0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگاهى به بحثهاى فقهى ـ قرآنى در عصرصحابه

نگاهى به بحثهاى فقهى ـ قرآنى در عصرصحابه

رضا رضايى

بدون ترديد, قرآن كريم مهم ترين وارزنده ترين يادگار به جاى مانده از پيامبر(ص) است كه پس از رحلت آن حضرت نزد صحابه به امانت سپرده شد. درآن دوران, دونكته مهم ترين مسؤوليت صحابه در ارتباط با قرآن, تلقى مى شد:
الف. حفظ وحراست قرآن از هرگونه افزوده شدن برآن وياكاسته شدن از آن, گرچه خداوند متعال, حفاظت از قرآن را وعده داده است:
(انّانحن نزّلنا الذكروانّا له لحافظون) حجر9/
ما قرآن را نازل كرده ايم وخود نگهبانش هستيم.
اما وعده خدا از راه علل واسباب تحقق مى يابد ودر دوران صحابه, آشكارترين عامل تحقق وعده الهى, همت وتلاشى بود كه از سوى آنان در اين خصوص به كار گرفته شد.
ب. تفسير وتبيين قرآن, دومين وظيفه مهم صحابه بود وآنان, سزاوارترين افراد براى اين منظور به شمار مى رفتند, زيرا از سويى خود, مخاطبان قرآن بودند وقرآن كريم در آيات چندى, تمام مخاطبان خود را به تفكر وتدبر در آيات قرآن فراخوانده است واز سوى ديگر, آنچه از پيامبر (ص) در باره تفسير قرآن رسيده بود, در ذهن صحابه محفوظ بود وبرخى از آنان گنجينه اسرار پيامبر بودند. بنابراين, در پرداختن صحابه به تفسير قرآن, جاى ترديد نيست ورواياتى كه از صحابه در زمينه تفسير قرآن رسيده, بهترين گواه اين مدعاست.
در برخى از روايات درباره (آيات الأحكام), مطلبى, اعم از تفسير آيه ويا اظهار نظر درمورد آن ويا استنباط حكمى ازآيه به صحابه نسبت داده شده است. برخى از همين روايات, دستمايه اين نوشته قرار گرفته واز آن تحت عنوان (مباحث فقه القرآن در عصر صحابه) بحث شده است.
نكته ديگر آن كه در دوران صحابه, بحث مستقلى درباره آيات الأحكام انجام نگرفته ويا اثرمكتوبى در اين باره تدوين نشده است. ازاين رو, محدوده پژوهش دراين مقاله, اظهار نظرهايى است كه در ذيل (آيات الاحكام) از صحابه نقل شده واز طريق تفاسير روايى به دست ما رسيده است. البته بايستى توجه داشت كه گفته هاى صحابه درتفسير (آيات الاحكام) و برداشتها واحياناً استنباط آنان ازاين آيات, محدود و اندك است, زيرا در دوران صحابه, مباحث تفسير وعلوم قرآنى درآغاز راه بود و آنچه از صحابه دراين زمينه رسيده است, جزء گامهاى نخستين به شمار مى رود. امّا به واسطه برخوردارى صحابه از چند ويژگى مهم: آشنايى با زبان قرآن, آگاهى از شأن نزول و از همه مهم تر آگاهى از سنت پيامبر(ص), گفته هاى آنان در تفسير آيات و استنباط از آيات فقهى قرآن, براى نسلهاى بعد با ارزش و محترم است, زيرا هريك از موارد يادشده در درك درست مفاهيم قرآن, نقش بسزايى دارد.

صحابه پيامبر(ص)

دراين كه اصطلاحاً به چه كسانى صحابه گفته مى شود, ديدگاهها متفاوت است., امّا خوشبختانه تفاوت ديدگاهها درتعريف صحابه, به موضوع بحث اين نوشته زيانى نمى رساند, زيرا آنچه از صحابه درباره آيات الاحكام برجاى مانده است, مربوط به آن دسته از صحابه است كه درتاريخ به عنوان (مفسر قرآن) شهرت يافته اند و درصحابى بودن آنان ترديدى نيست. بنابراين, بايد ديد مفسران قرآن درعصر صحابه, چه كسانى بوده اند؟
سيوطى دراين باره نوشته است:
(ده تن از صحابه پيامبردر زمينه تفسير قرآن شهرت يافته اند. اين ده نفر عبارتند از: خلفاى اربعه, ابن مسعود, ابن عباس, ابيّ بن كعب, زيدبن ثابت, ابوموسى اشعرى وعبداللّه بن زبير.)1
ذهبى در التفسيرو المفسرون, پس از نقل عبارت سيوطى افزوده است:
(در بين صحابه كسان ديگرى هم در زمينه تفسير قرآن سخن گفته اند كه برخى از آنان عبارتند از: انس بن مالك, ابوهريره, عبداللّه بن عمر, جابربن عبداللّه انصارى, عبداللّه بن عمروبن عاص, و عايشه. جز اين كه آنچه از نامبردگان در زمينه تفسير قرآن نقل شده است, اندك است وشهرت ايشان به عنوان مفسر به پاى شهرت آن ده نفر نمى رسد.)2
البته روشن است كه هرگاه از صحابه پيامبر(ص)نام برده مى شود, على بن ابى طالب(ع) به عنوان درخشنده ترين و شاخص ترين چهره آنان مطرح است.. و آن گاه كه از مفسران و قرآن پژوهان عصر صحابه سخن به ميان مى آيد, على(ع) تواناترين و شايسته ترين شخصيت اين ميدان, به شمار مى آيد, زيرا خود آن حضرت فرموده است:
(آيه اى بررسول خدا نازل نشد مگر آن كه آن حضرت براى من املا فرمود و من به خط خويش آن را نوشتم و پيامبر(ص) تأويل و تفسير و… آن را به من آموخت.)3
ابن مسعود كه خود از مفسران نامدار قرآن درعصرصحابه است, در مورد على بن ابى طالب(ع) گفته است:
(قرآن برهفت حرف نازل گشته و هريك از حروف قرآن داراى ظاهرو باطنى است وعلى(ع) به هر دو داناست.)4
سيوطى دركتاب الاتقان, تصريح كرده كه درميان خلفاى اربعه, بيشترين روايات تفسيرى از على بن ابى طالب نقل شده است.5 وى درادامه افزوده است:
(روايات ابن عباس در زمينه تفسير از روايات على بن ابى طالب(ع) بيشتر است.) 6
اما ذهبى در التفسيرو المفسرون, روايتى از ابن عباس نقل كرده كه وى گفته است:
(آنچه درزمينه تفسير قرآن آموخته ام, از على ابى طالب(ع) آموخته ام.)7
علامه امينى در الغدير, ازابن عباس نقل كرده است كه گفت:
(دانش پيامبر(ص) از دانش خداوند سرچشمه گرفته و دانش على بن ابى طالب(ع) از دانش پيامبر(ص) وسرچشمه دانش من از دانش على(ع) است.)8
علامه, پس از نقل احاديث و كلمات چندى درباره علم على بن ابى طالب(ع) افزوده است:
(مانند اين احاديث و گفته ها درباره علم آن بزرگوار به اندازه اى است كه اگر در نوشته اى جداگانه گردآورى شود, كتاب پرحجمى تشكيل خواهد يافت.)9
درباره برترى علمى على بن ابى طالب(ع) برديگر صحابه, گفتنى بسيار است كه اين مختصر گنجايش پرداختن به آن را ندارد. تنها دراين بخش, به نقش على(ع) در جلوگيرى از كجرويهاى برخى از صحابه, كه دراثر بى اطلاعى از پاره اى احكام قرآن يا ناتوانى از درك صحيح آن فتواهاى نادرستى مى دادند واحكام نادرستى صادر مى كردند, اشاره مى شود. در چنين مواردى, حضرت با استناد به آيات فقهى قرآن, ضمن گوشزد كردن اشتباه آنان, حكم الهى را بيان مى فرمود. به عنوان نمونه, از دو ماجرا مى توان يادكرد كه در دوران خليفه دوم روى داده و مضمون آن دو, در منابع شيعى واهل سنت آمده است:
* (زنى را نزد عمر آوردند كه با گذشت شش ماه از دوران باردارى, فرزندى به دنيا آورده بود. عمر به گمان اين كه آن زن زنا كرده است تصميم گرفت او را سنگسار كند [و حدّ رجم براو جارى سازد].
على بن ابى طالب(ع) به عمر فرمود:
اگر اين زن با استفاده از قرآن با تو به مخاصمه برخيزد, برتو پيروز خواهد شد, زيرا خداوند متعال فرموده است:
(مدّت باردارى و از شيرگرفتن كودك, سى ماه است.) (احقاف/ 15)
وخداوند[درآيه اى ديگر] فرموده است:
(مادران فرزندان خود را دو سال تمام شيردهند. [اين حكم] در مورد مادرى است كه تصميم دارد دوران شيرخوارگى را تمام كند.) (بقره/ 233)
بنابراين, اگر دوران شيرخوارگى دوسال است و از سويى, دوران حاملگى و شيرخوارگى با هم سى ماه است, مى توان نتيجه گرفت كه زايمان پس از شش ماه هم امكان پذيراست.)10
* (زنى را پيش خليفه دوم آوردند. زن اعتراف كرد كه زناكرده است. عمر دستور رجم او را صادر كرد.
على بن ابى طالب(ع) به عمر فرمود:
شايد اين زن براى كار خود عذرى داشته باشد. آن گاه ازآن زن پرسيد: چه چيز تو را وادار كرد تا به زنا تن دهى؟
زن پاسخ داد: مردى با من شريك (يا همسفر) بود. آن مرد هم آب و هم شير با خود داشت, اما من هيچ كدام را در اختيار نداشتم. هنگامى كه تشنگى به سراغم آمد, از او خواستم تا ازآب يا شيرى كه به همراه دارد, به من هم بدهد. او برآوردن خواسته ام را مشروط به اين كرد كه من نيز خود را در اختيار او بگذارم, امّا من تا سه نوبت از برآوردن آن سرباز زدم تا آن كه تشنگى برمن غلبه كرد, به گونه اى كه بيم هلاك شدنم مى رفت. دراين هنگام, به خواسته او تن دادم و درمقابل, او هم به من آب داد.
در اين جا على(ع) كلمه تكبير را برزبان آورد و آيه: (فمن اضطرّ غيرباغ و لاعاد) [آيه 173 از سوره بقره] را تلاوت فرمود.
بدين ترتيب آشكارگشت كه عمر در صدور حكم رجم, دچار اشتباه شده است, زيرا زناى آن زن از روى ناچارى و براى حفظ جان خود بوده است و كسى كه از روى اضطرار مرتكب حرام شود, گناه نكرده و مجازات نخواهد شد.)11

تفسير آيات الاحكام درعصرصحابه

بخش عمده اى از آنچه از صحابه در ذيل آيات فقهى قرآن نقل شده است, در عنوان (تفسير قرآن) جاى دارد. اگر به تفاسيرى چون جامع البيان طبرى, الدرالمنثور سيوطى, تفسير ابن كثير, تفسير منسوب به ابن عباس و ديگر تفاسير نقلى و روايى, كه گفته هاى صحابه را گردآورده اند, مراجعه كنيم, مى بينيم كه بيشتر گفته هاى صحابه, در ذيل (آيات الاحكام) از سه گونه بيرون نيست, زيرا گوينده يا معناى واژه اى از واژه هاى آيه را بيان كرده است, يا به شرح ساده و ابتدايى عبارتى از عبارات پرداخته است ويا مصداقى را براى احكام و قواعد كلى قرآن مشخص كرده است.
در گفته هاى تفسيرى به جاى مانده از صحابه, نمونه هاى بسيارى براى هريك ازموارد يادشده به چشم مى خورد, كه به چند مورد اشاره مى شود:
1. شخصى ازابن عباس پرسيد: واژه (انصاب) درعبارت قرآنى: (انّما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشيطان)(مائده / 90) به چه معناست؟ ابن عباس پاسخ داد:
(مراد از (انصاب), قطعه سنگى است كه اعراب دوران جاهليت آن را مى پرستيدند و براى آن قربانى مى كردند. ودرپاسخ اين پرسش كه آيا معناى ياد شده براى اين واژه در نزد عرب شناخته بود؟ ابن عباس يكى از اشعار عرب را شاهد آورد.)12
همان شخص ازابن عباس در مورد معناى واژه (المنخنقة) و (الموقوذة) سؤال كرد. اين دو واژه در آيه دوم سوره مائده آمده است:
(حرّمت عليكم الميتة و الدّم… و المنخنقة و الموقوذة…)
حرام شد برشما مردار و خون… و حيوان خفه شده و حيوانى كه به وسيله سنگ و چوب مرده باشد….
ابن عباس در تفسير واژه (منخنقة) به يكى از روشهاى كشتن حيوان در زمان جاهليت اشاره كرد و گفت:
(اعراب گاهى براى استفاده از گوشت حيوان آن را خفه مى كردند كه واژه(منخنقة) به همين معناست وگاهى حيوان را با چوب مى زدند تا كشته مى شد كه مراد از (موقوذة) حيوانى است كه به اين شكل بميرد. و درقرآن كريم گوشت حيوانى كه خفه شده است يا به وسيله ضربه هاى چوب مرده, حرام گرديده است. ابن عباس, در پاسخ اين پرسش كه آيا معناى اين دو واژه دركلام عرب سابقه داشته است؟ به اشعارى استشهاد كرد كه در دوران جاهليت سروده شده و درآن اشعار واژه(منخنقة) و (موقوذة) به همان معنايى كه گفته شد, به كار رفته است.)13
2. نافع بن ازرق از ابن عباس پرسيد: در آيه مباركه:
(وان طلّقتموهنّ من قبل ان تمسّوهنّ وقد فرضتم لهنّ فريضة فنصف ما فرضتم الاّ ان يعفون او يعفو الّذى بيده عقدة النّكاح…) بقره/ 237
اگر زنان را پيش از آن كه با آنها مسّ كنيد [آميزش جنسى كنيد] طلاق دهيد درحالى كه مهرى براى آنان معين كرده ايد, نصف آن را به آنان بدهيد مگر اين كه آنان حقّ خود را ببخشند يا آن كس كه گره ازدواج در دست اوست, مهر را ببخشد….
عبارت قرآنى: (الاّ أن يعفون او يعفو الّذى بيده عقدة النّكاح) به چه معناست؟
ابن عباس در پاسخ, اين گونه توضيح داد:
(مراد اين است كه در طلاق پيش از آميزش, نصف مهر واجب است و مى بايست به زن پرداخت شود, مگر اين كه آن زن از گرفتن نصف مهر گذشت كند يا اين كه طلاق دهنده نصف ديگر مهر را هم به آن زن بدهد.)14
3. از عايشه همسر پيامبر (ص)درباره اين آيه شريفه پرسش شد:
(وإن خفتم ألاتقسطوا فى اليتامى فانكحوا ما طاب لكم من النّساء…) نساء / 3
اگر مى ترسيد كه با دختران يتيم نتوانيد به عدالت رفتار كنيد [از ازدواج با آنان چشم پوشى كنيد], زنان پاكدامن ديگر را به ازدواج خود درآوريد.)
عايشه در پاسخ گفت:
(بخش نخست آيه, درباره دختر يتيمى است كه در خانه سرپرست خود زندگى مى كند. سرپرست يتيم به خاطر دارايى و يا زيبايى او تصميم مى گيرد او را به ازدواج خود درآورد, اما چون اين دختر در خانه خودش زندگى مى كند و تحت سرپرستى او قرار دارد, تصميم ندارد در مهريه دادن عدالت را رعايت كند و همان مهرى را به او بدهد كه اگر با زنى ديگر ازدواج مى كرد مى بايست آن را مى پرداخت. بدين سبب, خداوند متعال دستور داده است كه اگر در چنين موردى بيم آن هست كه عدالت رعايت نشود, از ازدواج با يتيم چشم پوشى گردد واگر قرار است باهمان يتيم ازدواج كند, موظف است در پرداخت مهريه عدالت را كاملاً رعايت كند.)
4. از ابن عباس در تفسير آيه ذيل نقل شده:
(والذين يكنزون الذّهب و الفضّة و لاينفقونها فى سبيل اللّه فبشّرهم بعذاب أليم)
توبه / 34
كسانى را كه طلا و نقره را پنهان مى سازند و در راه خدا انفاق نمى كنند به عذاب دردناكى بشارت ده.
(مراد كسانى هستند كه زكات دارايى خود را نپردازند وهرثروتى كه زكات آن پرداخت نشود, مصداق كنز است; چه آن ثروت بر روى زمين نهاده شود ويا درزمين پنهان گردد و هرگاه زكات مال پرداخت شود, آن مال كنز نيست; چه برروى زمين باشد و يا در اعماق زمين پنهان گردد.)
5. ابن عباس در پاسخ اين پرسش كه مراد از: (بهيمة الانعام) (مائده / 1) چيست؟ گفته است:
(مراد شتر, گاو و گوسفند است.)
مواردى كه بدان اشاره شد, نمونه هاى اندكى است ازآنچه از دوران صحابه در تفسير (آيات الاحكام) به جاى مانده است. گرچه موارد يادشده, از منقولات تفسيرى ابن عباس انتخاب شده, امّا با جست وجو در تفاسير نقلى, چنين مواردى در گفته هاى تفسيرى ديگر صحابه نيز به چشم مى خورد.
از پنج نمونه اى كه ذكر شد مورد نخست, در عنوان تفسير واژه هاى آيات الاحكام در عصرصحابه جاى دارد. از مورد دوم و سوم, مى توان به عنوان توضيح و شرح ساده و ابتدايى برخى از آيات فقهى قرآن نام برد و مورد چهارم و پنجم را در عنوان بيان مصاديق مى توان به شمار آورد.

استدلال صحابه به آيات الاحكام

بخش ديگرى ازآنچه درباره آيات فقهى قرآن از صحابه نقل شده است, مطالبى است كه فراتر از شرح و توضيح ساده و ابتدايى آيه است و مى توان گفت: در اين گونه موارد صحابه به آيه قرآن استدلال كرده و بدين وسيله حكمى از احكام فقهى را از قرآن استنباط كرده اند.
دراين بخش نيز نمونه ها بسيار است كه به چند مورد بسنده خواهد شد:
1. شخصى به خليفه دوم گفت: قطعه اى از زمين(مروه) را به من واگذار كن. عمر ازآن شخص روى برگرداند و گفت: اين زمين, جزء حرم خداوند است وخداوند درقرآن فرموده است: (… جعلناه للناس سواء العاكف فيه و الباد…) حجّ/ 25
آن را براى همه مردم مساوى قرار داديم, چه آنان كه درآن مقيمند و چه آنان كه از نقاط ديگر بدان جا وارد مى شوند.)18
درباره مفاد آيه 25 سوره حجّ اين بحث مطرح بوده است كه آيا منظور از عبارت قرآنى: (والمسجد الحرام) دراين آيه, خصوص مسجد الحرام است يا تمامى مكه را دربرمى گيرد؟ همين گونه در جمله: (سواء العاكف…) ديدگاهها متفاوت است.
بعضى گفته اند: تفسير و مراد آيه آن است كه همه مردم در استفاده از زمين مكه براى برگزارى مراسم حج يكسانند و هيچ كس حق ندارد ديگران را از رفت وآمد در مسيرهاى عبادت حج منع كند. برخى مفاد آيه را توسعه داده و گفته اند: حاجيان در استفاده از منازل مكه هم مساويند20 و در نتيجه فتوا داده اند كه خريد و فروش خانه هاى مكه و اجاره دادن آن جايز نيست.21 درهمين زمينه, در بخشى از نامه على بن ابى طالب(ع) به فرماندار مكه آمده است:
(و مر اهل مكّة الاّ يأخذوا من ساكن اجراً فإنّ اللّه سبحانه يقول:
(سواء العاكف فيه و الباد) 22
به مردم مكه فرمان ده تا از مسافرانى كه در خانه هاى مكه سكنا مى كنند اجاره بها نگيرند, زيرا خداوند مى فرمايد: دراين سرزمين, آن كه مقيم است و آن كه از بيرون مى آيد, يكسانند….)
از روايت فوق, مى توان استفاده كرد كه برداشت خليفه دوم از آيه, اين بوده كه حكم ياد شده اختصاص به مسجد الحرام ندارد و دست كم آيه شامل زمين(مروه) مى شود و تمام مسلمانان نسبت به آن حق مساوى دارند و حتّى خليفه و حاكم مسلمانان نيز مجاز نيست قسمتى اززمين (مروه) را به كسى اختصاص دهد.
2. ابن عباس فتوا داده است: اگر مسلمانى به وسيله سنگ و يا پرنده اى كه توسط مجوسى تعليم شكار ديده است, حيوانى را شكار كند, گوشت حيوانِ شكار شده حرام است, گرچه درزمان رها كردن حيوان شكارى به سمت شكار, نام خدا را هم برزبان آورده باشد. وى براى اثبات اين مدعا عبارت قرآنى: (تعلّمونهنّ ممّا علّمكم اللّه) (مائده/4) را دليل آورده است.23
مفهوم سخن ابن عباس, اين است كه در شكار به وسيله حيوان, اين شرط نيز معتبر است كه تعليم دهنده حيوان شكارى, مسلمان باشد واين شرط از: (تعلّمونهن ممّا علّمكم اللّه…) استفاده مى گردد, زيرا ظاهراً (تعلّمون) و (علّمكم) خطاب به مسلمانان است. در نتيجه مفهوم آيه دلالت دارد كه اگر حيوان شكارى به وسيله (مجوسى) وياهر غيرمسلمانى تربيت شده است, گوشتى كه به وسيله او به چنگ آيد, حرام است و ظاهراً ابن عباس به مفهوم آيه استدلال كرده وبرطبق آن فتوا داده است.
3. ابن مسعود به مردى كه سوگند يادكرده بود تا دوسال با همسرش آميزش نكند, گفت:
(با همسرت آميزش كن وبراى سوگندى كه يادكرده اى, كفاره بده.)
وى, براى نظريه فقهى خود, به اين آيه قرآن استدلال كرد:24
(ياايها الذين آمنوا لاتحرّموا طيّبات ما أحلّ اللّه لكم) مائده /87
اى كسانى كه ايمان آورده ايد چيزهاى پاكيزه را كه خداوند براى شما حلال كرده است, حرام نكنيد.

مبانى صحابه در استنباطهاى فقهى از قرآن

همان گونه كه اشاره شد, صحابه پيامبر(ص) در ارتباط با آيات فقهى قرآن, تنها به بيان معانى واژه هاى آيه و يا شرح ساده و ابتدايى آن بسنده نكرده اند, بلكه گاهى به اين آيات استدلال كرده اند و بدين وسيله برخى از احكام فقهى را از قرآن استخراج كرده اند.
اكنون جاى اين پرسش باقى است كه آيا صحابه براى به دست آوردن احكام فقهى از قرآن, ازچه اصول و ضوابطى بهره برده اند؟
گرچه پاسخ قطعى به پرسش فوق دشوار است, اما با تأمل درآنچه از صحابه در ذيل آيات الاحكام برجاى مانده, مى توان گفت: صحابه در استنباط از قرآن, از دلالت ظواهر قرآن ازجمله, دلالت لفظ عام بر شمول, دلالت لفظ مطلق برهريك از افراد معنى خود, دلالت لفظ امر بروجوب و لفظ نهى برحرمت, سود برده اند وگاه با استفاده از عواملى چون تفسير قرآن به قرآن, يا تفسير قرآن با سنت و همچنين با استفاده از (لغت) ويا نشانه هاى موجود درآيه و نيز قواعد كلى قرآن مانند قاعده (نفى عسر) مستفاد از آيه 185 سوره بقره و قاعده اضطرار مستفاد از آيه 173 سوره بقره و… احكام فقهى تازه اى را از قرآن استخراج كرده اند. اكنون به چند نمونه از استنباطهاى فقهى قرآنى صحابه اشاره مى كنيم كه با درنگ دراين نمونه ها مى توان تا حدودى به چگونگى استنباط صحابه از قرآن پى برد.

الف. استدلال به ظاهر قرآن

ازابن عباس نقل شده كه گفته است: (طواف وداع), واجب است وبراى واجب بودن آن به عبارت قرانى: (وليطّوّفوا بالبيت العتيق)(حج/ 29) استدلال كرده است.25
بدون ترديد ابن عباس, واجب بودن طواف را ازكلمه (وليطّوّفوا) كه به صورت امر, آمده و دلالت بر الزام دارد, استفاده كرده است.
تمسك به اطلاق كه يكى ديگر از مصاديق ظهور است, در ديدگاههاى فقهى صحابه به چشم مى خورد; از جمله نقل كرده اند:
(ابوذر, عثمان و كعب الاحبار, در محفلى حضور داشتند. عثمان از كعب الاحبار پرسيد: اگر كسى زكات دارايى خويش را بپردازد آيا چيزى بيش از زكات هم براو واجب است؟
كعب الاحبار پاسخ داد: خير, چيزى به جز زكات بردارنده مال واجب نيست, اگر چه خشتى از طلا و خشتى از نقره را انباشته سازد.
ابوذر از پاسخ كعب الاحبار برآشفت و با عصا برفرق او كوبيد و گفت: اى يهودى زاده, تو را چه رسد كه در احكام مسلمانان اظهارنظركنى! آن گاه براى ردّ گفته كعب الاحبار به اين آيه استدلال كرد:
(… والّذين يكنزون الذهب و الفضّة و لاينفقونها فى سبيل اللّه فبشّرهم بعذاب اليم) توبه /34
و كسانى كه طلا و نقره را ذخيره مى كنند و درراه خدا انفاق نمى كنند, آنان را به عذابى دردناك بشارت بده.)26
بى ترديد ابوذر از اطلاق آيه استفاده كرده و بدين وسيله نظر كعب الاحبار را مردود دانسته است, زيرا مفاد آيه اين است كه خوددارى از انفاق طلا و نقره و كنز نمودن آن, عذاب خدا را در پى دارد و دراين جهت, ميان طلا و نقره اى كه زكات آن پرداخت شده و يا طلا و نقره اى كه زكات آن را نپرداخته اند, تفاوتى نيست.

ب. استفاده از تفسير قرآن به قرآن

بهترين نمونه دراين مقوله, روايتى است كه از على بن ابى طالب(ع) نقل شده است. روايت مورد نظردر مقدمه اين نوشتار به تفصيل آورده شد و ديديم كه حضرت, چگونه با ضميمه كردن دوعبارت قرآنى: (حمله و فصاله ثلاثون شهراً)(احقاف/ 15) و (والوالدات يرضعن اولادهنّ حولين كاملين لمن أراد أن يتمّ الرّضاعة) (بقره/233) نتيجه گرفت كه زايمان پس از شش ماه امكان پذير است… و حكم فرمود كه اگر زنى پس از شش ماه باردارى وضع حمل كند, نبايد او را متهم به زنا كرد و بدين ترتيب, خطاى عمر درحكمى كه صادر كرده بود, آشكار شد و زنى از سنگسار شدن نجات يافت.27

ج. استفاده حكم فقهى از قراين موجود درآيه

ابن منذر و ابن ابى حاتم نقل كرده اند كه ابن عباس اين آيه را تلاوت كرد:
(قل لااجد فى ما اوحى اليّ محرّماً على طاعم يطعمه…) انعام/ 145
بگو: در آنچه بر من وحى شده, هيچ غذاى حرامى نمى يابم…
آن گاه گفت:
(خداوند از اجزاى ميته آنچه را كه قابل خوردن است, حرام كرده امّا پوست, دندان, استخوان, مو و پشم ميته حلال است.)28
ظاهراً ابن عباس حلال بودن اجزاى يادشده را از تعبير: (على طاعم يطعمه) استفاده كرده است. به بيان ديگر, عبارت يادشده را قرينه قرارداده است كه از اجزاى ميته مواردى حرام است كه خوردنى باشد و چون پوست و… خوردنى نيست, پس حلال است.
درروايت ديگر آمده است كه ابن عباس گوشت اسب, استر و الاغ را مكروه مى دانست و براى اين منظور, اين آيه را تلاوت مى كرد:
(والخيل و البغال لتركبوها وزينة…) نحل/ 8
… اسبها و استرها و الاغها را آفريد تا برآنها سوار شويد و زينت شما باشد.
و مى افزود: غرض از آفرينش اين دسته حيوانات, اين بوده كه براى سوارى ازآنها استفاده كنيد.29

اختلافات صحابه در استنباط از آيات الاحكام

در مباحث فقهى قرآنى به جاى مانده از دوران صحابه, به مواردى از اختلاف نظر نيز برمى خوريم. گرچه اختلاف صحابه در فروع فقهى اندك است, زيرا عوامل اختلاف كه عبارت است از پيدايش مذاهب گوناگون فقهى, درآن دوران چندان عمق و گسترش نيافته بود, امّا دراين كه اجمالاً در نظرات فقهى صحابه, حتى در فروع فقهى برگرفته ازقرآن اختلاف نظرهايى وجود داشته است, ترديدى نيست. در نظرات فقهى قرآنى صحابه مواردى به چشم مى خورد كه درباره يك موضوع خاص, دو حكم متفاوت از قرآن استخراج شده است كه در زير به چند نمونه از موارد اختلاف صحابه در استخراج حكم فقهى از قرآن اشاره مى كنيم. ضمناً سعى بر اين خواهد بود كه درهرمورد, عامل و منشأ اختلاف نيز يادآورى شود:
الف. درمورد مدّت عده طلاق, ديدگاه ابن مسعود و عمربن خطاب, اين بوده است كه عده مطلّقه, سه حيض است وبرهمين اساس, آن دو فتوا داده اند كه عده طلاق زمانى پايان مى پذيرد كه مطلّقه از قاعدگى سوم پاك شده وغسل كرده باشد. اما زيدبن ثابت معتقد بود كه مدّت عده سه طهر است و در نتيجه فتوا داده است كه با شروع قاعدگى سوم دوران عده تمام مى شود. دليل هردوديدگاه, بخشى از آيه 228 سوره بقره است:
(والمطلّقات يتربّصن بانفسهنّ ثلاثة قروء)
زنان مطلقه بايد به مدّت سه مرتبه عادت ماهانه ديدن [و پاك شدن] انتظار بكشند [عده نگه دارند].
اين اختلاف نظر, از اختلاف در معناى لغوى واژه اى از واژه هاى قرآن سرچشمه گرفته است, زيرا واژه (قروء) در لغت به معناى حيض و طهر هردوآمده است. باور ابن مسعود و عمربن خطاب اين بود كه واژه (قروء) درآيه مباركه به معناى (حيض) است, امّا به اعتقاد زيدبن ثابت, واژه (قروء) دراين آيه به معناى (طهر) است.30
ب. درمسأله (ايلاء) (سوگند شوهر بر ترك آميزش جنسى با همسرش) كه حكم آن در آيات 226- 227 سوره بقره بيان شده است, در ميان صحابه دوديدگاه متفاوت, وجود داشته است. فتواى ابن مسعود و برخى از صحابه, اين بود كه اگر ايلاء كننده تا مدّت چهارماه به همسرش رجوع نكند, گذشت چهارماه و رجوع نكردن به همسر, در حكم طلاق است. امّا جمع ديگرى از صحابه معتقد بودند كه با گذشت چهار ماه, طلاق تحقق نمى يابد, بلكه پس از گذشت اين مدّت, ايلاءكننده موظف است, يا به همسرش رجوع كند ويا او را طلاق دهد.
عامل اختلاف ديدگاه صحابه درمورد يادشده اين است كه(باصرف نظر از نشانه ها و شواهدى كه ممكن است يكى از دوديدگاه را تأييد كند) درخود آيه اين دو احتمال راه دارد.31
ج. ابن عباس و زيدبن ثابت, در مورد سهم مادر از ارث اختلاف نظرداشته اند. توضيح اين كه درقرآن كريم درباره سهم الارث مادر, چنين آمده است:
(…فان لم يكن له ولد و ورثه ابواه فلامّه الثلث فان كان له اخوة فلامّه السدس…)
نساء/11
اگر ميت فرزندى نداشته باشد و تنها پدر ومادر از او ارث برند, براى مادر او يك سوم است واگرميّت برادرانى داشته باشد, مادرش يك ششم مى برد.
ازاين آيه, استفاده مى شود كه اگرميّت فرزندى ندارد و وارث او تنها پدر و مادراويند, يك سوم اموال ميت سهم مادراست, اما اگر درهمين صورت, برادرى ازميّت باقيمانده است, سهم مادر از يك سوم به يك ششم تقليل مى يابد و به تعبير فقها برادر از اين كه مادر يك سوم مال را به ارث ببرد, (حاجب) مى شود.
اختلاف نظرى كه ميان ابن عباس و زيدبن ثابت رخ داده, دراين جهت است كه آيا دوبرادر هم, حاجب هستند يا اين كه تنها در فرضى برادر حاجب خواهد بودكه دست كم سه نفرباشند. درديدگاه زيدبن ثابت, اگر از ميت دو برادر هم باقيمانده باشد, سهم ارث مادر ازيك سوم به يك ششم تقليل پيدا مى كند, امّا ظاهر سخن ابن عباس اين است كه دوبرادر باعث كم شدن سهم ارث مادرنخواهند بود و درصورتى برادر ميت حاجب است كه دست كم ازميت سه برادر باقيمانده باشد.
اختلاف ديدگاه ابن عباس و زيدبن ثابت دراين مسأله فقهى قرآنى, ازآن جا سرچشمه گرفته است كه كلمه (اخوه) درآيه مباركه به صورت جمع آمده است و لفظ جمع دركلام عرب, براى كمتر از سه فرد به كاربرده نمى شود. برهمين اساس, ابن عباس به عثمان اعتراض كرد كه چرا عثمان دو برادر را حاجب مى داند در صورتى كه كلمه (اخوه) در قرآن به صورت جمع آمده است و به عثمان گفت: قوم تو در گفتار خود كلمه (اخوه) را براى دوبرادر به كار نمى برند. ظاهراً عثمان نظر ابن عباس را پذيرفت, ولى بهانه آورد كه چون درگذشته (زمان ابوبكر و عمر) به اين حكم عمل شده در توان من نيست كه باآن مخالفت كنم.
امّا به نظر زيدبن ثابت, دوبرادر هم باعث كم شدن سهم ارث مادر مى شوند و هنگامى كه به او دراين مورد اعتراض شد, پاسخ داد كه عرب كلمه (اخوه) را در مورد دو برادر هم به كاربرده است. 32
درباره اختلاف ديدگاه صحابه در استنباط از آيات الاحكام موارد ديگرى نيز در دست است كه براى پرهيز از به درازا كشيدن سخن, از يادكرد آن خوددارى مى شود.
در جمع بندى نهايى مى توان گفت كه اجمالاً صحابه در استنباط از قرآن اختلاف نظر داشته اند و مواردى از قبيل: اختلاف در معناى لغوى واژه قرآنى, اختلاف دركاربرد عرفى واژه قرآنى, احتمالات موجود درآيه, اختلاف در درستى ويا نادرستى روايت مربوط به آيه,33 از مهم ترين عوامل اختلاف ديدگاههاى فقهى قرآنى صحابه به شمار مى روند. افزون براينها تفاوت آگاهى, دانش و تواناييهاى ديگر صحابه نيز دراين اختلاف نظرها بى تأثير نبوده است.
مسروق بن اجدع, اصحاب پيامبر را در قرآن شناسى و قرآن فهمى به بركه هاى آب تشبيه كرده و گفته است همان گونه كه گنجايش بركه هاى آب متفاوت است, ظرفيت صحابه نيز در دانش قرآن متفاوت بود وبرخى از ياران پيامبر, دراين زمينه چنان بودند كه اگر تمامى مردم به او روى مى آوردند, از دانش وى سيراب مى گشتند.

اشاره و تكميل

ازمباحث گذشته به دست آمد كه استنباط احكام فقهى از قرآن كريم, در دوران صحابه مطرح بوده است و شمارى از صحابه معروف پيامبر(ص) با استدلال به ظواهر و نصوص قرآن, فروع فقهى تازه اى استنباط كرده اند وهمان گونه كه درنمونه ها اشاره شد, در مواردى با استناد به يك دليل قرآنى, دو نظر متفاوت ابراز كرده اند.
تأكيد بر نكته بالا از اين جهت اهميت دارد كه بعضى ادعا كرده اند آنچه از صحابه در زمينه تفسير قرآن نقل شده است, در حكم حديث مرفوع است. ابن قيم جوزيه پس از آن كه اين مدعا را از مستدرك حاكم نقل كرده, در توجيه آن مى نويسد:
(مراد(حاكم) ازاين سخن آن است كه گفته هاى صحابه در زمينه تفسير قرآن درمقام استدلال و احتجاج همان ارزش سخن پيامبر را دارد….)
وى در ادامه گفته (حاكم) توجيه ديگرى ذكر كرده و نوشته است:
(ممكن است سخن حاكم كه گفته است تفسير صحابه در نزد ما در حكم حديث مرفوع است ,بدين معنى باشد كه چون رسول خدا معانى قرآن را براى صحابه بيان كرده است… در نتيجه اگر چيزى در زمينه تفسير قرآن گفته اند يا عين بيان پيامبر(ص) را ويا مراد پيامبر(ص) را نقل كرده اند, بنابراين, در مواردى هم كه به ظاهر, سخنى از خود در تفسيرقرآن دارند, در حقيقت برگرفته ازبيان پيامبر(ص) بوده و حكم حديث مرفوع را دارد.)
ابن قيم درجاى ديگرمى نويسد:
(هرگاه يكى از صحابه سخنى بگويد يا حكمى صادر كند يا فتوايى بدهد,براساس مدركى بوده كه دراختيار داشته است, زيرا مدارك دوگونه اند:
برخى ازمدارك تنها در اختيار صحابه بوده است; مثلاً مطلبى را از پيامبر(ص) شنيده , يا صحابى ديگرى, سخن پيامبر (ص)را براى او نقل كرده است.)
ابن قيم درادامه عبارت كوشيده است تا ثابت كند كه تمام منقولات از صحابه حجّت است و درحكم حديث مرفوع است.36
نگارنده اين سطور به هيچ وجه درصدد بررسى درستى و يانادرستى ادعاى يادشده نيست, زيرا پرداختن به اين موضوع ازگنجايش اين مختصر بيرون است, اما به جرأت مى توان گفت: برفرض آن كه اين ادعا: تمام گفته هاى صحابه در حكم حديث مرفوع است! ادعاى درستى باشد, دست كم در مواردى كه صحابه درباره يك موضوع, دو حكم متفاوت از قرآن استخراج كرده اند, پذيرفتنى نيست. چگونه مى توان باور كرد كه صحابه از پيامبر(ص) دريك موضوع خاص(مثلاً مدّت عده طلاق) دو حكم متفاوت شنيده باشند وآيا از خرد به دور نيست كه در مورد مدّت عده طلاق, ديدگاه ابن مسعود كه گفته است: (مدت عده طلاق سه حيض است) و ديدگاه زيدبن ثابت كه گفته است: (مدّت عده طلاق سه طهراست),هردو را در حكم حديث مرفوع به شمار آوريم؟
درخاتمه يادآورى اين نكته ضرورى مى نمايد كه آراى تفسيرى صحابه در(آيات الاحكام), زمينه كند وكاو افزونتر را نيز دارد. از يك سو مباحث سند شناسى در گفته هاى منقول صحابه, ضرورت دارد, كه تا چه سطح قابل اعتماد است وآيا به راستى تمامى آن آراء را مى توان به صحابه نسبت داد يا خير؟ همچنين در مرحله ديگر, مباحث دلالى ومفهوم شناسى آن گفته ها و نيز تعارضات آرا زمينه بررسى دارد, چه اين كه گاه ازيك نفر نيز چند نظريه متناقض نقل شده است, امّا مجال مختصر اين نوشتار, اجازه پرداختن به اين مقولات را نداد. بدان اميد كه پژوهشگران, اين مباحث و موارد ديگر را موضوعاتى درخور تحقيق بشناسند و درباره آن بررسى لازم را انجام دهند.


پی نوشت‌ها:

1. سيوطى, جلال الدين, الاتقان فى علوم القرآن, تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم,233/4.
2. ذهبى, التفسير والمفسرون, (بيروت, دار احياء التراث العربى),1 / 62.
3. مجلسى, محمد باقر, مرآة العقول, (تهران, دارالكتب الاسلامية), 1/210.
4. سيوطى, الاتقان, 2 / 319.
5. همان, 4 / 233.
6. همان.
7. ذهبى, التفسير و المفسرون, 1 / 89.
8. علامه امينى, الغدير, (تهران, دارالكتب الاسلاميه, 1366), 2/45.
9. همان.
10. شيخ مفيد, الارشاد, (انتشارات علميه اسلاميه), 1/197.
11. علامه امينى, الغدير, 6 /120.
12. سيوطى, جلال الدين, الدرالمنثور, (بيروت, دارالفكر, 1403 هـ), 3 /14.
13. همان.
14. همان, 1 / 699.
15. طبرى ,محمدبن جرير, جامع البيان فى تأويل آى القرآن, (بيروت, دارالمعرفة, 1406 هـ.), 4 /155; سيوطى, الدرالمنثور, 2/427; محمدبن اسماعيل بخارى, صحيح البخارى, 17/72.
16. سيوطى, الدرالمنثور, 4 /177.
17.همان, 3 / 6.
18. همان, 6/25.
19. ابن عربى, محى الدين, احكام القرآن, تحقيق على محمد البجاوى, (بيروت, دار المعرفه, 1407 هـ), 4/1274.
20. همان, 4/1275.
21. طبرسى, مجمع البيان, (انتشارات ناصرخسرو, 1406هـ), 7/128.
22. سيد رضى,نهج البلاغه, تحقيق صبحى صالح, (تهران, اسوه, 1415هـ), نامه 67.
23. سيوطى, الدرالمنثور, 3/23.
24. همان, 3/466.
25. همان, 6/41.
26. علامه مجلسى, محمد باقر, بحارالانوار, (بيروت, مؤسسة الوفاء, 1403 هـ), 22/426.
27. شيخ مفيد, الارشاد, (انتشارات علميه اسلاميه), 1/197.
28. سيوطى, الدرالمنثور, 3/373.
29. همان, 5/112.
30. محمد الخضر بك, تاريخ التشريع الاسلامى, (چاپ نهم: مصر, 1390)/ 251.
31. ذهبى, التفسير والمفسرون, 2/432.
32. سيوطى, الدرالمنثور, 2/ 447.
33.درهمين مقاله, پيشتر از اين, نمونه هايى ذكر شد.
34. محمد الخضر بك, تاريخ التشريع الاسلامى /92.
35. ابن قيم الجوزيه, اعلام الموقعين, 1/13.
36. همان, 6/117.
37. محمد ابوزهرة, تاريخ المذاهب الاسلاميه, (بيروت, دارالفكر)/ 251.
شنبه 15 مهر 1391  5:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«زبدة البيان» و «تفسير قرطبي» در نگاه تطبیقی

«زبدة البيان» و «تفسير قرطبي» در نگاه تطبیقی

محمد رضا آقاجاني

كتاب (الجامع لأحكام القرآن) مشهور به تفسير قرطبى، و كتاب فقهى تفسيرى (زبدة البيان فى احكام القرآن) اثر محقق اردبيلى، از معروف ترين كتابها در زمينه تفسير فقهى يا آيات الأحكام هستند.
مقايسه كامل اين دو اثر، نيازمند فرصتى بسيار، بضاعت علمى فراوان و همت بلند است. اين قلم در حد توان به مقايسه شيوه اين دو فقيه در استنباط احكام از آيات قرآن خواهد پرداخت. از آنجا كه قرطبى، يك فقيه و مفسر مالكى مذهب است از ادله مورد قبول خويش در كشف معانى آيات و تفريع فروع سود مى جويد، و چون محقق اردبيلى يك فقيه شيعى است، شيوه اى مخصوص به خود دارد.
در آغاز بايد دانست كه تفسير قرطبى كه اكنون در 20جلد و گاهى 22 جلد چاپ و افست شده است، با تفسير فقهى زبدة البيان كه تنها يك جلد است، تفاوتهاى آشكارى دارد كه از قرار زير هستند:
ييك. اثر نخست، تفسير آيه به آيه قرآن از ابتدا تا انتهاست، ولى اثر دوم، تفسير آيات مربوط به احكام فقهى و دينى است كه كمتر از يك دهم آيات قرآن را فرا مى گيرد.
دو. قرطبى به فراوانى به لغت مراجعه مى كند و شكلها و شقوق گوناگون الفاظ آيات را در اشعار عرب و سخن عالمان لغت پى مى گيرد، اما محقق اردبيلى اشاره اى در حدّ ترجمه مختصر الفاظ دارد.
سه. در اشاره به اختلاف قراءات، قرطبى قراءتهاى مختلف را طرح مى كند، اما اردبيلى تنها در دو سه مورد به قراءت غير مشهور اشاره دارد، زيرا تأثيرى در حكم فقهى مورد نظر او ندارند.
چهار. قرطبى به نحو بسيار گسترده اى احاديث رسيده از رسول اكرم و خلفا و صحابه را مورد استفاده قرار داده است، درحالى كه اردبيلى هر چند درموارد بسيارى از احاديث كمك مى گيرد، اما در مجموع تكيه او روى استفاده از خود آيات قرآن است.
پنج. در استفاده از اجماع، هر چند اجماع از ادله پر قدرت اهل سنت است و قرطبى به فراوانى از آن بهره گرفته، ولى به نظر مى رسد اشاره محقق اردبيلى به اجماع اصحاب اماميه در اثبات احكام، بيش تر از قرطبى است. البته قرطبى اجماع مورد نظر خود، يعنى اجماع صحابه و فقها اهل تسنن را اعم از مالكى و حنبلى و حنفى و شافعى در نظر دارد، و هرگاه بخواهد تنها به اجماع علماء مالكى استناد كند، مى گويد: أجمع علمائنا.
شش. در بهره گيرى از دليل عقل، هر چند قرطبى يك فقيه سنى مذهب و قائل به قياس و ادله عقلى ديگر است، اما از دليل عقلى سخنى به ميان نمى آورد; يعنى آنچه را كه ما دليل عقل مى دانيم و بر حسن و قبح عقلى استوار مى كنيم قرطبى نمى پذيرد. اين روش، با توجه به مذهب كلاميِ اشعرى و اعتقاد به نظرات مخصوصى چون حسن و قبح شرعى و نظريه كسب در مورد افعال انسان، قابل توجيه است. در مقابل، محقق اردبيلى در سراسر زبدة البيان، دليل عقل و نقل را بارها مورد استفاده قرارداده است و اشاره محقق به حسن و قبح عقلى در موارد ديگر، بيانگر منظور او از دليل عقل است (ما تطابق عليه العقلاء).
هفت. قرطبى به دلائل ظنى همچون قياس، استحسان، مصالح مرسله و سدّ ذرايع توجه دارد. به نظر مى رسد مالكيه ـ و قرطبى كه يك فقيه مالكى است ـ بيش تر از ساير فرقه هاى تسنن، به دلائل ظنى بها مى دهند، چرا كه به جز قياس، سه دليل ديگر ـ استحسان، مصالح مرسله و سدّ ذرايع ـ تقريباً از مختصات مالكيه است.
اين درحالى است كه محقق اردبيلى قياس را به معناى مصطلح فقهى آن، ردّ مى كند و تبعيت از آن را تبعيت از ظنّ مى داند، همان ظنى كه چيزى از حقايق شرعى را براى ما روشن نمى كند. البته او قياس منصوص العلّه را كه همانند برهان، يقينى است ، همانند ساير فقهاى شيعه مى پذيرد.
هشت. در بهره گيرى از آرا و اقوال فقها، هر دو فقيه به آراى فقها و شهرت ميان آنها نظر دارند، اما تتبّع قرطبى در اشاره به اقوال فقهاى اهل تسنن بسيار زياد است. او اقوال را با انتساب به قائلين آنها مطرح مى كند و از طرح آنها به صورت (قيل) خوددارى مى كند. محقق اردبيلى هرگاه بخواهد به اختلاف آراء اشاره كند، اصحاب اماميه را در يك سو مى نهد و اقوال فقها اربعه را در سوى ديگر، البته اين زمانى است كه نظر محقق به مقايسه آراء شيعه و ساير فرق مسلمين باشد. در غير اين صورت به اقوال بزرگان فقها چون شهيد اول و دوم و محقق و از قدما به شيخ طوسى اشاره مى كند.
در مجموع زبدة البيان، به جاى تكيه بر اقوال و تتبع آراى فقها با ذكر اسامى آنها، بيش تر به دو تفسير مجمع البيان از شيخ طبرسى و كشاف از زمخشرى و نيز به تفسير انوار التنزيل از قاضى بيضاوى تكيه دارد. به گونه اى كه در كمتر بحثى است كه نقل قول از اين سه منبع نداشته باشد. به همين جهت نقل اقوال لغويان و ساير مفسران از طريق همين سه منبع و به طور غيرمستقيم صورت مى گيرد.
نُه. صراحت محقق اردبيلى در بهره بردارى از مباحث اصولى و بكارگيرى آن در استخراج احكام از آيات است. استدلال به مفهوم آيات، عموم و خصوص، مجمل و مبين، دلالت امر به شيئ بر نهى از ضد، دلالت نهى بر فساد و مباحثى از اين دست به شكل چشمگيرى در سراسر زبدة البيان مطرح است. قرطبى نيز هر چند از قواعد اصولى يارى مى گيرد، اما عنايت شديد او به احاديث و تفكر غيرعقلى (اشعرى) ، از توجه او به مباحث ريز اصولى كاسته است. البته روند رو به تكامل اصول فقه در فاصله سيصد ساله اين دو فقيه، نيز در اين باره بى تأثير نبوده است.

 

معرفى اجمالى دو تفسير

تفسير قرطبى، تفسيرى آيه به آيه و براساس شماره آيات و با گرايش فقهى است. بدين معنى كه تفسير قرآن كريم را از سوره فاتحة الكتاب به صورت ترتيبى شروع و به سوره ناس كه آخرين سوره قرآن است ختم مى كند. در اين تفسير، احكام برگرفته از آيات قرآن و نيز احكامى كه به شكلى ارتباط با آيات قرآن داشته، به وفور مطرح گرديده اند. و نظرات مختلف فقها (كه فقهاى مذاهب اربعه اهل سنت هستند) ارائه شده است. گاهى مؤلف نظر خود را نيز مطرح كرده و زمانى هم تنها به ذكر اقوال پرداخته و در برخى موارد به مناقشه و سنجش اقوال پرداخته است.
برخى از ويژگيهاى اين تفسير از قرار زير هستند:

 

1. حذف قصص و تواريخ مربوط به آيات قرآن.

مؤلف، قصه ها و سرگذشت هاى مربوط به آيات قرآن را حذف و در عوض آنها احكام قرآن و استنباط از آيات آن را به وفور مطرح كرده است. البته به انواع قراءات و اعراب و ذكر ناسخ و منسوخ نيز پرداخته است. 1
قرطبى خود در مقدمه تفسير خويش به اين ويژگى اشاره دارد و مى نويسد:
(… و أضرب عن كثير من قصص المفسرين و أخبار المورّخين، إلاّ مالابدّ منه و لا غنى عنه للتبيين.) 2
در اين تفسير بسيارى از قصه هاى مفسران كه ذيل آيات مى آوردند، و اخبار مورخين را نياوردم، مگر آن اندازه كه براى تبيين معنى آيه لازم بود.
محقق اردبيلى در زبدة البيان نيز، تواريخ و قصص را جز مواردى كه با شأن نزول ارتباط دارند، حذف كرده است. اين خصوصيت با توجه به اينكه هدف، تنها استنباط احكام فقهى است، بسيار مناسب و لازم به نظر مى رسد.

 

2. استناد اقوال به قائلين آن.

قرطبى در مقدمه تفسير خود به اين خصوصيت تصريح مى كند و مى نويسد:
(وشرطى فى هذا الكتاب اضافة الاقوال الى قائليها و الاحاديث الى مصنفيها، فانه يقال: من بركة العلم ان يضاف القول الى قائله.) 3
شرط من در اين كتاب و سيره من در نوشتن اين تفسير آن است كه اقوال و نظرات دانشمندان را با نسبت دادن به صاحبان آنها بازگو كنم، چرا كه گفته اند از بركت علم آن است كه هر نظريه علمى به صاحب آن نظريه نسبت داده شود.
كسى كه تفسير قرطبى را مطالعه كند در مى يابد كه مؤلف به شرط خود وفا كرده است، و با وجود نقل قول از بسيارى مفسران و فقهاء سابق برخود، صاحبان اقوال را باز شناسانده است. و در اين ميان از ابن جرير طبرى، ابن عطيه، ابن العربى، كياالهراسى شافعى و ابوبكر جصّاص بسيار نقل كرده است. 4
محقق اردبيلى در زبدة البيان نيز اقوال علماء اهل سنت بويژه امامان مذاهب اربعه را با ذكر اسامى آنان آورده، ولى اقوال علماى اماميه را بطور كلى با لفظ (الاصحاب) يا (اصحابنا الاماميّة) آورده و از نسبت دادن اقوال به فقهاى مختلف بجز موارد اندك، خوددارى كرده است.

 

3. انصاف و عدم تعصب

قرطبى با اينكه يك فقيه مالكى است، نسبت به آراى امام خود مالك، تعصب نمى ورزد، بلكه آنجا كه آن را موافق دليل نمى يابد، قول مخالف را بر مى گزيند.
مثلاً وقتى آيه 43 از سوره بقره را تفسير مى كند كه مى فرمايد: (وأقيموا الصلاة و آتوا الزكاة و اركعوا مع الراكعين) يادآور امامت شخص صغير براى نماز جماعت مى شود كه مالك بن انس آن را صحيح نمى داند، اما خود قرطبى دلايل صحت را كافى مى شناسد و فتوا به صحت مى دهد.4

 

4. ديدگاه دو مفسر در تفسير به رأى

قرطبى پس از اين كه دو نظريه را در تفسير به رأى يادآور مى شود، مسلك منع را نمى پذيرد و در مقابل، تفسير به رأى را جايز مى داند و زمينه را براى هر كسى كه فهم و استنباط داشته باشد باز مى شناسد.5 استدلال قرطبى اين است كه در كتاب خدا آياتى است كه به تدبر و تفكر و ژرف نگرى در قرآن، تأكيد مى كند; از جمله:
(كتاب أنزلناه اليك مبارك ليدّبّروا آياته و ليذّكّر اولوا الالباب) ص/ 29
اين آيه و امثال آن دلالت دارد بر اينكه خداوند، بندگان خود را به تدبر در آيات قرآن و عبرت گرفتن از آيات و پندگرفتن از مواعظ آن دعوت مى كند و اين، جز با فهم و تأويل آيات ميسر نمى شود. آيا معقول است به كسى كه چيزى را نمى فهمد و تأويل سخن را تصور نمى تواند بكند بگوييم: از آنچه به آن آگاهى و فهم ندارى عبرت بگير.6
قرطبى پس از نقل رواياتى كه تفسير به رأى را منع مى كند، به توجيه آنها مى پردازد و مى نويسد، منظور از تفسير به رأى نادرست، تفسير آيات مشكل قرآنى بدون مراجعه به اقوال صحابه و تابعان است، يا تفسير قرآن به مطالبى كه نادرستى آن معلوم است.7
قرطبى مى افزايد كه گروهى از علما، تفسير را موقوف بر سماع و نقل از پيامبر دانسته اند و به اين آيه شريفه استناد كرده اند كه مى فرمايد:
(فإن تنازعتم فى شيئ فردّوه الى الله و الرسول) نساء/ 59
ولى به نظر او اين رأى صحيح نيست، زيرا اگر لازمه آيه اين باشد كه مفسران جز به روايات نقل شده از پيامبر(ص) تكيه نكنند، مى دانيم كه صحابه و تابعان در تفسير قرآن و فهم آن گاهى اختلاف نظر داشتند، زيرا تنها تكيه آنان به روايات نبود و فهم خود را هم ملاك قرار مى دادند. 8
محقق اردبيلى نيز تفسير قرآن را منحصر در تفسير به روايات نمى داند و خروج از حيطه روايات را همراه با بهره گيرى از دلايل لغوى و لفظى و عقلى و معنوى يا بكارگيرى آيات ديگر يا اجماع فقها و مفسرين، جايز مى داند و اين را مصداق تفسير به رأى نمى شناسد. به نظر مى رسد محقق اردبيلى در اين زمينه با قرطبى هم رأى باشد، هر چند ممكن است در شيوه استدلالها و استنباطهاى غير روايى تفاوتهايى با هم داشته باشند، ولى هر دو مفسر، تفسير را محدود به تفسير روايى نمى دانند.
محقق اردبيلى در اين باره مى نويسد:
(ان المشهور بين الطلبة انّه لايجوز تفسير القرآن بغير نصّ و أثر…) 9
مشهور بين محصلان اين است كه تفسير قرآن جز به نص و روايت جايز نيست… .
ولى در ادامه روشن مى سازد كه فهم محصلان ازمسأله تفسير به رأى دقيق نيست:
(… و بالجملة، المراد من التفسير الممنوع برأيه و بغير نص، هو القطع بالمراد من اللفظ الذى غيرظاهر فيه من غيردليل، بل بمجرّد رأيه و ميله و استحسان عقله من غير شاهد معتبر شرعاً.) 10
بايد گفت مراد پيامبراز اين كه فرموده، تفسير به رأى و بدون نص ممنوع است، اين است كه از لفظى قطع به مراد خداوند پيدا كنيم، در حالى كه ظهورى در آن مراد ندارد و ما هم دليلى بر آن معنى نداشته باشيم، بلكه تنها به ميل و رأى خويش و براساس استحسان عقلى و بدون شاهد شرعى معتبر، قطع به آن معنى پيدا كرده باشيم.

 

5. قراءات شاذ و متواتر

الف. قرطبى به قراءات شاذّ درجاى جاى تفسير خود اشاره مى كند. براى مثال در آيه ششم سوره حمد درمورد قراءت (اهدنا الصراط المستقيم) مى نويسد:
(و قرئ السراط بالسين من الاستراط بمعنى الابتلاع كأنّ الطريق يسترط من يسلكه.)11
و درمورد قراءت (اياك نعبد) مى گويد:
(فضل رقاشى، أياك به فتح همزه خوانده و آن، لغتى مشهور است و ابوالسوارى غنوى آن را (هياك) خوانده كه آن هم لغتى است).
همچنين در قراءت (و اياك نستعين) مى گويد:
(و قرأ يحيى بن وثاب و الاعمش(نستعين) بكسرالنون و هى لغة تميم و أسد و قيس و ربيعة.) 12
ب. محقق اردبيلى در زبدة البيان به ندرت، اختلاف قراءات را ياد مى كند. مثلاً در تفسير آيه 196 سوره بقره (واتمّوا الحجّ والعمرة للّه فان أحصرتم فما استيسر من الهدى) مى نويسد:
(وأتمّوها يعنى ائتوا بهما تامّين مستجمعين للشرائط مع جميع المناسك و تأدية كل ما فيهما، كذا فى الكشاف و تفسير القاضى و مجمع البيان، اى المراد الاتيان بهما لا الاتمام بعد الشروع فيهما و يؤيّده قراءة أقيموا الحجّ و العمرة.) 13
بنابراين قراءت (اقيمو الحجّ) را مورد اشاره قرارمى دهد و آن را شاهدى بر معناى مورد نظر خويش در آيه مى گيرد .
از موارد ديگرى كه محقق اردبيلى قراءت هاى مختلف را مطرح مى كند، آيه شريفه 222 از سوره بقره است: (… فاعتزلوا النساء فى المحيض و لاتقربوهنّ حتى يطهرن) فعل يطهرن به دو گونه تخفيف و تشديد طاء و هاء قراءت شده است و اين قراءتها در حكم مستفاد از آيه مؤثر است.

 

6. لغت و بكارگيرى آن در تفسير آيات

قرطبى مى كوشد الفاظ قرآن كريم را طبق قواعد لغوى معنى كند و از سخن لغت شناسان و نقل قول آنان در تفسير سود جويد. از اين رو در مقدمه تفسير خود نيز اين حديث را از پيامبر گرامى نقل كرده است:
(اعربوا القرآن و التمسوا غرائبه.)
قرطبى ابتدا معناى لغوى كلمه را به دست مى آورد و آن را اصل براى دريافت معنى از كلمات و حروف مجاور آن قرار مى دهد. مثلاً در مورد آيه شريفه (واولئك هم المفلحون) مى نويسد:
(فلح، در اصل به معناى شكافتن و قطع كردن است، همان گونه كه شاعر مى گويد: ان الحديد بالحديد يفلح; يعنى آهن با آهن شكافته و قطع مى شود.
از همين ريشه است: فلاحة الارضين: يعنى شكافتن زمين… . وبه كسى كه لب پايين او شكافته مى گويند: أفلح (لب شكافته). وگاهى در فوز و بقاء به كار مى رود و اين معنى هم معنايى اصيل در لغت است. (استفلحى بأمرك) يعنى: بر كار خود فائز و پيروز شو. و نيز اين شعر… :
لكل هم من الهموم سعه و المسى والصبح لافلاح معه
… پس (واولئك هم المفلحون) يعنى آنان كه به بهشت دست مى يابند و در آن باقى مى مانند.)14
همچنين ذيل آيه 43 از سوره بقره (واقيموا الصلاة و آتوا الزكاة و اركعوا مع الراكعين) به توضيح معناى (زكات) و ريشه آن مى پردازد و سه معناى: (زيادت) ، (ثناء جميل) و (طهارت) را براى آن ياد مى كند. او مى نويسد:
(زكات از ريشه فعلِ (زكا الشىء) است كه به معنى رشد و نموّ و زيادتى شيئ است. همان طور كه مى گويند: زكاة الزرع. و: المال يزكو. و اين هنگامى است كه زراعت و مال و كثرت يابد و زياد شود.و (رجل زكيّ)، يعنى مردى كه خير او زياد است. و به اخراج مقدارى از مال، زكات گويند با اين كه در ظاهر، نقصانى در مال پديد مى آورد، ولى به اين دليل زكات گويند كه به واسطه بركت، رشد مى يابد يا به وسيله پاداشى كه زكات دهنده دريافت مى كند و به نحو بهترى جبران مى شود….)
و بعضى گفته اند: اصل زكات ثناء جميل و ستايش است و از همين معنى است: زكّى القاضى الشاهد(قاضى شاهد را تزكيه كرد; يعنى او را به راستگويى و حفظ امانت ستود). پس گويا كسى كه زكات را ازمال خويش خارج مى كند، براى خويش ستايش نيكويى دست و پا مى كند… و بعضى گفته اند: زكات، گرفته شده از تطهير است، همچنان كه مى گويند: زكى فلان: يعنى از چركى جراحت يا چركى غفلت ، پاكيزه شد. گويا آن كس كه مقدارى ازمال را خارج مى كند، آن را از پيامد حقى كه خداوند در آن مال براى مساكين قرارداده است، پاك مى كند. نمى بينى كه پيامبر (صلى الله عليه و سلم)، مقدار مالى را كه به عنوان زكات خارج مى شود، اوساخ و چركهاى (دستِ) مردم مى داند وخداوند متعال (به پيغمبر خود پيرامون صدقه و زكات وامر به دريافت آن از مردم و آثار آن) مى گويد:
(خذ من اموالهم صدقة تطهّرهم و تزكّيهم بها)
از اموال مردم صدقه و زكات بگير، تا آنان را بدين سان تطهير كنى و تزكيه نمايى.)15

بكارگيرى لغت در زبدة البيان

بى گمان هيچ مفسرى كار تفسير را بدون يارى گرفتن از لغت و ريشه هاى اصلى الفاظ و موارد استعمال آن به همراه ويژگيهايش به سامان نمى رساند. تفاسير فقهى و آيات الاحكام نيز از اين قاعده مستثنى نيستند. محقق اردبيلى در ابتداى تفسير آيات و قبل از استنباط حكم فقهى، بيش تر به معانى الفاظ آيه اشاره مى كند و سپس مراد كلى خداوند را بيان مى نمايد:
در آيه شريفه (واذ جعلنا البيت مثابة للناس وأمناً… )(بقره/ 125) مى نويسد: 16
(البيت فى اللغة هو المأوى و المنزل، و المراد هنا البيت الحرام اعنى الكعبة، و المثابة هنا الموضع الذى يثاب اليه من ثاب و يثوب مثابة و مثاباً ،اذا رجع. او موضع الثواب، اى يثابون لحجّه.)
بيت در لغت، مأوى و منزل است و مراد از بيت دراين آيه، خانه محترم خدا يعنى كعبه است. و مثابت در اينجا مكان و موضعى است كه به سوى آن باز مى گردند. اين لغت از فعل ثاب يثوب ريشه مى گيرد كه مصدر آن مثابة و مثاب و به معناى رجوع و بازگشت است. يا به معناى موضع ثواب تواند بود، به اين معنى كه مردم با حج خانه خدا، به ثواب و پاداش مى رسند.
تفاوتى كه ميان تفسير قرطبى و زبدة البيان مى توان يافت، در بهره مندى از لغت و نسبت دادن اقوال به صاحبان آن است.

 

7. نقش سنت در استنباط احكام

هر چند در دو تفسير (الجامع لاحكام القرآن و زبدة البيان)، آيات قرآن، محور استنباط احكام فقهى است، اما در كشف فروع هر حكم و انتخاب قول صحيح تر از ميان اقوال، به احاديث حاكى از سنت توجه شده است. يعنى احاديثى كه گفتار يا كردار يا تقرير پيامبر گرامى اسلام را (براساس ديدگاه اهل سنت) براى ما نقل مى كند و از آنجا كه پيامبر، معصوم است و مفسر كلام الهى است، سنت او از حجيت برخوردار است.
براساس ديدگاه شيعه، اهل بيت پيامبر(ص) كه تنها سيزده تن از خانواده رسول گرامى هستند، همانند شخص پيامبر، از عصمت برخوردارند و گفتار و كردار و تقرير آنها همچون پيامبر، حجيت دارد. از اين رو فقها و مفسران شيعه علاوه بر استناد به حديث پيامبر، از روايات ائمه اهل البيت (ع) نيز، در تفسير آيات و تفريع احكام سود مى برند.
قرطبى در تفسير خود و مقدس اردبيلى در زبدة البيان، فراوان از اين منبع يارى جسته اند. قرطبى، از آنجا كه يك مفسر و فقيه مالكى به شمار مى آيد، به روايات پيامبر كه در مجامع حديثى اهل سنت موجود است، مراجعه مى كند و گاه نيز از على(ع) و يا امام صادق (ع) به عنوان صحابى يا تابعى، و فقيهى مطلع از حكم خدا و سيرت رسول الله (ص) روايتى مى آورد و به آن استدلال مى كند.
براى مثال ذيل آيه 6 سوره مائده: (يا ايها الذين آمنوا اذا قمتم الى الصلوة فاغسلوا وجوهكم و أيديكم الى المرافق و امسحوا برؤوسكم و أرجلكم الى الكعبين…) اين نكته را مطرح مى كند كه آيا براى هر نماز يك وضو لازم است؟ يعنى آيا عموم لفظ (اذا قمتم الى الصلوة فاغسلوا وجوهكم و ايديكم… ) شامل هر كسى است كه اقدام به برپايى نماز كند، خواه وضو داشته باشد و خواه نداشته باشد؟ در آن صورت بايد خبرى از پيامبر به ما برسد كه گزارش از وضوى پيامبر براى هر نماز داشته باشد. اقوال مفسران و فقها چنانچه قرطبى نقل مى كند، چهار گونه است:
الف. وجوب وضو براى هر نماز، هم براى پيامبر و هم براى امت و عدم نسخ آيه. اين قول را قرطبى به ابومحمد دارمى نسبت مى دهد كه در مسند خود گفته است: على(ع) هم براى هر نماز، وضو مى گرفت و اين آيه را مى خواند. و ابن سيرين گفته است: خلفاء براى هر نمازى، وضو مى ساختند. قرطبى مى گويد: اگر چنين باشد، بايد آيه منسوخ نباشد (زيرا على و خلفاء به آن عمل مى كرده اند.)17
ب. وجوب وضو براى هر نماز تنها بر شخص پيامبر، نسخ آيه و جايگزينى مسواك به جاى وضو. اين نظر را عبدالله بن حنظله نقل مى كند و مى گويد:
(پيامبر براى هر نمازى مأمور به وضو شده بود و اين براى آن حضرت گران آمد، در نتيجه به او امر شد كه به جاى وضو، مسواك كند و تكليف وضو از او برداشته شد، مگر وقتى كه از او حدثى سرزند.)
اين نظر را علقمة بن فغواء نيز از پدرش كه يكى از صحابه رسول خدا و راهنماى آن حضرت در سفر به تبوك بوده است نقل مى كند. سخن او در اين باره چنين است:
(اين آيه براى رخصت و رفع تكليف از رسول خدا نازل شده است، زيرا او هيچ كارى را انجام نمى داد و با كسى صحبت نمى كرد و جواب سلامى نمى داد، مگر اينكه وضو داشت. وخدا با اين آيه او را آگاه ساخت كه وضو تنها وقتى است كه بخواهد نماز بگزارد، نه ساير اعمال.)18
ج. استحباب وضو براى هر نماز و عدم وجوب آن به ترتيب فوق، نه بر پيامبر و نه بر امت.
اين نظر طائفه ديگرى است كه استناد به عمل بسيارى از صحابه از جمله ابن عمر مى كنند كه براى طلب فضل و ثواب، براى هر نماز وضو مى گرفتند. اين طايفه معتقدند پيامبر نيز تا روز فتح مكه چنين مى كرد، تا اينكه در آن روز، نمازهاى پنجگانه را با يك وضو بجا آورد، تا به مردم بفهماند حكم وضو در آيه، استحبابى است.
قرطبى اين نظر را نمى پسندد و امر به وضو را ظاهر در وجوب مى داند:
(قلت: و ظاهر هذا القول انّ الوضوء لكل صلوة قبل ورود الناسخ كان مستحباً لا ايجاباً، و ليس كذلك، فانّ الامر اذا ورد مقتضاه الوجوب، لاسيّما عندالصحابة رضوان الله عليهم على ما هو معروف من سيرتهم.) 19
د. وضو قبل از فتح مكه براى هر نمازى واجب بوده است، ولى در فتح مكه، اين وجوب، نسخ شده است. شاهد مثال ما همين جاست. قرطبى با استفاده از دو حديث، اين نظر را ردّ مى كند و در پايان مى گويد: دو تأويل ديگر كه يكى براى محمد بن مسلمه از اصحاب مالك و ديگرى براى شافعى است، بهترين سخن درباره آيه است. دو روايت اول چنين است:
روايت انس كه مى گويد:
(كان النبى (ص) يتوضّأ لكلّ صلوة و ان امّته كانت على خلاف ذلك.)
و روايت سويد بن نعمان كه مى گويد:
(ان النبى(ص) صلّى وهو بالصهباء العصر و المغرب بوضوء واحد. و ذلك فى غزوة خيبر و هى سنة ست، و قيل:سنة سبع.)
با اين دو روايت، قرطبى اثبات مى كند كه پيامبر قبل از فتح مكه هم، چند نماز را با يك وضو مى خوانده و تنها روز فتح مكه، روز نسخ وجوب يك وضو براى هر نماز نيست. سرانجام قرطبى تأويلى را مى پذيرد كه براساس آن (اذا قمتم الى الصلوة) به معناى برخاستن از رختخواب و آمادگى براى نماز پس از خواب مى باشد. 20
قرطبى همچنين داستانى را از گفت وگوى عمر با يك زن نقل مى كند كه به هنگام ايراد خطبه توسط عمر، رخ داد، عمر در خطبه مى گفت:
ألا لاتغلوا فى صدقات النساء، فانّها لوكانت مكرمة فى الدنيا او تقوى عند الله لكان اولا كم بها رسول الله صلى الله عليه و سلّم، ما أصدق قطّ امرأة من نسائه و لابناته فوق اثنتى عشرة اوقية.
هان! مردم، در مهريه زنان، نرخ ها را بالا نبريد، زيرا اگر چنين كارى، نشانه بزرگوارى در دنيا يا نشانه تقوى بود، از شما سزاوارتر رسول خدا بود كه اين كار را انجام دهد. درحالى كه او هرگز مهريه زنان و دختران خود را بيش تر از دوازده اوقيه قرار نداد.
در اين هنگام زنى برخاست و گفت:
ييا عمر، يعطينا الله و تحرمنا! أليس الله سبحانه و تعالى يقول: (و آتيتم احديهنّ قنطاراً فلاتأخذوا منه شيئاً) 21
اى عمر، خدا به ما عطا مى كند و تو ما را محروم مى كنى! آيا خداوند سبحان در قرآن نمى گويد: (اگر به يكى از زنان خود مقدار زيادى طلا به عنوان مهريه بدهيد، نبايد چيزى از آن را پس بگيريد).
عمر، در اينجا به اشتباه خود پى برد و گفت: (أصابت امرأة و أخطأ عمر) [زنى سخن به صواب گفت و عمر خطا كرد.] اقرار عمر به اشتباه خود و پذيرش استدلال آن زن، از ديدگاه قرطبى، تأييدى است بر اين كه تعيين مهريه هاى گرانقيمت از ديدگاه قرآن ممنوع نيست و حتى مذموم نمى باشد. 22
سپس به روايتى از وساطت پيامبر در انجام يك ازدواج اشاره مى كند كه بدون تعيين مهريه بوده است، ولى وقتى زوج در جريان جنگ خيبر در آستانه مرگ قرار مى گيرد، سهم خود را از غنائم خيبر، صداق همسر خويش قرار مى دهد و زن سهم شوهر خود را به صد هزار (درهم يا دينار) مى فروشد.

 

روايات در مقابل ظواهر آيات

قرطبى، گاهى بر خلاف ظواهر آيات و به مقتضاى روايات نبوى و اقوال صحابه و تابعين، حكم فقهى ارائه مى كند و خود اقرار دارد كه اگر روايات و عمل به اقوال صحابه نبود، بايد به مقتضاى ظاهر آيات، حكم ديگرى اتخاذ مى كرديم.
براى مثال در تفسير آيه (يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لايضرّكم من ضلّ إذا اهتديتم إلى الله مرجعكم جميعاً فينبّئكم بما كنتم تعملون) (مائده/ 105) مى نويسد:
(ظاهر اين آيه دلالت بر عدم وجوب امر به معروف و نهى از منكر در صورت پيمودن راه مستقيم توسط خود انسان دارد. يعنى اگر انسان، خود هدايت شد و نفس خود را حفظ كرد، ديگر پرداختن به ديگران و به راه مستقيم آوردن آنان از راه ضلالت، بر او واجب نيست و گناه ديگران هم، ضررى به حال او ندارد. ولى به خاطر وجود روايات در تفسير آيه و اقوال صحابه و تابعين نمى توانيم چنين برداشتى بكنيم.)23
از جمله رواياتى كه در ذيل آيه نقل مى كند كه مفاد آنها وجوب اعتراض بر ظالم و نهى از منكر است، روايتى است از ابوبكر كه مى گويد:
وانى سمعت رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول: ان الناس اذا رأوا الظالم فلم يأخذوا على يديه أوشك أن يعمّهم الله بعذاب من عنده. 24
از پيامبر شنيدم كه مى فرمود: هرگاه مردم ستم ستمگرى را ببينند و دست او را از ستم باز نگيرند، نزديك خواهد شد كه خداوند بر ايشان عذابى بفرستد كه همه آنها را فرا گيرد.
با استناد به اين روايت و چند روايت ديگر، قرطبى استنباط مى كند كه مدلول آيه شريفه (عليكم أنفسكم) دست كشيدن از اصلاح ديگران نيست هر چند ظاهر آيه چنين است، بلكه مدلول واقعى آيه، مربوط به شرايطى است كه امر به معروف، تأثير خود را از دست داده باشد كه در آن صورت، وظيفه انسان است خود را از همرنگ شدن با جامعه ٌ فاسد باز دارد، تا ضلالت ديگران در سعادت او تأثير سوء نگذارد.

 

محقق اردبيلى و بكارگيرى احاديث در استنباط احكام

هرچند هدف اصلى زبدة البيان، استفاده از آيات قرآن براى برداشتهاى فقهى وگاهى عقيدتى است، ولى اين كار با نگاه به احاديث پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) صورت مى گيرد.
گاهى روايات و اجماع، تبيين كننده لفظى مبهم در آيات قرآن هستند كه براساس اين تبيين، حكم شرعى استخراج مى شود و اينك چند مثال:
ييك. (يا ايها الذين اذا طلّقتم النساء فطلّقوهنّ لعدّتهن وأحصوا العدة… ) (طلاق / 1) (اى پيامبر، هرگاه زنان را طلاق مى دهيد، آنها را در زمان عده طلاق دهيد و ايام عده را شماره كنيد.) محقق اردبيلى در تفسير (لعدتهنّ) مى نويسد:
(فطلّقوهنّ لعدتهنّ) اى: وقت عدتهنّ بان يكون ذلك فى وقت الطلاق، و هو الطهر الذى لم يواقعها فيه بالاجماع و الاخبار.) 25
بنابراين طلاق بايد در مجالى صورت گيرد كه مناسب براى (عده) است و ملاك عده در اخبار اهل بيت(ع) عبارت از طهر است.
دو. (واعلموا أنما غنمتم من شيئ فأنّ لله خمسه و للرسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين وابن السبيل إن كنتم آمنتم بالله و ما أنزلنا على عبدنا يوم الفرقان… )
اى مردم، آگاه باشيد، آنچه را غنيمت به دست مى آوريد، يك پنجم آن براى خدا و رسول و ذى القربى و يتيمان و مساكين و در راه ماندگان است، اگر ايمان به خدا و آنچه بر بنده خويش در روز فرقان نازل كرديم، آورده ايد…
در اين آيه، شش گروه به عنوان مستحقان خمس ياد شده اند و در ظاهر آيه براى يتيمان و مساكين و درراه ماندگان، خصوصيتى ياد نشده است، ولى مقدس اردبيلى با تكيه بر روايات اهل بيت(ع) اين سه گروه را مقيد به قيد سيادت (از نسل بنى هاشم بودن) دانسته است و مى نويسد:
(والنصف الآخر للمذكورين من بنى هاشم، و ذلك للروايات عن اهل البيت عليهم السلام، و ذكر فى الكشاف و تفسير البيضاوى أيضاً عن اميرالمؤمنين عليه السلام: المراد ايتامنا و مساكيننا و ابناء سبيلنا… ) 26
سه. در آيه (ومن دخله كان آمناً) (آل عمران/ 97) از ظاهر آيه استفاده مى شود كه هر كس وارد حرم شد ايمن است، ولى محقق اردبيلى از روايات اهل بيت (ع) كمك مى گيرد و برابر اين روايات كيفر نشدن مجرمان را تنها ويژه كسانى مى داند كه بيرون حرم جنايت كنند و سپس به محدوده حرم پناه آورند، اما كسانى كه حرمت حرم را بشكنند و درون حرم مرتكب جنايت شوند، از تعقيب ومجازات ايمن نخواهند بود. 27

 

8. بكارگيرى اجماع در استنباط احكام

هر چند اجماع در منظر فقهاى اهل تسنن و تشيع تعريف جداگانه اى دارد، ولى به هر روى ، در شمار منابع استنباط نزد هر دو گروه آمده است. به طور كلى مى توان گفت اجماع نزد اهل سنت، ارزش اصلى دارد، ولى فقهاى شيعه براى اجماع ارزش اصيل قائل نيستند و تنها آن را وسيله اى براى احراز سنت مى دانند. به عبارتى ديگر، اجماع آن گاه حجت است كه كاشف از سخن و رأى و نظر معصوم(ع) باشد.
قرطبى در استنباط احكام، بيش تر به مدلول آيات و اخبار وارده از رسول اكرم(ص) و صحابه آن حضرت عنايت دارد كه اين بحث در صفحات گذشته مطرح شد. ولى در درجه بعد از حديث، به اجماع اشاره كرده و آن را مدرك اثبات يك فرع فقهى و نبود آن را علت ردّ بعضى از احكام فقهى قرار مى دهد. براى اثبات اين موضوع چند مثال مى آوريم:
1. در مبحث امر به معروف و نهى از منكر و شرايط آن، به نقل اجماع از ابن عطيّه مى پردازد و به آن رضايت مى دهد كه نشانه قبول آن است. اين بحث ذيل آيه شريفه اى است كه مى فرمايد:
(كانوا لايتناهون عن منكر فعلوه لبئس ماكانوا يفعلون) مائده/ 79
او در اين باره مى نويسد:
(ابن عطيه مى گويد: اجماع منعقد است بر اين كه نهى از منكر بر هر كسى كه توانايى آن را داشته باشد و از ضرر بر خود و بر مسلمين ايمن باشد، واجب است. حال، اگر ترس بر جان خود داشته باشد، بايد به قلب خود انكار كند و از فاعل منكر دورى كند و با او معاشرت نداشته باشد… ) 28
در اينجا، قرطبى اجماع منقول (ابن عطيه) را مطرح مى كند و سخنى در ردّ آن نمى گويد كه خود نشانه پذيرش اجماع است.
2: در بحث صداق زن، قرطبى دو مرتبه به اجماع اشاره كرده، آن را مدرك حكم شرعى به حساب آورده است.
(وآتوا النساء صدقاتهنّ نحلة فإن طبن لكم عن شىء منه نفساً فكلوه هنيئا مريئاً)
نساء/ 4
و مهر زنان را در كمال رضايت و طيب خاطر به آنها بپردازيد، پس اگر چيزى از مهر خود را از روى رضا و خشنودى به شما بخشيدند، برخوردار شويد كه شما را حلال و گوارا خواهد بود.
قرطبى ذيل اين آيه به اصل وجوب صداق و مهريه براى زن و نيز بالاترين ميزان مهريه، اشاره كرده و مى نويسد:
(هذه الآية تدلّ على وجوب الصداق للمرأة، وهو مجمع عليه و لاخلاف فيه الاّ ما روى عن بعض اهل العلم من اهل العراق… وأجمع العلماء أيضاً أنّه لاحدّ لكثيره واختلفوا فى قليله على ما يأتى بيانه فى قوله: (و آتيتم احديهنّ قنطاراً.) 29
بديهى است كه وجوب پرداخت مهريه مورد توافق، غير از وجوب تعيين اصل مهريه است و آنچه از ظاهر آيه استفاده مى شود معناى اول است، و معناى دوم را قرطبى به كمك اجماع استنباط كرده است.

 

اجماع مدركى در سخن قرطبى

هر چند اجماع ازنظر اهل سنت مى تواند، به تنهايى و بدون تكيه بر هيچ دليل ديگرى مدرك حكم شرعى باشد، ولى گاهى اجماع علما متكى بر يك آيه يا روايت است كه به آن اجماع مدركى مى گويند. اين اجماع از نظر اماميه، حجيت مستقل ندارد و ارزش آن بخاطر مدرك مورد اعتماد آن است. ازمواردى كه قرطبى به اجماع مدركى تمسك مى كند حرمت نكاح پدر با زن پسر و نكاح پسر با زن پدر است. اما اين اجماع، مستند به قرآن است، چه اين كه اجماع علما بر حرام بودن همسر پدر بر پسر، بخاطر آيه 22 سوره نساء، و اجماع آنان بر تحريم زن پسر بر پدر به خاطر آيه 23 سوره نساء است. بنابراين، از نوع اجماع مدركى به شمار مى آيد. 30

 

دليل حجيت اجماع از نظر قرطبى

قرطبى ذيل آيه 143 سوره بقره به دليل حجيت اجماع و ارزش شهادت هر نسل براى نسل بعدى اشاره دارد.
(و كذلك جعلناكم امّة وسطاً لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيداً… )
بدين گونه شما را امتى وسط قرارداديم تا شاهدان بر ساير مردم باشيد و پيامبر بر شما شاهد باشد.
قرطبى ذيل آيه مى نويسد:
(وفيه دليل على صحة الاجماع و وجوب الحكم به، لأنّهم اذا كانوا عدولاً شهدوا على الناس، فكلّ عصر شهيد على من بعده، فقول الصحابة حجة و شاهد على التابعين و قول التابعين على من بعدهم.) 31

 

بكارگيرى اجماع در زبدة البيان

به نظر مى رسد محقق اردبيلى، به نحو گسترده ترى نسبت به تفسير قرطبى، به اجماع فقها اشاره كرده و آن را مدرك رد اقوال يا اثبات احكام در فروع مختلف فقهى و يا برداشتى خاص از آيات قرآن قرار داده است.
اجماع مورد نظر محقق اردبيلى بر خلاف قرطبى، ارزش تبعى دارد. يعنى به شرطى حجت است كه كاشف از سنت باشد. گاهى اين اجماع را خود تحصيل كرده است (اجماع محصّل) و گاهى از ديگر فقها نقل مى كند (اجماع منقول) و گاهى اجماعات منقول را مورد انتقاد قرار مى دهد و در صحت آنها ترديد مى كند. دو مورد در اين زمينه يادكردنى هستند:
1. در اين كه آيا كتابت دين، بر بدهكار و طلبكار واجب است يا خير، ذيل آيه:
(يا ايها الذين آمنوا إذا تداينتم بدين الى أجل مسمّى فاكتبوه و ليكتب بينكم كاتب بالعدل و لايأب كاتب أن يكتب كما علّمه الله فليكتب… و اللّه بكلّ شيئ عليم.)
بقره/ 282
شما اى كسانى كه ايمان آورده ايد، هرگاه به يكديگر وامى تا مدت معين داديد آن را بنويسد، نويسنده اى در بين شما آن را به درستى بنويسد، و هيچ نويسنده اى نبايد از آنچه خدايش آموخته دريغ كند، پس بايد بنويسيد… كه او به همه چيز داناست.
محقق اردبيلى مى نويسد: چهارمين حكمى كه از آيه شريفه 282 بقره استفاده مى شود اين است كه نوشتن دين، مستحب است و اين امر رهنمونى به مصلحت آن است، زيرا علماى اماميه اجماع بر واجب نبودن كتابت دين دارند.
(والرابع: استحباب الكتابة او كونه للارشاد لاجماعهم على عدم الوجوب و لانّ الظاهر ان الغرض حفظ مالهم و صلاح حالهم، فاذا رضوا بتركه يجوز، لأنّه يجوز لهم أن لايأخذوا اصلاً.) 32
2. در اين زمينه كه آيا تبديل هر نوع وصيتى حرام است يا خير، ذيل آيه:
(كتب عليكم إذا حضر احدكم الموت ان ترك خيراً الوصية للوالدين و الاقربين بالمعروف حقاً على المتقين) بقره/ 180
بر شما مسلمانان واجب است كه وقتى مرگتان نزديك مى شود و مالى از شما مى ماند، براى پدران و مادران و خويشاوندان وصيتى به نيكى كنيد، اين حقى است بر پرهيزكاران.
و در ادامه مى فرمايد:
(فمن بدّله بعد ما سمعه فانّما اثمه على الذين يبدّلونه) بقره/ 181
پس اگر كسى وصيت شخصى را بعد از آن كه شنيد و بدان آگهى يافت تغيير دهد، گناهش به گردن همان تغيير دهنده است.
محقق اردبيلى مى نويسد:
(از آيه شريفه (180 بقره) و آيه بعد از آن 181 مى توان فهميد كه تنها تبديل اين وصيت حرام است نه تبديل همه وصيتها، ولى احتمال دارد حرمت فراگير باشد، چرا كه علت تحريم، ظاهر است و قائلى به تفصيل بين آنها (وصيت وقت مرگ و وصيت مطلق) نداريم. هر چند بعضى نسبت به تعميم علت تحريم، اشكال دارند. به هر حال وقتى اجماع بر تحريم مطلق وصايا (تبديل آنها) داريم، نيازى نيست از آيه كمك بگيريم و اجماع را به آيه ضميمه كنيم، بلكه از ابتدا به اجماع تمسك مى كنيم.) 33
اين گفتار، شاهد روشنى بر قوت اجماع نزد محقق اردبيلى است كه تا چه پايه براى آن حجيت و اعتبار قائل است.

 

اجماع امت در كلام محقق اردبيلى

محقق اردبيلى علاوه بر اجماع فقهاى اماميه، گاهى به اجماع امت اشاره و استدلال مى كند. منظور او از اجماع امت، اجماع فقهاى عامّه و خاصّه يعنى شيعه و سنى است. از مواردى كه مقدس اردبيلى به اجماع امت استدلال مى كند (جواز نكاح متعه) است. اين بحث ذيل آيه 24 سوره نساء مطرح مى شود كه مى فرمايد:
(… واحلّ لكم ماوراء ذلكم أن تبتغوا باموالكم محصنين غيرمسافحين فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ أجورهنّ فريضة و لا جناح عليكم فيما تراضيتم به من بعد الفريضة… )
… و اما غير از آنچه برشمرديم، بر شما حلال شده، تا با اموالى كه داريد زنان پاك و عفيف بگيريد، نه زناكار، و اگر زنى را متعه كرديد، واجب است اجرتشان را بپردازيد. و بعد از تعيين مهر، اگر به كمتر يا زيادتر توافق كنيد گناهى بر شما نيست…
بحث درباره مدلول آيه بويژه جمله (فما استمتعتم به منهن فآتوهنّ اجورهنّ فريضة) ميان عامه و خاصه بسيار طولانى است. ولى اماميه، معتقدند اين عبارت، اشاره به متعه يعنى نكاح موقت دارد كه اجرت در آن معين مى شود و پرداخت آن طبق آيه واجب است. صاحب مجمع البيان اين قول را به ابن عباس، سدى، سعيد بن جبير و گروهى از تابعين نسبت مى دهد و مى گويد اين مذهب اماميه است. و لفظ استمتاع هر چند در اصل بمعنى انتفاع و التذاذ است، ولى در عرف شرع، مخصوص به عقد معين است. بويژه اينكه در بعضى قراءات، بعد از لفظ (منهنّ) عبارت (الى اجل مسمى) آمده است.
محقق اردبيلى پس از بحث مفصل و نقل آراى مفسران اهل بيت و شمردن قرائن، اجماع امت را بر جواز متعه از دلائل خويش مى شمرد و معتقد است طبق اجماع اهل سنت و اماميه، عقد موقت در زمان پيامبر تشريع شده و اختلاف تنها در بقاى آن است.
او در پايان مى نويسد:
(والحاصل انّ الجواز كان يقينياً بالكتاب و السنة واجماع الامّة.) 34
حاصل بحث اين است كه جواز متعه (اصل تشريع آن در عهد رسول) به دليل كتاب و سنت و اجماع امت يقينى بوده است.

 

كاربرد عقل در استنباط احكام

ارزش عقل، از ديدگاه مكاتب مختلف فقهى و كلامى و اصولى، گوناگون است. اهل حديث براى عقل، ارزشى قائل نيستند و آن را در محدوده استنباط احكام، دليل و مدرك به حساب نمى آورند. اشاعره نيز نزديك به اهل حديث هستند، ولى معتزله، عقل گرا هستند و براى آن جايگاه ويژه قائلند. شيعه اثنا عشرى، در پرتو تعليمات پيشوايان معصوم خويش، براى عقل جايگاه والايى قائل اند.

 

محقق اردبيلى و دليل عقل

محقق اردبيلى از فقهاى معارض با دليل عقل نيست و در سراسر زبدة البيان از عقل به عنوان دليل مستقل يا دليل مشترك بسيارى از احكام و فروعات فقهى در كنار نصوص و اجماع علما، ياد مى كند.
1. محقق اردبيلى در تبيين مفهوم (رشد) كه با وجود آن، مالك حق تصرف در ملك خود را دارد و با نبود آن، حق تصرف ندارد، مى نويسد:
(كلّ ذلك للأصل، و ثبوت تسلط المالك على ملكه بالعقل و النقل، و خرج المضيّع بالدليل و بقى الباقى.) 35
اصل، عدم سفاهت و عدم ناتوانى شخص در اداره اموال خويش است. همچنين هر مالكى بر ملك خود به دليل عقل و نقل، تسلط دارد. آن كس كه مال خود را ضايع مى كند و قدرت بر نگهدارى آن ندارد، از عمومات تسلط (قاعده تسليط) خارج مى شود و ديگران باقى مى مانند (بنابراين كسى كه قدرت بر حفظ دارد، ولى قدرت بر كسب ندارد، مسلط بر اموال خود و رشيد خواهد بود.)
در اين استدلال، عقل دركنار نقل به كار رفته و به عنوان مدرك حكم مورد استفاده واقع شده است. البته مى تواند مراد محقق از عقل، عرف عقلا باشد كه به طور معمول قادر بر حفظ اموال خويش را، رشيد مى دانند.
2. درآيه 8 سوره نساء: (وليخش الذين لو تركوا من خلفهم ذرية ضعافاً خافوا عليهم فليتّقوا الله و ليقولوا قولاً سديداً); (كسانى كه مى ترسند از آنان كودكان ناتوان باقى بماند و زير دست مردم شوند، پس بايد از خدا بترسند و سخن به اصلاح و درستى گويند و راه عدالت پويند)، محقق، آيه را دالّ بر مكافات عمل مى داند. به اين ترتيب كه آن كس كه بر يتيمان مردم ظلم كند و مال آنان را به ناحق بخورد، در دنيا و آخرت اثر سوء آن را خواهد ديد، در دنيا بدرفتارى مردم با فرزندان ضعيف و بجامانده از او و در آخرت، عذاب عظيم.
محقق در توضيح اين معنى مى نويسد:
(وفى الاخبار ما يدلّ عليه كثير و العقل يساعده، حتى ورد انّه من زَنى زُنى بأهله.)36
3. عقيده اكثر علما اشتراط لفظ در انعقاد نذر است و در اين زمينه به صحيحه منصور بن حازم از امام صادق (ع) تمسّك مى كنند، ولى شيخ طوسى، عقد قلبى را در تحقق نذر كافى مى داند و به دو آيه استدلال مى كند كه مفهوم آنها علم خداوند به ضماير و درون انسان است:
(ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله) بقره/285
(واعلموا ان الله يعلم ما فى انفسكم فاحذروه)
محقق اردبيلى مى پذيرد كه اين دو آيه بر عقاب الهى نسبت به افعال قلب و قصد معصيت دلالت دارند:
(نعم ، هما يدلاّن على العقاب بافعال القلب، و لوبقصد المعصية، و ذلك غير بعيد، فانّ قصد القبيح قبيح عقلاً و شرعاً ايضاً، الاّ انّه لايعاقب عليه العقاب الذى يعاقب عليه بفعله فى الخارج، و به يجمع بين الادلّة بل بين الاقوال.) 37
ظاهر عبارت محقق آن است كه علاوه بر اعتقاد به حسن و قبح عقلى ميان حكم عقل و شرع نيز قائل به ملازمه است.
4. در زمينه حكم عقل به لزوم قابل تحمل بودن احكام و تكاليف مى نويسد:
(لاتكلف نفس الا وسعها) اى لايكلف الله تعالى نفساًما امراً شاقّاً بحيث يكون حرجاً و ضيقاً فانّه لايناسب الشريعة السهلة بل العقل ايضاً، لا انّه لايكلّف بما لايطاق اصلاً كما قيل، اذ لايحتاج ذلك الى العقل، فانّ العقل يحكم به بديهة…)38
بنابراين به نظر محقق اردبيلى رفع تكليف مالايطاق، يك حكم مستقل عقلى است و براى آن، نياز به نقل نداريم. همچنين در رفع تكليف مشقت آور و سخت كه موجب حرج و فشار باشد مى توان به عقل تكيه كرد، ولى نقل هم در اينجا به كمك آمده است.

قرطبى و دليل عقل

از آنجا كه قرطبى يك فقيه مالكى و با اعتقاد اشعرى است، در فروع فقهى، تنها به قرآن و سنت و اجماع تمسك مى كند و ديده نشده كه عقل را دست كم در كنار سنت بنشاند. البته قرطبى قياس و استحسان و مصالح مرسله را اهميت مى دهد، ولى دليل عقل، جايى در تفسير او ندارد.

 

نقش اصول فقه در استنباط احكام قرآنى

مى دانيم كه اصول فقه، منطق استنباط احكام فقهى است. اصول فقه در ديدگاه علماى عامّه با اصول فقه شيعى، اندكى تفاوت دارد و به هر حال اصطلاحات جداگانه اى براى خود وضع كرده اند كه ممكن است نزد ديگرى متداول نباشد. ولى ما سعى خواهيم داشت تا به اصطلاحات مشترك بپردازيم.

 

نصّ و ظاهر

از ديدگاه اصوليين، دلائل فقهى بر دو دسته اند: گاهى از قبيل نصّ و گاهى از قبيل ظاهر، كه هر كدام راهى به استنباط احكام مى گشايند. در تعريف اين دو گفته اند: نص، دليلى است كه احتمال خلاف يا تأويل ندارد، ولى ظاهر، دليلى است كه تأويل بردار است يا احتمال خلاف در آن مى رود. 39

 

نصّ و ظاهر در كلام قرطبى

قرطبى در اثناء بيان احكام و رجوع به ادله، گاه اشاره مى كند كه اين دليل ازنوع نص و آن يكى از قبيل ظن و ظاهر است و مى بينيم ادلّه اى را كه نصّ بر حكم باشند بر ظهورات ترجيح مى دهد، چرا كه نص دلالتى قوى تر دارد.
از جمله ذيل آيه شريفه 188 از سوره بقره:
(ولاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل و تدلوا بها الى الحكّام لتأكلوا فريقاً من اموال الناس بالاثم و انتم تعلمون)
واموال خود را در بين خود به باطل مخوريد و براى خوردن مال مردم، بخشى از آن را به طرف حكّام به رشوه و گناه سرازير نكنيد، با اينكه مى دانيد اين عمل حرام است.
درباره آيه اين بحث مطرح است كه آيا با حكم قاضى و درحالى كه به بطلان حكم و او علم داريم، مى توانيم مال ديگران را برداريم و به خود اختصاص دهيم؟
قرطبى مى نويسد:
(از موارد اكل به باطل، آن است كه قاضى به نفع تو حكم كند درحالى كه مى دانى قاضى به خطا رفته است، بنابراين حرام با قضاى قاضى حلال نمى شود، زيرا قاضى به ظاهر حكم مى كند و اين درمورد اموال، اجماعى است. البته از نظر ابوحنيفه قضاى قاضى در مورد فروج و مسائل زناشويى هر چند بر خطا باشد، نافذ است، درحالى كه وقتى حكم قاضى درمورد اموال، نتواند حكم واقعى را تغيير دهد، در مورد فروج به طريق اولى چنين خواهد بود.)
قرطبى، قضاى قاضى را براساس دلائل ظاهرى مى داند، از اين رو با علم به خلاف، براى انسان، حلال نخواهد شد كه در اموال ديگران تصرف كند. در اين زمينه به دليلى استناد مى كند كه به گفته او نص درموضوع بحث است. اين دليل، روايتى است كه ائمه حديث از امّ سلمه نقل كرده اند كه رسول خدا فرمود:
انّكم تختصمون إليّ و لعلّ بعضكم يكون الحن بحجته من بعض، فاقضى له على نحو ما اسمع فمن قطعت له من حق اخيه شيئاً فلايأخذه فانّما اقطع له قطعة من نار.
شما نزد من به مخاصمه مى پردازيد و چه بسا يكى از شما زبانش به اداى دليل خويش، گوياتر از ديگرى باشد و من هم طبق آنچه شنيده ام به نفع او حكم مى كنم، (اما بدانيد) كسى كه براى او به چيزى كه حق برادر اوست حكم كنم، نبايد آن را بگيرد كه در اين حال، من براى او به قطعه اى از آتش (بجاى مال) حكم كرده ام.
سپس قرطبى مى افزايد:
(وهو نصّ فى أنّ حكم الحاكم على الظاهر لايغيّر حكم الباطن و سواء ذلك فى الاموال و الدماء و الفروج.)40
به اين ترتيب قرطبى روشن ساخته كه مستند جمهور براينكه حكم حاكم، حكم واقع را تغيير نمى دهد، از قبيل نص است، يعنى احتمال تأويل در آن نيست و نمى توان با دليل ديگرى به معارضه با آن رفت. به همين دليل، مذهب جمهور را برمذهب ابوحنيفه ترجيح مى دهد. 41
2. قرطبى مى گويد: ابوحنيفه و كوفيين، تنها شراب انگور را خمر مى دانند و موضوع حرمت در آيه شراب مى شمرند و شرابهايى را كه از غير انگور ساخته شده باشد، نبيذ به حساب آورده حلال مى دانند، ولى مذهب آنان باطل است، چرا كه ما نصوص چندى داريم براينكه شراب حاصل از خرما، عسل، گندم و جو نيز خمر محسوب مى شوند. بنابراين اگر چه ظاهر كلمه خمر، دلالت بر شراب انگور دارد، ولى نصوص، ساير شرابها را هم در مدلول اين لفظ داخل مى كنند و اين نصوص قابل چشم پوشى نيستند. 42

 

ب. نص و ظاهر در كلام اردبيلى

موارد زيادى از توجه به نص و تقويت آن در مقابل ظهور دلائل ديگر در سراسر زبدة البيان به چشم مى خورد. البته اين نصّ مى تواند روايات اهل بيت (ع) و پيامبر گرامى و در بسيارى موارد، اجماع فقهاى اماميه باشد. هر چند اجماع، دليل لفظى نيست و از دلائل لبّى محسوب مى شود، ولى به خاطر جزمى بودن معقد اجماع و صراحت آن، از ظاهر دلائل ديگر قوى تر محسوب مى گردد. از اين رو در آيه دَين كه خداوند امر به كتابت مى نمايد (يا ايها الذين آمنوا إذا تداينتم بدين إلى أجل مسمّى فاكتبوه) (بقره/ 282) ظاهر صيغه امر، وجوب است، يعنى اگر دلائل خارجى و قرائن لفظى و غيرلفظى ذهن ما را منحرف و متمايل به معناى خاص نكند، بايد از صيغه امر، وجوب برداشت كنيم. با اين وجود چون اجماع بر عدم وجوب كتابت دين داريم، ظاهر آيه را حمل بر ارشاد به حكم عقل يا استحباب مى كنيم. در واقع يك دليل لبّى را كه نص يا در حكم نص بود بر دليل لفظى كه ظهور در معناى ديگرى داشت ترجيح داديم.43

 

تخصيص عام قرآنى به خبر واحد، مشهور و متواتر

دليل عام، دليلى است كه دلالت بر قدر مشتركى كند كه بر همه آحاد خود منطبق باشد. حال اگر دليلى قرآنى بر حكمى عام دلالت كند، خبر غيرمتواتر (واحد) مى تواند آن را تخصيص بزند؟
از ديدگاه قرطبى تخصيص عام قرآنى به وسيله خبر مشهور(نه متواتر) مانند حكم نكاح مرد با عمه و خاله همسر و يا با دختر برادر و يا دختر خواهر است.
براساس ديدگاه اهل تسنن، روايت مشهورى كه از پيامبر دراين باره رسيده، عموم آيه 24 سوره نساء را تخصيص مى زند. در اين آيه مى فرمايد:
(… و احلّ لكم ماوراء ذلكم ان تبتغوا باموالكم محصنين غيرمسافحين… )
… و اما غير از آنچه برشمرديم، ساير موارد بر شما حلال شده اند، تا با اموالى كه داريد زنان پاك و عفيف بگيريد نه زناكار .
برابر عموم آيه، ازدواج با عمه و خاله زن يا دختر خواهر و دختر برادر او جايز است، ولى در مجامع حديثى اهل سنت، روايت يا رواياتى آمده كه ازدواج مرد با هر دودسته از زنان يادشده را ممنوع مى داند. هر چند شيعه تنها ازدواج با دسته اول را حرام مى داند و ازدواج مرد با دختر خواهر و يا دختر برادر همسر را جايز مى شمرد. 44
اصوليين و فقهاى شيعه نيز، تخصيص كتاب به خبر متواتر و مشهور را مى پذيرند45 و محقق اردبيلى نيز اين مطلب را پذيرفته است، براى نمونه در تعيين ميزان روزه يا صدقه يا عملى كه بايد بيماران و كسانى كه از تراشيدن سر در ايام حج معذورند، به آن متعهد شوند، درمورد آيه 196 سوره بقره مى گويد، اگر بخواهيم به لفظ آيه اكتفا كنيم، يك روز روزه يا هر مقدار صدقه مى توان كفاره سرتراشيدن ممنوع باشد، ولى آن را به وسيله روايات بايد مشخص كرد. اين تبيين و تحرير به وسيله خبر يا اخبارى كه از شهرت روايى بيش ترى برخوردارند، انجام مى گيرد. خبر مشهور به اعتقاد محقق اردبيلى، نسك را به گوسفند، صدقه را به اطعام ده مسكين و صوم را به سه روز روزه تفسير مى كند و به خاطر همين شهرت، ساير اخبار يا اقوال را كنار مى گذارد.46

 

تخصيص عام قرآنى به خبر واحد

درباره تخصيص عام قرآنى به خبر واحد، دايره اختلاف ميان علما گسترده است. دراين ميان ابوحنيفه از اهل سنت، آن را ممنوع دانسته است. و از ميان فقهاء اماميه نيز، سيد مرتضى و شيخ طوسى و محقق حلى، قائل به منع هستند، هر چند بيش تر اماميه، چنانچه از آنها نقل شده، تخصيص به خبر واحد معتبر و موثق را جايز مى دانند. قول به تفصيل و قول به توقف نيز در ميان اقوال وجود دارد.47
قرطبى به دنبال آيه 137 سوره بقره (انّما حرّم عليكم الميتة والدم و لحم الخنزير) به اتفاق علما بر تخصيص نشدن قرآن به حديث ضعيف اشاره دارد.
ولى در مجموع به نظر مى رسد قرطبى تمايل دارد تخصيص عام قرآنى را به وسيله اخبار آحادى كه ضعيف نباشند بپذيرد، همان طور كه شافعيه و بسيارى از فقهاى مالكى پذيرفته اند. دليل براين ادعا سخن قرطبى در ذيل آيه اول سوره مائده است كه مى نويسد:
(كلّ سنّة لرسول الله فهى من كتاب الله.) 48
بنابراين قرطبى همه اخبارى را كه از رسول خدا نقل مى شود به نحو عموم، داخل سنت دانسته و اخبار واحد را استثنا نكرده است.

 

نظريه محقق اردبيلى

بى ترديد خبر واحد ضعيف از ديدگاه فقها و از جمله محقق اردبيلى، معتبر نيست و نمى تواند عام قرآنى را تخصيص بزند، چرا كه اطمينان به صدور آن از امام (ع) نداريم، 49 ولى خبر واحدى كه محفوف به قرينه لفظى يا لبّى مانند شهرت روائى يا فتوائى باشد، البته حجيت دارد و مورد عمل قرار مى گيرد. يعنى اگر خبرى صحيح و مستند به راويانى عادل وموثق باشد مى تواند عام قرآنى را تخصيص بزند.
در آيه رهن، صراحتى به اشتراط قبض در صحت رهن نشده است و عبارت (… فرهان مقبوضة…) كه در آيه 283 سوره بقره آمده است، طبق نظر محقق اردبيلى ظهور در اشتراط قبض ندارد، اگر چنين باشد، هر رهنى هر چند بدون قبض، بايد درست باشد و وفاى به آن را لازم بدانيم كه در آن صورت آيه عام به شمار مى آيد، ولى محقق، به روايت محمد بن قيس از امام باقر(ع) اشاره مى كند و پس از بحث پيرامون عدالت و وثاقت سند، سرانجام آن را تأييد كرده و تنها رهن مقبوض را مؤثر در انتقال سلطنت مالك به مرتهن مى داند.
اين شيوه گفتـار، نشــانه اعتمـاد محقق به روايتى است كه عدالت راويـان آن معلوم باشد و اينكه در صورت اعتماد، مى توان آيات قرآن را با چنين روايتى تخصيص زد.

 

تخصيص عمومات قرآن با آيات

همان گونه كه عمومات قرآن با احاديث تخصيص مى خورد، به گونه شايسته تر و روشن ترى مى تواند با آيات قرآن تخصيص زده شود.
قرطبى ذيل آيه 228 سوره بقره: (والمطلقات يتربصن بانفسهن ثلاثة قروء) (زنان طلاق گرفته تا سه پاكى منتظر بمانند) مى نويسد:
(… و المطلقات لفظ عموم، و المراد به الخصوص فى المدخول بهنّ و خرجت المطلقة قبل البناء بآية الأحزاب: (فمالكم عليهنّ من عدّة تعتدّونهـا…)50
محقق اردبيلى نيز، ذيل آيه به تخصيص آن اشاره مى كند، ولى تخصيص را به دليل اجماع و غير آن مى داند و به آيه شريفه اشاره نمى كند. 51

 

تخصيص قرآن به وسيله عرف و عادت

هرچند عرف و عادت در فهم معانى و مصاديق الفاظ ما را يارى مى رساند، ولى از ديدگاه فقهاى شيعه، قدرت تخصيص عمومات قرآنى را ندارد. ولى از ديدگاه اصوليان و فقيهان اهل تسنن، عرف و عادت چنين قدرتى دارد.
عرف به دو دسته قولى و عملى تقسيم مى شود. عرف قولى آن است كه مردم لفظى عام را بر بعضى از افراد آن به طور متعارف حمل كنند. اسم اين عرف را عادت مخاطبين در استعمال يا عادت قولى مى گذارند. اصوليان عامه بر جواز تخصيص نصوص عام به وسيله اين عرف، اتفاق دارند، زيرا شارع، طبق عرف مردم با آنها سخن مى گويد. قرطبى نيز در استنباط احكام، عرف قولى را مؤثر مى داند و اسم آن را عادت غالب مى گذارد. اين سخن را در ذيل آيه وضو مى يابيم:
(يا ايّها الذين آمنوا إذا قمتم إلى الصلوة فاغسلوا وجوهكم… و ان كنتم مرضى أو على سفر أو جاء أحد منكم من الغائط أو لامستم النساء و لم تجدوا ماء فتيمّموا صعيداً طيّباً.) مائده/ 6
قرطبى ذيل آيه مى نويسد:
(بحث پيرامون آيه شريفه، بطور كامل در سوره نساء گذشت، اما در اينجا… تخصيص عموم به وسيله عادت غالب است. و منظور از (غائط) همان چيزى است كه به صورت طبيعى از انسان دفع مى شود. بنابراين دفع شدن سنگ از انسان، غائط به حساب نمى آيد، يا اگر ادراراز طريق غيرمعمول از بدن خارج شود باز هم باطل كننده وضو نيست.) 53

 

عرف عملى

منظور از عرف عملى، محدود كردن لفظ عام بر معنايى است كه مخاطبان بدان عادت دارند. مثلاً لفظ طعام، معناى عامى دارد. اكنون اگر بعضى از مردم، عادت به خوردن نوع خاصى غذا داشته باشند و سپس يكى از آنها قسم ياد كند كه هرگز طعام نخواهد خورد، چگونه قسم او شكسته مى شود؟ به خوردن هر نوع غذا، آنچنان كه جمهور مى گويند؟ يا به خوردن غذايى كه خودش به آن عادت دارد، آن چنان كه مالك مى گويد؟ قرطبى مذهب امام خويش، مالك را بر مى گزيند و معتقد است اين نكته بكرى است كه هيچ يك از پيشوايان ديگر به آن پى نبرده اند. 54

 

مدلول صيغه امر

(قالوا ادع لنا ربّك يبيّن لنا ما هى قال إنّه يقول إنّها بقرة لافارض و لابكر عوان بين ذلك فافعلوا ما تؤمرون.)
قرطبى مى نويسد:
(قوله تعالى فافعلوا ما تؤمرون، تجديد للأمر و تأكيد و تنبيه على ترك التعنّت فيما تركوه، و هذا يدلّ على انّ مقتضى الامر الوجوب كما تقوله الفقهاء و هو الصحيح على ما هو مذكور فى اصول الفقه…55
عبارت (فافعلوا ما تؤمرون) امر دوباره اى به كشتن گاو (در داستان گاو بنى اسرائيل) و تأكيد و تنبيه بر ترك خيره سرى و تعلّل در اين دستور است، و اين امر، دلالت برآن دارد كه صيغه امر به طور كلى بر وجوب دلالت مى كند، همان گونه كه فقها مى گويند. اين سخن صحيحى است و در اصول فقه نيز آمده است.
محقق اردبيلى صيغه امر را دالّ بر وجوب مى داند، مگر آن كه اجماع يا اخبار، صريح در عدم وجوب باشند كه در آن صورت از ظاهر صيغه دست بر مى داريم.
از جمله در آيه اول سوره مائده: (يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود… ) محقق اردبيلى پس از بيان معناى عقود و اينكه آيا عهد خدا با بنده است، يا عقود بين مردم را نيز شامل مى شود، مى نويسد:
(والايفاء بالكلّ واجب، فالآية دليل على وجوب الكلّ، فمنها يفهم أنّ الأصل فى العقود اللزوم.) 56
از آنجا كه در آيه، قرائن خاصى دال بر وجوب وفاى به عقد نيست، بايد وجوب را مدلول مستقيم امر (اوفوا) بدانيم.
نمونه ديگر را در آيه: (… فاذا دفعتم اليهم أموالهم فأشهدوا عليهم و كفى بالله حسيباً) (نساء/ 5) مى توان ديد كه محقق اردبيلى ذيل آيه مى نويسد:
(وينبغى الاشهاد عند الدفع، لما قال فى آخر الآية و ظاهرها الوجوب و لكن حملت على الارشاد.) 57
بنابراين اگر صيغه امر بدون معارض در اختيار محقق قرارگيرد، آن را ظاهر در وجوب مى داند، ولى در صورت تعارض اين ظهور با نصوص، حمل بر استحباب يا اباحه مى شود يا ارشاد به حكم عقل به شمار مى آيد.

 

فتواى صحابى

اماميه فعل و فتواى صحابى را حجت نمى دانند و تنها خبر او را محل كاوش و استناد قرار مى دهند. آنان، تنها قول و فعل و تقرير معصوم(ع) را كه اعم از پيامبر و ائمه دوازده گانه و نيز حضرت صديقه كبرى (ع) باشد، معتبر مى دانند و فعل و قول و فتواى صحابى را از آنجا كه خالى از خطا نيست حجت به حساب نمى آورند و بدين جهت نظر محقق اردبيلى نيز در حجيت عمل و نظر شخصى صحابه، منفى است.
اما اهل سنت، فتواى صحابى راازمدارك فقه خويش مى شمارند. قرطبى در تفسير خود، فراوان به اين مدرك اعتماد مى كند و اعتماد قرطبى و استناد او به عملكرد خلفاى راشدين نيز از بابت صحبت آنها با رسول خداست. به همين جهت گاهى به سيره عمر و گاهى به سيره على (ع) استناد مى كند.
براى مثال در اثبات حرمت شرابى كه از غيرانگور است كه ميان فقها اختلاف است، به سخن عمر در مسجد مدينه استناد مى كند كه بر منبر رسول خدا و در مسجد آن حضرت، منابع تهيه خمر را انگور، خرما، عسل، گندم و جو معرفى مى كند و به طور كلى هر چيزى را كه عقل را بپوشاند خمر مى نامد. 58 با استناد به اين سخن، قرطبى اعتقاد ابوحنيفه را ردّ مى كند، زيرا ابوحنيفه كه شراب به دست آمده از غيرانگور را خمر ندانسته، آن را نبيذ مى نامد و قائل به حليت آن است!
قرطبى با همه اعتمادش به فتواى صحابى، آن را در صورت تعارض با سخن رسول خدا يا آيات قرآن، نمى پذيرد و تا حدّ توان، آن را به تأويل مى برد. براى نمونه درباره (سوار شدن بر كشتى براى سفر حج) از عمربن خطاب و عمربن عبدالعزيز نقل شده كه اين كار را منع مى كردند، ولى قرطبى با استفاده از آيه 159 بقره ونيز حديث ابوهريره از رسول خدا، اين قول را رد مى كند. خداوند در آن آيه مى فرمايد: (إنّ فى خلق السموات و الأرض واختلاف الليل و النهار والفلك التى تجرى فى البحر بما ينفع الناس… لآيات لقوم يعقلون) 59


پی نوشت‌ها:

1. ابن فرحون، الديباج المذهب فى معرفة اعيان علماء المذهب، دارالسعادة ، 1329 هـ/ 317.
2. قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، بيروت، دارالحديث، 1994، 1/ 15.
3. همان، 1/ 6 ; ذهبى، محمد حسين، التفسير و المفسرون، بيروت، دارالقلم، 2/ 502.
4. قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، 1/ 361.
5. القرطبى ومنهجه فى التفسير / 186.
6. همان; قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، 1/ 47.
7. همان، 1/ 48.
8. همان.
9. اردبيلى، احمد بن محمد، زبدة البيان فى احكام القرآن، تهران، مكتبة مرتضويه/ 1.
10. همان/ 3.
11. قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، 1/ 148.
12. همان، 1/ 146.
13. اردبيلى، احمد بن محمد، زبدة البيان / 231.
14. القرطبى و منهجه فى التفسير/ 238 ; قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، 1/ 182.
15. همان، 1/ 343.
16. اردبيلى، احمد بن محمد، زبدة البيان / 284.
17. همان، 6/ 80.
18. همان، 6/ 81.
19. همان.
20. همان.
21. همان، 5/ 99
22. همان، 5/ 102.
23. همان، 6/ 342.
24. همان، 6/ 343.
25. اردبيلى، احمد بن محمد، زبدة البيان/ 579.
26. همان، 209.
27. همان، 218.
28. قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، 6/ 253.
29. همان، 6/ 24.
30. همان، 5/ 114.
31. همان، 2/ 156.
32. اردبيلى، احمد بن محمد، زبدة البيان / 442.
33. همان، 470.
34. همان، 517.
35. همان، 481.
36. همان، 485.
37. همان، 494.
38. همان، 557.
39. حيدرى، على نقى، اصول الاستنباط / 125.
40. قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، 2/ 338.
41. القرطبى و منهجه فى التفسير / 360.
42. قرطبى، 6/ 293.
43. اردبيلى، احمد بن محمد، زبدة البيان/ 442.
44. محقق حلى، جعفر، المختصر النافع/ 281.
45. حيدرى، على نقى، اصول الاستنباط / 117.
46. اردبيلى، احمد بن محمد، زبدة البيان / 255.
47. حيدرى، على نقى، اصول استنباط / 116 ; القرطبى و منهجه فى التفسير / 371.
48. قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، 5/ 112; القرطبى و منهجه فى التفسير / 373.
49. اردبيلى، احمد بن محمد، زبدة البيان / 455.
50. قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، 3/ 112.
51. اردبيلى، احمد بن محمد، زبدة البيان / 584.
52. القرطبى ومنهجه فى التفسير / 378.
53. قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، 5/ 353.
54. همان، 3/ 172.
55. همان، 1/ 449.
56. اردبيلى، احمد بن محمد، زبدة البيان / 462.
57. همان/ 482.
58. قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، 6/ 293.
59. همان، 2/ 195.
شنبه 15 مهر 1391  5:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

أهل البیت و آیات الأحکام

أهل البیت و آیات الأحکام

قاضی زاهدی - بخشایشی

قال اللّه تعالی:ان هذا القرآن یهدی للتی هی أقوم و یبشر المؤمنین الّذین یعملون الصالحات أن لهم أجرا کبیرا.(الاسراء:8)
و قال رسول اللّه(ص):«إنی تارک فیکم الثقلین أحدهما اکبر من الآخر کتاب اللّه عترتی أهل بیتی و إنهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض فلا تسبقوهم فتهلکوا و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم».
القرآن دستور حیاة، و الفقه قوانین تنظم علاقات الانسان فی کلّ أبعاده: علاقته بربه، بنفسه، بالطبیعة، بأخیه الانسان، و لا شک أن أهل بیت الوحی أعلم الناس بکتاب اللّه و بحاجات الانسان، کما وردت بذلک النصوص المستفیضة بل المتواترة.
و من هنا فقد تکفل المقال بعرض مقتطفات فقهیة، من خلال اضمامات روائیة وردت عن أهل البیت علیهم السّلام بید أنها لم تکن تفسیرا منهم علیهم السّلام لآیات الکتاب المبین، بقدر ما هی استدلالات و استشهادات و اسئناس بالآیات.

الطّهاره:الوضوء حکم عدم الاستعانة فی الوضوء

2041(1)التهذیب 10-إبراهیم بن هاشم، عن عبد الرحمن بن حماد، العلل:103:أبی(ره)قال:حدثنا محمد بن أحمد، قال:حدثنا ابو اسحق إبراهیم بن‏ إسحق، عن عبد اللّه بن حماد، عن إبراهیم بن عبد الحمید، عن شهاب بن عبد ربه، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:(فقیه 9) کان أمیر المؤمنین علیه السّلام إذا توضّأ، لم یدع أحدا یصبّ علیه الماء، فقیل له:یا أمیر المؤمنین!لم لا تدعهم یصبّون علیک الماء؟فقال:لا أحبّ أن أشرک فی صلاتی أحدا، (فقیه)و قال اللّه تبارک و تعالی: فمن کان یرجوا لقاء ربّه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة ربّه أحدا.(الکهف:110)(المقنع 4)مرسلا نحوه. (1)

تعیین موضع مسح الرأس و مقداره

2139(4)التهذیب 17-أخبرنی الشیخ-أیده اللّه-، عن أبی القاسم جعفر بن محمد، عن(صا 62)محمد بن یعقوب، ن(کا 10)علی بن ابراهیم، عن أبیه، و محمد بن اسمعیل عن الفضل بن شاذان جمیعا، عن حماد بن عیسی، عن حریز، عن زرارة، قال:قلت لأبی جعفر علیه السّلام:ألا تخبرنی من أین علمت و قلت:أن المسح ببعض الرأس و بعض الرجلین؟فضحک، ثم قال:یا زرارة!قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و نزل به الکتاب من اللّه، لأن اللّه عز و جل یقول: فاغسلوا وجوهکم(المائدة:6)، فعرفنا أن الوجه کله ینبغی(له-خ)أن یغسل، ثم قال:«و أیدیکم إلی المرافق»ثم فصل بین الکلامین(الکلام-الکافی فقیه)فقال:«و امسحوا برءوسکم»، فعرفنا حین قال:«برءوسکم»أن المسح ببعض الرأس لمکان الباء، ثم وصل الرجلین بالرأس، کما وصل الیدین بالوجه، فقال:«و أرجلکم إلی الکعبین»، فعرفنا حین وصلها بالرأس، أن المسح علی بعضها، ثم فسر ذلک رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله للناس، فضیّعوه، ثم قال: «فلم تجدوا ماء فتیمّموا صعیدا طیّبا فاسمحو بوجوهکم»(و أیدیکم-صاکا) (منه-کاصاخ)، فلما(ان فقیه)وضع الوضوء عمّن لم یجد الماء، أثبت بعض الغسل مسحا، لأنه قال:«بوجوهکم» (و أیدیکم منه-صاخ)، ثم وصل بها: «و أیدیکم»(ثم قال-یب صا کا)منه، أی:من ذلک التیمم، لانه علم أن ذلک أجمع لم یجر علی الوجه، لأنه یعلق من ذلک الصعید ببعض الکف و لا یعلق ببعضها، ثم قال:(ما یرید اللّه لیجعل علیکم فی الدّین من حرج)، و الحرج‏ الضیق. (2)

حکم الجبائر و الجرحة

2269(11)کا 11-عدة من أصحابنا، عن(التهذیب 103-صا 77)أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن علی بن الحسن بن رباط، عن عبد الأعلی مولی آل سام، قال:قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: عثرت فانقطع ظفری، فجعلت علی اصبعی مرارة، فکیف أصنع بالوضوء؟ قال:یعرف هذا و أشباهه من کتاب اللّه -عزّ و جلّ-، (قال اللّه-عزّ و جلّ-یب صا):«ما جعل(اللّه-کا خ)علیکم فی الدّین من حرج»، امسح علیه، (ک 49) العیاشی، عن عبد الأعلی مولی آل سام نحوه، الی قوله:«من حرج». (3)

هل الغسل یجزی عن الوضوء أم لا؟

2591(9)صا 126-أخبرنی الشیخ، عن أحمد بن محمّد، عن أبیه، عن (یب 39)(محمّد بن الحسن-یب) الصفار، عن ابراهیم بن هاشم، عن یعقوب بن شعیب، عن حریز او عمّن رواه، عن محمّد بن مسلم، قال:قلت لأبی جعفر علیه السّلام:ان اهل الکوفة یروون عن علی علیه السّلام، أنه کان یأمر بالوضوء قبل الغسل من الجنابة؛قال:کذبوا علی علیّ علیه السّلام، ما وجدوا(ما وجدنا-خ یب)ذلک فی کتاب علیّ علیه السّلام؛قال اللّه تعالی:و إن کنتم جنبا فاطّهّروا. (4)

فرض اللّه خمس صلوات فی اللیل و النّهار

94(15)کا 75-علی بن ابراهیم، عن أبیه، عن حمّاد بن عیسی، و محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی و محمّد بن اسمعیل، عن الفضل بن شاذان جمیعا، عن حمّاد بن عیسی، یب 204-أحمد بن محمّد بن عیسی، عن حمّاد، عن حریز، عن زرارة(فقیه 39- قال زرارة بن اعین:قلت لأبی جعفر: أخبرنی)قال:سألت أبا جعفر علیه السّلام عمّا فرض اللّه-عزّ و جلّ-من الصلوة، فقال:خمس صلوات فی اللّیل و النهار، فقلت:(له-خ کا خ ل فقیه)هل سمّاهنّ اللّه و بیّنهن فی کتابه؟قال:نعم، قال اللّه --عزّ و جلّ--لنبیّه صلی اللّه علیه و آله:أقم الصّلوة لدلوک الشّمس إلی غسق الّیل(الإسراء:78)و دلوکها زوالها، ففیما بین دلوک الشمس الی غسق اللّیل أربع صلوات، سمّاهن(اللّه-کا فقیه خ) و بیّنهن و وقّتهن، و غسق اللّیل(هو-خ کا)انتصافه، ثم قال:«و قرآن الفجر إنّ قرآن الفجر کان مشهودا»، فهذه الخامسة، و قال تعالی فی ذلک:«أقم الصّلوة طرفی النّهار»، و طرفاه المغرب و الغداة و زلفا من اللّیل، و هی صلوة العشاء الاخرة.
و قال تعالی:حافظوا علی الصّلوات و الصّلوة الوسطی (بقره:238)، و هی صلوة الظهر، و هی أول صلوة صلّیها رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله، و هی(وسط النهار و-یب کا)، وسط الصلاتین بالنهار صلوة الغداة و صلوة العصر، (قال-فقیه)فی بعض القراءة:«حافظوا علی الصّلوات و الصّلوة الوسطی»(و-یب-علل-4-)صلوة العصر، «و قوموا اللّه قانتین»(فی الصلاة الوسطی-فقیه)قال:و نزلت هذه الآیة (فی-خ)یوم الجمعة، و رسول اللّه صلی اللّه علهی و آله فی سفر(ه-خ کا)، فقنتن فیها(رسول اللّه خ کا)، و ترکها علی حالها فی السفر و الحضر، و أضاف للمقیم رکعتین، و انّما وضعت الرکعتان اللتان أضافهما النبی صلی اللّه علیه و آله یوم الجمعة للمقیم لمکان الخطبتین مع الامام، فمن صلّی یوم الجمعة فی غیر جماعة فلیصلّها أربع رکعات، کصلوة الظهر فی سائر اأیام. (5)

الصلوات الخمس کفّارة لما بینهنّ

53(53)الدعائم 164-عن علی علیه السّلام، قال:الصلوات الخمس کفّارة لما بینهنّ ما اجتنبت الکبائر، و هی الّتی قال اللّه-عزّ و جلّ-:«إنّ الحسنات یذهب السّیّئات ذلک ذکری للذّاکرین».(هود:114) (6)

یستحب للمصلی أن یلبس اجود ثیابه

1134(4)مستدرک 205-محمد بن مسعود العیاشی فی تفسیره، عن خیثمة ابن ابی خیثمة، قال:کان الحسن بن علی علیهما السلام اذا قام الی الصلوة لبس أجود ثیابه، فقیل له:یابن رسول اللّه!لم تلبس اجود ثیابک؟فقال:ان اللّه جمیل یحب الجمال، فأتجمل لربّی و هو یقول:خذوا زینتکم عند کلّ مسجد(الاعراف:31)، فأحب أن ألبس أجود ثیابی. (7)

جواز الصلوة فی البیع و الکنائس و بیوت المجوس و استحباب رشّها بالماء قبل الصلوة

1198(1) یب 199-الحسین بن‏ سعید، عن فضالة، عن حماد الناب، عن الحکم بن حکیم، قال:سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول:و سئل عن الصلوة فی البیع و الکنائس، فقال:صلّ فیها فقد رأیتها ما أنظفها، قلت:أیصلّی فیها و ان کانوا یصلّون فیها؟فقال:نعم، أما تقرء القرآن:«قل کلّ یعمل علی شاکلته فربّکم أعلم بمن هو أهدی سبیلا»(الإسراء:84)، صلّ علی القبلة و غرّبهم. (8)

وجوب استقبال القبلة فی الصلوة

1755(5)یب 192-صا 405- محمد بن یعقوب، عن کا 83-یب 218- علی بن ابراهیم، عن أبیه، عن حماد، عن حریز، عن زرارة، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:اذا استقبلت القبلة بوجهک فلا تقلّب وجهک عن القبلة، فتفسد صلاتک، فان اللّه-عزّ و جلّ-قال لنبیّه صلی اللّه علیه و آله فی الفریضة:فولّ وجهک شطر المسجد الحرام و حیث ما کنتم فولّوا وجوهکم شطره(البقرة:150)، و اخشع ببصرک و لا ترفعه الی السماء، و لیکن حذاء وجهک فی موضع سجودک. (9)

فی الرّکوع و السّجود و حدّهما

2895-(20)یب 155-صا 324- محمدبن علی بن محبوب، عن أحمد بن الحسن، عن الحسین، عن الحسن، عن زرعة، عن سماعة، قال:سألته عن الرکوع و السجود، هل نزل فی القرآن؟ فقال:نعم، قول اللّه عزّ و جلّ:یا أیّها الّذین ءامنوا ارکعوا و اسجدوا(الحجّ:77)، فقلت:کیف حد الرکوع و السجود؟فقال:أما ما یجزیک من الرکوع فثلاث تسبیحات، (تسبّح- صا خ)تقول:سبحان اللّه، سبحان اللّه، (سبحان اللّه-صا)ثلاثا یب، و من کان یقوی(علی-خ)أن یطول الرکوع و السجود فلیطوّل ما استطاع یکون ذلک فی تسبیح اللّه و تحمیده و تمجیده و الدعاء و التضرع، فان(قال-خ ل) أقرب ما یکون العبد الی ربه و هو ساجد، فأما الامام فأنه اذا أقام(قام-یب ط) بالناس، فلا ینبغی أن یطول بهم، فان فی الناس الضعیف، و من له الحاجة، فان(قال-یب ط)رسول اللّه(ص)(کان -خ)اذا صلی بالناس خف بهم. (10)

حکم من کان بجبهته علة لا یقدر علی السجود علیها

3048-(2)یب 158-محمد بن یعقوب، عن کا 93-علی بن محمد، بأسناد له قال:سئل أبو عبد اللّه علیه‏ السّلام عمن بجبهته علة لا یقدر علی السجود علیها، قال:یضع ذقنه علی الأرض، انّ اللّه-عزّ و جلّ-یقول: یخرّون للأذقان سجّدا.(الإسراء:107)
3049(3)فقه الرضا علیه السّلام فان کان فی جبهتک علة لا تقدر علی السجود أو دمل، فاحفر حفیرة، فاذا سجدت جعلت الدمل فیها، و ان کان علی جبهتک علة لا تقدر علی السجود من أجلها، فاسجد علی قرنک الأیمن، فان تعذر علیه فعلی قرنک الأیسر، فان لم تقدر علیه فاسجد علی ظهر کفک، فان لم تقدر (علیه-ک)فاسجد علی ذقنک، یقول اللّه -عزّ و جلّ-:إنّ الّذین أوتوا العلم من قبله إذا یتلی علیهم یخرّون للأذقان سجّداالی قوله تعالی:و یزیدهم خشوعا. (11)

ینبغی للامام اذا کان رجلا أن یسمع من خلفه

5870(1)کا 87-علی بن ابراهیم، عن محمد بن عیسی، عن یونس بن عبد الرحمن، عن عبد اللّه بن سنان، قال: قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام:علی الأمام أن یسمع من خلفه و ان کثروا؟فقال: لیقرأ قراءة وسطا، یقول اللّه تبارک و تعالی:و لا تجهر بصلاتک و لا تخافت بها.(الإسراء:110) (12)

صلاة المسافر یجب علی المصلّی أن یقصر من الصلوات الرباعیّات اذا کان مسافرا.

5953(1)فقیه 88-روی عن زرارة، و محمد بن مسلم، أنهما قالا:قلنا لأبی جعفر علیه السّلام:ما تقول فی الصلوة فی السفر؟کیف هی و کم هی؟ فقال:ان اللّه(عزّ و جلّ)یقول:و إذا ضربتم فی الأرض فلیس علیکم جناح أن تقصروا من الصّلوة.(النساء:101)
فصار التقصیر فی السفر واجبا کوجوب التمام فی الحضر، قالا:قلنا:انما قال اللّه(عزّ و جلّ):«و إذا ضربتم فی الأرض فلیس علیکم جناح»، و لم یقل:افعلوا، فکیف أوجب ذلک کما أوجب التمام فی الحضر؟فقال علیه السّلام:أو لیس قد قال اللّه(عزّ و جلّ)فی الصفا و المروة:فمن حجّ البیت أو اعتمر فلا جناح علهی أن یطّوّف بهما(البقرة:158)، ألا ترون أن الطواف بهما واجب مفروض، لأن اللّه عز و جل ذکره فی کتابه، و صنعه نبیه صلی اللّه علیه و آله و سلم؛و کذلک التقصیر فی السفر شی‏ء صنعه النبی صلی اللّه علیه و آله و سلّم، و ذکره اللّه تعالی کتابه.قالا:قلنا له: فمن صلی فی السفر أربعا أیعید أم لا؟ قال:ان کان قد قرأت علیه آیة التقصیر و فسّرت له، فصلی أربعا أعاد، و ان لم یکن قرئت علیه و لم یعلمها فلا أعادة علیه، و الصلوة کلها فی السفر، الفریضة رکعتان کلّ صلوة الا المغرب، فانها ثلاث، لیس فیها تقصیر، ترکها رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلّم فی السفر و الحضر ثلاث رکعات، و قد سافر رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلّم الی ذی خشب و هی مسیرة یوم من المدینة یکون الیها بریدان أربعة و عشرون میلا، فقصرّ و أفطر، فصارت سنّة و قد سمّی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلّم قوما صاموا حین أفطر العصاة. (13)

وجوب القیام فی الفریضة مع القدرة

22-علیّ بن الحسین المرتضی فی (رسالة المحکم و المتشابه)نقلا من تفسیر النعمانیّ باسناده الآتی عن علیّ(ع)(فی حدیث)قال:و أما الرخصة التی هی الاطلاق بعد النهی، فمنه قوله تعالی:حافظوا علی الصّلوات و الصّلوة الوسطی و قوموا للّه قانتین(البقرة:238)، فالفریضة علی الارض برکوع و سجود تامّ، ثّ رخص للخائف، فقال سبحانه:فإن خفتم فرجالا أو رکبانا(البقرة:239)، و مثله قوله عزّ و جلّ:فإذا قضیتم الصّلوة فذکروا اللّه قیاما و قعودا و علی جنوبکم(النساء:103)، و معنی الآیة أنّ الصحیح یصلّی قائما، و المریض یصلّی قاعدا، و من لم یقدر أن یصلّی مضطجعا و یؤمئذ بایماء، فهذه رخصة جاءت بعد العزیمة.أقول:و تقدّم ما یدلّ علی ذلک فی أحادیث ما یسجد علیه، و یأتی ما یدلّ علیه فی الرّکوع و فی الجماعة و غیر ذلک؛ قال الشهید:ما تضمّن ترک اضطجاع محمول إمّا علی التقیّة، أو علی الترک للعلم بفهم المخاطب. (14)

استحباب کثرة ذکر اللّه

2-و عنهم، عن سهل بن زیاد، عن جعفر بن محمّد الاشعری، عن ابن القداح، عن أبی عبد اللّه(ع)قال:ما من شی‏ء إلا و له حدّ ینتهی إلیه إلا الذکر، فلیس له حدّ ینتهی إلیه، فرض اللّه‏ عزّ و جل الفرائض، فمن أدّاهن فهو حدّهنّ، و شهر رمضان فمن صامه فهو حدّه، و الحجّ فمن حجّ فهو حدّه إلاّ الذکر، فانّ اللّه-عزّ و جلّ-لم یرض منه بالقلیل و لم یجعفر له حدّ ینتهی إلیه، ثمّ تلا:یا أیّها الّذین ءامنوا الذکروا اللّه ذکرا کثیرا و سبّحوه بکرة و أصیلا(الأحزاب:41)، فقال:لم یجعل اللّه له حدا ینتهی إلیه، قال:و کان أبی کثیر الذکر، لقد کنت أمشی معه و إنّه لیذکر اللّه، و آکل معه الطعام، و أنّه لیذکر اللّه، و لقد کان یحدث القوم و ما یشغله ذلک عن ذکر اللّه، و کنت أری لسانه لازقا بحنکه، یقول:لا إله إلا اللّه، و کان یجمعنا فیأمرنا بالذکر حتّی تطلع الشمس(إلی أن قال:)و قال رسول اللّه(ص):ألا اخبرکم بخیر أعمالکم، أرفعها فی درجاتکم، و أزکاها عند ملیککم، و خیر لکم من الدینار و الدرهم، و خیر لکم من أن تلقوا عدوکم فتقتلوهم و یقتلوکم؛فقالوا: بلی، فقال:ذکر اللّه کثیرا، ثم قال:جاء رجل إلی النّبی(ص)فقال:من خیر أهل المسجد؟فقال:أکثرهم للّه-عزّ و جلّ- ذکرا، و قال رسول اللّه(ص):من اعطی لسانا ذاکرا فقد اعطی خیر الدّنیا و الآخرة، و قال فی قوله تعالی:و لا تمنن تستکثر(المدّثّر:6)، قال:لا تستکثر ما عملت من خیر للّه. (15)

وجوب صلاة الجمعة

19-محمّد بن محمّد بن النعمان المفید(فی المقنعة)قال:أن الرّوایة جاءت عن الصّادقین(ع)أنّ اللّه جلّ جلاله فرض علی عباده من الجمعة خمسا و ثلاثین صلاة لم یفرض فیها الاجتماع إلا فی صلاة خاصّة، فقال جلّ من قائل:یا أیّها الّذین وامنوا إذا نودی للصّلوة من یوم الجمعة فاسعوا إلی ذکر اللّه و ذروا البیع ذلکم خیر لکم إن کنتم تعلمون.(الجمعة:9) (19)

کتاب الزکاة فرض الزکاة و عقوبة من یمنعها

34(34)کا 142-علی بن ابراهیم، عن أبیه، عن محمد بن خالد، عن خلف بن حماد، عن فقیه 115 حریز، قال:قال أبو عبد اللّه علیه السّلام:ما من ذی مال ذهب أو فضة یمنع زکاة ماله الاّ حبسه اللّه -عزّ و جلّ-یوم القیمه بقاع قرقر و سلط علیه شجاع أقرع یریده و هو یحید عنه، فاذا رأی أنه لا یتخلص منه أمکنه من یده، فقضمها کما یقضم الفجل، ثم یصیر طوقا فی عنقه، و ذلک قول اللّه عزّ و جلّ: سیطوّقون ما بخلوا به یوم القیمة(آل عمران:180)؛و ما من ذی مال ابل أو غنم أو بقر یمنع زکاة ماله الاّ حبسه اللّه یوم القیمة بقاع قرقر، یطأه کل ذات ظلف بظلفها، و ینتهشه کل ذات ناب بنابها، و ما من ذی مال(من-فقیه خ) نخل أو کرم أو زرع یمنع زکاتها الاّ طوقه اللّه تعالی ریعة أرضه الی سبع أرضین الی یوم القیمة. (17)

استحباب الصدقة من الزرع و الثمار یوم الحصاد

396(15)ئل 26 ج 2-العیاشی فی تفسیره عن سماعة، عن أبی عبد اللّه، عن النبی صلی اللّه علیه و آله، أنه کان یکره أن یصرم النخل باللیل، و أن یحصد الزرع باللیل؛لأن اللّه تعالی یقول:و ءاتوا حقّه یوم حصاده(الانعام:141)، قیل: یا نبی اللّه!و ما حقه؟قال:تناول منه المسکین و السائل. (18)

استحباب الصّدقة علی غیر المؤمن الاّ من عرف بالنصب

1130(6)کا 165-علی بن ابراهیم، عن ابیه، عن حماد بن عیسی، عن حریز، عن سدیر الصیرفی، قال:قلت لابی عبد اللّه علیه السّلام:اطعم سائلا لا اعرفه مسلما؟فقال:نعم، اعط من لا تعرفه بولایة و لا عداوة للحق؛ان اللّه -عزّ و جلّ-یقول:و قولوا للنّاس حسنا(البقرة:83)، و لا تطعم من نصب لشی‏ء من الحق او دعا الی شی‏ء من الباطل.المقنعة 43-قال:قلت لابی عبد اللّه علیه السّلام:اعطی سائلا؟و ذکر نحوه، ک 537-العیاشی فی تفسیره عن حریز، قال:قلت لابی عبد اللّه علیه السّلام: اطعم رجلا سائلا؟و ذکر نحوه ایضا. (19)

حرمة الزکاة علی من انتسب الی هاشم بابیه لا بأمّه

1-محمد بن یعقوب، عن علی بن ابراهیم، عن أبیه، عن حمّاد بن عیسی، عن بعض اصحابنا، عن العبد الصّالح(ع)(فی حدیث طویل)قال:و من کان امّه من بنی هاشم و ابوه من سائر قریش فانّ الصدقات تحلّ له، و لیس له من الخمس شی‏ء، فانّ اللّه یقول: أدعوهم لآباءهم(الأحزاب:5)، و رواه الشیخ کما یاتی فی قسمة الخمس. (20)

کتاب الخمس جعل اللّه للامام سهاما ثلاثه فی جمیع الفی‏ء

1702(15)کا روضة 285-علی بن محمد، عن علی بن العباس، عن الحسن بن عبد الرحمن، عن عاصم بن حمید، عن ابی حمزة، عن ابی جعفر علیه السّلام قال: قلت له:ان بعض اصحابنا یفترون و یقذفون من خالفهم؛فقال لی:الکف عنهم اجمل، ثم قال:ان اللّه تبارک و تعالی جعل لنا اهل البیت سهاما ثلثة فی جمیع الفی‏ء، ثم قال-عزّ و جلّ-: و اعلموا أنّما غنمتم من شی‏ء فأنّ للّه خمسه و للرّسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل(الأنفال:41)، فنحن اصحاب الخمس و الفی‏ء. (21)

کتاب الصوم وجوب صوم شهر رمضان و بیان علّته

266(12)فقیه 126-روی عن الحسن بن علی بن ابی طالب علیه السّلام، انه قال:جاء نفر من الیهود الی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله، فسأله اعلمهم عن مسائل، فکان فیما سأله انه قال له:لأیّ شی‏ء فرض اللّه-عزّ و جلّ-الصوم علی امتک بالنهار ثلاثین یوما و فرض اللّه علی الامم اکثر من ذلک؟فقال النبی صلی اللّه علیه و آله:ان آدم علیه السّلام لمّا اکل من الشجرة، بقی فی بطنه ثلاثین یوما، ففرض اللّه علی ذریّته ثلاثین یوما الجوع و العطش، و الّذی یأکلونه باللیل تفضّل من اللّه تعالی علیهم، و کذلک کان علی آدم علیه السّلام، ففرض اللّه ذلک علی امتی، ثم تلا هذه الآیة:کتب علیکم الصّیام کما کتب علی الّذین من قبلکم لعلّکم تتّقون أیّاما معدودات... .(البقرة:183-184).
قال الیهودی:صدقت یا محمّد!فما جزاء من صامها؟فقال النبیّ صلی اللّه علیه و آله:ما من مؤمن یصوم شهر رمضان احتسابا الاّ اوجب اللّه تبارک و تعالی له سبع خصال، اوّلها:یذوب الحرام فی جسده، و الثانیة:یقرّب من رحمة اللّه -عزّ و جلّ-، و الثالثة:یکون قد کفر خطیئة ابیه آدم، و الرابعة:یهون اللّه علیه سکرات الموت، و الخامسة:امان من الجوع و العطش یوم القیمة، و السادسة: یؤتیه اللّه براءة من النار، و السابعة: یطعمه اللّه من طیبات الجنة؛قال:صدقت یا محمّد!. (22)

وجوب القضاء لمن کان مریضا او علی سفر

فقه الرضا 865(20)و قال علیه السّلام فی موضع آخر(ص 23):فان صام فی السفر او حال المرض، فعلیه فی ذلک القضاء؛فإن اللّه تعالی یقول:فمن کان منکم مریضا أو علی سفر فعدّة من أیّام أخر...(البقرة:184) (23)

حکم من نذر أن یصوم حینا

1103(2)یب 439-محمد بن یعقوب عن کا 201-علی بن ابراهیم، عن ابیه، عن یب ج 2-336(الحسن-کا یب 336)ابن محبوب، عن خالد بن جریر، عن ابی الربیع(الشامی-یب)، عن ابی عبد اللّه علیه السّلام، انه سئل عن رجل، قال:للّه علیّ ان اصوم حینا، و ذلک فی شکر؛-فقال ابو عبد اللّه علیه السّلام:قد أتی ابی فی مثل هذا، فقال:صم ستة اشهر، فان اللّه-عزّ و جلّ-یقول: تؤتی أکلها کلّ حین بإذن ربّها(ابراهیم:25)، یعنی ستة اشهر، ئل 115-روی العیاشی فی تفسیره عن الحلبی، عن ابی عبد اللّه علیه السّلام نحوه. (24)

تأکد استحباب صوم ثلاثة ایّام من کلّ شهر

1184(30)یب 437-محمد بن یعقوب، عن کا 188 عدة من اصحابنا، عن سهل بن زیاد، عن احمد بن محمد بن ابی نصر، قال:سئلت ابا الحسن علیه السّلام عن الصیام فی الشهر، کیف هو؟قال علیه السّلام:ثلاث فی شهر، فی کل عشرة یوم؛ان اللّه تبارک و تعالی یقول:من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها(الانعام:160)، (و-کا)ثلاثة ایام فی الشهر، صوم الدهر. (25)

بیان وجوب الإمساک عند الفجر

1-محمّد بن یعقوب، عن محمد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن عثمان بن عیسی، عن سماعة بن مهران، قال: سألته عن رجلین قاما فنظرا إلی الفجر، فقال أحدهما:هو ذا، و قال الآخر:ما أِی شیئا، قال:فلیأکل الذی لم یستبن(لم یتبیّن)له الفجر، و قد حرم علی الذی زعم أنّه رأی الفجر، إنّ اللّه-عزّ و جلّ-یقول: کلوا و اشربوا حتّی یتبیّن لکم الخیط الأبیض من الخیط الأسود من الفجر(البقرة:187)و رواه الصّدوق باسناده عن سماعة بن مهران نحوه إلا أنّه أسقط قوله:و قد حرم علی الذی زعم أنّه رأی الفجر؛و رواه الشّیخ باسناده عن محمّد بن علیّ بن محبوب، عن محمّد بن الحسین، عن عثمان بن عیسی؛أقول: و تقدّم ما یدل علی ذلک، و یأتی ما یدل علیه. (26)

کراهة السفر فی شهر رمضان

7-و باسناده عن محمّد بن علی بن محبوب، عن هارون بن الحسن بن جمیلة (جبلة)عن سماعة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد الله(ع)قال:قلت له:جعلت فداک، یدخل علیّ شهر رمضان فأصوم بعضه فتحضرنی نیة زیارة قبر أبی عبد اللّه(ع)فأزوره و افطر ذاهبا و جائیا أو اقیم حتّی أفطر و أزوره بعد ما افطر بیوم أو یومین؟فقال له:أقم حتّی تفطر؛ فقلت له:جعلت فداک، فهو أفضل؟قال: نعم، أما تقرء فی کتاب اللّه:فمن شهد منکم الشّهر فلیصمه (البقرة:185) (27)

استحباب اتیان الاهل فی أول لیلة فی شهر رمضان

13585-1-محمّد بن یعقوب، عن عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن القاسم بن یحیی، عن جدّه الحسن بن راشد، عن ابی بصیر، عن أبی عبد اللّه، عن أبیه، عن آبائه علیهم السّلام أنّ علیّا(ع)قال:یستحبّ للرّجل أن یأتی أهله أوّل لیلة من شهر رمضان، لقول اللّه-عزّ و جلّ-:أحلّ لکم لیلة الصّیام الرّفث إلی نساءکم(البقرة:187) و الرفث المجامعة.و رواه الصّدوق مرسال و أسقط قوله:و الرفث المجامعة.
و رواه فی(الخصال)باسناده الآتی عن علیّ(ع)(فی حدیث الأربعمأة)و لم یسقط منه شیئا.أقول:و تقدّم ما یدلّ علی الأغسال فی الطهارة. (28)

أبواب بقیة الصوم الواجب باب حصر أنواع ما یجب منه

1-محمّد بن یعقوب، عن علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن القاسم بن محمّد الجوهریّ، عن سلیمان بن داود، عن سفیان بن عیینة، عن الزهریّ، عن علیّ بن الحسین(ع)قال:قال لی:یا زهری! من أین جئت؟فقلت:من المسجد، قال: فیم کنتم؟قلت:تذاکرنا أمر الصّوم، فاجتمع رأیی و رأی أصحابی علی أنّه لیس من الصّوم شی‏ء واجب إلاّ صوم شهر رمضان، فقال:یا زهری!لیس کما قلتم، الصّوم علی أربعین وجها، فعشرة أوجه منها واجبة کوجوب شهر رمضان، و عشرة أوجه منها صیامهنّ حرام، و أربعة عشر منها صاحبها بالخیار، إن شاء صام و إن شاء أفطر، و صوم الاذن علی ثلاثة أوجه، و صوم التأدیب و صوم الاباحة و صوم السّفر و المرض؛قلت: جعلت فداک، فسّرهنّ لی، قال:أما الواجبة فصیام شهر رمضان، و صیام شهرین متتابعین فی کفّارة الظهار، لقول اللّه تعالی:الّذین یظاهرون من نساءهم ثمّ یعودون لما قالوا فتحریر رقبة من قبل أن یتماسّا فمن لم یجد فصیام شهرین متتابعین (المجادلة:3)و صیام شهرین متتابعین فیمن أفطر یوما من شهر رمضان، و صیام شهرین متتابعین فی قتل الخطأ لمن لم یجد العتق واجب؛لقول اللّه عزّ و جلّ:و من قتل مؤمنا خطأ فتحریر رقبة مؤمنة و دیة مسلّمة إلی أهلهإلی قوله-عزّ و جلّ-:فمن لم یجد فصیام شهرین متتابعین توبة من اللّه و کان اللّه علیما حکیما(النساء 92)، و صوم ثلاثة أیّام فی کفارة الیمین واجب، قال اللّه -عزّ و جلّ-:فصیام ثلاثة أیّام ذلک کفّارة أیمانکم إذا حلفتم (المائدة:89)، هذا لمن لا یجد الاطعام، کلّ ذلک متتابع و لیس بمتفرّق، و صیام أذی حلق الرأس واجب، قال اللّه -عزّ و جلّ-:فمن کان منکم مریضا أو به أذی من رأسه ففدیة من صیام أو صدقة أو نسک(البقرة:196)، فصاحبها فیها بالخیار، فان صام(شاء) صام ثلاثد أیّام، و صوم المتعة واجب لمن لم یجد الهدی؛قال اللّه-عزّ و جلّ-: فمن تمتّع بالعمرة إلی الحجّ فما استیسر من الهدی فمن لم یجد فصیام ثلاثة عشرة کاملة(البقرة:196)، و صوم جزاء الصیّد واجب، قال اللّه-عزّ و جلّ-: و من قتله منکم متعمّدا فجزاء مثل ما قتل من النّعم یحکم به ذوا عدل منکم هدیا بالغ الکعبة أو کفّارة طعام مساکین أو عدل ذلک صیاما(المائدة:95)أو تدری کیف یکون عدل ذلک صیاما زهری؟قال: قلت:لا ادری، قال:یقوم الصید قیمة عدل، ثم یفض تلک القیمة علی البرّ، ثمّ یکال ذلک البرّ اصواعا، فیصوم لکل نصف صاع یوما و صوم النذر واجب، و صوم الاعتکاف و اجب، الحدیث. (29)

کتاب الحج وجوب الحج و العمرة

645(7)العلل 142-حدثنا محمد بن الحسن بن احمد بن الولید، قال:حدثنا محمد بن الحسن للصفار، عن العباس بن معروف، عن علبی بن مهزیار، عن الحسین بن سعید، عن ابن ابی عمیر و حماد و صفوان بن یحیی و فضالة بن ایوب، ن معاویة بن عمار، عن ابی عبد اللّه علیه السّلام، قال:العمرة واجبة علی الخلق بمنزلة الحج(علی-ئل)من استطاع الیه سبیلا، لان اللّه-عزّ و جلّ- یقول:و أتمّوا الحجّ و العمرة للّه(البقرة:196)و انما انزلت العمرة بالمدینة، و افضل العمرة عمرة رجب، ک 188-العیاشی فی تفسیره عن معاویة بن عمار الدهنی، عن ابی عبد اللّه علیه السّلام(مثله)الا انه اسقط قوله:(من استطاع إلیه سبیلا). (30)

عدم جواز أخذ الطائر اذا دخل فی الحرم

228(15)ئل 299-محمد بن مسعود العیاشی فی تفسیره، عن محمد بن مسلم، عن ابی جعفر علیه السّلام، قال: سألته عن قوله تعالی:و من دخله کان ءامنا، قال:یأمن فیه کل خائف ما لم یکن علیه حد من حدود اللّه ینبغی ان یؤخذ به، قلت:فیأمن فیه من حارب اللّه و رسوله و سعی فی الارض فسادا، قال: هو مثل من مکر(یکر-خ صح)فی الطزریق فیاخذ الشاة و الشی‏ء، فیصنع به الامام ما شاء.قال:و سألته عن طائر دخل الحرم، قال:لا یؤخذ و لا یمس، لان اللّه یقول:و من دخله کان ءامنا(آل عمران:97) (31)

ذم من مات و ترک الحج مع الاستطاعة

684(46)یب 451-موسی بن القاسم، عن فقیه 198-معاویة بن عمار، قال:سألت ابا عبد اللّه علیه السّلام عن رجل له مال و لم یحج قط؛قال:هو ممن قال اللّه تعالی:و نحشره یوم القیمة أعمی(طه:124)(قال-یب)قلت: سبحان اللّه، اعمی؟قال:اعماه(اللّه- خ)طریق الحق.
تفسیر علی بن ابراهیم 424- حدثنی ابی، عن ابن ابی عمیر و فضالة، عن معاویة بن عمار(مثله). (32)

حکم کفارة الصید اذا اصابه المحرم ثم عاد

2263(3)کا 273-علی بن ابراهیم، عن ابیه، عن ابن ابی عمیر، عن حماد، عن الحلبی، عن ابی عبد اللّه علیه السّلام فی محرم اصاب صیدا، قال:علیه الکفارة، قلت:فان اصاب آخر؟قال:اذا اصاب آخر، فلیس علیه کفارة، و هو ممن قال اللّه عزّ و جلّ:و من عاد فیتنقم اللّه منه(المائدة:95). 323)

بیان مصرف لحوم الهدی و الأضحیّة

ضمن الحدیث رقم(2)3803 موسی بن القاسم، عن النخعی، عن صفوان بن یحیی، عن معاویة بن عمار، عن ابی عبد اللّه علیه السّلام قال:اذا ذبحت او نحرت، فکل و اطعم، کما قال اللّه تعالی:فکلوا منها و أطعموا القانع و المعتر(الحج:36)فقال:القانع الذی یقنع(و ذکر مثله کا فی کا). (34)

حرمة الفسوق و الجدال علی المحرم

8-محمّد بن علی بن الحسین فی (معانی الاخبار)عن أبیه، عن سعد، عن أحمد بن محمد بن عیسی، عن الحسن بن علیّ بن فضّال، عن المفضل بن صالح، عن زید الشحام قال:سألت أبا عبد اللّه(ع)عن الرفث و الفسوق و الجدال، قال:أمّا الرفث فالجماع، و أمّا الفسوق فهو الکذب، ألا تسمع لقوله تعالی‏یا أیّها الّذین ءامنوا إن جاءکم فاسق بنبأ فتبیّنوا أن تصیبوا قوما بجهالة.(الحجرات:6) (35)

حرمة صید الحرم و تنفیره

3-و باسناده عن محمّد بن مسلم أنّه سأل أحدهما(ع)عن الظبی یدخل الحرم، فقال:لا یؤخذ و لا یمسّ، لانّ اللّه تعالی یقول:و من دخله کان ءامنا.(آل عمران:97). (36)

لزوم فداء الصید فی الکعبة

(17330)3-وعن عدة من أصحابنا، عن سهل بن زیاد، عن أحمد بن محمّد، عن بعض رجاله، عن أبی عبد اللّه(ع)قال:من وجب علیه هدی فی إحرامه فله أن ینحره حیث شاء، إلاّ فداء الصید، فان اللّه-عزّ و جلّ-یقول: هدیا بالغ الکعبة(المائدة:95). (37)

حکم المحرم اذا حلق رأسه عمدا

4-محمّد بن علیّ بن الحسین قال: مرّ النّبی(ص):علی کعب بن عجرة الانصاری و هو محرم، و قد أکل القمل رأسه و حاجبیه و عینیه، فقال رسول اللّه(ص):ما کنت أری أنّ الامر یبلغ ما أری، فأمره فنسک نسکا لحلق رأسه، لقول اللّه-عزّ و جلّ-:فمنکان منکم مریضا أو به أذی من رأس ففدیة من صیام أو صدقة أو نسک(البقرة:196) فالصیام ثلاثة أیام، و الصدقة علی ستّة مساکین لکلّ مسکین صاع من تمر. (38)

کراهة اجارة بیوت مکة

7-و عن السّندی بن محمّد، عن أبی البختری، عن جعفر، عن أبیه، عن علی(ع)أنه کره إجارة بیوت مکة و قرأ: سواء العاکف فیه و الباد. (39)

استحباب الغسل الدخول الکعبة

1-محمد بن علی بن الحسین فی (العلل)عن محمّد بن الحسن بن الولید، عن محمّد بن الحسن الصّفار، عن أحمد و عبد اللّه، ابنی محمّد بن عیسی، عن محمّد بن أبی عمیر، عن حماد بن عثمان، عن عبید اللّه بن علی الحلبی قال:سألت أبا عبد اللّه(ع):أیغتسلن النساء إذا أتین البیت؟قال:نعم، إن اللّه عزّ و جلّ یقول: أن طهّرا بیتی للطّائفنی و العاکفین و الرّکّع السّجود(البقرة:125)، فینبغی للعبد أن لا یدخل إلا و هو طاهر قد غسل عنه العرق و الأذی و یتطهر.و رواه الکلینی نحوه کما مرّ، و رواه العیاشی فی (تفسیره)عن الحلبی نحوه.أقول:و تقدم ما یدل علی ذلک. (40)

وجوب الابتداء بالصفا

7-و عن علیّ، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، و عن محمد، عن الفضل، عن صفوان و ابن أبی عمیر، عن معاویة بن عمّار، عن أبی عبد اللّه(ع)، أنّ رسول اللّه(ص)حین فرغ من طوافه و رکعتیه، قال:ابدءوا بام بدأ اللّه به من إتیان الصّفاإن اللّه-عزّ و جلّ-یقول:إنّ الصّفا و المروة من شعائر اللّه(البقرة:158).الحدیث (41)

وجوب العمرة علی المستطیع

2-و باسناده عن موسی بن القاسم، عن حمّاد بن عیسی، عن عمر بن اذینة، عن زرارة بن أعین، عن أبی‏ جعفر(ع)(فی حدیث)قال:العمرة واجبة علی الخلق بمنزلة الحج، لانّ اللّه تعالی یقول:و أتمّوا الحجّ و العمرد للّه(البقرة:197)، و إنّما نزلت العمرة بالمدیند. (42)

من لم یجد ثمن الهدی لزمه صوم ثلاثة ایام فی الحجّ

1-محمّد بن یعقوب، عن عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، و سهل بن زیاد جمیعا، عن رفاعة بن موسی قال: سألت أبا عبد اللّه(ع)عن المتمتّع لا یجد الهدی، قال:یصوم قبل الترویة و یوم الترویة و یوم عرفة، قلت:فانه قدم یوم الترویة، قال:یصوم ثلاثة ایام بعد التشریق، قلت:لم یقم علیه جمّاله، قال: یصوم یو الحسبة و عبده یومین، قال: قلت:و ما الحصبة؟قال:نعم، ألیس هو یوم عرفة مسافرا إنّا أهل بیت نقول ذلک لقول اللّه-عزّ و جلّ-:فصیام ثلاثة أیّام فی الحجّ(البقرة:196)، یقول فی ذی الحجّة.
و رواه الشّیخ باسناده عن محمّد بن یعقوب مثله. (43)

فی تأکد الاضحیة و فوائدها

11-و عن علیّ بن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن أبی عبد اللّه الکوفی الاسدی، عن موسی بن عمران النّخعی، عن عمّه الحسین بن یزید النّوفلی، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی عبد اللّه(ع) قال:قلت له:علّة الاضحیة؟فقال له:إنّه یغفر لصاحبها عند أوّل قطرة تقطر من دمها علی الارض، و لیعلم اللّه-عزّ و جلّ- من یتّقیه بالغیب، قال اللّه-عزّ و جلّ-: لن ینال اللّه لحومها و لا دماؤها و لکن یناله التّقوی منکم(الحجّ:37)، ثم قال:انظر کیف قبل اللّه قربان هابیل و ردّ قربان قابیل. (44)

حکم من حلق قبل ان یذبح

2-و بإسناده عن عمرو بن سعید، عن مصدّق بن صدقة، عن عمّار السّاباطی، عن أبی عبد اللّه(ع)(فی حدیث)قال:سألته عن رجل حلق قبل أن یذبح، قال:یذبح و یعید الموس، لأنّ اللّه تعالی یقول:و لا تحلقوا رءوسکم حتّی یبلغ الهدی محلّه.
(البقرة:196) (45)

کتاب الجهاد الجهاد فرض کفائی مع توفر شروط

94(2)الدعائم 341-عن علی(ع) انه قال:الجهاد فرض علی جمیع المسلمین، لقول اللّه تعالی:کتب علیکم القتال(البقرة:216)، فان قامت بالجهاد طائفة من المسلمین وسع سائرهم التخلف عنه ما لم یحتج الذین یلون الجهاد الی المدد، فان احتاجوا لزم الجمیع ان یمدّوهم حتی یکتفوا؛قال اللّه تعالی:و ما کان المؤمنون لینفروا کافّة(التوبة:122)فان دهم امر یحتاج فیه الی جماعتهم نفروا کلهم، قال اللّه عزّ و جلّ:إنفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا بأموالکم و أنفسکم فی سبیل اللّه.(التوبة:41) (46)

جهاد النفس ذمّ الکذب و أن المؤمن لا یکذب

1655(22)ک 100 ج 2-القطب الراوندی فی دعواته، قال رجل له:صلی اللّه علیه و آله المؤمن یزنی؟قال:قد یکون ذلک.
قال:المؤمن یسرق؟قال:قد یکون ذلک.
قال:یا رسول اللّه!المؤمن یکذب؟قال: لا.قال اللّه تعالی:إنّما یفتری الکذب الّذین لا یؤمنون.(النحل:10)
1626(23)تفسیر العیاشی 271:2 عن العباس بن هلال، عن ابی الحسن الرضا علیه السّلام، انه ذکر رجلا کذابا، ثم قال:قال اللّه:إنّما یفتری الکذب الّذین لا یؤمنون.(النحل:10) (47)

أبواب جهاد العدوّ و ما یناسبه

2-و بالاسناد عن المنقری، عن حفص بن غیاث، عن ابی عبد اللّه(ع) قال:سأل رجل ابی(ع)عن حروب امیر المومنین(ع)و کان السائل من محبینا، فقال له أبو جعفر(ع):بعث اللّه محمّدا(ص)بخمسة أسیاف، ثلاثة منها شاهرة فلا تغمد حتّی تضع الحرب أوزارها، و لن تضع الحرب أوزارها حتی تطلع الشمس من مغربها أمن الناس کلّهم فی ذلک الیوم«فیومئذ لا ینفع نفسا إیمانها لم تکن ءامنت من قبل أو کسبت فی إیمانها خیرا»، و سیف منها مکفوف (ملفوف)، و سیف منها مغمود(ط)سلّه الی غیرنا، و حکمه الینا، فأما السیوف الثلاثة المشهورة(الشاهرة)فسیف علی مشرکی العرب؛قال اللّه عزّ و جلّ: اقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم و خذوهم و احصروهم و اقعدوا لهم کل مرصد فان تابوا(یعنی ءامنوا)و أقاموا الصّلوة و ءاتوا الزّکوة فإخوانکم فی الدّین(التوبة:5)، فهؤلاء لا یقبل منهم الا القتل أو الدخول فی الاسلام، و أموالهم (و مالهم)فی‏ء، و ذراریهم سبی علی ما سنّ رسول اللّه(ص)، فانه سبا و عفا و قبل الفداء، و السیف الثانی علی أهل الذمة، قال اللّه تعالی:و قولوا للنّاس حسنا(البقرة:83)، نزلت هذه الآیة فی أهل الذمة، ثم نسخها قوله عز و جل: قاتلوا الّذین لا یؤمنون باللّه و لا بالیوم الآخر و لا یحرّمون ما حرّم اللّه و رسوله و لا یدینون دین الحقّ من الّذین أوتوا الکتاب حتّی یعطوا الجزیة عن ید و هم صاغرون(التوبة:29)، فمن کان منهم فی دار الإسلام فلن یقبل منهم الا الجزیة أو القتل، و مالهم فی‏ء و ذراریهم سبی، و اذا قبلوا الجزیة علی أنفسهم حرم علینا سبیهم، و حرمت أموالهم، و حلّت لنا مناکحتهم، و من کان منهم فی دار الحرب حل لنا سبیهم، و لم تحل لنا مناکحتهم، و لم یقبل منهم الا الدخول فی دار الاسلام أو الجزیة أو القتل؛و السّیف الثالث سیف علی مشرکی العجم، یعنی الترک و الدیلم و الخزر.قال اللّه عز و جل فی أول السورة التی یذکر فیها الذین کفروا، فقص قصتهم ثم قال:فضرب الرّقاب حتّی طذا أثخنتموهم فشدّوا الوثاق فإمّا منّا بعد و إمّا فداء حتّی تضع الحرب أوزارهم (محمّد-ص-:4)، فأما قوله:فإمّا منّا بعدیعنی بعد السبی منهم، و إمّا فداءیعنی المفاداة بینهم و بین أهل الاسلام، فهؤلاء لن یقبل منهم الا القتل أو الدخول فی الاسلام، و لا تحل لنا مناکحتهم ما داموا فی دار الحرب؛و إمّا السیف المکفوف فسیف علی أهل البغی و التأویل، قال اللّه عزّ و جلّ:و إن طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فأصلحوا بینهما فإن بغت أحدیهما علی الأخری فقاتلوا التّی تبغی حتّی تفی‏ء إلی أمر اللّه(الحجرات:9)، فلمّا نزلت هذه الآیة، قال رسول اللّه(ص):إنّ منکم من یقاتل بعدی علی التّأویل کما قاتلت علی التنزیل، فسئل النبی(ص): من هو؟فقال:خاصف النّعل، یعنی امیر المؤمنین(ع)، فقال عمّار بن یاسر:
قاتلت بهذه الرایة مع رسول اللّه(ص) ثلاثا، و هذه الرابعة، و اللّه، لو ضربونا حتی یبلغونا المسعفات من هجر لعلمنا أنّا علی الحقّ و أنّهم علی الباطل و کانت السّیرة فیهم من أمیر المؤمنین(ع)ما کان من رسول اللّه(ص)فی أهل مکة یوم فتح مکّة، فانّه لم یسب لهم ذریّة، و قال:من اغلق بابه فهو أمن، و من ألقی سلاحه(أو دخل دار أبی سفیان)فهو أمن، و کذلک قال أمیر المؤمنین(ع)یوم البصرة نادی:لا تسبوا لهم ذریّة، و لا تجهزوا(لا تتموا)علی جریح، و لا تتّبعوا مدبرا و من أغلق بابه و ألقی سلاحه فهو أمن، و أما السّیف المغمود فالسّیف الذی یقوم(یقام)به القصاص، قال اللّه عزّ و جلّ:النّفس بالنّفس و العین بالعین(المائدة:45)فسله إلی أولیاء المقتول و حکمه إلینا، فهذه السّیوف التی بعث اللّه بها(إلی نبیّه)محمّدا فمن جحدها أو جحد واحدا منها أو شیئا من سیرها أو أحکامها، فقد کفر بما أنزل اللّه علی محمّد(ص). (48)

باب جملة من آداب الجهاد و القتال

1-محمّد بن یعقوب، عن علی بن ابراهیم، عن أبیه، عن بعض أصحابه، عن أبی حمزة، عن عیل الخزاعی، ان أمیر المؤمنین(ع)کان اذا حضر الحرب یوصی المسلمین بکلمات، فیقول: تعاهدوا الصّلاة و حافظوا علیها و استکثروا منها و تقرّبوا بها، فانّها کانت علی المؤمنین کتابا موقوتا، و قد علم ذلک الکفّار، حیث سئلوا:ما سلککم فی سقر قالوا لم نک من المصلّین، و قد عرفها من طرقها، و أکرم بها المؤمنین الذین لا یشغلهم عنها زین متاع و لا قرّة عین من مال و لا ولد؛یقول اللّه عزّ و جلّ: رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر اللّه و إقام الصّلوة(النور:37)، و کان رسول اللّه(ص)منصبا لنفسه بعد البشری له بالجنّة من ربّه، فقال عزّ و جلّ: و أمر أهلک بالصّلوة و اصطبر علیها(طه:132):فکان یأمر بها أهله و یصبر علیها نفسه، ثمّ إنّ الزّکاة جعلت مع الصّلاة قربانا لاهل الاسلام علی أهل الاسلام، و من لم یعطها طیب النفس بها یرجو بها من الثمن ما هو أفضل منها، فانّه جاهل بالسنة، مغبون الاجر، ضالّ العمر طویل الندم بترک أمر اللّه عزّ و جلّ، و الرغبة عمّا علیه صالحو عباد اللّه، یقول اللّه عزّ و جلّ:و من یتّبع غیر سبیل المؤمنین نولّه ما تولّی(النساء:115)، من الامانة فقد خسر من لیس من أهلها و ضلّ عمله، عرضت علی السّموات المبنیة و الارض المهاد و الجبال المنصوبة، فلا أطول و لا أعرض و لا أعلی و لا أعظم لو امتنعن من طول او عرض او عظم أو قوّة أو عزّة امتنعن، و لکن أشفقن من العقوبة، ثمّ إنّ الجهاد أشرف الاعمال بعد الاسلام(الصلاة خ)، و هو قوام الدّین، والاجر فیه عظیم مع العزّة و المنعة، و هو الکره فیه الحسنات، و البشری بالجنّة بعد الشهادة، و الرّزق غدا عند الرّب و الکرامة، یقول اللّه عزّ و جلّ:و لا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل اللّه...(آل عمران:169)، ثمّ إنّ الرعب و الخوف من جهاد المستحقّ للجهاد و المتوازرین علی الضّلال، ضلال فی الدّین، و سلب للدّنیا مع الذّلّ و الصّغار، و فیه استیجاب النار بالفرار من الزّحف عند حضرة القتال، یقول اللّه عزّ و جلّ:یا أیّها الّذین ءامنوا إذا لقیتم الّذین کفروا زحفا فلا تولّوهم الأدبار(الأنفال:15)، فحافظوا علی أمر اللّه عزّ و جلّ فی هذه المواطن التی الصبر علیها کرم و سعادة، و نجاة فی الدّنیا و الآخرة من فظیع الهول و المخافة؛فانّ اللّه عزّ و جلّ لا یعبأ بما العباد مقترفون فی لیلهم و نهارهم، لطف به علماء، فکلّ ذلک فی کتاب لا یضلّ ربی و لا ینسی، فصبروا و صابروا و اسألوا النصر، و وطّنوا أنفسکم علی القتال، و اتّقوا اللّه عز و جل‏فإنّ اللّه مع الّذین اتّقوا و الّذین هم محسنون. (49)

فی عدم جواز قطع الشجر المثمر فی دار الحرب

259(8)الدعائم 371-عن علی(ع)، ان رسول اللّه(ص)نهی عن قطع الشجر المثمر(الشجرة المثمرة- خ)او حرقه یعنی فی دار الحرب و غیرها، الا ان یکون ذلک من الصلاح للمسلمین؛ فقد قال اللّه عز و جل:ما قطعتم من لینة أو ترکتموها قائمة علی أصولها فبإذن اللّه و لیخزی الفاسقین.
(الحشر:5) (50)

کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر

ما رفع امّة النّبیّ صلی اللّه علیه و آله‏ 2137(4)کا 335 ج 2-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن أبی داود المسترق، قال:حدثنی عمرو بن مروان، قال:سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:رفع عن أمتی أربع خصال:خطؤها و نسیانها و ما أکرهوا علیه و ما لم یطیقوا، و ذلک قول اللّه عزّ و جلّ:ربّنا لا تؤاخذنا إن نسینا أو أخطأنا ربّنها و لا تحمل علینا إصرا کماحملته علی الّذین من قبلنا ربّنا و لا تحمّلنا ما لا طاقة لنا به(البقره:286)و قوله:إلاّ من أکره و قلبه مطمئن بالإیمان، تفسیر العیاشی 1:160، عن عمرو بن مروان الخزّاز نحوه. (51)

تحریم أکل مال الیتیم

1220(1)کا 128 ج 5-علی بن ابراهیم، عن ابیه، عن ابن ابی عمیر، عن هشام بن سالم، عن عجلان ابی صالح، قال:سألت ابا عبد اللّه عن اکل مال الیتیم، فقال:هو کما قال اللّه عزّ و جلّ: إنّ الّذین یأکلون أموال الیتامی ظلما إنّما یأکلون فی بطونهم نارا و سیصلون سعیرا(النساء:10)، ثم قال علیه السّلام من غیر ان اسأله:من عال یتیما حتی ینقطع یتمه او یستغنی بنفسه، اوجب اللّه عزّ و جلّ له الجنة کما اوجب النار لمن اکل مال الیتیم.تفسیر العیاشی 1:224، عن عجلان قال:قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام:من اکل مال الیتیم، فقال(و ذکر نحوه). (52)

اشتراط الوجوب بالعلم بالمعروف و المنکر و تجویز التأثیر و الامن من الضرر

1-محمد بن یعقوب، عن علی بن إبراهیم، عن هارون بن مسلم، عن مسعدة بن صدقة، عن ابی عبد اللّه(ع) قال:سمعته یقول:و سئل عن الأمر بالمعروف و النّهی عن المنکر أواجب هو علی الامّة جمیعا؟فقال:لا، فقیل له:و لم؟ قال:إنما هو علی القویّ المطاع العالم بالمعروف من المنکر، لا علی الضعیف الذی لا یهتدی سبیلا إلی أیّ من یقول من الحقّ إلی الباطل، و الدلیل علی ذلک کتاب اللّه عزّ و جلّ:و لتکن منکم أمّة یدعون إلی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر(آل عمران:104)، فهذا خاص غیر عام، کما قال اللّه عزّ و جلّ:و من قوم موسی أمّة یهدون بالحقّ و به یعدلون (الاعراف:159)، و لم یقل:علی امّة موسی و لا علی کلّ قومه، و هم یومئذ امم مختلفة، و الامّة واحد فصاعدا، کما قال اللّه عزّ و جلّ:إنّ إبراهیم کان أمّة قانتا للّه(النحل:120)، یقول:مطیعا للّه عزّ و جلّ، و لیس علی من یعلم ذلک فی هذه الهدنة من حرج إذا کان لا قوّة له و لا عدد و لا طاعة، قال مسعدة:و سمعت أبا عبد اللّه(ع)یقول:و سئل عن الحدیث الذی جاء عن النبی(ص):إن أفضل الجهاد کلمة عدل عند إمام حائر، ما معناه؟قال:هذا علی أن یأمره بعد معرفته، و هو مع ذلک یقبل منه و الاّ فلا.( 53).

کراهة ترک التجارة

5-و بالاسناد عن علی بن الحکم، عن أسباط بن سالم، قال:دخلت علی أبی عبد اللّه(ع)فسألنا عن عمر بن مسلم ما فعل، فقلت:صالح و لکنّه قد ترک التجارة، فقال أبو عبد اللّه(ع):عمل الشّیطان ثلاثا، أما علم أنّ رسول اللّه(ص)اشتری عیرا أتت من الشّام فاستفضل فیها ما قضی دینه، و قسّم فی قرابته، یقول اللّه عزّ و جلّ:رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر اللّه...(النور:37)، یقول القصّاص:انّ القوم لم یکونوا یتجرون کذبوا و لکنهم لم یکونوا یدعوا الصّلاة فی میقاتها. (54)

حکم اخذ الوالد من مال الولد

9-محمّد بن علیّ بن الحسین فی(عیون الأخبار و فی العلل)باسانید تأتی عن محمّد بن سنان، ان الرضا(ع) کتب الیه فیما کتب من جواب مسائله: و علّة تحلیل ما الولد لوالده بغیر إذنه و لیس ذلک للولد، لان الولد موهوب للوالد فی قوله عزّ و جلّ:یهب لمن یشاء إناثا و یهب لمن یشاء الذّکور(الشوری:49)، مع أنّه المأخوذ بمؤنته صغیرا و کبیرا، و المنسوب إلیه و المدعوّ له، لقوله عزّ و جلّ:أدعوهم لآباءهم هو أقسط عند اللّه (الاحزاب:5)، و لقول النبیّ(ص):أنت و مالک لابیک، و لیس للوالدة مثل ذلک، لا تأخذ من ماله شیئا إلا باذنه أو باذن الاب، و لانّ الوالد مأخوذ بنفقة الولد، و لا تؤخذ المرأة بنفقة ولدها. (55)

فی تحریم الغناء

16-و عن علی بن ابراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن مهران بن محمّد، عن الحسن بن هارون، قال:سمعت أبا عبد اللّه(ع)یقول:الغناء مجلس لا ینظر اللّه الی أهله، و هو مما قال اللّه عزّ و جلّ: و من النّاس من یشتری لهو الحدیث لیضلّ عن سبیل اللّه(لقمان:6). (56)

کتاب الوصیة الوصیة بقدر الثلث نافذة

(6)الدعاء 361 ج 2-عن علی و أبی جعفر و أبی عبد اللّه علیهم السلام أنهم قالوا: من أوصی بوصیة نفذت من ثلثه، و ان أوصی بها لیهودی أو نصرانی أو فیما أوصی به فانه یجعل فیه، لقول اللّه تعالی:فمن بدّله بعد ما سمعه فإنّما إثمه علی الّذین یبدّلونه.
(البقرة:181) (57)

ثبوت الوصیة بشهادة مسلمین عدلین

(10)ئل 393 ج 13-سعد بن عبد اللّه(فی بصائر الدرجات)(عن علی بن ابراهیم-خ)، عن القاسم بن الربیع و محمد بن الحسین بن ابی الخطاب و محمد بن سنان، عن صباح المدائنی، عن المفضل بن عمر، عن ابی بعد اللّه علیه السّلام فی کتاب الیه قال:و أما ما ذکرت أنهم یستحلون الشهادات بعضهم لبعض علی غیرهم، فان ذلک لا یجوز و لا یحل و لیس هو علی ما تأولوا طلا لقول اللّه عزّ و جلّ:یا أیّها الّذین ءامنوا شهادة بینکم إذا حضر أحدکم الموت حین الوصیّة اثنان ذوا عدل منکم أو ءاخران من غیرکم إن أنتم ضربتم فی الأرض فأصابتکم مصیبة الموت (المائدة:106)و ذلک اذا کان مسافرا و حضره الموت، اشهد اثنان ذوا عدل من اهل دینه فان لم یجد فآخران ممن یقرأ القرآن من غیر أهل ولایته، تحبسونهما من بعد الصّلوة فیقسمان باللّه إن ارتبتم لا نشتری به ثمنا و لو کان ذا قربی و لا نکتم شهادة اللّه إنّا إذا لمن الآثمینفإن عثر علی أنّهما استحقّا إثما فآخران یقوما مقامهما من الّذین استحقّ علیهم الأولیانمن أهل ولایته، فیقسمان باللّه لشهادتنا أحقّ من شهادتهما و ما اعتدینا إنّا إذا لمن الظالمنیذلک أدنی أن یأتوا بالشّهادة علی وجهها أو یخافوا أن تردّ أیمان بعد أیمانهم و اتّقوا اللّه و اسمعواالخبر. (58)

حکم من اوصی بجزء من ماله

(2)المعانی 217-حدثنا محمد بن الحسن بن احمد بن الولید(رض)قال: حدثنا احمد بن ادریس، عن محمد بن احمد بن یحیی بن عمران الاشعری، عن علی بن السندی، عن محمدبن عمرو بن سعید، عن جمیل، عن ابان بن تغلب، عن ابی جعفر(ع)أنه قال:فی الرجل یوصی بجزء من ماله، ان الجزء واحد من عشرة، لان الله عز و جل یقول:ثمّ اجعل علی کلّ جبل منهنّ جزءا(البقرة:260) و کانت الجبال عشرة و الطیر اربعة، فجعل علی کل جبل منهن جزءا. (59)

کراهة الیمین الصادقة-و حرمة الیمین الکاذبة

(3)تفسیر العیاشی 112:1 عن أبی أیوب قال:سمعت أبا جعفر الباقر علیه السّلام یقول:لا تحلفوا باللّه صادقین و لا کاذبین، فإن اللّه یقول:و لا تجعلوا اللّه عرضة لأیمانکم(البقرة:224) قال:اذا استعان رجل برجل علی صلح بینه و بین رجل، فلا تقولن:ان علی یمینا أن لا أفعل، و هو قول اللّه:و لا تجعلوا اللّه عرضة لأیمانکم أن تبرّوا و تتّقوا و تصلحوا بین الناس. (60)

حکم من اوصی بما له فی سبیل اللّه

5-علیّ بن موسی بن طاووس فی کتاب(غیاث سلطان الوری)، نقلا من کتاب الحسین بن سعید، بسنده إلی محمّد بن مسلم، قال:سألت أبا عبد اللّه(ع)عن رجل أوصی بما له فی سبیل اللّه، قال:أوصی له، و ان کان یهودیّا أو نصرانیّا، إنّ اللّه یقول:فمن بدّله بعد ما سمعه فإنّما إثمه علی الّذین یبدّلونه.(البقرة:181). (61)

حکم عدم جواز تغییر الوصیة للوصی إلا أن یوصی غیر ما أمر اللّه

4-علیّ بن إبراهیم فی(تفسیره) قال:قال الصّادق(ع):اذا أوصی الرجل بوصیّة فلا یحلّ للوصیّ أن یغیر وصیّة یوصی بها بل یمضیها الاّ أن یوصی غیر ما أمر اللّه، فیعصی فی الوصیة و یظلم، فالموصی الیه جائز له أن یردّه الی الحقّ مثل رجل یکون له ورثة فیجعل ماله کلّه لبعض ورثته و یحرم بعضا، فالوصیّ جائز له أن یردّه الی الحقّ، و هو قوله تعالی:فمن خاف من موص جنفا أو إثما...(البقرة:182)، فالجنف المیل الی بعض ورثتک دون بعض، و الاثم أن تأمر بعمارة بیوت النیران و اتّخاذ المسکر، فیحلّ للوصیّ أن لا یعمل بشی‏ء من ذلک. (62)

استحباب الوصیة فی أحکام الوصایا بالقرابة و ان کان قاطعا

1-محمّد بن یعقوب، عن عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الحسن ابن محبوب، عن جمیل بن صالح، عن هشام بن أحمر و عن علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن محمّد بن اسماعیل، عن الفضل بن شاذان جمیعا، عن ابن أبی عمیر، عن إبراهیم بن عبد الحمید، عن سالمة(سلمی خ ل یه مولاة أبی عبد اللّه)قالت:کنت عند أبی عبد اللّه(ع) حین حضرته الوفاة فاغمی علیه، فلمّا أفاق قال:اعطوا الحسن بن علی بن الحسین و هو الافطس سبعین دینارا، و اعطوا فلانا کذا و کذا، و فلانا کذا و کذا، فقلت:أتعطی رجلا حمل علیک بالشفرة؟ فقال:ویحک!أما تقرئین القرآن، قلت: بلی، قال:أما سمعت قول اللّه عزّ و جلّ: الّذین یصلون ما أمر اللّه به أن یوصل و یخشون ربّهم و یخافون سوء الحساب(الرعد:21).و رواه الشیخ و الصّدوق باسنادهما عن محمّد بن أبی عمیر مثله. (63)

کتاب النکاح تحریم النظر الی النساء الاجنبیات الاّ القواعد منها

12-و فی(العلل و عیون الاخبار) بأسانیده، عن محمّد بن سنان، عن الرّضا(ع)فیما کتبه الیه من جواب مسائله:و حرم النظر إلی شعور النساء المحجوبات ابالزواج و الی غیرهن من النساء لما فیه من تهییج الرّجال و ما یدعو الیه التهییج من الفساد و الدّخول فیما لا یحلّ و لا یحمل، و کذلک ما أشبه الشعور، إلاّ الذی قال اللّه تعالی: و القواعد من النّساء اللاّتی لا یرجون نکاحا فلیس علیهنّ جناح أن یضعن ثیابهنّ غیر متبرّجات بزینة(النور:60)، أی غیر الجلباب، فلا بأس بالنظر إلی شعور مثلهنّ. (64)

کراهة ترک التزویج مخافة العیله

2-و عن عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن أبی عبد اللّه، عن أبی عبد اللّه الجامورانیّ، عن الحسن بن علیّ بن أبی حمزة، عن محمّد بن یوسف التمیمیّ، عن محمّد بن جعفر، عن أبیه، عن آبائه(ع) قال:قال رسول اللّه(ص):من ترک التزویج مخافة العیلة فقد ساء ظنّه باللّه عزّ و جلّ، إنّ اللّه عزّ و جلّ یقول:إن یکونوا فقراء یغنهم اللّه من فضله(النور:32). (65)

تحریم السحق علی الفاعلة و المفعول بها

11-علیّ بن إبراهیم فی(تفسیره)، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن جمیل، عن أبی عبد اللّه(ع)قال:دخلت امرأة مع مولاتها علی أبی عبد اللّه(ع)، فقالت:ما تقول فی اللواتی مع اللواتی؟فقال:هنّ فی النّار، قالت:فلیس هذا فی کتاب اللّه قال:بلی قالت:أین؟قال:قوله:و عادا و ثمود و أصحاب الرّس. (الفرقان:38) (66)

تحریم مناکحة الکفار حتی اهل الکتاب

4-و عنه، عن أحمد، عن ابن فضّال، عن احمد بن عمر، عن درست الواسطیّ، عن علیّ بن رئاب، عن زرارة بن أعین، عن أبی جعفر(ع)قال:لا ینبغی نکاح أهل الکتاب، قلت:جعلت فداک، و أین تحریمه؟ قال:قوله:و لا تمسکوا بعصم الکوافر.(الممتحنة:10) (67)

أبواب ما یحرم بالمصاهرة و نحوها

1-محمّد بن یعقوب، عن محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمد، عن علی بن الحکم، عن العلا بن رزین، عن محمّد بن مسلم، عن أحدهما(ع)انّه قال:لو لم تحرم علی النّاس ازواج النّبی(ع)، لقول اللّه عزّ و جلّ:و ما کان لکم أن تؤذوا رسول اللّه و لا أن تنکحوا أزواجه من بعده أبدا(الأحزاب:53)، حرمن علی الحسن و الحسین بقول اللّه عزّ و جلّ: و لا تنکحوا ما نکح ءاباؤکم من النّساء...(النساء:22)، و لا یصلح للرجل ان ینکح امرأة جدّه. (68)

المحرمات فی النکاح

1-محمّد بن علیّ بن الحسین فی (الخصال)، عن الحسن بن حمزة العلوی، عن محمّد بن یزداد، عن عبد اللّه بن أحمد، عن سهل بن صالح، عن إبراهیم بن عبد الرّحمن، عن موسی بن جعفر، عن أبیه جعفر بن محمّد(ع)قال: سئل أبی(ع)عمّا حرّم اللّه عزّ و جلّ من الفروج فی القرآن و عمّا حرّم رسول اللّه(ص)فی سنّته، قال:الذی حرّم اللّه عزّ و جلّ من ذلک أربعة و ثلاثون وجها، سبعة عشر فی القرآن و سبعة عشر فی السنّة، فأمّا التّی فی القرآن فالزّنا؛قال اللّه عزّ و جلّ:و لا تقربوا الزّنی...(الإسراء:33)، و نکاح امرأة الاب، قال اللّه عزّ و جلّ:و لا تنکحوا ما نکح ءاباؤکم من النّساء...(النساء:22)وامّهاتکم و بناتکم و إخواتکم و عمّاتکم و خالاتکم و بنات الأخ و بنات الأخت و أمّهماتکم اللاّتی أرضعنکم و أخواتکم من الرّضاعة و أمّهات نساءکم و ربائبکم اللاّتی فی حجورکم من نسائکم اللاّتی دخلتم بهنّ فإن لم تکونوا دخلتم بهنّ فلا جناح علیکم و حلائل أبناءکم الّذین من أصلابکم و أن تجمعوا بین الأختین إلاّ ما قد سلف(النساء:23)و الحائض حتّی تطهر، قال اللّه عزّ و جلّ:و لا تقربوهنّ حتّی یطهرون(البقرة:222)، و النکاح فی الاعتکاف:قال اللّه عزّ و جلّ: و لا تباشروهنّ و أنتم عاکفون فی المساجد(البقرة:187)، و أمّا التی فی السنّة فالمواقعة فی شهر رمضان نهارا، و تزویج الملاعنة بعد اللعان، و التزویج فی العدة، و المواقعة فی الاحرام، یتزوّج او یزوّج، و المظاهر قبل ان یکفر، و تزویج المشرکة، و تزویج الرّجل امرأة قد طلقّها للعدّة تسع تطلیقات، و تزویج الامة علی الحرّة، و تزویج الذمّیة علی المسلمة، و تزویج المرأة علی عمّتها، و تزویج الامة من غیر اذن مولاها، و تزویج الأمة علی من یقدر علی تزویج الحرّة، و الجاریة من السبی قبل القسمة و الجاریة المشرکة و الجاریة المشتراة قبل ان تستبرءها و المکاتبة الّتی قدّ ادت بعض المکاتبة. (69)

جواز المتعة و اباحتها

1-محمد بن یعقوب، عن عدة من اصحابنا، عن سهل بن زیاد، عن علی بن ابراهیم، عن ابیه جمیعا، عن ابن ابی نجران، عن عاصم بن حمید، عن ابی بصیر، قال:سألت أبا جعفر(ع)عن المتعة، و قال:نزلت فی القرآن:فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ أجورهنّ فریضة و لا جناح علیکم فیما تراضیتم به من بعد الفریضة(النساء:24) (70)

اشتراط المرأة علی زوجها و عدم تزویج غیرها فاسد

6-العیاشی فی تفسیره عن ابن مسلم، عن ابی جعفر(ع)، قال:قضی‏ امیر المؤمنین(ع)فی إمراة تزوجه رجل و شرط علیها و علی اهلها إن تزوج علیها إمراة أو هجرها أو اتی علیها سریة فإنها طالق، فقال:شرط اللّه قبل شرطکم إن شاء و فی بشرطه، و إن شاء امسک إمراته و نکح علیها و تسرّی علیها و هجرها إن أتت بسبیل ذلک، قال اللّه تعالی فی کتابه: فانکحوا ما طاب لکم من النّساء مثنی و ثلاث و رباع(النساء:3)، و قال: و اللاّتی تخافون نشوزهنّ.... (71)

من خیر امرته لم یقع بها طلاق

4-و عنه عن ابن سماعة، عن اب رباط، عن عیص بن القاسم، عن ابی عبد اللّه(ع)قال:سألته عن رجل خیر امراته فاختارت نفسها بانت منه؟قال: لا، انما هذا شی‏ء کان لرسول اللّه(ص) خاصة امر بذلک ففعل، و لو اخترن انفسهنّ لطلّقهنّ(لطلن)و هو قول اللّه عزّ و جلّ:قل لأزواجک إن کنتنّ تردن الحیوة الدّنیا و زینتها فتعالین أمتّعکنّ و أسرّحکنّ سراحا جمیلاّ(الاحزاب:28). (72)

یشترط فی المحلل دوام العقد

4-و عنه عن ایّوب بن نوح، عن صفوان بن یحیی، عن عبد اللّه بن مسکان، عن الحسن الصیقل، عن ابی عبد اللّه(ع)قال قلت:رجل طلّق امراته طلاقا لا تحل له حتی تنکح زوجا غیره، فتزوجها رجل متعة، أتحل للاوّل؟قال: لا، لأنّ اللّه تعالی یقول:فإن طلّقها فلا تحلّ له من بعد حتّی تنکح زوجا غیره فإن طلّقها...(البقرة:230)، و المتعة لیس فیها طلاق. (73)

کتاب الصید و الذباحة اباحة ما یقیده الکلب المعلم اذا قتله

3-و عن محمد بن یحیی، عن احمد بن محمد بن محمد، عن علی بن الحکم، عن سیف بن عمیرة، عن ابی بکر الحضرمی، عن ابی عبد اللّه(ع)انه سأله عن صید البزاة و الصقورة و الکلب و الفهد، فقال:لا تأکل صید شی‏ء من هذه الاّ ما ذکّیتموه الاّ الکلب المکلب.قلت: فإن قلته؟قال:کل، لان اللّه عزّ و جلّ یقول:و ما علّمتم من الجوارح مکلّبین تعلّموهنّ ممّا علّمکم اللّه فکلوا ممّا أمسکن علیکم و اذکروا اسم اللّه‏ علیه.(المائدة:4) (74)

کراهة لحوم الخیل و البغال و الحمیر

6-و باسناده عن الحسین بن سعید، عن حماد بن عیسی، عن حریز، عن محمد بن مسلم، عن ابی جعفر(ع) انه سئل عن الحمیر و البغال و الخیل، فقال:لیس الحرام الا ما حرم اللّه فی کتابه، و قد نهی رسول اللّه(ص)یوم خیبر عنها، و انما نهاهم من اجل ظهورهم ان یفنوه و لیست الحمر بحرام، ثم قرأ هذه الآیة:قل لا أجد فیما أوحی إلیّ محرّما علی طاعم یطعمه إلاّ أن یکون میتة أو دما مسفوحا أو لحم خنزیر فإنّه رجس أو فسقا أهلّ لغیر اللّه به(الانعام:145). (75)

کتاب الارث ان الاخوة یحجبون الام عن الثلث

6-و عنه، عن رجل، عن عبد اللّه بن وضاح، عن ابی بصیر، عنابی عبد اللّه(ع)قال:فی امرأة توفیّت و ترکت زوجها و امها و اباها و اخوتها، قال:هی من ستة اسهم:للزوجة النصف ثلاثة اسهم، و للأب الثلث سهمان، و للأم السدس، و لیس للإخوة شی‏ء نقص الام و زاد الاب، لان اللّه تعالی قال:فإن کان له إخوة فلأمّه السّدس.
(النساء:11) (76)

الخال و الخالة یرثان اذا لم یکن معهما احد

1-محمد بن یعقوب، عن علی بن ابراهیم، عنمحمد بن عیسی، عن یونس، عن ابی بصیر، عن ابی عبد اللّه جعفر(ع) قال:الخال و الخالة یرثان اذا لم یکن معهما احد یرث غیره، ان اللّه تبارک و تعالی یقول:و أولوا الأرحام بعضهم أولی ببعض فی کتاب اللّه .(الانفال:75) (77)

کتاب الحدود والدیات حکم الحامل الزانیة بانها لا ترجم

7-محمد بن محمد المفید، فی (الارشاد)عن امیر المؤمنین(ع)انه قال لعمر، و قد اتی بحامل قد زنت فأمر برجمها، فقال له علی(ع):هب لک سبیل علیها، ای سبیل لک علی ما فی بطنها، و اللّه یقول:و لا تزر وازرة وزر أخری(الانعام:164)، فقال عمر:لا عشت لمعضلة لا یکون لها ابو الحسن، ثم قال:فما اصنع بها یا ابا الحسن!؟قال: احتط علیها حتی تلد، فاذا ولد و وجدت لولدها من یکفله فأقم الحد علیها. (78)

سقوط الحد عن المستکرهة علی الزنا

7-و باسناده عن محمد بن احمد بن محمد بن یحیی، عن علی بن السندی، عن محمد بن عمرو بن سعید، عن بعض اصحابنا، قال:اتت امرأة الی عمر، فقالت:یا امیر المؤمنین!انّی فجرت، فأقم فقالت:یا امیر المؤمنین!انّی فجرت، فأقم فیّ حد اللّه، فأمر برجمها و کان علی(ع) حاضرا، و قال له:سلها کیف فجرت؟ قالت:کنت فی فلاة من الارض فاصابنی عطش شدید، فرقعت لی خیمة فاتیتها فأصبت فیها رجلا اعرابیا، فسألته الماء، فأبی ان یسقینی الاّ ان امکنه نفسی، و ولّیت منه هاربة، فاشتد بی العطش حتی غارت عینای و ذهب لسانی، فلما بلغ منی اتیته فسقانی و وقع علیّ، فقال له علی(ع):هذا التی قال اللّه عزّ و جل: فمن اضطر غیر باغ و لا عاد فلا إثم علیه(البقرة:173)، هذه غیر باغیة و لا عادیة الیه فخل سبیلها.فقال عمر:لو لا علیّ لهلک عمر. (79)

حرمة التحاکم الی الطاغوت

10-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن محمّد بن عیسی، عن صفوان بن یحیی، عن داود بن الحصین، عن عمر بن حنظلة، قال:سألت أبا عبد اللّه(ع)عن رجلین من أصحابنا بینهما منازعة فی دین أو میراث فتحاکما طلی السلطان و إلی القضاة، أیحل ذلک؟ قال:من تحاک إلیهم فی حقّ أو باطل فانّما تحاکم إلی الطاغوت، و ما یحکم له فإنّما یأخذ سحتا، و إن کان حقّا ثابتا؛ لأنّه أخذه بحکم الطاغوت، و قد أمر اللّه أن یکفر به، قال اللّه تعالی:یریدون أن یتحاکموا إلی الطّاغوت و قد أمروا أن یکفروا به.(النساء:60).
قلت:فکیف یصنعان؟قال:ینظران (إلی)من کان منکم ممّن قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف أحکامنا، فلیرضوا به حکما، فإنّی قد جعلته علیکم حاکما، فإذا حکم بحکمنا فلم یقبله منه، فانّما استخفّ بحکم اللّه و علینا ردّ، و الرّادّ علینا الرادّ علی اللّه، و هو علی حدّ الشرک باللّه؛الخ... (80)

الرجل یجب علیه الحد و هو مریض او به قروح

1-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن ابن محبوب؛ و محمّد بن إسماعیل بن بزیع، عن حنان بن سدیر، عن یحیی بن عباد المّکّی، قال: قال لی سفیان الثوری:إنّی أری لک من أبی عبد اللّه(ع)منزلة، فسله عن رجل زنی و هو مریض، إن اقیم علیه الحدّ مات، ما تقول فیه؟فسألته، فقال:هذه المسألة من تلقاء نفسک أو قال لک إنسان أن تسألنی عنها؟فقلت:سفیان الثوری سألنی أن أسألک، فقال أبو عبد اللّه(ع): إن رسول اللّه(ص)اتی برجل احتبن مستسقی البطن، قد بدت عروق فخذیه و قد زنی بامرأة مریضة، فأمر رسول اللّه(ص)بعذق فیه مائة شمراخ، فضرب به الرجل ضربة و ضربت به المرأة ضربة، ثم خلّی سبیلهما، ثم قرء هذه الآیة:و خذ بیدک ضغثا فاضرب به و لا تحنث.(ص:44) (81)

وجوه القتل

1-علیّ بن ابراهیم:وجوه القتل العمد علی ثلاثة ضروب، فمنه ما یجب فیه القود أو الدّیة، و منه ما یجب فیه الدیة و لا یجب فیه القود و الکفّارة، و منه ما یجب فیه النّار؛فأمّا ما یجب فیه النّار فرجل یقصد لرجل مؤمن من أولیاء اللّه فیقتله علی دینه متعمّدا، فقد وجبت فیه النّار حتما، و لیس له إلی التوبة سبیل، و مثل ذلک مثل من قتل نبیّا من أنبیاء اللّه عزّ و جلّ أو حجّة من حجج اللّه علی دینه، أو ما یقرب من هذه المنازل، فلیس له توبة، لأنّه لا یکون ذلک القاتل مثل المقتول فیقاد به فیکون ذلک عدله، لأنّه لا یقتل نبیّ نبیّا و لا إمام إماما و لا رجل مؤمن عالم رجلا مؤمنا عالما علی دینه فیقاد نبیّ بنبیّ و لا إمام بإمام و لا عالم بعالم إذا کان ذلک علی تعمّد منه، فمن هنا لیس له إلی التوبة سبیل.
فأمّا ما یجب فیه القود أو الدیة فرجل یقصد رجلا علی غیر دین، و لکنّه لسبب من أسباب الدنیا لغضب أو حسد، فیقلته فتوبته أن یمکّن من نفسه فیقاد به، أو یقبل الأولیاء الدّیة و یتوب بعد ذلک‏ و یندم.
و أمّا ما یجب فیه الدشیة و لا یجب فیه القود فرجل مازح رجلا، فوکزه أو رکله أو رماه بشی‏ء لا علی جهة الغضب، فأتی علی نفسه، فیجب فیه الدّیة إذا علم أن ذلک لم یکن منه علی تعمّد قبلت منه الدّیة، ثم علیه الکافرة بعد ذلک صوم شهرین متتابعین أو عتق رقبة أو إطعام ستّین مسکینا، و التّوبة بالنّدامة و الاستغفار مادام حیّا و الغریمة علی أن لا یعود.
و أمّا قتل الخطأ فعلی ثلاثة ضروب، منه ما تجب فیه الکفّارة و الدّیة، و منه ما تجب فیه الکفّارة و لا تجب فیه الدّیة، و منه ما تجب فیه الدّیة قبل و الکفّارة بعد، و هو قول اللّه عزّ و جلّ:و ما کان لمؤمن أن یقتل مؤمنا إلاّ خطا و من قتل مؤمنا خطا فتحریر رقبة مؤمنة و دیة مسلّمة إلی أهله إلاّ أن یصّدّقوا فإن کان من قوم عدوش لکم و هو مؤمن فتحریر رقبه مؤمنة(و لیس فیه دیة)و إن کان من قوم بینکم و بینهم میثاق فدیة مسلّمة إلی أهله و تحریر رقبة مؤمنة فمن لم یجد فصیام شهرین متتابعین توبة من اللّه.(نساء:92) (82)

کتمان الشهادة

1-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن أبی عبد اللّه، عن عبد الرحمن بن أبی نجران و محمّد بن علی، عن أبی جمیلة، عن جابر، عن أبی جعفر(ع)قال:قال رسول اللّه(ص):من کتم شهادة أو شهد بها لیهدر بهادم امرئ مسلم أو لیزوی مال امرئ مسلم، أتی یوم القیامة و لوجهه ظلمة مدّ البصر، و فی وجهه کدوح تعرفه الخلائق باسمه و نسبه، و من شهد شهادة حقّ لیحیی بها حقّ امرئ مسلم، أتی یوم القیامة و لوجهه نور مدّ البصر تعرفه الخلائق باسمه و نسبه؛ثمّ قال أبو جعفر(ع):ألا تری أن اللّه تبارک و تعالی یقول:و أقیموا الشّهادة للّه؟(الطلاق:20) (83)
3-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن بعض أصحابنا، عن عبد اللّه بن کثیر، عن عبد اللّه بن مسکان، رفعه قال:قال رسول اللّه(ص):من حکم فی درهمین‏ بحکم جور ثمّ أجبر علیه، کان من أهل هذه الآیة:و من لم یحکم بما أنزل اللّه فأولئک هم الکافرون(المائدة:44) فقلت:و کیف یجبر علیه؟فقال:یکون له سوط و سجن فیحکم علیه، فإذا رضی بحکومته و إلاّ ضربه بسوطه و حبسه فی سجنه. (84)

حکم استحلاف اهل الکتاب

4-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن النضر بن سوید، عن هشام بن سالم، عن سلیمان بن سوید، عن هشام بن سالم، عن سلیمان بن خالد، عن أبی عبد اللّه(ع) قال:لا یحلف الیهودی و لا النصرانی و لا المجوسی بغیر اللّه، إنّ اللّه عزّ و جلّ یقول: فاحکم بینهم بما أنزل اللّه(المائدة:52). (85)

حکم کفارة الیمین

5-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن أبی جمیلة، عن أبی عبد اللّه(ع)قال:فی کفّارة الیمین عتق رقبة أو إطعام عشرة مساکین من أوسط ما تطعمون أهلیکم أو کسوتهم و الوسط الخلّ و الزّیت و أرفعه الخبز و اللّحم، و الصدقة مدّ من حنطة لکلّ مسکین؛و الکسوة ثوبان؛فمن لم یجد فعلیه الصّیام، یقول اللّه‏عزّ و جلّ: فمن لم یجد فصیام ثلاثة أیّام....
(المائدة:91) (86)

الهوامش

(1)جامع الأحادیث 2:272.
(2)جامع الأحادیث 2:302-303.
(3)جامع الأحادیث 2:336.
(4)جامع الأحادیث 2:420.
(5)جامع الأحادیث 4:33.
(6)جامع الأحادیث 4:15.
(7)جامع الأحادیث 4:358.
(8)جامع الأحادیث 4:673.
(9)جامع الأحادیث 4:567.
(10)جامع الأحادیث 5:209.
(11)جامع الأحادیث 5:257.
(12)جامع الأحادیث 6:546.
(13)جامع الأحادیث 7:20.
(14)نفس المصدر.
(15)وسائل الشیعة 4:1181.
(16)وسائل الشیعة 5:6.
(17)جامع الأحادیث 8:12.
(18)جامع الأحادیث 8:140.
(19)جامع الأحادیث 8:394.
(20)وسائل الشیعة 6:188.
(21)جامع الأحادیث 8:588.
(22)جامع الأحادیث 9:112.
(23)جامع الأحادیث 9:287.
(24)جامع الأحادیث 9:373.
(25)جامع الأحادیث 9:395.
(26)وسائل الشیعة 7:85.
(27)وسائل الشیعة 7:130.
(28)وسائل الشیعة 7:255.
(29)وسائل الشیعة 7:268.
(30)جامع الأحادیث 10:223.
(31)جامع الأحادیث 10:98.
(32)جامع الأحادیث 10:232.
(33)جامع الأحادیث 11:199.
(34)جامع الأحادیث 12:99.
(35)وسائل الشیعة 9:110.
(36)وسائل الشیعة 9:110.
(37)وسائل الشیعة 9:246.
(38)وسائل الشیعة 9:296.
(39)وسائل الشیعة 9:368.
(40)وسائل الشیعة 9:377.
(41)وسائل الشیعة 9:522.
(42)وسائل الشیعة 10:235.
(43)وسائل الشیعة 10:155.
(44)وسائل الشیعة 10:173.
(45)وسائل الشیعة 10:191.
(46)جامع الأحادیث 13:73.
(47)جامع الأحادیث 13:565.
(48)وسائل الشیعة 11:17-18.
(49)وسائل الشیعة 11:17.
(50)جامع الأحادیث 13:120.
(51)جامع الأحادیث 14:82.
(52)جامع الأحادیث 17:389.
(53)وسائل الشیعة 11:400.
(54)وسائل الشیعة 12:6.
(55)وسائل الشیعة 12:197.
(56)وسائل الشیعة 12:228.
(57)جامع الأحادیث 19:183.
(58)جامع الأحادیث 19:212.
(59)جامع الأحادیث 19:231.
(60)جامع الأحادیث 19:439.
(61)وسائل الشیعة 13:417.
(62)وسائل الشیعة 13:420.
(63)وسائل الشیعة 13:471.
(64)وسائل الشیعة 14:140.
(65)وسائل الشیعة 14:24.
(66)وسائل الشیعة 14:263.
(67)وسائل الشیعة 14:411.
(68)وسائل الشیعة 14:312.
(69)وسائل الشیعة 14:310.
(70)وسائل الشیعة 14:424.
(71)وسائل الشیعة 15:31.
(72)وسائل الشیعة 15:336.
(73)وسائل الشیعة 15:369.
(74)وسائل الشیعة 16:250.
(75)وسائل الشیعة 16:352.
(76)وسائل الشیعة 17:459.
(77)وسائل الشیعة 17:503.
(78)وسائل الشیعة 18:381.
(79)وسائل الشیعة 18:384.
(80)اصول الکافی 1:67.
(81)اصول الکافی 7:243-244.
(82)اصول الکافی 7:277.
(83)اصول الکافی 7:380.
(84)اصول الکافی 7:380.
(85)اصول الکافی 7:451.
(86)اصول الکافی 7:452.
شنبه 15 مهر 1391  5:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فقه القرآن فی التراث الشیعی

فقه القرآن فی التراث الشیعی

محمدعلی الحایری الخرم آبادی
مفاتیح الاحکام فی شرح آیات الاحکام

للسید محمد سعید بن سراج الدین قاسم بن الامیر محمد الطباطبائی القهبائی ، المتوفی سنة 1092 هـ .
ترجم له المولی الاردبیلی فقال : « جلیل القدر ، رفیع المنزلة ، عالم فاضل کامل ، ورع صالح دین ، له تألیفات منها : مفاتیح الاحکام فی شرح آیات الاحکام ، للفاضل الکامل العادل الرضی الزکی مولانا أحمد الاردبیلی ، ورسالة فی إحیاء الموات ، وحاشیة علی حاشیة الفاضل الزکی مولانا عبد الله علی التهذیب فی المنطق ، ولد فی سنة اثنتی عشرة ، بعد الالف ، وتوفی رحمه الله تعالی فی سنة اثنتین وتسعین بعد الالف رضی الله عنه » (1) .
وهو شرح بعنوان : (قوله ، قوله) علی کتاب : « زبدة البیان فی أحکام القرآن » للمولی الاردبیلی ، المتوفی سنة 993 هـ .
کشف الحجب والاستار : 126 رقم 605 ، جامع الرواة 2|118 ، أعیان الشیعة 9|344 ، نجوم السماء : 267 ، الذریعة 1|42 و13|302 و21|299 .
1 ـ نسخة عصر المؤلف ، تاریخ کتابتها سنة 1074 هـ ، فی مکتبة المیرزا باقر القاضی التبریزی .
2 ـ ونسخة عند الشیخ محمد صالح بن الشیح أحمد بن صالح آل طعان البحرانی .
مذکورتان فی الذریعة 21 |299 .
3 ـ ونسخة فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم المقدسة ، برقم 2140 ، تشتمل علی کتاب الصوم إلی آخر الکتاب ، مذکورة فی فهرسها 6|150 .
4 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشوری الاسلامی فی طهران ، برقم 4828 ، تاریخها 15 رمضان 1071 هـ ، مذکورة فی فهرسها 12|198 .
(24)

التعلیقة علی زبدة البیان فی أحکام القرآن

للفیض ألکاشانی ، المتوفی سنة 1092 هـ .
وهو : الفقیه المحقق ، والمحدث المدقق ، والمفسر الکبیر ، والحکیم المتأله ، والادیب الشاعر ، والعارف السبحانی ، المولی محمد بن مرتضی الفیض الکاشانی ، من أکابر علماء الامامیة فی القرن الحادی عشر ، ومن مفاخر الطائفة .
ذکر له هذه التعلیقة علی کتاب « زبدة البیان فی أحکام القرآن » للمولی الاردبیلی ، المتوفی سنة 993 هـ ، صاحب الذریعة فی 12|21 ، ولم نجد حتی الآن ذکرها فی غیرها إلا أننا وجدنا نسخا من مخطوطات کتاب « زبدة البیان » علیها تعلیقات من الفیض ، رحمه الله ، منها :
1 ـ نسخة فی مکتبة سبهسالار فی طهران ، برقم 146 ، مذکورة فی فهرسها 1|84 .
2 ـ نسخة اخری فیها ، برقم 144 ، مذکورة فی فهرسها 1|84 .
3 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشوری الاسلامی فی طهران ، برقم 3743 ، مذکورة فی فهرسها 10|القسم الرابع ، ص 1726 .
4 ـ نسخة فی مکتبة جامع کوهرشاد فی مشهد ، برقم 232 ، مذکورة فی فهرسها 1|201 .
(25)

التعلیقة علی زبدة البیان فی أحکام القرآن

للسید الجزائری ، المتوفی سنة 1112 هـ .
وهو المحقق العلامة ، والمحدث البارع ، والادیب الکبیر ، السید نعمة الله بن عبد الله ابن محمد الموسوی الجزائری الشوشتری .
أثنی علیه صاحب الروضات فقال : « کان من أعاظم علمائنا المتأخرین ، وأفاخم فضلائنا المتبحرین ، واحد عصره فی العربیة والادب والفقه والحدیث ، وأخذ حظه من المعارف الربانیة بحثه الاکید وکده الحثیث ، لم یعهد مثله فی کثرة القراءة علی أساتید الفنون ، ولا فی کسبه الفضائل من أطراف الخزون بأصناف الشجون » (2) .
ذکر له هذه التعلیقة علی کتاب « زبدة البیان فی أحکام القران » للمولی الاردبیلی ، صاحب الذریعة فی 12|21 ، وهی مذکورة أیضا فی کتاب « نابغة فقه وحدیث » ص 34 .
(26)

التعلیقة علی مشرق الشمسین

للشیخ سلیمان بن عبد الله بن علی البحرانی الماحوزی ، المعروف بالمحقق البحرانی ، المتوفی حدود سنة 1121 هـ .
أثنی علیه صاحب اللؤلؤة فقال : « هذا الشیخ قد انتهت إلیه رئاسة بلاد البحرین فی وقته .
وقال تلمیذه المحدث الصالح الشیخ عبد الله بن صالح البحرانی فی وصفه :
کان هذا الشیخ اعجوبة فی الحفظ والدقة وسرعة الانتقال فی الجواب والمناظرات وطلاقة اللسان ، لم أر مثله قط ، وکان ثقة فی النقل ضابطا ، إماما فی عصره ، وحیدا فی دهره ، أذعنت له جمیع العلماء ، وأقر بفضله جمیع الحکماء ، وکان جامعا لجمیع العلوم ، علامة فی جمیع الفنون ، حسن التقریر ، خطیبا ، شاعرا ، مفوها ، وکان أیضا فی غایة الانصاف ، وکان أعظم علومه الحدیت والرجال والتواریخ » (3) .
ذکر له هذا الکتاب ، العلامة الطهرانی فی الذریعة 6|201 .
(27)

التعلیقة علی زبدة البیان فی أحکام القرآن

للمولی العلامة محمد بن عبد الفتاح التنکابنی ، المشهور بسراب ، المتوفی سنة 1124 هـ .
ترجم له الخوانساری فقال : « کان من أفاضل تلامذة سمینا الفاضل الخراسانی ، ماهرا فی الفقه والاصولین وعلم المناظرة وغیرها ، وله من المصنفات المشهورة کتابه الموسوم بـ ( سفینة النجاة ) فی اصول الدین وخصوما الامامة ، وکتابه الاخر الموسوم بـ ( ضیاء القلوب ) بالفارسیة ، فی خصوص الامامة وإثبات مذهب الحق فی فرق هذه الامة . . .
ومنها : تعلیقاته الرفیعة علی کتاب (تفسیر آیات الاحکام) للمقدس الاردبیلی ، وحواشیه المشهورة علی (اصول المعالم) للشیخ حسن بن شیخنا الشهید الثانی ، وحواشیه علی کتاب مدارک الفقه ، وحواشیه علی (ذخیرة المعاد) لاستاذه المحقق السبزواری ، وعلی کتاب (شرح اللمعة) وغیر ذلک .
ویروی عنه بالاجازة جماعة ، منهم : الشیخ زین الدین بن عین علی الخوانساری ، ومنهم : المولی محمد شفیع اللاهیجانی ، ومنهم : ولداه الفاضلان المولی محمد صادق والمولی محمد رضا ، وعندنا صورة إجازة بخطه الشریف لهؤلاء الثلاثة علی سبیل الاشتراک ، وقد ذکر فیها روایة نفسه أولا عن المحقق السبزوازی (4) . . .
وتعلیقته هذه علی کتاب « زبدة البیان » للمحقق الاردبیلی ، المتوفی سنة 993 هـ مشهورة .
أولها : « بسملة . . . قوله : بیانه أن الشیخ أبا علی رحمه الله قال فی أول تفسیره : والتفسیر معناه کشف المراد من اللفظ المشکل . . . »
آخرها : « فحینئذ لم یقبل خبر الفاسق بلا تثبت ، هذا آخر ما کتبه قدس سره « .
روضات الجنات 7|106 ، ریحانة الادب 3|5 ، الفوائد الرضویة : 550 ، الذریعة 6|9 ، بزرکان رامسر 1|142 .
1 ـ نسخة فی مکتبة الوزیری فی یزد ، برقم 1290 ، کتبها المولی محمد صادق ابن المؤلف ، عن نسخة الاصل فی أصفهان فی سنة 1128 هـ ، مذکورة فی فهرسها 3/918 .
2 ـ نسخة اُخری فیها ، برقم 2730 ، تاریخها سنة 1127 هـ ، مذکورة فی فهرسها 4 / 1406
3 ـ نسخة فی مکتبة الدکتور علی أصغر المهدوی ، ضمن مجموعة برقم 592 | الکتاب العاشر ، مذکورة فی نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران ، 2|125 .
4 ـ نسخة فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، برقم 4932 ، کتبت فی عصر المؤلف وعلیها علامة التصحیح ، مذکورة فی فهرسها 13|127 .
(28)

التعلیقة علی مسالک الافهام فی آیات الاحکام

لمولانا العلامة المیرزا عبد الله بن عیسی التبریزی الاصفهانی ، المشتهر بالافندی ، المتوفی حدود سنة 1130 هـ .
وهو العلامة فی العلوم العقلیة والنقلیة ، ومن أعاظم علماء الامامیة فی القرن الثانی عشر الهجری .
أثنی علیه کل من ذکره ، فقال السید عبد الله الجزائری : « کان فاضلا ، علامة ، محققا ، متبحرا ، کثیر الحفظ والتتبع ، مستحضرا لاحکام المسائل العقلیة والنقلیة ، یروی عن المولی المجلسی » (5) .
تخرج علی ید العلامة المجلسی ، والمولی محمد باقر السبزواری ، والمحقق الخوانساری ، والمولی المیرزا محمد الشیروانی ، وآخرین .
وقال الخوانساری : « کان رحمه الله من علماء زمان مولانا المجلسی الثانی قدس سره الربانی ، بل من جملة فضلاء حضرته المقدسة ، بل بمنزلة خازن کتبه ، الغیر المفارق مجلسه ومدرسه ، وقد اشیر فی تضاعیف کتابنا هذا إلی کثیر من أحواله ، فی ضمن تراجم أساتیده الاجلة . . . وله بصیرة عجیبة بحقیقة أحوال علماء الاسلام ، ومعرفة تامة بتصانیف مصنفیهم الاعلام » (6) .
له مؤلفات کثیرة فی الفقه والحدیث والتفسیر والعلوم العقلیة والرجال والتراجم ، کریاض العلماء وحیاض الفضلاء ، وغیرها .
ومنها تعلیقته النفیسة هذه علی کتاب « مسالک الافهام فی آیات الاحکام »
للفاضل الجواد الکاظمی .
أولها : « لیس مراده أن أحدا لم یصنف کتابا فی جمع آیات الاحکام وتفسیرها ، فإن جماعة من العلماء ممن سبقه من المتقدمین والمتأخرین ألفوا فی هذا المعنی کثیرا ، ذکرناهم فی کتاب رجالنا ، بعضهم بالفارسیة وبعضهم بالعربیة . . . بل غرضه أن کتابا علی هذه الوتیرة من البسط والجامعیة والتنقیح والتحقیق لم یؤلفه أحد » .
آخرها : « تم علی ید العبد الجانی الفانی الراجی رحمة الله ، ابن المرحوم عیسی بیک ، عبد الله ، عصر یوم الخمیس سادس شهر جمادی الاولی ، یوم نیروز الفرس ، سنة ثمان وتسعین بعد الالف من الهجرة النبویة المصطفویة علیه وعلی آله ألف ألف تحیة ، حال تحویل الحمل فی بلدة زینان حفت عن طوارق الحدثان ، أوان توتجهنا إلی تقبیل عتبة مولانا علی بن موسی الرضا علیه التحیة والثناء » .
ریاض العلماء وحیاض الفضلاء 3|232 ، ریحانة الادب 1|163 ، الذریعة 6|199 ، أعیان الشیعة 8|64 .
نسخة منها کتبها بخطه الشریف علی حاشیة کتاب مسالک الافهام الموجود فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، برقم 2697 ، مذکورة فی فهرسها 7|269 .
(29)

إیناس سلطان المؤمنین
باقتباس علوم الدین من النبراس المعجز المبین

للسید محمد بن علی بن حیدر بن محمد بن نجم الدین الموسوی العاملی الکرکی ، المعروف بمحمد بن حیدر العاملی المکی ، المتوفی سنة 1139 هـ .
أثنی علیه صاحب « نزهة الجلیس » فقال : « قاموس العلم الزاخر ، یلفظ إلی ساحله الجوهر الثمین الفاخر ، وشمامة أهل الحجاز حقیقة لا مجاز فاضل . . بأحادیث فضله تضرب الامثال ، ومجتهد . . رحلة إلی بابه تشد الرحال ، وبلیغ . . تفرد بالبلاغة ، وأدیب ألمعی صاغ النظم والنثر أحسن صیاغة ، حاز العلوم والشرف الباهر وورث الفخار کابرا عن کابر ، له التصانیف العدیدة المشهورة المفیدة . . . » (7) .
وقال صاحب الؤلؤة : « وکان هذا السید فاضلا محققا مدققا ، حسن التعبیر والتقریر ، وقفت له علی کتاب فی آیات القرآن من تصانیفه ، فإذا هو یشهد بسعة باعه ، ووفور إطلاعه علی مذاهب العامة والخاصة وتحقیق أقوالهم ، سلک فی ذلک الکتاب مسلکا غریبا ، یتکلم فیه علی جمیع العلوم ، اشتمل علی أبحاث فی ذلک شافیة مع علماء العامة ـ إلی أن قال : ـ والکتاب المذکور مجلد وهو لم یتم ، ولا أعلم أنه الذی خرج من التصنیف خاصة أم بعده مجلدات اخر » (8) .
وقال المصنف فی شأن کتابه هذا فی مقدمته : « وهو المصنف فی آیات الاحکام ، الفائق کل مصنف علی مرور الایام . . . لانه جمع إلی آیات الاحکام الفقهیة کل آیة یستفاد منها مسألة اصول العقائد الکلامیة واصول الفقه من القواعد العربیة ، أو العقلیة ، أو النقلیة ، مع بسط وتوسع وتحقیق فی الاستدلال » .
لؤلؤة البحرین : 104 ، تکملة أمل الامل : 359 ، مرآة الکتب 2|4 ، کشف الحجب س الاستار : 126 الرقم 603 ، نجوم السماء : 233 ، الفوائد الرضویة : 567 ، الذریعة 1|41 و2|517 .
نسخة من المجلد الاول فی مکتبة مجلس الشوری الاسلامی فی طهران ، برقم 3902 ، مذکورة فی فهرسها 10|القسم الرابع|ص 1926 .
أولها : « بسملة ، بعد حمد الله . . . أتم محامده الوفیة الصفیة علی الدولة العلیة العلویة الصفویة » .
آخرها : « وهو مختلف ، فی ثبوته لمن قال أبوحیان من تقسیر البحر » .
* * *
(30)

تحصیل الاطمئان فی شرح زبدة البیان فی أحکام القرآن

للامیر محمد إبراهیم إبن الامیر معصوم ابن الامیر فصیح ابن الامیر أولیاء الحسینی التبریزی القزوینی ، المتوفی سنة 1149 هـ (9) .
أثنی علیه العلامة الامین نقلا عن ولده فی کتاب « اللالئ الثمینة » فی ترجمته فقال : « کان علامة دهره ، وفهامة عصره فی فنون کثیرة ، عمدة الاماثل وقدوة الافاضل ، ثقة وأی ثقة ، معرضا عن الدنیا ، زاهدا فی مالها وجاهها ، مختارا للعزلة والقناعة ، مقبلا علی اخراه . . . وفضائله لا تحص صی ، ومن مؤلفات « شرح آیات الاحکام ، للاردبیلی » لم یتم ، عرض مجلدا منه علی استاذه جمال المحققین ، فاستحسنه وکتب بخطه علی ظهره : قد أوقفنی رائد النظر علی مواقف هذه الحواشی الشریفة والتعلیقات المنیفة ، فوجدتها لما فیها من تبیان الدقائق وتکثیر الفوائد علی تفسیر زبدة البیان ، کحواشی الاهداب علی الاجفان ، وقد أحسن جامعها ـ جمع الله شمله ـ فی تألیفاته ، وأجارد ـ وحق له الاحسان ـ فیما حقق وأفاد ، أدام الله تعالی تأییده ، وأجزل أجره وتوفیقه ، وکتب ذلک الفقیر إلی الله الباری جمال الدین محمد بن الحسین الخوانساری اوتیا کتابهما یمینا ، وحوسبا حسابا یسیرا ، فی شهر جمادی الثانیة سنة 1117 هـ .
وقال الشیخ عبد النبی القزوینی فی « تتمة أمل الامل » : بحر متلاطم مواج ، ما من علم إلا وقد نظر فیه وحصل منه ، کان فی خزانة کتبه زهاء ألف وخمسمائة کتاب فی أنواع العلوم » (10) .
وکتابه هذا مبسوط ، برزمنه مجلد کبیر إلی أواسط کتاب الصلاة .
أوله : « توجهنا إلی حریم انسک ، یامن لیس لادراک کنه صفاته سبیل ، وتوسلنا إلی قدیم قدسک یا من تنزهت کلماته المحکمة من التأویل والتفسیر ، معترفین بالعجز عن حمدک بزبدة البیان » .
تتمیم أمل الامل : 53 ، نجوم السماء : 250 ، أعیان الشیعة 2 | 228 ، ریحانة الادب 4|450 ، الذریعة 3|396 .
1 ـ النسخة الاصلیة التی علیها تقریظ استاذه المحقّق آقا جمال الدین الخوانساری بخطه ، عند أحفاده بقزوین ، مذکورة فی الذریعة 3|396 .
2 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشوری الاسلامی فی طهران ، برقم 5553 ، من القرن الثانی عشر الهجری ، مذکورة فی فهرسها 16 | 415 .
3 ـ نسخة فی مکتبة الغرب « مدرسة الاخوند » فی همدان ، مذکورة فی فهرسها : 70 .
(31)

التعلیقة علی زبدة البیان فی أحکام القرآن

للامیر بهاء الدین محمد ابن الامیر محمد باقر المختاری الحسینی النائینی السبزواری ، المتوفی أواسط القرن الثانی عشر الهجری .
ترجم له صاحب الروضات ، فقال : « کان من العلماء الاعیان ، الفقهاء الارکان ، أدیبا ماهرا ، وجلیلا کابرا ، حکیما متکلما ، جید العبارة ، طیب الاشارة . . . وله الروایة بالاجازة عن صاحب البدایة المتقدم ذکره بالاطالة والوجادة ، ویستفاد من بعض مؤلفاته الشریفة أنه کان باقیا فی حدود المائة والثلاثین ، وقیل توفی فیما بینه وبین الاربعین ، ودفن فی دار السلطنة بأصفهان » (11) .
ذکرها فی الذریعة 6|9 الرقم 16 ، نقلا عن فهرس تصانیف المؤلف .
(32)
قلائد الدرر فی بیان آیات الاحکام بالاثر
للمحقق المدقق ، الشیخ أحمد بن إسماعیل بن عبد النبی الجزائری ، المتوفی سنة 1151 هـ .
ترجم له آل محبوبة فقال : « من مشاهیر علماء الشیعة ، والمقدمین من رجالها ، حاز سمعة طائلة فی العلم والفضل ، وشهرة واسعة فی التحقیق والتدقیق ، ذکر فی کثیر من کتب التراجم والاجازات .
قال الشیخ عبد النبی فی التکملة : کان فقیها ماهرا ، وعالما باهرا ، وبحرا زاخرا ، ذا قوة متینة وملکة قویة ، سمعت مشایخنا یثنون علیه بالفضل ویمدحونه بالفقه . . . ، وعبر عنه فی المستدرک بخاتمة المجتهدین ، الاستاذ الفاضل .
وقال بعض معاصریه : قام مقام شیخه أبوالحسن الشریف ، لانه کان الفقیه الافقه ، والمحدث الورع ، العالم العلامة ، النحریر الفهامة فی زمانه .
یروی قراءة وسماعا عن الشیخ حسین بن الشیخ عبد علی الخمایسی النجفی ، والامیر محمد صالح بن عبد الواسع الحسینی الخاتون آبادی ، المتوفی سنة 1116 هـ ، والمولی محمد نصیر .
ویروی إجازة عن المولی محمد مؤمن الحسینی الاسترابادی ، المتوفی سنة 1088 ، والشیخ عبد الواحد البورانی النجفی ، والشیخ أحمد بن محمد بن یوسف البحرانی ، المتوفی سنة 1102 .
ویروی قراءة وسماعا وإجازة عن المولی أبی الحسن الشریف الفتونی النجفی .
ویروی عنه ولده الشیخ محمد ، والسید نصر الله الحائری ، والسید عبد الله ابن علوی البلادی البحرانی ، والسید عبد العزیز بن أحمد النجفی ، والسید صدر الدین القمی ، والسید شبر ، والشیخ عبد الله بن صالح البحرانی (12) .
له آثار قیمة فی الفقه والحدیث والتفسیر ، منها : کتابه القیم (قلائد الدرر فی تفسیر آیات الاحکام بالاثر) .
تتمیم أمل الامل : 59 ، روضات الجنات 1|86 ، إیضاح المکنون 1|5 ، هدیة العارفین 1|172 ، کشف الحجب والاستار : 126 ، لؤلؤ البحرین : 112 ، نجوم السماء : 235 ، الفوائد الرضویة : 14 ، أعیان الشیعة 1 | 127 ، مرآة الکتب 2|4 ، الذریعة 13|156 و17|161 ، ریحانة الادب 3|359 ، معجم المؤلفین 1|163 ، الاعلام ـ للزرکلی ـ 1/95 .
1 ـ نسخة الاصل عند اسرته فی النجف الاشرف ، علی ما ذکره العلامة الطهرانی فی « طبقات أعلام الشیعة ، الضیاء إللامع فی القرن التاسع » : 162 .
2 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشوری ، کتبها علوان بن حسن فی سنة 1269 هـ ، صححها حفید المؤلف علی نسخة المصنف وعلی النسخة المصححة الاخری ، مذکورة فی فهرسها 7|217 .
وفی آخر هذه النسخة کتب حفید المؤلف ، ما یلی : « بسم الله تعالی ، قد قوبلت هذه النسخة علی مسودة المصنف جدی قدس سره أولا ، ثم قابلتها ثانیا علی مبیضة قد صححها جدی المصنف بیده ، وجعل فیها زیادات علی المسودة بخط یده رحمه الله ، وهذه النسخة کتبت علی المبیضة المذکورة وصححت أولا علی المسودة ، ثم صححتها ثانیا علی المبیضة المزبورة ، فکل زائد فی المبیضة بخط المصنف أبقیته فی هذه النسخة ، فحاصل ذلک کل ما فی هذه النسخة بخط المصنف ، والانسان غیر معصوم ، کتبه الاقل . . . مهدی بن شیخ محمد صالح الجزائری » .
طبع فی طهران سنة 1327 هـ ، علی الحجر ، بالقطع الرحلی ، وفی النجف الاشرف سنة 1383 هـ علی الحروف فی ثلاثة أجزاء (13) .
( 33)

التعلیقة علی مشرق الشمسین

للمولی إسماعیل بن محمد حسین بن محمد رضا بن علاء الدین محمد المازندرانی ، المشهور بالخاجوئی ، المتوفی سنة 1173 ، أو 1177 هـ .
ترجم له الخوانساری وأثنی علیه وقال : « کان عالما بارعا ، وحکیما جامعا ، وناقدا بصیرا ، ومحققا نحریرا ، من المتکلمین الاجلاء ، والمتتبعین ألادلاء ، والفقهاء الاذکیاء ، والنبلاء الاصفیاء ، طریف الفکرة ، شریف الفطرة ، سلیم الجنبة ، عظیم الهیبة ، قوی النفس ، نقی القلب ، زکی الروح ، فی العقل ، کثیر الزهد ، حمید الخلق ، حسن السیاق ، مستجاب الدعاء ، مسلوب الادعاء ، معظما فی أعین الملوک والاعیان ، مفخما عند أولی الجلالة والسلطان ، حتی أن نادر شاه ـ مع سطوته المعروفة ، وصولته الموصوفة ـ کان لا یعتنی من بین علماء زمانه إلا به ، ولا یقوم إلا بإذنه ، ولا یمتثل إلا أمره ، ولا یحقق إلا رجاه ، ولا یسمع إلا دعاه ، وذلک لاستغنائه الجمیل عما فی أیدی الناس ، واکتفائه بالقلیل من الاکل والشرب واللباس ، وقطعه النظر عما سوی الله ، وقصده القربة فیما تولاه » (14) .
وقال أیضا : « وقد تلمذ عنده جملة من مشایخ أشیاخنا الاعیان المتقدمین ، کالمولی مهدی النراقی الکاشانی ، والاقا محمد البیدآبادی الجیلانی ، الآمیرزا أبی القاسم المدرس الاصفهانی ـ استاد جدنا الامیر أبی القاسم الخوانساری ـ والمولی محراب الحکیم العارف المشهور » (15) .
له مؤلفات قیمة فی شتی العلوم ، من الفقه والحدیث والتفسیر والفلسفة والعقائد ، منها : تعلیقاته الانیقة علی کتاب « مشرق الشمسین » للشیخ بهاء الدین العاملی .
أولها : « وبعد ، فلما کان کتاب مشرق الشمسین وإکسیر السعادتین ، للشیخ العلامة بهاء الدین محمد العاملی علیه الرحمة ، کتب علیه المولی الاولی الجلیل الربانی مولانا إسماعیل المازندرانی الشهیر بالخواجوئی ـ قدس سره ـ تعلیقات شریفة أحببت جمعها وتدوینها فی هذا الکتاب ، والله الموفق للصواب . . . قوله رحمه الله فی دیباجة الکتاب ، وفقه الله للعمل فی یومه لغده » .
آخرها : « وقد روی عن النبی (صلی الله علیه وآله وسلم) أنه کان یتطیب به وکان أحب الطیب إلیه ، وقد سبق النص ، والله یعلم . إسماعیل المازندرانی ، انتهت تعلیقاته رحمه الله علی کتاب مشرق الشمسین ، بقلم جامعها من خطه الشریف رحمه الله تعالی فی یوم الاحد 25 شوال المکرم 1272 ، وأنا العبد محمد بن زین العابدین المرعشی الموسوی عفی عنهما » .
نسخة منها فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، ضمن مجموعة 5467 برقم 4 ، مذکورة فی فهرسها 14|250 .
(34)

التعلیقة علی زبدة البیان فی أحکام القرآن

للمولی إسماعیل الخاجوئی ، المذکور آنفا .
مذکورة فی : الذریعة 6|103 ، روضات الجنات 1|118 ، ریحانة الادب 2|105 ، وأعیان الشیعة 3|403 .
. . . للبحث صلة

الهوامش

(1) جامع الرواة 2|118 .
(2) روضات الجنات 8|150 .
(3) لؤلؤة البحرین : 7 و8 .
(4) روضات الجنات 7|106 و107 .
(5) الاجازة الکبیرة : 146 .
(6) روضات الجنات 4|255 .
(7) نزهة الجلیس :
(8) لؤلؤة البحرین : 104 .
(9) وقیل : توفی سنة 1140 و1145 و 1148 هـ .
(10) أعیان الشیعة 2|227 .
(11) روضات الجنات 7|121 .
(12) ماضی النجف وحاضرها 2|81 و82 .
(13) فهرس المطبوعات العربیة ـ للمشار ـ : 712 .
(14) روضات الجنات 1|114 .
(15) روضات الجنات 1|119 .
شنبه 15 مهر 1391  5:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

زبدة البیان و تفاسیر فقهی اهل سنت

زبدة البیان و تفاسیر فقهی اهل سنت

سید محمد علی ایازی

 

مقدمه

تفسیرهای فقهی، قدیمی‏ترین تفاسیر موضوعی هستند که آیات احکام در هر موضوعی را گردآوری کرده‏اند و از خلال آنها حکم هر موضوعی استخراج و تفریع فروع شده است.
گر چه حکم دینی و فقهی شامل احکام اعتقادی و اخلاقی نیز می‏گردد، اما آنچه اصطلاحا در زبان مفسران این دسته از کتابها به کار رفته و یا در کتابهای فقهی متداول شده، احکام عملی است در زمینه عبادات و معاملات و تصرفات و عقوبات که به قصد تنظیم رابطه مکلفین با خدای خود و با بندگان به کار رفته است.دستوراتی که به عقیده انساننسبت به خدا، و مبدأ و معاد مربوط می‏شود، یا آنچه مربوط به دستورات سیر و سلوکی و آراستگی به فضائل و دوری از رزائل و خلاصه اخلاقیات است، معمولا در این کتابها مورد بحث و بررسی قرار نمی‏گیرند و اصطلاحا جزو آیات الاحکام شمرده نمی‏شوند.
معمولا کتابهای احکام القرآن بیش از آنکه بیان احکام و توضیح و ترتیب منطقی مباحث فقهی باشند، تفسیر و تشریح احکام از منظر قرآن هستند، و حتی از جهتی تبیین کننده و توجیه‏گر احکام موجود در کتب فقه یهستند.به عبارتی دیگر، می‏توان چنین گفت:مفسران آیات الاحکام، پیش از تفسیر، دستورات فقهی ودر زمینه نماز، روزه، زکوة، حج، امر به معرفو و نهی از منکر را مدون کرده‏اند و طرح مدون و تئوری منظم آن را ریخته‏اند.آنگاه آنها را با آیاتی که در قرآن آمده است تطبیق داده اند.
زیرا اصولا پیش از آنکه چنین تفسیرهایی نگاشته شود، احکام فقهی هر کتابی مشخص و چه بسا تألیف یافته و به وسیله سنت مستدل شده است.
بنابراین، تفسیر آیه فقهی، در حقیقت دفاع از آن حکم و نحوه استنباط از آن است.
جهت دیگری که نباید فراموش کرد، ویژگی طرح مباحث تشریعی در قرآن است.معمولا روش قرآن در باین احکام به گونه فشرده و در حد اشاره است.قرآن در بیان احکام به طور اجمال مسائل را بیان و از وارد شدن در خصوصیات و جزئیات احکام پرهیز می‏کند.بارها درباره نماز سخن گفته است، اما چگونگی تقسیم نماز در پنج وقت را به طور صریح و گویا بیان نکرده است.مسأله چگونگی انجام نماز، مانند تعداد رکعات، آغاز، انجام و دیگر خصوصیات، مانند:رکوع و سجده به شکل مدون شده کنونی نیامده است.در مورد روزه و زکوة، حج و خمس و ازدواج و طلاق، ارث و قضا و شهادات نیز چنین وضعیت یهست.این مسأله، در مورد معاملات، به ویژه در احکام خرید و فروش، اجاره، رهن و دهها عنوان مبادله‏ای دیگر میان انسانها عجیب‏تر می‏نماید، که تنها به قواعد بسیار عام و اجمالی چون«او فوا بالعقود» (1) ، «تجارة عن تراض»، (2) بسنده کرده و ازتوضیح و تفصیل آنها سرباز زده است.
ویژگی دیگر روش قرآن در بیان احکام، بیان پاره پاره و جسته جسته احکام فقهی است.روش قرآن در بیان احکام به این دلیل است که قرآن در طی سالها و در سوره‏های مختلف و جدا جدا آمده است.مثلا مسائل نماز در یکجا نیامده، درباره لزوم تحفظ بر اوقات نماز به ویژه در نماز وسطی، در سوره بقره(238)تأکید شده، مسأله داشتن خشوع در نماز در سوره(مؤمنون/1)و استقبال بر قبله در سوره بقره(142)و طهارت و چگونگی وضو در سوره مائده(6)و همینطور مسائل دیگر این موضوع هر کدام در جایی قرار گرفته است.جالب اینجاست که گاه احکام یک موضوع عمدتا در یک سوره آمده، اما همه آنها در کنار یکدیگر قرار نگرفتهاست.مثلا، قسمتی از احکام ارث در سوره نساء در آیه 7 و قسمتی دیگر در آیه 11 و 12 و در قسمت دیگر در آیه 19 و قسمتی دیگر در آیه 33 آمده است.درست است که برخی از سوره‏های قرآن به نام یک عمل عبادی چون حج نام‏گذاری شده است، اما اصل حکم وجوب حج در سوره آل عمران آیه 96 آمده است.«و للّه علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا».مسائلی از احکام طلاق در سوره‏ای به همین نام آمده است، و طبعا اقتضا می‏کرده که تمام مسائل آن در همین سوره مطرح شود، اما بسیاری از احکام آن در سوره‏های بقره (228-238)و احزاب(49)ذکر شده است.
اینکه این روش قرآن در عرضه احکام چه فلسفه‏ای دارد و قرآن چه هدفی از این پراکندگی تعقیب می کند، مسأله‏ای است خارج از بحث ما، ولی برای کسانی که می‏خواسته‏اند در باب احکام فقهی قرآن سخن بگویند، مشکل ایجاد کرده است و آنان را به تکاپو وا می‏داشته تا آیات هر موضوعی را در کنار هم قرار دهند و از مجموع آنها حکم و فروع مسأله را استنباط کنند.
ویژگی سوم روش قرآن در بیان احکام این است که قرآن عموما احکام را به طور قاطع و غیر قابل تردید بیان نکرده است.همواره در برابر استنباط یک حکم احتمالات و سؤالات بی‏شماری مطرح شده است.مثلا در ذیل«اقم الصلوة طرفی النهار» (هود/115)ببینید که در کتابهای تفسیری و آیات الاحکام چه اختلافی مطرح است و منظور از «طرفی النهار»را چه معنا کرده‏اند.برخی آن را وقت نماز فجر و مغرب دانسته‏اند، و برخی صبح و عشا گرفته‏اند، و برخی صبح و عصر، و برخی صبح و ظهر.مهم این است که احکام قرآن در این زمینه عمدا روشن و گویا بیان نشده و میدان برای بحثها و اختلاف آراء فراهم است.این معنا در باب روزه در آیه 187 بقره در وقت ابتدا و انتهای روزه و آیه 196 بقره در احکام حج در«و اتموا الحج و العمرة للّه»، نیز مطرح است.
اینجاست که کار مفسر و فقیه دشوار می‏شود و لازم است با دقت و رعایت قواعد، خصوصیات مسأله را مورد بحث و بررسی قرار دهد.به ویژه آنکه بسیاری از این احکام با تعبیرهای امر و کلمه واجب نیامده است تا حکم مسأله به طور قطع روشن شود.در زمینه محرمات نیز همینطور است و صراحتا با کلمه نهی و تحریم نیامده است.گاهی با تعبیر«کتب»(بقر/183)و گاهی با تعبیر «کتابا»(نساء/103)و«فرضنا»(احزاب/50)و «خیر»(بقره/220)و مانند این تعبیرات است.نمونه دیگر از این تعبیرها، در جمله های تشویق آمیز و تهدیدآور، ملاحظه می‏شود که از قالب امر و نهی خارج است و مجتهد باید بر اساس قواعد، آنها را استخراج و تمایز آنها را از دیگر جمله‏های مشابه معین کند.مثلا این آیات را ملاحظه کنید:
«قد افلح المؤمنون الذین هم فی صلاتهم خاشعون»(مؤمنون/1)، «ان الصلوة کانت علی المؤمنین کتابا موقوتا»(نساء/103)«و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فی سبیل اللّه فبشرهم بعذاب الیم»(توبه/34)«لن یجعل اللّه للکافرین علی المؤمنین سبیلا»(نساء/141)«الا تقاتلون قوما نکثوا ایمانهم»(توبه/13)که بصورت تشویقی و انذاری، خبری، پرسشی، مطرح شده، و همه آنها دلالت بر امر و نهی دارد.
پس از این مقدمه به سراغ موضوع اصلی، یعنی مقایسه میان تفسیر زبدة البیان با تفاسیر فقهی اهل سنت می‏رویم.
زبدة البیان، اثر دانشمند بزرگ و فرزانه، ملا احمد بن محمد، مشهور به مقدس اردبیلی (م 993)است.که بیش از 400 آیه را تفسیر کرده است.ظاهرا ایشان پس از تألیف مهم فقهی یعنی مجمع البرهان این کتاب را به نگارش درآورده است. (3) چون تألیف مجمع در تاریخ 977 بوده و زبده در اواخر حیات وی نگارش یافته است.
کتابهای یکه درباره آیات الاحکام نگاشته شده بسیار است. (4) شاید نخستین تفسیر در این زمینه از ان محمد بن سائب کلبی(م 146 ه)باشد که جزو اصحاب امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) است. (5) پس از وی مقاتل بن سلیمان(م 150 ه)در همین زمینه کتابی نگاشته است.پس از این دو، نگارش احکام القرآنها در میان همه مذاهب اسلامی امری متداول می‏گردد و هر یک از مذاهب و فرقه‏های اسلامی، کتابی مطابق مذهب و عقیده خود در زمینه مسائل تفسیری فقهی تألیف می‏کنند.
مثلا بیهقی صاحب سنن(م 458)مجموع تفسیرهای فقهی شافعی(م 204)را به نام احکام القرآن شافعی گردآوری کرده است.
داود بن علی ظاهری(270)در فقه ظاهری، احمد بن علی جصاص(م 376)در فقه حنفی، علی بن محمد طبری معروف به کیا هرّاسی(م 504)در فقه شافعی، محی الدین بن العربی(م 543)در فقه مالکی، و قطب- الدین سعید راوندی(م 573)در فقه امامیه به نگارش کتب پرداخته‏اند.که همه از معروفترین کتابهای پیشینیان در تفسیر آیت الاحکام است.وگرنه در زمینه فقه القرآن کتابهای فراوانی نوشته شده است.

نگاهی کلی به زبدة البیان

1-زبده مانند دیگر تفاسیر آیات الاحکام شیعه، به شکل موضوعی آیات قرآن را مورد بحث و بررسی قرار داده است.زیرا در جهان تشیع عموما احکام القرآنها به ترتیب ابواب فقهی پیش رفته و از کتاب طهارت شروع و به قضاء و شهادت ختم یافته‏اند.
بر خلاف اکثر تفاسیر آیات الاحکام در اهل سنت که به ترتیب مصحف تنظیم یافته و هر آیه‏ای که جنبه فقهی داشته مورد تفسیر قرار داده‏اند.البته مرحوم اردبیلی تنها در آغاز، از باب تبرک و تیمن سوره حمد را تفسیر می‏نماید و مباحث فقهی چون:استحباب تسمیه در آغاز کارها، اهمیت ایمان و توضیح معنای ایمان را می‏آورد، و آنگاه به بحث طهارت وارد می‏شود و آیات مربوط به هر موضوعی را به تربیب، آیه به آیه تفسیر می‏کند.
2-نگرش تفسیری مقدس اردبیلی، جنبه فقهی دارد.به این معنا که با جهتگیری فقهی به سراغ تفسیر آیات می‏رود، گر چه مباحث استطرادی در آن کم نیست؛ (6) اما فضای کلی کتاب را مباحث فقهی پر کرده است.
3-جنبه تطبیقی و مقایسه‏ای این تفسیر در نقل آراء مذاهب، از دیگر ویژگیهای زبدة البیان است.با نگاهی به منابع اردبیلی در این کتاب، این حقیقت روشن می‏شود که به جز تفاسیر معروف شیعه چون، مجمع البیان طبرسی، از تفاسیری چون کشاف زمخشری(م 583 ه)، مفاتیح الغیب فخر رازی(م 603ه)و انوارالتنزیل قاضی بیضاوی (م 685 یا 691)بسیار سود می‏جوید و در جای جای تفسیر از این کتابها نقل و احیانا نقد و بررسی می‏کند.همچنین اقوال صاحبان مذاهب، چون حنفیه وشافعیه را در مقایسه با دیدگاه شیعه نقل و تأیید یا رد می‏کند و خلاصه، در طرح مباحث منحصر به دیدگاه شیعه نمی‏شود. (7)
4-بهره گیرهای کلامی، اخلاقی، و تاریخی از تفسیر آیات الاحکام یکی دیگر از جهات کلی این کتاب است.اینکه مرحوم اردبیلی هموراه کوشش می‏کند در سایه مباحث فقهی مربوط به آیات بحثهای جنبی را اشاره کند و هر کجا که مناسب شد به آنها بپردازد، نشان می‏دهد که وی تنها وامدار طرح مباحث تشریعی نیست، و به جنبه‏های دیگر مسائل اسلایم چون مباحث اعتقادی و اخلاقی پرداخته است. (8)
5-نگرش اردبیلی در استنباط فروع و خصوصیات احکام با حزم و احتیاط است.از تشقیق شقوق و استخراج فروع و آوردن احکام و مسائل فرعی ابا دارد.بر خلاف دیگران که می‏خواهند همه احکام را از قرآن استخراج کنند و چگونگی هر حکمی را به گونه‏ای به آیه‏ای منتسب نمایند، وی با تأملی خاص این انتساب را رد می‏کند و به جز در احکام کلی و برخی مسائل تصریح شده، از استنباطها و استخراجها سر باز می‏زند.مثلا در بحث کیفیت وضو و اینکه آیا ترتیب وضو را می‏توان از آیه 6 سوره مائده استفاده کرد، تردید می‏کند و می‏نویسد:«الثانی:غسل الیدین، و الترتیب‏ مستفاد من الاجماع و الخبر و یمکن فهمه من الآیة ایضا بتکلف، بان یقال یفهم تقدیم الوجه لوجود الفاء التعقیبیة...فتأمل فیه، فانها تدلّ علی فعل المجموع بعد القیام الی الصلوة، فکانّه قال:اذا قمتم الی الصلوة فتوضوا و لا تدل علی الموالاة ایضا». (9)
همچنین ایشان در ذیل تفسیر«و ما امروا الا لیعبدوا اللّه مخلصین له الدین»، (10) که خواسته‏اند از آین آیه لزوم نیت و قصد قربت را، حتی در وضو و تیمم و غسل استفاده کنند، تردید می‏کند و می‏نویسد:«و استدل بها علی وجوب النیة فی العبادات کلها حتی الطهارات، ماثیه و ترابیة، و فی الدلالة تأمل ظاهر...نعم یمکن الاستدلال بها علی ایقاع ما ثبت کونها عبادة شرعیة علی وجه الاخلاص لاغیر، و اما النیة علی الوجه الذی ذکرها الاصحاب، فلا». (11) و همینطور در جاهای دیگر این حزم و احتیاط و شمول‏نگری در تفسیر آیه را قبول نمی‏کند و خصوصیات احکام را به منابع دیگر فقه ارجاع می‏دهد.به همین دلیل زبدة البیان جزء کتابهای موجز آیات الاحکام شمرده می‏شود.
6-از ویژگیهای دیگر اردبیلی در زبدة، اعتماد به نفس در استنباط و استخراج احکام و زیر و رو کردن حرفها و احتمالات کلام با پشتیبانی از قوت فقهی و احاطه بر مسائل است.این نکته را نباید از یاد برد که اردبیلی از فقهای به نام قرن دهم و مجمع البرهان وی از استوارترین تألیفات فقهی شیعه است و همانطوری که در آغاز اشاره کردیم، زبدة البیان از آخرین تألیفات این عالم جلیل القدر و پس از تألیف مجمع البرهان است.اگر این سه خصوصیت را در نظر بگیریم، در خواهیم یافت که چگونه ایشان با اعتمادی مخصوص به تفسیر آیات می‏پردازد و به سراغ نکات فقهی در آیه می‏رود.
احتمالی را می‏پذیرد و احتمالی را رد می‏کند، مثلا در بحث کتابت وصیت، اینکه مشهور نظر داده‏اند، کتابت وصیت واجب نیست و در ذیل آیه شریفه «و لیکتب بینکم کاتب بالعدل و لا یأب کاتب ان یکتب» (12) گفته‏اند، این آیه شریفه، تنها برای یادآوری و امر ارشادی است، پس از بحث مفصل درباره خصوصیات و احکام کتابت دین و وصیت، معتقد می‏شود که کتاب امر واجبی است و اگر در این زمنیه اجماع و اخباری بر عدم وجود آمده محل تأمل است. (13)
7-اردبیلی کمتر به جنبه‏های لفظی و توضیح ادبی در تفسیر آیات عنایت دارد، بلکه با بیان معنای اجمالی به توضیح حکم و شیوه استفاده از آیه می‏پردازد.در آغاز نحوه بیان مطلب و چگونگی استخراج حکم از آیه را توضیح می‏دهد و در این جهت از اقوال مفسرین کمک می‏گیرد.به عنوان نمونه در ذیل آیه‏«و لیس علیکم جناح ان تبتغوا فضلا من ربکم» (14) چنین توضیح م دهد:«لیس علیکم ذنب و حرج و اثم فی ان تطلبوا، فحذف حرف الجر عن«ان»قیاسا فهو مع ما بعده منصوب بنزع الخافض، «و فضلا»مفعلو، «تبتغوا»ای عطاء و رزقا بالتجارة» (15) آنگاه وارد در بحث فقهی آیه و شأن نزول آن می‏شود که عده‏ای گمان می‏کرده‏اند، حج با فعالیتهای اقتصادی منافات دارد، در اینجا خداوند توضیح می‏دهد که خیر چنین نیست.
البته گاه ایشان از این روال اندکی فراتر می‏رود و به تجزیه و ترکیب و توضیحات در شکل گسترده ادبی می‏پردازد که موارد آن نادر است.
8-مؤلف همانطوری که در آغاز مقدمه اشاره می‏کند، فردی تدبرگراست و کتاب وی در تقسیم‏بندی تفسیر پژوهان جزو تفاسیر اجتهادی به حساب م آید.او تأکید می‏کند که نمی‏توان با حدیث تنها، آیات را تفسیر کرد؛بلکه باید روش تفسیر، اجتهادی باشد و کسانی که تفسیر به رأی را به این معنا گرفته‏اند که به جز از راه حدیث راهی‏ برای تفسیر آیه نیست، در اشتباه‏اند.به همین دلیل در آغاز کتاب، حدیث«من فسر القرآن برأیه»را توضیح م دهد و می‏گوید:منظور از تفسیر ممنوع آنجایی است که کلام ظاهر نباشد و انسان بدون دلیل نسبت قطعی به قرآن دهد.و در پایان نتیجه می‏گیرد:
«و بالجملة المراد من التفسیر الممنوع برأیه و بغیر نص هو القطع بالمراد من اللفظ الذی غیر ظاهر فیه من غیر دلیل، بل بمجرد رأیه و میله و استحسان عقله من غیر شاهد معتبر شرعا، کما یوجد فی کلام المبدعین وهو ظاهر لمن تتبع کلامهم و المنع منه ظاهر عقلا و النقل کاشف عنه، و هذا المعنی غیر بعید عن الاخبار المذکورة، بل ظاهرها ذلک». (16)

تفاوتها در آیات الاحکام

اگر بخواهیم درباره تفاوتهای موجود در آیات الاحکام در شیعه و اهل سنت سخن بگوییم، باید آنها را در دو بخش صوری و معنیو تقسیم کنیم.
اینکه عموم آیات الاحکامهای شیعه بر اساس دسته‏بندی موضوعی و به ترتیب ابواب فقهی تنظیم یافته‏اند، از تفاوتهای صوری این دو دسته از نگارشها است.اما این نوع تفاوت‏ها چندان مهم نیستند و تأثیری در تفسیر و استنباط حکم ندارند.
بگذریم از این جهت که برخی از آیات الاحکامها در دو طرف، روش مخالف عموم را طی کرده‏اند.
مثلا احکام القرآن شافعی که بیهقی آن را گردآوری کرده، بر اساس ترتیب موضوعی تنظیم شده، و بر عکس آیات الاحکام سید محمد حسین طباطبایی یزدی(م 1386 ق)بر اساس ترتیب مصحف می‏باشد؛لذا در این نوع تفاوتها سخنی نخواهیم داشت.آنچه مورد بحث و بررسی اصل این مقال است تفاوت در منابع استنباط و شیوه تفسیر و پذیرفتن برخی اصول موضوعه است.طبیعی است اشاره به این نوع تفاوت‏ها، نفی مشترکات و داشتن اصول مورد قبول طرفین نیست؛بلکه شناخت بیشتر این دو دسته از تفاسیر فقهی است.
یکی از نکات مهم و قابل توجه در تفسیر آیات الاحکام و عرضه فروع فقهی در قرآن، بهره‏گیری از مناهج متفاوت شیعه و سنی در استنباط احکام است.شیعه به مسائلی معتقد نیست.و از منابعی استفاده می‏کند که اهل سنت آنها نیم‏پذیرند.در اهل سنت نیز اصول و منابعی هست که در فقه آنان بسیار چشمگیر و قابل توجه است.به همین دلیل هر یک از این دو دسته از فقهای اسلام، تفاوتهایی در تفسیر آیات الاحکام دارند که موجب اختلاف در فقه و فتوا شده‏اند.آنچه در این وجیزه به آن اشاره خواهد شد، مواردی است از این دوگانگی که به مناسبت تفسیر آیات فقهی مطرح شده‏اند و نه دوگانگی در روش در کلیه ابواب فقهی و در متون آن.

قیاس

یکی از موارد اختلاف، مسأله بهره‏گیری از قیاس است.بدون شک یک یاز منابع گروهی از اهل سنت مانند حنفیه، مالیکه و شافعیه، بلکه حنبلیه قیاس است.اهل سنت، به جز ظاهریه و معتزله، همگی قیاس را به عنوان یکی از منابع اجتهاد پذیرفته‏اند (17) و آن را یکی از اصول تشریع برای ثابت شدن حکمی از حکم دیگر دانشته‏اند.البته در صورتی که خود آن موضوع نصی نداشته باشد و علت هر دو حکم مشترک باشد.در این زمینه آنان بین قیاس منطقی با قیاس اصولی فرق گذاشته‏اند.
یعنی قیاس اصولی را همان تمثیل منطقی گرفته‏اند و در تعریف آن باقلانی(م 403 ه)یکی از دانشمندان مشهور اشعری گفته است:«القیاس حمل معلوم علی معلوم فی اثبات حکم لهما او نفیه عنهما بامر جامع بینهما من اثبات حکم او صفة لهما او نفیهما عنهما». (18)
در اهمیت قیاس، محیی الدین بن العربی در احکام القرآن می‏نویسد:«فان قیل هذا قیاس، قلنا نعم هو قیاس و نحن انما نتکلم مع اصحا بمحمد الذین یرونه دلیلا، فانه وجدنا مبتدعا ینکره، اخذنا معه غیر هذا المسلک کما رأیتمونا مرارا نفعله فنخصمهم و نبهتهم». (19)
جصّاص نیز در احکام القرآن ذیل آیه:«هو الذی اخرج الذین کفروا من اهل الکتاب من دیارهم لاول الحشر»در ذیل تفسیر این جمله:«فاعتبروا یا اولی الابصار»، که جزو ادله حجیت قیاس در قرآن است، می‏نویسد:«فیه امر بالاعتبار و القیاس فی احکام الحوادث». (20) البته جصاص و دیگرانی که به این آیه استناد کرده‏اند، اعتبار را از ماده عبور گرفته‏اند و نه از وعظ و عبرت، و لذا به معنای عبور از حکم اصلی به حکم فرعی و مسأله قیاس تفسیر کرده‏اند.
در این زمینه، شیعه قیاس منصوص العلة، قیاس اولویت، و قیاسی که از طریق قطعی حاصل وشد و مجتهد بر علت بودن آن علم پیدا کند، حجت می‏داند و آن را در محدوده تعاریف قیاس نمی‏شمرد.لذا هر جا سخن از ابطال قیاس می‏کند، منظور از آن این سه مورد نمی‏داند.حتی تنقیح مناط و الغای خصوصیت را در این محدوده نمی‏گیرد. (21)
بنابراین، منظور از جدایی بین دو روش شیعه و تفاسیر آیات الاحکام اهل سنت، در قیاس منصوص العلة، مقطوع العلة، یا قیاسی که علت آن مستفاد از دلیل لفظی باشد، نیست.زیرا آن موارد در نظر اصولیین شیعه جایز و مورد استفاده در ابواب فقهی است.البته فقهای متقدم شیعه، مانند: سید مرتضی و شیخ طوسی در کتابهای اصولی خود، بحث قیاس را به طور مستقل عنوان می‏کرده‏اند و موارد حجت و غیر حجت آن را معین می‏کرده‏اند.اما تدریجا عنوان بحث قیاس از کتابهای اصول فقه حذف شد.در هر صورت محل اختلاف آنجایی است که بخواهیم حکم فرعی را از اصلی مسلّم بگیریم، به خاطر آنکه احتمال می‏دهیم علت آن دو یکی است، علتی که شاعر به علت بودن آن، تصریح نکرده است.فرهنگ شیعه مالامال از نهی از قیاس است و روایات رسیده از اهل بیت (علیهم السلام)در این باره سخنهای بسیار دارد.امام صادق(علیه السلام)در خطاب به ابو حنیفه می‏گوید: تقوای خدا را داشته باش و در دین با رأی خودت قیاس مکن؛چون اولین کسی که قیاس کرد ابلیس بود.زیرا وی گمان می‏کرد چون از آتش آفریده شده، نسبت به کسی که از خاک آفریده شده برتری دارد.سپس حضرت، ابو حنیفه را مخاطب قرار می‏دهد و می‏پرسد:آیا قتل نفس عظیم‏تر است یا زنا؟او پاسخ می‏دهد:تقل نفس.حضرت می‏پرسد: پس چرا خداند اثبات قتل نفس را با دو شاهد کافی گرفته، ولی ولی در زنا کمتر از چهار شاهد را ناکافی دانسته؟همچنین حضرت می‏پرسد:آیا نماز مهمتر است یا روزه؟او پاسخ می‏دهد نماز.حضرت می‏پرسد:پس چرا زن حایض که نماز را ترک می‏کند قضا ندارد، ولی در روزه باید قضا کند؟ (22)
حضرت در این روایت در مقام بیان این نکته است که کشف علت، مسأله ای حساس است و نمی‏توان آن را به سادگی کشف کرد.کسانی که قیاس می‏کنند، ناخواسته در راه بس خطرناکی قدم می‏گذارند.با احتمال و ظن نمی توان احکام الهی را جا به جا کرد.تفاوت اساسی میان این دو دسته از تفسیرهای فقهی، به کار گرفتن یا نگرفتن قیاس در آیات الاحکام و استنباط فروع فقهی است.
اکنون به سراغ مثالها در این دو دسته از کتابها می‏رویم و تفاوت در استفاده از قیاس و غیر قیاس را نشان می‏دهیم:
1-خداوند درباره محرمات نکاح و از آن جمله، مادر و خواهر رضاعی که ازدواج با آنها حرام است، فرموده:«و امهاتکم التی ارضعنکم و اخواتکم من الرضاعة». (23) در اینجا، این سخن عنوان شده که شیر دادن به چهاندازه و چگونه صدق می‏کند؟در این زمینه روایات مختلفی رسیده است که توضیح می‏دهد یک شبانه روز کامل شیر بدهد، یا 10 و یا 15 روز پراکنده.در برخی از روایات تعبیر به رشد استخوان و روییدن گوشت در بچه ملاک صدق شیر دادن است.(انشاز العظم، انبات اللحم). (24) در این زمینه شافعیه و حنفیه و مالکیه و احمد گفته‏اند با توجه به حکم آیه و ملاک در ورایات می‏توانیم به دست آوریم که شیر خوردن از پستان خصوصیتی ندارد، بلکه اگر به حلق او هم بریزند و یا به گونه‏ای شیر به بدن کودک برسد، ملاک شیر دادن صدق کرده است و با این تعبیر که باید حکم پستان دادن را به غیر پستان دادن قیاس کرد، خواسته‏اند چگونگی شیر دادن در آیه را تعیین کنند. (25)
در این زمینه مقدس اردبیلی نسبت به اینکه چنین حکمی را بتوان قیاس کرد و ملاک در هر دو مورد یکسان باشد، تردید کرده است و فرموده: «ولکن التحریم مشروط:کون الرضاع فی مدة الحولین لرضاع المرتضع، و کون شرب بالمص من الثدی و المقدار المعین، و فی اکثر الاخبار انه ما انبت اللحم و شدّ العظم، و لکن العلم به مشکل». (26)
بنابراین از راه قیاس نمی‏توان مشکل را حل کرد و باید تابع دلیل باشیم و مقدار ان را از شرع بپرسیم.
البته از این نکته نباید غافل بود که ممکن است در همین حکم، هر دو گروه قایل به حصول تحریم و تحقق خواهر و برادر رضاعی با شیر دادن غیرمستقیم بشوند؛اما نکته مهم، استفاده کردن و نکرده از قیاس و طریق استنباط حکم است.از این رو آنچه مورد نظر است، اختلاف و تفاوت در روش استفاده از منابع احکام اسلامی است که در آیات الاحکام دیده می‏شود.لذا اگر کسی به عنوان قیاس متمسک نشود و بگوید، گر چه اغلب در شیر دادن به طور مستقیم انجام می‏گیرد، اما این اغلبیت نقشی در حکم ندارد، حرفی است؛اما از آن طرف «شدّ العظم»هم همراه با صدق ارتضاع لازم است، و در جایی که به طور غیرمستقیم شیر می‏دهد، در عرف، شیرد دادن صدق نمی‏کند. (27)
2-نمونه دیگر از عمل به قیاس در استنباط احکام، در ذیل آیه شریفه:«قالوا فیم کنتم، قالوا کنا مستضعفین فی الارض، قالوا الم تکن ارض اللّه واسعة فتهاجروا فیها...» (28) درباره وجوب هجرت از بلاد کفر است در جایی که امکان انجام تکلیف نباشد و دین انسان در خطر افتد.در این زمینه، زمخشری در کشاف گفته است:«و هذا دلیل علی ان الرجل اذا کان فی بلد لا یتمکن فیه من اقامة دینه کما یحب، لبعض الاسباب و العوائق عن اقامة الدین لا- تنحصر، او علم انه فی غیر بلده اقوم بحق اللّه و ادوم علی العبادة، حقت علیه المهاجرة». (29) و قرطبی نیز از بلاد کفر به بلاد فسق و فجور سرایت داده و می‏نویسد:«و فی هذه الآیة دلیل علی هجران الارض التی یعمل فیها بالمعاصی». (30) آلوسی هم در این زمینه حکم را توسعه می‏دهد و از قول برخی نقل می‏کند که هجرت محدود به بلاد کفر نمی‏شود.و از قول برخی نقل می‏کند، هجرت در این شرایط گر چه از بلاد کفر نباشد، واجب است و این حکم را طبق مذهب مالک می‏داند واز قول ابن العربینیز این حکم را از کتاب ناسخ و منسوخ او نقل می‏کند، که این مسأله در صدر اسلام واجب ود، منتهی بعدا نسخ شد و تنها استحباب آن باقی ماند. (31)
ولی مرحوم اردبیلی، این حکم را قیاس می‏داند و معتقد است:نمی‏توان از این آیه به هر جایی تعمیم داد:«و بالجملة غایة ما یفهم منها وجوب المهاجرة فی مادة خاصة بسبب خاص، و لم یعلم منه ان کل هجرة واجبة و کل تارک لها ظالم، الاّ ان یقاس باستخراج العلة و اثباتها فی الفرع و انّی له ذلک...
و لکن البیضاوی صرّح بالوجوب و کانّه نظر الی القیاس، فالدلالد علی تقدیر امکان استخراج القیاس، و صحته لا یتم عند اصحابنا حیث لا یقولون به». (32)
البته مقدس اردبیلی، تنها به موارد یاد شده در زمینه نفی قیاس عکس العمل نشان نداده، بلکه در مسائل بسیاری، این حقیقت را بیان می‏کند که دین خدا را با قیاس نمی‏توان به دست آورد. (33)

استحسان

یکی دیگر از موارد اختلاف در کتب آیات الاحکام، اعتماد گروهی از مفسران بر استحسان در زمینه مسائل فقهی است.اینکه منظور از استحسان چیست؟مورد اختلاف بسیار است.برخی گفته‏اند: «استحسان ترک القیاس و الأخذ بما هو اوفق الناس.» (34) برخی گفته‏اند:«الدلیل الذی یعارض القیاس الجلی، او استثناء مسألة جزئیة من اصل عام لدلیل خاص، سواء کان نصا او اجماعا، او ضرورة او عرفا او مصلحة او غیرها.» (35)
اگر ترجیح دلیلی بر دلیل دیگر، از باب نص یا اجماع یا ضرورت باشد، محل بحث و تردید نیست و فقهای شیعه نیز آن را قبول دارند.همچنین آنجا که استحسان بازگشتش به ترجیح میان دو دلیل لفظی باشد، از باب تزاحم یا تعارض، کتابهای اصول فقه و احکام شیعه مملو از ذکر و استناد به آنهاست.مسلما در آنجا که دو حکم باشد، یکی مضیق و یکی موسع، حکیم مضیق مقدم بر موسع است.یا اگر یکی بدل داشته باشد، و یکی بدل نداشته باشد، آنکه بدل ندارد، مثل نجات نفس محترمه، مقدم بر نماز است.
همینطور، اگر یکی معین باشد و یکی مخیّر، معین بر مخیّر مقدم است.اگر یکی اهم باشد و یکی مهم، اهم مقدم است و دیگر مواردی که در باب تزاحم گفته شده است.این نکته در باب تعارض نصوص هم مطرح است.در آنجا با معیارهایی که در ترجیح یکی از دو دلیل متعارض وجود دارد، مقدم داشته می‏شود و هیچکدام از باب استحسان شمرده نمی‏شود، اگر چه مدرسه فقهی اهل سنت این موارد را هم جزو استحسان شمرده‏اند. (56) سخن از استحسان در آن جایی است که به نظر عرف، مسأله مستحسن می‏رسد، یا قیاس ظنی بر قیاس ظنی دیگر نیکوتر می‏نماید.این جاست که محل اختلاف است.
حنفیان، استحسان را در مفهوم قیاس پنهانی، در برابر قیاس آشکار به کار می‏برند و چنین می‏گویند: «استحسان دلیلی است که در ضمیر مجتهد روشنایی می‏بخشد و از مساعدت عبارت و لفظ برخوردار نیست.» (37)
در این زمینه شافعی از پذیرفتن این نوع مصلحت سر باز زده و گفته است:«من استحسن فقد شرّع»هر کس استحسان کند، در حقیقت تشریع و قانونگذاری کرده است.و پیروان مذهب مالک نیز مانند حنفیان از عمل به استحسان در مفهوم التفات و توجه به مصلحع پیروی کرده‏اند. (38)
شیعه استحسان را به این معنا نمی‏پذیرد و گر مستند به فهم عرف باشد، عرف به تنهایی حجت نیست، مگر بنای عقلا مستظهر به امضای شارع باشد و در این جهت همین اندازه که از ناحیه شارع ردعی نرسیده باشد، برای امضا کافی است.بنابراین‏ در شیعه، استحسان مصدر مستقلی برای استنباط حکم تلقی نشده است.اکنون به سراغ مثالی در این زمینه می‏رویم.
1-ابن العربی در احکام القرآن در ذیل این آیه شریف:«و الوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین...و ان اردتم ان تسترضعوا اولادکم فلا جناح علیمکم اذا سلمتم ما آتیتم بالمعروف» (39) می‏نویسد:
مالک گفته است هر مادری را باید الزام کرد فرزندش را شیر بدهد.البته وی تنها یک مورد را استثنا کرده و آن حسیبه(خانواده‏های اشراف)است که می‏گوید در میان آنها مرسوم چنین بوده که فرزندانشان را دایه شیر بدهد و این استثنا، از باب مصلحت بوده و در جاهلیت هم این رسم وجود داشته و تاکنون ادامه دارد، و ما هم همین روش عرفی را تأیید می‏کنیم. (40)
مناقشه کبروی نسبت به مسأله نداریم.اولا، چنین الزامی در آیه مستفاد نیست و زن اصلا از اول م تواند شیر دادن را نپذیرد.ثاینا، اختصاصی به طبقه اشراف ندار.ثالثا، اگر سیره عقلا بر این روش بوده و شارع هم آن را رد نکرده، در حقیقت امضا کرده است.اما آنچه مورد توجه است، نوع استدلال و طریقه استنباط حکم است که مالک و پیروان او چون ابن العربی، مسأله مصلحت و استحسان بودن حکم را مطرح م کند.به همین دلیل مرحوم مقدس اردبیلی در این باره می‏نویسد:
«فان ارضعن لکم فآتوهن اجورهن، اشاره الی عدم وجوب الارضاع علی الأم، کما هو مذهب الاصحاب و الشافعی، و منع الحنفی عن الاجاره حال الزوجیة-نقله فی الکشاف- بل یجب الاجرة لها علی الاب و ظاهرها کونها بعد انقطاع عقدة النکاح بالطلاق...و یمکن فهم عدم جواز الارضاع لغیرها مع عدم معاشرتها و رضاها، کما قال القهاء.» (41)
بنابراین مسأله ارتباطی به استحسان ندارد و از طریقی دیگر قابل حلّ است.
2-نمونه‏ای دیگر از این نوع استحسانها که در تفسیرهای فقهی مطرح شده، بحث«قتل الجماعة بالواحد»است.قرطبی در ذیل آیه:«یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم القصاص فی القتلی الحر بالحر و العبد بالعبد»، (42) بحثی دراز آهنگ مطرح می‏کند که احمد بن حنبل گفته است:
«در جایی که جماعی فردی را بکشند، قصاص نیم‏شود و لا تقتل الجماعة بالواحد، و استدلال به این آیه کرده است که الحرّ بالحرّ، و خداوند در برابر یک فرد یک فرد را قرار داده است.
چنانکه همین معنا را در آیه دیگر فرموده است:
«و کتبنا علیهم فیها انّ النفس بالنفس»، (43) لذا نمی‏توان به خاطر یک نفر، عده‏ای را قصاص کرد».اما قرطبی این فتوا را نمی‏پذیرد و به این استدلال اعتراض دارد و می‏نویسد:فلسفه نزول آیه برای پیشگیری از قتل و جنایت است و شأن نزول آیه به مناسبت فرهنگ منحط جاهلیت است که هر گاه فردی در قبیله‏ای کشته می‏شد، اگر قبیله مقابل قدرتمند بود حمله می‏کرد و در برابر یک فرد، دهها نفر را می‏کشت، گر چه مقتول نخستین برده بود.و این نوع عمل را هم نوعی قدرت نمایی و افتخار می‏دانست.در این باره آیه نازل شد که در برابر یک فرد یک فرد را باید کشت و اگر برده است، تنها می‏توانید در برابرش برده‏ای را بکشید، الحر بالحر و العبد بالعبد.سپس قرطبی چنین استدلال می‏کند-و نکته حساس مسأله هم همین جاست-اگر بپذیریم که چنانچه قاتلین یک شخص چندین نفر باشند، قصاص نمی‏شوند، توطئه‏های گروهی برای قتل زیاد می‏شود.افراد برای فرار ازقصاص دست به قتل گروهی می‏زنند و ما نباید به ظاهر لفظ آیه اعتنا کنیم و مراعات قواعد اولی و فلسفه قصاص ضروری است. (44)
می‏بینیم که باز نوع استدلال به استحسان و استثنای مسأله‏ای جزیی از اصل عام و کلی بر می‏گردد.البته در فقه شیعه این حکم مسلّم است که می‏توان همه قاتلین یک فرد را کشت.البته ولی قتل، اختیار دارد که همه را قصاص کند و دیه مابه التفاوت را پرداخت کند و یا یک نفر را بکشد و نسبت به سهم آن فرد دیه او را بپردازد و از دیگران بگیرد.این مسأله در فقه شیعه اجماعی است و صاحب جواهر نیز مانند قرطبیاستدلال می‏کند:
«فلو لم یجب عند الاشتراک لأتخذ ذریعة الی سفکها و الی صدق کون المجموع قاتلا فیندرج فی قوله تعالی:«و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا»، (45) اما عمده دلیل در نظر ایشان و فقهای شیعه (46) روایات بسیاری است که در این زمینه رسیده است.مثلا در صحیحه حلبی از امام صادق(ع)آمده است:
«فی عشرة اشترکوا فی تقل رجل، قال:یخیّر اهل المقتول فایّهم شاؤوا قتلوا و یرجع اولیاؤه علی الباقین بتسعة اعشار الدیه.» (47)
اما در اهل سنت چون مراجعه و تمسک به اهل بیت(ع)نبوده به قیاس و استحسان و مصالح و سدّ ذرایع و مانند آن تمسک کرده‏اند.به همین دلیل ابن رشد، عمده دلیل در مسأله یاد شده را مصلحت دانسته است، و می‏نویسد:
«فعمدة من قتل بالواحد الجماعة النظر الی المصلحة، فانه مفهوم ان القتل انّما شرّع لنفی القتل، کما نبّه علیه الکتاب فی قوله:
«و لکم فی القصاص حیاة یا اولی الالباب، و اذا کان کذلک، فلو لم یقتل الجماعة بالواحد لتذرع الناس الی القتل بان یتعمدوا قتل الواحد بالجماعة.» (48)

مصالح مرسله

یکی دیگر از عناوین مورد اختلاف در علم اصول فقه و فقه شیعه و اهل سنت مصالح مرسله است که در تخریج مسائل فرعی آیات الاحکام تأثیر گذاشته و تفاوت این دو دسته از آیات الاحکامها را آشکار ساخته است.غزالی مصالح را عبارت از اصل در جلب منفعت و دفع مضرت دانسته است. (49) منظور از مرسله، مصالحی ست که دلیلی از شرع برای اثبات و اعتبار آن نرسیده است، از آن طرف نفی هم نشده است.و مرسله را به این جهت مرسله گفته‏اند که چون شارع آن را رها کرده و سخنی در اثبات و نفی آن نگفته؛با آنکه در آن مصلحتی و دفع ضرری از جامعه و فرد در مسائل دینی، جانی و مالی نهفته است. (50)
برخی از متأخرین، مصالح مرسله را اموری دانسته‏اند که گر چه در شرع مطلبی راجع به آن نرسیده، اما منطبق با اصل کلی از شریعت است: «الاستصلاح فی حقیقته هو نوع من الحکم بالرأی النبی علی مصلحة و ذکل فی کل مسألة لم یرد فی الشریعة نص علیها، و لم یکن له فی الشریعة امثال تقاس بها، و انما بنی الحکم فیها علی ما فی الشریعة من قواعد عامة برهنت علی ان کل مسألة خرجت عن المصلحة لیست من الشریعة بشئ رتبت القواعد هی، مثل قوله تعالی:ان اللّه یامر بالعدل و الاحسان.» (51)
مصالح مرسله را همه علمای اهل سنت نپذیرفته‏اند؛بلکه تنها مالکیه به مصالح مرسله متمسک شده‏اند، و بقیه گفته‏اند چون مصالحی است که از ناحیه شارع نرسیده، حجت نیست.اما با جستجو در مواردی که عنوان مصالح مرسله به خود گرفه در می‏یابیم که در زبان اهل سنت، مصالح مرسله نوعی قیاس است که در موارد بسیاری از آن استفاده شده است. (52) چنین استدلال شده است که چون قیاس در مفهوم کلی آن، مطلق اجتهاد بر طبق شریعت و مقاصد آن است و مصالح مرسله متخذ از مقاصد شریعت است، حجت است.لذا امام الحرمین در کتاب برهان، د رمواردی از شافعی یاد می‏کند که اعتماد بر مصالح مرسله کرده است، و می‏نویسد:«و من تتبع کلام الشافعی لم یره متعلقا بالاصل، و لکنه ینوط الاحکام بالمعانی المرسلة، فان عدمها التفت الی الاصول مشبها کدأبه اذ قال: طهارتان فکیف یفترقان.» (53)
اما در نظر شیعه، این عنوان جایگاهی ندارد و بازگشت مصالح مرسله به دلیل عقل برمی‏گردد.اگر دلیل عقل، علم آور باشد، حجت خواهد بود؛اما در آنجا که ظنی است-چنانکه عموما این عنوان در مواردش به کار می‏رود-و شرع آن را معبتر نشمرده، به آن اعتنا نمی‏کنند. (54)
به مصالح مرسله تعبیر استحسان و یا بر عکس هم شده است.در تفسیر آیات فقهی گاهی تعبیر به استحسان و گاهی تعبیر به مصلحت شده است.لذا ما از آوردن مثالها خودداری می‏کنیم. (55)

اختلاف در قراءات

یکی دیگر از موارد تفاوت زبدة الباین و کلاّ آیات الاحکام شیعه، با مصادر تفسیری فقهی اهل سنت، بها دادن گروه اخیر الذکر به اختلاف قراءات سات.
علمای بسیاری از آنها قائل به تواتر در نقل اختلاف قراءات شده، و برخی دست کم قائل به تواتر قرائتهای هفتگانه شده‏اند.بنابراین مبنا، هر قرائتی را حجت دانسته و اختلاف برداشت و در حکم را، مستند به یکی از این قرائتها نموده‏اند و به این معنا استناد کرده‏اند. (56) در حالی که انتساب آن به معصوم ثابت نیست و تواتری هم ندارد و بر فرض که نقل آنها متواتر باشد، تواتر در میان قراء است نه منسوب به پیامبر.نباید این حقیقت را از یاد ببریم که مسأله اختلاف قرائت در دورانی شکل گرفته که شکل نگارش قرآن تثبیت نشده بود و برای ضبط و خواندن قرآن(کتاب حروف و نقطه) مشکلاتی بود و طبعا اقتضای این نوع اختلافها را داشت. (57) به همین دلیل زرقانی در این باره می‏نویسد:«علمای صدر اسلام کراهت داشتند از اینکه حروف و نقطه گذاری مصاحف را اصلاح کنند، مبادا محافظت و صیانت رسم الخط قرآن آسیب بیند و دچار دگرگونی شود.اما زمان دگرگون شد و مسلمانان ناچار شدند که چنین کاری را انجام دهند.بگذریم از اینکه وثاقت راویان هر قرائتی ثابت نشده است، (58) لذا شامل ادله حجیت خبر ثقه نمی‏شود.
اما در ه رحال این اختلاف قرائتها در فرهنگ تفسیری آیات فقهی اهل سنت جایگاه بس بلند و حساسی دارد و کمتر مفسری است که بهآن نپرداخته و در عظمت و اهمیت و اثبات تواتر آن سخن گفته باشد و برای این اختلاف قرائت فوایدی ذکر نکرده باشد.ابن جزری(م 833 ه)در کتاب«النشر فی قراءات العشر»از این فواید به طور مبسوط سخن گفته است. (59) یکی از فوایدی که مربوط به استنباط احکام فقهی می‏شود، یاد می‏شود.«و منها اعظام اجور هذه الامة من حیث انهم یفرغون جهدم لیبلغوا قصدهم فی تتبع معانی ذلک و استنباط الحکم و الاحکام من دلالة کل لفظ و استخراج کمین اسراره و خفی اشاراته و امعانهم الکشف عن التوجیه و التعلیل و الترجیح و التفصیل بقدر ما تبلغ غایة علمهم و یمیل الیه نهاید فهمهم.» (60)
به همین دلیل در جای جای تفسیر این دسته ازآیات، سعی بلیغی شده است که آنها را نقل کنند و پی‏آمد معنای آن را مورد توجه قرار دهند.گاه اختلاف در قرائت موجب چند گونگی معنای کلمه یا آیه می‏شود و معنا ندار خداوند در باین حکم، دو معنای متفاوت را تشریع کرده باشد.
آیت اللّه خویی در تفسیر البیان بحث مبسوطی در این زمینه نموده است که اولا، لازمه تواتر قرآن تواتر قرائتهای آن نیست.قرآن و قرائت دو حقیقت متغایرند.اصل قرآن وحی منزل و مهجزه الیه است، در صورتی که قرائتها اختلاف الفاظ وحی در حروف و کیفیت آن می‏باشد و منافاتی ندارد که یکی متواتر باشد و یکی نباشد؛چنانکه بسیاری از حوادث در تاریخوجود دارند که اصل آنها تواتر دارند، مثل داستان معراج پیامبر، اما خصوصیات آن متواتر نیست.لازمه تواتر د یک قسمت، تواتر در فورع و جزئیات آن نیست.بگذریم از این جهت که علمایی از سلف، با برخی از این قرائتهای نقل شده مخالفت کرده‏اند.اگرانتساب آن به پیامبر مسلّم بود، یا متواتر بودند، نمی‏بایست مخالفت می‏کردند.خود قرائتها مستند به نقل اخبار آحاد است.بنابراین، در میان علمای شیعه، این اعتقاد وجود ندارد که این قرائتهای گوناگون مستند به رأی معصوم است و آن را حاکی از اجتهاد قاریان می‏دانند. (61) ایشان در پایان این بحث می‏نویسند:
«و لکن الحق عدم حجیة هذه القراءات، فلا یستدل بها علیالحکم الشرعی، و الدلیل علی ذلک انّ کل واحد من هؤلاء القراء یحتمل فیها الغلط و الاشتباه، و لم یرد دلیل من العقل و الشرع علی وجوب اتباع القاری منهم بالخصوص، و قد استقل العقل، و حکمالشرع بالمنع عن اتباع غیر العلم.» (62) بگذریم از این جهت که لازمه پذیرفتن تواتر قراءات، صحت قرائت قرآن با هر یک از این قرائتهای هفتگانه یا دهگانه، در نماز و غیر نماز است.در هر حال آنچه مقبول فقهای امامیه و مستند به روایات معصومین است، عمل به قرائتهایی است کهدر زمان ائمه(ع)رایج بوده است. (63)
بنابراین، آنچه در میان مسلمانان شایع و رایج است، همان قرائت حفص از عاصم است.عاصم بن ابی النجود اسدی(م 128 ه)قاری کوفه، از اصحاب نامی و مقرب امام صادق (64) و کسی است که قرائت را از استادش ابو عبد الرحمان سلّمی، از امیر مؤمنان(ع)نقل می‏کند و مطابق با قرائت مشهور از اصحاب و مورد پذیرش عموم مسلمین است و حفص(م 180 ه)و شعبه(م 193 ه)دو شاگرد و راوی این قرائت می‏باشند، و عمده قرآنهای موجود (بجز قرآنی که در لیبی چاپ شده)بر اساس همین قرائت است.لذا مفسران شیعه در تفسیر آیت فقهی عموما به این قرائت توجه می‏کنند و به قرائتهای دیگر عنایتی ندارند. (65)
اکنون برای روشن شدن بحث، به نمونه‏هایی از این نزاعها و تفاوت این دو دسته از تفاسیر اشاره می‏کنیم:
1-یکی از آیاتی که در فقه و تفسیر بسیار مورد بحث و جنجال واقع شده تا جایی که رنگ کلامی فقهی پیدا کرده است، آیه وضو است:«یا الها الذین آمنوا اذا قمتم الی الصلوة فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی المرافق و امسحوا برؤسکم و ارجلم الی الکعبین.» (66)
درباره این آیه از چند جهت گفتگو است.یکی از آنها درباره شستن یا مسح پا است.ظاهرا منشأ این اختلاف، دو نقل متفاوت در قرائت«و ارجلکم الی الکعبین»است که آیا«ارجلکم»عطف به رؤس است یا عطف به«و اغسلوا»و یا«وجوه»است؟در اینجا دو قرائت نقل شده، یکی نصب ارجل و یکی‏ جر ارجل مشهور در میان اهل سنت آن است که باید پاها را شست-گر چه کسانی مانند طبری در میان انبوه روایات، دلیل مسح پا را ترجیح می‏دهد (67) - در حالی که در شیعه اتفاق نظر ب راین است که «ارجلکم»عطف به رؤس، و مسح واجب است.
به نظر آن کس که می‏گوید پاها را باید شست، اگر قرائت نصب را برگزینیم، عطف بر وجوه خواهد شد و معنای آیه این می‏شود:دستها و صورت و پایتان را بشویید و سرتان را مسح کنید.اگر قرائت جر باشد، باز نوعی دیگر توجیه م کند و می‏گوید پایتان را مسح کنید ولی مسح به معنای شستن است. (68) آنکه می‏گوید پاها را باید مسح کرد، عقیده دارد، اگر قرائت نصب را برگزینیم، «ارجلکم»نصب بر محل مجرور است و قهرا عطف به رؤس است.شسیخ طوسی در این باره می‏نویسد:
«و ارجلکم الی الکعبین»، عطف علی الرؤوس فمن قرأ بالجر ذهب الی انّه یجب مسحهما کما وجب مسحالرأس، و من نصبها ذهب الی انه معطوف علی موضع الرؤوس، لان موضعها نصب لوقوع المسح علیها...فالقراءتان جمیعا تفیدان المسح علی ما نذهب الیه.» (69)
حقیقت آن است که تفسیر آیه بیش از آنکه نزاغ قرائتی داشته باشد، نزاع تاریخی و آموزه‏های مذهبی دارد.زیرا هر دو گروه، بنابر هر دو قرائت دیدگاه فقهی مورد نظر خود را دنبال می‏کنند.دلیل مطلب توجیهات خنده‏آوری است که از معنای شستن پا و دفاع از عطرف به وجوه شده است. (70)
بنابراین، آنچه قابل توجه است این است که بحث اختلاف در قرائت آنچنان مهم نیست که گروهی آنقدر به آن بها داده‏اند.اما در هر صورت تفاوت در نوع نگرش را نشان می‏دهد.
2-«و یسئلونک عن المحیض قل هو اذی فاعتزلوا النساء فی المحیض و لا تقربوهن حتی یطهرن.» (71)
محل اختلاف قرائت در این آیه در یطهرن است که دو گونه نقل شده، با تشدید و تخفیف، و طبعا در حکم فقهی دو فتوای مختلف صادر شده است.
(جواز مقاربت پس از پاک شدن زن از حیض و یا پس از پاک شدن و غسل کردن)از کسانی که از این جهت در تفسیر آیه بحث کرده، جصّاص رازی در احکام القرآن (72) و زمخشری در کشافت، (73) و ابن العربی در احکام القرآن است.ابن العربی، پس از اینکه سه احتمال در معنای آیه از ابو حنیفه و زهری و مالک نقل می‏کند، در نهایت نظریه لزوم غسل، پس از پاک شدن از حیض برای جواز نزدیکی را تقویت می‏کند.در برگرداندن هر دو قرائت به یک معنا چنین می‏نویسد:
«و التخفیف و ان کان ظاهرا فی استعمال الماء، فان التشدید فیه اظهر کقوله تعالی:«و ان کنتم جنبا فاطهروا، ففعل ذلک شرطا فی الاباحة و غایة التحریم...» (74)
جصاص که حنفی است(عقیده ابو حنیفه آن است که نفس پاک شدن برای جواز نزدیکی کافی است)سعی دارد هر دو قرائت را به این معنا باز گرداند و می‏نویسد:«حتی یطهرن، اذا قرئ بالتخفیف، فانّما هو انقطاع الدم لا الاغتسال، لانّها لو اغتسلت و هی حائض لم تطهر، فلا یحتمل قوله حتی یطهرن الاّ معنی واحدا و هو انقطاع الدم الذی به یکون الخروج من الحیض، و اذا قرئ بالتشدید، احتمل الامرین، من انقطاع الدم و من الغسل، لما وصفنا آنفا، فصارت قراءة التخفیف محکمة و قراءة التشدید متشابهة، و حکم المتشابه ان یحمل علی الحکم...» (75)
این وضعیت کم و بیش در دیگر آیات الاحکامها و تفسیرهای فقهی وجود دارد.در این زمینه مقدس اردبیلی که احکام را با توجه به روایات و قراین کلام و نه تأکید بر قراءتها، بیان می‏کند، گاه با زبان قوم سخن می‏گوید و اختلاف قراءتها را به معانی از پیش پذیرفته، برمی‏گرداند.
ایشان در این زمینه می‏نویسد:
«و لا تقربوهن تأکید للاعتزال و بیان لغایته، و هو مؤید للمعنی الاول، اذ الظاهر من مقاربة النساء هو ذلک، و اما الغایة فقراءة التخفیف یدّل علی انه انقطاع الدم، کما هو مذهب اکثر الاصحاب و یدل علیه بعض الروایات و الجمع بین الروایا و القراءات، اذ تحمل قراءة التشدید و بعض الروایات الاخر علی عدم الرجحان المطلق الی حین الغسل:التحریم قبل الانقطاع و الکراهیة بعده الی حین الغسل.» (76)
به همین دلیل آیت اللّه خویی به مناسبت بحث قرائت و آوردن مثالی، به این آیه استشهاد می‏کند و م نویسد:«و لکن الحق عدم حجیة هذه القراءات، فلا یستدل بها علی الحکم الشرعی». (77)
3-و ان کنتم مرضی او علی سفر او جاء احد منک من الغائط او لامستم النساء فلم تجدوا ماء فتیمموا صعیدا طیبا». (78)
شاهد مثال«لامستم النساء»است که قرائت دیگری برای آن ذکر شده:لمستم النساء.این قرائت از حمزه و کسایی نقل شده است.گفته‏اند:اگر لمس با الف باشد بمعنای جماع است و اگر بدون الف باشد، به معنای تماس با دست است.در این زمینه قرطبی بحث مبسوطی را بنابر دو قرائت مطرح کرده است. (79) شیخ طوسی نیز در تفسیر تبیان پس از نقل هر دو نظریه، قرائت مشهور، یعنی عاصم و نافع را ترجیح م دهد و می‏گوید:لمس به معنای جماع است. (80) در این آیه مقدس اردبیلی پیش از آنکه بخواهد به قرائت توجه کند با اشاره‏ای مختصر به ادله و روایات مؤید معنا، توجه می‏کند و می‏نویسد: «او لامستم النساء»، کنایة عن الجماع الموجب للغسل، و قد فسر به الروایات و هو مذهب الاصحاب و ابی حنیفه کالمباشرة فی الصوم و الاعتکاف.» (81)
همچنین آیات دیگری وجود دارد که در تفاسیر فقهی اهل سنت، مسأله اختلاف در قرائت در آنها مطرح شده و نویسندگانش در این زمینه جد و جهد بسیار نشان داده‏اند.از آن قبیل است آیه 197 سوره بقره(الحج اشهر معلومات) (82) که به دلیل پرهیز از اطاله کلام در این زمینه از ذکر آن خودداری می‏شود.به کتابهایی که در این زمینه نوشته شده رجوع شود. (83)
مهمترین نکته آن است که بپذیریم دو نوع جهتگیری و اهتمام در میان تفاسیر شیعه و اهل نست نسبت به اختلاف قراءات وجود دارد.
به ویژه در باب آیات الاحکام در آنجا که اختلاف قرائت مربوط به قرائت مشهور و قرائت شاذ باشد.
(قرائت شاذ در اصطلاح علوم قرآن، به قرائتهایی اطلاق می‏شود که رکنی از ارکان قرائت صحیح را نداشته، با قواعد ادبی سازگار نباشد.) (84) در اینجا، اختلاف بسیار آشکارتر است؛زیرا می‏بینیم که شیعه در عموم آیات الاحکامها به آنها بها نداده‏اند بر عکس تفاسیر اهل سنت.در زمینه مسائل فقهی: چون:تتابع در صیام کفاره، وجوب نفقه بر قرابت، قضای رمضان متتابعا، د راین زمینه به کتابهای تفسیری و در ذیل آیات آنها مراجعه کنید و ببینید که چگونه این بحثهای قرائت داغ و جدی است. (85)
تصمیم داشتم که مباحث دیگری در زمینه تفاوتها بیاورم، که بخاطر طولانی شدن مقاله از ادامه آن منصرف شدم و تفصیل بحث را به فرصت دیگری موکول می‏کنم.انشاء اللّه

یادداشتها

(1)-المائدة/1.
(2)-النساء/29.
(3)-خاتون آبادی، وقایع السنین و الاعوام/494، تهران، چاپ اسلامیه.
(4)-جهت آشنایی به نمونه‏ای از این دسته کتابها مراجعه کنید:هاشم زاده، محمد علی، پژوهشهای قرآنی(مجله مرکز فرهنگ و معارف قرآن)شماره 3/165.
(5)-صدر، سید حسن، تأسیس الشیعه/321، انتشارات اعلمی.
(6)-به عنوان نمونه ایشان در ص 22 بحثی درباره فرزندان آدم دارد که هیچ جنبه حکمی ندارد و همچنین در صفحات 47(بحث عصمت)، 109(ولایت)، 139(اهمیت اصول دین و تفکر در آفرینش)، 191(احباط و تکفیر)، 325(سخاوت)و مباحث دیگر استطرادی.
(7)-به عنوان نمونه نگاه کنید:16، 64، 35، 98، 286، 340، 377.
(8)-به عنوان نمونه نگاه کنید:زبده، 1، 24، 30، 303، 305، 307، 334، 390.
(9)-زبدة البیان/16، المکتبة المرتضویه لاحیاء آلاثار الجعفریة.
(10)-البینة/5.
(11)-زبدة/28
(12)-البقره/282
(13)-زبدة البیان/445.
(14)-البقره/198.
(15)-زبدة البیان/268.
(16)-همان مدرک/3.
(17)-السعدی، عبد الکریم عبد الرحمن، مباحث العلة فی القیاس/43، بیروت، دار البشائر، 1406 ق؛و الزلمی، مصطفی ابراهیم، اسباب اختلاف الفقهاء فی الاحکام الشرعیة، 428، بغداد، دار العربیة للطباعة، 1396، ق.
(18)-العمری، نادیه محمد شریف، القیاس فی التشریع الاسلامی، ریاض، هجر للطباعة و النشر و التوزیع.
(19)-ابن العربی، احکامالقرآن، ج 1/341، بیروت، دار الفکر.
(20)-جصاص، احکام القرآن، ج 5/317.بیروت، دار احیاء التراث العربی.
(21)-حکیم، محمد تقی، الاصول العامة للفقه المقارن/326-331، قم، مؤسسة آل البیت، 1979 م.
(22)-حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 18/29، حدیث 29، چاپ اسلامیه.
(23)-النساء/23.
(24)-ابن مسعود از پیامبر نقل می‏کند:لا رضاع الاّ ما شد[شز] العظمو انبت اللحم.سنن ابی داوود، کتاب النکاح، باب 8، حدیث 2059، ج 1/627، همچنین وسائل الشیعه، ج 14/289، چاپ اسلامیه.
(25)-قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج 5/110، بیروت، دار احیاء الکتاب العربی.همچنین سعید الخن، مصطفی، اثر الاختلاف فی القواعد الاصولیه فی اختلاف الفقهاء/487، مؤسسة الرسالة.
(26)-زبدة البیان:525.
(27)-النجفی محمد حسن، :جواهر الکلام، ج 29/294.
(28)-النساء/97.
(29)-زمخشری، الکشاف، ج 1/555 قم:نشر ادب الحوزه.
(30)-قرطبی الجامع لاحکام القرآن، ج 5/346.
(31)-آلوسی، روح المعانی، ج 4/185، چاپ جدید دار الفکر بیروت.
(32)-زبدة البیان/315.
(33)-از آن جمله می‏توانید به زبده/78، 433(بحث ربا)مراجعه کنید.
(34)-حکیم، محمد تقی، الاصول العامة للفقه المقارن/361.
(35)-الزلمی، مصطفی ابراهیم، اسباب اختلاف الفقهاء فی الاحکام الشرعیة/389.
(36)-حکیم، الاصول العامة/365.
(37)-محمصانی، صبحی، فلسفه قانونگذاری در اسلام، ترجمه اسماعیل گلستانی، تهران، انتشارات امیر کبیر/158.
(38)-همان مدرک به نقل از المستصفی، ج 1/137.
(39)-البقرة/233.
(40)-ابن العربی، احکام القرآن، ج 1/206.
(41)-زبدة البیان/540.
(42)-البقرة/178.
(43)-المائدة/45.
(44)-قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج 2/251.
(45)-الاسراء/33.
(46)-نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام، ج 42/66.
(47)-حر عاملی، وسائل الشیعة، ج 11/29، حدیث 3، چاپ اسلامیة.
(48)-ابن رشد القرطبی، محمد بن احمد، بدایة المجتهد، ج 2/300، بیروت، دار الفکر.
(49)-غزالی:المستصفی، ج 1/140.P}
(50)-سعید الخن، مصطفی، اثر الاختلاف فی القواعد الاصولیة فی اختلاف الفقهاء/554، بیروت، مؤسسة الرسالة.
(51)-حکیم، محمد تقی، الاصول العامة للفقه المقارن/382.
(52)-سعید الخن، اثر الاختلاف فی القواعد الاصولیة/556.
(53)-همان مدرک.
(54)-حکیم، الاصول العامة للفقه المقارن/404.
(55)-در این باره می‏توانید به کتاب اختلاف الفقهاء فی الاحکام الشرعیة زلّمی/464 و 458 و اثر الاختلاف فی القواعد الاصولیة فی اختلاف الفقهاء:سعید الخن/483 و 559 مراجعه کنید.
(56)-عمر، احمد مختار، مکرم، عبد العال سالم، معجم القراءات القرآنیة، ج 1/76.
(57)-خویی، ابو القاسم، البیان/164-165، بیروت، دار الزهراء.
(58)-زرقانی، محمد عب العظیم، مناهل العرفان، ج 1/407، بیروت، دار الکتب العلمیه، الطبعة الاولی، 1409 ق.
(59)-ابن جزری، محمد بن محمد، النشر فی القراءات العشر، ج 1/52.بیروت، دار الکتب العلمیة.
(60)-عمر، احمد مختار، مکرم عبد العال، معجم القراءات القرآنیة، ج 1/124.
(61)-خویی، البیان/124.
(62)-همان مدرک/164.
(63)-همان مدرک/167، و معرفت، محمد هادی، التمهید فی علوم القرآن، ج 2/76، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، و بلاغی، آلاء الرحمان، ج 1/209، بیروت، دار ایاء التراث العربی.
(64)-صدر، سید حسن، تأسیس الشیعه/346.
(65)-در زمینه بحث قراءات در تفاسیر شیعه و نگرش آنان نگاه کنید:الاوسی، علی، الطباطبایی و منهجه فی تفسیره المیزان/ 228، تهران منظمة الاعلام الاسلامی؛ایرانی قمی، اکبر، روش شیخ طوسی در تفسیر تبیان/66، تهران سازمان تبلیغات اسلامی؛عبد الزهره، کاظم منهج الطبرسی فی تفسیره مجمع البیان/160، جامعة الکوفة، آل یاسین، شیخ محمد حسن، منهج الطوسی فی تفسیر القرآن/372(بحث مقدم للمؤتمر الالفی للشیخ الطوسی).
(66)-المائدة/6.
(67)-طبری، جامع البیان، 4/177، چاپ جدید دار الفکر، اول، 1413 ق.
(68)-قرطبی الجامع لاحکام القرآن، ج 6/92، نیشابوری، غرائب القرآن، ج 2/557، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول.
(69)-طوطی، التبیان، ج 3/452، دار احیاء التراث العربی.در این باره نیز مراجعه کنید:المیزان، ج 5/222، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطوبعات، زبدة البیان/18.
(70)-السمین الحلبی، الدر المصون فی علوم الکتابالمکنون، ج 2/493، بیروت، دار الکتب العلمیة؛قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج 6/92.
(71)-البقره/222
(72)-جصاص، احام القرآن، ج 2/37.
(73)-زمخشری، الکشاف، ج 1/265.
(74)-ابن العربی، احکام القرآن، ج 1/165.
(75)-جصاص، احکام القرآن، ج 2/36.
(76)-زبدة البیان/34.
(77)-خویی، البیان، 164.
(78)-الناء/43.
(79)-قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج 5/223.
(80)-البیان، ج 3/205.
(81)-زبدة لبیان/25.
(82)-نگاه کنید:زبده/226، طبرسی، مجمع البیان، ج 2/522، قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج 2/408.
(83)-در این زمینه کافی است به کتابهایی که درباره قرائتها نوشته شده است مراجعه کنید مانند النشر فی قراءات العشر، جزری و تفاسیری مانند احکام القرآن قرطبی که به مسأله قرائت بسیار اهتمام دارند.
(84)-عمر، احمد مختار و مکرم، عبد العال سالم، معجم القراءات القرآنیة، ج 1/111.
(85)-در این زمینه ملاحظه کنید:سعید الخن، اثر الاختلاف فی القواعد الاصولیة/390، قطان، مناع، مباحث فی علوم القرآن/181.P}

 
شنبه 15 مهر 1391  6:05 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : تفسير موضوعي و آيات الاحكام

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : سیری در پیدایش کتب تفسیر آیات الاحکام

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : فقه القرآن شیعه در بستر تاریخ

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : روائع البیان فی تفسیر آیات الاحکام؛ اثر صابونی، در یک نگاه

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : علل تحریم مسکرات در قرآن کریم و روایات

دریافت فایل pdf

 

 

 

شنبه 15 مهر 1391  6:05 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آيات الاحكام در آثار شهيد مصطفى خمينى(ره)

آيات الاحكام در آثار شهيد مصطفى خمينى(ره)

على اكبر ذاكرى
قانونهاى اسلام بر پايه قرآن بنيان نهاده شده و سرچشمه و منبع اصلى دستورهاى شرع را قرآن تشكيل مى دهد. حديثى كه ناسازگار با قرآن باشد اعتبار ندارد و درخور استناد نيست. فقيهان كه به استنباط و بيرون آوردن احكام شرعى مى پردازند با استفاده از قرآن سنت عقل و اجماع اين مهم را به سامان مى رسانند. در جمع آنان شمارى توجه بيش تر به قرآن داشته و به شرح تفسير و تدوين آن بخشى از آيات قرآنى دست زده اند كه در برگيرنده احكام فرعى است.
از اين بخش قرآن به عنوان (آيات الاحكام) ياد مى شود. (احكام القرآن) و (فقه القرآن) دو تعبير ديگر از اين گونه جست وجوهاست. گرچه احكام القرآن معناى گسترده ترى
مى تواند داشته باشد. بحث آيات الاحكام را مى توان به گونه اى تفسير موضوعى دانست كه پيشينه تدوين آن به قرن دوم هجرى مى رسد و بخش مهمى از جستارهاى قرآن را از آن زمان تا كنون تشكيل مى دهد. در اين سرى پژوهشها آياتى مورد تفسير قرار مى گيرد كه حكمى از احكام فرعى از آن بيرون آورده شود. پاره اى از آيات به روشنى و پاره اى با توجه به آيات ديگر و يا روايات حكمى از احكام شرعى را به دست مى دهد.
بنابر قول مشهور حدود پانصد آيه از آيات قرآن درباره احكام فقهى است; امّا به نظر مى رسد آيات الاحكام بيش از اينها باشد.
گروهى از دانشمندان اسلامى كتابهاى آيات الاحكام خود را بر اساس پانصد آيه سامان داده اند; امّا برابر آنچه بحرانى در تفسير شريف برهان نقل كرده يك چهارم آيات قرآن را فريضه ها و احكام تشكيل مى دهد.1
اگر هدف از احكام القرآن آن دسته از آيات الهى باشند كه مسلمان بايد بدانها اعتقاد و جامعه عمل بپوشاند آيات بيش ترى در اين موضوع قرار خواهد گرفت و از پانصد آيه بيش خواهد بود.
ابن عربى در كتابِ احكام القرآن خويش از اين شيوه و مفهوم بهره برده و بيش از هشتصد آيه را مورد بحث و تفسير قرارداده كه از جمله آنها آيه دوم سوره بقره: (الذين يؤمنون بالغيب) است.
وى ايمان به غيب را از جمله احكام قرآنى مى داند.2 امّا آنچه از عنوان آيات الاحكام به دست مى آيد و معناى جارى ورايج آن است آياتى است كه احكام فرعى را در بر دارند. مفسران در كتابهاى تفسيرى خويش سازوار با آگاهيهاى علمى و شيوه تفسيرى كه گزيده اند نكته و جستارهاى: ادبى فلسفى عرفانى اخلاقى و تربيتى فقهى و بلاغى را به بوته بررسى مى نهند.
شهيد مصطفى خمينى در تفسير خويش بحثهاى گوناگونى را مطرح ساخته و بر نكته هاى فقهى آيات تأكيد
دارد.
با اين كه تفسير ايشان بخش اندكى از قرآن را در برمى گيرد: سوره حمد و 46 آيه از سوره بقره اما نكته هاى فقهى ارزش مندى را زير عنوان (الفقه) بيان كرديده است.
همه گزاره هايى كه زير عنوان (الفقه) در تفسير ايشان آمده احكام برگرفته از آيه نيست بلكه بسيارى از آنها احكام پيوسته به آيه و واژه هاى آن از زاويه هاى گوناگون و در بردارنده برگونه اى حكم فقهى است; زيرا آيات الاحكام به معناى ويژه آن در آغاز سوره بقره زياد نيست با اين حال ايشان عنوانى را به برداشتهاى فقهى ويژه مى كند و براى نگاه فقهى به آيات در كنار ديگر نگاهها: فلسفى عرفانى و… سهمى درخور باور دارد.
افزون بر اين در جاى جاى بحثهاى فقهى و اصولى ايشان توجه به آيات قرآن كريم در بيرون آوردن حكم فقهى و بحثها نقش اساسى دارد.
دو ويژگى در تفسير ايشان:

1 . توجه ويژه به آيات در بحثهاى فقهى و اصولى.
2 . گونه گونى و گستردگى برداشتها و نگاهى گسترده دامن به آيات الاحكام.
ما را بر آن داشت تا از اين زاويه آثار اين شهيد بزرگوار را در بوته بررسى نهيم و در فراخور اين نوشتار از برداشتهاى فقهى قرآنى ايشان بهره بريم.
پيش از بيان ديدگاههاى ايشان اشاره اى كوتاه به پيشينه نگارش آيات الاحكام آغاز و شيوه تدوين آن مفيد مى نمايد.

پيشگامى شيعه در نگارش آيات الاحكام

در بررسى پيشينه هر دانشى بايسته است نكوداشتى از پيشگامان آن دانش بشود. نويسندگان تاريخ علوم به اين مهم مى پردازند و انديشه وران هر دانشى را مى شناسانند و به بزرگى از آنان ياد مى كنند. درباره نخستين نگارنده احكام القرآن سخن بسيار گفته شده است و بيش ترين عالمان و
نويسندگان اهل سنت محمدبن ادريس شافعى (م:204) را پيشگام در نگارش احكام القرآن شناسانده اند.3
در نزد دانشوران شيعى محمد بن سائب كلبى (م:146) نگارنده نخستين آيات الأحكام دانسته شده است و اگر انتساب (احكام القرآن) را به كلبى درست بدانيم اين ديدگاه درست خواهد بود. هر دو ديدگاه ريشه در فهرست ابن نديم دارند.4 اين نشانگر پيش بودن كلبى در نگارش آيات احكام است. سيد حسن صدر در تأسيس الشيعه محمد بن سائب را نخستين نگارنده احكام القرآن مى داند5 و سخن سيوطى را در (الاوائل) درست نمى داند كه نخستين نگارنده آيات الاحكام را شافعى مى داند6 و از بغية الوعاة سيوطى نقل مى كند كه نخستين نويسنده احكام القرآن قاسم بن اصبغ بن محمد بن يوسف بيانى قرطبى مالكى (م340) است7.
به نظر مى رسد اين سخن برابر نسخه اى بوده كه سيد حسن صدر از (بغية الوعاة) داشته; زيرا در چاپ تصحيح شده (بغية الوعاة) تنها احكام القرآن از نوشته هاى ابن اصبغ ياد شده است.8

محمدبن سائب نخستين نگارنده احكام القرآن

ابونضر محمدبن سائب بن بشر بن عمروبن حارث كلبى از آگاهان به علم انساب و تفسير و اخبار و روزگار عرب بود در كوفه زاده شد و در همان ديار درگذشت.9
وى از علماى شيعه از ياران امام باقر و صادق(ع) بود10.
گويند: قوه يادگيرى خود را از دست داد و امام صادق(ع) آن را بازگرداند. فخررازى در (الجرح والتعديل) به اين نكته اشاره دارد.11 امّا رجال شناس شيعه نجاشى داستان شفا يافتن را مربوط به فرزند وى هشام بن محمد بن سائب مى داند.12 محمدبن سائب افزون بر احكام القرآن كتاب تفسيرى نيز داشته است. تفسير او را همانند تفسير ابن عباس و برگرفته از آراى وى
دانسته اند.13
در علم تفسير چنان چيره دست بوده كه سليمان بن على بن عبداللّه بن عباس حاكم بصره در سالهاى 1332 تا 140 (14) او را از كوفه به بصره فرا خوانده تا در آن جا به آموزش تفسير بپردازد.
در تفسير آيات سوره براءت نظرى خلاف ديدگاه مشهور بيان كرد كه گروهى به خورده گيرى پرداختند و ديدگاه وى را نقد كردند. ولى او از ديدگاه خود دست بر نداشت. به سليمان از او شكايت كردند. سليمان گفت: (آنچه مى گويد بنويسيد و غير آن را رها كنيد.)15
درباره شيوه تفسير او نوشته اند: سوره اى از آغاز تا انجام تفسير مى كرد.16. بنابراين كلبى در تفسير تخصص داشته و آشنا به مسائل دينى بوده است و به خاطر اين كه شيعه بوده حديث او را ضعيف دانسته اند.17
نسائى گويد:
(شمارى از افراد مورد اعتماد از او حديث نقل كرده اند و تفسير او را پذيرفته اند; اما حديث اومسائل ناآشنايى دارد.)18
با توانايى كه در تفسير داشته نخستين نگارنده احكام القرآن نيز بوده و به عنوان عالمى شيعى در اين وادى گام نهاده است.
سيوطى درباره تفسير كلبى مى نويسد:
(وهيچ كس تفسيرى دراز دامن تر و فراگيرتر از آن [تفسير كلبى] ندارد و پس از آن مقاتل بن سليمان است جز اين كه كلبى بر او برترى داده مى شود….)19
ييادآورى: مقاتل بن سليمان بن بشر خراسانى بلخى (م:150) را شيعه دانسته اند و كتابى داشته است به نام: تفسير (خمسمأة آية فى الاحكام) كه مقدم بر شافعى است.20
شافعى درباره وى گفته است:
(تمام مردم در تفسير به مقاتل نيازمندند.)
احمدبن حنبل گفته است: (او آگاه به قرآن است.)21

احكام القرآن شافعى

از آن جا كه سيوطى در (الاوائل) و زركشى22 (م794) شافعى را به عنوان نخستين نگارنده احكام القرآن دانسته اند ديگران نيز اين نظر را پذيرفته اند ولى همان گونه كه بيان شد شافعى را نمى توان به عنوان نخستين نويسنده احكام القرآن دانست و يا او را از نويسندگان مستقل اين رشته شناخت; زيرا:
1 . دو كتاب درباره آيات الاحكام پيش از وى نگاشته شده است: احكام القرآن كلبى و تفسير مقاتل بن سليمان.
2 . همروزگان را او نيز در اين زمينه نگاشته هايى دارند از جمله:
الف. يحيى بن آدم بن سليمان قرشى مخزومى (م:203) كتابى به نام مجرد احكام القرآن داشته است.23
ب. ابوالمنذر هشام بن محمد سائب كلبى شيعى (م:6 ـ204) از اصحاب امام صادق(ع) كتابى به نام تفسير آيات الاحكام داشته است.24
3. كتابهايى كه از شافعى به جاى مانده بيش تر پس از درگذشت شافعى (م:204) شاگردان وى روايت كرده و سامان داده اند و تنها (الرساله) شافعى در زمان زنده بودن وى نگارش شده است به خواست عبدالرحمن بن مهدى و به خامه على بن عبداللّه بن جعفر مدينى.25
از ديگر آثارى كه شايد در زمان زنده بودن وى نگارش شده باشد كتاب (الحجة) اوست.
اين اثر فتواهاى قديمى وى را در بردارد و به خامه بويعلى نگارش شده است.
4 . شافعى كتاب جداگانه اى به نام: (احكام القرآن) نداشته و آنچه به وى نسبت داده اند ديدگاههاى فقهى وى و برگرفته از آيات قرآنى است; زيرا اگر شافعى كتابِ جداگانه اى مى داشت در ميان پيروان او باقى مى ماند و به ما مى رسيد.
ابن نديم در فهرستِ كتابهاى شافعى گرچه احكام القرآن را ياد كرده; امّا به نظر مى رسد وى اصل
كتاب را نديده و در نگارش فهرست كتابهاى شافعى از خط ابن ابى يوسف بهره برده است.27
به نظر نگارنده علت اين كه احكام القرآن را از نوشته هاى شافعى ياد كرده اند اين بوده كه ابوالعباس محمد بن يعقوب اصم نيشابورى (هـ:247م:346) تنها روايت گر (الام)28 در (مسند) شافعى كه از نوشته هاى شافعى آن را گردآورى كرده پاره اى حديثها را از احكام القرآن نقل كرده است. از اين روى گروهى انگاشته اند كه شافعى كتاب جداگانه اى به نام احكام القرآن دارد درحالى كه منظور وى رواياتى است كه شافعى در زير آيات قرآن در كتابهاى فقهى خود آورده است. با سنجيدن تمام مواردى كه عنوان احكام القرآن دارد و برابر كردن آنها با كتاب (الام) اين نتيجه به دست مى آيد. از جمله نخستين حديثى كه در (مسند) شافعى از كتاب احكام القرآن نقل شده اجازه گرفتن هند مادر معاويه از رسول خدا(ص) براساس استفاده بدون اجازه از اموال ابوسفيان است.29 در (الام) در باب (وجوب نفقه المرأة) در شرح آيه (فانكحوا ما طاب لكم من النساء) و آيات ديگر يادشده است.30
افزون بر اين گيريم شافعى احكام القرآن داشته براساس مدارك و شواهد ديدگاههاى فقهى قرآنى وى به خامه شاگردان وى سامان يافته و سپسها از بين رفته است.
ابوبكر احمد بن حسين بيهقى (م:458) كه مجموعه سخنان شافعى را در احكام القرآن گرد آورده31 و امروزه به عنوان (احكام القرآن) شافعى شهرت دارد به هيچ وجه به احكام القرآن شافعى اشاره ندارد.
از اين روى بيهقى در مقدمه احكام القرآن خود كتابى با اين نام براى شافعى ياد نمى كند بلكه به اين نكته مى پردازد:
شمار زياد از پيشينيان و پسينيان درتفسير معانى اعراب و مبانى قرآن كتاب نگاشته اند و هر كس به اندازه توان علمى خود درباره احكام القرآن سخن
گفته است. چه بسا سخن او سازگار يا ناسازگار با ديدگاه شافعى باشد. پس ديدم كه آنچه بر درستى قول شافعى در احكام القرآن دلالت مى كند در نوشته هاى او وجود دارد. مى افزايد:
(قد اتى على بيان ما يجب علينا معرفته من احكام القرآن وكان ذلك مفرقاً فى كتبه المصنفة فى الاصول والاحكام فميّزته وجمعته فى هذه الاجزاء على ترتيب المختصر.)32
آنچه را كه از احكام القرآن دانستن آن بر ما واجب است شافعى يادآورد شده. و اين ديدگاهها در كتابهاى اصول و احكامى كه نگاشته پراكنده است. پس من آنها را به دست آورده و در اين كتاب بر ترتيب مختصر [مزنى] گردآورى كردم.

شيوه هاى نگارش آيات الاحكام

1. به ترتيب كتابهاى فقهى: شمارى از كتابهاى آيات الاحكام به ترتيب كتابهاى فقهى نگاشته شده اند. اين روش در ميان فقهاى شيعه بيش تر مرسوم است و نويسندگان آن فقهايى هستند كه پيش از اين به نگارش كتاب فقهى دست زده اند و يا در اين رشته صاحب نظرند مانند: زبدة البيان محقق اردبيلى فقه القرآن راوندى كنزالعرفان فاضل مقداد و…
و از علماى اهل سنت احكام القرآن جصاص بدين گونه است.
در برخى موارد نويسندگان به گردآورى آيات الاحكام برابر بابهاى فقهى بسنده كرده اند و به شرح نپرداخته اند مانند آيات الاحكام محمد باقربن محمد حسين قاينى بيرجندى33 (هـ:1276 م:1352)
2 . به ترتيب سوره ها: نگارش احكام القرآن به ترتيب سوره ها در ميان علماى اهل سنت رايج است و در گذشته و حال از اين شيوه بهره برده اند مانند: احكام القرآن ابن عربى (م:543) روائع البيان صابونى و احكام القرآن سايس.
در اين شيوه نيز گروهى تنها به گردآورى آيات به ترتيب سوره ها بسنده كرده اند بدون اين كه شرح و تفسيرى
ارائه بدهند مانند: احمد بن يحيى بن مرتضى (م:840) در (الانتقاد للآيات المعتبرة للاجتهاد) و زيدى در (البحر الزّخار) كه پانصد آيه را به عنوان آيات الاحكام ياد كرده است.
3 . به ترتيب نزول: شيوه ديگر را مى توان كتابهايى دانست كه آيات الاحكام را به ترتيب سال فرود آمدن احكام شرعى بررسى كرده اند. اين دسته از كتابها را كه به عنوان (ادوار فقه) از آن ياد مى شود مى توان در اين موضوع گنجاند.
2 . تدوين موضوعى: شمارى از علماء به بررسى گزاره هاى ويژه فقهى از ديدگاه قرآن پرداخته اند در مثل روزه خمس و… و يا چند گزاره فقهى را برابر آيات قرآنى بررسى كرده اند.34

كتابهاى آيات الاحكام

روى هم رفته كتابهاى موجود احكام القرآن را مى توان اززاويه ديگر به دو دسته تقسيم كرد: كتابهايى كه خود صاحب نظران و مفسران به شيوه هايى كه ياد شد نگاشته اند و كتابهايى كه از مجموعه ديدگاههاى فقهى فقيهان گردآورى شده است.
احكام القرآن شافعى كه اكنون در دسترس قرار دارد از اين گونه است و يا (احكام الفقهية القرآن) قرطبى كه مجموعه ديدگاههاى فقهى او از كتاب تفسير او بيرون آورده شده و جداگانه نگاشته و نشر شده است.
همان گونه كه اشاره شد ما در بحث آيات الاحكام شهيد مصطفى خمينى ازاين شيوه بهره برده و به گردآورى پاره اى از ديدگاههاى فقهى ايشان كه در شرح آيات آمده پرداخته ايم.
اين روش تدوين احكام القرآن در ميان شيعيان پيشينه درازى ندارد در حالى كه در بين فقهاى اهل سنت دست كم از قرن پنجم به بعد مرسوم شده است.

آيات الاحكام شهيد مصطفى خمينى

آنچه در اين نوشتار به عنوان آيات الاحكام ارائه مى شود برگرفته از تفسير شهيد آقا مصطفى خمينى و كتابهاى فقهى و حاشيه هاى ايشان بر عروة الوثقى و تحرير الوسيله است.
ديدگاههاى فقهى وى را در تفسير به دو دسته مى توان تقسيم كرد:
1 . فقه و آداب: احكام پيوسته به آيه ها و واژه هاى آنها از زاويه هاى گوناگون.
الف . حكم فقهى به كار بردن معانى و مفاهيم واژه هاى قرآنى براى جاهايى كه نظر قرآن نيست مانند به كار بردن (حمد) براى غير خدا.35
ب . حكم فقهى به كار بردن نامهاى خدا براى ديگران مانند به كار بردن (رحمان) براى غير خدا.36
ج . حكم فقهى استفاده از آيه هاى قرآن در جاهاى ويژه مانند گفتن (الحمد للّه) براى عطسه و…37
د. حكم دست زدن به آيه هاى قرآن و نام خدا و بسم اللّه الرحمن الرحيم.38
هـ . حكيم شيوه نگارش واژگان قرآن و نگهداشت شيوه نگارش پيشينيان براى جلوگيرى ازتحريف.39
و . حكم فقهى شفاخواستن از آيه هاى قرآن و حمد الهى.40
ز . حكم قراءت واحد و حجت بودن قراءتهاى گوناگون.41
ح . معناى فقهى كه از آيه يا آيات استفاده مى شود مانند عبادت غير خدا.42
2 . احكام فقهى: در اين بخش در پرتو آيات قرآن به يك سرى نكته هاى فقهى پرداخته شده است كه به طور معمول از آيه يا آيه ها به گونه مستقيم يا با توجه به تفسيرى كه شده است بر مى آيد.
از آن جا كه تمام ديدگاههاى فقهى كه ايشان در ذيل آيه ها مطرح كرده در يك مقاله نمى گنجد تلاش مى كنيم پاره اى از بحثهاى فقهى را كه با توجه به آيات قرآن مطرح ساخته ارائه دهيم.

نماز

درنوشته هاى فقهى شهيد مصطفى خمينى كتاب (صلوة) وجود ندارد و بحثهايى درباره (خلل صلوة) وجود دارد كه بر مدار روايات است امّا به تناسب درتفسير قرآن مطالبى درباره نماز و مسائل وابسته به آن آورده كه به نقل آن بسنده مى شود:

معناى نماز در قرآن: از گذشته

تاكنون در بين فقيهان و اصوليان در چگونگى به كار بردن واژگان در معانى شرعى كنونى آنها گفت وگو بوده كه اين به كار بردن حقيقت است يا مجاز و آيا بر اساس وضع شرعى است كه از معناى لغوى به معناى كنونى انتقال يافته و يا براساس به كاربردن پايبندان به شرع است. واژه هاى: زكات صلوة صوم و… اگر بدون نشانه در روايات به كار برده شوند به معناى شرعى آن خواهد بود يا نه بايد بر معناى لغوى آن گرفت؟
ايشان درباره واژه (نماز) بر اين باور است: انتقال از معناى لغوى به معناى كنونى آن بر اثر بسيارى كاربرد است (وضع تعينى) كه پيش از اسلام در امتهاى پيشين رخ اده و آياتى از قرآن بر اين مطلب دلالت مى كند كه معناى مصطلح نزد مشركان در شبه جزيرة العرب و اديان گذشته معمول بوده است از جمله:
1 . (ربّ اجعلنا مقيم الصلوة.)43
2 . (ربنا ليقيموا الصلوة.)44
3. (واوصانى بالصلوة والزكوة ما دمت حيّاً.)45
4 . (يا بنى اقم الصلوة وامر بالمعروف.)46
5 . (قالوا يا شعيب اصلوتك تأمرك.)47
6 .(وما كان صلاتهم عند البيت الا مكاءً و تصدية.)48
و…
در آيه نخست از قول حضرت ابراهيم(ع) و آيه سوم از قول حضرت عيسى(ع) و آيه چهارم سخن لقمان و آيه ششم مربوط به مشركان قريش است.
اين آيات مى نمايانند كه نماز اين مائده آسمانى پيش از اسلام بوده و نماز بر اين اركان ويژه پيش از اسلام به خاطر بسيارى كاربرد. (وضع تعينى) گفته مى شده و اين كه شهرت يافته: نماز به نمازى گفته مى شود كه اجزاء و شرايط آن كامل موضوع آن درست ـ از عهده بر دارنده تكليف يا موضوع له آن درست ـ فراگيرنده اجزاء و شرايط باشد درست نيست.49 اين ديدگاه ديدگاه جديدى است كه كم تر مورد توجه قرار گرفته و مشكل اين بحث پردامنه را حلّ
كرده است; امّا ايشان بر اين باورند كه نماز به معناى فراگير كه همان دعا باشد در قرآن نيز به كار رفته است و مى افزايد زمانى كه واژه (صلوة) متعدى به (على) شود گويا به معناى دعاست و نماز معناى فراگيرى دارد به معناى نماز درست و نادرست به كار برده مى شود و كم تر پيش مى ايد كه (صلّ) در نمازى كه خداوند پديد آورده به كار برده شود كه آغاز آن تكبير و آخر آن تسليم است مانند: (ولتات طائفة اخرى لم يصلوا.)50 ايشان واژه (صلوة) را موضوع براى هرگونه نمازى مى داند كه اگر با (اقامه) و (اقيموا) همراه شود به معناى نماز صحيح و به دور از كاستى خواهد بود.51
معناى اقامه نماز: برداشت فقهى قرآنى ايشان درباره معناى اقامه درخور توجه است. كاربرد نماز در قرآن بيش تر همراه با (اقامه) است: (أقم الصلاة) (اقيموا الصلاة) (يقيمون الصلاة) (أقاموا الصلاة) (أقمت لهم الصلاة) و… آيا اقامه نماز با انجام آن يكسان است؟ يا خداوند توجه به اين كاربرد داشته است چرا كه به پادارى نماز را از ويژگيهاى پرهيزكاران دانسته است. ايشان بر اين باور است. كه واژه (صلوة) معناى فراگيرى دارد; اما زمانى كه با واژه هاى برگرفته از (اقامه) همراه گردد به معناى نماز بى كم وكاست و درباره نماز درست به كار مى رود. در شرح آيه شريفه (الذين يقيمون الصلوة) مى نويسد:
(از لغت استفاده مى شود كه اقامه نماز به معناى آوردن آن نيست. فرق است بين آن جا كه گفته شود: نماز مى گزارد و بين آن جا كه گفته شود: نماز را اقامه مى كند.
زمانى كه گفته شود: نماز را اقامه مى كند چه بسا كه از آن اين نكته استفاده شود كه وى كژيهاى آن را بر طرف ساخته و به خوبى انجام داده آن گونه كه از لغت استفاده مى شود. در اقرب [الموارد] آمده (اقام الشئ ازال عوجه) و از كاربرد نماز در قرآن استفاده
مى شود: اقامه نماز آوردن [صحيح] آن است. اين استعمال به سى مورد مى رسد و در بيش تر آنها (يؤتون الزكاة) و… بر آن عطف گرديده است.)52
نتيجه مى گيرد:
(الذين يقيمون الصلوة فهو يفيد الاتيان بها صحيحاً خالياَ عن الاعوجاج والانحراف.)53
از اين سخن (كسانى كه نماز را به پا مى دارند) انجام درست و به دور از كژى استفاده مى شود. آن گاه اشكالى را مطرح مى كند:
قرآن مى فرمايد: (اقم الصلوة لدلوك الشمس)54 و اين نشان مى دهد آيه درصدد بيان واجب بودن نماز است نه واجب بودن اقامه و انجام صحيح آن. بنابراين معناى لغوى اقامه با آنچه در قرآن مطرح شده هماهنگ نيست و بايد كاربردهاى قرآن را مجازى دانست.
ايشان از اين اشكال پاسخ مى دهد كه شايد (اقم الصلوة) و ديگر برگرفته هاى آن كنايه از انجام صحيح نماز باشد پس از آن كه اصل آن از پيش واجب شده باشد55 و آيات; بر درستى انجام آن تأكيد دارند.
اين نكته و ديگر نگته هايى كه در بررسى ريشه و معناى واژگان آورده درخور درنگ است و نشانگر ژرفاى انديشه و توان علمى ايشان در بررسى لغوى و تفسيرى آيات.
جايز بودن سجده بر سنگهاى معدنى
فقيهان درباره چيزهايى كه سجده بر آنها جايز است از ديرباز گفت وگو داشته اند. از جمله آنها سنگهاى معدنى است كه آيا مى شود بر آنها سجده كرد يا خير؟
در اين باب دو ديدگاه وجود دارد:
1 . بنابر ديدگاه مشهور فقيهان سجده بر سنگهاى معدنى جايز نيست; زيرا معدن زمين نيست كه به فرموده رسول خدا(ص) زمين سجده گاه است و پاك كننده: (جعلت لى الارض مسجداً و طهوراً.) بنابراين بر سنگهاى معدنى سجده جايز نيست. در رياض المسائل و جواهر الكلام بر
اين مطلب ادعاى اجماع شده است.
2 . گروهى گفته اند: زمين بر سنگهاى معدنى صدق مى كند و به كاربردن (احجار كريمه) گواه آن است.
شهيد مصطفى خمينى پس از نقل اين دو ديدگاه با توجه به آيه شريفه (فاتقوا النار التى وقودها الناس والحجارة اعدّت للكافرين)57 به تواناسازى ديدگاه دوم مى پردازد و مى نويسد:
(ويؤيد الاخير اطلاق الحجارة فى هذه الآيه على الحجر الخاص القيمى و هو حجر الكبريت كما عن ابن مسعود و ابن عباس و يشهد قوله تعالى (وقودها) فانه يناسب ذلك.)58
ديدگاه دوم و اخير را تأييد مى كند اطلاق سنگ در آيه بر سنگ ويژه گرانبها كه سنگ كبريت باشد.همان گونه كه از ابن مسعود و ابن عباس روايت شده و شاهد آن كلمه (وقودها)ست كه سازوارى با سنگ كبريت دارد.
شهيد مصطفى خمينى برابر روشى كه دارد مسائل را با دقت مى شكافد. وى پس از اشاره به فراگيرى كاربرد كه هم حقيقت و هم مجاز را در بر مى گيرد و اين كه (احجار كريمه) به گونه مجاز به كار رفته و ترديد در نظر ابن عباس كه سنگ شايد تعبيرى كنايى باشد بر اين نكته تأكيد مى ورزد كه صورت ظاهرى سنگ كبريت مانند سنگ معمولى است يعنى هنوز زمين بر آن اطلاق مى شود.
دقت و درنگ ايشان نشان مى دهد كه مى توان آيات الاحكام را گستراند و بسيارى از احكام شرعى را با دقت در قرآن بيرون آورد.

روزه

شهيد مصطفى خمينى درباره روزه دو نوشته دارد:
1 . حاشيه بر كتاب روزه تحرير الوسيله امام خمينى.
2 . كتاب الصوم.
كتاب اخير بحثهاى خارج فقه و دست نوشته هاى ايشان است كه براى نخستين بار دفتر تبليغات اسلامى حوزه
علميه قم به چاپ و نشر آن اهميت گماشته است.
شهيد در اين اثر به تناسب بحث به آيه هايى از قرآن استناد مى جويد:
معناى روزه: روزه در لغت خود نگهدارى از چيزهاست يا گونه اى خود نگهدارى را گويند. وى بر اين مطلب ديدگاههاى اهل لغت را گواه مى آورد. آن گاه در اين معنى ترديد مى كند; زيرا خود نگهدارى در جاهايى با روزه هماهنگ و همسو نيست مانند (فأمساك بمعروف) كه نگهداشتن را مى رساند و همچنين (آيه هاى 19 ملك 65 حج 231 و 187 بقره.
از اين اشكال بدين گونه پاسخ مى دهد: امساك متعدى بدون حرف كه در آيات بالا آمده به معناى حبس; اما آن جا كه با (عن) متعدى شده منظور روزه است اين مطلب در اقرب الموارد آمده است.
پس از بيان معناى لغوى به تعريفهاى اصطلاحى روزه پرداخته و بر آنها اشكال مى گيرد.59
روزه در امتهاى پيشين: در بيان تاريخ و پيشينه روزه با استفاده از آيات قرآن به بحث مى پردازد از جمله خداوند از زبان حضرت مريم مى فرمايد:
(انّى نذرت للرحمن صوماً فلن اكلّم اليوم انسياً.)60
من نذر كردم كه براى خداوند رحمن روزه بگيرم پس هرگز امروز با انسانى گفت و گو نخواهم كرد.
وى ازاين ايه استفاده مى كند كه روزه در روزگاران پيشين بوده و اين كه سكوت جزء روزه بوده يا خير روشن نيست و با توجه به آيه صوم: (كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم)61 نتيجه مى گيرد كه روزه در اسلام با روزه مشروع در امتهاى پيشين هماهنگى دارد و اين دو آيه پيشينه روزه را به زمان حضرت مريم مى برد و با توجه به آيه اخير و روايتى كه درباره حضرت آدم وارد شده و روايتى كه از على(ع) نقل مى كند به اين نتيجه مى رسد كه آدم نخستين روزه گيرنده است.62
باطل كننده هاى روزه: در كتايهاى فقهى و رساله هاى عملى باطل كننده هاى روزه نُه چيز ياد شده است; اما تمام از آيات قرآن استفاده نمى شود بلكه بيان مى كند آنچه در امتهاى گذشته بوده و اسلام آن را پذيرفته سه چيز است: خوردن آشاميدن و آميزش جنسى و ديگر باطل كننده ها را اسلام افزوده است.
درباره خوردن و آشاميدن خداوند مى فرمايد:
(كلوا واشربوا حتى يتبيّن لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر ثمّ اتمّوا الصيام الى الليل.)63
بخوريد و بياشاميد تا هنگامى كه رشته سپيده پگاه از رشته سياه باز نموده شود پس روزه را تا به شب به پايان بريد.
از آيه استفاده مى شود كه نخوردن و نياشاميدن از امور اوليه است كه در روزه واجب است. آن گونه كه از اقرب الموارد64 به دست مى آيد روزگار پيشين درروزه خوردن و آشاميدن را از نيمه شب تا نيمه روزترك مى كردند سپسها خداوند آن را از فجر (اذان صبح) تا شب قرارداد. بنابراين ساعتهايى از آغاز آن برداشته شده و ساعتهايى به پايان آن افزوده گرديده است.
از تذكره علامه اين مطلب به دست مى آيد كه در آغاز اسلام تنها از خوردن و آشاميدن خوددارى مى كرده اند و آغاز خوددارى پس از نماز عشا و يا هنگام خواب تا هنگام عشاء و خواب بوده است.65
اين تغيير زمان روزه درهنگام جنگ خندق رخ داد.56
از چيزهايى كه پيش از اسلام در هنگام روزه ترك مى شده آميزش جنسى بوده است و در آغاز مسلمانان نيز برابر آن عمل مى كردند تا آيه نازل شد:
(احلّ لكم ليلة الصيام الرفث الى نسائكم.)67
بر شما آميزش با همسرانتان در شب روزه حلال شده است.
آيه نشان دهنده بازدارندگى پيشين است; زيرا تا حرام بودن در كارنباشد
حلال شدن صادق نخواهد بود.68 اين سه باطل كننده از آيات قرآن به روشنى استفاده مى شود.
اقسام روزه: درجهت چهارم (كتاب الصوم) به واجب بودن روزه رمضان برابر كتاب69 و سيره است آن گاه نه ديگر روزه هاى واجب اشاره مى كند كه عبارتند از : 1. روزه قضا; 2. روزه كفاره; 3. روزه بدل هَدْى; 4. روزه نذر و قسم; 5. روزه اجاره; 6. روزه روز سوم اعتكاف; 7. روزه پدر بر پسر بزرگ تر.70
ازاين هفت قسم چهار قسم آن در قرآن ياد شده كه به آنها اشاره مى شود:
1 . روزه قضاء: درروزه قضاء بحث مى شود كه واجب عنوان روزه است يا عنوان قضا؟ شايد در روزه بر خلاف نماز بتوان پذيرفت كه واجب عنوان روزه است; زيرا خداوند مى فرمايد:
(فمن شهد منكم الشهر فليصمه ومن كان مريضاً او على سفر فعدة من ايام اخر.)71
هر كس در ماه رمضان [سالم و حاضر] بود روزه بگيرد و كسى كه مريض و يا در سفر بوده روزهاى ديگرى را روزه بگيرد.
مى فرمايد: (روزهاى ديگرى را روزه بگيرد) و نمى فرمايد:(در روزهاى ديگر قضاى آن را به جاى مى آورد.)
بنابراين نفس روزه واجب خواهد بود; اما اين بيان درباره قضاى روزه اى كه از روى عمد و يا نادانى ترك شده باشد درست به نطر نمى رسد; يعنى در اين موارد بايد عنوان (قضا) را در نظر بگيرد.72
2 . روزه به جاى قربانى: آنچه در روزه به جاى قربانى و هدى واجب شده عنوان روزه است73; زيرا خداوند مى فرمايد:
(فمن لم يجد فصيام ثلثة ايام فى الحج وسبعة اذا رجعتم تلك عشرة كاملة.)74
پس كسى كه قربانى نداشت سه روز در روزهاى حج روزه بگيرد و هفت روز زمانى كه بازگشت. اين ده روز كامل است.
3 . روزه كفاره: بحث ايشان در روزه كفاره به گونه فشرده درباره نيت آن است75. گروهى در نيت عنوان روزه را واجب دانسته اند و گروهى عنوان كفاره را در نتيجه واجب بودن روزه عقلى خواهد بود.
قرآن از چهارگونه روزه كفاره نام مى برد:
1. كفاره قتل اشتباهى دو ماه پى در پى روزه است براى كسى كه توان پرداخت ديه را نداشته باشد: (فمن لم يجد فصيام شهرين متتابعين.)76
2 . كفاره تخلف از سوگند سه روز روزه است: (فمن لم يجد فصيام ثلثة ايام.)77
3 . كفاره صيد در روزهاى حج سازوار با صيدى كه حج گزار انجام داده خوراندن يا روزه است: (او عدل ذلك صياماً.)78
4 . كفاره ظهار. اگر مرد بعد از سوگند خود به همسرش مراجعه بكند بايد غذا بدهد و در صورت نداشتن توان مالى دو ماه پى درپى روزه بگيرد: (فمن لم يجد فصيام شهرين متتابعين.)79
شايد علت تعيين روزه براى كفاره اين باشد كه اين عمل عبادى نقش مهمى در سازندگى و مبارزه با نفس دارد و زمينه سركش و پيروى از نفس را از بين مى برد.

حجاب در قرآن

شهيد آقا مصطفى درحاشيه نكاح تحريرالوسيله در سه موضوع درنگ كرده است: نگاه اندازه پوشيدگى زن از مرد بيگانه و آميزش غيرمتعارف با همسر كه به بحث در دو موضوع نخست مى پردازيم.
درباره نگاه مرد به زن سه ديدگاه وجود دارد:
1 . نگاه به صورت زن به هيچ روى وجايز نيست به قصد لذت بردن و بدون آن.
2. جايز است چه با لذت و چه بدون لذت.
3 . نگاه نخست جايز و تكرار آن نارواست.80
ايشان در برابر اين كه نگاه به قصد لذت به هيچ روى جايز نباشد قول
ديگرى را ياد مى كند كه نگاه نخست جايز است و اين نكته را در جمع بين اخبارى كه مى گويند: نگاه نخست به سود تو و دوم به زيان توست و رواياتى كه مى گويند: نگاه به نامحرم تيرى از تيرهاى شيطان است بيان مى كند و اظهار مى دارد: قدر متيقن حرام بودن نگاه شهوت آميز است.81
ايشان بر اين باور است: نگاه مرد به زن بدون قصد لذت اشكال ندارد; زيرا زنان بخشى از جامعه اسلامى هستند و آمدوشد آنان در جامعه امرى طبيعى است وى به گونه اى پيوستگى عرفى بين استثناى صورت و دستها از پوشش و جايز بودن نگاه قائل است و در پايان بحث مى نويسد:
(و با تمام اين مباحث نص روشنى وارد نشده است كه مردان را از نگاه كردن به زنان باز دارد بلكه ظاهر برخى روايات بر جايز بودن آن دلالت دارد.)82
پس بنابراين ديدگاه زنان مى توانند در مسائل اجتماعى شركت بجويند و به تلاشهاى اقتصادى و… بپردازند.83
تأييد كننده نظر ايشان سيره رسول خدا(ص) براستثناى صورت و دستهاست:
روايت گران روايت كرده اند : زنى به نام منيعه با روبند خدمت پيامر رسيد حضرت به وى خرده گرفت و فرمود:
ييا امة الله! اسفرى فانّ الاسفار من الاسلام وان النقاب من الفجور.84
اى كنيز خدا! روى خويش را باز بگذار; زيرا بازگذاردن روى از اسلام و روى بند از فجور است.
و درروايتى ديگر خطاب به اسماء دختر ابوبكر مى فرمايد:
(وقتى كه زن به حد بلوغ رسيد بايد تمام بدنش را از نامحرمان بپوشاند به جز صورت و دو دست خود را.)85

آيات حجاب

ايشان دربحث پوشش زنان به آياتى استناد جسته است كه اكنون چگونگى استناد جويى ايشان را فرا ديد مى نهيم:
(قل للمؤمنين يغضّوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم ذلك ازكى لهم
ان اللّه خبير بما يصنعون.)86
به مردان مؤمن بگو ديدگان فروخوابانند و دامنهاى خود حفظ كنند. اين براى شما پاكيزه تر است. خدا بدانچه مى كنيد آگاه است.
(وقل للمؤمنات يغضضن من ابصارهنّ و يحفظن فروجهنّ ولايبدين زينتهُنّ الاّ ما ظَهَر منها وَلْيَضْرِبْن بخُمُرهنّ على جيُوبهنّ ولايبدين زينتهنّ الاّ لبعولتهن او… او الطفل الذين لم يظهروا على عورات النساء ولايضربْن بارجلهنّ ليعلم ما يخفين من زينتهن وتوبوا الى اللّه جميعاً ايّها المؤمنون لعلّكم تفلحون.)87
به زنان مؤمن بگو ديدگان خويش را فرو خوابانند و دامنهاى خويش را حفظ كنند و زيور خويش ننمايانند مگر آنچه پيداست. سرپوشهاى خويش بر گريبانها بزنند زيور خويش ننمايانند مگر براى شوهران… يا كودكانى كه از راز زنان آگاه نيستند و پاى به زمين نكوبند كه زيورهاى پنهانشان دانسته شود. اى گروه مؤمنان! همگى به سوى خداوند توبه بريد باشد كه رستگار شويد.
شأن نزول: دركتاب كافى از امام باقر(ع) در شأن نزول اين آيات روايت شده است:
(جوانى از انصار در كوچه هاى مدينه با زنى رو به رو شد [زنان در آن روزها مقنعه را در پشت گوشهاى خود قرار مى دادند به گونه اى كه گردن و مقدارى از سينه ها نمايان بود] و به چهره وى نگريست و پشت سر وى به راه افتاد. ناگهان چهره اش به ديوار خورد و تيزى استخوان يا شيشه اى كه در ديوار بود چهره اش را شكافت. جوان به خود آمد و متوجه شد خون به لباس و سينه اش مى ريزد. با خودگفت: به خدا سوگند خدمت پيامبر مى روم و ماجرا را باز مى گويم. پيش رسول خدا
رفت و جريان را به آن حضرت باز گفت. در اين هنگام جبرئيل نازل شد و ايات بالا را فرود آورد.)88
شهيد آقا مصطفى پس از نقل شأن نزول آيه هاى بالا به تفسير و شرح آنها مى پردازد و اندازه پوشش بايسته را براى زن مسلمان بيان مى كند.
وى بر اين باور است كه اين آيه هاى شريفه درصدد استثناى چهره و دستها نيست بلكه مى خواهند از ظاهر شدن زينتهاى طبيعى شهوت برانگيز زن جلوگيرى كنند. براى روشن شدن آيه هاى شريفه و ديدگاه ايشان كه ديدگاه نو و تفسير جديدى درباره ايه است پرسشهايى را طرح مى كنيم آن گاه ديدگاههاى گوناگون را درباره آيه شريفه ارائه مى دهيم.
1 . دو آيه شريفه در صدد بيان چه حكمى هستند؟
2 . چيزى كه زنان و مردان مؤمن بايد از آن چشم بپوشند چيست؟
3 . زينت در آيه شريفه زينت طبيعى است يا مصنوعى؟
4 . بنابراين كه زينت طبيعى باشد منظور از (ماظهر) در آيه چيست؟
5 . آيا استثناى چهره و دو دست از آيه استفاده مى شود يا آيه در صدد بيان مطلب ديگرى است؟
در پاسخ به پرسش نخست مى توان گفت: آيه در صدد بيان حكم نگاه است و تمام مفسران براين نظرند. ايشان پس از بيان نزول آيه مى نويسد:
(آيه در مورد نگاه است و درباره واجب بودن پوشش از نگاه بيگانه. پس آيه از اين جهت اجمال ندارد برابر آنچه بسيارى از ارباب تفسير گفته اند.)89
اما اين كه لازم باشد زن از هرگونه نگاه خود را بپوشاند ترديد مى كند و پوشش فى الجمله را مى پذيرد; يعنى پوشش به غير چهره و دو كف را ضرورى و اجماعى مى داند. بحث در جاهاى استثنايى است كه در كلام فقهاء و يا اخبار ويژه آمده كه بايد ديداز آيه قرآن چه استفاه مى شود.90
اما در پاسخ به پرسش دوم كه مؤمنان بايد نگاه خود را از چه چيز فرو
خوابانند و مؤمنات بايد خود را از چه چيز بپوشانند بر اين نظرند كه قرآن آن را به فهم عرف واگذارده و در نتيجه بايد مسلمان خود را از هر آفت عرفى و خلاف عقلى و حرام شرعى حفظ كند.91
پاسخ كامل به اين پرسش و سه پرسش بعدى و روشن شدن عبارت ايشان درحاشيه تحرير بستگى دارد به شرح و ارائه ديدگاههايى كه درباره زينت در آيه شريفه ياد كرده اند:
معناى زينت: زينت را به معناى پيرايه آرايش و زيور دانسته اند و در كتابهاى لغوى زَيْن به خلاف و نقيض شَيْن معنى شده است.
خليل بن احمد (م:175) مى نويسد:
(الزين: نقيض الشين. زانه الحسن يزينه زيناً وازدانت الارض بُعثبها… والزينة جامع لكلّ ما تيزّين به.)92
زين نقيض و ضد شين است. نيكويى او را آرايش داد. و زمين به واسطه گياهانش زينت و آرايش يافت. و واژه زينت دربرگيرنده هر چيزى است كه به آن آرايش شود.
احمدبن فارس درمقاييس اللغه مى نويسد:
(زين اصل صحيحى است كه دلالت بر نيكويى و زيبايى چيزى دارد. پس زَين ضد و نقيض شَين است. گفته مى شود: فلان چيز را آرايش دادم. زيبايى زمين به خاطر رويش گياهان است. و گفته مى شود: زَين در اصل به معناى تاج خروس است.93
در لسان العرب ابن منظور نيز زَين به خلاف شَين معنى شده و زينت هر چيزى را كه آراسته شده باشد در بر مى گيرد.94
بنابراين بيش تر موارد كاربرد زينت در لغت به معناى طبيعى آن است گرچه براى زينتهاى ديگر شايد به كار برده شود.
اما زينتى كه در قرآن آمده به ديد گروهى از صاحب نظران كم تر به معناى زينت طبيعى به كار مى رود.)95
در برابر اين ديدگاه كسانى بر اين
باورند كه زينت در قرآن به معناى زينت طبيعى است.96
بى گمان حلى و حليه در قرآن به معناى زينتهاى مصنوعى به كار رفته است مانند: گوشواره خلخال و…
زينت و آرايش مصنوعى زنان دو گونه است: آن كه جداى از بدن است كه به آن حليه گفته مى شود و آن كه همراه بدن است مانند: سرمه رنگ مو آرايش صورت و…
اكنون بايد ديد مفسران و صاحب نظران زينت درقرآن را به چه معنى گرفته اند:

ديدگاهها درباره زينت در قرآن

زينت زينت طبيعى و مصنوعى را در بر مى گيرد. از اين روى در بين صاحب نظران و مفسران درباره استثناى آيه شريفه: (ولايبدين زينتهن الاّ ماظهر منها.) بحثى درگرفته و در زينت آشكار مورد استثناى آيه چهار ديدگاه نقل شده است كه سه ديدگاه آن را شهيد مطهرى چنين بيان مى كند:
1 . مراد از زينت آشكار جامه هاى روست و مراد از زينت پنهان پاى برنجن و گوشواره و دستنبد است. اين قول از ابن مسعود نقل شده و در لسان العرب نيز آمده است.97
2 . مراد از زينت ظاهره آرايش ظاهرى است مانند: سرمه انگشتر خضاب يعنى زينتهايى كه در چهره و دو دست تا مچ واقع است اين قول ابن عباس است.
3 . مراد از زينت آشكار خود چهره و دو دست تا مچ است و اين از ضحاك و عطا نقل شده است. درتفسير كشاف قول ابن عباس پذيرفته شد و زينتهاى باطن به دستبند و پاى برنجن بازوبند كمربند و گوشواره تفسير شده و معتقد است در آيه پوشانيدن خود زينتهاى باطنه مطرح است نه محلهاى آنها از بدن مانند: ذراع ساق پا بازو سر و سينه و گوش.
زمخشرى به بيان فلسفه استثناى زينتهاى ظاهره از قبيل: سرمه خضاب و گلگونه و انگشتر مى پردازد و علت آن را حضور زن در محاكمات و درموقع ازدواج و در كوچه و بازار
مى شمارد كه پوشش اينها باعث حرج مى گردد.98
شهيد مطهرى از فخررازى نقل مى كند كه منظور از زينت در آيه زينتهاى طبيعى است.
وى از قفّال نقل مى كند كه زينت آشكار چهره و دو دست است;زيرا در معاشرتها ناگزير آنها بايد آشكار شوند و از آن جا كه شريعت اسلام شريعت آسان و آسان گيرى است پوشش چهره و دو دست را لازم ندانسته است.99
4 . گروهى از پسينيان زينت در آيه شريفه را زينتِ طبيعى دانسته اند مانند ديدگاه سوم با اين تفاوت كه آيه در صدد استثناى چهره و دو دست نيست بلكه آشكار بود آنها طبيعى است: (لايبدين زينتهن); يعنى زيباييهاى اندام خود را مانند:مو گردن ساق پا و آرنج و… را نبايد آشكار كرد مگر اين كه بر اثر حادثه اى آشكار شوند: (الاّ ماظهر منها). مگر آنچه آشكار شود نه آنچه آشكار است. در اين صورت ما دو گونه زينت: آشكار و پنهان نداريم بلكه آنچه بايد پنهان كرد و شايد بر اثرحادثه اى آشكار شود. در اين صورت گناهى بر زن نيست; زيرا قصدى براى اين نداشته است. براى جلوگيرى از چنين رخدادى از يك سوى بايد روسرى خود را پيرامون گردن خود ببندد و از ديگر سوى در هنگام راه رافتن به گونه اى راه رود كه ساق پاى او آشكار نگردد.
شهيد آقا مصطفى خمينى در تفسير آيه ديدگاه چهارم را مى پذيرد و صورت و دو دست از دايره در برگيرى آغاز و پايان آيه خارج مى داند و بر اين باور است كه آيه نمى خواهد آنها را استثناء كند.
ايشان ادامه آيه را گواه بر ديدگاه خود مى گيرد. انداختن روسرى بر دور كردن براى جلوگيرى از آشكار شدن اتفاقى سرو گردن است. ايشان استثناى در آيه (الاما ظهر منها) را مانند استثناى در آيه (ما كان لمؤمن ان يقتل مؤمناً الاّ خطاءً)100 مى داند. مؤمن مؤمن را نمى كشد مگر به اشتباه اين
بدين معنى نيست كه كار مؤمن كشتن مؤمن به اشتباه است بلكه مى خواهد بگويد: مؤمن مؤمن را نمى كشد و اگر زمانى چنين اتفاق افتاد حتماً از روى اشتباه بوده است كه اگر عمدى باشد بايد در ايمان وى ترديدى كرد.
اين جا هم به اين معناست كه زنان مؤمن زينتهاى خود را نمى نمايانند. برابر اين معنى زينت در كلمه (زينتهن) در هر سه مورد كه در آيه ياد شده به يك معناست; يعنى گردن آرنج و ساق پا را بايد از نگاه نامحرمان حفظ كرد و برابر شأن نزول آيه بقيه بدن در آن زمان پوشيده بوده است.
منظور از زينت در آيه كه مى فرمايد: (ولايضربن بارجلهنّ ليعلم مايخفين من زينتهنّ) ساق پا است كه در سخن آقا مصطفى آمده نه خلخال كه در هنگام راه رفتن صداى آن شنيده مى شود.
اما اين كه چگونه مى شود ساق پا در هنگام راه رفتن آشكار شود؟ گرچه پاسخ آن در كلام ايشان نيامده اما بايد به شيوه لباس پوشيدن مسلمانان در صدر اسلام توجه كرد كه گفته اند: زنان و مردان از لنگ استفاده مى كرده اند مانند آنچه در هنگام احرام حج واجب است.
با چنين پوششى اگر در هنگام راه رفتن دقت كافى نشود بخشى از ساق پا آشكار مى شود و قرآن سفارش مى كند مواظب اين مهم باشند.
با توجه به شرحى كه ارائه شد متن سخنان ايشان را كه در حاشيه تحرير در تفسير آيه بيان شده مى آورديم و ديدگاه ايشان را درباره روايات و تفسيرهايى كه از آيه شده يادآور مى شويم:
(وبالجملة معنى الآية هو انّ المؤمنات يوجدن الموانع والحواجب بينهنّ وبين مايحرم عليهن النظر اليه ويخفظن فروجهنّ عن كل آفةٍ عرفية وخلاف عقلى وممنوع شرعى حسب الاطلاق فانّه احيل فهم المحذوف الى الامة لانّه لانّه امر يدركه الطبايع السليمة والانفس
المتشرعة (ولا يبدين زينتهنّ الاّ ماظهر منها) واتفق ظهوره بجريان الرياح فيكون حال هذا الاستثناء حال الاستثناء فى قوله تعالى: (ما كان لمؤمن ان يقتل مؤمناً الا خطاءً) فلو ظهرت الزينة كالجيوب والزندين والساقين مما هى المحركات نوعاً و تثير الشهوات عادة فلابأس ولكن لايجوز اظهارها ويؤيد ذلك قوله تعالى: (وليضربن بخمرهن على جيوبهنّ) حتى لايظهرو لو من باب الاتفاق والصدفة وحين الغفلة والذهول وايضاً يشهد لما اشير اليه تعقيب القول المزبور قوله تعالى (ولايبدين زينتهن) فيكون الوجه و الكف والقدم خارجة عن الاية صدراً وذيلاً ولايكون الكف والوجه والقدم محل الزينة حتى يصح اطلاق الزينة عليه باعتبار علقة الحلول. هذا مع قطع النظر عن اخبار المسئلة.)101
وخلاصه معنى آيه اين است كه زنان مؤمن بازدارنده هايى بين خود و آنچه نگاه بر آن حرام است پديد مى آورند و دامنهاى خود را از هر آفت عرفى و خلاف عقلى و حرام شرعى نگه مى دارند. پس فهم نكته حذف شده به امت واگذار شده; زيرا امرى است كه سرشتهاى سالم و نفسهاى شرع باور آن را درك مى كنند (زينتهاى خود را نمى نمايانند مگر آنچه از آن نمايانده شود) و آشكار شدن آن به وزيدن باد رخ دهد. از اين روى اين استثناء مانند استثناء در آيه قرآن است كه مى فرمايد: (هرگز مؤمن مؤمنى را نمى كشد مگر اين كه اين كار به اشتباه از او سر زند.)
بنابراين اگر زينت [طبيعى زن] مانند: گردن و آرنج و دو ساق پا ظاهر شد كه بيش تر بر انگيزاننده و شهوت انگيزند اشكال ندارد ولى نماياندن آنها جايز نيست. تأييد كننده اين نظر
سخن خداوند است كه مى فرمايد: (و بايد روسريهاى خود را بر گردنهاى خود قرار دهند) تا آشكار نشوند گرچه از باب اتفاق و برخورد ناگهانى غفلت و فراموشى باشد وگواه آن نيز ادامه آيه است (وظاهر نكنند زينتهاى خود را) [كه حكم محرمان را ذكر مى كند] پس صورت كف دست و پا خارج از آغاز و انجام آيه است و اين سه جا زينت نيز نيستند تا اطلاق زينت بر آنها به اعتبار علاقه حلول روا باشد.
آنچه ياد شد با قطع نظر از اخبار مسأله است.
در اين جا چند اشكال مطرح مى كند و از آنها پاسخ مى دهد:
شايد كسانى بگويند: (يحفظن فروجهنّ) دلالت بر واجب بودن پوشش تمام بدن مى كند; زيرا تمام بدن زن عورت است آن گونه كه در پاره اى از روايات آمده است.
از اين ادعا پاسخ مى دهد: ثابت كردن آن ممكن نيست: (دون اثباته خرط القتاد.)
ييا شايد كسانى بگويند: يك دسته اخبار دلالت مى كند كه (ماظهر منها) زينت ظاهرى است مانند انگشتر گردن بند سرمه و…
مى گويد: اين گونه اخبار از جهت سند كامل نيستند و حجت بودن و فراگيرى اينها در برابر ظهور آيه مشكل است. بنابراين آيه بر واجب بودن پوشش همه اعضاى بدن دلالت ندارد.102
افزون بر اين پاره اى از اخبار دلالت دارند كه پوشش چهره و دو دست لازم نيست از جمله دو خبر معتبر فضيل و مفضل بن عمر است:
1. (سألت ابا عبدالله(ع) عن الذراعين من المرئه هما من الزينة التى قال اللّه تعالى: (ولايبدين زينتهن الاّ لبعولتهن)؟ قال: نعم و مادون الخمار من الزينة و ما دون السوارين.)103
[فضيل مى گويد:] از امام صادق(ع) از دو ذراع زن پرسيدم
كه آيا آن دو از جمله زينتى است كه در آيه شريفه آمده است: (زينتهاى خود را آشكار نكنند مگر براى شوهران خود)؟ فرمود: آرى و پايين تر از روسرى و پائين تر از مچ دستها از زينت است. روشن است كه چهره خارج از پوشش روسرى است و روسرى سروگردن را مى پوشاند و دست به بالاى مچ گفته مى شود نه به پايين آن بنابراين آيه و بخش اول آن موارد بالا را در بر نمى گيرد.
2. (قلت لأبى عبداللّه(ع) جعلت فداك ما تقول فى المرأة تكون فى السفر مع الرجال ليس فيهم لها ذو محرم ولامعهم امرأة فتموت المرأة مايصنع بها؟ قال يغسل منها اوجب الله عليه التيمم ولاتمسّ ولايكشف لها شيئ من محاسنها التى امر اللّه بسترها قلت: فكيف يصنع بها؟ قال: يغسّل كفيّها ثم يغسّل وجهها ثم يغسّل ظهر كفّيها.)104
[مفضل مى گويد] به امام صادق(ع) گفتم: فدايت شوم چه مى فرماييد درباره زنى كه در سفر مى ميرد و محرمى ندارد و نه هم در بين همسفران زنى وجود دارد. چگونه بايد با او رفتار شود. امام فرمود: شسته شود بسان تيمم كه خداوند واجب كرده است و لمس نشود و هيچ چيز از زيباييهاى زن كه خداوند فرمان پوشش آن را داده آشكار نگردد. گفتم: چگونه عمل شود؟
فرمود: كف دو دست و چهره آن گاه پشت دستان وى شسته شود.
اين دو روايت دلالت دارند كه پوشش چهره و دو دست واجب نيست و ديگر اعضاء كه از آن زيباييهاى زن تعبير شده پوشيده مى شود. افزون بر اين اخبار سيره بر آن دلالت مى كند:
(و كمك مى كند اخبار را سيره و نياز بسيار مردم و اگر پوشش چهره و دستها واجب بود روشن مى گرديد مانند آتشى كه در
بالاى مناره افروخته شود و براى چنين مسأله مهم يك يا دو خبر مانند: نامه صفار كافى نيست و شايسته نيست درهم آميختن بين اخبار اين مسأله و روايات مسأله حرام بودن نگاه; زيرا همان گونه كه ياد شد پيوستگى بين حرام بودن نگاه و واجب بودن پوشش نيست; از اين روى تلاش صاحب جواهر و ديگران در استدلال به اين روايات تلاشِ بى فايده اى است.)105
آن گاه ايشان با اشاره به ديدگاه جمهور به اين نكته اشاره مى كند كه برابر آن چهره و دو دست تا مچ استثناء شده اند و يا دست كم روايات از اين جهت ابهام دارند و چنانچه نوبت به ناسازگارى اخبار در مسأله برسد روايات جايز بودن نگاه از جهت دلالت و سند قوى ترند و اخبار صحيح مخالف به سه روايت نمى رسند; از اين روى قول به اعتبار آنها دشوار است و چنانچه نوبت به اصول عمليه برسد استصحاب و برائت جايز بودن را مى رسانند.

خون

پيش از بحث درباره خون كه از اعيان نجسه است يادآورى دو مطلب كه شهيد آقا مصطفى پيش از بحث مكاسب محرمه آورده مهم مى نمايد:
1 . اصل اوليه در داد و ستدها جايز و حلال بودن است و در موارد شك دردرستى مى توان از اين اصل استفاده كرد مگر آن كه دليلى برخلاف آن اقامه شود.106
2. ايشان بحث كوتاهى درباره حديث منسوب به پيامبر: (ان اللّه اذاحرّم شيئاً حرّم ثمنه)107 دارد و بر اين باور است كه اين حديث ضعيف و از جهت معنى ابهام دارد و شايد قاعده اى باشد كه از روايات به دست آمده باشد.108
از اين دومطلب نتيجه مى گيرد كه ما در بحث مكاسب محرمه و اعيان نجسه بايد به دليلهاى ويژه مراجعه كنيم و مقدار دلالت آنها را به دست آورديم.

خريد و فروش خون

فقها در بحث از پيشه هاى حرام دادوستد خون را ياد كرده اند و هرگونه دادوستدى را درخون باطل دانسته اند. البته مدار سخن آنان خريد و فروش خون نجس حيوانات است و آن جا كه در قديم امكان بهره ورى از خون انسان نبوده آن را مطرح نساخته اند.
اينان برحرام بودن خون به آيات قرآن و احاديث و اجماع استناد كرده اند.
شيخ انصارى حرام بودن دادن خون و در برابر آن چيزى گرفتن را اجماعى دانسته و بيان مى كند كه در نهايه شيخ طوسى و شرح ارشادِ فخرالدين و تنقيح فاضل مقداد بر اين اجماع تصريح شده است; اما نسبت به خون پاك دو وجه بيان مى كند و جايز بودن آن را مى پذيرد.109
شهيد آقا مصطفى خمينى درباره خون و جايز بودن داد و ستد آن سخن كوتاهى دارد كه درخور درنگ است:
(ومنها الدم فانّ مقتضى اطلاق الاية الشريفه حرمته و ممنوعية بيعه ولو كان طاهراً وهكذا وضعيه المرفوعة الواسطى.)110
از جمله پيشه هاى حرام دادوستد خون است زيرا مقتضاى آيه شريفه حرام و ممنوع بودن دادوستد خون است گرچه پاك باشد و همين گونه است معناى مرفوعه واسطى.
ايشان در اين سخن دو دليل بر حرام بودن خريد و فروش هرگونه خونى بيان مى كند: قرآن و مرفوعه واسطى. قرآن در بسيارجاها برحرام بودن خون تصريح دارد و از آنجا كه آن را مقيد به پاكى و نجسى نكرده استفاده مى شود كه دادوستد هرگونه آن حرام است:
(انّما حرّم عليكم الميتة والدم ولحم الخنزير وما اهلّ لغير اللّه به.)111
خداوند تنها مردار خون گوشت خوك و آنچه را كه نام غير خدا به هنگام ذبح بر آن گفته شود بر شما حرام كرده است.
همين آيه درسوره نحل112 و در سوره مائده113 با اندك تفاوتى در آغاز آن باد شده است. ولى در آيه 145 سوره انعام كه اين چهار مورد را ياد مى كند درباره خون مى فرمايد: (أو دماً مسفوحاً) از اين تعبير فهميده مى شود: خونى كه در اين چهار آيه آمده خونى است كه در هنگام كشتار از حيوان بيرون مى آيد. در نتيجه خونى را كه بعد از كشتار در گوشت مى ماند در بر نمى گيرد.
در مرفوعه واسطى آمده است: على(ع) قصابها را از خريد و فروش خون باز مى داشت.114
فقيهان اين باز داشتن حضرت امير(ع) را براى خوردن دانسته اند. شيخ انصارى115 و امام خمينى116 براين نكته به روشنى اشاره دارند.
شهيد آقا مصطفى حديث و آيه را بر اين مطلب حمل مى كند و در پاسخ از ممنوع بودن دادوستد مى نويسد:
(اللهم الاّ ان يحملان على الأكل لاقتضاء السياق فيها فيجوز بيعه لغير الاكل ولوكان من النجس.)117
مگر اين كه آيه و مرفوعه واسطى برممنوع بودن خوردن خون حمل شوند; زيرا اسلوب آيه چنين خواستى دارد. بنابراين جايز خواهد بود دادوستد خون براى چيزهاى ديگر غير از خوردن گرچه نجس باشد.
بنابه نظر ايشان اگر خون را براى غير خوراكى كسى بخرد يا بفروشد. اگر بازدارنده ديگرى نداشته باشد و سلامتى خون دهنده را به خطر نيندازد دادوستد صحيح خواهد بود. براى روشن شدن سياق آيه آن را يادآور مى شويم:
انّما حرم عليكم الميتة والدم والحم الخنزير وما احلّ لغير اللّه فمن اضطرّ غير باغ ولاعاد فلا اثم عليه ان اللّه غفور رحيم.)118
ذيل آيه كه مى فرمايد: (پس هركسى در ناگزيرى بدون اين كه از اندازه بگذرد خون بخورد گناهى بر او نيست. گواه بر جايز بودن خوردن خون است. دررواياتى كه علت حرام
بودن خون بيان شده از خوردن آن سخن به ميان آمده است مانند روايت امام رضا119 و امام باقر(ع)120.
از اين دو روايت استفاده مى شود دادوستد خون در صورتى كه زيان جسمى داشته باشد و يا سبب ناامنى اجتماعى بشود جايز نيست.

غنا درقرآن

غنا در قرآن به روشنى مطرح نشده است بلكه قول زور و لهو كه در آيات آمده به غنا تفسير شده اند:
1 . (واجتنبوا الرجس من الاوثان واجتنبوا قول الزور.)121
دورى گزينيد از پليدى كه بتها هستند و دورى گزينند از سخن زور.
قول زور دراين آيه به غنا تفسير شده است و اين معنى درروايت زيد شحام122 مرسله ابن ابى عمير123 روايت عبدالاعلى124 و خبر محمد بن عمروبن حزم ياد شده است.125
2. (ومن الناس من يشترى لهو الحديث ليُضِلّ عن سبيل اللّه ويتّخذها هزواً اولئك لهم عذاب مهين.)126
و از آدميان كسانى هستند كه سخن بيهوده مى خرند تا بدون آگاهى مردم را از راه خدا به دَر برند و آيات خدا را به مسخره گيرند. براى اينها عذابى خواركننده است.
لهو حديث در آيه شريفه درروايت محمد بن مسلم از امام باقر(ع)127 حديث وشاء از امام رضا(ع)128 روايت مهران بن محمد و حسن بن هارون از امام صادق(ع)129 و روايت عبدالاعلى130 به غناء تفسير شده است.
3 . (والذين لايشهدون الزور.)131
در روايت ابوالصحاح از امام صادق(ع) زور به غنا تفسير شده است.132
شهيد مصطفى خمينى فراگيرى در اين آيات و دلالت آنها اشكال دارد و از هر يك از برداشتها و استدلالها پاسخ مى دهد:
(ويشكل الاوّل بانّ مهية الغناء
ليست قول الزور فهو من مصاديقه باعتبار اشتماله على الزور الذى هو الباطل فما هو الواجب اجتنابه مالايمكن الالتزام به وهو مطلق الباطل.)133
و استدلال به آيه نخست مشكل است; زيرا كه حقيقت غنا قول زور نيست بلكه غنا از نمونه هاى آن است. از آن جهت كه دربردارنده زور است كه همان باطل باشد.
پس آنچه پرهيز از آن بايسته مى نماد چيزى است كه پايبندى به آن ممكن مى باشد و آن باطل است. بنابراين تمام گونه هاى غنا قول زور نيست بلكه قسمتى از آن قول زور است كه در بردارنده باطل و كارهاى خلاف شرع باشد.
در پاسخ برداشت از آيه دوم مى نويسد:
(نتيجه تفسير لهو به غنا اين است كه غنا از گناهان كبيره باشد در حالى كه فقيه آن را بر عهده نمى گيرد.)134
در آيه براى سخن بيهوده وعده عذاب داده شده است و در تعريف گناه كبيره گفته اند: گناهى است كه در قرآن بر انجام آن خداوند وعده عذاب داده باشد. امّا اين كه چرا فقيه نمى تواند به آن گردن نهد از آن روست كه جاهاى زيادى حرام بودن غنا استثناء شده است و اين سبب گرديده كه مسأله زشت جلوه كند. معنى ندارد چيزى را كه خداوند وعده غذاب داده باشد درعروسيها و عيدهاى اسلامى و براى ياد آخرت حلال باشد.
ملاحبيب اللّه كاشانى مواردى را كه از غناى حرام جدا شده به هشت مورد مى رساند:
قراءت قرآن غناء زن در شب عروسى غناء حجاج غنا مجاهدان غنا در روزهاى عيد در سخنرانى در مناجات و دعا غنا در مصيبتها.135
و از برداشت حرام بودن غناء از آيه سوم پاسخ مى دهد: آيه دلالتى بر حرام بودن ندارد بويژه حرام بودن فعلى آن.
آن گاه ايشان در درستى سند رواياتى كه در ذيل آيات وارد شده ترديد مى كند و مى نويسد:
(ان الروايات الواردة فى ذيل الآيات بل و غيرها بكثرتها البالغة حد التواتر المعنوى غير نقية السند الا ما شذّ منها.)136
رواياتى كه در ذيل اين آيات آمده بلكه ديگر روايات با زيادى آنها به مرحله تواتر معنوى رسيده اند از جهت سند كامل نيستند جز شمار اندكى.
آن گاه نتيجه مى گيرد:
(آنچه براى من روشن شده است بر حرام بودن غنا به مفهوم گسترده آن دليلى وجود ندارد و تنها گونه اى از آن حرام است….
اين ديدگاه ما غيراز ديدگاه نقل شده از پيشينيان [فيض و سبزوارى] است; زيرا من به حرام بودن غنا باور دارم گرچه باحرامهاى ديگرى همراه نباشد. به نظر من مجلس غنا مجلسى كه براى لهو و باطل تشكيل شده باشد حرام است. دليل بر اين مطلب افزون بر نارسايى دليلها از ثابت كردن حرام بودن هرگونه غنا و احتمال اين كه روايات ناظر به مجلسهاى شناخته شده در زمان صدور اخبار باشد نكته اى است كه در روايات نفرين آمده: (غنا و مجلس تغنى است.)137
سپس ايشان سه روايت مى آورد كه غناء زشتى آن متوجه مجلسها و خانه هايى است كه در آن نغمه خوانى شده و به اين كار شهره بوده اند.
در ادامه بحث از مفهوم غناء مى نويسد:
(شايد بگوييم شيخ مرتضى همانند اين معنى را درنظر دارد; زيرا غناى در بردارنده باطل را حرام مى شمارد نه هرگونه غنايى را.)138

پاورقيها:

1 . (البرهان فى تفسير القرآن) سيد هاشم حسين بحرانى ج21/1 اسماعليان قم.
2 . (احكام القرآن) ابوبكر محمد بن عبداللّه معروف به ابن عربى اشبيلى مالكى تحقيق على محمد بجاوى ج8/1 داراحياء التراث العربى بيروت.
3 . (الوسائل الى معرفة الاوائل) جلال الدين سيوطى تحقيق عبدالرحمن الجوزو125/ دار مكتبة الحياة بيروت; (كشف الظنون) حاجى خليفه ج20/1 دارالكتب العلميه بيروت با (تفسير آيات الاحكام) محمد على سايس) ج8/1 دار ابن كثير دمشق.
4 . (الفهرست) ابن نديم57/ دار المعرفة بيروت. متأسفانه در ترجمه احكام القرآن كلبى افتاده است.
5 . (تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام) سيد حسن صدر321/; (كتابنامه بزرگ اسلامى) محمد حسين بكائى ج190/1 نشرقبله.
6 . (الوسائل الى معرفة الاوائل)125/.
7 . (تأسيس الشيعه)321/.
8 . (بغية الوعاة فى طبقات النحويين والنحاة) جلال الدين سيوطى تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم ج251/2 شماره 1914 مطبعة عيسى يابى حلبى.
9 . (الاعلام) خيرالدين زركلى ج133/6 دار الملايين.
10 . (جامع الرواة) محمدبن على حائرى اردبيلى ج217/2.
11 . (الجرح والتعديل) فخررازى ج270/7 شماره 1478 دار احياء التراث العربى; (كتاب المجروحين) محمدبن حبان ج254/2 دار المعرفة بيروت.
12 . (رجال النجاشى) تحقيق محمد جواد نائينى ج400/2 شماره 1167.با توجه به اينكه فراموشى معمولاً در آخر عمر ايجاد مى شود به نظر مى رسد كه آنچه فخر رازى نقل كرده درست تر است; زيرا شهادت امام صادق(ع) به سال 148 بوده و هشام بن محمدبن سائب در سال 204 كه گويا دوران نوجوانى و جوانى را با امام صادق(ع) بوده توان علمى بالايى نداشته است.
14 . (سيماى كاگزاران على بن ابى طالب اميرالمؤمنين) على اكبر ذاكرى ج495/2 دفتر تبليغات اسلامى.
15 . (الاعلام) زركلى ج133/6; (فهرست) ابن نديم139/ ترجمه 160. درترجمه اشتباهى رخ داده كه سليمان او را از بصره به كوفه فرا خواند; (تأسيس الشيعه)321/.
16 . (الجرح والتعديل) ج270/7.
17 . (كتاب المجروحين) ابن حيان ج254/2; (شذرات الذهب) ابن عماد حنبلى ج218/1.
18 . (الاعلام) ج133/6.
19 . (الاتقان فى علوم القرآن) جلال الدين سيوطى ترجمه سيد مهدى حائرى قزوينى ج594/2 اميركبير تهران.
20 . (معجم المفسرين) عادل نويهض ج682/2 نويهض الثقافيه.
21 . (تاريخ بغداد) خطيب بغدادى ج161/13 دار احياء التراث العربى.
22 . (البرهان فى علوم القرآن) بدر الدين محمد بن عبداللّه زركشى تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم ج3/2 دار احياء الكتب العربية مصر.
22 . (العين) خليل بن احمد فراهيدى ج387/7 دارالهجره قم.
23 .(معجم المفسرين) ج725/2.
24 . مجلّه (پژوهشهاى قرآنى) شماره 169/3; مجلّه (كيهان انديشه) شماره 6/15 در منابع اوليه كتابى به نام (احكام القرآن) براى هشام ذكر نكرده اند يا من نديدم گرچه ايشان را از حافظان قرآن در سه روز (تاريخ بغداد ج45/14) و نويسنده تفسير (الآى الذى نزل فى اقوام باعيانهم) (فهرست ابن نديم51/ بيروت) ياد كرده اند. اين احتمال دور نيست كه برخى كلبى را كه در كلام ابن نديم آمده به اشتباه هشام كلبى انگاشته اند.
25 . (ادوار فقه) محمود شهابى ج849/3 853 وزارت ارشاد اسلامى. در مقدمه كتاب (ام) و مقدمه (فهارس ام الشافعى) نامى از احكام القرآن شافعى برده نشده است.
26 . (كشف الظنون) ج1285/2; (فهارس ام الشافعى) مقدمه 14/ دارالمعرفة بيروت; (تاريخ التراث العربى) الجزء الثالث فى الفقه184/.
27 . (الفهرست 295/ دارالمعرفة بيروت.
28 . (فهارس الام) مقدمه14/ (وقد روى الام عن الربيع كثيرون لكن النسخة التى وصلتنا وطبع منها فى الاية ابى العباس محمدبن يعقوب الاصم كما جاء التصريح بذلك فى المسند الملحق بكتاب الام فى ص468 فى كتاب النكاح); (الفهرست)299/ بيروت; (تاريخ التراث العربى) علوم القرآن والحديث ج371/1 شماره 191. ابوالعباسى در سال 247 متولد شد و در سال 265 مسافرت علمى خود را از نيشابور آغاز كرد و برابر آنچه دركتاب نكاح مسند آمده درنيمه شعبان سال 266 كتاب شافعى را از ربيع بن سليمان (م270) شنيده و ربيع هم از بويعلى شنيده است.
29 . (كتاب الام) مسند شافعى431/.
30 . (كتاب الامر) ج87/5.
31 . (طبقات الشافعية الكبرى) سبكى ج97/2.
32 . (احكام القرآن) شافعى ابوبكر احمد بن حسين بيهقى (م:458) صاحب سنن تحقيق محمد بن زاهد حسن كوثرى7/ 18 دارالكتب العلميّة بيروت.
33 . (فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه عمومى آية اللّه مرعشى) ج197/9 شماره 3414.
34 . مانند: (مناهج الكلام على آيات الصيام) احمد بن موفق قرشى (معجم المفسرين76/1); (تفسير آيه الصوم) ابن غالبون (معجم المفسرين ج58/1); تفسير قوله تعالى (احل لكم الطيبات وطعام الذين اوتوا الكتاب) حسين بن حسن موسوى كركى عاملى شيعى (معجم المفسرين ج151/1).
35 . (تفسير القرآن الكريم) شهيد مصطفى خمينى ج255/1 وزارت ارشاد.
36 . همان مدرك ج117/1 176.
37 . همان مدرك ج257/1 ـ 258.
38 . همان مدرك 111/1 175.
39 . همان مدرك ج71/1 178.
40 . همان مدرك ج53/1 258.
41 . همان مدرك ج307/1; ج85/2.
42 . همان مدرك ج411/1.
43 . سوره (ابراهيم) آيه 40.
44 . سوره (ابراهيم) آيه 37.
45 . سوره (مريم) ايه 31.
46 . سوره (لقمان) ايه 17.
47 . سوره (هود) آيه 78.
48 . سوره (انفال) آيه 35.
49 . (تفسير القرآن الكريم) مصطفى خمينى ج243/2 244.
50 . سوره (نساء) آيه 102.
51 . (تفسير القرآن الكريم) ج242/2 243.
52 . همان مدرك241/.
53 . همان مدرك243/.
54 . سوره (اسراء) آيه 78.
55 . (تفسيرالقرآن الكريم) ج242/2.
56 . (رياضى المسائل) طباطبائى ج299/2 چاپ سنگى; (جواهر الكلام) محمد حسن نجفى ج130/5 دار احياء التراث العربى.
57 . سوره (البقره) آيه 24.
58 . (تفسير القرآن الكريم) ج51/4.
59 . (كتاب الصوم) سيد مصطفى خمينى17/ ـ 18 دفتر تبليغات اسلامى.
60 . سوره (مريم) آيه 26.
61 . سوره (بقره) آيه 183.
62 . (كتاب الصوم)22/ ـ 23.
63 . سوره (بقره) آيه 187.
64 . (اقرب الموارد) شرتونى ج670/1.
65 . (كتاب الصوم)23/.
66 . همان مدرك283/; (تفسيرنورالثقلين) ج172/1.
67 . سوره (بقره)187/.
68 . (كتاب الصوم)23/.
69 . سوره (بقره)185/.
70 . (كتاب الصوم)24/ 26.
71 . سوره (بقره) ايه 185.
72 . (كتاب الصوم)25/.
73 . همان مدرك.
74 . سوره (بقره) آيه 194.
75 . (كتاب الصوم)25/.
76 . سوره (نساء) آيه 92.
77 . سوره (مائده) آيه 89.
78 . سوره (مائده) آيه 95.
79 . سوره (مجادله) آيه 4.
80 . (تحرير الوسيله) امام خمينى ج243/2.
81 . (حاشيه تحريرالوسيله كتاب النكاح29/ دستنوشته.
82 . همان مدرك.
83 . (مسئله حجاب) استاد شهيد مطهرى184/ 185 انشارات صدرا.
84 . اسدالغابه ابن اثير ج272/7 شماره 7296 دارالشعب مصر.
85 . (المفصل فى احكام المرأة والبيت المسلم فى الشريعة الاسلامية) دكتر عبدالكريم زيدان ج335/3 مؤسسة الرساله بيروت 1415 چاپ دوم.
86 .سوره (نور) آيه 30.
87 . سوره (نور) آيه 31.
88 . (حاشيه تحرير) كتاب النكاح39/ دستنوشته.
89 . همان مدرك25/.
90 . همان مدرك23/.
91 . همان مدرك.
93 . (مقائيس اللغة) احمد بن فارس ج41/3.
94 . (لسان العرب) ابن منظور ج201/13 244 واژه زين و شين.
95 . (تفسيرنمونه) مكارم شيرازى ج439/14 دار الكتب الاسلاميه تهران.
96 . مجله (حوزه) شماره 164/55; شماره 138/42; شماره 159/48 مقاله حجاب شرعى و نقد و پاسخ آن.
97 . لسان العرب) ج201/13.
98 . (مسئله حجاب)147/.
99 . همان مدرك.
100 . سوره (نساء) آيه 95.
101 .(حاشيه تحرير الوسيله) نكاح30/ ـ 40 دستنوشته.
102 . همان مدرك40/.
103 . (نورالثقلين) ج592/3 ح120.
104 . (وسائل الشيعه) ج710/2.
105 . (حاشيه تحريرالوسيله) نكاح41/ دستنوشته.
106 . (حاشيه تحرير الوسيله) مكاسب محرمه3/ دستنوشته. درباره اين اصل مى نويسد: (مستند الاصل عمومات الكتاب والسنة واقتضاء بناء العقلاء والملة بل مقتضى الاصل العملى اذا وصلت النوبة اليه.) مستند اين است عمومات كتاب و سنت و بناى خردمندان عرف است بلكه مقتضى اصل عملى است چنانچه نوبت به آن برسد.)
107. (كتاب المكاسب( شيخ انصارى ج19/1 چاپ شده در مجموعه تراث الشيخ الانصارى ج14; (عوالى اللآلى) احسائى تحقيق مجتبى عراقى ج10/2 ح301.
108 . حاشيه تحرير) مكاسب محرمه4/. ايشان درباره اين حديث مى نويسد: (ولعمرى ان هذا الحديث لايسمن ولايغنى من جوع لضعف السند وقوة اصطياده من المواقف الاخر المسانخة معه وعدم وضوح المقصود. فعليه لابد من الفحص عن الموارد الخاصة.) به جان خودم سوگند كه اين حديث به خاطر ضعف سند از چيزى بسنده نمى كند و اين نظر قوى است كه از موارد همانند آن را به عنوان قاعده گرفته باشند. مقصود و معناى آن نيز روشن نيست. بنابراين براى هر يك از موارد (مكاسب محرمه) بايد دليل ويژه آن را جست.
109 . (كتاب المكاسب) شيخ انصارى ج27/1.
110 . (حاشيه تحريرالوسيله) آقامصطفى6/. 11 . سوره (بقره) آيه 173.
112 . سوره (نحل) آيه 115.
113 . سوره (مائده) آيه 3.
114 . (وسائل الشيعه) ج356/16.
115 . (كتاب المكاسب) شيخ انصارى ج28/1.
116 . (المكاسب المحرمه) امام خمينى ج38/1 اسماعيليان قم. (والاظهر فيه جواز الانتفاع به فى غير الاكل وجواز بيعه لذلك… ان النهى عن بيع سبعة اشياء منها الدم فى مرفوعة ابى يحى الواسطى يراد به البيع للاكل لتعارف اكله فى تلك الامكنة والازمنة.
117 . (حاشيه تحرير الوسيله) مكاسب محرمه7/.
118 . سوره (بقره) آيه 173.
119 . تفسير (نورالثقلين) ج153/.
120 . همان مدرك154/.
121 . سوره (حج) آيه 30.
122 . (وسائل الشيعه) ج237/12.
123 . همان مدرك.
124 . همان مدرك229/.
125 . همام مدرك230/.
126 . سوره (لقمان) آيه 6.
127 . (وسائل الشيعه) ج226/12.
128 . همان مدرك227/.
129 . همان مدرك226/ 228.
13 . (الفهرست) ابن نديم51/ ترجمه59/; (تاريخ التراث العربى) علوم القرآن والحديث فؤاد سزگين ج80/1 كتابخانه آية اللّه مرعشى قم.
130 . همان مدرك229/.
131 . سوره (فرقان) آيه 72.
132 . (كافى) كلينى ج433/6; (وسائل الشيعه) ج226/12.
133 . حاشية تحرير) مكاسب 45/.
134 . همان مدرك.
135 . (ذريعة الاستغناء) ملاحبيب اللّه كاشانى131/ ـ 136 دانشگاه كاشان.
136 . حاشيه تحرير الوسيله مكاسب46/.
137 . همان مدرك.
138 . همان مدرك51/; (كتاب المكاسب) شيخ انصارى ج312/1 313.
شنبه 15 مهر 1391  6:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حول كتاب «كنز العرفان في فقه القرآن»

حول كتاب «كنز العرفان في فقه القرآن» _

محمد واعظ زاده الخراساني
الفقه ساحة تستوعب الحياة بكل مافيها من ثوابت ومستجدات، وهو من ساحات التقريب بين المسلمين، لانها توحّد مسيرهم في حياتهم الفردية والاجتماعية على أساس من الفطرة بكل مافيها من عناصر ثابتة ومتغيرة. وأحكام القرآن أكثر المجالات قدرة على تقريب وجهة نظر العلماء. فالباحثون من كل المذاهب ألّفوا فيه، ووقفة عند كتاب كنز العرفان في فقه القرآن للمقداد السيوري تبين مدى اهتمام المسلمين المشترك في دراسة آيات الاحكام في القرآن الكريم.
اتفق المسلمون على أن الكتاب والسنّة هما الدعامتان والحجّتان على الناس في الفقه وفي غيره ممّا يحتاج إليه العباد في حقل الشريعة والعقيدة. والكتاب موضع اتفاق في نصّه وإن اختلفوا في بيانه وتفسيره، وأمّا السنّة ـ والمراد بها سنّة النبيّ (عليه السلام) ـ فمع اتفاقهم على اعتبارها اختلفوا في الطريق إليها وفي تفسيرها وتخريج نصّها، فالجمهور من فقهاء المسلمين يأخذونها عن طريق الصحابة إذا صحَّت أسانيدها عندهم، وأتباع أهل البيت(عليه السلام) يأخذونها في الأغلب عن أئمة أهل البيت وعن غيرهم إذا صحَّت أسانيدها عندهم.
والجدير بالاهتمام اشتراك ما بلغنا عن هذين الطريقين لفظاً أو معنىً بما يقارب خمساً وثمانين في المائة في أصول الأحكام دون الفروع المستنبطة منها، وأمّا الأخلاق والآداب فكادت أن تكون موافقة مائة بالمائة لبعضها.
ولا ريب أن الكتاب هو الدّعامة الاُولى والثقل الأكبر، وهو كالأصل للسنّة، فهي بيان لـه. وشطر من آيات الكتاب حكَم وآداب أخلاقية تعالج الخصال النفسية، ومنها أحكام عملية تعالج أعمال المكلَّفين على صعيد العبادات، والمكاسب، والمناكح، والمواريث، والسياسات، والأحكام، والقضاء وغيرها، ويُقال لها الأحكام الفقهيّة، ويعبّر عن آياتها بـ «آيات الأحكام».
وكانت هذه الآيات موضع اهتمام الفقهاء، حيث خصُّوها بالبيان والتفسير في مؤلفاتهم، علاوة على التصدّي لها طيّ التفاسير المطوّلة: كتفسير الطبري (م 310هـ) والطوسي (م 460هـ) والطبرسي (م 548هـ) والرازي (م 606هـ) والقُرطبي (م 671هـ) وأخيراً «المنار» للسيّد رشيد رضا وغيرها.
والكتب الخاصة بآيات الأحكام تارة يعبّر عنها بهذا التعبير، وأخرى «أحكام القرآن» وبينهما فرق، والنسبة بينهما عموم وخصوص مطلق، فأحكام القرآن تعني في الأغلب بيان حكم يتعلّق بالآيات سواء ما استفيد منها أو استفيد من الله غيرها ولكن تعلّق بها، وقد يعدّ حكماً فقهيّاً وقد لا يعدّ، فمثلا يبحث في باب أحكام القرآن (بسم الله الرحمن الرحيم) أنّها آية من كلّ سورة، أو في سورة الحمد فقط، أو ليست جزء منها وإنّما هي مجرد فصل بين السورتين، مع الاعتراف بكونها جزء من آية (30) من سورة النمل: ?إنه من سليمان وإنه بسم الله الرحمن الرحيم?، وهذا ليس حكماً فقهيّاً، وإنّما يترتّب عليه أحكام فقهية لا تُستفاد من نفس الآية، مثل أنـّه هل تجب قراءتها في الصلاة في سورة الحمد أو في غيرها من السور أو لا تجب، وهل يجب الجهر بها أو لا يجب إلى غير ذلك من الأحكام.
وأمّا «آيات الأحكام» فلا تشمل سوى الآيات التي تحمل في طيّها حكماً فقهيّاً دون غيرها ممّا تعلّق بها حكم، ويبدو أن هذين التعبيرين: «أحكام القرآن» و«آيات الأحكام» غلب كل منهما على فريق من المسلمين.
فأحكام القرآن مصطلح شائع عند أهل السنّة، وآيات الأحكام شائع عند الشيعة الإمامية. فقد ذكر الحاج خليفة في كشف الظنون عدّة كتب (1) ـ وعمدة مافيه لأهل السنّة ـ تحت عنوان «أحكام القرآن» ليس فيها «آيات الأحكام». وقد طالعت في مقدمة كتاب أحكام القرآن لابن العربي فوجدت أن الكاتب سرد المؤلفات التالية:
1 ـ أحكام القرآن للإمام محمد بن إدريس الشافعي (150 ـ 204هـ)، وسنخصه بالبحث.
2 ـ أحكام القرآن لأبي بكر أحمد بن علي الجصّاص الرازي إمام الحنفية في بغداد (م 370هـ).
3 ـ أحكام القرآن للكيا الهراسي الشافعي المتوفى (م 504هـ).
4 ـ أحكام القرآن للقاضي أبي بكر محمد بن عبد الله الحافظ المالكي المعروف بابن العربي (486 ـ 543)، وهو رفيق الغزالي في الطّلب(2).
وقال كاتب المقدمة: يعتبر هذا الكتاب مرجعاً مهماً للتفسير الفقهي عند المالكية، بل عند كافة المذاهب.
5 ـ أحكام القرآن لأبي بكر أحمد بن الحسين البيهقي (384 ـ 458هـ) وسنتداوله بالبحث.
6 ـ الجامع لأحكام القرآن لأبي عبد الله محمد بن أحمد الأنصاري الخزرجي القرطبي (م 671هـ) ولا ريب أنّه تفسير كبير للقرآن كلّه، اهتم كثيراً بآيات الأحكام، واستوفى ما يستفاد منها، ربما تبلغ في آية واحدة عشرين حكماً أو أكثر، وفي نفس الوقت هذا الكتاب أوسع التفاسير من ناحية الأبحاث اللغوية.
7 ـ كنز العرفان، وهو هذا الكتاب، وسنخصه بالبحث، وهو من كتب الإمامية.
8 ـ الثمرات اليانعة والأحكام الواضحة الناطقة ليوسف بن أحمد الثلاثي الرازي اليمني (م 832هـ) ويبدو أنه من علماء الزيدية.
9 ـ وجاء في كشف الظنون(3) إحكام الرأي في أحكام الآي للشيخ شمس الدين محمد بن عبد الرحمن ابن الصائغ الحنبلي المعروف بابن أبي الفرس (م 776هـ) كما زاد في مقدمة كتاب أحكام القرآن للبيهقي، على ماتقدم من المؤلفات الكتب التالية:
10 ـ أحكام القرآن لعلي بن موسى بن يزداد القمي الحنفي (م305هـ).
11 ـ أحكام القرآن لأبي جعفر أحمد بن محمد الطحاوي الحنفي (م 321هـ).
12 ـ التفسيرات الأحمدية لملاّجيون الهندي.
13 ـ أحكام القرآن لإسماعيل القاضي كبير المالكية بالبصرة، قال: ويتعقبه الجصّاص.
14 ـ مختصر أحكام القرآن لإسماعيل القاضي، تأليف بكر بن محمد بن العلاء القشيري المالكي (م 344هـ).
15 ـ أحكام القرآن لابن بكير.
16 ـ مختصر أحكام القرآن لجمال الدين ابن السّراج محمود بن أحمد القونويّ الحنفي (م770هـ).
وقد اختلفوا في أول من صنّف في هذا الفن، فجاء في كشف الظنون وغيره: أنّ الشافعي أوّل من صنّف في هذا الفن. وقد حكى في الذريعة(4) عن ابن النديم ـ كما يأتي ـ أنّ أول من ألـّف فيه هو محمد بن السائب الكلبي (م 146هـ).
ويتبين من كلام البيهقي في كتابه أحكام القرآن(5) أنـّه جمعه من كتب الشافعي، ولم يكن للشافعي كتاب مفرد في ذلك، إذ قال: «... فرأيت مَن دلّت الدلالة على صحة قوله ـ أبا عبد الله، محمد بن إدريس الشافعي المطّلبي ابن عم النبيّ (عليه السلام) ـ قد أتى على بيان مايجب علينا معرفته من أحكام القرآن، وكان ذلك مفرَّقاً في كتبه المصنّفه في الأصول والأحكام، فميّزته وجمعته في هذه الأجزاء على ترتيب المختصر...». والبيهقي يذكر في كل مسألة كلام الشافعي في الاستدلال عليها بآية من القرآن.
والحقّ أنـّه من قسم آيات الأحكام حيث لايوجد فيه شيء ممّا جاء في كتب أحكام القرآن ممّا تعلق بالآيات. وقدّم المؤلف ما يتعلّق بأصول الفقه بدءً بوجوب تعلّم أحكام القرآن، ثم العموم والخصوص، ثم حجيّة السنّة، ثم حجيّة خبر الواحد، ثم النسخ، ثم إبطال الأخذ بالاستحسان، ثم أورد آيات متفرقة وفيها حجيّة الإجماع. وبعد ذلك شرع في الطهارة والصلاة والزكاة والصوم والحج، ثم البيوع والمعاملات والفيء والغنيمة والصدقات إلى آخر المجلّد الأول، وبدأ المجلّد الثاني بالسير والجهاد ثم غيرهما من أبواب الفقه.
هذا ما أمكن الوقوف عليه من كتب أحكام القرآن وهي أهمها عند أهل السنّة، وربّما كُتب غيرها ممّا لم نقف عليه. كما صدرت في السنين الأخيرة كتب منها: كتاب «روائع البيان، تفيسر آيات الأحكام من القرآن» لمحمد علي الصابوني أستاذ كلية الشريعة والدراسات الإسلامية بمكة المكرمة في مجلدين يحتوي على ثلاثين محاضرة انتهج المؤلف فيها منهجاً جديداً، فهو لم يكن مرتباً حسب ترتيب السور كما هو الغالب في كتب أحكام القرآن، ولا حسب أبواب الفقه كما هو في كتاب كنز العرفان وغيره من كتب آيات الأحكام، بل اشتمل على مواضيع فقهيّة متفرقة تعرّض المحاضر فيها لجملة من الآيات يفسرها لغوياً وبلاغياً; ثم يخرج منها بمادلت عليها من الأحكام، فهو معدود في عداد كتب آيات الأحكام أيضاً دون أحكام القرآن. هذه جولة عاجلة في كتب أحكام القرآن.
وأمّا مصطلح آيات الأحكام فهو شائع عند الشيعة الإمامية، وقد عبر عنها العلامة الطهراني في موسوعته القيمة «الذريعة إلى تصانيف الشيعة» (6) فذكر تحت عنوان «آيات الأحكام» ثلاثين كتاباً بدءً بـ«آيات الأحكام» أو «أحكام القرآن (7) لأبي النضر محمد بن السائب بن بشر الكلبي (م 146 هـ)، وقال فيه «إنه من أصحاب الإمام الصادق(عليه السلام) (م146هـ)، وهو والد هشام الكلبي النسّابة الشهير ـ وهو هشام بن محمد أبي النضر بن السائب بن بشر الكلبي أبو المنذر (م204هـ)»(8) ثم حكى عن ابن النديم قوله: «أنـّه أول من صنّف في هذا الفن». لا الإمام الشافعي (م 204هـ) كما صرّح به في كشف الظنون، ولا القاسم بن أصبغ بن محمد بن يوسف البياتي القرطبي الأندلسي الاخباري اللغوي (م 340هـ)، ولم يذكره صاحب كشف الظنون ولا غيره في جملة مؤلفي أحكام القرآن ـ إلى أن قال ـ ثم إن جمعاً من أصحابنا تابعوا الكلبي في إفراد آيات الأحكام... فذكر (29) كتاباً في آيات الأحكام للشيعة الإمامية، وفي جملة ماذكر، هذا الكتاب القيّم الذي نقدّمه بين يدي الباحث الكريم وهو:«كنز العرفان في فقه القرآن» للشيخ الأجل جمال الدين المقداد بن عبد الله السيوري (م عام 826هـ). أي بعد مائة عام مضت على رحيل العلامة الحلّي المتوفى 726 هـ وقد نُشرت بحمد الله جملة من هذه الكتب بعضها سابق على كنز العرفان وكثير منها متأخر عنه. ومن جملتها كتاب لم نقف عليه كان موضع اهتمام صاحب كنز العرفان باسم «النهاية في تفسير خمسمائة آية» للشيخ فخر الدين، أحمد بن عبد الله بن سعيد بن المتوّج البحراني، وهو الذي يذكره مؤلفنا في مواضع من كتابه بعنوان «المعاصر» حاكياً بعض آرائه ويضعها موضع المناقشة. ومن عجيب أمر هذا الرجل أنـّه وُجد سمِيٌّ لـه يشاركه في النسب وفي المؤلفات حتّى ظُنّ أنهما شخص واحد، وقد أوردهما العلامة العاملي في أعيان الشيعة في عداد من سمّي بأحمد فلاحظ(9).
والذي يلفت النظر أنّ صاحب الذريعة لم يذكر كتاباً باسم أحكام القرآن سوى ماقاله في موضع من كتابه بشأن كتاب الكلبي، وذكره تارة باسم آيات الأحكام، وأخرى باسم أحكام القرآن كما تقدم(10).
وأما هذا الكتاب فقد قال مؤلفه بشأن كتابه: «.. وقد اعتنى العلماء بالبحث عنها أي «آيات الأحكام» واستخراج السرّ الدفين منها، لكني لم أظفر بكتاب في تنقيح تلك الآيات بما يبرد الغليل ويشفي العليل، ويحتوي على جملة ما يبغيه الراغب، ويستطرفه الطالب، بل إمّا مُسهبٌ بذكر الأقاويل والأخبار، أو مقصّر قد ملَّل بالايجاز والاختصار، فحداني ذلك على وضع كتاب يشتمل على فوائد قد خلا عنها أكثر التفاسير، وفرائد لم يعثر عليها إلاّ كل نحرير، وضممت إلى ذلك فروعاً فقهيّة تقتضيها نصوص تلك الآيات، أو ظهورها...».
والذي تميّز به هذا الكتاب وكثير من كتب آيات الأحكام ـ الفارق بينهما وبين كتب أحكام القرآن المرتبة غالباً حسب ترتيب السور، إلاّ ما شذَّ كما قلنا في أحكام القرآن للبيهقي ـ أنـّه مرتّب بحسب أبواب الفقه بدءً بكتاب الطهارة وختاماً بكتاب الجنايات والقصاص، كما أنـّه خاص بالآيات التي تستخرج منها الأحكام دون ما تعلّق بها حكم من الآيات.
كما امتاز إضافة إلى ماتقدّم بحسن التنظيم لآيات كل باب حيث يقسّمها على أنواع ويذكر تحت كل نوع مافيه من الآيات.
ولو جاز أن نؤاخذ مؤلفه بشيء في هذا النظم البديع فيمكن أن نقول أولاً: بأنـّه غفل عن آيات تدل على مسائل أصول الفقه، وقد لاحظها البيهقي كما تقدم، فان الفقيه يحتاج إليها في مسائل الفقه.
وثانياً: إنّه كان ينبغي مراعاة ترتيب النزول في آيات كل باب حتّى يعلم سرّ التشريع وسير التقنين في الفقه القرآنيّ، وحتّى يُعرف الناسخ من المنسوخ كما شاع التعبير عنهما عند كثير من المفسرين، أو تكامل التشريع القرآنيّ كما عبّر عنه الدكتور محمد البهيّ المصري في كتاب لـه في هذا الشأن.
ومن مميزات هذا الكتاب أيضاً هو ذكر آراء المذاهب الفقهية الأُخرى، الأمر الذي يجب الالتفات إليه لمن أراد استفراغ الوسع في استنباط الأحكام، وهو أمر تقريبي دعانا لتجديد طبع هذا الكتاب ونشره مع تخريج تلك الآراء من مداركها.
عدد آيات الأحكام

أمّا عدد آيات الأحكام التي كانت موضع اهتمام الفقهاء قديماً وحديثاً، فمعروف بينهم وبين الأوساط العلميّة أنها خمسمائة آية، فقد جاء في كشف الظنون بشأن أحكام القرآن لابن العربي: «وهو تفسير خمسمائة آية متعلقة بأحكام المكلّفين»(11) ولعلّ مراده أن عدد الآيات التي يمكن أن تستخرج منها أحكام في هذا الكتاب تبلغ هذا العدد، وإلاّ فما بُحث حولها من الآيات أكثر من ذلك، فإنه ككثير غيره من كتب أحكام القرآن حسب ما سبق ممّا يعمّ الأحكام المتعلّقة بكل آية، وهي أكثر من خمسمائة آية، والتي جاءت في كتاب البيهقي في الآيات أقل من ذلك، وأول ما وقفنا عليه من العدد خمسمائة آية هو كتاب «النهاية في خمسمائة آية» التي أومأنا إليها.
ولعل أضبط وأثبت شيء في هذا الشأن ماجاء في كنز العرفان، وقد أحصيت مافيها إحصاءً عاجلاً فبلغت (420) آية، فإذا أضيفت إليها آيات كثيرة مرغبة لإقامة الصلاة، وإيتاء الزكاة، والجهاد، والأمر بالمعروف والنهي عن المنكر ونحوها، كادت أن تبلغ الخمسمائة آية. أمّا عدد آيات العبادات فهي (155) آية كالتالي:
الطهارة: 12، الصلاة 62، الصوم 5، الزكاة 15، الخمس والأنفال 4، الحج 23، الجهاد 33، الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر 3.
وعدد آيات المكاسب والعقود والإيقاعات وما يلحق بها (265) آية كالتالي: المكاسب 6، البيع 10، الدَّين 6، الرهن 1، الضمان 2، الصلح 6، الإجارة 2، الشركة3، المضاربة 3، الإبضاع 3، الإيداع 3، العارية 2، السبق والرماية 3، الشفعة 3، اللقطة 4، الغصب 4، الإقرار 6، الوصية 13، العتق 2، النكاح 39، الطلاق وما يلحق بها 22، العطايا 3، النذر 2، العهد 3، اليمين 3.
وعدد آيات الأحكام 60 آية: المطاعم والمشارب 16، المواريث 9، الحدود 10، القصاص والجنايات 10، القضاء والشهادات 15.
وبالنظر إلى هذه الأرقام يتّضح أنّ عدد آيات غير العبادات كادت أن تبلغ ضعف عدد آيات العبادات.

پاورقيها:

_ ـ للشيخ الفاضل جمال الدين أبي عبد الله المقداد بن عبد الله السيوري (المتوفى 826). حققه السيّد محمد القاضي والشيخ محمد مهدي نجف.
1 ـ كشف الظنون 1/18 و 20
2 ـ مقدمة احكام القرآن للبيهقي /22
3 ـ كشف الظنون 1/18 و 20
4 ـ الذريعة الى تصانيف الشيعة 1/30
5 ـ احكام القرآن / 29
6 ـ الذريعة الى تصانيف الشيعة 1/40 فما بعدها
7 ـ المصدر السابق 1/300
8 ـ المصدر السابق 1/300
9 ـ اعيان الشيعة 3/10
10 ـ الذريعة الى تصانيف الشيعة 1/300
11 ـ كشف الظنون 1/20
شنبه 15 مهر 1391  6:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«زبدة البيان» محقّق اردبيلى در يك نگاه

«زبدة البيان» محقّق اردبيلى در يك نگاه

 

محسن نورائى

مقدّمه

قرآن كريم به عنوان منبعى مهم و اساسى، در فقه اسلامى مورد توجه و مراجعه عالمان و فقيهان است. برخى فقيهان فراتر از آنچه در فقه مرسوم است، به بررسى آيات فقهى قرآن و تأمّل در آن پرداخته و به تدوين آثارى ارزشمند دست يازيده اند. اين نگاشته ها را مى توان در زمره تفاسير موضوعى برشمرد; چرا كه نويسنده در آنها آيات قرآنى را كه درباره احكام شرعى است، بررسى نموده.
زبدة البيان فى براهين آيات الاحكام از مهم ترين كتاب هاى آيات الاحكام شيعه است. شاخصه هايى همچون آزادانديشى علمى، حق مدارى، دورى از تعصّب و نيز به كارگيرى شايسته و گسترده عقل در استنباط احكام شرعى، عناصر محورى كوشش علمى محقّق است كه در اين كتاب به چشم مى خورد. اين همه سبب شده است تا او به عنوان فقيهى صاحب مكتب شناخته شود و اثر او همواره نگاه عالمان و فقه پژوهان را به سوى خود معطوف نمايد.
آگاهى از آراء و آشنايى با شيوه محقّق اردبيلى، كه در كتاب مزبور ارائه شده، براى قرآن پژوهان و فقه پژوهان سودمند است. از اين رو، نوشتار حاضر كوشيده است تا با نگاهى گذرا به شخصيت نويسنده اين كتاب، شيوه او در تدوين مطالب آن را نيز به همراه برخى آراء وى گزارش و تحليل نمايد.
احمدبن محمّد اردبيلى نجفى (م 993 ق) معروف به «محقّق» و نيز «مقدّس اردبيلى»، فقيه، متكلّم و مفسّر، از دانشمندان بزرگ اماميه در قرن دهم هجرى است. وى پس از پشت سر نهادن مراحل مقدّماتى دانش اندوزى در اردبيل به شيراز رفت و سپس عازم نجف اشرف شد.
دو پديده مهم و بزرگ فرهنگى و اجتماعى دوران حيات محقّق اردبيلى را مى توان قوّت يافتن حكومت صفوى و رونق دوباره حوزه علميه نجف نام برد. هرچند وى از حضور در دربار صفوى امتناع كرد، اما وجود او در حوزه علميه نجف به رونق و بازسازى دوباره حوزه آن سامان شتاب بيشترى بخشيد.1 عهده دار شدن مرجعيت دينى شيعيان، برگ زرّين ديگرى از دفتر پربرگ و بار زندگانى او در كشور عراق است.2
از ويژگى برجسته محقق اردبيلى، شيوه نوين تدريس وى بود كه بر خلاف روش هاى آموزشى رايج آن عصر، نه «استادمحور» و نه «متن محور» بلكه «شاگردمحور» بود. وى اين روش را بنا به پيشنهاد دو تن از شاگردانش يعنى صاحب معالم و صاحب مدارك انتخاب نمود.
برخى از شاگردان برجسته محقق اردبيلى عبارتند از: ميرزا محمّد استرآبادى، ميرفضل اللّه استرآبادى، مير علام حسينى، مير فيض اللّه تفرشى، محمّدعلى بلاغى، عبداللّه تسترى، عناية اللّه قهپائى، محمّد شولستانى، احمد ساوجى، عباس بيابانكى، ضياءالدين محمّد كاشانى و محمّد اردبيلى.3
وى آثار علمى بسيارى در حوزه هاى مختلف علمى از خود بر جاى گذاشته است كه عمده تأليف هاى او را در سه حوزه فقه، تفسير و كلام مى توان تقسيم كرد. برخى از آثار او عبارتند از: مجمع الفائدة و البرهان فى شرح ارشادالاذهان، الحاشية على الهيات، شرح الجديد للتجريد، اصول دين، رسالة الخراجية الاولى و الثانية، حديقة الشيعه،4 و سرانجام، زبدة البيان فى براهين احكام القرآن.

معرفى «زبدة البيان»

زمان دقيق نگارش زبدة البيان روشن نيست.5 بر اساس برخى گزارش ها، اين اثر در سال هاى پايانى زندگانى اردبيلى و پس از مجمع الفائدة و البرهان6 تدوين شده است.7 افزون بر 150 نسخه خطى از اين كتاب در ايران، عراق، هند، پاكستان و آلمان شناسايى شده است.8
ظاهراً نخستين چاپ سنگى اين كتاب در ايران، به سال 1305 ق انتشار يافته و انتشار چاپ هاى بعدى در سال هاى 1368 ق و 1386 ق بوده كه دومين آن با تصحيح استاد محمّدباقر بهبودى همراه است. آقاى رضا استادى و على اكبر زمانى نژاد با كمك جمعى ديگر نيز به تصحيح و تحقيق زبدة البيان همّت گماشته و چاپ فاخر و ارزشمندى از اين كتاب ارائه نموده اند. اين چاپ، كه با فهرست هاى مفيد پايان يافته، نام درست كتاب را زبدة البيان فى براهين آيات الاحكام دانسته است.9 اهميت اين كتاب سبب شده است تا شرح ها و تعليقه هاى فراوانى بر آن نگاشته شود.10
محقّق اردبيلى كتاب زبدة البيان را با نگارش ديباچه اى كوتاه آغاز كرده و در آن درباره «تفسير به رأى» سخن گفته است. پس از ديباچه، به خاطر تيمّن و تبرّك، با تفسير برخى آيات سوره «حمد» و تفسير «ايمان» و بحثى از «امامت» مطلب را پى گرفته است. سپس به مباحث كتاب «الطهارة» پرداخته و به دنبال آن، به پى جويى مباحث «آيات الاحكام» به شيوه موضوعى پرداخته است.
هرچند ساختار زبده در ترتيب مطالب و عناوين، متأثر از كتاب كنزالعرفان است، اما در محتوا و گزينش آراء، از آن تأثير نپذيرفته است. اردبيلى در زبده، از درازنويسى پرهيز نموده و در بيشتر موارد، به نقل قول فراوان از ديگران و بررسى زياد جنبه هاى لفظى بحث نپرداخته است. او از طرح بحث هاى فراوان استطرادى نيز اِبا دارد; يعنى به بررسى آياتى مى پردازد كه بتوان از آنها حكم فقهى را استنباط نمود. البته گاهى ـ هرچند كوتاه ـ به بررسى مباحث كلامى و اخلاقى نيز پرداخته است.11
ديگر ويژگى زبده، كه نبايد از نظر دور داشت، پرداختن به مباحث مربوط به «امامت» و «ولايت حضرت على(عليه السلام)» است. البته او مى كوشد تا پاى از چارچوب معيّن شده براى موضوع كتاب بيرون ننهد، با اين حال، يادآورى اين مباحث در اين كتاب چشمگير و برجسته است. او در اين مجال، با عالمان عامّه به مناقشه مى پردازد. گردآورى تمام موارد اين مناقشه ها نيازمند مقاله اى جداگانه است; مناقشه هايى كه به دور از تعصّب و آميخته با ادب علمى است. از اين رو، خواندنى و آموزنده است. در جايى، پس از نقد سخنان عالمان عامّه، فرجام كلام را چنين بزرگوارانه رقم زده است: هرچند اكنون نه هنگام مناسبِ طرح اين مطالب است، اما آنچه ياد نموديم ناخواسته از قلبمان تراويده; قلبى كه آكنده از ناخرسندى نسبت به عملكرد پيشينيان درباره اين مسئله [امامت] است.12

گستره آيات الاحكام در نظرگاه محقّق اردبيلى

هرچند محقّق اردبيلى در زبده، از قريب 400 آيه براى استنباط و استفاده حكمى سود جسته، اما براى تبيين نظرگاه او در آيات الاحكام و گستره آن، توجه به نكات ذيل سودمند است:
الف. از ديدگاه وى، آن دسته از آيات قصص اديان پيشين، كه حكم شرعى را بازگو مى نمايد،13 از قلمرو آيات الاحكام بيرون است;14 زيرا حجّيت احكام اديان پيشين براى پيروان دين اسلام اثبات نشده، پس استناد به چنين آياتى براى استنباط فقهى نادرست است. با اينكه برخى عالمان فقه پژوه در باب «اجاره» به آيه 26 سوره قصص استناد نموده اند، اما او ذيل اين آيه نگاشته است: آيه بيانگر مشروعيت اجاره در اديان پيشين است، و پذيرش آن در اسلام وابسته به اين است كه قوانين شرع پيشين در حق ما نيز حجّيت و اعتبار داشته باشد، در حالى كه مى دانيم اعتبار آن براى ما ثابت نشده است. بر اين اساس، نمى توان بدان استناد نمود.15
البته او گاه از اين آيات براى تأييد و تحكيم و تنظير برداشت فقهى خود، سود مى برد.16 ناگفته پيداست كه تأييد و تحكيم همسان استدلال نيست.
ب. در ميان آياتى كه محقّق اردبيلى به بررسى و استنباط حكم از آنها پرداخته، «آيات الامثال» نيز يافت مى شود. براى نمونه، به دنبال آيه (مَثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ)(بقره: 261) آورده است: اين آيه و آيه هاى پيشين و پسينش شمارى از انبوه آياتى است كه مشوّق «انفاق و بخشش» است. آيه دلالت دارد بر اينكه انفاق بايد تنها براى دست يابى به رضايت الهى و نه به انگيزه هاى ديگر پرداخت شود و از هرگونه خودنمايى به دور باشد. نيز بيانگر اين است كه ريا و منّت نهادن موجب از بين رفتن پاداش انفاق خواهد بود.17
ج. محقّق ـ همان گونه كه گفته شد ـ به مباحث كلامى و اخلاقى در آيات نيز مى پردازد. آيا او اين آيات را نيز داخل در محدوده آيات الاحكام دانسته، يا از پرداختن بدان ها هدف ديگرى دنبال مى كند؟ پاسخ درست بدين پرسش، اندكى دشوار مى نمايد.
شايسته يادآورى است كه به نظر اردبيلى، بيشتر آيات الاحكام مجمل بوده و براى آشكار شدن آنها مراجعه به اخبار و اجماع عالمان ضرورى و كارگشاست.18

آراء اصولى محقّق اردبيلى در «زبدة البيان»

توانايى اردبيلى در عرصه فقاهت و جايگاه والايش در دانش فقه، مورد اتفاق است. بى ترديد، بخشى از اين مكانت رفيع مرهون آگاهى گسترده و ژرف او از دانش اصول فقه و بهره جويى از آن است. وى پيوسته به مطالعه و آموزش در اين حوزه از علوم اسلامى مى پرداخت.19 بازتاب آگاهى هاى اصولى وى در كتاب اصولى اش20 و نيز جاى جاى مجمع الفايده و زبده چشم گير و ديده نواز است.21 در ادامه، گزارش برخى از آراء اصولى محقّق اردبيلى در زبده آمده است. پرداختن به تمامى آنها مجال گسترده ترى مى طلبد.

1. اوامر و نواهى

الف. دلالت صيغه امر: اصوليان در تعيين دلالت صيغه امر، گوناگون سخن گفته اند. محقّق اردبيلى در زبده، همانند نظر برگزيده اش در كتاب مجمع الفائده22 بر آن است كه صيغه امر دلالت بر وجوب مى نمايد. او آيه شريفه (مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ)(اعراف: 12) را بهترين نمونه قرآنى دانسته كه براى استدلال اثبات دلالت امر بر وجوب، ارائه شده است.23
البته او وجوب را يگانه معناى صيغه امر تلقّى ننموده، بلكه گاه به سبب وجود قراين، به كارگيرى امر را در معانى ديگر نيز پذيرفته است.24 افزون بر اين، در زبده، ديگر آراء اصولى مرتبط با بحث امر نيز مطرح شده است; مانند امر بعد از حظر،25 امر به امر،26تعبير از امر و نهى به صورت خبر27 و دلالت امر بر فور.28
ب. نهى در عبادت: به نظر اردبيلى، هنگامى نهى از عبادت موجب فساد آن است كه به عبادت يا جزء و يا شرط شرعى آن تعلّق گيرد. او سخن قاضى بيضاوى را به دنبال آيه (وَ لاَ تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنتُمْ عَاكِفُونَ فِي الْمَسَاجِدِ) (بقره: 187) را چنين گزارش نموده: آيه بيانگر آن است كه آميزش با همسر، در حين اعتكاف، حرام و سبب فساد اعتكاف است; زيرا نهى در عبادت موجب فساد آن مى گردد. اردبيلى در اين باره نگاشته است: گرچه مى دانيم مباشرت با زنان در حال اعتكاف نارواست، اما با اين وجود، نمى توان با تكيه بر اين آيه، فساد اعتكاف را ثابت نمود; زيرا شرطيت از آيه فهميده نمى شود. بنابراين، نهى به اعتكاف تعلّق نگرفته است و ما گفتيم: نهى در صورتى موجب فساد عبادت است كه به عبادت يا جزء يا شرط شرعى آن تعلّق گيرد.29

2. تخصيص كتاب به خبر

اردبيلى تخصيص عموم كتاب با خبر را روا مى داند. البته اين خبر بايد صريح و قطعى باشد. او در مواردى چند، به اين نظر اشاره مى نمايد.
براى نمونه، او به دنبال آيه (وَأَتِمُّواْ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ)(بقره: 196)، كه بيانگر وجوب حج و عمره است، دو روايت در استحباب عمره ياد كرده و آنها را بررسى نموده و در پايان آورده است: با تكيه بر دو خبر ياد شده، كه درستى و دلالت آنها آشكار نيست، نمى توان از معناى قطعى آيه دست كشيد; زيرا دست كشيدن از دلالت قرآن، كه قطعى است، جز با متن قطعى ديگر ممكن نيست.30 جز آنچه ياد شد، محقّق اردبيلى از ديگر عنوان هاى مربوط با بحث «عام و خاص» نيز ياد نموده است.31

3. مباحث ظن

الف. سنّت: اردبيلى مانند ديگر فقيهان، در مواردى فراوان، به سنّت (سخن، فعل و تقرير) معصوم(عليه السلام)استدلال نموده است. آنچه در پى مى آيد گزارش چگونگى تعامل وى با سنّت است كه فعل و قول معصوم(عليه السلام)در آن قرار دارد:
1. رفتار معصوم(عليه السلام): در نگره اصولى محقّق اردبيلى، فعل معصوم(عليه السلام) از حجّيت برخوردار است. او خود نيز از سيره، در استنباط حكم، سود مى جويد. وى بر آن است كه در مناسك حج، فرد محصور بايد در مكانى كه دچار حصر شده است، قربانى اش را ذبح نمايد. به نظر او، كار اميرالمؤمنين(عليه السلام) بر اين حكم دلالت مى نمايد.32 نيز در جايى نگاشته است: از برخى روايات مى توان دريافت: پرداخت صدقه با سختى و در حالى كه خود فرد نيازمند است نيز نيكوست. برخى احاديث، مخالف روايات نخست است; اما بايد گفت: كار حضرت على(عليه السلام) و خاندانش(عليهم السلام)در اين باره كافى است.33
2. گفتار معصوم(عليه السلام): بيشترين استنادها به سنّت، مربوط به گفتار معصوم(عليه السلام) است. اكنون اندكى فراخ تر از پيش، چند و چون شيوه اردبيلى به هنگام نقل حديث، ياد مى شود:
در زبده، افزون بر 540 حديث گزارش شده است.34 جز اين، بيش از 200 اثر نيز در اين كتاب به چشم مى خورد.35 اردبيلى اين روايت ها را با تكيه بر منابع خاصّه، مانند مجمع البيان، كافى، تهذيب و مآخذ عامّه همچون كشاف و صحاح نقل كرده است. در اين ميان، نام برخى كتاب هاى رجال نيز به چشم مى خورد.36
گرچه وى گاهى سند روايت را يادآور شده است،37 اما در بيشتر موارد، آن را ذكر نمى كند. و اين نه از سر بى اعتنايى به سند، بلكه به خاطر كوتاه تر شدن عبارت است.38 ارزيابى سند حديث و مناقشه در آن، بخش ديگرى از عملكردش در زمينه احاديث است.39 دقت اردبيلى هنگام فهم روايت، چونان حلقه اى نهايى، فرايند استناد به حديث را كامل نموده است.40

4. دليل عقلى

الف. حُسن و قبح عقلى: بحث از «حُسن و قبح عقلى» افعال و اثبات آن، ركن بنيادين دليل دانستن عقل به شمار مى آيد. پرسش اساسى اين است كه آيا افعال آدمى بدونِ اظهارنظر شارع، به خودىِ خود، از حُسن يا قبح عقلى برخوردار است؟ يا آنكه خوبى و بدى كارها تنها به نظر شارع وابسته است؟ يعنى: كار خوب آن است كه شارع آن را خوب بداند، و بد آن است كه شارع آن را بد انگارد؟
عده اى از دانشوران نظر نخست را برگزيده و برخى بر درستى ديدگاه بعدى پاى مى فشرند. اردبيلى در مواردى فراوان، به وجود حسن و قبح عقلى افعال اشاره نموده است. براى نمونه، به دنبال آيه (قُلْ إِنَّ اللّهَ لاَ يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاء)(اعراف: 28)، گفته است: آيه بر ذاتى بودن قبح برخى كارها دلالت مى نمايد; زيرا در آن تصريح شده است: امر خداوند به كارهاى ناشايست تعلّق نمى گيرد. اين بدان معناست كه پيش از دستور خداوند متعال و فارغ از آن، برخى كارها قبيح شمرده مى شود و امر خداوند بدان تعلّق نمى گيرد. اين چيزى جز ذاتى بودن قبح نيست. بر اين اساس، سخن اشعرى كه گفته است: كار نيكو تنها دستور «إفعل» و كار زشت فرمان «لا تفعل» اوست، سخنى نادرست است.41
او گاه سخن مخالفان اين نگره را نيز رد مى نمايد. برخى با استناد به آيه (مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولا) (اسراء: 15)، بر عقلى نبودن حسن و قبح اَفعال معتقد شده اند. اردبيلى در پاسخشان نگاشته است: در اصول، با تكيه بر ده وجه، ثابت نموديم كه آيه بر ادعاى ياد شده دلالت ندارد، بلكه به عكس، بيانگر عقلى بودن حسن و قبح است. در آيه تصريح شده است: هيچ كس پيش از برانگيخته شدن رسولان و بيان قوانين، بازخواست و تنبيه نمى شود; زيرا نزد عاقلان عقاب نمودن پيش از بيان قانون، ناپسند شمرده مى شود، و فرد مى تواند اعتراض نمايد و چنين بگويد: به سوى ما پيامبرانى را گسيل نداشتى تا اكنون از ما بازخواست نمايى. اين اعتراضِ معقول و غيرقابل رد، نشانگر قبيح بودن بازخواستِ بدون بيان قانون الهى است. بر اين اساس، آيه بر عقلى بودن قبح دلالت مى نمايد.42
ب. دليل عقلى در فرايند استنباط: محقّق اردبيلى را بايد در شمار فقيهانى برشمرد كه در استنباط احكام و تبيين آن، به «عقل» فراوان توجه مى نمايند. اساساً عقل گرايى از شاخصه هاى برجسته فكرى اردبيلى است. شايد بتوان يكى از برجستگى هاى مكتب فقهى او را در ميزان توجه به عقل هنگام بررسى هاى فقهى و تفسيرى برشمرد. تعبيرهايى مانند: «يدلّ عليه العقل والنقل»; «فاجتمع العقل والنقل»، «بالعقل والنقل» ترجيع بند چشم نوازى است كه خواننده در موارد فراوانى از كتاب زبده بدان برمى خورد. به چند نمونه بنگريد:
نمونه نخست: آيا قبول پست از سوى حاكم غير عادل يا درخواست از او براى تصدّى كارهاى حكومتى رواست؟ اردبيلى در موضعى از زبده آورده است: گاهى درخواست از حاكمان غير عادل براى تصدّى پست هايى مانند قضاوت، جايز، بلكه واجب است. عقل بدين حكم دلالت مى نمايد. بر اين اساس، استناد برخى عالمان به آيه (قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ)(يوسف: 55)، كه در آن، حضرت يوسف(عليه السلام) از عزيز مصر درخواست واگذارى برخى امور را نمود، بى مورد است; زيرا در صورتى مى توان بدان استناد نمود كه قوانين اديان پيشين براى ما حجّيت داشته باشد و جواز قياس فرد عادى با انبيا(عليهم السلام)را نيز بتوان اثبات نمود. بنابراين ـ همان گونه كه ياد شد ـ عقل بر حكم ياد شده دلالت مى نمايد.43
نمونه دوم: در تبيين آيه كريمه (لاَ تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُسْعَهَا)(بقره: 233)، گفته اند: خداوند انسان را به انجام كارى خارج از توانش، موظّف نمى سازد. محقّق اردبيلى معتقد است: مفاد آيه چيز ديگرى است و براى اثبات ادعاى ياد شده، نيازمند دليل نقلى نيستيم; زيرا عقل به گونه اى بديهى بدان حكم مى راند.44
نمونه سوم: به دنبال آيه (لَئِن بَسَطتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مَا أَنَاْ بِبَاسِط يَدِيَ إِلَيْكَ لَأَقْتُلَكَ) (مائده: 28)، سخن صاحب كشاف را چنين گزارش نموده است: هرچند هابيل از قابيل نيرومندتر بود، اما از كشتن او چشم پوشيد و در برابر او تسليم گرديد; زيرا تا آن هنگام، دفاع نمودن از خود در زمان درگيرى روا نبود. محقّق اين توجيه را نادرست شمرده و در ردّ آن گفته است: چون واجب بودن حفظ نفس حكمى است عقلى، ممكن نيست تسليم شدن در برابر دشمن، كه مخالف اين حكم، بلكه نوعى خودكشى است، مباح شمرده شود.45

5. قواعد فقهى

توجه به قواعد فقهى و استفاده درست از آنها در فرايند استنباط، امرى ضرورى به شمار مى آيد. هرچند اردبيلى اصطلاح «قواعد فقهى» را به كار نگرفته، اما در موارد فراوانى، به مستندات اين قواعد اشاره و هنگام استنباط، از آنها استفاده كرده است; قواعدى مانند قاعده «نفى حرج»،46 «تسامح در ادلّه سنن»،47 «طهارت»،48 «قرعه»،49 «تقيّه»،50 «الاسلام يجب ما قبله»51 و «كلّما يحرم بالنسب يحرم بالرضاع.»52
استفاده از قاعده «تساهل» در دو كتاب مجمع الفائده53 و زبدة البيان54 فراوان و چشمگير است. شايد بتوان گفت: اردبيلى بيش از ديگر فقيهان به استفاده از اين اصل تأكيد دارد. اين تأكيد سبب گونه اى تمايز ميان فقه او در مقايسه با ديگران شده است. دور از واقعيت نيست اگر بگوييم: قاعده «تساهل» محورى مهم در انديشه فقهى اردبيلى است.
مضمون اين قاعده بيانگر آن است كه وضع قوانين اسلامى همراه با دشوارى و ايجاد زحمت براى افراد نبوده، بلكه آسان گيرى و تسهيل به عنوان اصلى مهم در قوانين الهى موردنظر است. اردبيلى معتقد است: از آيات چنين برمى آيد كه جز در موارد ويژه، هيچ سختى و دشوارى در انجام عبادات، براى انسان در نظر گرفته نشده است. از اين رو، عبادات دشوار، كه فرد با تصميم خود آن را اختراع مى نمايد و خود را به انجام آنها پايبند مى كند مشروع نيست; زيرا قوانين اين شريعت، سمحه و سهله است.55
يكى از موارد استناد وى به قاعده «تساهل»، احكام مربوط به بحث فقهى «قبله» است. او در اين باره معتقد است: يافتن جهت دقيق قبله براى افراد دور از خانه خدا به هنگام عبادات، ضرورى نيست، بلكه اندك توجه به سمت آن كافى است; زيرا از يك سو، يافتن قبله نه تنها در نماز، بلكه در موارد زيادى لازم و از نظر شارع داراى اهميت است، و از ديگر سو، ادلّه آن بسيار اندك و مجمل است. بنابراين، دور مى نمايد كه قانونگذار حكيم تكليفى چنين دشوار را تنها بر اساس ادلّه اى اندك و مجمل واجب سازد. اگر گفته شود كه اندكى و اجمال ادلّه با لزوم رجوع به دانش هيئت برطرف مى شود، بايد گفت: اين دانشْ علمى دقيق و نيازمند مقدّمات فراوان است. دست يابى به نتيجه درست در اين علم، با دشوارى فراوان و در زمانى طولانى ممكن است و اين با قوانين شريعت، كه سمحه و سهله است، ناسازگار مى نمايد.56

آراء خلاف مشهور محقّق اردبيلى

وجود ويژگى هايى مانند جامع نگرى، آزادانديشى و حق مدارى در اردبيلى سبب شده است تا او در مواردى، به درستى آراء و اقوالِ ديگران با ديده ترديد بنگرد و با تأمّل فراوان در آنها، ديدگاهى جديد و نظرى نوين ارائه نمايد. برخى از اين آراء خلاف مشهور در پى گزارش شده است:

1. عدم نجاست خمر

ناروا بودن هرگونه بهره جويى از شراب (خريد و فروش و نوشيدن) در اسلام، آشكار و به پرهيز از آن سفارش فراوان شده است: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ.) (مائده: 90) آيا افزون بر حرمت شراب، نجاست آن نيز قطعى است؟
فقيهان شيعى جز محقّق و شمارى اندك بر اين باورند كه شراب نجس است.57 آيه ياد شده در كنار برخى روايات و اجماع علما، سه دليل آنان است. در آيه، به نجاست شراب اشاره نشده است، بلكه فقيهان واژه «رجس» را به معناى «نجس» تلقّى نموده و با استناد به آيه، چنين حكم رانده اند. محقّق حلّى در اين باره نگاشته است: مراد از وصف «خمر» با عنوان «رجاسة» همان «نجاسة» است; زيرا اين دو در دلالت يك حكم دارند.58
اما محقّق اردبيلى در اين باره مى گويد: آيه بر نجس بودن شراب دلالت ندارد. از همين رو، مرحوم صدوق گفته است: خداوند نوشيدن شراب را حرام نموده، نه نمازگزاردن با لباس آلوده بدان را. آيه در صورتى بيانگر اين حكم خواهد بود كه «نجس» يگانه معناى «رجس» باشد; اما با مراجعه به لغت، درمى يابيم كه «نجس» معناى يگانه آن نيست، بلكه معانى ديگرى نيز براى اين واژه ياد شده است. پس چگونه نجاست را يگانه معناى «رجاسة» دانسته اند؟
به نظر مى رسد در اين آيه، مراد از «رجس»، نجاست نيست، بلكه احتمالا يكى ديگر از معانى اش مراد است:
الف. گناه;
ب. كار ناپسند; در آيه «تطهير»، «رجس» به همين معناست.
ج. كارى كه به كيفر و عقوبت بينجامد.
درستى اين سخن آنگاه روشن مى شود كه به ياد آوريم، واژه «رجس» در جايگاه خبر براى كلمات «خمر»، «انصاب» و «ازلام» است. در اين صورت، با درست پنداشتن سخن طرف مقابل، بايد به نجاست هر سه شىء ياد شده (خمر، انصاب و ازلام) حكم راند، در حالى كه هيچ فقيهى چنين نگفته است. اما معناى يادشده همسو با اين نقش است.59 محقّق اردبيلى در ادامه، به اخبار نيز پاسخ مى دهد. او در مجمع الفائده، ادلّه ديگرى را نيز به بحث مى نهد.60

2. عدم وجوب جَهر و اِخفات

مشهور فقيهان، بلندخواندن حمد و سوره در نمازهاى صبح و مغرب و عشاء را براى مردان واجب مى دانند.61 محقّق اردبيلى برخلاف مشهور، وجوب حكم ياد شده را نمى پذيرد. او معتقد است: دليل حكم روشن نيست. افزون بر اين، اصل «برائت» و روايت صحيح و ظهور برخى آيات بر واجب نبودن جَهر و اِخفات دلالت دارد. وى مى نويسد: علاوه بر آنچه ياد شد، مراد دقيق از «جهر» و «اخفات» نيز كاملا آشكار نيست. توصيفى كه برخى از بلند و آهسته خواندن ارائه مى دهند نيز مأخذ معيّنى ندارد. با توجه به روايات مخالف، حداكثر مى توان بر استحباب حكم ياد شده پايبند شد.62

3. عدم وجوب غسل جنابت پيش از اذان صبح در ماه رمضان

مشهور فقيهان بر اين باورند كه در ماه رمضان، بقاى بر جنابت تا اذان صبح نارواست و جُنب بايد پيش از فرارسيدن صبح، غسل نمايد. اردبيلى بر خلاف مشهور، تنها بر استحباب غسل در شب حكم رانده و با تكيه بر اصل، به برخى اخبار صريح و صحيح و ظاهر برخى آيات63 نيز استناد مى نمايد. علاوه بر اين، او ظهور آيه را بيانگر روا بودن آميزش در تمام اَجزاى شب مى داند، و اين با وجوب غسل در بخشى از آن، ناسازگار است. او از سوى ديگر، با تمسّك به قاعده «سماحت»، آسانى قوانين دينى را يادآور مى شود و سرانجام، به سبب سزاوارى جمع ميان ادلّه به هنگام اختلاف آنها، بر استحباب غسل نظر داده است. او در پايان نگاشته است: «ولكن الاحتياط مع الجماعة.»64

مبانى تفسيرى اردبيلى

مطالعه مباحث تفسيرى كتاب زبده بيانگر اين نكته است كه آگاهى هاى اردبيلى و توانايى هايش تنها به عرصه دانش فقه محدود نبود، بلكه در عرصه مباحث تفسيرى نيز عالمى توانا به شمار مى آيد. اكنون به برخى مبانى تفسيرى او در كتاب زبده اشاره مى شود:

1. بررسى وجوه ادبى آيه

از نخستين گام هاى لازم در فرايند تفسير، واژه شناسى و بيان اعراب و نيز ياداورى وجوه بلاغى در آيه است. چند و چون كار مفسّران در اين زمينه گوناگون است. برخى بدان در مجالى فراخ پرداخته و گروهى نيز از بسط زياد در اين عرصه مى پرهيزند. در اين ميان، اردبيلى شيوه ميانه را برگزيده و در صورت نياز، پيش از پى جويى مباحث فقهى، به تبيين معناى واژگان آيه و يادآورى وجوه اعراب آن پرداخته است.65 گاهى نيز هرچند كوتاه، به وجوه بلاغى آيه اشاره كرده است.66
او بر خلاف برخى مفسّران، از درازنويسى اجتناب كرده و به نقل قول فراوان و مراجعه به متون ادبى و «اَشعار» نمى پردازد.67 شايد اين به سبب توانايى اش در اين حوزه، آشكارى وجوه ادبى و يا اهميت پرداختن به مباحث عمده تر در ديدگاه وى بوده است. هرچند او گاه گام از اين شيوه بيرون نهاده و به نقل قول از ديگران و همراه با قدرى تفصيل، مباحث ادبى آيه را نيز مى كاود. بايد يادآور شد در غالب موارد، بيشترين مراجعه او به منابع مرتبط با اين بخش، به سه كتاب مجمع البيان، كشاف و انوارالتنزيل است.68

2. تفسير قرآن به قرآن

اردبيلى بر آن است كه در تفسير يك آيه، از ديگر آيات نيز بايد سود جست. او در آغاز كتابش نگاشته است: تفسير قطعى لفظ مشكل آيه و حمل آن بر يكى از احتمال ها بدون دليل، كارى بس ناروا و «تفسير به رأى» است. اما «تفسير به رأى» با تفسيرى كه با تكيه زدن بر دليل هايى مانند روايت درست و آشكار و نيز آيه ديگر از قرآن صورت گيرد، متفاوت است و در درستى آن ترديدى نيست.69
او گاهى براى تنظير وجوه ادبى آيه، به آيه ديگر استناد مى نمايد70 و ديگر هنگام از آيه دوم، براى تبيين و تنظير معناى آيه نخست سود مى برد. براى نمونه، ذيل آيه (وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِن السَّمَاء مَاء لِيُطَهِّرَكُم بِهِ)(انفال: 11)، نخست نوشته است: آيه بيانگر پاك بودن و نيز پاك كننده بودن آب است. آنگاه در ادامه آورده است: اين آيه با آيه هاى ديگر تأييد مى شود; مانند (وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء طَهُوراً) (فرقان: 48) كه اباحه آب و روا بودن هرگونه تصرف در آن تا پيش از اثبات دليل خاص را گوشزد مى نمايد. نيز آيه ديگر، كه نزديك بدان است، (وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء بِقَدَر فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ وَ إِنَّا عَلَى ذَهَاب بِهِ لَقَادِرُونَ فَأَنشَأْنَا لَكُم بِهِ جَنَّات مِن نَخِيل وَ أَعْنَاب لَكُمْ)(مؤمنون: 18 و 19) بر اباحه آب و نخل دلالت دارد.71

3. استناد به سياق

اردبيلى در برخى موارد، با استناد به سياق آيه، به تبيين آن و يا استنباط حكم شرعى مى پردازد. براى نمونه، ذيل آيه (إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاء فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ) (طلاق: 1) نگاشته است: سياق آيه گوياى اين است كه طلاق بايد در زمانى ويژه صورت گيرد و عده، واجب و شرط صحّت طلاق است; زيرا آيه در جايگاه آموزش طلاق است.72 همچنين به دنبال آيه (إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ)(بقره: 164) آورده است: با استناد به اين آيه ـ همان گونه كه از سياقش نيز آشكار است ـ مى توان بر جواز بحث از دانش كلام حكم راند.73

4. استفاده از داده هاى علوم قرآنى

اردبيلى براى تبيين آيه، از داده هاى علوم قرآنى و اصطلاحات مربوط بدان نيز سود جسته است. اسباب نزول، نسخ و برخى ديگر از عنوان هاى ياد شده علوم قرآنى در زبدة البيان است.

5. اسباب نزول

«اسباب نزول» را اين گونه تعريف كرده اند: رخدادهايى كه يك يا چند آيه در پى آنها و به خاطر آنها نازل شده باشد.74 بر اين اساس، گاه آگاهى از سبب نزول براى دست يابى به مفاهيم قرآنى ضرورى مى نمايد. محقّق در پى برخى آيات، اسباب نزول آنها را ياد كرده و با تكيه بدان، به تبيين آيه پرداخته است.
او در اسباب نزول، به ديده تحقيق نگريسته، در برخى موارد، آن را عالمانه نقد مى نمايد. يكى از اين موارد، سبب نزول مشهور آيه «لعان» است. «لعان» از احكام فقهى است كه به دنبال ادعاى مشاهده عمل نامشروع زن، از سوى شوهر صورت مى گيرد. با «لعان»، اتهام زنا از زن و نسبت قذف از مرد رفع مى گردد و پيوند زوجيت ميانشان مى گسلد و آن دو براى هميشه بر يكديگر حرام مى شوند. پس از «لعان»، فرزند به زن ملحق مى گردد.
محقّق اردبيلى پس از بررسى احكام «لعان» و آيه مربوط بدان، مى نويسد: هرچند گزارش مشهورى از سبب نزول آيه در دست است، اما من آن را وانهادم; زيرا در آن به گونه اى تلويحى حكم به ثبوت زنا شده و فرزند با در نظرگرفتن مشابهت، به زانى ملحق گرديده است.
اين همه در حالى است كه نادرستى انتساب فرزند به ديگرى با تكيه بر قيافه، بسيار روشن و بى نياز از دليل است.75 نيز در موردى ديگر، مانند بررسى ادعاى تدريجى بودن حرمت شراب در اسلام و نقد سبب نزول گزارش شده، دقت درخورِ تحسين او را شاهديم.76

6. نسخ

ميان عنوان هاى دانش «علوم قرآنى»، شايد بتوان «نسخ» را بحثى پركاربرد برشمرد. كارايى اين عنوان در حوزه مطالعات فقه پژوهىِ قرآنى نمايان تر است; زيرا فقه پژوه قرآنى بر آن است تا با تكيه بر منبع استوار قرآن و سود جستن از آيه هاى آن، به استنباط حكم بپردازد و براى دست يابى بدين مهم،آگاهى از استمرار و يا نسخ حكم آيه ضرورى مى نمايد. گرچه اردبيلى وقوع نسخ در قرآن را يكسره انكار نمى كند; اما در مواردى فراوان، از پذيرش نسخ آيه سرباز مى زند.77 او در اين موارد، دليل خويش بر نادرستى نسخ را نيز يادآور مى گردد.78

منابع زبدة البيان

اردبيلى در زبده، نام افزون بر شصت منبع را ياد مى كند. اين منابع، تفسيرى، فقهى، رجالى و حديثى است. در اين ميان، كمتر نام منبع ادبى ديده مى شود. ميان تفاسير آيات الاحكام، او از كنزالعرفان ياد كرده است. به نظر مى رسد او بخش هاى زبده را بر اساس كنزالعرفان سامان دهى كرده است.
بيشترين ارجاعات او به سه كتاب مجمع البيان طبرسى، الكشاف زمخشرى و انوارالتنزيل بيضاوى79 بوده كه قريب 900 بار از آنها ياد شده است. البته نبايد پنداشت بر اساس اين آمار، زبده تنها تعليق هاى بر اين سه اثر برجسته در حوزه تفسير است. واقعيت آن است كه زبده جدا از اين سه منبع، خود سخن فراوانى براى طرح دارد. توانمندى اردبيلى در عرضه كارى نو و ابتكارى، به همراه يادكرد ديگر منابع، از كتابش اثرى معيارى ساخته و آن را سزاوار عنوان با مسماى زبدة البيان نموده است.
گستره تعامل اردبيلى با منابع، تنها به گزارش از آنها محدود نشده، بلكه مناقشه و نقد نيز در اين دامنه جاى گرفته است. دورى از تعصّب و عفّت قلم در ميان انبوه مناقشه هاى ژرفش، بيانگر آن است كه اين استوارانديش و پاكيزه خوى، تنها دست يابى و برنماياندن انديشه هاى درست و صواب را هدف گرفته بود.
بنگريد وى پس از گزارش نظر صاحب مجمع البيان و ردّ آن، چه نگاشته است: در سخن ما دقت نما تا به درستى، آن را دريابى. گوينده سخن پيشين [طبرسى] به حرف خود آشناتر است: «والقائل به أعرف.»80 و نيز در موردى مشابه نوشته است: «و هو أعرف بما قال.»81
گرچه تعبير ياد شده محترمانه است، %

 

شنبه 15 مهر 1391  6:09 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«زبدة البيان» محقّق اردبيلى در يك نگاه

«زبدة البيان» محقّق اردبيلى در يك نگاه

محسن نورائى
مقدّمه

قرآن كريم به عنوان منبعى مهم و اساسى، در فقه اسلامى مورد توجه و مراجعه عالمان و فقيهان است. برخى فقيهان فراتر از آنچه در فقه مرسوم است، به بررسى آيات فقهى قرآن و تأمّل در آن پرداخته و به تدوين آثارى ارزشمند دست يازيده اند. اين نگاشته ها را مى توان در زمره تفاسير موضوعى برشمرد; چرا كه نويسنده در آنها آيات قرآنى را كه درباره احكام شرعى است، بررسى نموده.
زبدة البيان فى براهين آيات الاحكام از مهم ترين كتاب هاى آيات الاحكام شيعه است. شاخصه هايى همچون آزادانديشى علمى، حق مدارى، دورى از تعصّب و نيز به كارگيرى شايسته و گسترده عقل در استنباط احكام شرعى، عناصر محورى كوشش علمى محقّق است كه در اين كتاب به چشم مى خورد. اين همه سبب شده است تا او به عنوان فقيهى صاحب مكتب شناخته شود و اثر او همواره نگاه عالمان و فقه پژوهان را به سوى خود معطوف نمايد.
آگاهى از آراء و آشنايى با شيوه محقّق اردبيلى، كه در كتاب مزبور ارائه شده، براى قرآن پژوهان و فقه پژوهان سودمند است. از اين رو، نوشتار حاضر كوشيده است تا با نگاهى گذرا به شخصيت نويسنده اين كتاب، شيوه او در تدوين مطالب آن را نيز به همراه برخى آراء وى گزارش و تحليل نمايد.
احمدبن محمّد اردبيلى نجفى (م 993 ق) معروف به «محقّق» و نيز «مقدّس اردبيلى»، فقيه، متكلّم و مفسّر، از دانشمندان بزرگ اماميه در قرن دهم هجرى است. وى پس از پشت سر نهادن مراحل مقدّماتى دانش اندوزى در اردبيل به شيراز رفت و سپس عازم نجف اشرف شد.
دو پديده مهم و بزرگ فرهنگى و اجتماعى دوران حيات محقّق اردبيلى را مى توان قوّت يافتن حكومت صفوى و رونق دوباره حوزه علميه نجف نام برد. هرچند وى از حضور در دربار صفوى امتناع كرد، اما وجود او در حوزه علميه نجف به رونق و بازسازى دوباره حوزه آن سامان شتاب بيشترى بخشيد.1 عهده دار شدن مرجعيت دينى شيعيان، برگ زرّين ديگرى از دفتر پربرگ و بار زندگانى او در كشور عراق است.2
از ويژگى برجسته محقق اردبيلى، شيوه نوين تدريس وى بود كه بر خلاف روش هاى آموزشى رايج آن عصر، نه «استادمحور» و نه «متن محور» بلكه «شاگردمحور» بود. وى اين روش را بنا به پيشنهاد دو تن از شاگردانش يعنى صاحب معالم و صاحب مدارك انتخاب نمود.
برخى از شاگردان برجسته محقق اردبيلى عبارتند از: ميرزا محمّد استرآبادى، ميرفضل اللّه استرآبادى، مير علام حسينى، مير فيض اللّه تفرشى، محمّدعلى بلاغى، عبداللّه تسترى، عناية اللّه قهپائى، محمّد شولستانى، احمد ساوجى، عباس بيابانكى، ضياءالدين محمّد كاشانى و محمّد اردبيلى.3
وى آثار علمى بسيارى در حوزه هاى مختلف علمى از خود بر جاى گذاشته است كه عمده تأليف هاى او را در سه حوزه فقه، تفسير و كلام مى توان تقسيم كرد. برخى از آثار او عبارتند از: مجمع الفائدة و البرهان فى شرح ارشادالاذهان، الحاشية على الهيات، شرح الجديد للتجريد، اصول دين، رسالة الخراجية الاولى و الثانية، حديقة الشيعه،4 و سرانجام، زبدة البيان فى براهين احكام القرآن.

معرفى «زبدة البيان»

زمان دقيق نگارش زبدة البيان روشن نيست.5 بر اساس برخى گزارش ها، اين اثر در سال هاى پايانى زندگانى اردبيلى و پس از مجمع الفائدة و البرهان6 تدوين شده است.7 افزون بر 150 نسخه خطى از اين كتاب در ايران، عراق، هند، پاكستان و آلمان شناسايى شده است.8
ظاهراً نخستين چاپ سنگى اين كتاب در ايران، به سال 1305 ق انتشار يافته و انتشار چاپ هاى بعدى در سال هاى 1368 ق و 1386 ق بوده كه دومين آن با تصحيح استاد محمّدباقر بهبودى همراه است. آقاى رضا استادى و على اكبر زمانى نژاد با كمك جمعى ديگر نيز به تصحيح و تحقيق زبدة البيان همّت گماشته و چاپ فاخر و ارزشمندى از اين كتاب ارائه نموده اند. اين چاپ، كه با فهرست هاى مفيد پايان يافته، نام درست كتاب را زبدة البيان فى براهين آيات الاحكام دانسته است.9 اهميت اين كتاب سبب شده است تا شرح ها و تعليقه هاى فراوانى بر آن نگاشته شود.10
محقّق اردبيلى كتاب زبدة البيان را با نگارش ديباچه اى كوتاه آغاز كرده و در آن درباره «تفسير به رأى» سخن گفته است. پس از ديباچه، به خاطر تيمّن و تبرّك، با تفسير برخى آيات سوره «حمد» و تفسير «ايمان» و بحثى از «امامت» مطلب را پى گرفته است. سپس به مباحث كتاب «الطهارة» پرداخته و به دنبال آن، به پى جويى مباحث «آيات الاحكام» به شيوه موضوعى پرداخته است.
هرچند ساختار زبده در ترتيب مطالب و عناوين، متأثر از كتاب كنزالعرفان است، اما در محتوا و گزينش آراء، از آن تأثير نپذيرفته است. اردبيلى در زبده، از درازنويسى پرهيز نموده و در بيشتر موارد، به نقل قول فراوان از ديگران و بررسى زياد جنبه هاى لفظى بحث نپرداخته است. او از طرح بحث هاى فراوان استطرادى نيز اِبا دارد; يعنى به بررسى آياتى مى پردازد كه بتوان از آنها حكم فقهى را استنباط نمود. البته گاهى ـ هرچند كوتاه ـ به بررسى مباحث كلامى و اخلاقى نيز پرداخته است.11
ديگر ويژگى زبده، كه نبايد از نظر دور داشت، پرداختن به مباحث مربوط به «امامت» و «ولايت حضرت على(عليه السلام)» است. البته او مى كوشد تا پاى از چارچوب معيّن شده براى موضوع كتاب بيرون ننهد، با اين حال، يادآورى اين مباحث در اين كتاب چشمگير و برجسته است. او در اين مجال، با عالمان عامّه به مناقشه مى پردازد. گردآورى تمام موارد اين مناقشه ها نيازمند مقاله اى جداگانه است; مناقشه هايى كه به دور از تعصّب و آميخته با ادب علمى است. از اين رو، خواندنى و آموزنده است. در جايى، پس از نقد سخنان عالمان عامّه، فرجام كلام را چنين بزرگوارانه رقم زده است: هرچند اكنون نه هنگام مناسبِ طرح اين مطالب است، اما آنچه ياد نموديم ناخواسته از قلبمان تراويده; قلبى كه آكنده از ناخرسندى نسبت به عملكرد پيشينيان درباره اين مسئله [امامت] است.12

گستره آيات الاحكام در نظرگاه محقّق اردبيلى

هرچند محقّق اردبيلى در زبده، از قريب 400 آيه براى استنباط و استفاده حكمى سود جسته، اما براى تبيين نظرگاه او در آيات الاحكام و گستره آن، توجه به نكات ذيل سودمند است:
الف. از ديدگاه وى، آن دسته از آيات قصص اديان پيشين، كه حكم شرعى را بازگو مى نمايد،13 از قلمرو آيات الاحكام بيرون است;14 زيرا حجّيت احكام اديان پيشين براى پيروان دين اسلام اثبات نشده، پس استناد به چنين آياتى براى استنباط فقهى نادرست است. با اينكه برخى عالمان فقه پژوه در باب «اجاره» به آيه 26 سوره قصص استناد نموده اند، اما او ذيل اين آيه نگاشته است: آيه بيانگر مشروعيت اجاره در اديان پيشين است، و پذيرش آن در اسلام وابسته به اين است كه قوانين شرع پيشين در حق ما نيز حجّيت و اعتبار داشته باشد، در حالى كه مى دانيم اعتبار آن براى ما ثابت نشده است. بر اين اساس، نمى توان بدان استناد نمود.15
البته او گاه از اين آيات براى تأييد و تحكيم و تنظير برداشت فقهى خود، سود مى برد.16 ناگفته پيداست كه تأييد و تحكيم همسان استدلال نيست.
ب. در ميان آياتى كه محقّق اردبيلى به بررسى و استنباط حكم از آنها پرداخته، «آيات الامثال» نيز يافت مى شود. براى نمونه، به دنبال آيه (مَثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ)(بقره: 261) آورده است: اين آيه و آيه هاى پيشين و پسينش شمارى از انبوه آياتى است كه مشوّق «انفاق و بخشش» است. آيه دلالت دارد بر اينكه انفاق بايد تنها براى دست يابى به رضايت الهى و نه به انگيزه هاى ديگر پرداخت شود و از هرگونه خودنمايى به دور باشد. نيز بيانگر اين است كه ريا و منّت نهادن موجب از بين رفتن پاداش انفاق خواهد بود.17
ج. محقّق ـ همان گونه كه گفته شد ـ به مباحث كلامى و اخلاقى در آيات نيز مى پردازد. آيا او اين آيات را نيز داخل در محدوده آيات الاحكام دانسته، يا از پرداختن بدان ها هدف ديگرى دنبال مى كند؟ پاسخ درست بدين پرسش، اندكى دشوار مى نمايد.
شايسته يادآورى است كه به نظر اردبيلى، بيشتر آيات الاحكام مجمل بوده و براى آشكار شدن آنها مراجعه به اخبار و اجماع عالمان ضرورى و كارگشاست.18

آراء اصولى محقّق اردبيلى در «زبدة البيان»

توانايى اردبيلى در عرصه فقاهت و جايگاه والايش در دانش فقه، مورد اتفاق است. بى ترديد، بخشى از اين مكانت رفيع مرهون آگاهى گسترده و ژرف او از دانش اصول فقه و بهره جويى از آن است. وى پيوسته به مطالعه و آموزش در اين حوزه از علوم اسلامى مى پرداخت.19 بازتاب آگاهى هاى اصولى وى در كتاب اصولى اش20 و نيز جاى جاى مجمع الفايده و زبده چشم گير و ديده نواز است.21 در ادامه، گزارش برخى از آراء اصولى محقّق اردبيلى در زبده آمده است. پرداختن به تمامى آنها مجال گسترده ترى مى طلبد.

1. اوامر و نواهى

الف. دلالت صيغه امر: اصوليان در تعيين دلالت صيغه امر، گوناگون سخن گفته اند. محقّق اردبيلى در زبده، همانند نظر برگزيده اش در كتاب مجمع الفائده22 بر آن است كه صيغه امر دلالت بر وجوب مى نمايد. او آيه شريفه (مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ)(اعراف: 12) را بهترين نمونه قرآنى دانسته كه براى استدلال اثبات دلالت امر بر وجوب، ارائه شده است.23
البته او وجوب را يگانه معناى صيغه امر تلقّى ننموده، بلكه گاه به سبب وجود قراين، به كارگيرى امر را در معانى ديگر نيز پذيرفته است.24 افزون بر اين، در زبده، ديگر آراء اصولى مرتبط با بحث امر نيز مطرح شده است; مانند امر بعد از حظر،25 امر به امر،26تعبير از امر و نهى به صورت خبر27 و دلالت امر بر فور.28
ب. نهى در عبادت: به نظر اردبيلى، هنگامى نهى از عبادت موجب فساد آن است كه به عبادت يا جزء و يا شرط شرعى آن تعلّق گيرد. او سخن قاضى بيضاوى را به دنبال آيه (وَ لاَ تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنتُمْ عَاكِفُونَ فِي الْمَسَاجِدِ) (بقره: 187) را چنين گزارش نموده: آيه بيانگر آن است كه آميزش با همسر، در حين اعتكاف، حرام و سبب فساد اعتكاف است; زيرا نهى در عبادت موجب فساد آن مى گردد. اردبيلى در اين باره نگاشته است: گرچه مى دانيم مباشرت با زنان در حال اعتكاف نارواست، اما با اين وجود، نمى توان با تكيه بر اين آيه، فساد اعتكاف را ثابت نمود; زيرا شرطيت از آيه فهميده نمى شود. بنابراين، نهى به اعتكاف تعلّق نگرفته است و ما گفتيم: نهى در صورتى موجب فساد عبادت است كه به عبادت يا جزء يا شرط شرعى آن تعلّق گيرد.29

2. تخصيص كتاب به خبر

اردبيلى تخصيص عموم كتاب با خبر را روا مى داند. البته اين خبر بايد صريح و قطعى باشد. او در مواردى چند، به اين نظر اشاره مى نمايد.
براى نمونه، او به دنبال آيه (وَأَتِمُّواْ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ)(بقره: 196)، كه بيانگر وجوب حج و عمره است، دو روايت در استحباب عمره ياد كرده و آنها را بررسى نموده و در پايان آورده است: با تكيه بر دو خبر ياد شده، كه درستى و دلالت آنها آشكار نيست، نمى توان از معناى قطعى آيه دست كشيد; زيرا دست كشيدن از دلالت قرآن، كه قطعى است، جز با متن قطعى ديگر ممكن نيست.30 جز آنچه ياد شد، محقّق اردبيلى از ديگر عنوان هاى مربوط با بحث «عام و خاص» نيز ياد نموده است.31

3. مباحث ظن

الف. سنّت: اردبيلى مانند ديگر فقيهان، در مواردى فراوان، به سنّت (سخن، فعل و تقرير) معصوم(عليه السلام)استدلال نموده است. آنچه در پى مى آيد گزارش چگونگى تعامل وى با سنّت است كه فعل و قول معصوم(عليه السلام)در آن قرار دارد:
1. رفتار معصوم(عليه السلام): در نگره اصولى محقّق اردبيلى، فعل معصوم(عليه السلام) از حجّيت برخوردار است. او خود نيز از سيره، در استنباط حكم، سود مى جويد. وى بر آن است كه در مناسك حج، فرد محصور بايد در مكانى كه دچار حصر شده است، قربانى اش را ذبح نمايد. به نظر او، كار اميرالمؤمنين(عليه السلام) بر اين حكم دلالت مى نمايد.32 نيز در جايى نگاشته است: از برخى روايات مى توان دريافت: پرداخت صدقه با سختى و در حالى كه خود فرد نيازمند است نيز نيكوست. برخى احاديث، مخالف روايات نخست است; اما بايد گفت: كار حضرت على(عليه السلام) و خاندانش(عليهم السلام)در اين باره كافى است.33
2. گفتار معصوم(عليه السلام): بيشترين استنادها به سنّت، مربوط به گفتار معصوم(عليه السلام) است. اكنون اندكى فراخ تر از پيش، چند و چون شيوه اردبيلى به هنگام نقل حديث، ياد مى شود:
در زبده، افزون بر 540 حديث گزارش شده است.34 جز اين، بيش از 200 اثر نيز در اين كتاب به چشم مى خورد.35 اردبيلى اين روايت ها را با تكيه بر منابع خاصّه، مانند مجمع البيان، كافى، تهذيب و مآخذ عامّه همچون كشاف و صحاح نقل كرده است. در اين ميان، نام برخى كتاب هاى رجال نيز به چشم مى خورد.36
گرچه وى گاهى سند روايت را يادآور شده است،37 اما در بيشتر موارد، آن را ذكر نمى كند. و اين نه از سر بى اعتنايى به سند، بلكه به خاطر كوتاه تر شدن عبارت است.38 ارزيابى سند حديث و مناقشه در آن، بخش ديگرى از عملكردش در زمينه احاديث است.39 دقت اردبيلى هنگام فهم روايت، چونان حلقه اى نهايى، فرايند استناد به حديث را كامل نموده است.40

4. دليل عقلى

الف. حُسن و قبح عقلى: بحث از «حُسن و قبح عقلى» افعال و اثبات آن، ركن بنيادين دليل دانستن عقل به شمار مى آيد. پرسش اساسى اين است كه آيا افعال آدمى بدونِ اظهارنظر شارع، به خودىِ خود، از حُسن يا قبح عقلى برخوردار است؟ يا آنكه خوبى و بدى كارها تنها به نظر شارع وابسته است؟ يعنى: كار خوب آن است كه شارع آن را خوب بداند، و بد آن است كه شارع آن را بد انگارد؟
عده اى از دانشوران نظر نخست را برگزيده و برخى بر درستى ديدگاه بعدى پاى مى فشرند. اردبيلى در مواردى فراوان، به وجود حسن و قبح عقلى افعال اشاره نموده است. براى نمونه، به دنبال آيه (قُلْ إِنَّ اللّهَ لاَ يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاء)(اعراف: 28)، گفته است: آيه بر ذاتى بودن قبح برخى كارها دلالت مى نمايد; زيرا در آن تصريح شده است: امر خداوند به كارهاى ناشايست تعلّق نمى گيرد. اين بدان معناست كه پيش از دستور خداوند متعال و فارغ از آن، برخى كارها قبيح شمرده مى شود و امر خداوند بدان تعلّق نمى گيرد. اين چيزى جز ذاتى بودن قبح نيست. بر اين اساس، سخن اشعرى كه گفته است: كار نيكو تنها دستور «إفعل» و كار زشت فرمان «لا تفعل» اوست، سخنى نادرست است.41
او گاه سخن مخالفان اين نگره را نيز رد مى نمايد. برخى با استناد به آيه (مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولا) (اسراء: 15)، بر عقلى نبودن حسن و قبح اَفعال معتقد شده اند. اردبيلى در پاسخشان نگاشته است: در اصول، با تكيه بر ده وجه، ثابت نموديم كه آيه بر ادعاى ياد شده دلالت ندارد، بلكه به عكس، بيانگر عقلى بودن حسن و قبح است. در آيه تصريح شده است: هيچ كس پيش از برانگيخته شدن رسولان و بيان قوانين، بازخواست و تنبيه نمى شود; زيرا نزد عاقلان عقاب نمودن پيش از بيان قانون، ناپسند شمرده مى شود، و فرد مى تواند اعتراض نمايد و چنين بگويد: به سوى ما پيامبرانى را گسيل نداشتى تا اكنون از ما بازخواست نمايى. اين اعتراضِ معقول و غيرقابل رد، نشانگر قبيح بودن بازخواستِ بدون بيان قانون الهى است. بر اين اساس، آيه بر عقلى بودن قبح دلالت مى نمايد.42
ب. دليل عقلى در فرايند استنباط: محقّق اردبيلى را بايد در شمار فقيهانى برشمرد كه در استنباط احكام و تبيين آن، به «عقل» فراوان توجه مى نمايند. اساساً عقل گرايى از شاخصه هاى برجسته فكرى اردبيلى است. شايد بتوان يكى از برجستگى هاى مكتب فقهى او را در ميزان توجه به عقل هنگام بررسى هاى فقهى و تفسيرى برشمرد. تعبيرهايى مانند: «يدلّ عليه العقل والنقل»; «فاجتمع العقل والنقل»، «بالعقل والنقل» ترجيع بند چشم نوازى است كه خواننده در موارد فراوانى از كتاب زبده بدان برمى خورد. به چند نمونه بنگريد:
نمونه نخست: آيا قبول پست از سوى حاكم غير عادل يا درخواست از او براى تصدّى كارهاى حكومتى رواست؟ اردبيلى در موضعى از زبده آورده است: گاهى درخواست از حاكمان غير عادل براى تصدّى پست هايى مانند قضاوت، جايز، بلكه واجب است. عقل بدين حكم دلالت مى نمايد. بر اين اساس، استناد برخى عالمان به آيه (قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ)(يوسف: 55)، كه در آن، حضرت يوسف(عليه السلام) از عزيز مصر درخواست واگذارى برخى امور را نمود، بى مورد است; زيرا در صورتى مى توان بدان استناد نمود كه قوانين اديان پيشين براى ما حجّيت داشته باشد و جواز قياس فرد عادى با انبيا(عليهم السلام)را نيز بتوان اثبات نمود. بنابراين ـ همان گونه كه ياد شد ـ عقل بر حكم ياد شده دلالت مى نمايد.43
نمونه دوم: در تبيين آيه كريمه (لاَ تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُسْعَهَا)(بقره: 233)، گفته اند: خداوند انسان را به انجام كارى خارج از توانش، موظّف نمى سازد. محقّق اردبيلى معتقد است: مفاد آيه چيز ديگرى است و براى اثبات ادعاى ياد شده، نيازمند دليل نقلى نيستيم; زيرا عقل به گونه اى بديهى بدان حكم مى راند.44
نمونه سوم: به دنبال آيه (لَئِن بَسَطتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مَا أَنَاْ بِبَاسِط يَدِيَ إِلَيْكَ لَأَقْتُلَكَ) (مائده: 28)، سخن صاحب كشاف را چنين گزارش نموده است: هرچند هابيل از قابيل نيرومندتر بود، اما از كشتن او چشم پوشيد و در برابر او تسليم گرديد; زيرا تا آن هنگام، دفاع نمودن از خود در زمان درگيرى روا نبود. محقّق اين توجيه را نادرست شمرده و در ردّ آن گفته است: چون واجب بودن حفظ نفس حكمى است عقلى، ممكن نيست تسليم شدن در برابر دشمن، كه مخالف اين حكم، بلكه نوعى خودكشى است، مباح شمرده شود.45

5. قواعد فقهى

توجه به قواعد فقهى و استفاده درست از آنها در فرايند استنباط، امرى ضرورى به شمار مى آيد. هرچند اردبيلى اصطلاح «قواعد فقهى» را به كار نگرفته، اما در موارد فراوانى، به مستندات اين قواعد اشاره و هنگام استنباط، از آنها استفاده كرده است; قواعدى مانند قاعده «نفى حرج»،46 «تسامح در ادلّه سنن»،47 «طهارت»،48 «قرعه»،49 «تقيّه»،50 «الاسلام يجب ما قبله»51 و «كلّما يحرم بالنسب يحرم بالرضاع.»52
استفاده از قاعده «تساهل» در دو كتاب مجمع الفائده53 و زبدة البيان54 فراوان و چشمگير است. شايد بتوان گفت: اردبيلى بيش از ديگر فقيهان به استفاده از اين اصل تأكيد دارد. اين تأكيد سبب گونه اى تمايز ميان فقه او در مقايسه با ديگران شده است. دور از واقعيت نيست اگر بگوييم: قاعده «تساهل» محورى مهم در انديشه فقهى اردبيلى است.
مضمون اين قاعده بيانگر آن است كه وضع قوانين اسلامى همراه با دشوارى و ايجاد زحمت براى افراد نبوده، بلكه آسان گيرى و تسهيل به عنوان اصلى مهم در قوانين الهى موردنظر است. اردبيلى معتقد است: از آيات چنين برمى آيد كه جز در موارد ويژه، هيچ سختى و دشوارى در انجام عبادات، براى انسان در نظر گرفته نشده است. از اين رو، عبادات دشوار، كه فرد با تصميم خود آن را اختراع مى نمايد و خود را به انجام آنها پايبند مى كند مشروع نيست; زيرا قوانين اين شريعت، سمحه و سهله است.55
يكى از موارد استناد وى به قاعده «تساهل»، احكام مربوط به بحث فقهى «قبله» است. او در اين باره معتقد است: يافتن جهت دقيق قبله براى افراد دور از خانه خدا به هنگام عبادات، ضرورى نيست، بلكه اندك توجه به سمت آن كافى است; زيرا از يك سو، يافتن قبله نه تنها در نماز، بلكه در موارد زيادى لازم و از نظر شارع داراى اهميت است، و از ديگر سو، ادلّه آن بسيار اندك و مجمل است. بنابراين، دور مى نمايد كه قانونگذار حكيم تكليفى چنين دشوار را تنها بر اساس ادلّه اى اندك و مجمل واجب سازد. اگر گفته شود كه اندكى و اجمال ادلّه با لزوم رجوع به دانش هيئت برطرف مى شود، بايد گفت: اين دانشْ علمى دقيق و نيازمند مقدّمات فراوان است. دست يابى به نتيجه درست در اين علم، با دشوارى فراوان و در زمانى طولانى ممكن است و اين با قوانين شريعت، كه سمحه و سهله است، ناسازگار مى نمايد.56

آراء خلاف مشهور محقّق اردبيلى

وجود ويژگى هايى مانند جامع نگرى، آزادانديشى و حق مدارى در اردبيلى سبب شده است تا او در مواردى، به درستى آراء و اقوالِ ديگران با ديده ترديد بنگرد و با تأمّل فراوان در آنها، ديدگاهى جديد و نظرى نوين ارائه نمايد. برخى از اين آراء خلاف مشهور در پى گزارش شده است:

1. عدم نجاست خمر

ناروا بودن هرگونه بهره جويى از شراب (خريد و فروش و نوشيدن) در اسلام، آشكار و به پرهيز از آن سفارش فراوان شده است: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ.) (مائده: 90) آيا افزون بر حرمت شراب، نجاست آن نيز قطعى است؟
فقيهان شيعى جز محقّق و شمارى اندك بر اين باورند كه شراب نجس است.57 آيه ياد شده در كنار برخى روايات و اجماع علما، سه دليل آنان است. در آيه، به نجاست شراب اشاره نشده است، بلكه فقيهان واژه «رجس» را به معناى «نجس» تلقّى نموده و با استناد به آيه، چنين حكم رانده اند. محقّق حلّى در اين باره نگاشته است: مراد از وصف «خمر» با عنوان «رجاسة» همان «نجاسة» است; زيرا اين دو در دلالت يك حكم دارند.58
اما محقّق اردبيلى در اين باره مى گويد: آيه بر نجس بودن شراب دلالت ندارد. از همين رو، مرحوم صدوق گفته است: خداوند نوشيدن شراب را حرام نموده، نه نمازگزاردن با لباس آلوده بدان را. آيه در صورتى بيانگر اين حكم خواهد بود كه «نجس» يگانه معناى «رجس» باشد; اما با مراجعه به لغت، درمى يابيم كه «نجس» معناى يگانه آن نيست، بلكه معانى ديگرى نيز براى اين واژه ياد شده است. پس چگونه نجاست را يگانه معناى «رجاسة» دانسته اند؟
به نظر مى رسد در اين آيه، مراد از «رجس»، نجاست نيست، بلكه احتمالا يكى ديگر از معانى اش مراد است:
الف. گناه;
ب. كار ناپسند; در آيه «تطهير»، «رجس» به همين معناست.
ج. كارى كه به كيفر و عقوبت بينجامد.
درستى اين سخن آنگاه روشن مى شود كه به ياد آوريم، واژه «رجس» در جايگاه خبر براى كلمات «خمر»، «انصاب» و «ازلام» است. در اين صورت، با درست پنداشتن سخن طرف مقابل، بايد به نجاست هر سه شىء ياد شده (خمر، انصاب و ازلام) حكم راند، در حالى كه هيچ فقيهى چنين نگفته است. اما معناى يادشده همسو با اين نقش است.59 محقّق اردبيلى در ادامه، به اخبار نيز پاسخ مى دهد. او در مجمع الفائده، ادلّه ديگرى را نيز به بحث مى نهد.60

2. عدم وجوب جَهر و اِخفات

مشهور فقيهان، بلندخواندن حمد و سوره در نمازهاى صبح و مغرب و عشاء را براى مردان واجب مى دانند.61 محقّق اردبيلى برخلاف مشهور، وجوب حكم ياد شده را نمى پذيرد. او معتقد است: دليل حكم روشن نيست. افزون بر اين، اصل «برائت» و روايت صحيح و ظهور برخى آيات بر واجب نبودن جَهر و اِخفات دلالت دارد. وى مى نويسد: علاوه بر آنچه ياد شد، مراد دقيق از «جهر» و «اخفات» نيز كاملا آشكار نيست. توصيفى كه برخى از بلند و آهسته خواندن ارائه مى دهند نيز مأخذ معيّنى ندارد. با توجه به روايات مخالف، حداكثر مى توان بر استحباب حكم ياد شده پايبند شد.62

3. عدم وجوب غسل جنابت پيش از اذان صبح در ماه رمضان

مشهور فقيهان بر اين باورند كه در ماه رمضان، بقاى بر جنابت تا اذان صبح نارواست و جُنب بايد پيش از فرارسيدن صبح، غسل نمايد. اردبيلى بر خلاف مشهور، تنها بر استحباب غسل در شب حكم رانده و با تكيه بر اصل، به برخى اخبار صريح و صحيح و ظاهر برخى آيات63 نيز استناد مى نمايد. علاوه بر اين، او ظهور آيه را بيانگر روا بودن آميزش در تمام اَجزاى شب مى داند، و اين با وجوب غسل در بخشى از آن، ناسازگار است. او از سوى ديگر، با تمسّك به قاعده «سماحت»، آسانى قوانين دينى را يادآور مى شود و سرانجام، به سبب سزاوارى جمع ميان ادلّه به هنگام اختلاف آنها، بر استحباب غسل نظر داده است. او در پايان نگاشته است: «ولكن الاحتياط مع الجماعة.»64

مبانى تفسيرى اردبيلى

مطالعه مباحث تفسيرى كتاب زبده بيانگر اين نكته است كه آگاهى هاى اردبيلى و توانايى هايش تنها به عرصه دانش فقه محدود نبود، بلكه در عرصه مباحث تفسيرى نيز عالمى توانا به شمار مى آيد. اكنون به برخى مبانى تفسيرى او در كتاب زبده اشاره مى شود:

1. بررسى وجوه ادبى آيه

از نخستين گام هاى لازم در فرايند تفسير، واژه شناسى و بيان اعراب و نيز ياداورى وجوه بلاغى در آيه است. چند و چون كار مفسّران در اين زمينه گوناگون است. برخى بدان در مجالى فراخ پرداخته و گروهى نيز از بسط زياد در اين عرصه مى پرهيزند. در اين ميان، اردبيلى شيوه ميانه را برگزيده و در صورت نياز، پيش از پى جويى مباحث فقهى، به تبيين معناى واژگان آيه و يادآورى وجوه اعراب آن پرداخته است.65 گاهى نيز هرچند كوتاه، به وجوه بلاغى آيه اشاره كرده است.66
او بر خلاف برخى مفسّران، از درازنويسى اجتناب كرده و به نقل قول فراوان و مراجعه به متون ادبى و «اَشعار» نمى پردازد.67 شايد اين به سبب توانايى اش در اين حوزه، آشكارى وجوه ادبى و يا اهميت پرداختن به مباحث عمده تر در ديدگاه وى بوده است. هرچند او گاه گام از اين شيوه بيرون نهاده و به نقل قول از ديگران و همراه با قدرى تفصيل، مباحث ادبى آيه را نيز مى كاود. بايد يادآور شد در غالب موارد، بيشترين مراجعه او به منابع مرتبط با اين بخش، به سه كتاب مجمع البيان، كشاف و انوارالتنزيل است.68

2. تفسير قرآن به قرآن

اردبيلى بر آن است كه در تفسير يك آيه، از ديگر آيات نيز بايد سود جست. او در آغاز كتابش نگاشته است: تفسير قطعى لفظ مشكل آيه و حمل آن بر يكى از احتمال ها بدون دليل، كارى بس ناروا و «تفسير به رأى» است. اما «تفسير به رأى» با تفسيرى كه با تكيه زدن بر دليل هايى مانند روايت درست و آشكار و نيز آيه ديگر از قرآن صورت گيرد، متفاوت است و در درستى آن ترديدى نيست.69
او گاهى براى تنظير وجوه ادبى آيه، به آيه ديگر استناد مى نمايد70 و ديگر هنگام از آيه دوم، براى تبيين و تنظير معناى آيه نخست سود مى برد. براى نمونه، ذيل آيه (وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِن السَّمَاء مَاء لِيُطَهِّرَكُم بِهِ)(انفال: 11)، نخست نوشته است: آيه بيانگر پاك بودن و نيز پاك كننده بودن آب است. آنگاه در ادامه آورده است: اين آيه با آيه هاى ديگر تأييد مى شود; مانند (وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء طَهُوراً) (فرقان: 48) كه اباحه آب و روا بودن هرگونه تصرف در آن تا پيش از اثبات دليل خاص را گوشزد مى نمايد. نيز آيه ديگر، كه نزديك بدان است، (وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء بِقَدَر فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ وَ إِنَّا عَلَى ذَهَاب بِهِ لَقَادِرُونَ فَأَنشَأْنَا لَكُم بِهِ جَنَّات مِن نَخِيل وَ أَعْنَاب لَكُمْ)(مؤمنون: 18 و 19) بر اباحه آب و نخل دلالت دارد.71

3. استناد به سياق

اردبيلى در برخى موارد، با استناد به سياق آيه، به تبيين آن و يا استنباط حكم شرعى مى پردازد. براى نمونه، ذيل آيه (إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاء فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ) (طلاق: 1) نگاشته است: سياق آيه گوياى اين است كه طلاق بايد در زمانى ويژه صورت گيرد و عده، واجب و شرط صحّت طلاق است; زيرا آيه در جايگاه آموزش طلاق است.72 همچنين به دنبال آيه (إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ)(بقره: 164) آورده است: با استناد به اين آيه ـ همان گونه كه از سياقش نيز آشكار است ـ مى توان بر جواز بحث از دانش كلام حكم راند.73

4. استفاده از داده هاى علوم قرآنى

اردبيلى براى تبيين آيه، از داده هاى علوم قرآنى و اصطلاحات مربوط بدان نيز سود جسته است. اسباب نزول، نسخ و برخى ديگر از عنوان هاى ياد شده علوم قرآنى در زبدة البيان است.

5. اسباب نزول

«اسباب نزول» را اين گونه تعريف كرده اند: رخدادهايى كه يك يا چند آيه در پى آنها و به خاطر آنها نازل شده باشد.74 بر اين اساس، گاه آگاهى از سبب نزول براى دست يابى به مفاهيم قرآنى ضرورى مى نمايد. محقّق در پى برخى آيات، اسباب نزول آنها را ياد كرده و با تكيه بدان، به تبيين آيه پرداخته است.
او در اسباب نزول، به ديده تحقيق نگريسته، در برخى موارد، آن را عالمانه نقد مى نمايد. يكى از اين موارد، سبب نزول مشهور آيه «لعان» است. «لعان» از احكام فقهى است كه به دنبال ادعاى مشاهده عمل نامشروع زن، از سوى شوهر صورت مى گيرد. با «لعان»، اتهام زنا از زن و نسبت قذف از مرد رفع مى گردد و پيوند زوجيت ميانشان مى گسلد و آن دو براى هميشه بر يكديگر حرام مى شوند. پس از «لعان»، فرزند به زن ملحق مى گردد.
محقّق اردبيلى پس از بررسى احكام «لعان» و آيه مربوط بدان، مى نويسد: هرچند گزارش مشهورى از سبب نزول آيه در دست است، اما من آن را وانهادم; زيرا در آن به گونه اى تلويحى حكم به ثبوت زنا شده و فرزند با در نظرگرفتن مشابهت، به زانى ملحق گرديده است.
اين همه در حالى است كه نادرستى انتساب فرزند به ديگرى با تكيه بر قيافه، بسيار روشن و بى نياز از دليل است.75 نيز در موردى ديگر، مانند بررسى ادعاى تدريجى بودن حرمت شراب در اسلام و نقد سبب نزول گزارش شده، دقت درخورِ تحسين او را شاهديم.76

6. نسخ

ميان عنوان هاى دانش «علوم قرآنى»، شايد بتوان «نسخ» را بحثى پركاربرد برشمرد. كارايى اين عنوان در حوزه مطالعات فقه پژوهىِ قرآنى نمايان تر است; زيرا فقه پژوه قرآنى بر آن است تا با تكيه بر منبع استوار قرآن و سود جستن از آيه هاى آن، به استنباط حكم بپردازد و براى دست يابى بدين مهم،آگاهى از استمرار و يا نسخ حكم آيه ضرورى مى نمايد. گرچه اردبيلى وقوع نسخ در قرآن را يكسره انكار نمى كند; اما در مواردى فراوان، از پذيرش نسخ آيه سرباز مى زند.77 او در اين موارد، دليل خويش بر نادرستى نسخ را نيز يادآور مى گردد.78

منابع زبدة البيان

اردبيلى در زبده، نام افزون بر شصت منبع را ياد مى كند. اين منابع، تفسيرى، فقهى، رجالى و حديثى است. در اين ميان، كمتر نام منبع ادبى ديده مى شود. ميان تفاسير آيات الاحكام، او از كنزالعرفان ياد كرده است. به نظر مى رسد او بخش هاى زبده را بر اساس كنزالعرفان سامان دهى كرده است.
بيشترين ارجاعات او به سه كتاب مجمع البيان طبرسى، الكشاف زمخشرى و انوارالتنزيل بيضاوى79 بوده كه قريب 900 بار از آنها ياد شده است. البته نبايد پنداشت بر اساس اين آمار، زبده تنها تعليق هاى بر اين سه اثر برجسته در حوزه تفسير است. واقعيت آن است كه زبده جدا از اين سه منبع، خود سخن فراوانى براى طرح دارد. توانمندى اردبيلى در عرضه كارى نو و ابتكارى، به همراه يادكرد ديگر منابع، از كتابش اثرى معيارى ساخته و آن را سزاوار عنوان با مسماى زبدة البيان نموده است.
گستره تعامل اردبيلى با منابع، تنها به گزارش از آنها محدود نشده، بلكه مناقشه و نقد نيز در اين دامنه جاى گرفته است. دورى از تعصّب و عفّت قلم در ميان انبوه مناقشه هاى ژرفش، بيانگر آن است كه اين استوارانديش و پاكيزه خوى، تنها دست يابى و برنماياندن انديشه هاى درست و صواب را هدف گرفته بود.
بنگريد وى پس از گزارش نظر صاحب مجمع البيان و ردّ آن، چه نگاشته است: در سخن ما دقت نما تا به درستى، آن را دريابى. گوينده سخن پيشين [طبرسى] به حرف خود آشناتر است: «والقائل به أعرف.»80 و نيز در موردى مشابه نوشته است: «و هو أعرف بما قال.»81
گرچه تعبير ياد شده محترمانه است، اما سود بردن از آن در نقد سخن مجمع البيان، كه شايد مهم ترين منبع شيعى او در زبده است، قدرى شگفت انگيز و جز با روحيه انصاف علمى و حقيقت مدارى توجيه پذير نيست.
اين همه را به يك سو نهيد و از ديگر سو، به سخن خواندنى اردبيلى هنگام گزارش نظرى از زمخشرى بنگريد: ترديدى نيست احتياطى كه كشاف در نظر خود ياد كرده، به احتياط نزديك تر است «ولا شك انّ احتياط الكشاف احوط.»82 نيز محقّق اردبيلى در جايى ديگر، پس از سخن صاحب كشف الكشّاف نگاشته است: صاحب كشف الكشّاف چه دلنشين گفته: «قال فى كشف الكشاف و نعم ما قال.»83
افزون بر اين، در موردى ديگر، به دنبال يادآورى سخنى از زمخشرى نوشته است: اين بخش از سخن وى زيباست; اما در ادامه، سخنى نازيبا ياد نموده. ما در برابر سخن او، چنين شيوه اى در پيش گرفتيم كه گفته اند: «خذ ما صفى و دع ما كدر.»84
بررسى چگونگى استفاده محقّق اردبيلى از منابع در زبده، نيازمند مجال گسترده ترى است. آنچه در پى مى آيد تنها گزارش بخشى از منابع كتاب است:

ارزيابى پايانى

كتاب زبدة البيان از مهم ترين كتاب هاى آيات الاحكام به شمار مى آيد. محقّق اردبيلى، كه از آگاهى هاى بالايى در زمينه آيات الاحكام برخوردار است، در اين كتاب ديدگان همه جانبه نگر خود را به سوى مباحث مهم متمركز نموده و از پرداختن به مسائل بيرون از موضوع كتاب اجتناب ورزيده است. وى انديشه ژرفش را به دور از تعصّب، به بررسى مسائل واداشته است. پس از آن، قلم عفيف او در عين گويايى، چكيده اى سودمند از بررسى هاى علمى اش را فراروى خواننده مى نهد، و به راستى، در پيش گرفتن چنين شيوه اى نام زبدة البيان را زيبنده اين اثر كم برگ و پر بار گردانده است.
اين همه در حالى رخ داده كه او در برابر آراء ديگران چشم بر هم ننهاده و با دقت، به گزارش ها و فهم سخن آنان مى پردازد. حضور نمايانش در معركه آراء و تحليل عالمانه اش، پربارى كتاب را به دنبال دارد.
از آن رو كه محقّق اردبيلى فقيهى صاحب مكتب است، چگونگى تعامل او با آيات و كيفيت به كارگيرى آنها در استنباط فقهى، كارى معيارى محسوب مى گردد. باريك بينى هاى اين فقيه در عرصه استنباط فقهى، شايسته تأمّل و سزاوار تأسى است. البته در كنار اين همه نقاط قوّت، نبايد از ياد برد كه قلم گزيده نويس محقّق اردبيلى سبب شده است تا خواننده براى دريافت مراد برخى عبارت هاى كتاب زبده نيازمند كوشش بيشتر گردد.

پى نوشت ها

• 1ـ سيد عبّاس رضوى، «نقش مقدّس اردبيلى در احياى حوزه نجف»، مجله حوزه، ش 3 سال سيزدهم، ص 23. نيز ر.ك. سيدحسن صدر، تكملة امل الآمل، قم، كتابخانه آية اللّه مرعشى، 1406، ص 354.
2ـ كنگره مقدّس اردبيلى، مقالات كنگره مقدّس اردبيلى، قم، 1375، ج 2، ص 122 / عليرضا سيدكبارى، حوزه هاى علميه شيعه در گستره جهان، تهران، اميركبير، 1378، ص 289، 429.
3ـ كنگره مقدّس اردبيلى، شرح حال مقدّس اردبيلى، قم، كنگره بزرگداشت مقدّس اردبيلى، 1375، ص 121ـ150.
4ـ درباره درستى انتساب هيچ يك از آثار محقّق به وى، به اندازه حديقة الشيعه سخن به ميان نيامده است. در برخى آثار مانند معارف الرجال، اَمل الامل، كتاب مزبور از آنِ محقق دانسته شده است، اگرچه برخى نيز انتساب آن را به اردبيلى نادرست مى دانند. اين كتاب به زبان فارسى و درباره امامت و فضايل امامان اطهار(عليهم السلام) است. اكنون جلد دوم كتاب در اختيار است. از جلد نخست، كه درباره زندگانى پيامبر(صلى الله عليه وآله) است، اطلاعى نداريم.
5ـ هرچند برخى قاطعانه در اين باره نگاشته اند: وى (احمدبن محمّد اردبيلى) در سال 989 ق از تأليف زبدة البيان فراغت حاصل كرد. (سيد جعفر سجّادى، تلخيص و ترجمه زبدة البيان، تهران، عطايى، 1362، ص 14) اما مستند اين سخن آشكار نبوده و با ديگر گزارش ها ناهمخوان است.
6ـ نگارش كتاب مجمع الفائدة در سال 977 ق پايان يافته است.
7ـ مقالات كنگره مقدّس اردبيلى، ج 3، ص 311.
8ـ شرح حال مقدّس اردبيلى، ص 172ـ186.
9ـ در نگارش اين مقاله، از سه چاپ كتاب زبدة البيان (تحقيق محمّدباقر بهبودى و رضا استادى و نيز چاپ سنگى) استفاده شده است. از امكانات جستوجوى نرم افزار رايانه اى معجم فقهى نيز بهره بردارى شده است.
10ـ از اين جمله اند: الف. حاشيه عبدالفتاح تنكابنى. ظاهراً آنچه با عنوان حاشيه جداگانه «محمّد، المدعو بصادق» معرفى مى شود، تقرير حاشيه تنكابنى است كه توسط «محمّد، المدعو بصادق» انجام شده است. نسخه اى از حاشيه «محمّد، المدعو بصادق» نگاشته شده به تاريخ 1124 ق در دست است. ب. حاشيه «فيض» كه نسخه اى از آن به تاريخ 1084 ق در اختيار است. ج. مفاتيح الاحكام تحصيل الاطمئنان. د. المتعه فى شرح زبدة البيان اللّه; ترجمه و تلخيص زبده، نگارش سيدجعفر سجادى. به گفته . به گفته مؤلّف اخير، ترجمه به صورت آزاد انجام شده و مطالبى كه در استنباط تأثير نداشته حذف شده است. براى آگاهى بيشتر ر.ك. شرح حال مقدس اردبيلى، ص 158ـ159; ص 162ـ172.
11ـ احمدبن محمّد اردبيلى، زبدة البيان، قم، مؤتمر المقدّس الاردبيلى، 1375، ص 377ـ380، 324، 335، 353، 303.
12ـ همان، ص 569،570،323 و 10ـ14.
13ـ آيات بيانگر قصص اديان، افزون بر بيان احكام و قوانين معتبر در آن اديان، معارف ديگرى را نيز آشكار مى نمايد.
14ـ جناب آقاى ايازى در اين باره نگاشته اند: «موارد و شواهد بسيارى وجود دارند كه محقّق اردبيلى به آيات قصص استناد و استدلال كرده است و همه حاكى از اصل پذيرفتن جواز تمسّك به قصص است.» (سيد محمّدعلى ايازى، فقه پژوهى قرآنى، قم، بوستان كتاب، 1380، ص 362.) به نظر مى رسد اين سخن چندان استوار نيست. افزون بر اين ادعا، با برخى سخنان ايشان نيز همسو نيست. او در جايى ديگر آورده است: «از نظر ايشان [اردبيلى]، مسئله استناد به قصص، محل تأمّل بوده است.» (همان، ص 358.)
15ـ احمدبن محمّد اردبيلى، پيشين، ص 463 و نيز ص 465.
16ـ همان، ص 386.
17ـ همان، ص 201، 192، 384، 204، 205، 491.
18ـ همان، ص 122، 672.
19ـ گزارشى كه داستان تدريس محقّق براى صاحب معالم و صاحب مدارك را ياد مى كند، مربوط به تدريس مباحث اصولى است.
20ـ در نوشتار حاضر، يك اثر اصولى اردبيلى ياد شده است.
21ـ در تبيين آراء اصولى محقق اردبيلى، دست كم از سه پژوهش انجام شده در اين دوران آگاهيم: نخستين آن مقاله آقاى سيدجواد شيخ الاسلامى با عنوان بحث هاى اصولى در مجمع و زبدة البيان است. پژوهش بعدى از آنِ آقاى محمّد رحمانى است كه با عنوان كاربرد اصول در مجمع الفائده و البرهان منتشر شده و سرانجام، نگاشته پرمايه آقاى محمّدحسن ربّانى كه در كتاب روش شناسى مكتب هاى فقهى، آراء اصولى اردبيلى را بررسيده است.
22ـ ر.ك. محمّد رحمانى، «كاربرد اصول در مجمع الفائده و البرهان»، مجله آينه پژوهش، ش سوم، سال هفتم (شهريور 1375).
23ـ احمدبن محمّد اردبيلى، پيشين، ص 350.
24ـ همان، ص 60، 187، 590 و 504، 505.
25ـ همان، ص 297 و 173.
26ـ همان، ص 505.
27ـ همان، ص 590، 556، 446، 148.
28ـ محقق اردبيلى دلالت امر بر فور را نمى پذيرد. (همان، ص 63.)
29ـ احمدبن محمّد اردبيلى، پيشين، ص 174; نيز نك. ص 23، 105، 106 و 397.
30ـ همان، ص 105، 581، 23.
31ـ همان، ص 696، 319، 265، 211 و 206.
32ـ همان، ص 241.
33ـ همان، ص 199، 107، 150 و 228. نيز ر.ك. محمّدحسن ربّانى، روش شناسى مكتب هاى فقهى، نسخه خطى، محل نگهدارى (كتابخانه تخصصى دانشگاه علوم اسلامى رضوى، ش بازيابى 329/342)، ص 230.
34ـ اين رقم با استفاده از نمايه روايات، كه در پايان كتاب زبده (تصحيح آقايان استادى و زمانى نژاد) گزارش شده، به دست آمده است.
35ـ مراد از «اثر» در اينجا، سخنان صحابه و تابعان است كه از نظر شيعه، ذيل عنوان «حديث» نمى گنجد.
36ـ مانند: رجال ابن داود، (همان، ص 217)، رجال الشيخ (همان) و رجال النجاشى (همان، ص 154).
37ـ براى نمونه، در موردى آورده است: «ما رواه محمّدبن يعقوب فى كتابه عن على بن ابراهيم عن ابيه عن ابن ابى عمير عن حمّادبن عيسى عن حريز عن محمّدبن مسلم عن ابى جعفر و ابى عبداللّه ـ عليهماالسلام ـ قال:... (همان، ص 154 و نيز ر.ك. همان، ص 90، 155، 32، 43، 53، 166، 184، 227 و 637.)
38ـ همان، ص 326.
39ـ همان، ص 156. نمونه هاى ديگر را بنگريد در: همان، ص 161ـ162، 154، 163 و 283.
40ـ همان، ص 637، 635، 573، 2.
41ـ احمدبن محمّد اردبيلى، پيشين، ص 71ـ72، 128، 352، 541، 616، 629، 642 و 695. براى آگاهى افزون تر، ر.ك. محمّدجواد حيدرى خراسانى، «حسن و قبح عقلى از ديدگاه محقق اردبيلى»، مقالات كنگره مقدّس اردبيلى، ج 3، ص 483ـ498.
42ـ احمدبن محمّد اردبيلى، پيشين، ص 348ـ349.
43ـ همان، ص 400.
44ـ همان، ص 557.
45ـ همان، ص 23.
46ـ همان، ص 243، 253، 289، 347، 393، 460، 489، 591 و 620.
47ـ همان، ص 140 و 118.
48ـ همان، ص 38.
49ـ همان، ص 397.
50ـ همان، ص 316، 349، 336 و 336.
51ـ همان، ص 180.
52ـ همان، ص 524.
53ـ براى آگاهى افزون تر، ر.ك. سيدعبّاس صالحى، قاعدة السهولة و المحقّق الاردبيلى، قم، كنگره بزرگداشت محقق اردبيلى، 1375، ج 1، ص 484، نيز ر.ك. محمّدعلى سلطانى، «سماحت در فقه محقّق اردبيلى»، مجله آينه پژوهش، ش سوم، سال هفتم (شهريور 1375)، ص 19.
54ـ احمدبن محمّد اردبيلى، پيشين، ص 210، 174، 243، 253، 557، 695 و 21.
55ـ همان، ص 160.
56ـ همان، ص 65 و 66.
57ـ شراب نجس است. تمام دانشمندان ما بر اين باورند، جز ابن بابويه و ابن عقيل، و از دانشمندان عامّه، داود و ربيعه و يك قول شافعى. (حسن بن يوسف حلّى، تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 7.)
58ـ حسن بن يوسف حلّى، المعتبر فى شرح المختصر، قم، سيدالشهداء، 1364 ق، ج 1، ص 423.
59ـ احمدبن محمّد اردبيلى، پيشين، ص 71ـ72.
60ـ احمدبن محمّد اردبيلى، مجمع الفائدة و البرهان، ج 1، ص 309ـ311. براى آگاهى بيشتر، ر.ك. سيد مرتضى نجومى، رسالة فى نجاسة الخمر والمسكرات، مقالات كنگره محقّق اردبيلى، قم، كنگره بزرگداشت مقدّس اردبيلى، 1375، ج 1، ص 110 و نيز ر.ك. علم الهدى اردبيلى، رسالة حول طهارة الخمر، قم، كنگره مقدّس اردبيلى، 1375، ص 296.)
61ـ حسن بن يوسف حلّى، مفتاح الكرامه فى شرح قواعد العلامه، قم، موسسه آل البيت، 1376 ق، ج 4، ص 642.
62ـ احمدبن محمّد اردبيلى، زبدة البيان، ص 83ـ84.
63ـ بقره: 181.
64ـ احمدبن محمّد اردبيلى، زبدة البيان، ص 174.
65ـ همان، ص 111، 112، 113، 319، 321، 359، 367، 407، 426، 451، 484، 611، 644 و 690.
66ـ برخى از عناوين چنين است: بحث مجاز (همان، ص 287، 301، 429، 478 و 556); بحث كنايه (همان، 330، 376، 384، 437، 479 و 481); بحث تشبيه (همان، ص 639، 111، 146 و 230); بحث الغاز (همان، 15 و 233); بحث تعريض (همان، ص 561).
67ـ او در سيزده مورد، اشعارى را يادآور شده است كه جز در مورد نخست، اشعار ياد شده، قسمتى از نقل قول او از ديگران است. ر.ك. احمدبن محمّد اردبيلى، زبدة البيان، ص 310، 47، 109، 134، 169، 215، 314، 324، 404، 523 و 594.
68ـ همان، ص 275، 276 و نيز ص 447.
69ـ همان، ص 3.
70ـ همان، ص 443، 429.
71ـ همان، ص 30، 31، 59، 95، 143، 144، 322، 329، 340، 374، 375، 383، 394، 407، 411، 412، 425، 443، 446، 452، 466، 523، 528، 531، 532، 563 و 569.
72ـ همان، ص 580.
73ـ همان، ص 624، 74، 195، 260، 315، 386، 424، 519، 580، 624 و 677.
74ـ سيد محمّدباقر حجتى، اسباب النزول، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1369، ص 20.
75ـ احمدبن محمّد اردبيلى، زبدة البيان، ص 615.
76ـ همان، ص 629.
77ـ همان، ص 84، 147، 181، 407، 475، 517 و 657.
78ـ همان، ص 306، 528، 592، 627.
79ـ اين اثر تلخيص كتاب الكشاف زمخشرى است.
80ـ احمدبن محمّد اردبيلى، زبدة البيان، ص 29.
81ـ همان، ص 34ـ35.
82ـ همان، ص 86.
83ـ همان، ص 20.
84ـ همان، ص 568ـ569.
شنبه 15 مهر 1391  6:10 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و عرفان از نگاه علامه طباطبایی

قرآن و عرفان از نگاه علامه طباطبایی

مسعود امید

این نوشتار بر آن است تا قرآن و عرفان از نگاه علامه را مورد تحقیق قرار دهد.
زندگى، تفکر و دیدگاههاى ایشان حاوى نکته‏ها و فرازهاى درس‏آموز و قابل تأملى هست که مى‏تواند زمینه‏هایى را براى تحقیق و پژوهش فراهم آورد.

شمّه‏اى از اخلاق علمى علامه

اخلاق علمى علامه از ویژگیهاى خاصى برخوردار است که به برخى از آنها اشاره مى‏شود:
1-حقیقت‏طلبى:مرحوم علامه زندگى و سرمایه عمر خود را در راه حقیقت‏طلبى صرف کرد.
بیش از آنکه به دنبال منویات و یا جریانهاى رایج باشد، به دنبال حقیقت بود.هرگاه حقیقت را مى‏یافت و با تأمل و تحقیق چیزى را کشف مى‏کرد، در بیان و اظهار آن تردید روا نمى‏داشت؛چنانکه از آراء ایشان در تفسیر شریف‏المیزان یا تعلیقات ایشان بر بحارالانوار علامه مجلسى آشکار است.این نکته را نیز باید در مورد علامه تذکر داد که ایشان در بیان حقیقت، اهل هیاهو و جوسازى و...نبود و از راه تدریس و گفتار و نوشتار متعارف، آراء و نظرات خود را مطرح مى‏ساخت.
2-کنجکاوى و حساسیت نسبت به مسائل: علامه، شخصیتى کنجکاو بود و از کنار مسائل به راحتى نمى‏گذشت.مسائل مهم و قابل توجه، مورد تأمل و تدقیق ایشان قرار مى‏گرفت و ایشان عملا به این موضوعات حساسیت و توجه نشان مى‏دادند، مسائل از قبیل مسائل هستى‏شناسى، انسان‏شناسى، عرفانى و...
3-توجه و استفاده از منابع و اندیشه‏هاى متفکران غیر مسلمان:علامه طباطبایى در عین تسلط بر فلسفه و عرفان و متون اسلامى، هرگز خود را در این محدوده محصور نساخت؛ بلکه مرزهاى معرفت و تحقیق خود را تا منابع غیر اسلامى نیز گسترش داد.یکى از خوشه‏چینان محضر علامه در خاطرات خود چنین مى‏گوید:«من در آن ایام نوشته‏هاى یونگ را زیاد مى‏خواندم، و در آن زمان در کتاب«انسان و جست‏وجوى روان»غرق بودم. استاد(علامه)خواست بداند که کتاب درباره چه است.در دو کلام برایش لبّ مطالب کتاب را شرح دادم.اصل مطلب این بود که در حالى که قرون وسطى روح جوهرى و جهانى را موعظه مى‏کرد، قرن نوزدهم توانست روانشناسى فارغ از روح را به وجود آورد.استاد چنان از این نکته به وجد آمده بود که خواست کتاب حتما به فارسى ترجمه شود و افزود:زیرا باید جهان را شناخت.ما نمى‏توانیم خود را در برج‏هاى عاج‏مان محصور و منزوى کنیم.» (1)
باید افزود آشنایى استاد علامه با معارف دیگر مکاتب و حوزه‏هاى فکرى دیگر، سطحى نبوده و از عمق و غناى قابل توجهى برخوردار بود؛چنانکه ایشان جلسات پژوهش تطبیقى مذاهب جهان را تشکیل داده و در آن عهده‏دار تفسیر و بررسى متون دینى مختلف بودند.در خاطره دیگرى از ایشان چنین آمده است:
«ما با او تجربه‏اى را گذراندیم که احتمالا در جهان اسلامى یگانه است:پژوهش تطبیقى مذاهب جهان به هدایت و ارشاد مرشد و علامه‏اى ایرانى.ترجمه‏هاى انجیل، ترجمه فارسى او پانیشادها، سوتراهاى بودایى، و تائوته چینگ را بررسى مى‏کردیم.استاد با چنان حالت کشف و شهودى به تفسیر متون مى‏پرداخت که گویى خود در نوشتن این متون شرکت داشته است.» (2)
4-انحصارى نبودن حقیقت:چنانکه از مطالب سابق نیز به دست مى‏آید، علامه حقیقت را در انحصار خود یا دیگران نمى‏دید.حقیقت بهره‏اى است که مى‏تواند در تور و ظرف اندیشه و دل دیگران نیز قرار بگیرد.صیادان حقیقت، منحصر به انسانهاى محدود یا طبقه یا نژاد خاصى نیستند.با توجه به این باور است که علامه از تکریم و بزرگداشت اندیشه‏ها و آرایى که در مسیر حقیقت برداشته شده‏اند، ابایى نداشت؛هر چند این گامها به توسط افراد غیر مسلمان برداشته شده‏اند، ابایى نداشت؛هر چند این گامها به توسط افراد غیر مسلمان برداشته شده باشند.استاد مطهرى در خاطره‏اى از تکریم و احترام علامه نسبت به «اوپانیشادها»سخن به میان مى‏آورند و چنین مى‏فرمایند:
«از چند هزار سال پیش در شرق آسیا افکار و اندیشه‏هاى بسیار بلندى وجود داشته که الان هم کتابهاى بسیار قدیمى هندى؛که به فارسى هم ترجمه شده، وجود دارد، مثل اوپانیشادها که کتبى فوق‏العاده عالى است.استاد بزرگوار ما علامه طباطبایى-سلّمه‏اللّه تعالى-وقتى در چندین سال پیش براى اولین بار اوپانیشادها را خوانده بودند، خیلى اعجاب داشتند و مى‏گفتند که مطالب بسیار بسیار بلندى در این کتابها هست که کمتر مورد توجه است.» (3)
5-انصاف علمى:علامه در بیان و طرح آراء مخالفین، کمال انصاف و امانت را مراعات مى‏نمودند و عقاید و نظرات ایشان را همانگونه که صاحبان آراء در نظر داشتند، مطرح و آنگاه نقد و بررسى مى‏کردند؛حتى اگر این آراء مربوط به مخالفین رسمى دین مانند مارکسیستها مى‏بود.چنانکه حتى پس از انتشار نخستین جزء از کتاب اصول فلسفه و روش رئالینسم(که در نقد و بررسى آراء فلاسفه غربى و بویژه مارکسیستها نوشته شده بود)مارکسیستهاى ایران با تشکیل جلساتى تصدیق کردند که مؤلّف، در نقل مطالب آنان، کمال امانت را رعایت کرده و کوچکترین تحریفى رخ نداده است. (4)

نوآورى‏هاى اساسى و پرثمر در حوزه‏هاى معرفتى

علامه داراى برخى از نوآورى‏ها در حوزه‏هاى مختلف معرفتى است که پى‏آمدهاى پربار و اساسى براى آن حوزه‏ها دربر داشته و یا با به کار بردن آنها، به دنبال خواهد داشت.برخى از این نوآورى‏هاى اساسى ایشان از این قرارند:
در فلسفه، عنایت به نگارش مباحث فلسفى به زبان فارسى و توأم با ساده‏نویسى و پرهیز از مغلق‏نویسى؛طرح مباحث هستى‏شناسى؛ نشان دادن امکان دیالوگ فلسفى با دستگاههاى فلسفى غربى و شرقى؛احیاء سنّت فلسفى با تقریر و تحلیل جدید از سنت فلسفى؛ طرح و تألیف فلسفه در قالب اصل موضوعى یا اکسیوماتیک؛احیاء روش مشایى در طرح و تألیف مباحث فلسفى و پیرایش فلسفه از دخالت دادن گزاره‏هاى غیر فلسفه(شعرى،خطابى، دینى، عرفانى و...)؛تلاش براى تفکیک حقایق از اعتباریات در مباحث فلسفى.
در علم کلام نیز مى‏توان به مواردى از قبیل: آشکار ساختن خلط حقایق و اعتباریات در تاریخ کلام و مباحث کلامى؛پرداختن به مسائل جدید کلامى از قبیل:حقوق زن، برده‏دارى در اسلام، تکامل انسان، نظام اجتماعى و سیاسى اسلام و...و طرح موضوعات جدید کلامى، اشاره داشت.
در تفسیر، احیاء روش تفسیرى قرآن با قرآن، اهمیت دادن به تفسیر و احیاء سنت تفسیر قرآن در حوزه‏ها، عنایت به دیالوگ قرآن با مسائل جدید فردى و اجتماعى و یافتن پاسخ قرآن در باب این مسائل؛عنایت به سازگارى دین با عقل و علم در فعالیت تفسیرى خود؛پیرایش پیش‏فرضها در هنگام تفسیر و....
در فقه نیز مى‏توان براى مثال به طرح نظریه اساسى وجود قوانین ثابت و متغیر در دین، طرح مسأله دخالت زمان و مکان در تغییر احکام و نیز مسأله«مصلحت»و دخالت آن در قوانین و...اشاره کرد.
در اخلاق نیز علامه با طرح ایده«مکتب خاص اخلاقى قرآن»و تمایز آن از مکاتب اخلاقى«عقلى»و«دینى عام»، اخلاق را از قالب سنتى و بى‏روح آن در آورده است.موتور محرک این نوع اخلاق، حب و عشق است و غایت آن ذات مقدس الهى است.

قرآن‏شناسى

قرآن‏شناسى علامه را مى‏توان به طور اجمالى و کلى بدین‏ترتیب بیان داشت:علامه معتقدند (5) مسلمین، قرآن را متضمن کلیات برنامه زندگى بشر از حیث فردى و اجتماعى مى‏دانند.ارکان زندگى انسان عبارت است از هدف، راه و برنامه. قرآن کریم، حاوى برنامه‏اى است مطابق با ارکان زندگى انسان به گونه‏اى که هیچ‏یک از نیازهاى وجود انسان در آن نادیده گرفته نشده است ( دین فطرى).قرآن با اعجاز خود، پشتوانه نوبت نبى اکرم(ص)مى‏باشد.برخى از علائم اعجاز قرآن عبارت از تحدّى و عدم وجود اختلاف و تضاد در آن است.از آنجا که خطاب قرآن مقید به عرب نیست و نیز افراد بسیارى از مذاهب دیگر در زمان نزول قرآن، اسلام مى‏آوردند، پس قرآن در مطالب خود اختصاص به امتى از امم ندارد.
قرآن کتابى کامل است؛یعنى مشتمل بر جهان‏بینى و اصول عملى کاملى مى‏باشد و هرگاه قرآن حاوى سخنى کامل و تمام در باب جهان‏بینى و اصول عملى باشد، قطعا مقید به زمان خاصى نبوده و همیشگى خواهد بود.قرآن در دلالت خود، مستقل است؛یعنى از معنى مراد خود کشف مى‏کند و هرگز در دلالت خود مبهم نبوده و ظواهر آن حجیّت دارند و در این امور متکى به دلایل یا عوامل بیرون از خود نمى‏باشد.
قرآن داراى ظاهر، معناى ساده ابتدایى، و باطن، معنا و معانى وسیعتر زیرین مى‏باشد. لیکن معانى ظاهرى و باطنى در طول هم مى‏باشند، نه در عرض هم(در واقع باید گفت ظاهر تنزل یافته باطن است).ظاهر و باطن داشتن قرآن اساسا به سبب ذومراتب بودن مخاطبین قرآن و وجود ظرفیتها و استعدادهاى مختلف در آنها است.بعلاوه، این نوع مخاطبه، سبب عدم انحراف توده مردم مى‏شود.قرآن واجد محکم و متشابه است.محکم آیه‏اى است که در مدلول خود، محکم و استوار باشد و معنى مراد آن به غیر مراد اشتباه نیفتد و متشابه برخلاف آن است.
باید به محکمات ایمان آورده و عمل کرد، ولى به متشابه فقط باید ایمان آورد و از عمل به آنها خوددارى کرد.تأویل قرآن حقیقت یا حقایقى است که در ام‏الکتاب، پیش خداست و از مختصات غیب است؛یعنى مرتبه‏اى برتر و غیر مادى از هستى که قرآن نمود آن است. در میان آیات احکام قرآنى، آیاتى هستند که پس از نزول، جاى آیات‏الاحکام قبلى را گرفته و به زمان اعتبار حکم قبلى منزل خاتمه داده‏اند. این آیات ناسخ بوده و آیات قبلى منسوخ مى‏باشند.اساسا نسخ در قرآن یعنى انتهاى زمان اعتبار حکم منسوخ، و این به سبب ماهیت مصلحتى بودن و مقید و موقتى بودن برخى از احکام‏الآیات است.
قرآن ویژگى جرى و انطباق را نیز دارد و رمز جاودانگى قرآن نیز به واسطه همین وصف آن است.بدین معنى که قرآن کتابى است همگانى و همیشگى که در غایب مانند حاضر جارى است و به آینده و گذشته، مانند حال، منطبق مى‏شود.تفسیر الفاظ و عبارات قرآن و قرائت و ضبط و حفظ آن از زمان خود پیغمبر اکرم(ص) شروع شده است.پس از رحلت پیامبر اکرم(ص)تفسیر در میان مسلمین ادامه یافت.این مفسرین بر اساس روش تفسیر به طبقاتى تقسیم مى‏شوند:مفسرین اهل سنت در شش طبقه و مفسرین شیعه در سه طبقه قرار مى‏گیرند.به طور کلى، تفسیر از سه روش بیرون نیست:یا با تکیه بر مقدمات علمى و غیر علمى خود صورت مى‏گیرد؛و یا به کمک روایات؛و یا به کمک آیات دیگرى و حتى‏الامکان از روایات.از آنجا که قرآن خود را نور و روشن‏کننده و بیان‏کننده همه چیز معرفى مى‏کند، پس چنین چیزى در روشن شدن خود نباید نیازمند غیر باشد.بنا بر این فقط روش مرسوم صحیح است.باید افزود در تفسیر قرآن قول قطعى‏الصدور پیغمبر(ص)و ائمه(ع)نیز حجیت دارند.
ریشه قرآن کریم را مى‏باید در پدیده ماوراءطبیعى وحى جستجو کرد.قرآن مجید به لفظ، سخن خداست که به وسیله یکى از مقربین ملائکه در طى 23 سال بر پیغمبر نازل شده است.وحى یک نوع تکلم غیر مادى است که از راه حس و تفکر عقلى درک نمى‏شود، بلکه با درک و شعور دیگرى انجام مى‏گیرد. دو نظر دیگر نیز در توجیه وحى نبوى مطرح شده است:
نخست برخى مى‏گویند:نبى اکرم(ص)یک نابغه اجتماعى، با روحى پاک و همتى بلند و وجدانى بیدار بود و آنچه از خود او جوشیده و بدان نائل شده، وحى و سخن خدا تلقى کرده است.
نظر دوم اینکه مى‏گویند:نبى اکرم(ص)فرد اصطلاح‏طلبى بود که براى اصلاح جامعه بشرى عقاید خود را در قالب دین و وحى آورده به آنها رنگ دینى و خرافى داده تا به مقصود سیاسى و اجتماعى اصلاحى خود برسد.
مسأله تحدّى و عدم تحول و تغییر و اختلاف و...در قرآن، نظر اول را رد مى‏کند.در باب نظر دوم نیز علاوه بر مطالب اخیر، باید گفت که اگر اعتقادات دینى خرافى بود، آنگاه این همه براهین و ادله که در متون دینى آمده است، هرگز معنى نداشت.ضرورت وحى از طریق تأمل عقلانى(و نیز قرآنى)محرز است؛ بدین معنى که آفرینش، هر موجودى و نیز انسان را به کمال لایق خود مى‏رساند.آفرینش در این راه موجودات را با تجهیزاتى مجهز کرده است.در این میان، انسان واجد قوّه عقلانى و سنجش عقلانى است.با تشکیل اجتماع، از روى اضطرار و برخورد مناقع، عقل حکم به رعایت قوانینى را، صادر مى‏کند.از آنجا که حکم عقل به رعایت قانون با تکیه بر قدرت و کیفر انسانهاى دیگر صورت مى‏گیرد، پس استثناء پذیر است و از طرف دیگر ضمانت اجرایى کاملى ندارد.و اگر این رویه پایدار بماند، انسان به کمال لایق خود نمى‏رسد.
بنا بر این، دستگاه آفرینش وحى را اقتضا مى‏کند تا احکام کلیت و دوام داشته باشند؛ یعنى عقل با تکیه بر قدرت و کیفر الهى، حکم به رعایت دائمى و همیشگى قانون بدهد و از طرف دیگر، عمل به احکام داراى ضمانت‏ اجرایى کافى باشند.درک وحى، امرى عمومى نیست و حقیقت آن مجهول و پنهان است. تجلیل و تمجیدى که قرآن مجید از علم و ترغیبى که نسبت به تحصیل آن بعمل آورده است، در هیچ کتاب آسمانى دیگر یافت نمى‏شود.قرآن خود متصدى تعلیم یک دوره کامل از معارف الهى و کلیات اخلاق و فقه اسلامى است و به تعلم علوم طبیعى و ریاضى و فلسفى و فنون ادبى و بالاخره همه علومى که در دسترس فکر انسانى است و تعلم آنها به نفع جهان بشرى و سعادت‏بخش جامعه انسانى مى‏باشد، دعوت مى‏کند.
بخشى از علومى که در میان مسلمانان شکل گرفته، علومى است که موضوع بحث آنها خود قرآن مجید است.این علوم، از نخستین روزهاى نزول قرآن شروع به شکل‏گیرى کرده است و مباحث مختلفى را مورد تأمل قرار مى‏دهد، از قبیل:الفاظ قرآن، ضبط و توجیه قرائتهاى هفتگانه، عدد سور و آیات و کلمات و حروف، رسم خط خاص و معانى قرآن و....علومى که قرآن به نحوى از انحاء در پیدایش یا نضج آنها مؤثر بود، عبارتند از:فن حدیث، علم رجال، درایه، فن اصول فقه، علم فقه، علم کلام، علم صرف و نحو، معانى و بیان و بدیع و لغت و فن فقه لغت، تاریخ، علوم عقلى(طبیعى، ریاضى، الهى).
در باب نزول قرآن باید گفت:این نزول به صورت تدریجى صورت گرفته است و سور و آیات قرآنى از جهت نزول توأم با حوادث و وقایعى بوده است.این زمینه‏ها را که موجب نزول سوره یا آیه مربوطه مى‏باشد، اسباب نزول مى‏گویند.لکن اسباب نزول موجود در کتب، چندان اعتبار ندارند و باید بالاخره روایتهایى که در اسباب نزول آمده است با آیات قرآن تأیید شوند و از این طریق کسب اعتبار کنند.
در باب ترتیب سوره‏هاى قرآنى و مکى و مدنى بودن آنها، تنها راه، تدبر در مضامین آنها و تطبیق آنها با اوضاع و احوال و پیش از هجرت و پس از هجرت مى‏باشد.اکثر سور قرآنى پیش از رحلت رسول اکرم(ص)در میان مسلمانان مضبوط و دائر و معروف بود.پس از رحلت، حضرت على(ع)قرآن را به ترتیب نزول در یک مصحف جمع کرد.پس از مدتى قرآن براى بار اول جمع‏آورى و نسخه‏اى تهیه شد.سپس در زمان خلیفه سوم نسخه واحدى از قرآن تهیه و بقیه نسخ را از بین بردند.
حضرت على(ع)را در عین حال که در هیچ یک از جمع اول و دوم شرکت ندادند، لیکن هیچ‏گونه مخالفت و مقاومتى در باب این مصحفها نشان نداد و آنها را پذیرفت.چرا که اختلاف مصحفها اساسا در ترتیب سور بود و این مسأله در نهایت لطمه‏اى به مقاصد عالى قرآن(تفسیر قرآن با قرآن و...)وارد نمى‏کرد. قرآن از هر تحریفى مبرّاست و بهترین دلیل آن باقى بودن و پابرجا بودن اوصافى است که قرآن براى خود گفته است که از جمله مى‏توان از تحدى آن با اسلوب لفظ و جهات معنوى یاد کرد و یا یکنواخت‏بودن و متشابه‏الاجزاء بودن آن نام برد.طبقات قاریان قرآن به پنج طبقه تقسیم مى‏شوند؛از این میان، هفت تن از قرّاء طبقه سوم در میان مردم شهرت بسزایى یافته و با نام«قرّاء سبعه)مشهورند که عبارتند از:ابن کثیر، نافع، عاصم حمزه، کسائى کوفى، ابوعمرو بن علاء، ابن عامر.
در عدد مجموع آیات قرآن، شش قول وجود دارد.انقسام قرآن به سوره‏ها و آیات ریشه قرآنى دارد.ولى نام سور جنبه توقیف شرعى ندارند.قرآن نخست به خط کوفى نوشته شده بود و بعدها به تدریج نقطه‏گذارى و اعراب گذارى و...نیز در مورد آن صورت گرفت.

عرفان‏شناسى

 

علامه و عرفان

علامه طباطبایى از نظر عرفان علمى و عملى در درجه بسیار ممتازى قرار داشتند.کتابهاى «تمهیدالقواعد»ابن ترکه و«فتوحات مکیّه» محیى‏الدین عربى و«شرح فصوص‏الحکم» قیصرى را به دقت خوانده و هضم کرده بودند. علاوه بر این، زیر نظر استاد بزرگى مانند حاج میرزا على آقاى قاضى به سیر و سلوک پرداخته بودند.علامه طباطبایى کتاب خاصى در مورد عرفان ندارند.رساله‏اى با عنوان«رساله لبّ اللباب»که در آداب سیر و سلوک است، حاوى مضمون آراء و تعلیمات ایشان مى‏باشد و از طرف یکى از شاگردان علامه تدوین و چاپ شده است.لیکن چنانکه تذکر داده شد، این کتاب حاوى مضمون دیدگاههاى ایشان است، نه آنکه نوشته خود علامه باشد.علامه، مباحث عرفانى را در جاى جاى آثار متعدد خود، با اجمال و تفصیل، مورد اشاره قرار داده‏اند.از این‏رو، با توجه به این متون، مى‏توان برخى از نکات را از نظر ایشان مورد توجه قرار داده و نظرات ایشان را جویا شد.در این مقام، نکاتى را در عرفان‏شناسى علامه مى‏آوریم:

راههاى کشف حقیقت

نخستین گام در عرفان‏شناسى، روشن کردن این مسأله است که آیا انسان امکان کشف استاد علامه سید محمدحسین طباطبائى‏

شیعه در اسلام

با مقدمه دکتر سیدحسین نصرحقایق عرفانى را دارد یا ندارد؟آیا انسان واجد ابزارى براى کشف حقایق عرفانى هست یا نیست؟از این‏رو، نخست باید راههاى کشف حقیقت از نظر علامه روشن شود و آنگاه بیان کرد که در میان این راهها ابزارى و طریقى وجود دارد تا به انسان امکان طى طریق عرفانى را بدهد یا نه؟علامه راههاى کشف حقیقت را در سه طریق کلى مطرح ساخته‏اند: (6)
1-راه عقلى به معناى مسائل و مقدمات بدیهى یا مبتنى بر بدیهیات.
2-راه تصفیه نفس یا ولایت و کشف.
3-ظواهر دینى یا امر و نهى‏هاى دینى یا ارشاد مولوى.
راه کشف یا ولایت و یا تصفیه نفس، همان طریقى است که از آن در پیمودن راه عرفان استفاده مى‏شود.

وجود کمالات باطنى و مقامات معنوى براى انسان

علامه در مورد واقعیت طریق باطنى و راه معنوى چنین مى‏فرمایند:
«کسى که در حیات معنوى و سیر و سلوک عرفانى، مطالعات کافى داشته و مقاصد حقیقى این رشته از علوم را دریافته باشد، به خوبى درک مى‏کند که روش این سیر باطنى و حیات معنوى، روى این اساس استوار است که کمالات معنوى و مقامات معنوى انسان، یک رشته واقعیتهاى حقیقى بیرون از واقعیت طبیعت است و عالم باطنى که موطن معنوى است، جهانى است بسى اصیل‏تر و واقعیت‏دارتر و پهناورتر از جهان ماده و حس.مقامات معنوى، واقعیتها و موقعیتهاى حیاتى اصیلى هستند براى انسان و هرگز از قبیل مفاهیم تشریفى و مقامات و مناصب و عناوین وضعى و قراردادى اجتماعى نیستند.» (7)

علل ظهور عرفان و سلوک عرفان در جهان اسلام

مجموعه عواملى را که علامه براى ظهور سلوک عرفانى در تاریخ اسلام بیان داشته‏اند، مى‏توان چنین برشمرد: (8)
1-نخست اینکه دین و دیندارى، فى‏نفسه هرگاه با ذوق و محبت و شوق آمیخته و توأم گردد، انسان را به سوى عرفان سوق مى‏دهد. پس اسلام فى‏نفسه اقتضاى سلوک عرفانى را دارد، به شرطى که توأم با شوق و محبت شخص باشد.
2-نفوذ و سرایت تعلیمات معنوى اهل بیت(ع)و در رأس آنها حضرت على(ع).
3-گرفتاریهاى دوران بنى‏امیه؛ستمگرى فزون از حدّ و بى‏بند و بارى عمّال حکومت که زمینه را براى روى‏گردانى از امور دنیوى و توجه به امور معنوى را در عده‏اى از مردم فراهم آورد. 4-بیان حقایق معنوى و عرفانى توسط جمعى که تربیت یافته مکتب اهل بیت بودند.
علامه در ادامه مى‏فرمایند:یک دلیل بر اینکه عرفان و ظهور آن ناشى از تعلیم و تربیت ائمه شیعه مى‏باشد، این است که از میان 25 سلسله کلى تصوف، غیر از یک طایفه، همه آنها سلسله طریقت و ارشاد خود را به پیشواى اول شیعه(على-ع-)منتسب مى‏سازند.

روند تاریخى عرفان و تصوف در جهان اسلام

«سلسله‏هاى طریقت»از میان اهل تسنن شروع شد و پس از آشنایى با تعالیم اهل بیت(ع)، معارف اعتقادى و عملى ایشان ترکیبى از حقایق راستین و امور غیر حق را تشکیل داد. روح تشیع در مطالب عرفانى این گروهها دمیده شده بود؛لیکن مانند روحى که در پیکر آفت دیده‏اى جاى گزیند و نتواند برخى از کمالات درونى خود را به طورى‏که شاید و باید از آن ظهورى بدهد.از این‏رو سران طریقت، دست به بیان دستورات گوناگونى زدند که سابقه‏اى در دین نداشت.به دنبال این مسأله، جدایى طریقت از شریعت طرح گردید.مشى و طریق عرفانى و معنوى و حتى علمى اقلیت شیعه نیز به سبب تأثیر چنین اکثریتى در اجتماع، تحت‏الشعاع مشى و روش اهل سنت قرار گرفرت و عرفان شیعى نیز به رنگ طریقت اهل تسنن در آمد. (9)
البته در قرون اخیر، یعنى از قرون دهم هجرى به این طرف، عرفان شیعه به تدریج به سرچشمه‏هاى اصیل خود بازگشت و در مشى‏ عرفانى و علمى، خود را تابع محض اهل بیت(ع) نمود. (10)

تقسیم‏بندى سالکان و کسانى که به مجاهده با نفس اشتغال دارند

از نظر علامه، سالکان کلا به دو گروه تقسیم مى‏شوند:
1-آنانیکه هدفشان این است که مى‏خواهند آثار غریب نفس را که از حیطه اسباب مادى و عادى خارج است، کسب کنند و از این طریق، راهى براى معیشت و یا سایر اغراض بیابند.
2-آنانیکه با خود نفس کار دارند و مى‏خواهند یا دل کندن از امور مادى و دل بستن به نفس، از حقیقت آن آگاه گردند.این گروه، خود بر دو قسم قابل تقسیم‏اند:
الف-طایفه‏اى که تنها براى این جهت سیر و سلوک مى‏کنند که به این علم(یعنى نفس) علاقه دارند.
ب-دسته‏اى که طریقه معرفت‏النفس را از این نظر دنبال مى‏کنند که این معرفت، خود وسیله معرفت به پروردگار است. (11)

تفاوت عرفان اسلامى با عرفان‏هاى غیر اسلامى

بیانات با نزاکت اسلام وقتى که با بیانات دیگران و بویژه با عرفان هندى مقایسه شود، این امتیاز را دارد که حقایق عرفانى در لفافه بیانات عمومى که سایر طبقات نیز هر کدام مناسب درک ویژه خود از آن بهره‏مندند، ایراد شده و از هرگونه پرده‏درى، تحرّز(دورى)به عمل آمده است.ولى بیانات دیگران این امتیاز را ندارد و به همین سبب، اسلام از نتایج زیان‏بخشى که تعلیمات دریده دیگران به بار آورده، مصون و

قرآن در اسلام

تألیف علامه سید محمدحسین طباطبائى(ره)دفتر انتشارات اسلامى وابسته بجامعه مدرسین حوزه علمیّه قم‏محفوظ مانده است.
مثلا اگر به عرفان هندى مراجعه کنیم و اوپانیشادهاى کتاب مقدس«ودا»(بخش معارف الهى کتاب ودا)را از نظر بگذرانیم و آغاز و انجام مطالب را به همدیگر برگردانیم و هر سخنى را با اشباه و نظائر آن سنجیده تفسیر کنیم، خواهیم دید که جز یک توحید دقیق و بسیار عمیق مقصدى ندارد.ولى در عین حال، سخنان استوار و پایدار خود را به اندازه‏اى دریده و بى‏پرده بیان مى‏کند که هر مراجعه‏کننده‏اى که از مطالب عرفانى اطلاع کامل ندارد، سخنان مغز و استوار آن را جز یک رشته افکار خرافى نخواهد دانست و لااقل از بیاناتى که توحید حق را با کمال دقت وصف مى‏کند، جز حلول و اتحاد و افکار بت‏پرستى نخواهد فهمید.گواه این مطلب، نظرهایى است که مستشرقین سانسکریت‏شناس در عرفان هندى مى‏دهند.
آنان پس از آن همه کنجکاوى که در متون اصلى برهمایى و بودایى نموده‏اند، تازه عرفانیات هندى را یک رشته افکار خرافى مى‏دانند که تراوش مغز هندى محروم از مزایاى زندگى مى‏باشد و سبب اصلى این اظهارات، دریدگى و نامطبوعى بیانات بى‏باکانه این متون است.عرفان هندى در اثر شیوه نامطبوعى که اتخاذ کرده، سه نتیجه زیان‏بخش به بار آورده است:
1-همان عرفانى که جز توحید خالص پاک و خداى پاک هیچ مقصد و هدفى ندارد، وقتى‏که وارد افهام عامه پیروان خود گردیده، درست در قطب مخالف قرار گرفته و تبدیل به بت‏پرستى شده و به جاى خداى یگانه، خدایانى به عدد هوسهاى مردم، مورد پرستش قرار گرفته است: فرشتگان، پریان، قدیسان بشر.
عرفان مجوسى(زرتشتى)نیز چنانکه از متن این کیش به دست مى‏آید، به همین سرنوشت دچار شده است و با اینکه در میان پیروان این کیش ساختن بت معمول نبوده است، در تقدیس فرشتگان و قدیسان بشر و عناصر، بویژه آتش، همان شیوه بت‏پرستى هندى را دارند.
عرفان مسیحى نیز که نمونه‏اى از آن در اول انجیل یوحنّا وارد شده، در مرحله عمل همان حال عرفان هندى را دارد و تثلیث این کیش، همان تثلیث وثنى مى‏باشد(تثلیث مسیحى، متأثر از تثلیث بت‏پرستان است).
2-دستوراتى که این عرفان به پیروان خود مى‏دهد، منفى است و در نتیجه، همه اعمال مثبت که آفرینش خدایى در جهان انسانى و شعاع وجود انسان قرار داده و هر یک از آنها را آیتى از خود و آینه صفتى از صفات پاک خود نموده است، به کلى از زندگى معنوى کنار مى‏افتد و این خود نقصى است بزرگ که دامنگیر این عرفان گردیده و عرفان مجوسى و مسیحى نیز گرفتار همین نقص مى‏باشند.تنها اسلام است که زندگى معنوى خود را به جهان انسانى و همه پدیده‏هاى مثبت و منفى آن بسط داده است.(به عبارت دیگر، دستورات اسلام هم سلبى است و هم اثباتى.از طرفى، نفى اعمال خاصى است و از طرف دیگر انجام اعمال خاص.در این حالت، سلوک انسان توأم با فرایند سلبى نیست.بلکه در عین اکراه از طرق خاصى، فرد در فضاى اعمالى خاص که هم امور معنوى و هم امور مادى را شامل مى‏شود، قرار مى‏گیرد و از طریق عمل به آنها به مقصود معنوى خود مى‏رسد.)
3-عرفان هندى برخى از طبقات مردم را مانند زنان و گروهى از مردان، از زندگى معنوى محروم مى‏سازد و همچنین در کیش مسیحى زنان از زندگى معنوى محرومند.تنها اسلام است که براى هیچ‏کس محرومیت قائل نشده و هر کس را فراخور حال خودش تعلیم داده و تربیت مى‏کند. (12)

قرآن و عرفان

خداى متعال در چندین جا از کلام خود امر مى‏کند که مردم در قرآن تدبر و پیگیرى کنند و به مجرد ادراک سطحى قناعت ننمایند و در آیات بسیارى، جهان آفرینش و هر چه را که در آن است(بى استثناء)آیات و علامات و نشانه‏هاى خود معرفى مى‏کند.با کمى تعمّق و تدبر در معنى آیه و نشانه، روشن مى‏شود که آیه و نشانه از این جهت آیه و نشانه است که دیگرى را نشان دهد نه خود را، مثلا چراغ قرمز که به عنوان خطر مى‏باشد. کسى که با دیدن آن متوجه خطر مى‏شود، چیزى جز خطر در نظرش نیست و توجهى به خود چراغ ندارد و اگر در شکل چراغ یا ماهیت شیشه یا رنگ آن فکر کند، در متفکره خود صورت چراغ یا شیشه یا رنگ را دارد، نه مفهوم خطر را.
بنا بر این، اگر جهان و پدیده‏هاى جهان همه و از هر روى آیات و نشانه‏هاى خداى جهان باشند، هیچ استقلال وجودى از خود نخواهند داشت و از هر روى که دیده شوند، جز خداى پاک را نشان نخواهد داد و کسى که با تعلیم و هدایت قرآن با چنین چشمى به چهره جهان و جهانیان نگاه مى‏کند، چیزى جز خداى پاک درک نخواهد کرد و به جاى این زیبایى که دیگران در نمود دلرباى جهان مى‏یابند، وى زیبایى و دلربایى نامتناهى خواهد دید که از دریچه تنگ جهان، خودنمایى و تجلّى مى‏نماید.آن‏وقت است که خرمن هستى خود را به تاراج داده، دل را به دست محبت خدایى، مى‏سپارد.این درک-چنانکه روشن است-به وسیله چشم و گوش و حواس دیگر یا به وسیله خیال یا عقل نیست، زیرا خود این وسیله‏ها و کار آنها نیز آیات و نشانه‏ها مى‏باشند و در این دلالت و هدایت، مغفول عنه هستند.
درباره سیر و سلوک عرفانى نیز باید گفت این راه در آیات قرآنى به حد بسیارى آمده است و به یاد کردن خدا امر مى‏کند.مانند اینکه در قرآن مى‏فرماید:مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم(بقره/152)و غیر آن.و اعمال صالحه‏اى است که کتاب و سنت تفصیل داده‏اند و در اختتام آن فرموده‏اند:از پیغمبر خود پیروى کنید. (احزاب/21)و نیز چگونه ممکن و متصوّر است که اسلام راهى را راه خدا تشخیص دهد و مردم را به پیمودن آن توصیه نکند؟یا آن را بشناساند، ولى از بیان برنامه آن غفلت کند یا اهمال ورزد؟ و حال آنکه خداى متعال در کلام خود مى‏فرماید:
ما قرآن را به سوى تو نازل کردیم، در حالى‏که بیان روشنى است نسبت به هر چیزى که به دین و دنیاى مردم ارتباط دارد. (نحل/89( (13)

عارف کیست؟

علامه در طى فرازهایى، سیمایى از عارف واقعى را ترسیم کرده‏اند.ایشان مى‏نویسند:
«آنان هستند که خود را از همه کنار کشیده و همه چیز را فراموش کرده‏اند و در اثر اخلاص و بندگى، همه قواى خود را متوجه عالم بالا ساخته، دیده به نور پروردگار پاک روشن کرده‏اند و با چشم واقع‏بین حقایق اشیاء و ملکوت آسمان و زمین را دیده‏اند.زیرا در اثر اخلاص و بندگى به یقین رسیده‏اند و در اثر یقین، ملکوت آسمان و زمین و زندگى جاودانى جهان ابدیت، برایشان مکشوف شده است. (14)
علامه در جاى دیگر اضافه مى‏کننند: «این راهرو که هیچ همتى جز یاد خدا و فراموش کردن همه چیز ندارد، وقتى که مى‏شنود خداى متعال در جاى دیگر از کلام خود مى‏فرماید:
«اى کسانى که ایمان آورده‏اید، نفس خود را دریابید وقتى که شما راه را یافتید، دیگران که گمراه مى‏شوند به شما زیانى نخواهند رسانید.» (مائده/105)
خواهد فهمید که یگانه شاهراهى که هدایتى‏ واقعى و کامل را دربر دارد، همان راه نفس او است و راهنماى حقیقى وى که خداى اوست، او را موظف مى‏دارد که خود را بشناسد و همه راه‏ها را پشت سر انداخته، راه نفس خود را در پیش گیرد و به خداى خود از دریچه نفس خود نگاه کند که مطلوب واقعى خود را خواهد یافت.از این‏رو، پیغمبر اکرم(ص)مى‏فرماید:هر که خود را شناخت خدا را شناخت.و نیز مى‏فرماید:کسانى که از شما خدا را بهتر مى‏شناسد که خود را بهتر بشناسد (15)

یادداشتها

(1)و(2)-زیر آسمانهاى جهان، گفت و گوى داریوش شایگان با رامین جهانبگلو، ترجمه نازى عظیما، فروزان، سال 74، ص 70.
(3)-انسان کامل، مرتضى مطهرى، صدرا، سال 72، ص 137.
(4)-دومین یادنامه علامه طباطبایى، ص 294.
(5)-قرآن در اسلام، علامه طباطبایى، دارالکتب الاسلامیه، سال 53.
(6)-المیزان فى تفسیرالقران، ج 5، ص 254، 271.
و:رسالت تشیع در دنیاى امروز، علامه طباطبایى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، سال 70، ص 39 به بعد.
(7)-رسالت تشیع در دنیاى امروز، ص 92.
(8)-همان، ص 98-102.
و:المیزان، ج 6، ص 186-187، 192-193.
(9)-رسالت تشیع در دنیاى امروز، ص 102.
(10)علوم اسلامى(بخش عرفان)، مرتضى مطهرى، صدرا، ص 123.
(11)المیزان، ج 6، ص 192-194.
(12)-بررسیهاى اسلامى، ص 220-222.
(13)-شیعه در اسلام، علامه طباطبایى، کتابخانه بزرگ اسلامى، سال 54، ص 144-147.
(14)-همان، ص 101.
(15)-همان، ص 146-147.

 

 

یک شنبه 16 مهر 1391  3:10 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : عرفان در قرآن، احادیث و ادعیه

دریافت فایل pdf

 

  عنوان مقاله : عرفان و قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : عرفان در قرآن

دریافت فایل pdf

 

یک شنبه 16 مهر 1391  3:10 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

درآمدى بر مبانى عرفان و تصوف در قرآن

درآمدى بر مبانى عرفان و تصوف در قرآن

على شيروانى
اشاره

در قسمت نخست اين بحث، پس از تعريف مفهوم عرفان و عارف و ويژگى‏هاى عمده مكتب عرفان،به معناى تصوف و صوفى و آنگاه تفاوت عرفان و تصوف پرداختيم. در بخش پايانى بحث،اشاره‏اى به پيشينه تاريخى عرفان و تصوف داشتيم و در اين زمينه، گذرى به ريشه‏هاى تصوف در مذاهب هندى و چينى داشتيم. اينك بحث را بااصول عرفان و تصوف در مكتب افلاطونيان جديد پى مى‏گيريم.

د - اصول عرفان و تصوف در مكتب افلاطونيان جديد

اين مكتب توسط "فلوطين"،متوفاى 240 يا270م.، در حوزه علمى و فرهنگى اسكندريه كه پس از آن مهد علم و فلسفه بود، تاسيس شد (1) اصول اساسى اين مكتب،ازانديشه‏هاى افلاطون اقتباس شده است، اما در نظامى جديد، آميخته با اصولى ديگر.
از جمله مسائل اساسى در اين مكتب، همان مساله وحدت وجود است كه در واقع اساس ديگر عقايد عرفانى به‏شمار مى‏رود. همچنين مساله اتحاد و فنا در اين مكتب صريحا مطرح شده است. به عقيده افلاطونيان جديد، تعينات مادى و شخصيت فردى، حجاب اكبر در راه نيل به اين هدف عالى محسوب مى‏شود. در اين مكتب مساله "عشق" از اهميت ويژه‏اى برخوردار است; و تنها راه وصول به دانش حقيقى و معرفت‏به خدا همان طريقه كشف و شهود بيان شده است. به عقيده فلوطين، سالك نبايد تنها به مشاهده آن حقيقت عالى اكتفا كند، بلكه بايد وصال او و اتحاد او را طلب كند. چه، وطن حقيقى انسان، وحدت است. اين وصال يا وصول به حق حالتى است كه براى انسان دست مى‏دهد; و نوعى بى‏خودى (فنا) است كه در آن انسان از هر چيز، حتى از خود، بيگانه مى‏شود. بى‏خبراز جسم و جان و فارغ از زمان و مكان و مستغنى از فكر و وارسته از عقل مى‏شود. او در اين حالت مست عشق است. ميان خود و معشوق واسطه نمى‏بيند و فرق نمى‏گذارد. اين عالمى است كه در عشق مجازى دنيوى، عشاق در پى آن مى‏روند و به وصل يكديگر آن را مى‏جويند، در صورتى كه اين حالت، مخصوص مقام ربوبيت است، و نفس انسان مادام كه تعلق به بدن دارد، تاب بقاى درآن حالت را نمى‏آورد، و آن را فنا و عدم مى‏پندارد. خلاصه اين حالت دمى است كه دير به دير دست مى‏دهد، و فلوطين مدعى بود كه در مدت عمر، چهار مرتبه آن حالت را ديده و لذت آن را چشيده است.
افلاطونيان جديد براى رسيدن به مقام اتحاد و اتصال، سير و سلوك را لازم مى‏شمردند، به مقامات و احوال اعتقاد داشتند و رياضت كشى و اعراض از عالم ماده را در قوس صعودى و بازگشت‏به مبدا اصلى ضرورى مى‏دانستند.
همچنين به مرور زمان بازار اوراد، اذكار، عقايد باطنى و سرى، سحر و جادو، كرامات و خوارق عادات در ميان پيروان اين مكتب رواج يافت، و جمعى از آنان رسما آداب مذكور را پيشه خود ساخته و بدين ترتيب كادر تصوف بى‏نشانى را به وجود آوردند كه در حقيقت از تصوف فقط نام آن را نداشت.
يادآور مى‏شويم، كه انديشه‏هاى عرفانى و شيوه‏هاى تصوف در سرزمين ايران باستان نيز نمودها و جلوه‏هاى فراوانى داشته است، چنان‏كه شواهد تاريخى تاييد مى‏كند،افلاطونيان جديدبه‏احتمال زياد بسيارى از انديشه‏هاى خود را در اثرتماس با حكماى ايرانى كسب نموده و از آنها آموخته‏اند. همچنين در جهان مسيحيت روحيه زهد و ترك دنيا و نيز انديشه‏ها و افكار صوفى گرايانه، شبيه آنچه در آغاز تصوف اسلامى ديده مى‏شود،بسيار شايع بوده است. زندگى عملى حضرت مسيح ونيزمطالب مندرج دراناجيل، چنانكه از مطالعه كتبى مانند «رساله قشريه‏» به دست مى‏آيد، همواره الهام بخش متصوفه اسلامى نيز بوده است منبع غنى و سرشارى براى اتخاذ چنين شيوه‏اى در زندگى به شمار مى‏رود. و چون دراين نوشتار بنابر اختصار است، از تفصيل بيشتر در اين باره صرف‏نظر مى‏شود. (2)

نظرات گوناگون درباره عرفان و تصوف اسلامى

باتوجه به پيشينه مسائل اساسى تصوف و عرفان، هم در بعد عملى و سير و سلوك، و هم در بعد نظرى و جهان بينى‏شناسى، اين سؤال مطرح مى‏شود كه: عرفان و تصوفى كه از همان سالهاى نخستين ظهور اسلام، در تمدن اسلامى و در ميان مسلمانان پديدار گشت و تكامل نمود و مراحل مختلفى را پشت‏سرنهاد، و به صورت كنونى در آمد، تا چه اندازه تحت تاثير افكار عارفانه و شيوه‏هاى زندگى صوفيانه موجود در ديگر تمدن‏ها، مانند تمدن هند، يونان، ايران باستان و مسيحيت قرار گرفته است؟
آيا عرفان اسلامى را مى‏توان به معناى واقعى كلمه «عرفان اسلامى‏» دانست؟ يعنى عرفانى كه برخواسته از متن اسلام و منابع اصيل مذهبى مسلمانان است; مانند علم فقه و حديث و تفسير; و با آن‏كه بايد آن را عرفان مسلمانان دانست، يعنى نوعى علم و معرفت و شيوه زندگى كه ربطى به اسلام ندارد، جز آن كه اصحاب و پيروان آن منتسب به اسلام بوده‏اند، درست مانند طب و رياضيات مسلمانان؟ در اين باره نظريات گوناگونى ابراز شده است:
نظريه اول:عرفاى نو متصوفه كه معتقدند عرفان و تصوف، محض اسلام و اسلام محض است. ايشان همواره براى مطالب خود از آيات قرآن و سنت نبوى و رفتار و گفتار ديگر رهبران دينى شاهد مى‏آورند، به گونه‏اى كه كتاب‏هايشان مملو از آيات و روايات است. با مرورى گذرا بر كتابهاى آنان به روشنى دانسته مى‏شود كه اين گروه همواره مطالب خويش را مستند به متون مذهبى و مستنبط از كلام خداوند و سخنان پيشوايان دين دانسته، بلكه باطن شريعت، و گوهر دين و پيام اصلى پيامبر را همان مطالب عرفانى خويش مى‏دانند.
نظريه دوم: محتواى اين نظريه آن است كه تصوف در ميان مسلمانان از آغاز پيدايش و همچنين در مراحل تكاملى خود همواره تحت تاثير فرهنگ‏هاى بيرون از حوزه اسلام بوده و در واقع از بيرون وارد حوزه اسلامى شده است. بدين صورت كه مسلمانان در اثر تماس و آشنايى با راهبان مسيحى، كه شيوه زهد افراطى و ترك لذايذ دنيوى را پيشه خود ساخته بودند و ترك خانه و كاشانه نموده و از ازدواج كردن اجتناب مى‏نمودند، چنين راه و روشى را برگزيدند، تا آنجا كه لباس خويش را نيز همانند آنان ساختند. و پشمينه پوشى، كه سنت راهبان مسيحى بود، در ميان ايشان رواج يافت، و اساسا و به همين سببت آنان را «صوفى‏» مى‏خواندند. آن‏گاه در اثر ترجمه كتاب‏هاى يونانى و سريانى به عربى تصوف وارد حوزه اسلامى گشت، و آنچه عرفان اسلامى خوانده مى‏شود در واقع آميخته‏اى است از آنچه كه در اين فرهنگ‏ها و تمدن‏ها وجود داشته است. و البته اين عناصربه دست مسلمانان كه از نبوغ و ذوق سرشارى برخوردار بودند، صورت نوينى به خود گرفت و تكامل يافت، و به دست كسانى چون، محى‏الدين عربى به اوج خود رسيد.
اين نظريه عمدتا از سوى دو گروه ابراز مى‏گردد. يك دسته، فقها و متكلمان مسلمانى هستند كه تصوف را بدعتى بزرگ مى‏دانند كه توسط برخى مسلمانان ناآگاه و يا مغرض در جامعه اسلامى راه يافت. و گروه ديگر، شرق شناسان و اسلام شناسانى هستند كه مدعى‏اند مطالب عرفا، فوق آن چيزى است كه آيين اسلام عرضه نموده است. در نظر ايشان تعاليم قرآن كريم در همان سطح ابتدايى و عوام است، و هرگز اشاره‏اى به انديشه‏هاى ظريف و دقيق كسانى چون حافظ، مولوى، ابن عربى و مانند آن ندارد. كاوادوو مى‏گويد: «قرآن كتابى نيست كه توانسته باشد، مسلكا، متصوفه را به سوى خود جذب كند. زيرا قرآن بيشتر به مسائل زندگى خارج پرداخته و به مسائل درونى و روحى توجه چندانى ندارد!» (3)
استاد مطهرى در اين باره مى‏گويد: «بعضى از مستشرقين اصرار داشته و دارند كه عرفان و انديشه‏هاى لطيف و دقيق عرفانى همه از خارج جهان اسلام به جهان اسلام راه يافته‏است. گاهى براى آن ريشه مسيحى قائل مى‏شوند، و مى‏گويند افكار عارفانه نتيجه ارتباط مسلمين با راهبان مسيحى است، و گاهى آن را عكس العمل ايرانى‏ها عليه اسلام و عرب مى‏خوانند، و گاهى‏آن رادربست محصول فلسفه نوافلاطونى،كه خود محصول تركيب افكار ارسطو و افلاطون و فيثاغورث و گنويسهاى اسكندريه و آراء و عقايد يهود و مسيحيان بوده‏است، معرفى مى‏كنند; و گاهى آن را ناشى از افكار بودايى مى‏دانند. همچنان‏كه مخالفان عرفا در جهان اسلام نيز كوشش داشته ودارند كه عرفان و تصوف را يكسره با اسلام بيگانه بخوانند و براى آن ريشه غير اسلامى قائل گردند.
طرفداران اين نظريه مدعى هستند كه‏اسلام دينى ساده و بى‏تكلف و عمومى فهم و خالى از هرگونه رمز و مطلب غامض و غير مفهوم و يا صعب‏الفهم است. اساس اعتقادى اسلام عبارت است از توحيد اسلامى، يعنى همچنان‏كه مثلا خانه، سازنده‏اى دارد مغاير و متماير از خود، جهان نيز سازنده‏اى دارد جدا و منفصل از خود. اساس رابطه انسان با متاعهاى جهان از نظر اسلام زهد است. زهد يعنى اعراض از متاعهاى فانى دنيا براى وصل به نعيم جاويدان آخرت. از اين‏ها كه بگذريم به يك سلسله مقررات ساده عملى مى‏رسيم كه فقه متكفل آن است.
از نظر اين گروه، آنچه عرفا به نام توحيد گفته‏اند، مطلبى است وراء توحيد اسلامى. زيرا توحيد عرفانى عبارت است از وحدت وجود، اين‏كه جز خدا و شئون و اسماء و صفات و تجليات او چيزى وجود ندارد. سير وسلوك عرفانى‏نيز وراء زهداسلامى‏است; زيرادر سيروسلوك، يك سلسله معانى ومفاهيم طرح مى‏شود،ازقبيل عشق ومحبت‏خدا،فناء درخدا تجلى خدابر قلب عارف،كه در زهد مطرح نيست. طريقت عرفانى نيزامرى‏است وراء شريعت‏اسلامى; زيرا در آداب طريقت مسائلى طرح مى‏شود كه فقه از آن‏ها بى خبر است.
ازنظر اين گروه، نيكان و صحابه رسول‏اكرم(ص) كه عرفا متصوفه خود رابه آنها منتسب مى‏كنند وآنها راپيشرو خود مى‏دانند، زاهدانى بيش نبوده‏اند و روح آنهااز سيروسلوك عرفانى واز توحيد عرفانى بى‏خبر بوده است. آنها مردمى بوده‏اند و معرض از متاع دنيا و متوجه به عالم آخرت. اصل حاكم بر روح آنها خوف و رجاست: خوف از عذاب دوزخ و رجاء به ثوابهاى بهشتى، همين وبس‏» (4)
براى نمونه اين نظريه را مى‏توان مطرح كرد: در اين كتاب آمده است: در حقيت زهد اسلامى و پاره‏اى از تعليمات اسلام مخصوصا افراط در آن‏ها، زمينه را براى پيدايش صوفى گرى و روش صوفيانه آماده ساخت، و دراثر مساعدت عوامل ديگراين آمادگى به مرحله كمال و صحت رسيده و بالاخره بدين وسيله تصوف در محيط اسلام نيز ريشه دوانيده و دراين قالب جديد رشد و نمو آغاز كرد.
بنابراين تاثيرى را كه مى‏توان براى تعليمات اسلامى در پيدايش تصوف قائل شد همين آماده نمودن محيط و مستعد كردن آن براى انعقاد نطفه تصوف است. در اين‏جا براى اين كه اشتباه و سوء تفاهمى از سخن فوق نشود ناگزير بار ديگر با صراحت تكرار مى‏شود كه: زهد و ديگرتعليمات اسلامى آن طورى كه در منطق قرآن و سنت پيامبراكرم تفسير و بيان شده بود به هيچ وجه چنين اقتضايى را نداشت، بلكه اين، انحراف و افراط عده معدودى بود كه اين چنين آمادگى و اقتضايى را به وجود آورد.
«...اما آيات و احاديثى كه صوفيه بعدها براى تطبيق وارتباط اصول و مبانى تصوف با آيين اسلام به آنها متوسل شده‏اند، بسيارى از احاديث‏يا مجهول بوده و فاقد سند صحيح هستند، و يا اين‏كه تصرفاتى در تفسير آن‏ها به عمل آمده و متاخرين صوفيه مطابق ذوق و مبانى خود روايات را معنا كرده‏اند، و همچنين در معانى آيات بيشتر مرتكب تاويلات بعيده و تفسيرهاى بى‏مورد شده‏اند.» (5)
در نظر نويسنده كتاب"پژوهشى درپيدايش..."دو دسته‏از عوامل در پيدايش و رشد تصوف در ميان مسلمانان تاثير تام داشته است:
يكى عوامل داخلى، كه عبارت است از سوء فهم نسبت‏به تعليمات زهد كه در قرآن و سنت آمده‏است، و افراط در آن، و نيز محيط اجتماعى كه پس از گذشت چندسال از رحلت رسول گرامى اسلام در ميان مسلمانان پديد آمد. يعنى سرازير شدن ثروت انبوه به سوى مسلمانان، و گرايش به دنيا و لذت جويى و گردآورى ثروت از سوى سران حكومت.
صوفى‏گرى در واقع عكس‏العملى است نسبت‏به وضع زندگى و تمايل شديد توده مسلمانان به دنيا و مصالح مادى و تجمل و ثروت اندوزى. اين عامل موجب پيدايش زهد افراطى در ميان كسانى چون عبدالله عمر و حسن بصرى معضدبن‏يزيد عجلى و ربيع‏بن خيثم و عامربن‏عبدالقيس گشت.اماآنچه در قرن دوم هجرى آنرابه صورت يك مسلك مشخص وممتاز درآورد، عبارت‏از يك سلسله آداب و عادات متمايز ظاهرى كه به تدريج از منابع و مآخذ خارجى و ملل و مذاهب ديگر برآن، به آن شكل تازه‏اى بخشيد.
عوامل خارجى مؤثر در پيدايش تصوف بنابر آنچه در كتاب ياد شده آمده است‏بدين ترتيب است:
عامل مسيحى: رهبانيت مسيحى نخستين ماخذ و مسلكى است كه قبل از هرچيز، در تشكل تصوف تاثير بسزايى بخشيد. دين مسيح از جمله اديان قديمى اعراب بود و پس از ظهور اسلام و انتشار آن نيز مسلمانان با مسيحيان و رهبانان مناسبات و روابط نزديكى داشتند، و تعداد زيادى از مرتاضين و راهب‏هاى مسيحى، غير از آن‏هايى كه در ديرهاو صومعه‏ها در اغلب نقاط سرزمين‏هاى اسلامى پراكنده بودند، همواره در ميان مسلمين به دوره‏گرى و سياحت مشغول بودند و با مسلمانان مخصوصامتصوفه،معاشرت و حتى مكالمات بسيارى داشتند. امورى چون پشمينه پوشى، ترك حيوانى نمودن، صوم وصال، توكل به معناى افراطى آن و ترك ازدواج مستقيما تحت تاثير شيوه راهبان مسيحى در ميان متصوفه مسلمان رواج يافت.
شاهد ديگر براين تاثير آن است كه عده‏اى از سران اوليه اين مسلك، مانند جنيد كه او را «سيدالطائفه‏» خوانده‏اند، پدر و مادرش مسيحى بوده و در چنين خانواده‏اى رشد يافته‏است. همچنين ذوالنون در مصر، و ابوسليمان دارابى و ابوهاشم صوفى در شام زندگى كرده‏اند و نيز ابراهيم ادهم در شام مى‏زيسته و در همانجا از دنيا رفته‏است. و چنان كه مى‏دانيم شام و مصر از مراكز مهم رهبانيت و مسيحيت‏بوده‏است.
عامل هندى: نويسنده كتاب "پژوهشى در پيدايش..." براين عقيده است كه «افكار و آداب تصوف اسلامى به اندازه‏اى با آراء و تعاليم هندى تشابه دارد كه بعضى‏ها گمان برده‏اند اساس نفوذ تصوف در اسلام فقط از هند بوده‏است.» (6) شواهد تاريخى كه در آن كتاب براى تاثير تصوف هندى روى مسلمانان ارائه شده عبارتند از:
الف:ترجمه كتاب‏هايى چون: سندباد الكبير، سندبادالصغير، آداب‏الهند والصين،الهند فى قصة هبوط آدم، طرق، حدود منطق الهند، بوذاسف، بيدا، به زبان عربى، كه از قرن دوم به بعد صورت پذيرفت.
ب: در نيمه اول قرن دوم هجرى، بويژه عصربنى‏العباس مجالس مناظره و محافل مخصوص عقايد و مذاهب برگزار مى‏شد، و ارباب مذاهب و پيروان اديان گوناگون در آن گرد هم مى‏آمدند و آزادانه به بحث و مناظره و اظهار عقايد خود مى‏پرداختند. در اين ميان عده‏اى از پيروان مذاهب هندى و بودايى نيز شركت داشتند.
ج: عده‏اى از مشايخ طبقه اول صوفيه از بلخ هستند، و قسمت عمده انتشار تصوف و رونق آن در همان نواحى بلخ و خراسان بوده‏است. با يزيد بسطامى و ابو سعيدابوالخير از صوفيان اين نواحى بوده‏اند. ابراهيم ادهم كه در كتب صوفيه براى او شرح حالى مشابه شرح حال بودا نوشته‏شده، از بلخ بوده است. ابوعلى سندى كه استاد با يزيد بسطامى است از اهالى سند و نواحى بخارا و مناطق مجاور هنداست. و اين در حالى است كه، قاسم غنى در «تاريخ تصوف‏» مى‏گويد: از سالهاى پيش از اسلام، مذهب بودايى در شرق ايران يعنى بلخ و بخارا و نيز در ماورءالنهر شايع بوده و صومعه‏ها و پرستش‏گاههاى معروفى داشته‏است، و مخصوصا صوامع بودايى بلخ بسيار مشهور بوده‏است.» (7)
د: حسين بن منصور حلاج به هندوستان مسافرت مى‏كند، و پس از مراجعت از آنجا، غوغايى در صوفى‏گرى بپا كرده و در آن تحولى ايجاد نمود.
و از همه اينها مهمتر مشابهت‏هايى است كه ميان عناصر موجود در تصوف اسلامى و تصوف هندى مشاهده مى‏شود، كه به پاره‏اى از آن‏ها اشاره مى‏شود:
1- فقراختيارى كه صوفيه براى آن اهميت ويژه‏اى قائل‏اند و شعار مقدس خود قلمداد مى‏كنند، اقتباسى است از فقر هندى.
2- از جمله آداب سلوك در تعاليم بودايى و هندى «ديانا»است كه به معناى درخود فرو رفتن و سر به جيب تفكر بردن و تمرين سيرمعنوى نمودن است تا بدين وسيله روح سالك به روح كلى اتصال يابد. اين موضوع از قرن سوم هجرى به بعد در كادر صوفى‏گرى اسلام نيز پيداشد، و ازجمله آداب صوفى‏گرى و سلوك طريقت گرديد، به طورى كه صوفيان به آن اهميت‏خاصى داده و برآن مواظبت مى‏نمودند.
3- يكى ديگر از آداب و رسوم فقرا و مرتاضين هندى كه در ميان صوفيان مسلمان نيز رواج يافت، موضوع خرقه پوشيدن است. خرقه پوشيدن در ميان هنديان نشانه فقر و انزوا طلبى و رياضت كشى محسوب مى‏شد، و در ميان صوفيان مسلمان نيز علامت‏انتصاب به‏ارشاد ورمز فقر و صوفى‏گرى شمرده مى‏شود.
4- در ميان تعاليم بودايى و هندى آنچه بيشتر اهميت دارد و در حقيقت محور اساسى و مقصد سير و سلوك محسوب مى‏شود همانا كشتن نفس و خاموش ساختن آتش شهوات و تمايلات نفسانى و هوى و هوس است. و اين دقيقا همان شيوه و رويه صوفيان مسلمان است. چنان‏كه ابوسعيد ابوالخير مى‏گويد: «اذبح النفس والا فلا تشغل بتوهمات الصوفية‏» و «الاسلام ان يموت عنك نفسك‏».
5- «فناء فى‏الله‏» كه يكى از اركان مهم و اساسى تصوف محسوب مى‏شود. قابل تطبيق بر «نيروانا» است كه يكى از تعاليم بودايى و هندى است. «نيروانا» به معناى استهلاك و فناى شخصيت و خودى، و اتحاد و اتصال روح كلى است.
عامل فلسفه‏هاى يونانى: تاثير فلسفه‏هاى يونانى و به‏ويژه فلسفه نو افلاطونى اسكندريه كه از قرن دوم هجرى در محيط اسلام و درميان مسلمانان ترجمه و منتشر گرديد، امرى روشن و غيرقابل انكار است. مساله وحدت وجود، تكيه بر كشف و شهود به عنوان تنها راه نيل به حقيقت و شناسايى آن، اهميت وافر به مساله عشق و نيز مساله اتحاد و اتصال و وصول به مبدا هستى، و اين‏كه تنها وسيله نيل به اين مقصود همانا قدم نهادن در وادى سير و سلوك و تهذيب نفس و دورى از هوى و هوس است، و بسيارى مسائل ديگر از اين قبيل، عناصر عمده عرفان و تصوف اسلامى را تشكيل مى‏دهد.
آنچه گذشت‏خلاصه شواهد ادله‏اى است كه طرفداران اين نظريه، يعنى كسانى كه منشا و مبديى درخود اسلام و متون اسلامى براى پيدايش و رشد روش و طريفه صوفيانه و آراء و افكار عرفانى قائل نيستند، و همواره رد پاى اصول عرفان و تصوف را در ديگر مكاتب و مذاهب بيرون از حوزه اسلام مى‏جويند، بدان تمسك جسته‏اند.
نظريه سوم: بر طبق اين نظريه، عرفان و تصوف نخستين مايه‏هاى خود را، چه در زمينه انديشه‏ها و افكار خاص خود (عرفان نظرى) و چه در قلمرو روش و طريقه خاص زندگى (عرفان عملى)، از خود اسلام گرفته‏است، و براى اين مايه‏ها قواعد و ضوابط بيان كرده‏است، و تحت تاثير جريانات خارج نيز به‏ويژه انديشه‏هاى كلامى و فلسفى و بالاخص انديشه‏هاى فلسفى اشراقى قرار گرفته‏است.
از اين جهت عرفان اسلامى را نه مى‏توان مانند علم فقه و حديث صددرصد برخاسته از متون و منابع اسلامى و بدون تاثير از افكار و فرهنگ‏هاى بيرون از حوزه اسلام دانست، و نه مانند علم رياضيات و طب كاملا وارداتى به‏شمار آورد. بلكه حد وسطى ميان آن دو را دارد، و از اين جهت وضعى تاحدى شبيه به فلسفه اسلامى دارد، البته چنانكه استاد مطهرى - كه خود اين نظريه را برگزيده‏است - يادآورد مى‏شوند: (8) اين‏كه عرفا چه اندازه توانسته‏اند قواعد و ضوابط صحيح براى مايه‏هاى اولى اسلامى بيان كنند، و چه اندازه مقيد بوده‏اند كه از اصول واقعى اسلام منحرف نشوند، و همچنين اين‏كه جريانات خارجى چه اندازه روى عرفان اسلامى تاثير داشته‏است؟ و آيا عرفان اسلامى آن‏ها را در خود جذب كرده و رنگ خود را به آن‏ها داده و در مسير خود از آن‏ها استفاده كرده‏است، و يا برعكس موج آن جريانات، عرفان اسلامى را در جهت مسير خود انداخته‏است؟ مطالبى است كه بايد جداگانه مورد بحث و بررسى قرار گيرد. اما آنچه مسلم است اين است كه عرفان اسلامى سرمايه اصلى خود را از اسلام گرفته‏است و بس.
در ميان شرق شناسانى كه طرفدار اين نظريه‏است مى‏توان از ماسينيون نام برد. وى مى‏گويد: «بذر حقيقى تصوف در قرآن است و اين بذرها آن‏چنان كافى و وافى هستند كه نيازى نيست تا بر سفره اجنبى نشست‏» (9) و نيز مى‏گويد: «هرمحيط دينى كه در مورد تقوى و تامل و اخلاص، به پيروان خود تاكيد فراوان كرده باشد، صلاحيت آن را دارد كه روح تصوف در آن ظهور كند. بنابراين، تصوف مخصوص يك نژاد يا يك زبان يا يك ملت‏خاص نيست، بلكه آن، پديده‏اى روحى‏است كه‏به حدود مادى و نژاد، محدود نمى‏شود. پس تصوف اسلامى، از قرآن كه مسلمان آياتش را تلاوت مى‏كند و در آن آيات تامل مى‏نمايد و به انجام واجباتش قيام مى‏كند، سرچشمه گرفته نمو يافته و تطور پذيرفته است.» (10)
ركليوث هم در اين قول; با ماسينيون همراه است، و ماكدونالد نيز با آن مخالفت نكرده‏است. همچنين نيكوسون كه از مستشرقان انگليسى است و مطالعات گسترده‏اى در عرفان اسلامى دارد، از طرفداران اين نظريه است. او مى‏گويد:
«در قرآن مى‏بينيم كه مى‏گويد:
«الله نور السموات و الارض‏»،«هو الاول و الاخر»،«لا اله الا هو»، «كل من عليها فان‏»، «ونفخت فيه من روحى‏»،«ولقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد»، «اينما تولوا فثم وجه الله‏»،«و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور». محققا ريشه تصوف دراين‏آيات‏است وبراى صوفيان‏اولى،قرآن نه فقط كلمات خدابود، بلكه وسيله تقرب به او نيز محسوب مى‏شد، به وسيله عبادت و نيز تعمق در قسمت‏هاى مختلفه قرآن، مخصوصا آيات مرموزى كه مربوط به عروج «معراج‏» است، متصوفه سعى مى‏كنند حالت صوفيانه پيامبر را در خود ايجاد نمايند.» (11)
نگارنده نيز اين نظريه را به واقع نزديك‏تر مى‏داند و معتقد است‏بسيارى از آيات قرآنى وجود دارد كه مى‏تواند الهام بخش معارف عرفانى و اسرار و رموز اين رشته معرفتى باشد. ولذا عنوان اين نوشتار را مبانى عرفان و تصوف در قرآن قرار داد كه خود بيانگر وجود چنين ريشه‏ها و مايه‏هايى در قرآن كريم است، و در دنباله بحث‏به تفصيل اين آيات را مورد بررسى و پژوهش قرار خواهيم داد، اما پيش از پرداختن به اين مطالب، تذكر چند نكته را ضرورى مى‏دانيم:
1- در بحث آتى ما بيشتر در پى گردآورى آياتى هستيم كه براساس اسلوبها و قواعد ادب و لغت كه براى هركس قابل فهم و استخراج و استنباط است، مى‏تواند الهام بخش اصول و معارف عرفان و تصوف باشد. ولذا از آيات فراوانى كه اصحاب اين مكتب با تاويل و خروج از معناى ظاهرى به آن‏ها استشهاد نموده‏اند، صرف نظر كرديم. و البته در اين باره تنها به آياتى كه در مدعااست و هيچ‏گونه احتمالى ديگرى درباره آن نمى‏روداكتفا نكرده‏ايم، بلكه آياتى را كه ظاهر در مدعاست، و يا حتى يكى از احتمالات پذيرفتنى آن مطابقت‏با يكى از اصول عرفانى دارد، نيز ذكر كرده‏ايم و در يك كلمه، هدف و غرض ذكر آياتى است كه مى‏تواند بنحو صحيح و براساس اساليب پذيرفته‏شده و تفهيم و تفاهم باالفاظ، الهام بخش عناصر عرفان و تصوف باشد.
2- نگارنده مدعى‏آن نيست كه تمامى عرفا و متصوفه ابتدا به قرآن مراجعه كرده‏اند وآنگاه باتقيد به قرآن و بدون هيچ گونه پيش‏داورى و اتخاذ موضع پيشين، تنها در پى آن بوده‏اند كه بدانند قرآن چه مى‏گويد، و آن چه را با ذهن ناآلوده انديشه‏هاى از پيش برگزيده، از آيات كريمه قرآن با اسلوب و شيوه صحيح استنباط، استخراج نموده‏اند، نصب العين خويش قرار دهند. كه اگر چنين بود بسيارى از انحرافات كه در ميان متصوفه شاهد آن هستيم، زمينه ظهور و تداوم نمى‏يافت. حال عرفا و متصوفه در اين مورد، حال بسيارى از متكلمان و مفسران است كه از پيش به راى خاصى تمايل داشته‏اند و آن‏گاه براى تاييد و تثبيت آن به قرآن مراجعه نموده‏اند.
3- چنان كه از عنوان اين نوشتار دانسته مى‏شود، هدف ما در اين‏جا تنها بررسى مايه‏هاى عرفان و تصوف در قرآن كريم است، و لذا اين پژوهش را به آيات قرآن اختصاص مى‏دهيم و پژوهش در احاديث مروى از رسول خدا و اوصياى معصومين عليهم‏السلام را به فرصت ديگر مى‏گذاريم. اما يادآور مى‏شويم كه در ميان روايات منقول از رسول خدا (ص) و نيز كلمات اميرالمؤمنين امام على عليه‏السلام و ساير ائمه هدى، نصوص بسيارى مى‏توان يافت كه به خوبى مى‏تواند مؤيد بسيارى از اصول عرفانى باشد. و آن نيز خود موضوع پژوهشى بسيار گسترده‏تر مى‏تواند باشد.
4- تصوف و عرفان داراى تحولات و تطورات گسترده‏اى بوده‏است، و عنوانى است كه طيف بسيار وسيع و گسترده‏اى را در بر مى‏گيرد. از سويى شامل كسانى مى‏شود كه هيچ‏گونه تقيد و التزامى به شريعت اسلامى ندارد، و آداب و وظايفى دينى را به هيچ مى انگارند، و آن را مخصوص توده عوام و سطح پايين مردم مى‏شمارند، و بلكه اساسا تقيد به دين خاصى را لازم نمى‏شمارند، و همه اديان در ديد آنان يكسان است - و اينان كسانى هستند كه دين و آيين آنان را بايد همان تصوف دانست، كسانى كه بيش از همه چيز پاى بند آداب و سننى هستند كه براى خود جعل نموده‏اند - و از سوى ديگر، كسانى چون صدرالمتالهين، سيد صدر آملى، ابن فهد حل، و در ميان معاصران، علامه طباطبايى و حضرت امام خمينى - رضوان‏الله عليهم - را شامل مى‏گردد كه سر سوزنى تخطى از طريق مستقيم شريعت را جايز نمى‏شمارند، و در عمل نيز خود چنين كرده‏اند. كسانى كه تنها راه وصول به مدارج عالى كمال و وصول به حقيقت و نيل به درجات كشف و شهود و بهره‏مندى از لذايذ عرفانى را همان حركت در جاده شريعت، و عمل به فرامين پيشوايان دين مى‏دانند. و ميان اين دو گروه نيز گروههاى متعددى وجود دارد.
و ازاين رو، به عقيده نگارنده، بسيارى از اختلافات ميان مخالفين و مدافعين عرفان و تصوف باتعيين حدود و مرزها و تفكيك اين گروهها و عقايد و آداب و شيوه‏هاى سلوك آنها، برطرف خواهد شد، و اين تفكيك و تعيين حدود خود امرى است‏شايسته و بايسته است كه توسط عرفان پژوهان انجام پذيرد.
در اين پژوهش نظرما بيشتربه انديشه‏هاى عرفانى گروه اخير است، ولذا با آداب و طريقه خاصى كه سلسله‏هاى سنتى صوفيه از آن پيروى كرده‏اند كارى نداريم.

پى‏نوشتها:

1- تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، ص 244.
2- آشنايى با علوم اسلامى، ج 2، ص 84 - 86
3- پژوهشى در پيدايش و تحولات عرفان و تصوف،(تهران:انتشارات اميركبير)، ص 260 و261
4- آنچه در اين قسمت مى‏آيد صرفا انتقال نظريات كسانى است كه عرفان و تصوف را انعكاسى از افكار و روشهاى زندگى ملل غير اسلامى درميان مسلمانان مى‏دانند، نه آن كه راى منتخب نگارنده باشد.
5- ماخذ سابق، ص 287.
6- تاريخ تصوف، ص 157.
7- شايان ذكر است كه خرقه‏پوشى در تصوف غير از پشمينه پوشى است، و اصولا خرقه پوشى به معناى خاص آن بيشتر از اواخر قرن سوم به بعد در ميان صوفيه رايج‏شده‏است.
8- ر. ك.به:مرتضى مطهرى، آشنايى با علوم اسلامى، ج 2، ص 84.
9 و10- تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، ص 244.
11- ميراث اسلام، مجموعه‏اى ازمستشرقين درباره‏اسلام، ص 84.
یک شنبه 16 مهر 1391  3:11 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگاهى به عرفان اسلامى با الهام ازقرآن ‏و عترت عليهم‏السلام (1)

نگاهى به عرفان اسلامى با الهام ازقرآن ‏و عترت عليهم‏السلام (1)

محمّد هادى عبدخدائى
استاديار دانشكده الهيات مشهد

«و اذا سَمِعوا ما اُنزِلَ الى الرسولِ تَرى اَعيُنَهم تَفيضُ مِنَ الدمعِ مِمّا عَرَفوا مِنَ الحقِّ يقولونَ رَبَّنا آمَنّا فَاكتُبنا مع الشاهِدينَ»(2)
«و هنگامى كه آياتى را كه بر پيامبر نازل شده بشنوند چشمهاى آنها را مى‏بينى كه اشك مى‏ريزد به خاطر حقيقتى را كه دريافته‏اند، مى‏گويند پروردگارا ايمان آورديم. پس نام ما را همراه با گواهان و شاهدان مكتوب فرما».
عرفان فروغى از شكوه و جلال هستى است، طلعت نور ايزدى است، نقطه اوج انسانى و هدف و منظور از زندگى است.
سخن از عرفان بس مشكل است، دلى پاك مى‏خواهد و آدمى وارسته كه به عالى‏ترين رمز و راز هستى سخن گويد كه فرمود: «لا يَمَسُّه اِلاّ المُطَهَّرونَ»(3) بلندپروازى را بايد تا بتواند در آسمان رفيع آن بال بگشايد و غواصى را مى‏طلبد تا در اعماق ژرف آن فرو رود.
آن هم عرفان اسلامى، عرفانى ناب و خالص، عرفانى كه از چشمه وحى سرچشمه گرفته و با آب توحيد اشراب شده باشد.
آيا در توان كيست جز بلند پروازان عشق و عرفان و از پشه‏اى خرد كه بر روى اقيانوسى بيكران پرپر مى‏زند چه برمى‏خيزد، ولى «كُلٌّ يَعمَلُ عَلى شاكِلَتِه»(4)؛ هر كس مطابق طينت و خلق و خوى خود عمل مى‏كند. آرى هر كسى از ظن خود شد يار من، ولى آب دريا را اگر نتوان كشيد، پس به قدر تشنگى بايد چشيد
ما پيش از ورود به اصل مطلب ناگزير از بيان دو مقدمه هستيم:
1 ـ اسلام داراى عرفان است.
2 ـ منابع عرفان اسلامى چيست.

مقدمه اول: عرفان اسلامى

مفاهيم عرفانى در فرهنگ قرآنى تبلور خاصى دارد. آيات اين كتاب آسمانى گوياى عميق‏ترين عرفان نظرى و عملى مى‏باشد. اسامى الهى كه در قرآن آمده از عمق معرفت اسلامى حكايت مى‏نمايد و آيات بلندى كه در توحيد و ساير صفات الهى است گوياى شكوه عرفان در اين كتاب آسمانى مى‏باشد. حضور الهى و وابستگى موجودات به او و ساير مسائل عرفانى به صورت جذابى در قرآن مجيد بيان شده، چنان كه نفس و خصوصيات آن و طريقه تزكيه و تهذيبش هم در اين كتاب آسمانى به خوبى بيان گرديده است.
همچنين در دعاهايى كه از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و ائمه اطهار عليهم‏السلام روايت شده مفاهيم بلندى مشاهده مى‏شود كه معرف عرفان خالص و بى‏شائبه اسلامى است.
خطبه‏هاى نهج البلاغه هم چه در عرفان نظرى و چه در عرفان عملى از ويژگى خاصى برخوردار است، به طورى كه تا حد اعجاز مى‏درخشد.
بررسى سيره رسول اكرم و پيشوايان اسلامى و همچنين تراجم احوال شخصيتهاى برجسته اصحاب وارسته ايشان نشانگر عرفان اسلامى مى‏باشد.
شهيد آيت‏اللّه‏ مطهرى پس از طرح اينكه آيا عرفان در اسلام اصالت دارد و مانند فقه و تفسير مى‏باشد يا از علوم دخيله است مانند طب و رياضيات مى‏گويد:
«ما در اين درس اجمالاً در حدى كه روشن شود كه تعليمات اصلى اسلام مى‏توانسته است الهام‏بخش يك سلسله معارف عميق در مورد عرفان نظرى و عملى بوده باشد مطالبى مى‏آوريم، اما اينكه عرفاى اسلامى چقدر از اين تعليمات به طور صحيح استفاده كرده‏اند و چقدر منحرف شده‏اند، مطلبى است كه در اين بحثهاى كوتاه و مختصر نمى‏توان وارد شد»(5).
سپس به برخى از آياتى كه داراى نكات عميق عرفانى است اشاره مى‏نمايد و بعد مى‏گويد:
«اينها و غير اينها كافى بوده كه الهام‏بخش معنويتى عظيم و گسترده در مورد خود و جهان و انسان و بالاخص در مورد روابط انسان و خدا بشود».
انديشمند مزبور در پايان بحث برخى از آياتى را كه «نيكلسون» از عرفان قرآنى انتخاب نموده است متذكر مى‏شود.
علامه طباطبائى هم براى عرفان در اسلام اصالت بسزائى قائل است و واژه آيه را كه قرآن كريم درباره آفرينش بارها به كار برده است نشانگر عمق عرفانى مى‏داند و بيانات بليغ اميرمؤمنان عليه‏السلام را مشتمل بر ذخاير بيكرانى از حقائق عرفانى و حيات معنوى معرفى مى‏نمايد(6).

مقدمه دوم: منابع عرفان اسلامى

شناخت هر مكتبى را بايد در تفكرات و سخنان اصيل آن مكتب جست و جو كرد و شناخت هر جامعه‏اى را در افراد آن جامعه. از اين رو اگر موضوعى را خواستيم به اسلام نسبت دهيم بايد از قرآن كريم و سخنان رسول اكرم و جانشينان او دريافت كنيم و اگر خواستيم به مسلمانان نسبت دهيم بايد از مسلمانان دريافت نماييم. اشتباه اين دو به يكديگر گاهى اشتباهات فراوان و بزرگى را در پى داشته است.
براى نمونه در مورد فرهنگ اسلامى با توجه به نكته ياد شده حتما بايد مستند به آيه‏اى از قرآن يا مأخذى از معصوم گردد، ولى براى تبيين فرهنگ مسلمانان بايد شواهدى را از ديدگاه مسلمانان و نقش ايشان در طول قرون متمادى بيان نمود.
فرهنگ اسلامى با فرهنگ مسلمانان اختلافات متعددى دارد:
1 ـ فرهنگ اسلامى جاودانه و فراگير است، ولى فرهنگ مسلمانان به اختلاف زمانها و مكانها فرق مى‏كند.
2 ـ اولى گوياى اسلام ناب و خالص است، ولى دومى ممكن است مخلوطى از اسلام و افكار و سنن باستانى و ملى اقوام گوناگون مسلمان باشد.
3 ـ تعبد به فرهنگ اسلامى براى يك مسلمان ضرورى و لازم است، ولى تقيد به فرهنگ مسلمانان الزامى نمى‏باشد.
براى نمونه كافى است بين تركيب و واژه‏هاى اذان با شيوه معمارى گنبد و مناره مقايسه گردد؛ اولى مربوط به فرهنگ اسلامى است و دومى در ارتباط با فرهنگ مسلمانان در كشورها و قرون اسلامى مى‏باشد.
همچنين مى‏توان موضوعات ديگرى را هم نمونه آورد؛ مانند اخلاق اسلامى، فلسفه اسلامى و عرفان اسلامى كه ممكن است تفاوتهايى با اخلاق، فلسفه و عرفان مسلمانان داشته باشد.
حال براى بيان عرفان اسلامى بايد به منابع اصيل اسلامى توجه داشت و با استناد به آنها سخن گفت و گرنه ممكن است مخلوطى از تفكرات برخاسته از آراء و عقايد ملل گوناگون تحويل داده شود.
سخن ما در اين گفتار درباره عرفان ناب اسلامى است و از اين رو تصميم بر آن است كه استشهاد به آيات و روايات گردد و حتى الامكان از اختلاط به غير آن پرهيز شود.

راههاى معرفت

براى شناخت و معرفت راههاى متعددى وجود دارد كه به طور كلى مى‏توان آنها را در سه راه خلاصه كرد: راه علم، راه عقل و راه عرفان. راه علم از حس شروع مى‏شود و با تجربه و آزمايش تكميل مى‏يابد و راه عقل از فكر آغاز مى‏گردد و به وسيله منطق و برهان تقويت مى‏گردد و راه عرفان از فطرت و وجدان برمى‏خيزد و با تزكيه و عبادت شكوفا مى‏شود.
معرفت الهى در سرلوحه معارف قرار گرفته است، ولى اين سه راه را به عنوان طرق اصلى براى هر حقيقت اصيلى مى‏توان بيان نمود؛ مثلاً براى دريافت خوبى عدالت و زشتى ظلم مى‏توان از سه راه طى طريق نمود. يك دانشمند به ارزش عدالت از طريق علم دسترسى پيدا مى‏كند؛ مثلاً يك جامعه‏شناس يا حقوقدان ضرورت آن را در كاوشهاى اجتماعى مى‏يابد و يك فيلسوف با تجزيه و تحليل عقلايى و يك فرد وارسته اخلاقى هم با فطرتى پاك و بدون آلايش.
سومى زيبايى عدالت و زشتى ظلم را با وجدان خود درك مى‏كند و از هرگونه ظلمى تنفر دارد. او با فطرت پاكش از زجر يك كبوتر رنج مى‏برد و از گرسنگى يك انسان استعمار زده زجر مى‏كشد و هيچ گونه نيازى نه به دليل علمى دارد و نه به برهان فلسفى.
گر چه علم و عقل هم حسن عدالت و قبح ظلم را اثبات مى‏كند، ولى ممكن است يك دانشمند در فرمولهاى علمى گرفتار دغدغه گردد و يك فيلسوف هم در برهانى بودن آن تشكيك كند، ولى يك عارف آن را شهود مى‏نمايد و گرفتار هيچ گونه دغدغه و تشكيكى هم نمى‏گردد.
اين سه نه تنها با يكديگر منافات ندارند، بلكه اگر خالى از اشتباه باشند مؤيد يكديگر هستند؛ يكى منتهى به درك شهودى مى‏شود، دومى عقلانى و سومى تجربى.
هر كس به زبانى سخن از وصف تو گويد.
در فرهنگ اسلامى علم و عقل و عرفان هر كدام ارزش ويژه خود را دارند و هر يك راه ارزنده‏اى براى دريافت حقيقت مى‏باشند. اين سه، نه تنها منافاتى با يكديگر ندارند، بلكه رهنمود به يك هدف و مقصود مى‏دهند و پايان همه يكى است.
قرآن كريم بارها از علم تجليل كرده است. همچنين در اين كتاب آسمانى به صورت مكرر به عقل و اِعمال قواى آن مانند تفكر و تدبر و تعقل ارجاع شده است و نيز اين سند ارزنده الهى لبريز از مفاهيم عرفانى مى‏باشد.
در مورد علم مى‏فرمايد: «اِنَّما يَخشَى اللّه‏َ مِن عِبادِهِ العُلماءُ»(7).
تنها بندگان دانشمند خداوند از او خشيت دارند.
البته بيمى كه برخاسته از نظر به ابهت و عظمت ذى الجلال است منحصر به علماء و دانشمندان مى‏باشد.
در مورد عقل هم مى‏فرمايد: «اِنَّما يَتَذَكَّرُ اولوا الالبابِ»(8).
تنها صاحبان خرد متذكر و متنبه مى‏شوند.
و در مورد عرفان هم مى‏فرمايد: «اَوَلَم يَكفِ بِرَبِّك أنّه عَلى كُلِّ شَى‏ءٍ شَهيدٌ»(9).
آيا كفايت نمى‏كند كه پروردگارت نسبت به هر چيز حضور دارد.
علم و عقل و عرفان هر سه چراغهايى تابناك هستند كه آدمى را هدايت مى‏كنند. تبيين راه علم و عقل را به فرصت ديگرى محول مى‏نماييم، در اينجا اشاره‏اى به راه عرفان خواهيم داشت. البته اين سه راه مربوط به انسانهاى عادى است، ولى انبياء الهى راهى بسيار برتر را هم در اختيار داشتند كه عبارت از راه وحى و الهام مى‏باشد كه با افاضات الهى هم خودشان منور مى‏گردند و هم به ديگران نورافشانى مى‏كنند. راه وحى راهى روشن، بلكه تابان است كه خالى از هر نوع اشتباه و خطا مى‏باشد. از اين رو معيار براى هرگونه معرفت قرار مى‏گيرد و با استفاده ديگران از ساحت مقدس پيامبران راه سمع و نقل بر روى آنان گشوده مى‏گردد.

راه عرفان

راه عرفان راهى روشن، جذاب و نزديك به معرفت الهى است؛ زيرا در اين راه واسطه‏اى در استدلال وجود ندارد و آفتاب خود دليل آفتاب مى‏گردد، همچنانكه امام عارفان و امير مؤمنان فرمود: «اعرفوا اللّه‏َ بِاللّه‏ِ».(10)
خداى را با خود خدا بشناسيد.
و خودش هم در پيشگاه الوهيت مى‏گفت: «يا مَن دَلَّ على ذاتِه بذاتِه»(11).
اى كسى كه به ذات خود بر ذات خويش دلالت مى‏كند.
معرفت عرفانى به طور مستقيم از فيوضات احديت سرچشمه مى‏گيرد و هستى او را دليل او مى‏داند نه چيز ديگرى را، چنان كه سيد عارفان و زينت عابدان در مناجاتش مى‏گفت: «بك عرفتُك و انتَ دللتنى عليك و دعوتَنى اليك و لو لا انت لم ادر ما انت»(12).
به واسطه خودت من تو را شناختم و تو مرا راهنمايى بر خودت كردى و به سوى خويش خواندى و اگر تو نمى‏بودى من تو را نمى‏شناختم.
شبيه اين مطلب را مى‏توان در سخنان سنت انسلم مشاهده كرد.
عارف بيش از هر چيز توجه به خورشيدى دارد كه او آينه‏هاى وجودى را منور ساخته، و توجه به هستى بى‏نهايتى دارد كه به ديگران هستى بخشيده و به بى‏نياز مطلقى رو مى‏آورد كه فقيران را غنى ساخته است. از اين رو در بينش خويش همه چيز را به خدا نيازمند مى‏بيند و او را بى‏نياز از همه چيز.
همچنانكه شهيد عارفان و سيد شهيدان عاشقانه مى‏گفت:
«كيف يُستَدَلّ عليك بما هو فى وجوده مفتقر اليك»(13).
چگونه استدلال مى‏شود براى تو به آن چيزى كه در وجودش نيازمند به تو مى‏باشد.
او خدا را آشكارتر از هر چيز مى‏بيند و مدلول را روشن‏تر از هر دليل.
«ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتى يكون هو المُظهر لك»(14).
پروردگارا! آيا براى غير تو ظهورى بيشتر از تو مى‏باشد تا خواسته باشد او ظاهركننده تو گردد؟!
«متى غبتَ حتى تحتاجَ الى دليل يَدُلُّ عليك و متى بعدتَ حتى تكون الآثار هى التى توصل اليك»(15).
كى تو غائب شده‏اى تا نياز به دليلى داشته باشى كه دلالت بر تو كند و كى تو دور شده‏اى تا آثار، آدمى را به تو رساند.
عارف در هاله‏اى از انوار الوهيت قرار مى‏گيرد، به طورى كه در پرتو آن خودش هم منور مى‏گردد و اشعه پرفروغ آن را در روح و وجدانش لمس مى‏كند و از اين رو پس از رسيدن به مدلول نيازى به دليل و برهان ندارد، همچنانكه ائمه هدى در نيايش خويش مى‏گفتند: «فَالحِقنى بنور عِزّك الاَبهج فاكون لك عارفا و عن سواك منحرفا»(16).
پروردگارا! مرا ملحق كن به نور عزت درخشان‏تر خويش تا آنكه عارف به تو گردم و از غير تو روى برگردانم.
اشعه تابناك عرفان دل عارف را چنان منور مى‏سازد كه جمال زيباى الهى را مى‏بيند و پيوسته در حال حضور به سر مى‏برد و در پيشگاه عظمت او به عبادت مى‏پردازد.
يكى از احبار به خدمت امير مؤمنان رسيد و گفت: آيا پروردگارت را هنگام پرستش او ديده‏اى؟
امام عارفان فرمود: «ما كنتُ أعبد ربّا لم أره».
من آن نيستم كه پروردگارى را كه نديده‏ام بپرستم.
حبر مزبور گفت: چگونه ديده‏اى؟
امام فرمود: «لا تدركه العيون فى مشاهدة الابصار و لكن رأته القلوب بحقائق الايمان»(17).
ديدگان هنگام نظر او را درك نكنند، ولى دلها آن را به حقيقت ايمان ديده‏اند.
در اينجا كاملاً روشن مى‏گردد كه عبارت مولاى متقيان بر مبناى شهود و رؤيت است، ولى رؤيت و شهودى مبتنى بر عرفان و ايمان.
على بن شعبه حرانى در روايتى مى‏گويد كه امام صادق عليه‏السلام مقدارى در مورد شناخت پروردگار سخن گفته، معرفتهاى جاهلانه را مردود شمردند. سپس شخصى گفت: چگونه به توحيد الهى مى‏توان دست يافت؟
حضرت فرمود: «باب البحث ممكن و طلب الخروج موجود، ان معرفة عين الشاهد قبل صفته و معرفة صفة الغائب قبل عينه».
راه بحث امكان‏پذير و راه فرار از اين اشكالات باز است، انسان نسبت به هر چيزى كه حاضر است اول به عين آن معرفت يافته و آن را متمايز از ديگرى شناخته و سپس به اوصاف آن پى مى‏برد به خلاف غائب كه اوصاف آن را پيش از عين آن مى‏شناسد.
شخصى مى‏گويد: «و كيف عين الشاهد قبل صفته؟»
چطور حاضر عينش قبل ا ز صفتش شناخته مى‏شود.
امام فرمود: «تعرفه و تعلم علمه و تعرف نفسك به و لا تعرف نفسك من نفسك و تعلم ان ما فيه له و به كما قالوا ليوسف ءَاِنّك لانت يوسف قال «أنا يوسف و هذا اخى» فعرفوه به و لم يعرفوه بغيره، و لا اثبتوه من انفسهم بتوهّم القلوب»(18).
فرمود: تو نخست حاضر (خدا) را مى‏شناسى و به علم او پى مى‏برى و به خودت به وسيله او شناخت پيدا مى‏كنى و خودت را از ناحيه خودت نمى‏شناسى و مى‏فهمى كه هر چه در نفس توست مال اوست و به او قائم است.
سپس امام عليه‏السلام به شناخت برادران يوسف مثال مى‏زند كه پس از ديدن يوسف گفتند: آيا تو همانا يوسف هستى؟
يوسف گفت: من يوسف هستم و اين هم برادر من مى‏باشد.
آنها يوسف را به خود يوسف شناخته و نه بغير او، و همچنين او را از ناحيه خودشان به واسطه توهّمات نفسانى اثبات نكردند.
امام مى‏فرمايد همچنانكه يوسف را به وسيله خود او و بدون واسطه شناختند، عارفان هم خدا را پس از شهود به وسيله خود خدا مى‏شناسند نه به واسطه غير او.
مرحوم علامه طباطبائى در ذيل همين روايت درباره جمله «و تعرف نفسك به» مى‏فرمايد: «وانكشف له عند ذلك من حقيقة نفسه انّها الفقيرة الى اللّه‏ سبحانه المملوكة له»(19).
براى عارف آشكار مى‏شود از درك حقيقت و واقعيت نفس خويش كه او فقير و محتاج به پروردگار سبحان و مملوك او مى‏باشد.
نيز علامه در ذيل روايت امير مؤمنان كه فرمود: «المعرفة بالنفس انفع المعرفتين» مى‏گويد: ظاهرا مراد از معرفتين، معرفت آفاقى و انفسى است و پس از آنكه معرفت انفسى را برتر از معرفت آفاقى مى‏داند به واسطه آنكه در معرفت نفسانى علم حضورى وجود دارد و در معرفت آفاقى علم حصولى، سپس مى‏فرمايد:
«فاذا اشتغل الانسان بالنظر الى آيات نفسه و شاهد فقرها الى ربّها و حاجتها فى جميع اطوار وجودها وجَد أمرا عجيبا، وجد نفسه متعلّقة بالعظمة و الكبرياء متصلة فى وجودها و حياتها و علمها و قدرتها و سمعها و بصرها و ارادتها و حبّها و سائر صفاتها و افعالها بما لا يتناهى بهاءً و سناءً و جمالاً و جلالاً و كمالاً من الوجود و الحياة و العلم و القدرة و غيرها من كلّ كمال»(20).
هنگامى كه انسان مشغول مطالعه در آيات نفسانى خويش گردد و فقر و نياز او را در كليه حالاتش به پروردگار خويش مشاهده نمايد موضوع عجيبى را درك مى‏كند، خودش را وابسته به عظمت و كبرياى الهى مى‏بيند و خود را در هستى و زندگى، علم، قدرت، شنيدن، ديدن، اراده، محبت و سائر صفات و افعال خويش متصل به وجودى مى‏بيند كه در بهاء و زيبايى و جلال و كمال و حيات و علم و قدرت و سائر كمالات بى‏نهايت و بى پايان است.
آرى او خود را متصل به درياى بى‏پايانى از نور مى‏بيند، ذره‏اى است كه در شعاع خورشيد قرار گرفته و آينه‏اى است كه در مقابل تابش اشعه پر فروغ او واقع شده و هر كجا نورى است از انوار خداست.
دست‏پروردگان مكتب ولايت هم در مواقعى از طريق عرفانى به وجود پروردگار رهنمود مى‏دادند، همچنانكه منصور بن حازم اين موضوع را خدمت امام صادق عليه‏السلام بيان كرده مى‏گويد: «انّى ناظرتُ قوما فقلتُ لهم انّ اللّه‏ جلّ جلاله اجلّ و اعزّ و اكرم من ان يُعرَف بخلقه، بل العباد يُعرَفون باللّه‏.
فقال عليه‏السلام : رحمك اللّه‏»(21).
من با مردمى مناظره كردم و به ايشان گفتم كه خداى جل جلاله، بزرگوارتر و ارجمندتر و گرامى‏تر است از اينكه توسط مخلوقش شناخته شود، بلكه بندگان به سبب خداوند شناخته شوند.
امام فرمود: خدايت رحمت كناد.
حتى عرفان الهى به معرفت انبياء و اولياء هم نياز ندارد، بلكه معرفت آنان نيازمند شناخت خداوند است، همچنانكه در دعا گفته مى‏شود: «اللهم عرّفنى نفسك، فانّك ان لم تعرّفنى نفسك لم اعرف رسولك». البته اولياء الهى بهترين راهنما براى او مى‏باشند.

سرچشمه عرفان

همان طور كه گفته شد، راه عرفان از فطرت و خلقت آغاز مى‏شود و هر چه گنجينه فطرت مصفاتر گردد جلوه‏هاى عرفانى بيشتر مى‏شود بمانند هر خلق و خوى شريف اخلاقى كه فرمود: «اِنّا هَدَيناه السَّبيلَ اِمّا شاكِرا و اِمّا كَفورا»(22).
ما به انسان راه را نشان داديم، يا شكرگزارى مى‏كند (و در آن صراط حركت مى‏نمايد) و يا ناسپاسى كرده (از راه منحرف مى‏شود).
دل مانند آيينه‏اى است كه ابتدا تابشى از انوار الوهيت در آن پرتو افكنده هر چه آيينه صيقل يابد از آن بهره بيشترى مى‏برد تا جايى كه ممكن است غرق در انوار گردد و يكپارچه درخشان شود، ولى با آلودگى شبهه و گناه مكدر مى‏گردد وتاريك مى‏شود، تا آنجا كه ممكن است محروم از انوار الهى شده، غرق در ظلمت گردد.
در مكتب دين هر انسانى بر فطرت توحيد چشم به جهان مى‏گشايد و انگيزه خداجويى در وجدان و نهاد اوست، همچنانكه رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «كلّ مولود يولد على الفطرة يعنى المعرفة بانّ اللّه‏ خالقه»(23).
هر نوزادى بر فطرت متولد مى‏شود؛ يعنى خدا عزوجل را خالق خويش مى‏داند.
عواملى مانند شبهه، محيط، تربيت غلط و غفلت است كه او را منحرف مى‏سازد و از اين رو اگر بر فطرت الهى خويش باقى بماند اين حس باطنى شكوفا مى‏گردد، همچنانكه حضرت سيدالشهداء عليه‏السلام پس از برشمردن نعمتهايى كه خداوند متعال در جسم انسان عنايت نموده مى‏فرمايد: «حتى اذا اكتملت فطرتى و اعتدلت مرتى اوجبتَ علىّ حجّتك بان الهمتَنى معرفتك و روّعتَنى بعجائب حكمتك»(24).
هنگامى كه خلقت من كامل گرديد و مزاج من معتدل شد حجت خود را بر من لازم نمودى به اينكه معرفت خويش را به من الهام فرمودى و مرا به واسطه عجائب حكمت خود بى‏تاب ساختى.
هدايت آغازين از طرف اوست و جذبه نخستين از سوى معشوق مى‏بايد و گرنه كوشش عاشق بيچاره به جايى نمى‏رسد كه فرمود: «يا مَن هدانى للايمان قبل ان اعرف شكر الامتنان»(25).
اى پروردگارى كه مرا هدايت به ايمان كردى پيش از آنكه شكر انعام را بشناسم.
امام سجاد عليه‏السلام هم پس از آنكه آفرينش آفريدگان را بيان مى‏نمايد مى‏فرمايد: «ثم سلك بهم طريق ارادته و بعثهم فى سبيل محبّته»(26).
سپس ايشان را به راه ارادتش روان ساخت و رهسپار طريق محبتش فرمود.

ايمان به معبود و عشق به پرستش در سرشت آدمى

صفات و اعتقاداتى كه با سرشت و خلقت آدمى عجين گشته در قالب زمان و مكان نمى‏گنجد. از اين رو مشاهده مى‏شود كه در طول تاريخ در هر زمان و مكانى عشق به پرستش وجود داشته و دارد و وجود اين همه معابد و مساجد و موقوفات وابسته بدان از اين انگيزه درونى حكايت مى‏كند.
اگر با يك نظر وسيع و همه جانبه به تمام جهان بنگريم، مشاهده مى‏كنيم كه ميليونها هكتار زمين به عشق معبود زير پوشش كليسا و كنيسه و مسجد است. همچنين ميلياردها ثروت وقف آنها و مراكز عام المنفعه در راه خدا گرديده است. اين ايثار و اخلاص در كليه مكانها و در تمامى زمانهاست.
اين موضوع از يك انگيزه درونى در انسانيت حكايت مى‏كند كه پيوسته در همه قرنها و در همه‏مكانها وجود داشته و دارد، هم انسان سفيدپوست در وجدان خود ايمان به معبود را احساس مى‏كند و هم انسان سياه پوست، هم بشر ماقبل تاريخ و هم انسان قرن بيستم. اين همگانى و هر مكانى و همه آنى دلالت بر يك وجدان همگانى در نهاد انسانها مى‏كند، همچنانكه مهر مادرى در دل هر مادرى نهاده شده و عشق فرزندى در او به وديعه گذاشته شده است.
يكى از بهترين شاخصه‏هاى ارزشهاى وجدانى و وجه مميز بين آنها و آداب و عادات قومى و قراردادى همين است كه اولى در محدوده‏اى نمى‏گنجد، ولى دومى در انحصار زمان و مكان با مليت خاصى مى‏باشد.

عارف كيست

عرفان مقام بلند و بالايى است كه در اوج حقائق قرار گرفته و دست هر كسى بدان راه ندارد. تنها بلند پروازانى را مى‏طلبد كه با بال معرفت و اطاعت به پرواز آيند تا در مسير آن قرار گيرند. دل وارسته‏اى مى‏خواهد و كردار شايسته‏اى تا به عالى‏ترين مقصد و مقصود هستى نزديك شود و در مقام قرب جاى گيرد كه فرمود: «يَومَ لا يَنفَعُ مالٌ و لا بَنونَ. إلاّ مَن اَتَى اللّه‏َ بِقَلبٍ سَليمٍ»(27).
در دل عارف آرزويى جز خدا وجود ندارد كه امام عارفان و امير مؤمنان در دعايش اشك مى‏ريخت و مى‏گفت: «يا غاية آمال العارفين»(28)؛ اى پايان آرزو و مقصد و مقصود عارفان.
و در دعاى جوشن كبير هست:
«يا من هو منتهى همم العارفين»(29).
اى خدايى كه نهايت و پايان همت و مقصود عارفان هستى.
دلبستگى عارف به خداست و سرور و شادمانى او در مناجات وى خلاصه مى‏گردد، همچنانكه در همان دعا گفته مى‏شود: «يا سرور العارفين»(30)؛ اى شادمانى دل عارفان.
عارف هميشه با خدا عشق مى‏ورزد و او را همراه دل خويش مى‏يابد و هيچ گاه غفلت از او نداشته، از وى دور نيست كه فرمود: «يا من لا يبعد عن قلوب العارفين»(31).
اى كسى كه از قلبهاى عارفان دور نيستى.
عارف از هر دو جهان آزاد است و از هر تعلقى غير از علقه الهى وارسته است كه امام عارفان فرمود: «العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزّهها عن كل ما يبعدها»(32).
عارف كسى است كه نفسش را بشناسد، بنابراين آن را از آنچه او را از خدا دور مى‏سازد، آزاد گرداند و پاكيزه نمايد.
براى عارف، خدا مجهول و ناشناخته نيست كه در پى او به دليلى چنگ زند، بلكه او را از هر كسى بهتر مى‏شناسد، همچنانكه فرمود: «يا معروف العارفين»(33)؛ اى كسى كه نزد عارفان شناخته شده‏اى.
عارف غرق در انوار ايزدى است و فروغ او تا اعماق دلش ريشه كرده است، همچنانكه امام سجاد عليه صلوات اللّه‏ مى‏فرمايد: «و سبحات وجهه لقلوب عارفيه شائفه».
انوار ايزدى دلهاى عارفانش را جلا داده و روشن ساخته است.
او خوب مى‏داند كه آدمى چه گوهر گرانبهايى است و از اين رو دل را اسير غير نمى‏سازد و از هر نامحرمى او را پاك مى‏دارد و از هر چه او را از خدايش دور مى‏كند منزه مى‏گرداند، همچنانكه خداوند يكى از پيامبران بزرگ حضرت ابراهيم را بدين صفت ستوده است كه مى‏فرمايد: «اِذ جاء رَبَّه بِقَلبٍ سَليمٍ»(34).
هنگامى كه به محضر پروردگارش با قلبى سالم رفت.
آرى قلب او سالم از هر آلودگى بود، سالم از شرك، سالم از گناه و سالم از هر نامحرمى.
عارف به هيچ مسكّن و آرام‏بخشى رضايت نمى‏دهد و بجز سكون به اللّه‏ به هيچ چيز ديگر آرامش ندارد «و مساكن ترضونها»(35) نمى‏شناسد.
عرفان درجات و مقاماتى دارد و شاهبازان اين طريقه پيوسته از پروردگار متعال عالى‏ترين مقام و تداوم در آن را خواستار بودند، همچنانكه امام سجاد در مناجاتش مى‏گفت: «واجعلنى من اخصّ عارفيك».
پروردگارا مرا از عارفان ويژه خويش قرار ده.

محور عرفان

اولين سخن در عرفان شناخت خداوند و يگانگى اوست، همچنانكه امام عارفان و اميرمؤمنان مى‏فرمايد: «اول الدين معرفته و كمال معرفته التصديق به و كمال التصديق به توحيده»(36).
آغاز دين شناخت اوست و كمال شناخت او تصديق وى است و كمال تصديق به او يگانه‏دانستن اوست.
توحيد الهى خورشيد تابناكى است كه در عرفان اسلامى مى‏درخشد، توحيد زيربناى كليه تفكرات دينى است و توحيد روح و جان اعمال و دستوارت اسلامى است. توحيد بى‏شائبه و خالصى را كه قرآن معرفى مى‏كند بيانگر اوج معرفت اسلامى است. قرآن لبريز از توحيد و توجه به پروردگار متعال مى‏باشد كه در عالى‏ترين سطح عرفانى قرار گرفته است.
در عرفان اسلامى وجود پاينده و پايدار به ذات مقدس الهى انحصار دارد، به طورى كه بقيه موجودات وابسته بدو مى‏باشند و هيچ گونه استقلالى از خود ندارند.
يكى از اسماء الهى «قيوم» است، قيوم يعنى وجود قائم به ذات، پاينده، وجودى كه هستى او به خودش مى‏باشد و هستى ديگران به او بستگى دارد، حافظ همه چيز در صحنه آفرينش است و هر چيزى در زير پوشش و احاطه قدرت او مى‏باشد. قرآن كريم مى‏فرمايد: «اللّه‏ لا الهَ اِلاّ هو الحَىُّ القَيُّوم»(37).
پروردگارى كه هيچ معبودى جز او نيست، زنده و پاينده است.
واژه «قيوم» صيغه مبالغه است؛ يعنى وجود بى‏نياز الهى ذره‏اى وابسته به ديگرى نيست و وجودات ديگر هم به تمام معنى نيازمند به او هستند.
در قرآن كريم حضور الهى بر كليه موجودات به صورت دائمى و هميشگى بارها بيان شده است، تا آنجا كه پس از اشاره به آيات آفاقى وانفسى مى‏فرمايد: «اَوَلَم يَكفِ بِرَبِّك أنّه عَلى كُلِّ شَى‏ءٍ شَهيدٌ»(38).
آيا اينكه پروردگار تو بر هر چيز حضور دارد كافى نمى‏باشد.
و امير مؤمنان چقدر برجسته و جالب اين حضور را بيان نموده و فرموده است: «ما رأيتُ شيئا الا و رأيتُ اللّه‏َ قبلَه و بعدَه و معه».

آفريننده و آفريده

در مورد رابطه بين آفريننده يا خالق و مخلوق، اهل علم و فلسفه و عرفان هر يك تعبيراتى دارند. گروهى محرك و متحرك، جماعتى مؤثر و اثر، عده‏اى علت و معلول، جمعى واجب و ممكن، پاره‏اى شى‏ء و فى‏ء، برخى جمال و آينه، و تعدادى هم يم و نم (دريا و رطوبت) گفته‏اند، ولى گوياترين و صادقانه‏ترين تعبير همان است كه قرآن مجيد مى‏فرمايد كه همان «آيه» مى‏باشد. اين كتاب آسمانى در دهها مورد جهان و پديده‏هاى شگرف آن را آيات الهى معرفى مى‏كند، همچنانكه مى‏فرمايد: «و مِن آياتِه خَلقُ السَّمواتِ و الارضِ و ما بَثَّ فيهما مِن دابَّةٍ»(39).
از نشانه‏هاى پروردگار، آفرينش آسمانها و زمين و جنبندگانى است كه در آن دو پراكنده هستند.
آيه كامل‏ترين تعبير ممكن است. آفريدگان كلمات وجودى هستند كه نشانگر آفريننده مى‏باشند، نشانگر علم و قدرت او و نشانگر جمال و جلال او.
غناء الهى و فقر آفريدگان در عرفان اسلامى كاملاً مشهود است و در اين جهت تبعيضى هم بين آفريدگان وجود ندارد، بلكه همگان به ساحت مقدس ذى‏الجلال نياز دارند. قرآن مجيد در مورد انسانها مى‏فرمايد: «يا اَيُّها الناسُ اَنتُمُ الفُقَراءُ اِلَى اللّه‏ِ وَ اللّه‏ُ هو الغَنِىُّ الحَميدُ»(40).
اى انسانها، شما نيازمندان به پروردگار هستيد و خداوند تنها بى‏نياز ستوده است.
او بى‏نياز ستوده است(41) و بى نياز بردبار است(42) (در مقابل بديهاى بندگان) و بى نياز صاحب رحمت است(43) و بى نياز از جميع جهانيان مى‏باشد(44). اوست كه ديگران را بى‏نياز مى‏گرداند، همچنانكه فرمود: «و اَنَّه هُوَ اَغنى و اَقنى»(45).
او «پروردگار» كسى است كه بى‏نياز مى‏كند و سرمايه مى‏دهد.
عالم و آدم در پيشگاه عظمت اللّه‏ صفرهايى بيش نيستند كه خود به خود شأنى ندارند، ولى هنگامى كه وابسته و متعلق به او مى‏گردند، ارزشى پيدا مى‏كنند.
سيد شهيدان و شهيد عارفان در مناجات خويش مى‏گويد:
«الهى كيف استعز و في الذلة اركزتَنى، ام كيف لا استعز و اليك نسبتَنى، الهى كيف لا افتقر و انت الذى فى الفقراء اقمتَنى، ام كيف افتقر و انت الذى بجودك اغنيتنى»(46).
پروردگارا چگونه اظهار عزت كنم، در حالى كه در ذلت قرارم دادى، يا چگونه اظهار عزت ننمايم، در حالى كه مرا به خودت نسبت داده‏اى. پروردگارا چگونه محتاج نباشم، حال آنكه مرا در ميان فقرا قرار داده‏اى، يا چگونه خود را محتاج بدانم، در حالى كه با جود و كرمت بى‏نيازم گردانيده‏اى.
همين امام بزرگوار دو صحنه را به خوبى ترسيم مى‏كند؛ يكى شكوه ايزدى و ديگرى فقر انسانى، در يك طرف همه‏اش احسان و انعام و در طرف ديگر همه‏اش نياز و تقصير.
آنجا كه نام پروردگار را بيان مى‏كند مى‏گويد:
«انت الذى انعمتَ، انت الذى احسنتَ، انت الذى اجملتَ...»
تو همانى كه نعمت عطا كردى، تو همانى كه نيكى كردى، تو همانى كه زيباگونه رفتار كردى.
و هنگامى كه نام خود را به ميان مى‏آورد مى‏گويد:
«انا الذى اسأتُ، انا الذى اخطأتُ، انا الذى هممتُ»(47).
من همانم كه بدى كردم، من همانم كه خطا كردم، من همانم كه اهتمام به تقصير ورزيدم.
مشابه آن را در مناجاتهاى پدر بزرگوارش اميرمؤمنان و امام عارفان هم مشاهده مى‏كنيم كه در پيشگاه الوهيت با دلى زار و ديده‏اى اشكبار مى‏گفت:
«... مولاى يا مولاى انت العظيم و انا الحقير و هل يرحم الحقير الا العظيم. مولاى يا مولاى انت القوى و انا الضعيف و هل يرحم الضعيف الاالقوى»(48).
آقاى من، اى آقاى من، تو بزرگ و با عظمت هستى و من خرد و كوچك هستم و آيا فرد حقير را جز شخص بزرگ رحم مى‏كند؟
آقاى من، اى آقاى من، تو نيرومندى و من ناتوان و آيا فرد ناتوان را جز نيرومند مورد ترحم قرار مى‏دهد؟
امام سجاد عليه‏السلام هم در مناجات خويش مى‏گويد:
«يا غنى الاغنياء ها نحن عبادك بين يديك و انا افقر الفقراء اليك فاجبر فاقتنا بوسعك سبحانك نحن المضطرّون الذين اوجبت اجابتهم»(49).
اى ثروت ثروتمندان، اينك ما بندگانت در پيشگاه تو هستيم و من نيازمندترين نيازمندان به تو هستم. با گستردگى بذل و عطاى خويش فقر و نياز ما را جبران فرما، منزهى تو ما درماندگانى هستيم كه تو لازم دانسته‏اى پذيرش آنها را.

عظمت الهى و خُردى انسان

عارف به جايى مى‏رسد كه فقط عظمت و بزرگى را در ذات مقدس ذى‏الجلال مى‏شناسد و ديگران را در پيشگاه او خُرد و كوچك مى‏بيند.
امير مؤمنان در جنگ صفين خطبه غرائى را ايراد نمود، يك نفر از ارادتمندان به صورت مبالغه‏آميزى وى را ستود، حضرت فرمود:
«انّ مِن حق مَن عظم جلال اللّه‏ فى نفسه و جل موضعه من قلبه ان يصغر عنده لعظم ذلك كل ما سواه»(50).
كسى كه جلالت خدا نزد او با اهميت و مرتبه‏اش در دل او بلند است سزاوار است كه به واسطه بزرگوارى و بلند مرتبه بودن خدا هر چيز غير از او را كوچك بشمارد.
عارف شيفته الهى است. عارف سراپا غرق در ابهت كمال و عظمت جلال است، تا آنجا كه فقط وجود بى‏پايان او را مى‏بيند و تنها سر به آستان او مى‏سايد، نه خود را مى‏شناسد نه غير را و فقط او را، خود را به صورت ذره‏اى در شعاع خورشيد، بلكه پر كاهى در محضر جلال مى‏بيند و غير را هم به صورت ذراتى وابسته و موجوداتى كاملاً نيازمند، تا آنجا كه عاشقانه در مورد پروردگار مى‏گويد: «سبحانك ما اعظم شأنك...»(51).
و در باره خويش مى‏گويد: «و ما انا يا سيّدى و ما خطرى»(52)؛ من كِه هستم اى آقاى من و چه اهميتى دارم و در مورد ديگرى هم مى‏گويد: «عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعينهم»(53).
خالق در نزد ايشان بزرگ است؛ در نتيجه هر چه غير از او مى‏باشد در ديدگاه آنان خرد و كوچك است.
عارف در پيشگاه عظمت و جلال كبريايى غرق حيرت است. از اين رو مى‏سرايد كه: «فلسنا نعلم كنه عظمتك الا نعلم انّك حىّ قيّوم».
پروردگارا به كنه بزرگى و جلال تو آگاهى نداريم مگر آنكه همين قدر مى‏دانيم كه تو زنده و پاينده هستى. حيات اصيل و جاودانه از آنِ توست و قوام كليه موجودات به تو(54).
قدرتها، عزتها و تملكها همه وابسته و موقتى و اعتبارى هستند و تنها واقعيت و حقيقت و دوام، از آنِ خداوند سبحان است.
«و كلّ عزيز غيره ذليل و كلّ قوى غيره ضعيف و كلّ مالك غيره مملوك»(55).
هر عزيزى بجز او ذليل است و هر نيرومندى بجز او ناتوان است و هر مالكى به غير او مملوك است.
همه عالم، در قبضه قدرت اوست؛ چه خواسته و چه ناخواسته.
«و لَه اَسلَمَ مَن فِى السَّمواتِ و الارضِ طَوعا و كَرها»(56).
تسليم اوست هر چه در آسمانها و زمين است؛ چه خواسته و چه ناخواسته.
بى‏شك فردى كه به زبان انكار خدا را مى‏كند سلولهاى زبانش در قبضه قدرت الهى است. اميرمؤمنان مى‏فرمايد: «كلّ شى‏ء خاشع له و كلّ شى‏ء قائم به، غِنى كلّ فقير و عِزّ كلّ ذليل و قوّة كلّ ضعيف و مفزع كلّ ملهوف»(57).
هر موجودى در پيشگاه عظمت او خاضع و خاشع است و هر وجودى به او پاينده است و قوام دارد، بى‏نيازكننده هر فقير و عزت‏بخش هر ذليل و نيرودهنده هر ناتوان و پناهگاه هر اندوهناك است.

ثمرات عرفان

عرفان ثمرات ارزشمند فراوانى دارد؛ مانند انس به خدا، اطمينان و آرامش دلها، تسليم و رضا، عبادت و اطاعت كه در رأس آنها مى‏توان عشق و محبت به ساحت مقدس الهى را دانست.
محبت و عشق يكى از ثمرات دل‏انگيز عرفان است. خداوند متعال مى‏فرمايد:
«والذين آمنوا اَشَدُّ حُبّا للّه‏ِِ»(58).
و آنهايى كه ايمان آوردند شديدترين محبت را نسبت به خداوند دارند.
نتيجه جهالت هم دشمنى و عداوت است، همچنانكه امام عارفان فرمود: «الناس اعداء ما جهلوا»(59).
مردمان دشمن چيزى هستند كه نشناسند.
ايمان كه خود پديده عرفان است رابطه تنگاتنگى با محبت دارد.
فضيل بن يسار از امام صادق عليه‏السلام پرسيد كه آيا حب و بغض جزء ايمان است. امام عليه‏السلام فرمود: «هل الايمان الاالحبّ و البغض»(60).
آيا ايمان جز دوستى و دشمنى چيز ديگرى است؟
در مكتب عرفان محور محبت خداست، همچنانكه امام سجاد عليه‏السلام در دعايش مى‏گويد: «اسألك حبّك و حبّ من يحبّك و حبّ كل عمل يوصلنى الى قربك»(61).
پروردگارا از تو مى‏خواهم محبت خود را به من عنايت فرمايى و محبت هر كسى كه تو را دوست مى‏دارد و محبت هر كارى كه مرا به تو نزديك مى‏سازد.
از اين رو محبت را در سه بخش مى‏توان تبيين نمود:

محبت خداوند

محبت الهى غذاى روح عارف است و دل او در هاله‏اى از محبت وى قرار دارد. همچنانكه به موسى كليم عليه‏السلام فرمود: «و اَلقَيتُ عليك مَحَبَّةً مِنّى و لِتُصنَعَ عَلى عَينى»(62).
موسيا، محبتى را از خود بر دل تو افكندم و تو بايد تحت مراقبت ويژه خودم ساخته و پرداخته شوى.
و اى خوشا آنان كه با خميرمايه محبت، ساختگان الهى و پرداختگان اويند.
محبت خداوند به منزله آب زلالى است كه به ريشه گياهى مى‏رسد و آن را بارور و شاداب مى‏سازد و مانند شهد شيرينى است كه هيچ گاه فراموش نمى‏شود و جايگزينى نمى‏پذيرد. همچنانكه امام سجاد عليه‏السلام در پيشگاهش مى‏گفت: «من ذالذى ذاق حلاوة محبّتك فرام منك بدلا»(63).
پروردگارا، آيا چه كسى است كه شيرينى محبت تو را چشيده باشد، ولى غير تو را بپذيرد.
براى دوستان الهى شيرينى انس با خدا از هر چيز بيشتر است و آن را با هيچ گوهرى معاوضه نمى‏نمايند، پيوسته با خدا عشق مى‏ورزند و در پيشگاهش به گفت و گو و ستايش مى‏پردازند، همچنانكه سيد شهيدان عليه‏السلام مى‏گويد: «يا من اذاق احبّائه حلاوة المؤانسة فقاموا بين يديه متملّقين»(64).
اى خدايى كه به دوستانش شيرينى انس با خود را چشانيده است؛ در نتيجه در پيشگاه او ستايش كنان به پا خاسته‏اند.
در پرتو محبت الهى سعادت دنيا و آخرت است، همان طور كه امام سجاد عليه‏السلام مى‏گفت: «و انهج لى الى محبّتك سبيلاً سهلة اكمل بها خير الدنيا و الآخرة»(65).
پروردگارا به سوى محبت خود راه آسانى را به روى من بگشا كه به سبب آن خير دنيا و آخرت را كامل نمايم.
در كتاب عرفان، محبوب پايانِ راه حبيب و غايت آرزوهاى وى است، همچنانكه امام سجاد در پيشگاهش مى‏گفت: «يا غاية آمال المحبين»(66)؛ (اى پايان آرزوهاى دوستداران) و با وجود او دل به ديگرى نسپرده، بلكه از همه بريده و به دوست پيوسته و فقط از او همو را مى‏خواهد، همچنانكه مى‏گفت: «و فرّغ قلبى لمحبّتك»(67)؛ (قلب مرا براى محبت خويش فارغ از اغيار ساز). و پيوسته مى‏خواست كه دلش فقط گنجينه‏اى از محبت او باشد «و فرغت فؤاده لحبّك»(68)؛ (و مرا از زمره كسانى بساز كه قلبشان را براى محبت خود فارغ از هر چيز ديگر ساخته‏اى).

سرچشمه محبت

محبت از خدا آغاز مى‏شود و در حبيب شكوفا مى‏گردد. يكى از نامهاى زيباى الهى «ودود» است. ودود يعنى دوست دارنده و از آنجا كه صيغه مبالغه است يعنى بسيار دوست دارنده. همان طور كه مى‏فرمايد: «و هُو الغَفورُ الوَدودُ»(69) (و او بخشنده و دوست دارنده است)
شعيب پيامبر به قوم خويش مى‏فرمود: «وَ استَغفِروا رَبَّكم ثمّ توبوا اِلَيه اِنَّ رَبّى رَحيمٌ وَدودٌ»(70).
از پروردگار خويش طلب بخشايش كنيد و سپس به سوى او برگرديد كه همانا پروردگار من مهربان دوست دارنده است.
خداوند در مورد موسى مى‏فرمايد: اين من بودم كه محبتى از خويش را در دل تو افكندم(71) و هنگامى كه مژده مؤمنان آينده را مى‏دهد، مى‏فرمايد: «يُحِبُّهم و يُحِبُّونَه»(72)؛ (خداوند آنها را دوست دارد و آنها خدا را دوست دارند).
شهيد راه عرفان و عدالت، امام حسين عليه‏السلام هم در دعايش مى‏گفت: «و انت الذى ازلت الاغيار عن قلوب احبّائك حتى لم يحبّوا سواك و لم يلجئوا الى غيرك»(73).
پروردگارا تو هستى كه اغيار را از دلهاى دوستان خودت دور ساخته تا آنجا كه غير از تو را دوست نداشتند و به غير تو پناه نبردند.
آرى خداست كه با باران رحمت خويش دل آدمى را از هر گرد و غبارى پاك مى‏كند تا فقط او را دوست بدارد و از هر غشى مبرّا مى‏سازد تا تنها به او عشق بورزد و تنها اوست كه هر رنگى را از دل حبيب مى‏زدايد تا فقط به صبغة اللّه‏ مزين گردد: «وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللّه‏ِ صِبغَةً»(74) (و كيست خوش‏نگارتر از خدا؟).
خداوند در مورد محبت ايمان مى‏فرمايد: «و لكنَّ اللّه‏َ حَبَّبَ اليكم الايمانَ و زَيَّنَهُ فى قلوبِكم وَ كَرَّه اليكم الكُفرَ و الفُسوقَ و العِصيانَ»(75).
خداوند متعال ايمان را محبوب شما ساخت و آن را در دل شما جلوه و زينت داد و كفر و گناه و عصيان را براى شما مكروه و ناخوشايند داشت.
امام زين العابدين عليه‏السلام هم مى‏فرمايد: «الحمد للّه‏ الذى تحبَّب الىّ و هو غنىّ عنّى»(76).
سپاس خداوندى راست كه به من اظهار دوستى مى‏كند، در حالى كه بى‏نياز از من مى‏باشد.
به طور كلى فطرت و نهاد آدمى بر پايه محبت الهى بنا شده است، ولى در اثر گناه، غبار غفلت بر روى دل او به صورت زنگارى نشسته، او را غافل مى‏سازد، محبت و عشق به خدا مانند عشق و محبت كودك به مادر خود در خلقت و سرشت آدمى نهاده شده است، همان طور كه امام سجاد فرمود: «ابتدع بقدرته الخلق ابتداعا و اخترعهم على مشيته اختراعا ثم سلك بهم سبيل ارادته و بعثهم فى سبيل محبّته»(77).
خداوند متعال موجودات را به قدرت خود ابداع كرد و به مقتضاى مشيت خويش جامه هستى پوشاند و به همان راه كه ارادت او بود روان داشت و رهسپار طريق محبت خويش گردانيد.

محبت دوستان خدا

همان‏طور كه ايمان عبارت از محبت الهى است، محبت دوستان الهى هم بخشى از ايمان به شمار مى‏رود، همچنانكه قرآن كريم مى‏فرمايد: «و المؤمنونَ و المؤمناتُ بعضُهم اولياءُ بَعضٍ»(78).
مردان مؤمن و زنان مؤمن برخى دوستان برخى ديگرند.
رسول اكرم فرمود: «وُدُّ المؤمن للمؤمن فى اللّه‏ من اعظم شُعَب الايمان»(79).
دوستى مؤمن با مؤمن براى خدا و در مسير الهى از بزرگ‏ترين شعبه‏هاى ايمان است.
گمان نشود كه چگونه با وجود محبت خدا محبت غير او در دل جاى مى‏گيرد؛ زيرا محبت دوستان الهى در عرض محبت خدا نيست، بلكه در طول و مسير آن مى‏باشد.
امام صادق عليه‏السلام فرمود: «من احبّ للّه‏ و ابغض للّه‏ و اعطى للّه‏ فهو ممن كمل ايمانه».
هر كه براى خدا دوست بدارد و براى خدا دشمن بدارد و براى خدا عطا كند، از كسانى است كه ايمانش كامل شده است.
روزى پيامبر اكرم از اصحابش پرسيد كه كدام يك از دستاويزهاى ايمان محكم‏تر است؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. بعضى از آنها گفتند نماز و برخى گفتند زكات و بعضى گفتند روزه و برخى گفتند حج و عمره و بعضى گفتند جهاد.
رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: براى هر يك از اينها كه گفتيد فضيلتى است، ولى جواب پرسش من نيست.
سپس فرمود: «و لكنّ أوثقَ عُرَى الايمان الحبُّ فى اللّه‏ و البغض فى اللّه‏ و توالى اولياء اللّه‏ و التبرّى من اعداء اللّه‏»(80).
محكم‏ترين دستاويزهاى ايمان، دوستى براى خدا و دشمنى براى خدا و دوستى اولياء خدا و وبيزارى از دشمنان خداست.
ابوبصير مى‏گويد از امام صادق عليه‏السلام شنيدم كه مى‏فرمود: كسانى كه براى خدا با يكديگر دوستى مى‏كنند روز قيامت بر روى منبرهاى نور مى‏باشند، به طورى كه نور چهره و نور تن و نور منابر آنها همه چيز را روشن مى‏كند به درجه‏اى كه به آن معرفى مى‏شوند و گفته مى‏شود اينها افرادى هستند كه در مسير الهى با يكديگر دوست شده‏اند(81).
امام سجاد آنانى را كه در راه خدا با يكديگر دوستى مى‏كنند به صورت چهره‏هايى مشخص در روز قيامت به عنوان «مُتَحابّون فِى اللّه‏» (افرادى كه با يكديگر در راه خدا دوست شده‏اند) معرفى مى‏فرمايد(82).
امام باقر هم فرمود: «اگر مى‏خواهى بدانى در تو خيرى هست به دلت نگاه كن، اگر اهل طاعت خدا را دوست و اهل معصيت خدا را دشمن بدارد در تو خير است و خدا تو را دوست مى‏دارد و اگر اهل طاعت خدا را دشمن و اهل معصيت خدا را دوست دارد در تو خير نيست و خدا دشمنت دارد. سپس مى‏فرمايد: «والمرءُ معَ مَن أحبّ»؛ و هر كسى همراه با دوست خود مى‏باشد(83).

چه كسانى را دوست داشته باشيم

هنگامى كه معيار محبت و محور آن خدا باشد قهرا بايد بنگريم كه خداوند چه كسانى را دوست دارد، آنها را دوست داشته و چه كسانى را دشمن مى‏دارد، آنها را دشمن داشته باشيم.
قرآن مجيد در اين باره موضوع را كاملاً روشن ساخته است، چنان كه در آيات متعددى مى‏فرمايد: خداوند متعال متوكلان(84)، نيكوكاران(85)، توبه‏كنندگان(86)، پرهيزكاران(87)، عدالت‏پيشگان(88)، مجاهدان «رزمندگان»(89)، صابران(90) و پاك‏كنندگان خويش(91) را دوست مى‏دارد.
و متقابلاً پروردگار متعال فسادكنندگان(92)، تجاوزكاران(93)، ظالمان(94)، مستكبران(95)، خائنان(96)، اسراف‏كنندگان(97) و هر كسى كه متكبرانه به ديگران فخر فروشى كند(98)، دوست نداشته و دشمن مى‏دارد.

محبت اعمال خداپسندانه

حبيب پيوسته در فكر رضايت محبوب است و كارى را كه او نمى‏پسندد انجام نمى‏دهد. از اين رو كسى كه خدا را دوست دارد هميشه در مسير رضاى او گام بر مى‏دارد.
قرآن مجيد مسير محبت و رضايت خداوند را به طور كلى بيان نموده مى‏فرمايد: «قُل اِن كنتم تُحِبّونَ اللّه‏َ فَاتَّبِعونى يُحبِبكُمُ اللّه‏ُ»(99).
[اى رسول اللّه‏] بگو اگر شما خداوند را دوست داريد مرا پيروى كنيد، تا خداوند شما را دوست بدارد.
در آيه مزبور به چند نكته اشاره شده است:
1 ـ لازمه دوست داشتن خدا پيروى از پيامبر اوست.
2 ـ نتيجه پيروى از پيامبر آن است كه خدا هم انسان را دوست خواهد داشت.
3 ـ ادعاى محبت الهى و سرپيچى از پيروى رسول اللّه‏، ادعايى پوچ و باطل است. چه خوب گفته است: تعصى الاله و انت تظهر حبّه؟(100)
پروردگار را عصيان مى‏ورزى، در حالى كه محبت او را اظهار مى‏دارى؟

انگيزه اطاعت

انگيزه برخى از افراد در عبادت الهى شوق به بهشت است و برخى خوف از جهنم، ولى انگيزه عارف عشق و سپاسگزارى از حق است كه برخاسته از عرفان و آگاهى مى‏باشد.
امير مؤمنان و امام عارفان مى‏فرمايد: «انّ قوما عبدوا اللّه‏ رغبة، فتلك عبادة التجار و انّ قوما عبدوا اللّه‏ رهبة فتلك عبادة العبيد و انّ قوما عبدوا اللّه‏ شكرا فتلك عبادة الاحرار»(101).
گروهى خدا را از روى رغبت (به ثواب و پاداش) بندگى مى‏كنند، و اين عبادت بازرگانان است. گروهى خدا را از ترس بندگى مى‏نمايند و اين عبادت غلامان است و گروهى از روى سپاسگزارى خدا را بندگى مى‏كنند و اين عبادت آزادگان است.
ائمه اطهار در پيشگاه الوهيت مى‏گفته‏اند: «لم يكن لى حول فانتقل به عن معصيتك الا فى وقت ايقظتنى لمحبتك»(102)».
پروردگارا! توانى ندارم كه از عصيان تو روى برتابم مگر آن گاهى كه تو مرا براى محبت خويش بيدار گردانى.
آدمى به هنگام معصيت غرق در غفلت است. از اين رو دل به مجاز مى‏بندد مگر آن گاهى كه خداوند او را هوشيار و بيدار گرداند تا محبت الهى را به محبت شيطانى نفروشد و از آن به واسطه سراب چشم نپوشد و احلام را مقدم بر انعام ندارد.
عارف در پرتو محبت، رنج حلال را بر گنج حرام ترجيح مى‏دهد و شدت و سختى را بر آسايش و راحتى مقدم مى‏دارد و بلكه محبوب‏تر مى‏داند. همان طورى كه يوسف صديق هنگامى كه پرى رويان مصرى با آغوش باز او را دعوت به خويش نمودند دست تضرع به ساحت الهى برداشته، گفت: «رَبِّ السجنُ اَحَبُّ اِلَىَّ مِمّا يَدعُونَنى اِلَيه»(103).
پروردگارا! زندان براى من محبوب‏تر است از آنچه اينان مرا دعوت بدان مى‏كنند.
امير مؤمنان على عليه‏السلام مى‏فرمود: «و اللّه‏ لان ابيتَ على حسك السعدان مسهّدا او اجرّ فى الاغلال مصفّدا احب الى من ان القى اللّه‏ و رسوله يوم القيامة ظالما لبعض العباد و غاصبا لشى‏ء من الحطام»(104).
سوگند به خدا اگر شب را بيدار بر روى خار سعدان بگذرانم يا مرا در غلها و زنجيرها بكشند محبوب‏تر است نزد من از اينكه خدا و رسول را روز قيامت ملاقات كنم، در حالى كه بر بعضى از بندگان ستم كرده، چيزى از مال دنيا را غصب كرده باشم.
آرى خار بيابان براى مولى بهتر از پرنيان است و سلول زندان هم براى صديق پسنديده‏تر از آغوش پريوش مصرى.
امام اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏فرمايد: «انّ افضل الناس عنداللّه‏ من كان العمل بالحقّ احبّ اليه و ان نقصه و كرثه من الباطل و ان جرّ اليه فائدة و زاده»(105).
برترين مردم نزد پروردگار شخصى است كه عمل به حق گر چه او را تحت فشار قرار دهد و موجب نقصانش شود محبوب‏تر از باطل باشد گر چه در باطل زيادتى و منفعت او وجود داشته باشد.
نكته بسيار جالب توجه در فرمايش امام تعبير به «احب» مى‏باشد. براى افراد وارسته واقعا رنج در راه خدا محبوب‏تر از گنج در راه باطل است، همچنانكه براى عمار و ميثم، رياضت و قناعت همراه با على عليه‏السلام به مراتب محبوب‏تر از رياست و ثروت در كنار معاويه بود.
امام سجاد از خداوند معال مى‏خواست كه دلش را در محبوب‏ترين راهها به سوى خود قرار دهد و مى‏گفت: «واجر به فى احبّ السبل اليك»(106).
آن حضرت در مورد بدنش مى‏گفت: «و استعمل بدنى فيما تقبله منّى و اشغل بطاعتك نفسى عن كل ما يرد على حتى لا احب شيئا من سخطك و لا اسخط شيئا من رضاك»(107).
در بخش گذشته بيان كرديم كه خداوند چه كسانى را دوست داشته و چه كسانى را دوست ندارد. دوستى و دشمنى خداوند به واسطه صفات خوب و يا ناپسند آنان است، همان آيات بهترين ملاك است كه ما چه صفاتى را بايد دوست داشته خود را مزين بدان سازيم و چه صفاتى را دشمن داشته از آن بيزارى جوييم.

عشق

عشق عبارت از محبت شديد و علاقه فراوان مى‏باشد و شايد بتوان گفت معادل جمله‏اى است كه خداوند متعال مى‏فرمايد: «والذين آمنوا أشدُّ حُبّا للّه‏»(108).
واژه عشق در روايات اسلامى در موارد اندكى به كار رفته است كه اينك سه مورد آن را بيان مى‏نماييم:
1 ـ پيامبر اكرم مى‏فرمايد: «انّ الجنّة لاَءعشق من سلمان للجنة»(109).
عشق بهشت به سلمان بيشتر از عشق او به بهشت مى‏باشد.
سلمان زينت بهشت است، همچنانكه برخى زينتِ مقام و افتخار آن هستند، نه اينكه مقام زينت براى آنها و افتخارى براى ايشان باشد.
2 ـ هنگامى كه امير المؤمنين عليه‏السلام از كربلا مى‏گذشت اشك از ديدگانش جارى گشته، سخنانى را ايراد نمود تا آنكه فرمود: «و مصارع عشاق شهداء لا يسبقهم من كان قبلهم و لا يلحقهم من كان بعدهم»(110).
اينجا قتلگاه عاشقان شهيدى است كه نه پيشينيان از ايشان جلو مى‏افتند و نه افرادى كه پس از آنها مى‏آيند به مقام ايشان دست يابند.
3 ـ امام صادق عليه‏السلام فرمود: «افضل الناس من عشق العبادة فعانقها و احبّها بقلبه و باشرها بجسده و تفرغ لها فهو لا يُبالى على ما اصبح من الدنيا، على عسر ام على يسر»(111).
برترين مردم كسى است كه عاشق عبادت باشد، دست به گردن آن آويز، و از دل آن را دوست داشته باشد و با بدنش مباشرت بدان ورزد و اوقات خود را براى آن فارغ سازد. چنين شخصى باكى ندارد كه در اين جهان در سختى باشد يا راحتى.

نكته

سبب اينكه در روايات واژه عشق اندك به كار رفته است شايد اين باشد كه چون سخنان ائمه اطهار عليهم‏السلام خالى از هرگونه مبالغه و گزاف است اين واژه بلند را براى هر كس به كار نبرده‏اند، بلكه در مورد شيفتگان محراب عبادت كه عشق بدان با روح آنها عجين گشته و درباره جانبازان ميدان شهادت كه اخلاص الهى تا اعماق وجودشان رخنه كرده، آن هم پيشتازان عاشورا و كربلا به كار برده‏اند.

پی نوشت ها:

1 اين مقاله در دانشكده فلسفه دانشگاه كمپلوتنسه در مادريد اسپانيا در ژانويه 1999 در كنگره‏اى در جمع دانشگاهيان ايراد گرديد.
2 ـ مائده / 83.
3 ـ واقعه / 79.
4 ـ اسراء / 84.
5 ـ آشنايى با علوم اسلامى ـ بخش عرفان، انتشارات صدرا، ص 86.
6 ـ شيعه در اسلام، دفتر انتشارات اسلامى، ص 114-108.
7 ـ فاطر / 28.
8 ـ رعد / 19.
9 ـ فصّلت / 53.
10 ـ اصول كافى، ج 1، كتاب التوحيد ـ باب انه لا يعرف الا به.
11 ـ دعاى صباح.
12 ـ دعاى امام سجاد عليه‏السلام به نقل از ابى حمزه.
13 ـ دعاى امام حسين عليه‏السلام در روز عرفه.
14 ـ همان.
15 ـ همان.
16 ـ مناجات شعبانيه.
17 ـ اصول كافى، ج 1، كتاب التوحيد ـ في ابطال الرؤيه، ح 6.
18 ـ تحف العقول، انتشارات كتابچى، ص 341.
19 ـ تفسير الميزان، ج 6، ص 175.
20 ـ همان، ج 6، ص 171.
21 ـ اصول كافى، ج 1، كتاب التوحيد ـ باب انّه لا يعرف الا به، ح 3.
22 ـ انسان / 3.
23 ـ اصول كافى، كتاب الايمان و الكفر ـ باب فطرة الخلق على التوحيد، ح 4.
24 ـ دعاى عرفه.
25 ـ همان.
26 ـ صحيفه سجاديه، دعاى شماره يك.
27 ـ شعراء / 89-88.
28 ـ دعاى كميل.
29 ـ دعاى جوشن كبير، شماره 99.
30 ـ همان دعا، شماره 52. ابن سينا هم در مقامات العارفين به همين نكته اشاره مى‏كند.
31 ـ همان دعا، شماره 63.
32 ـ الدرر الغرر بنقل تفسير الميزان، ج 6، ص 173.
33 ـ دعاى بعد از زيارت امام هشتم عليه‏السلام .
34 ـ صافات / 84.
35 ـ مفاتيح الجنان، مناجات خمسة عشر ـ مناجات العارفين.
36 ـ نهج البلاغه، خطبه 1.
37 ـ بقره / 255.
38 ـ فصّلت / 53. صدرالمتألهين مى‏فرمايد اين آيه اشاره به برهان الصديقين دارد؛ زيرا در آن برهان واسطه‏اى در استدلال وجود ندارد، بلكه با نگرش به وجود، استدلال بر خداوند مى‏شود؛ زيرا اصل در وجود آن است كه واجب الوجوب باشد. بنگريد به: اسفار، ج 6، ص 14.
39 ـ شورى / 29.
40 ـ فاطر / 15.
41 ـ «اِنَّ اللّه‏َ لَهُوَ الغَنِىُّ الحَميدُ»، حج / 64.
42 ـ «غَنِىٌّ حَليمٌ»، بقره / 263.
43 ـ «وَ رَبُّك الغَنِىُّ ذو الرحمَةِ»، انعام / 133.
44 ـ «غَنِىٌّ عَنِ العَالَمينَ»، آل عمران / 97.
45 ـ نجم / 48.
46 ـ بخشى از دعاى عرفه.
47 ـ دعاى عرفه.
48 ـ مناجات در مسجد كوفه، از مفاتيح الجنان.
49 ـ صحيفه سجاديه، دعاء 10.
50 ـ نهج البلاغه، خطبه 216.
51 ـ همان، خطبه 109/108.
52 ـ دعاى ابوحمزه ثمالى 30؛ نهج البلاغه، خطبه 193/184.
53 ـ نهج البلاغه، خطبه 160/59. سعدى مى‏گويد: همه هر چه هستند از آن كمترند / كه با هستى‏اش نام هستى برند.
54 ـ همان، خطبه 160.
55 ـ همان، خطبه 65/64.
56 ـ آل عمران / 83.
57 ـ نهج البلاغه، خطبه 109.
58 ـ بقره / 165.
59 ـ نهج البلاغه، حكمت 430.
60 ـ اصول كافى، باب الحبّ فى اللّه‏ و البغض فى اللّه‏، ح 5.
61 ـ مفاتيح الجنان، مناجات خمسة عشر ـ مناجات المحبين.
62 ـ طه / 39.
63 ـ مفاتيح الجنان، مناجات خمسة عشر ـ مناجات المحبين.
64 ـ دعاى عرفه.
65 ـ صحيفه سجاديه، دعاى 20 ـ مكارم الاخلاق.
66 ـ مفاتيح الجنان، مناجات خمسة عشر ـ مناجات المحبين.
67 ـ صحيفه سجاديه، دعاء 21.
68 ـ مفاتيح الجنان، مناجات خمسة عشر ـ مناجات المحبين.
69 ـ بروج / 14.
70 ـ هود / 90.
71 ـ «و اَلقَيتُ عليك مَحَبَّةً مِنّى» طه / 39.
72 ـ مائده / 54.
73 ـ دعاى عرفه.
74 ـ بقره / 138.
75 ـ حجرات / 7.
76 ـ صحيفه سجاديه، دعاى يك.
77 ـ دعاى افتتاح.
78 ـ توبه / 71.
79 ـ اصول كافى، ج 4، باب الحب فى اللّه‏ و البغض فى اللّه‏.
80 ـ همان، ح 6.
81 ـ همان، ح 4.
82 ـ همان، ح 8.
83 ـ همان، ح 11.
84 ـ «انّ اللّه‏ يحبّ المتوكّلين» بقره / 195.
85 ـ «و احسنوا انّ اللّه‏ يحبّ المحسنين» بقره / 195.
86 ـ «انّ اللّه‏ يحبّ التوّابين» بقره / 222.
87 ـ «انّ اللّه‏ يحبّ المتّقين» آل عمران / 76.
88 ـ «انّ اللّه‏ يحبّ المقسطين» مائده / 42.
89 ـ «انّ اللّه‏ يحبّ الذين يقاتلون فـى سبيله»انعام / 4.
90 ـ «واللّه‏ يحبّ الصابرين» آل عمران / 146.
91 ـ «يحبّ المتطهّرين» بقره / 222.
92 ـ «واللّه‏ لا يحبّ المفسدين» مائده / 64.
93 ـ «و انّ اللّه‏ لا يحبّ المعتدين» بقره / 19.
94 ـ «واللّه‏ لا يحبّ الظالمين» آل عمران / 57.
95 ـ «انّه لا يحبّ المستكبرين» نحل / 23.
96 ـ «انّه لا يحبّ الخائنين» انفال / 58.
97 ـ «انّه لا يحبّ المسرفين» اعراف / 31.
98 ـ «انّ اللّه‏ لا يحبّ كلّ مختال فخور» لقمان / 18.
99 ـ آل عمران / 31.
100 ـ تحف العقول، ص 303، منقول از امام باقر العلوم عليه‏السلام .
101 ـ نهج البلاغه، حكمت 229.
102 ـ مناجات شعبانيه.
103 ـ يوسف / 33.
104 ـ نهج البلاغه، خطبه 224.
105 ـ همان.
106 ـ صحيفه سجاديه، دعاى 21.
107 ـ همان. و بدن مرا به كارى گمار كه تو آن را مى‏پذيرى و مرا از هر چه به من روى مى‏آورد به طاعت و فرمانبردارى خود مشغول دار تا چيزى كه تو را به خشم مى‏آرد دوست نداشته باشم و چيزى كه موجب رضاى توست دشمن نداشته باشم.
108 ـ بقره / 165.
109 ـ سفينة البحار، ماده عشق.
110 ـ همان.
111 ـ اصول كافى، ترجمه مصطفوى، ج 3، ص 131.

 
یک شنبه 16 مهر 1391  3:12 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عشق الهي در منظر قرآن كريم

عشق الهي در منظر قرآن كريم

دكتر رحمت الله شريعتي
استاديار دانشگاه آزاد اسلامي نجف‌آباد
چكيده

عشق رابطه اي قلبي ميان دو موجود است كه چون به نحو اتّّم برقرار شود، عاشق را در معشوق فاني مي‌سازد و در قرآن اگرچه لفظ عشق نيامده، ولي از معناي آن با الفاظ ديگر مانند حب و ود سخن رفته است. از لوازم عشق آن است كه عاشق را تابع و تسليم اراده و فرمان معشوق مي‌گرداند؛ به طوري كه به جز از روي حب و عشق به خداي تعالي گزارده نشود.

كليد واژه‌ها:عشق الهي، نماز عارفانه، عبادت عاشقانه

1. مقدمه

در اين مقاله نخست از مفهوم عشق و آثار آن سخن مي‌رود؛ سپس عشق الهي در آيات قرآن و پاره‌اي از روايات بررسي مي‌‌شود و سرانجام نماز و آثار و اقسام آن به عنوان يكي از برترين اعمال عاشقانه معرفي مي‌گردد.

2. معناي عشق و عاشق

تا انسان عاشق نشود، عشق را به نحو حضوري درك نمي‌كند؛ پس عشق يافتني است، نه بافتني و امر صرف و خالص و بسيط تحت اسم و رسم و لقب ووصف در نيايد؛ از اين رو عشق قابل تعريف نيست. سنايي چنين سروده است:
اي بي خبر از سوخته و سوختني***عشق آمدني بود، نه آموختني
مولوي نيز چنين انشاد كرده است:
گرچه تفسير زبان روشنتر است***ليك عشق بي‌زبان،روشنتر است
مفهوم آن هم يك امر ذهني است، پس آن خود عشق نيست. آنچه مهم است اين كه انسان بايد به خود عشق برسد. اساساً انسان آن‌سان انسان است كه به عرفان و كتمان نزديك و از نسيان و عصيان به دور باشد.
لغت‌نويسان عشق را اينگونه معنا مي‌كنند: درگذشتن از حد دوستي، اعم از اينكه در پارسايي باشد يا در فسق و آن ماخوذ از عشقه است و ‌آن گياهي استكه بردرختي بپيچد و آن را خشك كند و خود با طروات باقي بماند؛ لذا اگر گياه عشق روح انسان، درخت تن او را احاطخ كند، او را نسبت به زرق برق دنيا خشك و بي‌حركت و نسبت به محبوب و ممعشوق شيفته و بي‌قرار مي‌كند.
اگر عشق انسان به شهوات به فعليت درآيد،روح تابع تن مي‌گردد و اگر روح انسان و عشق معنوي او رشد كند، جسم و تن بياچار تابع روح مي‌گردد و تن به زحمت و رنج مي‌افتد. در اين زمينه متنبّي گويد:
و اذا كانت النفوس كبارا*** تعبت في مرادها الاجسام
وقتي نفس كسي بلندمرتبه شود،‌تن او در راه نيل به مراد آن به زحمت مي‌افتد(1) و مولوي هم در اين بابت مي‌‌گويد:
خشم و شهوت،‌وصف حيوانـــي بـــود***مهر و رقّت،‌وصــــف انســـانـــــــي بـــــود
اين چنين خاصيتي در آدمـــي اســـت***مهر،حيوان را كم است،‌آن از كمي است
عرفا معتقدند: بنياد هستي، بر عشق به يك مركز به نام خدا نهاده شده است و آن يك نوع جنب و جوششي است كه سراسر وجود را فراگرفته است(2).
در ازل پرتـو حسنــــــــت زتجلــــي دم زد عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
عشق آخرين مرحله محبت است. شعله‌اي است كه در دل آدمي افروخته مي‌شود و بر اثر‌ آن آنچه جز خداست، مي‌سوزد و نابود مي‌گردد. يعني عاشق،شهيد مي‌شود و به حيات خالص و جاويدان نيل پيدا مي‌كند. روايت مي‌كنند: مَنْ عَشَقَ وعفّ و كتم و مات، ماتَ شهيدا(3). هركه عاشق شود و عفت نفس پيش بگيرد و رازدار باشد و بميرد، شهيد مرده است.
عشق جنون الهي است كه بنيان بدن را ويران مي‌سازد، يعني زندان و قفس تن انسان را مي‌شكند و با معشوق مطلق، اتصال برقرارمي‌كند؛ درنتيجه، تن عاشق گم و متلاشي، روح او، منور مي‌گردد و در آخرالامر بامعشوق اتحاد پيدا مي‌كند كه اين همان وحدت عشق و عاشق و معشوق است.
ابن فارض مي‌فرمايد:
بيني و بينك اني ينازعني*** فارفع بلطفك اني من البين
ميان من و تو،«من» نزاع مي‌كند،‌خداوندا به لطفت،«من»‌ را از ميان بردار!
حجاب چهره جان مي‌شــود غبـــار تنـــم خوشا دمي كه از اين چهره پرده برفكنم
كه اين قفس نه سزاي چو من خوش الحاني است
روم به روضــــه رضــــوان كه مـــرغ آن چمنم
به قدري انسان به معشوق يعني خداوند نزديك مي‌شود كه در او فاني گشته، به او باقي مي‌گردد؛ به همين دليل حلاج گفت: انا الحق، يعني من خدايم و اين نيست. جز اينكه حضرت حق درقلب عارف نفوذ مي‌كند و در حديث آمده است‌:«قلب المومن عرش الرحمن؛ دل مؤمن تخت خداست». چرا درخت طور به حضرت موسي(ع) بگويد: اني انا الله لا اله الا انا(طه/13) و آدمي نگويد: انا الحق؟
موسيي نيست كه دعويّ اناالحق شنـــــود
ورنه اين زمزمه اندر شجري نيست كه نيست
بعضي، خود خدا را عشق مي‌دانند، بر اين اساس توحيد در نظر عرفا عشق است و در نظر فلاسفه وجود حضرت احديت. حافظ مي‌فرمايد:
فاش مي‌گويم و ازگفته خود دلشاد***بنـــــده عشقم و از دوجهان آزادم
سفارشهاي يوحنا نيز همين است:« يكديگر را دوست بداريد، زيراعشق،‌اصلي خدايي دارد. هركه دوست بدارد، فرزند خداست و خدا را شناخته است و آنكه دوست نمي‌دارد،‌خدا را نشناخته است، چون خداوند،عشق است».(4)
بهترين عاشقان و هنرمندترين هنرمندان و زيباترين موجودات خداست؛ زيرا داراي جميع كمالات است؛ چه او بسيط مطلق و عين هستي است. به اين ترتيب او مصداق اتم عشق و عاشق و معشوق صرف و خالص است.
ابن سينا در اين زمينه مي‌فرمايد:«عاشق‌ترين كس نسبت به چيزي، اول بالذات(خدا) است؛ زيرا چيزهايي بيشتر درك مي‌شوند كه كاملتر باشند»(5).
از فروغ عشق، جذب و انجذاب طبيعي يا عزيزي يا فطري است كه خداوند درميان موجودات قرار داده است كه جلوه‌هاي آن درصنايع ظريف و هنر و عشق به تشكيل خانواده، جهت بقاي نوع و تعليم و تعلم و به طور كلي روابط انسانها باهم به چشم مي‌خورد؛ حتي در حركات كرات و تركيب اجسام، جاذبه عمومي وكشش فراگير وجود داردكه همه بر پايه پرمايه عشق است.
ذره ذره كانــــــــدر اين ارض وسماست***جنس خود را همچو كاه و كهرباست
نقل مي‌كنند كه وقتي حضرت ختمي (ص) از كوه احد مي‌گذشت با چشمان پرفروغ و نگاه از محبت لبريزش، كوه احد را مورد عنايت قرار داده، فرمود: «جَبَلٌ يُحِبُّنا ونُحبئُه، يعني كوهي است كه ما را دوست دارد و مانيز آن را دوست داريم»(6).
عشق انسان، لبّ عقل و عقل، لبّ روح و روح لبّ تن و تن، لب اجسام است؛ چنانكه عرفان،لبِّ برهان است؛ بنابراين با همديگر متضاد نيستند؛ بلكه در طول يكدگر قرار دارند. خاقاني چنين سرايد:‌
دولت عشق تو آمد، عالم، جان تازه كرد***عقل بود، آن رخ ديد و ايمان تازه كرد

3. قرآن و عشق

در قرآن كلمه عشق استعمال نشده است. شايد به اين دليل كه در زمان نزول كلمه عشق، به وسيله شعرا تنها در خدمت فسق و فجور و شهوتراني قرارگرفته بود؛ چنانكه اشعار شعراي آن زمان محتوايي جز دنياپرستي و زرق‌و‌برق زندگي زودگذر دنياي دني نداشت كه نمونه آن اشعار سبعه معلقه است و همين باعث شدكه خداوند شعراي آن زمان و زمين را گمراه معرفي كند و درسوره شعرا مي‌فرمايد: والشعراء يتبعهم الغاوون(225)، الم تراَنهم في كل واد يهيمون(226)، و انهم يقولون ما لايفعلون(227)، الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات؛ گمراهان از شعراي(بي ايمان) پيروي مي‌كنند. آيا نديدي كه آنها درهر وادي سرگشته مي‌روند و آنچه را عمل نمي‌‌كنند مي‌گويند؛ مگر كساني كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند.
با توجه به اينكه خود آيات مسجع و با وزن و آهنگ خاصي است، بايد گفت: منظور آيه اين نيست كه هر شاعري متبوع گمراهان است؛ به همين دليل پيامبر فرمود: ان لمن البيان لسحرا(7)؛ بعضي از بيانها سحر هستند.
در روايات،كلمه عشق آمده است. درحديث معروف قدسي آمده است: من طلبني وجدني و من وجدني عرفني ومن عرفني احبني عشقني و من احبني عشقني و من عشقني عشقته ومن عشقته قتلته ومن قتلته فعليّ ديتَهُ ومن علي ديتَهُ فانا ديته(8)؛(خداوند فرمود: هركس مرا طلب كند، مرا مي‌يابد و هركه مرا بيابد،‌ مرا مي‌شناسد و هركه مرا بشناسد، عاشقش مي‌شوم و هركس كه به گردن من ديه دارد، من خودم ديه او هستم.
در قر‌آن به جاي كلمه عشق«حب» آمده است: و الذين آمنوا اشد حبا لله؛ كساني كه ايمان آوردند،‌شديدترين محبت(آنها) براي تنها حضرت رب‌العالمين است.
بنابراين اساس پرستش، عشق است؛ چنانكه دين هم جز محبت چيزي نيست و ازامام باقر(ع) روايت شده است: هل الدين الا الحب(9).
علامه طباطبائي درمورد نكات آيه مذكور مي‌فرمايد:
1.حب يك نوع ارتباط وجودي و جاذبه خاص ميان علت معلول است؛ لذا مثلاً دانشجو استادش را كه علت با‌سواد شدنش است، دوست مي‌دارد و استاد هم شاگرد خود را كه درس مي‌خواند،‌ دوست مي‌دارد و ازهمه مهمتر خداوند است كه چون خالق و رازق است ومدبر ماست، همه آگاهانه يا نا‌آگاهانه به او علاقه داريم چنانكه خداوند هم مخلوقاتش را دوست مي‌دارد؛ چون آنها آثار اويند.
2.محبت داراي شدت و ضعف و دريك نظام طولي است،‌ نه عرضي.
3.خداوند از هر جهت شايسته و بايسته محبت ذاتي و حقيقي و خالص و شديد و دائمي موجودات نسبت به او است.
4.اساس محبتها، به حب ذات برمي‌گردد و اگر غير خود را هم دوست داريم، براي اين جهت است كه به ما وابسته است؛ لذا خداكه خود را دوست مي‌دارد، مخلوقاتش را هم كه از آثار اوست، دوست مي‌دارد.
5.محبت اعم از آگاهانه و ناآگاهانه است؛ بنابراين هر موجودي بهره‌اي از عشق و محبت دارد»(10).

4. جلوه‌هاي عشق به ماديات و معنويات

عشق آدمي به هر چيزي اعم از امور مادي و معنوي جلوه‌ها و آثاري دارد كه اينك برخي از مهمترين آنها ذكر مي‌شود:
1.عشق به ماديات، عشق حقيقي و دائمي و كلي و عميق نيست؛ زيرا آن، معشوق واقعي انسان نيست؛ بلكه آن مربوط به قواي غضبي و خواهشهاي نفساني و حيواني است؛ لذا وقتي انسان در شهرت و شكم غرق شد، يك حالت تنفر ودلزدگي و خستگي و ستسي به او نسبت به آنها دست‌ مي‌دهد؛ ولي عشق به امور معنوي مثل عشق به خدا و معصومين(ع) و مردان رباني و علم و فلسفه،‌ عامل شور وشوق و گرمي و اميد است و هرچه در اين موارد ترقي كند، عشق قوي‌تر مي‌گردد؛ چون روح انسان با اين امور سنخيت دارد؛ به همين دليل در فلسفه اثبات شده است:‌علت پيوند و اتصال انسان به خدا اولياي او سنخيت و مناسبت داشتن حقيقت روح انسان با آنهاست.
از امام حسين(ع) روايت شده است:‌ان الله يحب ممعالي الامور و يبغض سفسافها، خداوند كارهاي بلند و گرامي را دوست و كارهاي پست و زبون را دشمن دارد(11).
2.انسان از كسي كه به او ارادت و محبت داشته باشد، الگو مي‌پذيريد: لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر و ذكر الله كثيراً[احزاب/22]؛ بدون شك رسول خدا براي شما كه به خدا و روز قيامت اميد داريد و خدا را بسيار ياد مي‌كنيد، اسوه و مقتدا و الگو و انگاره خوبي است.
خواجه نصيرالدين د رشرح متن شيخ‌الرئيس مي‌فرمايد:‌« بيشتر خشنودي عاشق به رفتارهاي معشوق و آثاري است كه از نقس وي صادر مي‌گردد. اين عشق رقتي ايجاد مي‌كند كه عاشق را از آلودگيهاي دنيايي بيزار مي‌گرداند»[12].
3. عشق به خدا و اولياي او انسان را مهذب مي‌كند و تابع پير و مراد و قطب مي‌گرداند: قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله[آل عمران/29]؛ پيامبر(به كفار) بگو اگر خدا را دوست مي‌داريد، از من(پيامبر) اطاعت كنيد تا خدا دوستتان بدارد.
به همين دليل محبت و مودت اهل بيت خواسته پيامبر(ص) از ماست: قل لا اسئلكم عليه اجراً الا المودة في القربي[شورش/23]؛(اي پيامبر) بگو: براي آن(نبوت و رسالت) اجري جز مودت و محبت به خويشاوندان نزديكم مسألت نمي‌كنم.
در آيه ديگر آمده است كه آن اجر و مزد هم به نفع شماست: قل ما سئلكم من اجر فهو لكم[سبأ/47]؛ بگو مزدي را كه از شما درخواست كردم، به نفع شماست.
عكس مطلب هم صادف است؛ يعني هر چه ايمان و عمل انسان بيشتر شود، محبوب شدن او نزد مردم بيشتر است. ان‏‎ّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن وداً[مريم/94].
اطاعت خدا به نسبت عشقي است كه انسان دارد؛ همچنانكه امام صادق فرمود:
تعصي الا له و انت اظهر حبه***هذا لعمري في الفعال بديع
لو كان حبـــك صادقــاً لاطعته ***ان المحـل لمن يحب مطيـع[13]
خدا را نافرماني مي‌كني و اظهار دوستي او مي‌كني؟ به جان خودم، اين رفتاري شگفت است. اگر دوستيت راستين بود، اطاعتش مي‌كردي؛ زيرا دوستدار، مطيع كسي است كه او را دوست دارد.
نتيجه اين كه شخصي در اثر عشق به كسي، ناخودآگاه، در تفكر و تغذيه و پوشش و رفتار و حتي قيافه ظاهري و صدا و... مثل او مي‌شود[14].
البته ممكن است براي عشق معايبي هم ذكر كنند؛ از جمله آنها اين كه در اثر استغراق در حسن معشوق، عيب او از طرف عاشق مورد غفلت واقع شود؛ به همين رو است كه گفته‌اند:« حب الشيء يغمي و يصم؛ حب هر چيزي عاشق را كور و كر مي‌كند» يا گفته‌اند:« و من عشق شيئاً اعمي بصره و امرض قلبه[15]؛ هر كس چيزي را دوست داشته باشد، چشمش را كور و قلبش را بيمار مي‌كند».
وحشي بافقي مي‌سرايد:
اگر در كاسه چشمم نشيني***بجـــز خوبــي ليـلي نبينــي
تا‌ آنجا كه گفته‌اند:‌عاشق حتي عيب معشوق را هنر مي‌بيند كه در اين زمينه بايد گفت: تفاوت علم و عشق اين است كه در علم، عالم تابع عالم خارجي است؛ ولي عشق جنبه داخلي و نفسانيش بيش از جنبه عيني است. عشق نيرويي نهفته است كه دنبال موضوع مي‌گردد. همين كه موضوعي يافت و با آن توافقي دست داد. آن نيرو تجلي مي‌كند و به اندازه توانايي خودش حسن مي‌سازد؛ نه به آن اندازه كه در محبوب وجود دارد[16].
4. عشق انسان به خدا باعث مي‌شود كه از او تقاضاي مرگ كند: قل يا ايها الذين هادوا ان زعمتم انكم اولياء لله من دون الناس فتمنو الموت ان كنتم صادقين[جمعه/77]؛ اي كساني كه يهودي شده‌ايد، اگر تنها شما اولياي خدا هستيد، آرزوي مرگ بكنيد.
اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست روزي رخش ببنيم و تسليم وي كنم.
5.گاهي عشق چند برابر عقل اثر دارد؛ مثلاً ممكن است با يك محبت و عمل عاطفي عده‌اي را به مقصر مطلوبي دعوت كرد. مولوي مي‌گويد:
پاي استدلاليــــــــان چوبيــــن بود***پاي چوبين سخت بي‌تمكين بود
اهل عرفان و سير و سلوك، به جاي پويش راه عقل و استدلال، راه محبت و ارادت را پيشنهاد مي‌كنند و مي‌گويند: شخص كاملي را پيدا كن و رشته محبت وي را به گردن دل بياويز كه از راه عقل و استدلال بي‌خطرتر و سريعتر و با ثمرتر است[17].
6.عشق و محبت كينه‌ها را از سينه‌ها بيرون مي‌برد و تلخها را شيرين، مي‌كند.
قرآن مي‌فرمايد:
ادفع بالتي هي احسن فاذا الذي بينك و بينه عدواة كانه ولي حميم[فصلت/34]؛ با اخلاق نيكوتر دفع شر كن! آنگاه آنكه بين تو و او دشمني است، گويا دوستي يكدل شده است. مولوي گويد:
از محبت تلخهاي شيرين شود از محبت مسها زرين شود
7.عشق معنوي عاشق را از خودپرستي نجات مي‌دهد؛ يعني علاقه و تمايل را به خارج از وجودش متوجه مي‌كنند و خودش را توسعه مي‌دهد، مشروط بر اين كه ‌عشق، به مسير درستي هدايت شود.
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار ***چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
ولي عشق به دنيا و زرق و برق آن، تفرقه و خصومت و نسيان و عصيان و كودني و كوري و تنگي و اسارت و پوچي و بيگانگي و از خود بي خود شدن و محدود گرديدن و... به وجود مي‌آورد.
8.مظهر عشق مادي خنده و غفلت و تكثر و ضعف و انفعال و جلوه عشق معنوي، گريه و توجه و وحدت و فعاليت و اميد است.
گريه بر هر درد بي درمـــــــان دواست***چشم گريان چشمه فيض خداست
و حافظ مي‌گويد:
دل سنگين تو را، اشك من آورد به راه***سنگ را سيل تواند به لب دريا بـرد
گريه وسيله كمال انسان است و اساس آن عاطفه و رقت قلب و عرفان است و به همين دليل بانوان از كمال و عاطفه بيشتري نسبت به مردها برخور دارند؛ چرا كه هر موقع وعظ و پندي باشد، زودتر تحت تاثير قرار مي‌گيرند؛ پس تنها گريه از اندوه و غم نيست؛ بلكه چه بسا به سبب شوق و لذت عرفاني و تحريك معشوق باشد.

5.آثار نماز عاشقانه

حال كه تا حدودي خواص عشق بيان گرديد، بايد بدانيم كه عامل وجود عشق تنها در عبادت و پرستش عارفانه و عاشقانه و خالصانه براي تنها خداوند است. مصداق بارز چنين عبادتي نماز است؛ آن نمازي كه فعل و ذكر و ورد آن، ناشي از بيتابي عاشق در برابر معبود ناب و معشوق صاف و جميل پاك است.
چنين نمازي نتايج و آثاربسيار ارزشمندي به همراه دارد كه برخي از مهمترين آنها به اين قرارند:
1.نماز از فحشا و منكر جلوگير مي‌كند:« و أقم الصلوة ان الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر و لذكر الله اكبر[عنكبوت/45]؛ نماز را به پا بدار؛ زيرا آن،(انسان را) از زشتي و ناپسندي باز مي‌دارد و يادكرد خدا از هر چيزي بزرگتر است.
البته بايد نماز با شرايط خاص خود باشد، تا چنين خاصيتي داشته باشد؛ چون نماز مشتمل بر ذكر خداست؛ بنابراين اگر نيت، خالص و نماز دائمي و از كيفيت بالايي برخوردار باشد، قطعاً باعث مي‌شود ملكه پرهيز از فحشا در نمازگزار پيدا شود؛ لذا وقتي از آن، مقبول درگاه حضرت احديت است كه او را از هر گناهي باز دارد و به خدا نزديك كند تا آنجا كه در فكر و قلب هم گناه نكند.
2.جمله «ولذكر الله اكبر»، بيانگر اين است كه نماز علاوه برنتيجه سلبي كه همان منع از فحشاست، نتيجه وجودي هم دارد. اين نتيجه وجودي عبارت از ذكر قلبي است[18].
3.نماز قلب را جلا مي‌دهد و از توجه به ماديات دور مي‌دارد، درنتيجه سنخيت ميان عابد و معبود پيدا مي‌شود كه ثمره آن شجره طيبه اين است كه خداوند در عقل و فكر او، نفوذ پيدا مي‌كند؛« ان الله تعالي جعل الذكر جلاء للقلوب... رجال ناجاهم في فكرهم و كلمهم في ذات عقولهم[19]؛خداوند نماز را براي صيقلي دلها قرار داده است... مرداني هستند كه خداوند در سر ضمير آنها با آنها راز و با عقل آنها سخن مي‌گويد.
4.نمازگزاردن با نمام شرايطش در انسان رغبتي ايجاد مي‌كند كه او دائماً نماز بخواند:« الذين هم علي صلوتهم دائمون»[معارج/23].
نمازگزاران كساني هستند كه بر نمازشان مداومت مي‌كنند و اگر از نماز خارج شدند، باز ذكر و ورد دارند؛ به عبارت ديگر افكار و اعمالشان تجسم عيني و خارجي نماز است و بر اثر اطاعت و عبادت توأم با عشق، به نور الهي منور مي‌شوند و ديگران را هم منور مي‌كنند؛ از اين‌رو دوستي با آنها و ديدن آنها، انسان را به ياد خدا مي‌اندازد؛ چنانكه پيامبر در معرفي دوستان فرمود:« من ذكركم بالله رويته؛كساني كه ديدن آنها شما را به ياد خدا مي‌اندازد».
5.نماز باعث اطمينان قلب انسان مي‌گردد: ألا بذكر الله تطمئن القلوب[رعد/13].جهت آن اين است كه نماز، مصداق اتم ذكر و ياد خداست.
6.نماز باعث پيدايش زهد در انسان مي‌شود. لازمه نماز، اتصال به مركز هستي و عشق به آن است؛ چون صلاة از صله و وصل است. پيوسته طاعت صرف و خالص و ناب او را به حركت تكاملي موفق مي‌كند تا فاني در ذات خداوند و باقي به بقاي او گردد.
انسان در اثر عبادت، با عالم واحديت، بلكه با جهان احديت اتصال پيدا مي‌كند و وجودش وسيع مي‌شود؛ طوري كه عالم دنيا و طبيعت در مقابل او بسيار كوچك مي‌شود. شعري به حضرت علي(ع) منسوب است كه:
اتزعم أنــك جرم صغيـــــــر***و فيك انطوي العالم الاكبر
آيا گمان كردي جرم كوچكي هستي، در حالي كه در تو عالم اكبر بنهاده شده است. انسان در عبوديت،‌ خود واقعي خويش را مي‌يابد؛ ولي در ماديات به چيز ديگري، به جاي خود، مي‌رسد.
در زميـن ديگـــــران خانـــــه مكــــن***كـــــار خود كن كــــار بيگانــه مكن
تا تو تن را چرب و شيرين مـي‌دهي***گوهـــــــر جان را نيابـــــي فربهي
تو به هر صورت كه آيــــي بيسـتـي***كه منم اين والله اين تو نيستـــي
6.انسان، با عبوديت آزاد مي‌شود؛ يعني مي‌تواند در صراط مستقيم مراحل تكامل را بدون مانع، و سريع و آسان، طي طريق كند.
حافظ از جود تو حاشا كه بگرداند روي***من از آن روز كـه بنــــد تـوام آزادم
آناني كه خود را از مصرع عشق حقيقي رهانيدند، به دام دنيا دني و پرستش آن گرفتار شدند.
7.با عبوديت، انسان بر خودش مسلط مي‌شود؛ لذا مي‌تواند افكارش را در كنترل خود در بياورد و از خواطر ناپسند جلوگيري كند:« العبودية جوهرة كنها الربوبية؛ جوهر و گوهر عبوديت، ربوبيت و پرورگاري است».
دنيا، جانوران را اشباع مي‌كند؛ ولي انسان را نمي‌تواند اشباع كند؛ به همين دلي شخص هواپرست، به دنبال تنوع طلبي دائمي است و سرانجام هم اشباع نمي‌گردد و اگر هم اشباع گردد، اين اشباع كاذب است؛ زيرا به خواست فطري و نفسانيش، وقعي ننهاده است.
در حديث قدسي آمده است:« يابن آدم خلقت الاشياء لأجلك و خلفتك لأجلي»؛ اي فرزند آدم اشياء را براي تو و تو را براي خودم خلق كردم».
لذا چون انسان، خداپرست گردد، كمال قناعت و رضايت را در خود احساس مي‌كند و چون مطلوبش بي‌نهايت است، مثل و نظير ندارد تا عوض بشود. عشق و پرستش و نماز تا آنجا انسان را بالا مي‌برد كه جز رضا به قضاي الهي و تسليم در مقابل امر معشوق مطلق چيزي در ذهن و ذكرش نيست. وقتي تير زهرآلودي بر سينه امام حسين(ع) مي‌نشيند مي‌فرمايد:« رضاً بقضائك و تسليماُ لامرك و لا معبود سواك يا غياث المستغيثين؛ به تقديرت خشنودم و از فرمانت اطاعت مي‌كنم. هيچ معبودي جز تو نيست. اي فرياد رس فريادخواهان».
8.انسان به ياري شكيبايي و نماز مي‌تواند بر مشكلات فايق آيد:« واستعينوا بالصبر و الصلوة و انها لكبيرة الا علي خاشعين»[بقره/45]؛ و از خداوند به وسيله صبر و نماز ياري بجوييد كه نماز امري بزرگ و دشوار است، مگر براي فروتنها(كه بسيارسهل و‌ آسان است).
9.نمازگزاران واقعي، وقتي در زمين به پستي تن در نمي‌دهند و جلوه عشق را درميان مردم تعميق و گسترش مي‌دهند: الذين ان مكناهم في الارض أقاموا الصلوة[حج/41]؛ آنان(كه خداوند ياريشان مي‌كند) اگر درزمين، مكانت و اقتدار پيدا كنند، نماز به پا مي‌دارند.
10.چنانكه كسي بتواند نمازهاي مستحبي، به ويژه نماز شب بخواند، خداوند در قيامت برايش پاداشهايي در نظر مي‌گيرد كه هيچ كسي حتي خود پيامبر ختمي(ص) هم نمي‌داند كه چيستند؛ تتجافا جنوبِهم عن المضاجع... فلا تعلم نفس ما اُخفِيَ لهم من قُرّةِ اعْين جزاءً بما كانوا يعملون[سجده/16و17]؛ پهلوهايشان از خوابگاهها جدا مي‌شود(شب بيدار مي‌شوند)... هيچ‌كس نمي‌داند خداوند براي آنها از چشم‌روشني‌ها چه مخفي داشته است(تا روز قيامت آشكار كند).
مرحوم طبرسي ذيل اين آيه، حديث بسيار جالبي را از پيامبر نقل مي‌كند:« و قد ورد في الصحيح عن النبي(ص) انه قال ان الله يقول أعدَد‎‏‎ْتُ لعبادي الصالحين ما لا عينّ رأتْ ولا أُذن سَمِعَت و لا خطر علي قلب بشرٍ...»[20]؛ در حديث صحيح به نقل از پيامبر آمده است كه فرمود:« خداوند مي‌فرمايد: براي بندگان صالح خود چيزهايي آماده كردم كه آنها را چشمي نديده و گوشي نشنيده است و آنها به قلب احدي خطور نكرده است».

6. اقسام نماز

همچو كار در دنيا كه از روي ترس و فشار يا مزد و پاداش ويا محض عشق و علاقه است، نماز نيز ممكن است از بيم دوزخ يا ميل به بهشت و يا صرف حب و عشق الهي گزارده شود.
ابوعلي سينا در زمينه عبادت عارف مي‌نويسد:‌«تعبده له فقط لإنه مستحق للعبادة و لأنها نسبة شريفة اليه لا لرغبة أورهبة[21]؛ تعبد و پرستش عارف براي اين است كه نسبت با شرافت(انسان) با اوست؛ نه از روي رغبت و ميل(براي پاداش) يا ترس(از عذاب).

منابع و مأخذ:

1. مطهري، مرتضي، حماسه حسيني، ج3، ص366وج1،ص143.
2. حسيني طهراني، علامه سيدمحمدحسين، روح مجرد، ص570.
3. ابن سينا، اشارات و تنبيهات، ج3، ص384.
4. آلندي، رنه، عشق، ترجمه جلال ستاري، نامه اول يوحنا، III، ص16.
5. ابن سينا، پيشين، ج3، ص359.
6. مطهري، مرتضي، جاذبه و دافعه علي(ع)، ص25، پاورقي.
7. طباطبائي، الميزان في تفسير القرآن، ذيل آيات.
8. حسيني، پيشين، ص167.
9. مطهري، جاذبه و دافعه،ص64.
10. طباطبائي، پيشين، ج1، ذيل آيه165، سوره بقره.
11. يعقوبي، احمد؛ تاريخ يعقوبي،ج2،ص365.
12. ابن سينا، پيشين،ج3، ص383.
13. ابن سينا، پيشين، ص66-67.
14. همان، ص78.
15. نهج‌البلاغه، خ107.
16. مطهري، پيشين، ص75-73.
17. همان، ص75.
18. طباطبائي، پيشين، ذيل آيه.
19. نهج‌البلاغه، خ120.
20. طبرسي، مجمع‌البيان، ج8و7، ص518.
21. ابن سينا، پيشين، ج3،ص375.

 
یک شنبه 16 مهر 1391  3:12 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها