0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پژوهشی درباره صابئین

پژوهشی درباره صابئین

یعقوب جعفری

در سه آیه از قرآن کریم ، از «صابئین» نام برده شده که در دو آیه آنها را در کنار یهود ونصاری ودر یک آیه، در کنار یهود ونصاری ومجوس ومشرکین ذکر کرده ودر دو مورد به صورت «صابئین» ودر یک مورد به صورت «صابئون»آمده است.
این سه آیه عبارتند از:
1 «اِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هادُوا وَالنَّصاری وَ الصَّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْیَومِ الاعلیها السلام‏خِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ اگجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلا خَوْف عَلَیْهِمْ وَلا هُمْ یَحْزَنُونَ» (بقره/62).
2 «اِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَالصّابِئُونَ وَالنَّصَاری مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاعلیها السلام‏خِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوف عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» (مائده/69).
3 «اِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَالصّابِئِینَ وَالنَّصَاری وَالْمَجُوسَ وَالَّذِینَ اگشْرَکُوا اِنَّ اللهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ اِنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِید»(حج/17).
اکنون که در قرآن کریم ذکری از صابئین آمده است، بر ما لازم است که در باره آنها ودین ومذهبی که داشته اند ودارند تحقیق کنیم و بدانیم که صابئین از چه دینی پیروی می کنند و آیا آنها جزء اهل کتاب هستند یا نه؟ وآیا آنها اگر در پناه حکومت اسلامی باشند باید جزیه بدهند یا نه؟ وهمچنین وجه تسمیه آنها به این نام چیست؟ وآیا گروهی «مندائی» که هم اکنون در قسمتهایی از عراق وخوزستان زندگی می‏کنند، همان صابئین هستند؟
متأسّفانه با وجود این که قرآن از صابئین در سه جا نام برده است علما ومفسران ومتکلمان اسلامی به درستی در باره آنها بحث وتحقیق نکرده اند وکلمات آنها مضطرب وبسیار پریشان است ونظرات متناقضی در باره آنها ابراز شده است به گونه ای که ابن جوزی در باره ماهیّت صابئین ده قول ذکر می کند(1) وابن قدامه با عجز از درک ماهیت آنها اظهار می دارد که اگر آنها با یکی از یهود ونصاری موافق باشند اهل کتاب هستند وگرنه اهل کتاب نیستند(1) (متن سخنان این دو نفر را به زودی نقل خواهیم کرد).
به خاطر همین سردرگمی واضطراب در معرفی صابئین است که علما واهل لغت در وجه تسمیه وعلّت نامگذاری این دین نیز دچار تشتت آرا شده اند ووجوه متناقضی را بیان کرده‏اند که خواهد آمد.
اکنون ما با توجّه به منابع موجود وبا استقصاء وبررسی طولانی که کرده ایم وبا توجّه به کتابهای صابئین معاصر که همان مندائی ها هستند، بحث خود را تحت چند عنوان پی می‏گیریم ودر پایان نظر انتخابی خود را اظهار خواهیم کرد.

صابئین در زمان های دور

با توجه به کتب تاریخی، صابئین از قدیمی ترین ملّت های تاریخ هستند. طبری وبه پیروی از او ابن اثیر گفته‏اند: «بیوراسب» اوّلین کسی است که مردم را به دین صابئین دعوت کرد ودعوت او در اوّلین سال از سلطنت طهمورث بود وقوم او که به او پیوستند همان قومی هستند که بعدها حضرت نوح بر آنها مبعوث شد.(2)
گفته شده که بیوراسب همان ضحاک است که فارسیان او را از خودشان می دانند وعرب یمن هم او را به خود نسبت می دهند وحسن بن هانی (شاعر یمنی) گفته است:
و کان منّا الضحاک یعبده
الخابل والجن مساربها(3)
شاید علّت این انتساب دو گانه این باشد که به نوشته مورخّان ایرانی، ضحاک یا «اژی دهاک» پادشاهی بود که پس از جمشید در ایران به سلطنت رسید ولی او فرزند «مرداس» پادشاه ناحیه ای از عرب بود(4) (افسانه دو ماری که بر دوش ضحاک بود معروف است).
مسعودی، بنیان گذار مذهب صابئین را شخصی به نام «بوذاسف» می داند که در سرزمین هند ظهور کرد و از اصل هندی بود و از آنجا به سند وبلاد سجستان و زابلستان وکرمان آمد و ادعای نبوت کرد وخود را پیامبر خدا و واسطه میان او وخلق معرفی نمود . او سپس به فارس رفت واین در اوائل سلطنت طهمورث بود و او اوّلین کسی بود که مذهب صابئین را اظهار نمود.(5)
به طوری که ملاحظه می فرمایید گزارش مسعودی با گزارش طبری و ابن اثیر مطابقت دارد وتنها در اسم شخص متفاوت است ومی‏توان گفت که «بیوراسب» و«بوذاسف» دو شکل از یک کلمه است.
ابوالفدا گفته است: امّت سریانی قدیمی‏ترین امّت هاست وحضرت آدم وفرزندانش به سریانی سخن می گفتند ودین آنها همان دین صابئین بود.(1) وبه گفته قاضی عبدالجبار، صابئین «حرّان» گمان می کنند که آنها بر دین حضرت شیث هستند وشیث بر آنها مبعوث شد وکتابی که بر شیث نازل شد، در دست آنهاست وشیث در ایام طوفان درگذشت وحضرت نوح برای حفظ دین او مبعوث شد.(2)
شهرستانی اظهار می دارد که صابئین نخستین همان هایی بودند که به «عاذیمون» و«هرمس» که همان شیث وادریس هستند، معتقد بودند ونبوت انبیاء دیگر را قبول نداشتند.(3) وابن اثیر می گوید که ادریس یا «خنوح» فرزندی به نام «متوشلخ» آورد و او فرزندی به نام «صابی» آورد وصابئین به همان جهت به این نام نامیده شدند.(4) البته وجه تسمیه صابئین را بعداً به طور مشروح ذکر خواهیم کرد.
وقتی سیر تاریخی صابئین را در کتب تاریخی دنبال می کنیم، ردّ پای آنها را در ایران قبل از زرتشت و روم قبل از نصرانیت می یابیم هرچند که ابن العبری گفته است که در روزگاران قدیم هفت ملّت مهّم بودند که عبارت بودند از فرس وکلدانی‏ها و یونانی‏ها وقبط وترک وهند وچین وهمه اینها دین صابئین داشتند.(5) ولی آنچه که در گزارش نسبتاًمشروح ابن اثیر آمده خبر از تداوم صابئیگری در ایران قبل از زرتشت وروم قبل از مسیحیت است.
به گزارش ابن اثیر، زرتشت در زمان بشتاسب ظاهر شد وبشتاسب وپدران او وسائر فارسیان قبل از زرتشت دین صابئین را داشتند.(6)
وهمو می گوید: رومی ها قبل از نصرانیت مذهب صابئین را داشتند وسپس سلسله پادشاهانی را که از صابئین در روم حکومت کرده‏اند نام می برد واضافه می کند که در میان آنها «عزدیانوس» دین صابئین را ترک کرد ونصرانیت را اختیار نمود ولی بعد از او مجدداً پادشاه صابئی سر کار آمد.(7) مسعودی تعداد سلسله پادشاهان صابئی را در روم چهل تن ذکر می کند که سیصد وهفتاد وچهار سال سلطنت آنها طول کشید.(8)
آخرین پادشاهی که در روم از سلسله صابئین حکومت کرد، قسطنطین بود که از مذهب صابئین برگشت ونصرانی شد وعلتش این بود که او در جنگی، هفت لشکر به نام هفت بت صابئین ترتیب داد ولی شکت خورد، وزیر او که در باطن نصرانی بود او را به قبول آیین خود دعوت کرد و او نیز قبول نمود وبدینسان پادشاهان نصرانی حکومت را به دست گرفتند.(1)
به گفته مسعودی، در میان پادشاهان نصرانی روم، پادشاهی به نام «داقیوس» (دقیانوس؟) دین مسیح را ترک کرد وبه دین صابئین روی آورد و او همان کسی است که اصحاب کهف از دست او به غار فرار کردند.(2)
از گفته شهرستانی چنین بر می آید که قومی که حضرت ابراهیم بر آنها مبعوث شده بود، همان صابئین بودند و آزر عموی ابراهیم از سران صابئین بود وشغل او بت تراشی وبت فروش بود. ولذا حنیفیت را که ابراهیم آورد در مقابل صابئه قرار می دهد ومباحثات ومناظرات مفصلی را میان صابئین وحنفاء ذکر می کند(3) که به نظر می رسد بیشتر تمثیلی باشد تا واقعی؛ واینها همان کلدانیان بودند که به گفته مسعودی وخوارزمی بقایای آنها اکنون در حران وعراق میان واسط وبصره هستند.
خوارزمی می گوید: بقایای کلدانی ها که همان صابئین هستند در حران وعراق زندگی می‏کنند وگمان دارند که پیامبر آنها بوذاسف است که در بلاد هند بود ولی بعضی از آنها گفته اند که پیامبر آنها هرمس بود وبوذ اسف در ایام طهمورث ظهور کرد.(4)
مسعودی نظر مشابهی ارائه می دهد ومی‏گوید:کلدانی ها همان بابلی ها هستند که بقیّه آنها اکنون در بطائح میان واسط وبصره در روستاهایی زندگی می کنند اینها نماز می‏خوانند ونماز خود را رو به سوی قطب شمال وستاره جدی ادا می کنند واین در حالی است که «سمنیه» که همان صابئین چین هستند ومذهب بوذاسف را دارند، در نماز به مشرق رو می کنند وصابئه مصر که بقیه آنها در این زمان حرانی ها هستند پشت به شمال نماز می‏خوانند.(5)

صابئین در عصر اسلام

دیدیم که صابئین تاریخی دیرینه دارند وهرچند که در متون تاریخی که نقل کردیم اضطراب شدیدی به چشم می خورد ودر بعضی از آنها تاریخ با افسانه آمیخته بود ولی از مجموع آنها چنین به دست می آید که صابئین در زمان های دور و سرزمین های گوناگون سابقه تاریخی دارند وبه هرحال خود را به پیامبری یا پیامبرانی منسوب می کردند.
با وجود این که در کتب تاریخی چنان که دیدیم ذکر صابئین قدیم آمده است، متأسفانه در هیچ یک از منابع تاریخی که در دست است، ذکری از صابئین عهد پیامبر اسلام نیامده وحلقه اتصال صابئین عهد باستان با صابئین عهد عباسیان در کتب تاریخی مفقود است وبا وجود این که صابئین سه بار در قرآن ذکر شده، در جایی ندیدیم که سخنی از صابئین عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واین که آنها کجا بودند وچه عکس العملی در برابر اسلام داشتند، به میان آمده باشد وصابئین در این برهه از تاریخ اسلام به کلی گم می شوند.
البته کلمه «صابئی» ومشتقات آن گاهی در زمان پیامبر اسلام استعمال شده ولی منظور صابئین اصطلاحی نیست بلکه منظور معنای لغوی کلمه است که به خروج از دین گفته می‏شود ولذا می بینیم در آن زمان هم پیامبر اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم وهم کسانی که به آن حضرت می‏پیوندند به صابئی بودن متهم شده‏اند ومنظور از آن خروج از دین پدران ونیاکان و روی آوردن به دین جدید می باشد.
در این زمینه به نمونه های زیر توجه فرمایید:
1 عمر بن خطاب پیش از آن که اظهار اسلام کند روزی شمشیر به دست برای کشتن پیامبر اسلام عازم شد در بین راه کسی از او پرسید: ای عمر کجا می روی؟ او گفت:
«اُریدُ محمّداً هذا الصابئی الذی فرّق قریش...». یعنی: محمد این مرد صابئی را اراده کرده ام که میان قریش تفرقه انداخته است....(1)
2 پس از آن که حمزه عموی پیامبر مسلمان شد، کفار قریش به او گفتند:«ما نراک إلاّ قد صبأت» تو را نمی بینیم جز این که از دین نیاکان خارج شدی.(2)
3 در جریان شعب ابی طالب ومحاصره مسلمانان، کفار قریش گفتند:
«لا صلح بیننا وبینکم ولا رحم إلاّ علی قتل هذا الصابئی» یعنی: میان ما وشما نه صلح ونه خویشاوندی است جز بر اساس کشتن این صابئی.(3) (منظورشان پیامبر اسلام بود).
در اینگونه موارد منظور از صابئی، خارج از دین گذشتگان است وربطی به صابئین اصطلاحی ندارد دو همان گونه که ابن اثیر گفته است: عرب‏ها، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را از آن جهت صابئی نامیدند که از دین قریش خارج شده بود.(4) وبه طوری که در بحث از وجه تسمیه صابئین ذکر خواهیم کرد، یکی از اقوال در این باب همین است که صابئین از دینی خارج وبه دینی دیگر وارد شده اند.
سکوت منابع تاریخی وتفسیری از صابئین در عصر پیامبر وخلفا و بنی امیه مایه شگفتی فراوان است وبه همین جهت است که مفسران قدیمی قرآن از صحابه وتابعین، مطابق نقلی که از آنها شده، در بیان مفهوم صابئین دچار مشکل شده اند و نظرات متناقضی که همگی مبتنی بر حدس وگمان است ابراز کرده اند.
ابن جوزی اقوال مفسران را شمارش کرده وآن را ده قول یافته است به این شرح:
اوّل: آنها قومی میان نصاری ومجوس هستند(ازسعید بن جبیر و مجاهد).
دوّم: آنها قومی میان یهود ومجوس هستند(از ابی نجیح ازمجاهد).
سوّم: آنها قومی میان یهود ونصاری هستند(از ابن ابی بزه از مجاهد).
چهارم: آنها صنفی از نصاری هستند که ملایم ترند(از ابن عباس).
پنجم: آنها قومی از مشرکین هستند وکتابی ندارند(از قاسم از مجاهد).
ششم: آنها مانند مجوس هستند(از حسن).
هفتم: آنها گروهی از اهل کتابند که زبور را می خوانند(از ابو العالیه).
هشتم: آنها گروهی هستند که به سوی قبله نماز می خوانند وملائکه را پرستش می کنند وزبور می خوانند(از قتاده ومقاتل).
نهم: آنها طایفه‏ای از اهل کتاب هستند(از سدی).
دهم: آنها «لاإله إلاّ الله» می گفتند ولی نه عملی داشتند ونه کتاب و پیامبری (از ابن زید).
ابن جوزی پس از نقل این اقوال از مفسران، اقوال دیگری هم از متکلّمان نقل می‏کند که به زودی نقل خواهد شد.(1)
به طوری که گفتیم منابع ما از ذکر صابئین در صدر اسلام به کلی ساکت است واین سکوت تا عهد مأمون عباسی را شامل می شود ودر عهد مأمون به یک مرتبه با صابئین حرانی مواجه می شویم که به عنوان اهل کتاب در کنار مسلمانان زندگی می کنند وبه خصوص در امور فرهنگی وعلمی در جامعه اسلامی ابراز وجود می نمایند وحتی به مقام وزارت نیز می‏رسند.

صابئین حرّانی

«حران» شهری است در شمال عراق میان راه موصل به شام ودر قسمت شرق رود فرات واقع شده‏است. این شهردر سال 18 هجری فتح شد ومردم آنجا با لشکریان اسلام صلح کردند و از لحاظ ادب عربی در نسبت به این شهر هم «حرانی» صحیح است وهم «حرنانی».(1) گفته شده است که شهر حران نخستین شهری است که پس از طوفان ساخته شده است.(2)
ساکنان این شهر دارای عقاید خاصی بودند که در زمان مأمون عباسی خودشان را صابئین معرفی کردند. آیا این کار برای فرار از عقوبت اسلامی در مورد کفار غیر اهل کتاب بود که اینها از کلمه صابئین که در قرآن آمده سوء استفاده کردند وخود را در کنار یهود ونصاری ومجوس اهل کتاب قلمداد نمودند؟ یا واقعاً آنها همان صابئین بودند که تاریخشان به عهد ادریس وشیث بر می گردد؟
قبل از بررسی این مطلب داستانی را که ابن ندیم در این باره آورده است به طور خلاصه نقل می کنیم:
«مأمون در اواخر ایام خود به هنگام عزیمت به جنگ با روم، سر راه خود از دیار مضر (منطقه حران) عبور کرد؛ مردی را دید که او را دعا می کردند ودر میان آنها جمعی از حرنانی ها بودند که لباس مخصوصی پوشیده بودند و موی سرشان دراز بود. مأمون پرسید: شما چه کسانی از اهل ذمه هستید؟ گفتند: ما حرنانی هستیم . گفت:شما از نصارا هستنید؟ گفتند: نه. پرسید: آیا شما یهودی هستید؟ گفتند: نه. پرسید: آیا شما مجوسی هستید؟ گفتند: نه. گفت: شما کتاب یا پیغمبری دارید؟ آنها به پریشان گویی افتادند وگفتند: ما جزیه می دهیم مأمون گفت: جزیه از آن گروه از اهل ادیان گرفته می شود که خداوند در قرآن از آنها یاد کرده ودارای کتاب هم هستند وبا مسلمانان صلح کرده اند شما که از اینها نیستید بنابر این، یکی از دو چیز را انتخاب کنید یا اسلام را قبول کنید ویا پیرو دینی از ادیانی که در قرآن آمده باشید وگرنه همه شما را خواهم کشت وبه شما مهلت می دهم تا وقتی که من از سفر برگردم تکلیف خود را روشن کنید.
پس از این گفتگو، مأمون به سفر خود ادامه داد وآنها وضع ظاهری خود را عوض کردند وبعضی از آنها نصرانی شدند وبعضی اسلام را پذیرفتند وگروهی هم به حال خود باقی ماندند ولی در این فکر بودند که چه کنند؟ در این هنگام بود که شیخ فقیهی از اهل حران به آنها گفت: چیزی را که شما به آن احتیاج دارید من پیدا کردم وشما به وسیله آن از کشته شدن نجات می یابید. آنها مال بسیاری به او دادند و او گفت: وقتی مأمون از سفر برگشت شما به او بگویید که ما صابئین هستیم واین دینی است که در قرآن آمده .
اتّفاقاً مأمون از آن سفر برنگشت ودر بین راه درگذشت وحرانی ها از آن زمان خود را صابئین خواندند.(1)
این بود خلاصه داستانی که ابن ندیم آورده ودر منابع دیگر، داستان به این تفصیل نیامده ولی گفته شده که حرانی‏ها در زمان مأمون نام صابئین را بر خود گذاشتند.(2)
البته نمی توان به این داستان چندان اعتماد کرد؛ زیرا که ابن ندیم آن را از یک نویسنده ناشناخته نصرانی نقل می کند وخوارزمی نیز معاصر باابن ندیم بود. ومورخان پیش از آنها مانند طبری چنین مطلبی را نقل نکرده اند وخود ابن ندیم وخوارزمی گفته اند که حرانی ها پیروان هرمس وشیث وبوذاسف هستند واین با مطالبی که پیش از این در باره صابئین زمان های دور، از طبری ومسعودی وشهرستانی نقل کردیم سازگار است.
همچنین مشابهتهای بسیاری میان عقاید ورسوم حرانی‏ها با صابئین مندائی وجود دارد که نقل خواهیم کرد. ولذا بعید نیست که حرانی ها به راستی فرقه ای از صابئین بوده باشند.به خصوص این که صابئین در عصر مأمون شناخته شده بودند وقاضی ابویوسف در کتاب «الخراج» که برای مأمون نوشته؛ کیفیت اخذ جزیه از صابئین را نیز آورده است.(3) بنابر این اگر حیله ای در کار حرانی ها بود علمای آن زمان متوجه می شدند ودر مقابل آنها می ایستادند.
اینها قراینی است هرچند ضعیف بر این که حرانی ها همان صابئین بودند وآنها عقاید خاصی داشتند.

پی نوشت ها:

1 ابن جوزی، تلبیس ابلیس، ص 73.
1 ابن قدامه، المغنی والشرح الکبیر، ج10، ص 559.
2 طبری، تاریخ الاُمم والملوک، ج1، ص108 ؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج1، ص 65.
3 طبری، ج1، ص121.
4 دکتر معین، فرهنگ فارسی، اعلام، ج1، ص1049.
5 مسعودی، مروج الذهب، ج2، ص226.
1 ابوالفداء، المختصر فی تاریخ البشر، ص81.
2 قاضی عبدالجبار، المغنی فی ابواب التوحید والعدل، ج5، ص152.
3 شهرستانی، الملل والنحل، ج2، ص4.
4 ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ، ج1، ص66.
5 ابن العبری، تاریخ مختصر الدول، ص3.
6 ابن اثیر، الکامل، ج1، ص 184.
7 همان ، ص212 215.
8 مسعودی، التنبیه والاشراف، ص 106.
1 ابن اثیر، ج1، ص 216.
2 التنبیه والاشراف، 115.
3 الملل والنحل، ج2، ص 9 به بعد.
4 خوارزمی، مفاتیح العلوم، ص 36.
5 التنبیه والاشراف، ص 138.
1 سیره ابن هشام، ج1، ص 368.
2 بحار الأنوار، ج73، ص 286.
3 همان، ج 19، ص18.
4 ابن اثیر، النهایه، ج3، ص 3.
1 ابن جوزی، تلبیس ابلیس، ص 73.
1 یاقوت، معجم البلدان، ج2، ص235 236.
2 لسترنج، سرزمینهای خلافت شرقی، ص 111.
1 ابن ندیم، الفهرست، ص 459.
2 خوارزمی، مفاتیح العلوم، ص 36؛ قاضی عبدالجبار هم به این مطلب اشاره کرده وگفته است که حرانی ها در زمان بعضی از خلفا نام صابئین را بر خود گذاشتند: المغنی فی أبواب التوحید والعدل، ج5، ص 154.
3 قاضی ابویوسف، الخراج، ص 122 124.

 
سه شنبه 18 مهر 1391  12:28 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : قرآن و شبهات یهودیان

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : شواهد تحریف تورات در قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : نقد و بررسی مقاله «تورات» در دایرةالمعرف قرآن لیدن

دریافت فایل pdf

 

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:28 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : الگوسازی قرآن در مواجهه با ادعاهای یهود

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : قرآن کریم و موضوع تحریف گری اهل کتاب به ویژه یهود

دریافت فایل pdf

سه شنبه 18 مهر 1391  12:28 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

یهود از نگاه قرآن

یهود از نگاه قرآن

عبدالرحیم رضاپور(1)

 

چکیده:

نویسنده در مقدمه مقاله به دشمنی دیرینه دشمنان اسلام اشاره می‏کند و می‏گوید: از زمانی که اسلام با بعثت پیامبر خدا طلوع کرد و پرچم حق را برافراشت و پرچم باطل ستیزی را به دست گرفت، قابیلیان و نمرودیان قد علم کردند و بنای خشکاندن حقیقت را پی ریزی کردند.
سپس با استفاده از قرآن و بعضی از تفاسیر به تاریخچه قوم یهود پرداخته و می‏گوید: بنی اسرائیل به خاطر این که نسب ایشان به اسرائیل پیغمبر«یعقوب»می‏رسد بنی اسرائیل خوانده شدند. و فراز و نشیبهایی از زندگی این قوم و مواردی از ذلت آنها را بیان میکند. خداوند این گروه مظلوم و ستمدیده را توسط حضرت موسی علیه‏السلام از چنگال گروه ظالم و ستمگر فرعونی نجات داد. اما آنها این نعمت بزرگ را شکر گذاری نکردند بلکه راه کفر ،لجاجت و عناد را در پیش گرفتند و باز گرفتار خشم الهی شدند.
یهود قبل از ظهور پیامبر (ص) طبق کتب مذهبی خود، انتظار چنین ظهوری را داشتند و دیگران را به آن بشارت می‏دادند. اما با ظهور اسلام نه تنها غالبا دعوت اسلام را نپذیرفتند بلکه در آشکار و نهان بر ضد آن قیام کردند. البته عده کمی از آنان اسلام را پذیرفتند و گروهی دیگر برای حفظ منافع خویش دست به تحریف کتابهای آسمانی زدند.
در عصر ما نیز همان طرحهای پیشینیان قوم یهود به اشکال دیگری اجرا می‏شود و کوشش می‏کنند پایه‏های عقاید اسلامی را در افکار مسلمین، خصوصا نسل جوان ویران سازند.

مقدمه

از زمانی که اسلام با بعثت پیامبر خدا طلوع کرد و پرچم حق را برافراشت و پرچم باطل ستیزی را به دست گرفت، قابیلیان و نمرودیان قد علم کردند و بنای خشکاندن حقیقت را پی‏ریزی کردند.
این دشمنی و عداوت تا به امروز بلکه تا زمانی که ستاره‏ای در آسمان حقیقت اسلام می‏درخشد ادامه خواهد داشت. بدیهی است کسانی که ذره‏ای از فطرت حق‏جویی بهره‏مندند، هرگز با حق سرستیز ندارند و با آن به نزاع بر نمی‏خیزند. فطرة الله التی فطر الناس علیها.(1)اما آنهایی که به خاطر لجاجت، خودخواهی، هوا پرستی و دنیا دوستی این فطرت پاک خدایی را لگد مال کردند و حق ستیزی را سر لوحه کار خود قرار دادند هر روز این مبارزه را به روز می‏کنند زمانی از راه مبارزه مسلحانه، و زمانی دیگر با برخورد منافقانه و یک روز نیز با جنگ اقتصادی و همیشه مبارزه فرهنگی را در دستور کار خود دارند. اینک به نمونه‏ای از آنها اشاره می‏کنیم:

سوره‏های دروغین در شبکه اینترنت

افرادی بی‏مایه با اقتباس از آیات قرآن و با سر هم کردن جمله‏های به ظاهر شبیه جمله‏های قرآن به فکر افتادند که چهار سوره مانند سوره‏های قرآن، تنظیم و ارائه کنند و بگویند ما چهار سوره مانند سوره‏های قرآن را آوردیم و به تحدّی قرآن پایان بخشیدیم.
توضیح این که حدود سه سال قبل یک شرکت آمریکایی به نام «آمریکا آن لاین» با اقدامی شیطنت‏آمیز جهت به اصطلاح معارضه با قرآن، سوره‏هایی را با نامهای «مسلمون، تجسّد، وصایا، ایمان» با تقلید و تحریف آیات قرآن و با مضامین باطل و خرافی بر روی شبکه اینترنت عرضه کرد که ظاهرا با واکنش شدید مجامع اسلامی از جمله دانشگاه الازهر و برخی نویسندگان عرب مسلمان مواجه و نهایتا تعطیل شد. اخیرا سایت دیگری متعلق به یک شرکت انگلیسی به نام «SURALIKEIT.UK» اقدام به ادامه و نشر همان صفحات چهارگانه کرده و در بیانیه مؤذیانه‏ای با مظلوم نمایی، این اقدام را پاسخی به تحدّی قرآن دانسته و ضمن تقسیم بندی مسلمانان به معتدل و افراطی، ادعا نموده که معتدلها از این صفحات استقبال و افراطیها با آن شدیدا برخورد کرده‏اند.(2)
این یکی از هزاران توطئه‏ای است که دشمنان اسلام طرح ریزی کرده‏اند و آخرینش هم نخواهد بود، بلکه هر روز با پیشرفت علم و تکنولوژی بر توطئه‏شان افزوده می‏شود. ما به عنوان مسلمانانی که وظیفه دفاع از اسلام را بر عهده داریم خصوصا نسل جوان تحصیل کرده باید بیدار و از کیاست اسلامی برخوردار باشیم و مسلمانان را از توطئه‏های دشمن آگاه ساخته و از کیان اسلام دفاع نماییم. لازمه این کار این است که اوّل خود دشمن را بشناسیم و بشناسانیم.
نکته قابل توجه اینجاست که اگر درست بیاندیشیم و به جان مطلب توجه کنیم و از طرف دیگر یهود را با سوابقش از متون دینی خصوصا قرآن و تاریخ مورد مطالعه قرار بدهیم دستشان را در لابلای این توطئه‏ها خواهیم دید که دستبرد و تحریف آیات الهی از اعمال دیرینه این قوم می‏باشد که اخیرا نیز آشکارا به این قبیل فعالیتها دست می‏زنند. صاحب تفسیر نمونه می‏نویسد:
چندی قبل در جراید خواندیم چاپ جدیدی از قرآن به وسیله ایادی اسرائیل و صهیونیسم منتشر شده که آیات فراوانی از آن را تغییر داده‏اند ولی... دانشمندان اسلامی زود از این توطئه دشمن آگاه شدند و آن نسخه‏ها را جمع آوری کردند. این دشمنان سیاه دل نمی‏دانستند که حتی اگر یک نقطه از قرآن تغییر یابد مفسّران و حافظان و قاریان قرآن فورا آگاه خواهند شد. آنها می‏خواهند نور خدا را خاموش کنند ولی هرگز نمی‏توانند.(1)
یریدون ان یطفؤوا نور الله بأفواههم و یأبی الله الاّ أن یتمّ نوره و لو کره الکافرون.(2)
راستی آیا دشمنان ما این قدر جاهلند که هنوز هم نمی‏فهمند با این همه دستگاههای پیشرفته چاپ که وجود دارد و هر مسلمانی در جهان حداقل یک نسخه ازقرآن را در منزلش دارد و با این همه حافظان و مفسران قرآن که در جهان اسلام وجود دارند دیگر زمان تحریف لفظی قرآن نیست؟!
این احتمال نیز وجود دارد که دشمنان ما این مسائل را بدانند اما با ابزار اطلاعاتی پیشرفته‏ای که در اختیار دارند و رغبت مردم دنیا خصوصا مستضعفین بویژه جوانان را نسبت به اسلام می‏دانند و این که هر روز عده زیادی به اسلام روی می‏آورند و این را به عنوان زنگ خطر احساس می‏کنند. بدین سبب به این قبیل اعمال متمسک می‏شوند تا شاید از این رغبتها بکاهند و یا خدای ناکرده مسلمان ضعیف الایمانی را نیز از راه به در ببرند و یا سُستشان کنند.
طبق نصّ قرآن و شهادت تاریخ یکی از بزرگترین دشمنان اسلام در طول تاریخ 14 قرن گذشته، قوم یهود بوده است و تا زمانی که این جاه‏طلبی‏ها و نژاد پرستیها وجود داشته باشد این دشمنی نیز تداوم خواهد داشت.(1) خداوند در قرآن کریم می‏فرماید:
«لَتَجِدَنَّ أشَدَّ النّاسَ عَداوَةً للَّذین امَنُوا الْیَهُودَ وَ الّذینَ أشْرَکُوا»(2)
ما در این مقاله برای آشنایی بیشتر خوانندگان محترم ابتدا تاریخچه کوتاهی از یهود را بیان می‏کنیم سپس به بررسی یهود در قرآن می‏پردازیم.

تاریخچه قوم یهود

بنی اسرائیل(3) به خاطر این که نسب ایشان به اسرائیل پیغمبر «یعقوب» می‏رسد بنی اسرائیل خوانده شدند. سبب نامگذاری ایشان به یهود این است که یکی از فرزندان بنی اسرائیل به نام «یهوذا» بود تا از فرزندان دهگانه‏ای که اسرائیل نامگذاری می‏شدند جدا باشد سرانجام فرزندان پراکنده گشتند و مدّتی یهوذا به حالت اسارت درآمد و از آن پس تمام نسل یعقوب یهودا خوانده شدند. این شخص جدّ این فرزندان و چهارمین فرزند یعقوب به شمار می‏رفت.
بنی اسرائیل همراه با هیکسوسها (شبانان) با اعقاب ابراهیم آمیخته تا آن که سرزمین مصر را تحت تصرف در آوردند (1750 ـ 1580 قبل از میلاد) و نسل بعد از نسل در مصر به تنعم و رفاه می‏زیستند و مال و رجال ایشان فزونی می‏یافت تا آن که در حدود(1580 ـ 1560 قبل از میلاد) مردم اصلی مصر قیام کرده هیکسوسهای (شبانان) بیگانه را منکوب کردند و سلطنتی بزرگ تشکیل دادند و تا نواحی شرقی مدیترانه را تحت قبضه خود در آوردند؛ ولی اولاد اسرائیل مدت یک قرن و نیم دیگر همچنان در مصر ماندند و سلاطین مصر (فراعنه) با آنها به خوبی رفتار می‏کردند و با دیگر مصریان تفاوتی نداشتند تا آن که بالاخره نوبت سلطنت به فرعونی رسید [ظاهرا رامسس دوم] که مردی دیوانه مزاج بود. در زمان این پادشاه ذلّت و خواری بنی اسرائیل آغاز شد زیرا از یک طرف کاهنان به او خبر داده بودند که حکومتش به دست یک جوان اسرائیلی از بین خواهد رفت و از طرف دیگر زیاد شدن آنها بر قدرتشان می‏افزود و دستگاه مصر را به وحشت می‏انداخت، از طرف دیگر نیز هوس افراشتن بناهای عظیم و ساختن شهرها و تأسیس معبدهای با شکوه به دماغ او افتاد، البته برای انجام این منظور حاجت به کارگر بسیار داشت پس به اسرائیلیان که در نواحی شمال شرقی ملک او ساکن بودند توجه نمود، آنها را به بندگی گرفت و به عملگی گماشت و به ضرب تازیانه در سراسر ناحیه شمالی ملک خود به اعمال شاقه وا داشت، بعد دستور قتل عام فرزندان پسر را صادر کرد و برای انجام کار جاسوسانی گماشت. چاره این مصیبت عظما برای این قوم تنها به دو طریق بود: یا می‏بایستی انقلابی پیش آید و وضع مصر دگرگون شود یا آن که پیشوایی از درون آن جماعت قیام کند و آنها را از آن بلیه برهاند. سرانجام پس از مدتی اسارت، مرگ و شکنجه دست توانای حق به کمک آنها شتافت و در سایه کنترل شدید دستگاه حکومت مصر، فرزندی از بنی اسرائیل به وجود آمد تا قوم خود را از ستمکشی نجات بخشد.(1)
ابن بابویه از حضرت صادق علیه‏السلام روایت می‏کند که حضرت یوسف در هنگام وفاتش، آل یعقوب را جمع کرد و آنها هشتاد نفر بودند و فرمود این طایفه قبط بر شما مسلّط می‏شود و شما را اذیّت و عذاب می‏کنند و خداوند به دست یکی از شما بنی اسرائیل که نامش موسی بن عمران است شما را نجات می‏دهد.(2)
راستی هر کس و هر گروهی که در چنین شرایطی از یک طرف با کار و شکنجه و از طرف دیگر با ذلت و خواری قتل فرزندان پسر مواجه باشند و ناگهان از طرف خداوند درِ رحمت به سویشان باز شود، به آسایش، رفاه و آقایی برسند باید چه کنند؟! جز این که باید قدر نعمت را بدانند، شکر نعمت را بجا آورند و از خداوند و فرستاده او اطاعت کنند؟!
خداوند در قرآن می‏فرماید: ما از داستان موسی و فرعون به حق برایت بیان می‏کنیم تا تو و مردم با ایمان از دانستن آن سود برید، فرعون در زمین برتری جویی کرد و اهل آن را به گروههای مختلفی تقسیم نمود، گروهی را به ضعف و ناتوانی می‏کشاند پسرانشان را سر می‏برید و زنانشان را (برای کنیزی) زنده نگه می‏داشت.(3)
و در جای دیگر می‏فرماید: و (نیز به یاد آورید) آن زمان که شما را از چنگال فرعونیان رهایی بخشیدیم که همواره شما را به بدترین صورت آزار می‏دادند. پسران شما را سر می‏بریدند و زنان شما را (برای کنیزی) نگه می‏داشتند. در اینها آزمایش بزرگی از طرف پروردگارتان برای شما بود.(1)

تولد و پرورش حضرت موسی(ع(

در عصر ستمکشی‏های بنی اسرائیل مردی به نام عمران با دختر عموی خود یوکابد (که هر دو از خاندان لاوی بودند) ازدواج کردند و ثمره ازدواجشان پسری به نام موسی بود(2)، خداوند به مادر موسی الهام کرد او را شیر دهد و هنگامی که بر او ترسید صندوق چوبی یا از نی برایش درست کند و آن را به قیر زفت اندوده و فرزند را داخل آن قرار داده و در رود نیل افکند. نترسد و غمگین نباشد که خداوند او را به مادرش باز می‏گرداند و او را از رسولان قرار می‏دهد. صاحب تفسیر الصافی در ذیل آیه 7 از سوره قصص می‏فرماید:
«ما به مادر موسی الهام کردیم تا زمانی که پنهان کردن موسی ممکن است او را شیر ده وقتی که از سر و صدایش ترسیدی (که دیگران بفهمند) او را در دریا قرار ده و از حیث شدت و سختی بر او نترس و از دوری‏اش محزون مباش ما بزودی او را به تو برمی گردانیم و او را از رسولان قرار می‏دهیم.»(3)
هنگامی که مادرش به فرمان خداوند او را به رود نیل افکند خاندان فرعون (دختر یا مأمورانش) او را از آب گرفتند تا سرانجام دشمن آنان و مایه اندوهشان گردد. همسر فرعون چون دید آنها قصد کشتن کودک را دارند گفت: نور چشم من و توست! او را نکشید شاید برای ما مفید باشد، یا او را به عنوان پسر خود برگزینیم. آنها نمی‏فهمیدند که دشمن اصلی خود را در آغوش خویش می‏پرورانند! سرانجام قلب مادر موسی از همه چیز (جز یاد فرزندش) تهی گشت و اگر دل او را (بوسیله ایمان و امید) محکم نکرده بودیم نزدیک بود مطلب را افشا کند.(مادر موسی) به خواهر او گفت: وضع او را پیگیری کن. او نیز از دور ماجرا را مشاهده کرد در حالی که آنان بی خبر بودند. ما همه زنان شیرده را از پیش بر او حرام کردیم (تا تنها به آغوش مادر باز گردد) و خواهرش (که بی‏تابی مأموران را برای پیدا کردن دایه مشاهده کرد) گفت: آیا شما را به خانواده‏ای راهنمایی کنم که می‏توانند این نوزاد را برای شما کفالت کنند و خیرخواه او باشند. ما او را به مادرش باز گرداندیم تا چشمش روشن شود و غمگین نباشد و بداند که وعده الهی حق است ولی بیشتر آنان نمی‏دانند.(1)

رسالت حضرت موسی(2)

این طفل با مدد الهی در دامن دشمنش پرورش یافت، رفته رفته بزرگ شد و از جانب خداوند فرمان رسید تا بنی اسرائیل را از چنگال دژخیم فرعونی نجات دهد:
(به خاطر بیاور)هنگامی را که پروردگارت موسی را ندا داد که به سراغ قوم ستمگر برو، قوم فرعون، آیا آنان (از مخالفت فرمان پروردگار) پرهیز نمی‏کنند؟! (موسی)عرض کرد: پروردگارا! از آن بیم دارم که مرا تکذیب کنند! و سینه‏ام تنگ شود و زبانم به قدر کافی گویا نیست؛ (برادرم) هارون را نیز رسالت ده (تا مرا یاری کند). و آنان (به اعتقاد خودشان) بر گردن من گناهی دارند، می‏ترسم مرا بکشند (و این رسالت به پایان نرسد) فرمود چنین نیست، (آنان کاری نمی‏توانند انجام دهند)، شما هر دو با آیات ما (برای هدایتشان) بروید. ما با شما هستیم و (سخنانتان را) می‏شنویم. به سراغ فرعون بروید و بگویید: ما فرستاده پروردگار جهانیان هستیم.(3)
موسی علیه‏السلام این مأموریت را ادامه داد تا سرانجام فرعونیان مغلوب شدند و خداوند بنی اسرائیل را وارثشان قرار داد.

یهود قبل از اسلام

خداوند این گروه مظلوم و ستمدیده را که جز بردگی، اسارت و ذلّت چیزی نداشتند توسط حضرت موسی علیه‏السلام از چنگال گروه ظالم و ستمگر فرعونی نجات داد و آنها را وارثانشان قرار داده و «بر همه جهانیان برتری بخشید»(4) اما این جمعیتی که به این نعمت بزرگ نایل شدند آیا شکرگزار و قدردان بودند یا این که راه کفر، لجاجت و عناد را در پیش گرفتند؟
هر کسی که اندک آشنایی از این قوم داشته باشد در می‏یابد اینان تمام عهدهایی را که خداوند به وسیله موسی علیه‏السلام از آنها گرفت (پرستش خداوند یگانه، نیکی به پدر، مادر، بستگان، یتیمان و مستمندان، گفتار نیک و خوشرفتاری با مردم، بر پا داشتن نماز و ادای زکات، دوری از اذیت و آزار و خونریزی، قبول رسالت پیامبران الهی(1)) را زیر پا گذاشتند و برای خداوند شریک قائل شدند(2) و سخنان شرک آلود نسبت به خداوند گفتند.(3)
از ضعفهای برجسته یهود، فساد اخلاقی و خوی تبهکاری آنهاست که به بعضی از آنها اشاره می‏شود:
وقتی که خداوند رود بزرگ نیل را برای این قوم شکافت و نجات پیدا کردند و فرعونیان (در حالی که بنی اسرائیل آنها را تماشا می‏کردند) غرق شدند و بنی اسرائیل این معجزه بزرگ الهی را با چشمانشان دیدند. باز وقتی موسی علیه‏السلام به خاطر گرفتن فرمانهای الهی به میعادگاه رفت اینها گوساله پرستی اختیارکردند.(4) و بعد با راهنماییهای حضرت موسی علیه‏السلام توبه می‏کنند و خداوند نیز به فضلش توبه‏شان را می‏پذیرد ولی گویا چیزی اتفاق نیفتاده، بار دیگر بهانه دیگر می‏تراشند و می‏گویند: تا خدا را آشکارا و با چشمان خود نبینیم هرگز به تو ایمان نمی‏آوریم.(5)
این قوم لجوج با تمام لجاجتی که داشتند به دستور حضرت موسی به سوی سرزمین مقدس فلسطین حرکت کردند تا آنجا را نیز از لوث وجود شرک و بت پرستی پاک کنند، اما وقتی که به دستور حضرت موسی باید برای نبرد با دشمن آماده می‏شدند گفتند: ای موسی در آن سرزمین (جمعیتی) نیرومند و ستمگرند و ما هرگز وارد آن نمی‏شویم تا آنها از آن خارج نشوند؛ اگر آنها از آن خارج شدند ما وارد خواهیم شد (ولی) دو نفر از مردانی که از خدا می‏ترسیدند، و خداوند به آنها، نعمت (عقل و ایمان و شهامت) داده بود، گفتند: شما وارد دروازه شهر آنان شوید؛ هنگامی که وارد شدید، پیروز خواهید شد. بر خدا توکّل کنید اگر ایمان دارید. (بنی اسرائیل) گفتند: ای موسی! تا آنها در آنجا هستند ما هرگز وارد نخواهیم شد، تو و پروردگارت بروید و (با آنان) بجنگید، ما همین جا نشسته‏ایم (موسی) گفت: پروردگارا! من تنها اختیار خودم و برادرم را دارم، میان ما و این جمعیت گنهکار، جدایی بیفکن. خداوند (به موسی) فرمود: این سرزمین مقدس تا چهل سال بر آنها ممنوع است (و به آن نخواهند رسید)؛ پیوسته در زمین (در این بیابان) سرگردان خواهند بود و درباره (سرنوشت) این جمعیت گنهکار، غمگین مباش.(1)
اما برای چندمین بار، خداوند با نظر لطف به آنها نگریست و آنها را مورد لطف و رحمت خویش قرار داد و ابر را بر آنها سایبان قرار داد و مَنّ (شیره مخصوص و لذیذ درختان ) و سلوی (مرغان مخصوص شبیه کبوتر) بر آنها فرستاد و فرمود: از نعمتهای پاکیزه‏ای که به شما روزی داده‏ایم بخورید ولی آنان کفران ورزیدند و گفتند: ای موسی هرگز حاضر نیستیم به یک نوع غذا اکتفا کنیم از خدای خود بخواه که از آنچه زمین می‏رویاند از سبزیجات و خیار و سیر و عدس و پیازش برای ما فراهم سازد، موسی گفت: آیا غذای پست‏تر را جای غذای بهتر انتخاب می‏کنید؟ (اکنون که چنین است بکوشید از این بیابان) در شهری فرود آیید زیرا هر چه خواستید در آنجا برای شما هست و (مُهر) ذلت و نیاز بر پیشانی آنها زده شد و باز گرفتار خشم خدایی شدند.(2)
علاوه بر اینها جریان نافرمانی بنی اسرائیل در روز سبت «شنبه» و بهانه‏گیریهایشان در مورد گاو بنی اسرائیل و... در قرآن آمده است.(3)

یهود هنگام ظهور اسلام

یهود در دنیای قبل از اسلام خود را ملت برتر می‏دانست و سیادت و تقدّم بر سایر اقوام را حق مسلّم خود می‏پنداشت، خود را اهل کتاب و سایر اقوام آن روز را أمی، بی سواد و وحشی می‏نامید و به دنیای آن روز فخر می‏فروخت. ربانیین و احبار خود را به رخ عالمیان می‏کشید، به علم و حکمت خود می‏بالید، لیکن دوران آن سیادت خیالی و تمدن تو خالی به سر آمد و پیغمبری از قریش؛ یعنی منحط‏ترین اقوام که همواره در برابر علم یهود و دانشمندانشان سر فرود می‏آوردند مبعوث شد و آوازه کتابش یهود را ناخوش آمد. مخصوصا وقتی در آن کتاب نظر کرده و آن را کتابی آسمانی و مهیمن یعنی ناظر بر سایر کتب آسمانی یافتند و دیدند کتابی سرشار از حق و حقیقت و مشتمل بر عالی‏ترین تعلیمات روحی و کامل‏ترین طریق هدایت است، بیش از پیش به بی اعتباری کتاب تحریف شده خود که سالها به رخ عالمیان می‏کشیدند پی بردند لاجرم از آن خواب و خیال بیدار شده و به خود آمدند در حالی که هر لحظه به خشم درونی و کفر و طغیانشان افزوده می‏شد.(1)
سنت الهی بر این قرار گرفت که حجتش را بر بندگانش از هر جهتی تمام کند.(2) و پیامبری با ظهورش به ظهور پیامبران بعدی بشارت می‏دهد و علایم و نشانه‏های پیامبران بعدی را برای مردم بیان می‏کند، در منابع دینی آمده است دین یهود نیز به عنوان یک دین الهی به ظهور حضرت مسیح علیه‏السلام و پیامبر خاتم حضرت محمد بن عبدالله صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بشارت داده است.(3)هر وقت که با قوم و جمعیتی به جنگ بر می‏خاستند آنها را به ظهور و غلبه پیامبر آخرالزمان بعدی تهدید می‏کردند.(4) اما با ظهور اسلام به علل مختلفی (جز عده کمی) به اسلام روی نیاوردند. عده‏ای به خاطر حسّ نژادپرستی که خود را قوم برتر می‏دانستند و خیال می‏کردند اگر پیامبری ظهور کند باید از قوم بنی اسرائیل و یهود باشد و عده‏ای نیز به خاطر این که با پذیرفتن اسلام منافع نامشروع و مناصب کاذب دنیویشان را از دست می‏دهند. و عده‏ای نیز به خاطر تعصّب جاهلی و...
«یهود در مدینه معروفترین جمعیت پیروان اهل کتاب بودند و قبل از ظهور پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله طبق کتب مذهبی خود، انتظار چنین ظهوری را داشتند و دیگران را به آن بشارت می‏دادند. از نظر اقتصادی نیز وضع آنها بسیار خوب بود و روی هم رفته نفوذ عمیقی در مدینه داشتند اما با ظهور اسلام، از آن جهت که اسلام راههای منافع نامشروع آنها را می‏بست و جلوی انحرافات و خود کامگی آنها را می‏گرفت نه تنها غالبا دعوت اسلام را نپذیرفتند بلکه در آشکار و نهان بر ضد آن قیام کردند. (همان مبارزه‏ای که هنوز هم بعد از چهارده قرن ادامه دارد). در نتیجه قرآن آنها را زیر شدیدترین سرزنشهای خود گرفت».(1)
بسیاری از اهل کتاب مخصوصاً یهود تنها به این قناعت نمی‏کردند که خود، آیین اسلام را نپذیرند بلکه اصرار داشتند مؤمنان نیز از ایمانشان باز گردند، و انگیزه آنان در این امر، چیزی جز حسد نبود. قرآن در این رابطه می‏فرماید: بسیاری از اهل کتاب به خاطر حسد دوست داشتند شما را بعد از اسلام و ایمان، به کفر باز گردانند با این که حق برای آنها کاملاً آشکار شده است.(2)
از زمانی که این قوم سرکش این صفات مذموم را با خود عجین کردند و جزء لاینفک وجودشان گشت و دین‏گریزی در آنها جلوه نمود، با پیامبران به منازعه برخاستند.نه تنها به دینشان ایمان نیاوردند و به آیینشان نگرویدند بلکه انسانهای آزاده را از ایمان باز داشته و موجبات آزار و اذیت پیامبران را فراهم نموده و بعضی را نیز به قتل رساندند. پیامبر آخرالزمان حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از این قاعده مستثنی نبوده است. آنها سعی و تلاش در دور نمودن مسلمانان از آیین اسلام را داشتند، حضرت را مورد آزار و اذیت قرار داده و مشرکان را در جنگ با مسلمانان تحریک و حمایت می‏نمودند و حتی نقشه قتل پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را طراحی می‏کردند و طبق سنّت سیّئه پیمان شکنیشان، نسبت به عهد و پیمانی که با مسلمانان داشتند ملتزم به هیچ‏یک از آنها نبودند.
خداوند می‏فرماید: و آیا چنین نیست که هر بار آنها (یهود) پیمانی بستند جمعی از ایشان آن را دور افکندند؟ آری بیشتر آنان ایمان نمی‏آورند و هنگامی که فرستاده‏ای از سوی خدا به سراغشان آمد و با نشانه هایی که نزد آنها بود مطابقت داشت، جمعی از آنان که به آنها کتاب (آسمانی) داده شده بود کتاب خدا را پشت سر افکندند، گویی هیچ از آن خبر ندارند.(3)
(به یاد بیاورید) زمانی را که از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم جز خداوند یگانه را پرستش نکنید و به پدر ومادر و نزدیکان و یتیمان و بینوایان نیکی کنید و به مردم نیک بگویید و نماز را بر پا دارید و زکات بدهید؛ سپس (با این که پیمان بسته بودید) همه شما ـ جز عده کمی ـ سرپیچی کردید و (از وفای به پیمان خود) رویگردان شدید.(4)
آیا می‏خواهید از پیامبر خود همان تقاضاهای (نامعقول) بکنید که پیش از این از موسی کردند؟ (و با این بهانه جویی‏ها سر از ایمان باز زنید؟!) کسی که کفر را با ایمان مبادله کند از راه مستقیم گمراه شده است.(1)
چرا که آنها نسبت به آیات الهی کفر می‏ورزیدند و پیامبران (زکریا و یحیی و شعیا علیهم‏السلام و غیر ایشان از انبیا) را به ناحق می‏کشتند. اینها به خاطر آن بود که گناهکار و متجاوز بودند.(2)
بدیهی است که همه یهود محکوم و مذموم نیستند؛ بلکه تنها کسانی تحت این حکم قرار می‏گیرند که با لجاجت و تعصّب نابجا نه تنها خودشان ایمان نمی‏آوردند بلکه سعی در انحراف دیگران نیز داشتند و احیانا در صورتی که یکی از افراد و علمایشان اسلام را می‏پذیرفت او را زیر شدیدترین تیرهای تهمت و افترا قرار می‏دادند و از او تبرّی می‏جستند. اما آنهایی که با شناخت حق،آن را می‏پذیرفتند و مورد حمایت قرار می‏دادند نه تنها محکوم نبودند بلکه مورد حمایت و تمجید قرار می‏گرفتند.
«قرآن از این که نژاد یهود را بکلّی محکوم کند و یا خون آنها را کثیف بشمرد خودداری کرده و تنها روی اعمال آنها انگشت می‏گذارد و با تجلیل و احترام از افرادی که به اکثریت فاسد نپیوستند و در برابر ایمان و حق تسلیم شدند به نیکی یاد می‏کند.»(3)
قرآن کریم می‏فرماید: آنها همه یکسان نیستند. از اهل کتاب جمعیتی هستند که (به حق و ایمان) قیام می‏کنند و پیوسته در اوقات شب، آیات خدا را می‏خوانند در حالی که سجده می‏نمایند، به خدا و روز دیگر ایمان می‏آورند.(4)
و در جای دیگر می‏فرماید: و از اهل کتاب کسانی هستند که به خدا و آنچه بر شما نازل شده و آنچه بر خودشان نازل گردیده ایمان دارند و در برابر (فرمان) خدا خاضعند و آیات خدا را به بهای ناچیزی نمی‏فروشند. پاداش آنها نزد پروردگارشان است. خداوند سریع الحساب است.(5)
از جمله کسانی که از یهود به دین اسلام گرویده‏اند مخریق یهودی و ابن صوریا می‏باشند. با توجه به اطلاعات و علایمی که از کتب آسمانی نسبت به پیامبر آخرالزمان داشتند و آن را منطبق بر شخص پیامبر حضرت محمد بن عبدالله صلی‏الله‏علیه‏و‏آله یافتند اسلام را پذیرفتند. اما عده‏ای دیگر که با معصیت و گناه و غوطه‏ور شدن در دنیا، نور فطرت حق‏جویی در آنان خاموش شده بود، نه تنها به اسلام روی نیاوردند بلکه برای حفظ منافع خویش و از دست ندادن هواداران نادان، دست به تحریف کتابهای آسمانی زدند همچنان که پیشینیانشان در مورد تورات و انجیل چنین گناه بزرگی را مرتکب شدند و کتب آسمانی را با انواع تحریفات مورد دستبرد قرار می‏دادند.
در بعضی از موارد، متون کتب آسمانی را تفسیر به رأی و یا الفاظ را حذف می‏کردند. و در موارد دیگر، الفاظ دیگری که با مزاج و منافع آنها سازگار باشد جایگزین می‏کردند و به خاطر همین رفتارهای زشت و مذموم مورد لعن و غضب خدا و پیامبران علیهم‏السلام قرار گرفته و مهر ذلّت و خواری بر آنها نهاده شده است.(1)

تحریف کتب آسمانی توسط یهود

از مجموع آیاتی که در قرآن درباره تحریف یهود آمده استفاده می‏شود آنها به انواعی از تحریف در کتاب آسمانی خود دست می‏زدند. گاهی تحریف آنها تحریف معنوی بود؛ یعنی عبارتی که در کتاب آسمانی آنها نازل شده بود را بر خلاف معنی واقعی آن تفسیر می‏کردند؛ الفاظ را به صورت اصلی حفظ می‏نمودند و معانی آن را دگرگون می‏ساختند. و گاهی دست به تحریف لفظی می‏زدند و از روی استهزا به جای این که بگویند سمعنا و اطعنا (شنیدیم و اطاعت کردیم) می‏گفتند سمعنا و عصینا (شنیدیم و مخالفت کردیم). گاهی دست به مخفی ساختن قسمتی از آیات الهی می‏زدند. آنچه را موافق میلشان بود آشکار و آنچه بر خلاف میلشان بود کتمان می‏کردند. حتی گاهی با وجود حاضر بودن کتاب آسمانی برای اغفال مردم، دست روی قسمتی از آن می‏گذاشتند که طرف نتواند آن را بخواند.(2)
خداوند در قرآن می‏فرماید: ای فرستاده خدا... گروهی از یهودیان خوب به سخنان تو گوش می‏دهند تا دستاویزی برای تکذیب تو بیابند، آنها جاسوسان گروه دیگری هستند که خودشان نزد تو نیامده‏اند، آنها سخنان را از مفهوم اصلی‏اش تحریف می‏کنند، و (به یکدیگر) می‏گویند: اگر این (که ما می‏خواهیم) به شما داده شد (و محمّد بر طبق خواسته شما داوری کرد) بپذیرد و گر نه (از او) دوری کنید (ولی) کسی را که خدا (بر اثر گناهان پی در پی او) بخواهد مجازات کند، قادر به دفاع از او نیستی، آنها کسانی هستند که خدا نخواسته دلهایشان را پاک کند؛ در دنیا رسوایی، و در آخرت مجازات بزرگی نصیبشان خواهد شد.(1)
برای روشن شدن موضوع شأن نزولی را که علامه طباطبایی در تفسیرشان نقل کرده‏اند ذکر می‏کنیم:
دو نفر از اشراف یهود با این که دارای همسر بودند مرتکب زنا شدند و خاخامهای یهود می‏خواستند به خاطر دل آنان حکم خدا در تورات که در مورد زنای محصنه سنگسار بود را مبدّل به شلاّق کنند، کسانی (از یهودیان مدینه از قبیل کعب ابن اشرف، کعب بن اسعد، شعبة بن عمرو، مالک بن صیف، کنانة بن أبی الحقیق و جمعی دیگر) را به نزد رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرستادند تا از آن جناب حکم زنای محصن را بپرسند، و به آنها سفارش کردند که اگر آن جناب حکم کرد به شلاق زدن (حکم تحریفی) قبول کنید و اگر حکم کرد به سنگسار (حکمی که علمای یهود از تورات دزدیدند) حکم او را ردّ کنید و رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود پس بفرستید ابن صوریا (که به اعتقاد خودتان از هر کس دیگری نسبت به تورات داناتر است) بیاید. یهودیان پیکی روانه فدک کردند و عبدالله بن صوریا را آوردند، رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از ابن صوریا از حکم تورات درباره زنای محصنه پرسید و او را به خدای تعالی و آیات او سوگند داد که راست بگوید و حکم تورات را و آن چه را که در این مسأله حق می‏داند کتمان نکند، ابن صوریا گفت: به همان خدایی که مشخّصاتش را برایم شمردی سوگند می‏خورم که آری چنین حکمی در تورات هست و حکم رجم هم اکنون در تورات موجود است.(2)

جایگاه عوام یهود

در این گناه، عوام یهود نیز با علمایشان شریک هستند؛ زیرا آنها به حکم فطرت خود دریافته بودند علمایی که حرام می‏خورند و رشوه می‏گیرند نمی‏توانند در گفتارشان امین و صادق باشند. پس باید از آنها دوری می‏کردند، ولی آنها نیز به این سخنان بیهوده دامن می‏زدند بلکه آنها را در کارشان تحریک، تشویق و تقویت می‏کردند.
مردی از امام صادق علیه‏السلام در مورد عوام یهود سؤال می‏کند که آن حضرت علیه‏السلام می‏فرماید: عوام یهود از وضع علمای خود آگاه بودند و می‏دانستند آنها صریحا دروغ می‏گویند، حرام و رشوه می‏خورند، احکام خدا را تغییر می‏دهند. آنها با فطرت خود این حقیقت را دریافته بودند که چنین اشخاصی فاسدند و جایز نیست سخنان آنها را درباره خدا و احکام او بپذیرند و سزاوار نیست شهادت آنها را درباره پیامبران قبول کنند.(1)
همانطور که سابقا نیز گفتیم این هنر تحریف را یهود تازه به دست نیاوردند بلکه از سنّت دیرینه آنها بود و نسبت به ساحت پیامبران جسارت می‏کردند. حضرت سلیمانِ پیامبر را ساحر می‏خواندند و هارون برادر حضرت موسی علیه‏السلام را مسبب گوساله پرستی بنی اسرائیل می‏پنداشتند و...(2)
آنها برای منفعت کوچک (مهمانی پر زرق و برق) و دلایل دیگر، آیات تورات را که در زمینه اوصاف پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود تحریف کردند و این همان ثمن قلیل و کم است.
کسانی که پیمان الهی و سوگندهای خود (به نام مقدس او) را به بهای ناچیزی می‏فروشند آنها بهره‏ای در آخرت نخواهند داشت و خداوند با آنها سخن نمی‏گوید و به آنان در قیامت نمی‏نگرد و آنها را (از گناه) پاک نمی‏سازد و عذاب دردناکی برای آنهاست.(3)
و در آیه‏ای دیگر می‏فرماید: و (به خاطر بیاورید) هنگامی را که خدا، از کسانی که کتاب (آسمانی) به آنها داده شده پیمان گرفت حتما آن را برای مردم آشکار سازید و کتمان نکنید؛ ولی آنها آن را پشت سر افکندند و به بهای کمی فروختند و چه بد متاعی می‏خرند!(4) و در مقابل اینها نیز کسانی پیدا می‏شوند که هرگز حاضر نیستند دین خود را در مقابل متاع دنیا معامله کنند و با ارزش‏ترین چیز پیش آنها، دین خدا و عهدی است که با خدا بسته‏اند.
البته این که گفتیم یهود برای رسیدن به منافع دنیوی و یا به جهت از دست ندادن آن کتب آسمانی خصوصا تورات را(جهت اغفال یهودیان عوام) تحریف نمودند، این بدین معنا نیست که همه تورات را تحریف کرده باشند و تمام الفاظ و مفاهیم آن را تغییر دادند و این کتاب آسمانی متضمن هیچ وحی الهی نباشد، بلکه حساسیت یهود بیشتر نسبت به آن قسم از کلام الهی در تورات بود که متضمن اوصاف پیامبر آخرالزمان یا به جهتی مربوط به این قضیه بود و یا احیانا به گونه‏ای آن کلام را منافی با منافع خود می‏دیدند، همچنان‏که همین نکته از آیات الهی به دست می‏آید.

جرم و جهالت یهودیان

همیشه انسانهای دنیا طلب و بی ایمان برای برخورداری از مزایای ایمان و حفظ جانشان از پرده نفاق استفاده می‏کنند تا به مقاصد اصلی خود نایل شوند.
خداوند در قرآن می‏فرماید: و هنگامی که مؤمنان را ملاقات می‏کنند می‏گویند ایمان آوردیم؛ ولی هنگامی که با یکدیگر خلوت می‏کنند (بعضی به بعضی دیگر اعتراض کرده) می‏گویند: چرا مطالبی را که خداوند (درباره صفات پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ) برای شما بیان کرد به مسلمانان بازگو می‏کنید، تا (روز رستاخیز) در پیشگاه خداوند بر ضد شما به آن استدلال کنند؟! آیا نمی‏فهمید؟!(1)
علامه طباطبایی در تفسیر این آیه شریفه می‏فرماید:
«دو جریمه و جهالت یهودیان که در آیه مورد بحث بدان اشاره شده یکی نفاق ایشان است که در ظاهر اظهار ایمان می‏کنند تا خود را از اذیت و طعن و قتل حفظ کنند و دوم این است که خواستند حقیقت و منویات درونی خود را از خدا بپوشانند، و خیال کردند اگر پرده‏پوشی کنند می‏توانند امر را بر خدا مشتبه سازند با این که خدا به آشکار و نهان ایشان آگاه است. همچنان که در این آیه از سخنان محرمانه ایشان خبر داد.
به طوری که از لحن کلام بر می‏آید جریان از این قرار بود که عوام ایشان از ساده‏لوحی وقتی به مسلمانان می‏رسیدند اظهار مسرّت می‏کردند و پاره‏ای از بشارتهای تورات را به ایشان می‏گفتند و یا اطلاعاتی در اختیار مسلمانان می‏گذاشتند که مسلمانان از آنها برای تصدیق نبوّت پیامبرشان استفاده می‏کردند، رؤسایشان از این کار نهی می‏کردند و می‏گفتند این خود فتحی است که خدا برای مسلمانان قرار داده است و ما نباید آن را برای ایشان فاش سازیم، چون با همین بشارتها که در کتب ما هست نزد پروردگار علیه ما احتجاج خواهند کرد. گویا خواسته‏اند بگویند: اگر ما این بشارتها را در اختیار مسلمانان قرار ندهیم (العیاذ بالله) خود خدا اطلاع ندارد که موسی علیه‏السلام ما را به پیروی پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله سفارش کرده و چون اطلاع ندارد ما را با آن مؤاخذه نمی‏کند!!»(2)
عده‏ای از دشمنان اسلام خصوصا یهود با همین روحیه نفاق و حسد در ظاهر به اسلام گرویدند و چون غالبا از دانشمندان یهود بودند در صف محدثین و راویان قرار گرفتند. این عده اقدام به جعل احادیث نمودند تا از این راه بتوانند اسلام را در بین مردم سست و بی مغز جلوه دهند. و دشمنان اسلام با تمسک به این احادیث جعلی بتوانند علیه مسلمانان اقامه حجت نمایند.(1) این نوع احادیث جعلی در علم حدیث به اسرائیلیات مشهور است.
عده‏ای نیز در تشکیل مذاهب انحرافی نقش اساسی داشته‏اند. به عنوان نمونه اسامی چند نفر را ذکر می‏کنیم:
1- کعب الاحبار؛ 2- وهب بن منبه الیمانی؛ 3- تمیم بن أوس الداریی؛ 4- ابن جریح روحی؛ 5- عبدالله بن سلام؛ 6- طاوس بن کیان خولایی؛ 7- حمدانی بالولاء.(2)
از این رو، یهود با این روحیه از زمانی که بوسیله منجی بنی اسرائیل حضرت موسی علیه‏السلام از بردگی و ذلت رهایی یافت و توانست با امدادهای غیبی بت زمانش را بشکند همواره بنای عناد و لجاجت در پیش گرفت و لحظه به لحظه موجبات آزار و اذیت پیامبرشان را فراهم می‏نمود، همچنان که پیامبران بعدی نیز وقتی مبعوث می‏شدند یا به آنهاایمان نمی‏آوردند و آنها را اذیت و آزار می‏کردند و مورد شکنجه قرار می‏دادند و بعضا به قتل می‏رساندند و یا اگر ایمان می‏آوردند (که بسیار نادر است) به بهانه‏گیری و نافرمانی می پرداختند، در نتیجه موجبات خشم الهی را فراهم نموده و مستوجب غضب الهی شدند.
علاوه بر اینها گاهی برای مبارزه با مسلمانان و شاید برای رهایی از عذاب روحی و وجدان، خداوند را متصف به اوصافی می‏کردند که ساحت قدس الهی از آن دور است؛ مثلاً خداوند را دست بسته معرفی می‏کردند مثل کسی که هیچ نمی‏تواند با دستانش کاری انجام دهد. خداوند در قرآن می‏فرماید: و یهود گفتند: دست خدا (با زنجیر) بسته است. دستهایشان بسته باد! و به خاطر این سخن، از رحمت (الهی) دور شوند! بلکه هر دو دست (قدرت) او گشاده است هر گونه بخواهد می‏بخشد. ولی این آیات که از طرف پروردگارت بر تو نازل شده بر طغیان و کفر بسیاری از آنها می‏افزاید. و ما در میان آنها تا روز قیامت عداوت و دشمنی افکندیم. هر زمان آتش جنگی افروختند خداوند آن را خاموش ساخت و برای فساد در زمین تلاش می‏کنند و خداوند مفسدان را دوست ندارد.(3)
بدون شک این پیشگویی قرآن درباره یهود یکی از معجزات مسلّم قرآن کریم است. و ما امروز فساد و ظلمی را که از ناحیه یهود بر می‏خیزد می‏بینیم و شاهد هستیم که هیچ فسادی در دنیا نیست و هیچ آتشی شعله‏ور نمی‏گردد؛ مگر آن که دست آشکار یا پنهان یهود و صهیونیسم در آن دیده می‏شود.
این سنت الهی است که هر قومی کفر و سرپیچی از دستورات خدا و انحراف از توحید به شرک پیشه کند و بی باکانه به کشتن رهبران الهی بپردازد باید ذلیل و سرگردان باشد. چرا که مهر ذلت و بیچارگی بر آنها زده شده است تا زمانی که توبه کنند و بسوی خدا باز گردند.
خداوند در قرآن می‏فرماید: هر جا یافت شوند مهر ذلت بر آنان خورده است؛ مگر با ارتباط با خدا (و تجدید نظر در روش ناپسند خود) و (یا) با ارتباط با مردم (و وابستگی به این و آن) و به خشم خدا گرفتار شده‏اند و مهر بیچارگی بر آنها زده شده؛ چرا که آنها به آیات خدا کفر می‏ورزیدند و پیامبران را به ناحق می‏کشتند.اینها به خاطر آن است که گناه کردند و (به حقوق دیگران) تجاوز می‏نمودند.(1)

ذلّت یهود

به عنوان نمونه به گوشه‏ای ازتاریخ ذلّت بار یهود بعد از حضرت موسی علیه‏السلام اشاره می‏شود: پس از درگذشت حضرت سلیمان علیه‏السلام در حدود سال 932 قبل از میلاد دولت یهود به دو قسمت تقسیم شد: یکی در شمال که پایتخت سامره (نابلس) بود و دیگری در جنوب که مرکز آن اورشلیم بود. این دو دولت مدّت دویست سال با هم جنگیدند تا آن که (سرحون) امپراطور آشوریها (حدود 722 قبل از میلاد) بر آنها چیره گشت و فرمان داد همه یهودیان را از آن منطقه بیرون رانند. پس از آن نینوا به دست کلدانیها سقوط کرد (حدود 614 قبل از میلاد) یهود به منظور اختلاف افکنی میان آنها و مصریان که بر کنعان حکومت داشتند سخت به تلاش افتادند در نتیجه جنگ دامنه‏داری میان آنها رخ داد و سرانجام بنو خدنصر(بخت نصّر) پادشاه بابل به سال (562 قبل‏از میلاد) پیروز گشت و جهت انتقام از یهود، اورشلیم را ویران ساخت و هیکلها را نابود نمود و همه جهودان آنها را دست بسته به بابل سوق داد و دورانی را در اسارت گذراندند.
در روزگار هیلین، یهود مورد تهاجم بسیاری واقع شدند،آخرین آنها زمانی بود که رهبر معروف رومانی (قیطس) اورشلیم را خراب کرده هر چه جهود در آن بود اسیر کردو به روم فرستاد. (این حادثه در سال 70 میلادی اتفاق افتاد).
در عهد تراجان (106 م) شمار زیادی از یهودیان مخفیانه به اورشلیم آمدند و بنای تبهکاری گذاردند و چون اوریانوس پادشاه روم شد (138ـ117 م) اورشلیم را به تصرّف درآورد و انجام مراسم مذهبی را بر یهود ممنوع ساخت. یهود به رهبری بارکوخیا (135.م) شورش کردند ولی پیروز نشدند. در این واقعه بیش از 580 هزار یهودی به قتل رسید و آنها که جان سالم به در بردند شهر را تخلیه نمودند. اوریانوس مجدداً اورشلیم را خراب کرد و به جای آن شهر «ایلیا» را بنا کرد، پس از این تاریخ، یهود خرابکاریهایی کردند و به تبهکاریهایی بسیار دست زدند و در اثر آن چندین بار قتل عام شدند و در همه آنها خود مسبّب آن زیانها بودند.(1)
این ذلّت و خواری ادامه دارد و تا زمانی که روح تبهکاری و جاه‏طلبی در آنها وجود دارد ادامه خواهد داشت. می‏بینیم با وجود سرمایه‏های هنگفت و حمایت همه جانبه از طرف غولهای اقتصادی دنیا و با وجود سلاحهای هسته‏ای در مقابل عده‏ای از جوانان پا برهنه اما مؤمن و استوار و در مقابل مشتهای گره کرده فولادیشان در نبرد سنگ در مقابل تانک، به ستوه آمده و کاری از پیش نبرده و نخواهند برد. (ان شاء الله).
یهود با خشونت و دشمنی باطنی و ظاهری که نسبت به اسلام دارند تا آنجا که خداوند متعال آنها را از سخت‏ترین مردم در دشمنی با مؤمنان معرفی می‏کند، امروزه در چهره‏ای نو به نام صهیونیسم نمایان شده و به عنوان تهدید بزرگی برای اسلام و مسلمانان و کشورهای اسلامی جلوه نموده است.
سخن روی یهودی که پیرو واقعی شریعت حضرت موسی علیه‏السلام می‏باشد، نیست چون که ما دین و شریعت حضرت موسی علیه‏السلام را دین و شریعت الهی و حضرت موسی علیه‏السلام را یکی از پیامبران بزرگ الهی و صاحب شریعت (اولوالعزم) می‏دانیم، بلکه مقصود ما کسانی هستند که با نام صهیونیسم همه نوع فجایع، فساد و جنایات را مرتکب می‏شوند و از دین یهود، مسلکی به نام صهیونیسم منشعب کردند و با سیستمهای اطلاعاتی بسیار قوی و سرمایه‏های نامشروع توانستند نبض سیاست دنیا را در دست گیرند و غالب سیاسیون و سردمداران دنیا را کورکورانه به دنبال خود بکشانند.
اینها پیرو کسانی هستند که عهدهایی را که با خدا بستند، گسستند و در مقابل پیامبران خدا، بهانه‏جویی کرده و از آنها تمرد می‏نمودند و در یک روز چندین پیامبر الهی را کشتند و قصد جان پیامبر آخرالزمان حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را کردند. و جهت از بین بردن اسلام به هر نوع کاری دست می‏زدند.
اینان نیز همان اهداف را دنبال می‏کنند؛ ولی هماهنگ با مقتضیات زمان و با ابزار و وسایل جدید و پیشرفته که تحقیقا این خطرناکتر از گذشته است.
در تفسیر نمونه آمده است: در عصر و زمان ما نیز همان طرحهای پیشینیان قوم یهود به شکلهای دیگری اجرا می‏شود. وسایل تبلیغاتی دشمن که از مجهّزترین ونیرومندترین وسایل تبلیغاتی جهان است در این قسمت به کار گرفته شده و کوشش می‏کنند پایه‏های عقاید اسلامی را در افکار مسلمین، خصوصا نسل جوان ویران سازند. آنها در این راه از هر وسیله ممکن و هر کس در لباسهای دانشمند، خاورشناس، مورّخ، عالم علوم طبیعی، روزنامه نگار و حتی بازیگر سینما استفاده می‏کنند. آنها این حقیقت را مکتوم نمی‏دارند که هدفشان از این تبلیغات این نیست که مسلمانان به آیین مسیح یا یهود در آیند، بلکه هدف آنها متزلزل ساختن پایه‏های عقاید اسلامی در افکار جوانان و بی‏علاقه ساختن آنها نسبت به مفاخر و آیین و سنتشان است.(1) و اخیرا نیز یکی از مقامات بلند پایه رژیم اشغالگر قدس، تهاجم فرهنگی علیه ایران را پیشنهاد کرده است.
امید است مسلمانان جهان خصوصا سردمدارانشان به خود آیند و بر خداوند توکل کنند و اعتماد به نفسشان را به دست آورند تا بدین وسیله از شر این جرثومه فساد (اسرائیل و صهیونیسم) رهایی یابند و این غدّه سرطانی را از ریشه بخشکانند. به امید آن روز.

پی نوشت ها:

1 ـ مدرس حوزه و دانشگاه، محقق و نویسنده.
1 ـ روم/30.
2 ـ مجله تخصصی کلام جدید، سال نهم 1379، ش 33، صص 143 - 140.
1 ـ ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، دار الکتب الاسلامیه، تهران، چاپ یازدهم، 1372، ج 11، ص 31.
2 ـ توبه/ 32.کافران می‏خواهند که نور خدا را به نَفَسِ (تیره و گفتار جاهلانه) خود خاموش کنند و خدا نگذارد تا آن که نور خود را در منتهای ظهور و حدّ اعلای کمال برساند هر چند کافران ناراضی و مخالف باشند.
1 - ملا فتح الله کاشانی، تفسیر منهج الصادقین فی الزام المخالفین، کتابفروشی اسلامی، تهران، چاپ دوم، 1344، ج 3، ص 291. «سبب عداوت ایشان با مؤمنان شدت شکیمت (تکبّر) و تضاعف کفر ایشان است. وانهماک ایشان در اتباع هوی، و رکون ایشان به تقلید و بُعد ایشان از تحقیق و تمرّد ایشان بر تکذیب انبیاء و معاودات نمودن با ایشان.»
2 ـ مائده/82 (به طور مسلم دشمن‏ترین مردم نسبت به مؤمنان را یهود و مشرکان خواهی یافت).
3 - دائرة المعارف وجدی به نقل از: سید علی اکبر قُرشی، تفسیر احسن الحدیث، واحد تحقیقات اسلامی بنیاد بعثت، چاپ اوّل، 1366، ج 1، ص 106. «کلمه اسرائیل‏به نقلی اسم دوم حضرت یعقوب و به نقلی لقب آن حضرت است.گفته‏اند: آن به معنای بنده خدا است. اسر یعنی بنده، ایل یعنی خدا.»
1 ـ جان ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، چاپ چهارم، صص 491 - 490؛ عفیف عبدالفتاح طبّاره، چهره یهود در قرآن، ترجمه سید مهدی آیت‏اللهی، انتشارات جهان آرا، صص 27 و 28 و 393 و 394؛ عبد علی بن جمعه‏العروسی الحویزی، تفسیر نور الثقلین، مطبعة‏العلمیه ، قم، چاپ دوم، ج 4، ص 111.
2 - سید عبدالحسین طیّب، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، انتشارات اسلامی، تهران، چاپ سوم، 1366، ج 10، ص 202؛ السید هاشم الحسینی البحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، بنیاد بعثت، تهران، چاپ اوّل، 1415 ق.، ج 4، ص 215.
3 ـ قصص / 5 ـ 3.
1 ـ بقره / 49.
2 - محمد جواد مغنیه، الکاشف، دارالعلم للملایین، چاپ سوم، 1981م، ج 6، ص51. موسی کوچکترین فرزندشان بود،هارون و مریم نیزبچه‏های دیگرشان بودند.
3 - ملامحسن فیض کاشانی ،الصافی فی تفسیر کلام الله، دارالمرتضی للنشر، مشهد، چاپ اول، ج4، ص81.
1 ـ قصص 13 - 7. با استفاده از ترجمه قرآن آیة الله مکارم‏شیرازی و جان ناس، پیشین، صص 492-491 و عفیف عبد الفتاح طباره ،پیشین ،صص401 ـ 395.
2 - سید عبد الحسین طیّب، پیشین، ج 2، ص 7. حضرت موسی بزرگترین پیغمبران بنی اسرائیل بوده نسبتش به چهار واسطه به یعقوب می‏رسد (موسی بن عمران بن یصهر بن قاهث بن لاوی بن یعقوب)
3 ـ شعراء / 16 ـ .1. تفصیل ملاقات حضرت موسی با فرعون در تفسیر علی بن ابراهیم القمی، مؤسسه دار الکتاب، چاپ سوم، ج 2، ص 118، با نقل حدیثی از امام صادق علیه‏السلام بیان شده است.
4 ـ بقره/ 47 و 122.
1 ـ بقره / 83 و 84. برای مطالعه بیشتر ر.ک: التفسیر المنسوب الی الامام أبی محمد الحسن بن علی العسکری علیه‏السلام ، مؤسسة الامام المهدی(عج)، قم، چاپ اوّل، 1409 ق.، ج 1، ص 326 و ابو الفضل داور پناه، انوار العرفان فی تفسیر القرآن، انتشارات صدر، تهران، چاپ اول 1375، ج 2، ص 258.
2 ـ توبه / 30.
3 ـ مائده / 64.
4 ـ بقره / 51 ـ.5، در کتابهای معتبر یهودی این را به هارون برادر حضرت موسی علیه‏السلام نسبت می‏دهند که این با عصمت پیامبران سازگار نیست، می‏توان این را از تحریفات بارز یهود به حساب آورد. تورات، سفر خروج به نقل از: جان ناس، پیشین، ص 498.
5 ـ بقره / 55.
1 ـ مائده / 26 - 21.
2 ـ بقره 57 و 61.
3 ـ بقره / 71ـ65.
1 ـ علامه سید محمدحسین طباطبایی، المیزان، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، دفتر انتشارات اسلامی، قم ،چاپ یازدهم، تابستان 1378، ج 6، ص 48.
2 ـ اسراء / 15.
3 -اعراف/157. ناصر مکارم شیرازی و دیگران ،پیشین، ج24، صص75ـ74. آنها که از فرستاده خدا، پیامبر امّی پیروی می‏کنند، همان کسی که صفاتش در تورات و انجیلی که نزدشان است مکتوب می‏بینند و نیز در انجیل عربی چاپ لندن، چاپخانه ویلیام وطس سال 1857 آمده است.
انجیل یوحنا باب 14 جمله 16 و باب 15 جمله 26 و باب 16 جمله 7، در سه مورد روی کلمه فارقلیط تکیه کرده که در ترجمه‏های فارسی تسلّی دهنده ترجمه شده است که جز بر اسلام و آورنده آن تطبیق نمی‏کند. مهم این که در متن سریانی اناجیل که از اصل یونانی گرفته شده به جای تسلّی دهنده «پارقلیطا» آمده و در متن یونانی «پیر کلتوس» آمده که از نظر فرهنگ یونانی به معنی «شخص مورد ستایش» است و معادل «محمّد، احمد» میباشد.
4 - عفیف عبد الفتاح طبّاره،پیشین،صص 33 و 34.
1 ـ بقره/40 و ناصر مکارم شیرازی و دیگران ،پیشین، ج 1، صص 202 - 201.
2 ـ بقره / 109.
3 ـ بقره/ 101 - 100. در مورد پیمان شکنیهای یهود فعلی ر.ک: اکرم زعیتر، سرگذشت فلسطین، ترجمه هاشمی رفسنجانی، انتشارات دفتر تبلیغات ، قم، 1362، ص 391 به بعد.
4 ـ بقره / 83.
1 ـ بقره / 108.
2 ـ بقره / 61 و ملا فتح الله کاشانی، پیشین، ج 1، ص 218.
3 ـ ناصر مکارم شیرازی و دیگران، پیشین، چاپ بیست و دوم، 1373، ج3، ص 56؛ ذیل آیه 113 آل عمران.
4 ـ آل عمران / 113. ر.ک :عبد علی بن جمعه العروسی الحویزی ،پیشین،ج 1، ص 383 و ملا محسن فیض کاشانی، پیشین ، ج1، ص 343.
5 ـ آل عمران / 199.
1 ـر.ک :شیخ طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، صص 602 - 601.
2ـ ناصر مکارم شیرازی و دیگران ، پیشین، ج 4، صص 314 - 313.
1ـ مائده/ 41.
2 ـ علامه سید محمدحسین طباطبایی، پیشین، ج 5، ص 554.این شان نزول در تفسیرمجمع البیان در ذیل آیه: «یاایها الرسول لا یحزنک الذین...» به تفصیل ذکر شده است. در تفسیر الصافی شأن نزول دیگری نقل شده که آن نیز به تحریف قوم یهود مربوط است، ملّا محسن فیض کاشانی، پیشین، ج 2، ص 35.
1 ـ ناصر مکارم شیرازی و دیگران، پیشین، ج 1، ص 319؛ سلطان محمد جنابذی، تفسیر بیان السعادة فی مقامات العبادة، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ج 1، ص 106.
2 ـ تورات، سفر خروج به نقل از: جان ناس، پیشین، ص 498.
3 ـ آل عمران/ 77.
4 ـ آل عمران / 187.
1 ـ بقره / 76.
2 ـ علامه سید محمد حسین طباطبایی، پیشین ،ج 1، ص 322، به همین مضمون روایتی از امام صادق علیه‏السلام در تفسیر مجمع البیان ذیل آیه شریفه مذکور نقل شده است.
1 ـ همچنان که أخیرا عده‏ای از وابستگان به صهیونیسم با تمسک به این احادیث در «اینترنت» اقدام به سمپاشی و جسارت به ساحت مقدس پیامبر اسلام حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نموده‏اند.
2 ـ برای اطلاع بیشتر ر.ک : شیخ جعفر سبحانی، بحوث فی الملل و النحل، ج 1، صص 99 ـ 82 و علامه سید مرتضی عسکری، معالم المدرستین، ج 2، ص 57 به بعد.
3 ـ مائده / 64.
1 ـ آل عمران / 112.
1 ـ دنیا بازیچه یهود، به نقل از سید مصطفی حسینی دشتی ،معارف و معاریف « ماده یهود»،موسسه فرهنگی آرایه، تهران ،ج1.به خاطر روحیه نژاد پرستی و تجاوزی که در قوم یهود موجود است؛ بارها از جانب دیگران مورد حمله قرار گرفتند از جمله کسانی که یهود را سرکوب کردند عبارتند از: طالوت، پادشاه روم، هیتلر و...
1 ـ ناصر مکارم شیرازی و دیگران ،پیشین ، ج 2، ص 47.

 
سه شنبه 18 مهر 1391  12:28 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پندار باطل يهود درباره بسته شدن درهاى آسمان

پندار باطل يهود درباره بسته شدن درهاى آسمان

يعقوب جعفرى
معارف قرآنى (6)

يهوديان، خدا را خوب نشناخته بودند و قدرت او را محدود مى‏پنداشتند و مى‏گفتند دست خدا بسته است. بسيارى از اشتباه‏هاى آنها، ناشى از اين فكر غلط بود.
«وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ اِذْ قالُوا مآ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى بَشَرٍ مِنْ شَىْ‏ءٍ قُلْ مَنْ‏أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذى‏ جآءَ بِه‏ مُوسى نُورًا وَ هُدًى لِلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطيسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثيرًا وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لاآبآؤُكُمْ قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فى‏ خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ(1)».
«خدا را آنچنانكه شايسته اوست ارج نگذاشتند چون گفتند خدا هيچ چيزى براى هيچ بشرى نازل نكرده است. بگو: آن كتابى را كه موسى آورد و روشنايى و هدايت براى مردم بود، چه كسى نازل كرد؟ شما آن را در كاغذهايى نوشتيد و آشكار مى‏كرديد و بسيارى را پنهان مى‏ساختيد و آنچه را كه شما و پدرانتان نمى‏دانستيد آموخته شديد. بگو: خدا، آنگاه آنها را رها كن كه در بيهوده‏گويى خود بازى كنند».
مطلب كلّى كه در اين آيه آمده اين است كه كافران، خدا را آنچنانكه شايسته اوست ارج نگذاشتند و نشناختند زيرا گفتند: خدا هيچ چيزى براى هيچ بشرى نفرستاده و منكر آن شدند كه خدا كتابى بر پيامبرى فرستاده باشد. در پاسخ آنها به پيامبر دستور داده مى‏شود كه بگويد: پس چه كسى كتابى را كه موسى آن را آورد، نازل كرد؟
اين آيه از آيات مشكل قرآن است و فهم درست آن تفكّر بيشترى را طلب مى‏كند زيرا مشخص نيست كه اين آيه درباره يهوديها صحبت مى‏كند يا مشركان مكه؛ اگر بگوييم آيه درباره يهوديهاست، اين فرض با جمله دوم آيه سازگار نيست زيرا در اين جمله گفته شده كه آنها مى‏گويند: خدا براى هيچ بشرى چيزى نازل نكرده در حالى كه يهوديها چنين نمى‏گويند و آنها نبوت پيامبران تا موسى باور دارند و معتقدند كه خدا تورات را براى موسى نازل كرد؛ و اگر بگوييم درباره مشركان مكه است، اين فرض هم با پاسخى كه در آيه داده شده وفق نمى‏دهد چون در پاسخ آنها كه منكر نزول كتاب آسمانى هستند گفته شده: پس چه كسى تورات را بر موسى نازل كرده؟ و پس از اين پرسش آنها را مورد خطاب قرار مى‏دهد و مى‏گويد: شما قسمتى از تورات را آشكار و بسيارى از آن را پنهان كرديد. مسلم است كه چنين مطلبى را نمى‏توان در خطاب به مشركان مكه بيان كرد.
مفسران براى حلّ اين مشكل وجوه مختلفى را گفته‏اند و براى هر كدام از اين دوفرض توجيهاتى كرده‏اند ولى حقيقت اين است كه هيچ يك از آن وجوه كه ما ديديم قانع كننده نيست و روح انسان را آرام نمى‏كند و چنين مى‏نمايد كه آنها را از روى ناچارى گفته‏اند.
آنچه به نظر ما مى‏رسد - و خدا داناتر است - اين است كه آيه درباره يهود است و اينكه در آيه به آنها نسبت داده مى‏شود كه گفته‏اند: خدا هيچ چيزى براى هيچ بشرى نفرستاده، منظور اين است كه آنها معتقدند پس از تورات هيچ كتابى نازل نشده و پس از موسى هيچ پيامبرى مبعوث نشده است و اين سخن در مقام ردّ پيامبرى پيامبر اسلام است و اينكه كتابى از سوى خدا براى او نازل نشده است و اين سخن آنها مبتنى بر عقيده فاسد آنها در نفى عموميت قدرت خداست آنها خدا را مانند يك حاكم معزول مى‏دانند و قدرت او را محدود مى‏كنند و نسخ در شريعت و آمدن شريعت جديدى پس از شريعت موسى را محال مى‏شمارند و اين عقيده آنها ناشى از آن است كه آنها خدا را آنچنانكه بايد نشناخته‏اند و پايه‏هاى توحيد آنها خراب است همانگونه كه در آيه زير هم آمده است:
«وقالت اليهود يداللَّه مغلولة غلّت ايديهم ولعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان(2)».
«ويهوديان گفتند دست خدا بسته است. دستهايشان بسته باد و به سزاى آنچه گفتند لعنت بر آنها باد، بلكه دستان او باز است».
البته ما در آيه مورد بحث، در جمله (ما انزل اللَّه على بشر من شى‏ء) چيزى را در تقدير نمى‏گيريم بلكه مى‏گوييم: اين عقيده شناخته شده آنهاست كه آمدن هر نوع شريعت جديدى را جايز نمى‏دانند و به خاطر داشتن همين عقيده بود كه عيسى و يحيى و زكريا را هم قبول نداشتند و همانگونه كه از اين آيه استفاده مى‏شود، اين سخن آنها ناشى از عقيده غلط آنها در توحيد و خداشناسى است و آنها خدا را درست نشناخته‏اند.
در دنباله آيه، خدا به آنها پاسخ مى‏دهد كه پس چه كسى تورات را بر موسى نازل كرد؟ منظور اين است كه خدايى كه قدرت آن را داشت كه تورات را بر موسى نازل كند، همان خدا قدرت آن را دارد كه قرآن را بر پيامبر اسلام نازل كند. در واقع اين پاسخ براى تعميم قدرت خدا و اثبات اين مطلب است كه انزال تورات دليل بر قدرت خدا بر اين كار است و قدرت او با انزال تورات محدود نشده و او مى‏تواند كتاب ديگرى هم بفرستد. جالب اينكه پس از اين آيه بلافاصله در آيه بعدى از فرستادن قرآن به عنوان كتابى مبارك و تصديق كننده تورات و انجيل سخن مى‏گويد.
اساساً آيه، به‏طور صريح و آشكار يهوديان را مورد خطاب قرار مى‏دهد و آمدن فعلهايى مانند «تجعلونه» و «تبدونها» و «تخفون» و «علّمتم» و ضميرهاى مخاطبى مانند «انتم» و «آبائكم» جاى هيچ شك و شبهه‏اى را باقى نمى‏گذارد و اگر هم در بعضى از قرائتها فعلهاى «تجعلونه» و «تبدونها» و «تخفون» به صورت غايب خوانده شده، در برابر قرائت مشهور اعتبارى بر آن نيست و تازه ضميرها كه به همان حالت مخاطب بودن خودباقى هستند.
باقى مى‏ماند اينكه اين سوره در مكه نازل شده و مخاطب آن مشركان هستند چگونه در اينجا با يهود صحبت كرده است؟ در پاسخ مى‏گوييم علاوه بر اينكه بعضى‏ها اين آيه را از مكى بودن سوره انعام استثنا كرده‏اند و آن را مدنى مى‏دانند، يهود مدينه با مشركان مكه رفت و آمد و داد و ستد داشتند و همواره از اخبار مكه آگاه بودند و آنها از اينكه شخصى به نام محمد (ص) در مكه ادعاى پيامبرى مى‏كند، به خوبى اطلاع داشتند و هيچ بعيد نيست كه بعضى از يهوديان براى آشنايى با اين مدّعى نبوت و شنيدن حرفهاى او در مكه با او ملاقات كنند و سخنانى ميان آنها و پيامبر اسلام رد و بدل شود. اتفاقاً در چندين روايت كه در شأن نزول اين آيه وارد شده، صحبت از ملاقات بعضى از يهوديان با پيامبر در مكه مى‏كند.
قرآن در اين آيه، پس از صحبتى از كتاب موسى، اين كتاب را به عنوان نور هدايت براى مردم معرفى مى‏كند و از كار زشت يهود درباره تورات انتقاد به عمل مى‏آورد و خطاب به آنها مى‏فرمايد: شما آن كتاب را در صحيفه‏هايى قرار داديد و بعضى از آن را آشكار كرديد و بسيارى از آن را پنهان ساختيد. يعنى آن قسمت از آيات تورات را كه به نفع شما نبود، مخفى كرديد و آن را براى مردم نخوانديد مانند آياتى از تورات كه از آمدن پيامبر اسلام خبر داده است.
در آيات بسيارى از قرآن با حساسيت خاصى روى اين مسأله تاكيد شده است كه دانشمندان يهود تورات را تحريف كردند و بعضى از آيات آن و بخصوص آيات مربوط به پيامبر اسلام را از مردم كتمان نمودند.
در جمله بعدى خطاب به يهود اظهار مى‏دارد: آنچه را كه شما و پدرانتان نمى‏دانستيد، آموخته شديد. يعنى خدا علاوه بر اينكه تورات را نازل كرد، به شما چيزهاى ديگرى را هم ياد داد و راه و رسم زندگى را به شما آموخت و اين نيز يكى ديگر از دلايل قدرت خداست و نشانه اين است كه درهاى فيض الهى بسته نشده و او همواره مى‏تواند فيض بدهد و بياموزد.
پس از مطرح كردن اين دو سؤال كه چه كسى كتاب را براى موسى نازل كرد و اينكه چه كسى به شما آنچه را كه نمى‏دانستيد ياد داد، خود قرآن پاسخ مى‏دهد كه خدا، و اين يكى از شيوه‏هاى معمول در مناظره و گفتگوست كه انسان پرسشى را مطرح كند و آنگاه خودش جواب آن را بدهد. در اين آيه نيز از همين شيوه استفاده شده است. قرآن پس از پاسخ دادن به آن پرسشها، پيامبر اسلام را مورد خطاب قرار مى‏دهد و مى‏فرمايد: آنها را رها كن كه در بيهوده‏گويى خود بازى كنند.

پی نوشتها

1) سوره انعام آيه 91.
2) مائده، 64.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:29 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سيماي بني اسرائيل در قرآن و عهدين

سيماي بني اسرائيل در قرآن و عهدين

ابوالفضل روحي

«بني اسرائيل» از اقوام يهودي است كه در قرآن كريم به صورت مفصّل به بيان زندگي، ويژگي ها و نوع برخورد آنان با پيامبران پرداخته شده است. در قرآن كريم، 41 بار از اين قوم نام برده شده; همچنين در عهدين، سير تحوّلات و اوصاف آنان در اسفار گوناگون بيان شده است. در اين پژوهش، تلاش كرده ايم تا گزارش كوتاهي از اين قوم در عهدين و قرآن كريم عرضه گردد.
«اسرائيل» واژه اي است عبري كه به صورت «اسرائين»، «اسرال» و «اسرالّ» نيز خوانده شده; همچنان كه ميكائيل به صورت «مَكال» و «مِكال» تلفظ شده است.1 اگرچه برخي از واژه پژوهان تلاش كرده اند اين واژه را عربي و برگرفته از «سري ـ يسري» به معناي سفر كردن در شب بدانند و وجه اين نام گذاري را فرار يعقوب به دليل ترس از برادرش و سفر شبانه او ذكر كرده اند، ولي بسياري از لغت شناسان، به ويژه واژه پژوهان زبان هاي عجمي در قرآن با دلايلي مانند ختم واژه به «ئيل»، اختلاف در قرائت و نوع صيغه آن، به عبري يا سرياني بودن اين واژه ايمان دارند.2 با اغماض از وجه نام گذاري، شكي نيست كه «اسرائيل» نام ديگري براي يعقوب پيامبر است.3 به هر حال، اينكه مراد از بني اسرائيل فرزندان و نوادگان يعقوب پيامبر هستند نكته اي پذيرفته شده و مورد اتفاق همه پژوهشگران است. به دليل نقش و اهميت دوران زندگي و تحولات تاريخي بني اسرائيل، هم كتاب مقدّس و هم قرآن كريم در موارد گوناگون، به شرح و تفسير زندگي آنان پرداخته اند. اين مطالب با وجود اختلاف در بسياري از موارد، گاه داراي برخي اشتراكات نيز هستند. همچنين منابع تاريخي اسلامي و غير اسلامي نيز از سرگذشت، رويدادها و سرانجام اين گروه غافل نبوده اند و پرداخت هاي فراوان و گاه متفاتي دارند كه به نظر مي رسد بسياري از آن ها بر گرفته از كتاب مقدّس يا قرآن كريم هستند.

بني اسرائيل در عهدين

يهوديان و به پي روي از آنان، مسيحيان بر اين باورند كه «اسرائيل» نامي است عبري براي يعقوب بن اسحاق كه به معناي «با خدا كشتي مي گيرد» يا «خدا كشتي مي گيرد» و «مقاوم و پيروز در نزد خدا و مردم» آمده است.4 به نقل از عهد عتيق، اين نام گذاري به دنبال مصارعه شبانه يعقوب با خدا يا فرشته خدا در «فنوئيل» بوده است.5 كاربرد ترادفي اسرائيل و يعقوب به گونه اي است كه در بسياري از اشعار عبري، به ويژه در عهد عتيق، استفاده از «يعقوب» و «اسرائيل» در صدر و ذيل ابيات به صورت جانشين به وفور يافت مي شود.6 البته برخي از واژه شناسان كتاب مقدّس با تفكيك «اسرائيل» به دو بخش «ئيل» به معناي خدا و «اسرا» به معناي عبد و بنده، آن را به معناي «بنده خدا» دانسته اند.7
اگرچه تركيب «بني اسرائيل» قرآني است و اين اصطلاح به صورت مركّب نخستين بار در قرآن به كار رفته، اما در كتاب مقدّس، حكايات گوناگوني درباره فرزندان و نوادگان يعقوب بيان شده است. قاموس نگاران عهدين سه كاربرد براي بني اسرائيل در كتاب مقدّس يافته اند: نسل اسرائيل (يعقوب);8 گروهي از مؤمنان كه اولاد روحاني خدا به شمار مي آيند;9 و ملك اسرائيل يا اسباط دهگانه براي جدايي آنان از يهودا.10 اما آنچه از اين كاربردها رواج بيشتري دارد و به صورت مطلق از اين لفظ فهميده مي شود معناي نخست اين اصطلاح است. در كتاب مقدّس، از دوازده پسر يعقوب با نام هاي رئوبين، شمعون، لاوي، يهودا، دان، نفتالي، جاد، اشير، يساكار، زبولون، يوسف و بنيامين نام برده شده است. همچنين دختري به نام دينه از فرزندان اوست.11
ماجراي بني اسرائيل و پدرشان اسرائيل در عهد عتيق از ماجراي قحطي كنعان و عازم شدن برادران يوسف به مصر و به دنبال آن، قصد يعقوب براي كوچ دايمي به آن منطقه، آغاز مي شود.12 پس از مرگ يوسف و برادرانش، كه به عنوان سرشاخه هاي اصلي و نياي بني اسرائيل به شمار مي آمدند، نسل هاي بعدي، كه از آنان به وجود آمدند، به سرعت زياد شدند و قومي بزرگ تشكيل دادند، به حدّي كه همه مصر را فرا گرفتند. اما با وجود آمدن حكومت هاي جديد، حاكمان جامعه به بهانه هراس از طغيان و سركشي بني اسرائيل به سخت گيري و برخورد شديد با آنان پرداختند، تا آنجا كه در مدت كوتاهي، بسياري از بني اسرائيل به بردگي مصريان در آمدند. از آن پس، به دستور فرعون هر فرزند پسري كه در قوم بني اسرائيل متولّد مي شد بايد به قتل مي رسيد.13 اين آوارگي و افسردگي بني اسرائيل در انتظار آمدن منجي تا دوران حضرت موسي(عليه السلام)ادامه يافت. به ادعاي عهد عتيق حضرت موسي(عليه السلام)به دستور الهي براي نجات بني اسرائيل از ستم ها و برده كشي هاي مصريان، رهبران اسرائيل را جمع كرد و از آنان خواست براي رهايي خود به منطقه «كنعان» بازگردند تا از نعمت هاي آن بهره مند شوند.14 با قدرتي كه خداوند به حضرت موسي(عليه السلام)و برادرش هارون داد، آنان توانستند به مصر بازگردند و با فرعون درباره رها كردن بني اسرائيل از بردگي گفتوگو نمايند. اگرچه فرعون در ابتدا با اين درخواست موافقت نكرد، اما معجزات فراوان حضرت موسي(عليه السلام) و مشكلاتي كه براي فرعون به وجود آمد او را مجبور به رهايي بني اسرائيل ساخت. يهوديان اين روز رهايي را به عنوان «عيد پسح» جشن مي گيرند.15
همچنين از ماجراهاي مربوط به بني اسرائيل، كه در عهد عتيق بدان ها اشاره شده، شكافته شدن درياي سرخ، عبور حضرت موسي و بني اسرائيل و نابودي لشكريان فرعون در آن درياست.16 از آن پس، بني اسرائيل به مناطقي مانند «ماره»، كه داراي آبي تلخ، و ايليم، كه داراي دوازده چشمه بود، كوچ كردند. «سين» در عهد عتيق همان نقطه اي است كه به درخواست بني اسرائيل و با دستور الهي، حضرت موسي(عليه السلام)عصاي خود را به صخره اي كوبيد و از آن چشمه آبي گوارا پديد آمد.17 از حوادث مهم اين دوران، جنگ بني اسرائيل با عمالقه به فرمان دهي يوشع بود كه با پيروزي بني اسرائيل به پايان رسيد.
سه ماه پس از خروج بني اسرائيل از مصر و گذر از مناطق گوناگون، آنان به وادي كوه «سينا» رسيدند و حضرت موسي(عليه السلام)در آن كوه، گفتوگوي مفصّلي با خدا داشت.18 نتيجه اين گفتوگو صدور فرمان ده ماده اي از سوي خدا به وسيله حضرت موسي(عليه السلام) براي يهوديان بود.19 هنوز حضرت موسي(عليه السلام)عبادت و برنامه خود را در كوه سينا به پايان نرسانده بود كه به علت طولاني شدن غيبت او (توقف چهل روزه)، بني اسرائيل از هارون خواستند براي آنان خدايي بسازد كه در غياب حضرت موسي(عليه السلام) او را عبادت كنند. هارون با پذيرش درخواست آنان و با جمع آوري طلاها و جواهراتشان مجسّمه اي در شكل گوساله ريخت! بني اسرائيل نيز با مشاهده مجسّمه، آن را خداي خويش خواندند.20 خداوند به دليل اين بت پرستي، بلاي هولناكي بر آنان نازل نمود. بنابر گزارش عهد عتيق، تعطيل شدن روز شنبه (سبت) پس از آن اتفاق افتاد كه حضرت موسي با مشاهده گوساله پرستي بني اسرائيل، عصباني شد و با انداختن لوح سنگي آن را شكست و دوباره براي دريافت آن چهل روز عبادت نمود، تا آنكه اين لوح بار ديگر به او داده شد. اما از احكامي كه بر آن افزوده شد، ممنوع بودن كار در روز سبت بود.21 علاوه بر اين دستور، خداوند عبادات ديگري نيز براي بني اسرائيل مقرّر كرد كه همه آن ها در سفري به نام «لاويان» جمع شده است.
هنوز مدت زيادي از توقف بني اسرائيل در وادي سينا نگذشته بود كه به دستور خداوند، حضرت موسي(عليه السلام) مأمور به سرشماري آنان براي حضور در جنگ شد. عهد عتيق به صورت دقيق، تعداد قبيله ها و افراد آن ها را در سفر «اعداد» گزارش كرده است.
نخستين حركت بني اسرائيل از وادي سينا به سوي كنعان زماني اتفاق افتاد كه ابري بر سر خيمه عبادت آنان ظاهر شد و با حركت آن ابر، بني اسرائيل نيز به دنبال آن مي رفتند.22پيشاپيش قبايل يهود، صندوق عهد حضرت موسي(عليه السلام) قرار داشت. روي آوري مجدّد بني اسرائيل به پرستش بت ها از حوادث مهم اين دوران است. اين دوران زمان آوارگي و سرگرداني بني اسرائيل بود.23 با نزديك شدن زمان مرگ حضرت موسي(عليه السلام) و با درخواست او، خداوند يوشع بن نون را به رهبري بني اسرائيل برگزيد. او نزد اليعازار كاهن، جانشين حضرت موسي(عليه السلام) شد.24
به هر حال بني اسرائيل پس از تحمل رنج ها و مشكلات فراوان و با فرمان دهي يوشع به «سرزمين موعود» دست يافتند.25 با فتح سرزمين موعود، يوشع آن را ميان قبايل دوازده گانه بني اسرائيل تقسيم نمود.26 پس از يوشع، كه فتوحات زيادي براي بني اسرائيل داشت، سموئيل رهبري آنان را بر عهده گرفت.27 از رهبران و پيامبران ديني پس از او، مي توان به داود بن يسي، سليمان بن داود، سمعياي نبي و ايلياي نبي اشاره كرد.28 از مهم ترين رويدادهاي دوران داود، فتوحات زياد براي بني اسرائيل و گسترش قلمرو حكومتي آنان است. اما پس از پادشاهي حضرت سليمان(عليه السلام)، بني اسرائيل به مدت سه سال به خشك سالي شديدي گرفتار شدند تا آنكه خداوند ايلياي نبي را به سوي آنان فرستاد.29جانشيني ايليا به عهده اليسع بوده و پس از وي در دوران پيامبري اشعياي نبي، تورات، كه پيش از آن مفقود شده بود، دوباره پيدا شد.30 همچنين حضرت ايّوب(عليه السلام) از پيامبراني است كه در عهد عتيق از مشكلات و مصايب او سخنان زيادي نقل شده.31
در سال هاي 625 تا 580 قبل از ميلاد نيز رهبري معنوي بني اسرائيل بر عهده ارمياي نبي قرار گرفت.32 اين دوران زماني بود كه بني اسرائيل به دعوت ارميا پاسخ مثبت ندادند و با روي آوري مجدّد به بت پرستي، نسبت به خداوند بي توجهي نمودند.33 به همين دليل، بني اسرائيل گرفتار شخصي به نام نبوكد نصر (بخت النصر) شدند و اورشليم، كه معبد مقدّس يهوديان به شمار مي فت، ويران گرديد.34 پس از گرفتاري هاي فراوان ارميا و مرگ او، پيامبري به نام حزقيال، كه با بني اسرائيل در تبعيد بود، نويد آزادي به آنان را داد و با آزادي آنان، پيامبري آنان را بر عهده گرفت.35 آخرين پيامبران بني اسرائيل، هوشع، يونس، ناحوم، حيقوق، صيفيا، حجي، زكريا و ملاكي هستند. پس از ملاكي، دوران تولّد حضرت عيسي پيامبر و آغاز دوران جديدي براي بني اسرائيل است. در عهد عتيق به نام هر يك از اين پيامبران كتابي (سِفر) آمده كه به بيان زندگي و سرگذشت آنان مي پردازد.36

بني اسرائيل در تاريخ اسلامي

اگرچه درباره بني اسرائيل در منابع تاريخي اسلامي مطالب زيادي نقل شده و حكايت زندگي آنان از آغاز تا پايان مطرح گرديده است، اما با نگاهي اجمالي به دست مي آيد كه بسياري از اين مطالب برگرفته از عهدين هستند. در اين منابع، بيشتر به پادشاهان حاكم در مناطق اسرائيلي، مناطق و زمان حكومت آنان و برخي از رويدادها و جنگ هاي مهمي كه ميان اين قوم با اقوام ديگر رخ داده، اشاره شده است.37 همچنين منابع تاريخي دوازده پسر يعقوب را، كه سركردگان قبايل دوازده گانه بني اسرائيل بودند، روبيل، شمعون، لاوي، يهوذا، يشاجر، زفولون، يوسف، بنيامين، كاذ، آشرودان و نفتالي نام برده اند.38 از ويژگي هاي مهمي كه از نقل هاي تاريخي درباره بني اسرائيل برمي آيد، سست ايماني آنان، بازگشت به بت پرستي در موارد متعدد، هراس از مبارزه با دشمنان، ايرادها و اعتراضات فراوان به پيامبران و رهبران ديني و عدم تحمّل مشكلات و سختي هاي زندگي است.

بني اسرائيل در قرآن كريم

يكي از اقوامي كه به صورت مفصّل مورد توجه قرآن كريم قرار گرفته و آيات زيادي به ذكر وقايع و حوادث و گاه ويژگي هاي آنان پرداخته است، قوم بني اسرائيل است. قرآن حتي به بيان بسياري از اموري كه بني اسرائيل بر سر آن اختلاف نظر دارند نيز پرداخته است: (إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَقُصُّ عَلَي بَنِي إِسْرَائِيلَ أَكْثَرَ الَّذِي هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ)(نمل: 76) اين اختلافات در مسائلي مانند نبوّت حضرت عيسي(عليه السلام)، تورات، شريعت حضرت موسي(عليه السلام) و معجزه بودند.39 آن گونه كه از قرآن كريم بر مي آيد، اين گروه از دوازده فرزند يعقوب به وجود آمده و داراي دوازده نقيب بودند: (وَ لَقَدْ أَخَذَاللّهُ مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَآئِيلَ وَ بَعَثْنَا مِنهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً...) (مائده: 12) مفسّران درباره اين نقباي دوازده گانه اختلاف دارند. برخي آنان را رئيسان قوم دانسته،40 گروهي ديگر آنان را ضامناني دانسته اند كه خداوند يا حضرت موسي(عليه السلام) از آنان عهد گرفت41 و برخي «نقيب» را به معناي «گواه» گرفته اند كه خداوند يا حضرت موسي(عليه السلام) در برابر آنان از بني اسرائيل عهد گرفت.42 در برخي از آيات ديگر نيز به دوازده سبط بودن آن ها اشاره شده است: (وَ قَطَّعْنَاهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبَاطاً أُمَماً وَ أَوْحَيْنَا إِلَي مُوسَي إِذِ اسْتَسْقَاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِب بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتاً عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاس مَّشْرَبَهُمْ)(اعراف: 160) در ذيل اين آيه، از امام رضا(عليه السلام)نقل شده است كه اسباط دوازده گانه فرزندان يعقوب پيامبر(عليه السلام)هستند.43 علّامه طباطبائي نيز در بحثي درباره «سبط» اين واژه را معادل «قبيله» در زبان عربي مي داند. بر اساس اين آيه، خداوند براي هر سبطي چشمه اي جاري ساخت.
اگرچه قوم بني اسرائيل پس از حضرت يعقوب(عليه السلام) و نسل ها و فرزندان او به وجود آمدند، ولي آنچه در قرآن كريم بيشتر به عنوان مخاطب اين نام قرار گرفته، پيروان و نسل پس از حضرت موسي(عليه السلام)است: (أَلَمْ تَرَ إِلَي الْمَلإِ مِن بَنِي إِسْرَائِيلَ مِن بَعْدِ مُوسَي إِذْ قَالُواْ لِنَبِيّ لَهُمُ...)(بقره: 246) البته اين آيه وجود قومي به همين نام پيش از حضرت موسي(عليه السلام) را نيز تأييد مي كند; زيرا در غير اين صورت، قيد «مِن بعدِ موسي» بيهوده خواهد بود. اين ادعا با برخي از آياتي كه در آن ها به ارسال چند رسول به سوي بني اسرائيل اشاره دارد، اثبات مي شود:(لَقَدْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ أَرْسَلْنَا إِلَيْهِمْ رُسُلا...)(مائده: 70) از شواهد ديگر بر اينكه مراد از بني اسرائيل فرزندان حضرت يعقوب است، كاربرد واژه «اسرائيل» در دو آيه براي حضرت يعقوب است:(كُلُّ الطَّعَامِ كَانَ حِلاّ لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ إِلاَّ مَا حَرَّمَ إِسْرَائِيلُ عَلَي نَفْسِهِ)(آل عمران: 93) و(وَ مِن ذُرِّيَّةِ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْرَائِيلَ)(مريم: 58) به همين دليل، جمهور مفسّران مراد از «اسرائيل» در اين آيه را يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم دانسته اند.44
در قرآن كريم هم به برخي از رويدادهاي زندگي بني اسرائيل مانند اختلاف بني اسرائيل،45 عبادت فرعون توسط آنان46 و خلف وعده فرعون در فرستادن بني اسرائيل با حضرت موسي(عليه السلام)47 پرداخته شده و برخي از اوصاف پسنديده يا ناپسند آنان ستايش يا نكوهش گرديده است. اين بيانات به اين صورت قابل گزارش هستند:
نعمت هاي خداوند بر بني اسرائيل
بني اسرائيل از اقوامي هستند كه قرآن در موارد گوناگون به برخي از نعمت هايي كه از آن برخوردار شده اند اشاره نموده است. اين نعمت ها عبارتند از:

1. اعطاي حكم، نبوّت و كتاب

(وَ لَقَدْ آتَيْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ)(جاثيه: 16) مراد از «حكم»، آشنايي با مسائل ديني يا تميز حق از باطل است.48 در برخي از نقل ها، تعداد پيامبراني كه خداوند براي هدايت بني اسرائيل فرستاد تا هزار نفر نيز ذكر شده است كه مهم ترين آنان حضرت موسي(عليه السلام)تورات را به عنوان كتاب آسماني براي آنان آورد.49 اين نعمت در آيات ديگر نيز مورد اشاره قرار گرفته است: (وَ آتَيْنَا مُوسَي الْكِتَابَ وَ جَعَلْنَاهُ هُدي لِبَنِي إِسْرَائِيلَ أَلاَّ تَتَّخِذُواْ مِن دُونِي وَكِيلا) (اسراء: 2) چون اين كتاب مشتمل بر شريعت حضرت موسي(عليه السلام) بوده است، خداوند از آن به عنوان هادي براي بني اسرائيل ياد مي كند.50

2. بهره مندي از روزي طيّب

(... وَ رزَقناهُم مِن الطيبات) (جاثيه: 16) اين روزي حلال همان «مَنّ» و «سَلوي» است كه در برخي از آيات به آن ها اشاره شده.51

3. سايه افكندن ابر

هنگامي كه حضرت موسي(عليه السلام) بني اسرائيل را از دست فرعون نجات داد و آنان را از مصر بيرون آورد، مدتي بني اسرائيل در بيابان ها در سرگرداني (تيه) به سر مي بردند. در اين دوران، چون بني اسرائيل از شدت گرماي خورشيد و تشنگي به تنگ آمده بودند، زبان به اعتراض گشودند و از ادامه مسير امتناع كردند. خداوند به درخواست حضرت موسي(عليه السلام) ابري فرستاد كه در روزها آنان را از نور خورشيد محافظت مي كرد و بر آنان سايه مي افكند: (وَ اَنزَلنَا عَلَيكُم الغَمامَ...)(بقره: 57)

4. برتري بر عالميان

(يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُواْ نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَي الْعَالَمِينَ) (بقره: 122) و (وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَي الْعَالَمِينَ) (جاثيه: 16) به دليل برتري امّت حضرت محمّد(صلي الله عليه وآله)بر ديگر امّت ها، مفسّران مراد از «عالمين» را تنها مردمان زمان بني اسرائيل يا برتري آنان در برخي از موارد مانند كثرت پيامبران يا معجزات واقع شده در زمان آنان و برخورداري از نعمت هاي فراواني كه در برخي از آيات به آن ها اشاره شده است، مي دانند.52

5. نجات از دشمنان

(يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ قَدْ أَنجَيْنَاكُم مِّنْ عَدُوِّكُمْ) (طه: 80)
اين مسئله در نجات بني اسرائيل از دست فرعون بود كه خداوند با عبور دادن از دريا و غرق كردن فرعون، آنان را از ستم هاي فرعون رها نمود.53 به رهايي بني اسرائيل از دريا، در آيات ديگري نيز اشاره شده است: (وَ جَاوَزْنَا بِبَنِي إِسْرَآئِيلَ الْبَحْرَ)(اعراف: 138) اين اسارت به قدري براي بني اسرائيل دشوار بود كه در برخي از آيات از آن به «عذاب» تعبير شده است: (وَ لَقَدْ نَجَّيْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ مِنَ الْعَذَابِ الْمُهِينِ)(دخان: 30); زيرا بر اساس برخي از آيات، فرعون مردان و جوانان بني اسرائيل را مي كشت، زنان و كودكان آنان را به اسارت مي برد: (وَ إِذْ نَجَّيْنَاكُم مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوَءَ الْعَذَابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءكُمْ وَفِي ذَلِكُم بَلاء مِن رَبِّكُمْ عَظِيمٌ)(بقره: 49)54 از دشمنان ديگري كه خداوند با فرستادن حضرت داود نبي(عليه السلام)، بني اسرائيل را از دست او رهانيد و به ستم هاي او پايان داد، جالوت بود: (وَ قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاء وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْض لَفَسَدَتِ الأَرْضُ.)(بقره: 251)

6. اسكان در زمين

يكي از مشكلات بني اسرائيل اين بود كه فرعون با ظلم و ستم هايي كه مرتكب مي شد، تلاش مي كرد آنان را از منطقه حاصلخيز و آباد «مصر» بيرون كند. خداوند با نابود كردن فرعون، آنان را در «سرزمين موعود» سكونت داد و آن را به عنوان نعمتي كه بني اسرائيل را از آن برخوردار كرده است، نام مي برد: (وَ قُلْنَا مِن بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ اسْكُنُواْ الأَرْضَ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الآخِرَةِ جِئْنَا بِكُمْ لَفِيفاً)(اسراء: 104) بسياري از مفسّران اين سرزمين را «شام»55 يا مصر دانسته اند.56 اما برخي از مفسّران با استشهاد به آيه (يَا قَوْمِ ادْخُلُوا الأَرْضَ المُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ)(مائده: 21) اين سرزمين را «ارض مقدّس موعود» تفسير كرده اند.57همچنين در آيه ديگري خداوند از به ميراث نهادن سرزمين مصر يا شام خبر مي دهد: (وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُواْ يُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنَي عَلَي بَنِي إِسْرَآئِيلَ)(اعراف: 137) مفسّران با بهره گيري از وصف «باركنا فيها» معتقدند: اين سرزمين همان سرزمين مقدّس موعود (فلسطين) است.58 در تعبير ديگري، از مكاني كه بني اسرائيل در آن ساكن شدند با عنوان «مُبوَّء صدق» ياد شده و خداوند آن را به عنوان نعمتي براي آنان برشمرده است: (وَ لَقَدْ بَوَّأْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ مُبَوَّءَ صِدْق)(يونس: 93) علّامه طباطبائي اين مكان را جايگاهي مي داند كه همه امكانات و لوازم زندگي به راستي در آن فراهم است.59 برخي از مفسّران ديگر نيز با اشاره به مناسب بودن اين مكان، آن را مصر، شام يا بيت المقدس دانسته اند.60

7. نشان دادن معجزات الهي

خداوند براي آنكه ايمان بني اسرائيل تقويت شود و در اعتقاد خود استوار باشند، بارها معجزات خود را براي آنان نمايان كرد. يكي از اين معجزات عبور بني اسرائيل از دريا و غرق فرعون بود: (وَ جَاوَزْنَا بِبَنِي إِسْرَائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَجُنُودُهُ بَغْياً وَعَدْواً حَتَّي إِذَا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قَالَ آمَنتُ أَنَّهُ لا إِلِـهَ إِلاَّ الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرَائِيلَ وَأَنَاْ مِنَ الْمُسْلِمِينَ)(يونس: 90) بر اساس برخي از روايات، خداوند براي راسخ تر شدن ايمان بني اسرائيل، اجساد همه لشكريان فرعون را در دريا غرق نمود و تنها جسد فرعون به روي آب آمد و در ساحل قرار گرفت تا حقارت او روشن شود و بني اسرائيل در مرگ او ترديدي به خود راه ندهند.61 اما بر اساس برخي از آيات، با اينكه بني اسرائيل اين معجزه را ديدند، ولي وقتي نجات يافتند، باز به خوي بت پرستي و مادي گرايي خويش روي آوردند و از حضرت موسي(عليه السلام) خواستند كه براي آنان بتي به عنوان معبود برگزيند: (وَ جَاوَزْنَا بِبَنِي إِسْرَآئِيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْاْ عَلَي قَوْم يَعْكُفُونَ عَلَي أَصْنَام لَهُمْ قَالُواْ يَا مُوسَي اجْعَل لَنَا إِلَـهاً كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ) (اعراف: 138)
علّامه طباطبائي در بحثي ذيل اين آيه مي فرمايد: بني اسرائيل با آنكه مدعي بودند هميشه بر دين جدّشان حضرت ابراهيم(عليه السلام) بوده و خداي يگانه و غير جسماني را پرستش مي كنند، اما چون داراي خويي مادي و حسي بودند، و اصالت حقيقي را در ماوراي حس نمي دانند و چون سال ها در خدمت قبطيان بت پرست بودند، به همين دليل، با ديدن نشانه هايي از بت پرستي به سرعت به آن روي مي آوردند.62
اين فرمايش علّامه با برخي از آياتي كه در آن ها بني اسرائيل از حضرت موسي(عليه السلام) خواستند كه خداوند را به صورت آشكار به آن ها بنماياند، تأييد مي شود: (فَقَدْ سَأَلُواْ مُوسَي أَكْبَرَ مِن ذَلِكَ فَقَالُواْ أَرِنَا اللّهِ جَهْرَةً) (نساء: 153)63
در برخي از آيات تعداد آيات، نشانه ها و معجزاتي را كه خداوند براي بني اسرائيل فرستاده نه آيه ذكر كرده است: (وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسَي تِسْعَ آيَات بَيِّنَات فَاسْأَلْ بَنِي إِسْرَائِيلَ)(اسراء: 101) مفسّران درباره اين نُه نشانه اختلاف كرده اند. علّامه طباطبائي بر اين باور است كه مجموع معجزاتي كه بر بني اسرائيل نشان داده شده بيش از نه عدد است و شايد منظور آيه از ذكر اين تعداد، معجزاتي باشد كه حضرت موسي(عليه السلام)براي دعوت فرعون آورده است.64 برخي از مفسّران به نقل از روايتي از معمّر از امام رضا(عليه السلام) به نقل از امام كاظم(عليه السلام) و امام صادق(عليه السلام) اين نشانه ها را عصاي حضرت موسي(عليه السلام)، طوفان، بلاي ملخ، بلاي قورباغه، بلاي خون شدن رودها و درياها، رفع طور و من و سلوي و شكافته شدن دريا ذكر كرده است.65 در برخي از تفاسير نيز اين موارد با اندكي تفاوت بيان شده اند.66
8. نزول منّ و سلوي
يكي از نعمت هايي كه خداوند بني اسرائيل را از آن برخوردار كرد و در چند آيه از آن يادآوري نموده، نزول «من» و «سلوي» براي آنان است: (يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ قَدْ أَنجَيْنَاكُم مِنْ عَدُوِّكُمْ وَ وَاعَدْنَاكُمْ جَانِبَ الطُّورِ الْأَيْمَنَ وَنَزَّلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَي) (طه: 80) مفسّران گفته اند: «من» ميوه اي است درختي كه شب ها از آسمان بر روي درختان نمايان مي شد (ترنجبين) و «سلوي» مرغ بريان است كه هر روز بر سفره هاي بني اسرائيل قرار مي گرفت.67

دلايل مذمّت بني اسرائيل در قرآن

در آيه اي خداوند از بني اسرائيل مي خواهد بر عهدي كه با خدا بسته اند پايدار باشند و از آن اعراض ننمايند. آيه اشاره دارد به اينكه آنان بر عهد خود نماندند: (وَ إِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ لاَ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ وَ بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً وَذِي الْقُرْبَي وَالْيَتَامَي وَالْمَسَاكِينِ وَقُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْناً وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّكَاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاَّ قَلِيلا مِّنكُمْ وَأَنتُم مِّعْرِضُونَ)(بقره: 83)
از امام حسن عسكري(عليه السلام) نقل شده است كه اين آيه در شأن يهوديان اهل ذمّه نازل شده است كه مانند اسلافشان بسياري از دستورات الهي را ترك مي كردند.68 برخي از مفسّران نيز معتقدند:«اعراض»به معناي استمرار پيمان شكني است.69
گويا پيمان شكني از ويژگي هاي بارز بني اسرائيل بوده است و آنان به هيچ پيماني پايبند نبوده اند: (لَقَدْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ أَرْسَلْنَا إِلَيْهِمْ رُسُلا كُلَّمَا جَاءهُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَي أَنْفُسُهُمْ فَرِيقاً كَذَّبُواْ وَفَرِيقاً يَقْتُلُونَ)(مائده: 70) مفسّران محتواي اين عهد را ايمان به پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) يا اقرار به يگانگي خداوند متعال و ترك گناهان دانسته اند.70

الف. گمراهي با وجود آيات فراوان

قرآن كريم در آيه اي از اينكه بني اسرائيل با وجود نشانه هاي زيادي كه خداوند براي آنان فرستاد، باز هم در گمراهي بودند، آنان را مورد مذمّت قرار مي دهد: (سَلْ بَنِي إِسْرَائِيلَ كَمْ آتَيْنَاهُم مِّنْ آيَة بَيِّنَة وَمَن يُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللّهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُ فَإِنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ) (بقره: 211) اين نشانه ها شامل مار شدن عصاي موسي(عليه السلام)، سايه انداختن ابرها بر سر بني اسرائيل در روزهاي آفتاب سوزان، شكافته شدن دريا و غرق شدن فرعون و انزال من و سلوي براي آنان بود.71 اما آنان كفر ورزيدند و گناهاني مانند نقض عهد، قتل انبيا و ترك وصيت هاي حضرت موسي(عليه السلام)را مرتكب شدند.72 همچنين وقتي حضرت عيسي(عليه السلام) به عنوان پيامبر به سوي آنان فرستاده شد، با آنكه معجزات زيادي مانند زنده كردن مردگان، شفا دادن بيماران غيرقابل علاج و بينا نمودن نابينا را نشان داد، بسياري از آنان از او پي روي نكردند: (وَ رَسُولا إِلَي بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُم بِآيَة مِّن رَّبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُم مِّنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ وَ أُبْرِي الأكْمَهَ والأَبْرَصَ وَأُحْيِـي الْمَوْتَي بِإِذْنِ اللّهِ وَأُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ)(آل عمران: 49) اما با وجود اين نشانه هاي زياد، حضرت عيسي(عليه السلام)چيزي بيش از كفر از آنان مشاهده نمي كرد: (فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسَي مِنْهُمُ الْكُفْرَ قَالَ مَنْ أَنصَارِي إِلَي اللّهِ) (آل عمران: 52)

ب. نافرماني پيامبران

هنگامي كه بني اسرائيل به دليل ظلم هاي عمالقه يا جالوت به تنگ آمدند و تحمّل اين مصايب براي آنان مشكل شد، نزد پيامبرشان آمدند و از او خواستند فرماندهي براي آنان برگزيند تا به رهبري او به جنگ با دشمنان بروند، اما هنگامي كه اين فرمانده تعيين شد، آنان نافرماني نمودند و به او پشت نمودند: (أَلَمْ تَرَ إِلَي الْمَلإِ مِن بَنِي إِسْرَائِيلَ مِن بَعْدِ مُوسَي إِذْ قَالُواْ لِنَبِيّ لَّهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكاً نُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ قَالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِن كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ أَلاَّ تُقَاتِلُواْ قَالُواْ وَمَا لَنَا أَلاَّ نُقَاتِلَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِن دِيَارِنَا وَأَبْنَآئِنَا فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ تَوَلَّوْاْ إِلاَّ قَلِيلا مِّنْهُمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ)(بقره: 246) بيشتر مفسّران اين پيامبر را شموئيل نبي دانسته اند. سدي او را شمعون و مجاهد يوشع بن نون مي داند.73
گويا اين بيوفايي بني اسرائيل براي آن پيامبر معهود بوده است كه فرار از جنگ و ترك مقاتله را به آنان گوشزد مي كند و از آنان اقرار مجدّد مي گيرد:(هَلْ عَسَيْتُمْ إِن كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ أَلاَّ تُقَاتِلُواْ)(بقره: 246)، ولي با اين وجود، باز هم آنان نافرماني مي كردند.

ج. انكار نبوّت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)

با اينكه از بسياري از آيات برمي آيد كه بني اسرائيل پيش از بعثت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)به آمدن چنين پيامبري علم داشتند، حتي برخي از آنان ويژگي ها و اوصاف او را نيز مي دانستند: (الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ...) (اعراف: 157) و با وجود آنكه علماي بني اسرائيل نيز بر آمدن چنين پيامبري علم داشتند، اما با بعثت آن حضرت به او ايمان نياوردند: (أَوَلَمْ يَكُن لَهُمْ آيَةً أَن يَعْلَمَهُ عُلَمَاء بَنِي إِسْرَائِيلَ.)(شعراء: 197) با اينكه خداوند وجود نشانه هاي پيامبر را در كتب آسماني پيشين و علماي بني اسرائيل دليلي بر صحّت ادعاي نبوّت آن حضرت مي گيرد، اما بسياري از بني اسرائيل و علماي آنان نبوّت آن حضرت را انكار كردند.74

د. عمل نكردن به كتاب آسماني

با آنكه بني اسرائيل مدعي بودند كتاب آسماني آنان تورات است و آنان به دستورات اين كتاب پاي بند هستند، اما مواردي از تخلّفات آنان از اين كتاب آسماني ذكر شده است: هنگامي كه بني اسرائيل به پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) در مورد خوردن برخي از غذاها مانند گوشت و شير شتر اعتراض كردند و مدعي شدند حضرت ابراهيم(عليه السلام) گوشت و شير شتر نمي خورد و در دين او چنين غذاهايي حرام بود، شما چگونه مدعي هستيد بر دين ابراهيم هستيد ولي از اين غذاها پرهيز نمي كنيد، قرآن چنين حرمتي را تكذيب كرده، از آنان مي خواهد بر كتاب آسماني خويش پاي بند باشند: (كُلُّ الطَّعَامِ كَانَ حِـلّاً لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ إِلاَّ مَا حَرَّمَ إِسْرَائِيلُ عَلَي نَفْسِهِ مِن قَبْلِ أَن تُنَزَّلَ التَّوْرَاةُ قُلْ فَأْتُواْ بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ) (آل عمران: 93) در اينجا مراد از «اسرائيل»، حضرت يعقوب(عليه السلام)است كه به دلايلي، خوردن گوشت و شير شتر را بر خود حرام كرده بود.75به دليل آنكه بني اسرائيل بيهوده آنچه در تورات بيان نشده بود بدان نسبت دادند، خداوند نيز برخي از غذاهاي حلال را بر آنان تحريم نمود: (فَبِظُلْم مِّنَ الَّذِينَ هَادُواْ حَرَّمْنَا عَلَيْهِمْ طَيِّبَات أُحِلَّتْ لَهُمْ وَبِصَدِّهِمْ عَن سَبِيلِ اللّهِ كَثِيراً) (نساء: 160) همچنين خداوند در آيه اي ديگر، بني اسرائيل را به دليل عمل به برخي از كتاب و ترك برخي ديگر از آن، مورد سرزنش قرار مي دهد: (أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْض) (بقره: 85) با توجه به صدر آيه، ممكن است مراد از اين تفكيك، عمل كردن به دستور تورات درباره فديه اسيران و ترك دستور آن درباره اخراج آنان باشد: (إِن يَأتُوكُمْ أُسَارَي تُفَادُوهُمْ وَهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ...) (بقره: 85)

هـ. اسراف

از ويژگي هايي كه قرآن كريم پس از بيان قتل عمد نفس مؤمنه براي بني اسرائيل بيان مي كند اين است كه آنان با وجود آيات و نشانه ها و پيامبراني كه به سوي آنان فرستاده شده، اسراف كارند: (مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَي بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَسَاد فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَاالنَّاسَ جَمِيعاً وَلَقَدْ جَاءتْهُمْ رُسُلُنَا بِالبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِكَ فِي الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ)(مائده:32) مفسّران اين اسراف را خروج از اعتدال و تحريم حلال هاوتحليل محرّماتوقتل نفس عمدي تفسيركرده اند.76
و. شرك
(لَقَدْ كَفَرَالَّذِينَ قَالُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَالْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ وَ قَالَ الْمَسِيحُ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اعْبُدُواْاللّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّهُ عَلَيهِ الْجَنَّةَ) (مائده: 72) مفسّران اين گروه را «يعقوبيه» از قوم بني اسرائيل دانسته اند كه به اتحاد مسيح با خدا اعتقاد داشتند و ناسوت را به لاهوت باز مي گرداندند.77

ز. آسيب رساني به پيامبران و انكار آنان

از نعمت هايي كه خداوند براي عيسي(عليه السلام) برمي شمارد، محافظت از او در برابر آسيب هاي بني اسرائيل و اعطاي آيات روشن بر نبوّت او علي رغم كفر آنان است: (إِذْ قَالَ اللّهُ يَا عِيسي ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلَي وَالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدتُّكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ... وَإِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَنكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِنْهُمْ إِنْ هَـذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُّبِينٌ)(مائده: 110) برخي از مفسّران نقل كرده اند عده اي از بني اسرائيل قصد قتل حضرت عيسي(عليه السلام) را داشتند كه خداوند با فرستادن شبيهي براي او جانش را حفظ كرد، در حالي كه آنان گمان مي كردند او را كشته اند.78 علّامه طباطبائي معتقد است: به هر حال، از اين آيه برمي آيد كه بني اسرائيل قصد آزار عيسي(عليه السلام)را داشتند و به او ايمان نياوردند.79

ح. تفرقه و اختلاف

با وجود آنكه خداوند بني اسرائيل را از دست دشمنان به ويژه فرعون نجات داد و آنان را در منطقه اي بسيار مرفّه ساكن كرد و از انواع روزي ها برخوردار ساخت، اما آنان پس از مدت كوتاهي كه تورات بر ايشان نازل شد، دچار اختلاف و تفرقه شدند: (وَ لَقَدْ بَوَّأْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ مُبَوَّءَ صِدْق وَرَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّيِّبَاتِ فَمَا اخْتَلَفُواْ حَتَّي جَاءهُمُ الْعِلْمُ إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيَما كَانُواْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ)(يونس: 93) يعني: تا زماني كه علم به رسول و كتاب نداشتند بر كفر خويش اتفاق داشتند، ولي پس از علم به آن ها گروهي ايمان آوردند و گروهي ديگر كفر ورزيدند.80 يا مراد آن است كه پيش از بعثت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) كه تنها آشنايي اندكي با ويژگي ها و اوصاف آن حضرت داشتند، به او ايمان آوردند، ولي پس از بعثت، در آنان اختلاف ايجاد شد.81 برخي نيز بر اين باورند كه آنان پيش از خواندن تورات و علم به وظايف خود، همه بر يك باور بودند، ولي پس از علم به احكام و شريعت موسوي، گروهي آن را پذيرفتند و گروهي ديگر رها نمودند.82

ط. فساد در زمين

خداوند در قرآن خبر داده است كه بني اسرائيل دوبار در زمين فساد مي كنند: (وَ قَضَيْنَا إِلَي بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوّاً كَبِيراً) (اسراء: 4) مفسّران يكي از اين فسادها را مخالفت با احكام تورات و قتل پيامبراني مانند اشعيا و ارمياي نبي و ديگري را قتل زكريا، يحيي و قصد قتل حضرت عيسي(عليه السلام) دانسته اند.83 برخي ديگر از مفسّران با استناد به روايتي از امام صادق(عليه السلام)، فساد نخست را شهادت امام علي(عليه السلام)، فساد دوم را طعن و شهادت امام حسن(عليه السلام) و علو كبير را شهادت امام حسين(عليه السلام) تفسير كرده اند و آيه بعد (فَإِذَا جَاء وَعْدُ أُولاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَاداً لَّنَا أُوْلِي بَأْس شَدِيد فَجَاسُواْ خِلاَلَ الدِّيَارِ وَكَانَ وَعْداً مَّفْعُولا) (اسراء: 5) را اشاره به ظهور حضرت قائم(عليه السلام)دانسته اند.84

ي. امر به نيكي و ترك آن

خداوند يهوديان را به دليل اينكه مردم را به انجام كارهاي نيك و خيرات دعوت مي كنند ولي خود عمل ناپسند انجام مي دهند و آن خيرات را رها مي كنند، مورد نكوهش قرار مي دهد: (أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ) (بقره: 44) برخي از مفسّران با بهره گيري از «اَنتُم تَتَلونَ الكتاب» معتقدند: اين آيه درباره بزرگان و علماي يهود است كه مردم را به اداي صدقات و مبرّات دعوت مي كردند و اموالي را كه از اين راه به دست مي آمد، براي خود مصرف مي كردند.85 از ديگر صفات ناپسندي كه خدا براي بني اسرائيل ذكر كرده، ترك نهي از منكر است: (كَانُواْ لاَ يَتَنَاهَوْنَ عَن مُنكَر فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مَا كَانُواْ يَفْعَلُونَ) (مائده: 79) در روايتي از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است كه آنان نه گناه مي كردند و نه در مجالس گناه ديگران شركت مي كردند، بلكه اين ملامت تنها به دليل بي تفاوتي و سكوت آنان در برابر گناه ديگران بود.86 برخي از مفسّران منكري را كه اين گروه در برابر آن سكوت كرده اند، صيد ماهي در روز شنبه دانسته اند كه اصحاب سبت مرتكب آن شده بودند.87

ك. گوساله پرستي

پس از آنكه خدا بني اسرائيل را از ظلم و ستم فرعون رها كرد و فرعون و لشكريان او را غرق ساخت و حضرت موسي(عليه السلام) وارد وادي طور شد، از حضرت موسي(عليه السلام) دعوت كرد كه براي عبادت به مدت سي روز به كوه طور برود. سپس بر اساس بدائي كه حاصل شد، حضرت موسي(عليه السلام) ده شب ديگر در آن كوه به عبادت خود ادامه داد. هنگامي كه مدت سي روز گذشت و بني اسرائيل از حضرت موسي(عليه السلام)خبري نيافتند، به گوساله پرستي روي آوردند: (وَإِذْ وَاعَدْنَا مُوسَي أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَأَنتُمْ ظَالِمُونَ)(بقره: 51) برخلاف عهدين آن گونه كه از برخي آيات ديگر برمي آيد، اين گوساله به وسيله سامري، كه بنابر برخي تفاسير، نام او موسي بن ظفر يا ميحا و شخصي زرگر بود،88 ساخته شد: (فَكَذَلِكَ أَلْقَي السَّامِرِيُّ فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلا جَسَداً لَهُ خُوَارٌ.)(طه: 87و88) اگرچه برخي از آيات به حيله هاي سامري اشاره اي نموده اند: (قَالَ فَمَا خَطْبُكَ يَا سَامِرِيُّ قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِّنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذَلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي) (طه: 95و 96)، ولي درباره كيفيت ساخت گوساله و عامل خروج صدا از آن، كه باعث گم راهي بني اسرائيل گرديد، ميان مفسّران اختلاف نظر وجود دارد.89 آنچه از اين آيات برمي آيد اين نكته است كه ايمان بني اسرائيل به اندازه اي سست و بي پايه بود كه با مشاهده اين گوساله، به سرعت از ايمان خود بازگشته، سفارش هاي حضرت موسي(عليه السلام) و فريادهاي برادرش حضرت هارون(عليه السلام)را ناديده گرفتند و آن گوساله را خداي خويش پنداشتند: (فَقَالُوا هَذَا إِلَهُكُمْ وَ إِلَهُ مُوسَي فَنَسِيَ أَفَلَا يَرَوْنَ أَلَّا يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلا وَلَا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرّاً وَلَا نَفْعاً وَلَقَدْ قَالَ لَهُمْ هَارُونُ مِن قَبْلُ يَا قَوْمِ إِنَّمَا فُتِنتُم بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمَنُ فَاتَّبِعُونِي وَأَطِيعُوا أَمْرِي قَالُوا لَن نَّبْرَحَ عَلَيْهِ عَاكِفِينَ حَتَّي يَرْجِعَ إِلَيْنَا مُوسَي.)(طه: 88ـ91)

ل. درخواست رؤيت خدا

يكي از شرط هايي كه بني اسرائيل براي ايمان آوردن به حضرت موسي(عليه السلام)، مطرح كردند، ديدن خداوند به صورت آشكار و با چشم ظاهري بود: (وَ إِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَي لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّي نَرَي اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ.)(بقره: 55) درباره اينكه اين گروه از بني اسرائيل، كه چنين درخواستي از حضرت موسي(عليه السلام)كردند چه كساني از بني اسرائيل بودند، ميان مفسّران اختلاف نظر وجود دارد. بسياري از مفسّران گفته اند: اينان همان هفتاد نفري بودند كه حضرت موسي(عليه السلام) آنان را براي حضور در ميقات از ميان بني اسرائيل برگزيد. وقتي اين هفتاد نفر گفتوگوي خدا با حضرت موسي(عليه السلام) را از كوه طور شنيدند: (وَلَمَّا جَاء مُوسَي لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ)(اعراف: 143)، از او خواستند كه اگر در گفتار خويش صادق است، او را به بني اسرائيل بنماياند. به همين دليل، حضرت موسي(عليه السلام)نيز درخواست رؤيت خدا نمود: (قَالَ رَبِّ أَرِني أَنظُر إِلَيكَ)90 برخي ديگر اين گروه را همان كساني مي دانند كه به گوساله پرستي روي آوردند.91 به هر حال، در پي اين درخواست ناشايست، خداوند صاعقه اي به صورت آتش، صدايي ترسناك يا جنودي آسماني فرستاد و همگي آنان را نابود كرد، اما دوباره آنان را زنده ساخت. از آنجا كه درخواست رؤيت از سوي حضرت موسي(عليه السلام) نبود و با استشهاد به آيه (فَقَدْ سَأَلُواْ مُوسَي أَكْبَرَ مِن ذَلِكَ فَقَالُواْ أَرِنَا اللّهِ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ثُمَّ اتَّخَذُواْ الْعِجْلَ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ فَعَفَوْنَا عَن ذَلِكَ وَآتَيْنَا مُوسَي سُلْطَاناً مُّبِيناً)(نساء: 153) بسياري از مفسّران بر اين نكته تصريح كرده اند كه حضرت موسي(عليه السلام) از كساني نبود كه در اثر صاعقه نابود گشته و دوباره زنده شده باشد.92 ابوالقاسم بلخي و برخي از متكلّمان اين آيه را دليل انكار رؤيت خداوند دانسته اند.93 همچنين اين آيه و آيه بعد، كه به زنده شدن مجدّد بني اسرائيل پس از صاعقه اشاره دارد (ثُمَّ بَعَثْنَاكُم مِن بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)(بقره: 56)، شاهد گويايي بر صحّت اعتقاد شيعه درباره «رجعت» است.94

م. بهانه گيري

يكي از مسائلي كه خداوند در قرآن كريم بني اسرائيل را بدان ملامت نموده، بهانه گيري هاي مكرّر آنان است. يكي از اين بهانه گيري ها درباره غذايي است كه خداوند به آن ها روزي كرده بود و آنان به راحتي از آن استفاده مي كردند: (وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَي لَن نَصْبِرَ عَلَي طَعَام وَاحِد فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنبِتُ الأَرْضُ مِن بَقْلِهَا وَقِثَّآئِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَ بَصَلِهَا...) (بقره: 61) در اينجا مراد از «طعام واحد»، كه بني اسرائيل از خوردن آن خسته و ملول شده بودند، «من» و «سلوي» بود; همان مرغ بريان و ميوه هايي كه خدا هر روز و شب بر سفره آنان مي فرستاد. هنگام تشنگي نيز حضرت موسي(عليه السلام)عصاي خود را بر سنگي مي زد و دوازده چشمه از آن مي جوشيد و هر يك از قبايل بني اسرائيل از چشمه اي مي نوشيدند.95 در برابر اين ناشكري، خداوند اين نعمت ها را از آنان گرفته و آن ها را به سوي وادي مصر روانه كرد: (قَالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنَي بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُواْ مِصْراً فَإِنَّ لَكُم مَّا سَأَلْتُمْ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ...)(بقره: 61) مفسّران «ذلّت» را اجبار بر پرداخت جزيه و «مسكنت» را فقر تفسير كرده اند.96

ن. پول دوستي و فخر فروشي

هنگامي كه جالوت بر بني اسرائيل مسلّط شد، آنان براي رهايي از ستم هاي او از پيامبر زمان خويش شخصي نيرومند و جنگجو را تقاضا كردند كه به فرمان دهي او به مبارزه با جالوت بروند. آن پيامبر طالوت را، كه فردي نيرومند و فرماندهي شايسته بود، به آنان معرفي كرد. اما بني اسرائيل با محور قرار دادن ثروت و مال دنيوي، فقر او را به رخ كشيده، از پذيرش فرماندهي طالوت امتناع كردند: (قَالُوَاْ أَنَّي يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ...)(بقره: 247) چون پادشاهان از فرزندان حضرت يوسف(عليه السلام) و پيامبران از نسل لاوي به وجود آمدند و طالوت از نسل بنيامين بود، به همين دليل، چون هيچ يك از دو امتيازي كه بني اسرائيل به آن ها فخر مي فروختند نصيب او نشد، بني اسرائيل او را شايسته فرمان دهي نمي دانستند.97

س. خون ريزي

يكي از پيمان هايي كه خدا از بني اسرائيل گرفت ترك خون ريزي و كشتار همكيشان و يهوديان ديگر بود: (وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ لاَ تَسْفِكُونَ دِمَاءكُمْ وَلاَ تُخْرِجُونَ أَنفُسَكُم مِّن دِيَارِكُمْ تَظَاهَرُونَ عَلَيْهِم بِالإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ.)(بقره: 84و85) اما بني اسرائيل بر اين پيمان خويش نيز پاي بند نبودند، نزاع ها و جنگ هاي قومي زيادي به راه انداختند و باعث خون ريزي هاي زيادي شدند: (ثُمَّ أَنتُمْ هَـؤُلاء تَقْتُلُونَ أَنفُسَكُمْ وَتُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنكُم مِن دِيَارِهِمْ تَظَاهَرُونَ عَلَيْهِم بِالإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَ إِن يَأتُوكُمْ أُسَارَي تُفَادُوهُمْ وَهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ...)(بقره: 85) بر اساس برخي از روايات، اين آيه درباره قبيله هاي «بني قريظه» و «بني نظير» است كه مكرّر به جنگ و خون ريزي با يكديگر پرداختند.98قمي در بيان شأن نزول اين آيه، در بحثي مفصل و با استناد به برخي از روايات شيعي و اهل سنّت آن را درباره تبعيد ابوذر به «ربذه» به وسيله خليفه سوم مي داند.99

عذاب هاي بني اسرائيل

خداوند به دليل گناهاني كه بني اسرائيل مرتكب شدند، عذاب هايي بر آنان مقرّر كرد كه برخي از آن ها در قرآن اشاره شده است:

1. لعن الهي و كور دلي

خداوند با نعمت هايي كه به بني اسرائيل عطا كرد، پيامبراني را به سوي آنان فرستاد و از آنان خواست دستوراتي را كه از آنان خواسته است بجاي آورند: (وَ لَقَدْ أَخَذَاللّهُ مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَآئِيلَ وَ بَعَثْنَا مِنهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً وَ قَالَ اللّهُ إِنِّي مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاَةَ وَآتَيْتُمُ الزَّكَاةَ وَآمَنتُم بِرُسُلِي وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ وَ أَقْرَضْتُمُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً لَّأُكَفِّرَنَّ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَلأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّات تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ...)(مائده: 12) اما در آيه ديگر، از نقض پيمان ها و عملي نشدن دستورات الهي به وسيله آنان خبر داده، آنان را گرفتار لعن الهي مي داند: (فَبَِما نَقْضِهِم ميثَاقَهُمْ لَعنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَوَاضِعِهِ وَنَسُواْ حَظّاً مِمَّا ذُكِّرُواْ بِهِ وَلاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَي خَآئِنَة مِنْهُمْ إِلاَّ قَلِيلا مِّنْهُمُ...)(مائده: 13) اين لعن الهي دوري از رحمت، مسخ يا پرداخت جزيه بود.100 سنگ دلي آنان نيز به اندازه اي بود كه تورات را تحريف كردند و جز اندكي از آنان به پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)ايمان نياوردند. علاوه بر لعن الهي، كه بني اسرائيل را شامل شد، در برخي از آيات ديگر، بني اسرائيل مورد لعن برخي از پيامبران نيز قرار گرفته اند: (لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَي لِسَانِ دَاوُودَ وَعِيسَي بْنِ مَرْيَمَ ذَلِكَ بِمَا عَصَوا وَكَانُواْ يَعْتَدُونَ) (مائده: 78)
طبرسي با استناد به روايتي از امام باقر(عليه السلام)، لعن شدگان در زبان حضرت داود(عليه السلام) را كساني مي داند كه حرمت روز سبت را نگه نداشتند و با لعن او، به صورت ميمون مسخ شدند و حضرت عيسي(عليه السلام)نيز كساني را كه از او تقاضاي مائده آسماني كردند اما وقتي چنين سفره اي نازل شد بدان كفر ورزيدند، لعن كرد و آنان به صورت خوك مسخ شدند.101 برخي احتمال داده اند كه لعن شدگان در زبان حضرت داود(عليه السلام) كساني باشند كه خداوند در زبور آنان را لعن كرد و ملعونان حضرت عيسي(عليه السلام)لعن شدگان در انجيل هستند.102 برخي از مفسّران نيز بر اين باورند كه كساني از اين امّت را، كه در آينده به پيامبر اسلام ايمان نمي آورند، لعن كرده اند.103

2. رسوايي در دنيا وآخرت

به دليل گناهاني مانند قتل نفس، عداوت با مؤمنان و كفر به كتاب هاي آسماني، خداوند بني اسرائيل را به رسوايي در دنيا وآخرت تهديد كرده و عذاب دردناك الهي را به آنان خبر داده است: (ثُمَّ أَنتُمْ هَـؤُلاء تَقْتُلُونَ أَنفُسَكُمْ وَتُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنكُم مِّن دِيَارِهِمْ... فَمَا جَزَاء مَن يَفْعَلُ ذَلِكَ مِنكُمْ إِلاَّ خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَي أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللّهُ بِغَافِل عَمَّا تَعْمَلُونَ.) (بقره: 85)

دستورات خدا به بني اسرائيل

از بررسي مجموعه آيات قرآن كريم، برمي آيد كه خداوند متعال در برابر نعمت هايي كه به بني اسرائيل ارزاني داشته است، دستوراتي به آنان داده و از آنان مي خواهد برخي از كارها را به جاي آورده، برخي ديگر را ترك نمايند. اين دستورات عبارتند از:

الف. وفاي به عهد

به دليل پيمان شكني هاي مكرّري كه از بني اسرائيل سرزد، خداوند در چند مورد از آنان خواسته است بر عهد پيمان خويش استوار بوده، از هرگونه پيمان شكني پرهيز نمايند: (يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُواْ نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَوْفُواْ بِعَهْدِي...)(بقره: 40) برخي از مفسّران اين آيه را خطاب به يهوديان زمان پيامبر مي دانند و عده اي ديگر آن را شامل مسيحيان نيز دانسته اند. برخي نيز آن را درباره احبار و عالمان يهودي مي دانند.104
مفسّران درباره محتواي اين عهد، كه خداوند بني اسرائيل را بر پاي بندي به آن سفارش كرده است، اختلاف دارند. برخي از مفسّران به نقل از امام حسن عسكري(عليه السلام)آن را نبوّت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) دانسته اند كه خداوند در تورات به آن خبر داده بود.105 عده اي نيز آن را عمل به دستورات الهي و مانند اقامه نماز و زكات يا همه دستورات تورات تفسير كرده اند.106
عياشي به نقل از سماعة بن مهران از امام صادق(عليه السلام)، محتواي اين عهد را ولايت امام علي(عليه السلام) دانسته است.107 از ابن عباس نقل شده است كه بني اسرائيل يهود را به تلاوت تورات تشويق مي كردند، ولي خود به مضمون آن، كه درباره بعثت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)خبر داده بود، عمل نمي كردند.108
برخي مخاطبان اين آيه را خطيبان و قضات دانسته اند كه مردم را به نيكي دعوت كرده، خود را فراموش مي كنند.109طبرسي معتد است: اين آيه درباره يهود است كه نزديكان مسلمان خود را به پي روي از محمد(صلي الله عليه وآله) فرا مي خواندند، ولي خود منكر او بودند.110

ب. ترس از خدا

گويا بني اسرائيل با نافرماني هاي و پيمان شكني هاي مكرّر خود، هيچ هراسي از عذاب هاي ابدي الهي نداشتند و بر شيوه پيشين خويش مداومت مي كردند. به همين دليل، خدا در قرآن پس از دعوت آنان بر وفاداري، از آنان مي خواهد از عذاب او هراسان باشند: (يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُواْ نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ... وَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ.) (بقره: 40) شايد اين آيه از بني اسرائيل مي خواهد به دليل ترس از ظالمان، عهد خويش با خدا را در مخالفت با پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)111 يا ارتكاب گناهان112 نقض نكنند و تنها از او بترسند; همچنان كه اين نكته از «ايّاي»، كه مفيد حصر است استفاده مي شود. همچنين در آيه ديگري، بني اسرائيل را از عذاب روز جزا پرهيز داده است: (وَاتَّقُواْ يَوْماً لاَّ تَجْزِي نَفْسٌ عَن نَفْس شَيْئاً وَلاَ يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ...)(بقره: 48)

ج. ايمان به وحي

يكي از دستورات خداوند به بني اسرائيل ايمان به آنچه او نازل كرده و نهي از كفر و انكار آن است: (وَآمِنُواْ بِمَا أَنزَلْتُ مُصَدِّقاً لِمَا مَعَكُمْ وَلاَ تَكُونُواْ أَوَّلَ كَافِر بِهِ وَلاَ تَشْتَرُواْ بِآيَاتِي ثَمَناً قَلِيلا وَإِيَّايَ فَاتَّقُونِ) (بقره: 41) مفسّران «بما انزلتُ» را نبوّت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) كه در تورات به آن خبر داده شده113يا قرآن114 دانسته اند. از امام باقر(عليه السلام) نقل شده است: عده اي از علماي بني اسرائيل مانند حَي بن اخطب و كعب بن اشرف با آنكه در تورات از نبوّت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)آگاهي يافته بودند، به دليل آنكه از هداياي مردمي يا كمك هاي حكومتي بهره مند شوند، آن را انكار كردند.115 بنابراين، «ثمن قليل» ثمن دنيايي است كه احبار براي دست يابي به آن، آخرت خويش را فروختند. اما با استناد به آياتي مانند: (وَقَتْلِهِمُ الأَنْبِيَاء بِغَيْرِ حَقًّ)(نساء: 155)، كه از آن جواز قتل پيامبران با حق اثبات نمي شود، روشن مي گردد كه از تعبير «لا تكونوا اول كافر به» برنمي آيد كه كافر بعدي بودن اشكالي ندارد، بلكه مفسّران بر اين باورند كه با توجه به پيشي گرفتن قريش بر يهود در كفر به پيامبر و كتمان نبوّت او، مراد از آيه مي تواند اول بودن در ميان اهل كتاب،116 امام و پيشواي كفار بودن،117اولين كافر اهل معرفت و آگاهي118 يا سابق نبودن بر ديگران براي پي روي آنان119 باشد. برخي از مفسّران نيز اين آيه را درباره كتمان حقّانيت حضرت علي(عليه السلام) به دليل منافع دنيوي قلمداد كرده اند.120

د. عدم خلط حق و باطل و كتمان حق

(وَلاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُواْ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ) (بقره: 42) از امام حسن عسكري(عليه السلام) نقل شده است: اين آيه درباره يهودياني است كه با پذيرش اصل نبوّت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) و جانشيني حضرت علي(عليه السلام)، بر اين باور بودند كه اين مسئله پانصد سال ديگر اتفاق خواهد افتاد. بنابراين، حق و باطل را با هم آميخته بودند.121 برخي از مفسّران به نقل از ابن عباس گفته اند: آنان نبوّت حضرت محمد(صلي الله عليه وآله) را درباره ديگران مي پذيرفتند، ولي در مورد خودشان چنين باوري نداشتند.122 ممكن است اين آيه خطاب به رئسا و عالمان بني اسرائيل بوده و مراد از آن خلط حق و باطل در تورات باشد; يعني آنان برخي از اخبار و احكام تورات را، كه به سودشان بود، مي پذيرفتند، ولي آن بخش را كه به بيان صفات پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)مربوط مي شد، كتمان مي كردند. اين تفسير با ادامه آيه (وَتَكْتُمُواْ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ) سازگاري بيشتري دارد.123 البته برخي از مفسّران (وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ)را به معناي آگاهي بني اسرائيل از معاد و جزا يا عذاب هايي مانند مسخ، كه خداوند پيشينيان آنان را به آن مبتلا كرد، تفسير نموده اند.124

هـ. اقامه نماز و اداي زكات

يكي از دستورات خدا به بني اسرائيل، كه در چند آيه مورد توجه قرار گرفته و تكرار شده،125 دستور به برپايي نماز و اداي زكات است: (وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّكَاةَ وَارْكَعُواْ مَعَ الرَّاكِعِينَ) (بقره: 43) بسياري از مفسّران مخاطبان اين آيه را بني اسرائيل دانسته اند كه خداوند التزام به احكام شرعي را به آنان دستور داده است. دليل ذكر نماز و زكات اين است كه از ميان عبادات بدني، نماز و در ميان عبادات مالي، زكات برترين است.126 برخي از مفسّران نيز آيه را اشاره به اعمال روز فطر مي دانند كه شامل نماز و زكات فطره است.127 برخي از راويان روايت هايي از امام صادق و امام رضا(عليهما السلام) نقل كرده اند كه در استدلال به وجوب نماز و زكات فطره به اين آيه تمسّك جسته اند.128 ملّاصدرا از اين آيه استفاده مي كند كه اهل كتاب نيز همانند مسلمانان مأمور به فروعات هستند، اگرچه شرط قبولي اين اعمال ايمان و باور به معتقدات مسلمانان است.129 برخي از مفسّران در تأييد اينكه اين آيه اشاره به بني اسرائيل است به (... وَارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعينَ) استشهاد كرده و معتقدند: چون نماز يهوديان ركوع ندارد، بخش نخست آيه دستور به آنان و بخش دوم مختص مسلمانان است.130اما با توجه به اينكه با نزول قرآن، بني اسرائيل مأمور به همه دستورات قرآن هستند، اين تفسير دور از واقع به نظر مي رسد. به همين دليل، بسياري از مفسّران توجيه هايي مطرح كرده اند كه اين قسمت از آيه به نماز جماعت، تواضع در برابر عظمت الهي يا همان گونه كه از ابن عباس نيز نقل شده است، به پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)و حضرت علي(عليه السلام) ـ كه نخستين ركوع كنندگان بودند ـ اشاره دارد.131
و. عبادت خدا، احسان به والدين و دست گيري از يتيمان و بينوايان
(وَ إِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ لاَ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ وَ بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً وَذِي الْقُرْبَي وَالْيَتَامَي وَالْمَسَاكِينِ...)(بقره: 83)
علي بن ابراهيم از امام صادق(عليه السلام) نقل كرده است كه اين آيه درباره اهل ذمّه نازل شده است، ولي پس از آنكه آنان پيمان شكني كرده و با پيامبر بدرفتاري نمودند، خداوند اين حكم را فسخ كرد.132 همچنين محمّدبن يعقوب در روايت ديگري از امام صادق(عليه السلام) نقل كرده است كه مراد از «والدين» در اين آيه، پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) و حضرت علي(عليه السلام)است.133

ز. گفتار نيكو

خداوند از بني اسرائيل مي خواهد در گفتار از ناسزاگويي و پرخاشگري دوري جسته، نيكو سخن بگويند: (وَقُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْناً) (بقره: 83) احمدبن محمّد در روايتي به نقل از امام صادق(عليه السلام) «الناس» در اين آيه را پيامبر اكرمو اهل بيتش(عليهم السلام)تفسير كرده است.134

ح. پرهيز از زياده روي

يكي از نعمت هايي كه خداوند براي بني اسرائيل مقرّر كرد برخورداري از روزي فراوان و غذاهاي پاكيزه اي بود كه به آن ها بخشيد. از اين رو، از آنان مي خواهد در آنچه به آنان روزي كرده است زياده روي و طغيان نكنند و حدّ اعتدال را رعايت نمايند:
(كُلُوا مِن طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَلَا تَطْغَوْا فِيهِ فَيَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبِي...) (طه: 81) برخي از مفسّران با استشهاد به آياتي مانند: (وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَي لَن نَصْبِرَ عَلَي طَعَام وَاحِد فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنبِتُ الأَرْضُ...) (بقره: 61) طغيان را كفران نعمت و شاكر نبودن آنان در برابر اين روزي ها دانسته اند.135 ممكن است اين طغيان خوردن اين روزي ها به صورت حرام باشد.136

پي‌نوشت‌ها

1ـ ابومنصور جواليقى، المعرب، تحقيق احمدمحمد شاكر، بيروت، مطبعه دارالكتب، 1389 ق، ص 61 و 62 / محمّدبن عزيز سجستانى، غريب القرآن، تحقيق احمد عبدالقادر اصلاحيه، دمشق، دارطلاس للدراساتوالترجمهوالنشر، 1993 م، ص 126.
2ـ براى توضيح بيشتر، ر.ك: آرتور جفرى، واژه هاى دخيل در قرآن، تهران، توس، ص 119 و 120.
3ـ ابى بكر محمّدبن عزيز سجستانى، پيشين، ص 126/ محمّدبن جرير طبرى، تاريخ الطبرى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، روائع التراث العربى، ج 1، ص 359.
4ـ عهد عتيق، خروج 32:31ـ22.
5ـ همان و نيز ر.ك: بطرس عبدالملك، جون الكساندر طمسن و ابراهيم مطر، قاموس الكتاب المقدس، چ دهم، قاهره، دارالثقافه، ص 69ـ72.
6ـ ر.ك: اعداد، 7:23 / مزامير، 14:7.
7ـ سليمان بن احمد طبرانى، المجم الكبير، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1412 ق، ج 1، ص 278.
8ـ نك: قرنتيان، 10:18.
9ـ نك: روم، 9:6.
10ـ نك: اول سموئيل، 11:8.
11ـ پيدايش، 29:35ـ31 و 30: 23ـ1.
12ـ پيدايش، 43 تا 46.
13ـ خروج، 1:1ـ22.
14ـ خروج، 3:1ـ18.
15ـ مستر هاكس، قاموس كتاب مقدس، تهران، 1377، ذيل واژه «پسح»، همچنين ر.ك: خروج، 29:12ـ42.
16ـ خروج، 14:1ـ31.
17ـ همان، 17:1ـ7.
18ـ همان، 19:1ـ7.
19ـ همان، 20:1ـ21.
20ـ همان، 32:1ـ35 و نيز ر.ك: تثنيه، 9:6ـ29.
21ـ همان، 35:1ـ3.
22ـ اعداد، 10:11ـ14.
23ـ اعداد، 25:1ـ4.
24ـ اعداد، 27:12ـ23 و نيز ر.ك: تثنيه، 31:1ـ8.
25ـ تثنيه، 31:7ـ8.
26ـ يوشع، 13 تا 21.
27ـ اول سموئيل، 1:16ـ8.
28ـ ر.ك: اول سموئيل، 16:1ـ8 / دوم سموئيل، 8:1ـ13 / اول پادشاهان، 1:11ـ15 / اول پادشاهان: 4:1ـ2.
29ـ اول پادشاهان، 18:1ـ7.
30ـ دوم پادشاهان، 19:1ـ5 و نيز همان، 22:1ـ2.
31ـ ايوب، 1ـ16.
32ـ ارميا، 1:1ـ4.
33ـ همان، 2:1ـ4.
34ـ همان، 52:1ـ31.
35ـ حزقيال، 2:1ـ10.
36ـ ر.ك: عهد عتيق، چهار كتاب پايانى.
37ـ براى توضيح بيشتر، ر.ك: طبرى، پيشين، ج 1، ص 360 / على بن الحسين مسعودى، مروج الذهب، مصر، السعادة، 1384 ق، ج 1، ص 50ـ80 / احمدبن ابى اسحاق يعقوبى، تاريخ يعقوبى، تهران، وزارت فرهنگ و آموزش عالى، 1364، ج 1، ص 31ـ100.
38ـ يعقوبى، پيشين، ج 1، ص 31.
39ـ شيخ طوسى،التبيان،نجف،مكتبة الامين،1376ق،ج8،ص116.
40ـ همان، ج 3، ص 465 / سيد محمّدحسين طباطبائى، الميزان، چ دوم، قم، جامعه مدرسين، 1363، ج 1، ص 258.
41ـ محمدبن محمدرضا قمى مشهدى، تفسير كنزالدقائق و بحرالغرائب، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1366، ج 4، ص 60.
42ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 3، ص 465.
43ـ همان، ج 5، ص 8 / عبدالعلى بن جمعه عروسى حويزى، نورالثقلين، چ 2، قم، مجاهدى، 1383 ق، ص 87.
44ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 2، ص 531 / فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1379 ق، ج 1، ص 475 / محمدبن محمدرضا قمى مشهدى، پيشين، ج 3، ص 161.
45ـ يونس: 93.
46ـ حج: 26.
47ـ اعراف: 134
48ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 5، ص 75.
49ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 18، ص 178.
50ـ همان، ج 13، ص 36 / همچنين نك: سجده: 23.
51ـ همان، ج 18، ص 178.
52ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 9، ص 254 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 5، ص 75 / ملّاصدرا، تفسير القرآن الكريم، قم، بيدار، 1361، ج 3، ص 311 / سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 18، ص 178.
53ـ سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 14، ص 201.
54ـ همچنين نك: ابراهيم 6.
55ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 6، ص 529.
56ـ على بن ابراهيم قمى، تفسير قمى، قم، مؤسسة دارالكتاب، 1404 ق، ج 2، ص 29 / محمّدبن عبدالله زركشى، البرهان، قم، اسماعيليان، 1374 ق، ج 3، ص 452.
57ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 13، ص 234.
58ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 8، ص 228.
59ـ همان، ج 10، ص 123.
60ـ همان، ج 3، ص 197 / شيخ طوسى، پيشين، ج 5، ص 429 / محمّدبن محمدرضا قمى مشهدى، پيشين، ج 6، ص 95.
61ـ على بن ابراهيم قمى، پيشين، ج 1، ص 316 / حسين بن على جزاعى، روض الجنان و روح الجنان فى تفسيرالقرآن، قم، كتابخانه آية اللّه مرعشى نجفى، 1404 ق، ج 10، ص 194.
62ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 8، ص 266.
63ـ ر.ك: بقره: 55.
64ـ سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 13، ص 233.
65ـ محمّدبن عبداللّه زركشى، پيشين، ج 3، ص 452.
66ـ ر.ك: شيخ طوسى، پيشين، ج 6، ص 527 / محمدبن مسعود بن عيّاشى، تفسير عياشى، تهران، المكتبة العلمية الاسلاميه، 1363ق، ج2، ص318/ على بن ابراهيم قمى،پيشين، ج 2، ص 29.
67ـ تفسير منسوب به امام حسن عسگرى(عليه السلام)، قم، مدرسه المهدى، 1409 ق، ج 1، ص 257 / على بن ابراهيم قمى، پيشين، ج 1، ص 47 / شيخ طوسى، پيشين، ج 7، ص 192 / همچنين ر.ك: بقره: 57، اعراف: 160.
68ـ على بن ابراهيم قمى، پيشين، ج 1، ص 266.
69ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 150.
70ـ همان، ج 2، ص 266 / همچنين ر.ك: بقره: 83.
71ـ همان، ج 1، ص 304 / الخطيب الشربينى، السراج المنير، ج 1، ص 275 / شيخ طوسى، پيشين، ج 2، ص 190.
72ـ شيخ طوسى، پيشين.
73ـ همان، ج 2، ص 288 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 2، ص 433 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 350.
74ـ ر.ك: بقره: 249 / آل عمران: 52 / مائده: 110.
75ـ على بن ابراهيم قمى، پيشين، ج 1، ص 107 / محمّدبن عبداللّه زركشى، پيشين، ج 1، ص 654 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 475.
76ـ محمّدبن عبداللّه زركشى، پيشين، ج 2، ص 283 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 2، ص 187 / شيخ طوسى، پيشين، ج 3، ص 503.
77ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 3، ص 601 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 2، ص 227.
78ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 4، ص 56 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 2، ص 262.
79ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 6، ص 235.
80ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 5، ص 429.
81ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 5، ص 429 / الخطيب الشربينى، پيشين، ج4، ص198/ حسين بن على جزاعى،پيشين، ج 6، ص 95.
82ـ حسين بن على جزاعى، پيشين.
83ـ همان، ج 7، ص 357.
84ـ محمّدبن مسعودبن عيّاشى، پيشين، ج 2، ص 281 / محمّدبن عبداللّه زركشى، پيشين، ج 3، ص 407.
85ـ تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(عليه السلام)، ج 1، ص 233.
86ـ محمدبن مسعودبن عيّاشى، پيشين، ج 1، ص 335 / محمّدبن عبداللّه زركشى، پيشين، ج 2، ص 343 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 6، ص 299.
87ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 3، ص 610.
88ـ تفسير امام حسن عسكرى(عليه السلام)، ج 1، ص 248.
89ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 1، ص 44 / تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(عليه السلام)، ج1،ص248/ ملاصدرا،پيشين،ج3،ص373.
90ـ على بن ابراهيم قمى، پيشين، ج 1، ص 47 / محمّدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 1، ص 219 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 114 / شيخ طوسى، پيشين، ج 1، ص 251.
91ـ محمّدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 1، ص 219 / ملاصدرا، پيشين، ج 3، ص 406.
92ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 1، ص 251 / حسين بن على جزاعى، پيشين، ج 1، ص 422.
93ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 114 / ملاصدرا، پيشين، ج 3، ص 407.
94ـ على بن ابراهيم قمى، پيشين، / حسين بن على جزاعى، پيشين، ج 1، ص 422ـ 423.
95ـ محمّدبن مسعودبن عيّاشى، پيشين، ج 1، ص 45 / تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(عليه السلام)، ج 1، ص 632 / شيخ طوسى، پيشين، ج 1، ص 274.
96ـ محمدبن مسعودبن عيّاشى، پيشين، ج 1، ص 45 / تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(عليه السلام)، ج 1، ص 263 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 124.
97ـ محمدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 1، ص 506 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 351 / شيخ طوسى، پيشين، ج 2، ص 291.
98ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 1، ص 335 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 153.
99ـ على بن ابراهيم قمى، پيشين، ج 1، ص 51 / محمدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 1، ص 269.
100ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 3، ص 470 / سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 5، ص 259 / حسين بن على جزاعى، پيشين، ج 4، ص 61.
101ـ محمدبن مسعود عيّاشى، پيشين، ج 1، ص 335 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 2، ص 231 / محمدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 2، ص 343.
102ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 335 / محمدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 2، ص 343 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 6، ص 86.
103ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 2، ص 231.
104ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 1، ص 182 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج1، ص93/ حسين بن على جزاعى،پيشين، ج 1، ص 237.
105ـ تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(عليه السلام)، ج 1، ص 228 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 93 / محمدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 1، ص 199.
106ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 93 / شيخ طوسى، پيشين، ج 1، ص 182.
107ـ محمّدبن مسعودبن عياشى، پيشين، ج 1، ص 47 / محمدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 1، ص 199.
108ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 1، ص 197 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 98 / صدرالمتألهين، پيشين، ج 3، ص 258.
109ـ على بن ابراهيم قمى، پيشين، ج 1، ص 46.
110ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 98.
111ـ تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(عليه السلام)، ج 1، ص 227 / محمّدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 1، ص 199.
112ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 93 / شيخ طوسى، پيشين، ج 1، ص 182.
113ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 94 / شيخ طوسى، پيشين، ج 1، ص 185 / عبدالعلى بن جمعه عروسى حويزى، پيشين، ج 1، ص 73.
114ـ صدرالمتألّهين، پيشين، ج 3، ص 213 / محمدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 1، ص 201 / حسين بن على جزاعى، پيشين، ج 1، ص 396.
115ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 94 / صدرالمتألّهين، پيشين، ج 3، ص 217 / عبدالعلى بن جمعه عروسى الحويزى، پيشين، ج 1، ص 73.
116ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 94 / صدرالمتألهين، پيشين، ج 3، ص 214.
117ـ صدرالمتألّهين، پيشين، ج 3، ص 214.
118ـ همان، ص 216.
119ـ حسين بن على جزاعى، پيشين، ج 1، ص 396.
120ـ محمدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 1، ص 201 / عبدالعلى بن جمعه عروسى الحويزى، پيشين، ج 1، ص 73.
121ـ تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(عليه السلام)، ج 1، ص 230 / محمّدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 1، ص 202.
122ـ شيخ طوسى، پيشين، ج1، ص 190/ فضل بن حسن طبرسى،پيشين، ج 1، ص 96.
123ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 94.
124ـ صدرالمتألّهين، پيشين، ج 3، ص 237.
125ـ بقره: 83.
126ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 1، ص 194 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 97 / ملاصدرا، پيشين، ج 3، ص 243.
127ـ تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(عليه السلام)، ج 1، ص 232 / محمّدبن مسعودبن عيّاشى، پيشين، ج 1، ص 42 / محمّدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 1، ص 204.
128ـ محمدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 1، ص 204.
129ـ صدرالمتألّهين، پيشين، ج 3، ص 234.
130ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 97.
131ـ محمدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 1، ص 204 / حسين بن على جزاعى، پيشين، ج 1، ص 400.
132ـ محمدبن عبدالله زركشى، پيشين، ج 1، ص 261.
133ـ همان / حسين بن على جزاعى، پيشين، ج 2، ص 62.
134ـ حسين بن على جزاعى، پيشين، ج 2، ص 66.
135ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 14، ص 202.
136ـ شيخ طوسى، پيشين، ج 7، ص 195
سه شنبه 18 مهر 1391  12:29 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

يهوديان و منافقان

يهوديان و منافقان

آية الله جوادي آملي

«اَلَمْ تَرَ اِلَي الَّذينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لاِخْوانِهِمُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ لَئنْ اُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لانُطيعُ فيكُمْ اَحَدَا اَبَدَا وَ اِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللّهُ يَشْهَدُ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ * لَئِنْ اُخْرِجُوا لايَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لايَنْصُرونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الاَدْبارَ ثُمَّ لايُنْصَرُونَ * لاَنْتُمْ اَشَدُّ رَهْبَةً في صُدُورِهِمْ مِنَ اللّهِ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَفْقَهُونَ * لايُقاتِلُونَكُمْ جَميعا اِلاّ في قُريً مُحَصَّنَةٍ اَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بَأسُهُمْ بَيْنَهُم شَديدٌ تَحْسَبُهُمْ جَميعا وَ قُلُوبُهُمْ شَتّي ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَعْقِلُونَ».1
ترجمه:
آيا منافقان را نديدي كه پيوسته به برادران كفّارشان از اهل كتاب مي‏گفتند: «هرگاه شما را (از وطن) بيرون كنند، ما هم با شما بيرون خواهيم رفت و هرگز سخن هيچ كس را درباره شما اطاعت نخواهيم كرد؛ و اگر با شما پيكار شود، ياريتان خواهيم نمود! خداوند شهادت مي‏دهد كه آن‏ها دروغ‏گويانند!
اگر آن‏ها را بيرون كنند با آنان بيرون نمي‏روند، و اگر با آن‏ها پيكار شود ياريشان نخواهند كرد، و اگر ياريشان كنند پشت به ميدان كرده فرار مي‏كنند؛ سپس كسي آنان را ياري نمي‏كند!
وحشت از شما در دل‏هاي آن‏ها بيش از ترس از خداست؛ اين به خاطر آن است كه آن‏ها گروهي نادانند!
آنان هرگز با شما به صورت گروهي نمي‏جنگند جز در دژهاي محكم يا از پشت ديوارها! پيكارشان در ميان خودشان شديد است، (امّا در برابر شما ضعيف!) آن‏ها را متحد مي‏پنداري، در حالي كه دلهايشان پراكنده است؛ اين به خاطر آن است كه آن‏ها قومي هستند كه تعقل نمي‏كنند!
* * *

همكاري منافقان با يهوديان

منافقين چون به حسبِ ظاهر مسلمان و اهل مدينه بودند: «و من اهل المدينة مردوا علي النّفاق» خواستند به تبعيد يهوديان رنگ قداست بدهند لذا گفتند اگر شما از جزيرة العرب بيرون رفتيد ما نيز به همراه شما مي‏آييم تا نگويند يهوديان را بيرون كردند، چون ما هم مسلمان و هم اهل مدينه‏ايم، اگر شهر را ترك كنيم، تبعيدِ شما رنگِ هجرت مي‏گيرد و هم سندي براي بي‏لياقتي مسلمين است.
مطلب دوم اين كه آنان در اين كار، آن چنان مُصرّند كه مي‏گويند: «و لانطيع فيكم أحدا ابدا» ما حرف هيچ كسي را گوش نمي‏دهيم. اين كنايه به وجود مقدس ذات اقدس اِله و رسول الله است؛ يعني نه اين كه حرف افراد عادي در ما اثر نمي‏كند بلكه پيامبر هم اگر ما را نهي كند و بگويد يهوديان را همراهي نكنيد ما حرف او را اطاعت نمي‏كنيم. كلمه «ابدا» تأكيدي است براي اين كه اگر هرگونه فشاري بيايد كه بخواهد جلوي هجرت ما را بگيرد بي‏اثر است.
آنان براي اين كه اثبات كنند اين همكاري نه براي آن است كه در مدينه با هم داد و ستد داشتند و روابط تجاري داشتند، و باز نه براي آن است كه در وطن و ميهن و آب و خاك، يكي هستند، بلكه فقط در راه عقيده است و گفتند: «و ان قوتلتم لننصرنّكم». چون جنگي كه بين مسلمين و يهوديان بروز مي‏كرد فقط براي عقيده بود نه بر سر مال و تجارت و سرزمين.
پس آنان براي اين كه اثبات كنند اين هم‏آهنگي در اعتقاد است نه در مسائل ديگر گفتند: «او ان قوتلتم لننصرنكم».

برادري منافقان و يهوديان

اين كه فرمود: «يقولون لاخوانهم الذين كفروا» اين اخوّت در قرآن كريم به چند نحو استعمال شده است: اخوّت در نژاد و آب و خاك، مطلق است و اعم از اخوّت در اعتقاد و عدم شركت در آب و خاك است. اخوّت در اعتقاد هم اعم است از شركت در آب و خاك و نژاد و عدم شركت، توضيح آن كه:
اين كه مي‏فرمايد: «انّما المؤمنون اخوة» مؤمنين شركت در اعتقاد دارند خواه در آب و خاك شريك باشند مثل مسلمين مكه يا مدينه و مانند آن، يا از جهت آب و خاك شريك نباشند نظير صُهَيْب كه از روم آمده و يا بلالي كه از حبشه آمده و سلماني كه از ايران رفته و مسلميني كه در حجاز به سر مي‏بردند، اين‏ها هيچ‏گونه شركتي در وطن و آب و خاك نداشتند ولي شركت در اعتقاد داشتند. گاهي شركت در وطن مايه صدقِ
اخوّت است ولو در اعتقاد سهيم نباشند نظير آن چه كه درباره انبيا فرمود: «و الي ثمود اخاهم صالحا»2 يا «و الي عاد اخاهم هودا»3 و امثال آن، كه صالح ـ سلام الله عليه ـ را جزء برادران قوم ثمود مي‏داند و هود ـ سلام الله عليه ـ را جزء برادران قوم عاد مي‏شمارد، اين برادري فقط شركت در وطن و آب و خاك است نه شركت در اعتقاد. پس اخوّت در وطن اعم از شركت در اعتقاد و عدم شركت است، چه اين كه اخوّت در دين هم اعم از شركت در وطن و عدم شركت در وطن است.
اين كه فرمود: «اَلَمْ تَرَ اِلَي الَّذينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لاِخْوانِهِمُ الَّذينَ كَفَرُوا» اين شرك در اعتقاد است خواه در وطن شركت داشته باشد خواه نداشته باشد.

منافقان و كارشكني

كار منافقين كارشكني است، گاهي با توطئه، زماني با تبطئه و جمع بين اينها هم صَدِّ عن سبيل الله است. در سوره مباركه نساء و امثال آن كه مي‏فرمايد: «و انّ منكم لمن ليبطئن»4 در هنگام اعزام نيرو به جبهه‏هاي جنگ عليه كفر، فرمود عدّه‏اي اهل تبطئه هستند؛ يعني ايجاد بُطْي‏ء و كندي مي‏كنند، به اين صورت كه مي‏گويند الآن نه، در اعزام بعدي، اين فصل نه، فصل بعدي. اينها كه اهل تبطئه هستند در حقيقت همان توطئه‏گران‏اند. قرآن كريم از اين گروه به عنوان «صادّ عن سبيل الله» ياد مي‏كند، «صدّ» يعني صرف، هم «ينصرفون بانفسهم»، هم «يصرفون اغيارهم». پس منافق صادّ عن سبيل الله است. در سوره نساء آيه 61 مي‏فرمايد: «و اذا قيل لهم تعالوا الي ما انزل الله و الي الرسول رأيت المنافقين يصدّون عنك صدودا» منافقين نمي‏گذارند آن‏ها به سوي تو بيايند هم خود منصرفند، هم صارف ديگران هستند.

منافقان ترسو و دروغ‏گو هستند

منافق چون پايگاه اعتقادي ندارد همواره ترسان است. اگر «الا بذكر الله تطمئنّ القلوب»5 شد، عكس نقيضش هم اين است كه هر جا طمأنينه نيست ياد خدا هم نيست و چون در قلوب منافقين طمأنينه نيست كشف مي‏كنيم كه ياد و نام خدا نيست و ظاهر اين سوره هم حصر است. در آيه فوق تقديم جارّ و مجرور با تقديم حرف تنبيه، حصر را مي‏رساند، اگر ياد و نام خدا نبود طمأنينه‏اي نيست، چون در منافقين ياد و نام خدا نيست قهرا طمأنينه‏اي هم نخواهد بود. اين هم كه فرمود: «والله يشهد انّهم لكاذبون» پرده از روي نفاق برداشت و فرمود: اصلاً منافق دروغ‏گو است، آن روزي هم كه با مسلمين بودند به مسلمين دروغ مي‏گفتند، امروز هم كه با يهود اعلان وفاداري كرده‏اند باز هم دروغ مي‏گويند، اصولاً اينها دروغ‏گويند. كاذب، صفت مشبهه است نه اسم فاعل يعني سيره نفاق كذب است. اين چنين نيست كه فقط با مسلمين دروغ بگويند و با شما نگويند، اصلاً نفاق با صدق جمع نمي‏شود. كسي كه به خود دروغ مي‏گويد هرگز با غير راست نمي‏گويد.
نكته حائز اهميت در اين آيه ـ كه قبلاً هم به آن اشاره شد ـ آن است كه فرمود: «لَئِنْ اُخْرِجُوا لايَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لايَنْصُرونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الاَدْبارَ»، اين اِخْبارِ از غيب و در واقع معجزه است، چون اين آيه قبل از جريان واقعه بني‏نضير نازل شده اخبار به غيب است و معجزه است، امّا اگر بعد از جريان بني‏نضير واقع شده باشد اين بيان سيره مستمرّه اهل نفاق است.

منافقان فرصت طلب‏اند

قرآن كريم در سوره مباركه مائده از منافقين چنين پرده برمي‏دارد كه اين‏ها چون پايگاه آرامي ندارند فرصت طلب‏اند، روزي كه كفّار در حال شكست بودند رابطه پنهاني با مسلمين داشتند و كم كم خود را به مسلمانان نزديك كردند وقتي هم كه مسلمين آسيب مي‏بينند رابطه‏شان را با كفار حفظ مي‏كنند. آيه 52 سوره مائده مي‏فرمايد: «فتري الّذين في قلوبهم مرض يسارعون فيهم» مصداق كامل اين آيه منافقين‏اند، گرچه قرآن كريم افراد ضعيف الايمان را هم الذين في قلوبهم مرض مي‏گويد امّا مصداق كاملش منافقين‏اند. اين‏ها هستند كه شتاب‏زده به سمت اهل كتاب مي‏روند. در آيه قبل اين چنين آمده بود كه «يا ايّها الّذين آمنوا لاتتخذوا اليهود والنصاري اولياء بعضهم اولياء بعض و من يتولهم منكم فانّه منهم ان الله لايهدي القوم الظالمين» آن گاه فرمود: «فتري الّذين في قلوبهم مرض يُسارعون فيهم»، اين ها كه قلبشان مريض است شتابان خود را در جمع اهل كتاب يعني يهودي و غير يهودي حاضر مي‏كنند نفرمود «يسارعون اليهم» كه زود از شما جدا مي‏شوند و به سمت يهوديان مي‏روند بلكه فرمود «يسارعون فيهم» يعني قلبا كه با آن‏ها بودند عملاً هم
مي‏كوشند كه خود را در جمع آن‏ها حاضر كنند. كفر آنان جديد نيست كه بشود يساعرون اليهم بلكه ريشه‏دار است منطق آنان هم اين است كه: «يقولون نخشي ان تصيبنا دائرة» ما مي‏ترسيم اوضاع برگردد و مسلمين شكست بخورند، ما چرا آسيب ببينيم. آن گاه قرآن كريم پرده برداشت و فرمود: «فعسي الله ان يأتي بالفتح او امرٍ من عنده فيصبحوا علي ما اسرّوا في انفسهم نادمين» اگر مسلمين پيروز بشوند چه خواهيد كرد؟ قطعا پشيمان خواهيد شد. پس عادت منافقين اين چنين است. در سوره مباركه المنافقون كه از كار آنان پرده برداشت فرمود كه اين‏ها طبعا ترسو هستند و اين كه الآن ايمان آوردند فقط براي آن است كه به خدا و قرآن سوگند ياد كنند نه اين كه به خدا ايمان آورده باشند و اعتقاد پيدا كنند، هيچ ذرّه‏اي از ايمان الهي در قلب‏شان راه پيدا نكرده است: «اتّخذوا ايمانهم جُنّة»، اينها سوگندشان را سپر قرار دادند، اگر كافر بودند كه نمي‏توانستند سوگند ياد كنند.
«فصدّوا عن سبيل الله انّهم ساء ما كانوا يعملون ذلك بانّهم آمنوا ثمّ كفروا» اينها كه مرتدّ شدند و كفر درونيشان را حفظ كردند و اسلام ظاهريشان را نگه داشتند اين گروه هم جزء منافقينند.
«فَطُبِعَ علي قلوبهم فهم لايفقهون و اذا رأيتهم تعجبك اجسامهم و ان يقولوا تسمع لقولهم» حرف‏هاي تند و تيز گوش‏نوازي هم دارند امّا «كانّهم خشبٌ مسنّده» مثل چوب خشكي هستند كه به جايي تكيه داده شده «يحسبون كلّ صيحة عليهم» هر حادثه‏اي كه پيش بيايد قبل از همه بيش‏تر از همه مي‏ترسند، نه پايگاه مردمي دارند نه به اللّه متّكي‏اند و خودشان هم مي‏دانند كه در درونشان نوري نمي‏تابد.
«هم العدوّ»6 سرّ اين كه عده‏اي «كالانعام بل هم اضلّ سبيلاً»7 هستند. اين است كه انسان وقتي مار و عقرب را مي‏بيند از آن‏ها فاصله مي‏گيرد ولي منافق كسي است كه در ظاهر به صورت مرغ است، اما باطن او مار و عقرب است. وقتي انسان با مار مصافحه كرد مصافحه كردن همان و مسموم شدن همان. منافق هم مار و عقربي است كه به صورت انسان درآمده از اين جهت «كالانعام بل هم اضلّ» لذا قرآن كريم مي‏فرمايد: «هم العدوّ فاحذرهم قاتلهم الله انّي يؤفكون».8

علت شكست منافقان

حال چرا منافقان شكست مي‏خورند و فرار مي‏كنند و چرا «ليولّن الادبار» علت آن اين است كه: «لاَنْتُمْ اَشَدُّ رَهْبَةً في صُدُورِهِمْ مِنَ اللّهِ» يعني مي‏ترسند و فرار مي‏كنند اگر نمي‏ترسيدند كه فرار نمي‏كردند، منشأ ترس چيست؟ و منافقان از چه كسي مي‏ترسند؟ فرمود فقط از شما مي‏ترسند: «لاَنْتُمْ اَشَدُّ رَهْبَةً في صُدُورِهِمْ مِنَ اللّهِ»، ضمير «في صدورهم» اگر به مجموع منافقين و يهوديان برگردد اين افعل التفضيل هم معناي خود را در بعضي از موارد حفظ مي‏كند، هم معناي تعييني دارد نسبت به خصوص منافقين و اگر چنان‏چه به خصوص منافقين برگردد اين اَفْعلِ تعييني است نه افعل تفضيلي. اين كه فرمود منافقين از شما بيش‏تر مي‏ترسند، رهبت، خشيت و خوفِ شما در دل منافقين بيش از خداست. اين نه براي آن است كه منافقين از خدا مي‏ترسند و از شما هم مي‏ترسند منتها از شما بيش‏تر، چون منافق اصلاً از خدا نمي‏ترسد. كسي كه به خدا معتقد نيست ترسي از خدا ندارد با اين تصوّر اين «اشدّ رهبة» مي‏شود افعل التفضيلِ تعييني. اگر ضمير «هُم» به يهوديان هم برگردد چون خدا را قبول دارند و اهل كتاب‏اند پس آن‏ها هم از خدا مي‏ترسند و هم از غير خدا، منتها از غير خدا بيش از خدا مي‏ترسند. پس اين افعل‏التفضيل اگر در خصوص منافق بود افعلِ تعييني است نظير «و اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض»9 و اگر شامل منافقين و يهوديان شد نسبت به منافقين افعلِ تعييني است ولي نسبت به يهوديان افعلِ تفضيلي است. چون آن‏ها از شما مي‏ترسند فرار مي‏كنند و اين ترس از شما را هم خدا در دل اين‏ها انداخته است.

ترس از خدا و ترس از بنده او

خدا گاهي نعمت مي‏فرستد و گاهي نقمت، اگر ترس خود را در دل كسي القا كرد اين رحمت و نعمت است، اما اگر ترس ديگري را در قلب انسان القا كند اين عذاب است «و قذف في قلوبهم الرعب».10 آن كه از خدا مي‏ترسد عبد صالح او است، خداي سبحان، ترس خود را در منافقين نيانداخت كه براي آن‏ها فضيلت باشد بلكه ترس شما را در دل‏شان انداخت. اگر انسان از آن مَبْديي كه بايد بهراسد نترسد و از آن مبدئي كه نبايد بترسد، بترسد اين عذاب الهي است، و اگر اين ترس در قلب كسي پيدا شد اين همان «قذف في قلوبهم الرّعب» است. و اما كساني كه ترس از خدا دارند و در دعاها ترس از خدا را مسئلت مي‏كنند همان طوري كه رجا را از خدا طلب مي‏كنند خوف را هم از خدا مي‏خواهند آن كريمه كه مي‏گويد: «يدعون ربّهم خوفا و طمعا»11 اين گونه خدا را خواندن نصيب اولياي خاصّ است، پس چون شما از خدا مي‏ترسيد و از ديگري نمي‏ترسيد از جنگ فرار نمي‏كنيد ولي آن‏ها چون از مردم مي‏ترسند فرار مي‏كنند.
دو حصر است كه قرآن كريم نصيب اولياي خدا مي‏داند: يكي اين كه فقط در بين انسان‏ها علما از خدا مي‏ترسند: «انما يخشي الله من عباده العلماء»12 ذيل اين كريمه از امام صادق ـ سلام الله عليه ـ سؤال شد كه عالم كيست؟ فرمود: «من صدّق قوله فعله» و معيارش هم همين است، هر كس كه از خدا مي‏ترسد معلوم مي‏شود كه خدا را شناخته است. و چون منظور از علما، علماي بالله است اين‏ها در شناخت خدا موحّدند، چون در شناخت خدا موحّدند در خشيت هم موحّدند. آن گاه آن حصر دوم ظهور مي‏كند و آن اين است كه
علماي بالله فقط از خدا مي‏ترسند نه چيز ديگر، اين مطلب را در سوره مباركه احزاب آيه39 بيان كرد فرمود: «الّذين يبلّغون رسالات الله و يخشونه و لايخشون احدا الاّ الله». اين حصر در خشيت است يعني در ترس هم موحّدند. اگر در خوف موحّد بود در اميد هم موحّد است و در خوف و رجاء اهل توحيد است، به خدا اميدوار است و به غير خدا اميدي ندارد، اهل يأس نيست، اهل اميد است آن هم فقط از خدا. گرچه يك موحّد بايد همه شئونش را توحيد تأمين كند ولي خطوط كلّي توحيد را اين آيات ترسيم مي‏كند.
انسان‏ها چند دسته‏اند: متهوران خودباخته؛ يعني كساني كه اصلاً از كسي نمي‏ترسند و خوي درندگي دارند، چنان كه در بعضي از اين انقلاب‏هاي غير ديني ديده‏ايد كه بعضي از هيچ عاملي، اعم از خدا و غير خدا، نمي‏ترسند، از خدا نمي‏ترسند چون معتقد نيستند از غير خدا هم نمي‏ترسند چون متهوّرند. دوم، خاشعان، يعني كساني كه هم از خدا مي‏ترسند هم از خلق خدا، اين‏ها در خشيّت مشرك‏اند همان گونه كه در رجا و اميد مشرك‏اند. سوم، موحدان‏اند؛ يعني افرادي كه فقط از خدا مي‏ترسند: «الّذين يبلّغون رسالات الله و يخشونه و لايخشون احدا الاّ الله» اينها در خشيت موحّدند كه فقط از خدا مي‏ترسند و از احدي هراس ندارند.
گروه چهارم، منافقان‏اند؛ يعني گروهي كه فقط از غير خدا مي‏ترسند، لذا فرمود سرّ اين كه آن‏ها جبهه را ترك مي‏كنند، هم‏چنين يهوديان را هم ترك مي‏كنند و نصرتشان را ادامه نمي‏دهند اين است كه آن‏ها فقط از شما مي‏ترسند: «لاَنْتُمْ اَشَدُّ رَهْبَةً في صُدُورِهِمْ مِنَ اللّهِ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَفْقَهُونَ». اين «ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَفْقَهُونَ» براي آن است كه آن‏ها نمي‏دانند شما جزو جُنودِ الهي هستيد و كارها فقط از خدا ساخته است: «للّه جنود السموات والارض».13
خدا در سوره انفال هم به مجاهدان مسلمان خطاب كرد كه شما كاري انجام نداديد: «فلم تقتلوهم ولكن الله قتلهم»14 بلكه كار را خدا پيش بُرد. پس اگر بناست انسان بترسد فقط بايد از خدا بترسد.
مشابه اين آيه سوره حشر در سوره منافقون آمده است كه اين‏ها كارها را از غير خدا مي‏دانند: «هم الّذين يقولون لاتنفقوا علي مَنْ عند رسول الله حتّي ينفضّوا و للّه خزائن السموات والارض ولكن المنافقين لايفقهون»15 آن آيه مربوط به اميد بود و اين آيه مربوط به ترس. اگر كسي معتقد است خزائن آسمان و زمين، مِلْك و مُلكِ خداست چرا به غير خدا اميد ببندد، اگر كسي اعتقاد دارد كه «وللّه جنود السّموات والأرض» چرا از غير خدا بترسد. پس هم در خشيت موحدند و هم در رجا و اميد. لذا قرآن از آنان به عظمت ياد مي‏كند كه: «يدعون ربّهم خوفا و طمعا» يعني موحّدا في الخوف، موحّدا في الطمع. «فلاتعلم نفس ما اخفي لهم من قرّة اعين» هيچ كس نمي‏داند ما چه چيزي براي اين‏ها ذخيره كرده‏ايم انسان در اميد و ترس هر دو بايد موحّد باشد.

نوع جنگيدن يهوديان

در ادامه بحث سوره حشر راجع به يهوديان مدينه مي‏فرمايد: «لايُقاتِلُونَكُمْ جَميعا اِلاّ في قُريً مُحَصَّنَةٍ اَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بَأسُهُمْ بَيْنَهُم شَديدٌ تَحْسَبُهُمْ جَميعا وَ قُلُوبُهُمْ شَتّي ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَعْقِلُونَ» يهوديان هرگز قدرت ندارند كه در يك جنگ تن به تن و در يك ميدان باز به جنگ شما بيايند با اين كه عِدّه و عدّه آن‏ها كم نيست. آن‏ها فقط در سنگر با شما مي‏جنگند و هنر بيرون آمدن از سنگر را ندارند و فقط در قريه‏هايي كه داراي حصار و قلعه‏هاي محكم است، سنگر مي‏گيرند. يا اگر هم از آن قلعه و آن سنگر بيرون آمدند از خاكريز بيرون نمي‏آيند. اين هنر را ندارند كه جنگ تن به تن بكنند چون آن روز جنگ تن به تن متداول بود. فرمود اگر چنان‏چه آن‏ها از آن قلعه و سنگر هم بيرون بيايند از خاكريز و پشت ديوار بيرون نمي‏آيند و از پشت ديوار سنگ و تير مي‏زنند: «او من وراء جُدُر». در قديم كه مبارزان و جنگاوران كه به ميدان مي‏رفتند و رَجَزْ مي‏خواندند مي‏رساند كه جنگ تن به تن بوده، در كتاب‏هاي ما هم هست كه اگر مبارزي از جبهه كفر آمد و گفت: «ألا رجلاً برجل» ديگر نبايد دو نفر عليه او به ميدان فرستاد، او كه يك نفر است يك نفر فقط به جنگ او برود ولو اين مسلماني كه رفته است كشته بشود. اين گونه تعهّدات نظامي ولو با دولت كفر هم مورد قبول است. پس جنگ رسمي «هل من مبارز» بود، خداوند سبحان مي‏فرمايد: آن‏ها اهل اين جنگ‏ها نيستند يا داخل سنگرند و يا پشت خاكريز. اين منافقان خودشان كه هستند «بأسهم بينهم شديد» خود را بسيار نيرومند مي‏بينند براي اين‏كه نه از سنگر بيرون آمدند نه از خاكريز بيرون آمدند، چيزي را نديدند لذا فكر نمي‏كنند كه شكست بخورند «ظنّوا انّهم مانعتهم حصونهم من الله»16 امّا وقتي با
نظاميان اسلامي و امدادهاي غيبي رو به رو شدند معلوم مي‏شود كاري از آنان ساخته نيست: «بأسهم بينهم شديد» امّا نسبت به مسلمين كه مقايسه كنند خيلي ذليل‏اند و شديد نيستند، «تحسبهم جميعا و قلوبهم شتّي». آنان، امكانات و قدرتِ ظاهري در اختيارشان هست امّا از آن طرف چون «لله خزائن السموات والارض» كاري از آنان ساخته نيست. حتي قدرت اتحاد با يكديگر را هم ندارند، شما به حسبِ ظاهر فكر مي‏كنيد با هم متّحدند: «تحسبهم جميعا»، اما در واقع اين طور نيست، بلكه دل‏هاي‏شان پراكنده است: «و قلوبهم شتّي»، چون عامل وحدت عقل است كه انسان را به خداي واحد فرا مي‏خواند، اگر عقل نبود و حواسّ و غرايزِ دروني و شهوت و غضب، ميان‏دار بود، سخن از وحدت، سخني ظاهري و بيهوده است، اگر عقل رخت بر بست، شهوت و غضب فرمان‏روايي مي‏كند و آن‏ها هم هر كدام به سمت خود مي‏كشند. استدلالي كه قرآن كريم فرمود اين است كه چون عاقل نيستند با هم متحد نيستند، چون موحّد نيستند از شما مي‏ترسند، چون عاقل نيستند متّحد نيستند. نفي توحيدشان زمينه ترس را فراهم كرده و نفي عقل زمينه اختلاف را فراهم آورده است.
در يكي از بيانات نوراني حضرت امير ـ سلام الله عليه ـ هست كه به عدّه‏اي خطاب كرده فرمود: «ايّها النّاس المجتمعة ابدانهم المختلفة اهواؤهم»17 بدن‏هاي شما به هم نزديك است اما اميال و هواهاي شما مختلف است. اگر عقل نباشد ممكن نيست در ميان جامعه‏اي اتّحاد برقرار باشد، اگر ذات اقدس اِله نعمت توحيد را در صدر اسلام به مسلمين مرحمت كرد و فرمود: «و الّف بين قلوبهم»18 براي آن است كه نعمت عقل را به آنان داد، چون نعمت عقل را به اينها اعطاء كرده است. اينها بركت اتحاد را چشيده‏اند.
پس چند مدعا در اين سه كريمه آمده است:
1ـ منافقان رو بر مي‏گردانند، چون از شما مي‏ترسند؛
2ـ يهوديان و منافقان نيروي معنويِ اتّحاد و وحدت ندارند زيرا عاقل نيستند پس از نيروي ماديّ‏شان كاري ساخته نيست.
حالا معلوم مي‏شود كه چرا قرآن كريم گاهي از منافقين به عنوان «لايفقهون» زماني با «لايعلمون» و وقتي با «لايعقلون» ياد كرده است، و يا اين كه چرا قرآن از آنان به «و اذا خلوا الي شياطينهم»19 نام مي‏برد، چون وقتي توحيد نباشد، وحدت و اتّحاد هم نيست، قهرا شيطان كه مظهر اين گونه از پراكندگي‏ها است ظهور مي‏كند.

پاورقيها:

1 ) حشر (59) آيات 11 ـ 14.
2 ) اعراف (7) آيه73.
3 ) همان آيه65 و هود (11) آيه50.
4 ) نساء (4) آيه72.
5 ) رعد (13) آيه28.
6 ) منافقون (63) آيه2.
7 ) فرقان (25) آيه44.
8 ) منافقون (63) آيه3.
9 ) انفال (8) آيه75.
10 ) احزاب (33) آيه26.
11 ) سجده (32) آيه16.
12 ) فاطر (35) آيه28.
13 ) فتح(48) آيه 4 و 7.
14 ) انفال (8) آيه17.
15 ) منافقون (63) آيه7.
16 ) حشر (59) آيه2.
17 ) نهج البلاغه خطبه29.
18 ) انفال (8) آيه63.
19 ) بقره (2) آيه14.

 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:29 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن الكريم و سمات بني اسرائيل

قرآن الكريم و سمات بني اسرائيل

الدكتور خليل باستان

 

«خلاصة البحث»

الحمد للّه‏ الّذي أنزل القرآن فيه آيات بيّنات في حقّ أولاد إسرائيل (يعقوب (ع))، ثمّ الصلاة والسلام على محمد وآله الأطهار الذين أذهب اللّه‏ عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً.
إذا أردنا التعرّف على صفات الإسرائيليين فعلينا بالقرآن الكريم الذي لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه، ولا يشوبه شائب، يتلو علينا من نبأ موسى وفرعون بالحقّ، وكذلك يقصّ علينا أحسن القصص التي تكشف لنا الشخصية اليهودية ماضيها وحاضرها ومستقبلها... فإذا اطّلعنا على ذات اليهود عرفنا ذاتية الصهاينة المريضة والغير المستوية، ولا سبيل أوثق من القرآن الكريم في هذا المجال.
لقد شمّرت عن ساعد الجدّ، وبحثت في القرآن المجيد فعثرت على ما يشفي الغليل ووجدت المطلوب فدوّنت القصاصات، وطالعت الكتب والمصادر، فوجدت الصهاينة يمتلكون أخسّ وأرذل الصفات بين شعوب العالم، فأحببت أن أجمعها في مقالة راجياً اللّه‏ العزيز أن يتقبّله منّا بأحسن القبول.
ثمّ إنني وجدت هذه الصفات قد تناقلتها الأبناء عن الآباء جدّاً عن جدّ، وترسّخت فيهم وراثياً، بحيث أن صهاينة اليوم ليس لهم حول ولا قوة في العدول والتخلّي عنها.
وتدور هذه الرذائل على محورين :
الأول: المحور المادّي ويتجلّى في أكل الربا والفساد في الأرض، وكنزالأموال، وتحريف كلام الجبّار والافتراء عليه، وقتل الأنبياء بغير حقّ ومعاداة أهل الإيمان...
الثاني : المحور الروحي والنفسي، ويتجلّى في حيازتهم على الصفات الرذيلة من الحرص والطمع والجبن والخوف والذلّة والفرار من الزحف، وقساوة القلب وعدم الوفاء بالعهد، والعناد وعدم التسليم لربّ العباد.
عبدة العجل، أصحاب الشكّ والاعتراضات في الأمور، بغاة مستكبرون، منكرون لنعم السماء، المدّعون بأنهم ليسوا من أصحاب النار، وانّهم شعب اللّه‏ المختار...
العاقبة انّ شعباً مثل الصهاينة لابدّ وأن تكون عاقبتهم شؤماً وسوءاً ونرى أنّ القرآن الكريم يبيّن لنا كيفية انتقام الجليل من هؤلاء الشرذمة بأبشع صورة، حيث ذلّهم في الحياة الدنيا قبل الآخرة.
هذا ما أردنا أن نفصّله في مقالتنا هذه ولا ندري هل يقع موضع الرضا لدى القرّاء أم لا؟ ومن اللّه‏ التوفيق.

نص المقالة :
«المحور الأول: البعد المادّيّ»

أشرنا في خلاصة المقالة أنّ الصفات التي ظهرت في الشخصية الصهيونية المريضة تحوم على محورين أساسيين (مادي وروحي)، ونبدأ بالبعد المادّيّ :

أولاً : الافتراء والكذب على اللّه‏ :

لما كانت الشخصية الصهيونية مريضة، إذن فهي مصدر أمراض نفيسة شتّى، ثمّ انّ هذه الأمراض وجدت لها خير مرتع عند اليهود فبدأت افتراءاتهم وتُهمهم تتجه نحو الباري المصوّر، حيث يصفهم قائلاً «وقالت اليهودُ يدُ اللّه‏ِ مغلولةٌ غُلَّتْ أيديهِمْ ولُعِنُوا بِما قالوا » (64 / المائدة)، فإنّك لترى عظيماً من القول وزوراً، تمجّه أفواه الظلمة من اليهود، فهذه النظرة المريضة في منطقهم للّه‏ سبحانه، فما بالك بالآخرين الّذين هم دونه تعالى.
وإنّهم لمّا لم يتورّعوا عن الكذب والافتراء على الساحة الربوبية، فكيف بنا وبالآخرين، وكذلك يقصّ علينا القرآن العزيز كيفية تجرأهم على الافتراء في أحكام اللّه‏، حيث يخاطبهم الكتاب الكريم قائلاً: «وَلا تَقولوا لِمَا تَصِفُ ألسِنَتُكُم الكَذِبَ هذا حَلالٌ وهذا حَرامٌ، لِتَفْتَرُوا عَلَى اللّه‏ِ الكَذِبَ » (116 ـ النحل). ثم إنّ جرأتهم أصبحت أكبر شأناً من هذا، فأخذوا البيع في كلام اللّه‏ كما يعبّر عنهم القرآن قائلاً «فَلا تَشْتَرُوا بِآياتي ثَمَناً قَليلاً » (البقرة / 41)، (وروي عن أبي جعفر (ع) في هذه الآية، قال: كان حيّ ابن أخطب وكعب بن الأشرف وآخرون من اليهود لهم مأكلة على اليهود في كلّ سنة، فكرهوا بطلانها بأمر النبيّ (ص)، فحرّفوا لذلك آيات من التوراة فيها صفته وذكره، فذلك الثمن الذي اُريد في الآية)(1)، فهؤلاء القوم أصبحوا تجّاراً يتبادلون كلام اللّه‏ كسلعٍ تجارية فيما بينهم وقد حذّر اللّه‏ تعالى من مغبة الإفتراء قائلاً :
1 ـ بعدم الفلاح للذين يتعاطونها حيث يقول «الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللّه‏ِ الْكَذِبَ لا يَفْلَحُونَ » (يونس / 69).
2 ـ يصفهم بالظلم «ومَنْ أَظْلَمُ مِمَّن افتَرَى عَلَى اللّه‏ِ كَذِبَاً » (21 / الأنعام) فلا ترى أظلم من اليهود اليوم على وجه الأرض.
3 ـ وأخيراً وسمهم بالكفر قائلاً «الَّذِينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اللّه‏ِ الكَذِبَ » (103 / المائدة).

ثانياً : تحريف الكلام :

ونعني به تغيير الكلمة عن معناها الأصلي، وهي من الصفات المقيتة والسيئة التي يتصف بها اليهود في ماضيهم وحاضرهم وأصبحت مورثة عندهم جيلاً بعد جيل، ولا يخافون أحداً ولا يرهبون الضمير والوجدان كما صرّح اللّه‏ تعالى في بعضهم قائلاً «وَقَدْ كَانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللّه‏ِ ثُمَّ يُحرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَهُمْ يَعْلَمُون » (البقرة / 75).
يقول العلاّمة الطبرسي في تفسيره: «وإنّما أراد اللّه‏ سبحانه بالآية أنّ هؤلاء اليهود الّذين كانوا على عهد النّبيّ (ص) إن لم يؤمنوا به وكذّبوه وجحدوا نبوّته، فلهم بآبائهم وأسلافهم الّذين كانوا في زمان موسى (ع) أُسوة، إذ جروا على طريقتهم في الجحد والعناد»(2).
واختلفت الأقوال في هذا (الفريق منهم)، قيل إنّهم علماء اليهود وقيل إنّهم السبعون رجلاً الّذين اختارهم موسى (ع).
وإنّك تجد القرآن العظيم يشير إلى هذه الرذيلة في مواضع مختلفة، منها ما جاء في سورة النساء «مِنَ الَّذِيْنَ هَادُوا يُحرّفُونَ الكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ » (النساء / 46)، أي يبدّلون كلمات اللّه‏ وأحكامه عن مواضعها، «وقال مجاهد: يعني بالكلم: التوراة وذلك أنهم كتموا ما في التوراة من صفة النبيّ (ص) »(3).
وما أن تنتهي سورة النساء إلاّ وتتعرّض سورة المائدة إلى هذه الصفة الرذيلة ثانية لتدلّ على عظم المصيبة والبلاء الذي استند اليهود إليه في حياتهم وتذكرنا بأنهم كانوا يحرّفون الكلام، والتحريف هذا كان يتم بأحد أمرين: امّا بسوء التأويل، وامّا بالتغيير والتبديل.
وإنّك لترى القرآن الكريم يصرّ على أنهم «محرّفون لكلام اللّه‏ سبحانه وتعالى بقوله «يُحَرِّفُونَ الكَلِمُ مِنْ بَعْدِ مَوَاضِعِهِ » (المائدة : 41) أي من بعد أن وضعه اللّه‏ مواضعه، أي فرض فروضه وأحلّ حلاله وحرّم حرامه»(4).
فإنّ هذه الشواهد الحيّة القرآنية والحكايات التي نقلتها التفاسير الإسلامية ترشدنا إلى القول القاطع بأنّ اليهود من أصحاب التحريف الذي تجذّر فيهم.

ثالثاً : قتل الأنبياء :

ما من صنيعة سيئة إلاّ وارتكبها الصهاينة، وممّا اقترفه هؤلاء القوم (القتل) الذي يعدّ من أعظم الذنوب عند اللّه‏، حيث يقول «مَنْ قَتَلَ نَفساً بغيرِ نَفْسٍ أو فَسادٍ في الأَرضِ فكأ نَّمَا قتلَ النَّاسَ جَميعاً » (المائدة / 32)، وسيجزى نار جهنّم خالداً فيها، وما القتل إلاّ من الأمور المنكرة، التي حرّمها اللّه‏، ثمّ تعاظموا فيها شيئاً فشياً حتى توصّلوا إلى قتل الأنبياء (ع) بغير حقّ.
هذا ما نراه في القرآن الكريم حيث يصرّح عنهم في مواطن عديدة في سورة البقرة وآل عمران والنساء والمائدة، حيث يعبّر عنهم قائلاً انّهم كانوا يكفرون بآيات اللّه‏ ويقتلون الأنبياء بغير حقّ ظلماً وعدواناً، أو يخاطبهم على لسان الرسول (ص)، قل: «فَلِمَ تقتلونَ أنبياءَ اللّه‏ِ بغيرِ حقٍّ » (البقرة / 91) والحال هو محرّم عليكم، كما جاءكم في الكتاب.
وجاء في تفسير قوله تعالى «وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بغيرِ حقٍّ ويقتلُونَ الَّذِينَ يأمُرونَ بالقسطِ من النّاسِ » (آل عمران / 21)، حديثاً تقشعر منه الجلود «حيث روي عن أبي عبيدة ابن أبي الجرّاح، قال قلت يا رسول اللّه‏، أيّ النّاس أشدّ عذاباً يوم القيامة؟ فقال رجلاً قتل نبيّاً أو رجلاً أمر بمعروف ونهى عن منكر ثمّ قرأ «ويقتلون... الآية » . ثم قال (ص): يا أبا عبيدة، قتل بنو إسرائيل ثلاثة وأربعين نبيّاً من أوّل النهار في ساعة واحدة، فقام مائة رجل وإثنا عشر رجلاً من عُبّاد بني إسرائيل فأمروا مَن قتلهم بالمعروف ونهيهم عن المنكر، فقُتلوا جميعاً من آخر النهار في ذلك اليوم»(5).
ويبدو من ظاهر كلام اللّه‏ سبحانه وتعالى في قوله (وقتلهم الانبياء) أنه رضي في جماعة منهم بفعل القاتلين «وإن الرضا بفعل القبيح يجري مجراه في عظم الجرم، لأن اليهود الذين وصفوا بقتل الأنبياء لم يتولّوا ذلك بأنفسهم وإنما ذُمّوا بذلك لأنهم بمنزلة من تولاّه في عظم الإثم»(6).
علماً بأنّ عملية القتل كانت تتم بعد أن تكمل الحجة عليهم، أي أصبحوا عارفين بحقّهم. هذا وانّ اللّه‏ سبحانه وتعالى حذّر من مغبّة القتل بقوله «لا تعتدوا إنَّ اللّه‏َ لا يُحِبُّ المُعْتَدِينَ » (المائدة / 78)، وما جائهم هذا الشرُّ (قتل الأنبياء) إلاّ أ نّهم كانوا يعصون ويعتدون ويتجاوزون على حقوق الآخرين، وستكون عاقبة أمرهم أن «أَ لْقِيَا في جهنَّمَ كلَّ كفّارٍ عنيدٍ منّاعٍ للخيرِ معتدٍ مُريب » (ق / 25).

رابعاً : أعداء أهل الإيمان :

نهى اللّه‏ سبحانه وتعالى عن السير على خطوات الشيطان، لأ نّه من أكبر أعداء الإنسان، ولا غبار على هذا الكلام، حيث يصفه اللّه‏ في مواطن عديدة بقوله «إنَّهُ لَكُم عَدُوٌّ مُبِينٌ » (البقرة / 168)، وكذلك يأمرنا بأن لا نقف مكتوفي الأيدي أمام هذا العدوّ الظاهر، بل علينا مقاومته ومحاربته ونتّخذه عدوّاً لنا، وهو أيضاً من جانب آخر بؤرة الفساد للمجتمع الإنساني حيث عبّر اللّه‏ عنه قائلاً «إنّما يريدُ الشَّيطانُ أن يوقِعَ بينكُم العداوةَ والبغضاءَ » (المائدة / 91)، ومن المعروف انّ للشيطان أتباع وأولياء بعضهم من الناس والآخر من الجنّ، ويعدُّ اليهود من هؤلاء التّابعين له حيث عبّر عنهم القرآن بقوله «لتجدنَّ أشَدَّ النَّاسَ عَداوةً للّذينَ آمنوا اليهودَ » (المائدة / 82)، فهم من أشدّ النّاس عداوة لأهل الإيمان كما هو شأن الشيطان الرجيم، وكذلك أنهم من أشدّ الناس عداوة لرسول اللّه‏ (ص) وما عداوتهم إلاّ من الحسد.
فعلى المسلمين في العالم أن يتخذوا الصهاينة أعداء لهم، وأ لاّ يتغافلوا عنهم لحظة، فإنّهم لبالمرصاد لأهل الإيمان.

خامساً : الإفساد في الأرض :

وممّا يتصف به الصهاينة من السوء والفحشاء هو الإفساد في الأرض، ومن المعلوم إنّ اللّه‏ سبحانه وتعالى نهى عن ذلك قائلاً «ولا تَعِثُوا في الأَرضِ مُفْسِدِيْنَ » (البقرة / 60)، وله كلام يشابه ذلك في مواطن أخرى من القرآن المجيد، وما يكون الإفساد في الأرض إلاّ من شيمة الملوك والطغاة الذين صرّح عنهم القرآن قائلاً «ان الملوكَ إذا دَخَلوا قَريةً أفسَدوها » (النّمل / 34).
واعلم انّ اللّه‏ تعالى لا يحب الفساد ولا يصلح أمر المفسدين وانّه تعالى حذّر من مغبّة ذلك بقوله «وانظروا كيفَ كانَ عاقبةُ المفسدينَ » (الأعراف / 86) وثم أمر المؤمنين أن يدعوا اللّه‏ بالنصرة عليهم.
هذا وانّ القرآن الكريم يصرّح علناً بإفساد اليهود في الأرض مرتين حيث يقول «وقضينا إلى بني اسرائيلَ في الكتابِ (التوراة) لَتُفْسِدُنَّ في الأَرضِ مَرَّتَيْنِ ولتعلُنَّ عُلُوّاً كَبيراً » (الإسراء / 4) حيث أشارت التواريخ والتفاسير مفصلاً إلى هذا الفساد الذي تجلّى في ظلمهم وأخذهم الأموال وقتلهم الأنبياء وسفكهم الدماء، «فقد سلّط اللّه‏ عليهم سابور ذا الأكتاف ملكاً من ملوك فارس في قتل زكريا، وسلّط عليهم في قتل يحيى بخت نصر وهو رجل خرج من بابل»(7)، «وقيل كان بين فساد الأول والثاني مائتا سنة وعشرة سنين»(8).
هذا فليعلم صهاينة اليوم انّ عاقبة فسادهم في الأرض أن يقتّلوا وينفوا منها كما فُعِلَ بأشياعهم من قبل.

سادساً : تعاطي الربا :

لقد حرّم اللّه‏ تعالى الرّبا في جميع كتبه السماوية ومنها التوراة، وها هو القرآن الشريف يحدّثنا عن التحريم لدى اليهود قائلاً «وأخْذِهِمْ (اليهود) الرّبا وَقَدْ نُهوا عَنْهُ (حُرّم عليهم) » (النساء / 161)، وهو أيضاً يحرّمه على المسلمين قائلاً «وأحلّ اللّه‏ُ البيعَ وحرَّمَ الرّبا » (البقرة / 275) وانّه تعالى شدّد في تحريمه قائلاً «لا تأكُلوا الرّبا أضعافاً مضاعفةً » (آل عمران / 130)، أو كما يقول «يُمْحِقُ (ينقص) اللّه‏ُ الرِّبا يُربي (يزيد وينمي) الصَّدَقاتِ » (البقرة / 276)، فالقرآن لما أغلق باب الرّبا فتح وأحلّ باب البيع والصدقات، وجعله محلاً لتزايد الثروات، على خلاف ما يتصوّره الجهلاء انّ الزيادة في الربا المحرّم.
واعلم إنّ الربا هو «زيادة من غير بدل للتأخير في الأجل أو زيادة في البضاعة»(9).
ثمّ إنّ القرآن الكريم يصوّر الذين يتعاطون الربا بأبشع صورة حيث يقول «الَّذينَ يأكُلُونَ الرّبا لا يقومونَ إلاّ كَما يقومُ الّذي يَتَخَبَّطُهُ (بضرب على غير استواء) الشّيطانُ من المَسِّ (المجنون) » (البقرة / 375)، ولكن اليهود طاب واحلَولى لهم أكل الحرام وفعل المحرمات.
هذا وإنّ أحاديث كثيرة جاءت في ذمّ الربا نذكر منها «ما روى عن الإمام عليّ (ع) انّه قال: لعن رسول اللّه‏ (ص) في الرّبا خمسة، آكله وموكله وشاهديه وكاتبه. وعنه (ع) قال: إذا أراد اللّه‏ بقرية هلاكاً ظهر فيهم الرّبا. وعنه (ع) قال: للرّبا سبعون باباً أهونها عند اللّه‏ الذي ينكح أمّه»(10).

سابعاً : الثروة المادية عند اليهود :

من المعروف عن الإسرائيليين انّهم ماديين بمعنى الكلمة، ونرى ذلك بوضوح في ماضيهم (قصة قارون) وفي حاضرهم (المشهود في أوروبا وخاصة في أمريكا)، ولقد أشارت الآيات القرآنية إلى أربعة مواقف مختلفة من قبل هذا المادي العنيد (قارون اللعين) اتّجاه ربّ موسى وقومه ونفسه الشريفة (ع). وقارون يُعدّ من أغنى الأغنياء في عصره، فغناه الماديّ هذا جعله أن يكون باغيّاً فرحاً مغرواً مفسداً ومستكبراً في الأرض.
من هو قارون ؟
قال اللّه‏ تعالى : «إنَّ قارونَ كانَ مِنْ قَومِ مُوسَى، فَبَغَى عَلَيْهم وآتيناهُ مِنَ الكُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوأُ بالعُصْبَةِ... » (القصص / 76)، فاسمه قارون وهو من الإسرائيليين وله قرابة معه (ع)، قيل كان ابن خالته وقيل كان ابن عم موسى لحّاً وقيل كان موسى ابن أخيه وقارون عمّه، حيث نافق كما نافق السامريّ من قبل، وإنّ اللّه‏ تعالى تفضّل عليه بالكرم والجود حيث أغدقت عليه السماء بنعمها، قال الكلبيّ «وحُكي أنّ موسى (ع) علّم قارون الثلث من صنعة الكيمياء، وعلّم يوشع الثُلث منها، وعلّم ابن هارون الثلث منها، فخدعهما قارون حتى علم ما عندهما وعمل بالكيمياء فكثرت أمواله»(11).
وخرج يوماً في موكبه الملوكيّ «في أربعة آلاف دابّة، عليها أربعة آلاف فارس عليهم وعلى دوابهم الأرجوان»(12)، فبغى وطغى ومارس السلوك الشاذ حيال ربّ العباد على ما أنعم عليه، واغترّ بنفسه واسند ظهره إلى علمه دون اللّه‏ تعالى، فحلّت به الندامة وباء بالفشل في الدنيا والقيامة، حيث يقول تعالى «فخسفنا بهِ وبدارهِ الأرضَ وما كانَ من فئةٍ ينصرونه من دون اللّه‏ وما كانَ من المنتصرين » (القصص / 80).

ثامناً : ادّعاءات فارغة :

إنّ الشخصية المريضة الإسرائيلية مصابة من جميع الجهات فهي هي، التبختر والتكبّر يظهر على ألسنتهم فتكشف لنا حالتهم المريضة (ألم يقولوا ذات يوم إنّ النار لن تمسّنا (يوم القيامة) إلاّ أيّاماً معدودات؟ ألم يقولوا (كبراً ونخوة) إن سواهم ليس على شيء؟ ألم يزعموا انّهم : الشعب المختار.(13)
وأمّا المحور الثاني الذي يحوم على المحور الروحي والنفسي فيشمل الموضوعات التالية :

أولاً : الاعتراضات :

نشيرُ هنا إلى ما ذكره القرآن الكريم من الاعتراضات، وهي على قسمين، الاُولى تتجلى في مسألة ذبح البقرة والتي حدثت في حياة موسى (ع) والثانية تتجلّى في طلبهم قائداً للجيش من نبيّ لهم بعد موسى (ع). وسنرى إن ظاهرة الاعتراض في كلى الموضوعين ناشئة من الحالة المرضية النفسية التي يتّسم بها الإسرائيليون والتي تنشأ عادة عن الشكّ والتشكيك في الاُمور وأصبحت حالة مرضية وراثية لبني إسرائيل حيث يتوارثونه جيلاً بعد جيل كما يقدّمه القرآن الكريم إلينا.
1 ـ والآن نستمع معاً إلى الاعتراض الأوّل الّذي حدث في حيات النبي موسى (ع) حيث يقصّه الباري علينا في سورة البقرة من آية (67 ـ 73) وبأسلوب الجدل المقيت لدى اليهود المرضى في أنفسهم وفي عقولهم المنحطة، والحكاية تبدأ من قتل أحد اليهود لشخص من الأشخاص ولا يُعرف من هو القاتل، فطلبوا من موسى (ع) أن يعرّف لهم القاتل، فجاء الوحي إلى موسى (ع) إنّ اللّه‏ يأمركم (أيها اليهود) أن تذبحوا بقرة وتضربوا بلحمها جسد المقتول فسيكون حيّاً بإذن اللّه‏، وسيخبركم المقتول بعد الإحياء بقاتله، هذا كل ما في الأمر، ولكن روح العناد والجدال المخيّم على نفوس الإسرائيليين المرضى يمنعهم من الإستسلام للأمر الواقع بهذه السهولة والبساطة بل عتوا عتواً كبيراً ولجّوا في طغيانهم يعمهون.
فالحوار الأول الذي خطاه اليهود انّهم شككوا في نبوّة موسى (ع)، واتّهموه بالجهل (العياذ باللّه‏) قائلين له: أتتخذنا هزواً؟ فأجابهم قائلاً : أعوذ باللّه‏ أن أكون من الجاهلين. هذا نموذج من معاملة الإسرائيليين للرسل! فكيف سيكون تعاملهم مع الآخرين.
فطال الجدال مع موسى (ع) وازدادت الشبهات والاشكالات بعدما تيقنوا من كلام موسى (ع) ويمضي الحوار على النحو التالي :
قالوا : أدعُ لنا ربّك يُبينُ لنا ماهي؟
قال: إنّه يقول بقرة لا فارضٌ (كبيرة السّن) ولا بكرٌ (شابّة) عوانٌ (متوسطة) بين ذلك.
قالوا : ادعُ (أطلب) لنا ربّك ـ يُبيّن لنا ـ ما لونها؟ قال: إنّه يقول إنّها صفراء فاقعٌ لونها تسرُّ الناظرين (جميلة في منظرها تُغري العيون بلونها).
قالوا: ادعُ لنا ربّك يُبيّن لنا ماهي؟ إنّ البقر تشابه علينا وانّا إن شاء اللّه‏ لمهتدون.
قال: إنّه يقول إنّها بقرة لا ذلول تثير الأرض (تكرب الأرض) ولا تسقي الحرث (الزرع) مسلّمة (من العيوب) لاشيةٌ (اللون) فيها.
قالوا: (كلمة الاستسلام جاءت بعد التي واللتيّا) الآن جئت بالحقّ...
فهل كان موسى (ع) قبل هذا باطلاً (العياذ باللّه‏)، فإنّك لترى كُلّما طرحوا سؤالاً كان اللّه‏ سبحانه يشدّد عليهم أكثر في الإجابة، لأنّ نفوسهم المريضة تتطلب هكذا تشديد، وكلّ هذا يدلّ بوضوح على حماقة هؤلاء القوم. وإلاّ فلا لهذه الأسئلة المتمرّدة من معنى. وهكذا تكون الشخصية المعاصرة للصهاينة من التمرّد في بناء نفوسهم.
والآن نأتي إلى تحليل الاعتراض الثاني الذي حدث وحصل بعد وفاة موسى (ع)، كما تقصّه سورة البقرة أيضاً الآيات (246 ـ 251)، وهي تستهل بطلب الإسرائيليين من نبيّ لهم من بعد موسى (ع) أن يُرسل لهم قائداً للقوات حتى يقاتلوا تحت لوائه الظالمين والغاصبين لحقوقهم، فردّ ذلك النبيّ عليهم (لما يعرف منهم حالة الجبن والخوف) بأنه لو فُرض عليكم الجهاد انقلبتم على أعقابكم تنكصون؟ قالوا له بضرس قاطع : لابدّ لنا من القتال من أجل ما حلّ بنا من الظلم والذلّ والاخراج من الوطن و... و... ، فاستجاب لهم ذلك النبيّ داعياً العليّ بارسال القائد لهم، فقال لهم: إنّ اللّه‏ قد بعث (اختار) لكم طالوت ملكاً وقائداً للقوات. هنا ظهرت الحالة المرضية النفسية الموروثة المختفية في أعماق نفوسهم (الاعتراض والتشكيك) على أمر اللّه‏ وعدم التسليم والرضوخ له، حيث قالوا: أ نّى يكون له المُلك (الحكومة والقيادة) علينا؟ ونحن أحقّ بالملك منه، ولم يكتفوا بهذا المقدار من التكبّر عليه بل طغوا قائلين له: ولم يؤتَ سعة من المال (والحال نحن الأثرياء) فأجابهم النبيّ ردّاً على اشكالهم انّ اللّه‏ اصطفاه عليكم (ولم يكن لي الاختيار حتى تعترضوا عليّ)، ثم انّ اللّه‏ زاده بسطة في العلم (العلوم الحربية) والجسم (من ناحية القوة البدنية والسيطرة على سوح القتال)(14) ونتيجة لهذا الاعتراض اعتراهم الشكّ في ذلك النبيّ، وفي ذلك القائد، فقال لهم ذلك النبيّ : (من أجل ازاحة الشكّ عنه) إنّ آية (دليل) مُلكه (قيادته) أن يأتيكم التابوت (الذي وضع فيه موسى (ع) طفلاً) فيه سكينة (الملابس الحربية لموسى (ع) من ربّكم... هنالك أطمئنت قلوب اليهود المشكوكة، لأنهم كانوا يعرفون قدر ومنزلة هذا التابوت ولما كانت أسلافهم تأخذها معهم إلى المعركة وينزل النصر عليهم في سوح القتال! وهل كل هذا يكفي لاستسلام اليهود؟ كلاّ وألف كلاّ.
يقول الباري: فلمّا فصل (انفصل الجيش) طالوت بالجنود (وعزم على المسيرة إلى ساحة القتال)، قال: إنّ اللّه‏ مُبتليكم (ممتحنكم) بنهر (ماءٍ) فمن شرب منه (من ذلك النهر) فليس منّي ومن لم يطعمه (لم يشربه) فإنّه منّي، إلاّ من اغترف غرفة بيده (بمقدار كفّ يده)، فجاء دور الإمتحان والإبتلاء للجنود من قبل القائد المحنّك قبل خوض ا لمعركة ولربّما القارئ يحدس الآن فشل اليهود في الإمتحان حيث يقول اللّه‏ (فشربوا منه إلاّ قليلاً) ثّلة قليلة نجحت في هذا الإمتحان والأكثرية السافلة باءت بالفشل الذريع ولم يكن لها القدرة على المسير ومقابلة العدو كما يقصّه اللّه‏ تعالى: حيث قالوا :
(للقائد) لا طاقة لنا اليوم بجالوت وجنوده،(15) فإنّ هذا الكلام توارثه بنو إسرائيل عن أجدادهم الذين قالوا لموسى (ع) : «اذهب أنت وربّك فقاتلا انّا ههنا قاعدون » (المائدة / 24)، فإنّك لتلاحظ كيف تتجلّى الحالة المرضية (الشك والترديد) بوضوح في سلوكهم هذا مع طالوت أيضاً، ثمّ إنّ النصّ القرآني يشير إلى الحالات المرضية المصاب بها اليهود (من الجبن والخوف) من خذلانهم للقائد، ونقضهم للعهد الذي عاهدوه مع نبيّهم الذي قال لهم أوّل مرة : هل عسيتم أن كُتب عليكم القتال... وما أحسب اليهود اليوم تخلّت عن هذه الرذائل وعلى رأسهم الصهاينة الطغاة.
«ولا دهشة لمن خُبر اليهود وعرف عمق التواءاتهم وأمراضهم ووساختهم، ولؤمهم وعنادهم... انّهم جبناء مصلحيون... جبناء عندما يستذلهم الجبابرة... طغاة عندما يسيطرون على غيرهم...»(16).

ثانياً : الجبن والخوف :

إنّ من أهمّ المواقف الرئيسية السلبية لبني إسرائيل في حياة موسى (ع) وبعده، هو ركونهم إلى الخوف الشديد وعدم الخوض في سوح القتال، بمعاذير واهية لا يقبلها العقل والمنطق السليم، من أمثال وقوع النساء أسرى بيد الأعداء أو ما تحكيه سورة المائدة أنّ في داخل المدينة قوماً جبارين وما شابه من هذه الأعذار، فلنرى ما تحكيه سورة المائدة عن جبن هؤلاء اليهود الآيات (20 ـ 26)، حيث يقول العزيز: «وإذ قال موسى لقومه يا قوم اذكروا نعمة اللّه‏ عليكم إذ جعل فيكم أنبياء وجعلكم ملوكاً وآتاكم ما لم يؤت أحداً من العالمين » .
فأولاً القصة تذكّر بني إسرائيل بما أنعم اللّه‏ عليهم من فضله وانّ هذه النعم تدور على محاور ثلاثة، الاُولى : جعل اللّه‏ نسل الأنبياء فيهم، الثانية : جعل الملوك فيهم أيضاً، الثالثة : اعطائهم أشياء ثمينة لم يعطها للآخرين وهذا يعني إنّ اللّه‏ تعالى أتمّ عليهم نعمة الدين والسياسة وما يحتاج إليهما من وسائل في تحقيق المهمتين العبادية والسياسية.
ثانياً : تشير القصة إلى طلب موسى (ع) من بني إسرائيل الخوض في الحرب مع العدوّ حيث يقول البارئ «يا قومِ ادخلوا الأرض المقدسة التي كتب اللّه‏ لكم، ولا ترتدوا على أدباركم فتنقلبوا خاسرين » الآية ...
حيث فرض اللّه‏ تعالى الجهاد عليهم، والظاهر أنّ موسى (ع) كان يتنبّأ بادبار هؤلاء القوم، والنكوص على أعقابهم وذلك حسب قولهم الذي جاء ردّاً على موسى (ع) قالوا : يا موسى إنّ فيها قوماً جبارين، فأعلنوا ما كانوا يضمرونه من الجبن والخوف في نفوسهم مشيرين إلى عذرٍ واهٍ أنّ الأعداء من الأقوياء فلا طاقة لنا بمحاربتهم، وبهذا المنطق الضعيف ردّوا على اللّه‏ سبحانه ونبيّه (ع)، بل ولم يكتفوا بذلك بل تجاسروا على موسى (ع) بأكبر من هذا رادّين عليه بالنفي المؤكد، وهذا يعني عدم الإطاعة للقيادة العسكرية، وثمّ يطالبونه بأسوأ من هذا بالذهاب مع ربّه إلى جبهات القتال. اُقسم عليكم باللّه‏ أين تجدون اُمة مثل هؤلاء اليهود.
ثالثاً : من أجل إزاحة الخوف عن القلوب وعدم الإرتباك من الأعداء الجبارين تشير الآيات القرآنية إلى أن رجلين من المؤمنين الذين أنعم اللّه‏ عليهما، طرحا مخططاً عسكرياً لفتح الأرض المقدسة وهي أن تدخلوا عليهم الباب فإذا دخلتموه فإنّكم غالبون بإذن اللّه‏، ولكن اليهود الذين ترسّخت فيهم روح العناد واللجاج أبوا على موسى (ع) الخوض في المعركة مهما كلّف الأمر وذلك لعدم توكّلهم على اللّه‏ القادر.
رابعاً : إلتجاء موسى (ع) إلى الدعاء عليهم وطلب من اللّه‏ أن يُنزل البلاء والنقمة عليهم قائلاً : ربّ إنّي لا أملك إلاّ نفسي وأخي فافرُق بيننا وبين القوم الفاسقين، حيث عبّر عنهم موسى (ع) بالفسق، وحان موعد استجابة الدعاء وتحقق ما تنبّأ به موسى (ع) من الخسران المبين لبني إسرائيل، حيث يقول البارئ : فإنّها محرّمة عليهم أربعين سنة يتيهون في الأرض، وكان هذا لهم جزاءً موفوراً، عاشوا في الذلّ مدة أربعين سنة، ولقد أضاعوا مجدهم الذي أعطاهم اللّه‏ من جعل النبوّة (الدنيا والسياسة) بينهم، فما أعظمها من ذلة وخزي في الحياة الدنيا ولعذاب الآخرة أشدّ تنكيلاً.

ثالثاً : عبدة العجل :

ومن الصفات السلبية البارزة الأخرى عند بني إسرائيل، عدم إيمانهم بالسماء ورسولها، وإنهم يتظاهرون بالإيمان وإذا محّصوا بالبلاء كثر الخرّاصون وقلّ الدّيّانون، وانّ ظاهرة عبادة العجل لدى الإسرائيليين جاءت في القرآن الكريم مكررة ثمانية مرات حيث أشارت سورة البقرة إلى النصف منها والبقية جاءت في سورة النساء وهود حيث عبّر عنهم ب (اتّخاذ)، (والاتّخاذ افتعال ويُعدّى إلى مفعولين ويجري مجرى العجل)(17)، يعني انّ بني إسرائيل جعلوا لهم عجلاً ربّاً يُعبد من دون اللّه‏ سبحانه، وانّ كلمة العجل هذه حيث تكررت ست مرات، وهذا التكرار ليدلّ على التأكيد في التغيير والتحويل عن وجهه الكريم إلى العجل اللعين، ثمّ أ نّهم لم يكتفوا بهذا التغيير الظاهر فقط بل تعدوا إلى أبعد من ذلك فلا يمكن تصوره، ألا وهو إشراب العجل في قلوب الإسرائيليين حيث عبّر بعضهم عنه بقوله (اُشربَ في قلوبهم حُبُّ العجل، وذلك أنّ من عاداتهم إذا أرادوا العبارة عن مخاصرة حبّ أو بغض استعاروا له اسم الشراب، إذ هو أبلغ انجاع في البدن، ولذلك قال الشاعر:
تَغلغلَ حيثُ لم يبلُغْ شرابٌولا حُزنٌ ولم يبلُغْ سرورُ
ولو قيل حبّ العجل لم تكن هذه المبالغة، فإنّ في ذكر العجل تنبيهاً أنّ لفرط شغفهم به صارت صورة العجل في قلوبهم لا تنمحي.(18)
فهذه أوّل مبادرة إسرائيلية يقومون بها بعد انتصارهم على فرعون وإنها ناشئة عن غباوة ذهن الإسرائيليين، وأتت حكاية العجل هذه في سورة الأعراف حيث يقول تعالى «وجاوزنا ببني إسرائيل البحرَ فأتوا على قومٍ يعكُفُونَ (محبسون) على أصنام لهم، قالوا: يا موسى اجعل لنا إلهاً كما لهم آلهةٌ، قال: إنّكم قومٌ تجهلون، إنّ هؤلاء مُتَبَّرٌ ما هم فيه وباطلٌ ما كانوا يعملونَ، قالَ: أَغيرَ اللّه‏ِ أبغيكُم إلهاً وهوَ فضّلكُم على العالَمينَ »(الأعراف 138 ـ 140).

رابعاً : قساوة القلب :

من أشدّ الصفات سوءاً عند اليهود الصهاينة انتزاع الرحمة من قلوبهم، وانّ هذه الخصلة السيئة يتوارثونها جيلاً بعد جيل حيث يقول اللّه‏ تعالى: «وجعلنا قلوبهم قاسيةً »(المائدة / 13)، فمرّة شاهدتُ من جهاز التلفاز بمناسبة يوم القدس العالمي منظراً تأنُّ له القلوب ولم أنسه طول الدّهر، لقد ألقى بعض الجنود الصهاينة القبض على شاب من أصحاب ثورة الحجارة فبدأوا يكسرون عظام ساعديه وزنديه ورقبته بضرب مبرح بالحجر لا يهابون أحداً حتى أردوه قتيلاً.
هذا جزء يسير من التعذيب الوحشي للصهاينة وماهو كائن خلف الستار أعظم وأخطر.
وإنّك لتجد اللّه‏ يعبّر عنهم قائلاً «ثمّ قست قلوبكم (أ يّها اليهود) من بعد ذلك فهي كالحجارة أو أشدّ قسوةً، وانّ من الحجارةِ لما تفجرُ منه الأنهارُ، وانّ منها لما يشققُ فيخرجُ منه الماءُ وانّ منها لما يهبطُ من خشية اللّه‏ِ » (البقرة / 74)، وانّ اللّه‏ ليفضل الحجارة على قلوب هؤلاء القُساة المردة الكفرة، وذلك لأنّ بعض الأحجار تكون مصدراً للمياه وينبوعاً جارياً له، وانّ البعض الآخر يتساقط ويهبط إلى الأرض خوفاً منه تعالى، ولكن قلوب اليهود الصهاينة أقسى من هذه الأحجار.
«وجاء في الخبر عن النبيّ (ص) انّه قال: لا تكثروا الكلام بغير ذكر اللّه‏ فإنّ كثرة الكلام بغير ذكر اللّه‏ تُقسي القلب، وانّ أبعد الناس من اللّه‏ قاسي القلب»(19).
وأمّا العاقبة :
«فلهم اللعنةُ في الدّنيا وبئس المصير في الآخرة».
لعنة اللّه‏ :
لعن اللّه‏ سبحانه وتعالى أعدائه جميعاً وعلى رأسهم الشيطان الرجيم وحزبه الصهاينة اليهود، وذلك لما تجلّت فيهم من خصال سيئة شتّى :
1 ـ منها الكفر: حيث يقول تعالى «لُعن الّذينَ كفروا من بني إسرائيلَ على لسان داودَ » (المائدة / 78)، أو يقول في موضع آخر «فآمنت طائفةٌ من بني إسرائيل وكفرتْ طائفة » (الصّف / 14)، وما كان كفرهم هذا إلاّ باتّخاذهم العجل ربّاً لهم.
2 ـ ومنها انّهم اتّهموا اللّه‏ سبحانه وتعالى بغُلّ اليدين حيث يقول اللّه‏ :
«قالت اليهودُ يدُ اللّه‏ مغلولة... لعنوا » (المائدة / 64).
3 ـ ومنه التعدّي والتجاوز لأوامر اللّه‏ سبحانه وتعالى كما يقول «كما لعنّا أصحاب السبت » (النساء / 45).
4 ـ ومنها شرّ العاقبة لليهود حيث يقول العزيز «هل اُنبّئكُمْ بشرٍّ من ذلك مَثُوبةً عندَ اللّه‏ِ مَن لَعَنَهُ اللّه‏ُ وغَضِبَ عليهِ... » (المائدة / 60).
5 ـ ومنها كتمانهم الحقّ حيث يشير البارئ بقوله «إنَّ الَّذينَ يكتمونَ مَا أنزلنا من البيّناتِ والهدى... يلعنهم اللّه‏ُ » (البقرة / 159).
6 ـ ومنها نقض العهد، حيث يقول تعالى «فَبِمَا نَقْضِهِمْ ميثاقَهُمْ لعنّاهُمْ » (المائدة / 13)، وإلى آيات وآيات أخرى، وما سيكون نتيجة لعن اللّه‏ لهم أ لاّ يجدوا لهم ناصراً ينصرهم وذلك قوله تعالى : «اولئكَ الّذينَ لعنهُمْ اللّه‏ُ ومن يلعنُ اللّه‏ فلن تجد له نصيراً » (العنكبوت / 25)، وكذلك لهم الخسران في الدارين.

الإنتقام الإلهي :

لقد منّ اللّه‏ كثيراً على الإسرائيليين سوءاً في حيات النبيّ موسى (ع) أو بعدها، حيث أنقذهم من الطاغية فرعون الذي كان يُقتّل أبناءهم ويستحيي نساءهم وأذلّهم أشدّ الذلّ (بحيث ترسّخت فيهم طبيعياً) ثمّ اللّه‏ تعالى نجّاهم من استعباد فرعون قائلاً «يا بني إسرائيل قد انجيناكم من عدوّكم » (طه / 80)، أو يقول في محل آخر «ولقد نجّينا بني إسرائيل من العذاب المهين » (الدّخان / 30)، ولكن سرعان ما نسوا هذه الفضائل والكرامات من جانب ربّهم العزيز، فبدأو بالظلم والعدوان وخيانة اللّه‏ ورسوله وكتابه، حيث أنكروا نعم اللّه‏ عليهم وطغوا وبغوا، فما كان من اللّه‏ سبحانه إلاّ أن ينتقم منهم ومسخهم قردة خاسئين أذلاّء إلى يوم الدّين. وهل إنتهى كلّ شيء كلاّ، بل توالى العقاب عليهم غضباً من الربّ، حيث الطوفان والجراد والقمّل والضفادع والدم والقحط والغرق في اليم و...
كما قال عزّ من قائل «فأرسلنا عليهم الطوفان والجراد والقمّل والضفادع والدّم آيات مفصلات فاستكبروا وكانوا قوماً مجرمين... فانتقمنا منهم فأغرقناهم في اليم بأنهم كذّبوا بآياتنا وكانوا عنها غافلين » (الأعراف / 133 ـ 136).
هذا وقد عاتب اللّه‏ اليهود في القرآن، «وذلك في طيّ نيف ومائة آية يذكر فيها نعمه التي أفاضها عليهم وكراماته التي حباهم بها، وما قابلوها من الكفر والعصيان ونقض الميثاق والتمرّد والجحود... ويذكرهم أيضاً معاصي ارتكبوها وجرائم اكتسبوها وآثاماً كسبتها قلوبهم على نهي من كتابهم، وردع صريح من عقولهم لقساوة قلوبهم وشقاوة نفوسهم وضلال سعيهم»(20).
هذا وإنّ للبحث صلة، نرجو من العليّ القدير أن يوفقنا إلى إكماله مستقبلاً وآخر دعوانا أن الحمد للّه‏ ربّ العالمين.

پاورقيها:

1. مجمع البيان، الطبرسي، ج 1، 95.
2. مجمع البيان، ج 1 ـ 142.
3. المصدر نفسه، ج 2 ـ 55.
4. نفس المصدر، ج 2 ـ 194.
5. المصدر نفسه، ج 1 ـ 423.
6. المصدر نفسه، ج 1 ـ 540.
7. المصدر نفسه، ج 3 ـ 398.
8. المصدر نفسه، ج 3 ـ 400.
9. المصدر نفسه، ج 1 ـ 390.
10. المصدر السابق، ج 1 ـ 390.
11. المصدر السابق، ج 4 ـ 267.
12. المصدر السابق، ج 4 ـ 267.
13. دارسات فنية، ص 35.
14. وإن هذين العاملين يحتاج إليهما المقاتل في ساحة المعركة وإنها من الكفاءات العسكرية، لا ما قالته اليهود الحمقى (سعة المال والثروة) التي لا تنفع شيئاً في القتال.
15. قيل ان عدد المتمردين بلغ ثمانين ألفاً، والملتزمين ثلاثمائة وبضعة عشر رجلاً.
16. دراسات فنية، ص 34. وكما هو الحال اليوم في فلسطين المحتلة.
17. المفردات، ص 12.
18. المفردات، ص 257.
19. مجمع البيان، ج 1 ـ ص 139.
20. الميزان، ج 1 ـ 151.
منابع:

1 ـ القرآن الكريم.
2 ـ السيستاني محمود، دراسات فنّية، ايران ـ مشهد، الآستانة الرضوية المقدسة، 1408 ه .
3 ـ الراغب الاصفهاني، المفردات، ايران ـ طهران، المكتبة المرتضوية.
4 ـ الطباطبائي محمد حسين، الميزان، لبنان ـ بيروت، مؤسسة الأعلمي، 1393 ه .
5 ـ الطبرسي أبو علي الفضل بن الحسن، مجمع البيان، لبنان ـ بيروت، دار إحياء التراث العربي، 1379 ه
6 ـ محمد فؤاد عبدالباقي، المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الكريم، مصر ـ القاهرة، دار الكتب المصرية، 1364 ه .

سه شنبه 18 مهر 1391  12:29 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قدس در نگاه قرآن

قدس در نگاه قرآن

حسن الباش
ترجمه و نگارش محمدرضا ايرواني

مبارزه‌اي كه اكنون بين امت اسلامي از يكسو و صهيونيستها از ديگر سوي وجود دارد د رابعاد مختلف جريان دارد. محور اين مبارزه، بعد ديني و اعتقادي است كه ريشه در تاريخ اسلام دارد و نقطه آغاز آن، هنگام تشكيل جامعه اسلامي در مدينه بود كه قوم يهود به مبارزه با اين جامعه نو پا برخاستند. قدس شريف در اين جامعه از قداست خاصي برخوردار بود زيرا آياتي از قرآن كريم در اين باره نازل شده بود.
از همان آغاز بعثت نبي اكرم(ص)،قوم يهود حساسيت عجيبي نسبت به آن حضرت نشان مي‌دادند و اين حساسيت آنگاه فزوني گرفت كه پيامبر اكرم به مدينه هجرت كردند. يهوديان مدينه، نسبت به قبايل عرب تفاخر مي‌كردند و با طرح مسايلي از قبيل اينكه آنها كتاب پيامبر دارند، اصالت تاريخي دارند و عموماً‌ انبياء گذشته از ميان آنان بوده است، ديگران را تحقير مي‌كردند. به خصوص كه درهمان حال ‌آنها صاحب مكنت و قدرت اقتصادي بالايي نيز بودند و از مدينه تا شام، ‌قلعه‌‌‌ها و برج و باروهاي استواري ساخته بودند. مجموعه اين امور باعث شده بود كه آنان از موضع بالا و فتنه‌جويانه با ديگران برخورد كنند.
پيامبر اكرم(ص) در مواجهه با يهود، در آغاز كار از راه مسالمت وارد شد و با آنها به گفت‌و‌گوهاي ديني و اعتقادي پرداخت ولي آنها لجبازي و عناد را در پيش گرفتند و با نقض پيمان، مبارزه خويش را بر ضد پيامبر آغاز كردند. لكن اين مبارزه به نفع آنان تمام نشد، زيرا در عهد پيامبر جزيرة‌العرب از لوث وجود آنان پاك شده و شش سال پس از رحلت پيامبر سرزمين قدس به تصرف مسلمانان در‌آمد.
در بينش يهودي، سرزمين قدس، ارض موعود است كه در تورات بدان بشارت داده شده است و آنان براي رسيدن به مقصود از هيچ كوششي فروگذاري نكردند. تحريف‌هاي زيادي در تاريخ و متون ديني به وجود آورند. درحاليكه خود را از نسل يعقوب بشمار مي‌آورند حق و حقوقي براي اسماعيل از ابراهيم نبي(ص) قايل نبودند.
ما در اين مقاله نمي‌خواهيم ديدگاه تورات را مطرح كنيم كه مجال خاص خود را مي‌طلبد ولي به مطالب قرآن كريم كه از دست تحريف بشر پاك مانده است و ديدگاه ناب الهي را مطرح مي‌كند مي‌پردازيم.
در اين مجال، ابتدا نگاهي به گذشته يهود درعصر پيامبر از ديدگاه قرآن مي‌كنيم، آنگاه به تحليل آينده مبارزه امت اسلامي و يهود از ديدگاه و منظر قرآني خواهيم پرداخت.
در قرآن كريم، سوره اسراء اهتمام خاصي به شان يهود دارد. در اولين آيه اين سوره مي‌خوانيم: سبحان الذي اسري بعبده ليلاً من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي الذي باركنا حوله. در اين آيه خداوند، نام دو مكان را با تقديس و تبرك ياد مي‌كند، چرا؟ ذكر اين دو مكان شريف در كنار هم نشان از يك رمز و راز الهي دارد. خداوند بر معبد قدس نام مسجد مي‌گذارد و آن را قرين مسجدالحرام قرار مي‌دهد. اين نشان از تقدس و پيشينه الهي نسبت به اين مكان دارد. خداوند ابراهيم و لوط را به اين مكان، به سوي حجاز حركت مي‌كند و در آنجا بيت الله الحرام، كعبه را بنا مي‌گذارد، تا يك حلقه اتصال قدسي بين اين دو مكان بوجود بيايد. روزي ابراهيم از قدس به سوي حجاز سير مي‌كند و ديگر روز پيامبر اكرم(ص) از مسجد الحرام به سوي مسجدالاقصي: سبحان الذي بعبده ليلاً من المسجدالحرام الي مسجد الاقصي.
اين سير متناوب ابوالانبياء ابراهيم(ص) و خاتم الانبياء محمد(ص)، يك نقشه و حركت الهي است كه فقط بر اساس اراده ذات اقدسش صورت گرفته، چرا كه خداوند آن را به خودش نسبت مي‌دهد و مي‌گويد: ونجيناه(ابراهيم) و لوطاً الي الارض التي باركنا فيها للعالمين(انبياء،21/71) و سبحان الذي اسري بعبده ليلاً من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي...(اسراء17/1).
از اينجا معلوم مي‌شود كه ارتباطي وثيق بين اين دو مكان برقرار است، يك روح است در دو مكان؛ و مسلمانها نبايد اجازه دهند كه اشغال‌گران صهيونيست اين وحدت رابشكنند و قداست بخشي از اين سرزمين مبارك را از بين ببرند و با تقدس‌ها ي ساختگي و بشري از قبيل وجود هيكل يهود، آن تقدس الهي را خدشه‌دار كنند.
سوره اسراء مكي است و در شرايطي بر پيامبر نازل شده كه هنوز كعبه در اختيار مشركان بود وپيامبر و پيروان اندكش مورد آزار وتعقيب آنان بودند ومعبد قدس هم نزد آنان بي اهميت بود. خداوند بر اين دو مكان نام مسجد نهاد و در‌آن شرايط خبر از حاكميت مؤمنين، بر اين دو مكان داد. مسلمانها با پيروزي بر قريش كعبه را از وجود بتان پاك كردند و‌ آن را مسجد خدا قرار دادند و در عهد خليفه دوم، قدس به تصرف مسلمانان در آمد و معبد قدس، نام قرآني مسجدالاقصي را گرفت. در آيه چهارم از سوره اسراء خداوند خطاب به يهود چنين مي‌گويد:
وقضينا الي بني اسرائيل في الكتاب لتفسدن في الارض مرتين و لتعلن علوا كبيراً، ما به بني اسرائيل خبر داديم كه شما در زمين دوبار به فساد خواهيد پرداخت، زيراكه در پي تمكن و سلطه بزرگ هستيد.
از اين آيه چنين برمي‌آيد كه استعلاء و افساد يهود در زمين است، نه در يك منطقه خاص. در عهد رسول خدا نخستين افساد يهود به وجود آمد، آنان بانقض پيمان،‌ قصد توجه به هم پيمانان آنان از قبايل عرب و قريش، از بين رفتني نبود. خداوند در سوره حشر مي‌فرمايد:
هو الذي اخرج الذين كفروا من اهل الكتاب من ديارهم لاوِّل الحشر ما ظنتم ان يخرجوا و ظنوا انهم ما نعتهم حصونهم من الله فاتاهم الله من حيث لم يحتسبوا و قذف في قلوبهم الرعب يحُربون بيوتهم بايديهم و ايدي المؤمنين فاعتبروا يا اولي الابصار(حشر59/2)
بر اساس اين آيه، قوم يهود هم گمان نمي‌كردند كه روزي به دست مسلمانان شكست بخورند و مقهور مسلمين شوند، به اين ترتيب نخستين توطئه يهود نقش برآب شد. آيه 5 سوره اسراء اشاره به نابودي و توطئه يهود دارد: فاذا جاء وعد اوليهما بعثنا عليكم عباداً لنا اولي باس شديد فجاسوا خلال الديار و كان وعداً مفعولاً.
افساد دوم: ‌پس از هزيمت يهوديان از برابر مسلمين و پراكندگي آنان در سطح جهان، بر اثر فاصله گرفتن مسلمانها از ايمان و جهاد، بار ديگر يهود با كمك ساير دشمنان اسلام، در منطقه قدس تجمع كرد و با حيله‌هاي مختلف در سايه استعمار، برتري جويي را در منطقه آغاز كرد و با جنگ و خونريزي دست به افساد زد و اين در حالي است كه اين بار يهود با مكنت و قدرت افزون‌تري وارد ميدان شده است. قرآن كريم با اشاره به اين واقعيت مي‌فرمايد:
ثم رددنا لكم الكرة عليهم و امددناكم باموال و بنين و جعلناكم اكثر نفيراً(اسراء17-6)
لازم به ياد‌آوري است كه تجمعي كه يهود در منطقه قدس داشته است خيلي كم‌تر از آن چيزي است كه در تورات وعده داده شده است، ولي قرآن كريم در آيه 7 سوره اسراء، اشاره به يك مبارزه خونين ميان مسلمانان و صهيونيستها مي‌كند. ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اساتم فلها فاذا جاء وعد الاخرة ليسؤا وجوهكم و ليدخلوا المسجد كما دخلوه اول مرة و ليتبروا ما علوا تتبيراً.
پيام آيه، پيروزي مسلمانان بر اشغال‌گران است كه با داخل شدن مسلمانان درمسجد الاقصي تحقق مي‌يابد، همان‌طور كه در زمان عمربن‌خطاب تحقق يافت و آنگاه سيطره يهود در همه اشكال آن از بين رفت.
تشابه فراواني بين ظروف افساد اولي كه در عهد رسول خدا بود و افساد دومي كه در عصر حاضر تحقق يافته، وجود دارد. مكنت و قدرت فراوان در اختيار صيهونيستها است، همان‌طور كه در عهد رسول خدا بود و اينكه دشمن خود را شكست‌ناپذير تصور مي‌كند و در جبهه مقابل پراكندگي و چند دستگي مسلمانها و عربها و وجود منافقين در بين آنان و اكنون ظهور آثار وحدت و پناه بردن عربها به اسلام، همه نشان از تكرار تاريخ مي‌دهد و اميد آن مي‌رود كه با ايمان و همت مسلمين بار ديگر قدس شريف از دست اشغال‌گران آزاد شود و وعده قرآن تحقق يابد. طبعاً سرور شادي كه اين پيروزي براي مسلمانها خواهد آورد بالاترين سرور است، زيرا كه پيروزي آن بالاترين پيروزي است. در پايان بار ديگر به آيه قرآن تمسك مي‌كنيم كه فرمود: و ليدخلوا المسجد كما دخلوه اول مرة اول و ليتبروا ما علواتتبيراً(اسراء17/7).


 

سه شنبه 18 مهر 1391  12:29 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نظريه‏اى در باره محدود بودن شريعت‏حضرت موسى و حضرت مسيح به بنى اسرائيل

نظريه‏اى در باره محدود بودن شريعت‏حضرت موسى و حضرت مسيح به بنى اسرائيل

محمود احمدى

در تاريخ و روايات اسلامى، دين پيامبر اسلام‏صلى الله عليه و آله و سلم قبل از بعثت، دين حنيف كه شريعت‏حضرت ابراهيم عليه السلام بود ذكر شده است.
در حالى كه بعد از ابراهيم عليه السلام خداوند پيامبرانى چند كه دو نفر از آنها يعنى حضرت موسى و حضرت عيسى‏عليمها السلام صاحب كتاب و شريعت‏بوده‏اند، فرستاده بود.
سؤالى كه در اذهان ايجاد مى‏شود اين است كه بر اين اساس بايد دين مقبول نزد خداوند در زمان پيش از بعثت پيامبر اسلام‏صلى الله عليه و آله و سلم آخرين دين الهى يعنى مسيحيت‏باشد.
به عبارت ديگر: چگونه دين حنيف، با وجود شريعت‏هاى متاخرتر (مسيحيت و يهود) در عصر پيش از ظهور حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم‏مورد قبول خداوند قرار گرفته است؟
ما در اين نوشتار سعى مى‏كنيم جواب سؤال را با بررسى قرآن كريم و كتاب مقدس [تورات و انجيل] پيدا نماييم.
فرضيه‏اى كه ما براى پاسخ پرسش مذكور داريم اين است كه دين حضرت ابراهيم عليه السلام دينى جهانى بوده [لا اقل نسبت‏به محدوده عراق، حجاز، فلسطين، شام و مصر] درحالى‏كه دين يهود و مسيحيت هر دو قومى و مربوط به بنى اسرائيل بوده‏اند.
ابتدا آيات قرآنى را بررسى مى‏نماييم تا دريابيم آيا از ديدگاه قرآن كريم، دين مسيحيت و يهود دين جهانى است‏يا مختص قوم بنى اسرائيل؟
سپس همين مقوله از ديدگاه تورات و انجيل بررسى مى‏گردد.

اختصاص شريعت‏حضرت موسى عليه السلام به بنى اسرائيل در قرآن

1. قوله تعالى:
«و آتينا موسى الكتاب و جعلناه هدى لبنى اسرائيل الا تتخذوا من دونى وكيلا» (اسراء/2).
2. قوله تعالى:
«و لقد آتينا موسى الكتاب فلا تكن فى مرية من لقائه و جعلناه هدى لبنى اسرائيل‏» (سجده/23).
در اين آيات كريمه پيامبرى حضرت موسى عليه السلام و نزول كتاب بر او را مطرح كرده و در ادامه آيه آن حضرت را هادى بنى اسرائيل معرفى مى‏كند. از آنجايى‏كه سخن از جعل (قرار دادن، تعيين كردن) است و لام جر در اينجا نمى‏تواند بر مالكيت دلالت داشته باشد پس به معنى اختصاص است‏يعنى اختصاص رسالت‏حضرت موسى عليه السلام به بنى اسرائيل.
3. قوله تعالى:
«يا بنى اسرائيل اذكروا ...» (بقره/40)،
«... و اذ آتينا موسى الكتاب و الفرقان لعلكم تهتدون‏» (بقره/53).
در اين آيه‏ى كريمه كه طى آن خداوند، نعمت‏هاى خويش بر بنى اسرائيل را مى‏شمرد، يكى از نعمت‏هاى خود را، رسالت‏حضرت موسى عليه السلام ذكر كرده و حكمت اين رسالت را هدايت‏بنى‏اسرائيل ذكر مى‏كند.
4. قوله تعالى:
«من اجل ذلك كتبنا على بنى اسرائيل انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد فى الارض فكانما قتل الناس جميعا...» (مائده/32).
در آيه، حكم قصاص را كه در تورات آمده است (و در تورات فعلى نيز عين عبارت محفوظ مانده) با عبارت «كتبنا على بنى اسرائيل‏» معرفى كرده است. اين نشانگر اختصاص خطاب تورات به اين قوم است.
5.قوله تعالى:
«...قد جئتكم ببينة من ربكم فارسل معى بنى اسرائيل‏» (اعراف/105).
در آيه كريمه علت‏بعثت‏حضرت موسى عليه السلام و محاجه او با فرعون، آزاد سازى بنى اسرائيل و هجرت قوم همراه موسى عنوان شده است.
6. قوله تعالى:
«...انى خشيت ان تقول فرقت‏بين بنى اسرائيل‏» (طه/94).
هارون علت‏سخن نگفتن خود بر بنى اسرائيل (در قضيه سامرى) را ترس از ناراحتى موسى عليه السلام از تفرقه ميان بنى اسرائيل آورده است.
7. قوله تعالى:
«و لقد آتينا موسى الهدى و اورثنا بنى اسرائيل الكتاب‏» (غافر/53).
در اين آيه‏ى ، قرآن بنى اسرائيل را وارثان كتاب موسى و شريعت او معرفى مى‏كند.
علاوه بر اين آيات، سراسر قصص بنى اسرائيل و موسى‏عليه السلام مشعر به قومى بودن شريعت آن پيامبر الهى است.

اختصاص شريعت موسى عليه السلام به بنى‏اسرائيل در تورات

تورات در سفر خروج باب سوم در بيان سخن گفتن خدا با موسى عليه السلام از ميان آتشى بر شاخه درخت در آيات 139 مى‏گويد:
«والان اينك استغاثه بنى اسرائيل نزد من رسيده است و ظلمى را نيز كه مصريان بر ايشان مى‏كنند ديده‏ام، (9).پس اكنون بيا ترا نزد فرعون بفرستم و قوم من بنى اسرائيل را از مصر بيرون آورى، (10). ...گفت البته با تو خواهم بود و علامتى كه من تو را فرستاده‏ام اين باشد كه چون قوم را از مصر بيرون آورى خدا را بر اين كوه عبادت خواهيد كرد،( 11). موسى به خدا گفت اينك چون من نزد بنى اسرائيل برسم و بديشان گويم خداى پدرانشان مرا نزد شما فرستاده است و از من بپرسند كه نام او چيست‏بديشان چه گويم؟13»؟ (2)
در اين عبارات، علت رسالت موسى عليه السلام را نجات بنى اسرائيل و غايت آن را عبادت بنى اسرائيل وخطاب آن را به بنى اسرائيل بيان مى‏كند.
و در سفر خروج باب ششم مى‏گويد:
«... بنابر اين بنى اسرائيل را بگو من يهوه هستم و شما را از زير مشقت‏هاى مصريان بيرون خواهم آورد و...(6) و شما را خواهم گرفت تا براى من قوم شويد و شما را خدا خواهم بود...(7) وشما را خواهم رسانيد به زمينى كه در باره آن قسم خوردم كه آن را به ابراهيم و اسحاق و يعقوب بخشم....(8)
در اين عبارات سخن از قوم برگزيده. است كه يهوه خداى آنان است و آنان را از ظلم ما نجات داده و به وعده‏اش به پدران آنها وفا مى‏كند.
در همان سفر در باب هشتم مى‏گويد:
و او را بگو خداوند چنين مى‏گويد: قوم مرا رها كن تا مرا عبادت كنند(20) زيرا اگر قوم مرا رها كنى همانا بر تو وبندگانت و قومت و خانه‏هايت انواع مگسها فرستم و خانه‏هاى مصريان و زمينى كه بر آنند از انواع مگسها پر خواهند شد (21) و در آن روز زمين جوشان را كه در آن مقيمند جدا سازم كه در آنجا مگسى نباشد تا بدانى كه من در ميان اين زمين يهوه هستم(22) و فرقى در ميان قوم خود و قوم تو گذارم... (23)... و فرعون، موسى و هارون را خوانده گفت‏برويد و براى خداى خود قربانى در اين زمين بگذرانيد(25) موسى گفت چنين كردن نشايد زيرا آنچه كه مكروه مصريان است‏براى يهوه خداى خود ذبح مى‏كنيم [ مصريان گاو را خدا مى‏دانستند و آن را تقديس و عبادت مى‏كردند] اينك چون مكروه مصريان را پيش روى ايشان ذبح نماييم آيا ما را سنگسار نمى‏كنند.(26)
اين عبارت تورات، قوم بنى اسرائيل را قوم خدا، در مقابل قوم فرعون، خوانده است كه خدا نيز اين تبعيض را اعمال مى‏كند. آنگاه در قسمت ديگر احترام (يا لا اقل عدم تعرض و تهاجم فكرى موسى ) به معتقدات و رسوم مصريان (يا كار نداشتن به آنها) را مى‏آورد.
در باب دوازدهم همان سفر مى‏گويد:
... اين همان شب خداوند است [فصح] كه بر جميع بنى اسرائيل نسلا بعد نسل واجب است كه آن را نگاه دارند.(42) و خداوند به موسى و هارون گفت اين است فريضه فصح كه هيچ بيگانه از آن نخورد(43) واما هر غلام زر خريد او را ختنه كن و پس آن را بخورد(44) نزيل و مزدور آن را نخورند.(45)
ملاحظه مى‏گردد خطاب تشريع در اين عبارت صريحا به بنى اسرائيل است و همچنان‏كه مى‏دانيم عيد فصح را يهوديان و مسيحيان[دو دين بنى اسرائيل] اجرا مى‏كنند.
در بابهاى بيستم و بيست و يكم تا بيست و سوم و سى و پنجم از سفر خروج، احكام شريعت كه همگى خطاب به بنى اسرائيل و به مناسبتها و شرايط آنهاست‏بيان گشته است . در آخر باب بيست و سوم تصرف زمين‏هاى اقوام مجاور به دست اسرائيليان و بردگى آنها براى اسرائيليان وعده شده است.
سفر لاويان نيز در جاى جاى به بنى اسرائيل خطاب كرده و احكام و دستورهاى مذهبى و اجتماعى بنى اسرائيل را بيان مى‏كند. در اين سفر هارون و فرزندانش به منصب كهانت‏بنى‏اسرائيل نصب شده‏اند.
در سفر اعداد كه قسمت اعظمى از آن به شمارش طايفه‏هاى بنى اسرائيل و شجره‏هايشان اختصاص دارد، در باب دوازدهم اعتراض هارون و مريم به موسى به خاطر ازدواج با زن حبشى ذكر شده كه وضعيت قومى اين دين را نشان مى‏دهد.
در سفر تثنيه باب پنجم مى‏گويد:
«و موسى تمامى بنى اسرائيل را خوانده به ايشان گفت: اى اسرائيل! احكامى را من امروز به گوش شما مى‏گويم بشنويد تا آنها را ياد گرفته متوجه باشيد كه آنها را بجا آوريد».(1)
در همان سفر باب چهاردهم مى‏گويد:
شما پسران، يهوه خداى خود هستيد پس براى مردگان، خويشتن را مجروح منماييد و ما بين چشمان خود را متراشيد زيرا تو براى يهوه خدايت قوم مقدس هستى و خداوند تو را براى خود برگزيده است تا از جميع امتهايى كه بر روى زمين‏اند به جهت او قوم خاص باشى.
اين عبارات كه از جاهاى مختلف تورات آورده شده، تنها نمونه‏هايى هستند كه شاهد مدعاى ما از نظر توراتند.

اختصاص شريعت عيسى عليه السلام به بنى‏اسرائيل در قرآن

1. «و اذ قال عيسى ابن مريم يا بنى اسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوراة و مبشرا...» (صف/6).
2. «اذ قالت الملائكة يا مريم ان الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى... » (آل عمران/45)،
«و يعلمه الكتاب و الحكمة و التوراة و الانجيل و رسولا الى بنى اسرائيل انى قد جئتكم بآية من ربكم... و مصدقا لما بين يدى من التوراة و لاحل لكم بعض الذى حرم عليكم...» .(آل عمران/5048)
3.«...و قال المسيح يا بنى اسرائيل اعبدوا الله ربى و ربكم...» (مائده/72).
4.«و لما ضرب ابن مريم مثلا اذا قومك منه يصدون و قالوا ءآلهتنا خير ام هو ما ضربوه لك الا جدلا بل هم قوم خصمون ان هو الا عبد انعمنا عليه و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل‏» (زخرف/57 59).

بيان كوتاه آيات مذكور:

در آيه رديف يك، رسالت‏حضرت عيسى به بنى اسرائيل تصريح شده است. اختصاص سالت‏حضرت عيسى بن مريم به قوم بنى اسرائيل با صراحت‏بيشتر و به زبان خداوند در آيات رديف 2 ذكر شده و در تبيين آن يكى از ماموريت‏هاى وى را تحليل بعضى از محرمات تورات (كه كتاب اختصاصى بنى اسرائيل بود) دانسته است.
آيه رديف 3 خطاب حضرت عيسى به بنى اسرائيل را آورده و در آيهرديف 4 او را مثل براى بنى اسرائيل آورده (راهنما و الگو و هادى) و معرفى نموده است.
اينها چند نمونه از آيات مربوط به حضرت عيسى عليه السلام هستند كه به طور واضحى از آنها مى‏توان بر اختصاص شريعت عيسى (مسيحيت) به بنى اسرائيل استدلال كرد.

اختصاص شريعت عيسى عليه السلام به بنى اسرائيل در انجيل

در انجيل متى باب دوم آيات يكم تا هفتم مى‏گويد:
و چون عيسى در ايام هيروديس پادشاه در بيت لحم يهوديه تولد يافت ناگاه مجوسى چند از مشرق به اورشليم آمده گفتند كجاست آن مولود كه پادشاه يهود است زيرا كه ستاره او را در مشرق ديده‏ايم و براى پرستش او آمده‏ايم اما هيروديس پادشاه چون اين را شنيد مضطرب شد و تمام اورشليم با وى، پس همه رؤساى كهنه و كاتبان قوم را جمع كرده از ايشان پرسيد كه مسيح كجا بايد متولد شود؟ بدو گفتند در بيت لحم يهوديه; زيرا كه از نبى چنين مكتوب است و تو اى بيت لحم در زمين يهودا از ساير سرداران يهودا هرگز كوچكتر نيستى زيرا كه از تو پيشوايى به ظهور خواهد آمد كه قوم من اسرائيل را رعايت‏خواهد نمود.
در همان انجيل باب 15 آيات 21تا 27 مى‏گويد:
پس عيسى از آنجا بيرون شده به ديار صور و صيدون رفت ناگاه زن كنعانيه (غير اسرائيلى) از آن حدود بيرون آمده فرياد كنان وى را گفت: خداوندا پسر داودا بر من رحم كن، زيرا دختر من سخت ديوانه است ليكن هيچ جوابش نداد تا شاگردان او پيش آمده خواهش نمودند كه او را مرخص فرماى زيرا در عقب ما شورش مى‏كند او در جواب گفت فرستاده نشده‏ام مگر به جهت گوسفندان گم شده خاندان اسرائيل.
در اين عبارت حضرت عيسى عليه السلام صريحا رسالت‏خويش را به جهت گوسفندان گم شده خاندان اسرائيل مى‏داند وحتى از شفا دادن به غير بنى اسرائيل ابتدا امتناع مى‏كند.
انجيل متى در باب 27 آيه 11 مى‏گويد:
«...اما عيسى در حضور والى ايستاده بود پس والى از او پرسيده گفت آيا تو پادشاه يهود هستى. عيسى بدو گفت تو مى‏گويى‏».
آن گونه كه واضح است منظور از «پادشاه‏» در سلطنت ظاهرى نبود چون كه عيسى چنين موقعيتى نداشت پس مراد پيامبرى يهود بود; زيرا كه انبياى بنى اسرائيل، امرا و پادشاهان آنان نيز بودند.
در انجيل لوقا آيه 31 تا 32 از باب اول مى‏گويد:
فرشته بدو گفت اى مريم ترسان مباش زيرا كه نزد خدا نعمت‏يافته و اينك حامله شده پسرى خواهى زاييد و او را عيسى خواهى ناميد او بزرگ خواهد بود و به پسر حضرت اعلى مسمى شود و خداوند تخت پدرش داود را بدو عطا خواهد فرمود× و او بر خاندان يعقوب تا به ابد پادشاهى خواهد كرد و سلطنت او را نهايت نخواهد بود.
در اين فرازها نيز پادشاهى عيسى بر بنى اسرائيل ذكر شده است.
در انجيل يوحنا باب 19 آيه يكم تا سوم مى‏گويد:
پس پيلاطس عيسى را گرفته تازيانه زد و لشكريان تاجى از خار بافته بر سرش گذاردند و جامه ارغوانى بدو پوشانيدند و مى‏گفتند سلام اى پادشاه يهود و طبانچه بدو مى‏زدند.

نتيجه بحث

ما در بررسى متون مورد نظر از قرآن و تورات و انجيل به اين نتيجه رسيديم كه دين يهود و كتاب تورات دينى است قومى و خطاب آن به بنى اسرائيل (فرزندان يعقوب) مى‏باشد و خطابى به ساير امم ندارد لذا آنها مكلف به آن نيستند و چنين محدوديتى تا آنجا كه سراغ داريم از سوى علماى يهودى نفى نشده است.
دين مسيحيت نيز، آن‏گونه كه از قرآن و انجيل استنباط شد، به قوم بنى اسرائيل اختصاص داشته است.
البته پولس [كسى كه يهودى بود و با مسيحيان به شدت مخالفت مى‏كرد ولى بعدا مسيحى شد] براى اولين بار دعوت را به ميان غير بنى اسرائيل نيز برد.
با اين بيان روشن مى‏گردد كه دين حضرت ابراهيم عليه السلام عمومى بوده و در عصر پيش از بعثت پيامبر اسلام‏صلى الله عليه و آله و سلم در ميان غير اسرائيليان رواج داشته و آنان مكلف به دين حنيف بوده‏اند.
از سوى ديگر، چنان كه اشاره شد، مخاطبان دين يهود و مسيحيت، بنى‏اسرائيل بوده‏اند. از اين‏رو، در حنفى بودن عده‏اى از مردم از جمله حضرت محمدصلى الله عليه و آله و سلم در جزيرة‏العرب پيش از بعثت اشكالى متوجه نخواهد بود.

پى‏نوشت‏ها:

1. اين مقاله زير نظر استاد توفيقى توسط جناب آقاى محمود احمدى، دانشجوى سال چهارم رشته تخصصى علم كلام تنظيم شد.
2. كتاب المقدس، ص 89.

 
سه شنبه 18 مهر 1391  12:30 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

يهود از ديروز تا امروز

يهود از ديروز تا امروز

علي اقليدي نژاد

بيش از پنجاه و شش سال از تاريخ به رسميت شناخته شدن اسرائيل از سوى سازمان ملل مى‏گذرد. در نيم قرن گذشته كشور فلسطين شاهد التهابات بى‏مانندى بوده است و از آن زمان تا كنون آماج جنايات دشمنان و بى‏مهرى به اصطلاح دوستان خويش بوده است. صهيونيستها كه خود را از تبار اسرائيل (يعقوب)، آن پيامبر الهى مى‏دانند بر مبناى تورات تحريف شده و با توصيه خاخامهاى يهود (روحانيون يهودى) از هيچ عمل شرم آورى رويگردان نبوده‏اند. پس از واقعه 11 سپتامبر و بهانه جوييهاى آمريكا درباره مبارزه با تروريسم، بار ديگر فرصتى طلايى در اختيار حاكمان رژيم اشغالگر قدس قرار گرفت تا بر سركوب خويش بيافزايند؛ ايجاد ديوار حائل كه مناطق يهودى نشين را از مناطق غزّه و كرانه باخترى رود اردن جدا مى‏سازد، همچنين ترور رهبران معنوى و متدين گروههاى اسلامى نظير شيخ احمد ياسين رمضان، تخريب منازل فلسطينيان، از بين بردن زمينهاى زراعى و باغات، همگى از جمله اقداماتى است كه ظرف 3 سال گذشته به مرحله اجرا گذاشته شده است. هجومهاى مكرر و بى‏امان به اردوگاههاى فلسطينى شكل هر روز به خود گرفته است و فلسطين در ميان ديگر گرفتاريهاى مسلمانان همچون آنچه در افغانستان و عراق مى‏گذرد، گاه به بوته فراموشى سپرده مى‏شود.
اما امام، اين اسطوره ماندگار با درايت خويش آنگونه عمل نموده است كه هيچگاه قدس به تاريك خانه نسيان سپرده نشود. آخرين جمعه ماه مبارك رمضان، هميشه ميعادگاه مسلمانان عاشقى است كه با تنفر، فرياد مرگبارشان را بر سر غاصبان بلند مى‏سازند و غيورانه سرود جهاد سر مى‏دهند. اين نوشتار نيز بر همين اساس در تلاش است تا سهمى در اين رزم پر شور داشته باشد و ضمن بازشناسى كوتاه يهود از ديد قرآن كريم، تفاوت يهود و صهيونيسم، همچنين رسالت مؤمنان را در روز قدس باز كاود.

قرآن و يهود

قرآن كريم در ارتباط با يهوديان گاه با شيوه كنايه و تمسخر برخى از اعتقادات آنان را به نقد مى‏كشد وگاه با برشمردن ويژگيهاى آزار دهنده ايشان، آنان را مورد خطاب و عتاب قرار مى‏دهد. در ادامه به برخى از اين آيات اشاره خواهيم نمود:

1. يهود قوم بخشوده شده

از جمله اعتقادات يهوديان گمراه، نجات و بخشايش الهى است. ايشان معتقدند اگر چه يهود ممكن است مرتكب برخى گناهان شود، اما اين گناهان بخشوده خواهد شد و آنان در زمره رستگاران قرار خواهند گرفت.
«فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْكِتابَ يَأْخُذُونَ عَرضَ هذَا الاَْدْنى وَيَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنا»؛(1) «پس از آنها، فرزندانى جاى آنها را گرفتند كه وارث كتاب [آسمانى تورات] شدند؛ [اما با اين حال،] متاع اين دنياى پست را گرفته و مى‏گويند: بزودى بخشيده خواهيم شد.»
قرآن كريم در ادامه همين آيه با لحن توبيخ‏آميزى اين عقيده را رد و آن را دروغ مى‏داند: «اَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ ميثاقُ الْكِتابِ اَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللّه‏ِ اِلاَّ الحَقَّ وَدَرَسُوا فيه»؛(2) «آيا پيمان كتاب [خدا [از آنان گرفته نشده كه بر خدا [دروغ نبندند، و] جز حق نگويند و آنان بارها آن را خوانده‏اند.(3)»

2. يهود قوم نجات يافته از عذاب!

از جمله ديگر امتيازاتى كه ملت يهود براى خويش قائل است، دورى از عذاب و آتش دوزخ است «وَقالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّ اَيّاما مَعْدُودَةً»؛(4) «و گفتند: هرگز آتش دوزخ جز چند روزى به ما نخواهد رسيد.»
قرآن با اين رويكرد انحرافى نيز به مبارزه بر مى‏خيزد و اين خود برتربينى‏ناروا را سخت مورد هجوم قرار مى‏دهد و مى‏فرمايد: «قُلْ اَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّه‏ِ عَهْدا فَلَنْ يُخْلِفَ اللّه‏ُ عَهْدَهُ اَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّه‏ِ ما لا تَعْلَمُونَ»(5)؛ «بگو: آيا پيمانى از خدا گرفته‏ايد ـ و خداوند هرگز از پيمانش تخلف نمى‏ورزد ـ يا آنچه را نمى‏دانيد (به ناروا) به خداوند نسبت مى‏دهيد.»
اگر چه بعضى از فقرات عهد عتيق مستمسك اين گونه اعتقادات نابجا است؛ اما تأمل و انديشه در اين گونه روايات توراتى موارد آن را اختصاص مى‏دهد: «خداوند، رحمان و كريم است... با ما مطابق گناهانمان عمل ننموده و به ما به حسب خطاهايمان جزا نداده است... به اندازه‏اى كه مشرق از مغرب دور است، به همان اندازه، گناهان ما را دور كرده است. همانطورى كه پدر بر فرزندان خود رئوف است، خداوند نيز بر ترسندگان خود رأفت مى‏نمايد. زيرا سرشت ما را مى‏داند و به ياد دارد كه ما خاك هستيم.(6)»
در جاى ديگر آمده است: «ارتداد ايشان (بنى اسرائيل) را شفا داده، ايشان را بدون هيچ چشمداشتى، دوست خواهم داشت.(7)»
فقراتى اين چنين اميد بخش را مى‏توان حتى در قرآن كريم در مورد بنى اسرائيل مشاهده نمود، با اين تفاوت كه در اين كتاب آسمانى وعده‏ها و پاداشهاى الهى مشروط گرديده و در ادامه با روشنگرى، نقض پيمان و عاقبت بد آنان را ذكر مى‏كند: «وَلَقَدْ اَخَذَ اللّه‏ُ ميثاقَ بَنى اِسْرائيلَ وَبَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَىْ عَشَرَ نَقيبا وَقالَ اللّه‏ُ اِنّى مَعَكُمْ لاَءنْ اَقَمْتُمْ الصَّلاةَ وَاتَيْتُمُ الزَّكاةَ وَامَنْتُمْ بِرُسُلى وَعَزَّرْتُمُوهُمْ وَاَقْرَضْتُمُ اللّه‏َ قَرْضا حَسَنا لاَءُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَلاَءُدْخِلَنَّكُمْ جَناتٍ تَجْرى مِنَ تَحْتِها الاَْنْهارُ فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبيلِ»؛(8) «خدا از بنى اسرائيل پيمان گرفت و از آنها دوازده نقيب (سرپرست) برانگيختيم. خداوند [به آنها] گفت: «من با شما هستم، اگر نماز به پا داريد و زكات بپردازيد و به رسولان من ايمان بياوريد و آنها را يارى كنيد و به خدا قرض الحسن بدهيد [= در راه او به نيازمندان كمك كنيد]، گناهان شما را مى‏پوشانم و شما را در باغهايى از بهشت كه نهرها از زير درختانش جارى است وارد مى‏كنم، اما هر كس از شما بعد از اين كافر شود، از راه راست منحرف گرديده است.»
قرآن كريم در ادامه، گمراهى آنان را يادآور مى‏شود و مى‏فرمايد:«فَبِما نَقْضِهِمْ مِـيثاقَهُمْ لَعَنّاهُمْ وَجَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِـيَةً يُحَرِّفُونَ الكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَنَسُوا حَظّاً مِمّا ذُكِّرُوا بِـهِ وَلا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى خائِنَةٍ مِنْهُمْ إِلاّ قَلِـيلاً مِنْهُمْ »؛(9) «ولى به خاطر پيمان شكنى، آنها را از رحمت خويش دور ساختيم و دلهاى آنان را سخت و سنگين نموديم؛ سخنان [خدا] را از موردش تحريف مى‏كنند و بخشى از آنچه را به آنها گوشزد شده بود فراموش كردند و هر زمان از خيانتى [تازه] از آنها آگاه مى‏شوى، مگر اندكى از آنان.»

3. يهوديان، دوست و فرزند خداوند!

قرآن كريم در آيه ششم سوره جمعه به انديشه يهود اشاره كرده، مى‏فرمايد:«قُلْ يا أَيُّها الَّذِينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِـياءُ لِلّهِ مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا المَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِـينَ»؛ «بگو: اى يهوديان! اگر گمان مى‏كنيد كه [فقط [شما دوستان خداييد نه ساير مردم، پس اگر راست مى‏گوييد، آرزوى مرگ كنيد [تا به لقاى محبوبتان برسيد].»
همچنين قرآن كريم در سوره مائده آيه هجدهم به ادعاى ديگر آنان در مورد فرزندى خداوند اشاره مى‏كند و مى‏فرمايد:«وَقالتِ اليَهُودُ وَالنَّصارى نَحْنُ أَبْناءُ اللّهِ وَأَحِبّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُـكُمْ بِذُنُوبِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَيُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ»؛ «يهود و نصارى گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان [خاص] او هستيم. بگو: پس چرا خدا شما را به خاطر گناهانتان مجازات مى‏كند؟ بلكه شما بشرى هستيد از مخلوقاتى كه او آفريده است. او، هر كسى را بخواهد [و شايسته بداند]، مى‏بخشد و هر كس را بخواهد [و مستحق بداند]، مجازات مى‏كند.»
منطق بى‏بديل قرآن در برابر تحريفات اعتقادى آنچنان مستحكم است كه جايى براى دفاع نمى‏گذارد و جز اين لحن استوار نمى‏تواند پاسخ كسانى باشد كه به پيامبر مى‏گفتند:«لاتُخَوّفْنا فَإِنّا اَبْناءُ اللّه‏ِ وَاَحِبّاؤُهُ فَاِنْ غَضِبَ عَلَيْنا فَاِنَّما يَغْضِبُ كَغَضَبِ الرَّجُلِ عَلى وَلَدِهِ يَعْنى اِنَّهُ يَزُولُ عَنْ قريبٍ؛(10) ما را تهديد مكن؛ چرا كه ما فرزندان و دوستان خداونديم. در صورت خشم نيز خداوند بر ما به مانند عصبانيت پدر از فرزندش است؛ يعنى بزودى خشمش فرو خواهد نشست.»

4. يهوديان آزمند و دنيازده

دنيازدگى و دلبستگى به دنيا از خصوصيات و ويژگيهاى اين قوم به اصطلاح برگزيده است. جالب آنكه اين صفت حتى تا به امروز ادامه يافته و دستهاى يهوديان امروزى را به راحتى مى‏توان در كارتلها (شركتهاى فرامليتى) مشاهده نمود. قرآن كريم به همين ويژگى اشاره مى‏فرمايد و آن را در تضاد با ادعاهاى گذشته آنان مبنى بر دوستى ويژه با خداوند ارزيابى مى‏كند: «وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النّاسِ عَلى حَياةٍ وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلـْفَ سَنَةٍ وَما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ العَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَاللّهُ بَصِـيرٌ بِما يَعْمَلُونَ»؛(11) «و آنها را حريص‏ترين مردم ـ حتى از مشركان ـ بر زندگى [اين دنيا و اندوختن ثروت [خواهى يافت: [تا آنجا] كه هر يك از آنها آرزو دارد هزار سال به او عمر داده شود؛ در حالى كه اين عمر طولانى، او را از كيفر [الهى] باز نخواهد داشت. و خداوند به اعمال آنها بينا است.»

5. يهود پيمان‏شكن

شكستن پيمانها از جمله نكاتى است كه قرآن كريم در رابطه با يهود مكررا بيان مى‏دارد. اين پيمانها لزوما توحيدى نيست، بلكه يهود پيمانهاى توحيدى، اجتماعى، عبادى و اقتصادى خويش را شكسته است: «وَ إِذْ أَخَذْنا مِـيثاقَ بَنِـى إِسْرائِـيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ وَبِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَذِى القُرْبى وَالْيَتامى وَالْمَساكِـينِ وَقُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً وَأَقِـيمُوا الصَّـلاةَ وَآتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاّ قَلِـيلاً مِنْـكُمْ وَأَنْتُمْ مُعْرِضُونَ»؛(12) و [يادآوريد [زمانى را كه از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم كه جز خداوند يگانه را پرستش نكنيد و به پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و بينوايان نيكى كنيد و به مردم نيك بگوييد و نماز برپا داريد و زكات بدهيد. سپس [با اينكه پيمان بسته بوديد] همه شما ـ جز عده كمى ـ سرپيچى كرديد و [از وفاى به عهد [رويگردان شديد.»
در ادامه همين آيات خداوند به ديگر موارد نقض پيمان يهود اشاره كرده، كشتار، تجاوز، غصب سرزمينهاى يكديگر را از جمله جنايات قوم يهود برمى‏شمارد و پايان اين همه پيمان شكنى را چنين يادآور مى‏شود: «فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذ لِكَ مِنْـكُمْ إِلاّ خِزْىٌ فِـى الْحَياةِ الدُّنْيا وَيَوْمَ القِـيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ»؛(13) «براى كسى كه از شما اين عمل (تبعيض در ميان احكام و قوانين الهى) را انجام دهد، جز رسوايى در اين جهان، چيزى نخواهد بود و روز رستاخيز به شديدترين عذابها گرفتار مى‏شوند.»
موارد نقض پيمانها از سوى يهود به اين جا ختم نمى‏شود و موارد متعددى را مى‏توان در قرآن برشمرد كه به دليل اختصار از اين موارد گذر مى‏كنيم. امروزه اين صفت شاخص يهود كاملا در رفتارهاى رژيم صهيونيستى مشهود است. نقض قراردادهايى نظير مادريد، اسلو، شرم الشيخ، نقشه راه و... همگى حكايت از ماندگارى اين ويژگى در يهود امروز دارد.

6. يهود، قوم مغضوب

خداوند عملكرد ناپسند يهود را مشمول غضب و خشم خود دانسته، ضمن پرهيز دادن مؤمنان از دوستى با يهود، مى‏فرمايد: «يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِـبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَـئِسُوا مِنَ الآخِرَةِ كَما يَـئِسَ الكُفّارُ مِنْ أَصْحابِ القُبُورِ»؛(14) «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! با قومى كه خداوند آنان را مورد غضب قرار داده دوستى نكنيد، آنان از آخرت مأيوسند همانگونه كه كفار مدفون در قبرها مأيوس مى‏باشند.»

7. يهوديان، دشمن مؤمنان

قرآن با يادآورى دوستى يهوديان با كافران و اتحاد استراتژيك آنان بر عليه مسلمانان مى‏فرمايد: «تَرى كَثِـيراً مِنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَفِى العَذابِ هُمْ خالِدُونَ»؛(15) بسيارى از آنها را مى‏بينى كه كافران [و بت‏پرستان] را دوست مى‏دارند [و با آنها طرح دوستى مى‏ريزند]، نفس سركش آنها چه اعمال بدى را از پيش براى آنها فرستاده كه نتيجه آن خشم خداوند بود و در عذاب [الهى] جاودانه خواهند ماند.»
آيات الهى، يهود را از بدترين مردم نسبت به مؤمنان ارزيابى مى‏كند و مى‏فرمايد: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا اليَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا»؛ «بطور مسلم، دشمن‏ترين مردم نسبت به مؤمنان را يهود و مشركان خواهى يافت.»

8. يهود، قوم نژادپرست

از جمله علتهايى كه يهوديان همواره خود را صاحب امتياز مى‏دانسته‏اند و به آن تكيه مى‏نموده‏اند، تبار آنها است. آنان خويشتن را از تبار يعقوب فرزند اسحاق مى‏دانند و به اين وسيله نسب خود را به پيامبر اولوالعزم الهى حضرت ابراهيم خليل اللّه‏ مى‏رسانند و به آن مباهات مى‏كنند. از اينرو ديگر اقوام را از خود پست‏تر و حقيرتر شمرده، براى آنان احترامى قائل نيستند. قرآن كريم با نسب‏گرائى و مباهات افراطى بر نژاد به مبارزه برمى‏خيزد و ملاك نزديكى و برترى را نه در نسب بلكه در طاعت و تبعيت مى‏داند: «ما كانَ إِبْراهِـيمُ يَهُودِيّاً وَلا نَصْرانِـيّاً وَلـكِنْ كانَ حَنِـيفاً مُسْلِماً وَما كانَ مِنَ المُشْرِكِـينَ * إِنَّ أَوْلى النّاسِ بِإِبْراهِـيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهـذا النَّبِىُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاللّهُ وَلِىُّ المُؤْمِنِـينَ»؛(16) «ابراهيم نه يهودى بود و نه نصرانى، بلكه موحدى خالص و مسلمان بود و هرگز از مشركان نبود. سزاوارترين مردم به ابراهيم آنها هستند كه از او پيروى كردند و اين پيامبر و كسانى كه ايمان آورده‏اند [از همه سزاوارترند] و خداوند ولى و سرپرست مؤمنان است.»

9. يهود و پيروى از شياطين

از جمله انتقاداتى كه قرآن كريم متوجه يهود مى‏سازد آن است كه آنان حتى در دوران طلايى و عصر حاكميت پيامبر قدرتمند الهى، حضرت سليمان نيز دست از خيره‏سرى برنداشتند و به دنبال آن چيزى رفتند كه آخرت آنان را بر باد داد، در دنيا نيز چيزى جز ضرر و زيان براى آنها به بار نياورد: «وَاتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِـينُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ وَما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَلـكِنَّ الشَّياطِـينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ وَما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَمارُوتَ وَما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَـكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ المَرْءِ وَزَوْجِهِ وَما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّ بِـإِذْنِ اللّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ مالَهُ فِـى الآخِرَةِ مِنْ خَـلاقٍ وَلَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ»؛(17) «و [يهود] از آنچه شياطين در عصر سليمان بر مردم مى‏خواندند پيروى كردند. سليمان هرگز كافر نشد ولى شياطين كفر ورزيدند و به مردم سحر آموختند و [نيز يهود] از آنچه بر دو فرشته بابل، هاروت و ماروت، نازل شد پيروى كردند. [آن دو، راه سحر كردن را براى آشنايى با طرز ابطال آن به مردم ياد مى‏دادند] و به هيچ كس چيزى ياد نمى‏دادند مگر اينكه از پيش به او مى‏گفتند: «ما وسيله آزمايش هستيم، كافر نشو [و از اين تعليمات سوء استفاده نكن]، ولى آنها از آن دو فرشته مطالبى را مى‏آموختند كه بتوانند به وسيله آن ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند، ولى هيچگاه نمى‏توانند بدون اجازه خداوند به انسانى زيانى برسانند. آنها قسمتهايى را فرا مى‏گرفتند كه به آنان زيان مى‏رسانيد و نفعى نمى‏رسانيد و مسلما مى‏دانستند هر كس خريدار اين گونه متاع باشد، در آخرت بهره‏اى نخواهد داشت و چه زشت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند، اگر مى‏دانستند.»

يهود ديروز و امروز

پس از گذر اجمالى از پاره‏اى عقايد و خصوصيات ملت از هم گسيخته يهود و با نگاهى به امروز، با ادعاهاى صهيونيستهاى كنونى مواجه مى‏شويم. پرسشهاى اساسى در رابطه با اين مسئله آن است كه آيا ادعاهاى اصلى يهود درباره فلسطين صحت دارد يا خير؟ به علاوه صهيونيسم چه ارتباطى با آيين يهوديت دارد؟ ابتدا به صورت كوتاه رابطه اين ادعا با تاريخ را بررسى مى‏كنيم و سپس به پرسش دوم خواهيم پرداخت.

سرزمين كنعانيان يا ارض موعود

عمده ادعاى حاكمان رژيم اشغالگر قدس، داشتن حق تاريخى ملت يهود و تعلق سرزمين فلسطين به آنها است. اما بنا بر گفته مورخينى همچون توين بى، فريد من و... حدود چهار هزار و پانصد سال پيش از اين، بعضى از قبايل عرب به سرزمين فعلى فلسطين مهاجرت كردند كه بعدها به نام كنعانيان شهرت يافتند. كنعانيان نخستين كسانى بودند كه شهر «اورسالم، به معناى شهر صلح و سلامت» را بنيان نهادند. كنعانيها حدود يك هزار و پانصد سال كنترل اين ناحيه را به دست داشتند و شهرهاى اريحا، بيسان، شكيم و نابلس را ساختند. از سوى ديگر عبرانيها حدود 700 سال بعد از قبايل عرب، يعنى در حدود 3800 سال پيش به همراه حضرت ابراهيم از شهر اور مركز كلدانيها در عراق به ارض كنعان «فلسطين» مهاجرت كردند. در كنعان حضرت اسحاق فرزند ابراهيم متولد شد و حضرت يعقوب فرزند اسحاق به نام اسرائيل (بنده خدا) معروف شد و بدين جهت است كه يهوديان را به دليل انتساب به حضرت يعقوب بنى اسرائيل لقب داده‏اند.
يعقوب به همراه فرزندان خود به مصر مهاجرت كرد و سالها همراه حضرت يوسف در آنجا اقامت كرد. در سال 1200 قبل از ميلاد مسيح، حضرت موسى عليه‏السلام بنى اسرائيل را از چنگال فرعون مصر رهانيد و به طرف كنعان يا فلسطين حركت داد. اما قوم بنى اسرائيل سالها در بيابانها سرگردان بودند، سپس به شهر اريحا در فلسطين حمله ور شدند و ميان آنها و ساكنان اصلى فلسطين دو قرن جنگ پراكنده صورت گرفت تا اينكه يك هزار سال پيش از ميلاد مسيح، حضرت داود اولين حكومت بنى اسرائيل را ايجاد كرد. دوران حكومت داود و سليمان شصت و پنج سال به طول انجاميد كه سالهاى طلايى دولت باستانى اسرائيل بود.
پس از آن اين حكومت در سال 922 پيش از ميلاد به دو بخش شمالى و جنوبى به نامهاى اسرائيل و يهوديه تقسيم شد كه بعدها هر دو سقوط كردند. حكومت اسرائيل شمالى در سال 721 پيش از ميلاد توسط آشوريها و حكومت يهوديه در سال 587 پيش از ميلاد در جريان حمله بابليها سقوط كردند و يهوديان به اسارت درآمده و پراكنده شدند.
به گفته يكى از محققين «دوازده قبيله بنى اسرائيل به قفقاز، ارمنستان و به ويژه بابل تبعيد شدند و بدين ترتيب مردم يهود باتماميت وجود خود به همراه نژاد جامعه ملى و مذهبى خود براى هميشه از بين رفت.(18) پس از آن نيز سرزمين فلسطين همواره بين قدرتهاى منطقه‏اى نظير ايرانيان، روميها، مسلمانان و مسيحيان دست به دست گرديده است.
از مجموع مطالب گذشته مى‏توان دريافت كه از تاريخ چهارهزار و پانصد ساله سرزمين فلسطين، تنها حدود چهارصد سال اين سرزمين در اختيار بنى اسرائيل قرار داشته است و صحت اين گونه ادعا كه فلسطين سرزمين يهوديان است كاملا مخدوش بوده و اعتبارى ندارد.

يهود و صهيونيسم

صهيونيسم در واقع يك فرقه آرمانگرا است كه بر مبناى اعتقاد يهوديان در رابطه با وعده الهى و ظهور منجى و نجات ملت يهود پاى گرفته است. اين اعتقاد با دو گرايش صهيونيسم سياسى و فرهنگى شناخته مى‏شود. صهيونيسم سياسى در نيمه دوم قرن نوزدهم رشد كرد و خواستار بازگشت يهوديان به فلسطين و ايجاد كشور اسرائيل شد. اما صهيونيسم فرهنگى كه قدمت بيشترى دارد با مهاجرت يهوديان به فلسطين و تأسيس اسرائيل مخالف بود.(19)
از اينرو مى‏توان اين نتيجه را گرفت كه در واقع يهوديان خواه صهيونيست باشند يا نباشند، داراى اصول مشترك و آيين واحد مى‏باشند و همگى پايبند به دين يهود هستند.
امروزه جناح تندرو و خواهان خشونت در ميان آنان قدرت گرفته است و با اشغال فلسطين به انواع سركوبها براى تحقق آرمان خويش دست مى‏زند. اگرچه در بسيارى از نوشته‏ها بين يهود و صهيونيسم سياسى تفاوتى گذاشته مى‏شود و در جهت تطهير آيين يهود از ايده صهيونيسم تلاش مى‏شود، اما آنچه به حقيقت نزديك‏تر است، آن است كه گروههاى مختلف در جامعه يهود تنها در روشها و راهكارها با يكديگر تفاوت دارند، اما همگى دل سپرده به روح حاكم بر دين تحريف شده خود مى‏باشند. به همين خاطر نگارنده بر اين عقيده است كه تمام ويژگيهاى پيش گفته در رابطه با اين قوم پراكنده، سودجو و قدرت طلب، همينك نيز پابرجا است.

انقلاب اسلامى و فلسطين

شايد بتوان انقلاب اسلامى ايران را يگانه ياور صادق و پا برجاى مردم مسلمان فلسطين دانست. از اينرو امام خمينى رحمه‏الله رهبر فقيد انقلاب اسلامى به عنوان عالمى مجاهد و آشنا به جهان سياست و زمان حاضر با درك حساسيتها و انفعال گسترده دولتهاى اسلامى، با رويكرد به مردم مسلمان، آخرين جمعه ماه مبارك رمضان را به عنوان روز قدس نامگذارى نمود. ايشان در پيامى به مسلمانان در سال 58 اين روز را روز همبستگى بين المللى مسلمانان در حمايت از حقوق مردم مسلمان دانست و يكسال بعد به همگان اعلام نمود: «روز قدس روزى است كه بايد تمام ملتهاى اسلام با هم توجه بكنند و اين روز را زنده نگه دارند.»(20)
اميد است مبلغان گرامى با درك مناسب از وقايع دنياى كنونى و گستاخيهاى امريكا و فرزند نامشروع استعمار يعنى اسرائيل غاصب، در تبيين اين مسئله حساس كمال كوشش و سعى خويش را مبذول دارند تا حق مسلمانان در رابطه با فلسطين به بوته فراموشى سپرده نشود و قلب دنياى اسلام به تسخير دشمنان در نيايد.

پی نوشت ها:

1. اعراف/169.
2. ترجمه‏ها برگرفته از ترجمه آية اللّه‏ مكارم شيرازى است.
3. ترجمه برگرفته از ترجمه آيت اللّه‏ مكارم شيرازى است.
4. بقره/80.
5. همان.
6. عهد عتيق، كتاب مزامير، باب 103: 15ـ18.
7. همان، كتاب يوشع، باب 14: 7ـ14.
8. مائده/ 12.
9. مائده/ 13.
10. مجمع البيان، فضل بن الحسن الطبرسى، ج3، ص 273 ـ 272.
11. بقره/96.
12. بقره/83.
13. بقره/85.
14. ممتحنه/13.
15. مائده/80.
16. آل عمران/67 ـ 68.
17. بقره/102.
18. جهت اطلاع بيشتر به كتاب «ريشه‏هاى بحران در خاورميانه» نوشته دكتر حميد احمدى، ص 7 به بعد مراجعه فرماييد.
19. حميد احمدى، ريشه‏هاى بحران در خاورميانه، ص3 با تصرف.
20. صحيفه نور، ج19، 16/5/59.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:30 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

يهود در آيين و عملكرد

يهود در آيين و عملكرد

محمدمهدى كريمى نيا

در اين نوشتار، به انديشه هاى يهود و رژيم اسرائيل و نيز عملكرد آن ها در طول تاريخ اشاره شده و بدين منظور، سعى گرديده است از آيات، شأن نزول آن ها و ديگر شواهد مسلّم تاريخى استفاده شود.

نگاهى به دين يهود

دين يهود يكى از اديان مهم جهان است كه داراى سابقه اى طولانى مى باشد. آغاز اين دين تقريباً به 2500 سال قبل باز مى گردد. پيروان اين دين خود را پيرو پيامبر الهى، حضرت موسى(عليه السلام)، مى دانند. همچنين اين قوم را به دليل نسبت با حضرت يعقوب(عليه السلام)، «بنى اسرائيل» مى گويند; «اسرائيل» لقب حضرت يعقوب(عليه السلام) بوده است.
تاريخ قوم يهود را مى توان به چند دوره تقسيم نمود:
1. از حضرت ابراهيم خليل(عليه السلام) تا حضرت موسى(عليه السلام)، دوره توقف چهارصد ساله در مصر;
2. از حضرت موسى(عليه السلام) تا شائول، دوره خلاصى بنى اسرائيل از عبوديت مصر و بعثت حضرت موسى(عليه السلام) در كوه سينا و چهل سال سرگردانى قوم در دشت;
3. از شائول تا تقسيم مملكت يهود كه قريب 120 سال بود، شامل دوران ترقّى يهود تحت سلطنت حضرت داود(عليه السلام) و حضرت سليمان(عليه السلام);
4. از تقسيم مملكت تا انتهاى تأليف عهد قديم كه قريب 500 سال طول كشيد، شامل وفات حضرت سليمان(عليه السلام) و انقراض سلطنت اسرائيل;
5. از مراجعت از اسيرى تا بعثت حضرت مسيح(عليه السلام);
6. ازانهدام اورشليم به بعد كه يهوديان در جهان پراكنده شدند;
7. تشكيل دولت اسرائيل درسرزمين فلسطين ازسال1944.( )
كتاب اين قوم تورات يا عهد قديم است. عهد قديم در مقابل عهد جديد يا انجيل است; زيرا تورات يا «اسفار پنج گانه حضرت موسى(عليه السلام)» پيش از حضرت مسيح(عليه السلام) نوشته شده است.
اسفار پنج گانه ياپنج كتاب حضرت موسى(عليه السلام) عبارت است از:
1. ژِنِز يا سِفر تكوين تا استقرار عبرانيان در مصر;
2. جلاى وطن يا سِفر خروج;
3. سِفر لاويان يا احكام صريح مذهبى;
4. سِفر اَعداد يا شرح نيروى مادى قوم;
5. سِفر تثنيه يا مكمّل كتاب هاى ياد شده قبل.( )
از نظر قرآن كريم، تورات كنونى تحريف شده است. اين يكى از معجزات قرآن كريم است كه در قرن هفتم ميلادى، از جعل و تحريف تورات و انجيل خبر داده است. در آن روز، جز مؤمنان و بعضى از احبار و كشيشان هيچ كس اين موضوع را باور نداشت، اما قرآن مكرّر بر اين نكته تأكيد كرد.( )
«تورات» در اصل، يك واژه عبرى به معناى «شريعت و قانون» است. پس از نزول كتابى از طرف خداوند بر حضرت موسى بن عمران(عليه السلام)، اين كتاب به اين نام خوانده شد. گاهى نيز به مجموعه كتب عهد عتيق و گاهى به اسفار پنج گانه آن نيز گفته مى شود.
مجموعه كتب يهود كه «عهد عتيق» ناميده شده، مركّب از تورات و چندين كتاب ديگر مى باشد. تورات، كه داراى پنج بخش است، به شرح پيدايش جهان و انسان و مخلوقات ديگر و بخشى از زندگى انبياى پيشين و حضرت موسى بن عمران(عليه السلام) و بنى اسرائيل و احكام اين آيين مى پردازد.
كتب ديگر آن، كه در واقع نوشته هاى مورّخان پس از حضرت موسى(عليه السلام) مى باشد،شرح حالات پيامبران(عليهم السلام)، ملوك، پادشاهان و اقوامى است كه پس از موسى بن عمران(عليه السلام) به وجود آمده اند.
ناگفته پيداست كه غير از اسفار پنج گانه تورات، هيچ يك از اين كتب آسمانى نيست، خود يهود نيز چنين ادعايى ندارند و حتى زَبور حضرت داود(عليه السلام)، كه آن را به نام مَزامير مى نامند، شرح مناجات و اندرزهاى اين پيامبر است.
اما در مورد اسفار پنج گانه تورات، قراين روشنى وجود دارد كه نشان مى دهد اين ها نيز كتب آسمانى نيست، بلكه كتاب هايى تاريخى است كه پس از حضرت موسى بن عمران(عليه السلام) نوشته شده; زيرا در آن ها شرح وفات حضرت موسى(عليه السلام) و چگونگى تدفين او و برخى حوادث پس از آن آمده است، به ويژه آخرين فصل «سِفر تثنيه» به وضوح نشان مى دهد كه اين كتاب مدت ها پس از وفات حضرت موسى(عليه السلام) به رشته تحرير درآمده است.
علاوه براين، محتويات اين كتب، كه آميخته با خرافات
فراوان و نسبت هاى ناروا به پيامبران(عليهم السلام) و نسبت
بعضى سخنان كودكانه به آن ها مى باشد، گواه
ديگرى برساختگى بودن آن هاست. شواهد
تاريخى نيز نشان مى دهد كه تورات
اصلى از ميان رفت و بعدها
پيروان حضرت موسى(عليه السلام)
اين كتاب ها را نگاشتند.( )

1ـ روابط بين الملل در آيين يهود

يهوديان همانند بسيارى از ملت هاى معاصر خويش از قبيل يونانيان و روميان خود را «نژاد برتر» مى شمرند و هيچ ملتى را همتاى خود نمى خوانند. آنان آيين يهود را نيز آيين انحصارى خويش مى دانند و حتى براى گسترش آن در ميان ديگر ملل تبليغى ندارند. آن ها افراد غير اسرائيلى را بر فرض آن كه به آيين يهود درآيند، در رديف بنى اسرائيل قرار نمى دهند.
بنابراين، در رفتار قوم يهود، تضاد با حقوق بين الملل به وضوح مشاهده مى شود; يهوديان معتقد به برترى نژاد خويش مى باشند و ديگر ملل را در خدمت خويش مى انگارند.
آيات متعددى از قرآن كريم درباره يهود و قوم بنى اسرائيل است. بسيارى از اعمال و عقايد ناپسند اين جماعت مورد سرزنش قرار گرفته; از جمله نژادپرستى آنان. علاوه بر قرآن كريم، تورات كنونى نيز به برترى جويى اين گروه اشاره دارد.

2ـ نژادپرستى يهود از منظر قرآن كريم

الف ـ يهود فرزندان و دوستان خاص خداوند: «قُلْ يا اَيُّها الّذينَ هادوا اِن زَعَمتُم اَنَّكُم اَولياءُ للّهِ مِن دونِ النّاسِ فَتَمنَّوُا المَوْتَ اِن كُنتُم صادِقينَ» (جمعه: 6); بگو: اى يهوديان، اگر گمان مى كنيد كه (فقط) شما دوستان خداييد نه ساير مردم، پس آرزوى مرگ كنيد، اگر راست مى گوييد (تا به لقاى محبوبتان برسيد.)
خداوند متعال اين ادّعاى دروغين آنان را رد مى كند و مى گويد: همين كه شما اين قدر از مرگ وحشت داريد، دليل بر آن است كه در اين ادعاى خود صادق نيستيد.
«مهم تر اين كه آيين خويش را تنها آيين حق دانسته و ديگران را پيروان خدايان دروغين و محكوم به نابودى و فنا مى دانسته اند و حتى حاضر به انعقاد پيمان با مخالفان خود نبوده اند. از اين جهت، كم ترين لطف و ترحّمى نسبت به آنان توصيه نشده و در مواقع جنگ، كم ترين حقوقى براى آنان قايل نبوده اند.»( )
قرآن كريم در آيه اى ديگر، از زبان يهود و نصارا چنين مى گويد: يهود و نصارا گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان (خاص) او هستيم. بگو: پس چرا شما را در برابر گناهانتان مجازات مى كند؟! بلكه شما هم بشرى هستيد از مخلوقاتى كه آفريده; هر كه را بخواهد (و شايسته بداند)، مى بخشد و هر كه را بخواهد (و مستحق بداند)، مجازات مى كند. (مائده: 18)
در روايات اسلامى نيز در حديثى از ابن عباس مى خوانيم: پيغمبر(صلى الله عليه وآله) جمعى از يهود را به دين اسلام دعوت كردند و آن ها را از مجازات خدا بيم دادند. گفتند: چگونه ما را ازكيفر خدا مى ترسانى، در حالى كه فرزندان خدا و دوستان اوهستيم؟( )
همچنين درتفسيرمجمع البيان در ذيل آيه مورد بحث، حديثى شبيه حديث مزبور نقل شده است كه جمعى از يهود در برابر تهديد پيامبر(صلى الله عليه وآله) به مجازات الهى گفتند: ما را تهديد مكن; ما فرزندان خدا و دوستان او هستيم. اگر خشم بر ما كند همانند خشمى است كه انسان نسبت به فرزند خود دارد; يعنى به زودى اين خشم فرو مى نشيند!»( )
با توجه به آيه شريفه، تنها يهود ادّعاى دوستى و فرزندى خدا را نمى نمودند، بلكه مسيحيان نيز در اين عقيده با يهود شريكند. شك نيست كه آن ها خود را حقيقتاً فرزند خدا نمى دانستند، آنان تنها حضرت عيسى(عليه السلام) را فرزند حقيقى خدا مى دانند و به آن تصريح دارند. ولى منظورشان از انتخاب اين نام و عنوان براى خود، اين بود كه بگويند رابطه خاصى با خدا دارند و گويا هر كه در نژاد آن ها و يا جزو جمعيت آن ها مى شد بدون اين كه اعمال صالحى داشته باشد، از دوستان و گروه فرزندان خدا مى گرديد!
قرآن كريم با تمام اين امتيازات موهوم مبارزه مى كند و امتياز هر كس را تنها در ايمان و عمل صالح و پرهيزگارى او مى شمارد. از اين رو، در اين آيه، براى ابطال اين ادعا چنين مى گويد: «قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنوُبِكُمْ.» اين مجازات نشانه بى اساس بودن ادعاى آن هاست.( )
جُوزِف گِئِر از اين كه دين يهود در مقايسه با ديگر اديان جهان داراى پيروان كم ترى است، اظهار شگفتى مى كند، با وجود آن كه، دين يهود يك آيين جهانى بوده است. دليل اين موضوع همان امتيازات ويژه اى است كه اين گروه براى خود قايلند. وى مى گويد: «شگفت آن كه اين مذهب توحيدى و آيين جهانى به علت حوادث تاريخى، به يك قوم خاص منحصر گرديد; زيرا با سرنوشت اين قوم مخلوط و مربوط شد، وگرنه مى بايستى مقبول بسيارى از اقوام مى گرديد.»( )
در منطق اسلام، تمام ملت ها در پيشگاه پروردگار برابر و يكسانند و هيچ كس بر ديگرى برترى ندارد، مگر به تقوا; «انَّ أكرَمَكُم عِنْدَاللّهِ أَتقيكُم.» (حجرات: 13)
قرآن مجيد بهترين ملت را اين گونه معرفى مى نمايد: شما بهترين امّتى بوديد كه به سود انسان ها خارج شده ايد; امر به معروف و نهى از منكر مى كنيد و به خدا ايمان داريد. و اگر اهل كتاب (به چنين برنامه و آيين درخشانى) ايمان آورند، براى آنان بهتر است، (ولى تنها) عده كمى از آن ها با ايمانند و بيش تر آن ها فاسقند. (آل عمران: 110)
«بهترين امّت» از نظر قرآن كريم، كسانى هستند كه «امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و به خدا ايمان دارند.» و اين خود مى رساندكه اصلاح جوامع،چه دربعدداخلىوچه دربعدبين المللى، بدون ايمان و دعوت به حق و مبارزه با فساد ممكن نيست.
ب ـ يهود; ملت برگزيده: يكى از دلايل خودخواهى ملت يهود و اعتقاد آنان به برترى اين است كه آنان خود را تافته اى جدابافته مى دانند ومعتقدند كه گنه كاران ملّت يهود، فقط چند روز مجازات خواهند شد و سپس بهشت الهى تاابد در اختيار آنان خواهد بود.
اين امتيازطلبى با هيچ منطقى سازگار نيست; زيرا هيچ تفاوتى در ميان انسان ها از نظر كيفر و پاداش اعمال در پيشگاه خدا وجود ندارد.
قرآن كريم به يكى از گفته هاى بى اساس يهود كه آنان را به خود مغرور ساخته و سرچشمه قسمتى از انحرافات آن ها شده است، اشاره كرده، مى فرمايد: و گفتند: هرگز آتش دوزخ جز چند روزى به ما نخواهد رسيد. بگو: آيا پيمانى از خدا گرفته ايد ـ پس خداوند هرگز از پيمانش تخلّف نمىورزد ـ يا چيزى را كه نمى دانيد به خدا نسبت مى دهيد؟ (بقره: 80)
«مگر يهود چه كرده بودند كه مى بايست تبصره اى به سود آن ها بر قانون كلى مجازات زده شود؟ به هر حال، آيه فوق با يك بيان منطقى، اين پندار غلط را ابطال مى كند و مى گويد: اين گفتار شما از دوحال خارج نيست: يابايد عهد و پيمان خاصى از خدا در اين زمينه گرفته باشيد ـ كه نگرفته ايد ـ و يا دروغ و تهمت به خدامى بنديد!
از آيات مورد بحث استفاده مى شود كه روح تبعيض نژادى يهود، كه امروز نيز در دنيا سرچشمه بدبختى هاى فراوان شده، از آن زمان در يهود بوده است و امتيازات موهومى براى نژاد بنى اسرائيل قايل بوده اند. متأسفانه بعد از گذشتن هزاران سال هم آن روحيه بر آن ها حاكم است و در واقع، پيدايش كشور غاصب اسرائيل نيز همين روح نژادپرستى است.
آن ها نه فقط در اين دنيا براى خود برترى قايل هستند، بلكه معتقدند كه اين امتياز نژادى در آخرت نيز به كمك آن ها مى شتابد و گنه كارانشان بر خلاف افراد ديگر، تنها مجازات كوتاه مدت و خفيفى خواهند ديد و همين پندارهاى غلط، آن ها را آلوده انواع جنايات و بدبختى ها و سيه روزى ها كرده است.»( )
در تفسير مجمع البيان و تفاسير ديگر، آمده است كه مسلمانان و اهل كتاب، هر كدام بر ديگرى افتخار مى كردند. اهل كتاب مى گفتند: «پيامبر ما پيش از پيامبر شما بوده و كتاب ما از كتاب شما سابقه دارتر است.» مسلمانان هم مى گفتند: «پيامبر ما خاتم پيامبران و كتابش آخرين و كامل ترين كتب آسمانى است. بنابراين، بر شما امتياز داريم.»
طبق روايت ديگرى، يهود مى گفتند: «ما ملت برگزيده ايم و آتش دوزخ جز روزهاى معدودى به ما نخواهد رسيد.» و مسلمانان مى گفتند: «ما بهترين امّت ها هستيم; زيرا خداوند درباره ما گفته است: "كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَة".( )
در بطلان ادعاهاى مزبور، آيه ذيل نازل گرديد: (فضيلت و برترى) به آرزوهاى شما و آرزوهاى اهل كتاب نيست; هر كس بد كند كيفر داده مى شود و كسى را جز خدا ولىّ و ياور خود نخواهد يافت. (نساء: 123)
همين ادعا ـ يعنى نبود عذاب براى قوم يهود ـ در كتاب تورات مشاهده مى شود: «خداوند، رحمان و كريم است، دير غضب و بسيار رحيم، تا به ابد محاكمه نخواهد نمود و خشم راهميشه نگاه نخواهد داشت، با ما موافق گناهان عمل ننموده و به ما به حسب خطاياى ما جزا نداده است; زيرا آن قدر كه آسمان از زمين بلندتر است، به همان قدر رحمت او بر ترسندگانش عظيم است. به اندازه مشرق از مغرب دور است و به همان اندازه گناهان ما را دور كرده است. چنان كه پدر بر فرزندان خود رؤوف است، همچنان خداوند بر ترسندگان خود رأفت مى نمايد; زيرا جِبلّت ما را مى داند و ياد مى دارد كه ما خاك هستيم.»( )
همچنين در بخشى از تورات آمده است: «ارتداد ايشان (بنى اسرائيل) را شفا داده، ايشان را مجاناً دوست خواهم داشت; زيرا خشم من از ايشان برگشته است. براى اسرائيل مثل شبنم خواهم بود و او مانند سوسن ها، گل خواهد كرد و مثل لُبنان ريشه هاى خود را خواهد دوانيد، شاخه هايش منتشر شده زيبايىِ او مثل درخت زيتون و عطرش مانند لُبنان خواهد بود. آنانى كه زير سايه اش ساكن مى باشند مثل گندم زيست خواهند كرد و مانند موها گل خواهند آورد»( )
ج ـ نجات دسته جمعى يهود: از اعتقادات يهود اين است كه سعادت و نجات ابدى به صورت جمعى است، نه فردى! و مجرد انتساب به ذرّيه حضرت ابراهيم(عليه السلام) براى شخص، نجات جاودانى را تضمين مى نمايد. اين توهّم باطل قرن هاى متمادى بر افكار يهود سايه افكنده بود و موجب شد آن ها را به صورت گناه كارترين مردم از نظر انحرافات اخلاقى و زشت كارى ها درآورد و در نتيجه، از طرف تمام اقوام و مللى كه با آنان هم زيستى داشتند مورد تحقير و اهانت قرار گرفتند.
خداوند اين انديشه گمراه كننده را مورد تعرض قرار داده و در ردّ آن آيات 168 و 169 سوره اعراف را نازل نموده كه در بخشى از آن آمده است: «يهود مى گويند: (اگر ما گنه كاريم) خداوند به زودى ما را مى بخشد.»( )
د ـ پول پرستى يهود: در تاريخ بشر، ملتى در پول پرستى و جمع آورى مال همچون يهود ديده نشده است. آن ها براى رسيدن به اين مقصود تمام راه هاى مشروع و غيرمشروع را پيموده و تا حدّ پرستش با حرص و ولع خاص به جمع آورى مال پرداخته اند، تا جايى كه حضرت عيسى مسيح(عليه السلام)، كه خداوند او را براى هدايت بنى اسرائيل فرستاده بود، آنان را مورد خطاب قرار داده، مى فرمود: «لاتَعبُدوا رَبَّينِ: اللّهَ والْمالَ»;( ) دو پروردگار را نپرستيد: خدا و پول را.
شايد اين مسأله به طرز عقيده يهود، كه خود را ملت برگزيده خدا مى پندارند، ارتباط داشته باشد. بدين دليل، مى خواهند بر جهان استيلا داشته باشند و البته مال و ثروت از عوامل مهمى است كه آن ها را به هدف و مقصود خود خواهد رسانيد. شايد هم دليل آن تفكر مادى اين دين باشد كه يهود بجز مظاهر زندگى مادى به چيز ديگرى ايمان ندارند و زندگانى جاويدان سراى ديگر، از نظرشان بى مفهوم است.
قرآن در اين باره مى فرمايد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد، با قومى كه خداوند آن ها را مورد غضب قرار داده دوستى نكنيد، آن ها از آخرت مأيوسند، همان گونه كه كفار از مردگان مدفون در قبرها مأيوس مى باشند. (ممتحنه: 13)
با وجود اين، در ابتداى ظهور اسلام، بعضى از يهوديان مدعى بودند كه ثواب و پاداش روز رستاخيز مختص آن هاست. قرآن كريم در مورد صدق ادعايشان از آن ها خواست تقاضاى مرگ كنند تا آنان را به نعيم خالص و خاص خدا برساند: «بگو اگر (آن چنان كه مدعى هستيد) سراى ديگر در نزد خدا مخصوص شماست نه ساير مردم، پس آرزوى مرگ كنيد، اگر راست مى گوييد.» (بقره: 94)
يهود با گفتن اين سخنان كه بهشت مخصوص ماست يا چند روزى بيش در آتش نمى سوزيم، مى خواستند مسلمانان را نسبت به آيينشان دل سرد كنند. ولى قرآن پرده از روى دروغ و تزوير آنان برمى دارد; زيرا آن ها به هيچ وجه حاضر به ترك دنيا نيستند و اين خوددليل محكمى بركذب ادعاى آن هاست. راستى،اگر انسان چنان ايمانى به سراى آخرت داشته باشد، چرا اين قدر به زندگى اين جهان دل ببندد وبراى وصول به آن مرتكب هزارگونه جنايت شود؟
در آيات بعد، قرآن مجيد اضافه مى كند:
«ولى آن ها هرگز به خاطر اعمال بدى كه پيش از خود فرستاده اند، آرزوى مردن نخواهند كرد و خداوند از ستمگران آگاه است. آن ها را حريص ترين مردم، حتى حريص تر از مشركان بر زندگى (اين دنيا و اندوختن ثروت) خواهى يافت (تا آن جا) كه هر يك از آن ها دوست دارد هزار سال عمر كند، در حالى كه اين عمر طولانى، او را از عِقاب خداوند باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آن ها بيناست.» (بقره: 95 و 96)
خلاصه آن كه در اندوختن مال و ثروت و قبضه كردن دنيا حريصند وانحصارطلب. آن هاحتى از مشركان، كه طبعاً مى بايست در جمع آورى اموال از همه حريص تر باشند و باكى نداشته باشند كه از چه راهى به دست آورند، حريص ترند. چنان به دنيا علاقه دارند كه هر يك از آن ها دوست دارد هزار سال عمر كند.
«بى شك سرچشمه بسيارى از جنگ ها و خون ريزى ها در طول تاريخ بشر برترى جويى نژادى بوده است، مخصوصاً در جنگ جهانى اول و دوم، كه بزرگ ترين رقم تلفات و ويرانى را در تاريخ به همراه داشت، عامل نژادپرستى آلمان ها يا حزب نازى، عامِل غيرقابل انكارى بود.
اگر بنا شود نژادپرستان جهان را رده بندى كنيم، بدون شك، يهود در رده هاى بالا قرار خواهند گرفت. هم اكنون كشورى را كه آن ها به نام «اسرائيل» تشكيل داده اند، بر مبناى همين مسأله نژادپرستى تأسيس شده، چه جنايت هاى هولناكى كه براى آن مرتكب شدند و چه جنايت هاى وحشتناكى كه براى نگه دارى آن مرتكب مى شوند!
آن ها حتى آيين موسى(عليه السلام) را در نژاد خود محصور ساخته اند و اگر كسى از غير نژاد يهود بخواهد اين آيين را بپذيرد، براى آن ها جالب نيست. به همين دليل، تبليغ و دعوت به سوى آيين خود در ميان اقوام ديگر نمى كنند.
همين وضع خاص آن ها سبب شده كه در انظار جهانيان منفور گردند; چرا كه مردم دنيا كسانى را كه براى خود امتيازى بر ديگران قائل باشند، هرگز دوست ندارند. اصولاً نژادپرستى شعبه اى از شرك است و به اين دليل، اسلام شديداً با آن مبارزه كرده و همه انسان ها را از يك پدر و مادر مى داند كه امتيازشان تنها به تقوا و پرهيزكارى است.»( )
در تِلْمُود، كه شرح تورات يا «عهد قديم» است و مهم ترين كتاب «آداب و تعاليم» يهود به شمار مى رود، آمده است:
«1. امتياز ارواح يهود از غير يهود به اين است كه ارواح يهود جزئى از خداست; همچنان كه پسر جزئى از پدر است. ارواح يهود، پيش خدا نسبت به ارواح ديگران عزيز است; زيرا ارواح غيريهود، ارواح شيطانى و شبيه به ارواح حيوانات است. نطفه غيريهودى مانند نطفه ديگر حيوانات است.
2. بر فرد يهودى لازم است تمام كوشش خود را مصروف جلوگيرى از حيات و پيشرفت ديگر ملت ها نمايد تا قدرت مطلقه تنها براى آن ها باشد ... پيش از آن كه يهود بر همه ملت ها پيروز شود، لازم است جنگ به حالت خود باقى باشد.
3. يهودى پيش خدا، از ملائكه بالاتر است. هرگاه غيريهودى، يهودى را بزند مثل اين است كه عزّت الهى را زده و مستحق مرگ خواهد بود. اگر يهودى آفريده نشده بود، بركت از زمين مى رفت و باران نمى باريد و خورشيد آفريده نمى شد.
ـ فرق ميان انسان و حيوان مانند فرق ميان يهودى و ديگر ملت هاست. نطفه اى كه ديگر ملت ها از آن آفريده مى شوند، نطفه چهارپاست.
ـ ملت هاى ديگر، مانند سگ هستند. اعياد مقدسه براى آن ها و براى سگ ها آفريده نشده است. سگ از غير يهودى بالاتر است; زيرا در اعياد جايز است به سگ ها غذا دادن، اما به غير يهودى جايز نيست.
ـ هيچ گونه خويشاوندى ميان يهود و غيريهود نيست; زيرا آن ها به خرها شبيه ترند تا به انسان ها. خانه هاى غير يهود پيش يهوديان، به منزله طويله حيوانات است. غيريهود، خوك هاى نجسى هستند كه براى خدمت يهوديان آفريده شده اند.
4. افراد صالح غيريهودى را بكش و بر يهودى حرام است كه غيريهودى را از مرگ و يا چاهى كه افتاده نجات بدهد، بلكه سزاوار است كه جلوى آن را با سنگ بگيرد.
5. بر اسرائيلى ها، كشتن و غصب كردن و دزدى نمودن مال غير اسرائيلى جايز، بلكه واجب است.
6. املاك غيريهود مانند مال متروك است; يهودى حق دارد آن را تملّك نمايد.
7. خداوند به يهوديان اجازه داده است كه فراورده هاى غيريهودى را مالك شوند.
8. كشتن افراد مسيحى از امورى است كه لازم است از ناحيه يهوديان عملى گردد.
9. ما تنها ملت برگزيده خدا در زمين هستيم... خداوند به خاطر لطفى كه به ما داشته است، حيواناتى از جنس انسان، كه عبارت از ساير ملل باشند، براى ما آفريده و آن ها را مسخّر ما ساخته است; زيرا خداوند به خوبى مى دانسته است كه ما نيازمند به دو حيوان هستيم: يك نوع حيوان لال; مانند چهارپايان و پرندگان، و يك نوع (حيوان) ناطق; مانند مسيحى ها، مسلمان ها، بودايى ها و ساير ملل از شرق و غرب. آن ها را به خاطر خدمت گذارى ما آفريده است و ما را در زمين متفرق ساخته است تا پشت هاى آنان را لگدكوب كرده و زمام اختيار آنان را در دست داشته و از فنون آنان براى منافع خود بهره بردارى نماييم.
به همين جهت است كه بر ما واجب است دختران زيباى خود را به ازدواج پادشاهان، وزرا و بزرگان درآوريم و فرزندان خود را ميان پيروان مذاهب ديگر داخل كرده تا در صورت مقتضى، آن ها را وادار به جنگ نموده، قدرت نهايى را در دست داشته و بهره بردارى كامل از آن ها نموده باشيم.»( )

3ـ اعمال يهود نسبت به اسلام

عدم پذيرش اسلام توسط يهود در ابتداى بعثت، موجب دشمنى ميان مسلمانان و آنان گرديد. همچنين يهوديان مى ديدند كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) با تبليغ رسالتش، الفت و برادرى در دل هاى مردم ايجاد مى كند و چنان توده واحد و يكپارچه اى از آن ها مى سازد كه ممكن است قدرت و حكم روايى آنان را تهديد كند. بدين روى، به مخالفت با پيغمبر(صلى الله عليه وآله) برخاستند. قرآن كريم بعضى از نيّات آنان را در مبارزه با اسلام آشكار كرد تا مسلمانان از آسيبشان بر حذر بمانند.
در اين جا، به بعضى از اعمال آنان اشاره مى شود:
الف ـ محاصره اقتصادى: گروهى از يهوديان براى منصرف كردن مسلمانان از آيين خود، اقدام به كار جديدى نمودند. آن ها با خوددارى از پرداخت هرگونه دِيْن يا امانت و يا انجام معاملاتى كه بر ذمّه آن ها بود، براى افرادى كه به دين مقدّس اسلام مشرف مى شدند، مشكل اقتصادى ايجاد مى كردند و به آن ها مى گفتند: حقوقى كه شما بر ما داشتيد، پيش از اسلام بود و اكنون كه مسلمان شده ايد، اين حقوق منتفى و باطل گرديده است. قرآن در اين باره مى فرمايد: «و در ميان اهل كتاب (از نصارا)، كسانى هستند كه اگر ثروت زيادى به رسم امانت به آن ها بسپارى، به تو باز مى گردانند; و برخى ديگر از اهل كتاب (از يهود)، كسانى هستند كه اگر يك دينار هم به آنان بسپارى، به تو باز نمى گردانند، مگر تا زمانى كه بالاى سر آن ها ايستاده (و بر آن ها مسلط) باشى. اين بدان روست كه مى گويند: ما در برابر اميّين (غيريهود)، مسؤول نيستيم. و بر خدا دروغ مى بندند، در حالى كه مى دانند (اين سخن دروغ است.)» (آل عمران: 75)
گروهى از مردمان عصر جاهليت پيش از اسلام، كالايى را به يهوديان فروختند و پس از فروش كالا، مسلمان شدند. هنگامى كه پول كالا را از آنان مطالبه نمودند، يهوديان گفتند: نزد ما امانت و دِينى نسبت به شما نيست; زيرا شما آيينى را كه بر آن بوديد، ترك كرديد. آن ها ادعا كردند كه اين دستور در كتابشان آمده است. مى گفتند: «ما اهل كتاب هستيم و پيامبر و كتاب آسمانى در ميان ما بوده است. بنابراين، اموال ديگران براى ما احترامى ندارد.» اين مطلب به قدرى نزد آنان مسلّم بود كه جنبه اعتقادى و مذهبى به خود گرفته بود.
يهود مى گفتند: «ما در تصرف و غصب اموال عرب مجاز و مأذون هستيم; زيرا آنان مشركند و پيروى از مرام موسى ندارند.»( )
ب ـ فتنه انگيزى در ميان مسلمانان: يكى از يهوديان به نام شاس بن قيس، كه پيرمردى تاريك دل و در كفر و عناد كم نظير بود، روزى از كنار مجمع مسلمانان مى گذشت، ديد جمعى از طايفه اَوس و خَزْرج، كه سال ها با هم جنگ هاى خونينى داشتند، در نهايت صفا و صميميت گرد هم نشسته، مجلس اُنسى به وجود آورده اند و آتش اختلافات شديدى كه در جاهليت در ميان آن ها شعلهور بود، به كلّى خاموش شده است.
از ديدن اين صحنه، بسيار ناراحت شد و با خود گفت: اگر اين ها تحت رهبرى محمد(صلى الله عليه وآله) از همين راه پيش بروند، موجوديت يهود به كلّى در خطر است. در اين حال، نقشه اى به نظرش رسيد: به يكى از جوانان يهودى دستور داد به جمع آن ها بپيوندد و حوادث خونين بُغاث را ـ محلى كه جنگ شديد اوس و خزرج در آن نقطه واقع شد ـ به ياد آن ها بياورد و آن حوادث را پيش چشم آن ها مجسّم سازد.
اتفاقاً اين نقشه، كه با مهارت آن جوان يهودى پياده شد، مؤثر واقع گرديد و جمعى از مسلمانان از شنيدن اين جريان به گفتوگو پرداختند و حتى بعضى از افراد طايفه اَوس و خَرْزَج يكديگر را به تجديد آن صحنه ها تهديد كردند.
چيزى نمانده بود كه آتش خاموش شده ديرين، بار ديگر شعلهور گردد. خبر به پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيد. فوراً با جمعى از مهاجران به سراغ آن ها آمدند و با اندرزهاى مؤثر و سخنان تكان دهنده خود، آن ها را بيدار ساختند.
وقتى جمعيت سخنان آرامبخش پيامبر(صلى الله عليه وآله) را شنيدند، از تصميم خود برگشتند، سلاح ها را بر زمين گذاشتند، دست در گردن هم افكندند، به شدّت گريه كردند و دانستند اين از نقشه هاى دشمنان اسلام بوده است. و صلح، صفا و آشتى بار ديگر كينه هايى را كه مى خواست زنده شود، شستوشو داد.
در اين هنگام چهار آيه 98 ـ 101 از سوره آل عمران نازل شد. در دو آيه نخست، يهوديانِ اغواكننده را نكوهش مى كند و در دو آيه بعد، به مسلمانان هشدار مى دهد: «بگو اى اهل كتاب، چرا به آيات خدا كفر مىورزيد؟! و خدا گواه است بر اعمالى كه انجام مى دهيد. بگو اى اهل كتاب، چرا افرادى را كه ايمان آورده اند از راه خدا باز مى داريد و مى خواهيد اين راه را كج سازيد، در حالى كه شما (به درستىِ اين راه) گواه هستيد؟! خدا از آنچه انجام مى دهيد، غافل نيست; اى كسانى كه ايمان آورده ايد، اگر از گروهى از اهل كتاب (كه كارشان نفاق افكنى و شعلهور ساختن آتشِ كينه و عداوت است) اطاعت كنيد، شما را پس از ايمان، به كفر باز مى گردانند و چگونه ممكن است شما كافر شويد، با اين كه آيات خدا بر شما خوانده مى شود و پيامبر او در ميان شماست؟! و هركس به خداتمسك جويد، به راهى راست هدايت شده است.»
ج ـ شبهه افكنى در ميان مسلمانان: دشمنان اسلام، به خصوص يهود، براى دور ساختن مسلمانان از هيچ كوششى فروگذار نبودند; حتى درباره ياران نزديك پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز چنين طمعى داشتند كه بتوانند آن ها را از اسلام بازگردانند و مسلّماً اگر مى توانستند در يك يا چند نفر از ياران نزديك پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نفوذ كنند، ضربه بزرگى بر اسلام وارد مى شد و براى تزلزل ديگران نيز زمينه كاملاً مساعدى فراهم مى گرديد.
بعضى از مفسّران نقل كرده اند: جمعى از يهود كوشش داشتند افراد سرشناس و مبارزى از مسلمانان پاك دل چون مَعاذ و عَمار و بعضى ديگر را به سوى آيين خود دعوت كنند و با وسوسه هاى شيطانى از اسلام بازگردانند. اين آيه نازل شد و به همه مسلمانان در اين زمينه اخطار كرد: جمعى از اهل كتاب (از يهود) دوست داشتند شما را گمراه كنند. (اما آن ها بايد بدانند كه نمى توانند شما را گمراه سازند،) آن ها گمراه نمى كنند مگر خودشان را و نمى فهمند. (آل عمران: 69)( )
د ـ مبارزه يهود براى تغيير عقيده مسلمانان: خداوند در قرآن مى فرمايد: «بسيارى از اهل كتاب از روى حسد ـ كه در وجود آن ها ريشه دوانده ـ آرزو مى كردند شما را پس از اسلام و ايمان، به حال كفر بازگردانند، با اين كه حق براى آن ها كاملاً روشن شده است. شما آن ها را عفو كنيد و گذشت نماييد تا خداوند، خود (فرمان جهاد) بفرستد. خداوند بر هر چيزى تواناست.» (بقره: 109)
بسيارى از اهل كتاب،به ويژه يهود، تنهابه اين قناعت نمى كردند كه خود آيين اسلام را نپذيرند، بلكه اصرار داشتند مؤمنان نيز از ايمانشان بازگردند و انگيزه آن ها در اين كار، چيزى جز حسد نبود.
بنابراين، دستور مزبور يك دستور مبارزاتى است كه به مسلمانان داده شده تا در برابر فشار شديد دشمن در آن شرايط خاص، از سلاح «عفو و گذشت» استفاده كنند و به ساختن خويشتن و جامعه اسلامى بپردازند و در انتظار فرمان خدا باشند.
مسلمانان، حتى در آن زمان، آن قدر قوّت و قدرت داشتند كه عفو و گذشت نكنند و به مقابله با دشمنان بپردازند، ولى براى اين كه دشمن ـ اگر قابل اصلاح است ـ اصلاح شود، خداوند نخست دستور «عفو و گذشت» مى دهد. به تعبير ديگر، در برابر دشمن، هرگز نبايد خشونت نخستين برنامه باشد، بلكه اخلاق اسلامى ايجاب مى كند كه نخستين برنامه «عفو و گذشت» باشد; اگر فايده نداشت، آن گاه متوسّل به خشونت شوند.( )

4ـ اعمال يهوديان نسبت به مسيحيان

با وجود اين كه آيين يهود از بدو پيدايش، مبتنى بر تبليغ و توسعه طلبى نبوده و تنها به قوم يهود و بنى اسرائيل اختصاص داشته، به همين دليل، جنگ و تعرّض به اقوام ديگر در آن پيش بينى نشده بوده است. ولى يهود به اين عنوان كه «قوم برگزيده خدا» هستند و نژادشان بر ديگر نژادها برترى دارد، از هيچ گونه كينهورزى و فتنه انگيزى دريغ ننموده اند و در هر جا كه سكونت داشته اند، ملتى ستيزه جو و خراب كار به شمار آمده اند و تا آن جا كه قدرت داشته اند در زجر و آزار و اعدام پيروان اديان ديگر مى كوشيده اند و از هرگونه حركت فكرى و دينى با كمال قساوت ممانعت مى كرده اند و پيغمبران الهى(عليهم السلام) را كه آنان را به راه راست دعوت مى نمودند، به قتل رسانيده اند و در شكنجه و آزار پيروان انبيا، نهايت كوشش به عمل مى آوردند.
داستان حضرت مسيح(عليه السلام) و حوادث رقّت بار زندگى آن پيغمبر بزرگ و شكنجه و آزارى كه حواريون آن حضرت از قوم يهود ديدند و سرانجام آوارگى پيروان آيين مسيح(عليه السلام)، نمودارى از رفتار قساوت بار يهوديان و تعصّبات جنايت آميز آنان مى باشد. مسيحيان تا زمانى كه آيين مسيحيت از طرف دولت روم به رسميت شناخته نشده بود، همواره در زير شكنجه و آزار يهوديان و حكومت يهودى به سر مى بردند.
تنها در طليعه قرن چهارم ميلادى بود كه به موجب فرمانى كه در سال 311 م. از سوى امپراتور روم صادر شد، مسيحيان آزادى مختصرى يافتند و از شكنجه و تعصّبورزىِ علنى يهوديان نجات پيدا كردند.
يهوديان، حتى پس از آن كه قدرت و استقلال سياسى خود را بر اثر همين تعصّبات و فتنه جويى ها از دست دادند و شيرازه اجتماعشان از هم پاشيده شد، باز دست از تحريكات خصمانه و بدرفتارى نسبت به مخالفان، به ويژه مسيحيان، برنداشتند و در فرصت هاى مناسب، فتنه هايى به پا كردند و كشتارهايى به راه انداختند.
در زمان هِرْقَل، امپراتور روم، با وجود اين كه مذهب رسمى حكومت، مسيحيت بود، يهوديان در اَنْطاكِيه، فتنه خونينى كردند و با وضع فجيعى، اسقف بزرگ شهر را قطعه قطعه نمودند، در شهر صُور، پايتخت فِنيقى ها، والى شهر را به قتل رسانيدند و سپس با يهود فلسطين هم داستان شده، قرار بر آن گذاشتند كه شبانه بر شهر صُور حملهور شوند و مسيحيان را قتل عام نمايند. ولى چون توطئه آنان عقيم ماند و سپاهيان روم طبق اطلاع قبلى، از هجوم وحشيانه آنان جلوگيرى به عمل آوردند، يهوديان، كه از خشم، حالت سبعيّت پيدا كرده بودند، به سوى ديرها و كليساهاى اطراف شهر سرازير شده، آن ها را با خاك يكسان و دهات مجاور را به خاك و خون كشيدند.
در يكى از جنگ ها، كه ميان دو دولت ايران و روم درگرفته بود، يهوديان هشتادهزار اسير مسيحى را از ايرانيان خريدند و از روى كينه و انتقام، همه را مثل گوسفند سربريدند.
گويند: نقشه اين جنگ از طرف يهودى ها بوده و ايرانيان به تحريك يهود دست به اين جنگ خونين زدند.
در عصر امپراتورى نِيْرون يهودى ها در شهر قدس فتنه اى به پا كردند و فرماندار شهر را كشتند و آشوبى به راه انداختند كه بر اثر آن از طرف امپراتور روميان شهر قدس محاصره و در سال 70 م. يهوديانِ قدس قتل عام شدند و معابد يهود ويران و كَهَنه و رؤساى مذهبيشان به وضع فجيعى كشته شدند. همين حادثه باعث جنبش يهودى ها شد و حسّ انتقام جويى آنان را بيش از پيش تشديدكرد وموجب جنگ ها و خونريزى هاى فراوانى گرديد.
تا آن كه در خلال قرن چهارم ميلادى، يكى از پادشاهان ايران يهود را در صورت وفادارى و كمك به ايرانيان، وعده آزادى داد و ديرى نپاييد كه بر اثر خيانت و تمرّد، مورد غضب پادشاه ايران واقع شدند; عده اى مقتول و جمعى محبوس و گروهى تبعيد و مورد شكنجه قرار گرفتند.
در عصر حاضر نيز جنايات و تجاوزات و توطئه هاى تجاوزكارانه صهيونيسم بين المللى بر همه مكشوف و اغراض و مقاصد شوم آن ها عليه مللِ غيريهودى، كاملاً روشن گرديده است; تا آن جا كه ايادى اين حزب متعصّبِ ضدانسانى در بيش تر مراكز بين المللى رخنه كرده و در بيش تر خراب كارى ها و تشنجات و كشتارهاى عمده جهان، از عوامل مؤثر محسوب مى شوند.
يهودى ها در جنگ هاى جهانى دست داشتند و پس از جنگ نيز روى اصل كينه توزى شبكه هاى جاسوسى بين المللى را به نفع استعمارگران اداره مى نمودند و اين حقيقت ننگين با دستگير شدن يكى از عناصر خطرناك اين باند كه رياست شبكه جاسوسى كشور را به عهده داشت، فاش گرديد. وى اعتراف نمود كه بنابر معاهده سرّى، كه در سال 1947 ميلادى در مورد تشكيل دولت اسرائيل بين دولت امريكا و صهيونيست ها منعقد شده بود، يهودى ها انجام اين وظايف را در قبال كمك امريكا به عهده گرفتند و از آن به بعد شبكه جاسوسى امريكا را اداره مى كنند.
دولت امريكا نيز در مقابل خوش خدمتى آن ها، به وعده خود وفا نمود و سرانجام، «صهيونيسم» توانست بخشى از فلسطين را اشغال و بالغ بر يك ميليون مسلمان فلسطينى را از خانه و وطن خود آواره كند.( )
از جمله مظاهر ننگين تعصّبات مذهبى يهوديان، مى توان به كشتار فجيع مسيحيان يمن به دست حكومت يهودىِ آن سرزمين اشاره كرد. در اين كشتار هولناك، دَه ها هزار نفر از مسيحيان با وضع فجيعى به قتل رسيدند و در آتش سوزانيده شدند.
قرآن كريم نيز به شكنجه، آزار و قتل مسيحيان توسط يهودى ها اشاره دارد: مرگ و عذاب بر شكنجه گران صاحب گودال (آتش) باد; گودال هايى پر از آتش شعلهور، هنگامى كه (يهود) در كنار آن نشسته بودند و آنچه را نسبت به مؤمنان (مسيحى) انجام مى دادند، با خونسردى تماشا مى كردند! (بروج: 5 ـ 8)
در اين كه اين ماجرا مربوط به چه زمانى و مربوط به چه قومى است و آيا اين يك ماجراى خاص و معيّن بوده و يا اشاره به ماجراهاى متعددى از اين قبيل در مناطق گوناگون جهان دارد، در ميان مفسّران ومورّخان گفت وگوست. معروف تر از همه مربوط به ذُونُواس، آخرين پادشاه حِمْير در سرزمين «يمن» مى باشد.
ذُونُواس، كه آخرين نفر از سلسله گروه «حِمْيَر» بود، به آيين يهود درآمد و گروه «حِمير» نيز از او پيروى كردند. او نام خود را «يوسف» نهاد و مدتى بر اين منوال گذشت. سپس به او خبر دادند كه در سرزمين نجران،درشمال يمن، هنوزگروهى برآيين نصرانيت باقى هستند. هم مسلكان ذونواس او را وادار كردند كه اهل نجران را مجبور به پذيرش آيين يهود كند. او به سوى نجران حركت كرد و ساكنان آن جا را جمع نمود و آيين يهود را بر آن ها عرضه داشت و اصرار كرد كه آن را پذيرا شوند، ولى آن ها ابا كردند.
ذونواس دستور داد خندق عظيمى كندند و هيزم در آن ريختند و آتش زدند. گروهى را زنده زنده به آتش سوزاند و گروهى را با شمشير كشت و قطعه قطعه كرد; به گونه اى كه عدد مقتولان و سوختگان به بيست هزار نفر رسيد.
اين كوره هاى آدم سوزى، كه به دست يهود به وجود آمد، احتمالاً نخستين كوره هاى آدم سوزى در طول تاريخ بوده است. آن ها مؤمنانِ مسيحى را وادار مى كردند دست از ايمان خود بردارند و هنگامى كه با مقاومت آنان روبه رو مى شدند، آن ها را در اين كوره هاى آدم سوزى انداخته، به آتش مى كشيدند! گروهى هم با كمال خونسردى نشسته بودند و صحنه هاى شكنجه را تماشا مى كردند و لذّت مى بردند كه اين خود نشانه نهايت قساوت آن هاست. بعضى نيز گفته اند: اين گروه مأمور بازجويى و اجبار مؤمنان مسيحى به ترك مذهب حق بودند.
در اين گير و دار، يك تن از نصاراى نجران فرار كرد و به سوى روم و دربار قيصر شتافت و از ذونواس شكايت كرد و يارى طلبيد. قيصر گفت: سرزمين شما از من دور است، اما نامه اى به پادشاه حبشه مى نويسم. او مسيحى و همسايه شماست. از او مى خواهم شما را يارى دهد. سپس نامه اى نوشت و از پادشاه حبشه انتقام خون مسيحيان نجران را خواست.
مرد نجرانى نزد سلطان حبشه نجاشى، آمد و ماجرا را بازگفت. نجاشى از شنيدن اين داستان سخت متأثّر گشت و از خاموشى شعله آيين مسيح(عليه السلام)در سرزمين نجران افسوس خورد و تصميم به انتقام شهيدان گرفت.
لشكريان حبشه به جانب يمن تاختند و در يك پيكار سخت، سپاه ذونواس را شكست دادند و گروه بسيارى از آنان را كشتند و طولى نكشيد كه مملكت يمن به دست نجاشى افتاد و به صورت ايالتى از ايالات حبشه درآمد.( )
جان ناس در مورد رفتار يهوديان نسبت به مسيحيان مى گويد: رابطه يهوديان و مسيحيان از ابتدا خصمانه بوده است; زيرا از قرون اول ميلادى به بعد، ربّانيون و احبار يهود منكر مسيح بود و او را طرد مى نمودند، گرچه پيروان عيسى تا حدى هميشه مساعى جميله مبذول مى داشتند.( ) ضديت يهود با حضرت مسيح(عليه السلام) در فرازهايى از انجيل منعكس شده است.( )

5ـ اعمال يهوديان نسبت به هم نوعان خود

خداوند در قرآن كريم، به سرگذشت يهود و برخورد غيرانسانى آن ها با اسيران يهودى، كه بر خلاف تعاليم كتاب تورات به اسارت گرفته مى شدند، اشاره مى كند: و به خاطر آوريد هنگامى را كه از شما پيمان گرفتيم كه خون يكديگر را نريزيد و همديگر را از سرزمين خود بيرون نكنيد، سپس شما اقرار كرديد و (بر اين پيمان) گواه بوديد. اما اين شما هستيد كه يكديگر را مى كشيد و جمعى از خودتان را از سرزمينشان بيرون مى كنيد و در گناه و تجاوز، به يكديگر كمك مى نماييد (و اين ها همه نقض پيمانى است كه با خدا بسته ايد)، در حالى كه اگر بعضى از آن ها به صورت اسير نزد شما بيايند، فديه مى دهيد و آنان را آزاد مى سازيد، با اين كه بيرون ساختن آنان بر شما حرام است. آيا به بعضى از دستورات كتاب آسمانى (تورات) ايمان مى آوريد و به بعضى كافر مى شويد؟! براى كسانى از شما كه اين عمل (تبعيض در ميان احكام و قوانين الهى) را انجام دهند، جز رسوايى در اين جهان چيزى نخواهد بود و روز رستاخيز به شديدترين عذاب ها گرفتار مى شوند. و خداوندازآنچه انجام مى دهيد غافل نيست.( )
طايفه «بنى قُريظه» و طايفه «بنى نَضير»، كه هر دو از طوايف يهود بودند و با هم قرابت نزديك داشتند ـ قريظه و نظير همانند اَوْس و خَزْرَجْ، دو برادر بودند كه از هر كدام طايفه اى به وجود آمد ـ براى منافع دنيا با يكديگر به مخالفت برخاستند. بنى نضير به طايفه خزرج كه از مشركان مدينه بودند، پيوستند و بنى قريظه به طايفه اوس، و در جنگ هايى كه ميان آن دو قبيله روى مى داد، هر يك از اين ها طايفه هم پيمان خود را كمك مى كرد و از طايفه ديگر مى كشت. اما هنگامى كه آتش جنگ فرو مى نشست، همه يهود جمع مىشدند و دست به دست هم مى دادندتاازطريق پرداخت «فديه»، اسيران خود را آزاد كنند و در اين عمل به حكم تورات استناد مى كردند، در حالى كه اولاً، اوس و خَزْرج هر دو مشرك بودند و كمك به آن ها جايز نبود. ثانياً، همان قانونى كه دستور فديه را داده بود، دستور خوددارى از قتل را نيز صادر كرده بود.
يهود همانند اقوام لجوج و نادان ديگر، از اين اَعمال ضد و نقيض فراوان داشتند. قرآن مجيد يهود را در برابر اعمال ضد و نقيض و تبعيضشان در ميان احكام خدا، شديداً سرزنش كرده و به اشد مجازات تهديد نموده است، به خصوص كه آن ها احكام كوچك تر را عمل مى كردند، اما در برابر احكام مهم تر ـ يعنى تحريم ريختن خون يكديگر و آواره ساختن هم مذهبان از خانه و ديارشان ـ مخالفت مى كردند.
در حقيقت، آن ها تنها براى دستوراتى ارج قايل بودند كه از نظر زندگى دنيا به نفعشان بود، اما آن جا كه منافعشان اقتضا مى كرد، خون يكديگر راهم مى ريختند، ولى چون احتمال اسارت براى همه وجود داشت، براى نجات از اسارتِ احتمالى آينده، از دادن «فديه» براى آزاد ساختن اسيران مضايقه نداشتند.( )

6ـ جنگ نزد يهود

زمانى كه بحث «جنگ در اديان» را ملاحظه مى كنيم، هيچ جنگى در قساوت و شدت همانند «جنگ در دين يهود» نيست. يهود بر اساس شريعت خود، در طول تاريخ، به جنگ و خون ريزى فراوان مى پرداخته اند و در اين راه، به اطفال و زنان نيز رحم نمى كرده اند و خود را «ملّت برگزيده خدا» مى دانند.( )
يهود، رهبران تخريب و نابودى در اين عالم بوده اند. يكى از بزرگان يهود به نام ارنِسْت رينان عقيده دارد: «وقتى عدل در عالم تحقق پيدانكند، پس بهتراست كه كل عالم تخريب گردد.» يكى ديگر از بزرگان يهود مى گويد: «ما يهود نيستيم مگر آقاى عالَم و فاسدكننده عالم، ايجادكننده فتنه در عالم و جلّاد عالم باشيم.»( )
قرآن كريم يهود و مشركان را در يك رديف قرار مى دهد و آنان را دشمن ترين افراد نسبت به مسلمانان معرفى مى نمايد: «به طور مسلّم، دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان را يهود و مشركان خواهى يافت. و نزديك ترين دوستان به مؤمنان را كسانى مى يابى كه مى گويند: ما نصارا هستيم. اين بدان روست كه در ميان آن ها، افرادى عالِم و تارك دنيا هستند و آن ها (در برابر حق) تكبر نمىورزند.» (مائده: 12)
تاريخ اسلام به خوبى گواه اين حقيقت است; زيرا در بسيارى از نبردهاى ضداسلامى، يهود به طور مستقيم دخالت داشته اند و از هيچ گونه كارشكنى و دشمنى خوددارى نكرده اند. افراد بسيار كمى از آن ها به اسلام گرويده اند، در حالى كه در غزوات اسلامى، مسلمانان را كم تر مواجه با مسيحيان مى بينيم و نيز افراد زيادى از آن ها را مشاهده مى كنيم كه به صفوف مسلمانان پيوسته اند.
اين مقايسه بيش تر درباره يهود و مسيحيان معاصر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) است; زيرا يهود با اين كه داراى كتاب آسمانى بودند، به دليل دل بستگى بيش از اندازه به ماديات، در صف مشركانى قرار گرفته بودند كه از نظر مذهبى با آن ها هيچ اشتراكى نداشتند. در ابتدا، يهوديان مبشّران اسلام محسوب مى شدند و انحرافاتى همانند «تثليث» نداشتند، اما دنياپرستى شديد آن ها را به كلى از حق بيگانه كرد، در حالى كه مسيحيان آن عصر چنين نبوده اند.
البته مسيحيان قرون بعد نسبت به اسلام و مسلمانان، مرتكب جناياتى شدند كه دست كمى از يهود نداشت; جنگ هاى طولانى و خونين صليبى در گذشته و تحريكات فراوانى كه امروز از ناحيه استعمار كشورهاى مسيحى بر ضد اسلام و مسلمانان مى شود، چيزى نيست كه بر كسى پنهان باشد.
اما عجيب اين است كه يهوديان همه اين جنگ طلبى ها را به استناد تورات انجام مى دهند. به عنوان نمونه، در متن تورات چنين مى خوانيم: «چون به شهرى نزديك آيى تا با آن جنگ نمايى، آن را براى صلح ندا كن و اگر تو را جواب صلح بدهد و دروازه ها را براى تو بگشايد، آن گاه تمام قومى كه در آن يافت شوند به تو جزيه دهند و تو را خدمت نمايند، و اگر با توصلح نكرده، با تو جنگ نمايند، پس آن را محاصره كن; و چون يَهُوَه ـ خدايت ـ آن را به دست تو بسپارد، جميع ذكورانش را به دم شمشير بكُش، ليكن زنان و اطفال و بهايم و آنچه در شهر باشد ـ يعنى تمام غنيمتش ـ را براى خود به تاراج ببر و غنايم دشمنان خود را كه يَهُوَه ـ خدايت ـ به تو دهد، بخور. به همه شهرهايى كه از تو بسيار دورند كه از شهرهاى اين امّت ها نباشند، چنين رفتار نما. اما از شهرهاى اين امت هايى كه يَهوه ـ خدايت ـ را به ملكيّت مى دهد، هيچ ذى نفسى را زنده مگذار، بلكه ايشان را ... چنان كه يهوه ـ خدايت ـ تو را امر فرموده است، بالكل هلاك ساز.»( )همچنين در تورات مى خوانيم: «يَهُوه، خداى ما، او (سرزمين سيحون و مَلك حَشبون) را به دست ما تسليم نموده، او را با پسرانش و جميع قومش زديم و تمامى شهرهايش را در آن وقت گرفته، مردان و زنان و اطفال هر شهر را هلاك كرديم كه يكى را باقى نگذاشتيم، ليكن بهايم را با غنيمت شهرهايى كه گرفته بوديم براى خود به غارت برديم.»( )
و در جاى ديگر آمده است: «پس يهوه، خداى ما، عَوْج ملك باشان و نيز تمامى قومش را به دست ما تسليم نموده، او را به حدى شكست داديم كه احدى از براى وى باقى نماند و در آن وقت، همه شهرهايش را گرفتيم و شهرى نماند كه از ايشان نگرفتيم ... و آن ها را بالكل هلاك كرديم; چنان كه با سيحون و مَلك حَشَبون كرده بوديم. هر شهر را با مردان و زنان و اطفال هلاك ساختيم و تمامى بهايم و غنيمت شهرها را براى خود به غارت برديم.»( )
و نيز آمده است: «و هر آنچه در شهر بود، از مرد و زن و جوان و پير، حتى گاو و گوسفند و الاغ را به دم شمشير هلاك كردند.»
و در جاى ديگرى از تورات مى خوانيم: «و مى گويم كه من تا ابد الآباد زنده هستم. اگر شمشير برّاق خود را تيز كنم و قصاص را به دست خود گيرم، آن گاه از دشمنان خود انتقام خواهم كشيد و به خصمان خود مكافات خواهم رسانيد. تيرهاى خود را از خون مست خواهم ساخت و شمشير گوشت را خواهد خورد. از خون كشتگان و اسيران با رؤساى سروران دشمن، اى امّت ها با قوم او آواز شادمانى دهيد; زيرا انتقام خون بندگان خود را گرفته است و از دشمنان خود انتقام كشيده.»( )
در اين ميان، قرآن كريم عده اى از يهوديان را ستايش مى نمايد; همان هايى كه از غرور، خودپرستى و تكبر خوددارى مى نمايند و همواره حقيقت را مدّ نظر دارند: «آن ها همه يكسان نيستند; از اهل كتاب، جمعيتى هستند كه (به حق و ايمان) قيام مى كنند و پيوسته در اوقات شب، آيات خدا را مى خوانند در حالى كه سجده مى نمايند; به خدا و روز واپسين ايمان مى آورند، امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و در انجام كارهاى نيك، پيشى مى گيرند و آن ها از صالحانند. و آنچه از اعمال نيك انجام دهند، هرگز كفران نخواهد شد (و پاداش شايسته آن را مى بينند.) و خدا از پرهيزگاران آگاه است.» (آل عمران: 113 ـ 115)
و به اين ترتيب، قرآن از اين كه نژاد يهود را به كلى محكوم كند و يا خون آن ها را كثيف بشمرد، خوددارى كرده و تنها روى اعمال آن ها انگشت مى گذارد و با تجليل و احترام از افرادى كه به اكثريتِ فاسد نپيوستند و در برابر ايمان و حق تسليم شدند، به نيكى ياد مى كند و اين روش اسلام است كه در هيچ موردى، مبارزه اش رنگ نژادى و قبيله اى ندارد و تنها بر محور عقايد، اعمال و رفتار مى گردد.

7ـ يهود و هم زيستى مسالمت آميز با مسلمانان!

با توجه به آنچه گذشت، بر اساس تعاليم تورات موجود و عملكرد يهوديان در طول تاريخ، جايى براى «هم زيستى مسالمت آميز» و «حقوق بين الملل» وجود ندارد. آنان خود را «ملّت برگزيده خدا» مى دانند و براى تحقّق اين نظر، همواره در فكر سلطه و چيرگى بر ديگر اديان و ملل بوده اند و در مواردى هم كه به پيشنهادات ديگران تن داده اند، جز از روى ضعف و ناتوانى نبوده و هر موقع قدرتى يافته اند، كشتار عظميى به راه انداخته اند; در گذشته، با مسيحيان و امروز با مسلمانان.
اكنون گروهى از قوم يهود ـ يعنى صهيونيست ها ـ اقدام به غصب سرزمين هاى ديگران و آواره ساختن آن ها از وطن خود و كشتن و نابود كردن فرزندانشان كرده اند و حتى احترام خانه خدا ـ بيت المقدّس ـ را نيز رعايت نمى كنند.
آن ها در برخورد با مسائل جهانى، عملاً نشان داده اند كه تابع هيچ قانون و معيار بين المللى نيستند. هرگاه به فرض، يك جنگجوى فلسطينى به سوى آن ها شليك كند، در مقابل اردوگاه هاى آوارگان، كودكستان ها و بيمارستان هاى آنان را بمباران مى كنند و در ازاى كشته شدن يك نفر از خودشان گاهى صدها نفر بى گناه را به قتل مى رسانند و خانه هاى زيادى را منفجر مى كنند.
تاريخ شاهد فجايع اين گروه به «مسجدالاقصى» از زمان اشغال آن در سال 1967 م. بوده است. در سال 1969 م. شخصى به نام مايكل رومان، آتشى در مسجد برافروخت كه قريب 1500 متر مربع از مساحت مسجد را دربرگرفت. در اين آتش سوزى، منبر «صلاح الدين»، گنبد مسجد ـ كه داراى آثار معمارى اسلامى باارزشى بود ـ و نيز «مسجد عمر» در داخل مسجدالاقصى و «محراب زكريا» و بعضى چيزهاى ديگر در آتش سوخت. در سال 1969 م.، گروهى از يهوديان مراسم مذهبى خود را در مسجدالاقصى به جاى آوردند و اين عمل را چندين بار تكرار كردند و وقتى با اعتراض مسلمانان روبه رو شدند، قاضى يهود به محق بودن يهود حكم صادر كرد! در سال 1982 م.، يك يهودى امريكايى مسجد و نمازگزارانِ در مسجد را با آتش مورد تعرّض قرار داد و در همان سال، فرد ديگرى با مواد منفجره، بخشى از حرم را تخريب نمود. عده زيادى از يهود نيز اعلان نمودند كه بايد مسجدخراب شود و به جاى آن، معبد يهودى ها ساخته شود.( )
يكى از نويسندگان عرب در مورد رفتار جنگ طلبانه صهيونيست ها مى گويد: «ما داراى دليلى واضح بر توحّش يهود طىّ جنگ هاى فلسطين از سال 1948 ميلادى به بعد بوده ايم، به گونه اى كه در توحّش و خون ريزى ضرب المثل هستند; كشتارهاى آن ها در "دير ياسين"، "الخليل"، "رامُ الله"، "غَزِّه" و ديگر شهرهاى فلسطين.»( )
آن ها به هيچ يك از مصوّبات مجامع بين المللى و قطعنامه هاى سازمان ملل خود را پايبند نمى دانند و آشكارا همه را زير پا مى گذارند. بدون شك، اين همه قانون شكنى، بيدادگرى و اعمال ضد حقوق بين الملل، ناقض اصل هم زيستى مسالمت آميز است و جايى براى تعاون و همكارى بين المللى بر اساس حقوق پذيرفته شده جهانى باقى نمى گذارد.

8ـ تشكيل دولت اسرائيل

خاورميانه چندين قرن تحت سلطه استعمارگران، به ويژه انگليس، قرار داشت. اين نفوذ و تسلط به تدريج به ضعف گراييد و آنان مى خواستند جاى خالى خود را با نيرويى مطمئن و هميشگى پر نمايند تا منافع استعمارشان استمرار داشته باشد. از سوى ديگر، در سال 1897 م. «جنبش صهيونيستى يهود» كنگره اى تشكيل داد و در آن، دولت يهود پايه گذارى شد. صهيونيسم در آن كنگره، علاوه بر تعيين هدف نهايى، ابزار لازم را نيز مشخص كرده; از جمله تأسيس «سازمان صهيونيستى جهانى» و ديگر تشكيلات اقتصادى و سياسى لازم را نيز براى تسهيل مهاجرت به فلسطين و رفع موانع مشخص كرد. آنان تا سال 1942 م. به دليل ترس از اعتراض جهانيان، به جاى لفظ «كشور»، كلمه «كانون» را به كار مى بردند.
در نهايت، مهاجرت يهوديان به فلسطين با خريد زمين هاى فلسطينى و اسكان يهوديان آغاز شد. اين كار تا پيش از جنگ جهانى اول به دليل مخالفت امپراتور عثمانى از گستره و رونق كم ترى برخوردار بود. با پايان اين جنگ و فروپاشى امپراتورى عثمانى، دولت انگليس از آزادى عمل بيش ترى برخوردار شد و فلسطين به طور رسمى تحت قيمومت انگليس درآمد و مهاجرتِ يهوديان به فلسطين به صورت گسترده ترى ادامه پيدا كرد و وقتى فلسطينيان از فروش زمين هاى خود ا متناع ورزيدند، با قتل، غارت، تجاوز و انواع ظلم ها مواجه شدند.
با افزايش جمعيت مهاجران يهودى، صهيونيست ها موجوديت دولت اسرائيل را اعلام كردند و كشورهايى همچون انگليس و امريكا فوراً آن را به رسميت شناختند. كشورهاى عرب و مسلمان به مقابله با اين كار پرداختند كه نمونه آن جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل در سال 1967 م. است. به دليل تهديدات ابرقدرت ها عليه مسلمانان و دعوت به آتش بس و ارسال تجهيزات فراوان براى رژيم اشغالگر و حمله ناگهانى هواپيماهاى اسرائيل به فرودگاه هاى كشورهاى عربى، وضعيت به شكست مسلمانان منجر شد و اراضى اشغالى را از 5/3 ميليون كيلومتر به بيش از 27 ميليون كيلومتر رساندند و غير از چند شهر مهم، 205 روستاى فلسطين را تصاحب كردند و علاوه بر كشتار و ظلم هاى فراوان، 1200000 انسان بى گناه را آواره ساختند. در امريكا و كشورهاى اروپايى، براى شكست مسلمانان جشن گرفته شد و از آن تاريخ به بعد، اسرائيل و حاميانش با ايجاد اختلاف در ميان كشورهاى اسلامى، به دنبال مشروعيت يابى و تحكيم موقعيت اقتصادى و سياسى خود مى باشند و با شعار صلح طلبى و هم زيستى مسالمت آميز به نفوذ و رابطه خود با كشورهاى همسايه ادامه مى دهند. در اين ميان، بعضى از كشورهاى منطقه مانند مصر، با انعقاد قرارداد صلح، آب به آسياب دشمن ريخته اند. اكنون نيز اسرائيل با حذف شوروى از صحنه رقابت هاى سياسى خاورميانه، به دنبال تحكيم موقعيت و موجوديت خود از راه هاى اقتصادى و صنعتى مى باشد تا در دراز مدت، مركز ثقل توليد، ابداع، فن آورى و تحقيق در خاورميانه شود.

9ـ مبارزات حق طلبانه مردم لبنان و فلسطين

مردم مظلوم لبنان و فلسطين از دولت هاى اسلامى مأيوس شدند. اما پيروزى انقلاب اسلامى در سال 1979 م.، موجب الهام و اميدوارى آنان براى مبارزات حق طلبانه گشت. بر اين اساس، «جنبش انقلابى حزب اللّه لبنان» به رهبرى شهيد سيدعباس موسوى شكل گرفت. اين جنبش به دفاع مقدسودفع تجاوزاسرائيل از جنوب لبنان پرداخت.«جنبش جهاداسلامى» نيزبه رهبرى شهيد دكتر فتحى شقاقى در سال 1980 م. تشكيل شد. اصرار گروه هاى مبارزمسلمان برجهاد، فداكارىوشهادت درراه هدف مقدس است.
از سوى ديگر، «انتفاضه»، قيام مردم فلسطين در سرزمين هاى اشغالى، شكل گرفت; مردم فلسطين با سنگ و چوب به مقابله با سربازان مسلح اسرائيل پرداختند. از گروه هاى مبارزى كه پس از «انتفاضه» به وجود آمد، «حماس» يا حركت مقاومت اسلامى بود كه به زودى به صف مبارزان پيوست. رهبر معنوى حماس، شيخ احمد ياسين مى باشد.
مردم فلسطين جنوب لبنان پس از سال ها تجاوز و اشغالگرى رژيم اسرائيل، طعم شيرين پيروزى را چشيدند: اسرائيل اعلام كرد كه دريك برنامه زمان بندى شده، جنوب لبنان را ترك خواهد كرد، اما در بهار 1379 ش.، زودتر از موعِد مقرر مجبور به خاتمه اشغال جنوب لبنان گشت. اين موضوع موجب خوشحالى مسلمانان جنوب لبنان و ديگر كشورهاى اسلامى شد و شكست اسرائيل در جنوب لبنان را، كه هميشه به عنوان دولت آهنين و شكست ناپذير معرفى مى شد، به يكديگر تبريك گفتند.

10ـ مذاكرات سازش خاورميانه

پس از فروپاشى اتحاد شوروى سابق و پايان جنگ امريكا با عراق، قراردادى ميان نخستوزير اسرائيل با ياسر عرفات، موسوم به «قرارداد اُسلو» در سال 1993 م. (شهريور 1372) به امضا رسيد كه دوره پنج ساله اى براى انتقال قدرت حكومتى و تحقق خودمختارى فلسطينيان آغاز كنند.
اسرائيل كه متعهد شده بود از بخش هايى از خاك فلسطين عقب نشينى نمايد، به بهانه هاى مختلف و با طرح شروط جديد، فقط به بخشى از تعهدات خود عمل كرد.
قرارداد بعدى معروف به «گِريلند ريور»، در سال 1998 م. (اول آبان 1377) در كاخ سفيد و با حضور رئيس جمهور امريكا، پادشاه اردن، نخست وزير اسرائيل و رئيس تشكيلات خودگردان به امضا رسيد. بر اساس اين قرارداد:
ـ «سازمان هاى تروريستى، غيرقانونى شناخته شده، مبارزه عليه آن ها صورت گيرد.
ـ طرف فلسطينى افراد خاصى را كه مشكوك به اقدامات تروريستى هستند، بازداشت، تعقيب و مجازات نمايد.
ـ طرف فلسطينى نام افراد پليس خود را در اختيار طرف اسرائيلى بگذارد.
هرگونه واردات، ساخت، كسب و مالكيت سلاح هاى گرم در مناطق تحت حاكميت قضايى فلسطين جرم باشد. سلاح هاى غيرقانونى جمع آورى شود و امريكا از طرف فلسطين در اين مورد موافقت كرد كه در اجراى برنامه كمك نمايد.
ـ كميته اجرايى سازمان آزاديبخش فلسطين به رئيس جمهور امريكا قول دادكه موا ضدّاسرائيلى منشور ملى فلسطين رالغو كند.»
در اين قرارداد، امتيازات گسترده اى براى اسرائيل لحاظ شد و در متن پيمان، حتى در يك مورد كلمه «صلح» اشاره نشده است و در عوض، عرفات از 33 بندِ تشكيل دهنده منشور فلسطين، 28 بند آن را حذف نمود!
مذاكرات بعدى موسوم به «كمپ ديويد دوم» در خرداد 1379 در امريكا تشكيل شد. اين مذاكرات نتايج قطعى به دنبال نداشت و امريكا به عرفات هشدار داد كه از اعلام كشور مستقل فلسطينى خوددارى ورزد.

11ـ سخنان آية الله خامنه اى (مد ظلّه)

مقام معظم رهبرى در اين باره فرمودند: «دستگاه هاى امريكا و رئيس جمهور امريكا تلاش خودشان را گذاشته اند كه مسأله فلسطين را از صورت مسائل دنياى اسلام و خاورميانه به كلّى حذف كنند و اصلاً مسأله اى به نام "فلسطين" و "آرمان فلسطين" و "نهضت فلسطين"، ديگر باقى نماند. اين يكى از اهداف بسيار مهم آن هاست. براى خاطر اين، مسافرت مى كنند، حركت مى كنند، تلاش مى كنند. آدم هاى ضعيف النفس و خيانت پيشه و حقير هم، كه در بين فلسطينى ها هستند، مثل همه ملّت هاى ديگر كه آدم هاى اين طورى دارند و متأسفانه جوامع بشرى در بيش تر ادوار تاريخ، گرفتار انسان هاى حقير مرعوبند، آن ها هم تسليم شده اند و آمده اند "منشور ملى فلسطين" را جلويشان گذاشته اند. هر جا كه مبارزه اى با صهيونيست ها و اشغالگران و آدم كشان مردم فلسطين و جنايت كاران نسبت به فلسطين هست، مى خواهند آن را حذف كنند. حذف كردند! حالا چنانچه آن را از روى كاغذ حذف كنند، مگر ممكن است انگيزه دفاع از كشور فلسطين و هويت فلسطينى از دل فلسطينى ها برود...
مگر تا حالا كه جوانان مسلمان در انتفاضه فلسطين يا در كشور لبنان براى خدا و به خاطر مسؤوليت الهىِ دفاع از سرزمين اسلامى، جان خودشان را به خطر مى اندازند، به خاطر منشور فلسطين اين كارها را مىكرده اند كه حالا اگر شما منشور ـ به اصطلاح ـ ملى فلسطين را دستكارى كرديد، آنها دست بردارند؟!»n

پاورقيها:

19ـ ر. ك. به: ناصر مكارم شيرازى، پيشين، ج 2، ص 472 / عفيف عبدالفتاح طباره، پيشين، ص 11 به بعد.
13ـ عهد عتيق، كتاب مزامير، باب 103: 8 ـ 15
14ـ همان، كتاب يوشع نبى، باب 14: 4 ـ 7
10ـ جوزف گِئر، حكمت اديان، ترجمه و تأليف محمّد حجازى، تهران، كتابخانه ابن سينا، 1373، ص 139
18ـ زين العابدين قربانى، اسلام و حقوق بشر، چاپ پنجم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1375، ص 321 ـ 322
12ـ همان، ج 4، ص 140 / مجمع البيان، ج 3، ص 175
1ـ امام خمينى(رحمه الله)، صحيفه نور، ج 15، ص 75
15ـ ر. ك. به: عفيف عبدالفتاح طباره، يهود از نظر قرآن، ترجمه، على منتظمى، تهران، بعثت، 53، ص 113 و 114 / ناصر مكارم شيرازى، پيشين، ج 6، ص 432
17ـ ناصر مكارم شيرازى، پيشين، ج 1، ص 357
11ـ ناصر مكارم شيرازى، پيشين، ج 1، ص 324 ـ 325
16ـ عفيف عبدالفتاح طيّاره، پيشين، ص 87
25ـ ر. ك. به: انجيل متى، 5: 11 ـ 12; 7: 15; 12: 34 ـ 38; 23: 12 / احمد شلبى، مقارنة الاديان: المسيحيه، قاهره، مكتبة النهضة العربية، 1993، ص 32
29ـ ر. ك. به: وهبة الزحيلى، پيشين، ص 45، به نقل از: الخطر اليهودى
23ـ ناصر مكارم شيرازى، پيشين، ج 26، ص 334 ـ 339 به نقل از: على بن ابراهيم قمى، تفسير، ج 2، ص 414
28ـ ر. ك. به: وهبة الزحيلى، آثار الحرب، چاپ چهارم، دمشق، دارالكفر، 1992،ص 45 به نقل از:دكتر هرتس(خاخام بزرگ انگلستان)،فى الفكراليهودى.
24ـ جان ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه على اصغر حكمت، چاپ سوم، تهران: پيروز، 1354، ص 371
21ـ ر. ك. به: همان، ج 1، ص 398 ـ 401
27ـ ر. ك. به: ناصر مكارم شيرازى، پيشين، ج 1، ص 331 ـ 332
22ـ عباسعلى عميد زنجانى، اسلام و همزيستى مسالمت آميز، تهران، دارالكتاب الاسلامية، 1344، ص 19 ـ 23
20ـ ر. ك. به: ناصر مكارم شيرازى، پيشين، ج 2، ص 463.
2ـ ر. ك. به: على اكبر دهخدا، فرهنگ دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، 1373، ج 14، ماده «يهود».
26ـ بقره:84 ـ 85
3ـ ر. ك. به: همان، ج 5، ص 6240، ماده «تورات».
34ـ ر.ك.به: احمد شلبى، مقارنة الاديان اليهود، قاهره: مكتبة النهضة العربية، 1992. ص 118ـ119
35ـ وهبة الزحيلى، پيشين، ص 45
30ـ31ـ32ـ33ـ تورات، سِفر تثنيه، باب بيستم:10ـ18 /باب 2:33ـ35 /باب 3: 3ـ7 / باب 32: 41ـ44
4ـ همانند سوره نساء: 64 / سوره مائده: 14، 15 و 41
5ـ ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، تهران: دارالكتب الاسلاميه، 1366، ج 2، ص 310، به نقل از: الهدى الى دين المصطفى; الرحلة المدرسية: رهبر سعادت; و قرآن و آخرين پيامبر
6ـ مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(رحمه الله)، فلسفه حقوق، جزوه آموزشى، ص 240
7ـ ناصر مكارم شيرازى، پيشين، ج 4، ص 331، به نقل از: تفسير فخر رازى، ج 11، ص 192.
8ـ فصل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، بيروت، دارالمعونه للطباعة و النشر، 1986. ج 3، ص 272 ـ 273
9ـ ر. ك. به: ناصر مكارم شيرازى، پيشين. ج 4، ص 329
سه شنبه 18 مهر 1391  12:30 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

يهود در قرآن ( 2)

يهود در قرآن ( 2)

مصطفي قويدل

حال كه با افكار و رفتارهاي اجتماعي يهود بيشتر آشنا شديم. برخوردهاي يهوديان را با مسلمانان كه در آيات قرآن به آن اشاره شده است مورد بررسي قرار مي‏دهيم، باشد كه براي مسلمانان امروز مخصوصاً دولت‏هاي اسلامي تذكّري باشد و به رفتارهاي يهوديان و صهيونيزم با مسلمانان با دقت بيشتري بنگرند: «لتجدن اَ شَدّ النّاس عَداوةً للّذين امنوا اليهود والّذين أشركوُا(1)؛ به طور مسلم يهود و مشركان را دشمن‏ترين مردم نسبت به مؤمنان خواهي يافت.» در اين آيه خداوند يهود و مشركان را در يك صف قرار داده است.
تاريخ به نحوي نشان مي‏دهد كه در بسياري از نبردهاي ضد اسلامي، يهود به طور مستقيم يا غير مستقيم دخالت داشته‏اند و از هيچ كارشكني و دشمني دريغ نورزيده‏اند. اكثريت يهود به خاطر اين كه خود را نژاد برتر مي‏دانستند از پذيرش آئين حق سرباز مي‏زدند و افراد بسيار كمي از آنان به اسلام گرويده‏اند. با آن كه داراي كتاب آسماني بودند، امّا به خاطر دلبستگي بيش از اندازه به ماديات در صف مشركاني قرار گرفته‏اند كه از نظر مذهبي با آنها هيچ وجه اشتراكي نداشتند.
اين تعبير در جاي ديگري از قرآن نيز بيان شده است، آن جا كه مي‏فرمايد:«وَلَنَسمَعُنَّ مِنَ الّذين اوتُوا الكتاب مِن قَبلِكُم وَ مِنَ الّذين أشركوا أذيً كثيراً(2)؛ و از آنها كه پيش از شما كتاب آسماني داده شد(يهوديان) و هم چنين از مشركان سخنان آزار دهنده فراوان خواهيد شنيد.»قرآن با بيان اين مطلب مسلمانان را به ادامه مقاومت با اين دو گروه كه در يك صف قرار گرفته‏اند، دعوت مي‏كند. از آن جا كه اذيت و آزار يهوديان اكثراً به صورت زخم زبان بود. اين اذيت‏ها در روح مسلمان‏ها تأثير بيشتري مي‏گذاشت و آن آيات باعث دلگرمي و صبر بيشتر مسلمانان مي‏شد.
در صدر اسلام عده‏اي از مسلمانان به سبب همسايگي، قرابت يا پيماني كه پيش از اسلام بسته بودند با يهوديان دوست بودند تا آن جا كه بعضي از اسرار مسلمانان را با آنها در ميان مي‏گذاشتند. بدين وسيله يهودياني كه سرسخت‏ترين دشمن مسلمانان بودند به ظاهر خود را دوست آنها نشان مي‏دادند و از اسرار مسلمين آگاه مي‏شدند. خداوند راجع به اين دوستي به مسلمين هشدار مي‏دهد: «ها أنتُم اولاءِ تُحبّونَهُم ولا يُحِبّونكم و اذا لقوكم قالوا آمَنّا و إذا خَلَو عَضّوا عليكم الأ نامِلَ مِنَ الغَيظ قُل موُتوُابِغيضِكُم(3)؛ شما اي مسلمانان! آنان را (يهوديان) از روي هم جواري يا خويشاوندي و يا به علل ديگر دوست مي‏داريد غافل از اين كه آنها شما را دوست نمي‏دارند، در حالي كه شما به تمام كتاب‏هايي كه از طرف خداوند نازل شده ايمان داريد، ولي آنان به كتاب آسماني شما ايمان ندارند.» سپس به بيان چهره واقعي آنان پرداخته و مي‏فرمايد: «و اين دسته از اهل كتاب منافق هستند. چون هرگاه با شما ملاقات كنند، مي‏گويند: ما ايمان داريم و آيين شما را تصديق مي‏كنند، ولي چون تنها شوند از شدت عداوت و خشم سرانگشتان خود را به دندان مي‏گيرند. اي پيامبر! بگو با همين خشمي كه داريد بميريد»
اين همان تعبير شهيد مظلوم دكتر بهشتي است كه مي‏فرمايد: «به آمريكا بگوييد از دست ما عصباني باش و از اين عصبانيت بمير». گروهي از يهود كه دشمني با حق نداشتند در ملاقات با مسلمانان، صفات پيامبر را كه در تورات بيان شده بازگو مي‏كردند. بزرگان يهود بعد از اطلاع از اين ماجرا ناراحت شده و آنان را از اين كار منع كردند. خداوند پرده از روي حقيقت تلخ ديگري پيرامون اين جمعيت حيله گر و منافق بر مي‏دارد و يادآور مي‏شود كه: «إذا لَقُوا الّذين آمَنوا قالوا آمَنّا و إذا خَلا بَعضُهُم إلي بعضٍ قالوا أتُحَدّثونَهم بما فَتَح اللّهُ عَليكُم لِيُجاجّوكم بِهِ عِندَ ربّكُم،افلا تَعقِلون(4)؛ هرگاه با مؤمنان روبه رو شوند گويند: ما نيز مانند شما ايمان آورده‏ايم و چون با يكديگر خلوت كنند گويند: چرا دري كه خداوند از علوم براي شما گشوده بر روي مسلمانان باز مي‏كنيد تا به كمك همان علوم (و ادلّه رسالت پيامبر خاتم) با شما محاكمه و خصومت كنند. چرا تعقّل نمي‏كنيد؟.»
آري يهوديان هر چند با مسلمين به روي خوش ملاقات كنند و اظهار محبت كنند و به نحوي برخورد كنند كه گويا خيرخواه هستند واي بسا حرف‏هايي بزنند كه به طبع مسلمين خوش آيد، ولي جز گمراه كردن مسلمين از صراط مستقيم قصدي ندارند لذا براي رسيدن به اين هدف از دوستي رياكارانه، نفاق، دروغ و خدعه نيز به كرّات بهره مي‏گيرند.
قرآن كريم يكي ديگر از آيين‏هاي دوستي يهود را اين چنين برمي شمرد: «ان تَمسَسكُم حسنةٌ تَسُؤهُم و ان تُصِبكُم سَيّئةٌ يَفرحوا بها(5)؛ اگر نيكي به شما برسد آنها را ناراحت مي‏كند و اگر حادثه ناگواري براي شما رخ دهد آنها خوشحال مي‏شوند.» اين دوستان در آيين دوستي خود اين گونه عمل مي‏كنند. همان گونه كه بر مسلمانان صدر اسلام لازم بوده كه از قرابت با يهود بپرهيزند، امروز هم مسلمانان و به ويژه حكومت‏ها و دولتهاي اسلامي وظيفه سنگين‏تري بردوش دارند. مبناي اعتقادي يهود از پاي بست ويران است، لذا هر چقدر هم كه از تاريخ و قدمت آن مي‏گذرد نه تنها تفكر خود را اصلاح نكرده، بلكه با سرعتي بيشتر به سمت انحراف و خود برتربيني و سركشي در مقابل خداوند و انسان‏ها پيش رفته‏اند. در قرآن مشاهده مي‏كنيم كه باز خداوند يهود را در كنار مشركان قرار داده و از دوستي آنها توصيف مي‏كند: «ما يَوَدُّ الّذين كَفَرُوا مِن أهل الكتابِ و لاَ المشركينَ أن يُنَزّلَ عليكم مِن خيرٍ مِن رَبِّكم(6)؛ كافران اهل كتاب (يهود) و مشركين دوست ندارند خير و بركتي از سوي خداوند بر شما نازل گردد.»
اين دشمنان تاريخي از شدّت حسادت حاضر نبودند اين افتخار را بر مسلمانان ببينند كه پيامبري بزرگ و صاحب يك كتاب آسماني با عظمت از سوي خداوند بر آنها مبعوث گردد.آنها از يك طرف خود را دوست و خيرخواه مسلمانان نشان مي‏دادند و از طرف ديگر حاضر نبودند خير و نيكي‏اي به مسلمين برسد، يعني همه چيز را براي خود مي‏خواستند. اين افراد تنها به اين قناعت نمي‏كردند كه خود آئين اسلام را نپذيرند، بلكه اصرار داشتند كه مؤمنان نيز از ايمانشان باز گردند. انگيزه آنان در اين امر چيزي جز حسادت نبود. قرآن كريم با اشاره به اين مطلب مي‏فرمايد: «وَدّ كثيرٌ من اهل الكتاب لو يُرَدوّكم من بَعدِ ايمانِكم كُفّارًا حسداً من عِندِ أنفسهم(7)؛ بسياري از اهل كتاب (يهود) از روي حسد كه در وجود آنها ريشه دوانده دوست داشتند شما را بعد از اسلام و ايمان، به كفر بازگردانند. اين حسادت آنها كه جنبه شخصي داشت در جان و عمق آنها ريشه دوانده بود.»
دشمنان اسلام؛ مخصوصاً يهود براي دور ساختن تازه مسلمانان از اسلام از هيچ كوششي فرو گذار نبودند و حتي درباره ياران مخصوص پيامبر نيز چنين طمعي داشتند كه بتوانند آنها را از اسلام باز گردانند. بي شك اگر مي‏توانستند در يك يا چند نفر از ياران نزديك آن حضرت نفوذ كنند ضربه بزرگي به اسلام وارد مي‏شد و زمينه براي تزلزل ديگران نيز فراهم مي‏گشت. خداوند در قرآن با اشاره به اين مطلب مي‏فرمايد: «ودّت طائفةٌ مِن اهلِ الكتابِ لَو يُضِلّونكم و ما يُضلّونَ‏الاّ انفسكم و ما يشعُرون(8)؛ جمعي از اهل كتاب (يهود) دوست داشتند شما را گمراه كنند(امّا آنها بابد بدانند كه نمي‏توانند شما را گمراه سازند) آنها مگر خودشان را گمراه نمي‏كنند و نمي‏فهمند»
آيه فوق ضمن افشاي اين نقشه دشمنان به آنها يادآور مي‏شود كه دست از تلاش بيهوده خود بازدارند. اينان غافل بودند كه اين تربيت شدگان مكتب اسلام هرگز دست از آيين خود بر نخواهند داشت. آنها اسلام را با تمام هستي خود دريافته بودند و به آن عشق مي‏ورزيدند و اين عداوت آنها جز خسران براي خودشان و دور كردن بيشتر آنان از حق فايده‏اي به آنان نمي‏رساند.
همانطور كه مي‏دانيم مسلمانان ابتدا به سوي بيت المقدس نماز مي‏خواندند. پس از ورود پيامبر به مدينه، يهود اين موضوع را دستاويز خود قرار دادند و مرتباً مسلمانان را سرزنش مي‏كردند كه آنهااز خود استقلال ندارند و قبول قبله ما دليل بر قبول مذهب ما است. تا اين كه خداوند آيه نازل فرمود و قبله مسلمين را به سمت مكه تغيير داد. جالب اين جاست كه تغيير قبله يكي از نشانه‏هاي پيامبر بوده كه در كتب پيشين ذكر شده بود و يهوديان در كتب خود خوانده بودند كه او به سوي دو قبله نماز مي‏خواند. خداوند با اشاره به اين موضوع تأكيد مي‏فرمايد كه: «انّ الّذين اوُتوا الكتاب ليعلمون اَنّهُ الحَقُّ من ربّهم(9)؛ كساني كه كتاب آسماني به آنها داده شده (يهود) مي‏دانند كه اين فرمان حقي است از ناحيه پروردگارشان.»
با توجه به اين موضوع باز تعصب‏ها و لجاجت‏هاي يهود نگذاشت كه آنان حقيقت را پذيرفته و به پيامبر ايمان آورند، بلكه بر شدت تمسخر و اذيت خود افزودند. خداوند براي دلداري پيامبر و بيان رفتار يهود با قاطعيت مي‏فرمايد: « وَلَئن أتَيتَ الّذينَ اوُتوا الكتاب بِكُلِّ آية ما تَبعوا قِبلَتَك(10)؛ سوگند كه اگر هر گونه آيه و نشانه و دليلي براي اين گروه از اهل كتاب(يهود) بياوري از قبله تو پيروي نخواهند كرد.» باز براي تأكيد و قاطعيت بيشتر به پيامبر اخطار مي‏كند: «اگر پس از اين آگاهي كه از ناحيه خداوند به تو رسيد تسليم هوس‏هاي آنان شوي و از آنان پيروي كني مسلّماً از ستم‏گران خواهي بود: «وَ لَئِن اتّبعت أهواءَهم مِن بَعدِ ماجائكَ مِنَ العِلمِ انّك اذاً لِمن الظّالمين(11)»
بعد از آن كه يهود در اين جريان هم شكست خوردند خداوند به پيامبر اعلام كرد كه اين گروه از يهود و نصاري نه با هماهنگي در قبله و نه با چيز ديگر از تو راضي نخواهد شد، مگر اين كه به طور كامل تسليم خواسته‏هاي آنان شوي و آيين آنان را بپذيري: «وَلَن ترضي عنك اليهود و لا النّصاري حَتّي تَتَّبِعَ مِلَّتَهم(12)؛ آنها هرگز از تو راضي نخواهند شد، مگر اين كه به طور كامل تسليم خواسته‏ها و پيرو آيين آنها شوي.»
البته اين ادعاي يهود كه مي‏گويند اگر اين كار را انجام دهي ايمان مي‏آوريم همه بهانه جويي است و با قصد كارشكني و اذيت و آزار مسلمانان اين درخواست‏ها را مطرح مي‏كنند.
با اين كه يهوديان اين قدر به اذيت و آزار مسلمين دست مي‏زدند و آنان را از لحاظ روحي در فشار قرار مي‏دادند ولي تا مدتي پيامبر اجازه جهاد با يهوديان را نداشتند و در برابر اذيت و آزار و كارشكني‏هاي يهود آيه «فَاعفوا و اصفحوا حتّي يأتي اللّه بأمره؛(13)در گذريد و مدارا كنيد تا هنگامي‏كه فرمان خدا برسد.» دستور تاكتيكي به مسلمانان داد و آنها در برابر فشار شديد دشمن در آن شرايط خاص از سلاح عفو و گذشت استفاده مي‏كردند و به ساختن خويشتن و جامعه اسلامي مي‏پرداختند و در انتظار فرمان خداوند بودند.
تا اين كه بعد از مدتي آيه بيست و نه سوره توبه نازل شد. از آن جا كه اهل كتاب از نظر پيروي از يك دين آسماني شباهتي با مسلمانان دارند، خداوند در صورتي اجازه كنار آمدن با اهل كتاب را به مسلمانان مي‏دهد كه اهل كتاب حاضر شوند به عنوان يك اقليت سالم مذهبي با مسلمانان زندگي مسالمت‏آميز داشته باشند؛ اسلام را محترم شمرده و دست به تحريكات ضدّ اسلامي نزنند و در برابر آن به مسلمانان «جزيه» بپردازند، در غير اين صورت خداوند در اين آيه اجازه مبارزه و پيكار را صادر مي‏كند: «قاتِلوا الّذين لا يُؤمِنونَ باللّه و لا باليومِ الآخِر و لا يُحرِّمون ما حَرَّم اللّهُ و روسله و لا يَدينُون دينَ الحَقِّ من الذّين اوُتوا الكتابَ حتّي يُعطوُا الجِزيةَ عن يَدٍ و هم صاغِروُنَ(14)؛ با كساني از اهل كتاب كه نه به خداوند و نه به روز جزا ايمان دارند و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كرده حرام مي‏شمرند و نه آيين حق را مي‏پذيرند، پيكار كنيد تا زماني كه جزيه را به دست خود با خضوع و تسليم بپردازند» البته بعد از نزول اين آيه «كعب بن اشرف» به دستور پيامبر اعدام انقلابي شد.
حال كه رفتارها و برخوردهاي يهوديان را با مسلمانان مورد بحث قرار داديم، در ادامه به نقشه‏ها و توطئه‏هايي كه يهوديان بر ضد مسلمين انجام مي‏دادند مي‏پردازيم:
يهوديان كه شاهد پيشرفت روز به روز اسلام و حتي مسلمان شدن جمعي از يهوديان بودند(و اين براي آنان سخت گران بود) دست به توطئه‏ها و نقشه هايي بر ضد مسلمانان مي‏زدند كه البته تمام آنها توسط پيك وحي برملا و خنثي مي‏شد. جمعي از دانشمندان يهود، هنگامي كه موقعيت اجتماعي خود را در خطر ديدند كوشش كردند نشانه هايي كه در تورات درباره آخرين پيامبر وجود داشت و شخصاً آنها را نوشته بودند، تحريف نمايند و حتي سوگند ياد كردند كه اين جمله‏هاي تحريف شده از ناحيه خداست. لذا خداوند متعال در آيه 77 سوره آل عمران به اين خلاف كاري يهود اشاره كرده و مجازات آنها را بيان مي‏كند.
بعد از آنكه «عبداللّه بن سلام» كه از دانشمندان يهود بود با عده‏اي ديگر مسلمان شدند، بزرگان يهود از اين حادثه بسيار ناراحت شده و در صدد برآمدند كه آنها را متهم به شرارت كرده و آنها را نزد ديگر يهوديان پست جلوه دهند، گفتند: اگر آنها افراد درستي بودند، دين نياكان خود را ترك نمي‏گفتند و به ملت يهود خيانت نمي‏كردند، بدين ترتيب خواستند جلو مسلمان شدن ديگر يهوديان را بگيرند. خداوند در آيه صد و سيزده سوره آل عمران علاوه بر جواب دادن به يهوديان، براي رعايت عدالت و احترام به حقوق افراد شايسته و اعلام اين كه همه آنها را نمي‏توان به يك چشم نگاه كرد مي‏فرمايد: «همه اهل كتاب يكسان نيستند» و از آنها با تعبير «يسارعون في الخيرات» نام مي‏برد.
قرآن از اين كه نژاد يهود را به كلي محكوم مي‏كند خود داري كرده و تنها روي اعمال زشت آنها انگشت مي‏گذارد. قرآن با تجليل از افرادي كه به اكثريت فاسد نپيوستند و در برابر حق تسليم شدند به نيكي ياد مي‏كند. به اين روش اسلام است كه در هيچ مورد مبارزه او، رنگ نژادي و قبيله‏اي ندارد.و تنها بر محور عقايد و اعمال و رفتار افراد دور مي‏زند.
در حالي كه دين مبين اسلام در مورد يهوديان با انصاف و عدالت قضاوت مي‏كند، سركردگان و تشنگان زور و قدرت هنوز هم از ادعاهاي خويش دست برنمي دارند و از آزار و اذيت انسان‏ها نه تنها شرم نمي‏كنند كه با توسل به نژاد پرستي و عقايد كثيف خويش جنايت را حق خود مي‏شمرند.(15)
يكي ديگر از نقشه‏هاي يهوديان اين بود كه دوازده نفر از دانشمندان يهود براي متزلزل ساختن بعضي از مؤمنان با يكديگر تباني كردند كه صبح گاهان خدمت پيامبر برسند و به ظاهر ايمان بياورند و مسلمان شوند، ولي در آخر روز از دين اسلام برگردند و چون از آنها سؤال شود چرا چنين كرديد؛ بگويند: ما از نزديك مشاهده كرديم و هنگامي كه به كتب ديني خود مراجعه نموديم ديديم كه با صفات پيامبر مطابقت ندارد، لذا منصرف شديم. بنابراين هدفشان تزلزل ديگر ايمان آورندگان بود.
از آن جا كه اين نقشه ماهرانه در افراد ضعيف النفس اثر مي‏گذاشت، خداوند از اين نقشه پرده برمي‏دارد: «وقالَت طائفَةٌ مِن اهلِ الكتابِ آمنِوُا بالّذي اُنزِلَ عَلَي الّذينَ آمَنوا وَجهَ النّهار واكفُروا آخِرَةُ لَعَلَّهُم يَرجعون(16)؛ و گروهي از اهل كتاب (يهود) گفتند كه به دين و كتابي كه بر مسلمانان نازل شده اول روز ايمان آوريد و آخر روز كافر شويد شايد بدين حيله آنها نيز از دين اسلام برگردند.» خداوند با اين آيات پرده از اين توطئه محرمانه برداشته و آنها را رسوا مي‏سازد تا هم درس عبرتي براي مؤمنان باشد و هم وسيله‏اي براي هدايت مخالفان.
همان طور كه قبلاً اشاره شد يكي از عادات زشت يهوديان تحريف حقايق بود. يكي از يهوديان به نام «ابورافع» به اتفاق عده‏اي از مسيحيان خدمت پيامبر آمده و اظهار داشتند: آيا مايل هستي تو را پرستش كنيم و براي تو مقام الوهيت قائل شويم؟!
البته اين پيشنهاد توطئه‏اي براي بد نام كردن پيامبر و منحرف ساختن افكار عمومي بود كه خود پيامبر به شدت با آن برخورد كرده و خداوند نيز در جواب اين گروه مي‏فرمايد: «ما كان لِبَشرٍ أن يُوتِيَهُ اللّهُ الكتاب و الحكم و النُّبوَّة ثُمَّ يَقولُ لِلنّاسِ كوُنوا عباداً لي مِن دون اللّهِ(17)؛ براي هيچ بشري سزاوار نيست كه خداوند كتاب آسماني و حكم و نبوّت به او دهد و سپس او به مردم بگويد مرا. غير از خدا پرستش كنيد.»
يهوديان هيچ كس را قبول نداشتند حتّي راجع به حضرت عيسي نيز دست به تحريف و بهتان زدند: «وَ بِكُفرِهِم وَ قولِهم عَلي مريَم بُهتاناً عظيماً و قولهم انّا قَتَلنا المسيحَ عيسي ابنَ مَريَمَ رَسولَ اللّهِ(18)؛ و هم به واسطه كفرشان و هم بهتان بزرگشان به مريم (س) و هم از اين رو كه (به دروغ) گفتند ما عيسي ابن مريم، رسول خدا را كشتيم(بر دل هايشان مهر نهاد كه بجز اندكي ايمان نياورند)»
آنان در راه كفر آن چنان سريع تاختند كه به مريم پاكدامن. مادر حضرت عيسي كه به فرمان الهي، بدون همسر باردار شده بود تهمت بزرگي زدند و حتي به كشتن عيسي افتخار مي‏كردند و با صراحت مي‏گفتند كه ما او را كشتيم كه خداوند اين افسانه و اين تحريف‏ها را رد مي‏كند.
يكي ديگر از توطئه‏ها و نقشه‏هاي اين قوم حيله گر اين بود كه گروهي از آن‏ها براي اين كه براي اشراف خود حدود الهي را اجرا نكنند، سراغ پيامبر اسلام رفتند. هدفشان اين بود كه پيامبر حكم آسان‏تري درباره آنها صادر كند. جالب اين كه مي‏گفتند: اگر پيامبر مثل ما حرف زد آن را قبول كنيد و گرنه رد كنيد: «إن اوتيتُم هذا فخذوه و إن لَم تُؤتوه فاحذروا(19)؛ اگر اين را كه ما مي‏خواهيم به شما دادند بپذيريد و گرنه دوري كنيد.»
در واقع مشاهده مي‏كنيم كه اين قوم به قضاوت با ديد ابزار قدرت نگاه مي‏كنند، نه وسيله‏اي براي احقاق حقّ.
گروهي ديگر از يهوديان توطئه كردند و پس از تباني با يكديگر نزد پيامبر رفتند و گفتند: ما دانشمندان و اشراف يهود هستيم و اگر ما از تو پيروي كنيم مطمئناً ساير يهوديان نيز از ما تبعيت مي‏كنند، ولي شرط پيروي ما اين است كه ما و گروهي ديگر (در مورد قتل يا چيز ديگري) نزاع داريم و تو بايد در اين نزاع به نفع ما داوري كني تا ايمان بياوريم. پيامبر از انجام اين كار خود داري فرمود، در اين موقع اين آيه نازل شد و به پيامبر هشدار داد: «واحذَرهُم ان يَفتنوك عن بَعض ما انزَل اللّهُ اليك(20)؛ آگاه باش كه اينها تباني كرده‏اند تا تو را از آيين حق و عدالت منحرف كنند.»
اين يهوديان امروزه نيز موقعي از حقوق بشر و سازمان ملل دم مي‏زنند كه حرف‏هاي خود آنها تكرار شود و گرنه ذرّه‏اي اعتبار براي حقوق بين الملل قائل نيستند. جالب اين است كه به اين تبعيض‏ها وبي عدالتي‏ها جنبه قانوني و حتّي مذهبي نيز مي‏دهند.(21)
به عنوان آخرين موضوع، پيش گوييهاي قرآن درباره يهود و آينده اين قوم را مورد بررسي قرار مي‏دهيم:
خداوند سرچشمه هدايت و نور و رحمت است، هدف از نبوت و ظهور مكاتب آسماني چيزي جز به تكامل رسيدن و سعادت حقيقي بشر نبوده است. خداوند در هر دوره‏اي از حيات انسان، پيغمبراني فرستاده تا پيام آوران نداي او باشند. هر ديني مكمّل مكتب و دين پيش از خود بود، تا اين كه نعمت و رحمت رادر حقّ بندگان خود تمام كرده و با نزول دين اسلام بر بندگانش منّت گذاشت. آن دسته از بندگان خدا كه رضاي او و سعادت خويش را مي‏جستند سر تسليم بر آستان توحيد و نبوتش گذاردند و آن دسته كه از دام خويش و منيّت رهايي نيافتند(مانند يهوديان) سر از بندگي تافته و از رحمت و لطف و هدايت خداوند دور گشتند و گرنه خداوند عين عدل و رحمت است و هرگز مانند بندگانش بر معيار، نژاد و خون و... تمايزي قائل نمي‏شود، بلكه آنها به سبب رفتار زشتشان خود را از رحمت خداوند محروم كردند و تا امروز در آتش سرگرداني و آوارگي مي‏سوزند و متأسفانه بي‏گناهان زيادي را نيز با خود همراه كرده‏اند. افسوس كه از اعمال و انديشه اشتباهشان دست برنمي‏دارند و به نتايج و آينده كارهايشان فكر نمي‏كنند.
خداوند در آيه صد و يازده سوره آل عمران به مسلماناني كه از طرف قوم كافر خود و يهوديان تحت فشار قرار گرفته‏اند و به خاطر پذيرش اسلام نكوهش و احياناً تهديد شده‏اند بشارت مي‏دهد كه مخالفان هرگز نمي‏توانند زياني به آنان برسانند و زيان آنها بسيار جزيي و كم اثر خواهد بود: «لن يَضُرّوكم الاّ اذيً».
اين آيه متضمن پيش گويي و بشارت مهم به مسلمانان است و بيان مي‏كند كه اهل كتاب هيچ گاه نمي‏توانند ضرر مهمي به مسلمين برسانند و زيان‏هاي آنها جزيي و زود گذر است. در ادامه آيه مي‏فرمايد: «وَ ان يُقاتلوكُم يُولوّكُم الأدبار؛ هرگاه در جنگ با آنها روبه رو شويد شكست خواهند خورد. و طعم پيروزي نهايي را مسلمين خواهند چشيد.» در ادامه خداوند فرمان تكويني و حكم قاطع تاريخ را بيان مي‏كند: «ضرِبَت عَلَيهم الذلّة؛ آنها هر كجا يافت شوند مهر ذلت بر آنان خورده و همواره ذليل و بيچاره خواهند بود»، مگر اين كه در برنامه خود تجديد نظر كرده و راه خدا را در پيش گيرند.
البته طولي نكشيد كه اين وعده‏هاي الهي و بشارت آسماني در زمان خود پيامبر تحقق يافت و مخصوصاً يهوديان حجاز پس از تحريكات فراوان بر ضد اسلام، در ميدان‏هاي مختلف جنگ يكي يكي از مسلمين شكست خورده و متواري گشتند.
يكي ديگر از پيش گويي‏هاي قرآن درباره يهوديان آيه پنجاه و پنج سوره آل عمران است كه مي‏فرمايد: «و جاعِلُ الّذينَ اتّبَعوك فوقَ الّذينَ كفروا الي يَومِ القِيامة؛ خداوند در اين آيه به حضرت عيسي و پيروان راستين او بشارت مي‏دهد كه «پيروان تو را تا روز قيامت بر كافران برتري مي‏دهيم.»
بديهي است كه منظور از «الذين كفروا» در اين جا يهود است كه به حضرت عيسي كافر شدند. اين بشارتي است كه خداوند به مسيح و پيروان او داد تا مايه دل گرمي آنها در مسيري كه انتخاب كرده بودند گردد.
در واقع اين آيه يكي از آيات اعجازآميز و از پيش گويي‏هاي غيبي قرآن است كه مي‏گويد: پيروان حضرت عيسي همواره بر يهود كه مخالف حضرت عيسي هستند برتري خواهند داشت. هم اكنون در دنياي امروز اين حقيقت را با چشم خود مي‏بينيم كه يهود و صهيونيست‏ها بدون ارتباط و همبستگي به مسيحيان حتي يك روز نمي‏توانند به حيات سياسي، اجتماعي خود ادامه دهند.
البته از اين آيه استفاده مي‏شود كه حتي پس از ظهور امام زمان (عج) تمامي يهوديان مسلمان نمي‏شوند و عده‏اي حتي در آن زمان نيز با پرداخت «جزيه» در كنار مسلمانان زندگي خواهند كرد.
يكي ديگر از آيات بشارت دهنده به مسلمانان، مخصوصاً در عصر حاضر آيه صد و شصت و هفت سوره اعراف است كه در آن آيه خداوند صراحتاً مي‏فرمايد: «وَ اذا تَأذَّن رَبَّكَ لَيبعَثَنَّ علَيهم الي يوم القيامةِ مَن يسومُهم سوءَ العذاب؛ (و نيز به خاطر بياور) هنگامي كه پروردگارت اعلام كرده تا دامنه قيامت كسي را بر آنها (يهوديان) مسلط خواهد ساخت كه آنها را به طور مداوم در عذاب سختي قرار دهد.»
اين آيه اشاره به قسمتي از كيفرهاي دنيوي يهود دارد. از اين آيه استفاده مي‏شود كه اين گروه هرگز روي آرامش كامل نخواهند ديد؛ هر چند براي خود حكومت و دولتي تأسيس كنند.

پاورقيها:

15ـ اسرائيل در نزد خداوند بيشتر از ملائكه محجوب و معتبر است. اگر غير يهودي يك يهودي را بزند چنان است كه به عزّت الهيّه خسارت زده است و جزاي چنين شخصي جز مرگ چيز ديگري نيست و بايد او را كشت (تلمود). به اعتقاد ما حق بعني اعمال زور، واژه حق واژه‏اي ذهني است كه به هيچ وجه عينيّت به خود نمي‏گيرد(پروتكل).
16ـ آل عمران، آيه 72.
10ـ همان، آيه 145.
12ـ همان، آيه 120.
19ـ مائده، آيه 41.
1ـ مائده،آيه 82.
11ـ همان.
13ـ توبه، آيه 29.
18ـ نساء، آيه 155 ـ 156.
17ـ همان، آيه 79.
14ـ همان، آيه 109.
20ـ همان، آيه 49.
21ـ هرگاه يهودي و اجنبي شكايت داشته باشند بايد حق را به يهودي داد اگر چه بر باطل باشد(تلمود) دزدي از يهودي حرام و از غير يهودي جايز است.(تلمود)
2ـ آل عمران، آيه 186.
3ـ همان، آيه 119.
4ـ بقره، آيه 76.
5ـ آل عمران، آيه 120.
6ـ بقره، آيه 105.
7ـ همان، آيه 109.
8ـ آل عمران، آيه 69.
9ـ بقره، آيه 144.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:30 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

يهود در قرآن (1)

يهود در قرآن (1)

مصطفي قويدل

يكي از مباحث مهم و مورد تأكيد قرآن كريم، تاريخ و عمل كرد يهود است كه مرتب از سوي خداوند به مسلمانان تذكر داده مي‏شود تا از آن پند و اندرز گيرند. ما نيز به اندازه فهم اندك و توان خويش بر آن شديم تا از چشمه‏هاي زلال و جاري اين كوثر هدايت جرعه‏اي بنوشيم.
قرآن آئينه وحي الهي و يگانه مرجع زوال‏ناپذير بشري است كه تمسّك به آياتش روشن‏گر ديده‏هاي بينا و انديشه‏هاي اهل تأمل است؛ چنان كه خود همواره انسان‏ها را به تدبّر در آيات الهي دعوت كرده و آن را ويژه اهل دانش و تعقل معرفي مي‏كند.
يكي از مباحث مهم و مورد تأكيد قرآن كريم، تاريخ و عمل كرد يهود است كه مرتب از سوي خداوند به مسلمانان تذكر داده مي‏شود تا از آن پند و اندرز گيرند. ما نيز به اندازه فهم اندك و توان خويش بر آن شديم تا از چشمه‏هاي زلال و جاري اين كوثر هدايت جرعه‏اي بنوشيم: لذا از تفسير گرانقدر «نمونه» به عنوان مرجع تفسير آيات و كتاب تلمود (تعليم ديانت و آداب يهود) كه كتاب مقدس يهوديان است و نيز از پروتكل‏هاي صهيونيسم(1) استفاده شده است.
پيش از بعثت رسول گرامي اسلام، يهود در كتب خود خوانده بودند كه: هجرت گاه آخرين پيامبر بين دو كوه «عِبر» و «احُد» مي‏باشد، بدين سبب از سرزمين خود هجرت كرده و هنگامي كه به كوه احد رسيدند متفرّق شدند؛ عده‏اي در «تيما» گروهي در «فدك» و جمعي در «خيبر» سكني گزيدند.
پس از مدتي آنها كه در «تيما» بودند جهت ديدار برادران خود حركت كرده و در سرزمين مدينه ساكن شدند. آنها در مدت دوران سكونت خود اموال فراواني كسب كردند. در اين زمان سلطاني به نام «تَبَع» بر آنها لشكركشي كرد و خواست به آن ديار ماندگار شود، ولي يهود اجازه نداده و مدّعي بودند كه جز پيغمبر آخرالزمان كسي شايستگي حكومت بر آن سرزمين را ندارد. او نيز از خاندان خود دو قبيله «اوس» و «خزرج» را براي ياري پيامبري كه ظهور خواهد كرد در آن جا اسكان داد.
وقتي اين دو قبيله جمعيتشان زياد شد به اموال يهود تجاوز كردند. يهوديان گفتند: پيغمبر آخر الزمان حق ما را از شما خواهد گرفت. لذا منتظر ظهور پيامبر بودند، اما پس از بعثت پيامبر اسلام(ص) به خاطر اين كه بر خلاف تصوّر ذهني و نژادپرستي آنها، پيامبر از قوم بني‏اسرائيل نبود به او كفر ورزيدند. قرآن از اين معامله آنها به «فَبَآوءُواْ بِغَضَبٍ عَلَي غَضَبٍ» تعبير مي‏كند كه غضب اولي سرگرداني چهل ساله بني‏اسرائيل در «بيابان تيه» بود.
عقايد تحريف شده يهود
يهوديان هم مانند گروهي از مسيحيان به خداوند نسبت‏هاي شرك مي‏بستند. در قرآن كريم آمده است: «وَقَالُواْ اتَّخَذَ اللّهُ وَلَدا؛(2) اين عقيده خرافي كه خداوند داراي فرزند است، هم مسيحيان و هم جمعي از
يهود و هم مشركان به آن اعتقاد داشتند. در جاي ديگر قرآن آمده: «وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ؛(3) يهود مي‏گفتند: «عُزَير» پسر خداوند است كه خداوند در جواب اين سخن آنان مي‏فرمايد: همه چيز در آسمان و زمين براي خداوند است و نيازي به فرزند ندارد.(4)
از آن جا كه يهوديان بعد از ظهور اسلام قدرت خود را از دست داده بودند، اين را به خدا نسبت داده و معتقد بودند: دست خداوند بسته است كه به ما بخششي نمي‏كند: «وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ»(5) خداوند نيز در ادامه آيه در جواب به آنان مي‏فرمايد: «غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ» دست آنها بسته شده و به لعن خداوند گرفتار شده‏اند.
برنامه ديرينه يهود اين است كه هميشه خود را برتر از ديگران مي‏دانند(6) تا جايي كه وقتي پيامبر اسلام نامه‏اي به يهوديان «بني‏قينقاع» نوشتند و آنها را به انجام نماز و پرداخت زكات و انفاق (قرض به خداوند) دعوت كردند، گفتند: اگر خداوند فقير نبود از ما قرض نمي‏خواست: «قَالُواْ إِنَّ اللّهَ فَقِيرٌ وَنَحْنُ أَغْنِيَاء»(7)
مشاهده مي‏كنيم كه يهوديان از دادن نسبت‏هاي ناروا به خداوند كوچك‏ترين ابايي ندارند و حتي خود را برتر از خداوند مي‏دانند.
از تاريخ زندگي يهود ـ علاوه بر آيات قرآن كريم ـ چنين برمي‏آيد كه آنها خود را يك نژاد برتر مي‏دانسته و معتقد بودند كه گل سر سبد جامعه انسانيت اند(8)، بهشت به خاطر آن‏ها آفريده شده و آتش جهنم با آنها كاري ندارد.(9) آنها فرزندان خداوند و دوستان خاص او هستند. اين خودخواهي ابلهانه در آيات مختلفي از قرآن كه سخن از يهود به ميان آمده منعكس شده است؛ مثلاً: «نَحْنُ أَبْنَاء اللّهِ وَأَحِبَّاوءُهُ؛(10)؛ فرزندان خداوند و دوستان خاصّ او هستيم.» و «وَقَالُواْ لَن يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَن كَانَ هُوداً أَوْ نَصَارَي»(11)؛ آنها گفتند: كسي در بهشت داخل نمي‏شود، مگر اين كه يهودي يا نصراني باشد.»
اين پندارهاي موهوم از يك سو آنها را به ظلم، خيانت، گناه و طغيان دعوت مي‏كرد و از سوي ديگر به كبر و خودپسندي و خودبرتربيني. از آن جا كه هميشه شيوه و روش قرآن بر منطق و استدلال استوار است، در پاسخ به اين زياده خواهي آنان چنين مي‏فرمايد: «قُلْ إِن كَانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الآَخِرَةُ عِندَ اللّهِ خَالِصَةً مِّن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُاْ الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ»(12)؛ اگر آن چنان كه شما مدّعي هستيد سراي آخرت نزد خداوند مخصوص شما است نه ساير مردم، پس آرزوي مرگ كنيد اگر راست مي‏گوييد.»
ادعاهاي دروغين يهود يكي از دلايل روشن خودخواهي آنان است و اين برتري‏طلبي با هيچ منطقي سازگار نيست، چنان چه قرآن پرده از روي تزوير و دروغ آنان برمي‏دارد، زيرا آنان به هيچ وجه حاضر به ترك زندگي دنيا نيستند: «وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَي حَيَاةٍ وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُواْ يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَمَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذَابِ أَن يُعَمَّرَ وَاللّهُ بَصِيرٌ بِمَا يَعْمَلُونَ»(13)؛ آنها را حريص‏ترين مردم و حتي حريص‏تر از مشركان، بر زندگي اين دنيا و اندوختن ثروت خواهي يافت (تا آن جا كه هر يك از آنها دوست دارد هزار سال عمر كند، در حالي كه اين عمر طولاني او را از عقاب خداوند باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آنها بينا است.»
در مباحث مقدماتي به بررسي ريشه‏هاي تاريخي دشمني يهود با اسلام پرداختيم و عقايد آنها نسبت به خداوند را مورد توجه و بررسي قرار داديم، در ادامه اين گفتار عقايد يهود درباره نبوت و وحي از ديدگاه قرآن مورد توجه قرار مي‏دهيم:
يهود در گفت و گوهاي خود با مسلمانان، همواره ادعا داشتند كه تمام پيامبران از ميان ما برخاسته‏اند و دين ما قديمي‏ترين اديان و كتاب ما كهن‏ترين كتاب آسماني است، اگر محمد(ص) نيز پيامبر است بايد از ميان ما مبعوث شده باشد. اين طرز تفكر و نژادپرستي يهود باعث شده بود كه هر روز بهانه تازه‏اي گرفته و به اشكال تراشي و مخالفت با پيامبر بپردازند. از اين رو قرآن در هر مرحله به بيان حقايق پرداخته و با اشاره به سابقه يهوديان به پيامبر و مسلمين دلداري مي‏دهد آن جا كه مي‏فرمايد: «وَقَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَي عَلَيَ شَيْ‏ءٍ وَقَالَتِ النَّصَارَي لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَي شَيْ‏ءٍ وَهُمْ يَتْلُونَ الْكِتَابَ؛(14) يهوديان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتي نزد خداوند ندارند و مسيحيان نيز گفتند: يهوديان هيچ موقعيتي ندارند و بر باطل‏اند، در حالي كه آنها در كتب خود خوانده‏اند.»
اين آيه به بيان يكي ديگر از ادعاهاي بي‏دليل آنها مي‏پردازد؛ ادعاهاي بي‏اساسي كه منشأاي جز خودخواهي و خودبرتربيني ندارد. آنان در حالي چنين سخناني را بر زبان جاري مي‏كنند كه كتب آسماني پيشين را خوانده‏اند. امّا چنان اسير تعصّب و لجاجت شده‏اند كه به خود اجازه مي‏دهند در مقابل خداوند سر به طغيان گذاشته و اين ادعاهاي واهي را مطرح كنند.
البته اين آيه يك مژده و دل‏گرمي‏اي نيزبه مسلمين مي‏دهد كه توجه داشته باشند همين افرادي كه نبوّت رسول گرامي اسلام را زير سؤال مي‏برند و مسلمانان را به تمسخر برگرفته و با حرف‏هاي خود آنان را آزار مي‏دهند حتي يكديگر را قبول ندارند ويهوديان و مسيحيان هر يك ديگري را نفي مي‏كنند.
بنابراين مسلمين نبايد از اين موضوع زياد ناراحت باشند. اين پيروان متعصب تنها خود را بر حق مي‏دانند و فكر مي‏كنند با نفي ديگران مي‏توانند خود را اثبات كنند. قرآن با اشاره به اين مطلب مي‏فرمايد: «وَقَالُواْ كُونُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَي تَهْتَدُواْ؛(15) [اهل كتاب [گفتند: يهودي يا مسيحي شويد تا هدايت يابيد.»
در واقع قرآن دست يهود را رو مي‏كند و شيوه هايي كه آنان در پيش گرفته‏اند را بيان مي‏كند. شيوه ديرينه تمام بدخواهان اسلام، نفي حقانيت پيامبر گرامي اسلام و ايجاد شك و شبهه در دل مسلمين بوده است، تا از اين طريق مسلمين را دچار ترديد كرده و از سعادت بازدارند و خود را به ثبوت رسانند، در حالي كه توجه ندارند كه اين آيين‏هاي تحريف يافته توسط گروهي از هم كيشانشان هرگز نمي‏تواند موجب هدايت و سعادت بشر گردد.
اين شيوه ديرينه كه قرآن به صراحت آن را بيان كرده امروز نيز در دستور كار صهيونيزم و دشمنان اسلام قرار گرفته و تسلط بر رسانه‏ها و شبكه‏هاي اطلاع‏رساني،
آن را تسريع و تسهيل كرده است.
بنابراين مي‏كوشند تا با شبهه اندازي و تحريف افكار عمومي مسلمين، چهره حق را پوشانده و بر باطل خويش لباس حقيقت بپوشانند.(16)
اين گروه نژادپرست و خودبرتربين پا از اين هم فراتر نهاده و مي‏گفتند: حتي ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و «اسباط» همگي يهودي يا نصراني بوده‏اند: «أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَـقَ وَيَعْقُوبَ وَالأسْبَاطَ كَانُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَي»(17).
عجيب است كه اين تعصّب و لجام گسيختگي‏شان باعث شده است تا حتّي مسلّمات تاريخي را انكار كنند. اين گروه كه در كتمان حق، يد طولايي دارند، پيامبراني چون: حضرت ابراهيم، اسحاق و يعقوب را كه قبل از حضرت موسي و عيسي به دنيا آمده‏اند و از دنيا رفته‏اند، از پيروان حضرت موسي و عيسي برمي‏شمارند و مي‏خواهند با كتمان اين حقايق مردم را در بي راهه سرگردان كنند. لذا قرآن آنان را ستمكارترين مردم معرفي مي‏كند. كتمان كردن حقيقت پيامبر عظيم الشأن اسلام توسط اهل كتاب؛ مخصوصا يهوديان باعث شده بود كه مشركان نزد پيامبر آمده و بگويند: تو چگونه پيامبري هستي كه كسي تو را تصديق نمي‏كند؛ حتي يهود و نصاري براساس تورات و انجيل شهادت نداده‏اند؟ !
اين كارشكني‏هاي پيوسته يهود، سبب گشته بود تا قرآن به بيان استدلالات محكم بپردازد، تا هم جواب دندان شكني به اهل كتاب داده باشد و هم مسلمانان دل گرم شوند، آن جا كه صريحا مي‏فرمايد:
«الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ؛(18) آنان كه كتاب آسماني بر آنان نازل كرديم، به خوبي پيامبر را مي‏شناسند؛ همان گونه كه فرزندان خود را مي‏شناسند.»
اين تعبير شايد رساترين تعبير براي شناخت آن‏ها باشد، يهودياني كه علائم پيامبر آخرالزمان را ديده و مطمئن بودند كه حضرت محمد آخرين پيامبر الهي است، تنها به خاطر تعصب و لجاجت اين چنين باعث گمراهي ديگران شده و خود را به درّه هلاكت افكندند. اينان در حقيقت در بازار تجارت زندگي همه چيز خود را از دست داده و سرمايه وجودي خود را باخته‏اند. بهانه‏جويي‏هاي يهود هيچ گاه تمامي نداشت. گويا يهود با بهانه‏گيري متولد شده است. آنان همواره منتظر فرصتي بودند تا بهانه‏اي تازه بيابند و پيامبر را مورد اذيت و آزار قرار دهند. آنان با آن كه پيامبر را خوب مي‏شناختند، به دليل سر باز زدن از قبول اسلام بهانه‏هاي عجيبي مي‏آوردند، مثلاً جمعي از بزرگان آنان نزد پيامبر آمده و گفتند: در كتاب تورات خداوند از ما پيمان گرفته است به كسي كه ادعاي نبوت و پيامبري مي‏كند ايمان نياوريم مگر آن كه براي ما حيواني قرباني كند و آتش (صاعقه‏اي) از آسمان بيايد و آن را بسوزاند. البته منظور آنان هرگز تحقق حقيقت نبود، بلكه بهانه‏اي براي فرار از پذيرش اسلام بود. لذا اگر پيامبر اين معجزه را انجام مي‏داد، باز هم آنها ايمان نمي‏آوردند؛ همان گونه كه به پيامبران خود نيز ايمان نياوردند.
از آن جا كه قرآن هميشه با قوي‏ترين سلاح، يعني بيان شيوا و استدلال قوي و منطقي به مبارزه با كج فهمي‏ها و لجاجت‏ها برخاسته است، در پاسخ به اين خواسته آنان مي‏فرمايد:
«قُلْ قَدْ جَاءكُمْ رُسُلٌ مِّن قَبْلِي بِالْبَيِّنَاتِ وَبِالَّذِي قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ؛(19) بگو پيش از من پيغمبراني آمده و براي شما هرگونه معجزه آورده و اين را هم كه خواستيد نيز آوردند پس اگر راست مي‏گوييد و به اين شرط ايمان مي‏آوريد براي چه آن پيامبران را كشتيد؟»
قرآن با اشاره به سرگذشت حضرت زكريا و يحيي و عده‏اي از پيامبران بني‏اسرائيلي كه توسط خود آنان به قتل رسيده‏اند استدلال مي‏كند كه شما اگر راست مي‏گوييد چرا به آنان ايمان نياورديد و آنها را كشتيد؟
در ادامه خداوند پيامبر خود را دلداري مي‏دهد كه اگر اين جمعيت سخنان تو را پذيرفتند نگران نباش، زيرا اين موضوع سابقه بسيار دارد و پيامبران پيش از تو را نيز تكذيب كرده‏اند.
در سوره مائده به يكي ديگر از كارشكني‏ها و عمل منافقانه يهود اشاره شده است: «وَمِنَ الَّذِينَ هادُواْ سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ(20)؛ آنان زياد به سخنان تو گوش مي‏دهند تا دستاويزي براي تكذيب تو بيابند.»
جالب است كه حتي گوش دادن آنان نيز با عناد و لجاجت عجين است، گويي اين گروه اندك سعي و تلاشي براي پذيرش حق و شناخت راه درست از خود نشان نمي‏دهند و همواره سعي در مخالفت با حق و حقيقت دارند؛ حتي حاضر نيستند كه بگويند به سخنان تو گوش مي‏دهيم و راجع به آن فكر مي‏كنيم و اگر درست و خوب بود مي‏پذيريم، بلكه از همان ابتدا هدف خود را كه همان عناد و دشمني است مد نظر مي‏دهند.
از آن جا كه علائم ظهور پيامبر اكرم در تورات موجود بود هرگاه مسلمانان يا افراد ديگري راجع به اين نشانه‏ها از علماي يهود سؤال مي‏كردند آنها كه گويا هيچ تعهدي جز دروغ و خدعه نسبت به عثمان نداشتند، از توضيح خودداري نموده و آن حقايق را كتمان مي‏كردند. لذا خداوند با شديدترين لحن اين گروه را مورد سرزنش قرار داده مي‏فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَي مِن بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَـئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ(21)؛ كساني كه دلايل روشن و وسايل هدايت را كه نازل كرده‏ايم بعد از بيان آن براي مردم در كتاب آسماني، كتمان مي‏كنند خداوند آنها را لعنت مي‏كند، بلكه همه لعنت كنندگان نيز آنها را لعن مي‏كنند.»
اگر اين كتمان حق صورت نگرفته بود، گروه كثيري هدايت يافته بودند. گويي اين يهوديان به هيچ صراطي مستقيم نيستند و انگار جز كارشكني كار ديگري بر دوش ندارند. جمعي ديگر از دانشمندان يهود، اوصاف پيامبر را تغيير داده و به خاطر حفظ موقعيت و منافع خود صفاتي بر ضدّ آن نوشتند. عوام مردم كه كم و بيش صفات واقعي را شنيده بودند، مي‏گفتند: اين فرد، جامع صفات است، اما علماي يهود از روي تورات تحريف شده، خود مي‏خواندند و باعث گمراهي عوام مي‏شدند. اين عالم نماها، نه تنها به وظيفه و مسؤوليت خود در قبال علم و دانش عمل نمي‏كردند، بلكه سدّي در برابر مردم و عوام نيز بودند و حقايق را به نفع خود تحريف مي‏كردند. خداوند درباره اين دسته از يهود مي‏فرمايد: «فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَـذَا مِنْ عِندِ اللّهِ(22)؛ واي بر آنها كه مطلب را با دست خود مي‏نويسند و بعد مي‏گويند اين‏ها از سوي خدا است.»
البته توجه به اين نكته لازم است كه عوام يهود از وضع علماي خود آگاه بودند، آنها مي‏دانستند كه علمايشان صريحا دروغ مي‏گويند، حرام و رشوه مي‏خورند و احكام خدا را تغيير مي‏دهند. به نوعي مي‏توان گفت در كارهاي آنها شريك بودند كه خداونداين تقليد را مورد نكوهش قرار مي‏دهد.
خداوند در جاي ديگر به بيان شيوه ديگري از عنادورزي يهود مي‏پردازد كه در خور تأمّل است: «مِّنَ الَّذِينَ هَادُواْ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَيَقُولُونَ سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا(23)؛ بعضي از يهود سخنان را از محل خود تحريف مي‏كنند (و به جاي اين كه بگويند شنيديم و اطاعت كرديم) مي‏گويند شنيديم و مخالفت كرديم.» اين عناد يهود باعث مي‏شود كه در نپذيرفتن حق تا اين اندازه جسارت به خرج داده و با كمال بي‏شرمي بگويند: شنيديم و مخالفت كرديم!
اگر اين گروه به جاي كفر و سركشي در برابر حقيقت و سخن حق خضوع به خرج داده بودند، اين طور مورد لعنت خداوند قرار نمي‏گرفتند. اين گروه آن قدر اين خلاف‏گويي و خلاف كاري آگاهانه را تكرار كردند تا اين كه به صورت طبيعت ثانويه براي آن‏ها شد. گويي به طور كلي افكارشان مسخ و چشم و گوششان كور و كر شد. البته امروز نيز شاهد گزافه گويي‏ها و خلاف كاري‏هاي آنها هستيم.
يكي ديگر از بهانه‏گيري‏هاي يهود دراين آيه آمده است:
«يَسْأَلُكَ أَهْلُ الْكِتَابِ أَن تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتَابًا مِّنَ السَّمَاء(24)؛ يهوديان از تو درخواست كنند كه (يك دفعه) بر آنان كتابي از آسمان فرود آوري.» گروهي از يهود نزد پيامبر اسلام آمده و گفتند: اگر تو پيغمبر خدا هستي، كتاب آسماني خود را يك جا بر ما نازل كن. شكي نيست كه اين تقاضا جز لجاجت و بهانه جويي چيز ديگري نبود. اين يهوديان به جاي آن كه به جنبه هدايتي و تربيتي آيات الهي دقت كنند و بدون توجه به اين كه گاه خود همين تدريجي بودن قرآن به هدف تربيتي آن بيشتر كمك مي‏كرد، سعي و كوشش خود را در اشكال تراشي و بيان سؤال‏هاي مغرضانه گذاشته بودند.
خداوند براي دل داري به پيامبر به لجاجت‏ها و بهانه جويي‏هاي يهود در برابر حضرت موسي اشاره فرموده و به بيان عنادها و انحرافات گذشتگان آنها از جمله گوساله پرستي مي‏پردازد. پس از آن جا كه يهوديان زمان پيامبر نسبت به اعمال گذشتگان خود معترض نبودند در زمره آنان قرار مي‏گيرند.
توجه به اين نكته نيز قابل توجه است كه حتي در مورد اين كه تورات يك جا بر حضرت موسي(ع) نازل شده باشد دليلي در دست نيست؛ گرچه فرمان‏هاي دهگانه يك جا بر حضرت موسي نازل شده است. قوم يهود هميشه به جاي توجه به هدف وحي و حكم الهي به ظواهر و مسائل بي‏ربط و گاه كم اهميت كه نقشي در آن هدف متعالي ندارند به اشكال تراشي پرداخته و در مسير شناخت حق ايجاد مانع مي‏كنند و باعث دور شدن خود و ديگران از اهداف متعالي وحي ـ كه همانا تربيت انسان مي‏باشد ـ مي‏گردند كه در ادامه به موارد ديگري از اين اشكال‏تراشي‏ها اشاره مي‏كنيم:
روزي جمعي از علماي يهود نزد پيامبر آمده و سؤالاتي از آن حضرت پرسيدند و چون همه را منطبق بر تورات يافتند به
اشكال تراشي پرداختند. يكي از آنها (ابن صوريا) سؤال كرد: فرشته‏اي كه بر تو نازل مي‏شود نامش چيست؟
پيامبر فرمود: جبرئيل.
ابن صوريا گفت: جبرئيل هميشه دستورات مشكل و سخت در مورد جنگ و جهاد مي‏آورد، ولي ميكائيل دستورات سهل و ساده، اگر فرشته وحي تو ميكائيل بود ما به تو ايمان مي‏آورديم. لذا با اين بهانه واهي از زير بار حق رفتن شانه خالي كردند.
بايد از اينان پرسيد: مگر فرشتگان الهي منطبق بر خواسته خودشان عمل كرده و دستور مي‏آورند؟ خداوند در پاسخ به آنان چنين مي‏فرمايد: هر كس دشمن جبرئيل باشد در حقيقت دشمن خداست.(25)
تعصّبات نژادي يهود در جاي ديگر شكل ديگري به خود مي‏گيرد: «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُواْ بِمَا أَنزَلَ اللّهُ قَالُواْ نُوءْمِنُ بِمَآ أُنزِلَ عَلَيْنَا وَيَكْفُرونَ بِمَا وَرَاءهُ؛(26) هنگامي كه به آن‏ها گفته شود به آن چه خداوند نازل فرموده ايمان بياوريد مي‏گويند: ما به چيزي كه بر خود ما نازل شده ايمان مي‏آوريم و به غير از آن كافر مي‏شوند.»
آن‏ها نه به انجيل ايمان آوردند و نه به قرآن، بلكه تنها جنبه‏هاي نژادي و منافع خويش را در نظر مي‏گرفتند. قرآن پرده از روي دروغ آن‏ها برداشته و مي‏فرمايد: «اگر راست مي‏گوييد و ايمان داريد پس چرا در گذشته به پيامبران خود ايمان نياورديد و حتي آنها را به قتل رسانديد؟»
قرآن با بيان گوساله پرستي يهود بعد از ديدن معجزات حضرت موسي سند محكم ديگري بر ضد اين دروغ‏پردازي‏ها ارائه مي‏دهد. اين ايماني كه هم كشتن پيامبر خدا را روا مي‏دارد و هم اجازه گوساله پرستي مي‏دهد جاي تفكر و تأمّل دارد. گروهي از يهود پا را از اين هم فراتر گذاشته و اصلاً صورت مسئله را پاك مي‏كردند و اين گروه به پيامبر مي‏گفتند: به خدا سوگند! خداوند هيچ كتابي از آسمان فرو نفرستاده است: «مَا أَنزَلَ اللّهُ عَلَي بَشَرٍ مِّن شَيْ‏ء».(27)
عجيب است كه اين حرف را كساني مطرح مي‏كردند كه خود را پيرو كتاب آسماني تورات مي‏دانستند. البته با توجه به اين كه تورات كنوني (عهد جديد و عهد قديم) از مرگ حضرت موسي و جريان‏هاي بعد از آن به صورت چيزي كه در زمان گذشته اتفاق افتاده است ياد كرده و اين تورات‏ها لحن آسماني ندارند، لذا مي‏توان نتيجه گرفت كه توسط شاگردان حضرت موسي يا ديگران تهيه شده است. پس قطعا اين تورات بر حضرت موسي نازل نشده است. منتها يهوديان عقيده دارند كه اين كتاب به دست كساني نوشته شده كه از وحي آسماني باخبر بودند و به آن اعتماد مي‏كنند. شايد به همين دليل آنان منكر نزول وحي؛ حتي بر حضرت موسي مي‏شدند، ولي خداوند در جواب آن‏ها به الواح و مطالبي كه بر حضرت موسي نازل گرديده اشاره دارد و اين بيان مي‏كند كه آن‏ها حداقل قبول دارند كه چنين چيزي از طرف خدا نازل شده. هرچند قسمتي را آشكار و قسمتي را پنهان مي‏كنند. اين يهوديان تورات را به صورت پراكنده يادداشت مي‏كردند، آنچه به سودشان بود به مردم نشان مي‏دادند و آن چه به ضررشان بود مخفي مي‏كردند.
تا اين جا عقايد يهود راجع به خداوند نبوت و وحي را مورد بررسي قرار داديم؛ در ادامه، عقايدو رفتارهاي اجتماعي يهوديان را از ديدگاه آيات مورد دقت و توجه قرار مي‏دهيم كه امروز هم شاهد بسياري از اين رفتارها در مورد يهوديان و صهيونيست‏ها هستيم:
قبلاً اشاره شد كه جمعي از يهوديان، آيات كتب آسماني خود را تحريف و يا كتمان مي‏كردند. اين گروه از كار خود بسيار خرسند
و خوشحال مي‏شدند و در عين حال دوست داشتند مردم آن‏ها را دانشمند، حامي دين و وظيفه شناس بدانند. اينان نه تنها احساس شرمندگي نمي‏كردند، بلكه به قدري مغرور و از خود راضي بودند كه از اعمال زشتشان احساس خرسندي و به آن مباهات مي‏كردند؛ حتي دوست داشتند كه مردم آنها را نسبت به اعمال نيكي كه هرگز انجام نداده بودند، مدح و تمجيد كنند! قرآن كريم به بيان اين روحيه يهوديان پرداخته و مي‏فرمايد: «وَّيُحِبُّونَ أَن يُحْمَدُواْ بِمَا لَمْ‏يَفْعَلُواْ؛(28) دوست دارند در برابر كار نيكي كه انجام نداده‏اند مورد ستايش قرار بگيرند.» كه خداوند در ادامه آيه به آنان مژده عذاب مي‏دهد.
يكي ديگر از رفتارهاي يهود، پيمان شكني است. بعد از آن كه يهود دلايل و نشانه‏هاي روشن پيامبر را مشاهده كرده و ايمان نياوردند و در حقيقت بعد از اين كه به حقّانيت او پي برده و به خاطر اغراض خاص و منافع خود به مخالفت برخاستند، مرتب پيمان شكني مي‏كردند؛ گويا اين پيمان‏شكني يهود با تاريخ همراه است. قرآن كريم در اين باره مي‏فرمايد: «أَوَكُلَّمَا عَاهَدُواْ عَهْداً نَّبَذَهُ فَرِيقٌ مِّنْهُم بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يُوءْمِنُونَ(29)؛ آيا هر بار كه آنان (يهود) پيماني با خدا و پيامبر خدابستند، جمعي از آنان آن را به دور نيفكندند و با آن مخالفت نكردند؟ آري اكثرشان ايمان نمي‏آورند.»
اين گروه بعد از پيمان شكني در كوه طور تا زمان پيامبر اكرم، يهود «بني‏نضير» و «بني قريظه» بعد از ورود پيامبر به مدينه با او پيمان بستند كه حداقل به دشمنانش كمك نكنند، ولي پيمان را شكستند و با مشركان در جنگ احزاب برضد مسلمانان صف آرايي كردند و همواره درپيمان شكني پيش‏قدم بوده‏اند.
اساسا اين شيوه ديرينه اكثريت يهود است كه تا امروز نيز ادامه دارد و شاهديم كه هرگاه منافع صهيونيست‏ها و اسرائيل غاصب به خطر بيفتد تمام عهدنامه‏هاي خود؛ حتي بين المللي را زيرپا گذاشته وبه بهانه‏هاي واهي همه را به دست فراموشي مي‏سپارند. خداوند در آيه بعد با تأكيد صريح‏تر و روشن‏تري مي‏فرمايد: «وَلَمَّا جَاءهُمْ رَسُولٌ مِّنْ عِندِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِّنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ كِتَابَ اللّهِ وَرَاء ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لاَ يَعْلَمُون؛(30) و چون پيغمبري از جانب خدا بر آنان فرستاده شد كه به راستي كتب آسماني آنها گواهي مي‏داد، گروهي (از اهل كتاب) كتاب خدا را پشت سرانداختند، گويي از آن كتاب هيچ نمي‏دانند.»
تا آن زمان كه پيامبر اسلام مبعوث نشده بود علماي يهود مردم را به آمدنش بشارت داده و نشانه‏ها و مشخصات او را براي مردم بيان مي‏نمودند، اما هنگامي كه به رسالت مبعوث گشت آن چنان از محتويات تورات رخ برتافتند كه گويي هرگز آن را نديده و نخوانده بودند.
آن چنان روح انحصارطلبي و خودخواهي بر يهود چيره گشته است كه اگر آنان حكومت مادي يا معنوي‏اي بر مردم پيدا كنند و به چنين موقعيتي دست يابند هيچ حقي به صاحبش نخواهند داد و همه امتيازات را دربست در اختيار خود مي‏خواهند. قرآن كريم با اشاره به اين موضوع مي‏فرمايد: «أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِّنَ الْمُلْكِ فَإِذًا لاَّ يُوءْتُونَ النَّاسَ نَقِيرًا(31)؛ اگر يهوديان سهمي از حكومت داشتند به مردم هيچ حقي نمي‏دادند (نقير كنايه از امور بسيار كوچك است).»
علاوه بر آن ما امروز در جهاني زندگي مي‏كنيم كه روزانه شاهد سلب حق حيات ساكنان اصلي سرزمين فلسطين توسط رژيم صهيونيستي هستيم.
يكي ديگر از صفات و روحيات يهود در آيه پنجاه و يك سوره نساء بيان شده است:
«كعب بن اشرف» كه يكي از بزرگان يهود بود بعد از جنگ احد به اتفاق هفتاد نفر از يهوديان به سوي مكه آمد تا با مشركان مكه بر ضدّ پيامبر پيمان بسته و پيمان قبلي خود با پيامبر را نقض كردند. آنها در خانه‏هاي مشركان مهمان شدند، يكي از مكّيان به كعب گفت: اگر مي‏خواهيد هم‏پيمان شويم بايد بت‏هاي ما را سجده كنيد. يهوديان بت‏ها را سجده كردند و بعد از آن با مشركان هم پيمان شدند. كعب به مشركان گفت: «به خدا سوگند! آيين شما از آيين محمد(ص) بهتر است. لذا آيه پنجاه و يك سوره نساء نازل شد و يكي ديگر از صفات ناپسند يهود را منعكس كرد: «أَلَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ أُوتُواْ نَصِيبًا مِّنَ الْكِتَابِ يُوءْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُواْ هَوءُلاء أَهْدَي مِنَ الَّذِينَ آمَنُواْ سَبِيلاً(32)؛ نديدي و تعجب نكردي از حال آنان كه بهره‏اي از كتاب آسماني هم داشتند (يهوديان) باز چگونه به بتان و طاغوت گرويدند و به كافران مشرك مي‏گويند كه راه شما به صواب نزديك‏تر از طريقه اهل ايمان است.»
قوم يهود براي پيشبرد اهدافشان آن‏چنان با مشركان سازش كاري نشان دادند كه حتي براي جلب نظر آنان در برابر بت‏هاي آن‏ها سجده مي‏كردند و آيين خرافي مشركان را بر اسلام ترجيح مي‏دادند، با اين كه اهل كتاب بودند و مشتركاتشان با مسلمين بيشتر بود، اما تا اين حد پيش رفتند كه گفتند: راه شما از مسلمانان به هدايت نزديك‏تر است. عجيب‏تر اين كه اين روحيه ناپسند هم چنان در اين قوم پابرجاست.
خداوند در آيه‏اي ديگر، چهره ديگري از اهل كتاب و يهود را نشان مي‏دهد؛ چه اين كه عده‏اي از يهود عقيده داشتند كه مسئول حفظ امانت‏هاي ديگران نيستند، حتي حق دارند امانات آنها را تملك كنند. آنها مي‏گفتند: ما اهل كتاب هستيم و پيامبر و كتاب آسماني در ميان ما بوده، بنابراين اموال ديگران براي ما احترامي ندارد. اين مطلب به قدري در نزد آنان مسلّم بود كه جنبه اعتقادي و مذهبي به خود گرفته بود.(33)
گروهي ديگر از يهود بعد از مسلمان شدن اعراب از پرداخت حقوق و امانت‏هاي آنها خودداري مي‏كردند و چنين استدلال مي‏كردند كه هنگام معامله، با ما مخالف نبوديد، الآن كه مذهب جديدي اختيار
كرده‏ايد حقتان ساقط شده است. البته اين آيه تصريح دارد كه همه اهل كتاب اين تفكر را نداشتند: «وَمِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مَنْ إِن تَأْمَنْهُ بِقِنطَارٍ يُوءَدِّهِ إِلَيْكَ وَمِنْهُم مَّنْ إِن تَأْمَنْهُ بِدِينَارٍ لاَّ يُوءَدِّهِ إِلَيْكَ إِلاَّ مَا دُمْتَ عَلَيْهِ قَآئِمًا(34)؛ بعضي از اهل كتاب اگر ثروت هنگفتي را به رسم امانت به او بدهي به موقع آن را پرداخت مي‏كند و بعضي ديگر حتي اگر يك دينار به آنها بسپاري از اداي آن سر باز مي‏زنند، مگر اين كه در برابر آن‏ها توانايي و قدرت داشته باشي.»
امروز نيز صهيونيزم خودكامه چنين اعتقادي دارد و رفتارش در جامعه بين الملل گواه اين ادّعاست.(35)
به خاطر همين اعتقاد و افكار تحريف شده است كه قرآن در آيه سيزده سوره مائده درباره يهود مي‏فرمايد: «تنها عده كمي از آنان پاك و حق شناس بودند» و اين در حالي است كه در آيه بعد درباره نصاري مي‏فرمايد: «جمعي منحرف شدند».

پاورقيها:

ـ ملت برگزيده خداوند ما هستيم و لذا براي ما حيوانات انسان نمايي خلق كرده است، زيرا خداوند مي‏دانست كه ما احتياج به دو قسم حيوان داريم: 1 ـ حيوانات باشعور؛ مانند مسيحيان 2 ـ حيوانات بي‏شعور و غيرناطق مانند بهائم (تلمود).c
13 ـ همان، آيه96.
17 ـ همان، آيه140.
14 ـ همان، آيه113.
19 ـ آل عمران، آيه183.
11 ـ بقره، آيه111.
16 ـ براي آن كه امر بر آنها مشتبه شود و ندانند كه درباره چه موضوعي بحث كنند، فكر آنها را به مسائلي چون تفريح، سرگرمي، رفتن به كلوپ‏ها و... جلب مي‏كنيم و در مطبوعات موضوعاتي در مورد رقابت‏ها و مسابقات هنري و ورزشي برگزار شده مطرح مي‏كنيم.
1 ـ در سال 1897 ميلادي، شهر «بال» سوئيس در ضمن جلسه‏اي، شاهد پايه گذاري تصميمات و راه كارهايي بود كه اصول سياست صهيونيزم و نوع نگرش آنها به جوامع انساني را نشان مي‏داد. حاصل آن سخنراني‏ها را پروتكل ناميدند.
15 ـ همان، آيه135.
10 ـ مائده، آيه18.
18 ـ انعام، آيه20.
12 ـ همان، آيه94.
2 ـ سوره بقره آيه116.
21 ـ بقره، آيه159.
23 ـ نساء، آيه46.
27 ـ انعام، آيه91.
28 ـ آل عمران، آيه188.
22 ـ همان، آيه79.
26 ـ همان، آيه91.
24 ـ همان، آيه153.
20 ـ مائده آيه42.
25 ـ بقره، آيه97.
29 ـ بقره، آيه100.
31 ـ نساء آيه53.
34 ـ آل عمران، آيه75.
35 ـ با خارج كردن پول از گردش اقتصادي، غير يهوديان را با بحران اقتصادي رو به رو مي‏كنيم و سرمايه‏ها و پول‏هاي آن‏ها را دچار ركود مي‏نماييم و تمام راه‏هاي اقتصادي را ما به آن‏ها پيشنهاد مي‏كنيم. در ضمن يهوديان موظف به اجرا نخواهند بود. (پروتكل)
30 ـ همان، آيه101.
32 ـ همان، آيه51.
3 ـ توبه، آيه30.
33 ـ بر يهود لازم است كه املاك غير يهود را خريداري كنند تا آن‏ها صاحب ملك نباشند و هميشه سلطه اقتصادي با يهود باشد (تلمود) به كساني كه يهودي نيستند قرض ندهيد، مگر آن كه نزول بگيريد، در غير اين صورت قرض دادن به غير يهود جايز نيست و ما مأموريم به آنها ضرر رسانيم (تلمود).
4 ـ ارواح يهود از ارواح ديگران افضل است، زيرا ارواح يهود جزء خداوند است هم چنان كه فرزند جزء پدرش مي‏باشد، روح‏هاي يهود نزد خداوند عزيزتر است زيرا ارواح ديگران شيطاني و ارواح حيوانات است (تلمود).
5 ـ مائده، آيه64.
6 ـ اگر يهود نبود بركت از روي زمين برداشته مي‏شد، آفتاب ظاهر نمي‏گشت و باران نمي‏باريد. (تلمود).
7 ـ آل عمران، آيه181.
8 ـ ميان قوم ما و غير يهوديان تفاوت‏هاي قابل توجهي از لحاظ استعدادها و توانايي‏ها وجود دارد و همين امر موجب مي‏شود كه قوم ما از بالاترين ميزان انسانيت برخوردار باشد. غير يهوديان اگرچه به ظاهر چشمانشان باز است ولي چيزي نمي‏بينند (پروتكل صهيونيزم).
9 ـ بهشت مخصوص يهود است و جهنم جايگاه مسلمانان و مسيحيان و جز گريه و زاري عايد آنها نمي‏شود چون زمينش از گِل و بسيار تاريك و بد بو است.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:30 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگاه جامعه شناختى به قوم يهود در قرآن

نگاه جامعه شناختى به قوم يهود در قرآن

محمد باقر آخوندي

چکیده: در شرايط كنونى، شناخت دقيق قوم يهود و به ويژه نماد اصلى آن «صهيونيسم» به دليل خطراتى كه متوجه اسلام و مسلمانان نموده، ضرورتى انكارناپذير يافته است. از سوى ديگر پيچيدگى هاى متعدد فرهنگى، اجتماعى و نژادى اين قوم، شناخت مبنايى آنرا فقط از طريق آيات وحى ممكن نموده است.
بررسى ها نشان مى دهد كه دوره هاى تاريخى قوم يهود و به ويژه دوره حضرت موسى(ع) و فرعون، از عمده ترين مباحث قرآن مجيد به شمار مى رود. در اين مقاله نيز بيش از 370 آيه از آيات شريفه قرآن مورد بررسى قرار گرفته و با مراجعه به سه تفسير گرانسنگ الميزان، نمونه و مجمع البيان، پانزده ويژگى يا شاخص منحصر به فرد فرهنگى، اجتماعى و قومى اين گروه، با نگاهى جامعه شناختى استخراج و ارائه گرديده است كه مى تواند استراتژى مسلمانان را در برخورد با قوم يهود در حال حاضر مشخص نمايد.


كليد واژه‏ها: قرآن، يهود، صهيونيسم، شاخص فرهنگى، شاخص اجتماعى، قوم

بررسى تاريخ، نشان از بروز حوادث عجيب و كم نظير در تاريخ يهود دارد كه در ساير اديان و مذاهب كمتر يافت مى‏شود. يكى از داستان‏هايى كه قرآن مجيد (به عنوان آخرين ذخيره الهى) بيش از همه به تفصيل به آن پرداخته، داستان اين قوم مى‏باشد. از ميان دوره‏هاى تاريخى اين قوم، دوره مربوط به فرعون و حضرت موسى‏عليه السلام از برجستگى خاصى برخوردار است و بيشترين آيات الهى مربوط به همين دوره تاريخى مى‏باشد. گر چه هنوز اسرار اين موضوع براى بشر كشف نشده اما شايد يكى از دلايل آن، شباهت سير حركتى جوامع انسانى به اين دوره تاريخى باشد. به هر صورت آيات بسيارى در قرآن مجيد ويژگى‏هاى ذاتى، روانى و اجتماعى قوم يهود را برمى‏شمارد كه طبق تحقيقات صورت گرفته، هنوز در جامعه يهودى پا بر جا مى‏باشد و تغييرى در آن حاصل نشده است. بنابراين شناخت و استخراج اين ويژگى‏ها براى تمام محققان به ويژه محققان مسلمان از اهميت اساسى برخوردار است؛ هم از اين جهت كه نماد حقيقى يهود (اسرائيل) خطر و تهديدى بالفعل براى جوامع مسلمان قلمداد مى‏شود و هم از اين‏رو كه قرآن به عنوان وحى الهى، بهترين توصيف را از آنها ارائه داده است. از سوى ديگر وجود همين ويژگى‏هاست كه در حال حاضر بسيارى از مشكلات را براى جوامع بشرى ايجاد نموده و با شناخت آنها مى‏توان راه حل مناسبى جستجو نمود. بنابراين همانگونه كه گذشت، مبناى اين تحقيق، قرآن مجيد است و سه تفسير ارزشمند شيعه يعنى تفسير الميزان، نمونه و مجمع البيان به عنوان منابع كمكى مورد استفاده قرار خواهند گرفت. اكنون با استفاده از آيات الهى تا حد امكان آن دسته ويژگى‏هاى اجتماعى يا روانى را كه آثار مخرب اجتماعى متعددى داشته است، استخراج نموده و توضيح خواهيم داد. هر يك از اين ويژگى‏ها، استراتژى و راهبرد ما را نسبت به آنها تعيين و مشخص مى‏كند و چنانچه خود دچار ترديد نگرديم، راهى روشن و مشخص پيش رو خواهيم ديد.

اعتقاد نداشتن به خدا و پيامبران الهى

«قَالُوا يَا مُوسَى إِنَّا لَن نَدْخُلَهَا أَبَداً مَا دَامُوا فِيهَا فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقَاتِلاَ إِنَّا هَا هُنَا قاعِدون» (مائده /24) گفتند: «اى موسى، تا وقتى آنان در آن ]شهر[ند ما هرگز پاى در آن ننهيم. تو و پروردگارت برو]يد[ و جنگ كنيد كه ما همين جا مى‏نشينيم.»1
پس از آن كه قوم بنى اسرائيل از فرعون و لشكريان او رهايى يافتند، قرار شد در سر راه خويش وارد سرزمين مقدس شوند، آنجا را از لوث شركت و بت‏پرستى پاك كنند و با آرامش خاطر زندگى نمايند اما همين كه فرمان خداوند مبنى بر ورود به شهر و مبارزه با بت پرستان به آنها ابلاغ گرديد، از آن سرباز زدند و از ورود امتناع كردند. در اين شرايط دو نفر كه به موسى و راه او ايمان داشتند، شروع به نصيحت قوم بنى اسرائيل كردند اما آنها در واكنش به اين خيرخواهى مطالبى بيان كردند كه ما فى الضمير آنها را كاملاً آشكار ساخت:
اولاً با اين كه على القاعده بنى اسرائيل بايد روى سخن خود را به آن دو نفر كنند كه گفته بودند: اى مردم! دعوت موسى‏عليه السلام را بپذيريد و داخل اين سرزمين شويد، چنين نكردند و خطاب را متوجه موسى‏عليه السلام ساختند. سپس در اين نوبت، به اختصار برگزار نمودند و طول و تفصيل سابق را ندادند. اين قسم سخن گفتن را ايجاز بعد از اطناب مى‏گويند... بدين سبب بعد از تفصيل به اجمال گويى پرداخته مى‏شود كه به طرف بفهماند ديگر حوصله گفتگو با تو را ندارم و از سخنان تو خسته شده‏ام.
ثانياً سخن بى ادبانه و عصيانگرانه خود را مجدداً تكرار و تأكيد كردند كه ما هرگز داخل اين سرزمين نخواهيم شد.
ثالثاً جهالت‏شان به اندازه‏اى به آنها جرأت و جسارت داد كه از بى ادبى‏هاى گذشته خود نتيجه‏اى گرفتند كه از سخنان سابق‏شان نيز زشت‏تر بود: «تو و پروردگارت برويد با مردم اين سرزمين قتال كنيد. ما همين جا نشسته‏ايم!» اين گفتارشان كاملاً حاكى از آن است كه درباره خداى تعالى همان اعتقاد باطلى را داشته‏اند كه بت پرستان دارند؛ يعنى پنداشته‏اند خداى تعالى نيز موجودى شبيه يك انسان است و در حقيقت نيز يهود چنين اعتقادى داشته است زيرا همين يهود بود كه بنا به حكايت قرآن كريم، پس از عبور از دريا و رسيدن به قومى كه بت مى‏پرستيدند، به موسى گفتند: تو نيز براى ما خدايانى چند درست كن، همان گونه كه اينها خدايان بسيار دارند. موسى در پاسخ‏شان فرمود: به راستى كه شما مردمى نادان هستيد. اين اعتقاد به جسمانى بودن خدا و شباهت به انسان‏ها، همواره در يهود بوده و امروز نيز بر همان اعتقادند».2
نمونه ديگرى كه نشان از عدم اعتقاد بنى اسرائيل به ذات بارى تعالى دارد، قضيه‏اى است كه در آيه شريفه 67 سوره بقره نقل مى‏فرمايد.3 جريان از اين قرار است كه يك نفر از بنى اسرائيل كشته شد و قاتل وى مشخص نبود. در اين شرايط حضرت موسى‏عليه السلام «از طرف خداوند دستور مى‏يابد به بنى اسرائيل فرمان دهد گاوى را سر ببرند و يكى از اعضاى آن را به پيكر مقتول بزنند تا زنده شود و با زبان خويش قاتل را معرفى كند. موسى اين دستور را ابلاغ مى‏كند، بنى اسرائيل اين سخن را شوخى و استهزاء مى‏پندارند و لذا به موسى مى‏گويند ما را به مسخره گرفته‏اى؟ موسى‏عليه السلام در پاسخ آنها به يك حقيقت بزرگ اشاره مى‏كند و مى‏گويد مسخره و استهزاء عمل افراد نادان و جاهل است و پيامبر خدا و فرستاده او از استهزاء و سخريه نسبت به ديگران پيراسته است... اين يكى از مواردى است كه درجه ايمان آنها را به پيامبرشان روشن مى‏سازد. راستى آنها موسى‏عليه السلام را همانند خود جاهل و نادان تصور مى‏كردند... پس از آن كه اطمينان يافتند استهزائى در كار نيست، به موسى مى‏گويند از خدايت بخواه تا بيان كند كه اين چگونه گاوى است كه بايد سر بريد؟ در اين‏جا جمله «از خدايت بخواه» نيز جلب توجه مى‏كند؛ مثل اين كه آنان خداى موسى را از خداى خويش جدا مى‏دانستند. اين جمله در خواسته‏هاى بعدى آنها نيز تكرار مى‏شود... اما در اين‏جا كه وضع گاو نيز مشخص شده، باز مى‏بينيم بهانه‏گيرى را كنار نمى‏گذارند و در عين اين كه دستور داده شده عمل كنيد، باز مى‏گويند: «از خدايت بخواه» اين چه گاوى است؟... در صورتى كه ظاهر آيات نشان مى‏دهد اگر به همان دستور اول عمل مى‏كردند و يك گاو از هر قبيل سر مى‏بريدند، كافى بود و به زحمت نمى‏افتادند».4
«به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد اين بى ادبان حتى يك بار نيز نگفتند از پروردگار ما بخواه و از اين گذشته مكرر گفتند قضيه گاو براى ما مشتبه شده و با اين بى ادبى خود، نسبت گيجى و تشابه به بيان خدا دادند. علاوه بر همه آن بى ادبى‏ها و مهم‏تر از همه آنها، اين كه گفتند «إنّ البقر تشابه علينا» (جنس گاو بر ايمان مشتبه شده) و نگفتند «إن البقرةَ تشابهت علينا» (آن گاو مخصوص كه بايد به وسيله زدن دُم آن به كشته بنى اسرائيل او را زنده كنى، براى ما مشتبه شده)، گويى خواسته‏اند بگويند همه گاوها كه خاصيت مرده زنده كردن ندارند و اين خاصيت مال يك گاو مشخص است كه اين مقدار بيان تو، آن گاو را مشخص نكرده و خلاصه تأثير نامبرده را از گاو دانسته‏اند، نه از خدا».5

اطاعت ناپذيرى در برابر فرامين الهى

مطالعه و دقت در سرگذشت بنى اسرائيل، اين حقيقت را روشن مى‏كند كه تقريباً در همه فرامينى كه از جانب خداوند بزرگ به وسيله حضرت موسى‏عليه السلام به آنها ابلاغ گرديد، به نوعى نافرمانى و سرپيچى صورت گرفته است. به عبارت ديگر در هيچ فرمانى بدون چون و چرا اطاعت نكردند. در هر مرحله‏اى بهانه‏اى تراشيدند و به نوعى قصد شانه خالى كردن از زير بار مسئوليت را داشتند. اگر قرار باشد همه اين نافرمانى‏ها را اين‏جا ذكر كنيم، بايد تمام تاريخ بنى اسرائيل را ذكر نماييم. در حقيقت آيات شريفه 24 سوره مائده و 67 سوره بقره - كه در بخش گذشته توضيح آن گذشت - و نيز آيات شريفه‏اى كه در بخش‏هاى آينده خواهند آمد، نشان از نداشتن روح تسليم و اطاعت پذيرى ودر مقابل ،ر وح استكبار، خيو نخوت و سركشى در آنهاست. در حقيقت مى‏خواستند ياد آور شوند كه ما تا چيزى را نبينيم نمى‏پذيريم، همچنان كه در مسأله ايمان به خدا نيز گفتند «لن نؤمن لك حتى نَرى اللَّهَ جهرةً». شايد منشأ همه اين انحرافات آنها در اطاعت ناپذيرى در برابر فرامين الهى، روحيه سلطه جويى باشد و اين كه مى‏خواستند در همه امور استقلال داشته باشند؛ چه امورى كه در خور استقلال بود و چه امورى كه در خور استقلال نبود. در آيات شريفه 63 و 93 سوره بقره و نيز 154 سوره نساء به جريانى اشاره مى‏فرمايد كه نشان از خوى سركشى و اطاعت ناپذيرى بنى اسرائيل در هر شرايطى داشته است؛ مگر اين كه جان خويش را در معرض خطر و تهديد مى‏ديدند.6
«هنگامى كه موسى از كوه طور بازگشت، تورات را آورد و به قوم خود اعلام كرد كتابى آسمانى آورده‏ام كه حاوى دستورات دينى و حلال و حرامى است كه خداوند برنامه كار شما قرار داده، آن را بگيريد و به احكام آن عمل كنيد، يهود تصور كردند تكاليف مشكلى براى آنها آورده است. لذا گفتند چه كسى اين مطالب را خواهد پذيرفت و بناى نافرمانى و تمرد و سركشى را گذاشتند. خداوند فرشتگان را مأمور كرد تا قطعه عظيمى از كوه را بالاى سر آنها قرار دهند. در اين موقع موسى‏عليه السلام اعلام فرمود كه چنانچه پيمان ببنديد به دستورات تورات عمل نماييد و از اين تمرد و سركشى توبه كنيد، عذاب از شما بر طرف خواهد شد و گرنه همه هلاك خواهيد شد. آنها تسليم شدند، تورات را گرفتند و سجده براى خداوند نمودند، در حالى كه هر لحظه انتظار سقوط كوه را مى‏كشيدند اما بالاخره در اثر توبه، عذاب از آنها برداشته شد».7

گوساله پرستى

«وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَى إِلَى قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفاً قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِن بَعْدِي أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَأَلْقَى الْأَلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلاَ تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْدَاءَ وَلاَ تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» (اعراف /150) و چون موسى، خشمناك و اندوهگين به سوى قوم خود بازگشت، گفت: «پس از من چه بد جانشينى براى من بوديد آيا بر فرمان پروردگارتان پيشى گرفتيد؟ و الواح را افكند و ]موى[ سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود كشيد. ]هارون[ گفت: «اى فرزند مادرم، اين قوم، مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند، پس مرا دشمن شاد مكن و مرا در شمار گروه ستمكاران قرار مده»8
اين آيه شريفه و نيز آيات 85 تا 96 سوره «طه» داستان گوساله پرستى قوم يهود را تشريح فرموده است.9 حضرت موسى‏عليه السلام هنگامى كه براى مناجات و گرفتن تورات به كوه «طور» رفت، برادرش «هارون» را به عنوان جانشين خويش برگزيد و 30 روز در كوه «طور» به مناجات و راز و نياز پرداخت كه اين مأموريت، 10 روز ديگر از سوى خداوند بزرگ تمديد گرديد. موسى‏عليه السلام در پايان مأموريت در همان كوه طور به وسيله ذات اقدس الهى از انحرافى كه در قوم او حاصل شده بود، مطلع گرديد و لذا با عصبانيت به سوى قوم خود مراجعت نمود. پس از بازگشت و مشاهده صحنه گوساله پرستى قوم بنى اسرائيل، تحت تأثير شرايط اجتماعى به وجود آمده، بر خشم و غضب او افزوده گرديد و الواحى كه تورات بر آن نوشته شده بود، بر زمين زد و سر برادرش هارون را گرفت و به طرف خويش كشيد. شرايطى كه در نبودن موسى‏عليه السلام در قوم او به وجود آمده بود، آنقدر براى او سنگين آمد كه نتوانست تحمل كند و برادر خويش را مورد سرزنش و توبيخ قرار داد.10
تغيير يكتاپرستى به بت پرستى در مدتى كوتاه (40 روز( نشان دهنده سطحى و ظاهرى بودن ايمان قوم بنى اسرائيل به خدا بوده است. البته بايد توجه داشت كه قوم بنى اسرائيل از قبل نيز تحت تأثير گوساله پرستى مصريان قرار داشتند و اين گرايش در آنها به حدى ريشه دوانده بود كه در جريان عبور از رود نيل و ديدن صحنه‏هاى بت پرستى، از حضرت موسى‏عليه السلام تقاضا كردند بارى آنها نيز بتانى همانند بتان آنها بتراشد تا خدايانى عينى و ملموس داشته باشند.11
به سبب همين گرايش عميق و ريشه دار است كه قرآن مجيد در آيه شريفه 93 سوره بقره مى‏فرمايد: «وَأُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ» كلمه اشراب به طورى كه از مفردات راغب بر مى‏آيد دو معنى دارد:
1 - از باب «اشربت البعير»؛ يعنى ريسمان را به گردن شتر بستم. بنابراين معنى جمله اين مى‏شود كه ريسمان محكمى از علاقه و محبت، قلب آنها را به گوساله پيوند داده بود.
2 - از ماده «اشراب» به معنى آبيارى كردن و ديگران را آب دادن. در اين صورت كلمه «حب» در تقدير خواهد بود و معنى جمله چنين است: «بنى اسرائيل قلوب خود را با محبت گوساله سامرى آبيارى كردند».12 بر اين اساس «خود عجل در جاى محبت نشسته تا مبالغه را برساند و بفهماند كأنّه يهوديان از شدت محبتى كه به گوساله داشتند، خود گوساله را در دل جاى دادند.»13
اين گرايش و علاقه به گاو و گوساله در حدى است كه مفسّران قرآن معتقدند در جريان زنده شدن مقتول بنى اسرائيل از طريق بريدن سر گاو (كه قبلاً گذشت)، اين خاصيت وجود داشت كه خداوند مى‏خواست با سر بريدن گاو، اهميت آن را از دل آنان بيرون ببرد.14
گرچه محبت به گوساله در عمق جان بنى اسرائيل نفوذ كرده بود و اكثر كنش‏هاى اجتماعى و سياسى بعدى آنها را نيز تحت تأثير خويش قرار داده بود، اما موارد ديگرى نيز از پرستش احشام به جاى خدا در قوم بنى اسرائيل مشاهده مى‏شود. بخشى از اين موضوع در آيه شريفه 31 سوره توبه مورد اشاره ذات بارى تعالى قرار گرفته است.15 در اين آيه شريفه به شرك عملى يهود اشاره مى‏شود كه يهود و نيز نصارا دانشمندان و راهبان خود را، خدايان خود، در برابر پروردگار قرار دادند. در توضيح چگونگى اين شرك، روايتى از امام محمد باقر و امام صادق‏عليهما السلام نقل شده است كه فرمودند: «اما و اللَّه ماصاموا لَهُم و لا صلّوا و لكنّهم احلّوا لهم حراماً و حرّموا عليهم حلالاً فاتبعوهم و عبدوهم مِن حَيث لا يَشْعَرون».
به خدا سوگند آنان (يهود و نصارا) براى پيشوايان خود روزه و نماز بجا نياوردند، اما پيشوايانشان حرامى را براى آنان حلالى و حلالى را حرام كردند و آنها (مردم) پذيرفتند و پيروى كردند و بدون توجه آنان را پرستش كردند».16
براساس آيه شريفه 93 سوره بقره، اين بت پرستى و ستايش چيزهاى ديگر غير از ذات بارى تعالى «محصول سرزمين قلب آنهاست كه با شرك آبيارى شده و چنين سرزمينى كه با چنان آبى آبيارى شود، محصولى جيز خيانت، قتل پيامبران و گناه و ظلم نخواهد داشت.17
اهميت اين موضوع هنگامى روشن‏تر مى‏شود كه زشتى قتل و كشتار انسان در آيين يهود - كه با هميت خاصى از اين موضوع سخن گفته - مورد توجه قرار گيرد. به نوشته «قاموس كتاب مقدس، ص 687« قتل عمد و قباحت آن به طورى نزد اسرائيليان اهميت داشت كه به مرور ايام با بست نشستن در شهرهاى بست و يا ملتجى شدن به اماكن مشرفه، سبب استخلاص و برائت ذمه قاتل نمى‏شد و در هر صورت وى را قصاص مى‏نمودند. اين است معناى كشتن انسان‏ها از نظر تورات، تا چه رسد به كشتن پيامبران خدا! پس اگر بنى اسرائيل به تورات ايمان داشتند، نمى‏بايست پيامبران خدا را بكشند.»18

عدم پايبندى به تعهدات اجتماعى

قرآن در آيات شريفه 84 83 و 100 سوره بقره جريان عهد شكنى را بيان نموده است.19 آن‏گونه كه از اين آيات شريفه استنباط مى‏شود، عدم پايبندى به تعهدات، سابقه ديرينه و طولانى در تاريخ يهود دارد و از ابتداى تاريخ اين قوم تا امروز با آن همراه بوده است. قرآن مجيد در آيات مذكور به اين حقيقت اشاره مى‏كند كه هرگاه يهود پيمانى به عهده گرفتند، به آن وفادار نماندند و چنانچه پيمان دسته جمعى مى‏بستند، باز عده‏اى پيمان شكنى مى‏كردند. علاوه بر مصاديقى كه در اين آيات شريفه به آن اشاره شده، در كوه «طور» از آنها پيمان گرفته شد كه به دستور تورات عمل كنند، اما به عهد خويش وفا نكردند و پيمان شكستند. همچنين از آنها پيمان گرفته شد به پيامبر اسلام - كه تورات آمدن او را بشارت داده بود - ايمان بياورند اما به آن نيز وفادار نماندند. اين پيمان شكنى خاص يهوديان قبل از اسلام نبوده، بلكه بعداً نيز تداوم داشته و تاكنون هر روز شاهدى مى‏توان بر آن ارائه كرد. پس از ورود پيامبر اسلام به مدينه، يهود «بنى نضير» و «بنى قريظه» با شخص پيامبر عهد كردند كه به دشمنان او كمك نكنند اما پيمان شكستند و در جنگ خندق با مشركان مكه همكارى نمودند. اساساً اين شيوه ديرينه يهود است كه به عهد خويش پايبند نيستند، هرگاه پيمانى دسته جمعى مى‏بندند، عده‏اى از آنان پيمان را ناديده مى‏گيرند و حاضر به عمل به آن نيستند.20

اعمال نظر شخصى در فرامين الهى

يكى از ويژگى‏هايى كه قرآن مجيد براى قوم يهود ذكر مى‏كند - كه در اقوام ديگر يا به اين شكل وجود نداشته يا كمتر بوده - اين است كه يهود اقدامات متعددى را در راستاى تحريف كتب آسمانى انجام داده است و در نهايت آنچه اكنون در اختيار دارند، كمتر رنگ الهى دارد. از مجموع آياتى كه در قرآن درباره تحريف در قوم يهود آمده است، مى‏توان استفاده كرد كه آنها به انواع تحريف در كتاب آسمانى خويش يعنى «تورات» دست مى‏زدند. گاه تحريف آنها معنوى بود؛ يعنى عباراتى را كه در كتاب آسمانى نازل شده بود، برخلاف معناى واقعى آن تفسير مى‏كردند، گاه نيز دست به تحريف لفظى مى‏زدند. در برخى موارد نيز اقدام به مخفى ساختن قسمتى از آيات الهى مى‏كردند؛ يعنى آنچه را موافق ميل‏شان بود، آشكار و آنچه خلاف ميل آنها بود، كتمان مى‏نمودند. حتى گاه با وجود حاضر بودن كتاب آسمانى، براى اغفال مردم، دست خود را روى قسمتى از آن مى‏گذاشتند تا طرف مقابل نتواند آن را بخواند!
اكنون احتمالاً اين سؤال در ذهن متبادر مى‏گردد كه: پس اين كه قرآن در آيات متعددى از جمله آيات 48 و 50 سوره آل عمران از تورات به نيكى ياد مى‏كند،21 آيا منظور همان توراتى است كه هم اكنون در دست يهود مى‏باشد؟ در پاسخ بايد گفت «قطعاً منظور قرآن كريم از تورات، اسفارى كه هم اكنون در اختيار يهود مى‏باشد، نيست زيرا خود يهود نيز اعتراف مى‏نمايند كه سند اسفار موجود، به زمان موسى‏عليه السلام باز نمى‏گردد و سلسله سند در فاصله بين «بخت النصر» و «كوروش» قطع شده است. البته قرآن كريم تمامى مطالب تورات موجود در عصر رسول اللَّه‏صلى الله عليه وآله وسلم (كه ما نمى‏دانيم تا آن زمان چه مقدار از تورات تحريف شده بود) را رد ننموده و هم آن را مخالف تورات اصلى ندانسته است. هر چند به دلالت خود قرآن كريم، از تحريف نيز به دور نمانده زيرا دلالت آيات قرآن بر اين كه تورات بازيچه دست تحريف گرديده، روشن است.22
علاوه بر تحريف تورات توسط بنى اسرائيل كه عمدتاً به دليل منافع مادى و شخصى خود صورت مى‏گرفته، قرآن مجيد در آيات شريفه 78 75 41 و 79 سوره بقره، از تحريف روشنى كه توسط يهوديان در جريان ظهور اسلام صورت گرفت، پرده بر مى‏دارد.23 پس از ظهور اسلام «اميد به ايمان آوردن يهود (به ويژه يهوديان مدينه) بيش از ساير اقوام بود و همه توقع داشتند كه يهود فوج فوج به دين اسلام در آيند، آن را تقويت و تأييد نموده، به گسترش آن در سراسر جهان كمك كنند اما پس از آن كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم به مدينه مهاجرت كردند، يهوديان رفتارى نشان دادند كه همه اميدها را تبديل به يأس كرد. به همين جهت خداوند بزرگ در آيه شريفه 75 سوره بقره مى‏فرمايد: «افتطعمون...» آيا انتظار داريد كه يهود به دين شما ايمان آورد.24 انتظارى «بى جا و خالى بيش نيست، به سبب آن كه اينها فرزندان و نژاد همان پدرانى هستند كه سخنان خداوند را شنيدند و آن را تحريف كردند و در نقل آن براى اقوام خود خيانت كردند و فرزندان آنها نيز همان روش پدران را دارند. اينها بعيد است به راه حق قدم بگذارند.»25
آنگونه كه در شأن نزول آيه شريفه 79 نقل گرديده، هر سال منافع و مبالغى از سوى مردم عادى يهود به علما و دانشمندان داده مى‏شد. به همين دليل علما و دانشمندان يهود كه صفات پيامبر اسلام را در تورات خوانده بودند، هنگامى كه منافع خويش را در خطر ديدند صفات پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله وسلم را انكار نمودندو به گونه‏اى جلوه دادند تا توده‏هاى مردم به حقانيت پيامبر اسلام پى نبردند. آنها به سبب خطرى كه براى منافع شخصى ايشان قابل تصور بود، اوصاف واقعى پيامبر در تورات را تغيير دادند و ضد آن را نوشتند. وقتى توده مردم از علماى خود مى‏پرسيدند آيا اين همان پيامبر موعود در تورات است كه بشارت او را قبلاً به ما مى‏داديد، علماى يهود آيات تحريف شده را مى‏خواندند و بدين وسيله آنها را قانع مى‏كردند.26 در پايان همين آيه شريفه، قرآن مجيد به سبب اين انحراف و جرم، آنها را تهديد و نكوهش مى‏كند و مى‏فرمايد: «فويلٌ لهم مما كَتَبَتْ ايديهِم و ويلٌ لهم مّما يَكْسِبون»: (بقره /79) «پس واى بر ايشان از آنچه دست‏هايشان نوشته و واى بر ايشان از آنچه از اين راه به دست مى‏آوردند.»
بنابراين تحريف كتب آسمانى و واقعيت‏هاى مسلم تاريخى، از انحرافاتى است كه در طول تاريخ دامن گير قوم يهود بوده و اين نيز عمدتاً به سبب تأمين منافع مادى خويش بوده است كه نشان از دنياگرايى و پول پرستى عميق آنها دارد و در آينده مفصلاً به آن خواهيم پرداخت.
اين روحيه و ويژگى در يهود باعث شد كه طبق آيه شريفه 211 سوره بقره «آنها پس از دريافت آن همه آيات روشن و نعمت‏هاى گوناگون، دست به تبديل نعمت‏هاى خدا و كفران بزنند و گرفتار مجازات گردند.27 منظور از «تبديل نعمت» اين است كه انسان امكانات، خدمات و منابع مادى و معنوى را كه در اختيار دارد، در مسيرهاى تخريبى، انحراف، گناه و ستم به كار گيرد. خداوند هم مربيان معنوى و هم زمامداران نيرومند و هر گونه امكانات مادى و معنوى در اختيار بنى اسرائيل قرار داد، اما آنها گرفتار تبديل نعمت شدند و همين كار زندگى آنها را به هم ريخت».28

احساس برترى بر ديگران و خود محورى

احساس برترى در قوم يهود نسبت به ساير اقوام و جوامع، نكته‏اى است كه از گذشته بوده و هم اكنون نيز ادامه دارد. هر چند در اين باور برترى جويى بر ديگران، گاه مسيحيان نيز با آنها همراه بوده‏اند اما برترى خواهى يهود گاه مسيحيان را نيز به ستوه آورده است. قرآن مجيد در آيه شريفه 18 سوره مائده همين نكته را متذكر شده است.29 بر اساس اين آيه شريفه، يهود عقيده داشتند آنقدر در درگاه خداى تعالى محبوب و مقرب هستند كه پسران در نظر پدران محبوب و مقربند. پس مى‏گفتند ما نسبت به خداى تعالى جنبه شاهزادگان را داريم كه در صفى جداى از صف رعيت قرار دارند و به امتياز قرب به درگاه سلطان ممتازند؛ امتيازى كه معامله و رفتارى غير آن رفتارى كه با رعيت مى‏شود را اقتضا مى‏كند، گويى شاهزادگان نسبت به قوانين و احكام جارى بين مردم، افرادى استثنايى هستند. هرگاه فردى دچار انحراف شود، متناسب با آن جرم و انحراف مجازات مى‏شود؛ الا شاهزادگان. هر فردى در جامعه وظيفه انجام كارهاى متعددى را دارد، الا شاهزادگان كه به سبب ارتباطى كه با تخت سلطنت دارند، نمى‏شود به آنها توهين كرد و ايشان را مانند ساير افراد جامعه مجازات نمود. يهود با اين جمله «نحن ابناء اللَّه» قصد دارند بگويند از آنجا كه پسران خدا يعنى احباء و دوستان خدا هستيم، هر كارى بكنيم، كرده‏ايم و هرگز گرفتار عقوبت نخواهيم شد و سرانجامِ ما، جز برخوردارى از نعمت و كرامت الهى نيست زيرا اگر مجازات شويم، با امتياز و محبوبيتى كه نزد خداوند داريم، منافات دارد.30
اعتقاد يهود به اين كه نسبت به عذاب و مجازات الهى در امان مى‏باشند، در آيه شريفه 80 سوره بقره نيز به صورت صريح و روشن بيان شده است.31 بر اساس اين آيه شريفه، «اعتقاد به اين كه ملت يهود تافته‏اى جدا بافته هستند و گنهكاران آنها چند روزى بيشتر كيفر و مجازات نمى‏بينند و سپس بهشت الهى براى ابد قرارگاه آنان است، به هيچ وجه با موازين صحيح سازش ندارد. از عقل به دور است كه از ميان انسان‏ها گروهى بدون دليل، هر اندازه هم كه معصيت كنند، پيش از چند روزى مجازات نبينند اما ساير انسان‏ها هر يك به اندازه گناه خود كيفر ببينند و عده‏اى نيز براى ابد در جهنم بمانند. مگر يهود چه كرده‏اند كه مى‏بايست به نفع آنها چنين تبصره‏اى به قانون كلى مجازات اضافه شود؟
خداوند به پيامبرش اعلام مى‏كند از اين جمعيت بپرس، براى اين عقيده چه مدركى دارند؟ آيا از خداوند در اين مورد پيمانى گرفته‏اند و آن سند را به امضاى پيامبران رسانده‏اند يا آن را به خدا بسته‏اند و ندانسته و بيجا چنين اعتقادى پيدا كرده‏اند و به زبان نيز مى‏آورند. آرى مى‏بايست از آنان پرسيد آيا در اين مورد پيمانى گرفته‏ايد؟ و چون خداوند به پيمان‏هاى خويش وفا مى‏كند، بايد مطمئن باشيد يا اين گفتار را بدون دليل و ندانسته به خدا نسبت مى‏دهيد؟»32
قطعاً دست يهود از داشتن چنين سندى خالى است زيرا بر اساس آيه شريفه 18 سوره مائده، قوم يهود نيز مخلوقات خداوند هستند كه بارها به سبب گناهان خويش مجازات شده‏اند33 و اتفاقاً اين نوع مجازات در قوم بنى اسرائيل بسيار مشهودتر و نمايان‏تر از ساير اقوام و جوامع بوده است. پس هيچ گونه برترى نژادى در يهود باقى نمى‏ماند. البته جاى هيچ ترديدى نيست كه طبق آيه شريفه 70 سوره مائده، هر زمان پيامبرى دستورى بر خلاف تمايلات و هوى و هوس‏هاى يهوديان مى‏آورد، آنها به شديدترين مبارزه عليه او دست مى‏زدند، جمعى را تكذيب مى‏كردند و جمعى را كه يا نمى‏توانستند تكذيب كنند و يا نمى‏توانستند از نفوذشان نيز جلوگيرى كنند، به قتل مى‏رساندند.34 به هر صورت راه و رسم آنها اين بود كه به جاى پيروى از رهبرانشان، اصرار داشتند آنها را تابع تمايلات و خواسته‏هاى خويش قرار دهند و در صورتى كه موفق نمى‏شدند، براى آنها حق حيات نيز قائل نبودند.35
براى ابطال اين عقيده باطل يهود، آيات شريفه 94 و 95 سوره بقره و 6 و 7 سوره جمعه استدلالى محكم و استوار مى‏آورند كه يهود و علماى آن را خلع سلاح كرده، هم اكنون نيز به قوت خود پابرجاست.36 در اين آيات شريفه، از رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم مى‏خواهد كه به يهود بگويد اگر بهشت به آن اختصاص دارد و ساير مردم از آن بهره‏اى ندارند و اگر تصور مى‏كنيد شما اولياء خدا هستيد و ديگران از آن بهره‏اى ندارند و همان گونه كه ادعا كرديد «لن يدخل الجنّةُ الاّ مَن كان هوداً او نصارى» (بقره /111) و نيز ادعا كرديد «نحن ابناءُ اللَّه و اِحبّاؤهُ» (مائده /18) و اين كه مى‏گوييد خدا ما را كيفر نخواهد كرد، اگر واقعاً در اين ادعاهاى خويش صادق و راستگو هستيد، آرزوى مرگ كنيد تا زودتر به خواست خويش نائل گرديد زيرا كسى كه اعتقاد دارد دوست خدا و اهل بهشت است و نعمت‏هاى فراوانى براى او مهيا گرديده و در آن اعتقاد راسخ و استوار است، قطعاً مرگ براى او بهتر از زندگى دنيوى است كه همراه با انواع مشكلات، ناراحتى‏ها، غم و غصه و... مى‏باشد زيرا مرگ باعث مى‏شود از اين همه ناراحتى و مشكلات خلاص شود و در نعمت و آرامش قرار گيرد.37
كسى كه چنين اعتقاد راسخى داشته باشد، بى ترديد زندگى گوارا و خالص را اختيار خواهد كرد و بر فرض كه بدون اختيار گرفتار زندگى پست دنيا گردد، پيوسته در آرزوى رسيدن به آن زندگى گوارا به سر خواهد برد، حتى يك لحظه نيز از حسرت بر آن زندگى غافل نخواهد شد و همواره براى رسيدن به آن تلاش خواهد كرد. اين امرى فطرى است و كسانى نيز هستند كه اين‏گونه عمل مى‏كنند، اما آيا يهود نيز همين كار را مى‏كند؟ آيا يهودى كه سعادت اخروى و بهشت را خاص خود مى‏داند و خود را از اولياء و دوستان خدا قلمداد مى‏كند - كه از عذاب الهى ايمن مى‏باشد - در اين گفته خويش صادق است يا دروغ مى‏گويد؟ براى يافتن پاسخ آنها را امتحان مى‏كنيم. اگر در گفته خويش صادقند، بايد به زبان سر و با تمام وجود همواره آرزوى رسيدن به آن را داشته باشند.38 اما قرآن مجيد مى‏فرمايد «و لا يَتَمّنَونَهُ ابداً» يا «لن يَتَمنَّونَهُ ابداً» چرا چنين آرزويى نمى‏كنند؟ در پاسخ قرآن مى‏فرمايد: «بما قدَّمت ايديهم» زيرا خود آنها بهتر مى‏دانند كه چه كرده‏اند و چه كاره‏اند! هم اكنون كه يهود همان ادعاها را تكرار مى‏كند، اين استدلال نورانى سارى و جارى است و انسان‏هاى منصف و بى طرف با اين استدلال در مى‏يابند كه هر كسى در ما فى‏الضمير خويش چه پنهان دارد.
البته بايد اين نكته را نيز متذكر شويم كه هم اكنون يهوديان به آيه 47 سوره بقره استناد مى‏كنند و مى‏گويند قرآن نيز معتقد است يهود بر همه عالميان برترى داده شده است.39 طبق نظر تمام صاحب نظران، اين آيه شريفه برترى يهود بر مردم زمان خود در دوره حضرت موسى را متذكر مى‏شود زيرا طبق نص صريح اين آيه شريفه كه مى‏فرمايد: «كنتم خير امةٍ اُخرِجَت للنّاسِ» امت پيامبر خاتم بهترين امت‏ها در دوره پيامبر اسلام و پس از آن مى‏باشند.40

حسادت و كينه توزى

«وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَاءُ وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُم مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ طُغْيَاناً وَكُفْراً وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ كُلَّمَا أَوْقَدُوا نَاراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللّهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسَاداً وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ»: (مائده /64) و يهود گفتند: «دست خدا بسته است.» دست‏هاى خودشان بسته باد! و به (سزاى) آنچه گفتند، از رحمت خدا دور شوند. بلكه هر دو دست او گشاده است، هرگونه بخواهد مى‏بخشد و قطعاً آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو فرود آمده، بر طغيان و كفر بسيارى از ايشان خواهد افزود و تا روز قيامت ميانشان دشمنى و كينه افكنديم. هر بار آتشى براى پيكار بر افروختند، خدا آن را خاموش ساخت در زمين براى فساد مى‏كوشند و خدا مفسدان را دوست نمى‏دارد.41
از آنجا كه ايمان بنى اسرائيل نسبت به ذات اقدس اللَّه ناقص و سطحى بود، به خود اجازه مى‏دادند هر ناروايى را به خداوند بزرگ نسبت دهند و از آن پروا نداشته باشند. اصولاً از آنجا كه اعتقاد آنها به خداوند در حد محسوسات بيشتر نبود و هر چيز وراى محسوس را قبول نداشتند، نسبت به ذات بارى تعالى رفتارهاى ناروا و سخيف داشته‏اند.
بر اساس اين آيه شريفه آنچه بر پيامبر اسلام از سوى خدا نازل گرديده، باعث افزايش كفر و طغيان در يهود مى‏شود: «ليزيدنَّ كثيراً منهم ما اُنزِلَ اليك مِن ربّكِ طغياناً و كفراً.» (مائده /64) جريان بدين صورت بود كه يهود قبل از اسلام خود را سرور جوامع و اقوام مى‏دانست و آقايى و فخر بر ساير اقوام و جوامع را حق مسلم خويش مى‏پنداشت. در آن روزگار مردم جاهلى جزيرة العرب در مقابل يهود مدينه هيچ حرفى براى گفتن نداشتند و همواره مورد سرزنش و گاه تهديد آنها قرار مى‏گرفتند. يهود در تورات با صفات پيامبر آينده به خوبى آشنا بودند و مى‏دانستند كه در جزيرة العرب ظهور مى‏كند و به همين سبب به مدينه و اطراف آن مهاجرت كرده بودند تا پيامبر آخرالزمان از ميان آنها باشد، به همين دليل در هر شرايطى مشركان مدينه را به ظهور پيامبر آينده تهديد مى‏كردند. مشركان مدينه نيز به دليل احساس عجزى كه در اين زمينه مى‏كردند، همواره در برابر علم و دانش يهود سر فرود مى‏آوردند، اما هنگامى كه آوازه ظهور پيامبر آخرالزمان از ميان قوم غير از آنها به گوششان رسيد، بسيار ناراحت و عصبى شدند. به ويژگى هنگامى كه احساس كردند اين پيامبر همان پيامبر بشارت داده شده از سوى تورات است و كتاب او سرشار از حقيقت و تكميل كننده تورات مى‏باشد و چنانچه بخواهند به تورات پايبند بمانند، بايد به اين پيامبر ايمان بياورند، اين كار براى آنها بسيار سخت و دشوار آمد و تمام تلاش و كوشش خويش را جهت مخالفت با پيامبر اسلام به كار گرفتند. دليل اين امر آن بود كه يهوديان اصولاً مردمى حسود و ستم پيشه بودند و زمانى كه بافته‏هاى ذهنى خويش را نقش بر آب ديدند، كينه و حسادت آنها به اوج رسيد و هر لحظه به خشم درونى و كفر و طغيانشان افزوده مى‏شد. اين كه قرآن مجيد نيز در آيه شريفه مى‏فرمايد: «آياتى كه به تو نازل شده طغيان آنها را مضاعف مى‏كند»، معنايش همين است يعنى چون يهود اصولاً حسود و كينه توز مى‏باشند، نزول قرآن باعث شد اين آتش حسادت و كينه ورزى تيزتر شود. به عبارت روشن‏تر، خداوند بزرگ قبيله «قريش» در جزيرة العرب را بر يهود فضيلت داد و آنها كه قبل از اين، همه فضائل را خاص خود مى‏دانستند، باعث افزايش كينه و حسادت آنها گرديد. در چنين شرايطى، جز اين نمى‏توان از آنها انتظار داشت و به دليل اين كه هر روز به اين حسادت و كينه ورزى افزوده مى‏شود، نبايد خود را از شر طغيان و كفر آنها ايمن دانست.42
البته از معجزات اين آيه شريفه آن است كه در ادامه مى‏فرمايد: «و ألقينا بينهم العداوة و البغضاء الى يوم القيامة» بنابراين چنانچه هوشيارى امت مسلمان وجود داشته باشد و نسبت به حقيقت اسلام متعهد و پايبند باشند، يهود در مقابل آنها كارى از پيش نخواهند برد؛ به ويژه كه در فراز پايانى آيه شريفه مى‏فرمايد: «كلما اوقدوا ناراً» للحرب اطفأها اللَّه». اما بايد توجه داشت كه استراتژى يهود همواره طبق آيه شريفه «يعسونَ فى الأرضِ فساداً» مى‏باشد. البته فساد آنها هميشه آشكار نيست و طبق آيه شريفه 76 سوره بقره،43 مردمانى دو رويكردى و اصطلاحاً منافق مى‏باشند زيرا «وقتى با مسلمانان روبه‏رو مى‏شوند، اظهار علاقه و ايمان مى‏كنند و مى‏گويند صفات پيغمبر اسلام در تورات نيز آمده اما در پنهان و خلوت، عده‏اى از آنها اينان را از افشاى اين مطلب كه صفات حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم در تورات به عنوان پيامبر آخر الزمان ذكر شده، منع مى‏كنند و مى‏گويند چرا خبر مى‏دهيد به مسلمانان آنچه را خداوند در تورات از شما پيمان گرفته و حكم نموده كه محمدصلى الله عليه وآله وسلم حق است و به او ايمان آوريد، تا مسلمانان بتوانند بدين وسيله در رستاخيز نزد پروردگار بر ضد شما اقامه دليل نمايند؟ چرا بى مطالعه اين مطالب را در اختيار آنان مى‏گذاريد، مگر متوجه نتيجه آن نيستيد؟»44
شايد به همين دليل باشد كه اصولاً قرآن مجيد مسلمانان را از برقرارى روابط عاطفى و دوستانه با يهود منع كرده است.

خواست‏هاى عجيب و بهانه‏گيرى‏هاى بى‏اساس

قوم بنى اسرائيل ساليان متمادى تحت سلطه و استعمار فرعون قرار داشتند و در طول زمان ساختار فكرى و ذهنى آنها به گونه‏اى شكل گرفته بود كه با آزادى و ارمغانى كه حضرت موسى‏عليه السلام برايشان آورده بود، كمتر تناسب داشت. ساخت ذهنى اين مردم به گونه‏اى شكل يافته بود كه كمتر نوآورى و تغييرى را در خود مى‏پذيرفت. ارزش‏ها و باورهاى دوره فرزند كشى فرعون به حدى عمقى و ساختارى بود كه آثار و بقاياى آن دوران تا امروز نيز باقى مانده است.
بنى اسرائيل در برخورد با حضرت موسى‏عليه السلام عمدتاً او و تورات را از دريچه نگاه خويش به دنيا، مى‏نگريستند و لذا هرگونه جسارت و نافرمانى را كه بشود تصور كرد، در حق آن پيامبر الهى انجام مى‏دادند. آنها نسبت به حضرت موسى‏عليه السلام كه جهت خلاصى ايشان از استعمار فرعونى بسيار زجر كشيد، هيچ علاقه و ابراز محبتى از خود نشان ندادند و آزار و اذيت او را به حد اعلى رساندند و هر چه حضرت موسى‏عليه السلام براى آسايش و راحتى آنها انجام مى‏داد يا از خداوند بزرگ تقاضاى انجام آن را مى‏نمود، دوباره آنها درخواست جديدى مطرح مى‏كردند و بهانه جديدى مى‏تراشيدند. نمونه اين موارد در تاريخ يهود بسيار است كه قرآن مجيد در آيه شريفه 55 سوره بقره45 يك نمونه از اين موارد عجيب و دور از ذهنى را كه توسط بنى اسرائيل درخواست شد، بيان مى‏فرمايد.
آيه شريفه مذكور يادآور مى‏شود يكى از خواسته‏هاى گروهى از بنى اسرائيل اين بود كه اگر موسى‏عليه السلام مى‏خواهد به گفتار او ايمان آورند، بايد خدا را به آنها نشان دهد تا خدا را با چشم ظاهر ببينند! اين درخواست عجيب نشان داد كه اين قوم از آنچه تصور مى‏شد پا را فراتر گذارده‏اند. آنها جمله‏اى بر زبان آوردند كه به دنبال آن صاعقه‏اى خيره كننده بر كوه زد؛ به طورى كه با مشاهده آن صاعقه بر زمين افتادند و جان دادند. همين مضمون در آيه شريفه 153 سوره نساء46 نيز آمده است.47
در آيه سوره بقره48 نيز از بهانه جويى و درخواست عجيب ديگرى كه قوم بنى اسرائيل از حضرت موسى‏عليه السلام نمودند، پرده بر مى‏دارد. البته اين شيوه برخورد با پيام الهى، خاص دوره موسى‏عليه السلام نيست و اين قوم بعدها در دوره ساير پيامبران نيز همين راه را در پيش گرفته‏اند كه اين گرايش، نشان از تأثير عميق اين ويژگى در آنها دارد. نمونه‏اى از اين موارد را قرآن مجيد در آيه شريفه 247 سوره بقره49 بيان فرموده است. بر اساس اين آيه، بنى اسرائيل از طريق پيامبرشان خواستند كه خداوند براى آنها فرماندهى مشخص نمايد. خداوند نيز «طالوت» را به فرماندهى آنها برگزيد. پس از مشخص شدن «طالوت» به عنوان فرمانده بنى اسرائيل، بهانه‏گيرى و اعتراضات آغاز شد كه چرا «طالوت» نه از خاندان نبوت است و نه از خاندان سلطنت. آنها مى‏گفتند خود ما نسبت به او براى سلطنت سزاوارتريم زيرا هم از دودمان نبوتيم و هم از خاندان سلطنت.
پس چگونه خدايى كه قبلاً ما را سزاوار چنين افتخارى دانسته است، راضى مى‏شود آن را به كس ديگرى غير از ما انتقال دهد. علت ديگر اعتراض بنى اسرائيل نيز اين بود كه چون «طالوت» مردى فقير است، نمى‏تواند سلطان باشد. از نظر آنها سلطان بايد از توانگران باشد.50 هر ورقى كه از تاريخ بنى اسرائيل تا به امروز مطالعه شود، سرشار از اين موارد است زيرا آنها فقط خود را مى‏شناسند و طبق مطالبى كه خواهد آمد، ديگران را شايسته هيچ فضيلتى نمى‏دانند.

اصالت حس و تجربه در يهود

«اگر در قصه‏هاى بنى اسرائيل كه در قرآن آمده، دقت كنى و در آنها باريك شوى و به اسرار خلقيات آنان پى ببرى، خواهى ديد كه مردمى فرو رفته در ماديات بودند و جز لذائذ مادى و صورى چيز ديگرى نمى‏شناختند. امتى بوده‏اند كه جز در برابر لذات و كمالات مادى تسليم نمى‏شدند و به هيچ حقيقتى از حقايق ماوراء حس، ايمان نمى‏آورند چنانكه امروز نيز اين گونه‏اند. همين خوى باعث شده كه عقل و اراده‏شان تحت فرمان و انقياد حس و ماده قرار گيرد و جز آنچه را كه حس و ماده تجويز كند، جائز ندانند و غير آن را اراده نكنند و باز همين انقياد در برابر حس، موجب گرديده هيچ سخنى را نپذيرند مگر آن كه حس، آن را تصديق كند و اگر دست حس به تصديق و تكذيب آن نرسد، آن را نپذيرند؛ هر چند كه حق باشد. همين تسليم شدنشان در برابر محسوسات باعث شده كه هر چه را ماده پرستى صحيح بداند و بزرگان (آنها كه ماديات بيشترى دارند) آن را نيكو بشمارند، قبول كنند؛ هر چند حق نباشد. نتيجه اين پستى و كوتاه فكريشان نيز اين شد كه در گفتار و كردار دچار تناقض شوند، مثلاً مى‏بينيم كه از يك سو در غير محسوسات، دنبال روى ديگران را تقليد كوركورانه مى‏خوانند و آن را مذمت مى‏كنند؛ هر چند كه عمل، عملى صحيح و سزاوار باشد و از سوى ديگر همين دنباله روى اگر در امور محسوس و مادى و سازگار با هوسرانى‏هايشان باشد، آن را مى‏ستايند؛ هر چند كه عمل، عملى زشت و خلاف باشد».51
بر اين نكته آيات شريفه 67 سوره بقره52 و 138 سوره اعراف53 نيز تأكيد مى‏نمايند. آنچنان كه گذشت، بنى اسرائيل هيچ گاه به ماوراء حس و تجربه توجهى نداشته‏اند. به دليل همين حس گرايى در قوم يهود، اكثر آنها خداى تعالى را جز جسمى از اجسام تصور نمى‏كردند و به طورى كه از ظاهر نسخ موجود تورات نيز بر مى‏آيد، خدا را جوهر الوهى مى‏پنداشتند كه از نظر شكل شبيه انسان است. به همين دليل هر چه موسى‏عليه السلام آنها را به معارف الهى و حقيقى نزديك مى‏كرد، نتيجه‏اش صرفاً اين بود كه فقط صورت و شكل خدا را در ذهن خود تغيير مى‏دادند. به همين سبب طبق آيه شريفه 138 سوره اعراف وقتى در مسير راه به قومى برخوردند كه داراى بت‏هايى بودند و آنها را مى‏پرستيدند، عمل آنها را پسنديدند و آرزو كردند آنها نيز چنين بت‏هايى داشته باشند.54
خداى سبحان در آيه شريفه 77 سوره بقره با جمله «أَوَلاَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ» اين پندار غلطشان را رد مى‏كند زيرا اين نوع علم به ظواهر امور به تنهايى و جهل به باطن آن، علمى است كه سرانجام منتهى به حس مى‏شود و حس، احتياج به بدن مادى دارد، جسمى كه مجهز به آلات و ابزار حساس، از چشم و گوش و امثال آن باشد و باز كالبدى كه مقيد به قيود زمان و مكان و خود مولود علل ديگرى مانند خود مادى باشد و چيزى كه چنين نيست، مصنوع است نه صانع عالم. اين جريان يكى از شواهد مطالب قبلى ماست كه گفتيم بنى اسرائيل به سبب اين كه براى ماده اصالت قائل بودند، درباره خدا نيز به احكام ماده حكم مى‏كردند و او را موجودى فعال در ماده مى‏پنداشتند. البته اين طرز فكر اختصاص به يهود نداشت، بلكه هر ملت ديگرى كه اصالت را براى ماده قائل بوده و قائل هستند، آنها نيز درباره خداى سبحان حكمى نمى‏كنند مگر همان احكامى كه براى ماديات و بر طبق اوصاف ماديات مى‏كنند. اگر براى خدا حيات و علم و قدرت و اختيار و اراده و قضا و حكم و... قائلند، آن حيات و علم و قدرت و اوصافى را قائلند كه براى يك موجود مادى قائلند و اين دردى است بى درمان كه نه آيات خدا درمانش مى‏كند و نه انذار انبياء.55

دنيا گرايى و علاقه شديد به جمع آورى ثروت

يكى از معجزات قرآن، تذكر حرص و ولع يهود در جمع آورى مال و ثروت مى‏باشد. قرآن كريم در آيه شريفه 96 سوره بقره مى‏فرمايد: «وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَيَاةٍ وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَمَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مَنَ الْعَذَابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَاللّهُ بَصِيرٌ بِمَا يَعْمَلُونَ»: «و آنان را مسلماً آزمندترين مردم به زندگى و ]حتى حريص‏تر[ از كسانى كه شرك مى‏ورزند، خواهى يافت. هر يك از ايشان آرزو دارد كه كاش هزار سال عمر كند با آن كه اگر چنين عمرى زياد به او داده شود، وى را از عذاب دور نتواند كرد و خدا بر آنچه مى‏كنند، بيناست».
بر اساس اين آيه شريفه، ملت يهود حريص‏ترين ملل در جمع آورى مال و ثروت مى‏باشند. آنها فقط دنيا را مى‏خواهند و از نظر آنها مهم نيست كه راه به دست آمدن آن حلال باشد يا حرام. حتى آنها از مشركان كه به طور طبيعى بايد در جمع آورى ثروت از همه حريص‏تر باشند و در مورد راه به دست آمدن پول باكى نداشته باشند، حريص‏ترند.
حرص و ولع بنى اسرائيل آنچنان زياد است كه دوست دارند هزار سال زنده بمانند و مال و ثروت جمع كنند. شايد هم چون از كردار بد خويش مطلعند و مى‏دانند در آنجا دقيقاً به حساب‏ها رسيدگى مى‏شود، دوست دارند زنده بمانند و مرگ هرگز به سراغشان نرود و به همين سبب از مرگ واقعاً وحشت دارند. اما قرآن مى‏فرمايد: طولانى شدن عمر هيچ گاه به حال آنها نفعى ندارد و نخواهد داشت.56 اما بالاخره بايد تسليم مرگ شوند. ترس و وحشت آنها از مرگ در آيات شريفه 6 و 7 سوره جمعه نيز آمده است.
ممكن است تصور شود ويژگى مذكور خاص بنى اسرائيل در زمان حضرت موسى‏عليه السلام بوده و بعداً ادامه نداشته است، اما طبق آيه شريفه 169 سوره اعراف، اين موضوع همچنان به عنوان يك ويژگى اصلى و عميق در يهود تداوم يافته است.57 بر اساس اين آيه شريفه كسانى از بنى اسرائيل كه وارث پيشينيان خود شدند و معارف و احكام الهى را به ارث بردند، به طور طبيعى بايد تقوا پيشه مى‏كردند و از لذائذ ناپايدار دنيا و عوائدى كه مانع ثواب دائم و ابدى بود، چشم مى‏پوشيدند اما با كمال تأسف «يأخذون عرض هذا الادنى» دو دستى اين لذائذ را گرفته و خود را روى آن مى‏افكنند و هيچ پروايى از جرم و گناه - هر قدر هم زياد باشد - ندارند. حتى با كمال وقاحت مى‏گويند «سينصرلنا» و به ناحق وعده آمرزش به خود مى‏دهند، بدون اين كه از گناه بازگشتى كرده باشند.58
اين راهبرد در قوم يهود همچنان ادامه يافته تا اين كه امروز نيز به وضوح مشاهده مى‏شود. آنچنان كه يك نويسنده غربى به نام «فرانك سالتر» ثابت كرده است گروه‏هاى يهودى آمريكا با وجود آن كه تنها 2/5% جمعيت اين كشور را تشكيل مى‏دهند اما در مورد مسائلى نظير حمايت از اسرائيل، مهاجرت و به طور كلى سياست‏هاى قومى، شديداً اعمال نفوذ مى‏نمايند.59 اطلاعات به دست آمده نشان مى‏دهند كه درآمد سرانه يهوديان آمريكا تقريباً دو برابر غير يهوديان است.60 بر اساس فهرست «فوربس»61 بيش از يك چهارم ثروتمندترين مردم آمريكا را يهوديان تشكيل مى‏دهند و به طور كلى يك سوم كل ميليونرهاى آمريكايى، يهودى هستند. 20% اساتيد دانشگاه‏هاى معتبر آمريكا نيز يهودى هستند و 40% مؤسسات حقوقى معتبر در شهرهاى نيويورك و واشنگتن متعلق به يهوديان مى‏باشد.62
در سال 1996 تقريباً 300 سازمان يهودى در آمريكا فعاليت مى‏كردند كه در مجموع بودجه‏اى بالغ بر 6 ميليارد دلار در اختيار داشتند. (لازم به ذكر است اين مبلغ، از توليد ناخالص ملى نصف كشورهاى عضو سازمان ملل بيشتر است).63

تضاد و تعارض با اسلام و مسلمانان

«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُم مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قَالُوا إِنَّا نَصَارى ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَاناً وَأَنَّهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ»64
بر اساس اين آيه شريفه، مشركان و يهوديان دشمن‏ترين افراد نسبت به مؤمنين هستند. تاريخ اسلام نيز گوياى اين حقيقت است به گونه‏اى كه در بسيارى از صحنه‏هاى نبرد ضد اسلامى، يهود به طور مستقيم يا غير مستقيم دخالت داشته و در مسير اسلام از هيچ گونه كارشكنى و تضادى روى گردان نبوده است. همانگونه كه شواهد تاريخى نيز تصديق مى‏كند، تعداد كمى از يهوديان به اسلام گرويده‏اند، در حالى كه بررسى همين شواهد نشان مى‏دهد مسيحيت نه تنها كمتر رو در رو با اسلام و مسلمانان قرار گرفته، بلكه در طول تاريخ تعداد كثيرى از مسيحيان نيز به اسلام گرويده‏اند.65
اما اين كينه و عداوت ريشه در كجا و در چه چيزى دارد؟ قرآن مجيد دليل مودت و دوستى مدعيان مسيحيت و نصارا را سه چيز مى‏داند:
1) در ميان مسيحيان جمعى دانشمند بودند كه به اندازه دانشمندان دنياپرست يهود سعى در كتمان حقيقت نداشتند.
2) در ميان مسيحيان جمعى تارك دنيا بودند كه دقيقاً نقطه مقابل حريصان يهود گام بر مى‏داشتند.
3) آنها كه در برابر حق تكبر نمى‏ورزيدند و خاضع بودند.
يهود به مرض تكبر دچار بودند و همين صفت رذيله آنها را به لجاجت و دشمنى وادار كرده بود. آنها خود را نژاد برتر مى‏دانستند و نمى‏توانستند بپذيرند كسى از آنها بيشتر و بهتر بداند. همين امر باعث شد آنها كمتر آمادگى پذيرش حقيقت را داشته باشند.66
گرچه يهوديان دشمن‏ترين مردم نسبت به اسلام و مسلمانان مى‏باشند، اما بر اساس آيات شريفه سوره حشر، كمتر قدرت رويارويى مستقيم با مسلمانان را دارند. در سوره حشر راجع به يهوديان مدينه مى‏فرمايد: «لاَ يُقَاتِلُونَكُمْ جَمِيعاً إِلَّا فِي قُرىً مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِن وَرَاءِ جُدُرٍ بَأْسُهُم بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وقُلُوبُهُمْ شَتَّى ذلِكَ بَأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَ يَعْقِلُونَ» (حشر /14) «با آن كه عده يهوديان كم نيست، هرگز قدرت ندارند كه در يك جنگ تن به تن و در يك ميدان باز به جنگ شما بيايند. آنها فقط در سنگر با شما مى‏جنگند و هنر بيرون آمدن از سنگر را ندارند و فقط در قريه‏هايى كه داراى حصار و قلعه‏هاى محكم است، سنگر مى‏گيرند. يا اگر هم از آن قلعه و آن سنگر بيرون آمدند، از خاكريز خارج نمى‏شوند. آنها هنر جنگ تن به تن را ندارند. فرمود چنانچه آنها از آن قلعه و سنگر نيز بيرون بيايند، از خاكريز و پشت ديوار خارج نمى‏شوند و از پشت ديوار سنگ و تير مى‏زنند: «او من وراء جُدُر».
اين كه در قديم مبارزان و جنگاوران به ميدان مى‏رفتند و رجز مى‏خواندند، نشان مى‏دهد جنگ تن به تن بوده است. در كتاب‏هاى ما نيز آمده است كه اگر مبارزى از جبهه كفر آمد و گفت: «الا رجلاً برجلٍ» ديگر نبايد دو نفر عليه او به ميدان بروند. او كه يك نفر است و بنابراين فقط يك نفر بايد به جنگ وى برود؛ ولو اين مسلمانى كه رفته است، كشته شود. اين گونه تعهدات نظامى حتى با دولت كفر نيز مورد قبول است. پس جنگ رسمى «هل من مبارز» بود. خداوند سبحان مى‏فرمايد: آنها اهل اين جنگ‏ها نيستند، يا داخل سنگرند يا پشت خاكريز. اين منافقان وقتى تنها خودشان هستند، «بأسهم بينهم شديد» خود را بسيار نيرومند مى‏بينند زيرا نه از سنگر بيرون آمدند و نه از خاكريز، چيزى نديدند و بنابراين فكر نمى‏كنند شكست بخورند «وَظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ»67، اما وقتى با نظاميان اسلامى و امدادهاى غيبى رو به رو شدند، مشخص مى‏شود كارى از آنان ساخته نيست: «بأسهم بينهم شديد» (حشر /14) اما نسبت به مسلمين بسيار ذليل هستند: «تحسبهم جمعياً و قلوبهم شتّى».(حشر /14)
امكانات و قدرت ظاهرى در اختيار آنها قرار دارد، اما از آنجا كه «للَّه خزائن السموات و الارض» كارى از آنان ساخته نيست. حتى قدرت اتحاد با يكديگر را نيز ندارند، شما به حسب ظاهر تصور مى‏كنيد با يكديگر متحدند: «تحسبهم جميعاً» اما چنين نيست و در واقع دل‏هايشان پراكنده است: «و قلوبهم شتى» زيرا عامل وحدت، «عقل» است كه انسان را به خداى واحد فرا مى‏خواند. اگر عقل وجود نداشته و حواس و غرايز درونى و شهوت و غضب ميان دار باشد، سخن از وحدت، سخنى ظاهرى و بيهوده خواهد بود. اگر عقل رخت بر بندد، شهوت و غضب فرمان روايى مى‏كنند و آنها نيز هر يك به سمت خود مى‏كشند. استدلالى كه قرآن كريم فرمود، اين است كه چون عاقل نيستند، با يكديگر اتحاد ندارند و چون موحد نيستند، از شما مى‏ترسند. نفى توحيد زمينه ترس‏شان و نفى عقل زمينه اختلاف آنها را فراهم آورده است.
رد يكى از بيانات نورانى حضرت امير - سلام اللَّه عليه - هست كه عده‏اى را خطاب كرده، فرمود: «ايها الناس المجتمعة ابدانهم المختلفة اهواؤهم»68: بدن‏هاى شما به يكديگر نزديك است اما اميال و هواهاى شما مختلف است. اگر عقل نباشد، تحقق اتحاد در يك جامعه ممكن نيست، اگر ذات اقدس اله نعمت توحيد را در صدر اسلام به مسلمين مرحمت كرد و فرمود: «وَأَ لَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ»69، (انفال /63) به اين دليل است كه نعمت عقل را به آنان ارزانى فرمود.
پس در اين سه آيه كريمه چند مدعا آمده است:
1) منافقان روى بر مى‏گردانند زيرا از شما مى‏ترسند.
2) يهوديان و منافقان نيروى معنوى اتحاد و وحدت را ندارند زيرا عاقل نيستند، پس از نيروى مادى‏شان نيز كارى ساخته نيست.
اكنون مشخص مى‏شود كه چرا قرآن كريم گاه از منافقان به عنوان «لا يفقهون»، (انفال 64) زمانى «لا يعلمون» و وقتى با «لا يعقلون» ياد كرده است و يا چرا قرآن آنان را «وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ»70 مى‏نامد زيرا وقتى توحيد نباشد، وحدت و اتحاد نيز وجود ندارد و قهراً شيطان - كه مظهر اين گونه پراكندگى‏هاست - ظهور مى‏كند».71

قوم گرايى و نژاد پرستى

پديده «قوم گرايى» به گونه‏اى است كه هر چه بيشتر به سوى افراطى شدن پيش رود، زمينه پذيرش معارف و ساير حقايق را براى جامعه مسدودتر مى‏كند و باعث مى‏شود افراد غير از خود و تمايلات نژادى و قومى خويش واقعاً هيچ چيز را در نظر نگيرند. هر آنچه با آنها در تضاد قرار گيرد، مورد نفى آنهاست؛ گرچه جزء حقايق مسلم و واضح براى آنها باشد. قوم گرايى يهوديان را كه در حد نژاد پرستى مى‏باشد، در آيات قرآن مى‏توان به وضوح مشاهده كرد. در آيه شريفه 89 سوره بقره مى‏فرمايد: «وَلَمَّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ وَكَانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكَافِرِينَ»: «و هنگامى كه از جانب خداوند كتابى كه مؤيد آنچه نزد آنان است بر ايشان آمد، و از دير باز ]در انتظار آن[ بر كسانى كه كافر شده بودند پيروزى مى‏جستند، اما همين كه آنچه ]اوصافش[ را مى‏شناختند بر ايشان آمد، انكارش كردند. پس لعنت خدا بر كافران باد».
در خصوص اين آيه شريفه از امام صادق‏عليه السلام نقل شده كه فرمودند: يهود در كتاب‏هاى خود يافته بودند كه مكان هجرت پيامبر آخرالزمان‏صلى الله عليه وآله وسلم ما بين ]دو كوه[ «عير و اُحد» خواهد بود و تصور مى‏كردند او بايد از ميان قوم آنها انتخاب شود. به همين دليل به اميد يافتن آن محل مهاجرت كردند. در مسير خود به كوهى رسيدند كه به آن «حداد» گفته مى‏شد و گمان كردند «حداد» همان «اُحد» است. به همين سبب در اطراف آن كوه ساكن شدند. بعضى از آنها در جايى به نام «يتما» و برخى در مكانى به نام «فدك» ساكن شدند و عده‏اى نيز «خبير» را به عنوان محل سكونت خود برگزيدند. كسانى كه در «يتما» ساكن شده بودند، پس از مدتى نسبت به خويشان خود كه در «فدك» و «خيبر» سكنى گزيده بودند، دلتنگ شدند و قصد ديدار آنها را نمودند. بنابراين شترهاى يك عرب از قبيله «قيس» را كه از محل آنها عبور مى‏كرد، كرايه كردند و از او خواستند به عنوان راهنما آنها را نزد خويشانشان ببرد.
عرب گفت من شما را از بين دو كوه «عير» و «اُخُد» عبور مى‏دهم. گويا اين سخن ]همان چيزى بود كه آنها مدت‏ها در پى آن بودند و براى يافتن آن هجرت كرده بودند كه اشتباهاً «حداد» را به جاى «احد» گرفتند. بنابراين[ گفتند هر وقت به آنجا رسيدى، ما را مطلع كن. هنگامى كه به محل مورد نظر رسيدند، عرب راهنما گفت هم اكنون به آن محل رسيديم. آن كوه «عير» و آن يكى «احد» است. يهوديان بسيار خوشحال شدند و از شترها به پايين آمده، گفتند ما به منظور خود رسيديم و ديگر به تو احتياجى نداريم. در اين هنگام نامه‏اى نيز به خويشان خود در «فدك» و «خيبر» نوشتند مبنى بر اين كه ما مكان مورد نظر را پيدا كرده‏ايم، شما نيز به ما ملحق شويد. يهوديانى كه در «فدك» و «خيبر» بودند، در پاسخ آنها نوشتند ما در اين‏جا ساكن شده‏ايم و اموالى براى خود به دست آورده‏ايم. ما به شما بسيار نزديك هستيم، هرگاه پيامبر آخر الزمان‏صلى الله عليه وآله وسلم ظهور كرد، ما سريعاً به سوى شما خواهيم آمد.
يهوديانى كه بين دو كوه «عير» و «احد» در محل مدينه فعلى ساكن شده بودند، كم كم داراى ثروت و اموالى شدند كه خبر اين ثروت، «تبع» را به جنگ با آنها واداشت، اما پس از متحصن شدن ايشان، «تبع» آنها را پس از محاصره امان داد. «تبع» گفت شهرهاى شما را جاى خوبى يافته‏ام و ميل دارم در اين‏جا اقامت نمايم. يهوديان به وى گفتند تو چنين حقى ندارى زيرا اين‏جا مكان هجرت پيامبر آخرالزمان است و هيچ كس را نشايد كه اين‏جا باشد. پس «تبع» گفت: من از سربازان خويش، گروهى را در اين‏جا به عنوان جانشين خود باقى مى‏گذارم كه هرگاه پيامبر آخرالزمان ظهور كند، او را كمك و يارى نمايند. او «اوس» و «خزرج» دو گروه از همراهيان خود را در آنجا گذاشت و رفت. به تدريج كه تعداد افراد «اوس» و «خزرج» زياد شد، به اموال يهوديان تعرض كردند و از آنها استفاده مى‏نمودند. يهود نيز انتظار آمدن پيامبر آخرالزمان را مى‏كشيدند و او را مايه فتح و پيروزى خود مى‏دانستند. به همين دليل «اوس» و «خزرج» را تهديد مى‏كردند و مى‏گفتند هرگاه پيامبر آخرالزمان ظهور كند، شما را از شهرهايمان بيرون مى‏كنيم.72 يهوديان كه از قبايل بنى قريظه و بنى نضير بودند، همواره در مواجهه با اين افراد چنين دعا مى‏كردند: پروردگارا به حق پيامبر اُمّى، ما را بر اين كفار نصرت ده!73 بنابراين يهوديان بر اساس اين آيه شريفه:
اولاً مى‏دانستند كه پيامبر آخرالزمان در سرزمين عربستان ظهور خواهد كرد و به محلى بين دو كوه «عير» و «احد» مهاجرت مى‏كند. به همين سبب نيز براى درك او به آنجا مهاجرت نمودند.
ثانياً اسم و مشخصات دقيق اين پيامبر را مى‏دانستند و او را يار و ياور خود مى‏پنداشتند.
ثالثاً تصور مى‏كردند اين پيامبر بايد از ميان يهوديان و به اصطلاح خودشان از «قوم برگزيده» انتخاب شود. به همين سبب به كفار و مشركين بسيار فخر مى‏فروختند و آنها را نسبت به انتقام‏گيرى پس از ظهور هشدار مى‏دادند.
پس از اين كه پيامبر اسلام ظهور كرد و به مدينه مهاجرت نمود، يهوديان تمام علائمى را كه در تورات خوانده بودند، بررسى كردند و كاملاً مطمئن شدند كه اين پيامبر همان است كه تورات ظهور او را بشارت داده است. كفار و مشركان و به ويژه قبايل «اوس» و «خزرج» به دليل همان نشانه‏هايى كه قبلاً از يهود شنيده بودند، پيامبر را تصديق كردند و به او ايمان آوردند اما يهود نه تنها هيچگاه ايمان نياوردند و او را تصديق نكردند، بلكه به صورت جدى با وى وارد مبارزه شدند.
دليل اين موضوع چه مى‏تواند باشد؟ چرا كه يهوديان هم از قبل كاملاً مى‏دانستند و هم بعد مطمئن شدند اين پيامبر همان كسى است كه در تورات بشارت وى داده شده و آنها اصولاً با هدف درك محضر او به اين منطقه مهاجرت كرده بودند و همواره انتظار ظهور او را مى‏كشيدند، اكنون نه تنها او را تصديق نمى‏كنند، بلكه با او سر جنگ دارند؟ دليل اين موضوع را قرآن در آيات شريفه 91 90 و 101 سوره بقره بيان فرموده است.74 آيه شريفه 90 سوره بقره علت اين اقدام غير منتظره يهود را كه سبب تعجب قبايل «اوس» و «خزرج» شد، منحصراً حسادت شديد و ستم پيشگى قوم يهود مى‏داند. همانگونه كه گذشت، يهوديان انتظار داشتند اين پيامبر از ميان خود آنها برگزيده شود و هنگامى كه ديدند او از ميان قريش مبعوث شده، سخت به خشم آمدند و با آن كاملاً او را مى‏شناختند و نسبت به بعثت او از جانب خداوند اطمينان داشتند، حسد و حس برترى قومى و نژادى بر آنها غلبه كرد. در نتيجه نسبت به پيامبر اسلام كفر ورزيدند و گفته‏هاى سابق خود را انكار كردند.75
نژاد پرستى و تعصبات قومى، آنها را بر آن داشت كه از دستور تورات مبنى بر معرفى پيامبر آخرالزمان روى برگدانند و تورات را نيز پشت سر گذارند، گويى هرگز آن را نخوانده‏اند و اصلاً صفات اين پيامبر را در كتاب‏هاى خود نديده‏اند.76
بنابراين چون اين پيامبر از بنى اسرائيل نبود و در جهت منافع شخصى يهوديان عمل نمى‏كرد، با وجود آن همه زحمات و مشكلاتى كه در راه رسيدن به پيامبر موعود تورات متحمل شدند، از اطاعت و ايمان به وى سرباز زدند.
صدر آيه شريفه 91 نيز تعصبات نژادى و قوم گرايى آنها را به خوبى نمايان مى‏كند. قرآن مى‏گويد: آنها هنگامى كه به سوى دستورات پروردگار دعوت مى‏شوند و از آنها خواسته مى‏شود كه به قرآن ايمان آورند، مى‏گويند ما به همان كتابى كه برخوردمان نازل شده، ايمان مى‏آوريم و به غير از آن كفر مى‏ورزند. آنها نه به انجيل معتقدند و نه به قرآن ايمان مى‏آورند، صرفاً جنبه‏هاى نژادى و منافع خويش را در نظر مى‏گيرند، در صورتى كه قرآنى كه بر حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم نازل شده، حق است و منطبق بر نشانه‏ها و علامت‏هايى است كه راجع به پيامبر اسلام در كتاب خويش خوانده‏اند. سپس قرآن از بى ايمانى و دروغ آنها پرده بر مى‏دارد و اعلام مى‏كند اينها حتى به كتاب خويش نيز ايمان ندارند زيرا در كتاب خودشان نيز كشتن انسان‏ها و مخصوصاً پيامبران، گناه بسيار بزرگى است در صورتى كه همين بنى اسرائيل در گذشته، دست خويش را به خون بسيارى از پيامبران آلوده ساختند... به همين دليل قرآن به پيامبر دستور مى‏دهد كه از آنها بپرس اگر حداقل به دستورات خودتان ايمان داشتيد، چرا در گذشته پيامبران خدا را مى‏كشتيد؟77

ذلت، خوارى و حيات انگلى

«...وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ وَبَاءُوا بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ ذلِكَ بِأَ نَّهُمْ كَانُوا يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللّهِ...»: (بقره /61) «پس به شهر فرود آييد، كه آنچه را خواسته‏ايد براى شما ]در آنجا مهيا[ست. و ]داغ[ خوارى و نادارى بر ]پيشانى[ آنان زده شد، و به خشم خدا گرفتار آمدند، چرا كه آنان به نشانه‏هاى خدا كفر ورزيده بودند...»78
«...وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ...»: (مائده /64) «... و تا روز قيامت ميانشان دشمنى و كينه افكنديم...»79
«ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ مَا ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللّهِ وَحَبْلٍ مِنَ النَّاسِ وَبَاءُوا بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُوا يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللّهِ وَيَقْتُلُونَ الْأَنْبِيَاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا يَعْتَدُونَ»: (آل عمران 112) هر كجا يافته شوند، به خوارى دچار شده‏اند - مگر آنكه به پناه امان خدا و زينهار مردم ]روند[ - و به خشمى از خدا گرفتار آمدند، و ]مهر [بينوايى بر آنان زده شد. اين بدان سبب بود كه به آيات خدا كفر مى‏ورزيدند و پيامبران را بناحق مى‏كشتند. ]و نيز[ اين ]عقوبت[ به سزاى آن بود كه نافرمانى كردند و از اندازه در مى‏گذرانيدند.»80
قوم بنى اسرائيل از اقوامى به شمار مى‏روند كه طبق شهادت قرآن، نعمت‏هاى بسيارى از سوى خداوند متعادل بر آنها مقدر گرديد، از جمله نجات از ظلم و ستم فرعون، عبور از رود نيل، فرستاده شدن «منّ» و «سلوى» براى آنها، سايه‏بان شدن ابرها برايشان در آفتاب سوزان، نجات از مرگ و نابودى به هنگام تقاضاى ديدن ذات اقدس الهى و موارد متعدد ديگرى كه كمتر در ساير اقوام و جوامع مشابه آن يافت مى‏شود. اما بنى اسرائيل به جاى شكر و سپاسگزارى اين همه نعمت، رفتار ناشايست و گستاخانه‏اى داشت. آنها اين رفتار بسيار غير معمول را نه تنها مكرراً نسبت به پيامبران الهى روا مى‏داشتند، بلكه گاه پا را بسيار فراتر گذاشته و با جسارت تمام مى‏گفتند: «يداللَّه مغلولة» و يا به موسى‏عليه السلام مى‏گفتند ما اين‏جا هستيم. تو با خدايت به شهر داخل شويد و بجنگيد!
يهود با اين همه جسارت و رفتار مجرمانه، خود را ملتى تربيت شده و اهل كتاب مى‏دانستند و ساير ملل و اقوام را وحشى و بى سواد مى‏ناميدند. حتى مدعى بودند آنها فرزندان خدا و دوستان او هستند و خداوند هيچ گاه فرزندان و دوستان خويش را عذاب نمى‏كند، اما غافل از اين كه اين همه كفران و طغيان عليه فرامين و دستورات الهى، زمينه ذلت، خوارى و ظلمت آنها را فراهم مى‏كند. بر اثر اين همه گناه، داغ خوارى و ذلت بر پيشانى آنها زده شد و خداوند بيچارگى را براى آنها مقدر نمود. مراد از اين كه ذلت بر آنان مقدر شده، اين است كه خوارى و ذلت آنچنان بر آنان ثابت شد كه نقش سكه بر فلز يا خيمه بر بالاى سر انسان ثابت مى‏شود.81
بر اساس آيه شريفه 112 سوره آل عمران آنها هر كجا باشند، مهر ذلت بر پيشانى آنها زده شده است. تنها در دو صورت مى‏توانند اين مهر ذلت را از پيشانى خود پاك كنند: بازگشت و پيوند با خدا و ايمان به آيين راستين «الا بحبل من اللَّه» يا وابستگى به ساير مردم و اتكاء به آنها «و حبل من الناس». خلاصه يا بايد در برنامه زندگى خود تجديد نظر كنند و به سوى خدا باز گردند و خاطره‏اى كه از شيطنت و نفاق و كينه توزى از خود در افكار عمومى به جا گذاشته‏اند، بشويند و يا از طريق وابستگى به اين و آن، به زندگى نفاق آلود خود ادامه دهند.82
يهوديان هرگز از نظر روحى سير نمى‏شوند و همواره گرسنه و ذليل هستند. از نظر اجتماعى و سياسى نيز هيچگاه نمى‏توانند روى پا خود بايستند. گرچه ممكن است حكومتى مستقل نيز تشكيل دهند، اما همواره استقلالى از خود نخواهند داشت و به صورت انگل «و حبل من الناس» زندگى مى‏كنند و ديگران آنها را روى دست خود مى‏گردانند.83 از آيه شريفه 167 سوره اعراف نيز استفاده مى‏شود كه اين گروه سركش هرگز كاملاً روى آرامش را نخواهد ديد84 و هر چند حكومت و دولتى تأسيس كنند، باز هم دائماً تحت فشار و ناراحتى خواهد بود؛ مگر اين كه به راستى روش خود را تغيير دهند و دست از ظلم و فساد بردارند.85
اين نكته كه از معجزات الهى به شمار مى‏رود، شرايط كنونى «صهيونيسم» را نيز به خوبى نشان مى‏دهد و اين فرض را كه «صهيونيسم»، آمريكا را ابزار دست خويش قرار داده، نفى مى‏كند و به ما مى‏گويد در واقع آمريكا و ديگران، «صهيونيسم» را وسيله رسيدن به اهداف و مطامع خويش قرار داده‏اند. اين همان فرضى است كه بخشى از يهوديان امروز متوجه آن شده‏اند و نسبت به آن هشدار مى‏دهند كه در بخش‏هاى آينده به تفصيل روشن خواهد شد.
بنابراين اعمال و رفتار يهوديان آنها را به جايى رساند كه «ضربت عليهم الذلة و المسكنه و باء و بغضب من اللَّه» و «ضربت عليهم الذلة اين ما ثقفوا». اكنون اگر يهوديان خواستار پاك نمودن اين ذلت و خوارى از خود هستند، امكان‏پذير نيست «الا بحبل من اللَّه» و در غير اين صورت بايد با تكيه بر اين و آن (بحبل من الناس) به زندگى نفاق‏آميز و انگل‏وار خويش ادامه دهند. البته اگر چنين كردند، بايد توجه داشته باشند كه تا قيامت ميانشان دشمنى و كينه برقرار خواهد بود «والقينا بينهم العداوة و البغضاء الى يوم القيامة» (مائده /64) و خداوند بزرگ مقرر فرموده است: «.. ليبعثنَّ عليهم الى يوم القيامة من يسومهم سوء العذاب...»: (اعراف /167) «... تا روز قيامت بر آنها ]يهوديان [كسانى را خواهد گماشت كه بديشان عذاب سخت بچشانند...»86
بنابراين هيچ گاه آرامش و راحتى به سراغ آنها نخواهد رفت. با وجود وضعيت ذلت بار فعلى كه يهود با آن مواجه است و همواره تبليغات رسانه‏اى غرب عكس آن را به نمايش مى‏گذارد، آنها از گذشته همواره ادعاى سرزمين‏هاى اسلامى و خاورميانه را در سر مى‏پرورانده‏اند، اما بايد توجه داشته باشند كه در اين جهت نيز قرآن مجيد تلاش آنها را «آب در هاون كوبيدن» مى‏داند و مى‏فرمايد: «كلما اوقدوا ناراً للحرب أطفأها اللَّه». (مائده /64)
گرچه آنچه ذكر شد سرگذشت قوم يهود بود، اما نبايد تصور كرد كه اولاً اين قوم ذاتاً شرور و شوم هستند و ثانياً ساير جوامع و اقوام از اين گونه خصائل برى مى‏باشند. دقت و توجه به نتايجى كه از آيات شريفه قرآن گرفته شد، نشان مى‏دهد همه آنچه در مورد قوم يهود بيان گرديد، مربوط به اعمال و رفتار آنها در جامعه است، نه اين كه چنين انحرافاتى در ذات آنها گنجانده شده باشد. بنابراين آنها خود با اختيار خويش به اين انحرافات دامن مى‏زدند و مى‏توانستند چنين نباشند و جزو بندگان خاص الهى قرار گيرند. همچنان كه كم نبودند يهوديانى كه از اين اعمال زشت برى بودند و جزو صالحان تاريخ قرار گرفتند. از سوى ديگر بايد توجه داشت هر قوم و جامعه‏اى كه دچار چنين انحرافاتى گردد، به همين سرنوشت دچار خواهد شد و اين سرنوشت، خاص قوم يهود نيست. همچنان كه در آيه شريفه 112 سوره آل عمران راه خروج بنى اسرائيل از اين ذلت و خوارى را بازگشت به سوى خدا و اطاعت اوامر او بيان فرموده است.

استراتژى مظلوم نمايى براى باج خواستن

ادعاى «صهيونيسم» اين است كه در جنگ دوم جهانى در واقعه‏اى به نام «هالوكاست»، آلمان نازى بيش از 6 ميليون يهودى را در كوره‏هاى آدم سوزى - كه به همين منظور برپا كرده بود - سوزاند و از بين برد. ساليان درازى است كه اين ادعا وسيله مظلوم نمايى «صهيونيسم» و باج خواهى آنها بوده، اما اين كه صحت آن به چه ميزان است و يا چنين واقعه‏اى آيا اصولاً صحت دارد يا ساخته و پرداخته دست «صهيونيسم» مى‏باشد، سؤالى است كه پاسخ آن را از پاسخ‏هاى خود يهوديان و عمدتاً كسانى كه شخصاً قربانى اين واقعه بوده‏اند، بايد جستجو كرد كه در جاى خويش به خوبى روشن واضح گرديده است.87 لكن جستجو در سرگذشت يهود در قرآن مجيد، ما را به واقعه‏اى رهنمون مى‏شود كه به نظر مى‏رسد شباهت عجيبى با وضعيت كنونى صهيونيسم دارد. اين واقعه در آيات شريفه 67 تا 74 سوره بقره بيان شده است. جريان از اين قرار بود كه يك نفر از نبى اسرائيل يكديگر را متهم كرده، قتل را به ديگرى نسبت مى‏دادند. اين وضعيت به گونه‏اى ادامه يافت كه تنش و تضاد در بنى اسرائيل به اوج رسيد و سران قبايل، خود را از حل و فصل اين موضوع عاجز ديدند. به همين سبب به حضرت موسى‏عليه السلام مراجعه نمودند و حل مشكل را از او خواستند. حضرت موسى‏عليه السلام نيز پس از جستجو و مأيوس شدن از حل موضوع به طريق عادى و معمول، از اعجاز استمداد گرفت. خداوند بزرگ دستور داد بنى اسرائيل گاوى را سر ببرند و يكى از اعضاى آن را بر پيكر مقتول بزنند تا زنده گردد و با زبان خويش قاتل را معرفى نمايد. پس از ابلاغ اين دستور توسط حضرت موسى‏عليه السلام، بنى اسرائيل آن را شوخى، استهزاء و مسخره پنداشتند. حضرت موسى‏عليه السلام در پاسخ به آنها فرمود: مسخره و استهزاء عمل افراد نادان و جاهل است و پيامبر خدا و فرستاده او از استهزاء و سخريه ديگران برى مى‏باشند.88
پس از آن كه اطمينان يافتند استهزائى در كار نيست، به حضرت موسى‏عليه السلام گفتند «از خدايت بخواه»89 تا بيان كند كه گاو مورد نظر بايد چگونه گاوى باشد. حضرت موسى‏عليه السلام از جانب خداوند به آنها اعلام كرد: گاوى باشد ميان سال، نه آنقدر پير كه از كار افتاده و نه آنقدر جوان كه تاكنون نزاييده باشد. در پايان نيز خداوند مى‏فرمايد به آنچه گفته شد، عمل كنيد (و با بهانه تراشى، فرمان خدا را به تأخير نيندازيد). در اين‏جا كه وضع گاو نيز مشخص شده، باز مى‏بنيم بهانه‏گيرى را كنار نگذاشته‏اند و در عين اين كه دستور داده شده به فرمان «عمل كنيد»، باز مى‏گويند: از «خدايت بخواه» كه رنگ آن چگونه باشد؟ موسى‏عليه السلام در پاسخ مى‏گويد: «خداوند مى‏فرمايد: گاوى باشد با رنگ زرد يكدست و خوشرنگ. اين رنگ بايد چنان درخشندگى و زيبايى داشته باشد كه بينندگان را به اعجاب وا دارد». عجيب اين‏جاست كه به اين ميزان نيز اكتفا نكرده و مى‏گويند: «از خدايت بخواه» اين چه گاوى است؟ اين گاو بر ما مشتبه شده است! موسى‏عليه السلام از جانب خداوند خبر مى‏دهد: «گاوى باشد كه براى شخم زدن رام نشده و كار آن آب كشى براى زراعت نباشد، رنگ آن يكدست باشد و حتى يك نقطه رنگ ديگر در بدنش يافت نشود.» در اين‏جا ظاهراً سؤال ديگرى براى بهانه جويى نداشتند و لذا گفتند: «الان جِئتَ بالحقِّ». اين سخن بنى اسرائيل نشان مى‏دهد كه از نظر آنها گفته‏هاى قبلى حضرت موسى‏عليه السلام حق و واقع نبوده است. در حالى كه اگر به همان دستور اول عمل مى‏كردند، به اين ميزان دچار زحمت نمى‏شدند اما ظاهراً پرسش‏هاى متعدد آنها براى لوث حقيقت بوده شايد اين همه بهانه‏گيرى براى اين بود كه سرانجام قاتل مشخص نگردد.
حقيقت فوق الذكر را مى‏توان از جمله «فذَبَحوها و ماكادوا يفعلون» (بقره /71) دريافت زيرا مى‏فرمايد آن را ذبح كردند، اما نمى‏خواستند اين كار را انجام دهند.» از ذيل آيه شريفه 72 سوره بقره نيز استفاده مى‏شود كه عده‏اى از بنى اسرائيل از اصل جريان مطلع بوده‏اند و قاتل را مى‏شناختند و شايد اين قتل طبق توطئه قبلى توسط خود آنها صورت گرفته بود زيرا مى‏فرمايد: «و اللَّه مخرج ما كنتم تكتمون» (و خداوند رازى را كه پنهان مى‏كرديد، آشكار فرمود). از اين جمله استفاده مى‏شود كه عده‏اى از جريان خبر داشتند و آن را بازگو نمى‏كردند و شايد به همين دليل نيز بهانه جويى مى‏نمودند تا مطلب روشن نشود.
قرآن مجيد در پايان به حقيقتى تلخ اشاره مى‏فرمايد: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»90 (بقره /74)
پس از ديدن اين همه آيات و معجزات و نعمت‏ها ]و انكار آنها[، قلب‏هاى آنان همانند سنگ سخت گرديد و از سنگ تيز سخت‏تر و غير قابل نفوذتر شد، آنچنان سخت كه هيچگونه موعظه در آن اثر نمى‏كند. به جاى اين كه با ديدن اين آيات و عبرت‏ها قلب‏هاى آنها حساس، خاشع و با تقوى گردد، بر عكس سخت و قسى گرديد. قرآن مجيد يادآور مى‏شود قلب‏هاى شما از سنگ نيز سخت‏تر است زيرا پاره‏اى از سنگ‏ها در دل كوه محل جريان چشمه‏هاى آب مى‏شوند، پاره‏اى مى‏شكافند و قطرات آب از آنها تراوش مى‏كند و زمين‏ها را آبيارى مى‏سازند و پاره‏اى ديگر از خوف خداوند از بالاى كوه به زير مى‏افتند، در حالى كه قلب شما هيچ يك از اين آثار را از خود نشان نمى‏دهد.91 آنگاه قرآن مجيد در آيه شريفه 75 خطاب به مسلمانان مى‏فرمايد: «افَتُطْعِمون أنْ يُؤمِنوا لكم»: با اين قلب‏هاى سخت و پر از قساوت امكان ندارد آنها به دين شما ايمان آورند و حقيقت را بپذيرند.
در اين دو واقعه تاريخى كه هر دو مورد قوم يهود و در دو زمان متفاوت اتفاق افتاه‏اند، پاره‏اى شباهت‏ها وجود دارد:
1) در هر دو واقعه قتلى اتفاق افتاده است (در اولى يك نفر و در ديگرى تعدادى از يهوديان كشته شده‏اند).
2) در هر دو واقعه، كم و كيف آن براى گروهى نامشخص و نامعين بوده است (گرچه در واقعه اول، واقعيت به وسيله اعجاز روشن گرديد).
3) در هر دو مورد، واقعيت و حقيقت براى گروهى از بنى اسرائيل روشن و مشخص بوده است.
4) هر دو واقعه زمينه اختلاف، تنش و تضادهاى مختلف را در جامعه فراهم كرده‏اند كه اين تنش‏ها در واقعه دوم بسيار بيشتر بوده و حوادث دردناكى را به وجود آورده است (شايد به اين دليل كه در واقعه اول، اعجاز مانع از افزايش تضادها گرديد).
5) در هر دو واقعه گروهى از بنى اسرائيل تمايلى به روشن شدن اصل واقعيت ندارند و منافع آنها منوط به مخفى ماندن حقيقت است.
اگر شباهت‏هاى مورد نظر صحيح باشند، مى‏توان نتيجه گرفت كه هم اكنون نيز يهوديان مورد خطاب آيات شريفه 72 و 74 سوره بقره مى‏باشند و مسلمانان نيز بايد در اين جريان ضمن اين كه خود را مورد خطاب آيه شريفه 75 سوره بقره بدانند، با شناخت و درايت كامل عمل كنند تا بتوانند با استعانت از ذات اقدس الهى، ماهيت اين واقعه را براى جهانيان روشن و مشخص نمايند و از اين همه تنش و تضاد روز افزون جلوگيرى نمايند.

نافرمانى‏هاى منجر به مسخ گروهى

قرآن مجيد در آيات شريفه 78 سوره مائده، 163 و 166 سوره اعراف و 65 و 66 سوره بقره جريان مسخ گروهى از بنى اسرائيل را به سبب ناديده گرفتن فرامين الهى و ترك امر به معروف و نهى از منكر بيان فرموده است.92
در عصر حضرت داوودعليه السلام قومى از دودمان «ثمود» در شهرى به نام «ايله» - كه در كنار دريا قرار داشت - زندگى مى‏كردند و عمدتاً از طريق صيد ماهى امرار معاش مى‏نمودند. آنها طبق فرمان الهى همه هفته را جهت صيد ماهى آزاد بودند و روزهاى شنبه از آن منع گرديده بودند. روزهاى شنبه كسب و كار تعطيل بود و بايد به عبادت خداوند مى‏پرداختند. شايد ماهى‏ها به دليل كه در روزهاى شنبه احساس امنيت مى‏كردند، تا لب آب مى‏آمدند و گاه از طريق نهرهايى كه به منازل افراد منتهى مى‏شد، تا جلو منازل‏شان نيز مى‏آمدند، اما ساير روزهاى هفته به هيچ وجه ظاهر نمى‏شدند و آنها بايد جهت صيد ماهى تلاش بيشترى مى‏كردند. مردم قوم «ثمود» با اين كه از ممنوعيت صيد ماهى در روز شنبه كاملاً آگاه بودند، روزهاى شنبه از فرصت سوء استفاده نموده، ماهيان را صيد مى‏كردند. آنها براى اين كه جرم و انحراف خويش را توجيه كنند و از عذاب وجدان نيز رهايى يابند، روزهاى شنبه ماهى‏ها را صيد مى‏كردند و در ساير روزها مى‏خوردند و مى‏گفتند در روز شنبه از خوردن ماهى منع شده‏ايم و نه از صيد آن. در اين ميان گروهى از اين قوم شديداً به اين انحراف دچار گرديدند و گروهى نيز هر چند اين انحراف را مرتكب نمى‏شدند، اما نسبت به جرم مجرمان سكوت مى‏كردند. تنها گروه سومى بودند كه نقش خويش در نظارت و كنترل اجتماعى را به خوبى ايفا مى‏نمودند اما بر آن نيز تأثير چندانى مترتب نبود. آنها حتى مورد ملامت و سرزنش گروه دوم نيز قرار مى‏گرفتند كه چرا با اين كه مى‏دانيد اين قوم اهل هلاك هستند، باز هم به آن اقدام مى‏كنيد. تنها كارى كه اين گروه از قوم «ثمود» توانستند انجام دهند، اين بود كه پس از اين كه ديدند كه آنها مواعظشان را نمى‏شنوند «فلما نسوا ما ذكروا به» (انعام /44) و همچنان به گناه خويش ادامه مى‏دهند، از شهر خارج شدند و در جايى نزديك شهر سكونت گزيدند.93
حضرت داوود عليه السلام كه ديد اين قوم از انحراف خويش دست بر نمى‏دارند، به درگاه خداوند عرض كرد: بارالها! لعنت خود را همچون ردا بر آنان بپوشان و همچون كمربند بر دو پهلويشان بربند. پس خداوند نيز ايشان را به صورت «ميمون» و «بوزينه» مسخ نمود.94 گروهى از قوم «ثمود» كه از ترس عذاب الهى به خارج شهر رفته بودند، وقتى دوباره به سراغ خويشان خود در شهر آمدند، فقط ميمون‏هاى دم دارى ديدند كه همانند بوزينگان صدا مى‏زدند. حضرت امام على‏عليه السلام در ادامه روايتى مفصل در اين زمينه فرمود: به آن خدايى كه دانه‏هاى گياه را از زير خاك مى‏شكافد و خلايق را مى‏آفريند، من خويشان همان ميمون‏ها را كه در اين امت هستند، مى‏شناسم.95
در اين ارتباط چند نكته ديگر نيز قابل ذكر مى‏باشد:
الف( «اگر فرض كنيم كه صورت انسانى به صورت نوعى ديگر از انواع حيوانات از قبيل «ميمون» و «خوك» مبدل شده باشد، صورت حيوانيت روى صورت انسانيتش نقش بسته و چنين كسى انسانى است خوك يا انسانى است ميمون، نه اين كه به كلى انسانيتش باطل گشته و صورت خوكى و ميمونى به جاى صورت انسانيتش نقش بسته باشد. پس وقتى انسان در اثر تكرار عمل، صورتى از صور و ملكات را كسب كند، نفسش به آن صورت متصور مى‏شود و هيچ دليلى نداريم بر محال بودن اين كه نفسانيات و صورت‏هاى نفسانى همان گونه كه در آخرت مجسم مى‏شود، در دنيا نيز از باطن به ظاهر در نيايد و مجسم نشود. در سابق نيز گفتيم كه نفس انسانيت در اول حدوثش - كه هيچ نقشى نداشت و قابل و پذيراى هر نقشى بود - مى‏تواند به صورت‏هاى خاصى متنوع شود؛ بعد از ابهام، مشخص و بعد از اطلاق، مقيد گردد. بنابر اين همانطور كه گفته شد، انسان مسخ شده، انسانى است كه مسخ شده و نه اين كه مسخ شده‏اى فاقد انسانيت باشد».96
ب( طبق روايات رسيده، كسانى كه به صورت ميمون دم دار در آمدند و صداى ميمون مى‏دادند، سه روز بيشتر زنده نمانند. آنها هلاك شدند و هيچ نسلى از آنها باقى نمانده است.97
ج( آنچه بر سر اين گروه از قوم «ثمود» آمد، بر اثر نوع عملكرد آنها بود و هيچ ارتباطى با ذاتى بودن اين عذاب براى آنها نداشت. بنابراين هر قوم يا جامعه‏اى كه اين‏گونه عمل كند، همين عذاب در انتظار او خواهد بود.

 

پی نوشت‌ها:

1 - ترجمه تفسير الميزان، 475/5.
2 - وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تَذْبَحُوا بَقَرَةً قَالُوا أَتَتَّخِذُنَا هُزُواً قَالَ أَعُوذُ بِاللّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ: و هنگامى كه موسى به قوم خود گفت: «خدا به شما فرمان مى‏دهد كه: ماده گاوى را سر ببريد، گفتند: آيا ما را به ريشخند مى‏گيريد؟ گفت: پناه مى‏برم به خدا كه ]مبادا[ از جاهلان باشم.»
3 - تفسير نمونه، 212/1.
4 - ترجمه تفسير الميزان، 302/1.
5 - وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّةٍ وَاذْكُرُوا مَا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ: و چون از شما پيمان محكم گرفتيم و (كوه) طور را بر فراز شما افراشتيم (و فرموديم): «آنچه را به شما داده‏ايم، به جد و جهد بگيريد و آنچه را در آن است، به خاطر داشته باشيد، باشد كه به تقوا گراييد (بقره /63).
وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّةٍ وَاسْمَعُوا قَالُوا سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا وَأُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَمَا يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمَانُكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ: و آنگاه كه از شما پيمان محكم گرفتيم و (كوه) طور را بر فراز شما برافراشتيم (و گفتيم): «آنچه را به شما داده‏ايم، به جد و جهد بگيريد و (به دستورهاى آن) گوش فرا دهيد.» گفتند: «شنيديم و نافرمانى كرديم.» و بر اثر كفرشان، (مهر) گوساله در دلشان سرشته شد. بگو: «اگر مؤمنيد (بدانيد كه) ايمانتان شما را به بد چيزى وا مى‏دارد.» (بقره/ 93).
وَرَفَعْنَا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِيِثَاقِهِمْ وَقُلْنَا لَهُمُ ادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّداً وَقُلْنَا لَهُمْ لاَ تَعْدُوا فِي السَّبْتِ وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِيثَاقاً غَلِيظاً: و كوه طور را به ياد بود پيمان (با) آنان، بالاى سرشان افراشته داشتيم و به آنان گفتيم: «سجده كنان از در درآييد» و (نيز) به آنان گفتيم: «در روز شنبه تجاوز مكنيد» و از ايشان پيمانى استوار گرفتيم (نساء/ 154).
6 - تفسير نمونه، 203/1.
7 - سوره اعراف/ 150.
8 - قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِن بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ × فَرَجَعَ مُوسَى إِلَى قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفاً قَالَ يَاقَوْمِ أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً أَفَطَالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ أَمْ أَرَدتُّمْ أَن يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِن رَّبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُم مَّوْعِدِي × قَالُوا مَا أَخْلَفْنَا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنَا وَلكِنَّا حُمِّلْنَا أَوْزَاراً مِن زِينَةِ الْقَوْمِ فَقَذَفْنَاهَا فَكَذلِكَ الْقَى السَّامِرِيُّ × فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَّهُ خُوَارٌ فَقَالُوا هذَا إِلهُكُمْ وَإِلهُ مُوسَى فَنَسِىَ × أَفَلاَ يَرَوْنَ أَلاَّ يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلاً وَلاَ يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرّاً وَلاَ نَفْعاً × وَلَقَدْ قَالَ لَهُمْ هَارُونُ مِن قَبْلُ يَاقَوْمِ إِنَّمَا فُتِنتُم بِهِ وَإِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِي وَأَطِيعُوا أَمْرِي × قَالُوا لَن نَّبْرَحَ عَلَيْهِ عَاكِفِينَ حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْنَا مُوسَى × قَالَ يَاهَارُونُ مَا مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا × أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي × قَالَ يَبْنَؤُمَّ لاَ تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلاَ بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي × قَالَ فَمَا خَطْبُكَ يَا سامِريُّ × قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي: (طه 85-96) فرمود: در حقيقت، ما قوم تو را پس از ]عزيمت[ تو آزموديم و سامرى آنها را گمراه ساخت. × پس موسى خشمگين و اندوهناك به سوى قوم خود برگشت ]و[ گفت: اى قوم من، آيا پروردگارتان به شما وعده نيكو نداد؟ آيا اين مدت بر شما طولانى مى‏نمود، يا خواستيد خشمى از پروردگارتان بر شما فرود آيد كه با وعده من مخالفت كرديد؟ × گفتند: ما به اختيار خود با تو خلاف وعده نكرديم، ولى از زينت آلات قوم، بارهايى سنگين بر دوش داشتيم و آنها را افكنديم و ]خود[ سامرى ]هم زينت آلاتش را [همين گونه بينداخت × پس بارى آنان پيكر گوساله‏اى كه صدايى داشت بيرون آورد، و ]او و پيروانش[ گفتند: اين خداى شما و خداى موسى است، و ]پيمان خدا را [فراموش كرد. × مگر نمى‏بينيد كه ]گوساله[ پاسخ سخن آنان را نمى‏دهد و به حالشان سود و زيانى ندارد؟ × و در حقيقت، هارون قبلاً به آنان گفته بود: اى قوم من، شما به وسيله اين ]گوساله[ مورد آزمايش قرار گرفته‏ايد، و پروردگار شما ]خداى[ رحمان است، پس مرا پيروى كنيد و فرمان مرا پذيرا باشيد. × گفتند: ما هرگز از پرستش آن دست بر نخواهيم داشت تا موسى به سوى ما باز گردد. × ]موسى[ گفت: اى هارون، وقتى ديدى آنها گمراه شدند چه چيز مانع تو شد، × كه از من پيروى كنى؟ آيا از فرمانم سرباز زدى؟ × گفت: اى پسر مادرم، نه ريش مرا بگير و نه ]موى[ سرم را، من ترسيدم بگويى: ميان بنى اسرائيل تفرقه انداختى و سخنم را مراعات نكردى. × ]موسى[ گفت: اى سامرى، منظور تو چه بود؟ × گفت: به چيزى كه ]ديگران[ به آن پى نبردند، پى بردم، و به قدر مشتى از رد پاى فرستاده ]خدا، جبريل [برداشتم و آن را در پيكر ]گوساله[ انداختم، و نفس من برايم چنين فريبكارى كرد.
9 - ترجمه تفسير الميزان، 321/8.
10 - تفسير نمونه، 266/13.
11 - همان كتاب، 247/1.
12 - ترجمه تفسير الميزان، 335/1.
13 - تفسير نمونه، 213/1.
14 - اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً مِن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلهاً وَاحِداً لاَإِلهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ: )توبه /31) اينان دانشمندان و راهبان خود و مسيح، پسر مريم، را به جاى خدا به الوهيت گرفتند، با آن كه مأمور نبودند جز اين كه خدايى يگانه را بپرستند كه هيچ معبودى جز او نيست. منزه است او از آنچه )با وى) شريك مى‏گردانند.
15 - تفسير نمونه، 365/7.
16 - وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّةٍ وَاسْمَعُوا قَالُوا سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا وَأُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَمَا يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمَانُكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ: (بقره /93) و آنگاه كه از شما پيمان محكم گرفتيم و (كوه) طور را بر فراز شما برافراشتيم (و گفتيم): «آنچه را به شما داده‏ايم به جد و جهد بگيريد و (به دستورهاى آن) گوش فرا دهيد». گفتند: «شنيديم و نافرمانى كرديم». و بر اثر كفرشان، (مهر) گوساله در دلشان سرشته شد. بگو: «اگر مؤمنيد (بدانيد كه) ايمانتان شما را به بد چيزى وا مى‏دارد».
17 - تفسير نمونه، 246/1.
18 - وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ لاَتَعْبُدُونَ إِلَّا اللّهَ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً وَذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَأَقِيمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلَّا قَلِيلاً مِنْكُمْ وَأَنْتُمْ مُعْرِضُونَ × وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ لاَتَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ وَلاَ تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَأَنْتُمْ تَشْهَدُونَ: (بقره 83-84) و چون از فرزندان اسرائيل پيمان محكم گرفتيم كه: جز خدا را نپرستيد، و به پدر و مادر، و خويشان و يتيمان و مستمندان احسان كنيد، و با مردم ]به زبان[ خوش سخن بگوييد، و نماز را به پا داريد، و زكات را بدهيد، آنگاه، جز اندكى از شما، ]همگى [به حالت اعراض روى برتافتيد. × و چون از شما پيمان محكم گرفتيم كه خون همديگر را مريزيد، و يكديگر را از سرزمين خود بيرون نكنيد، سپس ]به اين پيمان [اقرار كرديد، و خود گواهيد.
أَوَكُلَّمَا عَاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ: و مگر نه اين بود كه ]يهود [هرگاه پيمانى بستند، گروهى از ا يشان آن را دور افكندند؟ بلكه ]حقيقت اين است كه [بيشترشان ايمان نمى‏آورند.
19 - تفسير نمونه، 258/1.
20 - وَيُعَلِّمُهُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ: و به او كتاب و حكمت و تورات و انجيل مى‏آموزد (آل عمران/ 48).
وَمُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَلأُحِلَّ لَكُم بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ وَجِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِن رَبِّكُمْ فَاتَّقُوا اللّهَ وَأَطِيعُونِ: و )مى‏گويد: «آمده‏ام تا) تورات را كه پيش از من (نازل شده) است، تصديق كننده باشم و تا پاره‏اى از آنچه را كه بر شما حرام گرديده، براى شما حلال كنم و از جانب پروردگارتان براى شما نشانه‏اى آورده‏ام. پس از خدا پروا داريد و مرا اطاعت كنيد» (آل عمران/ 50)
21 - ترجمه تفسير الميزان، 309/3.
22 - وَآمِنُوْا بِمَا أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِمَا مَعَكُمْ وَلاَ تَكُونُوا أَوَّلَ كَافِرٍ بِهِ وَلاَ تَشْتَرُوا بِآيَاتِي ثَمَناً قَلِيلاً وَإِيَّايَ فَاتَّقُونِ: و بدانچه نازل كرده‏ام - كه مؤيد همان چيزى است كه با شماست - ايمان آريد و نخستين منكر آن نباشيد و آيات مرا به بهايى ناچيز نفروشيد و تنها از من پروا كنيد (بقره/ 41).
أَفَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَقَدْ كَانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَهُمْ يَعْلَمُونَ: آيا طمع داريد كه (اينان) به شما ايمان آورند؟ با آن كه گروهى از آنان سخنان خدا را مى‏شنيدند، سپس بعد از فهميدنش آن را تحريف مى‏كردند و خودشان هم مى‏دانستند (بقره/ 75)
وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لاَيَعْلَمُونَ الْكِتَابَ إِلاَّ أَمَانِيَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ: و (بعضى) از آنان باسوادانى هستند كه كتاب (خدا) را جز خيالات خامى نمى‏دانند و فقط گمان مى‏برند (بقره/ 78).
فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ: پس واى بر كسانى كه كتاب (تحريف شده‏اى) با دست‏هاى خود مى‏نويسند، سپس مى‏گويند: «اين از جانب خداست»، تا بدان بهاى ناچيزى به دست آرند، پس واى بر ايشان از آنچه دست‏هايشان نوشته و واى بر ايشان از آنچه (از اين راه) به دست مى‏آورند (بقره/ 79)
23 - ترجمه تفسير الميزان، 321/1.
24 - تفسير نمونه، 217/1.
25 - همان كتاب، 145/1 و 220.
26 - سَلْ بَنِي إِسرَائِيلَ كَمْ آتَيْنَاهُمْ مِنْ آيَةٍ بَيِّنَةٍ وَمَن يُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللّهِ مِن بَعْدِمَا جَاءَتْهُ فَإِنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ: از فرزندان اسرائيل بپرس: چه بسيار نشانه‏هاى روشنى به آنان داديم و هر كس نعمت خدا را پس از آن كه براى او آمد - (به كفران) بدل كند، خدا سخت كيفر است (بقره/ 211).
27 - ترجمه تفسير الميزان، 53/2.
28 - وَقَالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصَارَى نَحْنُ أَبْنَاءُ اللّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُم بِذُنُوبِكُم بَلْ أَنْتُم بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ يَغْفِرُ لِمَن يَشَاءُ وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاءُ وَلِلّهِ مُلْكُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَإِلَيْهِ الْمَصِيرُ: و يهوديان و ترسايان گفتند: «ما پسران خدا و دوستان او هستيم». بگو: «پس چرا شما را به (كيفر) گناهانتان عذاب مى‏كند؟ (نه) بلكه شما (هم) بشريد از جمله كسانى كه آفريده است. هر كه را بخواهد، مى‏آمرزد و هر كه را بخواهد، عذاب مى‏كند و فرمانروايى آسمان‏ها و زمين و آنچه ميان آن دو مى‏باشد، از آن خداست و بازگشت (همه) به سوى اوست». (مائده/ 18)
29 - ترجمه تفسير الميزان، 407/5.
30 - وَقَالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّهِ عَهْدَاً فَلَنْ يُخْلِفَ اللّهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ مَا لاَتَعْلَمُونَ: و گفتند: «جز روزهايى چند، هرگز آتش به ما نخواهد رسيد.» بگو: «مگر پيمانى از خدا گرفته‏ايد؟ - كه خدا پيمان خود را هرگز خلاف نخواهد كرد - يا آنچه را نمى‏دانيد، به دروغ به خدا نسبت مى‏دهيد؟» (بقره/ 80).
31 - تفسير نمونه، 222/1.
32 - وَقَالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصَارَى نَحْنُ أَبْنَاءُ اللّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُم بِذُنُوبِكُم بَلْ أَنْتُم بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ يَغْفِرُ لِمَن يَشَاءُ وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاءُ وَلِلّهِ مُلْكُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَإِلَيْهِ الْمَصِيرُ: و يهوديان و ترسايان گفتند: «ما پسران خدا و دوستان او هستيم». بگو: «پس چرا شما را به (كيفر) گناهانتان عذاب مى‏كند؟ (نه) بلكه شما (هم) بشريد از جمله كسانى كه آفريده است. هر كه را بخواهد، مى‏آمرزد و هر كه را بخواهد، عذاب مى‏كند و فرمانروايى آسمان‏ها و زمين و آنچه ميان آن دو مى‏باشد، از آن خداست و بازگشت (همه) به سوى اوست».
33 - لَقَدْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَأَرْسَلْنَا إِلَيْهِمْ رُسُلاً كُلَّمَا جَاءَهُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنْفُسُهُمْ فَرِيقاً كَذَّبُوا وَفَرِيقاً يَقْتُلُونَ: ما از فرزندان اسرائيل سخت پيمان گرفتيم، و به سويشان پيامبرانى روانه كرديم. هر بار پيامبرى چيزى بر خلاف دلخواهشان بر ايشان آورد، گروهى را تكذيب مى‏كردند و گروهى را مى‏كشتند.
34 - تفسير نمونه، 29/5.
35 - قُلْ إِنْ كَانَتْ لَكُمُ الدَّارُ ا لْآخِرَةُ عَنْدَ اللّهِ خَالِصَةً مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ × وَلَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ: بگو: «اگر در نزد خدا سراى باز پسين يكسر به شما اختصاص دارد و نه ديگر مردم، پس اگر راست مى‏گوييد، آرزوى مرگ كنيد» × ولى به سبب كارهايى كه از پيش كرده‏اند، هرگز آن را آرزو نخواهد كرد و خدا به (حال) ستمگران داناست. (بقره، آيات 94-95).
وَلاَ يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ × قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ: و (لى) هرگز آن را به سبب آنچه از پيش به دست خويش كرده‏اند، آرزو نخواهند كرد و خدا به حال ستمگران داناست × بگو: «آن مرگى كه از آن مى‏گريزيد، قطعاً به سراغ شما مى‏آيد، آنگاه به سوى داناى نهان و آشكار بازگردانيده خواهيد شد و به آنچه (در روى زمين) مى‏كرديد، آگاهتان خواهد كرد». (جمعه، آيات 7-8).
36 - ترجمه مجمع البيان، 267/1.
37 - ترجمه تفسير الميزان، 342/1.
38 - يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ: اى فرزندان اسرائيل، از نعمتهايم كه بر شما ارزانى داشتم، و ]از[ اينكه من شما را بر جهانيان برترى دادم، ياد كنيد.
39 - ترجمه تفسير مجمع البيان، 163/1 و تفسير نمونه، 158/1.
40 - سوره مائده/ 64.
41 - ترجمه تفسير الميزان، 48/6.
42 - وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلاَ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ قَالُوا أَتُحَدِّثُونَهُم بِمَا فَتَحَ اللّهُ عَلَيْكُمْ لِيُحَاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُمْ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ: و (همين يهوديان) چون با كسانى كه ايمان آورده‏اند برخورد كنند، مى‏گويند: «ما ايمان آورده‏ايم». و وقتى با يكديگر خلوت مى‏كنند، مى‏گويند: «چرا از آنچه خداوند بر شما گشوده است، براى آنان حكايت مى‏كنيد تا آنان به (استناد) آن، پيش پروردگارتان بر ضد شما استدلال كنند؟ آيا فكر نمى‏كنيد؟» (بقره/ 76).
43 - تفسير نمونه، 219/1.
44 - وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ: و چون گفتيد: اى موسى، تا خدا را آشكار نبينيم، هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد. پس - در حالى كه مى‏نگريستيد - صاعقه شما را فرو گرفت (بقره/ 55).
45 - يَسْأَ لُكَ أَهْلُ الْكِتَابِ أَن تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتَاباً مِنَ السَّماءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسَى أَكْبَرَ مِن ذلِكَ فَقَالُوا أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ فَعَفَوْنَا عَن ذلِكَ وَآتَيْنَا مُوسَى سُلْطَاناً مُبِيناً: اهل كتاب از تو مى‏خواهند كه كتابى از آسمان ]يكباره[ بر آنان فرود آورى. البته از موسى بزرگتر از اين را خواستند و گفتند: خدا را آشكار به ما بنماى. پس به سزاى ظلمشان صاعقه آنان را فرو گرفت. سپس، بعد از آن كه دلايل آشكار برايشان آمد، گوساله را ]به پرستش[ گرفتند و ما از آن هم در گذشتيم و به موسى برهانى روشن عطا كرديم (نساء/ 153).
46 - ترجمه تفسير نمونه، 174/1.
47 - وَظَلَّلْنَا عَلَيْكُمُ الْغَمَامَ وَأَنْزَلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوى كُلُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَمَا ظَلَمُونَا وَلكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ: و بر شما ابر را سايه گستر كرديم و بر شما گزانگبين و بلدرچين فرو فرستاديم ]و گفتيم:[ از خوراكى‏هاى پاكيزه‏اى كه به شما روزى داده‏ايم، بخوريد. و]لى آنان[ بر ما ستم نكردند، بلكه بر خويشتن ستم روا مى‏داشتند (بقره/ 57).
48 - وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكاً قَالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَن يَشَاءُ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ: و پيامبرشان به آنان گفت: در حقيقت، خداوند طالوت را بر شما به پادشاهى گماشته است. گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهى باشد با آن كه ما به پادشاهى از وى سزاوارتريم و به او از حيث مال، گشايشى داده نشده است؟ پيامبرشان گفت: در حقيقت، خدا او را بر شما برترى داده و او را در دانش و ]نيروى[ بدنى بر شما برترى بخشيده است و خداوند پادشاهى خود را به هر كس كه بخواهد مى‏دهد و خدا گشايگشر داناست (بقره/ 247)
49 - ترجمه تفسير الميزان، 436/2.
50 - همان كتاب، 1، ص 301-302.
51 - «وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تَذْبَحُوا بَقَرَةً قَالُوا أَتَتَّخِذُنَا هُزُواً قَالَ أَعُوذُ بِاللّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ» و هنگامى كه موسى به قوم خود گفت: خدا به شما فرمان مى‏دهد كه: ماده گاوى را سر ببريد، گفتند: آيا ما را به ريشخند مى‏گيرى؟ گفت: پناه مى‏برم به خدا كه ]مبادا[ از جاهلان باشم.
52 - «وَجَاوَزْنَا بِبَنِي إِسْرَائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلَى قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلَى أَصْنَامٍ لَهُمْ قَالُوا يَامُوسَى اجْعَلْ لَنَا إِلهاً كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ» و فرزندان اسرائيل را از دريا گذرانديم. تا به قومى رسيدند كه بر ]پرستش [بت‏هاى خويش همت مى‏گماشتند. گفتند: اى موسى! همان گونه كه براى آنان خدايانى است، براى ما ]نيز [خدايى قرار ده. گفت: راستى شما نادانى مى‏كنيد. (اعراف/ 138).
53 - ترجمه تفسير الميزان، 300/8.
54 - همان كتاب، 324/1.
55 - تفسير نمونه، 250/1.
56 - فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْكِتَابَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنَى وَيَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنَا وَإِن يَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ يَأْخُذُوهُ أَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثَاقُ الْكِتَابِ أَن لاَيَقُولُوا عَلَى اللّهِ إِلَّا الْحَقَّ وَدَرَسُوا مَا فِيهِ وَالدَّارُ الآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ: آنگاه بعد زا آنان، جانشينانى وارث كتاب ]آسمانى[ شدند كه متاع اين دنياى پست را مى‏گيرند و مى‏گويند: بخشيده خواهيم شد. و اگر متاعى مانند آن به ايشان برسد ]باز [آن را مى‏ستانند. آيا زا آنان پيمان كتاب ]آسمانى [گرفته نشده كه جز به حق نسبت به خدا سخن نگويند، با اينكه آنچه را كه در آن ]كتاب[ است آموخته‏اند؟ و سراى آخرت براى كسانى كه پروا پيشه مى‏كنند بهتر است. آيا باز تعقل نمى‏كنيد؟
57 - ترجمه تفسير الميزان، 389/8.
85 - Forbes: عنوان مجله‏اى كه اسامى برترين‏هاى مالى جهان را فهرست وار در بردارد.
59 - مسلماً يهوديان و كسانى را كه شرك ورزيده‏اند، دشمن‏ترين مردم نسبت به مؤمنان خواهى يافت و قطعاً كسانى را كه گفتند: ما نصرانى هستيم، نزديكترين مردم در دوستى با مؤمنان خواهى يافت زيرا برخى از آنان دانشمندان و رهبانانى هستند كه تكبر نمى‏ورزند». (مائده/ 82)
60 - تفسير نمونه، 55/5.
61 - ترجمه تفسيرالميزان، 116/6 و تفسير نمونه، 56/5.
62 - سوره حشر/ 2.
63 - نهج البلاغه، خطبه 29.
64 - سوره انفال/ 63.
65 - سوره بقره/ 14.
66 - اين قسمت مستقيماً از مقاله حضرت آيت ا... جوادى آملى تحت عنوان «يهود و منافقين» ذكر شده است.
67 - ترجمه تفسير مجمع البيان، 256/1 و 255.
68 - ترجمه تفسير الميزان، 336/1.
69 - «بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ يَكْفُروا بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ بَغْياً أَنْ يُنَزِّلَ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلَى مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ فَبَاءُوا بِغَضَبٍ عَلَى غَضَبٍ وَلِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ مُهِينٌ»: وه كه به چه بد بهايى خود را فروختند كه به آنچه خدا نازل كرده بود از سر رشك انكار آوردند، كه چرا خداوند از فضل خويش بر هر كس از بندگانش كه بخواهد ]آياتى [فرو مى‏فرستد. پس به خشمى بر خشم ديگر گرفتار آمدند. و براى كافران عذابى خفت آور است (بقره/ 90)
«وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ قَالُوا نُؤْمِنُ بِمَا أُنْزِلَ عَلَيْنَا وَيَكْفُرُونَ بِمَا وَرَاءَهُ وَهُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِمَا مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِيَاءَ اللّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ»: و چون به آنان گفته شود: به آنچه خدا نازل كرده ايمان آوريد، مى‏گويند: ما به آنچه بر ]پيامبر[ خودمان نازل شده ايمان مى‏آوريم. و غير آن را - با آن كه ]كاملاً[ حق و مؤيد همان چيزى است كه با آنان است - انكار مى‏كنند. بگو: اگر مؤيد بوديد، پس چرا پيش از اين، پيامبران خدا را مى‏كشتيد؟ (بقره/ 91).
«وَلَمَّا جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ كِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ كَأَ نَّهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ»: و آنگاه كه فرستاده‏اى از جانب خداوند بر ايشان آمد - كه آنچه را با آنان بود تصديق مى‏نمود - گروهى از اهل كتاب، كتاب خدا را پشت سر افكندند، چنانكه گويى ]از آن هيچ[ نمى‏دانند (بقره/ 101).
70 - ترجمه تفسير الميزان، 335/1.
71 - تفسير نمونه، 259/1.
72 - همان كتاب، 245/1.
73 - سوره بقره/ 61.
74 - سوره مائده/ 64.
75 - سوره آل عمران/ 112.
76 - ترجمه تفسير الميزان، 594/3.
77 - تفسير نمونه، 52/3.
78 - همان كتاب، 188/1.
79 - وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَن يَسُومُهُمْ سُوءَ الْعَذَابِ إِنَّ رَبَّكَ لَسَرِيعُ الْعِقَابِ وَإِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ: و ]ياد كن[ هنگامى را كه پروردگارت اعلام داشت كه تا روز قيامت بر آنان ]يهوديان[ كسانى را خواهد گماشت كه بديشان عذاب سخت بچشانند. آرى، پروردگار تو زود كيفر است و همو آمرزنده بسيار مهربان است.
80 - تفسير نمونه، 429/6.
81 - سوره اعراف/ 167.
82 - آخوندى، محمد باقر، از افسانه يهود ستيزى تا واقعيت اسلام ستيزى در دنيا، جلد سوم، 1384 (تحقيق منتشر شده)
83 - اين‏جا يكى از مواردى است كه ميزان ايمان بنى اسرائيل را به پيامبرشان نشان مى‏دهد. اين موضوع روشن مى‏كند كه به راستى آنها موسى‏عليه السلام را همانند خود جاهل و نادان تصور مى‏كردند، نه يك انسان تكامل يافته و فرستاده خدا. به همين دليل چنين نسبت ناروايى به او مى‏دادند.
84 - اين جمله آنها نيز نشان مى‏دهد كه بنى اسرائيل خداى موسى‏عليه السلام را از خداى خويش جدا مى‏دانستند. اين جمله، در خواسته‏هاى بعدى آنها نيز چند بار تكرار شده است.
85 - سوره بقره/ 74.
86 - تفسير نمونه، 208/1 تا 213.
87 - لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَى لِسَانِ دَاوُدَ وَعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا يَعْتَدُونَ: از ميان فرزندان اسرائيل، آنان كه كفر ورزيدند، به زبان داوود و عيسى بن مريم مورد لعنت قرار گرفتند. اين ]كيفر[ به خاطر آن بود كه عصيان ورزيده و ]از فرمان خدا [تجاوز مى‏كردند. (مائده/ 78).
«وَ اسْأَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتَانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَيَوْمَ لاَيَسْبِتُونَ لاَتَأْتِيهِمْ كَذلِكَ نَبْلُوهُم بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ»: و از اهالى آن شهرى كه كنار دريا بود، از ايشان جويا شو: آنگاه كه به ]حكم[ روز شنبه تجاوز مى‏كردند، آنگاه كه روز شنبه آنان، ماهى‏هايشان روى آب مى‏آمدند و روزهاى غير شنبه به سوى آنان نمى‏آمدند. اين گونه ما آنان را به سبب آن كه نافرمانى مى‏كردند، مى‏آزموديم (اعراف/ 163).
«فَلَمَّا عَتَوْا عَن مَا نُهُوا عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ»: و چون از آنچه از آن نهى شده بودند سر پيچى كردند، به آنان گفتيم: بوزينگانى رانده شده باشيد. (اعراف/ 166)
«وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ»: و كسانى از شما را كه در روز شنبه ]از فرمان خدا[ تجاوز كردند نيك شناختيد، پس ايشان را گفتيم: بوزينگانى طرد شده باشيد. (بقره/ 64)
«فَجَعَلْنَاهَا نَكَالاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ»: و ما آن ]عقوبت[ را براى حاضران و ]نسل‏هاى [پس از آن، عبرتى و براى پرهيزگاران پندى قرار داديم. (بقره/ 66).
88 - ترجمه تفسير الميزان، 392/8.
89 - همان كتاب، 120/6.
90 - همان كتاب، 392/8.
91 - همان كتاب، 314/1.
92 - ترجمه مجمع البيان، 95/1.
سه شنبه 18 مهر 1391  12:30 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها