0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عوامل دگرگوني احكام در قرآن

عوامل دگرگوني احكام در قرآن

محمد فاكر ميبدي

مسأله تحول و تطور احكام و تأثير عناصرِ تحول زا در احكام و در رأس آنها زمان و مكان، از ديرباز مورد توجه فقيهان و دانشمندان علوم اسلامي بوده است. تعابير رايج در اين عصر، همانند «فقه پويا» ، «فقه گويا» و «فقه رويا» نيز مولود همين مباحث است. از ديدگاه اسلامي نه هر نوي بدعت است و نه هر كهنه اي سنت؛ زيرا نه هر گذشته اي رجعت است و نه هر جديدي صنعت. اسلام در حوزه فرهنگ داراي دو نوع حكم است: احكام ثابت و تغييرناپذير، و احكام متغير. طبيعي است كه دسته دوم، با حفظ محوري بودن دسته اول، هرازچندگاه و تحت تأثير عواملي ممكن است دست خوش تحول شود.
در اين نوشتار، مجموعه عواملي كه موجب تغيير و تحول احكام مي شود در سه عنوان كلي بررسي شده است: ۱. عامل تدريج؛ ۲. عامل انعطاف؛ ۳. عامل اراده و تصميم.

گفتار اول: عامل تدريج

عامل تدريج به اين معناست كه قرآن كريم در نزول، ابلاغ و تشريع، سير تدريجي داشته است. در اين جا به برخي از موارد آن اشاره مي شود.

(۱-۱) شيوه تدريج در نزول و ابلاغ

يكي از ويژگي هاي قرآن كريم، تدريجي بودن نزول و ابلاغ آيات آن است. قرآن براساس رويدادهايي كه در مدت بيست وسه سال پيش مي آمد، نازل و ابلاغ مي شد: «و قرآناً فرقناه لتقرأه علي الناس علي مكث و نزّلناه تنزيلا» (اسراء/ ۱۰۶). آن چه بر نزول تدريجي قرآن دلالت مي كند، تعابيري مانند: «فرقناه» ، «علي مكث» و «نزلناه تنزيلا» است. افزون بر اين كه در نزول تدريجي آيات، اختلافي نيست و آن چه گاه در مباحث علوم قرآني در آن مناقشه مي شود، نزول دفعي آن است.

فلسفه تدريج

قرآن كتابي است كه با رويدادهاي عصر خود (دوران بيست وسه ساله نبوت) پيوند ناگسستني دارد. چنين كتابي ممكن نيست كه در يك روز و يك جا نازل شود. اصلاح يك جامعه سرتاپا فاسد در يك روز و به صورت دفعي، امري محال مي نمايد. بنابراين بايد گفت كه قرآن به تدريج نازل و ابلاغ مي شد تا جامعه قدرت جذب و پذيرش آن را با آمادگي بيشتر و بهتر داشته باشد.
بر اساس همين تدريج در نزول است كه سوره هاي مكي، بيشتر بر مسائل عقيدتي و مبدأ و معاد تكيه دارند، در حالي كه سوره هاي مدني بيشتر به مسائل عبادي و عملي و حكومتي پرداخته اند.

مراحل دعوت به مقابله و تحدي

قرآن كريم سند نبوت پيامبر اسلام(ص) و معجزه جاويد آن حضرت است و براي اثبات ادعاي خود مخالفان خويش را به مبارزه مي خواند. مبارزه طلبي قرآن و نفي قدرت منكران، مبني بر آوردن نمونه اي چون قرآن، در روز اول و به صورت دفعي صورت نگرفت، بلكه بعد از گذشت سالي چند از آغاز نزول از آنها خواسته شد كه همانند قرآن بياورند. در مرحله اول از آنها خواسته شد تا مانند همه قرآن (پنجاه سوره نازل شده تا آن زمان) بياورند؛ از اين رو فرمود: «قل لئن اجتمعت الانس و الجن علي ان يأتوا بمثل هذا القرآن لايأتون بمثله» (اسراء/ ۸۸). پس از بروز عجز، از آنها مي خواهد كه تنها ده سوره بياورند: «ام يقولون افتراه قل فأتوا بعشر سور مثله مفتريات» (هود/ ۱۳). در مرحله سوم، با ارفاق بيش از پيش، از آنها مي خواهد كه تنها يك سوره هم چون قرآن بياورند: «و ان كنتم في ريب ممّا نزّلنا علي عبدنا فأتوا بسوره من مثله و ادعوا شهداء كم من دون الله...» (بقره/ ۲۱). در نهايت با قاطعيت تمام مي فرمايد: «فان لم تفعلو و لن تفعلوا...» (بقره/ ۲۲).
اعلام عجز كفار از آوردن آياتي مثل آيات قرآن، زماني بيان مي شود كه از همه قرآن، به ده سوره و سپس به يك سوره بسنده شد. نكته جالب اين است كه تحدي به كل قرآن و نيز ده سوره، در مكه صورت گرفت و تقاضاي يك سوره و اعلام عجز در مدينه انجام شد، در حالي كه معاندان در نخستين برخورد خود، قرآن را سحر و زاييده فكر فردي مجنون و يا شعر و اسطوره مي دانستند، اما زمان مناسب براي چنين پاسخي هنوز مهيّا نشده بود.
به هرحال، آنچه مسلم است اين است كه در هر مقطع زماني و مكاني در اوائل عصر نزول يا اواسط و اواخر آن، در مكه و يا مدينه با توجه به اقتضاي زمان و مكان و شرايط موجود، از معاندان درخواست آوردن سوره و يا سوره هايي شده كه اين تفاوت ها خود مؤيد تأثير زمان و مكان است.

(۲-۱) شيوه تدريج در تشريع احكام

قرآن، علاوه بر آن كه خود به تدريج بر پيامبر نازل و به مردم ابلاغ مي شد، در تشريع هر يك از اصول و فروع و در بيان واجبات و محرمات و حتي اخلاقيات نيز شيوه تدريج را به كارگرفته و عنصر زمان و مكان را رعايت كرده است؛ براي نمونه مي توان به تشريع تحريم خمر و نيز تشريع مسأله جهاد اشاره كرد.

تحريم خمر

تاريخ و تفسير گواه آن است كه شراب خواري يكي از عادت هاي مردم عصر جاهلي بوده است. روشن است كه اگر اسلام مي خواست بدون رعايت اصول رواني و اجتماعي، با اين بلاي بزرگ به مبارزه برخيزد، موفق نمي شد. از اين رو از روش تحريم تدريجي و آماده ساختن افكار استفاده كرد. در مرحله اول به اصل زشتي و پليدي خمر تذكر داد: «و من ثمرات النخيل و الاعناب تّتخذون منه سكراً ورزقاً حسناً» (نحل/ ۶۱). در اين آيه «سَكَر» ، بر وزن «سَحَر» يعني مسكري كه از انگور و خرما مي گرفتند، درست در مقابل «رزق حسن» قرار گرفته، يعني مسكر نوشيدني آلوده و ناپاك است.
در مرحله دوم به منافع جزئي و زيان هاي بزرگ خمر اشاره مي كند و مي فرمايد: «يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما..» (بقره/ ۲۱).
در مرحله سوم دستور مي دهد كه در حال مستي نماز نخوانند، اما درباره غير نماز، سكوت اختيار كرده است: «يا ايّها الّذين آمنوا لاتقربوا الصّلاه و انتم سكاري حتي تعلموا ما تقولون...» (نساء/۴۳).
و بالاخره در مرحله نهايي با قاطعيت تمام مي فرمايد: «يا ايّها الّذين آمنوا انّما الخمر الميسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه لعلكم تفلحون» (مائده/ ۹۰).

تشريع جهاد

يكي از حياتي ترين مسائل جامعه اسلامي، جهاد با دشمن است، اما چنين نيست كه اسلام بدون زمينه سازي لازم و فراهم شدن شرايط زماني و مكاني مناسب، مسلمانان را موظف به جنگيدن با دشمن كرده باشد، بلكه، براساس آن چه از قرآن كريم دانسته مي شود، تشريع اين مسأله در مراحلي چند صورت گرفته است. اين در حالي است كه مسلمانان تا زماني كه در مكه بودند و از نظر تعداد و امكانات كمبود داشتند، حتي مجاز به دفاع از خود نيز نبودند و تنها مأمور به صبر بودند و تشريع مسأله جهاد، پس از هجرت و نيرو گرفتن مسلمانان انجام گرفت. تشريع جهاد در چهار مرحله انجام گرفته است:
مرحله اول: اذن دفاع: «اُذن للّذين يقاتلون بانّهم ظلموا...» (حج/ ۳۹).
مرحله دوم: عقب راندن متعرضان؛ در اين مرحله مأموريت داده مي شود تا كساني كه قصد تعرّض به مسلمانان را دارند، عقب برانند، اما وارد جنگ نشوند: «فان لم يعتزلوكم و يلقوا اليكم السلم ويكفّوا ايديهم فخذوهم و اقتلوهم حيث ثقفتموهم...» (نساء/ ۹۱).
مرحله سوم: پيكار با دشمنان نزديك تر؛ در اين مرحله به مسلمانان دستور داده شد تا به دشمنان نزديك تر كه ممكن است به حوزه مسلمانان هجوم آورند حمله كنند: «يا ايّها الّذين آمنوا قاتلوا الّذين يلونكم من الكفار و ليجدوا فيكم غلظه ...» (توبه/ ۱۲۳).
مرحله چهارم: جنگ تمام عيار؛ در اين مرحله به مؤمنان دستور مي دهند كه بايد با همه كفار دور و نزديك، اگرچه قصد جنگ نيز نداشته باشند و حتي اگر پيمان صلح نيز بسته باشند جهاد كرد: «و قاتلوهم و خذوهم و احصروهم و اقعدوا لهم كل مرصد...» (توبه/ ۵).
مرحله چهارم كه جنگ تمام عيار با همه كفار و مشركان است يك استثنا دارد كه خود عاملي ديگر در تغيير احكام است و آن اين كه اهل كتاب، با يك درجه ارفاق، به علت انتسابشان به كتب آسماني و انبياي الهي مي توانند راه سوم، يعني پرداخت جزيه را انتخاب كرده، در سايه حكومت اسلامي با رعايت مقررات در آرامش زندگي كنند؛ چنان كه به اين مطلب در آيه بيست ونهم سوره توبه اشاره شده است.

(۳-۱) جايگزيني احكام به مرور زمان

يكي از مواردي كه موجب تطور و تحول احكام به شيوه تدريج مي شود، مسأله جايگزيني احكام است.اين جايگزيني گاهي براساس نسخ انجام مي شود و گاه براساس حكم موقت و محدود. در تفاوت ميان نسخ و حكم موقت گفته اند: «نسخ يعني زايل كردن حكمي كه به حسب ظاهر اقتضاي دوام دارد و جايگزين كردن حكمي ديگر به نحوي كه قابل جمع نباشد، اما حكم موقت يعني زايل كردن حكمي كه از ابتدا داراي مدت مشخص و محدود به زمان خاص بوده كه با به پايان رسيدن زمان آن، حكمي ديگر جاي آن را مي گيرد» (۱).
ازجمله موارد جايگزيني احكام در قرآن مي توان به چهار مورد زير اشاره كرد:

يك: مجازات زناكار

قرآن مي فرمايد: «و اللاتي يأتين الفاحشه من نسائكم فاستشهدوا عليهن اربعه منكم فان شهدوا فامسكوهنّ في البيوت حتّي يتوفّاهنّ الموت او يجعل الله لهنّ سبيلاً» (نساء/۱۰)؛ زناني كه عمل ناشايست مرتكب شوند، چهار شاهد مسلمان بر آنها بخواهيد. اگر شهادت دادند، در اين صورت آنان را در خانه نگهداريد تا عمرشان به پايان رسد يا خدا براي آنها راهي بنمايد «. اين دستور بعداً لغو و حكم جديد (رجم) جايگزين آن گرديد.

دو: نجوا و صدقه

در سوره مجادله در دو آيه متوالي دو حكم متفاوت وجود دارد: يكي دادن صدقه براي نجوا كردن با پيامبر(ص) و ديگر لغو همين دستور؛ چرا كه در آيه اول مي فرمايد:» يا ايّها الذّين آمنوا اذا ناجيتم الرّسول فقدّموا بين يدي نجواكم صدقه... «(مجادله/ ۱۲) و در آيه دوم حكمي ديگر را جايگزين اين كرده مي فرمايد:» أَاشفقتم ان تقدّموا بين يدي نجواكم صدقات فاذلم تفعلوا و تاب الله عليكم... «(مجادله/ ۱۳).
چون ساحت قدس ربوبي از لغو و عبث مبرّاست، پس ممكن است تشريع حكم اول براي آزمودن افراد ثروتمندي بوده كه با سؤال هاي مكرر خود، مزاحم پيامبر مي شدند و بر اين اساس در آغاز، حكمي موقت صادر شد و سپس لغو گرديد.

سه: آيات عفو و صفح و برخورد با اهل كتاب

همان گونه كه اشاره شد، قرآن كريم با اهل كتاب در دو زمان دو گونه برخورد دارد: ابتدا و قبل از تشريع حكم جنگ، دستور مي دهد با آنها با عفو و گذشت رفتار شود.(بقره/ ۱۰۹) و در زمان ديگر دستور پيكار با آنها را مي دهد و با يك درجه ارفاق، برخلاف ملحدان كه مخيّر بين اسلام آوردن و جنگ هستند، آنها را بين اسلام، جنگ و پرداخت جزيه مخير مي سازد:» ....حتي يعطوا الجزيه عن يدوهم صاغرون... «(بقره/ ۲۹).

چهار: تغيير قبله

يكي ديگر از مواردي كه مي توان آن را نمونه تحوّل در احكام دانست،
مسأله تغيير قبله از بيت المقدس به كعبه معظمه است:«قدنري تقلّب وجهك في السماء فلنولينك قبله ترضيها فولّ وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ما كنتم فولّوا وجوهكم شطره....؛ ما توجه تو را به آسمان به انتظار وحي و تغيير قبله بنگريم و البته روي تو را به قبله اي كه بدان خوشنود شوي بگردانيم، پس روي كن به طرف مسجدالحرام و شما مسلمانان نيز هركجا باشيد، روي بدان جانب كنيد »(بقره/ ۱۴۳).
از تدبر در آيات مربوط به تغيير قبله چنين استنباط مي شود كه دو عامل ظاهري و يك عامل پنهاني منشأ اين تغيير و تحول بوده است. عامل پنهاني اين كه قرار دادن بيت المقدس به عنوان قبله نخستين، آزمايشي بوده است؛ چرا كه قرآن مي فرمايد:«و ما جعلنا القبله الّتي كنت عليها الاّ لنعلم من يتبع الرسول...؛ ما آن قبله اي كه قبلاً بر آن بودي، تنها براي اين قرار داديم كه افرادي كه از پيامبر پيروي مي كنند مشخص شوند »(بقره/ ۱۴۳). دو عامل ظاهري نيز عبارتند از:۱. سرزنش هاي قوم يهود مبني بر اين كه مسلمانان قبله مستقلي ندارند و از اين جهت تابع يهودند؛ از اين روست كه قرآن مي فرمايد:«و ما بعضهم بتابع قبله بعض... «(بقره/ ۱۴۵)؛ ۲. رضايت پيامبر؛ خداي سبحان براي خشنودي پيامبر جهت قبله را تغيير داد و فرمود:«فلنولّينك قبله ترضيها... »
تغييري كه در مسأله قبله روي داد، نه از سنخ تغيير حكم است و نه از سنخ تغيير موضوع، بلكه صرفاً تغيير مصداق است؛ چرا كه نه اصل لزوم توجه به قبله تغيير كرده و نه كعبه و بيت المقدس متحول شده اند؛ تنها جهت، با حفظ همه شرايط، تغيير كرده است و مصداق قبله كه تا چندي قبل بيت المقدس بوده، به كعبه تغيير يافته است. مؤيّد اين سخن تعابيري است كه در روايات وجود دارد(۲).

گفتار دوم: عامل انعطاف در احكام

دسته دوم از عوامل دگرگوني احكام، عامل انعطاف است كه خود بر دو قسم است: ۱. قواعد كلي كه در بسياري از احكام جاري مي شود؛ ۲. اموري كه در مسائل خاصي كاربرد دارند.

(۱-۲) قواعد كلي
عسروحرج

قرآن كريم در مواردي چند، از جمله بعد از تشريع تيمم و روزه و جهاد، به قانون نفي عسرو حرج اشاره كرده است كه ناظر به اين موارد انگشت شمار نيست، بلكه قانوني عمومي است كه نسبت به بسياري از احكام اسلامي اجرا مي شود و مفاد آن اين است كه اگر در جايي حكمي مشقت شديد توليد كند، موقتاً برداشته مي شود و حكمي ديگر جايگزين آن مي شود. ازجمله ايات قرآني كه بر نفي عسر و حرج دلالت دارد عبارت است از:
-«يريدالله بكم اليسر و لايريد بكم العسر »(بقره/۸۵)
-«مايريدالله ليجعل عليكم من حرج »(مائده/ ۶)
-«و ماجعل عليكم في الدين من حرج»(حج/ ۷۸)

تقيه و اكراه

در بسياري موارد ضرورت ايجاب مي كند كه شخص با ايمان و صاحب عقيده، براي رسيدن به هدف هاي بزرگ از موضوعات كم اهميت چشم پوشي كند. اين رفتار كه نوعي تاكتيك حساب شده به شمار مي رود و نه عكس العمل حاكي از ضعف و ترس،«تقيه »ناميده مي شود. تقيه در فرهنگ اسلامي و مخصوصاً در قاموس شيعه از جايگاه رفيعي برخوردار است و به صورت قانوني فراگير درآمده است. قرآن كريم به اين حقيقت اشاره مي فرمايد:«و من كفر بالله من بعد ايمانه الاّ من اكره و قلبه مطمئن بالايمان... »(نحل/ ۱۰۶).
بديهي است اجراي قانون تقيه مستلزم تغييراتي در وظايف عملي است؛ چرا كه زمان يا مكان ايجاب مي كند كه انسان از اظهار عقيده واقعي خود امتناع ورزد و يا برخلاف مذهب خود عمل كند، بدين معنا كه وظيفه اي كه در مكان و يا زمان غير تقيه دارد، در زمان و مكان تقيه دستخوش تحول مي شود و وظيفه ديگري به او محول مي شود.

اضطرار

اضطرار ازجمله مواردي كه گاه موجب تغيير حكم مي شود كه قرآن كريم به دنبال بيان غذاهاي حرام و ممنوع در آيه سوم سوره مائده بدان اشاره كرده است. از آن جا كه گاه ضرورت هايي پيش مي آيد كه انسان براي حفظ جان خويش مجبور است از بعضي غذاهاي حرام استفاده كند، قرآن نيز در برخي آيات آن را استثنا كرده و فرموده است:«فمن اضطر في مخمصه »؛ يعني كسي كه مجبور شود براي نجات جان خويش از آنها بخورد، گناهي بر او نيست، مشروط بر دو شرط: ۱. در مخمصه قرار گرفتن؛ يعني نياز شديد و غيرقابل تحمل؛ ۲.«غير متجانف»باشد؛ يعني به قصد گناه نباشد.

(۲-۲) احكام بدلي و تخييري
احكام بدلي

تكاليفي كه خداوند بر بندگان مؤمن خود واجب كرده است، تنها در حيطه قدرت فرد به او محوّل مي شود، به گونه اي كه در شرايط دشوار مي توان وظيفه اصلي و اولي را رها كرد و به سراغ وظيفه بدلي و جايگزين رفت. يكي از مصاديق بارز حكم بدلي كه قرآن بدان اشاره دارد، مسأله تيمم است (مائده/ ۶).
اگرچه وظيفه اوليه شخص نمازگزار، تحصيل«طهارت مائيه «، يعني وضو و غسل است، اما در صورتي كه- به هر شكلي- مقدر نباشد (فقدان آب، زيان و ضرر، كمبود وقت...) بايد به جاي وضو و غسل، به«طهارت ترابيه »، يعني تيمّم روي آورد. با اين وصف روشن مي شود كه با پديدآمدن مشكلاتي براي مكلف وظيفه اوليه و اصلي مبدل به وظيفه ديگري مي شود.

احكام تخييري

برخي از احكام اسلامي از آغاز همراه با اختيار شخص مكلف تشريع شده است؛ بدين معني كه فرد از ابتدا مي تواند يكي از چند مورد را انتخاب كند. از اين رو ممكن است دو نفر در شرايط مساوي به دو شكل عمل كنند و وظايف آنها متفاوت باشد. از جمله اين امور كفارات است كه قرآن به تعدادي از آنها، ازجمله كفاره سوگند، كفاره صيد در حال احرام و كفاره قتل اشاره كرده است (مائده/ ۸۹).
قرآن دستور مي دهد براي شكستن سوگندهاي حدّي بايد كفاره داد. در ابتدا يكي از سه چيز يعني اطعام، لباس و آزادي برده مطرح است و اگر هيچ يك مقدور نشد، سه روز روزه؛ يعني حكم هم در اختيار يكي از امور سه گانه و هم در جايگزيني روزه به جاي آنها داراي انعطاف است. بنابراين اگر چندنفر مرتكب شكستن سوگند خود شوند، در عمل به كفاره ممكن است يكي از آنها اطعام كند، ديگري لباس بدهد و سومي برده آزاد كند و چهارمي روزه بگيرد.

(۳-۲) زمان و مكان و اختلاف حكم
تخفيف در تكاليف و معافيت از انجام دادن وظيفه

در ميان احكام اسلامي به وظايفي بر مي خوريم، كه با تأثّر از زمان يا مكان و در شرايط دشوار، در كميت و كيفيت تخفيف مي يابد؛ بدين معني كه مقداري از وظايف از دوش شخص برداشته شده و يا به زماني ديگر موكول مي گردد و يا به كلي لغو مي شود؛ براي مثال مي توان به نماز خوف، نماز و روزه مسافر، روزه بيمار و ... اشاره كرد. قرآن درباره نماز خوف و نماز مسافر مي فرمايد:«و اذا ضربتم في الارض فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصّلوه ان خفتم ان يفتنكم الذين كفروا...» (نساء/ ۱۰). در اين آيه دو عنصر زمان و مكان ايفاي نقش كرده، تأثير خود را بر احكام برجاي گذارده اند؛ چرا كه شخص مسافر در صورت تحقق شرايط سفر شرعي مي تواند نمازهاي چهارركعتي خود را دو ركعت بخواند.
قرآن درباره مسافر و بيمار مي فرمايد:«و من كان مريضاً او علي سفر فعده من ايّام اخر... »(بقره/ ۱۸۵). همچنين درباره افراد نابينا، لنگ و بيمار در وظيفه جهاد مي فرمايد:«ليس علي الاعمي حرج و لاعلي الاعرج حرج و لاعلي المريض حرج... »(فتح/ ۱۷).گرچه همه تكاليف مشروط به قدرت و توانايي است و اين از شروط عمومي است، اما به دليل وجود ويژگي هايي، آن را در جهاد بيان فرموده است؛ زيرا اين سه عارضه (كوري، بيماري و شل بودن) باعث معافيت از جنگ مي شود، ولي در ساير تكاليف، حتي دفاع، چندان تأثير ندارد.

تفاوت در احكام به دليل تغيير شرايط

قرآن كريم در سوره انفال در دو آيه متوالي، دو حكم متفاوت درباره برابري نيروهاي جنگي اسلام با دشمن صادر مي كند. ابتدا مي فرمايد:«يا ايّها النّبي حرّض المؤمنين علي القتال ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا مأتين و ان يكن منكم مائه يغلبوا الفا من الذين كفروا...»(انفال/ ۶۵).
از تعبير«حرّض المؤمنين »در آيه معلوم مي شود كه حكم در آيه، وجوبي است. در آيه دوم با چند درجه ارفاق، حكم اول را لغو و به نسبت دوبرابر تنزل مي دهد:«الآن خفّف الله عنكم و علم انّ فيكم ضعفاً فان يكن منكم مائه صابره يغلبوا مأتين و ان يكن منكم الف يغلبوا الفين باذن الله و الله مع الصابرين... »(انفال/۶۶). براساس آيه دوم پيكاربا كفار، تا نسبت دوبرابر واجب است، اما اگر اين نابرابري به بيش از اين حد برسد، جنگ واجب نيست.

انواع حج و تأثير مكان

به نظر مي رسد يكي از مصادق بارز تأثير مكان در تشريع احكام اسلامي، تنوع حج باشد كه نسبت به نزديكان به مسجدالحرام و ساير مسلمانان متفاوت است؛ چرا كه براي ساكنان و نزديكان به مسجدالحرام تا فاصله دوازده ميلي (چهار فرسخ) از هر طرف، حج«قِران »و«اِفراد» واجب شده و براي ديگران، كه از اين محدوده بيرونند، حج«تمتع »شريع شده است:«واتّموا الحجّ و العمره لله فان احصرتم فما استيسر من الهدي و لاتحلقوا رؤسكم حتي يبلغ الهدي محلّه... ذلك لمن لم يكن اهله حاضري المسجدالحرام... »(بقره/۱۹۶).
پيداست كه تشريع حج«قِران »و«اِفراد »براي ساكنان مكه صرفاً به دليل وجود ويژگي مكاني است، هرچند در بعضي از اعمال، از حج و عمره تمتع سخت تر و در برخي از موارد آسان تر باشد. ضمناً بايد توجه داشت كه اصل مشروط بودن حج به استطاعت، برخلاف برخي ديگر از احكام عبادي، خود نوعي از عوامل تغيير و تحوّل فردي در احكام منسوب مي شود؛ بدين معني كه به دليل وجود شرايط خاص در تكليف، حج شامل افراد خاص مي شود و ديگران از انجام دادن آن معاف هستند.

گفتار سوم: عامل اراده

دسته ديگر از عوامل تغيير حكم و تبديل وظيفه، اموري هستند كه با اراده و تصميم انسان به وجود مي آيد و به وسيله آنها مي تواند چيزي را كه بر او واجب نشده، با اراده و تصميم در قالب يكي از آن امور برخود واجب كند. عهد و نذر و قَسَم از جمله آنهاست؛ چرا كه انسان مي تواند به وسيله قَسَم، عهد يا نذر، حرامي را واجب، مستحبي را واجب، يا مكروهي را بر خود حرام كند؛ مثلاً اگر خواندن نماز شب مستحب است، مي توان با سوگند آن را واجب كرد، و اگر مصرف غذايي مكروه باشد، مي توان آن ار بر خود حرام كرد.

(۱-۳) سوگند

خداوند در قرآن كريم به سوگند (يمين) اشاره كرده است:«يا ايّها النّبيّ لم تحرمّ ما احلّ الله لك...»(تحريم/ ۱). از تعبير«لم تحرّم ما احلّ »به خوبي روشن است كه پيامبر و يا هر فرد ديگري، مي تواند حلالي را بر خود حرام كند. جالب اين كه براساس تشريع كفاره، مي تواند واجب و يا حرامي كه خود ساخته، مجدداً از وجوب و يا حرمت خارج كند و به حال طبيعي آن برگرداند:«قدفرض الله لكم تحلّه ايمانكم... »(تحريم/ ۲). آيه شريفه، كه خطاب به پيامبر آمده است، عتاب و سرزنش نيست، بلكه نوعي شفقت است كه خداوند به پيامبرش دارد؛ به تعبير ديگر مي فرمايد: چرا خود را به زحمت مي اندازي.

(۲-۳) نذر

نذر نيز مانند سوگند، عاملي است كه مي تواند باعث دگرگوني وظيفه شخصي مكلف شود؛ مثلاً روزه، زيارت و صدقه اي كه در اصل مستحب است، به وسيله نذر به روزه و زيارت و صدقه واجب مبدل مي شود. قرآن در اشاره اي كوتاه به نذر، وفا كنندگان به مفاد آن را ستوده و آن را جزء ارزش هايي دانسته كه انسان را به مقام ابرار مي رساند:«يوفون بالنذر... و يخافون يوماً كان شرّه مستطيراً ...»(انسان/ ۷).

نتيجه

از مجموع آن چه گذشت مي توان نتيجه گرفت كه عواملي چون لزوم زمينه سازي و فراهم كردن شرايط براي پذيرش احكام، آزمودن افراد، جلب رضايت پيامبر، عسروحرج، اكراه، تقيه، اضطرار، انعطاف در احكام، ويژگي مكاني و بالاخره عامل اراده و تصميم، اجمالاً در تغيير و تحول احكام و يا تبديل وظايف، نقش داشته است، كه برخي از آنها مخصوص عصر نزول و ابلاغ آيات بود و تنها يك بار اِعمال شده است و برخي ديكر همچنان استمرار دارد و در اين عصر و آينده نيز بدان عمل مي شود.
اصل تغيير و تبديل وظايف كه قرآن بدان اشاره دارد بدين معني نيست كه مخاطبان قرآن نيز مي توانند در احكام دخل و تصرف كرده و آن را در مدار تطور و دگرگوني قرار دهند و به هر قيمتي آن را با زمان و مكان تطبيق دهند؛ چرا كه در اين امر، مصالح و اسراري نهفته است كه تنها شارع مقدس و متوليان معصوم امر شريعت مي توانند بدان دست يابند.

پي نوشت ها

۱. محمدهادي معرفت، التمهيد في علوم القرآن، ج،۱ ص ۱۳۴.
۲. وسائل الشيعه، ابواب القبله.
● ارسال كننده: مدير سايت
● منبع: هفته نامه - خردنامه همشهري - 1383 - شماره 32، مهر
شنبه 15 مهر 1391  5:28 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسى تفسيرهاى تك نگارى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى (بخش دوم)

بررسى تفسيرهاى تك نگارى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى (بخش دوم)

سيد محمد حسين موسوى مبلّغ
تفسير سوره ها

در نخستين بخش اين گزارش, كتابهايى كه به تفسير آيات پرداخته بود, معرفى گرديد و اينك در ادامه, تفسيرهاى تك نگارى كه به تفسير يك سوره پرداخته و به چاپ رسيده است, معرفى مى شود.

1. آدابى از قرآن

1728/297
آ 547 د
فارسى
سلسله درسهايى از عالم مجاهد وعارف متقى, شهيد,سيد عبدالحسين دستغيب شيرازى است كه در تفسير و تبيين معارف سوره مباركه (حجرات) به زبان فارسى, ايراد گرديده وبا مقدمه و تصحيح سيد محمد هاشم دستغيب, چاپ و منتشر شده است.
مفسر نخست يك آيه از سوره (حجرات) را ياد مى كند. آن گاه به شرح وتفسير آن مى پردازد. در تفسير آيات, به مباحث ادبى, لغوى و اقوال مفسران, نمى پردازد, بلكه آيات را با ديگر آيات قرآنى و روايات معصوم و قصص و حكايات, تفسير مى كند. از منبع و سند و نيز درستى و نادرستى روايات ياد نمى كند و در بعضى موارد, حكايتهاى شگفت از عرفا و غيرعرفا نقل مى كند.
در مواردى هم از مسيراصلى سخن دور شده و به مطالب فرعى پرداخته است.

2. آشنايى با قرآن

18/297
آ 634 م
فارسى
اين كتاب, خلاصه سلسله درسها و بيانات استاد شهيد مرتضى مطهرى است در تفسير سوره هاى (فاتحه) و (بقره) به زبان فارسى. تاريخ ايراد اين سلسله درسها, معلوم نيست, مكان برگزارى آن تهران است. دراين كتاب, سوره مباركه (فاتحه) وبخشى از سوره مباركه (بقره) تا آيه 23 تفسير شده است.
اين كتاب در تاريخ 1359 نخستين بار در قم توسط انتشارات صدرا, در يك جلد, در قطع رقعى منتشر شده است و تفسير سوره حمد تا صفحه 53 و تفسير سوره بقره تا آخركتاب(ص 183) را دربردارد.
سبك تفسيرى: تفسير, به زبان ساده ولى ژرف است و مطالب مهمى را دربردارد:
1. نخست تمام سوره را با ترجمه فارسى آن يادكرده است. آن گاه به تفصيل, به بحث تفسيرى پرداخته و ديدگاههاى مفسران برجسته را نقل كرده و مورد بررسى قرار داده است.
2. مباحث لغوى را در گاه لزوم به شرح آورده ونتيجه مطلوب را از آن گرفته است.
3. مباحث فقهى, (مانند جزئيت بسمله در سوره) را به گونه اى مفصل مطرح كرده و آراى فقهاى شيعه و سنى را با دلايل ايشان نقل كرده و آن گاه نظر اماميه را با دليل برگزيده است.
از آن جا كه مطالب اين كتاب, مورد تجديد نظر استاد قرار گرفته است, برخى از مطالب كه درسخنرانى, مجمل يا با تحقيق غيركافى, مطرح شده, استاد در پاورقى كتاب, به قلم خود, به توضيح آنها پرداخته واز اجمال مطلب, پرده برداشته است.
از جمله به يك مورد از اجمال متن و توضيح آن درپاورقى, نظرى مى افكنيم. در متن كتاب دررابطه با جزئيت (بسمله از سوره) چنين آمده است:
(… بين شيعه وسنى برسر اين كه آيا اين آيه (بسمله)جزئى از هرسوره است يا نه؟ اختلاف عظيمى وجود دارد. اهل تسنن آن را جزء هيچ سوره اى نمى دانند… شيعه به پيروى ازائمه اطهار, عليهم السّلام, به شدّت با اين مسأله مخالفت دارند, تا آن جا كه ائمه اطهار فرموده اند: خداى بكشد كسانى را كه بزرگ ترين آيه از آيات قرآن را حذف كرده اند… ) ص 10 كتاب
استاد, درپاورقى چنين توضيح داده است:
(شيعيان در مسأله فوق اتفاق نظر دارند, ولى ميان اهل تسنن اختلاف نظر است. بعضى با نظر شيعه موافقند و بعضى قائل به تفصيل.
ابن عباس, ابن مبارك, عاصم, كسايى, ابن عمر, ابن زبير, ابوهريره, عطا, طاووس و نيز امام فخررازى در تفسير كبير و جلال الدين سيوطى در (اتقان), كه مدعى تواتر روايات هستند, از طرفداران نظريه جزئيت هستند.
بعضى مانند مالك و ابوعمرو و يعقوب مى گويند: كه جزء هيچ سوره اى نيست…
ولى بعضى از پيروان مذهب شافعى و حمزه قائل به تفصيلند. به احمدحنبل بعضى قول اوّل رانسبت داده اند (تفسير ابن كثير جلد 1 , صفحه 16) وبعضى قول تفصيل را (تفسير آلوسى, جلد 1 صفحه 39)) ص 11, پاورقى

3. اسرار عشق يا درياى محبت

297/18
الف 434 - ف ت
فارسى
ترجمه فارسى كتاب بحرالمحبّة فى اسرار المودّة, نگاشته ابوحامدغزالى در تفسير سوره يوسف است كه اصل آن به زبان عربى, تأليف شده است.
اين ترجمه, از سوى ميرزا ابوالحسن فقيهى(آيت اللّه زاده گيلانى) با افزودن آثار و احاديث وارده از طريق شيعه اماميه از ائمه معصومين, عليهم السّلام, صورت گرفته است.
كتاب ياد شده در سال 1325 هـ.ش درانتشارات دفتر نشريات دينى در يك جلد با قطع رقعى, در 227 صفحه, چاپ سنگى شده است.
متن عربى كتاب, در ادامه نوشتار معرفى خواهد شد.

4. اعجاز البيان

171/297
آ 482 ص
عربى
اثرى عرفانى, از صدرالدين محمد بن اسحاق قونوى در تفسير سوره فاتحه و به زبان عربى است.
(صدرالدين محمد قونوى, بنا به گفته عبداللّه احمد حسين الحسينى الجبل العاملى, از مشايخ بزرگ و بلكه فخرالمشايخ و خليفه مجدد مذهب حنفيه, محى الدين ابن عربى بوده است. مقدمه كتاب / 1
از بيان ياد شده, مى توان پى برد كه او حنفى مذهب بوده است.
اين كتاب در تاريخ 1310 هـ ق در يك جلد با قطع وزيرى, در 358 صفحه به اهتمام عيسى خان قريشى هاشمى بغدادى, مدير مطبعه حيدرآباد, در مطبعه دايرة المعارف النظاميه, متعلق به والى حيدرآباد دكن به چاپ سربى رسيده است.
سبك نگارش: فخرالمشايخ, صدرالدين محمدبن اسحاق قونوى, بى ترديد, از توانايى علمى خاص و ذوق سرشارى بهره مند بوده است. وى, راه و رسم معروف و متداول مفسران سلف وخلف را نپيموده و از قيل وقال مفسران ونيز طرح مسائل لغوى, ادبى, نقل قول و… كاملاً خوددارى كرده است. او, خواننده را دريك فضاى عرفانى ويژه اى قرارداده و راه و رسم سيرو سلوك كوى معشوق را بر عارف سالك, آموخته است. درعين حال, درگفتار ونوشتار خويش, از صوفيان و عارفان مشهور پيروى نكرده است. به بخشهايى از نوشتار وى, نظرى مى افكنيم:
وى در زمينه دستاوردهاى كشف, مى نويسد:
(ومن نتايج هذا الذوق الشامل و الكشف الكامل, الاستشراف على غاية المدارك الفكرية والاطلاعات النظرية و غيرالنظرية التى لا تتعدّى العوارض و الصفات و الخواص و اللوازم… فيعرف صاحبه غاية ما ادرك كل مفكر بفكره و اطلع عليه بحسّه و نظره و يعرف سبب تخطية الناظرين بعضم بعضاً… ) ص 39 كتاب
وى در كشف, بين انبياء و غيرايشان تفاوت نمى گذارد, پس از يادكرد آثار كشف مى نويسد:
(فهذا يا اخوانى حال المتمكّنين من اهل اللّه فى علمهم الموهوب و كشفهم التام المطلوب ولاتظنوها الغاية التامة فما عن طامة الاّ فوقها طامة و لهذا التحقيق و الاستشراف, لم يقع بين الرسل و الانبياء والكمل من الاولياء خلاف فى اصول مأخذهم و نتائجها و ما بينوه من الاحكام الحضرات الاصلية الالهية و ان تفاضلوا فى الاطلاع و البيان. ومانقل من نقل الخلاف عنهم فانّما ذلك فى جزئيات الامور والاحكام الالهية المشروعة لكونها تابعة لاحوال المكلفين… ) ص 40 كتاب
مولف در اين تفسير, متعرض بحثهاى ادبى و لغوى نمى شود وكمتر به مباحث قراءت مى پردازد, او به سودمند نبودن اين گونه بحثها تصريح مى كند, اما به بحثهاى كلامى و فلسفى فراوان مى پردازد.

5. بحرالمحبّة فى اسرار المودة

1724/297
ب 34 غ
عربى
تفسير سوره مباركه يوسف, از محمدبن احمد غزالى طوسى اشعرى شافعى (450-505 هـ ق) به زبان عربى.
شيخ محمدابوحامد غزالى, اشعرى مسلك و شافعى مذهب است. در سال 450هـ ق در شهر طوس متولد شد. رشد و نماى وى در شهرنيشابور, صورت گرفت. تحصيلات وى در نزد امام الحرمين ابوالمعالى جوينى, به پايان رسيد. در سال 484 هـ ق به بغداد, رفت. درآن جا به تدريس اشتغال يافت ورياست مدرسه نظاميه را عهده دار شد. پس از 20 سال تدريس درمدرسه نظاميه بغداد, آن را رها كرد وپس از مدتى به وطن بازگشت. او با متأثر شدن از مسلك عرفانى و نيز افكار بعضى از طوايف صوفيه, گوشه گيرى را انتخاب كرد و در روز دوشنبه 14 جمادى الثانى سال 505 هـ ق در 55 سالگى درگذشت.
كتاب يادشده دريك جلد با قطع رقعى در 146 صفحه, چاپ سنگى شده است.
سبك نگارش: امام غزالى اين تفسير را با مشرب عرفانى, نگاشته و اصطلاحات عرفانى زيادى در آن به كار برده است , بدين گونه:
1. يادكرد اسباب نزول آيات.
2. نقل و نقد اقوال مفسران از صحابه و تابعان و دوره بعد از تابعان.
3. استشهاد به اشعار شعراى عرب به مناسبتهاى گوناگون.
4. توضيح بعضى از لغات با بهره گيرى از ديدگاههاى مفسران و اشعار شعرا.
5. نقل و بررسى ديدگاههاى حكما و عرفا و گاه اختصاص فصلى مستقل به مباحث عرفانى.
6. نقل حكايتهاى متعارف افسانه اى وداستانهاى مربوط به حضرت يوسف(ع) و ديگرانبياء.
7. طرح مباحث ويژه با عنوان: (نكته).
8. طرح مسائل گوناگون اخلاقى و علمى با عنوان: (فصل).
شايسته يادآورى است كه كتاب ديگرى از اين نويسنده, با عنوان: تفسير سوره يوسف(ش 1734 ـ ت 34 غ) در كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى موجود است كه در يك جلد, قطع رقعى , در 260 صفحه چاپ سنگى شده است.
اين تفسير با تفسير بحرالمحبّة, تفاوتهايى دارد كه نمى توان آن دو را يك تفسير دانست, زيرا:
اولاً, هردو كتاب در حجم, متفاوتند. تفسير بحرالمحبّة داراى 146 صفحه است و تفسير سوره يوسف داراى 260 صفحه (با آن كه كيفيت چاپ مشابه است). اين تفاوت حجم, تنها در قالب ظاهرى آن نيست, بلكه از نظر محتوا نيز تفسير سوره يوسف مطالب فراوانى, افزون بر تفسير بحرالمحبّة دارد.
ثانياً, ترتيب مطالب تحرير يافته, تا حدى دردو كتاب متفاوت است.
با توجه به آنچه گفته شد, در مورد اين دو كتاب, احتمالات زير,مى تواند مطرح باشد:
1. كتاب دوّم(تفسير سوره يوسف) درابتدا تحرير يافته و كتاب اول(بحرالمحبّة) خلاصه شده آن است كه توسط خود مفسر يا شخص ديگرى انجام گرديده است.
2. كتاب بحرالمحبّة, اوّل نگارش يافته و سپس به دليل اختصار, كتاب يادشده, با ذكر پاره اى از مطالب گفتنى ديگر در تأليف دوّم آورده شده است كه دراين صورت, تفسير دوّم پس از بحرالمحبّة نگارش يافته است.
3. تفسير سوره يوسف, همان بحرالمحبّة است كه فرد ديگرى جز مؤلف افزودگيهايى برآن داشته است.

6. برداشتى از سوره قصص

297/179
ب 772 م
فارسى
اثرى است از دكتر ممكن, در تفسير سوره مباركه (قصص) به زبان فارسى. اين كتاب در يك جلد, با قطع رقعى و در 87 صفحه, نشر يافته است.
سبك نگارش: مفسر, همه آيات سوره مباركه قصص را به دوازده قسمت(براساس معيارهاى شخصى) تقسيم كرده و آن گاه به بحث و تفسير هرقسمت, جداگانه پرداخته است.
وى, نخست مجموعه آيات و سپس ترجمه آن را به فارسى از ترجمه قرآن رهنما, آورده و آن گاه به مباحث تفسيرى پرداخته است.
وى در تفسير آيات, متعرض مباحث تفسيرى, ادبى و لغوى نشده واز شأن نزول آيات و ابعاد ديگرى كه مفسران, مورد توجه قرار مى دهند, صرف نظر كرده است و تنها مجموعه برداشتهاى سياسى ـ اجتماعى خويش را با عنوان تفسير سوره (قصص) به رشته تحرير درآورده است.

7. بهشت جاودان

297/18
ب 547 د
فارسى
اين كتاب, خلاصه درسهاى مجاهد شهيد, سيدعبدالحسين دستغيب در تفسير سوره مباركه(الرحمن) و به زبان فارسى است.
كتاب يادشده با مقدمه و تصحيح سيدمحمد هاشم دستغيب, از سوى بخش انتشاراتى كتابخانه مسجد جامع عتيق شيراز, در سال 1360 هـ ش در يك جلد و 406 صفحه به چاپ رسيده است.
سبك نگارش: دراين تفسير, همانند ديگر آثار تفسيرى شهيد دستغيب, به مباحث لغوى وادبى و… توجهى نشده, بلكه آيات قرآن به كمك آيات ديگر و روايات و دربعضى موارد, قصص, تفسير شده است.
بااين كه موضوعات متعدد اعتقادى واخلاقى در تفسير اين سوره مباركه, مورد اشاره واقع شده است, ولى مى توان گفت: موضوع اصلى آن, اوصاف مؤمنان و نعمتهاى بهشتى است كه متناسب با مضمون آيات اين سوره است.

8. پرتوى از جمال انسانيت

297/1743
پ 331 ص
فارسى
اثرى گرانقدر از شيخ نعمت اللّه صالحى نجف آبادى است كه در تفسير سوره مباركه يوسف به زبان فارسى نگارش يافته و در سال 1343 هـ ش در قم در قطع رقعى, به چاپ رسيده است.
سبك نگارش: مؤلف, نخست چند آيه از سوره را آورده, سپس ترجمه فارسى دقيق و اديبانه آيات را ذكر كرده, آن گاه با توضيحى داستان واره به ذكر مطالب بيان شده از سوى آيات مى پردازد:
(شب است, پرده سياه ظلمت, چهره درخشان روز را پوشانده و روز با همه روشنى در اعماق دل شب فرورفته وخانه پيرمرد روشن ضميرى, كه خانه اميد مردم كنعان است, مثل همه چيزهاى ديگر در سكوت و تاريكى مطلق, غرق شده است.
امّا خانه دل كودك نورسيده اى, كه عزيز دل پدرسالخورده است, روشن و نورانى است و روح با صفا و روان بى آلايش وى در عالم خواب, غرق درخشندگى و تابندگى گشته است. عالمى است وسيع از آسمانها و اقيانوسها…)
ص 18 كتاب
گرچه خواننده خود را درافق يك داستان كه با قلم شيوايى نگارش يافته است, احساس مى كند, ولى اين داستان, تفسير دقيقى است از سوره يوسف كه پا به پاى آيات قرآنى پيش رفته است و موارد مجمل و مبهم را و نيز موارد بريدگى داستان را درقرآن از متن روايات صحيح شيعى استفاده كرده است. گذشته از اين كه يكى از سوره هاى اخلاقى و سازنده قرآن را تفسير مى كند, سبكى را كه دراين تفسير برگزيده است, عشق و علاقه هرخواننده اى را به آن مى افزايد.
مؤلف در پاورقيهاى كتاب, آراء و اقوال مفسران و نيز روايات را نقل و بررسى كرده چنانكه در زمينه سفارش يعقوب به يوسف, در پنهان داشتن راز خواب از برادران, روايتى را از بحار به شرح زير آورده است:
(… بحار, جلد 12 طبع جديد از على بن ابراهيم و از پدرش از عمرو بن شمر از جابرجعفى از حضرت أبى جعفر(ع) در ضمن حديثى در صفحه 218 نقل مى كند كه:
وكان يعقوب يحبه و يؤثره على اولاده
ييعنى يعقوب يوسف را دوست مى داشت و او را براولاد ديگرش ترجيح مى داد.)
سپس مفسر در مقام ردّ اين روايت برآمده مى نويسد:
(عمروبن شمر كه در سند حديث واقع شده است, نجاشى در رجال درباره وى مى گويد: او بسيار راوى بى اعتبارى است واحاديثى را در كتابهاى جابر [جعفى] از پيش خود افزوده است… ) ص 22 كتاب
آن گاه به گونه اى تفصيلى و بادلايل متين و قانع كننده, اين روايت را رد كرده است.
نقل مطالبى از تورات: وى در پاورقى كتاب, مطالبى را از تورات فارسى كه درباره داستان حضرت يوسف(ع) آمده است ذكر كرده و بادلائل, آن را رد مى كند, از جمله:
(در تورات, سفرتكوين, فصل 37 , آيه 3, مى گويد: و اسرائيل يوسف را از تمامى پسرانش بيشتر دوست مى داشت. زيرا كه پسر پيرى او بود.)
آن گاه به شرح زير, اين گفته تورات را رد مى كند:
(اگر مقصود ازاين جمله تورات اين باشد كه يعقوب عملاً يوسف را بر ساير برادرانش ترجيح مى داد و حسد آنان را تحريك مى كرد. اين قابل قبول نيست. زيرا يعقوب خردمند كه به يوسف سفارش مى كند خواب خود را با برادرانت مگو كه مبادا حسد آنان تحريك شود, آيا ممكن است كه خود عالم بى عمل باشد. و عملاً و علناً يوسف را بر پسران ترجيح دهد و حسد آنان را تحريك نمايد.)
همچنانكه بيان شد, رواياتى را كه فراتر از ظاهر پيام قرآن سخن گفته است, چه از طريق شيعه و چه از طريق سنى و همچنين گفته هاى مفسران را, گرچه مفسرى مشهور و بلند آوازه باشند, به گونه اى دقيق مورد نقد و بررسى قرار مى دهد.

9. تفسير امّ الكتاب

1726/297
ت 299 م
فارسى
اثرى است از سيّد حسن ميرجهانى در تفسير سوره مباركه فاتحه كه در تاريخ 1398 هـ ق به زبان فارسى نگارش يافته است.
اين كتاب در يك جلد با قطع وزيرى و در 370 صفحه, چاپ افست شده است.
سبك نگارش: نويسنده دراين كتاب, نخست بررسى كوتاهى در مورد معجزه جاودان بودن قرآن و مشتمل بودن هرسوره قرآن برتمام علوم و نيز باء (بسمله) بر تمامى قرآن و تمامى علوم,… مطرح ساخته و آن گاه به شرح و تفسير تك تك آيات سوره مباركه(فاتحه) كه مورد بحث است, پرداخته است.
وى تفسير سوره را از (بسمله) آغاز و تك تك كلمات آن را به بحث و تفسير دقيق سپرده است. وى در تفسير هركلمه از زواياى: لغوى, ادبى, نقل اقوال مفسران گذشته از صحابه و تابعان و نيز جنبه هاى روايى به گونه اى مبسوط بحث مى كند. آراء متكلمان را درسطح محدود و اندك نيز ياد مى كند و در پايان همه بحثها, نتيجه مورد نظر خويش را در مى يابد. وى روايات, اقوال مفسران گذشته و آراء متكلمان را بدون ذكر سند و نقل منبع مطرح ساخته و درصدد نقد و تحليل آنها نيز برنمى آيد. بلكه به منظور تأييد ادعاى خويش ازآنها ياد مى كند. نمونه اى از شيوه تفسيرى وى را مشاهده مى كنيد:
(دراطراف لفظ و معناى بسم اللّه بدانكه اين لفظ مبارك مركب است از سه كلمه باء و اسم و اللّه كه تدبّر دراين سه كلمه مباركه دريچه اى است كه از روزنه آن باب معارف حقه بر روى طالبين آن باز مى شود… ) ص 21 كتاب
آن گاه به شرح هركلمه مى پردازد, وى بعد از شرح كلمات به شيوه اى كه بيان شد, مباحثى را در عنوان(نكته لطيفه) مطرح مى سازد و چنانچه مطلب, پايان يافته تلقى نشد, با عنوان(پاسخ و پرسش) يا (تنبيه) گفتنيهاى خود را بيان مى كند. البته همه اين عناوين بعد از آن مطرح مى شود كه از نظر تفسيرى, كاملاً به نتيجه رسيده باشد.

10. تفسير حدائق الحقائق

297/178
ت 355 ن
فارسى
اثرى است از ملاّ معين الدّين فراهى هروى در تفسير سوره مباركه(يوسف) كه به زبان فارسى نگارش يافته است. اين تفسير, يك بار در سال 1278 به دستور بهرام ميرزا, بانام احسن القصص و بار ديگر در سال 1309 در هند ـ لكهنو چاپ رسيده است. ولى هردونسخه چاپ شده پيشين, سنگى و ناقص بوده است. چاپ سوّم اين كتاب در سال 1368 هـ ق از سوى انتشارات دانشگاه تهران با تصحيح سيدجعفر سجادى, در يك جلد, داراى 856 صفحه در قطع وزيرى به چاپ رسيده است و كاستى دوچاپ پيشين, دراين چاپ رفع شده است.

شرح حال مفسّر

چنانكه درمقدمه كتاب آمده است: نام او مولى معين و يا ملاّ معين الدين فراهى هروى, عارف كامل و واعظ شهر هرات است. تاريخ تولد وى بدرستى معلوم نيست و سخنى از كودكى و جوانى وى در تذكره ها نيامده است. در كتابهاى روضة الصّفا, ج7, و الذريعة به نقل از روضة الصفا و كشف الظنون, به گونه اى كوتاه, از وى نام برده شده است.
وى به گفته روضة الصّفا از عرفا و علماى زمان سلطان حسين بايقرا(م: 911) ومردى زاهد و پارسا و گريزان از دنيا و بهره آن بوده, مدتى امامت جماعت مسجد جامع هرات را برعهده داشته است, ولى اشتغال اصلى وى ارشاد و هدايت مردم از راه وعظ و درس و بحث بوده است.(مقدمه كتاب / 12)
(گويند: منصب قضا را رد كرد و از تصدى آن سرباز زد. برادرش منصب قضا داشت و پدرش نيز مردى فاضل و باذوق و اديب بود. در مواردى چند, به مناسبت مقام از اشعار پدرش دراين كتاب, آورده است و چنانكه از سياق اشعار خود و پدرش معلوم مى شود, خانواده اى با ذوق واديب بوده اند. ظاهراً خود, ديوانى داشته است كه اكنون در دست نيست.
برخى گفته اند: وى درسال 908 هـ ق درگذشته است. او در مقبره خواجه عبداللّه انصارى در نزديكى مقبره برادرش مدفون گرديد.)
مقدمه كتاب/ 12

جايگاه تفسيرحدائق الحقائق در ادبيات فارسى

از مطالعه متن تفسير به دست مى آيد كه ملاّ معين الدين فراهى هروى در نويسندگى وداستان پردازى چيره دست بوده است. دراين تأليف, از مراجع و مآخذ مختلف ادبى و عرفانى نظم و نثر فارسى و مطالعه يوسف و زليخاهاى منظوم و منثور در نگارش اين كتاب, استفاده زيادى مى برده است. بدين جهت نثر آن يكنواخت نيست. در بعضى موارد, نثرى بسيار ساده و روان دارد و در موارد ديگرى سخت دچار اضطراب است.
او تلاش داشته تا الفاظ مسجع بسازد. ولى در بسيارى از موارد از استعمالات رايج فاصله گرفته است و واژگانى با تلفظى خاص و ناآشنا به كاربرده است. ناهمگونى نثر تفسير ياد شده, بعضى را برآن داشته تا گمان برند كه كتاب پس از فوت مفسر, دستكارى شده است.
با همه آنچه بيان شد, وى در به كارگيرى تركيبات اضافى و وصفى و تشبيهى و استعاره اى و… بسيار قوى بوده است ولذا مى توان گفت: اين تفسير درجهت رشد و ارتقاى ادبيات فارسى نقش ويژه اى را ايفا كرده و مى كند.
سبك نگارش: مفسر, پس از ياد كرد فضائل سوره يوسف وبيان سبب نزول آن,و نيز بيان فضيلت بسمله و فوائد آن و نيز تفسير(الر) وبيان خواص فواتح سور و وجوه عرفانى آن, به تفسير آيات به شرح زير پرداخته است:
1. نخست آيه را ذكر مى كند. آن گاه اقوال گوناگون را درفهم مراد آن نقل كرده و سپس به اشعار شعراى فارسى زبان معروف چون: ملاى رومى, اوحدى, سعدى و… و نيز اشعارى از خود و پدرش استشهاد مى ورزد.
2. به تطابق و اشارات عرفانى آيه مى پردازد.
3. به نصايح و مواعظ نيز رو مى آورد.
4. داستان نهايى مربوط به آيه را با روايات مختلف, همراه مى سازد.
دروسط داستان به مباحث عرفانى پرداخته و پس از نقل برخى از مكاشفات به اندرز گرفتن از داستان دعوت مى كند.

11. تفسير سوره ابراهيم

297/18
ت 754 ج
فارسى
سلسله درسهايى از آيةاللّه عبداللّه جوادى آملى, در تفسير سوره مباركه ابراهيم است كه درسال 1359 هـ ش به زبان فارسى ايراد گرديد.
درسهاى ياد شده از سوى مركز نشر فرهنگ رجاء در سال 1363 هـ ش به چاپ رسيده است.
كتاب يادشده در قطع رقعى و داراى 190 صفحه است.
سبك نگارش: مفسّر, نخست يك عنوان كلى الهى را ياد مى كند. آن گاه آياتى چند از سوره مباركه ابراهيم را يادآور مى شود. سپس به شرح آيات ياد شده مى پردازد و تلاش مى كند تا نتيجه كاوش در آيات مورد نظر, اثبات عنوان كلى ياد شده قبل از ذكر آيات, باشد.
در شرح آيات, به مباحث ادبى و لغوى توجه مى شود.
(از جمله: فعيل است به معناى مفعول, مثل قتيل كه به معناى مقتول است.حميد يعنى محمود.) ص 27 كتاب
در تفسير و تبيين آيات, از آيات قرآنى ديگر و روايات نيز, استفاده مى كند و همچنانكه گفته شد, در پايان بحث, نتيجه اى را كه در ابتداى سخن عنوان شده است, دريافت مى كند.

12. تفسير سوره هاى اعلى و زلزال

297/18
ت 482 ص
فارسى
اين تفسير, از آثار ارزشمند عالم ربانى, فيلسوف بزرگ جهان اسلام, محمد بن ابراهيم, صدرالدين شيرازى, مشهور به ملاصدرا متولد 979 هـ ق است. تفسير اين دو سوره مباركه قرآن, به زبان عربى تأليف شده و توسط رضا رجب زاده به زبان فارسى ترجمه گرديده است كه دريك جلد با قطع وزيرى در 111 صفحه از سوى كانون انتشارات محراب, در سال 1362 به چاپ رسيده است.
تفسير سوره اعلى از ص 1-59 و تفسير سوره زلزال از ص 63-111 اين كتاب را دربرگرفته است.
سبك نگارش: آخوند ملاصدرا, سوره مباركه اعلى را به شيوه عرفا تفسير كرده و مطالب عرفانى را كه از انديشه يك عارف سالك نشأت مى گيرد, در تفسير اين سوره به رشته تحرير آورده است. خود در آغاز كتاب مى نويسد:
(… وبعد, آنچه در اين جا بيان مى شود, نكاتى است, قرآنى و ذوقى كه از ذائقه سالكين به ملكوت اعلى نشأت گرفته و دقايقى است فرقانى و كشفى كه از شوق پويندگان مرتبه كمال, سرچشمه گرفته است) ص 1 كتاب
وى حكاياتى از عرفا را به مناسبتهاى مختلف, در تفسير سوره مباركه اعلى نقل كرده و بيشترين مطالب عرفانى را در عنوان مكاشفه آورده است. از مطالب حكمى و فلسفى در مناسبتهاى گوناگون نيز, غفلت نمى كند. ولى براهين فلسفى را در بيشتر موارد, با تفكر و انديشه هاى عرفانى ويژه خود مردود مى شمارد. شيوه تفسيرى وى بدين گونه است كه نخست يك آيه از سوره را ياد مى كند و آن گاه به تأويل و تفسير آن مى پردازد. مباحث لغوى, ادبى, بلاغى و ديدگاههاى مفسران را, مطرح نمى كند. بلكه به طرح همان مشرب عرفانى بسنده مى كند.
آخوند ملاصدرا, دراين تفسير, دلائل وحدانيت آفريدگار جهان را تبيين مى كند و مطالب خود را در هفت تسبيح به رشته تحرير درمى آورد.
اواظهار مى دارد:
(… اين نكات را در چند تسبيح آوردم كه مجموع آنها بر دلائل وحدانيت آفريدگار زمين وآسمان و پديدآورنده حقايق وماهيات مشتمل است) ص 1 كتاب
سبك نگارش تفسير سوره زلزال: آخوند ملاصدرا, نخست يك آيه از سوره مباركه زلزال را عنوان كرده آن گاه مطالب عرفانى فراوان ونكات حكمى و فلسفى در تأويل و تفسير آيه مورد بحث, بيان مى كند و از آيات قرآنى ديگر براى تفسير آيه كمك مى جويد. وى شبهات اهل شك را درمورد قيامت و احوال آن بيان كرده و با دليل ازآن پاسخ مى گويد.
موضوع مورد بحث مفسر دراين تفسير, احوال زلزله, حوادث و… قيامت است.

13. تفسير سوره انفطار

ش 297/179
ت 634 م
فارسى
اين كتاب از آثار علامه شهيد, مرتضى مطهرى است كه به صورت درس ايراد گرديده و سپس تنظيم شده است. مطالب اين كتاب در تفسير سوره مباركه انفطار و به زبان فارسى است.
سبك نگارش: دراين تفسير به مباحث ادبى و لغوى توجه لازم شده و روايات مطرح شده مورد دقت و بررسى قرار گرفته وضمن توجه به ديدگاههاى مفسران شيعه و سنى, روايات عامه نيز مورد برسى قرار گرفته است.

14. تفسير سورتى الجمعة والتغابن

179/297
ت 978 م
عربى
نويسنده تفسير, آيت اللّه سيّدمحمد هادى ميلانى است. اين كتاب با پاورقى توضيحى از سيدمحمد على ميلانى در يك جلد با قطع وزيرى در 126 صفحه چاپ و منتشر شده است.
تفسير سوره مباركه (جمعه) تا صفحه 95 و تفسير سوره مباركه (تغابن) تا پايان كتاب را در برگرفته است.
سبك نگارش: مفسر نخست, يك يا چند آيه و گاه قسمتى از آيه را ياد مى كند, سپس مطلب يا مطالب كلى را كه به عقيده نويسنده از آيه يا آيات ياد شده استفاده مى شود به گونه اى اجمالى عنوان مى كند. سپس مطالب عنوان شده را با براهين حكمى و دلائل فلسفى توضيح مى دهد.
از جمله در تفسير آيه اوّل مى نويسد:
(قال عزّ من قائل(يسبح) هل هو التسبيح التكويني… و الأشياء كلّها بذواتها منزهة للّه تعالى تنزهه عن الشريك. لانه لوكان له سبحانه شريك لماوجد شئ , او وجد من كل شئ اثنان متماثلان بتمام التماثل و بجميع الخصوصيات.
امّا وجودها فبالضرورة , واما عدم المماثلة فلأنّه بديهى,اذ بعد ملاحظة الافراد من الجنس الواحد او النوع الواحد كالتمرتين او الحنطتين… وغيرها من سائر المخلوقات, يرى المايز بينها و عدم المماثلة من جميع الجهات و هذا لايختص بزمان دون زمان ومكان دون مكان, فان جزئياً كزيد المعيّن من جميع الجهات بعد التأمل فى وجوده بعد ان لم يكن, يدلّ على أنّ له موجداً و انّه واحدا,
امّا الاول فواضح.وامّا الثانى فانه لو صدر عن اثنين, فان استقلا فى التأثير فيه كاملاً, لزم تعدده مع انه واحد, وان اشتركا فلواثر كل فى بعضه لزم تركّب الوجود مع انه بسيط ولو اثر المجموع فيه بنحو كانا جزئى العلة لم يكن واحد منهما علّة تامّة, و ذلك نقص فيهما مضافاً الى انه لايخلو كونها كذلك اما لعدم القدرة او لمغلوبية كل للآخر المزاحم له, او عبثاً… والكل باطل, فكل موجود يدل على ان موجده واحد لا شريك له) ص 8 كتاب

15. تفسيرسوره حجرات

1726/297
ت 477 ص
فارسى
اين كتاب, اثر آيت الله سيّدرضا صدر, در تفسير سوره مباركه حجرات است كه در زمينه (آداب معاشرت) به زبان فارسى نگارش يافته است.
چاپ دوم اين كتاب از سوى انتشارات كتابخانه صدر در يك جلد, قطع رقعى, در 213 صفحه انجام گرفته است. تاريخ نشر وچاپ اين كتاب مشخص نيست, ولى تاريخ نگارش به قلم مفسر در مقدمه كتاب, 1379 هـ ق است.
سبك نگارش: كتاب يادشده كتابى است الهى, اجتماعى, اخلاقى وحقوقى. مفسر درمقدمه كتاب در مفهوم تفسير, علم تفسير, پيدايش تفسير و مقدمات تفسير بحث كرده و در كتاب, مباحث را به شرح زير ارائه كرده است:
نخست سبب نزول سوره و تاريخ و محل نزول آن را مطرح كرده, آن گاه با ذكر تك تك آيات به شرح و تفسير هركدام پرداخته است ودر شرح آيات, اسباب نزول را به طرق گوناگون و اقوال بسيار ذكركرده است وآن گاه به بحث ادبى پرداخته و مطالب مفصلى را درعنوان اخلاقى و موعظه بيان مى دارد. در كتاب يادشده, روايات همراه با منابع آن ذكر و نقد شده اند.
مطلب زير را براى نمونه ذكر مى كنيم:
وى در فضيلت سوره حجرات مى نويسد:
(در تفسير برهان, ج1 ص 203 راوى را اسقاط كرده و به طور ارسال حديثى را از پيامبر نقل مى كند… هركس اين سوره را بنويسد وهنگام جنگ و دشمنى برخود بياويزد, ازآن هراس درامان باشد و خداوند درخيرى را بگشايد… )
همچنين روايتى را از ابى بن كعب قريب به اين مضمون نقل مى كند و آن گاه در نقد آن مى نويسد:
(صحت روايت (ابى) مورد ترديد است. دانشمند بزرگ, شهيد ثانى, شيخ زين الدين عاملى در كتاب(دراية) مى گويد: ابوعصمت يكى از جاعلين حديث فضائل قرآن است. هنگامى كه از وى پرسيدند: چرا اين روايت را جعل كردى و به ابن عباس نسبت دادى؟ گفت: ديدم كه مردم ازخواندن قرآن دست كشيده اند. اين حديث را جعل كردم, تا ميل مردم به تلاوت قرآن افزوده شود… )
(ص 8 كتاب)
ييادآور مى شود, ابوعصمت در سلسله سند روايت يادشده واقع شده است.

16. تفسير سورة الحشر

297/18
ت 696 ف
عربى
اثرى است تحقيقى در تفسير سوره مباركه(حشر) از شيخ حسن فريد گلپايگانى كه به زبان عربى نگارش يافته است.
اين كتاب, در سال 1396 هـ ق در چاپخانه حيدرى, در يك جلد با قطع وزيرى, شامل 142 صفحه به چاپ رسيده است.
سبك نگارش: مولف, اسباب نزول, ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آيات را مفصلاً بررسى مى كند, مناظرات ميان برخى از دانشمندان وائمّه(ع) و همچنين اقوال تفسيرى مفسران عامه و خاصه را نقل و بررسى مى كند. روايات شيعه را به شرح نقل مى كند و سپس به بررسى درستى و نادرستى اسناد روايات مى پردازد.

17. تفسير سوره حمد

297/18
ت 746 خ
فارسى
اين تفسير مجموعه سخنان مرجع فقيد شيعيان جهان و رهبركبير انقلاب اسلامى, حضرت امام خمينى است كه در تفسير سوره مباركه (فاتحه) ايراد گرديده و به وسيله آقاى على اصغر ربانى خلخالى با عنوان (با قرآن در صحنه) تنظيم شده است.
چاپ اول اين تفسير, با مقدمه اى نسبتاً طولانى از سيدمحمد مهدى لاجوردى حسينى در يك جلد با قطع رقعى در 132 صفحه انجام شده است.
سبك تفسير: اين تفسير, خواننده را در فضاى عرفانى خاص به سير وسلوك واداشته وهمگامى خواننده تا آخر اين كتاب, او را در بلندترين افق معراج روحى و معنوى قرار مى دهد و نفوسى را كه قابليت تأثيرپذيرى از نسيم دلپذير عرفان و كشف داشته باشند تا اوج سعادت وكمال پرواز مى دهد:
(در واقع مسأله اين است كه ذات مقدس است وجلوه او, حال چه تجلى درمقام ذات يا تجلى در مقام صفات, يا تجلى درمقام فعل, كه همين آياتى كه به آنها اشاره مى كنيم… مى توانند, شاهد ما باشند…. ) ص 13 كتاب
وى در مقام ترجيح(ادراك) بر (برهان) مى گويد:
(… آنهايى كه اصحاب برهانند, همان كورها هستند. وقتى مشاهده نباشد, كور است… به طور برهانى هم كه ثابت كرديم كه مبدأ وجود, كمال مطلق است, باز برهان است و محجوبيت پشت ديوار برهان, با كوشش اگر به قلب رسيد, قلب ما اين معنى را مى يابد كه: صرف الوجود كل شىء.)
ايشان با اين كه (كشف) را بالاتر از(برهان) و (عرفان) را از دلايل عقلى و حكمى مقدم مى داند, در عين حال براهين عقلى را دراثبات واجب الوجود و… ناديده نمى گيرد.
در اثبات لايتناهى بودن ذات حق مى گويند:
(فرق بين (ممكن) و (واجب) اين است كه: ممكن, متناهى و محدود است و واجب, لايتناهى و غيرمحدود, زيرا اگر موجود حد داشته باشد, باز همان ممكن است.)
ويا در اعتبار برهان, مى گويند:
(همان طور كه اثبات يك چيز, محتاج به برهان است, اگر گفتيم: (نه), آن هم برهان مى خواهد … والاّ بايد بگويى نمى دانم.) ص 98 كتاب

18. تفسير سوره سجده

179/297
ت 419 م
عربى
اثرى است از آقاى سيدمحمد تقى مدرسى در تفسير سوره مباركه سجده كه به زبان عربى نگارش يافته است.
كتاب ياد شده در سال 1404 هـ ق از سوى انتشارات دارالهدى عراق در يك جلد با قطع رقعى و در 40 صفحه منتشر شده است.
سبك نگارش: نخست, مطالبى را در عنوان(مطالب عام) در رابطه با مكى بودن سوره, شمار آيات و… مطرح مى سازد, آن گاه به شرح و تفسير تك تك آيات پرداخته است. درشرح آيات شيوه اختصار را پيموده و از توضيح مختصر آيات و مرتبط ساختن آيات با يكديگر و نتيجه گيرى فراتر نرفته است. نكات ادبى را نادراً متعرض مى شود و گاه روايات معتبر شيعى را در حدّ تأييد مدعا ذكر مى كند. ارائه تفسير يك سوره در 40 صفحه, خود گواه رعايت ايجاز دراين تفسير است.

19. تفسير سوره صاد

297/18
ت 583 م
فارسى
اثرى است از آيةالله على مشكينى در تفسير سوره مباركه (صاد) كه به صورت درسهاى تفسير, ايراد شده و پس از تصحيح استاد در يك جلد با قطع رقعى و در 288 صفحه از سوى دفتر انتشارات اسلامى قم به چاپ رسيده است.
مؤلف, نخست يك آيه از سوره مورد بحث را ياد مى كند. آن گاه ترجمه فارسى آن را با عنوان (ترجمه) ذكر مى كند. سپس به مباحث تفسيرى با عنوان(تفسير) مى پردازد. دربحث تفسير, كلمات را از نظر لغوى واصطلاحى كاملاً شرح مى دهد. به نقل آيات مربوط و روايات نهج البلاغه عنايت نشان مى دهد و ترجمه نهج البلاغه و آيات را به گونه اى دقيق و رسا, بيان مى دارد. احتمالات آيه را مطرح و ديدگاه پذيرفته خويش را تأييد مى كند.
نمونه اى از مطالب كتاب:
(تفسير آيه (3) (كم اهلكنا من قبلهم من قرن… )
ترجمه:
(چه بسيار از طوايف وملل قبل از زمان اينان كه ما آنها را نابود كرديم, درآن حين نداى پشيمانى آنها بلند شد, ولى وقت گذشته بود.
تفسير:
كلمه(كم) خبريه است كه دلالت بر تكثير مى كند و قرن به معناى امت و اجتماع است كه متقارب هم و دريك زمان زيست كنند و گاهى به صد سال باشد وسى سال اطلاق مى شود و(لات) نفى است به معنى ليس…
و دراين مقام دو بحث است:
اول اجتماعاتى كه در اعصار گذشته, موجود شده و از بين رفته اند, دو قسمتند:آنها كه زوال شان به تدريج واقع شده… و آنهايى كه فنا و زوال شان دفعى و دسته جمعى بوده… مانند قوم نوح, قوم هود, قوم صالح, قوم شعيب…
و درمورد آيه شريفه,مراد طرز دوم است. چه كلمه (فنادوا) اشاره براين است كه آنان وقت نزول عذاب, فرياد و ندا برآوردند و مورد اعتنا واقع نشدند واين در مورد طايفه دوّم است) ص 20 كتاب
سپس آيات بسيارى از قرآن را دررابطه با مراد و مقصود آيه بيان مى دارد. در مجموع, مى توان گفت: اين تفسير, درميان تفاسير تك نگارى, جايگاه ويژه اى دارد و از ارزش والايى برخوردار است.

شنبه 15 مهر 1391  5:29 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن , پشتوانه و خاستگاه فقه

قرآن , پشتوانه و خاستگاه فقه

احمد ترابى

در منظر فقيهان واسلام شناسان, قرآن اصيل ترين و متقن ترين منبع شناخت معارف دينى واحكام فقهى و حقوق فردى و اجتماعى است. فقه كه در اصطلاح اسلاميان, دربرگيرنده احكام عبادى ومسايل اقتصادى و اجتماعى وحقوق مدنى و روابط بين المللى و… مى باشد, شاخه اى است رسته بر تناور وحى كه قرآن, بارزترين و ترديد ناپذيرترين نمود ونماد آن است. فقه اسلامى بى قرآن, هويّت و پشتوانه ندارد, چه اين كه بايدها و نبايدهاى دينى ـ كه بخشى ازآنها را احكام فقهى تشكيل مى دهد ـ تا زمانى كه بر پايه باورهاى مبنايى, تكيه نداشته باشد, الزام آور نيست و ضمانت اجرايى ندارد.
قرآن, به عنوان آخرين پيام خدا به خلق و كاملترين برنامه الهى براى جامعه انسانى, از يكسو با جلوه هاى اعجازى و فوق بشرى خود, دليل حقّانيت رسالت پيامبر خاتم (ص) و صدق ره آوردهاى آسمانى اوست واز سوى ديگر پايه هاى عقيدتى و باورهايى را پى ريخته كه بناى فقه و حقوق, از نظر مشروعيت و مقبوليت, برآن پايه ها استوار است.
امام نيايش و بينش, زين العابدين (ع) در ترسيم جايگاه قرآن و نسبت فقه الاحكام باآن, سخنى فرازين دارد:
(… وجعلته مهيمناً على كلّ كتاب انزلته, و فضّلته على كلّ حديث قصصته و فرقاناً فرقت به بين حلالك و حرامك, وقرآناً اعربت به عن شرائع احكامك….) 1
[خداوندا !]قرآن را گواه , ناظر و مسيطر بر همه كتابهاى آسمانى پيشين قرار دادى و بر هرسخنى كه پيش از آن بيان داشته اى برترى بخشيدى, فرقانى است كه حلال و حرامت را به وسيله آن متمايز ساختى و قرآنى است كه در پرتو آن شرايع احكامت را آشكار نمودى.)
دريك نگاه, مى توان همه پيامها و تعاليم وحى را به دو بخش محورى تقسيم كرد:
الف. گزارش از واقعيتها وهستها.
ب. انگيزش به سوى ارزشها و بايدها.
هرآيه اى از آيات قرآن, به هرحال در مجال يكى از اين دو محور جاى دارد و يا دست كم مقدمه اى است براى بيان نكته اى اساسى, كه آن نكته,يا بيان واقعيتى است و يا تشويق به بايسته اى و تحذير از ناشايسته اى!
اگر در قرآن, سخن از يكتايى پروردگار, علم, قدرت و حكمت خداوند, نفى شرك, آيات انفسى و آفاقى, آيات آفرينش و چگونگى پيدايش آدم, امكانات و خصلتها و مسؤوليت پذيرى انسان و گريزناپذيرى او از واقعيت هستى و قوانين حاكم برآن, سرگذشت انبيا وامّتها, جريان سنتهاى الهى در تاريخ وجامعه بشرى وموضوع معاد وبهشت و دوزخ مطرح شده است, همه وهمه گزارشى از واقعيتهايى است كه بوده, هست و خواهد بود.
واگر در قرآن, رهنمودها, امرها و نهى ها, ستوده ها و نكوهيده ها, نورها و ظلمتها مطرح شده است ومسايلى چون: عمل صالح, اقامه قسط, نيكى به والدين, وفاى به عهد, شهادت به حقّ, قضاوت به عدل, اداى امانت, تعاون وهميارى در مسير نيكى و تقوا, پرهيز از مساعدت اجتماعى در طريق گناه و دشمنى, سفارش به عفو و گذشت, اخوت و برادرى, اصلاح ميان مؤمنان, انفاق مال در راه خدا, ممنوعيت قتل نفس, حرمت فساد انگيزى و فتنه گرى, نهى از بغى و تجاوز و… يادگرديده است, آن همه, نمونه اى از بايدهاى قرآنى است كه بخش عمده آنها در دايره فقه اصطلاحى گنجيده است.

منزلت احكام و قوانين قرآن, در نگاه وحى

چنانكه گفته شد, در قرآن مسايل زيادى مطرح شده است كه شامل مسايل اقتصادى وعبادى, اخلاقى, تاريخى , سنن اجتماعى و… مى شود و آميخته با اين مسايل , در جاى جاى قرآن, احكام فقهى نيز ياد شده است.
سخن دراين است كه از ميان اين مجموعه مسايل قرآنى, كدام مقوله ارجمندترين است و احكام و قوانين در چه مرتبه اى از اهميت قرار دارند؟
مجال پردازش تفصيلى به اين مبحث نيست, ولى اگر به اشارتى بسنده كنيم, مى بايست مسايل و مباحثى را كه به مقوله ايمان و پذيرش اصل وحى و توحيد و نبوت و معاد باز مى گردد, مقدّم شمرد, چرا كه تا اين اصول پذيرفته نشود, زمينه براى طرح احكام و قوانين و امر ونهى نيست. با اين وصف, قرآن بر پيوستگى عميق باورهاى بنيادين و پايبندى عملى به احكام و قوانين, تأكيد دارد. اين تأكيد را در دو زمينه مى توان شاهد بود:
الف. آيات فراوانى كه هرگاه سخن از ايمان به ميان آورده است, بى كمترين مجال, موضوع عمل صالح را ياد آور شده و در پى بسيارى از خطابات (يا ايهاالذين آمنوا) احكام و قوانين را متذكر شده است:
(ياايّهاالذين آمنوا استعينوا بالصّبر و الصّلوة) بقره/153
(… كلوا من طيبات) بقره/172
(… كتب عليكم القصاص فى القتلى) بقره/178
(… كتب عليكم الصيام) بقره/183
و ….
ب. سبك بيان احكام و قوانين در قرآن واين كه معمولاً در پى هراستدلالى عقيدتى چه در زمينه توحيد يا نبوت ويا معاد, مخاطبان را به عمل فرا مى خواند واز كنار نهادن احكام و حدود قوانين الهى نهى مى كند.
تفكيك ناپذيرى ايمان و عمل به احكام و قوانين الهى, وارج نهادن به حدود و حقوق و احكام در قرآن تا بدان جاست كه رويگردانان از احكام و قوانين و حدود الهى, مورد شديدترين عتابها و سرزنشها قرار گرفته اند.
(تلك حدود اللّه فلاتعتدوها و من يتعدّ حدود اللّه فاولئك هم الظالمون)
بقره/229
اينها حدود و قوانين خدا است, ازآن تجاوز مكيند, چه اين كه تجاوزگران از حدود و قوانين تعيين شده الهى, ستمكاران و سيه كارانند.
(ومن يعص اللّه و رسوله و يتعدّ حدوده يدخله ناراً خالداً فيها وله عذاب مهين)
نساء/14
وهركه از خدا و رسولش فرمان نبرد و از حدود و حكام او تجاوز كند, او را داخل در آتش كند و همواره درآن جا خواهد بود و عذابى خواركننده خواهد داشت.
(ومن لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الكافرون) مائده/44
وكسى كه بر وفق احكام و قوانينى كه خداوند نازل كرده, حكم نكند, كافر است.
اين جايگاه رفيع براى احكام و قوانين و حدود قرآنى, مستلزم آن است كه فقيهان در استنباط احكام و شناخت قوانين, قبل ازهرچيز نظر به قرآن داشته باشند و آيات نازل شده از سوى پروردگار را ملاحظه كنند.
امام مى فرمايد:
(الفقيه… لم يترك القرآن رغبة عنه الى غيره…) 2
فقيه و اسلام شناس راستين, قرآن را فرو نمى نهد تا به غيرقرآن روآورد.

حكم دينى, داراى ريشه و اعتبار قرآنى

رابطه وثيق ميان قرآن واحكام و قوانين شريعت تا به آن جاست كه به هرحال بايد حكم دينى وقانون شرعى به گونه اى مستند به قرآن و داراى ريشه درآن باشد.
استناد و ارتباط احكام با قرآن به دوگونه است:
الف. بسيارى از قوانين و احكام شريعت به صراحت و به صورت موردى در قرآن يادشده است مانند: وجوب روزه , نماز, زكات, وفاى به عهد, جهاد, امر به معروف ونهى از منكر و حرمت شرب خمر و بغى و تعدّى به مال وحقوق ديگران, قتل نفس و… .
كتابهايى كه تحت عنوان (فقه القرآن) يا (آيات الاحكام) تدوين شده است مانند: فقه القرآن, قطب راوندى (م: 573 ق), كنزالعرفان فى فقه القرآن, فاضل مقداد (م:826ق), زبدة البيان, مقدس اردبيلى (م: 993ق) و … به مجموعه اى از آيات الاحكام پرداخته اند كه معمولاً صريح و نصّ در حكم است.
ب. برخى ديگر از احكام شريعت كه معمولاً شامل تفصيل احكام و بيان فروعات ومصاديق و حدود و شرايط و كيفيت انجام و رعايت احكام و قوانين قرآنى است, هرچند به گونه صريح در قرآن نيامده است و ناگزير بايد آنها را از سنّت استفاده كرد, ولى استفاده وبهره گيرى ازاين مصدر(سنّت)درقرآن مورد توجه و تأييد قرار گرفته است, بلكه در اصل, اين قرآن بوده است كه در آن دسته از احكام, اهل شريعت را به پيامبر و سنّت ارجاع داده است:
(ما آتاكم الرّسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا) حشر/7
آنچه كه پيامبربراى شما آورد, دريافت كنيد وآنچه را نهى كرد, پذيرا شويد.
جزاين آيه, آيات بسيارى در قرآن, مؤمنان را به اطاعت و تبعيت و اسوه جويى از پيامبر فراخوانده و فرمان داده است واين بدان خاطر است كه اصولاً وحى الهى از دوطريق دراختيار مردم قرار گرفته است: از طريق قرآن, واز طريق گفتار وعمل پيامبر(ص),چرا كه با تضمين وحى, سخن پيامبر فراتر از آراى شخصى اوست و ريشه در وحى دارد:
(وماينطق عن الهوى. ان هو الاّ وحى يوحى) نجم/3ـ4
وسخن از روى هوى نمى گويد, آنچه او مى گويد, چيزى جز وحى نيست.
براين اساس, آنچه رسول خدا(ص) دركيفيت انجام فرايض وبيان شرايط و مقدمات وخصوصيات احكام ويا حتّى احكام و قوانينى كه ظاهراً در نصّ آيات بدانها اشاره نشده, بيان داشته است, با اين تأييدهاى عامّ قرآنى, اعتبار و حجيّت يافته است. وچنانچه اماميه, علاوه بر سنت پيامبر, سنت معصومين(ع)را نيز حجّت ومعتبر مى شمرند وبيان آنها را تفسير قرآن و تبيين سنّت پيامبر(ص)مى شمرند, به خاطر رهنمودهاى شخصى پيامبر(ص)و دستورهاى صريحى است كه آن حضرت داده است مانند: حديث ثقلين, حديث سفينه و… كه نزد فريقين, متواتر و معتبر شناخته شده است.

سبك قرآن, در بيان احكام و قوانين فقهى

سبك قرآن, دربيان احكام و قوانين, سبكى بديع و ويژه است و با بيانها و تأليفها وقانون نويسيهاى بشرى, در نوع پردازش و تبيين, تفاوت دارد.
ويژگيهاى سبك فقاهت قرآنى, درچند محور قابل بررسى است:
1. درقرآن, همه احكام و قوانين وحدود عبادى و اجتماعى, دريك سوره ويا يك فصل گردنيامده است واين احكام به لحاظ موضوع حكم ازيكديگر تفكيك نشده اند به گونه اى كه مسايل هرموضوع دركنارهم و دريكجا ياد شده باشند. درحالى كه كتابهاى فقهى و حقوقى ومجموعه هايى كه توسط بشر تدوين شده و قوانين درآنها درج گرديده است, داراى فصلها و بابهاى مجزّاست ومسايل اصلى و فرعى هرموضوع در باب مخصوص و مبحث قرارداده شده آن, طرح و بررسى شده است.
2. درقرآن, احكام وقوانين و حدودى كه ياد شده است, نه همه آنها احكام و قوانين عام و كليدى هستند ونه همه آنها مسايل فرعى و جزئى و موردى, بلكه هردودسته از آيات در زمينه فقه الاحكام ديده مى شود. هرچند ممكن است ادّعا شود كه احكام كلى و كليدى قرآن, بيشتر از احكام جزئى و موردى آن است, ولى به هرحال در قرآن هم قوانين عام و فراگيرى وجود دارد, چون:
(أحلّ اللّه البيع وحرّم الرّبا) (بقره/275), (اوفوا بالعقود) (مائده/1), (كتب عليكم القصاص فى القتلى) (بقره/178), (واجتنبوا قول الزّور)(حج/30) و….
دراين گونه آيات , موضوع حكم داراى فروعات و ويژگيهاى و شرايط متعددى است كه در سنّت تبيين شده است.
دركناراين قوانين واحكام كلى, احكامى وجود دارد كه بيش ازآن كه عام و فراگيرشناخته شوند, موردى و جزئى هستند, مانند:
(احلّ لكم ليلة الصيام الرّفث الى نسائكم) بقره/187
(ياايّهاالذين آمنوا اذا تداينتم بدين الى أجل مسمّى فاكتبوه…) بقره/282
درآيه اخير كه طولانى ترين آيه قرآن مى باشد وموضوع اصلى آن مكتوب داشتن قراردادهاى مالى واقتصادى است, از نظر گاهى, هجده حكم فرعى و از منظرى ديگر و دقتى فزونتر, بيست و هفت حكم به صراحت يا اشارت بيان شده است.3
3. بيان قرآن در زمينه بايدها ونبايدها, واجبات و محرّمات, همواره در قالب امر و نهى, ريخته نشده است بلكه(هرامرى در قرآن, حاكى از وجوب نيست و هروجوبى با امر بيان نمى شود. وگاه نهى در قالب نفى و اخبار, جانشين انشاء است.4
هرچند ساختارامر, حقيقت در وجوب طلب است, ولى صيغه امر در قرآن علاوه بر معناى حقيقى, در معناى ندب, اباحه, دعا, تهديد, امتنان, انذار, ارشاد و… به كار رفته است. از سوى ديگر, گاه طلب يك فعل به وسيله استفهام تحضيضى رخ نموده است, مانند:
(الاتقاتلون قوماً نكثوا ايمانهم) توبه/13
وگاه به وسيله جمله خبرى ايفا شده است, مانند:
(والمطلّقات يتربّصن) بقره/228
4. احكام فقهى و قوانين تشريعى قرآن همواره به صورت نصّ صريح و منطوق ياد نشده است, بلكه بسيارى ازآنها منطوق و صريح ظاهر الفاظ آيه است و بخش ديگرى از طريق مفهوم ودلالتهاى التزامى و تضمّنى استفاده مى شود ويا قراين حالى و مقامى زمينه برداشت آن حكم را فراهم مى آورد, مانند:
(لن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلاً) نساء/141
خداوند هرگز براى كافران عليه مؤمنان راهى قرار نداده است.
منطوق آيه نفى سلطه كافران برمؤمنان از سوى خداست, ولى تجزيه وتحليل آيه واين كه منظور از (نفى سبيل) چيست, به برداشتهاى قطعى فقهى انجاميده است, مانند: (حرمت پذيرش سلطه كافران) , (حرمت انجام معاملات و روابطى كه به سلطه كافران بر مؤمنان انجامد), (حرمت اجيرشدن مسلمان از سوى كافر به گونه اى كه كافر سلطه بر او پيدا كند و مسلمان ذليل او گردد.)
از همين روست كه فقهـا احكـام فوق را از آيه (وللّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين) (8/منافقون); (عزّت براى خداست و رسول او و مؤمنان است) استفاده كرده اند با اين كه ظاهر آيه ومنطوق آن, صرف اثبات عزّت است ولحن آيه, لحن تكليفى نيست.6
5. احكام و فروعات فقهى, نه تنها ازآيات الاحكام استفاده و استنباط مى شود, بلكه بسيارى از آيات اخلاقى و آياتى كه بيانگر مسايل تاريخى و اجتماعى است, حكم فقهى را به همراه دارد. چنانكه فقها براى اثبات مشروعيت اجاره, واين كه شخص مستأجر مى تواند منافع عين يا عمل اجير را, مورد بهره بردارى قرار دهد, به آيه زير استناد كرده اند:
(انّى اريد ان انكحك احدى ابنتى هاتين على أن تأجرنى ثمانى حجج)
قصص/27
من مى خواهم يكى از دو دخترم را به همسرى تو درآورم, بدان شرط كه هشت سال اجير من باشى.
چنانكه مشهود است, آيه در مقام بيان واقعه اى تاريخى است ولى به دليل اين كه شعيب(ع) و موسى(ع) كه دو طرف قرار داد مى باشند هردو پيامبر بوده اند و خداوند پس از نقل سخنان و قرار داد ايشان, ردّى برعمل آنان نداشته است. از اين جمله خبرى و مضمون داستانى, حكم شرعى و فقهى استفاده كرده اند.7
جزاين ويژگيها, رموز و نكات ديگرى نيز در سبك بيان فقهى قرآن هست كه نيازمند بررسيهاى بيشتر و اهتمام فزونتر در زمينه فقه قرآنى است كه سوگمندانه از سوى دين پژوهان در كار فقاهت و مجموعه هاى خاص فقهى, كمتر بدانها توجه شده است واين مباحث به گونه پراكنده و نامنسجم به تناسب در لابه لاى مباحث فقهى به گونه اى گذرا و غيراستدلالى مورد اشاره قرار گرفته است ويا درمباحث علوم قرآنى واندكى ازآنها در كتابهاى اصولى, آن هم نه با صبغه فقهى و قرآنى, بلكه تحت عناوين عامى چون مباحث الفاظ مطرح گرديده است. خلأ پژوهشهاى قرآنى, محدود به زمينه(فقه الاحكام) نيست, بلكه اصولاً اين كتاب حيات و هدايت, آن گونه كه بايد ژرفكاوى نشده است, چنانكه مفسر گرانمايه اى چون علامه طباطبايى مى نويسد:
(اين از شگفتيهاى قرآن است كه هيچ يك از آياتش در دلالت, گنگ و ساكت نيست وفاقد نتيجه نمى باشد. هرگاه آيه اى با آيه ديگرى كه نوعى همسويى و ارتباط با يكديگر دارند, با هم ضميمه شوند, حقيقت بكر و نوينى را نتيجه مى دهند وآيه سوّمى آن نتيجه و دستاورد جديد را تأييد مى كند. اين شأن وخاصيت قرآن است! … دريغ كه اين راه بى رهگذرمانده است! درحالى كه اگر مفسران گام در اين مسير نهاده بودند, تاكنون چشمه ساران زلالى برما آشكار شده بود و گنجهاى گرانقدرى از ذخاير نفيس معارف وحى, برما رخ نموده بود.)8

راز پايدارى حيات فقه قرآنى

اعلام خاتميت رسالت پيامبراكرم(ص) و پيش بينى نشدن بعثت رسولى ديگر پس از رسول اسلام در قرآن و تأكيد بر نسخ ناپذيرى شريعت و آيين محمّد(ص) در منابع و متون اسلامى واستمرار احكام و قوانين اسلامى براى هميشه تاريخ و فراگيرى آن نسبت به همه نسلها در جغرافياى پراكنده فرهنگى و محيطى زمين, ازديرباز پرسشى جدّى را براى دين پژوهان ـ دين باوران و دين ناباوران ـ هريك از موضعى وبه هدفى پديد آورده است وآن اين است كه:
الف. قلمرو فقه قرآنى و اسلامى تا كجاست و درچه زمينه هايى از مسايل فردى واجتماعى,اقتصادى, سياسى و حقوقى مى خواهد حضور داشته باشد ونظر بدهد؟
ب. چگونه ممكن است كه فقه اسلامى و قرآنى در عين برخوردارى از ثبات و تحوّل ناپذيرى, حاكميت و نظارت بر بستر متحوّل و ناآرام شرايط اجتماعى و روابط اقتصادى و سياسى داشته باشد وبراى آنها برنامه و پيامى درخور ارائه دهد؟
در پاسخ گويى به اين پرسش, ناگزير بايد ميان فقه اصطلاحى يعنى آنچه امروز در جوامع اسلامى به عنوان فقه شناخته مى شود, باآنچه بايد آن را(فقه قرآنى) ناميد, فرق گذاشت و درمرحله بعد نسبت ميان(فقه قرآنى) و (فقه اصطلاحى) را روشن ساخت.
البته منظور از فقه قرآنى, جمود بر ظاهر الفاظ قرآن و يا بسنده كردن به آن و عدم رويكرد به سنّت ناب نيست, بلكه مراد از فقه قرآنى, آن فقهى است كه با اهداف فراگير وعينى قرآنى و قلمروى كه خود قرآن براى فقه مشخص كرده و شيوه اى كه خود در پيش گرفته, همسو و همراه باشد.

قلمرو حضور ونظارت فقه قرآنى

بررسى قلمرو نظارت و دخالت فقه قرآنى, بر تجزيه وتحليل چگونگى حيات فقه قرآنى تقدّم دارد, زيرا اگر فقه قرآنى و احكام و قوانين شريعت, در مجموعه اى از تكاليف فردى و عبادى خلاصه شده باشد و رسالت اصلى دين در بعد هستى شناسى و اعتقادات اصولى محدود و محصور شده باشد و فقه الاحكام به عنوان لعاب و پوششى برآن باورها, صرفاً ركوع و سجودى از مردم طلب كرده باشد و رابطه اى وثيق ميان احكام شريعت با مسايل جارى و روابط عينى و جدّى جامعه انسانى نباشد و راههاى عملى براى حفظ حيات بايدهاى دينى و باورهاى مذهبى تدارك نشده باشد, مجالى براى اين دغدغه نيست كه آيا فقه زنده است يا خير!
فقه و قوانين شريعت, اگر در محدوده پندارهاى صوفيه و فهم اخباريين وانديشه علمانيّت و سكولاريسم مطرح باشد, يا به دليل جمود, با همه چيز در تضاد است ويا به دليل بى مرزى, با هيچ چيز اصطكاك و درگيرى ندارد و درهر دو صورت آن فقه حيات ندارد, زيرا موجود زنده, همواره درگير و درحال دفاع وپويايى است. قوانين واحكامى كه با همه مظاهر نوين زندگى وداوريهاى ضرورى وجدّى در جنگ باشد, دير يا زود مغلوب است و يا در بركه جمعيتى قليل وعوام خلاصه خواهد شد.
چنانكه پيداست, ترسيم قلمرو نظارت ودخالت فقه قرآنى, پژوهشى ويژه مى طلبد وما دراين نوشته جز اشارتى بدان نتوانيم داشت.
مسلم اين است كه احكام قرآن محدود به احكام عبادى و فردى نيست, بلكه بسيارى از احكام آن ـ حتى احكام عبادى آن ـ داراى بعد اجتماعى و ناظر بر جمع است.
رسول خدا(ص)مى فرمايد: جبرئيل نزد من آمد وخبر از فتنه اى داد كه در امّت من رخ خواهد داد, از او راه گريز ازآن فتنه را پرسيدم, در پاسخ گفت:
(كتاب اللّه فيه بيان ما قبلكم من خبر, وخبرما بعدكم و حكم ما بينكم.)9
[راه نجات در] كتاب خداست, زيرا درآن اخبار پيشينيان و پسينيان و حكم ميان شماست.
در سخن ديگر از اميرمؤمنان (ع), قرآن نه تنها حكم ميان مردم در قلمرو احكام و فقه دانسته شده است, بلكه نظم اجتماعى نيز در حيطه نظارت فقه قرآنى شمرده شده است.
(الا انّ فيه… نظم مابينكم)10
(ابن رشد( م 953 هـ.ق) اين امتياز را از بزرگترين معجزات قرآن دانسته است كه منحصر در عقيده وايمان[ومسايل درونى و فردى] نيست, بلكه قانون و شريعت نيز هست[و در زمينه عينيّتهاى روابط اجتماعى و حقوقى انسانها و نظم اجتماعى آنان نظر دارد.])11
درمتن كلام وحى به دو صورت قلمرو برنامه ها و نظرگاه دين ترسيم شده است:
1. به وسيله آيات بسيارى كه به موضوعات مختلف عبادى, اعتقادى, اخلاقى, اجتماعى, سياسى, اقتصادى و… پرداخته است.
قرآن با طرح اين موضوعات و تعيين حدود و احكام آنها, عملاً نمايانده است كه هم به ركوع و سجود مردمان نظر دارد وهم به جهاد مالى و جانى آنان وهم به صدق و وفا و مسؤوليت, انسان دوستى ,عدالت اجتماعى, مودّت اجتماعى, صلح, جنگ, مديريت, رهبرى, ولايت, اطاعت ودهها وصدها موضوع ديگر.
2. به وسيله آياتى چون:
(ونزّلنا عليك الكتاب تبياناً لكلّ شىء) نحل/89
قرآن را برتو فرو فرستاديم, درحالى كه بيان و روشنگر هرچيز است.
امام باقر(ع)مى فرمايد:
(انّ اللّه تبارك و تعالى لم يدع شيئاً تحتاج اليه الامّه الاّ انزله فى كتابه و بيّنه لرسوله و جعل لكلّ شىء حدّاً و جعل عليه دليلاً يدلّ عليه…. )12
هرچيزى كه امّت بدان نيازمند باشد, خداوند آن را فروگذار نكرده است و درقرآن نازل كرده و براى رسولش روشن ساخته است وبراى آن چيز حدّ وقانونى قرار داده و براى پى بردن امّت به آن قانون, دليلى مشخص كرده است.
امام صادق(ع)مى فرمايد:
(انّ اللّه تبارك و تعالى انزل فى القرآن تبيان كلّ شئ حتّى واللّه ما ترك شيئاً تحتاج اليه العباد, حتّى لايستطيع عبد يقول لوكان هذا, انزل فى القرآن, الا و قدانزله اللّه فيه.) 13
خداوند متعال, بيان هرچيزى را درقرآن نازل كرده تاآن جا كه هيچ موضوع مورد نياز بندگان را فروگذار نكرده است. ممكن نيست كه فردى بگويد: اى كاش خداوند در قرآن اين نكته را نازل كرده بود, مگر اين كه آن را قبلاً نازل كرده است.
اگر تعبير(كلّ شىء) آن قدر فراگير باشد كه همه مسايل مربوط به هدايت و سعادت و مصالح دنيوى واخروى انسانها را شامل شود, بديهى است كه استفاده همه اين مطالب از قرآن كارآسانى نيست و دقيقاًهمين دشوارى , افراطها و تفريطهايى را به دنبال داشته است. گروهى چون صوفيه و اسماعيليه بى باكانه دست به تأويل و تفسير و تحميل پندارهاى خود برقرآن زده اند و دسته اى چون اخباريان و حديث گرايان به ظاهر احاديث بسنده كرده وفهم قرآن را يكسره از توان بشر خارج دانسته اند!

عوامل درونى و بيرونى, حيات فقه قرآنى

اكنون با توجه به منظر وسيع فقه قرآنى واهداف وبرنامه هاى بلند و گسترده و فراگير آن, بايد ديد كه احكام و قوانين ثابت و پايدار شريعت چگونه مى خواهد در شرايط متحوّل و ناپايدار, مفيد و مؤثر باقى بماند؟
بى شك دراين حيات و پايدارى, دوگونه عامل, فعّال و مؤثر است:
1. مكانيسم درونى آيات الاحكام.
2. عوامل بيرونى چون اجتهاد مستمر وعلوم فرا قرآنى مجتهدان.
مكانيسم درونى حيات فقه قرآنى را چند اصل بردوش مى كشند:
الف. بيان نامتمركز و گسسته نماى احكام و قوانين فقهى در قرآن و آميختگى احكام وباورها واخلاق با مسايل مختلف اجتماعى.
ب. توجه به تنگناها و شرايط اضطرارى عمل, درمتن قوانين واحكام.
ج. انعطاف پذيرى احكام الهى در قبال نيازها و شرايط متحوّل نسلها.
الف. بيان نامتمركز فقه قرآنى: آميختگى مداوم مباحث مختلف قرآنى وبيان گسسته نماى آن درهرمقوله, چيزى است كه از ديد برخى قرآن پژوهان غربى و مستشرقان, نقيصه وناشى از بى دقتى ناسخان و كاتبان وحى تلقى شده است! درحالى كه سبك ويژه قرآن در پردازش به مباحث مختلف از يكسو ذهن مخاطبان را به تلاش براى شناخت ربطها و دريافت پيامها وا مى دارد و از سوى ديگر, تعامل مداوم (باور و عمل) و پيوستگى (هستها و بايدها) را به ايشان القا مى نمايد:
(اعجاز و سبك تقليد ناپذير و خارق العاده قرآن بجز از اين طريق ميّسر نمى شد. اگر بيان انديشه با رعايت ترتيب و توالى منطقى ومضمونى دركتابهاى ديگر خطّى باشد, شيوه بيان انديشه قرآن حجمى وحلقوى وبلكه اگر غريب ننمايد, كروى است.) 14
به عنوان نمونه, زمانى كه خداوند در سوره شعراء, نماى كليّ تبليغ و رسالت هشت تن از پيامبران را يكى پس از ديگرى ترسيم مى كند و بخشى از احكام فقهى را, ضمن بازنمايى و بازگويى تاريخ انبيا, بيان مى دارد, انديشه كنندگان درآيات الهى, علاوه بر منطوق فقهى آن آيات, پيامهاى ديگرى را نيز دريافت مى كنند وآن اين كه هرامتى وهرنسلى در شرايط اجتماعى خود, نيازمند احكام و قوانين ويژه اى است وهمه احكام براى همه نسلها, ارزش و اولويت يكسان ندارد و دركار تبليغ احكام وهدايت نسلها به سوى تكليف ومسؤوليت, بايد نيازها و اولويتها را در نظر داشت.
ب. توجه به تنگناها و شرايط اضطرار: قرآن در تقنين قوانين و تشريع احكام, چشم از واقعيتهاى زندگى انسان و توان وامكانات و شرايط مكلفان, فرو نبسته است:
(فمن اضطرّ غيرباغ ولاعاد فلااثم عليه) بقره/173
پس آن كس كه گرفتار تنگنا واضطرار شود, در صورتى كه تجاوزگر و متعدى نباشد, [فروهشتن تكليف به خاطر اضطرار]براو گناهى را بار نمى كند.
جز مقوله اضطرار, زمينه هاى ديگرى نيز درقرآن مورد توجه قرار گرفته است, مانند: نفى تكاليف حرجى و مشقّت بار(6/مائده), ضعفهاى جسمى و مالى مكلفان (91/توبه), سفر و دشواريهاى آن(6/مائده).
نگاه فقه قرآنى به اين تنگناها, سهولتى را فراهم آورده كه احكام دينى را با واقعيت زندگى انسان همراه وهمسو ساخته است:
(يريد اللّه بكم اليسر ولايريد بكم العسر) بقره/185
ج. انعطاف پذيرى و واقعگرايى: انعطاف پذيرى, امرى شاملتر از مسايلى چون اضطرار , اذيت و حرج است.
(بيان تدريجى برخى از احكام در قرآن, مانند: حرمت خمر و شيوه مواجهه با مشركان و كافران و تغيير قبله از بيت المقدس به سوى كعبه, چه بسا به خاطر اضطرار وحرج (دشوارى) صورت نگرفته باشد, بلكه فلسفه آن انعطاف پذيرى و واقعگرايى فقه قرآنى است.
زمانى كه مسلمانان در اقليت مطلقند و ازنظر عِدّه و عُدّه آمادگى پاسخ گويى به شرارت وآتش افروزيهاى مشركان را ندارند, آيات عفو و شكيبايى نازل مى شود:
(واعفوا واصفحوا) بقره/109
عفو كنيد و باكرامت و بزرگوارى در گذريد.
ولى زمانى كه مسلمانان قدرت و اقتدار لازم را به دست مى آورند, مأمور مى شوند تا با مشركان لجوج و پيمان شكن به ستيز و نبرد برخيزند:
(فاذا انسلخ الاشهر الحرم فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم… ) توبه/5
آن گاه كه ماههاى حرام سپرى شد, هرجا كه مشركان رايافتيد, بكشيد.) 15

اجتهاد و علوم فرا قرآنى

اجتهاد مستمر و تلاش پيگير براى درك مفاهيم وحى و شناخت احكام فقهى مسايل مستحدث و تحول يافته, ازديگر عوامل حيات فقه قرآنى است, مشروط به اين كه ذهن و فكر مجتهد, همپاى تحوّل موضوعات و رخداد پديده هاى جديد, نيز تكامل و اتساع پيدا كند, زيرا اگر مجتهد با ذهنى بسته ونگاهى ثابت و يكسو به مسايل بنگرد, پاسخها و دريافتهاى او همچنان ثابت خواهد ماند واجتهاد, ايستا و نازا خواهد بود وچنين اجتهادى در حقيقت, تقليد و تكرار ودرجا زدن است و نه پويش و كاوش و پيشرفت!
(اكتفا به نقلهاى مفسران پيشين, درفهم معانى قرآن, مايه توقف سير و حركت دانش است.) 16
تحقيق واجتهاد درآيات قرآن, با ابزار, روشها و معلومات پيشينيان نيز دستاوردى همسان دستاوردها و آراى همانند, نتيجه خواهد داد و نه چيزى فزونتر.
قرآن با دعوت مسلمانان به تدّبر و تعقل در آيات وحى و تشويق آنان به تفكّر و و ژرفكاوى وارجاع توده ها به پيامبر و راسخان در علم, براى فهم بهتر قرآن و نيز تأييد اجتهاد و تفقه از سوى پيامبر(ص)و ائمه(ع) مهمترين گام را درطريق استمرار بخشيدن به حيات فقه قرآنى برداشته است.
در حقيقت مرجعيت پيامبر و امامان در فهم قرآن و تفسير آن, به جهت تعليم شيوه تفسير و اجتهاد و استفاده از وحى بوده است.
(هوالذى بعث فى الامّيّين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب والحكمة) جمعه/2
اوست خدايى كه در ميان درس ناخواندگان مكه رسولى را از خودشان برانگيخت تا آيات الهى را برايشان تلاوت كند, پاكشان گرداند و كتاب و حكمت را به آنان تعليم دهد.
براين اساس, تعليم قرآن در صدر وظايف پيامبر(ص)قرارداشته است.

نسبت فقه اصطلاحى با فقه قرآنى

مطالعه تاريخ فقاهت و اجتهاد ومباحثات طولانى آنان با انديشه اخباريگرى وتأكيد آنان بر حجيّت ظواهر قرآن وتكيه آنان بركتاب و سنّت و عقل و اجماع و اعتقاد ايشان به لزوم عرضه احاديث به قرآن و ترجيح احاديث موافق كتاب و ردّ احاديث مخالف با آن, چنين مى نمايد كه قرآن در فرايند اجتهاد فقها از اصلى ترين جايگاه و محورى ترين موقعيت برخوردار است.
حرمت گزارى فقيهان به آيات وحى, مجال ترديد ندارد, ولى بايد توجه داشت كه حتّى اخباريان نيز در اعتقاد وعمل, بى حرمتى به قرآن نداشته اند و چه بسا گاه به بهانه تقدّس و والايى قرآن, آن را فراتر از فهم بشر مى شمردند وآن را از منظر تأمل و تدبّر دور مى داشتند!
پس همواره در داورى, بايد نتيجه و دستاورد را نيز ملاحظه كرد وازاين رو براى بررسى ميزان حضور قرآن در فرايند فقاهت و مجموعه هاى فقهى و اصولى بايد به اين نكات توجه كرد:
1. شيوه اجتهاد و استنباط فقيهان در مستند ساختن يك حكم به منابع شرعى و ميزان اهتمام آنان به مقدّم داشتن آيات بر روايات وآراى فقها و اجماع, دربيان و در پذيرش.
2. ميزان تأكيد و اصرار فقها بر تجزيه وتحليل آيات الاحكام, در مقايسه با تجزيه و تحليل روايات و اقوال علما و مباحث فنى اصولى
3.حجم مباحث كليدى قرآنى مرتبط با فقه الاحكام در كتابهاى اصولى و فقهى و مقايسه آن با ساير مباحث مورد توجه فقها و اصوليان.
4. قلمرو مباحث فقهى وشمار ابواب مورد توجه فقها و مقايسه آن با گستره مباحث قرآنى و زمينه هايى كه مى توانسته است در فقه مورد كند وكاو و بررسى قرار گيرد, ولى فقيهان به طرح و بررسى آنها نپرداخته اند, يا كم پرداخته اند, مانند: مسايل فقه سياسى و مباحث اجتماعى, نه از نقطه نظر اخلاقى و علمى, بلكه از زاويه احكام فقها و ديدگاههاى قرآنى.
5. قرآن محورى يا روايت محورى. براين قلم مخفى نيست كه اگر پردازش به روايات واقوال فقهاى پيشين درمباحث فقها به مراتب بيشتر از مباحث قرآنى است, ازآن جهت است كه معمولاً فروع احكام فزونتر ازاصول و قواعد ومبانى است و بيشتر فروع در سنّت ياد شده است واصولاً حجم روايات و احاديث دهها برابر بلكه صدها برابر آيات الاحكام است, ولى دراين جا چند سؤال مطرح مى باشد:
ـ آيا براستى آيات الاحكام به اندازه كافى درمباحث فقهى موشكافى شده است؟
ـ آيا خصلت محورى بودن آيات الاحكام در فرايند استنباط رعايت شده است؟
ـ آيا آيات الاحكام منحصر به آيات صريح در حلّيت وحرمت وامر ونهى است يا ازساير بيانات قرآنى مى توان نتايج فقهى و تكليفى گرفت, هرچند به ظاهر در صدد بيان مسأله اى تاريخى يا نكته اى اخلاقى واجتماعى باشد؟
از روايات معصومين استفاده مى شود كه آراى آنان حتّى در فروع احكام به شكلى ريشه اى درآيات قرآن قرار دارد ودر موارد متعدد پرده از اين نكته برداشته و ارتباط يك حكم را با آيات قرآن توضيح داده اند و مستند قرآنى خود را متذكّر شده اند.
آيا ائمه(ع)با اين كار در صدد نماياندن شيوه اجتهاد از قرآن نبوده اند وآيا براستى فقها در يافتن اين شيوه, بحث و فحص و تحقيق بايسته را به كار بسته اند!
بديهى است كه دراين جا مباحثى روايى ـ كلامى فقهى مطرح مى شود كه ممكن است گمان رود آن مباحث پايان بخش چنين پرسشهايى باشد, مانند اين كه ما در فهم احكام از آيات قرآن نمى توانيم مستقل باشيم, بلكه بايد اين معارف و حقايق را از بيان معصومين استفاده كنيم, چه اين كه در عصر معصومين(ع),عالمانى خودسرانه به استنباط ازقرآن پرداختند و مورد ردع و انكارمعصومين(ع)قرار گرفتند. واز جمله به رواياتى مشابه روايات زير, استناد مى شود:
(قال ابوعبداللّه لابى حنيفة: انت فقيه العراق؟
قال: نعم.
قال :فبم تفتيهم؟
قال: بكتاب اللّه و سنّة نبيّه.
قال يا اباحنيفة: تعرف كتاب الله حقّ معرفته و تعرف الناسخ و المنسوخ ؟
قال: نعم.
قال: يا اباحنيفة لقد ادعيت علماً, ويلك, ماجعل ذلك الاّ عند اهل الكتاب الذين انزل عليهم.ويلك ولاهو الاّ عند الخاص من ذريّة نبيّنا, وماورثك اللّه من كتابه حرفاً.)
امام صادق به ابوحنيفه فرمود: آيا فقيه مردم عراق هستى؟
ابوحنيفه پاسخ گفت: بلى.
امام پرسيد: بر چه اساس فتوا مى دهى؟
ابوحنيفه گفت: براساس كتاب خدا و سنّت نبى(ص).
امام فرمود: اى ابوحنيفه! آيا كتاب خدا را آن گونه كه بايد مى شناسى وناسخ و منسوخ را مى دانى؟
ابوحنيفه گفت: آرى مى دانم.
امام فرمود: واى برتو, علم بزرگى را ادّعا كردى, خداوند اين دانش را جز نزد اهل كتاب كه قرآن برآنان نازل شده, قرار نداده است, واى برتو! آن كسان گروه خاصى از ذريّه پيامبر مى باشند وخداوند حتّى يك حرف از كتابش را به تو ميراث نداده است.)
ويا در روايت ديگرى امام باقر(ع)به قتاده كه در بصره فتوا مى داد, فرمود:
(ويحك يا قتادة, انّما يعرف القرآن من خوطب به.)17
واى برتو اى قتاده !قرآن را تنها كسى مى شناسد كه مخاطب آن بوده است.
اما فقهاى اصولى به اندازه ضرورت, اين احاديث را تجزيه و تحليل نموده و تصريح كرده اند:
(انّ القرآن… لم ينزل بنحوالمعمّى, بل نزل لبيان طرق صلاح النّاس و هوبنفسه يدعو النّاس الى التأمّل فيه و التّدبر فى آياته… فردع ابى حنيفه و قتادة , كان لرفضهما احدى الحجّتين فى مقام الافتاء و التفسير….) 18
قرآن به گونه معما نازل نشده است, بلكه براى روشن ساختن طريق صلاح مردمان فرو فرستاده شده واين قرآن است كه خود همگان را به تدبّر و تأمّل در آياتش فرا مى خواند…. بنابراين , اعتراض و ردّ امام نسبت به ابوحنيفه و قتاده صرفاً به خاطر آن بود كه ايشان درمقام فتوا و تفسير, يكى از دوحجّت الهى (عترت)را ناديده مى انگاشتند.)
بلى قرآن معما نيست وبراى فهم و ادراك و استفاده مردم و صلاح و اصلاح جامعه انسانى نازل شده است وبراى بهره گيرى ازآن نمى توان رهنمودها وتفسيرها و تعليمهاى پيامبر و ائمه را ناديده گرفت, زيرا در آن صورت خود قرآن ناديده گرفته شده است, ولى سخن اين است كه آيا پس از تعاليم معصومين و راهگشاييها وراهنماييهاى آنان, بازهم بايد به آنچه به صورت صريح توضيح داده شده بسنده كرد يا بايد روش و شيوه استفاده از قرآن را از لابه لاى تعاليم ائمه استخراج كرد؟
چه فرق است ميان احكامى كه درقرآن بدانها تصريح شده است و احكامى كه در روايات مطرح گرديده است؟ آيا قرآن تنها به كليات پرداخته است يا دربرخى موارد احكام فرعى و جزئى نيز ياد شده است؟
آيا روايات هميشه تفريع اصول احكام قرآنى است, يا در خود روايات نيز القاء اصول صورت گرفته است؟ آيا ممكن است حكمى از احكام قرآنى به وسيله روايات نسخ شود يا تخصيص زده شود واين نسخ و تخصيص براى هميشه وهمه شرايط باقى بماند, درحالى كه روايات هميشه بدون نسخ بماند واعتبار جاودان بيابد! يا اين كه دراين ميدان نياز به مطالعات جديدى براى يافتن نسبت روايات وآيات لازم است؟
آيا بى توجهى به اين گونه مباحث و بسنده كردن به چند روايت براى فهم آيات, خود نوعى اخباريگرى فقهى واجتهادى به حساب نمى آيد؟!

فقه, از هست ها تا بايدها

اكنون ماييم و مجموعه اى عظيم از كتابهاى فقهى كه از يكسو ثمره و نتيجه چند قرن تلاش مجدّانه وايثارگرانه عالمان و فقيهان اسلامى به شمار مى آيد و از سوى ديگرحضور آنها درمتن مسايل مورد ابتلا و زمينه هاى نوپيدا چندان محسوس و كارساز نيست.
احكام و قوانين شريعت, براى حيات و عزّت وتعالى جامعه اسلامى است, ولى اكنون, حيات و عزّت وتعالى, آن گونه كه بايد مشهود نيست.
فتنه هاى فكرى و فرهنگى, ازهرجا سربرمى آورند وشبهات رخ مى نمايند, ولى دستاوردهاى ديرين و اجتهادهاى حجره اى, پاسخ گوى نيازها نيست.
آنچه هست, براستى آنچه بايد باشد, نيست.

پس چه بايد كرد؟

بايد به قرآن, مصدر تشريع و مركز تعاليم وحى و پايگاه مستحكم بينش بازگشت! نه در عبارت, كه به حقيقت! باور كنيم كه:
(انّه لقول فصل وما هو بالهزل) طارق/14
اذعان كنيم, سخن رسول اكرم را كه :
(من لم يفارق احكامه رفعه اللّه.) 19
تحت هيچ پوشش وبه هربهانه اى كلام غيرخدا را برتر از كلام خدا نشماريم, چرا كه به فرموده پيامبر(ص):
(فضل القرآن على سائر الكلام كفضل اللّه على خلقه) 20
آن گاه كه به چنين باور واذعانى برسيم, هرگز فرصت پردازش به آيات وحى را به خاطر ريز انديشى در تعليقه ها وحاشيه هاى نگاشته شده بر حواشى از دست نخواهيم داد. به آنچه ديگران از قرآن فهميده اند و بسنده كرده اند, اكتفا نخواهيم كرد و در شناخت احكام و قوانين وبرنامه هاى حيات آفرين وحى, به تحقيق خواهيم نشست وبا الهام از شيوه معصومين, ريشه هرحكمى را درآيات قرآن خواهيم جست.
دراصول به جاى بحث ازحجيّت ظواهر كتاب , به سبك شناسى قوانين قرآن و تشريع احكام آن ومعانى الفاظ و ادوات آيات الاحكام وانواع دلالتهاى معتبر التزامى و تضمّنى وفحوايى و اقتضايى و… خواهيم پرداخت.
درآغاز هربحث فقهى, نخست به دنبال پايگاه قرآنى آن و تجزيه و تحليل آيات صريح و غير صريح آن, همّت خواهيم گمارد و بر محوريت آيات تأكيد خواهيم داشت.
اگر فقه اصطلاحى بخواهد در جهت فقه ناب قرآنى حركت كند, مى بايست دراولويت دادن به مباحث وابواب فقهى و تفريع اصول, عينيّتهاى جامعه و نيازهاى امّت را لحاظ كند, چنانكه در قرآن لحاظ شده است.
(عن زرارة قال: سألت أباجعفر(ع)عن القرآن؟ فقال لى:
لاخالق ولا مخلوق ولكنّه كلام الخالق.)21
زراره مى گويد از امام باقر درباره قرآن سؤال كردم.
امام فرمود: نه خالق است ونه مخلوق, بلكه قرآن كلام خالق است.
بديهى است كه سؤال زراره درباره قرآن, ناشى از مباحثاتى بوده كه در آن دوره ميان اشاعره ومعتزله به راه افتاده بود, ولى امام اصولاً وارد اين مقوله بى ثمر نشده و نشان داده است كه كافى است بدانيم قرآن كلام خداست.
اين سيره درهمه مباحثات دينى ـ فقهى وغيرفقهى ـ مى تواند جارى شود.
فقه اسلامى بايد چونان فقه قرآنى, فراگير بينديشد ودرهمه ميدانهاى ضرورى حيات حضور پيدا كند وبا به كارگيرى صحيح اجتهاد, احكام متعالى اسلام را متناسب با واقعيتها شناسايى كند و فقيه مى بايست به دانسته هاى عمومى وعلوم سنتى بسنده نكند, بلكه براى شناخت مسايل جديد, نسبت به موضوع شناسى علمى موضوعات اهتمام ورزد.
منتهى شدن اجتهاد و تفقه به احتياطهاى مكرّر, با روح فقه قرآنى كه سهولت و ميسور بودن را نويد داده, سازگار نيست.
ضرورى است كه فقيهان با تشكيل مجمع فقهى وخارج ساختن امر فقاهت دربابهاى متعدد ازتفقه فردى, اجتهاد و فقاهت را وارد مرحله اى جديد كرده, بر اتقان استنباطها بيفزايند واز اختلاف كم ثمر وچه بسا بى ثمر برخى فتاوا بكاهند وتلاشهاى فقهى خود را صرف زمينه ها و موضوعاتى كنند كه كاربردى تر و ضرورى تر است و تأثيرى بايسته در تصحيح روابط اجتماعى و حلّ معضلات حقوقى واصلاح نظامات بشرى و عزّت بخشى امّت اسلام داشته باشد.
براى اين همه, آشنايى فقيهان با تفسير قرآن بلكه قوّت آنان درفهم واستنباط ازآن ضرورى است, چه اين كه به گواهى تاريخ اجتهاد, مصلحان بزرگ فقاهت, مفسرانى صاحب نظر و ژرف انديش نيز بوده اند.


پی نوشت‌ها:

1. صحيفه سجاديه, نيايش 42.
2. كلينى, اصول كافى, 1/36.
3. هاشمى رفسنجانى و جمعى از محققان مركز فرهنگ ومعارف قرآن, تفسير راهنما, 2/287.
4. خرمشاهى, بهاءالدين, قرآن پژوهى/ 56.
5. سيوطى, جلال الدين, الاتقان فى علوم القرآن, 3/267.
6. مصطفوى, سيدمحمد كاظم, القواعد/ 299.
7. موسوى بجنوردى,سيد محمد حسن, القواعد الفقهيه, 7/47.
8. طباطبائى, سيدمحمّد حسين, الميزان, 1/73.
9. تفسير عياشى, 1/3.
10. نهج البلاغه,خطبه 158.
11. محمد يوسف موسى, تاريخ الفقه الاسلامى/ 16.
12. حويزى, تفسير نور الثقلين, 3/720.
13. مجلسى, محمدباقر, بحارالانوار, 92/81.
 15. طباطبائى, سيدمحمّد حسين, الميزان, 1/ 253.
16. همان, 3/86.
17. عاملى, شيخ حرّ, وسائل الشيعة, 18/30.
18. بروجردى, سيد محمد حسين, نهاية الاصول, 1ـ2/478.
19. علامه مجلسى, محمدّباقر, بحارالانوار, 92/32.
20. همان, 92/19.
21. تفسير عياشى, 1/7.
شنبه 15 مهر 1391  5:29 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فقه القرآن فی التراث الشیعی

فقه القرآن فی التراث الشیعی

محمدعلی الحایری الخرم آبادی
مفاتیح الاحکام فی شرح آیات الاحکام

للسید محمد سعید بن سراج الدین قاسم بن الامیر محمد الطباطبائی القهبائی ، المتوفی سنة 1092 هـ .
ترجم له المولی الاردبیلی فقال : « جلیل القدر ، رفیع المنزلة ، عالم فاضل کامل ، ورع صالح دین ، له تألیفات منها : مفاتیح الاحکام فی شرح آیات الاحکام ، للفاضل الکامل العادل الرضی الزکی مولانا أحمد الاردبیلی ، ورسالة فی إحیاء الموات ، وحاشیة علی حاشیة الفاضل الزکی مولانا عبد الله علی التهذیب فی المنطق ، ولد فی سنة اثنتی عشرة ، بعد الالف ، وتوفی رحمه الله تعالی فی سنة اثنتین وتسعین بعد الالف رضی الله عنه » (1) .
وهو شرح بعنوان : (قوله ، قوله) علی کتاب : « زبدة البیان فی أحکام القرآن » للمولی الاردبیلی ، المتوفی سنة 993 هـ .
کشف الحجب والاستار : 126 رقم 605 ، جامع الرواة 2|118 ، أعیان الشیعة 9|344 ، نجوم السماء : 267 ، الذریعة 1|42 و13|302 و21|299 .
1 ـ نسخة عصر المؤلف ، تاریخ کتابتها سنة 1074 هـ ، فی مکتبة المیرزا باقر القاضی التبریزی .
2 ـ ونسخة عند الشیخ محمد صالح بن الشیح أحمد بن صالح آل طعان البحرانی .
مذکورتان فی الذریعة 21 |299 .
3 ـ ونسخة فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم المقدسة ، برقم 2140 ، تشتمل علی کتاب الصوم إلی آخر الکتاب ، مذکورة فی فهرسها 6|150 .
4 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشوری الاسلامی فی طهران ، برقم 4828 ، تاریخها 15 رمضان 1071 هـ ، مذکورة فی فهرسها 12|198 .
(24)

التعلیقة علی زبدة البیان فی أحکام القرآن

للفیض ألکاشانی ، المتوفی سنة 1092 هـ .
وهو : الفقیه المحقق ، والمحدث المدقق ، والمفسر الکبیر ، والحکیم المتأله ، والادیب الشاعر ، والعارف السبحانی ، المولی محمد بن مرتضی الفیض الکاشانی ، من أکابر علماء الامامیة فی القرن الحادی عشر ، ومن مفاخر الطائفة .
ذکر له هذه التعلیقة علی کتاب « زبدة البیان فی أحکام القرآن » للمولی الاردبیلی ، المتوفی سنة 993 هـ ، صاحب الذریعة فی 12|21 ، ولم نجد حتی الآن ذکرها فی غیرها إلا أننا وجدنا نسخا من مخطوطات کتاب « زبدة البیان » علیها تعلیقات من الفیض ، رحمه الله ، منها :
1 ـ نسخة فی مکتبة سبهسالار فی طهران ، برقم 146 ، مذکورة فی فهرسها 1|84 .
2 ـ نسخة اخری فیها ، برقم 144 ، مذکورة فی فهرسها 1|84 .
3 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشوری الاسلامی فی طهران ، برقم 3743 ، مذکورة فی فهرسها 10|القسم الرابع ، ص 1726 .
4 ـ نسخة فی مکتبة جامع کوهرشاد فی مشهد ، برقم 232 ، مذکورة فی فهرسها 1|201 .
(25)

التعلیقة علی زبدة البیان فی أحکام القرآن

للسید الجزائری ، المتوفی سنة 1112 هـ .
وهو المحقق العلامة ، والمحدث البارع ، والادیب الکبیر ، السید نعمة الله بن عبد الله ابن محمد الموسوی الجزائری الشوشتری .
أثنی علیه صاحب الروضات فقال : « کان من أعاظم علمائنا المتأخرین ، وأفاخم فضلائنا المتبحرین ، واحد عصره فی العربیة والادب والفقه والحدیث ، وأخذ حظه من المعارف الربانیة بحثه الاکید وکده الحثیث ، لم یعهد مثله فی کثرة القراءة علی أساتید الفنون ، ولا فی کسبه الفضائل من أطراف الخزون بأصناف الشجون » (2) .
ذکر له هذه التعلیقة علی کتاب « زبدة البیان فی أحکام القران » للمولی الاردبیلی ، صاحب الذریعة فی 12|21 ، وهی مذکورة أیضا فی کتاب « نابغة فقه وحدیث » ص 34 .
(26)

التعلیقة علی مشرق الشمسین

للشیخ سلیمان بن عبد الله بن علی البحرانی الماحوزی ، المعروف بالمحقق البحرانی ، المتوفی حدود سنة 1121 هـ .
أثنی علیه صاحب اللؤلؤة فقال : « هذا الشیخ قد انتهت إلیه رئاسة بلاد البحرین فی وقته .
وقال تلمیذه المحدث الصالح الشیخ عبد الله بن صالح البحرانی فی وصفه :
کان هذا الشیخ اعجوبة فی الحفظ والدقة وسرعة الانتقال فی الجواب والمناظرات وطلاقة اللسان ، لم أر مثله قط ، وکان ثقة فی النقل ضابطا ، إماما فی عصره ، وحیدا فی دهره ، أذعنت له جمیع العلماء ، وأقر بفضله جمیع الحکماء ، وکان جامعا لجمیع العلوم ، علامة فی جمیع الفنون ، حسن التقریر ، خطیبا ، شاعرا ، مفوها ، وکان أیضا فی غایة الانصاف ، وکان أعظم علومه الحدیت والرجال والتواریخ » (3) .
ذکر له هذا الکتاب ، العلامة الطهرانی فی الذریعة 6|201 .
(27)

التعلیقة علی زبدة البیان فی أحکام القرآن

للمولی العلامة محمد بن عبد الفتاح التنکابنی ، المشهور بسراب ، المتوفی سنة 1124 هـ .
ترجم له الخوانساری فقال : « کان من أفاضل تلامذة سمینا الفاضل الخراسانی ، ماهرا فی الفقه والاصولین وعلم المناظرة وغیرها ، وله من المصنفات المشهورة کتابه الموسوم بـ ( سفینة النجاة ) فی اصول الدین وخصوما الامامة ، وکتابه الاخر الموسوم بـ ( ضیاء القلوب ) بالفارسیة ، فی خصوص الامامة وإثبات مذهب الحق فی فرق هذه الامة . . .
ومنها : تعلیقاته الرفیعة علی کتاب (تفسیر آیات الاحکام) للمقدس الاردبیلی ، وحواشیه المشهورة علی (اصول المعالم) للشیخ حسن بن شیخنا الشهید الثانی ، وحواشیه علی کتاب مدارک الفقه ، وحواشیه علی (ذخیرة المعاد) لاستاذه المحقق السبزواری ، وعلی کتاب (شرح اللمعة) وغیر ذلک .
ویروی عنه بالاجازة جماعة ، منهم : الشیخ زین الدین بن عین علی الخوانساری ، ومنهم : المولی محمد شفیع اللاهیجانی ، ومنهم : ولداه الفاضلان المولی محمد صادق والمولی محمد رضا ، وعندنا صورة إجازة بخطه الشریف لهؤلاء الثلاثة علی سبیل الاشتراک ، وقد ذکر فیها روایة نفسه أولا عن المحقق السبزوازی (4) . . .
وتعلیقته هذه علی کتاب « زبدة البیان » للمحقق الاردبیلی ، المتوفی سنة 993 هـ مشهورة .
أولها : « بسملة . . . قوله : بیانه أن الشیخ أبا علی رحمه الله قال فی أول تفسیره : والتفسیر معناه کشف المراد من اللفظ المشکل . . . »
آخرها : « فحینئذ لم یقبل خبر الفاسق بلا تثبت ، هذا آخر ما کتبه قدس سره « .
روضات الجنات 7|106 ، ریحانة الادب 3|5 ، الفوائد الرضویة : 550 ، الذریعة 6|9 ، بزرکان رامسر 1|142 .
1 ـ نسخة فی مکتبة الوزیری فی یزد ، برقم 1290 ، کتبها المولی محمد صادق ابن المؤلف ، عن نسخة الاصل فی أصفهان فی سنة 1128 هـ ، مذکورة فی فهرسها 3/918 .
2 ـ نسخة اُخری فیها ، برقم 2730 ، تاریخها سنة 1127 هـ ، مذکورة فی فهرسها 4 / 1406
3 ـ نسخة فی مکتبة الدکتور علی أصغر المهدوی ، ضمن مجموعة برقم 592 | الکتاب العاشر ، مذکورة فی نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران ، 2|125 .
4 ـ نسخة فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، برقم 4932 ، کتبت فی عصر المؤلف وعلیها علامة التصحیح ، مذکورة فی فهرسها 13|127 .
(28)

التعلیقة علی مسالک الافهام فی آیات الاحکام

لمولانا العلامة المیرزا عبد الله بن عیسی التبریزی الاصفهانی ، المشتهر بالافندی ، المتوفی حدود سنة 1130 هـ .
وهو العلامة فی العلوم العقلیة والنقلیة ، ومن أعاظم علماء الامامیة فی القرن الثانی عشر الهجری .
أثنی علیه کل من ذکره ، فقال السید عبد الله الجزائری : « کان فاضلا ، علامة ، محققا ، متبحرا ، کثیر الحفظ والتتبع ، مستحضرا لاحکام المسائل العقلیة والنقلیة ، یروی عن المولی المجلسی » (5) .
تخرج علی ید العلامة المجلسی ، والمولی محمد باقر السبزواری ، والمحقق الخوانساری ، والمولی المیرزا محمد الشیروانی ، وآخرین .
وقال الخوانساری : « کان رحمه الله من علماء زمان مولانا المجلسی الثانی قدس سره الربانی ، بل من جملة فضلاء حضرته المقدسة ، بل بمنزلة خازن کتبه ، الغیر المفارق مجلسه ومدرسه ، وقد اشیر فی تضاعیف کتابنا هذا إلی کثیر من أحواله ، فی ضمن تراجم أساتیده الاجلة . . . وله بصیرة عجیبة بحقیقة أحوال علماء الاسلام ، ومعرفة تامة بتصانیف مصنفیهم الاعلام » (6) .
له مؤلفات کثیرة فی الفقه والحدیث والتفسیر والعلوم العقلیة والرجال والتراجم ، کریاض العلماء وحیاض الفضلاء ، وغیرها .
ومنها تعلیقته النفیسة هذه علی کتاب « مسالک الافهام فی آیات الاحکام »
للفاضل الجواد الکاظمی .
أولها : « لیس مراده أن أحدا لم یصنف کتابا فی جمع آیات الاحکام وتفسیرها ، فإن جماعة من العلماء ممن سبقه من المتقدمین والمتأخرین ألفوا فی هذا المعنی کثیرا ، ذکرناهم فی کتاب رجالنا ، بعضهم بالفارسیة وبعضهم بالعربیة . . . بل غرضه أن کتابا علی هذه الوتیرة من البسط والجامعیة والتنقیح والتحقیق لم یؤلفه أحد » .
آخرها : « تم علی ید العبد الجانی الفانی الراجی رحمة الله ، ابن المرحوم عیسی بیک ، عبد الله ، عصر یوم الخمیس سادس شهر جمادی الاولی ، یوم نیروز الفرس ، سنة ثمان وتسعین بعد الالف من الهجرة النبویة المصطفویة علیه وعلی آله ألف ألف تحیة ، حال تحویل الحمل فی بلدة زینان حفت عن طوارق الحدثان ، أوان توتجهنا إلی تقبیل عتبة مولانا علی بن موسی الرضا علیه التحیة والثناء » .
ریاض العلماء وحیاض الفضلاء 3|232 ، ریحانة الادب 1|163 ، الذریعة 6|199 ، أعیان الشیعة 8|64 .
نسخة منها کتبها بخطه الشریف علی حاشیة کتاب مسالک الافهام الموجود فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، برقم 2697 ، مذکورة فی فهرسها 7|269 .
(29)

إیناس سلطان المؤمنین
باقتباس علوم الدین من النبراس المعجز المبین

للسید محمد بن علی بن حیدر بن محمد بن نجم الدین الموسوی العاملی الکرکی ، المعروف بمحمد بن حیدر العاملی المکی ، المتوفی سنة 1139 هـ .
أثنی علیه صاحب « نزهة الجلیس » فقال : « قاموس العلم الزاخر ، یلفظ إلی ساحله الجوهر الثمین الفاخر ، وشمامة أهل الحجاز حقیقة لا مجاز فاضل . . بأحادیث فضله تضرب الامثال ، ومجتهد . . رحلة إلی بابه تشد الرحال ، وبلیغ . . تفرد بالبلاغة ، وأدیب ألمعی صاغ النظم والنثر أحسن صیاغة ، حاز العلوم والشرف الباهر وورث الفخار کابرا عن کابر ، له التصانیف العدیدة المشهورة المفیدة . . . » (7) .
وقال صاحب الؤلؤة : « وکان هذا السید فاضلا محققا مدققا ، حسن التعبیر والتقریر ، وقفت له علی کتاب فی آیات القرآن من تصانیفه ، فإذا هو یشهد بسعة باعه ، ووفور إطلاعه علی مذاهب العامة والخاصة وتحقیق أقوالهم ، سلک فی ذلک الکتاب مسلکا غریبا ، یتکلم فیه علی جمیع العلوم ، اشتمل علی أبحاث فی ذلک شافیة مع علماء العامة ـ إلی أن قال : ـ والکتاب المذکور مجلد وهو لم یتم ، ولا أعلم أنه الذی خرج من التصنیف خاصة أم بعده مجلدات اخر » (8) .
وقال المصنف فی شأن کتابه هذا فی مقدمته : « وهو المصنف فی آیات الاحکام ، الفائق کل مصنف علی مرور الایام . . . لانه جمع إلی آیات الاحکام الفقهیة کل آیة یستفاد منها مسألة اصول العقائد الکلامیة واصول الفقه من القواعد العربیة ، أو العقلیة ، أو النقلیة ، مع بسط وتوسع وتحقیق فی الاستدلال » .
لؤلؤة البحرین : 104 ، تکملة أمل الامل : 359 ، مرآة الکتب 2|4 ، کشف الحجب س الاستار : 126 الرقم 603 ، نجوم السماء : 233 ، الفوائد الرضویة : 567 ، الذریعة 1|41 و2|517 .
نسخة من المجلد الاول فی مکتبة مجلس الشوری الاسلامی فی طهران ، برقم 3902 ، مذکورة فی فهرسها 10|القسم الرابع|ص 1926 .
أولها : « بسملة ، بعد حمد الله . . . أتم محامده الوفیة الصفیة علی الدولة العلیة العلویة الصفویة » .
آخرها : « وهو مختلف ، فی ثبوته لمن قال أبوحیان من تقسیر البحر » .
* * *
(30)

تحصیل الاطمئان فی شرح زبدة البیان فی أحکام القرآن

للامیر محمد إبراهیم إبن الامیر معصوم ابن الامیر فصیح ابن الامیر أولیاء الحسینی التبریزی القزوینی ، المتوفی سنة 1149 هـ (9) .
أثنی علیه العلامة الامین نقلا عن ولده فی کتاب « اللالئ الثمینة » فی ترجمته فقال : « کان علامة دهره ، وفهامة عصره فی فنون کثیرة ، عمدة الاماثل وقدوة الافاضل ، ثقة وأی ثقة ، معرضا عن الدنیا ، زاهدا فی مالها وجاهها ، مختارا للعزلة والقناعة ، مقبلا علی اخراه . . . وفضائله لا تحص صی ، ومن مؤلفات « شرح آیات الاحکام ، للاردبیلی » لم یتم ، عرض مجلدا منه علی استاذه جمال المحققین ، فاستحسنه وکتب بخطه علی ظهره : قد أوقفنی رائد النظر علی مواقف هذه الحواشی الشریفة والتعلیقات المنیفة ، فوجدتها لما فیها من تبیان الدقائق وتکثیر الفوائد علی تفسیر زبدة البیان ، کحواشی الاهداب علی الاجفان ، وقد أحسن جامعها ـ جمع الله شمله ـ فی تألیفاته ، وأجارد ـ وحق له الاحسان ـ فیما حقق وأفاد ، أدام الله تعالی تأییده ، وأجزل أجره وتوفیقه ، وکتب ذلک الفقیر إلی الله الباری جمال الدین محمد بن الحسین الخوانساری اوتیا کتابهما یمینا ، وحوسبا حسابا یسیرا ، فی شهر جمادی الثانیة سنة 1117 هـ .
وقال الشیخ عبد النبی القزوینی فی « تتمة أمل الامل » : بحر متلاطم مواج ، ما من علم إلا وقد نظر فیه وحصل منه ، کان فی خزانة کتبه زهاء ألف وخمسمائة کتاب فی أنواع العلوم » (10) .
وکتابه هذا مبسوط ، برزمنه مجلد کبیر إلی أواسط کتاب الصلاة .
أوله : « توجهنا إلی حریم انسک ، یامن لیس لادراک کنه صفاته سبیل ، وتوسلنا إلی قدیم قدسک یا من تنزهت کلماته المحکمة من التأویل والتفسیر ، معترفین بالعجز عن حمدک بزبدة البیان » .
تتمیم أمل الامل : 53 ، نجوم السماء : 250 ، أعیان الشیعة 2 | 228 ، ریحانة الادب 4|450 ، الذریعة 3|396 .
1 ـ النسخة الاصلیة التی علیها تقریظ استاذه المحقّق آقا جمال الدین الخوانساری بخطه ، عند أحفاده بقزوین ، مذکورة فی الذریعة 3|396 .
2 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشوری الاسلامی فی طهران ، برقم 5553 ، من القرن الثانی عشر الهجری ، مذکورة فی فهرسها 16 | 415 .
3 ـ نسخة فی مکتبة الغرب « مدرسة الاخوند » فی همدان ، مذکورة فی فهرسها : 70 .
(31)

التعلیقة علی زبدة البیان فی أحکام القرآن

للامیر بهاء الدین محمد ابن الامیر محمد باقر المختاری الحسینی النائینی السبزواری ، المتوفی أواسط القرن الثانی عشر الهجری .
ترجم له صاحب الروضات ، فقال : « کان من العلماء الاعیان ، الفقهاء الارکان ، أدیبا ماهرا ، وجلیلا کابرا ، حکیما متکلما ، جید العبارة ، طیب الاشارة . . . وله الروایة بالاجازة عن صاحب البدایة المتقدم ذکره بالاطالة والوجادة ، ویستفاد من بعض مؤلفاته الشریفة أنه کان باقیا فی حدود المائة والثلاثین ، وقیل توفی فیما بینه وبین الاربعین ، ودفن فی دار السلطنة بأصفهان » (11) .
ذکرها فی الذریعة 6|9 الرقم 16 ، نقلا عن فهرس تصانیف المؤلف .
(32)
قلائد الدرر فی بیان آیات الاحکام بالاثر
للمحقق المدقق ، الشیخ أحمد بن إسماعیل بن عبد النبی الجزائری ، المتوفی سنة 1151 هـ .
ترجم له آل محبوبة فقال : « من مشاهیر علماء الشیعة ، والمقدمین من رجالها ، حاز سمعة طائلة فی العلم والفضل ، وشهرة واسعة فی التحقیق والتدقیق ، ذکر فی کثیر من کتب التراجم والاجازات .
قال الشیخ عبد النبی فی التکملة : کان فقیها ماهرا ، وعالما باهرا ، وبحرا زاخرا ، ذا قوة متینة وملکة قویة ، سمعت مشایخنا یثنون علیه بالفضل ویمدحونه بالفقه . . . ، وعبر عنه فی المستدرک بخاتمة المجتهدین ، الاستاذ الفاضل .
وقال بعض معاصریه : قام مقام شیخه أبوالحسن الشریف ، لانه کان الفقیه الافقه ، والمحدث الورع ، العالم العلامة ، النحریر الفهامة فی زمانه .
یروی قراءة وسماعا عن الشیخ حسین بن الشیخ عبد علی الخمایسی النجفی ، والامیر محمد صالح بن عبد الواسع الحسینی الخاتون آبادی ، المتوفی سنة 1116 هـ ، والمولی محمد نصیر .
ویروی إجازة عن المولی محمد مؤمن الحسینی الاسترابادی ، المتوفی سنة 1088 ، والشیخ عبد الواحد البورانی النجفی ، والشیخ أحمد بن محمد بن یوسف البحرانی ، المتوفی سنة 1102 .
ویروی قراءة وسماعا وإجازة عن المولی أبی الحسن الشریف الفتونی النجفی .
ویروی عنه ولده الشیخ محمد ، والسید نصر الله الحائری ، والسید عبد الله ابن علوی البلادی البحرانی ، والسید عبد العزیز بن أحمد النجفی ، والسید صدر الدین القمی ، والسید شبر ، والشیخ عبد الله بن صالح البحرانی (12) .
له آثار قیمة فی الفقه والحدیث والتفسیر ، منها : کتابه القیم (قلائد الدرر فی تفسیر آیات الاحکام بالاثر) .
تتمیم أمل الامل : 59 ، روضات الجنات 1|86 ، إیضاح المکنون 1|5 ، هدیة العارفین 1|172 ، کشف الحجب والاستار : 126 ، لؤلؤ البحرین : 112 ، نجوم السماء : 235 ، الفوائد الرضویة : 14 ، أعیان الشیعة 1 | 127 ، مرآة الکتب 2|4 ، الذریعة 13|156 و17|161 ، ریحانة الادب 3|359 ، معجم المؤلفین 1|163 ، الاعلام ـ للزرکلی ـ 1/95 .
1 ـ نسخة الاصل عند اسرته فی النجف الاشرف ، علی ما ذکره العلامة الطهرانی فی « طبقات أعلام الشیعة ، الضیاء إللامع فی القرن التاسع » : 162 .
2 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشوری ، کتبها علوان بن حسن فی سنة 1269 هـ ، صححها حفید المؤلف علی نسخة المصنف وعلی النسخة المصححة الاخری ، مذکورة فی فهرسها 7|217 .
وفی آخر هذه النسخة کتب حفید المؤلف ، ما یلی : « بسم الله تعالی ، قد قوبلت هذه النسخة علی مسودة المصنف جدی قدس سره أولا ، ثم قابلتها ثانیا علی مبیضة قد صححها جدی المصنف بیده ، وجعل فیها زیادات علی المسودة بخط یده رحمه الله ، وهذه النسخة کتبت علی المبیضة المذکورة وصححت أولا علی المسودة ، ثم صححتها ثانیا علی المبیضة المزبورة ، فکل زائد فی المبیضة بخط المصنف أبقیته فی هذه النسخة ، فحاصل ذلک کل ما فی هذه النسخة بخط المصنف ، والانسان غیر معصوم ، کتبه الاقل . . . مهدی بن شیخ محمد صالح الجزائری » .
طبع فی طهران سنة 1327 هـ ، علی الحجر ، بالقطع الرحلی ، وفی النجف الاشرف سنة 1383 هـ علی الحروف فی ثلاثة أجزاء (13) .
( 33)

التعلیقة علی مشرق الشمسین

للمولی إسماعیل بن محمد حسین بن محمد رضا بن علاء الدین محمد المازندرانی ، المشهور بالخاجوئی ، المتوفی سنة 1173 ، أو 1177 هـ .
ترجم له الخوانساری وأثنی علیه وقال : « کان عالما بارعا ، وحکیما جامعا ، وناقدا بصیرا ، ومحققا نحریرا ، من المتکلمین الاجلاء ، والمتتبعین ألادلاء ، والفقهاء الاذکیاء ، والنبلاء الاصفیاء ، طریف الفکرة ، شریف الفطرة ، سلیم الجنبة ، عظیم الهیبة ، قوی النفس ، نقی القلب ، زکی الروح ، فی العقل ، کثیر الزهد ، حمید الخلق ، حسن السیاق ، مستجاب الدعاء ، مسلوب الادعاء ، معظما فی أعین الملوک والاعیان ، مفخما عند أولی الجلالة والسلطان ، حتی أن نادر شاه ـ مع سطوته المعروفة ، وصولته الموصوفة ـ کان لا یعتنی من بین علماء زمانه إلا به ، ولا یقوم إلا بإذنه ، ولا یمتثل إلا أمره ، ولا یحقق إلا رجاه ، ولا یسمع إلا دعاه ، وذلک لاستغنائه الجمیل عما فی أیدی الناس ، واکتفائه بالقلیل من الاکل والشرب واللباس ، وقطعه النظر عما سوی الله ، وقصده القربة فیما تولاه » (14) .
وقال أیضا : « وقد تلمذ عنده جملة من مشایخ أشیاخنا الاعیان المتقدمین ، کالمولی مهدی النراقی الکاشانی ، والاقا محمد البیدآبادی الجیلانی ، الآمیرزا أبی القاسم المدرس الاصفهانی ـ استاد جدنا الامیر أبی القاسم الخوانساری ـ والمولی محراب الحکیم العارف المشهور » (15) .
له مؤلفات قیمة فی شتی العلوم ، من الفقه والحدیث والتفسیر والفلسفة والعقائد ، منها : تعلیقاته الانیقة علی کتاب « مشرق الشمسین » للشیخ بهاء الدین العاملی .
أولها : « وبعد ، فلما کان کتاب مشرق الشمسین وإکسیر السعادتین ، للشیخ العلامة بهاء الدین محمد العاملی علیه الرحمة ، کتب علیه المولی الاولی الجلیل الربانی مولانا إسماعیل المازندرانی الشهیر بالخواجوئی ـ قدس سره ـ تعلیقات شریفة أحببت جمعها وتدوینها فی هذا الکتاب ، والله الموفق للصواب . . . قوله رحمه الله فی دیباجة الکتاب ، وفقه الله للعمل فی یومه لغده » .
آخرها : « وقد روی عن النبی (صلی الله علیه وآله وسلم) أنه کان یتطیب به وکان أحب الطیب إلیه ، وقد سبق النص ، والله یعلم . إسماعیل المازندرانی ، انتهت تعلیقاته رحمه الله علی کتاب مشرق الشمسین ، بقلم جامعها من خطه الشریف رحمه الله تعالی فی یوم الاحد 25 شوال المکرم 1272 ، وأنا العبد محمد بن زین العابدین المرعشی الموسوی عفی عنهما » .
نسخة منها فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، ضمن مجموعة 5467 برقم 4 ، مذکورة فی فهرسها 14|250 .
(34)

التعلیقة علی زبدة البیان فی أحکام القرآن

للمولی إسماعیل الخاجوئی ، المذکور آنفا .
مذکورة فی : الذریعة 6|103 ، روضات الجنات 1|118 ، ریحانة الادب 2|105 ، وأعیان الشیعة 3|403 .
. . . للبحث صلة

الهوامش

(1) جامع الرواة 2|118 .
(2) روضات الجنات 8|150 .
(3) لؤلؤة البحرین : 7 و8 .
(4) روضات الجنات 7|106 و107 .
(5) الاجازة الکبیرة : 146 .
(6) روضات الجنات 4|255 .
(7) نزهة الجلیس :
(8) لؤلؤة البحرین : 104 .
(9) وقیل : توفی سنة 1140 و1145 و 1148 هـ .
(10) أعیان الشیعة 2|227 .
(11) روضات الجنات 7|121 .
(12) ماضی النجف وحاضرها 2|81 و82 .
(13) فهرس المطبوعات العربیة ـ للمشار ـ : 712 .
(14) روضات الجنات 1|114 .
(15) روضات الجنات 1|119 .
شنبه 15 مهر 1391  5:29 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فقه القرآن فی التراث الشیعی (1)

فقه القرآن فی التراث الشیعی (1)

محمد علی الحائری الخرم آبادی

بسم الله الرحمن الرحیم
کان لرسول الله صلى الله علیه وآله وسلم اهتمام بلیغ بکتاب الله العزیز ، فی تعلیمه وتعلمه ، والعمل بما ورد فیه من الاحکام والتعالیم الالهیة التی تهدی الانسان إلى السعادة والرشاد .
والقرآن هو المعجزة الخالدة للرسول الاعظم صلى الله علیه وآله وسلم ، وقد جاء لاصلاح المجتمع البشری فهو نظام عام للانسانیة جمعاء ، وإنه أحسن الحدیث ، وربیع القلوب ، وشفاء للصدور .
فعلى هذا ترى المسلمین اهتموا بشؤون القرآن ، وسعوا فی جمعه وحفظه وکتابته ، وتعلیمه وتعلمه ، وتفسیر نصوصه ، إلى غیر ذلک .
فشیعة أهل البیت ـ اقتداء بهم علیهم السلام ـ کانوا ولا یزالون یهتمون بالکتاب العزیز . . .
فأول من جمع القرآن وفسره هو :
1 ـ أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السلام ، وبعده أصحابه وأصحاب الائمة من ذریته علیهم السلام ، فمنهم :
2 ـ عبد الله بن عباس ، الذی أملى کتابا فی تفسیر القرآن (1) .
3 ـ جابر بن عبد الله الانصاری ، وهو من الطبقة الاولى من المفسرین .
4 ـ أبی بن کعب الانصاری ، الذی صنف فی فضائل القرآن (2) .
5 ـ أبو الاسود الدؤلی ، فهو أول من وضع نقط المصحف وحفظه عن التصحیف .
6 ـ سعید بن جبیر ، الذی صنف فی علم التفسیر (3) ، واستشهد فی سبیل ولاء أهل البیت علیهم السلام .
7 ـ أبان بن تغلب ، الذی دون علم القراءة وصنف کتابا فی معانی القرآن (4) ، وکتابا فی غریبه .
8 ـ أبو حمزة الثمالی ، ثابت بن دینار ، أبو صفیة الکوفی الذی صنف فی التفسیر (5) ، وهو من أصحاب الامام علی بن الحسین علیهما السلام .
9 ـ محمد بن السائب الکلبی ، من أصحاب أبی جعفر الباقر وأبی عبد الله الصادق علیهما السلام ، صاحب التفسیر المشهور (6) وأحکام القرآن (7) .
10 ـ محمد بن الحسن الصیرفی ، من أصحاب الامام الصادق علیه السلام ، صنف کتاب : « التحریف والتبدیل » .
11 ـ علی بن حسن بن فضال ، من خواص أصحاب الامام الرضا علیه السلام ، له کتاب : « الناسخ والمنسوخ » (8) .
12 ـ الشیخ فرات بن إبراهیم بن فرات الکوفی ، من علماء عصر الامام الجواد علیه السلام ، له تفسیر معروف ، مطبوع .
13 ـ الفراء ، یحیى بن زیاد ، الذی صنف فی مجاز القرآن .
14 ـ العیاشی محمد بن مسعود بن محمد بن العیاش السلمی السمرقندی ، له کتاب « التفسیر » المعروف بتفسیر العیاشی .
15 ـ علی بن إبراهیم القمی ، من أجلاء مشایخ الشیعة ، له کتاب تفسیر القرآن (9) ، مطبوع .
16 ـ النعمانی ، محمد بن إبراهیم بن جعفر أبو عبد الله الکاتب ، له تفسیر یعرف بتفسیر النعمانی .
17 ـ الشیخ المفید ، محمد بن محمد بن النعمان ، صنف کتاب : « البیان فی أنواع علم القرآن » .
18 ـ الشریف الرضی ، الذی صنف فی جمیع علوم القرآن ، منها : « حقائق التأویل فی متشابه التنزیل » و« تلخیص البیان عن مجازات القرآن » .
19 ـ شیخ الطائفة محمد بن الحسن بن علی الطوسی ، ألف فی التفسیر کتاب : « التبیان الجامع لکل علوم القرآن » .
20 ـ الشیخ رشید الدین محمد بن علی بن شهر آشوب المازندرانی ، ألف کتاب : « أسباب النزول فی القرآن » و« متشابه القرآن ومختلفه » .
21 ـ الشیخ أبو الفتوح الرازی ، حسین بن علی بن محمد بن أحمد الخزاعی النیشابوری ، ألف « روض الجنان فی تفسیر القرآن » فی عشرین جزءا ، مطبوع .
22 ـ إمام المفسرین أمین الدین أبو علی الفضل بن الحسن بن الفضل الطبرسی ، صنف « مجمع البیان فی علوم القرآن » فی عشرة أجزاء ، و« جامع الجوامع » ، مطبوعان .
23 ـ قطب الدین الرواندی ، سعید بن هبة الله ، ألف « خلاصة التفاسیر » فی عشرة أجزاء ، و« فقه القرآن » فی جزءین کما یأتی . فهذه نماذج من أسماء بعض مفسری الشیعة من أصحاب الائمة ومن بعدهم إلى القرن السادس ، ومن تلک القرون إلى هذا العصر ، والذین لم یألوا جهدا فی هذا السبیل حتى بلغت مؤلفاتهم المئات .
وملخص القول : إن عنایة الشیعة بالقرآن العظیم واهتمامهم بعلومه عبر القرون لا یقل عن اهتمام غیرهم ، ولا تراثهم فی هذا الصدد بأقل من تراث الاخرین .
ولتجنب الاطالة ترکنا ذکرهم ، لان سرد الجمیع یحتاج إلى کتاب مستقل ، ویمکن مراجعة کتب التراجم والرجال والفهارس ، وخاصة : تأسیس الشیعة الکرام لعلوم الاسلام ، والذریعة إلى تصانیف الشیعة ـ الجزء 4 ـ للوقوف على ذلک .
ولما کان العلم بالاحکام الشرعیة السمتفاد من الایات القرآنیة ، من أجل العلوم المتعلقة بکتاب الله العزیز ، وفن من فنونه ، وبه تنظم قواعد الحیاة فی المجتمع الاسلامی ، ولما کانت تلک الایات الشریفة من أهم الادلة التی یرجع إلیها الفقهاء لاستنباط الاحکام الشرعیة ، توجهت إلیها أنظار کبار العلماء بالبحث فیها واستنباط الاحکام منها .
وقد ألف فی فقه القرآن عدد کبیر من علماء الاسلام على اختلاف مذاهبهم . . . فمن علماء أهل السنة :
1 ـ الشافعی ، أبو عبد الله محمد بن إدریس ، المتوفى سنة 204 هـ ، ألف کتاب « أحکام القرآن » .
2 ـ أبو جعفر أحمد بن محمد الطحاوی ، ألف کتاب « أحکام القرآن » .
3 ـ أبو بکر أحمد بن علی الرازی البغدادی الحنفی الجصاص ، المتوفى سنة 370 هـ ، ألف کتاب « شرح أحکام القرآن » مطبوع فی ثلاثة أجزاء .
4 ـ أبو الحسن علی بن محمد الطبرسی الشافعی ، المعروف بالکیا الهراسی ، المتوفى سنة 504 هـ ، ألف کتاب « أحکام القرآن » مطبوع فی أربعة أجزاء .
5 ـ ابن العربی ، القاضی أبو بکر محمد بن عبد الله ، بن أحمد المالکی الاندلسی ، المتوفى سنة 543 هـ ، ألف کتاب « أحکام القرآن » مطبوع فی أربعة أجزاء .
وغیرهم من کبار علماء المذاهب الاربعة .
وأما علماء الشیعة الذین اقتفوا أثر آل بیت الرسول الاعظم صلى الله علیه وآله وسلم ، الذین هم موضع الرسالة ، ومختلف الملائکة ، ومهبط الوحی ، وعیبة العلم ، ومنار الهدى ، وخزائن أسرار الوحی ، والتنزیل ، ومعادن جواهر العلم والتأویل ، أهل الذکر الذین أمر بمسألتهم ، وأولو الامر الذین أمر بطاعتهم ، والراسخون فی العلم الذین عندهم علم القرآن کله . . . فهم أول من صنف فی أحکام القرآن لا الشافعی ، ولا القاسم بن أصبغ بن محمد بن یوسف البیاتی الاندلسی کما سنشیر إلى ذلک فی ذیل البحث عن « أحکام القرآن » لمحمد بن السائب الکلبی .
وآثار ومصنفات الذین ألفوا من الشیعة فی فقه القرآن کثیرة ، أذکر فی هذا الثبت ما تیسر لی الوصول إلیه من أسمائهم أو مؤلفاتهم المخطوطة أو المطبوعة .
وأرجو أن یکون هذا العمل الیسیر موجبا لاحیاء ذکر علمائنا الماضین قدس الله أسرارهم ، الذین خدموا الشریعة المطهرة وأتبعوا أنفسهم فی سبیل تشیید مبانیها ورفعة الثقافة الاسلامیة منذ انبثاقها إلى یومنا هذا .
ومن الله التوفیق وهو المستعان .
(1)

أحکام القرآن

لمحمد بن السائب الکلبی ، المتوفى سنة 146 هـ .
و« أول من صنف فی أحکام القرآن هو محمد بن السائب الکلبی ، المفسر ، الاتی ذکره فی طبقات المفسرین ، قال الندیم فی الفهرست ـ عند ذکره للکتب المؤلفة فی أحکام القرآن ـ ما لفظه : کتاب أحکام القرآن للکلبی ، رواه عن ابن عباس .
قلت : وستعرف أن وفاة محمد بن السائب سنة ست وأربعین ومائة ، وحینئذ فقد وهم جلال الدین السیوطی فی کتاب الاوائل حیث قال : أول من صنف أحکام القرآن الامام الشافعی ، فإن الامام الشافعی توفی سنة أربع ومائتین وله من العمر أربع وخمسون سنة ، وذکر فی طبقات النحاة أول من کتب فی أحکام القرآن هو القاسم بن أصبغ بن محمد بن یوسف البیانی القرطبی الاندلسی الاخباری اللغوی ، المتوفى سنة أربعین وثلاثمائة عن ثلاث وتسعین سنة . وأیا ما کان فهو متأخر عن محمد بن السائب ، اللهم إلا أن یرید أول من صنف فی هذا من علماء السنة والجماعة وحینئذ لا ینافی ما ذکرنا من تقدم الشیعة فی ذلک » (10) .
الفهرست للندیم : 41 ، أعیان الشیعة 1 | 127 ، الذریعة 1|140 و300 ، تاریخ التراث العربی 1|80 ، ریحانة الادب 5 | 74 .
(2)

أحکام القرآن

للعلامة أبی الحسن عباد بن العباس بن عباد الدیلمی القزوینی الطالقانی ، والد الصاحب بن عباد ، المتوفى سنة 334 أو 335 هـ . کان وحید عصره فی العلم والفضل والکمال والورع والتقى والامانة وحسن السیاسة وإصلاح الامور ، کان وزیرا لرکن الدولة ابن بویه والد فخر الدولة .
قال السمعانی فی الانساب : « أبو الحسن عباد بن العباس بن عباد الطالقانی ، سمع أبا خلیفة الفضل بن الحباب البصری بها ، وأبا بکر محمد بن یحیى المروزی ثم البغدادی ، وجعفر بن الحسن الفریانی ، ومحمد بن حبان المازنی وجماعة من البغدادیین . . . وتوفی سنة أربع أو خمس وثلاثین وثلاثمائة .
سمعت أبا العلاء أحمد بن الفضل الحافظ من لفظه بأصبهان : سمعت أبا الفضل محمد بن طاهر المقدسی الحافظ ، یقول : رأیت لابی الحسن عباد بن العباس الطالقانی والد الصاحب إسماعیل فی دار کتب ابنه أبی القاسم إسماعیل ابن عباد بالری کتابا فی أحکام القرآن » (11) .
المنتظم فی تاریخ الملوک والامم 7|184 رقم 297 ، الانساب ـ للسمعانی ـ 8|178 ، أعیان الشیعة 7|410 ، الذریعة 4|234 ، ریحانة الادب 8|95 ، معجم الادباء ـ لیاقوت ـ 6|172 ، معجم المؤلفین 5|57 .
(3)

فقه القرآن فی شرح آیات الاحکام

للشیخ الامام قطب الدین أبو الحسن سعید بن هبة الله بن الحسن الراوندی الکاشانی ، المتوفى یوم الاربعاء رابع عشر شهر شوال سنة 573 هـ .
کان من محققی الفقهاء ، ومن أعاظم المحدثین والمتکلمین والمفسرین ، ومن الشعراء المتبحرین ، کتب فی الحدیث والفقه والتفسیر والکلام والفلسفة والتاریخ وغیرها ، ولا تزال تآلیفه القیمة محط أنظار المحققین والدارسین .
یروی عن جماعة کثیرة من المشایخ کأمین الاسلام الطبرسی ، والسید المرتضى بن الداعی الرازی ، وعماد الدین الطبری ، وابن الشجری ، والامدی ، ومحمد بن الحسن الطوسی والد المحقق الخواجة الطوسی ، وغیرهم .
ویروی عنه القاضی جمال الدین علی بن عبد الجبار الطوسی ، والقاضی أحمد بن علی بن عبد الجبار الطوسی ، ورشید الدین محمد بن علی بن شهر آشوب ، وعلی بن محمد المدائنی ، وابناه نصیر الدین الحسین بن سعید ، وظهیر الدین محمد بن سعید الراوندیان ، وغیرهم .
ومن آثاره هذا الکتاب الذی یعتبر من أهم المؤلفات وأقدمها فی هذا المجال ، یبحث فیها بترتیب الکتب الفقهیة ، فرغ من تألیفه سنة 563 هـ .
أمل الامل 2|127 ، ریاض العلماء 2|423 ، لؤلؤة البحرین : 306 ، روضات الجنات 4|6 ، أعیان الشیعة 1|127 ، الذریعة 16|295 ، ریحانة الادب 4|468 ، إیضاح المکنون 2|200 ، فهرست منتجب الدین : رقم 186 ، الفوائد الرضویة : 200 .
1 ـ نسخة منه مکتوبة فی القرن السابع أو الثامن الهجری ، نسخها أحد أحفاد المؤلف ، کانت فی خزانة کتب الشیخ علی العلومی الیزدی (12) فانتقلت إلى المکتبة المرکزیة لجامعة طهران ، وهی الان فیها تحت رقم 5471 ، مذکورة فی فهرسها 18|223 و16 | 17 .
وعنها مصورة فی المکتبة المرکزیة لجامعة طهران أیضا ، رقم الفلم 2275 ، کما فی فهرس مصوراتها 1|360 .
2 ـ ونسخة کاملة منه فی خزانة کتب ثقة الاسلام التبریزی ، کتبها حسن ابن یعقوب بن یوسف بن محمد الحائری الحلی ، فی یوم الثلاثاء السادس والعشرین من شهر شوال سنة 759 هـ (13) .
وانتقلت هذه النسخة إلى مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، برقم 1570 ، مذکورة فی فهرسها 4|379 .
3 ـ ونسخة أخرى منه ، کتبها أحمد بن معین بن همایون ، یوم الجمعة 9 شهر رمضان سنة 807 هـ ، قوبلت مع نسخة مصححة على نسخة المصنف ، فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، برقم 1042 ، مذکورة فی فهرسها 3|235 .
4 ـ وعنها مصورة أیضا فی المکتبة المرکزیة لجامعة طهران ، رقم الفلم 2302 ، کما فی فهرس مصوراتها 1|361 .
5 ـ نسخة فی مکتبة المغفور له الاستاذ المحقق المحدث الارموی ، فرغ من کتابتها علی بن شمروخ ، عصر یوم الجمعة الثالث والعشرین من شهر ربیع الاول من سنة 768 هـ ، مذکورة فی تعلیقات الارموی على کتاب النقض للقزوینی 1|107 ، وذکرت فی فهرس مصورات المکتبة المرکزیة لجامعة طهران 1 |361 .
6 ـ ونسخة منه فی النجف الاشرف ، فی بیت الشیخ جعفر المحیصر ، مذکورة فی الذریعة 16|296 .
7 ـ ونسخة فی مکتبة مجلس الشورى الایرانی فی طهران ، برقم 62413 ، من القرن الحادی عشر ، مذکورة فی فهرسها 16|407 .
وطبعته مکتبة آیة الله المرعشی العامة سنة 1397 هـ بتحقیق السید أحمد الحسینی ، فی جزءین ب 900 صفحة تقریبا .
(4)

النهایة فی تفسیر خمسمائة آیة

للشیخ أحمد بن عبد الله بن سعید المتوج ، أو سعید بن المتوج البحرانی ، المعروف بابن المتوج ، الملقب بفخر الدین ، المتوفى حدود سنة 800 هـ .
کان عالما بارعا وزاهدا ، ومفسرا متبحرا ، وأدیبا شاعرا .
یروی عن « فخر المحققین ابن العلامة الحلی . ویروی عنه جماعة منهم الشیخ فخر الدین أحمد بن مخدم الاوالی البحرانی ، والشیخ شهاب الدین أحمد بن فهد بن إدریس المقرئ الاحسائی کما صرح به ابن أبی جمهور » (14) .
له تآلیف قیمة منها : آیات الاحکام الموسوم بالنهایة .
کان معاصرا للفاضل المقداد السیوری ـ المتوفى 826 هـ ـ وهو المعنی بقوله فی هذا الکتاب : « قال المعاصر » (15) وبالعکس .
أعیان الشیعة 3 | 11 ، الذریعة 1|42 و24|402 رقم 2137 ، طبقات أعلام الشیعة ـ القرن الثامن ـ : 7 ، ریحانة الادب 8|194 .
(5)

منهاج الهدایة

للشیخ أبی الناصر جمال الدین أحمد بن عبد الله بن محمد بن علی بن الحسن بن المتوج البحرانی ، المعروف بابن المتوج ، المتوفى سنة 820 هـ ، على ما یظهر من کتابه « الناسخ والمنسوخ » بخط ولده الناصر الحفظة المشهور (16) .
یروی عن فخر المحققین ابن العلامة الحلی ، وکان من أجل تلامذته ، وعن غیره من علماء الحلة .
ویروی عنه : أحمد بن فهد الحلی ـ صاحب « المهذب البارع » ، و« شرح الارشاد » و« عدة الداعی » ـ ، والشیخ فخر الدین أحمد بن محمد بن رفاعة السبعی ، وابنه الشیخ ناصر بن أحمد وغیرهم (17) .
تآلیفه کثیرة منها : آیات الاحکام الموسوم بـ « منهاج الهدایة » .
ریاض العلماء 1|44 ، لؤلؤة البحرین : 179 . کشف الحجب والاستار : 324 رقم 1762 ، أعیان الشیعة 3|14 ، الذریعة 1|42 رقم 211 و23 | 180 ، طبقات أعلام الشیعة ـ القرن الثامن ـ : 7 ، ریحانة الادب 8|195 . وهنا لابد من التوضیح حول هذین الکتابین ومؤلفیهما ، إذ یظهر من کلام جماعة من العلماء أن أحمد بن عبد الله بن المتوج رجل واحد . ورأینا أن ما أفاده العلامة الامین فی الاعیان فی هذا الشأن ما لا مزید علیه ، فلذا نذکر قسما منه بعینه . . . فیقول :
ولکن صاحب « الذریعة إلى معرفة مؤلفات الشیعة » قال : إن أحمد بن عبد الله بن المتوج إثنان :
أحدهما : الشیخ جمال الدین أحمد بن عبد الله بن محمد بن علی بن الحسن ابن المتوج البحرانی ، الذی هو شیخ أحمد بن فهد الحلی ، والمعاصر والمصاحب للشهید الاول ، والمؤلف لایات الاحکام المختصر الموسوم بمنهاج الهدایة ، الذی ترجمه کذلک الشیخ سلیمان البحرانی فی رسالته فی تراجم علماء البحرین .
ثانیهما : سمیه ومعاصره الشیخ فخر الدین أحمد بن عبد الله بن سعید بن المتوج ، الذی کان من مشایخ أحمد بن فهد الاحسائی ، وله کتاب النهایة فی تفسیر الخمسمائة آیة .
وما ذکره قریب من الاعتبار لاختلاف اللقب ، فأحدهما یلقب بفخر الدین والاخر جمال الدین ، ولاختلاف النسب ، فأحدهما أحمد بن عبد الله بن محمد بن علی بن الحسن بن المتوج ، والثانی أحمد بن عبد الله بن سعید بن المتوج ، ولکن لاشتراکهما فی الاسم واسم الاب وأسم الجد ـ وهو المتوج ـ ، وکونهما فی عصر واحد ، واشتراک تلمیذیهما فی الاسم واسم الاب ، وقد یکونان مشترکین فی بعض الاسانید ، لذلک وقع الاشتباه بینهما وظنا رجلا واحدا ، ونسب إلیه ما لکل منهما ، والله أعلم ، فراجع » (18) .
(6)

آیات الاحکام

للشیخ ناصر بن الشیخ جمال الدین أحمد بن الشیخ عبد الله بن المتوج البحرانی .
ذکره فی الذریعة فقال : « المذکور فی أمل الامل ، ووالده الشیخ أحمد من تلامیذ فخر المحققین ابن العلامة الحلی ، ذکر سیدنا حسن الصدر أنه رآه فی مکتبات النجف » .
الذریعة 1|43 رقم 220 .
(7)

کنز العرفان فی فقه القرآن

تفسیر لایات الاحکام .
للشیخ الامام شرف الدین أبی عبد الله مقداد بن عبد الله بن محمد بن الحسین بن محمد الحلی الاسدی السیوری ، المتوفى ضحى نهار الاحد 26 من شهر جمادى الاخرة سنة 826 هـ بالمشهد المقدس الغروی على مشرفه السلام .
کان من أعاظم تلامذة الشهید الاول محمد بن مکی والراوین عنه .
ویروی عنه : شرف الدین المکی ، والحسین بن علاء الدین مظفر بن فخر الدین بن نصر الله القمی ، وتاج الدین الحسن بن راشد ـ أو الحسن بن محمد ابن راشد ـ الحلی ، ومحمد بن شجاع القطان الحلی ، وأحمد بن فهد الحلی .
کان متقنا لعلوم کثیرة ، فقیها متکلما أصولیا نحویا منطقیا ، صنف وأجاد ، وصنف فی الفقه هذا الاثر الخالد « کنز العرفان فی فقه القرآن » ورتبه على مقدمة وأبواب على ترتیب کتب الفقه وخاتمة (19) .
وهذا الکتاب المشهور فی الاوساط العلمیة ، یقتفی فیه أثر أمین الاسلام الطبرسی فی « مجمع البیان فی تفسیر القرآن » فی نقل الاحادیث والاقوال وشأن نزول الایات ویتعرض لاراء المذاهب الاسلامیة الاخرى .
أمل الامل 2|325 ، ریاض العلماء 5|216 ، روضات الجنات 7|171 ، لؤلوة البحرین : 172 ، أعیان الشیعة 1|127 ، الذریعة 18|159 ، الضیاء اللامع : 139 ، الکنى والالقاب 3|10 ، کشف الحجب والاستار : 126 رقم 608 ، إیضاح المکنون 2|386 ، الاعلام ـ للزرکلی ـ 7|282 ، الفوائد الرضویة : 667 .
ونسخة کثیرة ، نذکر ما کتب منها إلى حدود سنة 1000 للهجرة .
1 ـ نسخة ثمینة فی خزانة کتب الاستاذ فخر الدین النصیری ، تمت کتابتها قبل وفاة المؤلف بشهرین ، بخط مقصود بن زین العابدین الحسینی المرعشی فی ربیع الاول سنة 826 هـ مقروءة على المولى المحقق عبد الله التستری ، وعلیها حواش بخطه الشریف .
2 ـ نسخة فی المکتبة الوطنیة فی تبریز ، برقم 3379 ، کتبها أحمد بن محمد ابن علی رضا الشعرانی فی النجف الاشرف فی لیلة الثلاثاء 27 جمادى الاخرة 833 هـ ، مذکورة فی فهرسها صفحة 1136 .
3 ـ وعنها مصورة أیضا فی المکتبة المرکزیة لجامعة طهران ، رقم الفلم 6221 ، مذکورة فی فهرسها 3|245 .
4 ـ نسخة فی مکتبة الوزیری فی یزد ، برقم 634 ، تاریخ کتابتها یوم الثلاثاء 5 صفر 879 هـ ، علیها البلاغ والمقابلة ، مذکورة فی فهرسها 2|535 .
5 ـ نسخة فی مکتبة المسجد الاعظم فی قم ، برقم 364 ، تاریخها سنة 907 هـ ، مذکورة فی فهرسها صفحة 335 .
6 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشورى فی طهران ، برقم 62676 ، تاریخ کتابتها یوم الخمیس 15 جمادى الاولى 913 هـ ، مذکورة فی فهرسها 12|123 .
7 ـ نسخة فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، رقم 3177 ، تاریخ کتابتها 7 ربیع الاول 963 هـ ، علیها تصحیح ، مذکورة فی فهرسها 8|401 .
8 ـ نسخة فی مکتبة المسجد الاعظم فی قم ، برقم 655 ، تاریخها سنة 963 هـ ، مذکورة فی فهرسها صفحة 335 .
9 ـ نسخة فی مکتبة جامعة لوس انجلس فی أمریکا ، ضمن مجموعة 1061 M، برقم 1 ، تاریخ کتابتها یوم الثلاثاء 20 ذی القعدة 967 هـ ، مذکورة فی نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران 11 ـ 12|708 .
10 ـ نسخة فی مکتبة الامام الرضا علیه السلام فی مشهد ، برقم 5867 ، علیها مقابلة ، تاریخها سنة 970 هـ .
11 ـ نسخة فی مکتبة مدرسة المروی فی طهران ، برقم 459 ، تاریخها سنة 973 هـ .
12 نسخة فی المکتبة الوطنیة فی طهران ، تاریخها سنة 978 هـ ، مذکورة فی فهرسها 7|128 .
13 ـ نسخة فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، تاریخها 24 رمضان 979 هـ ، مذکورة فی فهرسها 1|105 .
14 ـ نسخة فی مکتبة الامام الرضا علیه السلام فی مشهد ، تاریخها سنة 980 هـ ، رقم 2534 ، مذکورة فی فهرس مخطوطات « دو کتابخانه مشهد » : 964 .
15 ـ نسخة فی مکتبة القاضی الطباطبائی فی تبریز ، تاریخها سنة 983 هـ ، مذکورة فی نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران 7|519 .
16 ـ نسخة أخرى فی المکتبة الوطنیة « کتابخانه ملی » فی طهران ، تاریخها سنة 1011 هـ ، وعلیها مقابلة وتصحیح ، مذکورة فی فهرسها 9|495 .
17 ـ نسخة فی مکتبة الحسینیة الشوشتریة فی النجف الاشرف ، کتبت سنة 1012 هـ ، رقم 549 ، مذکورة فی نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران 11 ـ 12|808 .
18 ـ نسخة فی مکتبة ثقة الاسلام فی تبریز ، کتبت سنة 1015 هـ ، مذکورة فی نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران 7|537 .
19 ـ نسخة فی مکتبة سبهسالار فی طهران ، تاریخها سنة 1022 هـ ، برقم 2056 ، مذکورة فی فهرسها 1|87 ، وفی حواشیها مطالب من تفسیر البیضاوی وکتاب القاموس .
20 ـ نسخة فی مکتبة کلیة وادهان Wadhanفی اوکسفورد فی إنکلترة ، کتبت سنة 1023 هـ ، مذکورة فی نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران 11 ـ 12|782 ، رقم 237 .
21 ـ نسخة فی مکتبة جامعة أصفهان ، تاریخها یوم الاربعاء 15 شوال 1041 هـ ، مذکورة فی نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران 11 ـ 12|913 .
22 ـ نسخة أخرى فی مکتبة جامعة لوس أنجلس ، برقم 171 M، تاریخها یوم السبت 2 شوال 1042 هـ ، وعلیها مقابلة ، مذکورة فی نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران 11 ـ 12|333 .
23 ـ نسخة فی مکتبة روضة السیدة المعصومة علیها السلام فی قم المقدسة ، بخط القاضی الجلبی قازاده الرومی ، تاریخها 15 جمادى الاخرة 1081 هـ ، مذکورة فی فهرسها صفحة 156 .
طبع فی طهران سنة 1313 هـ ، على الحجر فی 417 صفحة ، بخط محمد حسن بن محمد علی الجرفادقانی ، وفی تبریز سنة 1315 هـ ، على الحجر أیضا فی هامش التفسیر المنسوب إلى الامام العسکری علیه السلام ، وفی النجف الاشرف على الحروف (20) .
وطبعته المکتبة المرتضویة فی طهران سنة 1384 هـ ، فی جزءین مع تعالیق الشیخ محمد باقر شریف زاده ـ رحمه الله ـ ، وأشرف على تصحیحه وتخریج أحادیثه محمد باقر البهبودی .
***
(8)

معدن العرفان فی فقه مجمع البیان لعلوم القرآن

للمحقق الفقیه إبراهیم بن حسن الدراق ـ الوراق ـ (21) .
من أهل أوائل المائة ، العاشرة ، ومن أوثق مشایخ الاجازة للشیخ إبراهیم ابن سلمان القطیفی البحرانی .
ذکره فی « مستدرک الوسائل » من مشایخ إبراهیم القطیفی ، فقال : « وعن شیخه الذی قال فی حقه : المحقق المدقق ، أفضل أهل عصره ، وزبدة دهره ، المعتمد على الله الخلاق إبراهیم بن حسن الدراق » (22) .
وذکره القطیفی هذا فی إجازات صدرت منه للمجازین عنه ، منهم : الشیخ شمس الدین محمد بن ترکی فقال :
« وأجزت له أن یروی عنی عن شیخی المحقق المدقق ، فاضل عصره ، وزبدة دهره ، المعتمد على الله الخلاق ، إبراهیم بن الحسن الدراق ، وعن عدة مشایخ ثقات عنه أیضا . . . تاریخها 6 عاشوراء سنة 915 هـ » (23) .
« ومنهم : الشیخ شمس الدین محمد بن الحسن الاسترآبادی ، تاریخها 11 عاشوراء سنة 920 هـ ، إلى أن قال ـ : هی طرقنا إجازة ، وطرقنا إلیهم متعددة ، منها ما أجازه لی عدة من الفضلاء أوثقهم الشیخ إبراهیم بن الحسن الشهیر بالدراق عن الشیخ علی بن الهلال الجزائری » (24) .
ومنهم : السید الشریف جمال الدین بن نور الله بن السید شمس الدین محمد شاه الحسینی التستری ، تاریخها 11 جمادى الاولى سنة 944 هـ (25) .
ومنهم : الخلیفة شاه محمود ، فقال فی إجازته : « الثالثة : رویت عن جماعة ثقات ، أوثقهم شیخی الشیخ إبراهیم بن الحسن الدراق مشافهة ، وعن جماعة عنه ، أوثقهم الشیخ علی بن جعفر بن أبی سمیط ، عن الشیخ إبراهیم بن الحسن الدراق ، عن الشیخ الاجل علی بن هلال » (26) .
لم یذکر هذا الکتاب فی الذریعة ! وقد وجدت نسخته لاول مرة فی مکتبة جامعة لوس أنجلس فی أمریکا کما یأتی .
نسخة فریدة ـ حتى الان ـ منه فی مکتبة جامعة لوس أنجلس ، ضمن مجموعة 1061 M، بخط النستعلیق ، کتبها عطاء الله بن أمیر السلام فی یوم الاثنین 17 جمادى الاخرة سنة 968 هـ . وملکها ملا علی نقی التویسرکانی فی شهر ذی القعدة سنة 1160 هـ .
مذکورة فی نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران 11 ـ 12|708 .
أوله : « بسم الله الرحمن الرحیم ، الحمد لله الذی أنزل الذکر قرآنا وفرقانا ، لکل شیء جامعا وتبصرة وتبیانا ، والصلاة على القائم به تبلیغا وبیانا ، محمد وآله وسیلتنا ومبتغانا . . وبعد ، فأضرع المحاویج إلى الرزاق إبراهیم بن الحسن الدراق ، یقول : هذا کتاب معدن العرفان فی فقه مجمع البیان لعلوم القرآن ـ إلى أن قال فی سبب تألیفه : ـ ثانیهما : إن الایات الفقهیة لم یفرد لها أصحابنا رضوان الله علیهم مجمعا وافیا ولا نصابا شافیا مع أنها أعظم الطرق إلى الاحکام الفقهیة والالة الاستدلالیة على المسائل الاجتهادیة ، فیشتمل على مقدمة ، والمقدمة تشتمل فنونا » .
آخره : « وهذا آخر ما أردنا تألیف تشتته ، وتنظیم شوارد نکته ، على أسلوب سهل التناول ، بهج التداول ، وقد خرج بحمد الله کتابا مستوفى جامعا لعلوم الایات الفقهیة ، وافیا بخط الالة الاستدلالیة ، حاویا لاقوال المفسرین والفقهاء ، من خلاف وإجماع وناسخ ومنسوخ مجمع علیه ومختلف فیه ، ولم أتکل فی سبر
آیات الاحکام على ما أفرد قبلی من الدساتر فی هذا المقام ، بل لم آل جهدا فی ذلک بأحسن ترتیب ، وأنهج توصیف وتهذیب ، خال من الحشو والاطناب ، مظفرا بالبغیة فی الباب ، وذلک بتوفیق الله سبحانه . . . ».
للبحث صلة . . .

الهوامش

(1) الفهرست ـ للندیم ـ : 36 .
(2) الفهرست ـ للندیم ـ : 39 .
(3) الفهرست ـ للندیم ـ : 37 .
(4) الفهرست ـ للندیم ـ : 276 .
(5) الفهرست ـ للندیم ـ : 36 .
(6) الفهرست ـ للندیم ـ : 36 .
(7) الفهرست ـ للندیم ـ : 41 .
(8) الفهرست ـ للندیم ـ : 39 و278 .
(9) الفهرست ـ للندیم ـ : 40 .
(10) تأسیس الشیعة لعلوم الاسلام : 321 .
(11) الانساب ـ للسمعانی ـ 8|178 .
(12) نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران 5|441 .
(13) فهرس مخطوطات مکتبة ثقة الاسلام ـ بقلم العلامة المحقق السید عبد العزیز الطباطبائی ـ ضمن نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران 7|537 .
(14) أعیان الشیعة 3|11 .
(15) أعیان الشیعة 3|10 .
(16) أعیان الشیعة 3|13 .
(17) أعیان الشیعة 3|14 .
(18) أعیان الشیعة 3 |11 .
(19) راجع : الضیاء اللامع : 138 .
(20) فهرس المطبوعات العربیة ـ للمشار ـ : 756 .
(21) راجع أعیان الشیعة 2|127 ، وریاض العلماء 1|15 ، وبحار الانوار 108|94 و114 و123 کتاب الاجازات .
(22) مستدرک الوسائل 3|417 .
(23) بحار الانوار 108|95 .
(24) بحار الانوار 108|114 .
(25) بحار الانوار 108|123 .
(26) بحار الانوار 108|87 .
شنبه 15 مهر 1391  5:29 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فقه القرآن فی التراث الشیعی (5)

فقه القرآن فی التراث الشیعی (5)

محمدعلی الحایری الخرم آبادی
تقریب الافهام فی تفسیر آیات الاحکام

للمفتی السید محمد قلی بن محمد حسین بن حامد حسین بن زین العابدین الموسوی النیشابوری الکنتوری ، المتوفی سنة 1260 هـ .
أثنی علیه العلامة الامین فقال : « من علماء الهند ، کان متکلما بارعا فی المعقول ، حسن المناظرة ، جید التحریر ، واسع التتبع ، من تلامیذ السید دلدار علی بن محمد معین النصیر آبادی .
اشتغل فی الرد عل المخالفین فقام به أحسن قیام ، له مؤلفات :
1 ـ السیف الناصری ، فی الرد علی الباب الاول من (التحفة الاثنی عشریة) .
2 ـ الاجوبة الفاخر فی رد ما کتبه الفاضل رشید الدین الدهلوی جوابا علی (السیف الناصری) .
3 ـ تقلیب المکائد ، فی رد الباب الثانی من التحفة .
4 ـ برهان السعادة فی رد الباب التاسع منها فی الامامة .
5 ـ تشیید المطاعن لکشف الضغائن ، فی الرد عل الباب العاشر منها .
6 ـ مصارع الافهام لقطع الاوهام ، فی رد الباب الحادی عشر منها .
7 ـ الفتوحات الحیدریة ، فی الرد علی (الصراط المستقیم) لبعض العامة .
8 ـ تقریب الافهام فی تفسیر آیات الاحکام .
إلی غیر ذلک » (1) .
وهو والد علامة العصر ، لسان الفقهاء والمجتهدین ، ترجمان الحکماء والمتکلمین ، جامع العلوم العقلیة والنقلیة ، المتکلم النحریر ، الباحث عن أسرار الدیانة ، والداب عن بیضة الشریعة وحوزة الدین الحنیف ، آیة الله فی العالمین ، السید الامیر حامد حسین النیشابوری الکنتوری الکنهوئی ، صاحب کتاب « عبقات الانوار ».
ومن تآلیفه القیمة کتابه « تقریب الافهام فی تفسیر آیات الاحکام » بالفارسیة .
أوله : « الحمد لله الذی بعث فی الامیین رسولا فی آخر الزمان ، علی کافة الانس والجان » .
کشف الحجب والاستار 127 و136 ، مرآة الکتب 2|155 ، نجوم السماء : 423 ، ریحانة الادب 5|356 ، أعیان الشیعة 9|401 و1|27 ، الدریعة 4|316 ، الفوائد الرضویة : 596 .
نسخة الاصل فی مکتبتهم العامرة العظیمة المشهورة فی لکنهو ، المعررفة بالمکتبة الناصریة .
(36)

دلائل المرام فی تفسیر آیات الاحکام

للمولی محمد جعفر بن سیف الدین الاستر آبادی الطهرانی ، الشهیر بشریعتمدار المتوفی سنة 1263 هـ .
أثنی علیه الشیخ الطهرانی فقال : « هو الشیخ المولی محمد جعفر أحد کبار علماء الامامیة ومصنفیهم المتفننین فی هذا القرن .
ولد فی (نوکنده) من قری بلوک انزان من أعمال استراباد فی 1198 ، وکان والده من الاتقیاء الاخیار وجه ولده لطلب العلم فاشتغل فی بلاده مذة . . . . ثم تشرف إلی العتبات المشرفة فی العراق فحضر علی السید علی ـ صاحب (الریاض ) ـ وألف (ملاذ الاوتاد فی تقریر الاستاد) فی الاصول . فطلب منه [ أی فتح علی شاه القاجاری ] المجئ إلی طهران ، فأجابه واشتغل بالتدریس والافادة والتصنیف والتألیف ، وتخرج علیه خلال تلک السنین العلامة الفهامة السید نصر الله الاسترابادی ، نزیل طهران ، والعلامة الثقة المیرزا محمد الاندرمانی الطهرانی ، والمولی جعفر بن محمد طاهر النوری وغیرهم ، ـ إلی أن قال : ـ وخلف أولاده الاجلاء ، وتصانیفه القیمة فی سائر العلوم الاسلامیة من الفقه والاصول والکلام والرجال والحدیث والتفسیر والریاضیات والهیئة والنجوم والفلک وعلوم الادب والاخلاق والخطابة والوعظ والادعیة والزیارات وغیر ذلک » (2) .
ومن تآلیفه القیمة « دلائل المرام فی تفسیر ایات الاحکام » إلا أنه غیر تام .
الذریعة 1 | 41 و8|252 .
(37)

نثر الدرر الایتام فی تفصیل تفسیر آیات الاحکام

للشیخ علی بن المولی محمد جعفر الاسترابادی ، الشهیر بشریعتمدار المتوفی سنة 1315 هـ .
ترجم له الشیخ الطهرانی فقال : « حضر علی الشیخ محمد حسن ـ صاحب (الجواهر ) ـ والشیخ المرتضی الانصاری ، ووالده المولی محمد جعفر ، وغیرهم ، وهو علی سر أبیه فقد کان من أجلاء الفحول ، متبحرا فی المعقول والمنقول ، بل فی جمیع الفنون الاسلامیة والعلوم الغریبة وأکثر الصنائع العجیبة ، لم یر فی عصره مثله فی جودة النظر ، وحدة الفکر ، وحسن السلیقة ، وشذة الحفظ والذکاء ، وسلامة النفس ، والجامعیة لانواع العلوم والفنون . . . خلف کوالده ثروة علمیة کبیرة ، فمؤلفاته رغم کثرتها ملیئة بالتحقیقات ومشحونة بالنظریات العالیه » (3) .
ومن تآلیفة القیمة کتابه « نثر الدر الایتام فی تفصیل تفسیر آیات الاحکام ».
الذریعة 1|42 و24|52 ، ریحانة الادب 3|210 .
(38)

درر الایتام فی انموذج تفسیر آیات الاحکام

للشیخ علی بن المولی محمد جعفر الاسترابادی ، الشهیر بشریعتمدار المذکور سابقا .
فهذا الکتاب ملخص من کتابه المذکور « نثر الدر الایتام » فسر فیه آیات الاحکام بترتیب الکتب الفقهیة .
الذریعة 1|41 و8|119 ، ریححانة الادب 3 | 210 .
نسخة الاصل بخط المؤلف ، فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، برقم 3877 ، مذکورة فی فهرسها 10|263 .
أولها : « الحمد لله الذی أنزل الفرقان مجمع بیان البحرین ، کشافا لاسرار التنزیل فجعله منهج الصادقین ».
آخرها : « وتوهم صیرورة القبیح بالذات حسنا بالعرض غیر وجیه ، لعدم تصور الحسن العرضی فی هذا المقام ».
***
(39)

آیات الاحکام

للشیخ محمد باقر بن محمد حسن بن أسد الله بن علی محمد الشریف البیرجندی الکازاری القائینی ، المتوفی سنة 1352 هـ .
أثنی علیه الشیخ الطهرانی فقال : « کان من أفاضل تلامیذ السید المجدد الشیرازی فی سامراء مدة مع المولی محمد علی الآتی ذکره ، وله الاجازة عن الفاضل الایروانی وشیخنا العلامة النوری ، والمولی لطف الله المازندرانی ، والشیخ علی أصغر القائینی ، والشیخ محمد حسن المامقانی النجفی ، والشیخ جعفر التستری ، والشیخ محمد الاسترآبادی ، وکان فقیها محذثا متبحرا ، دائم الاشتغال حسن السیره ، بلغ رتبة إلاجتهاد وله من العمر اثنان وعشرون سنة . . . . . . ، له تصانیف طبع منها (إکفاء المکاید) و(فاکهة الذاکرین) و(کبریت أحمر) . . . . و( آیات الاحکام) » (4).
ومن تآلیفه کتابه هذا الذی جمع فیه آیات الاحکام بترتیب الکتب الفقهیة ، من الطهارة إلی الدیات .
الذریعة 1|43 .
نسخة الاصل بخظ المؤلف ، فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، ضمن مجموعة برقم 3414 الکتاب الثانی ، مذکورة فی فهرسها 9|197 .
أولها : « الحمد لله الذی نزل علی عبده الکقاب . . . . وأوضح فیه مسالک الرشاد ولم ینزل کله متشابها لا یستنیر بشعاعه الموقنون ».
آخرها : « وزواره المتقین تحت اللواء یوم الجزاء فإنه أهل لذلک ».
***
(40)

لب اللباب فی تفسیر أحکام الکتاب

للسید أبی تراب بن السید أبو القاسم بن السید مهدی الموسوی الخوانساری ، المتوفی سنة 1346 هـ .
ترجم له المدرس الخیابانی بما معناه : « هو من أکابر علماء الامامیة فی هذا العصر ، عالم عامل ، ومحقق مذقق ، وفقیه اصولی ، ومحدث رجالی ، ومعقولی منقولی ، وعابد زاهد ، وکریم النفس ، کان من تلامذة السید حسین الکوه کمری وآخرین ، له تألیفات متنوعة . . . . منها (لب اللباب فی تفسیر أحکام الکتاب) ».
الذریعة 1|42 و18|283 ، ریحانة الادب 2|188 .
(41)

آیات الاحکام

للشیخ إسماعیل بن علی نقی الارومی التبریزی ( ق 14 هـ ).
ترجم له الشیخ الطهرانی فقال : « ولد فی 1295 ، وهاجر إلی العتبات المقدسة فجاورها عشر سنین إلی 1328 هـ ، وأخذ عن علمائها ولا سیما شیخنا الفقیه الشیخ محمد طه نجف ، وله الروایة عنه ، وعن شیخ الشریعة ، والمولی محمد علی الخوانساری ، وبعد عودته إلی تبریز تلمذ علی السید فتاح السرابی ، والمیرزا حسن المجتهد ابن المیرزا أحمد ، وله تصانیف کثیرة منها ( التکملة فی شرح التبصرة ) طبع منها مجلدین من البیع إلی الدیات . . . . ومنها (آیات الاحکام) ».
الذرشة 1|42 ، نقباء البشر 1|162 .
***
(42)

تفسیر آیات الاحکام

للسید محمد حسین بن محمود الطباطبائی الیزدی ، المتوفی سنة 1386 هـ .
یستعرض فیه آراء المذاهب الاسلامیة الفقهیة حول الآیات الکریمة ، وهو فقه مقارن جید فی بابه ، وکان فی نیة المؤلف أن یجعله فی خمسة أجزاء ، ولکن توفی ولم یکمل تألیف الکتاب ، وهو علی ترتیهب السور.
ذکر فی المقدمة بمایلی : « ولکن لم أعثر علی کتاب فی آیات الاحکام ، ألف علی نسق القرآن العظیم فی سوره وآیاته من أصحابنا الامامیة قدس الله أسرارهم ، فبادرت إلی تالیف هذا الکتاب علی منهاج السور وترتیب الآیات إلی ان قال : وقد تعرضت لبعض آراء فقهاء العامة ومفسریهم ، وما ورد فی ذلک من الروایات من طرقهم ، مشیرا إلی موارد الاتفاق والاختلاف ، لعموم الفائدة والمقارنة بین المذاهب المشهورة ».
طبع منه الجزء الاول .
معجم المطبوعات النجفیة .
(43)

احکام قرآن

للدکتور محمد الخزائلی ، استاذ جامعة طهران .
یستعرض فیه الاحکام الفقهیة المستفادة من الآیات القرآنیة فی أربعة أبواب .
الباب الاول : فی ما یتعلق بالاحوال الشخصیة .
الباب الثانی : فی ما یتعلق بالمعاملات .
الباب الثالث : فی ما یتعلق بالعبادات .
الباب الرابع : فیما یتعلق بالاحکام الاجتماعیة .
طبع فی طهران سنة 1353 هـ . ش .
(44)

الجمان الحسان فی أحکام القرآن

للسید محمود الموسوی الدهسرخی الاصفهانی .
جمع فیه آیات الاحکام بعنوان المتن بترتیب الکتب الفقهیة ، وجعل فی حواشیها بعض . الشررح المقتبسة من کتاب « قلائد الدرر فی بیان آیات الاحکام بالاثر » للعلامة المحقق الشیخ أحمد الجزائری ، و« زبدة البیان فی أحکام القرآن » للمقدس الاردبیلی ، وغیرما .
طبع سنة 1403 هـ .
***
هذا ما تیسر لنا حتی الآن من ذکر مؤلفات أصحابنا علماء الامامیة رضوان الله علیهم أجمعین فی أحکام القرآن ، ولا شک أن مؤلفاتهم أکثر من هذا المقدار سوف نتعرض لاحصائها الکامل فی البحث عما کتب علماء الشیعة فی التفسیر وعلوم القرآن فی تآلیفنا القادمة بإذن الله تعالی .
وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین .
والله ولی التوفیق .

الهوامش

(1) أعیان الشیعة 9|401 .
(2) الکرام البرره 1|253 .
(3) نقباء البشر 4 | 1361 .
(4) نقباء البشر 1|204 .
شنبه 15 مهر 1391  5:29 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فقه القرآن فی التراث الشیعی (2)

فقه القرآن فی التراث الشیعی (2)

محمدعلی الحایری الخرم آبادی
معارج السؤول ومدارج المأمول

فی تفسیر آیات الأحکام.
وقد یعرف ب « تفسیر اللباب ».
للمولی الجلیل والمفسر الکبیر کمال الدین حسن بن المولی شمس الدین محمد بن حسن ، الاسترآبادی المولد والنجفی المسکن ، شارح « الفصول النصیریة » المتوفی فی أواخر القرن التاسع.
ذکره فی الریاض فقال : « ومن مؤلفاته کتاب ( معارج السؤول ومدارج المأمول ) فی شرح خمسمائة آیة من القرآن فی آیات الأحکام ، وقد یعرف بکتاب ( تفسیر اللباب ) أیضا ، فلا تتوهم التعدد.
وهو کتاب ضخم فی مجلدین کبیرین ، ورأیت المجلدین فی أصفهان عند الفاضل الهندی ، ورأیت المجلد منه أیضا فی بلده هراة ، وقد حذا بهذا الکتاب حذو الشیخ المقداد فی ( کنز العرفان ) ولکن هو أبسط وأفید من ( کنز العرفان ) بما لا مزید علیه ، وهو کتاب جلیل کثیر النفع فی الفقه والتفسیر ، وقد ینقل عن هذا الکتاب سبط الشیخ علی الکرکی فی رسالة ( اللمعة فی تحقیق أمر صلاة الجمعة ).
والنسخة التی رأیتها کان تاریخ کتابتها سنة إحدی وخمسین وتسعمائة ، وکان تاریخ الفراغ من تألیف المجلد الأول من کتابه المذکور سنة إحدی وتسعین وثمانمائة ـ إلی أن قال : ـ وبالجملة قد کان والده أیضا من العلماء... وقد ینقل عنه ، والظاهر أنه من تلامذة أبیه » (1).
وهو علی ترتیب الکتب الفقهیة ، وفی المقلمة مباحث أصولیة ، فی جزءین.
ومن مؤلفاته کتاب « عیون التفاسیر » الذی استخرج منه هذا الکتاب. أوله : « الحمد لله الذی أدار رحی نظام العالم بهبوب ریاح حکم الشریعة المصطفویة... أما بعد ، فقد أشار علی من طاعته حتم ، وإسعافه غنم ، أن أستخرج من عیون التفاسیر الذی حضنی إلیه بتصنیفه... تفسیر الآیات التی هی أصول الأحکام الشرعیة... ورتبته علی مقدمة وکتب وخاتمة ».
آخره : « تمام ما أنهینا لتحریره من تفسیر الخمسمائة آیة وما یتعلق بها من الأحکام من الفروع والأصول ، وکان إتمام هذه النعمة عصر یوم السبت 18 جمادی الثانیة... سنة إحدی وتسعین وثمانمائة ، علی ید الفقیر حسن بن محمد بن الحسن النجفی ».
وقال المحدث النوری : « والظاهر أن أحسن ما ألف فیه کتاب ( معارج السؤول ومدارج المأمول ) للعالم المحقق الجامع ، کمال الدین الحسن بن محمد بن الحسن الاسترآبادی النجفی ، المشتهر بکتاب اللباب » (2).
ریاض العلماء 1 / 143 و 319 ، مستدرک الوسائل 3 / 405 ، أعیان الشیعة 5 / 243 ، مرآة الکتب 2 / 5 ، الذریعة 1 / 42 و 21 / 181 رقم 4512 ، الضیاء اللامع فی القرن التاسع : 41.
1 ـ نسخة مصححة فی المکتبة الآصفیة فی حیدرآباد الدکن ، برقم 457 ، کتبها الحاج محمد الهروی فی سنة 953 هـ ، مذکورة فی فهرسها 1 / 381.
2 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشوری الإسلامی ، فی طهران ، رقم 3868 ، تاریخها 977 هـ ، وعلیها تعلیقات منقولة عن خط المؤلف ، مذکورة فی فهرسها 10 القسم الرابع / 1900.
3 ـ نسخة فی المکتب الهندی بلندن ، برقم 1810 ، وهی المجلد الأول منه ، فی 353 ورقة ، بخط علی أکبر بن سید أمیر بن علی أکبر الطباطبائی الزوارئی ، سلخ شهر جمادی الثانیة سنة 984 ه.
4 ـ نسخة فی مکتبة الإمام الرضا علیه السلام فی مشهد ، برقم 1417 ، کتبها غیاث الدین محمد بن شاه مرتضی فی 29 رمضان المبارک سنة 988 هـ ، مذکورة فی فهرسها 1 / 571.
5 ـ نسخة أخری فیها أیضا ، برقم 1553 ، مذکورة فی فهرسها 4 / 455.
6 ـ نسخة ثالثة فیها أیضا ، برقم 10113 ، علیها تعلیقات من المؤلف ، مذکورة فی فهرسها 11 / 686.
7 ـ نسخة رابعة فیها کذلک ، برقم 13778 ، کتبها إسحاق بن محمد فی 21 رمضان 1030 هـ ، مذکورة فی فهرسها 11 / 686.
8 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشوری الإسلامی فی طهران ، ضمن مجموعة الطباطبائی ، برقم 288 ، مذکورة فی فهرسها 10 القسم الرابع / 1900.
(10)

تفسیر آیات الأحکام

للمولی شرف الدین علی الشهفینگی أو الشیفتکی ، المتوفی سنة 907 هـ.
ترجمه فی الریاض بما یلی : « کان من أجلة علماء عصره ، وقد أدرک أوائل دولة السلطان شاه إسماعیل الماضی الصفوی أیضا. ویظهر من تاریخ حسن بیک روملو أن هذا المولی قد قرأ علی المولی محیی الدین والمولی قوام الدین الکباری ، وأن من تصانیفه ( تفسیر آیات الأحکام ) و ( شرح المحرر ، ولعله لابن فهد أو للشافعی ، فلاحظ ، وله أیضا ( شرح الإرشاد ) والظاهر أنه للعلامة.
وقد توفی سنة سبع وتسعمائة بعد ما مضی من جلوس السلطان المذکور سنة.
هذا ما حکاه صاحب التاریخ المذکور.
أقول : المولی قوام الدین المشار إلیه هو الذی قرأ علیه الأمیر صدر الدین محمد الشیرازی فی علم الکلام وغیره ، ولعله والد المولی همام الدین الذی قرأ العلامة الدوانی علیه ، فلاحظ » (3).
ریاض العلماء 4 / 108 ، الذریعة 1 / 43.
(11)

التفسیر الشاهی

للعلامة المحقق المتکلم الفقیه ، السید الأمیر أبو الفتح ابن المیرزا مخدوم الحسینی العربشاهی الجرجانی ، المترفی سنة 976 هـ ، من أحفاد السید الشریف الجرجانی.
کان فقیها أصولیا متکلما محدثا مفسرا.
أثنی علیه صاحب الریاض فقال : « وکان معظما عند السلطان شاه طهماسب الصفوی... وله من الکتب کتاب شرح آیات الأحکام بالفارسیة سماه : التفسیر الشاهی ، وقد ألفه بأمر السلطان المذکور ، وهو کتاب معروف » (4).
وهذا التفسیر أحسن وأکمل وأنفع وأتم ما ألف فی هذا الموضوع باللغة الفارسیة ، وهو علی ترتیب الکتب الفقهیة. أوله : « بسم الله الرحمن الرحیم ، فاتحة فایحه کتاب فصاحت... ».
آخره : « الحمد لله علی حسن الفاتحة والخاتمة ، والصلاة والسلام علی خاتم النبیین وعترته الطاهرین الباهرین ».
ویظهر من جملة من تصدی لترجمته أن والد ـ المیرزا مخدوم ـ کان سنیا وهو الذی حول الشاه إسماعیل الثانی الصفوی عن التشیع وهرب إلی بلاد الروم ، وقصته مشهورة ، وهو صاحب « نواقض الروافض » ، إلا أن بعض الباحثین جزم بعدم صحة نسبة التسنن إلی والد المترجم ، بما حاصله :
« وهذا المیرزا مخدوم غیر المیرزا مخدوم الذی حول الشاه إسماعیل الثانی عن التشیع ، وارتحل إلی إستانبول فی سنة 984 هـ ، کما نص علیه قاموس الأعلام ج 6 ص 984 ، حیث أن الأمیر أبو الفتح ، المتوفی 976 هـ ، کان معاصرا للسلطان شاه طهماسب الأول ، ابن الشاه إسماعیل الأول ، المتوفی سنة 980 هـ ، والشاه إسماعیل الثانی کان ابن هذا السلطان ، وکانت سلطنته بعد وفاة أبیه ، فکیف یکون المیرزا مخدوم السنی الذی حول إسماعیل الثانی والد المترجم ؟ ! والحق تعددهما وإن اتحدا فی الاسم » (5).
هذا وقد صرح المولی الأفندی فی الریاض أن الذی أغوی هذا السلطان ، هو معلمه الملا زین العابدین ، المنحرف عن التشیع بسبب اختلاطه مع القلندریة من السنة ، حینما کان مبعدا فی قره باغ لأجل بعض تقصیراته (6).
وصرح أیضا فی الریاض باتحاد المترجم مع الأمیر أبی الفتح الشرقه ، فقال. « والحق اتحاده مع السید الأمیر أبی الفتح الشرقه الآتی ، فلا تغفل ، وکان معاصرا » (7).
ریاض العلماء 5 / 486 ، روضات الجنات 1 / 180 ، أعیان الشیعة / 2 / 394 ، مرآة الکتب 2 / 5 ، ریحانة الأدب 3 / 220 ، الکنی والألقاب 2 / 468 ، الذریعة 1 / 0000 و 4 / 277 رقم 1278 ، استوری ـ الترجمة الفارسیة ـ 1 / 55 رقم 34.
1 ـ نسخة منه فی مکتبة إمام جمعة زنجان ، کتبت فی حیاة المؤلف فی 11 شعبان 972 هـ ، مذکورة فی دلیل المخطوطات 1 / 99.
2 ـ نسخة فی مکتبة الإمام الرضا علیه السلام فی مشهد ، برقم 1252 ، وهذه النسخة کتبت أیضا فی حیاة المؤلف ، تاریخها فی شهر رمضان 974 هـ ، مذکورة فی فهرسها 1 / 442 الطبعة الثانیة.
3 ـ نسخة فی مکتبة کلیة الحقوق فی طهران ، برقم 85 ـ ج ، کتبت فی شهر رمضان 982 هـ ، مذکورة فی فهرسها ص 60.
4 ـ نسخة فی مکتبة السید عبد الحسین الحجة ، فی کربلاء المقدسة ، تاریخها 982 هـ ، مذکورة فی الذریعة 4 / 277 رقم 1278.
5 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشوری الإسلامی فی طهران ، برقم 3425 ، کتبت سنة 985 هـ ، مذکورة فی فهرسها 10 القسم الثالث / 1286.
6 ـ نسخة فی مکتبة الإمام الرضا علیه السلام فی مشهد ، برقم 1253 ، کتبت فی أوائل القرن 11 هـ ، مذکورة فی فهرسها 1 / 443 الطبعة الثانیة.
7 ـ نسخة فی مکتبة کلیة الحقوق فی طهران ، برقم 108 ـ ب ، کتبها معز الدین محمد المنجم فی یوم السبت 25 جمادی الثانیة سنة 1060 هـ ، عن نسخة علیها البلاغ والتصحیح من المصنف وعلیها خطه.
8 ـ نسخة فی المکتبة الآصفیة فی حیدرآباد الدکن ، برقم 251 ، تاریخها سنة 1075 هـ ، مذکورة فی فهرسها 1 / 405.
9 ـ نسخة فی مکتبة ملک فی طهران ، برقم 4046 ، کتبت فی رجب 1077 هـ ، ذکرت فی فهرسها 2 / 159.
10 ـ نسخة فی المکتبة المرکزیة لجامعة طهران ، برقم 1055 ، تاریخها فی ذی الحجة 1078 هـ ، مذکورة فی فهرسها 1 / 59.
11 ـ نسخة فی مکتبة ملک فی طهران ، برقم 1360 ، تاریخها جمادی الثانیة 1094 هـ ، ذکرت فی فهرسها 2 / 158.
12 ـ نسخة فی مکتبة الدکتور مفتاح فی طهران ، برقم 286 ، کتبت فی القرن 11 هـ ، مذکورة فی نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران 7 / 122.
13 ـ نسخة فی بوهار Buhar ، تاریخها 1088 هـ ، ذکرها استوری فی 1 / 155 من الترجمة الفارسیة.
14 ـ نسخة فی المکتبة المرکزیة لجامعة طهران ، برقم 3410 ، کتبت فی القرن 11 هـ ، مذکورة فی فهرسها 11 / 2416.
15 ـ نسخة فی مکتبة الإمام الرضا علیه السلام فی مشهد ، برقم 1251 ، تاریخها شعبان 1108 هـ ، مذکورة فی فهرسها 1 / 441.
16 ـ نسخة فی مکتبة مدرسة سپهسالار فی طهران ، برقم 193 ، مذکورة فی فهرسها 1 / 129.
17 ـ نسخة فی مکتبة المسجد الأعظم فی قم المقدسة ، برقم 992 ، تاریخها سنة 1243 هـ ، مذکورة فی فهرسها ص 89.
طبع الکتاب لأول مرة فی تبریز سنة 1380 هـ فی مطبعة سروش ، فی جزءین ، مع تعالیق للمیرزا ولی الله الإشراقی السرابی ، إضافة إلی « الرسالة الفتحیة » فی ترجمة المؤلف ، لآیة الله العظمی المرعشی النجفی.
وطبعته بالأوفسیت مکتبة نوید فی طهران سنة 1362 هـ ش.
(12)

آیات الأحکام

للسید الأمیر أبو الفتح الشرقه ، المتوفی سنة 976 ه.
ترجم له فی الریاض فقال : « کان من أجلة علماء عصر السلطان شاه طهماسب الحسینی الصفوی ، وهو صاحب تفسیر آیات الأحکام بالفارسیة ، معروف ، وقد کان معظما جلیلا عنده ».
قال حسن بیک روملو فی « أحسن التواریخ » ما تعریبه : أنه فی سنة ست وسبعین وتسعمائة توفی المولی الأعظم الأفهم جامع الفنون والعلوم والحکم الأمیر أبو الفتح الذی کان من سادات شرقه ، وکانت وفاته بأردبیل ، وکان قدس سره من تلامذة المولی عصام الدین ـ یعنی الاسفرائینی ـ الذی کان من تلامذة المولی الجامی. ثم قال باتحاده مع الأمیر أبی الفتح الجرجانی المذکور آنفا : « الحق عندی اتحاده مع الأمیر أبی الفتح ابن الأمیر مخدوم الحسینی السابق ، فلاحظ ».
ریاض العلماء 5 / 492.
(13)

آیات الأحکام

للمولی محمد بن الحسن الطبسی.
ذکره الشیخ الطهرانی فی الذریعة فقال : « آیات الأحکام : للمولی محمد ابن الحسن الطبسی ، نسبة إلیه المولی المقدس الأردبیلی ، المتوفی سنة 993 ، فی زبدة البیان ، یوجد فی الخزانة الرضویة کما فی فهرسها ».
الذریعة 1 / 43 رقم 218 ، أعیان الشیعة 9 / 159.
(14)

زبدة البیان فی تفسیر آیات أحکام القرآن

للفقیه المحقق المدقق ، وحید عصره ، وفرید دهره ، المولی المقدس ، أحمد بن محمد الأردبیلی ، المتوفی 993 هـ.
ترجم له فی نقد الرجال وأطراه غایة الاطراء ، وقال : « أمره فی الجلالة والثقة والأمانة أشهر من أن یذکر ، وفوق ما تحوم حوله العبارة ، کان متکلما عظیم الشأن ، جلیل القدر ، رفیع المنزلة ، أورع أهل زمانه وأعبدهم وأتقاهم ، له مصنفات منها : کتاب آیات الأحکام ، جید حسن ، توفی رحمه الله فی شهر صفر سنة ثلاث وتسعین وتسعمائة فی المشهد المقدس الغروی » (8).
وجاء فی روضات الجنات : « وقد قرأ فی المنقول والمعقول علی بعض تلامذة الشهید الثانی وفضلاء العراقین والمشاهد المعظمة... وله الروایة عن السید علی الصایغ (9) ، الذی هو من کبار تلامذة الشهید المبرور کما یظهر من فواتح ( أربعین ) سمینا المجلسی رحمه الله ، وکان شریکا فی الدرس مع المولی عبد الله الیزدی ، والمولی میرزا جان الباغنوی عند المولی جمال الدین محمود الذی هو من تلامذة المولی جلال الدوانی » (10).
تخرج علیه جملة من الأجلاء کصاحبی « المدارک » و « المعالم » (11). والسید أمیر علام (12) ، والأمیر فضل الله الاسترآبادی (13) ، والسید فیض الله بن عبد القاهر الحسینی التفرشی (14) ، والمولی عبد الله التستری.
قال المولی محمد تقی المجلسی فی شرحه علی مشیخة « من لا یحضره الفقیه » من کتابه « روضة المتقین » : « عبد الله بن الحسین التستری رضی الله تعالی عنه ، کان شیخنا وشیخ الطائفة الإمامیة فی عصره ، العلامة المحقق الدقق الزاهد... وکان قرأ علی شیخ الطائفة ، أزهد الناس فی عهده ، مولانا أحمد الأردبیلی رحمة الله » (15). وقرأ علی الشیخ محمد علی بن محمد البلاغی (16).
ویعتبر کتابه « زبدة البیان » من أحسن ما ألف فی تفسیر آیات الأحکام ، وهو علی ترتیب الکتب الفقهیة ، وفرغ من تألیفه سنة 989 هـ ، وقبل الشروع بکتاب الطهارة فسر سورة الفاتحة تیمنا. وکان هذا الکتاب موضع عنایة الفقهاء والمفسرین والدارسین ، فشرحه بعضهم وعلق علیه آخرون.
نقد الرجال : 29 رقم 126 ، أمل الآمل 2 / 23 رقم 57 ، ریاض العلماء 1 / 56 ، جامع الرواة 1 / 61 ، لؤلؤة البحرین : 149 ، ریحانة الأدب 5 / 369 ، أعیان الشیعة 1 / 127 و 3 / 82 ، الذریعة 1 / 0000 و 12 / 21 ، الکنی والألقاب 3 / 201 ، الفوائد الرضویة : 27 ، کشف الحجب : 303 رقم 1623 ، مرآة الکتب 2 / 4 ، إیضاح المکنون 1 / 609 ، الأعلام ـ للزرکلی ـ 1 / 234.
1 ـ نسخة فی مکتبة کلیة الإلهیات ، فی جامعة الفردوسی فی مشهد ، برقم 274 ، تاریخها یوم الجمعة 22 صفر 988 هـ ، صححها أحد تلامذة المؤلف ، وربما وقع التباس فی تاریخ تحریرها ، مذکورة فی فهرسها 1 / 140.
2 ـ نسخة أخری فیها أیضا ، برقم 1301 ، کتبها حسن بن جمعة ، فی حیاة المؤلف ، یوم الثلاثاء 23 ربیع الأول 990 هـ فی النجف الأشرف ، علیها تعالیق بخط المؤلف ، مذکورة فی فهرسها 2 / 439.
3 ـ نسخة فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، تاریخها یوم الجمعة 19 رمضان 993 هـ فی النجف الأشرف ، علیها التعالیق والتصحیح والبلاغ ، مذکورة فهرسها 8 / 377.
4 ـ نسخة فی مکتبة الإمام الرضا علیه السلام فی مشهد ، برقم 6132 ، تاریخها 26 ربیع الآخر 994 هـ ، علیها المقابلة ، وفی أوائلها تعالیق من المؤلف مذکورة فی فهرسها 4 / 402.
5 ـ نسخة فی مکتبة المسجد الأعظم فی قم ، برقم 2290 ، تاریخها 1002 هـ ، مذکورة فی فهرسها ص 221.
6 ـ نسخة فی مکتبة الحسینیة الشوشتریة فی النجف الأشرف ، برقم 731 ، تاریخها 1006 هـ ، مذکورة فی نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران 11 و 12 / 800.
7 ـ نسخة فی مکتبة المسجد الأعظم فی قم ، برقم 360 ، تاریخها 1008 هـ ، مذکورة فی فهرسها ص 221.
8 ـ نسخة فی مکتبة الإمام الرضا علیه السلام فی مشهد ، برقم 6592 ، مقابلة مع نسخة الأصل ، تاریخها یوم الأحد سلخ صفر 1019 هـ ، مذکورة فی فهرسها 4 / 403.
9 ـ نسخة فی مکتبة مدرسة سپهسالار فی طهران ، برقم 142 ، تاریخها 1033 هـ ، مذکورة فی فهرسها 1 / 83.
10 ـ نسخة فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، برقم 5225 ، تاریخها یوم الأربعاء 12 رمضان 1037 هـ ، علیها التعالیق والتصحیح والمقابلة ، کتبها محمد بن محمود الطبسی عن نسخة أمیر فیض الله الحسینی تلمیذ المؤلف ، وعن نسخة محمد بن نعمة الله حسنی الشولستانی المصححة علی نسخة المؤلف ، مذکورة فی فهرسها 14 / 24.
11 ـ نسخة فی مکتبة الوزیری فی یزد ، برقم 2338 ، تاریخها 1047 هـ ، مذکورة فی فهرسها 4 / 1255.
12 ـ نسخة فی مکتبة کلیة الآداب فی جامعة طهران ، برقم 48 ، تاریخها یوم الاثنین 5 رمضان 1057 هـ ، مذکورة فی فهرسها ص 90.
13 ـ نسخة فی المکتبة المرکزیة لجامعة طهران ، برقم 110 ، تاریخها 1062 هـ ، مذکورة فی فهرسها 1 / 124.
14 ـ نسخة فی مکتبة ملک فی طهران ، برقم 188 ، تاریخها 1088 هـ ، مذکورة فی فهرسها 1 / 259.
15 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشوری الإسلامی ، فی طهران ، برقم 3743 ، تاریخها 1088 هـ ، وعلیها تعالیق من الفیض الکاشانی ، مذکورة فی فهرسها 10 القسم الرابع / 1726.
16 ـ نسخة فی المکتبة الوطنیة فی طهران ، تاریخها 1089 هـ ، مذکورة فی فهرسها 7 / 402.
17 ـ نسخة فی مکتبة مدرسة سپهسالار فی طهران ، برقم 144 ، تاریخها 1107 هـ ، علیها تعالیق من الفیض الکاشانی وملا خلیل وغیرهما ، مذکورة فی فهرسها 1 / 84.
18 ـ نسخة أخری فیها أیضا ، برقم 146 ، تاریخها 1107 هـ ، وفی حواشیها مطالب مهمة من الکشاف ومعالم التنزیل ومجمع البیان وتعالیق من الفیض الکاشانی وغیره ، مذکورة فی فهرسها 1 / 84.
ترجم إلی الفارسیة بعنوان « ترجمة آیات الأحکام » وکانت نسخة منه فی مکتبة العلامة السید حسن الصدر بمدینة الکاظمیة المقدسة ، مذکورة فی الذریعة 4 / 73 رقم 300.
طبع فی طهران علی الحجر بخط أحمد بن محمد حسین التفرشی ، فی 399 صفحة ، سنة 1305 هـ ( 17 ).
وطبعته علی الحروف المکتبة المرتضویة فی طهران ، بتحقیق محمد باقر البهبودی ، فی 701 صفحة.
للبحث صلة...

الهوامش

(1) ریاض العلماء 1 / 143.
(2) مستدرک الوسائل 3 / 405.
(3) ریاض العلماء 4 / 108.
(4) ریاض العلماء 5 / 486.
(5) التفسیر الشاهی 1 / 13.
(6) راجع : ریاض العلماء 2 / 72.
(7) ریاض العلماء 5 / 487.
(8) نقد الرجال : 2 9 رقم 126.
(9) ریاض العلماء 3 / 433.
(10) روضات الجنات 1 / 82.
(11) أعیان الشیعة 3 / 81.
(12) أعیان الشیعة 3 / 82.
(13) ریاض العلماء 4 / 362.
(14) ریاض العلماء 4 / 387.
(15) روضة المتقین 14 / 382.
(16) تکملة أمل الآمل : 389 رقم 375.
(17) فهرس الکتب العربیة المطبوعة ـ للمشار ـ : 6.

 
شنبه 15 مهر 1391  5:29 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فقه القرآن فی التراث الشیعی (3)

فقه القرآن فی التراث الشیعی (3)

محمدعلی الحایری الخرم آبادی
التعلیقة علی زبدة البیان
فی أحکام القرآن

للأمیر فیض الله بن عبد القاهر الحسیی التفرشی النجفی (ت 1025 هـ) .
أثنی علیه المولی عبد الله الأفندی فی « ریاض العلماء » فقال : « الفاضل العالم الجلیل ، العابد الزاهد ، الورع التقی النقی ، الموفق المعروف ، الساکن بأرض الغری ، تلمیذ المولی أحمد الأردبیلی ، وأستاذ الأمیر شرف الدین علی الشولستانی النجفی المشهور وکان هو ووالده أیضا من أکابر العلماء کما ستعرف » (1) .
وذکره الأمیر مصطفی التفرشی فی « نقد الرجال » فقال : « سیدنا الطاهر کثیر العلم ، عظیم الحلم ، متکلم فقیه ، ثقة عین ، کان مولده فی تفرش ، وتحصیله فی مشهد الرضا علیه السلام ، والیوم من سکان عتبة جده بالمشهد المقدس الغروی علی مشرفه السلام ، حسن الخلق ، سهل الخلیقة ، لین العریکة ، کل صفات الصلحاء والعلماء والاتقیاء مجتمعة فیه . له کتب منها : حاشیة علی المختلف ، وشرح الاثنی عشریة .
مات رحمه الله فی شهر رمضان سنة خمس وعشرین بعد الالف ، ودفن فی المشهد المقدس الغروی » (2) .
ومن آثاره أیضا : تعلیقات علی کتاب « زبدة البیان فی تفسیر آیات الاحکام » لاُستاذه المولی المقدس الأردبیلی ، الذی ذکرناه سابقا .
ذکره صاحب الریاض والعلامة الأمین فی الاعیان . نأمل أن نعثر علی نسخة منه .
ریاض العلماء وحیاض الفضلاء 4|387 ، أعیان الشیعة 8|432 .
(16)

شرح آیات الاحکام
فی تفسیر کلام الله الملک العلام

للعلامة الفقیه المحقق ، والرجالی المدقق ، المیرزا محمد بن علی بن ابراهیم الاسترابادی ، المتوفی سنة 1028 هـ (3) . أثنی علیه التفرشی فی « نقد الرجال » فقال : « محمد بن علی بن کیل الاسترآبادی مد الله تعالی فی عمره ، وزاد الله فی شرفه ، فقیه متکلم ، ثقة من ثقات هذه الطائفة ، وعبادها وزهادها .
حقق الرجال والروایة والتفسیر تحقیقا لا مزید علیه .
کان من قبل من سکان العتبة العلیة الغرویة ، علی ساکنها من الصلوات أفضلها ، ومن التحیات أکملها ، والیوم من مجاوری بیت الله الحرام ونساکهم .
له کتب جیدة منها : کتاب الرجال ، حسن الترتیب ، یشتمل علی جمیع اسماء الرجال ، یحتوی علی جمیع أقوال القوم قدس الله أرواحهم من المدح والذم إلا شاذا . ومنها : کتاب آیات الاحکام » (4) .
قال فی السلافة : « ومنهم المیرزا محمد بن علی بن ابراهیم الاسترابادی ، صاحب کتب الثلاث رجال المشهورة ، نزیل مکة المشرفة ، توفی بها لثلاث عشرة خلون من ذی القعدة الحرام ، سنة ثمان وعشرین وألف ، وله : شرح آیات الاحکام ، ورسائل مفیدة رحمه الله تعالی » (5) .
یروی عن الشیخ ظهیر الدین أبی إسحاق إبراهیم بن علی بن عبد العالی العاملی المیسی (6) ، وتخرج علی المولی المقدس الاردبیلی (7) المتوفی سنة 993 هـ .
یروی عنه جماعة من الأعاظم أمثال : الشیخ محمد بن الحسن بن زین الدین (الشهید الثانی) (8) .
والمولی محمد أمین الاسترابادی الاخباری ، المتوفی سنة 1033 هـ (9) .
والسید الأمیر شرف الدین علی بن حجة الله الشولستانی (10) ، وغیرهم .
ومن مؤلفاته القیمة : « شرح آیات الأحکام فی تفسیر کلام الله الملک المنان » ، فی جزءین ، شرح فیه آیات الأحکام بترتیب الکتب الفقهیة من الطهارة إلی الدیات ، وفسر فی مقدمته سورة الفاتحة تیمنا .
أوله : « الحمد لله رب العالمین . . . اعلم أن جمعا من المفسرین صرحوا بأن هذا مقول علی ألسنة العباد » .
وآخره : « ولنختم الکلام لله علی جمیل إحسانه . . . . فرغ من تسویده مؤلفه العبد المفتقر إلی رحمة ربه الهادی محمد بن علی بن ابراهیم الاسترابادی تغمدهم الله بغفرانه ، واسکنهم بحبوحة جناته فی اعلی جنة الخلد ، فی خدمة محمد وأهل بیته الطاهرین ، فی آخر نهار الثلاثاء سابع عشر شهر صفر ختم بالخیر والظفر حامدا مصلیا مستغفرا مسلما » .
سلافة العصر : 491 ، أمل الآمل 2|281 برقم 835 ، نقد الرجال : 324 برقم 581 ، لؤلؤة البحرین : 119 ، جامع الرواة 2|156 ، روضات الجنات 7|37 ، مستدرک الوسائل 3|410 ، کشف الحجب : 126 برقم 610 وکذا 324 برقم 1761 ، نجوم السماء : 24 ، الکنی والالقاب 3|220 ، الفوائد الرضویة : 554 ، أعیان الشیعة 1|127 ، الذریعة 1|43 الرقم 219 ، مرآة الکتب 2|4 ، الاعلام للزرکلی 6|293 .
1 ـ نسخة من المجلد الثانی من کتاب المکاسب إلی آخر القضاء والشهادات ، فی مکتبة سبهسالار فی طهران ، برقم 147 ، علیها تعالیق ختم : « بمنه دام ظله ، بخطه الشریف أدام الله ایام إفاداته » و« منه عفی عنه » .
واحتمل المفهرس ان تکون النسخة بخط المؤلف ، وتاریخها قبل سنة 1028 هـ ، مذکورة فی فهرسها 1|86 .
2 ـ نسخة من الجزء الاّول من کتاب الطهارة إلی الامر بالمعروف ، فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة |قم ، برقم 5032 ، کتبت فی عصر المؤلف مصححة ومعلق علیها ، مذکورة فی فهرسها 13|230 .
3 ـ نسخة من الجزء الأوّل فی المکتبة الاهلیة فی طهران ، کتبت فی القرن الثانی عشر الهجری ، مذکورة فی فهرسها 9|285 .
(17)

مشرق الشمسین وإکسیر السعادتین

للشیخ البهائی ، بهاء الدین محمد بن الحسین بن عبد الصمد ، المتوفی سنة 1030 هـ .
ذکره صاحب السلافة ، وأطراه غایة الاطراء فقال : « الشیخ العلامة بهاء الدین محمد بن حسین بن عبد الصمد العاملی الحارثی الهمدانی رحمه الله تعالی ، علم الأئمة الأعلام ، وسید علماء الأسلام ، وبحر العلم المتلاطمة بالفضائل أمواجه ، وفحل الفضل الناتجة لدیه أفراده وأزواجه ، وطود المعارف الراسخ ، وفضاؤها الذی لا تحد له فراسخ ، وجوادها الذی لا یؤمل له لحاق ، وبدرها الذی لا یعتریه محاق ، الرحلة الذی ضربت الیها أکباد الابل ، والقبلة التی فطر کل قلب علی حبها وجُبِل .
فهو علامة البشر ، ومجدد دین الامة علی رأس القرن الحادی عشر ، إلیه انتهت رئاسة المذهب والملة ، وبه قامت قواطیع البراهین والادلة ، جمع فنون العلم فانعقد علیه الإِجماع ، وتفرد بصنوف الفضل فبهر النواظر والأسماع ، فما من فن إلا وله فیه القدح المعلی ، والمورد العذب المحلی ، إن قال لم یدع قولا لقائل ، أو طال لم یأت غیره بطائل ، وما مثله ومن تقدمه من الأفاضل والأعیان ، إلا کالملة المحمدیة المتأخرة عن الملل والادیان » (11) .
تخرج علی عدة من الأعلام ، کوالده المقدس الشیخ حسین بن عبد الصمد ، والشیخ عبد العالی الکرکی المتوفی سنة 993 هـ ، والمولی عبد الله الیزدی المتوفی سنة 981 هـ ، والشیخ محمد بن محمد بن ابی اللطیف المقدسی الشافعی ، وغیرهم .
وأخذ عنه عدة من کبار العلماء ، کما یروی عنه بالاجازة جمع من الفطاحل الأعلام ، ذکر العلامة الامینی فی موسوعته القیمة « الغدیر » 11|253 ـ 260 أسماء 97 منهم مع ذکر المصادر .
له مؤلفات قیمة فی شتی العلوم والفنون ، منها « مشرق الشمسین » فی آیات الاحکام ، إلا أنه لم یخرج منه إلا کتاب الطهارة .
أوله : « بسمله . . . وقدمت أمام المقصود مقدمات تفید زیادة بصیرة للطالبین ».
آخره : « واتفق الفراغ من تألیفه فی الیوم الرابع عشر من الشهر الحادی عشر ، السنة الخامسة عشر بعد الألف ، بدار المؤمنین قم المحروسة ، فی جوار الحضرة المقدسة المطهرة الفاطمیة ، لا زالت مهبطا للأنوار السبحانیة ، والفیوض الربانیة ، وکتب مؤلفه احوج الخلق إلی رحمة الله الغنی محمد المشتهر ببهاء الدین العاملی عامله الله سبحانه ».
سلافة العصر : 291 ، نقد الرجال . 303 ، ریاض العلماء 5|88 ، أمل الآمل 1|155 ، لؤلؤة البحرین : 21 ، جامع الرواة 2|100 ، روضات الجنات 7|59 ، نجوم السماء 1|33 ، الکنی والالقاب 2|101 ، الفوائد الرضویة : 508 ، مستدرک الوسائل 3|418 ، أعیان الشیعة 9|244 ، الذریعة 21|50 ، ریحانة الأدب 3| 311 ، الغدیر 11|261 .
1 ـ نسخة فی مکتبة ملک فی طهران ، برقم 1009 ، تاریخها سنة 1016 هـ ، علیها تصحیح ومقابلة من قبل المؤلف ، مع اجازة روائیة بخطه الشریف ، مذکورة فی فهرسها 1|497 .
2 ـ نسخة منها فی مکتبة الإِمام الرضا علیه السلام فی مشهد ، برقم 2626 ، تاریخها سنة 1017 هـ .
3 ـ نسخة فی المکتبة الأهلیة فی تبریز ، تاریخها سنة 1023 هـ ، مذکورة فی فهرسها 3 | 1297 .
4 ـ نسخة فی مکتبة المسجد الاعظم فی قم ، کتبها محمد تقی بن محمد رضا الرازی ، فی سنة 1028 هـ ، عن نسخة الاصل ، ضمن مجموعة برقم 3285 تسلسل 1 ، مذکورة فی فهرسها : 620 .
5 ـ نسخة فی مکتبة الدکتور مفتاح فی طهران ، برقم 259 ، کتبها محمد باقر القمی التبریزی ، ذکرت فی فهرسها 1|1028 ، علیها حواشی من الکاتب ومن المؤلف ، مذکورة فی نشرة المکتبة المرکزیة لجامعة طهران 7|291 .
6 ـ نسخة فی مکتبة کلیة الآداب لجامعة طهران ، تاریخها یوم السبت ، 5 محرم 1039 هـ ، مذکورة فی فهرسها : 662 .
7 ـ نسخة فی مکتبة الوزیری فی یزد ، برقم 881 ، تاریخها 25 رمضان 1059 هـ ، مذکورة فی فهرسها 2 | 731 .
8 ـ نسخة فی المکتبة الاهلیة فی طهران ، ضمن مجموعة برقم 1 ، تاریخها سنة 1059 هـ ، مذکورة فی فهرسها 7|76 .
9 ـ نسخة فی مکتبة کلیة الإِلهّیات فی مشهد ، ضمن المجموعة 1436 ، برقم 2 ، کتبها محمد حسین بن حسن میسی العاملی ، فی 15 جمادی الاولی 1076 هـ ، مذکورة فی فهرسها 2|584 .
10 ـ نسخة فی مکتبة المدرسة الفیضیة فی قم ، برقم 2004 ، تاریخها یوم الثلاثاء 10 ربیع الاول 1094 هـ .
11 ـ نسخة اخری فیها ، برقم 2003 ، تاریخها سنة 1129 هـ .
والنسختان مذکورتان فی فهرسها 1|246 .
12 ـ نسخة فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، ضمن المجموعة 5843 ، برقم 1 ، تاریخها 1095 هـ ، مذکورة فی فهرسها 15 | 224 .
13 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشوری فی طهران ضمن مجموعة 3042 ، برقم 1 ، کتبت فی القرن 12 هـ ، مذکورة فی فهرسها القسم الاول من الجزء العاشر : 482 .
14 ـ نسخة اخری فیها ، برقم 12736 ، مذکورة فی فهرسها 4|92 .
15 ـ نسخة ثالثة فیها ، برقم 201 ، مذکورة فی فهرسها 7|354 .
16 ـ نسخة فی مکتبة الغرب فی همدان ، ضمن المجموعة 687 برقم 1 ، مذکورة فی فهرسها : 268 .
17 ـ نسخة فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، برقم 80 ، مذکورة فی فهرسها 1|98 .
18 ـ نسخة فی مکتبة سبهسالار فی طهران ، برقم 2669 ، مذکورة فی ریحانة الأدب 3 |311 .
وکان هذا الکتاب ، کسائر مؤلفاته القیمة موضع عنایة العلماء المحققین ، أثنوا علیه ، وکتبوا عنه فی أکثر من موضع ، نذکرها حسب الترتیب الزمنی لمؤلفیها وقد طبع فی ایران علی الحجر سنة 1319 هـ فی 107 صفحة ، أما مؤلفاته الاخری فمنها :
1 ـ الوجیزة فی علم الدرایة
2 ـ الحبل المتین فی أحکام الدین
3 ـ الرسالة الموسومة بالفرائض البهائیة
4 ـ رسالة وجیزة فی تحقیق مقدار الکر
5 ـ رسالة اخری فی تحقیق مقدار الکر
6 ـ العروة الوثقی فی تفسیر القرآن
7 ـ وسیلة الفوز والأمان فی مدح صاحب الزمان علیه السلام
(18)

تفسیر القطب شاهی أوآیات الأحکام

للمولی محمد الیزدی ، المعروف بشاه قاضی الیزدی .
وهو من أکابر علماء الامامیة فی أوائل القرن الحادی عشر الهجری .
ألف هذا الکتاب باسم السلطان محئد قطب شاه ابن السلطان محمد قلی ، الذی ملک بعد أبیه (1020 ـ 1035 هـ) .
وهو فی تفسیر آیات الأحکام الخمسمائة ، بترتیب الکتب الفقهیة .
یشتمل علی أربعة أبواب :
الباب الاول : فی اصول الدین وفی خمسة فصول .
الباب الثانی : فی العبادات .
الباب الثالث : فی المعاملات .
الباب الرابع : فی الاحکام .
أوله : « بسملة . . الحمد لله ، وصلی الله علی مصطفاه وآله الهداة ، اما بعد فرمان . . . سلطان محمد قطب شاه . . . » .
فرغ منه ، لیلة القدر من شهر رمضان ، سنة احدی وعشرین بعد الالف .
کشف الحجب : 112 برقم 518 وکذا 128 برقم 612 ، أعیان الشیعة 7|330 ، الذریعة 1|41 برقم 197 ، ریحانة الأدب 3|173 ، استوری ، الترجمة الفارسیة 1|179 برقم 54 .
1 ـ نسخة منه فی مکتبة کلیة الالهیات فی مشهد ، ضمن المجموعة 859 وبرقم 4 ، مذکورة فی فهرسها 2|33 .
2 ـ نسخة فی المکتبة الآصفیة فی حیدر آباد دکن ، برقم 436 ، مذکورة فی فهرسها 3|230 .
(19)

التعلیقة علی زبدة البیان فی آیات الأحکام

للسید الأمیر فضل الله الاسترابادی ، من أعلام القرن الحادی عشر . أثنی علیه الأفندی فی الریاض فقال : « فاضل عالم متکلم ، فقیه محقق ، وکان من أجلاء تلامذة المولی أحمد الاردبیلی . . . .
والذی اطلعت علیه من مؤلفاته هو تعلیقات علی الهیات شرح التجرید ، وتعلیقات علی آیات الأحکام لمولانا أحمد المذکور وغیر ذلک من التعلیقات العدیدة . فلاحظ .
وسیجیء فی ترجمة المولی آقا میرزا محمد الاسترابادی ، أنه لما سئل المولی أحمد الاردبیلی حین حضرته الوفاة ، عمن یتعلم منه من تلامذته ، ویؤخذ منه المسائل قال :
(أما فی العقلیات فإلی الأمیر فضل الله ، وأما فی الشرعیات فإلی الأمیر علام ) » (12) .
وذکر فی الذریعة أنه تخرج علی المیرداماد الاسترابادی ، ثم قال : « قال سیدنا الحسن فی (تکملة الأمل) أنها ـ أی التعلیقة علی زبدة البیان ـ مشتملة علی تحقیقات حسنة » (13) .
ریاض العلماء 4|362 ، أعیان الشیعة 8|401 ، الذریعة 6|9 برقم 15
(20)

إماطة اللثام عن الآیات الواردة فی الصیام

فی تفسیر الأیات النازلة فی الصوم فقط .
والمولف من أعلام القرن الحادی عشر الهجری .
أهداه المؤلف ، إلی الشاه صفی الصفوی ، الذی کان عصره من سنة 1038 إلی سنة 1052 هـ .
ثم ترجمه المؤلف إلی الفارسیة عام 1046 هـ ، والترجمة موجودة فی مکتبة الامام الرضا علیه السلام فی مشهد ، برقم 2285 ، بعنوان « ترجمة رفع اللثام » ، ولعل الترجمة موسومة بـ « رفع اللثام » .
أوله : « شایسته تقدیم درهر کتابی وسزاوار تصدیر در هر خطابی حمد واجب الوجود یستکه . . . » .
آخره : « والحمد لله علی نعمة الاتمام ، وصلی الله علی سیدنا ومولانا محمد واله الطهر الکرام ».
هذا ، واحتمل بعض الباحثین ، بأن مؤلف « اماطة اللثام » هو الشیخ حسن ابن ابراهیم بن علی بن عبدالعالی المیسی العاملی ، إلا أن الشیخ الطهرانی رد هذا الاحتمال ، فقال : « فهو بعید فی الغایة عادة ، لأن الشیخ ابراهیم بن علی بن عبد العالی المیسی ، المجاز مع والده المذکور عن المحقق الکرکی سنة 934 ، لم نعرف من ولده إلا رجلین : أحدهما الشیخ عبد الکریم بن إبراهیم ، المجاز مع والده من الشهید الثانی سنة 957 هـ ، وهو والد الشیخ لطف الله ، الذی بنیت له المدرسة المعروفة باسمه فی اصفهان ، وتوفی قبل ولادة الشیخ الحر بسنة فی 1032 هـ .
وابنه الآخر الشیخ حسن بن ابراهیم ، الذی کان بعض أحفاده معاصرا للشیخ الحر ، وهو الشیخ محمد بن الحسین بن الشیخ حسن بن ابراهیم المیسی .
کما ترجمه کذلک فی الأمل ، وذکر أنه معاصره .
وأما الشیخ حسن بن ابراهیم بن علی بن عبدالعالی المیسی ، الذی ترجمه فی الامل کذلک ، وذکر انه معاصره ، فهو رجل آخر منسوب إلی جده ابراهیم بن علی ابن عبدالعالی .
کما استظهره فی الریاض ، قال : (وبالبال انه یسکن اصفهان إلی الان) .
وبالجملة ، بقاء ولد الشیخ ابراهیم ، المجاز من الکرکی سنة 934 هـ الی عصر الشاه صفی ، حدود 1050 هـ ـ وإن کان ممکنا ـ لکنه خلاف ما جرت العادة الغالبة علیه ، من وفاة حفیده وهو الشیخ لطف الله المذکور قبل تلک الأعصار والله العالم » (14) .
الذریعة 11|244 وکذا 2|304 .
نسخة منها فی مکتبة مدرسة سبهسالار فی طهران ، کانت من کتب مکتبة الشاه سلطان حسین الصفوی ، علیها تاریخ 23 جمادی الاولی سنة 1105 هـ ، مذکورة فی فهرسها 1|363 ، برقم 453 .
(21)

آیات الاحکام الفقهیة

للمولی ملک علی التونی ، من أعلام القرن الحادی عشر الهجری .
وآیات الأحکام الفقهیة ، فارسی ، فی تعداد الآیات النازلة فی کل باب من الأبواب الفقهیة ، من الطهارة الی الدیات . أوله : « فاتحة فائحة کتاب ، کتاب فصاحت مآب » . الذریعة 1|44 .
ذکره الشیخ الطهرانی فی « الروضة النضرة » فقال : « ملک علی ، من تلامیذ والد البهائی ، عزالدین الحسین بن عبد الصمد الحارثی العاملی المتوفی 984 هـ ، وقد کتب بخطه إجازة لصاحب الترجمة لفظها : (وقد أجزت للأخ فی الله ، المحبوب لوجه الله ، ملک علی ، أعلی الله قدره ، ویسر أمره ، لا زال مسددا مؤیدا إلی یوم الدین . .) ولعله والد ملک حسین السابق ذکره ، فان والد ملک حسین کما وجد بخطه فی آخر الأربعین ، هو ملک علی قطعا ، لکن المجاز هنا هو أم غیره · الله اعلم » (15) .
وذکره أیضا فی « الکواکب المنتثرة » فقال : « المولی ملک علی التونی ، المعاصر للشاه سلیمان الصفوی ، وباسمه ألف آیات الأحکام الفقهیة مختصر بالفارسیة » (16) .
ورأیت هذه التعلیقة للعلامة المحقق السید عبد العزیز الطباطبائی ، علی الکواکب المنتثرة لشیخه الطهرانی ، بأن : « ملک علی التونی ، هو والد محمد باقر ، الذی ألف (روضة الاصول المفاخریة فی شرح الفصول النصیریة) باسم السلطان حسین الصفوی ، وفرغ منه فی شعبان 1116 هـ » .
(22)

مسالک الافهام إلی آیات الأحکام

للعلامة الفهام الفاضل الجواد الکاظمی ، من أعلام القرن الحادی عشر الهجری . لم أقف علی سنة وفاته بالتعیین ، بالرغم من المراجعة الی اکثر المآخذ ، الا ان العلامة الأمین ذکر أن سنة وفاته 1065 هـ فی بغداد (17) .
أثنی علیه الخوانساری فقال : « وهو من العلماء المعتمدین ، والفضلاء المجتهدین ، صاحب تحقیقات أنیقة ، وتدقیقات رشیقة فی الفقة والاصول ، والمعقول والمنقول ، والریاضی والتفسیر ، وغیر ذلک » .
ذکره الحسن بن عباس البلاغی النجفی فی کتابه الموسوم بـ « تنقیح المقال » وقال : « کان کثیر الحفظ ، شدید الادراک ، مستغرق الاوقات فی الاشتغال بالعلوم ، وکان أصله ومحتده أرض الکاظمین علیهما السلام ، إلا أنه ارتحل فی بادئ أمره إلی بلدة أصفهان ، وکان متلمذا فی الغالب علی شیخنا البهائی رحمه الله ، إلی أن صار من أخص خواصه ، وأعز ندمائه ، فصنف بأمره النافذ کتابه المسمی بـ « غایة المأمول فی شرح زبدة الاصول » .
وهو کتاب حسن فی الغایة ، جمیل التالیف ، یقرب من اربعة عشر الف بیت .
وله أیضا شرح کبیر علی رسالة « خلاصة الحساب » لشیخه المذکور .
وکتاب آخر کبیر من أکبر ما کتب فی شأنه ، واتمها فائدة ، سماه « مسالک الافهام » فی شرح آیات الأحکام . . .
ولم أعرف الروایة له ایضا الا عن شیخنا البهائی ، شیخ قراءته واجازته ، وعنه الروایة لجماعة منهم : السید الفاضل الأمیر محمود بن فتح الله الحسینی الکاظمی النجفی ، صاحب الرسالة فی تقسیم الاخماس فی هذه الازمان (18) .
وکتابه هذا یعتبر من أهم المؤلفات ، وأبسطها فی هذا المجال ، یبحث فیه بترتیب الکتب الفقهیة ، فرغ من تألیفه کما فی آخر بعض النسخ سنة 1043 هـ .
أمل الامل 2|57 ، ریاض العلماء 1|118 ، روضات الجنات 2 | 216 ، مستدرک الوسائل 3|405 ، نجوم السماء : 66 ، کشف الحجب والاستار : 126 وکذا 502 ، الکنی والالقاب 3|9 ، اعیان الشیعة 1|127 وکذا 4|271 ، الفوائد الرضویة : 85 ، مرآة الکتب 2|، ریحانة الأدب 4|280 ، الذریعة 20 |377 ، هدیة العارفین 1|258 ، إیضاح المکنون 2|472 ، الأعلام للزرکلی 2 | 142 ، معجم المؤلفین 3|165 .
1 ـ نسخة فی مکتبة آیة الله الحکیم العامة فی النجف الأشرف ، برقم 129 ، تاریخها 1043 هـ ، مذکورة فی المجلد الخامس للنسخ الخطیة : 424 .
2 ـ نسخة منه فی مکتبة الشیخ محمد رضا المظفر رحمه الله ، بخط ناصر بن فضل الله ، تاریخها 24 شهر رمضان 1044 هـ ، وفی آخرها إجازة بخط المؤلف لتلمیذه الشیخ شاهین ، تاریخ الإجازة ، سادس ذی الحجة 1044 هـ ، مذکورة فی الذریعة 20|378 .
3 ـ نسخة فی مکتبة مجلس الشوری الاسلامی فی طهران ، برقم 3331 وعلیها خط المصنف ، مذکورة فی فهرسها القسم الثالث من الجزء العاشر : 1126 .
4 ـ نسخة اخری فیها ، برقم 4491 ، تاریخها 21 ربیع الثانی 1097 هـ ، مذکورة فی فهرسها 12|168 .
5 ـ نسخة فی مکتبة جامع کوهرشاد فی مشهد ، برقم 145 ، کتبت فی القرن الثانی عشر ، عن النسخة التی علیها التصحیح والمقابلة ، مذکورة فی فهرسها 1|121 .
6 ـ نسخة فی المکتبة المرکزیة لجامعة طهران ، برقم 64 ، تاریخها شوال 1119 هـ ، مذکورة فی فهرسها 1|208 .
7 ـ نسختان من موقوفات السید علی الایروانی فی تبریز .
8 ـ ونسخة فی مکتبة السید هبة الدین الشهرستانی بالکاظمیة .
9 ـ نسخة فی خزانة کتب الشیخ عبد الحسین آل یاسین ، بالکاظمیة .
کلها مذکورة فی الذریعة 20|378 .
10 ـ نسخة فی مکتبة آیة الله المرعشی العامة فی قم ، برقم 2697 ، یحتمل ان تکون بخط المؤلف ، مذکورة فی فهرسها 7|269 .
عنیت بنشره المکتبة المرتضویة لإحیاء الآثار الجعفریة ، طبع فی أربعة اجزاء فی طهران ، مع تعالیق للعلامة الفقید الشیخ محمد باقر شریف زاده ، بانضمام رسالة « منهج الرشاد فی ترجمة الفاضل الجواد » لآیة الله العظمی المرعشی النجفی .
للبحث صلة . . .

الهوامش

(1) ریاض العلماء 4|387 .
(2) نقد الرجال : 269 .
(3) سلافة العصر : 491 .
(4) نقد الرجال : 324 .
(5) سلافة العصر : 491 .
(6) روضات الجنات 7|38 .
(7) ریاض العلماء 5|116 .
(8) أمل الآمل 1|139 ، روضات الجنات 7|39 .
(9) لؤلؤة البحرین : 119 .
(10) ریاض العلماء 3|389 .
(11) سلافة العصر : 289 .
(12) ریاض العلماء 4|362 .
(13) الذریعة 6|9 برقم 15 .
(14) الذریعة 2|305 .
(15) الروضة النضرة فی المائة الحادیة عشرة : 585 .
(16) الکواکب المنتثرة فی القرن الثانی بعد العشرة ، (مخطوط) .
(17) أعیان الشیعة 4|271 .
(18) روضات الجنات 2|215 و 216 .
شنبه 15 مهر 1391  5:30 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پيدايش و تطور كتابهاى فقه القرآن

پيدايش و تطور كتابهاى فقه القرآن

على اكبر كلانترى

بخش درخورى از آيات قرآن،بازگو كننده احكام شرعى و آموزه‏هايى است كه پيوند با مسائل و مصالح فردى و اجتماعى مسلمانان دارد. پاره‏اى از آيات الهى نيز، گرچه پيوندى مستقيم با احكام فقهى ندارند، ولى از آنها نيز مى‏توان در مسير استنباط اين احكام بهره جست و كمك گرفت.
از اين روى، بايدمنبع اصلى فقيه را، در استنباط و ارائه احكام شرعى، قرآن دانست. اهميت اين امر، در صدر اسلام، كه جمع‏آورى و نوشتن حديث از سوى برخى، ممنوع شد، بيش‏تر از هر زمانى، احساس مى‏شد. مسلمانان صدر اسلام و كسانى كه مخاطبان نخست اين آيات بودند، با همان سليقه و طبيعت عربى خود، معانى اين آيات را درك مى‏كردند و اگر هم گاهى دچار ابهام مى‏شدند، براى رفع آن به شخص پيامبر(ص) رجوع مى‏كردند. گاهى نيز، صحابه با گفت‏وگو با يكديگر، مشكل خود را حل مى‏كردند.
به هر حال، در اين برهه از تاريخ اسلام، اختلاف برداشت از آيات و برخورد با مشكل فهم قرآن، نمود چندانى نداشت.
پس از درگذشت پيامبر(ص) مسلمانان مدتى بر همين شيوه ماندند. آنان در گاه نياز، به ظاهر آيات، تمسك مى‏جستند و اگر هم در موردى، پاسخى از قرآن دريافت نمى‏كردند، به سراغ سنت و سيره پيامبر مى‏رفتند.
ولى به مرور زمان و با فاصله گرفتن از دوران وحى، كم‏كم شاهد پيدايش اختلاف در برداشت از آيات از جمله آيات احكام هستيم.
اين اختلاف دربرداشت، گرچه در ميدان عمل، مشكل آفرين مى‏شد، ولى خوبيى كه داشت، زمينه‏ساز بحثهاى تفسيرى و پيدايش آثارى در علوم قرآنى، از جمله تفسير آيات احكام شد.
تاريخ علوم قرآنى در قرن نخست، تدوين كتابى مستقل در آيات احكام را در اين قرن، نشان نمى‏دهد; زيرا نخستين كتابى را كه تاريخ در اين زمينه، ثبت كرده، كتاب «احكام القرآن‏» از محمدبن سائب كلبى، (م.146) است. از اين روى، بايد ابن‏سائب را پايه‏گذار و نخستين نگارنده فقه‏القرآن، گرچه به گونه ساده آن، دانست.
ابن‏نديم درباره او مى‏نويسد:
«هو ابوالنصر محمد بن السائب الكلبى... من علماء الكوفه بالتفسير والاخبار وامام الناس ويتقدم الناس بالعلم بالانساب... و توفى محمد بن السائب بالكوفة سنة ست واربعين وماته وله من الكتب كتاب تفسيرالقرآن.» (1)
او ابونصر محمدبن سائب كلبى، از عالمان تفسير و اخبار و تاريخ دركوفه است و در دانش نسب‏شناسى، بر ديگران پيشى دارد... سال 146 در كوفه وفات يافت و در ميان كتابها، كتاب تفسيرالقرآن، از آن او است.
ابن‏نديم، در جاى ديگرى از فهرست‏خود، آن‏گاه كه كتابهاى احكام القرآن را بر مى‏شمارد، به اين كه كتاب تفسيرى محمدبن سائب در زمينه فقهى و احكام بوده است، اشاره روشن دارد:
«... كتاب احكام القرآن للكلبى رواه عن ابن عباس.» (2)
اسماعيل پاشا بغدادى، درباره وى مى‏نويسد:
«محمد بن سائب‏بن بشربن عمرو بن حارث، ابونصر كوفى، نسب‏شناس، معروف به ابن‏كلبى و منسوب به كلب‏بن وبره و آن قبيله بزرگى است از قضاعه، متوفاى سال 146 و كتاب تفسير القرآن از او است.» (3)
محمدبن سائب، از شيعيان ثابت قدم و صاحب نام بوده است و رجال‏شناسانى چون برقى و شيخ طوسى او را از اصحاب امام باقر(ع) و يا امام باقر و امام صادق(ع) شمرده‏اند. (4)
نجاشى، زير عنوان ابان بن تغلب، در اشاره به كتاب محمدبن سائب مى‏نويسد:
«جمع محمدبن عبدالرحمن بن فنتى بين كتاب التفسير لابان وبين كتاب ابى‏روق عطية‏بن الحارث و محمدبن السائب و جعلها كتابا واحدا.» (5)
محمد بن عبدالرحمن اقدام به يكى كردن كتابهاى ابان و ابى‏روق و محمدبن سائب نموده.
چنانكه از پاره‏اى كتابهاى تراجم استفاده مى‏شود، او افزون بر كتاب احكام‏القرآن، كتاب يا كتابهاى تفسيرى ديگرى نيز داشته است.
مدرس يزدى در اين باره مى‏نويسد:
«محمدبن سائب، يا محمدبن مالك‏بن سائب‏بن بشر، يا مبشر بن عمرو بن حارث كلبى كوفى، مكنى به ابونصر يا ابوالنضر، از مشاهير علماى كوفه قرن دوم هجرت و از اصحاب حضرت باقر و صادق(ع) كه مفسرى نسابه، در تفسير، اخبار، و وقايع و انساب دستى توانا داشت. روزى عبدالله بن حسن مثنى، نام اصلى حضرت سكينه بنت‏الحسين(ع) را از وى استفسار كرد. گفت: اميمه بوده است. عبدالله نيز تصديقش نمود. آثار او:
1. آيات الاحكام كه نامش احكام القرآن است و او اولين كسى است كه در آيات الاحكام تاليف كتاب مستقل نموده است.
2. تفسير كبير كه تفسير كلبى نيز گويند و به تصديق سيوطى ابسط تفاسير است.
3 . تفسير القرآن.» (6)
سيد حسن صدر، درباره او مى‏نويسد:
«اول من صنف فى احكام القرآن، هو محمدبن السائب الكلبى.» (7)
نخستين كسى كه در احكام القرآن، كتاب نگاشته، محمدبن سائب كلبى است.
براساس آن چه گفتيم، اشتباه نويسندگانى مانند: جلال‏الدين سيوطى در كتاب الاوائل، و حاجى خليفه در كشف‏الظنون و ميرزا حسين‏نورى در مستدرك الوسائل و... روشن مى‏شود.
سيوطى، نخستين نويسنده در موضوع احكام قرآن را امام شافعى دانسته، (8) با اين كه وى در سال 204 ه.ق. وفات يافته است.
صاحب كشف‏الظنون مى‏نويسد:
«احكام القرآن للامام المجتهد محمد بن ادريس الشافعى، المتوفى بمصر سنة‏204 و هو اول من صنف فيه.» (9)
احكام القرآن، نوشته پيشواى مجتهد، محمدبن ادريس شافعى، متوفاى سال 204 در مصر و او نخستين كسى است كه در اين زمينه، كتاب نوشته است.
مگر اين كه بگوييم مقصود اين دو، نخستين نويسنده احكام قرآن درميان اهل سنت است. بى‏گمان، صاحب طبقات النحاة كه نخستين نويسنده احكام قرآن را قاسم‏بن اصبغ‏بن محمدبن يوسف دانسته، (10) اشتباه كرده; زيرا اين شخصيت در سال 304 فوت كرده است و از محمد بن سائب نزديك به دو قرن و از امام شافعى نزديك به يك قرن، واپس‏تر مى‏زيسته است.
صاحب مستدرك نيز، پس از نقل اين سخن از صاحب رياض:
«قطب راوندى نخستين شارح نهج‏البلاغه و نخستين كسى است كه در آيات احكام، تفسير نوشت.»
مى‏نويسد:
«اما الثانى فالظاهر انه كما ذكره واما النهج فاول من شرحه ابوالحسن البيهقى وهو حجة الدين فريد خراسان ابوالحسن بن ابى‏القاسم زيدصاحب لباب الالباب.» (11)
اما بخش دوم سخن صاحب رياض كه: نخستين نويسنده تفسير در آيات الاحكام، قطب‏راوندى است، درست است، ولى اين سخن كه نخستين شارح نهج‏البلاغه، ابوالحسن بيهقى صاحب لباب الالباب باشد، درست نيست.
مگر اين كه بگوييم مقصود محدث نورى در اين سخن، نخستين تدوين كننده آيات احكام به شيوه استدلالى و مبسوط و همراه با نقد و بررسى اقوال باشد، كه در اين فرض هم، سخن او تنها در محدوده جهان شيعه، درست است.
به هرحال، بايد با توجه به مجموع قراين و شواهد، محمدبن سائب كلبى شيعى را نخستين نويسنده كتاب آيات احكام، در شكل ساده و بسيط آن دانست. گرچه وى مانند بسيارى ديگر از شيعيان و اصحاب ائمه اهل‏بيت(ع) مورد بى‏مهرى شمارى از صاحبان تراجم و علماى اهل‏سنت واقع شده، از جمله محمدبن حيان بستى مى‏نويسد:
«كان الكلبى سبتيا من اصحاب عبدالله بن سبا من اولئك الذين يقولون ان عليا لم‏يمت وانه راجع الى الدنيا قبل قيام الساعة فيملؤها عدلا كما ملئت جورا، وان راوا سحابة قالوا: اميرالمؤمنين فيها.» (12)
كلبى از اصحاب عبدالله بن سبا و از كسانى بود كه مى‏گفتند:
«على از دنيا نرفته است و او پيش از رستاخيز به دنيا بر مى‏گردد و آن را پر از عدل و داد مى‏كند، همان‏گونه كه از ستم پر شده است. اين گروه، هرگاه قطعه ابرى ببينند مى‏گويند على درميان آن است.»
نيز وى به سند خود از احمدبن هارون نقل مى‏كند:
«سالت احمدبن حنبل عن تفسير الكلبى فقال: كذب; قلت: يحل النظر فيه؟ قال: لا.» (13)
از احمدبن حنبل درباره تفسير كلبى پرسيدم، گفت: دروغ گفته‏است. گفتم: نگريستن در آن جايز است؟ پاسخ داد: خير.
اين كه چه امر يا امورى، سبب تضعيف محمدبن سائب از سوى بستى شده، چندان روشن نيست. شمردن او از پيروان عبدالله بن سبا نيز با واقع سازگارى ندارد; زيرا بنابر تصريح بسيارى از دانشمندان رجال، مانند شيخ و برقى، او از اصحاب امام باقر و صادق(ع) بوده است. افزون بر اين، بنابر تحقيقات فراوانى كه انجام گرفته، اصل وجود عبدالله‏بن سبا مورد ترديد، بلكه انكار است.
بله، شايد بتوان سبب تضعيف محمدبن سائب را از سوى نويسنده ياد شده، تا اندازه‏اى از عبارت زير كه او به سند خود از شخصى به نام زائده نقل مى‏كند، به دست آورد:
«اما الكلبى فقد كنت اختلف اليه فسمعته يوما يقول: مرضت فنسيت ما كنت احفظ فاتيت آل‏محمد عليه الصلاة والسلام فتفلوا فى فى فحفظت ما كنت نسيت، فقلت: لا والله لا اروى عنك بعد هذا ابدا شيئا فتركته.» (14)
من پيش كلبى آمدوشد داشتم. روزى شنيدم مى‏گويد: من به سبب بيمارى، آن چه را در حافظه داشتم، فراموش كردم. خدمت‏خاندان پيامبر(ص) رسيدم. درنتيجه آب دهانى كه ايشان در دهانم انداختند امور فراموش شده را به ياد آوردم.
من پس ازاين سخن كلبى گفتم: نه به خدا سوگند، ديگر پس از اين چيزى از تو روايت نمى‏كنم و او را رها كردم.
راوى ياد شده اين سخن ابن كلبى را نشانه افراطى و غالى بودن او در مورد اهل بيت(ع) دانسته و به همين سبب سوگند خورده پس از اين گفت‏وگو، ديگر از او نقل روايت نكند و حال آن كه وى در اين سخن، تنها به ذكر يكى از كرامات اهل‏بيت(ع) اشاره كرده است. به هر حال، كتاب احكام القرآن محمدبن سائب، در دست نيست و از چگونگى گردآورى و شيوه تدوين آن آگاهى نداريم، احتمال مى‏دهيم او در كتاب خود اقدام به گردآورى آيات احكام به ترتيب سوره‏هاى قرآن كرده باشد; زيرا نوشتن تفسير فقهى به ترتيب ابواب معروف فقه، مربوط به دوره‏هاى بعداست كه فقها به تدوين فقه و باب‏بندى آن پرداخته‏اند.
به جز كتاب ابن‏سائب كلبى، وضعيت چند كتاب ديگر نيز، به دليل در دست نبودن آنها، روشن نيست. در زير به ترتيب تاريخى، به معرفى اجمالى اين كتابها و ديگر كتابهاى فقه‏القرآن شيعه كه از نظر شيوه نگارش، وضعيتى روشن دارند، مى پردازيم:

قرن دوم

تفسير الخمسماة اية فى الاحكام، از ابوالحسن مقاتل بن سليمان بن بشر بن زيد بن ادرك بن بهمن خراسانى، متوفاى سال 150. (15)
شيخ، گاهى وى را از اصحاب امام باقر(ع)، و گاهى از اصحاب امام صادق(ع) شمرده است. (16)
تفسير آيات الاحكام، از هشام بن محمد بن سائب كلبى (م.206 يا 204) (17) ولى چون بيش‏تر زندگانى وى در قرن دوم بوده است، كتاب او را جزء كتابهاى نگاشته شده در اين قرن قرار داديم.
صاحب تذكرة الحفاظ، درباره او مى‏نويسد:
«هشام بن محمدبن سائب، اهل‏كوفه و رافضى و نسابه است. ابو الاشعث و خليفة‏بن خياط و محمد بن سرى و محمدبن سعد، از او نقل حديث كرده‏اند. از او روايت‏شده كه قرآن را سه روزه، حفظ كرده است.» (18)
شمارى از علماى رجالى اهل‏سنت، اين شخصيت‏شيعى را نيز مانند پدرش محمدبن سائب، ضعيف شمرده‏اند، به اين دليل كه او از راه اعتدال بيرون رفته و در شيعه‏گرى، تندروى كرده است:
«كان غاليا فى التشيع.» (19)
او در شيعه بودن غلو مى‏كرد.

قرن چهارم

در قرن سوم، به كتابى در موضوع مورد بحث‏بر نخورديم. در قرن چهارم نيز تنها مى‏توان به احكام القرآن، نگاشته عبادبن عباس بن عباد ديلمى قزوينى طالقانى، پدر صاحب عباد، (م. 334 يا 335) اشاره كرد.
صاحب اعيان الشيعه، درباره او و كتابش مى‏نويسد:
«عباد، وزير حسن‏بن بابويه (ملقب به ركن الدوله) بود.... از ابوالعلاء احمدبن طاهرمقدسى شنيدم مى‏گفت: من در كتابخانه پسر ابوالقاسم اسماعيل در شهر رى كتابى دراحكام القرآن ديدم كه آن را ابوالحسن عبادبن عباس طالقانى پدر صاحب، نگاشته بود. وى در اين كتاب به يارى مذهب اعتزال برخاسته است. هر كس كتاب ياد شده را ديده آن را نيكو شمرده است.»
صاحب اعيان در ادامه مى‏نويسد:
«به حسب ظاهر، احكام القرآن عباد، برابر با مذهب شيعه بوده است، به دليل اين كه سمعانى و ياقوت گفته‏اند: او در اين كتاب مذهب اعتزال را يارى كرده است. به اين بيان كه بگوييم: مقصود ايشان، مذهب اعتزال در جبر و خلقت افعال و آفرينش قرآن و رؤيت‏خدا و هر آن چيزى است كه معتزله در آنها با شيعه موافق و با اشاعره ناسازگارى دارد. يعنى جهتى كه بسيارى از دانشمندان شيعه، به سبب آن، به معتزلى بودن، نسبت داده شده‏اند، مانند صاحب‏بن عباد و شريف مرتضى.» (20)

قرن ششم

در قرن پنجم، به كتابى درموضوع مورد بحث‏بر نخورديم، ولى در قرن ششم به كتابى پر اهميت در اين موضوع، به نام:
فقه‏القرآن فى شرح آيات الاحكام، نگاشته قطب‏الدين ابوالحسن سعيد بن هبة‏الله راوندى كاشانى (م.573) بر مى‏خوريم. اين كتاب كه به گونه‏اى به سامان وخوش‏آيند، نگارش يافته، در بردارنده همه بابهاى معروف و متداول فقه است. يعنى از كتاب طهارت آغاز و به كتاب ديات، پايان مى‏پذيرد.
نويسنده در اين كتاب، با بهره‏گيرى از لغت و شعر عرب و با نقل پاره‏اى از فتاواى اهل سنت، با ژرف‏كاوى وژرف‏انديشى در خور ستايش، به بررسى احكام فقهى قرآن مى‏پردازد.
در پاره‏اى از اين نوشته‏ها (21) ، به كتاب ديگرى از راوندى در موضوع مورد بحث، موسوم به آيات الاحكام، اشاره شده است. صاحب مستدرك الوسائل، پس از اين كه كتاب ياد شده را همان فقه‏القرآن او مى‏داند، در بيان اهميت و ارزش آن مى‏نويسد:
«هو من نفايس الكتب النافعه الجامعة الكاشفة عن جلالة قدر مؤلفه و علو مقامه فى العلوم الدينيه.» (22)
اين كتاب، از جمله كتابهاى نفيس، سودمند وجامعى است كه از مقام بزرگ و جايگاه بلند نويسنده آن درعلوم دينى، پرده بر مى‏دارد.
قطب‏الدين راوندى، در آغاز فقه‏القرآن، انگيزه خود را از نوشتن اين اثر، چنين بيان مى‏كند:
«... فان الذى حملنى على الشروع فى جمع هذا الكتاب ان لم‏اجد من علماء الاسلام قديما و حديثا من الف كتاب مفردا يشتمل على الفقه الذى نطق به كتاب الله... فرايت ان اولف كتابا فى فقه‏القرآن، يغنى عن غيره بحسب مبانيه، ولايقصر فهم القارى عن فهم معانيه.» (23)
آن چه مرا وا داشت گردآورى اين كتاب را آغاز كنم اين بود كه در ميان علماى قديم وجديد اسلام، كسى را كه به نگارش كتابى مستقل براساس فقه قرآن مبادرت ورزيده باشد، نيافتم... از اين روى، به صلاح ديدم كتابى در فقه‏القرآن تاليف كنم، كتابى كه به حسب مبانى آن، از ديگر كتابها بى‏نياز كننده باشد و خواننده آن، معانى آن را بفهمد.
او همچنين شيوه كار خود را توضيح مى‏دهد و در آغاز كتاب طهارت، اين نكته را خاطر نشان مى‏سازد كه خداوند در دو جاى قرآن، احكام طهارت را به شرح بيان فرموده و در جاهاى گوناگونى، احكام آن را به صورت خصوص يا عموم و به راحت‏يا اشاره، مطرح كرده است. سپس هدف خود را در كتاب طهارت، گردآورى همه آن احكام، يا بيش‏تر آنها، به گونه فشرده و اشاره به دليل وجهت آنها و نيز يادآورى ديدگاههاى علما و مفسران و بيان قول صحيح و فتوا در زمينه‏هاى مورد بحث مى‏داند.
او، در همين جا، تعهد خودرا به دورى كردن از قياس و اجتهاد نادرست، يادآور مى شود. و در پايان كتاب، خود را در انجام هر آن‏چه كه در آغاز بدان متعهد شده، موفق مى‏بيند. و مى‏نويسد:
«وقد وفيت‏بعون الله بما شرطت فى صدر الكتاب.»
به يارى و كمك خدا، به آن چه در آغاز كتاب شرط كردم، جامه عمل پوشاندم.
يكى از فضلاى معاصر، در مقدمه‏اى كه بر اين كتاب نگاشته، به ميزان تاثيرگذارى آراى ديگر فقها بر مطالب اين كتاب اشاره مى‏كند:
«قطب راوندى در اين كتاب، به شدت تحت تاثير آراى شيخ طوسى (م.460) در دو كتاب التبيان فى تفسير القرآن و الاستبصار فيما اختلف فيه من الاخبار، قرار دارد. چنان كه تاثير پذيرى فراوان او از آراى شريف مرتضى (م. 436) در الانتصار فى انفرادات الاماميه، و برخى از پاسخهاى او به مسائل نيز، نمايان است.
قطب راوندى در بسيارى مسائل از دو فقيه ياد شده، بويژه شيخ، پيروى مى‏كند، بلكه گاه عبارت آن دو را بى‏هيچ كم‏وكاستى، ذكر مى‏كند. البته اين بدان معنا نيست كه قطب در اين كتاب، از خود راى و نظر جديدى ندارد، بلكه او در مسائل بزرگ، ديدگاهها و تحليلهاى ارجمندى دارد كه از توان بزرگ علمى او سرچشمه گرفته است. از جمله ويژگيهاى اين كتاب، كوشش نويسنده آن در گردآورى ميان آرا و ديدگاهها، بويژه ديدگاههاى تفسيرى است. او كوشش مى‏كند تا حد توان ميان ديدگاههاى گوناگون جمع كند; از اين روى، مى‏بينيم پاره‏اى از آرا كه دركتابهاى فقهى، مورد اختلاف و تضارب افكار است، ولى وقتى در اين كتاب از آنها بحث مى‏شود، به نقطه جمع مى‏رسند و اختلاف آنها بر طرف مى‏گردد.
ويژگى ديگر كتاب فقه‏القرآن، اين است كه در آن مسائل مورد اختلاف ميان شيعه و سنى گردآمده و مورد نقد و بررسى قرار گرفته‏اند. (24)

قرن هشتم

النهايه فى تفسيرخمسمائة آية، نوشته شيخ احمدبن عبدالله بن سعيد متوج بحرانى (م. حدود: 800ه.ق.) بنا به گفته صاحب اعيان‏الشيعه، او معاصر با فاضل مقداد، صاحب كنزالعرفان است و مقصود او از قال المعاصر در كتاب نهايه نيز همين فقيه است. (25) بعضى نيز احتمال داده‏اند كتاب ياد شده، نگاشته پدر او، سعيد بن متوج باشد.
صاحب امل‏الآمل درباره نويسنده اين كتاب مى‏نويسد:
«عالم فاضل اديب شاعر عابد له رسالة سماها كفاية الطالبين و له شعر كثير قرا على الشيخ فخرالدين بن العلامه و روى عنه.» (26)
او، دانشمندى فاضل و اديبى شاعر و عابد بود. او رساله‏اى دارد به نام كفاية الطالبين و شعر نيز زياد گفته است، وى نزد فخرالمحققين، فرزند علامه، حلى، درس خوانده و از او روايت كرده است.

قرن نهم

منهاج الهدايه، نوشته شيخ جمال‏الدين احمدبن عبدالله بن محمدبن متوج بحرانى (م.820)
شيخ آقا بزرگ تهرانى درباره وى، به نقل از رساله شيخ سليمان ماحوزى، به نام: تراجم علماء البحرين، مى‏نويسد:
«او از بزرگ‏ترين شاگردان فخرالمحققين درحله بود كه با شهيد بحث و مناظره زيادى داشت و در بيش‏تر بحثها نيز چيرگى با اوبود. وى، پس از تحصيل درحله، به بحرين بازگشت، و فتاواى او در شرق و غرب، مشهور شد. منهاج‏الهدايه فى تفسير آيات الاحكام الخمسمائة آيه، نگاشته اوست كه اثرى خوب و مختصر و نشانه‏اى است‏بر فضل ودانش او.» (27)
سال وفات نويسنده دو كتاب اخير، يعنى نهايه و منهاج الهدايه، به هم نزديك است و مى‏توان آن دو را معاصر هم شمرد.
بعضى به سبب همانندى ميان نام، نام پدر و جد اين دو عالم، به اشتباه افتاده و آنان را يكى حساب كرده‏اند و در نتيجه، دو كتاب ياد شده را نوشته يك نفر دانسته‏اند، ولى با اندكى درنگ روشن مى‏شود احمدبن عبدالله بن متوج، نام دو شخص است.
صاحب الذريعه، در معرفى يكى از آن دو مى‏نويسد:
«شيخ جمال‏الدين احمدبن عبدالله بن محمد بن على‏بن حسن‏بن متوج بحرانى، استاد احمدبن فهد حلى و معاصر با شهيد اول است و منهاج‏الهدايه نگاشته او.»
و در معرفى ديگرى مى‏نويسد:
«شيخ فخرالدين احمدبن عبدالله بن سعيدبن متوج، از اساتيد احمدبن فهد احسائى و صاحب كتاب النهايه فى تفسير الخمسمائة آية است.» (28)
صاحب اعيان‏الشيعه نيز، درتاييد گفتار ياد شده به اختلاف لقب آن دو «فخرالدين و جمال‏الدين‏» اشاره مى‏كند و اين كه دو كتاب ياد شده نگاشته يك شخص باشد، بعيد مى شمارد.
كنزالعرفان، نوشته شيخ مقدادبن عبدالله بن محمدبن حسين حلى شيورى، معروف به فاضل مقداد و سيورى (م. 826)
اين كتاب در دو جزء تدوين شده است: جزء نخست آن بابهاى زير را در بر دارد: طهارت، صلات، صوم، زكات، خمس، حج، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر. و جزء دوم آن، در بردارنده بابهاى زير است: مكاسب، بيع، دين، رهن، ضمان، صلح، وكالت، عقود، نكاح، طلاق، مطاعم و مشارب، مواريث، حدود، جنايات، قضا و شهادات. (29)
فاضل مقداد، پيش از شروع كتاب طهارت، بحثى كوتاه درباره پاره‏اى از واژگان دارد و نص، ظاهر، مرجوح، مؤول، مجمل، محكم، متشابه و... را به گونه فشرده شرح مى‏دهد.
اين كتاب، از لحاظ نظم و نسق مطالب و سازمان دهى و باب‏بندى آنها،دقيق و زيبا به نظر مى‏رسد.
شيوه بحث‏بدين‏گونه است: نخست موضوع مورد نظر از لحاظ لغوى به بوته بررسى نهاده مى‏شود، سپس آيات مربوط به آن، يكى پس از د يگرى، مورد بررسى قرار مى‏گيرد. از باب نمونه، نويسنده دركتاب جهاد، پس از بحث لغوى درباره واژه جهاد، مى‏نويسد:
«والمقصود هنا ذكر آيات متعلق به، وهى انواع:
النوع الاول: فى وجوبه، و فيه آيات....
النوع الثانى: فى كيفية القتال و وقته و شئى من احكامه، و فيه آيات...
النوع الثالث: فى انواع اخر من الجهاد، و فيه آيات...»
صاحب رياض العلماء درباره فاضل مقداد مى‏نويسد:
«اوعالمى فاضل و متكلمى محقق و مدقق بود. چندين كتاب دارد، از جمله: شرح نهج‏المسترشدين در اصول‏الدين، و كنزالعرفان در فقه القرآن.» (30)
مدرس تبريزى مى‏نويسد:
«مقداد بن عبدالله يا عبيد الله ... حلى سيورى الاصل، اسدى القبيله، ابوعبدالله الكنيه، شرف‏الدين اللقب، غروى الموطن و المدفن، عالمى است فقيه، متكلم، محقق، مدقق، معقولى، منقولى، از اكابر علماى اماميه كه در كتب فقهيه اواخر متاخرين به جهت انتساب او به قريه سيور بر وزن نزول نامى از قراى حله، به فاضل سيورى، شهرت داشته و از اجلاى تلامذه شهيد اول و مجازين وى بوده... تاليفات منيفه دارد:
1. آداب الحج 2. آيات الاحكام كه ذيلا به نام كنزالعرفان، مذكور است....» (31)
و آيت الله شهيد مطهرى در بيان اهميت كتاب وى، مى‏نويسد:
«در شيعه و سنى، كتابهاى زيادى در آيات الاحكام نوشته شده است و كنزالعرفان فاضل مقداد، بهترين و يا از بهترين آنهاست.» (32)
معارج‏السؤل فى مدارج المامول فى تفسير خمسمائة آية من آيات الاحكام، نوشته شيخ كمال‏الدين حسن‏بن شمس‏الدين محمدبن حسن استرآبادى. سال وفات او به دست نيامد.
صاحب رياض نوشتن اين كتاب را پس از نوشتن كنزالعرفان، دانسته است; از اين روى، احتمال داده وى شاگرد فاضل مقداد باشد.
آقا بزرگ تهرانى درباره اين اثرمى‏نويسد:
«اين كتاب بزرگ، در شرح آيات احكام و در دو جلد نوشته شده است. نويسنده آن، آن را از تفسير معروفش; يعنى عيون‏التفاسير، استخراج كرده است. اين كتاب، به شيوه كنزالعرفان، نگارش يافته، ولى از آن گسترده‏تر و سودمندتر است. از مطالب اين كتاب، گرايش نويسنده آن به صوفيه، ظاهر مى‏شود.» (33)

قرن دهم

تفسير شاهى، نوشته سيد امير ابى الفتح‏بن ميرزا مخدوم حسينى عرب‏شاهى جرجانى، (م. 976)
اين كتاب به زبان فارسى است و با اين عبارت آغاز مى‏شود:
«طهارت در لغت‏به معنى نظافت و نزاهتست و در شرع عبارتست از استعمال طهور مشروطبه نيت.»
مباحث اين كتاب، از لحاظ باب‏بندى خوش‏آيند نيست.
زبدة‏البيان فى احكام القرآن، نوشته مرحوم احمدبن محمدمعروف به مقدس اردبيلى (م.993)
مرحوم اردبيلى، پيش از ورود درمباحث فقهى، طى يك مقدمه كوتاه درباره تفسير و تاويل و ممنوع بودن تفسير به راى، بحث مى‏كند. نخستين مبحث اين كتاب، باب طهارت، و آخرين آن، باب شهادات است. وى در مباحث پايانى اين كتاب، در ذيل آيه: «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» (34) بحثى درباره ولايت و حكومت و شرايط حاكم اسلامى ارائه مى‏دهد.
كتاب زبدة‏البيان، با اين عبارت شروع مى‏شود:
«بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين والصلاة والسلام على رسوله و آله اجمعين اما بعد اعلم ان هنا فائدة لابد قبل الشروع فى المقصود من الاشارة اليها وهى ان المشهور بين الطلبه انه لايجوز تفسير القرآن بغير نص واثر.»

قرن يازدهم

آيات الاحكام، نوشته محمدبن على‏بن ابراهيم استرآبادى (م. 1028) وى در آغاز اين كتاب، به تفسير سوره حمد مى‏پردازد و پس از آن، مباحث فقهى خود را بر حسب معمول، از كتاب طهارت، آغاز مى‏كند.
مشرق الشمسين، نوشته شيخ بهاءالدين عاملى، (م.1031).
وى در اين كتاب، پيش از ورود در مباحث فقهى، درباره اقسام خبر و شرايط راوى، به شرح سخن مى‏گويد و در توضيح قسمتهاى كتاب مى‏نويسد:
«قد رتبت هذا الكتاب المسمى بمشرق الشمسين على اربعة مناهج. اولها فى العبادات وثانيها فى العقود وثالثها فى الايقاعات ورابعها فى الاحكام.»
اين كتاب كه نام آن مشرق الشمسين است، به چهار بخش، مرتب كردم: بخش نخست در عبادات، بخش دوم در عقود، بخش سوم در ايقاعات و بخش چهارم در احكام.
مباحث اين كتاب، ناتمام و در پايان آن سوره فاتحة‏الكتاب، تفسير شده است. اين كتاب، اگر چه از كتابهاى فقه‏القرآن، شمرده شده، ولى نگاهى به مطالب آن نشان مى‏دهد، آن چه در آن آمده، فروعى است همراه بااستدلالات قرآنى، روايى و غير آن و ناميدن آن به كتاب فقه‏القرآن، چندان صحيح به نظر نمى‏رسد.
مسالك الافهام الى آيات الاحكام، نوشته شيخ جواد كاظمى، شاگرد شيخ بهائى، متوفاى اواسط قرن يازدهم.
صاحب روضات الجنات درباره اين فقيه و مفسر مى‏نويسد:
«او از دانشمندان مورد اعتماد و صاحب فضل و از مجتهدان و صاحب تحقيقات ارزشمند و آثار گرانبها در فقه و اصول و در زمينه معقول و منقول و رياضى و تفسير و... است.» (35)
همو درباره كتاب مسالك الافهام، نوشته است:
«من اكبر ما كتب فى شانه و اتمها فائدة.» (36)
اين كتاب از بزرگ‏ترين و سودمندترين كتابهايى است كه در فقه‏القرآن، نگاشته شده است.
صاحب ريحانة‏الادب نيز درباره او مى‏نويسد:
«جواد بن سعيد يا سعدالله بن جواد بغدادى كاظمى، عالمى است فاضل محقق جليل‏القدر از معتمدين علماى قرن يازدهم هجرت كه حاوى فروع و اصول، جامع معقول و منقول بود... آيات الاحكام، نام اصليش مسالك الافهام فى شرح آيات الاحكام مى‏باشد و آن بهترين كتابى است كه در اين موضوع، تاليف شده است.» (37)
اين كتاب، با مبحث طهارت آغاز و با مبحث‏شهادات، پايان مى‏پذيرد. مقدمه‏اى دارد درباره تفسير وشرايط آن.
آيت‏الله مرعشى نجفى، در مقدمه‏اى كه بر اين كتاب نوشته، زبان به ستايش آن گشوده و نوشته است:
«وايم الله و انه لابر قسم هو من احسن ما رايته فى هذا العلم الشريف قد حوى التحقيقات الدقيقه و النكات العلمية، حول تلك الآيات الكريمه و شرح معاضلها، و حل مشاكلها بالفاظ جزلة وقوالب سهلة، استفاد اكثرها من افادات استاذه المذكور.» (38)
سوگند به خدا (كه نيك‏ترين سوگند است) اين كتاب، از نيكوترين كتابهايى است كه من در اين علم شريف ديده‏ام. اين اثر، در بردارنده تحقيقهاى دقيق و نكته‏هاى علمى در اطراف آيات احكام و شرح معظلات وحل مشكلات آنها با الفاظى بلند و قالبهايى آسان است. نويسنده، بيش‏تر اين نكات و مطالب را از محضر استادش شيخ بهائى، بهره برده است.
مفاتيح الاحكام فى شرح آيات الاحكام، نوشته سيد محمد سعيدبن سراج الدين طباطبائى قهبائى (1012 1092)
اين كتاب، در شرح زبدة‏البيان محقق اردبيلى است و نويسنده مطالب مورد نظر خودرا با تعبير «قوله‏» شرح و توضيح مى‏دهد. (39)

قرن دوازدهم

تحصيل الاطمينان فى شرح زبدة‏البيان، نوشته سيد محمد ابراهيم بن امير معصوم حسينى تبريزى قزوينى (م.1149).
شيخ آقا بزرگ تهرانى كه مجلدى بزرگ از اين كتاب را ديده، مى‏نويسد:
«اين مجلد، تا اواسط كتاب صلات پيش رفته است ونسخه اصلى اين كتاب كه تقريظ استادش آقا جمال‏الدين خوانسارى نيز در آن به چشم مى‏خورد، نزد نوه‏هاى مؤلف در قزوين است.» (40)
مدرس يزدى، در بيان ملكات فاضله و مراتب علمى نويسنده اين كتاب مى‏نويسد:
«امير ابراهيم قزوينى والد معظم سيد حسين نيز عالمى است كامل از اجلاى علماى اماميه اواسط قرن دوازدهم هجرت، بسيار عابد و زاهد وقانع و محتاط و متعبد و فقيه حكيم و بحرى بوده است مواج و متلاطم كه از تمامى علوم متداوله حظى وافر داشت. تمامى عمر خود را درتحصيل علم بگماشت... از تلامذه آقا جمال خوانسارى و مجلسى ثانى و شيخ جعفر قاضى و پدر خود امير محمد معصوم بوده... و از تاليفات اوست: 1. اجوبة‏المسائل الفقهية والعقلية. 2.تتميم امل‏الآمل. 3. تحصيل الاطمينان فى شرح زبدة البيان، كه شرح آيات الاحكام اردبيلى است و به نظر استادش آقا جمال رسيده و مورد تحسين وى بوده و تقريظى هم بر آن نوشته است.» (41)
قلائدالدرر فى بيان آيات الاحكام بالاثر، نوشته شيخ احمدبن شيخ اسماعيل جزائرى نجفى (م.1151).
چنان كه از نام كتاب پيداست، نويسنده آن سعى مى‏كند آيات احكام را با اثر و حديث، تفسير كند. خود او در مقدمه اين كتاب مى‏نويسد:
«از آن جا كه قرآن به زبان عربى، نازل شده، چنان كه خداوند مى‏فرمايد: «انا جعلناه قرانا عربيا» و در اين زبان، حقيقت و مجاز، اضمار، اشتراك، ترادف، امر و نهى با معانى متعدد عام و خاص، مطلق و مقيد، مجمل و مبين و... كاربرد دارد و قرآن نيز در بردارنده همه اين امور است و از سوى ديگر اين كتاب الهى، از جهت واژگان ادبى و قواعدعربى، در بالاترين درجه فصاحت و بلاغت و از اين جهت در حد اعجاز قرار دارد. با توجه به اين امور، براى انسان متدين دشوار است در شناخت احكام قرآن، به فهم و ديدگاه خود تكيه كند... از اين روى، سزاوار است در مسير شناخت احكام قرآن، از روايات اهل عصمت(ع) و آن چه ايشان به ما آموخته‏اند، فراتر نرويم.» (42)
شيخ آقا بزرگ در بيان ارزش اين كتاب، مى‏نويسد:
«كتابه هذا من اجل الكتب و انفع ماكتب فى هذا الباب وابسطه.» (43)
اين كتاب وى، از بزرگ‏ترين، سودمندترين و مبسوطترين كتابهايى است كه در اين باب نگارش شده است.

قرن سيزدهم:

تقريب الافهام فى تفسير آيات الاحكام، نگاشته سيد محمد قلى‏بن محمد نيشابورى كنتورى (م.1260ه.ق.).
بنا به نوشته صاحب الذريعه، اين كتاب، به زبان فارسى است و باجمله: «الحمد لله الذى بعث فى الاميين رسولا فى آخر الزمان‏» آغاز مى‏شود. (44)
دلائل المرام فى تفسير آيات الاحكام، نوشته محمد جعفر شريعتمدار، مؤلف كتاب «آب حيات‏». (45)
مدرس يزدى درباره شخصيت و مقام علمى وى مى‏نويسد:
«حاج ملا جعفر يا محمد جعفر بن ملاسيف الدين استرآبادى تهرانى، از فقها و مجتهدين اماميه قرن سيزدهم هجرت مى‏باشد كه صاحب تحقيقات دقيقه، بسيار متقى و محتاط، در كثرت ورع و احتياطى كه در امور دينيه داشته، ضرب‏المثل بوده و گاهى به وسواس منتسب مى‏داشتند. او از اكابر تلامذه صاحب رياض به شمار مى‏رفت. سالها در كربلاى معلى با عزت و احترام تمام مى‏زيست تا موقعى كه آن ارض اقدس از طرف داود پاشا محاصره گرديد، به تهران رفت و تا بيست‏سال به تدريس و امامت و فتوى و قضاوت اشتغال داشت. در نزد درباريان و ديگر طبقات مختلفه، بسيار محترم و تخم رعب و هيبتش در دلهاى جهال و اهل فسق كاشته شده بود و همواره از وى انديشناك بوده‏اند. حاجى كرباسى، با اين كه بعد از حاج سيد محمد باقر حجة‏الاسلام رشتى، به اجتهاد كسى تصريح نمى‏نمود، اجتهاد شريعتمدار را تصديق كرده و احكام او را تنفيذ مى‏نمود.» (46)
همو، كتابهاى تفسير القرآن (از اول سوره كهف تا آخر سوره احزاب) و «حل مشاكل القرآن‏» را نيز از نوشته‏هاى او ذكر كرده است.
بنابر آن چه در الذريعه آمده، فرزند ايشان، شيخ على شريعتمدار نيز، در فقه‏القرآن اثرى نگاشته به نام الدرر الايتام كه در آن، پاره‏اى از آيات احكام، به عنوان نمونه، تفسير شده است و برابر آن چه شيخ آقا بزرگ، از كتاب غاية‏الآمال، نقل مى‏كند، اين كتاب از كتاب بزرگ‏تر و گسترده‏ترى به نام نثر الدرر الايتام استخراج شده است. (47)

قرن چهاردهم و دوران معاصر

لب اللباب فى تفسير آيات الاحكام، نوشته عبد على موسوى خوانسارى (م. 1336). (48)
مرحوم ميرزا محمد على مدرس، درباره اين شخصيت مى‏نويسد:
«از اكابر علماى اماميه عصر حاضر به شمار مى‏رود. عالم عامل، محقق مدقق، فقيه اصولى، محدث رجالى، معقولى منقولى، عابد زاهد، سخى ومتقى، و كريم‏النفس، علاوه بر علوم شرعيه و معارف دينيه، جامع فنون متنوعه و درحساب و جغرافيا و رياضيات وهندسه، متبحر بود.» (49)
الجمان الحسان فى احكام القرآن، نوشته سيد محمود موسوى اصفهانى.
اين كتاب در 198 صفحه، چاپ سنگى شده است و در آغاز آن آمده:
«اين كتاب، به لحاظ عنوان، دربردارنده سيصد و چهل و هشت آيه و به لحاظ معنون، مشتمل بر چهار صدوشصت و هفت آيه است. آن را از كتاب طهارت آغاز و به كتاب قضا و شهادات پايان مى‏دهيم.»
نگارش اين اثر، به اين صورت است كه آيات احكام، در ميان صفحه‏هاى آن آمده و در حواشى آن، به اختصار به تفسير و توضيح آنها پرداخته شده است.
احكام القرآن، نوشته سيد ابوالفضل برقعى قمى.
اين كتاب، به سبك رساله‏هاى عمليه رايج نگارش شده و در آن 2664 مساله عنوان گرديده و به همراه بسيارى از اين مسائل، استدلال و وجه‏فقهى آنها نيز ذكر شده است.
نويسنده در آغاز، به بررسى و بحث درباره مسائل اعتقادى مى‏پردازد و سپس مسائل فقهى مورد نياز را به بوته بررسى مى‏نهد.
از باب مثال در مساله 2660 آمده است:
«قمه زدن... مدرك اسلامى ندارد و جايز نيست.»
در مساله 2664 آمده است:
«مسجدى را كه دولت‏خراب كند و در خيابان افكند، آن مقدار كه جزء سطح خيابان شده از مسجديت‏خارج و حكم مسجد ندارد.»
احكام قرآن، نوشته دكتر محمد خزائلى.
اين اثر به زبان فارسى و با مطالب و مباحثى گسترده و برخلاف روال معمول كتابهاى فقهى نگاشته شده است. بدين‏گونه:
بخش اول: احوال شخصى. در اين بخش از ازدواج، طلاق، روابط خانواده، نذر، عهد، سوگند، وصيت، ارث، احكام برده، حجر و اطعمه و اشربه بحث مى‏شود.
بخش دوم: دادوستدها و معاملات. دراين بخش، از مالكيت، بيع و معاوضه، ربا، اجاره، هبه و صلح، ديون و توابع آن، و ديعه و عاريه، وكالت، شركت، شفعه، سبق و رمايه و غصب، بحث مى‏شود.
بخش سوم: عبادات. در اين بخش، از طهارت، نماز، روزه، زكات، خمس، حج، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر بحث مى‏شود.
بخش چهارم: احكام اجتماعى در قرآن مجيد. اين بخش مشتمل است‏بر: احكام اساسى يا احكام سياسى، احكام انتظامى يا مقررات جزايى، قضا و شهادات، احكام نفسانى، احكام اصولى و قواعد كلى فقه.
فقه القرآن، نوشته شيخ محمد يزدى.
اين كتاب در دو جزء نگارش يافته و دربردارنده چهار جزء است: جزء نخست، عبادات: طهارت، صلاة، صوم، زكات، خمس، انفال، حج و عمره.
جزء دوم، مسائل حكومتى: ولايت، حكومت، جهاد، دفاع، هجرت، امر به معروف و نهى از منكر، حدود، قصاص، قضا و شهادت.
جزء سوم، عقود و ايقاعات: نكاح، طلاق، تجارت، اجاره، رهن، ضمان، كفالت، وكالت، امانت، قرض، عهد و قسم.
جزء چهارم، «اجتماعيات: المحرمات، الاطعمه والاشربه، المجتمع والاداب، الوصيه، الارث، الدعاء والابتهال.

كتابهاى فقه القرآن اهل سنت

شمارى از علماى اهل‏سنت نيز، به نگارش فقه‏القرآن پرداخته‏اند كه مطالعه تاريخ تدوين اين كتابها و بررسى شيوه يا شيوه‏هاى نگارش آنها در جمال اين مقال نيست. در اين جا به معرفى و ارائه مهم‏ترين كتابهاى آنان به‏گونه فشرده، بسنده مى‏كنيم: (50)
1. احكام القرآن، محمدبن ادريس شافعى، متوفاى سال‏204.
2 . احكام القرآن، شيخ ابوالحسن على‏بن حجر سعدى، متوفاى سال 244.
3. احكام القرآن، قاضى ابو اسحاق اسماعيل بن اسحاق ازدى بصرى، متوفاى سال 282.
4. احكام القرآن، شيخ على بن موسى‏بن يزداد قمى حنفى، متوفاى سال 305.
5. احكام القرآن، شيخ احمد بن محمد طحاوى حنفى، متوفاى سال 321.
6. د، قاسم‏بن اصبغ قرطبى نحوى، متوفاى سال 340.
7 . احكام القرآن، ابوالفضل بكر بن محمد قشيرى بصرى مالكى، متوفاى سال 344.
8. احكام القرآن، منذر بن سعيد بلوطى قرطبى، متوفاى سال 355.
9 . د، احمدبن محمد جصاص رازى حنفى، متوفاى سال 370.
10. احكام القرآن، احمدبن على بن احمد باغان مقرى، متوفاى سال 401.
11. مختصر احكام القرآن، محمد مكى‏بن ابى طالب قيسى، متوفاى سال‏437.
12. احكام القرآن، از احمد بن حسين بيهقى متوفاى سال 458.
13. احكام القرآن، شيخ على كياهراس سانعى بغدادى، متوفاى سال‏504.
14. احكام القرآن، قاضى ابوبكر محمدبن عبدالله، مشهور به ابن‏عربى مالكى، متوفاى 543.
15. احكام القرآن، از عبدالمنعم بن محمد غرناطى، متوفاى سال 597.
16. جامع احكام القرآن و المبين لما تضمنه من السنن وآى القرآن، محمدبن احمد اندلسى قرطبى مالكى، متوفاى سال 671.
17. تفسير آيات الاحكام، شمس‏الدين محمدبن ابى‏بكر دمشقى زرعى حنبلى، معروف به ابن‏قيم جوزيه، متوفاى سال 751.
18 . تلخيص احكام القرآن، جمال‏الدين محمودبن احمدبن سراج قونوى حنفى، متوفاى سال 770.
19. تفسير آيات الاحكام، احمدبن على‏بن حجر عسقلانى شافعى مصرى، متوفاى سال 852.
20 . احكام القرآن، جلال‏الدين بن ابى‏بكر سيوطى شافعى مصرى، متوفاى سال 911.
21. انوار القرآن فى آيات الاحكام، محمد كافى‏بن حسن حنفى بسنوى انحصارى، متوفاى سال‏1025.
22. انوار القرآن فى آيات الاحكام، شمس الدين ابوبكر هروى حنفى، متوفاى سال 1109.
23 . مدارك‏الاحكام و انوارالقرآن، عبدالله بلخى حنفى، متوفاى سال 1189.
24. آى احكام القرآن، سيد عبدالله ابومحمد حسين، هندى الاصل، متوفاى سال‏1270.
25. نار الاسلام فى شرح آيات الاحكام، سيد احمد حسنى شافعى مفتى مكه، متوفاى سال‏1304.

پى‏نوشتها:

1. فهرست ابن‏نديم/108.
2. همان مدرك/41.
3. «هدية‏العارفين‏»، اسماعيل باشا بغدادى، ج‏6/7.
4. معجم رجال الحديث، سيد ابوالقاسم خوئى، ج‏1/107.
5. «رجال نجاشى‏»/12.
6. «ريحانة الادب‏» مدرس تبريزى، ج‏5/74، زير عنوان كلبى.
7. «تاسيس الشيعه‏» /321.
8. همان مدرك.
9. «كشف‏الظنون‏» ج‏1/20.
10. «تاسيس الشيعه‏»/321.
11. «مستدرك الوسائل‏» ج‏3/326، چاپ سنگى.
12. «المجروحين‏»، ج‏2/253.
13. همان مدرك /254.
14. «المجروحين‏»، ج‏2/254.
15. «مسالك الافهام‏»، كاظمى، مقدمه.
16. «معجم رجال الحديث‏»، ج‏18/311.
17. «اعيان الشيعه‏» ج‏10/265.
18. «تذكرة الحفاظ‏»، ذهبى، ج‏10/265.
19. «المجروحين‏»، ج‏3/91.
20.«اعيان الشيعه‏»، ج‏7/410.
21. «الذريعه‏»، ج‏16/295.
22. «مستدرك الوسائل‏» ج‏3/326، چاپ سنگى.
23. «فقه‏القرآن‏» ج‏1/4-3.
24. «فقه القرآن‏»، قطب‏راوندى، مقدمه، انتشارات كتابخانه آيت‏الله نجفى مرعشى.
25. «اعيان‏الشيعه‏»، ج‏3/10.
26. «امل الآمل‏»، ج‏2/16.
27. «طبقات اعلام الشيعه‏»، ج‏5/7.
28. «الذريعه‏» ج‏4/241-146.
29. ديگر آثار فاضل مقداد بنابر آن چه يكى از فضلاى معاصر درمقدمه كتاب كنزالعرفان ارائه داده است، عبارتند از: آداب الحج، الادعية الثلاثون، الاربعون حديثا، ارشاد الطالبين، شرح الفية شهيد، الانوار الجلاليه، تجويد البراعة، التنقيح الرائع، الجامع الفوائد، اللوامع الالهية، النافع يوم الحشر، نضد القواعد الفقهية، نهج‏السداد، شرح مبادئ الاصول و مغمضات القرآن.
30. «رياض العلماء» ج‏5/216.
31. «ريحانة الادب‏» ج‏4/283-282.
32. «خدمات متقابل اسلام و ايران‏»، مرتضى مطهرى، صدرا، ص‏490.
33. «الذريعه‏»، ج‏21/182.
34. سوره «نساء» آيه 59.
35. «روضات الجنات‏»، ج‏2/251.
36. همان مدرك/216.
37. «ريحانة‏الادب‏»، ج‏4/280.
38. «مسالك الافهام‏»، ج‏1/4.
39. الذريعه‏»، ج‏21/299.
40. «الذريعه‏»، ج‏3/396.
41. «ريحانة الادب‏»، ج‏3/450.
42. «قلائد الدرر»، مقدمه/3.
43. «الذريعه‏»، ج‏17/162.
44 . همان مدرك، ج‏4/366.
45. همان مدرك، ج‏8/252.
46. «ريحانه الادب‏»، ج‏3/208.
47. «الذريعه‏»، ج‏8/119.
48. همان مدرك، ج‏18/283.
49. «ريحانة الادب‏» ج‏2/188.
50. درمعرفى و ارائه اين آثار، از كتابهاى: «كشف‏الظنون‏»، حاجى خليفه، ج‏1/20; «ايضاح‏المكنون فى الذيله على كشف الظنون‏»، اسماعيل باشا بغدادى، ج‏3/36; «منهج‏الرشاد فى ترجمة الفاضل الجواد»، آيت الله نجفى مرعشى كه به عنوان مقدمه «مسالك‏الافهام‏»، كاظمى، چاپ شده است،استفاده كرده‏ايم.
شنبه 15 مهر 1391  5:30 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

اصل لزوم: ثبات و دوام عقد و عدم تأثير رجوع در آن

عقود از نظر لزوم و جواز داراى اقسامى است: 1. عقودى كه از سوى هر دو طرف عقد لازم است; مانند عقد بيع و اجاره و نكاح. 2.‌عقودى كه از سوى هر دو طرف عقد جايز است و هريك به تنهايى و يك طرفه مى‌توانند آن را به هم بزنند; مانند عقد شركت و مضاربه و جعاله. 3. عقود لازم از يك طرف و جايز از طرف ديگر; مانند رهن كه از طرف راهن لازم و از سوى مرتهن جايز است; بدين معنا كه مرتهن (گرو گيرنده) مى‌تواند عقد رهن را فسخ كند; ولى راهن (گرو دهنده) نمى‌تواند يك طرفه آن را فسخ كند. 4. عقودى كه در جايز بودن و لازم بودن مردّد است; مانند عقد مزارعه و مساقات.[42]
مقصود از لزوم آن است كه يكى از طرفين عقد بدون جلب رضايت ديگرى، نمى‌تواند عقد را فسخ كند، هرچند برخى از عقود با رضايت طرفين هم قابل فسخ نيست; مانند عقد نكاح و هر عقدى كه شرعاً قابل اقاله نباشد.[43]
يكى از قواعد فقهى كه به هنگام شك در لزوم عقد به آن تمسك مى‌شود[44] «اصالة اللزوم» است; چه شك در لزوم از قبيل شبهه حكميه باشد; مانند اينكه شك در لزوم و جواز عقدى از عقود داشته باشيم و چه شك از قبيل شبهه موضوعيه باشد; يعنى آنچه در خارج واقع شده نمى‌دانيم آيا لازم است يا جايز; مثلا نمى‌دانيم هبه، معوّضه واقع شده تا لازم باشد، يا غير معوضه تا جايز باشد.[45] اين اصل با آنكه عام است، غالباً آن را در بيع مطرح كرده‌اند.[46] فقها براى اثبات اين قاعده ادلّه‌اى را (آيات، روايات، بناى عقلا، غلبه و استصحاب) ذكر كرده‌اند; ولى در اين مقاله، موضوع از منظر آيات بررسى مى‌شود.
1. «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَوفوا بِالعُقودِ... .» (مائده/5،1) بر اساس اين آيه، مؤمنان موظف‌اند به پيمانها و قراردادهاى خود وفا كنند. فاضل نراقى مى‌گويد: مشهور فقها براى اثبات اصل لزوم به اين آيه تمسك كرده‌اند.
[47] توضيح آنكه دو گونه عموم در آيه وجود دارد: يكى عموم افرادى، چون لفظ «العُقود» جمع معرّف به الف و لام و مفيد عموم است; بنابراين، آيه همه افراد و انواع عقد را در‌بر مى‌گيرد. 2. عموم ازمانى كه در همه زمانها بايد به عقد وفا كرد. عموم ازمانى به دلالت اقتضا لازمه عموم افرادى آيه است، زيرا اگر آيه كريمه از حيث زمان عموم نداشته باشد و مهمل باشد نتيجه آن مى‌شود كه به مجرد التزام به عقد و عدم فسخ آن در زمانى كوتاه (هرچند در زمان بعد معامله را فسخ كند) امتثال صدق كند، بنابراين، امر به وفا لغو مى‌گردد، ازاين‌رو اين آيه، جهت احتراز از لغويت، دلالت دارد بر لزوم وفا به هر عقدى در هر زمانى[48]، پس‌فسخ عقد كه نقض آن به حساب مى‌آيد جايز‌نيست.
شيخ انصارى، وجوب وفا را حكمى تكليفى مى‌داند كه از آن فساد فسخ و لزوم عقد انتزاع مى‌گردد.
[49] برخى هم وفا را به معناى تمام و عقد را به معناى عهد مطلق يا عهد وثيق گرفته و امر به وفا را ارشاد به لزوم عقد دانسته‌اند; نه تكليف، زيرا واضح است كه فسخ عقد، حرمت تكليفى مازاد بر حرمت وضعى ندارد.[50]
ابوحنيفه و مالك‌بن‌انس از فقهاى عامه با توجه به دلالت آيه بر قاعده اصالة اللزوم، منكر خيار مجلس شده‌اند; برخلاف شافعى و اكثر فقها كه دلالت آيه را بر اصالة اللزوم پذيرفته و در عين حال به دليل سخن معروف پيامبر(صلى الله عليه وآله)«البيّعان بالخيار مالم يفترقا‌...» به خيار مجلس در عقد بيع اعتراف كرده و در واقع اين حديث را مخصص عموم آيه قرار داده‌اند.[51]

اشكالات دلالت آيه و پاسخ آنها:

درباره دلالت آيه بر اصل لزوم اشكالاتى مطرح شده است:
الف. استدلال به آيه براى بى‌اعتبار قرار‌دادن فسخى كه انجام گرفته، از نوع استدلال به عموم در شبهه مصداقيه عام و طبق نظر علماى اصول مردود است
[52]، زيرا حكم به لزوم، منوط به وجود موضوع (عقد) است و آيه دلالتى بر عدم جواز ازاله موضوع ندارد[53]، در نتيجه با شك در جواز و لزوم عقد پس از فسخ، موضوع (عقد) محرز نيست تا وفاى به آن واجب باشد.
پاسخ اين است كه آيه همان‌گونه كه بر عموم افرادى (همه عقود) دلالت مى‌كند، بر عموم ازمانى نيز دلالت دارد; يعنى وجوب وفا به هر عقدى در هر زمانى را اثبات مى‌كند و متفاهم عرفى از اين‌گونه تعميم آن است كه هر عقدى لازم است و نقض و حلّ آن جايز‌نيست.
[54]
به بيان ديگر، گاهى حدوث شيئى موضوع براى حدوث حكم و بقاى آن موضوع براى بقاى حكم است، در آيه كريمه نيز به قرينه مناسبت حكم و موضوع، حدوث عقد براى حكم به وجوب وفا كافى است، پس در صورت شك در ثبوت و عدم ثبوت خيار، تمسك به عموم آيه «اَوفوا...» از باب تمسك به عام در شبهه مصداقيه نيست.[55]
ب. در بيشتر عقود، فسخ جايز است; مانند عقود جايز و عقود مشتمل بر خيار و چنانچه مدلول آيه عام نباشد و اثبات قاعده اصل لزوم نكند، با خروج موارد مذكور تخصيص اكثر كه امرى مستهجن است لازم مى‌آيد.[56]
در جواب گفته شده: اولا عقود جايز مانند عقد وكالت و عاريه كه از آنها به عقود اذنى تعبير مى‌شود، از اين عموم تخصّصاً خارج است، زيرا قوام اين عقود به اذن است و هيچ يك از طرفين، متعهد و ملتزم نيستند كه پاى اين‌گونه عقود بايستند، بنابراين، عقد به معناى تعهد، بر اين عقود صادق نيست و اطلاق عقد هم بر اين موارد از باب شباهت به عقود عهديه است، از اين جهت كه اذن به شكل ايجاب صورت مى‌گيرد و رضايت طرف هم به عمل كردن بر طبق اين اذن، به‌صورت قبول است.[57] ثانياً اكثريّت عقود جايز نسبت به عقود لازم ثابت نيست و بر فرض ثبوت، صرف كثرت داشتن عقودِ لازمه‌اى كه پس از تخصيص عموم آيه مى‌ماند، مانع استهجان است.
وجود عقدهاى لازم ولى مشتمل بر خيار نيز موجب استهجان نيست، زيرا خيارات بر دو قسم است: يك. آنچه از سوى متعاقدين قرار داده مى‌شود; مانند خيار شرط. دو. آنچه از سوى شارع قرار داده شده; مانند خيار مجلس و خيار حيوان. قسم اول خيارات از مورد آيه «اَوفوا بِالعُقود» تخصّصاً خارج است، زيرا مفاد آيه، لزوم وفا به تعهد و التزام است و در اين قسم از خيارات تعهد و التزام مشروط و مقيّد است كه با فقدان شرط و قيد، التزام و تعهدى نيست كه واجب الوفا باشد.
اما در قسم دوم، اولا اگرچه تعهد و التزام طرفين، مقيد و مشروط نيست و قهراً تخصيص آيه لازم مى‌آيد; ولى اين مقدار تخصيص، هيچ‌گونه استهجان و قبحى ندارد.
ج. مسلم نيست كه مراد از عقود در آيه پيشگفته، عقود ماليه (معاملات) باشد، زيرا احتمال دارد مقصود ساير عهود و پيمانها از قبيل وصيت، نذر، ضمان، تكاليف و پيمانى باشد كه پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)در مراحل گوناگون درباره ولايت اميرالمؤمنين على(عليه السلام)از مردم گرفت، چنان‌كه بعضى از روايات هم شاهد اين احتمال است.
[58]
پاسخ آن است كه محدود كردن واژه «عقود» به عهود و پيمانهاى غير مالى، بى‌دليل است[59]; به بيان ديگر، عقد در اصل به معناى گرهى است كه به دو طرف ريسمان و نخ ... زده مى‌شود تا از يكديگر جدا نشود. سپس همين معنا از محسوسات به معقولات تعميم داده شده و در‌نتيجه عقد به معناى عهد است و همه پيمانهاى دينى را شامل مى‌شود; مانند ايمان به خدا و معارف دينى و اعمال عبادى و احكام شرعى; خواه تأسيسى باشد يا امضايى، به ويژه با‌توجه به اينكه لفظ «العُقود» جمع با الف و لام است و هرآنچه را صدق عقد مى‌كند (از جمله معاملات) دربرمى‌گيرد، ازاين‌رو به نظر مى‌رسد تخصيص عقود به عقود متعارف، يا پيمانهاى جاهلى يا پيمانهايى كه خدا از اهل كتاب گرفته، ضعيف باشد، بلكه آيه عام است و اين موارد باعث تخصيص آن نمى‌شود[60]، ازاين‌رو برخى، عقود را به عهود تفسير كرده و در تعيين مراد از آن، 4 نظر ذكر كرده‌اند:
1. پيمانهايى كه مردم عصر جاهليت جهت يارى و كمك بين خود برقرار مى‌كردند. 2.‌پيمانهايى كه خداوند از بندگان خود بر ايمان و اطاعت از او و عدم پيروى از شيطان گرفته است. 3.‌عقدها و پيمانهاى متعارف بين مردم در معاملات و غيره. 4.‌پيمانهايى كه خداوند از اهل كتاب گرفته تا به آنچه تورات و انجيل راجع به پيامبر اسلام فرموده، عمل كنند.
[61]
2. «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم‌بِالبـطِـلِ اِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً عَن تَراض‌مِنكُم.» (نساء/4،29) برخى هريك از دو‌جمله مستثنا و مستثنا منه را دليلى مستقل بر اصالة اللزوم گرفته‌اند، زيرا جمله مستثنا سبب حليّت تملّك اموال ديگران را در تجارت از روى تراضى منحصر كرده، قهراً هر راهى كه به اين تجارت منتهى نشود، از جمله تملك از طريق فسخ عقد (در مورد شك در لزوم) فاسد است، پس اصل در عقود، لزوم است. جمله مستثنا منه نيز دلالت دارد بر اينكه تملك اموال مردم بدون رضايت مالك، شرعاً و عرفاً باطل است، مگر آنكه شارع مقدس، يعنى مالك حقيقى اذن بدهد; مانند مواردى كه شارع با جعل خيار، اذن در فسخ بدون رضايت مالك داده، چون اَكل مارّه و اَخذ به‌شفعه، در نتيجه با شك در لزوم اعمال فسخ، تملك مال ديگرى اَكل مال به باطل و معامله، لازم است.[62]
ممكن است به بيان دوم اشكال شود كه اين استدلال مبتنى بر اين است كه مقصود از باطل، باطل عرفى باشد; امّا اگر مراد، باطل واقعى باشد، هر چند احتمالا ـ‌با توجه به اينكه محتمل است فسخ از اسباب صحيح اَكل باشد‌ـ قهراً تمسك به اين بخش از آيه از قبيل تمسك به عام در شبهه مصداقيه است.[63]
برخى استدلال به آيه را اين‌گونه تقريب كرده‌اند كه مراد از اَكل، مطلق تصرّف است; نه‌خصوص خوردن تكوينى; به قرينه اينكه بسيارى از اموال تكويناً قابل خوردن نيست و به‌قرينه «بَينَكُم» و «مِنكُم» مراد تصرّف در اموال ديگران است، در نتيجه مقصود از اَكل به باطل، تصرف در مال ديگران بدون مجوز شرعى است، مگر آنكه تصرف نزد عرف «تِجارَةً عَن تَراض» باشد و شارع هم ردعى نكرده باشد. قهراً فسخ پس از عقد، تصرف در مال ديگران بدون «تراض» است و اَكل مال به باطل شمرده مى‌شود، پس اصل در معامله، لزوم‌است.[64]
3. «وَ اَحَلَّ اللّهُ البَيعَ و حَرَّمَ الرِّبوا‌...‌.‌» (بقره/2،275) اطلاق آيه كريمه دلالت دارد بر حليّت همه تصرّفات پس از بيع، حتى تصرّفات بعد از فسخ يكى از طرفين. نتيجه اين اطلاق بى‌اعتبار بودن فسخى است كه انجام گرفته، زيرا اگر دلالت نداشت مى‌بايست تصرّفات بعد از فسخ حرام باشد، چون تصرف در مال غير است و حليّت تصرّفات، ملازم با لزوم بيع است و آيه اصل لزوم را به دلالت التزامى ثابت مى‌كند.[65]
به اين استدلال اشكال شده كه آيه در مقام بيان بيع است حدوثاً; نه بقائاً، به قرينه مقابله با «و حَرَّمَ الرِّبوا»; خواه حليّت و حرمت وضعى باشد يا تكليفى; يعنى همان‌گونه كه بيع ربوى حدوثاً حرام است و نافذ نيست، بيع غير ربوى جايز و نافذ است و آيه در مقام بيان لزوم بيع‌نيست.[66]
شايد بتوان اصل لزوم را از آيات لزوم وفاى به عهد و ميثاق نيز استفاده كرد، چون عهد اعم از عقد است.[67] شمارى از اين آيات بدين شرح است: آيه 177 بقره/2 كه وفا كنندگان به عهد را از نيكان مى‌شمارد.[68] در آيه 8 مؤمنون/23 وفاى به عهد از ويژگيهاى مؤمنان و منشأ رستگارى آنان دانسته شده است: «والَّذينَ هُم لاَِمـنـتِهِم وعَهدِهِم رعون». ‌آيه 32 معارج /70 وفاى به عهد را از خصلتهايى به حساب آورده كه سبب نجات انسان است: «والَّذينَ هُم لاَِمـنـتِهِم وعَهدِهِم رعون» در آيه‌34 اسراء/17 به وفاى به عهد امر شده است:«واَوفوا بِالعَهدِ اِنَّ العَهدَ كانَ مَسـولا» و آيات 19‌ـ‌20 رعد/13 وفاى به عهد و نشكستن پيمان را پيامد خردورزى دانسته است: «اِنَّما يَتَذَكَّرُ اُولُوا الاَلبـب * اَلَّذينَ يُوفُونَ بِعَهدِ اللّهِ ولا يَنقُضونَ الميثـق» برخى از آيات 91 نحل /16 و 7 انسان/76 نيز اصل لزوم در عقود را استفاده كرده‌اند.[69]

منابع

ارشاد الطالب الى التعليق على المكاسب; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير القمى; التفسير الكبير; التفسير المنير فى العقيدة و الشريعة و المنهج; التنقيح الرائع لمختصر الشرايع; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جواهر الكلام فى شرح شرايع الاسلام; سلسلة الينابيع الفقهيه; عوائد‌الايام; القواعد الفقهيه، بجنوردى; القواعد و الفوائد; كتاب البيع، امام‌خمينى(قدس سره); مجمع البيان فى تفسير القرآن; مصباح الفقاهه; المغنى و الشرح الكبير; المكاسب; مواهب‌الرحمن فى تفسير القرآن، سبزوارى; الميزان فى تفسير القرآن.
غلامرضا مغيثى




[42]. المغنى، ج‌4، ص‌119; القواعد و الفوائد، ص‌241.
[43]. المغنى، ج‌4، ص‌120; القواعدالفقهيه، ج‌5، ص‌196.
[44]. القواعد و الفوائد، ج‌1، ص‌242; القواعد الفقهيه، ج‌5، ص‌195.
[45]. المكاسب، ج‌1، ص‌254.
[46]. المكاسب، ص‌214; التنقيح، ج‌2، ص‌44; جواهرالكلام، ج‌23، ص‌3.
[47]. عوائد الايام، ص‌5.
[48]. القواعد الفقهيه، ج‌5، ص‌208
[49]. المكاسب، ص‌215; المنير، ج‌6، ص‌69‌ـ‌70.
[50]. مصباح الفقاهه، ج‌2، ص‌142.
[51]. التفسير الكبير، ج‌11، ص‌124; تفسير ابن‌كثير، ج‌2، ص‌4.
[52]. ارشاد الطالب، ج‌4، ص‌23‌ـ‌24.
[53]. القواعد الفقهيه، ج‌5، ص‌208.
[54]. القواعد الفقهيه، ج‌5، ص‌209.
[55]. ارشادالطالب، ج‌4، ص‌24.
[56]. القواعد الفقهيه، ج‌5، ص‌211.
[57]. القواعد الفقهيه، ج‌5، ص‌211.
[58]. عوائد الايام، ص‌10; البرهان، ج‌1، ص‌216; تفسير‌قمى، ج‌1، ص‌168.
[59]. كتاب البيع، ج‌4، ص‌29.
[60]. الميزان، ج‌5، ص‌157‌ـ‌158; القواعدالفقهيه، ج‌5، ص‌211.
[61]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌233‌ـ‌234; تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌24.
[62]. المكاسب، ص‌85، 215; مصباح الفقاهه، ج‌2، ص‌140‌ـ‌141.
[63]. مصباح الفقاهه، ج‌2، ص‌141.
[64]. القواعد الفقهيه، ج‌5، ص‌215‌ـ‌216.
[65]. المكاسب، ص215; مصباح‌الفقاهه، ج6، ص30ـ38.
[66]. مصباح الفقاهه، ج‌6، ص‌30‌ـ‌38.
[67]. زبده البيان، ص‌584.
[68]. همان، ص‌244.
[69]
. مواهب الرحمن، ج‌10، ص‌276‌ـ‌278.

 

شنبه 15 مهر 1391  5:30 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قاعده لزوم

قاعده لزوم

اسداللّه لطفى

از جمله قاعده هاى فقهى كه در بابهاى معاملات, يعنى تمام عقدها و قراردادهاى دوسويى , مانند: خريد و فروش, ازدواج, مزارعه و… جريان دارد و به آن استدلال مى شود قاعده لزوم است و آن هم, در هنگامى كه در لازم, يا جايز بودن آنها, شك باشد.
بدين معنى, هرگاه در لازم يا جايز بودن عقدى, به گمان افتيم و دليل ويژه اى هم بر هر يك نداشته باشيم, اصل لزوم را در عقد جريان مى دهيم و مى گوييم, عقد لازم است.
در كتابها و نوشته هاى فقهى از اين اصل, زير عنوان (اصالة اللزوم فى العقود) نام برده مى شود.
در روشن گرى و بررسى اين قاعده, زاويه هاى گوناگونى به بحث گذاشته مى شود. پيش از بيانِ زاويه هاى اصلى مطلب, بايسته مى نماد, اشاره اى به سير تاريخى اين قاعده و نمونه هايى كه در كتابها و نوشته هاى فقهى پيشينيان از اين قاعده ياد شده, بشود.

قاعده لزوم در آثار پيشينيان

نخستين فقيهى كه از اين اصل, به گونه روشن نام برده و بدان استناد جسته, علامه حلّى در قواعد الاحكام و تذكرة الفقهاء است:
(الأصل فى البيع اللزوم وانما يخرج عن اصله بأمرين: ثبوت خيار وظهور عيب.)1
اصل در خريد و فروش, لازم بودن آن است, مگر اين كه از اصل خود خارج شود, به ثابت شدن خيار و آشكار شدن عيب.
اين كه چرا علامه حلى, آشكار شدنِ عيب را جداى از ثابت شدن خيار ياد كرده, با اين كه آشكار شدن عيب هم از انگيزه ها و سببهاى خيار و داخل در آنهاست, شيخ انصارى ابراز مى دارد:
(يادآورى اخص, در پى اعم, اشكالى ندارد.)2
فقيهان پيش از علاّمه هم, به گونه اى از لازم بودن عقدها سخن گفته اند و كم وبيش از آن بحث كرده اند, ولى گويا به لازم بودن خريد و فروش و لازم بودن عقدها, به عنوان يك اصل و قاعده فقهى, ننگريسته اند كه به نمونه هايى از نوشته هاى آنها در اين باب اشاره مى كنيم:
سيد مرتضى علم الهدى:
(البيع لايلزم بحصول الايجاب والقبول ما لم يتفرق المتبايعات بابدانهما عن مكانهما هذا صحيح واليه يذهب اصحابنا وهو مذهب الشافعى وقال مالك وابوحنيفه يلزم البيع بالايجاب والقبول ولم يعتبر التفريق بالأبدان.)3
شيخ طوسى:
(واذا باع فلاينعقد البيع الا بعد ان يفترق البيعان بالابدان فان لم يفترقا كان لكل واحد منهما فسخ البيع والخيار.)4
محقق حلى در شرح عبارت شيخ مى نويسد:
(المراد بعدم الانعقاد, عدم اللزوم وقد بيّن ذلك فى تهذيب الأحكام فانه قال فى تأويل خبر الذى يقتضيه هذا الخبران البيع من غير افتراق, سبب لاستباقه الملك الا اَنّه مشروط بان يفترقا ولايفسخ العقد وامّا قول الشيخ: (كان لكل منهما فسخ البيع والخيار) فانه اراد اثبات الخيار فى الفسخ بمعنى الفسخ ليس بمتحتمّ بل له ان يفسخ وان يبقى على العقد.)5
مراد از بسته نشدن بيع كه شيخ طوسى گفته, همان لازم نبودن بيع است كه در تهذيب هم, در تأويل خبرى كه اين معنى را مى رساند, بيان كرده: بيع, بدون پراكنده شدن از مجلس عقد, سبب مباح بودن ملك است, جز اين كه جدايى در آن شرط شود كه در اين حال, عقد, فسخ نمى شود. امّا مراد شيخ از اين سخن: (اگر جدايى در مجلس عقد رخ ندهد, براى هر دو سوى دادوستد, حق بر هم زدن بيع و حق خيار وجود دارد.)
اين است كه: ناگزير از حق بر هم زدن عقد نيست, بلكه حق فسخ و حق باقى ماندن بر عقد را دارند.
قاضى ابن براج:
(مسئلة: اذا شرط البايع على المشترى قبل العقد ان لايثبت بينهما خيار بعد العقد هل يصح ذلك الشرط ام لا؟
الجواب: يصحّ ذلك ويلزم العقد بنفس الايجاب والقبول لان الاصل جواز هذا الشرط ولامانع يمنع منه وعموم الأخبار يتناوله و من ادّعى المنع فعليه الدليل.
مسئلة: اذا اشترى جارية على انها بكر فوجدت ثيّباً هل له ردُّها ام لا؟
الجواب: ليس له ردّها لان الاصل صحة العقد واثبات ذلك عيباً يفتقر فيه الى شرعى ولا دليل فى الشرع عليه.)6
س: اگر فروشنده بر خريدار شرط كند كه پس از عقد, خيار براى دو سوى عقد نباشد, آيا اين شرط درست است يا خير؟
ج: اين شرط درست است. عقد به ايجاب و قبول, لازم مى شود و اصل, جايز بودن چنين شرطى است.
س: اگر شخصى, كنيزى را به گمان اين كه دوشيزه است, بخرد و پس از خريدن روشن شود كه دوشيزه نيست, آيا حق دارد عقد را بر هم بزند.
ج: خير, چنين حقى را ندارد, زيرا اصل, درستى عقد است و ثابت كردن اين كه دوشيزه نبودن عيب است, نياز به دليل شرعى دارد كه آن هم در اين جا, وجود ندارد.
ابن زهره:
(واذا تكاملت هذه الشروط صح الرهن بلاخلاف وليس على صحته مع اختلال بعضها دليل فاما القبض فهو شرط فى لزومه من جهة الرّاهن و المرتهن و من اصحابنا من قال: يلزم بالايجاب والقبول لقوله تعالى: (أوفوا بالعقود قال وهذا عقد يجب الوفاء به والقول الاول هو الظاهر من المذهب.)7
هرگاه شرطها در عقد جامه عمل پوشند, رهن درست خواهد بود. امّا گرفتن, از شرطهاى لازم در رهن است, از جهت گروگذار و گروستان [يعنى در عقد رهن, لازم بودن از سوى رهن گذار و جايز بودن از سوى گروستان است].
البته از علماى شيعه كسى به لازم بودن رهن از هر دو سوى قائل شده و گفته است: عقد, به ايجاب و قبول, لازم مى شود و برابر آيه شريفه: (اوفوا بالعقود…) رهن, چون عقد است, از هر دو سوى, وفاى به آن لازم خواهد بود. لكن ديدگاه نخست [لازم بودن از سوى گروگذار و جايز بودن از سوى گروستان] در شيعه معروف است.
از عبارتهايى كه از كتابهاى فقهى شيعه ياد شد, بر مى آيد كه فقيهان در قرن چهارم, پنجم و ششم, بيش تر, به لازم بودن عقدها, بويژه در بيع, باور داشته اند و آن را از نتيجه هاى انجام پذيرفتن عقد دانسته اند. امّا همان گونه كه پيش از اين اشاره شد, از لزوم, به عنوانِ اصل و قاعده روشن استفاده نكرده اند و از فقيهان, تنها علاّمه حلّى, از لزوم عقد, تعبير به اصل كرده و كم كم ديگر فقيهان, از جمله: فخرالمحققين, شهيد اول, فاضل مقداد و… از ايشان, پيروى كرده اند.
شهيد اول, (القواعد والفوائد) را در باب قاعده هاى فقهى مى نگارد و اصل لزوم, به عنوان يك قاعده فقهى به گونه رسمى مطرح مى گردد.
معناى اصل در قاعده اصالة اللزوم فى العقود0
ين كه گفته مى شود: (الاصل فى العقود اللزوم) يعنى چه؟
درباره اين كلمه و به كار بردن آن, فقيهان هدفها و منظورهاى گوناگون دارند:
1. اصل, همان قاعده اوّليه اى است كه ازعرف و بناى خردمندان استفاده مى شود; يعنى سيره خردمندان, هماره در پيمانها و عقدها و قراردادها, بر لازم بودن وفا و بقاى بر عقد بوده است, به گونه اى كه اگر شخصى بر عهدى كه با ديگرى بسته, پاى بند نباشد, در نزد خردمندان و در عرف, نكوهش مى شود و از او, به عنوان پيمان شكن ياد مى شود.
دليلى نداريم كه شارع مقدس نظر عرف و خردمندان را ردّ كرده باشد, بلكه همين اندازه كه شارع سيره خردمندان را ردّ نكرده باشد, به دست مى آيد كه بناى خردمندان اعتبار دارد.
2. اصل, همان قاعده اى است كه از آيات و روايات استفاده مى شود. در مثل, از آيه (أوفوا بالعقود) و… لازم بودن عقد, فهميده مى شود.
3. از جمله معناهايى كه براى (اصل) گفته شده, استصحاب است. بدين معنى: هرگاه عقدى واقع مى شود, به دنبال واقع شدن آن, لازم بودن عقد هم مى آيد; امّا دوام و بقاى لازم بودن است كه مورد ترديد قرار مى گيرد; از اين روى, در چنين هنگامى, برابر قاعده (اصالة اللزوم) اصل استصحاب جارى مى شود و بر بقاى لزوم به هنگام شك, حكم مى شود; يعنى لازم بودن عقد, استصحاب مى شود.8
4. اصل, به معناى راجح و ظاهر. از آن جا كه بيش تر دادوستدهايى كه انجام مى گيرد, به گونه لزوم است, حال اگر عقدى در خارج واقع شود و درباره لازم, يا جايز بودن آن, به گمان افتيم, حكم به لازم بودن آن مى كنيم و برترى را در جانب لزوم مى دانيم.
اين معنى را شيخ انصارى از جامع المقاصد محقق كركى آورده و البته در پاره اى از كتابهاى فقهى, از جمله: مفتاح الكرامه, شرح قواعدالاحكام, بيان گرديده است.9

شيخ انصارى درباره معناى نخست (اصل), مى نويسد:

(اين معنى از اصل, تنها درباره (بيع) مى تواند صادق باشد; زيرا تنها در عقد بيع است كه هنگام شك در ثابت بودن خيار, به لازم بودن بيع و نبودن خيار, حكم مى كنيم و حق خيار, يك حق خارجى است كه ثابت كردنِ آن, نياز به دليل دارد. امّا در عقدهاى ديگر, غير از بيع, در مثل اجاره, از حيث لازم بودن و جايز بودن اگر شك داشته باشيم, اين اصل, لازم بودن آن را نمى رساند; زيرا بناى خردمندان در ديگر عقدها, غير از بيع, ثابت نشده است و روشن نيست كه در عرف, به هنگام شك, در لازم بودن, يا جايز بودنِ هر عقدى, خردمندان, بنا را بر لازم بودن بگذارند.)
به نظر ما, بيان شيخ در اين جا, درست نيست; چرا كه دليلى نداريم قلمرو بناى عقلا را تنها در بيع بدانيم. افزون بر اين, بناى عقلا, يك قانونِ كلى بشرى است كه شارع مقدس, بيش تر احكام را, براساس عرف خردمندان قرار داده و در مجموع شارع آن را تأييد فرموده است. ناگفته نماند كه بيش تر احكام اسلامى, احكام امضائى از سوى شارع هستند كه به گونه اى در جامعه هاى بشرى بين مردم, رواج داشته اند.
شيخ انصارى درباره معناى راجح و ظاهر كه براى (اصل) گفته شد, مى نويسد:
(اگر مراد از: بيش تر دادوستدهايى كه در خارج رخ مى دهد, به گونه, لزوم است, افراد بيع باشد, اين گونه نيست; زيرا, گونه هاى خيارهايى كه وجود دارد, مانند: خيار مجلس, خيار حيوان, خيار شرط, خيار غبن, خيار رؤيت و… واقع شدن بيع را در بيش تر جاها, به گونه لزوم, از (بيش تر بودن) مى اندازد.
امّا اگر مراد از (بيش ترين) فزونى در زمان باشد, كه گفته شود عقد بيع, در بيش تر زمانها, به گونه لزوم انجام مى گيرد, اين گونه از بيش ترين, در جاهايى كه شك داريم و نمى دانيم لازم است, يا جايز, فايده اى ندارد و سبب نمى شود كه حمل بر لازم بودن شود.)10

معناى لزوم

لزوم, به معناى ثبوت, پيوسته ماندن و بودن با چيزى و جدا شدن از آن است.
در اصطلاح فقه, به معناى عقد غير درخور دگرگونى, عقد ثابت و عقدى است كه هيچ يك از دو سوى دادوستد, حق بر هم زدن آن را نداشته باشد.
اين, طبيعت و ماهيت عقدهاى لازم است, مگر اين كه شارع قانونى را بنهد كه جلوى لازم بودن عقدرا بگيرد, مانند: حق خيار در عقدهاى شرعى.
به ديگر سخن, لزوم, يعنى, بر هم زدن عقد, از سوى يكى از دو سوى دادوستد, بدون اجازه آن سوى ديگر, روا نيست. اين, بسان عقدهايى است كه در عالم تكوين, نه شكسته مى شوند و نه دگرگونى مى پذيرند.
گاهى لزوم عقد گفته مى شود و مراد از آن, واجب بودن وفا و پايبند شدن به آن, از نظر تكليفى است. يعنى حكم تكليفى است كه به خود شخص بر مى گردد كه مى بايستى, عهد و پايبندى به عهد و عقدى كه با ديگرى بسته, نشكند. بنابراين, حكم شرعى, قائم بر اين است كه: (لايجوز تكليفاً لاحد فسخ عقده) در مثل, شكستن بيعت با امام معصوم(ع), كه از گناهان كبيره به شمار مى آيد. بى گمان, بقاى بر بيعت و لازم بودن آن, يك حكم شرعى تكليفى است كه اثر وضعى ندارد; يعنى اگر شخصى كه بيعت كرده, بيعت خود را با امام بشكند, بيعت بر هم مى خورد, ولى شخص از نظر تكليفى, گناه كرده است. شمارى از فقيهان, از اين گونه لزوم تكليفى, به لزومِ حكمى, تعبير كرده اند و از گونه ديگر آن, به لزوم حقى.11
گاهى منظور از لزوم, واجب بودن و ثابت بودن عقد, به عنوانِ حكم وضعى است و بر هم زدن و شكستن آن, روا نيست. در برابر جوازى كه معناى وضعى دارد كه اگر سببى حاصل شود, فسخ و بر هم زدن عقد, رواست و عقد بر هم مى خورد. مانند حق خيار, يا اقاله, بنابراين كه (اقاله) را بر هم خوردن بيع بدانيم, نه عقدى مستقل. لزوم مورد بحث در قاعده (اصالة اللزوم فى العقود), به معناى دوم مراد است12 كه شمارى آن را لزوم حقى ناميده اند.
شرح سخن: در باب عقدها, مدلول مطابقى براى عقد وجود دارد كه محتوا و مفهوم عقد باشد و همان كه دو سوى دادوستد, انشاء كرده اند و مبادله مال انجام مى گيرد. مالك شدن كه در اثر عقد بيع انجام مى گيرد, مدلول مطابقى عقد بيع است.
مدلول التزامى هم براى عقد بيع وجود دارد و آن, پايبند شدن هر يك از دو سوى دادوستد, نسبت به ديگرى است, در اين كه عهد و عقد خود را شكسته و به آن پايبند باشند. اين گونه عقدها را, عقدهاى عهدى مى نامند و لازم هستند, مانند: بيع, مزارعه, مساقات, نكاح و… عقدهايى كه تنها اجازه يكى از دو سوى دادوستد در ميان باشد و پايبندى و گردن نِهى دوسويه اى در ميان نباشد, از اين گونه عقدها, به عنوان عقدهاى اجازه اى نام مى برند.
ناگفته نماند, اين كه اينها را عقد مى گويند, از روى مجاز است, نه حقيقت. از آن جا كه از سويى اجازه به گونه ايجاب و از سويى اجازه به گونه قبول است, از آن, به عنوان عقد (اذنى) نام مى برند, يا عقدهاى جايزه مانند: عقد وكالت, عقد عاريه, عقد مضاربه و… كه عقدهاى جايزه اند. بنابراين, خارج شدن اين عقدها از اصل (لزوم) يا از شمول آيه شريفه (اوفوا بالعقود) خارج شدن به تخصص است, نه تخصيص.
به ديگر سخن, از نظر موضوعى خارج هستند و لزوم آنها را در بر نمى گيرد.
از روشنگريهاى بالا, اين پرسش پاسخ داده مى شود كه چرا پاره اى از قراردادها را مى توان يك سويه بر هم زد؟ زيرا بيانى كه در استوار سازى و لازم بودن عقدها و قراردادها و مبناى آنها گذشت, تحليل آن اين شد, گرچه عقدهاى غيرلازم, به دليل ايجاب و قبولى كه در آنها مطرح شده, عقد به شمار مى آيند, ليكن, از نظر ماهيت, عقد نيستند, يعنى, پيمانى در برابر آنها وجود ندارد, در مثل عقد كنيز, كه از همين عقدهاى جايز به شمار مى آيد, از يك سو, جاريه دراختياركسى قرار مى گيرد, تا او, از آن بهره برد, يا در عقد وكالت موكّل, به وكيل نيابت مى دهد, تا كه او, كارى را براى وى انجام دهد.
در اين جاها, آنچه از سوى موكل و صاحب جاريه انجام مى گيرد, چيزى غير از اجازه در دست يازيدن نيست و در اين جاها, هرگز از پيمان و پايبندى, سوى مقابل, خبرى نيست. از آن جا كه پيمان مقابل وجود ندارد, اين گونه عقدها, لازم نيستند و روى گردانى يك سويه در آنها پيمان شكنى به شمار نمى آيد. با اين حال, دو سويه اى بودن وكالت, عاريه, وديعه و ديگر عقدهاى جايز و عقد به شمار آمدن آنها, از اين روست كه يك سوى, اجازه مى دهد كه آن سوى ديگر, در مال دست يازد و او هم مى پذيرد. تا سوى مقابل, نپذيرد, آثار حقوقى بر آن بار نمى شود, برخلاف اجازه, كه يك سويه است و عقد نيست و همين كه اجازه صادر شد, آثار حقوقى بر آن, بار مى شود.
البته, اين بدان معنى نيست كه عقدهاى جايز, نا استوارند, بلكه آنها نيز, با شرطهايى كه فقيهان برابر دليلهاى شرعى طرح كرده اند, از استوارى ويژه اى برخوردارند. در مثل, عقد مضاربه, بيش تر آن را از عقدهاى جايزه دانسته اند13, كه هر يك از دو سوى دادوستد, مى تواند از دادوستد, روى برگرداند. اين, بدان معنى نيست كه قرار داد ياد شده از آغاز به هم بخورد, بلكه بر عكس, اگر با سرمايه پيش از روى گردانى و بر هم زدن قرارداد, كارى انجام گرفته و سودى به همراه داشته است, برابر قرارداد, تقسيم مى شود, زيرا ويژگى اين گونه قراردادها اين است كه با پيدايش سود, دو سوى قرارداد, در آن مالكيت مشترك پيدا مى كنند.
با اين كه در اين گونه قراردادها, يك سوى قرارداد مى تواند قرارداد را بر هم بزند, ولى اگر دو سوى قرارداد, احساس كردند براى دستور سازى و جلوگيرى از ناپايدارى آن, بايد تدبيرى بينديشند و شرطها و محدوديتهايى به وجود آورند, مى توانند. در مثل, در عقد لازم ديگرى پايبند شوند و بر عهده بگيرند كه قرارداد را يك سويه بر هم نزنند.
به طور طبيعى, براى جلوگيرى از روى گردانى و بر هم زدن قرارداد, مى توان محدوديتهايى در قرارداد, گنجاند.
شرط بالا را براى پايبندى به قرارداد, شرط فعل گويند كه اثر وضعى ندارد; يعنى اگر عهده دار شونده, برخلاف تعهد خود, به گونه يك سويه قرارداد را بر هم زد, قرارداد از نظر حقوقى به هم مى خورد. البته شمارى از فقيهان, بر اين باورند: در عقدهاى جايزه نمى توان شرط لزوم كرد; يعنى يكديگر را پايبند كرد كه حق به هم زدن عقد را نداشته باشند; زيرا چنين شرطى ناسازگار است, باخواسته عقد و احكام ويژه آن.
البته, به گونه شرط فعل, مانعى ندارد. يعنى يك سوى قرارداد, تعهد دهد از حق خود استفاده نكند و قرارداد را بر هم نزند. در نتيجه اگر عهده دار شونده برخلاف تعهد, قرارداد را به هم زند, از نظر حقوقى عقد به هم مى خورد.
در اين باره سخن ديگرى نيز گفته اند: قرارداد, نسبت به لازم و يا جايز بودن, اقتضايى ندارد و اگر مضاربه جايز است در جايى است كه قرارداد, به گونه مطلق باشد و امّا اگر دوسوى قرارداد, بخواهند كه به عهده بگيرند كه درقرارداد خود پايدار بمانند, اشكالى ندارد. بنابراين, شرط لازم بودن, به گونه شرط نتيجه14, جزء شرطهاى باطل نيست.15

لازم بودن در بيع معاطات

پيش از اين, بيان شد كه در باب عقدها, مدلول مطابقى داريم و مدلول التزامى. در مدلول مطابقى, مفهوم و محتواى عقد, در پى ايجاب و قبول لفظى, ثابت مى شود و مبادله كالا انجام مى گيرد.
در مدلول التزامى, هر يك از دو سوى قرارداد, نسبت به ديگرى عهده دار مى شود كه به قرارداد پايبند باشد. در تشريع, از دو سوى قرارداد, قدرت گرفته شده و استوارى عقد, خواسته شده است و در نزد عرف و خردمندان نيز, همين برنامه جريان دارد و دراساس, قاعده كلى مى گويد: (الممتنع شرعاً كالممتنع عقلا) هنگامى كه شارع مقدس به كسى گفت: تو را غير توانا مى بينم, هر چند وى در عالم تكوين توانا باشد, در اين جا, او قدرت خود را از دست مى دهد.
اكنون مى خواهيم ببينيم آيا لازم بودن, در بيع معاطاتى نيز جريان دارد؟
فقيهان, در پى تعريفهايى كه از بيع دارند, درباره معاطاة, از آن جهت كه داخل در تعريف بيع است, يا خير, اختلاف دارند. بيش تر فقيهان پيشين, در تعريف بيع گفته اند:
(البيع عبارةٌ عن الايمان والقبول الدالين على الانتقال.)
يا:
(البيع نقل العين بالصيغة المخصوصه.)16
منظور از صيغه ويژه, ايجاب و قبولى است كه دلالت بر نقل و انتقال داشته باشد و برابر قاعده هم, منظور از ايجاب و قبول, ايجاب و قبول لفظى است. برابر اين گونه تعريفها براى بيع, معاطاة, كه در آن ايجاب و قبول لفظى وجود ندارد, داخل در بيع نيست, بلكه در اساس, عقد به شمار نمى رود كه آثار عقد بيع را داشته باشد كه از جمله آن آثار, لازم بودن عقد بيع است. بنابراين, بيش تر فقيهان بر اين باورند كه چون در معاطاة ايجاب و قبولى وجود ندارد, يا صيغه مخصوصى به كار نمى رود, تعهدى براى دو سوى قرارداد وجود ندارد, مگر اين كه در معاطاة به گونه ديگرى عمل شود كه لازم بودن را در پى داشته باشد, در مثل: اگر دادوستدى به گونه نوشتارى انجام بگيرد و دو سوى قرارداد, قرارداد را امضا كنند, يا دو سوى دادوستد, به نشانه تعهد و پايبندى به محتواى قرارداد, دست در دست يكديگر قرار دهند و… بالاترين چيزى كه در باب معاطاة گفته اند, معاطاة, نشانگر مباح بودن دست يازى است, نه مالكيت.17
مالكيت در بيع معاطاة, بستگى به تباه شدن ثمن يا مثمن دارد كه از اين مطلب, محقق كركى, به ملكيت ناپايدار, تعبير كرده است كه لازم بودن در معاطاة را بسته به تباه شدن يكى از دو كالا دانسته است. شيخ انصارى, مى گويد از ديدگاه فقيهان كه ابراز داشته اند: بيع معاطاتى اباحه تصرف را مى رساند, نمى توان نتيجه اى را كه محقق كركى گرفته, گرفت كه نظر آنان مالكيت ناپايدار باشد.18
امّا فقيهانى كه در تعريف بيع, ايجاب و قبول لفظى يا صيغه ويژه اى را لازم ندانسته اند, بيع معاطاة را از عقدها و آن را به عنوان عقد بيع به شمار آورده اند. از جمله آنان شيخ انصارى است كه در تعريف بيع مى نويسد:
(فالأولى تعريفه بانّه انشاء تمليك عين بمال.)19
اين تعريف از بيع, بيع معاطاة را هم در بر مى گيرد, چرا كه در معاطاة, مالك گرديدن, انجام مى گيرد و مقيد به ايجاب و قبول لفظى هم نيست.
گروهى از فقيهان, به شيخ انصارى خرده گرفته اند كه چرا وى تعريفى از بيع ارائه داده كه بيع معاطاة را هم در بر مى گيرد؟
شيخ انصارى پاسخ داده است:
(قول درست اين است كه معاطاة, بيع است. افزون بر اين, آنان كه معاطاة را بيع ندانسته اند, نفى درستى آن را كرده اند, نه اين كه خواسته باشند بگويند بيع نيست.)20
شيخ انصارى, در بيع معاطاة, شش ديدگاه را يادآور مى شود كه در دو ديدگاه, بيع معاطاة, بيع لازم شمرده شده است.
ييكى لازم مطلق است كه شيخ مى گويد: ديدگاه شيخ مفيد گويا همين باشد.
مراد از لزوم مطلق, اين است كه چه لفظى باشد در برگيرنده ايجاب و قبول و چه نباشد, مثل اين كه فروشنده به خريدار بگويد: هرگز لفظى به كار نرود.
به هر حال, بيع معاطاتى, بسان بيع به صيغه, دلالت بر لازم بودن دارد كه اشاره شد: ديدگاه شيخ هم, همين است.
ديدگاه دوم, بيع معاطاة را لازم مى داند, به شرط اين كه دلالت بر خشنودى دو سوى معامله داشته باشد, يا اين كه دادوستد, به گونه لفظى باشد, يعنى در آن, ايجاب و قبول باشد.
شيخ انصارى مى نويسد: اين كه ديدگاه دوم را, در رديف ديدگاههاى فقيهان درباره معاطاة بدانيم, جاى درنگ دارد.21
فقيهانى كه به ملكيت و لازم بودن بيع معاطاتى باور دارند, از دليلهاى گوناگونى براى ثابت كردن ديدگاه و باور خويش, بهره جسته اند كه بيش تر آنها, همان دليلهاى لازم بودن بيع ها و عقدهاست.
از جمله فقيهانى كه به لازم بودن بيع معاطاتى باور دارد, امام خمينى است. در اصل, نظر امام, در بيع و عقد, با نظر بسيارى از فقيهان, كه ايجاب و قبول را در انجام پذيرى عقد لازم مى دانند و عقد را امر وحدانى مى دانند كه نتيجه پيوند دو تعهد است22, فرق دارد.
به ديد امام خمينى, چيستى و ماهيت بيع را, موجِب به وجود مى آورد كه همان دادوستد انشائى است بين ثَمَن و مُثمن, البته به گونه فضولى.
بنابراين, پذيرش آن سوى دادوستد و خريدار, در به وجود آوردن بيع, نقشى ندارد, بلكه پذيرش وى, تنها, امضاى آن دادوستد فضولى است, همچون اجازه در بيع فضولى كه سبب درستى عقد فضولى مى گردد. بنابراين, ماهيت بيع, همان دادن و گرفتن انشائى است كه به ديد ايشان, اين امر, بيع معاطاتى را هم در بر مى گيرد و بلكه دو لزوم بر آن بار است, زيرا به ديد ايشان, بيش تر دادوستدهايى كه مردم در بازارها انجام مى دهند, معاطاتى است و از سويى, بناى خردمندان در عقدها و قراردادها و دادوستدها بر لازم بودن است. در اصل, در قراردادهاى بين المللى و تجارى بين كشورها, ايجاب و قبول لفظى (بعتُ) و (اشتريت) در كار نيست, بلكه بناى همه خردمندان بر معاطاة است; از اين روى امام مى نويسد:
(عقد, يعنى تمليك عين به عوض و اين معنى را موجِب به وجود مى آورد.23)

عقدها از نظر لازم و جايز بودن

عقدها از نظر لازم و جايز بودن, به پنج گونه تقسيم مى شوند:
1. عقدها و قراردادهايى كه هر دو سوى دادوستد, بايد انجام دهند و اجرا كنند, مانند: بيع, اجاره, مزارعه, مساقات, صلح, نكاح, وقف و… اينها را عقدهاى لازم مى نامند.
2. عقدها و قراردادهايى كه هر دو سوى قرارداد, حق بازگشت دارند, مانند: وديعه, وكالت, عاريه, مضاربه, شركت و… اينها را عقدهاى جايز مى نامند.
3. عقدها و قراردادهايى كه از يك سو, لازم و از يك سو جايزند, مانند: رهن. در عقد رهن, بدهكار, كالايى را براى پشتوانه در اختيار بستانكار مى گذارد كه اگر در زمان ويژه, بدهى را نپرداخت, بستانكار بتواند پول خود را از فروش آن كالاى گروى كه در اختيار دارد, به دست آورد.
در اين عقد, گروستاننده حق برگشت دارد و عقد از سوى او جايز است; امّا گرو گذار, نمى تواند گرو خود را تا پايان مهلت, بازپس بگيرد; از اين روى, عقد رهن, درباره گرو گذار, لازم است.
4. عقدهايى كه از آغاز, درخور برهم زدن هستند و مى شود از آنها برگشت, ولى با گذشت زمان و به وجود آمدن شرايط ويژه اجراى آنها لازم مى گردد, مانند: وصيت, پيش از فوت وصيت كننده و پيش از پذيرش وصى.
بدين گونه: كسى كه مى پذيرد آنچه را كه ديگرى وصيت مى كند, به اجرا در آورد, پيش از فوت وى, مى تواند از تعهدى كه داده, سرباز زند; امّا پس از درگذشت وصيت كننده و پذيرش وى در زمان زنده بودن وصيت كننده, ديگر نمى تواند از تعهدى كه كرده سرباز زند, بايد به پيمان خود وفادار بماند.
5. عقدها و قراردادهايى كه در آغاز, اجراى آنها لازم است و غير درخور برگشت, امّا پس از به وجود آمدن پاره اى مسائل, مى شود آن را بر هم زد, مانند بيع كه عقد لازم است, اما با پديد آمدن پديده هايى مانند: حق خيار, مى شود آن را بر هم زد.24

بررسى دليلهاى قاعده اصالة اللزوم

فقيهان بر اين اصل, سه دليل اقامه كرده اند:
1. بناى عقلا.
2. عمومات آيات و روايات.
3. اصل استصحاب.

بناى عقلا

از ويژگيهاى مهم فقاهت در اسلام, واقع بينى آن است. پيوسته در تمامى زواياى شريعت, مصالح واقعيه منظور بوده, بلكه احكام الهى (برابر باور شيعه و معتزله) پيرو مصالح و مفاسد است: (الاحكام الشرعيه, تابعة للمصالح الواقعيه) از اين روى, فقيهان گفته اند: احكام شرع, هر يك, لطفى است از سوى پروردگار و رهنمودى است به سوى ديدگاههاى واقعى عقل: (الاحكام الشرعيه الطاف فى الاحكام العقليه) احكام شرع, چه در باب عبادتها و چه در باب دادوستدها, هر يك, بر مبانى واقعيت استوار است. در حقيقت, احكام شرع, نگه دارنده مصلحت واقعى انسانند, تا او را به سعادت و نيك بختى راه نمايند و خواست فطرى او را برآورند.
فقيهان شيعه, هماره چنين بوده اند كه واقعيتها را در نظر مى گرفته اند و فقه را جهش مى داده اند و آن را به سوى واقعيتهاى عينى به پيش مى بردند; از اين روى در سيرحركت فقاهت ايستايى يا واپس گرايى رُخ نمى داد.
در احكام و آيينها و برنامه هاى اجتماعى, بويژه قراردادها, فقيهان بر اين باورند كه شرع مقدس به بيان اصول و كليات بسنده كرده و هرگونه دادوستد و قرارداد خردمندانه اى را كه در هر زمان معمول باشد و خردمندان آن را بپسندند و درستى آن را تأييد كنند, شرع نيز آن را درست مى داند و تنها بايد برابر و هماهنگ اصول اوليه اسلام باشد كه چهارچوب آن را قرآن و سنت بيان كرده, از جمله:
الف. با خشنودى دو سوى دادوستد باشد.
ب. خردمندان آن را بپذيرند و هيچ باطلى در آن نباشد: (لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل.)
ج. مفسده آفرين نباشد.
د. زيان آور نباشد. دو سوى دادوستد, نبايد از مقدار و چگونگى كالا, بى خبر باشند كه زيان به بار آورد; از اين روى, (نهى النبى(ص) عن بيع الغرر.)
هـ. با دستورهاى اسلام ناسازگارى نداشته باشد: (كل شرط خالف كتاب اللّه فهو باطل.)
در روابط اجتماعى, در جامعه هاى گوناگون, مسلمان و غيرمسلمان, اصل پذيرفته شده اى وجود دارد و آن اين كه: هرگاه پيمانى بسته شد و دو سوى دادوستد, قراردادى را, پذيرفتند و امضا كردند, برگشتن يك سويه از آن, پذيرفته نيست.
پايبندى به قراردادهاى اقتصادى هم, داخل در همين موضوع كلى است و ناديده گرفتن آن, نافرمانى و سرپيچى آشكار به شمار مى رود.
اين قانون را, يا به تعبير فقه, سيره عملى خردمندان و عرفِ مردم را كه در متن زندگى وجود داشته, اسلام پذيرفته است.
سيره و روش عملى, از آن جا كه شرع آن را پذيرفته, يك منبع حقوقى براى بسيارى از احكام شرعى به شمار مى آيد.
عرف مردم و عقلا, عقدها و قراردادها را لازم مى دانند, به گونه اى كه اگر كسى پايبند به قراردادى كه بسته, نباشد, او را نكوهش مى كنند, مگر اين كه راههاى خردپسندى باشد كه قرارداد را به هم زند كه در اين جا هم خردمندان كار او را مى ستايند, مانند خيار شرط و شرطهاى ضمن عقد كه بر آن اساس, حق بر هم زدن براى يكى از دو سوى قرارداد, پيدا شود و يا اين كه شخصى كه پايبندى آن سوى قرارداد, به سود اوست, بخواهد از حق خود بگذرد و يا طرف مقابل هم كه به نسبت به اولى, پايبند به بقاى عقد است, راضى به برهم زدن قرارداد بشود.
در اين جا, به بر هم زدن قرارداد و يا اقاله عقد, مى انجامد و آن هم, خود به خود, لزوم را بر مى دارد.
با اين بيان, روشن مى شود كه اقاله بيع, همان بر هم زدن بيع است, نه عقدى مستقل; چرا كه در آن الزامى نيست, بلكه تعهد و الزام را برمى دارد و عقد را بر هم مى زند, بنابراين, ثابت كردن آن, نياز به دليل جداگانه اى ندارد.25
عقد: عقد, امر اعتبارى است كه در عالم اعتبار, تحقق آن به پايبندى دو سوى قرارداد بستگى دارد. گويى, گرهى است كه در اثر پيوند دو ريسمان به همديگر, به دست مى آيد و يك سوى آن موجب است و يك سوى آن پذيرنده. پس عقدى كه از پيوند دو پايبندى و تعهد در عالم اعتبار, پديد مى آيد, بر دو سوى قرارداد تكيه دارد كه بر هم زدن آن از سوى يكى از آنان, ممكن نيست. بر هم زدن قرارداد, دو سويه اى است و در جاهايى كه شارع براى يك سويِ قرارداد, حق بازگشت قرار داده باشد, گويى سويى را برسويى چيرگى داده است و در اثر همين چيرگى شرعى و قانونى است كه بازگشت, ممكن مى شود.
هر يك از دو سوى قرارداد, مالك تعهد و پايبندى ديگرى است كه هرگاه از مالكيت خود دست بردارد, يعنى از حق خود بگذرد, شخص عهده دار و پايبند, اختيار خواهد داشت كه برابر التزام عمل بكند, ياخير. از اين روى, مراد از ملكيت سويى نسبت به تعهد و پايبندى سوى ديگر در عقد, ثابت بودن حق است كه در خور انتقال و درخور بر هم زدن است.
حق: بيان شد كه در قاعده مورد بحث, مراد از لزوم, لزوم حقى است كه دلالت بر لازم بودن حق مى كند كه به گفته گروهى از فقيهان, حكم وصفى است.
ديدگاهها درباره حق گوناگونند:
1. حق, اعتبارى است كه گاه به جعل و اعتبار شرع است و گاه به اعتبار عقلاء.
2. حق, همان ملك است و از احكام وضعيه.
3. حق, از حيث شدن, عبارت است از ملكيت ضعيفه و ضعيف تر از مِلك.
سيد محمد كاظم يزدى, در تعريف حق, مى نويسد:
(الحق نوع من التسلط على شىءٍ… فهو مرتبةٌ ضعيفة من الملك, بل نوع منه.)26
ييادآورى: امور اعتبارى شدت و ضعف نمى پذيرند, بلكه دائر مدار بود و نبودند. به ديگر سخن, مشترك معنوى است كه به تمام موارد و نمونه هاى خود, صادق است. همان مفهوم اعتبارى كلى است كه به گوناگونى اختلاف وابسته هايش فرق پيدا مى كند, در مثل بعضى از حقوق شايستگى نقل و انتقال دارند و بعضى ندارند, بعضى شايستگى بر هم خوردن دارند و بعضى ندارند. حقوقى مانند حق الرصايه, حق الولاية درخور نقل و انتقال و از بين رفتن نيستند و حقوقى مانند: حق القصاص, حق الاختصاص و حق التحجر, در خور نقل و انتقال هستند. اين آثار, نسبت به حق, به گونه ذاتى, جعل نشده اند, بلكه از پيوسته ها و وابسته هاى حقوق هستند. نتيجه اين مطلب بسيار است: درمثل, در باب شرطها, در بيع مى گوييم, شرطى كه خلاف مقتضاى عقد باشد, باطل است و قاعده (المؤمنون عند شروطهم) آنها را در بر نمى گيرد.
در اين جا هم مى گوييم: مسأله جايز بودن بر هم خوردن و نقل وانتقال, اگر از لوازم ذاتى حق باشد, معناى آن اين مى شود كه هر شرطى برخلاف لوازم ذاتى باشد, لازم نيست وفاى به آن; يعنى بسان خلاف مقتضاى عقد, اين جا هم خلاف مقتضاى حق مى شود. امّا مى بينيم, حقوقى داريم و به آنها حق گفته مى شود, در حالى كه نه مى شود آنها را بر هم زد و نه مى شود آنها را نقل و انتقال داد. بنابراين, مى فهميم كه اين امور, ذاتى حق نيستند, بلكه احكامى هستند كه برابر جعل شرعى آمده اند. از اين روى, حق, ماهيت يگانه اى دارد كه اگر بر ولايت بر خردسالان تعلق يابد, نه برداشته مى شود و نه انتقال مى يابد. امّا اگر متعلَّق همين حق, قصاص باشد, هم مى شود آن را انتقال داد و هم مى شود برداشت.
حق قصاص, با حق ولايت, ناسازگارى ندارند و هر دو از جهت حق بودن ماهيت اعتبارى يگانه اى دارند و تنها به اعتبار وابسته ها فرق مى كنند كه آن هم از سوى شرع پديد آمده است.
حق, ماهيتى است اعتبارى و حكم وضعى و در تشريع, فرقى بين حكم و حق نيست. اين گونه نيست كه بگوييم حقى داريم درخور برداشتن و بر هم زدن و كنار نهادن وحقى داريم در خور جابه جايى, سپس بگوييم حكم چنين نيست.27
در باب احكام وضعى, اصوليان ديدگاههاى گوناگونى دارند: آيا جعل مستقلى دارند, يا از احكام تكليفى جدا مى شوند؟ چه پيوندى بين حكم وضعى و تكليفى وجود دارد؟ و…

جاهاى استناد به دليل بناى عقلا

آن گاه بايد به بناى عقلا در لازم بودن دادوستدها چنگ زد كه عقد بودن دادوستد قطعى باشد. امّا اگر بدانيم عملى عقد نيست, بى گمان از موضوع اين قاعده خارج است. در اصطلاح اصولى, اصل موضوعى بر اصل حكمى حاكم است و مقدم. همچنين اگر شك كنيم دادوستدى عقد است, يا خير, در اين جا تمسك به بناى عقلا براى ثابت كردن لزوم, از گونه تمسّك به عموم عام در شبهات مصداقيه است كه اصوليان در جاى خود ثابت مى كنند, جايز نيست.28
امّا پس از به دست آوردن اين كه دادوستدى از عقدهاست, حال گاهى سرچشمه شك و گمان, در لازم و جايز بودن عقد, شبهه حكميه است و گاه شبهه موضوعيه. مورد اوّل, مانند شك در لازم بودن وقف. در مثل, اگر وقف كننده, پيش از آن كه كالاى مورد وقف را تحويل دهد, از دنيا برود, چنانچه وقف را از عقد بدانيم كه نياز به قبول داشته باشد, برابر بناى عقلا, حكم به لازم بودن مى كنيم و يا در معاطاة, بنابراين كه معاطاة عقد بيع باشد, در لازم, يا جايز بودن آن شك بريم, برابر بناى عقلا, حكم به لازم بودن بيع معاطاتى مى كنيم.
مورد دوّم كه سرچشمه شك, شبهه موضوعيه باشد, مثل اين كه در دادوستدى كه واقع شده و عقدى كه انجام گرفته, شك كنيم كه صلح بوده كه لازم باشد, يا هبه به غير خويشاوندان بوده كه جايز باشد؟ يا شك كنيم: بخششى كه انجام گرفته, بخشش خويشاوندى بوده تا لازم باشد, يا بخشش غير خويشاوندى تا جايز باشد. در اين مورد هم, براى ثابت كردن لازم بودن, صحيح است كه به عموم بناى عقلا, تمسّك شود.29

عمومات آيات و روايات

دومين دليلى كه بر لازم بودن عقدها اقامه شده, عمومات آيات و روايات است.
* (يا ايها الذين آمنوا أوفوا بالعقود.)30
كلمه (عقود) در آيه شريفه جمع معرّف به الف ولام است و دلالت بر عموم دارد. اين, درجاى خود, درنوشتار اصولى بحث شده كه جمع محلّى به الف و لام, عموم را مى رساند.31
از آيه فهميده مى شود كه پايبندى و وفاى به تمام عقدها لازم و واجب است. اين عموم كه از آيه شريفه استفاده مى شود و ظاهر آيه ومدلول مطابقى لفظ (اوفوا بالعقود) است, عمومِ افرادى و دربرگيرنده تمامى مصداقها مى شود, مانند: بيع, اجاره, مزارعه, نكاح و… به دلالت اقتضاء, بر عموم ازمانى نيز دلالت مى كند, بدين معنى كه وفاى به عقد, در همه زمانها جارى است و ويژه زمانى دون زمانى نيست; زيرا اگر آيه شريفه از اين جهت مهمل و مجمل باشد, لازم مى آيد وفاى به عقد, تنها يك برهه از زمان را در بر بگيرد, كه اگر اين گونه باشد, حكم وفاء لغو مى گردد.
پس بى گمان, واجب بودن وفاى به عقد, در هر زمان, از لوازم لازم بودن عقد, بلكه در عرف, مساوى با لزوم است.
در اين كه مراد واقعى حق تعالى از واجب بودن وفاى به عقد در آيه شريفه چيست, فقيهان, ديدگاههاى گوناگونى دارند, از جمله شيخ انصارى مى نويسد:
(مراد از واجب بودن وفاى به عقد, برابرخواست عقد, عمل كردن است. براساس معنى و مفهومى كه كلمه وفاء از نظرلغوى و برابر دلالت لفظى دارد, مانند وفاى به نذر كه عهد انسان با خداست كه انسان بايد پايبند و متعهد به آن باشد, هرگاه عقد دلالت بر تمليك داشته باشد, واجب است به مقتضاى تمليك عمل شود, به گونه اى كه آثار مالك شدن پيدا شود, در مثل, گرفتن جنس فروخته شده از دست خريدار, بدون رضايت او, حرام است و جامه عمل نپوشاندن به خواستِ عقد بيع است. از آن جايى كه اطلاق آيه (أوفوا بالعقود) تمام دست يازيهاى ناسازگار با مفهوم وخواستِ عقد را بدون رضايت صاحب آن حرام مى داند, اين حرام بودن, با مقتضاى عقد, كه از عرف فهميده مى شود, سازگارى ندارد; از اين روى لازمه اين حرام بودن, بر هم نخوردن عقد, به برهم زدن عقد از سوى ديگرى است كه تعبير به لزوم مى گردد.
از اين روى, براساس حكم تكليفى حرام بودن دست يازيهاى ناسازگار با مفهوم و معناى عقد, حكم وضعى فسادِ بر هم زدن قرارداد, از سوى يكى از دو سوى قرارداد, بدون رضايت ديگرى, بركنده و برگرفته مى شود كه همين معنى, لزوم عقد ناميده مى شود.
به ديگر سخن, اصل لازم بودن بيع, حكم وضعى نسبت به عقد بيع است كه از حكم تكليفى حرام بودن دست يازى به مال ديگران بركنده و برگرفته مى شود.)32
اين ديدگاه شيخ انصارى, از آن جا سرچشمه مى گيرد كه وى, احكام وضعى را بركنده و برگرفته شده از احكام تكليفى مى داند و مى گويد: هر حكم وضعى, از حكم تكليفى سرچشمه مى گيرد.

چگونگى بر نهادن احكام وضعى

اصوليان, در اين كه احكام وضعى, بركنده و برگرفته شده از احكام تكليفى اند, يا به گونه استقلالى, از سوى شارع بر نهاده شده اند, يا به پيروى از احكام تكليفى بر نهاده شده اند, اختلاف كرده اند.
بايد گفت: پاره اى از احكام, به گونه استقلالى برنهاده شده اند و پاره اى بركنده و برگرفته از احكام تكليفى اند. هر مفهومى كه به وجود وصف مى گردد به يكى از سه صورت زير است:
الف. مفاهيمى كه در ظرف مكانى خود, وجود اصيل داشته و داراى وجود خارجى اند, مانند: اعراض و جواهر.
ب. مفاهيمى كه وجود آنها تنها درعالم اعتبار است, به گونه اى كه اگر اعتباركننده آن را اعتبار نكند, وجودى براى آن نمى ماند. همچون ارزش و بها براى پول و اسكناس كه تنها در اعتبار انسانهاست كه اسكناس ارزش و بها مى يابد و وراى عالَم اعتبار, وجودى براى آن نيست.
ج. مفاهيمى كه وجود آنها, به وجود سرچشمه اى بستگى دارد كه از آن بركنده و برگرفته شده اند و وراى وجودِ آن سرچشمه و منشأ بركندن و برگرفتن, وجودى براى آنها نيست. اين مورد, به دو بخش, درخور انگاشت است:
1. بخشى كه سرچشمه و جاى پيدايش آنها, در عالم عينى و جهان خارج است, مانند: بالا بودن, پايين بودن, پدر بودن, پسر بودن و… كه وجود اين مفاهيم, به خاطر وجود بالا, پايين, پدر و پسر است.
2. بخشى كه جاى پيدايش آنها و جاى برگرفتن آنها, عالَم اعتبار است, نه عالم واقع, مانند: سبب بودن, شرط بودن و… در مثل, خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:
(اقم الصلوة لدلوك الشمس الى غسق الليل.)33
زوال خورشيد, برابرآيه شريفه, سبب است براى واجب بودن نماز ظهر.
ييا پاك بودن, شرط است براى نماز.
شرط بودن پاكى براى نماز و سبب بودن زوال خورشيد براى واجب شدن نماز ظهر, بدان سبب است كه شارع مقدس, نماز را واجب دانسته و اعتبار واجب بودن براى نماز كرده; از اين روى, سرچشمه سبب و شرط, عالم اعتبار است.
روشن شد كه امور اعتبارى در عالَم اعتبار وجود دارند و به اعتبارِ اعتبار كننده موجود مى شوند, برخلاف امور بركنده و برگرفته شده (انتزاعى) كه وجودى ندارند, جز به وجود سرچشمه اى كه از آن بركنده و برگرفته شده اند, حال آن سرچشمه, يا عالم خارج است, يا عالم اعتبار.34
حال, با اين بيان مى گوييم: پاره اى از احكام وضعى, مانند ملكيت, زوجيت, در برنهادن مستقل هستند و شارع آنها را در عالم اعتبار شرعى بر نهاده است و حتى در حكم موضوع براى احكام تكليفى بشمارند كه حلال بودن دست يازى به مال و جايز بودن بهره ورى از زوجه, به ترتيب احكام مترتب بر همان ملكيت و زوجيت هستند. بنابراين, درست نيست بگوييم: ملكيت و يا زوجيت, كه حكم وضعى هستند, بركنده و برگرفته از احكام تكليفى حلال بودن دست يازى در مال و جايز بودن بهره ورى از زوجه اند; زيرا اين دو حكم تكليفى, پسين تر از آن دو حكم وضعى اند, از آن جهت كه هر حكمى, از موضوع خود پسين است و ممكن نيست حكمى كه پسين است, سرچشمه و جاى پيدايش موضوعى باشد كه پيش تر از آن حكم بوده است.
پاره اى از احكام وضعى, البته بركنده و برگرفته از احكام تكليفى اند, مانند: سببيت, شرطيت, عليت و مانعيت, نسبت به تكاليفى كه مقيد به يكى از اين مواردند.
اين گونه احكام وضعى, چون از گونه امور بركنده و برگرفته (انتزاعى) اند, بى گمان اعتبار آنها بستگى به اعتبار سرچشمه و جايگاه پيدايش آنهاست و وجود و جعل مستقل وجداگانه ندارند35. البته در اين ميان, آخوند خراسانى براى مانع بودن, شرط بودن و سبب بودن كه از احكام وضعى اند, به پيروى احكام تكليفى, جعل تشريعى و اعتبارى داشته باشند, انكاركرده, زيرا به دليل ويژگى ذاتى كه در آنها قائل شده, سبب دخالت آنها در تكليف گرديده است. به ديگر سخن, در اين باره, ايشان به جعل تكوينى براى احكام وضعى, باور دارد.36
با شرحى كه درباره چگونگى بر نهادن احكام وضعى داده شد, به نظر مى رسد, ديدگاه شيخ انصارى, كه به گونه مطلق, بيان كرده است كه احكام وضعى برگرفته از احكام تكليفى اند, درست نيست. آيت اللّه بجنوردى, در اصل ديدگاه لازم بودن عقد, بسان شيخ انصارى مى انديشد, ولى درگونه استدلال با وى فرق دارد. ايشان مى نويسد:
(حكم وضعى, از حكم تكليفى بركنده و برگرفته نمى شود, بلكه پاره اى از احكامِ وضعى, مانند طهارت , نجاست, ملكيت, زوجيت و… درجعل مستقل اند و موضوعِ احكام تكليفى بشمارند و احكام تكليفى از آثار آن احكام وضعى به شمارمى روند, بنابراين, حرام بودن نوشيدن آب مايگان, كه شرط آنها پاكى است, از آثار نجاست است.)37
ولى در بحث لازم بودن عقد, لازم نيست پايبند به اين باشيم كه واجب بودن وفاى به عقدها, حكم تكليفى است و حكم وضعى لازم بودن, از آن حكمِ تكليفى بركنده و برگرفته شود, بلكه از همان آغاز, مى گوييم: واجب بودن وفاى به عقد, عبارت است از لازم بودن بقاى عقد و بر هم نخوردن آن كه همان لازم بودن است, نه اين كه لازم بودن از آن برگرفته شود.
به ديگر سخن, معناى عقد در عرف, همان پايبندى و تعهد و جايز نبودن بر هم زدن عقد است. شارع مقدس هم, همين معنى را با جمله (أوفوا بالعقود) تاييد فرموده است.
پس, برابر آيه هر آنچه را كه عقد بگويند و در تعريف عقد بگنجد, وفاى به آن لازم است.38
علامه طباطبايى در تفسير آيه شريفه و روشنگرى معناى (عقد) بيانى دارد كه ما را در راستاى هدفى كه داريم (لازم بودن عقد) كمك مى كند:
(عقود, جمع عقد, يعنى بستن چيزى به چيز ديگر, به گونه اى كه جدا شدن يكى از ديگرى سخت باشد و بايسته اين عقد و گره زدن اين است كه هر يك همراه ديگرى باشد و از آن, جدا نگردد.
اين كلمه در آغاز, در امور محسوس به كار مى رفت, ولى سپس ها, به گونه استعاره, در امور معنوى, مانند: دادوستدها و عهد و پيمانها گسترش يافت. از آن جا كه اثر معناى عقد كه پايبندى باشد در اين جاها وجود داشت, از اين روى اين كلمه بر آنها اطلاق شد.
بنابراين, لفظ (عقود) در آيه شريفه عموم را مى رساند و بر همه پيمانهاى دينى كه خداوند از بندگان خود گرفته برابراست, چه از اركان و اجزاى دين باشند, مانند توحيد, معارف اصلى و اعمال عبادى, يا احكام تأسيسى, يا امضائى, يا موارد ديگر كه (عقد) بر آنها صادق است. بدين ترتيب, ديدگاه آنانى كه گفته اند: مراد از (عقود) عقدهايى است كه مردم بين خود, مى بسته اند, مانند: عقد بيع, نكاح و عهد و عقدهايى كه انسان براى خود مى بندد, مانند عقد يَمين, درست نيست.
همچنين ديدگاه كسانى كه گفته اند مراد از (عقود) در آيه عقدها و عهدهايى است كه مردم عصر جاهليت, با يكديگر مى بسته اند و خدا آنها را تأييد كرده است.
ييا ديدگاه كسانى كه گفته اند: مراد از (عقود) در آيه شريفه پيمانهايى است كه از اهل كتاب, گرفته شده كه آنان, به آنچه درتورات و انجيل است. عمل كنند, با ظاهر آيه, كه بيان گرديد, سازگار نيست.)39
ديدگاه ديگرى درباره وفاى به (عقد) كه از آيه شريفه بر مى آيد, دركتابهاى فقهى ديده مى شود:
(معناى واجب بودن وفاى به عقد, عمل برابر عقد است. اگر عقد لازم باشد, وفاى به آن نيز واجب خواهد بود و اگر عقد, جايز باشد, وفاى به جايز بودن آن واجب است. بنابراين, لازم بودن, يا جايز بودن, برخاسته از خود (عقد) هستند, نه از وفاى به عقد; از اين روى, استدلال به لازم بودن عقد از راه آيه شريفه و واجب بودن وفاى به عقد, كه حكم تكليفى است, درست نيست.)40
برابر ديدگاه شيخ انصارى, كه اشاره شد, لازم بودن و جايز بودن برخاسته از (عقد) و خواسته آن نيستند, بلكه از حكم تكليفى شرع (واجب بودن وفا) سرچشمه مى گيرند. از آن جايى كه شارع مقدس, وفاى به مفهوم و محتواى عقد را واجب فرموده, معناى لازم بودن هم, كه حكم وضعى است, از آن بركنده و گرفته مى شود و اگر وفاى به محتواى عقد, از سوى شارع جايز باشد, از جواز شرعى, كه حكم تكليفى است, جايز بودن عقد, كه حكم وضعى است, بركنده و برگرفته مى شود; از اين روى, برابر اين ديدگاه, لازم بودن و جايز بودن, از رويدادهاى عقد هستند, نه خواسته نفس عقد و برخاسته از آن.
ديدگاه ديگرى در تفسير آيه وجود دارد و آن اين كه: (أوفوا بالعقود) روشنگر دوگونه حكم است: يكى تكليفى كه همانا واجب بودن وفاى به عقد و پايبندى به آن باشد و ديگرى حكم وضعى كه همانا نادرستى بر هم زدن (عقد) از سوى يكى از دو سوى عقد باشد.
برابر اين ديدگاه, هر دو حكم: حكم وضعى (لازم بودن عقد) و حكم تكليفى (وفاى به عقد) به گونه جداگانه و مستقل و به دلالت مطابقى, از آيه كريمه استفاده مى شود.
شيخ انصارى, در ردّ اين ديدگاه, مى نويسد:
(و قد عرفت أن ليس المستفاد منهما الاّ حكماً واحدا تكليفياً يستلزم حكماً وضعياً.)41
آيه, بيانگر دو حكم جداگانه به دلالت مطابقى نيست, بلكه به دلالت مطابقى بر حكم تكليفى [واجب بودن وفاى به عقد] دلالت مى كند و به دلالت التزام, به حكم وضعى [لازم بودن عقد] دلالت دارد; از اين روى, حكم لازم بودن از حكم واجب بودن وفاء, بركنده و برگرفته مى شود.
اشكال: اگر براى لازم بودن عقد, به آيه شريفه تمسك شود, بيش تر عقدها از عموم آيه خارج مى شوند و اين تخصيص اكثر است و زشت و ناروا. عقدهايى كه خارج مى شوند عبارتند از:
1. عقدهاى جايز.
2. بيع معاطاة, بنابراين كه اجماع برلازم نبودن آن است و بيش تر دادوستدهايى كه واقع مى شوند, چه خريد و فروش و اجاره و ردوبدل كردنها به گونه معاطاة, از عموم آيه خارج مى شوند.
3. عقدهاى لازم, به خاطر حق خيار و انگيزه هاى ديگر, از لازم بودن خارج مى گردند.
پاسخ: تخصيص اكثر لازم نمى آيد و عقدهاى جايز و معاطاتى و… از عموم آيه خارج نمى شوند; زيرا عقدهاى جايز, به خاطرجعل خيار با انگيزه و رويدادها و پديده هاى ديگر نيست كه جايزند, بلكه ذاتى آن عقدهاست كه آنها را عقدهاى اذنى گويند, در برابر عقدهاى عهدى.
قوام عقدهاى اجازه اى هم, تنها از اجازه يكى از دو سوى قرارداد است. در واقع, عقدهاى اجازه اى, عقد نيستند, مانند: وكالت, عاريه, وديعه و… بنابراين خارج شدن اين عقدها, از عموم آيه (أوفوا بالعقود) خارج شدن موضوعى است و خارج شدن آنها به تخصص است, نه به تخصيص.
به ديگر سخن, آيه شريفه, در اساس, از آغاز عقدهاى جايز را در بر نمى گيرد كه بخواهد آن عقدها از دايره فراگيرى خارج شوند.
اما در بيع معاطاتى, نخست آن كه: اجماعى در جايز بودن اين گونه دادوستدها ثابت نشده; زيرا, همان گونه كه در بحث از لازم بودن بيع معاطاتى گذشت, درباره اين بيع, بيش از پنج ديدگاه در بين فقيهان وجوددارد و اين, بيانگر نبود اجماع بريكى از ديدگاههاست.
دو ديگر: فقيهانى كه لازم بودن بيع معاطاتى را نپذيرفته اند, بيش تر, از آن روى بوده كه معاطات را عقد بيع نمى دانسته اند كه برابر اين تفسير, معاطات هم, تخصصاً از عقدها خارج مى شود و نه از آن روى كه تخصيص صورت گرفته باشد.
سه ديگر: فقيهانى كه معاطات را از بيع مى دانند, بر لازم بودن آن, باور دارند و فرقى نمى گذارند, بين بيع به صيغه و بيع معاطاتى. بيش تر دادوستدها و رد وبدلها هم, كه در جامعه به گونه معاطات جريان دارد, داخل در عقدهاى لازم مى شوند و به عنوان عقد بيع به شمار مى آيند و بدين ترتيب, در بيع معاطاتى, تخصيص از عقدهاى لازم پيش نمى آيد.
امّا عقدهاى لازم داراى خيار: خيارات, دوگونه اند:
1. جعل شده از سوى دادوستدگران, خريدار و مشترى و دو سوى قرار داد. از سوى دو سوى قرارداد, شرط مى شود كه حق بر هم زدن دادوستد و يا قرارداد را داشته باشند كه اين راخيار در عقد و شرط خيار مى گويند.
با اين كه مشترى شرط مى كند كه كالا از فلان گونه باشد و فروشنده هم مى پذيرد و پس از خريد, روشن مى شود كه گونه شرط شده نيست, از اين روى, براى مشترى, حق خيار پيدا مى شود. اين خيار را خيار سرپيچى از شرط و خيار شرط مى گويند.42
اين گونه از عقدها را, آيه شريفه: (أوفوا بالعقود) در بر نمى گيرد; زيرا تعهد و پايبندى در اين گونه عقدها, كه شرط دارند و قيد, با هماهنگى دو سوى قرارداد, برداشته شده است و خارج شدن عقدهاى لازمى كه دو سوى قرارداد, جعل خيار مى كنند, از عموم آيه شريفه, خارج شدن به تخصص بوده و از نظر موضوع از دايره در برگيرى آيه خارج مى شوند, نه از روى تخصيص و استثناء.
2. خياراتى كه شارع بر نهاده, مانند: خيار مجلس, خيار حيوان و…
در اين جاها, اگر عقد لازمى باشد, با خيار مجلس و… تخصيص مى خورد; يعنى لازم بودن آن, بستگى به نبود اين خيارات دارد.
روشن است اين اندازه از تخصيص, تخصيص بيش تر و بقاى كم تر نيست. البته امكان دارد در همين موردها كه خيارات به جعل شارع است, خارج شدن از عقد لازم را از راه حكومت, پاسخ داد. بدين بيان: شارع مقدس, در عقدهايى كه براى دو سوى قرارداد, يا يك سوى آن حق خيار وجود دارد, پايبندى و تعهد دو سوى عقد را, به منزله نبودپايبندى و تعهد قرار داده و خواسته است مادامى كه دو سوى عقد و قرارداد, در مجلس دادوستد هستند, پايبند و متعهد به بقاى عقدنباشند. عقد لازم, در وقف خيار از لازم بودن,خارج مى شود كه در اين جا مى گوييم خارج شدن از اصل لزوم, خارج شدن موضوعى تعبدى تنزيلى است, نه تكوينى و واقعى كه از اين گونه خارج شدن, درمسأله, تعبير به حاكم بودن خيار مجلس بر اصل لزوم اوليه عقد مى شود. همان گونه كه در تمام موارد حكومت, كه در اصول فقه بحث مى شود, اين چنين است كه گستردگى و ناگستردگى درموضوع و محمول, تعبدى و به جعل شارع است, نه تكوينى و واقعى. در مثل, اگر مولا بگويد: (اكرم العلماء) و در پى اين دستور, بگويد: (الفاسق ليس بعالم), دليل دوم بر دليل اول, حاكم است; چرا كه مفهوم ومعناى آن, خارج كردن فاسق از رديف عالم, به گونه تعبدى است; يعنى هر چند فاسق, ممكن است, عالم باشد, امّا در اين جا, عالم به شمار نيامده است. يا در مسائل شرعى, مانند: (لاشك للكثير الشك) حاكم بر دليلهاى اوليه شك است. در اين موارد, دليل حاكم آمده, دايره معناى موضوع را, از روى تعبد, تنگ كرده است. در مواردى از حكومت, دايره موضوع, از روى تعبد گسترش داده مى شود, در مثل, مولا مى گويد: (اكرم العلماء), و در پى آن مى گويد: (المتقى عالم) در اين جا هم معنى و محتواى جمله دوم, حاكم بر معنى و محتواى جمله نخست است. در اين جا, چيزى خارج نمى شود, بلكه موضوع گسترانده مى شود, ازروى تعبد.
ييا در احكام شرعى: (الطواف فى البيت صلاة) گرچه طواف نماز نيست, امّا از روى تعبد, نماز به شمار رفته است.
ييا در روايت ديگرى وارد شده: (لحمة الرضاع كلحمة النسب) كه اين گستردگى حوزه احكام نسبى است.43
با دقت در آنچه در باب حكومت گفته شد, روشن مى شود اين كه شارع, دليل خيار و احكام آن را بر دليل أصالة اللزوم, پيش دانسته, به گونه پيش داشتن دليل حاكم, بر دليل محكوم است, از روى تعبد. بنابراين, خارج شدن عقدهاى لازم در وقت خيار, از راه حكومت, خارج شدن از روى تعبد است, نه خارج شدن حقيقى كه خارج شدن آن از راه تخصيص باشد.
پس, روشن شد مواردى كه از اصل اوليه لازم بودن خارج مى شوند, بيش تر از راه تخصص و يا حكومت است و تنها از راه تخصيص, عقدهاى لازم, كه حق خيار در آنها, از گونه خيارات جعلى از سوى دو سوى قرارداد است, از اصل لازم بودن در عقد, خارج مى شوند.
روشن است, اين اندازه از تخصيص, از فراگيرى آيه شريفه, نه تنها استثنا و جداسازى ناروا و زشت نيست, كه روا و پذيرفتنى است و اشكالى ندارد.
* (الذين يأكلون الرّبوا لايقولون الاّ كما يقوم الذى يتخطبه الشيطان من المسّ ذلك بانهم قالوا انّما البيع مثل الرّبوا واحلّ اللّه البيع وحرّم الرّبوا.)44
شيخ انصارى, در مكاسب, در استدلال به اين آيه شريفه, بر لازم بودنِ عقد بيع, مى نويسد:
(حلال بودن بيع, بستگى به اين دارد كه تمام دست يازيهاى به آن, از جمله پس از برهم زدن قرارداد, از سوى يكى از دو سوى قرارداد, بى رضايت ديگرى, حلال باشد.
اين مطلب, خواهان اين است كه فسخ و بر هم زدن دادوستد, اثرى ندارد.
نتيجه اين كه اطلاق حلال بودن در آيه شريفه, دلالت بر اثرگذارى بيع, حتى پس از بر هم زدن قرارداد ازسوى يكى از دو سوى قرارداد, دارد. لازمه اين معنى, لازم بودن بيع است.)45
به سخن شيخ اشكال شده است:
(آيه كريمه در پاسخ كافران و مخالفان است كه مى گفتند: بيع, بسان رباست. خداوند متعال فرمود: بيع, بسان ربانيست, بلكه خداوند, بيع را حلال فرموده است و ربا را حرام: (واحل اللّه البيع وحرّم الربا.) بنابراين آيه شريفه, تنها در مقام بيان حلال بودن بيع و حرام بودن رباست و ناظربه حكم پس از بر هم زدن دادوستد نيست.)46
علامه طباطبايى, در تفسير آيه شريفه (… واحل اللّه البيع وحرّم الرّبا…) نكته هاى نحوى و تفسيرى دارند كه اگر روى آنها درنگ شود, پاسخ از اشكال بالا, به خوبى روشن مى شود. البته نه به اين معنى كه گونه استدلال شيخ از آيه را ياريگر باشد. ايشان مى نويسد:
(جمله احلّ اللّه البيع وحرّم الرّبا), برابر اصطلاح ادبى, جمله مستأنفه است; چه اين كه اگر جمله حاليه بود, چون ابتداى آن فعل ماضى است, بايد با كلمه (قد) شروع شود, افزون بر اين, معنايى كه آغاز كلام مى فهماند, با حال بودن آن مناسب نيست; زيرا حال, عامل خودرا مقيّد مى سازد و در واقع, ظرف انجام آن است.
بنابراين, اگر حال بود, بايد افسون رباخواران, همزمان با گفتن اين جمله باشد, درحالى كه, اين گونه نيست و افسون ايشان, هم پيش از تشريع اين حكم و همه پس از آن بوده است; از اين روى, جمله ياد شده, جمله مستأنفه است, نه جمله حاليه. اين جمله مستأنفه چنانكه گفته شد, در مقام انشاى حكم و تشريع ابتدايى نيست, بلكه خبردادن از حكمى است كه در سوره آل عمران, آيه 130 آمده كه مى فرمايد: (يا ايها الذين آمنوا لاتأكلوا الرّبا اضعافاً مضاعفةً) و يادآورى آن در اين مقدمه, براى جمله بعدى است كه مى فرمايد: (فمن جاء موعظةً من ربه) اين كه شمارى گفته اند: (احلّ اللّه البيع) براى باطل كردن ادعايى است كه رباخواران كرده بودند كه بيع, بسان رباست. يعنى اگر بيع, بسان ربا بود, حكم آنها نزد پروردگار, كه احكم الحاكمين است, فرقى نمى داشت, در صورتى كه, خدا يكى را حلال و ديگرى را حرام فرموده, گرچه اين مطلب درستى است, ولى با لفظ آيه برابر و سازگارى ندارد, زيرا, لازمه آن, اين است كه جمله: (واحلّ اللّه البيع وحرّم الرّبا) حاليه باشد, در صورتى كه بيان شد, اين گونه نيست و جمله مستأنفه است.)47
بر استدلال به آيه شريفه درباره لازم بودن عقد, اشكال ديگرى شده است, بدين شرح:
(تمسك به اطلاق آيه, براى فراگيرى دادوستد را, پس از برهم خوردن آن, از گونه تمسك به عام, در شبهه مصداقيه است كه اصوليان پسين, با دليلهايى كه ارائه مى دهند, تمسك به عام در شبهات مصداقيه را روا نمى دانند; از اين روى در مسأله ياد شده [ثابت كردن لازم بودن عقد بيع] جاى چنگ زدن به عموم و اطلاق آيه نيست, بلكه جاى تمسّك به اصل استصحاب است, چرا كه نسبت به پس از بر هم زدن, بقاى بيع و آثار آن, شك است كه در استمرار آن, به كمك اصل استصحاب, لازم بودنِ بيع را جارى مى كنيم.)48
محقق يزدى, در حاشيه مكاسب مى نويسد:
(الانصاف ان هذه الآيه لا دلالة لها الاّ على مجرد حلية البيع بمعنى التمليك والتملك ولاتعرّض فيها محلّية التصرفات بعد البيع حتى تشمل باطلاقها, ماكان بعد الفسخ.)49
انصاف اين است كه گفته شود: آيه (احلّ اللّه البيع…) تنها برحلال بودن دادوستد, مالك شدن و مالك گردانيدن دلالت دارد و به دست يازيهاى پس از دادوستد, به گونه اى كه اطلاق آن, پس از فسخ را هم در بر بگيرد, نمى پردازد.
* (لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل الا ان تكون تجارة عن تراضٍ منكم…).50
استدلال به آيه بر لازم بودن بيع, از آن روست كه آيه شريفه دلالت دارد بر حرام بودن خوردن مال به ناروا. هرگاه مال از راه دادوستد, به ديگرى انتقال يافت, روانيست بدون راضى بودن مشترى, از دست وى خارج شود و بر هم زدن معامله, بدون اجازه وى از نمونه هاى آشكار خوردن مال به نارواست كه آيه شريفه آن را جايز نمى داند.
اين معنى, كه بر هم زدن دادوستد, بدون راضى بودن مالك جايز نيست, همان لازم بودن عقد است كه آيه از اين راه آن را ثابت مى كند.
اين گونه از استدلال, كه يادشد, استدلال از مستثنى درآيه بود: (الاّ ان تكون تجارة عن تراض منكم.)
امّا گروهى از صاحب نظران بيان داشتند, افزون بر آن, از راه مستثنى منه در آيه نيز, بر اصل لازم بودن عقد, استدلال مى شود. بدين معنى كه خداوند مى فرمايد: (لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل) اگرمراد از خوردن مال به ناروا, خوردن مال, به سبب غيرشرعى باشد, دلالت بر اثر ناگذارى بر هم زدن, از يكى از دو سوى دادوستد و قرارداد, دارد و وقتى بر هم زدن, جايز نباشد, همان, لازم بودن بيع است.51
شيخ انصارى, مى نويسد:
(استدلال به هر سه آيه: (اوفوا بالعقود, احلّ اللّه البيع, لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل) بر لازم بودن عقد به گونه يكسان و به يك روش است, ليكن استدلال به دوآيه پسين: [احلّ اللّه البيع ولاتأكلوا اموالكم…] با استدلال به آيه (اوفوا بالعقود), از نظر اطلاق, فرق دارد و آن اين كه: آيه (اوفوا بالعقود) دو گونه اطلاق دارد: أفرادى و أزمانى. برابر اطلاق أفرادى آيه, استدلال به حلال بودن همه گونه دست يازيها مى شود, چه پيش از بر هم زدن و چه پس از آن , زيرا آيه شريفه, داراى صيغه امر (اوفوا) است. امّا از راه اطلاق أزمانى, برهر فردى از افراد بيع, در همه زمانها, استدلال مى شود, چه پيش از بر هم زدن و چه پس از آن; زيرا آيه كريمه داراى صيغه عموم و آن, همان واژه (عقود) است كه جمع با الف و لام است و عموم را مى رساند وليكن دو آيه ديگر, تنها اطلاق افرادى دارند و از حيث زمان, اطلاق ندارند. در مثل, آيه (واحل اللّه البيع) تنها افراد و مصداقهاى بيع را كه سبب حلال بودن تمامى دست يازيهاست, ثابت مى كند و آيه (لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل.) هم حلال بودن همه دست يازيها و مالك شدن و مالك گرديدن در تمامى افراد آن را در بر مى گيرد و بقاى اين حلال بودن و مالك شدن, تا پس از بر هم خوردن دادوستد را معلوم نيست در بر بگيرد.
بنابراين, شايد نتوان از راه اطلاق لفظى آيه (احل اللّه البيع…) (ولاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل) به لازم بودن بيع استدلال كرد, بلكه به كمك اصل استصحاب, مى توان اطلاق زمانى براى دو آيه قائل شد و بر لازم بودن عقد, استدلال كرد. بدين معنى كه برابر آن دو آيه, حلال بودن همه دست يازيها براى هركدام از دو سوى دادوستد, پيش از بر هم زدن, ثابت است و اكنون پس از بر هم زدن, در بقاى حلال بودن همه دست بردنها شك مى كنيم كه در نتيجه, بقاى لازم بودن را استصحاب مى كنيم.)52
* رسول خدا(ص) فرمود:
(مَن كانت عنده امانة فليؤدها الى من إئتمنه عليها فانه لايحل دم امرء مسلم ولا ماله الاّ بطيبة نفس منه.)53
فقيهان, از جمله (لايحل دم امرءمسلم ولاماله الاّ بطيبة نفس منه) بر اصل لازم بودن بيع را, استدلال كرده اند, بدين گونه:
مال, هرگاه, در اثر عقد, به شخص ديگرى انتقال يابد, آن شخص مالك آن مال مى گردد. بنابراين, بى رضاى وى, دست بردن در آن مال, روا نيست, حال چه دست بردن از روى بر هم زدن عقد باشد, يا نباشد. از اين روى دلالت به اثر ناگذارى بر هم زدن دارد كه از اين معنى, تعبير به لازم بودن, مى شود كه حديث آن را ثابت مى كند.
گفته شده است: اين روايت, نه تنها اصل لازم بودن بيع را ثابت ميكند, بلكه در تمام عقدها كه سبب خارج شدن ملكى از دست مالك و به ملك ديگرى درآمدن باشد نيز, جارى است و اگر باور داشته باشيم به بيع بودن معاطات و مالك شدن با بيع معاطاتى, بر لازم بودن بيع معاطاتى نيز دلالت دارد.54
* رسول خدا(ص) فرمود:
(ان النّاسَ مُسَلَّطون على اموالهم.)55
اين روايت, مرسله است, ولى فقيهان بدان عمل كرده اند و اين جبران كننده ضعف سند آن است. چيرگى مالك بر مال, نمايانگر ناروا بودنِ خارج شدن مال از دست مالك, بى رضاى اوست. از اين روى, بر هم زدن دادوستد از سوى مالك پيشين, با چيرگى مالك جديد بر مال, ناسازگارى دارد.
از راه بناى عقلا هم مى شود به حديث بالا استناد جُست. بدين ترتيب كه در عرف خردمندان, به طور كلى, براى مالك مال, چيرگى باور دارند كه اين چيرگى بر مال, هم چيرگى تكوينى, مانند:خوردن, نوشيدن, پوشيدن, سكنى گزيدن و… را در بر مى گيرد و هم, چيرگى تشريعى, مانند: بيع, هبه, وقف, صلح و… را. يعنى, همان گونه كه مالك, از نظر تكوينى, چيره بر مالِ خود است و مى تواند بخورد, بياشامد, بپوشد و… اين چيرگى را نيز دارد كه ديگرى را از دست بردن بر مال خود, چه تكوينى و چه تشريعى, جلو بگيرد. اين حق, در عرف, براى مالك ثابت است و شرع هم, اعتبار طرف و خردمندان را امضا كرده است.
از حديث ياد شده, استفاده مى شود كه بر هم زدن عقد از سوى مالك اول, اثرى ندارد, از اين روى, از بى اثرى بر هم زدن قرارداد, تعبير به لازم بودن عقد مى شود. بدين گونه, اصل لازم بودن عقد از روايت بالا استفاده مى شود.56
* پيامبر اكرم(ص) مى فرمايد:
(المؤمنون عند شروطهم.)
ييا امام جعفر صادق(ع) مى فرمايد:
(المسلمون عند شروطهم, الاّ كل شرط خالف كتاب اللّه عزوجل فلايجوز.)57
ييا به روايت اسحاق بن عمار به نقل از امام جعفر صادق و او از پدرش, از قول على(ع) نقل كرده كه آن حضرت فرمود:
(فان المسلمين عند شروطهم الا شرطاً حرّم حلالاً او احلّ حراماً.)58
اين روايت در بين عامه و خاصه مشهور است و در منابع شيعه, بسيار از زبان پيامبر(ص), و ائمه(ع) نقل شده و فقيهان, در موارد گوناگون, از آن استفاده كرده اند.
اما دلالت اين حديث شريف بر لازم بودنِ عقد, بستگى دارد به دو مقدمه:
1. منظور از (شروط) در روايت, هرگونه پيمانى است, چه آنهايى كه در ابتداء شرط مى شوند و چه آنهايى كه در بين عقد شرط مى شوند. ثابت كردن اين معنى, بستگى دارد بر اين كه درعرف آيا شرط را تنها در پيمانهايى به كار مى برند كه در بين عقدى باشند, يا اين كه در پيمانهاى ابتدايى هم به كار مى برند.
در كتابهاى لغت, به طور معمول, پيمان در ضمن عقد مطرح است و اصوليان هم كه در قضاياى شرطيه بحث مى كنند و براى جمله هاى شرطى, مفهوم ثابت مى كنند, به همين معنى بر مى گردد كه پيش افتاده و دنبال آينده در بين باشد و وجود دنبال آينده, معلول وجود پيش افتاده باشد, نه در شرطهاى ابتدايى كه كسى كارى را در ابتداء, تعهد كند.
همين گونه علماى علم منطق, در باب قضايا, قضاياى شرطيه را به پيوسته و ناپيوسته بخش مى كنند, حكايت از اين دارد كه در پيوند با غير است. بنابراين, مى گويند: پيمانهاى ابتدايى كه در پيوند با چيز ديگرى نيست, در حقيقت, شرط به شمار نمى آيند. از اين روى, شرطهاى ابتدايى كه در بين عقد لازمى نيامده باشند, وفاى به آنها واجب نيست, زيرا حديث كه مى فرمايد: (المؤمنون عند شروطهم) اين گونه شرطها را در بر نمى گيرد. امّا اين كه در پاره اى از روايات, به پاره اى از احكام شرعى, شرط گفته شده, مانند فرموده پيامبر اسلام(ص): (شرط اللّه قبل شرطِكم) يا (فى الحيوان كلّه شرط ثلاثة ايّام.)
و… مراد شرط ابتدايى نيست; زيرا بر نهادن احكام از سوى خداوند و عمل بدانها از سوى بندگان, شرط داخل شدن به بهشت است. از اين روى, خداوند مى فرمايد:
(ان اللّه اشترى من المؤمنين أموالهم و أنفسهم بان لهم الجنّة.)60
ييا مى فرمايد:
(الم اعهد اليكم يا بنى آدم اَن لاتعبدوا الشيطان.)
خلاصه, احكام شرعى الهى, چه تكليفى و چه وضعى و عمل بدانها, شرطهايى هستند در عالم عهد و ميثاق, كه در روايات از آن به عالَم (ذر) ياد شده است. مقدمه و شرط داخل شدن به بهشت اند.
در نتيجه, با اين بيان كه از شرط در لغت, عرف و اعتبار شرعى شد, دور است كه بتوانيم (شروط) را در حديث, حمل بر, شرطهاى ابتدايى بكنيم كه پايبندى به نفس عقد را هم در بر گيرد.
2. روايت ياد شده, دلالت بر واجب بودن وفاى بر شرطها داشته باشد, چه واجب بودن به گونه تكليفى و چه به گونه وضعى.
پس از ثابت كردن اين دو مقدمه, روش و اسلوب آيه شريفه (أوفوا بالعقود) خواهد شد كه بر لازم بودن عقد دلالت مى كند. حق اين است كه مقدمه دوم, اشكال ندارد و واجب بودن را بهره مى دهد, زيرا كلمه (عند شروطهم) در حديث, ظرف لغو است و بسته به فعلهاى عموم كه تقديركلام چنين مى شود: (ان المؤمنين اوالمسلمين ثابتون, او واقفون او مستقرون عند شروطهم.) كه حال اين جمله, يا به شكل انشاء حكم, به گونه جمله اخبارى است كه تأكيد روى واجب بودن دارد كه معناى آن چنين مى شود: (مؤمنان, واجب است به شرطهاى خود وفادار باشند) يا معناى آن, همان حكم وضعى ثبوت و استقراء شرط باشد كه كنايه از لازم بودن است.
در پايان اين مطلب مى گوييم: مقدمه نخست, كافى در مقصود و روشنگر شرطهاى ابتدايى نيست و نمى توان با آن, لازم بودن را ثابت كرد. در نتيجه, استدلال به حديث شريف: (المؤمنون عند شروطهم) بر لازم بودن عقد, درست به نظر نمى رسد.
فقيهان, بيش تر, در استدلال به روايت, همان اشكالى را كه به ميان آمد, بيان مى دارند و در نتيجه روايت را بسنده براى ثابت كردن مدّعا, نمى دانند.
شيخ انصارى, درجاهاى گوناگون, يادآور شده, شرط, برابر قاعده و بيش تر, به شرطهاى ضمن عقد, گفته مى شود و شرطهاى ابتدايى را دربرنمى گيرد. امّا يادآور مى شود: شمارى از فقيهان, از جمله مقدس اردبيلى, به اين روايت, بر لازم بودن عقد استدلال كرده اند.
(وقد استدل به على اللزوم غير واحد منهم المحقق الاردبيلى, قدس سره.)61
* رسول اكرم مى فرمايد:
(البيعان بالخيار ما لم يفترقا واذا تفرقا (او اذا افترقا) وجب البيع ولاخيار بعد الرضا.)62
اين روايت, در كتابهاى روايى شيعه و سنى نقل شده است و شيخ انصارى, از آن به عنوان روايت مستفيض ومشهور ياد مى كند.63
به اين حديث استدلال كرده اند بر لازم بودن عقد, بدين گونه: مراد از رضا در حديث, رضاى دادوستدى است; يعنى شخص بدون اين كه كسى او را وادارد و مجبور كند, دادوستدى كه انجام يافته, برگزيند و بپذيرد. البته منظور از رضا, خواسته عميق قلبى نيست; زيرا بسيارى از دادوستدها كه انجام مى گيرد, از روى خواسته قلبى نيست, بلكه از روى نياز و ناگزيرى است.
وقتى دو سوى عقد, معامله را انجام دادند و از مجلس دادوستد, خارج شدند و جدايى حاصل شد, بيع لازم مى شود, زيرا حديث, به گونه روشن, بيان مى دارد: (اذا افترقا وَجَبَ البيع ولا خيار بعد الرضا) بنابراين, روايت ياد شده, واجب و لازم بودن بيع را از همه زوايا, ثابت مى كند, نه تنها از زاويه تمام بودن, يا نبود خيار مجلس كه شمارى گفته اند.
البته روايت ياد شده, تنها لازم بودن بيع را ثابت مى كند و در پى بيان لازم بودن ديگر عقدها نيست. از اين روى, براى ثابت كردن لزوم براى ديگر عقدها, به دليلهاى پيشين, يا ديگر دليلها, بايد تمسك جست.
هر چند در فقه شافعى و حنبلى, از اين حديث, افزون بر لازم بودن بيع و ثابت بودن خيار مجلس در بيع, در ديگر عقدهاى معاوضى مالى نيز, با دليلهايى كه ياد مى كنند,خيار مجلس را ثابت مى كنند كه اشاره خواهد شد.
جمع بندى: دليلهايى كه اقامه كرديم بر لازم بودن بيع, ازنظر دايره فراگيرى و… با هم فرق دارند:
دليل بناى عقلا, گسترده ترين دليل است; زيرا در تمامى عقدها و پيمانها, چه معاوضى و چه غير معاوضى و حتى ايقاعات, جريان دارد.
آيه (اوفوا بالعقود) لازم بودن را در تمامى عقدهاى عهدى ثابت مى كند و ايقاعات را در بر نمى گيرد. آيه (احلّ اللّه البيع) كافى در مقصود و مفيد لازم بودن عقدها, با بيانى كه گذشت, نبود.
آيه (لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل الاّ ان تكون تجارة عن تراض منكم.) در عقدهاى تمليكى, معاوضى و معاطات, اصل لازم بودن را ثابت مى كرد.
حديث (لايحل مال امرء مسلم…) و حديث (النّاس مسلّطون على اموالهم) در عقدهاى تمليكى, لازم بودن را ثابت مى كنند.
حديث (المؤمنون عند شروطهم) اگر منظور از (شروط) به طور كلى شرطهاى ابتدايى و در ضمن عقد باشد, لازم بودن را ثابت مى كند.
ولى دور است بتوان اين منظور را از عرف و دليلهاى شرعى, با استناد به حديث به دست آورد. حديث (البيعان بالخيار مالم يفترقا…) تنها لازم بودن عقد بيع را ثابت مى كند و كارى به عقدهاى ديگر ندارد.

اصل استصحاب

حال, اگر دليلهاى ياد شده را بسنده در ثابت كردن لازم بودن عقدها ندانيم, نوبت به حكم شك مى رسد كه فقيهان, از اصل استصحاب در اين جا بهره مى جويند كه اكنون به شرح آن مى پردازيم: هرگاه عقد, يا دادوستدى انجام گيرد و در آغاز لازم باشد و پس از اجراى فسخ, در اثرگذارى آن, در بر هم زدن دادوستد, شك كنيم, يا شك كنيم آيا عواملى بسان خيارات پديد آمده اند كه عقد را جايز كنند, يا خير؟ و دليلى هم بر پديد آمدن خيار نباشد, بقاى آثار عقد را, مانند ملك بودن عين, منافع و… استصحاب مى كنيم كه اين معنى همان لازم بودن عقد است.
اشكالى بر اين استصحاب شده و آن اين كه شايداين استصحاب, با استصحاب بقاى علاقه و پيوند مالك اول بر ملك خود, ناسازگارى پيدا كند كه اگر چنين استصحابى باشد, بر استصحاب نخست, حاكم خواهد بود, زيرا استصحاب بقاى مالك بودنِ مالك دوم, مسبّب از شك در از بين رفتن علاقه و پيوند مالك بودن, از مالك نخستين است. در اصول فقه, ثابت شده كه استصحاب سببى, بر استصحاب مسبّبى پيش است.
شيخ انصارى, از ناسازگارى اين دو استصحاب در مسأله مورد بحث, پاسخ داده است:
(موضوع استصحاب, يقين پيشين و شك سپسين است. در حالى كه در مسأله ما, شك پسين, وجود ندارد; زيرا با انجام گرفتن و پديد آمدن عقد بيع, پيوند و علاقه مالك نخستين از مال خود از بين مى رود. بنابراين, استصحابى در جهت بقاى علاقه مالك بودن مالك نخست, وجود ندارد, تا بخواهد بر استصحاب بقاى مالك بودن مالك دوم, حاكم باشد, تا ناسازگارى پيش آيد.)64
جريان استصحاب, هم در ثابت كردن لزوم, در شبهات حكميه است و هم در شبهات موضوعيه. در بحث از آيات و روايات گذشت, اصل لازم بودن, هم در شبهات حكميه جريان دارد و هم در شبهات موضوعيه. در مثل, هرگاه شك شوددر بخشش مرد به همسر موقت خود, آيا شارع حكم بر لازم بودن آن كرده, بسان بخشش مرد به همسر دائم خود, يا حكم به جايز بودن كرده كه بازگشت همسر زن, جايز باشد. در آن جا بيان شد, برابر عمومات آيات و روايات, اصل لازم بودن را جارى مى كنيم, يعنى حكم مى كنيم به لازم بودن بخشش مرد به زن موقت خود, بسان بخشش مرد به زن دائم خود, بنابراين, بازگشت براى همسر زن, كه به گونه موقت عقد آن بسته شده, جايز نيست.
اما در شبهات موضوعيه, در مثل, درباره عقدى كه پديد آمده, شك پيش آيد از نمونه هاى لازم بودن است, يا جايز بودن كه برابر آن دليلها, به لازم بودن عقدى كه رخ داده, حكم مى كنيم.
البته جريان عمومات در اين گونه موردها, در هنگامى است كه فرد شك شده را بين دو عنوانِ عام و تخصيص خورده, در نظر بگيريم كه برابر آن دليلها, فرد شك شده را حمل بر عموم مى كنيم كه لازم بودن عقد است.
امّا مرجع در فرد شك شده, عموم نباشد, يعنى از جهت عموم و خصوص نباشد, بلكه از جهت شك در استمرار لازم بودن و از بين رفتن آن باشد, يعنى در بقاى اثر عقد شك كنيم, در اين جا, بقاى اثر عقد را كه همان لازم بودن باشد, استصحاب مى كنيم, از اين روى, اصل لازم بودن, از راه اصل استصحاب, ثابت مى گردد, نه از راه عموم.

بود اصل موضوعى و نبود جريان اصل عملى

شيخ انصارى, در ثابت كردن اصل لزوم از اصل استصحاب مى نويسد:
(شايد درموردى اصل موضوعى وجود داشته باشد كه جريان استصحاب را در مسأله باز بدارد و در اثر وجود چنين اصلى, عقد, داخل در عقدهاى جايز بگردد و از عقدهاى لازم خارج شود. در مثل, شخصى, به ديگرى پولى مى دهد و پس از بخشش, شك پيش مى آيد كه آيا اين بخشش به گونه هديه است, تا بازگشت هديه دهنده به آن درست باشد, يا به گونه صدقه بوده كه بازگشت هديه دهنده به آن, نادرست باشد. در اين جا, اصل موضوعى, جريان پيدا مى كند كه مى گوييم اصل در بخشش اين است كه به هنگام شك, بگوييم به گونه هديه بوده و نيازى به قصد قربت, كه امر اضافى بر اصل عمل است, ندارد و بخشش هم داخل در عقدهاى جايز است. بدين سبب قضيه از در برگيرى عقدهاى لازم خارج مى شود و نوبت به جريان اصل استصحاب نمى رسد.)64

جريان استصحاب درعقدهاى تنجيزى و تعليقى

عقدهاى عهدى, دو گونه اند: عقدهاى تنجيزى و عقدهاى تعليقى. عقدهاى تنجيزى, عقدهايى هستند كه قطعى باشند و بستگى به پديد آمدن و پيدا شدن شرايط نباشند, مانند: عقد بيع, اجاره و… امّا عقدهاى تعليقى, عقدهايى هستند كه مالك شدن, بسته به امرى باشد كه سپس ها به دست مى آيد و در هنگام عقد, وجود نداشته باشد, مانند عقد جعاله (بنابراين كه جعاله را از عقدها به شمار آوريم) يا مانند عقد مسابقه كه بسته به پيشى گرفتن و برنده شدن است.
در لازم بودن عقدهاى قطعى, اگر شك داشته باشيم, برابر اصل استصحاب, اصل لازم بودن را جارى مى سازيم. فقيهان در عقد قطعى, اختلافى ندارند, ولى در عقد غيرقطعى و تعليقى, اختلاف دارند. در مثل, اگر شك در لازم بودن جعاله داشته باشيم, پيش از پيدايش متعلَّق جعاله, يا شك داشته باشيم در لازم بودن عقدِ مسابقه, پيش از به دست آمدن پيروزى و پيشى گرفتن.
شيخ انصارى مى نويسد:
(نمى توان لازم بودن را از راه استصحاب مالك بودن (جعل) در جعاله و يا سَبق در عقد مسابقه ثابت كرد. زيرا, مالكيت (جعل) در جعاله و سبق درمسابقه به دست نيامده كه ثابت بودن آن استصحاب گردد. مستصحب وجود ندارد كه بقاى آن استصحاب گردد.)65
بنابراين, از ديدگاه شيخ انصارى, در عقدهاى تعليقى, به هنگام شك در لازم و جايز بودن, از دليل استصحاب نمى توان استفاده كرد و اصلِ استصحاب در اين عقدها جارى نمى شود. امّا شمارى از فقيهان در عقدهاى تعليقى, بسان عقدهاى قطعى و تنجيزى, به هنگام شك در لازم, يا جايز بودن آنها, براى ثابت كردن اصل لزوم, استصحاب را جارى ساخته اند و تمسك به استصحاب را درثابت كردن لزوم, روا دانسته اند.
آيت اللّه موسوى بجنوردى در تأييد اين ديدگاه مى نويسد:
(ان الشارع فى هذه العقود التعليقية يمضى ما أنشأه العاقد كما انه فى العقود التنجيزيه ايضاً يمضى ما أنشأه العاقد و ليس فرقٌ بين إمضاء الشارع فى النوعين التعليقية والتنجيزيه و انما الفرق بينهما فى المنشأ فان المنشأ فى العقود التنجيزيه الملكية المنجزة و فى العقود التعليقية الملكية المعلّقة.)66
شارع مقدس, همان گونه كه در عقدهاى قطعى, انشاى عقد كننده را تأييد مى كند, در عقدهاى تعليقى هم, تأييد مى كند, تنها فرقى كه در اين وجود دارد, تأييد شارع در عقدهاى قطعى, مالك بودن قطعى است و در عقدهاى تعليقى, ملك بودن, معلَّق. [پس عقد كننده در عقدهاى قطعى, به طور قطع, انشاى عقد مى كند, امّا در عقدهاى تعليقى, در مثل در جعاله, به انگار اين كه متعلَّق جعاله به دست آيد, عقد را انشاء مى كند].

قاعده لازم بودن عقدها در مذاهب اهل سنت

قاعده لزوم, در آثار فقهى فرقه هاى گوناگون اهل سنّت, به عنوان يك اصل, مورد پذيرش است. آنها, در عقدها, بويژه در عقد بيع اصل را بر لازم بودن مى گذارند و دليلهايى هم اقامه مى كنند.
دكتر زحيلى مى نويسد:
(الاصل فى العقود, اللزوم ويشترط للزوم العقد كالبيع والايجار, خلّوه من احد الخيارات التى تسوغ لأحد العاقدين فسخ العقد.)67
درپاره اى از آثار فقهى اهل سنت, از لزومى كه به عنوانِ حكم تكليفى است, تعبير به (الزام) شده و گفته اند: معناى (الزام) پايبند شدن شخص به امضاى تعهدهايى است كه در عقد وجود دارد, زيرا خداوند مى فرمايد:
(يا ايها الذين آمنوا أوفوا بالعقود.)
كه برابر آيه شريفه, دو سوى عقد, وظيفه دارند, به مفهوم و محتواى عقد, كه همان پايبندى و تعهد به عقد است, وفادار باشند.
امّا لزومى كه منظور حكم وضعى باشد, در پيوند با خود عقد است و آن, اثر نداشتن بر هم زدن عقد, از سوى يكى از دو سوى قرارداد, بى اجازه ديگرى است.
دكتر زحيلى مى نويسد:
(فاللزوم هو عدم استطاعة فسخ العقد الاّ بالتراضى والتراضى على فسخ العقد يسمّى اقالة.)68
مالكيان و حنفيان بر اين باورند: همين كه عقد بيع انجام پذيرد, لازم بودن عقدهم جريان مى يابد. شافعيان و حنبليان بر اين باورند: پس از به هم خوردن مجلس عقد و پراكنده شدن دو سوى عقد, لازم بودن عقد جريان مى يابد.69
ابن رُشد درباره اين گوناگونى ديدگاهها مى نويسد:
(واختلفوا متى يكون اللزوم فقال مالك و ابوحنيفه و اصحابهما وطائفة من اهل المدينة ان البيع يلزم فى المجلس بالقول وان لم يفترقا و قال الشافعى واحمد و اسحاق وابوثور و داود و ابن عمر من الصحابه, رضى اللّه عنهم, البيع لازم بالافتراق من المجلس و انهما مهما لم يفترقا فليس يلزم البيع ولاينعقد.)70
مالكيان و حنفيان, دليلهايى براى لازم بودن عقد بيع ارائه مى دهند از آن جمله, آيه شريفه (يا ايها الذين آمنوا أوفوا بالعقود) است كه خداوند در اين آيه شريفه دستور مى دهد به آنان كه قرارداد بسته اند, به قرارداد خود وفادار باشند. (أوفوا) امر است و دلالت بر واجب بودن مى كند, در حالى كه خيار مجلس, سبب ترك وفاى به عقد است. از اين روى, در پذيرش خيار مجلس, برابر روايت (البيعان بالخيار مالم يفترقا…) و آيه شريفه: (أوفوا بالعقود) ناسازگارى مى دانند و بر اين اساس, عمل به آيه را به خيار مجلس, پيش مى دارند.
ديگر اين كه عقد بيع را با ديگر عقدها قياس كرده اند و گفته اند: درعقدهايى مانند عقد: نكاح, رهن و شفعه, خيار مجلس وجود ندارد و در بيع هم, كه عقد معاوضى است, خيار مجلس نافذ نيست.
ديگر اين كه حديث: (البيعان بالخيار مالم يفترقا) را كه در آثار شيعه و سنى, از پيامبر(ص) نقل شده و مبناى خيار مجلس در بيع است, توجيه كرده اند كه منظور از (افتراق) درحديث جدايى در گفتار است, نه به بدن. يعنى همين كه دو سوى عقد, انشاى عقد كردند و لفظ ايجاب و قبول را به ميان آوردند, جدايى پديد مى آيد و در پى آن, عقد لازم مى گردد, همان گونه كه در قرآن كريم آمده است:
(وان يفترقا يغن اللّهُ كلاً من سعته وكان اللّه واسعاً حكيما.)71
و اگر آن دو [زن و شوهر] از يكديگر جدا شوند, خدا هر دو را به كمال فضل خويش, بى نياز سازد كه خدا, گشايش دهنده و حكيم است.
اينان, جدايى در آيه شريفه را, جدايى درسخن دانسته اند و بر اين باورند كه در حديث ياد شده هم, اين گونه است.72
حنبليان و شافعيان, برابر حديث: (البيعان بالخيار ما لم يفترقا) به لازم بودن بيع, پس از پراكنده شدن دو سوى قرارداد از مجلس دادوستد, باوردارند. برابر ديدگاه اينان, منظور از جدايى, جدايى به بدنهاست نه گفتارها.
حنبليان و شافعيان, روايت ياد شده را با آيه شريفه (أوفوا بالعقود) ناسازگار نمى بينند; زيرا مراد از وفاى به عقدها, وفاى به عقدها در غير وقت خيار است و نيز روايت ياد شده, ناسازگار با آيه شريفه (تجارة عن تراضٍ منكم) هم نيست, زيرا خيار مجلس, از سوى شرع مطرح شده و براى تأكيد بيش تر و كامل شدن همان راضى بودنى است كه آيه شريفه با اين سخن ياد فرموده: (تجارة عن تراض منكم.)73
البته شافعيان وحنبليان, خيارمجلس را در غير بيع هم, نافذ مى دانند و در بعضى از عقدها هم, به بودن خيار مجلس, باور دارند, مانند صلح, اجاره و دست كم در عقدهاى معاوضى مالى;زيرا برابر حديث (البيعان بالخيار ما لم يفترقا), خيار مجلس در بيع ثابت است. عقدهايى كه مانند بيع هستند هم, بايد خيار در آنها ثابت باشد. از اين روى, برابر قياسى كه مى كنند خيار مجلس را در پاره اى از عقدها, غير از بيع هم, گسترش مى دهند.74
در مجموع, لازم بودن عقدها, بويژه عقدهاى معاوضى مالى, در مذاهب اهل سنت ديده مى شود كه به عنوان يك اصل و قاعده مطرح است.

پى نوشتها:

1. (قواعد الاحكام), علامه حلّى, كتاب بيع.
2. (مكاسب), شيخ انصارى214/, ابتداى ابواب خيارات, چاپ تبريز.
3. (مسائل الناصريات), سيد مرتضى علم الهدى, چاپ شده در: (الجوامع الفقهيه)216.
4. (النهاية فى مجرد الفقه والفتاوى), شيخ طوسى, چاپ شده در: (الجوامع الفقهيه)299/.
5. (نكت النهاية), محقق حلى 30/.
6. (جواهر الفقه), قاضى ابن برّاج, چاپ شده در: (الجوامع الفقهيه) 483/.
7. (الغنية النزوع), ابن زهره حسينى حلبى, چاپ شده در (الجوامع الفقهيه)592/.
8. (مكاسب), شيخ انصارى214/, اول خيارات, چاپ تبريز, با تعليقات كلانتر, ج20/13 ـ 21.
9. (مفتاح الكرامه), سيد محمد جواد حسينى عاملى, ج537/4.
10 . (مكاسب), شيخ انصارى214/, ابتداى خيارات, چاپ تبريز, با تعليقات كلانتر, ج20/13 ـ 21.
11. (القواعد الفقهيه), ميرزا حسن بجنوردى, ج180/5, اسماعيليان.
12. (حاشيه مكاسب), آخوند خراسانى144/.
13 . (عروة الوثقى)554/.
14. شرط نتيجه به اين معناست كه در ضمن عقد, به جاى اين كه عقد خاصى, مانند خريد و فروش و يا انجام كارهاى رفاهى شرط شود, آثار حقوقى آنها به سود ديگرى تعهد گردد, درمثل: در عقد كار, بين كارگر و كارفرما تعهد گردد كه پس از دو سال خدمت, خانه هاى مسكونى سازمانى, به ملكيت كارگران درآيد كه در اين جا, آنچه تعهد گرديده, عبارت است از نتيجه, يعنى مالك شدن و حق پيدا كردن بر خانه.
15. (جواهر الكلام), شيخ محمد حسن نجفى, ج341/26, دار احياء التراث العربى, بيروت.
16 . (مكاسب), شيخ انصارى79/, كتاب البيع, جاپ تبريز.
17 . (مبسوط), شيخ طوسى.
18 . (مكاسب) 81/, باب معاطات.
19 . همان مدرك 79/.
20. همان مدرك.
21. همان مدرك, معاطات.
22. (القواعد الفقهيه), ميرزا حسن بجنوردى, ج185/5.
23. (كتاب البيع), امام خمينى.
24. (كنزالعرفان), فاضل مقداد, ج72/2; (صيغ العقود), محقق كركى, چاپ شده در: (رسائل محقق كركى); (الاقطاب الفقهيه على مذاهب الاماميه), ابن ابى جمهور.
25 . (القواعد الفقهيه), ميرزا حسن بجنوردى, ج190/5.
26 . (حاشيه مكاسب), سيدمحمد كاظم يزدى55/.
27. (قواعد الفقهيه), ميرزا حسن بجنوردى, ج199/5.
28. (اصول فقه), شيخ محمد رضا مظفر; (منتهى الاصول), بجنوردى.
29 . (قواعد الفقهيه), ميرزا سيد حسن بجنوردى, ج170/5.
30. سوره (مائده), آيه 1.
31 . (معالم الدين), حسن بن زين الدين; (اصول فقه), محمد رضا مظفر و…
32 . (مكاسب), ابتداى خيارات, با تعليقات كلانتر, ج20/13 ـ 21.
33 . سوره (اسراء), آيه 78.
34. (اصول العامه للفقه المقارن), محمد تقى حكيم69/.
35 . (مصباح الاصول), تقريرات درس آيت اللّه خويى, مقرر: سيد محمد سرور بهسودى ج/1.
36. (كفاية الاصول), آخوند خراسانى456/, انتشارات اسلامى, وابسته به جامعه مدرسين.
37. (منتهى الاصول), ج/2.
38. (قواعد الفقهيه), سيد ميرزا حسن موسوى بجنوردى, ج190/5.
39. تفسير (الميزان), علامه سيد محمد حسين طباطبايى, ج245/5.
40 . (مختلف الشيعه), علامه حلّى; (مسالك الافهام فى شرح آيات الاحكام), فاضل جواد, ج88/3.
41. (مكاسب), شيخ انصارى, با تعليقات كلانتر, ج42/6.
42 . (لمعة الدمشقية), شهيد اول, كتاب التجارة; (شرايع الاسلام), محقق حلّى, ج/1 كتاب التجارة.
43. (اصول فقه), شيخ محمد رضامظفر, ج/2.
44 . سوره (بقره), آيه 275.
45 . (مكاسب), شيخ انصارى215/, ابتداى بحث خيارات, چاپ تبريز.
46 . (القواعد الفقهيه), مكارم شيرازى, ج321/2.
47 . (الميزان), ج550/2.
48 . (القواعد الفقهيه), مكارم شيرزاى, ج324/2.
49 . (الحاشية على المكاسب), سيد محمد كاظم يزدى250/.
50. سوره (نساء), آيه 29.
51 . (القواعد الفقهيه), ميرزا حسن موسوى بجنوردى, ج182/5.
52 . (مكاسب), شيخ انصارى, مبحث خيارات, با تعليقات كلانتر, ج23/13.
53 . (وسائل الشيعه), شيخ حر عاملى, ج/3 باب3,ح1.
54 . (القواعد الفقهيه), مكارم شيرازى, ج328/2; (القواعد الفقهيه), ميرزا حسن بجنوردى, ج185/54.
55. (بحارالانوار), علامه مجلسى, ج272/2, ح7, مؤسسة الوفاء, بيروت.
56 . (القواعد الفقهيه), ج187/5.
57 . (تهذيب الاحكام), شيخ طوسى, ج371/7, ح1503.
58 . (وسائل الشيعه), ج/12, ابواب خيار, باب 6, ح2.
59. سوره (توبه), آيه 111.
60 . همان, آيه 24.
61 . (مكاسب), شيخ انصارى, خيارات.
62 . (وسائل الشيعه), ج/12 , ابواب خيار, باب 1, ح1 و 2.
63 . (مكاسب), شيخ انصارى 216/.
64 . همان مدرك, ابتداى خيارات, با تعليقات كلانتر, ج20/13 ـ 21.
65 . همان مدرك, ابتداى خيارات.
66 . (القواعد الفقهيه), ميرزا حسن موسوى بجنوردى, ج205/5.
67 . (الفقه الاسلامى و ادلته), دكتر وهبة الزحيلى, ج131/4, دار الفكر, دمشق.
68. همان مدرك232/.
69. (الجامع الاحكام القرآن), قرطبى, ج153/5; (الفقه على مذاهب الاربعه), جزيرى, ج170/2, دار احياء التراث العربى, بيروت.
70. (بداية المجتهد), ابن رشد, ج170/2, دار المعرفه, بيروت.
71 . سوره (نساء), آيه 130.
72 . البدايع الصنايع), علاء الدين حنفى, ج134/5; (بداية المجتهد), ابن رشد, ج172/2.
73 . (مغنى المحتاج), خطيب شربينى, ج43/2; (بداية المجتهد), ابن رشد قرطبى, ج169/2; (الجامع الاحكام القرآن), قرطبى, ج155/5.
74 . (الفقه الاسلامى و ادلته), دكتر زحيلى, ج252/4; (الفقه على مذاهب الاربعه), جزيرى, ج171/2.

 

شنبه 15 مهر 1391  5:30 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قاعده فقهى نفى سلطه كافر بر مسلمان‏

قاعده فقهى نفى سلطه كافر بر مسلمان‏

حسین علی احمدی

 

ماهيّت، مبانى و قلمرو نفى سلطه در فقه و حقوق ايران‏

امروز يكى از مشكلات كشورهاى اسلامى، سلطه قدرت‏هاى غيرمسلمان بر آنهاست. اسلام، چاره اين مشكل را اجراى قاعده نفى سبيل مى‏داند. ولى ماهيّت، مبانى و قلمرو كاربرد تفاوت مسلم و كافر كدام است؟ آن را با چه تحليلى بايد پذيرفت؟ مقاله حاضر به پاسخ تحليلى اين امر بر اساس فقه و حقوق اسلامى و كاربرد آن در حقوق ايران مى‏پردازد.
انسانها بر حسب باورهاى توحيدى و اسلامى به دو دسته مسلم و كافر تقسيم مى‏شوند. آيا نظامهاى حقوقى در جهان، هواداران توحيد اسلامى و شرك و كفر را يكسان مى‏دانند يا متفاوت؟ آيا حقوق، در عصر حاضر توان فهم تفاوت توحيدمداران با شرك‏باوران، اسلام‏گرايان با كفرورزان را دارد؟ آيا نگاه نظام حقوق اسلامى با ديدگاه حقوق رومى و عرفى، يكسان است؟
قاعده نفى سبيل و نفى سلطه در حقوق و علوم سياسى اسلام، يكى از مهمترين قواعد فقهى است كه مورد توافق فريقين است و تا حدود زيادى پاسخگوى سؤالات فوق در هزاره سوم ميلادى مى‏باشد.

تعريف قاعده نفى سبيل‏

چند تعبير در آيات و روايات اسلامى، سبب شده است تا مسلمانان به اصطياد قاعده «نفى سبيل از كفّار» پى برند و معتقد به لزوم نفى سلطه از اسلام و كشورهاى اسلامى شوند. اهم اين تعابير عبارتند از:
عدم جعل سبيل براى كافران بر عليه مؤمنان در وحى الهى.
علوّ اسلامى در قوانين موضوعه رسول‏خداصلى الله عليه وآله.
تلقى شدن كفر در فرهنگ توحيدى به عنوان عدم زندگى معنوى.
عزت اسلام و ذلّت كفر.
برترى حيات بر مرگ در روايات اسلامى.
مسلمانان از اين تعابير و با تكيه به متن وحى در آيه 141 سوره نساء كه فرموده است: «و لَنْ يَجْعَلِ اللّهُ لِلْكافِرينَ عَلَى المُوْمِنينَ سَبيلاً»، نفى «وضع قوانين به نفع كفّار و بر ضرر مسلمين» را استنباط نموده‏اند و آن را منافى با حيات معنوى مسلمانان و عزت اسلامى دانسته‏اند.
فهم اسلامى از قاعده نفى سبيل هرچند كاملاً مشترك نيست، ولى در فقه شيعه و اهل سنّت، فروع بسيار متنوعى وجود دارد كه در آنها به بيان مصاديق اين قاعده كليدى پرداخته‏اند.
علاوه بر اين فروع فقهى و فتاواى فقيهان فريقين، احاديث شيعى و اهل سنّت بيانگر فرق ميان كفّار و مؤمنان است. بنابراين، مى‏توان گفت در حقوق اسلامى، مسلمان با كافران در بسيارى از ابعاد حقوقى، تفاوت دارند و كافر، حق سلطه بر مسلمانان را ندارد و خداوند مانع چنين سلطه و سبيلى است.

ادلّه قاعده نفى سبيل‏

دلايل قاعده نفى سبيل، به اختصار از اين قرار است:
«و لن يجعَلَ اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلاً(1)»: «و خداوند كافران را بر مومنان سلطه نداده است».
«يا ايُّهَا الَّذينَ آمنوا لاتَتَّخِذوا الكافِرينَ اَوْلياء مِنْ دونِ المُوْمِنينَ(2)»: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد كافران را بدون مؤمنان، دوست و سرپرست قرار ندهيد».
«و لللّه العِزّة و لِرَسولِهِ و لِلْمُوْمِنينَ(3)»: «و عزت، براى خدا و رسولش و براى مؤمنان است».
برخى از فقيهان از آيه فوق نيز قاعده نفى سلطه را فهميده‏اند(4).
قال رسول اللّه‏صلى الله عليه وآله: «الاسلام يَعْلو و لايُعْلى‏ عَلَيْهِ و الكُفّارُ بِمَنْزَلَة المَوْتى‏ لايَحْجِبونَ و لايورَثونَ(5)»: «اسلام برتر است و بر آن چيزى برترى نخواهد يافت و كافران به منزله مردگان مى‏باشند و مانع از ارث نمى‏باشند و ارث نيز نمى‏برند».

مبانى منطقى تفاوت مسلم و كافر

انسانهاى مسلمان و انسانهاى كافر در ساختار فيزيولوژيكى، تفاوت‏هاى اساسى ندارند كه سبب شود يكى به منزله مرده و ديگرى به منزله زنده باشد و يكى واجد حق حيات و ديگرى فاقد آن شناخته شود. پس ريشه تفاوت انسان مسلم و كافر را بايد در چيز ديگرى جستجو كرد.
به علاوه انسان مؤمن حتى اگر از نظر فيزيولوژيكى از دنيا رفته باشد، كسى حق ندارد به شخصيّت او توهين نمايد و لذا نبش قبر مسلم و توهين و اهانت به او، غيبت از او و... حرام است؛ همانگونه كه حرمت سوء استفاده از حقوق معنوى او مثل حق تأليف، حق اختراع، حق اكتشاف، حق نرم‏افزار او همچنان باقى است و ورّاث او قائم‏مقام قانونى او در عمليّات اجرايى مى‏شوند. شايد بتوان تفاوت كافر و مسلمان را با نظريّه‏هاى زير تا حدودى فهميد:
الف- نظريّه حق‏گرايان: از ديدگاه اينان، حقوق، به خاطر رعايت و اجراشدن است. پس فرق است ميان معتقدان به حق و مجريان آن با اشخاص منكر حق و غيرمجرى آن. انسان مسلم، انسان حق‏مدار و حق‏گرا و مجرى‏حق است و لذا با اهل كفر، عناد و ناباوران حق، فرق اساسى دارد، هرچند از نظر فيزيولوژيكى تفاوت چندانى نداشته باشند.
ب- نظريّه عرفانى: بنابراين نظريّه، حيات واقعى براى بشر، حيات معنوى و عرفانى است و حيات دنيوى بشر شبه حيات است نه حيات واقعى، مگر به مقدارى كه برخوردار از حيات واقعى باشد.
بنابراين نظريّه، مردمان دو دسته‏اند: برخى اهل معنا و زنده به حيات معنوى‏اند و برخى ديگر، مردگان متحرك. كسانى كه زنده به حيات معنوى‏اند، حق حيات اسلامى دارند، ولى منكران حيات معنوى از آثار حيات معنوى و حق حيات معنوى برخوردار نيستند و گويى مرده‏اند. حق ارث مال كسانى است كه زنده‏اند، نه مردگانى كه فقط حيات فيزيولوژيك دارند؛ بلكه ضابطه، حيات معنوى است نه حيات فيزيولوژيك. حيات فيزيولوژيك در علم طب و زيست‏شناسى به درد مى‏خورد، ولى در علم حقوق، ضابطه، اعتبارى و معنوى است.
در اين فرهنگ، ارتداد يعنى مرگ بعد از حيات و در مرتد فطرى، احكامى نظير وجوب قتل مرتد، مباينت زوجه، تقسيم ارث و... را بار نموده است و مال و جان كافر حربى، محترم شمرده نشده است زيرا مرده، حق مالى ندارد و برعكس در مورد انسان مسلم ولو در رحم مادر، به صورت جنين باشد، كسى حق سقط او را ندارد. در مورد انسان مؤمن ولو در قيد حيات دنيوى نباشد بلكه در حيات برزخى باشد، كسى حق غيبت، توهين، افتراء و... بر او ندارد و همه اين امور، جرم است و قابل تعزير مى‏باشد.
ج- نظريّه اعتبارى: اين نظريه را چنين تبيين مى‏كنند كه تفاوت بين مسلم و كافر، از باب تفاوت بين «تبعه» و «غيرتبعه» است. چون در فرهنگ اسلامى، عنصر «مرز»، عنصر خون و يا خاك نيست، بلكه ضابطه مرز، عنصرى فرهنگى و معنوى است و آن عنصر «ايمان و باور اسلامى» است. معتقدان به اين عنصر از حق و حقوق تبعه اسلام برخوردارند و منكران ايمان اسلامى، بيگانه، اجنبى و خارج از حقوقو تبعه مى‏باشند. در روايت نيز نقل شده است كه: «كلمة لا اله الا الله حصنى و من دخل حصنى أمن من عذابى‏».

رابطه قاعده نفى سبيل با ساير قواعد

در اين بررسى به مقايسه حقوقى رابطه قاعده نفى سبيل با ساير قواعد فقهى و حقوقى به شرح زير اشاره مى‏شود:

الف- رابطه قاعده نفى سبيل با قاعده عدالت‏

اگر عدالت در اين قاعده به معناى «اصل تساوى» باشد كه در حقوق بشر و حقوق غرب مطرح است و به معناى «تساوى رياضى» باشد، چند نكته را بايد يادآور شد:
1. اسلام، تساوى رياضى همه موجودات و نگاه ماشينى به موجودات جاندار را قبول ندارد. اسلام عدالت اجتماعى و دادن حق به حق‏دار را قبول دارد و تساوى را در موارد زيادى عين ظلم مى‏داند. تساوى رياضى حقوق زن و مرد، تساوى رياضى كافر و مسلم، تساوى رياضى حقوق كودك و افراد بالغ، تساوى رياضى ميان عالم و جاهل، تساوى رياضى ميان متخصص و عامى، تساوى ميان پير و جوان، تساوى رشيد و سفيه، تساوى دوجنسيّتى و مرد و زن را قبول ندارد.
2. تساوى به معناى «نفى تبعيض» را اسلام قبول دارد. اسلام، مساوات به معناى نفى امتياز طبقاتى اشخاص، نفى حاكميّت كشورهاى سلطه‏گر بر سلطه‏پذير، نفى تبعيض نژادى، نفى مردسالارى، نفى زن‏سالارى، نفى مردم‏سالارى را كه در برابر حق مطلق خداسالارى قرار دارد، مى‏پذيرد. اما مهمترين جذبه اسلام در گذشته و حال همين تساوى عرب و عجم، تساوى ترك و كرد و تساوى تركمن و فارس است.
اگر قاعده عدالت، بيانگر «نفى ظلم» باشد در اين صورت، قاعده نفى سبيل، خود يكى از مصاديق عدالت و ظلم‏ستيزى است. بنابراين، منافاتى با يكديگر ندارند ؛ چون قاعده نفى سبيل، بيان نوعى از مصاديق ظلم رايج است كه نفى شده است و خود بيانگر تفسير عدالت اسلامى است و از باب «حكومت»، قاعده نفى سبيل مقدم بر قاعده عدالت است.
حال اگر قاعده عدالت، بيانگر «تساوى رياضى» باشد، در اين صورت، قاعده عدالت با قاعده نفى سبيل چگونه رابطه‏اى خواهد داشت؟ زيرا از يك‏سو، موضوع قاعده نفى سبيل، نفى «حاكميّت كفّار بر مسلمين» است (چه در طرف مقابل، مسلمان بر كافر حاكميت داشته باشد چه نداشته باشد) و از اين نظر ممنوعيّت دارد. از طرف ديگر، موضوع قاعده عدالت، «تساوى مسلم و كافر» است، (چه در طرف حاكميت، كافر باشد و چه مسلمان) پس از نظر موضوع، رابطه دو قاعده، عموم من وجه است و قدر مشترك آن دو، موردى است كه كافر به ميزان مسلمان، سلطه داشته باشد.
اينك سؤال اين است كه در قدر مشترك چه بايد كرد؟ براى روشن شدن مسأله بايد به اين نكات توجه كرد كه اسلام در موارد زيادى، مساوات را به معناى رياضى آن نپذيرفته است، ولى به معناى ظلم‏ستيزى آن هميشه توجه داشته است. به عبارت ديگر، قاعده عدالت، اگر به معناى مساوات باشد، امكان تخصيص دارد، هرچند اگر به معناى ظلم‏ستيزى باشد، اباى از تخصيص دارد.
ممكن است كسى تصور كند كه قاعده نفى سبيل از قواعد حقوق عمومى است بنابراين بر ساير قواعد حقوقى، مقدم است. در پاسخ اين توهم بايد گفت كه قاعده نفى سبيل و قاعده عدالت هردو از قواعد آمره و قواعد حقوقى عمومى مى‏باشند و لذا از اين جهت تقدم بر يكديگر ندارند.

ب- رابطه قاعده نفى سبيل با قاعده تقيّه‏

تقيّه عبارت است از كتمان حقيقت به خاطر خلاف عرف عمومى جامعه بودن، به‏طورى كه عرف عملى جامعه برخلاف مسير حق باشد و جامعه گمان نكند كه راه درست و روش ارزشى را مى‏پيمايد. در روايات شيعى وارد شده است كه: «نه دهم دين، تقيّه است(6)» و «كسى كه تقيّه ندارد دين ندارد(7)».
تقيّه داراى احكام خمسه يعنى حرام، واجب، مستحب، مباح و مكروه است كه بر حسب مصاديق، متفاوت است ولى در قتل، تقيّه نيست؛ بنابراين مشمول حكم حرمت است.
قاعده نفى سبيل اگرچه بر ادلّه احكام اوليّه، حكومت واقعى دارد، ولى معلوم نيست چنين تقدمى بر قواعد ثانويّه داشته باشد. قاعده تقيّه به خاطر اينكه لسانش اباى از تخصيص دارد، مقدم بر قاعده نفى سبيل است. رابطه قاعده نفى سبيل و تقيّه، رابطه قاعده اولى و ثانوى است و قواعد ثانوى بر قواعد اولى، مقدم است اما قاعده تقيّه در جايى است كه عرف جامعه از پذيرش اسلام، امتناع داشته باشد.

ج- رابطه قاعده نفى سبيل با قاعده ولايت و مصلحت نظام‏

احكام حكومتى، نظير قاعده مصلحت نظام و قاعده ولايت، از باب تقدّم احكام حكومتى بر احكام فقهى، مقدّم بر قاعده نفى سبيل مى‏باشند.

تحليل ويژگى‏هاى قاعده نفى سبيل‏

برخى از مهمترين شاخصه‏هاى نفى سلطه كه در قاعده نفى سبيل مطرح است عبارتند از:
- منظور از سلطه نفى شده، اعم است از سلطه واقعى، فيزيكى، سلطه ادعايى، سلطه در استدلال، سلطه حاكميّتى، حقوقى، تكنولوژيكى، اطلاعاتى، امنيّتى، اقتصادى، وكالتى، قهرى، قيموميّتى، خانوادگى، باواسطه و بى‏واسطه و خلاصه سلطه مطلق.
- قاعده نفى سبيل، ظهور در نفى سلطه «تشريعى» كفار بر مسلمين دارد و در مقام بيان سلطه در تكوين نيست.
- قاعده نفى سبيل شامل كفار معترف به كافر بودن و كفارى كه مدعى اسلامند (مثل خوارج و بغاة و...) نيز مى‏گردد. يعنى كفر واقعى، ملاك است، اعم از اينكه كافر علم به كفر خود داشته باشد يا نداشته باشد.
- كفار، نه بر امت اسلامى حق سلطه دارند، نه بر دولت‏هاى اسلامى، و نه بر احزاب اسلامى. همان‏گونه كه حق حاكميّت بر Ngoe شركت‏هاى اسلامى و ائمّه مسلمين را هم ندارند.
- نفى سبيل، شامل نفى فضاسازى‏هاى عرفى، فرهنگى، هنرى، آداب و رسومى، متدولوژيكى و علمى است.
- قاعده نفى سلطه از قواعد اجماعى، بلكه ضرورى ميان همه فرق اسلامى است و اختلافى نيست و مفادش بيانگر حكم است نه حق.
- قاعده نفى سبيل، قاعده آمره است نه تفسيرى-تكميلى. لذا برخلاف آن نمى‏توان با كفار، توافق نمود يا قرارداد، منعقد كرد و نيز با همه‏پرسى نمى‏توان آن را تصويب كرد.
- قاعده نفى سبيل بر قواعد ضرورت، اضطرار و اكراه و تقيّه، مصلحت و ولايت مقدم نيست. ولى شايد هيچ مصلحتى اقوا از نفى سلطه كفر نباشد.
-نفى سلطه كفار بيانگر هم حكم وضعى و هم حكم تكليفى مى‏باشد. لذا هم تحمّل سلطه كفار و هم تحميل سلطه بر مسلمين، حرام است و هم مقررات سلطه‏آميز، باطل است.
- ضمانت اجراى قاعده نفى سلطه كفار، علاوه بر عدم نفوذ و بطلان، ايجاد مسؤوليّت مدنى و كيفرى است، همچنانكه علاوه بر حرمت و عدم جواز آن سبب عقوبت اخروى است.
- بسيارى از فقها، قاعده نفى سبيل را به صراحت، در ابواب ارث، ضمان، رهن، حواله، اجاره، عاريه، توليت، وقف، وكالت، بيع، نكاح، شفعه، لقطه، قضاوت، نذر، ديات و قصاص مطرح كرده و پذيرفته‏اند.
- قلمرو كاربرد قاعده نفى سبيل، هم در حقوق خصوصى است (اعم از قراردادها و ساير حقوق مالى) و هم در احكام كيفرى (ديات و قصاص).
- يك مسلمان در حالت عادى، حق ندارد وصى و شاهد بر اعمال خود را از كافر برگزيند.
- زن مسلمان حق انتخاب شوهر كافر، در زوجيّت دائم و موقّت (و هرجا صدق سلطه نمايد) ندارد و برعكس، مرد مسلمان حق داشتن زوجه موقّت را (كه جزئيات آن در كتب فقها بيان شده است) دارد.
- كافر از مسلمان، ارث نمى‏برد و اگر وارثِ مسلمان وجود نداشته باشد، ارث مسلمان به امام مسلمين مى‏رسد.
- نفى سبيل، نفى علوّ و برترى كفار بر مسلمين است و نفى برترى كفر بر اسلام مى‏باشد.
- قاعده نفى سبيل در حالت عادى، هم در بلاد كفر جارى است، هم در بلاد اسلامى و هم در مناطق آزاد. مگر از باب ضرورت، تقيه، اضطرار و اكراه.
- قاعده نفى سبيل هم در احوال شخصيه و هم در حقوق عمومى هر دو اجرا مى‏گردد.
- در جايى كه عرف مسلمانان (نظير قسامه) وجود دارد نمى‏توان تمسّك به عرف كفار نمود و از ادلّه تساوى دم و غيردم در ادله اثبات نمود.
- به استناد قاعده نفى سبيل جايز نيست مسلمان مجرم را تحويل دولت‏هاى كفر نمود ولو به درخواست پليس بين‏الملل.
- اقرار مسلمان به نفع كافر نافذ نيست زيرا برخلاف قاعده نفى سبيل است.
- بيّنه كفار بر عليه مسلمانان قابل پذيرش نيست چون كافر در مظانّ اتّهام است و پذيرش دليل و بيّنه او برخلاف قاعده نفى سبيل است.
- هيچ كافر يا دولت كفرى حق مجازات ، زندانى كردن، تبعيد يا جريمه انسان مسلمان يا شركت‏هاى اسلامى را ندارد و هيچ دولت كافرى حق مصادره اموال مسلمان را ندارد.
- كودكان و اطفال مسلمين از جنبه «حكمى» قاعده نفى سبيل نسبت به خودشان مستثنى هستند چون شرط تكليف، بلوغ است. اما دول كفار حق سلطه بر كودكان مسلمان را ندارند.
-منظور از نفى سبيل، نفى سلطه بر همه مسلمانها، اعم از شيعه و فرق آن، سنى و فرق آنها، اعم از زن و مرد و اشخاص چندجنسيّتى مى‏باشد.
-شمول نفى سلطه كفار در قاعده نفى سبيل، بر منافقان جاى ترديد دارد.
- الحاق كشورهاى اسلامى به كنوانسيون‏هايى كه سبب سلطه كفار و نظام سلطه بين‏المللى بر مسلمين است، حرام و باطل است و قضات اسلامى مى‏توانند اقدامى را تعقيب قضايى كنند.
- قاعده نفى سبيل در همه امور عبادى، سياسى، معاملاتى و احكام، اجرا مى‏شود و نبايد كفار بر مقررات اسلام، سلطه يابند.
- قاعده نفى سبيل، حكومت واقعى بر احكام اوليّه فقهى دارد.
- قاعده نفى سبيل، مالكيّت اختيارى و اجبارى كفار را نفى مى‏كند.
- قاعده نفى سبيل در اعمال حقوقى و وقايع حقوقى اجرا مى‏شود كه سبب سلطه كفار باشد ولى اگر موجب سلطه نشود يا موجب سلطه مسلمان بر كافر گردد، اجرا نمى‏شود.
- عمل برخلاف قاعده نفى سبيل را برخى باطل، برخى حرام و برخى مكروه دانسته‏اند و اين اختلاف، به تفاوت در مصاديق برمى‏گردد.
- برخى، براى اجراى قاعده نفى سبيل، شرط كرده‏اند كه عمل بايد موجب ذلت مسلمان باشد و اين را از ادله عزت مؤمن و نفى ذلت مسلمانان، استنباط نموده‏اند.
- پذيرش داورى‏هاى بين‏المللى و آژانس‏هاى بين‏المللى، شوراى امنيّت و سازمان‏هاى وابسته به سازمان ملل اگر سبب سلطه كشورهاى غربى، ناتو و كشورهاى اروپايى بر ممالك اسلامى شود به دليل قاعده نفى سبيل اولاً حرام ثانياً غيرنافذ و ثالثاً باطل و بى‏اثر است و موجب ضمان و مسوؤليّت صادركنندگان مجوز آن مى‏باشد.
- مصوبات محاكم بين‏المللى، سازمان‏هاى بين‏المللى و حاكميّت عرفهاى بين‏المللى اگر موجب سلطه و حاكميّت فرهنگى، اقتصادى، سياسى، نظامى و يا... كفار بر مسلمانان گردد، حرام، غيرنافذ و باطل است و هيچ شخص حقيقى يا حقوقى اسلامى حق اطاعت از آن را ندارد. زيرا اين امر، اطاعت از طاغوت و برخلاف قاعده نفى سبيل و مشمول حرمت عون ظلمه و... است.
- نفى سلطه كفار بر مؤمنان شامل سلطه ديجيتالى و الكترونيك و مجازى نيز مى‏شود.
كاربرد قاعده نفى سلطه در حقوق ايران‏
نخست- در حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران مفاهيم زير مى‏تواند با قاعده نفى سلطه، ارتباط يابد:
اسلامى بودن موازين و مقررات. (اصل چهارم، بند 16 از اصل سوم، اصل يكصد و شصت و هفتم).
چون آيات قرآن مجيد، روايات، اجماع فريقين، قاعده نفى سبيل را پذيرفته است بنابراين يكى از موازين اسلامى است. بر اساس اصل چهارم قانون اساسى، همه قوانين در جمهورى اسلامى ايران بايد بر اساس موازين اسلامى باشد. پس قوانين جمهورى اسلامى ايران، قاعده نفى سبيل را پذيرفته و در بند 16 از اصل سوم، دولت را موظف به تنظيم سياست خارجى بر اساس موازين اسلامى نموده است. پس دولت، موظف است بر اساس قاعده نفى سلطه كفار از مسلمانها، سياست خارجى را تنظيم نمايد.
اگر فرض شود كه در قانون ايران، قاعده نفى سبيل طرح نشده باشد، قاضى بايد بر اساس قاعده نفى سبيل، به استناد اصل يكصد و شصت و هفتم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، رأى صادر كند؛ همانطور كه اگر فرض شود اين قاعده با ساير اصول و مواد قانونى، منافات داشته باشد. (به استناد بند ج - 6 از اصل دوم، اصل هشتاد و يكم و هشتاد و دوم، اصول يكصد و چهل و پنجم و يكصد و چهل و ششم، اصل يكصد و پنجاه و چهارم).
اصل 152 قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران مقرر مى‏دارد:
«سياست خارجى ايران بر نفى سلطه‏جويى و سلطه‏پذيرى و حفظ استقلال همه‏جانبه و تماميّت ارضى كشور، دفاع از حقوق همه مسلمانان و عدم تعهّد در برابر قدرت‏هاى سلطه‏گر و روابط صلح‏آميز متقابل با دول غيرمحارب، استوار است».
اصل 153 قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران: «هرگونه قرارداد كه موجب سلطه بيگانه بر منابع طبيعى و اقتصادى، فرهنگ، ارتش و ديگر شؤون كشور گردد، ممنوع است».
مفهوم «بيگانه» در حقوق موضوعه جهان، به معناى كسانى است كه تابعيّت كشورى را ندارند، اعم از آنكه ساكن آن كشور باشند يا نباشند. در مفهوم اسلامى، «بيگانه» به معناى غيرمسلم است. اعم از اينكه ايرانى باشد يا نباشد. به استناد ذيل اصل چهارم قانون اساسى جمهور ياسلامى، مفهوم دوم از بيگانه را بايد پذيرفت. بنابراين، به استناد بند ج - 6 از اصل 2 و اصول 81 و 82 و 145 و 146 و 154، محدوديت‏هايى براى كفار و بويژه كفار كشورهاى خارجى قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران وضع شده است كه با اساس قاعده نفى سبيل كفار، سازگارى كامل دارد.
دوم- قاعده نفى سبيل در قوانين عادى ايران نيز به كار رفته است. برخى از اين موارد عبارتند از:
ماده 1059 قانون مدنى ايران -بطلان نكاح زن مسلمان با غيرمسلمان و انفساخ نكاح كافره با كافر، هرگاه كافره، مسلمان شود نيز از احكام متفرع بر قاعده نفى سبيل است.
تبصره 2 ماده 987 قانون مدنى ايران: زنان ايرانى كه بر اثر ازدواج، تابعيّت خارجى را تحصيل مى‏كنند حق داشتن اموال غيرمنقول را در صورتى كه موجب سلطه اقتصادى خارجى گردد، ندارند.
ماده 881 مكرر قانون مدنى ايران: كافر در ارث، براى مسلمان حاجب، محسوب نمى‏شود.
ماده 17 قانون ازدواج مصوب 23/5/ 1310: ازدواج زن مسلمان با غيرمسلم را ممنوع كرده است و در تبصره ذيل ماده 6 آيين‏نامه، زناشويى بانوان ايرانى با تبعه بيگانه (مصوب 6/7/ 45) را منوط به رعايت قانون مصوب در 23/5/1310 مى‏نمايد.
ماده 82 قانون مجازات اسلامى: حد زنا در موارد زير، قتل است و فرقى بين جوان و غيرجوان و محصّن و غيرمحصّن نيست... ج) زناى غيرمسلمان با زن مسلمان، كه موجب قتل زانى است.
ماده 7 آئين‏نامه چگونگى تنظيم و انعقاد توافق‏هاى بين‏المللى مصوب 13/2/1371: دستگاه دولتى مسؤول مذاكره و تنظيم متن، موظف است ترتيبى اتّخاذ نمايد تا توافق‏ها -اعم از حقوقى و نزاكتى- متضمن موارد زير نباشد:
الف- نقض تماميت ارضى و استقلال همه‏جانبه كشور.
ب- نفوذ اجانب و سلطه بيگانگان بر منابع....
سوم- آراء محاكم و نظريه‏هاى مشورتى اداره حقوقى قوه قضائيّه نيز متعرّض قاعده شده‏اند:
نظريه شماره 3396/7 مورخ 7/8/62 اداره حقوقى‏
در خصوص اينكه آيا دادگاه سوئيس مى‏تواند طبق مواد 1129 و 1130 قانون مدنى به تقاضاى زوجه، حكم طلاق، صادر نمايد يا نه؟ بايد بين دو ماده، فرق قائل شد، چه، در ماده 1129 كلمه «حاكم شرع» ذكر نشده بلكه «حاكم» ذكر گرديده و قاضى محكمه خارجى نيز حاكم است. لذا رجوع زوجه به دادگاه ذيصلاح خارجى جهت اعمال ياد شده، بلااشكال است. اما در مورد ماده 1130 چون ماده مذكور اخيراً اصلاح گرديده و به زوجه، اجازه داده شده است كه به «حاكم شرع» مراجعه نمايد و به اذن حاكم، مطلقه گردد و حكام دادگاه‏هاى خارجى «حاكم شرع» نيستند، لذا زوجه جهت اعمال آن ماده نمى‏تواند به آن دادگاه‏ها مراجعه نمايد و در صورت مراجعه و صدور حكم، چون اين حكم از جهت عدم صلاحيت قاضى مخالف قوانين ايران است، نمى‏تواند اثرى داشته باشد(8).
نظريّه مورخ 29/11/ 1366
سؤال- ازدواج مسلمه با غيرمسلم جايز نيست. حال بر فرض وقوع ازدواج (نكاح) آيا زوجه از زوج ارث مى‏برد يا خير؟ آيا مى‏توان به چنين ازدواجى ترتيب اثر داده و قانون را نسبت به زوجه و فرزندان او از جهت توارث جارى ساخت يا نه؟
جواب- چون نكاح مذكور، به حكم ماده 1059 قانون مدنى، صحيح نيست لذا داراى آثار قانونى از جمله موجب ارث نمى‏باشد(9).
رأى شماره 500/33 مورخ 23/8/73 ديوان‏عالى كشور:
با توجه به قانون شريعت اسلام «لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلاً» بقاء نكاح بر شريعت مسيحيت به زن مسلمان سبيل كافر بر مسلمان است و لذا خواستار حكم فسخ عقد و نكاح شده است با توجه به مراتب فوق، دادگاه حكم به انفساخ عقد و نكاح بين خواهان و خوانده را صادر كرده و اعلام نموده انفساخ عقد متوقف به عدم اسلام زوج در ايام عده مى‏باشد كه حكم مزبور در فرجه قانونى از جانب زوج اعتراض شد تقاضاى تجديدنظر نموده در شعبه 33 ديوان مطرح و نتيجه آن اعلام مى‏گردد.

قاعده نفى سبيل در فقه اسلامى‏

 

الف- فقه شيعه‏

در كتاب‏هاى فقهى شيعه، نظير سرائر(10)، انوارالفقاهه(11)، الكافى(12)، الغنيه(13)، المقنعه(14)، المراسم(15)، النهاية(16)، شرايع‏الاسلام(17)، قواعدالاحكام(18)، المقنعه(19)، الخلاف(20)، جواهرالكلام(21)، نهاية(22)، از عدم سلطه كفار بر مسلمانان به عنوان قاعده نفى سبيل ياد شده است.
مرحوم ميرفتاح(ره)(23)، فروع فقهى قاعده نفى سبيل را به شرح زير مى‏داند:
1. ولايت براى كفار در زمين موات نيست و اولويّت در ميراث ندارد.
2. كافر، حقى از حقوق الهى (مثل زكات، خمس، كفاره) بر ذمّه مسلم ندارد.
3. ولد در نذر، عهد و يمين، نياز به اذن از ولىّ كافر ندارد.
4. نياز به اذن از كافر در عبادت براى زوجه نيست.
5. عدم لزوم اطاعت از كافر در مقاماتى كه اگر مسلم بود اطاعت از او لازم بود.
6. عدم نفوذ قضاوت كافر.
7. عدم جواز توليت وقف مسلمانها از سوى كافر.
8. تملّك كافر از مسلم با قرارداد بيع، صلح، هبه و صداق و... صحيح نيست.
9. مالكيّت قهرى كافر بر مسلم، مثل ارث، صحيح نيست.
10. عاريه و رهن مسلم براى كافر جايز نيست.
11. حواله كافر بر مسلم جايز نيست.
12. كافر، بر صغير يا مجنون يا سفيه در نكاح يا اموال، ولايت ندارد.
13. استيجار كافر براى مسلم در عين، جايز نيست.
14. اجاره عبد مسلم براى كافر جايز نيست.
15. وكالت كافر بر مسلم نيست.
16. عدم ثبوت شفعه براى كافر بر عليه مسلم.
17. عدم جواز نكاح مسلمه ابتدائاً و استدامة.

ب- تفاوت مسلم و كافر در فقه اهل‏سنت:

در فقه اهل سنت به تفاوت مسلمان و كافر در موارد زير اشاره شده است:
دِيْن ناشى از فروش خمر(24)، ورود به مساجد(25)، ذبيحه و صيد كفار(26)، اموال قبل از فتح در دارالحرب(27)، شرايط جهاد(28)، امنيت جان و مال(29)، اجاره به نفع كافر(30)، عقد صلح(31)، ولايت خاص و عام(32)، شرايط قاضى(33)، تغليظ يمين(34)، بيّنه و شهادت(35)، ارث(36) و....

جمع‏بندى‏

در فقه فريقين و حقوق اسلامى و حقوق ايران، به‏طور گسترده از قاعده نفى سبيل براى از ميان برداشتن سلطه كفار بر مسلمانان استفاده شده است. اكنون نيز كشورهاى اسلامى براى نجات از نظام سلطه كفار مى‏توانند از اين راه قانونى و شرعى استفاده كنند.

پی نوشت ها:

1) سوره نساء، 141.
2) سوره نساء، 144.
3) سوره منافقون، 8.
4) سيد محمدكاظم مصطفوى، القواعد، نشر اسلامى، چاپ چهارم، ص 294.
5) صدوق، من لايحضره الفقيه، ج 4، باب ميراث اهل الملل و حرّعاملى، وسايل‏الشيعه، ج 17، باب يكم از ابواب ارث، حديث 11.
6) كلينى، اصول كافى، ج 3، ص 307.
7) حرّ عاملى، وسايل‏الشيعه، ج 11، ص 465.
8) مجموعه نظريه‏هاى مشورتى اداره حقوقى دادگسترى در مسايل مدنى، از سال 1358 به بعد، ص 446.
9) انديشه‏هاى قضايى، نظرات جمعى از قضات دادگاه‏هاى حقوقى دو تهران، نظريه مورخه 29/11/66 به اتفاق آراء.
10) ابن ادريس، السرائر، كتاب الوكالة، ينابيع الفقهية، ج 35، ص 35.
11) مكارم شيرازى، انوارالفقاهه، بيع المصحف من الكافر، صص 560 و 561.
12) الكافى، ينابيع، ج 11، ص 62.
13) الغنيه، ينابيع، ج 11، ص 192.
14) المقنعه، ينابيع، ج 12، ص 22.
15) المراسم، ينابيع، ج 12، ص 18 و ص 207.
16) النهاية، ينابيع، ج 16، ص 9.
17) شرايع‏الاسلام، ينابيع، ج 16، ص 255.
18) قواعدالاحكام، ينابيع، ج 16، ص 267.
19) المقنعه، ينابيع، ج 22، ص 41.
20) الخلاف، ينابيع، ج 26، ص 349، مسأله 38.
21) جواهرالكلام، ج 41، ص 629.
22) نهاية، ينابيع، ج 41، ص 32.
23) ميرفتاح، العناوين، ج 2، قاعده نفى سبيل، صص 350 و 352.
24) وهبة الزحيلى، الفقه الاسلامى و ادلته، بيروت، دارالفكر، چاپ چهارم 1997 و 1418، ج 4، ص 2687.
25) الفقه الاسلامى و ادلته، ج 4، ص 2689 و 2690، الدرالمختار، ج 5، ص 274، خطاب، مواهب الجليل، ج 3، ص 381.
26) الفقه الاسلامى و ادلته، ج 4، صص 2759 و 2760، المهذب، ج 1، ص 251، و المغنى، ج 8، ص‏564 و بدايةالمجتهد،ج 1، ص 435 و البدايع، ج 5، ص 45 و كشف القناع، ج 6، ص 203.
27) الفقه الاسلامى و ادلته، ج 8، صص 5908 و 5909.
28) الفقه الاسلامى و ادلته، ج 8، ص 5851 و فتح القدير، ج 4، ص 278 و الدرالختار، ج 3، ص 293.
29) الفقه الاسلامى و ادلته، ج 8،صص 5869 و 5862.
30) الفقه‏الاسلامى و ادلته، ج 4، ص 2689 و الدرالمختار، ج 5، ص 277.
31) الفقه‏الاسلامى و ادلته، ج 6، صص 4341 و 4342.
32) همان، ج 4، صص 2993و 2992.
33) الفقه‏الاسلامى و ادلته، ج 8، ص 5936، بدايةالمجتهد، ج 2، ص 44)، المغنى، ج 9، ص 36.
34) الفقه‏الاسلامى و ادلته، ج 8، صص 6070 - 6071.
35) همان، ج 8،صص 6061 - 6062.
36) همان، ج 8، ص 7880.
شنبه 15 مهر 1391  5:30 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگاهى به قاعده لاضرر از ديدگاه امام خمينى

نگاهى به قاعده لاضرر از ديدگاه امام خمينى

محمد صادق مزينانى

در روزگـار غـيبت, فقهاى اسلام, با الهام و بهره ورى از منابع و متون اسـلامـى, قـواعـد فقهى بسيارى را بيرون آورده و عرضه كرده اند قاعده هـايـى كـه گـاه در يـك بـاب و گـاه در چند باب و گاه در سرتاسر فقه كـاربـرد دارنـد.1 قـاعده هايى كه به فقه نشاط و شادابى و پويايى مى بخشند و فقيه را در پاسخ گويى به پرسشهاى نوپيدا يارى مى رسانند.
فـرق اسـاسى قاعده ها و ترازهاى فقهى با قاعده هاى اصولى در اين است كـه: قـاعـده هاى فقهى خود احكامند, نه ميانجى كشف احكام. هر چند بر مـبـنـاى آن فـتـواهاى بسيارى از فقيه صادر مى شود; اما قواعد اصولى واسطه و ابزار كشف حكم اند.2
تـفـاوت آن با ديگر احكام به اين است كه اين قواعد, فراگيرند, برخلاف ديـگـر احـكام شرعى كه به مورد روشن و شناخته شده اى اختصاص دارند و از بـرابرسازى قواعد بر نمونه ها و مصداقهاى آن, مى توان احكام شرعى بـسيارى را به دست آورد. قواعد فقهى و ديگر احكام شرعى در بهره گيرى از تراز و قاعده هاى اصولى يكسانند.
قاعده هاى فقهى كه در سرتاسر فقه بدان استناد مى شود و در بسيارى از مـسأل سياسى و اجتماعى نيز, مى تواند كارساز باشد, قاعده لاضرر است.
اهـمـيت قاعده ياد شده به اندازه اى است كه شمارى از متفكران اسلامى, از آن بـه عـنوان راز و رمز هماهنگى اسلام با پيشرفتها و توسعه فرهنگ ياد كرده اند, از باب نمونه, شهيد مطهرى, مى نويسد:
(يـكى ديگر از جهاتى كه به اين دين خاصيت تحرك و انطباق بخشيده و آن را زنـده و جـاويد نگه مى دارد, اين است كه يك سلسله قواعد و قوانين در خـود ايـن ديـن وضـع شـده كه كار آنها كنترل و تعديل قوانين ديگر اسـت. فـقـهـا ايـن قـواعد را قواعد (حاكمه) مى نامند, مانند: قاعده (لاحـرج) و قـاعـده: (لاضرر) كه بر سرتاسر فقه حكومت مى كنند. كار اين سـلـسـلـه قواعد كنترل و تعديل قوانين ديگر است. در حقيقت اسلام براى ايـن قـاعده ها نسبت به ساير قوانين و مقررات خود حق (وتو) قأل شده است.)3
قـاعـده لاضرر, از تراز و قاعده هايى است كه از ديرباز فقهاى اسلام از آن بـحـث كـرده انـد. در سده هاى اخير, شمارى از فقيهان, از جمله ملا احـمـد نـراقـى, مـيرفتاح مراغه اى, شيخ انصارى و ديگران رساله و يا كتابى مستقل را بدان ويژه ساخته اند.
از بـاب نـمـونه: شيخ انصارى, افزون بر رساله مستقلى كه در اين باره نـگـاشته, در كتاب اصولى خود, از آن بحث كرده در لابه لاى بحثهاى فقهى خـود, بـارهـا به آن استناد جسته است. پس از شيخ انصارى, همچنان اين بـحـث در كانون توجه آخوند خراسانى و ديگر فقيهان اسلام بوده است. از فـقهاى معاصر, امام خمينى رساله اى را با نام (بدأع الدرر فى قاعده نـفـى الـضـرر) ويـژه ايـن مـوضوع كرده و در حاشيه بر كفايه: (انوار الـهـدايه) از اين قاعده سخن گفته است. تقريرى از درس ايشان به خامه يـكـى از شـاگردان, با عنوان: (نيل الاوطار فى قاعده لاضرر ولاضرار) در دسترس قرار دارد.
در مـنـابـع يـاد شـده, امـام راحل, از زواياى گوناگون به اين قاعده پـرداخـتـه و با تحليل و روشنگرى مستندهاى آن و همچنين مفهوم لغوى و اصطلاحى: ضرر اضرار, ديدگاه نو و تازه اى را ارأه كرده است.
در اين گفتار, كه به مناسبت صدمين سال تولد امام, نگاشته مى شود, بر آنـيـم تا ضمن اشاره اى گذرا به مستندهاى اين قاعده و مفهوم لغوى آن از نـگـاه امـام, ايـن ديدگاه نو را كه سرفصل بسيارى از بحثهاى فقهى ديگر نيز شده, بنمايانيم.

مستندهاى قاعده

ايـن قـاعده از متن روايات بسيارى كه در اين زمينه وجود دارد, گرفته شـده اسـت, تا جايى كه شمارى از فقيهان ادعاى تواتر كرده اند.4 امام راحـل, نـخستين بخش از رساله خود را به نقل روايات اين قاعده اختصاص داده و دوازده روايـت در مـتـن رساله5 و بيست نه روايت در پاورقى آن از طـريـق شـيـعـه و سـنـى نـقل كرده است6 و سپس بسان نراقى7 و صاحب عـنـاويـن8, يادآور مى شود: فخرالمحققين, ادعاى تواتر كرده و آن گاه مى نويسد:
(بـى گـمان, قاعده لاضرر و لاضرار, از معصوم(ع) به ما رسيده; زيرا اين روايـت در مـيـان شـيـعـه و سنى مشهور است و روايات در بردارنده اين فـراز, مستفيض اند, همان گونه كه در نقل اين جمله در داستان سمره بن جندب, ترديدى نيست.)9
به عنوان نمونه, چند روايت را فرا ديد مى نهيم و به ديگر روايات نيز اشاره مى كنيم.
از روايـات يـاد شـده, سـه روايـت بيانگر داستان سمره بن جندب و مرد انصارى اند. كلينى در كافى از زراره از امام باقر(ع) نقل مى كند:
(سـمـره بـن جـنـدب, درخت خرمايى در باغ يكى از انصار داشت. منزل آن انـصـارى در آسـتـانه آن باغ قرار داشت. سمره, بدون اجازه از انصارى بـراى سـركـش از درخـت خـود رفـت و آمـد مى كرد. مرد انصارى از سمره خـواسـت: بـه هنگام ورود اجازه بگيرد; اما او نپذيرفت. انصارى شكايت نـزد پيامبر(ص) برد. پيامبر اسلام(ص) انصارى را احضار و شكايت انصارى را بـه او اطـلاع داد و از او خواست هنگامى كه قصد دارد وارد باغ شود اجـازه بـگـيرد, اما او نپذيرفت پيامبر فرمود: در برابر آن درختى در بـهـشـت بـگـيـر, سـمره نپذيرفت. پيامبر اسلام(ص) خطاب به مرد انصارى فرمود:
(اذهب فاقلعها و ارم بها اليه فانه لاضر ولاضرار.)10
شـيـخ حـر عاملى در وسأل الشيعه پس از نقل روايت ياد شده مى نويسد:
شـيـخ صدوق با اسناد خود از ابن بكير و شيخ با اسناد خود از احمد بن مـحـمـد بـن خـالـد, روايت ياد شده را به همين شكل كه آمد, نقل كرده اند.11
كـلينى, در كتاب كافى, همين روايت را با سندى ديگر و با اندكى اختلاف از عـبـدالـلـه بـن مـسـكـان از زراره از امـام محمد باقر(ع) از قول پيامبر(ص) نقل كرده است:
(انـك رجـل مـضار ولاضرر ولاضرار على مومن. قال: ثم امر بها رسول الله فـقـلـعـت ثـم رمـى بها اليه. وقال له رسول الله: انطلق فاغرسها حيث شئت.)12
تـو مـرد زيان زننده اى هستى و زيانى بر مومن نيست. پيامبر(ص) دستور داد: درخـت او را كندند و پيش او انداختند. پيامبر(ص) فرمود: برو هر جا كه خواستى آن را بكار.
روايـت ديگرى نيز, از ابى عبيده حذإ از امام باقر(ع) درباره داستان سمره بن جندب آمده است.13
شـيـخ صـدوق, در بـاب مـيـراث ملل14, علامه در تذكره15 و همچنين, ابن اثـير,16 به دنبال, لاضرر و لاضرار, واژه (فى الاسلام) را نقل كرده اند.
در حديث (شفعه17 و منع فضل مإ)18 نيز, جمله لاضرر ولاضرار, آمده است. هـمـچـنين اين جمله در روايات ديگرى كه از طريق شيعه و سنى نقل شده, آمده است.19
يـادآورى: امـام خمينى, بسان بسيارى از ديگر فقهاى شيعه,20 به هنگام بـيان مستندهاى اين قاعده, تنها به نقل و تحليل روايات بسنده كرده و بـه آيـاتـى كـه مـى تواند در اين زمينه مستند اين قاعده قرار گيرند اشـاره اى نـكـرده است از باب نمونه قرآن: درباره زنانى كه طلاق داده شده اند مى فرمايد:
(واذا طـلـقتم النسإ فبلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او سرحوهن بمعروف ولاتمسكوهن ضرارا لتعتدوا...)21
هـنـگـامى كه زنان را طلاق داديد و به آخرين روزهاى (عده) رسيدند, يا آنـان را بـا شـيـوه اى پـسنديده نگه داريد و يا با شيوه اى پسنديده آنـان را رها كنيد. هيچ گاه با قصد زيان و ضرر زدن به آنان, آنان را نگه نداريد, تا به حقوق آنان تجاوز كرده باشيد.
(ولاتمسكوهن ضرارا) يعنى رجوع بايد از روى ميل و شوق باشد. در جاهليت طـلاق و رجـوع, وسيله اى براى انتقام جويى و آزار و اذيت زن بوده است كـه آيـه بـه روشنى مسلمانان را از اين كار باز مى دارد و اجازه نمى دهـد كـه نـگهدارى زن (رجوع به او) با هدف آزار و زيان رساندن به او صورت پذيرد. روايات نيز همين مطلب را تاييد مى كند.22
در چند آيه بعد نيز, خداوند مى فرمايد:
(... ولاتـضـار والـده بـولـدهـا ولا مـولود له بولده وعلى الوارث مثل ذلك.)23
نـه مـادر[ بـه سبب اختلاف با پدر] حق زيان زدن به كودك را دارد و نه پدر. و بر وارث او نيز لازم است اين كار را انجام دهد.
بـر اسـاس اين آيه, ما در نبايد بر اساس اختلافى كه با شوهر دارد, به فـرزند خود زيان برساند, در مثل از شير دادن كودك خوددارى ورزد و يا مـرد را از ديـدار فرزندش محروم سازد. مردها نيز, حق ندارند فرزندان را در دوران شـيرخوارگى از مادر جدا كنند, هر چند تفسيرهاى ديگرى هم از ايـن آيـه شده است, ولى اين تفسير با فرازهاى پيشين آيه, سازوارى بيش ترى دارد.
در آيـه اى ديگر, از ضرر زدن و زير فشار قراردادن زنانى كه طلاق داده شـده انـد: (لاتضاروهن لتضيقوا عليهن)24 و همچنين از وصيتى كه با هدف ضـرر زدن بـه وارث انـجـام پذيرد: (من بعد وصيه يوصى بها او دين غير مـضـار)25 و از ضرر و زيان رساندن به شاهد نويسنده دين (ولايضار كاتب ولاشـهـيد)26, نهى شده است. آيات ديگرى هم, بدون اين واژه آمده كه مى تواند مستند اين قاعده قرار گيرد.
بـه هـر حال, اين قاعده از قاعده هايى است كه مورد پذيرش شيعه و اهل سـنـت قرار گرفته و عالمان دو مذهب, در بسيارى از بابهاى فقهى, بدان اسـتناد جسته اند, حتى شمارى از عالمان اهل سنت, بر اين باورند: فقه بـر چهار و يا پنج پايه مى چرخد يكى از آنها قاعده لاضرر است.27 شهيد اول در (الـقـواعـد والفوأد)28 و به پيروى از ايشان فاضل مقداد, در (نـضـد الـقـواعـد)29, نـوشـتـه اند: پنج قاعده از دليلهاى چهارگانه اسـتـفـاده مى شود كه مى توان همه فقه را به آنها بازگرداند و لاضرر, يكى از آن پنج قاعده است.

تحليل روايات باب

آيـا وجود واژه (فى الاسلام) و يا (على مومن) در روايات قطعى است. آيا (لاضـرر ولاضـرار) در پاره اى از روايات همانند: حديث (شفعه و منع فضل مإ) وجود داشته و يا اين كه بعدها به آن افزوده شده است.
شـنـاخـت درست اين قاعده زواياى كاربرد آن, در گرو پاسخ به اين پرسش اسـت. از ايـن روى, فـقـيهان شيعه, پس از نقل روايات باب به تجزيه و تحليل پرداخته اند, از باب نمونه:
امـام خمينى سه فصل از رساله خود را ويژه پاسخ به اين پرسش كرده است در فصل نخست, وجود اين جمله: (لاضرر ولاضرار) را از معصومان(ع) در ضمن روايـات مى پذيرد, ولى صدور آن را به گونه اى مستقل مورد ترديد قرار مى دهد.30
بـسـيـارى از فـقـهـاى شـيعه, از جمله: شيخ الشريعه اصفهانى31, علامه نـأـينى32 و... در بودن جمله (لاضرر ولاضرار) پس از حديث (شفعه و منع فـضل مإ) به گمان افتاده اند. امام خمينى در فصل دوم رساله خود, به تجزيه و تحليل اين دو روايت پرداخته و دليلهاى شيخ الشريعه و همچنين نـأـينى را براى وارد نشدن (لاضرر ولاضرار) در ذيل اين دو حديث نقل و سـپـس به نقد و رد آن پرداخته است.33 ولى در فصل سوم, با دليل ديگرى مى پذيرد كه جمله (لاضرر ولاضرار) در ذيل آن دو حديث نبوده است.34
بـيـش تـر فـقهاى شيعه و اهل سنت بر اين باورند كه پس از جمله (لاضرر ولاضـرار) كـلـمـه اضافه اى وجود ندارد. امام خمينى نيز بر همين باور است:
(لـم نـجد فى شىء من الروايات المعتمده كلمه (فى الاسلام) فى ذيل حديث لاضـرر, فـان مـا نـقل مذيلا بها انما هى مرسله الصدوق والعلامه ومرسله ابن الاثير ولايبعد اخذ العلامه من الصدوق.)35
در هـيچ كدام از رواياتى كه در خور اعتماد باشد, واژه (فى الاسلام) در ذيـل حـديث (لاضرر) ديده نشده است. تنها در حديث مرسلى كه صدوق, علامه آورنـده انـد, اين ذيل وجود دارد. و دور نيست كه علامه از صدوق گرفته باشد.
واژه (عـلـى مـومن) تنها در روايت ابن مسكان از زراره, از امام محمد بـاقر(ع) وجود دارد كه پس از داستان سمره بن جندب و پس از جمله لاضرر ولاضـرار از قـول پـيامبر(ص) نقل شده است. با اين كه روايت مرسل است, ولـى امـام خـمينى مى نويسد: دليلها, وجود اين جمله را در ذيل (لاضرر ولاضرار) گواهى مى دهند.36
اكـنـون مـسـالـه اى كه در خور بحث است اين كه: بود و نبود واژه (فى الاسلام) يا (على مومن) چه تاثيرى در نتيجه بحث دارد.
شـيـخ انـصـارى, بـر اين باور است: اگر ثابت شود واژه (فى الاسلام) در روايات وجود دارد, دو نتيجه دارد:
1. (لا) در لاضـرر, بـه معنى نص است نه نهى; چرا كه نهى از ضرر و ضرار در اسلام مفهومى ندارد.
2. وجـود ايـن واژه, دلـيل بر اين است كه اين قاعده بر ديگر دليلهاى احكام حكومت دارد.37
و اگـر واژه: (على مومن) در روايات ثابت شود, قاعده لاضرر, و زيان بر نـفـس و بـر غـيـر مسلمانان را در بر نمى گيرد; يعنى نمى شود به اين قـاعـده اسـتـنـاد جـست كه زيان انسان به خودش و يا بر غير مسلمانان روانـيـسـت. به نظر مى رسد: اين تفاوت نيز مسلم نيست; زيرا گيريم كه در پـاره اى از روايـات مـسـتـند اين قاعده, اين واژه باشد, پاره اى ديـگـر از روايـات ضـرر زدن بـه خود و همچنين به كافران زنهارى, روا دانـسته نشده است. بنابراين, با فرض وجود واژه (على مومن) باز هم مى تـوانـد مـورد قـاعده اعم باشد. در اين روايت, ضرر زدن به مومن و در روايات ديگر, ضرر به خود و كافران زنهارى نفى شده است.

مفهوم ضرر و ضرار

شناخت مفهوم لغوى واژه هاى: (ضرر وضرار) در شناخت قلمرو قاعده لاضرر, اهـمـيـت ويـژه اى دارد; از ايـن روى, فـقيهان با اين كه باز كردن و بـازشـناساندن مفهوم لغوى و عرفى را در قلمرو كار خود نمى دانند, در ايـن جا, پس از طرح روايات به مفهوم لغوى و عرفى ضرر و ضرار پرداخته اند, از باب نمونه:
شـيـخ انصارى, پس از نقل پاره اى از روايات مستند اين قاعده و ادعاى تواتر آنها مى نويسد:
(فـالـمهم بيان معنى الضرر, اما الضرر فهو معلوم عرفا, ففى المصباح, الـضـر بفتح الضاد مصدر ضره يضره اذا افعل به مكروها38... و قد يطلق عـلـى نـقـص فـى الاعيان... وفى النهايه39 معنى قوله(ع) لاضرر: اى يضر الرجل اخاه بان ينقصه شيئا من حقوقه.)40
مـهـم روشـن كـردن مـعنى ضرر است. مفهوم ضرر در عرف روشن است. مصباح المنير: ضرر, عمل ناپسند نسبت به ديگران و يا نقص در اعيان باشد.
نـهـايـه ابـن اثير: مفهوم فرمايش پيامبر اسلام(ص) اين است كه: انسان نبايد به ديگرى ضرر بزند و از حق او چيزى بكاهد.
وى پـس از آن, مـعـنـاهـاى گـوناگونى را به نقل ابن اثير, براى واژه (ضرار) آورده است. از جمله:
1. ضرار, مجازات بر ضررى است كه از سوى ديگران به انسان مى رسد.
2. ضرار, ضرر رساندن متقابل دو نفر است به يكديگر.
3. ضـرر در جاهايى است كه انسان به ديگرى ضرر مى رساند كه خودش سودى بـرد; اما ضرار, در جاهايى است كه با ضرر به ديگران سودى هم به خودش بر نمى گردد.
4. ضرر و ضرار به يك معناند.41
امـام خمينى, پس از نقل قولهاى گوناگون از كتابهاى لغت و با استمداد از آيات قرآن مى نويسد:
(ضـرر و اضـرار, بـيش تر, به معناى كاستى وارد كردن در مال و جان به كـار بـرده شـده است و ضرار و برگرفته هاى از آن, به معناى در تنگنا قـرار گـرفـتـن و رساندن ناراحتى و زيان به ديگران (زيانهاى معنوى). بـنابراين, ضرار به معناى ضرر, هزار بر ضرر, مجازات بر ضرر و يا ضرر متقابل نيز نيست.)42
ميرازى نأينى در فرق بين ضرر و ضرار مى نويسد:
(اگـر از حـكم يا كارى كه بدون قصد انجام گرفته, زيان برخيزد, به آن (ضـرر) گـفته مى شود, ولى اگر با قصد و عمد باشد, در آن صورت (ضرار) است.)43
بـه نـظر نمى رسد به هر معنايى كه ضرر و ضرار را بدانيم, فرق چندانى در مـفهوم اصلى قاعده نخواهد داشت; چرا كه در اسلام همه گونه هاى ضرر نـفى شده است, خواه اين ضرر با قصد و يا بدون قصد باشد, خواه از سوى شـخـص ديـگـرى وارد آمـده بـاشد و خواه به سبب تكليفى از سوى شارع و قـانـونـگـذار باشد. نراقى پس از نقل عبارتهاى بسيار از لغت نامه مى نويسد:
(در روايـات, سه واژه: ضرر, ضرار واضرار, آمده است. اين واژه هاى سه گـانه, هر چند از ديد لغوى با هم اختلاف دارند, ولى اختلاف معناى آنها بـه گـونـه اى نيست كه سبب اختلاف حكم شرعى شود. اختلاف در پاره اى از ويـژگـيـهاى مربوط به معناست, بدون آن كه پيوندى به حكم داشته باشد; زيـرا ضـرر, چـه اسـم بـاشد و چه مصدر, به وسيله لاضرر, نفى شده است. (اضـرار) هـم بـه هـمان نفى باز مى گردد. ضرار نيز اگر به معناى ضرر بـاشـد كه سخنى نيست و اما اگر به يك معنى نباشد و تلافى و يا دو طرف بـودن در آن لـحـاظـ شـده باشد, البته اختلاف جزئى وجود دارد, ولى از روايـت شـشـم (روايت هارون بن حمزه غنوى) هيچ يك از آن دو ويژگى, در آن لحاظ نشده است.)44

مفهوم قاعده لاضرر

اسـاسى ترين و مهم ترين بحث در اين مقوله, مفهوم قاعده لاضرر است. در ايـن زمينه ديدگاهها يكسان نيست. مهم ترين ديدگاههايى كه در زمان ما از آنـها سخن به ميان آمده و امام خمينى هم به نقل و نقد آن پرداخته اند به شرح زير است:
1. حـمـل نفى بر نهى; يعنى مقصود از لاضرر ولاضرار, حرام بودن ضرر زدن به ديگران است.
2. نفى ضرر غير متدارك; يعنى ضررى كه جبران نشده باشد, در اسلام وجود ندارد.
3. نفى حكم ضررى
4. نفى حكم به لسان نفى موضوع
امـام خـمينى پس از نقل و نقد ديدگاههاى ياد شده ديدگاه ديگرى را به اين شرح آورده است:
(لا) نـفـى جـنس به معنى نهى است. و مقصود از آن نهى حكومتى و سلطانى است, نه نهى تكليفى, چنانكه ديدگاه نخست, بيانگر آن بود.
در ايـن بـخـش, پـس از اشاره اى گذرا به ديدگاههاى ديگر, به شرح اين ديـدگـاه مـى پـردازيـم. امـام راحل, در گاه روشنگرى ديدگاه خود, به مـطـالـب سـودمند ديگرى چون: احكام حكومتى و مبانى آن, روايات احكام حـكومتى و همچنين معيار روايات حكومتى از غير آن پرداخته كه به آنها خواهيم پرداخت.

حمل نفى بر نهى

گروهى از فقهاى شيعه و اهل سنت بر اين باورند كه: مفهوم قاعده لاضرر, حـكـم تـكليفى است, نه وضعى;45 يعنى ضرر زدن اضرار به يكديگر از ديد شـرع ممنوع و حرام است و دلالتى بر بايستگى جبران ضرر و يا پيش داشتن لاضرر بر ديگر احكام شرعى و... نخواهد داشت.
شيخ الشريعه اصفهانى, همين ديدگاه را پذيرفته است:
(فـقيهان, ديدگاههاى گوناگونى را درباره مفهوم حديث (ضرر) آورده اند از جـمـلـه: از (لاضـرر) نـهـى اراده شده باشد. بنابراين, حديث لاضرر, همانند: نمونه هاى زير است: (لا رفث ولافسوق ولاجدال فى الحج.)
(لاجلب ولاجنب ولاشعار فى الاسلام) (لاحمى فى الاسلام) لامناجثه فى الاسلام) (لا احصإ فى الاسلام و لابنيان كنيسه.)46
در روايـات يـاد شـده (لا) نفى جنس به معناى نهى آمده است. بنابراين, لاضـرر ولاضـرار نيز هر چند با (لا) نفى جنس آمده است, ولى مقصود از آن نهى است.
وى پـس از آوردن نـمـونـه هـاى ديـگر و يادآورى اين نكته كه نقل همه روايـاتـى كـه (لا) نفى جنس به معناى نهى به كار برده شده, اين گفتار را طولانى مى كند مى نويسد:
با نقل اين نمونه مى خواهم بگويى: اراده نهى از نفى بسيار است سخنان كسانى كه چنين كاربردى را انكار مى كنند, درست نيست. وى, سـپـس بـا اسـتـناد به لغت بر اين معنى تاكيد مى كند و آن را مى پذيرد.47

نفى ضرر غير متدارك

بـر اسـاس اين ديدگاه نفى به حال خودش باقى است. (لاضرر و لا ضرار) به ايـن معناست كه هر كس به ديگرى ضررى بزند, بايد آن را جبران كند. بر اسـاس اين ديدگاه اگر مالى از كسى از بين برود و جبرانى در برابر آن نـبـاشـد,, ايـن ضـرر است و چون اين ضرر, در شرع شريعت اسلام نفى شده اسـت, پس بايد در برابر آن تدارك و جبرانى وجود داشته باشد .اگر كسى جـاهـل بـه (غـبـن) اسـت و مال خود را به كم تر از ارزش واقعى آن به ديـگـرى فـروخـته, بر او ضرر وارد شده و خيار فسخ كه براى او در نظر گرفته شده,براى جبران زيان اوست.48
فـقهاى شيعه, انتقاد ها و اشكالهاى بسيارى به اين ديدگاه دارند. شيخ انـصارى در ضمن نقد اين ديدگاه آن را از همه ديدگاهها ضعيف تر و سست تر دانسته است.49

نفى حكم ضررى

بـر اسـاس ايـن ديـدگاه, معناى حديث (لاضرر و لاضرار) اين است: از سوى شـارع هـيچ حكم ضررى وضع نشده است . به ديگر سخن: هر حكمى كه از سوى شـارع مقدس صادر شده, اگر زيان آور باشد, ضرر بر نفس مكلف و يا غير, ضرر مالى يا غير مالى, حكم ياد شده به استناد قاعده لاضرر برداشته مى شود.
علامه نراقى, همين ديدگاه را پذيرفته است50 و شمارى ديدگاه دوم را به او نـسـبـت داده انـد, 51 ولـى ايـن درست نيست; زيرا سخنان ايشان در پذيرش نفى, روشن است.52
شـيـخ انصارى, نأينى و بسيارى از ديگر فقيهان بنام, همين ديدگاه را پـذيرفته اند .شيخ انصارى پس از نقل و نقد ديگر ديدگاهها, مى نويسد:
(مـقصود حديث,نفى حكم شرعى زيان زننده بر بندگان است به اين معنى كه در اسـلام حكم زيان جعل نشده است. به ديگر سخن, حكمى كه از عمل به آن ضـررى بر بندگان وارد آيد در اسلام وضع نشده است. از باب نمونه : حكم شـرعـى به لزوم بيع غبنى, ضرر بر مغبون است, پس در شرع اسلام نفى شده اسـت. وجـوب وضـوء در صورتى كه آب براى وضوء گيرنده ضرر داشته باشد, حـكـم ضـررى اسـت كه در اسلام نيست. همچنين جايز بودن ضرر به ديگران, حكم ضررى است كه در اسلام نفى شده است....)53

نفى حكم به لسان نفى موضوع

آخـونـد خراسانى ديدگاه شيخ را نپذيرفته اند و بر آن اشكالهايى وارد سـاخته و سپس يادآور شده: مفهوم حديث(لاضرر و لا ضرار) نفى حكم است به لسان نفى موضوع.54
يـعـنـى نفى ضرر, كنايه از نفى احكام ضررى است. بر اساس اين ديدگاه, ضـرر نفى شده است, نه حكم ضررى, چنانكه شيخ انصارى مى گفت. ممكن است در جايى حكم ضررى باشد, ولى موضوع ضررى نباشد. از باب نمونه:
در مـعـامـله غبنى, خود معامله, زيان زننده نيست, بلكه لزوم آن زيان زنـنـده اسـت. از ديدگاه آخوند خراسانى, قاعده لاضرر مثل اين مورد را نـمـى گيرد و حال آن كه بر اساس ديدگاه شيخ, قاعده لاضرر بيع ضررى را نيز در بر مى گيرد.
پـس از شـيـخ انـصارى بيش تر فقيهان , ديدگاه او را پذيرفته اند, از جمله اينان, ميرزاى نأينى است كه مى نويسد:
(بـهـترين ديدگاه همان ديدگاه برگزيده شيخ انصارى است و اين ديدگاه, مـيـتـوانـد مـدرك قاعده فقهى قرار گيرد, به عكس ديدگاه دوم و چهارم (حـرام بـودن زيان زدن و نفى ضرر غير متدارك) ديدگاه دوم درست نيست; زيرا اگر آن را بپذيريم, لاضرر حكم فرعى مى شود براى حرام بودن ضرار, مـانـنـد ديـگر احكام فرعى كه بيانگر حرام بودنند. اما ديدگاه چهارم درسـت نـيست, چون هيچ يك از فقيهان ضرر را از اسباب غرامت ندانسته و به آن استناد نكرده اند.
فـقـيهان بر اساس ديدگاه نخست ( نفى حكم ضررى) بسيارى از احكام شرعى همانند:
خـيـار غبن, سقوط نهى از منكر و اقامه حدود و لزوم اداى شهادت, وجوب وضـوء و جـز آن بـه ايـن قـاعـده استناد جسته اند. مجموعه اى از اين مـوارد در كـتـاب (عـناوين) آمده است. هر چند پاره اى از آنها را مى شـود در بـوتـه نـقـد گـذارد;زيرا در پاره اى از آنها تنها مدرك حكم قـاعـده لاضرر نيست.در هر حال. اين قاعده مدرك بسيارى از مسأل است و كـسـى كه در كتابهاى فقيهان, بويژه (تذكره) علامه جست وجو كرده باشد, بر آن آگاه خواهد شد.)55
امـام خـمـيـنـى, در حـاشـيه بر كفايه, در چندين جا, همين ديدگاه را پـذيـرفـتـه56, ولـى در رساله مستقل خود ديدگاه جديدى را ارأه داده است.

نهى حكومتى و سلطانى

امام خمينى, پس از نقل ديدگاههاى ياد شده, با دقت و به شرح , به نقد و بررسى آنها مى پردازد و سپس يادآور مى شود:
اگـر بـنـا باشد از ميان ديدگاههاى ياد شده يكى را برگزينيم, ديدگاه شـيـخ الـشريعه برتر از ديدگاههاست57 كه آنها را هم به نقد مى كشد و از پـذيـرفتن آن , سر باز مى زند و ديدگاه خود را به اين شرح, ارأه مى دهد.
(و هـيهنا احتمال رابع يكون راجحا فى نظرى القاصر و ان لم اعثر عليه فـى كـلام الـقـوم, وهو كونه نهيا لابمعنى الا لهى حتى يكون حكما الهيا كـحـرمـه شرب الخمر و حرمه القمار بل بمعنى النهى السلطانى الذى صدر عن رسول الله (ص) بما انه سلطان المله وسأس الدوله)58
در حـديث لاضرر, ديدگاه چهارمى وجود دارد كه از نگاه من برتر از ديگر ديـدگـاهـهـاسـت, هـر چـند در سخن فقيهان به آن برنخورده ام. در اين ديـدگـاه, نفى به معناى نهى است; اما نه نهى الهى, تا لاضرر حكم شرعى الـهـى هـمانند: حرام بودن نوشيدن شراب و حرام بودن قمار باشد, بلكه نـهـى سلطانى و حكومتى است.اين نهى از پيامبر (ص) به سبب آن كه رهبر و حاكم بوده است صادر شده است.
امـام راحـل, ديدگاه محقق خراسانى را به صورت مستقل نياورده است; از اين روى, از ديدگاه خود به عنوان احتمال چهارم ياد مى كند.
امام خمينى, براى روشن شدن ديدگاه خود چند نكته را يادآور مى شود كه اكـنـون خـلاصـه اى از آنـهـا را ارأه مى دهيم و سپس به جمع بندى مى پردازيم:
1. پيامبر اسلام (ص) داراى سه منصب و مقام است:
الـف. نـبـوت و رسـالـت: بـر اساس اين منصب, به تبليغ احكام الهى مى پردازد.
ب. مـقـام حـكومت و سياست: پيامبر, ولى و پيشواى جامعه اسلامى از سوى خـداونـد است. بر اساس اين منصب, آن حضرت حق امر و نهى دارد و پيروى از او واجـب اسـت, آيـه:(اطـيـعـوا الله واطيعوا الرسول و اولى الامر مـنـكـم)59 و آيـه:(و مـا كان لمومن و لا مومنه اذا قضى الله و رسوله امـرا ان يـكـون لـهم الخيره)60 به اين گونه از دستورها و بازداشتها اشارت دارند.
2. مـقـام قضاوت و داورى در ميان مردم: پيامبر اسلام (ص) بر اساس اين مـنـصب به قضاوت در ميان مردم مى پردازد و بر مسلمانان نيز پيروى از احكام وى و نيز اجراى آن واجب است. آيه شريفه: (فلا وربك لايومنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم...)61 به اين منصب اشارت دارد.62
3. در مـتون روايى, رواياتى كه بيانگر احكام حكومتى پيامبر (ص) و يا امامان معصوم (ع) اند, با ديگر روايات در كنار هم آمده اند واين سبب اشـتـباه شمارى از فقيهان شده است, از اين روى, امام خمينى بر آن مى شود معيارى براى شناخت روايات حكومتى از غير آن ارأه دهد:
(هـر روايـتـى كه از پيامبر (ص) و على(ع) با واژه هايى چون: ( قضى), (حـكـم), يـا (امر)و ...وارد شده, بر حكم حكومتى و قضايى دلالت دارد, نـه بـر حـكـم شرعى. و اگر مقصود از آن روايت, حكم شرعى باشد, يا به صـورت مجاز در آن معنى به كار برده شده و يا ارشاد به حكم الهى است; زيـرا از ظـاهـر ايـن واژه برمى آيد: پيامبر(ص) از آن جهت كه حاكم و قـاضـى اسـت دسـتـور داده, نه از آن جهت كه بيان كننده احكام الهى و مـبـلغ حلال و حرام است.... تحقيق در مقام و همچنين ظهور لفظى, سخنان مـا را تـايـيد مى كند, افزون بر اين, اگر در مورد كار برد اين واژه هـا: قضى, امر, حكم, پى جويى دقت كنيم, همين مطلب به دست مى آيد.)63
سـپـس يـادآور مى شود: چون ديگر امامان معصوم(ع) حكومت ظاهرى نداشته انـد, چنين تعبيرهايى از آنان ديده نمى شود. و اگر در موارد اندك از ايـن واژه هـا استفاده كرده, به اعتبار آن بوده كه بزرگواران به حسب واقع حاكم بر مردم بوده اند.
3. آيـا با اين معيار و تراز مى توانيم همه روايات و احكام حكومتى و قـضايى را بشناسيم و از ديگر روايات جدا كنيم؟ بى گمان با معيار ياد شده بسيارى از احكام حكومتى را مى توان شناخت, ولى چه بسيار رواياتى كـه بيانگر احكام حكومتى و يا قضاى اند, ولى با اين واژه ها در متون روايـى نيامده اند. امام خمينى, گاه كامل كردن معيارى كه ارأه داده مـى نـويـسـد: احـكـام حكومتى و قضايى در پاره اى از روايات با واژه (قـال) و مـانـند آن آمده كه شناخت آنها از راه قرينه حالى يا مقامى امكان پذير است, از باب نمونه:
اگـر در حـديثى آمده بود: پيامبر(ص) به فردى گفت: تو رئيس لشگرى, به فـلان منطقه حركت كن. هر چند با واژه (قال) از آن حضرت نقل شده باشد, ولى به قرينه مقام مى فهميم كه اين دستور, دستور حكومتى است.64
4. در مقدمه چهارم, مجموعه اى از روايات را كه با واژه هاى ياد شده:
قـضـى, امـر و حكم وارد شده اند و همچنين رواياتى كه بدون آن واژگان حـكـم حكومتى دلالت مى كنند, براى تاييد نكته هاى گذشته آورده است.65

جمع بندى

امـام خـمـيـنـى, پـس از يادآورى مقدمه هاى ياد شده, نتيجه مى گيرد:
مـفهوم: (لاضرر ولاضرار) نهى از اضرار است. اما نه به معناى نهى الهى, بلكه به معناى نهى حكومتى و سلطانى:
(حديث نفى ضرر و ضرار, از مسند احمد حنبل به روايت عباده بن صامت در ضـمن فرازهايى آمده كه با واژه (قضى) شروع شده است. و روشن شد كه از ظـاهـر واژه هاى قضى, امر و حكم, بر مى آيد كه مساله از مواردى بوده كـه پـيـامـبر(ص) به عنوان حاكم يا قاضى دستورى صادر كرده است و چون مـورد از مـوارد قـضاوت نبوده, پس دستور حكومتى بوده است. پيامبر(ص) بـا تـوجـه بـه مـقـام حـكـومـتـى خود, از ضرر و ضرار نهى كرده است. بـنـابـرايـن, معناى روايت اين مى شود: پيامبر خدا(ص) به عنوان رهبر جـامعه و حاكم اسلامى مردم را از هرگونه زيان رسانى به ديگران باز مى دارد. و بر ديگران, پيروى از دستور وى, واجب است.)66
شايد گفته شود: داستان سمره, در منابع شيعى با واژه هاى: قضى, حكم و امـر شـروع نـشـده است, پس استناد به آن روا نيست. امام راحل به اين اشـكـال تـوجـه داشـتـه اسـت; از اين روى, پس از نتيجه گيرى ياد شده يـادآور مـى شـود: هـر چـنـد در روايـات مـا اين حديث با آن واژه ها نـيـامده, ولى دقت در آغاز داستان و نيز پايان آن و همچنين شان صدور حـديث از قرينه هايى مستند كه اطمينان نزديك به قطع به فقيه مى دهند كـه لاضـرر ولاضرار, حكم حكومتى است و صادر شده از سوى پيامبر(ص). مرد انـصـارى به حاكم اسلامى, پيامبر(ص) شكايت كرد تا از او رفع ظلم كند.
و پـيـامـبر(ص) نيز بر همين اساس سمره را احضار و با او در اين باره گـفـت وگو كرد. وقتى از راه مسالمت آميز و با در نظر گرفتن حقوق او, كار به انجام نرسيد, پيامبر(ص) دستور داد كه درخت را بر كنند.
پـيـامـبـر(ص) در ايـن ماجرا, در صدر بيان حكم الهى نبوده تا بگوييم مـعـنـاى حديث اين است كه: خداوند حكم ضررى تشريع نكرده و يا اين كه بـگـويـيـم خـداوند از ضرر به ديگران نهى كرده است. براى سمره و مرد انـصـارى, نـه شـبهه موضوعيه و نه حكميه, هيچ كدام وجود نداشته است. تـنـهـا در ايـن جـا تـجاوز و ستم سمره انصارى و سرپيچى او از دستور پـيـامبر اسلام(ص): اجازه گرفتن از مرد انصارى, به هنگام ورود به باغ او, مـطـرح بـوده اسـت و چون سمره از اين حكم سرپيچى كرد, پيامبر(ص) دسـتـور بـه كـندن درخت او داده است. بنابراين, هر چند در روايات ما (لاضـرر ولاضـرار) بـا واژه هاى ياد شده نيامده, ولى نشانه هاى بسيار, بيانگر اين نكته اند كه: مقصود حكم حكومتى بوده است.67
افزون بر اين, عباده بن صامت كه اهل سنت اين روايت را با واژه (قضى) از او روايـت كـرده انـد, از بـزرگان شيعه است. حتى (كشى) از فضل بن شـاذان روايت كرده كه او همانند: حذيفه, خزيمه بن ثابت, ابن التيهان و جـابر بن عبدالله انصارى و ابى سعيد خدرى از جمله كسانى است كه به عـلـى(ع) برگشتند. و نيز, او از كسانى است در هر دو عقبه (عقبه اولى و ثـانـيه) و همچنين جنگ بدر و احد و خندق و ديگر جاها با پيامبر(ص) بوده است.
افـزون بر همه اينها, آنچه عباده از پيامبر(ص) نقل كرده و مسند احمد نـيـز آنـهـا را در يك حديث آورده, بيش تر آنها با همان واژگان و با نـزديـك بـه آنها, در روايات ما, در جاهاى گوناگون, آمده است و اين, ضبط و اتقان عباده بن صامت را مى رساند.68
شـايد گفته شود: استناد جستن امام خمينى به روايت عباده بن صامت, با آنـچـه در بحث از روايات آمد, سازگارى ندارد; زيرا امام راحل, در آن جـا روايـاتى كه مسند احمد حنبل از طريق عباده نقل كرده بود, در خود اسـتـنـاد و حجيت ندانست.69 افزون بر اين, ثقه و شيعه بودن عباده بن صـامـت در اسـتـنـاد و حجت بودن روايت كافى نيست, زيرا در سلسله سند افـراد ديـگـرى وجـود دارند كه مورد اعتماد نيستند و وجود آنها, سبب ضعف اين سند است.
در پـاورقـى بـه اين شبهه چنين پاسخ داده شده است: مقصود امام راحل, حـجت بودن حديث و استناد به حديث نبوده است, بلكه وى چون بر آن بوده نـشـانـه هـا و قـرينه ها را براى توانا سازى ديدگاه خود ارأه دهد, مـطـالـب ياد شده را آورده است. در حقيقت, امام راحل, ديدگاه خود را بـا روايت ياد شده كه مضمون و محتواى آن با آنچه كه از طريق شيعه با سـند صحيح آمده هماهنگى دارد تواناساخته است. بنابراين, اعتماد امام راحـل, بـه عـبـاده و توثيق او, دلالت بر استناد و اعتماد به خبر ياد شـده و همچنين اعتماد به افراد ديگرى كه در سلسله سند واقع شده اند, ندارد.70

نقد و بررسى

امـام خـمينى, در لابه لاى ارأه ديدگاه خود, به چند مطلب مهم و اساسى اشـاره دارد كـه در جاى خود در خور بحث و بررسى مستقل است, از جمله:
1. مبناى حكم حكومتى: حكم حكومتى از مقام ولايت صادر مى شود و كسى كه از سوى خدا به اين مقام رسيده دستورهاى او نافذ و مشروع است.
2. اطاعت و پيروى از احكام حكومت, همانند احكام شرعى واجب است.
3. بـراى بـازشناسى روايات حكومتى از ديگر روايتها معيارى را يادآور شـده كـه براى فقيه در مقام بهره ورى از روايات و گاه اجتهاد, بسيار كاربرد دارد.
امـا دربـاره ديـدگاهى كه امام خمينى برگزيده, چند نكته درخور دقت و درنـگ اسـت. وى به پاره اى از آنها توجه داشته و درصدد جواب برآمده, از جمله:
1. حـديـث لاضـرر و لاضـرار, در پـايـان پاره اى از روايات و قضاوتهاى پـيـامـبـر(ص) همانند: حديث (شفعه) و (منع فضل مإ) آمده كه بى گمان اين موردها, هيچ پيوندى با نقش حكومتى پيامبر(ص) نداشته است.
امـام خمينى در پاسخ اين نقد, با تحليل روايات به اين نتيجه مى رسد: در پايان روايات ياد شده جمله (لاضرر ولاضرار) وجود نداشته, بلكه راوى به عنوان استناد, به آن اشاره كرده است.
2. شـايـد گـفته شود: داستان سمره نشان مى دهد كه سمره و مرد انصارى بـراى پـايـان بخشيدن به درگيرى و داورى به نزد پيامبر(ص) رفته اند. ايـن كه سمره مى گويد: (استاذن فى طريقى الى عذقى) آيا براى رفتن به سـوى درخـت خـودم اجـازه بگيرم, بيانگر اين است كه سمره بر اين باور بـوده اگـر بـراى رفـتن به سوى درخت خود از مرد انصارى اجازه بگيرد, سـلطه مالكانه او محدود شده است و مرد انصارى نيز بر اين باور بوده: سـمـره بـايـد اجـازه بـگيرد; از اين روى به پيامبر(ص) شكايت كرده و پيامبر(ص) هم دستور لازم را صادر كرده است.
3. در صورتى كه ديدگاه امام خمينى را بپذيريم, قاعده (لاضرر) ديگر به عنوان يك قاعده فقهى مطرح نيست, بلكه حكم حكومتى و سياسى است.
4. بى گمان در داستان سمره, نقش ولايى و حكومتى پيامبر(ص) وجود دارد, ولـى مـسـتـنـد در قـاعده لاضرر, تنها داستان سمره نيست, بلكه آيات و روايـات بسيارى است كه به پاره اى از آنها در مدرك اين قاعده استناد شـده اسـت. خـود امام خمينى نيز, درگاه بيان مستندهاى اين قاعده, به جـز روايـاتى كه داستان سمره بن جندب را بيان مى كردند, يازده روايت در مـتـن رسـاله و بيست و نه روايت در پاورقى آن از طريق شيعه و سنى نـقل كرده و به هنگام بيان مفهوم لغوى ضرار نيز, پاره اى از آيات را كه مى توانند مستند اين قاعده باشند, يادآور شده است.
5. شـمـارى از فقيهان با تحليل داستان سمره نقش حكومتى پيامبر(ص) را تنها در كندن درخت دانسته اند, نه قاعده لاضرر.71
براى شناخت اين نكته, تحليلى از داستان سمره بن جندب ارأه مى كنيم:

تحليل داستان سمره

پيامبر اسلام(ص) در اختلاف سمره بن جندب و انصارى, دستور به كندن درخت خـرمـاى سـمـره داد. حـال پرسش اين است كه حكم پيامبر(ص) چگونه بايد توجيه شود.
امام خمينى در (تنبيه اول) مى نويسد:
(قـال الشيخ الانصارى72 فى رساله لاضرر فى هذه القصه اشكال من حيث قول الـنـبـى(ص) بقلع العذق مع ان القواعد لاتقتضيه ونفى الضرر لايوجب ذلك لكن لايخل بالاستدلال.)73
شـيـخ انـصـارى, در رساله لاضرر نوشته است: در اين داستان از جهت حكم پـيـامـبـر(ص) بـه كندن درخت سمره اشكال است; چون قواعد اقتضاى چنين حـكـمـى را نـدارنـد و نـفى ضرر نيز موجب كندن درخت نمى شود, ولى به استدلال لطمه اى نمى زند.
امـام خـمـيـنى پس از نقل فراز بالا, يادآور مى شود: اين اشكال بنابر ديـدگـاه مـا وارد نـيـسـت; زيـرا مورد ياد شده در عنوان حكم حكومتى پـيـامـبـر(ص) داخل است. دستور پيامبر(ص) به كندن درخت براى خشكاندن مـاده فـسـاد بـوده است. اما بر ديدگاههاى ديگر, از جمله ديدگاه شيخ انـصـارى اشـكـال وارد است; زيرا نفى ضرر در ديدگاه شيخ انصارى و يا نـهـى از ضـرر زدن بـه ديگران, اقتضاى ضرر زدن به ديگران را كه كندن درخـت در اين داستان باشد, ندارد. افزون بر اين, موثقه زراره بيانگر ايـن است كه: مستند كندن درخت, لاضرر و لاضرار بوده; زيرا لاضرر ولاضرار بـه عنوان تعليل كندن درخت آورده شده است. فقيهان, براى توجيه دستور پـيـامـبـر(ص) پاسخهايى را ارأه داده اند. ميرزاى نأينى دو راه حل ارأـه داده و امام خمينى, بر هر دو, به شرح پاسخ داده, با اين حال, راه حل نخست بهترين دانسته است.74
راه حـل نـخست: ميرزاى نأينى مى نويسد: درست است كه پيامبر اسلام(ص) بـه كـنـدن درخت سمره دستور داده, ولى سبب اين دستور نفى ضرر نبوده, بـلكه اين دستور براساس ولايت و حكومت پيامبر(ص) بوده است; زيرا سمره بـا اصرار بر خوددارى از اجازه از صاحب باغ هنگام ورود, بر زيان زدن بـه مـرد انصارى, پاى مى فشرد و اين سبب شد كه احترام مال او از بين بـرود. بـنابراين, بر اساس ولايتى كه داشت, براى خشكاندن فساد, دستور به كندن درخت زيان زننده داد.
ايـن تـحليل, با ديدگاه امام تا اندازه اى همانند است. هر دو ديدگاه در داسـتـان سمره, نقش حكومتى پيامبر(ص) را پذيرفته اند, ولى براساس ديـدگـاه امـام راحـل, لاضرر ولاضرار از قاعده فقهى بودن مى افتد و به عـنـوان حـكـم حـكـومـتى و سياسى پيامبر(ص) مطرح مى شود, ولى براساس ديـدگـاه نـأينى, تنها كندن درخت براساس حكم حكومتى پيامبر(ص) صورت گرفته است.
بـه نـظـر مـى رسـد كـه توجيه نأينى قانع كننده باشد, براساس توجيه نـأـيـنى, پس از شكايت مرد انصارى, پيامبر(ص) با فراخواندن سمره بن جـندب, از او خواست كه براى سركشى به درخت خود, از مرد انصارى اجازه بـگـيـرد. جـمـله لاضرر و لاضرار, در واقع علت براى اجازه كه اگر سمره پـذيرفته بود, مشكل حل مى شد و نفى ضرر مى شد, ولى چون سمره نپذيرفت و بـر انـجـام كـار زيان آور خود, پاى فشرد و از راه حلهاى پيشنهادى ديـگـر هم سر برتافت, پيامبر(ص) براى از بين بردن ماده فساد بر اساس ولايـت خـود دسـتور به كندن درخت سمره داد. شايد مقصود شيخ انصارى كه نـوشـته بود: كندن درخت به استدلال خدشه وارد نمى كند نيز, همين بوده اسـت. در عـيـن حـال, اگـر ايـن توجيه را نپذيرفتيم ولاضرر ولاضرار را هـمـچـنان علت براى كندن درخت بدانيم, بايد براى قاعده لاضرر به ديگر دليلها استناد كرد.

حكومت لاضرر بر احكام اوليه

بـرخـى از احـكام شرعى, اگر به عموم آنها توجه شود و قاعده لاضرر, با آنـهـا سـنـجـيـده نشود; زيان برخود و ديگران را در پى دارد, از باب نـمـونـه: اگر به عموم دليلهايى كه بر چيرگى مردم بر دارايى خود, يا دلـيـلـهايى كه بر لازم بودن قراردادها دلالت دارند و همچنين دليلهايى كـه واجـب بـودن روزه, حـج, امـر به معروف و... بيان مى دارند, بدون تـوجـه بـه نفى ضرر, جامه عمل پوشانده شود, لازم مى آيد هر دست يازى, هـر چـند زيان آور باشد, هم برخود و هم بر ديگران, روا دانسته شود و يا هر معامله اى هر چند, زيان آور, لازم و غير قابل فسخ باشد و يا هر كار عبادى, با زيان آور بودن آن براى گزارنده, واجب باشد.
در مـوارد ياد شده و همانند آن, نقش لاضرر چيست؟ آيا نقش لاضرر, محدود كـردن دليلها و تنگ كردن دامنه اثرگذارى آنهاست يا اين كه هيچ پيوند و پـيـوسـتگى بين لاضرر و آن دليلها نيست؟ پاسخ پرسش بالا, با توجه به ديدگاهها در مفهوم قاعده لاضرر, گوناگون است:
كـسـانى كه مفهوم لاضرر را نهى از ضرر زدن به ديگران مى دانستند, هيچ نـقـشـى براى لاضرر و كاستن از قلمرو دليلها و هيچ پيوندى بين لاضرر و ديـگر دليلهاى احكام شرعى نمى بينند. آنها بر اين باورند: دليل وضوء و روزه... مـى گويد: وضو و روزه واجب است. در كنار اينها, حديث لاضرر هـم مـى گـويـد: زيان زدن به ديگران حرام است. در دادوستد زيان آور, روزه زيـان آور بـايـد بـه دليلهاى خاص آنها مراجعه شود. بر طرف شدن لـزوم مـعـامـلـه و يـا وجوب وضوى ضررى هيچ پيوند و پيوستگى با لاضرر ندارد.
هـمـچـنين براساس ديدگاهى كه مفهوم لاضرر را, نفى زيان جبران نشده مى دانـد, هـيچ پيوندى بين لاضرر و احكام اوليه وجود ندارد; زيرا در اين صورت نيز, قاعده لاضرر حكم مستقلى است, ويژه جبران ضرر.
دربـرابـر اين دو ديدگاه, مشهور فقهاى شيعه بر آنند كه: لاضرر بر همه احـكـام اولـيه حكومت دارد. شيخ انصارى و بسيارى از فقيهان ديگر, از اين ديدگاه به دفاع برخاسته اند.75
امـام خمينى, با اين كه مفهوم لاضرر را نهى حكومتى مى داند, به حكومت لاضرر برقاعده تسليط حكم كرده است.76 به نظر وى, واجب نبودن وضويى كه ضـرر داشـتـه بـاشـد, و يـا لـزوم در مـعامله غبنى و همانند آن, هيچ پـيـوسـتـگى و پيوندى با لاضرر ندارد و احكامى از اين دست كه فقها در سـرتـاسـر فـقـه بـراى ثابت كردن آنها, به لاضرر, استدلال جسته اند از مـفـهـوم اين حديث, به دورند. گروهى برآنند: براساس اين مبنا بسيارى از فـروع فـقـهـى, همانند خيار غبن و... دليل فقهى خود را از دست مى دهـند, امام به اين شبهه پاسخ مى دهد هر جا, در بابهاى گوناگون فقه, بـه قـاعـده لاضـرر اسـتـنـاد شده, مدرك آنها, تنها لاضرر نيست از باب نمونه:
خـيار غبن, امرى عرفى و عقلايى است. كسى كه در معامله اى زيان ببيند, از نگاه عقلإ مى تواند آن معامله را به هم بزند و براى ثابت كردن آن نيازى به قاعده لاضرر نيست.
دو نكته در اين جا لازم به يادآورى است:
1. شـايد گفته شود: حكم حكومتى موردى, جزيى و وابسته به زمان و مكان و بـه عـبارت ديگر دگرگون پذير است با اين حال, چگونه امام خمينى از حـكـومـت لاضـرر, كـه يـك حكم حكومتى است بر قاعده تسليط, آن هم براى هـميشه سخن گفته است؟ در پاسخ نمى توان گفت: همه احكام حكومتى يكسان نـيـسـتـنـد, پاره اى از آنها موردى و جزيى وابسته به زمان و مكان و پـاره اى از آنـهـا كـلى اند. ديگر سخن, احكام حكومتى, همانند احكام اولـيـه, بـا تـوجـه بـه مصالح اسلام و مسلمانان, وضع مى شوند. احكام اولـيـه, ثـابـت و دأمى اند; زيرا براساس مصالح كلى و دأمى گذارده شـده انـد, ولـى در احـكـام حـكومتى ماندگارى و ادامه حكم داير مدار عـنـوان و مـصلحت است, تا هنگامى كه عنوان و مصلحت وجود داشته باشد, حـكـم هـمـچنان باقى خواهد بود, هر چند حاكمى كه آن حكم را داده, از دنيا رفته باشد. بر همين اساس امام خمينى مى نويسد:
(فـان دلـيـل نـفـى الـضرر ورد لكسر سوره تلك القاعده الموجبه للضرر والـضرار على الناس, وهو بامره الصادر منه بما انه سلطان على الامه و بـمـا ان حـكـمـه على الاولين حكمه على الآخرين منع الرعيه عن الاضرار والـضـرار فدخول سمره بن جندب فى دار الانصارى فجئه والاشراف على اهله ضرار و ايصال مكروه و حرج على المومن فهو ممنوع.)77
دليل نفى ضرر, تنها براى درهم شكستن قاعده سلطنت: (الناس مسلطون على اموالهم) در جايى كه سبب زيان مادى و معنوى مردم گردد آمده است.
پـيامير اسلام(ص) با حكم حكومتى خود, به عنوان رهبر و حاكم امت, همان گـونه كه حكم او بر افراد زمان خودش نافذ بود, بر كسانى كه از آن پس نـيـز بـيـايـنـد نافذ است; از اين روى, مردم را براى هميشه از زيان رسـانـدن بـه يـكديگر بازداشته است. و چون داخل شدن سمره بن جندب به خـانه انصارى, به صورت ناگهانى و آگاه شدن از وضعيت خانواده او, سبب زيـان و نـاخشنودى و حرج بر مومن بوده, او از كار بازداشته شده است. 2. امـام راحـل, در ايـن جـا, لاضـرر را به عنوان حكم حكومتى تنها بر قـاعـده سـلـطنت, كه از احكام اولى است, حاكم مى داند. در جاى ديگر, احكام حكومتى را بر همه احكام اوليه مقدم مى داند:
(... حكومت كه شعبه اى از ولايت مطلقه رسول الله, صلى الله عليه وآله وسـلـم, اسـت, يـكـى از احـكام اوليه اسلام است و مقدم بر تمام احكام فـرعـيـه, حتى نماز و روزه و حج است. حاكم مى تواند مسجد و يا منزلى را كـه در مسير خيابان است خراب كند و پول منزل را به صاحبش رد كند. حاكم مى تواند مساجد را در موقع لزوم تعطيل كند...)78
در نـامه ياد شده, امام راحل, به شرح, يادآور مى شود: حاكم اسلامى مى تـوانـد احـكـام حـكـومـتى بسيارى را در زمينه هاى اقتصادى, سياسى و اجـتـمـاعى صادر كند و به هنگام تزاحم, احكام حكومتى بر احكام اوليه مقدم مى شوند.
آيـا بين اين دو مطلب ناسازگارى وجود دارد؟ شمارى چنين پنداشته اند. به باور ما هيچ گونه ناسازگارى بين اين دو سخن وجود ندارد; زيرا فرق اسـت بـيـن لاضرر, به عنوان يكى از احكام حكومتى و بين احكام حكومتى. احـكـام حـكـومـتـى مى توانند ناظر به همه احكام اوليه باشند و حاكم اسـلامـى مـى تـوانـد در هر جا كه لازم باشد حكم حكومتى صادر كند. ولى ايـن, بـه ايـن معنى نيست كه هر حكم حكومتى بر همه احكام مقدم گردد. پـاره اى از احـكـام حكومتى, مربوط به احكام عبادى اند و تنها در آن بـاب مـمـكـن است جريان يابند, پاره اى از آنها مربوط به باب معاملات و... قـاعـده لاضـرر, به باور امام خمينى, تنها بر قاعده تسليط, مقدم اسـت در مـقـولـه لاضرر, پرسشها و بحثهاى فراوانى در خور طرح و بررسى اسـت از جـمـلـه: آيا قاعده لاضرر, تنها نقش باز دارنده دارد و يا مى تـوانـد نـقش سازنده نيز داشته باشد؟ به ديگر سخن, اگر دستور تكليفى از سـوى شارع, سبب زيان گردد, لاضرر بر نفى آن دلالت دارد. آيا اگر در مـوردى, نـبـود حكم, سبب ضرر و زيان گردد, مى توان با استناد به اين قاعده از ضرر جلوگيرى كرد و به موجب آن, حكمى براى آن وضع كرد؟
پـيـونـد لاضرر با ديگر قواعد فقهى, همانند: قاعده سلطه, حرج و قاعده اقدام چيست؟
از جمله بحثهايى كه در مقوله لاضرر مطرح مى شود, اقسام ضرر است. زيان بـا تـوجـه به مفهوم آن شخص زيان ديده و انگيزه هاى زيان زننده و... از ديـگر مباحث با اهميت در اين مقوله مى توانند باشند, ولى چون هدف مـا در اين مقاله تنها روشنگرى ديدگاه امام راحل و پيامدهاى آن بود; از ايـن روى, بـه هـمـيـن انـدازه بسنده مى كنيم و ديگر مباحث را به نوشتارى ديگر وا مى گذاريم.

پانوشتها:

1. قواعد فقهى از اين منظر به چهار دسته زير تقسيم مى شوند: الـف. قـواعـدى كـه در همه بابهاى فقهى جريان دارند, همانند: لاضرر و لاحرج.
ب. قـواعدى كه تنها در باب عبادات جريان دارند همانند. قاعده سهويات و شكيات.
ج. قـواعدى كه در معاملات به معناى خاص به كار برده مى شوند, همانند: از بـيـن رفـتـن جـنس, كالا و حيوان مورد معامله در زمان خيار, قاعده مايضمن بصحيحه يضمن بفاسده.
د. قـواعـدى كه در دادوستدها به معناى عام آن به كار گرفته مى شوند, مانند: قاعده سلطنت, قاعده لزوم و...
2. بـراى آگـاهـى از ديـدگـاه امـام خـمينى, ر.ك: (انوار الهدايه فى الـتعليقه على الكفايه), ج1/44, ;267 (مناهج الوصول الى علم الاصول), امام خمينى, ج1/51, موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى.
3. (نظام حقوق زن در اسلام), شهيد مطهرى/135136, صدرا.
4. (ايـضـاح الـفـوأد فى شرح اشكالات القواعد), فخرالمحققين, ج2/48, اسماعيليان.
5. (الرسأل), امام خمينى/6 ـ14.
6. همان/1421.
7. (عـوأـد الايـام), ملا احمد نراقى/47, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم.
8. (الـعـناوين), سيد مير عبدالفتاح حسينى مراغه اى /306, موسسه نشر اسلامى, وابسته به جامعه مدرسين, قم.
9. (الرسأل), امام خمينى/15.
10. (الفروع من الكافى), كلينى, ج5/291, دار صعب, بيروت.
11. (وسأل الشيعه), ج17/341.
12 . (الفروع من الكافى), ج5/294.
13. (وسـأـل الـشـيـعه), شيخ حر عاملى, ج17/340, تحقيق مرحوم ربانى شيرازى.
14. (من لايحضره الفقيه), شيخ صدوق, ج4/243, دارصعب, بيروت.
15. (التذكره), ج1/522.
16. (النهايه), ج3/81.
17. الفروع من الكافى), ج;5/280 (وسأل الشيعه), ج17/319.
18. همان;/294 (وسأل الشيعه), ج17/333.
19. هـمان, ج5/31, 292, ;293 (وسأل الشيعه), ج13/49, ;339 ج17/343.
20. (عـوأـد الايام), نراقى;/43 (العناوين) سيد مير عبدالفتاح مراغه اى;/306 (الـقـواعـد الفقهيه), سيد ميرزا حسن بجنوردى ج1/176 به نشر آداب, نـجـف اشـرف; (قـاعـده لاضـرر) شيخ الشريعه اصفهانى, موسسه نشر اسلامى, وابسته به جامعه مدرسين, قم.
21. سوره (بقره), آيه 231.
22. (وسـأل الشيعه), ج15/402. در وسأل سه روايت در اين باره آورده شده است.
23. سوره (بقره), آيه 233.
24. سوره (طلاق), آيه 6.
25. سوره (نسإ), آيه 12.
26. سوره (بقره), آيه 282.
27. (الـقـواعـد والـفـوأـد), مـحـمد بن مكى عاملى, مقدمه دكتر سيد عبدالهادى حكيم, ج1/4, مكتبه المفيد, قم.
28. همان/74147.
29. (نـفـد الـقواعد الفقهيه على مذهب الاماميه), فاضل مقداد, تحقيق: سيد عبداللطيف كوهكمرى/63 به بعد, كتابخانه مرعشى نجفى.
30. (الرسأل)/15.
31. (قاعده لاضرر), شيخ الشريعه اصفهانى/22.
32. (منيه الطالب), ج2/194.
33. (الرسأل)/1922.
34. همان/2224.
35. همان/25.
36. همان/26.
37. (المكاسب), شيخ انصارى/373.
38. (المصباح المنير), ج2/360.
39. (النهايه), ابن اثير, ج3/81.
40. (المكاسب), شيخ انصارى/372.
41. همان.
42. (الرسأل), ج1/32.
43. (منيه الطالب), ج2/199, حيدريه, نجف.
44. (عوأد الايام)/48.
45. شهيد اول, حكم وصفى را سه گونه مى داند: سبب, شرط و مانع, گروهى ديـگـر, صـحـت, بـطـلان, عـزيـمت و رخصت را نيز افزوده اند: (القواعد والفوأد), ج1/39, 68.
46. (قاعده لاضرر), شيخ الشريعه اصفهانى/2425.
47. همان.
48. (الـعـنـاويـن), سـيـد فـتـاح مراغه اى/99, ;111 (المكاسب), شيخ انصارى/372.
49. (المكاسب), شيخ انصارى/372.
50. (عوأد الايام)/51.
51. (قواعد فقه), سيد مصطفى محقق داماد/151, علوم اسلامى.
52. (عوأد الايام)/51 ـ 52.
53. (المكاسب/372.
54. (كـفـايـه الاصول), آخوند خراسانى, ج2/268, علميه اسلاميه; (حاشيه رسأل), بحث لاضرر, چاپ سنگى.
55. (منيه الطالب), علامه نأينى, ج2/301.
56. (انوار الهدايه), ج1/369, ;371 ج2/46.
57. (الرسأل), ج1/49.
58. همان/4041.
59. سوره (نسإ), آيه /59.
60. سوره (احزاب), آيه 36.
61. سوره (نسإ), ايه 65.
62. (الرسأل), ج1/5051.
63. همان/51.
64. همان/52.
65. همان/5254.
66. همان/5455.
67. همان/5556.
68.همان مدرك/56.
69. (تهذيب الاصول), ج3/83.
70. (الرسأل), ج1/56.
71. (منيه الطالب), ج2/209.
72. (المكاسب)/372.
73. (الرسأل), ج1/59.
74. همان.
75. (المكاسب)/373.
76. (الرسأل), ج1/63.
77. همان.
78. (صـحـيـفـه نـور), مجموعه رهنمودهاى امام خمينى, ج20/170171, وزارت ارشاد اسلامى.
شنبه 15 مهر 1391  5:31 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و نشانه هاى بلوغ جنسى

قرآن و نشانه هاى بلوغ جنسى

خلیل منصوری

بلوغ در زبان تازى به معناى وصول و رسيدن است. فقهاى اسلام اين واژه را در معناى خاصى به كار برده و از آن «پايان دوران كودكى و آغاز تكليف» را اراده كرده اند. به اين معنا كه بلوغ را يكى از شرايط طبيعى تكليف دانسته كه پس از آن فرد بايد خود را به آداب و وظايف الهى مقيد سازد.
اسلام براى اين دوران اهميت فراوانى قايل شده است; زيرا كودك يا نوجوان چون به بلوغ مى رسد، وارد مرحله تازه و عالى تر از ادراك و شعور و فهم مسايل و احساس مسؤوليت مى گردد. از اين رو، خداوند اين سن معين را فاصله ميان كودكى و مردانگى يا زنانگى قرار داده است و با ورود به اين دوران همه احكام شرعى بر پسر و دختر بالغ مترتب مى شود. بدين معنا كه از لحظه اى كه دختر و پسرى نشانه بلوغ (يا نشانه هاى بلوغ) در آنان پديدار شد، از نظر شرعى مكلف به انجام همه تكاليف شرعى از آموزه هاى دستورى هستند و مى بايست در برابر آموزه هايى از اين دست فرمانبر بوده و از اوامر و نواهى الهى پيروى نمايد. با توجه به اين تكليف شرعى است كه در اصطلاح عموم مردم دوران بلوغ را دوران تكليف مى گويند. بنابر آيات و روايات و متون فقهى از هنگامى كه كودك بالغ مى شود، در واقع شخصيت مستقلى است كه از آن لحظه بايد با توجه به آن استقلال شخصيتى خود عمل نمايد. از آن دم است كه در برابر كارهاى نيك و بدش پرسش و مؤاخذه مى شود و بايد پاسخگوى اعمال و رفتار خود باشد ; چنان كه مى بايست در روز رستاخيز نيز پاسخگوى آن ها بوده و حجت شرعى داشته باشد. اين بازپرسى در دنيا و آخرت نسبت به اعمال و رفتار از همان آغاز بلوغ و تكليف است.
در فقه اسلامى بلوغ جايگاه ويژه اى دارد و از شرايط عمومى تكليف بوده و احكام و مقررات تكليفى و موضوعى را به دنبال دارد. در كتاب هاى فقهى بالغين از احكام خاصى برخوردارند كه عبارتند از: 1) عمل به همه واجبات شرعى چون نماز، روزه، خمس و زكات و نيز ترك نواهى شرعى مانند زنا، رشوه، دروغ و بهتان بر او لازم و ضرورى است; 2) فرد بالغ مى تواند معاملات و عقود را اجرا نمايد; 3) همه حدود شرعى چون حد قذف و زنا بر او جارى مى شود; 4) لازم است اگر پيش از آن ختنه نشده، ختنه كند.[1]

بلوغ در آموزه هاى دينى

بلوغ چيست؟ دگرگونى ها در اندام و احساسات و انديشه را بلوغ گويند.
صاحب جواهر مى گويد: «بلوغ كمال طبيعى انسان است. با بلوغ، نسل آدمى حفظ مى شود و عقل قوت مى يابد. اين حالت، گذر از دوران طفوليت به مرز كمال و رسيدن به رتبه زنان و مردان است».[2] برخى ديگر مى گويند: «بلوغ آغاز آمادگى جنسى است، زمانى كه اندام هاى تناسلى، توان انجام وظايف خود را پيدا كنند، اين حالت «سن راهقه» ناميده مى شود. در دختران از دوازده سالگى تا چهارده سالگى حاصل مى شود و با پديده حيض و بر آمدن پستان ها همراه است. اما در پسران بين دوازده و شانزده سالگى واقع مى شود و با خروج منى، تغيير صدا و رشد موى صورت، همراه است.[3]
از بلوغ در قرآن و احاديث تعريفى يافت نمى شود، بلكه تنها به برخى از نشانه ها و أمارات آن همانند: قاعدگى، احتلام،[4]حيض، سن و جز اين ها اشاره شده است.

سن نشانه عادى يا تعبدى؟

آيا «سن» اماره تعبّدى است يا نشانه و اماره عادى و طبيعى است؟ بيشتر فقيهان به طور ضمنى پذيرفته اند «سن» كه در روايات به آن اشاره شده، اماره تعبّدى و قرارداد شرعى است. قريب به اتفاق فقيهان سنّ تعبدى را در دختران نه سالگى مى دانند; و شيخ طوسى از بينانگذران فقه استدلالى شيعى در اين باره ادعاى اجماع كرده است.[5] ابن ادريس شاگرد نقاد و تيزهوش مكتب وى مى گويد: ظاهر مذهب آن است كه نه سال، سن بلوغ مى باشد.[6] صاحب جواهر الكلام از محققان و متتبعان فقه شيعى ضمن طرح اين شبهه كه اگر بلوغ شرعى «احتلام» و امور ديگر مثل سنّ و غير آن علامت و كاشف طبيعى باشد، نتيجه استصحاب، عدم بلوغ است، لكن اين مطلب خلاف رأى اصحاب است كه سن بلوغ را شرعى مى دانند نه علامت و كاشف.[7]
و نيز يكى از فقهاى صاحب نظر معاصر مى گويد: «بلوغ يك موضوع خارجى است. مثلاً الان روز است اين يك موضوع خارجى است. كسى نمى تواند بحث بكند كه نه الآن شب است و اگر در اين زمينه هزار روايت هم وارد بشود الآن شب است ما نمى توانيم بپذيريم چون اين روايات بر خلاف واقع مى باشد. موضوعات خارجى يك امر واقعى است و ارتباط با تعبّد ندارد ما نمى توانيم تعبّداً بگوييم الآن شب است. تعبد در يك سلسله امور اعتبارى است نه در امور حقيقى و واقعى. تعبد فقط در مسايل اعتبارى قابل فرض است از قبيل: وجوب نماز، وجوب يك امر اعتبارى است، امر حقيقى خارجى نيست. تمام احكام خمسه اين چنين اند. ولى بلوغ جنسى يك امر واقعى خارجى است. فلذا بايد ببينيم كه اين امر خارجى (يعنى بلوغ) كى محقق مى شود؟... حالا صد روايت آمدند گفتند دختر در 9 سالگى بالغ مى شود و بررسى كرديم و ديديم كه چنين بلوغى در سن نه سالگى وجود ندارد. چون بلوغ يك امر واقعى است و نمى توان به آن روايات با ديد تعبد نگاه كرد، تعبد در آنجا معنى ندارد. ما اين مطلب را از كلمات فقها و از آيات و روايات استنباط مى كنيم. يعنى شارع مقدس نخواسته بلوغ را يك امر تعبدى مانند ساير احكامى كه در اعبتاريات جارى مى شوند قرار بدهد. مثلاً در قرآن مى فرمايد: «وَابْتَلُواْ الْيَتَـمَى حَتَّى إِذَا بَلَغُواْ النِّكَاح»[8] بلوغ نكاح يك امر تكوينى است اين امر تكوينى بايد محقق شود تا محقق نشود بالغ نيست حال مى خواهد فرد 10 سال داشته باشد، 9 سال يا 15 سال داشته باشد اين امر بايد در خارج محقق شود. يكى از آيات شريفه «وَإِذَا بَلَغَ الاَْطْفَـلُ مِنكُمُ الْحُلُمَ»[9] است. لغت كلمه «حلم» را اين چنين معنى كرده اند يعنى اين كه به سنى برسد كه قواى جنسى رشد پيدا كند به طورى كه بتواند در خواب محتلم شود... نكته اى كه از آيات استفاده مى شود اين است كه در هيچ كدام از آيات، سنى براى بلوغ در نظر گرفته نشده و اگر سن تعيين مى شود به عنوان اماره تعيين شده... اينكه بعضى از فقها سن 9 سالگى را مناط قرار داده اند به اين خاطر است كه اشتباه كرده اند و اشتباه آن ها در اين است كه چون در روايات آمده كه دخترها در سن 9 سالگى بالغ مى شوند و لابد بايد هميشه در 9 سالگى بالغ شوند بلكه در رواياتى هم ذكر شده كه بلوغ به سن نيست بلكه به حيض مى باشد... در روايت مى گويد: «اگر دخترى در 9 سالگى حيض شد بالغ است».[10] صاحب جواهر مى گويد: «بلوغ از امور طبيعى شناخته شده در لغت و عرف است نه از موضوعات شرعى كه بايد از سوى شرع دانسته شود.»[11] از اين رو، شيخ طوسى تحقق بلوغ را وابسته به يكى از سه امر احتلام، كمال عقل و رويش مو دانسته و مسأله سنّ را مطرح نكرده است.
فقهايى كه سن بلوغ را 9 سالگى دانسته اند يكى از ادله آنان اجماع است در حالى كه با وجود روايات، اجماع مدركى بوده و اجماع مدركى مستقلاً ارزشى بلكه بايد روايات را مورد رسيدگى قرار داد. در روايات نشانه هاى بلوغ در دختران با 6 عنوان بيان شده است: 1. رسيدگى به 9 سالگى; 2. رسيدن به 13 يا 14 سالگى; 3. رسيدن به 9 سالگى همراه با قاعدگى; 4. قاعدگى بدون اشاره به سن; 5. يكى از دو علامت حيض و يا حمل; 6. رشد عقلانى و جسمانى.
بدون ترديد اختلاف اخبار در تعيين سن بلوغ دختران به دليل اختلاف محيط زندگى، اوضاع جغرافيايى عوامل ژنتيكى و فيزيكى و نوع تغذيه آنهاست و روشن است كه اين نوع اختلاف ها در رشد جسمى و جنسى آنان دخالت دارد و موجب ناهمگونى دختران در مسأله عادت ماهانه و بلوغ است. بر اين اساس نمى توان سن خاصى را به طور مطلق در همه مناطق علامت بلوغ قرار داد بنابراين مى توان گفت رواياتى كه 9 سالگى را نشان بلوغ دختران دانسته است مختص دخترانى است كه در زمان صدور روايات در 9 سالگى داراى نشانه هاى بلوغ (حيض و حمل) بوده اند و رسيدن به 9 سالگى براى بلوغ موضوعيت نداشته بلكه طريقيت دارد و تعيين 9 سالگى براى بلوغ در زمان صدور روايات از باب تعيين مصداق بوده نه از باب ماهيت آن. پس معيار بلوغ دختر عادت ماهيانه است. و با بررسى رواياتى كه رسيدن به 9 ـ 10 ـ 12 و يا 13 سالگى را نشانه بلوغ مى داند به دست مى آيد كه معيار واقعى حيض است، زيرا در بعضى از روايات وجوب نماز بر دختران را رسيدن به سن 13 سالگى به شرط عدم حيض دانسته است يعنى اگر دختر قبل از 13 سالگى حيض ببيند بايد نماز بخواند.
در برخى از روايات 9 سالگى را معيار ثواب و عقاب دانسته البته به شرط آنكه در 9 سالگى حيض ببيند. همانگونه كه در يك دسته از روايات لزوم پوشش براى دختران مقيد به زمان حيض شده است. پس مى توان گفت: حيض در دختران به منزله منى در پسران است و بلوغ دختر به سن خاصى مربوط نيست بلكه منوط به حايض شدن و يا (در موردى كه بر اثر عوارض مزاجى حيض او تأخير افتد و يا اصلاً حيض نبيند) رسيدن به سنى است كه در آن معمولاً دختران صلاحيت براى حايض شدن را پيدا مى كنند.
آيت الله مرعشى در اين رابطه مى نويسد: «اصحاب هر چند به روايت 9 سالگى عمل كرده اند اما نمى توان در اين چنين مسايل از آنان تبعيت كرده بلكه نمى توان به اين روايات عمل نمود; زيرا يكم: با روايات ديگر سازگار نيستند; دوم: با واقعيت خارجى غالباً مطابقت ندارد; سوم: با ملاكى كه در قرآن براى بلوغ ذكر شده كه رسيدن به حد احتلام باشد، هماهنگ نمى باشند».[12]
برخى مى گويند: «در آيات قرآن تحديد سنى مطرح نشده و در سخنان پيامبر بزرگوار اسلام نيز سخنى كه دلالت بر سن داشته باشد سراغ نداريم و همچنين در سخنان ائمه تا حضرت امام باقر(ع) از طرف ديگر تشريع با رحلت پيامبر به پايان رسيده و ائمه حافظ و مفسر شرع بوده اند... و اگر سن بلوغ تشريع دينى بود در زمان پيامبر(ص) بيان مى شد به ويژه آنكه از مسايل مبتلا به زنان بوده است و وجهى در تأخير بيان آن وجود ندارد و همچنين اخفاى آن... حاصل اين كه: اين قرائن و امور ديگرى چون جهانى بودن دين، اختلاف رشد زنان ناحيه هاى مختلف جهان و... اين اطمينان را مى دهد كه شارع مقدس بر سنّ خاص به عنوان اماره اى تعبدى نظر نداشته است».[13] برخى از فقها و مراجع معاصر بلوغ دختران را 13 سالگى مى دانند:
آيت الله صانعى نشانه هاى بلوغ دختران را تمام شدن 13 سال قمرى مى داند. آيت الله مرعشى مى گويد: «با تحقيقاتى كه به عمل آمده لازم است سن 13 سالگى را در دختران اماره بلوغ دانست مگر آن كه ثابت گردد پيش از رسيدن به اين سن امارت ديگر بلوغ در او ظاهر گرديده».[14]

عوامل مؤثر در بلوغ زودرس

نژاد، تغذيه و عوامل فيزيكى و روانى موجود در محيط زيست فرد و جز اين ها در ظهور بلوغ و ميزان و ترشح هورمون هاى مربوط آن اثر مى گذارد. مثلاً ويتامين E را از جمله عوامل تغذيه اى مؤثر به شمار مى آورند. هم چنين نژاد، عوامل فيزيكى و محيط جغرافيايى در بعضى از اقوام مناطق گرمسير نزديك خط استوا، موجب بلوغ زودرس مى شوند. آثار بلوغ جسمانى دختران در «جثه» كه از ممالك آفريقايى به شدت گرمسير است در 9 يا 10 سالگى بروز مى كند، در حالى كه در «لابونى» شمالى ترين منطقه اروپا در شمال شبه جزيره اسكانديناوى در 18 سالگى رخ مى دهد. وضع نامساعد اخلاقى در اجتماعات بى بند و بار نيز باعث بلوغ زودرس در آن جوامع مى شود. سن پيدايش بلوغ در نژادهاى مختلف نيز متفاوت است و عوامل محيطى، فرهنگى، خانوادگى، موروثى و تغذيه اى در پيدايش بلوغ مؤثر مى باشد. به عنوان مثال: در هندوستان دخترها ديرتر از دخترهاى انگليسى و آمريكايى بالغ مى شوند و حتى بعضى از محققان و پژوهشگران، چنين برآورد كرده اند كه در كشورهاى اروپايى هر ده سال دخترها در حدود سه الى چهار ماه زودتر از سنينى كه قبلاً بالغ مى شدند به بلوغ مى رسند. در ايران نيز مطالعات آمارى در مقايسه بين سن قاعدگى دختران و مادران و مادر بزرگ هاى آنان پايين آمدن قاعدگى را به مرور زمان نشان مى دهد.[15]احتلام تنها نشانه بلوغ از نظر قرآن
چنان چه اشاره شد درباره نشانه و يا نشانه هاى بلوغ در ميان روايات و نيز به تبع آن، ميان فقيهان اختلاف است. برخى نشانه هاى بلوغ را در پسران عبارت از 1) روييدن موى خشن روى شرمگاه و پيرامون آلت مردانگى ; 2) احتلام يا تراوش منى ; 3) ورود به شانزده سالگى ; و علايم و نشانه هاى آن را در دختران عبارت از: 1) روييدن موى خشن بر روى شرمگاه و اطراف آلت تناسلى ; 2) احتلام ; 3) ديدن حيض ; 4) ورود به سن ده سالگى، دانسته اند.
با توجه به موارد مشابه و موافقات در مى يابيم كه روييدن موى خشن و احتلام در ميان دختران و پسران مشترك است ; اما مسأله احتلام امرى است كه در دختران رخ نمى دهد، به آن مفهومى كه در پسران وجود دارد. بنابراين از نظر فيولوژى اثبات احتلام دختران امرى دشوار مى نمايد; اما حيض در دختران به نظر مى رسد همانند احتلام در پسران باشد كه نشانه طبيعى بلوغ است; زيرا آمادگى توليد مثل در پسر به تراوش منى و احتلام و در دختران به حيض پديدار مى گردد; به اين معنا كه دختران با ديدن حيض و پسران با احتلام در مى يابند كه به دوران بلوغ جنسى و توليد مثل (مردانگى و زنانگى) رسيده اند. اما موارد اختلاف ديگر چون سن از آن جايى كه مبناى قوى و ادله استوارى از روايت و غير آن ندارد، به نظر مى رسد كه نمى توان بر پايه آن حكم قطعى به نشانه بودن آن كرد.
ظهور علامت و نشانه هاى مردانگى يا زنانگى در كودك به افزايش سن امرى طبيعى است، ولى به جهت اختلاف افراد و نوع تغذيه و شرايط زيست محيطى، اين مسأله با تفاوت و تغييرهاى چندى همراه است. بنابراين نشانه هاى بلوغ و رسيدن به سن مردانگى يا زنانگى امرى طبيعى است كه با دگرگونى در وضعيت فرد به ويژه در بعد جسمى خود را نشان مى دهد.
از جمله مسايل خلافى كه آثار زيانبارى در خانواده و جامعه دارد، مسأله بلوغ دختران و پسران و آغاز سن تكليف و مسؤوليت پذيرى است. در اين زمان خانواده گاه بدون توجه به بلوغ واقعى كودكان به ويژه دختران خود را مؤظف به انجام تكاليف سخت و توانفرسا مى كنند كه آثار سوء فردى و اجتماعى به دنبال دارد. از اين رو تحقيق و تبيين اين مسأله بسيار حايز اهميت است و ضرورت دارد تا از ديدگاه قرآن نيز به اين مسأله پرداخته شود تا دانسته شود كه قرآن به عنوان نص قاطع چه حكم و فصل الخطابى دارد.
در قرآن نشانه هاى بلوغ و آغاز تكليف و مسؤوليت بيان شده و در مسأله بلوغ صراحت تام و كاملى دارد. با توجه به اختلاف روايات در مسأله تحديد زمان دقيق بلوغ و آغاز تكليف مى بايست به قرآن و آيات محكمات آن رجوع كرد تا هر متشابه و مختلفى بر پايه آن زدوده و حقيقت آشكار گردد. در قرآن در مسأله بلوغ و نشانه يا نشانه هاى آن سه آيه به صراحت وجود دارد. در اين آيات چنان كه خواهيم ديد يك امر طبيعى به نام بلوغ به يك نشانه طبيعى به نام احتلام پيوند زده شده و هيچ سخنى ديگر از نشانه هاى چون روييدن موى خشن و سن نشده است. چنان كه خواهيم ديد روايت كه به عنوان سند و دليل اين دو نشانه ذكر شده از چنان استوارى و استحكامى برخوردار نيستند تا بتواند در برابر نص قرآنى به عنوان نشانه ديگر بلوغ مطرح گردند.
اما آياتى كه به نشانه هاى بلوغ يعنى (احتلام و حيض) اشاره دارد، عبارتند از: 1) وَابتَلُوا اليَتَامَى حَتَّى اذَا بَلَغُوا النَّكَاحَ;[16] يتيمان را بيازمايد تا هنگامى كه به حد نكاح و زناشويى رسيدند; 2) «الَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُواْ الْحُلُم»;[17] و آنان كه به حد احتلام نرسيده اند; 3) وَ اذَا بَلَغَ الاطفَالُ مِنكُم الحُلُمَ;[18] و هرگاه اطفال و كودكان شما به حد احتلام رسيدند.
آيه نخست صراحت در اين معنا دارد كه ملاك بلوغ، رسيدن به حدّى است كه پسر و دختر شايستگى زناشويى را داشته باشند و آن هنگامى است كه اطلاق مرد و زن به آن ها صدق كند و آن نيز هنگامى است كه احتلام پسران و حيض دختران تحقق مى يابد; چون در اين زمان است كه به طور طبيعى صلاحيت زناشويى را خواهند داشت; و اما واژه يتيمان به اتفاق همه مفسّران و فقيهان هم شامل پسران و هم دختران است. دو آيه ديگر نيز بيان مى دارد كه زمان بلوغ تنها هنگام احتلام است و هيچ چيز ديگرى را به عنوان معيار يا نشانه و دليل بر بلوغ ندانسته است و گرنه بايد شارع و قانونگذار در همين آيه معيارها و نشانه هاى ديگر را ذكر مى كرد، زيرا آيه در مقام بيان حكم است و تأخير بيان در وقت حاجت به اتفاق همه عقلا امرى قبيح و از شخص حكيم قبيح تر و از خداى متعال محال است. از اين جا دانسته شد كه نشانه بلوغ منحصر به تحقق احتلام در پسران و حيض در دختران است.
اما احاديث نبوى نيز تنها احتلام و حيض را نشانه بلوغ دانسته و مى فرمايد: رُفِعَ القَلَمُ عَن ثَلاث: عَنِ النَّايمِ حتّى يَستَيقِظَ، عَنِ المَجنُونِ حَتّى يُفِيقَ ، وَ عَنِ الصّبى حتّى يَحتلم; قلم تكليف از سه گروه برداشته شده است: از شخص خوابيده تا بيدار شود، از مجنون تا عاقل شود و از كودك تا زمانى كه محتلم شود»; و نيز مى فرمايد: انّ المَرأةَ اذَا بَلَغتِ الحَيضُ لاَيَصلَحُ ان يُرى مِنهَا الاّ هَذا; هرگاه زن به حيض رسيد شايسته و درست نيست كه از بدن او چيزى ديده شود، مگر اين، و اشاره به صورت و دو كف دست خود نمود.
با بررسى احاديث و اقوال فقيهانى كه سنين 9 تا 18 يا 20 سالگى را به عنوان نشانه بلوغ دختران و پسران دانسته اند، احاديث ضعيف، مضطرب و سخنانى غير مقبول و نامعقولى است كه نمى توان در برابر نص و صراحت قرآن به آن رجوع و استناد كرد; زيرا بلوغ به معناى رسيدن است و جز به رسيدن مذكر و مؤنث به مرتبه مردى و زنى مفهومى ندارد; و رسيدن به اين مرحله چيز ديگرى نيست جز امكان توليد مثل و نسل; و آن نيز جز به علامت قطعى و كاشف واقعى تحقق نمى يابد ; و كشف حقيقى درباره مرد منحصر به احتلام و در زن به ديدن حيض است.
اما درباره كسانى كه از اين حالت طبيعى بيرون هستند و هرگز احتلام نمى شوند و يا حيض نمى بينند به جهت اختلالات هورمونى و مانند آن بايد تا رسيدن به قطع و علم يقينى به بلوغ و آغاز ورود به دوران تكليف و مسؤوليت به هم سن و سال هاى خويش رجوع كنند; چون اين نشانه كه در قرآن براى بلوغ و آغاز دوران تكليف بيان شده تنها براى افرادى است كه به طور معمولى و طبيعى رشد كرده اند. البته اين احتمال نيز مى رود كه شايد آن چه در روايات به عنوان نشان هاى ديگر ذكر شده براى اين دست از افراد غير معمولى باشد[19]، نه براى عموم افراد و نه به عنوان يك نشانه در قبال و يا كنار نشانه طبيعى. بنابراين نمى توان از آن نشانه ها به عنوان يك معيار و ملاك اصلى و اوّلى در جنب ملاك طبيعى اى كه در قرآن به آن اشاره شده، نام برد.
از اين رو، اخبار بلوغ و احاديثى كه راجع به رشد و بلوغ و تعيين زمان تكاليف شرعى به وسيله نوجوانان 12 ساله تا هنگام بلوغ و احتلام و حيض وارد شده و يا هر اجبار و احاديث ديگر در اين باب، يا از باب تمرينى است، يا اخبار آحاد و يا ضعيف و يا مضطرب، و نمى توان در تعيين بلوغ و آغاز دوران تكليف بدان ها استناد نمود.[20]
به هر حال شارع، احتلام و حيض را دليل و نشانه بلوغ شناخته و يك مسأله طبيعى را با نشانه طبيعى آن بيان نموده است. بنابراين تعيين آن به عدد، سال، رويش موى خشن و مانند آن بيرون از قانون طبيعت است; زيرا چنان كه اشاره شد نژادها، طبايع، قوه و ضعف در قُرب و بُعد زمان بلوغ اثر دارد و با سن نمى توان بلوغ جنسى را در همه افراد انسانى تعيين كرد.[21]

قرآن و مسأله بلوغ جنسى و عقلى

در قرآن براى بلوغ جسمى و جنسى از واژه الحلم و الاحتلام استفاده شده و به نظر مى رسد كه اين واژه در اين معنا غلبه و چيرگى دارد. قرآن در باره مسأله استيذان افراد براى ورود به خوابگاه همسران مى فرمايد: «الَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُواْ الْحُلُم»;[22] كسانى كه به حلم نرسيده اند» واژه حُلُم بر وزن كُتُب به معناى عقل آمده است و كنايه از بلوغ است كه معمولا با يك جهش عقلى و فكرى همراه است.[23] به نظر مى رسد كه واژه حلم از خصوصيت ويژه اى برخوردار است ; زيرا بيانگر دو بعد بلوغ عقلى و جنسى انسان است. از اين رو مى توان احتلام را نيز كه با واژه حلم هم ريشه است، بر دو مفهوم بلوغ عقلى و جنسى حمل و بار نمود. البته اين گونه نيست كه همواره بلوغ جنسى با بلوغ عقلى هرماه و ملازم باشد. از همين روست كه مفسر نمونه نيز از واژه «معمولا» استفاده مى كند تا همراهى آن دو را در بيشتر موارد امرى عادى و طبيعى نشان دهد.[24] به هر حال حلم به مفهوم بلوغ عقلى و يا جنسى به معنا و مفهوم احتلام و قدرت و توان جنسى نيز به كار مى رود، چنان كه مفسّر نمونه در ادامه مى افزايد: گاه گفته اند حُلم به معناى رؤيا و خواب ديدن است و چون جوانان مقارن بلوغ جنسى صحنه هايى در خواب مى بينند كه سبب احتلام آن ها مى شود، اين واژه كنايه در معناى بلوغ به كار رفته است.[25]
اما واژه اى كه براى بلوغ عقلى در قرآن به كار رفته است واژه رشد و رشيد است. رشيد كسى است كه حكيم و عاقل باشد و نشانه هاى آن عبارت است از: 1) در افعال او عبث و باطل راه ندارد; 2) در تدبيرش سهو و در تقديرش لهو ديده نمى شود;[26] 3) تدابيرش استوار است ; 4) امور را با تدابير خود آن سان كه بايسته و شايسته است به غايت و نهايت هدفش مى رساند;[27] تدابيرش بدون بهره گيرى از رايزنى و مشورت با ديگران است.[28]
در قرآن رشد به معناى راه درست و راهيابى به كار رفته است [29] و هم به معناى رشد فكرى و قواى دماغى و بلوغ [30] آمده و مترادف با آن است. رشد در اصطلاح فقهى عبارت است از كيفيت نفسانى اى كه شخص را از افساد مال و خرج كردن آن در امورى شايسته عقلا نيست، باز مى دارد.
«رشد» به معناى پختگى و رسيده شدن ميوه عقل است; به خلاف «غى» كه معناى خلاف آن را دارد.[31] البته اصول رشد، موضوعى عرفى است، نه حقيقت شرعى; بنابراين راه به دست آوردن معناى آن نيز عرف خواهد بود و عرف به كسى كه اموال خود را در راه هاى غير معقول صرف مى كند غير رشيد و يا سفيه و نادان مى گويد. بنابراين سفيه در مقابل رشيد است ; و رشيد كسى است كه مال خود را بر اساس مصلحت مصرف كند.[32]
از امام صادق روايت شده كه از او درباره اين سخن خداوند در قرآن پرسيدند كه مى فرمايد: اگر در آنان كاردانى مشاهده كرديد، اموالشان را به ايشان برگردانيد، فرمود: مراد از «ايناس رشد» در قرآن قدرت حفظ مال است.[33]
رشد به اين معنا از شرايط رفع حجر و منع اموال است; زيرا كودك تا زمانى كه بالغ و رشيد شود و پيش از رسيدن و حصول اين دو شرط نمى تواند در اموال خود تصرف كند. از اين رو با رشد عقلى همانند رشد جنسى و جسمى (بلوغ) فر مى تواند اختيار اموال خود را به دست گيرد. رسيدن به كمال جسمى و جنسى را بلوغ و به كمال عقلى را رشد گويند.

بلوغ جنسى و عقلى ملاك تكليف

قرآن ملاك و معيار تكليف و آغاز آن را رسيدن به بلوغ جنسى و عقلى مى داند; زيرا در اين هنگام است كه به طور طبيعى به سن مسؤوليت پذيرى رسيده است و مى تواند به طور استقلالى امور خود را رفق و فتق نمايد و به آن ها سر و سامان دهد. البته ديگر شرايط چون قدرت [34] و اختيار [35] نيز از شروط عقلايى است كه قرآن آن ها را نيز تأييد و امضا نموده است. به نظر مى رسد كه همه اين شرايط امورى عقلايى است نه تأسيسى. اما آن چه قرآن درباره تأكيد ورزيده بيان نشانه اى براى شناخت زمان ورود به زمان استقلال شخصيتى است. اين نشانه از نظر قرآن تنها بلوغ جنسى است كه به آن زمان استقلال شخصيتى و آغاز وجوب مسؤوليت و تكليف دانسته مى شود. قرآن مى كوشد تا اين يك مسأله طبيعى به نام استقلال شخصيتى را به نشانه هاى طبيعى پيوند زند تا امكان شناسايى آن براى همگان آن به آسانى فراهم آيد و از سادگى و فراگيرى برخوردار باشد. از اين رو، يك امر طبيعى را به يك نشانه و امر طبيعى پيوند مى زند. اين نشانه براى بلوغ و استقلال شخصيتى پذيرش مسؤوليت ها و تكليف ها چيزى جز بلوغ جنسى و احتلام و حيض نيست. اما «مسأله رشد» به عنوان يك شرط همانند شرط اختيار و قدرت است. از آن جايى كه به سادگى امكان فهم و شناخت آن وجود ندارد، قرآن آن را به عنوان نشانه مطرح نمى سازد; زيرا شناخت بلوغ عقلى و رسيدن به مقام رشد نيازمند آموزش و آزمون است. به اين معنا كه يك امر طبيعى محض نيست كه به طور غريزى پديدار گردد، چنان كه بلوغ جنسى اين گونه است و بدون هيچ عامل بيرونى و به طور غريزى پديدار مى شود. رشد و بلوغ عقلى نيازمند آموزش هاى مستمر و آزمون هاى متوالى و مكرر است.
پس استقلال شخصيتى كه يك امر طبيعى است به يك امر و نشانه طبيعى و ساده به نام بلوغ جنسى ارتباط داده شده است. قرآن از اين نشانه آغاز تكليف و مسؤوليت به «بلوغ النكاح» تعبير كرده است; مراد از بلوغ النكاح، رسيدن فرد به سنين آغازين زناشويى و توليد مثل و نسل است. در حقيقت تعبير از «رسيدن نكاح» مجازى عقلى است و اما مسأله ديگر به نام بلوغ عقلى نه به عنوان نشانه، بلكه به عنوان شرط بيان شده است ; به اين معنا كه بلوغ به فرد نشان مى دهد كه آغاز استقلال شخصيتى او فرا رسيده و اين شأن و قابليت را يافته كه مورد خطابات شرعى و قانونى قرار گيرد ولى اين به تنهايى براى آن كه اين فرد مواخذه شود و در برابر رفتار و گفتار و كردارش مسئول باشد، كفايت نمى كند بلكه افزون بر آن مى بايست عاقل و مختار و قادر نيز باشد. از اين رو واژه «انس و ايناس» كه در قرآن براى واگذارى اموال به يتيمان صاحب اموال بيان شده است، به معناى اين نيست كه خود نشانه ديگرى در قبال نشانه احتلام است، بلكه به عنوان بيان يك شرط از شروط واگذارى مسئوليت است و در اين مورد نيز مشاهده رشد در فرد با آزمون هاى ساده كفايت مى كند; يعنى اگر كه نشانه كوچكى از رشد ديده شد واگذارى صورت پذيرد و به اميد يقين و قطع عقلى نبايد بود. در واژه انس كه در قرآن به كار رفته معنا و مفهوم الفت نيز آن نهفته باشد[36] و معناى جمله قرآن آن است كه مال يتيم را به دست خودش بدهيد و در انتظار قطع و يقين نمايند. اگر نيز در قرآن به جاى فعل «فأعطوا» فعل «فادفعوا» را آورده، براى اين است كه هم معناى تحويل دادن را برساند و هم كنايه از اين باشد كه زحمت و شر مسؤوليت او را از سر خودت رفع كنيد، مالش را بدهيد تا از تو دور شود و بتواند مكانت استقلالى خويش را آشكار سازد. اين تعبير قرآنى در عين اين كه تعبيرى پيش پا افتاده است، كنايه لطيفى نيز در بر دارد كه بايد به آن توجه نمود.
به هر حال آن چه از آيات قرآنى به دست مى آيد اين كه يتيم را بايد از آغاز امكان آموزش و آزمايش، آزمود تا زمانى كه به سن ازدواج و بلوغ جنسى برسد. اگر ديده شد كه به «رشد» يعنى بلوغ عقلى رسيده است; مالش را به دست خودش بدهيد. بنابراين آموزش همراه با آزمايش تا زمان سن زناشويى و بلوغ جنسى است; چون زمان بلوغ جنسى، زمان استقلال و تكليف است، و فرد از آن زمان خود مخاطب به خطابات شرعى و قانونى است; البته قرآن با آوردن مسأله رشد مى كوشد اين معنا را نيز القا كند كه بلوغ جنسى هم نشانه و هم شرط لازم براى آغاز تكليف و مسؤوليت است ولى با اين همه شرط كافى نيست، بلكه شرط ديگر همان بلوغ عقلى و رشد است; ولى نبايد آن را نشانه تكليف نيز دانست. تأكيد ما بر اين مسأله است كه تنها نشانه آغاز تكليف و استقلال شخصيتى همان بلوغ جنسى است و اما رشد عقلى و اختيار و مانند آن ها تنها از شروط مى باشند. به اين معنا كه براى حكم به تكليف تنها بايد به نشانه واقعى آن بلوغ جنسى توجه كرد و پس از آن به سراغ شرايط رفت. اگر شرايط فراهم بود تكاليف منجز مى گردد وگرنه به مقام انجاز وارد نمى شود. در مسأله شرايط نيز اين نكته مورد تأكيد است كه اطمينان و علم عرفى كفايت مى كند كه اين مطلب را واژه انس القا مى كند و نيازى به قطع عقلى نيست. اما اين كه فقيهان شروط تكليف را بلوغ، عقل قدرت و اختيار دانسته اند، نادرست است و گونه اى از مسامح در ورود بلوغ به عنوان شرط صورت پذيرفته است، چون بلوغ جنسى پايه تكليف است و ديگر امور از شروط انجازى آن به شمار مى روند.
تأكيد قرآن به مسأله آموزش و آزمايش در مسأله شرط عقل از آن رو است كه عقل و بلوغ عقلى امرى باطنى و نيازمند پرورش و آموزش و آزمايش است; زيرا بلوغ عقلى و رشد در فرآيندى پديدار از قوه به فعليت مى رسد. علم به بلوغ عقلى نيز جز از طريق آموزش و آزمايش و مشاهده مكرر از رفتار شخص امكان پذير نيست; علامه طباطبايى مى نويسد: اين بيان قرآن به ما مى فهماند كه رسيدن به حدّ ازدواج و زناشويى علت تام دادن مال يتيم به او نيست بلكه مقتضى آن است كه علت هنگامى تام مى شود كه به بلوغ عقلى و رشد نيز رسيده باشد[37] اين ويژگى خاص اين تكليف و مسؤوليت نيست بلكه هر تكليفى زمانى واجب مى شود كه اين شرط (بلوغ عقلى و رشد) در كنار ديگر شروط فراهم باشد. البته ما نيز با اين رأى علامه همراه و هم عقيده ايم ولى آن را از شروط دانسته نه نشانه آغاز تكليف. از اين رو، بلوغ عقلى و رشد را در كنار بلوغ جنسى و همپايه آن نمى دانيم بلكه پس از بروز نشانه است كه حكم به استقلال و وجوب تكليف مى كنيم و رشد و اختيار را شرط تنجيز تكليف مى دانيم.
البته علامه مى كوشد تا «بلوغ» را داراى مراتب تشكيكى نمايد و بگويد كه بلوغ نسبت به تكاليف مختلف، متفاوت است و هر تكليفى، نيازمند درجه و مرتبه اى از بلوغ است. وى مى گويد: پس معلوم شد كه اسلام مسأله بلوغ را در همه جا به يك معنا نگرفته است و در امر عبادات و امثال حدود و ديات، بلوغ را عبارت از رسيدن به سنّ شرعى يعنى سنّ ازدواج و زناشويى دانسته و بس; اما نسبت به تصرفات مالى و اقرار و امثال آن شرط ديگرى را هم اضافه كرده است و آن رسيدن به حدّ رشد (و بلوغ عقلى) است; و اين خود از لطايفى است كه اسلام در مرحله تشريع قوانين خود به كار برده است; چرا كه اگر مسأله رشد (بلوغ عقلى) را شرط نمى كرد و در تصرفات مالى و امثال آن رشد را لغو مى ساخت، نظام زندگى اجتماعى افرادى چون يتيم مختل مى ماند و نفوذ تصرفات و اقرارهايش باعث مى شد كه افراد ديگر از اين معنا سوء استفاده نموده و حقوق آنان را سلب كنند و با آسان ترين راه و عده هاى دروغين تمامى وسايل زندگى را از دست يتيمان بيرون آورند. پس رشد شرطى است كه عقل عرفى اشتراط آن را در اين گونه امور واجب و لازم مى داند و اما در امثال عبادات بر همه روشن است كه هيچ حاجتى به رشد نيست و هم چنين در امثال حدود و ديات، چون تشخيص و درك اين معنا كه زنا بد است و مرتكب آن محكوم به حدود مى باشد و نيز زدن و كشتن هر جرم زشت و مرتكب آن محكوم به احكام ديات است، نيازى به رشد ندارد و هر انسانى پيش از رسيدن به حدّ رشد نيز نيروى اين تشخيص را دارد و دركش نسبت به اين معانى پيش از رسيدن به رشد و پس از آن تفاوت نمى كند.[38]
در حالى كه به نظر مى رسد هيچ تفاوتى از نظر زمان مسؤوليت و تكليف نيست و نمى توان در جايى «رشد» را معتبر دانست، و در جايى ديگر آن را ناديده گرفت; زيرا اصولاً جز درباره خردمندان و عاقلان نمى توان مسأله باز خواست از مسئوليت را مطرح ساخت و اين خاص تكليفى نيست، بلكه در همه مسايل و مسئوليت ها اين شرط لازم و ضرورى است. حال چگونه بتوان گفت كه درباره امور مهمى آن ها ناديده گرفته شود.
از سويى اين شرط «رشد و بلوغ عقلى» ويژه تصرفات مال و امثال آن نيست; زيرا در احاديث آمده كه تكليف پيش از بلوغ «مرفوع عنه» يعنى برداشته شده است; يعنى پيش از بلوغ جنسى تكليفى و مسئوليتى نيست; و همان روايات ادامه مى دهند كه درباره مجنون نيز حكم تكليف برداشته شده است; يعنى ديوانه تا عاقل نشده نمى تواند مسئول باشد و اين به معناى عدم انجاز حكم تكليفى است كه به بلوغ اثبات شده است; و اين معنا مؤيّد امكان تعميم شرط مذكور در آيه نسبت به همه تكاليف است. بنابراين تنها رسيدن به بلوغ جنسى نمى تواند منجز تكليف باشد; بلكه يكى از تنها نشانه اى از آغاز تلكيف است و انجاز آن به شروطى است كه بدون شروط چون بلوغ عقلى حكم به تكليف عقاب آور و موأخذه پذير دور از حُكم حكيم و عقل سليم است.
امام صادق(ع) مى فرمايد: وقتى دوره يتيمى يتيم تمام مى شود و از يتيمى در مى آيد كه به حدّ اصلاح برسد (بلوغ جنسى); و و نيز در روايتى ديگر اين مسأله را با «اشدّه» بيان مى دارد كه به همين معنا يعنى بلوغ عقلى است; «اگر محتلم بشود ولى رشدى از او ديده نشود و هم چنان سفيه و ضعيف (فاقد بلوغ عقلى) باشد; ولىّ و سرپرست او بايد مال او را نگهدارى كند»;[39] اين معنا نشان مى دهد كه از نظر امام (ع) بلوغ جنسى و احتلام تنها نشانه دوران تكليف است و نشانه ديگر چون سن و موى زبر مطرح نيست; همان چنان كه اين حديث اين را نيز بيان مى دارد كه عقل و رشد شرط انجاز آن تكاليف و مسئوليت پذيرى است.
علامه در نشانه آغاز تكليف با ما همراه است و نشانه هاى ديگر بلوغ و آغاز تكليف را نمى پذيرد; چون وى خود بر اين باور است كه زنان زودتر از مردان به جهت عوامل چندى، شرايط رشد يافته و آماده ازدواج مى شوند; سن دختران به ويژه در مناطق گرمسيرى وقتى از 9 سال بگذرد صلاحيت ازدواج پيدا مى كنند و در حالى كه در مردان پيش از 16 سال اين امكان فراهم نيست[40]و اين خود نشان مى دهد كه آب و هوا و شرايط در بلوغ جنسى تأثيرگذار است; بنابراين اعداد و ارقامى كه بيان شده است از باب استقراى ناقص است و نمى توان بدان استناد و اعتماد كرد; بلكه تنها بايد احتلام در پسران و حيض در دختران را شرط و نشانه بلوغ جنسى و تنها نشانه آغاز تكليف دانست; چنان كه به رشد و بلوغ عقلى كه به تجربه و آزمون مشخص مى شود، به عنوان يكى از شرايط عمومى «وجوب انجازى تكليف» نه نشانه آغاز دوران تكليف و علامت وجوب تكاليف توجه نمود.
اما در مسأله رشد عقلى بايد به نكته اى كه علامه بيان داشته توجه نمود. به اين معنا كه رشد و مسأله عقلى بر خلاف مسأله بلوغ جنسى است و داراى مراتب تشكيكى است. از روايات نيز اين مسأله روشن مى شود كه رشد امرى تشكيكى است و داراى مراتب چندى است كه آغاز آن هنگام و همزمان بلوغ جنسى است و پايان و اشدّ آن در حدود چهل سالگى است ; و اين بر خلاف مسأله بلوغ جنسى است كه داراى مراتب تشكيكى نبوده و شدت و ضعف ندارد. به اين معنا كه يا شخص يا توان توليد نسل را دارد يا ندارد، يا محتلم و حايض مى شود يا نمى شود.
عبدالله بن سنان از امام صادق(ع) روايت كرده كه فرمود: نزد پدرم بودم كه مردى از آن جناب پرسيد: منظور از «بلوغ اشد» در كلام خدا كه فرمود: «حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّه»[41] چيست؟ فرمود: رسيدن به احتلام.[42]
در خصال صدوق از ابى بصير روايت آورده كه گفت: امام صادق(ع) فرمود وقتى بنده خدا سى ساله شد به حدّ بلوغ اشد رسيده و چون به چهل سالگى برسد به منتهاى بلوغ رسيده و همين كه پا به چهل و يك سالگى بگذارد گام در نقصان گذارد و اما كسى كه پنجاه سال شد بايد خود را مثل كسى بداند كه در حال جان كندن است.[43]
البته به نظر مى رسد كه بلوغ «أشدّ» بيان ديگرى از بلوغ عقلى كامل است و از آن جايى كه در روايتى به مرتبه آغازين آن، كه ـ بيشتر نه قطعاً ـ با نشانه بلوغ جنسى و احتلام همراه است، و مرتبه كامل آن كه سى سال و در بعضى از آيات اربعين سنة (چهل سال) اشاره شده است; مى توان گفت كه مراد از «أشدّ» همان رشد كامل عقلى است.
اين روايات نيز بيانگر مسأله تشكيكى بودن مراتب بلوغ عقلى است و مى توان حتى اين برداشت را نمود كه مراد علامه از اختلاف وجوب تكاليف بر شخص به اختلاف نوع تكاليف از اين جا برخاسته باشد كه برخى از تكاليف ويژه، نيازمند شرط خاصى است كه جز در زمان فراهم بودن آن منجز نمى شود. برخى از همين جا اين نكته را بيان مى دارند كه زمان بلوغ بيعت يا پذيرش رهبرى و يا عضويت در مجامع تحكيم، حل و عقد و داورى و مانند آن با زمان وجوب تكليف كه به بلوغ جنسى است فرق دارد. به اين معنا كه هر كس به مجرد بلوغ جنسى حق رأى دادن و يا حق انتخاب شدن ندارد و تكاليف به اعتبار شدت و ضعف، از لحاظ زمان بندى فرق مى كنند. از اين رو با آغاز وجوب تكليف (بلوغ جنسى) ممكن است بر فرد نماز خواندن و يا روزه واجب شود ولى حق رأى و بيعت و عضويت در شوراى حل و عقد و مانند آن جايز نيست مگر آن كه به مراتب رشد و أشد برسد. اين مسأله هم چنان براى بحث و بررسى و تحقيق و پژوهش باز است.

پی نوشت ها:

[1]. نك: دايرة المعارف تشيع، ج 3، ص 415.
[2]. جواهر الكلام، ج 26، ص 4.
[3]. الموسوعة العربيه الميسرة،ص 403.
[4]. آيا احتلام ويژه پسران است يا خير؟ برخى از فقها همانند صاحب وسيله مى گويند: احتلام مخصوص پسران و حيض ويژه دختران است اما بيشتر فقها همانند ابن ادريس، محقق حلّى، علامه و صاحب جواهر آن را تعميم داده اند.
[5]. الخلاف، ج 2، ص 120.
[6]. السرائر، ج 1، ص 367.
[7]. جواهر الكلام، ج 26، ص 17 «لكنّه خلاف ما عليه الاصحاب من انّ السّن بلوغ فى الشرع».
[8]. نساء/ 6.
[9]. نور/ 59.
[10]. آيت الله محمد حسن مرعشى، نمايه 83، سلام 17 / 10 / 1377.
[11]. جواهر الكلام، ج 26، ص 4.
[12]. مجله «قضايى و حقوقى دادگسترى جمهورى اسلامى» شماره 4 تابستان 1371.
[13]. كاوشى در فقه و علوم وابسته آن كتاب اول، ص 276.
[14]. نمايه 83 سلام 17 / 10 / 1377.
[15]. بلوغ، ص 149.
[16]. نساء، 6
[17]. نور، 58
[18]. نور، 59
[19]. به اين معنا كه هرگاه پس از مدت زمانى طولانى نشانه بلوغ در فرد ظاهر نشد در حالى كه به طور طبيعى اين فرد نيز مانند ديگر افراد در آن منطقه جغرافيايى و يا هم نژادانش مى بايست نشانه بلوغ جنسى در او پديد آيد، با اين همه نشانه بلوغ ظاهر نشده است، در آن هنگام مى توان گفت كه وى مى تواند به نشانه هاى سن، رويش موى زبر و مانند آن ها تنها به عنوان كاشف و نشانه غير قطعى رجوع كند. شايد اين گونه بتوان اختلاف روايات وارد در باب را نيز توجيه نمود و آن ها را به جهت اختلاف احوال و امكنه و درباره افرادى دانست كه نشانه بلوغ با گذشت زمان زيادى هنوز ظاهر نشده است، از اين رو به امامان (ع) رجوع كرده و خواستار نشانه ديگرى شده و امام به حسب مورد حكم مى كرده است و در حقيقت حكم خاص در واقعه خاص بوده است، نه يك حكم عمومى.
بنابراين آن چه كه نشانه آغازين زمان تكليف است، بلوغ مى باشد و ديگر نشانه ها را نمى توان أصالت بخشيد و به مجرد تحقق آن ها حكم به بلوغ فرد نمود. در اين صورت هرگاه دخترى در سن نه سالگى حيض نشد با اين كه موى خشن و زبر در او پديدار شده است نمى توان حكم به بلوغ او نمود; زيرا سنّ و موى زبر نشانه قطعى بلوغ نيست، بلكه نشانه احتمالى و اضظرارى است. از اين رو نمى توان بر پايه آن «احكام تكليف» را بر فرد بار نمود.
[20]. موسوى غروى، آيت اللّه سيد محمد جواد، رساله بلوغ، چاپ شده در مبانى حقوق در اسلام.
[21]. دايره المعارف تشيع، ج 8، ص 231.
[22]. نور/ 59.
[23]. شيرازى، آيت اللّه ناصر مكارم، تفسير نمونه، ج 14، ص 541.
[24]. همان پيشين .
[25]. همان پيشين .
[26]. لوامع البنات، 352
[27]. مصباح، كفعمى، ص 434
[28]. غزالى، المقصد الاسنى، ص 72 ; و نيز كاشانى، علم اليقين، ج 1، ص 194
[29]. بقره(2) 256; اعراف، 146; جن، 2.
[30]. نساء، 6; كهف 66
[31]. نك: الميزان، ترجمه فارسى، ج 4، ص 274.
[32]. نجفى، جواهر الكلام، ج 26، ص 48
[33]. العاملى، محمد بن حر، وسايل الشيعة، ج 6، ص 423، باب 45،حديث 6.
[34]. لايكلف اللّه نفسا الا وسعها.(بقره، 286)
[35]. الا من أكره و قلبه مطمئمن بالايمان (نحل، 106) و نيز آيات و روايات بسيارى كه درباره نادرستى و بطلان عمل اكراهى، اضطرارى و اجبارى آمده است.
[36]. نك: الميزان، ترجمه، ج 4، ص 274.
[37]. همان، ج 4، ص 275.
[38]. همان، ج 4، ص 275 ـ 276.
[39]. فقيه، ج 4، ص 162، ح 1.
[40]. همان، ج 4، ص 295.
[41]. احقاف، 15
[42]. نورالثقلين، ج 5، ص 13.
[43]. نور الثقلين، ج 5، ص 14.
شنبه 15 مهر 1391  5:31 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : برخي مباحث فقهي در تفسير شهيد مصطفي خميني(ره)

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : پژوهشي پيرامون فقه القرآن

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : فقه و قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

شنبه 15 مهر 1391  5:31 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها