0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تقيه

تقيه: كتمان يا ابراز عقيده يا انجام كارى بر خلاف ميل قلبى به سبب خاص

واژه تقيه از ريشه «و ـ ق ـ ى» و به معناى محافظت كردن[1]، پرهيز كردن و بر حذر داشتن[2] و در اصطلاح متون و منابع دينى، عبارت است از ابراز يا كتمان عقيده برخلاف نظر قلبى خود براى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 466
اجتناب از ضرر دينى يا دنيايى.
[3] در تعريفى ديگر، تقيه، نگاهدارى خود از آسيب ديگرى است با ابراز موافقت در گفتار يا كردار مخالف حق[4] يا با اظهار چيزى كه خود بدان اعتقاد ندارد.[5]
تقيه از جهات مختلف انگيزه، اجرا و حكم شرعى آن، به گونه هايى تقسيم مى شود: تقيه به لحاظ انگيزه و غرض تقيه كننده، بر دو قسم است: يكى تقيه خوفى كه براى دفع زيان و رفع خوف آن صورت مى گيرد و بيشتر موارد تقيه از اين گونه است.[6] ديگرى تقيه مداراتى يا تحبيبى كه براى جلب نظر مخالفان و حتى همكارى آنان در اهداف مشترك انجام مى شود.[7] تقيه از جهت شيوه اجراى آن نيز بر دو قسم است: تقيه كتمانى و تقيه اظهارى. تقيه كتمانى، پوشانيدن و مخفى كردن عقيده و مذهب خود[8] و تقيه اظهارى، ابراز نظرى بر خلاف عقيده يا مذهب خود است.[9] به لحاظ حكم شرعى نيز تقيه به 5 قسم واجب، حرام، مكروه، مستحب و مباح تقسيم شده است.[10]توريه، يعنى انتقال مفهومى از كلام به مخاطب كه مراد متكلم نيست[11] نيز در متون دينى در شمار شيوه هاى تقيه آمده است.[12] ( =>توريه)
در يك آيه از قرآن به صراحت از تقيه ياد شده است: «اِلاّ اَن تَتَّقوا مِنهُم تُقـةً» (آل عمران/3،28) و در آياتى ديگر مفهوم تقيه با تعابيرى ديگر آمده است؛ مانند كتمان ايمان: «و قالَ رَجُلٌ مُؤمِنٌ مِن ءالِ فِرعَونَ يَكتُمُ ايمـنَهُ» (غافر/40،28) و اظهار كفر* همراه با ايمان قلبى: «مَن كَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعدِ ايمـنِهِ اِلاّ مَن اُكرِهَ و قَلبُهُ مُطمـَئِنٌّ بِالايمـنِ». (نحل/16،106) در برخى آيات نيز تعابيرى به كار رفته كه در احاديث به تقيه تفسير شده است؛ مانند «اِدفَع بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ» (مؤمنون/23،96)
[13] و «و يَدرَءونَ بِالحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ» (قصص/28،54)[14]، افزون بر اين، مصاديقى از تقيه نيز در قرآن بازگو شده است؛ مانند «فَقالَ اِنّى سَقيم»[15](صافّات/37،89)؛ «اَيَّتُهَا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 467
العيرُ اِنَّكُم لَسـرِقون»
[16] (يوسف/12،70)؛«وليَتَلَطَّف ولا يُشعِرَنَّ بِكُم اَحَدا * اِنَّهُم اِن يَظهَروا عَلَيكُم يَرجُموكُم اَو يُعيدوكُم فى مِلَّتِهِم ولَن تُفلِحوا اِذًا اَبَدا»[17](كهف/18،19 - 20)، هرچند بيشتر موارد مذكور، مصداق توريه نيز هست.

اغراض و اهداف تقيه:

انسان گاه در زندگى فردى و اجتماعى در وضعى قرار مى گيرد كه نمى تواند آزادانه به همه وظايف شرعى خويش عمل كند. ناگزير بايد برخى از آن ها را ترك گويد. سيره مستمر همه خردمندان در اين گونه موارد وانهادن آن چيزى است كه مهم نبوده يا اهميت كمترى دارد. به عنوان مثال، در موضوع مورد بحث، پرهيز از كتمان كارى از وظايف همه انسان هاست؛ ليكن گاهى در مقابل آن، وظيفه و مصلحت مهم ديگرى قرار مى گيرد كه از نظر عقل و شرع اهميت برترى دارد، از اين رو اسلام براى حفظ آن مصلحت بالاتر تقيه را جايز دانسته و مسلمانان را به رعايت آن فرمان داده است.[18] آن مصالح مهم تر از نگاه اسلام عبارت اند از:

1. پاسدارى از دين و ايمان خود:

هرگاه فرد مؤمن در وضعى قرار گيرد كه با ابراز عقيده خود، بر اثر فشار معاندان يا عواملى ديگر، ايمان وى به خطر افتد، بايد با تمسك جستن به تقيه، خود را از اين مخمصه برهاند. به تصريح قرآن كريم در صدر اسلام گروهى از مسلمانان پس از آشكار ساختن اسلام خود، بر اثر شكنجه كافران، از اسلام دست برداشتند[19]: «و مِنَ النّاسِ مَن يَقولُ ءامَنّا بِاللّهِ فَاِذا اوذِىَ فِى اللّهِ جَعَلَ فِتنَةَ النّاسِ كَعَذابِ اللّهِ».(عنكبوت/29،10) يكى از روش هاى پاسدارى از ايمان خود در اين گونه شرايط نامناسب، تقيه است، چنان كه اصحاب كهف به همين منظور، عقيده خود را كتمان كردند: « لا يُشعِرَنَّ بِكُم اَحَدا * اِنَّهُم اِن يَظهَروا عَلَيكُم... يُعيدوكُم فى مِلَّتِهِم ولَن تُفلِحوا اِذًا اَبَدا». (كهف/18،19 ـ 20) در روايتى از امام صادق(عليه السلام) نيز از اهداف و اغراض تقيه، حفظ دين به شمار رفته است.[20]

2. حفظ جان:

گاه اظهار و آشكار ساختن عقايد و اسرار سبب آسيب جانى به خود يا ديگران مى شود و در نتيجه براى حفظ جان، تقيه ضرورت مى يابد. در آيه 112 آل عمران/3، از كشته شدن پيامبران الهى به دست يهود ياد شده است: «و يَقتُلونَ الاَنبِياءَ بِغَيرِ حَقّ»(نيز بقره/2،91) كه بر پايه احاديث، آنان نه با شمشيرهاى يهود، بلكه به سبب افشاى اسرارشان از جانب يهود و پرهيز از
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 468
تقيه، جان خود را از دست دادند
[21]؛ همچنين طبق نقلى در شأن نزول آيه 106 نحل/16، برخى از مؤمنان صدر اسلام بر اثر پافشارى بر ايمان و تقيه نكردن جان خود را از دست دادند.[22] به نظر مفسران، مهم ترين غرض از تقيه عمار* ياسر در برابر مشركان، كه در اين آيه بدان اشاره شده، حفظ جان او بوده است.[23] يكى از اهداف و انگيزه هاى تقيه اصحاب كهف نيز حفظ جان خود بود: «اِنَّهُم اِن يَظهَروا عَلَيكُم يَرجُموكُم». (كهف/18،20) در آيه 28 غافر/40 نيز كتمان ايمان از سوى مؤمن آل فرعون ياد شده است: «و قالَ رَجُلٌ مُؤمِنٌ مِن ءالِ فِرعَونَ يَكتُمُ ايمـنَهُ»كه اين تقيه براى حفظ جان وى بود.[24]
افزون بر حفظ جان خود، گاه تقيه براى حفظ جان ديگران ضرورت مى يابد، چنان كه مؤمن* آل فرعون با بهره گيرى از تقيه، جان حضرت موسى(عليه السلام) را نجات داد[25]: «و قالَ رَجُلٌ مُؤمِنٌ مِن ءالِ فِرعَونَ ... اَتَقتُلونَ رَجُلاً اَن يَقولَ رَبِّىَ اللّهُ و قَد جاءَكُم بِالبَيِّنـتِ مِن رَبِّكُم و اِن يَكُ كـذِبـًا فَعَلَيهِ كَذِبُهُ و اِن يَكُ صادِقـًا يُصِبكُم بَعضُ الَّذى يَعِدُكُم اِنَّ اللّهَ لايَهدى مَن هُوَ مُسرِفٌ كَذّاب».(غافر/40،28) در روايات نيز در شمار اهداف تقيه، حفظ جان خود و ديگران آمده است[26]؛ نمونه اينكه در روايتى امام صادق(عليه السلام) افطار كردن روزه ماه رمضان را بهتر از كشته شدن خود ]به دست طاغوت روزه خوار]دانسته[27] و در روايتى ديگر، اميرمؤمنان، على(عليه السلام) تقيه را بدان جهت كه موجب حفظ خون مؤمن و برادران دينى مى گردد، از بهترين اعمال مؤمنان برشمرده است.[28]

3. حفظ وحدت و يكپارچگى جامعه:

يكى از آثار مهم تقيه، پيشگيرى از بروز تفرقه در جامعه و امت اسلامى و حفظ يكپارچگى آن است. آيه 34 فصّلت/41، نيكى كردن در برابر بدى ديگران را موجب جلب محبت دشمنان و تبديل دشمنى به دوستى دانسته است: «و لا تَستَوِى الحَسَنَةُ و لاَ السَّيِّئَةُ اِدفَع بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ فَاِذا الَّذى بَينَكَ و بَينَهُ عَدوَةٌ كَاَنَّهُ ولِىٌّ حَميم». در احاديث اهل بيت(عليهم السلام)«الحَسَنة» در اين آيه به تقيه تفسير شده است.[29]
برخى در اين باره به آياتى كه مسلمانان را به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 469
اتحاد فراخوانده، مانند آيه 103 آل عمران/3: «واعتَصِموا بِحَبلِ اللّهِ جَميعـًا و لا تَفَرَّقوا» و نيز آياتى كه مؤمنان را از تفرقه و اختلاف برحذر داشته، مانند «و لا تَنـزَعوا فَتَفشَلوا و تَذهَبَ ريحُكُم» (انفال /8،46؛ نيز انعام/ 6، 59) استناد جسته اند.
[30]
وحدت بخش بودن تقيه، از احاديث نيز برمى آيد؛ مانند روايتى كه علت سكوت اميرمؤمنان، حضرت على(عليه السلام) و پرهيز وى از گرفتن حق خود پس از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را جلوگيرى از تفرقه مسلمانان ذكر فرموده است[31] و نيز احاديث پرشمار ديگرى كه در آن ها اهل بيت(عليهم السلام)شيعيان را به شركت در مجالس و نمازهاى اهل سنت، تشييع جنازه و عيادت از بيماران آنان ترغيب كرده اند.[32]

4. حفظ اموال:

يكى از اغراض عقلايى تقيه، حفظ اموال است.[33] احاديثى از پيامبر اعظم(صلى الله عليه وآله)[34] و امامان معصوم(عليهم السلام)[35] نيز با اشاره به اين هدف، جان باختگان در راه نگاهدارى اموال خود را شهيد شمرده[36] و حفظ مال مسلمان را مانند حفظ جان آنان دانسته اند.[37] برخى از مفسران و فقها با استناد به همين احاديث كاربرد تقيه را براى پيشگيرى از نابودى اموال جايز دانسته اند.[38]

مشروعيت تقيه:

مستند مشروعيت تقيه، افزون بر ادله قرآنى و حديثى، حكم عقل و سيره عقلاست، زيرا عقل پرهيز از زيان رساندن به جان، آبرو و مال را واجب مى شمارد[39] و در موارد تعارض ميان مصالح مهم و مهم تر، به تقدم مهم تر حكم مى كند[40] سيره عقلا نيز در چنين مواردى كتمان عقيده يا رفتاركردن برخلاف عقيده باطنى خود است.[41] البته حكم فقهى تقيه، مطلق و در همه موارد يكسان نيست، بلكه نسبت به مورد تقيه و شخص تقيه كننده و زمان و مكان تقيه متفاوت و احكام پنج گانه وجوب، حرمت، كراهت، استحباب و اباحه در آن محتمل است. تقيه واجب
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 470
آن جاست كه علم يا ظن قوى نسبت به ضرر جانى يا مالى خود يا ديگران در فرض تقيه نكردن وجود داشته
[42]، راهى نيز براى پيشگيرى از تحقق ضرر جز تقيه در ميان نبوده و همچنين اهميت حفظ جان يا مال نسبت به اظهار عقيده بيشتر باشد.[43]
تقيه حرام در صورتى است كه حصول ضرر در آينده نزديك يا به طور كلى منتفى است[44] يا كاربرد تقيه موجب ريخته شدن خون بى گناهى گردد[45] يا به فساد دين، تزلزل اركان اسلام و تقويت كفر بينجامد و نيز وجود هر مصلحتى كه در نظر شارع مهم تر از حفظ جان، مال و آبرو باشد.[46]
تقيه مكروه آن جاست كه تقيه نكردن و تحمل ضرر بهتر از تقيه كردن باشد.[47] تقيه در صورتى كه ضررى احتمالى را از ميان ببرد مستحب است، مانند موارد تقيه مداراتى با پيروان ديگر مذاهب اسلامى.[48] سرانجام در مواردى كه مصلحت انجام يا ترك كارى يكسان باشد تقيه مباح خواهد بود.[49]
در مقابلِ قول به مشروعيت، برخى از خوارج با استناد به آياتى، تقيه را مشروع ندانسته اند[50]؛ مانند آيه 54 مائده/5 كه يكى از صفات مؤمنان را جهاد در راه خدا و ابا نداشتن از ملامت ديگران برمى شمرد: «يُجـهِدونَ فى سَبيلِ اللّهِ و لا يَخافونَ لَومَةَ لائِم»؛ ولى به دلالت صريح آيات و روايات پرشمار بر مشروعيت تقيه و باور به آن در اكثر مذاهب اسلامى، اين نظريه مردود است.
ادله مشروعيت و جواز تقيه به طور عام در شرايع پيشين و اسلام بدين شرح اند:

1. شرايع پيشين:

در شرايع الهى پيشين تقيه مشروع و مجاز بوده و برخى از پيامبران يا پيروانشان براى حفظ جان يا دين خود يا مصالحى ديگر تقيه مى كردند:

أ. تقيه حضرت ابراهيم(عليه السلام):

در آيات 88 - 90 صافّات/37 به تقيه حضرت ابراهيم(عليه السلام) اشاره شده است. وى براى شركت نكردن در مراسم عيد مشركان و به منظور شكستن بت ها در غياب آنان، نگاهى به ستارگان انداخت و گفت من بيمارم[51]: «فَنَظَرَ نَظرَةً فِى النُّجوم * فَقالَ اِنّى سَقيم *  
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 471
فَتَوَلَّوا عَنهُ مُدبِرين». نگاه كردن آن حضرت به ستارگان از آن رو بود كه در آن زمان حوادث آينده را از روى ستارگان تشخيص مى دادند، از اين رو مشركان گمان كردند كه ستاره اى بر بيمارى آن حضرت در روز عيد دلالت دارد و او را رها كردند.
[52] امام صادق(عليه السلام) در حديثى با اشاره به اين آيات و بيمار نبودن ابراهيم(عليه السلام)، تقيه را از مصاديق دين الهى برشمرد.[53] حضرت ابراهيم(عليه السلام) پس از شكستن بت ها نيز هنگامى كه از وى در اين باره پرسش شد تقيه كرد و آن را به بت بزرگ نسبت داد[54]: «قالوا ءَاَنتَ فَعَلتَ هـذا بِـالِهَتِنا يـاِبرهيم * قالَ بَل فَعَلَهُ كَبيرُهُم هـذا فَسـَلوهُم اِن كانوا يَنطِقون». (انبياء/21،62 - 63) بنابر بعضى از احاديث اهل سنت، حضرت ابراهيم(عليه السلام) سه دروغ گفت كه يكى همين نسبت دادن شكستن بت ها به بت بزرگ است[55]؛ ولى در احاديث اهل بيت(عليهم السلام) با نفى دروغ گفتن وى در اين موارد، اين سخنان بر توريه حمل شده است[56]؛ به اين بيان كه مراد حضرت ابراهيم(عليه السلام) از بيمارى، بيمارى آن حضرت در آينده[57] يا بيمار بودن آن حضرت از نظر بت پرستان به سبب مخالفت وى با آيين آنان بوده است.[58] انتساب شكستن بت ها به بت بزرگ نيز بدان جهت دروغ نيست كه آن حضرت اين را منوط به سخن گفتن بت ها كرد: «اِن كانوا يَنطِقون» و از آنجا كه بت ها سخن نمى گويند معلوم مى شود كه بت بزرگ اين كار را نكرده است.[59] همراهى حضرت ابراهيم با بت پرستان و اعتراف وى به خدا بودن ستاره، ماه و خورشيد (انعام/6،76 - 78) نيز طبق برخى تفاسير، مصداقى از تقيه است.[60]

ب. تقيه حضرت يوسف(عليه السلام):

آن حضرت براى نگه داشتن برادرش بنيامين نزد خود، جام پادشاه را ميان بار او قرار داد و برادرانش ـ با اينكه جام را ندزديده بودند ـ به سرقت متهم شدند: «فَلَمّا جَهَّزَهُم بِجَهازِهِم جَعَلَ السِّقايَةَ فى رَحلِ اَخيهِ ثُمَّ اَذَّنَ مُؤَذِّنٌ اَيَّتُهَا العيرُ اِنَّكُم لَسـرِقون». (يوسف/12،70) در احاديثى از امام باقر(عليه السلام)[61] و امام صادق(عليه السلام)[62] اين كار از مصاديق تقيه خوانده
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 472
شده و دروغ بودن آن نفى شده است، زيرا در اين كار از روش توريه استفاده شده و مراد از سارق بودن برادران يوسف، سرقت گذشته آنان بود كه يوسف(عليه السلام) را از پدر دزديده بودند.
[63]

ج. تقيه مؤمن آل فرعون:

مؤمن آل فرعون ايمان خود را پنهان مى كرد: «و قالَ رَجُلٌ مُؤمِنٌ مِن ءالِ فِرعَونَ يَكتُمُ ايمـنَهُ اَتَقتُلونَ رَجُلاً اَن يَقولَ رَبِّىَ اللّهُ». (غافر/40،28) مفسران، مؤمن آل فرعون را از قبطيان[64] يا بنى اسرائيل[65] دانسته و نام او را حزقيل[66] يا حبيب نجار يا سمعون يا شمعون[67] ذكر كرده اند. وى كه پسردايى يا پسر عموى فرعون بود، براى حفظ جان، ايمان خود را از فرعونيان مخفى مى كرد.[68] طبق روايتى از امام صادق(عليه السلام) كتمان ايمان از سوى مؤمن آل فرعون بر اثر تقيه بود.[69] مدت زمان تقيه وى 100[70] يا 600 سال[71] نقل شده است.

د. تقيه اصحاب كهف:

درآيات 19 -20 كهف/18 به تقيه اصحاب كهف اشاره شده است.[72] آنان هنگامى كه يكى از ياران خود را براى تهيه غذا به شهر فرستادند، به وى سفارش كردند به گونه اى رفتار كند كه كافران متوجه حضور آنان و ايمانشان نگردند: «فَابعَثوا اَحَدَكُم بِوَرِقِكُم هـذِهِ اِلَى المَدينَةِ فَليَنظُر اَيُّها اَزكى طَعامـًا فَليَأتِكُم بِرِزق مِنهُ وليَتَلَطَّف ولا يُشعِرَنَّ بِكُم اَحَدا * اِنَّهُم اِن يَظهَروا عَلَيكُم يَرجُموكُم اَو يُعيدوكُم فى مِلَّتِهِم ولَن تُفلِحوا اِذًا اَبَدا».
امام صادق(عليه السلام) تقيه اصحاب كهف را بالاترين حدّ تقيه در ميان مؤمنان دانست و فرمود: تقيه آنان با اظهار شرك و شركت در اعياد مشركان و بستن زنّار (پارچه اى مخصوص كه يهود و نصارا به كمر مى بندند) بود.
[73]

2. شريعت اسلام:

افزون بر ادله گذشته كه بر مشروعيت تقيه در اسلام نيز دلالت دارد ادله و شواهد ديگرى نيز مشروعيت تقيه را در اسلام ثابت مى كند كه عبارت اند از:
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 473
1. آيه 28 آل عمران/3 كه پس از منع مسلمانان از دوستى و پذيرش ولايت كافران، موارد تقيه را از اين حكم استثنا مى كند: «لا يَتَّخِذِ المُؤمِنونَ الكـفِرينَ اَولِياءَ مِن دونِ المُؤمِنِينَ ... اِلاّ اَن تَتَّقوا مِنهُم تُقـةً». بسيارى از مفسران و فقهاى شيعه
[74] و اهل سنت[75] اين آيه را دليل بر مشروعيت تقيه دانسته اند.
2. در آيه 106 نحل/16 بر زبان راندن سخنان كفرآميز در صورت اكراه تجويز شده است: «مَن كَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعدِ ايمـنِهِ اِلاّ مَن اُكرِهَ و قَلبُهُ مُطمـَئِنٌّ بِالايمـنِ». اين آيه درباره گروهى از مسلمانان صدر اسلام نازل شد كه براى رها كردن دين اسلام مورد آزار مشركان قرار گرفتند. در اين ميان، عمار به ظاهر خواسته آنان را برآورد و با گفتن سخنان كفرآميز جان خود را نجات داد.
[76] پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) ضمن تأييد كار عمار به وى فرمود كه اگر باز هم در چنين وضعى قرار گرفت، اين كار را تكرار كند.[77]
3. آيه 25 فتح/48 كه برخى از مؤمنان مكه را چنين وصف كرده كه براى حفظ جان خود ايمانشان را مخفى مى كردند: «و لَولا رِجالٌ مُؤمِنونَ و نِساءٌ مُؤمِنـتٌ لَم تَعلَموهُم اَن تَطَـوهُم فَتُصيبَكُم مِنهُم مَعَرَّةٌ بِغَيرِ عِلم».[78]
4. افزون بر آيات مذكور، آياتى كه حَرَج و دشوارى را در دين نفى مى كند؛ مانند آيه 185 بقره/2: «يُريدُ اللّهُ بِكُمُ اليُسرَ ولا يُريدُ بِكُمُ العُسرَ» و آيه 78 حجّ/22: «و ما جَعَلَ عَلَيكُم فِى الدّينِ مِن حَرَج» ، آياتى كه افراد را به اندازه توان آن ها مكلف دانسته است؛ مانند «لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفسًا اِلاّ وُسعَها» (بقره/2،286) و آياتى كه در حالت اضطرار، ارتكاب برخى محرمات را جايز مى شمرند؛ مانند آيه 173 بقره/2: «اِنَّما حَرَّمَ عَلَيكُمُ المَيتَةَ والدَّمَ و لَحمَ الخِنزِيرِ ... فَمَنِ اضطُرَّ غَيرَ باغ ولا عاد فَلاَ اِثمَ عَلَيهِ» و آيات 145 انعام/ 6 و 115 نحل/16 نيز بر جواز تقيه در حالات خاص دلالت دارند، زيرا يكى از مصاديق حرج يا اضطرار آن است كه جان، آبرو يا مال شخص يا ديگران در معرض خطر باشد.
[79]
5. در احاديث اهل بيت(عليهم السلام) برخى تعابير قرآنى هم به تقيه تفسير شده يا تقيه مصداق آن به شمار آمده است، مانند «الحَسَنَة» و «دفع احسن» در آيات 34 فصّلت/41: «لا تَستَوِى الحَسَنَةُ و لاَ السَّيِّئَةُ اِدفَع بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ» و 96
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 474
مؤمنون/23 و 54 قصص/28
[80]؛ همچنين «صبر» در آيات 200 آل عمران/3: «اصبِروا و صابِروا و رابِطوا» [81] و 54 قصص/28[82] و «اَتقاكُم» در آيه 13 حجرات/49: «اِنَّ اَكرَمَكُم عِندَ اللّهِ اَتقـكُم» كه مراد كسانى اند كه بيشتر تقيه مى كنند.[83] برخى احاديث مصداق «سَدّاً» و «رَدماً» در آيات 94 - 95 كهف/18 را تقيه شمرده اند.[84] در حديثى ديگر، يكى از مصاديق «انداختن خود در هلاكت» كه آيه 195 بقره/2 از آن نهى كرده: «و لاتُلقوا بِاَيديكُم اِلَى التَّهلُكَةِ» رها كردن تقيه به شمار رفته است.[85] بنابر روايتى از امام رضا(عليه السلام) يكى از مصاديق «مُصيبَة» در آيه 30 شورى/42: «وما اَصـبَكُم مِن مُصيبَة فَبِما كَسَبَت اَيديكُم» مصائبى است كه به سبب تقيه نكردن به انسان مى رسد.[86]
افزون بر آيات قرآن، احاديث پرشمار و نيز سيره پيامبر اكرم و امامان معصوم(عليهم السلام) و صحابيان، بر جواز تقيه دلالت و تأكيد دارد. در شمار احاديثى كه در اين باره از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده[87]، آمده است كه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) كار مسلمانى را كه با تقيه جان خود را حفظ كرده بود، تأييد فرمود[88]؛ همچنين به حجاج بن علاط اجازه داد كه با گفتن سخنانى بر ضد آن حضرت در مكه جان و مال خود و خويشاوندانش را حفظ كند.[89]
در احاديث امامان معصوم(عليهم السلام) تقيه سپر خداوند[90] يا سپر مؤمن[91] و دين آنان خوانده شده و كسانى كه تقيه نمى كنند بى دين شمرده شده[92] و شيعيان به مدارا كردن با پيروان ديگر مذاهب و شركت در مجالس و نمازهاى جماعت آنان در اوضاع خاص و تشييع جنازه هاى آنان ترغيب شده اند.[93]
در سيره صحابيان و تابعيان نيز تقيه رواج
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 475
داشته و از برخى صحابه مانند ابن مسعود
[94]، جابر بن عبدالله انصارى[95]، ابوهريره[96] و ...، عمل به تقيه گزارش شده است.
افزون بر ادله ياد شده، اجماع فقهاى امامى نيز بر مشروع بودن تقيه دلالت دارد.
[97]

گستره تقيه:

برخى از مفسران اهل سنت از آيه 28 آل عمران/3 چنين استفاده كرده اند كه تقيه تنها در مقابل كافران مشروعيت دارد.[98] شمارى از مفسران نيز جواز آن را به ضعيف بودن مسلمانان مشروط دانسته و در زمان قدرت مسلمانان، آن را روا نمى دانند.[99] به نظر برخى از علماى اماميه، تقيه شيعيان تنها در زمان سلاطين ظالم جايز است و در زمان حاضر كه شيعه شوكت و قدرت دارد، تقيه مشروعيتى ندارد.[100]
ولى آنچه از ادله تقيه استفاده مى شود اين است كه مشروعيت آن تابع مصالح آن، يعنى حفظ جان، مال و آبروى تقيه كننده يا ديگران است، پس در هر موردى كه ملاك تقيه موجود باشد تقيه به حسب مورد، جايز يا واجب خواهد بود، حتى اگر در مقابل مسلمان ديگر باشد[101]، بر همين اساس، شافعى تقيه را در مقابل مسلمان مشروع شمرده[102] و حسن بصرى، طبق نقل، تقيه را تا روز قيامت تجويز كرده است.[103] گستره زمانى وجوب تقيه، بر اساس برخى احاديث اهل بيت(عليهم السلام)، تا زمان ظهور حضرت حجت(عج) است.[104]
برخى مفسران با استناد به آيه 39 احزاب/33 كه يكى از ويژگى هاى پيامبران الهى را نترسيدن از ديگران در تبليغ رسالت الهى بيان كرده: «اَلَّذينَ يُبَلِّغونَ رِســلـتِ اللّهِ و يَخشَونَهُ و لا يَخشَونَ اَحَدًا اِلاّ اللّهَ» و نيز فرمان خداوند به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مبنى بر ابلاغ بدون هراس، آنچه را كه خداوند بر او نازل كرده است، به مردم در آيه 67 مائده/5: «يـاَيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ و اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ واللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» گفته اند: تقيه پيامبران در ابلاغ رسالت جايز نيست و حكم جواز تقيه اين مورد را در بر نمى گيرد[105]، زيرا پيامد اين گونه تقيه، نگاه ترديد و شك آميز ديگران به تعاليم الهى آنان
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 476
است.
[106] برداشت برخى مفسران از آيات 140 نساء/ 4 و 68 انعام/6 در تحذير پيامبر از همنشينى با كافرانى كه آيات الهى را استهزا مى كنند نيز اين است كه تقيه بر پيامبران و امامان معصوم(عليهم السلام) مطلقاً جايز نيست.[107]
ولى نظريه صحيح در اين باره اين است كه تقيه تنها در ابلاغ رسالت و بيان احكام دينى كه آگاهى از آن ها راه ديگرى ندارد، بر پيامبران و امامان(عليهم السلام) جايز نيست[108]؛ ولى در موارد ديگر جايز است. گواه مطلب، آيات و احاديثى اند كه شمار فراوانى از تقيه پيامبران و امامان معصوم(عليهم السلام) را بازگو مى كنند؛ مانند تقيه حضرت ابراهيم[109] و حضرت يوسف[110] و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در سه سال ابتداى بعثت به سبب ترس از مشركان مكه[111]؛ نيز مانند صبر حضرت على(عليه السلام) پس از وفات پيامبراكرم و پرهيز از قيام كردن براى مطالبه حق خود، همچنين تقيه ديگر امامان شيعه(عليهم السلام) در زمان خلفاى ستمكار.[112]

پاسخ شبهات تقيه:

درباره تقيه شبهاتى مطرح است كه مهم ترين آن ها عبارت اند از:
1. تقيه نوعى دروغگويى است، زيرا تقيه كننده برخلاف عقيده باطنى خود سخن مى گويد و ترديدى نيست كه دروغ گفتن قبيح و حرام است.
[113]
در پاسخ گفته شده: اولاً گاه تقيه در قالب رفتارهايى مانند توريه صورت مى گيرد كه دروغگويى به شمار نمى رود. (=> توريه*) ثانياً حتى بر فرض توأم بودن تقيه با دروغ، از آنجا كه در اين گونه موارد مصلحت دروغ گفتن بيش از راستگويى است و موجب نجات جان يا دين مؤمنان مى شود، قبيح و حرام نيست[114]، چنان كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) گفتار دروغ عمار براى حفظ جان خود را تأييد فرمود.[115]
2. گفتار و كردار تقيه كننده بر خلاف عقيده باطنى اوست و چنين حالتى نفاق است: «يَقولونَ بِاَلسِنَتِهِم ما لَيسَ فى قُلوبِهِم». (فتح/48،11)[116]
پاسخ اين اشكال در گرو توجه به تفاوت اصولى تقيه با نفاق است و آن اينكه نفاق پنهان كردن كفر و آشكار ساختن ايمان با هدف دستيابى به مقاصد و منافع دنيوى است[117]؛ ولى تقيه كتمان
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 477
ايمان و اظهار كفر است.
[118] افزون براين، قرآن تقيه كنندگان را با آنكه ايمان خود را پنهان كرده و برخلاف آن رفتار مى كنند، تمجيد كرده و از آنان به عنوان مؤمن ياد مى كند: «و قالَ رَجُلٌ مُؤمِنٌ مِن ءالِ فِرعَونَ يَكتُمُ ايمـنَهُ» (غافر/40،28)، در حالى كه منافقان را نكوهيده و به مؤمن نبودن آن ها تصريح كرده است: «و مِنَ النّاسِ مَن يَقولُ ءامَنّا بِاللّهِ وبِاليَومِ الأخِرِ و ما هُم بِمُؤمِنين». (بقره/2،8 و نيز 10 - 20)
3. تقيه با آياتى از قرآن كه مسلمانان را به تبليغ احكام و معارف الهى و پنهان نكردن آن ها فرمان داده تعارض دارد
[119]؛ مانند آيات 45 عنكبوت/29 و 94 حجر/15 و 159 و 174 بقره/2؛ همچنين 67 مائده/5 كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را به ابلاغ آنچه بر او نازل شده امر كرده است و آيه 39 احزاب/33 كه مؤمنان را چنين وصف مى كند كه در تبليغ رسالات الهى از هيچ كس نمى هراسند: «اَلَّذينَ يُبَلِّغونَ رِســلـتِ اللّهِ و يَخشَونَهُ و لايَخشَونَ اَحَدًا اِلاّ اللّهَ».[120]
در پاسخ گفته شده: تقيه به طور مطلق و در همه موارد جايز نيست تا با اين آيات تعارض داشته باشد، بلكه هنگام عمل كردن به تقيه همواره مصالح مهم تر اسلام و مسلمانان در نظر گرفته مى شوند
[121]؛ به تعبير ديگر، تقيه در مواردى جايز يا واجب است كه كاربرد آن مصلحت بيشترى نسبت به تبليغ معارف الهى داشته باشد و در غير اين صورت تقيه لازم نيست و حتى حرام است، بر همين اساس، فقها تقيه را در مواردى مانند خطر تخريب خانه كعبه، تخريب مشاهد مشرفه، تحريف احكام الهى و تحريف اصول دين و مذهب، جايز ندانسته اند.[122] احاديث نيز تقيه اى را كه به فساد در دين[123] يا ريخته شدن خون بى گناهى بينجامد[124]، ممنوع دانسته اند. افزون بر اين، حكم تقيه نسبت به افراد مختلف، متفاوت است و ممكن است به لحاظ موقعيت هاى گوناگون افراد، براى برخى جايز و نسبت به ديگران حرام باشد.[125]
4. تقيه از آن رو كه در پيش گرفتن آن سبب سوءظن و عدم اعتماد مسلمانان به گفتار و كردار يكديگر مى شود، مانع تحقق وحدت جامعه اسلامى است.[126]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 478
پاسخ اين است كه اصولاً از مهم ترين اغراض تقيه كه چه بسا آن را ضرورى مى سازد، پيشگيرى از اختلاف و تشتّت در جامعه اسلامى و تضمين وحدت راهبردىِ آن است. تقيه نه تنها مانع وحدت نيست، بلكه خود بهترين عامل وحدت اجتماعى و سياسى جامعه است. گواه آن، سيره عملى اهل بيت(عليهم السلام) به ويژه رفتار حضرت على(عليه السلام) با دستگاه خلافت زمان خود است، زيرا اگر آن ها ياپيروانشان تقيه نمى كردند و به معارضه آشكار با خلفا برمى خاستند، اختلافات و درگيرى هاى فرقه اى پديد آمده و اساس اسلام را در معرض خطر قرار مى داد.
[127]
5. شيعيان به سبب التزام عملى بيشتر نسبت به رويه تقيه، گاه با اين اتهام مواجه اند كه در كاربرد تقيه زياده روى مى كنند تا آنجا كه آن را از اصول دين به شمار آورده اند.[128]
در پاسخ گفته شده: اولاً تقيه يكى از احكام دين در تمامى شرايع الهى و همه مذاهب اسلامى است و به مذهب شيعه اختصاص ندارد. گواه آن گزارش منابع حديثى و فقهى اهل سنت از موارد پرشمارى از كاربرد تقيه در سيره پيامبر اكرم و بسيارى از صحابيان و تابعين و فقهاى متقدم است. (=> همين مقاله، مشروعيت تقيّه) ثانياً راز اينكه شيعيان نسبت به ساير فرق اسلامى بيشتر ناگزير از تقيه بوده اند، در اين واقعيت تلخ تاريخى نهفته است كه شيعه در طول حيات پرفراز و نشيب خود از جنبه هاى گوناگون اجتماعى، فرهنگى و سياسى، سخت در تنگنا و فشار بوده است. در عهد معاويه حضرت على(عليه السلام) را بر فراز منابر دشنام مى دادند[129]. پس از وى امويان و عباسيان نيز با شيعيان رفتارى خشونت آميز داشتند. حادثه عاشورا در سال 61 هجرى[130]، واقعه حَرّه و كشتار مردم مدينه از جمله 700 نفر از اصحاب پيامبر[131]، شهادت زيد بن على در زمان هشام بن عبدالملك[132]، كشته شدن بسيارى از شيعيان در واقعه فخ[133] و دوران وحشت انگيز حاكميت حجاج و سختگيرى شديد او نسبت به شيعه[134]، گواه و نمونه هايى از اين رفتارند. بر اين اساس، امامان شيعه براى حفظ جان خود و شيعيان و جلوگيرى از پراكندگى و نابودى جامعه شيعه و ايجاد شقاق و تفرقه در جامعه اسلامى،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 479
تقيه را ضرورى دانسته، گاه پيروان خود را بدان فرا مى خواندند، نتيجه آنكه رفتار تقيه اى شيعيان و تأكيد آنان بر اين آموزه دينى بيشتر ناشى از ضرورت هاى تاريخى و اوضاع و احوال واقعى بوده كه از خارج بر آنان تحميل شده است و تقيه در مذهب شيعه هرگز يك اصل مهم اعتقادى بسان اصول دين به شمار نمى رود.

منابع

اجوبة مسائل، سيد عبدالحسين شرف الدين (م. 1377 ق.)، صيدا، مطبعة العرفان، 1373 ق؛ احكام القرآن، الجصاص (م. 370 ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ق؛ الاصابه، ابن حجر العسقلانى (م. 852 ق.)، به كوشش على محمد و ديگران، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ق؛ اصل الشيعه و اصولها،آل كاشف الغطاء (م. 1373 ق.)، به كوشش علاء آل جعفر، قم، مؤسسه امام على(عليه السلام)، 1415 ق؛ اضواء على عقائد الشيعه، السبحانى، مؤسسة الامام الصادق(عليه السلام)، 1421 ق؛ الامالى، الطوسى (م. 460 ق.)، قم، دارالثقافة، 1414 ق؛ الامام جعفر الصادق(عليه السلام)، عبدالحليم الجندى، قاهرة، 1397 ق؛ الامامة و السياسه، ابن قتيبة (م. 276 ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، شريف رضى، 1413 ق؛ بحارالانوار، المجلسى (م. 1110 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403 ق؛ البداية والنهايه، ابن كثير (م. 774 ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408 ق؛ تاج العروس، الزبيدى (م. 1205 ق.)، بيروت، مكتبة الحيات؛ تاريخ الامم والملوك، الطبرى (م. 310 ق.)، به كوشش گروهى از علماء، بيروت، اعلمى، 1403 ق؛ تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر (م. 571 ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ تاريخ اليعقوبى، احمد بن يعقوب (م. 292 ق.)، بيروت، دارصادر، 1415 ق؛ التبيان، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش احمد حبيب العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تدوين القرآن، على الكورانى، دارالقرآن الكريم، 1418 ق؛ تذكرة الحفّاظ، شمس الدين الذهبى (م. 748 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تصحيح اعتقادات الاماميه، المفيد (م. 413 ق.)، به كوشش درگاهى، بيروت، دارالمفيد، 1414 ق؛ تفسير الصافى، الفيض كاشانى (م. 1091 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1402 ق؛ تفسير العياشى، العياشى (م. 320 ق.)، به كوشش رسولى محلاّتى، تهران، المكتبة العلمية الاسلامية؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م. 774 ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409 ق؛ تفسير القرآن الكريم، سيد مصطفى خمينى (م. 1356 ش.)، نشر آثار الامام(قدس سره)، 1418 ق؛ تفسير القمى، القمى (م. 307 ق.)، به كوشش الجزائرى، قم، دارالكتاب، 1404 ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. 606 ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413 ق؛ تفسير المنار، رشيد رضا (م. 1354 ق.)، قاهرة، دارالمنار، 1373 ق؛ التفسير المنسوب الى الامام العسكرى(عليه السلام)، به كوشش ابطحى، قم، مدرسه امام مهدى(عج)، 1409 ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م. 1112 ق.)، به كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373ش؛ التقيه، مرتضى الانصارى (م. 1281 ق.)، به كوشش فارس الحسون، قم، مؤسسة قائم آل محمد(عج)، 1412 ق؛ التقية عند اهل البيت(عليهم السلام)، مصطفى قيصر العاملى، المجمع العالمى لاهل البيت(عليهم السلام)، 1415 ق؛ التقية فى فقه اهل البيت(عليهم السلام)، محمد على صالح، بهمن، 1418 ق؛ التقيه فى الفكر الاسلامى، مركز الرسالة، قم، مركز الرسالة، 1419 ق؛ التنقيح فى شرح العروة الوثقى، تقريرات البحث الخوئى (م. 1413 ق.)، ميرزا على تبريزى، قم، انصاريان، 1417 ق؛ تهذيب الاحكام، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش موسوى و آخوندى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1365 ش؛ جامع احاديث الشيعه، اسماعيل معزى ملايرى، قم، مطبعة العلمية، 1399 ق؛ جامع البيان، الطبرى (م. 310 ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ الجامع لأحكام القرآن، القرطبى (م. 671 ق.)، بيروت، دار
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 480
احياء التراث العربى، 1405 ق؛ الحدائق الناضره، يوسف البحرانى (م. 1186ق.)، به كوشش آخوندى، قم، نشر اسلامى، 1363 ش؛ الرد على شبهات الوهابيه، غلام رضا كاردان؛ الرسائل، امام خمينى(قدس سره)، به كوشش تهرانى، اسماعيليان، 1385 ق؛ رسائل فقهيه، الانصارى (م. 1281 ق.)، به كوشش لجنة تحقيق تراث الشيخ الاعظم، قم، مؤسسة الكلام، 1414 ق؛ روح المعانى، الآلوسى (م. 1270 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ روض الجنان، ابوالفتوح رازى (م. 554 ق.)، به كوشش ياحقى و ناصح، مشهد، آستان قدس رضوى، 1375 ش؛ زادالمسير، ابن الجوزى (م. 597 ق.)، بيروت، المكتب الاسلامى، 1407 ق؛ سنن الترمذى، الترمذى (م. 279 ق.)، به كوشش عبدالوهاب، بيروت، دارالفكر، 1402ق؛ السنن الكبرى، البيهقى (م. 458 ق.)، بيروت، دارالفكر، 1416 ق؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد (م. 656 ق.)، به كوشش محمد ابوالفضل، دار احياء الكتب العربية، 1378 ق؛ الشيعة فى الميزان، مغنيه، (م. 1400 ق.)، قاهرة، دارالشروق، 1399 ق؛ الصحاح، الجوهرى (م. 393 ق.)، به كوشش عبدالغفور العطارى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1407 ق؛ صحيح البخارى، البخارى (م. 256 ق.)، بيروت، دارالفكر، 1401 ق؛ صحيح مسلم، مسلم (م. 261 ق.)، بيروت، دارالفكر؛ الصوارم المهرقه، سيد نور الله التسترى (م. 1019 ق.)، به كوشش سيدجلال الدين محدث، تهران، نهضت، 1367 ش؛ الطبقات الكبرى، ابن سعد (م. 230 ق.)، بيروت، دار صادر؛ عقائد الاماميه، المظفر (م. 1381 ق.)، قم، انصاريان؛ العقيدة الاسلاميه، السبحانى، قم، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، 1419 ق؛ علل الشرايع، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش بحرالعلوم، نجف، مكتبة الحيدرى، 1385 ق؛ عوالى اللئالى، ابن ابى جمهور (م. 880 ق.)، به كوشش عراقى، قم، سيدالشهداء، 1403 ق؛ الغارات، ابراهيم الثقفى الكوفى (م. 283 ق.)، به كوشش سيد جلال الدين المحدث، بهمن، 1355 ش؛ فقه ا لصادق(عليه السلام)، سيد محمد صادق روحانى، قم، دارالكتاب، 1413 ق؛ فلك النجاه، على محمد فتح الدين، به كوشش اصغر على، دارالسلام، 1418 ق؛ القواعد الفقهيه، سيد محمد حسن بجنوردى، به كوشش مهريزى و درايتى، قم، هادى، 1419 ق؛ القواعد الفقهيه، مكارم شيرازى، مدرسة الامام اميرالمؤمنين(عليه السلام)، 1411 ق؛ القواعد والفوائد، العاملى الشهيد الاول (م. 786 ق.)، به كوشش سيد عبدالهادى، قم، مكتبة المفيد؛ الكافى، الكلينى (م. 329 ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ الكامل فى التاريخ، ابن اثير على بن محمد الجزرى (م. 630 ق.)، به كوشش عبدالله القاضى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1407 ق؛ كتاب البيع، امام خمينى(قدس سره) (م.1368ش.)، قم،اسماعيليان، 1410 ق؛الكتاب الطهاره، الانصارى (م. 1281 ق.)، قم، لجنة تحقيق تراث الشيخ، المؤتمر العالمى لميلاد الشيخ الانصارى، 1415 ق؛ كلمة التقوى (فتاوى)، محمد امين زين الدين، قم، مهر، 1413 ق؛ كنزالعمال، المتقى الهندى (م. 975 ق.)، به كوشش صفوة السقاء، بيروت، الرسالة، 1413 ق؛ المبسوط، السرخسى (م. 483 ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، به كوشش گروهى از علماء، بيروت، اعلمى، 1415 ق؛ مجمع الزوائد، الهيثمى (م. 807 ق.)، به كوشش العراقى و ابن حجر، بيروت، دارالكتاب العربى، 1402 ق؛ مجموعة الرسائل، لطف الله صافى گلپايگانى، قم، مؤسسة الامام المهدى(عج)، 1404 ق؛ المحاسن، ابن خالد البرقى (م. 274 ق.)، به كوشش حسينى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1326 ش؛ محاضرات فى اصول الفقه، تقريرات بحث الخوئى (م. 1413 ق.)، فياضى، قم، نشر اسلامى، 1419 ق؛ محاضرات فى الالهيات، السبحانى، تلخيص على ربانى، قم، نشر اسلامى، 1416 ق؛ المدونة الكبرى، مالك بن انس (م. 179ق.)، مصر، مطبعة السعاده؛ مسائل الناصريات، سيد مرتضى، كوشش مركز البحوث والدراسات، تهران، رابطة الثقافة والعلاقات الاسلامية، 1417 ق؛ مسالك الافهام الى تنقيح شرايع الاسلام، الشهيد الثانى (م. 965 ق.)، قم، معارف اسلامى، 1416 ق؛ مستدرك الوسائل، النورى (م. 1320 ق.)، بيروت، آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث، 1408 ق؛ مسند احمد، احمدبن حنبل (م. 241 ق.)، بيروت، دار صادر؛ مشكاة الانوار، الطبرسى (م. قرن 7)، به كوشش هوشمند، دارالحديث؛ مصباح الفقاهه، تقريرات بحث الخوئى (م.
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 481
1413 ق.)، توحيدى، قم، مكتبة داورى؛ المصباح المنير، الفيومى (م. 770 ق.)، قم، دارالهجرة، 1405 ق؛ معانى الاخبار، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش غفارى، قم، انتشارات اسلامى، 1361 ش؛ المكاسب، الانصارى (م. 1281 ق.)، به كوشش لجنة التحقيق، المؤتمر العالمى، 1420 ق؛ المكاسب المحرمه، امام خمينى(قدس سره)، قم، اسماعيليان، 1410 ق؛ الملل والنحل، الشهرستانى (م. 548 ق.)، به كوشش سيد گيلانى، بيروت، دارالمعرفة؛ منتهى المطلب، العلامة الحلى (م. 726 ق.)، چاپ سنگى؛ منشور عقايد الاماميه، السبحانى، مؤسسة امام صادق(عليه السلام)؛ من لا يحضره الفقيه، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404 ق؛ مواقف الشيعه، احمدى ميانجى، قم، النشر الاسلامى، 1416 ق؛ منهاج السنة النبويه، ابن تيميه (م. 728 ق.)، مصر، المطبعة الكبرى الاميرية، 1321 ق؛ ميزان الحكمه، رى شهرى، قم، دارالحديث، 1416 ق؛ الميزان، الطباطبايى (م. 1402 ق.)، بيروت، اعلمى، 1393 ق؛ النصائح الكافيه، السيد محمد بن عقيل (م. 1350 ق.)، قم، دارالثقافة، 1412 ق؛ نضد القواعد الفقهيه، المقداد السيورى (م. 826 ق.)، به كوشش كوه كمرى، قم، مكتبة النجفى، 1403 ق؛ نقش تقيه در استنباط، نعمت الله صفرى، قم، دفتر تبليغات، 1381 ش؛ نور البراهين، سيد نعمت الله الجزائرى (م. 1112 ق.)، به كوشش رجائى، قم، نشر اسلامى، 1417 ق؛ نهج البلاغه، صبحى صالح، تهران، دارالاسوة، 1415 ق؛ وسائل الشيعه، الحر العاملى (م.1104 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياءالتراث، 1412 ق؛ هوية التشيع، احمد الوائلى، بيروت، دارالصفوة، 1414 ق.
حسين رحيميان و بخش فقه و حقوق




[1]. المصباح، ص 669؛ الصحاح، ج 6، ص 2527؛ لسان العرب، ج 15، ص 402، «وقى».
[2]. لسان العرب، ج 15، ص 402؛ تاج العروس، ج 10، ص 396، «وقى».
[3]. اعتقادات، ص 137؛ القواعد الفقهيه، بجنوردى، ج 5، ص 49 - 50.
[4]. كتاب الطهاره، ج 2، ص 396؛ رسائل فقهيه، ص 71.
[5]. المبسوط، ج 24، ص 45.
[6]. المكاسب المحرمه، ج 2، ص 86؛ القواعد الفقهيه، مكارم، ج 1، ص 410 - 411.
[7]. تفسير سيد مصطفى خمينى، ج 3، ص 306؛ الرسائل، ج 2، ص 174 - 175؛ القواعد الفقهيه، مكارم، ج 1، ص410.
[8]. فقه الصادق (عليه السلام) ، ج 11، ص 415؛ نقش تقيه در استنباط، ص 207.
[9]. نقش تقيه در استنباط، ص 211.
[10]. رسائل فقهيه، ص 73 - 74؛ فقه الصادق (عليه السلام) ، ج 11، ص 420؛ القواعد و الفوائد، ج 2، ص 157 - 158.
[11]. مسالك الافهام، ج 9، ص 208؛ كلمة التقوى، ج 4، ص 23.
[12]. بحارالانوار، ج 75، ص 402 - 406.
[13]. المحاسن، ج 1، ص 257؛ الكافى، ج 2، ص 218؛ معانى الاخبار، ص 386.
[14]. الكافى، ج 2، ص 217؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 203؛ مستدرك الوسائل، ج 12، ص 303.
[15]. التنقيح، ج 4، ص 296 - 297، «الطهارة»؛ القواعد الفقهيه، مكارم، ج 1، ص 402 - 403؛ المحاسن ،ج 1، ص 258.
[16]. المحاسن ،ج 1، ص 258؛ الكافى، ج 2، ص 217؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 215.
[17]. نمونه ،ج 12، ص 376.
[18]. منشور عقايد اماميه، ص 225.
[19]. مجمع البيان، ج 8، ص 429؛ روض الجنان، ج 15، ص 192.
[20]. بحارالانوار، ج 72، ص 415؛ ميزان الحكمه، ج 1، ص 808.
[21]. الكافى، ج 2، ص 371؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 249؛ بحارالانوار، ج 72، ص 87.
[22]. جامع البيان، ج 14، ص 237؛ مجمع البيان، ج 6، ص 203.
[23]. جامع البيان، ج 7، ص 355؛ مجمع البيان، ج 2، ص 356؛ تفسير ابن كثير، ج 2، ص 609.
[24]. جامع البيان، ج 24، ص 73؛ مجمع البيان، ج 8، ص 437؛ نورالثقلين، ج 4، ص 519.
[25]. التبيان، ج 9، ص 73؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 309.
[26]. مجمع البيان، ج 8، ص 437؛ الصافى، ج 4، ص 340؛ الميزان، ج 17، ص 338.
[27]. الكافى، ج 4، ص 82 - 83؛ وسائل الشيعه، ج 10، ص 132؛ بحارالانوار، ج 47، ص 210.
[28]. وسائل الشيعه، ج 16، ص 222؛ بحارالانوار، ج 71، ص 229؛ تفسير منسوب به امام عسكرى (عليه السلام) ، ص 320.
[29]. المحاسن، ج 1، ص 257؛ الكافى، ج 2، ص 218؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 206 - 208.
[30]. فقه الصادق (عليه السلام) ، ج 11، ص 420.
[31]. مستدرك الوسائل، ج 11، ص 75 - 76؛ بحارالانوار، ج 29، ص 456.
[32]. الكافى، ج 7، ص 463؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 364؛ وسائل الشيعه، ج 23، ص 224، 227.
[33]. مصباح الفقاهه، ج 1، ص 446؛ فقه الصادق (عليه السلام) ، ج 14، ص 487؛ نقش تقيه در استنباط، ص 215.
[34]. مسند احمد، ج 3، ص 138؛ السنن الكبرى، ج 9، ص 151؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 154.
[35]. الكافى، ج 7، ص 463؛ من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 364؛ وسائل الشيعه، ج 23، ص 224، 227.
[36]. الكافى، ج 5، ص 52؛ من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 95؛ صحيح البخارى، ج 3، ص 108.
[37]. عوالى اللئالى، ج 3، ص 473؛ مجمع الزوائد، ج 4، ص 172؛ كنز العمال، ج 1، ص 93.
[38]. التفسير الكبير، ج 8، ص 194؛ الصوارم المهرقه، ص 31؛ مجموعة الرسائل، ج 2، ص 357.
[39]. العقيدة الاسلاميه، ص 173؛ التقية فى الفكر الاسلامى، ص 16 ، 109؛ القواعدالفقهيه، بجنوردى، ج 5، ص 75.
[40]. القواعد الفقهيه، مكارم، ج 1، ص 388؛ محاضرات، ج 2، ص 279؛ التقية فى فقه اهل البيت (عليهم السلام) ، ج 1، ص 66.
[41]. نقش تقيه در استنباط، ص 143 - 145؛ التقية عند اهل البيت (عليهم السلام) ، ص 25 - 26.
[42]. القواعد والفوائد، ج 2، ص 157 - 158؛ نضد القواعد، ص 270.
[43]. القواعد الفقهيه، مكارم، ج 1، ص 411.
[44]. رسائل فقهيه، ص 74؛ القواعد الفقهيه، بجنوردى، ج 5، ص 75؛ نضد القواعد، ص 270.
[45]. منتهى المطلب، ج 2، ص 1025؛ جواهر الكلام، ج 21، ص 392؛ التفسير الكبير، ج 8، ص 194.
[46]. القواعد الفقهيه، مكارم، ج 1، ص 410؛ منشور عقايد اماميه، ص 85؛ اصل الشيعة و اصولها، ص 316 - 319.
[47]. رسائل فقهيه، ص 74.
[48]. التقيه، ص 39؛ القواعد والفوائد، ج 2، ص 157 - 158.
[49]. كتاب الطهاره، ج 2، ص 396؛ القواعد الفقهيه، بجنوردى، ج 5، ص 53.
[50]. الملل والنحل، ج 1، ص 125؛ هوية التشيع، ص 189.
[51]. جامع البيان، ج 23، ص 84؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 92؛ الميزان، ج 17، ص 148.
[52]. مجمع البيان، ج 8، ص 316؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 92؛ الميزان، ج 17، ص 149.
[53]. المحاسن، ج 1، ص 258؛ الكافى، ج 2، ص 217؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 215.
[54]. القواعد الفقهيه، مكارم، ج 1، ص 404.
[55]. صحيح البخارى، ج 4، ص 112؛ ج 6، ص 121؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 98؛ مسند احمد، ج 3، ص 244.
[56]. الكافى، ج 2، ص 343؛ المكاسب، ج 2، ص 19؛ الميزان، ج 7، ص 227.
[57]. التبيان، ج 7، ص 260؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 93؛ الميزان، ج 17، ص 148 - 149.
[58]. التبيان، ج 7، ص 260؛ مجمع البيان، ج 7، ص 97.
[59]. تفسير قمى، ج 2، ص 72؛ تفسير قرطبى، ج 11، ص 300 - 302؛ الميزان، ج 14، ص 301.
[60]. القواعد الفقهيه، مكارم، ج 1، ص 404؛ نورالبراهين، ج 1، ص 208.
[61]. تفسير عياشى، ج 2، ص 184؛ علل الشرايع، ج 1، ص 51؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 209.
[62]. تفسير عياشى، ج 2، ص 184؛ تفسير قمى، ج 1، ص 348 - 349؛ نورالثقلين، ج 2، ص 443.
[63]. تفسير قمى، ج 1، ص 349؛ التبيان، ج 6، ص 170؛ تفسير قرطبى، ج 9، ص 230 - 231.
[64]. مجمع البيان، ج 8، ص 437؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 306؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 84.
[65]. التبيان، ج 9، ص 72؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 306؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 84.
[66]. الصافى، ج 4، ص 340؛ نورالثقلين، ج 4، ص 519؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 306.
[67]. مجمع البيان، ج 8، ص 437؛ زادالمسير، ج 7، ص 40؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 306.
[68]. جامع البيان، ج 24، ص 73؛ القواعد الفقهيه، مكارم، ج 1، ص 394.
[69]. مجمع البيان، ج 8، ص 437؛ نورالثقلين، ج 4، ص 519؛ الصافى، ج 4، ص 340.
[70]. زادالمسير، ج 7، ص 40 - 41؛ مجمع البيان، ج 1، ص 319؛ تاريخ دمشق، ج 61، ص 32.
[71]. تفسير قمى، ج 2، ص 257؛ مشكاة الانوار، ص 247؛ بحارالانوار، ج 13، ص 28.
[72]. نمونه، ج 12، ص 376؛ التقية فى الفكر الاسلامى، ص 33 - 34.
[73]. مستدرك الوسائل، ج 12، ص 272؛ تفسير عياشى، ج 2، ص 321 - 323؛ بحار الانوار، ج 14، ص 426.
[74]. التبيان، ج 2، ص 434؛ مجمع البيان، ج 2، ص 273؛ الحدائق، ج 2، ص 415.
[75]. جامع البيان، ج 3، ص 309؛ تفسير قرطبى، ج 4، ص 57؛ المبسوط، ج 24، ص 45.
[76]. جامع البيان، ج 14، ص 237؛ مجمع البيان، ج 6، ص 203؛ الصافى، ج 3، ص 157.
[77]. الكافى، ج 2، ص 219؛ جامع البيان، ج 14، ص 237.
[78]. تفسير ابن كثير، ج 4، ص 208؛ تفسير قرطبى، ج 16، ص 285.
[79]. التقية عند اهل البيت (عليهم السلام) ، ص 18 - 19؛ اجوبة مسائل، ص 61 ، 81.
[80]. الكافى، ج 2، ص 218؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 204 - 208؛ مستدرك الوسائل، ج 12، ص 303.
[81]. تفسير عياشى، ج 1، ص 213؛ الصافى، ج 1، ص 412؛ وسائل الشيعه، ج 16،ص208.
[82]. الكافى، ج 2، ص 217؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 203؛ مشكاة الانوار، ص 88.
[83]. الامالى، 661؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 212؛ مستدرك الوسائل، ج 12، ص 254.
[84]. تفسير عياشى، ج 2، ص 351؛ نورالثقلين، ج 3، ص 308؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 213.
[85]. تفسير عياشى، ج 1، ص 87؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 214؛ مستدرك الوسائل، ج 12، ص 260.
[86]. تفسير منسوب به امام عسكرى (عليه السلام) ، ص 321؛ بحارالانوار، ج 72، ص 415؛ جامع احاديث الشيعه، ج 18، ص 388.
[87]. الكافى، ج 2، ص 299؛ صحيح البخارى، ج 7، ص 82؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 21.
[88]. مستدرك الوسائل، ج 12، ص 274؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص 189؛ المبسوط، ج 24، ص 135.
[89]. مسند احمد، ج 3، ص 138؛ السنن الكبرى، ج 9، ص 151؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 154.
[90]. الكافى، ج 2، ص 219؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 207.
[91]. مشكاة الانوار، ص 90؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 204 - 205؛ بحارالانوار، ج 72، ص 398.
[92]. عوالى اللئالى، ج 2، ص 104؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 204؛ بحارالانوار، ج 72، ص 77.
[93]. الكافى، ج 2، ص 219؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 219 - 220؛ بحارالانوار، ج 72،ص 431.
[94]. المدونة الكبرى، ج 3، ص 29؛ المبسوط،ج 24، ص 50؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص 183 ، 190.
[95]. المبسوط،ج 24، ص 47.
[96]. الطبقات، ج 2، ص 362؛ ج 4، ص 331؛ تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 35، الاصابه، ج 7، ص 358.
[97]. القواعد الفقهيه، بجنوردى، ج 5، ص 50؛ نقش تقيه در استنباط، ص 155 - 156.
[98]. التفسير الكبير، ج 8، ص 194.
[99]. همان؛ تفسير قرطبى، ج 4، ص 57.
[100]. القواعد الفقهيه، بجنوردى، ج 5، ص 54.
[101]. منشور عقايد اماميه، ص 226؛ القواعد الفقهيه، بجنوردى، ج 5، ص 75.
[102]. النصائح الكافيه، ص 227؛ فلك النجاة، ص 249؛ بحار الانوار، ج 29، ص 407.
[103]. تفسير قرطبى، ج 4، ص 57؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 365؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 16.
[104]. وسائل الشيعه، ج 16، ص 211؛ مشكاة الانوار، ص 90؛ بحارالانوار، ج 72، ص 411.
[105]. مجمع البيان، ج 8، ص 165.
[106]. التبيان، ج 7، ص 259 - 260؛ المبسوط،ج 24، ص 45.
[107]. التبيان، ج 4، ص 165؛ مجمع البيان، ج 4، ص 81.
[108]. القواعد الفقهيه، مكارم، ج 1، ص 402؛ التبيان، ج 4، ص 165؛ مجمع البيان، ج 4، ص 81 - 82.
[109]. الكافى، ج 2، ص 216؛ المحاسن، ج 1، ص 258؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 215.
[110]. تفسير عياشى، ج 2، ص 184؛ علل الشرايع، ج 1، ص 51؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 209.
[111]. الكامل، ج 2، ص 60؛ نمونه، ج 20، ص 89.
[112]. نهج البلاغه، خطبه 3؛ علل الشرايع، ج 1، ص 151؛ مستدرك الوسائل، ج 11، ص 75.
[113]. منهاج السنه، ج 1، ص 159؛ تدوين القرآن، ص 46.
[114]. نقش تقيه در استنباط، ص 163 - 164.
[115]. جامع البيان، ج 14، ص 237؛ احكام القرآن، ج 2، ص 13؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص 180.
[116]. منهاج السنه، ج 1، ص 159؛ الرد على شبهات الوهابيه، ص 27.
[117]. تفسير سيد مصطفى خمينى، ج 3، ص 306.
[118]. التقية فى الفكر الاسلامى، ص 122؛ الرد على شبهات الوهابيه، ص 27.
[119]. روح المعانى، ج 3، ص 125؛ نقش تقيه در استنباط، ص 170.
[120]. نقش تقيه در استنباط، ص 171.
[121]. اضواء على عقائد الشيعه، ص 422 - 423؛ محاضرات فى الالهيات، ص 695 - 696.
[122]. اضواء على عقائد الشيعه، ص 422 ـ 423؛ كتاب البيع، ج 2، ص 69؛ فقه الصادق (عليه السلام) ، ج 11، ص 407.
[123]. الكافى، ج 2، ص 168؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 216؛ بحارالانوار، ج 69، ص 128.
[124]. تهذيب الاحكام، طوسى، ج 6، ص 172؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 235؛ مستدرك الوسائل، ج 12، ص 274.
[125]. التقية فى الفكر الاسلامى، ص 103 - 104؛ القواعد الفقهيه، مكارم، ج 1، ص 437.
[126]. نقش تقيه در استنباط، ص 197 - 198.
[127]. نقش تقيه در استنباط، ص 197 ـ 198.
[128]. منهاج السنه، ج 1، ص 159؛ تفسير المنار، ج 3، ص 281؛ روح المعانى، ج 3، ص 197 - 198.
[129]. شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 17؛ بحارالانوار، ج 33، ص 176؛ ج 39، ص 323؛ مواقف الشيعه، ج 2، ص 378.
[130]. الناصريات، ص 90؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 245؛ تاريخ طبرى، ج 4، ص 296.
[131]. الامامة و السياسه، ج 1، ص 185؛ الغارات، ج 2، ص 460.
[132]. تاريخ يعقوبى، ج 2 ،ص 326؛ تاريخ طبرى، ج 5، ص 47؛ البداية و النهايه، ج 9، ص 358.
[133]. من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 529؛ بحارالانوار، ج 48، ص 160 - 170؛ الامام جعفر الصادق (عليه السلام) ، ص 109.
[134]
. شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 44؛ الشيعة فى الميزان، ص 345؛ النصائح الكافيه، ص 152 - 154.

 

یک شنبه 16 مهر 1391  3:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : تقیه و ابعاد آن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : بررسي لعن در زيارات عاشورا در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : آثار سازنده زيارت از ديدگاه قرآن و سنّت

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

یک شنبه 16 مهر 1391  3:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : زیارت دیداری با برکت(1)

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : زيارت پيامبر اعظم (ص) در قرآن کريم

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : پاسخ به شبهه وهابیت درباره حرمت توسل

دریافت فایل pdf

 

 

یک شنبه 16 مهر 1391  3:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : جستجوی وسیله برای تقرب به خدا

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : مفهوم البتغاء الوسیلة دراسة قرآنیة

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : بررسی مسأله توسل به پیامبر اکرم(ص) و اولیای دین از منظر قرآن و روایات فریقین

دریافت فایل pdf

یک شنبه 16 مهر 1391  3:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

توسل؛ راه رهايي از مشكلات

توسل؛ راه رهايي از مشكلات

رضا شريفي

بدون ترديد يكي از مقتضيات اين عالم مادي كه مادر آن زندگي مي كنيم وجود مشكلات، كاستيها، نقصها وتضادها است كه هر انساني درهر شرايطي كه زندگي مي كند جلوه اي از اين شاخص هاي مشكلات و ناملايمات را درحيات فردي واجتماعي خود لمس مي كند. بنابراين وجه مشترك همه انسان ها از اين منظر برخورداري آنان از مشكلات، سختيها و ناملايمات است. در اين رابطه آنچه كه وجوه تمايز ميان انسان ها به حساب مي آيد نوع تعامل و شيوه مواجهه با اين مشكلات است كه هر كسي متناسب با افكار، عقايد، آموخته ها،تجارب و روشهاي تربيتي خود گزينه اي را براي حل و برون رفت از مصائب و مشكلات بوجود آمده انتخاب مي كند سوال اصلي در اينجا اين است كه كدام راهكار و شيوه حل مي تواند ما را از اين گرفتاريها و مشكلات رهايي بخشد. مقاله حاضر نگاهي دارد به اين مسأله در مقام تبيين راهكاري است كه ضامن سعادت انسان و برون رفت از مشكلات و گرفتاري ها است. با هم آن را از نظرمي گذرانيم.

تلاش براي رهايي از مشكلات

انسان براي رهايي از سختي ها و مشكلات و بيماري هاي سخت درمان، به هر چيزي چنگ مي‌زند. بسيار ديده شده كه آدم هاي نوميد از همه چيز و همه كس، به اميد رهايي به هر آن چيزي كه گمان رهايي و مفيد بودن را مي دهند رو مي آورند. از نظر افراد ديگر، اين گونه رفتارها نه تنها خردمندانه نيست بلكه رفتاري خرافي و دور از شان انسان عاقل است. بارها ديده شده است كه افرادي براي درمان بيماري هاي سخت درمان به اموري روي مي آورند كه احتمال تاثيرگذاري آنها كم است.
بهره گيري از رمال ها و يا حتي برخي از صورت ها و اشكال خرافي در اين حوزه مي گنجد. درباره اين مسأله مي توان به چند شكل سخن گفت؛ به عنوان مساله اي روان شناختي و يا پديده اي جامعه شناختي و يا مسأله اي فلسفي و يا ديني از آن بحث كرد. آثار اجتماعي پديده و ناهنجاري هائي كه درپي دارد و سوء استفاده برخي افراد از نوميدشدگان و كسب درآمدهاي هنگفت از اين جمله است. ولي آنچه در اين مقال مورد نظر است، بررسي ارتباط توسل با توحيد ونگرش دين به آن به عنوان راهي براي رهايي از مشكلات و مسائل سخت درمان است. مواردي كه انسان سرخورده و وامانده نمي داند چه كند و به هر پركاهي چنگ مي زند تا او را نجات دهد.

شناخت مفهوم توسل

توسل ازوسيله به معناي تقرب جستن به ديگري است. در اصطلاح واژه شناسي و مفهوم شناسي ديني، اين واژه به مفهوم بهره گيري و وسيله قرار دادن اشخاص، بت و چيزهاي مقدس ديگر براي تقرب به خدا و رهايي از مشكلات به كار مي رود. بسيار ديده مي شود كه افراد مومن و متشرع براي رهايي از مشكلات بزرگ و كوچك خود به اشخاص و يا چيزهايي مانند نماز، روزه، عمل صالح، صدقات و انفاق و يا به اشخاصي چون ائمه و پيامبران و امامزادگان و برگزاري مجالس و سفره هاي انعام و اطعام و يا ذكر صلوات و قرائت قرآن تمسك و توسل مي جويند. اين عمل را در اصطلاح توسل مي نامند.

توسل و توحيد

يكي از مسائل مربوط به اين روش مسئله حكم شرعي آن است. به اين معنا كه آيا توسل به اين روش با اصل توحيد سازگار است يا نه؟ و ادله و برهان هاي مرتبط با اين موضوع چيست؟

نگاه مسلمانان به توسل

دو نگرش كاملاً متضاد و متناقض در ميان مسلمانان درباره اين مسئله وجود دارد برخي ها از جمله وهابيان، توسل و نيز شفاعت را به جهت آن كه با مسئله توحيد ناسازگار است به كلي رد كرده و حكم به بطلان عمل مي دهند. از نظر آنان توسل امري حرام است و مسلمان نمي بايست به اموري كه شائبه شرك و كفر در آن وجود دارد، تمسك نمايد.
در مقابل ايشان، اكثريت مسلمانان بر اين باورند كه توسل نه تنها با توحيد سازگار است بلكه ادله و براهين قرآني بر درستي و صحت اين عمل، وجود دارد. از طرفي وقوع عمل از سوي پيامبران چنان كه قرآن گزارش داده مهم ترين و اساسي ترين دليلي است كه مشروعيت عمل و حتي مفيد بودن آن را اثبات مي كند. به اين معنا كه گزارش هاي قرآني از تمسك پيامبران و يا ديگران به توسل، نه تنها بيانگر صحت و مشروعيت توسل است بلكه بيانگر اين نكته نيز مي باشد كه توسل امري لغو و بيهوده نيست و مي تواند در رسيدن به مقصد و مقصود رهايي از مشكلات، مفيد و سازنده باشد.

قرآن و توسل

آيات چندي از قرآن به مسئله توسل و مشروعيت آن اشاره دارد كه افزون بر دستور كلي قرآن كه مي فرمايد: يا ايها الذين آمنوا اتقوالله وابتغو اليه الوسيله (مائده آيه 35)؛ به سوي او وسيله بجوييد، مي توان به گزارش خبري قرآن از توسل آدم به كلمات اشاره كرد. قرآن در اين باره مي فرمايد: فتلقي آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هوالتواب الرحيم (بقره آيه 37) آدم از پروردگارش كلماتي را دريافت كرد، پس بر آن توبه كرد و بازگشت. به درستي كه خداوند توبه پذير و مهربان است. در اين آيه كلمات حتي اگر به معناي كلمات واژگاني باشد كه در حقيقت بيانگر شيوه توبه است بيانگر اين نكته است كه توبه با كلمات و توسل به واژگاني خاص، صورت گرفته است. مضافاً اينكه گوياي مشروعيت توسل به واژگان است و بر وقوع و نيز تاثير آن دلالت دارد.
در روايات، مراد از كلمات، كلمات وجودي و نوري پيامبر اكرم(ص) و اهل بيت(ع) دانسته شده است. سيوطي در كتاب تفسيري روايي خود روايات بسياري را نقل كرده است كه مراد از كلمات، پيامبر و اهل بيت(ع) اوست. (الدر المنثور ج 1 ص 147) در منابع شيعي از قبيل تفسير نور الثقلين اين روايات و روايات ديگري از اهل بيت(ع) نقل شده است كه مراد از كلمات را وجود نوري پيامبر و اهل بيت(ع) دانسته شده است. (تفسير نورالثقلين ج 1 ص 67).
از ديگر مواردي كه مي توان بر مشروعيت و وقوع و نيز تاثير توسل اشاره كرد، توسل فرزندان يعقوب به پدرشان براي رهايي از پيامدهاي گناهي بود كه در حق يوسف مرتكب شده بودند. (يوسف آيه 97) البته توسل به پيامبر و يا پيامبران، در گذشته نيز سابقه داشته است و قرآن بيان مي كند كه به عنوان سنتي ديرين در ميان مردمان بوده و همين مسئله موجب شده بود تا آنان در انتخاب وسيله به اشتباه بروند. به اين معنا كه توسل نه تنها مشروع است بلكه اتفاق افتاده و مورد تاييد قرآن و پيامبران است و تنها تفاوت ميان مومنان و مشركان در نحوه و نيز انتخاب كسي است كه بدان مي بايست توسل جسته شود. مشركان به بت ها به عنوان وسيله تقرب، توسل مي جستند، چنان كه خود بدان اقرار دارند و قرآن آن را گزارش مي كند. (زمر آيه 3 و آيه 43) البته قرآن تمسك و توسل مشركان به بت ها براي تقرب را تخطئه مي كند، ولي اين بدان معنا نيست كه اصل توسل، نادرست و يا غيرمشروع است. (اسراء آيه 56 و 57 زمر آيه 3 و 43)

توسل در ميان مسلمانان صدراسلام

توسل در ميان مسلمانان صدراسلام رواج داشته است و آنان به عنوان رويه اي معمول به پيامبر توسل مي جستند و به وسيله او رهايي از گناه و مشكلات و سختي ها را جستجو مي كردند. (نساء آيه 64) قرآن گزارش مي كند كه حتي منافقان بر پايه اين سنت به خود پيامبر(ص) مراجعه و خواستار توسل مي شوند ولي به جهت نفاقشان و عدم ايمان به توسل، اين توسل تاثيري بر جاي نمي گذاشت. قرآن بر عدم تاثيرگذاري چنين توسل نفاق آميز تاكيد كرده مي فرمايد: به زودي اعرابي كه از همراهي با تو تخلف ورزيدند مي گويند سرگرم اموال و خانواده خود شديم و نتوانستيم شما را همراهي كنيم پس تو براي ما طلب آمرزش و استغفار كن. اينان چيزي را كه در دل هايشان نيست، به زبانشان مي گويند. (فتح آيه 11)

توسل و تلاش

توسل به معناي واگذاري و دست روي دست گذاشتن نيست، چنان كه در مسئله توكل نيز اين معنا صدق نمي كند، زيرا توكل و توسل به معناي تاثيرگذاري خدا بر هستي و توحيد افعالي است و تلاش و جهاد از سوي بشر به معناي آن است كه تلاش فرد در طول اراده الهي است؛ زيرا دنيا راخداوند مكان تأثير اسباب قرار داده و بدين جهت به دارالاسباب شهرت يافته است. در روايات معتبر است كه ان الله يابي ان تجري الامور الاباسبابها، خداوند پرهيز دارد كه امور جز در مسير اسباب به سرانجام برسد. بنابراين در آياتي كه سخن از توسل است در همان آيات، سخن از تلاش و جهاد از سوي بنده و به كارگيري تقواست. در قرآن پس از تأكيد بر توسل جويي آمده است: وابتغوا اليه الوسيله و جاهدوا في سبيله لعلكم تفلحون، اگر مي خواهيد رستگار شويد و به هدف برسيد از وسيله استفاده كرده و در راه او تلاش و جهاد كنيد. (مائده آيه 35)

آثار توسل

براي توسل آثار بسياري بيان مي شود ولي به عنوان برخي از مصاديق قرآني توسل مي توان به آثاري چون آمرزش از گناهان كه خود عاملي مهم در جذب بركات و رهايي از مشكلات و سختي ها و تنگناهاست اشاره كرد. (بقره آيه 37) اين كه بر آمرزش از گناهان تأكيد مي شود از آن روست كه در نگرش قرآني عامل بسياري از مشكلات و سختي هاي دنيوي و بيماري ها، گناهاني است كه انسان مرتكب مي شود. همين مسأله باعث مي شود كه بركات آسماني و زميني به دست فرد و يا جامعه نرسد.
قرآن مي گويد كه با تقواپيشگي مي توان از همه بركات زمين و آسمان بهره مند شد. اگر بخواهيد درهاي آسمان باز شود تقواپيشه كنيد. بنابراين دوري از گناهان و تقوا امري مهم در رهايي از مشكلات بشمار مي رود. براي رهائي از گناه مي بايست در توبه را گشود كه توسل عامل مهم در گشودن در توبه به سوي فرد و جامعه است. از اين جاست كه در رحمت الهي نيز باز مي شود و توسل به عنوان عاملي در اين راستا معنا مي يابد. (نساء آيه64 و نيز ممتحنه آيه 12)

موانع توسل

براي اين كه جزو كساني نشويم كه فرصت توسل از آنان گرفته مي شود بايد به راهكارهايي كه قرآن بدان اشاره كرده توجه داشته باشيم. برخي مي گويند كه توفيق توسل و تمسك را نمي يابيم. مي توان عواملي را براي عدم توفيق برشمرد كه در اين جا به برخي از موانع كه در قرآن بيان شده اشاره مي گردد.
از جمله موانعي كه در قرآن ياد شده استكبارورزي است. به اين معنا كه انسان مستكبر نمي تواند به توسل برسد و از آن بهره ببرد و از فوايد آن استفاده كند. انسان مستكبر خود را بيش از حد باور داشته و نيازي نمي بيند تا از ديگري كمك و ياري بجويد. (منافقون آيه 5)
مانع ديگر كه در قرآن بدان اشاره شده، نفاق است. انسان منافق از آن جايي كه باوري به رسالت و ايماني به قيامت و رستاخيز ندارد، خود را بي نياز از ديگري مي يابد و از اين رو به توسل روي نمي آورد. (فتح آيه 11 و نيز نساء آيه 64)

زمينه هاي توسل و تأثيرگذاري

از مهم ترين عوامل ايجاد بستر روحي توسل و تأثيرگذاري آن مي توان به توبه اشاره كرد. (يوسف آيه 12 و نيز بقره آيه 37) با توبه و بازگشت به خدا اين امكان فراهم مي شود تا بتواند به توسل رو آورده و تأثير آن را نيز ببيند.
تقوا (مائده آيه 35) و تلاش و جهاد در راه خدا (همان) و نيز فقدان نفاق (فتح آيه 11) از ديگر مواردي است كه به عنوان زمينه هاي مفيد براي توسل و تأثير آن در قرآن ياد شده است.
به هر حال توسل امري مشروع، مفيد و تأثيرگذار است كه انسان براي رهايي از مشكلات و سختي هايش مي تواند از آن بهره ببرد. بهترين توسل، توسلي است كه پيامبران از آن بهره جسته اند و آن بهره گيري از انوار پيامبر(ص) و اهل بيت اوست.

یک شنبه 16 مهر 1391  3:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«توسل» از نگاه فریقین

«توسل» از نگاه فریقین

فدا حسین عابدی *

 

چکیده

واژه «توسل» دوبار در قرآن آمده است. این واژه به معنای تقرب جستن، منزلت جستن و نزدیک شدن به غیر توسط چیزی، به کار رفته است. با ژرف‌نگری در منابع اسلامی به این نتیجه می‌رسیم که توسل انواع فراوانی دارد. بعضی از انواع توسل مورد اتفاق همه دانشمندان اسلام جایز، بعضی از آن ممنوع و حرام و بعضی دیگر مورد اختلاف است. توسل به حق نبی، توسل به آثار نبی و توسل به دعای نبی و اولیای الهی بعد از حیات، از انواع اختلافی توسل است.
از روایات اسلامی استفاده می‌شود که توسل جستن به ذات نبی و آثار آن حضرت و اولیای الهی هیچ اشکالی ندارد. از زمان صدر اسلام نیز سیره صحابه، تابعین و مسلمانان همین بوده است؛ ولی در قرن هشتم، ابن‌تیمیه این امر را ممنوع اعلام کرد و شکاف بزرگی را بین مسلمانان ایجاد نمود. محمدبن‌عبدالوهاب نیز در قرن دوازدهم آن را تشدید بخشید و این مسئله باعث اختلاف میان مسلمانان شد.
واژه‌های کلیدی: الوسیله، توسل، آیات، روایات، فریقین، اهل سنت، اهل بیت، ابن‌تیمیه، مراغی.

واژه توسل(الوسیلة)

واژه‌شناسان «توسل»(وسیله) را چنین معنا کرده‌اند: درجه، قربت، منزلت نزد خدا1جستن، رغبت2، توسل جستن شیء با رغبت3، شیءای که به توسط آن به غیر نزدیک شوند4، تقرب و نزدیکی5. با توجه به معانی مختلف و مشترک توسل و وسیله، می‌توانیم در یک جمله کوتاه بگوییم: توسل این است که عملی را با شوق و رغبت برای رسیدن به قرب خدا انجام دهیم.
بر این اساس، معنای اصطلاحی توسل این است که عبد چیزی یا کسی را در پیشگاه باری تعالی واسطه کند تا خداوند عالم دعای او را بپذیرد و او به مطلوب خویش برسد. به ترسیم دیگر، می‌توانیم بگوییم، وسیله هر چیزی است که آدمی را به خدا نزدیک می‌کند. به اعمال نیک، ترک منهیات، دعا، واسطه جستن به اسمی از اسمای الهی و صفتی از اوصاف خداوندی یا مؤمن صالح، وسیله اطلاق می‌شود.6بنابراین، «وسیله» را چنین تعریف کرده‌اند: «اسم لکل ما یتوصل به الی مرضاة الله من علم و عمل.»7

انواع توسل

با ژرف‌نگری در منابع اسلامی به این نتیجه می‌رسیم که هیچ یک از دانشمندان اسلام توسل جستن را ممنوع نمی‌دانند. حتی ابن‌تیمیه نیز که بزرگ‌ترین ناقدان توسل است، بعضی از انواع آن را جایز می‌شمارد. در اینجا لازم می‌دانیم قبل از ورود به بحث و مقایسه بین فریقین، انواع توسل را به طور اجمال ترسیم نماییم. توسل به طور کلی به سه نوع تقسیم می‌گردد:
الف. توسلهای مشروع: توسل به ذات خدا، اوصاف خدا، ایمان و اعمال نیک، قرآن، توسل به نبی اکرم(ص) در روز قیامت و آثار و دعا و محبت آن حضرت در زمان حیات آن جناب، دعای برادر مؤمنان، انبیا و اوصیا در زمان حیات آنان.
ب. توسلهای غیر مشروع: توسل به طاغوت، بتها و نیز توسل به انبیا و اوصیا با این اعتقاد که آنها مستقل‌اند.
ج. توسل مورد اختلاف: توسل به حق نبی در حیات برزخی، توسل به دعای نبی و آثار نبی و اولیا در حیات برزخی آنان. بحث اساسی ما در مورد آخر است؛ زیرا نوع اول را همه مشروع می‌دانند و نوع دوم را همه دانشمندان ممنوع می‌شمارند.

توسل در قرآن

لفظ «الوسیله» دوبار در قرآن آمده است؛ یک‌بار در سوره مائده، آیه 35: «...وابتغوا الیه الوسیلة»؛ و بار دیگر در سوره اسراء، آیه 57: «اولئک الذین یدعون یتبغون الی ربهم الوسیلة». اکنون به برخی از آیاتی که دال بر توسل‌اند، اشاره می‌کنیم.
1. آیه توسل: «یا ایها الذین آمنوا اتقوالله و ابتغوا الیه الوسیلة وجاهدوا فی سبیله لعلکم تفلحون؛8ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید و وسیله‌ای برای تقرب به او بجویید و در راه او جهاد نمایید، باشد که رستگار شوید.»
در این آیه امر شده است که آدمی برای تقرب الهی وسیله‌ای بجوید. انسان مادی نمی‌تواند بدون وسیله لازم به خدا نزدیک شود و به مقام قرب الهی برسد، بلکه واسطه‌ای لازم است که او را به این مقام برساند. این واسطه می‌تواند عبادت و کارهای نیک باشد و انسان به کمک نماز، روزه، حج و اعمال خیر دیگر به خداوند متعال نزدیک شود. همچنین این واسطه می‌تواند محبت اولیای خدا باشدکه خود او تأکید نموده است: «قل لا اسئلکم علیه اجراً الا المودة فی القربی».9انسان با توسل به کسانی که محبوب خدا هستند، مانند پیامبران و معصومان و مؤمنان صالح، به تقرب الهی دست می‌یابد.
در آیة مذکور واژة «وسیله» مطلق آمده است. پس هر چیزی که مرضی و مورد توجه خدا باشد، می‌تواند وسیله قرار گیرد. حال ممکن است این وسیله از نوع افعال باشد، مانند نماز، روزه، حج، جهاد، یا از انواع اشخاص باشد، مانند انبیا و اولیای خدا، یا از نوع اشیا باشد، مانند کعبه، حجرالاسود، مقام ابراهیم و قرآن. خلاصه هر چیزی که ما را به خدا نزدیک کند و ما را به یاد خدا بیندازد، می‌تواند وسیله قرار گیرد. مثلاً درباره اولیای خدا از پیامبر گرامی چنین روایت شده است: «هم الذین اذا رؤا ذکر الله؛ آنها کسانی‌اند که هنگامی که مردم آنها را ببینند، خدا را به یاد می‌آورند.»10
2. آیه وحدت: «واعتصموا بحبل الله جمیعاً ولاتفرقوا؛11همگی به ریسمان خدا چنگ بزنید و از هم جدا نشوید.» پرسش اساسی این است که در آیة مزبور، منظور از «حبل الله» چیست؟ پاسخ این است که بی‌تردید چیزی غیر از خداست؛ زیرا «حبل الله» از اسمای الهی نیست. این «حبل الله» می‌تواند قرآن، اسلام، پیامبر، ائمه و مسلمانان باشد. در هر حال، این آیه بر جواز توسل به غیر خدا دلالت می‌کند؛ چون «حبل الله» هر چه باشد، چیزی است که واسطه ارتباط میان مردم و خداست. به نظر می‌رسد اولیای الهی مصداق روشنی برای حبل الله اند و چنگ زدن و توسل جستن به آنها موجب تقرب الهی می‌شود.
3. آیه استغفار: «ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤک فاستغفرالله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توّاباً رحیماً؛12و اگر آنها هنگامی که به نفس خود ظلم کرده‌اند، پیش تو آیند و از خدا طلب مغفرت کنند و رسول هم برای آنان طلب آمرزش کند، خداوند را توبه‌پذیر و مهربان خواهند یافت.»
مفسر بزرگ اهل سنت، ابن‌کثیر، در ضمن تفسیر آیه مذکور، این حکایت مشهو را نقل کرده است که شیخ ابومنصور صباغ از عتبی نقل می‌کند. او می‌گوید: من نزدیک قبر نبی اکرم(ص) نشسته بودم که مردی اعرابی آمد و گفت: السلام علیک یا رسول الله. من این قول خدا را شنیده‌ام که می‌فرماید: ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوک.... آمده‌ام در حالی که از گناهم طلب آمرزش کرده، تو را در پیشگاه خداوند عالم شفیع خود قرار می‌دهم.
یا خیر من دفنت بالقاع اعظمة فطاب من طیبهن القاع والاکم
نفسی الفـداء لقبر انت سـاکنه فیه العقاف و فیه الجود و الکرم
آن مرد این اشعار را انشا کرد و رفت. در این هنگام خواب بر من غالب شد. رسول خدا را در خواب دیدم که فرمود: ای عتبی خودت را به اعرابی برسان و به او بشارت بده که خداوند او را بخشیده است. 13
بیضاوی، مفسر بزرگ دیگری از اهل سنت، می‌گوید: این خطاکاران پیش رسول خدا معذرت‌خواهی می‌کردند و رسول اکرم هم شفیع آنها می‌شد و خدا نیز آنها را می‌بخشید. رسول خدا حق دارد که عذر آنها را بپذیرد و برای آنها شفاعت کند؛ گرچه جرمشان بزرگ باشد. منصب رسول خدا این است که اهل کبائر را شفاعت کند.14
قرطبی در تفسیر جامع الاحکام القرآن آورده است: ابوصادق از حضرت علی(ع) نقل می‌کند که سه روز پس از رحلت پیامبر اکرم(ص)، مردی اعرابی آمد و خود را بر قبر نبی اکرم(ص) انداخت و خاک قبر پیامبر اکرم(ص) را به سر گرفت و گفت: ای رسول خدا(ص)، فرمان دادی، ما اطاعت کردیم و یکی از آیاتی که بر تو نازل شده این است: «ولو انهم اذ ظلموا انفسهم....» من بر نفس خود ظلم کرده‌ام و تو برایم طلب آمرزش کن. در این حال، از قبر پیامبر اکرم(ص) صدا آمد: خدا تو را بخشیده است.15
امام مفسران اهل سنت، فخرالدین رازی، در تفسیر می‌گوید: ممکن بود بدون استغفار رسول اکرم(ص) توبه آنها پذیرفته شود، اما وقتی استغفار رسول خدا(ص) به توبه آنها ضمیمه شود، قبول توبه حتمی خواهد بود.16همین کار مصداق بارز توسل به پیامبر است که خداوند آن را به مردم آموخته است و این آیه مشروعیت توسل به غیر خدا را به روشنی ثابت می‌کند.17
آیت‌الله مکارم شیرازی می‌گوید: از این آیه پاسخ کسانی که توسل جستن به پیامبر و یا امام را یک نوع شرک می‌پندارند، روشن می‌شود؛ زیرا این آیه صریحاً می‌گوید که رو آوردن به پیامبر و او را بر درگاه خدا شفیع قرار دادن و وساطت و استغفار او، برای گنهکاران مؤثر است و موجب پذیرش توبه و رحمت الهی است. اگر وساطت و دعا و استغفار خواستن از سوی خدا شرک بود، چگونه ممکن بود در قرآن چنین دستوری به گنهکاران داده شود. منتها افراد خطاکار باید نخست توبه کنند و از راه خطا برگردند، سپس برای قبول توبه خود از استغفار پیامبر استفاده کنند. پس پیامبر آمرزنده گناه نیست؛ او تنها می‌تواند از خدا طلب آمرزش کند. این آیه نیز پاسخ دندان‌شکنی است به آنها که این گونه وساطت را انکار می‌کنند.18
خلاصه کلام اینکه این آیه به روشنی دلالت دارد که شفاعت‌خواهی از پیامبر اکرم(ص) کار مطلوبی است. حتی بعد از حیات پیامبر اکرم(ص) هم، در طول تاریخ، مسلمانان آگاه با الهام از این آیه، از آن حضرت تقاضای شفاعت می‌کنند و او را میان خود و خدا وسیله قرار می‌دهند. این سنتی است که دانشمندان اسلامی به آن عمل کرده‌اند.19
4. آیه مدح متوسلان: «قل ادعوا الذین زعمتم من دونه فلا یملکون کشف الضرّ عنکم ولاتحویلا اولئک الذین یدعون یتبغون الی ربهم الوسیلة ایّهم اقرب و یرجون رحمته ویخافون عذابه ان عذاب ربک کان مخدوراً؛20
بگو: کسانی را که غیر از خدا را (معبود خود) می‌پندارند، آنها نمی‌توانند مشکلی را از شما برطرف سازند و نه تغییری در آن ایجاد کنند. کسانی را که آنان می‌خوانند، خودشان وسیله‌ای (برای تقرب) به پروردگارشان می‌جویند؛ وسیله‌ای هر چه نزدیک‌تر و به رحمت او امیدوارند و از عذاب او می‌ترسند؛ چرا که عذاب پروردگارت همواره در خور پرهیز و وحشت است!»
این دو آیه بر مشروعیت توسل به افرادی که مقرب‌اند دلالت می‌کند. مفسران اتفاق نظر دارند که «یتبغون الی ربهم الوسیلة ایّهم اقرب»، مدح و توصیف برای مؤمنان است؛ زیرا آنان برای رسیدن به خدا توسل می‌جویند. البته در اینکه متوسلان باید به چه کسانی متوسل شوند، اختلاف وجود دارد، اما همگان به حقیقت جواز توسل اعتراف نموده‌اند.
مؤمنان برخلاف مشرکان به کسانی متوسل می‌شوند که اهل باشند و صلاحیت رفع مشکلات را داشته باشند. این آیه مشرکان را نکوهش می‌کند که آنها چیزهایی را عبادت می‌کنند و از آنها طلب حاجت می‌کنند که اصلاً مالک نفع و ضرر خود نیستند. به مشرکان خطاب شده است: «ادعوا الذین زعمتم من دونه.» جناب شیخ طوسی(ره) آیه را چنین معنا کرده است: «یفی الذین زعمتم انهم ارباب و آلهة من دون الله.» پس مشرکان به کسانی متوسل می‌شدند که آنها را خدا تصور می‌کردند، ولی در آیه بعدی کسانی توصیف شده‌اند که برای رسیدن به خدا توسل می‌جویند، نه اینکه «متوسل به» را خدا می‌پندارند.
پس بدون پندار معبودیت، توسل جستن به کسانی که مقرب درگاه خداوندند عیبی ندارد. مشرکان بُتها را به عنوان قادر مطلق می‌پرستیدند؛ لذا خدا آنها را توبیخ کرده است، اما کسانی که خدا را معبود حقیقی و قادر مطلق می‌دانند و به مقربان خداوند توسل می‌جویند، قابل ملامت نیستند.21
از این دو آیه نیز استفاده می‌شود که طلب استغفار از دیگری، نه تنها منافات با توحید ندارد، بلکه راهی برای رسیدن به لطف پروردگار است. همین که یعقوب، پیامبر بزرگ خدا، تقاضای فرزندان را می‌پذیرد و پاسخ مثبت به آنها می‌دهد، نشان دهندة این نکته است که توسل به اولیای الهی امری جایز است. آنها که این امر را ممنوع و مخالف اصل توحید می‌پندارند، گویا از اصل متون دینی و به ویژه قرآن آگاهی کافی ندارند یا لجاجت بی‌مورد می‌ورزند.23

توسل در نزد اهل سنت

دکترمحمد‌طاهر القادری، دانشمند اهل سنت پاکستانی است. او در کتاب عقیده توسل می‌نویسد:
توسل مسئله‌ای است که به نص صریح و احادیث صحیح و متواتر ثابت شده است و اکثر مسلمانان از قدیم تا امروز به آن عمل نموده‌اند. متاسفانه امروزه آن را مسئله متنازع و موضوع مناظره و مجادله قرار داده‌اند و در نتیجه مخالفان و موافقان یکدیگر را به شرک و کفر متهم می‌کنند. اگر ما در احادیث نبوی اندیشه کنیم، می‌فهمیم و این حقیقت آشکار خواهد شد که قرآن و حدیث توسل را جایز قرار داده‌اند. صدها روایت و فرمان نبوی شاهد برای لزوم توسل در تقرب به خداوند متعال‌اند.24
مشروعیت توسل به اولیای خدا و واسطه قرار دادن آنها برای تقرب به خداوند و طلب حاجت از او، در روایات متعددی آمده و سیرة مسلمانان از عصر پیامبر تاکنون بر آن جاری بوده است. این امر نه تنها شرک نیست، بلکه اظهار تذلل و خشوع بیشتر در پیشگاه خداوند است. کسی که پیامبر و اولیاء الله را وسیله تقرب به خدا قرار می‌دهد، در واقع خود را در محضر خدا آن‌چنان کوچک و بی‌مقدار می‌داند که اطمینان ندارد خداوند به او توجه و عنایت خواهد کرد؛ لذا کسانی را که نزد خدا آبرو دارند و مورد توجه و لطف اویند، وسیله قرار می‌دهد تا خداوند به احترام آنها او را نیز از رحمت واسعه خود برخوردار سازد و این نهایت تذلل و خشوع و اظهار عبودیت برای خداست.
ای رسول خدا، از خدا بخواه که به من عافیت دهد. پیامبر فرمود: اگر خواستی دعا می‌کنم و اگر خواستی صبر کن و صبر برای تو بهتر است؛ گفت: دعا بفرما. پیامبر به او دستور داد: با دقت وضویی نیکو بگیر و دو رکعت نماز بخوان و بعد از آن چنین دعا کن:
خدایا! از تو می‌خواهم به وسیله پیامبرت که پیامبر رحمت است و به سوی تو متوجه می‌شوم تا حاجتم برآورده شود. خداوندا! او را شفیع من قرار بده.»
ابن‌حنیف گوید: «فوالله ما فرقنا وطال بنا الحدیث حتی دخل علینا لم یکن به ضر؛ به خدا سوگند، ما متفرق نشده بودیم و سخنی طول نکشیده بود که آن مرد بر ما وارد شد، در حالی که گویا هیچ آفتی در او نبود.»
ابن‌ماجه و حاکم این روایت را صحیح دانسته‌اند.26
مضمون حدیث بسیار روشن است و جای هیچ گونه توجیه و تأویل نیست. پیامبر اکرم(ص)، خود، دعا نفرموده، بلکه به او آموخته است که چگونه به پیامبر توسل جوید و از خداوند منان بخواهد. آن فرد نیز رسول اکرم(ص) را وسیله تقرب خود به خدا قرار داده است.

نقد و بررسی روایت

همه دانشمندان دربارة سند حدیث مذکور متفق القول‌اند که روایتی صحیح است. حتی مؤسس وهابیت ـ ابن‌تیمیه ـ رفاعی، صاحب کتاب التوصل الی حقیقة التوسل و تمام مفسران اهل سنت، من‌جمله رشیدرضا و مراغی که مداحان ابن تیمیه‌اند، این روایت را صحیح دانسته‌اند، اما چون سند حدیث خدشه‌ناپذیر بوده است، دست به تأویل زده‌اند. ابن‌تیمیه، رفاعی، رشیدرضا و مراغی می‌نویسند که روایت صحیح است، ولی نابینا به دعای رسول متوسل شده است؛ لذا این روایت دلیل بر جواز توسل به شخص رسول خدا(ص) و اولیای الهی نیست؛ زیرا مرد نابینا از رسول خدا دعا خواسته بود و رسول اکرم به او دعا آموخت و نه توسل به خود را.
آیت الله جعفر سبحانی در پاسخ به این شبهه می‌گوید: اگر این حدیث را به دست فردی آشنا به زبان عربی بدهید که ذهنش از مناقشات وهابیها در مسئله توسل به کلی خالی باشد و از او بپرسید پیامبر اکرم(ص) در دعایی که به نابینا تعلیم فرمود، چه دستوری داد و او را در استجابت دعای خود چگونه ارشاد کرد، به شما پاسخ خواهد داد: پیامبر اکرم(ص) به او تعلیم داد که پیامبر رحمت را وسیله خود قرار دهد و به او توسل بجوید و از خدا بخواهد که خداوند حاجت او را برآورده سازد. این مطلب از جمله‌های زیر به خوبی استفاده می‌شود:
الف. «اللهم انی اسئلک و اتوجه الیک بنبیک؛ بارالها، از تو مسئلت می‌‌کنم و روی می‌آورم به تو به وسیله پیامبرت.» در اینجا مراد خود نبی است، نه دعای نبی و تصور اینکه مقصود دعای نبی است، برخلاف ظاهر و فاقد برهان است.
ب. «محمد نبی الرحمة.» برای اینکه روشن شود مقصود مسئلت از خدا به خاطر پیامبر اکرم(ص) و توجه به خدا به وسیله اوست، لفظ نبی را با جمله «محمد نبی الرحمة» توصیف کرده است تا حقیقت را روشن‌تر و هدف را واضح‌تر سازد.
ج. «یا محمد انی اتوجه الی ربّی.» این جمله می‌رساند که آن مرد حضرت محمد(ص) را وجهه دعای خود قرار می‌دهد، نه دعای آن حضرت را.
د. مفاد جمله «وشفعه فی» این است: پروردگارا! او را شفیع من قرار بده و شفاعت او را در مورد من بپذیر. در این جمله آنچه مورد سخن است، همان ذات گرامی و شخصیت والا مقام آن حضرت است و سخنی از دعای پیامبر به میان نیامده است.27
2. جابربن‌عبدالله انصاری از پیامبر اکرم(ص) روایت می‌کند: «من قال حین یسمع النداء (الاذان) اللهم ربّ هذه الدعوة والصلواة القائمة آت محمد الوسیلة والفضیلة وبعثه مقاماً محموداً الذی وعدته حلت له شفاعتی یوم القیامة؛ هرکس به هنگام شنیدن اذان بگوید: خدایا، ای صاحب این دعوت‌نامه و نماز به پا داشته شده، به محمد وسیله و فضیلت بده و او را به مقام پسندیده‌ای که وعده کرده‌ای برسان، شفاعت من در روز قیامت به او خواهد رسید.»
رسول خدا(ص) در این حدیث از مسلمانان خواسته که وسیله بودن آن حضرت را از خدا طلب کنند. دانشمندان اهل سنت می‌گویند: این دعا چیزی جز نماز است که پیامبر گرامی به مسلمانان تعلیم داده است. خداوند امر فرموده است که با پیامبر و خاندان او را نیز همراه کنند و دعا را با توسل پایان دهند. در بعضی جاها آمده است که دعا با وسیله مقدمه نماز است.28
در احادیث اهل بیت آمده است که در بهشت مکان بلندی قرار دارد که برای پیامبر اکرم(ص) است. از پیامبر اکرم(ص) نیز نقل شده است: «فاذا سألتم الله فاسئلوا لی الوسیلة.» اصحاب گفتند: «یا رسول الله، من سکن معک فیها؟ قال: علی و فاطمه و الحسن و الحسین(ع).» این حدیث را حدیث وسیله می‌گویند، اما چون به مذاق برخی خوش نمی‌آمده، آن را به‌گونه‌ای دیگر نقل نموده‌اند.29
3. از ابوسعید خدری نقل شده است که پیامبر اکرم(ص) فرمود: «ما خرج رجل من بیته الی الصلاة و قال: اللهم بحق السائلین علیک و بحق من مشایی هذا فانی لم اخرج اشراً ولابطراً ولا ریاء ولاسمعة و خرجت اتقاء سخطک وابتغاء رضاتک فاسلک ان تعیذنی من النار وان تغفر ذنوبی انه لایغفر الذنوب الا انت الا اقبل الله علیه بوجهه واستغفر له سبعون الف ملک؛30
هر کس از خانه خارج شود و این دعا را بخواند، خداوند به او رو می‌آورد و هفتاد هزار فرشته برای او طلب آمرزش می‌کنند: خدایا! به حق سائلان درگاهت و به حق این راه رفتن من که از جهت نافرمانی و خوش‌گذرانی و ریا و سمعه نیست، بلکه برای پرهیز از خشم تو و جست‌جوی خشنودی توست، از تو می‌خواهم که مرا از آتش جهنم پناه دهی و گناهان مرا ببخشی که کسی جز تو گناهان مرا نمی‌بخشد.»
در این حدیث پیامبر گرامی(ص) به مردم یاد می‌دهد که به هنگام درخواست حاجت از خداوند، به سائلان درگاه ربوبی که همان صالحان و اولیای الهی‌اند توسل بجویند و آنها را واسطه قرار بدهند.31
4. زمانی که فاطمه بنت اسد از دنیا رفت، پیامبر خدا در هنگام دفن او چنین دعا فرمود: «الله الذی یحیی و یمیت و هو حی لایموت اغفر لامی فاطمه بنت اسد و وسع علیها مدخلها بحق نبیتک والانبیاء الذین قبلی؛32
خداوند زنده می‌کند و می‌میراند و زنده است و نمی‌میرد. خدایا! مادرم فاطمه بنت اسد را بیامرز و جایگاه او را وسیع گردان؛ به حق پیامبرت و به حق پیامبران پیش از من.»
در این روایت، پیامبر اکرم(ص) خود و انبیای ماسبق را وسیله قرار داده است. از این سیره پیامبر اکرم(ص) فهمیده می‌شود که انبیا در عالم برزخ زنده‌اند و می‌توانند مورد توسل قرار گیرند.

توسل در مکتب اهل بیت(ع)

مکتب اهل بیت به توسل اعتقاد دارد و عملاً هم به ذوات مقدس توسل می‌جوید. روایات مکتب اهل بیت در این باب فراوان است. ما در این مختصر، بعضی از این روایات را می‌آوریم.
1. حضرت سلمان فارسی از پیامبر گرامی اسلام(ص) چنین نقل می‌کند: خداوند می‌فرماید: ای بندگان، آیا چنین نیست که چه بسا کسی حاجات بزرگی از شما می‌خواهد و شما حوایج او را برنمی‌آورید، تا اینکه کسی را که محبوب‌ترین مردم نزد شماست، شفیع قرار می‌دهد؛ آن‌گاه حاجات او را به احترام آن شفیع برمی‌آورید؟ «الا فاعلموا ان اکرم الخلق علی وافضلهم لدی محمد واخوه ومن بعدهم الائمة الذین هم الوسائل الیّ؛33حال آگاه باشید و بدانید که گرامی‌ترین خلق نزد من، محمد و برادر وی علی و امامان پس از اویند که همانا «وسیله» مردم به سوی من‌اند.» اینک هر کس حاجتی دارد و نفعی را طالب است یا آنکه دچار حادثه‌ای صعب و زیانبار گشته و خواهان رفع آن است، باید مرا به محمد و خاندان پاکش بخواند تا به نیکوترین وجه حاجت او را برآورم.
2. ابن‌شهر آشوب از امام علی(ع) نقل می‌کند که حضرت در ذیل آیه «وابتغوا الیه الوسیلة»34فرمود: «انا وسیلته؛35 من وسیله خدا هستم.»
3. از حضرت علی‌بن‌موسی الرضا (ع) چنین نقل شده است: «قال رسول الله: الائمة من ولد الحسین من اطاعهم فقد اطاع الله و من عصاهم فقد عصا الله هم عروة الوثقی وهم الوسیلة الی الله؛36 امامان از فرزندان حسین‌اند. هرکس از آنان اطاعت کند، از خدا اطاعت کرده است و هر کس از آنان سرپیچی کند، همانا خدا را نافرمانی کرده است. آنان دستگیره محکم و وسیله به سوی خدایند.»
4. در امالی شیخ مفید به نقل از محمدبن‌مثنی آمده است: من از امام صادق(ع) شنیدم که فرمود: «نحن السبب بینکم و بین الله عزوجل.»37
5. ابان‌بن‌تغلب از امام باقر(ع) نقل می‌کند: «آل محمد هم حبل الله الذی امر بالاعتصام به فقال: واعتصموا بحبل الله جمیعاً ولاتفرقوا؛38آل محمد آن ریسمان خدایند که فرموده است: همگی چنگ به ریسمان خدا بزنید و پراکنده نشوید.»
6. اعرابی‌ای از رسول خدا پرسید که در آیه«واعتصموا بحبل الله» مراد از حبل چیست؟ رسول اکرم دست او را گرفت و بر شانه حضرت علی(ع) گذاشت و فرمود: «یا اعرابی هذا حبل الله فاعصتم به؛ این ریسمان خداست، به او چنگ بزن.» آن اعرابی نیز حضرت علی را در آغوش گرفت و گفت: خداوندا! من تو را شاهد می‌گیرم که چنگ به ریسمانت زده‌ام. آن‌گاه رسول خدا فرمود: هر که می‌خواهد به اهل بهشت بنگرد، به این مرد نگاه کند.
لزوم تمسک به حبل الله از مسلّمات قرآن است و آیه شریفه«اعتصام» صراحت دارد که خداوند متعال از جانب خود برای نجات آدمیان ریسمانی تعیین کرده است و آن را که وسیله و سبب نیل به سعادت دنیا و آخرت و رسیدن به قرب الهی است، در دسترس ابنای بشر قرار داده و همگی را به اعتصام به آن امر فرموده است. این همان دستور توسل و استمداد از غیر خدا(به اذن او) است که آیه با کمال وضوح بیان کرده است. پیامبر اکرم(ص)؛ یعنی مفسر قرآن، نیز مصداق آن را نشان داده و آل محمد را حبل الله و وسیله قرب بندگان به خدا نامیده است.
شیخ صدوق از امام صادق(ع) چنین نقل می‌کند: روز قیامت پس از آنکه بهشتیان به بهشت و دوزخیان به دوزخ مسکن یابند، بنده‌ای هفتاد خریف در میان آتش بماند(خریف هفتاد سال است). سپس به خدا رو می‌کند و می‌گوید: «یا رب اسألک بحق محمد و اهل بیته لما رحمتنی.» خدا به جبرئیل فرمان می‌دهد او را از جهنم بیرون آورد. آن‌گاه خدا می‌فرماید: آگاه باش، به عزت و جلالت خودم سوگند، اگر نبودند کسانی‌که مرا به حقشان قسم دادی، هر آینه بر مذلت و خواری‌ات در آتش می‌افزودم، ولی بر خودم حتم کرده‌ام هر بنده‌ای مرا به حق محمد و اهل بیتش قسم دهد و سعادت خویش را از من بخواهد، او را بیامرزم و از گناهی که بین من و اوست، درگذرم. اینک تو را آمرزیدم و از گناهت درگذشتم. آن‌گاه او را به بهشت می‌برند.39

توسل به آثار اولیا در سیرة اصحاب و تابعین

علاوه بر نص آیات و روایات، توسل به اولیای الهی در سیرة اصحاب و تابعین و مسلمانان جایگاه ویژه‌ای دارد. اصحاب در صدر اسلام و مسلمانان به تابعیت آنان، تاکنون همواره در مقام دعا و نیایش به انبیای عظام، اولیا و صلحای ارجمند و انسانهای الهی متوسل شده‌اند و مقربان و آبرومندان در پیشگاه الهی را وسیله قرار داده‌اند تا خداوند به احترام آنها دعایشان را مستجاب کند و حوایجشان را برآورده سازد. اکنون چند نمونه از این امر را می‌آوریم.

1. حضرت عایشه و حکم توسل به قبر نبی اکرم(ص)

پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام(ص)، در مدینه قحطی شدیدی رخ داد و مردم از این قحطی به ستوه آمدند و این مسئله را پیش حضرت عایشه شکوه نمودند. او گفت:
«انظروا الی قبر رسول الله فاجعلوا منه کواً الی السماء حتی لایکون بینه و بین السماء سقف؛ به قبر پیامبر نگاه کنید و آن را دریچه‌ای به آسمان قرار دهید؛ به طوری که میان قبر و آسمان سقفی نباشد.» مردم چنین کردند و باران آمد؛ زمین سرسبز شد؛ شترها چنان فربه شدند که گویا می‌ترکیدند. آن سال را «عام الفتق»، سال گشاده، نامیدند.40

2. حضرت عمر و توسل به عموی پیامبر اکرم(ص)

«عن انس‌بن‌مالک: ان عمر بن الخطاب کان اذا قحطوا استسقی بالعباس بن عبدالمطلب فقال: اللهم انا کنا نتوسل الیک بنبینا فستقنا و انا نتوسل الیک لعم نبینا فاسقنا قال: فیسقون؛41
انس می‌گوید: عمر‌بن‌خطاب در خشکسالی با توسل به عباس‌بن‌عبدالمطلب از خدا طلب باران می‌کرد و می‌گفت: خدایا، ما همواره به وسیله پیامبرت به تو متوسل می‌شدیم و ما را سیراب می‌کردی. اینک به وسیله عموی پیامبرمان به تو متوسل می‌شویم؛ پس ما را سیراب کن. وی می‌گوید: آنان سیراب می‌شدند.»
در روایت تاریخی دیگری، در سال رماده، هنگامی که قحطی به اوج رسید، عمر به وسیله عباس طلب باران نمود. خداوند نیز باران فرستاد و زمین سرسبز شد. در این هنگام عمر رو به مردم کرد و گفت: به خدا سوگند، عباس وسیله ما در پیشگاه خداست و مقامی در نزد خدا دارد.
سال الامـام وقـد تتابع جدبنا فسقی الغمـام بغـرة العباس
عـم النبی وصنـوا والده الـذی ورث النبی بذک دون الناس
احیی الاله به البلاد فاصبحت محضرة الاجناب بعد الیأس42
این حکایت تاریخی به ما نشان می‌دهد یکی از مصادیق «وسیله»، توسل به ذوات محترم و صاحب منزلت است که مایة تقرب به خداوندند.
قسطانی می‌گوید: وقتی عمر به وسیله عباس طلب باران نمود، گفت: ای مردم، پیامبر خدا عباس را به دیده پدری می‌نگریست. از او پیروی کنید و او را وسیله خود به سوی خدا قرار دهید. این عمل اندیشه کسانی را باطل می‌کند که مطلق توسل و یا توسل به غیر پیامبر را تحریم کرده‌اند.43

3. راهنمایی عثمان‌بن‌حنیف

در دوران خلیفه سوم، مردی برای حاجتی پیش عثمان‌بن‌عفان آمد. خلیفه به آن شخص توجه نکرد. این شخص در راه با عثمان‌بن‌حنیف ملاقات کرد و از خلیفه سوم به علت عدم توجه به او شکوه نمود. ابن‌حنیف آن شخص را به این طریق امر نمود: وضو بگیر و به مسجد برو، دو رکعت نماز بخوان و این دعا را بخوان: «اللهم انی اسئلک و اتوجه الیک بنبینا محمد نبی الرحمة یا محمد انی اتوجه بک ربی فتقضی لی حاجتی.»
مرد رفت و به این گفته عمل نمود. سپس به خانه عثمان رفت و حاجتش برآورده شد. وقتی مرد دوباره با عثمان‌بن‌حنیف دیدار کرد، از راهنمایی او تشکر نمود. ابن‌حنیف گفت: من کاری نکردم. تنها آنچه را از رسول خدا دیده بودم، به تو گوشزد کردم.44

4. توسل به قبر نبی اکرم(ص)

در دوران عمر‌بن‌خطاب خشکسالی پدیدار گشت. بلال‌بن‌حرث نزد قبر نبی اکرم(ص) آمد و گفت: «یا رسول الله استسق لامتک فانهم هلکوا؛ ای پیامبر، برای امت خود طلب باران کن که هلاک می‌شوند.» دکتر طاهر القادری می‌نویسد: ابن‌تیمیه در کتاب اقتضاء الصراط(ص 373) این روایت را تأیید نموده است و ابن‌کثیر در البدایة و النهایة (ج 5، ص 167) نیز روایت مذکور را صحیح دانسته است. مؤلف عقیده توسل اعتراضاتی را که به این روایت نموده‌اند، پاسخ داده است.45

5. توسل در نزد مالک

ابو جعفر منصور، خلیفه عباسی، از مالک‌بن‌انس، امام مالکیه، دربارة کیفیت زیارت قبر رسول اکرم(ص) پرسید: زائر هنگام زیارت رو به قبله باشد یا رو به قبر پیامبر(ص)؟ مالک‌بن‌انس در پاسخ گفت: «لم تصرف وجهک عنه وهو وسیلتک و وسیلة ابیک آدم الی الله یوم القیامة بل استقبله واستشفع به فیشفعک الله قال الله تعالی: ولو انهم اذ ظلموا انفسهم؛46چرا چهره از او برمی‌گردانی؟
او وسیله تو و وسیله پدر تو آدم در روز رستاخیز است. رو به او کن و او را شفیع خود قرار بده. خدا شفاعت او را می‌پذیرد. خدا می‌فرماید: اگر آنان به نفس خویشتن ستم کنند....»

6. توسل به باب الحوائج(ع)

حسن‌بن‌ابراهیم ابوعلی خلالی که شیخ حنابله در دوران خود بود، می‌گفت: «ما همنی امر فقصدت قبر موسی‌بن‌جعفر فتوسلت به الا سهل الله لی ما احب؛ هیچ امر مهمی برای من اتفاق نیفتاد مگر اینکه به زیارت قبر موسی‌بن‌جعفر(ع) رفتم و به او متوسل شدم و خداوند آنچه را می‌خواستم، به آسانی در اختیار من گذاشت.»47

7. توسل به علی‌بن‌الحسین(ع)

زهری می‌گوید: بیمار شدم و نزدیک به هلاکت شدم. گفتم: مرا به خدا وسیلتی باید. در عهد خود هیچ کس را فاضل‌تر از علی‌بن‌الحسین(ع) نشناختم. گفتم: یا‌بن‌رسول الله(ص)، حال من این است که تو می‌بینی. بر من لطف کن به دعایی که از تو گرامی‌تر نزد خدا کسی نیست. گفت: من دعا می‌کنم تو آمین بگو، یا تو دعا کن من آمین می‌گویم. گفتم: دعا و آمین تو بگو؛ من بر اثر آمین می‌گویم. دست برداشت و گفت: بارخدایا! پسر شهاب، من و آبای مرا وسیله می‌سازد. خدا به آن اخلاص که تو از پدران من می‌دانی، حاجت او را روا کن و او را شفا بده.
زهری می‌گوید: به آن خدای که جان جانها به دست اوست، پس از آن هرگز بیمار نشدم و دست تنگ نشدم و با هیچ سختی روبه رو نشدم و از آن هنگام تاکنون در راحت هستم. امید می‌دارم خدا مرا بیامرزد و بر من رحمت کند به وسیله دعای زین‌العابدین علی‌بن‌الحسین(ع).48

8. توسل نزد امام شافعی

ابن‌حجر هیثمی در کتاب صواعق المحرقة از امام شافعی نقل می‌کند که سروده است:
آل النــبی ذریـعـتی هـم الیــه وسیـلـتی
ارجوبهم اعطی غداً بیدی الیمین صحیفتی49
خاندان پیامبر وسیله من به سوی خدا هستند و امیدوارم با توسل به آنان نامه اعمالم فردا به دست راستم داده شود.
با توجه به منابع اسلامی به این نتیجه می‌رسیم که توسل به اولیای خدا به ویژه رسول اکرم(ص)، هم در حیات ظاهری و هم در دوران حیات برزخی آنان جایز است و سیره صحابه و تابعین و روایات فراوان، گواه این سخن‌اند. صاحب عقیده توسل می‌نویسد:
همان‌گونه که توسل به پیامبر اکرم(ص) در حیات ظاهری آن حضرت جایز است، بعد از رحلت آن حضرت نیز توسل به او صحیح است و هیچ دلیل شرعی و عقلی نداریم که بعد از وصال آن حضرت توسل به او ممنوع باشد.
عقیده ما این است: وقتی پیامبر اکرم(ص) یا یکی از اولیای خدا را وسیله قرار می‌دهیم، هرگز آنها را شریک و مساوی خدا نمی‌دانیم. آنان فقط «متوسل به»‌اند و خداوند «متوسل الیه» است. او «وحده لاشریک له» است و هیچ نبی یا ولی، زنده یا مرده، شریک او نخواهد شد. ما برای قبولی دعا آنها را وسیله قرار می‌دهیم، اما قدرت قبول دعا فقط به دست خداست.50
«حضور» پیامبر(ص) در حیات و ممات او یکسان است. عبدالله‌بن‌مسعود از رسول اکرم روایت می‌کند:
حیاتی خیر لکم تحدثون و تحدث لکم و وفاتی خیرلکم تعرض علی اعمالکم فما رأیت من خیر حمدت الله علیه و ما رایت من شرّ استغفرت الله لکم؛51
در زندگی من برای شما خیر وجود دارد؛ زیرا احادیث را می‌گویید و در وفات من هم برای شما خیر وجود دارد؛ زیرا اعمال شما پیش من عرضه خواهد شد. هرگاه در اعمال شما نیکی را ببینم، خوشحال می‌شوم و شکر خدا می‌کنم و هرگاه بدی شما را نگاه کنم، برای شما استغفار می‌کنم.
با در نظر گرفتن این همه شواهد می‌توان ادعا نمود که پیامبران و اولیای خدا و اهل‌بیت(ع) برجسته‌ترین وسیله تقرب به خداوندند.

نقد و بررسی اقوال مخالفان توسل

اصل توسل مورد اتفاق همه مسلمانان، اعم از اهل سنت، شیعه و حتی وهابیان، است. همه می‌گویند باید بین بندگان و خالق وسیله‌ای باشد تا بندگان به خدا تقرب جویند و مورد عنایت خالق قرار گیرند، ولی در تعیین مصداق یا مصادیق توسل بین دانشمندان اختلاف نظر وجود دارد. در دیدگاه ما، هر آنچه بنده را به خدا نزدیک کند، شیء یا فرد، از مصادیق توسل است. البته قادر مطلق خداست و اجابت نیز در دست اوست. آنچه را ما بین خودمان و خدا وسیله قرار می‌دهیم، دارای استقلال نمی‌دانیم و فقط آن را از خودمان بهتر و نزد خدا عزیز و آبرومند می‌بینیم و این است که آن را وسیله اجابت دعا قرار می‌دهیم.
بیشتر دانشمندان اهل سنت نیز چنین عقیده‌ای دارند و از صدر اسلام تاکنون به آن نیز عمل کرده‌اند. البته کسانی که ناقدان و حتی مخالفان توسل‌اند و حتی در بعضی از موارد جویندگان توسل را کافر یا از کافر بدتر و واجب القتل می‌دانند، به طور کلی منکر توسل نیستند؛ بلکه آنها نیز بعضی موارد از توسل را قبول دارند و به آن هم عمل می‌کنند. ما در این مقام، اقوال کسانی را که ناقدان و مخالفان توسل هستند، نقد و بررسی می‌کنیم.
ابن‌تیمیه توسل را به سه نوع تقسیم کرده است:
الف. توسل به ایمان و اطاعت: توسلی که اصل ایمان و اسلام است، توسل به ایمان به خدا و اطاعت به اوست. ابن‌تیمیه تفسیر آیه «وابتغوا الیه الوسیلة» را ایمان و اطاعت رسول خدا می‌پندارد. وقتی از او پرسیدند: آیا توسل به نبی اکرم(ص) جایز است یا خیر، پاسخ داد: ایمان به نبی و اطاعت از او و محبت به او و وسیله قرار دادن واجباتی که پیامبر واجب کرده است، به اتفاق مسلمانان جایز و مشروع است.52
ب: دعا و شفاعت پیامبر اکرم(ص): در نظر او، این دو نوع را همه مسلمانان جایز می‌دانند.
ج: توسل به خدا به معنای قسم دادن به ذات پیامبر(ص) و غیر آن: ابن‌تیمیه این نوع را حرام می‌داند و معتقد است این همان نوع است که صحابه و تابعین در طول حیات و بعد از رحلت پیامبر انجام نداده‌اند. احادیثی نیز که بر توسل به ذات نبی و غیر آن دلالت می‌کنند، همه ضعیف‌اند و حجت نیستند. این همان نظر ابن‌حنیفه است.53
برخی از پیروان ابن‌تیمیه توسل را اول بر دو قسم کرده‌اند و گفته‌اند: توسل به ایمان و اطاعت از نبی اکرم(ص) جایز و مشروع است، ولی توسل به ذات نبی و اقسام دیگر توسل غیرمشروع است. در نظر اینان، توسل به ایمان و اطاعت رسول خدا، جزء اعمال صالح و از وسائل مشروعی است که انسان را به خدا نزدیک می‌کند.
لفظ توسل در عرف صحابه دربارة دعا و شفاعت پیامبر نیز به کار می‌رفته است. دلیل مشروعیت این نوع توسل هم حدیث نبوی است که از انس‌بن‌مالک روایت شده است: روز جمعه مردی به در مسجد آمد و از پیامبر اکرم(ص) خواست برای باران دعا کند. مرد گفت «یا رسول الله هلکت الاموال وانقطعت السبیل فادع الله یغیثاً.» پیامبر گرامی اسلام دستهای مبارک را بلند کرد و دعا نمود: «اللهم اسقنا اللهم اسقنا.»54وجه استدلال این است که صحابه نزد رسول اکرم آمدند و از رسول خدا خواستند دعا کند. این امر مشروع است، اما اکنون که رسول خدا مرده است، ممکن نیست کسی از او طلب دعا کند. اکنون فقط اطاعت نبی و محبت به او باقی مانده است.
ابن‌تیمیه روایاتی را که در آنها توسل به ذات نبی آمده است، به دعای پیامبر تأویل می‌کند. وی دلیل عدم جواز توسل به ذات پیامبر را همان روایت استسقای عمر به عموی پیامبر آورده و گفته است: اگر بعد از رحلت پیامبر اکرم(ص) توسل به آن حضرت جایز بود، چرا عمر به پیامبر توسل نکرد و عباس را انتخاب نمود؟ لذا عمل عمر دلیل عدم جواز توسل به پیامبر در عالم حیات برزخی است.55

نقد و بررسی دیدگاه ابن‌تیمیه

چنان‌که دانسته شد، ابن‌تیمیه اصل توسل را می‌پذیرد و از سوی دیگر توسل به غیر خدا را شرک می‌داند؛ زیرا قرآن، خواندن غیر خدا را منع نموده است: «فلاتدعو مع الله احداً».56بنابراین، توسل به ذات اولیای الهی و مقام و حرمت آنها حرام است. در پاسخ باید گفت:
اولاً: طبق نظر شما خواندن غیر خدا شرک است. در این صورت، چگونه اعمال صالح و دعای پیامبر اکرم(ص) را نیز وسیله قرار می‌دهید؟ اگر خواندن غیر خدا شرک باشد، توسل به اعمال صالح و دعای پیامبر نیز شرک به شمار می‌آید.
ثانیاً: معنای شرک بودن توسل به ذات اولیای الهی چیست؟ زیرا شرک این است که آدمی غیر خدا را در مقابل خدا مستقل بالذات بداند یا در صفات و افعال قائل به استقلال او شود یا غیر خدا را قابل پرستش بداند. اکنون چرا باید بگوییم متوسل شرک ورزیده است؟ مگر خالق جهان را دو تا پنداشته است که به اعتقاد توحیدی در خالقیت او لطمه‌ای بخورد؟ یا مدبر کارگردان را دوتا دانسته است تا توحید در ربوبیت او انکار شود؟ یا غیر خدا را پرستش نموده است تا توحید عبادت و پرستش او دستخوش اختلال گردد؟ وسیله قرار دادن ذات پیامبر اکرم(ص) یا به جاه آن حضرت توسل جستن، در هیچ کدام از انواع شرک داخل نیست.
در اینجا مناسب است بعضی از اقوال دانشمندان اهل سنت را ملاحظه کنیم:
شیخ محمد الفقی می‌گوید:
انبیا و رسل از همه برترند. اینان در پیشگاه خداوند عالم منزلت ویژه‌ای دارند: «ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء والله ذوالفضل العظیم».57مردم در هنگام مشکلات به آنان مراجعه می‌کنند و آنان مستجاب‌الدعوه‌اند و جواز توسل به جاه و دعای آنها احادیث متواتر و اخبار مستفیض دارد.
دکتر عبدالملک اسعدی می‌گوید:
هنگامی که می‌گوییم: «اللهم انی توسلت الیک. اجاه فلان...» در جایز بودن آن خلافی نیست؛ زیرا مراد از جاه ذات نیست، بلکه مکان و مرتبه آن است. چون در قرآن دربارة حضرت موسی آمده است: «کان عندالله وجیهاً» و در مورد حضرت عیسی آمده است: «وجیهاً فی الدنیا و الاخرة». این را کسی انکار نمی‌کند؛ زیرا احتمال ندارد که نسبت تأثیر به «متوسل به» بدهد؛ زیرا او مقصود نیست، بلکه جاه و مکانت «متوسل به» نزد خدا مراد است.
اما قصه استسقای عمر به عباس این است که عمر نگفت به عباس‌بن‌عبدالمطلب توسل می‌جوید، بلکه گفت: «بالعباس عم نبیک». وجاهت عباس از نبی اکرم(ص) بوده است و این خود اعترافی است که جاه نبی اکرم(ص) بعد از رحلت نیز همیشه باقی است، حتی به عباس، عموی آن حضرت هم سرایت کرده است.58
دانشمند دیگر اهل سنت، زرقانی، می‌گوید:
به پیامبر توسل جویید و از خدا به جاهش سؤال کنید؛ چون این کار کوههای گناه را می‌ریزد؛ زیرا عظمت هیچ گناهی به برکت شفاعت و عظمت او نزد خدا نمی‌رسد و اگر کسی خلاف این معتقد شود، از این رحمت محروم خواهد ماند.59
وقتی ما سیره صحابه، تابعین و مسلمانان را می‌بینیم، روشن می‌شود که آنان بعد از رحلت آن حضرت، به قبر نبی اکرم(ص) می‌رفتند و دعا می‌کردند و رسول اکرم(ص) را وسیله قرار می‌دادند. این ادعای ابن‌تیمیه که می‌گوید: ما در صحابه، تابعین و تبع تابعین کسانی را نیافتیم که به قبر رسول توسل جسته باشند و نماز و دعا خوانده باشند، نادرست است. کسانی که از تاریخ اسلام بی‌خبرند و عموم مردم که غالباً با تاریخ اسلام و متون دینی و اعتقادی سروکار ندارند یا کسانی که غرض و مرض دارند، فوراً سخنان ابن‌تیمیه یا مانند او را می‌پذیرند.
دانشمند برجسته اهل سنت، ذینی دحلان، در سیره خود می‌نویسد: بعد از رحلت پیامبر اکرم(ص)، ابوبکر خطاب به پیامبر گفت: «اذکرنا یا محمد عند ربک ولکتی علی بالک.»60حضرت امیرالمؤمنین(ع) نیز به هنگام غسل دادن پیامبر اکرم(ص) خطاب به آن حضرت فرمود: «بابی انت و امی یا رسول الله لقد انقطع بموتک ما لم ینقطع بموت غیرک من النبوة والانباء واخبار السماء...بابی انت و امی اذکرنا عند ربک و جعلنا من بالک؛61پدرم و مادرم فدای تو ای رسول خدا! با مرگ تو رشته‌ای پاره شد که در مرگ دیگران این گونه قطع نشد. با مرگ تو رشته پیامبری، فرود آمدن پیام و اخبار آسمانی گسست. پدرم و مادرم فدای تو! ما را در پیشگاه پروردگارت یاد کن و در خاطر نگه دار!»
سمهودی به نقل از حافظ عبدالله محمد‌بن‌موسی‌بن‌النعمان، از علی(ع) نقل می‌کند که فرمود: سه روز بعد از رحلت رسول اکرم اعرابی‌ای آمد و خود را بر قبر نبی انداخت و خاک بر سر خود گرفت و گفت: تو گفتی و ما شنیدیم. آنچه را تو از خدا گرفتی، ما از تو گرفتیم و این (آیه) بر شما نازل شد: «ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤک فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله تواباً رحیماً».62اکنون من بر نفس خودم ظلم کردم و آمده‌ام تا تو برای من استغفار کنی.63
سمهودی می‌گوید: مقام استغفار رسول به علت موت او پایان نمی‌یابد، چون استغفار رسول خدا برای همه مومنان است. ما نمی‌پذیریم که رسول اکرم بعد از موت استغفار نمی‌کند؛ زیرا ثابت شده که پیامبر در برزخ زنده است و در روایات صحیح آمده است که اعمال بندگان خدمت رسول اکرم عرضه می‌شود و این کمال رحمت آن حضرت است که هر کسی نزد آن حضرت رود، او را محروم نکند. علما از این آیه اطلاق و عموم را فهمیده‌اند که هم در حال حیات و هم در حال ممات آن حضرت قابل استفاده است. این روایت چنان مشهور است که همه مصنفان در کتابهای خود نقل نموده‌اند. ابن‌عساکر در تاریخ خود و ابن‌جوزی در مشیر الغرام الساکن آن را نقل کرده‌اند.64
توسل به پیامبر اکرم(ص) بعد از رحلت آن حضرت، سیره مستمر اصحاب و مسلمانان بوده است. حال چگونه ابن‌تیمیه می‌گوید هیچ کس از اصحاب و تابعان توسل نکرده است؟ او سیره مسلمین را نادیده گرفته و فتوای کفر و قتل داده و عالم اسلام را به علت افتراق درونی و همین فتواها دشمن یکدیگر ساخته است.

نقد و بررسی دیدگاه مراغی

مفسر اهل‌سنت، مراغی، در تفسیر آیه «وابتغوا الیه الوسیلة» گفته است: وسیله؛ یعنی نزدیک شدن به خدا به وسیله طاعت و عملی که خدا به آن راضی باشد. کسی از اصحاب و تابعان جز این را توسل نخوانده‌اند. ولی در قرون وسطی دیده می‌شود که انبیا و صلحا را وسیله قرب الهی قرار می‌دهند و از آنها طلب حاجت می‌کنند و از قبر آنها جلب منفعت و دفع ضرر می‌نمایند. حتی مردم با خدا نیز اصحاب قبور را می‌خوانند و خیال می‌کنند آنان می‌شنوند و جواب می‌دهند، اما علمای عامه با این کار مخالف‌اند. دلیل آنان هم این آیات قرآن است: «فلا تدعوا مع الله احداً»؛65«ان الذین تدعون من دون الله عباداً امثالکم»؛66 «الذین تدعون من دونه مایملکون من قطمیر»؛67«ان تدعوهم لایسمعوا دعائکم ولو سمعوا ما استجابوا لکم و یوم القیامة یکفرون بشرککم».68
مراغی حق ترجمانی ابن‌تیمیه و ابن‌وهاب را ادا کرده است، اما باید دید قول او تا کجا درست است. اکنون به نقد و بررسی این سخن می‌پردازیم.
الف. مراغی گفته است توسل به انبیا و صلحا تا قرون وسطی رواج نداشته است و اصحاب و تابعین این کار را نکرده‌اند، اما سخن او قرین صحت نیست. وقتی ما به تاریخ اسلام و سیره اصحاب و تابعین نگاه می‌کنیم، درمی‌یابیم که آنان هم در حیات و هم بعد از رحلت آن حضرت به او متوسل می‌شدند. بیش از این نمونه‌های بسیاری را در این‌باره نقل کردیم. سمهودی در جلد چهارم کتاب وفاء الوفاء و تقی‌الدین سبکی در شفاء الاسقام مباحثی را برای اثبات زیارت قبر نبی اختصاص داده‌اند.
ب. سخن دیگر مراغی این است که مردم از اصحاب قبور طلب حاجت می‌کنند و طلب جلب منفعت و دفع ضرر می‌نمایند. این تهمتی عظیم به عاشقان اسلام و پیامبر است. تاکنون هیچ کس از مسلمانان شیعه و سنی، از خود صاحب قبر طلب حاجت یا جلب منفعت و دفع ضرر نکرده است. مسلمانان صاحب قبر را فقط واسطه برای اجابت دعا و جلب منفعت یا دفع ضرر قرار می‌دهند و هر چه می‌طلبند از خدا می‌خواهند نه از کسی دیگر. مسلمانان به قبر رسول اکرم(ص) متوسل می‌شوند و پیامبر اکرم(ص) را «متوسل به» قرار می‌دهند و این هیچ اشکالی ندارد؛ زیرا هنگامی که ما ارواح طیبه را در عالم برزخ زنده می‌دانیم و امکان ارتباط با آنان را بر اساس قرآن و سنت ثابت می‌شماریم، چه اشکال دارد آنها را برای طلب حاجت واسطه و وسیله قرار بدهیم؟
اما این سخن مراغی که مسلمانان از اصحاب قبور بدون خدا حاجت طلب می‌کنند و با خدا آنها را می‌خوانند نیز تهمت محض به اهل توحید است. به نظر اکثر مفسران، مراد آیه «فلا تدعوا مع الله احداً» پرستش غیر خداست؛ یعنی با خدا کسی را پرستش نکنید. شما کجا دیده‌اید که مسلمانی بدون خدا کسی را پرستش کرده باشد. هیچ کس از مسلمانان کلمه‌گو، کسی را با خدا در عبادت شریک نمی‌کند. خدا وحده لاشریک له است و این اعتقاد همه متوسلان به پیامبر اکرم(ص) است.
ج. سخن دیگری که مراغی به زبان آورده این است: هیچ کس از علمای عامه به دلیل آیات مذکور به این عقیده معتقد نیست.
در پاسخ این ادعا باید گفت از مفسر قرآن بسیار بعید است که آیاتی را که دربارة کفار و مشرکان آمده، بر مسلمان و مؤمن موحد تطبیق دهد. همه مفسران گفته‌اند آیات مذکور درباره مشرکان نازل شده است. تمسک و توسل به رسول خدا و شریک قرار دادن غیر خدا به خدا تفاوت بسیار دارد.
اولاً: مشرکان بتها را عبادت می‌کنند، اما مسلمانان عبادت را فقط برای خدا سزاوار می‌دانند.
ثانیاً: مشرکان آنچه می‌پرستند، در مقابل خدا قرار می‌دهند؛ یعنی آنها را در مقابل خدا همه کاره می‌شمارند، ولی مسلمانان اولیای خدا را فقط واسطه بین خود و خدا قرار می‌دهند و آنها را مأذون خدا می‌شمارند و آنها را بدون قدرت خدا عاجز می‌دانند.
آلوسی، مفسر بزرگ اهل سنت، می‌گوید: من مانعی در توسل به درگاه خداوند با مقام پیامبر، چه در حال حیات و چه پس از رحلت او، نمی‌بینم. او در جای دیگر نیز می‌گوید: توسل جستن به مقام کسی غیر از پیامبر اکرم(ص) در پیشگاه خدا مانعی ندارد؛ به شرط اینکه او واقعاً در نزد خدا مقامی داشته باشد.69
شیخ الاسلام تقی‌الدین سبکی می‌نویسد: توسل و استغاثه به پیامبر اکرم(ص) و شفیع قرار دادن آن حضرت جایز است و نیکو و این امر بر هر دینداری معلوم است و از انبیا و مرسلین سرزده و سیره سلف صالح و علما و عوام مسلمانان بوده است. توسل به پیامبر در هر حال جایز است؛ قبل از خلقت و بعد از خلقت؛ در زمان حیات و بعد از رحلت آن حضرت؛ در عالم برزخ و بعد از به پا شدن قیامت و بهشت. توسل به پیامبر نیز این است که انسان در طلب از خدا، خود پیامبر یا جاه و مقام و برکت آن حضرت را وسیله قرار دهد. این سه نوع توسل جایز است و درباره هریک از آنها خبر صحیح وارد شده است. حال تفاوتی ندارد که این امر توسل یا استغاثه یا تشفع نامیده شود.70
با این همه شواهد، مراغی به چه دلیل می‌گوید که هیچ کس از علمای عامه به این عقیده پایبند نیست؟

رفع یک شبهه

کسانی که منکر توسل به ارواح انبیا و اولیای الهی‌اند، آن را قبیح و ناروا می‌شمرند. به گفته آنان، خواندن مردگان، خطاب به شخص معدوم است و خطاب به معدوم قبیح است. این سخن را عبدالوهاب بیان کرده است. سخن دیگر را ابن‌تیمیه71چنین مطرح می‌کند: یاری طلبیدن و توسل جستن به مردگان شرک و نیز ندا کردن شخص معدوم است و این کار قبیح وحرام است؛ زیرا قرآن می‌فرماید: «ان تدعوهم لایسمعوا دعاؤکم…».72
این مطالب در سه امر خلاصه می‌شود:
الف: خواندن مردگان خطاب به معدوم است.
ب: خواندن ارواح شرک است.
ج: خواندن مردگان بدعت است.
حال ما باید این سه نکته را نقد و بررسی کنیم تا مسئله واضح شود.
اولاً: خواندن مردگان در زمره خطاب به معدوم نمی‌گنجد؛ زیرا طبق قرآن و سنت، مردگان در عالم برزخ می‌شنوند و صداها به آنها می‌رسد. روایات متعددی نیز در این‌باره آمده است. در روایتی که گذشت، پیامبر اکرم(ص) فرمود: اگر من زنده باشم برای شما خیر است و اگر مرده باشم نیز برای شما خیر است؛ زیرا اعمال شما به ما می‌رسد. اگر نیکی در اعمالتان ببینم خوشحال می‌شوم و اگر بدی ببینم، برایتان استغفار می‌کنم.73
عبدالله‌بن‌مسعود از پیامبر اکرم(ص) چنین روایت کرده است: «ان لله ملائکة سیاحین فی الارض یبلغونی من امتی السلام؛74خداوند فرشتگانی دارد که در زمین می‌گردند و سلام امتم را به من ابلاغ می‌کنند.»
ثانیاً: به فرض که توسل به مردگان فعل قبیح یا خطاب به معدوم باشد، شرک نخواهد بود. شرک در مقابل توحید است و همان‌گونه که توحید اقسامی دارد (توحید ذاتی، توحید در صفات، افعال، عبادت)، شرک هم انواع دارد (شرک در ذات، در صفات، افعال، عبادت). حال پرسش این است که توسل بر کدام شرک منطبق است. عقیده ما این است که توسل جستن به انبیای الهی برای برآورده شدن حاجت هم در دوران زندگی و هم پس از حیات آنان، کار ناروایی نیست و شرک به شمار نمی‌آید.
خداوند وحده لاشریک له است، اما این نظام تکوینی با سبب و وسیله می‌چرخد و توسل در نظام آفرینش سنتی اساسی و تکوینی است. این کار نیز به هیچ عنوان با قدرت مطلقه باری تعالی منافاتی ندارد. لذا ما می‌گوییم توحید در نظام الهی عین توسل است و توسل نیز عین توحید است. هر موحد معترف به نظام خدایی، قطعاً متوسل است و هر متوسل روشندل و واقع‌بین، به طور حتم موحد است.
خلاصه اینکه اسناد فعل و اثر به هریک از موجودات جهان بر اساس این اعتقاد است که آن موجود را خدا آفریده و نیرو و اثر‌بخشی او از خداست و خدا نیز ما را امر به توسل به آن کرده است. این از دیدگاه تعالیم اسلامی مستلزم شرک و ضد توحید نیست، بلکه صددرصد توحید خالص و نمایانگر حقیقت حق الله است.75
ثالثاً: توسل بدعت نیست. آنچه بین شیعه و اهل سنت مسلّم است، این تعریف بدعت است: «البدعة ادخال ما لیس من الدین فی الدین بقصد الدین.» ما از آیات و روایات ثابت کرده‌ایم که توسل فعلی مشروع و مستحسن است و چیزی نیست که در منابع دینی نیامده باشد و بعضی آن را به عنوان دین انجام دهند. کسانی که منکر بعضی از انواع توسل‌اند نیز بعضی از انواع دیگر آن را قبول دارند و حتی کسانی را که معتقد به آن نشوند، کافر می‌دانند.

جمع‌بندی

1. مسئله توسل امری مسلّم بین مسلمانان بوده است و همه بدان عمل نموده‌اند. اگر اختلافی در آن وجود داشته باشد، در تعین مصداق توسل است.
2. در قرآن مجید نیز حکم به توسل به صراحت آمده است. چون این حکم به طور مطلق و عام آمده است، دانشمندان در تعیین وسیله اختلاف کرده‌اند. بعضی از آنان فقط عمل خیر و ایمان به خدا و اطاعت رسول را وسیله قرار می‌دهند و دیگران می‌گویند چون حکم مطلق است، توسل جستن به هر آنچه آدمی را به خدا نزدیک کند، جایز است.
3. از روایات اهل بیت روشن می‌شود که بهترین وسیله نزدیکی بندگان به خدا، پیامبر گرامی اسلام و اهل‌بیت‌اند.
4. از منابع اسلامی واضح می‌شود که توسل جستن و وسیله قرار دادن پیامبر گرامی اسلام جایز است و تفاوتی بین حیات و ممات آن حضرت نیست.
5. سیره صحابه نشان می‌دهد که آنان هم در زمان رسول خدا به او توسل می‌جستند و هم بعد از رحلت آن حضرت به قبر او پناه می‌بردند.
6. آیاتی که مخالفان توسل به عنوان دلیل آورده‌اند، همه دربارة مشرکان و عبادت آنان است و هیچ ربطی به موضوع ما ندارد.
7. کسانی که می‌گویند توسل شرک است، در حقیقت به مفهوم شرک توجه نکرده‌اند؛ چون شرک این است که ما متوسل را مستقل از خدا بدانیم یا برای او عبادت کنیم؛ ولی هیچ کس از متوسلان وسیله را پرستش نمی‌کند و آن را در مقابل خدا دارای استقلال و قادر مطلق نمی‌داند. آری، توسل عین توحید و توحید عین توسل است.

پی‌نوشتها:

* دانش‌پژوه مقطع کارشناسی ارشد رشته علوم قرآن و حدیث، مدرسه عالی امام خمینی(ره).
1.ابن‌منظور، لسان العرب، ج 15، ص 301؛ فراهیدی، خلیل احمد، کتاب العین، ج 3، ص1951؛ ابن‌سیده ابی‌الحسن علی‌بن‌اسماعیل، المحکم و المحیط الاعظم، ج 8، ص612؛ محمد فخرالدین طریحی، المجمع البحرین، ج 3، ص1935.
2. ابن‌فارس احمد، معجم المقایس اللغة، ج 6، ص110.
3. راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص523.
4. جوهری، الصحاح، ج5، ص1841؛ فیومی، مصباح المنیر، ص660.
5. قریشی، سید علی‌اکبر، قاموس القرآن، ج 5و7،ص 218.
6. آلوسی، سیدمحمود، تفسیر روح المعانی، ج 6، ص 126 ـ 128.
7. رشیدرضا، محمد، تفسیر القرآن الکریم(المنار)، ج 6، ص307.
8. مائده(5)، آیه 35.
9. شوری(42)، آیه 23.
10. جعفری، یعقوب، تفسیر کوثر، ج 3،ص 142 به بعد.
11. آل عمران(3)، آیه 103.
12. نساء(4)، آیه 64.
13. صابونی، محمدعلی، مختصر تفسیر ابن‌کثیر، ج1، ص410؛ ثعالبی، ابوزید، تفسیر ثعالبی، ج 2، ص257.
14. بیضاوی قاضی ناصرالدین، تفسیر بیضاوی، ج 1، ص 222؛ ابی‌مسعود، محمد‌بن‌المصطفی العمادی، تفسیر ابن‌مسعود، ج 2، ص 158؛ صابونی، محمدعلی، صفوة التفاسیر، ج 1، ص286.
15. قرطبی ابن‌عبدالله محمداحمد انصاری، تفسیر جامع الاحکام القرآن، ج 5، ص265.
16. فخر رازی، محمد الرازی، تفسیر فخر رازی، ج 6 ـ 10، ص 166.
17. جعفری، یعقوب، تفسیر کوثر، ج 2، ص4.
18. تفسیر نمونه، ج3، ص 499.
19. جعفری، یعقوب، تفسیر کوثر، ج2،ص475.
20. اسراء(17)، آیه 56 و 57.
21. برداشت نویسنده از: علامه طباطبایی، محمدحسین، تفسیر المیزان، ج 15، ص 127 به بعد.
22. یوسف(12)، آیه 97و98.
23. آیت الله مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج 10، ص 75.
24. القادری، دکتر محمدطاهر، عقیده توسل، ص 121.
25. ابن‌ماجه، سنن ابن‌ماجه، ج 1، ص 441.
26. ابن‌ماجه، سنن ابن‌ماجه، ج 1، ص 441؛ حاکم، مستدرک، ج 1، ص 313؛ هیثمی، نورالدین علی‌بن‌ابی‌بکر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 2، ص 279؛ متقی هندی، علامه علاءالدین، کنزالعمال، ج 2، ص181، ج 6، ص 521؛ طبری، سلیمان‌بن‌احمد، المعجم الکبیر، ج 9، ص 30، ح 8311؛ سمهودی، نورالدین، وفاء الوفاء، ج 3و4، ص 1372.
27. سبحانی، جعفر، توسل، ص124 به بعد.
28. بخاری، محمدبن‌اسماعیل، صحیح بخاری، ج 1، ص 208؛ نسائی، سنن نسائی، ج 2، ص 827؛ ترمذی، ابوعیسی، سنن ترمذی، ج 1،
ص 283؛ هیثمی، نورالدین علی‌بن‌ابی‌بکر، المعجم الزوائد، ج 1، ص333؛ متقی هندی، علامه علاءالدین، کنزالعمال، ج 2، ص80، ج 7، ص 698 و 703؛ بیهقی، سنن بیهقی، ج2، ص174.
29. العقاید الاسلامیة، ج 4، ص 295.
30. ابن‌ماجه، سنن ابن‌ماجه، ج 1، ص 261.
31. سبحانی، آیت الله جعفر، آیین وهابیت، ص 158.
32. همان، از حلیة الاولیاء، ج 2، ص 121.
33. مجلسی، علامه محمدباقر، بحارالانوار، ج 94، ص 22.
34. مائده(5)، آیه 35.
35. طباطبایی، علامه محمدحسین، المیزان، ج 4، ص 262.
36. حویزی، شیخ عبد علی‌بن‌جمعه الروسی، تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص 626.
37. مجلسی، علامه محمدباقر، بحار الانوار، ج 23، ص 101.
38. همان، ج 36، ص 16.
39. مجلسی، علامه محمدباقر، بحارالانوار، ج 27، ص 212.
40. سمهودی، نورالدین، وفاء الوفا، ج 4، ص 1374؛ دارمی، سنن دارمی، ج 1، ص 43، رقم 93؛ سبکی، تقی‌الدین، شفاء الاسقام، 128؛ القادری، دکتر محمدطاهر، عقیده توسل، ص 231.
41. بخاری، ابوعبدالله‌بن‌اسماعیل، صحیح بخاری، ج 2، ص 75؛ سمهودی، نورالدین، وفاءالوفاء، ج 4، ص 1375.
42. امینی، علامه عبدالحسین، الغدیر، ج7، ص301؛ عاملی، الانتصار، ج 5، ص 355، اهم مناظرات الشیعه فی شبکات‌الاینترنت.
43.سبحانی، آیت الله جعفر، آیین وهابیت، ص 165.
44. همان، به نقل از المواهب، ج 3، ص 380؛ فتح الباری فی شرح البخاری، ج 2، ص 413.
45. القادری، دکتر محمدطاهر، عقیده توسل، ص 243.
46. سمهودی، نورالدین، وفاء الوفاء، ج 4، ص 1376.
47. خطیب بغداد، احمدبن‌علی، تاریخ بغداد، ج 1، ص 120.
48. جرجانی، ابوالمحاسن حسین‌بن‌علی، تفسیر گازر، ج 2، ص 362.
49. هیثمی، ابن‌حجر، صواعق المحرقة، ص 178.
50. القادری، دکتر محمدطاهر، عقیده توسل، ص 222 ـ 23.
51. همان، ص 229 از هیثمی، نورالدین علی‌بن‌ابی‌بکر، مجمع الزوائد، ج 9، ص 24.
52. القادری، دکتر محمدطاهر، عقیده توسل، ص 382، از مجموع فتاوی، ج 1، ص 140.
53. رشیدرضا، المنار، ج 6، ص 308.
54. ابن‌حجر سعد عسقلانی، فتح الباری فی شرح البخاری، ج 1، ص 501.
55. ابن‌تیمیه، محمد، التوسل و الوسیلة، ص 129 ـ 131.
56. جن(72)، ایه 18.
57. مائده(6)، آیه 54.
58. فقی محمد، التوسل و الزیارة، ص 161. محمد الفقی از علمای بزرگ مصر است.
59. سعدی، الدقیق، البدعة فی مفهومها الاسلامی، ص 45.
60. المواهب، ج 3، ص 380 به بعد.
61. حلبی، سیرة الحلبیة، ج 3، ص 39.
62. نهج البلاغه، خ 225، ترجمه محمد دشتی، ص 471 ـ 472.
63. نساء(4)، آیه 64.
64. سمهودی، نورالدین، وفاء الوفاء، ج 4، ص 1361.
65. سمهودی، نورالدین، وفاء الوفاء، ج 4، ص 1361 ـ 1362.
66. جن(72)،آیه 18.
67. اعراف(7)، آیه 194.
68. فاطر(35)، آیه 13.
69. فاطر(35)، آیه 14.
70. آلوسی، سیدمحمود، روح المعانی، ج 4 ـ 6، ص 14 ـ 15.
71. سبکی، تقی‌الدین، شفاء الاسقام، ص46؛ کتاب وهابیان، ص 130.
72. ابن‌تیمیه، محمد، منهاج السنة، ص 11.
73. فاطر(35)، آیه 14.
74. سبکی، تقی‌الدین، شفاء الاسقام، ص 46.
75. ضیاآبادی، سیدمحمد، کتاب توسل، ص 102.

 
یک شنبه 16 مهر 1391  3:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راه رهايي از مشكلات، توسل

راه رهايي از مشكلات، توسل

خلیل منصوری

اشاره: انسان براي رهايي از سختي ها و مشكلات دشوار و بيماري هاي سخت درمان به هر چيزي چنگ مي زند. بسيار ديده شده كه آدم هاي نوميد از همه چيز و همه كس به اميد رهايي به هر آن چيزي كه گمان رهايي و مفيد بودن را مي دهند رو مي آورند. به نظر افراد ديگر اين گونه رفتار نه تنها خردمندانه نيست بلكه رفتاري خرافي و دور از شان انسان خردمند و عاقل است. بارها ديده شده است كه افرادي براي درمان بيماري هاي سخت درمان به اموري روي مي آورند كه احتمال ده درصدي و يا كم تر از آن را نسبت به تاثيري گذاري را مي دهد. بهره گيري از رمال ها و يا حتي برخي از صورت ها و اشكال خرافي در اين حوزه مي گنجد. درباره اين مساله مي توان به چند صورت سخن گفت؛ به عنوان مساله اي روان شناختي و يا پديده اي جامعه شناختي و يا مساله فلسفي و يا ديني از آن بحث كرد. آثار اجتماعي پديده و ناهنجاري هاي كه در پي دارد و سوء استفاده برخي افراد از نوميدشدگان و كسب درآمدهاي هنگفت از اين جمله است. ولي آن چه در اين جا مورد نظر است ، بررسي ارتباط مساله با توحيد و نگرش دين به مساله توسل به عنوان راهي براي رهايي از مشكلات و مسايل سخت درمان است. مواردي كه انسان سرخورده و وامانده نمي داند چه كند و به هر پركاهي چنگ مي زند تا او را نجات دهد .

مفهوم شناسي

توسل از وسيله به معناي تقرب جستن به ديگري است . در اصطلاح واژه شناسي و مفهوم شناسي ديني ، اين واژه به مفهوم ، بهره گيري و وسيله قرار دادن اشخاص ، بت و چيزهاي ديگر مقدس براي تقرب به خدا و رهايي از مشكلات به كار مي رود. بسيار ديده مي شود كه افراد مومن و متشرع براي رهايي از مشكلات بزرگ و كوچك خود به اشخاص و يا چيزهايي مانند نماز ، روزه ، عمل صالح ، صدقات و انفاق و يا به اشخاصي چون ائمه و پيامبران و امامزادگان و برگزاري مجالس و سفره هاي انعام و اطعام و يا ذكر صلوات و قرائت قرآن تمسك و توسل مي جويند. اين عمل را در اصطلاح توسل مي نامند .

توسل و توحيد

يكي از مسايلي كه اين روش برخورد با مشكلات و سختي ها پديد مي آورد ، مساله حكم شرعي آن است. به اين معنا كه آيا توسل به اين روش با اصل توحيد سازوار است يا نه ؟ ادله و برهان هايي كه مي توان به سازواري آورد، چيست؟
دو نگرش به طور كامل متضاد و متناقض در ميان مسلمانان در اين مساله وجود دارد. برخي از جمله وهابيان توسل و نيز شفاعت را به جهت آن كه با مساله توحيد ناسازوار است به كلي رد كرده و حكم به بطلان عمل مي كنند . از اين رو به نظر ايشان توسل امري حرام است و مسلمان نمي بايست به اموري كه شائبه شرك و كفر در آن وجود دارد ، تمسك نمايد .
در مقابل ايشان اكثريت مسلمانان بر اين باورند كه نه تنها توسل با توحيد سازوار است بلكه بر درستي و صحت عمل ادله و براهين قرآني وجود دارد. افزون بر اين كه نفس عمل پيامبران به معناي وقوع و صحت و شرعيت آن است . در نتيجه وقوع عمل از سوي پيامبران چنان كه قرآن گزارش و خبر داده به عنوان مهم ترين و اساسي ترين دليلي است كه مشروعيت عمل و حتي مفيد بودن آن را اثبات مي كند. به اين معنا كه گزارش هاي قرآني از وقوع تمسك پيامبران و يا ديگران به توسل نه تنها بيانگر صحت و مشروعيت توسل است بلكه بيانگر اين نيز مي باشد كه توسل امري لغو و بيهوده نيست و مي تواند در رسيدن به مقصد و مقصود و رهايي از مشكلات مفيد و سازنده باشد.
آيات چندي از قرآن به مساله توسل و مشروعيت آن اشاره دارد كه افزون بر دستور كلي قرآن كه مي فرمايد: يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله وابتغوا اليه الوسيله (مائده آيه 35) ؛ به سوي او وسيله بجوييد، مي توان به گزارش خبري قرآن از توسل آدم به كلمات اشاره كرد. قرآن در اين باره مي فرمايد: فتلقي آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه التواب الرحيم( بقره آيه 37) آدم از پروردگارش كلماتي را تلقي كرد پس بر آن توبه كرد و بازگشت به درستي كه خداوند توبه پذير و مهربان است. در اين آيه كلمات حتي اگر به معناي كلمات واژگاني باشد كه در حقيقت بيانگر شيوه توبه باشد اين نكته در آن وجود دارد كه توبه با كلمات و توسل به واژگاني خاص صورت گرفته است. افزون بر آن كه مشروعيت توسل به واژگان را مي رساند بر وقوع و نيز تاثير آن نيز دلالت دارد.
در روايات مراد از كلمات ، كلمات وجودي و نوري پيامبر اكرم (ص) و اهل بيت (ع) دانسته شده است. سيوطي در كتاب تفسيري روايي خود روايات بسياري را نقل كرده است كه مراد از كلمات پيامبر و اهل بيت (ع) اوست. ( الدر المنثور ج 1 ص 147) در منابع شيعي نيز چون تفسير نورالثقلين اين روايات و روايات ديگري از اهل بيت (ع) نقل شده است كه مراد از كلمات را وجود نوري پيامبرو اهل بيت (ع) دانسته است.( تفسير نورالثقلين ج1 ص 67).
از ديگر مواردي كه مي توان براي مشروعيت و وقوع و نيز تاثير آن اشاره كرد، توسل فرزندان يعقوب به پدرشان براي رهايي از پيامدهاي گناهي بود كه در حق يوسف مرتكب شده بودند.( يوسف آيه 97) البته توسل به پيامبر و يا پيامبران در گذشته نيز سابقه داشته است و قرآن بيان مي دارد كه به عنوان سنتي ديرين در ميان مردمان وجود داشته است و همين مساله موجب شده بود تا آنان در انتخاب وسيله به اشتباه بروند. به اين معنا كه توسل نه تنها مشروع است بلكه اتفاق افتاده و مورد تاييد قرآن و پيامبران بوده است و تنها اختلاف ميان مومنان و مشركان در نحوه و نيز انتخاب كسي است كه بدان مي بايست توسل جسته شود. مشركان به بت ها به عنوان وسيله تقرب توسل مي جستند، چنان خود بدان اقرار دارند و قرآن آن را گزارش مي كند. ( زمر آيه 3 و آيه 43) البته قرآن تمسك و توسل مشركان را به بت ها براي تقرب تخطئه مي كند، ولي اين بدان معنا نيست كه اصل توسل، نادرست و يا غير مشروع باشد. ( اسراء آيه 56 و 57 زمر آيه 3 و 43 )
در ميان مسلمانان نيز توسل رواج داشته است و آنان به عنوان رويه اي معمول به پيامبر توسل مي جستند و به وسيله او رهايي از گناه و مشكلات و سختي ها را جستجو مي كردند. ( نساء ايه 64)قرآن گزارش مي كند كه حتي منافقان بر پايه اين سنت به خود پيامبر (ص) مراجعه و خواستار توسل مي شوند ولي به جهت نفاقي كه دارند و ايمان به توسل نداشته اين توسل تاثيري را به جا نگذاشت و قرآن بر عدم تاثير گذاري چنين توسل نفاق آميز تاكيد كرده و مي فرمايد: به زودي اعرابي كه از همراهي با تو تخلف ورزيدند مي گويند كه سرگرم اموال و خانواده خود شديم و نتوانستيم شما راه همراهي كنيم پس تو براي ما طلب آمرزش و استغفار كن . اينان چيزي را كه در دل هايشان نيست ، به زبانشان مي گويند.( فتح آيه 11)

توسل و تلاش

توسل به معناي واگذاري و دست روي دست گذاشتن نيست ، چنان كه در مساله توكل نيز اين معنا مراد نيست ، زيرا توكل و توسل به معناي تاثيرگذاري خدا بر هستي و توحيد افعالي است و تلاش و جهاد از سوي بشر به معناي آن است كه در طول اراده الهي ، تلاش فرد است ؛ زيرا دنيا را خداوند مكان تاثير اسباب قرار داده است و از اين رو به دار الاسباب شهرت يافته است. در روايات معتبر است كه ان الله يابي ان تجري الامور الا باسبابها، خداوند پرهيز دارد كه امور جز در مسير اسباب به سرانجام برسد. بنابراين در آياتي كه سخن از توسل است در همان آيات سخن از تلاش و جهاد از سوي بنده و به كارگيري تقواست كه خود نيز عامل و ابزاري تلاشي است كه از سوي بنده انجام مي گيرد. در قرآن پس از تاكيد بر توسل جويي آمده است: وابتغئوا اليه الوسيله و جاهدوا في سبيله لعلكم تفحلون ، اگر مي خواهيد رستگار شويد و به هدف برسيد از وسيله استفاده كرده و در راه او تلاش و جهاد كنيد.( مائدة آيه 35)

آثار توسل

براي توسل آثار بسياري بيان مي شود ولي آن چه را مي توان به عنوان برخي از مصاديق قرآني توسل بر شمرد مي توان به آثاري چون آمرزش از گناهان كه خود عاملي مهم در جذب بركات و رهايي از مشكلات و سختي ها و تنگناهاست آشاره كرد. ( بقره ايه 37) اين كه بر آمرزش از گناهان تاكيد مي شود از آن رو ست كه در نگرش قرآني عامل بسياري از مشكلات و سختي هاي دنيوي و بيماري ها ، گناهاني است كه انسان مرتكب مي شود. همين مساله باعث مي شود كه بركات آسماني و زميني به دست فرد و يا جامعه نرسد. قرآن مي گويد كه با تقواپيشگي مي توان از همه بركات زمين و آسمان بهره مند شد. اگر بخواهيد درهاي آسمان باز شود تقوا پيشه كنيد. بنابراين دوري از گناهان و تقوا امري مهم در رهايي از مشكلات دارد . براي رهاي از گناه مي بايست در توبه را گشود كه توسل عاملي مهم در گشودن در توبه به سوي فرد و جامعه است. از اين جاست كه در رحمت الهي نيز باز مي شود و توسل به عنوان عاملي در اين راستا بر شمرده مي شود. ( نساء آيه 64 و نيز ممتحنه آيه 12)

موانع توسل

براي اين كه جزو كساني نشويم كه فرصت توسل از آنان گرفته مي شود بايد به راهكارهايي كه قرآن بدان اشاره كرده توجه داشته باشيم. برخي مي گويند كه توفيق توسل و تمسك را نمي يابيم . مي توان عواملي را براي اين عدم توفيقي برشمرد كه در اين جا به برخي از موانع كه در قران بدان اشاره شده بيان مي گردد.
از جمله موانع اي كه درقرآن از آن ياد شده است ، استكبار ورز است. به اين معنا كه انسان مستكبر نمي تواند به توسل برسد و از آن بهره و از فوايد آن استفاده كند. انسان مستكبر خود را بيش از حد باور داشته و نيازي نمي بيند تا از ديگري كمك و ياري بجويد.( منافقون آيه 5)
از ديگري موانع اي كه درقرآن بدان اشاره شده است ، نفاق است . انسان منافق نيز از آن جايي كه باوري به رسالت و ايماني به قيامت و رستاخيز ندارد ، خود را بي نياز از ديگري مي يابد و از اين رو به توسل رو نمي آورد.( فتح آيه 11 و نيز نساء آيه 64)

زمينه هاي توسل و تاثيرگذاري

از مهم ترين عوامل براي ايجاد بستر روحيه براي توسل و تاثيرگذاري آن مي توان به توبه اشاره كرد. ( يوسف آيه 12 و نيز بقره ايه 37) با توبه و بازگشت به خدا اين امكان فراهم مي آيد تا بتواند به توسل رو آورده و تاثير آن را نيز ببيند.
تقوا ( مائده آيه 35) و تلاش و جهاد در راه خدا ( همان ) و نيز فقدان نفاق ( فتح آيه 11) از ديگري مواردي است كه به عنوان بسترهاي و زمينه هاي مفيد براي توسل و تاثير آن در قرآن ياد شده است.
به هر حال توسل امري مشروع ، مفيد و تاثيرگذاري است كه انسان براي رهايي از مشكلات و سختي هايش مي تواند بدان مراجعه نمايد. بهترين اشخاصي كه مي توان براي توسل بدان ها رجوع كرد و آثار آن را ديد همان اشخاصي هستند كه در گزارش قرآن ، پيامبران براي رهايي از مشكلات خود بدان ها رجوع كرده اند . اينان همان انوار پاك و طاهر پيامبر(ص) و اهل بيت او (ع) هستند .
يا رب از دل هاي ما نور محبت را مگير ***اين توكل اين توسل اين ارادت را مگير
هستي ما بستگي دارد به مهر اهل بيت ***هر چه خواهي بگير اما ولايت را مگير

یک شنبه 16 مهر 1391  3:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رجعت از ديدگاه قرآن كريم

رجعت از ديدگاه قرآن كريم

عصمت اسداللهی - ملیحه سلمانی ایزدی
1- آیات رجعت:

«و اذا وقع القول علیهم اخرجنا دابة من الارض تکلمهم ان الناس کانوا بایاتنا لایوقنون و یوم نحشرهم من کل امت فوجا ممن یکذب بایاتنا فهم یوزعون» (سوره نمل، آیه 83).
«و هنگامی که قول بر آنان واقع گردد از زمین موجودی را بیرون می سازم که با آنان سخن می گوید ولی مردم به آیات ما ایمان نمی آورند. و روزی که از هر امتی گروهی از کسانی که تکذیب ما می کردند محشور کرده سپس آنها نگه داشته می شوند.»
این آیه مشهورترین آیه رجعت است که به تنهایی به رجعت دلالت دارد، چراکه ظاهر آیه بیان می کند و این مطلب را می گوید که این، حشر گروهی از هر امتی غیر از حشر در روز قیامت است، زیرا حشر در آیه فوق حشر همگانی نیست در حالی که حشر در روز قیامت شامل همه انسانها می گردد چنانکه در آیه ای در وصف حشر روز قیامت چنین می فرماید:
«وحشرناهم فلم نقادر منهم احدا» ؛
و همه را محشور کرده و احدی از آنان را فرو نخواهیم گذاشت.
«آلوسی» یکی از مفسران بزرگ اهل سنت اشکالی به استدلال آیه فوق بر رجعت نموده و می گوید:
«منظور از حشر، برای عذاب است که بعد از آن حشر کلی اتفاق می افتد یعنی حشر بعد از حشر . یک حشر کلی برای همه خلایق یک حشر نیز تنها برای کسانی که مورد خشم و عذاب الهی قرار می گیرند. پس آیه دلالتی بر رجعت نداشته و منظور آیه حشر در روز قیامت است.[1]
«علامه طباطبایی در پاسخ به او چنین می نویسد: چنانچه منظور، حشر برای عذاب بود لازم بود که این غایت ذکر شود یعنی گفته شود «نحشر الی العذاب» تا ابهام برطرف شود کما اینکه در آیه دیگر که در مورد حشر برای عذاب است غایت مذکور بیان شده است «یوم یحشر اعد الله الی النار فهم یوزعون حتی اذا ما جاؤها...» مضافاً اینکه بعد از حشر سخن از عتاب است نه عذاب»[2]
به هر حال از این آیه به خوبی فهمیده می شود که پیش از قیامت گروهی از هر امتی محشور می شوند و مورد مؤاخذه قرار می گیرند و این حشر نیز به معنی برگشتن به دنیا پس از مرگ است.
علاوه بر دلالت روشن خود آیه بر رجعت احادیث فراوانی در ذیل این آیه کریمه از اهل بیت علیهم السلام وارد شده، ایشان آیه مذکور را بر رجعت منطبق دانسته اند که از جمله می توان به روایت زیر اشاره کرد.
«فقال الرجل لابی عبدالله علیه السلام ان العامه تزعم ان قوله: «و یوم نحشر من کل امه فوجا عنی فی القیامه فقال ابوعبدالله: فیحشر الله یوم القیامه من کل امه فوجا و یدع الباقین. لاولاکنه فی الرجعه و اما ایه القیامه «وحشرنا هم فلم نقادر منهم ایضا»[3]
«آن مرد به امام صادق علیه السلام عرضه داشت: که اهل سنت گمان کرده اند که آیه «روزی که از هر امتی گروهی را محشور می کنیم» مربوط به قیامت است، حضرت در پاسخ فرمودند: آیا چنین است که خداوند در روز قیامت از هر امتی تنها گروهی را محشور و بقیه را رها می سازد؟ خیر این گونه نیست. ولکن آیه در مورد رجعت است و اما آیه قیامت آن است که می فرماید: همه را محشور ساخته و از احدی چشم پوشی نمی کنیم.
علامه طباطبایی در تفسیر این آیه شریفه می فرمایند: «و اما این که قول چیست که بر آنان واقع می شود. آنچه از کلام خدای تعالی صلاحیت دارد که این قول را تفسیر کند آیه «سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق» (سوره سجده، آیه 53) می باشد.
برای این که می دانیم مراد به این آیات که خدا بزودی به آنان نشان می دهد غیر آیات آسمانی و زمینی است که خود آنان همواره می بینند. دائماً در پیش رو و بیخ گوششان قرار داد. بلکه مراد بعضی از آیاتی است که جنبه خارق عادت داشته باشد و مردم از دیدن آن ناگزیر باایمان شوند در حالی فرا رسد که به هیچ یک از آیات آسمانی و زمینی معمولی ایمان نداشته باشند ولی از دیدن آن آیت که گفتیم ایمان بیاورند.[4]
«انا لننصر رسلنا والذین امنوا فی الحیوة الدنیا و یوم یقوم الشهاد»(سوره مؤمن، آیه 51)
«همانا ما فرستادگان خویش و مؤمنان را در دنیا آن روزی که شاهدان اقامه شوند یاری خواهیم نمود».
آیه فوق خاطر نشان می سازد که وعده الهی بر آن تعلق گرفته است که همه انبیاء و مؤمنان را در همین دنیا یاری خواهد کرد. چنانکه از ظاهر آیه برداشت می شود این نصرت و یاری انبیا و مؤمنان به صورت گروهی و دسته جمعی صورت خواهد پذیرفت و نه جدا از یکدیگر و از آنجا که نصرتی در گذشته اتفاق نیفتاده پس قطعاً در آینده به وقوع خواهد پیوست چراکه وعده الهی تخلف ناپذیر است.
از طرفی چون همه پیامبران به جز حضرت عیسی و خضر و مؤمنان بسیاری از دنیا رفته اند و در این دنیا یاری نشده اند به مقتضای آیه فوق بایستی آنها زنده شوند تا در همین دنیا یاری شوند. بخصوص که لفظ نصرت در مواردی به کار می رود که دو گروه مشغول مخاصمه باشند و بعد شخص یا گروهی یکی از طرفهای مخاصمه را کمک کنند تا برطرف مقابل چیره شود و طبیعی است که چنین معنایی با رجعت سازگاری دارد مؤید چنین استدلالی به آیه شریفه حدیث است که از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمودند: به خدا سوگند این آیه در مورد رجعت است مگر نمی دانید که پیامبران بسیاری در این دنیا کشته شده اند و نصرت خداوند به آنان نرسید. امامان کشته شده اند و نصرت خداوند شامل حال آنها نشد این آیه در رجعت محقق خواهد شد.[5]
3- آیه:
«و ما ارسلنا الا کافة للناس بشیرا ًو نذیراً» ؛
«و ما تو را جز برای بشارت و بیم جهانیان نفرستادیم» (سوره مبارکه سبأ، آیه 28).
همانگونه که از جهت اعتقادی روشن است نبوت پیامبر اسلام، حضرت محمد صلی الله علیه و آله عمومیت داشته و شامل همه عصرها و نسلها می شود. اما تحقق عینی این بعثت و رسیدن پیام دعوت حضرت به همه مردم جهان هنوز محقق تشده است. بر طبق مفاد برخی روایات این دعوت در روز رجعت عینیت خواهد یافت. چنانکه امام محمد باقر علیه السلام می فرمایند: این آیه در رجعت تحقق می یابد.[6]
4- آیه
«و اذ اخذ الله میثاق النبیین لما اتیتکم من کتاب و حکمة ثم جاءکم رسول مصدق لما معکم لتؤمنن به و لتنصرنه» (سوره آل عمران، آیه 81).
«به یاد آور هنگامی را که خداوند از پیامبران پیمان گرفت که هرگاه به شما کتاب و حکمت عطا کردیم و آنگاه پیامبری آمد که تصدیق کننده آنچه با شماست. البته به او ایمان آورید و البته یاریش کنید».
امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیه فرمودند: «این آیه هنوز تحقق نیافته است این آیه زمانی تحقق می یابد که خداوند همه پیامبران و مؤمنان را برای نصرت امیرمؤمنان گرد می آورد و پرچم رسول اکرم صلی الله علیه و آله به دست امیرمؤمنان داده می شود و همه مخلوقات در زیر پرچم او قرار می گیرند و او بر همه امیر می باشد این است تأویل این آیه.[7]
و نیز از امام صادق علیه السلام منقول است که در جایی دیگر از حضرت پیرامون تفسیر این آیه شریفه سؤال شد حضرت فرمودند:
«آری به خدا سوگند خداوند از آدم تا خاتم پیامبری نفرستاده جز اینکه او را بازمی گرداند تا از برای علی بن ابیطالب علیه السلام شمشیر بزنند.»[8]
و حضرت علی علیه السلام در ضمن خطبه مفصلی از تفسیر این آیه می فرمایند:
«هنوز احدی از پیامبران مرا یاری نکرده ا ند ولی همه آنها مرا یاری خواهند نمود و آن هنگامی است که شرق و غرب جهان از آن من خواهد بود در آن روز خداوند همه پیامبران را از آدم تا خاتم صلی الله علیه و آله زنده خواهد کرد و همه آنها از برای من شمشیر خواهند زد. گردن گردن کشان انس و جن را خواهند زد.»[9]
5- آیه:
«بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه و لما یأتهم تأویله کذلک الذین من قبلهم فانظر کیف کان عاقبه العالمین» (سوره یونس، آیه 39)
«آنچه را که احاطه علمی به آن ندارند و هنوز تأویلی فرا نرسیده است تکذیب کردند پیشینیان نیز همچنان به تکذیب برخواستند ببین عاقبت ستمکاران چگونه شد.»
از امام محمد باقر علیه السلام در رابطه با رجعت سؤال شد حضرت فرمودند: «آنچه پرسیدید هنوز وقتش نرسیده است و خداوند می فرماید: چیزی را که احاطه علمی ندارند و زمانش نرسیده است، انکار می کنند.»[10]

بخش هشتم: رجعت در احادیث و روایات

در یک تقسیم بندی احادیث به «خبر واحد» و «متواتر» تقسیم می شود. منظور از خبر واحد، روایتی است که به سر حد یقین نرسیده باشد و در حالی که مراد از خبر متواتر روایتی است که در اثر کثرت نقل آن یقین شده و جای هیچ گونه ابهامی در آن وجود نداشته باشد. اخبار و روایاتی که از معصومین علیهم السلام نقل شده آنقدر فراوان است که به طور قطعی می توان متواتر بودن آنها را پذیرفت.
مرحوم مجلسی می گوید: اگر مثل این روایات (رجعت) متواتر نباشد پس درچه چیزی می توان ادعای تواتر نمود. (بحار الانوار، ج3، ص 12).
در بیان الفرقان آمده است که محدث جزایری در شرح تهذیب ادعا کرده که 620 حدیث پیرامون رجعت دیده است.[11]

روایات رجعت

الف: امام صادق علیه السلام فرمودند:
«اولین کسی که به دنیا رجعت خوهد کرد امام حسین علیه السلام است که ایشان آنقدر در زمین زندگی خواهند نمود تا آنکه از فرط پیری دو ابرویشان بر چشمانشان بیافتد.[12]
ب: ابن اعین می گوید: کسی که هیچ تردیدی در سخن او ندارم یعنی امام محمد باقر علیه السلام است که به من فرمودند: «ان رسول الله صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلا سیرجعان[13] ؛ به زودی رسول گرامی صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام به دنیا باز می گردند.
ج: عبدالله از امام صادق علیه السلام نقل می کند که آن حضرت در تفسیر آیه سوره آل عمران فرمودند: «خدا هیچ پیامبری را از آدم تا آخرین (خاتم الانبیاء) را مبعوث نکرده مگر آنکه به دنیا بازگردند و رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام را یاری خواهند کرد.[14]
د: ابن خالد کابلی از امام سجاد علیه السلام در تفسیر آیه شریفه «ان الذی فرض علیک القرآن لرادک الی المعاد» نقل می کند که حضرت فرمودند این آیه درباره رجعت است.[15]

بخش نهم: رجعت شهدای کربلا

در حدیثی از امام محمد باقر علیه السام می خوانیم که شهدای کربلا به ویژه سالار شهیدان حسین بن علی علیه السلام به دنیا برمی گردند و دارای حکومت طولانی روی زمین خواهند بود.
امام باقر علیه السلام فرمودند: «قال الحسین علیه السلام لاصحابه قبل ان یقتل... فابشروا فوالله لئن قتلونا فانا نرد علی نبینا قال ثم امکث ما شاء الله فاکون اول من ینشق الارض عند فاخرج یوافق ذلک خرجه امیرالمؤمنین.»
امام حسین علیه السلام قبل از آنکه شهید شود به یارانش فرمود بشارت باد بر شما که اگر کشته شوید به سوی پیامبر خویش برمی گردید. سپس فرمود پس آن مقدار که خداوند بخواهد در قبر خواهیم ماند و من اولین کسی خواهم بود که رجعت می کن پس خروج می کنم مانند خروج امیرالمؤمنین علیه السلام.[16]

بخش دهم: رجعت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم

ابن خالد کابلی از امام سجاد علیه السلام نقل کرده است که آن حضرت در تفسیر آیه شریفه «ان الذی فرض علیک القرآن لرادک الی المعاد» (سوره قصص، آیه 54) «آنکه قرآن را بر تو فرض نمود تو را به معاد و بازگشت برمی گرداند» فرمود: «یرجع الیکم نبیکم».[17] علاوه بر این که حضرت از آن واقعه به رجوع تعبیر کرده است و با توجه به این که حضرت از دنیا رحلت کرده اند معنای رجوع در مورد ایشان بازگشت به دنیای پس از مرگ خواهد بود و اینکه (پیامبرتان بار دیگر به سوی شما برمی گردد) مطابق این روایات می توان گفت که منظور از معاد (زمان موعود) روز رجعت است که در آن زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به دنیا رجعت می کنند. روشن است که منظور از «یرجع الیکم نبیکم» این نیست که مردم در قیامت و سرای دیگر پیامبر را ملاقات می کنند، زیرا در این صورت می بایست به اینگونه تعبیر می شود (ترجعون الی نبیکم).

پی نوشتها:‍

1- سید محمود آلوسی بغدادی، تفسیر روح المعانی، ج2.
2-محمد حسین طباطبایی، ترجمه تفسیر المیزان، چاپ اول، ص 344.
3- محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج53، ص 52.
4- محمد حسین طباطبایی، ترجمه تفسیر المیزان، چاپ اول، ص 344.
5- شیخ علی حائری یزدی، الزام الناصب، ج2، ص 238.
6- محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج53، ص 42.
7- سید هاشم بحرانی، تفسیر برهان، ج1، ص 295.
8- محمد بن مسعود عیاشی، تفسیر عیاشی، ج1، ص 181.
9-محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج53، ص 46.
10-محسن فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج2، ص 403.
11- شیخ مجتبی قزوینی خراسانی، بیان الفرقان، ج5، ص 12.
12- محمد بن حسن حر عاملی، الایقاظ من الهجعه، ص 358.
13-همان.
14- محمد بن حسن حر عاملی، الایقاظ من الهجعه، ص 165.
15- محمد حسن خادمی شیرازی، رجعت یا دولت کریمه خاندان وحی، ص 64.
16- محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج53، ص 62.
17-همان، ص 56.

 
یک شنبه 16 مهر 1391  3:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

رجعت، شاهدي بر رستاخيز جسماني

خليل منصوري

آموزه هاي قرآني و وحياني چه تحليلي از رستاخيز جسماني به دست مي دهد؟ رجعت چه معنا و مفهومي جديدي به آن مي بخشد؟ و چرا اصلا قرآن مسئله رجعت را مطرح مي سازد و در آيات بسياري به مصاديقي اشاره مي كند كه در گذشته اتفاق افتاده است و آن را گزارش مي كند؟ اين نوشتار تلاشي است تا اين معنا و مفهوم دانسته شود و به اين پرسش ها در حد امكان محدود اين نوشتار پاسخي قرآني داده شود. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.
يكي از مباحث مهم كه فلاسفه و عقل گرايان و حتي شهودگرايان عقل دليل، در برابرش زانوي ناتواني زدند به حكم امر فوق عقل، از بيان كيفيت آن درمانده شده اند، معاد جسماني است.
بوعلي سينا فيلسوف به نام ايراني در نهايت به حكم پذيرش آموزه هاي وحياني رستاخيز، جسماني را مي پذيرد و از اثبات آن از راه عقل و منطق فرو مي ماند تا به اين روش اقرار كند كه همه چيز دنيا و غيب و شهود را نمي توان به عقل دريافت و تنها راه براي اثبات هر چيز و همه چيز عقل نيست واين كه عقل و فلسفه راهي از راه هاي رسيدن به حق و حقيقت است. اين گونه است كه سه دسته از باورها را دست كم براي خود مي سازد، باورهايي كه راهي براي تجربه و عقل نيست و باورهايي كه از اين دو راه قابل دسترسي است. در اين ميان بودند و هستند كساني كه در راه تاويل گام برمي دارندو مي كوشند تا با تصرف در مفهوم جسم آن را از حوزه جسم مادي محض كه در دنياست بيرون ببرند و معاد و رستاخيز جسماني مشابه اي را بازسازي نمايند. از اين رو كه جسم برخلاف جسد مراتب دارد و ماده را اشكال و انواع و مراتب متفاوتي است. هوا و مولكول هاي آن و نيز عناصري كه جنيان از آن ساخته شده اند و يا عالم برزخ و عالم مثال منفصل از آدمي (يعني عالمي كه همانند عالم روياي آدمي است ولي بيرون از انسان و تخيل و روياي وي وجود دارد) وجودات و جهاني است كه جسماني و مادي هستند ولي تفاوت هايي نيز با جسم محسوس و ملموس ما دارند. اين گونه است كه معاد جسماني را به مرتبه اي ديگر مي برند تا از رستاخيز جسم مادي محض رهايي يابند، زيرا آنان مي كوشند تا به عقل به مفهوم خاص خودشان دنيا را تحليل كنند و همانند حس گرايان نوعي عقلانيت خاص به تفسير رستاخيز معاد جسماني بخشند.

آموزه هاي وحياني كبراي قياس

براي تشكيل قياس منطقي و تحليل عقلاني از مسائل نيازمند صغرا و كبرايي با شرايط و خصوصياتي مي باشيم كه منطقي ها آن را براي رسيدن به نتيجه درست و صحيح و اشكال سه گانه منتج بيان كرده اند. در اين ميان نقش كبراي قضيه بسيار مهم و اساسي است. كليتي كه بايد آن را به طرق قطعي به دست آورده و در قضيه قرار دهيم تا بتوانيم صغري و امر جزيي را بر آن بار كنيم.
همه كساني كه با قرآن و آموزه هاي آن سرو كار دارند با دلايلي كه مطرح مي كنند قرآن و گزاره هاي آن را به عنوان حجت در كبراي قضايا به كار مي گيرند. در اين نوشتار نيز همين روش به كار مي رود و آموزه هاي وحياني و گزاره هاي قرآني به عنوان كبراي قضيه در قياس منطقي به كار گرفته مي شود. بنابراين داستان هايي كه در آيات مختلف بدان اشاره مي شود تنها بيان مصاديق جزيي نيست بلكه گزاره كلي و كبراي منطقي است كه مي توان از آن در قضيه اي براي اثبات كليت رستاخيز جسماني استفاده كرد. اگر در اين آيات نمونه هايي از رجعت و بازگشت به دنيا مطرح مي شود خود به عنوان «ادل دليل علي امكانه وقوعه؛ بهترين دليل و شاهد بر امكان تحقق چيزي كه همان تحقق و وقوع آن است» مي باشد، بنابراين در اين آيات رستاخيز جسماني اثبات مي شود و مي توان از آن دليلي كلي به دست آورد كه مراد از رستاخيز جسماني چيست و چه معنا و مفهومي از آن مراد خداوند از مفهوم رستاخيز انسان است. بنابراين لازم است كه پيش از نتيجه گيري در اين باره نگاهي به آيات رجعت و مفهوم آن شود.

اصطلاح شناسي رجعت

رجعت در لغت عربي به معناي بازگشت آمده است. اين واژه در كاربردهاي اصطلاحي قرآن و كلام اسلامي به ويژه شيعي به معنا و مفهوم بازگشت مردگان به دنيا قبل از قيامت است؛ بنابراين با بازگشت به دنيا پس از قيامت و در رستاخيز تفاوت دارد. تفاوتي كه در اين جا به نظر مي رسد تنها در مسئله زمان وقوع اين بازگشت و رجعت است؛ به اين معنا كه بازگشت مردگان و زنده شدن آنان در دو زمان ممكن است اتفاق بيافتد: يكي زماني پيش از رستاخيز و قيامت است و آن زماني است كه هنوز جهان از هم فرو نپاشيده است و نظام دنياي كنوني برقرار مي باشد و ديگري كه پس از فروپاشي نظام دنيا و نفخ صور تحقق مي يابد و به تعبير قرآن پس از تبدل و به زمين به آسمان و زميني ديگر تحقق مي بايد: يوم تبدلت الارض غيرها و السموات. از اين بازگشت و زنده شدن دوباره در پس از قيامت به نام رستاخيز انسانها ياد مي شود.
گزارش هاي قرآني تفاوتي ديگر ميان رجعت و رستاخيز بيان مي كند. به اين معنا كه رجعت امري است كه بارها اتفاق افتاده است ولي رستاخيز هنوز تحقق نيافته ولي تحقق آن صددرصد يقيني و قطعي است و از اين روست كه قرآن هرگاه از قيامت و رستاخيز در آيات قرآني سخن به ميان مي آورد از فعل ماضي استفاده مي كند تا با اين شيوه كاربرد وقوع حتمي آن را گوشزد كند.
نكته ديگري كه در گزارش هاي وحياني قرآن يافت مي شود؛ وقوع معاد و رستاخيز براي همگان است به گونه اي كه كسي از آن رهايي ندارد و همگان از جن و انس به نفخ صور دوباره برانگيخته مي شوند و همانند گياهان كه از زمين هنگام بارش باران بهاري جوانه زده و از خاك بيرون مي آيند آدمي نيز اين گونه از گورهاي خويش برمي خيزند؛ اما رجعت تنها براي گروه و يا اشخاص خاصي اتفاق مي افتد و آنان پس از بازگشت دوباره جان به جان آفرين تسليم مي كنند و مرگ دوباره اي را مي چشند. اين گونه است كه دست كم براي ايشان دو مرگ و سه زندگاني است. بنابراين براي آنان پيش از رستاخيز به تعبير قرآني دو مرگ و دو زندگاني است.

باورهاي شيعي درباره رجعت

چنان كه گفته شد رجعت به معناي بازگشت به دنيا پيش از قيامت و رستاخيز همگاني است. (مفردات راغب ص 342)
در اصطلاح كلامي شيعي براساس روايات معتبر و متواتر قطعي كه از امامان معصوم(ع) نقل شده است برخي از شيعيان كه از دنيا رفته اند در حكومت عدالت محور و جهاني حضرت مهدي(ع) به دنيا برمي گردند تا به ثواب ياري و كمك وي نائل شوند و از مواهب دولت و حكومت وي در دنيا بهره ببرند؛ چنان كه برخي از دشمنان آن حضرت(عج) نيز به دنيا بازگردانده مي شوند تا پيش از رستاخيز در همين دنيا از ايشان انتقام كشيده شود و مردم عصر ظهور به رستاخيز اطمينان يافته و زخم انتقام الهي را نسبت به دشمنان خدا و پيامبر(ص) در دنيا ببينند و دشمنان به برخي از كيفرهاي اعمال زشت و ناپاك خود برسند.(مجمع البيان ج 7 و 8 ص 367و نيز علم اليقين في اصول الدين ج2 ص 100)

امكان رجعت

آيات بسياري بر امكان رجعت و برگشت به دنيا پيش از رستاخيز و نابودي نظام دنياي كنوني وارد شده است. چنان كه گفته شد بهترين و كامل ترين شاهد بر امكان هرچيزي همان وقوع و تحقق خارجي آن است. قرآن با بيان نمونه هايي از رجعت درگذشته مي كوشد نه تنها امكان بلكه وقوع عيني آن را در گذشته گزارش كند.

نمونه هاي قرآني رجعت

ازجمله مي توان به گزارش قرآن درباره پرندگان حضرت ابراهيم (ع) اشاره كرد. آن حضرت با آن كه به رستاخيز ايمان داشت از خداوند خواست تا براي روشن شدن معاد جسماني و بازگشت روح به تن مردگان و از خاك بر آمدن آنان در دنيا نمونه اي را نشان دهد.
از اين روست كه آن حضرت(ع) مامور مي شود تا پرندگاني را بكشد و آنان را خرد و خمير كرده و گوشت ها و استخوان هاي آنان را به هم تركيب كند و آن گاه هر يك را بر سر بلندي گذاشته و نام هر پرنده اي را بخواند تا دوباره اين گوشت هاي به هم آميخته جدا و دوباره هر يك به شكل خويش در آيد (بقره آيه 260)
از ديگر نمونه هايي كه قرآن بيان مي كند داستان جواني است كه در بني اسرائيل كشته شده و ميان اسباط اختلاف و درگيري پديده آمده و به عللي مشكلاتي براي حضرت موسي(ع) ايجاد شده بود. درآن زمان خداوند از طريق حضرت موسي (ع) به مردم پيغام مي دهد كه اگر مي خواهند قاتل شناخته و درگيري و نزاع پايان يابد گاوي را بكشند و آن را به مرده بزنند تا زنده شود. ولي برخي از كساني كه منافع آنان با شناخت قاتل به خطر مي افتاد به مخالفت برخاسته و درباره خصوصيات و ويژگي هاي گاو سخن گفتند. اين گونه است كه كار بر ايشان سخت تر شد و در نهايت گاوي با خصوصيات و ويژگي هاي انحصاري انتخاب شد و بر مقتول زده و او زنده و قاتل خويش را معرفي كرد. (بقره آيات 55 تا 73)
سومين نمونه از رجعت و بازگشت به دنيا كه قرآن آن را نقل مي كند داستان عزيز است. وي كه پيش از هجوم و يورش بخت النصر به بيت المقدس مي زيست. روزي بر قريه اي گذشت كه آثاري از زندگي نمانده بود. و همگان به بيماري و يا عللي كشته و نابود شده بودند و خانه هايشان خرابه گشته بود. در اين زمان وي از خود پرسيد كه چگونه امكان بازگشت به دنيا براي اين هايي كه مرده و گوشت و استخوانشان خاك و پراكنده گشته است وجود دارد.
خداوند جان وي را گرفت وپس از صد سال از مرگ او را زنده كرد و از او پرسيد كه چند روز است كه درنگ كردي؟ او گفت: به نظر مي رسد روزي و يا نيم روزي اين جا درنگ كرده بودم.
خداوند به او فرمود كه پيش از صد سال است كه دراين جا درنگ كرده اي و براي اين كه نشانه اي از خدا براي خود و ديگران باشي و آنان نيز به رستاخيز و معاد جسماني ايمان آورند تو را برمي انگيزم. سپس به او فرمود به خر خود بنگر كه چگونه استخوان هاي آن را گرد مي آوريم و بر آن گوشت مي پوشانيم. (بقره آيه 259)
اين شخص همان پيامبري است كه پس از زنده شدن به ميان مردم خود باز مي گردد كه تورات از ميانشان گم شده بود و نسخه اي از آن را نداشتند و بخت النصر ايشان را كشته بود.
پس از آن جايي كه تورات را در سينه داشت و به اعجاز خداوند دوباره به زمين و دنيا بازگشته بود تورات را براي ايشان مي نگارد.
مورد چهارمي كه قرآن براي رجعت و بازگشت به دنيا پيش از رستاخيز بيان مي كند زنده شدن مردگان بني اسرائيل است. اينان همان كساني بودند كه حضرت موسي (ع) انتخاب مي كند و با خود به كوه طور مي برد ولي در آن جا به دليل گستاخي و درخواست ديدار خدا مورد اصابت صاعقه و آذرخش قرار مي گيرند و كشته مي شوند. آن گاه كه حضرت موسي (ع) از بيهوشي مي رهد از خداوند مي خواهد كه آنان را برانگيزاند. (بقره آيه 55و 56)
از رجعت هاي گروهي مي توان به رجعت هزاران نفر از بني اسرائيل پس از مردن ايشان اشاره كرد كه در آيه 243 سوره بقره به آن اشاره شده است.
داستان اصحاب كهف مهم ترين و آشناترين داستان رجعتي است كه همگان از آن آگاه هستند.
جواناني كه به سبب ايمان مسيحي ناچار شدند كه تا از خانه و كاشانه خويش بگريزند و به غار پناه برند و سيصد سال قمري در آن جا بمانند و مرگ آنان را چون خواب بربايد. پس از سيصد سال دوباره زنده شده و به دنيا بازمي گردند و به ميان قوم مي روند. (كهف آيات 9 تا 18)
داستان زنده كردن مردگان معاصر عيسي (ع) از مشهورترين داستان هاي رجعت و بازگشت جسماني به دنيا پيش از قيامت و رستاخيز است كه خداوند آن را به عنوان معجزه هاي حضرت عيسي (ع) درآيات 49 سوره آل عمران و نيز 110 سوره مائده بيان مي كند.

رجعت خوبان و بدكاران

قرآن مجيد در آيات بسياري به مساله رجعت خوباني چون امامان (ع) و شهيدان و نيز زشتكاران و بدكاران اشاره كرده است.
قرآن در آيه 85 سوره قصص به رجعت امامان (ع) اشاره مي كند. امام سجاد (ع) درباره آيه مي فرمايد: پيامبر و امير مومنان و امامان (ع) به سوي شما باز مي گردند. (تفسير نورالثقلين ج 4 ص 144 حديث 126)
اين روز آن چنان مهم وتاثيرگذار در بينش و نگرش مردمان زمان بازگشت است كه خداوند از آن به ايام الله ياد مي كند. (ابراهيم آيه 5) و امام باقر (ع) در تفسير ايام الله مي فرمايد: ايام الله سه روز است كه از جمله آن ها روز رجعت و بازگشت مردگان پيش از قيامت است. (خصال صدوق ص 108 و نيز تفسير نورالثقلين ج 2 ص 526 ح 7)
در روايتي از امام صادق (ع) يوم الاشهدا و روز نصرت و ياري پيامبران كه در آيه 51 سوره غافر از آن ياد شده است همان روز رجعت پيامبر(ع) به زمين پيش از قيامت دانسته شده است. (همان ج 4 ص 526 ح 69)
درباره رجعت شهيدان به دنيا امام باقر(ع) آيه 156 و 158 سوره آل عمران را دليل خود قرار مي دهد و مي فرمايد: شهيدان پس از كشته شدن دوباره به دليل همين آيه به دنيا باز مي گردند و از نعمت هاي دنيوي بهره مند مي شوند.(بحارالانوار ج 53 ص 66 ح 58) از رجعت علي (ع) كه در برخي از آيات از وي به دابه الارض نيز ياد شده است در بسياري از روايات سخن به ميان آمده است. آن حضرت در آستانه رستاخيز درحكومت آخر الزماني به دنيا مي آيد و حكومت مي كند. (تفسير قمي ج 2 ص 131 و نورالثقلين ج 4 ص 97)
اما درباره رجعت كافران مي توان به آيه 77 سوره مومنون و نيز 10 و 11 سوره غافر اشاره كرد كه روايات تفسيري مانند روايت صادقين(ع) مراد را عذاب در دنيا براي ايشان مي شمارد. (الميزان ج 15 ص 52 و نيز مجمع البيان ج 7 و 8 ص 181 تفسير قمي ج 2 ص 259)
در روايتي از امام صادق (ع) ذيل تفسير آيه 83 سوره نمل از حشر گروهي از مردم در دنيا به معناي رجعت ياد شده است و گفته اند كه مقصود از حشر اين گروه در قيامت نيست بلكه مراد حشر ايشان در دنيا و پيش از قيامت است. (مجمع البيان ج 7 و 8 ص 366 و نورالثقلين ج 4 ص 100)
گروهي از تكذيب كنندگان آيات الهي از هر امتي نيز رجعت خواهند داشت و در دنيا عذاب خواهند شد.(نمل آيات 83 و 84 و روايات تفسيري نور الثقلين و مجمع البيان ج 7 و 8 ص 366)
هدف و فلسفه رجعت تكذيب گران به دنيا پيش از قيامت محاكمه و مجازات آنان و آگاهي عصر آخر زماني نسبت به معاد و قيامت و حساب و كتاب آن جاست. (نمل آيه 83 و 85)
البته زمان رجعت بر اساس آيات قرآن (بقره آيه 3) از امور غيبي است كه مي بايست بدان ايمان آورد و باور داشت.
به هرحال رجعت شاهدي كامل بر امكان رستاخيز جسماني است كه اتفاق خواهد افتاد. هر چند كه عقل فلسفي و منطقي نتواند به درستي كيفيت آن را درك كند و يا امكان و وقوع آن را اثبات نمايد. از اين روست كه مي بايست دراموري از اين دست كه امري وراي طور العقل و فوق العقل ناميده مي شود به گزاره هاي قطعي قرآن ايمان آوريم و آن را مانند هزاران امري بدانيم كه وجود دارد ولي از كيفيت آن آگاهي نداريم.

یک شنبه 16 مهر 1391  3:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : پیشگویی رجعت در آخرالزمان در تورات، انجیل و قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : رجعت از نگاه فریقین (قسمت دوم)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : رجعت از نگاه فریقین (قسمت اول)

دریافت فایل pdf

 

 

یک شنبه 16 مهر 1391  3:39 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رجعت (بازگشت به دنيا بعد از ظهور امام زمان ارواحنا فداه و قبل از برپائى قيامت)

رجعت (بازگشت به دنيا بعد از ظهور امام زمان ارواحنا فداه و قبل از برپائى قيامت)

سيد محمد رضا ابطحي
مقدمه:

در قرآن مجيد و روايات اهلبيت عليهم السلام بحث رجعت از جايگاه ويژه‏اى برخوردار است، زيرا بسيارند كسانى كه در دنيا به همه ارزشهائى كه شايسته آن هستند نمى‏رسند يا به همه مجازاتهائى كه مستحق آن هستند عقوبت نمى‏شوند و شايد خود را يله و رها مى‏بينند در حالى كه خداوند منتقم مظلومان است و خصم ظالمان.
در اين مجموعه در رابطه با چگونگى بازگشت انسانها قبل از قيامت و بعد از ظهور حجت خداوند، امام زمان ارواحنا فداه بحث خواهد شد.
اميد است مورد عنايت خداوند و اهلبيت عليهم السلام قرار گيرد.

چكيده مقاله:

در اين مقاله ابتدا در رابطه با رجعت از ديدگاه آيات و روايات بحثى مطرح مى‏گردد، آنگاه به آيه 83 سوره نمل، دليلى بر رجعت است اشاره خواهد شد، سپس سه نكته پى‏گيرى مى‏شود، 1. دابّة الأرض چيست؟ 2. رجعت در كتاب و سنت و بعد به گفتار مرحوم سيد مرتضى كه از بزرگان شيعه است مى‏پردازيم و فشرده‏اى از بحثها خواهد آمد و آنگاه مسئله وقوع رجعت در پنج مورد از امتهاى پيشين و اعتقاد به رستاخيز در مقياس وسيع و تهمت احمد امين مصرى به شيعه در مسأله رجعت مطرح مى‏گردد و 3. فلسفه رجعت و رجعت در سخن امام صادق عليه السلام و اعتقاد به رجعت با اصل آزادى اراده منافاتى ندارد و نيز رجعت از ضروريات مذهب شيعه است و آنگاه آميخته شدن خرافات با رجعت و مباحثى پيرامون رجعت و بازگشت به دنيا و نعمت اسرار آميز حيات ذكر مى‏گردد و سه نكته مورد كاوش قرار خواهد گرفت، 1. اشاره‏اى به رجعت و تناسخ و عود ارواح 2. آسمانهاى هفتگانه 3. عظمت كائنات و امكان رجعت در آيه 56 بقره و تقاضاى عجيب! بحث مى‏شود و سپس مطرح مى‏گردد كه آيه 56 بقره دلالت بر امكان رجعت دارد و آيه 11 مومن، نمى‏تواند ناظر به رجعت باشد و بحث دو مرگ و دو حيات و در نهايت مسئله دعاى دور از حاجت! عنوان خواهد شد.

رجعت از ديدگاه آيات و روايات

وَ إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِمْ أَخْرَجْنَا لهَُمْ دَابَّةً مِّنَ الأَرْضِ تُكلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاس كانُوا بِئَايَتِنَا لايُوقِنُونَ.
هنگامى كه فرمان عذاب آنها رسد (و در آستانه رستاخيز قرار گيرند) جنبنده‏اى را از زمين براى آنها خارج مى‏كنيم كه با آنها تكلم مى‏كند و مى‏گويد: مردم به آيات ما ايمان نمى‏آورند.
وَ يَوْمَ نحْشرُ مِن كلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِّمَّن يُكَذِّب بِئَايَتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ.
به خاطر بياور روزى را كه ما از هر امتى گروهى را از كسانى كه آيات ما را تكذيب مى‏كردند محشور مى‏كنيم و آنها را نگه مى‏داريم تا به يكدگر ملحق شوند.
حَتى إِذَا جَاءُو قَالَ أَ كذَّبْتُم بِئَايَتى وَ لَمْ تحِيطوا بهَا عِلْماً أَمَّا ذَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ.
تا زمانى كه (به پاى حساب) مى‏آيند به آنها مى‏گويد آيا آيات مرا تكذيب كرديد و در صدد تحقيق برنيامديد شما چه اعمالى انجام مى‏داديد.
وَ وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِم بِمَا ظلَمُوا فَهُمْ لا يَنطِقُونَ.
در اين هنگام فرمان عذاب بر آنها واقع مى‏شود و آنها سخنى ندارند كه بگويند.1
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از استعجال كفار در مورد عذاب و يا تحقق رستاخيز بود و با بى صبرى انتظار وقوع آن را داشتند، و به پيامبر مى‏گفتند: چرا اين عذابها را كه به ما وعده مى‏دهى دامن ما را نمى‏گيرد؟! چرا قيامت بر پا نمى‏شود؟! در آيات مورد بحث اشاره به قسمتى از حوادثى كه در آستانه رستاخيز صورت مى‏گيرد كرده، و سرنوشت دردناك اين منكران لجوج را مجسم مى‏سازد.
مى‏گويد: هنگامى كه فرمان عذاب فرا مى‏رسد و آنها در آستانه رستاخيز قرار مى‏گيرند، جنبنده‏اى را از زمين، براى آنان خارج مى‏كنيم كه با آنها سخن مى‏گويد، و سخنش اين است كه مردم به آيات خدا ايمان نمى‏آورند.
وَ إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِمْ أَخْرَجْنَا لهَُمْ دَابَّةً مِّنَ الأَرْضِ تُكلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاس كانُوا بِئَايَتِنَا لايُوقِنُونَ.
منظور از وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِمْ صدور فرمان خدا و مجازاتى است كه به آنها قول داده شده، يا وقوع رستاخيز و حضور نشانه‏هاى آن است، نشانه‏هائى كه با مشاهده آن هر كس خاضع و تسليم مى‏شود و يقين پيدا مى‏كند كه وعده‏هاى الهى هم حق بوده و قيامت نزديك است، و در آن حال درهاى توبه بسته مى‏شود، چرا كه ايمان در چنين شرائطى جنبه اضطرارى خواهد داشت.
البته اين دو معنى از يكديگر جدا نيست، زيرا نزديك شدن قيامت با عذاب و مجازات گنهكاران توأم است.
اما در اينكه اين جنبنده زمينى چيست و كيست؟ و برنامه و رسالت او چگونه است؟ قرآن به صورت سربسته بيان كرده، و گوئى مى‏خواسته است به اجمال از آن بگذرد كه گاهى تاثير سخن در آن است كه مطلب هول‏انگيز را در پرده بگويند.
همين اندازه مى‏گويد: موجود متحرك و جنبنده‏اى است كه خدا او را از زمين در آستانه رستاخيز، ظاهر مى‏سازد، او با مردم سخن مى‏گويد، و سخنش اين است كه مردم به آيات خدا ايمان نمى‏آورند.
به تعبير ديگر:
كار او اين است صفوف را از هم جدا مى‏كند و منكران و منافقان را از مؤمنان مشخص مى‏سازد، اين است برنامه او.
بديهى است منكران با ديدن اين صحنه به خود مى‏آيند و از گذشته تاريك خويش پشيمان مى‏شوند ولى چه سود كه راه بازگشت بسته است.
درباره جزئيات دابة الارض و صفات و مشخصات دقيقش در روايات اسلامى، در كتب تفسير و حديث شيعه و اهل سنت، مطالب بسيارى وارد شده است كه ما در ذيل همين آيات در بحث نكات به خواست خدا به آن اشاره خواهيم كرد.
سپس به يكى ديگر از نشانه‏هاى رستاخيز اشاره كرده مى‏گويد: بخاطر بياور روزى را كه ما از هر امتى گروهى را از كسانى كه آيات ما را تكذيب مى‏كردند محشور مى‏كنيم، و آنها را نگه مى‏داريم تا به يكديگر ملحق شوند
وَ يَوْمَ نحْشرُ مِن كلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِّمَّن يُكَذِّب بِئَايَتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ.
و روزى كه از هر امتى گروهى از منكران آيات خود را محشور گردانيم و سپس به هم بپيوندند.2
حشر: به معنى كوچ دادن و خارج كردن گروهى از مقرشان و حركت دادن آنها به سوى ميدان جنگ يا غير آن است.
فوج: چنانكه راغب در مفردات مى‏گويد، به معنى گروهى است كه به سرعت حركت مى‏كنند.
يوزعون: به معنى نگهداشتن جمعيت است بطورى كه گروهى به گروه ديگر ملحق شوند، و اين تعبير معمولا در مورد جمعيت‏هاى زياد گفته مى‏شود، همانگونه كه نظير آن را در مورد لشكريان سليمان در اين سوره خوانديم.
بنا بر اين از مجموع آيه چنين استفاده مى‏شود كه روزى فرا خواهد رسيد كه از هر قوم و جمعيتى خداوند گروهى را محشور مى‏كند و آنها را براى مجازات و كيفر اعمالشان آماده مى‏سازد.
بسيارى از بزرگان اين آيه را اشاره به مساله رجعت و بازگشت گروهى از بدكاران و نيكوكاران به همين دنيا در آستانه رستاخيز مى‏دانند، چرا كه اگر اشاره به خود رستاخيز و قيامت باشد، تعبير به مِن كلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً (از هر جمعيتى، گروهى) صحيح نيست، زيرا در قيامت، همه محشور مى‏شوند، چنانكه قرآن مى‏گويد:
...وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أحَداً.
ما آنها را محشور مى‏كنيم و احدى را ترك نخواهم گفت.3
شاهد ديگر: اين است كه قبل از اين آيه سخن از نشانه‏هاى رستاخيز در پايان اين جهان بود، در آيات آينده نيز به همين موضوع اشاره مى‏شود، بنا بر اين بعيد به نظر مى‏رسد كه آيات قبل و بعد از حوادث پيش از رستاخيز سخن گويد، اما آيه وسط از خود رستاخيز هماهنگى آيات ايجاب مى‏كند كه همه درباره حوادث قبل از قيامت باشد.
در اين زمينه روايات فراوانى نيز داريم كه در بحث نكات ضمن تفسير معنى رجعت به آن اشاره خواهد شد.

آيه 83 سوره نمل، دليلى بر رجعت است

ولى مفسران اهل سنت معمولا آيه را ناظر به قيامت مى‏دانند، و ذكر كلمه فوج را اشاره به رؤساء و سردمداران هر گروه و جمعيت مى‏شمرند و در مورد ناهماهنگى آيات كه از اين تفسير برمى‏خيزد گفته‏اند آيات در حكم تاخير و تقديم است و گوئى آيه 83 بعد از 85 قرار گرفته باشد! ولى مى‏دانيم هم تفسير فوج به معنى مزبور خلاف ظاهر است، و هم تفسير ناهماهنگى آيات به تقديم و تاخير.
سرانجام، اين گروه را به پاى محاسبه مى‏آورند و خداوند به آنها مى‏گويد آيا آيات مرا تكذيب كرديد در حالى كه آگاهى از آن نداشتيد و در صدد تحقيق از آن برنيامديد؟!
حَتى إِذَا جَاءُو قَالَ أَ كذَّبْتُم بِئَايَتى وَ لَمْ تحِيطوا بهَا عِلْماً أَمَّا ذَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ.
چون گردآمدند فرمايد آيا آيات مرا دروغ انگاشتيد، حال آنكه به آنها احاطه علمى نداشتيد، يا خود چه كارها كرديد.4
گوينده اين سخن خداوند است و منظور از آيات، معجزات پيامبران و يا فرمانهاى الهى و يا همه اينها است.
و منظور از جمله و لم تحيطوا بها علما يعنى بدون آنكه از آن تحقيق كنيد و به حقيقت امر آگاهى يابيد به تكذيب آن پرداختيد و اين نهايت جهل و نادانى است كه انسان بدون تحقيق و احاطه علمى به چيزى در صدد انكار آن برآيد.
در حقيقت از آنها دو چيز سؤال مى‏شود يكى از تكذيب بدون تحقيقشان، و ديگر از اعمالى كه انجام مى‏دادند.
اگر آيه فوق درباره قيامت و رستاخيز باشد، مفهومش معلوم است و اما اگر اشاره به مساله رجعت باشد - چنانكه هماهنگى آيات ايجاب مى‏كند - اشاره به اين است كه به هنگام بازگشت گروهى از بدكاران به اين جهان، كسى كه نماينده خدا و ولى امر است، آنها را مورد بازپرسى قرار مى‏دهد، سپس به مقدار استحقاقشان آنها را مجازات دنيوى مى‏كند، و اين مانع از عذاب آخرت آنها نخواهد بود، چنانكه بسيارى از مجرمان، حد شرعى در اين جهان مى‏خورند و در صورت عدم توبه در آخرت نيز مجازاتشان محفوظ است. بديهى است اين مجرمان در مقابل هيچيك از اين دو سؤال پاسخى ندارند كه بدهند لذا در آخرين آيه مورد بحث، اضافه مى‏كند: فرمان عذاب الهى در مورد آنها صادر مى‏شود و آنها سخنى ندارند كه بگويند!
وَ وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ بِما ظَلَمُوا فَهُمْ لا يَنْطِقُونَ.
و به خاطر ستمى كه ورزيده بودند، حكم [عذاب] بر آنان تعلق گيرد، و سخن نگويند.5
اين عذاب به معنى عذاب دنيا است هرگاه آيه را به معنى رجعت بدانيم، و به معنى عذاب آخرت است اگر آيه را به معنى قيامت بدانيم.

نكته 1 - دابّة الأرض چيست؟

دابّه به معنى جنبنده و ارض به معنى زمين است، و بر خلاف آنچه بعضى مى‏پندارند دابه تنها به جنبندگان غير انسان اطلاق نمى‏شود، بلكه مفهوم وسيعى دارد كه انسانها را نيز در بر مى‏گيرد، چنانكه در آيه مى‏خوانيم:
و ما مِنْ دَابَّةٍ فِى اْلأَرْضِ إلاّ عَلَى اللَّهِ رِزْقُها...
هيچ جنبنده‏اى در زمين نيست مگر اينكه روزى او بر خدا است.6
و آمده است:
وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللَّهُ النّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَكَ عَلَيْها مِنْ دَابَّةٍ...
اگر خداوند مردم را به خاطر ستمهايشان مجازات مى‏كرد، جنبنده‏اى را بر صفحه زمين باقى نمى‏گذاشت.7
و در آيه ديگرى مى‏خوانيم:
إنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذينَ لا يَعْقِلُونَ.
بدترين جنبندگان نزد خداوند افراد كر و گنگى هستند كه چيزى نمى‏فهمند.8
اما در مورد تطبيق اين كلمه، همانگونه كه در تفسير آيه بيان كرديم، قرآن بطور سر بسته از آن گذشته، گوئى بنا بر اجمال و ابهام بوده، تنها وصفى كه براى آن ذكر كرده اين است كه با مردم سخن مى‏گويد، و افراد بى ايمان را اجمالا مشخص مى‏كند، ولى در روايات اسلامى و سخنان مفسرين، بحثهاى زيادى در اين زمينه ديده مى‏شود كه در يك جمع بندى مى‏توان آن را در دو تفسير خلاصه كرد:
تفسير 1 - گروهى آن را يك موجود جاندار و جنبنده غير عادى از غير جنس انسان با شكلى عجيب دانسته‏اند، و براى آن عجائبى نقل كرده‏اند كه شبيه خارق عادات و معجزات انبياء است.
اين جنبنده در آخر زمان ظاهر مى‏شود، و از كفر و ايمان سخن مى‏گويد و منافقين را رسوا مى‏سازد و بر آنها علامت مى‏نهد.
تفسير 2 - جمعى ديگر به پيروى از روايات متعددى كه در اين زمينه وارد شده او را يك انسان مى‏دانند، يك انسان فوق العاده، يك انسان متحرك و جنبنده و فعال كه يكى از كارهاى اصليش جدا ساختن صفوف مسلمين از منافقين و علامت‏گذارى آنها است، حتى از پاره‏اى از روايات استفاده مى‏شود كه عصاى موسى و خاتم سليمان با او است، و مى‏دانيم عصاى موسى، رمز قدرت و اعجاز، و خاتم سليمان، رمز حكومت و سلطه الهى است، و به اين ترتيب او يك انسان قدرتمند و افشاگر است! در حديثى از حذيفه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در توصيف دابّة الأرض چنين آمده است:
لا يدركها طالب و لا يفوتها هارب فتسم المؤمن بين عينيه، و يكتب بين عينيه مؤمن و تسم الكافر بين عينيه و تكتب بين عينيه كافر، و معها عصا موسى و خاتم سليمان.
او به قدرى نيرومند است كه هيچكس به او نمى‏رسد و كسى از دست او نمى‏تواند فرار كند، در پيشانى مؤمن علامت مى‏گذارد و مى‏نويسد مؤمن و در پيشانى كافر علامت ميگذارد و مى‏نويسد كافر! با او عصاى موسى و انگشتر سليمان است.
و در روايات متعددى بر شخص امير مؤمنان على عليه السلام تطبيق شده است:
در تفسير على بن ابراهيم از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم:
مردى به عمار ياسر گفت آيه‏اى در قرآن است كه فكر مرا پريشان ساخته و مرا در شك انداخته است، عمار گفت: كدام آيه؟ گفت آيه:
وَ إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِمْ أَخْرَجْنَا لهَُمْ دَابَّةً مِّنَ الأَرْضِ تُكلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاس كانُوا بِئَايَتِنَا لايُوقِنُونَ.
و چون حكم [عذاب] ما بر آنان تعلق گرفت بر ايشان دابة الارض را از زمين برآورديم كه با آنان سخن بگويد كه مردم به آيات ما يقين نداشته‏اند.9
اين كدام جنبنده است؟ عمار مى‏گويد: به خدا سوگند من روى زمين نمى‏نشينم، غذائى نمى‏خورم و آبى نمى‏نوشم تا دابّة الأرض را به تو نشان دهم! سپس همراه آن مرد به خدمت على عليه السلام آمد، در حالى كه غذا مى‏خورد هنگامى كه چشم امام عليه السلام به عمار افتاد، فرمود بيا، عمار آمد و نشست و با امام عليه السلام غذا خورد.
آن مرد سخت در تعجب فرو رفت و با ناباورى به اين صحنه مى‏نگريست، چرا كه عمار به او قول داده بود و قسم خورده بود كه تا به وعده‏اش وفا نكند غذا نخورد، گوئى قول و قسم خود را فراموش كرده است.
هنگامى كه عمار برخاست و با على عليه السلام خدا حافظى كرد، آن مرد رو به او كرده گفت: عجيب است تو سوگند ياد كردى كه غذا نخورى و آب ننوشى و بر زمين ننشينى مگر اينكه دابّة الأرض را بمن نشان دهى؟ عمار در جواب گفت:
اريتكها ان كنت تعقل! من او را به تو نشان دادم اگر مى‏فهميدى!.
نظير همين حديث در تفسير عياشى از ابوذر رحمة الله عليه نقل شده است.
علاّمه مجلسى در بحار الانوار با سند معتبرى از امام صادق عليه السلام چنين نقل مى‏كند كه: على عليه السلام در مسجد خوابيده بود، پيامبر صلى الله عليه و آله آنجا آمد، على عليه السلام را بيدار كرد و فرمود قم يا دابة الله!: برخيز اى جنبنده الهى كسى از ياران عرض كرد اى رسولخدا آيا ما حق داريم يكديگر را بر چنين اسمى بناميم؟ پيامبر فرمود: نه اين نام مخصوص او است، و او است دابة الارض كه خداوند در قرآن فرموده:
وَ إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِمْ أَخْرَجْنَا لهَُمْ دَابَّةً مِّنَ الأَرْضِ ...
و چون حكم [عذاب] ما بر آنان تعلق گرفت بر ايشان دابة الارض را از زمين برآورديم كه با آنان سخن بگويد كه مردم به آيات ما يقين نداشته‏اند.10
سپس فرمود: اى على! در آخر زمان خداوند تو را در بهترين صورت زنده مى‏كند و وسيله‏اى در دست تو است كه دشمنان را با آن علامت مى‏نهى.
طبق اين روايات، آيه فوق مربوط به رجعت است و با آيه‏اى كه بعدا درباره رجعت مى‏آيد هماهنگ مى‏باشد.
مرحوم ابوالفتوح رازى در تفسير خود ذيل آيه فوق مى‏نويسد:
بر طبق اخبارى كه از طريق اصحاب ما نقل شده، دابّة الأرض كنايه از حضرت مهدى صاحب الزمان عليه السلام است.
با در نظر گرفتن اين حديث و احاديث فوق، مى‏توان از دابّة الأرض مفهوم كلى‏ترى را استفاده كرد كه بر هر يك از پيشوايان بزرگ كه در آخر زمان قيام و حركت فوق العاده مى‏كنند و حق و باطل و مؤمن و كافر را از هم مشخص مى‏سازند منطبق مى‏شود.
اين تعبير كه در روايات وارد شده كه عصاى موسى و انگشتر سليمان كه رمز قدرت و پيروزى و حكومت است با او است قرينه‏اى است بر اينكه دابة الارض يك انسان بسيار فعال است نه يك حيوان.
و نيز اينكه در روايات وارد شده كه مؤمن و كافر را نشانه‏گذارى مى‏كند و صفوفشان را مشخص مى‏سازد با انسان سازگار است.
سخن گفتن با مردم كه در متن آيه قرآن به عنوان توصيف او آمده نيز مناسب همين معنى است.
در يك جمع بندى به اينجا مى‏رسيم كه از يكسو واژه دابه بيشتر در غير انسانها به كار مى‏رود (هر چند در قرآن كرارا در مفهوم اعم و يا در مورد انسانها استعمال شده) از سوى ديگر قرائن متعدد در خود آيه وجود دارد، و روايات فراوانى در تفسير آيه وارد شده است كه نشان مى‏دهد منظور از دابّة الأرض در اينجا انسانى است با ويژگيهائى كه در بالا ذكر كرديم، انسانى است بسيار فعال، مشخص كننده خط حق و باطل، مؤمن و منافق و كافر، انسانى است كه در آستانه رستاخيز ظاهر مى‏شود و خود يكى از آيات عظمت پروردگار است.

نكته 2 - رجعت در كتاب و سنت

از مسائلى كه در آيات مورد بحث قابل ملاحظه است، ظهور بعضى از اين آيات در مساله رجعت است.
رجعت از عقائد معروف شيعه است و تفسيرش در يك عبارت كوتاه چنين است: بعد از ظهور مهدى عليه السلام و در آستانه رستاخيز گروهى از مؤمنان خالص و كفار و طاغيان بسيار شرور به اين جهان بازمى‏گردند، گروه اول مدارجى از كمال را طى مى‏كنند، و گروه دوم كيفرهاى شديدى مى‏بينند.
مرحوم سيد مرتضى كه از بزرگان شيعه است چنين مى‏گويد:
خداوند متعال بعد از ظهور حضرت مهدى گروهى از كسانى كه قبلا از دنيا رفته‏اند به اين جهان بازمى‏گرداند، تا در ثواب و افتخارات يارى او و مشاهده حكومت حق بر سراسر جهان شركت جويند، و نيز گروهى از دشمنان سرسخت را بازمى‏گرداند تا از آنها انتقام گيرد.
سپس مى‏افزايد:
دليل بر صحت اين مذهب اين است كه هيچ عاقلى نمى‏تواند قدرت خدا را بر اين امر انكار كند چرا كه اين مساله محالى نيست، در حالى كه بعضى از مخالفين ما چنان اين موضوع را انكار مى‏كنند كه گوئى آن را محال و غير ممكن مى‏شمرند.
بعد اضافه مى‏كند: دليل بر اثبات اين عقيده اجماع اماميه است زيرا احدى از آنها با اين عقيده مخالفت نكرده است.
البته از كلمات بعضى از قدماى علماى شيعه و همچنين از سخنان مرحوم طبرسى در مجمع البيان برمى‏آيد كه اقليت بسيار كوچكى از شيعه با اين عقيده مخالف بودند، و رجعت را به معنى بازگشت دولت و حكومت اهلبيت عليهم السلام تفسير مى‏كردند، نه بازگشت اشخاص و زنده شدن مردگان، ولى مخالفت آنها طورى است كه لطمه‏اى به اجماع نمى‏زند.

فشرده بحثها:

بحث 1 - بدون ترديد احياى گروهى از مردگان در اين دنيا از محالات نيست، همانگونه كه احياى جميع انسانها در قيامت كاملا ممكن است و تعجب از چنين امرى همچون تعجب گروهى از مشركان جاهليت از مساله معاد است و سخريه در برابر آن همانند سخريه آنها در مورد معاد مى‏باشد، چرا كه عقل چنين چيزى را محال نمى‏بيند، و قدرت خدا آنچنان وسيع و گسترده است كه همه اين امور در برابر آن سهل و آسان است.

وقوع رجعت در پنج مورد از امتهاى پيشين

بحث2 - در قرآن مجيد، وقوع رجعت اجمالا در پنج مورد از امتهاى پيشين آمده:
الف - در مورد پيامبرى كه از كنار يك آبادى عبور كرد در حالى كه ديوارهاى آن فرو ريخته بود و اجساد و استخوانهاى اهل آن در هر سو پراكنده شده بود، و از خود پرسيد چگونه خداوند اينها را پس از مرگ زنده مى‏كند، اما خدا او را يكصد سال ميراند و سپس زنده كرد و به او گفت چقدر درنگ كردى؟ عرض كرد يكروز يا قسمتى از آن، فرمود نه بلكه يكصد سال بر تو گذشت.
اين پيامبر، عزير باشد يا پيامبر ديگرى تفاوت نمى‏كند، مهم صراحت قرآن در زندگى پس از مرگ است در همين دنيا.
أوْ كَالَّذى مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أنّى يُحْيي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إلى حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنّاسِ وَ انْظُرْ إلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أعْلَمُ أنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ
يا [داستان] كسى را كه بر شهرى گذشت كه سقفها و ديوارهايش فرو ريخته بود، [در دل] گفت چگونه خداوند [اهل] اين [شهر] را پس از مرگشان زنده مى‏كند آنگاه خداوند او را [به مدت] صد سال ميراند، سپس زنده‏اش كرد، [ و به او] گفت چه مدت [در اين حال] مانده‏اى گفت يك روز يا بخشى از يك روز [در اين حال] مانده‏ام، فرمود چنين نيست، صد سال [در چنين حالى] مانده‏اى، به خوردنى و نوشيدنى‏ات بنگر كه [با گذشت زمان] ديگرگون نشده است، و به درازگوشت بنگر، و [بدينسان] تو را مايه عبرت مردم خواهيم ساخت، و به استخوانها بنگر كه چگونه فراهمشان مى‏نهيم، سپس بر آنها [پرده] گوشت مى‏پوشانيم، و هنگامى كه [حقيقت امر] بر او آشكار شد، گفت مى‏دانم كه خداوند بر هر كارى تواناست.11
ب - قرآن سخن از جمعيت ديگرى به ميان مى‏آورد كه از ترس مرگ (و طبق گفته مفسران به بهانه بيمارى طاعون از شركت در ميدان جهاد خوددارى كردند و) از خانه‏هاى خود بيرون رفتند خداوند فرمان مرگ به آنها داد و سپس آنها را زنده كرد.
أ لَمْ تَرَ إلَى الَّذينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أحْياهُمْ إنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النّاسِ وَ لكِنَّ أكْثَرَ النّاسِ لا يَشْكُرُونَ
آيا [داستان] كسانى را كه هزاران هزار بودند و از بيم مرگ از خانه و كاشانه خويش به در رفتند، ندانسته‏اى كه خداوند به آنان گفت بميريد [و مردند] سپس زنده‏شان كرد، چرا كه خداوند بر مردم بخشش و بخشايش دارد، ولى بيشترين مردم سپاس نمى‏گزارند.12
گرچه بعضى از مفسران كه نتوانسته‏اند وقوع چنين حادثه غير عادى را تحمل كنند آن را تنها بيان يك مثال شمرده‏اند، ولى روشن است كه اين گونه تاويلات در برابر ظهور بلكه صراحت آيه در وقوع اين مساله، قابل قبول نيست.
ج - درباره بنى اسرائيل مى‏خوانيم كه گروهى از آنها بعد از تقاضاى مشاهده خداوند گرفتار صاعقه مرگبارى شدند و مردند، سپس خداوند آنها را به زندگى بازگرداند تا شكر نعمت او را بجا آورند:
وَ إذْ قُلْتُمْ يا مُوسَى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصّاعِقَةُ وَ أنْتُمْ تَنْظُرُونَ.
و ياد كنيد كه گفتيد اى موسى ما [سخن] تو را باور نمى‏كنيم مگر آنكه خداوند را آشكارا ببينيم، آنگاه [به چشم خود] ديديد كه صاعقه بر شما فرود آمد.
ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ.
آنگاه پس از مردنتان، شما را [ديگر بار] زنده كرديم، تا سپاس بگزاريد.13
د - ضمن بر شمردن معجزات عيسى عليه السلام مى‏خوانيم:
إذْ قالَ اللَّهُ يا عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتى عَلَيْكَ وَ عَلى والِدَتِكَ إذْ أيَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النّاسَ فِى الْمَهْدِ وَ كَهْلاً وَ إذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ اْلإِنْجيلَ وَ إذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنى فَتَنْفُخُ فيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنى وَ تُبْرِىُ اْلأَكْمَهَ وَ اْلأَبْرَصَ بِإِذْنى وَ إذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى بِإِذْنى وَ إذْ كَفَفْتُ بَنى إسْرائيلَ عَنْكَ إذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَقالَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ إنْ هذا إلاّ سِحْرٌ مُبينٌ.
آنگاه خداوند گويد اى عيسى بن مريم نعمتم را بر خود و بر مادرت به ياد آور كه تو را به روح القدس يارى دادم كه در گهواره [به اعجاز] و در ميانسالى [به وحى] با مردم سخن گفتى، و ياد كن كه به تو كتاب و حكمت و تورات و انجيل آموختم، و ياد كن كه به اذن من از گل چيزى به هيأت پرنده مى‏ساختى و در آن مى‏دميدى آنگاه [آن] به اذن من پرنده [اى جاندار] مى‏شد و به اذن من نابيناى مادرزاد و پيس را بهبود مى‏بخشيدى، و ياد كن كه مردگان را به اذن من زنده [از گور] بيرون مى‏آوردى، و ياد كن كه چون براى بنى اسراييل معجزاتى آوردى [آسيب و آزار] آنان را از تو باز داشتم، آنگاه كفرپيشگان ايشان مى‏گفتند اين جز جادوى آشكار نيست.14
اين تعبير نشان مى‏دهد كه مسيح عليه السلام از اين معجزه خود (احياى موتى) استفاده كرد، بلكه تعبير به فعل مضارع (تخرج) دليل بر تكرار آن است و اين خود يكنوع رجعت براى بعضى محسوب مى‏شود.
ه’: بالاخره در مورد كشته‏اى كه در بنى اسرائيل براى پيدا كردن قاتلش نزاع و جدال برخاسته بود، قرآن مى‏گويد:
دستور داده شد گاوى را با ويژگيهائى سر ببرند و بخشى از آن را بر بدن مرده زنند تا به حيات بازگردد (و قاتل خود را معرفى كند و نزاع خاتمه يابد)
وَ إذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّارَأْتُمْ فيها وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ.
و ياد كنيد كه چون كسى را كشتيد و در باره او به ستيزه پرداختيد [و به گردن همديگر انداختيد] و خداوند آشكاركننده چيزى است كه پنهان مى‏ساختيد.
فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى وَ يُريكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ.
آنگاه گفتيم بخشى از بدن گاو را به او [بدن آن كشته] بزنيد [تا زنده شود و] خداوند اين چنين مردگان را زنده مى‏كند و معجزات خويش را به شما مى‏نماياند تا بينديشيد.
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أوْ أشَدُّ قَسْوَةً وَ إنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ اْلأَنْهارُ وَ إنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ.
سپس دلهايتان پس از آن سخت شد، همانند سنگ، يا از آن سخت‏تر، حال آنكه از بعضى از سنگها جويباران مى‏شكافد و بعضى از آنهاست كه مى‏شكند و آب از آنها بيرون مى‏آيد و بعضى از آنهاست كه از خشيت الهى [از كوه] فرو مى‏افتد و خدا از آنچه مى كنيد غافل نيست.15
علاوه بر اين پنج مورد، موارد ديگرى در قرآن مجيد ديده مى‏شود همچون داستان اصحاب كهف كه آن نيز چيزى شبيه به رجعت بود
أمْ حَسِبْتَ أنَّ أصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً.
آيا پنداشته‏اى كه [داستان] اصحاب كهف و رقيم كه از آيات ماست شگفت‏آور است.
إذْ أوَى الْفِتْيَةُ إلَى الْكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّىْ لَنا مِنْ أمْرِنا رَشَداً.
چنين بود كه جوانمردان به غار پناه بردند و گفتند پروردگارا رحمتى از سوى خويش به ما ارزانى دار و كار ما را به سامان آور.
فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِى الْكَهْفِ سِنينَ عَدَداً.
آنگاه در همان غار بر [چشمها و] گوشهايشان تا چندين سال پرده كشيديم.
ثمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أيُّ الْحِزْبَيْنِ أحْصى لِما لَبِثُوا أمَداً.
آنگاه از خواب بيدارشان ساختيم تا معلوم بداريم كه كدام يك از دو گروه، حساب مدت درنگ [و خواب]شان را بهتر مى‏شمارد.
نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدًى.
ما داستانشان را به راستى و درستى بر تو مى‏خوانيم: ايشان جوانمردانى بودند كه [در نهان] به پروردگارشان ايمان آورده بودند و ما بر هدايتشان افزوديم.
وَ رَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ إذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إلهاً لَقَدْ قُلْنا إذاً شَطَطاً.
و دلهايشان را استوار داشتيم كه برخاستند و گفتند پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است، ما جز او خدايى نمى‏پرستيم كه در آن صورت هر چه بگوييم باطل گفته‏ايم.
هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لَوْ لا يَأْتُونَ عَلَيْهِمْ بِسُلْطانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً.
اينان قوم ما هستند كه به جاى او خدايانى را به پرستش گرفته‏اند، چرا برهانى آشكار بر [حقانيت] آنان نمى‏آورند پس كيست ستمكارتر از كسى كه بر خداوند دروغ بندد.
وَ إذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ إلاَّ اللَّهَ فَأْوُوا إلَى الْكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يُهَيِّىْ لَكُمْ مِنْ أمْرِكُمْ مِرفَقاً.
و چون از ايشان و آنچه جز خداوند مى‏پرستند، كناره گرفتيد، در آن غار جاى گيريد تا پروردگارتان رحمت خويش را بر شما بگستراند و كار شما را به سامان آورد.
و تَرَى الشَّمْسَ إذا طَلَعَتْ تَتَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ إذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ وَ هُمْ فى فَجْوَةٍ مِنْهُ ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً.
و خورشيد را چون طلوع مى‏كرد مى‏ديدى كه از غارشان به سوى دست راست مى‏گرايد و چون غروب مى‏كرد از دست چپ آنان برمى‏گذشت و آنان در گستره غار بودند، اين از آيات الهى است، هر كس كه خداوند هدايتش كند رهيافته است و هر كس را كه او در بيراهى واگذارد، هرگز برايش سرور و راهنمايى نمى‏يابى.
و تَحْسَبُهُمْ أيْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً.
و آنان را بيدار مى‏انگاشتى، حال آنكه خفته بودند، و ايشان را [از چپ] به راست و [از راست] به چپ مى‏گردانديم و سگشان بازوانش را بر درگاه غار گشوده بود، چون به ايشان مى‏نگريستى، گريزان به آنان پشت مى‏كردى و از ايشان هراسان مى‏شدى.
وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ أعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إلَى الْمَدينَةِ فَلْيَنْظُرْ أيُّها أزْكى طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أحَداً.
و بدينسان بود كه آنان را از خواب بيدار كرديم تا در ميان خويش همپرسى كنند، [چنانكه] يكى از آنان گفت چه مدت در اينجا مانده‏ايد [در پاسخش] گفتند به اندازه يك روز يا بخشى از روز [در اينجا] مانده‏ايم، [ديگران] گفتند پروردگارتان آگاهتر است كه چه مدت مانده‏ايد، حال يكى از خودتان را با اين درهمتان به سوى شهر بفرستيد تا ببيند كه خوراك بهتر كجاست، و خوراكى از آن برايتان [بخرد و] بياورد و پنهانكارى كند و هيچ كس را از حال شما آگاه نگرداند.
إنَّهُمْ إنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أوْ يُعيدُوكُمْ فى مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إذاً أبَداً.
چرا كه آنان اگر بر شما دست يابند سنگسارتان مى‏كنند يا شما را [با زور] به آيين خويش درمى‏آورند و در آن صورت هرگز رستگار نخواهيد شد.
وَ كَذلِكَ أعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ وَ أنَّ السّاعَةَ لا رَيْبَ فيها إذْ يَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ أمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذينَ غَلَبُوا عَلى أمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً.
و بدينسان ديگران را از حال ايشان با خبر گردانديم تا بدانند كه وعده الهى راست و درست است و در قيامت ترديدى نيست، هنگامى كه در ميان خويش بگومگو كردند و [عده‏اى] گفتند بر جايگاه آنان يادمانى بسازيد، پروردگارشان به احوال آنان آگاهتر است، [و] كسانى كه مهار كار ايشان را در دست داشتند گفتند بر جايگاه آنان [زيارتگاه و] معبدى خواهيم ساخت.
سيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُلْ رَبّى أعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما يَعْلَمُهُمْ إلاّ قَليلٌ فَلا تُمارِ فيهِمْ إلاّ مِراءً ظاهِراً وَ لا تَسْتَفْتِ فيهِمْ مِنْهُمْ أحَداً.
زودا كه بگويند آنان سه تن بودند، چهارمينشان سگشان بود، و بگويند پنج تن بودند، ششمينشان سگشان بود كه همه از روى حدس و گمان است، و گويند هفت تن بودند و هشتمينشان سگشان بود، بگو پروردگار من به عده آنان داناتر است، هيچ كس عده آنان را نمى‏داند جز معدودى، پس در كار و بار آنان جز در حدى سطحى بگومگو مكن و از احدى از آنان در باره آنان نظرخواهى مكن.
و لا تَقُولَنَّ لِشَيْ‏ءٍ إنّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً.
و هرگز در هيچ كارى مگو كه من فردا كننده آن هستم.
إلاّ أنْ يَشاءَ اللَّهُ وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إذا نَسيتَ وَ قُلْ عَسى أنْ يَهْدِيَنِ رَبّى ِلأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً.
[و بگو] مگر آنكه خدا بخواهد، و چون [ان شاء اللَّه گفتن را] فراموش كردى [هنگامى كه به ياد آوردى] پروردگارت را ياد كن و بگو باشد كه پروردگارم مرا به راهى نزديكتر از اين به صواب هدايت كند.
وَ لَبِثُوا فى كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً.
و در غارشان سيصدسال ماندند و نه سال هم بر آن افزودند.
قُلِ اللَّهُ أعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ أبْصِرْ بِهِ وَ أسْمِعْ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيِّ وَ لا يُشْرِكُ في حُكْمِهِ أحَداً.
بگو خداوند به مدت ماندنشان داناتر است، علم غيب آسمانها و زمين خاص اوست، چقدر بينا و چقدر شنواست، ايشان را جز او سرورى نيست، و در فرمانروايى خود كسى را شريك نمى‏سازد.16
و داستان مرغهاى چهارگانه ابراهيم عليه السلام كه بعد از ذبح بار ديگر به زندگى بازگشتند تا امكان معاد را در مورد انسانها براى او مجسم سازند
و إذْ قالَ إبْراهيمُ رَبِّ أرِنى كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبى قالَ فَخُذْ أرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتينَكَ سَعْياً وَ اعْلَمْ أنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ.
و آنگاه كه ابراهيم گفت پروردگارا به من بنماى كه چگونه مردگان را زنده مى‏كنى، فرمود مگر ايمان ندارى گفت چرا، ولى براى آنكه دلم آرام گيرد، فرمود چهار پرنده بگير [و بكش] و پاره پاره كن [و همه را در هم بياميز]، سپس بر سر هر كوهى پاره‏اى از آنها را بگزار، آنگاه آنان را به خود بخوان تا شتابان به سوى تو آيند و بدان كه خداوند پيروزمند فرزانه است.17
كه در مساله رجعت نيز قابل توجه است.

اعتقاد به رستاخيز در مقياس وسيع

بهر حال چگونه ممكن است كسى قرآن را بعنوان يك كتاب آسمانى بپذيرد و با اين همه آيات روشن باز امكان رجعت را انكار كند؟ اساسا مگر رجعت چيزى جز بازگشت به حيات بعد از مرگ است؟ مگر رجعت نمونه كوچكى از رستاخيز در اين جهان كوچك محسوب نمى‏شود؟ كسيكه رستاخيز را در آن مقياس وسيعش مى‏پذيرد، چگونه ميتواند خط سرخ بر مساله رجعت بكشد؟ و يا آن را مسخره كند؟

تهمت احمد امين مصرى به شيعه در مسأله رجعت

و يا همچون احمد امين مصرى در كتاب فجرالإسلام بگويد:
أليهوديّة ظهرت بالتّشيّع بالقول بالرّجعة!.
آئين يهود ديگرى در مذهب شيعه به خاطر اعتقاد به رجعت ظهور كرده است!.
راستى چه فرقى ميان اين گفتار احمد امين، و تعجب و انكار اعراب جاهليت در مقابل معاد جسمانى است؟!
بحث 3 - آنچه تا به اينجا گفتيم امكان رجعت را ثابت مى‏كرد آنچه وقوع آنرا تاييد مى‏كند روايات زيادى است كه از جمعى از ثقات از ائمه اهل بيت عليهم السلام نقل شده است، و از آنجا كه بحث ما گنجايش نقل آنها را ندارد كافى است آمارى را كه مرحوم علامه مجلسى از آن جمع آورى كرده است بازگو كنيم او مى‏گويد:
چگونه ممكن است كسى به صدق گفتار ائمه اهلبيت عليهم السلام ايمان داشته باشد و احاديث متواتر رجعت را نپذيرد؟ احاديث صريحى كه شماره آن به حدود دويست حديث مى‏رسد كه چهل و چند نفر از راويان ثقات، و علماى اعلام، در بيش از پنجاه كتاب آورده‏اند ... اگر اين احاديث متواتر نباشد چه حديثى متواتر است؟!.

نكته 3 - فلسفه رجعت

مهمترين سؤالى كه در برابر اين عقيده مطرح مى‏شود اين است كه هدف از رجعت قبل از رستاخيز عمومى انسانها چيست؟ با توجه به آنچه از روايات اسلامى استفاده مى‏شود اين موضوع جنبه همگانى ندارد، بلكه اختصاص به مؤمنان صالح‏العملى دارد كه در يك مرحله عالى از ايمان قرار دارند، و همچنين كفار و طاغيان ستمگرى كه در مرحله منحطى از كفر و ظلم قرار دارند، چنين به نظر مى‏رسد كه بازگشت مجدد اين دو گروه به زندگى دنيا به منظور تكميل يك حلقه تكاملى گروه اول و چشيدن كيفر دنيوى گروه دوم است.
به تعبير ديگر گروهى از مؤمنان خالص كه در مسير تكامل معنوى با موانع و عوائقى در زندگى خود روبرو شده‏اند و تكامل آنها ناتمام مانده است حكمت الهى ايجاب مى‏كند كه سير تكاملى خود را از طريق بازگشت مجدد به اين جهان ادامه دهند، شاهد و ناظر حكومت جهانى حق و عدالت باشند و در بناى اين حكومت شركت جويند، چرا كه شركت در تشكيل چنين حكومتى از بزرگترين افتخارات است.
و بعكس گروهى از منافقان و جباران سرسخت علاوه بر كيفر خاص خود در رستاخيز بايد مجازاتهائى در اين جهان، نظير آنچه اقوام سركشى مانند فرعونيان و عاد و ثمود و قوم لوط ديدند ببينند، و تنها راه آن رجعت است.

رجعت در سخن امام صادق عليه السلام

امام صادق عليه السلام در حديثى مى‏فرمايد:
أنَّ الرّجعة ليست بعامّة، و هى خاصّة، لا يرجع الاّ من محض الايمان محضاً، أو محض الشرك محضاً.
رجعت عمومى نيست بلكه جنبه خصوصى دارد، تنها گروهى بازگشت مى‏كنند كه ايمان خالص يا شرك خالص دارند.
ممكن است آيه:
و حرام على قرية اهلكناها انهم لا يرجعون
حرام است بر شهرهائى كه بر اثر گناه نابودشان كرديم كه بازگردند آنها هرگز بازنمى‏گردند.18
نيز اشاره به همين معنى باشد، چرا كه عدم بازگشت را در مورد كسانى مى‏گويد كه در اين جهان به كيفر شديد خود رسيدند و از آن روشن مى‏شود گروهى كه چنين كيفرهائى را نديدند بايد بازگردند، و مجازات شوند (دقت كنيد).
اين احتمال نيز وجود دارد كه بازگشت اين دو گروه در آن مقطع خاص تاريخ بشر به عنوان دو درس بزرگ و دو نشانه مهم از عظمت خدا و مساله رستاخيز (مبدء و معاد) براى انسانها است، تا با مشاهده آن به اوج تكامل معنوى و ايمان برسند و از هيچ نظر كمبودى نداشته باشند.

اعتقاد به رجعت با اصل آزادى اراده منافاتى ندارد

بحث 4 - بعضى تصور كرده‏اند اعتقاد به رجعت با اصل آزادى اراده و اختيار بشر سازگار نيست.
از آنچه در بالا گفتيم روشن مى‏شود كه اين اشتباه محض است زيرا بازگشت آنها به اين جهان در يك شرائط عادى است و از آزادى كامل برخوردارند.
و اينكه بعضى مى‏گويند ممكن است جباران و كفار سرسخت بعد از رجعت توبه كنند و به سوى حق بازگردند، جوابش اين است كه اين گونه افراد آنچنان در ظلم و فساد و كفر فرو رفته‏اند كه اين امور جزء بافت وجودشان شده و بازگشتى در آن متصور نيست.
همانگونه كه قرآن در پاسخ جمعى از دوزخيان كه در قيامت تقاضاى بازگشت به دنيا براى جبران خطاهاى خود مى‏كنند مى‏گويد:
...وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ...
... و اگر بازگردانده مى‏شدند، بيشك به همانچه از آن نهى شده بودند، برمى‏گشتند...19
و نيز اينكه بعضى گفته‏اند رجعت با اين آيه:
حَتّى إذا جاءَ أحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ.
آنگاه كه يكى از ايشان را مرگ فرا رسد، گويد پروردگارا، مرا باز گردانيد.
لعَلّى أعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلاّ إنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ.
باشد كه در آنچه فروگذار كرده‏ام، كارى شايسته پيش گيرم، حاشا، اين سخنى است كه او [ظاهرا] گوينده آن است، و پيشاپيش آنان [زندگى] برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند.20
سازگار نيست، زيرا طبق اين آيه، مشركان تقاضاى بازگشت به جهان مى‏كنند تا عمل صالح انجام دهند و مى‏گويند: رَبِّ ارْجِعُونِ لعَلّى أعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ...
اما به آنها پاسخ منفى داده مى‏شود و گفته مى‏شود: كَلاّ إنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها پاسخ آن با توجه به اينكه اين آيه عام است و رجعت خاص است روشن مى‏گردد.

رجعت از ضروريات مذهب شيعه است

بحث 5 - آخرين سخن اينكه:
شيعه در عين اعتقاد به رجعت كه آن را از مكتب ائمه اهلبيت عليهم السلام گرفته است، منكران رجعت را كافر نمى‏شمرد، چرا كه رجعت از ضروريات مذهب شيعه است، نه از ضروريات اسلام، بنا بر اين رشته اخوت اسلامى را با ديگران بخاطر آن نمى‏گسلد ولى به دفاع منطقى از عقيده خود ادامه مى‏دهد.

آميخته شدن خرافات با رجعت

اين نيز قابل توجه است كه: احيانا خرافات بسيارى با مساله رجعت آميخته شده كه چهره آن را در نظر بعضى دگرگون ساخته است، لازم است پايه را بر احاديث صحيح بگذاريم و از احاديث مخدوش و مشكوك بپرهيزيم.
اين فشرده‏اى بود از مباحث مربوط به رجعت و براى اطلاع از خصوصيات و جزئيات ديگر بايد به كتبى كه در اين زمينه نوشته شده است مراجعه شود.
با توجه به همين مقدار كه در اينجا آورديم پاسخ حملات ناآگاهانه بعضى از مفسران اهل تسنن به شيعه (همانند آنچه آلوسى در روح المعانى ذيل آيات مورد بحث آورده) روشن مى‏شود كه اين ايراد كنندگان چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند!.21

رجعت و بازگشت به دنيا

كَيْف تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كنتُمْ أَمْوَتاً فَأَحْيَكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ.
چگونه به خداوند كافر مى‏شويد در حالى كه شما اجسام بى‏روحى بوديد و او شما را زنده كرد، سپس شما را مى‏ميراند، و بار ديگر شما را زنده مى‏كند، سپس به سوى او باز مى‏گرديد (بنابر اين نه حيات و زندگى شما، از شما است و نه مرگتان، آنچه داريد از خدا است).
هُوَ الَّذِى خَلَقَ لَكُم مَّا فى الأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ استَوَى إِلى السمَاءِ فَسوَّاهُنَّ سبْعَ سمَوَتٍ وَ هُوَ بِكلِّ شىْ‏ءٍ عَلِيمٌ.
او خدائى است كه همه آنچه (از نعمتها) در زمين وجود دارد، براى شما آفريده سپس به آسمان پرداخت، و آنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود و او به هر چيز آگاه است.22
نعمت اسرار آميز حيات
قرآن در دو آيه فوق با ذكر يك سلسله از نعمتهاى الهى و پديده‏هاى شگفت انگيز آفرينش انسانها را متوجه پروردگار و عظمت او مى‏سازد، و دلائلى را كه در آيات قبل 23 در زمينه شناخت خدا ذكر كرده بود تكميل مى‏كند.
قرآن در اينجا براى اثبات وجود خدا از نقطه‏اى شروع كرده كه براى احدى جاى انكار باقى نمى‏گذارد و آن مساله پيچيده حيات و زندگى است.
نخست مى‏گويد:
چگونه شما خدا را انكار مى‏كنيد در حالى كه اجسام بى‏روحى بوديد و او شما را زنده كرد و لباس حيات بر تنتان پوشانيد
كَيْف تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كنتُمْ أَمْوَتاً فَأَحْيَكُمْ.24
قرآن به همه ما يادآورى مى‏كند كه قبل از اين شما مانند سنگها و چوبها و موجودات بى‏جان مرده بوديد، و نسيم حيات اصلا در كوى شما نوزيده بود.
ولى اكنون داراى نعمت حيات و هستى مى‏باشيد، اعضاء و دستگاههاى مختلف، حواس و ادراك به شما داده شده، اين هستى و حيات را چه كسى به شما عطا كرده آيا خود به خويشتن داديد؟ بديهى است هر انسان منصفى بدون هيچ ترديد اعتراف مى‏كند كه اين نعمت از خود او نيست، بلكه از ناحيه يك مبدء عالم و قادر به او رسيده است، كسى كه تمام رموز حيات و قوانين پيچيده آن را مى‏دانسته، و بر تنظيم آن قدرت داشته، آنگاه جاى اين سؤال است كه پس چرا به خدائى كه بخشنده حيات و هستى است كفر مى‏ورزيد؟.
امروز براى همه دانشمندان مسلم شده كه ما در اين جهان چيزى پيچيده‏تر از مساله حيات و زندگى نداريم، چرا كه با تمام پيشرفتهاى شگرفى كه در زمينه علوم و دانشهاى طبيعى نصيب بشر گرديده، هنوز معماى حيات گشوده نشده است اين مساله آنقدر اسرار آميز است كه افكار مليونها دانشمند و كوششهايشان تاكنون از درك آن عاجز مانده، ممكن است در آينده در پرتو تلاشهاى پى‏گير، انسان از رموز حيات، تدريجا آگاه گردد، ولى مساله اين است كه آيا هيچكس مى‏تواند چنين امر فوق العاده دقيق و ظريف و پر از اسرار را كه نيازمند به يك علم و قدرت فوق العاده است به طبيعت بى‏شعور كه خود فاقد حيات بوده است نسبت دهد.
اينجا است كه مى‏گوئيم پديده حيات در جهان طبيعت بزرگترين سند اثبات وجود خدا است كه پيرامون آن كتابها نگاشته‏اند، و قرآن در آيه فوق مخصوصا روى همين مساله تكيه كرده است، كه ما فعلا با همين اشاره كوتاه از آن مى‏گذريم.
پس از يادآورى اين نعمت، دليل آشكار ديگرى را يادآور مى‏شود و آن مساله مرگ است مى‏گويد: سپس خداوند شما را مى‏ميراند: ثُمَّ يُمِيتُكُمْ
انسان مى‏بيند اقوام و خويشان و بستگان و آشنايان يكى پس از ديگران مى‏ميرند و جسد بى‏جان آنها زير خاكها مدفون مى‏شود، اينجا نيز جاى تفكر و انديشه است، چه كسى هستى را از آنها گرفت؟ اگر هستى آنها از خودشان بود، بايد جاودانى باشد، اينكه از آنها گرفته مى‏شود دليل بر اين است كه ديگرى به آنها بخشيده.
آرى آفريننده حيات همان آفريننده مرگ است، چنانكه مى‏خوانيم:
وَ هُوَ الَّذى خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ فى سِتَّةِ أيّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أيُّكُمْ أحْسَنُ عَمَلاً وَ لَئِنْ قُلْتَ إنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا إنْ هذا إلاّ سِحْرٌ مُبينٌ
و او كسى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد و عرش او بر آب بود، تا سرانجام شما را بيازمايد [و معلوم بدارد] كه كدامتان نيكوكردارتريد، و اگر بگويى شما بعد از مرگ برانگيخته مى‏شويد، كافران گويند اين جز جادوى آشكار نيست.25
الَّذى خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أيُّكُمْ أحْسَنُ عَمَلاً وَ هُوَ الْعَزيزُ الْغَفُورُ
او خدائى است كه حيات و مرگ را آفريده كه شما را در ميدان حسن عمل بيازمايد.
كسى كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را بيازمايد كه كداميك نيكوكردارتريد، و او پيروزمند آمرزگار است.26
قرآن پس از ذكر اين دو دليل روشن بر وجود خدا و آماده ساختن روح انسان براى مسائل ديگر در دنباله اين بحث به ذكر مساله معاد و زنده شدن پس از مرگ پرداخته، مى‏گويد: سپس بار ديگر شما را زنده مى‏كند: ثُمَّ يحْيِيكُمْ البته اين زندگى پس از مرگ به هيچوجه جاى تعجب نيست، چرا كه قبلا نيز انسان چنين بوده است و با توجه به دليل اول يعنى اعطاى حيات به موجود بى‏جان، پذيرفتن اعطاى حيات پس از متلاشى شدن بدن، نه تنها كار مشكلى نيست بلكه از نخستين بار آسانتر است (هر چند آسان و مشكل براى وجودى كه قدرتش بى انتها است مفهومى ندارد!).
عجب اينكه گروهى بودند كه در حيات دوباره انسانها ترديد داشته و دارند در حالى كه حيات نخستين را كه از موجودات بيجان صورت گرفته مى‏دانند.
جالب اينكه قرآن در آيه فوق، پرونده حيات را از آغاز تا انتها در برابر ديدگان انسان گشوده، و در يك بيان كوتاه آغاز و پايان حيات، و سپس مساله معاد را در برابر او مجسم ساخته است.
و در پايان اين آيه مى‏گويد: سپس به سوى او بازگشت مى‏كنيد: ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ.
مقصود از رجوع به سوى پروردگار همان بازگشت به سوى نعمتهاى خداوند مى‏باشد، يعنى در قيامت و روز رستاخيز به نعمتهاى خداوند بازگشت مى‏كنيد شاهد اين گفته آيه‏اى است كه مى‏فرمايد:
وَ الْمَوْتى يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ ثُمَّ إلَيْهِ يُرْجَعُونَ.
خداوند مردگان را برمى‏انگيزد سپس به سوى او بازگشت مى‏كنند.27
ممكن است منظور از رجوع به سوى پروردگار حقيقتى از اين دقيقتر و باريكتر باشد و آن اينكه همه موجودات در مسير تكامل از نقطه عدم كه نقطه صفر است شروع كرده و به سوى بى‏نهايت كه ذات پاك پروردگار است پيش مى‏روند، بنابر اين با مردن، تكامل تعطيل نمى‏شود و بار ديگر انسان در رستاخيز به زندگى و حيات در سطحى، عاليتر باز مى‏گردد و سير تكاملى او ادامه مى‏يابد.
پس از ذكر نعمت حيات و اشاره به مساله مبدء و معاد، به يكى ديگر از نعمتهاى گسترده خداوند اشاره كرده مى‏گويد:
هُوَ الَّذِى خَلَقَ لَكُم مَّا فى الأَرْضِ جَمِيعاً
او خدائى است كه آنچه روى زمين است براى شما آفريده28
و به اين ترتيب ارزش وجودى انسانها و سرورى آنان را نسبت به همه موجودات زمينى مشخص ميكند، و درست از اينجا در مى‏يابيم كه اين انسان را خدا براى امر بسيار پر ارزش و عظيمى آفريده است، همه چيز را براى او آفريده او را براى چه چيز؟ آرى او عاليترين موجود در اين صحنه پهناور است و از تمامى آنها ارزشمندتر.
تنها اين آيه نيست كه مقام والاى انسان را يادآور مى‏شود، بلكه در قرآن آيات فراوانى مى‏يابيم كه انسان را هدف نهائى آفرينش كل موجودات جهان معرفى مى‏كند، چنانكه آمده است:
و سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى اْلأَرْضِ جَميعاً مِنْهُ إنَّ فى ذلِكَ َلآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ.
آنچه در آسمانها و هر چه در زمين است مسخر شما قرار داد.29
و در جاى ديگر بطور مشروحتر مى‏خوانيم:
...وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ...
... و براى شما كشتيها را رام ساخته كه به فرمان او در دريا روان شوند.30
... وَ سَخَّرَ لَكُمُ اْلأَنْهارَ...
و رودباران را نيز براى شما رام كرده است.31
... وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ...
و خورشيد و ماه را رام شما كرد كه پيوسته روانند.32
... وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ...
و خورشيد و ماه را رام شما كرد كه پيوسته روانند و شب و روز را [نيز] براى شما رام كرد.
33
وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ إنَّ فى ذلِكَ َلآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ.
و براى شما شب و روز و خورشيد و ماه را رام كرد، و ستارگان به فرمان او رام شده‏اند، بى گمان در اين براى خردورزان مايه عبرتى هست.35 34
بار ديگر به دلائل توحيد باز گشته مى‏گويد: سپس خداوند به آسمان پرداخت و آنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود، و او به هر چيز آگاه است:
... ثُمَّ اسْتَوى إلَى السَّماءِ فَسَوّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ.
او كسى است كه آنچه در زمين است همه را براى شما آفريد، سپس به [آفرينش] آسمان پرداخت، آنها را [به هيأت] هفت آسمان استوار كرد و او به هر چيزى داناست.36
جمله استوى از ماده استواء گرفته شده كه در لغت به معنى تسلط و احاطه كامل و قدرت بر خلقت و تدبير است، ضمنا كلمه ثم در جمله: ثُمَّ استَوَى إِلى السمَاءِ الزاما به معنى تاخير زمانى نيست بلكه مى‏تواند به معنى تاخير در بيان و ذكر حقايقى پشت سر هم بوده باشد.

نكته 1 - اشاره‏اى به رجعت و تناسخ و عود ارواح

آيه فوق، از جمله آيات متعددى است كه عقيده به تناسخ را صريحا نفى، مى‏كند، زيرا عقيده‏مندان به تناسخ چنين مى‏پندارند كه انسان بعد از مرگ بار ديگر به همين زندگى باز مى‏گردد منتها روح او در جسم ديگر (و نطفه ديگر) حلول كرده و زندگى مجددى را در همين دنيا آغاز مى‏كند، و اين مساله ممكن است بارها تكرار شود، اين زندگى تكرارى در اين جهان را تناسخ يا عود ارواح مى‏نامند.
آيه فوق صريحا مى‏گويد: بعد از مرگ، يك حيات بيش نيست و طبعا اين حيات همان زندگى در رستاخيز و قيامت است، و به تعبير ديگر آيه مى‏گويد: شما مجموعا دو حيات و مرگ داشته و داريد، نخست مرده بوديد (در عالم موجودات بى‏جان قرار داشتيد) خداوند شما را زنده كرد، سپس مى‏ميراند و بار ديگر زنده مى‏كند، اگر تناسخ صحيح بود، تعداد حيات و مرگ انسان بيش از دو حيات و مرگ بود.
همين مضمون در آيات متعدد ديگر قرآن نيز به چشم مى‏خورد كه در جاى خود به آن اشاره خواهد شد.
بنا بر اين عقيده به تناسخ كه گاهى نام آن را تغيير داده، عود ارواح مى‏نامند از نظر قرآن باطل و بى اساس است.
بعلاوه ما دلائل عقلى روشنى داريم كه اين عقيده را نفى مى‏كند و آن را به عنوان يكنوع ارتجاع و عقب گرد در قانون تكامل اثبات مى‏نمايد كه در جاى خود از آن سخن گفته‏ايم.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه بعضى شايد آيه فوق را اشاره به حيات برزخى بدانند، در حالى كه آيه هيچ دلالتى بر آن ندارد، تنها مى‏گويد: شما قبلا جسم بى‏جانى بوديد، خداوند شما را زنده كرد، بار ديگر مى‏ميراند (اشاره به مرگ در پايان زندگى اين دنيا است) سپس زنده مى‏كند (اشاره به حيات آخرت) سپس سير تكاملى خود را به سوى او ادامه مى‏دهيد.

نكته 2 - آسمانهاى هفتگانه

كلمه سماء در لغت به معنى طرف بالا است، و اين مفهوم جامعى است كه مصداقهاى مختلفى دارد، لذا مى‏بينيم در قرآن در موارد گوناگونى بكار رفته است:
مورد 1 - گاهى به جهت بالا در قسمت مجاور زمين اطلاق شده، چنانكه مى‏فرمايد:
إ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِى‏السَّماءِ
آيا ندانسته‏اى كه خداوند چگونه مثلى مى‏زند كه كلمه پاك [ايمان] همانند درختى پاك [و پرورده] است كه ريشه‏اش [در زمين] استوار است و شاخه‏اش سر به آسمان دارد.37
مورد 2 - گاه به منطقه‏اى دورتر از سطح زمين (محل ابرها) اطلاق شده، چنان كه مى‏خوانيم:
وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً...
ما از آسمان آب پر بركتى نازل كرديم.38
مورد 3 - گاه به قشر متراكم هواى اطراف زمين گفته شده:
وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً...
ما آسمان را سقف محكم و محفوظى قرار داديم.39
زيرا مى‏دانيم جو زمين كه همچون سقفى بر بالاى سر ما قرار دارد، داراى آنچنان استحكامى است كه كره زمين را در برابر سقوط سنگهاى آسمانى حفظ مى‏كند، اين سنگها كه شبانه روز، مرتبا در حوزه جاذبه زمين قرار گرفته و به سوى آن جذب مى‏شوند، اگر اين قشر هواى متراكم نبود ما مرتبا در معرض سقوط اين سنگهاى خطرناك بوديم، اما وجود اين قشر، سبب مى‏شود كه سنگها پس از برخورد با جو زمين مشتعل و سپس خاكستر شود.
مورد 4 - و گاهى به معنى كرات بالا آمده است:
ثُمَّ اسْتَوى إلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ...
به آسمانها پرداخت در حالى كه دود و بخار بودند (و از گاز نخستين، كرات را آفريد).40
اكنون به اصل سخن باز گرديم، در اينكه مقصود از آسمانهاى هفتگانه چيست؟ مفسران و دانشمندان اسلامى بيانات گوناگونى دارند و تفسيرهاى مختلفى كرده‏اند:
1 - بعضى آسمانهاى هفتگانه را، همان سيارات سبع مى‏دانند (عطارد زهره، مريخ، مشترى، زحل، و ماه و خورشيد) كه به عقيده دانشمندان فلكى قديم جزء سيارات بودند.
2 - بعضى ديگر معتقدند كه منظور طبقات متراكم هواى اطراف زمين است و قشرهاى مختلفى كه روى هم قرار گرفته است.
3 - بعضى ديگر مى‏گويند: عدد هفت در اينجا به معنى عدد تعدادى (عدد مخصوص) نيست، بلكه عدد تكثيرى است كه به معنى تعداد زياد و فراوان مى‏باشد، و اين در كلام عرب و حتى قرآن نظائر قابل ملاحظه‏اى دارد مثلا مى‏خوانيم:
وَ لَوْ أنَّ ما فِى اْلأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ...
اگر درختان زمين قلم گردند، و دريا مركب، و هفت دريا بر آن افزوده شود، كلمات خدا را نمى‏توان با آن نوشت.41
به خوبى روشن است كه منظور از لفظ سبعه در اين آيه عدد مخصوص هفت نيست بلكه اگر هزاران هزار دريا نيز مركب گردد، نمى‏توان علم بى‏پايان خداوند را با آن نگاشت.
بنابر اين سماوات سبع اشاره به آسمانهاى متعدد و كرات فراوان عالم بالا است بى آنكه عدد خاصى از آن منظور باشد.
4 - آنچه صحيحتر به نظر مى‏رسد، اين است كه مقصود از سماوات سبع همان معنى واقعى آسمانهاى هفتگانه است، تكرار اين عبارت در آيات مختلف قرآن، نشان مى‏دهد كه عدد سبع در اينجا به معنى تكثير نيست، بلكه اشاره به همان عدد مخصوص است.
منتها از آيات قرآن چنين استفاده مى‏شود كه تمام كرات و ثوابت و سياراتى را كه ما مى‏بينيم همه جزء آسمان اول است، و شش عالم ديگر وجود دارد كه از دسترس ديد ما و ابزارهاى علمى امروز ما بيرون است و مجموعا هفت عالم را به عنوان هفت آسمان تشكيل مى‏دهند.
شاهد اين سخن اينكه: قرآن مى‏گويد:
...وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ
ما آسمان پائين را با چراغهاى ستارگان زينت داديم.42
در جاى ديگر مى‏خوانيم:
إنّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزينَةٍ الْكَواكِبِ
ما آسمان پائين را با كواكب و ستارگان زينت بخشيديم.43
از اين آيات بخوبى استفاده مى‏شود كه همه آنچه را ما مى‏بينيم و جهان ستارگان را تشكيل مى‏دهد همه جزء آسمان اول است، و در ماوراى آن شش آسمان ديگر وجود دارد كه ما در حال حاضر اطلاع دقيقى از جزئيات آن نداريم.
و اما اينكه گفتيم شش آسمان ديگر براى ما مجهول است و ممكن است علوم از روى آن در آينده پرده بردارد، به اين دليل است كه علوم ناقص بشر بهر نسبت كه پيش مى‏رود از عجائب آفرينش تازه‏هائى را بدست مى‏آورد، مثلا علم هيئت هم اكنون بجائى رسيده است كه بعد از آن، تلسكوپها قدرت ديد را از دست مى‏دهند، آنچه رصدخانه‏هاى بزرگ كشف كرده‏اند، فاصله‏اى به اندازه هزار ميليون (يك ميليارد) سال نورى مى‏باشد، و خود معترفند كه تازه اين آغاز جهان است نه پايان آن، پس چه مانع دارد كه در آينده با پيشرفت علم هيئت آسمانها و كهكشانها و عوالم ديگرى كشف گردد.
بهتر اين است كه اين سخن را از زبان، يكى از رصدخانه‏هاى بزرگ جهان بشنويم.

نكته 3 - عظمت كائنات

رصدخانه پالومار عظمت جهان بالا را چنين توصيف مى‏كند.
... تا وقتى كه دوربين رصدخانه پالومار را نساخته بودند، وسعت دنيائى كه بنظر ما مى‏رسد بيش از پانصد سال نورى نبود، ولى، اين دوربين وسعت دنياى ما را به هزار ميليون سال نورى رساند، و در نتيجه ميليونها كهكشان جديد كشف شد كه بعضى از آنها هزار ميليون سال نورى با ما فاصله دارند، ولى، بعد از فاصله هزار ميليون سال نورى فضاى عظيم، مهيب و تاريكى به چشم مى‏خورد كه هيچ چيز در آن ديده نمى‏شود، يعنى روشنائى از آنجا عبور نمى‏كند تا صفحه‏عكاسى دوربين رصدخانه را متاثر كند.
ولى بدون ترديد در آن فضاى مهيب و تاريك صدها ميليون كهكشان وجود دارد كه دنيائى كه در سمت ما است با جاذبه به آن كهكشانها نگهدارى مى‏شود.
تمام اين دنياى عظيمى كه به نظر مى‏رسد و داراى صدها هزار ميليون كهكشان است جز دره‏اى كوچك و بى مقدار از يك دنياى عظيمتر نيست و هنوز اطمينان نداريم كه در فراسوى آن دنياى دوم دنياى ديگرى نباشد.
از اين گفته به خوبى بر مى‏آيد كه علم هنوز با آن پيشرفت شگفت‏انگيز خود در قسمت آسمانها كشفيات خويش را سر آغاز جهان مى‏داند نه پايان آن، بلكه آن را ذره كوچكى در برابر جهان بس با عظمت، مى‏شمارد.44
امكان رجعت در آيه 56 بقره
وَ إِذْ قُلْتُمْ يَمُوسى لَن نُّؤْمِنَ لَك حَتى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصعِقَةُ وَ أَنتُمْ تَنظرُونَ.
و (نيز به خاطر بياوريد) هنگامى كه گفتيد اى موسى ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اينكه خدا را آشكارا (با چشم خود) ببينيم، در همين حال صاعقه شما را گرفت در حالى كه تماشا مى‏كرديد.
ثمَّ بَعَثْنَكُم مِّن بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكمْ تَشكُرُونَ.
سپس شما را پس از مرگتان حيات بخشيديم، شايد شكر نعمت او را بجا آوريد.45

تقاضاى عجيب!

اين دو آيه يكى ديگر از نعمتهاى بزرگ خدا را به بنى اسرائيل يادآور مى‏شود، و نشان مى‏دهد چگونه آنها مردمى لجوج و بهانه‏گير بودند و چگونه مجازات سخت الهى دامانشان را گرفت ولى بعد از آن باز لطف خدا شامل حالشان شد.
آيه نخست مى‏گويد به خاطر بياوريد هنگامى را كه گفتيد اى موسى ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اينكه خدا را آشكارا با چشم خود ببينيم:
وَ إِذْ قُلْتُمْ يَمُوسى لَن نُّؤْمِنَ لَك حَتى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً
اين در خواست ممكن است به خاطر جهل آنها بوده، چرا كه درك افراد نادان فراتر از محسوساتشان نيست، حتى مى‏خواهند خدا را با چشم خود ببينند.
و يا به خاطر لجاجت و بهانه‏جوئى بوده است كه يكى از ويژگيهاى اين قوم بوده.
به هر حال آنها صريحا به موسى گفتند: تا خدا را بالعيان و با همين چشم نبينيم هرگز ايمان نخواهيم آورد!.
در اينجا چاره‏اى جز اين نبود كه يكى از مخلوقات خدا كه آنها تاب مشاهده آن را ندارند ببينند، و بدانند چشم ظاهر ناتوانتر از اين است كه حتى بسيارى از مخلوقات خدا را ببيند، تا چه رسد به ذات پاك پروردگار: صاعقه‏اى فرود آمد و بر كوه خورد، برق خيره‏كننده و صداى رعب‏انگيز و زلزله‏اى كه همراه داشت آنچنان همه را در وحشت فرو برد كه بى‏جان به روى زمين افتادند.
چنانكه قرآن در دنبال جمله فوق مى‏گويد: سپس در همين حال صاعقه شما را گرفت در حالى كه نگاه مى‏كرديد فَأَخَذَتْكُمُ الصعِقَةُ وَ أَنتُمْ تَنظرُونَ.
موسى از اين ماجرا سخت ناراحت شد، چرا كه از بين رفتن هفتاد نفر از سران بنى اسرائيل در اين ماجرا بهانه بسيار مهمى بدست ماجراجويان بنى اسرائيل مى‏داد كه زندگى را بر او تيره و تار كند، لذا از خدا تقاضاى بازگشت آنها را به زندگى كرد، و اين تقاضاى او پذيرفته شد، چنانكه قرآن در آيه بعد مى‏گويد: سپس شما را بعد از مرگتان حيات نوين بخشيديم شايد شكر نعمت خدا را بجا آوريد:
ثمَّ بَعَثْنَكُم مِّن بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكمْ تَشكُرُونَ.
آنچه بطور اجمال در اين دو آيه آمده، بصورت مشروحتر در جاى ديگر بيان شده است.46
به هر حال اين داستان نشان مى‏دهد كه پيامبران بزرگ خدا در مسير دعوت مردم نادان و لجوج با چه مشكلات بزرگى روبرو بودند، گاه معجزات اقتراحى از آنها مى‏طلبيدند و گاه قدم را فراتر نهاده مشاهده خدا را با چشم ظاهر تقاضا مى‏كردند و قاطعانه مى‏گفتند تا چنين درخواستى انجام نگيرد ايمان آوردن محال است! و هنگامى كه با عكس العمل شديدى از ناحيه پروردگار روبرو مى‏شدند باز هم مشكل تازه‏اى پيش مى‏آمد، كه اگر لطف خدا نبود، مقاومت در برابر اين بهانه‏جوئيها امكان نداشت.

آيه 56 بقره دلالت بر امكان رجعت دارد

ضمنا اين آيه از آياتى است كه دلالت بر امكان رجعت و باز گشت به زندگى در اين دنيا، دارد، چرا كه وقوع آن در يك مورد دليل بر امكان آن در ساير موارد است.
بعضى از مفسران اهل تسنن از آنجا كه مايل بوده‏اند رجعت و بازگشت به زندگى را نپذيرند براى آيه فوق توجيهى ذكر كرده‏اند و گفته‏اند منظور اين است كه بعد از مردن گروهى از شما در حادثه صاعقه، خداوند فرزندان و نسلهاى فراوان به شما داد تا دودمانتان منقرض نشود!.
ولى ناگفته پيداست كه اين تفسير كاملا بر خلاف ظاهر آيه فوق است، زيرا ظاهر جمله:
ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ
شما را بعد از مرگتان برانگيختيم.47
بهيچ وجه با اين معنى سازگار نيست.48

آيه 11 مومن، نمى‏تواند ناظر به رجعت باشد

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنَادَوْنَ لَمَقْت اللَّهِ أَكْبرُ مِن مَّقْتِكُمْ أَنفُسكمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلى الايمَنِ فَتَكْفُرُونَ.
كسانى را كه كافر شدند روز قيامت صدا مى‏زنند كه عداوت و خشم پروردگار نسبت به شما از عداوت و خشم خودتان نسبت به خودتان بيشتر است، چرا كه دعوت به سوى ايمان مى‏شديد ولى انكار مى‏كرديد.
قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَينِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَينِ فَاعْترَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِّن سبِيلٍ.
آنها مى‏گويند: پروردگارا! ما را دو بار ميراندى و دو بار زنده كردى، اكنون به گناهان خود معترفيم، آيا راهى براى خارج شدن (از دوزخ) وجود دارد؟!
ذَلِكُم بِأَنَّهُ إِذَا دُعِىَ اللَّهُ وَحْدَهُ كفَرْتُمْ وَ إِن يُشرَك بِهِ تُؤْمِنُوا فَالحُْكْمُ للَّهِ الْعَلىِّ الْكَبِيرِ.
اين بخاطر آن است كه وقتى خداوند به يگانگى خوانده مى‏شد انكار مى‏كرديد، و اگر كسانى براى او شريك قائل مى‏شدند ايمان مى‏آورديد، هم اكنون داورى مخصوص خداوند بلند مرتبه و بزرگ است (و شما را به حكمت خود كيفر مى‏دهد).49
ما به گناه خود معترفيم آيا راه جبرانى هست؟!
در آيات گذشته سخن از شمول رحمت الهى نسبت به مؤمنان بود، و در آيات مورد بحث سخن از چگونگى غضب پروردگار بر افراد بى‏ايمان است، تا با قرينه مقابله هر دو بحث روشنتر گردد.
نخست مى‏فرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنَادَوْنَ لَمَقْت اللَّهِ أَكْبرُ مِن مَّقْتِكُمْ أَنفُسكمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلى الايمَنِ فَتَكْفُرُونَ.
كسانى را كه كافر شدند روز قيامت صدا مى‏زنند كه عداوت و خشم پروردگار نسبت به شما از عداوت و خشم شما به خودتان بيشتر است چرا كه دعوت به سوى ايمان مى‏شديد ولى راه كفر را پيش مى‏گرفتيد.50
چه كسى آنها را چنين ندا مى‏كند؟ ظاهر اين است كه فرشتگان عذاب براى ملامت و سرزنش و رسوا كردن آنها چنين ندائى سر مى‏دهند، در حالى كه فرشتگان رحمت همواره آماده اكرام و احترام مردم با ايمان و صالح مى‏باشند.
اين احتمال نيز داده شده است كه اين ندا از ناحيه بعضى از كفار نسبت به بعضى ديگر است، اما معنى اول مناسبتر به نظر مى‏رسد، و به هر حال اين ندائى است كه در روز قيامت داده مى‏شود و آيات بعد گواه روشنى بر اين معنى است.
مقت در لغت به معنى بغض و عداوت شديد است، اين آيه نشان مى‏دهد كه افراد بى‏ايمان هر چند نسبت به خود عداوت شديد پيدا مى‏كنند خشم خداوند نسبت به آنها از آن هم شديدتر است.
اما اينكه منظور از خشم و عداوت كفار نسبت به خودشان چيست؟ در اينجا دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه آنها بزرگترين دشمنى را در حق خود در دنيا انجام داده‏اند، چرا كه دست رد بر سينه مناديان توحيد زدند، نه تنها از چراغهاى هدايت الهى روى برتافتند بلكه آنها را در هم شكستند، آيا دشمنى با خويشتن از اين شديدتر مى‏شود كه انسان به خاطر پيروى هواى نفس و بهره‏گيرى از متاع چند روزه دنيا راه سعادت جاويدان را به روى خويش ببندد و درهاى عذاب ابدى را بگشايد.
مطابق اين تفسير جمله:
...إذْ تُدْعَوْنَ إلَى اْلإِيمانِ فَتَكْفُرُونَ.
در آن زمان كه به ايمان دعوت مى‏شديد و شما كفر مى‏ورزيديد.51
در واقع بيان كيفيت خشم و عداوت آنها با خودشان است.
تفسير ديگر اينكه مراد دشمنى و خشم آنها بر خويشتن در قيامت است، چرا كه وقتى نتيجه كار خود را در آنجا مشاهده مى‏كنند سخت پشيمان و ناراحت مى‏شوند، ناله و نعره آنها بلند مى‏شود، از شدت ناراحتى دو دست خود را گاز مى‏گيرند:
وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ...
و روزى كه ستمكار [مشرك] دست [حسرت] مى‏گزد...52
آرزو مى‏كنند ايكاش خاك بودند:
... وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنى كُنْتُ تُراباً.
... و كافر [از سر حسرت] گويد كاش من خاك بودم.53
و از شدت ناراحتى به خود مى‏پيچد، و چون چشم بينا به مقتضاى:
لقَدْ كُنْتَ فى غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَديدٌ
[و به او گويند] به راستى كه از اين امر غافل بودى و حال پرده‏ات را از تو بر طرف ساخته‏ايم، و امروز ديده‏ات تيزبين است.54
پيدا كرده‏اند، و همه حقايق و اسرار درون به مقتضاى:
يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ
روزى كه رازها از پرده بيرون افتد.55
وَ إذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ
آشكار گرديده، و پرونده‏هاى اعمال به مقتضاى:
و چون كارنامه‏ها گشوده شود.56
اقْرَأْ كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسيباً
[و گوييم] كارنامه‏ات را بخوان، كه امروز حسابگرى خود تو براى خودت كافى است.57
گشوده شده است، و به مقتضاى:
از خودش براى حسابرسى خودش دعوت گرديده، سخت خود را محكوم مى‏كنند و با تمام وجود از خود متنفر مى‏شوند و مى‏گريزند.
اينجاست كه ندا داده مى‏شود: دشمنى و خشم خدا بر شما از اين هم بيشتر است، چرا كه داعيان حق و فرستادگان خدا شما را به ايمان دعوت كردند و شما راه كفر پيش گرفتيد و به آن ادامه داديد.
مطابق اين تفسير جمله:
...إذْ تُدْعَوْنَ إلَى اْلإِيمانِ فَتَكْفُرُونَ.
در آن زمان كه به ايمان دعوت مى‏شديد و شما كفر مى‏ورزيديد.58
بيان دليل عظمت خشم خدا نسبت به آنان است.
هر دو تفسير مناسب است اما تفسير اول از جهاتى مناسبتر به نظر مى‏رسد.
به هر حال مجرمان با مشاهده اوضاع و احوال قيامت و آگاهى بر خشم خداوند نسبت به آنها از خواب غفلت طولانى خويش بيدار مى‏شوند و در فكر چاره مى‏افتند، و مى‏گويند: پروردگارا! ما را دو بار ميراندى و دو بار زنده كردى و ما در اين مرگ و حياتها همه چيز را فهميديم، اكنون به گناهان خود اعتراف مى‏كنيم، آيا راهى براى خارج شدن از دوزخ (و بازگشت به دنيا و جبران ما فات) وجود دارد؟!
قالُوا رَبَّنا أمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إلى خُرُوجٍ.
گويند پروردگارا ما را دو بار ميراندى و دو بار زنده كردى، ما به گناهانمان اعتراف كرده‏ايم، پس آيا براى بيرون رفتن [از اينجا] راهى هست.59
آرى در آنجا پرده‏هاى غرور و غفلت كنار مى‏رود، و چشم حقيقت بين انسان باز مى‏شود، لذا چاره‏اى جز اعتراف به گناه ندارد.
آنها در اين جهان اصرار به انكار معاد داشتند، و پيامبران را در اين زمينه به باد استهزاء مى‏گرفتند، اما هنگامى كه مرگ و حيات متوالى خود را مى‏بينند جائى براى انكار باقى نمى‏ماند، تكيه كردن آنها روى تكرار مرگ و حيات شايد از اين نظر است كه مى‏خواهند بگويند: اى خداوندى كه مالك مرگ و حياتى، توانائى اين را دارى كه بار ديگر ما را به دنيا بازگردانى تا در مقام جبران برآئيم.

دو مرگ و دو حيات

در اينكه منظور از دو بار ميراندن و دو بار زنده كردن چيست؟ مفسران چندين تفسير ذكر كرده‏اند كه از ميان همه آنها سه احتمال قابل ذكر است.
احتمال 1 - منظور از دو بار ميراندن، مرگ در پايان عمر و مرگ در پايان برزخ است، و منظور از دو مرتبه احيا، احياى برزخى و احياى در قيامت است.
توضيح اينكه هنگامى كه انسان مى‏ميرد نوع ديگرى از حيات به عنوان حيات برزخى پيدا مى‏كند، همان حياتى كه شهدا به مقتضاى:
... بَلْ أحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ.
... بلكه زنده‏اند ولى شما نمى‏دانيد.60
دارند، همان حياتى كه پيامبر و امامان عليهم‏السلام دارند، سلام ما را مى‏شنوند و پاسخ مى‏گويند، و نيز همان حياتى كه سركشان و طاغيانى همچون آل فرعون دارند و صبح و شام به مقتضاى:
النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أشَدَّ الْعَذابِ.
[يعنى] آتش دوزخ كه بامدادان و شامگاهان ايشان را بر آن عرضه دارند، و روزى كه قيامت برپا شود [گويند] آل فرعون را به [جايگاه] سهمگين‏ترين عذاب وارد كنيد.61
مجازات مى‏شوند.
از سوى ديگر مى‏دانيم در پايان اين جهان در نخستين نفخه صور نه تنها انسانها كه همه فرشتگان و ارواح مردگان كه در قالبهاى مثالى هستند به مقتضاى:
... فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ مَنْ فِى اْلأَرْضِ...
... سپس هر كس كه در آسمانها و هر كس كه در زمين است، بيهوش شود...62
مى‏ميرند، و كسى جز ذات پاك خداوند باقى نمى‏ماند (البته مرگ و حيات فرشتگان و ارواح همانند مرگ و حيات ما انسانها نيست.63
به اين ترتيب ما يك حيات جسمانى داريم و يك حيات برزخى، در پايان عمر از حيات جسمانى مى‏ميريم، و در پايان اين جهان از حيات برزخى و نيز داراى دو حيات به دنبال اين دو مرگ هستيم: حيات برزخى، و حيات روز قيامت.
در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه ما غير از اين دو حيات حيات سومى هم در اين دنيا داريم و مرگى هم قبل از ورود در اين دنيا داشتيم چرا كه قبلا موجود مرده‏اى بوديم، به اين ترتيب سه حيات و مرگ مى‏شود.
پاسخ اين سؤال با دقت در خود آيه روشن مى‏شود، زيرا مرگ قبل از حيات دنيا (در آن حال كه خاك بوديم) موت است نه اماته يعنى ميراندن و اما حيات در اين دنيا گرچه مصداق احياء است ولى قرآن در آيه فوق به اين جهت به آن اشاره نكرده است كه اين احيا چندان مايه عبرت براى كافران نبوده، آنچه كه باعث بيدارى و اعتراف آنها به گناه شده نخست حيات برزخى است و سپس حيات در رستاخيز (دقت كنيد).
احتمال 2 - منظور از دو حيات زنده شدن در قبر براى پاره‏اى از سؤالات است، و زنده شدن در قيامت، و منظور از دو مرگ مرگ در پايان عمر و مرگ در قبر مى‏باشد.
لذا جمعى از مفسران اين آيه را دليل بر حيات موقت در قبر دانسته‏اند.
در اينكه حيات در قبر چگونه است؟ آيا جسمانى است، يا برزخى، يا نيمه جسمانى؟ بحثهائى است كه اينجا جاى آن نيست.
احتمال 3 - منظور از مرگ نخستين، مرگ قبل از وجود انسان در دنيا است، چرا كه قبلا خاك بود، بنا بر اين زندگى اول نيز زندگى اين دنيا مى‏شود، و مرگ دوم در پايان اين جهان است، و حيات دوم در رستاخيز.
كسانى كه اين تفسير را برگزيده‏اند به اين آيه استدلال كرده‏اند كه مى‏گويد:
كيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُمْ ثُمَّ إلَيْهِ تُرْجَعُونَ.
چگونه به خداوند كفر مى‏ورزيد، حال آنكه بيجان بوديد و [او] به شما جان بخشيد، سپس شما را مى‏ميراند و دوباره زنده مى‏كند، آنگاه به سويش بازگردانده مى‏شويد.64
ولى آيه مورد بحث سخن از دو اماته ميراندن مى‏گويد در حالى كه در آيه سوره بقره يك موت است و يك اماته.
از ميان اين تفسيرها تفسير اول مناسبتر به نظر مى‏رسد.

آيه 11 مومن نمى‏تواند ناظر به رجعت باشد

اين نكته نيز قابل توجه است كه بعضى از طرفداران تناسخ خواسته‏اند از اين آيه براى زندگى و مرگ تكرارى انسانها و بازگشت ارواح به بدنهاى جديد در اين دنيا استدلال كنند، در حالى كه آيه فوق يكى از دلائل زنده نفى تناسخ است، زيرا مرگ و حيات را منحصر در دو قسمت مى‏كند، ولى طرفداران عقيده تناسخ خبر از مرگ و حياتهاى متعدد و متوالى مى‏دهند و معتقدند روح يك انسان ممكن است چند بار در كالبدهاى جديد و نطفه‏هاى تازه حلول كند و به اين دنيا باز گردد.
به هر حال ناگفته پيداست كه پاسخ اين تقاضاى كافران كه از دوزخ بيرون آيند و به دنيا برگردند تا به گمان خود گذشته تاريك را جبران نمايند منفى است و منفى بودن آن به قدرى روشن است كه حتى در آيات مورد بحث سخنى از آن به ميان نيامده، تنها در آيه بعد مطلبى ذكر مى‏كند كه به منزله دليل آن است، مى‏فرمايد:
ذَلِكُم بِأَنَّهُ إِذَا دُعِىَ اللَّهُ وَحْدَهُ كفَرْتُمْ وَ إِن يُشرَك بِهِ تُؤْمِنُوا.
اين به خاطر آن است كه وقتى خداوند به يگانگى خوانده مى‏شد راه انكار پيش مى‏گرفتيد و كفر مى‏ورزيديد، ولى هر گاه كسانى به او شرك مى‏آوردند در برابر آنها تسليم بوديد و ايمان مى‏آورديد...
65
آرى هر جا سخن از توحيد و پاكى و تقوا و فرمان حق بود چهره در هم مى‏كشيديد، و هر جا از كفر و نفاق و شرك و آلودگى سخن به ميان مى‏آمد خوشحال و شادان مى‏شديد، و به همين دليل سرنوشتى غير از اين نداريد.
در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه اين پاسخ چگونه با در خواست بازگشت به دنيا ارتباط پيدا مى‏كند؟ ولى تعبيرات آيه بيانگر اين واقعيت است كه اين گونه اعمال آنها مقطعى و موقتى نبود بلكه دائما چنين بودند، لذا اگر باز گردند همين برنامه را ادامه خواهند داد و اين ايمان و تسليم در قيامت جنبه اضطرارى دارد نه واقعى، بعلاوه اعتقاد و اعمال و نيات گذشته آنها ايجاب مى‏كند به طور مخلد در دوزخ باشند، با اين حال بازگشت به دنيا امكان پذير نيست.
به هر حال اين وضع مخصوص كسانى است كه كفر و شرك و گناه در وجود آنها ريشه دوانده، همانها كه به گفته قرآن از شنيدن نام خداى يگانه مشمئز، و از شنيدن نام بتها شادمان مى‏شدند.
وَ إذا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاْلآخِرَةِ وَ إذا ذُكِرَ الَّذينَ مِنْ دُونِهِ إذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ.
و چون خداوند به تنهايى ياد شود، دلهاى نامومنان به آخرت تنگ شود، و چون كسانى كه در برابر او به پرستش گرفته شده‏اند، ياد شوند، آنگاه است كه آنان شادمانى مى‏كنند.66
اين اختصاص به عصر پيامبر صلى الله عليه و آله ندارد در زمان ما نيز كوردلانى هستند كه از ايمان و توحيد و تقوا گريزانند و هر جا بوى كفر و نفاق و فساد به مشام برسد به آنجا رو مى‏آورند.
لذا در بعضى از روايات اهلبيت عليهم السلام اين آيه به مساله ولايت تفسير شده كه بعضى از شنيدن آن ناراحت مى‏شوند، و از شنيدن نام مخالفان آنها شاد (روشن است كه اين تفسير از قبيل تطبيق كلى بر مصداق است نه انحصار تمام مفهوم آيه در اين مصداق).
در پايان آيه براى آنكه اين تاريك‏دلان مشرك را براى هميشه مايوس كند مى‏افزايد:
فَالحُْكْمُ للَّهِ الْعَلىِّ الْكَبِيرِ.
حاكميت و داورى مخصوص خداوند بلند مقام و بزرگ است.
جز او قاضى و داد خواه و دادرسى در اين محكمه نيست، و چون او على و كبير است نه مغلوب كسى مى‏گردد، نه توصيه‏اى در او مؤثر مى‏شود، و نمى‏توان از طريق فداء و غرامت و يارى اين و آن بر حكم او غلبه كرد، حاكم مطلق او است، و همه سر بر فرمان اويند، و هيچ راه فرارى در برابر حكمش وجود ندارد.

نكته: دعاى دور از حاجت!

اين نخستين بار نيست كه در آيات قرآن به تقاضاى دوزخيان يا كفار مبنى بر بازگشت مجدد به اين جهان بر خورد مى‏كنيم كه با پاسخ منفى روبرو مى‏شوند، بارها در آيات قرآن مجيد اين موضوع مطرح شده است.
ظالمان بعد از مشاهده عذاب مى‏گويند:
... هَلْ إلى مَرَدِّ مِنْ سَبيلٍ.
... آيا راهى براى بازگشت [به دنيا] هست.67
درباره انسانهاى گنهكار و بى‏ايمان آمده است:
أوْ تَقُولَ حينَ تَرَى الْعَذابَ لَوْ أنَّ لى كَرَّةً فَأَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنينَ.
يا چون عذاب را بنگرد، بگويد كاش مرا بازگشتى [به دنيا] بود، آنگاه از نيكوكاران مى‏شدم.68
از قول همين اشخاص آمده است: گروهى نيز به هنگامى كه فرشتگان مرگ را مى‏بينند چنين تقاضائى از خدا مى‏كنند و مى‏گويند:
رَبَّنا أخْرِجْنا مِنْها فَإِنْ عُدْنا فَإِنّا ظالِمُونَ.
پروردگارا ما را از آن [جهنم] بيرون آور، و اگر [به كارهاى گذشته] باز گشتيم، آنگاه ستم‏پيشه‏ايم.69
حَتّى إذا جاءَ أحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ.
آنگاه كه يكى از ايشان را مرگ فرا رسد، گويد پروردگارا، مرا باز گردانيد.
لعَلّى أعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلاّ إنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ.
باشد كه در آنچه فروگذار كرده‏ام، كارى شايسته پيش گيرم، حاشا، اين سخنى است كه او [ظاهرا] گوينده آن است، و پيشاپيش آنان [زندگى] برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند.70
اما در همه جا با كلا (چنين چيزى ممكن نيست) و يا تعبيرات مشابهى روبرو مى‏شوند.
و به اين ترتيب قرآن مى‏گويد: زندگى اين جهان تجربه‏اى است كه هرگز براى يكنفر تكرار نمى‏شود، پس اين خيال خام را بايد از سر بيرون كرد كه اگر بعد از مرگ با واكنشى شديد رو به رو شديم راه بازگشت و جبران باز است، نه هرگز چنين نيست.
دليل آن روشن است، در قانون تكامل و روند آن، ارتجاع و بازگشت ممكن نيست، همانگونه كه محال است از نظر اين قانون نوزادى به شكم مادر باز گردد، خواه دوران تكاملى خود را در رحم مادر به پايان رسانده باشد و يا ناقص سقط گردد، بازگشت امكان پذير نيست مرگ نيز همچون تولد ثانوى است، و انتقال از چنين عالم دنيا به عالم ديگر، در آنجا نيز چنين بازگشتى محال است.
از اين گذشته بيداريهاى اضطرارى هرگز دليل بر بيدارى واقعى نيست و به هنگام فرونشستن عوامل آن، فراموشكارى باز مى‏گردد و همان اعمال تكرار مى‏شود، چنانكه در زندگى همين دنيا در مورد بسيارى از مردم اين معنى را آزمايش كرده‏ايم كه در تنگناهاى زندگى دست به دامن لطف خدا مى‏زنند از در توبه وارد مى‏شوند اما همين كه طوفان فرو نشست همه چيز به دست فراموشى سپرده مى‏شود.71
ايران - اصفهان
سيد محمد رضا ابطحى
دهم آبان 1388 شمسى

فهرست مطالب

رجعت از ديدگاه آيات و روايات
آيه 83 سوره نمل، دليلى بر رجعت است
نكته 1 - دابّة الأرض چيست؟
نكته 2 - رجعت در كتاب و سنت
مرحوم سيد مرتضى كه از بزرگان شيعه است چنين مى‏گويد:
فشرده بحثها
وقوع رجعت در پنج مورد از امتهاى پيشين
اعتقاد به رستاخيز در مقياس وسيع
تهمت احمد امين مصرى به شيعه در مسأله رجعت
نكته 3 - فلسفه رجعت
رجعت در سخن امام صادق عليه السلام
اعتقاد به رجعت با اصل آزادى اراده منافاتى ندارد
رجعت از ضروريات مذهب شيعه است
آميخته شدن خرافات با رجعت
رجعت و بازگشت به دنيا
نعمت اسرار آميز حيات
نكته 1 - اشاره‏اى به رجعت و تناسخ و عود ارواح
نكته 2 - آسمانهاى هفتگانه
شاهد اين سخن اينكه: قرآن مى‏گويد:
نكته 3 - عظمت كائنات
امكان رجعت در آيه 56 بقره
تقاضاى عجيب!
آيه 56 بقره دلالت بر امكان رجعت دارد
آيه 11 مومن، نمى‏تواند ناظر به رجعت باشد
دو مرگ و دو حيات
آيه 11 مومن نمى‏تواند ناظر به رجعت باشد
نكته: دعاى دور از حاجت!

پى نوشتها:

1. نمل، آيات 82 تا 85
2. نمل، آيه 83
3. كهف، آيه 47
4. نمل، آيه 84
5. نمل، آيه 85
6. هود، آيه 6
7. نحل، آيه 61
8. انفال، آيه 22
9. نمل، آيه 82
10. نمل، آيه 82
11. بقره، آيه 259
12. بقره، آيه 243
13. بقره، آيه 55 و 56
14. مائده، آيه 110
15. بقره، آيات 73 تا 74
16. كهف، آيات 9 تا 26
17. بقره، آيه 260
18. انبياء، آيه 95
19. انعام، آيه 28
20. مؤمنون، 99 و 100
21. تفسير نمونه، جلد 15، صفحه 546 تا 562
22. بقره، آيات 28 و 29
23. بقره، آيات 21 و 22
24. بقره، آيه 28
25. هود، آيه 7
26. ملك، آيه 2
27. انعام آيه 36
28. بقره، آيات 28
29. جاثيه، آيه 13
30. ابراهيم، آيه 32
31. ابراهيم، آيه 32
32. ابراهيم، آيه 32
33. ابراهيم، آيه 33
34. نحل، آيه 12
35. به تفسير نمونه، جلد 10، صفحه 120، ذيل آيه 2 رعد و آيات 32 و 33 ابراهيم، صفحه 349 مراجعه گردد.
36. بقره، آيه 29
37. ابراهيم، آيه 24
38. قاف، آيه 9
39. انبياء، آيه 32
40. فصلت، آيه 11
41. لقمان، آيه 27
42. فصلت، آيه 12
43. صافات، آيه 6
44. تفسير نمونه، ج 1، صفحه 159 تا 168
45. بقره، آيات 55 و 56
46. اعراف، آيه 155 و نساء، آيه 153
47. بقره، آيه 56
48. تفسير نمونه، جلد 1، صفحه 257 تا 259
49. غافر، آيات 10 تا 12
50. غافر، آيه 10
51. غافر، آيه 10
52. فرقان، آيه 27
53. نبأ، آيه 40
54. قاف، آيه 22
55. طارق، آيه 9
56. تكوير، آيه 10
57. اسراء، آيه 14
58. غافر، آيه 10
59. غافر، آيه 11
60. بقره، آيه 154
61. غافر، آيه 46
62. زمر، آيه 68
63. به تفسير آيه 86 از زمر رجوع شود
64. بقره، آيه 28
65. غافر، آيه 12
66. زمر، آيه 45
67. شورى، آيه 44
68. زمر، آيه 58
69. مؤمنون، آيه 107
70. مؤمنون، آيات 99 و 100
71. تفسير نمونه، جلد 20، صفحه 39 تا 48

 
یک شنبه 16 مهر 1391  3:39 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : فلسفه رجعت در نظام شيعه

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : فلسفه رجعت درنظام شیعه

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : رجعت از نگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

یک شنبه 16 مهر 1391  3:39 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : رجعت از ديدگاه قرآن و سنّت

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : رجعت در آيات قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : رجعت در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

یک شنبه 16 مهر 1391  3:40 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : فلسفه رجعت در نظام شیعه(2)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : مبانی زبانشناختی تفسیر عقلانی وحی از دیدگاه معتزله

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : نقد و بررسي قاعده «بلا كيف» اشاعره در آيات تشبيهي

دریافت فایل pdf

 

 

یک شنبه 16 مهر 1391  3:40 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : سیر تأویل نزد اسماعیلیان

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

یک شنبه 16 مهر 1391  3:40 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها