0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جايگاه فقه در انديشه دينى

جايگاه فقه در انديشه دينى

سيد مرتضى تقوى

ديرى نيست كه فقه و تفكر فقهى مورد ارزيابى و نقاديهايى از بيرون قرار مى گيرد.
البته نقد و تحليل آراى فقهى از درون و در چارچوب علم فقه, سنت جارى و هميشگى حوزه هاى علوم دينى بوده و هست و گسترش علم فقه, اساسا مرهون همين نقد و تحليلهاى درونى است. اما آنچه كه نسبتا تازگى دارد, نقاديهايى است كه از بيرون درباره فقه و انديشه فقهى صورت مى گيرد. مقصود از نقد بيرونى اين است كه تمامى فقه, به عنوان يك علم, هم به لحاظ روش و هم به لحاظ كاركرد آن در نظر گرفته مى شود و سپس ضعف و قوت, نقص و كمال, هدف و جهت آن مورد شناسايى و سنجش واقع مى شود. خواه اين گونه نقاديها صادقانه و مشفقانه باشند و خواه طاعنانه و مغرضانه, در تقويت و تكامل انديشه فقهى اثر بسيار مثبتى به جا مى گذارند و اين خاصيت هر نقد علمى است. منتهى گاهى عناصر غير علمى نيز در مسير اين كار علمى, دخالت داده مى شوند و فضاى نقد عالمانه را غبارآلود مى كنند.
در اين قضيه, سابقه تنشهاى فكرى يك قرن اخير, گمانهاى ناروا را بر مى انگيزد و سبب مى شود تا هر نقد و تحليلى درباره انديشه دينى, بويژه انديشه فقهى به چشم بدبينى و توطئه آميز ديده شود و پنداشته شود كه در پس هر نقد و بررسى به ظاهر علمى, يك كسروى نهفته است و در آن سوى قضيه نيز منتقدان مشفقى وجود دارند كه متاءسفانه از حساسيتهاى موجود در اين سوى, غفلت يا تغافل كرده و گاه لحن گزنده اى را به كار مى گيرند و اين پندار را تقويت مى كنند كه گويا انگيزه هاى ديگرى غير از انگيزه علمى در اين نقدها دخيلند. در يك نقد علمى و داورى عالمانه, راستى چه حاجت است به حماسه و رجز و دم از ((دليرى و دلير پرورى)) زدن و... اين گونه سخن گفتن به جز تحريك تعصبات صنفى و تيره كردن افق نقد و تحقيق چه سودى مى تواند داشته باشد؟
بحث درباره تعيين جايگاه فقه در انديشه دينى, نگاهى است كه از بيرون به فقه افكنده شده است. تا موقعيت فقه را در مجموعه انديشه دينى به خوبى شناسايى نكنيم, همواره انتظارمان از فقه و داورىمان درباره آن مخدوش و غير منفتح است. پيش از ورود به بحث لازم است براى رفع ابهام, توضيحى درباره مفهوم ((انديشه دينى)) كه در عنوان مقاله به كار رفته است, داده شود:
اصطلاح ((انديشه دينى)) يا ((معرفت دينى)) برخلاف شهرتى كه اخيرا پيدا كرده است, خالى از نوعى ابهام و اجمال نيست. در مقاولات علمى سالهاى اخير, بارهاى بار ديده شده است كه اصطلاح ياد شده به معناى يكسانى به كار گرفته نمى شود. گروهى آن را به معنى مجموعه دانشها و انديشه هايى مى دانند كه انسان درباره دين و تعاليم دينى خلق كرده است, در اين صورت مراد از انديشه دينى, همان علوم مربوط به دين است, مانند كلام, فقه, تفسير و... گروهى ديگر انديشه دينى را به معنى نفس حقايق و تعاليم دين دانسته اند, در اين صورت انديشه دينى عبارت است از تعاليم دين در مورد خدا,معاد,نبوت, شريعت و...
استعمال دو گانه اصطلاح ((انديشه دينى)) و ناهمسانى معانى آن بدفهميدنهاى فراوانى را در پاره اى از مباحثات علمى اخير سبب شده است. يكى از موارد اين بدفهميدنها, نزاع بى حاصلى است كه بر سر بشرى بودن يا نبودن انديشه دينى در گرفته است.
مقصود ما از ((انديشه دينى)) دقيقا همان معناى اول است, يعنى مجموعه علوم و معارفى كه به منظور تبيين و تفسير و يا توضيح و توجيه حقايق دينى تدوين شده است و اساسا استعمال انديشه دينى را در معناى دوم, نادرست مى دانيم.

دين منزل يا دين موجود

براى تعيين جايگاه فقه در مجموعه انديشه دينى, لازم است كه تصور روشن و دقيقى از ماهيت دين و عناصر تشكيل دهنده آن داشته باشيم و دريابيم كه اين عناصر چه نسبتى با هم دارند, و هر يك از آنها چه جايگاهى در كليت دين دارد. بويژه بايد بدانيم كه چه نسبتى ميان شريعت وديانت وجود دارد. اما پيش از تحليل ماهيت دين, ابتدا بايد معلوم كنيم كه از كدام دين سخن گوئيم از دين, آن گونه كه در واقع هست يا از دين, آن گونه كه نزد ما موجود است؟ به عبارت ديگر بايد دين منزل را از دين موجود جدا كنيم. محل نزاع در مباحث مربوط به انديشه دينى, دين موجود است نه دين منزل.
مراد از دين منزل همان حقايق وحيانى است كه از جانب خداوند براى هدايت بشر نازل شده است و تنها واسطه ميان اين حقايق وحيانى و انسانها, فقط قلب و زبان پيامبر است. مراد از دين موجود, آن چيزى است كه به نام دين نزد ما موجود است. يعنى آميزه اى از حقايق دينى ومعارف دينى كه مورد اعتقاد و عمل دينداران است. در دين موجود, معارف دينى حلقه واسطه اى هستند ميان اصل حقايق دين از يك سو و ذهن و عمل مومنين از سوى ديگر, دينى كه امروز در دست ماست, همان حقايق دين منزل است كه از ميان فرهنگها, سنتها, و مجارى معرفتى انسانها گذر كرده است و از جانب ايشان مورد تفسير و توجيه قرار گرفته است. حاصل اين تفسيرها و توجيه ها, دانشهاى گوناگونى است كه مجموعه معارف دينى را تشكيل مى دهند.
بخشهايى از اين معارف, به واسطه ارتباط و اتصالى كه با اصل دين داشتند, رفته رفته جزو قلمرو مفهومى دين قرار گرفتند, تا جايى كه گاهى اعتقاد بدانها نزد دينداران همپايه اعتقاد به اصل حقايق دينى پنداشته شده است.
به عنوان نمونه, تا قرنها ذهن و زبان متفكران و متكلمان اسلامى مشغول به مسائلى چون: ((حدوث يا قدم قرآن)), ((عدل خدا)), ((جبر و اختيار)) و ... بوده است. اگر چه اين گونه مسائل, ابتدا به صورت بحثهاى كلامى بين نحله هاى فكرى متكلمان آغاز شدند و فقط جنبه نظرى و معرفتى داشتند, اما پس از مدتى اين بحثها چنان اشتداد يافته و در انديشه صاحبان نحله هاى فكرى رسوخ پيدا كردند كه از حالت ((معرفتى)) خارج شده و به صورت ((عقيدتى)) تبدل يافتند و رسما جزو عقايد دينى مسلمانان درآمدند. در متون كلامى و غيركلامى به جا مانده از انديشه وران فرق گوناگون مسلمانان, بسيار ديده مى شود كه شخصى از ايشان درمقام معرفى خود يا مسلك كلامى خود, اعتقادش را مثلا به حادث بودن قرآن,در رديف اعتقادش به توحيد و معاد ابراز مى دارد و بدان مباهات مى ورزد.
گرمى بازار اين گونه بحثها كه كم كم به صورت عقايد درآمده بودند, منحصر به فرق كلامى اهل سنت (اشاعره و معتزله) نماند و به حوزه فكرى و كلامى شيعه نيز سرايت كرد. زيرا رواج چنان مسائلى در بين مردم و به اصطلاح عام البلوى شدن آنها سبب مى شد, تا ائمه, عليهم السلام, و پس از آن متفكران شيعه, به منظور هدايت فكرى پيروان خود, در برابر گسترش مباحث ياد شده از آن موضع بگيرند, و عقيده خود را در آن باب به پيروانشان برسانند. در متون روايى و كلامى ما مناظرات طولانى كه ائمه, عليهم السلام, با گروههاى فكرى گوناگون داشتند, نقل شده است. ايشان در اين مناظرات به رد و يا تصحيح و تكميل بحثهاى مطرح شده مى پرداختند.
البته كه دامنه تفسيرها و توجيه ها از حقايق دين, محدود به حوزه عقايد دينى نماند و حوزه شريعت ومقررات دينى را نيز با گستره بيشترى در برگرفت كه سبب ظهور مذاهب فقهى بسيار گرديد.
بنا بر اين, آنچه كه امروزه به نام دين در ميان دينداران موجود است, آميزه اى است از اصل حقايق وحيانى دين و معارف و انديشه هايى كه درباره آنها به وجود آمده است. وجه مميز دين موجود از دين منزل, همين آميختگى دين موجود با معارف دينى است. ما با جدايى افكندن ميان دين موجود و دين منزل در واقع مى خواهيم معارف دينى را از حقايق دينى جدا كنيم, تا در مقام نقد و تحقيق درباره انديشه دينى, بين اين دو خلط نشود و معارف دينى ملاك نقد حقايق دينى قرار نگيرند. چنانكه در بسيارى از ارزيابيها و تحقيقات خاورشناسان و دنباله روهاى آنان, به روشنى چنين آميختگيهايى صورت گرفته است و انديشه هاى فلسفى, كلامى, تفسيرى و فقهى انديشه وران اسلامى به منزله اصل حقايق دين پنداشته شده و مورد قضاوت واقع شده است. زيرا تصويرى كه آنان از دين دارند آميخته است با تصويرى كه از معارف دينى دارند, از اين روى, محتواى بعضى از معارف دينى را جزو اصل دين به شمار آورده و ارزيابى مى كنند. مثلا گرايش به جبرى گرى كه در انديشه پاره اى از متكلمان مسلمان وجود دارد, نزد بعضى از دين پژوهان اروپايى از تعاليم مسلم دين اسلام قلمداد شده و بر اساس آن, به نتيجه گيرى پرداختند كه وجود چنين عقيده اى در اسلام, سبب ايستايى و انحطاط مسلمانان شده است و...1 البته درهم كردن بين معارف دينى و حقايق دينى, موضوعى نيست كه فقط اختصاص به خاورشناسان داشته باشد, بلكه در بسيارى از نمودهاى انديشه دينى ما, دردوران معاصر هم, چه در سطح عوام و چه در سطح خواص, نمونه هايى از آن ديده مى شود كه سبب بدآموزيهايى در فهم دين شده است. براى پرهيز از چنين درهم آميختنى, ضرورت تفكيك معارف دينى از حقايق دينى در مقام تحقيق آشكار است, تا معلوم گردد كه مثلا نقص يك نظر فقهى به معناى نقص يك حكم شريعت نيست و يا نقص يك راءى كلامى مستلزم نقص يك اصل اعتقادى دين نيست و ...

عناصر تشكيل دهنده دين

حقيقت دين متشكل است از سه نظام: ((اعتقادى)), ((اخلاقى و تربيتى)) و ((تشريعى)).
1. نظام اعتقادى: اين نظام مجموعه اى است از باورهاى يقينى نسبت به خدا, معاد, وحى, نبوت, ملائكه و ... مجموعه اين باورها را ((عقايد دينى)) مى ناميم.جوهره اصلى عقايد دينى عبارت است از ايمان به غيب,يعنى ايمان به حقايق ناپيدايى كه وجود دارند, اما از شعاع احساس و ادراك متعارف آدميان بسيار دورند. از اين روى, از انسان خواسته نشده كه نسبت به اين حقايق ناپيدا علم حاصل كنند, بلكه فقط از او خواسته شده كه به آنها ايمان بياورد. لذا قرآن كريم در توصيف مومنين مى گويد: ((الذين يومنون بالغيب ...)) و نگفته است ((يعرفون)) يا ((يعلمون)), بلكه گفته ((يومنون)) و رمز اين تعبير آن است كه آن حقايقى كه از ما خواسته شده بدانها ايمان بياوريم, به غايت لطيفند و عقل و ادراك معمولى انسان قدرت شناخت آنها را ندارد ونمى تواند آنها را معلوم علم خويش گرداند, بلكه انسان با ابزارى غير از ابزارهاى ادراكى متعارف خود, قادر است موجود بودن آن حقايق را كشف كند و در آنها دل ببندد. اين ابزار مخصوص, نوعى شعور باطنى و فطرى است كه در نهاد انسان نهفته است. براى اين كه اين شعور باطنى در انسان فعال شود و بتواند به درك حقايق غيبى و سپس ايمان بدانها نايل آيد, نياز به تربيت و تهذيب دارد و بايد موانعى كه سد راه فعاليت آن شعور باطنى مى شوند از ميان برداشته شوند. و براى اين منظور دو نظام ((اخلاقى تربيتى)) و ((تشريعى)) در درون دين و در كنار نظام اعتقادى ايجاد شده است.
2. نظام اخلاقى و تربيتى: دومين بخش از تعاليم دين, دستورهاى اخلاقى و تربيتى دين است. تصفيه درونى انسان از وسوسه ها و هوسها و تربيت معنوى او, هدف تعاليم اخلاقى تربيتى دين است. نفس آدمى هم مبداء فضايل و هم منشاء رذايل اخلاقى است. شناسايى اين استعدادها و تشويق به انجام فضيلتها و پرهيز از انجام رذيلتها در مجموع, سبب تهذيب و تربيت نفس آدمى مى گردد و او را به سمت كمال رهنمون مى شود. بحث از منشاء اخلاق و معيارهاى اخلاق از محل كلام خارج است.
اشاره به يك نكته در اين جا بى مناسبت نيست و آن نامشخص بودن مرز ميان مسائل اخلاقى دين و قانونهاى دين است. دو حوزه ((اخلاق)) و ((شريعت)), آميختگى بسيارى دارند, حتى در مواردى مى توان گفت كاملا درهم آميخته اند و جدايى بين آن دو دشوار است. بسيارى از مسائل اخلاقى دين جنبه قانونى دارند و بسيارى از قانونهاى دين, جنبه اخلاقى دارند. مثلا نماز كه از موضوعات اساسى شريعت است, غايت و غرض اخلاقى دارد و آن جلوگيرى از فحشاء ومنكر است و ريا كه از خصلتهاى منفى اخلاقى است, در شريعت احكام وضعى و تشريعى دارد. بر اين اساس است كه مى بينيم در مباحث فقهى مربوط به مكاسب محرمه, از غيبت و كذب و نميمه و ريا نيز بحث شده است.
3. نظام تشريعى, يا شريعت: قانونهاى دين, قانونها و مقرراتى هستند كه براى دينى كردن زندگى انسان,يعنى سلوك در مسيرى كه دين معين كرده است, وضع شده اند و هر دو حوزه رفتارهاى فردى و اجتماعى انسان را در بر مى گيرند. قانونهاى دين در قياس با قانونهاى حقوقى عرفى, بسيار گسترده اند, قانونهاى حقوقى در حريم شخصى افراد دخالتى ندارند و فقط روابط اجتماعى انسان را درنظر دارند. اما قانونهاى دين, افزون بر اين, رفتارهاى شخصى و كششهاى روحى انسان را نيز در برمى گيرد.
نگاهى به موضوعات متفاوت و متنوعى كه مشمول احكام شريعت واقع شده اند, به خوبى گستره وسيع شريعت را نشان مى دهد:
1. مسائل عبادى, چون نماز, روزه و اعتكاف ....
2. مسائل مربوط به نزاهت و نظافت ظاهرى و سلامت جسمانى مردم, از اين قبيل است احكام مربوط به طهارت و نجاسات, اطعمه و اشربه و...
3. مسائل مربوط به روابط اجتماعى انسان و وظايف و حقوق او در برابر جامعه انسانى, احكام معاملات, خانواده (نكاح و طلاق), مجازاتهاى جزايى و كيفرى (حدود, قصاص و ديات), قضاوت و ... از اين جمله اند.
4. مسائلى كه مبانى يك نظام اقتصادى را تشكيل مى دهند, مثل حدود ماليكت و بهره ورى انسان از مواهب طبيعى آب, زمين, معدن و ... به طور خلاصه, مسائل مربوط به روابطه انسان و طبيعت.
5. برخى از رفتارها و خويها و آداب معاشرت نيز مورد تشريع قرارگرفتند كه مرز مشترك ميان اخلاق و شريعت را تشكيل مى دهند.
بسيارى از موضوعات شريعت چند وجهى هستند و چندين هدف دارند, از اين روى, گنجانيدن آنها در يكى از اقسام فوق دشوار است. مثلا زكات و خمس از موضوعاتى هستند كه جنبه عبادى دارند و از روى قاعده, در قسم اول جاى مى گيرند, چنانكه در تقسيم بندى رايج ابواب فقه نيز اين چنين است, اما از سوى ديگر, اين موضوعات به لحاظ عملكرد اقتصادى كه در جامعه دارند, مى توانند در رديف احكام اجتماعى و اقتصادى قرار گيرند. موضوعات ديگرى مانند جهاد و امر به معروف و نهى از منكر نيز از اين دستند.
با توجه به گونه گونى موضوعات مشمول مقررات شريعت, ملاظه مى شود كه شريعت بخش وسيعى از حجم دين را تشكيل داده است و به تعبير فقها, هر رفتارى از مكلفان حكمى در شريعت دارد و به عبارت بهتر و درست تر, هر امرى از امور زندگى فردى و اجتماعى كه در سير معنوى و هدايت انسان دخيل است, حكمى و ضابطه اىدر شريعت دارد.

موقعيت هر يك از نظامهاى سه گانه در درون دين

محور اصلى دين, همان عقايد دينى است. آنچه كه دين به خاطر آن آمده است و سرلوحه دعوت خود قرار داده است, چيزى نيست جز ايمان به خداوند به عنوان مبداء و مبدع عالم و ايمان به معاد و ادامه زندگى در جهان آخرت و ايمان به نبوت و سفارت پيامبر, يعنى سه اصل: توحيد, معاد, و نبوت. دين تنها راه صلاح و فلاح واقعى انسانها را اين مى داند كه غرق در هواها و هوسهاى زندگى محدود دنيا نشوند و بدانند كه عالم و آدم بى حساب آفريده نشده اند. ايمان بياورند به آفريننده هستى و ادامه هستى در جهانى ديگر و به صورتى ديگر و در اين باره گفتار پيامبر را تصديق كنند. معتقد ساختن انسانها به يك چنين زندگى, عالى ترين هدف دين است.
و اما وظيفه اصلى عناصرتربيتى اخلاقى و تشريعى دين, همانا تثبيت و استحكام عناصر اعتقادى دين نزد دينداران است. پايبندى به انبوه حلالها و حرامها در زندگى و شناسايى فضيلتها و رذيلتها وسيله اند براى صيقلى دادن درون و برون انسان به منظور پذيرش خالصانه و صادقانه ايمان كه جوهر اصلى ديانت است. اگر مجموعه تعاليم دين را به شكل مخروطى فرض كنيم, عقايد دينى قاعده مخروط و تعاليم اخلاقى تربيتى, و شريعت, سطوح جانبى آن را تشكيل مى دهند.
انسان به واسطه وسوسه هاى درونى و جذبه هاى زندگى مادى و سلطه كششهاى نفسانى, همواره در معرض انحراف از مسير هدايت و لغزش از صراط مستقيمى است كه دين پيش پاى او گذاشته است. از سويى حقايقى كه متعلق ايمان قرار مى گيرند, بسيارلطيف و دير يابند و استمرار عقيده بدانها تلاش بسيار مى خواهد. لذا با توجه به اين روحيات انسان, مقررات دامنه دارى, چه به صورت توصيه هاى اخلاقى و تربيتى و چه به صورت دستور العملهاى قانونى در دين وضع شده است, تا هم حيات فردى انسان را از آلودگيهاى نفسانى و كششهاى نيرومند جسمانى منزه دارد و هم جامعه انسانى را در مسير يك زندگى جمعى مبتنى بر عدالت و مساوات به پيش ببرد. بدين وسيله دين مى خواهد ناامنيهاى درونى و بيرونى را از سر راه عقيده و ايمان انسان كه دين آن را تنها سعادت او مى داند, بردارد.

رابطه شريعت و دين

يكى از سه بخش مهم دين كه برشمرديم, ((شريعت)) است. شريعت, همان قانونهايى است كه دين وضع كرده, در واقع نظامنه اى است كه اعمال و رفتار انسانها را در جهتى كه دين مى خواهد, هدايت مى كند. از آن جا كه شريعت, مستقيم با حوزه عمل و رفتار انسانها, يعنى با زندگى روز آنها سر و كار دارد, بيرونى ترين, ملموس ترين و عينى ترين قسمت دين را تشكيل مى دهد. از اين رو اگر چه شريعت, عميق ترين بخش دين نيست, اما بى شك گسترده ترين بخش آن است, زيرا انسان در برابر اعتقاد به يك اصل عقيدتى, ملزم به هزارها عمل و رفتار بر اساس آن اصل مى شود. عقايد دينى حقايقى هستند كه با جان و دل آدمى پيوند دارند و علامت جدا كننده بيرونى ندارند, از اين روى, هيچ شاخصى براى سنجش و شناسايى آنها در ميان مردم وجود ندارد, تا به وسيله آن مومن را از غير مومن باز شناسند. ولى شريعت, با عمل آدمى مرتبط است و لذا عينيت دارد و پايبندى و ناپيندى بدان در رفتار فرد متجلى است.
شريعت, دست كم, به دو دليل آشناترين چهره دين است نزد دينداران:
1. همان عملى بودن و عينيت داشتن آن است در برابر قلبى بودن و درونى بودن عقايد و و مسائل اخلاقى دين.
2. نقش كاركردى است كه شريعت در تنظيم امور معيشت و حل دشواريهاىحقوقى جامعه به عهده دارد.

تحليل معارف دينى

در فصلهاى گذشته سخن از ضرورت جداسازى ميان حقايق دينى و معارف دينى به ميان آورديم و به دنبال آن ((حقايق دينى)) را به سه بخش: عقايد, اخلاق و تربيت و شريعت تقسيم كرده و اجمالا مورد شناسايى قرار داديم. اينك در اين فصل مى خواهيم به سير تكوين ((معارف دينى)) بنگريم كه اين معارف چگونه نشاءت يافته و چه منزلتى در انديشه دينداران و چه نسبتى با حقايق دينى دارند؟
تعاليم دين در كمال بساطت به مردم عرضه شدند و از مردم خواسته شده كه به حقانيت آنها((ايمان)) بياورند. اين كه ماهيت ايمان چيست و چگونه حاصل مى شود؟ خود بحثى است كه از حوصله اين نوشته بيرون است و بايد در جاى ديگر بدان پرداخته شود. اما تا آن جا كه به بحث حاضر ارتباط دارد بايد گفت كه: ايمان يك نوع گرايش روحى و تعلق خاطرى است برخاسته از شعور باطنى انسان كه ريشه در فطرت او دارد و از مقوله علم و معرفت ناشى از قواى ادراكى متعارف انسان نيست.2
حقايق غيبى كه متعلق ايمان ما هستند, مثل معاد, جهان آخرت, ملائكه و ... در ظرف دستگاه ادراكى كه ما داريم نمى گنجند و انسان از راه استعداد فطرى ديگرى كه دارد نائل به درك آن حقايق مى شود. امام على عليه السلام در ضمن سخنى مى فرمايند:
((ان المومن لم ياءخذ دينه عن راءيه و لكن اءتاه من ربه فاءخذه.))3
مومن دين خود را از راءى و نظر خود نمى گيرد, بلكه دين از جانب خدا به او مى رسد و او آن را مى گيرد.
ايمان اگر چه به وسيله دستگاه ادراكى انسان صورت نگرفته است, اما بالاخره به وسيله بخش ديگرى از استعدادهاى آدمى حاصل شده و با حقيقت او عجين شده است, از اين روى ايمان نمى تواند و نمى بايد با قواى ادراكى انسان تضاد و شافى داشته باشد. لذا پس از استقرار ايمان در جان آدمى, قواى ادراكى انسان نيز به تكاپو مى افتد تا خود را با آن سازگار كند و اگر اين سازگارى صورت نگيرد, انسان از درون دچار ناسازگارى مى شود. عقل آدمى در اين تلاش و تكاپوى مستمر, قواى خود را به كارمى گيرد تا با دليل و برهان و قيل و قال به توجيه و تفسير محتواى ايمان شخص بپردازد و وجهه عقلانى به آن بدهد. در نتيجه همين تلاش عقل, دانشهاى زيادى درباره تعاليم دين به وجود آمدند كه آنها را ((معارف دينى)) مى ناميم. بر اساس آنچه كه گفته شد, معارف دينى از قبيل كلام, فقه, تفسير و ... دست آوردهاى عقل بشرند براى درك و فهم حقايق دينى.
ميان حقايق دينى و معارف دينى فرقهاست. حقايق دينى مجموعه تعاليم منسجم و يكدستى هستند كه جزء به جزء مكمل و متمم يكديگرند و ميان آنها هيچ گونه ناهماهنگى وجود ندارد, عقايد محورى دين و در كنار آنها موازين اخلاقى و مقررات تشريعى همه با هم يك نظام هماهنگ را به وجود آورده اند كه رابطه اى سيستماتيك و معنى دار ميان آنها برقرار است. وجود اين انتظام و هماهنگى ميان اجزاء دين, خود از دلايل اعجاز آن به شمار آمده است:
((لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا))4.
اما در مقابل, معارف دينى, از آن جا كه محصول عقل و انديشه آدمى اند مشحون از اختلاف و تعارض و تهافتند. جنگ هفتاد و دو ملت برخاسته از همين اختلاف در معارف دينى است.(البته عناصر غيرمعرفتى را نيز در اين اختلاف, نمى توان از نظر دور داشت). علاوه بر اختلاف و تعارضى كه ميان معارف گوناگون هست, ميان اجزاء درونى هر معرفتى از اين معارف نيز اختلاف و تنازع وجود دارد.
هر چه از زمان آغاز دين بيشتر فاصله مى گيريم, بر اجمال و ابهام تعاليم دينى افزوده مى شود, لذا اين تعاليم پا به پاى زمان تفسير پذيرتر مى گردند و بدين ترتيب است كه معارف دينى مجال بيشترى براى عرض اندام به دست آورده و رفته رفته بخش عظيمى از حوزه ذهن و عمل دينداران را به خود مشغول ساخته است.
معارف دينى پيرامون تعاليم دينى شكل گرفتند و هر بخشى از معارف دينى متناظر است با بخشى از دين.گفتيم كه حقيقت دين مركب است از سه دسته عناصر اعتقادى, اخلاقى و تشريعى, گرداگرد هر دسته اى از اين عناصر, معرفتى خاص تدوين گرديد. بنا بر اين مجموعه معارف دينى نيز در سه دسته جاى مى گيرند5:
1. فلسفه اسلامى, كلام و عرفان:اين معارف متناظر با عقايد دينى و به منظور مستدل كردن آنها بر طبق معيارهاى قواى ادراكى و عقلانى بشر به وجود آمدند. علم كلام, فلسفه اسلامى و عرفان اركان اين معارف را تشكيل مى دهند. ازاين ميان علم كلام, اساسا دينى است و رسالتى غير از اثبات عقلانى بودن حقايق دينى ندارد. فلسفه اسلامى نيز اگر چه از دانشهايى است كه ضرورتا دينى نيست, اماسيطره نيرومند فضاى تفكر دينى در قرون اوليه اسلامى ,اغلب مباحث آن را در خدمت عقايد دينى در آورد. اما عرفان, اگر چه دانشى عقلى و نظرى به سياق كلام و فلسفه نيست,ولى مدعى نوعى درك ودريافت شهودى از حقايق اعتقادى دين است كه بعدها به وسيله عارفان برجسته اى نظير محى الدين ابن عربى و پيروانش به استدلالهاى نظرى مجهز گرديد و سرانجام در مكتب فلسفى صدر المتاءلهين, عميقا با فلسفه اسلامى پيوند داده شد.

2. علم اخلاق و حكمت عملى:

وظيفه علم اخلاق اسلامى, تبيين مبانى اخلاقى دين است, ولى اين علم به دلايلى كه از عهده اين نوشته خارج است, نمو چندانى در ميان معارف دينى پيدا نكرد و تحت الشعاع معارف ديگر قرار گرفت. اگر چه تعاليم اخلاقى و تربيتى, يكى از سه ركن اساسى دين است و حتى از آن به عنوان غايت بعثت نام برده شده است, ولى حوزه معرفتى اين بخش از دين گسترش نيافت. ركود علم اخلاق در ميان معارف اسلامى, خود مساءله اى است كه پژوهشگران را به تحقيق فرا مى خواند.
3. فقه و علوم وابسته به آن: اين رشته از معارف دينى متناظر با بخش شريعت از دين, شكل گرفت. استنباط احكام شريعت و تطبيق آنها بر نمونه ها و موقعيتهاى تازه, وظيفه اصلى اين سنخ از معرفت است. از آن جا كه مقصد نهايى اين نوشته, تعيين جايگاه فقه در ميان معارف دينى است, هر آنچه كه تاكنون گفته شد, تمهيد مقدماتى بود براى رسيدن به مقصد اصلى, از اين روى مربوط به فقه را با شرح بيشترى پى خواهيم گرفت.

روش دريافتهاى گوناگون از فقه

صرف نظر از معناى لغوى فقه و نيز صرف نظر از تعريفهاى اصطلاحى آن, دو دريافت جداى از هم از فقه وجود دارد, يك دريافت حداكثر و يك دريافت حداقل. فقهاء, فقه را به معناى حداكثر آن درنظر دارند و بر اين باورند كه تمام مسائل و رفتارهاى فردى و جمعى, فكرى و عملى بشر در آن پيش بينى شده است و ((فقه تئورى واقعى و كامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است.))6 و در مقابل, كسان ديگرى كه به دين از روزنه فقه نمى نگرند, معناى حداقل را از فقه در تصور دارند. ايشان فقه, را دانشى جزئى مى دانند كه وظيفه اش بيان پاره اى از احكام عملى از قبيل طهارت و صلات و معاملات است. به نظر اصحاب اين طرز تلقى:
اين احكام[ احكام فقهى] كه درباره وضو و روزه وطهارت, نماز و اين گونه امورند و در رساله هاى عمليه بيشتر از آنها گفت و گو همه اسلام نيستند, بلكه جزء كوچكى از قرآن را تشكيل مى دهند و حال آن كه آيات تربيتى و اخلاقى سهم بيشترى در قرآن دارند.))7
اين دو طرز تلقى متفاوت از فقه, بر مى گردد به درك و دريافتى كه هر كدام از اينها از شريعت دارند. زيرا فقه, علم شريعت است, بنا بر اين هر گونه دريافت ما از فقه و حدود و حريم آن, تابع دريافت ما از شريعت و حدود و حريم آن است. ما در صفحات آينده درباره قلمرو شريعت سخن بيشترى خواهيم داشت. در اين جا فقط اشاره كنيم كه: دريافت معناى حداقل از فقه ناشى از اين است كه اصحاب اين تفكر, شريعت را به عنوان يك نظام تشريعى در نظر نگرفته, بلكه آن را تنها حاصل جمع مواد تشريع شده پنداشته اند, آن گاه با مقايسه هاى آمارى نتيجه مى گيرند كه اين قانونها((جزء كوچكى از قرآن را تشكيل مى دهند))8 يا از ((تعداد بسيار معدود آيات كه راجع به احكام فقهى است))9 ياد مى كنند. بر اساس چنين برداشتى از شريعت است كه احكام فقهى را منحصر مى دانند در احكام مندرج در رساله هاى عمليه و به عبارت ديگر, ايشان رساله هاى عمليه را ملاك داورى در مورد علم فقه قرار داده است. بايد گفت كه اين چنين تصويرى از شريعت و به تبع آن از فقاهت,تصوير ناقصى است. شريعت در واقع يك نظام تشريعى است, نه فقط يك سلسله مواد تشريعى معينى. نظامى كه به گونه اى سازمان داده شده است كه امكان آن را داشته باشد تا در شرايط و مراحل مختلف زندگى بشر, با تكيه بر اصول كلى خود به وضع قانون و مقررات لازم بپردازد بر اساس چنين برداشتى از شريعت, فقاهت و اجتهاد هم عبارت است از تلاش روشمند ذهن براى شناخت قابليتها و استعدادهاى چنان نظامى. اگر شريعت را به صورت يك نظام تشريع با استعدادهاى فراوان براى سامان دهى اطور مختلف زندگى بشر ندانيم, به هيچ روى نمى توانيم ادعاى خاتميت آن را داشته باشيم. اجتهاد ابزارى است كه امكان كشف آن استعدادهاى نهفته را فراهم مى سازد, از اين روست كه اجتهاد را جزء متمم خاتميت شريعت به شمار آورده اند. با اين تلقى از شريعت, تلقى فقه به معناى حداكثر آن, برداشت صائبى است و به راستى ((فقه تئورى واقعى و كامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است)).
همين جا اشاره به نكته اى در باب رساله هاى عمليه لازم است: و آن اين كه كتب فتوا نتيجه علم فقه است نه نفس علم فقه, آن هم نتيجه اى كه در بسترى از شرايط محيطى خاصى اخذ مى شود و قهرا در شرايط محيطى ديگرى مى تواند به گونه ديگر باشد. مطالعه كتابهاى فتوايى كه در ادوار گوناگون تاريخى و در شرايط متفاوتى نگاشته شده اند, به خوبى تاءثير گذارى شرايط سياسى و اجتماعى محيط را بر نحوه گزينش ابواب فقهى مورد استفاده در آن كتابها و بر تركيب فتواها نشان مى دهد. به عنوان نمونه اگر به كتاب ((عروه الوثقى)) كه مشهورترين كتاب فتوايى قرن گذشته است, نگاه كنيم, هيچ اثرى از احكام اجتماعى شريعت را در آن نمى يابيم, حتى از ابواب مربوط به قضاء و حدود و ديات و قصاص هم چون در آن شرايط, زمينه اجرايى نداشتند, صرف نظر كرده است. در حالى كه نزديك به يك قرن پس از نگارش ((عروه الوثقى)), در يكى از آخرين رساله هاى عمليه اى كه اخيرا منتشر شده است, مى بينيم فقيهى در كنار فتواهاى معمولى, فتوى داده است كه:
((سلب آزادىهاى مشروعه مردم و تحكم و استبداد بر امور آنها جايز نيست.))10

عوامل درونى و بيرونى تحول فقه

فقه به عنوان يك علم از آن جهت كه محصول تلاش عقل انسانى است, معرفتى است همانند ديگر معارف, با مبادى و روشهاى مخصوص به خود. اما از آن جهت كه وظيفه آن, تعيين تكليف دينداران در مقام عمل و رفتار است, با ساير معارف دينى فرق دارد. فقه از اين جهت, از صورت يك دانش نظرى محض خارج شده و صورت عملى و كاربردى به خود مى گيرد و راهنماى عمل مومنان در زندگى روزانه شان واقع مى شود. بدين ترتيب, فقه حلقه معرفتى است بين عمل دينداران از يك سو و شريعت از سويى ديگر. بنا بر اين, فقه به عنوان يك معرفت در مسير تحول و توسعه, يا تضييق خود, تابعى است از دو متغير, يكى شريعت و مبادى شناخت آن كه جنبه نظرى و معرفتى دارد و ديگرى شيوه زندگى و عمل مومنان, كه جنبه عينى و عملى دارد. همان طور كه اگر در مبادى معرفتى فقيه نسبت به شناخت شريعت تحولى ايجاد شود و تغييرى صورت پذيرد, به تغيير و تحول در علم فقه منجر خواهد شد, اگر در حوزه عمل و شكل و شيوه معيشت مومنان هم تغيير و تحولى ايجاد شود, موجب تغيير و تحول در فقه خواهد شد.
به بيان فقهى تر, هر قضيه فقهى دربردارنده بر يك حكم است و يك موضوع. حكم قضيه همان است كه در شريعت يادشده و ثابت است, اما مبادى معرفتى كه در شناخت آن حكم يا در تطبيق آن بر موضوعى دخيل است, امكان دارد تغيير كند كه در پايان سبب تغيير قضيه يادشده خواهد شد. پس دگرگونى در قضيه فقهى, ممكن است از ناحيه دگرگونى در مبادى شناخت حكم صورت گيرد. از طرف ديگر, ركن ديگر قضيه فقهى موضوع آن است و موضوع قضيه فقهى عبارت است از عمل مومنان, و اگر عمل مومنان دچار تغيير و تحول شود, به معنى آن است كه موضوع قضيه فقهى دگرگون شده است كه در نتيجه سبب تغيير در قضيه خواهد شد. پس تغيير در قضيه فقهى از ناحيه موضوع نيز ممكن است صورت گيرد. اين تغيير اگر چه از دو ناحيه نشاءت گرفته اند, اما نتيجه هر دو يكى است و آن متحول شدن يك قضيه فقهى است. پس فقه همواره از دو ناحيه در معرض تحول است يكى تحول معرفتى در مبادى شناخت حكم شريعت و ديگرى تحول عينى در موضوع آن حكم. از اين روى, براى مطالعه سيرتحول فقه و علل گسترش آن در ابوابى و ركود آن در ابواب ديگرى, مى بايست هم عناصر ذهنى و معرفتى اين تحول را از زاويه معرفت شناختى, يعنى تاءثير معارف ديگر بر فقه, مورد توجه قرار داد و هم عناصر عينى اين تحول را از زاويه جامعه شناختى, يعنى تاءثير حوادث و شرايط اجتماعى بر فقه مطالعه كرد.
موضوع بسيارى از احكام شريعت, پديده هاى و مفاهيمى هستند كه در مسير زندگى اجتماعى انسان به وجود آمده اند. اين پديده هاى اجتماعى در مراحل مختلف, تكوين و تحول جامعه انسانى فراز و فرودهايى دارند, توسعه و تضييق پيدا مى كنند حتى گاهى تغيير ماهيت مى دهند. هر گونه تغيير و تحولى در اين موضوعات, مقتضى تغيير و تحول در حكم آنهاست.
نكته مهم در اين باب اين است كه بدانيم, تغيير و تحول جامعه انسانى و پديده هاى اجتماعى, همواره منشاء معرفتى ندارد و هميشه معلول تغيير و تحول معارف انسانى نيست. اين گونه نيست كه در همه حال, تحولات اجتماعى زاييده تحولات معرفتى باشند, بلكه در مواردى كاملا برعكس است و اين تحولات اجتماعى هستند كه سبب تحول در معارف انسانى مى شوند. به عبارت ديگر تغييرات اجتماعى در مسير خود, همواره پيرو آرا و افكار فلاسفه, فقهاء, جامعه شناسان, روان شناسان و... نيست, بلكه در مواردى اين دگرگونيهاى اجتماعى است كه آرا و افكار ارباب معارف را به تغيير وا مى دارد. نهايت چيزى كه در اين باب مى توان گفت اين است كه: بين معارف انسانى و تحولات اجتماعى, نوعى تعامل و به تعبير جامعه شناسان نوعى ((عليت دو جانبه)) وجود دارد. حوادث ريز و درشت ممكن است به يك تحول عظيم اجتماعى منجر شود و آن تحول اجتماعى به نوبه خود, معارف انسانى را دگرگون خواهد كرد و از سوى ديگر, آشكار شدن اين تحول معرفتى, سبب آشكار شدن تحولات اجتماعى ديگرى خواهد شد.
در مورد فقه نيز بايد بپذيريم كه اين علم همان قدر كه در مبادى معرفتى خود از علوم و معارف ديگر اثر مى پذيرد, از حوادث و تحولات اجتماعى نيز تاءثير مى پذيرد, از اين روى ريشه بسيارى از تحولات علم فقه را بايد در حوادث و تحولات اجتماعى جستجو كرد. اين كه مى بينيم بخشهايى از فقه شيعه گسترش فراوان يافته و حجم بزرگى از متون قديم و جديد فقهى را ابوابى مانند: طهارت, صلوت, نكاح و بيع پر كرده اند و در مقابل, بخشهايى از آن, محدود ماندند و گسترش نيافتند, يا رفته رفته كم رنگ تر شده و سپس بكلى حذف گرديدند كه ابوابى مانند جهاد, امر به معروف و نهى از منكر و ساير مباحث اجتماعى فقه از اين دستند, تمامى اين گسترش و تنگناها ناشى از ذهن فقيه و عوامل معرفتى دخيل در فقه نيست, بلكه بسيارى از آنهاناشى از عوامل و شرايط اجتماعى است كه در هر دوره, شكل خاصى به زندگى مردم داده اند. همان گونه كه پيش از اين اشاره كرديم, فقه يك دانش ذهنى و نظرى محض نيست, بلكه يك علم كاربردى است و يك پاى آن همواره در زندگى روزانه مردم قرار دارد. موضوعات بسيارى از احكام فقهى در متن زندگى اجتماعى به وجود مىآيند و هر اندازه كه اين موضوعات در زندگى انسانها حضور بيشتر و پرتكرارترى داشته باشند, به همان نسبت در فقه, بازتاب بيشترى مى يابند و سبب افزايش حجم فقه در آن باب مى شوند. و بالعكس موضوعاتى كه بنا به شرايط خاص اجتماعى, امكان حضور و نمود كمترى در زندگى مردم داشته باشند, در فقه هم حجم كمترى را مى گيرند, و يا موضوعاتى كه باز بنا به شرايط اجتماعى, از صحنه زندگى مردم حذف شده اند, نمود آنها در فقه به پايين ترين مرحله مى رسد, يا اصلا حذف مى گردد.
اگر علم فقه را در بستر تاريخى آن مطالعه كنيم, شواهد فراوانى بر اين مدعا به دست خواهيم آورد. نخستين سالهاى تدوين فقه شيعه در دورانى بود كه شيعه تحت سخت ترين فشارها و تنگناهاى دستگاه خلافت قرار داشت و اين وضعيت تا اواسط قرن دهم هجرى (زمان تاءسيس دولت صفوى) با شدت و ضعفهايى ادامه داشت. در سر تا سر اين دوران كه بيش از هفتصد سال طول كشيد, تمام تلاش رهبران شيعه بر اين بود كه اصل موجوديت مكتب را حفظ كنند, تا در زير فشارهاى همه جانبه از هم نپاشد. در اين دوران شيعه فقط حضور فكرى و فرهنگى در عرصه پهناور تمدن اسلامى داشت و هيچ مجالى براى حضور در صحنه هاى اجتماعى نداشت. مسلما در چنين شرايطى, بسيارى از موضوعات و مفاهيم اجتماعى, سياسى, اقتصادى, از مسير و مدار زندگى شيعه يا حذف شده بودند يا حضور بسيار ناچيزى داشتند. در اين ميان, تنها موضوعات عبادى فردى و پاره اى از موضوعات داد و ستدى بودند كه مى توانستند بدون معارضه جدى با سلطه حاكم, درمدار زندگى مردم قرار داشته باشند, لذا همين موضوعات در فقه هم بازتاب بيشترى يافتند.
به ياد داشته باشيم كه بخش عظيمى از ميراث فقهى شيعه در طى همين دوران هفتصد ساله و در چنان شرايطى به وجود آمده است.
از قرن دهم به بعد كه دولت مستقل شيعى استقراريافته بود و تا اندازه اى از تنگناها و فشارها كاسته شده بود, موضوعات و مسائل اجتماعى, كه در گذشته از مدار زندگى مردم خارج شده بودند, كم كم وارد صحنه زندگى شدند و جز و مسائل فكرى و عملى مومنان قرار گرفتند. همپاى مطرح شدن اين موضوعات در صحنه حيات اجتماعى, در فقه نيز, كم كم مجال طرح يافتند. از آن جمله است مسئله سياست و حكومت كه راءس مسائل اجتماعى است, پا به پاى دگرگونيهاى سه چهار قرن اخير, در فقه نيز جا باز كرد و رفته رفته در مدار بحثهاى فقهى قرار گرفت. بدون شك, اين رويكرد معرفتى فقه به موضوع سياست, تحت تاءثير مستقيم حوادث و تحولات اجتماعى قرون اخير صورت گرفته است. هر چند رويكرد ياد شده سرعت لازم را نداشته و بسيار كندتر از سرعت زمان سير كرده و مى كند.
از آنچه كه گفته شد, اين نتيجه به دست آمد كه دو دسته از عوامل در تحول علم فقه موثرند: عوامل درونى و معرفتى و عوامل بيرونى و اجتماعى. هر تحولى در فقه, چه مثبت و چه منفى, از اين عوامل دو گانه نشاءت مى گيرد. بنا بر اين, اگر در مواردى ديده مى شود كه فقه شكل مطلوب را ندارد, نمى توان انگشت اتهام را فقط متوجه عوامل درونى و معرفتى ساخت و تفكر فقهى را مقصر دانست, بلكه گاهى ممكن است نبود مشكل مطلوب در فقه, معلول, عوامل بيرونى و شرايط محيطى باشد. به هوشيارى نگريستن بدين نكته, بسيارى از قضاوتها را در مورد فقه و انديشه فقهى تصحيح خواهد كرد.
در سخن بعضى از منتقدين تفكر فقهى آمده است:
((... فقه و فقاهت, وقتى يگانه هدف عالى ملت و رهبران قوم گردد, به جاى توجه به عمق و معنى و مقصد تعليمات دين به مظاهر خارجى و حركات و شكلها پرداخته شود, عشق و عقيده و معرفت و فهم و تربيت و اخلاق و فعاليت و جهاد, كه قسمت اعظم آيات قرآن را تشكيل مى دهد در بوته اجمال افتاد و در عوض روى تعداد بسيار معدود آيات كه راجع به احكام فقهى است همه مدارس و مكاتب و منابر به پا شود وبحث هاى تمام نشدنى راه بيفتد و بالاخره شخصيت و اداره اجتماع تحت الشعاع قرار گيرد, چنين سرطانى كار را به هلاكت مى كشاند.))11
و در جاى ديگر مى نويسند:
((... فقه و فقهاى ما, هزار بار در آب قليل و كثير فرو رفته, نجاسات را تطهير اندر تطهير كرده اند, براى كوچكترين ريزه كاريهاى وضو و تيمم فرعها و بابها و كتابها نوشته اند. در امر روزه و حج ذره بين به غبارهايى كه وارد حلق شود و پرگار و گونيا به دائره طواف دور بيت نهاده, راههاى بطلان يا بهبود آنها را مو شكافيها كرده اند و يا در تقسيم ارث و تعيين نصاب زكوه پاى رياضيات و ترازو و مثقال را به ميان آورده اند ... ولى دفاع و جهاد را به اختصار گذرانده اند, امر به معروف ونهى از منكر رااز دو قرن پيش به اين طرف (به قول آقاى مطهرى) از رساله هاى عمليه خارج ساخته اند و بالاخره مسئله حكومت و سياست يا اداره امت را كه شامل و حاكم بر تمام مصالح دنيوى و اخروى است و گرداننده ساير امور مى باشد, اصلا وارد نشده اند (يا تقريبا وارد نشده اند.))).12
اين گونه ايرادها, ناشى از توجه ناقد به معلول و غفلت از علت است و چنين پنداشته شده كه فقها, به خواست خود و از روى ذوق و سليقه و يا سرگرمى, بابهايى از فقه را گسترش داده و در آنها مو شكافيها كرده اند و از بابهاى ديگر ساكت گذشته اند يا به اجمال گذرانيده اند. و توجه نشده است كه ضيق و سعه اى كه امروزه در بابهاى گوناگون فقهى ديده مى شود, محصول شرايط تاريخى و اجتماعى محيطى است كه اين فقه در بستر آن تكوين يافته است, نه تراوش ذوق و تفنن فقهاء. البته اين سخن ما, هرگز بدان معنى نيست كه چون تحولات فقه متاءثر از تحولات اجتماعى است, همواره تحولى مطلوب و در جهت كمال بوده است و نمى خواهيم بر دقتهاى غيرضرورى و سستيها و سهل انگاريها زيانبارى كه صورت گرفته صحه بگذاريم.

فقه و دين

فقه علم شريعت است و مى توان آن را امتداد شريعت دانست كه در انديشه فقها نمايان شده و حريم معرفتى آن محدود به حريم شريعت است. از اين روى چارچوب معرفتى فقه اقتضا مى كند كه فقط به شريعت وفادار باشد و وظيفه اى در برابر دو ركن ديگر دين: عقايد و اخلاق, نداشته باشد. اما مى دانيم كه اركان سه گانه دين, بر روى هم يك حقيقت به هم پيوسته و را تشكيل مى دهند. ارتباط و انسجام سه نظام: اعتقادى, اخلاقى تربيتى و تشريعى دين ارتباطى منظم و سيستماتيك است و با اخلال در هر كدام از آنها, در تماميت و كمال دين رخنه عظيم به وجود مىآيد.
با توجه به اين پيوستگى درونى دين, معارف دينى نيز وقتى مى توانند حيات فكرى يك جامعه دينى را تداوم بخشند كه از چنان ارتباط و پيوستگى برخوردار باشند. برخلاف شاخه شاخه شدن معارف دينى و پراكندگى آراى ارباب معارف, وحدت در هدف, هماهنگى نظامواره اى را بين بخشهاى معارف دينى مى طلبد. زيرا معتقديم كه جامعه بشرى همواره نيازمند به دين است, آن هم در تمام ابعاد آن و هدف معارف دينى هم, ارائه عالمانه و مستدل دين است به انسانها. مى دانيم كه هيچ معرفتى از معارف دينى به تنهايى نمى تواند شناساننده تمام دين باشد, پس ناچار از يك تقسيم كار منطقى هستيم, تا بر اساس آن, هر معرفتى عهده دار شناخت و ارائه يك بخش از دين باشد. مسلما مجموعه معارف دينى وقتى به هدف خود نائل خواهد آمد كه هر معرفتى وظيفه خود را به خوبى انجام دهد. اگر در ميان معارف دينى, دست آوردهاى هر معرفتى با دست آوردهاى معارف ديگر ناهماهنگى و ناسازگارى داشته باشد, اداره حيات فكرى جامعه انسانى بر اساس تعاليم دينى, ميسر نخواهد شد و كل انديشه دينى از كارآيى لازم خواهد افتاد.
اصولا در باب معارف دينى, نمى توان گفت كه هر علمى براساس مبادى و مقدمات روشن شناختى خود, به استنتاج مى پردازد و وظيفه آن فقط اين است كه محصول خود را به جامعه فكرى عرضه بدارد و كارى نداشته باشد كه اين محصول با داده هاى ديگر علوم تعارضى دارد يا ندارد. اين سخن اگر چه نسبت به علوم و معارف غير دينى سخنى بى جا نيست, اما نسبت به علوم و معارف دينى هرگز نمى توان آن را پذيرفت, زيرا معارف دينى با معارف غير دينى در يك نقطه كاملا با هم متفاوتند و آن نقطه اين است كه معارف دينى, اگر چه محصول عقل بشرند, منتهى نسبت به اصول و اهداف دين ملتزم و متعهدند. دين فلسفه وجودى آنهاست و هويت آنها به اين است كه به اهداف دين تعهد داشته باشند. اما معارف غير دينى, چنين پايبندى را ندارند. بنا بر اين, ويژگى مشترك همه معارف دينى اين است كه پايبند به اصول و اهداف دين باشند, از اين روى نمى توانند متاعى را توليد كنند كه در بازار معرفت با اصول و اهداف عاليه دين تعارض داشته باشد.
در اين ميان, فقه نيز اگر چه آينه تمام نماى دين نيست و فقط چهره شريعت را مى نماياند, اما در برابر تمام دين مسوول است و نمى تواند راءيى صادر كند كه با يكى از اهداف و تعاليم دينى ناسازگار باشد. مثلا اگر فقيهى با مراعات تمام مراحل و مقدماتى كه در استنباط حكم دخيل است, حكمى را در باب موضوعى به دست آورد و آن حكم مثلا با استقرار قسط و عدالت اجتماعى, كه از مقاصد عاليه دين است, تعارض داشته باشد, نبايد به درستى و دقتى كه در مقدمات استنباط به كار رفته است, اكتفا كرد و به مشروعيت آن حكم نظر داد. هماهنگى با اهداف و مقاصد دين, خود مى بايست به مثابه اصلى از اصول روش شناختى فقه در جريان استنباط حكم شرعى دخالت داده شود.

معرفت دينى و جامعه دينى

معارف دينى در كليت خود بايد هماهنگ با نيازهاى فكرى جامعه باشند. روشن است كه جامعه انسانى در مراحل تحول و تطور خود, حالات مختلف و نيازهاى گونه گونى دارد. مسائل و مشكلاتى كه در هر مرحله ذهن دينداران را به خود مشغول مى كند, با مسائل و مشكلات مرحله ديگر تفاوت دارد. لذا تركيب معارف دينى بايد تحرك و سيلان لازم را داشته باشد, تا بتواند متناسب با نيازهاى فكرى هر مرحله اى, اولويتهاى خود را تغيير دهد. به عبارت ديگر معيار اولويت در ميان معارف دينى, مقدار نيازى است كه جامعه به هر يك از آن معارف دارد.
به عنوان نمونه, جامعه دينى خودمان را تا پيش از يكى دو قرن اخير, در نظر بگيريد: جامعه اى است كه افراد آن اعتقاد جازم به دين دارند و آتش هيچ شبهه اى در خرمن عقايد آنها نيفتاده است, با پذيرفتن عقايد و موروثى همگان در آرامش روحى به سر مى برند, طرح هيچ مساءله اى درباره اصول اين عقايد,آرامش هيچ ذهنى را برهم نمى زند. فقط دو چيز ممكن است در ديندارى آنان خلل افكند:
1. جهل و بى سوادى.
2. رخوت و راحت طلبى و هوسها و فرو رفتن در امور زندگانى.
در برابر اين اكثريت, گروهى اندك از افراد با سواد و روشنفكر وجود داشتند كه در ديد شبهات كلامى و سئوالات اساسى درباره اصل دين و عقايد دينى قرار مى گرفتند.
در اين چنين جامعه اى, نقش فقه برجسته تر از ساير معارف دينى است, زيرا جامعه دينى در درجه اول نيازمند بيان احكام شريعت است, تا مكلفان به تكليف خود آگاه شوند. و در درجه بعد نيازمند وعظ و تذكر و انذار است نسبت به پيامدهاى بد ترك واجبات و ارتكات محرمات. چون در چنين جامعه اى طرح شبهات پيرامون باورهاى دينى, منحصر است به همان شبهات شناخته شده اى كه در متون كلامى وفلسفى ما, وجود دارند و معارف عقلى به خوبى از عهده پاسخ گويى و رفع آنها برآمده است, لذا اين معارف از اهميت كمترى برخوردارند. با توجه به همين كاركرد اجتماعى معارف است كه مى بينيم در تاريخ انديشه دينى ما, فقه, به عنوان دانش مسلط و چهره غالب معارف دينى مطرح است.
اما همان جامعه, در مرحله اى ديگر از مراحل تطور خود, نيازهاى ديگرى دارد و از اين روى تركيب اولويتهاى معارف دينى هم بايد بگونه اى ديگر باشد. جامعه كنونى ما, جامعه اى است كه تحت تاءثير حركتهاى ژرف جهان معاصر, دگرگون شده است, اكثريت افراد جامعه با سواد و از آگاهى نسبى برخوردارند, چشم و گوششان باز شده, آموختن دانشهاى گوناگون پرسشهاى گوناگونى را در برابر ديندارى آنان گذاشته است و از هر روزنى صدها شبهه بر جانشان مى ريزد. اينان اگر نسبت به انجام تكاليف و تعاليم دينى كوتاهى مى كنند, بيشتر, نه از سر جهالت و يا بوالهوسى است, بلكه از سر ترديد و سست اعتقادى است.
مشكل فكرى اساسى چنين جامعه اى, بحران در ريشه هاى اعتقادى است. دين و انديشه دينى كه تا اين زمان يكه تاز عرصه تفكر بوده, رقيبهاى جدى, خطرناك و پر جذبه اى پيدا كرده است.نياز اساسى اين جامعه از نظر فكرى, سامان دهى روح دينى و تقويت بنيادهاى اعتقادى در برابر سيلاب انديشه هاى رقيب و شبهات ايمان بر اندازشان است. در اين جامعه, قهرا رسالت معارف دينى با گذشته متفاوت است, نياز جامعه حضور فعالانه تر معارف عقلى را مى طلبد و فقه در اولويت بعدى قرار مى گيرد, زيرا تبيين احكام شريعت در جامعه اى پذيرفته است كه اصل وجود دين را بلامعارض پذيرفته باشد, اما اگر اصل دين و بنيادهاى عقيده دينى در ديد سئوال و ابهام و ترديد قرار گرفته باشد, ديگر دقت در تبيين احكام شريعت و بيان عالمانه آنها ثمر بخش نخواهد بود. بايد اول زندگى اجتماعى را بر مبناى دين استوار كرد, سپس به بيان احكام و مقررات مربوط به آن پرداخت. بايد اول جامعه اى مركب از افراد مكلف ساخت, سپس حكم افعال مكلفان را استنباط كرد. وانگهى فقهى كه مى خواهد و مى بايد در عرصه جامعه امروز حضور داشته باشد, مى بايست به جاى باريك بينيها و مو شكافيهاى معهود درباره مسائل و موضوعات شناخته شده, به بحث در باره مسائل و موضوعاتى بپردازد كه در ابعاد جديد زندگى امروزى به وجود آمدند. به گفته شهيد آيت الله صدر, در فقه و اجتهاد امروز مى بايست:
((سير عمودى حركتهاى فكرى كه حد اعلاى دقت تلقى مى گردد به سيرى افقى دگرگون شود, تا گستره همه عرصه هاى زندگى بشر را در برگيرد.))13

قلمرو فقه

فقه, تابعى است از شريعت, بنا بر اين, قلمرو فقه, قلمرو شريعت است. به همان اندازه كه شريعت در زندگى انسان دخالت كرده و به مرزبندى و قانونگذارى پرداخته, فقه نيز ناچار از دخالت و اظهار نظر است. پس براى تعيين قلمرو فقه, نخست بايد قلمرو شريعت مشخص گردد. بايد بدانيم كه حدود شريعت تا كجاست و در چه حوزه هايى از زندگى بشر دخالت كرده و در چه حوزه هايى دخالت نكرده است؟ براى تعيين قلمرو شريعت, ابتدا بايد دو نكته را روشن ساخت: هدف دين چيست؟ و بشر در چه حوزه هايى از زندگى خود به هدايت دينى نياز دارد؟
1. هدف اساسى دين, مومن ساختن انسانهاست به دو اصل مبداء و معاد. زندگى بر پايه اين ايمان, جهت مشخصى دارد و شكل و شيوه ويژه اى را مى طلبد و آكنده است از بايدها و نبايدها.تمام احكام و قانونهاى دينى پيرامون اين هسته مركزى ايمان وضع شده اند, تا انسان با راهنمايى آنها بتواند گذرگاه زندگى اين جهانى را به سلامت بگذراند و در لغزشگاههاى مهيب اين راه هولناك نيفتد. امنيت اين راه از دو ناحيه در معرض خطر است, يكى از سوى وسوسه هاى درونى و كششهاى نفسانى انسان و ديگرى از سوى روابط و مناسبات ظالمانه اجتماعى كه جامعه را به فساد مى كشاند. تعاليم دينى به هر دو سوى نطر دارد, هم راه نجات از مهلكه هاى درونى را به انسان نشان مى دهد و هم مى خواهد زندگى اجتماعى انسان را بر اساس روابط عادلانه اى استوار كند تا زمينه فساد به وجود نيايد.
2. هر رفتارى كه از انسان سر مى زند براى رفع يك نياز است. انسان در مسير زندگى خود نيازهاى گونه گونى دارد. قهرا براى پاسخ گويى به آن نيازها رفتارهاى متفاوتى نيز خواهد داشت. به طور كلى, اهم نيازهاى انسان را در سه نوع متمايز مى توان قرار داد:
نيازهاى نوع اول مربوط است به جنبه بيولوژيك حيات انسان كه گاهى به آنها نيازهاى اوليه نيز گفته مى شود, مانند نياز به تغذيه, مسكن, دفاع از خود, نقل و انتقال از نقطه اى به نقطه ديگر و غيره. فعاليتهايى كه انسان براى رفع اين نوع نيازها انجام مى دهد, روى هم حوزه طبيعى زندگى او را تشكيل مى دهند.
نيازهاى نوع دوم مربوط است به استعدادهاى روحى ويژه اى كه انسان دارد و ربطى به جنبه زيستى حيات او ندارد. اين نوع نيازها, منشاء گرايشهاى خيرخواهانه يا شرطلبانه در وجود انسان است و موجب صدور رفتارهاى ارزشى و ضد ارزشى از انسان مى شود. رفتارهايى را كه انسان در پاسخ به اين نوع نيازها انجام مى دهد, روى هم حوزه روانى يا معنوى زندگى او را تشكيل مى دهند.
نيازهاى نوع سوم مربوط است به جنبه اجتماعى حيات انسان و روابطى كه در جريان زندگى اجتماعى خود با ديگران دارد. اين نوع نيازها, نه منشاء طبيعى و زيستى دارند و نه منشاء روحى, بلكه ضرورتهاى زندگى در كنار ديگران آنها را آفريده است. رفتارهايى كه انسان براى رفع اين نوع نيازها انجام مى دهد مثل همكارى با ديگران (مسووليت پذيرى) تقسيم كار و ... روى هم حوزه اجتماعى زندگى او را تشكيل مى دهند.
تمام زندگى انسان تلاشى است براى پاسخ گويى به انواع سه گانه اين نيازها و بر اين اساس, مجموع رفتارها و فعاليتهايى كه زندگى انسان را تشكيل مى دهند نيز, درسه حوزه جداگانه متمركز مى شوند كه آنها را به ترتيب حوزه طبيعى, حوزه روانى و حوزه اجتماعى زندگى انسان نامگذارى مى كنيم:
1. حوزه طبيعى زندگى: انسان از لحظه اى كه به ((بودن)) خود پى مى برد, اولين احساس او حفظ هستى و بقا خويش است و تمام تلاشش در وهله اول حفظ و بقاى خود به كار گرفته مى شود. او به زودى مى يابد كه هم آنچه كه موجب دوام وبقاست و هم آنچه كه بقاى او را تهديد مى كند, هر دو, در محيط طبيعى اطراف او وجود دارند. با اين شناخت از طبيعت, او مى كوشد تا عناصر حيات بخش طبيعت را در اختيار گيرد و به خدمت درآورد و با عناصرى كه حيات او را تهديد مى كنند, به مبارزه برخيزد و آنها را مهار كند. و از آن جا كه كمال خواهى و افزون طلبى در سرشت انسان نهفته است, او, هميشه به وضع موجود قانع نيست و پس از آنكه اصل ((بودن)) خويش را تثبيت كرد,مى كوشد تا كيفيت بودن خود را بهبود بخشد. تلاش مستمر انسان براى پيروزى بر مشكلات طبيعى و تسخير طبيعت به منظور ادامه حيات و ايجاد رفاه نسبى, بعد مادى تمدنهاى بشرى را به وجود آورده است. به عنوان مثال به يك مورد اشاره مى شود:نقل و انتقال از جايى به جاى ديگر,يك نياز طبيعى براى انسان است, در ابتدا, تنها ابزارى كه او براى رفع اين نياز در اختيار داشت, پاهايش بودند. نقل و انتقال با پا, سخت و پر زحمت بود. انسان براى حل اين مشكل خود, بخشى از نيروهاى طبيعت را تسخيركرد و به اهلى كردن حيوانات پرداخت تا از وجود آنها, نقل و انتقال سريع تر و راحت ترى داشته باشد. روند تصرف انسان در طبيعت به منظور تهيه وسائل نيرومندتر, سريع تر و راحت ترى براى نقل و انتقال, همچنان ادامه داشته تا امروز كه از وسائل پيشرفته موتور مثل قطار و هواپيما براى اين كار استفاده مى كند و تا بشر امكان زيستن بر روى زمين را دارد, اين روند ادامه خواهد داشت و همواره مى كوشد تا وسائل و ابزارهاى بهترى را جايگزين وسايل و ابزارهاى پيش كند و بر همين قياس است تلاش انسان براى حل مشكلات طبيعى خود در ديگر زمينه ها.
2. حوزه روانى زندگى: در اين حوزه از زندگى, انسان به نيازهاى روحى خود (نيازهاى نوع دوم) مانند نياز به آرامش روح و پرستش, نياز به آگاه شدن از راز هستى خود و جهان, نياز به محبت و احسان و ... پاسخ مى گويد. حل معضلات روحى انسان, مساءله اساسى اين حوزه زندگى است. هر انسانى با خود مى انديشد كه او در اين نظام هستى چه كاره است؟ براى چه هدفى آفريده شده؟ چه سرانجامى خواهد داشت؟ در مسير زندگى برابر چه معيارهايى بايد حركت كند؟ پاسخ درست يا نادرست به اين پرسشهاست كه انسان را به انتخاب ايمان يا كفر, عدل يا ظلم, محبت يا نفرت و ... وا مى دارد. مجموع آن پرسشها و پاسخهايى كه انسان به آنها مى دهد و اين گزينشهايى كه بر اساس آن پاسخها مى كند, حوزه روانى زندگى انسان را به وجود مىآورند.
3. حوزه اجتماعى زندگى: انسان, چه از روى طبع و چه از روى نياز, ناچار از زندگى اجتماعى است. زندگى اجتماى, قانونهاى ويژه اى دارد, از اين روى, براى تنظيم روابط اجتماعى انسانها, نهادهاى اجتماعى متنوعى به وجود آمدند كه در مسير تكاملى بشر, سيرى از ساده به پيچيده داشته اند. نظامهاى: خانواده, مالكيت و اقتصاد, سياست و حكومت از جمله مهم ترين نهادهاى اجتماعى هستند كه سامان زندگى اجتماعى انسان بدانها وابسته است. اين نهادها همه محصول رفتارهاى انسان در حوزه اجتماعى زندگى است.
اكنون با توجه به دو نكته ياد شده (هدف دين ـ تمايز حوزه هاى زندگى) مى توان قلمرو شريعت و دخالت آن در زندگى انسان را مشخص كرد:
مسووليت حوزه طبيعى زندگى به خود انسان واگذار شده است. او, با نيروى شگرف عقل و ابتكار خود مشكلات طبيعى خويش را حل مى كند. و در اين راه, علوم و فنون و ابزارهايى ساخته است, تا هر چه بيشتر و بهتر بتواند طبيعت را مهار كند و مسير زندگى و رفاه خود را هموار سازد. عقل و علم براى ساختن اين حوزه زندگى كفايت مى كنند و انسان مى بايست اين راه را خود بپويد و آنقدر به آزمايش و خطا ادامه دهد, تا سرانجام مشكل خويش را چاره كند. هيچ باكى نيست از اين كه دوره هاى اين آزمايش و خطا, گاه هزاران سال به طول بينجامد. چون خطاى انسان در اين حوزه از زندگى, با هدف كلى آفرينش او, رسيدن به سعادت پيشنهاد شده از جانب دين, منافاتى ندارد, لذا تصحيح اين گونه خطاها بر عهده دين نيست و اصلا انسان در اين زمينه نيازى به هدايت از راه وحى ندارد. بعد از دو هزارسال كه از عمر نظريه هيئت بطلميوس درباره زمين و افلاك گذشت, خطا بودن آن كشف شد و نظريه جديد كپرنيك و گاليله جانشين آن گرديد. اين خطاى دو هزار ساله و هزاران خطاى آن, كه در تاريخ تكامل علوم تجربى به چشم مى خورد, هيچ گاه سبب انحراف انسان از مسير هدايت و سقوط او از مدار انسانيت نشده و نخواهد شد. رسالت دين, آموزش علوم و فنون و روشهاى تسخير طبيعت به انسان نيست, بلكه رسالت اصلى دين هدايت انسان است در جاهايى كه پاى عقل مى لنگد و اگر هدايت نشود از مسير حق منحرف مى شود.
پس مسووليت حوزه طبيعى زندگى بر عهده خود انسان است, اما او در برابر اين مسووليت,از حقوقى نيز برخوردار است. حقوق طبيعى و تكوينى انسان مقدم بر حقوق تشريعى اوست. بنا به نظر استاد مطهرى:
((در قرآن كريم, مكرر تصريح مى كند كه به حسب اصل خلقت, مواهب عالم براى انسان آفريده شده. پس از نظر قرآن كريم قبل از آن كه بشر بتواند فعاليتى بكند و دست به كارى بشود و قبل از آن كه دستورهاى دين به وسيله پيغمبر به مردم اعلام شود, يك نوع علاقه و ارتباط بين انسان و مواهب خلقت هست و اين مواهب مال انسان است و حق انسان است ... پس اين حق را قانون خلقت و آفرينش كه مقدم بر قانون شرع است قرار داده و چون هر دو از جانب خداوند است, خداوند قانون دين را هماهنگ قوانين فطرت و خلقت مقرر فرموده, قانون خلقت را طورى و قانون شرع را طورى ديگر مقرر نفرموده ....))14
از آنچه كه گفته شد معلوم مى شود, رفتارهاى انسان در حوزه طبيعى زندگى (مهار طبيعت و ساختن بعد مادى زندگى) از آن جهت كه دخالتى در هدايت و يا ضلالت او ندارند و تنها لازمه حيات طبيعى انسان هستند, مشمول مقررات شريعت واقع نمى شوند و دست انسان براى ساختن و زندگى خود در اين حوزه باز است. البته شريعت در مواردى, فقط به اقتضاى ضرورت در اين حوزه زندگى مداخله كرده است, مثل تحريم بعضى از خوردنيها نوشيدنيها يا تصرفهاى زيانبار در طبيعت و مسائلى از اين قبيل كه براى سلامت جسم و جان انسان مخاطره آميزند و خود بشر خطر آنها را هنوز در نيافته است.
اما در حوزه دوم زندگى كه مربوط است به تمايلات روحى, اگر چه عقل انسان در اين حوزه نيز پرتو افشانى مى كند و تا حدودى خير و شر و حق و باطل را از هم تشخيص مى دهد, اما گرايشهاى سركش انسان خود را به پيروى از عقل نمى دانند. اگر مسووليت اين حوزه از زندگى را به خود انسان بسپارند, قهرا زمام او به دست گرايشهاى مهار نشده مى افتد و به انحراف و سقوط كشانده مى شود. در اين حوزه اگر تمييز صواب و خطا بودن رفتارها را به دست تجربه انسانى بسپارند تا پس از آزمايش و خطاهاى مكرر درست را از نادرست تشخيص دهد, چيزى از انسانيت انسان باقى نخواهد ماند و در همان گامهاى نخستين اوليه به مهلكه مى افتد. خطاى انسان در حوزه كششهاى روحى اثر وضعى بر هدايت انسان دارد, و او را از سلوك مسير انسانيت و رسيدن به كمالى كه هدف كلى خلقت است باز مى دارد.
مسلما سامان دادن به اين حوزه از زندگى انسان, نمى تواند از هدفهاى دين نباشد. تنظيم عبادات و مناسك دينى كه براى حالات فردى انسان و رابطه او با خدا مقرر گرديده اند و بيان كم و كيف آنها, بر عهده شريعت است. اگر شريعت در اين حوزه دخالت نكند, همان غرضى را نقض كرده كه دين به خاطر آن آمده است,يعنى اصلاح و هدايت گرايشهاى روحى انسان.
اما در سومين حوزه يعنى حوزه اجتماعى زندگى , روابط اجتماعى و نهادهاى اجتماعى تعيين كننده بسيارى از رفتارهاى انسان هستند. اگر مجموعه روابط اجتماعى و نهادهاى اجتماعى هماهنگ با هدف كلى دين نباشد,موجبات انحراف و سقوط را از مسير هدايت فراهم مى كند. از اين روست كه تاءسيس جامعه دينى از هدفهاى اساسى دين است و جامعه دينى جامعه اى نيست كه فقط افراد آن ديندار باشند,بلكه جامعه اى است كه نهادها اجتماعى و روابط اجتماعى آن مبتنى بر اصول و هدفهاى دين باشد.
تعبيراتى كه در اين زمينه در قرآن كريم وجود دارد, چون:
((ولتكن منكم امه يدعون الى الخير...))15
((كذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء على الناس...))16
به خوبى مى رسانند كه ساختن جامعه دينى و نه فقط ساختن افراد ديندار هدف دين است.
پيدا است كه مسائل حوزه اجتماعى زندگى با مسائل حوزه طبيعى زندگى, فرق اساسى دارند. نمى توان ساختن اين حوزه از زندگى را مانند حوزه طبيعى, تماما به خود بشر واگذار كرد, زيرا:
اولا, با توجه به انسان شناسى دين و تعريفاتى كه در متن دين از انسان شده, او موجودى است كه به همان نسبت كه امكان صلاح و فلاح و تعالى و ترقى دارد, استعداد فساد و طغيان و سقوط و انحراف نيز دارد.
گرايشهاى سركشى دارد كه اگر باد استغنا با مشامش بخورد, سر به طغيان برمى دارد:
(ان الا نسان ليطغى اءن رآه استغنى) ظلوم و جهولى است كه اگر تربيت نشود, ستمكارى و نادانى از صفات ثابت او بشمار مىآيند: (انه كان ظلوما جهولا). حرص بيش از اندازه اى دارد كه به هيچ وجه به حق خود قانع نيست و به حقوق ديگران دست اندازى مى كند: (خلق الا نسان هلوعا) و دهها تعبير ديگر از اين قبيل كه در مورد معرفى خصلتهاى درونى انسان در قرآن وجود دارد. با اين وصف, چگونه ممكن است دينى كه هدايت انسان به سمت سعادت دنيا و آخرت هدف اوست, تنظيم نظامات اجتماعى كه حوزه وسيعى از زندگى انسان را در بر مى گيرد, به چنان موجودى بسپارد؟ و بر همه دستآوردهاى عقل و تجربه او در زمينه ساخت و سامان زندگى اجتماعى صحه بگذارد؟
ثانيا, انسان براى پيمودن مسير كمال و رسيدن به مدارج عالى انسانيت, نياز به محيطى امن و سالم و مناسبات اجتماعى عادلانه دارد. ظلم و تبعيض و فساد اجتماعى, جامعه انسانى را به سقوط و هلاكت مى كشاند و هيچ مجالى براى شكوفايى روحى و عروج معنوى انسان باقى نمى گذارد. پس تاءمين قسط و عدالت در جامعه, اگر هم هدف مستقلى براى دين نباشد, كه هست, دست كم از باب اين كه مقدمه و زمينه اى است براى تربيت معنوى و تكامل روحى انسانها ضرورى خواهد بود. و نمى توان مناسبات اجتماعى جامعه اى را بر مدار قسط و عدل استوار ساخت, مگر اين كه نهادهاى تشكيل دهنده آن جامعه را در اختيار گرفت و به گونه شايسته و هماهنگ با هدف اصلى دين سر و سامان داد.
بنا بر اين, شريعت براى دست يابى به هدف خود, بايد روابط و مناسبات اجتماعى انسانها را مشمول مقررات خود سازد و اگر ديانتى فاقد چنين شريعتى باشد, ناقص است و نمى تواند ادعاى اتمام دين و اكمال نعمت داشته باشد.
لازم به يادآورى است كه احكام شريعت در حوزه زندگى اجتماعى انسان, بيشتر به صورت احكام تصحيحى هستند, نه احكام تاءسيسى. بدين معنى كه دين به منظور ايجاد جامعه دينى, نهادهاى اجتماعى جديدى را در برابر نهادهاى عرفى تاءسيس نكرد, بلكه همان نهادهاى عرفى را با تصحيح و اصلاحات دقيق و عميق, به گونه خواست خود درآورد. به عنوان نمونه به دو نهاد خانواده و حكومت اشاره مى شود:
بشر به ضرورت زندگى اجتماعى دريافت كه بايد بهره ورى جنسى و توليد نسل را, كه يك نياز طبيعى و زيستى است, در نظام معينى به نام خانواده سامان دهد.نهاد خانواده هسته نخستين تمدنهاى بشرى است. اما حقوق و وظايف اعضاى اين نهاد, در جوامع مختلف بشرى, بسيار متفاوت است. دين نيز همين نهاد عرفى را گرفت و به تصحيح و اصلاح آن پرداخت و حقوق و وظايف اعضاى خانواده را به گونه عادلانه اى تنظيم كرد, تا با هدف دين و نظام اجتماعى خواست دين, هماهنگ گردد. همچنين است نظام سياسى و نهاد حكومت. سابقه نهادينه كردن قدرت سياسى و تاءسيس نهاد حكومت نيز بر مى گردد به سابقه تمدنهاى نخستين بشرى. حكومت نيرومندترين نهاد اجتماعى است و هر جامعه مدنى ناچار از آن است, منتهى در جوامع مختلف, با شكل و شيوه هاى متفاوتى وجود داشته است. دين اصل نهاد حكومت را پذيرفت, ولى با وضع قانونهاى ويژه اى آن را در راستاى هدفهاى اساسى خود اصلاح كرد. (در تفكر شيعى اگر چه امامت مفهومى بسيار گسترده تر از حكومت دارد, اما شيوه و وظايف حكومت, در مفهوم امامت مندرج است). ساير نظامات و مناسبات اجتماعى انسان نيز به همين ترتيب, البته با شدت و ضعفهايى, مورد اصلاح و تصحيح شريعت قرار گرفتند.
اين است معنى آنچه كه گفتيم احكام شريعت در مورد نظامات اجتماعى, بيشتر جنبه تصحيحى دارند و كمتر جنبه تاءسيسى. دقيقا بر خلاف احكام شريعت در باب موضوعات عبادى محض, كه بيشتر تاءسيسى هستند و به ندرت احكام تصحيحى در آن باب يافت مى شود. توجه به تاءسيسى بودن يا تصحيحى بودن حكمى از احكام شريعت, در فهم ما از موضوع آن حكم و در استنباط ما از حكم آن موضوع تاءثير فراوان دارد.
همه آنچه كه در اين فصل گفته شد مربوط به قلمرو شريعت بود, اما به پيرو آن, قلمرو فقه نيز معلوم مى گردد. فقه علمى است كه وظيفه آن تدوين و تبيين قانونهاى شريعت است, بنا بر اين, تا هر جا كه شريعت رفته است, فقه نيز به دنبال آن رفته است. منتهى يكى از دشواريهايى كه علم فقه با آن روبه روست, اين است كه پيامها و دستورات شريعتى دين را از پيامها و دستورات غير شريعتى آن, تشخيص دهد. متون اصلى دين (قرآن و سنت قطعى) و بويژه سنت, آكنده است از دستورات گونه گونى كه به راحتى نمى توان تشخيص داد كه آيا اين دستور, دربردارنده يك پيام هدايتى است براى انسان و جزو قانونهاى شريعت است و لذا ثبات و جاودانگى دارد؟ يا اين كه دستور ياد شده نسبت به مخاطب مشخصى و در موقعيت معينى صادر شده و در خور گسترش نيست و نمى توان آن را جزو قانونهاى شريعت به حساب آورد؟ يا به عنوان مثال, در متون معتبر روايى ما, سخنان بسيارى از ائمه, عليهم السلام, درباره ويژگيهاى بعضى از اشياء و خواص بعضى از خوردنيها و ... نقل شده است. آيا مواردى از اين دست كه كاملا مربوط است به حوزه طبيعى زندگى و دانش و تجربه انسانى, خود امكان دست يابى بدانها را دارد, جزو شريعت هستند وفقيه مى تواند بر اساس آنها راءى صادر كند؟ درست اين است كه سخنانى از اين قبيل را كه ربطى به صعود و سقوط معنوى انسان ندارند و در امر هدايت بشر دخيل نيستند, نبايد جزو قانونهاى شريعت به شمار آورد, بلكه فقط يك اظهار نظر علمى و تجربى از سوى امام است و در عين اين كه مفاد آن صحيح است,اما جنبه قانونى و تشريعى ندارد. حتى بزرگانى از فقهاى روشن انديش معاصر, بر اين نظرند كه بسيارى از احكام حكومتى كه پيامبر و يا حضرت امير در دوران زمامدارى خود صادر كرده اند, احكام شريعتى نيستند:
((مثلا اگر از پيامبر نهى يا منعى نقل شود, مانند نهى اهل مدينه از انتقال آب, آن را يا نهى تحريمى معنى مى كنند يا نهى كراهتى, حال آن كه در مواردى نه اين است و نه آن, بلكه پيامبر به عنوان رئيس دولت, نهى صادر مى كند و نمى توان از آن حكم شرعى كلى استفاده كرد.))17
البته براى شناخت اين كه حكمى جنبه تشريعى دارد يا ندارد, معيارهايى در علم اصول به كار بسته مى شود, از قبيل تمسك به عمومات و اطلاقات و يا در مقام بيان بودن شارع, ولى اين معيارها تنها در برخى از موارد كارسازند و در بسيارى ديگر از موارد, كارآيى لازم ندارند. يكى از دشواريهاى امروزى علم فقه, در برابر تحولات سريع و وسيع اين عصر, همين احراز تشريعى بودن يا نبودن, منابع مورد استناد در كتاب و سنت است و پرداختن به آن خود بحث جداگانه اى را مى طلبد.

زياده روى و كوتاهى در تعيين قلمرو فقه

در مورد قلمرو شريعت و در نتيجه قلمرو فقه دو ديدگاه وجود دارد: افراطى و تفريطى ديدگاه نخست كه بسيار قلمرو فقه را مى گستراند, به كارآيى و توانايى شريعت و فقه لطمه مى زند و ديدگاه دوم كه بسيار قلمرو فقه محدود مى كند, به جامعيت شريعت و فقه آسيب مى رساند.
ديدگاه نخست: يك برداشت سنتى شايع از شريعت و فقاهت, اين است كه همه حوزه هاى زندگى انسان را داخل در قلمرو قانونگذارى شريعت مى داند و ميدانى براى جولان علم و انديشه آدمى باقى نمى گذارد و در نتيجه بعضى از حقوق طبيعى و ما قبل دينى انسان را ناديده مى گيرد. با گسترش دايره فراگيرى احكام پنج گانه, به تمامى و رفتارهاى آدمى در همه حوزه هاى زندگى, چنين پنداشته مى شود كه آدمى خود كفايت ساختن زندگى خود را در هيچ حوزه اى ندارد و براى هر حركتى بايد پيشتر حكم آن را از شريعت پرس و جو كرده باشد. حد اعلاى اين دريافت افراطى در فقه حنبلى, از مذاهب اهل سنت, ديده مى شود و البته نمونه هايى از آن را با چند درجه تخفيف در فقه ما نيز مى توان يافت.
اين ديدگاه اگر چه به ظاهر, جامعيتى براى شرع و فقه درست مى كند, اما در واقع آنها را از كارآيى و تحرك لازم مى اندازد و در حل مشكلات امروزين جوامع بشرى ناتوان مى سازد. چنين برداشتى از شريعت, حكايت يكى از مشايخ صوفيه را به ياد مىآورد كه از او نقل شده كه مى گفت: من هرگز خربزه نخوردم, زيرا تا به حال نتوانستم معلوم كنم كه آيا رسول خدا خربزه مى خورده يا نه و اگر مى خورده, چگونه آن را مى خورده است. البته سخن منسوب به آن شيخ طريفت, برخاسته از شدت علاقه و تاءسى او به پيامبر خداست,اما اگر چنين بينشى را به عنوان يك ضابطه در برداشت از شريعت به كار گيريم, پيداست كه چه جزم و جمودى را در پى خواهد داشت. خود شريعت داعيه چنان دربرگيرندگى را ندارد, بلكه شريعت, فقط رفتارهايى را دربرگرفته شده مقررات خود مى داند كه در امر هدايت انسان موثرند و رفتارهايى كه در هدايت او تاءثير ندارند, احكام شريعت درباره آنها جارى نمى داند و انتخاب آنها به خود انسان داده شده است. مباحات, امورى هستند كه شريعت درباره آنها حكمى صادر نكرده و ترك و فعل آنها را به انسان واگذاشته است. اساسا نبايد اباحه را از جمله احكام شرعى به شمار آورد. اباحه در واقع, حكم نيست, بلكه ((عدم الحكم)) است و احكام شرعى چهار تا بيشتر نيستند: وجوب, حرمت, استحباب, و كراهت.18
ديدگاه دوم: در مقابل ديدگاه اول, برخى از متفكرين نوگراى مسلمان, راه تفريط را در باب تعيين قلمرو شريعت و فقه پيموده اند, و مى گويند كه دين فقط موازين و ارزشهاى كلى مربوط به هدايت انسان را بيان كرده است, و روش اجراى آن ارزشهاى كلى به خود انسان به عبارتى, دين هيچ دخالتى در شيوه ساخت و سازمان زندگى بشر نكرده است و فقط هدايت معنوى انسان را به عهده دارد:
((... اين نگرش دوم, محور اصلى زندگى انسانى را كه همان زندگى معنوى (اجتناب از گناه و تقرب به خداوند) انسان است, برده است در پوشش كتاب و سنت و انسان را در تعيين سطوح زندگى, كه همان ايجاد تمدن و فرهنگ معاش باشد, آزاد گذاشته و تعيين مكانيسمها و روشهاى زندگى در اين عالم را به خود انسان واگذاشته است. ))19
اين ديدگاه, عملا دست شريعت را از سامان دهى زندگى انسان, بخصوص در حوزه پر تلاطم زندگى اجتماعى, كوتاه مى كند و ديانت اسلام را تا مرز مسيحيت عقب مى نشاند. اگر رسالت دين, منحصر به بيان ارزشهاى كلى و پرداختن به زندگى معنوى انسان باشد, ديگر چه نيازى به وجود شريعت و آن همه قوانين گسترده اش مى بود؟ ظاهرا آن همه امر ونهى و ماده و تبصره كه در مورد رفتارهاى غيرعبادى, در متن شريعت آمده است, بيهوده بوده است, چرا كه همه آنها مربوط است به مكانيسمها و روشهاى زندگى. خلط و خطاى عمده اى كه در اين ديدگاه صورت گرفته اين است كه تفكيكى بين حوزه هاى مختلف زندگى قائل نشده و براى همه حوزه ها يك حكم صادر كرده و به طور مطلق گفته است:((تعيين مكانيسمها و روشهاى زندگى در اين عالم را به خود انسان واگذاشته است.)) در حالى كه اين سخن فقط در مورد حوزه طبيعى زندگى درست است, اما در حوزه اجتماعى زندگى نمى تواند درست باشد, زيرا چنانكه پيش از اين گفتيم, اگر دين طرح و برنامه اى براى عملى كردن موازين و ارزشهاى كلى خود در جامعه نداشته باشد, نمى تواند جامعه دينى مورد نظر خود (امت وسط به تعبير قرآن) را بسازد. و تجربه طولانى زندگى بشر نشان داده است كه صرف بيان ارزشهاى كلى براى اين كار كافى نيست. اين ديدگاه هم از لحاظ نظرى مخدوش است و اهداف دنيوى دين را مهمل مى گذارد و هم آشكارا با واقعيت شريعت اسلام ناسازگارى دارد و با اديانى كه نظام تشريعى ندارند, مثل دين مسيح سنخيت بيشترى دارد.
مونتسكيو, فيلسوف معروف فرانسوى در قرن 18, تحت تاءثير فرهنگ مسيحى, داشتن قوانين جزائى و كيفرى را از عيبهاى دين مى شمارد, از نظر او دين بايد مقررات تشريعى نداشته باشد, تا تعاليم آن صبغه معنوى خود را از دست ندهند. او مى گويد:
((هيچ مذهبى نبايد قوانين جزائى داشته باشد. خواهيد گفت كه: چون قوانين جزائى توليد وحشت مى نمايد مفيد است و مردم را به راه راست وا مى دارد, ولى بايد دانست كه مذهب خود داراى مقررات جزائى معنوى و باطنى است, با اين وصف اگر مقررات جزائى ديگرى وضع نمايد, كه يكى از اين دو تاءثير ديگرى را از بين مى برد و در وسط دو وحشت متصاد كه ناشى از مقررات جزائى مادى و معنوى است, روح مومنين خشن و افراد قسى القلب مى شوند.))20
و در جاى ديگر مى گويد:
((... قوانين دينى چون براى روح و قلوب مرد وضع شده بايستى بيشتر پند و اندرز داشته و كمتر حاوى مقررات باشد...))21
و بر اساس چنين نگرشى است كه مونتسكيو دين مسيح را بر اسلام ترجيح مى دهد:
((وقتى به نتايج اخلاقى مذهب مسيح و اسلام بر مى خوريم, بدون ترديد اين فكر به خاطر مى رسد كه بايد مذهب مسيح را قبول كرد, زيرا مذهب مسيح اخلاق را تعديل و بر عكس مذهب اسلام باعث تشديد اخلاق مى شود ... ديانت اسلام كه به زور شمشير بر مردم تحميل شد چون اساس آن متكى بر جبر و زور بوده باعث سختى و شدت شده است و اخلاق و روحيات مردم را شديد مى كند.))22
مروجين ديدگاه دوم اغلب انديشه ورانى از نوگرايان مسلمان هستند كه احيانا هيمنه, ارزشهاى مسلط زمان در زمينه هاى سياسى و اجتماعى آنها را مجذوب يا مرعوب خويش ساخته است و در يك حركت انفعالى مى كوشند تا مفاهيم دينى را با ارزشهاى مسلط زمانه تطبيق دهند. و در مواردى كه بين نظامات اجتماعى دين و اين ارزشهاى مسلط فاصله زيادى مى بينند, ناچار مى شوند كه اصل چنان نظاماتى را در دين منكر شوند و بگويند كه دين ارزشهاى كلى مربوط به اداره جامعه و يا اقتصاد را بيان كرده است و در مورد شكل و شيوه اجراى آنها نظرى نداده است. ايشان اصل را بر معصوميت ارزشهاى مسلط زمانه مى گذارند و مفاهيم دينى را به گونه اى تفسير مى كنند كه با آن ارزشهاى غالب, سازگار باشند. البته نيازهاى جديد زندگى را شناختن و چاره دينى براى آنها جستن, اصل پذيرفته اى است و پويندگى و بالندگى تعاليم دينى نيز مقتضى آن است, ولى اين بدان معنى نيست كه ما آنقدر جامه ديندارى كوتاه و بلند كنيم تا بالاخره بر قامت ارزشهاى مسلط زمان راست بيابد. مشكل دينداران در عصر حاضر اين است كه چگونه مناسبات پيچيده زندگى امروز را در قالب دين بگنجانند تا هم ديندار بمانند و هم از زندگى عقب نمانند. اين مشكلى است كه متفكران دينى ما بايد با تمام ظرفيت ذهنى خود براى حل آن اقدام كنند. اما ارائه نظرياتى از قبيل ديدگاه دوم, به جاى اين كه به حل مشكل يادشده بپردازد, با فرار از آن به يكباره خود را راحت مى كند و نقش نظامات اجتماعى دين, در مسير زندگى, به پائين ترين سطح ممكن تنزل مى دهد, تا اصلا برخوردى بين دين و زندگى اجتماعى پيش نيايد تا خود را ناچار از حل آن بداند و بدين ترتيب به مصداق ((الياءس اءحد الراحتين)), به راحت كاذبى فرو مى غلطد.

جايگاه معرفتى فقه و پايگاه اجتماعى فقيه

فقه, به عنوان بخشى از معارف دينى, منزلت خود را در ميان معارف دينى داراست و نبايد آن را فراتر و يا فروتر از آنچه كه هست قرار داد. علم فقه به لحاظ محتواى نظرى خود, همسان و همشاءن ديگر معارف دينى است, اما به لحاظ نقش و كاركرد عملى كه دارد, تاءثيرات عينى و محسوسى در زندگى مردم به جا مى گذارد و از اين رهگذر خصوصياتى دارد كه ديگر معارف دينى ندارند. تا اين جا مربوط است به جنبه معرفتى فقه به عنوان يك علم.
اما اگر از زاويه ديگرى به موضوع بنگريم, مى بينيم كه حاملان اين معرفت, يعنى فقها, پايگاه اجتماعى ممتازى در ميان دينداران دارند كه حاملان ديگر معارف دينى و غير دينى چنان موقعيت برجسته اى را ندارند. فقهاء در طول تاريخ اسلام, همواره, از اقتدار اجتماعى برخوردار بوده اند. حتى قبل از رسميت يافتن مذهب شيعه در ايران, نيز اقتدار فقهاى شيعه در ميان اهل تشيع محفوظ بود, هر چند به خاطر كمى شيعيان و پراكندگى آنها اين اقتدار مجالى براى ظهور نمى يافت, اما اصل آن به قوت خود باقى بود. پس از استقرار دولت صفوى و رسميت دادن به مذهب شيعه در بخش وسيعى از جهان اسلام, اقتدار فقهاء شيعه از قوه به فعل در آمد و عمق و گستره بيشترى يافت. در چهار قرن اخير نفوذ و اقتدار اجتماعى فقها, هم در مسير زندگى روزمره مردم و هم درحوادث و تحولات بزرگ اجتماعى كاملا مشهود است و در موازنه قدرت, فقها, همواره, يك قطب مهم محسوب مى شوند. سوالى كه در اين جا در خور توجه است اين است كه آيا اين اقتدار اجتماعى را علم فقه به حاملان خود بخشيده است, يا اين كه اقتدار فقيه از عوامل ديگرى نشاءت گرفته است؟ به عبارت ديگر, آيا محتواى معرفتى فقه خاصيت قدرت آفرينى دارد و هر كس آن را بياموزد خود به خود اقتدار اجتماعى پيدا مى كند؟
واقعيت اين است كه فقه يك علم تبيينى و توصيفى است و وظيفه اى جز استنباط احكام شريعت و بيان آنها ندارد. صرف دانستن اين احكام و استنباط كردن آنها از روى ادله فقهى, به خودى خود, هيچ اقتدارى را براى داننده و استنباط كننده آنها كسب نمى كند, پس فقه به عنوان يك معرفت در درون خود خاصيت قدرت آفرينى ندارد. با اين وصف, سوال يادشده قوت مى گيرد كه پس اين اقتدار اجتماعى فقيه از كجا ناشى شده است؟ پاسخ تفضيلى به اين پرسش, ما را از زمينه اصلى بحث دور مى كند, همين قدر و به اختصار مى توان گفت كه اقتدار اجتماعى فقيه و موقعيت قدرتمند او در جامعه دينى, يك دليل كلامى و اعتقادى دارد و يك علت جامعه شناختى:
الف: دليل كلامى و اعتقادى اقتدار فقيه: فقيه از آن جهت كه عالم به علم فقه است, اقتدارى ندارد و مانند ساير ارباب معارف است, اما از آن جهت كه به منصب ((زعامت دينى)) مى رسد, صاحب اقتدار و نفوذ اجتماعى مى شود.منصب زعامت دينى, امتداد همان منصب امامت است, با ابعادى كوچكتر و محدودتر. امامت كه از اصول اعتقادى شيعه است, مفهومى گسترده و پيچيده دارد. در تفكر شيعى, منصب امامت, جزء جدايى ناپذير ساختار جامعه دينى است و حتى در دوران غيبت نيز, تعطيل بردار نيست و نمى توان به دليل عدم حضور امام, منصب امامت را نيز در جامعه معطل گذاشت. لذا معيارهايى درنظر گرفته شده تا كسانى بر اساس آن معيارها بتوانند, اين منصب را, گرچه در زواياى محدودترى اداره كنند و بخشى از شوون و وظايف اجتماعى امام را به عهده بگيرند. اين كسان به عنوان سرپرست امور دين, زعامت جامعه دينى را عهده دار مى شوند و سرپرستى اين منصب, گرچه در زمانى كه حاكميت رسمى نيز نداشته باشند, سرچشمه اقتدار اجتماعى آنان مى شود. همين كسان از آن جهت كه مى بايست به جاى امام, احكام شرعى را هم براى مردم بيان كنند و فتوا بدهند, بايد فقيه نيز باشند.
بدين ترتيب, فقاهت تنها يكى از شرايط و شوون زعامت دينى است كه هر چند شرط لازمى است, اما كافى نيست. با توجه به همين اصل كلامى و پشتوانه اعتقادى است كه فقيه مى تواند در مواردى مثل امام معصوم, حكم صادر كند و حكم, غير از فتواست و جنبه الزام حقوقى دارد و در صورت نبود چندان پشتوانه اى, حكم او هر چند برابر موازين فقهى هم صادر شده باشد,نفوذى نخواهد داشت.
در اين جا براى تقريب به ذهن مى توان علم فقه را به علم حقوق و فقيه زعيم را به قاضى تشبيه كرد.
قاضى از آن جهت عالم به علم حقوق است و ماده و تبصره هاى قانونى را مى داند, حكمش در دادگاه نفوذى ندارد, بلكه از آن جهت كه منصب قضاوت دارد, حكم او نافذ و الزام آور است. به عبارت ديگر, قدرت قاضى از منصب او ناشى شده, نه از معلومات حقوقى او. در يك محكمه با اين كه قاضى و وكيل مدافع هر دو حقوقدانند, اما فقط نظر قاضى الزام آور است نه نظر وكيل.

ب: علت جامعه شناختى اقتدار فقيه:

علاوه بر اصل اعتقادى كه در بند الف به آن اشاره شد, اقتدار اجتماعى فقيه, يك علت جامعه شناختى هم دارد و آن, كاركرد اجتماعى فقاهت و فقيه است. در گذشته بسيارى از نظامات زندگى اجتماعى و شخصى مردم را فقها و نمايندگانشان, اداره مى كردند, مسائل حقوقى پيچيده معاملات, مشروعيت بخشيدن به مناسبات خانوادگى (ازدواج و طلاق), ثبت اسناد, آموزش و ... از جمله امور زندگى مردم بودند كه به دست فقها و يا نمايندگان آنان حل و فصل مى شدند. اين خود, سبب مى شد كه مردم احساس كنند كه در اداره امور زندگى خود, به فقها نيازمندند و صرف نظر از جنبه اعتقادى, مى ديدند كه گره بسيارى از كارهايشان در مسير زندگى, فقط به دست فقهاء گشوده خواهد شد, از اين نظر خود را ناچار به پيروى از فقيه مى ديدند. البته امروز كه مفهوم سياسى دولت تحول پيدا كرده, و دولتها, علاوه بر حكمرانى, مديريت جامعه را نيز به عهده دارند, برخى از كاركردهاى اجتماعى فقاهت نيز به دولتها سپرده شده است.
در هر صورت, عامل اصلى اقتدار فقيه, همان اصل كلامى و عقيدتى است كه ذكر شد و اين عامل جامعه شناختى, عاملى است فرعى و به مثابه متمم عامل اصلى به شمار مىآيد.
بر اساس آنچه كه گفته شد, معلوم مى شود كه نقد و تحليل جايگاه معرفتى علم فقه, يك مقوله است و نقد و تحليل پايگاه اجتماعى فقيه و موقعيت ممتاز او در جامعه, مقوله اى ديگر است و اين دو نبايد با هم آميخته شوند. اين خود نكته ظريفى است كه در پاره اى از نقاديها بدان توجه نشده است.

پى نوشت:

1ـ براى اطلاع بيشتر در اين مورد رجوع شود به: ((انسان و سرنوشت)) نوشته استاد مطهرى, انتشارات صدرا, صفحات105 تا116.
2ـ صدر المتاءلهين درباره حقيقت ايمان با استناد به آيات بسيارى از قرآن كريم مى نويسد: ((... ايمان نورى عقلى است كه نفس انسان بوسيله آن از قوه به فعل و از نقص به كمال در مىآيد و از عالم جسم و تاريكى به سوى عالم روح و نور ارتقاء مى يابد...)).
اسرار الايات28/
ايشان در جاى ديگر, ضمن تقسيم ايمان به ايمان تقليدى و ايمان كشفى, در تعريف ايمان كشفى كه مرتبه عالى ايمان است مى نويسد:
((ايمان كشفى قلبى, محصول انشراح صدر و نورانى شدن قلب به نور خدا است و با اين نور حقيقت اصلى اشياء آنگونه كه هستند كشف مى گردد.)) همان29/.
علامه طباطبائى نيز صرف علم به چيزى را براى حصول ايمان به آن كافى نمى داند, بلكه نوعى پايبندى و وابستگى قلبى را هم در تحقق ايمان شرط مى داند. به نظر ايشان:
((مجرد علم داشتن به چيزى و جزم به اين كه آن چيز حق است, براى حصول ايما و مومن شدن شخص كافى نيست, بلكه براى تحقق ايمان ناچاريم از التزام به مقتضاى آن و دل بستن به مفاد آن به گونه اى كه آثار عملى (گرچه مختصر) بر آن مترتب شود ... و از اين جا باطل بودن سخن آن كس كه ايمان را به معنى مجرد علم وتصديق مى داند, روشن مى گردد.)) تفسير الميزان, انتشارات اعلمى, بيروت, ج18,259/.
3ـ الاصول من الكافى ـ محمد بن كلينى ـ دارالكتب الاسلاميه ـ تهران, ج2, ص46, باب نسبه الاسلام, حديث1.
4ـ سوره ((نساء)), آيه82.
5ـ ما در اين تقسيم بندى از معارف دينى, تفسير را به عنوان ركن مستقلى ذكر نكرديم, زيرا تفسيرها بر حسب گرايش فكرى مفسران متفاوتند از اين رو قرار دادن آنها در قسم خاصى از معارف دينى, درست به نظر نمى رسد. برخى از تفسيرها صبغه كلامى دارند, مثل تفسير فخر رازى و برخى صبغه فقهى دارند, مثل تبيان شيخ طوسى و برخى صبغه عرفانى دارند, مثل تفسير عبدالرزاق كاشانى و برخى صبغه فلسفى دارند, مثل تفسير الميزان با همه جامعيتى كه دارد.
6ـ امام خمينى, صحيفه نور, جلد21,ص98. 7ـ مهندس مهدى بازرگان, بازگشت به قرآن, انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب, تهران,ج1, ص99.
8ـ همان ماءخذ.
9ـ مهندس بازرگان, نيك نيازى, شركت سهامى انتشار, تهران, ص125.
10ـ آيه الله لطف الله صافى گلپايگانى, رساله توضيح المسائل.
11ـ مهندس مهدى بازرگان, نيك نيازى, شركت انتشار, تهران, ص125ـ 124.
12ـ مهندس مهدى بازرگان, مذهب در اروپا, شركت انتشار,تهران,ص144ـ 143.
13ـ شهيد سيد محمد باقر صدر, مقاله روند آينده اجتهاد, مجله فقه اهل بيت, شماره اول, سال اول, بهار1374,ص41.
14ـ استاد شهيد مرتضى مطهرى, بيست گفتار, موسسه انتشارات اسلامى, قم, ص.ص47ـ 46.
15ـe وره ((آل عمران)), آيه104.
16ـ سوره ((بقره)), آيه143.
17ـ شهيد آيت الله سيد محمد باقر صدر, روند آينده اجتهاد, مجله فقه اهل بيت, شماره اول, سال اول,40/.
18ـ اين كه اباحه در واقع نوعى ابراز عدم حكم است نه صدور حكم و نبايد آن را جزو احكام تكليفيه به شمار آورد, و بنا بر اين, احكام تكليفيه چهار تا بيشتر نيستند, نظر نگارنده است و اثبات آن به بحث اصولى جداگانه اى نياز دارد. در اين جا به اشارت مى گوييم: حقيقت حكم تكليفى, كلام, يا اشاره اى است كه حاكم مى خواهد با آن, چيزى را در خارج تغيير دهد و مخاطب خود را وادارد كند تا كارى را انجام دهد يا او را از انجام كارى باز دارد. يعنى حاكم با بيان اين حكم مى خواهد تكليفى را متوجه مخاطب سازد (گرچه تكليف, الزامى نباشد, مانند استحباب و كراهت). پس جهت تكليفى داشتن, جزء مقوم احكام تكليفيه است و اباحى بودن يك حكم, دقيقا نقطه مقابل تكليفى بودن آن است, زيرا اباحه به معنى رفع تكليف است, در موردى كه اراده حاكم به كار يا ترك آن تعلق نگرفته باشد, مخاطب را نيز مكلف به كار يا ترك آن نمى كند. در چنين موردى حاكم يا اصلا حكمى صادر نمى كند, و يا اگر هم كلامى از او صادر شود مبنى بر اين كه مخاطب در كار يا ترك آن آزاد است, چنان كلامى, چون جهت تكليفى ندارد, نبايد يك حكم تكليفى تلقى شود, زيرا اطلاق حكم تكليفى به كلامى كه جهت تكليفى ندارد خلاف ظاهر است. بنا بر اين, صدور اين كلام از حاكم براى ابراز عدم صدور حكم تكليفى از جانب اوست و اين كه او ترك يا فعل آن كار را اراده نكرده است و مخاطب هم از طرف او مكلف به ترك يا فعل آن كار نيست. به سخن ديگر اراده او در اين كار منطبق بر اراده مخاطب است. بسيار بعيد است اگر بخواهيم براى چنين كلامى وجه تكليفى بتراشيم و بگوييم كه حاكم با اين كلام مخاطب را مكلف كرده است به اينكه مكلف نباشد!
19ـ محمد مجتهد شبسترى, مجله نقد و نظر, سال اول, شماره اول, زمستان1373, ص23.
20ـ بارون دومونتسكيو, روح القوانين, ترجمه على اكبر مهتدى, انتشارات امير كبير, ج2, ص803.
21ـ مونتسكيو, همان ماءخذ, ص763.
22ـ مونتسكيو, همان ماءخذ, ص761.

 
شنبه 15 مهر 1391  5:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فقه شيعى و رويكرد به قرآن

فقه شيعى و رويكرد به قرآن

سيد عباس صالحى

دانش فقه, برشاخسار شجره طيبه وحى(قرآن) روييد, از تراوش فيض ربّانى, شادابى يافت, به برگ وبار نشست وبهره ها داد. امّا در گذر ايّام, آن الفت برقرار نماند وغربت فقه ازقرآن, نمايان تر شد.
فقه شيعى در عصر حضور, با قرآن پيوند داشت. امامان(ع) بارها اظهار مى داشتند كه آنچه بيان مى دارند, درقرآن ريشه دارد. برهرگفته خويش, شاهد وحى به همراه داشتند. شاگردان ايشان, با اين خوى پرورش يافتند. دراحكام فقهى, در جست وجوى مبناى قرآنى آن بودند.
پس از دوره غيبت, شرايط يكسان نماند. عوامل گوناگون, در تأثير پذيرى فقه از قرآن اثر گذارد. گرچه در تاريخ فقه, بزرگوارانى هستند كه اين الفت را جست وجو كرده اند ودر راه آن, تلاشها ورزيده اند, امّا اين همّت وحميّت, چهره غالب نيافت و فقه شيعى را, (فقه قرآنى) نساخت. در (اصول) و (فقه) حديث, حرمت اصلى داشت و قرآن, فراموش گشت.
درحاشيه احاديثى چون حديث رفع, استصحاب و… هزاران ورق نگاشته شد, رساله ها و كتابها تنظيم گشت, امّا در استنباط از آيات فقهى, كاوشى شايسته انجام نگرفت.
اين نوشتار, اشارتى به گذشته و نظاره اى به آينده است, با اين اميد كه بتواند باورى را بيافريند وراهى بنماياند.

دوره حديث گرايى

دراين دوره, فقاهت شيعى, از محدوده نقل حديث و تطبيق آن, پا فراتر نمى نهد. منابع فقهى از دائره تعبير روايات, گذر نمى كنند. فقيه, منتخب و مختار خويش را از احاديث, برمى گزيند ودر متن كتاب فقهى خود, جا مى دهد.
اين دوره عصر غيبت صغرى و اوائل دوره غيبت كبرى را دربرمى گيرد ورگه هايى ازآن تا قرنها باقى مى ماند.
مرحوم شيخ طوسى, در پيش درآمد كتاب (مبسوط) به روشنى ازاين جريان, حكايت مى كند و گسترش و نفوذ اين ديدگاه را, مانع عمده در تدوين كتابهاى تفريعى فقهى از سوى شيعه مى داند:
(اين فقيهان, چندان درياد كرد صريح ومتن حديث, تأكيد دارند كه اگر در مسأله اى الفاظ حديث تغيير بيابد ونقل به معنى صورت گيرد, به شگفت در مى آيند.)1
دراين دوره, به واسطه تفريع محدود وتعبّد به نقل حديث در كتابهاى فقهى, استناد به آيات قرآنى چندان گسترده نيست. كتابهاى مقنع, هدايه و… نمونه هاى كتابهاى فقهى اين دوره اند. دراين گونه كتابها, استشهاد به آيات قرآنى, درموارد مفاد صريح و روشن آيات صورت گرفته است و استنباطهاى دقيق وپيچيده ازقرآن, كمتر ديده مى شود.

دوره تفريع و گفت و شنود فقهى

اين دوره, با شيخ مفيد آغاز مى شود و درعصرشيخ طوسى به دوره بلوغ وبارورى خود مى رسد وراه كمال مى پويد وتا عهد صفويه, ادامه مى يابد. دراين برهه زمانى, مقتضاى تفريع وريزشدن فروع فقهى از يكسو وگفت و شنود فقهى فقيهان شيعى با ديگر فقيهان مذاهب اسلامى, ازديگر سو ايجاب مى كرد كه رويكردى به فقه قرآنى داشته باشند وبراى اثبات ديدگاههاى فقهى خويش, از قرآن,كه متن مورد اعتماد همگان بود, بهره جويند.
شيخ مفيد را مى توان آغازگر اين دوره دانست. در كتاب مقنعه , در موارد گوناگون, به آيات قرآنى استناد شده است:
پاكى, پاك كنندگى آب2, قبله بودن كعبه3, وجوب زكات4, وجوب پرداخت جزيه بر كافران اهل كتاب5, وجوب پرداخت خمس6 و…
درموارد فوق ازقلمرو صريح ويا ظاهر نخستين آيات, پافراتر نهاده نشده است. فرايند استنباط واجتهاد صورت نگرفته است. امّا در مواردى, رگه هايى از توجه ژرف تر ديده مى شود, ازجمله, دروجوب پرداخت زكات به امام و فقيه(ونفى حقّ پرداخت شخصى زكات) مى نويسد:
(خداوند فرمود:
خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم…
خداوند, پيامبرش را فرمان داد تا صدقات آنان را بگيرد… امام, جانشين پيامبر است ( درهرچه بر پيامبر واجب است) ازجمله به پاداشتن حدود واحكام)
شيخ مفيد با استفاده ازآيه واين كه تعبير به (خذ) به كار رفته است و اين تعبير نشان مى دهد كه پيامبر, موظف به دريافت زكات است وپرداخت مستقيم و شخصى, برائت ذمه نمى آورد, اضافه مى كند:
(بنابراين, اگر پيامبر(ص) حضور دارد, بايستى زكات را به او رساند و در نبود او, دراختيار جانشين وى[امام معصوم]گذارد واگر او در غيبت است, بايستى به نائبان خاص او داد و درزمانى كه سفيران خاص وجود ندارند, زكات را به فقيهان مورد اطمينان تحويل داد.)7
درعبارات يادشده, شيخ مفيد, ازواژه (خذ) در آيه ياد شده بهره مى جويد واثبات مى كند كه زكات را نمى توان شخصاً پرداخت, بلكه بايستى دراختيار پيامبر, امام و يا فقيه گذارد تا ايشان در مصارف تعيين شده, توزيع كنند. برداشتى كه از صريح ويا ظاهر اوليه آيه, استفاده نمى شود, بلكه با دقت اجتهادى, قابل دستيابى است.
اين رويكرد,ادامه پيدا مى كند واز رشد و بالندگى ويژه اى برخوردار مى شود. به عنوان نمونه, شيخ طوسى تنها در كتاب حجّ از كتاب خلاف در 45 مورد به آيات قرآن براى اثبات فتاواى فقهى خويش, استدلال مى كند. بخش مهمى ازاين موارد, فروع فقهى است كه با نگرش اجتهادى ونه با نگاه نخستين, از قرآن برداشت گرديده است.
بى گمان, در گستردگى بهره ورى فقهى از قرآن, گفت و شنود مذاهب فقهى نقش چشمگيرى داشته است. دراين دوره, فقه, بخشى از منازعات فرقه هاى اسلامى بود. هرفرقه مى كوشيد تا درراه اثبات حقانيت ديدگاههاى مذهبى خويش تلاش ورزد. دراين ميان بحث وكاوش در درستى استنباطات فقهى, جايگاه خاص داشت.
در شرايط زمانى يادشده, مكالمات فقهى فقيهان شيعه, با ديگر مذاهب اسلامى, نيز رايج و متداول بود. ايشان, در نشستهاى بزرگ وكوچك علمى تلاش داشتند كه برداشتهاى فقهى شيعه را, تثبيت كنند واين مهم, بيشتر از طريق استناد به آيات قرآنى صورت مى گرفت, زيرا دراين گفت وگوها, جايى براى تمسّك به اخبار امامان(ع)نبود. دستاورد اين گفت وشنودهاى بين المذاهب, رشد و ارتقاى دانش فقهى قرآنى بود كه نمونه هايى از آن را, در نوشته هاى فقهى شيخ طوسى مى توان يافت.
به عنوان نمونه , او ازآيه (للّه على النّاس حجّ البيت من استطاع اليه سبيلاً) احكام زير را استفاده مى كند:
* وجوب حج بر كافر.8
* حج غير مستطيع, مجزى نيست.9
* اگر كسى مركب ندارد, ولى با پياده روى مى تواند خود را به مكه برساند و توانايى راه رفتن را هم دارد, حج براو واجب نيست.10
* اگر كسى زاد و راحله دارد, ولى هنوز ازدواج نكرده است,حج براو واجب است.11
* نابينا, اگر راهنما بيابد, وزاد و توشه داشته باشد, حج بر او واجب است.12
* شرايط حج بر زن, همانند مرد است و همراهى محرم دروجوب حج بر زن, شرط نيست.13
و…
تمامى موارد يادشده, با استناد به آيه شريفه و دربرابر ديدگاههاى مذاهب مختلف ارائه شده است. اين نمونه ها, نشان مى دهد كه توانمندى فقه قرآنى به گونه اى است كه در فروعات گوناگون, مدد رسان فقيه مى تواند باشد. فقيهان ژرف انديش شيعى, دراين دوره از قابليتهاى و ذخائر بيكران قرآنى سود جستند و درمسائل گوناگون, به آيات وحى اتكا ورزيدند.
شيخ طوسى, دراين كه طواف بين سعى و صفا و مروه كافى است وصعود بر صفا ومروه لازم نيست, به آيه زير استناد مى جويد:
(دليل ما, آيه شريفه است:
(فلاجناح عليه أن يطوّف بهما)
ومفسران اتفاق دارند كه هركس بين آن دو حركت كند, طواف بين صفا و مروه را انجام داده است.)14
فقيه تيزبين, ابن ادريس حلّى, در ضرورت تكيه كردن به ظواهر قرآنى و نقد رويگردانى ازآن به استناد اخبار غيرقابل اعتماد, نكته هاى مهمى را ارائه مى كند.
ازجمله, اظهار مى دارد:
(ولايجوز العدول عنه ولاتخصيصه الاّ بادلة قاطعة للاعذار امّا من كتاب اللّه تعالى مثله او سنّة متواترة مقطوع بها يجرى مجراه او اجماع وهذه الادّلة مفقودة بحمد اللّه تعالى فى المسألة فيجب التّمسّك بعموم القرآن فهو الشّفاء لكلّ داء)15
كنار نهادن آيات قرآن وتخصيص آن جز با براهين عذرناپذير, روا نيست. ياآيه اى از قرآن [چونان آيه عام] يا سنّت متواتر و قطعى [كه همسان قرآن است] ويااجماع, اين دليلها, درمسأله مورد سخن وجود ندارد. بنابراين, بايستى به عموم آيه قرآنى تمسّك كرد كه قرآن درمان هردرد است.
ييا مى نويسد:
(فأمّا ما ذهب اليه الفريق الآخر من اصحابنا, فانهم يتعلقون باخبار آحاد لاتوجب علماً ولاعملاً ولايخصّص بمثلها القرآن ولايرجع عن ظاهر التنزيل بها بل الواجب العمل بظاهر القرآن… )16
آنچه گروهى ديگر از فقيهان شيعى به آن روى آورده اند, ازآن روست كه به اخبار آحاد,كه نه قطع آفرين است ونه مى تواند پايه عمل قرار گيرد, استناد مى جويند. باآن كه به واسطه آن روايات, نمى توان قرآن را تخصيص زد و ازظاهر قرآن, روى گرداند, بلكه عمل به ظاهر قرآن, واجب ولازم است …
تأكيد فقيه بزرگ, ابن ادريس, در ضرورت رجوع به ظواهر قرآن و نقد تخصيص آن به اخبار آحاد, گرچه ازمبناى اصولى ايشان در حجت نبودن خبرواحد, نشأت مى گيرد, امّا كم وبيش حكايت ازآن دارد كه كسانى چون ايشان قرآن وسنّت متواتر را (كه البته در حجم و گستردگى با قرآن برابرى نداشت)مبناى كافى و پايه اى استوار براى استنباطهاى فقهى مى ديدند. اين رويكرد موجب آن بود كه برداشتهاى ظريف و عميقى ازآيات وحى در راستاى احكام فقهى صورت گيرد.
ايشان, در ضرورت شرط ايمان براى برده اى كه به عنوان كفاره آزاد مى شود, به آيه (ولاتيمّموا الخبيث منه تنفقون) استناد مى كند و مى نويسد:
آزادى برده, نوعى (انفاق) است وقرآن ما را از انفاق خبيث برحذر داشته است. 17
همچنين ايشان, اظهار مى دارد كه منشى قاضى, نبايستى كافر باشد و به آيه:
(ياايهاالذين آمنوا لاتتخذوا بطانة من دونكم لايألونكم خبالاً)
ونيز آيه:
(ياايهاالذين آمنوا لاتتخذوا عدوّى وعدوّكم اولياء)
استناد مى جويد. 18
ييا مى نويسد:
(اگر درگيرى با دزد, به قتل دزد انجاميد, قاتل نه قصاص مى شود, نه محكوم به پرداخت ديه و كفاره است, زيرا او (محسن) [نيكوكار]است و آيه شريفه مى گويد:
(وما على المحسنين من سبيل)19
يا مى نويسد:
(اگر كسى سوگند خورد كه خدمتكار يا برده خويش را ادب كند, مى تواند سوگند خويش را ناديده انگارد وكفاره اى بر عهده او نيست. زيرا خداوند فرمود:
وأن تعفوا أقرب للتّقوى)20
نمونه ها فراوانند ودرمجموع, نشانگر آنند كه فقيهان بزرگوارى چونان شيخ طوسى, ابن ادريس و… با عنايت به توانمندى فقه قرآنى و در پرتوى بسترمساعد گفت و شنود فقهى با مذاهب مختلف اهل سنّت, توانستند گوشه هايى ازمعارف ژرف فقه قرآنى را دريابند و در نوشته هاى فقهى خويش, به يادگار نهند.

بازگشت به حديث گرايى

با ظهور دولت صفويه, دوحادثه در جامعه شيعى پديد آمد كه پيــامدهاى گونـاگون درحيات اجتماعى-دينى شيعه, ايجاد كرد. ازجمله, مى توان به تأثير آن در رويكرد به فقه قرآنى نگريست وآثار آن دو رخداد را, دراين مقوله, مورد نگرش وكاوش قرار داد.

الف. رسمى شدن مذهب شيعه درايران:

گرچه دولتهاى مختلف شيعه در قرنهاى گوناگون ودرجامعه هاى گوناگون پديد آمدند. سلسله هايى چون دولتهاى آل بويه, حمدانيان, علويان طبرستان, فاطميان مصر و… امّا اين دولتها, درمواردى به شيعه دوازده امامى وابسته نبودند و ازديگر سو, هرگز به انديشه رسميت بخشيدن به مذهب شيعه در قلمرو خويش, برنيامدند. حتّى اگر به احياى برخى از شعائر شيعى پرداختند (چون مراسم عاشورا ويا برخى از اذكار شيعه دراذان و… ) آن را مرادف با رسمى كردن مذهب شيعه در قلمرو حكومتى خويش قرار ندادند. ملاحظات سياسى-اجتماعى, مانع آن بود كه آن دولتها به اين اقدام دست يازند. اهميت دولت صفويه, تنها دراين نبود كه پادشاهان آن, دعوى شيعى داشتند, بلكه اين سلسله, كوشيد تا مذهب شيعى را درايران آن روزگار رسميت بخشد وبه عنوان, تنها مذهب مورد پذيرش, درآورد.
اين شيوه, پيامدهاى فراوان داشت. ازجمله براى فقاهت شيعى, آثار مبارك وارجمندى را ايجاد كرد. مركزيتى براى فقيهان شيعى پديدآورد تا درآن به كاوشهاى فقهى-دينى بپردازند. بسيارى از فقيهان شيعه مناطق مختلف جهان اسلام, ازجمله فقيهان بزرگوار جبل عامل به ايران كوچ كردند وزمينه رشد فقاهت و تكميل و تكامل اجتهاد را فراهم آوردند.
همچنين با نزديك شدن برخى از فقيهان اين دوره به حكومت وشاخه هاى اجرايى آن, فقه شيعه با اداره جامعه پيوند نزديك ترى يافت وموضوعات گوناگون, فرا ديد فقه شيعى قرار گرفت.
براين نمونه ها, مى توان مواردى ديگر را افزود, كه در مجموع, نشانگر آنند كه تمركز و رسميت مذهب شيعه درايران عهد صفوى, درجريان تكميل فقاهت شيعى دستاوردهاى نيك برجاى نهاد. امّا اين رخداد همانند هررخداد اجتماعى, بى عوارض نبود وپيامدهاى نامناسب نيز داشت, از جمله آن كه زمينه هاى گفت و شنود فقهى و تبادل آموزشى را, اندك ساخت.
ما دردوره پيش از صفويه, با فقيهانى چون سيّد مرتضى, شيخ طوسى, علامه حلى, شهيد اوّل, شهيد ثانى ودهها فقيه سترگ ديگر بر مى خوريم كه در مذاهب اهل سنّت چونان فقه شيعى, توانمند بودند, متون آموزشى را در پيش اساتيد بزرگ اهل سنّت درس گرفته بودند . از مشايخ فقهى وحديثى ايشان اجازه داشتند واز آن سوى, شاگردانى ازميان اهل سنّت داشتند وبه ناموران ايشان, اجازه حديث ونقل و تدريس تأليفات خويش را داده بودند. اين داد و ستد علمى, موجب مى شد كه به منابع مورد اتفاق دو طرف توجه بيشترى صورت گيرد ودراين ميان, قرآن, به عنوان منبع مسلم و مورد اتفاق جايگاه ويژه اى داشت.
با تمركز شيعه درايران و رسميت يافتن مذهب شيعه در اين مرز وبوم , كم و بيش اين نياز كم رنگ شد. فقيه شيعى, با مراجعه به احاديث, خود را از رويكرد به قرآن, بى نياز مى ديد و درميان مخاطبان خويش, كسانى را نمى ديد كه در اعتبار حديث, ترديد روا دارند و مستندى ديگر بجويند. اين تغيير فضاى اجتماعى, درميزان عنايت فقيه شيعه به قرآن, تأثيرات خود را برجاى گذارد وبه مرور زمان, عمق بيشترى پيدا كرد.

ب. ظهور اخباريگرى:

محمد امين استرآبادى (م: 1033) با تأسيس مكتب اخباريگرى, توانست دگرگونى گسترده اى در فقاهت شيعه ايجاد كند. او با تأكيد بر مبانى ويژه اى چون گسترش درمبانى اعتبار حديث, نقد شيوه هاى اجتهاد, نقد عقل گرايى در استنباط احكام دينى و… موج جديدى درفهم فقهى آفريد. اين موج, بيش از يكصد سال درحوزه هاى مختلف شيعى حضورى چشمگير داشت و پس ازآن نيز, رگه هايى ازآن باقى ماند.
اخباريان, درباره جايگاه قرآن در استنباط احكام شرعى, ديدگاههاى گوناگونى ابراز داشتند.21 نظريه شايع ايشان, (حجت نبودن ظواهر قرآن) است. اين ديدگاه, از عبارات مرحوم استرآبادى, برداشت شده است. او در كتاب مشهور خويش (الفوائد المدنية) فصل دوّم را با اين عنوان آغاز مى كند:
(فصل دوّم: تنها منبع دريافت مسائل شرعى [چه اصلى وچه فرعى] در غير ضروريات دينى, ائمه معصومين (ع)هستند.)22
او, پس ازآن, هشت دليل براى اثبات مدعاى فوق مى آورد. اين بيان, در كلمات پس از وى, چنان تعبير و تفسير شد كه او وديگر اخباريان, براى قرآن, حجيّت مستقل در استنباط احكام شرعى قائل نيستند. درحاشيه اين ديدگاه, استدلالها واشكالاتى وارد شد كه در كتابهاى مبسوط اصولى وفقهى مى توان ديد.
جداى ازاين كه انتساب حجت نبودن ظواهر قرآن به اخباريان, در چه سطحى قابل استناد و تكيه است, ازاين نكته نمى توان چشم پوشيد كه دستاورد علمى حركت اخباريان, روآورى بيشتر به (حديث) بود. فقيه شيعى اخبارى, چندان نياز نمى ديد كه در مسائل فقهى به قرآن روآورد وازآن براى برداشتهاى فقهى, مدد جويد.
بنابراين, موج اخباريگرى, واگشت از رويكرد به قرآن بود. گرچه فقيه اخبارى, به قرآن, حرمت ومنزلت مى نهاد, امّا در استنباط فقهى, چندان به آن نياز نمى ديد. او مى توانست قرآن را از مجموعه منابع استنباط فقهى خود به كنارى نهد وبا اعتماد به احاديث, فقه را تدوين كند.
***
امّا پس از حدود يكصدسال ازحضور وحاكميت نسبى اخباريگرى, اين موج تضعيف شد وگرايش نوى نمايان گرديد. موج جديد از وحيد بهبهانى آغازشد. او با نقد مبانى اخباريگرى, قوت و سيطره اخباريان را درهم شكست و شاگردان با واسطه ويا بى واسطه او, اين راه را پيمودند و ازجمله به نقد شبهات اخباريان در حجت بودن ظواهر قرآن پرداختند.
اين كاوشها, در تثبيت نظرى جايگاه قرآن در استنباط فقهى مؤثر بود, امّا با تمامى ژرف انديشى و تيزبينى, چندان به رويكرد عملى به استنباطهاى فقهى ازقرآن, نينجاميد.
فقيه شيعى, همچنان به كتابهاى حديث, چشم مى دوخت ومراجعه به قرآن, چندان براى وى جدّى نبود. كم وبيش آياتى كه از ديرزمان درفقه طرح شده بود, براى تيمّن و تبرك نقل مى گرديد, امّا نه درتعداد آيات ونه در حجم استنباط, تغيير و دگرگونى عمده اى مشهود نبود و بى توجهى ويا كم توجهى به قرآن, همچنان ادامه يافت.

چشم انداز آينده

آرمان بلند فقه پژوهى قرآنى, با عنايت به اصول زير مى تواند راه كمال پويد واز فراز ونشيب خرده بينيها واحتياطهاى رايج, به پايبندى به اصول قرآنى دست يازد.
1. فقه در پرتوى اصول پايه قرآنى, بايستى بنيادى نو بيابد. صدها آيه چونان:
(انّ اللّه يأمربالعدل والاحسان), (لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل),(ان اللّه يأمركم ان تؤدّوا الامانات الى اهلها)
به عنوان اصول حاكم برفقه نگريسته شوند و تنها در سطح آيات عام ويامطلق قابل تخصيص و تقييد, محسوب نگردند. شأن اين آيات, درسطح جهان بينى فقهى فقيه ارزيابى مى شود.
فقيه, بايستى متون ومنابع فقهى را دراين منظر عام بنگرد وبراساس آن, به برداشت و قضاوت فقهى بنشيند. به ديگر سخن, اين گونه آيات را, قضاياى مسلم و پيشين فقهى بداند و فقه را درچارچوب آن ببيند وارائه كند. دستاورد اين نگاه, تغييرى گسترده واساسى خواهد بود و به الفت فقه و جهان بينى قرآنى, خواهد انجاميد.
2. نگرش فقهى به قرآن, بايستى از محدوده آيات معروف به (آيات الاحكام) گذر كند وقلمروى گسترده تر را دربرگيرد. امامان شيعه, ازآيات مختلف با مضامين اعتقادى, اخلاقى, تاريخى و… بهره برداريهاى فقهى كرده اند ودر بايدها ونبايدها عملى ازآن مدد جسته اند. اين شيوه آموزشى براى شاگردان مكتب فقهى ايشان است كه دايره نگاه را وسعت بخشند. نه از پانصد آيه كه از هزاران آيه قرآنى بهره فقهى بردارند, ازجاى جاى اين مائده آسمانى رزق خويش بجويند و جامعه دينى و شريعت جوى را ازآن طعام پاك, بهره ور سازند.
3. نظام فقهى حوزه, از ابتداى سطح تا عالى ترين مراحل درس خارج, با قرآن و برداشتهاى فقهى ازآن بيگانه است واين فاصله, به غربت قرآن در ساختار فقه انجاميده است.
پيوند قرآن و فقه نيازمند اصلاح نظام آموزشى حوزه است. دانش پژوه فقهى, از ابتدا بايستى خود را با قرآن, مرتبط بيابد, زير وبم و اوج و ژرفاى آن را دريابد ودرحدّ توان و توش خويش, در راه كمال فهم و انديشه, تلاش ورزد. اين ارتباط يك روزه پديد نمى آيد, آن گونه نيست كه دانش پژوه فقهى در جدايى ازقرآن و برداشتهاى فقهى ازآن, زيست كند وآن گاه كه در مسند فقاهت و افتا قرار گرفت, به آن رو كند وازآن منبع فياض, بهره گيرد. بلكه اين پيوند وثيق, نياز به آن دارد كه در سير تحصيل و روزگاران تحقيق, ارتباط برقرار باشد وروز به روز عمق يابد و بهره ها افزون وافزون تر گردد.
4. تهيه وتدوين موسوعه فقهى قرآنى مى تواند از بايسته هاى پژوهشى در دانش فقه و تفسير باشد. پديد آورندگان اين موسوعه, مى توانند درمرحله نخستين با مراجعه به تفاسير ومنابع فقهى, مجموعه برداشتهاى انجام يافته ازقرآن را گرد آورند وچند وچونهاى فقهى و تفسيرى را درآن باز نمايانند. درمرحله ديگر, برداشتهاى ناگفته فقهى از قرآن را كاوش كنند وبا استمداد ازانظار فقيهان و مفسران, مجموعه اى از رهاوردهاى فقهى را عرضه دارند.
5. گفت و شنود فقهى مذاهب اسلامى, مى تواند دركمال و اعتلاى دانش فقهى قرآنى مؤثر افتد. اين گفت وگوهاى درونى, ازيكسو به نزديك شدن ديدگاهها مى انجامد واز تكفيرها و تفسيق ها بازمى دارد, از سوى ديگر مى تواند زاويه هاى انحراف مذاهب فقهى را از كليت فهم قرآنى باز نماياند وايشان را به اسلام راستين رهنمون گردد.
***
ودرپايان اين نوشتار, اميدوارانه تمناى آن مى رود كه فضاى عطرآگين قرآنى در كشور, به بهره وريهاى علمى و معنوى افزون تر بينجامد وجامعه فقهى شيعى, در اداى دين خويش به آن كتاب مقدس بكوشد ودر پيوند مستحكم تر آن دو, تلاشى شايسته, ارائه كند.


پی نوشت‌ها:

1. شيخ طوسى, محمدبن الحسن, المبسوط فى فقه الاماميه, تهران, مطبعة حيدريه, 1387هـ ق,1/ 2.
6-2. شيخ مفيد, محمد بن نعمان, المقنعة, مؤسسه نشراسلامى,قم/ صفحات 63 , 95 , 234 , 269 , 276 و…
7. همان / 252.
8. شيخ طوسى, محمّد بن حسن, كتاب الخلاف, تهران به اهتمام كوشانپور, 1377 هـ.ق, جلداول.
9-11. همان/ 412.
12. همان/ 415.
13. همان/ 496.
14. همان/ 450.
15. حلى, عبد الله بن محمد بن ادريس, السرائر الحاوى لتحرير الفتاوى, مؤسسه نشراسلامى,قم, 1 / 515.
16. همان.
17. همان/ 1/378.
18. همان/ 2 / 175.
19. همان/ 3/507.
20. همان / 3 /45.
21. بحرانى, الحدائق الناظرة, (مؤسسه نشراسلامى,قم) 1/27.
22. استر آبادى, محمد امين, الفوائد المدنية, دار النشر لأهل البيت/ 128.
شنبه 15 مهر 1391  5:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آيات الاحكام و نگاهي به كتاب «كنزالعرفان في فقه القرآن»

آيات الاحكام و نگاهي به كتاب «كنزالعرفان في فقه القرآن»

محمدمهدي كريمي نيا
مقدّمه

قرآن كريم يكي از دو ثقل گران بهاست كه در تشريع اسلامي و شناخت احكام شرعي به آن اعتماد مي شود. فقيهان در شناخت احكام شرعي، به تفسير و تبيين آيات خداوند پرداخته اند و هيچ فقيهي در تبيين فروع و احكام اسلامي، از شناخت و بررسي آيات قرآن كريم بي نياز نيست.
يكي از دغدغه هاي برخي از مفسّران و دانشمندان فقه، نگارش كتابي حاوي تمام آيات قرآني است كه درباره احكام شرعي باشد. برخي از اين كتاب ها به «احكام القرآن» و برخي تحت عنوان: «آيات الاحكام» يا «فقه القرآن» معروفند.
«آيات الاحكام» يا «احكام القرآن» تفسير موضوعي قرآن كريم در باب احكام شرعي است كه مفسّر در آن تمام آيات مربوط به احكام شرعي را مورد بررسي و تحليل قرار مي دهد.
يكي از مهم ترين كتاب هاي شيعه در اين باب، كتاب كنزالعرفان في فقه القرآن نوشته فاضل مقداد (م 826 هـ. ق) است كه در دو جلد و در 1252 صفحه در سال 1377 شمسي. همراه با تحقيق و پاورقي به چاپ رسيده است. نوشتار ذيل علاوه بر بررسي آيات الاحكام، كتاب مزبور را نيز مورد ارزيابي قرار داده و مزايا و ويژگي هاي آن را شمرده است. بررسي فقهي مقارن، تفسير قرآن با قرآن، تفسير قرآن با روايات و رويكرد فقهي در بررسي آيات احكام از مزاياي اين كتاب است.

معرفي كتاب كنزالعرفان في فقه القرآن

نويسنده: جمال الدين مقداد بن عبداللّه سيوري
محقق: سيدمحمّد قاضي
ناظر (مُشرِف): محمد واعظ زاده خراساني
ناشر: مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي با همكاري دارالهدي
تاريخ چاپ: 1377 ش / 1419 ق
شمارگان: 2000 نسخه
اين كتاب در دو جلد، مجموعاً 1252 صفحه، به چاپ رسيده است. محقق اين كتاب براي تهيه منابع و مآخذ آيات و روايات زحمات زيادي كشيده و در پايان جلددوم، فهرست كاملي از آيات، روايات، اعلام، مصادر و فهرست مطالب كتاب ارائه داده است.
در ابتداي جلد اول، آقاي محمّد واعظ زاده خراساني در مقدمه اي بر اين اثر، كتاب هاي متعددي را كه درباره آيات الاحكام نوشته شده اند، معرفي كرده است. از نظر ايشان، تعدادآياتي كه درباره احكام شرعي آمده اند،قريب500 آيه است.
در مقدّمه اي ديگر آقاي سيدمحمّد قاضي زندگي و حيات نويسنده كتاب، جمال الدين مقدادبن عبداللّه را بيان كرده و اسامي تعدادي از استادان و شاگردان جمال الدين مقداد و نيز آثار و كتاب هاي ديگر نويسنده را معرفي نموده است. از نظر محققِ كتاب، نويسنده كتاب در سال 826 قمري وفات نموده است.
محقق محترم در تحقيق خويش، به 205 كتاب به عنوان مرجعِ تحقيق و پژوهش خويش مراجعه كرده است كه كوشش وافر و سعي فراوان وي را در تحقيق كتاب را مي رساند.
در اين كتاب قريب 450 بار به روايات گوناگون اسلامي استناد شده كه البته برخي از آن ها تكراري مي باشند. نويسنده به تناسب، به يك روايت در چند جاي كتاب استناد نموده است.
همچنين قريب 270 بار به آيات قرآن به عنوان شاهد استناد شده است. اين تعداد آيات، غير از 382 آيه اي است كه فاضل مقداد به عنوان «آيات الاحكام» مورد بررسي و تحليل قرار داده است.
نيز در مجموع، به 26 بيت شعر و 7 عبارت عربي به عنوان شاهد مثال استناد شده است.

آشنايي با نويسنده كتاب «كنزالعرفان»

جمال الدين مقداد، فرزند عبداللّه بن محمّدبن حسين بن محمّد سيوري، عالمي فاضل و فقيهي دانشمند و مفسّري آگاه بود كه كتاب هاي متعددي از خود به جاي گذاشته است. وي داراي مقامي ارجمند در ميان فقها و دانشمندان است و مورد تمجيد و تعريف آنان واقع شده. كتاب رياض العلماء از او به عنوان «شرف الدين» و «مِنَ العلماء» ياد كرده است.1 علّامه مجلسي در كتاب بحارالانوار او را به عنوان «شيخ اجل» معرفي نموده است و تأليفات او را در نهايت اعتبار و اشتهار مي داند.2 علّامه نوري در مستدرك الوسائل، او را «فاضل، فقيه، متكلّم و محققِ وجيه» معرفي كرده است.3
برخي كتاب هاي فاضل مقداد توسط نويسنده كتابِ اَعيان الشيعة معرفي شده است.4 مهم ترين استادان فاضل مقداد، شهيد اول (محمّدبن مكّي عاملي) و فخرالمحققين (م 771 هـ. ق) بوده اند. عمده كتاب هاي فاضل مقداد در موضوع فقه است و برخي كتاب هاي ديگر وي شامل كتاب هاي تفسيري و اعتقادي مي باشد. در ذيل، به برخي از كتاب هاي فاضل مقداد اشاره مي شود:
1. آداب الحج; 2. الاربعون حديثاً; 3. ارشادالطالبين الي نهج المسترشدين (درباره اصول دين); 4. الاعتماد في شرح واجب الاعتقاد; 5. الانوارالجلالية في شرح الفصول النصرية; 6. تجويد البراعة في شرح تجريدالبلاغة; 7. تفسير مغمضات القرآن; 8. التنقيح الرائع من المختصرالنافع; 9. جامع الفوائد في تلخيص القواعد; 10. شرح ألفية الشهيد; 11. شرح الباب الحادي عشر; 12. اللوامع الالهية في المسائل الكلامية; 13. نضد القواعد الفقهية علي مذهب الامامية.

كتاب هاي آيات الاحكام

قرآن كريم يكي از دو ثقل گران بهاست كه در تشريع اسلام و شناخت احكام شرعي به آن اعتماد مي شود. از اين رو، فقيهان در شناخت احكام شرعي به تفسير و تبيين آيات خداوند پرداخته اند. بنابراين، هيچ فقيهي در تبيين فروع و احكام اسلامي، از شناخت و بررسي آيات قرآن كريم بي نياز نيست.
يكي از دغدغه هاي برخي از مفسّران و دانشمندان فقه، نگارش كتابي حاوي تمام آيات قرآني است كه درباره احكام شرعي باشد. در اين ميان، كتاب هاي متعددي به نگارش درآمده اند. كتاب هايي كه به اين منظور نوشته شده است، گاه عنوان «احكام القرآن» دارند; مانند: احكام القرآن، اثر امام محمّدبن ادريس شافعي (150ـ204 هـ. ق); احكام القرآن، اثر ابي بكر احمدبن علي جصاص (م 370 هـ. ق) و احكام القرآن، اثر قاضي ابي بكر محمّدبن عبداللّه حافظ مالكي، معروف به «ابن عربي» (486ـ543 هـ. ق).
برخي ديگر از كتاب هايي كه تحت اين عنوان نوشته شده اند، به «آيات الاحكام» معروفند. مرحوم آية اللّه سيد شهاب الدين مرعشي نجفي (م 1411 / 1366)، در كتاب نهج الرشاد في ترجمة الفاضل الجواد، كه به عنوان مقدّمه مسالك الافهام فاضل جواد (از علماي بزرگ اماميه در قرن يازدهم) به چاپ رسيده، نام 57 كتاب را به عنوان «آيات الاحكام» ذكر نموده است. از اين تعداد، 23 كتاب از علماي مذاهب اربعه و 5 كتاب از علماي زيديه و 29 كتاب از علماي اماميه مي باشد.5 در اين ميان، برخي مفسّران، كه خود فقيه نيز بوده اند، در كتاب تفسيري خويش، كه عمدتاً مفصل هم مي باشند، آيات الاحكام را شرح و تفسير نموده اند. در شناخت آياتي كه مربوط به احكام شرعي مي باشند، از اين كتاب هاي تفسيري بي نياز نيستيم; مانند:
ـ تفسير طبري، طبري (310 هـ. ق);
ـ التبيان، شيخ طوسي (460 هـ. ق);
ـ مجمع البيان، طبرسي (548 هـ. ق);
ـ تفسير الكبير، فخر رازي (606 هـ. ق);
ـ تفسير قرطبي، قرطبي (671 هـ. ق);
ـ تفسير المنار، سيد رشيد رضا.

اولين كتاب آيات احكام

اولين كتابي در زمينه «آيات احكام» توسط محمّدبن سائب كلبي نوشته شده است. نويسنده كتاب كشف الظنون و ديگران مي گويند: محمّدبن سائب همان «شافعي» بوده كه متوفاي سال 146 هـ. ق است.6
ولي علّامه طهراني در كتاب الذريعه الي تصانيف الشيعة مي نويسد: محمّدبن سائب كلبي، شيعه و از اصحاب امام صادق(عليه السلام) است و شافعي نمي باشد; زيرا امام شافعي متوفاي سال 204 هـ. ق است.7
آية اللّه سيدحسن صدر نيز در كتاب تأسيس الشيعه تأكيد دارد كه اولين فردي كه در زمينه «احكام القرآن» كتاب نوشته محمّدبن السائب الكلبي است. وي چنين مي نويسد: «اوّلُ مَن صنّف في الاحكام القرآن، هو محمّدبن السائب الكلبي... قال ابن النديم في الفهرست عند ذكرالكتب المؤلفة في احكام القرآن مالفظه: كتابُ القرآن الكلبي رواه عن ابن عبّاس.»8
آن گاه چنين مي نويسد: محمّدبن سائب كلبي در سال 146 هـ.ق وفات يافته است. بنابراين، كلام سيوطي در كتاب اوائل كه گفته اولين مصنف احكام القرآن شافعي (متوفاي 204 در سن 54 سالگي) است مخدوش بوده و قابل پذيرش نمي باشد.9
كتاب القرآن اثر محمّدبن سائب كلبي در دو جلد تدوين شده و اولين كتابي است كه آيات مربوط به طهارت، صلات، زكات، صوم و مانند آن را از يكديگر تفكيك و تبويت نموده و درباره هر يك به طور مختصر بحث و بررسي نموده است.
در قرون بعدي، كتاب هايي مربوط به احكام و مسائل شرعي مبتني بر آيات قرآن كريم نوشته شده اند. عمدتاً از اين گونه كتاب ها تحت عنوان «احكام القرآن» ياد مي شود; مانند:
ـ احكام القرآن، ابوبكر رازي معروف به «جصاص» (م 370 هـ. ق) از فقهاي حنفيه;
ـ احكام القرآن، ابوالحسن طبري معروف به «كياهراسي» (م 504 هـ. ق) از فقهاي شافعيه;
ـ احكام القرآن، ابوبكربن العربي (م 543 هـ. ق) از فقهاي مالكي;
ـ الجامع الاحكام القرآن، ابوعبدالله قرطبي (م 671 هـ. ق) از فقهاي مالكي;
ـ فقه القرآن، قطب الدين راوندي از فقهاي اماميه مربوط به قرن پنجم هجري.
با وجود كتاب هايي كه ذكر آن ها گذشت، كنزالعرفان في فقه القرآن، اثر فاضل مقداد، كه قرن ها بعد نوشته شده، داراي ويژگي ها و امتيازاتي است كه آن را از كتاب هاي پيشين ممتاز مي سازد. (به اين امتيازات اشاره خواهد شد.)

تعداد آيات احكام

معروف آن است كه تعداد آيه هاي مربوط به احكام شرعي 500 آيه مي باشد. در كتاب كشف الظنون، كه مربوط به احكام قرآن و از ابن عربي است، چنين آمده: «و هو تفسير خمس مأة آية متعلقة بأحكام المكلّفين»;10 اين كتاب (كشف الظنون) تفسير 500 آيه مربوط به احكام و وظايف مكلّفان است.
آقاي محمّد واعظ زاده خراساني در مقدّمه كتاب كنزالعرفان مي نويسد: «آنچه در كتاب كنزالعرفان به عنوان «آيات احكام» آمده است، 420 آيه است كه اگر آيات ترغيب كننده به نماز، زكات، جهاد، امر به معروف و نهي از منكر و مانند آن اضافه شود، به حدود 500 آيه مي رسد. البته با اين توضيح كه آيات مربوط به بحث مكاسب، عقود و ايقاعات 265 آيه و آيات مربوط به عبادات 155 آيه است.»11
فاضل مقداد در مقدّمه كتاب كنزالعرفان مي نويسد: مشهور آن است كه آيات مربوط به احكام شرعي 500 آيه مي باشند، ولي اين تعداد با توجه به آيات تكراري است، وگرنه آيات احكام به 500 آيه نمي رسند. من در كتاب خويش (كنزالعرفان) سعي كرده ام تمام آيات احكام را ذكر نمايم و فكر نمي كنم آيه اي را در اين باره فروگذاشته باشم. در هر حال، ملاك و مبنا بايد تحقيق و دقت باشد، نه شهرت و كثرت.12
اما به هر روي، فاضل مقداد هيچ عددي را به عنوان تعداد آيات الاحكام معرفي نمي كند.
آية اللّه حسين كريمي قمي درباره شمار «آيات الاحكام» چنين مي نويسد: «در هر حال، مشهور اين است كه مجموع آيات احكام، 500 آيه مي باشد، ولي محقق خبير ميرابوالفتح حسيني گرگاني (م 976)، در كتاب تفسير شاهي (آيات الاحكام شاهي) فرموده: مشهور آن است كه آيات احكام 500 آيه است و بعضي محققان گفته اند كه 359 آيه مي باشد كه دلالت مي كند بر 500 حكم از احكام فقهي.»13
آن گاه در ادامه چنين مي نگارد: «نگارنده معروض مي دارد تمامي آيات كتاب كنزالعرفان فاضل مقداد را بررسي كردم، حدود 340 آيه مي باشد، و اين در حالي است كه آقاي محمود شهابي در جلد دوم ادوار فقه (چاپ سوم، ص 257) مي نويسد: مجموع كتاب هاي فقهي، كه در اين اوراق عنوان گرديده است 44 عنوان و مجموع آيات منقوله در آن ها 450 تا 500 آيه است. ولي با محاسبه اي كه به عمل آمد، مجموع آياتي كه به آن ها استدلال نموده اند حدود 382 آيه مي باشد كه بعضي از آن ها تكراري است. مقصود اين است كه به يك آيه در ابواب مختلف استدلال شده; مثل آيه (اوفوا بالعقود.)14
درباره تعداد آيات احكام روايتي وارد شده است: «القرآنُ اَربَعةُ اَرباع: رُبعٌ فينا، و ربعٌ في عَدوّنا، و ربعٌ فرائض و احكام، و ربعٌ قصصٌ و اَمثالُ; قرآن شامل چهار ربع است: يك چهارم درباره ما (اهل بيت(عليهم السلام))، يك چهارم آن درباره دشمنان ما، يك چهارم آن درباره واجبات و احكام شرعي، و يك چهارم آن درباره داستان ها و مَثَل هاي قرآني.15
چنان كه آيات قرآن كريم را 6236 آيه بدانيم، در اين حالت پرسشي مطرح است، و آن اينكه لازم مي آيد آيات احكام 1559 آيه باشد، كه اين امر با گفته مشهور، كه تعداد آيات احكام 500 آيه است، سازگاري ندارد.
فاضل مقداد در كتاب كنزالعرفان در پاسخ به پرسش مزبور چنين مي نويسد: مراد از «رُبع» در حديث مزبور، رُبع واقعي نيست، بلكه به معناي جزء يا قسمت است. در اين حالت، معناي روايت اين است كه بخشي يا قسمتي از آيات قرآن كريم درباره احكام شرعي است. پس لازم نيست كه چهار جزء با يكديگر مساوي باشند.16

مزاياي كتاب «كنزالعرفان»
1. بررسي فقهي مقارن

نويسنده كنزالعرفان در نقل قول كلمات مفسّران، تنها به بيان آراء و نظرات فقها و مفسّران شيعه اكتفا نمي كند، بلكه به صورت تطبيقي، از آراء و ديدگاه هاي مفسّران اهل سنّت نيز استفاده مي كند; مانند: كشاف زمخشري، تفسيركبير امام فخررازي.
اين امر از چند جهت داراي اهميت است: اول آنكه نويسنده كنزالعرفان هيچ گونه تعصّب مذهبي از خود نشان نمي دهد، بلكه به آراي علمي مخالفان مذهبي نيز توجه دارد. دوم آنكه فاضل مقداد به عنوان فقيه و مفسّر به آراء فقها و مفسّران هم عصر خويش و نيز دانشمندان سابق نيز توجه داشته و اين با نبود امكانات چاپ و ارتباطات، تلاش علمي آنان از اهميت و ارزش ويژه اي برخوردار است.
به عبارت ديگر، او آراء مذاهب چهارگانه اهل سنّت و نيز ديدگاه هاي فقهاي اماميه را ذكر مي كند. وي پس از بررسي همه آراء و ديدگاه ها، بر اساس حجت و برهان عقلي، يكي از آن ديدگاه هاراانتخاب مي كند. بنابراين، ازاين نظر، كتاب كنزالعرفان فاضل مقداد يك «موسوعه فقهي مقارن» محسوب مي شود.

2. بررسي فقهي همه آيات الاحكام

فاضل مقداد همه آيات الاحكام را مدّنظر قرار داده است. اين امر در مقدّمه نويسنده مورد تأكيد قرار گرفته است. وي چنين مي گويد: آيات قرآن كريم، مرجع و منبع اصلي در فتواي شرعي است كه علما تلاش داشته اند از آن بحث نمايند. با اين حال، در زمينه آيات احكام، كتابي پيدا نكردم كه مفيد و جامع و خالي از زوايد باشد; زيرا كتاب هايي كه در اين باره نگاشته شده اند گاه به دليل ذكر نظرات و ديدگاه هاي فراوان، بسيار طولاني مي باشند; گاه بسيار مختصر و ناكافي. از اين رو، تصميم گرفتم كتابي تدوين نمايم كه شامل فوايدي باشد كه بيشتر تفاسير واجد آن نيستند. علاوه بر آن، فروع فقهي را ذكر كردم كه يا نصوص آيات قرآن كريم بر آن ها دلالت دارند و يا از ظواهر آيات به دست مي آيند.17
بنابراين، از نظر نويسنده محترم، تمامي آياتي كه مربوط به احكام شرعي مي باشند و نيز تمام فروعات فقهي مربوط به آن ها، از نظر وي دور نيفتاده و آن ها را بيان كرده اند.

3. تفسير قرآن با قرآن

نگارنده كنزالعرفان در ذيل بسياري از آيات قرآن كريم، به آيات مشابه و مربوط به آيه موردنظر نيز توجه دارد. اين امر بر غناي مطالعه تفسيري و فقهي نويسنده افزوده است. وي 311 بار به آيات قرآن كريم به عنوان شاهد استناد مي كند. (267 آيه و 44 بار تكرار آن ها، مجموعاً 311 بار.) با توجه به اينكه آيات احكام قريب 340 آيه مي باشند، استشهاد به 311 آيه قرآن كريم به عنوان شاهد مثال، بُعد «تفسير قرآن به قرآن» كتاب كنزالعرفان را به خوبي نمايان مي سازد.

4. تفسير قرآن با روايات

صاحب كنزالعرفان علاوه بر «تفسير قرآن به قرآن»، به «تفسير قرآن به روايات» نيز توجه دارد. ايشان به قريب 500 روايت كه ناظر به آيات شريفه مي باشند و يا در فهم آن ها دخالت دارند استناد مي كند.
اساساً اولين حلقه هاي تفسيري بر اساس نقل احاديث و روايات در ذيل آيات شريفه بوده است. ابن عبّاس حلقه هاي تفسير خويش را براي صحابه و تابعان تشكيل مي داد و آراء و اقوال مربوط به آيات را ذكر مي كرد. بر اساس همين مشي و عملكرد (تفسير آيات بر اساس اخبار و روايات) تعدادي كتاب هاي تفسيري به وجود آمد; مانند: تفسير طبري، تفسير كوفي، تفسير قمي و تفسير عيّاشي.

5. رويكرد فقهي در بررسي آيات الاحكام

فاضل مقداد در كتاب خويش، رويكرد جديدي را پيش گرفته; ابتدا كتاب «الطهارة»، سپس كتاب «الصلاة» و تا آخر عبادات را مطرح ساخته است. به دنبال آن، بحث معاملات و در نهايت، كتاب «قضا و شهادات» را مورد بررسي قرار داده است. وي در ذيل هر باب فقهي، آيات مربوط به آن را ذكر كرده است. چنين رويكردي، (تبويت و دسته بندي آيات احكام بر اساس ترتيب ابواب فقهي) اولين بار توسط فاضل مقداد صورت پذيرفت. مطمئناً اين روش براي فقيه و پژوهشگر فقه بسيار مناسب تر و مفيدتر است، در حالي كه روش پيشينيان و مفسّران قبل، «تفسير ترتيبي» بر اساس سوره هاي قرآني بوده و مفسّر هر گاه به آيه اي از آيات احكام برخورد مي كرد، توضيحات مربوط به آن را ارائه داده است.
اين رويكرد جديد توسط عده اي از مفسّران فقيه پي روي شده است; از جمله محقق اردبيلي (م 993ق) او كه قريب 150 سال پس از فاضل مقداد مي زيسته، از روش تفسير فقهي، فاضل مقداد استفاده كرده است.
جالب آنكه محقق اردبيلي در كتاب زبدة البيان، ترتيب بررسي آيات را شبيه ترتيب آيات مذكور در كتاب كنزالعرفان قرار داده است.
مقايسه آيات مطرح شده در باب طهارت، در دو كتاب كنزالعرفان و زبدة البيان شاهدي بر اين مدعا مي باشد. محقق اردبيلي حتي در برخي ويژگي هاي جزئي نيز از كتاب كنزالعرفان پي روي كرده است; مانند «النوع الثاني في دلائل الصلوات الخمس و اوقاتها» كه همين تعبير پيش تر در كتاب كنزالعرفان آمده است.

6. بحث همه جانبه در ذيل آيات قرآن كريم

فاضل مقداد تنها به مباحث فقهي توجه ندارد، بلكه به جوانب غيرفقهي نيز پرداخته است; مانند مباحث ادبي (نحو، لغت و مانند آن) و اسباب نزول، البته با اين توضيح كه مباحث غيرفقهي را به صورت خلاصه و مختصر آورده و از تفصيل و اطناب خودداري كرده است. اما در تفاسير ديگر، مانند تفسير كبير امام فخر رازي و الجامع لاحكام القرآن قرطبي اختصار و گزيده گويي رعايت نشده است. فاضل مقداد تأكيد دارد كه پيش از وي كتابي مستقل و جامع مربوط به آيات احكام همراه با اختصار وجود نداشته است. وي مي نويسد: «ولكنّي لم اظفر بكتاب في تنقيحِ تلكَ الآيات يُبرّد الغليلَ و يُشفي العليلَ و يحتوي علي جملةِ ما يبغيه الراغبُ و يستطرفُه الطالبُ، بل امّا مُسهب بذكرِ الاقاويلِ و الاخبارِ، او مقصّرٌ قد ملّل بالايجازِ و الاختصارِ...»18

7. بيان معناي لغوي و شرعي هر كتاب

فاضل مقداد در ابتداي هر كتاب و پيش از بيان آيات مربوط به آن، ابتدا معناي لغوي و شرعي (حقيقت شرعيه) را بيان مي كند. براي مثال، در ابتداي كتاب «طهارت» مي نويسد: «فالطهارةُ ـ لغةً ـ النزاهةُ... و شرعاً تطلق حقيقة ـ عند بعضهم ـ علي رفع الحدث، او المبيح للصلاة...»19
وي در ابتداي كتاب «الصلاة» چنين مي نگارد: «كتاب الصلاةِ و هو لغةً الدعاءُ، قال اللّه تعالي: (و صلِّ عليهم)، اي اُدع لهم... و شرعاً قيل: هي اذكارٌ معهودةٌ مقترنةٌ بحركات و سكنات يتقرّبُ بها الي اللّهِ تعالي...»20

پي‌نوشت ها

1ـ عبدالله افندى اصفهانى، رياض العلماء، ج 5، ص 216.
2ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 1، ص 41.
3ـ ميرزا حسين نورى طبرسى، مستدرك الوسائل، ج2، ص 274.
4ـ محسن الامين، اعيان الشيعة، ج 10، ص 134.
5ـ حسين كريمى، مفتاح آيات، مجله فقه و مبانى حقوق اسلامى، ش 1 (پاييز 1382)، ص 99.
6ـ محمّد واعظ زاده خراسانى، «حولة فى آيات الاحكام»، مقدمه كنزالعرفان، ص 9، به نقل از: كشف الظنون.
7ـ همان، ص 9، به نقل ازالذريعة الى تصانيف الشيعه،ج1،ص300.
8و9ـ حسين كريمى، پيشين، ص 99، به نقل از: سيد حسن صدر، تأسيس الشيعه، ص 321.
10ـ محمّد واعظ زاده خراسانى، پيشين، ص 13، به نقل از: كشف الظنون، ج 1، ص 20.
11ـ همان، ص 13 و 14.
12ـ فاضل مقداد، كنزالعرفان فى فقه القرآن، ج ؟، ص 49.
13و14ـ حسين كريمى، پيشين، ص 98.
15و16ـ فاضل مقداد، پيشين، ج 1، ص 49.
17ـ همان، ص 46.
18ـ همان، ص 49.
19ـ همان، ص 51.
20ـ همان، ص 101
شنبه 15 مهر 1391  5:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آيات الاحكام

آيات الاحكام

كاظم مديرشانه‏چي
«يكي از اهداف مهم انقلاب فرهنگي، ايجاد دگرگوني اساسي در دروس علوم انساني دانشگاه‏ها بوده است و اين امر مستلزم بازنگري منابع درسي موجود و تدوين منابع مبنايي و علمي معتبر و مستند با در نظر گرفتن ديدگاه اسلامي در مباني و مسايل اين علوم است.
ستاد انقلاب فرهنگي در اين زمينه گام‏هايي برداشته بود، اما اهميت موضوع اقتضا مي‏كرد كه سازماني مخصوص اين كار تأسيس شود و شوراي عالي انقلاب فرهنگي در تاريخ 7/12/63 تأسيس سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انساني دانشگاه‏ها را كه به اختصار سمت ناميده مي‏شود تصويب كرد.
هدف سازمان [(سمت)] اين است كه با... همكاري دانشمندان و استادان متعهد و دلسوز به مطالعات و تحقيقات لازم بپردازد و در هركدام از رشته‏هاي علوم انساني به تأليف و ترجمه منابع درسي اصلي، فرعي و جنبي اقدام كند.»
از «سخن سمت» در صفحه چهارم كتاب آيات‏الاحكام
كتاب آيات‏الاحكام تأليف استاد كاظم مديرشانه‏چي براي دانشجويان رشته الهيات در مقطع كارشناسي به عنوان منبع اصلي درس آيات‏الاحكام به ارزش 4 واحد تدوين شده است. ناشر كتاب (سمت) اظهار اميد كرده است كه از اين اثر علاوه بر جامعه دانشگاهي، طلاب حوزه‏هاي ديني و ساير علاقه‏مندان نيز بهره‏مند شوند.
مؤلف از چهره‏هاي شناخته شده، پرتجربه و زمانشناسي در تدريس، تحقيق و تأليف كتب و مقالات علوم قرآن و حديث است و دو اثر معروف وي علم‏الحديث و دراية‏الحديث، آثاري درسي، مرجع و سهل‏الوصول در حديث پژوهي‏اند كه به زبان امروز نوشته شده و بارها به طبع رسيده‏اند.
آيات‏الاحكام چيست؟

مؤلف كتاب در «مقدمه‏اي»، از منابع قوانين يا احكام اسلامي سخن گفته و ذكر كرده است كه برخي از اين منابع از همان آغاز مورداستناد مسلمانان بوده است و در استناد به آنها همه اهل اسلام تا به امروز متفق‏القول‏اند اما برخي ديگر در زمان‏هاي بعد به منابع اصلي افزوده شده‏اند و گاه تنها مورد قبول گروهي از مسلمانان‏اند. در اين ميان كتاب خدا و سنت پيامبر را در شمار دسته اول بايد دانست. وي سپس به تعريف علم فقه و تعريف «كتاب» پرداخته و به اين تعريف رسيده است كه: «مراد از آيات‏الاحكام آن دسته از آيات قرآن‏كريم است كه مبين يكي از احكام علميه دين مبين اسلام باشد.» (ص 2 كتاب)

نيازها و هدف‏ها

در ادامه مقدمه، مؤلف به ذكر، تاريخچه‏اي مختصر و مفيد از نگارش كتب احكام القرآن تا زمان حاضر پرداخته و برخي از نقاط قوت هريك از كتب معاصر را برشمرده است. وي سپس به ذكر عللي مي‏پردازد كه به خاطر آنها كتاب‏هاي چند دهه اخير با وجود مزاياي خود نمي‏توانند مناسب تدريس در دانشگاه باشند. در نتيجه بر نياز به اين كتاب و هدف تدوين آن به گونه‏اي كه هست، چنين تصريح مي‏كند: «بنابراين كتابي كه براي دانشجويان راه‏گشا باشد در دست نداريم و همين امر اين جانب را به تأليف كتابي مختصر برانگيخت تا دانشجو با وقت محدود و فرصت اندكي كه دارد بتواند طي دوران تحصيل در دانشكده، تفسير آيات‏الاحكام و گونه استنباط حكم را از آيه بياموزد...» (ص 4 كتاب)

روش مؤلف

مؤلف در ضمن مقدمه خويش، زير عنوان «روش ما» به تشريح روش نويسندگان آيات‏الاحكام در تدوين كتاب‏هايي در اين باره پرداخته و سه روش را برشمرده است. اين سه روش عبارت‏انداز: 1) تدوين به ترتيب سوره‏هاي قرآن (روش بيشتر علماي اهل سنت)؛ 2) تدوين به ترتيب ابواب فقهي (روش بيشتر علماي شيعه)؛ 3) تدوين به ترتيب نزول احكام. مؤلف در اين ميان با ذكر دلايلي روش دوم را پسنديده و آن را براي تدوين كتاب حاضر برگزيده است.

روش ارائه مطالب

مؤلف در مقدمه كتاب روش ارائه مطالب را در هر موضوع و مسأله به اين نحو بيان كرده است:
«در اين مختصر نخست آيات مربوطه يكايك ذكر شده است، آن گاه لغات و كلمات دشوار هر آيه با استمرار از كتب لغت و تفسير معني شده؛ سپس ترجمه آيات (از روي خلاصة‏التفاسير شادروان استاد الهي قمشه‏اي...) با مختصر تصرفي نوشته شده ودر آخر احكامي كه از آيه مستفاد مي‏شود به ترتيب ذكر شده است.»
وي سپس به روش كتاب درباره ذكر اقوال مذاهب مختلف مي‏پردازد: «با اختصاري كه در اين مختصر مقصود نويسنده بود، جزء در موارد مهم، اقوال مذاهب اهل سنت نيامده است. به علاوه اين كتاب براي پيروان مذهب اماميه نوشته شده است. لذا جز در استخراج لغات، كه از كتب اهل فن چه شيعه و چه سني استفاده شده، مرجع اصلي، كتب آيات الاحكام اماميه بوده است.» (ص 6)
در پايان مقدمه، مؤلف بر دشواري اختصار و انتخاب مطالب از منابع تأكيد مي‏ورزد.

مندرجات كتاب

مندرجات كتاب آيات الاحكام علاوه بر «پيشگفتار» و «مقدمه»ي مؤلف 18 فصل يا بخش را شامل مي‏شود كه عنوان «كتاب الله» دارند و شامل كتابهاي طهارت، صلوة، ذكوة، خمس، صوم، حج، جهاد، امر به معروف و نهي از منكر، مكاسب، تجارت، دين و توابع آن، عقود، نكاح، مطاعم و مشارب، ميراث، حدود، جنايات، قضا و شهادات مي‏شوند.

سخني با ناشر

روي سخن نگارنده در اين كه كتاب چه چيزي كم دارد و با ملاحظه كدام جوانب و نكات مي‏شد آن را بهتر از اين ارائه كرد با مؤلف محترم و ارجمند نيست. زيرا ايشان در حد و سع و توان خود براي اين اثر از وقت، نيرو و انديشه خويش مايه گذاشته‏اند و مشغله فرهنگي و آموزشي و دشواري‏هاي كار در سنين بالا بيش از اين مجال تدقيق و وسواس در محتوا و به ويژه شكل تدوين كتاب به شخص نمي‏بخشد. (ايشان با وقوف به اين حقيقت كوشيده‏اند از يك متن ديگر آن هم تنها در حد اندك نگارش ترجمه آيات كمك بگيرند.) كتاب در همين حد نيز اثري ارزشمند و مفيد است و اطلاعاتي بسيار به مخاطب خويش ارزاني مي‏دارد.
افزون بر اين مؤلف دانشور كتاب، خود را متواضعانه به اين نكته معترف دانسته است كه كار وي «در اين مرحله گامي ابتدايي است نه بايسته و شايسته وحي الهي.» و اظهار اميدواري كرده است كه اين اثر «دانشپژوهان را به مضمون» مالايدرك كلمه لايترك كلمه» مفيد افتد و عالمان را اشارتي باشد كه اين مهم را چنان كه بايسته است دنبال كنند.» (ص شش: «پيشگفتار»)
روي سخن با ناشر كتاب ــ سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انساني (سمت) ــ است:
نبايد از مؤلف انتظار داشت كه همه جوانب و مسؤوليت‏هاي تأليف يك اثر وزين و وقت‏گير را خودبه خود به عهده بگيرد بي‏آن كه ناشر خدمات مشاوره و ويرايش فني و تخصصي اهل نظر را به رايگان در اختيار او بگذارد.
ناشر نيز نبايد از خود انتظار داشته باشد كه هر روز بيش از پيش كيفيت كار خود را ارتقا بخشد و در عالم كتاب و دانش و جامعه پيشرفتي پديد آورد بي‏آن كه توقع خود را از كتاب و كيفيت انتشارات خويش بالا ببرد. و بر كل مجموعه و بر جزء جزء فعاليت‏هاي انتشاراتي خود سياستي مبتني بر ديدگاه‏هاي كارشناسي حاكم سازد كه برخاسته از نگاه نو به مسايل و ملاحظه نيازهاي زمان و زمانه باشد.
در هر حال بدون توجه به اين نكته‏ها و ضرورت‏ها در كار نشر كتاب، توقع كتاب بي‏عيب و نقص و به‏روز از پديدآورنده نبايد داشت.
به همين منظور پيشنهاد مي‏شود كه انتشارات سمت شوراهايي را براي سياستگذاري و بررسي كتاب تشكيل دهد. براي نمونه مي‏توان از سه شورا يا هيأت زير كه پيش‏نيازهاي توليد هركتاب‏اند نام برد:
1) شورايي براي تعيين اهداف و سياست‏هاي كلي كتاب‏هاي علوم انساني از جمله كتب علوم اسلامي از نظر شكل و محتوا و بهره‏گيري از تجارب ديگر ناشران دولتي و خصوصي موفق و مشابه.
2) شورايي براي تعيين اهداف و سياست‏هاي كلي و شيوه تدوين و ارائه مطالب هر كتاب با شركت مؤلف.
3) تعيين هيأتي كه مؤلف را در تدوين كتاب ياري رسانند. اين ياري‏ها در مرحله اول شامل همفكري و هم‏انديشي با مؤلف و ويرايش محتوايي اثر مي‏شوند و در مرحله بعد به تهيه فهرست‏ها، نسخه‏پردازي، ويرايش‏هاي ادبي، تعيين حروف، سياست‏هاي صفحه‏آرايي و نمونه‏خواني مي‏انجامد.
براي نمونه درباره كتاب آيات الاحكام نكات زير را مي‏توان به عنوان برخي پيشنهادهاي اصلاحي برشمرد:

1. اهداف كتاب، نيازهاي زبان و مخاطبان

از آنجا كه ائمه شيعه بر اين نكته تأكيد ورزيده‏اند كه براي هر سخن ما مأخذي از قرآن بجوييد؛ از آنجا كه شيعه و اهل سنت در بسياري از احكام خود كاملاً مغاير يكديگر عمل مي‏كنند؛ از آنجا كه امروزه وهابيت از پشتوانه‏هاي فرهنگي، تبليغي و حتي نظامي بسياري برخوردار گشته و دامنه تبليغ آن به داخل مرزهاي ما نيز كشيده است؛ از آنجا كه شعار «حسبنا كتاب الله» نه در جنبه‏هاي ايجابي كه در جنبه‏هاي سلبي خويش مي‏تواند برخي اعتقادات و اعمال هر مسلمان را اعم از شيعه يا سني به چالش فراخواند؛ از آنجا كه اعتقاد و عمل هر مسلمان بايد برپايه قرآن بنا شود تا ترديد وي در حديث به ترديد وي در اسلام نينجامد؛ و از آنجا كه هر جوان شيعه بايد مجهز به پاسخي از قرآن در برابر هر مسلمان اهل ترديد باشد؛ لازم است كتب آيات الاحكام براي جوان حوزوي و دانشگاهي امروز به گونه‏اي تدوين يابند كه وي را در همه موارد بالا ياري رسانند و هدف آنها پاسخگويي به نيازها و ضرورت‏هاي فوق باشد.
اما براي نمونه در صفحات 10 و 11 كتاب، آيه وضو را مي‏بينيم بي‏آن كه توضيح استدلالي كافي درباره اثبات نظريه شيعه در برابر اهل سنت براي كيفيت وضو داشته باشد. (تنها ذكر كوتاهي ــ بدون استدلال ــ از موارداختلاف شيعه و اهل سنت آمده است. در پانوشت نيز تنها به يك جمله براي استناد به حرف «بـ» ــ در «برئووسكم» ــ براي تبعيض در مسح سر اكتفا شده است.)
اين در حالي است كه نمودارترين اختلاف فريقين كه در هر روز پنج بار به چشم مي‏خورد، همين كيفيت وضوست.

2. برخي مشاوره‏ها و ويرايش‏هاي محتوايي

در صفحات 287-289 كتاب، آيات مرتبط با شرب خمر ــ از جمله آيه 90 سوره مائده ــ آمده و مراحل چهارگانه حرمت آن بيان شده است. در پايان مي‏خوانيم: «فاضل مقداد نقل كرده است كه بعضي، هريك از آيات چهارگانه مذكور را دليل بر حرمت خمر دانسته‏اند. او سپس استدلال آنان را نسبت به هر آيه نقل كرده است چون به نظر مخدوش است از نقل آن صرف نظر شد.»
در اينجا بايد اين مشاوره به مؤلف ارائه مي‏شد كه:
اولاً، ارائه چنين جملاتي در پايان اين بخش مرهم اين معني است كه حرمت خمر مستندي از قرآن ندارد يا اين كه استناد به آيات قرآن براي حرمت خمر محل اشكال است.
ثانيا، در ذكر آيات مرتبط با اين موضوع، آيه‏اي مهم ــ كه آيه بعد و ادامه آيه 90 سوره مائده است ــ از قلم افتاده است: «انما يريدالشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء في‏الخمر و المسير و يصدّكم عن ذكرالله و عن الصّلوة فهل انتهم منتهون». به ويژه جمله آخر آن (فهل انتم منتهون) كه مبالغه در نهي و تهديد و وعيد است.
ثالثا، فاضل مقداد همانند مؤلف در «كتاب المطالب» به ذكر آيات 90 و 91 سوره مائده پرداخته و توضيحات ارزشمندي آورده است. اما فاضل مقداد خواننده را در بخش حرمت خمر به كتاب مكاسب نيز ارجاع داده است تا موضوع را پي بگيرد. شايسته بود مؤلف نيز خواننده را به همان بخش در كتاب خويش ارجاع مي‏داد.
رابعا، مؤلف در بخش آيات حرمت خمر به ذكر استدلالي ضعيف از سيد مرتضي پرداخته و آن را رد كرده است. اين بخش به راحتي قابل حذف است.
خامسا، باتوجه به اهداف كتاب و اختصار آن، بهتر است از ذكر دلايل ضعيف و در نتيجه رد آنها خودداري شود.
در ترجمه آيات كتاب نيز اين مشاوره را مي‏شد به مؤلف داد كه استفاده از ترجمه شادروان الهي قمشه‏اي باتوجه به اشكالاتي كه دارد به صلاح نيست و بهتر است مؤلف از يكي ــ دو ترجمه دقيق‏تر و جديدتر به عنوان مأخذ بهره ببرد و درصورت لزوم تصرف لازم را در آنها پديد آورد تا ترجمه خالي از تسامح و برخوردار از زيبايي و رواني لازم باشد.
ترجمه آيات در كتاب حاضر اولاً در بسياري موارد تفاوت محسوسي با ترجمه شادروان الهي قمشه‏اي دارند و ثانيا خالي از اشكال در ترجمه نيستند. به عنوان مثال مقايسه كنيد ترجمه مرحوم الهي قمشه‏اي براي آيه 34 سوره نساء ــ الرجال قوامون علي النساء و... ــ را با ترجمه كتاب حاضر كه تفاوت واژه‏ها در آن بسيار است. به ويژه در ترجمه الهي قمشه‏اي از «بما فضل الله بعضهم علي بعض» برتري بعضي بر بعضي ذكر شده است (كه با حذف خير خالي از تسامح نيست) و در ترجمه كتاب حاضر فزوني و برتري بعضي از انسان‏ها بر بعضي آمده است (كه به جز تفاوت با ترجمه الهي‏قمشه‏اي، ضميرهاي «بعضهم» و «بعضٍ» به «انسان‏ها» ارجاع داده شده‏اند كه در آيه نيستند). درست آن بود كه ضمير در «بعضهم» به «الرجال» و ضمير در «بعضٍ» به «النساء» ارجاع داده مي‏شد.
مؤلف سپس به تفسير آيه براساس نظريه برتري عقلي و مزاياي طبيعي و جسمي مردان نسبت به زنان پرداخته است.
به عبارت ديگر، اين نظريه مسلّم فرض شده و در كنار آيه قرار گرفته و از آن نتيجه‏گيري شده است.
اما واقعيت اين كه نظريه برتري عقلي، فكري و جسمي نوع مرد نسبت به نوع زن فاقد پايه‏هايي محكم است. اين ادعا، در قرآن كريم شاهدي محكم ندارد، روايات معتبر آن را تأييد نمي‏كنند، عقل و تجربه، خلاف آن را مي‏گويند و روش علمي نيز پشتوانه اين نظريه نيست. چه بسا زناني كه از نظر نيروي فكري، جسمي و عقلي برتر از مردان محيط خويش‏اند. حتي عقل و فكر و نيروي بدني بسياري از زنان، بيش از شوهرانِ آنهاست همان‏گونه كه برخي مردان از نظر جسمي، فكري يا عقلي برتر از مردان ديگرند. تنها عقل تجربي برخي مردان كه كار بيرون از خانه دارند، در زمينه همان كار، بيش از زناني است كه تنها در خانه به سر مي‏برند، چنان كه عقل تجربي زنان خانه‏دار در تدبير منزل بيش از عقل تجربي مرداني است كه خانه‏داري نمي‏كنند، و همان‏گونه كه عقل تجربي هر مرد در رشته كاري و تخصصي خود بيش از مرد ديگري است كه دررشته‏اي ديگر به فعاليت مي‏پردازد. بر اين اساس، زماني كه پاي عقل تجربي و تخصصي در ميان باشد، عقل تجربي زنان سياستمدار، زمامدار، مدير، وزير، وكيل، استاد و متخصص بيشتر از مرداني خواهد بود كه از نظر تحصيل، تجربه، سابقه كار و رده شغلي پايين‏تر از آنها هستند.
اگر برخي گذشتگان پنداشته‏اند كه عقل فطري زن كمتر از مرد است، توان فكري و جسميِ زنان بيسواد و خانه‏نشين را در مسايل سياسي، اقتصادي، نظامي و علمي، با مردان زمامدار، بازرگان، جنگاور و دانشمند قياس كرده‏اند كه البته قياس مع‏الفارق و خلط عقل فطري با عقل اكتسابي است. به عبارت ديگر، گونه‏اي عدول از روش علمي است و صدور حكم كلي براساس مشاهده مواردي جزيي كه در شرايطي مساوي نيستند، به علاوه استنتاج از مقدمات مربوط به عقل اكتسابي به نتيجه مربوط به عقل فطري. به هر حال، تنها در صورتي مي‏توان حكمي علمي درباره كاستي نوع زنان نسبت به نوع مردان در زمينه‏اي صادر كرد كه دو جامعه نمونه و متنوع از زنان و مرداني هم‏نژاد و هم‏سال با پيشينه آموزشي، فرهنگي و تجربي مشابه، در شرايطي مساوي، آموزش مشابه جديدي را كه مورد علاقه آنهاست ببيند و تجربه‏هاي كاري مشابهي را از سر بگذرانند و سپس آزمون‏هايي مشابه از آنها گرفته شود. اگر نتيجه چنين آزموني، برتري ميانگين امتياز مردان بر ميانگين امتياز زنان باشد، آن گاه است كه مي‏توانيم بگوييم استعداد مردان در آن نژاد و سن و آن زمينه فعاليت، بيش از زنان در آن نژاد و سن و آن زمينه فعاليت است.
اگر با ذهن خالي به يافتن مراجع ضمير در آيه بپردازيم و آيات قبل را درباره فضيلت و برتريِ مالي مرد در سهم‏الارث بنگريم، بي گمان، برتري و فضيلت عقلي، فكري و جسمي مرد را از اين آيات نخواهيم دريافت. از نظر روايي نيز در تفسير نورالثقلين به نقل از معيون اخبار الرضا مي‏خوانيم كه امام رضا (ع) در توضيح علل برتري سهم‏الارث مرد، به همين آيه درباره انفاق مرد نسبت به زن اشاره مي‏فرمايد.

3. ويرايش‏هاي صوري

از ديدگاه ويرايش صوري (در ويرايش) به چند نكته كلي در اين كتاب اشاره مي‏شود و يك مثال نيز ارائه مي‏گردد:
1) آيات فاقد اعرابگذاري‏اند، لزوم درج اعراب‏ها به ويژه براي دانشجويان، جوانان و ديگراني كه آيات را در حافظه ندارند، نيازمند توضيح بيشتر نيست.
2) نوع حروف و اندازه آنها با ميزان اصلي و فرعي بودن عنوان‏ها مطابقت ندارد. مثلاً اندازه حروف برخي عنوان‏هاي فرعي برابر حروف آيات و آن هم برابر عنوان‏هاي فرعي‏تر است.
3) بخش‏هايي كه به ارائه لغات مشكل و معاني آنها مي‏پردازد فاقد يكنواختي در شيوه ارائه، و نيز محروم از تنوع حروف (سياه / نازك / ايرانيك) براي لغات و معاني آنها در تفاوت با متن‏اند.
4) كتاب از نظر برخي اعرابگذاري‏هاي لازم به منظور قرائت صحيح واژه‏ها و عبارات، كاستي‏هايي دارد به يك مثال از مورد مشكل قرائت در يك عبارت اشاره مي‏شود:
در پانوشت صفحه 318 كتاب مي‏خوانيم: «اصل عدم جواز [سطر بعد:] زايد است». طبيعي است كه خواننده در بار اول، دوم و گاه سوم چنين بخواند: «اصلِ عدم جواز، زايد است» و اگر از اهل فن باشد سرانجام به اين نتيجه برسد كه مطلب به مدد اعرابگذاري لازم بايد بدين‏گونه ارائه مي‏شد: «اصل، عدم جوازِ [سطر بعد:[ زايد است».

4. فهرست‏ها و عنوان‏هاي فرعي

كتاب به‏جز فهرست ابواب اصلي، فهرستي ــ حتي فهرست تفصيلي مندرجات ــ ندارد. بنابراين براي يافتن حكم يك موضوع، خواننده بايد باب را ورق بزند و مطالعه‏اي سريع كند تا به موضوع و مسأله مورد برسد.
همچنين ارائه نمايه موضوعي در انتهاي كتاب، مي‏توانست به يافتن احكامي كه آيات آنها در كتاب پراكنده است كمك كند. ديگر فهرست‏ها نيز هر يك فايده خود را داشتند.

تقاضاي ناشر

خوشبختانه ناشر در اين زمينه خود معتقد به كار حساب شده و سنجيده با ياري اهل فن است و در صفحه چهار كتاب زير عنوان «سخن سمت» مي‏آورد:
«دشواري چنين كاري بر دانشمندان و صاحبنظران پوشيده نيست و به همين جهت مرحله كمال مطلوب آن بايد به تدريج و پس از انتقادها و يادآوري‏هايي پياپي در باب نظر به دست آيد و انتظار دارد كه اين بزرگواران از اين همكاري دريغ نورزند...
از استادان و صاحبنظران ارجمند تقاضا مي‏شود با همكاري، راهنمايي و پيشنهادهاي اصلاحي خود اين سازمان را در جهت اصلاح كتاب حاضر و تدوين ديگر آثار موردنياز جامعه دانشگاهي جمهوري اسلامي ايران ياري دهند.»
كتاب در همين حد نيز اثري ارزشمند و مفيد است و اطلاعاتي بسيار به مخاطب خويش ارزاني مي‏دارد.
پيشرفت ناشر در گرو بالا رفتن توقع وي از كتاب، بهره‏گيري از نظر كارشناسان و صاحبان انديشه، نگاه نو به مسايل و ملاحظه نيازهاي زمان و زمانه است.
لازم است كتب آيات الاحكام براي جوان حوزوي ودانشگاهي امروز به گونه‏اي تدوين يابند كه پاسخگوي پرسش‏ها و ترديدهاي زمانه و برآورنده نيازهاي عقيدتي او باشند.

شنبه 15 مهر 1391  5:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگاهی به تفسیر فقهی قلائدالدرر فی بیان آیات الاحکام بالاثر

نگاهی به تفسیر فقهی قلائدالدرر فی بیان آیات الاحکام بالاثر

محسن نورایی[1]
زندگی‌نامة جزایری

احمد بن اسماعیل بن عبدالنبی جزایری نجفی (متوفای 1151 ق.) فقیه، محدّث، مفسّر و از دانشمندان بزرگ امامیه در قرن دوازدهم هجری است. او در نجف اشرف دیده به جهان گشود و در همان دیار بالید. خاندان وی از خاندانهای اصیل عرب و تیره‌ای از قبیله بزرگ و مشهور «بنی اسد» در عراق است.[1] آنان از سکونت‌گاه نخست خود (جزایر خوزستان) به نجف هجرت کردند و به سبب وجود عالمان بزرگ در میانشان، از اوایل قرن دهم هجری، جزء خاندانهای شناخته‌شده و برجستة نجف گردیدند. در اعیان الشیعه چنین آمده است: «خاندان جزایری، خاندانی اصیل، اهل دانش و فضل بوده و از نامدارترین بیوتات علمی در نجف می‌باشند».[2]
پیش از علامه احمد بن اسماعیل جزایری و پس از او، عالمانی بزرگ و صاحب تألیف در این خاندان بوده است؛ مانند: علامه شیخ عبدالنبی جزایری (متوفای 1021 ق.) نگارندة کتاب رجالی معروف حاوی الاقوال، محمد بن احمد بن اسماعیل جزایری (متوفای بعد از 1299 ق.) فرزند جزایری و شارح کتابهای او، محمدجواد بن شیخ علی جزایری نگارندة حلّ الطلاسم، الآراء و الحکم، علامه محمد بن علی بن کاظم جزایری و....

استادان و شاگردان

از استادان وی در دانش حدیث می‌توان از افرادی همچون محمدصالح خاتون‌آبادی، ابوالحسن شریف عاملی، محمدقاسم بن محمدصادق استرآبادی و حسین بن عبدالعلی خمایسی نام برد که از آنان اجازة نقل روایت گرفته است.
افرادی مانند نصرالله مدرس حائری شهید، شبر بن محمد بن ثنوان، محمد بن احمد جزایری و...، از شاگردان اویند که عدّة زیادی از آنان از او اجازة نقل روایت کسب کرده‌اند.
گزارش‌ دانشوران و شرح حال‌نگاران از جزایری، گویای جایگاه علمی وی است. برخی از او با عنوان «خاتمی المجتهدین» و صاحب حدائق از او با اوصافی از قبیل «محقّق فاضل» یاد می‌کند.[1]

نگاهی به فضای دوران جزایری

با ظهور صفویان در قرن دهم هجری، دو حادثه مهم در جهان اسلام (حداقل در بخش مهمی از آن) پدید آمد:
الف) برقراری ارتباط دوسویه بین ایران و طیف فکری علاقه‌مند به تشیع که از یک سو با هجرت علمای شیعی جبل عامل به ایران[2] و از سوی دیگر، با توجّه مضاعف حکومت صفویه به نجف تحقّق یافت.[3]
ب) نمود بیشتر تقابل موجود میان دو تفکّر اخباری و اصولی که در ارزش‌گذاری و میزان اعتماد به احادیث باهم ناسازگار بودند. گروه نخست، پیروز این معرکه بود و توانست برتری نسبی‌اش را در سه قرن متوالی (ده، یازده و دوازدهم هجری) حفظ کند؛ از این رو، آثار زیادی در علوم مختلف با گرایش به تفکّر اخباریگری تدوین شد؛ برای نمونه، در قرن دوازدهم، نزدیک به یک صد اثر تفسیری را می‌شناسیم که بیشترآنها تفاسیر روایی است.[1] قلائد الدرر نیز یادگاری از این دوران است.

آثار جزایری

از جزایری آثاری به جای مانده است که از مهم‌ترین آنها کتاب قلائد الدرر فی بیان آیات الاحکام بالاثر است. وی در دیباچة کتاب، انگیزة خویش را از تألیف آن، چنین بیان می‌کند:
از دیر باز در بسیاری از اوقات اندیشه تألیف آیات الاحکام در سر داشتم. آنچه تحقّق این مهم را به تأخیر می‌انداخت، اهمیت زیادی بود که برای گسترش علوم دینی و آموزش آن به جویندگان این علوم در عصر خویش می‌پنداشتم.[2]
کتاب الشافیی و تبصری المبتدئین، دو کتاب دیگر وی است.
جزایری تک‌نگاریهایی نیز دارد که از آنها با نام مجموعی من الرسائل[3] یاد شده که مشتمل بر این رسائل است: «رسالی فی الارتداد و ما یحصل به و تفصیل بعض أحکامه»، «رسالی فی ارتداد الزوجی»، «رسالی فی الطهارات الثلاث و قلیل من مسائل الصلای» و «رسالی فی خروج المقیم فی بلد إلی حد الترخّص».
دو رسالة دیگر وی، «میزان المقادیر» و «آداب المناظری» نام دارد.
از دیگر آثار وی، حواشی و شروحی است که بر کتابهای دیگر نگاشته است؛ از قبیل: الحواشی علی الصلای؛[4] حاشیه بر کافی[5] و شرح التهذیب.[6]
حال به معرفی تفصیلی قلائد الدرر فی بیان آیات الاحکام بالاثر و بررسی شیوة جزایری در تألیف این کتاب می‌پردازیم.

ساختار کلّی قلائد الدرر

قلائد الدرر همچون دیگر آثار نگاشته‌شده در این زمینه، پس از شروع شدن با دیباچه‌ای کوتاه، بر اساس تبویب و ترتیب رایج مباحث در کتابهای فقهی، در هفده بخش (کتاب) به سامان رسیده است. جزایری در آغاز هر بخش، پس از ذکر آیة مورد نظر، نکات ادبی و اختلاف قرائات آن را بررسی می‌کند، سپس با بیان احادیث واردشده از اهل بیت?، به استنباط از آیه می‌پردازد.
او همچنین اقوال و آراء دیگران را نیز یاد می‌کند و پس از بررسی آنها، نظر برتر را بر می‌گزیند.
آقای احمد حسینی در مقدّمة کوتاه و گویایی که بر قلائد نگاشته، آورده است:
شیوة جزایری چنین است که نخست آیه را یاد و سپس مباحث ادبی مرتبط با آیه را به همراه اختلافات مهم قرائات را بررسی نموده پس از آن به بیان احادیث وارده از اهل بیت? می‌پردازد. آن گاه به استنباط از آیه روی می‌آورد. او اقوال و آراء دیگران را نیز یاد و پس از بررسی سخن برتر را برمی‌گزیند.[1]
مباحث روایی در میان بخشهای مختلف آن، چشمگیر و برجسته می‌باشد. جمع میان روایات متعارض و ارائة درایت درست حدیثی، این اثر را به منبع ثانویة فقه الحدیث شیعه مبدّل کرده است.

گسترة آیات الاحکام از نظر جزایری

گرچه قرآن کریم اصلی‌ترین منبع آموزه‌های دین است، شیوة عملی فقیهان در تعیین شمار آیاتی که می‌توان از آنها در استنباط احکام سود جست، یکسان نیست. برای آگاهی از نظر جزایری در این باره توجه به نکاتی که در پی آمده سودمند است.
1. گسترة آیات الاحکام نزد جزایری، تنها به آیاتی که در آن به روشنی از احکام یاد شده، محدود نیست، بلکه هر آیه‌ای که بتوان با ابزار درست استنباط، از آن حکمی را استخراج کرد، داخل در آیات الاحکام است؛ برای نمونه، وی با استناد به آیة ?و جعلنا لکم فیها معایش و من لستم له برازقین?[1] می‌نویسد:
از این آیه آشکار می‌شود که زمین، محل معاش و ارتزاق است و تمام تصرّفات و بهره‌برداری از امکانات آن، به هر شکل [جز در مواردی که دلیل بر ممنوعیت آن داشته باشیم] رواست.[2]
وی در ذیل آیة ?و إذ یرفع إبراهیم القواعد من البیت و إسماعیل ربّنا تقبّل منّا إنّک أنت السمیع العلیم?[3] می‌نویسد: «آیه بر استحباب دعا کردن پس از عبادت و یا میان آن دلالت می‌کند».[4]
2. جزایری با اعتقاد به اعتبار قوانین ادیان پیشین در اسلام می‌نویسد:
تمام آنچه خداوند بزرگ از ادیانِ پیشین بازگو کرده، معتبر است و ما به پذیرش آنها ملزم می‌باشیم، جز در مواردی که با دلیلی ویژه استثنا شده باشد.[5]
از این رو، جزایری با استناد به آیات قصص انبیا? نیز به استنباط احکام می‌پردازد؛ برای نمونه، ذیل آیة ?قال إنّی أرید أن أنکحک إحدی ابنتیّ هاتین علی أن تأجرنی ثمانی حجج?[6] می‌نویسد: «این آیه بر مشروع بودن اجاره دلالت می‌کند».[7]
3. جزایری در کتاب قلائد الدرر از میان هفتاد سورة قرآن، تقریباً 327 آیه را به عنوان آیات الاحکام برگزیده و به استنباط احکام شرعی و مباحث پیرامون آن پرداخته است. از این تعداد، 233 آیه در سوره‌های مدنی قرار دارد.

منابع استنباط فقهی جزایری

جزایری از منابع چهارگانه (کتاب، سنّت، عقل و اجماع) در استنباط احکام و تحکیم آن سود می‌برد به گونه‌ای که بیشترین استفادة وی از سنّت است. وی همچنین از دانشهایی مانند اصول فقه نیز استفاده می‌کند.

کتاب

پیش از بیان چگونگی بهره‌گیری جزایری از قرآن در استنباط احکام، نخست شیوة او در نقل آیات گزارش می‌گردد. جزایری در بیشتر موارد، آیة مورد نظر را به صورت کامل می‌نگارد، اما در برخی موارد، آیه را به طور خلاصه ذکر می‌کند[1] و گاهی نیز آیات را با توضیحات تفسیری آنها به صورت مزجی می‌آورد؛ برای نمونه، در موردی چنین نگاشته است: ?یا أیّها النبیّ قل لأزواجک إن کنتنّ تردن الحیوة الدنیا وزینتها أی السعی و النعم فیهاـ فتعالین أمتّعکنّ أی أعطیکنّ متعی الطلاق‌ـ و أسرّحکنّ سراحاً جمیلاً أی فراقاً بلا مشاجری?.[2]
مقدار مراجعه و چگونگی بهره‌گیری جزایری از آیات در مقایسه با احادیث متفاوت است،[3] اما می‌توان گفت، وی به گونه‌ای شایسته از آیات قر‌آن در استنباط احکام استفاده کرده است؛ شیوه‌هایی از قبیل استناد به تصریح، تمسّک به اطلاق آیه، ارجاع به عموم آیه و....

1. استناد به دلالت صریح آیه

از گونه‌های بهره‌گیری جزایری از قرآن، استناد به دلالت صریح آیه است. وی ذیل آیة ?لایستوی القاعدون من المؤمنین غیر أولی الضرر?[4] می‌نویسد: «آیه صریحاً بر برتری و فضیلت جهاد دلالت دارد».[5] همچنین ذیل آیة ?و ویل للمشرکین الذین لایؤتون الزکاة»[6] می‌گوید: «این آیه به طور صریح بر وجوب زکات برای کافران دلالت می‌کند».[1]

2. تمسّک به اطلاق آیه

جزایری در استنباط احکام از اطلاق آیه بسیار استفاده می‌کند؛ برای نمونه، ذیل آیة ?لاتأکلوا أموالکم بینکم بالباطل?[2] نگاشته است:
از اطلاق آیه می‌توان دریافت که رضایت دو طرف معامله بدون نیاز به عقد، سبب حصول ملکیّت است؛ خواه مورد معامله، کوچک باشد یا چیزی باارزش. اطلاق آیة ?أحلّ الله البیع و حرّم الربا?[3] نیز نمونة دیگری از این دلالت است.[4]
همچنین در پی آیة ?قاتلوا الذین یلونکم من الکفّار?[5] می‌آورد:
با استناد به اطلاق این آیه و آیات دیگر، می‌توان گفت، نبرد با کافران و کشتن آنان حتی بدون حضور امام عادل واجب است، اما روایات مستفیضه و اجماع علما، گویای آن است که جهاد جز با حضور و اجازة امام? روا نیست.[6]

3. استناد به عموم آیه

جزایری به دنبال آیة ?فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی و ثلاث و رباع»[7] آورده است:
از عموم آیه استفاده می‌شود که جواز ازدواج با تعداد یادشده از زنان، عمومیت دارد و به زنانی با خصوصیّتی معیّن مقیّد نیست، مگر زنانی مانند کافر و ناصبی که با دلیل خاص، ازدواج با آنان روا نیست.[8]

سنّت

سنّت، از منابع مهم مؤلف قلائد الدرر در تفسیر آیات و استنباط احکام فقهی از آنهاست. کمیت و کیفیت استفاده از اخبار تا بدانجاست که برخی عالمان، اساساً تفاوت برجسته و امتیاز قلائد الدرر را در مقایسه با دیگر کتابهای آیات الاحکام، برجستگی بُعد روایی آن می‌دانند.[1] تطبیق مباحث روایی این اثر با آثاری همانند، مانند کنز العرفان، فقه القرآن راوندی و زبدی البیان اردبیلی، از برتری آن بر دیگر آثار در زمینة مباحث روایی حکایت دارد. جزایری نه‌تنها در تبیین آیات و استنباط احکام، حتی در ادبیات، علوم قرآنی و مباحث دیگر، به اخبار تکیه می‌کند.

جایگاه سنّت نزد جزایری

جزایری به جایگاهی بس والا و محوری برای احادیث اهل بیت? معتقد است. آنان را معدن و خزانة وحی و دانش الهی و سخنان ایشان را مبیّن معارف قرآنی می‌داند.[2] او به وجود دانش حقیقی و رمزهای تأویل قرآن در نزد آنان تأکید می‌ورزد؛[3] بدین سبب، می‌گوید:
باید برداشتها در مسائل دینی نه از روی «تَشَهّی» و خودسرانه، بلکه همراه تلقّی و دریافت از امامان معصوم? باشد.[4]
وی علاقه‌مندی شخصی و ارادت قلبی خویش به ایشان را نیز در میان مباحث کتابش بازگو کرده است.[5]
پایبندی عملی به احادیث به صورت کاملاً روشنی درسراسر کتاب قلائد الدرر نمایان است. اشتمال تقریباً نیمی از حجم کتاب به نقل و تبیین احادیث، گویای این مطلب است. وی از احادیث در تمام مباحث کتاب مانند مباحث تفسیری، علوم قرآنی، فقهی و ادبی سود می‌برد؛ بنابراین، می‌توان گفت، مؤلف در قلائد الدرر توانسته است نمونة خوبی از تفسیر آیات الاحکام را با تکیه بر روایات تدوین کند.[6]
دامنة استناد به سنّت گسترده است. این توسعه تا آن جاست که رفتار و سیرة معصومان? را نیز دربرمی‌گیرد؛ برای مثال، جزایری به دنبال آیة ?إذا تداینتم بدین إلی أجل مسمّی?[1] نگاشته است:
آیه بر احکام زیادی دلالت دارد. نخستین آن، روا بودن قرض دادن و قرض گرفتن است. ثابت شده است که پیامبر? و امام حسن? و امام حسین? پس از رحلت، مقروض بودند. بالجمله می‌توان گفت، ثبوت جواز دین و انجام آن از سوی اهل بیت? تردیدناپذیر است.[2]
همچنین بعد از آیة ?و إن طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فأصلحوا بینهما?[3] آورده است:
این بخش از آیه ?فأصلحوا بینهما? بر وجوب اصلاح و نصحیت کردن دو گروه از مؤمنان در مراحل اوّلیة اختلاف با یکدیگر دلالت می‌کند.... عملکرد حضرت علی? در برخی از جنگها نیز بر این امر دلالت دارد.[4]
جزایری در تبیین آیات از ادعیة مأثور، مانند دعای عرفة سالار شهیدان? و خُطب امیرالمومنین? نیز بهره گرفته است.[5]

چگونگی تعامل جزایری با احادیث
الف) روایی الحدیث

شیوة جزایری در روایت حدیث بر دقّت در نقل، ذکر منبع و بیان سلسلة سند استوار است. در بیشتر موارد، متن روایت را کامل و گاه به گونة تلخیص، تقطیع و نقل به معنا گزارش می‌کند.
1. دقّت در نقل روایت: مراجعه به مصادر مختلف روایی، نشانگر دقّت جزایری و ارزشمندی گزارشات اوست. وی در پاره‌ای از موارد، پس از ملاحظة منابع مختلف روایی، حدیث را گزارش می‌کند؛ برای نمونه، ذیل روایت «و قال فی بعض القراءی حافظوا علی الصلای الوسطی، صلای العصر» می‌نویسد:
در کافی[1] و الفقیه[2] عبارت «صلای العصر» بدون «واو» آمده است، اما آنچه در تهذیب آمده، «و صلای العصر» است؛ یعنی با «واو» آمده است...؛ بنابراین، این تعبیر، نوعی تشویق برای نماز عصر است، نه اینکه این نماز، همان «صلای الوسطی» باشد.[3]
همچنین ذیل روایت «... ما زنی إلا شقیّ» در ضبط واژة «شقیّ» می‌نویسد: «نقله کثیر بالقاف بعد الشین ثمّ الیاء المشدّدی و ضبطه ابن ادریس فی السرائر بالفاء ثمّ الألف المقصوری[4]».[5]
جزایری گاه اختلاف در نسخه‌های یک منبع را نیز یادآور می‌شود؛ برای نمونه، ذیل روایتی می‌نویسد: «ما همانند عدّة زیادی از دانشمندان، روایت را صحیح دانستیم؛ زیرا آنچه در بیشتر نسخه‌های تهذیب و من لایحضره الفقیه دیدم...».[6]
2. ذکر منبع روایت و بیان سلسلة سند: از امتیازات قلائد الدرر، یادکرد نشانی نزدیک به هفتاد منبع است که از آنها روایت نقل شده است. تعداد سی منبع، از کتابهای حدیثی است. جزایری در بخشهای مختلف کتاب از این منابع بهره گرفته است. این عمل، با توجّه به دوران حیات مؤلف (قرن 12 ق.) و کارآمدی این شیوه، شایستة توجّه و سزامند تحسین است و در مواردی که نام منبعی را نمی‌برد، می‌توان تا حد زیادی آن را به سبب اجازات فراوان روایی مؤلف، معتبر دانست.
جزایری در بیشتر موارد، سند احادیث را نیز ذکر می‌کند.[7]
3. گزارش کامل متن روایت: جزایری در بیشتر موارد، متن روایت را به صورت کامل گزارش می‌کند. این روش، خود، شیوه‌ای پسندیده و در برخی موارد، ضروری است؛ زیرا چه‌بسا صدر یا ذیل روایت، در دریافت درست مقصود روایت نقش محوری دارد و تقطیع آن، خواننده را دچار مشکل می‌سازد. یک نمونه از این نوع گزارشهای حدیثی در قلائد الدرر چنین است:
و فی الکافی عن الربیع بن خیثم قال: شهدت أبا عبدالله? وهو یطاف به حول الکعبی فی محمل وهو شدید المرض. فکان کلّما بلغ الرکن الیمانیّ، أمرهم فوضعوه فی الأرض، فأخرج یده من کوی المحمل حتی یجرّها علی الأرض، ثمّ یقول: ارفعونی. فلمّا فعل ذلک مراراً فی کلّ شوط، قلت له: یا ابن رسول الله! إنّ هذا یشقّ علیک. فقال?: إنّی سمعت اللهU یقول: ?لیشهدوا منافع لهم?. فقلت: منافع الدنیا أو منافع الآخری؟ فقال: الکلّ».[1]
جزایری البته در برخی از موارد، در نقل حدیث شیوه دیگری را مانند تلخیص و تقطیع احادیث برگزیده است؛ برای نمونه، در موضعی آورده است: «فی حدیث طویل یقول فی آخره...».[2] وی در جای دیگر نوشته است: «فی حدیث طویل عن علی? قال: سمعت حبیبی... حتّی جار علی باب أحدکم...».[3] او همچنین گاهی احادیث را نقل به معنا می‌کند؛ مانند: «ممّا رواه ابن بابویه عن نشیط أنّ المرأی إذا صامت...».[4]
وجود منقولات روایی از فریقین، از دیگر نکات جالب توجّه در بخش روایی الحدیث کتاب قلائد الدرر است.[5] این امر، بیانگر روحیة محقّقانه و به دور از تعصّب مؤلف است. در میان احادیث منقول از منابع شیعی، تقریباً از همة امامان معصوم? روایت نقل کرده است.[6]
از ویژ‌گیهای قلائد الدرر نقل احادیث فراوان و متعارض در یک موضوع است. میزان اطلاع وی از احادیث فراوان و متنوّع، ستودنی است. میزان توانمندی و موفّقیت او در جمع میان احادیث و ارائة تصویری درست از آنها بحثی جدا و نیازمند مجالی دیگر است. جزایری در تفسیرآیة ?فمن عفی له من أخیه شیء فاتّباع بالمعروف و أداء إلیه بإحسان?[1] با ذکر قولی از مرحوم طبرسی که بیانگر قول اکثر مفسّران نیز هست، می‌نویسد:
روایات فراوانی گویای این مطلب است؛ مانند صحیحة عبدالرحمان از امام صادق?... و صحیحة ابی‌ولاد... و همانند آن، روایت زراره و دیگران. در این باره، روایات مخالف دیگری نیز وجود دارد؛ مانند صحیحة ابی‌ولاد حناط... و صحیحة جمیل بن درّاج... و اخبار دیگر.[2]
جزایری در تعیین مقدار دیة اهل کتاب، ذیل آیة ?وما کان لمؤمن أن یقتل مؤمناً إلا خطأ?[3]، پس از نقل نظر مشهور می‌نویسد:
اخبار زیادی بر این مطلب دلالت می‌کند؛ مانند صحیحة ابوبصیر و موثّقة سماعه و.... اخبار مخالف دیگری نیز در این باره در دست است. در برخی از روایات دیة اهل کتاب، همچون دیة مسلمان تعیین شده است. در برخی دیگر، چهار هزار درهم و در روایات دیگری، کشته شدن مسلمان در برابر قتل ذمی بیان شده است....[4]

ب) فقه الحدیث

تلقّی و ارائة مراد حقیقی از احادیث، از اهمیت بسیاری برخوردار است؛ از این رو، در کلام امامان معصوم? فهم درست یک روایت از نقل چندین حدیث بالاتر دانسته شده است.[5] در مباحث مختلف حدیثی قلائد الدرر، حضور و پویایی جزایری برای ارائة درایت درستی از حدیث به چشم می‌خورد که در اکثر موارد موفق بوده است. وی برای دست‌یابی به درایت حدیث از شیوه‌های گونا‌گون فقه الحدیثی سود می‌برد؛ شیوه‌هایی از قبیل:

1. تعیین زبان روایت؛
2. توجّه به فضای صدور روایت؛
3. تکیه برقرائن خارجی خبر.

1. تعین زبان روایت: پاسخ درست به این پرسش که آیا یک روایت در صدد بیان حکم واقعی است، یا اینکه مراد معصوم? از روایت چیست، می‌تواند شخص را به دریافت صحیح از روایت هدایت کند. جزایری در پی یافتن جواب سؤالاتی از این قبیل، در شماری از احادیث، زبان صحیح روایت را در معنایی غیر از منطوق آنها می‌داند؛ برای نمونه، مراد حقیقی در حدیثی از حضرت امام رضا? را که در پاسخ به خرده‌گیری دیگران راجع به پذیرش ولایت‌عهدی، به داستان حضرت یوسف? تکیه می‌کند، چیزی غیر از ظاهر آن می‌داند و می‌نگارد:
استشهاد حضرت امام رضا? به کار حضرت یوسف? تنها برای ساکت کردن خصم است؛ زیرا منصب حکومت برای ایشان از جانب خداوند و از طریق اجداد طاهرینش به ایشان رسیده است و به پذیرش آن از جانب مأمون نیازمند نیست.[1]
2. توجّه به فضای صدور حدیث: از نکات مورد توجّه جزایری در فقه الحدیث، توجّه به فضای صدور حدیث است. حضرت امام رضا? در جواب چگونگی تقسیم ارث فردی که جز همسر، وارثی ندارد، تمامی اموال را از آن زن می‌داند. برخی از دانشمندان بزرگ، مانند ابن بابویه و شیخ در نهایه و علامه در یکی از آثارش و شهید اوّل، حکم در روایت را بر زمان غیبت امام معصوم? حمل کرده‌اند. جزایری این حمل را نادرست می‌داند و می‌نویسد:
این حمل در نهایت بعد است؛ زیرا خبر منقول از امام زنده می‌باشد و هیچ قرینه‌ای در دست نیست تا آن را بر زمان غیبت حمل کنیم.[2]
جزایری دربارة ناهماهنگی بین احادیث مربوط به قرائن تشخیص قبله و برای زدودن اختلاف و جمع میان آنها چنین احتمال می‌دهد و می‌نویسد:
قرینة موجود در حدیث نخست، برای اهل کوفه و نشانة بعدی برای تمام نقاط عراق است؛ زیرا راوی حدیث نخست، کوفی است.[1]
3. تکیه بر قراین خارجی خبر: توجّه به برخی قرینه‌ها و واقعیتهای خارجی در ارائة تصویری درست از روایت، بسیار مفید است. جزایری نیز در درایت حدیث به قرائن خارجی تکیه می‌کند؛ برای نمونه، در بحث یافتن جهت قبله این پرسش مطرح است که در یافتن سمت قبله، تا چه اندازه دقّت لازم است؟ برخی بر این باورند که در یافتن سمت قبله، سخت‌گیری فراوان نشده است، بلکه نوعی آسان‌گیری و توسعه در این امر وجود دارد. جزایری نیز بر این نظر است. او ادلّه و مؤیّداتی برای اثبات نظر خود می‌آورد و می‌نویسد:
وجود اختلاف میان قبلة مسجد کوفه و مسجد سهله و قبور امامان? بر درستی سخن ما گواه است. پذیرش اشتباه قبلة برخی از این مکانهای یادشده، پنداری نارواست؛ زیرا انگیزه‌ای برای تحریف وجود ندارد و این مکانها در زمان امامان? و اصحاب ثقه با همین حال وجود داشته و در این باره، منعی صورت نگرفته است.[2]
همچنین در ذیل روایتی تفسیری که مراد از آیة ?قاتلوا الذین یلونکم من الکفّار?[3] را مردم سر زمین دیلم می‌داند، می‌گوید:
ظاهراً مراد زمان امام صادق? است، نه هنگام نزول آیه؛ زیرا دیلم در سرزمینهای فارس قرار دارد و مردم این سرزمین، در زمان نزول آیه، به لحاظ موقعیت جغرافیایی، نزدیک مسلمانان نبودند تا مراد از «یلونکم» باشند؛ بر اساس این، روایت را باید روایتی تأویلی دانست.[4]

سنجش و ارزش‌گذاری احادیث

سنجش ضابطه‌مند اخبار، تنها با در دست داشتن اصول و قواعد پذیرفته‌شدة علمی ممکن است؛ بنابراین، گزارش میزان اطلاع مؤلف از این ضوابط و چگونگی استفاده و ارائة نمونه عملی آن از سوی وی، در معرفی کتاب ضروری است؛ از این رو، عوامل تضعیف و تقویت احادیث را از نظر جزایری ذکر می‌کنیم.

عوامل تضعیف حدیث

از نظر جزایری، عوامل تضعیف حدیث دو گونه است:
الف) ضعف سندی؛
ب) ضعف دلالی.
الف) ضعف سندی روایات: جزایری، ضعف سندی روایات را در سه چیز می‌داند:
یک. ناشناخته بودن راوی؛
دو. اشتراک راویان حدیث؛
سه. ارسال در سلسلة سند روایت.
یک. ناشناخته بودن راوی: جزایری در کتاب حج پس از نقل یک روایت می‌نویسد: «در سلسله سند این روایت محمد بن احمد علوی وجود دارد که فردی ناشناخته (مجهول) است؛ بنابراین، روایت شایستگی تقیید قرآن را ندارد».[1] وی در ذیل حدیثی دیگر می‌آورد: «این روایت با وجود جهالت در سند و ایرادهای دیگر بر ادّعای یادشده دلالت روشنی ندارد و قبول آن، اکل از قفاست».[2]
دو. اشتراک راویان حدیث: جزایری در بحث میراث و پس از نقل روایتی می‌آورد: «از ایرادهای این روایت آن است که سند درستی ندارد، بعلاوه، در سند روایت، حسن بن موسی وجود دارد که نامی مشترک است».[3]
سه. ارسال در سلسلة سند روایت: پیوسته نبودن آخرین فرد سلسلة سند به معصوم? از ایرادهای سندی روایات است که از آن به ارسال در سند تعبیر می‌شود که جزایری در توجیه روایات، به ارسال سند آنها نیز توجّه داشته است.[4]
ب) ضعف دلالی روایات: برای ضعف دلالی روایات، مواردی در قلائد الدرر بیان شده است؛ از قبیل: یک. مخالفت با ظاهر کتاب و اخبار مستفیضه؛ دو.اضطراب متن حدیث.
یک. مخالفت با ظاهر کتاب و اخبار مستفیضه: ناهماهنگی مفاد یک خبر با ظاهر قرآن کریم و دیگر احادیث، بیانگر نادرستی آن است؛ از این رو، جزایری ذیل روایتی می‌نویسد:
در نادرستی استناد به روایت باید گفت، روایت مخالف ظاهر قرآن و اخبار مستفیضه است...؛ از این رو، عمل بدان شایسته نیست.[1]
وی در جایی دیگر می‌نویسد:
در برخی اخبار چنین آمده است که زن غیر مدخول، پس از مرگ شوهرش نباید عدّه نگه دارد. این سخن، مخالف ظاهر قرآن است؛ از این رو، شایستگی تخصیص زدن اخبار دیگر را ندارد.[2]
دو. اضطراب در متن حدیث: نا‌همسانی در قالب و محتوای خبر، در برخی از موارد، گویای نادرستی آن است که نگاه کنجکاوانه و تیزبین محدّث باید آن را بیابد. جزایری در نادرستی نظر حرمت ازدواج موقّت که اهل سنّت با تکیه بر احادیثی بدان باور دارند، می‌نویسد:
اجماع اهل بیت? و مسلمانان بر روا بودن ازدواج موقّت استوار است و در مشروعیت آغازین آن نزاعی نیست. خصم می‌گوید، مشروعیّت اولیّه، نسخ شده است که بر اساس این، ادّعای ثبوت جواز، نوعی درایت است و دعوای نسخ، روایتی است که عامه، مدّعی آن است و روایت، توان مقابله با این درایت را ندارد. افزون بر این، گزارشهای آنان نیز همسان نیست و بین آنها با یکدیگر منافات وجود دارد. پس چگونه می‌توان به روایاتی با چنین اضطرابی تکیه کرد؟ گزارشهای آنان از نسخ نیز مضطرب است. در برخی از روایات آنان، نسخ این حکم در جنگ خیبر و در برخی دیگر، اباحه و نسخ آن در حجّی الوداع گزارش شده است....[3]

عوامل تقویت حدیث

جزایری افزون بر عوامل تضعیف حدیث، عوامل تقویت آن را نیز بیان می‌کند. این عوامل عبارت است از:
1. صحت سند و فقدان معارض؛
2. کثرت اخبار و موافقت با ظاهر کتاب؛
3. دلالت صریح.
1. صحت سند و فقدان معارض: جزایری در کتاب حج، پس از نقل روایات مختلف در این باره می‌نویسد:
کوتاه سخن اینکه سند روایت زراره، صحیح و دلالت آن بر مطلب، روشن است. افزون بر این، این روایت، معارضی نیز ندارد؛ از این رو، عمل کردن بدان صحیح است.[1]
2. کثرت اخبار و موافقت با ظاهر کتاب: جزایری در گزینش نظر برتر از میان اقوال مختلف در مکان قربانی کردن فرد حاجیِ محصور می‌نویسد:
به نظر، قول اکثر ظاهرتر است. مستند روایی این نظر به سبب کثرت اخبار، دلالت روشن و توافق آن با ظاهر قرآن، بر دیگر روایات برتری دارد.[2]
البته یادآوری می‌شود روشن است که کثرت روایت در یک موضوع، به تنهایی دلیل درستی روایات در آن موضوع نیست.
3. دلالت صریح: دلالت صریح روایت در کنار دیگر معیارهای صحّت خبر، روشن‌ترین عامل تقویت حدیث است. مؤلف قلائد الدرر در ذیل حدیثی می‌نویسد: «این روایت از حیث سند، صحیح و دلالت آن، صریح است؛ بنابراین، عمل بدان درست است».[3]
جزایری همچنین عمل مشهور به یک روایت را مُنجبر ضعف آن می‌داند و در ذیل روایتی می‌نویسد: «گرچه این روایت ضعیف است...، با عمل اصحاب، ضعف آن جبران می‌گردد».[1] وی همچنین می‌نویسد:«گرچه روایت ضعیف است، ضعف آن به سبب عمل اصحاب به مضمون آن برطرف می‌شود».[2]
اجماع، عامل دیگر انجبار ضعف روایت نزد جزایری است. وی پس از ذکر دو خبر ضعیف می‌نویسد: «گرچه سند این دو روایت، مجهول و در نتیجه، روایاتی ضعیف‌اند، این ضعف با عمل اصحاب، بلکه اجماع آنان زدوده می‌شود».[3]

مبانی تفسیری جزایری در قلائد الدرر

در قلائد الدرر همانند دیگر کتابهای تفسیری از مبانی شناخته‌شده و شیوه‌های مورد تأیید برای تبیین مفاد آیات استفاده شده است. مبانی تفسیری جزایری عبارت است از: به‌کارگیری علوم ادبی، تفسیر قرآن به قرآن، استفاده از سیاق، ظهر و بطن آیات، تکیه بر احادیث، توجّه به علوم قرآنی، گزارش اقوال مفسّران و استفاده از علم منطق.

1. به‌کارگیری علوم ادبی در تفسیر و تبیین آیات

جزایری برای تفسیر آیات و تبیین مراد آنها، از یک طرف با تکیه بر بیش از ده منبع واژه‌شناسی و از سوی دیگر، با اعمال نظر و اجتهاد، می‌کوشد تا تصویری روشن از مفهوم واژگان موجود در آیه را به دست دهد؛[4] به گونه‌ای که گسترة واژه‌شناختی کتاب، ارائة شواهدی روایی برای تأیید معنای واژة قرآنی را نیز دربرمی‌گیرد.
وی همچنین در تبیین آیات، از صرف و نحو نیز بهره برده است؛ برای نمونه، ذیل آیة ?الحجّ أشهر معلومات?[5] می‌نویسد:
واژة «حج» مبتدا و مضاف آن، محذوف است که پیش از حذف مضاف، جمله چنین بوده است: «أشهر الحجّ» یا «زمان الحجّ» و کلمة «أشهر» خبر برای مبتدای
یادشده است. حذف مضاف برای آن است تا حمل «أشهر» که جمع است بر کلمة «حج» که مفرد است، روا باشد؛ مانند این سخن ادیبان که گفته‌اند: «البرد شهران». همچنین می‌توانیم بگوییم، تقدیر جمله چنین است: «الحجّ حجّ أشهر». در این فرض می‌گوییم اضافه، بر اساس اتّساع است، بلکه پذیرش این حمل حتی بدون پذیرفتن حذف نیز ممکن است که در آن صورت، جمله نوعی از مجاز خواهد بود.[1]
بخشی از موفّقیت مفسّر در گرو استفاده از علوم بلاغی می‌باشد؛ زیرا وجوه بلاغی از ابعاد اعجاز قرآن است و بهره‌مندی از اطلاعات گسترده و عمیق بلاغی در تبیین مفاد آیات ضروری است. جزایری نیز به این مهم توجّه داشته است.[2] وی در مقدمة کتابش می‌نویسد:
از آن رو که قرآن به زبان عربی است و در این زبان، انواع فنون و صنایع ادبی وجود دارد و قرآن کریم نیز از آن فنون به شایسته‌ترین وجه استفاده کرده و بر فراز بلندترین قلّه‌های بلاغت و فصاحت ایستاده است، دریافت کامل معارف و احکام آن برای تک تک مسلمانان میسور نیست....[3]

2. تفسیر قرآن به قرآن

از شیوه‌هایی که جزایری در تفسیر آیات از آن سود می‌برد، تفسیر قرآن به قرآن است. این اسلوب از شیوه‌های کارآمد در تبیین و تفسیر آیات است. دربارة این شیوة تفسیر گفته شده است:
بهترین و کارآمدترین شیوة تفسیر قرآن که شیوة تفسیر اهل بیت? نیز هست، روش خاصّی است که به تفسیر قرآن به قرآن مرسوم شده است. در این روش، هر آیه از قرآن کریم با تدبّر در سایر آیات قرآن و بهره‌گیری از آنها باز و شکوفا می‌شود.[4]
یادآوری می‌شود که گونه‌های مختلفی از تفسیر قرآن به قرآن در قلائد الدرر وجود دارد؛ مانند: تبیین معنایی یک آیه با آیة دیگر،[1] تحکیم استنباط فقهی حاصل از یک آیه با آیة دیگر،[2] تخصیص عموم یک آیه با آیة دیگر[3] و....

3. ظهر و بطن آیات

جزایری برداشت معانی متعدّد از یک آیه را روا می‌داند؛ زیرا معتقد است آیات قرآن دارای ظهر و بطن است که با به‌کارگیری شیوة درست در تفسیر، می‌توان به بطن آیه (لایه‌های معنایی غیر آشکار) دست یافت. وی در این باره می‌نویسد:
حمل آیه بر معانی مختلف و اراده تمامی آنان استبعاد ندارد؛ زیرا همان گونه که در روایات آمده: «القرآن ذو وجوه».[4]
وی همچنین پس از پذیرفتن معانی متعدّد یک آیه و مستند روایی آن می‌نویسد:
می‌توان پذیرفت تمامی معانی مستند و مختلف یادشده اراده شده باشد؛ گو اینکه در آیات دیگر نیز چنین کاری رواست؛ زیرا ائمة ما? فرموده‌اند: «برای قرآن ظهری است و بطنی».[5]
از این رو به نظر می‌رسد جزایری، به سبب جواز برداشت معانی متعدّد از آیات، روایات تأویلی را نیز در تفسیر آیات به‌کار می‌برد. البته روایات تأویلی را معنای یگانة آیه تلقّی نمی‌کند و آن را با تفسیر در هم نمی‌آمیزد؛ از این رو، این روایات را به صورت مجزّا و در پایان بحث مربوط ذکر می‌کند.[6]

4. به‌کارگیری دانش منطق در تفسیر و تبیین آیات

جزایری برای تبیین آیات از دانش منطق اصطلاحات آن نیز سود برده است. گرچه دامنة بهره‌گیری وی از این اصطلاحات گسترده نیست، به‌کارگیری آن، از یک سو، گویای اطلاعات گستردة وی و از سوی دیگر، نمونة عینی از کارآمدی منطق در تبیین آیات قرآن کریم است. از آیات مربوط به باب نکاح، آیة ?و الذین هم لفروجهم حافظون٭ إلا علی أزواجهم أو ما ملکت أیمانهم فإنّهم غیر ملومین?[1] است. در این آیات، ازدواج و ملک یمین، دو سبب جداگانه برای اباحة بهره‌جویی از زنان شمرده شده است. آیا این دو در کنار هم نیز سبب اباحه می‌شود؟ مثلاً فردی تنها مالک نیمی از رقبه یک کنیز است و نیم دیگر از او، ملک غیر یا آزاد است. آیا عقد (در نیم رقبة آزاد) و ملک یمین (در نیم دیگر) در کنار هم، سبب اباحه کنیز برای مالک خواهد بود؟
جزایری با استناد به اصطلاحات منطقی به بررسی مسئله می‌پردازد و می‌نویسد:
مفاد آیه، قضیة منفصلة حقیقیه است؛ گرچه در چنین قضیه‌ای، منع جمع (اجتماع دو امر محال، ولی رفع هر دو جایز) و منع خلو (رفع هر دو امر محال، ولی اجتماع هر دو جایز) وجود دارد. اما در این جا، منع جمع، متیقّن و منع خلو، تنها در حدّ یک احتمال است؛ بنابراین، با توجّه به اهمیت نکاح، درگزینش میان این دو، باید از احتمال دست کشید و به قدر متیقن حکم بسنده کرد و گفت: عقد و ملک یمن در کنار هم ممکن نیست سبب اباحة بهره‌جویی از کنیز تلقّی گردد.[2]

قلائد الدرر و علوم قرآنی

آگاهی از علوم قرآنی که به بحثهای مقدماتی به شناخت قرآن و پی‌بردن به شئون مختلف آن می‌پردازد، از ابزارهای لازم برای دست‌یابی به معارف قرآنی به شمار می‌رود. ضرورت این آگاهی، بدین سبب است که تا قرآن کاملاً شناخته نشود، دست‌یابی و نمایاندن محتوای آن، میسور نخواهد بود. با مطالعة قلائد الدرر در‌می‌یابیم که جزایری به اندازة مقبولی از آگاهی و تسلّط بر مباحث علوم قرآنی برخوردار بوده و توانسته است در این اثر، به طور شایسته از آن بهره گیرد. برخی از عنوانهای علوم قرآنی در قلائد الدرر بدین قرار است: نسخ، اسباب نزول و اختلاف قرائت که به بررسی آنها می‌پردازیم.

1. نسخ

نسخ، از عنوانهای پرکاربرد علوم قرآنی در تفسیر موضوعی آیات الاحکام و نیز تأثیرگذار در استنباطهای فقهی است؛ بنابراین، آگاهی دقیق مفسّر یا فقیه از زوایای مختلف اصطلاح نسخ و توانایی در به‌کارگیری درست آن، از اهمیت بالایی برخوردار است.
جزایری از میان انواع نسخ، نسخ حکم بدون نسخ تلاوت را می‌پذیرد. وی ذیل آیة ?إن یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا مأتین?[1] می‌نویسد: «حکم پیشین در آغاز اسلام معتبر بوده است، ولی پس از مدّتی برداشته شد.... از این گونة نسخ، به «النسخ لا التلاوی» تعبیر می‌شود».[2]
وی روایاتی را که بر وقوع نسخ حکم و تلاوت دلالت دارد، حمل بر تقیه می‌کند.[3]
جزایری در به کارگیری اصطلاح نسخ دقّت کرده و اصطلاحات نزدیک به نسخ را به جای آن به‌کار نبرده است. او نسخ آیة ?قاتلوا الذین یلونکم من الکفار?[4] را به آیة ?قاتلوا المشرکین کافة?[5] نمی‌پذیرد و می‌نویسد: «گفتار برخی «آیة دوم، ناسخ آیة نخست است، درست نیست؛ زیرا آیة نخست بیانگر ترتیب جنگ است؛ بنابراین، این آیه، مقیّد آیه دوم خواهد بود».[6] او همچنین یادآور می‌شود که استفاده از واژة نسخ به معنای تخصیص، امری رایج در سخنان امامان معصوم? است.[7]
جزایری نسخ سنّت با کتاب را روا می‌داند. او ذیل آیة ?أحلّ لکم لیلة الصیام الرفث إلی نسائکم?[8] به جواز این نوع از نسخ اشاره می‌کند[9] و نیز ذیل آیة ?و من حیث خرجت فولّ وجهک شطر المسجد الحرام?[1] نوشته است:
آیه ناسخ حکم توجّه به بیت‌المقدس است و این، خود، نمونه‌ای از نسخ سنّت با کتاب است؛ زیرا توجّه به بیت‌المقدس به گونة روشنی در قرآن کریم یاد نشده است.[2]
جزایری نسخ چند آیه با یک آیه را روا می‌داند و ذیل آیة ?و اقتلوهم حیث ثقفتموهم?[3] می‌آورد: «این آیه، ناسخ تمامی آیاتی است که در برخورد مسلمانان با کافران دستور خویشتن‌داری را داده است».[4]
جزایری به آسانی وقوع نسخ را نمی‌پذیرد و برای آن، دلایلی را ذکر می‌کند؛ برای نمونه، ذیل آیة ?و من کان فقیراً فلیأکل بالمعروف?[5] می‌نویسد:
آنچه عیاشی در تفسیرش از رفاعه دربارة نسخ آیة ?ومن کان فقیراً فلیأکل بالمعروف? گزارش کرده است، پذیرفتنی نیست؛ زیرا با ظاهر آیه و صریح روایت ناسازگار است.[6]

2. اسباب نزول

نزول قرآن کریم تدریجی و در برخی آیات به دنبال رخ‌دادی ویژه بوده است؛ از این رو، برای دانستن معنا و تفسیر کامل آیات به آگاهی از سبب نزول آنها نیازمندیم، اما ایراد‌هایی مانند ضعف سندی و تضادّ دلالی روایات موجود، راه دست‌یابی به شأن نزول درست را ناهموار می‌سازد؛[7] بنابراین، چگونگی، نقل، پذیرش، رد یا نقد این روایات، عنصر تعیین‌کننده‌ای در ارائة معنای درست آیه و میزان درستی کار مفسّر به شمار می‌رود.
جزایری به دنبال بسیاری از آیات با تکیه بر منابع مختلف، به نقل اسباب نزول آنها می‌پردازد. او گزارشهای خود را در اسباب نزول به نقل از منابع تفسیری مانند تفسیر قمی، تفسیر عیاشی، مجمع البیان و منابع حدیثی چون تهذیب الاحکام، عیون اخبار الرضا? و من لایحضره الفقیه ذکر می‌کند. کتابهایی مانند اسباب نزول واحدی، تفسیر کشّاف و تفسیر بیضاوی نیز از منابع جزایری در گزارش اسباب نزول است و در برخی موارد با تکیه بر این منابع، به نقد دیدگاههای اهل سنّت نیز می‌پردازد.[1]
وی در گزارش اسباب نزول رویّة یکسانی را در پیش نگرفته است. گاهی ذیل یک آیه، روایات متعدّدی را می‌آورد؛ برای نمونه، ذیل آیة ?و الذین اتّخذوا مسجداً ضراراً?[2] چهار گزارش را نقل می‌کند؛[3] بدین صورت که گاهی نخست، چکیدة روایت را به دست می‌دهد؛ برای مثال، ذیل آیة ?أمسک علیک زوجک?[4] می‌نویسد: «آیه دربارة زید بن حارثة کلبی وماجرای او با همسرش، زینب بنت جحش، نازل شده است»، سپس با استناد به روایات مختلف، در سه صفحه به نقل مفصّل سبب نزول آیه می‌پردازد.[5] زمانی دیگر، به نقل یک روایت بسنده می‌کند؛ مثلاً ذیل آیة ?لا یحزنک الذین یسارعون فی الکفر?[6] به نقل از مجمع البیان تنها یک گزارش را ذکر می‌کند.[7]
جزایری در نقل اقوال مختلف، گاهی اختلافات جزئی میان آنها را (که به تضادّ دلالی نمی‌انجامد) نیز یادآور می‌شود؛ برای نمونه، در موردی پس از یاد کردن چند سبب نزول می‌نویسد: «میان روایتهای نقل شده، ناهماهنگی و تنافی وجود دارد، اما به نظر می‌رسد زدودن آن چندان مشکل نیست».[8]
جزایری از نزول آیه، در تبیین معنای آیه و استنباط احکام فقهی بهره می‌برد. وی در پی آیة ?یا أیّها الرسول لا یحزنک الذین یسارعون فی الکفر?[1] می‌نویسد: «این آیه به اعتبار سبب نزولش، بیانگر ثبوت حکم رجم است».[2] گاهی نیز در استوارسازی استنباط فقهی از سبب نزول بهره می‌گیرد؛ برای نمونه، ذیل آیة ?الذین ینفقون أموالهم باللیل و النهار?[3] می‌نگارد:
ظاهر اطلاق موجود در آیه، استحباب انفاق تمامی اموال از سوی فرد انفاق‌کننده است؛ سبب نزول نیز به این معنا اشاره دارد، اما آیات دیگر، گویای آن است که میانه‌روی در بخشش مستحب است.[4]
وی از سبب نزول در تأیید برداشتهای ادبی نیز استفاده می‌کند؛ برای نمونه، در تبیین وجوه ادبی آیة ?یستفتونک قل الله یفتیکم فی الکلالة?[5] می‌آورد:
ممکن است معنای آیه چنین باشد: «از تو درباره «کلاله» می‌پرسند». گرچه این عبارت در آیه نیامده است، پاسخ موجود در آن، گویای پرسش محذوف است. سبب نزول نیز گواه درستی این سخن است؛ چراکه در سبب نزول آن آمده است: جابر بن عبدالله بیمار بود و رسول اکرم? به عیادت او تشریف بردند. او از حضرت? دربارة کلاله پرسید....[6]

3. اختلاف قرائت

قرائت، همان تلاوت و خواندن قرآن کریم است و در اصطلاح، به گونه‌ای از تلاوت قرآن اطلاق می‌شود که ویژ‌گی خاصّی دارد. گرچه قرآن دارای نصّ واحدی است، هر یک از قرائتهای آن بر اساس اجتهاد یکی از قراء سبعه استوار است. جزایری به دنبال بسیاری ازآیات، قرائات مختلف آنها را می‌نگارد؛ بدین صورت که گاهی نام قاری، گاهی آدرس منبع آن و گاهی تنها گزارش اقوال را بیان می‌کند.[1]
وی در برخی موارد نیز قرائت مشهور را از غیر آن جدا می‌کند؛ برای نمونه، به دنبال آیة ?و ما علّمتم من الجوارح مکلّبین?[2] می‌نویسد: «قرائت مشهور در آیه، «مکلّبین» به صورت مشدّد است.... از ابن عباس، ابن مسعود و حسن، قرائت این واژه، بدون تشدید روایت شده است».[3]
تبیین و توضیح وجوه مختلف قرائات با تکیه بر جنبه ادبی آنها، ورود در معرکة آراء و گزینش همراه با استدلال و سرانجام، استوارسازی استنباط احکام فقهی با قرائت برگزیده از دیگر ویژگیهای این کتاب است؛ برای نمونه، جزایری به دنبال آیة ?فاعتزلوا النساء فی المحیض?[4] با تکیه بر قرائت مشهور می‌نویسد: «پایان زمان حرام بودن نزدیکی با زن در حال حیض هنگامی است که دیگر خون نبیند؛ هرچند غسل نکرده باشد».[5]
او استنباط فقهی دیگران را نیز که با استناد به وجوه قرائت بیان شده است، به دقّت نقل و نقد می‌کند؛ برای نمونه، ذیل آیة ?یسئلونک عن المحیض?[6] می‌نویسد: «شیخ در تهذیب با استناد به قرائت مشدّد، به امکان استنباط وجوب غسل حیض از قرآن، حکم داده است، اما وجه این سخن روشن نیست».[7]

منابع کتاب قلائد الدرر

جزایری در کتاب خود، ازمنابع معتبر و متعدد سود برده و بیش از هفتاد منبع را ذکر کرده است. اعتبار علمی در کنار قدمت منابع، سبب کامیابی او شده و نگاشته‌اش را سزاوار تحسین کرده است. باید گفت، موضع جزایری در استفاده از منابع منفعلانه نیست، بلکه با دقّت فراوان به گزینش از آنها، نقل و نقد آنها می‌پردازد. این منابع، در چهار موضوع تفسیر، حدیث، فقه و ادب است.

1. منابع تفسیری

جزایری در زمینه‌های واژه‌شناسی، علوم قرآنی و توضیحات تفسیری از منابع تفسیری استفاده کرده است. برخی از این منابع عبارت است از:
قرن دوم: تفسیر ابوحمزه ثمالی؛
قرن چهارم: تفسیر عیاشی و تفسیر قمی؛
قرن پنجم: الکشف و البیان، التبیان و اسباب النزول واحدی؛
قرن ششم: الکشاف، مجمع البیان و جوامع الجامع؛
قرن هفتم: انوار التنزیل و اسرار التأویل؛
قرن نهم: کنز العرفان فی فقه القرآن.
در میان منابع تفسیری، بیشترین ارجاعات جزایری به سه کتاب تفسیر مجمع البیان، تفسیر عیاشی و تفسیر قمی است. کتاب کنز العرفان فی فقه القرآن، ازجمله کتابهای آیات الاحکام است که جزایری از آن استفاده کرده و در برخی موارد نیز به نقد آن پرداخته است.

2. منابع رجالی ‌و حدیثی

برجسته‌ترین بخش قلائد الدرر، بخش روایی آن است. جزایری مطالب این قسمت را با تکیه بر بیش از سی منبع تنظیم کرده است که مهم‌ترین آنها بدین قرار است:
قرن اوّل: صحیفة سجادیه؛
قرن سوم: صحیح بخاری، صحیح مسلم، المحاسن برقی و سنن الترمذی؛
قرن چهارم: قرب الاسناد، الکافی، الروضی، عیون اخبار الرضا?، ثواب الاعمال، الخصال، علل الشرائع، التوحید، معانی الاخبار، روضی المتقین، من لایحضره الفقیه، کمال الدین و تمام النعمی، امالی و الرجال (کشی)؛
قرن پنجم: نهج البلاغی، روضی الواعظین و رجال النجاشی؛
قرن ششم: الخرائج و الجرائح و الاحتجاج؛
قرن هفتم: النهایی فی غریب الحدیث و امان الاخطار؛
قرن هشتم: خلاصی الاقوال و ارشاد القلوب؛
قرن نهم: غوالی اللئالی.

3. منابع فقهی

جزایری در تدوین مباحث فقهی نیز از منابع فراوان استفاده کرده است. در موارد فراوانی نیز تنها به ذکر اقوال پرداخته و نشانی منبع را یاد نکرده است. برخی منابع فقهی او چنین است:
قرن چهارم: المقنع؛
قرن پنجم: المقنعه، الانتصار، العدّی، المبسوط فی فقه الامامیه، تهذیب الاحکام، النهایی، الخلاف و الجمل؛
قرن ششم: السرائر و المختلف؛
قرن هفتم: شرائع الاسلام و المعتبر فی شرح المختصر؛
قرن هشتم: تحریر الاحکام، قواعد الاحکام، منتهی المطلب فی تحقیق المذهب، تذکری الفقهاء، الدروس الشرعیی و ایضاح الفوائد فی شرح القواعد؛
قرن دهم: مسالک الافهام و شرح اللمعی الدمشقیی؛
قرن یازدهم: نهایی المرام.

4. منابع ادبی

جزایری در پی‌جویی نکته‌های ادبی از منابع گوناگون سود می‌برد. در برخی مواضع تنها به یادکرد نام صاحبان اقوال بسنده می‌کند. ادیبان نامور و متبحری، مانند کسائی، خلیل، مبرد، سیبویه، زجاج، فراء، اخفش، ابن سکیت اهوازی، موهوب بن خضر جوالیقی، محمد بن عباس یزیدی نحوی، سعدبن اوس بن ثابت معروف به ابو زید، ابن اعرابی و سرانجام، ابن قویطیه افرادی هستند که جزایری به اقوال آنان استناد می‌کند. افزون بر این، وی از بحثهای لغوی مجمع البیان و کشاف نیز بهره می‌برد. جزایری در بیشتر موارد نام منابع ادبی را یاد می‌کند. نکتة جالب توجّه در این منابع قدمت آنهاست که نزدیک‌ترین آنها به عصر جزایری، چهار قرن فاصلة زمانی دارد. این منابع عبارت است از:
قرن چهارم: جمهری اللغی، تهذیب اللغی، تاج اللغی و مجمل اللغی؛
قرن هفتم: القاموس المحیط، مفتاح العلوم، العباب الزاهر و اللباب الفاخر و الصناعات البدیعی؛
قرن هشتم: المصباح المنیر.

ارزیابی نهایی اثر

کتاب قلائد الدرر از آثار برجستة شیعه در آیات الاحکام است که با توجّه به امتیاز‌هایی که دارد، شایان توجّه بیشتر است. آقای احمد حسینی دربارة ویژ‌گیهای این اثر، در مقدّمة آن می‌نویسد:
چینش نیکوی مطالب، پیوند منطقی بخشهای مختلف با یکدیگر، روانی تعبیرها، یاد کرد نظرات دانشمندان برجستة شیعی و سنّی، پرهیز از دراز نویسی و... این کتاب را از آثار همانند خود، متمایز می‌کند.[1]
امتیازهای کتاب عبارت است از: ارائة نمونة معتدل و مقبول از تفسیر روایی، پر محتوا بودن کتاب، تسلّط مؤلف به موضوع بحث و استفاده از اندوخته‌های فراوان، همه‌جانبه‌نگری و سود بردن از علوم مرتبط، پر منبع بودن، یاد کردن نام و نشانی منابع، دقّت در نقل آرای دیگران، روانی و استواری متن، ایجاز در جملات با حفظ محتوا، چینش درست ابواب، نقل آراء مختلف و گزینش یا ارائة نظر برتر، قوّت استدلال، انصاف و حق‌مداری مؤلف، دوری از تعصّب و تقلید کورکورانه و....
وجود غلطهای چاپی، ارجاع نادرست برخی آیات، فقدان فهرست مطالب و مآخذ، پرداختن فراوان به استطرادات فقهی از کاستیهای این اثر است.

پي نوشت ها:

[1]. m.noor.3@parsimail.com
[1]. احمد جزایری، قلائد الدرر فی بیان آیات الاحکام بالاثر، نجف، مکتبی النجاح، ج1، ص و.
[2] . سیدمحسن امین، اعیان الشیعه، تحقیق حسن امین، بیروت، دارالتعارف، 1403 ق.، ج2، ص479؛ نیز ر.ک: جعفر بن باقر آل محبوبه، ماضی النجف و حاضرها، ج2، ص81.
[1]. ر.ک: شیخ آقا بزرگ تهرانی، طبقات اعلام الشیعه، تحقیق علی‌نقی منزوی، چاپ دوم، قم، اسماعیلیان، ج6، ص30؛ محقق بحرانی، الحدائق الناظری فی احکام العتری الطاهری، تحقیق محمدتقی ایروانی، قم، انتشارات اسلامی، ج6، ص38؛ همچنین در این باره، ر.ک: محمدعلی مدرسی تبریزی، ریحانی الادب، ج3، ص357؛ ثقی‌الاسلام تبریزی، مرآی الکتب، تحقیق محمدعلی حائری، چاپ اوّل، مکتبی آیی‌الله المرعشی، 1414 ق.، ص231؛ محمد غروی، مع علماء النجف الاشرف، بیروت، دار الثقلین، 1420 ق.، ج1، ص352.
[2]. محمد غروی، مع علماء النجف الاشرف، ج1، ص257.
[3]. ر.ک: موسی نجفی، حوزة نجف و فلسفة تجدد در ایران، چاپ اوّل، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشة اسلامی، 1379، ص42.
[1]. عبدالرحیم عقیقی بخشایشی، طبقات مفسّران شیعه، قم، دفتر نشر نوید اسلام، 1371، ج3، ص284.
[2]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص4.
[3]. در میان آثار مؤلف، اثری بدین نام وجود ندارد، ولی مرحوم آقابزرگ تهرانی? در گزارش خویش از این آثار، عباراتی مانند «توجد فی ضمن مجموعی من رسائله» یا «رأیته ضمن مجموعی من رسائله» آورده است.
[4]. این اثر، حاشیه‌ای بر کتاب الصلای از سلیمان بن عبدالله سراوی ماحوزی (متوفای 1121 ق.) است.
[5]. آقابزرگ تهرانی، الذریعی، چاپ سوم، بیروت، دار الاضواء، 1403 ق.، ج6، ص181.
[6]. همان، ج13، ص156.
[1]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص ه‍.
[1]. حجر/ 20.
[2]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص128 و 210.
[3]. بقره/ 127.
[4]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص123.
[5]. همان، ص307.
[6]. قصص/ 27.
[7]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص303 و 307.
[1]. برای نمونه: ?یا أیّها النبیّ إنّا أحللنا لک أزواجک اللائی إلی قوله‌ـ و امرأة مؤمنة? (ر.ک: احمد جزایری، قلائد الدرر، ج3، ص204، 254، 284 و 311).
[2]. همان، ج2، ص296، 297 و 304؛ ج3، ص197 و 202.
[3]. موضوع کتاب، اوضاع فرهنگی هنگام تدوین اثر، ساختار فکری جزایری و... هریک ممکن است پاسخگوی بخشی از چرایی این واقعیت باشد.
[4]. نساء/ 95.
[5]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص142.
[6]. فصّلت/ 6ـ7.
[1] . احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص135، 265؛ ج2، ص142، 247؛ ج3، ص28.
[2]. نساء/ 29.
[3]. بقره/ 275.
[4]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص237.
[5]. توبه/ 123.
[6]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص342؛ ج2، ص32 و 153.
[7]. نساء/ 3.
[8]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج3، ص54 و 299.
[1] . کاظم مدیر شانه‌چی، آیات الاحکام، سمت، 1378 ش.، ص6.
[2]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص167؛ ج3، ص3، 66، 327، 409 و 425.
[3]. همان، ج2، 167 و 339؛ ج3، 209 و 307.
[4]. همان، ج3، ص66.
[5]. ر.ک: همان، ج2، ص171.
[6]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص4.
[1]. بقره/ 282.
[2]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص255 و 77.
[3]. حجرات/ 9.
[4]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص167.
[5]. ر.ک: همان، ج1، ص153.
[1]. محمد بن یعقوب کلینی، الاصول من الکافی، تصحیح علی‌اکبر غفاری، چاپ دوم، دار الکتب الاسلامیه، 1388 ق.، ج3، ص272.
[2]. محمد بن علی بن بابویه قمی (شیخ صدوق)، من لایحضره الفقیه، تصحیح علی‌اکبر غفاری، چاپ دوم، جامعة مدرسین، 1404 ق.، ج1، ص196.
[3]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص83.
[4]. شفَی: کم، اندک.
[5]. همان، ج3، ص67؛ نیز ج2، ص69.
[6]. همان، ج3، ص251؛ نیز ر.ک: ج1، ص255.
[7]. ر.ک: همان، ج3، ص352.
[1]. همان، ج2، ص19.
[2]. ر.ک: همان، ج2، ص140.
[3]. ر.ک: همان، ج1، ص99؛ ج3، ص365.
[4]. ر.ک: همان، ج1، ص339؛ ج2، ص90؛ ج3، ص8 و 225.
[5]. برای نمونه، ر.ک: همان، ج1، ص84 و 238؛ ج3، ص68 و 182.
[6]. برای نمونه، ر.ک: همان، ج1، ص28، 236، 328 و 329؛ ج2، ص199 و 231؛ ج3، ص42 و 424.
[1]. بقره/ 178.
[2]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج3، ص407.
[3]. نساء/ 92.
[4]. برای نمونه، ر.ک: احمد جزایری، قلائد الدرر، ج3، ص412.
[5]. محمد بن ابراهیم نعمانی، الغیبه، تحقیق علی‌اکبر غفاری، تهران، مکتبی الصدوق، ص141.
[1]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص213.
[2]. همان، ج3، ص340.
[1]. همان، ج1، ص117 و ج3، ص310.
[2]. همان، ج1، ص117.
[3]. توبه/ 123.
[4]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص152؛ ج3، ص92.
[1]. همان، ج2، ص47.
[2]. همان، ص37.
[3]. همان، ج3، ص334.
[4]. ر.ک: همان، ص18.
[1]. همان، ص243.
[2]. همان، ص249.
[3]. همان، ص69.
[1]. همان، ج2، ص50.
[2]. همان، ص3 و 46.
[3]. همان، ص32 و 50.
[1]. همان، ص46.
[2]. همان، ج3، ص26.
[3]. همان، ج2، ص92.
[4]. همان، ج3، ص35.
[5]. بقره/ 197.
[1]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص52.
[2]. همان، ج3، ص167.
[3]. همان، ج1، ص3.
[4]. عبدالله جوادی آملی، تسنیم، اسراء، ج1، ص61.
[1]. ر.ک: احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص120؛ ج2، ص119؛ ج3، ص121، 324 و 350.
[2]. ر.ک: همان، ج2، ص167.
[3]. ر.ک: همان، ج1، ص304؛ ج3، ص63.
[4]. همان، ج1، ص159.
[5]. همان، ج2، ص93.
[6]. برای نمونه‌ها ر.ک: همان، ج1، ص310؛ ج3، ص315 و 316.
[1]. مؤمنون/ 5ـ6.
[2]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج3، ص59.
[1]. انفال/ 65.
[2]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص157.
[3]. همان، ج3، ص358.
[4]. توبه/ 123.
[5]. توبه/ 36.
[6]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص153.
[7]. ر.ک: همان، ج3، ص120.
[8]. بقره/ 187.
[9]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص368.
[1]. بقره/ 150.
[2]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص115ـ116.
[3]. بقره/ 191.
[4]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص152.
[5]. نساء/ 6.
[6]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص306؛ ج2، ص365؛ ج3، ص248.
[7]. ر.ک: محمدهادی معرفت، التمهید، ج1، ص245.
[1]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص368.
[2]. توبه/ 107.
[3]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص 148؛ ج2، ص218؛ ج3، ص203.
[4]. احزاب/ 37.
[5]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج3، ص212ـ214.
[6]. مائده/ 41.
[7]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج2، ص139؛ ج3، ص83، ص64.
[8]. همان، ص215.
[1]. مائده/ 41.
[2]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج3، ص364.
[3]. بقره/ 274.
[4]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص304؛ ج2، ص29.
[5]. نساء/ 176.
[6]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج3، ص343.
[1]. ر.ک: همان، ج2، ص219، 244 و 282؛ ج3، ص63، 116، 127، 146 و 270.
[2]. مائده/ 4.
[3]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج3، ص302ـ303.
[4]. بقره/ 222.
[5]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص49.
[6]. بقره/ 222.
[7]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص51.
[1]. احمد جزایری، قلائد الدرر، ج1، ص ه‍.

 
شنبه 15 مهر 1391  5:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

امثال در آيات الاحكام

امثال در آيات الاحكام

سيد محمد علي ايازي

و لا ياتونك بمثل الا جئناك بالحق و احسن تفسيراً(فرقان،25/33)

مقدمه

يكي از بحث‌هاي نظري‌ آيات الاحكام، استفاده از امثال قرآن كريم براي استنباط احكام است. در امثال قرآن، خداوند متعال به صورت امرونهي يا خبر در مقام تكليف و تحذير از مخاطبان خود وظيفه‌اي نخواسته است، تا بتوان به گونه صريح و روشن و بر طبق ضوابط و قواعد اصلي و طبق مفاد ظاهري محض، اين كلمات را حمل بر تكاليف مولوي و ارشادي كرد، بلكه قرآن به صورت خبري و با آوردن مثال و يا تشبيهي، پيامي را القا كرده كه چه بسا مي‌توان از آن استفاده حكم – واجب يا حرام، كراهت يا استحباب – كرد، در نتيجه دلالت نص بر كلام نيست، بلكه با اشاره و غير مستقيم است.
در آغاز ببينيم منظور از مثل چيست و موراد آن كدام است و آيا آنچه در حكم مثل است نيز جزو امثال قرآن محسوب مي‌شود؟ سپس ببينيم اهداف قرآن از ذكر مثلها چه بوده است و آيا اصولاً چينين مواردي مي‌تواند در مقام بيان حكم باشد و دلالت آن قابل تمسك و حجت است؟
براي روشن شدن موضوع، نيازمند تبيين سابقه بحث ميان قرآن‌پژوهان، به ويژه مفسران و آيات الاحكام نويسان هستيم تا بدانيم نگاه آنان به اين موضوع خواهيم پرداخت و پاسخ آن را مورد توجه قرار مي‌دهيم.

معناي مثل

مثل، به معناي مختلفي آمده است: مانند، شبيه، صفت، گفتاري كه ميان مردم شايع است و بدان مثل مي‌زنند، عبرت، پند و تنبيه از حال گذشتگان.[1]
البته برخي از معاني، اصولي و برخي جنبه استعاري دارد و گا تبديل به اصطلاح خاص شده است، اما در مجموع مي‌توان به دست آورد كه لفظ مثل در معناي تشبيه- درنظر لغويان- بيشترين جاي را گرفته است.[2]
به عنوان نمونه، راغب اصفهاني(م562) مثل را عبارت از مشابهت به غير درمعنايي از معاني دانسته است.[3]
پس از لغت‌پژوهان، بيشترين كساني كه درباره معناي مثل سخن گفته‌اند، مفسران هستند كه به مناسبت استعمال اين واژه در قرآن، درجاي جاي تفسير به آن اشاره كرده و موارد مختلف استعمال و معاني گوناگون آن را نشان داده‌اند.[4]
‌آنچه از مجموع اين معاني مي‌تواند جامع ميان اقوال لغويان و بلاغيان و مفسران باشد اينست كه مثل به معناي شبه و شبيه و مانند است و اگر در معاني ديگري رايج شده، ا زاين معنا سرچشمه گرفته است.[5]
واژه نمونه نيز يكي از معاني مثل است و معرب و مترادف آن نموذج است[6] كه در برخي آيات به همين معنا هم آمده است:‌و هو الذي يبدؤ الخلق ثم يعيده و هواهون عليه و له المثل الاعلي في السموات و الارض.(روم،30/27)
برخي موارد استعمال واژه مثل در قرآن كريم
1.جايي كه صورت تشبيه و تنظير دارد، به اين معنا كه خداوند متعال موضوعي را كه دركش آسان نيست،‌ به امري كه جنبه مادي و محسوس دارد تشبيه مي‌كند تا فهمش براي همگان آسان گردد، مانند آيه شريفه: الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كانها كوكب دري يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية‌ و لا غربية(نور،24/35).
2. ذكر مثل براي بيان داستان است و اشاره به واقعه‌اي دارد كه قرآن با اشاره، شنوندگان خود را مخاطب قرار مي‌دهد و از آن براي پند و عبرت استفاده مي‌كند. مانند:
و ضرب الله مثلاً قرية كانت آمنة‌مطمئنة ياتيها رزقها رغداً(نحل،16/112).
و اضرب لهم مثلاً اصحاب القرية اذ جاءها المرسلون(يس،36/13).
ضرب الله مثلاً للذين كفروا امراة نوح و امرآة لوط كانتات تحت عبدين(تحريم، 66/10)
در تمام اين موارد قرآن بدون آنكه وارد تفصيل قضايا شود با اشاره به موضوع مورد نظر خود تشبيه مي‌كند، و به دنبال نتيجه‌گيري است.
3. آنجا كه خداوند براي تفهيم مطلب، به مقايسه مي‌پردازد. در اين موارد تنظير و تشبيه تنها نيست، بلكه مقايسه و تطبيق حقيقتي با حقيقتي ديگر است:
مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة...(ابراهيم، 14/26)
مثل الذين كفروا بربهم اعمالهم كرماد اشتدت به الريح في يوم عاصف(ابراهيم،14/18)
مثل الفريقين كالاعمي و الاصم و البصير و السميع هل يستويان مثلاً(هود،11/24)
و ضرب الله مثلاً رجلين و احدهما ابكم لا يقدر علي شيء و هو كل علي مولاه اينما يوجهه لايات بخير هل يستوي هو و من يامربالعدل و هو علي صراط مستقيم (نحل،16/76)
ضرب الله مثلاً رجلاً فيه شركاء متشاكسون و رجلاً سلماً لرجل هل يستويان مثلاً(زمر،39/29) البته تمثيل‌هاي قرآن گاه با كلمه مثل آمده و گاه با حرف«كاف» تشبيه و تمثيل آمده است، مانند:
او كصيب من السماء( بقره2/19).
و گاه هم اين الفاظ نيست ولي از سياق عبارت و مفهوم آن وجود مثل نمايان است، مانند: ان الذين كذبوا بآياتنا و استكبروا عنها لا تفتح لهم ابواب السماء و لا يدخلون الجنة حتي يلج الجمل في سم الخياط(اعراف،7/40)
واتل عليهم نبا الذي آتينا فانسلخ منها(اعراف،7/175)

فوايد مثل‌هاي قرآن

براي مثل‌هاي قرآن فوايدي ذكر شده كه درجهت بحث ما مفيد است. مثل‌هاي قرآني معاني بلند را در دسترس همگان مي‌گذارد. مثلها عالم ملكوت را براي ناسوتيان ترسيم و تقريب به ذهن مي‌كند. داستان اقوام گذشتگان را مايه عبرت و توجه مردم قرار مي‌دهد، تلخي و خشكي پند واندرز رامي‌كاهد. خاطر را لذت مي‌دهد. مثلها در جوامع، ظرف حكمت و گنجينه تجربيات مردمان است. قرآن كريم مردم را با مثلها مورد خطاب قرارمي‌دهد و تجارب اقوام پيشين را به آنها نشان مي‌دهد.[7] آنچه قرآن در كلماتي كوتاه و با اشاره‌اي مختصر بيان كرده‌ از رساترين سخنها در تاثير دلهاست. طبيعي است كه زبان وحي براي انتقال مفاهيم ومعاني بلند خود به مثل روي‌ آورد و با آوردن مثال،معاني بلند را براي شنونده دلپذير و آسان كند. به همين دليل درباره مثلهاي قرآن اين نكته شايان ذكر است كه ذكر مثلها در قرآن را نشان داده است. حال فرقي نمي‌كند كه با لفظ مثل بياورد يا با استشهاد از قصه‌اي مطلب را بيان كند و يا از مجموع سخن، تمثيل بودن آن استفاده شود.

سابقه استفاده مثل در اديان

بكارگيري مثل، اختصاصي به قرآن ندارد و در ميان اقوام و پيامبران گذشته، استفاده از مثل مرسوم بوده است، بلكه مي‌توان گفت پيامبري نيامده مگر آنكه از امثال براي انتقال معاني ومفاهيم مورد نظر خود استفاده كرده است. قرآن در اين باره مي‌فرمايد: و كلاً ضربنا له الامثال و كلاً تبرنا تتبيراً( فرقان، 25/39)
گاه پيامبري، به خاطر اينكه از مثل استفاده نكرده است، از سوي مردم مورد شماتت قرار گرفته است.[8] سليمان نبي بيش از سه هزار مثال زده است.[9] عهد قديم سفري را به امثال اختصاص داده و در آن مثل‌ها و حكمت‌هاي رايج را گردآوري كرده است. در عهد جديد نقل مي‌كند حضرت عيسي بدون مثل سخن نمي‌گفت.[10]
بنابراين درميان ملتها و اديان پيشين مثل به كار رفته است، اما نكته مهم تفاوتهاي آن است.

ويژگي‌هاي مثل قرآن

1. قرآن كريم، گرچه در مواردي فعل مثل را استعمال كرده است، اما نسبت به مجموع مثلها اين مقدار ناچيز است. گاه اين مثلها با تاكيد بر واژه‌ مثل آمده است(حدود 30 بار) جالب اينكه اين قسم از امثال با تعبير به«زدن امثال»(ضرب) آمده، چه به صورت ماضي و چه به صورت مضارع و امر وهمينها گاه معلوم و گاه مجهول بكار رفته است. مانند: ضرب الله مثلاً(نحل،16/76)؛ واضرب لهم مثلاً(يس،36/13)؛ ويضرب الله الامثال(ابراهيم،14/25)؛ ياايها الناس ضرب مثل(حج،22/73)؛ ضرب لكم مثلاً(روم،30/28).
نكته ديگر اينكه خداوند اين مثالها را به خود نسبت داده است، در حاليكه در كتابهايي چون اناجيل ، بيشتر مثلها به عيسي نسبت داده شده است؛ و اين فرقي است آشكار ميان مثل‌هاي قرآني وساير كتب آسماني.[11]
2. مثل‌هاي قرآن واضح و به صورت فشرده است، برخلاف مثل‌هاي عهدين كه عموماً حالت رمزي دارد و گاه آن چنان پيچيده است كه مخاطبان مجبور شده‌اند از معناي آن پرس و جو كنند.[12]
3. مثل‌هاي قرآن مخلوط به خرافات نيست، د رحاليكه مثل‌هاي عرب جاهلي مملواز خرافات و امور باطل است. البته بكارگيري مثلهاي خرافي نيز درعهد قديم وجود دارد و برخي از محققان به مواد آن اشاره كرده‌اند.[13]
4. مثل‌هاي قرآن داراي نكات عميق است و شنونده را به فكر وتامل دراطراف قضيه وادار مي‌كند و همواره از مخاطبانش مي‌خواهد كه در اين باره تامل كنند: و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون(حشر،59/21) و برگاه براين نكته تاكيد مي‌كند كه امثال قرآن را نمي‌فهمند مگر كساني كه عالم باشند.(عنكبوت،29/43).
5. مثل‌هاي قرآن با نزاكت و همراه با بيان نكات اخلاقي وتربيتي است، در حالي كه حتي در كتاب‌هاي عهدين اين مثالها همراه با مسايل جنسي و خارج از نزاكت و منافي با قداست انبياست.[14]

احكام ومثلها

بخواهيم از مثل‌هاي قرآني استفاده حكمي فقهي بكنيم، ارتباط تنگانگي با تلقي ما از مثلها دارد. قرآن پژوهان مثل‌هاي قرآن را سه قسم كرده‌اند، قسمي از مثلها را- همان طور كه قبلاً اشاره شد-‌ مثل‌هايي دانسته‌اند كه مثل بودنشان آشكار است و د راصطلاح علوم قرآن« امثال مصرحه» نام گرفته اند. مانند آيه شريفه: مثلهم كمثل الذي استوقد نارا(بقره،2/17).
اين آيه درباره منافقين نازل شده و توصيف اعمال و خصوصيات فكري و اجتماعي آنان است. درچنين مواردي بايد ملاحظه كرد آيا دلالت بر حكمي مي‌تواند داشته باشد و اين دلالت چگونه است؟
دسته دوم از امثال قرآن، مواردي است كه گر چه صريحاً به مثالي اشاره ندارد،‌ اما در حقيقت معاني مثلهاي مردم را تداعي مي‌كند و دراصطلاح« امثال كامنه» ناميده مي‌شود.
دراين دسته از آيات، معني مثل‌گونه با كلماتي ديگر، با زيبايي و ايجاز بيان شده است. و پيش از آن به عنوان خاص در زبان مردم رايج بوده است. مثلاً در عرف مردم، اين مثل متداول است: خير الامور اوسطها. در قرآن اين معنا با اين لفظ نيامده، اما به گونه‌اي ديگر به تناسب مسايل ديگر در توصيف پديده‌ها و يا انجام كارها بيان شده است، مانند: لا فارض و لا بكرعوان بين ذلك(بقره،2/68) و الذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما(فرقان،25/67) و لا تهجر بصلاتك و لا تخافت بها و ابتغ بين ذلك سبيلاً(اسراء17/110) و لا تجعل يدك مغلولة الي عنقك و لا تبسطها كل البسط (اسراء17/29). مجموع اين آيات، لزوم رعايت حد وسط را در انتخاب بيان مي‌كند.[15]
اما آيا مي‌توان از آنها عنوان لزوم رعايت وسطيت در تمام كارها را به عنوان يك حكم استنباط كرد و قايل شد كه اين آيات دلالت بر يك عنوان كلي دارد؟
دسته سوم از امثال كه موارد آن براي احكام بسيار فراوان است «امثال مرسله» در قرآن است كه «امثال سائر» هم مي‌گويند.[16] در اين دسته از آيات، گر چه با لفظي تشبيه نشده و اشاره به مثلي از امثال مردم هم ندارد، اما جمله‌هايي مثل گونه آمده كه در عرف آن را مانند مثل مي‌دانند و درميان مردم تبديل به مثل شده است.
مهم‌ترين قسمت از بحث مثلهاي قرآن كه برخي از قرآن‌پژوهاي به آن اشاره كرده‌اند اين قسمت است.[17] كه ما بعدها درباره آن بحث خواهيم كرد، ولي به جهت آشنايي به اين دسته از امثال نمونه‌هايي از آيات آن را ذكر مي‌كنيم.[18]
1ـ اتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسكم.(بقره،2/44)
2ـ اتستبدلون الذي هو ادني بالذي هو خير.(بقره،2/61)
3ـ افتؤمنون ببعض الكتاب و تفكرون ببعض.(بقره،2/85)
4ـ فاينما تولوا فثم وجه الله.(بقره،2/115)
5ـ لنا اعمالنا و لكم اعمالكم.(بقره،2/139)
6ـ يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر.(بقره، 2/185)
7ـ ولا تلقوا بايديكم الي التهلكه(بقره، 2/195)
8ـ الفتنة اكبر من القتل.(بقره، 2/217)
9ـ و ان تعفوا اقرب للتقوي.(بقره،2/237)
10ـ قول معروق و مغفرة خير من صدقة يتبعها اذي.(بقره،2/263)
و آيات بسيار ديگري كه در كتاب‌هاي علوم قرآن گرد‌آوري شده و به عنوان«امثال سائر» ياد شده و احياناً در كتاب‌هاي احكام القرآن و فقهي مورد استشهاد و تمسك تشريعي قرار گرفته است.
نكته قابل توجه در اين دسته از آيات، مثل قرار گرفتن اين فرازهاست كه به قول« محمد حسين صغير» قرآن پژوه معاصر اگر بخواهيم بررسي اجمالي درباره اين دسته ا زالفاظ جاري مجراي امثال بكنيم، بايد عمده سوره‌هاي قرآن و آياتش را جزو اين دسته بشماريم زيرا كثيري از آيات قرآن با سبك موجز و مقطع ومحكم، مانند حكمت و مثال آمده است.[19]

اهميت امثال

بررسي اهميت در بيان قرآن پژوهان، به ويژه در امر استنباط احكام امري بايسته است. يكي از كساني كه درباره مثلهاي قرآن سخن گفته و مسأله استفاده از آن را به عنوان حكم مطرح كرده، شافعي(م204هـ) است. وي در كتاب الرسالة پس از اينكه آياتي را كه صريحاً دلالت برحكمي دارد بيان مي‌كند، لزوم آگاهي به خصوصيات احكام، مانند: ناسخ و فرائض و ادب و ارشاد و اباحه را بيان مي‌كند و مي‌گويد: يكي از اموري كه بايد عالم به احكام بداند آشنايي با مثلهايي است كه دلالت بر لزوم طاعت و نهي از معصيت مي‌كند و مخاطب را به ترك غفلت و ازدياد در نوافل ومستحبات وا مي‌دارد.[20]
در نظر شافعي اين دسته از آيات، مانند ديگر آيات الاحكام دلالت بر حكم دارند و فقيه نمي‌تواند از آنها غافل باشد و از نكته‌هاي آن در استنباط حكم بهره‌داري نكند. به همين دليل خداوند كساني كه تعقل و تفقه مي‌كنند و علم مي‌آموزند ستايش مي‌كند:
وتلك الامثال نضربها للناس وما يعقلها الا العالمون(عنكبوت، 29/43)
شافعي در پايان تاكيد مي‌كند اگر كسي اين بيان قرآني را بي‌‌توجهي كند و از اين دسته از آيات حكمي استنباط نكند جزو عالمان نخواهد بود.[21]
ابن خلاد رامهرمزي(م360) نيز يكي از كساني است كه قايل است از امثال، استفاده حكم حلال و حرام مي‌شود. وي در مقدمه كتاب «امثال الحديث»، به مناسبت اهميت مثلها در قرآن مي‌نويسد: مثالهايي كه خداوند زده در آنها وعده داده، اميدوار كرده يا ترسانده و حلال يا حرام كرده، آنها را موعظه و يا تذكر قرار داده است.[22]
ابن خلاد در مثلهاي قرآن، افزون بر نكات ارشادي، وجود حلال و حرام و احكامم فقهي را ياد آور شده است.
ابوالحسن ماوردي(م450)، صاحب تفسير«النكت و البيان» در كتاب الامثال الحكم مي‌نويسد: از بزرگ‌ترين علوم قرآن، علم امثال است در حالي كه مردم در غفلت بسر مي‌برند، مثالها را مي‌بينند و مي‌شنوند و از مثل‌ها و آنهايي كه در حقيقت قرآن به آنها اشاره دارد غافل هستند.[23]
يكي ديگر از محققان علوم قرآني كه به آيات امثال با تأكيد بر استنباط احكام نظر داشته، عزالدين بن عبدالسلام(م660هـ) است. وي در كتاب«‌الاشارة الي الايجاز في بعض انواع المجاز»، در فصل آخر كتاب تحت عنوان: نبذ من مقاصد الكتاب العزيز، بخشي را به امثال قرآن اختصاص داده و اين حقيقت را يادآور شده است كه امثال براي ارشاد و تنبيه مؤمنين به احكام و دستورات ديني وتشويق آنان به انجام و ترك اوامر و نواهي الهي است.
اين بخش با عنوان: فصل في ضرب الامثال في القرآن حثاً علي الطاعوت و زجراً عن المخالفات. آمده است. وي در اين بحث، به اجمال مي‌نويسد:
نمي‌توان امثال قرآن را از آيات الاحكام جدا كرد، زيرا امثال قرآن مشتمل بر وعد و وعيد يا مدح و ملامت، ذم و توبيخ است.[24]
سيوطي(م911هـ) كه همين مباحث را در«الاتقان» دنبال كرده مي‌پذيرد كه اگر خداوند مثلي مي‌زند و ياد‌آوري و ارشاد مي‌كند معنايش تفاوت ثواب يا احباط عمل يا ستايش يا مذمت و مانند آن مي‌باشد، طبعاً بايد دلالت بر احكام داشته باشد و از آن برداشت تشريعي بشود.[25]
البته عزالدين عبدالسلام در كتابي در باب بيان قوعد عام آيات الاحكام به نگارش در‌آورده باز به تفصيل اين بحث را به ميان مي‌كشد و به سراغ موارد امثالي مي‌رود كه دلالت بر تفاوت ثواب و احباط عمل يا دلالت برمدح و ذم يا تفخيم و تحقير دارد و از آنها استنباط حكم مي‌شود و چگونگي دلالت آنها را بر حرمت يا وجوب نشان داده است.[26]
بدر الدين زركشي(م794)، پيش از سيوطي به مناسبت اهميت و جايگاه امثال در احكام تأكيد مي‌كند و مي‌نويسد: از امثال قرآن استفاده‌هاي بسيار برده مي‌شود، مانند تذكير، وعظ وتشويق و بازداشتن و تأييد مراد عقل، و توصيف نكات غيبي و عقلي با زبان حسي و... .[27]
در جاي ديگر همين پروژه، به مناسبت ضرورت شناخت احكام، پس از آنكه نظريه كساني كه مي‌گويند آيات الاحكام 500آيه است رد مي‌كند، مي‌گويد:
شايد منظورشان آيات مصرح در احكام است و گرنه بيش از اينها مي‌شود.
آنگاه مي‌نويسد:
بي‌گمان آيات قصص و امثال و غير آنها استفاده بسيار در احكام دارد.[28]
وي در پايان، قواعدي را در باب استنباط احكام ذكر مي‌كند و خصوصيات كلام را كه شامل امثال و قصص مي‌شود، برمي‌شمرد تا نشان دهد چگونه مي‌توان از آيات قرآن با چهره ها و تعبيرهاي گوناگون استفاده و برداشت حكم كرد.
اينها، نمونه‌‌‌هايي بود از اقوال قرآن‌پژوهان پيشين در باب استفاده احكام از امثال قرآن، در حالي كه بسياري از مفسرين و آيات الاحكام نويسان به هنگام طرح امثال، استفاده حكمي كرده و همانند آيات ديگر به اين نكات اشاره كرده‌اند بدون آنكه بحث نظري آن را مطرح كنند و ظاهراً براي آنها اين اصل پذيرفته شده بود كه مي‌توان از امثال استنباط حكم كرد. به عنوان نمونه ابوبكرجصاص(م370) به مناسبت تفسير آيه: ضرب الله مثلاً عبداً مملوكاً لايقدر علي شيء (نحل،16/75) از اين آيه شريفه استفاده مي كند كه بنده نمي‌تواند مالك باشد و از اموال چيزي را به خود اختصاص دهد.[29] يا به مناسبت تفسير آيه: و لا تكونوا كالتي نقضب غزلها من بعد قوة انكاثاً(نحل،16/92) استنتاج مي‌كند؛ كسي نمي‌تواند عقد خود را بهم بزند يا نماز و روزه نافله خود را در وسط خراب كند و اين آيه شامل مورد مي‌شود.[30]
اين روش در ميان مفسران و قرآن‌پژوهان متأخر نيز رايج است، مثلاً محقق اردبيلي(م933هـ) به مناسبت آياتي كه فقها استدلال بر حكم در امثال كرده‌اند، برخي از اين استدلالها را پذيرفته است. مثلاً درباره تعادل در انفاق، به آيه: ولا تجعل يدك مغلولة الي عقنك(اسراء17/29) استدلال مي‌كند.[31] و فاضل جواد(متوفاي قرن يازدهم) نسبت به عدم مالكيت عبد استدلال مي‌كند.[32]
آقاي محمد حسين صغير از نويسندگان و قرآن‌پژوهان معاصر شيعه نيز از كساني است كه به اهميت امثال د رتشريعيات اشاره كرده و ازاين دسته از آيات، به عنوان مجموعه‌اي كه مي‌توان استفاده حكم كرد ياد كرده است؛ و چنين استدلال مي‌كند: چون ذكر امثال روشي است براي دعوت به خير و تشويق به نيكي و بازداشتن از كارهاي زشت، طبعاً مي‌تواند دلالت بر الزام يا ترك كار داشته باشد و فقيه مي‌تواند از آن استفاده حكمي كند. آنگاه وي در استشهاد، كلمات شافعي و عزالدين بن عبدالسلام را مي‌آورد.[33]

ديدگاه اهل بيت در امثال قرآن

اهل بيت پيامبر(ص)، نيز از كساني بوده‌اند كه به مثل اهميت داده و در كلمات خود از آن بسيار استفاده كرده‌اند. حجم انبوه مثلهاي معصومان(ع) در رواياتي كه بدست مارسيده، شاهد گويايي است از توجه به امثال و اهميت آن در القاي مطلب. اما نكته مهم د ربحث ما نشان دادن رابطه امثال قرآن با احكام است كه ببينيم اهل بيت(ع) در اين زمينه چگونه برخوردي داشته‌اند.
روايتي از امام صادق جعفربن محمد(ع) درباره امثال قرآن نقل شده كه در باب فتوا دادن و استنباط حكم از قرآن است. در اين روايت امام(ع) يكي از مقدمات صحت فتوا را آگاهي مفتي به امثال قرآن است. در اين روايت در ضمن سخناني است كه حضرت به سفيان بن عينه توصيه مي‌كند و او را از فتواي به غير باز مي‌دارد و استشهاد به كلام علي(ع) مي‌كند:
قال اميرالمؤمنين(ع) لقاض هل تعرف الناسخ من المنسوخ؟ قال: لا، قال فهل اشرفت علي مراد الله عزوجل في امثال القرآن؟ قال: لا، قال: اذاً هلكت و اهلكت، و المفتي يحتاج الي معرفة معاني القرآن و حقائق السنن و بواطن الاشارات و الآداب و الاجماع و الاختلاع الاطلاع علي اصول ما اجمعوا عليه و ما اختلفوا فيه، ثم حسن الاختيار ثم العمل الصالح ثم الحكمة ثم التقوي، ... .[34]
طبق اين نقل ظاهراً حضرت، امثال را از بواطن اشارات مي‌شمرد كه فقيه براي فتوا دادن ضروري است از آن آگاه باشد.
امير مؤمنان(ع) نيز در نامه‌اي كه به معاويه مي‌نويسد و لزوم اهليت و‌ آگاهي به كتاب خدا را يادآور مي‌شود، بر اين نكته تأكيد مي‌كند: خداوندي كه قرآن را فرستاد وتبيان كل شيء است و در آن احكام و فرايض آورده، قسمتي را حلال و قسمتي را حرام كرده و در آن مثالهايي آورده كه نمي‌داند مگر كساني كه عالم به آن مثالها بوده باشند، آنگاه آگاهي به مثالها را ملاك قرار مي‌دهد و مي‌فرمايد:
«و اعلم انهن حجة لنا اهل البيت علي من خالفنا و نازعنا...»[35]
همچنين ائمه-عليهم السلام- در مواردي به همين مثالهاي قرآني استناد كرده و معناي امثال را در جهت استخراج حكم بكار گرفته‌اند، مانند آنچه درباره آيه شريفه:« و لاتكونوا كاللتي نقضت غرلها»(نحل،16/92) رسيده كه مثالي است براي اهميت پيمان و حرمت نقض عهد:
ان الله تبارك و تعالي امر بالوفا و نهي عن النقض.[36]
در اين روايت حضرت عملاً از تمثيل و مجموع امر استفاده حكم كرده و وفاي به عهد را واجب و پيمان‌شكني را حرام مي‌شمارد.

شواهدي از امثال

جهت بهتر روشن شدن موضوع بحث در اين جا نمونه‌هايي از امثال را كه استفاده حكمي دارد يادآور مي‌شويم. قبلاً اقسام مثل‌هاي قرآن را برشمرديم يكي از اين اقسام، مثالهاي مصرّح بودند، مثالهايكه با لفظ
مثل ظهور در مثل داشتند. دراين قسم از آيات، نمونه‌هايي را برمي‌شماريم و چگونگي دلالت آنها را بر احكام بيان مي‌كنيم بدون آنكه بخواهيم وارد بحث شويم و دلالت آنها را در حكم مورد تأييد يا نقد قرار دهيم.
1ـ والبلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذي خبث لايخرج الّا نكداً.(اعراف،7/58).
آيا مي‌توان از اين آيه اهميت توارث و رعايت استعداد خانوادگي و اصالت و نجابت و هوش و ذكاوت يا شقاوت و ذلت خانواده را استفاده كرد؛ و گفت چون قرآن در اين آيه به طينت و وراثت تإكيد مي‌كند پس يكي از اركان سلامتي جامعه توارث نژادي است، لذا بايد در ازدواج، تحصيل، گزينش مديران، اين مسأله را در نظر گرفت و اصل را در بنيان جامعه و مديريت بر طينت پاك و خانواده سالم گذاشت و مسأله تربيت را در مرحله بعد قرار داد؟
برخي خواسته‌اند با توجه به تمثيلي كه شده و انسان‌‌ها به سرزمين پاك و شوره‌زار، تشبيه شده‌اند، استفاده كنند بايد در بهبود نژاد انسان تلاش كرد و تأكيد بر كنترل نسل در افراد شرور و بدطينت كرد و در عوض به انسانهاي فاسد و خالي از استعداد و كودن را محدود كرد.[37]
2ـ فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث، ذلك مثل القوم الذين كذبوا بآياتنا فاقصص القصص لعلهم يتفكرون(اعراف،7/176)
معمولاً سگ در حالت عادي و طبيعي، زبان خود را در نمي‌آورد و بي‌جهت عوعو نمي‌كند. اگر به او صدمه‌اي برسد يا تشنگي بر او غلبه كند، زبان در مي‌آورد و له‌له مي‌كند. اما گاه سگهاي ولگرد اين حركت زشت براي آنها عادت شده و بي‌دليل عوعو مي‌كنند و زبان در مي‌آورند. قرآن اين تشبيه را از گروه دوم سگها مي‌آورد.
اين تشبيه با توجه به آنچه نقل شده گرجه درباره اهل علمي رسيده كه حقايق را كتمان مي‌كنند و غرق در هواي نفس خود مي‌شوند،[38] اما آيا مي‌تواند عام باشد و شامل همه انسانهاي پست فطرت ودني باشد كه بدون دليل و بي‌جهت زبان درآورند،‌ چه به او صدمه‌اي برسد يا نرسد و مانند سگ عوعو مي‌كنند؟
از اين تمثيل آيا مي‌توان استفاده كرد، همه كساني كه منحرف هستند، جزع و فزع آنها دور از انتظار نيست وجامعه نبايد به چنين هياهوها توجه كند و به راه خود ادامه دهد؟
قرطبي(م671هـ) از اين آيه دو مطلب استفاده مي‌كند كه جنبه فقهي دارد:
اول: نهي از علم بي‌عمل و اعتراض كردن برخلاف حق به خاطر منافع مادي و هواهاي نفساني.
دوم: حرمت رشوه. در امور ديني و انكار حقايق بخاطر منافع مادي. زيرا كسي كه مناسب با اعتقاد پول‌دهنده آيه‌اي را تفسير مي‌كند، چنين فردي قابل اعتماد نيست و قرآن يادآور مي‌شود كه كسي نبايد گول او را بخورد.
همچنين از اين آيه استفاده مي‌كند تقليد از عالم بدون دليل جايز نيست چون خداوند خبر داده عالمي كه تكذيب حقايق مي‌كند بايد از او برحذر بود.[39]
در همين سياق است ‌آيه شريفه: مثل الذين حملوا التوراة ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفاراً(جمعه،62/5) كه باز به بي‌ارزشي دانش بي‌عمل اشاره مي‌كند.
1. مثل الذين كفروا بربهم اعمالهم كرماد اشتدت به الريح في يوم عاصف(ابراهيم،14/18)
- والذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة يحسبه الظمان ماءاً(نور،24/39)
- او كظلمات في بحر لجّي يغشاه موج(نور،24/40)
اين سه آيه درباره اعمال نيك كفار است، چون پايه اعتقادي و جهتگيري اصولي آنها خراب است، كارهاي خوب آنها هم خراب مي‌شود. اكثر مفسران از اين آيه استفاده كرده‌اند كه اعمال كفار تباه و در نتيجه اعمال نيك ‌آنان براي جامعه اسلامي نبايد ارزشمند باشد.[40]
در سياق دلالت اين سه آيه است:
و مثل كلمة خبيثة كشجرة اجتثت من فوق الارض مالها من قرار(ابراهيم،14/26)
سخن ناپاك چون درخت ناپاك است. نهاد كافر چون زمين شوره‌زار است، كه هرچه بكارد محصول نمي‌دهد. پس كار عمده با زمين است و تخم، و نه با آب و شخم.
اين جمله مثالي، گرچه خبري است، اما از تشبيه آن مي‌توان استفاده انشايي كرد و از جمله «مالها من قرار» استفاده كرد كه شرك، مايه خرابي اعمال نيك است، لذا بناي او قرار ندارد و خيري در كارهاي او نيست.[41] و لذا كارهاي خوب مشركان نبايد در جامعه، ارزشمند تلقي شود.
3ـ ضرب الله مثلاً رجلين احدهما ابكم لايقدر علي شيء و هو كل علي مولاه.
اين مثال درباره دو دسته انسان‌هاي مستقيم‌القامه و غير هدايت‌پذير است كه قرآن به مقايسه مي‌پردازد و جايگاه آنان را باز مي‌گويد. گرچه ظاهر سخن و سياق كلام و روند مطالب با توجه به آيات قبل در اين‌باره است كه بت جامد عاجز نمي‌تواند با قادر يكتا برابر باشد و اين مثال براي تفهيم چنين معنايي زده شده است.
زآنكه عاجز باشد از گفت و شنود***كي توان باشد چو من يأمر بالعدل اي عنود
اما از اين آيه استفاده مي‌شود: آدم گنگ و بي خاصيت براي مولاي خود باعث زحمت است. افزون بر آنكه مقايسه‌اي است ميان انسانهاي فعال و مفيد و اصلاح طلب، و انسانهاي قرصت طلب و تنبل و ساكت و بي‌خاصيت. لذا دو نكته فقهي از اين آيه ممكن است استفاده شود.
اول: اينكه انسانها بايد به گونه‌اي زندگي كنن كه بار دوش ديگران نباشند و مردم جوركش آنان نباشند. كل برجامعه شدن مذموم است چه اختياري باشد و چه غيراختياري.
دوم:‌استفاده مي‌شود در جامعه ديني دو سنخ انسانها وجود دارند، انسانهاي بي‌تفاوت و بي‌خاصيت و انسانها فعال و مفيد و اصلاح طلب كه به دنبال اقامه عدل هستند و لذا مرحوم علامه طباطبايي(ره) در تفسير الميزان بر اين نكته اذعان دارد كه اين آيه دلالت مي‌كند كسي كه آمر به عدل است، با كسي كه ساكت است مساوي نيست و اين مطلب ا زمدلولات آيه است.[42]
4ـ مثل الذين اتخذول من دون الله اولياء كمثل العنكبوت اتخذت بيتاً.(عنكبوت،29/41)
اين آيه شريفه گرچه ناظر به كساني بوده كه غير خدا را معبود گرفته و پرستيده‌اند، اما دلالت بر عنوان عامي دارد كه مي‌تواند جنبه حكمي داشته باشد. اگر انسانها ولّي و دوستي غير خدا بگيرند و پيوند و تكيه‌گاه خود را غيرخدا قرار دهند، مانند عنكبوتي هستند كه سست‌ترين خانه را برگزيده‌اند، لذا استفاده مي‌شود اتخاذ وليّ جز خدا جايز نيست و نمي‌تواند اعتمادگاه خوبي باشد.[43]
5ـ ضرب الله مثلاً عبداً مملوكاً لايقدر علي شيء ومن رزقناه منا رزقاً حسناً فهو ينفق منه سراً و جهراً. (نحل،16/75)
فاضل مقداد و محقق اردبيلي و ابوبكرحصاص از اين آيه استفاده كرده‌اند بنده مالك نمي‌شود و نمي‌تواند مستقلاً معامله كند.[44]
6ـ انك لا تسمع الموتي و لا تسمع الصم الدعا.(نمل، 27/80)
استفاده شده كه انسان لازم نيست در هرجا تبليغ كند و نسبت به افرادي كه دل آنان كوراست و زمينه تأثير نيست، مسئوليت انجام وظيفه اجتماعي و تبليغ نيست.
7ـ و ما انت بهادي العمي.(روم،30/53)
استفاده شده كه افرادي كه دل آنان كروكور است، هدايت معنا ندارد، در نتيجه تحمل وجود چنين افرادي در جامعه گريزناپذير است. همچنين استفاده مي‌شود، اكراه بر عقيده ممكن نيست و نبايد با فشار در اين باب اقدام كردكه اثري ندارد. در همين سياق است: و ما انت بمسمع من القبور(فاطر،35/22) كه باز آدمهاي غير هدايت‌پذير به كساني تشبيه شده‌اند كه در گور افتاده و هيچ صدايي را نمي‌شنوند و لذا تبليغ فايده‌اي ندارد و لازم نيست، ويكي از شرايط امر به معروف و نهي از منكر احتمال تأثير است.
8ـ ان انكر الاصوات لصوت الحمير.(لقمان،31/19)
از اين آيه استفاده شده كه بلند سخن گفتن زشت و ناپسند است، در نتيجه نبايد بلند و درشت سخن گفت.[45]
9ـ واضرب لهم مثلاً اصحاب القرية اذ جاءها المرسلون.(يس،36/13)
اين آيه و آيات بعد دلالت دارد كه بايد براي تبليغ و هدايت مردم برنامه‌ريزي و پايداري كرد و از كشته شدن نهراسيد.
البته آيات ديگري در اين باب وجود دارد كه اين موارد از باب نمونه و با توجه به ابعاد مختلف ذكر شد و در كتابهاي آيات‌الحكام و فقهي مي‌توان موارد ديگر را مشاهده كرد.
*******
قسم ديگر از امثال قرآن كه در آغاز اين بحث به آن اشاره كرديم مثلهاي مرسله است. اين مثلها گرچه با لفظي تشبيه نشده و اشاره به مثلي از مثلهاي مردم نيست اما جمله‌‌‌‌هايي است مثل گونه. درباره اين قسم، همانگونه كه قبلاً گفتيم بيشترين تعداد آيات را شامل مي‌شود و در كتابهاي علون قرآن از اين فرازها تعبير به جاري مجراي امثال شده است، به اين معنا كه خصوصيت مثل را ندارد(كه تشبيه و مقايسه باشد) و در آن تشبيه و تنظير باشد، تا جمله در سياق خبر و يا توصيف واقعيتي باشد، بلكه گاه عبارت به صورت خبري در حكم انشاء است مانند: يريد الله اليسر ولا يريد بكم العسر(بقره،2/185) ان الظن لا يغني من الحق شيئاً(يونس، 10/36) ليس علي الاعمي حرج(نور، 24/61) و ان جنحوا للسلم فاجنح(انفال،8/61). و حتي گاه عيناً جمله انشايي است مانند: ولا تلقوا بايديكم الي التهلكه(بقره،2/195) لا يكلف الله نفساً الّا وسعها(بقره،2/286) و لا تزر وزارة وزر اخري(انعام،6/164) لا يؤاخذكم الله باللغو في ايمانكم(مائده،5/89).
بنابراين صرف نظر از اينكه مي‌توان فرازي را منقطع از قبل و بعد مورد استدلال فقهي قرار داد.[46] اين دسته از آيات، مشكل مثلهاي قرآن را ندارد، چون دلالت آنها به اشاره و غيرمستقيم نيست و داخل مدلولات سه گانه(مطابقه، تضمن، التزام) است. به همين دليل فقهاي مذاهب اسلامي به اين دسته از آيات استدلا كرده وكسي از اين جهت مورد ترديد قرار نداده است. البته آنچه در اين دسته از آيات مطرح است، شرايط و قواعد نص و استنباط حكم است و مانند ديگر نصوص قواعد استنباط از كلام، بر‌آن حكمفرماست و لذا داخل در بحث بعدي كه درباره شبهات امثال قرآن است نمي‌شود و آن اشكالات بر اين قسم منطبق نيست.

موانع تمسك به امثال قرآن

در باب تمسك به امثال قرآن يعني مواردي كه جنبه تمثيلي و تشبيهي دارد، از جنبه استفاده آن براي احكام شبهاتي مطرح است:
1ـ امثال قرآن بالحن خبري و توصيفي آمد و جنبه هدايتي و ارشادي دارد و نمي‌تواند خصوصيت حقوقي و بيان حكم را داشته باشد. اسلوب بيان احكام، مشخص است، به اين معنا كه ما را به انجام كار تشويق مي‌كند، يا از آن كار باز مي‌دارد و نوع بيان منضبط و منسجم است، خواسته‌اي را طلب مي‌كند، امريا نهي مي‌كند؛ درحالي كه در امثال قرآن عموماً اين خصوصيت وجود ندارد و لذا نمي‌توان به آنها تمسك كرد.
2ـ رواياتي از طريق شيعه و سني رسيده كه درمقام بيان انواع موضوعات قرآن كريم است. در اين روايت موضوعات قرآن بر پنج دسته تقسيم شده و امثال قرآن در برابر احكام قرآن قرارگرفته است، پس چگونه مي‌توان امثال رامنبع قرار داد، در حاليكه حلال و حرام قسيم امثال عنوان شده است. مثلاً از پيامبر گرامي حديثي به اين مضمون نقل شده است:
«و اجتنبوا الحرام واتبعوا المحكم وآمنوا بالمتشابه واعتبروا بالامثال»[47]
3ـ عموم پيامهاي امثال قرآن مشتمل بر مسايلي است كه در جاهاي ديگر حكم آن بيان شده ونكته‌اي نيست كه از كلمات گويا و تشريعي قرآن و سنت استفاده نشود تا بگوييم امثال قرآن حكمي را به طور مستقل بيان كرده است، لذا اين بحث ثمره‌اي ندارد.

نقد شبهات

در پاسخ به شبه نخست چند نكته قابل توجه است:
اولاً: همه آيات امثال لحن خبري ندارد و برخي از آنها انشايي است ، مانند : ولا تكونوا كالتي نقضت غزلها من بعد قوة انكاثاً (نحل، 16/92) لاتجعل يدك مغلولة الي عنقك و لاتبسطها كل البسط (اسراء، 17/29) و برخي آيات ديگر.
ثانياً : مگر در آيات احكام و روايات رسيده از پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) همگي لحن انشايي دارند، چه بسا خبر است، اما در مقام بيان حكم و استنتاج است . اگر به صورت اسفتهام مي‌آيد: هل جزاء الاحسان الا الاحسان (الرحمن ،‌55/60) هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون (زمر، 39/9) و يا به صورت خبري محض مانند : ليس علي الاعمي حرج (نور، 24/619 لا يحب الله الجهر بالسوء (نساء، 4/148) الصلح خير (نساء ، 4/148) الصلح خير (نساء 4/128) فقها استفاده كرده و به اين آيات در زمينه‌هاي مربوطه استدلال كرده‌اند. بنابراين لازم نيست حتماً جمله انشايي يا خبري در مقام بيان حكم باشد،‌اگر جمله خبري توصيفي هم باشد كافي است . اصولاً لحن قرآن در بيان مسايل، با لحن گفته‌هاي حقوقي و حتي با سبك روايات متفاوت است . لحن قرآن عموماً انذاري و تبشيري است و بخش وسيعي از مدلولات آن غير مستقيم و اشاره‌اي است. [48] ما اين روش را در قصص قرآن هم مشاهده مي‌كنيم.
ثالثاً : به قول عزالدين بن‌عبدالسلام(م 660 هـ) همين كه مثلي دلالت بر مدح يا ذم فعلي دارد، يا تفاوت ثوابي را بيان كرده و يا نسبت به عملي تفخيم يا تحقير كرده است،‌دلالت دارد اين فعل در نظر خداوند محبوب يا مبغوض است و امر و نهي از ان استفاده مي‌شود، لذا لازم نيست به طور صريح در مقام بيان تكليف باشد، اگر غير مستقيم هم دلالت بر مطلوبيت يا مذموميت كاري داشته باشد كه در ضمن تمثيل آمده بازقابل بهره‌برداري براي احكام است .
البته ممكن است در دلالت برخي از اين تمثيل‌ها بر احكام به گونه خاص مناقشه شود، مانند آيات غير تمثيلي كه مثلاًبر مدعا دلالت ندارد و خارج از ضوابط استنباط و خارج از قواعد تفسير است، مثلاً اينكه مفهوم وصف است يا آيه اطلاق ندارد و مدر مقام بيان نيست و يكي از مقدمات حكمت را ندارد، و دهها مسأله ديگر، امامسأله كلي در جاي خود باقي است .زيرا چنين مناقشه‌اي خارج از اين بحث است كه آيا مي‌توان از امثال قرآن استنباط حكم كرد يا نه؟ بدين جهت به عنوان امثال قرآن مانعي براي استنباط نيست.

پاسخ به شبهه دوم

درباره رواياتي كه موضوعات قرآن را بر پنج قسم مي‌كرد و امثال را قسم حلال و حرام مي‌دانست نيز اين شبهه، مانع از استفاده از تمثيلات قرآن در احكام نيست، زيرا در همين روايات محكم و متشابه قسم حلال و حرام آمده است، با آنكه در حلال و حرام هم محكم و متشابه است و در امثال هم محكم و متشابه باشند نمي‌توانند قابل استدلال باشند نمي‌توانند قابل استدلال پذيرفتني نيست و از امثال مي‌توان حلال و حرام استخراج كرد، گر چه مانند آيات صريح حلال و حرام نباشد .

پاسخ به شبهه سوم :

شبهه سوم كه مي‌گفت بحث در صحت استناد به امثال قرآن بي‌فايده است .
اولاً اين چنين نيست كه ما در آيات الاحكام همه مدلول‌هاي مثال‌هاي قرآن را داشته باشيم، اتفاقاً برخي از آياتي كه در همين نوشته مثال آن آورده شد نكاتي را بيان مي‌كرد كه در آيات ديگر استفاده نمي‌شود.
ثانياً بر فرض كه بگوييم امثال قرآن نكته تأسيسي را بيان نمي‌كند ، همه آيات الاحكام هم تأسيسي نيستند و چه بسا با دلالت عقل يا بيان سنت استفاده مي‌شود. بيان قرآن حجتي است مستقل.
از آن گذشته كافي است دلالت امثال بر حكمي به عنوان معاضد و مؤيد حكمي قرار گيرد كه در ايه ديگر آمده و يا در سنت شرح و تفسير شده است . چه بسا بيان تمثيل، خصوصيات بيشتري از حكم را روشن كنند،‌لذا اين بحث مي‌تواند ثمره داشته باشد . افزون بر آنكه در بيان مثلهاي قرآن نكات تربيتي و ارشادي نهفته است كه شايد در بيانهاي ديگر اين خصوصيات يافت نشود .
بنابراين، با توجه به خصوصيتي كه گفته شد، امثال قرآن از دو جهت مي‌تواند از مصادر احكام شناخته شود و مانند ساير آيات مورد استنباط حكم فقهي قرار گيرد :
1ـ امثال قرآن همواره در مقام بيان تحسين و تقبيح فعلي و عقيده‌اي بر آمده است، پس طبيعي است كه آنچه را تمجيد كرده، متعلق حكم الزامي يا استحبابي قرار مي‌گيرد و وصف حكمي پيدا مي‌كند و مجتهد با تلاش و اجتهاد خود موقعيت الزام و استحباب آن را مشخص مي‌كند و نشان مي‌دهد كه در كدام درجه از تكليف است . همچنين اگر قرآن از كاري نكوهش كرده و فرجام آنرا ناخوشايند نشان داده، فقيه استفاده مي‌كند كه اين كار در نظر خداوند مذموم و قبيح است، چه به صورت حرمت يا كراهت .
طبعاً اين مجتهد است كه با بررسي سياق و لحن مثال و كلمات تهديد كننده و ديگر شواهد روشن مي‌كند نوع نهي از قسم حرام است يا كراهت .
2ـ در حقيقت امثال قرآن مبناي قياس اصولي است كه با آن مي‌توان استخراج حكم كرد، موضوع حكمي را روشن كرد يا در سايه‌حكمي ، حكم ديگر را معين نمود. زيرا با نص ميان دو حكم يا دو موضوع عرفي يا شرعي تسويه و تنظير برقرار شده است يا از اشاره به موضوعي، حكم آن مشخص گرديده است .[49]
به همين دليل از عهد صحابه و ائمه اهل بيت و سپس فقهاي بزرگ چنين مرسوم بوده كه از امثال قرآن استفاده حكم شود و دانستن و فهميدن امثال براي فقيه ضروري تشخيص داده شده است،[50] لذا مسأله امثال جدا از پيامهاي ديگر قرآن نيست و مانند ديگر آيات، كاربرد فقهي دارد.

منابع و پي‌نوشتها:

[1] ابن منظور،‌لسان العرب، 11/60 ،‌نشر ادب الحوزه ،‌ماده مثل.
[2] صغير محمد حسين،‌الصورة الفنية في المثل القرآني/43.
[3] راغب، مفردات، ماده مثل.
[4] در اين زمينه نك: طبري، جامع‌البيان، 13/109؛ زمخشري، الكشاف ، 2/168؛ فخر رازي، مفاتيح الغيب(تفسير كبير9 ، 5/304 ـ 305، سيوطي، جلالين/209، قرطبي ، الجامع لاحكام القرآن، 1/183، ابوالسعود، ارشاد العقل‌السليم، 1/337 ـ 338، آلوسي،‌روح‌المعاني، 14/170(چاپ قاهره) .
[5] فياض، محمد جابر، الامثال في‌القرآن الكريم/60 ،‌مصطفوي، حسن،‌التحقيق في كلمات القرآن. 11/25.
[6] حكمت،‌علي‌اصغر، امثال قرآن /119.
[7] زركشي، البرهان في‌علوم القرآن، 2/118 ، بيروت، دارالمعرفة ،‌تحقيق مرعشلي.
[8] عهد قديم، حزقيال، باب 20/49.
[9] همان،‌ملوك اول، باب 5/30 ـ 32.
[10] عهد جديد، انجيل مرقس، باب 4/33 ـ 34.
[11] عزيز ،‌فهيم، علم التفسير/369. اين نويسنده مسيحي تأكيد دارد يك سوم تعاليم مسيح باامثال است .
[12] عهد قديم،‌مزامير،‌باب 78/1ـ2، عهد جديد،‌لوقا، باب 12/6ـ9.
[13] فياض، محمد جابر، الامثال في‌القرآن الكريم/429.
[14] نمونه اين داستانها و تمثيل‌ها در داستان زن فاحشه تائب(انجيل لوقا، باب 7/5 ـ 36) و در عهد قديم تمثيل اورشليم و سامره به دو دختر زانيه(عهد قديم، كتاب حزقيال/239 مي‌توان ديد.
[15] فياض محمد جابر، الامثال في‌القرآن الكريم/203 و 206. اما از حق نبايد گذشت استفاده معنا و محتواي مثل غير از خود مثل است . مواردي كه بعدها در قسم سوم اشاره خواهد شد،‌گر چه عنوان جاري مجراي مثل را دارد ، اما برخي از آنها واقعاً تبديل به مثل شده مانند : ان الملوك اذا ادخلوا قرية افسدوها ( نمل، 27/34) برخلاف مورد فوق.
[16] الزين، سميح عاطف، الامثال و المثل و المثل و المثلات في‌القرآن الكريم /44، بيروت، دارالكتاب اللبناني، 1407 ق.
[17] نك :‌القطان، منان، مباحث في علوم القرآن /285.
[18] درباره تفصيل بحث اين قسم و تاريخچه آن نك: صغير، محمد حسين، الصورة الفنية في‌المثل القرآني /121.
[19] همان / 126.
[20] شافعي ،‌الرساله / 41،‌بيروت، دارالفكر ،‌تحقيق احمد محمد شاكر.
[21] همان.
[22] فياض ، محمد جابر، الامثال في‌القرآن الكريم / 266. ظاهراً اين فراز از كلام ابن خلاد كه به اهميت امثال اشاره دارد از حديث مرسلي است كه وي نقل مي‌كند و استفاده لزوم استنباط از امثال مي‌شود محقق كتاب المحدث الفاصل ابن خلاد ، محمد عجاج الخطيب در ص 23 مقدمه كتاب اين حديث را به نقل از امثال النبويه مؤلف ورقه 3 نسخه خطي نقل مي‌كند .
[23] به نقل از سيوطي، جلال‌الدين ، الاتقان،‌4/44 ، قم ، رضي، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم .
[24] الاشاره الي الايجاز / 327 ،‌بيروت،‌دارالكفتب العلمية ، 1416 ق.
[25] الاتقان، 4/44.
[26] الامام في‌بيان ادلة الاحكام /143. البته مواردي از آيات دلالتشان بر حكم محل تأمل است و مي‌توان گفت احكام جنبه اعتقادي دارد، مانند احباط عمل،‌نافرجامي كارها،‌كه در آن صورت عناوين عام و بهره‌هاي آن كلي و غير تمسك است، زيرا مربوط به مسائلي چون ايمان و كفر مي‌شود.
[27] البرهان في علوم القرآن، 2/118، نوع 31.
[28] همان،‌2/130.
[29] جساس ،‌احكام القرآن، 5/6، بيروت،‌داراحياء‌التراث العربي.
[30] همان/12.
[31] اردبيلي، زبدة البيان/268 و 488،‌قم،‌چاپ كنگره مقدس اردبيلي.
[32] كاظمي، فاضل جواد،‌مسالك الافهام،‌3/144 و 145. تهران، انتشارات مرتضوي.
[33] الصورة الفنية في‌المثل القرآني/97.
[34] مجلسي، بحارالانوار، 2/121، به نقل از مصباح الشريعة.
[35] همان، 33/133، حديث 420.
[36] حويزي، نورالثقلين، 3/82، حديث 210.
[37] اسماعيلي، اسماعيل، امثال قرآن/252.
[38] سيوطي، الدرالمنثور في‌التفسير المأثور، 3/611، بيروت، دارالفكر،‌ذيل ايه مربوطه .
[39] قرطبي، الجامع لاحكام القرآن، 7/323.
[40] در اين زمينه نگاه كنيد: عزالدين بن عبدالسلام، الامام في‌بيان ادلة‌ الاحكام /150.
[41] قرطبي، الجامع لاحكام القرآن، 9/362.
[42] الميزان، 12/302 ـ 303.
[43] عزالدين بن عبدالسلام، الامام في‌بيان ادلة الاحكام/152.
[44] سيوري، فاضل مقداد، كنزالعرفان، 2/111؛ اردبيلي،‌زبدة البيان/621، رازي، احكام‌القرآن، 5/6.
[45] قرطبي، الجامع‌لاحكام القرآن، 14/72.
[46] اين بحث جاي بررسي مستقلي دارد و در جاي خود مورد بحث قرار خواهد گرفت، كه آيا فرازهاي مستقل ايه مي‌تواند در فقه مورد استنباط قرار گيرد يا خير؟ در اين باره نك، بينات، ش 14/48.
[47] زركشي، البرهان في علوم القرآن، 1/486،‌سيوطي،‌الاتقان، 4/44،‌مجلسي، بحارالانوار ، 89/114(چاپ بيروت) ، حديث 114،‌طوسي، امالي، 1/368.
[48] درباره انواع دلالت‌هاي قرآن نك: صالح، محمد اديب، تفسير النصوص في الفقه الاسلامي، ج 1/61، بيروت المكتب الاسلامي، طبع سوم ،‌1407 ق.
[49] الامام في‌بيان ادلة الاحكام /143.
[50] درباره اين استدلال نك: فياض، محمد جابر،


 
شنبه 15 مهر 1391  5:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روش محقق اردبیلی در زبدة البیان

روش محقق اردبیلی در زبدة البیان

علی مختاری

قرآن کریم, نور الهی است که فرود آمد تا فکر و فرهنگ زمینیان را آسمانی کند, و فرقان, اساس قانون و قانون اساسی ماست.
فرزانگان مسلمان, پروانگان این کتاب منیرند و هر کدام مجذوب جلوه ای از محاسن احسن الحدیث و مشغول تبیین و تفسیر پرتوی از آن. برخی به بیان مفردات و واژه های غریب قرآن همت گماشتند و بعضی وجوه اعراب و یا اعجازش را روشن ساختند. گروهی به قرائتها و تجوید و علوم قرآنی پرداختند و جمعی دلداده مواعظ و اندرزهایش شدند و برخی راهیان قلّه معارف آن شدند. در این میان رایت آیات الاحکام به دست فقها ـ رحمهم الله ـ برافراشته شد. اهمیّت این بخش بر آگاهان پوشیده نیست; زیرا شناختن حلال و حرام, سنگ زیربنای سلوک سالکان است و سرلوحه دستورالعمل. محقق اردبیلی در این باره گوید: (… مع اهتمام الشارع ببیان أحکام الشرع حتّی مستحبّات…) (زبده, ص65).
اخیراً تفسیر موضوعی رایج و به سود و ثمراتش توجه شده است, ولی مدال پیشگاهی و ردای پیشکسوتی این رشته, از آنِ شیعه است و با آنکه بیش از صد و هفتاد اثر در این باب شناسایی شده1, هنوز این وادی تشنه تحقیق است.
از معتبرترین کتابهای اهل سنّت در این موضوع, احکام القرآن ابوبکر احمد بن علی رازی جصّاص حنفی (م370ق) است. و گسترده ترین اثر از شیعه, مسالک الأفهام فی تفسیر آیات الأحکام از علاّمه شیخ محمّد, مشهور به فاضل جواد و فاضل مقداد کاظمی, است.2 ولی زبدةالبیان فی أحکام القرآن, تألیف مرحوم محقق اردبیلی (م993) از نظر اتقان, ایجاز, اعتبار و اشتهار گوی سبقت از سابق و لاحق ربوده و به عنوان بهترین متن درسی در حوزه های علمیه شناخته شده است.
عالم و کتابشناس بزرگ, مرحوم آیت اللّه العظمی نجفی مرعشی, می نویسد: (…کتاب زبدةالبیان فی براهین احکام القرآن وتفسیر آیات احکام القرآن… وکتابه من أشهر ما صُنِّف فی الباب).3
و فقیه بزرگوار سیّد محمد هادی میرلوحی, در إعلام الأحبّاء فی حرمة الغناء فی القرآن والدعاء ذیل حدیث 29ـ30 زبدةالبیان را محور مباحث قرار می دهد.
برجستگی این تألیف, از رواج و رونق همیشگی اش پیداست, چنانکه تا کنون 157 نسخه خطیّ این کتاب, شناسایی شده و دوازده نفر از اعلام بر آن حاشیه نوشته اند و شش بار به فارسی ترجمه و یا تلخیص شده و سه بار, به غیر از چاپ کنگره, منتشر شده است,4 و هیچکدام از آیات الأحکامهای شیعه چنین امتیازاتی را ندارد.

تاریخ تألیف

مرحوم اردبیلی تاریخ تألیف مجمع الفائدة والبرهان و حاشیه شرح تجرید قوشچی را ذکر نموده, ولی تاریخ زبدةالبیان را ثبت نکرده است. لذا تاریخ دقیق آن معلوم نیست و از اینکه در زبدة به چند تألیف دیگرش حواله داده, شاید به دست آید این کتاب را پس از آنها و در اواخر عمر شریفشان نوشته اند. همچنین در زبدة به تألیف یک کتاب وعده می دهد, ولی از تحقّق آن وعده خبری نیست, و در پایان کتاب الطهارة, اقرار به حقایقی درباره تشیّع را از زبان مخالفان نقل و اظهار می کند: (اقرارهایی از این دست, فراوان است. بزودی همه را یکجا جمع می کنم إن شاءالله).5
خلاصه عبارت: (مثله فی غیر هذا المحل أیضاً منه ومن غیره أیضاً کثیر کما سیظهرک لک اذا تأمّلت کلامهم, … سأجمعها إن شاءالله). ص48.

نمونه ای از ارجاعات

در شرح آیه شریفه (ویسئلونک عن المحیض) (بقره/222) می نویسد: (ولنا فی تحقیق هذه الآیه مع الأحکام رسالة جامعة للأقوال والأبحاث وتحقیق المقال فمن أرادها فعلیه بمطالعتها).(ص35).
و در ذیل بحث امر به معروف: (وقالوا ـ فی قوله تعالی (وما کنّا معذّبین حتّی نبعث رسولاً)6 ـ: دلالة علی عدم کون الحسن والقبح عقلیین ولا دلالة فیه, بیّنته فی الأصول من عشرة أوجه وقلت: بل فیها دلالة علی کونها عقلیین). (ص348).
در بیان آیه إفک7 درباره انفاق گوید: (ثم إنّه لایخفی أنّ مضمون الآیه نهی من اتّصف بفضل ما وسعة, عن الحلف والیمین علی ترک الإحسان إلی ذوی قرابته والمساکین والمهاجرین فی سبیل الله بسبب ذنب وقع منهم وإساءة بالنسبة إلیه, ولا تدلّ علی أفضلیّة أبی بکر من أربعة عشر وجها, علی ما توهّمه الفخر الرازی فی تفسیره الکبیر8 وقد بیّنا ذلک فی رسالة علی حده ونشیر هنا إلی نبذٍ منه…)(ص390).
در ادامه می گوید: (فإن أردت تفصیل ماذکره وما ذکرناه فارجع الی تفسیره, وإلی ماذکرناه فی الرسالة) .(ص392).
در بیع فضولی و کاشفیت و ناقلیّت اجازه می نویسد: (فالآیة (نساء/34) تدلّ علی… وأنّه لابدّ فی التجارة من إذن صاحب المال حین العقد فالبیع الفضولی لایکفی علی تقدیر کون الإذن سبباً لا کاشفاً, بل کاشفاً أیضاً وهو ظاهر, علی أنّه لامعنی للکشف وهو ظاهر, وقد بیّنتُه فی تعلیقات القواعد والارشاد).9(ص427ـ 428).
همچنین در احکام حجر, ذیل کریمه (ضرب الله عبداً مملوکاً لایقدر علی شئ),10 آمده است: (وقد فصّلنا المسألة فی شرح الإرشاد) (ص492). و ذیل آیه شریفه (وابتلوا الیتامی حتّی إذا بلغوا النکاح)11 می گوید: (الابتلاء هو الاختبار والامتحان… وقد بیّنا فی شرح الإرشاد, کون الابتلاء قبل البلوغ أو بعده). (ص479). همچنین می گوید: (…فما ذُکر فی کتب الفقه مثل شرح الشرائع, محلّ تأمّل, وقد حقّقناه فی شرح الإرشاد). (ص481).
و در مبحث توابع نکاح در مقدار واجب پوشش بانوان آمده است: (… وبالجمله الحکم محلّ الاشکال وقد أوضحته فی الجمله فی محلّه من الفروع فی شرح الأرشاد فتأمّل). (ص544).
سید عبدالحسین خاتون آبادی ضمن نقل حوادث سال 995 آورده است:
آیات الأحکام آخوند مولانا احمد اردبیلی را ـ که استنساخ آن سال 995 در نجف اشرف به پایان رسیده بود ـ دیدم. در وسط آیات الأحکام به نظر رسید که شرح ارشاد قبل از آن نوشته شده است و چون از آخوند, فتوا به جواز تقلید در اصول دین مشهور است و در رساله اصول دین و شرح ارشاد ـ در مبحث نماز جمعه و غیره ـ به جواز تقلید در اصول دین تصریح کرده است, ولی در چند موضع12 از آیات الاحکام تصریح می نماید: (در اصول دین تقلید جایز نیست و باید علم یقینی تحصیل نمود), معلوم می شود تجدید نظر نموده و تألیف آیات الأحکام, دیرتر بوده است. چون وفات آن مرحوم به دست فقیر نیامد اندک نامشخص است که بعد از آیات الأحکام, دیگر تصنیفی داشته است یا نه).13

دو اشتباه در تاریخ تألیف

الف: استنساخ نسخه ای از زبدة در سال 989 منشأ شده که برخی کتابشناسان, تاریخ تدوین زبدة را همین سال بدانند.14
ب: فهرست الفبایی کتابهای خطّی کتابخانه مرکزی آستان قدس, ص295, تاریخ استنساخ نسخه ای از زبدةالبیان را 962 ذکر کرده, که قطعاً غلط است; زیرا اوّلاً آن کتاب, تنها فهرستی از آیه های قرآنی زبدةالبیان است; ثانیاً طبق نظر کارشناسان, استنساخ آن مربوط به قرن یازدهم و دوازدهم هجری است نه 962.

روش محقق در فقه القرآن

در تفسیر آیات فقهی قرآن کریم دو سبک رایج است: معمولاً اهل سنت آیات فقهی را به سبک تفاسیر ترتیبی از سوره بقره تا آخر قرآن بررسی کرده اند و عالمان شیعه بیشتر به سبک تفاسیر موضوعی و نظیر ابواب کتب فقه پیش رفته اند. ارزیابی اینکه کدام روش سودمندتر است, مجالی دیگر می خواهد, ولی محقّق راه دوم را پیموده و از کتاب الطهارة والصلاة شروع کرده است. و چون در این روش عملاً برخی آیه هایی که بار فقهی هم دارند, سرشان بی کلاه می ماند و عنوان مناسبشان در آیات الاحکامها نیامده است, محقق بهانه هایی برای بیان این دسته آیات, به میان آورده است. مثلاً در پایان بحث جهاد گفته است: (ولکن نتمه بآیاتٍ لها فوائد کثیرة ومناسبة ما به). (ص311). و در نه صفحه شش آیه را بررسی کرده است.
و احیاناً به مباحثی در غیر جای معهودشان, مثلاً به بحث ارتداد در کتاب النکاح (ص615) اشاره شده است, با آنکه مرسوم است ارتداد در حدود مطرح شود. و یا احکام المساکن در کتاب الصلاة (ص113) آمده و حال آنکه به باب اشیاء من المباحات بهتر می خورد.

تفاوت وظیفه مؤلِّف فقه القرآن و مدرّسِ فقه

مدرّسِ فقه از مباحث بدیهی می پرهیزد, ولی مؤلّف, به تفسیر هر آنچه در متن آیه آمده می پردازد. مثلاً وجوب صوم و صلاة از ضروریّات دین است و بی نیاز از بحث, ولی جزء کار مفسِّر است. و همین نکته باعث گشته تا محقق اردبیلی در آیات صوم به استنباط وجوب روزه از آیات, تصریح کند و یا ترک این بحث را در کتاب الصلاة چنین توجیه کند: (واعلم اَنّ وجوب الصلوات لیس من الفقه فإنّه من ضروریات الدین, مع أنّ الآیات الدالة علیها فی غایة الإجمال فکان ترکها ألیق, ولکن ذکرنا بعض الآیات لبیان الوقت وبعض الفوائد الأخر). (ص63). نیاز به این توجیه و توضیح وقتی روشن می شود که به صدر همین فصل توجه شود که نوشته است: (النوع الثانی فی [1] دلائل الصلوات الخمس و [2] أوقاتها) (ص55), ولی تنها به بحث وقت پرداخته و از اتلاف وقت در ضروریات صرف نظر و صرفه جویی نکرده است.
تفاوت دیگر آنکه مدرس فقه, به بسیاری از فروع مسأله می پردازد, ولی مؤلّف آیات الأحکام هرچند هم که اوج بگیرد, فراتر از مدار مدلول آیه پرواز نمی کند و به آشیانه آیه فرود می آید, نه هر شاخه ای. محقق اردبیلی درباره فروعات می فرماید: (أنّ العمدة فی تفاصیل الأحکام, الأخبار والإجماع) (ص672). وی به این مرزبندی کاملاً توجه دارد, ولی گاهی فواید را به قواعد اعتباری ترجیح می دهد. مثلاً در جمع بندی دو صفحه بحث سلام, گوید: (وبالجمله الذی یتبادر من الآیه, السلام المتعارف بین المسلمین…) (ص103). و نکات دیگر را از جهت احتیاط یا اخبار می داند. و یا در بحث صدّ و احصار از کتاب حج می نویسد: (ثمّ إنّ الاحکام المشترکة بینهما کثیرة مذکورة فی کتب الفقهیّه وکذا المختصّة, والفرق بینهما, فلایهمُّ ذکرها فإنّه یطول, ولکن نذکر هنا مسألةً مهمّةً ممّا یعمُّ به البلوی, متداولةً بین طلبة العلم, منقولةً عن شیخهم الشهید الثانی رحمه الله). (ص251ـ252). و در پایان حدیثی در نماز مسافر گوید: (وفیها فوائد وأحکام کثیرة لذلک نقلت فافهمها). (ص120, همچنین ر.ک: ص63).
فوائد کلامی, اخلاقی, تفسیری و تاریخی فراوانی به تناسب آیات, در زبده وجود دارد که هر بخش جداگانه در این مقاله تشریح می گردد.
تفاوتی دیگر: گرچه عناوین تألیفات (آیات الاحکام) یا (أحکام القرآن) و (فقه القرآن) است, ولی منظور خصوص مباحث فقهی نیست, بلکه به تناسب, به بسیاری از مسائل اصولی هم می پردازد که سپس نمونه هایی ذکر می شود, ولی در محافل درسی, علم اصول فقه جداگانه و علم فقه مستقلاً بررسی می شود.
تفاوتی دیگر: به جهت (تسامح در ادله سنن), احادیث (من بلغ) و یا (عدم عقاب بر ترک مستحبات), معمولاً مندوبات در دروس خارج متروک می مانند. (ر.ک: حواشی عروةالوثقی), ولی مقدس اردبیلی به بحث واجب و مستحب به یک چشم نگریسته است. و اینک نظایری از مستحبات: از ص89 ـ100 (النوع السادس فی المندوبات) وص320, 61, 62, 89, 100, 117 و 541 الی 578 (النوع الرابع فی أشیاء من توابع النکاح).

شیوه محقق اردبیلی

1ـ نظم و ترتیب در مباحث آیات. محقق اردبیلی معمولاً پس از ذکر تمام یا قسمتی از آیه, اوّل لغت و اعراب, سپس معنی و اگر دارای شأن نزولی باشد, شأن نزول و فضای نزول را تشریح می کند. آنگاه به استنباط احکام و نقل اقوال می پردازد و ضمن نقّادی سخنان دیگران, گاهی مسائل غیرفقهی را هم مطرح می کند. این نظم و ترتیب در همه جای زبده وجود دارد و گرچه در بیشتر موارد همین شیوه هست, ولی مرزبندی نشده و مطالب مجزّا نیست.

آمیختگی اخلاق و احکام

2ـ آموزش علوم تخصّصی, از جمله فقه و متون کلاسیک, هرچه خالص و مربوط به موضوع آن علم و رشته مورد نظر باشد, برای محافل درسی مناسبتر است; ولی قرآن کریم کتاب علمی نیست تا در هر فصلی تنها از علمی خالص صحبت کند. قرآن کتاب هدایت و نور است و فقه و اخلاق و عقاید را در هم می آمیز.,15 حتی گاهی حکمت عملی را برهان حکمت نظری و بالعکس می آمیزد.
از آنجا که مقدّس اردبیلی علاوه بر بحث علمی و تفسیر آیات, به فکر تهذیب و تربیت جانها هم بود, در موارد زیادی مطالب اخلاقی را به میان می آورد. گویا بیش از آنکه در قید تنظیم کتاب و ترتیب فصول باشد, به فکر انسان سازی است.
چنین شیوه ای را کما بیش قدما هم داشته اند. به عنوان نمونه ابوجعفر احمد بن ادریس حلی ـ رحمه الله ـ, گذشته از آنکه مستطرفات را پایانبخش سرائر قرار داده, استطراداً در متن کتاب نکات اخلاقی هم دارد.

پایبند بودن به نصّ و برهان

3ـ فقهای شیعه از قیاس و استحسان و خودرأیی دوری می کنند و مقدس اردبیلی بر این موضع پافشاری دارد و بر اقتصار بر نصوص و تبعیّت از براهین عقلی اصرار می ورزد. اینک اشاراتی بدین نکته:
در اینکه (جهت) معیار قبله نیست, می گوید: (وقد ذُکر تعاریف کثیره لها [جهت] وکاد أن لایکون واحد منها سالماً مع انّه لا اعتداد بتحقیقها إذ الواجب استعمال العلامات فقط ولیست الجهة واقعة فی النص بحیث ما لم تتحقق لم یجز لنا التوجه الی القبله وهو أمر ظاهر).(ص64 و65).
در پاسخ به زمخشری که در کشّاف می گوید: قیاس اقتضا دارد جواز صلوات بر غیر پیامبر(ص) را ولی علما تفصیل داده اند و گفته اند (صلوات بر اهل البیت(ع) بتنهایی مکروه است), می نگارد: (ولایخفی ما فیه فإنّ ما ذکره [جواز صلوات بر غیر پیامبر(ص)] برهان لاقیاس وأنّ البرهان من العقل والنقل کتاباً وسنةً کما نقله… مع أنّه لامعنی للحکم بکراهة ما ثبت بالبرهان العقلی والنقلی, کتاباً وسنةً من الترغیب والتحریص بالأمر به فهو مقتضی البرهان… وبالجملة لاینبغی منع مایقتضی العقل والنقل جوازه). (ص87).
و در شرح آیه (اُدع الی سبیل ربک بالحکمة والموعظةالحسنه)16 می فرماید: (وفی هذه الایة إشارة إلی… واشارة الی قانون المیزان الثلاثة الأقسام [کذا] المقبولة من البرهان والخطاب والقیاس الجدلی). (ص348).
نمونه ای دیگر از عقلگرایی این است که در کتاب الأمر بالمعروف می گوید: (…والأولی منه [ای من البحث عن الوجوب عینیّاً أو کفائیّاً] کون البحث عن کونه عقلیّاً أو نقلیّاً, والظاهر أنّه کفائیّ وکون الغرض هو الردّ عن القبیح والبعث علی الطاعة لیرتفع القبیح, ویقع المأمور به والحسن, ولا دلیل فی العقل یدلّ علی الوجوب مطلقاً). (ص321).
و در نکاح موقت گوید: (إن الجواز کان یقیناً بالکتاب والسنّة وإجماع الأمّة, ولا یزول إلا بیقین مثله عقلاً ونقلاً من العامّة والخاصّة ولیس…). (ص518).

تطبیق و تقارن

4ـ زبدةالبیان از تطبیق و تقارن و نقل و نقد آرای سایر مذاهب فقهی بی نصیب نمانده است. مثلاً بیش از پنجاه بار نام ابوحنیفه مطرح شده و این نکته از بس مکرر و روشن است, از شرح آن خودداری می شود. (ر.ک: ص32 الی37, ص208, 235).

نقل و نقد

5 ـ سلطه اردبیلی بر تفسیر و کلام و ادبیّات عرب, وی را به میدان نقّادی تفاسیر کشانده و آرای معتزله و اشاعره, خصوصاً بسیاری از نقاط ضعفِ انوار التنزیل قاضی بیضاوی, کشاف زمخشری و تفسیر کبیر فخر رازی را به معرض نقد نهاده و تناقضاتشان را آشکار کرده است.
این موارد نیز از بس زیاد است از بیانش صرف نظر می کنیم. رجوع شود به: (ص16, 21, 82, 112, 223, 264, 303, 331, 541, 542, 566). و در مواردی که نکته زیبا و سخن حقّی دارند, آنها را می ستاید. مثلاً از تفسیر کشاف چنین ستایش شده است: (وَنِعمَ ما قال). (ص575).

گزیده گویی

6 ـ هنر مقدس اردبیلی در خلاصه گویی نام زبدةالبیان را با مسمّی کرده است. گاهی سخن چند صفحه ای دیگران را در چند سطر یا چند کلمه گنجانده است. نمونه هایی از این دست را در مقایسه کنز الفواید با زبدةالبیان می توان یافت.
از طرفی گاهی خلاصه مباحث فقهی را ذکر و تفصیل را به سایر کتب استدلالی فقهی حواله می دهد. یا نتیجه مسأله ای اصولی را مطرح کرده و اصل بحث را به جایش در علم اصول ارجاع داده است. همچنین ر.ک: ص49, 105, 302, 306, 308, 436, 439, 467, 614 و 672.

سِرّ تطفل و استطراد

7ـ خروج از موضوع فقه القرآن و ورود در سایر مسائل, نقطه ضعف کتاب است, ولی به دلایل زیر می توان مطالب استطرادی زبدةالبیان را نقطه قوّت این اثر و تجلّی پاکی نیّت و حسن سریرت مقدس اردبیلی دانست. زیرا (از کوزه همان برون تراود که در اوست).

عوامل تطفّل و استطراد

الف: توقّف بعضی احکام بر مبانی عقیدتی. به این عامل چنین اشاره دارد: (وَلَمّا توقفت صحةالعبادة علی الایمان أشرت إلی بعضی الآیات اللتی تتعلّق به) (ص7).
محقق در بیش از چهل جا متعرض مباحث کلامی شده که ـ ان شاءالله ـ جداگانه ذکر می شود.

ب: عشق به آل پیامبر(ص).

این دلدادگی عقربه دل و سرِ قلم را گردانده است. در این باره, نمونه ها فراوان است. هم مؤلف, ولایت علی(ع) را زینتِ کتاب خود می شمارد و ذیل آیه (إنّما ولیکم الله وسوله…)17می گوید: (مع إجماع المفسرین علی أنّه فی شأن علی(ع) والأدلة علی إمامته ووصایته من المعقول والمنقول غیر محصورة ولیس هنا محلُّ ذکرها والمقصود من ذکر نبذٍ منها تزیین هذا الکتاب به). (ص14).
نمونه دیگر در بحث جهر و اخفات قرائت, پنج صفحه درباره صلوات بر آل پیامبر(ص) بحث شده است. (ص84 ـ89).
ج: گاهی از باب (الکلام یجرّ الکلام) به مطالبی خارج از موضوع اشاره شده است. مثلاً در کتاب الصلاة, بحث اصولی (فور و تراخی) (ص63) و در کتاب النکاح, (ارتداد) (ص615) و در طهارت, بحث (امامت) (ص44) پیش آمده است و در کتاب الصوم, آیه دعا, (ص165). نمونه دیگر ذیل اوّلین آیه وضوست. (ص21ـ23).

معیار حذف و درج

8 ـ هرجا فوایدی ندیده, حتی بحث آیات احکام را, حذف و هر جا ثمری می دیده, حتی قصه های قرآنی یا روایی را هم درج کرده است. در این موارد معیار گزینش, مفید بودن است نه مطابق قاعده بودن. در ذیل نمونه هایی از تصریحات مؤلف نقل می شود.
1ـ (ولا ثمرة کثیرة فی البحث عن الوجوب عینیاً أو کفائیّاً) .(ص321).
2ـ در وجوب پذیرش توبه تائب از نظر عقل می گوید: (…فیقبح عقلاً ردّه وعدم قبول عذره وعذابه مع عدم نفعه بعقابه; وقد یُردّ بأنّه مکافاة فلاقبح کما لاقبح فی الشاهد الانتقام [کذا] للتسلیة ودفع الغصّة والألم, والأوّل لایبعد, والقیاس سیّما مع الفارق ظاهر البطلان مع انّه لاثمرة فی هذا البحث; فقد تحقق الإجماع بقبول توبته, ودلیل السمع أیضاً). (ص695).
3ـ ذیل آیه لعان (نور, 6 ـ9) می گوید: (و أمّا سبب نزول الآیة فمشهور مع ما فیه من الحکم بثبوت الزنا وبأنّ الولد من الذی زنا بالمشابهة مع أنّ القیافة باطلة فترکتُه لذلک).
4ـ حذف شرح آیات جهاد, یعنی سوره نساء, آیه 73, 75, 94, 70; سوره توبه, آیه 30, 73, 92, 121, 124; سوره انفال, آیه 15, 65; سوره تحریم, آیه9 را چنین تعلیل می فرماید: (وحیث إنّ الجهاد لم یقع إلاّ مع الإمام وحینئذٍ لایحتاج إلی معرفة احکامه فترکنا باقی الآیات المتعلقة به).. (ص310).
5 ـ کتاب العتق (…والآیات الدالّة علیه کثیرة لایحتاج إلی الذکر, ولنذکر آیة الکتابة). (ص501).
6 ـ در باب عطایا: (وقد ذکر الراوندی وغیره آیات… والآیات والأخبار علی ذلک لاتعدّ ولاتحصی ومعلوم أنّه لایحتاج إلی ذکرها).. (ص492).

سیاق فصله

9ـ ترتیب فصول زبده شبیه تبویب کتب فقهی است. گرچه در کتب فقهی نیز نظم و ترتیب دقیق و اجماعی وجود ندارد,بیست تفاوت چشمگیر زبدة در آن است که باب القضاء والشهادات را در پایان کتاب قرار داده است.
به هر روی تنظیم آیات در این کتاب بیشتر بسان کنزالعرفان فاضل مقداد و فقه القرآن راوندی است و عمده مطالب تطفّلی بدین صورت است:
مقدّمه ای در سه صفحه به بیان معنی تأویل و تفسیر, تفسیر به رأی و معنی جایز نبودن تفسیر قرآن بدون اخبار, پرداخته و برای تیمّن و تبرّک, کتاب الطهارة با تفسیر سوره مبارکه حمد شروع شده و تا (صراط المستقیم), ادامه یافته و از آن پس به سوی معنی اسلام و ایمان چرخیده است. وی انگیزه تفسیر آیات الایمان صدر سوره بقره را (توقّف صحت عبادت بر ایمان) ذکر می کند و به تناسب ایمان, به بیان معنی و مصداق آن می پردازد و می گوید: (ایمان مطلق در نزد امامیه, تصدیق و اقرار به خدا و به رسولان و ره آورد پیامبران است اجمالاً و اقرار به خصوص هرچه تفصیلاً می داند انبیا آورده اند و گرایش به ولایت, وصایت و امامت یکایک اهل بیت(ع) به شرط پرهیز از هرچه او را از این دایره بیرون می کند; مثل سبّ النبی(ص). پس اشاره می کنیم به پاره ای از دلایل امامت امیرالمؤمنین(ع)). این بخش در صفحه14 چنین پایان پذیرفته است: (منظور ما تزیین کتاب به بحث امامت است, وگرنه اینجا جایش نبود).
در کتاب الطهاره پس از ذکر آیه های 7و8 سوره مائدة, به نقل قصه هابیل و قابیل و منوط بودن قبول اعمال به تقوا پرداخته که خارج از مبحث احکام القرآن است.
در کتاب الصلاة, از ص70 تا 80, با عنوان (النوع الرابع فی مقدمات اخر للصلاة), صبغه تفسیری مباحث بیش از فقهی است. همچنین در اواخر باب امر به معروف و نهی از منکر, به موعظه و نقل آداب امر و نهی و شیوه تبلیغ و سرگذشت انبیا ـ علیهم السلام ـ می پردازد. به تقلید و تقیّه و عمل به ظنّ نیز در همین مباحث اشاره شده است.
در فصل (اشیاء من توابع النکاح) (ص541 ـ 578) آیاتی را که به نحوی با احکام و اخلاق خانواده مربوط است, و از جمله دو آیه اوّل سوره تحریم, را تفسیر می نماید و یکباره جذّابیّت قرآن, قلم را نگه داشته و تا ده صفحه درباره مطالب همین سوره قلمفرسایی شده است, با آنکه ربطی به فقه القرآن ندارد.

اسرار عبادات

10ـ گرچه در عنوان (زبدةالبیان فی احکام القرآن), (احکام) محور موضوع اس, ولی گفته شده که قبول شدن عمل مهمتر از صحّت آن است. و رمز پذیرفته شدن, توجّه به اسرار عبادات, مثل حضور قلب در نماز, است.
مقدس اردبیلی بیش از سی مورد تذکّرات اخلاقی را با احکام فقهی درآمیخته و از تشریح معنویات دریغ نورزیده است.مثلاً در پایان آیه وضو (مائده/6) به تفسیر آیه و بعد از آن به فلسفه طهارت می پردازد. و در شرح (ولیتمَّ نعمتَه علیکم) می گوید: خداوند با احکام دین و با ایجاب وضو و تیمّم می خواهد آن گونه شریعتش را کامل کند که پاک کننده پیکر و بخشاینده گناهان شما باشد. در آیه بعد به راه و رسم تقوا پرداخته و با بیان داستان فرزندان آدم(ع), تقوا را سبب قبولی اعمال می شمارد…. (ص22). همچنین درباره آیه 39 سوره روم, از (تریدون وجه الله) استنباط می کند که شرط انفاق, اخلاص است. (ص187). و در ذیل آیه 42 سوره نساء, (یا ایها الذین آمنوا لاتقربوا الصلوة وأنتم سکاری), می گوید: (وفیها إشارة إلی أنّ القلب لابدّ أن لایکون غافلاً حال الصلاة ولامشغولاً بغیر مایتعلّق بها…). (ص25(
تلاش مقدس اردبیلی در ایجاد تقدس و تقوا را در این صفحات می توان دید: 22, 23, 25, 30, 32, 50, 61, 62, 63, 80, 104, 117, 118, 141, 142, 273, 324, 335, 341, 347, 349, 353, 354, 355, 359, 374, 375, 388, 391, 394, 571, 638, 639.

تسلط محقق بر تفاسیر

11ـ از تفسیر آیات زبده چیره دستی محقق اردبیلی در علم تفسیر بخوبی برمی آید. وی مکرر در بسیاری از آیات به کشاف زمخشری, انوارالتنزیل قاضی بیضاوی, حواشی و شروح کشاف و تفسیر کبیر فخر رازی نظر و توجه دارد و بیشتر به نقل و نقد آنها می پردازد و گاه تناقضات مبانی عقیدتی و حتی ادبی زمخشری را عیان می کند. مثلاً ذیل آیه کریمه (ومن یرد فیه بالحاد)18 در کتاب الحج می گوید: (والتفاسیر مضطربة). (ص223). و در آیه (توبوا إلی الله توبةً نصوحاً)19 ـ با اینکه توضیح توبه نصوح, تأثیری در فقه القرآن ندارد ـ نُه معنا را ذکر می کند که خلاصه اش چنین است: (نصوحاً 1ـ أی: بالغاً فی النُصح قال معاذ بن جبل قلت یا رسول الله: ما التوبة النصوح؟ قال: أن یتوب التائب ثمّ لایرجع کما لایعود اللبن إلی الضرع. 2ـ هی الّتی تکفّر کلّ سیّئة. 3ـ هی الّتی یناصح الإنسان فیها نفسه بإخلاص الندم, مع العزم علی أن لایعود إلی مثله فی القبح. 4ـ هی أن یکون العبد نادماً علی ما مضی مجمعاً علی ان لایعود فیه. 5 ـ هی الصادقه 6 ـ هی أن یستغفر باللسان ویندم بالقلب ویمسک بالبدن 7ـ هی المقبولة ولم تقبل ما لم یکن فیها ثلاث خصال: خوف أن لایقبل و رجاء أن یقبل وإدمان الطاعة 8 ـ هی أن یکون الذنب نصب عینیه, ولایزال کأنّه ینظر إلیه. 9ـ هی من النصح بمعنی الخیاطة لانّ العصیان یمزّق الدین والتوبة ترقّعه وقیل: لأنّها جمعت بینه وبین أولیاءالله کما جمع الخیّاط الثواب والصقَ بعضه ببعض وقیل: لأنّها أحکمت طاعته وأوثقها کما أحکم الخیاط الثوب وأوثقه). (ص572).
از مهمترین منابع تفسیری محقق, مجمع البیان است و می توان حدس زد آرای مفسران بی تفسیر, مثل ابومسلم اصفهانی, را بیشتر از همین منبع نقل کرده باشد; نظیر آنچه در صفحه640 آمده است.

فوائد کلامی

12ـ از آنجا که محقق اردبیلی فقیه متکلّم است, زبده را با فواید کلامی و عقیدتی در آمیخته است; به گونه ای که اگر کسی از نوشتارهای کلامی او بی خبر باشد, از همین زبده تبحّر مؤلف را در علم کلام می تواند بیابد. نکات عقیدتی زبده نیاز به مقالی مستقل دارد, و از این رو به ذکر صفحاتی که دارای نکات کلامی است می پردازیم: 5, 7, 8, 14, 33, 44ـ 48, 71ـ 78, 95, 104, 109, 114, 141, 191, 303, 304, 305, 340, 342, 352, 392, 394, 566, 569, 570, 573, 574, 575, 623, 624, 642, 643, 699.

شأن نزول آیات

13ـ توجه به قرائن حالیه و جو و فضای نزول و اوضاع و احوال حجاز و گاهی خارج از حجاز, همه در فهم آیه دخیل است. مفسرناگزیر است به (سبب نزول) آگاه باشد و در زبدةالبیان این مسأله از اهمیت والایی برخوردار است و کمتر آیه ای پیدا می شود که شأن نزولی داشته باشد و ذکر نشده باشد. حتی گاه آیه مطرح شده, در حالی که هیچ ربطی به موضوع ندارد جز به برکت شأن نزول. مثل آیه (وإذ ابتلی ابراهیم ربُّه بکلماتٍ فاتمّهنّ) (بقره/124) که به خاطر شأن نزولش در باب طهارت (ص44) ذکر شده است. در آن شأن نزول, (کلمات) بر سنن دهگانه حنفیّه که درباره نظافت است تطبیق شده است.
در جایی به نقّادی روایات سبب نزول پرداخته شده (مثل ص555, 556, ذیل سوره تحریم, آیه1ـ2) و نظیر آیه لعان, سوره نور 6 ـ9 که گوید: به جهت ضعف سبب نزول آن را ترک کردم: (وامّا سبب نزول الآیة فمشهورة مع مافیه من الحکم بثبوت الزنا وبأنّ الولد من الذی زنی بالمشابهة, مع أنّ القیافه باطلة, فترکته لذلک). (ص615).
بدیهی است سبب نزول با روایات وارده در موضوع, متفاوت است. مثلاً به صدها روایت که در باب طهارت هست, شأن نزول گفته نمی شود. به همین جهت اشکال مصحح زبده (چاپ سوم), به اردبیلی (در ص543 ذیل آیه 32 سوره نور) وارد نیست. مرحوم اردبیلی ذیل آیه (قل للمؤمنات یغضضن من أبصارهن…) (نور/32) می نویسد: (هذا ظاهر فی نهی النساء عن النظر إلی الأجانب أصلاً ورأساً, ویُؤیده خبر ابن اُمّ مکتوم المشهور). و مصحح در پاورقی اشکال می کند:
(أقول: قد اشتبه المراد من آیة الحجاب علی بعضٍ کالمؤلّف رضوان الله علیه فتوهم أنّ المراد بآیة الحجاب فی هذا الحدیث, آیةالنور المبحوث عنها ولیس کذلک, بل المراد آیةالأحزاب). (ص566).
حال آنکه اردبیلی حکم را بیان می کند نه شأن نزول را و اینجا مصحح اشتباه کرده است.

توجه به پیشینه احکام

14ـ آگاهی از آداب و رسوم عصر جاهلیّت در استنباط برخی از احکام مؤثّر است و مرحوم اردبیلی سابقه آنها را در تفسیر بعضی آیات ذکر می کند. مثلاً در توجیه تعبیر (لاجناح علیکم) در آیه (إنّ الصفا والمروة من شعائرالله فمن حجّ البیت أو اعتمر فلاجناح علیه أن یطوّف بهما) (بقره/158) می نویسد: (ونفی الحرج والإثم لاینافی الوجوب, إلاّ انّه لایثبته أیضاً ولکنه ثابت بغیره; واختیار هذا اللفظ المشعر بالإباحة لِعدّ المسلمین ذلک کذلک, علی ما روی أنّه کان علیهما [أی الصفا والمروة] أصنام فی الجاهلیّة, وأهلها کانوا یطوفون بهما, ویمسحون تلک الأصنام وکان ذلک إثماً ومیلاً من الحقّ إلی الباطل والمسلمون کانوا یعدّونه کذلک, ولمّا إنکسرت الأصنام زال ذلک, ولکن ما کان للمسلمین علم بذلک فیتحرّجون منه کما کانوا فنزلت لیدفع عنهم ذلک). (ص287ـ 288).
باز تأمّل دارد در تطبیق آیه86 سوره نساء بر هر تحیّتی, نظیر (صباحکم, مسائکم), و گوید: (لأنّه تحیّة الجاهلیّة والإسلام نسخه). وی معتقد است باید آیات را بر همان معنای متعارف و رسم رایج عصر نزول حمل نمود نه بر فرهنگ جاهلیّت قدیم یا جدید و درباره ردّ تحیّت می نویسد: (…انّ المراد بالتحیّة هنا, هی التحیة الغالبة, المتعارفة بین المسلمین بعد رفع ماکان متعارفاً فی الجاهلیّة وهی السلام المتعارف بینهم…). (ص102).
همچنین در انتخاب یکی از وجوهی که برای جمله (الذی جعلناه للناس سواء العاکف فیه والباد) در سوره حج/25 محتمل است, گوید: (ویحتمل أن یکون المعنی: جعلناه قبلةً لصلاتهم وغیرها مثل دفن الأموات والذبح, ومنسکاً لحجّهم والطواف فیه, وصلاتهم فیه, فالعاکف والبادی فیه سواء وهو ظاهر, ویؤیّده ما نقل أنّ المشرکین کانوا یمنعون المسلمین عن الصلاة فی المسجد الحرام, والطواف بالبیت ویدّعون أنّهم أربابه وولاته, فنزلت, ففی الآیة دلالة علی التسویة, وکون مسجد الحرام معبداً, وعلی تحریم المنع عن العبادات وعن المسجد الحرام…). (ص221ـ222).
نمونه دیگر: ذیل آیه (یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم القصاص فی القتلی الحرّ بالحرّ والعبد بالعبد) (بقره/178) می نویسد: (ظاهرها وجوب التماثل فی القصاص… وأنّ قوله: (الحرّ…) بیان للقصاص الواجب فلایکون غیره واجباً وبما نُقل من سبب النزول; وهو أنّه کان فی الجاهلیّة بین حیّین من أحیاء العرب دماً, وکان لأحدهما طَول علی الآخر کانّه قوة وتسلط [کذا] فأقسموا لنقتلَنَّ الحرّ منکم بالعبد منّا وکذلک الذکر بالأنثی, فلمّا جاء الإسلام تحاکموا إلی رسول الله صلّی الله علیه وآله فنزلت وأمَرَهم أن یتباؤوا). (ص670ـ 671).

نظم قرآن

15ـ نظم و ارتباط بین آیه ها و حتّی بین سوره ها از مباحث قدیمی و اختلافی بین مفسران است. برخی بشدّت مدافع آنند و برخی مخالف. در زبدةالبیان به مواردی از نظم آیات اشاره شده است; مثل:بعد از تفسیر آیه کریمه (اهدنا الصراط المستقیم) گوید: (ثمّ اعلم أیضاً أنّ فی نظم السورة دلالة ما علی طریق تعلیم الدعاء وهو کونه بعد التسمیة والتحمید والثناء والتوسّل بالعبادة کما هو المتعارف وورد به الروایة). (ص7).
برخی از این مناسبتها و ارتباطات سست و بی مایه به نظر می رسد. مثلاً می نویسد: از این جهت قرآن بر محافظت بر نمازها تأکید دارد و می فرماید: (حافظوا علی الصلوات…) (بقره/238) که قبلاً درباره ازواج و اولاد احکامی بیان داشت, و اکنون می خواهد متذکر شود که اشتغال به خانواده مردم را از نماز باز ندارد). (ص49).
دقت شود که احکام ازواج و اولاد در آیات 221ـ223, آمده و پس از آن بحث طلاق است. و طلاق هم چندان طول نمی کشد و مزاحم نماز نیست.
و در تناسب (إنّی قریب أجیب…) (بقره/185), با آیه قبل که درباره روزه است, گوید: (چون تکالیف مشقّت دارند ـ و به همین جهت هم سوره هود باعث پیری پیامبر(ص) شد ـ خداوند می فرماید: (من به احوال شما خبیر و به اقوال شما سمیع و به دعای شما مجیب و به کارتان پاداش دهنده ام) تا مشقّت تکلیف, آسان شود. (ص168).

نسخ احکام و شرایع

16ـ نسخ قرآن کریم از مباحث مهمّ علوم قرآن است. برخی بالکل منکر آن شده اند و بعض در نقطه مقابل, کوشیده اند تا آیات منسوخه را بیشتر جلوه دهند و تعدادشان را بیشتر نمایند.
آنچه از زبدةالبیان استفاده می شود, پذیرش اصل نسخ است, ولی جایی ندیدم که نسخ حکمی از احکام قرآن را قبول نموده باشد, بلکه بیشتر در ردّ قائلین به نسخ احکام کوشیده است و چند بار تصریح کرده است: نسخ کتاب جز با خبر متواتر ممکن نیست. اینک مواردی از برخورد محقق, با نسخ احکام را با کمترین توضیح نقل می کنیم.
1ـ ذیل آیه قصاص: (کتب علیکم القصاص) (بقره/178) می گوید: (ثمّ اعلم أنّ ظاهر الأیة الشریفة کون القصاص وحده هو موجب القتل, حیث اقتصر علیه, والغیر [کذا] وهو الدیة منفیّ بالأصل… وأنّ التخییر لیس بنسخ للواجب العینی… والنسخ إنّما یکون لحکم شرعی… ولذلک قیل: التخییر بین الواجب وغیره, لیس بنسخ لوجوبه). (ص670).
2ـ (وإذا حضر القسمة اُولوا القُربی والیتامی والمساکین فارزقوهم منه وقولوا لهم قولاً معروفاً) (نساء/10).
(وظاهرها [ای فارزقوهم] وجوب ذلک لکنّ الظاهر أنّه لاقائل الآن بوجوبه ولهذا قیل إنّها منسوخة بآیات قسمة الإرث, ویحتمل کونه للندب فتکون غیر منسوخة… ویمکن حملها علی استحباب الطعمة عند الأصحاب, وهو مشهور…). (ص657).
3ـ (قل لاأجد فیما أوحی إلیّ محرماً….) (انعام/145).
(والآیة محکمة لأنّها تدلّ علی عدم وجود محرّمٍ إلی تلک الغایة إلاّ هذه الأمور فلا ینافیه تحریم أمور أ ُخر بعدها, فلو وُجد محرَّم آخر بخبر لایکون نسخاً للکتاب بالسنّة, فإنّ الظاهر عدم جواز ذلک إلاّ أن یکون متواتراً وهو ایضاً غیر معلوم هنا). (ص627).
4ـ (والذین یتوفّون منکم ویذرون أزواجاً یتربّصن بأنفسهن أربعة أشهُرٍ وعشراً). (بقره/234).
(قال فی مجمع البیان: إنّ هذه ناسخة لقوله تعالی: (والذین یُتوفون منکم ویذرون أزواجاً وصیّةً لأزواجهم مَتعاً إلی الحول غَیرَ إخراج…) (بقره/240) …ولعل المنافاة باعتبار وجوب العدّة سنة, المفهوم من قوله (إلی الحول) کما قاله القاضی وفیه تأمّل). (ص600).
5 ـ (…فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ أ ُجورهنّ فریضةً….) (نساء/24).
(…ولا خلاف فی أنّه متعة الحج غیر منسوخة ولامحرّمة, فوجب أن یکون حکم متعة النساء حکمها… وعن ابن عباس: (هی محکمة) یعنی لم تنسخ… وعدم دلیل واضح علی النسخ, وکونه علی خلاف الأصل, مع الخلاف فی جواز نسخ الکتاب بالسنّة المتواترة, وعدم الإجماع, مع عدم العلم بالتواتر منّا, وعدم جوازه بالخبر الواحد بالعقل والنقل من الإجماع وغیره, دلیل العدم… فقولهما بالنسخ باطل). (ص517).
6 ـ در چند جای دیگر که از نسخ سخن به میان آمده است می کوشد آن را نپذیرد و بر وجوهی مثل تخصیص حمل کرده است. ر.ک: ص69, 106, 147, 285, 465, 466, 639, 670.

نسخ شرایع سابق

17ـ در این شکی نیست که ظهور شریعت خاتم المرسلین(ص) ـ دست کم ـ بر تغییر و تکمیل بسیاری از برنامه های پیشین دلالت دارد, ولی در اینکه آیا احکام شرایع سابق معتبر است یا منسوخ یا باید تفصیل قائل شد, سخنان مرحوم اردبیلی مضطرب است در جایی احکام آنها را ـ فی الجمله ـ پذیرفته و نوشته است: (ونسخ شریعة نبیّنا شریعة مَن قَبلنا, لاینافی إثبات بعض أحکامها لأن المراد, نسخ المجموع من حیث هو مجموع). (ص44).
در جای دیگر با منسوخ شمردن آنها چنین گوید: (فیهما [أی فی الآیة 26 و27 من سورة القصص: (یا أبت استأجره… إنّی أرید أن أنکحک إحدی ابنتیّ هاتین علی أن تأجرنی ثمانی حجج)] دلالة علی مشروعیّة الإجارة فی الجملة فی شرع من قبلنا, وحجیّتهما عندنا موقوفة علی کونه حجّة عندنا ولیس بثابت, وتحقیقه فی الأصول ولایکفی (الأصل عدم النسخ) فی دلالتهما علیها عندنا… وفی الأخیرة دلالة علی جواز جعل المهر عمل الزوج بل جعل نفسه أجیراً وعدم تعیین الزوجة وانعقاده بقوله: (أرید أن أنکحک) الآیه, وفیه تأمّل فی شرعنا, ودلالة الثانیة أخفی). (ص465).
و گاهی به احکام شرایع سابق تمسک می کند; چنانکه در باب سبق و رمایه, بعد از نقل آیه استباق برادران یوسف(ع) با اظهار تأمّل در دلالتش, چنین گوید:
(…الثانیة: (قالوا یا أبانا إنّا ذهبنا نستبق وترکنا یوسف عند متاعنا).
والثالثة: (فما أوجفتم علیه من خیلٍ ولا رکابٍ) وفی دلالتهما علی معناهما الشرعیین تأمّل ظاهر سیّما الأخیره).. (ص466).
و ذیل (أرسله معنا غداً نرتع ونلعب) (یوسف/13) می گوید: (فیدلّ علی عدم تحریم اللعب مطلقاً إلاّ ما ثبت تحریمه بخصوصه إلاّ أن یقال: إنّه مخصوص بشریعتهم, إذ لم یثبت حجیّة شرع مَن قبلنا….) (ص399).
و ذیل این آیه: (من أجل ذلک کتبنا علی بنی إسرائیل أنّه من قتل نفساً بغیر نفس أو فسادٍ فی الأرض فکانّما قتل الناس جمیعاً) (المائدة/33), با اشاره به آیه 45 مائده, یعنی (وکتبنا علیهم فیها أنّ النفس بالنفس…), گوید: (والحاصل أنّ العمدة فی تفاصیل الأحکام, الأخبار والاجماع ومن هذا عُلِمَ أنّها لیست بمنسوخة… مذهب أبی حنیفة وأصحابه أنّها منسوخة بقوله (النفس بالنفس…) فإنّه لایصحّ أمّا أوّلاً فلأنّ (النفس بالنفس) حکایة ما کان واجباً ومکتوباً فی التوراة, ولیس بمعلوم ثبوت ذلک فی المسلمین… وأمّا خامساً فلأنّه لاشکَّ فی بقاء بعض الأحکام فی الآیة, فلایصحّ الحکم بأنّها منسوخة الاّ أن یرید نسخ العموم). (ص672).
البته داوری در این باره وقتی درست است که تمام مواردی که عملاً به احکام شرایع سابق تمسک شده بررسی شود. زیرا فراوان دیده می شود که نام نسخ برده نشده, ولی به احکام شرایع استدلال شده است. مثلاً در مبحث مکاسب مکرراً به آیات سوره یوسف(ع) استدلال می کند و نیز در قصّه خضر و موسی(ع) می نویسد: (واعلم أنّه یستفاد من هذا ومن إقامة الجدار وجوابه, جواز التصرف فی مال الغیر, إذا علم أنّه أولی من عدمه, ومنه إجارة دارالغائب اذا کانت أولی و… واعلم أنّ ذلک لیس بمخصوص بشرع موسی وخضر(ع) وإ‹ کان شرع من قبلنا لیس بحجةٍ لنا, لأنّ سوق الآیة یدلّ علی کون الحکم معقولاً وأنّ العقل یقتضی ذلک موافقاً للشرع, فلا خصوصیّة له بمذهب دون مذهب فتأمّل). (ص386).

استنباط از نقل قوله

18ـ از مسائل قابل تحقیق, حجیّت گفتار دیگران در ضمن آیات شریفه است; خصوصاً اگر خداوند تعالی جمله ای را از کافران یا اشقیا نقل کند. در تفاسیر زیاد دیده می شود که در گرما گرم جدالهای مسلکی بعضی می گویند: فلان مطلب حجّت نیست, چون گفتار فلان کافر یا شیطان است.20 ولی از برخی عبارات زبدة می شود پی برد به این که مؤلّف, نقل قولهای قرآنی را حجّت می داند, مگر آنکه خود قرآن کریم, پس از نقل, آن عقیده را محکوم کرده باشد, مثلاً:
الف: وقتی ابوحنیفه برای حلیّت نبیذ به (ومن ثمرات النخیل والأعناب تتخذون منه سکراً) (نحل/67) استدلال کرده و ابومسلم اصفهانی در ردّ ابوحنیفه گوید: (لاحاجة الی ذلک سواء کان حراماً أم لم یکن لأنّه تعالی خاطب المشرکین وعدَّد أنعامه علیهم بهذه الثمرات والخمر من اشربتهم, فکانت نعمةً علیهم). (ص640).
محقق اردبیلی به کلام ابومسلم اصفهانی اشکال می کند. باز جمله دیگری از اصفهانی نقل و ردّ می کند; بنگرید: (وقال ایضاً وقد اخطاً من تعلّق بهذه الآیه فی تحلیل النبیذ لانّه سبحانه إنّما أخبر عن فعل یتعاطونه فایّ رخصة فی هذا اللفظ) اردبیلی گوید: (وأنت تعلم أنّ البعض لایخلو عن تکلّف وهو ظاهر). (ص660).
ب: درباره وصایای حضرت لقمان می نویسد: (…وأنّ وصیّته مثل وصیّةالله فی وجوب الإتّباع). (ص355).

استدلال و استنباط

19ـ روش استنباط فقهی مرحوم اردبیل را باید در آثار فقهی او جستجو کرد و اکنون ما در پی آن نیستیم. آنچه در پی می آید, نمونه هایی از استنباطات محقق از آیات قرآنی و احکامی است که ـ تا آنجا که ما تفحص کردیم ـ قبل از محقق کسی به آن آیه استدلال نکرده یا حکم مستفاد را متذکّر نشده است. مرحوم اردبیلی دارای هوش سرشار و ذهن وقّادی است; چنانکه از یک روایت پانزده حکم و فایده را استنباط کرده و در شش سطر متذکّر شده است. (ر.ک: ص120,پاورقی).
برای نمونه موارد ذیل یادآوری می شود:
1ـ ذیل (إنّما یتقبّل الله من المتقین) (مائده/27) می نویسد: (…ویمکن أن یقال: المراد إشتراط التقوی فی تلک العبادة أی لایقبل الله عبادةً إلاّ من المتقین فیها, بأن یأتی بها بحیث لایکون عصیاناً مثل أن یقصد بها الریاء أو غیره من المبطلات; أو المراد تقوی عن ذنبٍ ینافی تلک العبادة فیکون إشارةً إلی أنّ الأمر بالشیء یستلزم النهی عن ضدّه وهو موجب للفساد). (ص23).
2ـ در شرح (واستغفروا الله إنّ الله غفور رحیم) (مدثّر/20) می نویسد: (دلیل علی وجوب الاستغفار, یعنی یجب علیکم ذلک, فانّه یغفرلکم فانّه ستّار لذنوبکم وصفوح عنکم, رحیم بکم فلاتترکوه, فدلّت علی وجوب الاستغفار ومشروعیّته دائماً وإن لم یشعر بالذنب, فیمکن استحباب التوبة حینئذٍ دائماً من غیر شعور بصدور الذنب). (ص100).
و از ذیل آیه کتمان (بقره/160) (ویلعنهم اللاعنون, الا الذین تابوا…) وجوب توبه را استنتاج می کند و می گوید: …وبالثانیة علی وجوب التوبة لأنّها مخلصة من استحقاق اللعن وغیره; وعدم تجویز لعن التائب). (ص694).
3ـ در تفسیر (وإذ قلنا للملائکة اسجدوا الله) (کهف/50), فرموده است: (ففیها دلالة علی کون الأمر للوجوب کما فی قوله تعالی فی الأعراف: (ثمّ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا إلاّ إبلیس لم یکن من الساجدین قال: ما منعک ألاّ تسجد اذ أمرتک…) اعراف11ـ12, حیث وبَخّ علی ترک السجود والمأمور به بمجرّد ترک الأمر, وهو أحسن ممّا استدلّوا به وهو ظاهر). (ص350).
4ـ درباره صراط گوید: والآیة [إهدنا الصراط المستقیم] تدلّ علی رجحان طلب الخیر من الله تعالی سیّما أصل الخیر وأساسه وهو الصراط المستقیم أی دین الإسلام… أو عبادةالله فقط دون غیره کما یدلّ علیه بعض الآیات مثل قوله تعالی: (واَن اعبدونی هذا صراط مستقیم) فیدلّ علی مشروعیة الدعاء, بل علی استحبابه مطلقاً حتی لثبات الأمر الذی علیه مثل الدین وعدم تغییره و… ثم أعلم ایضاً أنّ فی نظم السورة دلالةً ما علی طریق تعلیم الدعاء وهو کونه بعد التسمیة والتحمید والثناء والتوسل بالعبادة…). (ص6 ـ7).
5 ـ از آیه مهاجرت: (والذین هاجروا فی الله) (نحل/41) وجوب هجرت استفاده شده است: (أی ترکوا منازلهم ومواضعهم فی حقّ الله ولوجهه… فهی دالة علی استحباب المهاجرة ووجوبها عن دارالکفر والخلاف لو ظلموا أو أوذوا ولم یتمکّنوا من إقامة لوازم الدین). ص(318).
6 ـ از آیه (وما آتیتم من زکوة تریدون وجه الله فأولئک هم المضعفون) (روم/39) اشتراط اخلاص را استنباط می نماید و می گوید: (وفی قوله: (یریدون وجه الله) دلالة علی اشتراط الإخلاص فی الإنفاق فکأنّه النیّة فافهم). (ص187).
7ـ از وعید و تهدید و عدم محبّت خدا, حکم الزامی تحریم را استنباط می کند; مثل: (إنّه لایحبّ المستکبرین) (نحل/23) (بئس مثوی المتکبّرین) (نحل/29), که گوید: (یدلّ علی تحریم الاستکبار والتکبّر). (ص347).
8 ـ نمونه ای از استنباط قواعد کلّی: از (یا بنی آدم قد أنزلنا علیکم لباساً یواری سوءاتکم وریشاً ولباس التقوی ذلک خیر) (اعراف/25), استنباط می کند: (ففی الأوّل إشارة إلی وجوب ستر العورة باللّباس مطلقاً, لقوله: (یواری سوءاتکم) فإنّه یدلّ علی قبح الکشف وأنّ الستر مرادالله تعالی, وفی الثانی إلی استحباب التجمل باللّباس). (ص70).
در این باره نمونه ای دیگر ذکر می کنیم: (ومن اظلم ممن کتم شهادةً عنده من الله وما الله بغافل عمّا تعملون) (بقره140) و (إنّ الذین یکتمون ما أنزلنا من البیّنات والهدی من بعد ما بیّنّاه للناس فی الکتاب اولئک یلعنهم الله ویلعنهم اللاعنون) (بقره/160) می گوید:
(1ـ …فیدخل فیه [ای فی حرمة الکتمان] کتمان المجتهد الحکم والفتوی سیّما عند السؤال, وکذا ترک الأمر بالمعروف والنهی عن المنکر, مع الشرائط;
2ـ بل لایبعد إدخال تحریم فعل بعض المحرّمات, وترک بعض الواجبات, بحیث یؤدّیان إلی جوازهما [أی جواز فعل المحرم وترک الواجب] فإنّ ذلک حینئذٍ إظهار للباطل, فیکون ستراً للحقّ فیکون کبیرة الاّ ما ثبت عدمه بدلیلٍ;
3ـ ولا یبعد أیضاً الإستدلال بها علی جواز لعن ذلک الشخص المرتکب للکتمان وإن کان مؤمناً لأنّ الله لعنه, وقال: إنّه یستحقّ اللّعن من الناس وغیرهم). (ص694).
از این نوع, می شود به فصلی درباره اجتهاد و تقلید اشاره کرد که در کتب پیشین نیامده است, ولی محقق اردبیلی در مواردی به آن اشاره دارد; از جمله در ص347 به بعد, که به استدلال کشاف هم پاسخ داده است.

ذکر احکام روشن

20ـ گاهی احکامی استنباط شده که امروزه برای ما بدیهی است, نظیر: (وأوحی ربّک إلی النحل…) (نحل68ـ69):
(ففیها دلالة علی حلیّة العسل لکلِّ من یجد وأخذ النخل لذلک). البته این آیه را به تبع کتاب کنزالعرفان, یا در ادامه آیه65 سوره نحل, آورده است. حلیّت عسل از باب قضایا قیاساتها معها است و در اینکه آیا چنین احکامی هم نیازمند تذکّر هستند یا نه, باید گفت:
الف: شاید نظر مرحوم اردبیلی آن باشد که هر آیه ای که به نحوی متضمّن حکمی است, باید در عداد آیات الأحکام قرار گیرد و لذا وقتی می بیند فاضل مقداد آیه کتمان را که در فقره قبل گذشت کتمان کرده است, چنین توجیه می نماید: (…فیستخرج الأحکام المذکورة, فکأنّ سبب ترک هذه الآیة فی آیات الأحکام فی کنز العرفان سبب النزول[یعنی کتمان, کار عالمان یهود و نصاری بود] وکونها مقصورة علیهم ـ کما فعله فی الکشاف والبیضاوی ـ وأنت عرفت أنّه لیس بجیّد, ومثل هذا فعل فی کثیر من الآیات, حیث عُمِّمَت مع أنّ سبب النزول خاصاً, لما مرّ, ثمّ علی تقدیر التخصیص أیضاً لایبعد التعمیم لفهم العلّة فیستخرج الباقی فتأمّل). (ص696).
ب: و شاید نظر محقق تأیید برخی احکام عقلی و روشن به ادلّه نقلی است. مثلاً (مباح بودن آب و زمین) عقلاً جای بحث ندارد. ولی محقق ذیل (والله أنزل من السماء ماءاً فأحیی به الأرض…) (نحل/6) می فرماید: (وفیها دلالة علی إباحة الماء والأرض بالنقل أیضاً). (ص638).

توجّه به اهل بیت(ع)

21ـ در زبدةالبیان, تولّی و تبرّی و عشق به خاندان رسول اکرم(ص) بیش از هر مسأله کلامی جلوه گر است. تبحّر محقق در کلام باعث شده که به مسائل کلامی متنوعی اشاره کند, ولی ارادت اهل بیت(ع) و بیزاری از دشمنان رسول و آل همواره رخ می نماید. شاید حوادث سیاسی آن روزگار بر اثر جنگهای ایران و عثمانی, گرمی تنور ولایت در اصفهان, سختگیری مخالفان تشیع در خارج ایران نظیر اقداماتی که به شهادت علمای بزرگ شیعه انجامید, در این گرایشها بی اثر نبوده است. از این رو با آنکه در باب کلام, بی کتاب نیست, ولی آرزو دارد اقرارهای عالمان سنّی به نفع امامت را یکجا جمع و تألیف کند. شاید طرحهایی نظیر آنچه به تألیف الغدیر و عبقات الأنوار منجر شد, در ذهن اردبیلی بوده است. از این رو در پایان (شرائط الامامة) گوید: (حقایقی که از زبان عالمان سنّی ظهور کرده و حجّتی که علیه مبانی عقیدتی آنهاست, فراوان است اگر در کلامشان تأمل کنی, برایت روشن خواهد شد. من به برخی اشاره کرده ام و ان شاءالله آن موارد را جمع آوری می کنم). (ص48).
وی طرح مبحث امامت را در زبدة ـ که کتاب احکام است ـ زینت کتاب می شمرد. (ص14). وقتی در نکاح بحث می کند, نمی تواند از مسائل ارزنده سوره تحریم چشم بپوشد و اذیّت و آزار عایشه و حفصه به پیامبر(ص) را به محبت علی(ع) به پیامبر(ص) گره می زند و این قسمت (وإن تظاهرا علیه فإنّ الله هو مولیه وجبریل وصالح المؤمنین) (تحریم/4) را بر علی(ع) منطبق می داند و به اشکالات قاضی بیضاوی پاسخ می دهد, محقق با نقل روایاتی از عامه و خاصه به نقل از مجمع البیان و شواهد التنزیل حاکم حسکانی, در این که صالح المؤمنین, امیرالمؤمنین است گوید: (ولاشکّ فی أنّه أصلح المؤمنین, ومن أراد المعرفة وترک ماانفردت به طائفة من نقل ما یدلّ علی مایقول به فأنا والله ضامن لحصول العلم بذلک وبأنّه الإمام بعد الرسول والأحقّ….) (ص569 ـ570 و565 ـ 571).
در ص532 ـ533 به (کلّ الناس افقه من عمر, و…) اشاره دارد و ضمن شرح (انّ ربّک یعلم أنّک تقوم أدنی من ثُلُثیِ اللیل ونصفه وثُلُثه) از مجمع البیان نقل می کند که (وطایفة من الّذین معک) در ادامه آیه, مزمّل/20, علی(ع) و ابوذر است.
محقق در کتاب المکاسب به وعاظ السلاطین شدیداً حمله می کند و مطالب بیضاوی را در این باره نقل می نماید; از جمله: (قال رسوال الله(ص): مَن دعا لظالم بالبقاء فقد أحبّ أن یعصی الله فی أرضه). (ص398).
نویسنده ضمن مبحث حرمت اشاعة فاحشه و طرح آیه (ولا یأتل أولوا الفضل…) (نور/22) می فرماید: آیه, نهی است, (… ولاتدل علی أفضلیّة أبی بکر مِن أربعة عشر وجهاً علی ما توهّمه الفخر الرازی فی تفسیره الکبیر, وقد بیّنّا ذلک فی رسالة علی حدةٍ ونشیر هنا إلی نبذٍ منه). (ص390).
در باب امر به معروف به تناسب قرار گرفتن (إنّ الله یأمر بالعدل…) (نحل/90) در خطبه های نمازجمعه به جای لعن علی(ع), مفصلاً مطالبی در ملعون بودن معاویه آورده است. (ص323ـ324).
وی به باب نیّت که می رسد, به آیه ولایت و آیه (ومَن یتول الله ورسوله والذین آمنوا فإنّ حزب الله هم الغالبون) می پردازد وبا نقل شأن نزولها از ص107ـ110, در آستانه امامت و ولایت می ماند. و درباره عالیترین درجات قصد قربت می نویسد: (…وایضاً بأنّه لایناسب هذه الشریعة بل ما تجد فی أنفسنا مثله, نعم قد یکون موجوداً فی الانبیا والأئمة علیهم السلام کما نقل عن امیرالمؤمنین(ع): ما عبدتک طمعاً فی جنّتک ولا خوفاً من نارک ولکن وجدتک أهلاً للعبادة فعبدتک, فتکون مخصوصة بهم). (ص696).
در صفحه 516 به بعضی بدعتها و منع متعه اشاره دارد و در صفحه87 ـ 88 به صلوات بر آل پیامبر(ص). با نقل این نمونه ها نمی گوییم تبری و تولی را منحصر به باب ولایت می داند, بلکه غرض ارائه پرده ای از عشق درونی مقدس ـ قدس سره ـ و حوادث و اوضاع سیاسی روزگار اوست, وگرنه موارد دیگری نیز از ایشان هست.

تأّملی در برخی دلالته

در کتب فقه القرآن, گاهی به دلالتهای بعیده بر احکام استدلال شده و یا جملاتی از آیات در عداد آیات الاحکام قرار گرفته, که جای تأمل دارد و ما نمونه هایی را از زبدةالبیان ذیلاً ذکر می کنیم:
آیه شریفه (الخبیثات للخبیثین والخبیثون…) (نور/26) را براین وجه حمل کرده اند که گفتار و نوشتار و واژه های خبیث برای مردان خبیث و مردان خبیث برای کلام خبیث و کلمات طیّب برای مردان طیّب و مردان طیّب برای کلمات طیّب. (ص564).
برای مشروعیت إبضاع به (وقال لفتیانه اجعلوا بضاعتهم فی رحالهم…) (یوسف/62) و (جئنا ببضاعة مزجاة) (یوسف/88) و (ولمّا فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ردّت الیهم) (یوسف/65) استدلال شده است.
محقق در این باره گوید: (عدم دلالتها علی المطلوب واضح ـ فانّه دفع مالٍ إلی أحدٍ لیتّجرله مجّاناً ومعلوم أنّ المراد فی الآیات, مال إخوة یوسف الذی اشتروا به طعاماً وأنّ هذا لایحتاج إلی الآیات).
همچنین می گوید: الثالث: المضاربة وفیها أیضاً ثلاث آیات, الأولی: (فانتشروا فی الأرض وابتغوا من فضل الله) جمعه/10 والثانیة: (وإذا ضربتم…) نساء/101 الثالثة: (وآخرون یضربون فی الأرض یبتغون). (مزمّل/20). و می فرماید: (لا دلالة فیها إلاّ بعمومٍ بعید). (ص464).
همچنین می گوید: (سابقوا إلی مغفرةٍ من ربّکم) حدید/21 (قیل: تدلّ علی أنّ المراد بالأمر الفور, وذلک غیر ظاهر….). (ص63). همچنین در صفحه80 به چندین مورد از این نمونه اشاره می فرماید.

نگاهی به منابع

محقق اردبیلی از منابع فراوانی, مستقیم یا باواسطه, بهره برده است; گذشته از استطرادهای کلامی و غیره که آنها را به شرح تجرید و تفاسیر یا کتب تاریخ و… ارجاع می دهد ـ بیشترین منابع فقهی او کتب مرحوم علامه حلّی, مثل ارشاد الاذهان, مختلف, تذکره, قواعد و کتابهای شهید اوّل و شهید ثانی و محقق کرکی است. به ذکر نام برخی از منابع با ذکر صفحه اشاره می کنم تا فراوانی ارجاعات مؤلف به آن منابع روشن شود:
الدروس: ص89, 153, 184, 189, 241, 243, 245, 246, 250, 251, 252, 253, 257, 259, 264, 279, 299.
التذکرة: 202, 424, 481, 488, 489.
المختلف: 118, 161, 163, 261, 272.
شرح الشرائع (المسالک): 18, 153, 154, 155, 156, 236, 250, 255, 380, 481, 636, 668.
در بین تفاسیر, بیش از همه به مجمع البیان, تفسیر کشاف و حواشی آن, تفسیر بیضاوی, تفسیر علی بن ابراهیم, تفسیر عیاشی, ارجاع شده است. کمتر آیه ای است که تفسیرش از مجمع البیان نقل نشده باشد. به تفسیر علی بن ابراهیم در این صفحات ارجاع شده است: 101, 102, 138, 153, 154, 156, 192, 458, 626, 632.
فواید رجالی زبده, زیاد نیست. در ص217 رجال ابی داوود, ص917 رجال شیخ و ص154 و241 رجال نجاشی نام برده شده است. ولی زبدةالبیان بیش از هر منبعی, متأثر از کنزالعرفان است. گرچه گاهی هم از فقه القرآن راوندی نام برده است; مثل ص492.
مقایسه زبدة وکنز و بررسی میزان تأثیرات, مقاله ای مستقل می طلبد. از این رو در این باره به چند نکته مختصر قناعت می کنیم.
1ـ کنزالعرفان بعد از لوامع ومنهاج الهدایة فی شرح آیات الأحکام الخمسمائة, تألیف احمد بن عبدالله بن متوّج بحرانی, و با توجه به آن نوشته شده است. ر.ک: کنزالعرفان, ج2, ص383. و قبل از این دو, فقه القرآن راوندی شدیداً متأثّر از تبیان مرحوم شیخ طوسی است و این همه, بر زبدةالبیان اثر گذاشته است.
2ـ نظر اردبیلی در منابع بسیار نقّادانه است. به نمونه هایی اشاره می شود:
الف: (قال فی الکشاف: الصلاة علیه (ای رسول الله(ص)) واجبة وقد اختلفوا فی حال وجوبها, فمنهم مَن أوجبها کلَّما جری ذکره… والذی یقتضیه الاحتیاط الصلاة علیه عند کلِّ ذکرٍ, لما ورد من الأخبار). وی می گوید: (ولاشکّ أنّ احتیاط الکشاف أحوط واختار فی کنزالعرفان الوجوب کلّما ذُکر, وقال: إنّه اختیار الکشاف, ـ ونقل عن ابن بابویه ـ وأنت تعلم أنّه لم یفهم اختیاره). (ص85 ـ86. (یعنی کنزالعرفان, منظور و مختار کشاف را نفهمیده است.)
ب: (قال فی کنزالعرفان: قال الزمخشری والقاضی… وفیه تأمّل لأنّ الزمخشری, ما قاله بل نقله عن قومٍ… فلا یرد علیه ما أورده…).(ص435).

دسترسی نداشتن به منابع فراوان

محقق اردبیلی می گوید: از دویست تألیف شیخ مفید تنها مقنعه مانده است. با آنکه امروزه با گذشت چهارده قرن از آن تاریخ, 45 عنوان از آثار مفید در مجموعه ای چهارده جلدی منتشر شده است. این نشان می دهد که محقق این آثار را حتی در کتابخانه دیگران هم ندیده است. اینک تصریح اردبیلی: (…فانّه الآن مثلاً ما بقی من قریب مأتی کتب للشیخ المفید علی ما ذکره الشیخ فی الفهرست إلاّ المقنعة التی شرحها فی التهذیب فی بعض البلاد; ومن ثلاث مائة تقریباً من کتب الصدوق….) (ر.ک: مجمع الفائدة والبرهان, ج5, ص9ـ10). و کتاب (بشارة المصطفی لشیعة المرتضی) را دوبار به سیّد رضی الدین علی بن طاووس ـ قدس سره ـ نسبت می دهد; با اینکه این اثر, تألیف طبری امامی است و ابن طاووس چنین کتابی ندارد. (مجمع الفائده, ج2, ص514 ـ 515). مؤلف با اشاره به نکته ای از اربعین شهید اول, از آن با تعبیر (المنسوب إلی الشهید) یاد می کند. (مجمع الفائده, ج3, ص22). با آنکه یقیناً, از شهید است نه منسوب به او. و یا می فرماید: در باب غناء, حدیث صحیحی نداریم (مجمع الفائده ج8, ص59), با آنکه حدود صد روایت در این باب هست. همین مطلب تعجّب شیخ حر عاملی را برانگیخته و از این رو در فوائد طوسیه (ص88) می نگارد: (ومن أعجب العجب أنّ الفاضل الأردبیلی فی شرح الارشاد اعتمد فی تحریم الغناء علی الإجماع, وذکر أنّه لولاه لما جزم بتحریمه وادّعی ضعف الأخبار ونقل یسیراً من الأخبار واکتفی بما وجد فی کتب الاستدلال وببعض أحادیث التهذیب وذکر أنّه لم یجد حدیثاً صحیحاً یستدلّ به وغفل عن تواترها, بل تجاوزها حدّ التواتر… وغفل عن أحادیث الکافی وسائر کتب الحدیث الموجودة الآن وهی تزید علی مائة کتاب ولعلَّ عذره, تشتت الأخبار وتباعد أماکنها وعدم استحضاره لها وعدم إمکان ضبطها….)
نظیر همین تعبیر را مرحوم ملاّ محمد مهدی استرآبادی ـ قدس سره ـ در رساله (نجم المؤمن) دارد. این رساله چاپ نشده و نسخه خطی آن به شماره 9577 در کتابخانه آیت الله مرعشی ـ طاب ثراه ـ نگهداری می شود.

دو انتساب اشتباه در منابع زبدةالبیان

الف: محقق گوید: آداب المتعلمین للمحقق خواجه نصیرالدین الطوسی. (ص98). با آنکه این کتاب از زرنوجی است نه از خواجه نصیر. ر.ک: مجله راهنمای کتاب, سال19, ص427ـ 428, مقاله آقای دانش پژوه.
ب: شیخ آقا بزرگ, کتاب شیخ محمد بن محمود بن علی طبسی را از منابع زبدةالبیان اردبیلی دانسته است, ولی در زبده خبری از این کتاب نیست که نیست. وی می نویسد: (218= آیات الأحکام للمولی محمد بن الحسن الطبسی نسبَه الیه المولی المقدس الاردبیلی م993, فی زبدةالبیان, یوجد فی الخزانة الرضویه کما فی فهرستها….) (الذریعة, ج1, ص43) از این کتاب در فهرست الفبایی کتابخانه آستان قدس هم خبری نیست.
باز گوید: 129= زبدةالبیان فی تفسیر آیات قصص القرآن, للشیخ محمد بن محمود بن مولانا علی الطبسی, ـ کما حکی عن الریاض ـ وهو غیر الشیخ محمد بن الحسن الطبسی المقدم علی الأردبیلی, وهو صاحب آیات الأحکام الذی ینقل عنه المقدس الاردبیلی فی کتابه زبدةالبیان). (الذریعة, ج12, ص21ـ22, أعیان الشیعة ج9, ص159).

علم اصول

برخی از مسائل علم اصول فقه در زبده مطرح شده که برای اختصار, تنها به بعضی صفحات اشاره می شود و بررسی مبانی و آرای اصولی محقق به مقال و مجال دیگری موکول می شود: 23, 30, 73, 114, 119, 319, 342, 343, 345, 617, 618, 619, 621, 691.

تجلّی تقو

تقدس محقق اردبیلی ـ ره ـ از قلم تراویده و در عمل و نوشته او تجلّی نموده است. برای اختصار به برخی تعابیر ایشان اشاره می شود:
پس از پاسخ به فخر رازی می نگارد: (الله یعلم… الله الموفّق للحق والصواب وإلیه المصیر والمآب). (ص392).
(لاتمار فإنّ المؤمن لایماری, (أعاذنا الله وإیّاکم عن أمثالها). (ص348).
(ومن روافع النکاح الارتداد, نعوذ بالله منه).
(والأول هو مذهب السید المرتضی وهو بعیدعنه, لعدم خروجه عن الایة الا بیقین ولا یقین). (ص239).
تعبیر محترمانه سلطان المحققین الطوسی در ص59, 304, 331, 510, 695 ذکر شده است.

اشارات و تنبیهات اخلاقی

تشویق و ترغیب به مکارم اخلاق در آثار مقدس اردبیلی زیاد است. به این صفحات زبده مراجعه شود: ص22, 23, 25, 30, 63, 80, 104, 117, 134, 143, 187, 273, 324, 335, 336, 347, 348, 349, 350, 353, 354, 359, 374, 375, 388, 394, 399, 571, 573, 632.

پي نوشت ها:

1. ر.ک: مقاله کتابشناسی احکام قرآن, محمد علی هاشم زاده, فصلنامه پژوهشهای قرآنی, شماره3, ص165ـ184.
2. مسالک الافهام, 989 صفحه در چهارجلد است که مکتبة المرتضویه تهران آن را منتشر کرده است.
3. مسالک الافهام, ج1, ص10, مقدمه.
4. مشخصات نسخ خطی, چاپها, تعلیقه ها و ترجمه های زبده در مقاله کتابشناسی و نسخه شناسی آثار محقق اردبیلی به قلم علی اکبر زمانی نژاد در بخش کتابشناسی همین شماره آمده است.
5. پایان مبحث کتاب الطهارة, ص48.
6. اسری17/15.
7. نور22.
8. التفسیر الکبیر, ج23, ص187ـ190.
9. از (تعلیقات قواعد) خبری نیست و منظور از (شرح ارشاد), (مجمع الفائدة والبرهان) است.
10. نحل16/75.
11. النساء4/2.
12. رک: زبدةالبیان, ص139ـ140 و343ـ345 و 617ـ620 و66.
13. وقایع السنین والأعوام, ص494ـ495.
14. برای تفصیل بیشتر ر.ک: مقاله کتابشناسی و نسخه شناسی آثار محقق اردبیلی, نوشته علی اکبر زمانی نژاد, چاپ کنگره مقدس اردبیلی و ر.ک: مجله تراثنا, ش16, ص82; فهرت کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری, ج1, ص831; فهرست منزوی, ج1, ص124
15. ر.ک: وعده دیدار, حضرت امام خمینی قدس سره, ص92, 82.
16 . نحل16/125.
17 . مائده5/55.
18 . سوره حج22/25.
19 . سوره تحریم66/8.
20 . ر.ک: تفسیر فخرالدین رازی, ذیل آیه 119, از سوره نساء.

 
شنبه 15 مهر 1391  5:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ارتباط نظام اقتصادى با نظام عقيدتى

ارتباط نظام اقتصادى با نظام عقيدتى

نعمت الله پناهى بروجردى

چكيده

آموزه «خداشناسى» اسلامى مبتنى بر خالقيت و ربوبيت و هدايت الهى است; بدين معنا كه خداوند، هم خالق هستى است و هم مدبّر و هدايت كننده آن. فراتر از آن، خداوند هر لحظه در حال خلق، امر و تدبير است و همه موجودات در همه حالات خود به او وابسته و محتاج اويند و جهان هستى يك لحظه بدون او نه باقى مى ماند و نه اداره يا هدايت مى شود.
در بحث «منشأ حيات اجتماعى»، چهار نظريه وجود دارد كه علاّمه طباطبائى بر اساس نظريه دوم، نظريه «استخدام» را ابداع كرده اند. نظريه «استخدام» شكلى از هدايت تكوينى را مطرح مى كند. بر پايه هدايت تكوينى و هدايت تشريعى، هماهنگى ميان منافع فردى و اجتماعى در نظام اقتصادى اسلام، از دو منبع سرچشمه مى گيرد: منبع درونى (هدايت تكوينى) و منبع بيرونى (هدايت تشريعى).
بر مبناى نظريه «استخدام»، انسان همواره به دنبال سود خود است و چون سود خود را مى خواهد، سود ديگران را نيز مى خواهد; زيرا مى داند كه سود او بدون تأمين سود ديگران ميسّر نيست. اين ويژگى فطرى انسان و مقتضاى هدايت تكوينى اوست. انسان با توجه به قدرت و اختيارى كه دارد، مى تواند بر خلاف مقتضاى فطرى خود و هدايت تكوينى عمل كند، ميل، گرايش يا خواسته اى را بر اميال، گرايش ها و خواسته هاى ديگر خود ترجيح دهد. از اين رو، به هدايت تشريعى و قانون الهى نيازدارد تابهترين راه هارابرگزيند. به عبارت ديگر، هماهنگى ميان منافع فردى و اجتماعى بدون هدايت تشريعى امكان پذير نيست.
با توجه به نظريه «استخدام» و چگونگى برقرارى هماهنگى ميان منافع فردى و اجتماعى در نظام اقتصادى اسلام،معلوم مى گرددكه ساختار انگيزشى در نظام اقتصادى اسلام بر مبناى نفع شخصى مادى و معنوى قابل تبيين است.

مقدمه

يكى از مسائل اساسى و مهمى كه تمامى نظام هاى اقتصادى ناگزيرند بدان بپردازند، مسأله چگونگى برقرارى هماهنگى ميان منافع فردى و منافع اجتماعى است كه خود پايه و مبنايى براى تبيين ساختار انگيزشى در هر نظام اقتصادى مى باشد. به عنوان مثال، برقرارى هماهنگى ميان منافع فردى و اجتماعى در نظام سرمايه دارى، از طريق دنبال كردن نفع شخصى صورت مى گيرد، با اين استدلال كه «فردى كه تأمين منافع شخصى خود را مقدم بر جامعه قرار مى دهد، در مى يابد كه توجه به منافع شخصى او به طور طبيعى يا حتى لزوماً او را به چنان اشتغالى رهنمون مى سازد كه حداكثر نفع جامعه را دربرداشته باشد.»([1] )
نظام اقتصادى اسلام نيز از آن نظر كه يك نظام اقتصادى است با اين مسأله روبه رو بوده و بايد نسبت به آن پاسخ خاص خود را داشته باشد. آنچه در اين پاسخ، نقش تعيين كننده اى دارد آموزه «خداشناسى» است. در مرحله اول، اعتقاد يا عدم اعتقاد به وجود خالق هستى بخش و در مرحله دوم، آموزه خداشناسى اى كه معتقدان به خداوند متعال برمى گزينند، در چگونگى پاسخ به اين مسأله دخالت تام دارد.
بر اساس آموزه خداشناسى طبيعى (دئيسم) ـ كه به موجب آن خداوند متعال جهان هستى را خلق كرد و سپس به كنارى رفته است و پس از خلقت به هيچ وجه در جريان امور عالم دخالت نمى كند و كار تدبير جهان هستى را به قوانين طبيعى سپرده است ـ هماهنگى ميان منافع فردى و اجتماعى نيز به قوانين طبيعى سپرده شده و ديگر نيازى به دخالت خداوند و ربوبيت و هدايت تشريعى او نيست; عقل انسانى براى تأمين سعادت بشرى كافى است و حداكثر به تقنين بشرى نياز است، هر چند در اين ديدگاه، افرادى همچون دكتر كنه و حتى آدام اسميت نيازى به تقنين بشرى نمى بينند، بلكه از نظر آنان، انسان صلاحيت قانون گذارى نداردو طبيعت يا دست نامرئى، به تنهايى كافى است كه هر كارى مى خواهد به انجام برساند.([2] )
اما بر اساس آموزه «خداشناسى» اديان الهى ـ به طور عام ـ و دين مقدس اسلام ـبه طور خاص كه مبتنى بر خالقيت و ربوبيت تكوينى و تشريعى الهى است ـ خداوند متعال هم خالق جهان هستى است و هم رب و مدبّر آن و هر لحظه در كار تدبير جهان مى باشد. از اين رو، ربوبيت يا هدايت تشريعى نيز علاوه بر ربوبيت و هدايت تكوينى در برقرارى هماهنگى ميان منافع فردى و اجتماعى نقش پيدا مى كند.
براى به دست آوردن پاسخ مورد نظر در انديشه اسلامى، ابتدا بايدبه بحث خالقيت و ربوبيت يا هدايت الهى توجه كرد، سپس به بحث «منشأ حيات اجتماعى» پرداخت. بحث اخير از آن جا كه علت اجتماعى بودن واجتماعى زيستن انسان را موردبررسى قرار مى دهد، به طور مبنايى پاسخ مسأله مورد نظر را روشن مى سازد.
در بحث منشأ حيات اجتماعى، انديشمندان چهار نظريه ارائه داده اند. بر اساس نظريه دوم، علاّمه طباطبائى(رحمه الله)نظريه اى ابداع كرده اندكه به نظريه «استخدام» مشهوراست. دراين مقاله، سعى بر آن است كه بر مبناى نظريه مزبور ـ كه خود نوعى تبيين منشأ حيات اجتماعى با توجه به ربوبيتوهدايت تكوينى است ـ و ربوبيت و هدايت تشريعى، مسأله هماهنگى ميان منافع فردى و اجتماعى در نظام اقتصادى اسلام تبيين گردد. سپس براساس آن، ساختار انگيزشى نظام اقتصادى اسلام روشن شود.
از آن جا كه مرحوم علاّمه اين مطالب و نوشته هارادر مباحث تفسيرى و تا حدودى جامعه شناختى طرح و بيان كرده اند ادعا بر آن نيست كه تمام نتايجى كه درباب هماهنگى ميان منافع فردى و اجتماعى در نظام اقتصادى اسلام و نيز ساختار انگيزشى آن گرفته مى شود مورد نظر و عنايت ايشان بوده، بلكه ادعا بر اين است كه اين نتايج خواه ناخواه بربيانات علاّمه مترتب مى شود.

خالقيت و ربوبيّت الهى

از جمله سؤالاتى كه در باب خالقيت خداوند متعال مطرح مى باشد، اين است: منظور از اين كه جهان هستى آفريده خداوند مى باشد، چيست؟ آيا منظور اين است كه خداوند جهان يا ماده اوليه جهان هستى را با سازوكارى خاص آفريد و سپس خود به كنارى رفت تا پديده ها و موجودات هستى به طور طبيعى و بر اساس قوانين علّى و معلولى، كه در عالم طبيعت وجود دارد، به تدريج و بدون نياز به خالق هستى به وجود آيد؟ يا آن كه علاوه بر ماده اوليه اين جهان، هستى تمامى پديده ها در هر مقطع و مرحله اى به آفريدگار وابسته بوده و خالق هستى بخش هر لحظه در حال خلق و امر است؟
از سوى ديگر، از بعد نظرى، مى توان بين خلق جهان و تدبير امور آن مفهوماً و ذهناً تفكيك قايل شد; به اين معنا كه خلق يك موجود يك مرحله و مقطع است و اداره آن موجود پس از خلق آن، مرحله اى ديگر. حال درباره مرحله دوم ـ يعنى مرحله تدبير پس از خلق ـ اين سؤال مطرح مى شود كه آيا هنگامى كه خداوند متعال عالم را آفريد، نظمى در آن به وجود آورد كه تا آخر بدون نياز به دخالت آفريدگار بتواند به صورت مستقل و خودپايا باقى بماند؟ يا اين كه خداوند در هر لحظه و در همه حوادث عالم حضور تدبيرى دارد؟([3] )
در ديدگاه توحيدى و با توجه به توحيد در خالقيت، جهان هستى و تمامى موجودات آن عين فقر و نياز به خداوند متعال هستند و مطلقاً استقلالى از خود ندارند. از اين رو، خالقيت حقيقى و استقلالى منحصر به خداوند است و موجودات ديگر اگر در چارچوب رابطه علّيت داراى خالقيت باشند، خالقيت آن ها در عرض خالقيت الهى نيست و خالقيت استقلالى ندارند، بلكه خالقيت آن ها در طول خالقيت الهى است; يعنى پديده هايى كه تحت قانون علّيت و قوانين طبيعى به وجود مى آيند ـ اعم از اين كه علت باشند يا معلول ـ همه مخلوق خدايند و به او نيازمند. به عبارت ديگر، همان خداوندى كه مخلوق اول يا ماده اوليه جهان هستى را مستقيماً و بلاواسطه خلق كرده، همو افعال و مخلوقات مخلوق اول را با واسطه خلق نموده است و حتى اگر هزاران واسطه نيز در بين باشد، تمامى آن ها مخلوق خداوند متعال به شمار مى آيند. به بيان فلسفى، «علّة العلّة علّة و معلول المعلول معلول.» «درست است كه هر علتى نسبت به معلول خود به نوعى از استقلال نسبى برخوردار است، اما تمامى علت ها و معلول ها عين فقر و نياز به خداوند متعال هستند و مطلقاً استقلالى از خود ندارند. و لذا،خالقيت حقيقى و استقلالى منحصر به خداونداست وتمامى موجودات در تمامى امور و حالات خود و در تمامى زمان ها، محتاج به او هستند و محال است كه موجودى در امرى از امور وجودى خود بى نياز از او باشد.»([4] )
بنابراين، چنين نيست كه خداوند متعال پس از خلق ماده اوليه جهان هستى، به كنارى رفته باشد، بلكه خالقيت الهى امرى مستمر و هميشگى است.
اگر به جهان هستى و به نوع روابطى كه ميان خالق هستى بخش و مخلوقات اوست نظرى بيندازيم و با تأمل فلسفى آن را مورد ملاحظه قرار دهيم، آشكار خواهد شدكه«مخلوقات نه تنها در اصل وجودشان و پيدايششان نيازمند به خدا هستند، بلكه همه شؤون وجودى آن ها وابسته به خداى متعال است و هيچ گونه استقلالى ندارند و او به هر نحوى كه بخواهد، درآن ها تصرف مى كند و امورشان را تدبير مى نمايد. هنگامى كه اين رابطه را به صورت كلى در نظر بگيريم، مفهوم ربوبيت انتزاع مى شود كه لازمه آن تدبير امور است و مصاديق فراوانى مانند حفظ و نگه دارى كردن، حيات بخشيدن و ميراندن، روزى دادن، به رشد و كمال رساندن، راه نمايى كردن و مورد امر و نهى قرار دادن دارد. ]و از همين جا، مفهوم «هدايت» از مفهوم «ربوبيّت» استخراج مى شود و در واقع، هدايت متلازم با ربوبيّت مى شود.[»([5] )
اگرمفهوم«خالقيت» و «ربوبيت» به دقت مورد توجه قرار گيرد، روشن خواهد شد كه «اين دو با يكديگر تلازم دارند و محال است ربّ جهان غير از خالق آن باشد; همان كسى كه مخلوقات را با ويژگى هاى خاص و وابستگى به يكديگر مى آفريند، آن ها را نگه دارى و اداره مى كند و در حقيقت، مفهوم «ربوبيت» و «تدبير» از كيفيت آفرينش مخلوقات و هم بستگى آن ها انتزاع مى شود.»([6] )
«بنابراين،خداونداگرچه بر اساس علم و حكمت، آفرينش را موزون، به اندازه و بدون خلل آفريده، اما در عين حال، عالم آفرينش پس از خلقت به هيچوجه، بى نياز ازمداخله خداوند نيست. هم چنين خداوند بر خلاف نقش انفعالى معمار بازنشسته دئيسم كاملاًفعّال است و]ربوبيّتو [هدايت پس از خلقت را نيز به عهده دارد.»([7] )
ربوبيتـبه طور كلى ـ بر دو نوع است: ربوبيت تكوينى و ربوبيت تشريعى. در ربوبيت تكوينى، موجودات توسط يك نيروى درونى، كه در ساختمان وجودى آن ها تعبيه شده است، به حركت درآمده، هدايت مى شوند. بدين روى، «ربوبيت تكوينى شامل اداره امور همه موجودات و تأمين نيازمندى هاى آن ها و در يك كلمه، كارگردانى جهان مى شود.»([8] ) اما ربوبيت تشريعى از بيرون بوده و هدايتى بيرونى در كار است. «ربوبيت تشريعى، كه اختصاص به موجودات ذى شعور و مختار دارد، شامل مسائلى از قبيل فرستادن انبيا(عليهم السلام)ونازل كردن كتب آسمانى و تعيين وظايف و تكاليف و جعل احكام و قوانين مى گردد.»([9] ) از همين جاست كه «هدايت تشريعى» مفهوم مى يابد.
قابل توجه است كه مفهوم ربوبيت تكوينى و تشريعى و مفهوم هدايت تكوينى و تشريعى دو روى يك سكّه اند. هنگامى كه خداوند متعال امور موجودات را تدبير مى كند، درهمان حال، آن هارابه سوى مسيرهاى صحيحى كه در آن امورشان به بهترين نحو اداره مى شود، راه نمايى و هدايت مى كند. در واقع، خداوند متعال براى اداره امور مخلوقات ذى شعور و داراى اختيار دو نيرو به كار گرفته است: يكى نيروى درونى وديگرى نيروى خارجى. اين دو نيرو از يك سو، دليل بر وجود قدرت مدبّرى است كه بر موجودات سيطره دارد و آن ها را تدبير مى كند. از همين جا مفهوم ربوبيت تكوينى و تشريعى گرفته مى شود.
از سوى ديگر، موجودات به واسطه اين دو نيرو راه خود را به سوى آينده مى شناسند. از همين جا مفهوم هدايت تكوينى و تشريعى انتزاع مى شود. بنابراين، ربوبيت و هدايت داراى يك ما به ازا و منشأ انتزاع است. حاصل آن كه «ربوبيت مطلقه الهى بدين معناست كه مخلوقات در همه شؤون وجودى، وابسته به خداى متعال هستند و وابستگى هايى كه به يكديگر دارند سرانجام، به وابستگى همه آن ها به آفريننده، منتهى مى شود و اوست كه بعضى از آفريدگان را به وسيله بعضى ديگر اداره مى كند و روزى خواران را به وسيله روزى هايى كه مى آفريند، روزى مى دهد و موجودات ذى شعور را با وسايل درونى (مانند عقل و ساير قواى ادراكى) و يا وسايل بيرونى (مانند پيامبران(عليهم السلام)و كتب آسمانى) هدايت مى كند و براى مكلّفين، احكام و قوانينى وضع و وظايف و تكاليفى تعيين مى كند.»([10] )

منشأ حيات اجتماعى

شايد بتوان گفت انسان تا آن جا كه سابقه تاريخى وى به خاطرش مى آورد، همواره به صورت جمعى وگروهىودرمجموعه هايى مانند خانواده، عشيره، قبيله، روستا، شهر و يا كشور مى زيسته و هرگز خود را جز در موارد استثنايى، تنها و جداى از اجتماع نيافته، بلكه بالاتر از آن، هميشه خود را در جمع و جزئى از مجموعه ها يافته و هويت خودرادرهويت جمعى جستوجو مى كرده است.حال اين پرسش مطرح است كه منشأ اين زندگىوحيات جمعى چيست؟ در پاسخ به اين سؤال، چهار نظريه ارائه شده است.
بر طبق نظريه اول، زندگى اجتماعى امرى طبيعى و برخاسته از طبيعت انسانى نيست، بلكه از روى اضطرار بوده و عواملى از قبيل آب و هوا، اقليم، محيط زيست و مانند آن وى را ناچار ساخته كه به زندگى جمعى روى آورد. بنابراين، زندگى اجتماعى و جامعه مدنى براى انسان هدفى اصيل و اوّلى محسوب نمى شود، بلكه هدفى ثانوى و وسيله اى است براى رفع اضطرار.
بر اساس نظريه دوم، زندگى اجتماعى امرى طبيعى است و برخاسته از طبيعت، اما نه طبيعت فطرى و انسانى انسان، بلكه برخاسته از طبيعت حيوانى و غريزى او. به عبارت ديگر، نيازها و ضرورت هاى اوليه بشرى، كه از آن به «سوائق فيزيولوژيك» تعبير مى كنند، به عنوان انگيزه هاى درونى، انسان را وادار به پيوستن به جامعه كرده است. ولى باز هم اجتماع هدفى ثانوى مى باشد و به منظور تأمين هر چه بيش تر اين احتياجات پديد آمده است.
مطابق نظريه سوم، زندگى اجتماعى امرى است طبيعى و متناسب با طبيعت عقلانى انسان كه انديشه و تفكر و شعور فطرى انسان آن را بر زندگى انفرادى ترجيح داده و انتخاب كرده است و چون از جنبه انسانى انسان نشأت گرفته، داراى هدف و غايتى اصيل است.
در نهايت، نظريه چهارم ريشه هاى زندگى اجتماعى را در گرايش ها، تمايلات، جذبه ها، عواطف و عشق انسان به انسان مى داند و بر طبق آن، اجتماع و تجمع هدفى اوّلى و طبيعى است.([11] )
از ميان اين چهار نظريه، نظريه اول جاى چندانى در ميان متفكران مسلمان نيافته است، اما سه نظريه بعدى، به ويژه نظريه دوم و چهارم همواره ميان آنان مطرح بوده و انديشمندان مشهورى هم چون فارابى، ابن خلدون، علاّمه طباطبائى و شهيد مطهرى، هر يك به يكى از اين نظريات استناد كرده اند. به عنوان مثال، مى توان نظريه دوم را به علاّمه و ابن خلدون نسبت داد و نظريه چهارم را به استاد مطهرى و تلفيقى از نظريه دوم و سوم را به فارابى.
علاّمه طباطبائى بر اساس نظريه دوم، تحليلى از كيفيت تكوين حيات اجتماعى ارائه كرده اند كه به نظريه «استخدام» مشهور شده است. ايشان پس از آن كه ادراكات انسان را مورد مطالعه و بررسى قرار مى دهند، مى نويسند:
«پس روشن گرديد كه ما داراى علوم و ادراكاتى هستيم كه هيچ ارزشى ندارد، مگر در عمل كه «علوم عملى» ناميده مى شوند ... و خداى سبحان اين علوم و ادراكات رابه ما الهام كرده تا ما را براى ورود به مرحله عمل آماده كند ...»([12] )
علاّمه در ادامه مى افزايد: «... و از جمله اين افكار و تصديقات، تصديق انسان است به اين كه واجب است هر چيزى را كه در مسير كمال او مؤثر است، استخدام كند و به عبارتى ديگر، اين اذعان است كه بايد به هر وسيله اى كه ممكن است به نفع خود و براى بقاى صيانتش، از موجودات ديگر استفاده كند. و به همين جهت است كه شروع به تصرف در ماده مى كند، آلات و ادواتى درست مى كند تا با آن ادوات در ماده هاى ديگر تصرف كند ... و باز به همين منظور، در انواع حيوانات تصرف نموده ... و به ساير حيوانات اكتفا ننموده، دست به استخدام هم نوع خود مى زند و به هر طريقى كه برايش ممكن باشد، آنان را به خدمت مى گيرد و در هستى و كار آنان، تا آن جا كه ممكن باشد، تصرف مى كند.»([13] )
به نظر علاّمه، استخدام و بهره كشى از غير، ناشى از طبيعت انسانى است و از اين رو، انسان هنگامى كه با هم نوع خود روبه رو شد براى او استثنا قايل نشد; زيرا اين خوى همگانى و واگير يعنى بهره كشى و استخدام غير ـ هر چند اين غير، هم نوع او باشد ـ در جهت منافع خود پيوسته دامنگير افراد انسانى است. بنابراين، نمى توان آن را غيرطبيعى شمرد، بلكه خواه ناخواه مستند به طبيعت انسانى است.
پيامد منطقى نظر علاّمه(رحمه الله) اين است كه اين خوى طبيعى امرى مذموم و نكوهيده نيست; زيرا هيچ طبيعتى در درون انسان به گزاف و بيهوده قرار داده نشده و اصولاً مقتضاى نظام احسن اين است كه خالق هستى بخش هر خوى، غريزه و طبيعتى را به هدفى خاص و براى مجهّز بودن مخلوق خود در جهت حركت به سوى كمال مطلوبش، در وجود مخلوقات تكامل يابنده خود قرار داده است. بدين روى، بدون ترديد، روش استخدام مقتضاى طبيعت انسانى است و به همين دليل، در دايره مدح و ذم و ستايش و نكوهش اخلاقى قرار نمى گيرد.
حال اين سؤال پيش رو است كه آيا روش استخدام مستقيماً و بلاواسطه مقتضاى طبيعت انسانى است و اين انديشه نخست در ذهن انسان جاى گرفت و سپس به دنبال آن، انديشه اجتماع و زندگى جمعى شكل گرفت يا اين كه به عكس، ابتدا انسان با مشاهده هم نوعان خود، اول به فكر اجتماع و زندگى جمعى افتاد و سپس از مجراى طبيعى خود خارج شد و به فكر سودبرى، استثمار، استخدام و به كارگيرى ديگران افتاد؟
آنچه از بيانات مرحوم علاّمه در تفسير الميزان به دست مى آيد، اين است كه روش استخدام مستقيماً و بلاواسطه مقتضاى طبيعت انسانى بوده و تشكيل جامعه فرع بر استخدام است. به عبارت ديگر، اجتماع فرع بر استخدام، تعاون فرع بر تنازع و غيرگرايى فرع بر خودگرايى است. به نظر ايشان، انسان در استمرار روش استخدام و به خدمت گرفتن هر آنچه در اطراف اوست، در جهت منافعش متوجه هم نوع خود شد و او را نيز به استخدام گرفت. اما در اين راه، با يك مشكل اساسى روبه رو گشت. علامه در اين باره چنين مى نويسد:
«بشر هنگامى كه به اين مسأله برخورد كه ساير افراد هم نوعش از فرد يا افراد ديگر همان را مى خواهد كه ديگران از او مى خواهند، ناگزير شد اين معنا را بپذيرد كه همان گونه كه او مى خواهد از ديگران بهره كشى كند، بايد اجازه دهد ديگران هم به همان اندازه از او بهره كشى كنند و همين جا بود كه پى برد بايد اجتماعى مدنى را تشكيل دهد و فهميد كه دوام اجتماع مشروط بر اين است كه اجتماع به نحوى استقرار يابد كه هر صاحب حقى به حق خودبرسد و مناسبات و روابط متعادل باشدواين همان عدالت اجتماعى است.»([14] )
در نهايت، به نظر علاّمه، اضطرار، كه ناشى از روش استخدام است، انسان را واداشت كه تن به زندگى اجتماعى و عدالت اجتماعى و نيز محدود شدن آزادى هايش بدهد، زيرا اگر اضطرار نبود، هرگز هيچ انسانى حاضر نمى شد از دامنه اختيارات و آزادى هاى خود بكاهد و آن را محدود كند و ديگران را در آزادى عمل سهيم بداند.
بدين سان، بر اساس نظريه دوم درباب منشأ حيات اجتماعى، علاّمه(رحمه الله) نظريه استخدام را ابداع مى كنند. اين نظريه با نظريه ابن خلدون ـ كه با قبول نظريه دوم در باب منشأ حيات اجتماعى به تأكيد بر نيازهاى ضرورى وجسمانى انسان مى پردازد و حيوانيت انسان را عامل مدنيت او مى شمارد ـ هر دو در اين جهت مشتركند كه «حب ذات» و «خود دوستى» را تنها اصل اصيل و اوّلى انسان مى دانند; يعنى آدمى چون خود را مى خواهد و بقايش را دوست دارد، به ديگران مى پيوندد و براى تحكيم اين پيوند، ناچار تا حدى از دست رنج خود صرف نظر مى كند تا بتواند از ثمره كار ديگران منتفع گردد و در واقع، به يك نوع «بده ـ بستان» دست مى زند و از خلال اين داد و ستد، نفع بيش ترى را عايد خود مى كند. بنابراين، خود دوستى عامل استخدام ديگران به نفع خود و عامل چشم پوشى از بخشى از منافع خود به منظور ايجاد زندگى اجتماعى و جامعه باثبات است. مطابق اين منطق، دريافت دست رنج ديگران و بهره كشى از آنان مقتضاى طبيعت اوليه و تمايلى اوّلى در هر فرد انسانى است و چشم پوشى از ثمرات و منافع شخصى، امرى اكراهى، تحميلى و اضطرارى است كه انسان فقط در هنگامى كه در آن منافع بيش ترى را جستوجو مى كند، به آن تن مى دهد.([15] )
اما نظريه علاّمه با اين اشكال روبه روست كه «ما در روابط گروهى و اجتماعى انسان ها، مواردى از صميميت، اخلاص، از خودگذشتگى و عاطفه مى بينيم كه ذرّه اى بوى نفع طلبى، جاه طلبى و خودخواهى نمى دهد. در اين صورت، آيا در كمال انصاف نبايد پذيرفت كه اين رفتارها حداقل همان قدر از اصالت و حقيقت و طبيعى بودن برخوردارند كه رفتارهاى كاسب كارانه و منفعت طلبانه و طمع كارانه؟ و با اين حساب، آيا باز مى توان معقتد بود كه خود دوستى، استخدام گرى و ارضاى سوائق فيزيولوژيك تنها انگيزه ها و ميل هاى طبيعى و اصيل بشرند؟»([16] )
به نظر مى رسد اين اشكال را بتوان چنين پاسخ داد: ريشه همه غرايز انسان در حبّ ذاتى است كه در او نهفته و در سه مجراى اصلى جريان پيدا مى كند. مجراى اول «حب بقا» يا «حفظ موجوديت» است كه منشأ يك سلسله از تلاش هاى انسان مى باشد. اين كه انسان مى خواهد باقى بوده و حيات دايمى داشته باشد، ريشه اش همان حبّ ذات است.
دومين مجراى اصلى و غريزه اساسى «حب كمال» است; يعنى انسان علاوه بر اين كه مى خواهدعمرى طولانى يا جاويدان داشته باشد، هم چنين «دوست دارد در اين جريان بقا و گذر عمر، روز به روز كامل تر شود و سير حركتش تكاملى باشد.
سومين مجراى اصلى غريزه اساسى انسان، «لذّت جويى» و «سعادت طلبى» اوست. انسان مى خواهد هميشه شاد باشد و زندگى خود را به خوشى بگذراند.([17] )
اين سه غريزه همه از يك ريشه واحد ـ يعنى حب ذات ـ نشأت گرفته و خود منشأ فعاليت هاى گوناگون انسانى است.
با توجه به مطالب مزبور، مى توان گفت كه «كارهاى انسان فطرتاً در جهت رفع نقص و تحصيل كمال و انگيزه انجام آن ها رفع رنج يا به دست آوردن لذت مورد آرزو مى باشد، خواه كارى كه انجام مى دهد يك فعاليت روانى يا ذهنى محض باشد ... يا تصرف در مواد خارجى ... حتى در موردى كه كار را به نفع ديگران انجام مى دهد انگيزه اصلى، رفع رنج يا دست يافتن به لذت خويش است، گو اين كه اين رنج در اثرناراحتى ديگران حاصل شده است يا لذت دراثرخوشى ديگران دست مى دهد.»([18] )
استاد محمدتقى مصباح معتقدند كه انسان با مايه هاى فطرى، كه خدا به او داده است، مى تواند در انسان هاى ديگر تأثير بگذاردوآن ها را به نفع خود استخدام كند كه اين نيز دو نوع است: مطلوب و نامطلوب. مطلوب يعنى از نوع تعاون. ايشان آيه 32 سوره زخرف را مطرح مى كنند كه در آن خداوند متعال مى فرمايد: برخى را بر برخى ديگر به رتبه ها برترى داديم تا يكديگرراموردتسخيرقراردهند.(زخرف:32)
در توضيح اين آيه، ايشان مى فرمايند: «برخى قدرت بدنى بيش تر، برخى هوش بيش تر، برخى تدبير بيش تر و ... دارند و اين به مقتضاى حكمت الهى است و تفاوت ها باعث مى شود كه به هم محتاج يا مشتاق گردند و در نتيجه، زندگى اجتماعى با هم بستگى هاى گوناگون به وجود آيد. اين شايد اصيل ترين نكته جامعه شناسانه است كه قرآن به آن اشاره مى كند; يعنى سرّ پيدايش جامعه همين است كه انسان ها به يكديگر نياز دارند.»([19] )
بنابراين، با توجه به نظريه دوم، در بحث منشأ حيات اجتماعى و نيز نظريه استخدام، «دگرخواهى» فرع بر «خودخواهى» و «غيردوستى» فرع بر «خوددوستى» مى باشد. فرد خود را مى خواهد و چون خود را مى خواهد، متوجه ديگرى مى شود; زيرا ديگران منابع تأمين نياز او هستند. به تعبير ديگر، فرد انسانى چون نيازهاى مادى و معنوى و به طور اخص، نيازهاى عاطفى دارد و اين نيازهاى عاطفى تنها در ارتباط با ديگران و به وسيله آن ها برآورده مى شود، بدين دليل، ديگران را مى خواهد.

دراين جا،ذكر چند نكته ضرورى است:

نكته اول اين كه هر چند فرد انسانى به دليل نيازهاى خود متوجه ديگران مى شود و غيردوستى از مسير خوددوستى مى گذرد، اما بايد توجه داشت كه در ارضا و تأمين اين نيازها، رفتارهايى از انسان ها و افراد سر مى زند كه به شدت، تحت تأثير نظام اخلاقى پيرامونى است و نوع تربيت و شناختى كه فرد در محيط اجتماعى خود پيدا مى كند، در بروز واكنش نسبت به آن نيازها بسيار مؤثر است. كسى كه به گونه اى تربيت يافته است كه كمال خود، لذت خود و نفع شخصى خود را در پيوستن به ديگران و محبت و يارى آن ها جستوجو مى كند، از اظهار صميميت و محبت به ديگران لذت مى برد و نفع خود را در آن مى بيند. به عكس، كسانى كه به نحوى تربيت شده اند كه آگاهى ها و شناختشان نسبت به خود، جامعه و هستى به شكلى سازمان يافته است كه صرفاً نفع و لذت را در امورى مى جويند كه منحصر در مسائل شخصى و فردى آن هم از نوع صرفاً مادى و سودگرايانه است، از محبت و اظهار صميميت به ديگران لذت و نفعى براى خود كسب نمى كنند و يا كم تر احساس لذت و انتفاع مى كنند.
ممكن است تعابيرى مانند «ديد»، «احساس» و امثال آن كه در اين جا به كار رفته است، مسأله را به شكل يك مسأله ذهنى و روانى و در چارچوب ذهنيات فردى انعكاس دهد. ولى بايد توجه داشت كه همين امور ذهنى و روانى امورى واقعى و عينى هستند كه خود به عنوان واقعيت هايى خارجى در اذهان و روان عناصر و اجزاى اجتماع وجود دارند ـ افراد نيز به عنوان اجزاى اجتماع امور واقعى و عينى هستند ـ و رفتارهاى خارجى و عينى را متأثر ساخته، شكل مى دهند. برخى از اين رفتارها، هم موضوع علم اقتصاد هستند و هم موضوع نظام اقتصادى. اوّلى وظيفه شناسايى و تبيين رفتارهاى خارجى را دارد و دومى، وظيفه شكل دهى به آن ها را. به تعبير ديگر، نظام اقتصادى رفتارسازاستوعلم اقتصاد،علم رفتارشناسى در حوزه فعاليت هاى معيشتى است.
دومين نكته آن كه گرايش به لذت و خوش گذرانى و راحت طلبى فطرى است و خالق هستى بخش در سرشت همه انسان ها به وديعت گذاشته است. اين گرايش فطرى همراه با گريز از رنج والم است. «فطرى بودن اين گرايش بدين معناست كه ساختمان روح و روان انسان به گونه اى آفريده شده است كه قادر نيست از لذّت متنفر و گريزان و به جاى آن، طالب رنج و مشقت و سختى باشد;يعنى گرايشوى به لذّتوخوش گذرانى و بى ميلى اش نسبت به درد و رنج و مشقت، اختيارى او نيست، بلكه به طور تكوينى در او نهاده شده است.»([20] )
نتيجه منطقى اين مطلب آن است كه اصل اين گرايش از آن جا كه غيراختيارى است، خود به خود، داخل حوزه اخلاق قرار نمى گيرد و نمى شود كسى را براى آن كه طالب لذّت و خوش گذرانى است و يا از درد و رنج گريزان است، ستايش يا نكوهش كرد. ستايش و نكوهش و مدح و ذم صرفاً در حوزه افعال اختيارى انسان و در جايى معنا دارد كه اراده و انتخاب انسانى در بروز رفتارها و پيامدهاى آن ها نقش داشته باشد. به همين دليل، «همه نظام هاى اخلاقى، مختار بودن انسان را به عنوان يك اصل موضوعى يا صريحاً پذيرفته اند و يا پذيرش اين اصل در درون آن ها نهفته است.»([21] ) بدين روى يا صريحاً اين معنا را پذيرفته اند و يا تلويحاً كه اگر انسان در كارهايش مجبور بوده و اختيارى در ساختن سرنوشت خود نداشته باشد، ديگر امر و نهى وى و بايد و نبايد براى او بى معناست و در نتيجه، مدح و ذم و ستايش و نكوهش او نيز بى معناست.
آنچه واقعاً قابل ستايش و نكوهش است راه ها و شيوه هايى است كه انسان براى ارضاى اين غريزه فطرى برمى گزيند و به دنبال آن، رفتارهايى كه از اين شيوه ها برمى خيزد. انتخاب راه هاى غلط و عدم شناخت صحيح، كه اختيار انسانى در آن ها نقشى دارد ـ عدم شناختى كه به جاهل مقصر نسبت داده مى شود، نه جاهل قاصر ـ در ارضاى لذّت طلبى يا رنج گريزى قابل سرزنش و نكوهش است. اگر كسى راهى را انتخاب كند كه در آن لذّت دايمى فداى لذّت موقت شود و يا براى گريز از درد و رنج موقّت، خود را گرفتار در د و رنج دايمى كند، قابل سرزنش و نكوهش است و البته عكس آن نيز قابل مدح و ستايش.
نكته سوم اين كه «سعادت نيز چيزى جداى ازلذّت نيست و تفاوت ذاتى ماهوى با آن ندارد. حقيقت سعادت و خوش بختى انسان به لذّت دايمى و فراگير و همه جانبه اوبرمى گردد.»([22] )شقاوتوبدبختى نيزچيزى جز دچار رنج و عذاب و ناراحتى دايمى و فراگير شدن نيست. از اين رو، مى توان لذت و سعادت را همراه با هم به كار برد; چنانچه مى توان ناراحتى و شقاوت را نيز با يكديگر به كار برد. آيات قرآنى كه در ذيل مى آيند، اين نكته را تأييد مى كند.
توصيف بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده، در آن نهرهايى است از آب گوارا و نهرهايى از شير كه هيچ گاه مزه آن دگرگون نمى شود و جوى هايى از شراب براى لذّت بردن كسانى كه مى آشامند و نهرهايى از عسل مصفا و تمام انواع ميوه ها كه براى آنان مهياست(محمد: 15).
روزى بيايد كه هيچ كس جز با اجازه او سخن نگويد. در آن روز، بعضى شقى و بعضى ديگر سعادتمندند (هود: 105).
اما آن ها كه بدبخت شدند، در آتشند و براى آنان در آن جا زفير و شهيق (= ناله هاى طولانى دم و بازدم) است (هود:106).
و اما آن ها كه خوش بخت و سعادتمند شدند، جاودانه در بهشت خواهند ماند (هود: 108).
در آن جا (بهشت) هيچ رنج و خستگى بدان ها نرسد و هيچ گاه از آن بيرون نشوند (الحجر: 48).
همان گونه كه در اين آيات مشاهده مى شود، سعادت همراه با لذّت بردن آمده و شقاوت با رنج و عذاب توأم شده است. هم راهى اين دو اين نتيجه را به دست مى دهد كه لذت و سعادت و رنج و شقاوت به يك معنا هستند و تفاوتى ماهوى ندارند. هم چنين مى توان گفت كه انسان ها در تمامى فعاليت هاى خود، كه از جمله آن ها فعاليت اقتصادى است، فطرتاً به دنبال دست يابى به سعادت و خوش بختى خود هستند و اين امر فطرى نه تنها مورد نكوهش نيست، بلكه از سوى آيات نيز تأييد مى شود. به همين دليل، مى توان نتيجه گرفت كه هدف خاص نظام اقتصادى اسلام، كه با رفتارهاى معيشتى انسان سر و كار دارد، تأمين سعادت و خوش بختى دنيوى انسان از بعد معيشتى است و اين هدف خاص البته در راستاى هدف اصلى و عام كل نظام اسلامى است كه هدفش تأمين سعادت دنيوى و اخروى انسان درهردو سراى جهان هستى مى باشد.
نكته چهارم اين كه مى توان ادعا كرد كه نفع و لذت و زيان و الم نيز تفاوت ماهوى چندانى ندارند و در واقع، خاستگاه يكسان و مشتركى دارند. آدمى ـ خواه به درستى و از روى آگاهى و شناخت يا به غلط و از روى عدم شناخت و درك صحيح ـ آنچه را نافع مى داند لذت آور نيز مى يابد و آنچه را زيان بار تلقى مى كند رنج آور مى يابد.
و پنجمين نكته اين كه مفهومى كه از امور معنوى يا لذت و نفع معنوى در اين جا مورد نظر است با مفهومى كه در زبان متداول علوم تجربى و به ويژه علم اقتصاد متعارف رايج است تا حدودى متفاوت مى باشد. مفهوم و معنايى كه در اين جا از امور معنوى مورد نظر است با توجه به ديدگاه الهى است كه در آن، جهان هستى مشتمل بر دنيا و آخرت است و جهان آخرت، جهانى ماندگار و جاويدان مى باشد كه هرگز با جهان دنيوى قابل مقايسه نيست. از اين رو، منافع يا لذت هاى معنوى عمدتاً با توجه به جهان معنوى تفسير و تبيين مى شود.
در زبان متداول علمى، معمولاً امور معنوى امورى است كه با مسائل روحى و روانى انسان ها در ارتباط مى باشند و غالباً منظور از «لذت هاى معنوى» آن دسته از امور معنوى است كه با عواطف و احساسات انسانى پيوند دارد. روشن است كه هر فرد انسانى اعم از اين كه داراى ديدگاهى الهى باشد يا مادى، دست كم به طور بالقوّه، داراى اين گونه امور معنوى و درگير با اين گونه مسائل عاطفى و روانى است. يك مسلمان يا مسيحى معتقد ممكن است همان قدر از احساس نوع دوستى لذت ببرد و يا براى خود منافع معنوى ـ به اين معنا ـ در نظر بگيرد كه يك فرد ملحد، كافر و با ديدگاهى صرفاً مادى ممكن است از آن لذت ببرد.
البته مفهوم امور معنوى مورد نظر اگرچه شامل اين عواطف و احساسات و لذت ها يا منافعى كه فرد انسانى از آن ها براى خود در نظر مى گيرد نيز مى شود، اما بسيار فراتر از آن بوده و اين امور مفهوماً و مصداقاً تنها جزئى از آن مى باشد. بايد توجه داشت كه كسب لذت روحى يا منفعت معنوى از يك امر حقيقى يا اعتبارى هرگز به اين معنا نيست كه آن امر از امور معنوى است. لذّت ها، اعم از اين كه جزو آن دسته اى باشند كه آن ها را مادى مى نامند يا جزو دسته اى كه به «معنوى» مشهورند، امورى هستند مربوط به روح و روان آدمى و به عبارت ديگر، اين روح است كه كسب لذت و يا احساس درد و رنج و ناراحتى مى كند و از لحاظ فلسفى ـ دست كم در مباحث فلسفه الهى ـ و حتى علم روان شناسى، در محل خود اثبات شده
است كه آن بعد از وجود انسان كه لذت و الم را درك مى كندروح انسان وبعدروانى اوست، نه جسم آدمى. بنابراين، لذت يا الم روحى و روانى، كه انسان در ارتباط با موجوداتوامورخارجى بدان دچارمى شود، دليل بر معنوى بودن آن امور نيست.

چگونگى هماهنگى ميان منافع فرد و اجتماع

حال نوبت آن است كه بر پايه نظريه «استخدام» ـ و در واقع، بر پايه هدايت تكوينى ـ مسأله چگونگى برقرارى هماهنگى ميان منافع فردى و منافع اجتماعى در نظام اقتصادى اسلام تبيين گردد. علاّمه طباطبائى(رحمه الله) با توجه به نظريه «استخدام» در جلد دوم اصول فلسفه و روش رئاليسم، مطالبى دارند كه مى توان آن را به عنوان پاسخى به اين پرسش قلمداد كرد. ايشان مى نويسند:
«البته نبايد از كلمه «استخدام» سوء استفاده كرد و تفسير ناروا نمود. ما نمى خواهيم بگوييم انسان بالطبع روش استثمار و اختصاص را دارد... هم چنين نمى خواهيم بگوييم چون انسان بالطبع مدنى و اجتماعى است، به دستاويز اين كه همه زمين و آفريده هاى زمينى از آنِ همه است، تنى چند در پس پرده فريبنده انترناسيوناليسم، به نام رفع تضادهاى داخلى، افكار انسانى را كشته و يك كَله انسان بى فكر بى اراده بار آورده اند كه كوچك ترين دخالتى در خوب و بد و بايد و نبايد جهان نداشته باشند،([23] ) ... بلكه ما مى گوييم انسان با هدايت طبيعت و تكوين، پيوسته از همه سود خود را مى خواهد (اعتبار استخدام) و براى سود خود، سود همه را مى خواهد (اعتبار اجتماع) و براى سود همه، عدل اجتماعى را مى خواهد (اعتبار حُسن عدالت و قُبح ظلم) و در نتيجه فطرت انسانى حكمى كه با الهام طبيعت و تكوين مى نمايد، قضاوت عمومى است و هيچ گونه كينه خصوصى با طبقه ثروتمند ندارد و دشمنى خاصى با طبقه پايين نمى كند، بلكه طبيعت و تكوين را در اختلاف طبقاتى قرايح و استعدادات تسليم داشته ... مى خواهدهركسى درجاى خودش بنشيند.»([24] )
بنابراين، با توجه به توضيح مرحوم علاّمه در بالا و نيز بر مبناى نظريه «استخدام»، مى توان گفت كه هماهنگى بين منافع فرد و جامعه از طريق دنبال كردن سود خود و نفع خود و البته ديدن سود خود در سود همه، تأمين مى شود; يعنى افردا انسانى سود و نفع خود را با رعايت سود و نفع ديگران دنبال مى كنند و در نهايت، سود جامعه نيز تأمين مى شود واين فرايند توسط هدايت طبيعت و تكوين و به عبارت ديگر، از طريق هدايت تكوينى، كه خداوند متعال در وجود تمامى مخلوقات و از جمله، در وجود انسان قرار داده است، صورت مى گيرد. بدين سان، هماهنگى ميان منافع فردى و منافع اجتماعى از طريق هدايت تكوينى الهى برقرار مى گردد.

هدايت تشريعى

همان گونه كه مشاهده شد، نظريه «استخدام» و هدايت تكوينى و نتيجه آن در مسأله هماهنگى ميان منافع فردى و اجتماعى به نظريه دست نامرئى و يا هدايت طبيعىآدام اسميت نزديك مى شود. اما آيا مى توان گفت در نظام اقتصادى اسلام، درباب هماهنگى ميان منافع فردى و اجتماعى، نظريه اسلامى نزديك و شبيه به نظريه آدام اسميت است و در همين حد مطلب تمام است و هماهنگى بين منافع فردى و اجتماعى تأمين مى شود؟
بايد اعتراف كرد كه چنين نيست و مسأله در اين جا، پايان نمى يابد و صرفاً گام هايى به سوى حل مسأله برداشته شده است; تنها بخشى از مسأله هماهنگى از طريق هدايت تكوينى و طبيعى حل مى شود. به عبارت ديگر، هدايت تكوينى شرط لازم براى برقرارى اين هماهنگى است، اما به هيچ وجه كافى نيست، بلكه شرط لازم ديگرى نيز وجود دارد و آن دستگاه تقنين و تشريع الهى و به تعبير ديگر، هدايت تشريعى الهى است كه به موازات و همان اهميت هدايت تكوينى مى باشد و اين دو با هم شرط لازم و كافى براى برقرارى هماهنگى هستند.
انسان فطرتاً داراى گرايش ها و قواى متفاوتى است و علاوه بر آن ها داراى اختيار و آزادى مى باشد. اين گرايش ها و قوا گاه با هم معارضه پيدا مى كنند و برخى از آن ها بعضى ديگر را تحت الشعاع خود قرار مى دهند. هم چنين انسان داراى بعضى صفات منفى نيز مى تواند باشد. بعضى از اين صفات از اين قرار است:
1. انسان بسيار نادان و ستمگر است(احزاب: 72);
2. او آن گاه كه خود را مستغنى مى بيند طغيان مى كند(علق: 7);
3. تنگ نظرو ممسك است (اسراء:100);
4.اوحريص آفريده شده است(معارج:19);
حال با توجه به اين صفات و ويژگى ها و با توجه به قدرت اراده واختيارى كه انسان از آن برخوردار است، مى تواند مسيرى بر خلاف مقتضاى طبيعت يا برخى از گرايش هاى خويش برگزيند و در واقع، عليه طبيعت اوليه و امور فطرى خود طغيان كند. بنابراين، انسان مى تواند از مقتضاى اين هدايت تكوينى و طبيعى سرباز زند و با اراده خود، از آن سرپيچى كند.
از سوى ديگر، همان گونه كه گفته شد، هر انسانى مى خواهد انسان هاى ديگر را استخدام كند و از آن ها بهره كشى كند. حال اگر اين نكته را نيز اضافه كنيم كه انسان ها به حكم ضرورت، از نظر خلقت و منطقه زندگى و عادات اخلاقى، كه ناشى از اين موارد است، با هم متفاوتند و اين تفاوت ضرورى از حيث شدت و ضعف منجر به اختلاف و انحراف از مقتضيات اجتماع صالح و عدالت اجتماعى مى شود و بدين روى، غالب مى خواهد از مغلوب استفاده كند، بدون آن كه به او فايده اى برساند و مغلوب هم در مقابل، دست به حيله و كيد و خدعه بزند،([25] ) اين كشمكش سرانجام، به هرج و مرج مى انجامد و جامعه و اهداف انسان را از تشكيل جامعه و در نهايت، انسانيت انسان و سعادت وى را تهديد و نابود مى كند. بنابراين، از آن جا كه انسان قدرت اختيار و آزادى دارد و مى تواند حتى بر خلاف مقتضاى طبيعت و فطرت خود عمل كند، دچار اختلاف مى گردد و سعادتش تباه مى شود. خداوند متعال در قرآن كريم مى فرمايد:
مردم در آغاز به جز يك امت نبودند ولى بعداً اختلاف كردند(يونس: 19).
مرحوم علاّمه در توضيح اين آيه مى گويند: «وقوع اختلاف در بين افراد جامعه هاى بشرى امرى ضرورى است ... همه افراد به حسب صورت انسانى، واحد هستند و وحدت در صورت به وجهى مقتضى وحدت از حيث افكار و افعال است و اختلاف در مواد، اختلاف در احساسات و ادراكات را باعث مى شود در عين اين كه به نحوى متحد هستند و اختلاف آن ها به اختلاف در اهداف و مقاصد و آرزوها مى انجامد و اختلاف در آن ها موجب اختلاف در افعال مى گردد و آن نيز باعث اختلال نظام اجتماع مى شود. پيدايش اين اختلاف بود كه بشر را ناگزير از تشريع قوانين كرد; قوانين كليه اى كه عمل به آن ها موجب رفع اختلاف مى گردد و هر صاحب حقى به حقش مى رسد.([26] )
واضح است كه هدف اين تشريع و تقنين از يك سو، تأمين هماهنگى بين افراد با يكديگر به طور فردى و از سوى ديگر، بين منافع فرد و افراد ديگر به طور جمعى و به عبارت ديگر، بين منافع فرد و جامعه بوده; چرا كه اختلاف بر سر همين منافع است. اما از آن جا كه تقنين و تشريع بشرى ناقص مى باشد، به همين دليل، خداوند سبحان (كه انسان ها را بهتر از خودشان مى شناسد; چون خالق آنان است) قوانينى براى آنان وضع كرده كه به وسيله آن، هم عقايد و اخلاق بشر را اصلاح كند و هم رفتارشان را سامان بخشد.
بدين سان، معلوم مى گردد كه تأمين هماهنگى ميان منافع فردى و اجتماعى نياز به تشريع و تقنين الهى دارد و اين هماهنگى تنها با تشريع الهى و به عبارت ديگر، با هدايت تشريعى الهى به وقوع مى پيوندد. روش اوليه اى هم كه اسلام براى تضمين اجراى اين قوانين الهى و تسليم مردم در برابر آن ها اتخاذ كرده از طريق نظام تربيتى اسلام است; اسلام درصدد است كه مردم را از طريق نظام تربيتى خود، به گونه اى تربيت كند كه مردم داوطلبانه و از عمق جان خويش اين قوانين را محترم و مقدس بشمارند و خود ضامن اجراى آن شوند.
بدين روى، روشن مى شود كه در نظريه اقتصادى اسلام، ايجاد هماهنگى بين منافع فرد و جامعه و تأمين آن از دو منبع سرچشمه مى گيرد: يكى منبع درونى كه در درون انسان قرار داده شده است; يعنى هدايت طبيعى و تكوينى، به گونه اى كه انسان پيوسته از همه، سود خود را مى خواهد (اعتبار استخدام) و براى سود خود، سود همه را مى خواهد (اعتبار اجتماع)و براى سود همه عدالت اجتماعى را مى خواهد. ديگرى منبع بيرونى; يعنى هدايت تشريعى; دستگاه قانون گذارى الهى كه نقشى بسيار مهم و اساسى در تأمين اين هماهنگى ايفا مى كند.
بنابراين، انسان از يك سو، به طور فطرى و طبيعى به دنبال سود خود، سود اجتماع را تأمين مى كند و اين پايه اى است كه در نظام اقتصادى اسلام بر اساس آن، بخش خصوصى پذيرفته شده و به شكل خاصى طراحى گرديده و مجالى شده است تا افراد بتوانند نفع شخصى خود را دنبال كنند و از سوى ديگر، انسان به حكم قدرت، اختيار و آزادى عملى كه دارد، قادر است برخلاف طبيعت و فطرت خود عمل كند و اجتماع را به هرج و مرج بكشاند. به ناچار،براى حفظ اجتماعوعدالت اجتماعى، دستگاه تشريع الهى ضرورت مى يابد و اين هم مبنا و پايه اى مى شود براى وجود بخش عمومى در نظام اقتصادى اسلام.

ساختار انگيزشى مبتنى بر نفع شخصى مادى و معنوى

تا اين جا روشن گرديد كه برقرارى هماهنگى ميان منافع فردى و اجتماعى در نظام اقتصادى اسلام از طريق هدايت jكوينى و تشريعى صورت مى گيرد. از اين موضوع پرسشى به ذهن مى رسد كه منطقاً پاسخ آن مترتب بر اين قضيه است; يعنى سؤال از اين كه محرّك افراد در فعاليت هاى اقتصادى شان در نظام اقتصادى اسلام چيست؟
بر پايه نظريه «استخدام»، محرّك و انگيزه انسان در فعاليت هاى اجتماعى و اقتصادى اش، نفع شخصى است. انسان از همان ابتدا، داراى قريحه استخدادم بوده و زندگى اجتماعى نيز نمى تواند جلوى اين قريحه را بگيرد. از سوى ديگر، «اختلاف در استعداد هم از همان روز نخست، در ميان بشر وجود داشته و همين اختلاف باعث شده كه انسان هادر خواسته ها، آرزوها و قلمروهاى خود نيز دچار اختلاف شوند. اين اختلاف نيز اختلافى فطرى است كه از قريحه استخدام ناشى مى شود و باز همين قريحه فطرى انسان را به بهره كشى از ديگران و به خصوص ضعفا واداشت.
«گرايش فطرت انسانى به سوى مدنيت و آن گاه گرايش آن به سوى اختلاف دو حكم متنافى از فطرت است و ليكن خداى تعالى اين تنافى را به وسيله بعثت انبيا(عليهم السلام)و بشارت و تهديد و نيز به وسيله فرستادن كتاب هايى در بين مردم براى داورى در آنچه كه با هم بر سر آن اختلاف مى كنند، برداشته است.»([27] )
بعثت انبيا(عليهم السلام)در واقع، با اين هدف صورت گرفته است كه انسان ها را با منافع اصيل خود ـ يعنى منافع معنوى خود ـ آشنا سازد و آنان به اين حقيقت رهنمون شوند كه مخلوق پرودرگارند، بازگشتشان به سوى اوست و اين كه «در دنيا در منزلى قرار دارند كه يكى از منازل سير است([28] ) و در مزرعه اى هستند كه محصول آن در جهانى ديگر به ثمر مى نشيند.
بنابراين، بر اساس نظريه «استخدام»، اسلام با شناسايى و پذيرفتن مسأله نفع شخصى و اين كه انسان به دنبال سود و زيان خود به حركت درمى آيد، ارسال رسل را در زمينه اين هدف مى داند كه انسان را متوجه موارد نفع شخصى خود كند و به او گوشزد نمايد كه نفع شخصى او تنها در دايره محسوساتى كه به طور طبيعى و به سرعت قابل فهم و درك هستند، محصور نيست، بلكه منافع ديگرى غير از منافع مادى صرف اين جهانى دارد كه اساسى تر است و بايد در تمامى فعاليت هاى خود و از جمله فعاليت هاى اقتصادى در پى تأمين آن منافع باشد. پس از تحقق اين آگاهى است كه حركت انسان به سوى جلب منافع معنوى آغاز مى گردد.
بدين روى، مى توان نظريه ساختار انگيزشى مبتنى بر نفع شخصى را بر نظريه «استخدام» و نظرات علاّمه بار كرد.
به نظر مى رسد كه مى توان ساختار انگيزشى مبتنى بر نفع شخصى مادى و معنوى را به استاد مصباح نيز نسبت داد. اما بيان ايشان متفاوت است; نظريه اى كه استاد در اين خصوص ـ در بحث هاى خودشناسى و انسان شناسى ـ مطرح مى كنند نظريه «كسب لذت و دفع الم» است. ايشان بيان مى فرمايد: «هر كسى با اندك تأمّلى در وجود خويش، با كمال وضوح درك مى كند كه بالفطره طالب لذت و خوشى و راحتى و گريزان از درد و رنج و ناراحتى است و تلاش و كوشش هاى خستگى ناپذير زندگى براى دست يافتن به لذايذ بيش تر و قوى تر و پايدارتر و فرار از آلام و رنج ها و ناخوشى ها و دست كم، كاستن آن ها انجام مى گيرد.»([29] )
انسان ابتدا «يك نوع كمبودى را در خود مى يابد و از آن احساس رنج و ناراحتى مى كند يا لذت شناخته شده اى را در خود نمى يابد و به جستوجوى آن مى پردازد. احساس رنج يا انتظار لذت او را وادار به كوشش و تلاش مى كند تا با انجام كارهاى مناسب، رنج خود را برطرف و لذت منظور را تأمين نمايد و نياز بدنى يا روحى خود را مرتفع سازد. پس كارهاى انسان فطرتاً در جهت رفع نقص و تحصيل كمال است و انگيزه انجام آن ها، رفع رنج يا به دست آوردن لذت مورد آرزو مى باشد، خواه كارى كه انجام مى دهد يك فعاليت روانى يا ذهنى محض باشد، مانند توجه قلب و تفكر و خواه متوقّف بر تحريك عضلات واندام هاى بدن باشد ... حتى در مواردى كه كار را به نفع ديگران انجام مى دهد، انگيزه اصلى، رفع رنج يا دست يافتن به لذت خويش است، گو اين كه اين رنج در اثر ناراحتى ديگران حاصل شده است يا لذت در اثر خوشى ديگران دست مى دهد.»([30] )
اما «لذّتى كه انسان مى برد يا از وجود خويش است و يا از كمال خويش و يا از موجوداتى كه نيازمند به آن هاست و به نحوى با آن ها ارتباط وجودى دارد ... مطلوب حقيقى انسان،كه عالى ترين لذّت ها را از او مى برد، وجودى است كه هستى انسان قايم به او و عين ربط و تعلق به او باشد و لذّت اصيل از مشاهده ارتباط خود با او يا مشاهده او در حالى كه به او وابسته و قايم است و در حقيقت، از مشاهده پرتو جمال و جلال او حاصل مى شود.»([31] )
اين همان موقعيتى است كه از آن به «قرب الى الله» تعبير مى شود و عالى ترين و اصيل ترين لذّت ها از آن حاصل مى گردد. واضح است كه قرب الهى حاصل نمى شود، مگر از طريق پيروى از خواست ها و دستورات الهى و بنده خالص او شدن و به عبارت ديگر،از طريق عبادت و اطاعت از واجبات و محرّمات و به طور كلى، از قوانين الهى. و اين ها همگى يا خود، لذايذ معنوى هستند و يا مقدمه اى براى رسيدن به آن لذايذ. بدين روى، بر اساس اين نظريه نيز لذت منحصر در لذايذ مادى نيست و لذايذ معنوى نيز وجود دارند كه عالى ترين لذايذند و ارسال رسل نيز براى توجه دادن به اين لذت هاى معنوى است; يعنى توجه به خالق و هموار كردن راه براى رسيدن به مقام قرب الهى و متوجه كردن انسان به اين كه بايد تمامى فعاليت هاى خود و از جمله فعاليت هاى اقتصادى را به گونه اى سامان دهد كه تأمين كننده اين لذت هاى عالى معنوى نيز باشد.
با اين توضيحات، روشن مى شود كه بازگشت اين دو نظريه به يك چيز است و نظريه «نفع شخصى» و نظريه «كسب لذّت و دفع الم» در نهايت، مرجع واحدى دارند و در واقع، بيان استاد مصباح يك تحليل روان شناختى از همان نظريه «نفع شخصى» و يا آن چيزى است كه در پس نفع شخصى نهفته; زيرا انسان چيزى را به نفع خود مى داند كه از آن كسب لذّت مى كند و چيزى را به ضرر خود مى انگارد كه از آن ناراحتى نصيبش مى شود. بنابراين، اين قضـيه كه انـسان به دنـبال نفع شخصى خود است با اين سخن كه انسان به دنبال كسب لذّت مى باشد تفاوت ماهوى چندانى ندارد و در نهايت، مرجع هر دو يك چيز است.
آيات قرآنى نيز در تصويرى كه ارائه مى دهند، انسان را تاجر، كاسب، سوداگر و معامله گر مى نماياند; انسانى كه دايم در حال كسب و بيع و شرا است. از اين رو، گاهى سود مى كند و گاهى زيان مى بيند»([32] ) به عنوان مثال، مى توان به آيات 111 توبه، 86 و 175 بقره، 177 آل عمران، 2 عصر و 45 زمر اشاره كرد.
از كلمات اميرالمؤمنين(عليه السلام)در نهج البلاغه نيز اين معنا به خوبى فهميده مى شود. براى نمونه، به خطبه هاى 16، 28 و 107 اشاره مى شود:
ـ «و الذى بعثه ... ليُقصِرنَّ سبّاقونَ كانوا سَبقوا»; قسم به خدايى كه (پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)) را به راستى مبعوث كرد... آنان كه جلو افتاده اند عقب افتند.
ـ «اَلا و اِنَّ اليومَ المضمار و غداً السّباقُ»; آگاه باشيد كه امروز، روز آمادگى است و فردا روز مسابقه.
ـ «مالِىَ اَراكم ... تُجّاراً بِلا ارباح»; چه شده است كه شماراتاجرانى بدون سود مى بينم؟!
زنـدگى اجتـماعى از ايـن منظر، ميـدان برد و باخت و صحنه مسابقه است. انسان ها بدين ميدان واردمى شوند تا
با هم رقابت نمايند، بدين زندگى پا مـى گذارند تا سودى به چنگ آورند و بدين بازار جذب مى شوند تا سوداگرى نمايند.
پس «در انسان شناسى، مى گوييم كه انسان موجودى تاجر و سوداگر است و در جامعه شناسى مى گوييم: حيات اجتماعى صحنه داد و ستد و تجارت است و در فلسفه انسانى مى گوييم كه انسان مسابقه دهنده و رقابت جوست و در فلسفه اجتماعى مى گوييم كه انسان به جهت سبقت جويى و رقابت، به جمع مى پيوندد.»([33] )
در نهايت، انسان رقابت مى كند، سبقت مى جويد و داد و ستد مى كند تا نفع شخصى خود را تأمين نمايد. اما اين نفع شخصى چيست؟ پاسخ آن با تفاوت جهان بينى ها متفاوت خواهد بود. اگر از ديد يك ماديگرا نگاه شود كه جهان هستى را در همين جهان مادى منحصر مى داند، در آن صورت، حوزه، دايره و پاداش اين مسابقه و ايـن دادو ستد صرفاً جهان مادى و منافع مادى شخصى است، اما اگر از منظرى الهى به اين جهان نگاه شود و جهان مادىتنها بخش كوچكى از كل هستى به شمار آيد، آن گاه حوزه، دايره و پاداش آن گسترش بسيارى خواهد يافت و جهان معنا و منافع معنوى را نيز در برخواهد گرفت.
در پايان، بايد متذكر شد كه انگيزه مبتنى بر نفع شخصى، مادى و معنوى مربوط به افراد عادى است; چون انسان ها و مسلمانان متوسط الحال غالباً به منافع و مضار خود مى انديشند، اگرچه اقلّيتى هم از بندگان صالح و اولياى خاص خدا هستند كه پايبند سود و زيان و بهشت و دوزخ نيستند و جز به خدا نمى انديشند; آنان اوج لذت يا نفع كامل آن هم نفع صرفاً معنوى را در بازگشت به سوى او و ملاقات او مى جويند. n

پى نوشت ها

1ـ آنتونى آربلاستر، ظهور و سقوط ليبراليسم غرب، ترجمه عباس مخبر، تهران، نشر مركز، 1367، ص 48
2ـ حسين نمازى، «مقايسه آموزه خداشناسى در شكل گيرى نظام اقتصاد اسلام و سرمايه دارى»، مجله اقتصاد، دانشگاه شهيد بهشتى، ش. 2 (تابستان 1372)
3ـ محمدتقى مصباح يزدى، معارف قرآن، قم، مؤسسه در راه حق، 1376، ص 97
4ـ همو، المنهج الجديد فى تعليم الفلسفه، ترجمه عبدالمنعم الخاقانى، قم، انتشارات اسلامى، 1409 ق.، ص 413
5ـ6ـ همو، آموزش عقايد، چاپ دوم، سازمان تبليغات اسلامى، 1377، ص 83 / ص 84
7ـ حسين نمازى، پيشين، ص 18
8 الى 10ـ آموزش عقايد، ص 83 و 84 / ص 84
11ـ هيأت تحريريه بنياد نهج البلاغه، مسائل جامعه شناسى از ديدگاه امام على(عليه السلام)، مدرسة مكاتباتى نهج البلاغه، 1373، ص 37
12ـ سيد محمدحسين طباطبائى، تفسير الميزان، بيروت، مؤسسة لاعلمى للمطبوعات، 1973 م. / 1393 ق.، ج 2، ص 115
13 و 14ـ همان، ص 116 ـ 117
15ـ همو، اصول فلسفه و روش رئاليسم، قم، صدرا، بى تا، ج 2، ص 194 ـ 197
16ـ هيأت تحريريه بنياد نهج البلاغه، پيشين، ص60
17ـ محمدتقى مصباح يزدى، اخلاق در قرآن، تحقيق و نگارش محمدحسين اسكندرى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(رحمه الله)1376، ج 2، ص 42 ـ 43
18ـ همو، خودشناسى براى خودسازى، قم، مؤسسه در راه حق، بى تا، ص 119
19ـ همو، معارف قرآن، قم، مؤسسه در راه حق، 1367، ص 419
20 الى 22ـ اخلاق در قرآن، ج 2، ص 187 / ج 1، ص 21 / ج 2، ص 187
23 و 24ـ اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 2، ص 168 / ص 199
25 الى 28ـ تفسير الميزان، ج 2، ص 118 / ص 118 / ص 125 / ص 127
29 الى 31ـ محمدتقى مصباح يزدى، خودشناسى براى خودسازى، ص 38 / ص 126 / ص 43 ـ 44
32 و 33ـ هيأت تحريريه بنياد نهج البلاغه، پيشين، ص 62 / ص 64 ـ 65
شنبه 15 مهر 1391  5:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آیات الاحکام

آیات الاحکام

محسن معینی

قرآن منبع اولیه شناخت معارف دینی، احکام فقهی، حقوقی و مناسبات فردی و اجتماعی و در عین حال متقن‏ترین منبع نیز است.قرآن از جهت صدور قطعی است و اصولیون برای ظواهر کتاب حجیّت قائل شده‏اند. بخش مهم و عمده‏ای از آیات قرآن بیان کننده اصول اعتقادی اسلام است که به عنوان نمونه، آیات راجع خدای متعال، آخرت، بهشت و جهنم و ثواب و عقاب الهی بیان کننده اعتقادات‏اند.بخش دیگری از آیات جنبه اخلاقی و مناسبات میان مسلمانان را بیان می‏کند.به عنوان نمونه آیات راجع به عفو، پرهیز از دروغ و غیبت و ریا، اهمیت بسیار زیاد تقوی، آیات اخلاقی قرآن‏اند.بخش سوم آیات که از حیث تعداد از دو بخش قبل کمترند، آیات الاحکام است(در اصطلاح به آیاتی که در آنها حکم فقهی بیان شده یا بتوان از آنها حکمی فقهی استخراج و استنباط کرد«آیات الاحکام»گفته‏ می‏شود).آن چنان که معروف است آیات الاحکام به همراه همه مکررات و متداخلات نزدیک 500 آیه است. 1آیات الاحکام تقسیماتی دارد:1- تقسیم نزولی:تقسیمی است که از لحاظ نزول آیات، ناظر به نحوه شکل گیری احکام فقهی اسلام در قرآن است.2-تقسیم تنظیمی:تقسیمی است که مؤلفان و فقیهان مختلف احکام قرآن را به گروه‏های مختلف تنظیم کرده‏اند.

تقسمیم نزولی آیات الاحکام‏

تقسیم اولیه‏ای از آیات الاحکام است؛به حکم فقهی خاصی در قران جدای از حکم دیگر کاری ندارد بلکه در پی آن است که مشخص کند آیات الاحکام در چه قالبهای کلامی و در چه شرایط و ویژگیهای زمانی و مکانی و چگونه و چرا نازل شده است.برخی از موارد این تقسیم بندی عبارت است از:
1-آیاتی که زمان و مکان و مناسبات صدوری آنها معلوم است مثل:نماز و روزه و جهاد و حج و آنها که معلوم نیست.
2-آیاتی که در پاسخ سؤال نازل شده مانند آیه 176 سوره نساء«یستفتونک قل اللّه یفتیکم فی الکلاله...»و آیه سؤال از ماه حرام، سؤال از خمر و میسر و آیه سؤال از محیض و غیره و آیاتی که بی سابقه سؤال و ابتدایی نزول و صدور یافته است مانند:حکم نماز.
3-آیاتی که احکام آنها بر وجه امر یا نهی، انشاء شده مانند آیه 2 از سوره نساء«و آتوا الیتامی اموالهم و لا تتبدلوا الخبیث بالطیب و لا تأکلوا اموالهم الی اموالکم...»و آیاتی که به طریق جمله خبری افاده شده است.مانندآیه 10 سوره نساء:«انّ الذین یأکلون اموال الیتامی ظلما انما یأکلون فی بطونهم نارا و سیصلون سعیرا».
4-آیاتی که به طور صریح، حکمی در آنها بیان شده مانند آیه 114 سوره نساء:«یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الکافرین اولیاء من دون المؤمنین...»و آیاتی که از راه مذمت از چیزی یا انذار از آن یا تهدید و توعید بر آن، حکمی از آنها به دست می‏آید. 1مانند آیه 138 و 139 سوره نساء«بشر المنافقین بأن لهم عذابا الیما و الذین یتخذون الکافرین اولیاء من دون المؤمنین...».بدیهی است این تقسیم بندی جامع و کامل نیست و شاید بتوان موارد دیگری بر این تقسیم افزود.

تقسیم تنظیمی آیات الاحکام‏

در این قسمت بندی به آیات الاحکام از حیث نحوه نزول نگریسته نمی‏شود بلکه به موضوعی که آیات در آن قرار می‏گیرند نگاه می‏شود.و از جهت دیگر می‏توان گفت این تقسیم بندی ناظر به نحوه تنظیم آیات الاحکام و ارائه آنها در کتابهای آیات الاحکام است.به دو نمونه از تقسمیم بندی تنظیمی در این بخش اشاره می‏کنیم:

الف-تقسیم بندی تنظیمی روانشاد خزائلی‏

در این تقسیم بندی که از کتب حقوقی دانشگاهها متأثر است آیات الاحکام در چهار گروه قرار می‏گیرند: 2
1-احوال، آداب و رفتار شخصی عناوینی از قبیل:ازدواج، طلاق، ظهار، ایلاء، نذر، عهد، سوگند، وصیّت، ارث، بردگی، ممنوع بودن از تصرف خوردنیها و آشامیدنیها، صید و ذبخ، آداب معاشرت، لباس و مسکن، امر به معروف و نهی از منکر.
2-داد و ستد و معاملات، عناوین این گروه عبارتند از:انفال، خمس، زکات، بیع (خرید و فروش)، معاوضه، اجاره، هبه، صلح، دین، ودیعه، عاریه، مشارکت، مضاربه، شفعه، ربا، مساقات، غصب، اتلاف مالها.
3-عبادات، عناوینی از قبیل:وضوء، غسل، تیمم، نماز، روزه، قبله، حج، جهاد، اعتکاف و کفارات.
4-احکام اجتماعی و آداب عمومی؛در این گروه عناوین رفتار و سلوک دستگاههای حکومتی و عمومی در مسائل قضا، حکومت، جنگ، صلح، مناسبات بین الملل، احکام سیاسی، انتظامی و مقررات جزایی قرار می‏گیرند.

ب-تقسیم بندی تنظیمی مصطفی ابراهیم الزّلمی‏

در این تقسیم بندی احکام قرآن به هشت گروه اصلی تقسمیم شده است: 1
1-عبادات:احکامی که بنده را به پرودگار متصل می‏سازد و در بر دارنده عناوینی مانند نماز، روزه، حج، زکات و غیره است و در قرآن نزدیک به 140 آیه را شامل می‏شود.
2-احکام خانواده:احکامی که امور و حقوق انسان را از بدو تولد تا مرگ تعیین و تنظیم می‏کند و عناوینی چون رضاع، حضانت، ازدواج، طلاق، نفقه، وصیّت، ارث، و...را در بر دارد و در قرآن نزدیک به 70 آیه را شامل می‏شود.
3-احکام اقتصادی و معاملات مالی:عناوینی چون خرید و فروش، اجاره، رهن، عاریه، و...که در قرآن نزدیک به 70 آیه به بیان حکم آنها پرداخته است.
4-احکام اقتصادی حکومت:آیاتی که به نظام اقتصادی جامعه و مناسبات مالی طبقات اجتماعی و درآمدهای عمومی دولت می‏پردازد و نزدیک به 10 آیه را شامل می‏شود.
5-احکام و مقررات قانونی:آیاتی که مناسبات میان قانون گذار و افراد اجتماع را تنظیم می‏کند و نزدیک به 10 آیه از قرآن را شامل می‏شود.
6-احکام سیاسی حکومت:احکامی که محدوده مناسبات دولت اسلامی با سایر دولتها در شرایط جنگ و صلح و حوزه مراودات با غیر مسلمانان را تعیین می‏کند و در قرآن نزدیک به 25 آیه را شامل می‏شود.
7-احکام انتظامی و مقررات جزائی:آیاتی که اجرای امور قضایی و رسیدگی به دعاوی و صدور حکم را در جهت اجرای عدالت و استیفای حقوق بیان می‏کند از قبیل:قضا، شهادات، سوگند، دعاوی، و...و نزدیک به 13 آیه از قرآن را در بر دارد.
8-احکام جنایی و کیفری:احکامی که درباره جرائم و مجازاتهاست و عناوین قصاص، حدود، تعزیرات و دیّات را در بر دارد و در قرآن نزدیک به 30 آیه بدین گروه اختصاص دارد.
درباره آیات الاحکام طبقه بندیهای دیگری نیز وجود دارد به عنوان مثال:
1-طبقه بندی آیات الاحکام به لحاظ تکلیف و احکام راجع به شخص پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم واحکام راجع به امت.
2-طبقه بندی به لحاظ تکالیف و احکام راجع به زنان پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم و احکام راجع به دیگران.
3-طبقه بندی احکام به لحاظ مؤمنانی که در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم بوده‏اند و تکالیف خاص ایشان و احکام نسبت به عموم مؤمنان.
4-طبقه بندی به لحاظ احکامی که با اسلوب خطاب به امتهای قدیم صدور یافته یا به طور مستقیم خود اهل اسلام مورد توجه بوده‏اند. 1
یکی از نکاتی که در استنباط و استخراج آیات الاحکام و ملاک قرار دادن آنها باید مورد توجه قرار گیرد علم ناسخ و منسوخ و مکی و مدنی بودن آیات است زیرا در غیر این صورت ممکن است آیات منسوخ به عنوان حکم فقهی ملاک استنباط قرار گیرد و حکم خطایی صادر شود.از دیگر نکاتی که در مباحث احکام قرآن، باید مورد توجه قرار گیرد، بحث فلسفه احکام است.توجه به فلسفه احکام در اجتهاد تأثیر بسزایی دارد.سرانجام باید به اهمیت نقش باورها و اطلاعات بیرونی در بر داشت از آیات قرآن و نقش زمان و مکان در استنباط احکام اشاره کرد؛زیرا برخی احکام، که در قرآن نیز آیاتی درباره آن وجود دارد، در ظرف زمانی خاصی نازل شده و امروزه برخی از آن موضوعات منتفی است و قابل تصور نیست.
درباره همه آنچه گفته شد یک سخن از علامه طباطبایی(ره)قابل توجه است:«بیان تدریجی برخی از احکام در قرآن مانند حرمت خمر و شیوه مواجهه با مشرکان و کافران و تغییر قبله از بیت المقدس به سوی کعبه، چه بسا به سبب اضطرار و حرج صورت نگرفته باشد، بلکه فلسفه آن انعطاف پذیری واقع گرایی فقه قرآنی است.زمانی که مسلمانان در اقلیت مطلقند و از نظر عدّه و عدّه آمادگی پاسخ گویی به شرارت و آتش افروزیهای مشرکان را ندارند، آیات عفو و شکیبایی نازل می‏شود، «فاعفوا و اصفحوا 1» (عفو کنید و با کرامت و بزرگواری در گذرید).
ولی زمانی که مسلمانان قدرت و اقتدار لازم را به دست می‏آورند مأمور می‏شوند تا با مشرکان لجوج و پیمان شکن به ستیز و نبرد بر خیزند:«فاذا انسلخ الأشهر الحرم فاقتلوا المشرکین حیث وجد تموهم... 2»(آن گاه که ماههای حرام سپری شد، هر جا که مشرکان را یافتید، بکشید).
از قرن دوم هجری عده‏ای از فقیهان و اصحاب ائمه اطهار علیهم السلام به آیات الاحکام توجه کرده‏اند.و برخی نخستین کسی را که درآیات الاحکام اثر مستقل داشته، محمد بن ادریس شافعی(150-204ه ق)دانسته‏اند. امّا به نظر شیخ آقا بزرگ تهرانی و سیّد حسن صدر و همچنین ابن ندیم نخستین کسی که در آیات الاحکام کتاب نوشته است ابو النضر محمد بن سائب بن بشر کلبی کوفی(متوفی 146ه ق)که از اصحاب امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام بوده است، دانسته‏اند. 3
درباره آیات الاحکام، کتابهای بسیاری نوشته شده است.برخی از مفسران قرآن در ضمن تفسیر آیات قرآن به آیات الاحکام توجه بیشتری معطوف داشته‏اند و برخی از اساس تفسیر فقهی آیات را در نظر گرفته‏اند.به عنوان مثال کتاب الجامع الاحکام القرآن نوشته محمد بن احمد انصاری قرطبی(578-671ه ق)که در تفسیر آیات فقهی بحث‏های زیادی ارائه کرده و نظرات دیگران را نیز نقل کرده است.
برخی دیگر از فقیهان و مفسّران فقط به تفسیر آیات الاحکام پرداخته‏اند وآیات دیگر را در کتابشان نیاورده‏اند و عناوین بیشتر این کتابها «آیات الاحکام»است.
درکتابشناسی آیات الاحکام 169 کتاب در این موضوع معرفی شده است. 1درنوشتن کتابهای آیات الاحکام برخی ازمؤلفان بر اساس ابواب فقهی و برخی بر اساس ترتیب سوره‏ها و آیات الاحکام موجود درآنها دست به تألیف زده‏اند.
آنچه در پایان این مقاله باید خاطر نشان ساخت، تأکید بر توجّه جدی مجامع علمی اعم از حوزه و دانشگاه به نقش آیات الاحکام است و در این راه ضرورت تألیف کتابی با زبان روز و با طبقه بندی جدید از آیات الاحکام و تدریس آن در حوزه‏ها و در دانشگاهها بیش از پیش احساس می‏شود زیرا قرآن گام اول و آخر شناخت احکام و معارف اسلام است و تا احکام قرآن بدرستی شناخته نشود نمی‏توان سراغ کتب فقهی دیگر رفت و چه خوبست ذهن طلاب و دانشجویان از ابتدا قرآنی پرورش یابد.

پي نوشت ها:

(1)فاضل مقداد سیوری، کنز العرفان، 1/5.
(1)شهابی، محمود، ادوار فقه، 2/4-5.
(2)خزائلی، محمد، احکام قرآن، انتشارات امیر کبیر، تهران.
(1)مسعودی، محمد مهدی، «گستره مباحث فقهی قرآن»فصلنامه پژوهشهای قرآنی، ش 4 سال اول (زمستان 1374)ص 55-58 به نقل از:الزلمی، مصطفی ابراهیم، اسباب اختلاف الفقهاء فی الاحکام الشرعیة، مطبعه شفیق، بغداد.
(1)شهابی، محمود، ادوار فقه، 2/268-269.
(1)بقره، 109.
(2)توبه، 5.
(3)الذریعه، 1/40؛الفهرست، 57.
(1)هاشم زاده، محمد علی«کتابشناسی احکام قرآن بر اساس ترتیب قرن»فصلنامه پژوهشهای قرآنی، ش 3 سال اول(پاییز 1374)ص 165-184.

 
شنبه 15 مهر 1391  5:39 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقش علوم قرآنى در فقه القرآن

نقش علوم قرآنى در فقه القرآن

سيد موسي صدر

در مباحث قرآن و فقه يكى از محورهاى بايسته و نيازمند پژوهش و بررسى, موضوع نقش علوم قرآن در استنباط و برداشت از آيات الاحكام است. ترديدى نيست كه پيدايش هريك ازمحورهاى علوم قرآنى مانند: تحريف, نسخ, اسباب نزول وغيره, ناشى از عوامل خاص بوده است و تحقيق درآن مباحث, روشنگر ابهامات و گاه پرسشها واشكالات چندى است. امّا آيا پژوهش درآن محورها و دستاوردهاى آن در فقه القرآن نيز تأثير وجايگاهى دارد يا نه؟ اين سؤالى است كه مى بايد بدان پاسخ داد. نوشته حاضر كوشيده است تا با مطرح كردن سه محور از محورهاى علوم قرآن در حدّ توان و مجال به اين سؤال پاسخ دهد. با اين اميد كه سرآغازى باشد براى تحقيقات گسترده تر و عميق تر.

تأثير علم ناسخ و منسوخ در برداشت از آيات الاحكام

نسخ آن گونه كه در مباحث علوم قرآنى مورد بحث قرار مى گيرد و در اصطلاح فقهاء مطرح است عبارت است از:
برداشته شدن حكم ثابت شرعى از روى موضوع آن در مرحله تشريع و انشاء.1
اين تعريف تقريباً مورد اتفاق است, گرچه برخى تعبيرات, قيدهايى را به تعريف يادشده اضافه مى كند, امّا اين قيدها در حقيقت از لوازم نسخ است نه حقيقت نسخ.
با توجه به تعريف يادشده به وضوح مى توان دريافت كه نسخ در آيات الاحكام , يكى از مؤثرترين عوامل در استنباط و استخراج حكم است; زيرا فقيه همواره در پى حكمى است كه هم اكنون حجّت بوده و قابل عمل باشد وامّا حكمى كه به واسطه حكم ديگر از ارزش افتاده و ديگر اعتبار شرعى ندارد, نمى تواند مورد توجه او قرار گيرد. بنابراين, نسخ حكم به عنوان يك پديده درعالم تشريع, ازنظر واقع ومقام ثبوت, تأثير مستقيم در استنباط از آيات دارد, امّا نكته مهم دراين زمينه وجود نسخ است. آيا در موردى از احكام قرآنى نسخ واقع شده است؟
بعضى از دانشمندان ادعا كرده اند كه در بيشتر قريب به اتفاق مواردى كه تصور مى شود, نسخ صورت گرفته است, نسخ به معنى واقعى كلمه نيست, بلكه گونه اى ديگر از تقابل, مثل: تخصيص و تقييد و غيره است2اگر اين نظريه را بپذيريم, مسأله نسخ به رغم تأثير آن در مقام ثبوت, در عمل نقشى در استنباط حكم از آيات نخواهد داشت.
ولى واقعيت اين است كه اين نظريه جاى درنگ و ترديد است, زيرا عنوان ناسخ و منسوخ در رديف عناوين ديگر همچون عام وخاص, مطلق و مقيد, محكم و متشابه و… بارها در سخنان ائمه به كار رفته و ايشان براين نكته تأكيد داشته اند كه آگاهى از ناسخ و منسوخ قرآن همانند ساير ضرورتهاى ديگر شرط لازم براى تفسير قرآن است, به گونه اى كه اگر مفسر از ناسخ و منسوخ آگاه نباشد, نمى تواند مراد واقعى آيات را درك كند. با توجه به اين واقعيت چگونه مى توان جريان نسخ را در آيات الاحكام انكار كرد وهمه موارد آن را عام وخاص يا مطلق و مقيد به حساب آورد.
افزون برآن, در روايات, موارد بسيارى وجود دارد كه ائمه خود به نسخ يك آيه به وسيله آيه ديگر تصريح كرده اند, اين موارد علاوه بر آن كه مى تواند شواهدى بر نقش و تأثير نسخ در استنباط از آيات باشند, دليل محكمى بر بطلان نظريه ياد شده نيز هستند, به عنوان نمونه به موارد زير توجه كنيد:

1. حكم زنا

در روايتى امام على(ع)فرمود:
(درآغاز اسلام حدّ زن زناكار حبس و زندانى كردن او درخانه بود بحكم آيه ذيل:
(واللاتى يأتين الفاحشة من نسائكم فاستشهدوا عليهنّ أربعة منكم فان شهدوا فامسكوهنّ فى البيوت حتّى يتوفاهنّ الموت او يجعل اللّه لهنّ سبيلاً) نساء/ 15
امّا پس از آن كه تعداد مسلمانان زياد شد واسلام تقويت گرديد وكارهاى جاهليت بيش از پيش مورد تنفّر قرار گرفت, خداوند آيه مباركه سوره نور [نور/ 2] را فرستاد كه درآن دستور به تازيانه زدن زناكار داده شده است.
به اين ترتيب آيه حبس بوسيله اين آيه نسخ گرديد.3
آية الله خوئى براين باور است:
(آيه جلد [تازيانه] ناسخ آيه حبس نيست, زيرا ناسخ بودن آن بسته به دو چيز است: نخست آن كه حبس به عنوان حدّ زنا باشد وديگر آن كه سبيل كه در آيه نخست آمده است, مقصود ازآن جلد و رجم [درمورد زناى محصنه] باشد و هيچ يك از اين دو ثابت نيست, چون حبس به عنوان يك حكم بازدارنده است وهم اكنون نيز باقى است درحالى كه جلد و رجم, حكم تأديبى نسبت به مرتكب فاحشه مى باشد و ربطى به حكم پيشين ندارد.
علاوه بر اين, حكم جلد و رجم نمى تواند مصداق سبيل وعده داده شده در آيه نخست باشد, چون جلد و رجم نوعى عذاب و عقوبت است و نمى توان آن را راه خلاصى از حبس كه نسبت به عذاب سبك تر و قابل تحمل تر است, دانـست.)4
اين ادّعا از چند جهت قابل پذيرش نيست.
اوّلاً, چنانكه از روايت استفاده مى شود حبس زناكار به عنوان يك حكم شرعى تأديبى نسبت به زناكار تلقى مى شده است واين چيزى جز حدّ نيست.
ثانياً, امام(ع)خود تعبير به نسخ آيه حبس به وسيله آيه جلد مى كند چگونه مى توان اين واقعيت را انكار كرد وحكم حبس را يك حكم نسخ ناشدنى وماندگار تلقى كرد.
ثالثاً, همه مسلمانان از شيعه و سنى تاكنون اين چنين مى فهميدند كه آيه حبس منسوخ است وديگر نمى توان به عنوان يك حكم شرعى آن را بر زناكار جارى ساخت. اين اتفاق خود دليل و شاهد محكمى بر واقع شدن نسخ درآيه ياد شده است.
و اما اين كه ايشان مى نويسد: (جلد و رجم نمى تواند سبيل وعده داده شده باشد.) نيز سخن درستى نيست, زيرا آنچه در روايت به عنوان ناسخ معرفى شده است, آيه جلد است وحكم رجم درآيات قرآن نيامده است, بديهى است كه عذاب ناشى از تازيانه خوردن, به مراتب از حبس ابد درخانه آسان تر است.

2. حكم عده وفات

در روايت ديگر از اميرالمؤمنين(ع)آمده است:
(در زمان جاهليت هنگامى كه شخصى وفات مى كرد همسر او تا يك سال از ازدواج مجدّد خوددارى مى كرد و در اين مدّت درخانه همسرش زندگى مى كرد و اولياى ميّت از تركه ميّت براى او خوراك و پوشاك تهيه مى كردند. اسلام نيز در ابتداء همين عمل را تأييد كرد وآيه زير در همين زمينه نازل شد:
(والذين يتوفون منكم و يذرون ازواجاً وصيّة لازواجهم متاعاً الى الحول غير اخراج…) بقره / 240
امّا پس از مدّتى وقتى اسلام تقويت شد, خداوند متعال اين آيه را نازل فرمود:
(والذين يتوفّون منكم و يذرون ازواجاً يتربّصن بانفسهنّ اربعة اشهر و عشراً فاذا بلغن اجلهنّ فلاجناح عليهنّ…) (بقره/ 234) و براساس اين آيه, آيه قبل نسخ شد.)5
اين روايت نيز به خوبى دلالت بر وجود نسخ درآيات الاحكام دارد ومرحوم طبرسى نيز در ذيل هردوآيه تصريح به همين معنى كرده است.

3. حكم ارث

مورد ديگرى كه مى توان از آن به عنوان نمونه نسخ در آيات الاحكام ياد كرد, جريان ارث است. به فرموده امام على(ع):
(وقتى پيامبر اكرم(ص) به مدينه هجرت فرمود, ميان مهاجرين و انصار قرارداد برادرى بستند و ميراث را نيز به حكم آيه: (انّ الذين آمنوا و هاجروا وجاهدوا باموالهم وانفسهم فى سبيل اللّه والذين آووا ونصروا اولئك بعضهم اولياء بعض …) (انفال/ 72)براساس برادرى دينى قرار دادند, ولى پس ازمدّتى حكم يادشده با آيه 6 سوره احزاب نسخ شد و ارث بر اساس رحم و قرابت داده شد نه برادرى ناتنى.)6
اين نمونه ها كه به تصريح امام(ع)يك آيه توسط آيه ديگرى در آن نسخ شده است, بهترين شاهد بر نقش نسخ در استنباط حكم از يك سو و نادرستى ديدگاه نبود نسخ در قرآن, از سوى ديگر است.

شناخت آيه هاى مكى ومدنى و نقش آن در فقه قرآنى

دركتابهاى مربوط به علوم قرآن, آيات مكى ومدنى سه گونه تعريف شده است:
1. آيه هاى مكى آيه هايى هستند كه پيش از هجرت بر پيامبر اكرم نازل شده است وآيه هاى مدنى آيه هايى هستند كه پس از هجرت نازل گرديده است.7 دراين تعريف عنصر زمان و مراحل دعوت لحاظ شده است.
2. آيه هاى مكى آيه هايى هستند كه در مكه بر پيامبراكرم(ص) نازل گرديده اگر چه پس از هجرت بوده است. در مقابل, آيه هايى كه در مدينه نازل گرديده, آيه هاى مدنى شمرده مى شوند.8دراين تعريف عنصر مكان دخالت داده شده است.
3. آيه هايى كه مخاطب آن اهل مكه اند, آيه هاى مكى و آن آيه ها كه خطاب به اهل مدينه نازل شده است, آيه هاى مدنى اند.9اين تعريف براساس نقش عنصر انسانى در تقسيم آيه ها, صورت گرفته است.
از تعريفهاى بالا ظاهراً آنچه كه مورد پذيرش بيشتر انديشه وران قرار گرفته است, تعريف نخست است; زيرا دو تعريف ديگر از نظر منطقى جامع ومانع نيستند, چون تعريف دوّم آيه هايى را كه خارج از مكه ومدينه نازل شده است در بر نمى گيرد و تعريف سوّم بر پايه نادرستِ اختصاص مخاطبان قرآن به اهل مكه و مدينه استوار است.

معيار تشخيص آيه هاى مكى و مدنى

در اين كه چگونه وازچه راههايى مى توان آيه هاى مكى ومدنى را تشخيص داد ويكى را از ديگرى جدا كرد, دو نظريه مطرح است:
1. روايات دراين زمينه تعيين كننده مكى ومدنى بودن آيه هايند. اين ديدگاه در ميان اهل سنّت طرفداران بيشترى دارد.
2. خود آيه ها معيار تشخيص و تعيين مكى و مدنى است, نه روايتها, زيرا روايتهاى رسيده هيچ يك از نظر سند اعتبار لازم را ندارند.
علامه طباطبائى دراين زمينه مى نويسد:
(پس بنابرآنچه گذشت تنها راه تشخيص ترتيب سوره هاى قرآنى و مكى و مدنى بودن آنها, تدبّر درمضامين آنها و تطبيق آن با اوضاع واحوال پيش ازهجرت و پس از هجرت است. اين روش تا اندازه اى كه پيش مى رود براى تشخيص ترتيب سور وآيات قرآنى و مكى و مدنى بودن آنها سودمند است.)10
به نظر مى رسد كه تكيه كردن برهريك از دومعيار ياد شده به تنهايى نمى تواند در همه آيه هاى قرآن سود بخشد, زيرا در برخى موارد روايات متعارض است و در بعضى از آيه ها, مضامين آن قابل تطبيق بر هر دوزمان پيش از هجرت و پس ازهجرت است. بنابراين, بهتر است كه ازهردو وسيله بهره گرفته شود و در صورت تفاوت احتمالى راههاى يادشده درمورد خاصى, ترجيح با مضامين و سياق آيه ها است. زيرا روايات تاريخى, بويژه درمواردى كه با جريانها يا نظامهاى سياسى برخورد مى كند, كمتر قابل اعتماد است.

آثار مكى و مدنى بودن آيه ها

شناخت و تشخيص آيه هاى مكى و مدنى, در شناسايى مراحل دعوت پيامبر اكرم (ص) و به دست آوردن خصوصيات روحى واجتماعى مردم آن زمان و موانع مختلف فكرى و اجتماعى موجود در مسير دعوت, نقش به سزايى دارد امّا در كشف و استنباط احكام شرعى تأثير چندانى ندارد; زيرا تنها موردى كه به نظر مى رسد مكى بودن و مدنى بودن آيه ها اثر داشته باشد, شناخت ناسخ از منسوخ در صورت تفاوت دو حكم قرآنى در يك موضوع است كه دراين صورت, به طور طبيعى آيه مدنى ناسخ وآيه مكى منسوخ خواهد بود, امّا آنچه كه مهم است وجود چنين نسخى در قرآن است. برخى از فقيهان معاصر مدعى اند كه آيه هايى كه ادعا شده است ناسخ برخى ديگر از آيه ها است, در حقيقت ناسخ نيستند بلكه از قبيل عام و خاص يا مطلق و مقيد يا عناوين ديگرى از اين گونه اند ودراين زمينه تنها آيه (نجوى)را مى توان ناسخ آيه ديگر به حساب آورد.11
گرچه اين نظريه با توجه به رواياتى كه درباره تفسير قرآن وارد شده است ويكى از شرايط آن را شناخت ناسخ ومنسوخ و… دانسته است, قابل تأمّل است, زيرا اگر ناسخ و منسوخى در قرآن نباشد, تعبيرات يادشده, ديگر مفهومى نخواهد داشت. بلى, اين واقعيت را نمى توان انكار كرد كه نسخ به معنى واقعى كلمه, بسيار محدود است وتنها در موارد اندكى قابل پذيرش است.
براى آن كه اين حقيقت آشكارتر گردد, ناگزيريم احكامى را كه در دوران مكه بر پيامبر اكرم(ص)شده, مورد بررسى و سنجش با احكام مدنى مربوط به همان موضوع قرار دهيم تا ميزان ناسازگارى آنها روشن گردد.
درتفاسير, بيشتر به ياد كرد مكى ومدنى بودن سوره ها بسنده مى شود و گاهى به صورت اجمال به مكى ومدنى بودن برخى ازآيه ها نيز اشاره مى شود. امّا با توجه به آن كه درموارد بسيارى, آيه هاى مكى در سوره هاى مدنى و آيه هاى مدنى در سوره هاى مكى قرار گرفته اند, با درك مكى و مدنى بودن سوره ها نمى توان از زمان دقيق نزول تك تك آيات آگاهى يافت از اين روى, براى شناخت آيات مكى و مدنى, بويژه احكام شرعى اين دو دوره, راهى ديگر بايد جست.
درگذشته ازمعيار تشخيص مكى و مدنى بودن آيات سخن گفتيم. برخى در تشخيص آيات اين دو دوره بر روايات تكيه داشتند و برخى بر مضامين, امّا به نظر مى رسد در مورد آيات الاحكام, هيچ يك از دو راه يادشده در خور استفاده نباشد, زيرا مضامين آيات الاحكام مكى هيچ گونه خصوصيتى ندارد كه بتوان بر اساس آن مكى بودن آنها را تشخيص داد, همان گونه كه در باره احكام شرعى در دوران مكه نيز روايات بسيار اندكى رسيده است كه همان روايتهايى است كه مكى و مدنى بودن يك سوره را بيان مى كند.
بعضى از انديشه وران راه ديگرى نشان داده اند كه اين راه اگر بر اصول درستى استوار باشد, مى تواند ما را به صورت دقيق تر به شناخت آيات مكى ومدنى رهنمون گردد. اين راه شناخت و بررسى آيات بر اساس كوتاهى و درازاى آنهاست.
ييكى از نويسندگان معاصر كوشيده است با استفاده از محاسبه احتمالها و ترسيم منحنى هاى گوناگون و مقايسه آيات مكى و مدنى, به قاعده اى كلى اين زمينه دست يابد كه بتوان بر مبناى آن آيات مكى ومدنى را از يكديگر تشخيص داد وحتّى زمان نزول آنها را نيز تعيين كرد.
نتايج به دست آمده دركتاب نويسنده يادشده تا حدّ زيادى با واقع منطبق است و مى تواند در شناخت آيات مكى ازمدنى ما را يارى رساند.12
براساس پژوهش يادشده, احكامى كه در مكه نازل شده است در چند محور زيراست:
1. نماز كه آيات زيادى در اين زمينه نازل شده است.
2. زكات و انفاق. البته طبيعى است كه مقصود از واژه زكات, زكات معروف با شرايط مذكور در كتابهاى فقهى نيست, بلكه مطلق انفاق مال , مورد نظر است.
3. كم فروشى.
4. حفظ امانت.
5. زنا.
6. اعراض از لغو.
7. وفاى به عهد.
8. مال يتيم.
9. جهاد.
10. ربا.
11. قرض الحسنه.
12. حج.
13. امر به معروف.
14. لواط.
اين موضوعها چنانكه پيداست در آيات مدنى نيز مطرح شده است, با سنجش ميان آيات مكى و مدنى اين حقيقت به طور كامل آشكار مى گردد كه در بيشتر اين موضوعها آيات مدنى تأييد و تأكيد كننده آيات مكى اند وهيچ گونه ناسازگارى بين دو دسته آيات وجود ندارد وتنها درمورد ادّعا شده است كه آيات مدنى متنافى وناسخ آيات مكى است يكى در رابطه با كافران كه آيات مكى بر مدارا با آنان دستور مى دهد, درحالى كه آيات مدنى جهاد ومقاتله با آنان را واجب مى كند وديگر درمورد زكات است كه در آيات مكى مثل آيه:
(وآتوا حقّه يوم حصاده…) (انعام / 141) بگونه خاص واجب بوده است و سپس با آيه: (خذ من اموالهم صدقة…) (برائت/ 104) نسخ شده است.
درباره موضوع جهاد و برخورد با كافران واقعيت اين است كه هيچ گونه رابطه ناسخ ومنسوخى ميان آيات نيست ونمى توان گفت آيات مدنى ناسخ آيات مكى اند, زيرا نسخ يك حكم, به معنى ناشايستگى عمل بر طبق آن در هر شرايط است, مانند موضوع قبله. در صورتى كه چگونگى برقرارى رابطه با كافران بر اساس شرايط و مقتضيات زمان فرق مى كند و نرمش با آنان وعفو آنان در برخى شرايط بر اساس برخى مصالح است, بنابراين نمى توان گفت آيات مكى منسوخ هستند.
وامّا در موضوعى همانند زكات ممكن است نظريه نسخ آيه يا آيات مكى توسط آيات مدنى پذيرفته شود چون چگونگى و شكل پرداخت زكات در دونوع آيه به طور كامل متفاوت است.
به هرحال, آنچه كه دراين زمينه داراى اهميت است, بررسى حجم آيات ناسخ و منسوخ در دو دوره مكه ومدينه است. مقايسه اين دو بخش از آيات, اين واقعيت را بيش از پيش تأييد مى كند كه نسخ دربين آيات مكى و مدنى بسيارناچيز است وشايد يكى از علتهاى آن, اين باشد كه آيات مكى و مدنى كامل كننده دو بعد زندگى بشر است; زيرا آيات مكى بيشتر به احكام فردى توجه نشان داده است وآيات مدنى در بيشتر موارد احكام اجتماعى و قوانين مربوط به حكومت و تشكيل جامعه واداره آن را تشريع كرده است واين دو گونه احكام, تكميل كننده يكديگر و سازگار با يكديگرند, بنابراين نسخ كه ناسازگارى كامل و صد درصد دو حكم را مى طلبد, چندان زمينه اى درميان دو دسته ياد شده آيات ندارد.
اگر نسخ زمينه نداشته باشد, قهراً, مهم ترين اثر تشخيص آيات مكى و مدنى از يكديگر نيز از بين خواهد رفت واين بدان معنى است كه على رغم آثار فرهنگى و معرفتى اين دودسته آيات در ديگر ابعاد, در بعد استنباط احكام نقش چندانى براى آنها نمى توان قائل شد.

نقش تناسب در فقه القرآن

تناسب, به مفهوم پيوستگى منطقى چند آيه, يا چند جمله از يك آيه, با يكديگر, در ابعاد گوناگون است. گاه تناسب در رابطه با آيات يك سوره در نظر گرفته مى شود وگاهى تناسب چند آيه از يك سوره و گاه درخصوص صدر و ذيل يك آيه وگاهى نيز بين موضوع و محمول يك جمله.
به جز نوع اوّل كه بيشترين نقش را, در تعيين محل نزول آيات, يعنى مكى يا مدنى بودن يك آيه دارد تا در استنباط حكم از آيات , ساير انواع تناسب, همگى در كشف و دريافت حكم از آيات الاحكام, به گونه اى تأثير دارند, ولى از آن جا كه دراين نوشتار نقش تناسب به عنوان محورى از محورهاى علوم قرآنى بررسى مى شود, لذا از تناسب حكم و موضوع كه بيشتر به عنوان يك موضوع اصولى مطرح است تا علم قرآنى, صرف نظر مى شود.
نقش تناسب آيات در استنباط حكم شرعى ازدوجهت درخور توجه است:
1. از نظر درجه تأثير در كشف حكم.
2. از جهت مكانيسم تأثير.
از بعد نخست مى توان گفت تأثير تناسب آيات, چيزى در حدّ يك قرينه است ونه بيشتر; زيرا پيوستگى طبيعى دوآيه يا دو جمله از جهت مفهوم يا جايگاه, فقط زمينه ساز يك تصور جديد درمجموع آيات است واين تصور مى تواند موافق با قرائن و دلائل ديگر باشد يا مخالف باآن, بنابراين همان گونه كه مجال براى ذهنيت فقيه در انتخاب يك معنى باقى مى ماند, در تعارض با دلايل ديگر نيز نمى توان تنها بر تناسب تكيه كرد. به اين ترتيب, زمينه تأثير تناسب آيات, موارد مشكوك وخالى از دليل قوى است.
وامّا از زاويه دوّم يعنى مكانيسم و چارچوب تأثيرگذارى, نمونه هاى بررسى شده در آيات الاحكام چنين مى نماياند كه تأثير تناسب از دوطريق صورت مى گيرد يكى تبيين و توضيح موضوع, وديگر تعيين حدود ودائره شمول و گستردگى حكم. پس نقش تناسب در استنباط احكام به عنوان يك عمل ذهنى همواره به صورت غيرمستقيم ايفا مى گردد.

نمونه ها

اينك به مواردى از آيات كه تناسب مى تواند در يكى از دوجهت يادشده تأثير گذارد, اشاره مى شود. لازم به يادآورى است كه منابع ما دراين تحقيق بيشتر تفاسير بوده است تا كتابهاى فقهى, زيرا فقدان تحقيقات قرآنى در حوزه فقه واستنباط, ما را از دستيابى به مسائلى از اين دست در كتابهاى فقهى محروم ساخته است.
* (قاتلوا الذين لايؤمنون باللّه ولاباليوم الآخر ولايحرّمون ما حرّم اللّه و رسوله ولايدينون دين الحقّ من الذين اوتوا الكتاب حتّى يعطوا الجزية عن يد وهم صاغرون.)
توبه / 29
با كسانى از اهل كتاب كه به خدا و روز واپسين ايمان نمى آورند وحرام خدا و پيامبر را حرام نمى دانند وبه دين حقّ پايبند نيستند, جنگ كنيد تا آن كه به دست خود وبا كوچكى وخوارى جزيه بپردازند.
دراين آيه مباركه دو نكته از نظر فقهى درخور درنگ و تحقيق است:
1. آن كه مقصود از (الذين اوتوا الكتاب) چه كسانى هستند؟ آيا به جز يهود و نصارا, مجوسيان را نيز دربر مى گيرد يا نه واگر شامل است آيا جزيه از مجوسى هم پذيرفته مى شود يا نه؟ دراين زمينه شايد با قطع نظر از روايات كه مجوسى را اهل كتاب مى داند و با آنان معامله اهل كتاب را توصيه مى كند, مسأله تا حدودى مجهول باشد. امّا بعضى ازمفسران مثل علامه طباطبايى, براين باورند كه از تناسب صدر و ذيل آيه(يا سياق آيه به تعبير ايشان)مى توان دريافت كه همه فرقه هاى اهل كتاب از جمله مجوسيان مكلّف به پرداخت جزيه هستند وجزيه ازهمه آنان پذيرفته است; زيرا در ابتداى آيه حكم قتال به همه اهل كتاب مربوط است پس در ذيل آيه نيز حكم به پرداخت جزيه را كه به عنوان هدف نهايى قتال بيان شده است بايد مربوط به همه اهل كتاب دانست واين مقتضاى تناسب صدر و ذيل آيه است.13
2. نكته ديگرى كه نياز به تحقيق دارد كلمه(صاغرون) است آيا مقصود ازآن اظهار حقارت و كوچكى هنگام پرداختن جزيه است, يا آن كه مراد خضوع و فروتنى در برابر قوانين جامعه اسلامى و مخالفت نكردن با سنتها و قانونهاى مسلمانان است؟ برخى از فقهاى اهل سنّت و بعضى از مفسران مانند طبرسى مفهوم اوّل را برداشت كرده اند ايشان مى نويسد:
(وهم صاغرون) , اى ذليلون مقهورون يجرون الى الموضع الذى يقبض منهم فيه بالعنف حتّى يؤدّوها و قيل هو أن يعطوا الجزية قائمين و الآخذ جالس)(14)
منظور از جمله(وهم صاغرون) آن است كه درحال خوارى و تحت نظر به زور به جايگاه پرداخت جزيه روانه مى شوند تا آن را بپردازند.وبرخى گفته اند:(يعنى آنان درحال ايستاده مى پردازند و گيرنده در حال نشسته مى گيرد.)
امّا واقعيت اين است كه تناسب جملات آيه كريمه مفهوم دوّم را القاء مى كند زيرا اوصافى كه به عنوان مجوّز قتال بيان شده است, يعنى ايمان نداشتن به خدا و آخرت و نپذيرفتن دين حقّ و حلال شمردن حرامها, مستلزم آن است كه اهل كتاب مسلمان شوند و در برابر خداوند خاضع گردند, امّا ازآن جا كه حكم جزيه به عنوان جايگزين ايمان واسلام بيان شده است, نزديك ترين حالت كه كم ترين فاصله را با مسلمان شدن دارد, يعنى خضوع در برابر حاكميت اسلام به عنوان دين خدا بايد اعتبار گردد واين بدان معنى است كه كوچك شدن اهل كتاب به مفهوم اطاعت از قوانين اسلامى و سنتهاى مسلمانان است; يعنى حاكميت دين, نه حاكمانى كه جزيه را مى گيرند. شايد به همين لحاظ است كه فقهايى مانند شيخ طوسى و ديگران تعبير دوّم را پذيرفته اند.15
* (ويسئلونك عن المحيض قل هو أذى فاعتزلوا النّساء فى المحيض ولاتقربوهنّ حتى يطهرن فاذا تطهّرن فأتوهن من حيث امركم اللّه ان اللّه يحبّ التوابين و يحبّ المتطهرين) بقره / 222
واز تو درباره حيض مى پرسند, بگو: چيز زيانبار و آلوده اى است, ازاين رو درحال قاعدگى از زنان كناره گيرى كنيد وبا آنان نزديكى نكنيد تا پاك شوند وهنگامى كه پاك شدند, از راهى كه خداوند فرمان داده با آنان آميزش كنيد. خداوند توبه كنندگان وپاكان را دوست دارد.
دراين كه مقصود از (تطهّر) درجمله (فاذا تطهّرن) چيست؟ اختلاف نظر وجود دارد. بعضى گفته اند مقصود غسل است, پس ممنوع بودن آميزش با حائض تا پس از غسل ادامه دارد; امّا برخى گفته اند با توجه به كلمه(يطهرن), كه بدون ترديد بمعنى انقطاع دم است, مراد از (تطهّر)شستن محل است, نه غسل. بنابراين پايان ممنوع بودن نزديكى, بند آمدن خون است.
اين استنباط دوم كه سخن صحيحى است, براساس تناسب صورت گرفته است .
علامه طباطبايى مى نويسد:
(منظور از تطهر در آيه اگر شستن باشد, مفاد آيه استحباب اين كار است. واگرمنظور ازآن غسل كردن باشد مفهوم آيه استحباب آميزش پس از غسل است, همچنانكه در روايت آمده(غسل نزد من محبوب تر است.) ومنظور ازآيه حرام بودن آميزش پيش از غسل, يعنى پس از پاك شدن و پيش از غسل كردن نيست; زيرا دراين صورت با پايان ممنوعيت پاك شدن از خون(كه در صدر آيه گفته شده)منافات خواهد داشت.(16)
در تفسيرنمونه نيز اين واقعيت اين گونه آمده است:
(از جمله(اذا تطهّرن) استفاده مى شود كه به مجرد پاك شدن زنان از عادت ماهيانه, آميزش با آنها جايز است; زيرا اين جمله پس از توصيف خون حيض به آلودگى آمده است; يعنى به هنگامى كه ازاين آلودگى پاك شدند ممنوعيت برطرف شود و تفسير(تطهّرن) به غسل كردن زنان با ظاهر آيه سازگار نيست; زيرا در آغاز آيه هيچ گونه سخنى از وجوب غسل در ميان نبوده است.)(17)
به هر حال تقريب علامه را بپذيريم يا بيان تفسير نمونه را آنچه مهم است نقش تناسب در كشف يك موضوع شرعى است.
* (… وان كنتم مرضى او على سفر او جاء احد منكم من الغائط اولامستم النساء فلم تجدوا ماء فتيمّموا صعيداً طيّباً… ) نساء/43
واگر بيماريد يا مسافر, يا قضاى حاجت كرده ايد ويا با زنان آميزش جنسى داشته ايد و دراين حال آب نيافتيد با خاك پاكى تيمم كنيد.
د ر واژه (لامستم) اختلاف كرده اند كه به معنى جماع و آميزش است يا لمس با بدن. بنابرهريك از دو احتمال, حكم فقهى آن متفاوت خواهد بود. در اين زمينه طبرسى با استفاده از تناسب و سياق آيه احتمال اول را برگزيده است واين شايد يكى از مواردى است كه سياق به صراحت به يارى تبيين مفهوم يك موضوع فقهى آمده است.
طبرسى آورده است:
(منظور از (لامستم النساء)جماع است. وبرخى گفته اند مقصود لمس كردن با دست يا جز آن است, ولى معنى نخست درست است, زيرا خداى سبحان وظيفه جنب را با بودن آب دراين آيه بيان فرموده است (ولاجنباً الاّ عابرى سبيل حتّى تغتسلوا) وپس ازآن وظيفه محدث[به بول وغايط]را با نبودن آب دراين آيه(او جاء احد منكم من الغائط) بيان كرده است . بنابراين مناسب نيست كه خداوند از وظيفه جنب در صورت نبودن آب سخنى نگويد. با آن كه پيش از اين يادى از جنب كرده است. در حالى كه وظيفه محدث[به بول و غايط]را در صورت نبودن آب بيان كرده است با آن كه سخنى از او درميان نبوده است. پس معلوم مى گردد كه منظور از(لامستم النّساء)جماع است تا بتوان آيه را بيانگر وظيفه جنب در شرايط نبود آب دانست.)18
* (انّ عدّة الشّهور عند اللّه اثناعشر شهراً فى كتاب اللّه يوم خلق السموات والأرض منها أربعة حرم ذلك الدين القيم فلاتظلموا فيهنّ انفسكم وقاتلوا المشركين كافّة كمايقاتلونكم كافّة واعلموا أنّ اللّه مع المتقين) توبه /36
شمار ماهها نزد خدا از آن روز كه آسمانها و زمين را آفريده دوازده ماه است كه چهارماه ازآن, ماه حرام است وجنگ درآن ممنوع است اين آيين ثابت وپابرجاست. بنابراين, دراين ماهها به خود ستم نكنيد وبا مشركان دسته جمعى پيكار كنيد همان گونه كه آنان دسته جمعى با شما پيكار مى كنند وبدانيد خداوند با پرهيزكاران است.
دراين آيه با بيان حرام بودن ماههاى چهارگانه, هرگونه ظلم و ستمى بر نفس كه گستره آن, همه گناهان را مى گيرد مورد نهى واقع شده است. اگر تعبّد به لفظ صورت گيرد و بدون توجه به سياق آيات قبل و بعد ازآن, فقط با موازين و معيارهاى اصولى مانند اطلاق لفظى ومانند آن, به استنباط حكم پرداخته شود, به طور قطع نتيجه آن, حرام بودن مضاعف هرگونه گناه در ماههاى حرام خواهد بود, زيرا نهى, ظهور در حرمت دارد ومتعلق نهى نيز اطلاق دارد, درحالى كه تناسب اين آيه با آيات قبل و بعد, كه از قتال با مشركان سخن گفته است, نشان مى دهد كه منظور از ظلم دراين آيه, جنگ و كشتار است وازهمين رو كسى به اطلاق آن در فقه, فتوى نداده است.
علامه طباطبايى در رابطه با اين آيه مى نويسد:
(جمله [فلاتظلموا فيهنّ انفسكم]گرچه بنابرمطلق بودن لفظ آن, ازهرگونه ظلم و معصيت نهى مى كند, ولى سياق آيه دليل آن است كه مقصود اصلى, جنگ درماههاى حرام است.)19
نمونه هاى بالا نشانگر آن است كه تناسب يك آيه با آيات قبل وبعد مى تواند راهگشاى خوبى براى فهم مقصود كلمات و الفاظ درآيات الاحكام باشد, ولى همان گونه كه يادشد تأثير تناسب فقط در همين مهم خلاصه نمى شود, بلكه در تبيين محدوده و گستره حكم نيز نقش مؤثرى دارد كه اينك به نمونه هايى ازآن اشاره مى كنيم:
1. (وان كنتم على سفر ولم تجدوا كاتباً فرهان مقبوضة… ) بقره/ 283
واگر در سفر بوديد و نويسنده اى نيافتيد, گرو بگيريد…
چنانكه به روشنى پيداست آيه كريمه مسأله رهن را در هنگام سفر مطرح كرده است كه اگر بگوييم معنى آن جايز نبودن رهن در حضر است, دست كم نفى و اثبات آن در بوته اجمال باقى مى ماند; يعنى نمى توان ازآيه فهميد كه رهن در حضر صحيح است يا نه, ولى اگر سياق و تناسب را در نظر بگيريم مى توان در پرتو آن دريافت كه مشروع بودن رهن اختصاص به سفر ندارد, بلكه درحضر نيز رهن دادن و گرفتن صحيح است, زيرا جمله (و لم تجدوا كاتباً) به خوبى نشانگر آن است كه سفر خصوصيت ندارد, بلكه آنچه در مشروع بودن رهن اهميت دارد, دست نيافتن به تنظيم كننده و نويسنده سند است و سفر به عنوان نمونه بارز مواردى كه به نويسنده كمتر دسترسى هست, بيان شده است. بنابراين تناسب دو جمله ازيك آيه, فراگيرى حكم را نسبت به زمانها و مكانهاى گوناگون اثبات مى كند.20
2. (انّما الصدقات للفقراء والمساكين والعاملين عليها والمؤلفة قلوبهم و فى الرقاب والغارمين وفى سبيل اللّه وابن السبيل فريضة من اللّه و اللّه عليم حكيم.)
توبه / 60
زكاتها مخصوص فقرا و مساكين و كاركنانى است كه براى جمع آورى آن زحمت مى كشند و كسانى كه براى جلب محبتشان اقدام مى شود و براى آزادى بردگان وبدهكاران وبراى مصرف در راه خدا و براى در راه ماندگان است. اين يك فريضه مهم الهى است وخداوند دانا و حكيم است.
معروف است كه عمر, سهم (مؤلفة قلوبهم) (كسانى كه محبتشان جلب مى شود)را از زكات قطع كرد به اين دليل كه اين سهم در زمان ضعف مسلمانان به شمارى داده مى شد تا از آسيب آنان در امان باشند, امّا پس از اقتدار مسلمانان و پيروزى آنان بر كفار ومشركان, ديگر دليلى بر پرداخت اين سهم نيست.
طبرسى در مجمع البيان, به ابوحنيفه واصحابش نسبت داده است كه قائل به سقوط اين سهم اند21 و كاشانى نيزدر كتاب بدائع الصنائع همين حكم را به همه عالمان اهل سنت نسبت داده است.22
به هرحال, اگر تناسب جمله هاى آيه را معيار قرار دهيم بايد گفت سهم داشتن (مؤلفة قلوبهم) از زكات, حكم هميشگى است وبه زمان خاصى اختصاص ندارد; زيرا تناسب صدر و ذيل آيه اقتضا دارد كه جمله(فريضة من اللّه) به تقسيم زكات به اصناف هشتگانه ارتباط داشته باشد, نه به اصل تشريع زكات. نتيجه آن كه, تقسيم زكات به دسته هاى يادشده دستور الهى و فريضه اى تغييرناپذير است, نه حكم ولايى از سوى پيامبراكرم براى زمانى خاص.23
3. (الزانى لاينكح الاّ زانية أو مشركة والزانية لاينكحها الاّ زان أو مشرك وحرّم ذلك على المؤمنين.) نور / 3
مرد زناكار جز با زن زناكار يا مشرك ازدواج نمى كند و زن زناكار را نيز جز مرد زناكار يا مشرك به زنى نمى گيرد واين برمؤمنان حرام شده است.
ازاين آيه مباركه همان گونه كه در روايات نيز تأكيد شده است, حرام بودن ازدواج با زناكار و مشرك فهميده مى شود, امّا در روايات, اين حكم بر زناكارى تطبيق شده است كه حدّ بر او جارى , ازآن جمله روايت زير است:
امام باقر (ع)فرمود:
(منظور آيه مردان وزنانى هستند كه در زمان پيامبر به زناكارى شهرت داشتند, خداوند مردم را از ازدواج با آنان نهى فرمود و امروزه نيز برهمين منوال است. اگر كسى مشهور به اين كارها بود وحدّ بر او جارى شده بود به اوهمسر ندهيد, تا بدانيد توبه كرده است.)24
اين پرسش دراين جا مطرح است كه امام(ع) اين قيد را از كجا استفاده فرموده است؟
پاسخ اين سؤال با توجه به علم بى پايان و لدنّى ائمه (ع) واين كه آنان معدن علم و مهبط وحى اند و علم قرآن و شريعت را از پيامبر به ارث برده اند, روشن است.
ولى شايد بتوان گفت قيد يادشده از تناسب و پيوند طبيعى آيات استفاده مى شود; زيرا حكم يادشده در پى حكم به اقامه حدّ بيان شده است. طبيعى است كه در چنين وضع وحالتى آنچه در ذهن مى آيد آن است كه حرام بودن ازدواج در مورد زناكارى است كه حكم پيشين نيز در باره او بوده است, پس پيوستگى اين دوآيه باعث تقييد حكم دوم به حكم اول مى شود, بعيد نيست كه امام(ع)دركنار منابع ديگرى كه در اختيار دارد ازاين عنصر نيز در بيان حكم يادشده بهره گرفته باشد.
4. (… واحلّ لكم ماوراء ذلكم ان تبتغوا باموالكم محصنين غيرمسافحين…)
نساء/ 24
امّا زنان ديگر[غيراز اينها كه بر شما حرام شد] براى شما حلال است كه با اموال خود آنان را اختيار كنيد, با پاكدامنى و خوددارى از زنا.
علامه طباطبايى يادآور شده است كه برخى ازاين آيه, حلال بودن ازدواج با زنان اهل كتاب را استفاده كرده اند. آن گاه ايشان نظريه يادشده را باطل اعلام مى دارد به اين دليل كه جمله يادشده در پرتو سياق و تناسب آيات مفهوم ديگرى دارد:
(زيرا آيه ظاهراً در جهت بيان زنان حرام و زنان حلال از جهت نسبى و سببى است نه از جهت گرايشهاى دينى و مذهبى.) 25
پاسخى كه ايشان داده و درنتيجه عموميت را ازآيه فوق نفى كرده , همان گونه كه ايشان يادآور شده است , با استفاده از ارتباط آيات با يكديگر صورت گرفته است واين مى تواند نشان دهنده نقش تناسب در بيان حدود حكم باشد.
به اين ترتيب, با توجه به نمونه هاى يادشده مى توان نتيجه گرفت كه تناسب آيات يا به تعبير ديگر ارتباط و پيوستگى منطقى و طبيعى چند آيه يا جمله كه بعضى از مفسران ازآن به سياق تعبير مى كنند, نقش درخور توجهى در پرتوافكنى برموضوعات و احكام قرآنى دارد. البته چنانكه پيشتر نيز اشاره شد اين تأثير درحدّ يك قرينه و اماره است و از اين روى, نمى توان در رويارويى با دلايل ديگر تنها بر روى آن تكيه كرد, امّا در موارد مشكوك مى تواند راهگشاى فقيه باشد.


پی نوشت‌ها:

1. ر ك: طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان فى تفسيرالقرآن, ناصرخسرو, تهران, 1/ 180 ; خويى, سيّد ابوالقاسم, البيان, 279 ; راغب اصفهانى, حسين بن محمد, المفردات فى غريب القرآن, نشركتاب, تهران/ 490; فراهيدى, خليل بن احمد, العين, مؤسسة النّشر الاسلامى, قم/ 802.
2. خويى, سيدابوالقاسم, البيان, 311.
3. مجلسى, محمدباقر, بحارالانوار, مؤسسة الوفاء, بيروت, 90/ 6
4. خويى, سيدابوالقاسم, البيان, 311.
5. مجلسى, محمدباقر, بحارالانوار, 90/ 6.
6. همان, 90/ 8.
7. طباطبايى, محمدحسين, قرآن در اسلام, دارالكتب الاسلاميه, تهران/ 168; حكيم, محمدباقر, علوم القرآن/ 43; الحفناوى, دراسات فى القرآن الكريم, دارالحديث, مصر/ 459.
8. همان.
9. همان.
10. طباطبايى, محمدحسين, قرآن در اسلام/ 187.
11. خويى, سيدابوالقاسم, البيان, 287, 287 و…
12. بازرگان, مهدى, سيرتحوّل قرآن, انتشارات قلم, تهران, بخش تاريخ نزول قرآن/ 87 ـ 155.
13. طباطبايى, محمدحسين, الميزان فى تفسيرالقرآن, مؤسسة الاعلمى, بيروت, 9/ 237.
14. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان, 9 ـ 10/ 34.
15. منتظرى, حسينعلى, دراسات فى ولاية الفقيه(دارالفكر, قم), 3/ 468.
16. طباطبايى, محمدحسين, الميزان, 2/ 216.
17. مكارم, ناصر و جمعى از نويسندگان, تفسيرنمونه, دارالكتب الاسلاميه, تهران,2/ 94.
18. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان, 3 ـ 4/ 81 و 82.
19. طباطبايى, محمدحسين, الميزان, 9/ 269.
20. مكارم, ناصر و… , تفسيرنمونه, 2/ 289 ـ 290.
21. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان, 4 ـ / 65.
22. كاشانى, بدايع الصنايع, 2/ 45 به نقل از : منتظرى, حسينعلى, كتاب الزّكاة, دارالفكر, قم, 3/ 30.
23. براى تفصيل بيشتر, ر. ك به : طباطبايى, محمدحسين, الميزان, 9 / 313 و 314.
24. كلينى, محمدبن يعقوب, الكافى, به نقل از الميزان,15/83و84
25. طباطبايى, محمدحسين, الميزان , 5 /205.
شنبه 15 مهر 1391  5:39 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصحاب ائمه و فقه قرآنى

اصحاب ائمه و فقه قرآنى

سيد ابراهيم سجادى

براى تعبير اصحاب ائمه(ع) از كتابهاى رجال و درايه, تعريف دقيق و روشنى به دست نمى آيد و اهل رجال معيار و ملاك صحابه بودن را به صورت روشن و گويا بيان نكرده اند, ولى در جاى جاى سخنان رجال شناسان, نكته ها و اشاره هايى وجود دارد كه مى تواند در ارائه تعريفى براى اصحاب ائمه كارآمد باشد; ازآن جمله شيخ طوسى عنوان صحابه ائمه را به كسانى اختصاص داده است كه بدون واسطه از ائمه نقل حديث داشته اند. او براساس اين معيار, حتّى كسى چون اشعث بن قيس را از اصحاب على(ع)شمرده وافزوده است:
(ثمّ صار خارجياً ملعوناً)
پس از صحابى بودن, به خوارج پيوست و گرفتار لعنت شد.
مامقانى نيز پس از نقل نظر كسانى كه ربيعة بن عبدالرّحمن (م:136) را از اصحاب ائمه دانسته اند, مى گويد:
(مقصود از صحابه بودن وى, معاصر بودن او با ائمه است وگرنه جدايى او از ائمه و روش آنان آشكار است.) 1
با توجه به ديدگاه شيخ طوسى و علامه مامقانى, مى توان عنوان اصحاب ائمه(ع) را اين گونه تعريف كرد:
عنوان اصحاب ائمه(ع) به كسانى اطلاق مى شود كه افزون بر درك حضور ومحضر علمى يك يا چند امام و نقل روايت از ايشان, راه و روش امامان(ع)را پذيرفته وبرآن استوار باشند.
در صورتى كه تعريف بالا را, متقن و برابر با واقع بدانيم (كه هست) ناگزير خواهيم بود كه برخى تعريفهاى ديگر را نپذيريم, ازآن جمله تعريفى است كه دايرة المعارف تشيع ارائه داده و نوشته است:
(بنابرقول صحيح, افراد مسلمانى را مى گويند كه يك ويا چند امام را ملاقات كرده و برآيين اسلام از دنيا رفته باشند).
و سپس مى افزايد:
(مقصود از اصحاب ائمه(ع) در اصطلاح رجال و سيره دو معنى است:
1. كسانى كه محضر يك يا چند امام را درك نموده و دورانى را در خدمت ايشان بسربرده باشند هرچند كه روايتى ازآن امام نقل نكرده باشند.
2. آنهايى كه از امام حديث شنيده و روايت كرده اند هرچند مدّت كوتاهى محضر امام را درك كرده باشند.) 2
تصويرى كه دايرة المعارف تشيّع از اصحاب ائمه ترسيم كرده است, با اين اشكال روبه رو است كه شرط همفكرى وهم انديشى با راه وروش ائمه را ناديده گرفته است و ناگزير بايد مخالفانى را كه از ائمه نقل روايت كرده اند در شمار اصحاب ائمه دانست! درحالى كه به يقين چنين نيست.

معروف ترين صحابه ائمه در فقه القرآن

عنوان اصحاب ائمه شامل گروه عظيمى از راويان, فقيهان و مفسران قرن اوّل, دوّم و سوّم مى شود كه شمارى ازآنان درشمار اصحاب پيامبر(ص) و تابعان نيز بوده اند.
اين گروه از دانشيان حديث و اصحاب ائمه, به دليل حضور در دو فضاى متفاوت وناهمگون (فضاى حاكم بر صحابه و تابعانى كه جدا از تعاليم ائمه به برداشت از آيات الاحكام روى آورده بودند و فضاى صحابه و تابعانى كه از مكتب فقهى و تفسيرى معصومان بهره مى جستند) ومقايسه نزديك وعينى اين دوجريان بايكديگر, آگاهى ژرف ترى نسبت به پيام ومرام معلّمان معصوم يافته وبه عنوان پرآوازه ترين افراد در حوزه تدريس و تفسيرقرآن و فتوا براساس آيات الاحكام, شناخته شده اند.
اين گونه است كه كسانى كه چون ابن عباس(م: 68) جابربن عبداللّه انصارى كه از صحابه بوده اند وكسانى همچون طاووس بن كيسان يمانى(م: 106) زيد بن اسلم(م: 136), محمّد بن مسلم زهرى(م: 124) ميثم تمّار(م: 60) سعيد بن جبير(م: 95) سعيد بن مسيب(م: 92يا95) سدّى(م: 127) عطيه بن سعيد(م: 111) وجابربن يزيد جعفى, كه از اصحاب امام سجّاد يا امام باقر يا امام صادق (ع) يا چندتن ازآنان بوده و جزو تابعان نيز هستند, 3 از پايه گذاران بنام فقه قرآنى به شمار مى آيند و پس از عصر تابعان نيز اشخاصى چون سفيان بن عيينه (م: 196) از اصحاب امام صادق(ع),عبدالرزاق صنعانى(م: 211) 4 و مقاتل بن سليمان(م: 150 هـ) از اصحاب صادقين(ع) در رديف مشهورترين عالمان به قرآن بشمارند. 5
اهتمام ائمه(ع)به تبيين معارف قرآنى و ازآن جمله تفسير و تثبيت آيات الاحكام, سبب شد تا درشمار پيشگامان تفسير و تدوين آيات الاحكام, چهره اصحاب ايشان, نمايان وشاخص باشد وكسانى چون سعيد بن جبير, محمّد بن سائب كلبى(م:146) 8 , از اصحاب امام باقرو امام صادق (ع) 9 ومقاتل بن سليمان 10 درآن ميان حضور داشته است.

اصحاب ائمه و تفاوت خط مشيها

آنچه دراين مقطع نمى توان ازنظر دورداشت, تفاوت ديدگاهها و خط مشى اصحاب ائمه است. اين تفاوت تا آن جا جدّى و سؤال انگيز است كه در نتيجه آن, پايبندى برخى ازاصحاب به اصول مسلّم مذهب اماميه درهاله اى از ابهام فرورفته است!
فقيه پاكباخته اى چون سعيد بن جبير, ازيك سو شهيد راه اهل بيت است وازسوى ديگر آراى فقهى او به گونه اى است كه مورد استناد عالمان اهل سنّت قرار گرفته است. اين درحالى است كه اگر آراى سعيد بن جبير با آراى اماميه تفاوت نمى داشت مورد توجه اهل سنّت قرار نمى گرفت.
ازآن جمله درآيه:
(ولاتنكحوا المشركات حتّى يؤمنّ) بقره / 221
بازنان مشرك ازدواج نكنيد مگر زمانى كه ايمان آورند.
علامه طبرسى پس ازنقل آراى مختلف, نظر سعيد بن جبير را آورده است كه مى گويد:
(آيه فقط شامل زنان كافر غيركتابى مى شود وامّا ازدواج زنان اهل كتاب [مسيحى و يهودى] ممنوع نيست.)
طبرسى در ادامه اين سخن مى نويسد:
(آيه برظهور و عمومش باقى است وشامل همه زنان غيرمسلمان مى شود, بنابراين ازدواج مسلمان با زن غير مسلمان جايز نيست, چه كتابى باشد و چه غيركتابى واين نظر, موافق مذهب شيعه است)11
اين تنها موردى نيست كه نظر سعيد بن جبير با نظر اماميه فرق دارد بلكه درآيه 222 بقره درمعناى(محيض) ونيز آيه 228 بقره در معناى (قروء) وآيه 173 بقره درمعناى (باغٍ) و (عادٍ) آراى ناهمگون با نظراماميه را اظهار داشته است.
دركوتاه سخن مى توان ادّعا كرد كه شايد كمتر آيه اى ازآيات الاحكام را بتوان يافت كه همه تابعان ازاصحاب ائمه, نظر واحد و همسانى درباره آن اظهار كرده باشند, بلكه درميان آراى ايشان مى توان شاهد آرايى بود كه مورد استقبال اهل سنّت قرار گرفته است.
با سپرى شدن عصر تابعان, اين روند با تغيير اساسى روبه رو مى شود, يعنى دراصحاب ائمه پس از عصر تابعان, كمتر چهره هايى ديده مى شوند كه مورد پذيرش اهل سنّت قرار گرفته باشند و آراى ايشان مورد استناد عامّه واقع شده باشد.
درميان اصحاب ائمه, پس از عصر تابعان, چهره هاى انگشت شمارى چون صنعانى, سفيان بن عيينه و مقاتل بن سليمان را مى توان يافت كه على رغم پيوند آنان با ائمه, از سوى عامه نيز جزو مشاهير علما شمرده شده اند. 12
شافعى مى گويد: در تفسير قرآن همه ريزه خوار مقاتل بن سليمان هستند وسفيان بن عيينه را نيز يكى از دونفرى مى داند كه علم حجاز را حفظ بوده اند, 13 امّا بيشتر اصحاب ائمه كه پس از تابعان به تفسير قرآن ويا تفسيرآيات الاحكام دست يازيده اند در حقيقت راوى روايات تفسيرى ائمه(ع)بوده اند ونه اهل استنباط واجتهاد. واين تفاوت آشكارى است كه ميان خط مشى وديدگاه اصحاب ائمه (تابعان و پس ازتابعان) ديده مى شود.
اصل احتياط در سيره اين دسته از اصحاب, جاى اجتهاد و اظهار نظر شخصى را مى گيرد و برهمين اساس اگر در برابر سؤالى قرار مى گرفتند, بدون درنگ به ائمه مراجعه كرده و درحل مشكل فقهى قرآنى ازآنان مدد مى گرفتند.
داود رقّى از اصحاب امام صادق(ع)است, زمانى كه برخى از خوارج, از او درباره حلال و حرام چار پايان كه درآيه 42 و 43 سوره انعام مطرح شده است, مى پرسند, او ازاظهار نظر شخصى سر باز مى زند و تنها به نظر امام تكيه مى كند. 14
ابوجعفر احول نيز ازاصحاب امام صادق(ع)است, زمانى كه درباره تعدد همسران كه درآيه 3 وآيه 129 سوره نساء مطرح است, مورد سؤال قرار مى گيرد, مى گويد من جوابى نداشتم, مدينه رفتم واز امام صادق(ع)پرسيدم كه نسبت ميان اين دو آيه چيست.
1. (فانكحوا ماطاب لكم من النّساء مثنى و ثلاث ورباع فان خفتم ألاّ تعدلوا فواحدة) نساء / 3
پس ازدواج كنيد بادو يا سه يا چهار تن از زنان پاك واگربيمناكيد كه عدالت را رعايت نكنيد پس به يك همسر اكتفا كنيد.
2. (ولن تستطيعوا أن تعدلوا بين النّساء) نساء / 129
هرگز نمى توانيد ميان زنان عدالت برقرار كنيد.
امام صادق درپاسخ فرمود:
(امّا قوله:(فان خفتم الا تعدلوا… ) فانما عنى به النفقة وامّا قوله (ولن تستطيعوا أن تعدلوا بين النّساء فانّما عنى به المودّة فانّه لايقدر أحد أن يعدل بين امرأتين فى المودّة) 15
درآيه: (فان خفتم… ) مقصود[عدالت] نفقه است ودرآيه: (ولن تستطيعوا… ) مقصود محبّت است وكسى توان اين را ندارد كه در دوست داشتن دو زن عدالت را رعايت كند.
افزون براين موارد كه ياد شد, آثار به جاى مانده از اصحاب پسين ائمه(ع) مانند: تفسير على بن ابراهيم قمى, تفسير فرات كوفى و تفسير استرابادى گواه اين است كه روش اين گروه از اصحاب ائمه(ع)نقل روايات تفسيرى وارده از سوى ايشان بوده است; مثلاً على بن ابراهيم كه زمان امام حسن عسكرى(ع)را درك كرده روايات تفسيرى ائمه را توسط پدرش ابراهيم بن هاشم از اصحاب امام رضا(ع)وابن ابى عمير از اصحاب امام صادق(ع)نقل مى كند. دراين روايات از خود ابراهيم وابن أبى عمير اظهار نظرى به چشم نمى خورد. 16
در تفاسير يادشده, عمدتاً آيات الاحكام برابر نظر شيعه تفسير شده است و شرح مختصرى كه گويا ازخود على بن ابراهيم است, ذيل روايات آمده كه آنها نيز برابر فقه شيعه است.
ابن ابى عمير (كه بخشى از روايات تفسير قمى را روايت كرده است) تأكيد دارد كه به دلايلى فقط روايات خاصّه را نقل مى كند 17 و ذهبى ادعا دارد كه تفسير استرابادى معروف به تفسير امام حسن عسكرى(ع) در زمينه هاى فقهى از فقه شيعه پيروى مى كند. 18

راز تفاوتها و تمايز خط مشيها

دراين جا بايد دو موضوع را ازهم جدا كرد و به طور مجزّا مورد بررسى قرار داد.
1. چرا صحابه تابعى ائمه مورد توجه و اعتماد اهل سنّت قرار داشته اند, ولى در دوره هاى پس از ايشان چنين ارتباط و اتكايى ديده نمى شود؟
2. چرا از برخى اصحاب ائمه فتاوايى نقل شده است كه با اصول و ملاكهاى اماميه سازگار نيست؟
در زمينه پرسش نخست بايد گفت:
اوّلاً, آن گروه كه از تابعان در شمار اصحاب ائمه بوده اند به دليل بهره ورى ازسنّت پيامبر(ص) و درس آموزى از مكتب اهل بيت به چنان غنا و رشدى رسيده بودند كه حذف شخصيّت علمى آنان از نظام فقه و معارف اسلامى ميّسر نبود.
ثانياً, به خاطر پراكندگى سنّت پيامبر و مدوّن نبودن بسيارى ازآن و دورماندگى برخى عالمان از مكتب اهل بيت كه مفسّر و مبيّن سنّت بودند, هركس درصدد شناخت فقه و تفسير بود ناگزير به اين شخصيّتهاى علمى شناخته شده مراجعه داشت وازايشان كسب دانش و نقل حديث مى كرد.
ثالثاً, در دوره تابعان, هنوز مرزبندى جدّى و تمايز يافته اى ميان اصول شيعه وباورهاى اهل سنّت درزمينه مسائل فقهى صورت نگرفته بود و خطوط سياسى در قلمرو مباحث اعتقادى وعملى, نفوذ گسترده اى نيافته بود وبه اين دليل, آنان كه در صدد شناخت معارف دينى بودند از اصحاب دانشمند ائمه نقل حديث و كسب علم مى كردند.
در دوره هاى بعد همه اين شرايط تفاوت يافت و در برابر اصحاب ائمه و انديشه اماميه صف بنديها صورت پذيرفت و مانع ازآن شد كه عالمان اهل سنّت همچون گذشته به آراى اصحاب ائمه رو كنند واز ايشان نقل حديث كنند.
احمد بن حنبل مى گويد:
(سعيد بن جبير به دست حجّاج به شهادت رسيد, درحالى كه كسى در روى زمين وجود نداشت, مگر اين كه به دانش سعيد نيازمند بود.) 19
قتاده اظهار داشته است:
(كسى را دانشمندتر از سعيدبن مسيّب نمى شناسد.) 20
على بن مداينى مى گويد:
(ميان تابعان, دانشمندتر و ارجمندتر از سعيد بن مسيّب سراغ ندارم و او بود كه جايزه فرمانروايان را نمى پذيرفت.) 21
ليث بن سعد مى گويد:
(دانشمندى جامع تر از زهرى نديده ام.) 22
ذهبى اعتراف مى كند:
(شمار زيادى از تابعين و تابعين آنان كه لباس ديانت, تقوا و صداقت را به تن داشتند, تشيّع را پذيرفتند, بنابراين اگر حديث آنان(شيعيان) پذيرفته نشود, قسمت عمده اى ازآثار پيامبر(ص)ازبين مى رود.) 23
رشد علمى اصحاب تابعى ائمه از يك سو و نيازمندى و تهيدستى عالمان اهل سنّت درآغاز, از سوى ديگر به تابعان از اصحاب ائمه جايگاهى داده بود كه ديگران ناگزير بودند از ايشان كسب دانش كنند.

دليلهاى صدور فتاواى ناهمسو, از سوى اصحاب ائمه(ع)

اين كه چرا از اصحاب ائمه, روايات ناهمسو و گاه نامتجانس با آراى اماميه نقل شده است, دليلهايى دارد كه مى توان ازآن جمله به موارد ذيل اشاره كرد.

1. تنگناهاى سياسى و فتاواى تقيه اى

جامعه اسلامى, هراندازه كه از عصر پيامبر فاصله مى گرفت, گرفتار تنگناهاى شديدتر و اختناقهاى سنگين تر مى شد و بيش از ديگران, ائمه و اصحاب ايشان تحت فشارهاى سياسى قرار گرفته و به حبس و قتل و شكنجه تهديد مى شدند. اين زمينه ها كار علمى فقها و مفسران پيرو مكتب اهل بيت(ع)را با مشكل جدى روبه رو مى ساخت, اصحاب ائمه (ع) دراين دوره ها نيز به عنوان عالمان و فقيهان, مورد سؤال توده مردم قرار داشتند, ولى نمى توانستند آراى شيعه را بى پرده وبراى همگان نقل كنند, ازاين رو به تقيّه تمسّك مى جستند.
در روايتى از امام باقر(ع)نقل شده است:
(امّا يحيى بن طويل… طلبه الحجّاج فقال تلعن اباتراب و امر بقطع يديه و رجليه و قتله و امّا سعيد بن المسيب فنجا عن الحجّاج و غيره و ذلك انّه كان يفتى بقول العامة… فنجا و اما ابوخالد الكابلى فهرب الى مكّة و اخفى نفسه فنجا… ) 23
… يحيى بن طويل, يكى از اصحاب امام سجاد (ع), را حجاج فراخوانده واز وى خواست كه عليّ(ع)را لعن كند و دستور داد كه دستها و پاهايش را قطع كرده و وى را به قتل رسانند و امّا سعيد بن مسيّب به دليل اين كه طبق نظر عامه فتوا مى داد, از دست حجاج و غير او جان سالم بدر برد وامّا ابوخالد كابلى به سوى مكه گريخت وبا زندگى مخفيانه, جانش را حفظ كرد.
معاذ بن مسلم نحوى, از اصحاب امام باقر وامام صادق(ع), نقل مى كند
(امام صادق به من فرمود: به من گزارش رسيده كه در مسجد مى نشينى و براى مردم فتوا مى دهى؟
عرض كردم كه قصد داشتم دراين مورد از شما كسب تكليف كنم! من در مسجد مى نشينم و كسى مى آيد و از من سؤال مى كند, اگر بدانم كه او از مخالفان شماست, به گونه اى كه آنان عمل مى كنند به وى پاسخ مى دهم واگر بدانم كه از دوستان شماست نظر شما رابراى او باز مى گويم, و چنانچه آن مرد را نشناسم, مى گويم: از برخى اين گونه نقل شده است و از برخى ديگر اين گونه و نظر شما را در بين گفته ها مى گنجانم.
حضرت فرمود:
(اصنع كذا فانّى كذا أصنع)
همين شيوه را پيشه ساز كه من نيز اين گونه عمل مى كنم.)24
رهيافت اين گونه آثار تقيه اى در روايات اصحاب ائمه, سبب شده است كه برخى از نقلهاى آنان ناهماهنگ با اصول فقهى اماميّه شناخته شود.

2. ناآگاهى به مكتب فقهى ائمه(ع)

ييكى ديگر از دلايل وجود آراى متفاوت در ميان اصحاب ائمه اين است كه چه بسا برخى از ايشان به دليلهاى گوناگون, هنوز آگاهى كامل به همه ديدگاههاى ائمه پيدا نكرده بودند.
دليل اين ناآگاهى در دوره هاى گوناگون, فرق مى كند, زيرا اگر موضوع يادشده در دوره تابعان مورد بررسى قرار گيرد, مى تواند دليل ناآگاهى صحابه اين باشد كه بسيارى از سنّتها و آراى فقهى ائمه به تدريج مى بايست بيان شود وهمه آن مواضع و آراء براى تابعان, هنوز مبيّن نبوده است واگر موضوع را نسبت به دوره هاى بعد از عصر تابعان مورد توجه قرار دهيم, دليل ناآگاهى برخى اصحاب از رأى و نظر ائمه (ع) وجود تنگناهاى سياسى عليه شيعه و جداماندن اصحاب ائمه (ع)از ايشان و عدم امكان دسترسى عالمان شيعى به ائمه خويش در موارد بسيار بوده است. 25

3. نسبتهاى نادرست به اصحاب ائمه(ع)

درپاره اى از موارد امكان داشته است كه به دليل شهرت ونيك نامى صحابه تابعى, دروغ پردازان و سازندگان احاديث تقلّبى, آراى خود را به كسانى چون سعيد بن مسيّب و سدّى نسبت داده باشند. 26 خصوصاً با توجه به اين كه كتابت ممنوع بوده وكسى از ناقلان حديث, مدرك نوشتارى نمى طلبيده است.

4. اشتباه روايتگر يا شنونده

حفظ و نقل نظريات عامه و خاصّه توسط پيشينيان از اصحاب ائمه, بويژه در شرايطى كه نقل و دريافت احاديث, سينه به سينه صورت گرفته و نوشتن و نگارش آن جرم به حساب مى آمده است, زمينه اين گونه اشتباه ها را فراهم مى آورده است كه يا راوى حديث گرفتار اشتباه در نقل شود ونظر غير امامى را به امامى نسبت دهد ويا شنونده چنين خطايى را مرتكب گردد.
شاذان بن خليل نيشابورى از ابن ابى عمير كه هيچ گاه روايات اهل سنّت را باز نمى گفت, پرسيد:
با اين كه مشايخ اهل سنّت را درك كرده اى, چرا از آنان چيزى نشنيده اى ودريافت نكرده اى؟
ابن ابى عمير پاسخ مى دهد:
(من ازآنان روايت شنيده ام ولى از آن جا كه مى بينم بسيارى از اصحاب ما روايات اهل سنّت و اماميه را با هم دريافت كرده اند ودربازشناسى آنها گرفتار اشتباه شده اند, نخواستم كه من نيز به چنان مشكلى گرفتار آيم و از همين رو تصميم گرفتم, جز آراى شيعه و ائمه(ع)چيزى را نقل نكنم.) 27
از مجموع آنچه آورديم, اين نكته آشكار گرديد كه اگر در مواردى آراى اصحاب ائمه با اصول و ملاكها وآراى اماميه, تفاوت دارد, اين دليل جدايى آنان از مكتب اهل بيت نيست و شخصيّت شيعى آنان را نبايد مخدوش سازد و در هاله ابهام فروبرد, بلكه اين ناهماهنگى دليل ديگرى دارد كه به برخى ازآنها اشارت رفت.

آراى همسو و هماهنگ

بهترين دليل پايدارى اصحاب ائمه در همه ادوار, براصول ومبانى فقهى شيعه و سر برنتافتن آگاهانه ومغرضانه آنان از فقه اهل بيت اين است كه بسيارى ازآراى فقهى آنان همسو و هماهنگ با فقه شيعه است واگر نبود دلبستگى و اعتقاد آنان به مكتب اهل بيت(ع) درآن همه مسائل, راه ايشان را نمى پيمودند ونظر به گونه ديگر ابراز مى داشتند.
مواردى كه آراى اصحاب ائمه(ع) بويژه در دوره تابعان, همسو بانظر شيعه بوده, فراوان است ويادكرد همه آنها از مجال اين نوشته بيرون, ولى به يادآورى مواردى اكتفا مى كنيم.
1. سعيد بن مسيب درآيه: (ياايّها النّبى اذا طلقتم النساء فطلقوهنّ لعدّتهنّ) (طلاق/ 1), ازآيه برداشتى دارد كه هماهنگ نظر اماميه است. 28
2. درآيه: (والذين يرمون المحصنات… ) (نور /4) عالمانى چون زهرى, مسروق, عطاءبن ابى رباح, طاووس, سعيد بن جبير وشعبى همان نظر را اظهار داشته اند كه امام صادق وامام باقر(ع)اظهار كرده اند. 29
3. طبرسى در ذيل آيه: (انّما جزاؤا الّذين يحاربون اللّه ورسوله… ) (مائده /33) مى نويسد:
(ابن عبّاس, سعيد بن جبير, قتاده, سدّى و ربيع, درزمينه آيه و فهم آن بيانى دارند كه برابر نظر امام باقر وامام صادق(ع) است.) 30
يادآور مى شود قتادة بن دعامه سدوسى را از شيعيان على(ع)شمرده اند. 31

اصحاب غير تابعى ائمه و آيات الاحكام

نمى توان انكار كرد كه پس از صحابه تابعى, برداشتهاى فقهى اصحاب ائمه (ع) ازآيات تشريع رو به كاهش نهاد و در برابر آن رجوع به ائمه و سؤال ازايشان در اولويت قرار گرفت برهمين اساس در كتابهاى تفسير شيعه وسنّى ازآن دسته از اصحاب ائمه كه مفسر قرآن شناخته شده اند, مانند: ابان بن تغلب, سكونى وابوحمزه ثمالى و… نظر و فتوايى ديده نمى شود وكسى ازآنها استنباط فقهى -قرآنى روايت نكرده است. وآنچه به چشم مى خورد روايات تفسيرى ائمه است كه نقل كرده اند.
علّت اين خط مشى را مى توان در موارد ذيل خلاصه كرد كه پيش از اين نيز به برخى ازآنها اشاره شد:
1. گسترش يافتن دامنه موضوعها و مسائل مستحدثه و نوپيدا.
2. فراهم نيامدن زمينه گسترده براى آموزش مبانى استنباط به اصحاب.
3. تنگناهاى سياسى و پراكندگى اصحاب ائمه از اطراف ايشان و درنهايت عدم تضلّع آنان بر شيوه اجتهاد واستنباط.
4. پيدايش شيوه هاى نادرست استنباط وگرم شدن بازار استحسان و قياس و هشدار ائمه به اصحاب جهت فرونيفتادن آنان در گرداب تفسير به رأى.
5. درهم آميختگى مليّتها و فرهنگهاى گوناگون و راهيابى سليقه ها درفهم دين كه خود مى توانست به انحراف كشيده شود.
اگر همه اين زمينه ها را در نظر بگيريم و هشدارهاى روشن ائمه را نيز مورد توجه قرار دهيم, به آسانى درمى يابيم كه چرا پس از عصر تابعان, اصحاب ائمه تا بدين پايه از اظهار نظر دورى جسته و به نقل احاديث ائمه بسنده كرده اند.
دراين ميان روايات هشداردهنده را مى توان مهم ترين عامل به شمار آورد. برخى از اين روايات از قرار زير است:
1. معلى بن خنيس مى گويد: امام صادق(ع) فرمود:
( ما من امر يختلف فيه اثنان الاّ و له اصل فى كتاب اللّه ولكن لاتبلغه عقول الرّجال) 32
موضوعى نيست كه مورد اختلاف دونفر قرار گيرد, مگر اين كه براى آن در كتاب خدا اصلى وجود دارد, امّا عقل مردم بدان راه نمى يابد.
2. ابى جارود از امام باقر(ع)نقل كرده است :
(اذا حدّثتكم بشئ فاسألونى عن كتاب اللّه, ثمّ قال فى حديثه: (انّ اللّه نهى عن القيل والقال و فساد المال و كثرة السّؤال ,فقالوا: وأين هذا من كتاب اللّه؟
قال: انّ اللّه عزّوجلّ يقول فى كتابه: (لاخير فى كثير من نجواهم)(نساء/114) وقال: (لاتؤتوا السّفهاء اموالكم) (نساء /5) , و قال: (لاتسألوا عن أشياء إن تبد لكم تسؤكم) (مائده/101).) 33
هرگاه مطلبى را براى شما گفتم, دليل قرآنى آن را از من بپرسيد. سپس فرمود: خداوند از بگو ومگو, به هدر دادن دارايى و پرسش زيادى نهى كرده است. اصحاب پرسيدند: اى فرزند رسول خدا اين سخن در كجاى قرآن آمده است؟ امام باقر(ع) فرمود: خداوند در قرآن مى گويد: در بسيارى از نجواهاى آنان خيرى نيست. ومى فرمايد: اموال خود را به دست سفيهان نسپاريد و فرموده است: از چيزهايى نپرسيد كه اگر براى شما آشكار گردد, مايه ناراحتى شما مى شود.
3. عبدالاعلى مى گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم دراثر افتادن به زمين, ناخنم قطع شده وبرآن پارچه اى بسته ام براى وضو چه كنم؟
امام فرمود:
(يعرف هذا و اشباهه من كتاب اللّه عزّوجلّ قال اللّه(ماجعل عليكم فى الدّين من حرج) (حج/78) فامسح عليه.) 34
[حكم] اين مورد و مانند آن, از كتاب خداوند فهميده مى شود وخداوند مى فرمايد:
خداوند در مسايل دين, حكم سنگين و طاقت فرسا برشما واجب نساخته است پس برهمان پارچه مسح كن.
4. حسن بن جهم مى گويد: امام رضا(ع) به من فرمود:
(اى ابا محمد نظر تو درباره ازدواج مرد مسلمان با زن مسيحى چيست, با اين كه زنى مسلمان داشته است؟
عرض كردم درمحضر شما نظر من چه ارزشى دارد! فرمود: اگر نظرت را بگويى, رأى مرا خواهى فهميد! عرض كردم ازدواج مرد مسلمان با زن مسيحى جايز نيست, چه اين كه زن قبلى وى مسلمان باشد يا غير مسلمان. امام فرمود: چرا جايز نيست؟ گفتم: به دليل آيه (ولاتنكحوا المشركات حتّى يؤمنّ) (بقره /221)
امام(ع) فرمود: درباره اين آيه چه مى گويى؟
(واحلّ لكم… والمحصنات من الّذين اوتوا الكتاب من قبلكم) (مائده/5)
گفتم آيه (لاتنكحوا المشركات… ) اين آيه را نسخ كرده است.
امام تبسّمى كرد و ديگر سخنى نفرمود.)
رواياتى ازاين قبيل تأكيد براين دارد, كه با وجود جامع بودن قرآن و قدرت پاسخ گويى آن به پرسشهاى مختلف فقهى, اين واقعيت را نيز نبايد از نظر دور داشت كه دستيابى بر مراد واقعى خداوند كارساده اى نيست وهركسى توان برداشت و استنباط مستقيم احكام را از آيات قرآن ندارد, بلكه بايد روش استنباط و مبانى و ملاكهاى آن را در مكتب(اهل ذكر) فراگرفت 36
اصحاب نيز پس از فراگيرى رهنمودهاى ائمه (ع) درفهم آيات الاحكام, از شيوه آنان الگو گرفته وبا رعايت احتياط به بيان فقه و تفسير آيات الاحكام پرداختند.
برهمين اساس مى بينيم كه برداشت ابن حيّان ازآيه 78 سوره حج, همان چيزى است كه امام صادق(ع)بدان تصريح كرده است.
ابن حيّان در توضيح آيه مى گويد:
( دردين تكليف واجبى وجود ندارد, مگراين كه اجازه ترك آن درموقع اضطرار داده شده است واين گشايش و رحمت الهى است براى مؤمنان در دنيا.)
طبيعى است كه تأمين نظر ائمه ورعايت رهنمودها و نقطه نظرهاى معصومين(ع) از سرعت كار اجتهاد براساس آيات قرآن مى كاهد وظرافت و دشوارى كار ونيز لزوم احاطه براصول كلى مذهب, اسباب نزول, روايات نبوي… ,شهامت و جرأت اجتهاد براساس قرآن را از بسيارى مى زدايد ودرنتيجه صاحب نظران حوزه فقه قرآنى كاهش مى يابند.
اين چنين است كه شيوه رايج در فقه قرآنى, از زمان امام باقر(ع) و پس از آن تا فرارسيدن عصر غيبت, شيوه روايت و نقل سخنان ائمه (ع) بوده است. واصحاب, حتّى معنى ومفهوم واژه ها و كلمات را نيز از امام مى پرسيده اند وآن را براى ديگران نقل مى كرده اند.

روش استنباطى اصحاب ائمه(ع)

دركنار شيوه نقلى, بنياد اجتهاد راستين واستنباط صحيح از آيات قرآن نيز در عصر حضور ائمه(ع) پى ريزى شد وبراساس رهنمود و توصيه و تشويق خود ائمه(ع)برخى از اصحاب كارآزموده, وارد ميدان تفقّه درآيات الاحكام شدند و به تفريع و برابرسازى اصول بر موارد جزئى پرداختند.
تأكيد بر نقل حديث و پرهيز از استنباط فردى, رهنمودهاى مقطعى و مصلحتى بود, درحالى كه تشويق به اجتهاد و استنباط و استفاده از عقل و نقل, اصلى كلّى در مكتب اماميه شناخته مى شود.
امام صادق(ع) فرمود:
(انّما علينا أن نلقى اليكم الاصول وعليكم أن تفرّعوا) 38
برماست كه اصول[قواعد كليّ] را دراختيار شما قرار دهيم و شما فروع را ازآنها به دست آوريد.
امام رضا(ع) فرمود:
(علينا القاء الاصول وعليكم التفريع) 39
برما بيان اصول است وبرشماست كه موارد جزئى را به دست آوريد.
درميان صحابه غيرتابعى, فضل بن شاذان ازاصحاب امام رضا, امام جواد, امام على النقى وامام حسن عسكرى(ع), يونس بن عبدالرّحمان از اصحاب امام كاظم وامام رضا(ع)… زرارة بن أعين از اصحاب امام باقر, امام صادق و امام كاظم(ع)درشمار طلايه داران فقه اجتهادى به حساب مى آيند و آنان با استفاده از مبانى اصولى, به بيان احكام فقهى مى پرداخته اند كه نمونه هايى از فتاواى متكى بر استنباط آنان در فروع كافى ياد شده است. 49
برخى ازآنان در فقه قرآنى نيز توان بالايى داشته و باشيوه اى خاص به استنباط ازآيات مى پرداخته اند.

شيوه بهره ورى اصحاب ائمه(ع) از آيات الاحكام

در يك نگاه مى توان گفت كه اصحاب ائمه (تابعان و غيرتابعان ) دربرداشت ازآيات الاحكام با وجود نقاط مشترك, هريك روشى ويژه داشته اند.
دراستفاده ازسياق آيات, ظواهر قرآن, روايات نبوى, اسباب نزول, قواعد اصولى و ناسخ و منسوخ, براى فهم و استنباط ازآيات الاحكام همه با هم اشتراك نظر دارند, ولى ميان اصحاب غير تابعى و تابعى درنحوه استنباط تمايزهايى وجود دارد كه به برخى ازآنها مى پردازيم.

1. پرهيز از استناد به سخن صحابه و تابعان

درآراى تابعان, استناد به سخن صحابه و يا تابعان ديگر ديده مى شود, درحالى كه آن گروه از اصحاب ائمه(ع) كه غيرتابعى شناخته مى شوند, درآراى خود به سخنان صحابه و تابعان استناد نجسته اند واين مى تواند به دليل آن باشد كه اجتهاد صحابه وتابعان را فاقد شرايط حجيّت مى دانسته اند.
فضل بن شاذان در مقام بيان ويژگيهاى فقه اهل سنّت مى گويد:
(اهل سنّت مى گويند: خداوند همه احكام مورد نياز انسانها را… در اختيار پيامبر(ص)قرار نداده است وآن حضرت هم احكام مورد نياز را نمى دانسته ويا بيان نكرده است. از اين رو, صحابه و تابعان پس از پيامبر(ص)با رأى خود احكام مورد نياز را استنباط كرده وآن را سنت ناميده اند ومردم را به عمل بدانها و پرهيز از عمل به غيرآنها واداشته اند در صورتى كه بين آراى آنان اختلاف وجود دارد.) 41

2. استناد به سخنان ائمه(ع)

استناد به سخنان ائمه(ع)يكى ديگر از ويژگيهاى غيرتابعان درفهم آيات الاحكام است; چه اين كه آنان پيش ازهرچيز, نظر امامان معصوم را در تفسير و تبيين مراد وحى معتبر دانسته اند و پيش ازهرچيز روايات را مورد توجه و بررسى قرار مى داده اند.
اين روايات در كتابهاى حديث و تفسير, بويژه تفسير هاى قمى, عياشى وبرهان وغيره ديده مى شوند, درحالى كه اين روايات در سخنان سعيد بن جبير, سدّى و زيد بن اسلم ديده نمى شود.

3. تصريح به قواعد اصولى

در اجتهاد صحابه غيرتابعى ازآيات الاحكام به قواعد اصولى تصريح شده است, درحالى كه تابعان به آن مبانى اصولى اشاره اى ندارند.
مقاتل بن حيّان درآيه 78 سوره حجّ به كليّت وعموم قاعده اضطرار و عسر و حرج تصريح دارد.
وفضل بن شاذان نيز درزمينه دلالت امرالهى, برنهى از ضدّ, تأكيد مى ورزد ودر لابه لاى مباحث فقهى يادآورى مى شود:
(امر خداوند به چيزى, نهى از خلاف آن چيز نيز هست.)

4. نقد اجتهاد عامّه درآيات الاحكام

چنانكه يادشد, در فتاواى تابعان, همخوانى فراوانى با آراى اهل سنّت وجود دارد كه گاه چهره شيعى تابعان را زير سؤال برده است, ولى در فتاواى فقهى آن دسته از اصحاب ائمه(ع) كه غيرتابعى بوده اند, به طور دقيق نقطه مقابل آن ديده مى شود; يعنى تا حدّ ممكن در برابر آراى فقهى عامّه از خود موضع نشان داده اند.
چنانكه فضل بن شاذان در نقد آراى اهل سنّت مى نويسد:
1. اگر گفته شود كه [درباب ارث]چرا با وجود يك دختر به يك خواهر نصف ارث را مى دهيد؟ ممكن است در جواب بگوييد: به جهت اين كه خداوند در كتابش مى فرمايد:
( …وله اخت فلها نصف ماترك)
اگر ميّت, خواهر داشته باشد نصف اموال را به ارث مى برد, ولى ما به شما مى گوييم: قسمت اوّل آيه را هم بخوانيد كه خداوند مى فرمايد:
(يستفتونك قل اللّه يفتيكم فى الكلالة إن امرؤ هلك ليس له ولد و له أخت فلها نصف ماترك) نساء /176
اگر مردى از دنيا برود كه فرزند نداشته باشد وتنها خواهرى داشته باشد نصف اموالى را كه به جا گذاشته, از او ارث مى برد.
دختر, فرزند انسان است وبا وجود فرزند, به خواهر ارث نمى رسد و شما هم اين را مى پذيريد, ولى مى گوييد سنت صحابه براين قرار دارد كه با وجود دختر, نصف ارث به خواهر تعلّق مى گيرد. ما در پاسخ مى گوييم كه سنّت صحابه برخلاف سخن خداوند است. 42
2. فضل بن شاذان در ردّ سخن ابوعبيد, سخنى استدلالى و دقيق دارد; چه اين كه ابوعبيد,معتقد بود كه هرچند خداوند طلاق را در طهر وپاكى قرار داده, ولى به ما خبر نداده است كه اگر طلاق در غير طهر واقع شد, صحيح نيست, فضل بن شاذان در پاسخ وى مى گويد:
(هرگاه خداوند به چيزى فرمان داد, لازمه فرمان الهى, نهى از انجام خلاف آن است; چه اين كه مى بينم خداوند ازدواج مرد با چهارزن را تجويز كرده است ولازمه آن بطلان ازدواج پنجم است. كعبه را قبله قرار داده است و لازمه آن بطلان نمازى است كه به سمت قبله گزارده نشده است …) 43

سه سخن درپايان

1. از مجموع آنچه آورديم اين نتيجه حاصل مى شود كه اصحاب اماميه, على رغم تنگناهاى سياسى و اجتماعى درميدان فقاهت و مباحث كلامى, با تكيه به معارف قرآنى و تعاليم اهل بيت, از منطقى استوار و برتر برخوردار بوده اند وهمواره قرآن را ملاك شناخت حقّ و باطل مى دانسته اند. اين درحالى است كه اهل سنّت با شعار قرآن گرايى, گرفتار ديدگاههاى معارض با قرآن بوده اند, چنانكه در مسأله ارث خواهر با وجود فرزند دختر و دلالت امر به شئ برنهى از خلاف آن و… نمونه هاى آن ارائه شد.
2. درخور درنگ است كه در آراء و ديدگاههاى صحابى غيرتابعى و در توضيح ايشان براى آيات الاحكام, روايات نبوى, احاديث اهل بيت, اسباب نزول, ناسخ و منسوخ ولغت مورد استفاده و استناد قرار گرفته است, ولى هرگز فتاوى اصحاب و يا تابعان مورد استناد واقع نشده است ودراين نكته, نشانه هاى بى اعتبارى آراى صحابه تابعى در نگاه صحابه غيرتابعى مشهود و درخور درنگ است.
3. كسانى چون نويسنده (ادب المرتضى) براين باورند كه فقهاى شيعه, پيش از غيبت كبرى حقّ اجتهاد و يا نيازبه اجتهاد نداشته اند و تنها به نقل حديث ائمه پرداخته اند, ولى اين قضاوت با شواهد موجود سازگار نيست, چه اين كه نمونه هاى ارائه شده, حكايت از استدلالهاى عقلى ونقلى دارد و نشان مى دهد كه عالمانى چون سعيد بن جبير وابن شاذان, براساس تفقه و به كارگيرى صحيح ابزار و منابع استنباط (ازآن جمله احاديث اهل بيت(ع)) به استخراج احكام فقهى قرآن مى پرداخته اند.


پی نوشت‌ها:

1. شيخ طوسى, محمّد بن حسن, رجال الطوسى, مكتبة الحيدرية, نجف 35; مامقانى, محمّدحسن, تنقيح المقال فى اسماء الرّجال, 1/ 428.
2. گروه مؤلفان, دائرة المعارف تشيّع, سازمان دائرة المعارف تشيّع, تهران , 1368, 2/258.
3. مامقانى, محمّدحسن, تنقيح المقال, 3/186.
4. ذهبى در تذكرة الحفّاظ, صنعانى را از دوستان على(ع)مى شمارد. ر.ك: تذكرة الحفاظ, 1/364
5. شيخ طوسى, محمّدبن حسن, رجال الطوسى/312و313, جهت توضيح بيشتر در زمينه آنكه افراد ياد شده از اصحاب ائمه(ع) بوده اند به بابهاى مختلف رجال طوسى ومامقانى مراجعه كنيد. همچنين برخى از آنان در شمار تابعين نيز شمرده شده اند كه به تفصيل بيشتر آن در شماره پيشين اين فصلنامه آمده است.
6. احمد عمرابوحجر, التفسير العلمى للقرآن فى الميزان, دارقتيبة , بيروت/46.
7. رشيد رضا, محمّد, مقدّمة تفسير مجمع البيان, طهران, ناصرخسرو, 1/7.
8. ابن نديم, محمّد, الفهرست, فن سوّم;
9.تهرانى, آغابزرگ, الذريعة الى تصانيف الشيعة, تهران,دار الكتب الاسلامية 4 /325
10. داوودى, محمّد بن على بن احمد, طبقات المفسرين, دارالكتب العلميّة, بيروت, 2/331; تهرانى, آغابزرگ , الذريعة الى تصانيف الشيعة, 4/315
11. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان, دارالمعرفة, بيروت, 1ـ2/560
12. احمد عمرابوحجر, التّفسير العلمى للقرآن فى الميزان, 46.
13. داودى, محمّد بن على بن احمد, طبقات المفسرين, 2/331 و 1/187
14. بحرانى, سيدهاشم, البرهان فى تفسير القرآن, قم, اسماعيليان , 1/558
15. قمى, على بن ابراهيم, تفسير القمى, قم, مكتبة الهدى, 1/155
16. موسوى جزائرى, سيّد طيّب, مقدمه تفسير قمى, 1/11
17. همان.
18. ذهبى, محمّدحسين, التفسير و المفسرون, داراحياء التراث العربى, بيروت, 2/97
19. ابن خلكان, وفيات الاعيان , بيروت, 2/374
20. خضرى بك, محمّد, تاريخ التشريع الاسلامى, مكتبة التجارية الكبرى, بيروت, /113
21. همان.
22. همان /115.
23. طوسى, محمّدبن حسن, اختيار معرفة الرّجال(رجال كشى), مؤسسة آل البيت لاحياء التراث, قم, 1/338
24. همان, 2/523.
25. مامقانى, محمّدحسن, تنقيح المقال, 2/32.
26. همان, 2/34.
27. موسوى جزائرى, طيب, مقدّمة تفسير قمى, 1/11.
28. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان, 9ـ10/456.
29. همان, 7ـ8/199.
30. همان, 3ـ4/292.
31. ذهبى, محمّدحسين, التفسير والمفسرون, 1/135.
32. فيض كاشانى, محمّدبن مرتضى, تفسير الصافى, مؤسسة الاعلمى, بيروت, 1/10
33. كلينى, محمّدبن يعقوب, فروع الكافى, دارالكتب الاسلامية, تهران, 5/300.
34. حرّعاملى, محمّدبن حسن, وسائل الشيعه, مؤسسة آل البيت لاحياء التراث, قم, 1/464.
35. بحرانى, سيّدهاشم, البرهان,1/449.
36. براى آگاهى بيشتر دراين زمينه ر.ك: وسائل الشيعة , 18/129
37. سيوطى, جلال الدين, الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور, بيروت, دارالفكر, 6/80
38. حرّعاملى, محمّدبن حسن, وسائل الشيعه, داراحياء التراث العربى, بيروت, 18/41 حديث 52.
39. همان, حديث 51.
40. كلينى, محمّدبن يعقوب, فروع الكافى, دارالكتب الاسلامية 7/88, 95, 97, 100, 101, 115, 116 ,121, 125, 148.
41. فضل بن شاذان, الايضاح, تهران, انتشارات دانشگاه تهران/4.
42. همان / 315.
43. كلينى, محمّدبن يعقوب, فروع الكافى, 7/92 و94.
44. محمّد عبدالحسن, مصادر الاستنباط بين الاصوليين و الاخباريين, قم, دفتر تبليغات اسلامى/37 به نقل از محى الدين عبدالرزاق, ادب المرتضى /75.
شنبه 15 مهر 1391  5:39 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فقه قرآنى، در منظر فقيهان اهل سنت

فقه قرآنى، در منظر فقيهان اهل سنت

سيد ابراهيم سجادى

قرآن, به عنوان مهم ترين مصدر تشريع احكام, يگانه محور ترديدناپذير همه فقيهان اسلامى (اماميه و اهل سنّت) در شناخت احكام شريعت است.
عالمان و فقيهان, هرچند در چند و چون بهره گيرى از قرآن و ظواهر و عمومات واطلاقات آن ديدگاههاى متفاوتى دارند, ولى در اصل ارجمندى و اتقان آن ترديد ندارند و اگر در اعتبار و حجيّت سنّت از دو زاويه بايد به بررسى نشست و درستى سند و چگونگى دلالت را به طور جداگانه ملاحظه كرد, در اعتبار قرآن, تنها به دلالت بايد انديشيد زيرا جنبه انتساب آن به پروردگار و مبدأ وحى, مجال ترديد ندارد.
آنچه مى طلبد كه به ديدگاهها و شيوه هاى اهل سنّت درفهم آيات الاحكام توجّه كنيم اين است كه فقه قرآنى مصدر مشترك فهم احكام در همه مذاهب اسلامى است و قرآن آينه اى است كه نگاه اماميه واهل سنّت در بستر آن با يكديگر تلاقى دارد.
دراين تلاقى دوگونه نگاه مى توان داشت: نگاه انتقادى ونگاه شناسايى .
ما دراين نوشته در صدد نقد و تحليل آرا و ديدگاهها نيستيم, بلكه برآنيم تا تنها خطوط كلى مبانى و روشهاى مذاهب اهل سنّت را در فهم آيات فقهى قرآن باز نماييم, بى آن كه دراين بازنمايى, مدّعى پى جويى كامل باشيم.

بستر تاريخى مباحث فقهى-قرآنى در ميان اهل سنت

پس از عصر تابعان مباحث آيات الاحكام درحوزه فقه عالمان اهل سنّت, رشد فزونترى يافت, دراين مقطع از تاريخ, مبانى و اصول استنباط ازآيات الاحكام به طور مستقل, در قلمرو تدريس و تأليف وارد گرديد وبا پيدايش اين فن مباحث فقهى قرآنى استدلالى تر شد و طرحى پديد آمد كه تا قرنها الگوى پژوهشگران علوم قرآنى قرار گرفت.
فاصله ميان عصر تابعان و نيمه دوّم قرن چهارم را عصر شكوفايى فقه عامه ناميده اند. 1شاگردان تابعان به جاى اجتهاد در مسائل ويا برخى از بابهاى فقه, در سطح تمامى بابهاى فقه دست به استنباط مى زدند.2 وبا استفاده از شيوه خاص و با تكيه بر مبانى معيّنى, در بابهاى مختلف فقه به تحقيق و استنباط مى پرداختند.
دراين دوره است كه مذاهب فقهى چندى به وجود آمد: مذهب ابوحنيفه(م:150) مذهب مالك(م:179) مذهب شافعى(م: 204) مذهب احمدبن حنبل(م: 241) مذهب حسن بصرى(م:110) مذهب اوزاعى(م: 180) مذهب سفيان ثورى(م:161) مذهب ليث بن سعد(م:175) مذهب سفيان بن عيينه(م:196) مذهب اسحاق بن راهويه(م:238) مذهب ابى ثور(م:240) مذهب داود ظاهرى(م:270) مذهب ابن جرير طبرى(م:310) و…
وبراى هر مذهب در جوامع مختلف پيروانى به وجود آمد. 3
براى مدّتى مذاهب يادشده رونق همگونى يافتند, ولى اين وضع تداوم پيدا نكرد و پس از مدّتى, پرونده بسيارى ازاين مذاهب بسته شد وتنها يادى و آثارى ازآنها باقى ماند.
احمدامين, انقراض پاره اى از مذاهب را طبيعى قلمداد مى كند ونداشتن شاگردان وحاميان نيرومند را عامل به فراموشى سپرده شدن آنها مى داند.4 وابن خلدون به وجود مزاحمتهاى اجتماعى و ممانعتهاى حكومتى ازگسترش مذاهب (جز مذاهب شافعى, حنفى, مالكى وحنبلى) اشاره دارد.5 وبعضى براين باورند كه مستعصم, آخرين خليفه عباسى, طى فرمانى اعلام داشت كه غير از آراى مذاهب چهارگانه, فكر ديگرى نمى تواند جزو مواد درسى (مستنصريه) باشد.6 ودر مصر نيز به دستور سلطان ظاهربيبرس, منصب قضاوت و فتوا در انحصار نمايندگان مذاهب: شافعى, مالكى, حنفى و حنبلى قرار گرفت. اين محدوديت تداوم يافت و رو به گسترش نهاد تا آن جا كه در تمام بلاد اسلامى بساط وجود مذاهب ديگر بر چيده شد وتمام تواناييها وزمينه هاى لازم براى ادامه حيات, در اختيار مذاهب چهارگانه قرار گرفت.
اگر كسى پيرو مذهبى, غير از آن مذاهب مى بود, به عنوان قاضى, شاهد, خطيب, پيشنماز , مدرس و معلم مورد پذيرش قرار نمى گرفت. درطول اين مدّت, فقها به واجب بودن پيروى ازيكى از چهارمذهب فتوا داده و تقليد ازغيرآنها را حرام مى شمردند. اين وضع تا حال نيز ادامه دارد.7
بدين ترتيب, سالهاى سال تقليد به عنوان اصل حاكم درحوزه فقهى عامه از تحرّك وبالندگى فقه پيش گيرى كرد وتنها در سالهاى اخير موضوع احياى اجتهاد از سوى علماى الازهر مطرح گرديد كه نخستين مناديان آن محمّد عبده و محمد مصطفى مراغي… هستند.8
لازم به يادآورى است در روزگار تقليد و انسداد باب اجتهاد, برخى ازعالمان مانند ابن تيميّه وابن قيّم جوزيه طرفدار استمرار اجتهاد بودند. و قرطبى وفخررازى نيز در مواردى برخلاف نظر امامشان فتوا صادر كرده اند.
از مذاهب عامه تنها ظاهريان همواره, طرفدار اجتهاد بودند و مى گفتند:
(هيچ كس نمى تواند از ديگرى (مرده باشد يا زنده) تقليد كند و وظيفه هركس اين است كه در حدّ توان به اجتهاد بپردازد.)9
هدف ما در اين پژوهش اين است كه به طور گذرا به گذشته مباحث آيات الاحكام پس از تابعان تاحال, نگاهى داشته باشيم.

جايگاه قرآن درمبانى اجتهادى اهل سنّت

اصول فقه كه پايه هاى آن در عصر شاگردان تابعان شكل گرفت, در فقه قرآنى تأثير فراوانى برجاى نهاد و درپرتو آن پژوهشهاى فقهى قرآنى شكل علمى ترى به خود گرفت.
بدين ترتيب,مطالعه در پژوهشهاى فقهى-قرآنى هرمذهب نيازمند آگاهى از مبانى اصول همان مذهب درميدان فقاهت واجتهاد است.
براين اساس لازم مى نمايد نگاهى گذرا ازاين منظر به هريك از مذاهب مشهور فقهى داشته باشيم.

1.قرآن در مبانى مذهب حنفى: از ديدگاه ابوحنيفه, قرآن نخستين منبع استنباط است و دلالت عمومات آن قطعى است, وبا سنّت خاص اگر متواتر و يامشهور باشد, قابل تخصيص است وگرنه آن خبر محكوم به نادرستى خواهد بود. 10 با نبود حكم قرآنى درموضوعى ازموضوعات بايد به سنّت پيامبر(ص)مراجعه كرد واگر سنّت هم بيانى نداشت سخن صحابه حجّت است و چنانچه همه صحابه درآن موضوع نظر يكسانى نداشته باشند, به رأى يكى ازآنان عمل خواهد شد.
امّا آراى تابعان, ديدگاههايى است كه با اجتهاد به دست آمده است و نمى توانند مدرك حكم باشند. 11 قياس, استحسان وعرف نيز در مذهب حنفى از وسايل اجتهاد شمرده شده است 12 ومفهوم مخالف دراين مذهب حجيّت ندارد.13

2. قرآن در مبانى مذهب مالكى: درمذهب مالكى, قرآن نخستين مصدر حكم است, ولى دلالت عمومات آن قطعى نيست. خبر واحد, قياس14 واجماع15 مى تواند مخصّص قرآن باشد. مالك معتقد است كه امرهاى قرآن, بدون وجود قرينه دلالت بر وجوب ندارند.16
سنّت (اعم از مسند و مرسل) كه شامل آراى صحابه و تابعان نيز مى شود, اجماع, مفاهيم, استحسان, استصحاب, مصالح مرسله, سد ذرايع, عرف و عمل اهل مدينه نيز ازمبانى پذيرفته شده اين مذهب هستند,17 وى معتقد است كه آيات مربوط به نماز وزكات داراى اجمال است 18 و اطلاق و عمومى ندارد تا به عنوان مصدر حكم مورد استناد قرار گيرند.19

3. قرآن در مبانى مذهب شافعى: درمذهب شافعى, قرآن به عنوان مرجع تشريع شناخته شده است, ولى علماى اين مذهب درباره اهميت وجايگاه آن در ميان ديگر منابع, ديدگاههاى مختلفى دارند. خود شافعى قرآن را نخستين و مهم ترين منبع مى شناسد وبه همين دليل مى گويد:
سنّت (هرچند متواترباشد) نمى تواند ناسخ قرآن باشد. 20
محمد عبده مى گويد:
قدماى از علماى شافعى گفته اند فقط حديث متواتر مى تواند ناسخ قرآن باشد.21 ولى آنچه كه در اصول فعلى اين مذهب مطرح است, اين است كه دلالت عمومات قرآن قطعى نبوده و با سنّت دريك سطح قرار دارد وخبرواحد و متواتر هردو مى تواند ناسخ قرآن, مخصّص عمومات ومبيّن مجملات آن باشد ومفاهيم و قياس نيز از نظر اين مذهب حجيّت دارد.22
شافعى استحسان ومصالح مرسله را معتبر ندانسته واستفاده ازاين دومبنا را حرام مى داند.23 ونيزاقوال صحابه را به دليل اين كه آراى اجتهادى است ودر هرنظر اجتهادى احتمال خطا وجود دارد, بى ارزش دانسته و استدلال به عمل اهل مدينه را نيز مورد انكار قرار داده است.24

4. قرآن در مبانى مذهب حنبلى: از نگاه احمد بن حنبل, قرآن و سنت دريك رديف قرار دارند و فرقى بين آن دو از نظر اعتبار و حجيّت نيست, تا براساس آن يكى برديگرى مقدّم باشد. بنابراين به وسيله هرحديث كه جنبه بيان و تخصيص داشته باشد مى توان قرآن را توضيح داد و تخصيص زد.25 با نبود حكم كتاب و سنّت, اجماع صحابه معتبر است ودر صورت اختلاف آراى صحابه, مى توان سخن يكى از آنان را معيار عمل قرار داد.
دراين مذهب, از قياس, مصالح مرسله و استصحاب نيز بهره بردارى مى شود.26 بدين دليل كه اين مذهب همانند مذهب شافعى ومالكى دلالت عمومات قرآنى را قطعى نمى داند و تخصيص آن را با قياس وخبر واحد جايز مى شمارد.27
مفهوم مخالف نيز در مذهب حنبلى مثل مذهب شافعى ومالكى داراى اعتبار است.28
5. قرآن در مبانى مذهب ظاهريه: داود بن على ظاهرى, بنيانگذار وابن حزم احياگر مذهب ظاهريه براين عقيده اند كه نصوص قرآن, نصوص سنّت, قياس منصوص العلّة واستصحاب معتبرند.
آنان استصحاب را نشأت يافته از اصل اباحه مى دانند واصل اباحه را برگرفته از آيه 29 بقره و 33 نازعات دانسته اند.29
دراين دوآيه, به روشنى آمده است كه آنچه درزمين آفريده شده براى استفاده شماست.
ابن حزم مى گويد:
(براى كسى روانيست كه بگويد اين آيه و يا اين خبر به گونه اى نسخ شده و يا تخصيص خورده است ويا تأويل برده مى شود ويا دلالت بر وجوب ندارد, مگر در صورتى كه نصّ و يا اجماع مسلّمى يكى از اين موارد را اثبات كند.) 30
ظاهريان هرگونه رأى و تعليل را مخالف با دستور خدا مى شمارند كه فرموده است:
( هنگام اختلاف به قرآن و پيامبر مراجعه كنيد.)31
وبدين ترتيب حجّت بودن رأى (اعم از قياس, استحسان, مصالح مرسله و سدّ ذرايع) 32 و حجّت بودن مفاهيم 33 را منكرند. اوامر و نواهى موجود در قرآن و سنّت را حمل بر وجوب وحرمت مى كنند 34 وقرآن را با خبر, اعم از متواتر و واحد, قابل نسخ مى دانند.35
بدين ترتيب, علماى عامه درمبانى استنباط از آيات الاحكام اختلافات عميقى دارند. اين ناهمگونى در ديدگاهها بدون شك اختلاف نظر در استنباط از آيات الاحكام را در پى خواهد داشت, زيرا مبانى استنباط در مذاهب عامه خود براساس آيات قرآنى پايه گذارى شده است واختلاف نظر در مبانى يادشده بازتابى است از تفاوت رأى مذاهب در مفاد آياتى كه در تأسيس اين گونه اصول مورد بهره بردارى قرار گرفته است.36

تفاوت آراى اهل سنّت در فقه قرآنى

اختلاف نظر در مراجعه به قرآن و استنباط ازآيات الاحكام كه پايه نخست و بنيادين تشريع در اسلام است, به اختلاف ديدگاه اماميه واهل سنّت محدود نمى شود, بلكه اين گونه اختلاف بين مذاهب عامه نيز, به گونه اى ژرف مطرح است.
دراين پژوهش ما به چند محور عمده آن اشاره خواهيم داشت:
1. مراجعه به قرآن: فقهاى عامه در ميزان استناد به قرآن وحدت نظر ندارند. مالك بن انس در مقايسه با ديگران, در سطح بسيار اندكى مراجعه به قرآن دارد. چنانكه از كتاب (موطّأ) او پيداست, ولى شافعى وابن حزم در سطحى چشمگير و درخور توجه به آيات قرآن براى تبيين احكام مراجعه داشته اند.
2. مبانى استنباط فقه از قرآن: پاره اى از مبانى مورد اختلاف درحوزه فقه عامّه مستند به قرآن هستند. شافعى با استناد به آيه 106 سوره بقره, ادعا دارد كه سنّت نمى تواند ناسخ قرآن باشد. فخررازى, على رغم اين كه خود ازعلماى شافعى است, دلالت آيه را, بلكه خود اين اصل(عدم نسخ قرآن با غيرقرآن) را مورد انكار قرار مى دهد.37
قائلان به حجيّت استحسان به آيه 18 از سوره زمر استدلال مى كنند, ولى ابن حزم دلالت اين آيه را بر مدّعاى آنان انكار كرده است.38
ابن حزم اندلسى, همچنين دلايل قرآنى كسانى را كه قائل به حجيّت مفاهيم بوده اند يادكرده و سپس به نقد و ردّ آن پرداخته است,39 همانگونه كه دليلهاى قرآنى قائلان به حجّت بودن قياس را نيز نقل كرده و سپس به شرح به ردّ آنها همّت گماشته است.40
3. تبيين موضوعات فقهى قرآنى: محور ديگر اختلاف ديدگاه فقهاى عامه, درتبيين برخى موضوعات فقهى است, ازآن جمله آيه ذيل :
(فمن كان منكم مريضاً او على سفر فعدّة من أيّام اخر) بقره /184
هركس ازشما بيمار يا مسافر باشد[به جاى روزهايى كه مسافر يا مريض بوده] شمارى از روزهاى ديگر را [روزه بدارد]
ابوحنيفه سفرى را سبب افطار مى داند كه مسافت آن دست كم, بيست فرسخ باشد. درحالى كه شافعى ملاك سفر را مسافت سه روزه دانسته است41 و داود ظاهرى مطلق سفر را هرچند يك فرسخ باشد, موجب جواز افطار مى داند 42 محمد عبده و رشيد رضا كه از پيشتازان آزادى اجتهاد در ميان عامه اند مى گويند:
(ملاك صدق سفر, نظر عرف است و نظر عرف همگام با تغيير شرايط, تغيير مى يابد.)43
فقهاى اهل سنّت در معنى و مصداق مرض نيز اختلاف نظر دارند, چه اين كه شافعى معتقد است اگر روزه باعث فزونى بيمارى شود, افطار رواست وابن سيرين مجرّد بيمارى را كافى مى داند44 و ابن جريرطبرى مانند بيشتر عالمان اهل سنّت معتقد است: اگر روزه براى مريض مشقّت دارد مى تواند افطار كند.45
4. اختلاف در فهم منطوق آيات: گاه اختلاف نظر فقهاى عامه در منطوق يك آيه است, به گونه اى كه يك مذهب از منطوق آيه يا آيات حكمى را استفاده كرده كه ديگرى آن را استفاده نكرده است.
گاهى يك مذهب فقهى مفاد آيه را ثابت ومحكم مى داند, درحالى كه مذهب ديگر مدّعى نسخ ويا تخصيص آن است.
(وان خفتم ألاّ تقسطوا فى اليتامى فانكحوا ماطاب لكم من النّساء… )
نساء /3
اگربيم داريد كه در ازدواج با دختران يتيم, عدالت را رعايت نكنيد با زنان پاك ازدواج كنيد.
ابوحنيفه ازاين آيه جواز ازدواج با دختر نابالغ و يتيم را استفاده كرده است, به اين دليل كه پس از بلوغ, عنوان يتيم صادق نيست, اين درحالى است كه شافعى, مالك و بيشتر علما چنين ازدواجى را روا ندانسته اند ودلالت آيه را بر مدّعاى ابوحنيفه انكار كرده اند, به اين دليل كه كلمه (نساء) تنها شامل زنان بالغ مى شود مثل كلمه(رجال) كه پسران نابالغ را در برنمى گيرد.46
نمونه اى ديگر:
(الرّجال قوامون على النّساء… وبما أنفقوا من اموالهم) نساء/34
مردان سرپرست ونگهبان زنانند… وبدان خاطر كه نيازهاى مادّى و مالى آنان را از اموال خويش تأمين مى كنند.
مالك و شافعى از اين آيه استفاده كرده اند كه اگر مردى نتوانست نفقه همسرش را بپردازد, ديگر سرپرست او نيست و دراين صورت, عقد و پيوند زناشويى فسخ مى شود, ولى ابوحنيفه معتقد است كه عقد فسخ نمى شود,47 به دليل اين آيه:
(وان كان ذوعسرة فنظرة الى ميسرة) بقره/280
واگر [بدهكار] در تنگنا قرار داشته باشد, او را تا هنگام توانايى مهلت دهيد.
حنبليان و اوزاعيان معتقدند كه ارتداد موجب بطلان وضو و تيمّم است, چون خداوند مى فرمايد:
(لئن أشركت ليحبطنّ عملك) زمر /65
اگر مشرك شوى اعمالت تباه مى شود.
ولى ابوحنيفه ومالك و شافعى ارتداد را باعث بطلان وضو نمى دانند. به دليل اين سخن خداوند:
(ومن يرتدّ منكم عن دينه فيمت وهو كافر فأولئك حبطت أعمالهم) بقره /217
كسى كه از آيينش برگردد ودر حال كفر بميرد اعمال او برباد مى رود.
دراين آيه, ارتداد در صورتى باعث نابودى اعمال دانسته شده است كه تا پايان زندگى ادامه يابد,48 بنابراين صرف ارتداد باعث بطلان همه اعمال نمى شود, بلكه اگر مرتد, توبه كند و دست از ارتداد بردارد, اعمال گذشته اش همچنان باقى خواهد بود.
5. اختلاف در نسخ و بقاى حكم: داود ظاهرى وابن جرير طبرى معتقدند كه حكم مستفاد ازآيه ذيل نسخ نشده وهمچنان باقى است:
(كتب عليكم إذا حضر احدكم الموت إن ترك خيراً الوصيّة للوالدين و الأقربين)
بقره /180
واجب شده است كه درآستانه مرگ اگر چيزى برجاى مى نهيد, براى پدر و مادر و نزديكان خود وصيّت كنيد.
درمقابل مذهب ظاهرى و طبرى, جمهور علما مى گويند اين آيه نسخ شده است وناسخ آن, آيه ارث است كه مى فرمايد:
(للرّجال نصيب ممّا ترك الوالدان و الأقربون و للنّساء نصيب ممّا ترك الوالدان والأقربون) نساء /7
براى مردان ازآنچه پدران و مادران و خويشاوندان ازخود برجاى مى گذارند سهمى است وبراى زنان نيز ازآنچه پدر و مادر و خويشاوندان برجاى مى گذارند سهمى .
نمونه اى ديگر:
(وعلى الذين يطيقونه فدية طعام مسكين) بقره /184
بركسانى كه روزه براى آنها طاقت فرساست, كفاره اطعام مسكين لازم است.
دراين آيه برخى مانند: ابن جرير طبرى و شافعى مى گويند اين آيه درباره مسافرى بوده است كه توان روزه گرفتن ندارد, ولى به وسيله آيه ديگر نسخ شده است وآن آيه عبارت است از:
(فمن شهد منكم الشّهر فليصمه) بقره /85
پس هر كه از شما كه در حضر باشد روزه بدارد.)
امّا برخى ديگر معتقدند كه آيه نسخ نشده است و مقصود ازآن كسانى هستند كه روزه گرفتن براى آنها طاقت فرساست.50

نگاهى به عوامل اختلاف

گروهى برآنند كه چند گانگى فقهاى اهل سنّت دربرداشتهاى خود از آيات فقهى قرآن, ناشى از اختلاف ديدگاهها و شيوه هاى فقهاى صحابى در حجاز و غيرحجاز است, چه اين كه غناى حديثى در حجاز وكمبود آن در خارج حجاز, همواره باعث اختلاف آنان در فهم معارف دين واحكام فقهى بوده است!
صحابه مهاجر در بيرون حجاز در نتيجه فقر حديثى به قياس و رأى روى آوردند, برعكس صحابه باقى مانده در حجاز به سنّت وحديث بسنده كردند. اين اختلاف ازصحابه به تابعان واز تابعان به شاگردان منتقل گرديد.51
گروهى ديگر براين عقيده اند كه اختلاف فقهاى اهل سنّت در فهم آيات الاحكام, ناشى ازتفاوت نگرش آنان در حجّت بودن و حجّت نبودن سخنان صحابه است, زيرا كسانى كه قول صحابه را حجّت دانسته اند, خود را بى نياز از اجتهاد شمرده اند وبه عكس آنان كه سخن ونظر صحابه را حجّت ندانسته اند, براى رهيافت به احكام فقهى, ناگزير به اجتهاد پرداخته اند.
شكل ديگر اين نگرشهاى متفاوت را مى توان در ترجيح سخن يكى از صحابه بر ساير صحابه شاهد بود, مثلاً ابوحنيفه سخنان ابن عباس را برسخن ديگران ترجيح مى دهد و شافعى در بسيارى از مسائل آراى زيدبن ثابت را برديگران ترجيح مى دهد وهمين موضوع به اختلاف بين پيروان صحابه منتهى شده است. 52
دركنار عوامل يادشده, عامل تعصّب مذهبى را نمى توان ناديده گرفت, چه اين كه متأسفانه اين تعصبّها, دربرداشت فقهى از قرآن نيز دخالت يافته است.
دراين زمينه سخن عبداللّه كرخى حنفى(م: 340) درخور درنگ است كه مى گويد:
(هرآيه وحديثى كه مخالف نظريه اصحاب ما[علماى حنفى]باشد, منسوخ است ويا بايد تأويل برده شود)53!
ابن كثير نيز پس از نقل نظرابن عباس, امام باقر, حسن, جابربن زيد, مجاهد, عكرمه و شعبى درباره آيه وضو, مسح پاها را به معناى شستن خفيف پا دانسته وگفته است:
شيعيان كه مسح پاها را واجب مى دانند, گمراه و گمراه كننده اند.)54
درمواردى اين چنين كه اوّلاً بدون دليل موجه ازظاهر آيه قرآن تخلّف كرده اند و ثانياً شيعه را به صرف اعتقاد نكردن به نظر فقهى آنان, آن هم درموردى مثل مسح پا كه با ظاهر قرآن هماهنگ است, گمراه شمردن, محملى جز تعصّب ندارد!
ازديگر عوامل اختلاف ميان فقهاى اهل سنّت , تفاوت ناهمگون آنان درباره قلمرو بيانهاى قرآنى است.
شافعى مى گويد: هيچ رخدادى وجود ندارد كه قرآن درباره آن هدايت وحكم و راهنمايى نداشته باشد.55
مالك مى گويد: دررابطه با [قيود و شرايط و كيفيت] نماز و زكات در قرآن بيانى نيامده است.56 اين دوديدگاه متفاوت درباره محدوده داوريهاى فقهى قرآن روى مطالعات فقهى قرآنى اين دو پيشواى مذهب اهل سنّت و نيز آراى پيروانشان تأثير گذارده است, زيرا براساس باور شافعى از آيات مربوط به نماز در فروعات گوناگون مى توان استفاده كرد, ولى در فقه مالكى اين آيات مجمل تلقى مى شود وبه اطلاق و عموم آنها تمسّكى صورت نمى گيرد.
دوگانگى در قضاوت اين دو پيشوا درباره قرآن تأثير ديگرى نيز برجاى گذاشته وباعث شده است كه مالك به سراغ حديث رود واز مطالعه قرآن سرباز زند, بلكه بگويد:
(اگر قدرت مى داشتم كسى را كه به تفسير قرآن مى پردازد, سر مى زدم)57
ولى شافعى به مطالعه آيات الاحكام همّت گمارد و با اندوخته قرآنى چشمگيرى به استنباط احكام روى آورد.
ربيع(از راويان افكار شافعى) مى گويد:
(دربسيارى از موارد كه نزد شافعى مى رفتم وى را درحال مطالعه قرآن و جست وجوى آيات الاحكام مى يافتم.) 58
بينش خاص مالك درباره بيانهاى قرآنى و مراجعه اندك وى به تفسير و تجزيه و تحليل آيات قرآن, سبب شده است كه اگر در موردى هم به قرآن تمسّك جسته, از تضلّع كافى برخوردار نباشد به عنوان مثال:
مالك اعتقاد دارد كه برده مى تواند چهار همسر بگيرد وبراى اثبات اين مدّعا به ظاهر اين آيه استدلال مى كند:
(فانكحوا ما طاب لكم من النّساء مثنى و ثلاث و رباع) نساء/3
(با زنان ازدواج كنيد, دو يا سه يا چهارهمسر بگيريد)
اين درحالى است كه شافعى مى گويد اين آيه فقط به مردان آزاد, اجازه داشتن چهارهمسر را مى دهد زيرا در ذيل همين آيه آمده است:
( فان خفتم ألاّ تعدلوا فواحدة او ما ملكت ايمانكم)
اگر مى ترسيد عدالت را رعايت نكنيد, تنها يك همسر بگيريد يا از زنانى كه در تملّك شمايند و كنيز به حساب مى آيند. استفاده كنيد.)
بدون ترديد تملّك كنيز مخصوص مردان آزاد است, پس در اصل بردگان مخاطب اين آيه نيستند.
ثانياً خداوند مى فرمايد:
(فان طبن لكم عن شئ منه نفساً فكلوه هنيئاً مريئاً)
اگر زنان چيزى ازمهر را با رضايت خاطر به شما ببخشند, استفاده ازآن برشما حلال و گوارا است.
دراين سخن نيز مردان آزاد مخاطبند و نه بردگان, زيرا برده نمى تواند بخشش همسرش را مورد استفاده قرار دهد و ناگزير است كه آن را به مولايش بدهد.59
لازم به ياد است كه نمونه بالا تنها به خاطر نماياندن نقش احاطه وعدم احاطه قرآنى دو پيشواى فقهى اهل سنت درفهم فقهى آنان از قرآن آورده شد وبايد دانست كه بخش مهم اختلافهاى فقهى اهل سنّت مربوط به تفاوت مبانى استنباط آنان است.

ابزار ومبانى اهل سنّت در مطالعات فقهى-قرآنى

آنچه اهل سنّت به عنوان مبانى در راستاى مطالعات فقهى ـ قرآنى به كار گرفته اند, به دوبخش تقسيم مى شود: عقلى وغيرعقلى, مبانى عقلى مورد استفاده آنان عبارت است از:
قياس, استحسان, مصالح مرسله و سد ذرايع.
وغير عقلى عبارت است از ظواهر قرآن وسنّت, آراء سلف , اجماع, عرف و اقوال صحابه وتابعان.
وامّا ابزارهاى فقهاى عامه درفهم آيات فقهى نيز به دودسته تقسيم پذير است:
1.ابزار مشترك ميان همه مذاهب .
2.ابزار مخصوص هر مذهب.
ابزار مشترك مورد استفاده در فقه قرآنى, عبارت است از: لغت و قواعد ادبى, ظواهر قرآن, شأن نزول و سنّت كه هر فقيهى به تناسب اندوخته هاى خود, ازاين دانشها در مطالعات قرآنى كمك مى گيرد.
1. كاربرد لغت و ادبيات: مذهبى نيست كه از لغت وادبيات عرب در مقام استنباط حكمى از آيات استفاده نكرده باشد براى نمونه:
شافعى و مالك به اين دليل كه كلمه (الى) درآيه (فاغسلوا وجوهكم و أيديكم الى المرافق) به معنى (مع) است مى گويند پس در وضو , مرفق(آرنج) هم بايد شسته شود.60
ابن فرّاء نيز با تكيه به اين كه(باء) در جمله (وامسحوا بروؤسكم) به معنى الصاق و چسباندن است ونه به معنى (بعض) بر فتواى مذهب خويش مبنى بر مسح تمام سر پافشارى مى كند.61
داود ظاهرى(الى) را درآيه به معنى نهايت و غايت دانسته و فتوا مى دهد كه شستن آرنج در وضو لازم نيست.62
رشيد رضا وبرخى ديگر با استناد به اين كه(كعبين) در جمله (وامسحوا بروؤسكم و أرجلكم الى الكعبين) به معنى برآمدگى دوطرف پاست, نظر كسانى را كه در وضو , شستن پا را واجب مى دانند, مورد تأييد قرار مى دهد.63
2. استفاده از ظواهر قرآن: فقها از قرآن براى تفسير و تبيين و يااستنباط احكام از آيات به گونه هاى مختلف استفاده برده اند وآياتى را كه داراى معناى روشن و آشكارى است در جهت تفسير و تبيين برخى آيات ديگر كه معناى آن نيازمند تأمّل وتدبّر است به كار گرفته اند.
مالك در تفسير:
( فلارفث ولافسوق ولاجدال فى الحجّ) بقره /197
رفث را به معنى آميزش جنسى دانسته است, به دليل آيه:
( احلّ لكم ليلة الصّيام الرّفث الى نسائكم) بقره /87
ابن قدامه مى گويد: مراد از (سعى) درآيه:
(فاسعوا الى ذكراللّه) (جمعه/9)راه رفتن معمولى است ونه با شتاب حركت كردن, زيرا در قرآن سعى به معنى دويدن نيامده است. مثلاً درآيه:
(سعى لها سعيها) اسراء/19
براى آخرت كوشش كند.
ونيز آيه:
(سعى فى الارض ليفسدفيها) بقره /205
درراه تباهى درزمين كوشش مى كند.
سعى, به معنى كار و تلاش است, نه دويدن.64
3.استفاده از سياق: ازديگر ابزار قرآنى كه فقهاى عامه در فهم آيات الاحكام به كارگرفته اند, سياق آيات است. چنانكه پيشتر اشاره شد, مالك كه كمتر به مطالعه و تأمّل در قرآن پرداخته است, با نگاهى به ظاهر آيه (فانكحوا ما طاب لكم من النّساء مثنى و ثلاث و رباع) (نساء/3) مى گويد: بردگان نيز مى توانند چهارهمسر داشته باشند, ولى شافعى سياق را درنظر گرفته مى گويد: اين آيه اختصاص به آزادگان دارد.
ابن رشد از علماى مالكى براى اثبات مذهب مالك كه تيمم را هم به جاى وضو وهم به جاى غسل جنابت كافى مى شمارد به سياق آيه ذيل استدلال كرده است:
(ياايّهاالذين آمنوا اذا قمتم الى الصّلاة فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق… وان كنتم جنباً فاطّهروا… فلم تجدوا ماء فتيمّموا صعيداً طيّباً) مائده/6
اى مؤمنان !هرگاه به نماز مى ايستيد, صورت و دستها را تا آرنج بشوييد… واگر جنب بوديد, طهارت بجوييد… پس اگر آب نيافتيد, باخاك پاكيزه تيمم كنيد.
ابن رشد مى گويد چون درآيه هم موضوع وضو وهم طهارت از جنابت مطرح شده است و در هر دونياز به آب است ودر پايان آيه گفته شده است اگر آب نيافتيد تيمّم كنيد, معلوم مى شود كه تيمم هم مى تواند به جاى وضو وهم غسل باشد.
درتفسير كلمه (احصرتم) درآيه :
(فان احصرتم فمااستيسر من الهدى) بقره /196
اگر بازداشته شديد, آنچه از قربانى ميسّر است [قربانى كنيد]
ابن جريرطبرى مى گويد مراد از (احصرتم) خود نگهدارى ناشى از ترس دشمن است ونه ممانعت ديگران, به دليل اين كه در ذيل آيه آمده است:
( فاذا أمنتم فمن تمتّع بالعمرة الى الحجّ)
پس هنگامى كه در امان بوديد, هركس با اتمام عمره حجّ را آغاز كند.
امنيّت با زوال ترس تحقق مى يابد بنابراين كسى كه زندانى مى شود و نسبت به جانش بيمناك نيست, مشمول آيه نيست.65
ابن رشد از علماى مالكى پس از اشاره به مذهب ظاهريه كه ازدواج را به دليل امر (فانكحوا ما طاب لكم) واجب مى داند. مى گويد:
(قرآن دلالت بر استحباب ازدواج دارد نه وجوب آن, زيرا در جمله (فان خفتم ألاتعدلوا فواحدة أو ماملكت أيمانكم) به مكلّف گفته شده است كه مى تواند ازدواج نكند واز كنيزى كه در تملّك اوست, بهره گيرد.
وچون تخيير بين واجب و غيرواجب صحيح نيست, بايد گفت: امر به ازدواج دلالت بر وجوب ندارد.)66
4. تمسّك به روايات نبوى و اسباب نزول: از ديگر اصول مشترك فقهاى اهل سنّت در استنباط از آيات الاحكام, تمسّك آنان به روايات نبوى و اسباب نزول است.
دراين جا سخن در اصل تمسّك است وگرنه دراين كه آيا روايات و شأن نزول مى تواند مخصص, ناسخ و مبيّن آيه باشد, ميان ايشان اختلاف نظر است.
1. جصّاص از علماى حنفى, زمانى كه در باب وضو مسأله مسح يا شستن پا را مطرح كرده, مى گويد: بى شك هردوحكم مورد نظر شارع نيست ونمى توان مكلّف را مخيّر ميان يكى از دو تكليف دانست واز خود آيه دليل خاصى بر انتخاب يكى از دو نظريه نيست, به ناگزير بايد به وسيله روايات نبوى كه دلالت بر شستن دارند, يكى را بر ديگرى ترجيح داد.67
2. برخى علماى اهل سنّت بر اين عقيده اند كه هرگاه آب موجود باشد, نمى توان تيمّم كرد, اگرچه مصرف آب زيان داشته باشد ومايه مرگ انسان بشود!
ابن قدامه در ردّ اين نظريه, نخست به آيه(ولاتقتلوا أنفسكم) (نساء /29) تمسّك كرده است و سپس به روايت عمروبن عاص كه در جنگ ذات السلاسل باداشتن آب, به دليل سرماى شديد, تيمم كرد و رسول خدا عمل او را ردّ نفرمود, بلكه با سكوت خود كار او را تأييد كرد.68
3. در سوره بقره /197 مى خوانيم: (لاجدال فى الحجّ) , لفظ جدال نياز به تبيين دارد.
مالك براى روشن ساختن معناى (جدال) به اسباب نزول آيه تمسّك كرده و گفته است قريش درمراسم حجّ, در مزدلفه وقوف مى كردند و ساير عربها وغيرعربها درعرفه درنگ مى كردند وبدين خاطر ميان اين دوگروه بحث وجدال بود كه هريك عمل خود را صحيح تر مى دانست.69
5. برخى ديگر از اصول مشترك: علاوه بر آنچه گفتيم, اصول ديگرى نيزميان فقهاى اهل سنّت به صورت مشترك مورد استفاده قرار گرفته است,مانند اصل اعمال رأى و نظر براى فهم معناى يك آيه و به كارگيرى مرجحات وانتخاب معناى لغوى خاص براى يك لفظ والبته در صورتى كه اعمال رأى و نظر به فراتر ازاين موارد كشيده شد, موضوع از اتفاق نظر ايشان بيرون رفته و در ديد آراى مختلف قرار گرفته است.
اصل ديگرى كه به طور اجمال مورد استفاده همه آنان قرار گرفته , استفاده از عمومات و اطلاقات قرآنى است, هرچند در چگونگى دلالت عامهاى قرآنى بايكديگر اتّفاق نظر ندارند.

مبانى ويژه و غيرمشترك اهل سنّت

چنانكه يادشد, فقهاى اهل سنّت در استنباط احكام از قرآن, اصول و قواعدى دارند كه به طور اجمال همگى بدان اصول وقواعد تمسّك كرده اند كه نمونه اى ازآنها را آورديم, ولى در كنار اصول يادشده, هريك ازمذاهب فقهى اهل سنّت قواعدى را پذيرفته است كه خاص همان مذهب است وديگر مذاهب فقهى اهل سنّت آن را نپذيرفته اند.
1.چگونگى تمسّك به عمومات: عمومات قرآنى كه شامل (عام مصطلح) و (اطلاق) مى شود, به نوعى مورد پذيرش همگان است, جز مالك وبرخى مالكيان چونان: عبدالوهاب(م:422هـ.ق.) كه معتقدند اطلاقاتى چون (احلّ اللّه البيع) و (اقيموا الصّلاة) و (كتب عليكم الصّيام) مجمل هستند وعمومى ندارند تا بتوان به عموم آنها تمسّك جست.70
آن دسته از عالمان اهل سنّت كه اصل تمسّك به عمومات را پذيرفته اند, درچگونگى دلالت عمومات اختلاف نظر دارند.
ابوحنيفه معتقد است كه دلالت عمومات قرآنى برافرادش قطعى است ونمى توان خبرواحد را, كه دليل قطعى نيست, مخصص ويا ناسخ عمومات قرآنى قرار داد.
مذاهب شافعى, حنبلى ومالكى, دلالت عام را بر عموم, قطعى نمى شمارند, بدين جهت تخصيص و يا نسخ عمومات قرآن را به وسيله خبر واحد وهردليل غير قطعى ديگر روا مى دانند, بويژه براساس مذهب شافعى وحنبلى كه قرآن وسنّت را دريك مرتبه و در عرض هم مى شناسند, برخلاف ابوحنيفه وابن جرير طبرى كه رتبه سنّت را پس از قرآن مى دانند.71
بازتاب اين نگاه دوگانه فقهاى اهل سنّت, در فقه قرآنى نيز به آرايى دوگانه منتهى شده است, ازآن جمله عالمان حنفى بر اساس آيه 178 بقره, برخلاف عالمانى چون ثورى , اوزاعى, شافعى, مالك, معتقد شده اند كه اگر مسلمانى, كافر ذمّى را بكشد بايد قصاص شود, زيرا آيه مى گويد:
(كتب عليكم القصاص فى القتلى الحرّ بالحرّ والعبد بالعبد و الأنثى بالأنثى)
بقره/178
اى افرادى كه ايمان آورده ايد! حكم قصاص در مورد كشتگان بر شما نوشته شده است: آزاد در برابر آزاد و برده در برابر برده و زن در برابر زن است.
ونيز آيه:
(وكتبنا عليهم فيها أن النّفس بالنّفس) مائده /45
وبرآنان مقرّر داشتيم كه جان درمقابل جان… باشد.
عالمان حنفى براين باورند كه: آيات يادشده داراى عموم است و موردى كه مسلمان, كافر ذمّى را بكشد مشمول حكم عام خواهد بود وبايد قصاص شود.72
امّا جمهور علماى عامّه مى گويند: آيات فوق به وسيله صحيحه بخارى (لايقتل مسلم بكافر) تخصيص خورده است.73
بدين ترتيب, عالمانى كه دلالت عام را قطعى نمى دانند, آيه را باخبر واحد تخصيص زده اند وبه جايز نبودن قتل مسلمان به سبب كشتن كافر, فتوا داده اند.
نمونه دوّم:
(فمن كان منكم مريضاً أو على سفر فعدّة من أيّام أخر) بقره / 184
آن كس كه مريض است يا در سفر است به مقدار همان روزها وقت ديگرى را روزه بدارد.
(واذا ضربتم فى الأرض فليس عليكم جناح أن تقصروا من الصّلوة إن خفتم أن يفتنكم الّذين كفروا) نساء /101
هنگامى كه سفر مى كنيد, گناهى بر شمانيست كه نماز را كوتاه كنيد اگر از فتنه كافران بيمناكيد.
عالمان حنفى براساس عموم آيه, هرسفرى را كه به مدّت سه شبانه روز ادامه يابد, سبب قصر نماز و افطار مى شناسند و استثنايى قايل نيستند, ولى علماى مالكى به دليل مخصّص روايى, راهزنان و خروج كنندگان برامام را مشمول اين دوآيه ندانسته و استثنا كرده اند.
ظاهريه با استناد به ظاهر آيه واين كه روايات موجود كه تعيين مسافت مى كنند, ظنّى هستند وبه همين دليل نمى تواند مخصّص متن قرآن باشد كه متن قطعى دارد, مى گويند: هرسفرى (اعم از كوتاه و طولانى) سبب قصر نماز مى شود.74
مخالفت حنفيان با سه مذهب ديگر نيز مبتنى بر تخصيص نخوردن عام قرآن با خبر واحد است.75
2. دلالت اوامر و نواهى قرآنى: اختلاف علماى مذاهب عامه در دلالت اوامر و نواهى قرآنى يكى ديگر از اسباب اختلاف آنان در برداشت ازآيات الاحكام است. كسى كه در اصول به اين نتيجه رسيده است كه اوامر قرآنى هميشه دلالت بروجوب دارد, مگر اين كه دليلى برخلاف آن دلالت كند, ناگزير است كه در مباحث قرآنى اوامر را حمل بر وجوب كند; مثلاً در زمينه ثبت قراردادهاى مالى و ضبط ديون, كسانى كه امر را دليل بر وجوب مى دانند حكم به وجوب كرده اند وديگران حكم به استحباب.
(يا ايّها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الى أجل مسمّى فاكتبوه… ) بقره/ 282
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه بدهى مدّت دارى به يكديگر پيدا مى كنيد, آن را بنويسيد.
كسانى مانند ابن جريرطبرى كه اوامرقرآن را حمل بروجوب مى كنند, مى گويند نوشتن سند براى ديون مالى واجب است, ولى برخى ديگر كه اوامر را صريح در وجوب و دليل برآن نمى دانند وبراى اثبات وجوب جوياى قرينه ديگرى هستند, مى گويند امر دراين آيه استحباب را مى رساند; زيرا ما شاهديم كه عموم مسلمانان خريد و فروش نسيه اى دارند بدون اين كه بنويسند ويا گواه بگيرند واين روش عام عرف مسلمانان, دليل بر واجب نبودن نوشتن و گواه گرفتن بر ديون است.76
3.اعتبار مدلول التزامى احكام قرآنى: مفاهيم التزامى به معنى وسيع كلمه (از قبيل دلالت امر, بر نهى از ضد, واجب بودن مقدمه واجب و قياس مفاهيم) كه در اصول مطرح است, در فقه قرآنى نيز به عنوان مبناى استفاده از آيات الاحكام جايگاه ويژه اى دارد و عالمان اهل سنّت در كاربرد آنها اظهار نظرهاى ناهمگونى داشته اند.
از اقسام مداليل التزامى, آنچه كه بيش از همه در بحث فقه قرآنى جلب توجه مى كند و علما براساس نتيجه گيرى شان در اصول, در مباحث آيات الاحكام, با آن رودررويند, بحث مفاهيم است, كه ظاهريه77 وعلماى حنفى حجت بودن آن را انكار كرده اند, ولى نزد ساير مذاهب, همانند: علماى حنبلى , حنفى, شافعى وجريريه, جزو مبانى معتبر به شمار آمده است.78
نوعاً در بررسيهاى فقهى قرآنى توسط پژوهشگران اهل سنّت آراء اصولى هرمذهبى در رابطه با اعتبار مفاهيم, به عنوان مبنا مورد استفاده قرار مى گيرد, چنانكه در موارد ذيل مى توان شاهد بود.
مالك معتقد است كه اگر كسى در انجام مراسم حج قبل از ترك (منا) وبعد از(رمى جمره) و (حلق) به شكار بپردازد, بايد كفّاره صيد را بدهد, زيرا خداوند مى فرمايد:
(واذا حللتم فاصطادوا) (مائده /2)
زمانى كه از احرام بيرون آمديد, صيدكردن براى شما مانعى ندارد.
مالك بر اساس مفهوم آيه فوق, حكم مزبور را استفاده كرده است.79
نمونه ديگر:
شافعى مى گويد درآيه ( احلّ لكم… والمحصنات من الذين اوتوا الكتاب) ازدواج با زنان عفيف وآزاد اهل كتاب مباح شده است واين دليل بر ممنوع بودن ازدواج با كنيزان كتابى است; زيرا در زبان عرب اين مطلب روشن است كه اگر حكم اباحه و يا حرمت بر موضوعى به لحاظ صفتى تعلق گيرد, اين بدان معناست كه با نبود آن صفت, حكم آن موضوع تغيير مى يابد.80
ييكى ديگر از مدلولهاى التزامى, قياس است كه غير از مذهب ظاهريه ساير علماى عامه آن را به عنوان يكى از مبانى استنباط پذيرفته و در بررسيهاى قرآنى درموارد بسيارى ازآن سود برده اند كه در اين جا به نمونه هاى چندى اشاره مى شود:
1. (والذين يظاهرون من نسائهم ثم يعودون لما قالوا فتحرير رقبة من قبل أن يتماسّا) مجادله /3
كسانى كه همسران خود را ظهار مى كنند, سپس از گفته خود بازمى گردند, بايد پيش از آميزش جنسى برده اى را آزاد كنند.
شافعى مى گويد:
(در كفاره ظهار آزاد ساختن برده غيرمسلمان كافى نيست زيرا خداوند در كفاره قتل آزادى برده بى ايمان را كافى ندانسته و اين دليل است براين كه دركفاره ظهار نيز مى بايست برده مسلمان آزاد گردد.)81
2. (ياايّهاالذين آمنوا انّما الخمر والميسر و الانصاب و الأزلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه لعلكم تفلحون. انّما يريد الشيطان أن يوقع بينكم العداوة و البغضاء فى الخمر و الميسر و يصدّكم عن ذكر اللّه و عن الصّلوة…) مائده /90ـ91
اى كسانى كه ايمان آورده ايد, شراب و قمار و بتها و ازلام [نوعى بخت آزمايى] پليد و از عمل شيطان است, از آنها دورى كنيد تا رستگا ر شويد. همانا شيطان مى خواهد به وسيله شراب و قمار در ميان شما دشمنى ايجاد كند و شما را از ياد خدا و نماز باز دارد….
قرطبى مى گويد:
(اين آيه بر حرمت شطرنج و قمار و… نيز دلالت دارد زيرا خداوند خمر را از جمله بدين دليل كه باعث دشمنى , ترك ياد خدا و نماز مى شود حرام دانسته واين كارها وهركارديگرى كه داراى آثار يادشده باشد حرام خواهد بود.)82
4. نسخ كتاب به وسيله سنّت: ازميان فقهاى مذاهب اهل سنّت, تنها شافعى معتقد است كه سنت نمى تواند ناسخ قرآن باشد واز علماى متأخر افرادى چون محمد عبده براين باور است كه تنها خبر متواتر مى تواند ناسخ قرآن قرار گيرد.83
وامّا ساير علما, حتّى فقهاى تابع مذهب شافعى, نسخ قرآن باخبر واحد را جايز مى دانند. اين تفاوت ديدگاه, در موارد زيادى مى تواند به فتاواى ناهمگون منتهى شود كه به مواردى اشاره مى شود:
(كتب عليكم اذا حضر أحدكم الموت ان ترك خيرا الوصيّة للوالدين والأقربين بالمعروف حقّاً على المتّقين) بقره /180
برشما نوشته و واجب شده كه هرگاه مرگ يكى از شما فرا رسد, اگر مالى از خود برجاى نهاده است براى پدر و مادر و نزديكان به طور شايسته وصيّت كند, اين حقّى است بر پرهيزكاران.
چنانكه قبلاً هم اشاره اى داشتيم اين آيه از نظر جمهور علماى اهل سنّت به وسيله روايت نبوى: (ولاوصيّة لوارث) نسخ شده است.
مذاهبى كه استحسان, مصالح مرسله, قول صحابه و تابعان يا سيره مردم مدينه را حجّت مى دانند نيز, به گونه اى ازاين مبانى درفهم آيات الاحكام كمك گرفته و يا فتوا داده اند كه ارائه نمونه هاى آن به درازا مى كشد ود راين نوشته بايد به همين مختصر اكتفا كرد.
آنچه از محتواى بحثهاى گذشته به دست آمد, اين است كه مبانى مورد اختلاف علماى عامه درمباحث الفاظ و مدلولات التزامى در اصول, تأثير فراوانى در فقه قرآنى آنان داشته است وچگونگى استفاده عالمان هرمذهب ازاصول و مبانى يادشده, سبب تفاوت آراى آنان و اختلاف فهم ايشان از آيات الاحكام شده است.

تكرويهاى فقهاى اهل سنّت

حصر مذاهب و بسته بودن باب اجتهاد درميان اهل سنّت, سبب شد تا ساليان دراز حوزه تفقه اهل سنّت پيرو ائمه مذاهب باشند وكسى به خود اجازه اجتهاد و استنباط جديد ندهد وبه مخالفت با پيشوايان مذاهب برنخيزد.
حتّى در مذهب ظاهريه كه مخالف تقليد شناخته مى شوند, در عمل پيروى از داود ومذهب او امرى ترديد ناپذير بوده است. دراين ميان افراد نادرى در برهه هاى گوناگون تاريخى جريان عام را شكسته و به اجتهاد آزاد رو آورده اند, مانند ابن تيميه و شاگرد او ابن قيّم جوزيّه و سيوطى و…, ولى اين بدان معنى نيست كه اينان جرأت مخالفت با تمامى مذاهب زنده عامه را به خود داده باشند.84
مناديان آزادى اجتهاد را درميان اهل سنّت مى توان به دودسته تقسيم كرد:
1. كسانى كه با مذهب رسمى و مورد انتخابشان به مخالفت برخاسته و مبنا و فتواى رئيس مذهب خويش را رد كرده و در عوض به تأييد و ترجيح مبنا و فتواى امام ديگرى پرداخته اند.
2. كسانى كه قدم را از اين هم فراتر گذارده و درمواردى به مخالفت با تمام مذاهب رسمى عامه پرداخته اند, ازقبيل شيخ محمد عبده و محمدعلى السايس كه در موارد فراوانى چنين شيوه اى داشته اند.
نمونه هايى ازگروه نخست:
1. ابويوسف, كه ازعلماى پرآوازه حنفى است, درمورد مشروع بودن نماز خوف پس از پيامبر, نخست مذهب ابوحنيفه را قبول داشته است كه مى گويد حتّى پس از رحلت پيامبر(ص)نمازخوف زمينه دارد. ولى بعدها به واجب نبودن آن فتوا داده است و با استشهاد به آيه (واذا كنت فيهم فأقمت لهم الصّلوة… ) نساء /102
مى گويد:
(نماز خوف صرفاً در زمان حضور پيامبر واجب بوده است.)85
ابويوسف دراين فتوا از مفهوم آيه سود جسته است بااين كه در مذهب حنفى مفاهيم حجت نيستند.
2. در مذهب مالكى پاره اى از آيات الاحكام اجمال دارند و اطلاق و عموم آنها مورد انكار قرار گرفته است, ولى ابن رشد مالكى, در مواردى با ترديد درباره اين مبنا سخن گفته است86 و گاه آن را ناديده گرفته است. او, به اطلاق اين گونه آيات استدلال كرده است; مثلاً درباره وجوب قراءت مى گويد: دليل آن سخن خداوند است كه مى فرمايد:
(واذا قرئ القرآن فاستمعوا له وأنصتوا) اعراف /204
هنگامى كه قرآن خوانده مى شود گوش فرادهيد وخاموش باشيد.
زيرا مقصود قراءت قرآن درنماز است و شنيدن قراءتى جز قراءت امام واجب نيست.87

نمونه هايى از گروه دوّم

محمّد عبده برخلاف علماى اهل سنّت كه كلمه سفر درآيه 184 سوره بقره وآيه 94 سوره نساء را به مطلق مسافرت و يا طى مسافت تفسير كرده اند, مى گويد:
(ملاك قضاوت عرف است كه با تغيير وسائل نقليه تغيير مى نمايد. عرف كسى را كه با هواپيما مسافت چند روز را مى پيمايد و با درنگ كوتاهى باز مى گردد, مسافر نمى شناسد.)88
شيخ محمد على السايس دركتاب تفسير آيات الاحكام, آراى مذاهب چهارگانه را در زمينه آيات الاحكام, به نقد كشيده است و درمواردى بانظر همه مذاهب به مخالفت پرداخته و نظريه جديدى را مطرح كرده است.
نامبرده پس از طرح ديدگاه مذاهب چهارگانه درباره تعلّق ديه قتل غيرعمدى به عهده عاقله قاتل, نظرمذاهب را ردّ كرده و درمقابل آن باور خوارج را ترجيح داده است كه مى گويند:
(ديه قتل غيرعمد بر عهده خود قاتل است.)
توجيه (سايس) براى پذيرش نظر خوارج اين است كه در نظام اجتماعى فعلى كه پيوند قبيله اى درآن گسسته وهركسى روى پاى خود تكيه دارد, نظر خوارج كارآمدتر است.89
دراين جا, نوشته حاضر را به پايان مى بريم, درحالى كه اعتراف داريم در زمينه اين موضوع مجال سخن و تحقيق بيش از اينها است وچه بسا به مواردى هم كه اشاره شد, آن گونه كه بايد همه جانبه نپرداختيم, ولى اميد داريم كه اين اشارت, محققان را مفيد افتد و فضاهايى از درنگ و تحقيق درمنظر نگاه آنان بگستراند.


پی نوشت‌ها:

1. الزلمى, مصطفى ابراهيم, اسباب اختلاف الفقهاء فى الاحكام الشرعيه, بغداد, 1406, 1/25.
2. احمد امين, ضحى الاسلام, دارالكتاب العربى, بيروت, 2/172.
3. همان, 2/173 و 174.
4. همان, 2/174.
5. ابن خلدون, مقدّمة (العبر) ,دارالفكر, بيروت /362.
6. عبدالهادى عبدالرحمن, سلطنة النّص,مركز الثقافى العربى, بيروت /129.
7. مقريزى, احمد, المواعظ والاعتبار بذكر الخطط والآثار, به نقل از استرابادى, محمّد امين , الفوائد المدنية/ 24-28.
8. بحرالعلوم, محمّد,الاجتهاد اصوله و احكامه, دارالزهراء, بيروت , 1397هـ /193.
9. ابن حزم, على بن محمّدبن سعيد, المحلّى, دارالكتب العلمية, بيروت, 1408, 1/85.
10. ابوزهرة, محمّد, تاريخ المذاهب الاسلاميّة ,دارالفكر العربى, قاهره, /272 ; الزلمى, مصطفى ابراهيم, اسباب اختلاف الفقهاء فى الاحكام الشرعيه, 1/33.
11. ابوزهرة, محمّد, تاريخ المذاهب الاسلامية /272 ; آل جعفر, مسلم عبداللّه, اثرالتطور الفكرى فى التفسير فى العصر العباسى /172.
12. مكى, المناقب, 1/82, به نقل از: اثرالتطور الفكرى فى التفسير فى العصر العباسى /171.
13. آل جعفر, مسلم عبداللّه, اثر التطور الفكرى فى التفسير فى العصر العباسى, /250 الزلمى, مصطفى ابراهيم, اسباب اختلاف الفقهاء فى الاحكام الشرعية, 1/33.
14. آل جعفر, اثرالتطور الفكرى فى التفسير فى العصر العباسى/237.
15. ابن رشد, محمّدبن احمد, مقدمات ابن رشد, دارالفكر , بيروت, 1411, 3/124.
تذكر: مرجع ما نسخه چاپ شده در حاشيه (المدونة الكبرى) بوده است.
16. همان, 2/23.
17. آل جعفر, مسلم عبداللّه اثر التطور الفكرى فى التفسير فى العصر العباسى/ 184 , 250; ابوزهرة, محمّد, تاريخ المذاهب الاسلامية /284.
18. ابن رشد, مقدمات ابن رشد, 1/61.
19. همان, 3/119.
20. شافعى, محمّد بن ادريس, الرسالة,بيروت, دارالكتب العربية/ 33; فخررازى, محمّدبن عمر, التفسير الكبير, داراحياءالتراث العربى, بيروت 3/232.
21. محمدرشيد رضا, تفسير المنار, دارالمعرفة, بيروت, 2/140.
22. تاريخ المذاهب الاسلامية/ 272 ; اثر التطور الفكرى فى التفسير فى العصر العباسى/199 , 200 , 237 , 250.
23. شافعى, محمّدبن ادريس, الرسالة / 504 و 507.
24. الزحيلى, وهبة, الفقه الاسلامية وادلّته, دارالفكر, 1/36.
25. ابوزهرة, محمّد, تاريخ المذاهب الاسلامية /272; آل جعفر, مسلم عبداللّه, اثرالتطور الفكرى فى التفسير فى العصر العباسى /208.
26. آل جعفر, مسلم عبداللّه ,اثر التطور الفكرى فى التفسير فى العصر العباسى /208.
27. همان /237.
28. همان / 250.
29. ابن حزم, على بن محمّد, الاحكام فى اصول الاحكام, دارالجيل, بيروت, 1/59
30. ابن حزم, المحلّى, 1/74.
31. همان, 1/78.
32. ابن حزم, الاحكام فى اصول الاحكام, 6/179-192; ابوزهرة , محمّد , تاريخ المذاهب الاسلامية, /506.
33. ابن حزم, الاحكام فى اصول الاحكام, 7/323.
34. همان, 3/269.
35. همان, 4/505.
36. براى آگاهى از اختلاف نظر علماى عامه درباره مفاد آيات مربوط به تأسيس مبانى و اصول استنباط, ر.ك: ابن حزم, الاحكام فى اصول الاحكام.
37. فخررازى, محمّدبن عمر, التفسير الكبير, 5/82.
38. ابن حزم, الاحكام فى اصول الاحكام, 6/192.
39. همان, 7/323 و 368.
40. همان, 7/368و 483.
41. فخررازى, محمّدبن عمر,التفسيرالكبير, 5/82.
42. همان, 5/81.
43. محمدرشيد رضا, تفسيرالمنار, دارالمعرفة, بيروت, 2/140.
44. طبرى, محمّدبن جرير, جامع البيان, فى تأويل آى القرآن, دارالمعرفة , بيروت, 2/87 و 88.
45. همان و محمّد رشيد رضا, المنار, 2/151.
46. قرطبى, محمّد بن احمد, الجامع لاحكام القرآن,داراحياء التراث العربى بيروت, 5/12.
47. همان, 5/169.
48. همان, 1/168.
49. مقدسى, ابن قدامه, عبداللّه بن محمّد, المغنى,دارالكتب العربى, بيروت, 1403, 6/415; محمدرشيد رضا, المنار, 2/135.
50. فخررازى, محمّدبن عمر, تفسيرالكبير, 5/80. و طبرى, محمّدبن جرير, جامع البيان, 2/82.
51. آل جعفر, مسلم عبداللّه, اثر التطور الفكرى فى التفسير فى العصر العباسى /156 و 157.
52.ابوزهرة, محمّد, تاريخ المذاهب الاسلامية/ 286.
53. ذهبى, محمدحسين, التفسير والمفسرون, داراحياء التراث العربى, بيروت, 2/434.
54. ابن كثير, تفسير القرآن العظيم,دارالمعرفة, بيروت, 2/27.
55. شافعى, محمّدبن ادريس, الرسالة/2; محمّدسعيد منصور, منزلة السنة من الكتاب و اثرها فى الفروع الفقهيّة, مكتبة وهبة, مصر, 1413 /26.
56. ابن رشد, مقدمات ابن رشد, 1/61.
57. اصفهانى, ابونعيم, حلية الاولياء , 6/316 و 356.
58. شافعى, محمّدبن ادريس, احكام القرآن,دارالكتب العربيّة, بيروت /20.
59. فخررازى, محمّدبن عمر, التفسيرالكبير, 9/174.
60. ماوردى, على بن محمد, الحاوى الكبير, دارالكتب العلمية, بيروت, 10/112; مقدسى, ابن قدامة , المغنى , 1/108.
61. مقدسى, ابن قدامة, المغنى, 1/112.
62. همان, 1/8.
63. محمّد, رشيدرضا, تفسير المنار, 6/233.
64. مقدسى, ابن قدامة, المغنى, 2/142.
65. طبرى, محمدبن جرير, جامع البيان, 2/125.
66. ابن رشد, مقدمات ابن رشد, 2/33.
67. جصّاص, احمد بن على, احكام القرآن, داراحياء التراث العربى, بيروت, 1405, 3/350.
68. مقدسى, ابن قدامة, المغنى, 1/265.
69. مالك بن انس, الموطاء, داراحياءالتراث العربى, بيروت, 1406, 1/388.
70. ابن رشد, مقدمات ابن رشد, 3/119; محمّدسعيد منصور , منزلة السنة من الكتاب و اثرها فى الفروع الفقهيّة/ 350.
71. ابوزهره, محمّد, تاريخ المذاهب الاسلامية /272.
72. جصّاص, احكام القرآن, 1/173.
73. قرطبى, محمّدبن احمد, الجامع لاحكام القرآن, 2/247.
74. فخررازى, محمّدبن عمر, التفسيرالكبير, 1/19-20 و 5/81.
75. آل جعفر, مسلم عبداللّه, اثر التطور الفكرى فى التفسير فى العصر العباسى/ 237.
76. فخررازى, محمّدبن عمر, التفسير الكبير, 6/139; طبرى, محمّدبن جرير, جامع البيان, 3/79.
77. ابن حزم, الاحكام فى اصول الاحكام, 7/323.
78. آل جعفر, مسلم عبداللّه, اثر التطور الفكرى فى التفسير فى العصر العباسى/250.
79. مالك بن انس, الموطاء,1/420.
80. شافعى محمّد بن ادريس, الامّ, دارالمعرفة, بيروت, 5/9.
81. همان, 5/280.
82. قرطبى, محمّدبن احمد, الجامع لاحكام القرآن, 6/291.
83. رشيد رضا, المنار, 2/135- 141.
84. محمّد ابوزهره در اثر خود به نام(ابن تيميه) ادعا كرده است: كه ابن تيميه درپاره اى ازموارد با مذاهب چهارگانه به مخالفت برخاسته است, ر.ك الزملى, مصطفى ابراهيم, اسباب اختلاف الفقهاء فى الاحكام الشرعية, 1/52.
85. سرخسى, شمس الدّين, المبسوط, دارالمعرفة, بيروت, 1409, 2/45.
86. ابن رشد, مقدمات ابن رشد, 1/69 و 3/119.
87. همان.
88. رشيد رضا, تفسير المنار, 2/150-151.
89. السايس, محمّد على تفسير آيات الاحكام, مطبعة محمّد على, صبيح, 2/123.
شنبه 15 مهر 1391  5:39 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روش شناسى آيات الاحكام در تفسير اهل بيت(ع)

روش شناسى آيات الاحكام در تفسير اهل بيت(ع)

سيد حيدر علوى نژاد

امامان معصوم(ع) توجهى خاص به بيان احكام الهى داشته اند, فراوانى روايات رسيده ازآن بزرگواران گواه اين مدّعاست. از سوى ديگر آن بزرگواران عنايت ويژه بر مرجعيت قرآن ولزوم استفاده ازآن داشته اند. نتيجه طبيعى اين دو آن است كه (آيات الاحكام) مورد توجه ويژه اهل بيت(ع) قرار بگيرد.
فتوا دادن ازنظر امامان اهل بيت(ع)كارى است بس خطير واگر پاى استنباط از قرآن به ميان آيد, اين حساسيت دوچندان خواهد شد, زيرا براى شناخت قرآن افزون بر آشنايى با زبان عرب, شناخت سبك ويژه بيانى قرآن نيز ضرورت دارد. آشنايى كلى با جهان بينى قرآنى نيز شرط لازم ديگرى براى درستى استنباط احكام ازآن است. بنابراين تنها آشنايى با زبان عربى براى تفسير قرآن واستنباط نظريه آن كافى نيست, همان گونه كه تنها آشنايى با برخى از دانشهاى مربوط به فهم استدلال, مثل منطق نيز, در فهم آن كافى نيست, دانستن زبان عربى, قواعد استدلال, شناخت سبك ويژه قرآن وآشنايى با جهان بينى قرآنى از اركان مهم فهم و استنباط احكام قرآنى است.
هركتابى به دليل اين كه به زبانى از زبانهاى موجود نوشته مى شود, از قواعدى پيروى مى كند كه هر كتاب يا نوشته ديگر مجبور است از آن قواعد پيروى كند. در ارائه پيام, گاه مطلب به صورت (عام) بيان مى شود و پس از آن ويژگيهاى آن ذكر مى شود تا آن كلام عام را تخصيص بزند, گاه مطلب به اجمال مطرح مى شود وسپس در موقعيت مناسب ابعاد آن به تفصيل بيان مى شود, گاه مطلب امرى انتزاعى و ذهنى است, گاه امرى خارجى و واقعيتى ملموس و… كه در اصطلاح فقه و اصول فقه ازاين مسائل زبانى با عناوين عام و خاص , مطلق و مقيدّ , مجمل و مبيّن , مفهوم ومصداق و… ياد مى شود.
واز سويى, بيشتر آثار مهم, سبك ويژه اى دارند, اين سبك ويژه, به آن آثار برجستگى مى دهد. بى توجهى به آن سبك مى تواند سبب دورى ازفهم, يا بدفهمى آن متون شود. ازجمله مى توان به سبك ويژه متون قانونى, علوم تجربى ومتون ادبى اشاره كرد.
درمتون قانونى و ادبى, واژگان بسيار اهميت دارند, اصطلاحات و تعبيرات جايگاه مهم و درخور توجهى دارند كه نمى توان بدون درك آنها و توجه به دقت به كاررفته درآنها به فهمى صحيح دست يافت. ونيز, طبيعى است كه نمى توان ساخت جمله ها را بى اهميت تلقى كرد. ساخت نحوى دوجمله, با واژگان همانند, مى تواند دومعناى به طور كامل متفاوت را برساند. براى تفسير قانون اساسى و يا ديوان حافظ شيرازى ويا ديوان بيدل دهلوى بايد درآغاز سبك بيانى آنها را بشناسيم, براى فهم مقصود, ضرورى است بدانيم دريك متن قانونى تلاش مى شود مرز معنايى واژگان, تعابير و اصطلاحات مشخص شود, از واژه هاى چند معنى(لفظ مشترك)يا استفاده نمى كنند ويا در صورت استفاده, قرينه اى روشن براى نشان دادن معناى مقصود قرار مى دهند.امّا در متون ادبى, بويژه شعر چند معنايى واژگان نه تنها ناپسند نيست, بلكه سبب ايهام شاعرانه نيز خواهد شد كه اگر تكلّفى در انتخاب آن به كار نرفته باشد, جزو روشهاى هنرى شاعران به حساب مى آيد.
كلمات قانون, محكم, صريح, تعريف شده و خالى از عناصر خيال و عاطفه است, يعنى هيچ كسى انتظار ندارد دريك متن قانونى, تصويرى زيبا ازيك عاطفه انسانى بيابد كه با عنصر خيال درهم آميخته باشد و براحساس خواننده اثر بگذارد, ولى درمتون ادبى, بويژه شعر, عاطفه و خيال كه ايماژ و تصويرهاى شاعرانه جزء آن است, نقش اصلى را دارند. گرچه درمتن قانون و ادب, مى توان به شكايت برخورد, درقانون به صورتى خشك ابعاد حقوقى مسأله درباره شاكى ومتهم بررسى مى شود, ولى در شعر, عاطفه شاكى است كه مورد توجه قرار مى گيرد, و خواننده و شنونده را متأثر مى كند:
اشك من رنگ شفق يافت زبى مهرى يار… (حافظ)
منظور از بيان اين مطلب اين است كه امامان معصوم(ع) هم برشناخت عمومى زبان و هم بر سبك ويژه ٌ قرآنى تكيه دارند.
صرف نظر از اعجاز بيانى قرآن, كه البته آن هم جزء سبك ويژه قرآنى است, قرآن دربيان معارف واحكام روش و سبك ويژه اى دارد. گاه اين روش مربوط به ساخت زمانى بيان حكم است, كه شأن نزولها مى توانند كمك خوبى براى فهم ساخت معنايى آيات قرآنى, دراين بعد باشند وگاه مربوط به ساخت بيانى قرآن, مثل وجود محكم و متشابه, ظهر وبطن, ناسخ و منسوخ و… درقرآن.
بنابراين, براى دريافت احكام از قرآن كريم هم بايد به ديدگاه خاص قرآن شناسانه مسلح بود وهم به فهم جهان بينى قرآنى ونيز بايد به مراجعى تكيه داشت كه قرآن درخانه آنان نازل شده است, بدين منظور است كه ديدگاه اهل بيت(ع)را درباره آيات الاحكام با دقّت مورد پژوهش قرار مى دهيم تا دريابيم اسوه هاى ما با چه روشهايى احكام را از قرآن استنباط مى كرده اند, تا از آنان الگو بگيريم.

روش شناسى تفسير اهل بيت(ع) درآيات احكام

مى توان استناد اهل بيت(ع) به قرآن را درفقه به سه روش تقسيم كرد:
1. تمسّك
2. تبيين
3. تدبّر
جاى اين پرسش وجود دارد كه فرق تمسّك با تبيين و تدبّر چيست؟ مگر درنهايت تبيين هم به تمسّك نمى انجامد؟ بيان معناى آيه يا سوره, بيان حكم آن است و تدبّر نيز آيا چيزى به جز تمسّك مى تواند باشد؟ و در اصل اگر تدبّر جز براى دريافت و تمسّك باشد مفيد است؟ بنابراين براى دورى از ابهام, درباره منظور ازهركدام ازاين اصطلاحات, درجاى خودش توضيحاتى خواهيم داد.

1. تمسّك

منظور از تمسّك, اين است كه امامى از امامان معصوم(ع)براى بيان حكم, آيه اى را تلاوت كند كه حكم به صراحت درآن موجود باشد وآيه مورد نظر دربيان حكم آنقدر روشنى داشته باشد كه امام(ع)بتواند برفهم مخاطب اعتماد كند ودرباره معناى آيه شرحى ندهد. بنابراين تمسّك در مواردى است كه آگاه كردن از وجود حكمى در قرآن منظور باشد.
به چند مورد ازموارد تمسّك اهل بيت(ع)به قرآن, اشاره مى شود,
(1. عن الزهرى, عن على بن الحسين(ع), قال: صوم السفر و المرض, ان العامة اختلف فى ذلك, فقال قوم: (يصوم) و قال قوم: (لايصوم), وقال قوم (ان شاء صام و ان شاء افطر) امّا نحن فنقول:
ييفطرفى حالين جميعاً, فان صام فى السّفر او حال المرض, فعليه القضاء, وذلك بانّ اللّه يقول:
(ومن كان منكم مريضاً او على سفر فعدّة من ايّام اخر يريد اللّه بكم اليسر و لايريد بكم العسر) 1 بقره/185
زهرى, از امام زين العابدين (ع) نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: درباره روزه در سفر و بيمارى اهل سنّت اختلاف كرده اند, برخى گفته اند: (واجب است روزه بگيرد) برخى مى گويند: (واجب نيست روزه بگيرد) برخى گفته اند: (اگر خواست روزه بگيرد واگر خواست افطار كند وامّا ما مى گوييم:
درهرسفر و بيمارى, روزه افطار مى شود, بنابراين اگر كسى در سفر يا درحال بيمارى روزه بگيرد قضاى آن روز براو واجب است, زيرا خداوند مى فرمايد:
(وآن كسى كه بيمار يا در سفر است, روزهاى ديگرى را به جاى آن روزه بگيرد, خداوند راحتى شما را مى خواهد ونه زحمت شما را…)
ظاهراً تمسّك حضرت سجاد(ع)به (فعدّة من ايّام اخر) است, زيرا دراين آيه مباركه حكم مسافر ومريض به طور مطلق اين است كه روزهايى ديگر, غير از روزهاى بيمارى و سفر آن روزه را قضا كنند, فرقى نمى كند كه روزه را طبق دستور قرآن افطار كرده باشد ويا مخالفت ورزيده, افطار نكرده باشد.
2. عن بعض اصحابنا, قال: اتت امرأة الى عمر, فقالت: يا أميرالمؤمنين! انّى فجرت, فاقم فيّ حدّ اللّه, فأمر برجمها, وكان اميرالمؤمنين حاضراً, قال: فقال له: سلها كيف فجرت. قالت: كنت فى فلات الأرض, اصابنى عطش شديد, فرفعت لى خيمة, فأتيتها, فاصبت فيها رجلاً اعرابياً, فسألته الماء, فأبى على أن يسقينى, الاّ ان امكنه من نفسى, فوليت عنه هاربة, فاشتدّ بى العطش حتّى غارت عيناى و ذهب لسانى, فلمّا بلغ ذلك منّى, اتيته فسقانى و وقع عليّ فقال له على(ع)هذه الّتى قال اللّه:
(فمن اضطرّ غيرباغ ولاعاد…) (بقره / 173)
وهذه غيرباغية ولاعادية, فخل سبيلها. فقال عمر: لولا على لهلك عمر.)2
برخى از اصحاب ما نقل كرده اند: زنى پيش خليفه دوّم آمد و گفت: اى اميرمؤمنان! من مرتكب فجور شده ام, پس حدّ خدا را برمن جارى كن!
خليفه به رجم آن زن دستور داد.
اميرالمؤمنين(ع)حاضر بود, فرمود:
ازاين زن بپرس چگونه مرتكب فجور شده است.
زن عرض كرد: در بيابانى بى آب و علف بودم, به شدّت تشنه شدم. خيمه اى به نظرم رسيد. به آن خيمه رفتم. درآن جا با مردى باديه نشين روبه رو شدم, ازاو آب خواستم. ازآب دادن به من ابا كرد, مگر اين كه خودم را دراختيار او بگذارم. با ترس ازآن جا دور شدم. تشنگى ام بيشتر شد, تاآن جا كه چشمانم جايى را نمى ديد, زبانم از سخن بازماند. وقتى به آن حالت افتادم, پيش آن مرد رفتم, او به من آب داد و سپس با من درآميخت.
على (ع)به خليفه دوّم فرمود: اين آن چيزى است كه خداوند مى فرمايد: ([مگر] آن كس كه مجبور شود, در صورتى كه ستمگر و متجاوز نباشد… ) واين زن ستمگر و متجاوز نيست, پس راهش را باز كن تا برود.
دراين هنگام خليفه گفت: اگر على (ع)نبود عمر (با اين حكم خويش)هلاك شده بود.
نمونه هاى ديگرى هم مى توان دراين قسمت ارائه كرد, ولى براى پرهيز از طولانى شدن سخن به همين موارد اكتفا مى شود.
مطالعه موارد تمسك, مى تواند به ما كمك كند, تا با مطالعه آنها, معناى آيات و موضوع مورد اشاره درآنها را بهتر درك كنيم. واز سوى ديگر, اين موارد دليل خوبى براى حجت بودن ظواهر قرآن ازديدگاه مذهب تشيع است كه هم به فقيه شيعى راه را نشان مى دهد وهم براى محققان غيرمسلمان يا غيرشيعى, كه براى شناخت بهتر تشيع تحقيق مى كنند, مفيد خواهد بود.

2. تبيين

مقصود ما از اصطلاح (تبيين) مواردى است كه امامان معصوم(ع)با ديدى زبان شناختى و با توجه به عناصر عمومى زبان, يا عناصر ويژه زبان عربى, يا عناصر سبكى ويژه قرآن كريم, واژگان, تعبير و يا جمله اى را تبيين مى كنند كه گاه در تبيين آيات ديدگاه ژرف زبان شناختى به چشم مى خورد. گاه هدف تبيين جايگاه دستورى واژه در جمله است.
اين نوع بيان در بيشتر موارد غيرمستقيم است ومعنا ى جمله با توجه به جايگاه آن واژه درجمله بيان مى شود; يعنى بدون آن كه از فاعل بودن واژه سخن گويند, جمله را گونه اى معنى مى كنند كه آن واژه در ساخت دستورى جمله جايگاه فاعل را بگيرد. مواردى را كه امامان معصوم(ع) باديدى جامعه شناختى (مردم شناسى و فرهنگ شناسى مخاطبان زبان قرآن-عربها)* مفهوم واژه يا جمله اى را بيان مى كنند, درهمين قسمت مى توان مورد مطالعه, قرار داد.
اينك چند نمونه:

تبيين با تكيه بر عناصر عمومى زبان

برخى از مسائل مربوط به فهم قرآن, شناخت عناصرى است كه در زبانها عموميت دارند. اين مسائل بيشتر مربوط به ساخت دستورى جمله هاست كه جمله ساخت شرطى داشته باشد, يا موصولى ويا استثنايى. برخى از مسائل آن هم مربوط به گوينده است كه درمقام بيان باشد, قصد تفهيم داشته باشد واز عناصرى كه به جمله معنى طنزگونه بدهد استفاده كند يا نه. درمنطق كه ترازوى تفكر است, به دليل ارتباط با كلام, بحثهاى مبسوطى درباره معناى جمله هاى داراى ساختهاى دستورى متفاوت انجام مى شود(قضيه حمليه و شرطيه وانواع هريك) دراصول نيز بحثهايى درباره مباحث معنى شناختى انجام مى شود كه گاه بسيار ظريف وموشكافانه است. (مباحث الفاظ ومفاهيم)ودر زبان شناسى جديد نيز مباحثى بسيار ارزشمند درباره مسائل زبان مطرح است. ما درفهم مواردى ازاين قبيل, در گفت وگوهاى روزمره خود بسيار طبيعى رفتار مى كنيم, همان گونه كه درمورد گام برداشتن, آهسته, تند, با احتياط ويا در مواقع مناسب بى خيال راه مى رويم, درهنگام سخن گفتن هم بدون نياز به هيچ زحمتى واژگان رادر قالبهاى خاص مى ريزيم وبيان مى كنيم, سخنان ديگران را هم به آسانى درك مى كنيم, امّا هنگامى كه مى خواهيم مطلبى علمى, قانونى يا ادبى را به گونه اى عميق درك كنيم, نيازمنديم همان قواعد عمومى زبان را با دقّت بيشترى مورد توجه قرار دهيم. مثل اين كه شرط در ساخت جمله, مفيد چه معناى ضمنى است؟ و به اصطلاح دانشمندان علم اصول آياجمله ٌشرطى مفهوم هم دارد يا نه؟ يا جمله هاى انشايى و خبرى چه تفاوتهاى با هم دارند؟…
همان گونه كه پيش از اين هم تذكر داديم, امامان معصوم(ع) براى شناخت معناى قرآن بر ضرورت شناخت عناصر عمومى زبان تكيه مى كنند, البته بهره اى كه ازاين گونه روايات مى توان برد, علاوه بر استفاده از آن موارد در موضوع مشخص و فهم حكم قرآنى, اين است كه مى فهميم عناصر عمومى زبان, زبان مردم, در قرآن نيز وجود دارد. بنابراين به عنوان يك اصل مى توانيم به (مثلاً) مفهوم ساخت شرطى جمله در قرآن به همان گونه استناد كنيم كه به همين مفهوم در ساخت شرطى كلام مردم, وبه اصطلاح فهم عرف را از زبان رسميت مى بخشد.
اين بهره گيرى براى دانشجويان علوم دينى, كه در مكتب اهل بيت(ع)پرورش يافته اند, چيزى تازه نيست, ولى هنگامى كه به آثار آن در استنباط احكام وديدگاه كلامى مذاهب مختلف اسلامى و ارزش علمى آن از ديدگاه زبان شناسى توجه كنيم, اهميت اين مطلب روشن خواهد شد.
اين را نيز بايد توجه داشت كه بيان امامان, صرف نظر از حجت بودن شرعى آن براى اماميه, از ابعادى ديگر نيز قابل استناد است, زيرا امامان(ع)با زيستن درعصر نزول قرآن ويا بسيار نزديك به آن, اهل زبان قرآن بودند, آن هم با معناى زمان نزول. اگر دگرگونى زبان را در واژگان ومعنى در طول تاريخ حيات آن در نظر داشته باشيم, آن وقت ارزش سندى تبيين ائمه براى هر محققى, شيعه يا سنّى وحتّى غيرمسلمانان (پژوهشگران غربى و مستشرقان)روشن مى شود. افزون براين, روايات صحيح ما, تلقى بخش عظيمى از مسلمانان است از مسائل قرآنى كه افقهاى گسترده اى را فرا روى پژوهشگران درمعارف اين آيين الهى قرار مى دهند. البته اين بهره ها ضمنى هستند وبهره اصلى براى فقهاى اماميه است.

تبيين واژگان, تعبيرات و اصطلاحات قرآنى

ائمه هدى(ع)در بسيارى از موارد, در پاسخ پرسشهاى مكرر مراجعان, برخى از آيات را معنى كرده اند, آنچه دراين موارد مهم است, استفاده ازخود اين تبيينهاست, زيرا شمار آيات قرآن محدود است واين تبيينها هم ما را از سرگردانى در قاموسهاى متداول رها مى سازد. سؤالها گاه درباره معناى واژه وتعبير قرآنى است وگاه در باره اصطلاحات قرآنى. طبيعى مى نمايد كه فقيه مى تواند درفهم حكم از آيات, ازاين تبيينها استفاده كند.
(وفى رواية ابى الجارود, عن ابى جعفر(ع)فى قوله: (غيرمتجانف لاثم) (مائده/3) قال: يقول (غيرمتعمد لاثم) 3
در روايت ابى الجارود از امام باقر(ع) آمده است كه آن حضرت درباره آن قسمت از آيه اى كه مى فرمايد: (غيرمتجانف لاثم) فرمود: يعنى تعمّد به گناه نداشته باشد.
(حدثنى أبى, عن أبى الصباح, عن اسحاق بن عمار, عن أبى عبداللّه(ع)فى قوله تعالى(ولاتجهر بصلاتك ولاتخافت بها) (اسراء/110) قال: الجهربها رفع الصّوت و التخافت مالم يسمع باذنك , واقرأ مابين ذلك. )4
على بن ابراهيم قمى مى گويد: پدرم از أبى صلاح , از اسحق بن عمار, از امام صادق(ع)روايت كرده اند كه آن حضرت درباره آيه اى كه مى گويد: (نمازت را زياد بلند يا آهسته نخوان… ) فرمود: (جهر) يعنى بلند كردن صدا و (تخافت) يعنى آن كه صدايت را به گوش نشنوى, درميان اين دو حالت قراءت كن.
گاه تبيين, مربوط به تعبيرات يا اصطلاحات خاص قرآنى, مثل(انفال), (احصان) وامثال اينهاست. از جمله, مى توان به نمونه زير اشاره كرد:
(عن زرارة, عن ابى عبداللّه(ع)قال قلت له: ماتقول فى:( يسئلونك عن الانفال قل الانفال لله والرسول((انفال/1) قال وهى كل ارض جلا اهلها من غير أن يحمل عليها بخيل و لاركاب, فهى نفل للّه و للرّسول.)5
زراره گفت: از امام صادق(ع)پرسيدم: منظور از (انفال) دراين آيه چيست؟ حضرت فرمود: هرسرزمينى كه ساكنان آن بدون اين كه مورد تهاجم سواران اسلام قرار بگيرند, كوچ كنند, آن زمينها جزء انفال ومخصوص خدا و پيامبر(ص) اوست.

تفسير تعبيرات مبهم زبان با استفاده از قرآن

در روايات, مواردى هست كه واژه اى(مبهم) با استفاده از مورد كاربرد آن در قرآن تبيين شده است, مثلاً واژه هايى مثل(حين) , (جزء) , (سهم) , (زمان) و مانند آنها كه محدوده اى مشخص ندارند, با توجه به كاربرد آنها درقرآن كريم, تبيين شده اند واز حالت ابهام بيرون آمده اند. البته درمواردى كه بهره فقهى ازآن به دست مى آيد.
*(عن احمد بن محمد بن ابى نصر, عن أبى الحسن(ع)قال: سألته عن رجل اوصى بسهم من ماله, وليس يدرى ايّ شئ هو؟ قال السهام ثمانية, و كذا قسمها رسول اللّه(ص) ثمّ تلا: (انّما الصدقات للفقراء والمساكين و… ) الى آخر الآية, (توبه / 60) ثمّ قال: انّ السهام واحد من ثمانية.)6
محمّدبن أبى نصر مى گويد از أبى الحسن(ع)پرسيدم : مردى كه درباره سهمى ازمال خود وصيت كرده است, ونمى داند كه سهم چقدراست.
امام (ع)فرمود: سهام هشت تاست و پيامبر (ص) چنين تقسيم كرد. آنگاه اين آيه را تلاوت فرمودند: (زكات مخصوص فقراء و مساكين و… است) , سپس فرمود: سهم يكى از هشت است.
*(مردى از خراسان نقل كرده است كه شخصى مرد, و درباره صدهزار درهم به من وصيت كرد وبه من امر كرد كه يك جزء ازآن را به ابوحنيفه بدهم. ازامام صادق(ع)دراين باره پرسيد, ابوحنيفه هم حاضر بود, امام صادق به ابوحنيفه فرمود درباره [مقدار] آن چه مى گويى؟
ابوحنيفه گفت: ربع [يك چهارم]
حضرت به ابن ابى ليلى فرمود: [تو بگو] او هم گفت: يك چهارم.
پس حضرت صادق(ع)فرمود: به چه دليل جزء يعنى يك چهارم؟
گفتند: كلام خداوند كه مى فرمايد:
([اى ابراهيم] پس چهارگونه پرنده را انتخاب كن وآنها را قطعه قطعه كن [ودرهم بياميز] سپس برهر كوهى قسمتى ازآن را قرار بده… )
امام صادق(ع)فرمود: اين درست است كه پرندگان چهارتا بوده اند, امّا [بايد دانست كه] كوهها چند تا بوده اند. زيرا جزءها به اندازه شمار كوهها بودند, نه به اندازه شمار پرندگان. عرض كردند: ماچنين پنداشتيم كه چهارتا بوده اند.
حضرت فرمود: خير, ده كوه بوده است.)7
دراين نمونه ها بيان مبهمات با آيات قرآنى صورت گرفته است. درنمونه اخير, نوع استفاده شاگردان حضرت ازآيه مورد سرزنش قرار نگرفته است, امام اين گونه استفاده را مى پذيرند, ولى بى دقتى آنان را تصحيح مى كند.
ازاين نمونه روايات هم نمونه هايى در دست است كه شمار آنها هم اندك نيست.
نمونه هاى ديگر مواردى است كه تبيين با استفاده از اطلاق, عموميت و ياعناصرى همانند آن, انجام يافته است, از جمله:
درآيه 23 از سوره نساء آمده است:
(حرمت عليكم… وامّهات نسائكم و ربائبكم اللاّتى فى حجوركم من نسائكم اللاّتى دخلتم بهنّ فان, فان لم تكونوا دخلتم بهنّ فلاجناح عليكم… )8
حرام شده است برشما… ومادران همسرانتان, ودختران همسرتان كه در دامان شما پرورش يافته اند از همسرانى كه باآنها آميزش جنسى داشته ايد, وچنانچه باآنها آميزش جنسى نداشته ايد, [ازدواج با دختران آنها براى شما مانعى ندارد.]
ازاميرالمؤمنين(ع) روايت شده است:
(هنگامى كه مردى بازنى ازدواج مى كند, دختر آن زن براو حرام مى شود, در صورتى كه با مادرش آميزش جنسى داشته باشد, امّا اگر با مادرش آميزش نداشت ازدواج با دختر او براى مرد اشكالى ندارد وهنگامى كه با دخترى ازدواج كند چه با او آميزش كرده باشد يا نه, مادرآن دختر براو حرام مى شود.)9
در روايت ديگر از حضرت على (ع), علّت اين حكم بيان شده است:
(هذه مستثناة وهذه مرسلة (وامهات نسائكم)10
اين يكى [ربيبه] استثناء شده است[يعنى حرام بودن او مشروط به اين است كه با مادرش آميزش جنسى داشته باشد] واين يكى [مادرزن] مرسله است [به طور مطلق حرام مى شود ومشروط به شرطى ومقيد به قيدى نيست.]
دراين روايت, تبيين براساس عنصرى از عناصر عام زبان است, يعنى اين مخصوص قرآن نيست, درهركتاب ديگرى ممكن است مسأله اى با قيد عنوان شود و مسأله اى ديگر بدون قيد و شرط. دراين آيه, حرام بودن دختران همسر, مشروط است, ولى درمورد مادر زن, درآيه هيچ شرط و قيدى وجود ندارد.
روايتى ديگر, به همين مضمون از امام صادق(ع)رسيده است:11
در روايت ديگر آمده است:
(از امام صادق درباره امر به معروف ونهى ازمنكر سؤال شد كه آيا برهمه امّت وجميع مردم واجب است؟
حضرت فرمود: نه.
عرض شد: چرا؟
فرمود: امر به معروف ونهى از منكر برشخصى واجب است كه قوى باشد و سخنش مطاع, آگاه به معروف ومنكر, نه برشخصى ضعيف كه راه حق از باطل را نمى شناسد. دليل اين گفته, سخن خداست كه مى فرمايد:
(وبايد ازميان شما, گروهى [مردم را] به نيكى دعوت كنند و به كارشايسته وا دارند واز زشتى باز دارند.)
واين بيان خاص است وعام نيست.
همچنين خداوند فرمود:(وازميان قوم موسى جماعتى هستند كه به حقّ راهنمايى مى كنند وبه حقّ داورى مى نمايند.)
ونفرمود:(بركلّ امّت موسى)ونيز نفرمود: (بركلّ قوم موسى) باآن كه قوم موسى درآن زمان امتهايى بودند, و (امّت) بريك نفر و بيشتر ازآن اطلاق مى شود. همان گونه كه خداوند عزوّجل مى فرمايد: (ابراهيم [به تنهايى] امّتى بود مطيع فرمان خدا)(نحل/120)12
دراين روايت, به گونه دقيق برعناصر زبانى تكيه شده است, تا مطلبى را كه به كمك عقل هم قابل استفاده است, بيان كند واز تعبير عام وخاص هم استفاده شده است.

تبيين با توجه به ساختار سبك ويژه قرآن

شايد قيد (ويژه) پس از اصطلاح سبك زايد به نظر برسد, امّا منظور ما ازاين قيد اين است كه امامان(ع)درمورد بحث سبك بيان قرآن نكاتى را تذكر مى دادند كه خاص قرآن است و آنچه زير عنوان محكم ومتشابه, ظهر وبطن, ناسخ و منسوخ, عزائم و رخص, حرف مكان حرف و… در روايات اهل بيت(ع) مورد تأكيد قرار گرفته است, به همين سبك ويژه قرآن مرتبط است.
از معصوم درباره آيه (بلسان عربى مبين) (شعراء /195) سؤال مى شود , حضرت مى فرمايد:
(يبين الالسن, ولاتبينه الالسن)12
قرآن زبانها را بيان مى كند وزبانها قرآن را بيان نمى كنند.
بنابراين تمام مواردى كه درباره ناسخ و منسوخ , يا تفسير متشابهات, يا تفسير و تأويل بطون قرآن ومسائلى ازاين قبيل سخن گفته مى شود وبراساس آن حكمى استنباط مى شود, تبيين براساس سبك ويژه قرآن است.
از جمله, مى توان به روايت زير اشاره داشت:
(زرارة و محمّد بن مسلم مى گويند: از امام باقر(ع) درباره چگونگى و مقدار نماز در سفر سؤال كرديم. حضرت گفت: خداوند مى فرمايد:
(وقتى به سفر رفتيد پس برشما باكى نيست اين كه نماز را كوتاه كنيد)
بنابراين (قصر) درسفر همان گونه واجب است كه (تمام) در غير سفر.
گفتند: عرض كرديم: خداوند مى فرمايد: (پس برشما باكى نيست كه نماز را كوتاه كنيد) و نگفت: (انجام دهيد.) پس چگونه اين يكى مثل تمام واجب شد ه است؟
حضرت فرمود: آيا خداوند درمورد صفا و مروه نفرموده است: (كسانى كه حج خانه خدا… انجام مى دهند, مانعى نيست كه برآن دو طواف كنند [وسعى صفاو مروه را انجام دهند]. ) نمى بينيد كه طواف [سعى صفاو مروه] واجبى است كه خداوند آن را در كتاب خويش ذكر كرده است و پيامبرش آن را انجام داده است؟ همين گونه است قصر نماز در سفر, واين چيزى است كه پيامبر خدا(ص) آن را انجام داده است وخداوند آن را در كتاب خود ياد كرده است.14
در روايت بالا, امام از تشابه بيانى حكم استفاده برده اند و اين نكته را روشن كرده اند كه همان گونه كه ( فلاجناح عليه أن يطوف بهما) در سعى صفا ومروه با وجوب آن سازگار است, آيه (فلاجناح عليكم أن تقصروا من الصّلاة ) هم بايستى همين گونه تفسير شود ومعناى الزامى وايجابى, پيدا كند.

تبيين براساس فرهنگ شناختى

قرآن, كتاب خدا و كلمه كلمه اش وحى الهى است. امّا همين كتاب به زبان مردم است, زبان عربهايى كه در عصر نزول قرآن مى زيسته اند, آن هم زبان طائفه اى معروف, به نام قريش. براى درك صحيح وكامل يك زبان, واژگان, تعبيرات و اصطلاحات مربوط به عناصر فرهنگى آن,(چه باديدى مثبت وتأييد كننده, مثل ماههاى حرام, يا باديدى منفى ونفى كننده, مثل تكفير عمل كنندگان به نسيئ) لازم است بدانيم آن عنصر چه جايگاهى درفرهنگ آن مردم داشته است; مثلاً شناخت جايگاه واهميت ماههاى حرام در جامعه اى كه هميشه به نبرد وغارت مشغول بودند ونيز اثر ويران گرانه رسم (نسيئ) كه مى توانست از تأثيرماههاى حرام در كاهش خون ريزى بكاهد, مى تواند به فهم معارف قرآنى وعلل تثبيت ماههاى حرام و تحريم (نسيئ) كمك كند.
بنابراين ناچاريم فرهنگ جاهليت را كه همزمان با ظهور اسلام بر شبه جزيره عربستان سيطره داشت, بشناسيم. اين آشنايى هرچه دقيق تر باشد شناخت ديدگاه قرآن بهتر انجام خواهد شد.
امامان(ع)با اين شناخت, به تبيين آيات فقهى پرداخته اند از جمله, به نمونه هاى زير, مى توان استناد جست:
(از حلبى نقل شده كه از امام صادق(ع)درباره آيه(واگر زنى از شوهر خويش بيم ناسازگارى يا رويگردانى داشته باشد… ) (نساء /128)پرسيدم.
امام(ع)فرمود: آن, زنى است كه شوهرش او را دوست ندارد, به او مى گويد: مى خواهم طلاقت بدهم, زن مى گويد: من را رها مساز, من دوست ندارم مردم به من طعن زنند, امّا درباره همخوابى, هرگونه خواستى انجام ده و حقوق ديگر نيز براى تو ومن را به حال خود وا گذار. اين همان است كه خداوند مى فرمايد:
(برآن دوگناهى نيست كه از راه صلح با يكديگر , به آشتى گرايند, كه سازش بهتر است.),اين همان صلح (مقصود در آيه) است.15
اين ديدگاه در تبيين معناى آيه, براساس شناختى است كه امام(ع)از فرهنگ عربها دارد جامعه اى كه طلاق درآن سنت زشت است وگاه زن مرد فوت شده را , فرزند او به ارث مى برد تامبادا ديگرى با او ازدواج كند. امام در تبيين صلح بين زن و شوهر, به اين نكته كه ريشه درفرهنگ قومى عرب دارد اشاره مى كند و با توجه به اين واقعيت, راه سازش را بين زن و شوهر باز مى گذارد.
نمونه ديگر:
ييكى ازموارد حقوقى, كه درقرآن به صورت اصل پذيرفته شده است,اين است كه زن ومرد هركدام درمحيط خانه وامور خانوادگى حقوقى دارند, امّا گاه يك طرف ممكن است به بهانه فرزند, حقّ طرف مقابل را ضايع كند, اين مسأله اصل كلى است وقابل برابرى با موارد بسيار, امّا آيا درجامعه ٌصدراسلام وزمان نزول قرآن, اين مشكل وجود داشته است؟ وچه بخشى از فرهنگ آن زمان را دربر گرفته است؟
انتخاب (دايه) يا (مرضعه) براى نوزادانى كه به دليلى نياز به شيرغير مادر داشتند ويا در اصل مادرى نداشتند, طبيعى بود. اين رسم, پيامدهايى خواسته يا ناخواسته , مثبت يا منفى داشت, از جمله آن پيامدها تأثير بر وضعيت خانواده(مرضعه) بود. مراقبت از كودك شرايطى را بر خانواده بار مى كرد, بر روابط فرزندان خانواده با كودك, وهمين گونه بر روابط زن با شوهر. روايت زير, به اين فرهنگ اشاره دارد:
(ابوصباح كنانى مى گويد: از امام صادق(ع) درباره اين آيه سؤال كه كردم مى گويد:
(هيچ مادرى نبايد به سبب فرزندش زيان ببيند, وهيچ پدرى[نيز] نبايد به خاطر فرزندش[ضرر ببيند])(بقره/233)
حضرت فرمود: دايگان, (زنانى كه درمقابل اجرت به كودكان ديگران شير مى دادند) گاهى به شوهرانشان تمكين نمى كردند ومى گفتند: مى ترسم حامله شوم واين كودكى كه شيرش مى دهم فرزندم را بكشد ويا مرد, وقتى همسرش او را به خود فرا مى خواند, مى گفت: مى ترسم [حامله شوى] و فرزندم كشته شود. به همين دليل زن را به حال خود مى گذاشت واز آميزش جنسى با او سرباز مى زد, به همين سبب خداوند از آن [فرهنگ غلط و تأثير سوء آن بر روابط زن و شوهر ] . نهى كرد, كه مرد به زن, يا زن به مرد ضرر بزند.)16
نمونه هايى ديگر هست كه مى توان دراين قسمت بدانها اشاره كرد. (البرهان, ج 1/214) مواردى هم كه درآن با ديدى جامعه شناختى و روان شناسى اجتماعى آيه اى را تبيين مى كنند ( استبصار, ج 3/343, مسند امام رضا ج 2/ 268 وبرخى از تفاسير روايى پيرامون آيه: (هؤلاء بناتى هنّ اطهر لكم)بقره / 223 وگاه با شناخت تقابل فرهنگى (التهذيب 7/460 , مسند الامام رضا /268 ,) كه براى پرهيز از طولانى شدن نوشتار ازنقل و بررسى آنها صرف نظر مى شود.

3. دريافت و تبيين براساس تدبّر

در مواردى امامان معصوم(ع)باديد معنى شناختى, حكمى را ازآيه اى استنباط كرده اند. گرچه به ظاهر آيات الاحكام مربوط نيست, دربرخى ازاين موارد مى توان, ازآن, استنباط براساس جهان بينى تعبير كرد, دسته اى ديگر با تفسير قرآن به قرآن مفهومى از قرآن را تبيين مى كنند ويا به روش تفسير موضوعى و بررسى همه جانبه موضوع درقرآن. دسته اى ديگر احكامى را از آيه اى استفاده مى كنند كه حكم درآن به صورت كلى بيان شده وامام آن را مثل قاعده اى بر مواردى تطبيق مى كنند, مثل قاعده (لاحرج). اينها موارد ديگر نكته يابيهاى ظريف ازآيات است.
آنچه دراين بخش مى آيد, جزء پركاربردترين بيانهاى ائمه(ع)درباره احكام قرآن هستند كه ماناچار فقط نمونه هايى را براى برخى از اين موارد ياد مى كنيم.

دريافت براساس جهان بينى قرآنى

امامان اهل بيت(ع)با آشنايى كامل با جهان بينى قرآنى سخن مى گفتند. آنان علوم قرآن وجهان بينى قرآنى را آن گونه كه حضرت رسول اكرم(ص) مى دانست, به ارث برده بودند, به همين دليل درآينه آيات قرآنى حقايقى را مى ديدند كه براى ديگران ديرياب وگاه غيرقابل درك بوده است.
قرآن محورى در فقه اهل بيت(ع)به گونه اى است كه تمامى رفتار و گفتارشان را شامل مى شود.
به همين دليل امام باقر(ع)مى گويند:
(اذا حدثتكم بشئ فاسألونى عن كتاب اللّه)17
هنگامى كه درباره چيزى سخن گفتم [اگر ترديد يا ابهامى داشتيد, سند آن را] ازمن از كتاب خدا بپرسيد.
مفهوم روشن كلام بالا,اين است كه من سخنى جز بر محور تفكر قرآنى نمى گويم. روايات: (عرضه روايات برقرآن وكوبيدن روايات مخالف قرآن به ديوار) هم مشهورتر ازآن است كه لازم به يادآورى باشد.
درجهان بينى قرآنى,كه خدامحورى اساس آن را تشكيل مى دهد, اصولى هست كه توجه به آنها مى تواند جامعه را به بهشت برين تبديل كند و در روايات فقهى-تفسيرى به آن توجه شده است:
(عمروبن رياح مى گويد ازامام باقر(ع)پرسيدم: شنيده ام مى گوييد: كسى كه جز برقانون سنّت زنش را طلاق بدهد شما آن طلاق را بى ارزش مى دانيد.
ابوجعفر (ع) فرمود: اين را من نمى گويم, بلكه خدا مى فرمايد. سوگند به خدا اگر ما براى شما براساس جور فتوا بدهيم, ازشما بدتريم; زيرا خداوند مى فرمايد:
(چرا الهيون ودانشمندان آنان را از گفتار گناه [آلود] وحرامخوارگى شان بازنمى دارند؟ راستى چه بد است آنچه انجام مى دادند.)(مائده/63)18
اين محور تفكر امامان ما در فتوا وبيان احكام الهى است, يعنى توجه داشته اند كه يكى از اساسى ترين اصول جهان بينى قرآنى, خدامحورى است.
نمونه هايى از روايات در چگونگى بريده شدن دست سارق وجود دارد كه توجيهى غير از اين ديدگاه ندارند. ظاهر آيه (قطع يد سارق و سارقه) چنان است كه بايد دست آنان را تا جايى قطع كنيم كه در عرف(دست) گفته مى شود. ولى در روايات ائمه , كف دست (كه جاى سجده است)به همراه انگشت شست كه در هنگام وضو لازم است, استثناء شده است واين را حقّ شخص دانسته شده كه اگر توبه كند و بخواهد عبادت كند, اعضاى لازم براى عبادت را داشته باشد.
([عن حماد بن عيسى] قال و كتب الينا ابومحمد, يذكر عن ابن ابى عمر عن ابراهيم بن عبدالحميد عن عامة اصحابه, يرفعه الى اميرالمؤمنين(ع)انّه كان اذا قطع يد السّارق, ترك الابهام والراحة, فقيل له: ياأميرالمؤمنين تركت عامة يده؟ قال:
فقال لهم فان تاب فبأى شئ يتوضأ؟ لانّ اللّه يقول: (والسارق والسارقة فاقطعوا ايديهما جزاء بما كسبا نكالاً من اللّه واللّه عزيز حكيم, فمن تاب من بعد ظلمه واصلح فانّ اللّه يتوب عليه, انّ اللّه غفور رحيم.) (مائده /38 و 39) (19)
هنگامى كه امام على دست دزدى را قطع مى كرد,انگشت شست وكف دست را باقى مى گذاشت.
به آن حضرت گفتند: قسمت مهم دست او را باقى گذاشته ايد؟
حضرت فرمود: اگر توبه كند با چه چيزى وضو بگيرد؟ زيرا خداوند مى فرمايد: (ومرد وزن دزد را به سزاى آنچه كرده اند, دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد, وخداوند توانا وحكيم است. پس هركه بعد از ستم كردنش توبه كند وبه صلاح آيد, خدا توبه او را مى پذيرد, كه خدا آمرزنده مهربان است.)
در رواياتى ديگر, درباره همين آيه, بر لزوم ابقاى كف دست سارق براى آن كه سجده گاه است تأكيد مى شود, واين در اصل توجه دارد به اين كه انسان به عنوان (عبد) بايد اعضاى مربوط به عبادتش محفوظ بماند.

دريافت حكم با مقارنه معنايى آيات قرآن

اهل بيت(ع) گاه براى دريافت حكم قرآنى از مقارنه معنايى قرآن بهره جسته اند وازاين راه معنايى مطمئن ارائه كرده اند, ازاين شيوه به (تفسير قرآن به قرآن) ياد مى شود. اين عنوان فصل دريافت حكم با بررسى همه جانبه درقرآن كه در اصطلاح تفسيرموضوعى ناميده شود, تفاوت دارد.
هردوعنوان در دريافت حكم با از استفاده از چند يا چندين آيه از قرآن مشترك هستند, با اين تفاوت كه در اوّل (مقارنه معنايى) يك مفهوم , ياقسمتى ازابعاد يك موضوع با استفاده از مقارنه معنايى دوآيه يا جمع چند آيه بيان وحكم شرعى ازآن استخراج مى شود, امّا در روش بررسى همه جانبه ,تمام اقسام يا ابعاد يك موضوع از ديدگاه قرآن بررسى وتمام آيات اصلى مربوط به موضوع درهم آميخته وحكم شرعى يا نتيجه معرفتى استنباط مى شود.
دراين قسمت نمونه هايى از( دريافت حكم با مقارنه معنايى آيات قرآن)نگاشته مى شود:
(عن زيد الشحام, قال سألت أباعبداللّه(ع)عن الرفث والفسوق والجدال ,قال امّا الرفث فالجماع, وامّا الفسوق فهوالكذب, ألا تسمع لقوله تعالى (ياايّهاالذين آمنوا ان جاءكم فاسق بنبأ فتبيّنوا أن تصيبوا قوماً بجهالة…) (حجرات / 6) (20)
زيد شحام مى گويد: از امام صادق(ع)درباره رفث, فسوق وجدال [مربوط به مناسك حج: فلارفث و لافسوق ولاجدال فى الحجّ, بقره / 197 ] پرسيدم. حضرت فرمود امّا (رفث)آميزش جنسى است, (فسوق) يعنى دروغ. نشنيده اى كه خداوند مى فرمايد:(اى كسانى كه ايمان آورده ايد, اگر فاسقى [دروغ گويى] برايتان خبرى آورد, نيك وارسى كنيد, مبادا به نادانى گروهى را آسيب برسانيد…)
دراين نمونه (فسوق) در آيه حج با (فاسق) در آيه نبأ مقارنه معنايى شده است, كه مقصود از فاسق, دروغ گو است وبه قرينه آن معناى آيه سوره حجّ هم روشن مى شود.
اين روش يكى ازمطمئن ترين راهها براى دريافت معناى واژگان, تعبيرات يا مفاهيم دركاربرد خاص قرآنى آن است.
(اخرج ابن ابى حاتم عن أبى جعفر [بن] محمد بن على, ان رجلاً سأل عليّاً عن الهدى, ممّ هو؟ قال من الثمانية الازواج, فكأنّ الرّجل شك فقال عليّ: تقرأ القرآن؟ فكأن الرّجل قال نعم. قال أفسمعت اللّه يقول: (ياايهاالذين آمنوا اوفوا بالعقود احلت لكم بهيمة الانعام) (مائده / 1) قال نعم. قال و سمعته يقول:(ليذكروا اسم اللّه على ما رزقهم من بهيمة الانعام )(حجّ / 34) و (من الانعام حمولة و فرشاً) (انعام / 142)( فكلوا من بهيمة الانعام), قال نعم. قال افسمعته يقول (… من الضأن اثنين و من المعز اثنين … و من الابل اثنين ومن البقر اثنين)(انعام / 143 و 144) قال: أفسمعته يقول: (يا ايّهاالذين آمنوا لاتقتلوا الصيد وانتم حرم) الى قوله( هدياً بالغ الكعبة) (مائده / 95) قال الرّجل: نعم . فقال ان قتلت ضبياً فما عليّ؟ قال شاة. قال عليّ: هدياً بالغ الكعبة قال الرّجل نعم, فقال عليّ: قد سماه اللّه (بالغ الكعبة) كما تسمع.) (21)
از امام باقر(ع) روايت شده است كه كسى از امام على (ع) پرسيد (هَدْى) از چه جنسى است؟ حضرت فرمود: ازهمان هشت زوج. گويا مرد به شك افتاد!
على (ع) فرمود: قرآن مى خوانى؟
مثل اين كه آن مرد گفت: آري…
على (ع) فرمود: آيا شنيده اى كه خدا مى فرمايد:(اى كسانى كه ايمان آورده ايد! به پيمانها وفا كنيد, چهارپايان براى شما حلال شده است… )
گفت: آرى.
على (ع)فرمود:
وآيا شنيده اى كه خدا مى فرمايد:(… تانام خدا را به هنگام قربانى بر چهارپايانى كه به آنان روزى داده ايم ببرند.) و(از چهارپايان براى شما حيوانات باربر, وحيوانات كوچك آفريد… )پس بخوريد از چهارپايان.
گفت : بلى.
على فرمود: آيا شنيده اى كه خدا مى فرمايد:( هشت زوج, از گوسفند دوتا, واز بز دوتا… واز شتر دو واز گاو دو.)
گفت: بلى.
على(ع)فرمود آيا شنيده اى كه خداوند مى فرمايد:( اى كسانى كه ايمان آورده ايد! درحال احرام شكارنكنيد. ) تا آن جا كه مى فرمايد:(و به صورت قربانى به كعبه برسد)
آن مرد گفت: بلى.
گفت: اگرمن آهويى را كشتم چه چيز برمن واجب است؟
گفت: گوسفند.
على(ع)فرمود: (به صورت قربانى به كعبه برسد.)
آن مرد گفت آرى.
پس على(ع)فرمود: اين را خداوند (بالغ الكعبه) نام داده است, همان گونه كه مى شنوى.)
على بن ابراهيم در تفسير آيه 60 سوره توبه كه مى گويد: (انّما الصدقات للفقراء والمساكين والعاملين عليها والمؤلفة قلوبهم وفى الرقاب والغارمين وفى سبيل اللّه وابن السبيل…) نوشته است:
(بنابراين خداوند از صدقات, تمام مردم را خارج كرده است, جزاين هشت دسته كه خداوند ازآنها ياد كرده است. امام صادق(ع)شمارى ازآنان را مشخص فرموده و گفته است:
(الفقراء هم الذين لايسئلون وعليهم مؤونات من عيالهم والدليل على انّهم هم الذين لايسئلون قول اللّه فى سورة البقرة (للفقراء الذين احصروا فى سبيل اللّه لايستطيعون ضرباً فى الأرض يحسبهم الجاهل اغنياء من التعفف تعرفهم بسيماهم لايسئلون النّاس الحافاً) (بقره/ 273)… (22)
فقيران آنانى هستند كه گدايى نمى كنند وبار مخارج عيال بر دوششان است. دليل اين گفته, كلام خدا در سوره بقره است (انفاق شما, مخصوصاً بايد براى نيازمندانى باشد كه در راه خدا, در تنگنا قرار گرفته اند, نمى توانند مسافرتى كنند [وسرمايه اى به دست آورند] واز شدّت خويشتن دارى, افراد ناآگاه آنان را بى نياز مى پندارند, امّا آنان را از چهره هايشان مى شناسى وهرگز با اصرار چيزى از مردم نمى خواهند… )

دريافت حكم با بررسى همه جانبه در قرآن

درمواردى به گونه اى همه جانبه, موضوعى در قرآن كاوش شده وحكم الهى بااين ديد معنى شناختى و ژرف به دست آمده است. در روايات, نمونه هايى و راهبردهايى بسيار وجود دارد كه اين الگو را در فراديد مى نهند واين درس را به فقيهان مى دهند كه باتوجه به نيازها و پرسشهاى امروزين فرد و جامعه به آستان قرآن گام نهند و پاسخهاى دقيق وهمه جانبه اى را استنباط و براساس آن حكم كنند و يا فتوا دهند. از جمله مى توان به نمونه زير اشاره كرد:
(عن على (ع)انّه قال: الجهاد فرض على جميع المسلمين, لقول اللّه تعالى: (كتب عليكم القتال) (بقره/ 216) فان قامت بالجهاد طائفة من المسلمين وسع سائر هم التّخلف عنه مالم يحتج الذين يلون الجهاد الى المدد,فان احتاجوا لزم الجميع ان يمدوهم حتّى يكتفوا قال اللّه تعالى: ( وما كان المؤمنون لينفروا كافّة) (التوبه / 122) فان دهم امر يحتاج فيه الى جماعتهم نفروا كلّهم, قال اللّه عزّوجل:(انفروا خفافاً و ثقالاً وجاهدوا باموالكم و انفسكم فى سبيل اللّه. ) (التوبه / 41)(23)
از على(ع)روايت شده كه آن حضرت فرمود: جهاد بر تمامى مسلمانان واجب است, به دليل كلام خدا (برشما كارزار واجب شده است) واگر شمارى از مسلمانان به امر جهاد بپردازند, ديگران مى توانند تاوقتى كه نيروهاى جبهه به يارى نيازمند نباشد, از حضور در جبهه خوددارى كنند, امّا اگر آنان نياز به كمك داشتند برتمام مسلمانان است كه يار آنان باشند. خداوند فرموده است:
(وشايسته نيست مؤمنان همگى [براى جهاد] كوچ كنند) ولى اگر مبارزه اى پيش آيد كه درآن حضور همه مسلمانان لازم باشد, همه آنان بايد حركت كنند خداوند فرموده است: ( سبكبار وگرانبار , بسيج شويد وبا مال و جانتان در راه خدا جهاد كنيد… )
دراين روايت, با استفاده از چند آيه, چگونگى وجوب جهاد با توجه به موارد گوناگون استنباط شده است كه نتيجه آن وجوب كفايى جهاد است. اين (مقدار كافى)گاه ممكن است گروهى كوچك از مسلمانان باشند وگاه همه مسلمانان را شامل شود.
اميد است اين نوشته كوتاه توانسته باشد گامى هرچند كوتاه, درروش شناسى اهل بيت در تفسير آيات الاحكام برداشته باشد.


پی نوشت‌ها:

1. عياشى, محمّدبن مسعود, التفسير (معروف به تفسير عياشى)به تصحيح سيدهاشم رسول محلاتى, تهران, المكتبة العلمية الاسلامية, 1/ 82.
2. همان, 1/ 74 .
3. قمى, على بن ابراهيم, تفسير القمى, مصحح: سيد طيب الموسوى الجزايرى, نجف , مكتبة الهدى, 1387 هـ, 1/ 162.
4. همان, 2 / 30.
5. بحرانى, سيدهاشم, البرهان فى تفسيرالقرآن, قم , مؤسسة مطبوعاتى اسماعيليان,2/62,حديث13.
6.همان 2/ 136; كافى 7/41; التهذيب 9/ 210); مسند امام رضا (ع) 2 /206.
7. حرّ عاملى, محمّد بن حسن, وسائل الشيعة, 13/ 446.
8. درترجمه آيات, بيشتر متن ترجمه آيت اللّه مكارم شيرازى يا استاد محمّد مهدى فولادوند را آورده ايم وجز در مواردى اندك تغييرى نداده ايم.
9. فيض كاشانى, محسن, التفسير الصافى, بيروت, مؤسسة الاعلمى للمطبوعات, 1402 هـ. 1/ 435.
10. همان, 1/ 436.
11. بحرانى, سيد هاشم, البرهان 1/ 357.
12. حرّ عاملى, محمّد بن حسن, وسائل الشيعة, 11/ 400.
13. كلينى, محمّد بن يعقوب, الاصول من الكافى 2/662.
14. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان فى تفسيرالقرآن, تهران, مكتبة العلمية الاسلامية, 2/154, قطع رحلى.
15.بحرانى, سيدهاشم, البرهان 1/419.
16. همان, 1/ 225.
17. كلينى, محمدبن يعقوب, الاصول من الكافى, 1/60.
18. حرّ عاملى, محمّد بن حسن, وسائل الشيعة, 15 / 273.
19. عياشى, محمدبن مسعود, تفسير عياشى,1/ 318;بحرانى, سيد هاشم, البرهان 1/ 470.
20. حرّ عاملى, محمّد بن حسن, وسائل الشيعه, 9/ 110.
21. سيوطى, جلال الدين ,الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور, بيروت, دارالفكر, 1403, 3/192.
22. قمى, على بن ابراهيم, تفسير القمى, 1/ 298.
23. طباطبائى بروجردى, حسين, الجامع لأحاديث الشيعة, 13/37.
شنبه 15 مهر 1391  5:40 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مطالعات فقهى ـ قرآنى در عصر تابعان

مطالعات فقهى ـ قرآنى در عصر تابعان

سيد ابراهيم سجادي

عصر تابعان1, عصر شكوفايى و گسترش فقه قرآنى به شمار مى آيد. دراين برهه2, دگرگونيهايى در پژوهشهاى فقهى ـ قرآنى پديد آمد و در بستر آن, نهال مذهبهاى فقهى شكوفه زد و رو به رشد نهاد. به همين دليل, شايسته مى نمايد كه چگونگى مطالعه(آيات الاحكام) از سوى تابعان و دستاورد تلاش آنان در اين زمينه, جداگانه و مستقل بازنگرى شود.
در پيش درآمد سخن, نگاهى گذرا به زندگى قرآن پژوهى تابعان بيفكنيم, تا فهم ديدگاهها و گرايشهاى ايشان در(آيات الاحكام) با زمينه هاى روشن ترى صورت پذيرد.

1. آموزگاران تابعان

گرچه درباره (آيات الاحكام), گروهى فراوان از تابعان سخن گفته اند و به گونه اى پراكنده درباره آيه ويا آياتى, اظهار نظر كرده اند, ولى نقش اساسى در شكوفايى دانش فقهى قرآن, از آنِ كسانى است كه در محفل صحابه داراى مكتب تفسيرى, معارف قرآن را آموخته اند.
كسانى كه از اصحاب پيامبر(ص) مكتب تفسيرى داشته اند, عبارتند از:
الف. على بن أبى طالب(ع): برجسته ترين آموزگار معارف قرآنى پس از پيامبر(ص), على(ع) است كه هدفمندانه معارف قرآنى را آموزش مى داد. درميان تابعان, به افراد زيادى برمى خوريم كه ديدگاههاى تفسيرى و فقهى على(ع) را نقل مى كنند. همچنين كسانى كه گفته مى شود مجموعه تفسير قرآن را نزد آن حضرت فراگرفته اند.
ميثم تمّار از سرآمدان شاگردان على(ع) در تفسير است.3 او, به ابن عباس مى گويد:
هرچه در تفسير قرآن مى خواهى ازمن بپرس كه تنزيل قرآن را نزد على(ع) خوانده ام و آن حضرت تأويل قرآن را نيز به من آموخت.
ابن عباس دوات و قلم طلبيد….)4
ابن عباس كه به هنگام درگذشت پيامبر(ص), سيزده ويا پانزده سال بيش نداشت5 (و با چنين سنّى, روشن است كه نمى تواند علم تفسير را از پيامبر(ص) فراگرفته باشد) مى گويد:
(… دانش من از دانش على(ع) گرفته شده است.)6
(…آنچه در تفسير فراگرفته ام, از على(ع) آموخته ام.)7
اين كه ازمكتب تفسيرى على(ع) در نوشته هاى علوم قرآنى كمتر سخن به ميان مى آيد (حتّى از سوى نويسندگان شيعى) دليلى جز غفلت و بى توجهى ندارد و شايد بتوان گفت ريشه اين غفلت, به تلاشهاى خاندان اموى بازمى گردد كه تلاش پيگيرى در راستاى به فراموشى سپرده شدن فضائل على(ع) و اولاد او داشتند.
ب. مكتب ابن عباس: مكتب ابن عباس در مكه بنياد نهاده شد و شاگردان پرآوازه اين مكتب عبارتند از:
سعيد بن جبير(م: 95), مجاهد بن جبير(م: 103), عكرمه مولاى ابن عباس (م:107), طاووس بن كيسان يمانى (م: 106), ابوشعث, جابربن زيد (م: 93), عطاء بن ابى رباح (م: 114).
ج. مكتب أبيّ بن كعب (م: 19 يا 32): (ابن كعب) مدرسه تفسيرى خويش را درمدينه بنياد نهاد و شاگردان مشهور او, عبارتند از: ابوالعاليه, رفيع بن مهران رياحى, (م: 90), محمد بن كعب قرظى(م: 118) و زيدبن اسلم عدوى(م: 136).
د. مكتب ابن مسعود (م: 32): ابن مسعود, حوزه تفسيرى خود را در كوفه تأسيس كرد. معروف ترين شاگردان وى, عبارتند از: علقمة بن قيس(م: 61), مسروق بن اجدع (م: 63) اسود بن يزيد نخعى(م: 64) حسن بصرى(م: 110) قتادة بن دعامه سدوسى (م: 117) وعامر بن شرحبيل شعبى(م: 104)8

2.شكل گيرى گرايشها

درزمان تابعان, گرايشهاى گوناگون: كلامى, سياسى وفقهى پديد آمد; ازجمله نافع ابن ازرق حرورى از سران خوارج بود.9 همچنين تشيع درميان تابعان گسترش يافت.10 سعيد بن جبير و عطيه (م: 111) از جمله شيعيان على بودند.11 حسن بصرى معتقد به (قدر) (جبر) 12و ابراهيم بن يزيد نخعى(م: 95) و ربيعة بن فروح (م: 136) از طلايه داران تفكر قياس و اجتهاد وشعبى, سعيد بن جبير و طاووس, پايبند به نص و حديث بودند.13

3. پراكندگى و دورى از يكديگر

گرچه هجرت به نقاط دور دست به قصد آموزش قرآن و احكام به مسلمانان, در عصر صحابه, جامه عمل پوشيده بود, ولى در عصر تابعان نيزهمچنان ادامه يافت. مدرسه هاى تفسيرى صدها كيلومتر از يكديگر فاصله داشت و شاگردان اين مكتبها پس از تكميل تحصيلات به مناطق دور دست هجرت مى كردند و مرجع فتوا قرار مى گرفتند. هجرت طاووس به يمن, ابن مهران از حوزه مدينه و قتاده از حوزه كوفه به بصره, از آن جمله است.14

4. حضور غيرعربها در حوزه هاى فقهى ـ تفسيرى

در زمان تابعان, موالى(اسيران غيرعرب كه ايمان مى آوردند) در مكتبهاى تفسيرى راه يافتند و كم كم به مقام فتوا رسيدند وهم رتبه كسانى چون ابن عباس, ابن عمر و انس بن مالك قرار گرفتند.15
عبدالرحمن بن زيد بن اسلم مى گويد:
(با درگذشت ابن عباس, ابن عمر, ابن عمرو بن عاص و عبدالله بن زبير, دركليه مناطق اسلامى, فقه به موالى انتقال يافت: عطاء, طاووس, يحيى بن ابى كثير, حسن بصرى, ابراهيم نخعى, مكحول و عطاءخراسانى به ترتيب در: مكه, يمن, يمامه, بصره, كوفه, شام و خراسان به مقام فقاهت نايل آمدند و تنها در مدينه, مقام فقاهت براى فقيه قرشى(سعيد بن مسيب)باقى ماند كه محدث, مفسر, فقيه,و از زاهدان ورع پيشه بود.)16

تابعان و تفسير آيات الاحكام

تابعان به قرآن, به عنوان منبع آسمانى تشريع مى نگريستند و به آموزاندن و آموختن آن و به دريافت و نقل معارف پيوسته با آن ,چون: شأن نزول, ناسخ و منسوخ, قراءت و تفسير پيامبر و صحابه…, مى پرداختند, ولى دانش قرآنى كه به تابعان موقعيت و مرجعيت ويژه مى داد, آگاهى آنان از بخش فقهى قرآن بود. به واسطه فراوانى ابتلا و نياز مسلمانان و برابر شدن دو عنوان: مفسر و فقيه, برآنان, جدى ترين محور مطالعات قرآن تابعان را, تبيين آيات الاحكام تشكيل مى داد.
بيان (آيات الاحكام) از تابعان دردو بخش: تفسيرو تفريع, شايسته پى گيرى و ارزيابى است. با تمامى تلاشهاى انجام يافته, اين دو بخش از ميراث فكرى تابعان, هنوز نيازمند پژوهشهاى جدّى و ارزيابى همه جانبه تر مى نمايد.
تفسير واژه ها, جمله ها وآيه هايى كه تابعان داشته اند (و نمونه هايى از آن, در بخشهاى گوناگون اين نوشتار ارائه خواهد شد) از دوويژگى: كوتاهى و گويايى برخوردار است كه نشانگر قدرت و مهارت آنان در تبيين مفاهيم قرآنى است.
اين كه تابعان در مقام تفسير(آيات الاحكام) از سخن سرايى, آوردن جمله هاى توصيفى وشواهد و دلايل بسيار و… دورى جسته اند, شايد بدين دليل بود كه در قرن اول, قانون حكومتى بر ممنوع بودن كتابت و تدوين حديث بود. 17درنتيجه, علوم قرآنى و احاديث نبوى با استفاده از توانايى حافظه, در اختيار علاقه مندان معارف اسلامى قرار گرفت. ملاحظه اين شرايط, تابعان را وامى داشت كه ديدگاههاى تفسيرى خود را فشرده بيان كنند تا انتقال و نگهدارى آن, در حافظه شنوندگان آسان تر باشد.

اختلاف ديدگاههاى تفسيرى تابعان

با آن كه برخى از پژوهندگان, اختلاف تابعان را در تفسير انكار مى كنند, 18 در ديدگاههاى تفسيرى آنان , تفاوت به گونه اى عميق و گسترده, ديده مى شود. شايد بتوان گفت كه آيه اى وجود ندارد كه تابعان درباره آن همگون سخن گفته باشند. از باب نمونه:
1. (واتّخذوا من مقام ابراهيم مصلّى) بقره / 125
مقام ابراهيم را نمازگاه خويش گيريد.
عطاء, مقام ابراهيم (ع) را, به عرفه, مزدلفه و جمرات, مجاهد به محدوده حرم و حسن بصرى و قتاده, به جايگاهى كه كنار آن نماز طواف خوانده مى شود, تفسير كرده اند.19
2. (كتب عليكم اذا حضر أحدكم الموت ان ترك خيراً الوصيّة للوالدين و الاقربين… ) بقره / 180
هرگاه يكى از شما را مرگ فرا رسد ومالى برجاى گذارد, مقرر شد كه درباره پدر و خويشاوندان از روى انصاف وصيت كند….
تابعان در تفسير كلمه (خير) اختلاف كرده اند. ابراهيم نخعى(م: 95) (خير) را به دارايى بيش از پانصد درهم تفسير مى كند, اما محمد بن مسلم مشهور به ابن شهاب زهرى(م: 134), هرمقدار دارايى را مصداق واژه (خير) مى داند.
بى ترديد اختلاف دراين گونه موارد, سطحى و قابل توجيه نيست و در نتيجه نمى توان ادعا كرد كه همه تابعان بر يك نظرند.

منابع تابعان در تفسير آيات الاحكام

شناسايى كامل منابع استدلال تابعان و همچنين چگونگى استدلال آنان, تحقيق جداگانه و فرصت ديگرى مى طلبد. آنچه دراين نوشتار ملاحظه مى كنيد, ارائه نمونه هايى از منابع مورد استفاده تابعان در شرح آيات فقهى قرآن كريم است.
تابعان مفسر و فقيه, از ابزار و مبانى گوناگون در تفسير آيات الاحكام سود برده اند, گرچه از مبناى تفسير و نيز چگونگى استدلال كمترسخن گفته اند. شايد دليل انتخاب اين شيوه, چه در تفسير وچه در بخش تفريع و استنباط از آيات الاحكام, آن بود كه درآن دوره مبانى و قواعد فقهى و اصولى و… شرح و تفكيك نشده بود; از اين روى, فقيه و مفسر باآن كه به گونه اى ارتكازى, استدلال وابزار آن را پيش خود داشت, ولى بدان تصريح نمى كرد.
اين ابهام, همچنان ادامه داشت تا زمانى كه دانشهاى قابل استفاده در فقه به شكوفايى وبالندگى رسيدند و فقيهان در تنظيم و تدوين قواعد فقهى و اصولى, تفسير تابعان از آيات الاحكام را به بررسى سپردند ومبانى و ابزار و گونه هاى استدلال آنان را شرح دادند و ازابهام بيرون آوردند.
تابعان در تفسير واژه ها و آيات, از قرآن, شأن نزول, سيره مسلمانان, عقل, لغت عرب و… بهره مى بردند. همچنين از ابزارى چون عموم, اطلاق و قواعد ادبى, فقهى واصولى براى بهره ورى از منابع, استفاده مى كردند. دراين بخش به نمونه هايى از موارد ياد شده, اشاره مى شود:

قرآن

1. ضحّاك بن مزاحم هلالى (م: 102) مى گويد:
(مراد از كلمه (فسوق) در آيه: (… فلارفث و لافسوق و لاجدال فى الحجّ… ) (بقره / 197), يادكردن با القاب زشت است, همان گونه كه درآيه 11 سوره حجرات واژه(فسوق) به معناى القاب زشت است:
(لاتنابزوا بالالقاب بئس الاسم الفسوق بعدالايمان…)20
2. (فاذا دخلتم بيوتاً فسلّموا على أنفسكم تحيّة من عنداللّه… ) نور / 61
چون به خانه اى داخل شويد بريكديگر سلام كنيد…
زيد بن اسلم(م: 136هـ ق) در تفسيرآيه مى گويد:
(مراد سلام مسلمان برمسلمان است, (و نه سلام برخويشتن) همان گونه كه درآيه: (لاتقتلوا أنفسكم) (نساء / 29) و درآيه:(… خلق لكم من أنفسكم ازواجاً) (روم/ 21) مراد, كشته شدن برخى به دست برخى ديگر و درآيه دوم, مراد آفرينش همسر از جنس خود انسان است.)21
3. (ليس على الضّعفاء و لاعلى المرضى و لاعلى الذين لايجدون ما ينفقون حرج اذا نصحوا للّه و رسوله ما على المحسنين من سبيل و اللّه غفور رحيم) توبه / 91
برناتوانان و بيماران و آنان كه هزينه خويش را نمى يابند, هرگاه در عمل براى خدا و پيامبرش اخلاص ورزند گناهى نيست اگر به جنگ نيايند كه برنيكوكاران هيچ عتابى نيست وخداوند آمرزنده و مهربان است.
ضحاك بن مزاحم هلالى مى گويد:
كسانى كه سرزنش نمى شوند, آنانى هستند كه در آغاز آيه از ايشان ياد شد كه اهل اخلاص هستند و قدرت برجهاد ندارند. خداوند عذر آنان را پذيرفته و وعده پاداش مشابه پاداش مجاهدان را به آنان داده است, همان گونه كه خداوند مى فرمايد:
(لايستوى القاعدون من المؤمنين غيرأولى الضرر و المجاهدون فى سبيل اللّه بأموالهم و أنفسهم فضّل اللّه المجاهدين باموالهم و انفسهم على القاعدين درجة) (نساء / 95)
مؤمنان كه بى هيچ رنج و آسيبى از جنگ سر مى تابند, با كسانى كه به مال و جان خويش در راه خدا جهاد مى كنند برابر نيستند. خدا كسانى را كه به مال و جان خويش جهاد مى كنند برآنان كه از جنگ سر باز مى زنند, درجه اى برترى داده است.
دراين آيه,خداوند به ناتوانان, آسيب ديدگان, عاجزان از انفاق (كه معذور شناخته شده اند) پاداش هم سنگ با پاداش مجاهدان را وعده داده است.)22

حديث نبوى

در مطالعات فقهى ـ قرآنى تابعان, مواردى به چشم مى خورد كه حديث نبوى, يكى ازمنابع تفسير و يا توضيح حكمى, درآيه قرآنى است از جمله:
(ابوحمزه از شعبى پرسيد كه آيا پس از پرداخت زكات, مال براى دارنده آن حلال مى شود؟ شعبى به تلاوت اين آيه پرداخت:
(… ولكن البرّ من آمن باللّه و اليوم الآخر… و آتى المال على حبّه ذوى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل والسائلين و فى الرقاب و أقام الصّلوة و آتى الزّكاة…) بقره / 177
نيكى در كار كسى است كه ايمان به خدا وروز واپسين… آورد و مال خويش را در عين علاقه به آن, به خويشاوندان و يتيمان و درماندگان و مسافران و گدايان و درماندگان ببخشد و نماز به پا دارد و زكات بدهد… )
سپس گفت:
(فاطمه دختر قيس به من خبر داد كه به پيامبر (ص) عرضه داشتم اى پيامبرخدا! من هفتاد مثقال طلا دارم, پيامبرفرمود: براى خويشاوندت قرار بده.)23
دراين روايت شعبى, نخست براى بيان اين مطلب كه واجب مالى محدود به زكات نيست, به آيه استدلال مى كند, كه درآن از انفاق برخويشاوندان, هم رتبه با زكات ياد شده است. سپس روايت فاطمه دختر قيس را نيز دليل ديگر براى اين مدعا, قرار مى دهد.

شأن نزول

شأن نزول منبع ديگر تابعان در تفسير آيات الاحكام است, از باب نمونه:
1. (لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل) بقره / 188
اموال يكديگر را به نا حق مخوريد.
سعيد بن جبير(م: 95) مى گويد:
(مراد, تصاحب ظالمانه مال ديگران است; زيرا امرؤالقيس بن عابس و عبدان ابن اشوع حضرمى در زمينى خصومت داشتند و امرؤالقيس, تصميم گرفت كه سوگند بخورد. كه آيه نازل شد.) 24
2. سعيدبن جبير مى گويد:
(مردمان عصر پيامبر, پيوسته درباره يتيمان سؤال مى كردند, اما از ستم به زنان, سخنى به ميان نمى آورند. همچنين براى انتخاب همسر حد و مرزى وجود نداشت. خداوند اين آيه را فرستاد:
(وان خفتم ألاّ تقسطوا فى اليتامى فانكحوا ما طاب لكم من النّساء مثنى و ثلاث و رباع فان خفتم ألاّ تعدلوا فواحدة) نساء / 3
اگرشما را بيم آن است كه دركار يتيمان عدالت نورزيد, اززنان هرچه شمارا پسند افتد, دو دو, و سه سه و چهار چهار به نكاح درآوريد واگر بيم آن داريد كه به عدالت رفتار نكنيد, تنها يك زن بگيريد.)
(ابن جبير) مى افزايد:
(مردان مجازبودند هرچه مى خواهند, زن بگيرند. خداوند (درآيه) فرمود: همان گونه كه از رفتار غيرعادلانه با يتيمان نگرانى داريد, از رعايت نشدن عدالت در ارتباط با زنان نيز بايد هراس داشته باشيد و سپس ازدواج مردان را به چهار زن محدود كرد.)25

فهم مسلمانان از آيه

در مواردى فهم تفسيرى تابعى, برگرفته از برداشت و شيوه عملى مسلمانان است. از جمله درآيه:
(… و أخذن منكم ميثاقاً غليظاً) نساء / 21
زنان ازشما پيمان استوارى گرفته اند.
قتاده مى گويد:
(ميثاق وپيمان استوار, يعنى نگهدارى ويا رها ساختن به بهترين وجه: (فامساك بمعروف أو تسريح باحسان)(بقره / 229), زيرا متعارف و رايج آن بود كه مسلمانان هنگامى كه دخترى را به همسرى مى دادند, پيمانى مى بستند كه درآن پيمان, اين جمله گنجانده مى شد:( اللّه عليك لتمسكنّ بمعروف او لتسرحنّ باحسان.)26
قتاده با اشاره به پيمان رايج ميان مسلمانان, برداشت و دريافت خود را ازآيه, مستند مى سازد و تفسير (ميثاقاً غليظاً) را به شرايط و گونه عملكرد جامعه در ظرف زمانى نزول آيه, ارتباط مى دهد.

لغت عرب

شايد لغت عرب, مهم ترين منبع مورد استفاده تابعان در تفسير آيات الاحكام باشد, ولى به دلايلى از جمله محدود بودن كتابت حديث به آن تصريح نشده است, مگر در موارد اندكى كه گفت وگوهاى نافع بن ازرق حرورى ( از سران خوارج) 27با ابن عباس, يكى ازآن موارد است.
از پرسشهاى مكرر و پافشارى نافع ابن ازرق در مدرك لغوى تفسير واژه هاى قرآنى, مى توان بهره برد كه نافع, لغت عرب را به عنوان مرجع فهم آيات قرآن قبول داشته و در پى آن بوده است كه منابع لغوى ديدگاههاى تفسيرى ابن عباس را بشناسد.
از جمله, نافع ازابن عباس درباره واژه (لامستم) درآيه زير سؤال مى كند:
(وان كنتم مرضي… اولامستم النّساء فلم تجدوا ماء فتيمّموا… ) نساء / 43
اگر بيماربوديد… يا زنان را لمس كرديد وآبى نداشتيد پس با خاك تيمم كنيد.
ابن عباس گفت:
(مراد, تماس با دست است. نافع پرسيد: آيا عرب چنين چيزى را مى پذيرد؟ ابن عباس گفت: آرى. آن گاه به اشعار لبيد بن ربيعه و أعشى استشهاد كرد.)28
اين گفت وگو در تفسير انعام نيز آمده است. در آيه: (أحلّت لكم بهيمة الانعام) (مائده /1), انعام),به شتر, گاو و گوسفند تفسير شده و چون نافع, منبع آن را پرسيد, ابن عباس, به اشعار اعشى استدلال كرد.29
ابزار تفسير آيات الاحكام
ازمباحث اساسى در تفسير فقهى ـ قرآنى تابعان, اين نكته است كه ايشان از چه ابزار و عناصرى دراستنباط و تفريع و تبيين آيات فقهى قرآن بهره مى بردند. آيا در بيانات تفسيرى ـ فقهى ايشان از آيات قرآنى, مى توان به شيوه يا شيوه هايى در چگونگى برداشت آنان راه برد؟
دراين بخش, به چند مورد مهم اشاره مى شود:

تفسير قرآن به قرآن

در موارد بسيارى با استفاده از ظواهر قرآن, مفهوم آيه ويا آيات, تبيين شده است.
ضحاك, (فسوق) مسموع در حال احرام را به القاب زشت, تفسير مى كند و آيه 11 حجرات را مستند آن قرار مى دهد. زيد بن اسلم, جمله (فسلّموا على أنفسكم) را درآيه 61 سوره نور, به سلام مسلمان بر مسلمان تفسير مى كند و آيه 29 سوره نساء و نيز 21 سوره روم را دليل مى آورد.30

سياق

به هم پيوستگى و ارتباط جملات موجود دريك آيه و يا پيوند موضوعى آيه با آيه قبل وبعد, از ابزارهاى تابعان در تفسير آيات فقهى قرآن است. آيات بسيارى براساس سياق تفسير شده اند.
ضحاك, با توجه به اول آيه 91 توبه كه ناتوانان, بيماران و تهى دستان را معذور شناخته است, مى گويد:
(محسنين كسانى هستند كه در اول آيه معذور شناخته شده اند.)31
ييعلى بن مسلم از سعيد بن جبير درمورد آيه زير پرسش كرد:
(لايؤاخذكم اللّه باللغو فى ايمانكم… ) مائده / 89
خداوند از شما به جهت سوگندهاى بيهوده تان بازخواست نخواهد كرد.
سعيد بن جبير پاسخ داد: آيه قبلى را تلاوت كن.
ابن مسلم مى گويد: من آيه قبل را خواندم:
(ياايها الذين آمنوا لاتحرّموا طيّبات ما أحلّ اللّه لكم… ) مائده/ 87
اى كسانى كه ايمان آورده ايد, چيزهاى پاكيزه را كه خداوند برشما حلال كرده است برخود حرام مكنيد.
ابن جبير گفت:
(لغو, آن است كه آنچه خداوند حلال شمرده است, به ناروا حرام بشمارى.) 32
3. قاسم بن محمد و نافع, مولاى عبدالله بن عمر, مى گويند: روزه شرط اعتكاف است, زيرا خداوند روزه را با اعتكاف همراه آورده است درآيه:
(و كلوا و اشربوا حتّى يتبيّن لكم الخيط الأبيض من الخيط الأسود من الفجر ثمّ أتموا الصيام الى الليل و لاتباشروهنّ وأنتم عاكفون فى المساجد… ) بقره / 187
بخوريد و بياشاميد تارشته روشن صبحدم درتاريكى شب آشكار شود و روزه را به شب برسانيد و چون در مسجد اعتكاف كنيد با زنان همبستر مشويد.

قواعد اصولى

مبناى تفسيرى تابعان, در موارد بسيارى قواعد اصولى بوده است. از جمله مى توان به دو مورد زير اشاره داشت:
1. حسن بصرى, قتاده وسدى مى گويند:
(مراد از مقام ابراهيم درآيه 125 سوره بقره, همان مكان معروف است كه به مقام ابراهيم شهرت دارد و نماز طواف دركنار آن, گزارده مى شود.)
در توضيح اين تفسير,طبرسى مى نويسد:
(اين معنى, معنى ظاهرى آيه است, زيرا از (مقام ابراهيم), مفهومى جز مقام آشنا ومعروف در مسجدالحرام به ذهن نمى آيد.)33
دراين تفسير استفاده از اصل انصراف, به خوبى ديده مى شود.
2. زهرى, عقيده دارد كه محتضر اگر مالى از خود به جا مى گذارد, بايد وصيت كند, كم باشد ويا زياد. 34 مسلماً مدرك زهرى اطلاق آيه 180 سوره بقره است كه درآن قيد و حدى براى مال, تعيين نشده است. از اين روى, مى توان گفت كه اطلاق آيه مبناى تفسير او قرار گرفته است.

ارزش ديدگاههاى تفسيرى ـ فقهى تابعان

تابعان, افزون بر نقل روايات تفسيرى پيامبر(ص) و ديدگاههاى تفسيرى صحابه, به دقتها و تأملهاى مستقلى نيز مى پرداختند وبا مراجعه به منابع مختلف وبه كارگيرى ابزارهاى گوناگون, آيات الاحكام را تفسير مى كردند. بنابراين, آراى تفسيرى تابعان برخلاف ادعاى بعضى35 تفسير روايى و نقلى محض نيست. همچنين ايشان اين نظريه را كه قرآن كريم, بايد فقط براساس روايات نبوى و سخنان صحابه تفسيرگردد, مردود مى دانستند. دستاورد اين تفكر آن بود كه به روايات تفسيرى پيامبر(ص)و آراى اصحاب در مورد تفسير, بسنده نكردند واظهار نظرهاى جداگانه و توضيحات جديدتر وبرداشتهاى بيشترى را ارائه داشتند.
بنابراين, بخش عمده ديدگاههاى تفسيرى تابعان, دستاورد تعقّل, تدبّر و اجتهاد خود آنان است36 و اهميت و اعتبار اين آراء, تنها به استحكام و استوارى مبانى و دلايل آنها بستگى دارد. اين كه طبرى, دركنار روايات پيامبر(ص) آراى تابعان را نقل مى كند,37 نمى توان مبناى منطقى و خردپسندانه اى براى پذيرش آراى تفسيرى تابعان باشد. از اين رو, بايستى در روايات تفسيرى ـ فقهى تابعان, بررسى مستقلى صورت پذيرد و مبانى و قواعد به كارگرفته شده درآن به نقادى سپرده شود.

تابعان و چگونگى استدلال به آيات الاحكام

تفسير آيات الاحكام, گونه اى از تفقّه و تلاش فكرى به قصد بيان حكمى از احكام شرعى نيز به شمار مى آيد. همچنين توضيح هرواژه و آيه اى از آيات الاحكام, فتوايى را نيز همراه دارد. ازاين روى, تفاسير تابعان از آيات الاحكام, آراى فقهى ايشان نيز به حساب مى آيد.
اگر تابعى, مدعى شده كه مراد از(خيراً) درآيه 180 بقره هرگونه مال است ومال اندك را نيز دربرمى گيرد, فتواى او چنين خواهد بود:
(محتضر, چه دارائى اندك از خود به جا گذارد و چه ثروت انبوه, بايستى وصيّت كند….)
امّا روشن مى نمايد كه در اجتهاد تابعان, مطالب, مقدمات و نتيجه گيرى, به گونه اى فنى مطرح نشده و از اصول وقواعدى كه در شكل گيرى استدلال دخالت دارد, به روشنى سخن به ميان نيامده است, ولى مطالعه شرحهاى مختصرى كه دربرخى از روايات تفسيرى آنان ديده مى شود, هرپژوهشگرى را وا مى دارد كه اتكاى ارتكازى تابعان را به قواعد واصولى كه دهها سال پس از پايان يافتن عصر تابعان, توسط مبتكران دانشهاى: اصول, فقه, معانى, بيان و نحو, به گونه اى مدوّن و مفصل در معرض مطالعه قرار گرفت, بپذيرد.
بنابراين, نبايستى به ظاهر ساده اظهار نظرها و استدلالهاى تابعان, بسنده كرد و شناخت مبانى اجتهاد تابعان را كه نشاندهنده شخصيت علمى آنان است, ازخاطر برد.

نمونه هايى از استنباط احكام از قرآن

استقراء كامل و بررسى همه جانبه گونه هاى استدلال و فتاوى تابعان, كه بر پايه دريافت و برداشت ايشان از آيات استوار است, به مجالى ديگر واگذار مى شود ودر اين مختصر, به يادآورى نمونه هايى بسنده مى كنيم كه پايه هاى استدلال در آنها برزمينه ها و مقدمات نقلى, قواعد فقهى, مباحث اصولى و ضوابط ادبى, بنا شده است.

نسخ حكم

نسخ قرآن با قرآن, يكى از مبانى فتواى تابعان به شمارمى رود. ايشان در موارد متعددى, براساس نسخ فتوا داده اند كه به يادكرد دو مورد بسنده مى كنيم:
1. (… ولاآمّين البيت الحرام) مائده/ 2
آزار آنان را كه آهنگ بيت الحرام مى كند, روا مداريد.
قتاده مى گويد: جمله فوق, نسخ شده است و ناسخ آن, آيات زير است:38
* (اقتلوا المشركين حيث وجدتموهم) توبه / 5
هرجا كه مشركان را يافتيد, بكشيد.
* (وماكان للمشركين ان يعمروا مساجد اللّه شاهدين على انفسهم بالكفر)
توبه / 17
مشركان را نرسد كه با اقرار به كفر, مسجدهاى خداوند را آباد كنند.
* (انّما المشركون نجس فلايقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا) توبه / 28
مشركان نجس هستند و از سال بعد نبايد به مسجدالحرام نزديك شوند.
2. آيه:(والذين يتوفّون منكم و يذرون ازواجاً وصيّة لأزواجهم متاعاً الى الحول غيراخراج… ) بقره / 241
مردانى از شما كه مى ميرند و زنانى برجاى مى گذارند, بايد كه درباره زنان خود وصيت كنند كه هزينه آنها را به مدّت يك سال بدهند واز خانه اخراجشان نكنند.
زيد ابن اسلم مى گويد: مردان وصيت مى كردند تا يك سال هزينه همسرانشان تأمين شود, در صورتى كه ازخانه خارج نشوند و همسر برنگزينند. پس اين حكم نسخ شد 39باآيه:
(والذين يتوفّون منكم و يذرون ازواجاً يتربّصن بانفسهنّ اربعة اشهر و عشراً)
بقره / 234
كسانى كه از شما بميرند و زنانى برجاى گذارند, آن زنان بايد كه چهار ماه وده روز انتظار كشند.
پس اين آيه, آيه پيشين را نسخ كرد و بر زنان واجب گرديد كه چهارماه و ده روز انتظار بكشند ويك چهارم يا يك هشتم ارث را دريافت دارند.

اطلاق

عطاء استعاذه را در قراءت قرآن واجب مى داند (چه درنماز و چه در غيرآن) وبه آيه زير استناد مى كند:40
(و اذا قرأت القرآن فاستعذ باللّه من الشيطان الرّجيم) نحل / 98
چون قرآن بخوانى, از شيطان رجيم به خدا پناه ببر.
مسلماً فتواى بالا, به اطلاق (قرأت القرآن) وجريان مقدمات حكمت بستگى دارد, گرچه او نامى از آن به ميان نمى آورد, امّا به گونه اى ارتكازى, از اصل اطلاق لفظى استفاده مى كند.

دلالت امر بر وجوب

از ابن جبير درباره وجوب ويا استحباب عمره پرسيدند.
در پاسخ گفت: عمره, واجب است.
سؤال كننده افزود: شعبى آن را مستحب مى شمارد!
ابن جبير اظهار داشت: شعبى, دروغ مى گويد و آيه زير را تلاوت كرد: 41
(و أتمّوا الحجّ والعمرة للّه) بقره / 195
حج و عمره را براى خدا به جاى آوريد.
همچنين عطاء مى گويد: استعاذه در نماز و غيرنماز, واجب است, زيرا خداوند مى فرمايد:
(فاذا قرأت القرآن فاستعذ باللّه من الشيطان الرّجيم)42
بى ترديد, استدلال ابن جبير و عطاء, بر دلالت صيغه امر بر وجوب استوار است.

پيشى گرفتن خاص بر عام

قتاده و سعيد بن جبير مى گويند: آيه زير تخصيص يافته است:
(ولاتنكحوا المشركات حتى يؤمنّ… ) بقره / 221
زنان مشرك را تا ايمان نياورده اند به زنى مگيريد.
مخصّص آن, عبارت است ازآيه:
(اليوم أحلّ لكم… و المحصنات من الذين أوتوا الكتاب من قبلكم)(مائده / 5)43
امروز چيزهاى پاكيزه برشما حلال شد… ونيز زنان پارساى اهل كتاب.
بنابراين, گرچه كلمه(المشركات) مشرك كتابى و غيركتابى را فرامى گيرد, ولى به دليل آيه دوم كه به حلال بودن ازدواج با زنان اهل كتاب تصريح دارد, نمى توان به عموم عام عمل كرد.

پيشى گرفتن ظواهر بر استحسان

موسى بن انس به انس بن مالك انصارى اطلاع مى دهد كه:
(حجّاج درخطبه اى در اهواز, اظهار داشت كه چون پاها در معرض آلوده شدن به آلودگيهاست, كف پا و پشت و عقب آن دو را شستشو دهيد. انس گفت: حجاج دروغ مى گويد. خداوند مى گويد:
(وامسحوا برؤوسكم و ارجلكم الى الكعبين) مائده / 6
سرو پاهايتان را تا قوزك مسح كنيد.)44
دراين روايت, استحسان استدلال عقلانى حجاج در مقابل ظاهر قرآن, كه دلالت بر وجوب مسح پا در وضو دارد, براى انس پذيرفته نبوده و در نتيجه آن را مردود شمرد.

حكم استثناى بعد از چند جمله

طبرسى مى نويسد:
در مرجع استثناء آيه زير اختلاف است:
(والذين يرمون المحصنات… فلاتقبلوا لهم شهادة أبداً و اولئك هم الفاسقون. إلاّ الّذين تابوا… ) نور / 4 و 5
كسانى كه زنان عفيف را به زنا متهم مى كنند, هرگز شهادتشان را نپذيريد كه مردمى فاسقند, مگر كسانى كه بعد از آن توبه كنند…
برخى گفته اند استثناء در اين آيه تنها به جمله: (اولئك هم الفاسقون) برمى گردد و با توبه, تنها عنوان (فسق) از قذف كننده برداشته مى شود, ولى شهادت قاذف پس از توبه نيز مردود است. اين ديدگاه را حسن, قتاده, شريح و ابراهيم, پذيرفته اند.
گروهى معتقدند كه استثناء,جمله: (فلاتقبلوا لهم شهادة ابداً… ) را نيز تخصيص مى زند. بنابراين, گواهى قذف كننده پس از توبه پذيرفته مى شود.
ابن عباس, مجاهد, زهرى, مسروق, عطاء, طاووس, سعيد بن جبير, و شعبى به همين معتقدند.45
روايت فوق, نشان مى دهد كه در پذيرش شهادت قذف كننده پس ازتوبه دوفتوا وجود دارد و مبناى دو ديدگاه, بر بحث اصولى استثناى بعد از چند جمله (استثناء عقيب الجمل) استوار است.

حمل اخبار بر انشاء

طاووس, عطاء و سالم بن عبداللّه مى گويند:
(جنب, حائض و محدث حق ندارند قرآن را مس كنند و به آن دست بزنند.)
طبرسى پس از يادكرد ازسخن اين گروه از تابعان, مى افزايد:
(بنابراين, جمله خبريه درآيه: (لايمسّه الاّ المطهّرون) (واقعه/ 79) بايستى به معنى انشاء باشد.)46

زمينه هاى اختلاف تابعان در مباحث فقهى ـ قرآنى

تفاوت ديدگاههاى تابعان در استنباط از آيات الاحكام, همانند اختلاف آنان در تفسير آيات الاحكام, اساسى وبنيادين است. ادعاى ابن تيميه در اين كه صحابه و همچنين تابعان در تفسير اختلاف نظر ندارند, ولى در احكام اختلاف دارند 47ناتمام مى نمايد, زيرا توجيه ابن تيميه و بازگرداندن تفاوتها به تفاوت مترادفات, اشتراك لفظى و اختلاف نوع با جنس, قابل تطبيق بر اجتهادات تابعان نيست. از جمله نمونه هاى زير به هيچ روى با توجيهات ياد شده سازگارى ندارد:
شعبى,عمره را مستحب و سعيد بن جبير آن را واجب مى داند. 48
حسن بصرى, قتاده و ابراهيم نخعى مى گويند: قذف كننده, حتى پس از توبه, گواهى اش پذيرفته نمى شود,امّا مجاهد, زهرى, مسروق, عطاء, طاووس و سعيد بن جبير گواهى او را پس ازتوبه پذيرفته مى دانند. 49
عكرمه, انس, رفيع بن مهران, شعبى و قتاده در وضو, مسح پا را لازم مى شمارند, ولى حسن بصرى مكلف را مخيّر ميان مسح و شستن پا مى داند, امّا حجّاج, فتوا به شستن پا داده است.50
اين گونه اختلافات در برداشت از آيات الاحكام, كه درتفاسير فراوان به چشم مى خورند, به هيچ روى توجيه پذير نيستند, بلكه واقعيتى غيرقابل انكار هستند. در دوره هاى بعد, اين پديده زمينه پيدايش مذاهب فقهى در فقه قرآنى گرديد.
عوامل احتمالى مؤثر در تفاوت ديدگاهها عبارتند از:
گرايشهاى مذهبى51, سياسى52, اختلاف زبانها, پراكندگى حوزه هاى تفسيرى وافراد صاحب نظر واهل فتوا, فقدان مرجع مورد پذيرش همگان, پايبندى و تعصب بر مبانى و آراى فرقه اى و….
با مطالعه فتاواى فقهى ـ قرآنى تابعان روشن مى شود كه تفاوت زبانها53 وهمچنين اختلافات سياسى و مذهبى را نمى توان انگيزه اصلى ديدگاههاى متفاوت فقهى ـ قرآنى تابعان دانست, زيرا ديده مى شود كه گاه (موالى) با فقيهان عرب زبان هم عقيده شده اند و يا تابعى ازيك فرقه با تابعى از فرقه اى ديگر هم راى گرديده است.
دراين ميان پراكندگى تابعان ونبودن زمينه هاى كافى براى تبادل آراء, نقش ويژه اى در پيدايش و بقاى ديدگاههاى گوناگون داشته است. همچنين فقدان مرجع با نفوذ و پذيرفته شده وياناديده گرفتن آن, از ديگر عواملى بود كه اختلاف رأى را پديد آورد و براى آيند گان در قالب مبانى مذاهب فقهى پذيرفته شد.
درزمان پيامبر(ص) شخص ايشان مرجع برداشت از قرآن بود و در برخورد با ديدگاههاى ناصواب از آيات, بى درنگ به تصحيح آن مى پرداخت. همچنين در زمان صحابه به هنگام بروز اختلاف نظر, از ابن عباس مدد گرفته مى شد. 54و درموارد زيادى با تفسير و تبيين على(ع) مشكل حل مى گرديد.55
و به گفته ابن عباس, فتواى آن حضرت معيار عمل قرار مى گرفت.56 امّا پس از شهادت اميرمؤمنان و تسلط امويان, تاريخ نشان نمى دهد كه عالمان براى دستيابى به يك فتوا, ديدگاههاى فرد خاصى را به عنوان مرجع نهايى پذيرفته باشند.

دستاوردهايى از فقه قرآنى تابعان

مطالعات فقهى ـ قرآنى تابعان, ميراثى است كه از قرن اول و اوايل قرن دوم هجرى به ما رسيده است. با آن كه كمبودها ونارساييهايى دامنگير اين بخش از ميراث فكرى مسلمانان نخستين شده است, امّا دستاورد تلاش علمى ايشان شايسته مطالعه و تأمل بيشتر است, بويژه با توجه به اين كه تابعان, نزديك به عصر پيامبر مى زيسته اند ودر مكتب على(ع) وابن عباس و… شاگردى داشته اند.

1. سيره عملى تابعان

تابعان, در دومرحله قرآن پژوهى را پى گرفته اند: نخست, اغلب تابعان (حدود 18 نفر) مفسر و فقيه, در مكاتب تفسيرى صحابه, شاگردى كرده و شمارى از آنان قراءت و تفسير كل قرآن را در يكى از مكتبهاى تفسيرى صحابه, فراگرفته اند و برخى بيش از يك بار, قرآن را نزد استادى تا آخر عرضه كرده اند.
مجاهد مى گويد:
(من از سوره فاتحه تا آخر قرآن را سه بار [يا سى بار] بر ابن عباس عرضه كردم, درهرآيه اى از او مى خواستم توقف كند و درباره آن آيه از او سؤال مى كردم.) 57
عطيه (م: 111) سه بار قرآن را به صورت تفسيرى عرضه داشته و وجوه قراءت را سى بار در حضور او قراءت كرده است.58
مرحله دوم, پژوهش آزاد ايشان است كه با استفاده از مايه هاى علمى و آنچه فراگرفته بودند از مكتبهاى تفسيرى صحابه, انجام مى پذيرفته است وتابعان افزون بر آراى صحابه, نظر و رأى خويش را ارائه مى كرده اند. سيره عملى تابعان مى تواند الگويى شايسته براى قرآن پژوهان باشد و بايسته مى نمايد كه پيش از درنگ و تدبّر شخصى, در محضر استادى قرآن آشنا, به شاگردى بنشينند تا توانايى لازم براى تفسير وتوضيح آيات و آشنايى با مفاهيم عميق وحى را پيدا كنند.

2. تقليد گريزى

تابعان در شرايطى به تدبر و مطالعه آيات قرآن پرداخته اند كه روايات بيانگر آراى تفسيرى صحابه در دسترس آنان قرار داشت, ولى اين نكته, تابعان را در حجاب تقليد قرار نداد, تا آنان تنها در محدوده ديدگاههاى ايشان, بسنده كنند.
اگر تابعان خود را مجاز مى دانستند كه در تفسير آيات قرآن آزادانه عمل كنند و با تكيه بر منابع وابزار مشروع, به تبيين قرآن بپردازند, وحتّى برخلاف ديدگاه صحابه سخن برانند, برمسلمانان است كه اين شيوه را پى گيرند وقداست وخدشه ناپذيرى روايات صحابه و تابعان را در تفسير نپذيرند و حتّى با برداشتهاى فقهى آنان در حد يك ديدگاه قابل تخطئه برخورد كنند و نه بيش از آن.


پی نوشت‌ها:

1. تابعى كسى است كه محضر صحابه اى را كه با ايمان از دنيا رفته است, درك كرده ومدّتى را كه فراگيرى درآن امكان پذيراست باوى سپرى كرده باشد. رك: صبرى المتولى, منهج اهل السنة فى تفسيرالقرآن الكريم / 70, به نقل از ابن كثير, اختصار علوم الحديث / 232.
2. خلف بن خليفه, آخرين تابعى است كه در سال 181 هـ ق, چشم از جهان فرو بست و او ابوطفيل, عامر ليثى را درك كرده بود. با درگذشت او درسال 100 هجرى, ديگر كسى از صحابه پيامبر(ص)باقى نماند.رك: صبرى المتولى, منهج اهل السنة فى تفسيرالقرآن الكريم / 70.
3. سيد ابوالقاسم خوئى, معجم رجال الحديث, 19 / 94 ـ 102.
4. مامقانى, تنقيح المقال, باب ميم.
5. ذهبى, محمدحسين, التفسير و المفسرون, (بيروت, دار احياء التراث العربى), 1 / 65.
6. امينى, الغدير, (بيروت, دارالكتب العربى), 2/ 45.
7. ذهبى, محمدحسين, التفسير و المفسرون, (بيروت, دار احياء التراث العربى),1 / 89. وى, از محققان علوم قرآن, تنها عبداللّه آل جعفر, على(ع) و ابن مسعود را از مؤسسان حوزه كوفه مى شمارد. رك: مسلم عبداللّه آل جعفر, اثر التطور الفكرى فى التفسير فى العصر العباسى, (مؤسسة الرسالة) /168.
8. محمد خضر بك, تاريخ التشريع الاسلامى (چاپ نهم: 1390 هـ) / 100 ـ 125; احمد عمرابوحجر, التفسير العلمى للقرآن الكريم فى الميزان, (بيروت, دار قتيبة, 1411 هـ ) / 40 ـ 43.
9. عسقلانى, ابن حجر, لسان الميزان, (بيروت, مؤسسه اعلمى), 6/ 144.
10. ذهبى, ميزان الاعتدال, 1 /5.
11. عقيقى بخشايشى, طبقات مفسران شيعه, (دفتر نويد اسلام), 1 /370 به نقل از ابن حجر, تهذيب التهذيب, 7/ 224.
12. عسقلانى, ابن حجر, تهذيب التهذيب, 2/ 263-270.
13. محمد خضر بك, تاريخ التشريع الاسلامى / 108 و 109; ابن خلدون, مقدمة العبر,( داراحياء التراث العربى), 445 ـ 446.
14. محمد خضر بك, تاريخ التشريع الاسلامى, / 111.
15. محمد خضر بك, تاريخ التشريع الاسلامى / 106; ذهبى, محمدحسين, التفسير و المفسرون, 1 / 102 ـ 107.
16. عبدالحى بن العماد حنبلى, شذرات الذهب, (دارالكتب العلمية), 1/ 103.
17. رك: مقاله (دانش اسباب نزول) در شماره اول همين فصلنامه.
18. ابن تيميه, مقدمة فى اصول التفسير / 6 ـ 13; سيوطى, جلال الدّين, الاتقان, 2/ 173; ذهبى, محمدحسين, التفسير والمفسرون, 1/ 132.
19. طبرسى, مجمع البيان, 1/ 383.
20. همان,1/524.
21. سيوطى, جلال الدّين, الدرالمنثور, 6/ 228.
22. همان, 4/ 262.
23. محمدبن جرير طبرى, جامع البيان فى تأويل آى القرآن, (بيروت, دارالمعرفة, 1406), 2/ 56.
24. سيوطى, جلال الدّين, الدر المنثور, 1/ 489.
25. همان, 2/ 428.
26. طبرى, محمدبن جرير, جامع البيان فى تأويل آى القرآن, 4/215.
27. عسقلانى, ابن حجر, لسان الميزان, (مؤسسه اعلمى), 6/ 144.
28. سيوطى, جلال الدّين, الدر المنثور, 3/ 31.
29. همان, 3/ 6.
30. رك: بخش منابع تابعان در تفسير آيات الاحكام, از همين مقاله.
31. همان.
32. سيوطى, جلال الدّين, الدرالمنثور, 1/ 486.
33. رك: بخش اختلاف ديدگاه تابعان در تفسير آيات الاحكام, از همين مقاله.
34. همان.
35. ذهبى, محمدحسين, التفسير و المفسرون, 1/152; مسلم عبداللّه آل جعفر, اثر التطورالفكرى فى التفسير فى العصر العباسى / 82.
36. احمد عمرابوحجر, التفسير العلمى للقرآن فى الميزان/ 40.
37. ذهبى, محمدحسين, التفسيروالمفسرون, 1/ 152.
38. سيوطى, جلال الدّين, الدرالمنثور, 3/8.
39. همان, 1/ 738.
40. همان, 5/ 165.
41. طبرى, محمدبن جرير, جامع البيان فى تأويل آى القرآن, 2/ 121.
42. سيوطى, جلال الدين, الدرالمنثور, 5/ 165.
43. طبرسى, فضل بن حسن , مجمع البيان,10/560.
44. همان, 2/ 255.
45. همان, 4/ 199.
46. همان, 5/ 341.
47. سيوطى, الاتقان, 2/ 173; ابن تيميه, مقدمة فى اصول التفسير, 6 ـ 13; ذهبى, محمدحسين, التفسير والمفسرون, 1/132.
48. طبرى, محمد بن جرير, جامع البيان فى تأويل آى القرآن, 2/121.
49. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان, 4/ 199.
50. همان,2/ 255.
51. احمد عمرابوحجر, التفسير العلمى للقرآن فى الميزان / 45.
52. محمدخضربك, تاريخ التشريع الاسلامى / 102.
53. روايت شده است كه عرب و موالى, درباره مفهوم(لامستم النساء) اختلاف كردند. موالى گفتند: مراد آميزش است وعربها گفتند: مراد, تماس با زن است. بگو مگوى آنان اوج گرفت تا آن كه به ابن عباس رسيدند, او گفت: موالى درست مى گويند و مراد از لمس, آميزش است. رك: طبرسى, مجمع البيان, 2/ 82.
54. ذهبى, محمدحسين, التفسير والمفسرون, 1/ 89.
55. همان.
56. ابن سعد, الطبقات الكبرى, 2/338; ذهبى, محمدحسين, التفسير والمفسرون, 1/ 89.
57. ابن تيميه, مقدمة فى اصول التفسير, / 28; طبرى, جامع البيان, 1/ 31.
58.تهرانى, آغا بزرگ, الذريعة الى تصانيف الشيعة, (بيروت, دار الاضواء), 4/283.
شنبه 15 مهر 1391  5:40 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مطالعات فقهى ـ قرآنى در عصر پيامبر

مطالعات فقهى ـ قرآنى در عصر پيامبر

سيد ابراهيم سجّادى
پيشگفتار

فقه قرآنى, در عرصه فقه اسلامى وحوزه تفسير قرآن جايگاه ويژه اى دارد و سالهاست در قالب كتابهاى تفسير و يا درجاى جاى مجموعه هاى فقهى و باعنوان (تفسير آيات الاحكام) و يا (فقه القرآن) در دسترس علاقه مندان معارف قرآنى و شريعت آسمانى قرار مى گيرد. اين بخش از دانش اسلامى در سير تاريخى خود, گذشته در خور توجه و آموزنده اى دارد. از پيچ و خمها و فراز ونشيبهايى گذر كرده و به سير تكاملى خود ادامه داده است.
ازاين رو, ضرورى مى نمايد براى بهره بردارى بهتر و دريافتهاى بايسته از منبع جوشان و زلال قرآن در بخش فقه, علاوه بر مطالعات محتوايى, سيرتاريخى مباحث (آيات الاحكام) و پژوهشهاى فقهى قرآنى, به صورت مقايسه اى وعلمى به كاوش سپرده شود و دستاورد آن, در حوزه استنباطات فقهى و قرآن مورد استفاده قرار گيرد.
نوشته حاضر, اين گونه مطالعات را در تاريخ نخست تشريع و فقه (عصر پيامبر(ص), ائمه(ع), صحابه, تابعان) بررسى مى كند. بدان اميد كه راهى را در نگرش تاريخى به اين مقوله, بازگشايد و افقهاى تازه اى را در پيش ديد قرار دهد.

«پژوهشهای قرآنی»

بى ترديد, فقه قرآنى در زمان پيامبر, شكل گرفت. همزمان با نزول هرآيه از (آيات الاحكام), پيامبر بر اساس مسؤوليت ويژه اى كه داشت, به توضيح و تفسير آن مى پرداخت و پرسشها را پاسخ مى گفت وابهامات را برطرف مى ساخت. بدين گونه پيامبر, بنياد پيراسته تشريع را در اختيار جامعه آن روز قرار مى داد و اساس مستحكمى را براى بناى وسيع و گسترده شريعت اسلامى در ديگر روزگاران, به وجود مى آورد.
از اين رو, شايسته مى نمايد به گونه اى مختصر و گذرا, از چگونگى برخورد پيامبر با (آيات الاحكام) سخن به ميان آيد و خصوصيات اين دوره تاريخى, روشنى بيشترى بيابد. امّا پيش از پرداخت به اصل سخن, از ويژگيهاى عمومى(آيات الاحكام) دراين دوره, مى توان سخن گفت: دراين مجموعه دونكته زير, مهم تر مى نمايد:
1. غالب آيات يادشده, پس از هجرت نازل شده و ازجمله آيات مدني. به شمار آمده اند.1 حتّى برخى براين باورند كه جزدر مورد وضو, پيش ازهجرت تشريعى صورت نگرفته است.2
2. آيات الاحكام, بيشتر پاسخ گوى حوادث و رخدادهايى هستند كه درجامعه اسلامى آن روز, اتفاق مى افتاده است. كمتر موردى را مى توان يافت كه حكمى در قرآن مطرح شده و مفسران, سبب نزول براى آن ذكر نكرده باشند.3 هرسبب نزول, در متن خود مشكل فردى ويا اجتماعى را نهفته داشته و نزول راه حل و دستور آسمانى را مى طلبيد. براين اساس, آيه نازل شده, قبل ازهرچيز, به بيان وحل مشكل مى پرداخت وگاه شخص پيامبر(ص) ارتباط بين شأن نزول وآيه را مورد تأكيد قرار مى داد; از جمله:
*شخصى به نام: مزيد با زنى به نام: عناق, كه در مكه مى زيست, قصد ازدواج داشت. وى از پيامبر اجازه طلبيد. حضرت پاسخى نداد تا آيه: (الزانى لاينكح الاّ زانية أو مشركة…)(نور/ 3) نازل شد.
پيامبر آيه را براى او تلاوت كرد و تأكيد داشت كه باآن زن, ازدواج نكند.4
* مردى محرم شد وبا زعفران خود را خوشبو كرد, از پيامبر(ص) درباره عمره خود سؤال كرد. آيه نازل شد: (واتمّوا الحجّ و العمرة للّه)(بقره / 196). حضرت, پرسش كننده را خواست وبه او گفت: لباس را دور انداز و آثار زعفران را بشوى وآنچه را در حج انجام مى داده اى, در عمره نيز انجام ده.5
* پس ازنزول آيه: (فيه رجال يحبّون أن يتطهّروا) (توبه / 108), پيامبر گروه انصار را مخاطب قرار داد و از آنان سؤال كرد كه خداوند, از شما به نيكى ياد كرده است. پاكيزگى شما چگونه است؟ پاسخ دادند: ما براى نماز وضو مى گيريم و در موقع جنابت, غسل مى كنيم. حضرت فرمود: غيرازآن, چه مى كنيد؟ پاسخ دادند: موقع رفع حاجت, عورت را مى شوييم. پيامبر فرمود: مقصود آيه, همين است. اين خصلت را ترك نكنيد.6
ويژگى نمونه فوق, آن است كه پيامبر, با شيوه آموزشى خاصى كه درآينده توضيح داده خواهد شد, به بيان رابطه آيه و شأن نزول مى پردازد, به گونه اى كه قبل از تبيين پيامبر, آن رابطه مكشوف نبود و تنها در پرتو سخن ايشان, آشكار گشت.

نياز آيات الاحكام به تبيين پيامبر(ص)

باآن كه قرآن به زبان عربى و درجامعه عرب زبان نازل شد, امّا به دلايل گوناگون نياز به تبيين از سوى پيامبر داشت. آيات الاحكام, ازاين قاعده عمومى, مستثنى نبود. به دو عامل مهم در اين قسمت, اشاره مى شود:
1. قرآن, علاوه بر مفاهيم ظاهرى, ابعاد و مفاهيم بسيار و غيرآشكارى را درخود دارد كه از آن به (بطون قرآن) تعبير مى شود. 7
امام صادق(ع) مى فرمايد:
(ما من امر يختلف فيه اثنان الاّ وله اصل فى كتاب اللّه لكن لاتبلغه عقول الرّجال.)8
مقوله اى كه دونفر درباره آن اختلاف كنند [و راه حلّ آن درقرآن نباشد] وجود ندارد, ولى خرد انسانها, [گاه] به آن راه نيابد.
همچنين از امام باقر(ع) روايت شده است:
(انّ اللّه لم يدع شيئاً يحتاج اليه الامّة الاّ انزله فى كتابه و بيّنه لرسوله.)9
هرچه نياز انسانهاست, خداوند در قالب قرآن نازل كرده وبراى پيامبرش تبيين داشته است.
با توجه به روايات فوق, جامعيت و ابعاد غير قابل تصوير درك مفاهيم و احكام الهى از قرآن, نكته اى است ترديد ناپذير. امّا دراين مسير, بيان معصوم كمك كار است. بنابراين, پيامبر در زمان خويش, نقش انكارناپذيرى در ارائه ابعاد محتوايى قرآن داشته و راه را براى فهم (بطون قرآن) باز مى گشودند; مسؤوليتى كه در دوران پس از ايشان, امامان معصوم(ع) برعهده داشتند.
2. قرآن, گرچه كتاب تشريع و هدايت است, امّا پاره اى از حقايق و بويژه جزئيات احكام دينى, تنها با تبيين خود پيامبر, قابل فهم بوده است.
در روايتى, نقل شده است كه عمار ياسرخدمت پيامبر (ص)رسيد و اظهار داشت كه شب گذشته, جنب شده وآبى هم نداشته است. پيامبر(ص) فرمود: پس چه كردى؟ عمار گفت: لباسم را از تن درآوردم و خود را برخاك ماليدم. پيامبر فرمود: خداوند فرموده است: (فتيمّموا صعيداً طيّباً…)(مائده/6). آن گاه كيفيت تيمّم را براى او بيان داشت.10
عمار نيك مى دانست كه در موقع جنابت و دسترسى نداشتن به آب, و ظيفه او تيمّم است. چگونگى آن در پرتو بيان پيامبر(ص) براى او روشن شد و اگر پيامبر به بيان آن نمى پرداخت, كيفيت تيمّم در ابهام مى ماند.
با توجه به دو نكته يادشده, ضرورت تفسير قرآن از سوى پيامبر و نيز رخداد آن, ترديد ناپذير است. امّا اين كه در چه سطح و اندازه از قرآن توسط پيامبر, تفسير شده است, مورد اختلاف است.. قدر مسلّم آن است كه پيامبر(ص) به رفع ابهامات آيات مى پرداخت و مشكلات آن روز مسلمانان را درفهم قرآن, برطرف مى ساخت. اين نكته, از آيه شريفه زير استفاده مى شود:
(وانزلنا اليك الذّكر لتبيّن للنّاس ما نزّل اليهم) نحل/ 44
قرآن را فرستاديم تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان فرستاده شده, روشن بيان كنى.
براين اساس, پيامبر(ص) هرنوع ابهام را از اوامر و نواهى و حدود و فرايض احكام الهى مى زدود.11 روايات ابن مسعود و عمر شاهد براين نكته اند:
ابن مسعود مى گويد:
(ما هر زمان كه ده آيه از پيامبر فرا مى گرفتيم, از آنها نمى گذشتيم مگراين كه آنچه از علم و عمل درآن نهفته بود, مى آموختيم.)12
عمربن خطاب مى گويد:
(آخرين آيه اى كه برپيامبر نازل شد آيه ربا بود. پيامبر(ص) هنوز به تفسير آيه نپرداخته بود كه چشم از جهان فروبست.)13
روايات بالا به ضميمه آيات بسيار و از جمله تعابير متفاوتى در روش پيامبر از قبيل (يتلو عليهم آياته) و (يعلّمهم الكتاب و الحكمة) 14نشان مى دهد كه سيره پيامبر آن بود كه تلاوت و تعليم قرآن را دركنار يكديگر, مطرح كند و تفسير قرآن را چون تلاوت آيات وحى, از جمله مسؤوليتهاى اصلى خويش بشمارد.

منبع مورد استفاده پيامبر(ص) در آيات الاحكام

بى ترديد, پيامبر چونان ديگر مفسران از شيوه هاى معمول تفسيرى سود نمى جسته, بلكه تبيين او بر وحى استوار بوده است, امّا سخن در اين است كه آيا منبع مورد بهره بردارى ايشان تنها قرآن بوده است, يا گونه اى ديگر از (وحى) وجود داشته كه ايشان در تفسير قرآن وازجمله آيات الاحكام, ازآن استفاده كرده است.
برخى چون شافعى براين عقيده بودند كه پيامبر تمام احكام را از قرآن مى فهميد و اعلان مى كرد. 15 سعيدبن جبير نيز عقيده داشت كه مصداق و ريشه تمامى احاديث صحيح را در قرآن پيدا كرده ام.16
ديدگاه فوق, معتقد است كه احاديث نبوى در تفسير قرآن, سرچشمه اى جز كتاب وحى ندارد. بنابراين, حديث نبوى, شاخسار شجره قرآن به شمار مى آيد.
درنقطه ديگر, گروهى معتقدند كه پيامبر(ص) وحى ويژه اى در موارد تفسير آيات, دريافت مى داشت. اين تلقى, از مستندات زير سود مى جويد:
1. درقرآن آمده است:
(وانزل اللّه عليك الكتاب والحكمة و علّمك مالم تكن تعلم…) نساء / 113
خداوند كتاب و حكمت را برتو فروفرستاد و آنچه را از پيش نمى دانستى, به توآموخت.
درآيه فوق از دونكته سخن به ميان آمده است:
نزول كتاب(قرآن), نزول حكمت و آموختن مفاهيم از پيش ناآشنا. بخش اخير, مى تواند اشاره به وحى هاى ويژه اى باشد كه تفسير آيات قرآن را براى پيامبر ميسر مى ساخت.
2. مقدام بن معدى كرب از پيامبر(ص) نقل مى كند:
(ألا انيّ اوتيت القرآن و مثله معه.)17
بدانيد كه قرآن و مشابه آن با هم در اختيارم نهاده شد.
3. در روايتى عايشه نقل مى كند:
پيامبر, تنها به تفسير آياتى مى پرداخت كه علم آنها را ازجبرئيل فراگرفته بود.18
به نظر مى رسد كه دو ديدگاه, از تمام زوايا درست نباشند, همان گونه كه پيش از اين اشارت شد. مسلماً با توجه به آياتى مانند: (ان أتّبع الاّ مايوحى اليّ)(انعام / 50), (انّما اتّبع مايوحى اليّ من ربّى)(يونس / 15), پيامبر(ص) تنها در مسير وحى حركت مى كرد و سخن مى گفت.
ابن عمروبن العاص مى گويد:
پيامبربا انگشت به لبهاى خود اشاره كرد و گفت:
(اكتب فوالذى نفسى بيده مايخرج منه الاّ الحقّ.)19
[سخنانم را] بنويس. سوگند به آن كه جانم در اختيار اوست, از لبانم جز حقيقت بيرون نمى آيد.
اين گونه شواهد, دليل آنند كه پيامبر(ص) خارج از مدار وحى, به تفسير نپرداخت, امّا نه تمامى تفسيرپيامبر(ص) مستند به وحى ويژه است و نه همه آنها برخاسته از فهم حضرتش از قرآن. براى هريك, مواردى مى توان جست و ارائه داد. هرچند شمار و نسبت گيرى آن, بحث ديگرى است و تحقيق آن, مجال گسترده ترى را مى طلبد.

تفاسير موجود از پيامبر(ص) در آيات الاحكام

در كتابهاى علوم قرآن, تفسير و منابع حديثى و فقهى, روايات تفسيرى پيامبر(ص) بسيار محدود است. با توجه به مسؤوليت ويژه پيامبر در تفسير و تبيين احكام و آيات, اين سؤال درخور طرح است كه آيا تفاسير نبوى از آيات, به احاديث موجود, محدود مى شود؟
پذيرفتن اين سخن, بسيارمشكل وبا رسالت ويژه ايشان در تفسير و تبيين آيات وحى, ناسازگار مى نمايد, بنابراين, بايستى به علل اين مسأله, بذل توجه داشت:
1. ممنوعيت تدوين حديث نبوى پس از رحلت ايشان, مورد اجماع محققان و تاريخ نگاران است. اين نكته, مى تواند در محدوديت احاديث تفسيرى پيامبر(ص) مؤثر بوده باشد. دراين مدّت, روايات فراوانى به بوته فراموشى سپرده شد و بعضى در قالب سخنان صحابه و تابعان درآمد.
ابن قيم جوزيه مى گويد:
(اصحاب پس از فراگرفتن معنى آيات از پيامبر(ص) آن الفاظ را در قالب الفاظ خودشان بيان مى كردند.)20
مى توان گفت كه اين شيوه بعد از ممنوع بودن نگاشتن حديث رواج يافته بود, تا در استناد الفاظ به پيامبر (باتوجه به منع نگاشتن) به ترديد نيفتند, بلكه با نقل معانى و بدون تقيد به يادكرد آن از پيامبر, به تفسير آيات مى پرداختند.
2. اصحاب پيامبر(ص) در دريافت تفسير قرآن واز جمله آيات الاحكام, ظرفيت يكسان نداشتند. از اين رو, هريك به ميزان توان خويش از چشمه دانش پيامبر(ص) سيراب شده است. بنابراين, كم بودن احاديث نبوى نه به واسطه نبود بيان پيامبر(ص), بلكه به واسطه ظرفيتهاى استعدادى مخاطبان پيامبر بود.
مسروق بن اجدع مى گويد:
(پس از همنشينى با ياران پيامبر, آنان را چونان آبگيرهاى بيابان ديدم. برخى به اندازه نوشيدن يك سوار وبرخى براى سيراب شدن دو سوار و بعضى به اندازه نياز ده سوار وبعضى از آبگيرها تمام ساكنان زمين را مى تواند سيراب كند.)21
برابر اعتراف همگان, على(ع) سرآمد تمام ياران پيامبر(ص) بود. على(ع) مى فرمايد:
(واللّه ما نزلت آية الاّ و قدعلمت فيم انزلت و اين نزلت. انّ ربّى وهب لى قلباً عقولاً و لساناً سئولاً.)22
به خدا سوگند كه آيه اى نازل نشد, مگر اين كه دانستم كه كجا و درباره چه نازل شده است, چون خداوند به من قلبى متفكر و زبانى جويا و پرسان موهبت كرده است.
در روايتى, على(ع) به سليم بن قيس هلالى فرمود:
(فمانزلت على رسول اللّه آية من القرآن الاّ اقرأنيها و املأها عليّ فكتبتها بخطّى و علّمنى تأويلها و تفسيرها و ناسخها ومنسوخها… خاصّها وعامها… وماترك شيئاً علّمه اللّه من حلال و لاحرام ولاامر ولانهى كان اويكون ولاكتاب منزل على احد قبله من طاعة او معصية الاّ علّمنيه….)23
هيچ آيه اى برپيامبر(ص) نازل نشد, مگر اين كه پيامبر(ص) آن را برمن خواند و املا كرد و من آن را به قلم خود نوشتم و به من تأويل و تفسير ناسخ و منسوخ… و خاص و عام آن آيات را آموخت… وچيزى از حلال, حرام,امر, نهي… را كه خدا به او آموخته بود نگذاشت, مگر اين كه به من تعليم فرمود.
درپرتو برخوردارى از چنين آگاهى وسيعى از معانى قرآن, على(ع) فرمود:
(لو شئت ان اوقر سبعين بعيراً من تفسير ام القرآن, لفعلت.)24
اگر بخواهم هفتاد شتر را از تفسير سوره حمد, باركنم, مى توانم.
ابن عباس مى گويد:
(شبى, از سرشب تا به صبح, على(ع) درباره تفسير باء بسم اللّه براى من سخن گفت.)25
بنابراين, تفاسير پيامبر به گونه اى كامل و فراگير نزد على(ع) بوده و پس ازآن بزرگوار جلوه هاى دانش قرآنى على(ع)را بايد نزد وارثان معصوم 26وبرخى شاگردان آن حضرت, از قبيل ابن عباس جست وجو كرد كه درباره بهره گيرى خود از دانش قرآنى على , اين گونه سخن مى گويد:
(آنچه از تفسير قرآن دريافته ام, از على بن بى طالب(ع) است.)27
درجاى ديگر اظهار مى دارد:
(على(ع) دانشى را فراهم آورد كه پيامبر اسلام بدو تعليم داد و آگاهى پيامبر(ص) از علم الهى منشأ گرفته بود و دانش و آگاهى على(ع) از علم پيامبر(ص) مدد مى گرفت. وآگاهى من از علم على(ع) الهام گرفته است و دانش من و علم اصحاب و ياران پيامبر(ص) در كنار علم على(ع) مانند قطره آبى است, كنار هفت دريا.)28
پرسشى كه ذهنها را نبايد آرام گذارد, اين است كه چرا در كتابهاى فقهى و حديثى عامه, از معلومات بيكران على(ع) جز مقدارى ناچيز راه نيافته است, تا تمامى مسلمانان از اين منبع فياض و زلال بهره ببرند؟ واز اين طريق پيوندشان را با اقيانوس علم نبوى, استحكام بيشترى بخشند؟
از اين پرسش چند گونه پاسخ داده شده كه بهترين آن, پاسخ محقق و دانشمند مصرى ابوزهره است:
(علّت اين كه روايات و فقه على(ع) از ديد جمهور مسلمانان مخفى مانده است, به حكومت امويان بازمى گردد, زيرا معقول نيست كه از بالاى منابر به على(ع) لعن بفرستند و درعين حال, علما را آزاد گذارند تا علم على(ع) را بازگو كرده و فتاوى و سخنان او را براى مردم نقل كنند, خصوصاً آثارى كه مربوط مى شود به اساس حكومت اسلامى. عراق نيز كه علم على(ع) درآن جا نشر يافت, درآغاز در دست حكام سخت گير و خشن اداره مى شد و امكان اين را نداشت كه علم على(ع) در بين مردم گسترش يابد.)29
شاهد گوياى اين واقعيت تلخ تاريخى, سخن حسن بصرى در پاسخ يونس بن عبيد است كه از وى پرسيد:
(شما كه پيامبر(ص) را نديده ايد, چگونه مى گوييد: (قال رسول اللّه(ص))؟
حسن بصرى گفت:
(پسربرادرم مطلبى را پرسيدى كه پيش از تو كسى از من سؤال نكرده است. اگرمنزلت و مقام والايى پيش من نمى داشتى, اين راز را نمى گفتم. تو مى بينى كه در چه زمانى قرار داريم [زمان سلطه حجاج]. هرچه شنيدى از من كه مى گويم: قال رسول اللّه, پس بدان آن را از على(ع) نقل كرده ام, ولى در زمانى قرار دارم كه نمى توانم از على(ع) نام ببرم.)30

شيوه هاى پيامبر در تبيين و تطبيق آيات الاحكام

پيامبر(ص) به دليل نياز و ابتلاى مسلمانان و درمواردى به جهت ناتوانى فهم انسانها از رسيدن به واقعيت امر دينى, ناگزير بود كه مراد واقعى خداوند را از واژه ها و جملات آيات الاحكام, به گونه فشرده و گويا بشناساند وبه بيان ناسخ منسوخ, تقييد و تخصيص كه در مورد اين بخش از آيات صورت گرفته بود, بپردازد وبدين وسيله, هرگونه ابهام و اجمال را از مسير عمل به شريعت قرآنى دورنمايد.
همان گونه كه تمام برخوردها, تلاشها, مجاهدتها, اقدامات اصلاحى ـ تربيتى و دعوت به اسلام, براساس شيوه هاى معيّن و ملاكهاى انتخاب شده مؤثر وبرتر, انجام مى گرفت, تبيين (آيات الاحكام) نيز با شيوه هاى مشخصى كه در لابه لاى روايات موجود, درخور مطالعه اند, صورت گرفته است كه اينك به چهار نمونه از آنها اشاره مى شود:

1. تطبيق آيه بر سبب نزول

همان گونه كه پيشتر يادآورى شد, بيشتر آيات مربوط به فقه, شأن نزول دارد و پس از حادثه و رخدادى, بر پيامبر(ص) وحى شده وپيامبر(ص) نيز در معرض ديد افرادى به گونه اى مستقيم و ياغيرمستقيم بر پيوند آيه با سبب نزول آن, تكيه داشته و حكم موجود درآيه را بر مورد شأن نزول آيه تطبيق كرده است. دراين باره, افزون بر نمونه هايى كه پيش از اين ارائه شد, شأن نزول آيه قذف: (والّذين يرمون ازواجهم…) (نور / 6-7) 31و سبب نزول آيه ظهار: (قد سمع اللّه قول الّتى تجادلك فى زوجها…) (مجادله / 1-2) و غيره, درخور مطالعه است.32

2. آموزش عملى

در مواردى به قصد تعليم و آموزش فرمان الهى, پيامبر(ص) به صورت عينى و عملى مفاهيم قرآنى را به نمايش مى گذاشت و راه عمل به قرآن را هموار مى ساخت. روايات زير, نمونه هاى آن است:
* از جمله آياتى كه مفهوم كلى را مطرح كرده, آيات نماز است كه امر(اقيموا الصّلوة) ويا جمله مشابه آن را در متن خود دارد و به قصد روشن شدن حقيقت نماز و چگونگى به پاداشتن آن, پيامبر(ص) فرمود:
(صلّوا كما رأيتمونى اصلّى.)33
* در داستان تيمّم عمّار ياسر كه پيش از اين ياد شد, پس از تلاوت آيه تيمّم, پيامبر دستهاى خود را بر زمين زد وبه هم ماليد. آن گاه دو دستش را برپيشانى مبارك و سپس كف هردست را بر پشت دست ديگر كشيد 34وبا اين عمل حقيقت تيمّم را شرح داد.
* سلمان فارسى مى گويد:
مردى بر پيامبر(ص) وارد شد و گفت: السلام عليك يارسول اللّه, حضرت پاسخ داد: وعليك ورحمة اللّه. سپس كسى ديگر وارد شد وگفت: السّلام عليك يا رسول اللّه ورحمة اللّه. پيامبرفرمود: وعليك و رحمة اللّه وبركاته. آن گاه شخص سومى وارد شد وعرض كرد: السّلام عليك ورحمة اللّه وبركاته. حضرت فرمود: وعليك. آن مرد عرض كرد:اى پيام آور خداوند پدر و مادرم فدايت, مرد اول و دوم بر تو سلام كردند و جوابى كه به آنان دادى, بيشتر و طولانى تر است از جوابى كه به من دادى؟ حضرت فرمود: تو چيزى براى ما باقى نگذاشتى و خداوند مى فرمايد:(واذا حيّيتم بتحيّة فحيّوا بأحسن منها او ردّوها)(نساء / 87) پس ما سلام تو را همان گونه جواب داديم.35
دراين روايت, پيامبر(ص) با عمل خود, آيه تحيّت را تفسير كرده است.

3. شرح آيات

بخش عمده اى از تفاسير نبوى, شرح و تفسير واژگان و جملات مبهم است. بيان پيامبر, موجب آن بود كه آيات از ابهام اوليه بيرون آيند و مسلمانان در مقام عمل, دچار ترديد و سرگردانى نشوند.
مثالهاى زير چند نمونه آشكار اين موارد است:
* ابن عمر مى گويد: پيامبر(ص) درباره توبه اهل قذف, كه درآيه: (الاّ الّذين تابوا من بعد ذلك)(نور / 5) آمده, فرمود:
(توبتهم اكذابهم انفسهم, فان كذبوا انفسهم قبلت شهادتهم.)36
توبه قذف كنندگان به اين است كه خودشان را تكذيب كنند و پس از آن كه گفتند قذف ما حقيقت ندارد, شهادت آنان پذيرفته مى شود.
* از على(ع) نقل شده است كه پيامبر(ص) درباره مفهوم (احصان) در مورد كنيز كه درآيه:(… فاذا أحصنّ فان أتين بفاحشة فعليهنّ…) (نساء / 25) ذكر شده است, فرمود:
(احصانها اسلامها و عفافها.)37
احصان در مورد كنيزان عبارت است از اين كه اسلام را پذيرفته و پاكدامنى را پيشه سازند.
* انس مى گويد: از پيامبر(ص) درباره مفهوم استطاعت در آيه: (للّه على النّاس حجّ البيت من استطاع اليه سبيلاً) (آل عمران/ 92) سؤال شد, حضرت فرمود:
(الزاد والراحلة)38
توشه و بار را داشته باشد.
با مطالعه روايات يادشده, اين نتيجه گيرى قطعى مى نمايد كه بدون دخالت بيان پيامبر(ص), درك و شناخت ماهيت توبه قذف كننده (كه شرط قبولى شهادت او به حساب مى آيد) واحصان كنيز كه شرط سبك شدن حدّ زنا براى اوست واستطاعت در حجّ و دهها آيه ديگر, امكان پذير نبوده و در نتيجه عمل به اين تكاليف نيز به صورت صحيح ممكن نمى گرديد.

4. استدلال به آيات درفروع فقهى

در موارد گوناگون پيامبر پس از مطرح شدن مسائل فقهى, حكم را بيان فرموده, آن گاه به آيه قرآن تمسك مى جويد و گاه چگونگى دلالت آيه را نيز تذكر مى دهد.
بنابراين, نمونه ها و رواياتى كه دراين باره ذكر مى شود, از دو بعد درخور مطالعه است. هم از اين جهت كه گونه اى تفسير است كه باشيوه معينى ارائه شده و هم بدان جهت كه استدلال فقهى قرآنى درآن نهفته است. پس بايد با ديد كنجكاوانه ترى مورد تأمل قرار گيرد.
نخست نمونه هايى از استدلالهاى پيامبر(ص) به آيات الاحكام را مطالعه مى كنيم:
* ابوبصير از امام صادق(ع) نقل مى كند:
پيامبر(ص) فرمود: (شارب الخمر لاتصدقوه اذا حدث و لاتزوّجوه اذا خطب ولاتعودوه اذا مرض و لاتحضروه اذا مات و لاتأمنوه على امانة, فمن ائتمنه على أمانة فاهلكها فليس على اللّه ان يخلف عليه و لا أن يأجره عليها لأنّ اللّه يقول:(ولاتؤتوا السّفهاء اموالكم) (نساء/ 5) و أيّ سفه أسفه من شارب الخمر.)39
شرابخوار را وقتى كه سخن مى گويد, راستگو مپنداريد و وقتى كه خواستگارى مى كند, به او زن ندهيد و هنگامى كه بيمار شد, عيادت نكنيد و زمانى كه مُرد, بر جنازه او حاضر نشويد و او را برامانتى امين نشماريد. پس اگر كسى امانتى به او سپرد و او ازبين برد, خداوند آن را جبران نخواهد كرد و اجر و پاداش دربرابر امانت از دست رفته به صاحب آن نخواهد داد, زيرا خداوند فرمود: (اموال خود را به سفيهان ندهيد) و كدام سفيهى, سفاهتش از شرابخوار بيشتر است.
* ابن عباس مى گويد:
(پيامبر(ص) فرمود: (حرمت التّجارة يوم الجمعة مابين الاذان الاول الى الاقامة الى انصراف الامام, لانّ اللّه يقول: (ياايّهاالذين آمنوا اذا نودى للصّلاة من يوم الجمعة فاسعوا الى ذكراللّه و ذروا البيع…) 40 جمعه/ 9
بين اذان اول و اقامه و انصراف امام [تمام شدن نماز] تجارت و معامله حرام است, زيرا خداوند فرموده است: (اى مؤمنان! زمانى كه براى نماز جمعه ندا داده شد, بى درنگ به سوى ياد خدا بشتابيد و خريد و فروش را رها كنيد.
* پيامبر(ص) فرمود:
(كل العتق يجوز له المولود الاّ كفارة القتل, فان اللّه تعالى يقول: (فتحرير رقبة مؤمنة) (نساء/ 92). قال: يعنى بذلك مقرّة قد بلغت الحنث.)41
درآزاد ساختن بردگان [ موارد كفاره] آزادى كودك كفايت مى كند, مگر در كفاره قتل, زيرا خداوند متعال مى فرمايد:(پس برده مؤمن آزاد شود) فرمود: مراد آيه اين است كه برده, اقرار(به اسلام) كرده, و به حد بلوغ رسيده باشد.
سخن اساسى كه دراين بخش از نوشته, قابل طرح و نيازمند به بررسى به نظر مى رسد, اين است كه آيا هدف پيامبر(ص) ازاين نوع پردازش به آيات, تفسيرو حداكثر تطبيق كلى بر قضاياى جزئى بوده است؟ ويانوعى اجتهاد و ارجاع به قواعد اصولى است كه صدها سال بعد از زمان پيامبر در قالب دانشى به نام (علم الاصول) به وجود آمده و تكامل يافته است؟
قبل از پرداختن به پاسخ اين گونه پرسشها, يادآورى اين مطلب لازم است كه بين مسلمانان درباره اجتهاد پيامبر(ص) اختلاف شديد و عميقى وجود دارد:
اشاعره و بسيارى از معتزله,42 و اماميه,43 براين باورند كه اجتهاد, شايسته پيامبر نيست, ولى بيشتر اصوليان اهل سنت, اجتهاد را براى پيامبر روا مى دانند.
برخى از قائلين به اجتهاد پيامبر, آن حضرت را تا سرحد يك انسان معمولى, كه به اجتهاد دست مى زند و گاه به واقعيت دست پيدا مى كند و زمانى هم خطا مى كند,44 رسانده اند وبعضى ديگر همچون قرطبى 45و فخررازى مى گويند در اجتهاد پيامبر, خطا راه ندارد وهميشه برابر با واقع است و بعضى دراين وادى فكرى راه توقف را پيش گرفته واز گفتن آرى, يا نه سرباز زده اند.46
اين نوشتار, مجال بررسى اقوال و آراء و نقد دلايل را ندارد, ولى پافشارى بر اين حقيقت و واقعيت قرآنى را لازم مى شمارد كه پيامبر درچهارچوب وحى حركت مى كرده و درمقام تشريع و تبليغ و هدايت, هيچ گاه و درهيچ شرايط گرچه براى يك لحظه هم مسيروحى را رها نكرده اند واين, درآيات چندى مورد تأكيد قرار گرفته است:
1. (… إن أتّبع الاّ ما يوحى إليّ…) انعام / 50, يونس / 15
من پيروى نمى كنم مگر آنچه را كه به من وحى مى شود.
2. (قل انّما أتّبع ما يوحى إليّ من ربّي…) اعراف/ 203
تنها چيزى را پيروى مى كنم كه از سوى پروردگار به من وحى مى شود.
3. (انّا أنزلنا اليك الكتاب بالحقّ لتحكم بين النّاس بماأراك اللّه…) نساء / 105
همانا اين كتاب(قرآن) را به راستى برتو نازل كرديم تا بدان سان كه خدا به تو آموخته و بنموده است, ميان مردم داورى كنى.
باتوجه به آيات فوق, به اين نتيجه مى رسيم كه استدلال پيامبر(ص) به آيات, گرچه ازنوع مراجعه به ظواهر قرآن است و توجه به آن, با قطع نظر از روايات وآياتى كه مصونيت و عصمت پيامبر(ص) را مطرح مى كند, ممكن است اين ذهنيت را پديد آورد كه اين عمل پيامبر, اجتهاد است واجتهاد ممكن است برابر واقع باشد يا مخالف آن, ولى تعمق و تدبر درآيات قرآن, احتمال مخالفت نظر پيامبر را باواقع ازميان مى برد ويادآور مى شود كه در چنين مواردى نيز پيامبر(ص) پيرو وحى است وآنچه به زبان مى آورد, حق و حقيقت است, نه ازآن نوع استظهارهايى كه آميخته با وهم واحتمال خلاف باشد.
پيامبر(ص) بااين كه هرحكم و سخنى كه به زبان مى آورد, پذيرفته نزد مسلمانان بود و كسى به خود اجازه نمى داد كه ازآن حضرت, دليل وبرهان قرآنى بخواهد و كلامش را مستند به كتاب كند, درعين حال, پيامبر مراجعه به قرآن مى كرد و مدعايش را با دلايل قرآنى مستحكم مى ساخت, تا بدين وسيله اهداف زير را دنبال كند:
1. درزمان حياتش, سيره مراجعه به قرآن را زنده سازد و به مسلمانان بياموزد كه در صورت روبه رو شدن با مسائل جديد ومطرح شدن فروع فقهى, بلاتكليف نمانده و از لابه لاى آيات قرآن, حكم مورد نيازشان را به دست آورند.
مسلمانان نيز با مشاهده اين سيره پيامبر(ص) حتّى درزمان حيات ايشان, خودشان را مجاز دانستند كه مسائل خود را در قرآن بجويند و ازاين طريق به وظيفه تدبر, تعقل و تفقّه كه از سوى خود قرآن مطرح شده است, در بخش (آيات الاحكام), عمل كنند كه نمونه هايى دراين رابطه يادآورى خواهد شد.
2. پيامبر با اين شيوه, نسبت به معيار و ملاك استدلال به آيات قرآن در فقه راهنمايى مى كند واين نكته را مى آموزد كه براى هرحكمى, به هرآيه اى از آيات قرآن نمى توان استدلال كرد.
مطالعه رواياتى كه مشتمل براستدلالهاى قرآنى پيامبر(ص) درفقه است, مى تواند محققان را راهنمايى كند و قواعد فقهى, اصولى, ادبى وقرآنى مورد نظر در استدلال پيامبر(ص) را به آنان بشناساند و مشروع بودن استفاده از چنين معيارهايى را در موارد همانند, براى آنان يادآورى نمايد.
3. پيامبر با روش خود, روشن كرد كه درعين نياز به وحى درفهم قرآن, پاره اى از احكام آن براساس شيوه متعارف و شناخته شده در زبان عربى, استوار است. پس براى دسترسى به مفاهيم قرآنى, از شناخت اصول و قواعدى كه درعرف وادبيات عربى و انسانى, ملاكيت دارند و ممكن است درفهم احكام فقهى از قرآن نيز سودمند باشند, نبايد غفلت كرد.

مبانى استدلال پيامبر به آيات الاحكام

جداى ازمباحث گذشته در چگونگى تفسير نبوى ازآيات, نمى توان ازاين نكته غفلت داشت كه به احتمال قوى, گونه هاى مختلف استدلال پيامبر(ص) به آيات, مبتنى بر قواعد و مبانى عام و كلى است كه آن حضرت افزون بر ارائه حكم, آن مبادى و مبانى و قواعد را به گونه اى ضمنى و التزامى عرضه كرده است. بعيد نمى نمايد كه بسنده نكردن پيامبر به صرف بيان حكم بلكه طرح حكم همراه با استدلال به آيات, براى آن بوده است كه اولاً عمق و گستره مفاهيم آيات وحى معلوم گردد و ثانياً قواعد و مبادى عمومى وقابل استفاده براى فهم (آيات الاحكام) خود را نشان دهد.
دراين نگرش مختصر, مجال بررسى گسترده در شناخت سند, دلالت و جهت صدور روايات مورد استناد نيست. ازاين رو, با فرض پذيرش روايات, چگونگى استدلال حضرت ومبانى و قواعد به كارگرفته شده, مورد اشارت قرار خواهند گرفت ودراين ميان, به ذكر سه نمونه بسنده مى شود, تا گوشه اى ازاين گونه قواعد و مبانى استدلال و فهم آيات, خود را نشان دهد.

1. الغاء خصوصيت مورد

عبدالاعلى بن اعين مى گويد:
قال رسول اللّه (ص) من كان يؤمن باللّه و اليوم الاخر فلايجلس فى مجلس يسبّ فيه امام او يغتاب فيه مسلم, انّ اللّه يقول فى كتابه:(فاذا رأيت الّذين يخوضون فى آياتنا فاعرض عنهم حتّى يخوضوا فى حديث غيره…)47 انعام / 68
هركه ايمان به خدا و روزآخرت دارد, نبايست بنشيند در مجلسى كه درآن به امامى دشنام داده مى شود ويا از مسلمانى غيبت به عمل مى آيد, زيرا خداوند در كتابش مى فرمايد:
پس زمانى كه ديدى كسانى را كه آيات ما را به استهزا مى گيرند, پس ازآنان روى بگردان تازمانى كه به سخنى غيرازآن روى آورند.
در تفسير پيامبر(ص) از مورد آيه, مشركانى كه قرآن را مورد اهانت قرار مى دادند, الغاى خصوصيت گرديده و هرعمل ظالمانه اى كه آن را خداوند روا نمى شمارد, معيار قرار داده شده است.

2. بهره گيرى از اطلاق

در روايتى از ابوامامه آمده است: پيامبر (ص) فرمود:
(لايحلّ تعليم المغنيات و لابيعهنّ و لاشراؤهنّ ولاالتجارة فيهنّ و ثمنهنّ حرام و ماانزلت عليّ هذه الآية الاّ فى مثل هذاالحديث:
(ومن النّاس من يشترى لهوالحديث ليضلّ عن سبيل اللّه…) 48 لقمان/6
آموزش زنان آواز خوان, فروش, خريد و تجارت در مورد آنان جايز نيست و قيمت آنها حرام است ونازل نشده است برمن اين آيه, مگر درباره اين گونه سخن:
كسانى از مردم مى خرند حديث و سخن بيهوده را تا از راه خدا به بيراهه بكشاند.
جمله (الاّ فى مثل هذا الحديث) گوياى اين است كه كلمه (لهوالحديث) مصاديق زيادى را شامل است كه صداى زنان آواز خوان يكى ازآنهاست و چنين گستره اى از اطلاق (لهوالحديث) و محدود نشدن آن, قابل استفاده است.

3. استدلال به عطف

فاطمه دختر قيس مى گويد:
از پيامبر(ص) سؤال كردم كه آيا غير از زكات, حق مالى ديگرى بر دارايى انسان تعلق مى گيرد؟
پيامبر(ص) اين آيه را تلاوت فرمود:(… وآتى المال على حبّه ذوى القربي… و آتى الزّكاة و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا…) 49 بقره / 177
پيامبر(ص) در روايت بالا, براى وجود حقّ مالى غيرزكات به آيه شريفه استناد مى جويد و ظاهراً مبناى استدلال فوق, حرف عطف است كه ظاهر آن, اين است كه دوجمله, از دوحقّ مالى جداگانه سخن مى گويند و هرمسلمان, افزون بر زكات, موظف به پرداخت حقّ مالى ديگرى است.
در جمع بندى كلى, مى توان ادعا داشت كه پيامبر (ص)به گونه هاى مختلف راه مراجعه به قرآن و فهم حكم شرعى را براى اصحاب و يارانش باز كرد و قواعد عمومى استفاده از آيات وحى را براى ايشان بيان داشت وبا بيانها و استدلالهاى قرآنى, مبانى اصولى, ادبى و… مؤثر درفهم قرآن را ارائه كرد, تا اصحاب و مسلمانان بتوانند از ابعاد فقهى قرآن, بهره ببرند و نيازهاى تشريعى زندگى خويش را برطرف سازند.

برداشتهاى فقهى صحابه از قرآن درزمان پيامبر(ص)

از توصيه هاى قرآن به تدبر و نيز سيره عملى پيامبر(ص) در تفريع و تطبيق (آيات الاحكام) برفروع و موارد جزئى, اين حقيقت براى تمامى اصحاب درخور درك بوده است كه فهم احكام و شريعت ازقرآن راهى گشوده است و راه تعقل و تأمل قرآنى, براى غيرپيامبر(ص) مسدود نيست.
پرسش درخور طرح اين است كه آيا درحيات پيامبر(ص) ياران ايشان به تفريع و اجتهاد دست يازيده اند؟ يا اين كه فعاليتهاى اجتهادى, تنها پس از درگذشت پيامبر(ص) بين مسلمانان آغاز شد و به تدريج رونق يافت؟
پاسخها, متفاوت است. بعضى عقيده دارند كه درزمان پيامبر(ص) كسى به خود اجازه نمى داد كه با وجود پيامبر(ص), وارد ميدان تفسير قرآن شود.50 برخى رواج اجتهاد در عصر پيامبر(ص) را مى پذيرند51 و گروهى, مطرح بودن اجتهاد مصطلح را انكار كرده و مى گويند اجتهاد به معنى دستيابى به نظر و رأى نزديك تر با عقل, ذوق, عدالت و ساير دستورات, درزمان پيامبر(ص) مطرح بوده است.52
پيش از اشاره به اصل جواب, يادآورى اين مطلب را ضرورى مى دانيم كه تدارك مقدمات, فراهم كردن شرايط لازم و بررسيهاى ضرورى مقارن با عمل اجتهاد, به گونه اى كه امروزه مطرح است, يقيناً درزمان پيامبر(ص) مطرح نبوده است. نه تنها از علوم گوناگونى كه اكنون به قصد رسيدن به مقام اجتهاد فراگرفته مى شود, درآن زمان خبرى نبود كه احاطه بر همه (آيات الاحكام) نيز براى بسيارى دربرخى از مقاطع, زمينه نداشت. امّا پرسش در اجتهاد به معنى استمداد از ظواهر نصوص قرآنى و روايات است كه يكى از مصاديق اجتهاد تلقى شده است 53و نه به كارگيرى قواعد گوناگون فقهى اصولى, اجماع و عقل و… كه شكل تكامل يافته اجتهاد را سامان مى دهد.
با توجه به اين حقيقت, در پاسخ, مطالب چندى را به طور فشرده ارائه مى كنيم:
1. نمى توان حقّ تعقل و تفكر اصحاب را در بخش (آيات الاحكام) سلب كرد و يا گفت كه اين بخش از قرآن, درآن زمان نياز به تدبر و تفقه نداشته است و يا اين كه اظهار داشت كه تمامى آيات مربوط به تفكر و تعقل درباره قرآن, به زمان پس از ارتحال پيامبر(ص) ويا به كسانى كه دسترسى به پيامبر ندارند, اختصاص دارد.
2. در روايات واحاديث تاريخى, به مواردى برمى خوريم كه پيامبر(ص) به قضاوت و يا اجتهاد و اظهار نظر تشويق مى كند. دو روايت زير, نمونه آن است:
* وقتى كه پيامبر(ص) على(ع) را براى قضاوت به يمن مى فرستاد, على (ع) عرض كرد:
(كيف اقضى بين النّاس وانا حديث السّن.)
چگونه با اين سن كم به قضاوت و دادرسى بين مردم بپردازم؟
پيامبر دست بر سينه او گذاشته, فرمود:
(اللّهم اهد قلبه وثبّت لسانه.)
پروردگارا قلب او را هدايت كن و زبانش را [در گفتن سخنان درست] ثابت نگهدار!
على (ع) مى فرمايد:
(پس از دعاى پيامبر(ص) هيچ گاه در هنگام قضاوت, گرفتار ترديد و دودلى نشدم.)54
* هنگام اعزام معاذ به يمن, پيامبر(ص) از او پرسيد:
(بم تحكم؟) قال: بكتاب اللّه. قال(ص): (فان لم تجد)؟ قال: بسنّة رسول اللّه. قال (ص):(فان لم تجد)؟ قال: اجتهد برأيى, فضرب رسول اللّه فى صدره وقال: (الحمد للّه الّذى وفّق رسول رسول اللّه بما يرضى رسول اللّه.)55
براساس چه قضاوت مى كنى؟ عرض كرد: برابر كتاب خدا. حضرت فرمود: اگر آن حكم را درقرآن نيافتى, براساس چه قضاوت مى كنى؟ عرض كرد: سنت رسول خدا. حضرت فرمود: اگر نيافتى؟ عرض كرد: به اجتهاد بر اساس رأى مى پردازم. پيامبر(ص) فرمود: سپاس خداى را كه فرستاده پيامبرش را به آنچه رضاى پيامبرش را همراه دارد, موفق ساخته است.
اين روشنگرى ضرورى مى نمايد كه قضاوت على(ع) و معاذ, به گونه اى كه براى پيامبر(ص) مطلوب باشد و رضايت او را به دنبال داشته باشد, يقيناً قضاوتى است كه با توجه به ظواهر قرآن و روايات پيامبر(ص) صورت گرفته باشد و نه قضاوتهاى صرفاً ذوقى وسليقه اى و بدون توجه به ظواهر قرآن و حديث. به عبارت ديگر, گويا پيامبر(ص) هدايت و دسترسى به حكم واقعى و تلاش لازم دراين رابطه را به على(ع) و معاذ يادآورى مى كند كه ميزان موفقيت درآن, به ميزان معلومات قرآنى و روايتى و مطالعه آنان به قصد يافتن حكم جزئى مورد نظر خود, بستگى و ارتباط دارد.
* در داستان تيمّم عمّار ياسر و تلقى عدى بن حاتم, كه پيشتر از آن يادكرديم, پيامبر(ص) آنان را به واسطه مراجعه شخصى به قرآن مورد انتقاد قرار نداد, بلكه بر غيرواقعى بودن برداشت اشاره كرد و مفهوم واقعى را بازگو فرمود.
چنين رواياتى, گوياى اين است كه مسلمانان استدلال به قرآن و استنباط تكاليف خود را از درون آيات آن, حق مسلّم خود دانسته و صحابه بدون كوچك ترين ترديد و نگرانى درحيات پيامبر(ص)به اين كار دست مى زده اند.
* گاه اتفاق مى افتاد كه پيامبر(ص) بر استنباط واجتهاد فردى از صحابه با سكوت خود, مهر صحت مى زد.
از جمله, عمروبن عاص مى گويد:
(در غزوه (ذات السلاسل) در شب سردى جنب شدم و باخود فكركردم اگر غسل كنم, هلاك مى شوم. برهمين اساس, تيمّم نموده و نماز صبح را با امامت من به جماعت خوانديم. پس از بازگشت به حضور پيامبر(ص) رفته و ماجرا را تعريف كردم و گفتم: درآن موقع به ياد آيه: (ولاتلقوا بايديكم الى التهلكة) افتادم ونمازم را با تيمم خواندم؟ پيامبر(ص) خنديد و چيزى نفرمود.)56
گرچه آيه مورد استدلال عمرو, درظاهر ارتباطى با آيه تيمّم ندارد, ولى بدين دليل كه اقدامات خطرآفرين از سوى خود انسان را ممنوع مى داند, دامنه آن وضو و غسل زيان آور را نيز شامل است و به همين دليل, باعث تخفيف و تبديل غسل و وضو به تيمّم مى شود و عمرو براساس چنين دركى, به آيه استدلال كرده است.
با توجه به مطالب ياد شده, مى توان چنين نتيجه گيرى كرد كه در زمان پيامبر(ص) استمداد از ظواهر قرآن براى تشخيص تكاليف فردى در موارد جزئى, امرى تثبيت شده و رايج بوده است.
بنابراين, عصر پيامبر (ص) را مى توان آغاز دوره فهم تفسيرى مسلمانان از قرآن و (آيات الاحكام) دانست. اصحاب پيامبر(ص) با مراجعه به قرآن و تلاش درجهت فهم آن, آغازگر راهى پرگستره دربرداشت وفهم كتاب الهى شدند.


پی نوشت‌ها:

1. محمد الخضربك, تاريخ التشريع الاسلامى, (مصر, المكتبة التجارية الكبرى) / 15.
2. محمد فرحات, تاريخ الاحكام و التشريع, (بيروت, الدار العالمية)/ 33.
3. محمد الخضربك, تاريخ التشريع الاسلامى / 13.
4. سيوطى, جلال الدين, لباب النقول فى اسباب النّزول / 151.
5.ابن قيم الجوزية, اعلام الموقعين, (بيروت, دارالكتب العلميه) 2 / 225; سيوطى, جلال الدين, لباب النقول, / 38.
6. سيوطى, جلال الدين, الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور, (دارالفكر, 1403 ), 4 / 289.
7. سيوطى, جلال الدين, الاتقان, (قم, منشورات الشريف الرضى), 4 / 230.
8. فيض كاشانى, محمد بن مرتضى, تفسير الصافى, (بيروت, مؤسسه الاعلمى), 1/56.
9. همان.
10. عياشى , محمدبن مسعود , تفسير العياشى, (تهران, المكتبة العلمية الاسلامية ), 1 / 244.
11. طبرى, محمدبن جرير, جامع البيان عن تأويل آى القرآن, (بيروت, دارالمعرفة), 1 /30.
12.ا بن كثير, تفسير القرآن العظيم, (بيروت, دارالمعرفة), 1/ 13
13. ابن تيميّة, مقدمة فى اصول التّفسير, (چاپ دوم: 1972), / 35
14. رك: آيات 129, 151 سوره بقره و 164 سوره آل عمران و 2 سوره جمعه.
15. ابن تيمية, التفسير الكبير, (بيروت, دارالكتب العلمية), 1408, 1 / 46.
16. سيوطى, جلال الدين, الاكليل, (بيروت, دارالكتب العلمية) / 11.
17. ابن القيم الجوزية, اعلام الموقعين, 2 / 219.
18. قرطبى, محمد بن احمد, الجامع لاحكام القرآن, (بيروت, داراحياء التراث العربى), 1 / 31; ابن جرير طبرى, جامع البيان, 1 / 30.
19. ابى داود, سنن ابى داود, حديث 3446.
20. ابن قيم الجوزيه, اعلام الموقعين, 6 / 117.
21. همان, 1 / 13
22. سيوطى, جلال الدين, الاتقان, 4 / 233.
23. مجلسى, محمدباقر, مرآة العقول, (تهران, دارالكتب الاسلامية, 1363), 1 / 210.
24. سيوطى, جلال الدين, الاتقان, 4 / 230.
25. صدر, سيدحسن, تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام, / 224.
26. عسقلانى, احمدبن على بن حجر, تهذيب التهذيب, 2/263.
27. ذهبى, محمدحسين, التفسير و المفسرون, (بيروت, دارالنفائس), 1/89 ـ 90.
28. قمى, عباس بن محمد رضا, سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار, (تهران, كتابخانه سنائى), 2/414.
29. محمدابوزهرة, الامام الصادق, (بيروت, دار الثقافة العربية) / 163.
30. محمد عبدالرّحيم محمد, المدخل الى فقه الامام على, (مصر, دارالحديث) / 26.
31. سيوطى, جلال الدين, لباب النقول, / 153.
32. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان, (بيروت, دارالمعرفة),10ـ 9 / 246.
33. محمدبن اسماعيل بخارى, صحيح بخارى, 1 / 117.
34. بحرانى, سيدهاشم, البرهان فى تفسيرالقرآن, (قم, مؤسسه اسماعيليان), 1 / 372.
35. سيوطى, جلال الدين, الدرالمنثور, 2 /605.
36. همان, 6/ 131.
37. ابن كثير, تفسيرالقرآن العظيم, 1/487.
38. سيوطى, جلال الدين, الدرّالمنثور, 2 / 273.
39. قمى, على بن ابراهيم, تفسيرالقمى, (قم, دارالكتاب), 1 / 131.
40. سيوطى, جلال الدين, الدرّالمنثور, 8 / 163.
41. حرّعاملى, محمدبن حسن, وسائل الشيعة, (بيروت, داراحياءالتراث العربى), 15/ 557.
42. محمود شحاته, علوم القرآن, (قاهره, مكتبة نهضة الشرق ) /400.
43. حلّى, حسن بن يوسف, مبادى الوصول الى علم الاصول, (قم, مكتب الاعلام الاسلامى) / 24.
44. محمود شحاته, علوم القرآن, /401.
45. قرطبى, محمدبن احمد, الجامع لاحكام القرآن, 5 /376.
46. فخر رازى, محمد بن عمر, المحصول فى علم الاصول, (بيروت, دارالكتب العلمية), 2 /489 و 493.
47. على بن ابراهيم قمى, تفسير القمى, 1 / 204.
48. بحرانى, سيدهاشم, البرهان, 3/270; سيوطى, الدر ّالمنثور, 6 / 504.
49. ابن كثير, تفسير القرآن العظيم, 1 / 214.
50. صبحى صالح, مباحث فى علوم القرآن, (بيروت, دار العلم للملايين) / 289.
51. احمد محمد الحصرى, تفسير آيات الاحكام /44 - 46.
52. مطهرى, مرتضى, مجموعه مقالات, (قم, دفتر انتشارات اسلامى) / 47.
53. محمد الخضرى بك, تاريخ التشريع الاسلامى / 87.
54. ابن اثير, الكامل فى التاريخ, (بيروت, دارالكتب العربية), 2/305; مجلسى, بحارالانوار, 21/360 - 363.
55. ابن كثير, تفسيرالقرآن العظيم, 1/3.
56. همان 1 /491.
شنبه 15 مهر 1391  5:41 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها