد آمد، تصريح شده است: «و اِذ قالَ عيسَى ابنُ مَريَمَ ... و مُبَشِّرًا بِرَسول يَأتى مِن بَعدِى اسمُهُ اَحمَدُ ...» (صفّ/61 ،6) اين آيه هرچند بر بشارت بعثت پيامبر اسلام و نام وى از زبان مسيح(عليه السلام) و نه آمدن آن در انجيل دلالت دارد[95]؛ اما چون آن حضرت در اين زمينه جز آيات انجيل و وحى الهى را بر زبان نمى‌راند، مى‌تواند برگرفته از انجيل باشد. اين آيه توجه شمارى از مفسران[96] و پژوهشگران[97] مسلمان را كه در پى يافتن نام احمد در اناجيل فعلى برآمده‌اند، به واژه فارقليط  (Paraclete)يا «باركليت» معطوف ساخته است. واژه ياد شده يونانى و به معناى تسلى و آرامش دهنده است و مسيحيان مصداق آن را روح القدس خوانده‌اند.
اما مفسران و پژوهشگران ياد شده بر اين باورند كه اين واژه در اصل اسم خاص، به صورت «پريكليتوس» و به معناى «احمد» و «ستوده» بوده كه بعدها دچار تغيير شده است. در مقابل، برخى پژوهشگران مسيحيت با نفى دلالت آيه بر يادكرد نام احمد* در انجيل تلاشهاى انجام گرفته براى تطبيق آن بر فارقليط را ناموفق و غير لازم مى‌شمارند. وى در كنار پاره‌اى استدلالهاى دفاع‌پذير مدعى است كه واژه ياد شده قرنها پيش از اسلام نيز به همان صورت و به معناى تسلى دهنده كاربرد داشته است و مصداق آن نيز روح القدس دانسته مى‌شد. وى بخشهاى ديگرى از عهد جديد را مصداق بشارت انجيل در قالب اوصاف كلى و نه به اسم، مبنى بر آمدن پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)مى‌داند.
[98]گزارشهاى تورات و انجيل درباره بعثت، نام و ويژگيهاى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)به‌گونه‌اى دقيق و روشن بوده است كه براى يهود و نصارا يا دست كم براى دانشمندان آنان هيچ شك و ترديدى در شناخت آن حضرت و حقانيت دعوت و رسالت وى باقى نمى‌گذاشت[99]؛ اما گروهى از آنان بر اثر انگيزه‌هاى گوناگون به كتمان آن مى‌پرداختند: «اَلَّذينَ ءاتَينـهُمُ الكِتـبَ يَعرِفونَهُ كَما يَعرِفونَ اَبناءَهُم واِنَّ فَريقـًا مِنهُم لَيَكتُمونَ الحَقَّ وهُم يَعلَمون» (بقره/2،146) از اين آيه و همانند آن برمى‌آيد كه گزارشهاى ياد شده در تورات و انجيلهاى موجود در عصر نزول نيز بوده است. در غير اين صورت، يهود و نصارا* با استناد بر آن به عنوان بهترين دليل، شديداً به تكذيب قرآن، پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) و دعوت او مى‌پرداختند[100]، درحالى‌كه شمارى از آنان به ويژه برخى از دانشمندان يهود* و نصارا براساس بشارتهاى ياد شده و شناخت پيشين از پيامبر اسلام به وى ايمان آوردند[101]: «اَلَّذينَ ءاتَينـهُمُ الكِتـبَ مِن قَبلِهِ هُم بِهِ يُؤمِنون * و اِذا يُتلى عَلَيهِم قالوا ءامَنّا بِهِ اِنَّهُ الحَقُّ مِن رَبِّنا اِنّا كُنّا مِن قَبلِهِ مُسلِمين» (قصص/28،52 ـ 53) بشارت آمدن «فارقليط» پس از عيسى(عليه السلام) كه به نقل از زبان وى در انجيل يوحنا ياد شده[102]، از اين قبيل است كه مورد توجه و استناد شمارى از مفسران شيعه[103] و سنى[104] قرار گرفته است. البته با توجه به غير واقعى بودن بسيارى از گزارشهاى عهد جديد، آنچه قرآن در اين باره آورده است، به طور كامل در آن وجود ندارد و آنچه يافت مى‌شود برخى عبارات كلى است كه قابل انطباق بر پيامبر گرامى اسلام است، در حالى‌كه بيانات قرآن دلالت بر آن دارد كه در تورات و انجيل به روشنى و با صراحت از آمدن پيامبر(صلى الله عليه وآله)خبر داده شده است.[105] در آيه 29 فتح /48 نيز از يادكرد برخى اوصاف پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و پيروان راستين او در تورات و انجيل سخن به ميان آمده است. براساس اين آيه در كتب ياد شده آمده است كه پيامبر اسلام و پيروانش با دشمنان، سرسخت و با يكديگر بسى مهربان‌اند؛ همچنين آنان به زراعتى همانند شده‌اند كه روز به روز رشد، بالندگى و استحكام بيشترى يافته و شگفتى كشاورزان را برمى‌انگيزد؛ به اين معنا كه مسلمانان نيز در آغاز اندك‌اند؛ اما در گذر ايام چنان بر شمار و نيروى آنان افزوده مى‌شود كه كافران را به خشم آورده و هراسان مى‌سازند[106]: «مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ والَّذينَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم تَرهُم رُكَّعـًا سُجَّدًا يَبتَغونَ فَضلاً مِنَ اللّهِ ورِضونـًا سيماهُم فى وُجوهِهِم مِن اَثَرِ السُّجودِ ذلِكَ مَثَلُهُم فِى التَّورةِ ومَثَلُهُم فِى الاِنجيلِ كَزَرع اَخرَجَ شَطـَهُ فَـازَرَهُ فَاستَغلَظَ فَاستَوى عَلى سوقِهِ يُعجِبُ الزُّرّاعَ لِيَغيظَ بِهِمُ الكُفّارَ ...»  (فتح/48،29) اينكه همه اوصاف ياد شده، در هر دو كتاب تورات و انجيل آمده است يا بخشى در تورات و بخشى ديگر در انجيل، مورد اختلاف مفسران است. شمارى از مفسران شيعه[107] و سنى[108] به پيروى از تفسيرگران نخستينى چون قتاده، ضحّاك و ابن جُبير،[109] اوصافى را كه پيش از واژه «ذلِكَ» آمده است، ياد شده در تورات، و تشبيه به زرع و كِشته را آمده در انجيل مى‌دانند. طبرى در اثبات اين ديدگاه مى‌گويد: اگر «كَزَرع» عطف بر اوصاف پيشين و به تورات هم مربوط بود، بايد همراه «واوِ» عطف مى‌آمد.[110] در مقابل، شوكانى، جمله «كَزَرع» را مستأنفه دانسته و به پيروى از مجاهد معتقد است كه همه ويژگيهاى ياد شده از آغاز تا پايان آيه، هم در تورات و هم در انجيل آمده است[111]، چنان‌كه ابوسليمان دمشقى بر اين باور است كه فقط تشبيه به زرع و كِشته در تورات و انجيل ياد شده است.[112]

3. جهاد:

يكى ديگر از آموزه‌هايى كه قرآن از ذكر آن در تورات و انجيل سخن مى‌گويد، جنگ و جهاد در راه خدا و وعده حتمى بهشت از سوى او به مؤمنانى است كه در اين مسير، دشمنان خدا را كشته يا خود كشته مى‌شوند: «اِنَّ اللّهَ اشتَرى مِنَ‌المُؤمِنينَ اَنفُسَهُم واَمولَهُم بِاَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقـتِلونَ فى سَبيلِ اللّهِ فَيَقتُلونَ ويُقتَلونَ وَعدًا عَلَيهِ حَقـًّا فِى التَّورةِ والاِنجيلِ والقُرءانِ ...» (توبه/9،111) اين آيه را در شأن صاحبان بيعت عقبه نازل دانسته‌اند[113] و مفسران بر اين باورند كه وجود حكم جهاد در همه اديان آسمانى را مى‌رساند.[114] افزون بر آموزه‌هاى ياد شده كه قرآن به صراحت از ذكر آنها در انجيل ياد مى‌كند، تعاليم ياد شده مسيح(عليه السلام) به پيروان خويش در قرآن هم مى‌تواند از آموزه‌هاى انجيل نازل شده بر وى باشد. توصيه به تقوا، يكتاپرستى، پيروى از او و نيز تصديق تورات و نفى شرك ازاين قبيل است. (آل‌عمران/3، 50 ـ 51 ؛ مائده/5 ،72؛ توبه/9،31)

منابع

آفاق تفسير (مقالات و مقولاتى در تفسير پژوهى)؛ انجيل شريف يا عهد جديد؛ انجيل عيسى مسيح؛ انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى؛ تاج العروس من جواهر القاموس؛ تاريخ تمدن،ويل دورانت؛ تاريخ قرآن، راميار؛ تاريخ كليساى قديم در امپراطورى روم و ايران؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تحقيقى در دين مسيح؛ تفسير جوامع الجامع؛ تفسير الصافى؛ تفسير عبدالرزاق؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ التفسير الكبير؛ تفسيرالكتاب المقدس؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب؛ تفسير المنار؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ خلاصه اديان؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ زاد المسير فى علم التفسير؛ الصراط المستقيم الى مستحق التقديم؛ فتح القدير؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ فقه القرآن، راوندى؛ قاموس كتاب مقدس؛ قرآن‌شناسى؛ القرآن الكريم و التوراة والانجيل و العلم؛ كتاب مقدس؛ الكتاب المقدس فى الميزان؛ الكشاف؛ كلام مسيحى؛ لسان العرب؛ مجمع البحرين؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ محمد خاتم پيامبران؛ محمد در تورات و انجيل؛ المدخل الى العهد الجديد؛ مسيحيت؛ مسيحيت‌شناسى مقايسه‌اى؛ مسيحيت و بدعتها؛ معانى القرآن، نحاس؛ معرفى عهد جديد؛ المورد قاموس انكليزى ـ عربى؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ النهاية فى غريب الحديث و الاثر؛ واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد؛ هفت آسمان
Encyclopedia Of Islam.
Encyclopedia Of Religion and Ethics.
Encylopedia Of Fundamentalism.
Harper,s Bible Dictionary.
Britanica.
International Standard Bible Encyclopedia.
Jesus in the Quran, The Historical Jesus, Neal Robinson.
The Encyclopedia of Religion.
The New Catholic Encyclopedia.
The New International Dictionary of Bible.
The Oxford Dictionary of The Christian Church,

على اسدى ، محمد كاظم شاكر



[1]. المورد، ص 395.
[2]. Encyclopedia Of Religion and Ethics, Vol.6, P.333.
[3]. Encyclopedia Of Religion and Ethics, Vol.6, P.333.
[4]. مسيحيت‌شناسى مقايسه‌اى، ص 139.
[5]. The Catholic Encyclopedia, Vol. 6 , P. 656.
[6]. Ibid؛ Britanica, Vol. 5 , P. 379.
[7]. Encyclopedia Of Islam, Vol. III, P . 1205.
[8]. واژه‌هاى دخيل، ص 131 ـ 132.
[9]. التبيان، ج3، ص542 ؛ مجمع‌البيان، ج2، ص 694 ؛ تفسير قرطبى، ج 4، ص 6 .
[10]. تاج العروس، ج 8 ، ص 128؛ لسان العرب، ج 14، ص 58 ؛ التحقيق، ج 12، ص 39، «نجل».
[11]. النهايه، ج5 ، ص23؛ مجمع‌البحرين، ج 4، ص 274؛ لسان العرب، ج 14، ص 58 .
[12]. التفسير الكبير، ج 7، ص 171؛ تفسير المنار، ج 3، ص 158؛ روح المعانى، مج 3، ج 3، ص 124.
[13]. الكشاف، ج1، ص 335؛ تفسير بيضاوى، ج 1، ص 237؛ كنزالدقائق، ج 3، ص 27.
[14]. كلام مسيحى، ص 49 ـ 50 ؛ تاريخ كليساى قديم، ص 66 .
[15]. New Catholic Encyclopedia, Second Edition, Vol . 6, P. 366.
[16]. روميان، 1: 1، 9، 16
[17]. Encyclopedia Of Fundamentalism, P. 193.
[18]. New Catholic Encylopedia, Vol. 6, P. 367.
[19]. قاموس كتاب مقدس، ص 111.
[20]. Encyclopedia of Islam, Vol. 4, P. 1205.
[21].ر.ك: انجيل عيسى مسيح؛ انجيل شريف.
[22]. Encyclopedia of Islam, Vol. 4, P. 1205.
[23]. تاريخ كليساى قديم، ص 66 ؛
The New Catholic Encyclopedia, Vol. 6 , P. 367

[24]. كلام مسيحى، ص 50 ـ 51 .
[25]. همان، ص 43، 50 ؛ تاريخ كليساى قديم، ص 70.
[26]. كتاب مقدس، دوم تيموتائوس، 3:16.
[27]. Encyclopedia Of Islam, Vol. 3, P. 1205 - 1206.
[28]. تاريخ تمدن، ج 3، ص 651 ؛ تحقيقى در دين مسيح، ص 170 ـ 174؛ What is the Bible , P. 66..
[29]. كتاب مقدس، متى 26: 13؛ مرقس 14: 9 ـ 10.
[30]. تاريخ كليساى قديم، ص 66 ـ 69 .
[31]. مسيحيت، ص 67 ؛ القرآن و التوراة والانجيل و العلم، ص 107.
[32]. مسيحيت و بدعتها، ص 46 ـ 47؛ كلام مسيحى، ص 54 .
[33]. تحقيقى در دين مسيح، ص 41 ـ 42؛ القرآن و التوراة و الانجيل و العلم، ص 77.
[34].The International Standard Bible Encyclopedia, Vol.2, P. 529 Encylopedia Of Fundamentalism, P.193 New Catholic Encylopedia , Vol, 6, P.367.
[35]. International Standard Bible Encyclopedia, Vol, I, P. 183.
[36]. كلام مسيحى، ص 42.
[37]. What is the Bible , P. 27.
TheInternational Standard Bible Encyclopedia, Vol. 1, P. 601 - 606.

[38]. The Catholic, Vol. 6, P. 656. The New International Dictionary of Bible P. 105.
[39]. هفت آسمان، ش 3 ـ 4، ص 73 ـ 74، 79 ـ 81 .
[40]. القرآن والتوراة والانجيل والعلم، ص 103 ـ 105؛ خلاصه اديان، ص 168.
[41]. الكتاب المقدس فى الميزان، ص 279 ـ 286.
[42]. تاريخ كليساى قديم، ص 67 ؛ كلام مسيحى، ص 28؛ الكتاب المقدس فى الميزان، ص 238.
[43]. تاريخ تمدن، ج 3، ص 655 ؛ تحقيقى در دين مسيح، ص 57 ـ 70؛ القرآن والتوراة والانجيل والعلم، ص 99 ـ 101.
[44]. معرفى عهد جديد، ص171ـ173؛ مدخل الى الكتاب المقدس، ص 407؛
The Encyclopedia of Religion, Vol, P. 208

[45]. القرآن والتوراة والانجيل والعلم، ص 86 ـ 90.
[46]. تفسير الكتاب المقدس، ج 5 ، ص 90 ـ 91؛ المدخل الى العهد الجديد، ص 21؛ القرآن والتوراة والانجيل والعلم، ص 88 .
[47]. المدخل الى العهد الجديد، ص 247؛
The Oxford Dictionary of the Christian Church, P.859.

[48]. المدخل الى العهد الجديد، ص 221؛ تفسير الكتاب المقدس، ج 5 ، ص 91.
[49].قاموس كتاب مقدس، ص 782؛ الكتاب المقدس فى الميزان، ص 244 ـ 245؛
The Oxford Dictionary of The Christian Church, p.359.

[50]. المدخل الى العهد الجديد، ص 242 ـ 247؛
The Encyclopedia of Religion, Vol. 9, P. 285

[51]. المدخل الى العهد الجديد، ص 245؛
Harper,s Bible Dictionary, P. 613.

[52]. معرفى عهد جديد، ص 159.
[53]. تاريخ تمدن، ج 3، ص 655 ؛ القرآن والتوراة والانجيل والعلم، ص 90 ، 92.
[54]. تاريخ تمدن، ج 3، ص 655؛ قاموس كتاب مقدس، ص 112؛ مسيحيت، ص 67.
[55]. The Encyclopedia of Religion, Vol. 9, P. 51 Harper,s Bible Dictionary, p. 583.
[56]. القرآن والتوراة والانجيل والعلم، ص 92.
[57]. Harper,s Bible Dictionary, P. 583.
[58]. المدخل الى العهد الجديد، ص 560 ـ 561 ؛ معرفى عهد جديد، ص 209؛
The new International Dictionary of the Bible, P. 499, 534

[59]. تاريخ تمدن، ج 3، ص 696 ؛ القرآن والتوراة والانجيل والعلم، ص 93 ـ 97.
[60]. Britanica, Vol. 7, P. 69.
[61]. Jesus in the Quran, The Historical Jesus, P. 8.
[62]. New Catholic Encyclopedia, Vol. 4, P. 731.
[63]. جامع البيان، مج 4، ج 6 ، ص 358؛ مجمع البيان، ج 3، ص 313؛ الميزان، ج 3، ص 198.
[64]. تفسيرالمنار، ج3، ص159؛ التحقيق، ج 12، ص 40؛ الفرقان، ج 3، ص 12.
[65]. تفسيرالمنار، ج3، ص159؛ الميزان، ج3، ص9ـ308؛ الفرقان، ج 3، ص 12.
[66]. روح المعانى، مج 15، ج 28، ص 28؛ تفسير المنار، ج 3، ص 159؛ الميزان، ج 3، ص 189.
[67]. التحقيق، ج 12، ص 40 ـ 41.
[68]. تفسير المنار، ج 3، ص 159.
[69]. جوامع‌الجامع، ج1، ص263؛ الصافى، ج1، ص 315؛ الميزان، ج 3، ص 7.
[70]. الكشاف، ج1،ص526؛ التفسيرالكبير، ج7، ص169؛ تفسير قرطبى، ج 4، ص 5 .
[71]. تاريخ قرآن، ص 190؛ آفاق تفسير، ص 234 ـ 240.
[72]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 373.
[73]. الميزان، ج 3، ص 201.
[74]. همان؛ روح‌المعانى، مج3، ج3، ص273؛ تفسير المنار، ج 3، ص 312.
[75]. كتاب مقدس، متى 5 : 17 ـ 18.
[76]. جامع‌البيان، مج 1، ج 1، ص 615 ؛ مج 3، ج 3، ص226؛ مج4، ج6، ص361؛ التبيان، ج8، ص429؛ مجمع‌البيان، ج 2، ص696 ـ 697 ؛ ج 3، ص 313؛ ج 8 ، ص 637 .
[77]. قرآن‌شناسى، ج 1، ص 182 ـ 183.
[78].التبيان، ج3، ص542 ؛ مجمع‌البيان، ج3، ص 313؛ الميزان، ج 5 ، ص 349.
[79]. جامع‌البيان، مج4، ج6، ص360 ـ 363؛ مجمع‌البيان، ج 3، ص 313؛ تفسير ابن كثير، ج 2، ص 68 .
[80]. تفسير المنار، ج 6، ص 410 ـ 411؛ الميزان، ج 5، ص 349.
[81]. الميزان، ج 6 ، ص 37 ـ 38.
[82]. همان؛ التفسير الكبير، ج 12، ص 46؛ تفسير بيضاوى، ج 1، ص 444.
[83]. معانى القرآن، ج 2، ص 337؛ التفسير الكبير، ج 12، ص 46؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 169.
[84]. التبيان، ج3، ص585 ؛ مجمع‌البيان، ج 3، ص 341؛ الميزان، ج 6 ، ص 37 ـ 38.
[85]. جامع‌البيان، مج 3، ج 3، ص 226؛ التفسير الكبير، ج 12، ص 9؛ تفسير المنار، ج 6 ، ص 401.
[86]. التفسير الكبير، ج 12، ص 9.
[87]. همان؛ جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 226.
[88]. جامع‌البيان، مج 4، ج 6 ، ص 358؛ مجمع‌البيان، ج 3، ص 314.
[89]. التفسير الكبير، ج 12، ص 9.
[90]. تفسير المنار، ج 6 ، ص 401.
[91]. جامع البيان، مج 4، ج 6 ، ص 358.
[92]. مجمع البيان، ج 3، ص 311؛ التفسير الكبير، ج 12، ص 9.
[93]. جامع‌البيان، مج6، ج9، ص112ـ113؛ تفسيرابن‌كثير، ج2، ص262؛ ج3، ص427؛ الميزان، ج8 ، ص280.
[94]. الميزان، ج 8 ، ص 280.
[95]. همان، ج 19، ص 253.
[96]. التبيان، ج4، ص 559 ؛ مجمع‌البيان، ج4، ص 749؛ التفسير الكبير، ج 29، ص 313 ـ 314.
[97]. محمد خاتم پيامبران، ص 511 ـ 512 ؛ محمد در تورات و انجيل، ص 231 ـ 235.
[98]. هفت آسمان، ش 16، ص‌51‌ـ‌61‌.
[99]. الميزان، ج 7، ص 41.
[100]. التفسير الكبير، ج 17، ص 94؛ البيان، ص 122؛ الميزان، ج 19، ص 253.
[101]. تفسير قرطبى، ج 13، ص 296؛ الميزان، ج 16، ص 54 ؛ البيان، ص 119.
[102]. كتاب مقدس، يوحنا 14: 15 ـ 17، 25 ـ 26؛ 15: 26 ـ 27؛ 16: 5 ـ 15.
[103]. مجمع‌البيان، ج 4، ص 749؛ قرآن‌شناسى، ج 1، ص 188 ـ 189؛ الفرقان، ج 26 ـ 27، ص 306.
[104]. التفسير الكبير، ج 29، ص 313؛ تفسير المنار، ج 9، ص 291؛ روح المعانى، مج 15، ج 28، ص 128.
[105]. قرآن‌شناسى، ص 188.
[106]. جامع البيان، مج 13، ج 25، ص 145؛ تفسير قرطبى، ج 16، ص 292.
[107].التبيان، ج9، ص337؛ مجمع‌البيان، ج 9، ص 192.
[108]. جامع البيان، مج 13، ج 25، ص 145 ـ 146؛ تفسير ابن‌كثير، ج4، ص219؛ معانى‌القرآن، ج6 ، ص 515 .
[109]. جامع‌البيان، مج13، ج25، ص145؛ تفسير عبدالرزاق، ج 3، ص 228؛ زادالمسير، ج 7، ص 449.
[110]. جامع البيان، مج 13، ج 25، ص 146.
[111]. فتح القدير، ج 5 ، ص 56 .
[112]. زادالمسير، ج 7، ص 448.
[113]. همان؛ زادالمسير، ج 3، ص 503 .
[114]. مجمع البيان، ج 5 ، ص 113 ـ 114؛ فقه القرآن، ج 1، ص 349؛ التفسير الكبير، ج 16، ص 201.

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:36 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تثليث

تثليث : آموزه اى بنيادين در الهيات مسيحى، مبتنى بر الوهيت خداى سه گانه پدر، پسر و روح القدس

تثليث، در لغت به معناى سه گوشه كردن و بر سه بخش كردن چيزى آمده است[1] و در الهيات مسيحى به معناى آموزه‌اى است كه الوهيت خداى سه‌گانه پدر، پسر و روح‌القدس را بيان مى‌كند.[2] نظريه تثليث (TRINITY)، بيانگر ادراك طيفى از مسيحيت از خدا به عنوانِ يك حقيقت سه‌گانه است. بر اساس اين بيان، وجود و ذات الهى، يگانه است؛ ولى در سه شخص يا اُقْنومِ متمايزِ پدر، پسر و روح‌القدس بروز و ظهور يافته است و آن سه در عين داشتن تشخص و تمايز، داراى يك ذات بوده و از يكديگر جدا نيستند. در آثار متكلمان و نويسندگان مسيحى با تأكيد بر توحيد* و اهميت زيادى كه ادراكِ يگانگى خدا در مسيحيت دارد، هرگونه تفسيرى از تثليث و سه‌گانگى ذات خدا در صورت ناسازگارى با وحدانيت او رد و تثليث، توحيد مسيحى و تلاشى براى بيان يگانگى خدا خوانده شده است.[3]
تأكيد بر يگانگى در عين سه‌گانگى ذات
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 182
خداوند، نظريه تثليث را تناقض‌آميز و فهم و پذيرش آن را بسيار دشوار كرده است. تلاش تاريخى متفكران مسيحى براى به دست دادن تفسيرى روشن در اين زمينه بيش از پيش ابهام‌آفرين و نافرجام ارزيابى شده است[4]؛ بر اين اساس، تعريف بر جاى مانده در ميراث كلامى و نظرى مسيحيت در نهايت تثليث را يك راز سر به مُهر قدسى و امرى برهان‌ناپذير و فراعقلى مى‌شناساند كه به سبب محدوديت وجودى و ذهنى بشر، در فهم و ادراك وى نمى‌گنجد.[5]
نظريه تثليث با عنوان اعتقاد به «اقانيم سه گانه» نيز شناخته مى‌شود. «اُقنوم» (hypostasis)ريشه‌اى يونانى دارد و نويسندگان عرب زبان مسيحى، آن را براى رساندن مفهوم تثليث به كار برده‌اند؛ توضيح اينكه با پيدايش ايده الوهيّت مسيح*(عليه السلام)و همذات‌انگارى وى با خدا، اين پرسش پديد آمد كه آيا بايد به او «تشخّص» داد و داراى «هويتى مستقل» و در عين حال «در خدا» دانست يا اينكه اين مسئله بيانى ويژه از نحوه وجود و ظهور خداوند در رابطه با انسانهاست؟ هويت ياد شده بعدها در الهيات مسيحى، «اُقنوم» خوانده شد.[6]
واژه تثليث و معادل آن در كتاب مقدس نيست؛ اما طرح ابتدايى و شكل سنتى اين نظريه در آن به چشم مى‌خورد و تعابير رايج در مسيحيت به طور آشكار ساختار سه بخشى دارد.[7] اين نكته بيشتر در نامه‌هاى پولس يافت مى‌شود[8] و در دعاى غسل تعميد از همه جا روشن‌تر است. براساس اين دعا، نوايمانان مسيحى به نام پدر، پسر و روح‌القدس (شخصيتهاى سه‌گانه تثليث) غسل تعميد داده مى‌شوند.[9] مفاهيم حكمت، پسر و كلمه، در صورت‌بندى تعاليم تثليث اهميت بيشترى دارند و آموزه نجات، موتور محرّك تفكر تثليثى است.[10]

سير پيدايش و تحوّل نظريه تثليث:

در سده چهارم پيش از ميلاد و در پى كشورگشايى اسكندر مقدونى، عصر تازه‌اى در فرهنگ نيمكره غربى با نام عصر يونانى‌مآبى شكل گرفت. امتزاج انديشه يونانى، دين يهود و اديان ايرانى، بابلى و مصرى، انديشه دينى اين دوره را در صورتهاى گوناگون شكل داد. جريان
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 183
دينى حاكم در اين دوره ساختارى نجاتبخش داشت. دين يونان باستان با ساختار چند خدايى، عرفان، ثنويت و نظريه منجى ايرانيان، در سازمان دادنِ اين نوع ديندارى نقشى وافر داشت.[11] از آغاز اين دوره، فلسطين زير سلطه يونانيان و روميان بود. رساله‌هاى نوشته شده تورات در اين دوره، از يونانى مآبى اثر پذيرفت. عقل يا حكمت خدا در اين نوشته‌ها بسيار برجسته است و به گونه‌اى تصوير مى‌شود كه گويى يك شخص، داراى موجوديتى جداگانه و در عين حال متّكى به خدا با حضورى فعال در كار آفرينش است.[12] در اين دوره اعتقاد به ظهور منجى گسترش و عمق بيشترى يافت و درباره منجى موعود يهود، موسوم به مِشياه (Meshiah)، قرائتهايى مختلف پديد آمد. از جمله در متون دينى «اسنيان»، وى همان حكمتِ خداوند و مخاطب او در زمان خلقت آدم(عليه السلام)دانسته شد[13]؛ هنگامى كه خدا گفت: «انسان را شبيه خود بيافرينيم».[14]
در قرن سوم پيش از ميلاد با ترجمه تورات به زبان يونانى كه بار فلسفى زيادى داشت، گام نخستِ بهره‌گيرى از سنت فلسفى و عقلانيت يونانى در فهم و تفسير دين يهود برداشته شد و بعدها فيليون اسكندرانى (25‌ق. ‌م. ـ 40 بعد از‌م.) در اين باره نقشى برجسته ايفا كرد. او از جمله مفهوم عقلِ (Logos)خالق را به عنوان واسطه ميان خداى متعالى و ديگر آفريدگان، وارد الهيات يهودى كرد. فيليون به سبب پاى‌بندى به توحيد يهودى، لوگوس را مخلوق مى‌دانست؛ اما با اثرگذارى بر مسيحيان يونانى مآب، به ويژه يوحنّا، نويسنده انجيل چهارم، نقشى مهم را در شكل‌گيرى نظريه تثليث ايفا كرد.[15]
در سده نخست ميلادى، سالها پس از عروج حضرت عيسى*(عليه السلام)، تفاسير و روايتهاى مختلفى از شخصيت، مأموريت، آموزه‌ها و برخى حوادث مهم زندگى او در قالب انجيل نگارى، نامه‌ها و اعمال رسولان ارائه شد. تفاسير مزبور اغلب در چارچوب دين‌يهود، اديان يونانى‌مآب و نوعى جهانبينى عرفانى‌ـ‌ثنوى صورت گرفت. اين تفاوتِ مربوط به خاستگاه فكرى ـ دينى مفسران و راويان به روشنى در نوشته‌هاى آنان بازتاب يافت. بعدها بخشى از اين نوشته‌ها پذيرفته شد و «عهد جديد» نام گرفت و بخشى ديگر با عنوان «اپوكريفا» غير معتبر تلقى گرديد.[16] (=> انجيل)
مجموعه عهد جديد براساس دو نگرش متفاوت به شخصيت حضرت عيسى(عليه السلام) دو نظام الهياتى كاملا جدا از هم ارائه مى‌كند. رساله‌هاى پولس، انجيل* و نامه‌هاى يوحنّا، اساس الهياتِ مبتنى بر الوهيّت عيسى(عليه السلام) و بخشهاى ديگر آن
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 184
مبناى الهيات مبتنى بر بنده و پيامبر بودن اوست. نظام نخست را پولُس بنيان نهاد و آن ديگرى را حواريان به سركردگى پطرس نمايندگى مى‌كردند.[17]
پولس آموزه‌ها، اعمال و رسالت عيسى(عليه السلام)را در چارچوب مفاهيم جهان شناختى، انسان شناختى و نجاتبخشى اديان و فلسفه‌هاى يونانى‌مآب، براى يونانى زبانان تبليغ و تبيين كرد.[18] وى از جمله در نامه‌هاى خود كه قديمى‌ترين بخش عهد جديد شناخته شده‌اند (نوشته شده بين سالهاى 49 تا 62‌م.) عيسى(عليه السلام)را كلمه خدا، ازلى، غير مخلوق، سهيم در آفرينش[19]، خداى مجسم، و به سبب رستاخيزش او را فرزند خدا و داراى ذات الهى خواند.[20] او با پيوند ميان گناه نخستين و آموزه نجات، نافرمانى آدم(عليه السلام)را پديد‌آورنده طبيعت گناه‌آلود در نسل بشر، زمينه‌ساز آلودگى و گناه و در نتيجه هلاكت او دانسته و معتقد بود خداوند از سر مهر فرزند خود مسيح(عليه السلام) را فرستاد تا با فدا شدن بر فراز صليب، گناه و آلودگى آدميان را پاك كند و انسان با ايمان به مسيح، ضمن آشتى با خداوند، مقام فرزندى خدا را باز يابد.[21]
از نظر تاريخى، الوهيت عيسى(عليه السلام) به عنوان پسر خدا ابتدا در نوشته‌هاى پولس بيان شد و بعد در نظريه لوگوسِ يوحنّا شكل فلسفى‌ترى به خود گرفت. يوحنا آشكارا از الوهيت مسيح(عليه السلام)سخن گفت. او كه انديشه‌هاى فلسفى يونانى مآب را خوب مى‌شناخت، در تلاش براى تبيين عقايد خود براساس مفاهيم فلسفى معاصر، مفهوم لوگوس خالق را صريحاً طرح و مسيح(عليه السلام) را لوگوس خدا خواند[22] و از ازلى، همذات و پسر خدا بودن، همچنين خالقيّت، تجسّد يافتن و مصلوب شدن او براى نجات آدميان سخن گفت.[23] لوگوس، واژه‌اى يونانى، به معناى عقل و در انديشه‌هاى فلسفى يونان، به ويژه رواقيون و افلاطونيان ميانه، علت پيدايش و قانونمندى عالم است. يوحنا براى پرهيز از مخدوش شدن توحيدِ عهدِ عتيق، از لوگوس به معناى «كلمه» و نيز سخن گفتن خدا، امكان شنيدن آن، وجود كلمه خدا پيش از آفرينش، واسطه بودن آن در خلقت جهان، وحى شدن آن به پيامبران و سرانجام تجسد يافتنش در مريم باكره به شكل مسيح(عليه السلام)سخن گفت.[24] او لوگوس را تابع پدر و داراى مرتبه وجودى پايين‌ترى خواند و كوشيد
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 185
كه عدم تساوى را از بين برده يا مقدارش را كمتر كند.[25]
مسيح‌شناسى پولس از آغاز با انتقاد جدى روبه‌رو گشت و كفرآميز خوانده شد و عصر حواريان با نزاع سخت‌فكرى ميان پولس و حواريان ادامه و با پيروزى نسبى پولس پايان يافت.[26] «مسيح‌شناسى پولس» به سبب هماهنگى با ذهنيت فكرى و فرهنگى غير يهوديان موجب پذيرش مسيحيت از سوى آنان شد و در سده‌هاى دوم و سوم ميلادى زمينه ساز اختلافات فرقه‌اى گرديد.[27]
در سالهاى پايانى قرن نخست و نيمه اول قرن دوم، «پدران رسول» كه اغلب خود را از شاگردان حواريان مى‌دانستند، با طرح دو پرسش اساسى درباره «اين همانى مسيح با خداى خالق» و «ماهيت وجودى و جايگاه او در نظام هستى و الوهى» و در نتيجه پاسخهاى داده شده به آن، تأملات نظرى بعد را درباره تثليث پايه‌ريزى كردند. مسيح‌شناسى گروهى از آنها كه نزديك به ديدگاه سه انجيل همنوا درباره مسيح بود، به «مسيح‌شناسى كم مرتبه» يا «فرزند خواندگى» موسوم شد كه براساس آن، روح القدس، پسر واقعى خداست و عيسى مسيح به سبب پاكى و پيراستگى از گناه و پليدى و اطاعت كامل از روح‌القدس در همه مأموريتها، از سوى خداوند به عنوان «پسر خوانده» پذيرفته شده و در كنار پسر واقعى جاى مى‌گيرد. مسيح‌شناسى دسته دوم، نزديك به ديدگاه پولس و يوحنا، به «مسيح‌شناسى بلندمرتبه» موسوم شد. اين گروه نسبت به آن دو، شأن الوهى كمترى براى مسيح قائل بوده و به وجود يك خدا به عنوان خالق، پدر عالَم و مسيح اعتقاد داشته و نيز شأن الوهى روح القدس و رتبه وجودى او را پايين‌تر از مسيح مى‌دانستند.[28]
در اواسط سده دوم ميلادى، «گنوسى‌گرى» به عنوان يكى از جريانهاى مهم مذهبى ـ فكرى به اوج شكوفايى خود رسيد. وجود دو خداى خير و شر، پليد بودن جهان مادى و آفرينش آن به وسيله خداى شر، برترى خداى خير و حضور گروهى از خدايان خير در بارگاه او و فرستادن يكى از آنان براى نجات انسان از جهان مادى و سلطه خداى شر، از انديشه‌هاى اصلى گنوسى‌گرى بود. نظامهاى گنوسى به عنوان مهم‌ترين نظام جهان‌شناختىِ عصر خود، از سوى كليساى رسمى مسيحى بدعت شناخته شد؛ ولى در مسائلى همانند آشنايى با كثرت در ذات الهى و اينكه هر موجود الهى مى‌تواند وظيفه‌اى خاص داشته باشد، به شدت در مسيحيت و تبيين فلسفى تثليث اثر گذاشت.[29]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 186
در نيمه دومِ قرن دوم و نيمه نخست قرن سوم، «پدران مدافع» (دفاعيه نويسان) در تلاش براى ارائه تفسيرى قابل ادراك از مسيحيت، به ويژه براى يونانيان و يونانى مآبان، با تمركز بر نظريه لوگوس خالقِ فيليون، نقشى مهم در تحوّل تعاليم تثليثى ايفا كردند. شناخته شده‌ترين آنها يوستينوس (Iustinus)(م. ‌165‌م.) بود. وى در تلاش براى نزديك كردن مفهوم خداىِ واحد و خالق در كتاب مقدس به مفهومِ خداى ناشناختنى و وصف‌ناپذير در فلسفه نوافلاطونىِ ميانه مى‌گفت: خداى خالق با فرستادن فرزند خود كه همان لوگوس يا كلمه است و از لحاظ تصور و مفهوم با او يكى ولى از نظر عددى و ذات، غير اوست، خود را براى آدميان شناساند. او براى بيان رابطه وجودى بين پدر و پسر، آتش را مثال زد كه آتشى ديگر را روشن مى‌كند، بى‌آنكه چيزى از آن كاسته شود. به نظر يوستينوس، روح‌القدس نيرويى از طرف خدا، وحى و الهام كننده به انبيا و پشتيبان كليسا در انجام مأموريتهاى آن است.[30]
در اواخر قرن دوم، «مسيح‌شناسىِ لوگوسِ پدران مدافع» با انتقاد جدى «موناركيانيست»ها روبه‌رو شد كه نگران خدشه‌دار شدن وحدت الهى (Monarchia)بودند.موناركيانيستهاى ديناميك، نظريه فرزندخواندگى پدران رسول را ادامه داده و موناركيانيستهاى مُداليسم (بين 180ـ240‌م.) در تلاش براى بيانى وحدت‌گرايانه از الوهيت مسيح(عليه السلام) با استناد به بخشهايى از كتاب مقدس، خودِ خداى پدر را تجسّد يافته در عيساى ناصرى و مصلوب شده خواندند.[31]
در آغاز سده سوم ميلادى، سابليوس با ارائه صورت كامل‌ترى از مُداليسم كه بعدها «سابليانيسم» نام گرفت، روح‌القدس را نيز وارد اين نظريه كرد. به نظر وى خدا در سه صورت يا شكلِ (Prosopon)متوالى در تاريخ عمل مى‌كند؛ در آغاز به عنوان خالق و‌شارع، پدر بود. بعد به عنوان پسر و در شكل عيسى‌مسيح(عليه السلام) از مريم متولد و مصلوب شد و پس از آن به عنوان روح‌القدس به تطهير و حياتبخشى مؤمنان مى‌پردازد.[32]
مشكل اساسى مُداليستها در يافتن شواهدى معتبر از كتاب مقدس براى تأييد ديدگاه خويش، پيروزى تاريخى را نصيب مسيح‌شناسى لوگوس كرد كه بزرگ‌ترين نظريه‌پردازان آن در سده سوم ميلادى، تِرتوليانوس (Tertulianus)و اوريگنس (Origenes)بودند. ترتوليانوس (حدود 160ـ‌220‌م.) با رد ديدگاه مُداليستها مبنى بر يكى بودن پدر، پسر و روح‌القدس، صدور پسر از پدر را
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 187
طرح و براى گريز از توهم دو خدايى، بر وحدت جوهر الهى تأكيد كرد. وى بر‌اساس مفهوم رواقىِ جوهر و تعريف آن به ماده سازنده موجودات، جوهر خدا را همان چيزى دانست كه عامل وحدت وجودى آن است و براى بيان بسط اين وحدت در پدر، پسر و روح القدس، واژه لاتينى Persona(شخص) را به عنوان برگردان واژه يونانى hypostasis(اُقنوم) و prosopon(شكل، صورت) به كار برد. Personaدر لغت به معناى ماسك و نقابى است كه بازيگران نمايش بر چهره مى‌زنند تا تماشاچيان بدانند كه آنها مشغول ايفاى چه نقشى هستند. اين اصطلاح رفته رفته گسترش يافت و به معناى «نقشى كه كسى بر عهده دارد» به كار رفت. گويا ترتوليانوس مى‌خواست با كاربرد اين اصطلاح، ايده «يك ذات، سه شخص» را به اين معنا تعبير كند كه در فرايند خلقت و نجات بشر، خداى واحدى، سه نقش مجزّا ولى مرتبط با هم ايفا كرده است و در پس تكثّر نقشها، بازيگرى واحد نهفته است. به اعتقاد ترتوليانوس كه نخستين بار واژه تثليث (Trinitas)را به كار گرفت، خداوند، سه شخص در يك جوهر واحد است. پسر، كلمه خدا، و روح القدس روح اوست. آن سه يك موجودند و از هم جدا نيستند. شروع زمانى وجود لوگوس در تعاليم ترتوليانوس و تابعيت پسر نسبت به پدر، در تعاليم اوريگنس برجسته‌تر بيان شده است.[33]
منازعات كلامى تثليث در سده سوم نيز ادامه‌يافت. الوهيت مسيح(عليه السلام) اصل پذيرفته شده همگان بود و بيان ميزان و چگونگى ارتباط آن با خداى پدر، مشكل اصلى به شمار مى‌رفت.[34] در حدود سال‌318 ميلادى الكساندر، اسقف‌اسكندريه، با تأكيد بر اتحاد اقانيم سه‌گانه، درباره «راز بزرگ تثليث در وحدت» سخن گفت. كشيشى به نام آريوس (Arius)با اعتراض به سخنان الكساندر، او را به سابليانيسم متهم ساخت. آريوس با نفى ازلى بودن و جوهر الهى داشتن پسر و طرح دوباره انسان بودن مسيح، وحدت نظرى كليسا را به خطر انداخت. اين مناقشه از قرن دوم وجود داشت؛ ولى در اين زمان درگيرى شديد دو جناح فكرى، كليسا و امپراتورى را با آشوب و بحرانى شديد روبه‌رو ساخت.[35] در‌پى بى‌نتيجه ماندن تلاش قسطنطين براى ايجاد آشتى، او كه وحدت امپراتورى خود را در وحدت مسيحيت مى‌ديد[36]، در سال 325 ميلادى دستور داد شورايى از 318 اسقف در شهر نيقيه تشكيل
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 188
شود.[37] در اين شورا، جناح آريوس با رد همذات بودن شخصيتهاى تثليث، بر «ذاتى مشابه» داشتن آنها تأكيد مى‌كرد.[38] در مقابل، سرسخت‌ترين مخالف آريوس، به نام «آتاناسيوس»، بر همذات بودن پسر و روح‌القدس با پدر اصرار داشت. وى هر چند پذيرفت كه مجسم ساختن سه شخص با وجودى متمايز در يك خدا، اشكال دارد؛ اما در مقام دفاع، آن را رازى خواند كه بايد عقل در برابرش سر تعظيم فرود‌آورد.[39]
با رأى شورا به سود آتاناسيوس، اعتقاد نامه‌اى تصويب شد كه نخستين سند رسمى تثليث به شمار مى‌رود و بعدها به اعتقادنامه نيقيه شناخته شد.[40]ايمان به وحدت خداى پدر و خداوند عيسى مسيح، همذات بودن آن دو، نفى مخلوق بودن پسر، يگانه مولود بودن وى از ذات پدر، نزول پسر براى نجات آدميان، تجسم انسانى، مرگ و رستاخيز وى در روز سوم، صعود او به آسمان، بازگشت براى داورى ميان مردگان و زندگان و نيز لعن منكران اين عقايد، درونمايه‌هاى اصلى اين اعتقاد نامه است.[41] ابتدا 5 اسقف و در نهايت دو اسقف از امضاى بيانيّه نيقيه خوددارى كردند. آن دو به همراه آريوس تكفير و تبعيد شدند و به فرمان امپراتور همه كتابهاى آريوس سوزانده و مجازات مرگ براى پنهان نگه داشتن آن تعيين شد.[42]

تثليث در قرآن:

قرآن‌كريم واژه تثليث را به كار نبرده و از شخصيتهاى سه‌گانه آن نيز در كنار يكديگر ذكر صريحى به ميان نياورده است؛ اما آيات زيادى با آموزه مزبور و بنيادهاى فكرى و فلسفى آن پيوند مستقيم و غير‌مستقيم دارند. قرآن دو بار مفهوم اصطلاحى تثليث را به روشنى ياد كرده و با كفرآلود و غلوآميز خواندن و نيز اشاره به زمينه‌هاى پيدايش آن و عذاب دردناكى كه در پى دارد، به نفى و نقد صريح آن پرداخته است. (نساء/4،171؛ مائده/5، 73 ـ 75) در دسته‌اى ديگر از آيات با ارائه خداشناسى توحيدى و متفاوت با عهد جديد، مبانى و مفاهيم اصلى تثليث، مانند فرزند داشتن خدا*، الوهيت، پسر و زاييده خدا بودن مسيح(عليه السلام)و اين همانى الله و مسيح(عليه السلام) به شدت انكار و بر بشر و پيامبر بودن و عدم استنكاف وى و فرشتگان مقرّب، از جمله روح القدس، از بندگى خدا و انكار هرگونه دعوت مردم از سوى حضرت عيسى(عليه السلام)به بندگى خويش و مادرش تأكيد شده است. (براى نمونه ر. ك: بقره/2،116؛ نساء /4، 171 ـ 172؛ مائده/5، 17، 72؛ انعام/6، 101؛ توبه/9،30)
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 189
قرآن‌كريم فرزند خدا بودن و الوهيّت مسيح(عليه السلام)را كه يكى از مبانى اصلى تثليث است از جهات گوناگون به نقد كشيده است. آفرينش غير عادى وى در پى نفخه الهى و بدون نقش پدر، برخاستن وى از ميان مردگان پس از تصليب (بر‌اساس گزارش كتاب مقدس) و معجزات آن حضرت، مانند زنده كردن مردگان، از مستندات اعتقاد به الوهيّت مسيح و فرزند خدا بودن وى است. قرآن اين مبانى و زمينه‌هاى پيدايش ايده الوهيت مسيح(عليه السلام) را از اساس به چالش مى‌كشد؛ از جمله مى‌توان به موارد زير اشاره كرد:
1. قرآن بر مخلوق بودن مسيح(عليه السلام) تصريح كرده، آفرينش او را همانند خلقت آدم(عليه السلام) مى‌خواند (آل‌عمران/3،59)؛ يعنى اگر آفرينش غير عادى (بدون پدر يا مادر) دليل بر الوهيّت باشد، بايد درباره آدم(عليه السلام)نيز چنين پنداشته شود، در حالى كه مسيحيت، به الوهيّت و فرزند خدا بودن وى اعتقاد ندارند.[43]
2. شمارى ديگر از آيات با صراحتى بيشتر از ويژگيها، نيازمنديها و ناتوانيهاى مسيح(عليه السلام) ياد كرده، افزون بر ارائه تعريفى درست از معناى الوهيّت، شخصيتى بشرى از مسيح(عليه السلام) را به تصوير مى‌كشد كه هرگز با الوهيّت او سازگار نيست. نفى صريح هرگونه شأنى فراتر از «رسول» بودن براى وى، تصريح بر غذا‌خوردن او و مادرش و فقدان هرگونه مالكيتى نسبت به سود و زيان مردم از اين قبيل است.[44] (مائده/5، 75 ـ 76)
3. قرآن تصريح مى‌كند كه اگر خداوند بخواهد مسيح(عليه السلام) و مادرش و همه ساكنان روى زمين را نابود كند، احدى نمى‌تواند بر قدرت و اراده خدا اثر گذاشته و از آن جلوگيرى كند. (مائده/5،17) با اين اوصاف، ايده اين همانى الله با مسيح(عليه السلام) به شدت رد مى‌شود.[45]
4. قرآن تصريح مى‌كند كه همه معجزات مسيح(عليه السلام)، از جمله زنده كردن مردگان، با اذن و قدرت الهى انجام پذيرفت. (آل عمران/3،49؛ مائده/5، 110)
5. در قرآن‌كريم اينكه اعتقاد به الوهيّت مسيح(عليه السلام)ريشه در سخنان و تعاليم آن حضرت داشته باشد به اشكال مختلف رد شده است؛ با اين بيان كه او همانند ديگر پيامبران، ضمن دعوت مردم به توحيد و يگانه‌پرستى، آنان را از شرك بازداشته‌و نسبت به پيامدهاى ناگوار آن هشدار مى‌داد. (آل‌عمران/3،51؛ نساء/4، 172؛ مائده/5، 116 ـ 117) اساساً انسان برگزيده به عنوان پيامبر و برخوردار از كتاب آسمانى و حكمت الهى، هرگز ادعاى الوهيّت نكرده و مردم‌را به كفر و شرك فرا‌نمى‌خواند (آل‌عمران/3،79 ـ 80)، زيرا تربيت، هدايت و شخصيت الهى او چنين اجازه‌اى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 190
نمى‌دهد.[46] (=>‌عيسى(عليه السلام))
6. قرآن در حوزه انسان‌شناسى نيز مصلوب و كشته شدن مسيح(عليه السلام)(نساء/4،157) و آموزه‌هاى اساسىِ گناه نخستين، گناهكار بودن ذات بشر (بقره/2،37، 39، طه/20، 122)، فديه (بقره/2، 252؛ نجم/53، 38 ـ 39؛ غافر/40، 33)، نجاتبخشى و در نتيجه تجسّد و تثليث را دچار چالش و نقدهاى بنيادين مى‌كند.[47]

1. كفرآميز بودن تثليث:

قرآن‌كريم در مواجهه با برخورد تحقيرآميز و سخره‌گرانه يهود و نصارا با اسلام و مسلمانان و گرايش افراد بيماردل به سوى آنان، مؤمنان را از دوستى با آنها بازداشته و در كنار گزارش برخى از حوادث و رفتارهاى كفر*آلود و فاسقانه، بعضى از عقايد انحرافى آنان (مائده/5،51 ـ 72) مانند تثليث و پايه‌هاى فكرى آن را نقل و نقد مى‌كند: «لَقَد كَفَرَ الَّذينَ قالوا اِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلـثَة وما مِن اِلـه اِلاّ اِلـهٌ واحِدٌ واِن لَم يَنتَهوا عَمّا يَقولونَ لَـيَمَسَّنَّ الَّذينَ كَفَروا مِنهُم عَذابٌ اَليم».(مائده/5،73) در اين آيه بدون يادكردى از دو شخص ديگر تثليث، كسانى كه اللّه را يكى از شخصيتهاى سه‌گانه الوهى مى‌دانند، به صراحت «كافر» نام گرفته و امكان وجودى بيش از يك فرد براى خدا مؤكّداً رد و تأكيد شده است كه اگر از آنچه مى‌گويند دست برندارند، كافران ايشان عذابى دردناك خواهند شد.
در توضيح «اِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلـثَة» مفسّرانى چون سدّى و مجاهد با استناد به آيه 116 مائده/5، «و اِذ قالَ اللّهُ يـعيسَى ابنَ مَريَمَ ءَاَنتَ قُلتَ لِلنّاسِ اتَّخِذونى و اُمِّىَ اِلـهَينِ مِن دونِ اللّه»حضرت عيسى و مريم(عليهما السلام) را دو شخصيت ديگر تثليث خوانده‌اند.[48] در مقابل، بيشتر مفسران با اشاره به اعتقاد رايج مسيحيان درباره تثليث (اعتقاد به سه اقنومى كه جوهر واحدى دارند)[49] جمله ياد شده را به معناى «...‌الله يكى از اقانيم سه گانه است‌...» و آن سه را به ترتيب پدر، پسر و روح‌القدس دانسته‌اند.[50]
به نظر مى‌رسد با توجه به نكره بودن «ثلاثه»، آيه فارغ از هويت دو شخص ديگر درصدد انكار هرگونه تثليثى است كه اللّه را در كنار دو شخصيت ديگر آن قرار مى‌دهد. به هر روى، تعبير «ثالِثُ ثلاثة» به معناى «يكى از سه تا» و نه «سومين سه تا» است. اين تعبير نه تنها با عقيده رايج كه پدر (الله) را داراى مرتبه نخست و بالاتر از پسر و روح‌القدس مى‌داند (اولين سه تا)، ناسازگار نيست، بلكه از وجود دقت فراوان در تعابير قرآن حكايت مى‌كند. توضيح اينكه در زبان عربى از اعداد دو تا 10، اسم فاعل ساخته و به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 191
عدد منشأ اشتقاق اضافه مى‌شود تا جزئيت مضاف (ثالث) نسبت به مضاف اليه (ثلاثة) را برساند.[51] تعبير «ثانِىَ اثنَين»(توبه/9،40) نمونه‌اى ديگر از اين تعبير در قرآن‌است.
قرآن پس از انكار صريح سه‌گانه باورى، به بيان خداشناسى توحيدى مى‌پردازد: «ما مِن اِلـه اِلاّ اِلـهٌ واحِدٌ».(مائده/5،73) اين بخش از آيه با تركيبى خاص از ادات نفى و استثنا و «مِنْ» تأكيد و مفيد معناى استغراق، وجود بيش از يك فرد براى جنس اله را به كلّى رد مى‌كند، بر اين اساس برخى، آيه را نافى هرگونه تعدّد و تكثّر عينى و ذهنى در ذات خدا دانسته‌اند.[52]
در مرحله بعد با تهديد تثليث باوران به عذابى دردناك، آنان را انذار مى‌كند. درباره راز آمدن تعبير «لَـيَمَسَّنَّ الَّذينَ كَفَروا مِنهُم»(مائده/5،73) به جاى ليمسنهم و در نتيجه تبعيض ميان كافران، مفسران بر يك نظر نيستند مفسرانى چون جبايى و زجّاج آن را بيانگر دو مطلب دانسته‌اند: يكى تهديد و انذار كسانى كه در عقيده تثليث پابرجا مى‌مانند؛ ديگر اينكه كسانى كه توبه كنند، معذب نخواهند شد.[53] افرادى چون طبرى، طوسى و طبرسى گفته‌اند: آوردن اين تعبير از آن جهت است كه افزون بر معتقدان به تثليث، قائلان به «اين همانى اللّه با مسيح» را نيز كه در آيه پيشين آمده است، شامل شود.[54] علامه‌طباطبايى آن را اشاره به گروهى از مسيحيان دانسته است كه با انكار توحيد و آيات خدا، اختلافات دينى و مذهبى را پديد آوردند؛ اما توده‌هاى مردم كه از فهم آموزه تثليث ناتوان بوده و تنها آن را به عنوان عقيده‌اى دينى تكرار مى‌كنند به رغم صدق كافر بر آنان، معذب نمى‌شوند.[55] قرآن پس از تهديد، آنان را به سبب ترك ابراز ندامت و آمرزش‌طلبى به جهت اين باور باطل، به چنين كارى (اظهار ندامت و آمرزش‌خواهى) ترغيب كرده و از آمرزندگى و مهربانى خدا خبر مى‌دهد: «اَفَلا يَتوبونَ اِلَى اللّهِ و يَستَغفِرونَهُ واللّهُ غَفورٌ رَحيم».(مائده/5،74)
قرآن‌كريم پس از كفرآميز خواندن ايده تثليث و تهديد كافران، با ارائه ديدگاه خود درباره شخصيت مسيح، به نفى الوهيت آن حضرت و نقد تثليث مى‌پردازد، بر همين اساس، او را «پسر مريم» و پيامبرى همانند پيامبران پيش از وى مى‌خواند كه هيچ شأنى فراتر از رسالت ندارد و با اشاره به غذا خوردن او و مادرش، بر بشر بودن و عدم امكان الوهيت آن دو استدلال مى‌كند: «ما المَسيحُ ابنُ مَريَمَ اِلاّ رَسولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُّسُلُ و اُمُّهُ صِدّيقَةٌ كانا يَأكُلانِ الطَّعام».(مائده/5،75)
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 192
غذا خوردن، بيش از هر ويژگى ديگر، مى‌تواند بر نيازمندى، مادى و جسمانى بودن انسان دلالت كند، چرا كه ناگزير ويژگيهايى چون گرسنگى، سيرى، تشنگى، سيراب شدن، هضم، جذب، دفع و برخوردارى از دستگاه گوارش، گوشت، استخوان و ... را به همراه دارد و قطعاً موجودى با اين ويژگيهاى مادى و جسمانى هرگز نمى‌تواند خدا باشد.[56] شايان توجه در اين گونه استدلال اينكه در اناجيل موجود گزارشهاى صريح و زيادى درباره تولد حضرت عيسى از مريم و خوردن و آشاميدن و ديگر ويژگيهاى بشرى او آمده است.[57] شايد با توجه به اين نكته است كه خداوند از اينكه به رغم چنين استدلالى روشن بر بطلان الوهيت مسيح(عليه السلام)، باورمندان تثليث همچنان بر آن پاى فشرده و از پذيرش حق روى برمى‌گردانند، آن را مايه شگفتى مى‌خواند[58]: «انظُر كَيفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الأيـتِ ثُمَّ انظُر اَنّى يُؤفَكون».(مائده/5،75)

2. غلوآميز بودن تثليث:

قرآن در پرداخت صريح ديگرى به آموزه تثليث، با نهى مسيحيان از غلوگرايى در دين و سخنان باطل درباره خدا، يكى ديگر از مفاهيم بنيادين آن، يعنى «پسر خدا بودن مسيح(عليه السلام)» را نقد كرده و ضمن ارائه تعريفى درست از توحيد و وحدانيت خدا و شخصيت عيسى(عليه السلام)، آنان را از اعتقاد به سه تا بودن خدا باز مى‌دارد: «يـاَهلَ الكِتـبِ لا تَغلوا فى دينِكُم ولا تَقولوا عَلَى اللّهِ اِلاَّ الحَقَّ اِنَّمَا المَسيحُ عيسَى ابنُ مَريَمَ رَسولُ اللّهِ وكَلِمَتُهُ اَلقـها اِلى مَريَمَ ورُوحٌ مِنهُ فَـامِنوا بِاللّهِ و رُسُلِهِ ولا تَقولوا ثَلـثَةٌ انتَهوا خَيرًا لَكُم ...».(نساء/4، 171) مفسران، غلوگرايى مسيحيان را اعتقاد آنان به الوهيت و پسر خدا بودن مسيح و نيز همسر داشتن خدا دانسته‌اند.[59] قرآن‌كريم اين باور را ناحق خوانده و از آن نهى مى‌كند.
قرآن‌كريم در تبيين شخصيت عيسى(عليه السلام) و نفى الوهيت و پسر خدا بودن وى، بر مفاهيمى تكيه كرده است كه فقط بشر بودن، پيامبر و مخلوق بودن او را رسانده و فراتر از آن را نفى مى‌كند؛ از يك سو با «پسر‌مريم» خواندن وى، «فرزند خدا» بودن و الوهيت او را نفى مى‌كند، زيرا «پسر مريم» بودن مى‌طلبد وى نيز مانند ديگر انسانها دوران جنينى، تولد و پرورش در دامن مادر را گذرانده باشد.[60] از سوى ديگر در بيان ارتباط و نسبت عيسى(عليه السلام)با خدا و چگونگى آفرينش او، وى را فرستاده و كلمه القا شده خدا به مريم و روحى از جانب خدا خوانده و ضمن دعوت مسيحيان به ايمان و عقيده درست درباره خدا و پيامبران، آنها
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 193
را از اعتقاد به تثليث باز‌مى‌دارد.
گزارش قرآن به رغم صراحت آن درباره تولد اعجازين عيسى(عليه السلام) هيچ نسبتى فراتر از عبوديت او را دربرندارد. اين دلالت در قرآن با دو مفهوم «روح» و «كلمه» پيوند داده شده است. (نساء/4، 171) بر اين اساس تولد آن حضرت از نظر قرآن چنين است كه خداوند فرشته‌اى را كه از او با «روح ما» ياد مى‌كند (مريم/19،17)، فرستاد تا به مريم بشارت فرزندى را بدهد كه «كلمه‌اى» از خداست. (آل‌عمران/3،45) تولد او از مادرى باكره با دميده شدن روح الهى و با گفتن كلمه‌«كن» انجام گرفت. (انبياء /21، 91؛ تحريم/66،‌12؛ آل عمران/3،47؛ بقره/2،117؛ مريم/19،35)
اطلاق «كلمه» و «روح» بر عيسى در قرآن، هرگز ناظر به اقنوم دوم (عيسى) و سوم (روح‌القدس) و در نتيجه مؤيّد آموزه تثليث نيست. دو تعبير ياد شده، در آيه‌171‌نساء/4، دقيقاً در سياق نفى تثليث و غلوگرايى درباره‌عيسى(عليه السلام) آمده است. علامه طباطبايى كاربرد قرآنى كلمه را از جمله ناظر به برخى پديده‌هاى عينى مانند حضرت مسيح(عليه السلام) و آن دسته از سخنان الهى مى‌داند كه هيچ بطلان و تغييرى در آن راه ندارد. موارد قضاى حتمى از اين قبيل است.[61] به رغم اين معناى عام، كاربرد اختصاصى «كلمه» درباره عيسى(عليه السلام) به سبب آن است كه او با كلمه «كُن»(آل عمران/3،359) و بدون واسطه نطفه و از راه غير معمول آفريده شد.[62] بر اين اساس، تعبير قرآنى «كلمه» درباره مسيح(عليه السلام)(نساء/4،71) هرگز با مفهوم مسيحى آن يا همان لوگوس ـ كه موجودى الوهى، واقعى، مستقل، واسطه ميان خدا و جهان مادى و تجسّد يافته در عيساى تاريخى[63]، خوانده شده است ـ يكى نيست.
تعبير «رُوحٌ مِنه» (نساء/4،171) نيز برخلاف پندار برخى مسيحيان ـ كه به اشتباه حرف جرّ «من» را در آن به معناى «بعض» دانسته‌اند ـ مفيد معناى «عيسى جزوى از اللّه و پسر او» نيست.[64] مفسران، با اختلاف، «روح» را به معناى امرى در نهايت پاكى، دميدن نفخه و جبرئيل* دانسته و «منه» را از باب تشريف و تفضيل گرفته‌اند.[65] علامه طباطبايى بر‌اساس مبنا و معناى برگزيده‌اش در باب «كلمه»، روح را همان عيسى دانسته است.[66]
پس از نفى سه‌گانه‌گرايى و در معرفى خداى راستين، الله تنها معبود يگانه خوانده مى‌شود: «اِنَّمَا اللّهُ اِلـهٌ واحِدٌ». (نساء/4، 171) بر اساس اين آيه هرگونه چندگرايى در ذات «اللّه»، از جمله
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 194
اعتقاد به اقانيم سه‌گانه، به شكل بنيادين نفى مى‌شود.[67]
در ادامه آيه، امكان فرزند داشتن خدا از اساس، انكار و بر آن احتجاج شده است: «سُبحـنَهُ اَن يَكونَ لَهُ ولَدٌ لَهُ ما فِى السَّمـوتِ و ما فِى الاَرضِ وكَفى بِاللّهِ وكيلا».(نساء/4،171) در تفسير آيه گفته‌اند: الوهيت با پدر بودن، فرزند داشتن و همانندى با ديگر موجودات سازگار نيست و اساساً زاد و ولد براى بقاى نسل، بازتابى از برخى نيازها و تأمين برخى ديگر است، در حالى‌كه خداوند بى‌نياز مطلق است و هرآنچه در زمين و آسمان است، از جمله عيسى(عليه السلام) و مادرش، از آن او و نيازمند اويند.[68] او خود به تنهايى از عهده تدبير و سرپرستى همه هستى برمى‌آيد و نيازمند شريك و دستيار نيست[69]: «و كَفى بِاللّهِ وكيلا».(نساء/4،171)
در پايان اين بيان، با استناد به اينكه مسيح و فرشتگان مقرّب، از جمله روح‌القدس، به سبب آگاهى از فرجام كار، هرگز از بنده خدا شدن، سر‌باز نمى‌زنند، الوهيت آنان را به طور كلى، چه در قالب فرزندى خدا و چه در شكلى ديگر، نفى و تثليث را نقد بنيادين مى‌كند: «لَن يَستَنكِفَ المَسيحُ اَن يَكونَ عَبدًا لِلَّهِ ولاَالمَلـئِكَةُ المُقَرَّبونَ ومَن يَستَنكِف عَن عِبادَتِهِ و يَستَكبِر فَسَيَحشُرُهُم اِلَيهِ جَميعا».(نساء/4،172) بندگى مسيح براى خدا كه در اناجيل نيز گزارش شده است با الوهيت او سازگار نيست.[70]
بحث از اقانيم سه گانه در اغلب تفاسير و ذيل دو آيه اصلى (نساء/4، 171؛ مائده/5،73) بازتاب يافته است. برخى از مفسران، سه اقنوم پدر، پسر و روح‌القدس را سه صفت وجود، حيات و علم[71] و برخى ديگر مراد از آن را به ترتيب ذات، كلمه (و علم) و حيات خداوند دانسته و در تفسير عقيده مسيحيان از آميختن كلمه خدا با عيسى و در نتيجه تجسد در او يا اتحاد روح وى با خدا سخن گفته‌اند.[72] برخى مفسّران با اشاره به اينكه آنچه مسيحيان در توضيح اقانيم به عنوان صفات مطرح كرده‌اند، نشان مى‌دهد كه اقانيم در حقيقت ذات هستند نه صفات، آموزه تثليث را به سبب خلط ذات و صفات، مخالف بديهيات عقلى خوانده‌اند.[73]
مثالهاى ارائه شده در تبيين تثليث و سازگار خواندن آن با توحيد نيز مورد نقد مفسران قرار گرفته است. يگانگى اقانيم در عين سه‌گانى آن،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 195
گاه به چراغ تشبيه شده كه سه جزء آن (روغن، پنبه و آتش) با چراغ يكى هستند، يا همانند خورشيد كه در عين يكى بودن، سه جزء (جرم، نور و حرارت) دارد. در نقد تمثيل نخست گفته‌اند كه وحدت چراغ، اعتبارى است نه حقيقى. در نقد تمثيل دوم نيز وحدت خورشيد را در جوهر (جرم) ولى كثرتش را در عرض (نور و حرارت) دانسته‌اند، در حالى كه هرگونه تركيبى از جمله مركب بودن از جوهر و عرض درباره خداوند محال و ناسازگار با توحيد است.[74]
شرح ديدگاههاى گوناگون درباره تثليث همراه با گزارش عقايد سه فرقه مسيحى نسطوريان، يعقوبيان و ملكانيان[75] و نيز بررسى زمينه‌هاى پيدايش تثليث، به ويژه با تأكيد بر اثرپذيرى از عقايد و اساطير روميان، مصريها، يونانيان و هنديها[76] و تحولات آن، از مباحث ديگرى است كه گاه به شكل مبسوط در منابع تفسيرى آمده است.

منابع

تاريخ تمدن اسلام و عرب، گوستاولوبون، ترجمه: فخر، تهران، افراسياب، 1380‌ش؛ تاريخ جامع اديان، جان بى ناس، ترجمه: حكمت، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1373‌ش؛ تاريخ فلسفه در قرون وسطى و رنسانس، محمد ايلخانى، تهران، سازمان تدوين كتب علوم انسانى، 1382‌ش؛ تاريخ كليساى قديم در امپراطورى روم و ايران، و. م ميلر، ترجمه: على نخستين، 1931 م؛ التبيان فى آداب حملة القرآن، النووى (م. ‌676‌ق.)، به كوشش محمد الحجار، بيروت، دارابن حزم، 1414‌ق؛ تفسير التحرير والتنوير، ابن‌عاشور (م. ‌1393‌ق.)، تونس، الدار التونسية، 1997 م؛ التفسيرالكبير، الفخرالرازى (م. ‌606‌ق.)،قم، دفتر تبليغات، 1413‌ق؛ تفسير المراغى، المراغى (م. ‌1371‌ق.)، دارالفكر؛ جامع‌البيان، الطبرى (م. ‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415‌ق؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م. ‌671‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1405‌ق؛ درآمدى بر الاهيات مسيحى، الستر ملك كراث ترجمه: ديباج، تهران، كتاب روشن، 1385‌ش؛ زادالمسير، جمال‌الدين الجوزى (م. ‌597‌ق.)، به كوشش محمد عبدالله، بيروت، دارالفكر، 1407‌ق؛ سرگذشت مسيحيت در طول تاريخ، اول كرنز، ترجمه: رشيدى، آموزشگاه كتاب مقدس؛ فتح القدير، الشوكانى (م. ‌1250‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة؛ فى ظلال‌القرآن، سيدقطب (م. ‌1386‌ق.)، القاهرة، دارالشروق، 1400‌ق؛ قاموس كتاب مقدس، مستر هاكس، تهران، اساطير، 1377‌ش؛ الكتاب المقدس، بيروت، دارالكتاب المقدس فى شرق الاوسط، 1993 م؛ الكشاف، الزمخشرى (م. ‌538‌ق.)، قم، بلاغت، 1415‌ق؛ كلام مسيحى، توماس ميشل، ترجمه: توفيقى، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان، 1381‌ش؛ لغت‌نامه، دهخدا (م. ‌1334‌ش.) و ديگران، تهران، مؤسسه لغت‌نامه و دانشگاه تهران، 1373ش؛ مجمع‌البيان، الطبرسى (م. ‌548‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ مسيحيت، عبدالرحيم سليمانى اردستانى، قم، زلال كوثر، 1381‌ش؛ مسيحيت و بدعتها، جُوان، اُ.گريدى، ترجمه: عبدالرحيم سليمانى اردستانى، قم، مؤسسه فرهنگى طه، 1377‌ش؛ معارف (فصلنامه)، قم، مؤسسه امام خمينى(قدس سره)؛ معالم التنزيل، البغوى (م. ‌510‌ق.)، به كوشش خالد عبدالرحمن، بيروت، دارالمعرفة؛ مفردات، الراغب (م. ‌425‌ق.)، به كوشش صفوان داوودى، دمشق، دارالقلم، 1412‌ق؛ الميزان، الطباطبايى (م. ‌1402‌ق.)،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 196
بيروت، اعلمى، 1393‌ق؛ هفت آسمان (فصلنامه)، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب.
على اسدى




[1]. مفردات، ص‌175، «ثلث»؛ لغت نامه، ج‌4، ص‌5626، «تثليث».
[2]. قاموس‌كتاب مقدس، ص344 ـ 345؛ كلام مسيحى، ص73، 75 ـ 76؛ هفت آسمان، ش 14، ص‌90، «خداى‌سه‌گانه در كتاب مقدس».
[3]. كلام مسيحى، 75؛ تاريخ فلسفه، ص‌99.
[4]. ر. ك: كلام مسيحى، ص‌72 ـ 75؛ تاريخ فلسفه، ص‌98 ـ 100.
[5]. كلام مسيحى، ص‌75؛ تاريخ تمدن، ج‌3، ص‌770.
[6]. كلام مسيحى، ص‌75 ـ 76؛ هفت آسمان، ش 14، ص‌95 ـ 96، «خداى سه‌گانه در كتاب مقدس»؛ درآمدى بر الهيات مسيحى، ص‌321.
[7]. قاموس كتاب مقدس، ص‌345؛ كلام مسيحى، ص‌73؛ درآمدى بر الهيات مسيحى، ص‌320، 322.
[8]. كتاب مقدس، روميان 15 : 16 ـ 19؛ قُرِنتِيان اول 12: 4 ـ 6؛ قرنتيان دوم 13: 13؛ اَفَسُسِّيان 4: 3 ـ 6؛ تسّالونيكيان دوم 2: 13 ـ 14.
[9]. كتاب مقدس، متّى 28: 19 و نيز نك: اول پطرس 1: 2.
[10]. كلام مسيحى، ص‌76 ـ 78؛ هفت آسمان، ش 14، ص‌91 ـ 95، «خداى سه‌گانه در كتاب مقدس»؛ درآمدى بر الهيات مسيحى، ص‌319 ـ 320، 322.
[11]. تاريخ فلسفه، ص‌12 ـ 14.
[12]. كتاب مقدس، امثال 9: 1 ـ 6؛ ايوب 28؛ تاريخ فلسفه، ص‌13 ـ 14؛ درآمدى بر الهيات مسيحى، ص‌319.
[13]. تاريخ فلسفه، ص‌13.
[14]. كتاب مقدس، پيدايش، 1:26.
[15]. تاريخ فلسفه، ص‌14 ـ 16.
[16]. همان، ص‌16 ـ 17.
[17]. تاريخ جامع اديان، ص‌613؛ تاريخ فلسفه، ص‌17 ـ 18؛ مسيحيت، ص‌88 ـ 89.
[18]. تاريخ فلسفه، ص‌9، 18 ـ 20.
[19]. كتاب مقدس، يوحنّا1: 1ـ3، 14، 18؛ كولُسّيان1:15 ـ 20.
[20]. همان، يوحنّا 10: 15، 30؛ فيلپيان 2: 5 ـ 7؛ روميان 1: 3،9.
[21] . كتاب مقدس، روميان 5: 1، 6 ـ 21؛ 6: 2 ـ 11؛ 20 ـ 23؛ 8: 11 ـ 14؛ 29 ـ 30.
[22]. تاريخ فلسفه، ص‌21؛ معارف، ش 3، ص‌79 ـ 80، «تثليث از آغاز تا شوراى قسطنطنيه».
[23]. كتاب مقدس، يوحنّا 1: 1 ـ 14؛ 3: 16.
[24]. معارف، ش 3، ص‌79 ـ 80، «تثليث از آغاز تا شوراى قسطنطنيه».
[25]. كتاب مقدس، يوحنّا 14: 9، 28، 31.
[26]. مسيحيت و بدعت‌ها، ص‌42 ـ 45؛ سرگذشت مسيحيت، ص‌71 ـ 72؛ مسيحيت، ص‌98.
[27]. تاريخ تمدن، ج‌3، ص‌689؛ تاريخ جامع اديان، ص‌617؛ مسيحيت، ص‌93.
[28]. تاريخ فلسفه، ص‌25 ـ 30؛ معارف، ش 3، ص‌82 ـ 83، «تثليث‌از آغاز تا شوراى قسطنطنيه».
[29]. تاريخ فلسفه، ص31 ـ 37؛ معارف، ش3، ص‌84؛ ش 1 ـ 2، ص‌16ـ32، «تثليث ازآغاز تا شوراى قسطنطنيه»؛ تاريخ كليساى قديم، ص‌186 ـ 189.
[30]. تاريخ فلسفه، ص‌38، 41 ـ 45؛ معارف، ش 3، ص‌85 ـ 87، «تثليث از آغاز تا شوراى قسطنطنيه».
[31]. معارف، ش3، ص‌88، «تثليث از آغازتا شوراى قسطنطنيه».
[32]. همان، ص‌89‌.
[33]. معارف، ش 3، ص‌88 ـ 90، «تثليث از آغاز تا شوراى قسطنطنيه»؛ تاريخ فلسفه، ص‌79 ـ 82؛ درآمدى بر الهيات مسيحى، ص‌321.
[34]. معارف، ش 3، ص94، «تثليث از آغاز تا شوراى قسطنطنيه».
[35]. تاريخ تمدن، ج3، ص769؛ مسيحيت وبدعت‌ها، ص150؛ معارف، ش 3، ص‌94 ـ 95، «تثليث از آغاز تا شوراى قسطنطنيه».
[36]. تاريخ تمدن، ج‌3، ص‌769؛ معارف، ش 3، ص‌98، «تثليث از آغاز تا شوراى قسطنطنيه».
[37]. سرگذشت مسيحيت،ص106ـ107؛ معارف، ش3، ص98، «تثليث از آغاز تا شوراى قسطنطنيه».؛ تاريخ تمدن، ج‌3، ص‌770.
[38]. مسيحيت و بدعت‌ها، ص‌151 ـ 152.
[39]. تاريخ تمدن، ج‌3، ص‌770.
[40]. مسيحيت، ص‌126.
[41] . تاريخ كليساى قديم، ص‌244.
[42] . تاريخ تمدن، ج‌3، ص‌771.
[43]. الميزان، ج‌3، ص‌212.
[44]. التبيان، ج‌3، ص‌605، 607؛ الكشاف، ج‌1، ص‌665؛ التفسير الكبير، ج‌12، ص‌61.
[45]. الميزان، ج‌5، ص‌247؛ فى ظلال القرآن، ج‌2، ص‌866.
[46]. الميزان، ج‌3، ص‌274 ـ 275.
[47]. ر. ك: همان، ج‌3، ص‌292 ـ 305.
[48]. نك: جامع البيان، ج‌4، ص‌423؛ التفسير الكبير، ج‌12، ص‌60؛ الكشاف، ج‌1، ص‌593 ـ 594.
[49]. جامع‌البيان، ج‌4، ص‌422؛ التحرير والتنوير، ج‌6، ص‌54؛ تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌23.
[50]. التبيان، ج‌3، ص‌602؛ التفسير الكبير، ج‌12، ص‌60.
[51]. التحرير والتنوير، ج‌6، ص‌282.
[52]. التبيان، ج‌3، ص‌603؛ التفسير الكبير، ج‌12، ص‌60؛ الميزان، ج‌6، ص‌71.
[53]. نك: التبيان، ج3، ص‌603؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌353؛ تفسير المراغى، ج‌2، ص‌167.
[54]. جامع البيان، ج‌4، ص‌422؛ التبيان، ج‌3، ص‌603؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌353.
[55]. الميزان، ج‌6، ص‌72.
[56]. جامع‌البيان، ج‌6، ص‌424؛ الكشاف، ج‌1، ص‌665؛ الميزان، ج‌3، ص‌289.
[57]. ر. ك: كتاب مقدس، متى، 1 : 18، 25 ؛ 4 : 2 ؛ 25: 35 ـ 36 ؛ 26: 18، 23 ـ 29.
[58]. الكشاف، ج‌1، ص‌665؛ الميزان، ج‌6، ص‌73.
[59]. التبيان، ج‌3، ص‌399؛ الكشاف، ج‌1، ص‌593؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌222.
[60]. الكشاف، ج‌1، ص‌594؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌222؛ الميزان، ج‌5، ص‌149.
[61]. الميزان، ج‌7، ص‌329.
[62]. مجمع‌البيان، ج3، ص222؛ التفسيرالكبير، ج14، ص‌221؛ الميزان، ج‌5، ص‌149.
[63]. كتاب مقدس، يوحنّا 1 : 1 ـ 5، 14.
[64]. ر. ك: تفسير المنار، ج‌6، ص‌84؛ نمونه، ج‌1، ص‌431.
[65]. تفسير بغوى، ج‌1، ص‌502؛ زادالمسير، ج‌2، ص‌226.
[66]. الميزان، ج‌5، ص‌149؛ ج‌13، ص‌196.
[67]. تفسير مراغى، ج‌2، ص‌31.
[68]. التبيان، ج3، ص403؛ مجمع‌البيان، ج3، ص224؛ الميزان، ج‌5، ص‌150.
[69]. التبيان، ج‌3، ص‌402؛ التفسير الكبير، ج‌11، ص‌117.
[70]. الميزان، ج‌5، ص‌151.
[71]. تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌23؛ فتح القدير، ج‌1، ص‌541؛ التفسير الكبير، ج‌12، ص‌60.
[72]. التفسير الكبير، ج‌12، ص‌60؛ الكشاف، ج‌1، ص‌593؛ التحرير والتنوير، ج‌4، ص‌54 ـ 57.
[73]. التفسير الكبير، ج‌6، ص‌59؛ ج‌11، ص‌116؛ الميزان، ج‌3، ص‌286.
[74]. التبيان، ج‌3، ص‌403؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌223.
[75]. جامع البيان، ج‌4، ص‌422.
[76]. فى ظلال القرآن، ج‌2، ص‌815 ـ 816، 864 ـ 865؛ التحرير والتنوير، ج‌4، ص‌54 ـ 57؛ الميزان، ج‌3، ص‌319 ـ 320.

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:37 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اهل كتاب

اهل كتاب: صاحبان كتاب آسمانى

اهل به معناى سزاوار و شايسته، خاندان، خانواده، اُنس، اختصاص و تعلق داشتن به چيزى است[1]، ازاين‌رو با اضافه شدن به كتاب معناى «وابستگان به كتاب» مى‌دهد. چون مقصود از كتاب، كتاب آسمانى است، اهل كتاب به معناى صاحبان كتاب آسمانى و پيروان اديان الهى است. البته اين تعبير در قرآن و فرهنگ اسلامى براى مسلمانان به كار نمى‌رود. گزينش اين اصطلاح كه گويا نخستين بار در قرآن آمده[2] بدين جهت است كه وجود كتابهاى آسمانى وجه مشترك همه اديان‌الهى است و راه را براى مدعيان اديان بر ساخته مى‌بندد. اصطلاح اهل كتاب 31‌بار در 31 آيه از 9‌سوره قرآن و بيش از همه در سوره آل‌عمران (12‌بار) به كار رفته است. (بقره/2، 105، 109؛ آل‌عمران/3، 64 ـ 65‌، 69 ـ 72، 75، 98 ـ 99، 110، 113، 119؛ نساء/4، 123، 153، 159، 171؛ مائده/5‌، 15، 19، 59‌، 65‌، 68‌، 77؛ عنكبوت/29، 46؛ احزاب/33، 26؛ حديد/57‌، 29؛ حشر/59‌، 2، 11؛ بيّنه /98، 1، 6)
قرآن كريم از اهل كتاب با تعبيرهاى ديگرى نظير:«الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ» (بقره/2، 101، 144 ـ 145؛ آل‌عمران/3،19)،«اَلَّذينَ ءاتَينـهُمُ الكِتـب» (بقره/2،121، 146)،«الَّذينَ اُوتوا نَصيبـًا مِنَ الكِتـب» (نساء/4،51) نيز ياد كرده و با اختصاص بخش قابل توجهى از آيات و خطابهاى خود صف آنان را از صف بت‌پرستان جدا ساخته است. (حجّ/22،17؛ مائده/5‌،69‌؛ بقره/2،62) در آيات مربوط به اهل كتاب، روى سخن با يهود* و نصارا و گاه يكى از آن دو است. در برخى آيات بر اثر انكار رسالت پيامبر گرامى يا نفوذ شرك در عقايد اهل‌كتاب به آنان «كافر» نيز گفته شده است. (بقره/2، 105؛ بيّنه/ 98، 1)
كاربرد اصطلاح اهل كتاب در برابر «اُمّى»ها و دعوت هر دو گروه به توحيد، نشان مى‌دهد كه ساكنان شبه جزيره عرب در آستانه بعثت پيامبر اسلام به اين دو گروه عمده تقسيم مى‌شده‌اند: «...وقُل لِلَّذينَ اوتوا الكِتـبَ والاُمِّيِّينَ ءَاَسلَمتُم فَاِن اَسلَموا فَقَدِ اهتَدَوا واِن تَوَلَّوا فَاِنَّما عَلَيكَ البَلـغُ...» . (آل‌عمران/3،20) اقليت پراكنده اهل كتاب كه يهوديان و مسيحيان بوده‌اند، با برخوردارى از كتاب آسمانى، تعاليم دينى مكتوب و نيز عالمانى آشنا به خواندن و نوشتن از برترى فرهنگى نسبت به «امى»ها برخوردار بوده‌اند. امّيها كه دين رايج آنان بت‌پرستى بوده است، فاقد كتاب دينى و ادبيات نوشتارى در حوزه دينى و اغلب ناآشنا به خواندن و نوشتن بوده، برترى فرهنگى اهل كتاب را پذيرفته بودند. مراجعه آنان به اهل كتاب درباره صحت و سقم ادعاى پيامبر اسلام مؤيد اين معناست.

مصاديق اهل كتاب:

بررسى آيات مربوط و شأن نزول آنها نشان مى‌دهد كه يهود و نصارا*، مصداق روشن اهل كتاب از منظر قرآن‌اند و تورات و انجيل كتاب آسمانى آنان است. قرآن با استناد به نزول تورات و انجيل در زمان بعد از ابراهيم(عليه السلام)، احتجاج اهل كتاب بر سر يهودى يا نصرانى بودن آن حضرت را نابخردانه خوانده و نفى مى‌كند: «يـاَهلَ الكِتـبِ لِمَ تُحاجّونَ فى اِبرهيمَ وما اُنزِلَتِ التَّورةُ والاِنجيلُ اِلاّ مِن بَعدِهِ اَفَلا تَعقِلون» . (آل عمران/3،65) نفى ارزش و بى‌پايه و اساس خواندن دين و آيين اهل كتاب بدون اعتقاد و عمل به تورات* و انجيل* نيز به روشنى نشان مى‌دهد كه مصداق مورد اشاره آن، پيروان اين دو كتاب‌اند: «قُل يـاَهلَ الكِتـبِ لَستُم عَلى شَىء حَتّى‌تُقيموا التَّورةَ والاِنجيلَ و ما اُنزِلَ اِلَيكُم مِن رَبِّكُم...» . (مائده/5‌،68) اگر اهل كتاب، مصداق ديگرى داشت، بايد از كتاب آسمانى سومى نيز در كنار تورات و انجيل ياد مى‌شد. مورد خطاب بودن يهود و نصارا يا يكى از آن دو در همه كاربردهاى اهل كتاب نيز مدعاى ياد شده را تأييد مى‌كند. (براى نمونه: نساء/4،153، 171؛ مائده/5‌، 65 ـ 66‌؛ حشر/59‌،11)؛ اما اهل كتاب بودن صابئيان* و مجوسيان هيچ مستند قرآنى ندارد و فقط ياد كرد آنان در كنار يهود و نصاراست كه چنين پندارى را پديد آورده است: «اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ هادوا والصّـبِـينَ والنَّصـرى والمَجوسَ والَّذينَ اَشرَكوا اِنَّ اللّهَ يَفصِلُ بَينَهُم يَومَ القِيـمَةِ...» . (حجّ/22،17) اين آيه فقط در صدد بيان اين معناست كه خداوند در روز قيامت، ميان گروههاى ياد شده داورى كرده، حق را از باطل جدا و حقگرايى و باطلگرايى هريك را روشن مى‌سازد؛ اما به هيچ وجه در مقام جداسازى صف صابئيها و مجوسيان از صف مشركان و الحاق آنان به يهود و نصارا نيست. تاريخ پيدايش، تحول و چگونگى عقايد آنان نيز در هاله‌اى از ابهام است و اهل كتاب بودنشان مورد اتفاق همگان نيست. گروهى از محققان، صابئيان را مشرك، ستاره‌پرست و ساكن در نواحى جنوب ايران و عراق[3] و گروهى ديگر به سان يهود و نصارا در شمار اهل كتاب مى‌دانند.[4] جمعى ديگر آنها را به دو گروه مشرك و اهل كتاب تقسيم كرده‌اند.[5] تاريخ مجوس* يا آيين زردشت نيز با ابهامات فراوانى روبه‌روست و درباره وجود پيامبر آنان به نام زردشت يا زرتشت، هويت، شخصيت، زندگى و نيز كتاب وى به نام اَوِسْتا ديدگاههاى متفاوتى در ميان است.[6]
پاره‌اى از مستندات تاريخى و نيز برخى احاديث اسلامى اهل كتاب بودن آنان را مى‌رساند.[7] شمارى از فقهاى شيعه نيز با دو گروه ياد شده، معامله اهل كتاب كرده‌اند.[8]

برخورد اهل كتاب با اسلام و مسلمانان:

در عصر نزول قرآن اهل كتاب در مناطقى از شبه جزيره عرب از جمله در شهر يثرب زندگى مى‌كردند. آنان ضمن مباهات به داشتن كتاب آسمانى و پيروى از پيامبران بزرگى چون موسى و عيسى(عليهما السلام)خود را برتر از اعراب بت‌پرست، مشرك و فاقد كتاب آسمانى مى‌دانستند، بر همين اساس رعايت نكردن امانت درباره اموال آنان و تصرف در آن را جايز شمرده، آن را به حكم خداوند نسبت مى‌دادند: «و مِن اَهلِ الكِتـبِ... و مِنهُم مَن اِن تَأمَنهُ بِدينار لايُؤَدِّهِ اِلَيكَ اِلاّ مادُمتَ عَلَيهِ‌قائِمـًا‌ذلِكَ بِاَنَّهُم قالوا لَيسَ عَلَينا فى الاُمِّيِّينَ سَبيلٌ...» [9]. (آل‌عمران/3،75)، آنان گرچه دچار اختلاف شده (آل عمران/3،19)، گاه دست به تحريف كتاب آسمانى خود مى‌زدند (بقره/2،79)، با اين حال همه با توجه به بشارتهاى ظهور و نيز اوصافى كه از پيامبر آخرالزمان در كتابهاى خود ديده بودند او را به‌سان فرزندان خود مى‌شناختند (بقره/2،146) و آمدن چنين پيامبرى را انتظار كشيده، آمدن او را به ديگران بشارت مى‌دادند، با اين گمان كه از ميان آنان برانگيخته خواهد شد؛ اما چون پيامبر موعود از ميان اعراب امّى ظهور كرد، تنها ازاين‌رو كه از ميان آنها برگزيده نشده، نه تنها رسالت او را انكار كردند (بقره/2،89 ـ 90) بلكه دست به تحريف زدند و همه نشانه‌ها و بشارتهاى او را در كتابهاى آسمانى خود تغيير دادند. (مائده/5‌،13)[10] دسته‌اى از آنان (يهود) چنان به دشمنى خود ادامه دادند كه به سرسخت‌ترين دشمنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان تبديل شدند. (مائده/5‌،82) آنان (يهوديان مدينه) براى نابودى اسلام توطئه‌ها چيدند و با منافقان و مشركان همداستان شده (آل عمران/3،111؛مائده/5‌،41)، سرانجام به جنگ تمام عيار با مسلمانان برخاستند كه به شكست و كوچاندن آنان از مدينه انجاميد.[11] (حشر/59‌،2)
اهل كتاب در برخورد با اسلام دو هدف عمده داشتند: 1. دفاع از حقانيت آيين خود و منسوخ نشدن آن. 2. نابودى اسلام از رهگذر تشكيك در عقايد مسلمانان و ايجاد تفرقه در ميان آنان و برانگيختن دشمنان اسلام برضدّ مسلمانان. آنان اين اهداف را به صورتهاى ذيل دنبال مى‌كردند:

1. انكار رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله):

اهل كتاب بر اساس نام و خصوصيات ذكر شده در تورات و انجيل پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)را همانند فرزندان خود دقيق و روشن مى‌شناختند: «اَلَّذينَ ءاتَينـهُمُ الكِتـبَ يَعرِفونَهُ كَما يَعرِفونَ اَبناءَهُم» (بقره/2،146؛ انعام/6‌،20)[12]؛ امّا هنگامى كه آن حضرت برانگيخته شد، گروهى از آنان او را انكار كرده، به‌رغم آگاهى از حقانيت اسلام و قرآن، آموزه‌هاى آن را ناديده گرفته، تجاهل كردند: «... نَبَذَ فَريقٌ مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ كِتـبَ اللّهِ وراءَ ظُهورِهِم كَاَنَّهُم لايَعلَمون» . (بقره/2،101)

2. لجاجت در درخواستهاى باطل:

اسلام با اهل كتاب از در مدارا وارد شد؛ اما آنان به اين مدارا و مسالمت تن درنداده، با لجاجت نه تنها به پيامبر ايمان نياوردند، بلكه بر پيروى آن حضرت و مسلمانان از آيين آنان اصرار داشتند. (بقره/2،120) گروهى (يهود)[13] از پيامبر، فرود آوردن كتابى مستقل را به صورت معجزه از آسمان درخواست مى‌كردند: «يَسـَلُكَ اَهلُ الكِتـبِ اَن تُنَزِّلَ عَلَيهِم كِتـبـًا‌مِنَ‌السَّماءِ‌فَقَد سَاَلوا موسى اَكبَرَ مِن ذلِكَ...» . (نساء/4،153) لجاجت معاندانشان[14] بر كفرورزى چنان بود كه به تصريح قرآن اگر هر آيه و معجزه الهى برايشان آورده مى‌شد تن به ايمان نمى‌دادند: «ولـَئِن اَتَيتَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ بِكُلِّ ءايَة ما تَبِعوا قِبلَتَكَ» . (بقره/2،145)

3. كتمان حق:

كافران اهل كتاب در گفت و گو يا مناظره با مسلمانان و به رغم آگاهى و اذعان به حقانيت امورى چون بعثت پيامبر اسلام و تغيير قبله[15] آن را پنهان مى‌ساختند: «و اِنَّ فَريقـًا مِنهُم لَيَكتُمونَ الحَقَّ وهُم يَعلَمون» . (بقره/2،146)

4. تلاش براى منحرف ساختن مسلمانان:

گروهى از اهل كتاب چنان در آتش حسادت هدايتيابى مسلمانان و نعمتهاى خداداد آنان مى‌سوختند كه از هيچ كوششى براى تضعيف عقيده و ايمان آنان و بازگشت از اسلام فروگذار نمى‌كردند: «ودَّت طَـائِفَةٌ مِن اَهلِ الكِتـبِ لَويُضِلّونَكُم» (آل‌عمران/3،69)، ازاين‌رو خداوند مؤمنان را از پيروى آنها بر حذر داشته تا مبادا آنان را از اسلام جدا ساخته، به كفر باز گردانند: «اِن تُطيعوا فَريقـًا مِنَ الَّذينَ اوتُوا الكِتـبَ يَرُدّوكُم بَعدَ ايمـنِكُم كـفِرين» [16]. (آل عمران/3،100) تلاش آنان براى گمراه كردن مسلمانان به درجه‌اى رسيد كه در توطئه‌اى خطرناك تصميم گرفتند صبحگاهان با اظهار اسلام به صف مسلمانان بپيوندند؛ اما شبانگاهان ارتداد خود را اعلام كنند[17] تا مسلمانان بپندارند كه آنان با اسلام مخالفتى ندارند؛ اما چون پس از تحقيق، بطلان آن را فهميدند از آن دست كشيده‌اند. اين توطئه چنان خطرناك بود كه مى‌توانست تهديدى جدّى براى نو مسلمانان سست ايمان باشد؛ امّا قرآن خطر آن را به پيامبر(صلى الله عليه وآله)گوشزد كرد و مانع اين توطئه شد: «و قالَت طَـائِفَةٌ مِن اَهلِ الكِتـبِ ءامِنوا بِالَّذى اُنزِلَ عَلَى الَّذينَ ءامَنوا وَجهَ النَّهارِ واكفُرُوا ءاخِرَهُ لَعَلَّهُم يَرجِعون» .[18] (آل‌عمران/3،72) برخى آيه را در شأن 12 نفر از احبار يهود خيبر نازل دانسته‌اند. آنان با يكديگر قرار گذاشتند پس از اجراى تصميم ياد شده، بگويند كه ما پس از بررسى تورات و مشورت با‌عالمان خويش دريافتيم كه محمد(صلى الله عليه وآله)ويژگيهاى پيامبر موعود را ندارد و ادعاى باطلى مى‌كند.[19]

5‌. ايجاد تفرقه ميان مسلمانان:

اهل كتاب به‌ويژه يهود همواره در پى انتقام از مسلمانان بودند و يكى از راههاى انتقام ايجاد تفرقه ميان آنان بوده است و چون اهل كتاب از ديرباز در مدينه و پيرامون آن سكونت داشتند و از اختلافات ديرينه ميان اوس و خزرج و ريشه اين منازعات با خبر بودند با استفاده از هر فرصت مناسبى اين منازعات را به ياد آنان انداخته، آتش فتنه را شعلهور مى‌ساختند. شمارى از مفسران،[20] آيات 99 ـ 100 آل‌عمران/3، را اشاره به اين تفرقه‌افكنى از سوى يهود دانسته‌اند: «قُل يـاَهلَ الكِتـبِ لِمَ تَصُدّونَ عَن سَبيلِ اللّهِ مَن ءامَنَ تَبغونَها عِوَجـًا...» . گاهى نيز كار اختلاف برانگيزى چنان مؤثر مى‌افتاد كه دو طرف دست به سلاح مى‌بردند. در اين‌گونه موارد آتش فتنه با تماسهاى مكرر پيامبر(صلى الله عليه وآله)با اوس و خزرج و پند و نصيحت آنها خاموش مى‌شد.[21]

6‌. همدستى با منافقان:

برخى كافران اهل‌كتاب گاه با منافقان براى جنگ با مسلمانان همدست مى‌شدند تا جايى كه منافقان به آنان وعده همراهى در جنگ مى‌دادند، ازاين‌رو خداوند اين دسته از اهل كتاب را برادران منافقان دانسته است: «اَلَم تَرَ اِلَى الَّذينَ نافَقوا يَقولونَ لاِِخونِهِمُ الَّذينَ كَفَروا مِن اَهلِ‌الكِتـبِ لـَئِن اُخرِجتُم لَنَخرُجَنَّ مَعَكُم ولا نُطيعُ فيكُم اَحَدًا اَبَدًا واِن قوتِلتُم لَنَنصُرَنَّكُم...» . (حشر/59‌،11) آيه را در شأن يهود بنى نضير نازل دانسته‌اند. هنگامى كه پيامبر اسلام آهنگ جنگ با آنان كرد منافقان مدينه پيغام مقاومت و پايدارى دادند و اينكه در صورت درگيرى يا كوچ اجبارى با آنان همراه خواهند شد.[22]

7. فشار اقتصادى:

يهود با عدم پرداخت ديون خود به مسلمانان درصدد فشار اقتصادى به آنان برآمدند. اين اقدام زمانى صورت گرفت كه وضعيت مالى مسلمانان در مدينه بسيار دشوار بود و آنان از پرداخت پول مسلمانان در ازاى خريد كالا به اين دليل كه اين معامله در دوران جاهليت و پيش از اسلام انجام گرفته، سر باز زدند. به گفته برخى مفسران آيه 75 آل‌عمران/ 3 به اين نكته اشاره دارد[23]؛ همچنين هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)ابوبكر را براى دريافت كمك مالى نزد رهبر قبيله بنى‌قينقاع فرستاد، آنان به طعنه گفتند كه خداى شما دست نياز به سوى ما گشوده و او تهيدست و ما توانگريم. (آل‌عمران/3،181)[24]

8‌. آزار پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان:

برخى آيات نشان مى‌دهد كه افرادى از اهل كتاب همانند مشركان با شيوه‌هاى گوناگون، از جمله با سخنان خود، مسلمانان را اذيت مى‌كردند: «و لَتَسمَعُنَّ مِنَ الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ مِن قَبلِكُم ومِنَ الَّذينَ اَشرَكوا اَذىً كَثيرًا...» . (آل عمران/3،186) برخى، آيه را در شأن كعب‌بن اشرفِ شاعر از يهوديان مدينه نازل دانسته‌اند كه در اشعار خويش به تحريك مشركان و هجو پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان پرداخته و نام و زيباييهاى زنان مسلمان را موضوع غزلهاى عاشقانه خود قرار مى‌داد.[25] برخى نيز آن را اشاره به سخن يكى از يهوديان دانسته‌اند كه با شنيدن آيه «مَن ذَا الَّذى يُقرِضُ اللّهَ قَرضـًا حَسَنـًا‌...» (بقره/2،245) در تمسخر آن، خدا را تهيدست و خود را توانگر خوانده بود.[26]

9. مسخره كردن اسلام:

گروهى از اهل كتاب، دين و آيات الهى را به بازى و تمسخر مى‌گرفتند، براى همين، خداوند مسلمانان را از دوستى با آنان برحذر مى‌داشت: «...لا تَتَّخِذوا الَّذينَ اتَّخَذوا دينَكُم هُزُوًا ولَعِبـًا مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ مِن قَبلِكُم والكُفّارَ‌اَولِياءَ...» . (مائده/5‌،57) مفسران آيه را اشاره به برخورد افرادى از اهل كتاب دانسته‌اند كه نزد مسلمانان اظهار اسلام كرده، ولى در واقع بر كفر خود مانده بودند. آنان با اين كار اسلام را بازيچه خود قرار مى‌دادند.[27] آنان همچنين با شنيدن صداى اذان و دعوت مردم به سوى نماز، آن را به مسخره گرفته، مى‌خنديدند[28]: «و اِذا نادَيتُم اِلَى الصَّلوةِ اتَّخَذوها هُزُوًا ولَعِبـًا ذلِكَ بِاَنَّهُم قَومٌ‌لا يَعقِلون» . (مائده/5‌،58) قرآن ريشه چنين برخوردى را نابخردى و فقدان فهم درست معارف و معانى نهفته در اين اعمال عبادى مى‌خواند[29] كه دليل ديگرى جز ايمان مسلمانان به خداوند، قرآن، كتب آسمانى پيشين و فاسق بودن اغلب اهل كتاب نداشت: «قُل‌يـاَهلَ الكِتـبِ هَل تَنقِمونَ مِنّا اِلاّ اَن ءامَنّا بِاللّهِ وما اُنزِلَ اِلَينا وما اُنزِلَ مِن قَبلُ واَنَّ اَكثَرَكُم فـسِقون» . (مائده/5‌،59)

10. تحريف و كتمان بشارت بعثت پيامبر اسلام:

بر اساس برخى آيات، اهل كتاب برپايه بشارتهاى آمده در تورات و انجيل، خيلى دقيق و روشن، پيامبر اسلام را مى‌شناخته‌اند (بقره/2، 146؛ آل‌عمران/3، 20)؛ اما به رغم اين بشارتها، دست به تحريف* و كتمان آنها زده، از تصديق حقانيت قرآن و پيامبر اسلام خوددارى مى‌كردند. تغيير كلماتى همچون «فارقليطا» كه معادل كلمه «احمد»(صلى الله عليه وآله)است به «پاركلى طوس» نمونه‌اى از اين تحريفها است[30]، ازاين‌رو، قرآن اهل‌كتاب را بدان جهت كه در كتابهاى آسمانى دست برده و آن‌را به صورت ناقص ارائه داده‌اند سرزنش‌مى‌كند: «تَجعَلونَهُ قَراطيسَ تُبدونَها و‌تُخفونَ كَثيرًا» (انعام/6‌،91) و چون تحريف و تصرف آنها در كتاب خدا، موجب شد بخشهاى فراوانى از كتاب الهى از بين برود آنان را از كسانى مى‌شمارد كه تنها از بخشى از كتاب آسمانى بهره‌برده‌اند: «الَّذينَ اُوتوا نَصيبـًا مِنَ الكِتـبِ» .[31] (نساء/4، 51)

برخورد قرآن با اهل كتاب:

قرآن به رغم همه دشمنيهاى اهل كتاب با اسلام و مسلمانان ضمن رعايت احترام و جدا كردن صف آنان از بت‌پرستان، اصل دين و كتاب آسمانى آنان را تأييد (آل عمران/3، 3، 65) و با جدا كردن صف حقجويان از گمراهان اهل كتاب، ايمان و صفات نيك دسته‌اى را مى‌ستايد و كفر و عناد و صفات زشت گروهى ديگر را نكوهش مى‌كند: «مِنهُمُ المُؤمِنونَ و اَكثَرُهُمُ الفـسِقون * ... و باءو بِغَضَب مِنَ اللّهِ و ضُرِبَت عَلَيهِمُ المَسكَنَةُ ذلِكَ بِاَنَّهُم كانوا يَكفُرونَ بِـايـتِ اللّه ... * لَيسوا سَواءً مِن اَهلِ الكِتـبِ اُمَّةٌ قائِمَةٌ يَتلونَ ءايـتِ اللّهِ ءاناءَ الَّيلِ و‌هُم‌يَسجُدون * يُؤمِنونَ بِاللّهِ واليَومِ الأخِرِ ويَأمُرونَ بِالمَعروفِ ويَنهَونَ عَنِ المُنكَرِ و يُسـرِعونَ فِى الخَيرتِ و اُولـئِكَ مِنَ الصّــلِحين» . (آل‌عمران/3،110 ـ 114)
از آيات قرآن و نيز سيره رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)برمى‌آيد كه نخستين گام در برخورد با اهل كتاب دعوت آنان به پذيرش اسلام است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ ءامِنوا بِما نَزَّلنا مُصَدِّقـًا لِما مَعَكُم» (نساء/4، 47)، بدين ترتيب قرآن در نخستين مرحله دين آنان را منسوخ و پايان يافته اعلام و براى دعوت آنان به پذيرش اسلام از شيوه استدلال و برهان استفاده و اعلام كرد: در صورتى كه اين راه مجابشان نسازد تا سر حدّ مباهله و ملاعنه نيز پيش مى‌رود (آل‌عمران/ 3، 61)، تا جايى كه خداوند به آنان هشدار مى‌دهد كه اگر به قرآن و اسلام ايمان نياورند آنان را مسخ يا لعن خواهد كرد: «يـاَيُّهَا الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ ءامِنوا بِما نَزَّلنا مُصَدِّقـًا لِما مَعَكُم مِن قَبلِ اَن‌نَطمِسَ وُجوهـًا فَنَرُدَّها عَلى اَدبارِها اَو‌نَلعَنَهُم‌...» (نساء/4، 47)، ازاين‌رو رسول‌اكرم(صلى الله عليه وآله)به محض ورود به مدينه اهل كتاب را به اسلام فرا خواند و چون سر باز زدند با آنان پيمانى را كه مشتمل بر اصول همزيستى مسالمت‌آميز بود، امضا كرد
[32]؛ اما هرگز آنان را به‌پذيرش اسلام وادار‌نساخت.
همچنين اسلام با پيش‌بينى جزيه، جان، مال، عرض و مراكز دينى آنان را در پناه حكومت اسلامى محفوظ و محترم دانست و مسلمانان به رغم جواز ارتباط و اختلاط با اهل كتاب از دوست گرفتن آنان و اعتماد به آنها برحذر شدند: «لا‌تَتَّخِذوا اليَهودَ والنَّصـرَى اَولِياءَ» . (مائده/5‌،51)
قرآن همچنين اهل كتاب را مخاطب ساخته و كوشيده است بخشى از عقايد باطل و غلوآميز آنان در حوزه فرهنگ دينى را اصلاح كند. نفى الوهيت مسيح و مريم(عليهما السلام) و بنده خدا خواندن آنان، نفى پسر خدا بودن عُزَير و عيسى و اعتقاد به تثليث (نساء/4،171؛ مائده/5‌، 72 ـ 73، 75، 77، 116 ـ 117؛ توبه/9، 30 ـ 31) همچنين تكذيب قتل و مصلوب شدن مسيح (نساء/4،157) بدين منظور انجام گرفته است. قرآن در فراخوانى از اهل كتاب و با تأكيد بر مشتركات فرهنگ دينى، از آنان مى‌خواهد با رها ساختن برخى از عقايد باطل همچون شرك و دوگانه پرستى بر محور عقايد مشترك با مسلمانان گرد آيند: «قُل يـاَهلَ الكِتـبِ تَعالَوا اِلى كَلِمَة سَواء بَينَنا وبَينَكُم اَلاَّ نَعبُدَ اِلاَّ اللّهَ ولا نُشرِكَ بِهِ شيــًا ولا يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضـًا اَربابـًا مِن دونِ اللّهِ... » (آل‌عمران/3،64) و پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان سفارش شدند تا هنگام دعوت اهل كتاب غير معاند به اسلام از روش نيكو در بحث و استدلال بهره گرفته، بر عقايد مشترك تأكيد كنند: «ولا‌تُجـدِلوا اَهلَ الكِتـبِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ اِلاَّ الَّذينَ ظَـلَموا مِنهُم وقولوا ءامَنّا بِالَّذى اُنزِلَ اِلَينا واُنزِلَ اِلَيكُم واِلـهُنا واِلـهُكُم واحِدٌ ونَحنُ لَهُ مُسلِمون» (عنكبوت/ 29، 46) و در اين راه هرگز با آنان از در ستيز و جدال وارد نشوند: «و قُل لِلَّذينَ اوتوا الكِتـبَ والاُمِّيِّينَ ءَاَسلَمتُم فَاِن اَسلَموا فَقَدِ اهتَدَوا واِن تَوَلَّوا فَاِنَّما عَلَيكَ البَلـغُ» . (آل عمران/ 3، 20)
قرآن با وعده پاك شدن گناهان پيشين و ورود به بهشت، اهل كتاب را به پذيرش اسلام ترغيب مى‌كرد: «ولَو اَنَّ اَهلَ الكِتـبِ ءامَنوا واتَّقَوا لَكَفَّرنا عَنهُم سَيِّـاتِهِم ولاََدخَلنـهُم جَنّـتِ النَّعيم» (مائده/5‌،65) و در ادامه و براى ترغيب بيشتر، پايبندى به تورات و انجيل را زمينه ساز برخوردارى از بركات آسمان و زمين مى‌خواند: «و لَو اَنَّهُم اَقاموا التَّورةَ والاِنجيلَ وما اُنزِلَ اِلَيهِم مِن رَبِّهِم لاََكَلوا مِن فَوقِهِم ومِن تَحتِ اَرجُلِهِم» .(مائده/5‌،66) با توجه به اينكه عمل واقعى به اين دو كتاب آسمانى و همه آموزه‌هاى آن مستلزم پذيرش اسلام است، مقصود قرآن آن است كه عمل به اين دو كتاب به پذيرش اسلام انجاميده، چنين بركاتى را براى آنان به همراه خواهد داشت، ازاين‌رو در كنار عمل به تورات و انجيل از عمل به آنچه براى ايشان فرو فرستاده شده (قرآن) ياد كرده است.
[33] قرآن، مسلمان شدن اهل كتاب را به خير و صلاح خود آنان مى‌خواند: «... و لَو ءامَنَ اَهلُ الكِتـبِ لَكانَ خَيرًا‌لَهُم...» . (آل عمران/3،110)

ستايش و نكوهش اهل كتاب:

از ويژگيهاى قرآن مراعات انصاف در توصيفها و دسته‌بنديهاست. به رغم آنكه اهل كتاب بر اثر لجاجت، رخدادهايى تلخ از خود در تاريخ اسلام به يادگار گذاشتند قرآن همه آنان را يكسان و همسان نمى‌شمارد: «لَيسوا سَواءً» (آل عمران/3،113)، بلكه دسته‌اى از ايشان را مؤمن خوانده، مى‌ستايد و بيشتر آنان را فاسق دانسته، نكوهش مى‌كند: «قُل‌يـاَهلَ الكِتـبِ... واَنَّ اَكثَرَكُم فـسِقون» . (مائده/5‌،59 و نيز آل‌عمران/3،110) صالحان اهل كتاب به سبب برخوردارى از پاره‌اى صفات نيك مورد ستايش قرار گرفته‌اند؛ از جمله:

1. رسوخ در علم:

برخى از اهل كتاب، راسخ در علم و مؤمن خوانده شده‌اند كه با پرهيز از كژانديشى و كژروى افزون بر كتب آسمانى پيشين، به قرآن نيز ايمان داشتند؛ همچنين به روز قيامت اعتقاد داشته، به اقامه نماز و دادن زكات مى‌پرداختند: «لـكِنِ الرّ‌سِخونَ فِى العِلمِ مِنهُم والمُؤمِنونَ يُؤمِنونَ بِما اُنزِلَ اِلَيكَ وما اُنزِلَ مِن قَبلِكَ...» . (نساء/4،162)

2. وجود دين باوران حقيقى در ميان آنان:

قرآن از مؤمنان حقيقى در ميان اهل كتاب خبر داده است (نساء/ 4، 162؛ قصص/ 28، 52 ـ 53)؛ ايمانى كه آنان را به تلاوت آيات الهى، عبادت شبانه، امر به معروف و نهى از منكر و شتاب در كارهاى خير وا مى‌دارد: «يَتلونَ ءايـتِ اللّهِ ءاناءَ الَّيلِ وهُم يَسجُدون * يُؤمِنونَ بِاللّهِ واليَومِ الأخِرِ ويَأمُرونَ بِالمَعروفِ ويَنهَونَ عَنِ المُنكَرِ ويُسـرِعونَ فِى الخَيرتِ واُولـئِكَ مِنَ الصّــلِحين» (آل عمران/3،113 ـ 114) و هنگامى كه آيات الهى بر آنان خوانده مى‌شود از ديدگانشان اشك مى‌بارد: «و اِذَا سَمِعوا ما اُنزِلَ اِلَى الرَّسولِ تَرَى اَعيُنَهُم تَفيضُ مِنَ‌الدَّمع» . (مائده/5‌،83) برخى از مفسران مصداق اين آيه و دو آيه پس از آن را نجاشى و اطرافيان او دانسته‌اند كه با تلاوت آيات قرآن از سوى جعفر‌بن ابى‌طالب و تمجيد از عيسى و مريم(عليهما السلام)به حقانيت اين آيات پى برده، ايمان آوردند.[34]

3. امانتدارى:

برخى از اهل كتاب چنان امانتدار توصيف شده‌اند كه اگر دينارهاى فراوانى‌به امانت به آنان داده شود به صاحبانش بازمى‌گردانند: «و مِن اَهلِ الكِتـبِ مَن اِن تَأمَنهُ بِقِنطار يُؤَدِّهِ اِلَيكَ» . (آل عمران/3،75) قنطار را به معناى مالى فراوان و نامشخص، پوست گاو پر از طلا، 4000 دينار و ... دانسته‌اند.[35]

4. برخوردارى از مكارم اخلاقى:

پاسخ بدى را به خوبى دادن از رهنمودهاى مؤكد قرآن و تنها از عهده كسانى ساخته است كه از صفات انسانى و ايمانى بهره وافر داشته و جزو صابران باشند. گروهى از اهل‌كتاب به سبب برخوردارى از همين صفت پسنديده ستايش شده‌اند: «اَلَّذينَ ءاتَينـهُمُ الكِتـبَ... * و‌يَدرَءونَ بِالحَسَنَةِ السَّيِّئَة» . (قصص/28،52‌، 54)

5‌. انفاق:

رسيدگى به مستمندان از جمله صفات اخلاقى است كه برخى از اهل كتاب به سبب آن ستايش شده‌اند: «و مِمّا رَزَقنـهُم يُنفِقون» . (قصص/28،54) از مجموع آياتى كه برخى از اهل كتاب را ستايش كرده برمى‌آيد كه مقصود از اين گروه كسانى از اهل كتاب‌اند كه از عناد و استكبار به دور بوده و پس از شناخت حقانيت اسلام، به آن ايمان آورده‌اند.
قرآن كريم در برابر ستايش اقليت، اكثريت اهل كتاب را نكوهيده است. برخى از نكوهشهاى قرآن عام بوده، برخى ديگر ويژه يهود است. سبب نكوهش قرآن، وجود پاره‌اى از صفات زشت و نكوهيده در آنان است؛ از جمله:

1. خود برتربينى:

اهل كتاب به سبب داشتن كتاب آسمانى و در برابر مشركان بت‌پرست خود را برگزيده و دوستان خدا مى‌دانستند. (مائده/5‌،18) آنان بر اساس همين باور، بر اين پندار باطل بودند كه كسى جز آنان وارد بهشت نخواهد شد: «و قالوا لَن يَدخُلَ الجَنَّةَ اِلاّ مَن كانَ هودًا اَو نَصـرى تِلكَ‌اَمانِيُّهُم‌قُل هاتوا بُرهـنَكُم اِن كُنتُم صـدِقين» . (بقره/2،111)

2. حسادت:

حسادت اهل كتاب به ويژه يهود نسبت به مسلمانان بر اثر برگزيده شدن پيامبر آخرالزمان(صلى الله عليه وآله) از ميان غير آنان، سبب مخالفت شديد آنها شده است. آنان چنان به نعمتهايى كه به مسلمانان مى‌رسيد حسادت مىورزيدند كه در آتش خشم خود مى‌سوختند[36]: «بَغيـًا اَن يُنَزِّلَ اللّهُ مِن فَضلِهِ عَلى مَن يَشاءُ مِن عِبادِهِ فَباء و بِغَضَب عَلى‌غَضَب» . (بقره/2،90) آنان همچنين به سبب حسادت، مشركان بت‌پرست را هدايت يافته‌تر از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان مى‌خواندند. قرآن با توجه به اين نكته كه خداوند بر اساس مصالح و حكمتها نعمتهايش را به برخى از بندگان داده و از برخى ديگر دريغ مى‌كند، آنها را به سبب چنين رشكى سخت نكوهش كرده است: «اَلَم تَرَ اِلَى الَّذينَ اُوتوا نَصيبـًا مِنَ الكِتـبِ يُؤمِنونَ بِالجِبتِ والطّـغوتِ و يَقولونَ لِلَّذينَ كَفَروا هـؤُلاءِ اَهدى مِنَ الَّذينَ ءامَنوا سَبيلا * اَم يَحسُدونَ النّاسَ عَلى ما ءاتـهُمُ اللّهُ مِن فَضلِه» . (نساء/4،51‌، 54 و نيز ر. ك: بقره/2، 109) اين آيات در شأن شمارى از عالمان يهود نازل شده كه هنگام پرسش مشركان از آنها درباره مقايسه اسلام و آيين بت‌پرستى، مشركان را هدايت يافته‌تر مى‌خواندند.[37]

3. بدخواهى:

اهل كتاب هماره به جاى خيرخواهى، بدخواه مسلمانان بودند، به گونه‌اى كه اگر مسلمانان به موفقيتى چون همبستگى، پيروزى در جنگ، گسترش اسلام و ... مى‌رسيدند ناراحت و اگر شرّى به آنان مى‌رسيد خوشحال مى‌شدند: «اِن تَمسَسكُم حَسَنَةٌ تَسُؤهُم واِن تُصِبكُم سَيِّئَةٌ يَفرَحوا بِها» . (آل عمران/3،120)[38] آنان هماره در دلشان طالب آن بودند كه مسلمانان با ترك اسلام اين نعمت را از كف داده، گمراه شوند: «ودَّت طَـائِفَةٌ مِن اَهلِ الكِتـبِ لَويُضِلّونَكُم» (آل‌عمران/3،69) و اين مخالفت و برخورد به آنجا رسيد كه با پيامبر از در جنگ وارد شدند و با پيروزى مسلمانان دسته‌اى از آنان كشته و دسته‌اى اسير و دسته‌اى از ديارشان اخراج شدند. (احزاب/33، 26؛ حشر/ 59‌، 2)

4. خيانت در امانت و پيمان شكنى:

گروهى از اهل كتاب چنان در امانت خيانتكارند كه اگر دينارى به امانت به آنان سپرده شود به آن خيانت كرده، حاضر به بازگرداندن آن به صاحبش نيستند، مگر آنكه در برابر آنان اقامه دعوا شود: «... و مِنهُم مَن اِن تَأمَنهُ بِدينار لايُؤَدِّهِ اِلَيكَ اِلاّ مادُمتَ عَلَيهِ قائِمـًا» . (آل‌عمران/3،75) گروهى از آنان (يهود) به شكستن پيمان معروف بودند؛ از جمله به عهدهايى كه با مسلمانان مى‌بستند نيز وفادار نبودند: «اَو كُلَّما عـهَدوا عَهدًا نَبَذَهُ فَريقٌ مِنهُم» (بقره/2، 100)؛ مانند‌پيمان ترك تخاصم با مسلمانان كه با يارى مشركان از سوى يهود بنى قريظه و بنى نضير در جنگ خندق شكسته شد.[39]

5‌. فسق:

قرآن اكثر اهل‌كتاب را به سبب ايمان نياوردن به پيامبر اسلام و اقرار نكردن به وجود بشارتِ آمدن وى در كتابهايشان، فاسق دانسته است[40]: «... مِنهُمُ المُؤمِنونَ واَكثَرُهُمُ الفـسِقون» .(آل‌عمران/3،110 و نيز ر. ك: مائده/5‌، 59) قرآن همچنين از ارتكاب گناه، همانند تمسخر آيات خدا، زير پا گذاشتن حدود الهى، حرامخوارى از جمله رشوه و ربا گرفتن به وسيله اكثر يهود از اهل كتاب خبر مى‌دهد[41]: «و تَرى كَثيرًا مِنهُم يُسـرِعونَ فِى الاِثمِ والعُدونِ واَكلِهِمُ السُّحتَ لَبِئسَ ما كانوا يَعمَلون» . (مائده/5‌،62)

6‌. پيروى بى‌چون و چرا از راهبان و احبار:

پيروى اهل كتاب از راهبان و احبارشان به حدى رسيد كه در مسائل دينى همانند خداوند از آنان فرمانبردار بودند: «اِتَّخَذوا اَحبارَهُم ورُهبـنَهُم اَربابـًا مِن دونِ اللّهِ» . (توبه/9،31) در روايتى از امام صادق(عليه السلام) اين آيه به اطاعت بى‌قيد و شرط اهل‌كتاب از احبار و رهبان تفسير شده است. آنان هرچه را حلال و حرام مى‌كردند، از سوى عامه مردم پذيرفته مى‌شد[42]، ازاين‌رو قرآن از اهل كتاب مى‌خواهد كه جز خداوند ربوبيت تشريعى هيچ‌كسى را نپذيرند: «ولا‌يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضـًا اَربابـًا مِن دونِ اللّه» . (آل عمران/3،64) آنان با آنكه مى‌ديدند دانشمندانشان با جعل و تحريف از مردم رشوه مى‌گيرند از آنان فاصله نگرفتند.

7. ناهمدل بودن:

اهل كتاب به ويژه يهوديان بيشتر از در مكر و نيرنگ با مسلمانان درمى‌آمدند و از روبه‌رو شدن با آنان در صفوف كارزار اجتناب كرده، اگر هم تن به جنگ مى‌دادند از درون قلعه‌ها و بالاى برج و باروهاى مستحكم با پرتاب سنگ و تيراندازى به نبرد مى‌پرداختند. آنان بر خلاف ظاهر كه متحد و يكپارچه به نظر مى‌آمدند به سبب اختلاف در انگيزه و هدف، با يكديگر همدل و همراه نبودند: «لا يُقـتِلونَكُم جَميعـًا اِلاّ فى قُرًى مُحَصَّنَة اَو مِن وراءِ جُدُر بَأسُهُم بَينَهُم شَديدٌ تَحسَبُهُم جَميعـًا وقُلوبُهُم شَتّى...» . (حشر/59‌،14)

ادّعاهاى اهل كتاب:

اهل كتاب براى خود، مدعى فضايل و درجاتى بودند كه ريشه در برترى‌جويى آنان داشت. قرآن چنين ادعاهايى را صرفاً آرزوهايى بى‌پايه و اساس دانسته است: «...‌تِلكَ اَمانِيُّهُم» . (بقره/ 2، 111) برخى از آن ادعاها عبارت است از:

1.‌انحصارطلبى در هدايت يابى:

آنان همه را گمراه و هدايت را تنها در گرو آيين خود مى‌دانستند: «وقالوا كونواهودًا اَو نَصـرى تَهتَدوا» . (بقره/2،135) البته حقانيت يكديگر را نيز قبول نداشته، هر يك، آيين ديگرى را بى‌پايه و اساس و فقط آيين خود را بر حق مى‌خواند[43]: «و قالَتِ النَّصـرى لَيسَتِ اليَهودُ عَلى شَىء...» . (بقره/2،113)

2. پيروى ابراهيم(عليه السلام) از آيين آنها:

با توجه به جايگاه بلند حضرت ابراهيم(عليه السلام) به عنوان پدر اديان توحيدى و آنكه خاستگاه اصلى دو دين يهود و نصارا از طريق موسى* و پيامبران الهى بوده است، هر يك از دو گروه اهل كتاب مى‌كوشيدند آن حضرت و نيز ديگر پيامبران برخاسته از نسل او را پيرو آيين خود معرفى كنند: «اَم تَقولونَ اِنَّ اِبرهيمَ و اِسمـعيلَ واِسحـقَ ويَعقوبَ والاَسباطَ كانوا هودًا اَو نَصـرى» (بقره/2،140) و براى اثبات ادعاى خود به محاجّه با يكديگر مى‌پرداختند. (آل‌عمران/3،65) قرآن با توجه به اينكه دين يهود و نصارا پس از ابراهيم(عليه السلام)پيدا شده، ضمن عتاب آنان به سبب چنين ادّعا و ستيزى، اعلام كرد كه ابراهيم(عليه السلام) بر دين يهود يا نصارا نبوده، بلكه تابع دين حنيف بوده است: «ما‌كانَ اِبرهيمُ يَهودِيـًّا و‌لا‌نَصرانِيـًّا ولـكِن كانَ حَنِيفـًا‌مُسلِمـًا» . (آل‌عمران/3،67)

3. برگزيده خدا بودن:

اهل كتاب خود را نسبت به ديگر ساكنان شبه جزيره عرب كه اغلب بت‌پرست و فاقد آيين و كتاب آسمانى بودند، به‌ويژه مشركان مكه برتر مى‌دانستند (بقره/2،135) و بدين جهت خود را در برابر آنان مسئول نيز نمى‌دانستند: «قالوا لَيسَ عَلَينا فى الاُمِّيِّينَ سَبيل» . (آل‌عمران/3،75) آنان پا را فراتر گذاشته، مدعى بودند كه فرزندان و دوستان خدايند. گرچه ادعاى برگزيدگى بيشتر در ميان يهود رواج داشت؛ اما نصارا نيز به تدريج اين ادعا را مطرح كردند: «و‌قالَتِ اليَهودُ والنَّصـرى نَحنُ اَبنـؤُا اللّهِ واَحِبّـؤُهُ» . (مائده/5‌،18) قرآن در پاسخ آنان آمرزش گناه را تابع اراده حكيمانه خداوند و نه در گرو يهودى يا نصرانى بودن خوانده و مجازات شدن آنها به سبب گناهانشان را دليل بطلان ادعاى آنان مى‌آورد: اگر راست مى‌گوييد چرا خداوند شما را به سبب گناهانتان كيفر مى‌كند: «قل فلم يعذّبكم بذنوبكم بَل اَنتُم بَشَرٌ مِمَّن خَلَقَ يَغفِرُ لِمَن يَشاءُ و يُعَذِّبُ مَن يَشاءُ» (مائده/5‌،18)؛ همچنين مى‌گويد: اگر به راستى اولياى خدا هستيد چرا مشتاق مرگ و ديدار خداوند نيستيد (جمعه/62‌،6)؛ گويا اهل كتاب بر اثر برخى جرمها و گناهانى كه به ارتكاب آنها اذعان داشتند، خود را مستحق كيفر دوزخ مى‌دانستند؛ اما چون خود را دوست و برگزيده خداوند مى‌شمردند، معتقد بودند تنها چند روزى محدود در آتش دوزخ خواهند ماند[44]: «قالوا لَن تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّ اَيّامـًا‌مَعدودت» . (آل عمران/3،24) اين ادعا از سوى يهود مطرح مى‌شد و آنان مدعى بودند كه فقط به مدت 40 روز كه بنى‌اسرائيل در غياب موسى(عليه السلام)به گوساله‌پرستى پرداختند، عذاب خواهند شد[45]؛ اما قرآن ادعاى آنان را مردود دانسته، ضمن بيان‌اين نكته كه مورد لعن خداوند هستند (مائده/5‌،60) از جاودانه بودن آنان در آتش دوزخ خبر داده است: «اِنَّ الَّذينَ كَفَروا مِن اَهلِ الكِتـبِ والمُشرِكينَ فى نارِ جَهَنَّمَ خــلِدينَ فيها» .(بيّنه/98،6)

4. انحصارى دانستن بهشت براى خود:

اهل كتاب بر اساس امتيازات و فضايل پندارى، تنها خود را شايسته ورود به بهشت و پيروان ساير اديان آسمانى را از آن محروم مى‌دانستند: «و قالوا لَن يَدخُلَ الجَنَّةَ اِلاّ مَن كانَ هودًا اَو نَصـرى تِلكَ اَمانِيُّهُم‌قُل هاتوا بُرهـنَكُم اِن كُنتُم صـدِقين» . (بقره/2،111) «لن» به انحصار ابدى بهشت براى آنان اشاره دارد و حرف «أو» بيانگر اين است كه يهود و نصارا هر دو اين ادعا را داشتند.[46] قرآن از يك سو چنين ادعايى را صرفاً آمال و آرزوى آنان و بى‌دليل مى‌خواند و از سوى ديگر ورود به بهشت را فقط بر اساس ايمان و عمل صالح امكان‌پذير مى‌شمارد و اينكه به دلخواه اهل كتاب و حتى مسلمانان نيز نيست: «والَّذينَ ءامَنوا و عَمِلواالصّــلِحـتِ سَنُدخِلُهُم جَنّـت تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهـرُ... * لَيسَ بِاَمانِيِّكُم ولا اَمانِىِّ اَهلِ الكِتـبِ مَن يَعمَل سوءًا يُجزَ بِهِ...» . (نساء/4،122 ـ 123)

احكام فقهى و حقوقى اهل كتاب

1. وجوب پذيرش اسلام:

چون اسلام آخرين شريعت الهى است خداوند متعالى در آيات فراوانى همه انسانها و پيروان شرايع آسمانى را به پذيرش آن و ترك عقايد و احكام شرك‌آلود و منسوخ خود فرا خوانده است: «قُل يـاَيُّهَا النّاسُ اِنّى رَسولُ اللّهِ اِلَيكُم جَميعـًا... فَـامِنُوا بِاللّهِ ورَسُولِهِ النَّبىِّ‌الاُمّىِّ» . (اعراف/7،158؛ فرقان/25،1 و ...) در برخى آيات، اهل كتاب به طور خاص مخاطب قرار گرفته و به پذيرش اسلام فرمان داده شده‌اند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ ءامِنوا بِما نَزَّلنا مُصَدِّقـًا لِما‌مَعَكُم» . (نساء/4،47 و نيز بقره/2،41؛ نساء/4، 170 ـ 171) از اين آيات برمى‌آيد كه پذيرش اسلام از سوى اهل كتاب نه فقط فرمان قرآن بلكه فرمان كتب آسمانىِ اهل كتاب نيز بوده است، ازاين‌رو قرآن در آياتى ديگر آن دسته از اهل كتاب را كه از پذيرش اسلام سر‌باز زده‌اند، به عذاب دردناك تهديد كرده است: «اِنَّ الَّذينَ كَفَروا مِن اَهلِ الكِتـبِ ... فى نارِ جَهَنَّمَ خــلِدينَ فيها» (بيّنه/98،6)؛ اما در اينكه اهل كتاب و ديگر كافران همان‌گونه كه به پذيرش اسلام و اصول آن موظف‌اند، در صورت نپذيرفتن اسلام آيا موظف به عمل به فروعات اسلام هستند يا نه ميان فقيهان دو ديدگاه است: برخى با استناد به آياتى (بقره/2، 21؛ آل‌عمران/3،97) كه در آن همه انسانها مخاطب برخى تكاليف‌اند معتقدند كه كافران همانند اصول، به فروع نيز مكلف‌اند[47]؛ اما برخى برآن‌اند كه كافران تنها در صورت پذيرش اصول، مكلف به فروع احكام اسلام‌اند[48].

2. نجاست يا طهارت اهل كتاب:

قرآن در آياتى گروهى از اهل كتاب را (يهود بنى قريظه و ...) كه به تكذيب پيامبر اسلام و نبرد با وى پرداختند كافر مى‌خواند: (حشر/59‌،2)؛ همچنين در آياتى ديگر از عقايد شرك‌آميز آنان سخن به ميان آورده است. (نساء/4،171؛ مائده/5‌،17، 72 ـ 73، 75، 77، 116 ـ 117؛ توبه/9، 30 ـ 31) از سوى ديگر قرآن، مشركان را نجس شمرده و از مسلمانان خواسته است تا از ورود آنان به مسجد الحرام جلوگيرى كنند. «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِنَّمَا المُشرِكونَ نَجَسٌ فَلا يَقرَبُوا المَسجِدَ الحَرامَ بَعدَ عامِهِم هـذا» . (توبه/9،28) برخى فقيهان اماميه با استناد به اين آيه و برخى روايات، همه اهل كتاب[49] يا گروهى از آنان را كه عقايد شرك‌آميز دارند[50] نجس و آن را ديدگاه مشهور اماميه دانسته‌اند[51]؛ اما دسته‌اى با اين استدلال، كه واژه شرك در قرآن بيشتر به بت‌پرستان انصراف دارد و نيز تفكيك مشركان از اهل كتاب در آيات متعدد ديگر (بقره/2،105؛ آل‌عمران/3،186؛ مائده/5‌،82‌؛ حجّ/22،17)، «المُشرِكوُن» در آيه فوق را به بت‌پرستان منحصر دانسته‌اند. اين گروه، رواياتى را كه بر نجاست اهل‌كتاب دلالت دارد، بر نجاست عرضى آنان حمل كرده‌اند؛ نه نجاست ذاتى.[52] برخى از فقيهان نيز با استناد به آيه 125 انعام/6 كه غير مؤمنان را پليد (رجس) شمرده، به نجاست اهل كتاب حكم كرده‌اند[53]؛ اما عده‌اى ديگر با رد آن گفته‌اند: «رجس» در لغت و آيات به معناى امر مكروه، ناپسند، زشت، گناه، كفر* و پليدى آمده است، ازاين‌رو نجاست فقهى مراد نيست.[54]دسته‌اى نيز با اصل پذيرش نجاست اهل كتاب برآن‌اند كه اين حكم سياسى است؛ نه فقهى و حكمت آن اين است كه مسلمانان با اهل‌كتاب معاشرت نداشته باشند و از آنان اثر نپذيرند.[55] اهل سنت نيز جز افرادى اندك، به طهارت ذاتى اهل كتاب فتوا داده‌اند.[56]

3. حليت طعام اهل كتاب و مسلمانان بر يكديگر:

در آيه 5 مائده/5 طعام اهل كتاب و مسلمانان براى يكديگر حلال شمرده شده است: «و طَعامُ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ حِلٌّ لَكُم وطَعامُكُم حِلٌّ لَهُم» . در اينكه مقصود از طعام اهل كتاب چيست آراى گوناگونى بين مفسران و فقيهان اسلامى مطرح است؛ بيشتر مفسران و فقهاى اهل سنت[57] و برخى اماميه[58] مقصود از آن را ذبيحه اهل كتاب و برخى مراد از آن را مطلق طعام اهل كتاب، اعم از ذبيحه يا غير ذبيحه دانسته‌اند[59]؛ ولى عده‌اى برآن‌اند كه مقصود از آن حبوبات همچون گندم، برنج، عدس و غذاهايى است كه احتياج به تزكيه ندارد.[60] در بيشتر روايات اهل‌بيت(عليهم السلام) نيز كه در اين‌باره نقل شده طعام همين گونه تفسير شده‌است.[61]

4. ازدواج با اهل كتاب:

در آياتى، ازدواج مسلمان با زنان و مردان كافر و مشرك به طور مطلق حرام دانسته شده: «و لا تَنكِحوا المَشرِكـتِ حَتّى يُؤمِنَّ ولاََمَةٌ مُؤمِنَةٌ خَيرٌ مِن مُشرِكَة ولَو اَعجَبَتكُم ولا تُنكِحوا المُشرِكينَ حَتّى يُؤمِنوا ولَعَبدٌ مُؤمِنٌ خَيرٌ مِن مُشرِك» (بقره/2،221 و نيز ممتحنه /60‌،10)؛ اما در آيه 5 مائده/ 5 ازدواج مردان مسلمان با زنان عفيف اهل‌كتاب جايز شمرده شده است: «اليَومَ اُحِلَّ لَكُمُ ... والمُحصَنـتُ مِنَ المُؤمِنـتِ والمُحصَنـتُ مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ مِن قَبلِكُم اِذا ءاتَيتُموهُنَّ اُجورَهُنَّ» . برخى از مفسران با توجه به عموم نهى از ازدواج با كافران در آيات قبل، برآن‌اند كه مقصود از زنان اهل كتاب در اين آيه كسانى‌اند كه پس از كفر به اسلام گرويده‌اند و علت بيان اين حكم از سوى خداوند اين بود كه برخى از مسلمانان از ازدواج با چنين زنانى به جهت كفر پيشين اكراه داشتند؛ امّا آيه فوق ازدواج با چنين زنانى را مباح شمرد.[62] برخى نيز گفته‌اند: مقصود ازدواج موقت با زنان اهل‌كتاب است[63] و اين را رأى مشهور فقيهان اماميه دانسته‌اند[64]؛ اما برخى قائل به نسخ آيه فوق به وسيله آيات 221 بقره/ 2 و 10 ممتحنه/60 شده و ازدواج با اهل كتاب را به هر شكلى ممنوع مى‌دانند[65]؛ ولى به نظر بيشتر علماى اهل سنت[66] و برخى مفسران و فقيهان اماميه[67] ازدواج دائم با زنان اهل كتاب جايز است.

5‌. داورى ميان اهل كتاب:

در صورتى كه اهل‌كتاب در اختلافات خود به حاكم اسلامى مراجعه كنند حاكم اسلامى مى‌تواند ميان آنان داورى كرده، يا آن را نپذيرد[68]: «فَاِن جاءوكَ فَاحكُم بَينَهُم اَو اَعرِض عَنهُم» . (مائده/5‌،42) اين تخيير در صورتى است كه اهل كتاب اهل ذمه نباشند؛ اما در صورتى كه از اهل ذمه باشند داورى ميان آنان بر حاكم اسلامى واجب است[69]، در هر حال در صورت قضاوت بايد بر اساس قوانين اسلام و قرآن در ميان آنان حكم شود؛ نه بر اساس خواسته‌هاى باطل اهل كتاب[70]: «و اَنزَلنا اِلَيكَ الكِتـبَ بِالحَقِّ مُصَدِّقـًا لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ الكِتـبِ و مُهَيمِنـًا عَلَيهِ فاحكُم بَينَهُم بِما اَنزَلَ اللّهُ و لاتَتَّبِع اَهواءَهُم عَمّا جاءَكَ مِنَ الحَقِّ» . (مائده/5‌،48 و نيز‌49).

6‌. گواهى اهل كتاب:

در صورت امكان و دسترسى به مسلمان، پذيرش شهادت غير مسلمان جايز نيست[71]، بر همين اساس قرآن، ابتدا شهادت دو نفر عادل مسلمان را در وصيّت توصيه كرده است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا شَهـدَةُ بَينِكُم اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ المَوتُ حينَ الوَصِيَّةِ اثنانِ ذَوا عَدل مِنكُم» . (مائده/5‌،106) مخاطب «مِنكُم» در آيه مذكور مسلمانان هستند[72]؛ اما اگر ضرورت اقتضا كند و فرد مسلمانى براى گواه شدن نباشد شهادت غير مسلمان نيز پذيرفته است: «اَو ءاخَرانِ مِن غَيرِكُم اِن اَنتُم ضَرَبتُم فِى الاَرضِ فَاَصـبَتكُم مُصيبَةُ المَوت» . (مائده/5‌،106) به نظر برخى مقصود از «ءاخَرانِ مِن غَيرِكُم» شاهدان از غير اهل و عشيره هستند و برخى مراد از آن را اهل ذمه دانسته‌اند؛ ليكن به نظر بيشتر مفسران مقصود مطلق اهل كتاب‌اند كه در صورت نبود شاهد مسلمان، شهادت آنان پذيرفته است.[73] در روايتى از امام باقر و صادق(عليهما السلام) اين معنا تأييد شده است.[74] شأن نزول آيه فوق كه در مورد وصيت يكى از مسلمانان قبل از وفات و سپردن وصيت و اموال خود به دست دو نفر از اهل كتاب است نيز اين معنا را تأييد مى‌كند.[75]

7. دريافت جزيه:

در دوران اقتدار حكومت اسلامى چنانچه اهل كتاب از پذيرش اسلام خوددارى كنند حاكم اسلامى آنان را ميان جنگ، كوچيدن از سرزمين اسلامى يا پرداخت جزيه به عنوان مالياتى ويژه در ازاى مصونيت جان و مال آنان در سايه حكومت اسلامى مخير مى‌سازد.[76] (توبه/ 9، 29)

8‌. جنگ با اهل كتاب:

در مواردى كه قدرت از آنِ مسلمانان و حكومت در دست پيامبر يا امام‌معصوم باشد و اهل كتاب از كوچيدن از سرزمين اسلامى يا پرداخت جزيه امتناع كنند، و نيز در مواردى كه پيمانشان با مسلمانان را بشكنند، جنگيدن به عنوان آخرين گام برخورد با آنان پيش‌بينى شده است: «قـتِلُوا الَّذينَ لا يُؤمِنونَ بِاللّهِ ولا بِاليَومِ الأخِرِ و لا يُحَرِّمونَ ما حَرَّمَ اللّهُ و رَسولُهُ و‌لا يَدينونَ دينَ الحَقِّ مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ» . (توبه/9، 29)

فرجام اهل‌كتاب:

از ظاهر برخى آيات (بقره/2،62‌؛ مائده/5‌،69) برمى‌آيد كه صالحان اهل كتاب سرانجام اهل نجات بوده، به عذاب الهى گرفتار نخواهند شد؛ اما از صريح آياتى ديگر كيفر اخروى كفرپيشگان آنان به دست مى‌آيد: «اِنَّ الَّذينَ كَفَروا مِن اَهلِ الكِتـبِ والمُشرِكينَ فى نارِ‌جَهَنَّمَ خــلِدينَ فيها» (بينه/ 98، 6). برخى آيات از ايجاد دشمنى و كينه ميان نصارا تا روز قيامت خبر داده است: «فَاَغرَينا بَينَهُمُ العَداوةَ والبَغضاءَ اِلى يَومِ القِيـمَةِ» . (مائده/5‌، 14) و از پاره‌اى ديگر به دست مى‌آيد كه همه اهل كتاب پيش از مرگ عيسى(عليه السلام)به او ايمان مى‌آورند: «و‌اِن مِن اَهلِ الكِتـبِ اِلاّ لَيُؤمِنَنَّ بِهِ قَبلَ‌مَوتِهِ‌...» (نساء/ 4، 159)؛ يعنى يهوديان نبوت او را مى‌پذيرند و مسيحيان از اعتقاد به الوهيت او دست مى‌كشند و اين براساس روايات اسلامى، در زمانى است كه مسيح*(عليه السلام)با ظهور مهدى(عج) از آسمان فرود مى‌آيد[77] و بساط همه اديان با جهانى شدن اسلام بر چيده مى‌شود. (توبه/9، 33) از مفهوم اين گونه آيات مى‌توان نتيجه گرفت كه اهل كتاب تا دوران آخرالزمان و ظهور مهدى آل‌محمد(عليه السلام)همچنان حيات دينى خواهند داشت.

منابع

ارشاد العقل‌السليم الى مزايا القرآن الكريم، ابى‌السعود؛ اسباب النزول، واحدى؛ املاء ما من به الرحمن؛ انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى؛ البداية و النهايه؛ بصائر ذوى التمييز فى لطائف الكتاب العزيز؛ تاريخ جامع اديان؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تحريرالاحكام الشرعية على مذهب الاماميه؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تذكرة الفقهاء؛ تفسير جوامع الجامع؛ تفسير الصافى؛ تفسيرالعياشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير؛ تفسير القمى؛ التفسير الكاشف؛ تفسير كنزالدقائق و بحر الغرائب؛ تفسير نمونه؛ تفسير نورالثقلين؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جامع المدارك؛ جامع المقاصد فى شرح‌القواعد؛ الجزية و احكامها فى الفقه الاسلامى؛ جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام؛ الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهره؛ حقوق اقليتها بر اساس قرارداد ذمه؛ دايرة المعارف تشيع؛ زاد‌المسير فى علم التفسير؛ زبدة البيان فى براهين احكام القرآن؛ سيرة النبى(صلى الله عليه وآله)من القرآن الكريم و‌السنة الصحيحه؛ شرايع الاسلام فى مسائل الحلال و‌الحرام؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم(صلى الله عليه وآله)؛ صيانة القرآن من التحريف؛ طهارت و نجاست اهل كتاب؛ الفقه الاسلامى و ادلته؛ فقه الصادق(عليه السلام)؛ فقه القرآن، راوندى؛ كشف الغطاء عن مبهمات شريعة الغراء؛ كشف‌اللثام عن قواعد الاحكام؛ لباب النقول فى اسباب النزول؛ لسان العرب؛ المبسوط فى فقه الاماميه؛ مجمع‌البحرين؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مجمع‌الفائدة و‌البرهان؛ مختلف الشيعة فى احكام الشريعه؛ مستمسك العروة الوثقى؛ مستند العروة الوثقى؛ الملل و النحل؛ منتهى المطلب فى تحقيق المذهب؛ موسوعة الفقهية الميسره؛ الميزان فى تفسير‌القرآن؛ نورالبراهين فى اخبار السادة الطاهرين؛ النهاية فى غريب الحديث و الاثر.
على نصيرى و بخش اديان




[1]. بصائر ذوى التمييز، ج‌2، ص‌83‌ـ‌85‌؛ التحقيق، ج‌1، ص‌169، «اهل».
[2]. دايرة‌المعارف تشيع، ج‌2، ص‌616‌.
[3]. الجزية و احكامها، ص‌69‌.
[4]. منتهى المطلب، ج‌2، ص‌962.
[5]. تذكرة الفقهاء، ج‌2، ص‌647‌؛ جامع المقاصد، ج‌12، ص‌285.
[6]. تاريخ جامع اديان، ص‌449، 484؛ الملل و النحل، ج‌1، ص‌65‌ـ‌72.
[7]. مختلف الشيعه، ج‌4، ص‌43؛ الجزية و احكامها، ص‌72.
[8]. شرايع الاسلام، ج‌1، ص‌250؛ مختلف‌الشيعه، ج‌4، ص‌43؛ تحريرالاحكام، ج‌2، ص‌17، 138.
[9]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌106؛ التبيان، ج‌2، ص‌505‌؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌36.
[10]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌267؛ تفسير قرطبى، ج‌6 ص‌77؛ تفسير جلالين، ص‌138.
[11]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌196‌ـ‌197؛ التبيان، ج‌3، ص‌523‌؛ مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌299، 301.
[12]. جامع‌البيان، مج‌5‌، ج‌7، ص‌217‌ـ‌218؛ التبيان، ج‌2، ص‌21؛ مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌423.
[13]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌10؛ التبيان، ج‌3، ص‌376؛ مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌205.
[14]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌422.
[15]. جامع البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌37؛ التبيان، ج‌2، ص‌21؛ فقه‌القرآن، ج‌1، ص‌93.
[16]. التبيان، ج‌2، ص‌541‌؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌353.
[17]. التبيان، ج‌2، ص‌499؛ جوامع الجامع، ج‌1، ص‌182.
[18]. جامع البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌422‌ـ‌425؛ جوامع الجامع، ج‌1، ص‌182؛ تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌381.
[19]. جوامع الجامع، ج‌1، ص‌182.
[20]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌32‌ـ‌33؛ تفسير قرطبى، ج‌4، ص‌100؛ لباب النقول، ص‌65‌.
[21]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌32‌ـ‌33؛ تفسير قرطبى، ج‌4، ص‌100؛ لباب النقول، ص‌65‌.
[22]. جامع البيان، مج‌14، ج‌28، ص‌59‌؛ مجمع البيان، ج‌9، ص‌395؛ الميزان، ج‌19، ص‌212.
[23]. التبيان، ج‌2، ص‌504‌؛ الصحيح من السيره، ج‌6‌، ص‌32.
[24]. جامع البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌258‌ـ‌261؛ اسباب النزول، ص‌88‌.
[25]. مجمع‌البيان، ج2، ص903؛ زادالمسير، ج1، ص520.
[26]. تفسير قرطبى، ج‌4، ص‌193.
[27]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌391؛ مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌328؛ الميزان، ج‌6‌، ص‌27.
[28]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌329؛ الميزان، ج‌6‌، ص‌28.
[29]. جامع البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌393؛ تفسير ابن‌كثير، ج‌2، ص‌75؛ الميزان، ج‌6‌، ص‌28.
[30]. كنزالدقائق، ج2، ص468؛ صيانة القرآن من التحريف، ص‌121‌ـ‌148؛ نورالبراهين، ج2، ص457‌ـ‌458؛ كشف‌الغطاء، ج2، ص388‌ـ‌389.
[31]. الميزان، ج‌3، ص‌124، 308، 330.
[32]. البداية والنهايه، ج‌3، ص‌165، 176‌ـ‌177؛ سيرة‌النبى(صلى الله عليه وآله)، ص‌273.
[33]. الميزان، ج‌6‌، ص‌38.
[34]. جامع البيان، مج‌5‌، ج‌7، ص‌4‌ـ‌5‌.
[35]. النهايه، ج4، ص113؛ لسان‌العرب، ج11، ص‌320، «قنطر»؛ مجمع‌البحرين، ج‌3، ص‌522‌ـ‌523‌، «قطر».
[36]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌585‌؛ التبيان، ج‌1، ص‌349؛ مجمع البيان، ج‌1، ص‌314.
[37]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌187‌ـ‌188؛ التبيان، ج‌3، ص‌223؛ الميزان، ج‌4، ص‌375.
[38]. جامع البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌90؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌376؛ الميزان، ج‌3، ص‌383.
[39]. التبيان، ج1، ص‌367؛ مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌328.
[40]. التبيان، ج2، ص558‌؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌811‌؛ تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌405.
[41]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌335؛ الميزان، ج‌6‌، ص‌31.
[42]. تفسير عياشى، ج‌2، ص‌86‌ـ‌87‌؛ التبيان، ج‌2، ص‌488؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌767.
[43]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌402‌ـ‌403؛ املاء ما من به الرحمن، ج‌1، ص‌21؛ الميزان، ج‌1، ص‌309.
[44]. تفسير بيضاوى، ج‌1، ص‌246.
[45]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌297‌ـ‌298؛ تفسير ابى السعود، ج‌1، ص‌344.
[46]. التبيان، ج‌1، ص‌409‌ـ‌410؛ مجمع البيان، ج‌1، ص‌350؛ تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌159‌ـ‌160.
[47]. المبسوط، ج1، ص265؛ كشف‌اللثام، ج5‌، ص130؛ موسوعة الفقهيه، ج‌3، ص‌269.
[48]. الحدائق، ج‌3، ص‌39 - 41؛ مستندالعروه، «زكاة»، ج‌1، ص‌124.
[49]. الحدائق، ج‌5‌، ص‌16.
[50]. مجمع الفائده، ج‌1، ص‌320.
[51]. جواهر الكلام، ج‌6‌، ص‌41‌ـ‌44.
[52]. الكاشف، ج4،ص28؛ جامع‌المدارك، ج1، ص201؛ مستمسك‌العروه، ج‌2، ص‌369.
[53]. حقوق اقليتها، ص‌245؛ طهارت و نجاست اهل كتاب، ص‌205.
[54]. حقوق اقليتها، ص‌245؛ طهارت و نجاست اهل كتاب، ص‌205.
[55]. حقوق اقليتها، ص‌247‌ـ‌248.
[56]. طهارت و نجاست اهل كتاب، ص‌210‌ـ‌211.
[57]. جامع البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌138؛ الفقه الاسلامى، ج‌4، ص‌2760.
[58]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌251.
[59]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌251.
[60]. همان؛ الميزان، ج‌5‌، ص‌204.
[61]. نورالثقلين، ج1، ص593‌؛ الميزان، ج‌5‌، ص‌204.
[62]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌251.
[63]. همان؛ نمونه، ج‌4، ص‌282.
[64]. جواهر الكلام، ج‌30، ص‌28، 155‌ـ‌156.
[65]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌251.
[66]. الفقه الاسلامى، ج‌9، ص‌6653‌ـ‌6657‌.
[67]. جواهرالكلام، ج30، ص31؛ الميزان، ج5، ص208.
[68]. زبدة البيان، ص‌859‌؛ فقه القرآن، ج‌2، ص‌15.
[69]. زبدة البيان، ص‌860‌.
[70]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌313؛ فقه القرآن، ج‌1، ص‌417.
[71]. فقه‌القرآن، ج‌1، ص‌417.
[72]. همان؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌396.
[73]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌396‌ـ‌397؛ الميزان، ج‌6‌، ص‌196.
[74]. الصافى، ج‌2، ص‌96؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌686‌.
[75]. التبيان، ج‌4، ص‌42؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌395؛ زاد المسير، ج‌2، ص‌445.
[76]. فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌13، ص‌53‌ـ‌54‌؛ الجزية و احكامها، ص52‌ـ‌94.
[77]
. نمونه، ج‌4، ص‌204.

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:37 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگاهی به مسأله تثلیث

نگاهی به مسأله تثلیث

علی گلایری(1)

 

چکیده:

با وجود اختلاف نظری که در مسلک‏های کاتولیک، ارتدکس و پروتستان مشاهده می‏شود اما مسأله تثلیث در همه این مسلکها وجود دارد به نحوی که مهمترین شاخصه دین مسیحی را باید در این امر جستجو کرد و محور تعالیم این دین به شمار آورد. نگارنده ابتدا نظریه تثلیث را در عهد جدید بررسی نموده سپس به منشأ آن پرداخته که آیا از تعالیم عیسی مسیح است یا بر اثر مرور زمان از ناحیه عقاید ادیان غیرآسمانی وارد این دین شده است. در حالی که نه با عقل سازگار است و نه موافق با تاریخ و تعلیمات مسیحیت و قرآن کریم نیز آن را به صراحت رد می‏کند.
بحث از خداوند در آیین مسیحیت با مسأله تثلیث گره خورده است و با وجود مسلکهای متفاوتی چون کاتولیک، ارتدوکس و پروتستان در این دین، مسأله تثلیث ـ این که خداوند در عین یکی بودن مرکب از سه چیز است به نام پدر، پسر و روح القدس ـ در همه این مسلکها به چشم می‏خورد؛ به گونه‏ای که مهمترین شاخصه دین مسیحی را می‏توان در این امر جستجو نمود و همین مسأله ـ اعتقاد به تثلیث ـ این دین را از ادیان دیگر متمایز می‏کند؛ چرا که در هیچ دین آسمانی، چنین عقیده‏ای به چشم نمی‏خورد. از طرف دیگر مسأله تثلیث محور تعالیم دین مسیحی است. جان ناس در کتاب «تاریخ جامع ادیان» در این باره می‏نویسد:
«سرگذشت مسیحیت، تاریخ دیانتی است که از عقیده به تجسم الهی در جسد شارع و بانی آن ناشی شده....سراسر تعالیم نصاری، در اطراف ایمان به این قضیه دور می‏زند که شخص عیسی روشن‏ترین ظهوری از ذات الوهیت است؛ امّا این دین که با عقیده به تجسم الهی آغاز می‏شود
منقلب گردیده و در طی تحولات گسترده، جنبه بشری پیدا کرده و بشریت با همه امیال و با همه ضعفها و قصورها، در آن متجلی شده است.»(1)
نکته قابل تأمل آن که، گرچه تثلیث، محور تعالیم دین مسیحی است، ولی در تفسیر آن، اتفاق رای وجود ندارد و سرّ این اختلاف را می‏توان در تبیین تثلیث، در عهد جدید جستجو نمود زیرا در این زمان، در تفسیر و تبیین تثلیث، وحدت نظر وجود ندارد، که در ادامه بدانها اشاره خواهد شد.
از این رو لازم است ابتدا نظریه تثلیث را با توجه به عهد جدید تبیین نموده، آنگاه آن را مورد بررسی قرار داد؛ سپس مشخص کرد که آیا مسأله تثلیث برانگیخته از تعلیمات عیسی مسیح است، یا آن که بر اثر مرور زمان، این دین دچار تحریف شده و این عقیده بر گرفته از عقاید ادیان غیر آسمانی است که وجود داشتند و به عنوان دین عیسی مسیح عرضه شده است؟

1ـ تبیین نظریه تثلیث

 

الف ـ نظریه تثلیث:

فرشته از آسمان به مریم، مادر عیسی که در عقد یوسف بود پیام داد: «روح القدس بر تو نازل خواهد شد و قدرت خدا بر تو سایه خواهد افکند؛ از این رو آن نوزاد مقدس بوده و فرزند خدا خوانده خواهد شد»(2) «و آن گاه مریم قبل از ازدواج با یوسف بوسیله روح القدس آبستن شد»(3) و «زمانی که عیسی مسیح تقریبا سی ساله شد به دست یحیای تعمیددهنده، غسل تعمید یافت»(4) و «در همان لحظه که عیسی از آب بیرون می‏آمد، آسمان باز شد و یحیا، روح خدا را دید که به شکل کبوتری پایین آمده و بر عیسی قرار گرفت. آن‏گاه ندایی از آسمان در رسید: که این است پسر حبیب من، که از او خشنودم»(5)
«آن گاه روح خدا، عیسی را به بیابان برد تا در آنجا شیطان او را وسوسه و آزمایش کند و عیسی در آن زمان برای مدت چهل شبانه روز روزه گرفت؛ سپس در آخر بسیار گرسنه شد؛ در این حال شیطان به سراغ او آمد و او را وسوسه کرد....سپس شیطان او را به قله کوه بسیار بلندی برد و تمام ممالک جهان و شکوه و جلال آنها را به او نشان داد و گفت: اگر زانو بزنی و مرا سجده کنی، همه اینها را به تو می‏بخشم. عیسی به او گفت: دور شو ای شیطان، زیرا مکتوب است که خداوندِ خدای خود را سجده کن و فقط او را عبادت نما. آن گاه ابلیس او را رها کرد و اینک فرشتگان آمده، او را پرستاری می‏نمودند.»(1)
به این صورت مسیحیت معتقد شد که خدا یکی است و در عین یکی بودن از سه چیز تشکیل شده است: به نامهای پدر، پسر و روح القدس.(2)
یعنی خدای واحد، خود را در سه شخصیت ـ پدر، پسر و روح القدس ـ آشکار کرد.(3)
پس در نگاه مسیحیت، حضرت عیسی مسیح، از نسل داوود است از جهت جسد و بدن؛ آن گاه نیروی روح القدس در وی حلول کرد و او را فرزند خدا واله متجسد نمود.(4)
جان هیک، متکلم نامدار مسیحی می‏نویسد:
«در مسیحیت، خدا به عنوان خدا و پدر و سرور ما عیسی مسیح شناخته شده است و به عنوان وجودی تعریف گردیده است که تعالیم عیسی در باب اوست. وجودی که عیسی در ارتباط با او زیست کرد و پیروان و شاگردانش را به داشتن رابطه با او آشنا کرد موجودی که عشق و محبتش نسبت به ما، در کره خاکی در حیات عیسی تجسم یافته است، خلاصه آن که خداوند، آفریننده متعالی است که به اعتقاد مسیحیان خود را در عیسی مسیح آشکار گردانیده است»(5)

ب ـ رابطه پدر، پسر و روح القدس

نکته‏ای دیگر که در بحث تثلیث مطرح است، کیفیت ارتباط این سه چیز است. این که با وجود یکی بودن آیا هر یک وجود مستقلی از دیگری دارند و یا این که مجموعه این سه، یک امر واحد را تشکیل می‏دهند؛ و یا سه چیز جلوه‏ای از یک امر هستند؟ آنچه از عهد جدید بر می‏آید این است که خدای پدر(6) در آسمان است و خدای پسر در زمین(7) و روح القدس به عنوان نیروی فعال(8) و به عنوان مخترع و مبدع حیات(9) رابط بین این دو است. ضمن آن که خدای پدر، بزرگتر از پسر بوده(10) و عیسی مسیح پسر و نخستین مخلوق او است،(1) با این حال، عیسی مسیح صورت خدای نادیده است، نخست زاده تمام آفریدگان؛ زیرا در او همه چیز آفریده شده است.(2)
بنابراین، هر کدام ضمن آن که دارای وجود مستقل هستند با هم ارتباط تنگاتنگی دارند؛ به گونه‏ای که عیسی مسیح خداست و روح القدس، تنها واسطه بین آنهاست.
مرحوم علامه طباطبایی رحمه‏الله در تفسیر شریف المیزان، با توجه به اصحاح اول و هشتم و چهاردهم انجیل یوحنا و اصحاح دوازدهم از انجیل مرقس، رابطه بین سه اقنوم را چنین بیان می‏کند:
«محصل کلامشان در این باب ـ اگر چه به یک جمع بندی معقول نمی‏توان دست یافت ـ چنین است: ذات، جوهر واحدیست که دارای سه اقنوم است و مراد از اقنوم صفتی است که ظهور شی و تجلی آن را نشان می‏دهد بدون آن که صفت غیر از موصوف باشد و اقانیم ثلاثه عبارتند از: اقنوم وجود و اقنوم علم که کلمه است و اقنوم حیات که روح است. ابن که کلمه است و اقنوم علم، از نزد پدر که اقنوم وجود است نازل شده به همراه روح القدس که اقنوم حیات است که اشیا بوسیله آن موجود می‏شوند.»(3)

ج ـ سرّ حلول خدا در مسیح

نکته سوم در مسأله تثلیث، علت حلول خداوند در عیسی است؛ که چرا چنین امری تحقق یافته است؟ مسیحیت معتقد است با توجه به گناهی که حضرت آدم مرتکب شد تمام بشر آلوده به گناه شدند یعنی: این گناه آنقدر شدید بود که تمام نسل بشر را آلوده کرد و برای نجات بشر از این گناه چاره‏ای نبود جز آن که خدا، خود به صورت انسان در آید تا بدین وسیله توسط مردم کشته شود و به همین دلیل روح‏القدس، به صورت کبوتر بر عسیی مسیح نازل شد و در وی حلول کرد؛ عیسی توسط مردم کشته شد و برای همین ـ با «فدا» شدن عیسی مسیح ـ تمام مردم از گناه نجات پیدا کردند، مشروط بر آن که به عیسی مسیح ایمان بیاورند. بنابراین مهمترین عامل تثلیث را در مسأله فدا می‏توان جستجو نمود.
در سیر حکمت در اروپا آمده است:
«مسیحیان، اقانیم سه گانه را در عرض هم و مقرون به یکدیگر می‏دانند...و معتقدند که چون بشر گنهکار، از درگاه احدیت رانده شد و نفوس بنی آدم هبوط کرد و دچار حرمان گردید، خداوند که خیر و لطف محض است، فرزند خود را جسمیت داد و به صورت آدمی ـ حضرت عیسی ـ در آورد تا دستگیر نوع بشر و فدایی آنها شود و نفوس ایشان را از هلاکت رهایی بخشد و باز خرید نماید. پس نجات مردم، به ایمان به حضرت عیسی است.»(1)
داستان مسأله فدا در عهد جدید چنین است: «خطای آدم و فیض مسیح: بوساطت یک آدم، گناه داخل جهان گردید و به گناه، موت. و این‏گونه موت بر همه مردم طاری گشت...به خطای یک شخص، بسیاری مردند... . پس همچنان که به یک خطا، حکم شد بر جمیع مردمان برای قصاص، همچنین به یک عمل صالح بخشش شد بر جمیع مردمان، برای عدالت حیات؛ زیرا به همین قسمی که از نافرمانی یک شخصی، بسیاری گناهکار شدند، همچنین به اطاعت یک شخص، بسیاری عادل خواهند گردید... بوساطت خداوند ما، عیسی مسیح.»(2) بنابراین، آدم با گناه خود موجب مرگ بسیاری شد؛ اما عیسی مسیح از روی لطف، سبب آمرزش گناهان بسیاری گشت و در غلاطیان آمده است:
«مسیح ما را از لعنت شریعت فدا کرد چون که در راه ما لعنت شد چنان که مکتوب است، ملعون است هر که بردار آویخته شود.»(3) «به نظر آکونیاس، گناهی که ما با آن زاده شده‏ایم بر ما سه اثر بر جای می‏گذارد: نخست، روح ما را آلوده می‏سازد، ما تمایل فطری به گریز از خدا داریم... دوم، ما اسیر شیطان‏زاده شده‏ایم یعنی: علاوه بر آن که خود، تمایلی فطری به کردار و پندار ناشایست داریم شیطان هم می‏تواند با قدرت در ما نفوذ کند و سر انجام آن که، گناه ما (هم گناه جبلی‏مان و هم گناهانی که مرتکب شده‏ایم) در خور کیفر است... و تنها حکم در خور آن، کیفر ابدی است. یا به بیان ساده‏تر، کیفر ابدی دَینی است که ما باید به دلیل گناهمان به خدا بپردازیم... مطابق تلقی آکونیاس، مشکل این است که هیچ‏یک از ما نمی‏تواند دَیْنی را که به علت گناهمان بر ذمه داریم ادا کند... تنها راه این بود که خداوند، این دَیْن را ادا کند. وی این کار را از طریق رنج و مرگ مسیح انجام داد.»(4)
بنابراین برای نجات بشریت از اثرات ناشی از گناه نخستین، چاره‏ای جز رنج و درد مسیح نبود و چون بشر قادر به انجام این دَیْن نبود؛ خداوند خود برای رهایی بشریت، در عیسی مسیح حلول نمود تا با رنج کشیدن و به دار آویخته شدن، مردم را از دَیْن نجات دهد.
پس عیسی مسیح دارای دو بعد است: یکی بعد الهی، که صاحب دین محسوب می‏شود؛ چون بشر با گناه نخستین و همین طور گناههای بعدی، از خداوند دور شد و این خود دین بزرگی را بر گردن بشر انداخت و از آنجا که بشر توان پرداخت این دین را نداشت مدیون الهی واقع شد. بعد دیگر آن که، چون بشر خود از عهده ادای دین بر نمی‏آمد، خداوند در عیسی مسیح تجسد پیدا کرده تا دین را ادا کند: یعنی خداوند، خود دَیْن مردم به خود را تقبل کرد و خود آن را ادا نمود؛ آن هم بوسیله زجر کشیدن و به دار آویخته شدن تا دیگر مردم، بدهکار خداوند نباشند و از این دَیْن الهی نجات یابند.
نتیجه آن که مسیح، لعنتی که بر اثر گناه آدم به مردم سرایت کرد را به خود گرفت و به این صورت در راه مردم فدا شد. نکته قابل توجه آن که آیا خداوند نمی‏توانست بوسیله پیامبران دیگر مسأله فدا را انجام دهد و چاره‏ای نبود جز آن که خود، بصورت بشر در آمده و توسط مردم کشته شود؟ به سخن دیگر: چرا با خلقت موجودی با روال طبیعی چنین کاری را صورت نداد؟
مسیحیت معتقد است با وجود آلوده شدن بشر، زایش طبیعی دچار انحراف شد، به همین دلیل می‏بایست با زایش روحانی، خلقت تازه‏ای را شروع کند.
«خدا با زایش روحانی، خلقت تازه‏ای را شروع کرد. نوع بشر بواسطه خلقت، هستی یافت؛ اما نژاد الهی از طریق زایش روحانی آغاز شد....خدا نمی‏توانست از طریق ابراهیم، موسی یا یکی از انبیا که از طریق خلقت طبیعی به دنیا آمدند این کار را بکند؛ چرا که آنها عضوی از آفرینش سقوط کرده بودند. خدا از راه زایش روحانی خلقت تازه را شروع کرد و این امر بواسطه پسر یگانه‏اش محقق شد.»(1)
بنابراین، این آلودگی چون اصل انسان را آلوده ساخت، تمام انسانها بدون استثنا حتی انبیا نیز به این گناه آلوده شدند. از این رو سیری که هستی در پیش گرفته بود، دچار انحراف و آلودگی شد. به همین دلیل، می‏بایست چاره‏ای اندیشیده شود تا اشرف مخلوقات، از این ورطه سقوط، نجات یابد و نجات بشر ممکن نبود مگر بوسیله فرستادن یگانه پسر خدا؛ در غیر این صورت امکان آشتی بین خدا و انسانها وجود نداشت.
از این رو، در دوم قرنتیان آمده است:
«همه چیز از خدا، که ما را بواسطه عیسی مسیح با خود مصالحه داده و خدمت مصالحه را به ما سپرده؛ یعنی این که خدا در مسیح بود و جهان را با خود مصالحه داد.»(2)
بنابراین تنها راه نجات، ایمان به عیسی مسیح است که از راه روحانی به وجود آمد و گرنه هر راهی که باشد ـ گرچه به انبیا ختم شود ـ دچار انحراف خواهد بود پس:
«تنها یک خدا هست و بین خدا و آدمیان تنها یک متوسطی است: یعنی انسانی که مسیح عیسی باشد که خود را در همه فدا داد، شهادتی در زمان معین.»(3)

2ـ چگونگی رسوخ تثلیث در مسیحیت

شکی نیست که حضرت عیسی مسیح(ع) به عنوان پیامبر، از سوی ذات اقدس الهی مبعوث شده است و روشن است چنین انسانی که خود را رسول خدا می‏داند ادعای خدایی نمی‏کند و این که عیسی مسیح فرستاده خداست مورد تایید عهد جدید است. به عنوان نمونه در انجیل یوحنا آمده است:
«خدا از شما می‏خواهد که به من که فرستاده او هستم ایمان بیاورید.»(1)
همین طور در آن کتاب تصریح شده است که عیسی مسیح آمده است تا آنچه خدا خواسته است را انجام دهد نه آنچه که خود می‏خواهد:
«من از آسمان نزول کردم، نه تا به اراده خود عمل کنم بلکه با اراده فرستنده خود»(2)
بنابراین بحث الوهیت عیسی مسیح بعید است از اول مطرح بوده باشد؛ بلکه به شهادت تاریخ، اول بار توسط پولس رسول مطرح شده است. جان ناس در این باره می‏نویسد:
«او ـ پولس ـ رجعت عیسی را به نحو دیگری تفسیر کرد و اظهار داشت عیسی مسیح موجودی است آسمانی که طبیعت و ذاتیت الوهی دارد؛ ولی خود تنازل فرموده و صورت و پیکر انسانی را قبول کرده است.»(3)
بدین سان بحث الوهیت عیسی، آرام آرام وارد عرصه دین مسیحی شد و جالب آن که اناجیل اربعه نیز در این باره ـ حلول خداوند در عیسی مسیح ـ همداستان نیستند و به بیان جان ناس در کتاب تاریخ ادیان:
«در انجیل مَرُقس، اثری از اصل تجسم الهی در پیکر عیسی و از اصل ازلیت ـ وجود قبل از خلقت ـ عیسی بر طبق مبادی که پولس بعدها وضع کرد، دیده نمی‏شود؛ اما در انجیل متی و لوقا از این مرحله، بالاتر از مرقس‏اند و زمینه را برای اعتقاد به تجسم ربوبیت در پیکر عیسی مسیح آماده می‏کنند.»(4)
بنابراین آن چه به عنوان منابع مسیحیت در اعتقاد به الوهیت عیسی مسیح ذکر می‏شود، عهد جدید است؛ که متشکل از 27 کتاب و انجیل است که چهار انجیل و بقیه نامه‏ها مخصوصا از پولس رسول است که به طور قطع در زمان عیسی مسیح نوشته نشده است؛ بلکه بعد از وی به رشته تحریر در آمده و به سهو و غلط آن را به عیسی مسیح نسبت دادند(5). از این رو عقیده به تثلیث نیز از مسائلی است که به اشتباه به حضرت عیسی نسبت داده شده است.
جان هیک متکلم نامدار مسیحی می‏نوسید:
«دو نفر از همکارانم در دانشگاه بیرمنگام که به تدریس عهد جدید و مکتوبات اولیا و قدسیان مسیحیت مشغول بودند، در خلال مطالعات تاریخی خود به این نتیجه دست یافتند که این فکر که عیسی مسیح(ع) تجسم و تجسد خداوند و یا اولین شخص از یک تثلیث الهی است که به زندگی انسانها روی کرده است، از ساخته‏های کلیساست که از مضامین و دستمایه‏های سنتهای دینی یهودی و یونانی الهام گرفته است. موضوعات و دستمایه‏هایی که مشابه آنها را در سایر تعابیر تفکر دینی در مدیترانه عهد باستان نیز می‏بینیم.»(1)
باید توجه داشت ادیان گذشته آریایی مصری و رومی و هندوها دارای سه خدا بودند که هر یک از آنها وظیفه خاصی بر عهده داشتند: یکی از آسمان نگه داری می‏کرد و دیگری مواظب زمین بود و سومی عطایا و بخششهای موجودات را بر عهده داشت.
جان ناس می‏نویسد:
«آریایی نژاد قدیم و یونانیها و رومیها، به سه خدا معتقد بودند که آنها عبارتند از: خدای پدر «دیوس بیتار»... که نزد همه ملل خدای آسمان شمرده می‏شد، دوم، خدای مادر که به هندی او را «پربتیوی ماتار»، خدای زمین یا «گایاماتر» یونانیان است و سوم، خدای میترا، که ایرانیان او را «میترا» یا «مهر» می‏گویند که نزد همه، این اله، بخشنده و جواد است.»(2)
این افکار ـ پرستش سه خدا ـ برای اولین بار توسط پولس یهودی که از دشمنان سرسخت مسیحیت به شمار می‏رفت به گونه‏ای که مسیحیان را به بدترین وضع شکنجه می‏داد و ناگهان مدعی شد عیسی بر او تابید و مسیحی شد(3)، وارد دین مسیحیت گردید.
فلیسین شاله می‏گوید:
«با ترکیب طریقه عرفانی شرقی و مسیح موعود، یهودیان و افکار یونانی و همگان گرایی روحی، دین مسیح نمایان می‏گردد. شخصیت تصوری عیسی، ترکیبی از عقاید سامیان و مردم اژه و اهالی آسیاست. به گفته ماسون اورسل، یهوه در دین مسیح، بدون واسطه،نقش پدر خدا را دارد و عیسی پسر خدا، آن دسته از خدایانی را نشان می‏دهد که برای نجات بشر رنج می‏برند و مردم اژه و مصر و سوریه از آن پیروی می‏کنند. این دین طرفدار نوعی واحد پرستی و یکتا پرستی است که خدا را سرآغاز جامعه قرار می‏دهد و بشر را بوسیله پسر خدا (عیسی مسیح) با خدا مربوط می‏سازد.»(4)
بنابراین، اعتقاد به سه خدا، مطلبی نیست که از سوی عیسی مسیح القا شده باشد؛ بلکه از قرن پنجم میلادی بر اثر افکار وارداتی و اختلاط مسیحیت با ادیان شرقی و فلسفه، به جای خدای سه گانه گذشته، «نروبی‏تر»، «زنون» و «نرو»، خدای سه گانه جدید جایگزین آن شده است.(1)
قرآن کریم به عنوان تنها کتاب دست نخورده آسمانی، مسأله تثلیث و این که عیسی مسیح فرزند خداوند است و از این طریق منسب خدایی پیدا می‏کند را بر گرفته از امتهای گذشته می‏داند:
«وَ قالَتِ النَّصاری الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ یُضاهِوءُنَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّی یُوءْفَکُونَ»
یعنی: انصاری گفتند که مسیح پسر خداست و این سخنان را که بر زبان می‏رانند خود را به کیش کافران مشرک نزدیک و مشابه می‏کنند. خداوند آنها را هلاک کند چرا آنها بخدا نسبت دروغ می‏دهند.(2)
نتیجه آن که مسأله تثلیث، بر اثر تحریف، وارد دین مسیحی شده است و این، مطلب تازه‏ای نبود؛ بلکه در امتهای مشرک پیشین وجود داشت و در دین مسیحیت اسامی خدایان سه‏گانه، تغییر پیدا کرد و با رجوع به تاریخ، انطباق این افکار با افکار مشرکین به خوبی آشکار می‏گردد.(3)

3ـ بررسی نظریه تثلیث

با توجه به آنچه گذشت نظریه تثلیث را می‏توان در امور ذیل خلاصه نمود:
الف ـ خداوند، در عین یکی بودن متشکل از سه اقنوم است، به نام پدر، پسر و روح القدس.
ب ـ از آنجا که حضرت آدم گناه کرد و گناه او موجب آلوده شدن تمام بشر گردید، حضرت عیسی مسیح از راه زایش روحانی بوجود آمد ـ زیرا روال عادی زایش به خاطر این گناه دچار انحراف شد ـ و خود را فدا نمود و لعنت مردم را به خود گرفت تا بشر از پلیدی نجات یابد. پس هر کس به عیسی مسیح ایمان بیاورد رستگار خواهد شد.
ج ـ مسیح، اله متجسد است که به عنوان پسر خداوند توسط روح القدس لمس شده و خداوند در وی حلول نموده است. البته نظر آنها در مورد عیسی مسیح نیز مختلف است که عبارتند از:
1. مسیح خداست. «ای خداوند اگر بخواهی می‏توانی مرا طاهر سازی»(4)
2. سه ذات وجود دارد که عیسی مسیح سومی آنهاست:
«اما عیسی چون تعمید یافت فورا از آب برآمد که در ساعت، آسمان بر وی گشاده شد و روح خدا را دید که مثل کبوتری نزول کرده بروی می‏آید. آنگاه خطابی از آسمان در رسید که: این است پسر حبیب من که از او خشنودم.»(1)
3. مسیح و مادرش حضرت مریم خدا هستند:
«در تثلیث کاتولیک‏ها، عیسی + مریم مقدس + یوسف نجار، جای دارند.»(2)
4. مسیح پسر خداست:
«عیسی مسیح پسر و نخستین مخلوق و مطیع خداوند است.»(3)، «ابتدا انجیل عیسی مسیح پسر خدا...»(4)
5. عیسی مسیح فرستاده خداست:
«عمل خدا این است که به آن کسی که او فرستاد ایمان بیاورید.»(5)
«مرا فرستاد تا شکسته دلان را شفا بخشم و اسیران را به رستگاری...موعظه کنم.»(6)
«نبیِ بزرگی در میان ما مبعوث شده و خدا از قوم خود تفقد نموده است.»(7)

بررسی:

1. مهمترین مشکل طرفداران تثلیث در این است که، از یک طرف اعتقاد به توحید دارند و از طرف دیگر معتقد به سه خدا هستند؛ در حالی که ادیان مشرک چنین مشکلی ندارند؛ زیرا آنها گرچه به سه خدا اعتقاد دارند ولی برای هر یک ارزش خاصی قائل هستند؛ یکی را خدای آسمان، یکی را خدای زمین و دیگری را خدای بخشنده می‏دانستند بدون آن‏که آنها را به یک وجود برگردانند، از این رو دچار تناقض نمی‏شدند؛ اما از آنجا که مسیحیت یک دین آسمانی است و حضرت عیسی مسیح در تعلیمات خود، از خدای واحد سخن گفت، از یک طرف می‏خواهد خدای یگانه را در نگاه خود حفظ کند و از طرف دیگر به سه خدا معتقد است، به همین سبب، دچار تناقض شدید شده است؛ زیرا نمی‏توان باور کرد که یک شی در عین یک چیز بودن سه چیز باشد و از آنجا که نمی‏توانستند به این تناقض آشکار پاسخ دهند آن را سرّی از اسرار الهی می‏دانستند، غافل از آن که خداوندی که خالق عقل و اعقل عقلاست، کاری بر خلاف عقل انجام نمی‏دهد.
به سخن دیگر: اسرار الهی شاید با عقل قابل درک نباشد؛ اما به معنای معارض بودن این احکام با عقل نیست: یعنی عقل توان درک این احکام را نداشته و نسبت به آن ساکت است، نه این که احکام دین با احکام بدیهی عقل تعارض داشته باشد؛ زیرا عقل خود بخشی از شرع است و شرع نیز دارای دو منبع عقل و نقل است.(1)
بنابراین نمی‏توان چنین گفت:
«باید توجه داشته باشیم وقتی می‏گوییم خدا واحد و یکتاست؛ اما از پدر و پسر و روح القدس تشکیل شده است، با اعتقاد به سه خدایی کاملاً فرق دارد...این سه شخصیت الهی، در ماهیت و ذات کاملاً با یکدیگر همانند و در قدرت کاملاً با هم برابر هستند... . این نوع ترکیب ـ ترکیب از چند جز ـ در طبیعت فراوان است.»(2)
وجه نادرست بودن این سخن در آن است که اگر در قدرت و جلال برابر و همانند باشند، پس سه چیز مستقل هستند؛ زیرا برابری و مساوات در یک شی با اجزا خودش معنا ندارد؛ بلکه وقتی دو شی با هم مقایسه می‏شود گفته می‏شود اینها با هم برابر هستند. پس در این صورت سه امر متفاوت و مغایر از هم هستند و در این صورت، تثلیث عین قول به سه خدایی است و با آن هیچ فرقی ندارد؛ اگرچه در طبیعت، امور مرکب فراوان یافت می‏شود؛ اما در ترکیبات طبیعی، نوعا اجزا، غیر از خود مرکب هستند. به عنوان مثال، آب که یکی شی طبیعی است مرکب از اکسیژن و هیدروژن است اما اکسیژن و همینطور هیدروژن، به تنهایی آب نیستند؛ بلکه مجموع آنها آب را تشکیل می‏دهند.
در مسأله تثلیث نیز اگر این سه چیز ـ پدر، پسر و روح القدس ـ یک امر را تشکیل می‏دهند، مانند یک ترکیب طبیعی هستند که یک «کل» دارای «اجزا» است پس در این صورت هر کدام به طور مستقل یکی نیستند؛ بلکه مجموع آنها، یک چیز است و در این صورت با هم برابر نخواهند بود و اگر گفته شود رابطه اینها رابطه «کل» با «اجزا» نیست؛ بلکه رابطه «کلی» با «جزئیات» است، در این صورت یک شی است که در هر سه جاری است و چیزی جدای از یکدیگر نیستند. به بیان دیگر: یک موجود حقیقی محل انتزاع مفاهیم سه گانه است، که این، با سه وجود مستقل بودن منافات دارد.
بنابراین، یا باید پذیرفت خداوند مرکب از سه چیز است که با این ادعا دیگر وحدت خداوند قابل اثبات نیست؛ و یا این که خداوند یکی است ولی گاهی از آن به پدر و گاهی به پسر و گاهی به روح‏القدس تعبیر می‏شود که در این صورت یک وجود است که در خارج تحقق دارد و این امور مفاهیمی هستند که از وی انتزاع می‏شوند مانند: مفاهیم ابوت، نبوت و زوجیت، که از زید به اعتبارهای مختلفی انتزاع می‏گردد و این مفاهیم در خارج وجود مستقلی ندارند؛ بلکه تنها منشأ انتزاع دارند، که در این صورت با صرف نظر از صحت یا عدم صحت این تعابیر در مورد خداوند، باید پرسید چگونه می‏توان این سخن را توجیه کرد که خداوند پدر، در آسمان است و به وسیله روح القدس که مانند کبوتر سفیدی در آمده و بر عیسی مسیح که روی زمین است پیام آورد؟ آیا این سخن جز به معنی تعدد است؟ از این رو، این سخن را نمی‏توان با وحدت وجود آشتی داد. امری که اندیشمندان مسیحی نیز نتوانستند جوابی برای آن پیدا کنند:
«به لحاظ تاریخی یکی از بنیادی‏ترین اصول ایمان مسیحی، تجسد بوده است: یعنی اعتقاد به این که خداوند در شخص عیسی مسیح تبدیل به بشر شده است. خصوصا اعتقاد بر این بوده است که عیسی مسیح هم کاملاً بشر بود و هم کاملاً خدا؛ اما بعضی از مؤمنان رفته رفته در وقوع خارجی تجسد تردید کردند و حتی امکان وقوع آنرا قابل تردید دانستند آیا یک شخص می‏تواند کاملاً بشر در عین حال کاملاً خدا باشد؟ آیا برای یک شخص عاقل آگاه و زیرک تصدیق این آموزه ممکن است»(1)
نویسنده در ادامه گرچه جوابی از تامس موریس (1952) نقل می‏کند؛ اما هم تامس موریس معتقد است:
«هدفش اثبات این امر نیست که عیسی مسیح در واقع کاملاً بشر و کاملاً خدا بود.»(2)
و هم نویسنده اعتقاد دارد:
«بدون شک آرای موریس منحصر به فرد و تأمل‏انگیز است، البته از نظر کسانی که معتقدند قدرت و علم محدود، یکی از اوصاف ذاتی موجود بشری است براهین موریس وزن و اهمیت چندانی ندارد.»(3)
البته این سخن را به گونه دیگر نیز می‏توان تقریر نمود و آن این که، اگر خداوند یک وجود نامتناهی است چگونه در یک وجود متناهی یعنی عیسی مسیح حلول نموده است؟ آیا بعد از حلول نامتناهی مانده است یا متناهی شده است؟
خلاصه آن که: اگر این سه اقنوم با هم یک شی مرکب را تشکیل می‏دهند در این صورت هر کدام به تنهایی وجود ندارند و اگر هر کدام مستقل هستند، در این صورت سه چیز خواهند بود که انشاء الله در صفحات بعد این مطلب بیشتر روشن خواهد شد.
نکته دیگری که می‏بایست مورد توجه قرار گیرد، موضوع فدا (قربانی شدن عیسی مسیح به خاطر گناهان مردم) است. به این صورت که عیسی مسیح، به خاطر مردم و به خاطر گناهی که آنها مرتکب شدند مصلوب شد و این‏به معنای خرید لعنت مردم توسط عیسی مسیح است؛ زیرا «مکتوب است ملعون است هر که بر دار آویخته شود»(1) حال پرسش اساسی این است که آیا مراد از لعن واقع شدن عیسی مسیح دور شدن از رحمت الهی است؟ و این که آیا وی مورد غضب واقع شده است؟ در این صورت، این که خداوند خود را از رحمت خود دور کرده است و مورد غضب قرارداده است به چه معناست؟
«فدا، در لغت یعنی انسان مالی را در عوض آزادسازی اسیری بپردازد»(2) و در اصطلاح آن است که:
«آدمی اثر سوء و بدی را که بواسطه عمل بر ملازم انسان یا یکی از متعلقات او شده با چیز دیگری تعویض نماید و بواسطه تعویض او را از رسیدن اثر سوء و زشت محافظت نماید... به آنچه در این مواقع به عنوان بدل عوض داده می‏شود «فدیه» یا «فداء» می‏گویند. بنابراین «فداء» خود معامله‏ای است که در سایه آن حقِ سلطنتی را که صاحب حق داشته با فدا دادن سلب نموده و نگذارند به شخص فدا داده شده ضرری برسد.»(3)
حال، آیا چنین امری در مورد خداوند قابل پذیرش است؟
حقیقت آن است که کسانی که به چنین امری معتقد شدند نتوانستند کیفیت ارتباط بین خداوند و اشیا را درک کنند و آنچه در مورد روابط بشری می‏دانند همان را به خداوند نسبت می‏دهند؛ در حالی که این گونه نیست. از آنجا که ذات اقدس الهی خالق همه اشیاست ـ حتی عیسی مسیح(4) ـ همه چیز متعلق به ذات اقدس الهی است؛ بنابراین نمی‏توان پذیرفت که خداوند خود را از ملکیت خود سلب نماید؛ زیرا ملک الهی حقیقی است و قابل سلب شدن نیست. به علاوه، نمی‏توان پذیرفت کسی مرتکب گناه شود و تمام نسل بشر را به گناه آلوده سازد، آن گاه خداوند به خاطر نجات بقیه، شخص بی‏گناهی را مورد عذاب قرار دهد؟ جان هیک متکلم نامدار مسیحی می‏نویسد:
«پدر زمین آشکارا نماینده پدر آسمانی است وقتی که پسر خطاکار و گمراهش، توبه می‏کند و به خانه برگردد، پدر نمی‏گوید چون من پدر عادی هستم نمی‏توانم ترا ببخشم، مگر آن که پسر دیگر را بکشم تا تاوان گناه تو نزد من باشد.»(5)
مرحوم بلاغی در کتاب شریف «الهدی الی دین المصطفی» مطلبی دارد که به روشن شدن مطلب کمک زیادی می‏کند. ایشان می‏نویسند:
«و از شگفتیهای مسأله فدا (یعنی قربانی شدن عیسی برای مردم) این است که نظر به گفته تورات «در بند 26 باب 27 تثنیه» به لعنت خدا گرفتار باد آن کسی که احکام شریعت را بپا ندارد و به آنها عمل ننماید» و در بند 13 باب 3 رسالت پولس به غلاطیان از وی چنین نقل شده است: «مسیح خود را فدا ساخت و ما را از لعنت تورات نجات داد؛ زیرا که به جهت ما ملعون گردید. چون در تورات نوشته شده که هر آن کس که به چوبه دار آویخته شود ملعون است...» آیا کسی حق ندارد که از کیفیت معقول این نجات دادن و قربانی شدن پرسش کند؟... و از چگونگی ملعون شدن مسیح برای مردم سؤال نماید، یا آن که به زعم ایشان مسیح پسر خدا و اقنوم و عنصر دوم خداست... و چه مناسبتی بین مصلوب شدن عیسی با مکتوبی است که به آن اشاره شد. چه در بند 22 و 23 سفر تثنیه چنین آمده است: «و زمانیکه بر انسانی گناهی باشد که کیفر آن اعدام است و کشته شود او را بر چوبه دارش بیاویز پس مگذار لاشه او بر دار بماند بلکه همان روز دفنش کن؛ زیرا که به دار آویخته شده از جانب پروردگار ملعون است پس زمین خود را پلید مساز.» خواننده عزیز، بنگر که آیا دشمنان مسیح به وی بیش از مقداری که دوستانش فحش داده‏اند ناسزا می‏گویند و اگر بگویند مکتوبی که پولس اشاره کرده این نیست می‏گوییم اینک تورات و انجیل هر دو در دسترس ماست، شما به ما بگویید آن مکتوب کجای تورات است؟»(1)
2. در نگاه مسلمانان به خصوص شیعه انبیا معصوم از هر گناه هستند و در جای خود به اثبات رسیده است که آنها مرتکب هیچ گناهی نمی‏شوند(2)، چه رسد به این که گناهی را مرتکب شوند که تمام بشر را آلوده سازد.
علاوه بر آن، آنچه از حضرت آدم نازل شد، معصیت نبود بلکه تخلف از یک امر ارشادی بود(3) ـ مانند تخلف مریض از دستورات طبیب ـ در حالی که عقاب به سر پیچی از امر مولوی بر می‏گردد. دلیل آن که امر به حضرت آدم، امر ارشادی بود، این است که تا قبل از هبوط حضرت آدم به زمین بحث نبوت مطرح نبود؛ بلکه نبوت بعد از هبوط به زمین مطرح شد. به همین دلیل اولین انسان ـ حضرت آدم ـ اولین پیامبر نیز هست و آنچه از طریق وحی به انبیا می‏رسد بخش مولوی است که تخلف از آن موجب عقاب است.
3. در اناجیل اربعه در موارد متعددی از دعا کردن حضرت عیسی مسیح در مقابل خداوند سخن به میان آمده است،(1) که خود بهترین گواه بر خدا نبودن عیسی مسیح است؛ زیرا در صورت برابری در جلال، قدرت و خدا بودن هر دو، دعا کردن یکی در مقابل دیگری معنا ندارد.
در مناظره‏ای که بین حضرت امام رضا علیه‏السلام و جاثلیق(2) روی داد حضرت فرمود: عیسای شما با همه خوبیهایی که داشت یک ضعف داشت و آن این که کم روزه می‏گرفت و کم نماز می‏خواند. جاثلیق ناراحت شد و گفت: او تمام شب بیدار بود و تمام روز روزه می‏گرفت. حضرت فرمود: برای چه کسی روزه می‏گرفت و نماز می‏خواند؟ جاثلیق ساکت شد.(3)
نکته‏ای که هرگز نمی‏توان بدان پاسخ داد این است که عیسی مسیح را خدا می‏دانند در حالی که او را مخلوق خدا معرفی می‏کنند؛ چگونه می‏شود شخصی خود خدا باشد در عین حال مخلوق خدا نیز باشد. در اعمال رسولان آمده است:
«خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب خدای اجداد ما بنده خود، عیسی را جلال داد.»(4)

4ـ موضع قرآن کریم درباره مسأله تثلیث

الف ـ قرآن کریم در یک بیان کلی، هر گونه فرزند داشتن خداوند را نفی می‏کند و در بیان دیگر این که مسیح پسر خداوند باشد را نفی می‏کند. مرحوم علامه طباطبایی رحمه‏الله در المیزان بیانی دارد که خلاصه آن چنین است:
«قرآن کریم از دو راه عام و خاص، فرزند داشتن خداوند را نفی می‏کند: یکی آن که خداوند فرزند ندارد دیگر آن که عیسی مخلوق است؛ اما اول اثبات اب و ابن، اثبات عدد است و در حقیقت اثبات کثرت است. اگر چه می‏توان وحدت نوعیه را تصور کرد مانند پدر و پسر در انسان که انسانیت آنها یکی است، اگر وحدت الله فرض شود هر چیزی غیر از خداوند مملوک او و محتاج به او هستند؛ پس ابن مفروض نمی‏تواند الله باشد و اگر قائل باشیم پسر هم مستقلاً خداست در این صورت توحید در خداوند باطل می‏شود؛ اما دوم که عیسی مخلوق است: حضرت عیسی در شکم حضرت مریم به صورت جنین رشد کرد و مانند هر زن دیگر او را وضع حمل نمود و او را بزرگ کرده و تربیت نمود و حضرت عیسی مسیح در بین مردم بود و با آنها زندگی می‏کرد و هیچ دارای عقلی شک نمی‏کند چنین کسی انسان است و اگر انسان باشد مخلوق بوده و دیگر خدا نیست و اما انجام معجزه بدستش، یا تولدش بدون پدر، امور خارق العاده‏ایست که وجودش نادر است نه آن که محال باشد.
در سوره مبارکه مائده می‏فرماید: «مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ کانا یَأْکُلانِ الطَّعامَ انْظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الآْیاتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنّی یُوءْفَکُونَ»(1) ذکر خوردن مسیح در بین سایر خصوصیات بشری برای این است که بهترین وجه بر مادی بودن وی دلالت دارد؛ زیرا مسیح محتاج اکل است و احتیاج، منافی با الوهیت است و کسی که می‏خورد و می‏آشامید نمی‏تواند خدا باشد و همین طور دعا کردن و عبادت حضرت مسیح، بی‏شک در مقابل خداست و عبادت حضرت عیسی بهترین دلیل بر این است که او خدا نیست.»(2)
ب ـ اقوال چند گانه‏ای که در مورد عیسی مسیح در عهد جدید مطرح شده است به جز یک مورد، بقیه موارد پنجگانه را نفی می‏کند.
1. آن موردی که تایید می‏کند، این است که عیسی مسیح پیغمبری از پیامبران الهی و فرستاده خداوند است که این بحث در آیه 75 سوره مبارکه مائده گذشت.
2. اما در مورد خدا بودن عیسی مسیح می‏فرماید:
«لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ مِنَ اللّهِ شَیْئاً إِنْ أَرادَ أَنْ یُهْلِکَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِی الأَْرْضِ جَمِیعاً وَ لِلّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الأَْرْضِ وَ ما بَیْنَهُما یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»(3)
یعنی: همانا آنان که گفتند خدا، همان مسیح بن مریم است کافر شدند. بگو: کدام قدرت می‏تواند کسی را از قهر و قدرت خدا نگه دارد. اگر خدا بخواهد عیسی بن مریم و مادرش را و هر که در زمین است همه را هلاک نماید، آنچه در آسمان و زمین و بین آنهاست برای خداوند است و هر چه را بخواهد خلق می‏کند و خداوند بر همه چیز (ایجاد و اهلاک) تواناست.
3. اما در مورد پسر خدا بودن عیسی مسیح می‏فرماید:
«وَ قالَتِ النَّصاری الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ یُضاهِوءُنَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّی یُوءْفَکُونَ»(4)
یعنی: نصاری گفتند: مسیح پسر خداست و این سخنان را که اینها بر زبان می‏آورند خود را به مشرکین پیشین نزدیک می‏کنند. خدا آنها را هلاک کند باز بر خدا دروغ می‏بندند.
4. و در مورد این که سه اقنوم وجود دارد عیسی مسیح، روح القدس و خداوند، که خداوند سومی آنهاست می‏فرماید:
«لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاّ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنْ لَمْ یَنْتَهُوا عَمّا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ»(1)
یعنی: و آنها که به خداوند قائل شدند و گفتند خداوند سومی آنهاست کافر شدند در حالی که جز خدای یگانه خدایی نخواهد بود.
5. در مورد خدا بودن عیسی مسیح و مادرش می‏فرماید: در روز قیامت از عیسی مسیح پرسیده می‏شود آیا تو به مردم گفتی که من خدا هستم و او جواب می‏دهد خیر.
«وَ إِذْ قالَ اللّهُ یا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ قالَ سُبْحانَکَ ما یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لِی بِحَقٍّ إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فِی نَفْسِی وَ لا أَعْلَمُ ما فِی نَفْسِکَ إِنَّکَ أَنْتَ عَلاّمُ الْغُیُوبِ»(2)
یعنی: و زمانی که خداوند به عیسی مسیح گفت: آیا تو مردم را گفتی که من و مادرم را دو خداوند دیگر سوای خدای عالم اختیار کنید؟ عیسی گفت: خدایا تو از شبیه و مثل منزهی و هرگز مرا نرسد که چنین سخنی گویم چنانچه من این را می‏گفتم تو می‏دانستی که تو از اسرار من آگاهی و من از اسرار تو آگاه نیستم همانا تویی که به همه اسرار غیب آگاهی.
نتیجه آن که قول به تثلیث نه با عقل سازگار است، نه موافق با تاریخ است و نه با تعلیمات عیسی مسیح همخوانی دارد و قرآن کریم نیز، آن را به صراحت نفی می‏کند.

پی نوشت ها:

1ـ محقق و نویسنده.
1ـ جان بی. ناس، تاریخ ادیان، ترجمه اصغر حکمت، نشر پیروز، چاپ سوم، 1354، ص 382.
2ـ انجیل لوقا، باب، آیه 36 تذکر: از آنجا که عهد جدید ـ تا آنجا که بدان دست یافتم ـ دارای دو ترجمه قدیم و جدید است و ترجمه قدیم نیز دارای ویرایش قدیم و جدید است و در این ترجمه‏ها اختلافات فراوانی به چشم می‏خورد آنچه در اینجا آدرس داده می‏شود از کتاب مقدس ترجمه قدیم با حروف چینی و رسم الخط جدید چاپ اول 1996 از انتشارات ایلام می‏باشد.
3ـ انجیل متی، باب 1، آیه 18.
4ـ انجیل لوقا، باب 3، آیه 23.
5ـ انجیل متی، باب 3، آیه 17ـ16 در نجیل لوقا، باب 3، آیه 22 آمده است: «تو پسر حبیب من هستی که به تو خشنودم.» در انجیل یوحنا، باب 1، آیه 34 آمده است: «من ـ یحیای تعمید دهنده ـ دیده و شهادت می‏دهم که این است پسر خدا.»
1ـ انجیل متی، باب 4، آیه 12ـ11.
2ـ انجیل متی، باب 28، آیه 19.
3ـ انجیل متی، باب 16، آیه 17؛ انجیل یوحنا، باب 1، آیه 1.
4ـ رومیان، باب 3، آیه 5ـ1.
5ـ جان هیک، فلسفه دین، ترجمه بهزاد سالگی، نشر بین المللی الهدی، 1376، ص 257.
6ـ غلاطیان، باب 1، آیه 1.
7ـ انجیل متی، باب 22، آیه 41.
8ـ اعمال، باب 1، آیه 4.
9ـ هاکس، قاموس کتاب مقدس، نشر اساطیر، 1377، ص 424.
10ـ انجیل یوحنا، باب 14، آیه 28.
1ـ افرنیتان، باب 11، آیه 3.
2ـ رساله پولس کولیان، باب 1، آیه 17ـ15.
3ـ سید محمدحسین طباطبایی، المیزان، نشر دارالکتب الاسلامیه، چاپ چهارم، 1362، ج 3، صص 315ـ314.
1ـ محمدعلی فروغی، سیر حکمت در اروپا، نشر صفی علی شاه، چاپ پنجم 1376، ج 1، ص 98.
2ـ رومیان، باب 5، آیه 12ـ21.
3ـ غلاطیان، باب 3، آیه 14.
4ـ مایکل پترسون و دیگران، عقل و اعتقاد دینی، ترجمه احمد نراقی و ابراهیم سلطانی، نشر طرح نو، چاپ دوم، 1377، صص 470ـ469.
1ـ اولد فرانک، خدا و نقشه‏اش برای بشریت :www.kelisanet.org/publish/nagsheh.htm .
2ـ دوم قرنتیان، باب 5، آیه 19.
3ـ اول تیمو تاوس، باب 2، آیه 6ـ5.
1ـ انجیل یوحنا، باب 13، آیه 1.
2ـ همان، باب 6، آیه 38.
3ـ جان بی. ناس، پیشین، ص 413.
4ـ همان، ص 418.
5ـ همان، ص 383.
1ـ جان هیک، پلورالیسم دینی، ترجمه عبدالرحیم گواهی، نشر تبیان، 1378، ص 32.
2ـ جان بی.ناس، پیشین، ص 93.
3ـ اعمال رسولان، باب 9، آیه 6ـ1؛ هاکس، پیشین، ص 228.
4ـ فلیسین شاله، تاریخ مختصر ادیان بزرگ، ص 104. به نقل از: مبلغی آبادانی، تاریخ ادیان و مذاهب جهان، نشر حرّ،ج2، ص700.
1ـ ترابی، تاریخ ادیان، صص 312ـ311. به نقل از: مبلغی آبادانی، پیشین، ج 2، ص 698.
2ـ توبه / 30.
3ـ برای اطلاع بیشتر ر.ک.: سید محمدحسین طباطبایی، پیشین، ج 3، صص 361ـ341.
4ـ انجیل متی، باب 8، آیه 2.
1ـ متی، باب 3، آیه 17ـ16. در لوقا، باب 1، آیه 36ـ34 چنین آمده است: «روح القدس بر تو خواهد آمد و قوت حضرت علی بر تو سایه خواهد افکند از آن جهت آن مولود مقدس و پسر خدا خوانده خواهد شد».
2ـ ترابی، پیشین، ص 308. به نقل از: مبلغی آبادانی، پیشین، ص 698.
3ـ افرنیتان، باب، 11، آیه 3.
4ـ انجیل مرقس، باب 1، آیه 1.
5ـ انجیل یوحنا، باب 6، آیه 31ـ30.
6ـ لوقا، باب 4، آیه 18.
7ـ لوقا، باب 7، آیه 16.
1ـ در وصیت امام کاظم علیه‏السلام به هشام بن حکم آمده است: خداوند دارای دو حجت ظاهری وباطنی است که ظاهری شرع و باطنی عقل می‏باشد. ر.ک.: علامه مجلسی، بحارالانوار، دارالوفاء، بیروت، ج 1، ص 137.
2ـ معنای تثلیث در مسیحیت چیست؟ (از رادیو ندا وابسته به کلیسا).
1ـ مایکل پترسون و دیگران، پیشین، ص 464.
2ـ همان.
3ـ همان، ص 468.
1ـ فلاطیان، باب 2، آیه 14.
2ـ فیومی، المصباح المنیر، نشر المکتبة العصریه، بیروت، چاپ دوم، 1420 ق.، ص 341.
3ـ سید محمدحسین طباطبایی، پیشین، ص 272.
4ـ اعمال رسولان، باب 3، آیه 13.
5ـ فلسفه دین، پیشین، ص 285.
1ـ محمدجواد بلاغی، اسلام آئین برگزیده، ترجمه سید احمد صفایی، نشر آفاق، صص 281ـ280.
2ـ برای اطلاع از عصمت انبیا، ر.ک.: علامه حلّی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، مسأله سوم از مقصد سوم؛ سید محمدحسین طباطبایی، پیشین، ج 2، صص 144ـ138.
3ـ برای اطلاع بیشتر ر.ک.: سید محمدحسین طباطبایی، پیشین، ج 1، ص 137.
1ـ به عنوان نمونه: انجیل متی، باب 26، آیه 40ـ36.
2ـ مرحوم شهید مطهری معتقد است جاثلیق معرب کاتولیک است. نبوت، نشر صدرا، ص 275.
3ـ علامه مجلسی، پیشین، ج 10، ص 303.
4ـ اعمال رسولان، باب 3، آیه 13.
1ـ مائده / 75: پسر مریم پیامبری بیش نبود که پیش از او نیز پیغمبرانی آمده‏اند و مادرش هم زنی راستگو و با ایمان بود و هر دو به حکم بشر بودن، غذا تناول می‏کردند. بنگر ما چگونه آیات خود را روشن بیان می‏کنیم و بنگر آنها چگونه به خدا دروغ می‏بندند.
2ـ سید محمدحسین طباطبایی، پیشین، ج 2، صص 290ـ287.
3ـ مائده / 17.
4ـ توبه / 30.
1ـ مائده / 73.
2ـ مائده / 116.

 
سه شنبه 18 مهر 1391  12:37 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نظريه‏اى در باره محدود بودن شريعت‏حضرت موسى و حضرت مسيح به بنى اسرائيل

نظريه‏اى در باره محدود بودن شريعت‏حضرت موسى و حضرت مسيح به بنى اسرائيل

محمود احمدى

در تاريخ و روايات اسلامى، دين پيامبر اسلام‏صلى الله عليه و آله و سلم قبل از بعثت، دين حنيف كه شريعت‏حضرت ابراهيم عليه السلام بود ذكر شده است.
در حالى كه بعد از ابراهيم عليه السلام خداوند پيامبرانى چند كه دو نفر از آنها يعنى حضرت موسى و حضرت عيسى‏عليمها السلام صاحب كتاب و شريعت‏بوده‏اند، فرستاده بود.
سؤالى كه در اذهان ايجاد مى‏شود اين است كه بر اين اساس بايد دين مقبول نزد خداوند در زمان پيش از بعثت پيامبر اسلام‏صلى الله عليه و آله و سلم آخرين دين الهى يعنى مسيحيت‏باشد.
به عبارت ديگر: چگونه دين حنيف، با وجود شريعت‏هاى متاخرتر (مسيحيت و يهود) در عصر پيش از ظهور حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم‏مورد قبول خداوند قرار گرفته است؟
ما در اين نوشتار سعى مى‏كنيم جواب سؤال را با بررسى قرآن كريم و كتاب مقدس [تورات و انجيل] پيدا نماييم.
فرضيه‏اى كه ما براى پاسخ پرسش مذكور داريم اين است كه دين حضرت ابراهيم عليه السلام دينى جهانى بوده [لا اقل نسبت‏به محدوده عراق، حجاز، فلسطين، شام و مصر] درحالى‏كه دين يهود و مسيحيت هر دو قومى و مربوط به بنى اسرائيل بوده‏اند.
ابتدا آيات قرآنى را بررسى مى‏نماييم تا دريابيم آيا از ديدگاه قرآن كريم، دين مسيحيت و يهود دين جهانى است‏يا مختص قوم بنى اسرائيل؟
سپس همين مقوله از ديدگاه تورات و انجيل بررسى مى‏گردد.

اختصاص شريعت‏حضرت موسى عليه السلام به بنى اسرائيل در قرآن

1. قوله تعالى:
«و آتينا موسى الكتاب و جعلناه هدى لبنى اسرائيل الا تتخذوا من دونى وكيلا» (اسراء/2).
2. قوله تعالى:
«و لقد آتينا موسى الكتاب فلا تكن فى مرية من لقائه و جعلناه هدى لبنى اسرائيل‏» (سجده/23).
در اين آيات كريمه پيامبرى حضرت موسى عليه السلام و نزول كتاب بر او را مطرح كرده و در ادامه آيه آن حضرت را هادى بنى اسرائيل معرفى مى‏كند. از آنجايى‏كه سخن از جعل (قرار دادن، تعيين كردن) است و لام جر در اينجا نمى‏تواند بر مالكيت دلالت داشته باشد پس به معنى اختصاص است‏يعنى اختصاص رسالت‏حضرت موسى عليه السلام به بنى اسرائيل.
3. قوله تعالى:
«يا بنى اسرائيل اذكروا ...» (بقره/40)،
«... و اذ آتينا موسى الكتاب و الفرقان لعلكم تهتدون‏» (بقره/53).
در اين آيه‏ى كريمه كه طى آن خداوند، نعمت‏هاى خويش بر بنى اسرائيل را مى‏شمرد، يكى از نعمت‏هاى خود را، رسالت‏حضرت موسى عليه السلام ذكر كرده و حكمت اين رسالت را هدايت‏بنى‏اسرائيل ذكر مى‏كند.
4. قوله تعالى:
«من اجل ذلك كتبنا على بنى اسرائيل انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد فى الارض فكانما قتل الناس جميعا...» (مائده/32).
در آيه، حكم قصاص را كه در تورات آمده است (و در تورات فعلى نيز عين عبارت محفوظ مانده) با عبارت «كتبنا على بنى اسرائيل‏» معرفى كرده است. اين نشانگر اختصاص خطاب تورات به اين قوم است.
5.قوله تعالى:
«...قد جئتكم ببينة من ربكم فارسل معى بنى اسرائيل‏» (اعراف/105).
در آيه كريمه علت‏بعثت‏حضرت موسى عليه السلام و محاجه او با فرعون، آزاد سازى بنى اسرائيل و هجرت قوم همراه موسى عنوان شده است.
6. قوله تعالى:
«...انى خشيت ان تقول فرقت‏بين بنى اسرائيل‏» (طه/94).
هارون علت‏سخن نگفتن خود بر بنى اسرائيل (در قضيه سامرى) را ترس از ناراحتى موسى عليه السلام از تفرقه ميان بنى اسرائيل آورده است.
7. قوله تعالى:
«و لقد آتينا موسى الهدى و اورثنا بنى اسرائيل الكتاب‏» (غافر/53).
در اين آيه‏ى ، قرآن بنى اسرائيل را وارثان كتاب موسى و شريعت او معرفى مى‏كند.
علاوه بر اين آيات، سراسر قصص بنى اسرائيل و موسى‏عليه السلام مشعر به قومى بودن شريعت آن پيامبر الهى است.

اختصاص شريعت موسى عليه السلام به بنى‏اسرائيل در تورات

تورات در سفر خروج باب سوم در بيان سخن گفتن خدا با موسى عليه السلام از ميان آتشى بر شاخه درخت در آيات 139 مى‏گويد:
«والان اينك استغاثه بنى اسرائيل نزد من رسيده است و ظلمى را نيز كه مصريان بر ايشان مى‏كنند ديده‏ام، (9).پس اكنون بيا ترا نزد فرعون بفرستم و قوم من بنى اسرائيل را از مصر بيرون آورى، (10). ...گفت البته با تو خواهم بود و علامتى كه من تو را فرستاده‏ام اين باشد كه چون قوم را از مصر بيرون آورى خدا را بر اين كوه عبادت خواهيد كرد،( 11). موسى به خدا گفت اينك چون من نزد بنى اسرائيل برسم و بديشان گويم خداى پدرانشان مرا نزد شما فرستاده است و از من بپرسند كه نام او چيست‏بديشان چه گويم؟13»؟ (2)
در اين عبارات، علت رسالت موسى عليه السلام را نجات بنى اسرائيل و غايت آن را عبادت بنى اسرائيل وخطاب آن را به بنى اسرائيل بيان مى‏كند.
و در سفر خروج باب ششم مى‏گويد:
«... بنابر اين بنى اسرائيل را بگو من يهوه هستم و شما را از زير مشقت‏هاى مصريان بيرون خواهم آورد و...(6) و شما را خواهم گرفت تا براى من قوم شويد و شما را خدا خواهم بود...(7) وشما را خواهم رسانيد به زمينى كه در باره آن قسم خوردم كه آن را به ابراهيم و اسحاق و يعقوب بخشم....(8)
در اين عبارات سخن از قوم برگزيده. است كه يهوه خداى آنان است و آنان را از ظلم ما نجات داده و به وعده‏اش به پدران آنها وفا مى‏كند.
در همان سفر در باب هشتم مى‏گويد:
و او را بگو خداوند چنين مى‏گويد: قوم مرا رها كن تا مرا عبادت كنند(20) زيرا اگر قوم مرا رها كنى همانا بر تو وبندگانت و قومت و خانه‏هايت انواع مگسها فرستم و خانه‏هاى مصريان و زمينى كه بر آنند از انواع مگسها پر خواهند شد (21) و در آن روز زمين جوشان را كه در آن مقيمند جدا سازم كه در آنجا مگسى نباشد تا بدانى كه من در ميان اين زمين يهوه هستم(22) و فرقى در ميان قوم خود و قوم تو گذارم... (23)... و فرعون، موسى و هارون را خوانده گفت‏برويد و براى خداى خود قربانى در اين زمين بگذرانيد(25) موسى گفت چنين كردن نشايد زيرا آنچه كه مكروه مصريان است‏براى يهوه خداى خود ذبح مى‏كنيم [ مصريان گاو را خدا مى‏دانستند و آن را تقديس و عبادت مى‏كردند] اينك چون مكروه مصريان را پيش روى ايشان ذبح نماييم آيا ما را سنگسار نمى‏كنند.(26)
اين عبارت تورات، قوم بنى اسرائيل را قوم خدا، در مقابل قوم فرعون، خوانده است كه خدا نيز اين تبعيض را اعمال مى‏كند. آنگاه در قسمت ديگر احترام (يا لا اقل عدم تعرض و تهاجم فكرى موسى ) به معتقدات و رسوم مصريان (يا كار نداشتن به آنها) را مى‏آورد.
در باب دوازدهم همان سفر مى‏گويد:
... اين همان شب خداوند است [فصح] كه بر جميع بنى اسرائيل نسلا بعد نسل واجب است كه آن را نگاه دارند.(42) و خداوند به موسى و هارون گفت اين است فريضه فصح كه هيچ بيگانه از آن نخورد(43) واما هر غلام زر خريد او را ختنه كن و پس آن را بخورد(44) نزيل و مزدور آن را نخورند.(45)
ملاحظه مى‏گردد خطاب تشريع در اين عبارت صريحا به بنى اسرائيل است و همچنان‏كه مى‏دانيم عيد فصح را يهوديان و مسيحيان[دو دين بنى اسرائيل] اجرا مى‏كنند.
در بابهاى بيستم و بيست و يكم تا بيست و سوم و سى و پنجم از سفر خروج، احكام شريعت كه همگى خطاب به بنى اسرائيل و به مناسبتها و شرايط آنهاست‏بيان گشته است . در آخر باب بيست و سوم تصرف زمين‏هاى اقوام مجاور به دست اسرائيليان و بردگى آنها براى اسرائيليان وعده شده است.
سفر لاويان نيز در جاى جاى به بنى اسرائيل خطاب كرده و احكام و دستورهاى مذهبى و اجتماعى بنى اسرائيل را بيان مى‏كند. در اين سفر هارون و فرزندانش به منصب كهانت‏بنى‏اسرائيل نصب شده‏اند.
در سفر اعداد كه قسمت اعظمى از آن به شمارش طايفه‏هاى بنى اسرائيل و شجره‏هايشان اختصاص دارد، در باب دوازدهم اعتراض هارون و مريم به موسى به خاطر ازدواج با زن حبشى ذكر شده كه وضعيت قومى اين دين را نشان مى‏دهد.
در سفر تثنيه باب پنجم مى‏گويد:
«و موسى تمامى بنى اسرائيل را خوانده به ايشان گفت: اى اسرائيل! احكامى را من امروز به گوش شما مى‏گويم بشنويد تا آنها را ياد گرفته متوجه باشيد كه آنها را بجا آوريد».(1)
در همان سفر باب چهاردهم مى‏گويد:
شما پسران، يهوه خداى خود هستيد پس براى مردگان، خويشتن را مجروح منماييد و ما بين چشمان خود را متراشيد زيرا تو براى يهوه خدايت قوم مقدس هستى و خداوند تو را براى خود برگزيده است تا از جميع امتهايى كه بر روى زمين‏اند به جهت او قوم خاص باشى.
اين عبارات كه از جاهاى مختلف تورات آورده شده، تنها نمونه‏هايى هستند كه شاهد مدعاى ما از نظر توراتند.

اختصاص شريعت عيسى عليه السلام به بنى‏اسرائيل در قرآن

1. «و اذ قال عيسى ابن مريم يا بنى اسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوراة و مبشرا...» (صف/6).
2. «اذ قالت الملائكة يا مريم ان الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى... » (آل عمران/45)،
«و يعلمه الكتاب و الحكمة و التوراة و الانجيل و رسولا الى بنى اسرائيل انى قد جئتكم بآية من ربكم... و مصدقا لما بين يدى من التوراة و لاحل لكم بعض الذى حرم عليكم...» .(آل عمران/5048)
3.«...و قال المسيح يا بنى اسرائيل اعبدوا الله ربى و ربكم...» (مائده/72).
4.«و لما ضرب ابن مريم مثلا اذا قومك منه يصدون و قالوا ءآلهتنا خير ام هو ما ضربوه لك الا جدلا بل هم قوم خصمون ان هو الا عبد انعمنا عليه و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل‏» (زخرف/57 59).

بيان كوتاه آيات مذكور:

در آيه رديف يك، رسالت‏حضرت عيسى به بنى اسرائيل تصريح شده است. اختصاص سالت‏حضرت عيسى بن مريم به قوم بنى اسرائيل با صراحت‏بيشتر و به زبان خداوند در آيات رديف 2 ذكر شده و در تبيين آن يكى از ماموريت‏هاى وى را تحليل بعضى از محرمات تورات (كه كتاب اختصاصى بنى اسرائيل بود) دانسته است.
آيه رديف 3 خطاب حضرت عيسى به بنى اسرائيل را آورده و در آيهرديف 4 او را مثل براى بنى اسرائيل آورده (راهنما و الگو و هادى) و معرفى نموده است.
اينها چند نمونه از آيات مربوط به حضرت عيسى عليه السلام هستند كه به طور واضحى از آنها مى‏توان بر اختصاص شريعت عيسى (مسيحيت) به بنى اسرائيل استدلال كرد.

اختصاص شريعت عيسى عليه السلام به بنى اسرائيل در انجيل

در انجيل متى باب دوم آيات يكم تا هفتم مى‏گويد:
و چون عيسى در ايام هيروديس پادشاه در بيت لحم يهوديه تولد يافت ناگاه مجوسى چند از مشرق به اورشليم آمده گفتند كجاست آن مولود كه پادشاه يهود است زيرا كه ستاره او را در مشرق ديده‏ايم و براى پرستش او آمده‏ايم اما هيروديس پادشاه چون اين را شنيد مضطرب شد و تمام اورشليم با وى، پس همه رؤساى كهنه و كاتبان قوم را جمع كرده از ايشان پرسيد كه مسيح كجا بايد متولد شود؟ بدو گفتند در بيت لحم يهوديه; زيرا كه از نبى چنين مكتوب است و تو اى بيت لحم در زمين يهودا از ساير سرداران يهودا هرگز كوچكتر نيستى زيرا كه از تو پيشوايى به ظهور خواهد آمد كه قوم من اسرائيل را رعايت‏خواهد نمود.
در همان انجيل باب 15 آيات 21تا 27 مى‏گويد:
پس عيسى از آنجا بيرون شده به ديار صور و صيدون رفت ناگاه زن كنعانيه (غير اسرائيلى) از آن حدود بيرون آمده فرياد كنان وى را گفت: خداوندا پسر داودا بر من رحم كن، زيرا دختر من سخت ديوانه است ليكن هيچ جوابش نداد تا شاگردان او پيش آمده خواهش نمودند كه او را مرخص فرماى زيرا در عقب ما شورش مى‏كند او در جواب گفت فرستاده نشده‏ام مگر به جهت گوسفندان گم شده خاندان اسرائيل.
در اين عبارت حضرت عيسى عليه السلام صريحا رسالت‏خويش را به جهت گوسفندان گم شده خاندان اسرائيل مى‏داند وحتى از شفا دادن به غير بنى اسرائيل ابتدا امتناع مى‏كند.
انجيل متى در باب 27 آيه 11 مى‏گويد:
«...اما عيسى در حضور والى ايستاده بود پس والى از او پرسيده گفت آيا تو پادشاه يهود هستى. عيسى بدو گفت تو مى‏گويى‏».
آن گونه كه واضح است منظور از «پادشاه‏» در سلطنت ظاهرى نبود چون كه عيسى چنين موقعيتى نداشت پس مراد پيامبرى يهود بود; زيرا كه انبياى بنى اسرائيل، امرا و پادشاهان آنان نيز بودند.
در انجيل لوقا آيه 31 تا 32 از باب اول مى‏گويد:
فرشته بدو گفت اى مريم ترسان مباش زيرا كه نزد خدا نعمت‏يافته و اينك حامله شده پسرى خواهى زاييد و او را عيسى خواهى ناميد او بزرگ خواهد بود و به پسر حضرت اعلى مسمى شود و خداوند تخت پدرش داود را بدو عطا خواهد فرمود× و او بر خاندان يعقوب تا به ابد پادشاهى خواهد كرد و سلطنت او را نهايت نخواهد بود.
در اين فرازها نيز پادشاهى عيسى بر بنى اسرائيل ذكر شده است.
در انجيل يوحنا باب 19 آيه يكم تا سوم مى‏گويد:
پس پيلاطس عيسى را گرفته تازيانه زد و لشكريان تاجى از خار بافته بر سرش گذاردند و جامه ارغوانى بدو پوشانيدند و مى‏گفتند سلام اى پادشاه يهود و طبانچه بدو مى‏زدند.

نتيجه بحث

ما در بررسى متون مورد نظر از قرآن و تورات و انجيل به اين نتيجه رسيديم كه دين يهود و كتاب تورات دينى است قومى و خطاب آن به بنى اسرائيل (فرزندان يعقوب) مى‏باشد و خطابى به ساير امم ندارد لذا آنها مكلف به آن نيستند و چنين محدوديتى تا آنجا كه سراغ داريم از سوى علماى يهودى نفى نشده است.
دين مسيحيت نيز، آن‏گونه كه از قرآن و انجيل استنباط شد، به قوم بنى اسرائيل اختصاص داشته است.
البته پولس [كسى كه يهودى بود و با مسيحيان به شدت مخالفت مى‏كرد ولى بعدا مسيحى شد] براى اولين بار دعوت را به ميان غير بنى اسرائيل نيز برد.
با اين بيان روشن مى‏گردد كه دين حضرت ابراهيم عليه السلام عمومى بوده و در عصر پيش از بعثت پيامبر اسلام‏صلى الله عليه و آله و سلم در ميان غير اسرائيليان رواج داشته و آنان مكلف به دين حنيف بوده‏اند.
از سوى ديگر، چنان كه اشاره شد، مخاطبان دين يهود و مسيحيت، بنى‏اسرائيل بوده‏اند. از اين‏رو، در حنفى بودن عده‏اى از مردم از جمله حضرت محمدصلى الله عليه و آله و سلم در جزيرة‏العرب پيش از بعثت اشكالى متوجه نخواهد بود.

پى‏نوشت‏ها:

1. اين مقاله زير نظر استاد توفيقى توسط جناب آقاى محمود احمدى، دانشجوى سال چهارم رشته تخصصى علم كلام تنظيم شد.
2. كتاب المقدس، ص 89.

 
سه شنبه 18 مهر 1391  12:37 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

كتاب مقدس در نگاه انديشمندان غربي

كتاب مقدس در نگاه انديشمندان غربي

محمد فرجاد

به باور مسلمانان، انجيل كتاب آسمانى حضرت عيسى(ع) و تورات كتاب آسمانى حضرت موسى(ع) وحى الهى مى باشد و پس از حضرت ابراهيم از سوى خداوند نازل شده است.
(وقفّينا على آثارهم بعيسى بن مريم مصدقا لما بين يديه من التوراة و هدى وموعظة للمتقين) مائده / 46
(وانزل التوراة والانجيل من قبل هدى للناس) آل عمران / 3 - 4
(وقفّينا بعيسى بن مريم و آتيناه الانجيل) حديد / 27
(وما انزلت التوراة والانجيل الا من بعده) آل عمران / 65
در برابر اعتقادات و باورهاى قرآنى مسلمانان، گروهى از انديشه وران غربى نگاهى انتقادى به كتاب مقدس دارند. اين نگاه كه از اهميت و ارزش بسيارى براى ساير دينداران به خصوص مسلمانان برخوردار است دريچه اى نو فراروى آنها مى گشايد و ايشان را با كاوش هاى جديد انجيل شناسانه آشنا مى سازد و حقانيت قرآن و دين اسلام را هرچه بيشتر روشن مى نمايد.
نوشتار پيش رو كه با اين هدف سامان يافته و شكل گرفته است، در پى آن است كه خوانندگان محترم را با بخشى از مباحث كتاب مقدس آشنا سازد.

كتاب مقدس

مجموعه اى از كتاب ها، نامه ها و رساله هاى دينى كه از قداست و ارزش بسيارى برخوردارند، كتاب مقدس ناميده مى شوند.
كرى ولف مى گويد: به باور كليساى مسيحى كتاب ها و نوشته هايى كه مقدس خوانده مى شوند كتاب مقدس نام دارند.1
اين كتاب 1189 باب و در حدود 31000 آيه دارد.2
آفرينش عالم، عمل خدا، تقديس و رفتار خدا نسبت به انسان، نيازمندى هاى دينداران چون خبرهاى آينده و راهنمايى ها و نصايح دينى و ادبى از جمله موضوعات و مسائل مطرح شده در اين كتاب است.3
انديشمندان مسيحى كتاب مقدس را به دو بخش تقسيم مى كنند:

1. عهد قديم Ancin tament
2. عهد جديد mouveau Testament

عهد قديم يا عتيق مجموعه كتاب هاى دينى يهوديان است. اين كتاب ها كه حجم هاى متفاوت و انواع گوناگون دارند در مدت نُه قرن براساس سنن شفاهى به زبان هاى گوناگون نوشته شده اند. بسيارى از اين كتاب ها در رابطه با حوادث خاص و در زمان هاى مشخصى كه گاه بسيار از يكديگر فاصله دارند، تصحيح و تكميل شده اند.
نوشته هاى عهد قديم را به سه دسته مى توان تقسيم نمود:
الف. تورات، كتاب آسمانى حضرت موسى(ع) است. اين كتاب از پنج نوشته زير شكل گرفته است:
1. سفر آفرينش 2. سفر خروج 3. سفر لاويان 4. سفر اعداد 5. سفر تثنيه.
ب. كتوبيم، آثار نويسندگان يهود در زمينه تاريخ، تحولات اجتماعى و عقيدتى يهوديان پس از وفات موسى(ع) است.
ج. نبوئيم، مجموعه كتاب هاى انبياء بنى اسرائيل است. پيامبران بنى اسرائيل با در نظرگرفتن حضرت موسى(ع) چهل و هشت نفر هستند كه از اين تعداد شانزده نفر صاحب كتاب اند.
در تعداد نوشته ها و كتاب هاى عهد عتيق، ميان پروتستان ها و كليساى يونان اختلاف است; پروتستان ها عهد عتيق را دربردارنده سى و نه كتاب مى دانند، اما كليساى يونان پنجاه و سه كتاب را در شمار كتاب هاى عهد عتيق ذكر مى نمايد.4
دومين قسمت كتاب مقدس عهد جديد نام دارد. علت نام گذارى اين قسمت به عهد جديد آن است كه شريعت نو يعنى شريعت حضرت عيسى(ع) در برابر ديانت يهود قرار گرفت. اين واژه در لغت يونانى به معناى آخرين وصيت يا عهد و پيمان به كار مى رود.5
عهد جديد بيست و هفت كتاب، نامه و رساله را در خود جاى داده است. نويسندگان عهد جديد در صورتى كه (رساله به عبرانيان) را از آثار پولس رسول بدانيم هشت نفر مى باشند، و اگر اين رساله را از نوشته هاى پولس به شمار نياوريم تعداد نويسندگان عهد جديد نُه نفر مى باشند.
عهد جديد از دو قسمت تشكيل شده است:
قسمت اول: اسفار تاريخى است. در اين بخش زندگى و سرگذشت حضرت عيسى، ياران و حواريون او بيان شده است. انجيل متى، مرقس، لوقاو يوحنا در شمار نوشته هاى تاريخى قرار مى گيرند; چنان كه كتاب (اعمال رسولان) كه شرح حال پيروان عيسى را پس از جدا شدن وى از آنها بيان مى نمايد و بر خدمات پولس رسول تأكيد فراوان دارد از سرى كتاب هاى تاريخى خوانده مى شود. بنابراين از بيست و هفت نوشته عهد جديد، پنج نوشته در شمار كتاب هاى تاريخى قرار مى گيرند.
قسمت دوم: نوشته هايى هستند درباره اصول عقايد، باورها و انديشه هاى مسيحيت كه در اصطلاح به اين گونه از نوشته ها (تعليمى) مى گويند. مانند: رساله هاى پولس رسول به روميان، قرنتيان اول، قرنتيان دوم، غلاطيان، افسسيان، فيلپيان، كولسيان، تسالونيكيان اول، تسالونيكيان دوم، رساله به عبرانيان، رساله به يعقوب، رساله اول پطرس، رساله دوم پطرس، رساله يهودا، رساله اول يوحنا.6
بيشتر نوشته هاى فوق به صورت نامه به كليساها نوشته شده و هدف نويسندگان، آموزش كليساها در اصول ايمان، عقايد و اخلاق مسيحى مى باشد و از آن ميان تنها (روميان) به جهت بحث و استدلال رسمى نوشته شده است.7
تعداد ديگرى از نوشته هاى عهد جديد، شخصى هستند، مانند تيموتاؤس اول و دوم، تيطس، فليمون، رساله دوم و سوم يوحنا، اين نامه ها معمولاً براى افراد نوشته شده است نه گروه ها، ولى چون دريافت كنندگان نامه از بزرگان كليسا بودند اين نامه ها كه جنبه تربيتى و نصيحت داشتند جزء كتاب مقدس آورده شدند. تقسيم نوشته هاى عهد جديد به تاريخى و عقيدتى به آن معنى نيست كه در لابه لاى كتاب هاى تاريخى از مسائل عقيدتى ياد نشده باشد. براى نمونه در برخى نوشته هاى تاريخى مطالبى درباره نبوت ذكر شده است.

خاستگاه كتاب مقدس

ديدگاه هاى گوناگونى درباره خاستگاه كتاب مقدس وجود دارد. گروهى از مسيحيان، كتاب مقدس را وحى الهى نمى دانند و عده ديگرى آن را وحى الهى مى خوانند. كسانى كه معتقد به وحى الهى اند به دو گروه تقسيم مى شوند:
1 ـ گروه اول معتقد به وحى ميكانيكى مى باشند آنها مى گويند كلمه كلمه و حرف حرف كتاب مقدس املاء روح القدس است. در سفر خروج مى خوانيم: (پس موسى تمام سخنان پروردگار را نوشت)8 و در كتاب ارميا آمده است: (كلام و سخنى كه از سوى پروردگار به ارميا رسيد درحالى كه ارميا مى گفت: چنين سخن گفت پروردگار)9
ريچارد بوش مى نويسد:
(الفاظ و واژه هايى كه در كتاب مقدس به كار رفته است عين همان كلماتى است كه از جانب خداوند فرود آمده و بر نويسندگان كتاب مقدس الهام شده است. اين ديدگاه كه نظريه الهام تمام و كمال نام دارد، كتاب مقدس را نوشته اى مى داند كه تمام واژگان آن سخنان خداوند است و لفظ لفظ آن از طريق افرادى كه مأمور رساندن پيام خداوند بودند و خود هيچ گونه نقشى و تأثيرى در آن نداشتند به ما رسيده است.)
كولز يكى از نويسندگان (جهان بيبل) مى گويد:
(كتاب مقدس را بايد كتابى الهى دانست كه هرچه در آن است كلمات و سخنان خداست و از بيان و قلم نويسنده اى كه به او اين كلمات و آيات الهام شده هيچ اثرى در كتاب وجود ندارد.)
به باور او نويسندگان كتاب مقدس از عقل خويش براى درك آيات و كلام خدا استفاده كرده و در ساير زمينه ها مانند ابزارى بى اراده به نوشتن آيات الهى پرداخته و آيات را روى كاغذ مى نوشتند; بنابراين كلمه كلمه كتاب مقدس كلام الهى است و در آن سخن و تفكر بشرى نمى توان يافت.10
برابر ديدگاه اين گروه آيات كتاب مقدس با وجود ناسازگارى هايى كه با يكديگر دارند قداست و ارزش خود را حفظ كرده اند و موجب سلب آرامش كسانى كه به آن كتاب ايمان دارند، نمى شوند.
2ـ گروه دوم معتقد به وحى ديناميكى يا فكرى مى باشند. براساس اين نظريه واژگان آيات كتاب مقدس واژگانى بشرى هستند، اما حقيقت و واقعيت كتاب مقدس الهام الهى است، يعنى معانى از سوى خداوند بر نويسندگان كتاب مقدس الهام شد و ايشان آن معانى را در قالب كلمات و جملات بشرى در آوردند.
لوتر مى نويسد:
(روح القدس نويسندگان را به آنچه سزاوار است انبياء بيان كنند ارشاد مى نمود و آنها نيز معانى را با الفاظى كه خود مى ساختند عرضه مى كردند.)11
كلايد تارنر كتاب مقدس را وحى الهى مى خواند و در تعريف وحى مى نويسد:
(پطروس مى گويد: كتاب مقدس سخن بندگان خدا با الهام از روح القدس است، اما نوشته هاى كتاب مقدس از نظر اهميت و اعتبار در يك سطح نمى باشند; بعضى نوشته ها اعتبار فراوانى دارند و برخى ديگر از اهميت كمترى برخوردارند.)12
كرى ولف در اين باره مى نويسد:
(بنابر تعليم كليسا، انجيل ها كتاب هايى هستند كه از خداوند الهام گرفته شده اند. نويسندگان انجيل ها با الهام از روح القدس انجيل ها را نوشته اند و اراده شخصى ايشان هيچ تأثيرى در نگارش انجيل ها نداشته است. هرآنچه در انجيل ها آمده واقعى و خدشه ناپذير است و اشتباه، ابهام ، ناسازگارى در آنها به چشم نمى آيد.)13
مستر هاكس آمريكايى نيز ديدگاه كليسا را مى پذيرد. او مى گويد:
(كتاب مقدس بر مبناى وحى واحد بنا شده است و دستورالعملى است كه هرگز كهنه و منسوخ نمى شود و هميشه و همه جا براى تمام افراد قابل استفاده است.)14
در برابر اين گروه از مسيحيان كه از باورهاى كليسايى حمايت مى كنند گروهى از فلاسفه غرب و دانشمندان غربى كتاب مقدس را وحى الهى نمى دانند و قداست و ارجى كه براى وحى باور دارند، براى كتاب مقدس قائل نيستند. افزون بر اين، نويسندگان كتاب مقدس به ويژه نويسندگان عهد جديد را از حواريان حضرت عيسى(ع) به شمار نمى آورند.
بولتمان كتاب مقدس را وحى نمى دانست و انجيل ها را از نظر تاريخى غيرمعتبر و آميخته با اساطير معرفى مى كرد.15
كرى ولف نيز مانند بولتمان حكايات و داستان هاى (قرن اول ميلادى) كتاب مقدس را نامعتبر و ناشايسته براى اعتماد مى دانست. او معجزاتى چون دميدن نطفه عيسى(ع) در مريم توسط روح القدس، شفاى بيماران، زنده ساختن مردگان و عروج عيسى را كه در كتاب مقدس بيان شده است از افسانه هاى اساطير مى خواند.16
همو در صفحه ديگرى خاستگاه انجيل ها را مانند ساير كتاب هاى مقدس بشرى و انسانى و خلاصه اين جهانى مى خواند.17
تئودور المبسوستى از مدرسه انطاكيه برخى از نوشته هاى عهد عتيق را بشرى مى دانست.18
تولستوى يكى از شخصيتهاى معروف و سرشناس مسيحيت، ناسازگارى آيات كتاب مقدس را دليل وحيانى نبودن آن مى خواند:
(تورات عدالت را توصيه مى نمايد (چشم به جاى چشم)، (دندان به جاى دندان) در صورتى كه عدالت انجيل آن است كه (در برابر شرور مقاومت نكنيد اگر گونه راست شما را سيلى زدند گونه چپ را پيش آوريد، و اگر جامه شما را ربودند شنل خود را بدهيد.)
با اين ناسازگارى ميان آيات امكان ندارد كتاب مقدس را الهام و وحى الهى بخوانيم. او به همين جهت پيشنهاد مى كند كليسا از عهد جديد و قديم يكى را به عنوان وحى الهى معرفى نمايد و از ايجاد سازش و سازگارى ميان آيات آن دو اجتناب ورزد.19
بوئر يكى از فيلسوفان هگلى نيز از جمله فلاسفه اى است كه وحى بودن تورات و انجيل را باور ندارد. او كه سال هاى آخر عمر خود را وقف بررسى هاى تاريخى و انتقادى كرد، كتابى به نام نقادى انجيل شناسانه تاريخ يوحنا نگاشت.20
فيلسين شاله دانشمند و محقق معروف فرانسوى در كتاب (تاريخ كوچكى از مذاهب بزرگ) انجيل ها را از ساخته ها و دستاوردهاى بشرى مى خواند و وحى بودن آنها را ناممكن مى داند.21
كرى ولف معتقدات انجيلى را معجونى از تناقضات و ناسازگارى ها مى داند; او مى نويسد:
(اگر نويسندگان انجيل ها اين مطالب را با الهام از روح القدس نوشته باشند پس نتيجه مى گيريم روح القدس نيز در تأليف چنين كتاب هاى بى اعتبارى همدست آنهاست.)22
انديشمندانى كه وحيانيت كتاب مقدس را باور ندارند به دو گروه تقسيم مى شوند:
1. پژوهشگرانى كه از ناسازگارى آيات و ساير كاستى هاى كتاب مقدس به اين نتيجه رسيده اند كه عهد قديم و جديد وحى الهى نيستند و نوشته هايى مانند ساير نوشته هاى بشرى هستند.
2. دانشمندانى كه به ديده انكار به معجزات پيامبران و ساير امور خارق العاده مى نگرند و دليل وحيانى نبودن كتاب مقدس را ذكر معجزات و امور خارق العاده مى دانند. براى نمونه كرى ولف در شمار اين انديشمندان است. او كه نگاهى مادى و پوزيتويستى را دنبال مى كند و به آيات عهدين از همين دريچه مى نگرد، معجزات حضرت عيسى را انكار مى كند و آنها را افسانه هاى اساطيرى مى خواند. بنابراين هرچند كرى ولف كتاب را وحى الهى نمى داند و آن را مانند ديگر نوشته هاى بشرى معرفى مى كند، اما اگر آن را وحى الهى نيز بخواند در نگاه او معجزات عيسى(ع) افسانه است.
نتيجه اينكه ديدگاه ها و نقطه نظرات اين گروه از دانشمندان داراى ارزش و اعتبار براى دينداران و آنان كه معجزات و ساير امور غيرمادى را باور دارند، نيستند.

نويسندگان كتاب مقدس

نويسندگان كتاب مقدس را به دو گروه مى توان تقسيم كرد: 1. نويسندگان عهد عتيق 2. نويسندگان عهد جديد.
بسيارى از مسيحيان، نويسندگان عهد عتيق را پيامبران يهودى مى دانند. پيامبرانى كه از دوران موسى(ع) تا زمان حضرت عيسى(ع) با اراده خداوند به نگارش كتاب و رساله و… مشغول بودند.
هاكس آمريكايى سفر پيدايش را كه اولين كتاب عهد عتيق است از نوشته هاى موسى(ع) مى خواند:
(اولين كتاب عهد عتيق مانند ساير كتاب هاى مقدس با الهام الهى نگارش يافته است.)23
همو كتاب دوم عهد عتيق را كه سفر خروج ناميده مى شود از نوشته هاى موسى(ع) و دنباله داستان سفر پيدايش مى داند.24
سومين كتاب عهد عتيق يعنى سفر لاويان نيز از كتاب هاى موسى(ع) به شمار مى آيد، هرچند برخى احتمال مى دهند هارون، موسى را در نگارش اين كتاب يارى كرده است.25
به اعتقاد هاكس، سفر اعداد و سفر تثنيه نيز از نوشته هاى حضرت موسى(ع) است.26
در برابر اين گروه از مسيحيان كه نويسندگان عهد عتيق را پيامبران مى دانند و نوشته هاى ايشان را وحى الهى مى خوانند، برخى از انديشمندان غرب اين كتاب ها را نوشته بزرگان يهود مى دانند. براى نمونه اسپينوزا به دلايل زير، اسفار خمسه يعنى سفر پيدايش، سفر خروج، سفر لاويان، سفر اعداد و سفر تثنيه را نوشته موسى(ع) نمى خواند، بلكه اثر شخصى به نام ابن عزرا معرفى مى كند:
1. در برخى از اين اسفار اخبار داستان هاى متفاوتى از موسى(ع) نقل شده است مانند: سخن گفتن خدا با موسى(ع)، ارتحال موسى(ع)، فزونى صبر موسى(ع) بر ديگران و نيامدن پيامبرى پس از او.27 چه اينكه اگر موسى(ع) اين اسفار را نوشته بود از اين اخبار گوناگون كه درباره خود او مى باشد چيزى نمى نوشت.
2. در اين كتاب ها از فوت موسى(ع)، دفن او، اندوه سى روزه عبرانيان و از نيامدن پيامبر ديگرى پس از موسى(ع) سخن رفته است.
(پس موسى(ع) بنده خداوند در آنجا به زمين (موآب) برحسب قول خداوند از دنيا رفت. او را در زمين موآب در برابر بيت فَعُور در دره دفن كردند و هيچ كس محل دفن او را تاكنون نمى داند. موسى چون وفات يافت صد و بيست سال عمر داشت و از بينايى و توانايى او كاسته نشده بود و بنى اسرائيل براى موسى در عربات موآب سى روز ماتم گرفتند).28
در آيه ديگرى مى خوانيم:
(و پيامبرى مانند موسى(ع) تاكنون در اسرائيل برنخاسته است كه خداوند او را از روبرو شناخته باشد.)29
پرواضح است اين اخبار، نوشته موسى(ع) نيست.
3. در اين اسفار نام هايى به كار رفته است كه پس از فوت موسى(ع) وضع شده و رايج گرديده است. اما در زمان زندگى موسى(ع) اين اسامى وجود نداشته است و به كار نمى رفته است; براى نمونه در سفر تكوين چنين آمده است
(چون ابرام از اسيرى برادر خويش اطلاع يافت سيصد و هجده تن از خانه زادان كار آزموده خود را بيرون آورده و به دنبال ايشان تا (دان) تاخت.)30
نام قديم شهر دان، لاييش بود و پس از ارتحال موسى(ع) و با گذشت زمان زيادى از مرگ يشوع، لاييش به دان تغييرنام پيدا كرد.
4. اين كتاب ها رويدادهايى را بيان مى كنند كه پس از موسى(ع) رخ داده است و موسى از آنها بى اطلاع بوده است براى نمونه در سفر خروج چنين آمده است:
(و بنى اسرائيل مدت چهل سال منّ مى خوردند تا به زمين آباد رسيدند، يعنى تا وقتى به سرحد زمين كنعان داخل شدند، خوراك ايشان منّ بود.)
در صورتى كه اين واقعه سال ها پس از ارتحال موسى رخ داده است، چه اينكه در صحيفه يوشع مى خوانيم:
(و در فرداى آن روزى كه از حاصل زمين خوردند منّ موقوف شد و بنى اسرائيل ديگر منّ نداشتند و در آن سال از محصول زمين كنعان مى خوردند.)
لازم به ذكر است كه صحيفه يوشع را يكى از خادمان مخصوص موسى(ع) در سال 1427قبل از ميلاد نوشته است.31
اسپينوزا پس از ذكر اين دليل ها مى گويد:
(از آنچه گفتم به روشنى پى مى بريم اسفار خمسه نوشته موسى(ع) نيست، بلكه اين كتاب ها را فردى ديگر به نام ابن عزرا چند قرن پس از وفات موسى(ع) نوشته است.)32
ساير كتاب هاى عهد قديم نيز از سوى اسپينوزا و ديگران مورد نقد و بررسى قرار گرفت كه براى نمونه تنها سخن اسپينوزا را درباره اسفار پنج گانه بيان كرديم.

نويسندگان عهد جديد

به اعتقاد مسيحيان هيچ يك از كتاب ها، نامه ها و حتى انجيل هاى چهارگانه در عهد جديد به صورت نوشته شده از سوى خداوند فرود نيامده است، چنان كه هيچ يك از نوشته هاى عهد جديد، تأليف عيسى(ع) نيست.33
لاون تولستو از بزرگان مسيحيت مى گويد:
(كسى كه انجيل را مى خواند بايد بداند كه عيسى مسيح در تمام مدت عمر خويش كتابى ننوشت، عيسى را نمى توان مانند بلاتون، فيلون و بامارك فريلى دانست; حتى او مانند سقراط كه تعاليم خود را به شاگردان روشنفكر و مستقل القاء مى كرد نيز نبود، زيرا شاگردان مسيح عده اى افراد ساده و در عين حال نادان بودند كه با مسيح(ع) زندگى مى كردند. آنها در زمان عيسى(ع) آنچه را از او آموخته بودند ثبت نكردند، اما پس از گذشت زمانى نسبتاً طولانى كه تقريباً در حدود صد سال طول كشيد، آنها به فكر ثبت و ضبط آموخته هاى خود برآمدند و اقدام به نگارش سخنان مسيح(ع) نمودند.)34
وليم ادى يكى از مفسران انجيل، هيچ يك از كتاب ها و نامه هاى عهد جديد را اثر عيسى(ع) نمى داند او مى گويد:
(به يقين عيسى(ع) هيچ يك از اين كتاب ها و نامه ها را ننوشته است در روزهاى نخست و اوايل ظهور مسيحيت، عهد جديد، زبان به زبان فرا گرفته مى شد و تا بيست سال پس از صعود عيسى هيچ يك از اين نوشته ها وجود نداشت.)35
جان ناس نويسنده كتاب (تاريخ جامع اديان) مى نويسد:
(روشن است كه عيسى(ع) تعاليم و درس هاى خود را تحرير نكرد، بلكه به شاگردان خاص خويش اعتماد نمود و آنها را به اطراف جهان فرستاد تا انديشه ها و باورهاى او را براى ديگران بيان كنند.)
همو در ادامه اين بحث از سخن تاريخ نويسان سود مى برد و مى گويد:
(تمام مورخان بر اين باورند كه تعدادى از نوشته هاى عهد جديد از سوى شاگردان مسيح(ع) و پس از ارتحال وى تهيه شده است.)36
چنان كه گفته شد، هيچ يك از مسيحيان، عيسى(ع) را نگارنده انجيل ها و نوشته هاى عهد جديد نمى دانند، اما با اين وجود درباره كسانى كه كتاب هاى عهد جديد را نوشته اند اختلاف دارند كه براى نمونه به بيان ديدگاه هاى برخى از انديشمندان درباره انجيل ها مى پردازيم، چه اينكه انجيل ها در ميان كتاب هاى مقدس در بالاترين مقام قرار دارند و سند اصلى مسيحيت به شمار مى آيند، و همه سازمان ها و نهادهاى مسيحيت به چهار انجيل معروف به عنوان منبع اصلى دين خويش استناد مى كنند، تا آنجا كه تعدادى از مسيحيان جز انجيل هاى چهارگانه به قداست هيچ كتاب و نوشته ديگرى معتقد نيستند.37
براساس تعاليم كليسا انجيل ها وحى الهى خوانده مى شوند و نويسندگان آنها كه از شاهدان و ناظران اعمال مسيح(ع) بودند، هنگام نگارش انجيل ها با روح القدس ارتباط داشتند و با الهام از او به ثبت آيات مى پرداختند.
در برابر تعاليم كليسايى و اعتقاداتى كه كليسا تبليغ مى كند، كرى ولف تعاليم كليسايى را نمى پذيرد. او مى گويد:
(اگر انجيل ها با الهام از روح القدس نوشته شده اند، هيچ ضرورتى ندارد كه نويسندگان انجيل ها را از شاهدان و ناظران اعمال مسيح بخوانيم، زيرا آنچه آنها نوشته اند با الهام از روح القدس بوده; بنابراين نيازى نيست كه آنها ناظر و شاهد اعمال مسيح باشند.)38
به نظر مى رسد ولف تأكيد و اصرار كليسا را براى اثبات آن كه نويسندگان انجيل ها شاهد و ناظر اعمال مسيح بودند، تنها در صورتى صحيح و درخور توجه مى داند كه انجيل ها را نوشته بشرى بدانيم و به آنها به چشم نوشته آدميان بنگريم.
انديشه هاى كليسايى از سوى عده ديگرى از انديشمندان غربى مورد نقد و بررسى قرار گرفته است.
ديبلوس، ايزلروكارناك با بررسى اختلافات و بى نظمى هاى كتاب مقدس به اين نتيجه مى رسند كه اين نوشته ها به وسيله روحانيون كليسا تنظيم شده و نزديكان و حواريون عيسى(ع) هيچ نقشى در تهيه و تنظيم آن نداشته اند.39
كارل كائوتسكى انجيل نويسان را افرادى سخت نادان مى خواند كه نظريات آنها درباره بسيارى از مسائل غلط از آب درآمد.40
همو مى نويسد:
(امروزه ثابت شده است كه انجيل ها و هيچ يك از آثار مسيحيت از سوى معاصران عيسى(ع) نوشته نشده است.)41
به اعتقاد اسپينوزا عهد جديد و بخصوص انجيل ها وحى الهى نمى باشند. او مى گويد: پولس در نامه اى كه به اهالى كورنثه نوشت ميان دو نوع و دو صورت از تبشير فرق نهاد: 1. تبشيرى كه برخاسته و برگرفته از وحى است. 2. تبشيرى كه برگرفته از معرفت انسانى است. بنابراين، اين سؤال در مورد نوشته هاى عهد جديد پيش مى آيد كه حواريون به چه اعتبار سخن مى گفتند؟ آيا به اعتبار آن كه بر ايشان وحى مى شود، يا به اين اعتبار كه در شمار فقها قرار داشتند.
در باور اسپينوزا نويسندگان عهد جديد صاحب وحى نبودند. چه اينكه انبيا و يا صاحبان وحى هنگامى كه سخن مى گويند گفته هاى خود را سخن خداوند معرفى مى كنند. مثلاً مى گويند: اين كلام پروردگار است. اما حواريون چنين روشى ندارند و سخن خود را كلام خداوند معرفى نمى كنند; براى نمونه پولس در نامه اول خود به قرنتيان كه از نوشته هاى عهد جديد است بارها به مخاطب خود يادآور مى شود كه آنچه من مى گويم نظر شخصى من است نه خدا. (زن تا زمانى كه شوهر او زنده است حق ندارد با مرد ديگرى ازدواج كند، اما زمانى كه همسر او فوت كرد مى تواند با ديگرى ازدواج كند. البته اين حكم خداوند است اما نظر شخصى من آن است كه در صورتى هم كه همسر او مرد به عقد او باقى باشد و با مرد ديگرى ازدواج نكند.)42 و از سوى خداوند در اين مسئله نزد من چيزى نيست.43
هرگاه يكى از حواريون بگويد: (نزد ما از سوى خداوند حكمى است) مقصود او از اين جمله آن نيست كه خداوند به من وحى كرده است بلكه او مى خواهد مطلب خويش را مستند به مسيح كند و آن را از تعاليم مسيح به شمار آورد.44
افزون بر اين، صاحبان وحى به هنگام بيان آيات الهى استدلال نمى كنند، اما حواريون هميشه با استدلال، گفته هاى خويش را زينت مى بخشند.45
به باور اسپينوزا انجيل ها وحى الهى به شمار نمى آيند. او به صورت استفهام انكارى مى گويد:
(كدام يك از ما مى توانيم باور كنيم خداوند اراده كرده داستان و قصه عيسى(ع) را بيان كند و آن را چهار بار براى بشر تكرار نمايد؟!)46

* انجيل متى

مورخان كليسا اين انجيل را نوشته (متى) يكى از شاگردان مسيح(ع) مى دانند. به اعتقاد آنها متى در تمام داستان ها و رخدادهايى كه در انجيل خود ذكر مى كند در كنار مسيح(ع) قرار داشته و آيات را براساس ديده ها و شنيده هاى خود در سال 38 ميلادى، يا چنان كه عده اى معتقدند، بين سال هاى 50 تا 60 ميلادى ثبت كرده است.47

* انجيل مرقس

اين انجيل، اولين انجيلى است كه براى بيان تاريخ زندگى مسيح(ع) نوشته شده48 و نويسنده آن مرقس شاگرد برنابا مى باشد. هرچند مرقس از حواريون حضرت عيسى نبود، ولى انجيل خود را با نظارت و اشراف پطرس49 در حدود سال 70 ميلادى تصنيف نمود.50 اما انتشار اين انجيل پس از وفات پطرس و پولس صورت پذيرفت.

* انجيل لوقا

اين انجيل، نوشته لوقا از پيروان، همراهان و هم سفران پولس است. او كه در بيشتر سفرها پولس را همراهى مى كرده، انجيل خود را با هدايت و ارشاد پولس در حدود سال 63 ميلادى براى يكى از اشراف يونان و يا از بزرگان روم به نام تيوفلس نوشته است.51

* انجيل يوحنا

اين انجيل پس از انجيل متى، مرقس و لوقا توسط يوحناى رسول در اواخر قرن اول ميلادى نوشته شده است. بيشتر مسيحيان اين انجيل را اثر يوحناى رسول مى دانند و معتقدند يوحنا انجيل مرقس و لوقا را ديده و از انجيل مرقس بسيار سود برده است، اما از انجيل لوقا مانند انجيل مرقس سود نبرده است.
در برابر اين گروه از مسيحيان متعصب، عده ديگرى از پژوهشگران مسيحى نويسندگان انجيل را ناشناخته و زمان نگارش انجيل ها را نامعلوم مى دانند.
كرى ولف مى گويد:
(انجيل متى نوشته (متى) نمى باشد، زيرا در زمان هاى گذشته نويسندگان براى آن كه ارزش و اعتبار بيشترى به كتاب خود بخشند، آن را به نام يكى از پيامبران يا قديسان انتشار مى دادند. در مورد انجيل ها نيز اين واقعه رخ داده است. با اين تفاوت كه نام گذارى انجيل ها از سوى دست اندركاران كليسا انجام پذيرفته است، نه از سوى نويسندگان آنها.)
كريزوستوم يكى از روحانيان مسيحى كه از بزرگان كليساست، معتقد است: نام هاى نويسندگان انجيل ها را در پايان قرن دوم ميلادى بر آنها گذاشته اند. در آن زمان انجيل ها را به شاگردان عيسى(ع) نسبت مى دادند، تا از اين راه بتوانند مردم را به باور آن سرگذشت ها و قصه هاى ساختگى متقاعد كنند.
افزون بر اين، كرى ولف زمان نگارش انجيل ها را سالتهاى پس از درگذشت و رستاخيز عيسى مى داند. او بر اين باور است كه اولين انجيل تقريباً در حدود سال 150 ميلادى نوشته شده است، چه اينكه در (رسالات) كه از سوى افراد و شخصيت هاى پيش از سال 150 ميلادى نوشته شده، هيچ اشاره اى به انجيل ها وجود ندارد. همچنين در رساله (ديداخه Didakhe) يا (طريقت حواريون اثنى عشر) كه بين سال هاى 130 تا 140 ميلادى نوشته شده، نامى از انجيل ها به ميان نيامده و مطلبى از آنها نقل نگرديده است. تنها رساله اى كه از انجيل ها سخن مى گويد (ايرنه) Irenee است كه در سال 180 ميلادى نگارش يافته است; بنابراين مى توان نتيجه گرفت اولين انجيل، كمى پيش از سال 150 ميلادى نگارش يافته است و همين انجيل تا زمان (ايرنه) باقى مانده است. 52
همو انتساب انجيل يوحنا را به يوحناى حوارى باور ندارد:
(اين اسم نيز ساختگى است و پژوهش هاى جديد نشان مى دهد اين انجيل قبل از ديگر انجيل ها نوشته شده است، نه پس از آنها چنان كه بسيارى معتقدند.)
هانرى دولافوس انديشمند فرانسوى در سال 1925 در تحقيقى با عنوان (انجيل چهارم) پس از بررسى هاى بسيار به اين نتيجه رسيد كه انجيل يوحنا توسط يكى از شاگردان مارسيون مرتد نوشته شده و چند سال بعد يكى ديگر از پيروان مارسيون باب بيست و يكم و موعظه عيسى(ع) در (صحن مقدس) را بر آن افزوده است. اين انجيل در نهايت از سوى يكى از پيروان مسيح بين سال هاى 107 تا 175 تنظيم شد و براى آن كه اعتبار بيشترى يابد آن را به يوحنا نسبت دادند و به (انجيل يوحنا) مشهور گشت.53
عده ديگرى از مسيحيان، انجيل يوحنا را اثر يوحناى شيخ مى دانند نه يوحناى رسول54 و بعضى ديگر يكى از پيروان يوحناى رسول يا يوحناى پير را نويسنده انجيل يوحنا مى خوانند. براساس اين ديدگاه، انجيل يوحنا نوشته يوحناى پير است، اما پس از گذشت زمانى نه چندان طولانى مسيحيان يوحناى پير را با يوحناى رسول اشتباه گرفتند.55

نابايسته هاى كتاب مقدس

ناسازگارى هاى آيات كتاب مقدس با يكديگر و با يافته ها، دستاورهاى علمى و باورها و اعتقادات دينى از سرى مسائل مطرح شده در اين موضوع است.

ناسازگارى عهد جديد با عهد قديم

از آن زمان كه عهد جديد به عهد قديم ضميمه شد و كتاب مقدس شكل گرفت، گروهى از انديشمندان مسيحى برخى از آيات عهد جديد را ناسازگار با آيات عهد عتيق يافتند و وحيانيت كتاب مقدس را زير سؤال بردند.
مارسيون، يكى از فلاسفه غرب، ناسازگارى بزرگى ميان خداى عهد عتيق با خداى عهد قديم مى ديد و بر همين اساس خداى اين دو كتاب را يكى نمى دانست.56
تولستوى نيز ميان تورات كه از نوشته هاى عهد عتيق است با انجيل كه از سرى كتاب هاى عهد جديد است ناسازگارى مى ديد، و به همين جهت تورات و انجيل را وحى الهى به شمار نمى آورد. او معتقد بود از اين دو كتاب يكى وحى است و ديگرى نوشته بشرى. وى مى نويسد: تورات و انجيل با يكديگر ناسازگارند. تورات عدالت را (چشم به جاى چشم) و (دندان به جاى دندان) معرفى مى كند، اما در آيات انجيل، قانون عدالت آن است كه (در برابر شرور مقاومت نكنيد; اگر به گونه راست شما سيلى زدند گونه چپ خويش را پيش آوريد) و (اگر جامه شما را ربودند شنل خود را نيز بدهيد) بنابراين چگونه امكان دارد هر دو تعريف و برداشت از عدالت، الهام الهى خوانده شود؟ به اعتقاد تولستوى نبايد اشتباه كليسا را مرتكب شد و در صدد ايجاد سازگارى ميان آيات عهد جديد و عهد قديم برآمد، چه اينكه از اين دو يكى وحى الهى است و ديگرى نوشته بشرى. 57
آنتونى كالينز در كتابى به نام (بحث درباره پايه ها و دلائل دين مسيحيت) مى نويسد:
(پيش گويى هاى عهد عتيق مناسبت چندانى با مسيح ندارد و تفسيرهايى كه در عهد جديد در مورد اين پيش بينى صورت گرفته صحيح نمى نمايد.) 58
بوكاى نويسنده فرانسوى ناسازگارى ها ميان عهد عتيق و انجيل ها را در مسأله پيدايش انسان و… يادآور مى شود و اين گونه ناسازگارى ها را ضعف بزرگ كتاب مقدس مى خواند. 59

ناسازگارى آيات كتاب مقدس

درجاى جاى كتاب مقدس به آياتى بر مى خوريم كه با ديگر آيات ناسازگار مى نمايد. براى نمونه در مورد شجره نامه عيسى ميان انجيل متى و لوقا همخوانى وجود ندارد; هر دو انجيل پدر عيسى را يوسف نجار معرفى مى كنند:
(يوسف نجار در سنين پيرى با مريم كه از (روح القدس) بار دار بود ازدواج كرد.)
حال اين سئوال مطرح مى شود كه اگر پدر واقعى عيسى يوسف نجار نيست و مريم از روح القدس باردار شده، پس چرا در شجره نامه عيسى او را پدر عيسى معرفى مى كنند و اگر يوسف نجار پدر واقعى عيسى است، پس داستان باردار شدن مريم از روح القدس چه معنى و مفهومى دارد؟ از سويى ديگر اگر يوسف در تولد عيسى نقشى نداشته باشد بايد انجيل ها عيسى را فرزند خدا معرفى كنند، نه آن كه شجره نامه عيسى را بيان نمايند و اثبات كنند عيسى ازخانواده داودشاه بوده است. 60
افزون بر اين، شجره نامه عيسى در انجيل متى با شجره نامه او در انجيل لوقا تفاوت بسيارى دارد; در انجيل متى پدر بزرگ عيسى يعقوب است، ولى در انجيل لوقا پدر بزرگ او هالى خوانده شده است. در انجيل متى درباره اجداد عيسى چنين مى خوانيم:
(يوسف پسر يعقوب پسر متان، ايلعازر پسر ايليهوو و پسر ياكين، پسر صادوق پسر عازور.)
در صورتى كه انجيل لوقا در اين باره مى گويد:
(يوسف پسر هالى پسر متان پسر لاوى، پسر ملكى، پسر نيا، پسر يوسف، پسر متاتيا پسر آموس و… )
انجيل متى از ابراهيم تا عيسى چهل و دو نفر را در سلسله نسب ذكر مى كند، ولى انجيل لوقا پنجاه و شش نفر را در سلسله نسب ذكر مى كند. در همين راستا آرتوردروز دانشمند آلمانى و مسيحى در شجره نامه انجيلى عيسى مى گويد:
(بررسى جزئيات اين شجره نامه امكان پذير نيست، زيرا نويسندگان انجيل ها از پيش خود اين شجره نامه ها را بيان مى كنند.)61
نمونه ديگر: در انجيل متى و يوحنا هيچ ذكرى از صعود عيسى به آسمان وجود ندارد، اما در انجيل لوقا صعود در همان روزى رخ داده كه عيسى از قبر خارج شده، و همين صعود در اعمال رسولان، چهل روز پس از برخاستن و خروج عيسى از قبر اتفاق افتاده است و به خلاف اين دو كتاب در انجيل مرقس زمان صعود تعيين نشده است. 62

ناسازگارى آيات با علم

در آغاز مسيحيت، بزرگان مسيحى هماهنگى ميان كتاب مقدس و علوم را يكى از عناصر ضرورى براى اثبات اصالت يك متن مى خواندند و سنت اگوستين نيز در نامه شماره هشتاد و دو خود بر اين اصل مهر تأييد زد، اما پس از آن كه علوم به صورت چشمگيرى گسترش يافتند و بشر بر كشف نايافته هاى توانا شد، ناسازگارى ها ميان آيات كتاب مقدس و مطالب علمى و يافته هاى جديد آشكار گرديد، به ناچار بزرگان كليسا از تصميم سابق خويش كه تطبيق و مقايسه ميان آيات كتاب مقدس و علوم بود دست كشيدند. 63
در برابر موضع كليسا، گروهى در پى كشف ناسازگارى ها برآمدند. پورفير، نقاد مسيحيت در عهد كهن يك سلسله تناقضات و سخنان باور نكردنى از كتاب مقدس نقل مى كند. 64
روند كشف ناسازگارى هاى كتاب مقدس با يافته هاى علمى همچنان ادامه داشت و دينداران نظريات جديد علمى را نوعى معارضه با وثاقت و اعتبار كتاب مقدس مى انگاشتند، ولى لوتر و حتى كالون اين گونه سخت گير نبودند; به اعتقاد آنها وثاقت و منشأ اعتبار وحى در نص ملفوظ [= كتاب صامت] نبود، بلكه در شخص مسيح و مخاطب وحى بود.
اما از آغاز قرن هفدهم بسيارى از پروتستان ها كتاب مقدس را چون مخزن معارف لدنى، معصوم يا مصون از خطا، از جمله شامل مسائل علمى كه از جانب خداوند صادر شده تلقى كردند، يعنى به جاى آن كه كتاب مقدس را روايت رويدادهايى بدانند كه طى آنها خداوند خود را متجلى ساخته است، آن را مجموعه معارف بى خدشه و خطاناپذيرى در نظر آوردند كه گزارش گونه يا گزارش گويانه، لفظ به لفظ از سوى خداوند نازل شده است. اين عده كه چنين نگاهى به كتاب مقدس داشتند با نظريه كوپرنيك مخالفت مى كردند، چه آن را با نصوص كتاب مقدس كه بر زمين مركزى دلالت داشت معارض مى يافتند.
مدت ها پيش از داروين، دانش علمى ـ از اخترشناسى كوپرنيكى گرفته تا زمين شناسى جديد ـ سايه ترديدى بر نص [ترك تأويل] كتاب مقدس افكنده بود. افزون بر اين، تحليل علمى نصوص كتاب مقدس ـ تحقيقات تاريخى و ادبى كه به انتقاد برتر مرسوم شده بود ـ به دلايل به كلى متفاوتى، رفته رفته خطاناپذيرى و مصونيت از خطاى متون مقدس را مورد چون و چرا قرار داده بود; بدين سان مايه تعجب بود كه بخشى از شور و غوغاى مردم عليه تكامل تغيير جهت داده و به معارضه با وثاقت و اعتبار كتاب مقدس تبديل شده بود. يك علت آن اين بود كه براى نخستين بار اصول عقايد مهم كتاب مقدس ـ هدف دارى جهان، شأن و اشرفيت انسان و نمايش شكوهمند آفرينش انسان و هبوط آدم ـ دستخوش ترديد و تهديد شده بود و بسيارى از مسيحيان تنها يك راه براى دفاع از اين باورها و اعتقادات داشتند و آن اعتقاد به معصوميت و خطاناپذيرى كتاب مقدس بود كه ويژه دوره اسكولاستيك پروتستان بود. اما از نظر نص گرايان كه به ظاهر آيات استدلال مى كردند، هيچ نوع سازش با نظريه تكامل امكان پذير نبود و سفر پيدايش آفرينش انواع را به همين هيئت كنونى كه يكباره انجام گرفته شرح مى دهد. 65
در برابر اين گروه كه از تعصب شديدى برخوردار بودند، عده اى ناسازگارى هاى آيات كتاب مقدس با يافته ها و مسائل علمى را موجب از بين رفتن قداست كتاب مقدس نمى دانستند و در پى كشف ناسازگارى ها بودند.
ييكى از اسقف هاى آفريقا كه با رياضيات آشنايى كامل دارد، به بررسى نقادانه كتاب مقدس مى پردازد. او مى گويد:
بر اساس برخى مقررات كه در اسفار پنج گانه عهد عتيق وجود دارد، كشيشان اوليه عبرانى بايد هر كدام روزانه دقيقاً هشتاد و پنج عدد كبوتر را ميل مى كردند و در هر دقيقه چهارصد تا هزار و پانصد گوسفند را قربانى كرده باشند. 66
پياتى گورسگى در اين باره مى نويسد:
(در انجيل ها چه از جهت تاريخى و چه از لحاظ جغرافيايى مطالب نادرست فراوان به چشم مى خورد، و نويسندگان متون مقدس بى ترديد از مكان هايى كه توصيف كرده اند اطلاع نداشته اند; مثلاً (متى) از گردبادى وحشتناك حكايت مى كند، در صورتى كه منظور او از اين گردباد، درياچه كوچك (ژنزاره) بوده است.
در انجيل مرقس و انجيل متى از رمه هاى بزرگ خوك يهوديان كه در حدود 2000 رأس بوده و در فلسطين مى چريده اند، سخن به ميان آمده است. با اينكه يهوديان خوك را نجس مى دانستند و از گوشت آن استفاده نمى كردند، و به پرورش آن نمى پرداختند.
در انجيل متى بوته خردل گياهى فصلى و بزرگ تر از سبزى هاى خوردنى معرفى شده است و متى بر اين باور بوده كه اين گياه به اندازه درختان رشد مى كند و قد مى كشد و پرندگان بر شاخه هاى آن آشيانه مى سازند.) 67
بر اساس انجيل لوقا، يوسف در زمان سرشمارى در امپراطورى روم همراه با مريم از ناصره به بيت اللحم سفر كرد و عيسى در آنجا ديده به جهان گشود، در صورتى كه در دوران امپراطورى آگوست اصلاً سرشمارى انجام نگرفت و يهوديه نيز تا پس از زمان فرضى تولد عيسى به امپراطورى روم ضميمه نگرديد، بلكه سرشمارى در سال هفتم صورت پذيرفت و آمارگران تنها به محل سكونت اهالى منطقه رفتند، و ضرورتى نداشت كه به بيت اللحم وارد شوند. 68
ناسازگارى هاى عهد عتيق با يافته ها و دستاوردهاى علمى به اندازه اى زياد و در خور توجه است كه بوكاى مى گويد:
(در مورد عهد عتيق نيازى نبود از كتاب نخست آن يعنى سفر پيدايش پا فراتر نهم تا به تأكيداتى آشتى ناپذير و غيرقابل توجيه با معلومات قطعى علمى روبرو شوم.) 69

ناسازگاى آيات با باورها و اعتقادات

بر اساس انجيل، عيسى به جهان آمد تا بنى آدم را از عواقب گناه اوليه اى كه آدم و حوا مرتكب شدند رهايى بخشد. اين باور كه اساس تمام معتقدات انجيلى خوانده مى شود، در نگاه كرى ولف قابل فهم نيست، زيرا در تمام جهان هستى كسى نيست كه بالا دست خدا قرار گيرد; بنابراين خداوند كه پسر خويش را براى بازخريد آدميان فدا مى كند، اين فداكارى را در قبال چه كسى مى نمايد و در برابر چه كسى مسئول است و قربانى خود را به چه كسى تقديم مى كند؟ 70
برتراند راسل فيلسوف معروف پس از نقل اين سخن عيسى (در برابر كسى كه با شما بدرفتارى مى كند مقاومت نورزيد و به عكس اگر كسى به گونه راست شما سيلى زد گونه چپ خود را نيز در معرض سيلى او قرار دهيد) 71 مى گويد:
اين دستورالعمل تازگى ندارد و لائوتسو پنج يا شش قرن پيش از عيسى آن را مطرح كرده است و افزون بر اين كسى به اين دستور عمل نمى كند، هر چند مسيحى كاملاً ًمعتقدى باشد. 72
به اعتقاد راسل بعضى آيات انجيل ناسازگار با عقل مى نمايد، مانند اينكه عيسى تصور مى كرد كه رجعت يا ظهور دوم در ميان ابرهايى از حشمت پيش از اينكه زندگان از دنيا بروند انجام خواهد گرفت، چه اينكه او مى گويد: شما هنوز از شهرهاى اسرائيل گذر نكرده ايد كه فرزند انسان ظهور خواهد كرد… بسيارى از افرادى كه اينجا حضور دارند پيش ازنظاره بازگشت و حكومت پسر جلال فرزند انسان از دنيا نخواهند رفت. راسل مى نويسد:
(بر اساس برخى جمله ها مى توان نتيجه گرفت: عيسى مى پنداشت دومين ظهورش در زمانى است كه مخاطبانش در قيد حيات باشند. وقتى عيسى مى گفت براى روز بعد نگران نباشيد، قصد او اين بود كه تصور مى كرد ظهور دوم او به زودى رخ خواهد داد و در نتيجه امور و مسائل مربوط به زندگى دنيوى اهميت و ارزش خود را از دست مى داد.) 73
يكى ديگر از معتقدات انجيلى مسأله تثليث است; يعنى خداى پدر (أب)، خداى پسر (ابن) و خداى روح القدس. مسأله تثليث از جمله مطالبى است كه مورد تأييد عقل قرار نمى گيرد و همه خداپرستان در اين مسأله سرگردان مى باشند، چه اينكه بر اساس تعاليم كليسا خدا واحد و يگانه است. اما در عين حال در وجود سه شخص يا سه صورت تجلى مى كند: أب، ابن و روح القدس. اين سه شخص نيز از هم جدايى ناپذيرند، زيرا تثليث غيرقابل تقسيم است، و با اين وجود هر يك از اجزاى تثليث به صورت مستقل درخارج وجود دارند; مثلاً وقتى كه روح القدس بر مريم عذرا ظاهر شد تا عيسى را براى او به وجود آورد، بى ترديد جداى از آن دو فرد ديگر آمده است، بنابراين تثليث غيرقابل تقسيم شده است؟
انجيل ها نقل مى كنند كه پس از آن كه عيسى ده ها سال بر زمين زيسته است. آيا او در اين مدت از خداى پدر جدا بوده و يا در حالى كه شكل آدمى داشته غيرقابل تقسيم و لاينفك باقى مانده است. اگر جدا بوده پس تثليث غيرقابل تقسيم است و مسيحيان سه خدا را مى پرستند نه يك خدا را، و اگر در آن مدت از آن دو جدا نبوده پس خداى پدر (أب) و روح القدس نيز با او به صورت انسان بوده، تازيانه خورده، محاكمه شده و به صليب كشيده شدند. بنابراين خداى پدر نه تنها پسر خود، بلكه روح القدس را نيز خدا كرده است. به جهت همين اشكالات است كه مبلغان مسيحى فهم و درك مسأله تثليث را ناممكن مى دانند.

انجيل هاى همانند يا همسو

هر چند ميان انجيل ها ناسازگارى و ناهماهنگى بسيار به چشم مى آيد و از اين جهت آنها را در معرض شك و ترديد قرار مى دهد، اما همانندى هايى نيز ميان انجيل ها وجود دارد. لغت و واژگان به كار رفته در سه انجيل متى، لوقا و مرقس تا حد زيادى به يكديگر شباهت دارند، تا آنجا كه خواننده آنها را سه انجيل نمى بيند، يا اگر سه انجيل ببيند سه انجيل متشابه مى بيند; بنابراين، اين گونه مشابهت ها نيز انجيل ها را مورد اشكال قرار مى دهد.
فلويد فيلون مى نويسد:
(انجيل متى و لوقا تشابه زيادى با يكديگر دارند. در اين دو انجيل، حوادث و گفتارهاى انجيل مرقس كاملاً تكرار شده است و تا حدود زيادى لغت هاى يونانى به كار رفته در سه انجيل متحد و يكدست است. به همين جهت اين سه انجيل را (انجيل هاى متشابه) ناميده اند.) 74
تفاوت هايى كه ميان انجيل ها وجود دارد با شباهت هاى كامل در ترتيب و محتوا و جمله بندى متعادل مى گردند. وقايع بسيارى از زندگى مسيح در هر چهار انجيل ذكر شده است و چون اين وقايع نسبت به يك فرد مشخصى است، طبيعى است كه هماهنگى و سازگارى فراوانى ميان مطالب و شرح اصول كردار عيسى(ع) وجود داشته باشد، اما با اين وجود پرواضح است كه ميان سه انجيل متى، لوقا و مرقس از جهت محتوا و روش بيان، ارتباط تنگاتنگى وجود دارد. به همين جهت اين سه انجيل، انجيل هاى هم نظر يا متشابه خوانده شده اند.
در اين بحث در واقع سؤال اساسى چنان كه (مريل . سى . تنى) مى گويد اين است كه اگر سه انجيل متشابه از جهت اصل و شيوه تدوين كاملاً مستقل از ديگرى بوده اند، پس چرا اين اندازه شباهت ميان اين سه انجيل وجود دارد تا آنجا كه بعضى موارد و كلمات به كار رفته در انجيل ها يكى باشند؟ براى نمونه شفاى مبروص در انجيل متى 75 انجيل مرقس 76 و انجيل لوقا 77 ذكر شده است. در هر سه انجيل به يك رخداد اشاره شده است، چه اينكه در هر سه مورد عملى كه انجام شده يكى است و مكالمات صورت گرفته تقريباً شبيه يكديگرند، هر چند جملاتى كه براى بيان اتفاق مورد استفاده قرار گرفته به جهت برابرى با متن كلى با يكديگر متفاوتند. اما سخنان عيسى در هر سه انجيل كاملاً شبيه يكديگرند. اين يكى بودن كلمات را چگونه توجيه كنيم؟!
چرا سه نفرى كه گفته مى شود به صورت مستقل از يكديگر به نوشتن انجيل مشغول بودند، از كلمات و واژگانى استفاده مى كنند كه شبيه يكديگرند؟! آيا نويسندگان انجيل ها نوشته ها و يا انجيل هاى خود را از روى يكديگر نوشته اند و يا از منبع مشتركى استفاده نموده اند و يا اينكه در نگارش انجيل ها با هم همفكرى داشته اند؟ براى حل اين مشكل نظريه ها و فرضيه هايى از سوى متفكران مسيحى ابراز شده است:
1. برخى از صاحب نظران فرضيه (منابع شفاهى) را مطرح مى كنند. بر اساس اين فرضيه نويسندگان انجيل ها يا از كارها و تعاليم عيسى(ع) اطلاع شخصى داشته اند و يا اينكه محتواى موعظه هايى را كه بارها از رسولان شنيده بودند به رشته تحرير درآورده اند. برابر اين فرضيه حقايق مربوط به عيسى مسيح جمع آورى و مرتب گرديد و سپس به خاطره ها سپرده شد و در نهايت به صورت شفاهى و تقريباً ثابت موعظه درآمد. 78
2. فرضيه دوم فرضيه استفاده از يكديگر است. صاحبان اين نظريه معتقدند كه دو انجيل از مطالب انجيل ديگر استفاده كرده اند.
3. نظريه سوم كه مشهورترين نظريه است استفاده از منابع كتبى نام دارد. بنابر اين فرضيه، متى و لوقا انجيل هاى خود را بر اساس انجيل مرقس و مجموعه اى از فرمايشات عيسى به نام (Q) نوشته اند. اين حرف مخفف كلمه آلمانى (Quelle) به معناى منبع مى باشد. 79
تمام مورخان بر اين باورند كه پس از مرگ عيسى تعدادى از شاگردان وى كلمات و سخنان او را به رشته تحرير درآورند و يادداشت هاى تاريخى بر آن افزودند، و در نتيجه يك سند بلكه يك سلسله اسناد در مسائل اين دين به وجود آمد كه ايشان از آن به حرف (Q) تعبير مى كنند. اين مجموعه در اثر اعمال مسيحيان رنگ هاى خاصى به خود گرفته و بعضى از اقوال بر آن افزوده شده و به سهو و اشتباه آنها به عيسى منسوب گشته است، ولى با اين وجود مجموعه (Q) به صورت يك سند محكم و قابل اطمينان است.
فرضيه سوم بر اين اساس مطرح شده كه انجيل پژوهان با وجود هماهنگى و همخوانى انجيل متى و لوقا در محتوا و ترتيب مطالب، تمام محتويات انجيل مرقس را در اين دو انجيل يافته اند تا آنجا كه برخى مى گويند: 95% مطالب انجيل مرقس تقريباً كلمه به كلمه در انجيل متى وجود دارد و در حدود 60% انجيل مرقس در انجيل لوقا كلمه به كلمه به كار رفته است.80 و هر چند متى و مرقس گاه مطالبى ذكر مى كنند كه در انجيل لوقا نشانى از آنها وجود ندارد، وگاه لوقا و مرقس مطالبى بيان مى كنند كه در متى وجود ندارد، ولى انجيل متى و لوقا بر خلاف انجيل مرقس چيزى نمى گويند. بنابراين به نظر مى رسد كه متى و لوقا بدون اينكه از يكديگر خبر داشته باشند، هر دو ازمرقس استفاده كرده اند.
كارل لاخان بر اين باور بود كه متى و لوقا از انجيل مرقس سود برده اند. اين نظريه نخستين بار در قرن نوزدهم ميلادى پيدا شد و پس از سال 1860 مورد پذيرش گروهى قرار گرفت. اين نظريه امروزه نيز از طرفداران زيادى برخوردار است. 81
از سوى ديگر برخى ازمطالب مربوط به گفتارها، مانند موعظه مسيح بر فراز كوه، در انجيل متى و لوقا ياد شده است، اما در انجيل مرقس اثرى از اين رخداد نمى توان يافت. افزون بر اين، مجموعه هايى از سخنان عيسى (ع) بر روى پاپيروس متعلق به دوره آغاز مسيحيت پيدا شده كه همزمان با انتشار انجيل مرقس بوده است و اين خود حكايت از وجود منبع ديگرى به نام (Q) دارد. 82
بارنت استريتر هنگامى كه متوجه شد برخى از مطالب انجيل لوقا تنها در اين انجيل يافت مى شود و در انجيل مرقس و (Q) و متى وجود ندارد و همچنين برخى از مطالب انجيل متى اختصاصى است مانند تمثيل ملكوت آسمان به مردى كه تخم نيكو در زمين كاشت، پيشنهاد كرد كه تعداد منابع چهار عدد باشد: 1. منبع مرقس 2. منبع (Q) 3. منبع (M) 4. منبع (L) كه دو منبع اخير دربردارنده مطالب خاص انجيل متى و مطالب خاص لوقا هستند. او مى گويد: (L) نتيجه تحقيقات شخصى لوقا مى باشد و (M) نتيجه تحقيقات شخصى متى. 83
بر اساس فرضيه سوم، ارتباط ميان انجيل ها و منابع به اين شكل قابل ارائه است.

در نگاه انجيل پژوهان انجيل مرقس در حدود سال 70 ميلادى نگارش يافته است و انجيل متى بين سال هاى 80 تا 100 نوشته شده است، هر چند بيشتر انجيل پژوهان سال 85 ميلادى را سال نگارش اين انجيل معرفى مى كنند. انجيل لوقا بين سال هاى 90 تا 95 به رشته تحرير درآمد. بنابراين دو انجيل لوقا و متى امكان دارد از انجيل مرقس گرفته شده باشند. 84 و چون داستان هاى كودكى عيسى و بسيارى ديگر از قصه ها در انجيل لوقا آمده، اما در ساير انجيل ها نيامده، در مى يابيم كه انجيل لوقا از يك منبع خاص سود برده است و ساير انجيل ها از آن منبع بى بهره بودند. همچنين در انجيل متى فرازهايى وجود دارد كه در ساير انجيل ها اثرى از آن نمى توان يافت; مانند تمثيل ملكوت آسمان به مردى كه تخم نيكو در زمين كاشت.

تحريف كتاب مقدس

ناسازگارى هاى كتاب مقدس با اصول و قوانين قطعى علمى، ناسازگارى آيات با يكديگر و… گروهى از پژوهشگران مسيحى را به اين نتيجه رسانده كه كتاب مقدس تحريف شده است.
تولستوى يكى از محققان پرتلاش مسيحى كه مطالعات گسترده اى درباره انجيل ها داشته آنها را ازجمله كتاب هايى مى داند كه پس از ارتحال مسيح نوشته شده و آنها را پر از نقص، عيب و تحريف شده مى خواند. به باور تولستوى، انجيل ها منابع آلوده اى هستند كه مورخ نمى تواند جز با دقت و زحمت بسيار به آيين مسيح دست يابد. به همين جهت بايد چشم را بر روى اين كتاب ها بست و از آنها سود نبرد. 85
بوكاى نويسنده فرانسوى نوشته هاى عهد عتيق را در آميخته با وحى مى داند و نويسندگان آن را افرادى مى داند كه در رابطه با الزامات و ايجابات دوره خويش در آنها دستكارى و تصرف كرده اند. 86
سلز يكى از فلاسفه كه متهم به پيروى ازنظريات اپيكور است و اصول عقايد مسيحى را مورد نقد و بررسى قرارداده، با لحنى تند و خشن مى گويد:
(بعضى ازمؤمنان در حالتى شبيه مستى سه چهار بار و حتى بيشتر متن اصلى انجيل ها را براى زدودن اتهام از آنها تغيير داده اند، اما در عين حال انجيل هاى كليسايى با وجود تحريف هاى بسيار و دست كارى هاى فراوان هنوز هم پر از تناقض است.) 87
آنتونى كالينز در كتاب (گفتار درباره آزاد انديشى) كه دنباله فكر خداپرستى خالص بود گفت:
(معانى و مطالب كتاب مقدس به وسيله كشيشان دنيامدار تحريف شده است.) 88
اعتقاد به تحريف كتاب مقدس آن چنان در ميان مسيحيان رواج يافته كه مونتگمرى وات مى كوشد دلالت آيات قرآن بر تحريف كتاب مقدس را محدود نمايد. او با پذيرش اين نكته كه آيات زير دلالت بر تحريف كتاب مقدس دارد، مى نويسد: اين آيات دلالت بر تحريف كلى كتاب مقدس ندارد. 89 آيات مورد نظر او از قرار زيرند:
(أفتطمعون أن يؤمنوا لكم و قد كان فريق منهم يسمعون كلام اللّه ثم يحرّفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون) بقره/75
آيا طمع داريد يهوديان به دين شما بگروند در صورتى كه گروهى از آنان كلام خدا را شنيده و به دلخواه خويش تحريف مى كنند با آن كه در كلام خدا تعقل كرده و معناى آن را دريافته اند.
(من الذين هادوا يحرّفون الكلم عن مواضعه و يقولون سمعنا و عصينا) نساء/46
گروهى از يهود كلمات خدا را از جاى خود تغيير داده و گويند فرمان خدا را شنيده و از آن سرباز زديم.
(يحرّفون الكلم عن مواضعه) مائده/13
بنى اسرائيل كلمات خدا را از محل خود تغيير مى دادند.
(يحرّفون الكلم من بعد مواضعه يقولون إن اوتيتم هذا فخذوه و ان لم تؤتوه فاحذروا) مائده/41
گروهى كلمات حق را بعد از آن كه به جاى خود مقرر گشت، تغيير دهند و گويند اگر حكم قرآن اين گونه آورده شد، بپذيريد و گرنه از آن دورى كنيد.


پی نوشت‌ها:

1. ولف، كرى، مفهوم انجيل ها، ترجمه محمد قاضى / 9.
2. آمريكايى، هاكس، قاموس كتاب مقدس / 718.
3. همان / 718.
4. ا. هيوم، رابرت، اديان زنده جهان، ترجمه عبدالرحيم گواهى / 336.
5. سى . تنى، مريل، معرفى عهد جديد، ترجمه طاطه وس ميكائليان / 135.
6. بى نام ، تفسير العهد الجديد / مقدمه; سى . تنى. مريل، معرفى عهد جديد / 136.
7. همان / 137.
8. كتاب مقدس، سفر خروج باب 24 آيه 2.
9. كتاب مقدس، كتاب ارميا، باب 30 آيه 1 و 2.
10. آشتيانى، جلال الدين، تحقيقى در دين مسيح / 15.
11. عزيز، فهيم، علم التفسير / 119; مركز اللوثرى للخدمات الدينية فى الشرق، سئوال و جواب، 2/ 20.
12. تارنر، ج . كلايد، هذه عقائدنا / 7.
13. ولف، كرى ، مفهوم انجيل ها / 9.
14. آمريكايى، هاكس، قاموس كتاب مقدس / 718.
15. براون، كالين، فلسفه و ايمان مسيحى، ترجمه طاطه وس ميكائليان / 158.
16. ولف، كرى، مفهوم انجيل ها / 75.
17. همان / 105.
18. عزيز، فهيم، علم التفسير / 59.
19. مكى، بريان، فلاسفه بزرگ، ترجمه عزت الله فولادوند / 42.
20. آوى، آلبرت، سير فلسفه در اروپا، ترجمه على اصغر حلبى / 254.
21. كاشف الغطاء، محمد حسين، انجيل و مسيح / 19.
22. ولف، كرى، مفهوم انجيل ها / 22.
23. آمريكايى، هاكس، قاموس كتاب مقدس / 234.
24. همان / 348.
25. همان / 761.
26. همان / 80 و 245.
27. كتاب مقدس، سفر اعداد، باب 25 آيه 3.
28. كتاب مقدس، سفر تثنيه، باب 25 آيه 6 ـ 9.
29. همان، باب 25 آيه 6 ـ 10.
30. كتاب مقدس، سفر پيدايش باب 14 آيه 14.
31. قاموس كتاب مقدس / 971.
32. عويضة، كامل محمد محمد، الاعلام من الفلاسفه ، باروخ اسپينوزا / 156.
33. مركز اللوثرى للخدمات الدينية، سئوال و جواب ، 1/ 49.
34. تولستو، انجيل تولستو / 34.
35. كنز الجليل فى تفسير الانجيل، 1/ 3، به نقل از: آشنايى با مكتب مسيحيت / 339.
36. ناس، جان، تاريخ جامع اديان / 575.
37. ولف، كرى، مفهوم انجيل ها / 9.
38. همان / 17 ـ 18.
39. آشتيانى، جلال الدين، تحقيقى در دين مسيحيت / 29.
40. كائوتسكى، كارل، بنيادهاى مسيحيت، ترجمه عباس ميلانى / 34.
41. همان / 33.
42. كتاب مقدس، باب 7 آيه 40.
43. همان.
44. عويضة، كامل محمد محمد، الاعلام من الفلاسفة، باروخ اسپينوزا / 169.
45. كتاب مقدس، قرنتيان اول، باب 10 آيه 15.
46. عويضة، كامل محمد محمد، الاعلام من الفلاسفة، باروخ اسپينوزا / 171.
47. آمريكايى، هاكس، قاموس كتاب مقدس / 782.
48. عزيز، فهيم، المدخل الى العهد الجديد / 159.
49. آمريكايى، هاكس، قاموس كتاب مقدس / 792.
50. ريچارد بوش و ديگران، جهان مذهبى اديان، ترجمه عبدالرحيم گواهى / 675.
51. آمريكايى، هاكس، قاموس كتاب مقدس / 772.
52. ولف، كرى، مفهوم انجيل ها / 110.
53. همان / 111.
54. آمريكايى، هاكس، قاموس كتاب مقدس / 966.
55. فيلسوفان، فلويد، كليد عهد جديد، ترجمه مسعود رجب نيا / 74.
56. آوى، آلبرت، سير فلسفه در اروپا / 81.
57. مكى، بريان، فلاسفه بزرگ / 42.
58. براون، كالين، فلسفه و ايمان مسيحى / 49.
59. بوكاى، عهدين، قرآن و علم / 13.
60. ولف، كرى، مفهوم انجيل ها / 27.
61. همان / 28.
62. بوكاى، عهدين، قرآن و علم / 75.
63. همان / 11.
64. گورسكى، ل . پياتى، مبانى مسيحيت / 181.
65. باربور، ايان، علم و دين / 35.
66. ريچارد بوش و ديگران، جهان مذهبى اديان، ترجمه عبدالرحيم گواهى / 714.
67. گورسكى، ل. پياتى، مبانى مسيحيت / 181.
68. كائوتسكى، كارل، بنيادهاى مسيحيت / 34.
69. بوكاى، عهدين، قرآن و علم / 13.
70. ولف، كرى، مفهوم انجيل ها / 18.
71. كتاب مقدس، انجيل متى، باب 38 آيه 39.
72. برتراند، راسل، چرا مسيحى نيستم، ترجمه روح الله عباسى / 19.
73. همان / 22.
74. فيلسوفان، فلويد، كليد عهد جديد / 24.
75. كتاب مقدس، انجيل متى، باب 8 / 2 ـ 4.
76. كتاب مقدس، انجيل مرقس، باب 1 / 40 ـ 45.
77. كتاب مقدس، انجيل لوقا، باب 5 / 12 ـ 16.
78. سى . تنى، مريل، معرفى عهد جديد / 149; براون، كالين، فلسفه و ايمان مسيحى / 159.
79. ناس، جان، تاريخ جامع اديان / 575.
80. ريچارد بوش و ديگران، جهان مذهبى اديان / 675.
81. براون، كالين، فلسفه و ايمان مسيحى / 160.
82. سى . تنى ، مريل، معرفى عهد جديد / 145.
83. همان / 150.
84. ريچارد بوش و ديگران، جهان مذهبى اديان / 675.
85. مكى، بريان، فلاسفه بزرگ / 43.
86. بوكاى، عهدين، قرآن و علم / 28.
87. گورسكى، ل. پياتى، مبانى مسيحيت / 221 ـ 222.
88. آوى، آلبرت، سير فلسفه در اروپا / 254.
89. مونتگمرى وات، ويليام، برخورد آراى مسلمانان و مسيحيان، ترجمه محمد حسين آريا / 54.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:38 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقد مستندات قرآنی نظریه تحریف کتاب مقدس

نقد مستندات قرآنی نظریه تحریف کتاب مقدس

محمد بهرامی

چکیده: این نوشتار، مستندات قرآنی نظریه تحریف کتاب مقدس را به بحث و بررسی گرفته است. نویسنده آیات مائده / 41 و 31، بقره / 75 و 79، نساء/ 46، آل عمران / 78 را به عنوان شش مستند قرآنی نظریه تحریف کتاب مقدس می آورد.
او برداشت کسانی را که از این آیات، تحریف را نتیجه گرفته اند پس از هر آیه می آورد، سپس به نقد و بررسی آن می پردازد و در پایان به این نتیجه می رسد که این آیات دلالت بر تحریف اصطلاحی ندارد و حداکثر دلالت آن بر تحریف معنوی است، زیرا اگر دلالت بر تحریف کلی داشته باشد با آیاتی که تورات و انجیل را هدایتگر می خواند و از اهل کتاب، عمل به آنها را می طلبد و ... ناسازگار خواهد افتاد.
تحریف جزئی نیز پذیرفته نیست؛ زیرا اولا در این صورت هیچ یک از آیات تورات و انجیل قابل استناد نخواهد بود و این با مجموعه ای از آیات ناسازگار است.
و ثانیا تحریف جزئی با نتایج نقد تاریخی کتاب مقدس و تحلیل محتوایی آن، که حکایت از بشری بودن تورات و انجیل دارد، ناسازگار می نماید.

مقدمه

در اصطلاح كلیسای مسیحی، كتابها و نوشته هایی كه مقدس خوانده می شوند كتاب مقدس نام دارند.1
كتاب مقدس 1189 باب و در حدود 31000 آیه دارد. 2
اندیشمندان مسیحی، كتاب مقدس را به دو بخش تقسیم می كنند:
1. عهد قدیم Ancin Tament
2. عهد جدید Movveav Testament
نوشته های عهد قدیم به سه دسته تقسیم می شوند:
الف. تورات. این كتاب از پنج نوشته زیر شكل گرفته است:
1. سفر آفرینش 2. سفر خروج 3. سفر لاویان 4. سفر اعداد 5. سفر تثنیه.
ب. كتوبیم، یا آثار نویسندگان یهودی در زمینه تاریخ تحولات اجتماعی و عقیدتی یهودیان پس از ارتحال موسی(ع).
ج. نبوئیم، یا مجموعه كتابهای پیامبران بنی اسرائیل.
عهد جدید از دو قسمت تشكیل شده است:
الف) اسفار تاریخی شامل زندگی حضرت عیسی (ع) و حواریون، انجیل های متی، مرقس، لوقا، یوحنا و…
ب. نوشته هایی درباره اصول عقاید و اندیشه های مسیحیت.
به باور مسلمانان، انجیل كتاب آسمانی حضرت عیسی(ع) و تورات كتاب آسمانی حضرت موسی وحی الهی است. در قرآن كریم بارها از این دو كتاب یادشده است:
«و قفّینا علی آثارهم بعیسی بن مریم مصدّقاً لما بین یدیه من التوراة و هدی و موعظة للمتقین» مائده/46
«و أنزل التوراة و الإنجیل من قبل هدی للناس» آل عمران/3ـ4
«و قفّینا بعیسی بن مریم و آتیناه الإنجیل» حدید/27
«و ما أنزلت التوراة و الإنجیل إلاّ من بعده» آل عمران/65
در نگاه بسیاری از تفسیرگران و قرآن پژوهان، تورات و انجیل دستخوش تحریف گشته و آنچه امروزه به عنوان تورات و اناجیل در كتاب مقدس قرار دارد تحریف یافته است. این گروه برای اثبات باور خویش به آیاتی چند استدلال می كنند؛ مهم ترین مستندات ایشان عبارتند از:

مستند نخست

«یا أیها الرسول لایحزنك الذین یسارعون فی الكفر من الذین قالوا آمنّا بأفواههم و لم تؤمن قلوبهم و من الذین هادوا سمّاعون للكذب سمّاعون لقوم آخرین لم یأتوك یحرّفون الكلم من بعد مواضعه یقولون إن أوتیتم هذا فخذوه و إن لم تؤتوه فاحذروا»
مائده/41
ای فرستاده(خدا)! آنها كه در مسیر كفر شتاب می كنند و با زبان می گویند ایمان آوردیم و دلهای آنها ایمان نیاورده، تو را اندوهگین نسازند! و همچنین گروهی از یهودیان كه خوب به سخنان تو گوش می دهند، تا دستاویزی برای تكذیب تو بیابند. آنها جاسوسان گروه دیگری هستند كه خودشان نزد تو نیامده اند، آنها سخنان را از مفهوم اصلی اش تحریف می كنند و به یكدیگر می گویند: اگر اینكه ما می خواهیم به شما داده شد (و محمد طبق خواسته شما داوری كرد) بپذیرید و گرنه از او دوری كنید!
به باور بسیاری از تفسیرنویسان جمله «یحرّفون الكلم من بعد مواضعه» ظهور در تحریف تورات از سوی برخی از یهودیان دارد. آنها رجم زانی و زانیه را كه از احكام تورات است به 40 شلاق تغییر دادند.3

نقد و بررسی

تحریف در این آیه شریفه احتمالات متفاوتی را بر می تابد:
احتمال نخست: مراد از تحریف، تحریف رجم به جلد است.4
احتمال دوم: مقصود تحریف سخنان پیامبر از سوی یهودیان است5
احتمال سوم: منظور پنهان داشتن صفات پیامبر است.
احتمال چهارم: مراد تحریف قصاص به دیه است.6
احتمال پنجم: تحریف در این آیه، تحریف حكم «كلم» است نه خود «كلم».7
احتمال ششم: جمله «یحرّفون الكلم»، دلالت بر تحریف معنوی و «من بعد مواضعه» به تحریف لفظی اشاره دارد.8
از میان احتمالات یادشده احتمال دوم با سیاق جمله «یحرّفون الكلم من بعد مواضعه» سازگاری بیشتری دارد؛ چه اینكه سیاق آیه درباره یهودیان جاسوسی است كه برای تكذیب پیامبر به سخنان وی به دقت گوش می دهند و سپس سخنان آن حضرت را تحریف می كنند.
دیگر احتمالات نیز هر چند از سوی برخی از مفسران طرح شده و یا با عنوان «قیل» آمده است، اما این احتمالات نیز بر فرض درستی ناظر به تحریف معنوی تورات است نه تحریف لفظی، چه اینكه در جلسه پرسش و پاسخی كه میان پیامبر(ص) و ابن صوریا دانشمند برجسته یهود رخ داد، ابن صوریا وجود رجم زناكار محصن را در تورات پذیرفت،9 این پذیرش نشان می دهد برخی از یهودیان، آیات تورات را تحریف لفظی نكرده اند، بلكه با نوعی تأویل از پذیرش رجم محصن سرباز زده و شلاق زدن زناكار را توصیه و عمل می كردند.
افزون بر این، نسبت دادن تحریف به گروهی از یهودیان نشان می دهد تحریف لفظی انجام نشده است و برخی از یهودیان با پذیرش حكم تورات، زناكار محصن را رجم می كردند. چنان كه در حدیثی كه در منابع تفسیری اهل سنت آمده است عبدالله بن سلام در برابر گروهی از یهود كه رجم زناكار را منكر بودند به تورات استناد كرد و با آوردن آیه رجم، وجود رجم زناكار محصن را در تورات اثبات نمود.10

مستند دوم

«أفتطمعون أن یؤمنوا لكم و قد كان فریق منهم یسمعون كلام الله ثم یحرّفونه من بعد ماعقلوه و هم یعلمون» بقره/75
آیا انتظار دارید به آیین شما ایمان آورند، با اینكه عده ای از آنان، سخنان خدا را می شنیدند و پس از فهمیدن، آن را تحریف می كردند، در حالی كه علم و اطلاع داشتند.
در نگاه برخی از مفسران، جمله «ثم یحرّفونه من بعد ما عقلوه» نشان از تحریف تورات دارد.11

نقد و بررسی

هر چند آیه یادشده احتمالات گوناگونی را برمی تابد، اما چند احتمالی كه با اسناد تاریخی و اسباب نزول و ظاهر آیه سازگارتر است بدین قرار است.
الف. آنچه تحریف شده تورات است و تحریف گران، یهودیان عصر پیامبرند، و تحریف به گونه لفظی مراد است. 12
ب. تحریف شده تورات، و تحریف گران، یهودیان عصر پیامبر، و تحریف به شكل معنوی است.
ج. محرَّف، كلام خدا با موسی در طور، تحریف گران، هفتاد برگزیده موسی، و تحریف، لفظی است.13
د. محرَّف، كلام خدا با موسی در طور، تحریف گران، هفتاد برگزیده موسی، و تحریف معنوی است.14
از میان احتمالات یاد شده، تنها احتمال نخست، تحریف اصطلاحی را نتیجه می دهد؛ در صورتی كه این احتمال و احتمال دوم، افزون بر ناسازگاری با نشانه ها و شواهدی كه در تفاسیر آمده است با واژگان آیه نیز ناهمخوان است، چرا كه آمدن واژه «یسمعون» نشان می دهد آنچه تحریف شده تورات مكتوب نبوده است.

مستند سوم

«فویل للذین یكتبون الكتاب بأیدیهم ثمّ یقولون هذا من عندالله لیشتروا به ثمناً قلیلاً فویل لهم ممّا كتبت أیدیهم و ویل لهم ممّا یكسبون» بقره/79
پس وای بر آنها كه نوشته ای با دست خود می نویسند، سپس می گویند: «این از طرف خداست» تا آن را به بهای كمی بفروشند. پس وای بر آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می آورند.
گروهی از تفسیرنویسان با بهره وری از آیه یادشده تحریف تورات را نتیجه گرفته اند، در نگاه ایشان جمله «یكتبون الكتاب بأیدیهم ثمّ یقولون هذا من عندالله» حكایت از تحریف تورات از سوی یهودیان دارد.15

نقد و بررسی

در آیه یاد شده احتمالات گوناگونی در خور طرح است:
1. آیه دلالت بر تحریف تورات دارد. گروهی از یهودیان با تحریف صفات و ویژگیهایی كه برای پیامبر در تورات آمده است یا با تحریف احكام تورات، آن را دچار تحریف ساخته اند؛ این احتمال دو شكل از تحریف را در خود دارد: تحریف لفظی و تحریف معنوی.
2. تفسیرگران و تأویل نویسان تورات با تفسیر خودخواهانه خویش از انتقال پیامهای تورات سرباز می زنند و خواسته ها و دلبستگی های شخصی را به عنوان تفسیر تورات عرضه می كنند.
3. گروهی از نویسندگان یهود، دست نوشته های خود را برگرفته از تورات معرفی می كنند و تصور مردم نیز از این كتابها كه در شمار كتابهای دینی قرار می گیرد آن است كه بر اساس تورات شكل یافته است.
4. مراد یكی از كاتبان پیامبر است كه آنچه را پیامبر املا می كرد تغییر می داد.
بسیاری از تفسیرگران قرآن، از میان احتمالات یاد شده تنها احتمال سوم را می پذیرند و آن را سازگار با واژگان و ساختار آیه معرفی می كنند. برای نمونه فخررازی می گوید:
«قلم زدن در راستای گمراه ساختن دیگران ناپسندا به شمار می آید.»16
رشید رضا نیز می نویسد:
«وای و نابودی بزرگ بر دانشمندانی كه كتاب می نویسند و نظریات و باورهای خویش را دركتاب می آورند، مردم را به پذیرش آن كتب فرا می خوانند، آثار خویش را سخن خدا معرفی می كنند و مردم را بی نیاز از كتاب خدا می خوانند….17

مستند چهارم

«من الذین هادوا یحرّفون الكلم عن مواضعه و یقولون سمعنا و عصینا و اسمع غیرمسمع و راعنا لیاً بألسنتهم و طعنا فی الدین» نساء/46
بعضی از یهود، سخنان را از جای خود، تحریف می كنند و (به جای اینكه بگویند: شنیدیم و اطاعت كردیم) می گویند: شنیدیم و مخالفت كردیم! و (نیز می گویند:) بشنو! كه هرگز نشنوی! (از روی تمسخر می گویند: )راعنا [= ما را تحمیق كن] تا با زبان خود حقایق را بگردانند و در آیین خدا طعنه زنند.

نقد و بررسی

برای این آیه شریفه تفاسیر متفاوتی عرضه شده است:
1. برخی جمله «یحرفون الكلم عن مواضعه» را نشانگر تحریف لفظی تورات می دانند.18
2. گروهی از آیه شریفه تحریف معنوی را نتیجه گرفته اند؛ به باور ایشان تأویلات نادرست آیات و حمل آیات بر غیر معنای حقیقی تحریف است و برخی از یهودیان تحریف گر آیات تورات هستند.19
3. مراد از «كلم» سخنان پیامبر است؛ عده ای با شنیدن فرموده های آن حضرت به تحریف آن می پردازند.
4. بر این احتمالات می توان احتمال دیگری افزود و آن اینكه جمله «و یقولون سمعنا و عصینا»20 همان تحریفی است كه برخی از یهود انجام دادند.21
از احتمالات یاد شده تنها احتمال نخست دلالت بر تحریف تورات به كاستی یا افزونی دارد و از این میان احتمال چهارم با ظاهر آیه سازگاری بیشتری دارد.

مستند پنجم

«فبما نقضهم میثاقهم لعنّاهم و جعلنا قلوبهم قاسیة یحرّفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظاً مما ذكّروا به و لاتزال تطّلع علی خائنة منهم إلاّ قلیلاً منهم فاعف عنهم و اصفح إنّ الله یحبّ المحسنین» مائده/13
ولی به خاطر پیمان شكنی، آنها را از رحمت خویش دور ساختیم؛ و دلهای آنان را سخت و سنگین نمودیم؛ سخنان خدا را از موردش تحریف می كنند. و بخشی از آنچه را به آنها گوشزد شده بود فراموش كردند و هر زمان خیانتی (تازه) از آنها آگاه می شود، مگر عده كمی از آنان، ولی از آنها درگذر و صرف نظر كن، كه خداوند نیكوكاران را دوست می دارد!
این آیه نیز بر تحریف تورات دلالت ندارد، چه اینكه از آیه یادشده برداشتهای گوناگونی شده است:
1. برخی میثاق را ماجرای غدیر و تحریف را گرفتن حق حضرت علی(ع) می دانند.22
2. گروهی از آیه تحریف لفظی تورات را نتیجه می گیرند.23
ابن عباس بر این باور بود كه آیه به تحریف حدود تورات اشاره دارد. مقاتل نیز تحریف لفظی صفات پیامبر را نتیجه گرفته است.24
3. عده ای از تفسیرگران، تحریف معنوی را مدلول آیه می دانند؛ برای نمونه زجاج، تحریف در آیه شریفه را تفسیر تورات می خواند.25
از این قراءت های متفاوت، تنها برداشت دوّم تحریف اصطلاحی را نتیجه می دهد و سایر برداشتها به تحریف تورات ارتباط ندارد و یا اگر ارتباط دارد به عنوان كاستی تورات شناخته نمی شود.

مستند ششم

«و إنّ منهم لفریقاً یلوون ألسنتهم بالكتاب لتحسبوه من الكتاب و ما هو من الكتاب و یقولون هو من عندالله و ما هو من عندالله و یقولون علی الله الكذب و هم یعلمون»
آل عمران/78
در میان آنها كسانی هستند كه به هنگام تلاوت كتاب(خدا) زبان خود را چنان می گردانند كه گمان می كنید آنچه را می خوانند ازكتاب (خدا) است. در حالی كه از كتاب (خدا) نیست (و با صراحت) می گویند: آن از طرف خداست، با اینكه از طرف خدا نیست، و به خدا دروغ می بندند در حالی كه می دانند.
برخی از تفسیرگران از آیه فوق، تحریف را نتیجه گرفته اند.

نقد و بررسی

برداشتهای گوناگونی می توان از آیه شریفه ارائه كرد؛ از جمله:
ـ آیه شریفه درباره دست نوشته های یهودیان است؛ آنان آثار خویش را به گونه ای قراءت می كنند كه مخاطبان تصور می كنند آنچه را می خوانند از كتاب (خدا) است در حالی كه از كتاب خدا نیست.
ـ آیه بیانگر تحریف لفظی تورات است.26
ـ آیه نشانگر تحریف معنوی تورات است؛ برخی از یهودیان برداشت های نادرست خویش را به عنوان تفسیر آیات برای مردم می خواندند و به گونه ای عمل می كردند كه مخاطبان تصور می كردند سخنان ایشان برگرفته از تورات است.27
از میان احتمالات یادشده احتمال نخست با ظاهر آیه سازگاری بیشتری دارد و با آیه «فویل للذین یكتبون الكتاب بأیدیهم ثم یقولون هذا من عندالله» همخوان است.
مجموعه آیاتی كه مستند نظریه تحریف تورات و انجیل قرار گرفته است، تحریف را نتیجه نمی دهد، و حداكثر دلالت بر تحریف معنوی دارد، و تحریف معنوی بر خلاف تحریف لفظی از كاستی ها و نقایص تورات و انجیل به شمار نمی آید.
افزون بر این اگر آیات یادشده دلالت بر تحریف اصطلاحی داشته باشد، این تحریف، یا تحریف كلی تورات و انجیل است، یا تحریف جزئی؛ چنان كه برخی تفسیر گران باور دارند. تحریف كلی با آیات زیر ناسازگار می نماید؛ چه اینكه این آیات، كه تورات و انجیل را هدایتگر معرفی می كند، اهل كتاب را بر عمل به فرمانها و احكام تورات و انجیل فرامی خواند، پیامر و قرآن را تصدیق گر تورات و انجیل می خواند، انجیل را مصدق تورات می نامد و از مسلمانان ایمان به تمامی كتابهای آسمانی را خواستار است، نشان می دهد كه تورات و انجیل دچار تحریف كلی نشده اند.
«قل فأتوا بالتوراة فاتلوها إن كنتم صادقین» آل عمران/93
اگر راست می گویند تورات را بیاورید و بخوانید.
«و كیف یحكّمونك و عندهم التوراة فیها حكم الله» مائده/43
چگونه تو را به داوری می طلبند؟! در حالی كه تورات نزد ایشان است و در آن حكم خداست.
«إنّا أنزلنا التوراة فیها هدی و نور یحكم بها النبیون الذین أسلموا للذین هادوا و الربانیون و الأحبار بما استحفظوا من كتاب الله و كانوا علیه شهداء» مائده/44
ما تورات را نازل كردیم در حالی كه در آن هدایت و نور بود و پیامبران كه در برابر فرمان خدا تسلیم بودند با آن برای یهود حكم می كردند و علمای ربانی و دانشمندان به این كتاب كه به آنها سپرده شده و بر آن گواه بودند داوری می نمودند.
«و قفّینا علی آثارهم بعیسی بن مریم مصدّقاً لما بین یدیه من التوراة و آتیناه الإنجیل فیه هدی و نور و مصدقاً لما بین یدیه من التوراة و هدی و موعظة للمتقین» مائده/46
و به دنبال آنها عیسی بن مریم را فرستادیم در حالی كه كتاب تورات را كه پیش از او فرستاده شده بود تصدیق داشت؛ و انجیل را به او دادیم كه در آن هدایت و نور بود، و تورات را كه قبل از آن بود تصدیق می كرد، و هدایت و موعظه ای برای پرهیزگاران بود.
«و لو أنّهم أقاموا التوراة و الإنجیل و ما أنزل إلیهم من ربّهم لأكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم منهم أمّة مقتصدة و كثیر منهم ساء ما یعملون» مائده/66
و اگر آنان تورات و انجیل و آنچه را از سوی پروردگارشان بر آنها نازل شده بر پا دارند از آسمان و زمین روزی خواهند خورد، جمعی از آنها معتدل و میانه رو هستند، ولی بیشترشان اعمال بدی انجام می دهند.
بنابراین اگر تفسیر گران و قرآن پژوهان تحریف كلی تورات و انجیل را باور دارند و در مستندسازی باور خویش از آیات سود می جویند ناگزیر از زدودن ناسازگاری بین مستندات قرآنی خویش با آیات یادشده هستند، ایشان یا ناگزیر از چشم پوشی از باور خویش هستند و باید از مستندات قرآنی خود نتیجه دیگری بگیرند و یا باید این آیات را به گونه ای فهم و تفسیر كنند كه با تحریف كلی ناسازگار ننماید.
تحریف جزئی تورات و انجیل نیز خالی از اشكال نیست و تفسیرگرانی كه این نظریه را باور دارند ـ و از آیاتی سود می برند ـ در برابر پرسشهای زیر قرار می گیرند:
یك: اگر آیاتی از تورات و انجیل تحریف شده پس فراخوان اهل كتاب به اطاعت پذیری از آیات تورات و انجیل چگونه است؟ چه اینكه بر اساس نظریه تحریف جزئی هر آیه ای از آیات تورات و انجیل احتمال دارد از آیه های تحریف شده باشد، بنابراین چگونه بایستی میان مستندات قرآنی نظریه تحریف جزئی با برخی از آیات قرآن كه اهل كتاب را به تسلیم و عمل به آیات تورات و انجیل فرا می خواند سازگاری ایجاد كرد.
دو: چگونه آیات قرآن، آیاتی از تورات و انجیل را تحریف شده می خواند، در صورتی كه نقد تاریخی كتاب مقدس و تحلیل محتوایی آیات تورات و انجیل، بشری بودن این متون و تألیف آنها ده ها یا صدها سال پس از وفات موسی(ع) و عروج عیسی(ع) را نتیجه می دهد؟
بر اساس یافته های جدید اندیشمندان مسیحی و یهودی، تمامی تورات و انجیل تحریف یافته است؛ اما نظریه تحریف جزئی تنها حكایت از تحریف آیاتی از تورات و انجیل دارد.
بنابراین، نظریه تحریف جزئی افزون بر ناسازگاری با تعدادی از آیات قرآن، با یافته های جدید دانشمندان غربی نیز ناسازگار می نماید. در نتیجه طرفداران تحریف جزئی تورات و انجیل ناگزیر از پذیرش یكی ازگزینه های زیر هستند:
الف. آیات تحریف، تحریف كلی تورات و انجیل را نتیجه می دهد؛ نه تحریف آیاتی از آنها را.
ب. آیات تحریف، نشانگر تحریف معنوی تورات و انجیل است.
ج. آیات قرآن نه نشان از تحریف كلی آیات دارد و نه حكایت از تحریف جزئی.
د. مراد از تورات و انجیل در آیات قرآن همان اسفار پنج گانه و اناجیل اربعه است، و ویژگیها و صفاتی كه برای تورات و انجیل آمده است ناظر به همان دست نوشته های عزیر و حواریون عیسی(ع) و یا دیگران است، نه آن كه بر موسی و عیسی(ع) كتابهایی فرود آمده باشد به نام تورات و انجیل.
هـ. در عصر پیامبر، نسخه هایی از تورات و انجیل اصلی وجود داشت، اما بسیاری ازنسخه های آن زمان تحریف یافته بود.
و. آنچه اندیشمندان غربی ادعا می كنند نادرست است و اسفار پنج گانه و اناجیل اربعه وحی الهی هستند.

 

پی نوشت‌ها:

1. ولف، كری، مفهوم انجیل ها، ترجمه محمدقاضی،9.
2. آمریكایی، هاكس، قاموس كتاب مقدس، 718.
3. طوسی، محمدبن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، 3/523؛ حسینی شیرازی، محمد، تقریب القرآن الی الأذهان، 6/86؛ فخررازی، محمود بن عمر، التفسیر الكبیر، 11/232ـ233؛ ابن كثیر، تفسیر القـرآن العظیم، 2/60؛ قرطبی، محمـود بن عمر، الجـامع لأحكـام القـرآن، 6/181؛ طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تأویل آی القرآن، 6/321.
4. طباطبایی، محمدحسین، المیزان، 5/369.
5. طوسی، محمدبن حسن، التبیان، 3/533.
6. ابن كثیر، تفسیر القرآن العظیم، 2/60.
7. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تأویل آی القرآن، 6/321.
8. فخر رازی، محمد بن عمر، التفسیر الكبیر، 10/118، مكـارم شیرازی، نـاصر، تفسیر نمونه، 4/380.
9. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، 2/193.
10. ابن كثیر، تفسیر ابن كثیر، 2/60، فضل الله، محمد حسین، تفسیر من وحی القرآن، 8/111.
11. فخررازی، محمد بن عمر، التفسیر الكبیر، 3/134، رازی، ابوالفتوح، روض الجنان و روح الجنان، 2/20.
12. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیــان، 1/141؛ كـاشـانی، فتـح الله، منهج الصــادقین، 1/236؛ لاهیجی، تفسیر لاهیجی، 1/70؛ قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، 1/50.
13. رازی، ابوالفتوح، روض الجنـان و روح الجنـان، 2/20؛ جرجـانی، حسین، تفسیر گـازر، 1/108؛ واعظ كاشفی، كمال الدین، مواهب علیه، 1/21؛ كاشانی، فتح الله، منهج الصادقین، 1/236؛ مكارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، 1/218؛ طوسی، محمدبن حسن، التبیان، 1/313.
14. رشید رضا، محمد، المنار، 1/355.
15. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، 1/278؛ واحدی، اسباب النزول، 15؛ طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تأویل آی القرآن، 1/535.
16. فخررازی، محمود بن عمر، التفسیر الكبیر، 3/140ـ141.
17. رشید رضا، محمد، المنار، 1/361.
18. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، 1/270؛ خویی، ابوالقاسم، البیان، 197، الامام یحیی بن الحسین، الأحكام،2/417؛ مشهدی، میرزا محمد، كنز الدقائق، 2/468.
19. طوسی، محمدحسن، التبیان، 1/213؛ طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تأویل آی القرآن، 5/165؛ طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، 1/270 و 3/98؛ ابن الجوزی، زاد المسیر، 2/133.
20. ابن الجوزی، زاد المسیر، 2/133.
21. طباطبایی، محمدحسین، المیزان، 4/364.
22. قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، 1/163.
23. طبری، محمد بن جریر، جـامع البیان فی تـأویل آی القرآن، 6/212؛ شوكـانی، فتح القـدیر، 2/22.
24. قرطبی، محمود بن عمر، الجامع لأحكام القرآن، 6/116.
25. ابن الجوزی، زاد المسیر، 2/252؛ قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، 6/115.
26. فخررازی، محمود بن عمر، التفسیر الكبیر، 8/114.
27. رشید رضا، محمد، المنار، 3/344.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:38 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : رویکرد سیدقطب به مسیحیت با تأکید بر آیات 29 تا 35 سوره توبه

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : تحریف تورات و انجیل از دیدگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : ارتباط عقل و دین (13) قرآن و عقیده تثلیث

دریافت فایل pdf

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:38 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : مسیحیان، بنابر تفسیر فخررازی از قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : قرآن علم ارتباطات تبلیغ و رسانه؛ بررسی کارکردهای شعار در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : تحقیقی درباره اسلام و ایمان و فرق آن دو

دریافت فایل pdf

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:39 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها