0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شكل واقعي وضو در كتاب و سنت (قسمت اول)

شكل واقعي وضو در كتاب و سنت (قسمت اول)

آيت‌الله جعفر سبحاني

يكى از اختلافات مسلمانان در احكام عبادى، حكم مسح يا شستن پا در وضو است.ريشه اين اختلاف پردامنه را بايد در تفاوت روايات جست وجو كرد، اما ترديدى نيست كه قرآن بهترين داور در نزاع ميان روايات است و آيه وضو در سوره مائده حتى بنابر قرائت‌هاى گوناگون آن بر حكم مسح پا دلالتى روشن دارد. از اين رو جمع كثيرى از عالمان اهل سنت با پذيرش دلالت صريح قرآن به توجيه ضعيف فتاواى برخى از فقيهان خويش پرداخته اند. پس دلالت روشن قرآن كريم، همراه با روايات فراوان اهل سنت كه از وجوب مسح پا حكايت مى كند، به ضميمه فتاواى گروه فراوانى از صحابه و تابعين براين حقيقت، و در نهايت، روايات روشن اهل بيت پيامبر(ع) در باره كيفيت وضوى آن حضرت، ترديدى در رجحان قول به وجوب مسح پا در وضو باقى نمى گذارد.

آيه وضو، از محكمات

مسلمانان به پيروى از قرآن كريم اتفاق نظر دارند كه نماز، بدون طهارت، صحيح نيست و طهارت مطلوب براى نماز، وضو، غسل و تيمم است. خداوند، سر تكليف انسانها را به طهارت قبل از نماز، بيان كرده است: «ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج و لكن يريد ليطهركم((1))»، [خداوند نمى خواهد مشكلى براى شما ايجاد كند، بلكه مى خواهد شما را پاك سازد].
چنان كه از ظاهر كتاب و سنت برمى آيد، وضو در تشريع اسلامى از اهميت بالايى برخوردار است، پيامبر اكرم(ص) فرمود: «لاصلاة الا بطهور»،((2)) [نماز بدون طهارت صحيح نيست] و در جاى ديگر فرمود: «الوضوء شطرالايمان»،((3))[وضو جزء ايمان است].
حال كه جايگاه وضو در تشريع اسلامى چنين است، بر هر مسلمانى واجب است كه از اجزا، شرايط، نواقض و مبطلات آن، كه كتب فقهى عهده دار بيان آنها هستند، آگاه شود.
آنچه در اين مقاله بر آن تكيه مى كنيم، تبيين يكى از مسائل وضو است كه فقها در باره آن اختلاف نظر دارند، يعنى حكم مسح يا شستن پا.
خداوند در قرآن به هنگام بيان وجوب وضو و كيفيت آن مى فرمايد:
«يا ايها الذين آمنوا اذا قمتم الى الصلاة فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق وامسحوا برؤوسكم و ارجلكم الى الكعبين و ان كنتم جنبا فاطهروا وان كنتم مرضى اوعلى سفر او جاء احد منكم من الغائط او لامستم النساء فلم تجدوا ماء فتيمموا صعيدا طيبا فامسحوا بوجوهكم و ايديكم منه ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج ولكن يريد ليطهركم و ليتم نعمته عليكم لعلكم تشكرون»((4))، [اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه به نماز مى ايستيد، صورت و دستها را تا آرنج بشوييد وسر و پاها را تا برآمدگى جلو پا مسح كنيد و اگر جنب باشيد، غسل كنيد و اگر بيمار يامسافر باشيد، يا يكى از شما قضاى حاجت كرده، يا با زنان تماس گرفته (آميزش جنسى كرده ايد) و آب نيابيد، با خاك پاكى تيمم كنيد و از آن، بر صورت و دستها بكشيد. خداوند نمى خواهد مشكلى براى شما ايجاد كند، بلكه مى خواهد شما راپاك سازد و نعمتش را بر شما تمام كند، شايد شكر او را به جاى آوريد].
اين آيه يكى از آيات الاحكام است كه از آنها احكام شرعى عملى كه افعال مكلفان رادر امور مربوط به زندگى دنيا و دينيشان تنظيم مى كند، استنباط مى شود. اين گونه آيات، دلالت و تعابير آشكار و روشنى دارد، زيرا مخاطب اين آيات، مردمان با ايمانى هستند كه مايلند رفتار خويش را طبق آيات قرآنى انجام دهند. از اين رو اين آيات، از آيات مربوط به توحيد و معارف عقلى، بويژه مسائل مربوط به مبدا و معادكه ديدگان انديشمندان متبحر را به خود جلب مى كند، متفاوت است. انسان اگر دراين آيات و نظاير آنها كه مبين وظايف مسلمانان است، مانند آياتى كه وجوب اقامه نماز در اوقات پنج گانه را بيان مى كند، تامل كند، درمى يابد اين گونه آيات كه همه مؤمنان را مورد خطاب قرار مى دهد تا وظايف آنان را به هنگام اقامه نماز ترسيم كند، از تعابير محكم و دلالت روشنى برخوردار است.
اين گونه خطابها بايد از هر گونه پيچيدگى و ابهام، تقديم و تاخير و تقدير كلمه ياجمله اى عارى باشد تا عموم مسلمانان در هر سطحى كه هستند، اعم از عالمى كه به دقايق قواعد عربى آشناست و غير عالم، از مضمون آن آگاه شوند. بنابراين هر كس آيه مزبور را به گونه اى ديگر تفسير كند، از جايگاه آن بى خبر است، همچنان كه اگركسى تلاش كند آن را در پرتو فتاواى فقهى فقها تفسير كند، از راه درستى وارد نشده است.
جبرئيل امين اين آيه را بر قلب رسول اكرم (ص) نازل كرد و او آن را براى مؤمنان تلاوت نمود و مؤمنان به روشنى و بدون هيچ گونه ترديد و ابهام و غموضى، وظيفه خود را در مقابل آن دريافتند. تنها در دوره پيدايش اجتهادات و تضارب آرا غموض و پيچيدگى در آن ايجاد شد.
بنابراين كسى كه اين آيه مبارك را با دقت بخواند، با قلب و زبان خود اعتراف مى كند: بار خدايا منزهى تو! چه فصيح و بليغ است كلام تو. آنچه قبل از نماز بر هر فرد مسلمانى واجب و لازم است، آشكار و بيان كردى، چرا كه در آغاز فرمودى: «ياايها الذين آمنوا اذا قمتم الى الصلاة»، [اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه به نماز مى ايستيد.] آن گاه در تبيين كيفيت وظيفه ما هنگام نماز، اين دو امر را بيان فرمودى:
الف) «فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق»، [صورت و دستها را تا آرنج بشوييد].
ب) «وامسحوا برؤوسكم و ارجلكم الى الكعبين»،[و سرها و پاها را تا برآمدگى پامسح كنيد].
منزهى تو! هيچ اجمال و ابهامى را در سخن و بيانت ننهادى و با توضيح اين فريضه و بيان جزئيات آن، باب اختلاف و انحراف را بستى.
بارالها، منزهى تو! اگر كتاب عزيز تو حافظ و نگهبان ديگر كتب آسمانى است، پس به يقين حافظ و نگهبان روايات رسيده از پيامبر اكرم (ص) نيز مى باشد، همچنان كه فرمودى: «وانزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب و مهيمنا عليه»((5))، [و اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم، در حالى كه كتب پيشين راتصديق مى كند و حافظ و نگهبان آنهاست]، در برخى از روايات به شستن پاها امرشده و در برخى ديگر به مسح آنها. پس با روايات متناقضى كه از شخصيتى روايت شده كه جز وحى را بازگو نمى كند و در سخنانش تناقضى يافت نمى شود، چه كنيم؟
خدايا، منزهى تو! براى ما راهى نيست جز اينكه به آنچه كتاب عزيز و قرآن مجيد توندا داده است، تمسك كنيم. قرآن واقعيت اين فريضه را در طى دو جمله بيان مى كندكه وضو از دو شستن تشكيل شده است:
«فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق»،[صورت و دستها را تا آرنج بشوييد] همچنان كه از دو مسح تشكيل شده است: «فامسحوا برؤوسكم و ارجلكم الى الكعبين»، [سر و پاها را تا برآمدگى جلوى پا مسح كنيد]. «افغير الله ابتغى حكما وهو الذى انزل اليكم الكتاب مفصلا»((6))،[با اين حال، آيا غير از خدا را به داورى طلبم؟ در حالى كه كتاب آسمانى را كه همه چيز در آن آمده، به سوى شما فرستاده است].

آغاز اختلاف

مسلمانان قبل از حكومت خليفه سوم، در مسئله وضو اتفاق نظر داشته، در موردمسح پاها يا شستن آن، اختلاف نظر بارزى نداشتند، اما از رواياتى كه از عثمان دربيان كيفيت وضو نقل شده، استفاده مى شود، آغاز اختلاف در اين زمينه در دوره خلافت اين خليفه آغاز شده است. مسلم در صحيحش برخى از اين اخبار را نقل مى كند و ما اينك به ذكر آنها مى پردازيم:
1. مسلم از حمران، يكى از موالى عثمان، نقل كرده است: براى عثمان بن عفان مقدارى آب براى وضو آوردم و او وضو گرفت. آن گاه گفت: گروهى از مردم از رسول خدا (ص) احاديثى نقل مى كنند كه نمى دانم چيست. آگاه باشيد من ديدم كه رسول خدا (ص) مثل من وضو گرفت. سپس گفت: هركس چنين وضو بگيرد، همه گناهان گذشته اش بخشوده مى شود و نماز و راه رفتنش تا مسجد، نافله محسوب مى شود.((7))
2. مسلم از ابى انس روايت كرده است: عثمان به آرامى وضو گرفت، آن گاه گفت: آيانمى خواهيد كيفيت وضوى رسول خدا (ص) را به شما نشان دهم؟ سپس هر بخش از اجزاى وضو را سه بار انجام داد.
قتيبه در روايتش افزوده است كه سفيان گفت: ابو نضر از ابى انس نقل كرده است كه در اين هنگام نزد عثمان جمعى از اصحاب رسول خدا (ص) حضورداشتند.((8))
روايات ديگرى در بيان كيفيت وضوى رسول خدا (ص) به نقل از عثمان وجود داردكه مسلم آنها را ذكر نكرده است، اما ديگران آورده اند. تمامى آنها اشاره دارند كه اختلاف نظر در زمينه كيفيت وضوى پيامبر اكرم(ص) در دوره خلافت عثمان روى داده است. اما اينكه سبب اختلاف چه بوده است، در ادامه به بيان آن خواهيم پرداخت.
قرآن، تنها مرجع و حافظ به هنگام اختلاف روايات است. قرآن بر ديگر كتب آسمانى، اشراف دارد و معيار حق و باطل آنهاست.
آنچه در كتب آسمانى وجوددارد، چنانچه با قرآن مخالفت نداشته باشد، اخذ مى شود، و گرنه بايد آن را رد كرد.بنابراين وقتى جايگاه قرآن نسبت به ديگر كتب آسمانى چنين است، جايگاه آن نسبت به رواياتى كه از پيامبر اكرم (ص) نقل شده نيز چنين است، يعنى قرآن بر آنها اشراف دارد و چنانچه روايتى (در صورت صحت سند) با آن مخالفت نداشته باشد، اخذ مى شود، و گرنه پذيرفته نمى شود.
البته معناى سخن اين نيست كه بايد سنت را از شريعت حذف و به قرآن اكتفا كرد،بلكه سنت، يعنى رواياتى كه از پيامبر اكرم (ص) نقل شده است، چنانچه با سندقطعى مسلمانان (قرآن) در تضاد نباشد، پس از قرآن، دومين حجت مسلمانان است.
بنابراين اگر قرآن در زمينه مسح يا شستن، حكمى داشته باشد، اخبارى كه بر خلاف آن حكم باشند، چه ارزشى دارند؟ البته اگر امكان جمع بين قرآن و اخبار وجودداشته باشد، مثلا «اخبارى كه در اين باب وارد شده، مربوط به دوره اى خاص بوده، آن گاه قرآن آنها را نسخ كرده است» اين كار را مى كنيم. اما اگر امكان جمع وجودنداشته باشد، بايد آن روايات را به كنار نهاد.
فخر رازى مى گويد: «پيامبر (ص) فرموده است: اگر حديثى براى شما نقل شد، آن رابر كتاب خدا عرضه كنيد، چنانچه با آن موافق بود، آن را قبول كنيد، و گرنه آن را رد كنيد».((9))

سوره مائده، آخرين سوره نازل شده

به طور قطع مائده آخرين سوره اى است كه بر پيامبر اكرم (ص) نازل شده است و درآن آيه منسوخى وجود ندارد. احمد بن حنبل در مسند، ابو عبيد در فضائل، نحاس در ناسخ، نسائى، ابن منذر، حاكم و ابن مردويه در كتبشان و بيهقى در سنن خويش ازجبير بن نفير نقل كرده اند:
حج به جاى آوردم، آن گاه بر عايشه واردشدم. به من گفت: اى جبير، مائده مى خوانى؟ گفتم: بله، گفت: مائده آخرين سوره اى است كه نازل شده است. بنابراين آنچه را كه در اين سوره حلال يافتيد، حلال است و آنچه را در آن حرام يافتيد، حرام بدانيد.
ابو عبيد از ضمرة بن حبيب و عطية بن قيس نقل كرده است:
رسول خدا(ص) فرمود: مائده از نظر نزول، آخرين سوره از سوره هاى قرآن است.پس حلال آن را حلال و حرام آن را حرام شماريد.
فريابى و ابوعبيد و عبد بن حميد و ابن منذر و ابوالشيخ از ابى ميسره نقل كرده اند:
در سوره مائده هجده فريضه است كه در هيچ يك از سوره هاى قرآنى نيست و آيه منسوخى در آن وجود ندارد و يكى از آيات اين سوره، آيه «و اذا قمتم الى الصلاة فاغسلوا.» است.
ابو داود و نحاس در الناسخ از ابى ميسره عمروبن شرحبيل نقل كرده اند:
«از سوره مائده آيه اى نسخ شده است».
عبدبن حميد مى گويد: «به حسن گفتم: آيا از سوره مائده چيزى نسخ شده است؟ گفت: نه».((10))
همه اين روايات نشان مى دهد كه مائده آخرين سوره اى است كه نازل شده، بنابراين چاره اى جز عمل طبق آيات آن وجود ندارد و هيچ آيه اى از آن نسخ نشده است.
روايات بسيارى از امامان عليهم السلام وجود دارد كه نشان مى دهد مائده آخرين سوره اى است كه نازل شده و آيه اى از آن نسخ نشده است.
محمد بن مسعود عياشى سمرقندى با سند خود از امام على (ع)نقل كرده است:
برخى آيات قرآن با برخى آيات ديگر نسخ مى شود و اينكه كدام آيه، آخرين آيه است، بايد آن را از فرمايش رسول خدا (ص) به دست آورد. آخرين سوره اى كه برحضرت نازل شد، سوره مائده است كه قبل از خودش را نسخ كرد و چيزى آن رانسخ نكرد.((11))
شيخ طوسى با سند خود از امام صادق و امام باقر(ع) و آن دو از اميرالمؤمنين على(ع) نقل كرده اند كه در طى حديثى طولانى فرموده است: قرآن حكم مسح روى كفشها را نسخ كرده است. همانا سوره مائده [كه در آن به مسح بر پاها امر شده] دو ماه قبل از رحلت پيامبر (ص) نازل شده است.»((12)) با توجه به مطالب گذشته، روايات مخالف با قرآن را بايد بر منسوخ بودنشان به واسطه قرآن، حمل كرد و يا بايد آنها را به كنار نهاد.

ريشه اختلاف

حال كه دانسته شد آغاز اختلاف در زمينه مسح يا شستن پاها در دوره خلافت خليفه سوم بوده است، اينك اين پرسش مطرح مى شود كه چه چيزى سبب شد حدودبيست سال پس از رحلت رسول اكرم (ص) در اين زمينه اختلاف ايجاد شود؟ در پاسخ به اين پرسش احتمالاتى وجود دارد كه آنها را ذكر مى كنيم:

1. اختلاف قرائت

ممكن است تصور شود ريشه اختلاف در آن دوره، اختلاف قرائت بوده است، به اين معنا كه قراء در اعراب كلمه «ارجلكم» در آيه «فامسحوا برؤوسكم و ارجلكم» اختلاف داشتند. گروهى كلمه «ارجلكم» را عطف بر «برؤوسكم» گرفتند و در نتيجه آن را «ارجلكم» به كسر «لام» قرائت كردند كه مطابق اين قرائت، مسح بر پاها واجب مى شود. اما گروهى كلمه «ارجلكم» را عطف بر «وجوهكم» در جمله «فاغسلوا وجوهكم و ايديكم» قلمداد كردند و در نتيجه آن را «ارجلكم» به فتح «لام» قرائت كردند كه مطابق اين قرائت، شستن پاها واجب مى شود.
اما اين احتمال قطعا باطل است، زيرا اگر يك عرب اصيل آيه مزبور را بدون هر گونه پيش داورى بخواند، به جز عطف «ارجلكم» بر «برؤوسكم» به چيز ديگرى راضى نخواهد شد، خواه كلمه «ارجلكم» را با جر بخواند يا با نصب، هرگز به فكرش نمى رسد كه اين كلمه بر «وجوهكم» عطف شده باشد تا در نتيجه، منشا اختلاف درمسح يا شستن پاها باشد.
بنابراين اگر كسى خواهان تفسير آيه و فهم مدلول آن باشد، كافى است خودش را درعصر نزول آيه قرار دهد و در نظر بگيرد اين كلام خدا را از دهان رسول خدا (ص) يااصحابش مى شنود. در اين صورت، آنچه از آن مى فهمد بين خود و خدايش حجت خواهد بود و قطعا به احتمالات و وجوهى كه پس از آن ظاهر مى شود، اعتمادنخواهد كرد.
اگر اين آيه را بر يك عرب كه دور از فضاى مباحث فقهى و اختلافاتى كه ميان مسلمانان در كيفيت وضو وجود دارد، عرضه كنيم و از او بخواهيم آنچه را از آيه مى فهمد براى ما بيان كند، به روشنى و بدون اينكه فكر كند كه آيا «ارجلكم» عطف بر «رؤوسكم»است يا بر «وجوهكم» خواهد گفت: وضو مشتمل بر دو شستن و دومسح است. او درك مى كند كه آيه شريفه از دو جمله تشكيل شده و در هريك از آنهابه حكمى تصريح گرديده است:
در جمله نخست، يعنى «فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق» ابتدا حكم شستن «وجوه» آمده، آن گاه «ايدى» بر آن عطف شده است. بنابراين حكم «ايدى» به دليل عطف بر «وجوه»، حكم «وجوه» را دارد.
در جمله دوم، يعنى «وامسحوا برؤوسكم و ارجلكم الى الكعبين» ابتدا حكم مسح «رؤوس» مطرح شده، آن گاه «ارجل» بر آن عطف شده است. بنابراين حكم «ارجل»به دليل عطف شدن بر «رؤوس» حكم «رؤوس» را دارد. واو عطف كه ميان «رؤوسكم»و «ارجلكم» آمده، نشان دهنده اين است كه حكم پس از واو با حكم قبل از آن، يكى است و هيچ عرب اصيلى بين حكم «رؤوس» و حكم «ارجل» تفاوت قائل نمى شود،بلكه آن را مخالف ظاهر آيه مى داند.

2. تمسك به روايات منسوخ شستن پاها

از برخى روايات استفاده مى شود كه شستن پاها به هنگام وضو به جاى مسح، سنت بوده و پيامبر (ص) در بخشى از عمرشان به آن دستور داده اند. اما وقتى سوره مائده نازل شد كه در آن آيه وضو و دستور مسح پاها به جاى شستن آنها وجود دارد، سنت قبلى نسخ شده و وظيفه اين مى شود كه در وضو پس از شستن دستها، سر و پاها مسح شود. پس از گذشت زمانى، برخى كه ناسخ و منسوخ را نمى شناخته اند، به سنتى كه نسخ شده عمل مى كنند و همين موجب اختلاف بين مسلمانان مى شود. غافل از اينكه پس از نزول قرآن، كه حاوى سوره مائده، يعنى آخرين سوره اى كه برپيامبر(ص) نازل شد، وظيفه مسلمانان عمل به قرآن ناسخ است.
ابن جرير از انس روايت مى كند: «قرآن به مسح پاها به هنگام وضو حكم كرد، درحالى كه سنت، شستن [پاها] بود».((13)) منظور از سنت، عمل پيامبر (ص) قبل از نزول آيه قرآن در اين زمينه مى باشد. بديهى است كه قرآن، حاكم و ناسخ سنت است.
ابن عباس مى گويد: «مردم در وضو پاى خود را مى شويند در حالى كه در قرآن چيزى را جز مسح پاها نمى يابم».((14)) بين رواياتى كه حاكى از عمل پيامبر (ص) در شستن پاها و ظهور آيه در لزوم مسح است، مى توانيم اين گونه جمع كنيم و بگوييم شستن پاها قبل از نزول آيه وضو بوده است. نظير اين مطلب را در باره مسح بر كفشها (به هنگام سفر) هم مشاهده مى كنيم، زيرا حاتم بن اسماعيل از جعفر بن محمد و وى از پدرش و او از على(ع)روايت كرده است: «قرآن حكم مسح روى كفشها را نسخ كرده است».((15))
عكرمه از ابن عباس روايت كرده است: آيه وضو پس از مسئله مسح روى كفش نازل شده و معناى كلام اين است كه اگر چه از پيامبر (ص) در دوره اى دستور مسح روى كفش صادر شده بود، ولى قرآن خلاف آن را آورده و آن را نسخ كرده و فرموده است: «وامسحوا برؤوسكم و ارجلكم»، يعنى برپوست پا مسح كنيد، نه بر كفش وجوراب.((16))

3. ترويج شستن پا از جانب قدرت حاكم

حاكمان اصرار داشته اند كه پاها به جاى مسح، شسته شود و به خاطر كثيف بودن كف پاها مردم را بر اين كار مجبور مى كرده اند. از آنجا كه بسيارى از مردم، پا برهنه بوده اند، آن را مى پذيرفته اند. برخى از مطالبى كه در متون آمده است اين احتمال راتاييد مى كند،
از جمله: ابن جرير از حميد روايت كرده است كه گفت: موسى بن انس كه ما نزد او بوديم، گفت: اى ابا حمزه! حجاج در اهواز براى ما كه با او بوديم خطبه اى ايراد كرد و در طى آن از وضو ياد كرد. آن گاه گفت: «اغسلوا وجوهكم و ايدكم و امسحوا برؤوسكم و ارجلكم» و هيچ جاى انسان كثيف تر ازپاهايش نيست، پس زير و رو و پاشنه آنها را بشوييد!
انس گفت: خدا راست گفت و حجاج دروغ گفت. خداوند فرموده است: سرها و پاهارا مسح كنيد، موسى بن انس گفت: چنين بود كه هر گاه انس مى خواست پاهايش رامسح كند، آنها را تر مى كرد.((17))
ـ ازجمله مواردى كه نشان مى دهد دستگاههاى تبليغاتى رسمى هيئت حاكم، شستن پاها را تاييد كرده و كسانى را كه به مسح معتقد بوده اند، مؤاخذه مى كرده اند((18))، روايتى است كه احمد بن حنبل با سند خويش از ابى مالك اشعرى نقل كرده كه روزى او به قومش مى گويد:
جمع شويد تا براى شما نمازى آن گونه كه رسول خدا (ص) خوانده است، بخوانم، چون جمع شدند، گفت: آيا ميان شما غريبه اى هست؟ گفتند نه مگر خواهر زاده اى از ما. گفت: خواهر زاده هر قومى، از آن گروه است. آن گاه درخواست كرد كاسه آبى بياورند. وقتى آوردند، وضو گرفت، به اين شكل كه نخست مضمضه و استنشاق كرد، آن گاه صورت و دستها را هر كدام سه بار شست و بر سر و روى دو پا مسح كرد و آن گاه نماز خواند.((19))
اينها احتمالاتى بود كه مى توان با آنها شستن پا به جاى مسح را توجيه كرد، با آنكه قرآن بر مسح دلالت دارد. از ميان اين سه احتمال، احتمال دوم و پس از آن، احتمال سوم به واقع نزديك تر است.

عامل نحوى در كلمه «ارجلكم»

آيه وضو تنها دليل محكمى است كه بر وجوب وضو و كيفيت آن دلالت دارد. اين آيه، ةبه روشنى بيان مى كند كه وظيفه نمازگزار قبل از نماز چيست. مقتضاى حال اين است كه اين آيه از نشانه هاى آشكار و دلالت محكمى برخوردار بوده و هيچ گونه اجمال و ابهامى نداشته باشد. خداوند سبحان در اين آيه مى فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا اذا قمتم الى الصلاة، فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق، وامسحوابرؤوسكم و ارجلكم الى الكعبين».
اينكه آيا در وضو بايد پاها را شست يا آنها را مسح كرد، به تشخيص عاملى كه دركلمه «ارجلكم» عمل كرده است، بستگى دارد. توضيح اين كه در آيه مبارك دو عامل و دو فعل وجود دارد كه در ابتدا به نظر مى رسد هر يك بتواند عامل نحوى كلمه «ارجلكم» باشد. اما بحث در اين است كه ذوق عربى كدام يك را عامل اين كلمه مى داند؟ آن دو عامل: «فاغسلوا» و «وامسحوا» است. اگر بگوييم عامل نحوى «ارجلكم» «فاغسلوا» است، شستن پاها واجب مى شود، اما اگر بگوييم عامل،«امسحوا» است، مسح پاها واجب مى شود. بنابراين ملاك وجوب مسح يا غسل، درگرو تعيين عامل كلمه «ارجلكم» است.
بدون شك با قطع نظر از هر گونه پيش داورى و عمل متداول بين مسلمانان، دقت درآيه شريفه، عامل دوم را اثبات مى كند، يعنى «فامسحوا» عامل «ارجلكم» است، نه «فاغسلوا» كه دورتر است. به عبارت ديگر، «ارجلكم» عطف بر كلمه نزديك تر، يعنى «رؤوسكم» است، نه عطف بر كلمه دورتر كه «وجوهكم» باشد. اين مطلب را با مثالى توضيح مى دهيم:
اگر بشنويم كه كسى مى گويد: «احب زيدا و عمروا و مررت بخالد و بكر» و اعراب نصب يا جر بكر را ظاهر نكند، در اين صورت مى گوييم بكر بر خالد عطف است وعامل نحوى آن، فعل دوم يعنى «مررت» است و عطف بر «عمرو» نيست تا عامل نحوى آن فعل نخست يعنى «احب» باشد.
علماى ادبيات عرب گفته اند اصل اين است كه كلمه بر كلمه اى كه نزديك تر است عطف شود و عدول از اين اصل نيازمند وجود قرينه اى در كلام است، و گرنه موجب مى شود مراد واقعى متكلم فهميده نشود، مثلا وقتى رئيس به خادم خود مى گويد:«اكرم زيدا و عمروا و اضرب بكرا و خالدا» خادم بين اين دو جمله تفاوت مى گذارد ومى فهمد عمروا بر زيدا و خالدا بر بكرا عطف است و احتمال ديگرى به خاطرش خطور نمى كند.
فخر رازى در اين زمينه مى گويد:
مى تواند عامل نصب در كلمه «ارجلكم»، جمله «وامسحوا» باشد و مى تواند فعل «فاغسلوا» باشد. اما هر گاه در باره يك معمول، دو عامل وجود داشته باشد، اعمال عامل نزديك تر اولويت دارد. بنابراين واجب است عامل نصب در كلمه «ارجلكم»،جمله «وامسحوا» باشد. با توجه به اين توضيحات، كلمه «ارجلكم» منصوب بوده، درنتيجه مسح پاها واجب است.((20))
حال كه چنين است و خروج از قواعد ادبى در مثالهاى عرفى جايز نيست، پس درباره كلام خداوند رعايت اين قاعده سزاوارتر است.
بنابراين اگر آيه وضو به يك عرب اصيل كه خود را از تعصبات مذهبى رها كرده باشد، عرضه شده، از او در باره دلالت آيه سؤال شود، پاسخ خواهد داد: اعضايى وجود دارد كه بايد آنها را به هنگام وضو شست كه صورت و دستهاست، اعضايى هم وجود دارد كه بايد آنها را مسح كرد كه سر و پاهاست. او براساس قواعد ادبيات عرب، ترديدى به خود راه نمى دهد كه عامل نحوى در «رؤوسكم» و «ارجلكم» يك چيز است، يعنى «فامسحوا» و هرگز به ذهنش خطور نمى كند كه بين «رؤوسكم» و«ارجلكم» از اين جهت تفاوتى قائل شود، به اين صورت كه عامل «رؤوسكم» جمله «فامسحوا» باشد و عامل «ارجلكم» جمله «فاغسلوا».
هر گاه دلالت آيه بر مسح يا شستن پاها روشن باشد، به چيز ديگرى نياز نداريم.رواياتى كه موافق دلالت آيه است بر مضمون آن تاكيد مى كند و رواياتى كه مخالف آن است، بايد به نحوى توجيه شود و بهترين راه اين است كه بگوييم به واسطه آيه فوق نسخ شده است.

دو گونه قرائت و دلالت آيه بر مسح پاها

از نظر ما اختلاف قراء در كلمه «ارجلكم» كه گروهى آن را با نصب خوانده اند وگروهى ديگر با جر، در دلالت آيه بر وجوب مسح تاثيرى نمى گذارد. توضيح اينكه نافع و ابن عامر و عاصم (البته بنا بر روايت حفص از او) «ارجلكم» را به نصب قرائت كرده اند و اين، قرائت معروفى است كه قرآنهاى متداول مطابق آن است.
ابن كثير، حمزه، ابو عمرو و عاصم (البته به روايت ابى بكر از او) آن كلمه را به جر قرائت كرده اند.
به اعتقاد ما هر دو قرائت ياد شده، بدون اينكه ترديدى وجود داشته باشد، بر قول به وجوب مسح، منطبق است، زيرا قرائت جر قوى ترين شاهد است بر اينكه كلمه «ارجلكم» بر كلمه «برؤوسكم» عطف شده است، زيرا دليلى براى قرائت جر جزاينكه به كلمه «برؤوسكم» عطف شده باشد، وجود ندارد. در اين صورت بدون شك، پاها را بايد مسح كرد. دليل قرائت نصب اين است كه اين كلمه بر محل «برؤوسكم» كه به دليل مفعول بودن، منصوب است، عطف شده است. عطف بر محل يك كلمه،در زبان عربى متداول است و مواردى از اين قبيل در قرآن كريم وجود دارد.
اما خداوند در قرآن، فرموده است: «ان الله بري ء من المشركين ورسوله»((21)) كه قرائت كلمه «رسوله» به ضم، قرائتى معروف و متداول است و دليلى براى رفع آن جز اينكه عطف بر محل اسم ان، يعنى لفظ جلاله در عبارت «ان الله» باشد، وجود ندارد، زيرا «الله» مبتداست.
اما در كتب عربى عطف بر محل، در موارد زيادى آمده است، به طورى كه ابن هشام براى اين مسئله باب خاصى تنظيم كرده و شرايط آن را بيان نموده است. در اشعارعربى نيز نمونه عطف بر محل، بسيار است، براى مثال شاعر گفته است:
معاوى اننا بشر فاسجح فلسنا بالجبال ولا الحديدا
در اين شعر كلمه منصوب «الحديدا» بر محل «الجبال» عطف شده است، زيرا «بالجبال» خبر «ليس» است.
از آنچه گذشت اين نتيجه به دست مى آيد كه اختلاف قرائت در كلمه «ارجلكم» تاثيرى در تعين وجوب مسح ندارد. اين دو قرائت را بنابر قولى كه شستن پاها راواجب مى داند، بررسى خواهيم كرد.
از طرف ديگر گروهى از علماى نامدار اهل سنت تصريح كرده اند كه آيه فوق بروجوب مسح دلالت دارد. اينان گفته اند كلمه «ارجلكم» بر عامل نزديك تر عطف شده است، نه بر عامل دورتر، يعنى عاملى كه در كلمه «ارجلكم» اثر كرده،«فامسحوا» است، نه غير آن. اينك سخنان برخى از آنها را ذكر مى كنيم:

1. ابن حزم گفته است:

اما ديدگاه ما در باره پاها اين است كه قرآن مسح را واجب كرده است. خداوندفرموده است: «و امسحوا برؤوسكم و ارجلكم». كلمه «ارجلكم»را چه مجرور بخوانيم و چه مفتوح، در هر صورت بر «رؤوس» عطف شده است، يعنى اگر مجروربخوانيم، بر لفظ «رؤوس» عطف شده و اگر منصوب بخوانيم، بر محل «رؤوس» عطف شده است و غير اين جايز نيست.((22))

2. فخر رازى گفته است:

مقتضاى مجرور خواندن كلمه «ارجلكم» اين است كه بر «رؤوس» عطف شده باشد.در اين صورت، پاها را بايد همچون سر، مسح كرد. اما در صورت قرائت نصب، علماگفته اند كه مسح واجب است، زيرا كلمه «برؤوسكم» در جمله «وامسحوا برؤوسكم» در محل نصب است، اما ظاهرا به وسيله «باء» مجرور شده است. بنابراين اگر«ارجلكم» بر «رؤوسكم» عطف شده باشد، مى توان آن را بنابر عطف بودن بر محل «رؤوسكم» منصوب خواند و مى توان آن را بنابر عطف بودن بر ظاهر «رؤوسكم» مجرور خواند. اين كلام، نظر مشهور نحويان است.((23))
3. شيخ سندى حنفى پس از بيان اعتقاد جزمى خود بر اينكه ظاهر قرآن [وجوب] مسح پاهاست، مى گويد:
ظاهر قرآن مسح را مى رساند، زيرا ظاهر آن قرائت جر است و قرائت نصب درصورتى است كه بر محل عطف كنيم((24)).
به نظر مى رسد همين مقدار از نقل آراى صاحب نظران اهل سنت، در بيان اين حقيقت كه هر دو قرائت، بدون هيچ گونه ترديدى تنها بر مسح منطبق است و آن راتاييد مى كند، كافى باشد.
شستن پاها با توجه به قرائت نصب و جر
گذشت كه اختلاف قرائت در كلمه «ارجلكم»، در اعتقاد به مسح پاها تاثيرى ندارد.به عبارت ديگر، نصب كلمه «ارجلكم» و هم جر آن، عقيده وجوب مسح را تاييدمى كند. عامل كلمه «ارجلكم» جمله «فامسحوا» است و كلمه «ارجلكم» بر لفظ يامحل «برؤوسكم» عطف شده است.
اما سخن در امكان انطباق اعتقاد به شستن پاها بر اين دو قرائت معروف و ميزان هماهنگى آن با قواعد عربى است. طى اين بحث، روشن خواهيم ساخت كه اسنادشستن پاها به آيه، نقض آشكار قواعد عربى است.

شستن پاها با توجه به قرائت نصب

اگر قائل شويم كه آيه وضو بر شستن پاها دلالت دارد، به ناچار بايد عامل نصب كلمه «ارجلكم» جمله «فاغسلوا» باشد و كلمه «ارجلكم» بر «وجوهكم» عطف شده باشد.لازمه اين كلام آن است كه بين معطوف، يعنى «ارجلكم» و معطوف عليه، يعنى «وجوهكم» جمله اى كه به اين دو كلمه ربطى ندارد، يعنى «و امسحوا برؤوسكم»، فاصله شده باشد، در حالى كه نبايد حتى يك كلمه بى ربط بين «معطوف» و«معطوف عليه» فاصله اندازد، چه رسد به يك جمله بى ربط. در كلام عرب فصيح شنيده نشده كه كسى بگويد: «ضربت زيدا و مررت ببكر و عمروا» كه كلمه «عمروا» بر«زيدا» عطف شده باشد.
ابن حزم گفته است:
عطف كلمه «ارجلكم» بر كلمه «وجوهكم» جايز نيست، زيرا درست نيست كه بين «معطوف» و «معطوف عليه» يك جمله استينافى قرار گيرد((25)).
ابوحيان گفته است:
صحت اين اعتقاد كه قرائت نصب در «ارجلكم» به دليل عطف بودن آن بر«وجوهكم» است، بعيد مى نمايد، زيرا در اين صورت بين دو كلمه كه به هم عطف شده اند، جمله اى انشايى (يعنى وامسحوا برؤوسكم) فاصله مى افتد.((26))
شيخ حلبى در تفسير آيه وضو گفته است:
نصب كلمه «ارجلكم» بنابر عطف شدن آن بر محل است و جر آن بنابر عطف شدن آن بر لفظ و نصب آن بنابر عطف شدن بر كلمه «وجوهكم» جايز نيست، زيرا در اين صورت بين «معطوف» و «معطوف عليه» جمله اى بيگانه كه «وامسحوا برؤوسكم» باشد، فاصله مى افتد، در حالى كه اصل اين است كه بين آن دو حتى يك كلمه فاصله نيندازد، چه رسد به يك جمله. و در كلمات عرب فصيح شنيده نشده كسى بگويد: «ضربت زيدا و مررت ببكر و عمروا» كه عمروا بر زيدا عطف شده باشد.((27))
شيخ سندى گفته است:
توجيه قرائت نصب كلمه «ارجلكم» به عطف بودن آن بر محل كلمه «رؤوسكم» به صواب نزديك تر است، زيرا عطف به محل، شايع است. همچنين در اين توجيه مشكل فاصله افتادن بين معطوف و معطوف عليه با يك جمله بيگانه وجود ندارد. بنابراين ظهور قرآن در مسح است.((28))
سخنان ديگرى هم از اديبان و مفسران وجود دارد كه تصريح مى كند قرائت نصب وبرداشت وجوب شستن پاها از آيه، متوقف بر اين است كه مرتكب نقض يك قاعده نحوى شويم و ميان معطوف و معطوف عليه با يك جمله بيگانه فاصله بيندازيم.

شستن پاها با توجه به قرائت جر

قائلان به وجوب شستن پاها در وضو، قرائت نصب را به گونه اى توجيه كرده اند كه ضعف و ناهماهنگى آن با قواعد عربى آشكار است. آنان وقتى متوجه شدند قرائت جر بر مسح دلالت دارد، نه بر شستن، در توجيه و تطبيق قرائت جر با اعتقادشان به وجوب شستن، در ماندند. از اين رو، كوشيدند تا توجيهى براى قول به شستن پاها باتوجه به قرائت جر بيابند، اما توجيهى نيافتند جز «اعراب جر به سبب مجاورت». كلمه «ارجلكم» به سبب اينكه به كلمه «وجوهكم» عطف شده، منصوب است، اماچون در جوار كلمه اى مجرور، يعنى «برؤوسكم» قرار گرفته، اعراب جر را از آن كسب مى كند، كه از آن به «جر به سبب مجاورت» تعبير مى شود و به اين معناست كه كلمه اى اعراب طبيعى خود را از دست بدهد و اعراب كلمه مجاور را بگيرد.مى گويند در مثل آمده است: «حُجْرُ ضَبٍّ خَرْبٍ» [سوراخ سوسمار خراب است]، كلمه «خربٍ» چون خبر «حُجر» است بايد مرفوع باشد، اما چون در كنار كلمه مجرور«ضَبٍّ» قرار گرفته، از آن كسب جر كرده و مجرور شده است.
از آنجا كه «جر به سبب مجاورت» در كلمات فصيح عرب وجود ندارد و بر فرض وجود آن، داراى شرايطى است كه در مورد بحث، آن شرايط، موجود نيست، فصل بعدى را به بيان اين موضوع اختصاص مى دهيم.

صحت و شروط «جر به سبب مجاورت»

از آنجا كه قائلان به لزوم شستن پاها در وضو، قرائت جر كلمه «ارجلكم» را باهمجوارى آن با كلمه «برؤوسكم» توجيه مى كنند، مناسب است در اينجا سخنان ادباى نامدار را نقل كنيم تا ميزان صحت اعراب جر به سبب همجوارى و بر فرض صحت آن، شرايط انجام آن معلوم شود.
1 زجاج گفته است:
ممكن است گفته شود كلمه «ارجلكم» به دليل همجوارى با كلمه اى مجرور، مجرورشده است، مانند كلام كسى كه بگويد: «حُجر ضبٍّ خربٍ» كه كلمه «خَربٍ» خبر «حجر» است و قاعدتا بايد مرفوع باشد، ولى به واسطه همجوارى با «ضبٍّ» مجرور شده است. اما اين ديدگاه صحيح نيست، زيرا اهل زبان عربى اتفاق نظر دارند كه اعراب يك كلمه به سبب همجوارى با كلمه ديگر، شاذ و نادر است. بنابراين حمل آيه قرآن بر چنين اعراب نادرى، در غير صورت ضرورت، جايز نيست.((29))
2. علاء الدين بغدادى در تفسيرش موسوم به الخازن مى گويد: برخى كسره لام را در «ارجلكم» به دليل مجاورت با لفظ قبلى دانسته و حكم لفظ قبلى را به اين لفظ تسرى نداده اند. اينان براى اين سخن به قول عرب استناد كرده كه مى گويند: «حُجر ضبٍّ خربٍ» و گفته اند كلمه «خرب» صفت «حُجر» است، نه صفت «ضبّ» و اعراب جر آن به سبب مجاورت با كلمه «ضبٍّ» است. اين سخن به دو دليل صحيح نيست:
أ) موارد اعراب جر به سبب مجاورت را يا بايد به ضرورت شعرى حمل كرد و يابايد اعمال آن را در مواردى كه احتمال اشتباه نمى رود، مجاز دانست. در مثال مذكور، معلوم است كه كلمه «خرب» صفت «ضبٍّ» نيست، بلكه صفت «حُجر» است.
ب) اعراب جر به سبب مجاورت، در صورتى است كه واو عطف ميان دو كلمه نباشد. اما در صورت وجود واو عطف، عرب آن را اعمال نمى كند.((30))
3. سيرافى و ابن جنى، اعراب جر به سبب مجاورت را انكار كرده اند و اعراب جر دركلمه «خرب» را چنين تاويل كرده اند كه اين كلمه، صفت «ضبّ» است. براى آگاهى ازجزئيات ديدگاه اين دو اديب، به كتاب مغنى اللبيب مراجعه شود.((31))
4. ابن هشام گفته است:
اعراب جر به سبب مجاورت، در عطف نسق جارى نمى شود، زيرا حرف عطف، مجاورت دو كلمه را از بين مى برد.((32))
از سخنانى كه به طور مختصر نقل كرديم، نتيجه مى گيريم:
أولا، اعراب جر به سبب مجاورت، در كلام فصيح استعمال نشده است.
ثانيا، اعراب جر به سبب مجاورت در صورت استعمال در كلام فصيح، يا به جهت ضرورت شعر است و يا به اين جهت است كه طبع انسان، مشابهت را بين دو لفظ ى كه كنار هم هستند، مى طلبد اما هيچ يك از اين دو جهت در اين آيه وضو وجود ندارد، يعنى نه ضرورت شعرى وجود دارد و نه طبع انسان قبول مى كند كلمه «ارجلكم» اعراب اصلى خود را از دست بدهد و اعراب جر بگيرد.
ثالثا، جر به سبب مجاورت، در صورتى جايز است كه احتمال اشتباه وجود نداشته باشد. همان طور كه در مثال معروف بود، زيرا كلمه «خرب» حتى اگر مجرور باشد،صفت «حجر» است، نه صفت «ضب» اما در آيه چنين نيست، زيرا قرائت جر موجب اشتباه مى شود، به اين معنا كه اگر در واقع شستن پاها لازم باشد، اعراب جر كلمه «ارجلكم» به سبب مجاورت با كلمه «روسكم» اين توهم را در انسان ايجاد مى كند كه كلمه «ارجلكم» بر «روسكم» عطف شده و حكم پاها همچون سر، مسح است، نه شستن، زيرا مخاطب متوجه نمى شود جر كلمه «ارجلكم» به سبب مجاورت است،نه به سبب عطف بر «رؤسكم». بنابراين دليلى ندارد كه اين نوع از جر را كه ظاهر آن بامراد گوينده در تضاد است، اعمال كنيم.
رابعا، اعراب جر به سبب مجاورت، تنها در وصف و بدل و امثال اين دو ثابت شده است، نه در معطوف.
از بحث مفصل گذشته آشكار شد كه قول به لزوم مسح، به راحتى و بدون هيچ گونه تاويل، با هر دو قرائت، انطباق دارد، اما قول به لزوم شستن چنين نيست، زيرا اين قول نه با قرائت نصب سازگار است و نه با قرائت جر.

اجتهاد در مقابل نص

آفت فقه اين است كه فقيه در مقابل نص، به امور اعتبارى و ادله استحسانى تمسك كند، زيرا اين امور با مذهبى كه تعبد به نص را لازم مى داند، در تضاد است. بنابراين مسلمان به نص (با هر دلالتى كه دارد) متعبد است و هيچ گاه راى خويش را بر كتاب خدا و سنت صحيح رسول خدا(ص) مقدم نمى شمارد و اين نشانه تسليم در برابر خدا و رسول و كتاب و سنت است. خداوند فرموده است: «يا ايها الذين آمنوا لاتقدموا بين يدى الله و رسوله و اتقوا الله ان الله سميع عليم»،((33)) اى كسانى كه ايمان آورده ايد! بر خدا و رسولش پيشى نگيريد و تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند، شنوا و داناست.
معناى آيه اين است كه با تحميل ديدگاهتان بر رسول و امت اسلامى، بر خدا ورسولش پيشى نگيريد. بديهى است كه مقدم داشتن ادله استحسانى بر نص، پيشى گرفتن بر خدا و رسول اوست و چه خوب گفته است امام شافعى: «من استحسن فقدشرع»، يعنى كسى كه از استحسان استفاده كند، تشريع كرده است.
بسيارى از بزرگان اهل سنت آگاهند كه ظاهر آيه وضو يا صريح آن، بر مسح پاها دلالت دارد و به اين مطلب با وجدان، زبان و قلم خويش اعتراف كرده اند، اما تعبدبه مذهب پيشوايان چهارگانه و ديگران مانع شده به مضمون آيه عمل كنند و به جاى آنكه از قرآن پيروى نمايند، به روش موروثى خود عمل كرده اند. چنانچه از اوان كودكى بر اين انديشه پرورش نيافته بودند، اجتهادات خود را بر كتاب عزيز خداوند كه بر مسح دلالت دارد، مقدم نمى داشتند و خود را از بند تقليد آزاد مى كردند. اينك به نمونه هايى از اين اجتهادها كه عقل و وجدان آزاد، آنها را بر نمى تابد، اشاره مى كنيم:

1. شستن، شامل مسح است

جصاص پنداشته به دليل اينكه آيه وضو مجمل است، بايد به احتياط عمل كرد واحتياط به شستن پاهاست كه شامل مسح هم مى شود، بر خلاف مسح كه شامل شستن نمى شود. وى با ادعاى اتفاق همه مسلمانان بر اين كه اگر كسى پاها را بشويد،واجبش را ادا كرده، از آيه وضو رفع ابهام كرده است.((34))
اما اين ديدگاه مردود است، زيرا
أولا، ايشان چگونه ادعا مى كند كه آيه اجمال دارد، در حالى كه از دلالتى آشكاربرخوردار است؟ آيه در صدد بيان وظيفه عموم نمازگزاران به هنگام اقامه نماز است و در اين گونه موارد بايد مراد واضح باشد و غير از يك معنا، معناى ديگرى محتمل نباشد. به نظر مى رسد فرار از ظاهر آيه كه نشان مى دهد بايد پاها را مسح كرد، نه شست و شو داد، وى را وادار كرده كه به اجمال آيه قائل شود.
ثانيا، ديدگاه وى كه شستن پاها شامل مسح هم مى شود، بر خلاف مسح كه شامل شستن نمى شود، صحيح نيست، زيرا مراد از شستن در اين بحث، ريختن آب برعضوى است كه بايد شسته شود، همچنان كه مراد از مسح در اين مورد، كشيدن دست تر بر عضوى است كه بايد مسح شود. با اين حساب، شستن و مسح كردن، دوفريضه مختلف بوده كه هريك غير از ديگرى است. بنابراين نه شستن، جاى مسح رامى گيرد و نه مسح، جاى شستن را.
ثالثا، «ادعاى مسلمانان اتفاق دارند اگر كسى پايش را بشويد، واجبش را انجام داده و از آيه رفع ابهام مى شود» يك نوع مصادره است، زيرا چگونه ادعاى اتفاق مى كند، در حالى كه بين صحابه و تابعين كسانى كه به مسح قائل هستند و نام همه آنهاخواهد آمد تعدادشان از قائلان به لزوم شستن پاها كمتر نيست؟ اماميه كه يك چهارم مسلمانان را تشكيل مى دهند، قائلند شستن پاها باطل است و بايد آنها رامسح كرد، پس اتفاق همه مسلمانان بر شستن چگونه ممكن است؟

2. نسخ قرآن به واسطه سنت پيامبر(ص)

گروهى معتقدند كه دلالت آيه وضو بر مسح، روشن است و قول به عطف «ارجلكم» بر «وجوهكم» باطل است. اينان مى گويند: البته نمى شود بين معطوف و معطوف عليه، خبرى كه از معطوف خبر ندهد، واسطه شود، زيرا اين كار، گمراه كردن مخاطب و به اشتباه انداختن اوست، نه بيان حكم شرعى براى او. هرگز نبايد گفت: «ضربت محمدا و زيدا و مررت بخالد و عمروا» ومراد اين باشد كه عمرو را نيز زده اى. اما چون در سنت پيامبر (ص) شستن پاها آمد،مى توان گفت كه مسح پاها منسوخ شد.((35))
اين نظريه، مردود است، زيرا
أولا، نسخ آيات قرآن جز با سنت قطعى، صحيح نيست، چرا كه قرآن دليل قطعى است و نسخ دليل قطعى جز با دليلى قطعى امكان پذير نيست.
اما در مورد بحث ما، سنتى كه بر لزوم شستن دلالت دارد با سنتى كه بر لزوم مسح دلالت دارد، متعارض است. در اين صورت، چگونه مى توان يكى از اين دو را بدون مرجح بر قرآن كريم مقدم داشت؟ ما روايات بسيارى را كه نشان مى دهد پيامبر(ص)به جاى شستن پاها، آنها را مسح مى كرده اند، خواهيم آورد.
ثانيا، امت اسلامى اتفاق نظر دارند كه مائده آخرين سوره اى است كه بر پيامبر (ص)نازل شد و هيچ آيه اى از آن نسخ نشده است. پيش تر آراى صحابه و رواياتى را كه براين مطلب دلالت داشت، آورديم.
ثالثا، ابن حزم بايد آيه وضو را دليلى بر منسوخ بودن سنت قلمداد مى كرد. بر فرض اگر چنين باشد كه پيامبر(ص) در برهه اى از زمان به هنگام وضو پس از مسح سر، پاها را مى شسته است، آيه وضو اين سنت را نسخ كرده است، نه اين كه آيه با اين سنت نسخ شده باشد.

3. توجه دادن به وجوب ميانه روى در ريختن آب

زمخشرى آگاه بوده است كه مطابق قرائت جر، ملزم به مسح پاها هستيم، نه به شستن آنها، از اين رو درصدد برآمده تا مانع اين دلالت شود و ثابت كند كه اگرچه كلمه «ارجلكم» بر كلمه «رؤوسكم» عطف شده است اما با اين حال آيه بر لزوم مسح دلالت ندارد. او گفته است:
گروهى كلمه «ارجلكم» را به نصب خوانده اند كه مطابق اين قرائت بايد پاها راشست. اگر كسى بگويد: قرائت جر و دخول پاها در حكم مسح را چگونه توجيه مى كنيد؟ در پاسخ مى گوييم: ميان اعضاى سه گانه اى كه بايد در وضو شسته شود، پاها با ريختن آب روى آنها شسته مى شود، در نتيجه در شستن پاها امكان اسراف وجود دارد و اسراف نكوهيده و منهى است. از اين رو كلمه «ارجلكم» بر كلمه «رؤوسكم» عطف شده، اما نه براى اينكه بايد پاها هم مسح شود، بلكه براى اينكه بفهماند واجب است در ريختن آب روى پاها ميانه روى شود.((36))
اما اين ديدگاه مردود است، زيرا
أولا، دليلى كه زمخشرى ذكر كرده، در صورتى صحيح است كه همه مؤمنان مخاطب آيه، متوجه آن نكته باشند. اما مؤمنان كجا و نكته اى كه زمخشرى براى توجيه نظرش آورده است، كجا؟
به عبارت ديگر، نكته اى كه زمخشرى ذكر كرده، در جايى صحيح است كه احتمال اشتباه وجود نداشته باشد، نه در مثل مورد بحث كه احتمال آن وجود دارد، درنتيجه، ممكن است ظاهر آيه غافل از نكته بديعى كه جناب زمخشرى دريافت كرده است، بر وجوب مسح حمل شود!
ثانيا، در شستن دستان مثل شستن پاها احتمال اسراف وجود دارد، پس چرا در باره ريختن آب بر دستان چنين هشدارى در آيه وجود ندارد؟
سخن زمخشرى در واقع توجيهى است براى مذهبى كه وى در آن رشد و نمو كرده است. اگر آن مذهب نبود، هرگز چنين دليلى به ذهنش خطور نمى كرد.

4. آسان بودن شستن پاها بر خلاف موى سر

ابن قدامه چون دريافته كه مقتضاى عطف «ارجلكم» بر «رؤوسكم»، چه به نصب قرائت شود و چه به جر، مسح پاهاست، در مقابل اين دليل قاطع به فلسفه سازى واجتهاد در مقابل نص پرداخته و گفته است: بين سر و پا تفاوتهايى وجود دارد كه نمى توان آنها را به يك حكم محكوم كرد، ازجمله اين كه: ا) در سر، مو مسح مى شود و شستن مو مشكل است، در حالى كه پاها چنين نيست وبه همين دليل پاها به اعضايى كه شسته مى شود [يعنى صورت و دستها] شبيه تراست.
ب) پاهادر آيه به حد كعبين محدود شده، از اين رو به دستها كه به مرفق محدود شده، شبيه تر است.
ج) پاها به دليل اين كه وسيله راه رفتن روي زمين است، در معرض آلودگي است برخلاف سر.((37))
اين ديدگاه نيز مردود است؛ زيرا اين ديدگاه اجتهاد در مقابل نص و فلسفه سازى براي احكام است.
پاسخ وجه اول اين است كه اگر قرار باشد جزئي از مو شسته شود، چه مشقتي وجودخواهد داشت؟ وقتي در مسح، جزئي از مو مسح مى شود، در شستن هم بايد چنين باشد
اما پاسخ وجه دوم: تمسك به تشابهات خيلي ضعيف است، زيرا چه بسا دو شى ءمتشابه وجود داشته باشد كه داري احكام مختلف باشد
وجه سوم از اين هم ضعيف تر است، زيرا اين كه پاها در معرض آلودگي است،موجب نمى شود در وضو شسته شود، چرا كه قائلان به لزوم مسح، برآنند كه پاها بايد قبل از مسح، از
به جرات مى توان گفت كه اين توجيهات و توجيه زمخشري، بازي با آيه براي تاييد مذهب خود است. شايسته است فقيه آگاه به آيه تمسك كند، چه موافق نظر فقهي اوباشد يا نباشد. نويسنده تفسير المنار در حق كساني كه فتاوي پيشوايان خويش را برقرآن و سنت مقدم مى دارند، سخن با ارزشي گفته است:
«از نظر آنان بايد عمل انسان مطابق كتابهي ايشان باشد، نه مطابق كتاب خدا وسنت رسول او»((38)).

5. پيروي از پيشينيان در شستن

ابن تيميه چون دريافته كه قرائت جر «ارجلكم» مستلزم عطف آن بر «رؤوسكم» درنتيجه، لزوم مسح پاهاست، نه شستن آنها، به تاويل نص پناه برده و گفته است:
اگر «ارجلكم» را به اعراب جر قرائت كنيم، بدان معنا نيست كه پاها را بايد مسح كرد،چنان كه برخي تصور كرده اند، به چند دليل، از جمله: پيشينيان كه چنين قرائت كرده اند، خود گفته اند: حكم مسئله، به شستن پاها تغيير يافته است((39)).
اين قول هم باطل است، زيرا اگر آنچه ابن تيميه گفته، درست باشد، لازمه اش اين است كه پيشينيان قرآن را رها كرده، به چيزي كه موافق قرآن نيست، تمسك كرده باشند. اگر كسي بگويد بازگشت آنها از مسح به شستن، به سبب نسخ آيه وضوست، در پاسخ مي گوييم: چنان كه گذشت، قرآن با خبر واحد نسخ نمى شود و اگر قبول كنيم قرآن با خبر واحد نسخ مى شود، در پاسخ مي گوييم كه چيزي از سوره مائده نسخ نشده است.
شگفت اين كه ابن تيميه آن جا كه دليل هفتم را بيان مي كند، سخن خود را نقض كرده، مى گويد:
در تيمم كه در وقت ضرورت به عنوان بدل وضو وضع شده است، بخشي از اعضاى وضو حذف و بخشي ديگر تخفيف داده شده است، زيرا آنچه بايد در وضو مسح شود، در تيمم حذف شده و آنچه بايد در وضو شسته شود، در تيمم بايد مسح شود((40)).
در صورتي كه مى دانيم حكم پاها در تيمم حذف شده است، اگر اعضايي كه در وضوبايد مسح شود، در تيمم حذف شده باشد، لازمه سخن آن است كه حكم پاها مسح باشد تا حذف آن در تيمم صحيح باشد، زيرا اگر حكم پاها شستن بود، نبايستي درتيمم حذف مى شد، بلكه بايستي مثل صورت و دستان، مسح مي شد.

6. تعيين حد، نشانه شستن

شيخ اسماعيل حقي بروسوي، نظريه شستن پاها را تاييد كرده و استدلال نموده كه مسح در هيچ جا به حد و مرزي محدود نشده و فقط مواردي كه بايد شسته شود، داري حدودي معين است.
مراد اين مفسر آن است كه در آيه وضو پاها به «كعبين» يعني برآمدگي آنها محدودشده است، پس حكم پاها به دستها كه به «مرافق»، يعني آرنجها مرزبندي شده،بيشتر شبيه است، در نتيجه، حكم پاها همچون حكم دستها، به دليل دارا بودن حد ومرز معين، شستن است.
اين سخن هم مردود است، زيرا در هر دو موردي كه در وضو بايد شسته و مسح شود، هم با حد و مرز آمده و هم بدون حد و مرز.
توضيح اينكه: مطابق آيه وضو، صورت بايد شسته شود، ولي براي آن حدى مشخص نشده است، اما دستان كه بايد شسته شود، به «مرافق» يعني آرنجها محدودشده است. از اينجا مى فهميم كه شستن، گاهي با تعيين حد است و گاهي بدون تعيين حد. بنابراين نه تعيين حد، علامت وجوب شستن است و نه عدم تعيين حد، نشانه وجوب مسح. در مورد مسح هم چنين است، يعني پاها (مطابق اعتقاد ما) بايد مسح شود و محدود به برآمدگي پا شده است، اما براي سر كه بايد مسح شود، حد ومرزي معين نشده است.
پس اينكه تعيين حد، نشانه شستن باشد، بيشتر شبيه اين است كه اعم، دليل بر اخص قرارداده شود. اينكه مفسر مزبور گفته است «مسح در هپچ جا به حد و مرزي محدود نشده»، اول اختلاف بوده و به منزله به كار بردن دليل در مدعاست.
اگر اين استحسانها را بپذيريم، ذوق ادبي اقتضا مى كند كه به لزوم مسح حكم شود، نه به شستن. سيد مرتضي مى گويد:
در آيه وضو عضوي نام برده شده كه بايد شسته شود (صورت) و براي آن حدى معين نشده است. بر اين عضو، عضوي عطف شده كه بايد شسته شود (دستها) وبراي آن حدي تعيين شده است، آن گاه دو باره عضوي ذكر شده كه بايد مسح شود(سر) و براي آن حدي معين نشده است. پس بايد پاها كه حدش معين و بر«رؤوسكم»، عطف شده، مسح شود تا اين دو جمله، در عطف يك عضو شستنى محدود بر يك عضو شستني غير محدود و همچنين عطف يك عضو مسح شدنى محدود بر يك عضو مسح شدني غير محدود، قرينه هم قرار گيرند((41)).
ادامه دارد/

شنبه 15 مهر 1391  12:23 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پليدى

پليدى : آلودگيهاى مادى و معنوى

اين واژه در فارسى در بُعد جسمانى به معناى ناپاكى، چرك، زباله، سرگين و در بُعد روحى به معناى بدكارى، تبهكارى، گناه و هرگونه انحطاط اخلاقى آمده و با كلمه آلودگى مرادف است، جز آنكه واژه پليدى از كاربرد و تنوع بيشترى برخوردار‌‌است.[1] در عربى واژگان نجس*، رجس، رجز، خبيث، فحشاء* و سوء بر اين مفهوم دلالت دارند.[2] اين واژگان جمعاً نزديك به 100 بار در قرآن به كار رفته‌‌اند و نيز آياتى كه با تعبيرهايى چون«اجتبنوا»از امورى پرهيز مى‌‌دهد و نيز مجموعه مشتقات واژه تحريم به موضوع اين مقاله ارتباط دارند. مفهوم پليدى در قرآن در دو شكل جسمى و روحى ناشى از آلودگيهاى طبيعى و گناهان نمود يافته است.[3]
واژه نَجِس به معناى هرچيز يا شخص[4] آلوده و ناپاك در برابر طاهر به كار مى‌‌رود.[5] عرب به درد بى‌‌درمان نيز نجس گفته و آويختن چيزى آلوده مانند استخوان مرده به افراد براى مصونيت از چشم‌‌زخم نيز تنجيس ناميده مى‌‌شود.[6] اين ماده (ن‌‌ـ‌‌ج ـ س) يك بار در قرآن به شكل مصدرى با فتح‌‌جيم (نَجَس) و به معناى وصفى به كار رفته است (توبه/9،28)، زيرا اين مصدر گاه به معناى وصفى نيز به كار مى‌‌رود كه در اين صورت از مبالغه و تأكيد بيشتر نسبت به واژه «نَجِس» با كسر جيم برخوردار است.[7] واژه اخير در اصطلاح
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 519
فقهى به نوعى خاص از آلودگيها كه حكمى ويژه براى آنها در شرع بيان شده، اطلاق مى‌‌شود.
[8] نجاست به دو دسته مادى كه با حواس جسمانى درك مى‌‌شود و معنوى كه با فهم قلبى و بصيرت قابل ادراك است تقسيم مى‌‌شود.[9]
واژه رِجْس به معناى آميخته، آلوده[10]، كثيف، گنديده[11] و هر چيز يا كارى كه انسان آن را زننده و پليد مى‌‌شمارد، به كار رفته[12] و برخى نيز آن را مرادف نجس[13] شمرده‌‌اند. كار زشت و گناه نيز رِجْس ناميده مى‌‌شود.[14] عنصر مشترك در كاربردهاى گوناگون اين واژه، هر امر ناپسند و ناشايستى است كه عقل، عرف يا شريعت آن را تعيين مى‌‌كند و ممكن است در انديشه، رفتار، عقيده، اخلاق، عادت يا مواد طبيعت بروز كند.[15]
واژه رِجْز در اصل به معناى دگرگونى و نابسامانى است[16] و در كاربردهاى قرآنى آن در دو مفهوم آلودگى و عذاب[17] يا رفتارهاى منتهى به آن[18] آمده است. برخى واژه پژوهان عنصر مشترك در معانى مذكور را سختى و تنگنايى دانسته‌‌اند[19] كه شامل مصاديقى چون شك، اندوه، فقر، بدحالى، بيمارى، سرگردانى و گمراهى مى‌‌شود.[20] برخى از نحويان، رجز و رجس را يك واژه به معناى عذاب شمرده‌‌اند.[21]
واژه خبيث در برابر طيّب[22]، به معناى پست و ناچيز، هرچيز نجس، مزه و بوى بد، گناه و بدكارى و هر امر حرامى به كار مى‌‌رود.[23] ناپاكى كه عنصر مشترك اين مفهوم است گاه در مواد و اجسام پديدار مى‌‌شود و گاه در امور انسانى، اعمّ از پندار، گفتار و كردار.[24] واژه خبيث در روايات نيز در مورد شيطان، گناه، كفر و شرك و فضولات انسان، بسيار به كار رفته است.[25]
فحشاء از ريشه «ف ـ ح ـ ش» به پديده‌‌هاى زشت و ناموزون و نامتعادل[26] و غير مطابق با حق گفته شده و در ارتباط با گفتار، كردار و رفتار[27] و نيز حالات درونى انسان[28] به كار مى‌‌رود. نكته
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 520
قابل توجه در اين كلمه، مبالغه به كار رفته در آن است، چرا كه فحشاء به زشتىِ واضح و روشن و نه هرگونه زشتى گفته مى‌‌شود.
[29]
سوء در برابر حسن، در ارتباط با هرگونه ناپسندى به كار مى‌‌رود[30] و در قرآن درباره شرك، زنا، قتل و ناسزاگويى به كار رفته است.[31]

 گونه‌‌هاى پليدى:

امور پليد در قرآن، شامل بدن، اموال، خوردنيها، انسانها، كارها و معبودها‌‌مى‌‌شود:

 1. آلودگيهاى بدنى:

در آياتى چند به آلودگيهاى مربوط به بدن انسان توجه و برخى دستورهاى بهداشتى براى رفع آنها بيان شده است. در آيه 222 بقره/2 از دوره ماهانه زنان با واژه «أذى» ياد شده است. برخى مفسران (بنابر اينكه «أذى» را به معناى «ضرر» در مقابل «نفع» بدانيم) به كارگيرى اين تعبير را از جهت آلودگى پديد آمده براى زنان در اين دوره دانسته و لزوم كناره‌‌گيرى از آنان را در خصوص همبسترى و براى پرهيز از زيانهاى بهداشتى اين عمل شمرده‌‌اند.[32] اين ممنوعيت تا زمان پاك شدن زنان ادامه دارد: «و‌‌يَسـَلونَكَ عَنِ المَحيضِ قُل هُوَ اَذىً فَاعتَزِلُوا النِّساءَ فِى المَحيضِ و لا تَقرَبوهُنَّ حَتّى يَطهُرنَ...».[33] در ادامه آيه، خداوند از دوستى خود نسبت به توبه كنندگان و پاكيزگان ياد مى‌‌كند: «اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّ‌‌بينَ و يُحِبُّ المُتَطَهِّرين».در رواياتى ذيل اين آيه به سنت عرب در استفاده از سنگ و گياهان و... در پاك كردن نجاسات و دستور اسلام مبنى بر استفاده از آب* در تطهير اشاره شده و منظور از «متطهرين» كسانى دانسته شده كه به حكم اسلام در طهارت* با آب عمل مى‌‌كنند.[34]
جنابت نيز در آيات ديگر نوعى پليدى شمرده و دستور به تطهير از آن داده شده است: «و اِن كُنتُم جُنُبـًا فَاطَّهَّروا».(مائده/5،6)[35] در ضمن آيات حج نيز پاكى بدن از آلودگيهاى بدنى مانند ناخن و موى زايد دستور داده شده است: «ثُمَّ ليَقضوا تَفَثَهُم».(حجّ/22،29)[36] به بهداشت پوشاك نيز در آيه 4‌‌مدثّر/74 توجه شده است: «و ثيابَكَ فَطَهِّر».مفسران منظور از اين سفارش را پاكيزه كردن لباسها از نجاسات دانسته‌‌اند كه در دوران جاهليت مرسوم نبوده است.[37]نزول اين فرمان در كنار دستورهاى مهم ديگرى در ارتباط با توحيد و مبانى اساسى اسلام در آغاز بعثت نشان ميزان توجه قرآن به بهداشت و پاكى از آلودگيهاى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 521
مادى است
[38]، افزون بر اين برخى تأويلات نيز در ارتباط با اين آيه مطرح شده كه آلودگى مورد نظر را به موارد معنوى نيز تعميم مى‌‌دهد.[39]

 2. اموال ناپاك:

در قرآن از اموال حرام مانند رشوه و سود به دست آمده از كارهاى نامشروع، با تعبير «سُحْت» ياد شده است: «يُسـرِعونَ فِى الاِثمِ والعُدونِ و اَكلِهِمُ السُّحتَ لَبِئسَ ما كانوا يَعمَلون».(مائده/5،62)[40] واژه‌‌شناسان اين كلمه را به معناى زشت و مايه عار و ننگ و موجب فساد و نابودى دانسته‌‌اند.[41] در آيات ديگرى نيز اموال حرام، خبيث ناميده شده است: «و لاتَتَبَدَّلوا الخَبيثَ بِالطَّيِّبِ».(نساء/4،2) مفسران با توجه به سياق آيه آن را در ارتباط با تصرف بى‌‌ضابطه و غير مجاز در اموال يتيمان و آن را مصداق تصرف در اموال حرام شمرده‌‌اند[42]؛ همچنين خداوند به انفاق اموال پاك سفارش كرده، بهره‌‌بردارى از اموال ناپاك را در راه خير نيز نادرست مى‌‌شمرد: «و‌‌لاتَيَمَّموا الخَبيثَ مِنهُ تُنفِقونَ».(بقره/2،267) مفسران منظور از خبيث را در اين آيه، هرگونه مال حرام مانند ربا دانسته‌‌اند.[43]

 3. خوراكهاى ناپاك:

قرآن به مصرف غذاهاى پاك سفارش كرده است: «يَسـَلونَكَ ماذا اُحِلَّ لَهُم قُل اُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبـت ...»(مائده/5،4) و در آيات ديگر از پيامبر به عنوان كسى ياد شده كه «طيبات»* را حلال و «خبائث» را حرام كرده است: «و يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبـتِ و يُحَرِّمُ عَلَيهِمُ الخَبئِث...».(اعراف/7،157) مفسران منظور از خبائث را هرگونه پليدى از جمله غذاهاى ناپاك شمرده[44] و با توجه به ذكر تنها چند خوراك حرام در قرآن مانند شراب، گوشت خوك و مردار، به كارگيرى اين واژه را جهت رفع توهم حلال بودن هر غذايى جز موارد مذكور شمرده‌‌اند.[45] فقها براى شناسايى ديگر موارد غذاهاى حرام به روايات مراجعه مى‌‌كنند.[46]

 4. انسانهاى ناپاك:

انسانها از ديدگاه قرآن يكسان نيستند و به دو دسته پاك و ناپاك تقسيم مى‌‌شوند: «قُل لا يَستَوِى الخَبيثُ والطَّيِّب».(مائده/5،100) مفسران در بيان معيار پاكى و ناپاكى از ايمان و كفر يا نيكوكارى و گنهكارى ياد كرده‌‌اند.[47] برخى نيز طيب و خبيث را تعبيرى عام براى بيان هرگونه پندار، كردار و رفتار شايسته و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 521
ناشايست شمرده
[48] و گروهى نيز در جست و جوى منشأ اصلى ناپاكى انسان، از جهل و معصيت و در نقطه مقابل از شناخت خدا و اطاعت از او ياد كرده‌‌اند.[49] خداوند اين دو دسته از انسانها را به زمين حاصلخيز و باير تشبيه مى‌‌كند كه به هنگام نزول باران، زمين نخست از گياهان مفيد باردار مى‌‌شود و زمين دوم از خار و خاشاك يا به كلى بى‌‌بار مى‌‌ماند: «والبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخرُجُ نَباتُهُ بِاِذنِ رَبِّهِ والَّذى خَبُثَ لايَخرُجُ اِلاّ نَكِدًا...».(اعراف/7،58) اين تشبيه از آن روست كه قرآن براى دلهاى مؤمنان مفيد واقع شده، كارهاى نيك از ايشان سر مى‌‌زند؛ اما كافران از قرآن بهره‌‌اى نبرده، بهره‌‌اى نيز از ايشان سر نمى‌‌زند.[50] در روايات شيعه اين تشبيه بر امامان كه دانشهاى الهى خود را عرضه مى‌‌كنند و دشمنانشان كه جز دروغ و فساد از ايشان پديد نمى‌‌آيد تطبيق شده است.[51] در قرآن از مشركان نيز با واژه نجس ياد شده: «اِنَّمَا المُشرِكونَ نَجَس»و از ورود آنها به مسجدالحرام پرهيز داده شده است:«فَلا يَقرَبُوا المَسجِدَ الحَرامَ بَعدَ عامِهِم هـذا».(توبه/9،28) مفسران و فقيهان در بيان نوع اين نجاست به دو نظر گراييده‌‌اند: برخى آن را نجاست ظاهرى پنداشته، از لزوم اجتناب از آنها و تطهير در صورت تماس با ايشان ياد كرده‌‌اند[52]؛ اما گروه ديگر آن را نجاست معنوى شمرده‌‌اند.[53] دسته دوم گاه در بيان وجه اين نجاست، آنان را همچون افراد جنب دانسته‌‌اند كه حق ورود به مسجدالحرام ندارند[54]، يا از آلودگى فكر و انديشه شرك كه نجاست روحانى است[55] و لزوم كناره‌‌گيرى و مصونيت فرهنگى مسلمانان از مشركان[56] ياد كرده‌‌اند. اين گروه در دفاع از ديدگاه خود به آيات ديگرى ازقرآن استناد مى‌‌كنند كه منافقان يا عموم كافران را پليد مى‌‌شمرد: «فَاَعرِضوا عَنهُم اِنَّهُم رِجسٌ و مَأوهُم جَهَنَّم»(توبه/9،95)؛ «و‌‌اَمَّا الَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ فَزادَتهُم رِجسـًا اِلى رِجسِهِم وماتوا و هُم كـفِرون»(توبه/9،125) و روشن است كه كسى از نجاست منافقان سخن نگفته است[57]؛ بنابراين وحدت سياق از آياتى كه از پليدى منافقان و كافران ياد كرده، اقتضا مى‌‌كند كه اين پليدى بر نوع معنوى حمل شود. گاه نيز به رواياتى از پيامبر مبنى بر طهارت بدنى مشركان و داده‌‌هاى متعدد تاريخى مبنى بر ورود آزادانه كافران به مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) و عدم اجتناب ظاهرى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 523
مسلمانان از ايشان استناد شده
[58] و ادعاى اجماع بر اين مسئله نيز شده است[59]، با اين حال مخالفان با تمسك به ظاهر آيه و نيز برخى روايات، از نجاست ظاهرى كافران دفاع كرده‌‌اند.[60]
انسانهاى پاك و ناپاك از راه آزمايشهاى الهى از هم تمييز داده مى‌‌شوند: «ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ المُؤمِنِينَ عَلى ما اَنتُم عَلَيهِ حَتّى يَميزَ الخَبيثَ مِنَ الطَّيِّب...».(آل‌‌عمران/3،179) نمونه‌‌هايى مانند هجرت و جهاد به روشنى مى‌‌تواند مؤمنان واقعى را باز‌‌شناساند؛ جنگ احد از نمونه‌‌هاى تاريخى اين معيار شمرده شده است.[61] آنان كه در اين آزمايشها بر گمراهى و سركشى خود اصرار ورزند، در پليدى غوطهور گشته، از نعمت پاكى ايمان و طهارت الهى اسلام محروم خواهند ماند: «الَّذينَ لَم يُرِدِ اللّهُ اَن يُطَهِّرَ قُلوبَهُم لَهُم فِى‌‌الدُّنيا خِزىٌ ولَهُم فِى الأخِرَةِ عَذابٌ عَظيم»[62] (مائده/5،41 و نيز انعام/6، 125؛ يونس /10، 100) و آلودگى باطنشان روزافزون شده، پندارهاى باطل و كردارهاى زشتشان فزونى خواهد يافت (توبه/9،125)[63] و در آخرت نيز از پليدى گناهان پاك نخواهند شد: «اُولئِكَ لا خَلـقَ لَهُم فِى الأخِرَةِ ولا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ ولا يَنظُرُ اِلَيهِم يَومَ القِيـمَةِ ولا يُزَكّيهِم ولَهُم عَذابٌ اَلِيم».(آل‌‌عمران/3،77).[64] در نقطه مقابل، گروهى نيز در فرآيند ايمان از آلودگيهاى گوناگون عقيدتى، رفتارى و اخلاقى پاك گشته، طهارت الهى نصيبشان مى‌‌شود. حضرت مريم (آل عمران/3،42)[65] و خاندان پيامبر (احزاب/33،33)[66] از نمونه‌‌هاى برخوردار از پاكى الهى در قرآن هستند.

 5. كارهاى ناپاك:

در قرآن افزون بر شناسايى انسانهاى پاك و ناپاك به معرفى كارهاى شايسته و ناشايست نيز پرداخته شده و از آنها با واژگانى مانند طيب و خبيث و جمع آنها به صورت طيبات و خبائث ياد شده است. واژه فاحشه و جمع آن فواحش نيز براى كارهاى ناشايست به كار رفته است: «اِنَّما حَرَّمَ رَبِّىَ الفَوحِشَ ماظَهَرَ مِنها ومابَطَنَ والاِثمَ والبَغىَ بِغَيرِ الحَقِّ و اَن تُشرِكوا بِاللّه...».(اعراف/7،33) طواف برهنه از رسمهاى مشركان و زنا و تجاوز به حقوق مردم و شرك و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 524
بهتان بر خدا با جعل احكامى مانند سائبه، حاميه و وصيله از مصاديق كارهاى ناشايست شمرده شده است.
[67] در آيه ديگرى نيز در ضمن شمارش محرمات در عبارتى عام از هرگونه نزديكى به فواحش پرهيز داده شده است:«ولا تَقرَبُوا الفَوحِشَ ماظَهَرَ مِنها وما بَطَن»(انعام/6،151) و نيز از شيطان به عنوان كسى كه فرمان به انجام چنين كارهايى مى‌‌دهد ياد شده است: «ولا تَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّيطـن ... * اِنَّما يَأ مُرُكُم بِالسُّوءِ والفَحشاء...».(بقره/2،169) مفسران منظور از فواحش را هر كار بسيار ناشايستى دانسته‌‌اند كه در زمره گناهان كبيره به شمار مى‌‌آيد و در بيان مصاديق آن از شرك، زنا و شرابخوارى به عنوان نمونه‌‌هاى شاخص ياد كرده‌‌اند.[68] در آيه 90‌‌مائده/5 به برخى از اين نمونه‌‌ها تصريح شده است: «اِنَّمَا الخَمرُ والمَيسِرُ والاَنصابُ والاَزلـمُ رِجسٌ مِن عَمَلِ الشَّيطـنِ فَاجتَنِبوه...».روشن است كه پديده‌‌هاى مذكور به خودى خود پليد نيستند، بلكه اين حكم بر كاربرد آنها در گناهان قرار داده شده است.[69] تعبير مطلق و بدون قيد و شرط «فَاجتَنِبوهُ»نيز گوياى ممنوعيت هرگونه استفاده، اعم از توليد، مصرف و توزيع است.[70] در ماجراى قوم لوط نيز از بزهكارى ايشان با واژه خبائث ياد شده است: «و‌‌لوطـًا ... نَجَّينـهُ مِنَ القَريَةِ الَّتى كانَت تَعمَلُ الخَبـئِثَ اِنَّهُم كانوا قَومَ سَوء فـسِقين».(انبياء/21،74)[71] در مواردى نيز از تشبيهاتى براى نشان دادن ماهيت زشت و پليد گناهان استفاده شده است كه تشبيه غيبت به خوردن گوشت مردار نمونه‌‌اى از آن است. (حجرات/49،12)[72] تعبير عام «والرُّجزَ فَاهجُر»(مدثّر/74،4) نيز با شمول بر انواع گوناگون گناهان به ماهيت آلاينده آنها اشاره دارد.[73]

 6. معبودهاى ناپاك:

در قرآن از بتها و معبودهاى دروغين به عنوان نوعى پليدى و آلودگى ياد شده كه بايد خانه خدا و به طور كلى ساحت پرستش از آنها پاك گردد:«فَاجتَنِبُوا الرِّجسَ مِنَ الاَوثـن»(حجّ/22،30)[74] و نيز خداوند به حضرت ابراهيم فرمان مى‌‌دهد كه خانه او را از آلودگيها پاك سازد: «و عَهِدنا اِلى اِبرهيمَ و اِسمـعيلَ اَن طَهِّرا بَيتِىَ لِلطّائِفينَ والعـكِفينَ والرُّكَّعِ السُّجود».(بقره/2،125) تعبير تطهير گرچه شامل برطرف كردن هرگونه آلودگى مى‌‌شود[75]؛ اما يكى از مصاديق بارز آن با توجه به پليد شمردن بتها در ديگر آيات مى‌‌تواند ناظر به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 525
معبودهاى دروغين مشركان باشد كه آنها را در خانه خدا قرار مى‌‌دادند.
[76]
قرآن در كنار ذكر پليديها و دستور به پرهيز از آنها از راههاى پاكى از اين آلودگيها نيز ياد كرده است كه نمونه‌‌هايى چون نماز: «اِنَّ الصَّلوةَ تَنهى عَنِ الفَحشاءِ والمُنكَر»(عنكبوت/29،45)، صدقه: «خُذ‌‌مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم»(توبه/9،103)[77]، وضو: «اِذا قُمتُم اِلَى الصَّلوةِ فَاغسِلوا وُجوهَكُم ... و اِن كُنتُم جُنُبـًا فَاطَّهَّروا... ما يُريدُ اللّهُ لِيَجعَلَ عَلَيكُم مِن حَرَج ولـكِن يُريدُ لِيُطَهِّرَكُم ...»(مائده/5،6)[78] و سخن گفتن از پس پرده و عدم رو در رويى با همسران پيغمبر(صلى الله عليه وآله): «و اِذا سَاَلتُموهُنَّ مَتـعـًا فَسـَلوهُنَّ مِن وراءِ حِجاب ذلِكُم اَطهَرُ لِقُلوبِكُم و قُلوبِهِنَّ»(احزاب/33،53)[79] از اين قبيل است. در دسته‌‌اى ديگر از آيات نيز خداوند از رستگارى انسانهاى پاك ياد كرده است: «قَد اَفلَحَ مَن تَزَكّى».(اعلى/87،14؛ شمس/91،9) مفسران منظور از تزكّى را پرهيز از شرك و كفر و ديگر گناهان و فرمانبردارى از دستورهاى خداوند دانسته‌‌اند.[80]
قرآن در نگاهى پايانى به موضوع پليدى ازجهنم به عنوان محل گردآمدن همه كافران و منافقان و در بيانى عام همه آلودگيهاى معنوى ياد كرده: «اِنَّ اللّهَ جامِعُ المُنـفِقينَ والكـفِرينَ فى جَهَنَّمَ جَميعا»(نساء/4،140) و حتى خوراك جهنميان نيز ناپاك و پليد شمرده شده است: «لا يَذوقونَ فيها بَردًا و لا‌‌شَرابـا * اِلاّ حَميمـًا و غَسّاقـا».(نبأ/78،25)[81]

منابع

احكام القرآن، ابن العربى؛ احكام القرآن، جصاص؛ احكام‌‌القرآن، شافعى؛ الاكمال فى رفع الارتياب عن المؤتلف والختلف فى الاسماء والكنى والانساب؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير العياشى؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير نمونه؛ تهذيب اللغه؛ جامع‌‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ زبدة البيان فى براهين احكام القرآن؛ الصحاح تاج‌‌اللغة و صحاح‌‌العربيه؛ الغريبين فى‌‌القرآن و‌‌الحديث؛ فرهنگ فارسى؛ الكشاف؛ لسان‌‌العرب؛ لغت نامه؛ مجمع‌‌البحرين؛ مجمع‌‌البيان فى تفسير القرآن؛ المصباح المنير؛ معجم مقاييس اللغه؛ مفردات الفاظ القرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نثر طوبى؛ النكت والعيون، ماوردى؛ الوجوه والنظائر لالفاظ كتاب الله العزيز.
بخش معارف و مفاهيم




[1]. لغت‌‌نامه، ج 4، ص 4982 ـ 4983؛ فرهنگ فارسى، ج 1، ص‌‌812، «پليدى».
[2]. نثر طوبى، ص 440، «نجس»؛ ص 290، «رجز»؛ ص 291، «رجس»؛ ص 210، «خبث»؛ فرهنگ فارسى، ج 1، ص 1944، «سوء».
[3]. احكام القرآن، جصاص، ج 3، ص 130.
[4]. لسان العرب، ج 14، ص 53، «نجس»
[5]. مقاييس اللغه، ج 5، ص 393؛ مفردات، ص 791، «نجس».
[6]. مقاييس اللغه، ج 5، ص 394؛ التحقيق، ج 12، ص 37، «نجس».
[7]. التحقيق، ج 12، ص 37.
[8]. المصباح، ص 594، «نجس».
[9]. مفردات، ص 791.
[10]. مقاييس اللغه، ج 2، ص 490، «رجس».
[11]. المصباح، ص 219، «رجس».
[12]. تهذيب اللغه، ج 10، ص 580، «رجس».
[13]. المصباح، ص 219.
[14]. همان.
[15]. التحقيق، ج 4، ص 52 ـ 53، «رجس».
[16]. مقاييس اللغه، ج 2، ص 489؛ مفردات، ص 342، «رجز».
[17]. الصحاح، ج 3، ص 878، «رجز».
[18]. تهذيب اللغه، ج 10، ص 610، «رجز».
[19]. التحقيق، ج 4، ص 49، «رجز».
[20]. التحقيق، ج 4، ص 48 ـ 50.
[21]. جامع‌‌البيان، مج 5، ج 8، ص 42.
[22]. مقاييس اللغه، ج 2، ص 238، «خبث».
[23]. المصباح، ص 162، «خبث»؛ الغريبين، ج 2، ص 526؛ التبيان، ج 7، ص 424.
[24]. مفردات، ص 272؛ التحقيق، ج 3، ص 9 «خبث».
[25]. الاكمال، ج 2، ص 226؛ الغريبين، ج 2، ص 526 ـ 527.
[26]. المصباح، ص 463؛ مقاييس اللغه، ج 4، ص 478، «فحش».
[27]. لسان‌‌العرب، ج 10، ص 192. «فحش».
[28]. التحقيق، ج 9، ص 36، «فحش».
[29]. همان، ص 35 ـ 36.
[30]. التحقيق، ج 5، ص 251، «سوء».
[31]. الوجوه والنظائر، ج 1، ص 406، «سوء».
[32]. الميزان، ج 2، ص 207.
[33]. جامع‌‌البيان، مج 2، ج 2، ص 517 ـ 518؛ احكام‌‌القرآن، جصاص، ج 1، ص 460؛ احكام القرآن، ابن العربى، ج‌‌1، ص‌‌161.
[34]. تفسير عياشى، ج 1، ص 109 ـ 110.
[35]. احكام القرآن، جصاص، ج 2، ص 513 ـ 514.
[36]. احكام القرآن، جصاص، ج 3، ص 351؛ زبدة البيان، ص 302؛ نمونه، ج 14، ص 86 ـ 87.
[37]. جامع البيان، مج 14، ج 29، ص 181 ـ 183.
[38]. احكام القرآن، جصاص، ج 3، ص 704 ـ 705.
[39]. جامع البيان، مج 14، ج 29، ص 181 ـ 183؛ مجمع‌‌البيان، ج‌‌10، ص 580.
[40]. مفردات، ص 400؛ مجمع البحرين، ج 2، ص 343 ـ 344.
[41]. لسان العرب، ج 6، ص 186.
[42]. جامع‌‌البيان، مج 3، ج 3، ص 303؛ الكشاف، ج 1، ص 465؛ مجمع‌‌البيان، ج 3، ص 7.
[43]. جامع‌‌البيان، مج 3، ج 3، ص 116؛ تفسير عياشى، ج 1، ص 149.
[44]. الكشاف، ج 2، ص 165.
[45]. التفسير الكبير، ج 13، ص 220.
[46]. احكام القرآن، شافعى، ج 2، ص 88 ـ 89.
[47]. جامع البيان، مج 5، ج 7، ص 106 ـ 107؛ مجمع‌‌البيان، ج 3، ص 384.
[48]. تفسير قرطبى، ج 5 ـ 6، ص 211.
[49]. التفسير الكبير، ج 12، ص 103.
[50]. جامع‌‌البيان، مج 5، ج 8، ص 275 ـ 276؛ التبيان، ج 4، ص 432 ـ 433.
[51]. تفسير قمى، ج 1، ص 263.
[52]. التبيان، ج 5، ص 200 ـ 201؛ احكام القرآن، جصاص، ج 3، ص 130؛ التفسير الكبير، ج 16، ص 24.
[53]. احكام‌‌القرآن، ابن العربى، ج 2، ص 913؛ زبدة البيان، ص 67.
[54]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 135 ـ 136.
[55]. التفسيرالكبير، ج 9، ص 177.
[56]. ر. ك: الكشاف، ج 2، ص 302.
[57]. ر. ك: جامع البيان، مج 7، ج 11، ص 94 ـ 97.
[58]. احكام القرآن، جصاص، ج 2، ص 130 ـ 131.
[59]. ر. ك: التفسير الكبير، ج 16، ص 24.
[60]. التفسير الكبير، ج 16، ص 24 ـ 25.
[61]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 249؛ مجمع‌‌البيان، ج 2، ص 895.
[62]. جامع البيان، مج 4، ج 6، ص 324؛ مجمع‌‌البيان، ج 3، ص 302؛ التفسير الكبير، ج 17، ص 168.
[63]. تفسير عياشى، ج 2، ص 118؛ التبيان، ج 4، ص 268 ـ 269؛ التفسير الكبير، ج 16، ص 231.
[64]. جامع‌‌البيان، مج 3، ج 3، ص 435؛ مجمع‌‌البيان، ج 2، ص 779.
[65]. الكشاف، ج 1، ص 362؛ مجمع البيان، ج 2، ص 745 ـ 746.
[66]. التبيان، ج 8، ص 339 ـ 340؛ احكام القرآن، ابن العربى، ج 3، ص 1538؛ التفسير الكبير، ج 14، ص 160.
[67]. جامع البيان، مج 5، ج 8، ص 218 ـ 219.
[68]. التبيان، ج 4، ص 315؛ مجمع البيان، ج 2، ص 460؛ ج 4، ص‌‌640؛ التفسيرالكبير، ج 14، ص 65.
[69]. مجمع البيان، ج 3، ص 370.
[70]. تفسير قرطبى، ج 6، ص 187.
[71]. جامع البيان، مج 10، ج 17، ص 65.
[72]. غرائب القرآن، ج 6، ص 167.
[73]. جامع‌‌البيان، مج 14، ج 29، ص 185؛ مجمع‌‌البيان، ج 10، ص‌‌581.
[74]. جامع البيان، مج 10، ج 17، ص 202.
[75]. تفسير قمى، ج 1، ص 87؛ تفسير عياشى، ج 1، ص 59؛ الكشاف، ج 1، ص 185.
[76]. جامع‌‌البيان، مج 1، ج 1، ص 749؛ مج 10، ج 17، ص 187؛ مجمع البيان، ج 1، ص 385.
[77]. جامع‌‌البيان، مج 7، ج 11، ص 24 ـ 25.
[78]. جامع‌‌البيان، مج 4، ج 6، ص 189 ـ 190.
[79]. جامع البيان، مج 12، ج 22، ص 48 ـ 49.
[80]. جامع البيان، مج 15، ج 30، ص 194 ـ 195، 266 ـ 268؛ نمونه،‌‌ج 26، ص 402 ـ 403.
[81]
. مجمع البيان، ج 10، ص 643؛ تفسير ماوردى، ج 6، ص 187.

 

شنبه 15 مهر 1391  12:24 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حكم قرآني وضو و ساختمان مغز

حكم قرآني وضو و ساختمان مغز

دكتر سيد علي مرعشي
عجايب قرآن و دين مبين اسلام، انتها ندارد و هر ازگاهي كه پرده‌اي از سري از اسرار برگرفته مي‌شود؛ انگشت حيرت به دهان انسانهاي حقيقت‌جو مي‌ماند؛ زيرا كشفيات بشري را در كتابي مي‌يابند كه قرنها پيش نازل شده است.
اهتمام به ظرايف علوم تجربي در قرآن كريم، حقيقتاً از نيازهاي دانشمندان علوم اسلامي و نيز افكار عمومي مسلمين بوده و هست و بعلاوه با سيره ائمه معصومين(ع) نيز همخواني دارد. در اين راستا مقاله‌اي تحت عنوان «حكم قرآني وضو و ساختمان مغز» تقديم مي‌گردد.
«يا أَيها الَّذِينَ آمَنُوا إذا قُمْتُمْ اِلَي الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيدِيكُمْ اِلَي الْمَرافِق وَامْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَأَرْجُلكُمْ إِلَي الْكَعْبَينِ؛ اي كسانيكه ايمان آورده‌ايد هنگامي كه خواستيد به نماز بايستيد، صورت و دستهاي خود را از آرنج بشوئيد و سر و پاهاي خود را تا برجستگي پا مسح نمائيد».(سوره مائده، آيه 6)
امروزه، دانش نوروفيزيولوژي (Neurophysiology)يا علم بررسي كاركرد سيستم عصبي به پيشرفت‌هاي چشمگيري نايل آمده و هر روزه پيچيدگي‌هاي جديدي را در مغز كشف مي‌كند. شاخه‌هاي مختلف اين علم از جمله نوروسايكولوژي (Neuropsycholugy)شايد جزء هيجان انگيزترين علوم بشري باشند كه هرروزه اين دفتر زيباي خداشناسي (يعني مغز) را در مقابل ديدگان ما ورق مي‌زنند.
از ديدگاه علم فيزيولوژي، مغز يك سيستم رايانه‌اي فوق العاده پيشرفته است و مانند رايانه داراي مسيرهاي ورودي (راه‌هاي حسي)، بخش ذخيره اطلاعات (حافظه)، بخش تحليل اطلاعات و نتيجه‌گيري (تفكر) و مسيرهاي خروجي (راه‌هاي حركتي) مي‌باشد. اطلاعات ديداري، شنيداري، چشايي، لامسه و غيره از طريق راه‌هاي حسي وارد مغز شده در حافظه ذخيره مي‌شوند و يامورد تحليل قرار مي‌گيرند آنگاه فرامين خروجي از طريق راه‌هاي حركتي به اعضا منتقل مي‌گردند و اعضا را وادار به عمل مي‌سازند.
در اين مقاله آن دسته از حواس مورد نظر هستند كه در سرتاسر بدن وجود دارند و به عضو خاصي اختصاص ندارند، به اينها اصطلاحاً «حواس پيگري» گفته مي‌شود. مانند لامسه، درد، حس‌سرما و گرما، حس فشار، حس ارتعاش و امثال آنها. براي اينكه اين حواس ادراك شوند بايد به منطقه ويژه‌اي از قشر خاكستري مغز به نام «قشر حسي» مخابره شوند. حس هربخشي از بدن به قسمت خاصي از قشر حسي ارسال مي‌شود. به عبارت ديگر هرقسمت از قشر حسي به بخش معيني از بدن مرتبط است. پس در قشر حسي بخش‌هاي متناظري با اعضا بدن وجود دارند و اگر نقشه آنها را طراحي كنيم دقيقاً شكل يك آدمك بدست مي‌آيد كه آنرا «آدمك حسي» يا (Sensoy homonculus)ناميده‌اند. بطور خلاصه اين آدمك، ناشي از تصوير شدن كل بدن برروي قشر حسي مغز مي‌باشد و اگر بعنوان مثال دست آدمك حسي را در مغز يك انسان تحريك كنيم‌آن شخص واقعاً احساس مي‌كند كه دستش تحريك شده است. اين واقعيت در مورد همه اعضاء صدق مي‌كند.
نكته ديگري كه ذكر آن لازم مي‌باشد؛ اين است كه تناسب اندام‌هاي آدمك حسي شبيه به يك انسان واقعي نيست. آدمك حسي، داراي صورت و دست‌هايي بسيار بزرگ است، در حالي كه تنه، ران‌ها و ساق پاهاي آن بسيار كوچك هستند. همچنين كف پاي آدمك نيز بزرگ است. در آدمك حسي، اعضايي كه بزرگتر هستند، حساسيت بيشتري دارند. به همين جهت است كه حساسيت دست و صورت انسان، بيش از پا و تنه است. در صورت و دست تعداد گيرنده‌هاي حسي فراوان‌تر است و اين اعضا گرچه نسبت به كل بدن كوچك هستند؛ اما پيامهاي عصبي زيادي به قشر مغز مخابره مي‌كنند. لذا دقت حسي اين بخش‌ها بالاتر مي‌باشد و تصوير آنها در آدمك حسي بزرگ است.
اگر ما، به نقشه دقيق آدمك حسي توجه كنيم، به راحتي درمي‌يابيم كه اعضا بزرگ آدمك حسي تقريباً همان اعضايي هستند كه در هنگام وضو گرفتن، مرطوب مي‌شوند و عبارتند از صورت، دستها و پاها (از مچ تا انگشتان) اين تطابق عجيب كه مدتي قبل در اثنا تأليف كتاب درسي «فيزيولوژي سيستم عصبي و غدد درون ريز» به نظرم آمد؛ اينجانب را به حيرت عميقي فرو برده است.
سؤال آن است كه چه ارتباطي بين وضو و آدمك حسي وجود دارد؟ طبق يك واقعيت اثبات شده، در نور و فيزيولوژي، تحريكات حسي، ميزان هوشياري انسان را بالاتر مي‌برند و گيجي و خواب آلودگي را زايل مي‌نمايند (مثال بارز اين واقعيت بيدار كردن شخص خوابيده، با تكان دادن يا صدا زدن است). هرچه پيامهاي حسي بيشتري به مغز ارسال شود، اثر هوشياري كنندگي، بيشتر است. بنابراين، هرقدر سطح بيشتري از قشر حسي (بخش بزرگتري از آدمك حسي) تحريك شود، هوشياري بيشتري بدست آمده و قدرت تمركز و توجه بيشتر مي‌شود.
با توجه به نقشه آدمك حسي، روشن است كه وقتي در جريان وضو، داخل دهان، صورت، ساعدها، كف دست‌ها، جلوي سرو روي پاهاي آدمك حسي، تحريك شوند، قسمت اعظم قشر حسي، تحريك مي‌شود و هوشياري به سطح بالايي مي‌رسد، در حالي كه فقط چيزي، حدود 20? از سطح بدن مرطوب شده است. اگر شخص به عوض وضو گرفتن تمامي بدن خود (يعني 5 برابر مساحت وضو) را مي‌شست، چيز زيادي بر تحريك ناشي از وضو، افزوده نمي‌شد؛ به عبارت ديگر، اگر برنامه وضو به گونه فعلي نبود ومناطق ديگري از بدن شسته مي‌شدند، چنين اثري بدست نمي‌آمد. پس وضو، با مرطوب كردن 2? از سطح بدن، تقريباً كارمرطوب كردن تمام بدن را انجام مي‌دهد و اين موضوع واقعاً يك معجزه است.
در حقيقت، شرع مقدس خواسته است، با سهل‌ترين عمل و كمترين زحمت، بيشترين اثر حاصل آيد كه همانا نشاط و توجه كافي براي بجا آوردن نماز است. اما بهترين شيوه تحريك حسي، به منظور توليد نشاط، استفاده از آب است؛ زيرا هم بي‌خطر بوده و هم بهداشتي است و به علاوه، از لحاظ رواني هم خوشايند است.
جالب آنست كه برخي ظرافت‌هاي استحبابي وضو نيز، با اين توجيه علمي مطابقت دارد. به عنوان مثال:
1 ـ وضو گرفتن قبل از مطالعه توصيه شده است.
2 ـ وضو گرفتن قبل از خواب، استحباب دارد (گرچه در بدو امر ممكن است به نظر برسد كه تحريك حسي مانع خواب مي‌شود، اما تجربيات نشان مي‌دهند كه براي دست يابي به يك خواب راحت و عميق، استحمام قبل از خواب مفيد است و همانطور كه گفته شد، وضو مي‌تواند جاي آن را بگيرد).
3 ـ وضو گرفتن با آب سرد، ارجح است؛ (زيرا آب ولرم، كمتر از آب سرد تحريك حسي ايجاد مي‌كند).
4 ـ مستحب است كه شخص، بعد از وضو گرفتن اعضا خود را خشك نكند، تا خودش خشك شود. (اين دستور، مدت تحريك حسي را طولاني مي‌كند).
البته، ادعا نمي‌كنم كه تطبيق وضو، با آدمك حسي، توجيه كننده همه اغراض و اهداف وضو است؛ بلكه مطمئناً، در وضو نكات و ظرايفي معنوي و آداب تربيتي نهفته است كه نمي‌تواند محدود به آنچه گفتيم، باشد. همين قدر مي‌توان اطمينان داشت كه در طراحي وضو، تحريك بهينه قشر حسي، مد نظر بوده است. بنابراين، عقل سليم حكم مي‌كند كه آيه وضو ناگزير از جانب طراح قشر حسي صادر شده است. بايد دانست كه شناسايي آدمك حسي، در سال 1954 ميلادي، يعني حدود 44 سال پيش، توسط Penfield, Jasper صورت گرفته و قطعاً اين موضوع علمي، در زمان نزول آيه وضو، جزء معارف معمول بشري نبوده است. به اعتقاد اينجانب حضرت صادق(ع) كه در فاصله سالهاي 83 تا 148 هجري قمري، يعني 1270 سال پيش مي‌زيسته‌اند، از ارتباط وضو و آدمك حسي، مطلع بوده‌اند. زيرا در حديثي كه در كتاب «محجة البيضا» جلد اول كتاب اسرار طهارت ص299 از حضرت ايشان نقل شده مي‌فرمايند: «مَنْ ذَكَرَ اسْمَ اللّه عَلي وُضُوئِهِ فَكَأَنَّما اغتَسَل؛ هر كس ذكر خداوند را به هنگام وضو بگويد، مانند اين است كه غسل كرده باشد». همچنين در همان منبع، حديثي از پيامبر‌اكرم(ص) با مضمون مشابهي نقل شده است كه فرمودند: «مَنْ تَوَضَأَ فَذَكَرَ اسْمَ اللّه طَهَرَ جَميعَ جَسَدِهِ؛ هر كس به هنگام وضو ساختن ذكر خدا كند، تمام بدنش پاك گرديده است». وقتي كه توسط يكي از دوستان اهل علم، با اين دو حديث آشنا شدم، دانستم اولين كسي از افراد بشر كه از تطابق وضو با ساختمان سيستم عصبي آگاه بوده است، آقا و راهنماي ما، حضرت محمد بن عبداللّه(ص) مي‌باشد.
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
بـه غـمزه مسأله آمـوز صـد مــدرس شد

 

شنبه 15 مهر 1391  12:24 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مسح في الوضوء مستفاداً من القرآن الكريم

مسح في الوضوء مستفاداً من القرآن الكريم

محمد هادي معرفة

هذه الدراسة الفقهية تتناول موضوع «المسح في الوضوء» وفيها يدافع الباحث عن رأي مدرسة أهل البيت في وجوب مسح القدمين وعدم جواز المسح على الخف في الوضوء. وإنما ننشر هذا المقال لأن هذه المسألة هي ـ مع الأسف ـ من المسائل التي تثاربين آونة وأخرى على مستويات مختلفة إثارة مقرونة بالطعن والتجريح ـ والاستفزاز. ننشر هذا المقال لنوضح أن مدرسة أهل البيت مثل سائر المدارس الفقهية الإسلامية السليمة تقوم على أساس القرآن والسنة وعمل الصحابة والتابعين لهم بإحسان. من هنا فالاختلاف يجب أن يعالج على مستوى اجتهادي فقهي متخصص بعيد عن إثارة النعرات الطائفية.
... روى ثقة الإسلام أبو جعفر الكليني بإسناده عن طريق علي بن إبراهيم إلى زرارة، سأل أبا جعفر الباقر (عليه السلام) قال: ألا تخبرني، من أين علمت وقلت إن المسح ببعض الرأس.
فضحك الإمام (عليه السلام) ثم قال: يا زرارة، قال رسول الله (صلى الله عليه وآله) ونزل به الكتاب..
ثم فصل الكلام فيه وقال: لأن الله عز وجل يقول: «فاغسلوا وجوهكم» فعرفنا أن الوجه كله ينبغي أن يغسل، ثم قال: «وأيديكم إلى المرافق».. ثم فَصَل بين الكلامين فقال: «وامسحوا برؤوسكم» فعرفنا حين قال: «برؤوسكم » أن المسح ببعض الرأس، لمكان الباء.. (1).
يعني أنه تعالى غيّر الأسلوب وزاد حرف الربط «الباء» بين الفعل ومتعلقه، مع عدم حاجة إليه في ظاهر الكلام، حيث كلا الفعلين «الغسل» و«المسح» متعديان بأنفسهما، يقال: مسحه مسحاً كما يقال: غسله غسلاً.. فلا بد هناك من نكتة معنوية في هذه الزيادة غير اللازمة حسب الظاهر، إذ زيادة المباني تدل على زيادة المعاني.
وقد أشار (عليه السلام) إلى هذا السر الخفي بإفادة معنى التبعيض في المحل الممسوح، استنباطاً من موضع الباء هنا.. ذلك أنه لو قال: وامسحوا رؤوسكم لاقتضى الاستيعاب كما في غسل الوجه. فقوله: وامسحوا رؤوسكم يستدعي التكليف بالمسح مرتبطاً بالرأس، أي أن التكليف هو حصول ربط المسح بالرأس، الذي يتحقق بأول إمرار اليد المبتلة بأول جزء من أجزاء الرأس.. إذ حين وضعِ اليد على مقدم الرأس ـ مثلا ـ وإمرارها، يحصل ربط المسح بالرأس.. وعنده يسقط التكليف، لأن المكلف به قد حصل بذلك، ولا تعدد في الامتثال، كما قرر في الأصول. فكانت زيادة الباء هي التي دلتنا على هذه الدقيقة في شريعة المسح، بعد ورود القول به من رسول الله (صلى الله عليه وآله).
هذا.. وغير خفي أن هذه الاستفادة اللغوية لا تعني استعمال الباء في معنى التبعيض ـ كما وهمه بعضهم ـ بل إن بُنية الكلام وتركيبه الخاص (بزيادة ما لا لزوم فيه ظاهراً) هو الذي أفاد هذا المعنى أي كفاية مسح بعض الرأس.. فالتبعيض في الممسوح مستفاد من جملة الكلام لا من خصوص الباء.. إذ
ليس التبعيض من معاني الباء البتة، فلا موضع لما نازع بعضهم في كون الباء تفيد التبعيض.
قال الشيخ محمد عبده: ونازع بعضهم في كون الباء تفيد التبعيض، قيل مطلقا، وقيل استقلالاً وإنما تفيده مع معنى الإلصاق. ولا يظهر معنى كونها زائدة..
قال: والتحقيق أن معنى الباء الإلصاق لا التبعيض أو الآلة، وإنما العبرة بما يفهمه العربي من: مسح بكذا أو مسح كذا.. فهو يفهم من: مسح رأس اليتيم أو على رأسه، ومسح بعنق الفرس أو ساقه أو بالركن أو الحجر، أنه أمرّ يده عليه، لا يتقيد ذلك بمجموع الكف الماسح ولا بكل أجزاء الرأس أو العنق أو الساق أو الركن أو الحجر الممسوح.. فهذا ما يفهمه كل من له حظ من هذه اللغة مما ذكر، ومن قوله تعالى: «فطفق مسحاًَ بالسوق والأعناق»(1).
على القول الراجح المختار أن المسح باليد لا بالسيف ـ ومن مثل قول الشاعر:
ولما قضينا من منى كل حاجة ومسح بالأركان من هو ماسح
.. وأخيراً ينتهى إلى القول بأن ظاهر الآية الكريمة أن مسح بعض الرأس يكفي في الامتثال، وهو ما يسمى مسحاً في اللغة، ولا يتحقق إلا بحركة العضو الماسح ملصقاً بالممسوح.. فلفظ الآية ليس من المجمل.. (2).
ولم يحتمل الامام محمد بن إدريس الشافعي في آية الوضوء «وامسحوا برؤوسكم» غير هذا المعنى أي المسح لبعض الرأس. قال: «وكان معقولاً في الآية أن من مسح من رأسه شيئاً فقد مسح برأسه، ولم تحتمل الآية إلا هذا، وهو أظهر معانيها.. قال: ودلت السنة على أن ليس على المرء مسح رأسه كله. وإذا دلت السنة على ذلك، فمعنى الآية: أن من مسح شيئاً من رأسه أجزأه..»(1).
وزاد ـ في الام ـ: «إذا مسح الرجل بأي رأسه شاء إن كان لا شعر عليه، وبأي شعر رأسه، بأصبع واحدة أو بعض أصبع أو بطن كفه، أو بطن كفه، أو أمر من يمسح به أجزأه ذلك. فكذلك إن مسح نزعتيه أو إحديهما أو بعضهما أجزأه لأنه من رأسه» (2).
وقد بين وجه المعقولية في الآية بقوله: «لأنه معلوم أن هذه الأدوات موضوعة لإفادة المعاني، فمتى أمكننا استعمالها على فوائد مضمنة بها وجب استعمالها على ذلك، وإن كان قد يجوز وقوعها صلة للكلام وتكون ملغاة.. لكن متى أمكننا استعمالها على وجه الفائدة، لم يجز لنا إلغاؤها، ومن أجل ذلك قلنا إن الباء في الآية للتبعيض.. ويدل على ذلك أنك إذا قلت: مسحت يدي بالحائط كان معقولاً مسحها ببعضه دون جميعه، ولو قلت: مسحت الحائط كان المعقول مسح جميعه دون بعض، فقد وضح الفرق بين إدخال الباء وبين إسقاطها، في العرف واللغة.. ثم أيّد ذلك بما رواه عن إبراهيم (3) قال: إذا مسح ببعض الرأس أجزأه قال: ولو كانت «امسحوا رؤوسكم» كان مسح الرأس كله.. قال: فأخبر إبراهيم أن الباء للتبعيض، وقد كان من أهل اللغة مقبول القول فيها. (4).
قال الإمام الرازي: حجة الشافعي أنه لو قال مسحت المنديل، فهذا لا يصدق إلا عند مسحه بالكلية، أما لو قال مسحت يدي بالمنديل. فهذا يكفي
في صدقه مسح اليدين بجزء من أجزاء ذلك المنديل.. (1).
وهذا الذي ذكره الإمام الشافعي، وإن كان يتوافق ـ في ظاهره ـ مع نظرة الإمام الصادق (عليه السلام) ولعله ناظر إليه، لكنه يتخالف معه في مواضع:
أحدهما: قوله: إن الباء استعملت ـ هنا ـ بمعنى التبعيض نظير (من) التبعيضية.. في حين أنه لم تأت الباء في اللغة للتبعيض ولا شاهد عليه البتة..
واستناده إلى كلام إبراهيم النخعي غير وجيه لأنه لم يصرح بذلك، بل إن كلامه ككلام الإمام الصادق يهدف إلى أن موضع الباء هنا أفاد إجزاء مسح بعض الرأس ـ بالبيان الذي تقدم ـ وهذا يعنى أن الباء ـ في موضعها الخاص هنا ـ تفيد التبعيض في مسح الرأس، وهذا غير كونها مستعملة في معنى التبعيض، كما عرفت.
الثاني: أن التمثيل بالمنديل غير صحيح، لأن المنديل مما يمسح به وليس ممسوحاً، إذ لا يقال ـ في العرف واللغة ـ: مسحت المنديل.. فقولنا: مسحت يدي بالمنديل، يفيد كون اليد هي الممسوحة لا المنديل.
الثالث: أن الشافعي لم يشترط أن يكون المسح باليد، قال: فإذا رش الماء على جزء من رأسه أجزأه..2. ولاندري كيف يكون الرش مسحاً..؟! ولعله أخذ بالملاك قياساً (3). خروجاً عن مدلول لفظ الشرع!
والحنفية قالوا بكفاية مسح ربع الرأس من أي الأطراف، ويشترط أن يكون بثلاث أصابع، أما المالكية والحنابلة فقد أوجبوا مسح الرأس كله.

وأغفلوا موضع الباء. (1).

يقول القرطبي ـ وهو ما لكي المذهب ـ: وأما الرأس فهو عبارة عن الجملة التي منها الوجه، فلما عين الله الوجه للغسل بقي باقيه للمسح، ولو لم يذكر الغسل للزم مسح جميعه، ما عليه شعر من الرأس وما فيه العينان والأنف والفم.. قال: وقد أشار مالك في وجوب مسح الرأس إلى ما ذكرناه، فإنه سئل عن الذي يترك بعض رأسه في الضوء، فقال: أرأيت إن ترك غسل بعض وجهه أكان يجزئه؟.. قال: ووضّح بهذا الذي ذكرناه أن الأذنين من الرأس وأن حكمهما حكم الرأس..
وأما الباء فجعلها مؤكدة زائدة ليست لإفادة معنى في الكلام قال: والمعنى وامسحوا رؤوسكم..(2).

مسح الرجلين

من المسائل التي دارت حولها بحوث موسعة مسألة مسح الأرجل في الوضوء، مستفاداً من كتاب الله تعالى.
فقد زعم بعضهم أن القراءة بالخفض تتوافق مع مذهب الشيعة الإمامية في وجوب المسح، والقراءة بالنصب تتوافق مع سائر المذاهب.. ولكل من الفريقين دلائل وشواهد من السنة أو الأدب ولغة العرب، يجدها الطالب في مظانها.
غير أن الوارد من أئمة أهل البيت في تفسير الآية الكريمة هو التصريح بأن القرآن نزل بالمسح على الأرجل، وهكذا نزل به جبرائيل، وعمل به رسول الله (صلى الله عليه وآله) وأمير المؤمنين وأولاده الأطهار.. وهكذا خيار الصحابة وجل التابعين لهم بإحسان.
فقد روى الشيخ بإسناده الصحيح إلى سالم وغالب ابني هذيل عن الإمام أبي جعفر الباقر (عليه السلام) سألاه عن المسح على الرجلين؟ فقال: هو الذي نزل به جبرئيل (عليه السلام) (1).
يعني: أن الذي يبدو من ظاهر الكتاب هو وجوب مسح الرجلين، عطفا على الرؤوس. ولا يجوز كونه عطفا على الوجوه والأيدي، لاستلزام الفصل بالأجنبي.. وهو لا يجوز في مثل القرآن.
وهذا سواء قُرأ بخفض الأرجل وهي قراءة ابن كثير وأبي عمرو وحمزة من السبعة، وشعبة أحد راويي عاصم. ومقتضاها المسح لبعض الأرجل كما في الرأس.
.. أم قُرأ بالنصب عطفا على المحل، لأن محل «برؤوسكم» النصب مفعولاً به لا مسحوا.. وهو فعل متعد يقتضي النصب وقد اقحمت الباء اقحاماً لحكمة إفادة التبعيض حسبما عرفت.
وقد قرأ بالنصب أيضاً ثلاثة من السبعة: نافع وابن عامر والكسائي وحفص الراوي الآخر لعاصم، وهي القراءة المسندة إلى أبي عبد الرحمان السلمي عن أمير المؤمنين (عليه السلام).. وقد مضى شرحها في فصل القراءات.
غير أن القراءة بالنصب تستدعي الاستيعاب (2)، لتعلق الفعل «اسمحوا» بالممسوح بلا وساطة، وحيث حددت الأرجل بالكعبين كالأيدي بالمرفقين، كان ظاهره إرادة استيعاب ما بين الحدّين (من رؤوس الأصابع إلى الكعبين).

الأمر الذي يؤكد صحة قراءة النصب.

وهي القراءة التي جرى عليها المسلمون وهي المختارة حسب الضوابط التي قدمناها.
وعلى أي تقدير سواء أقُرِأ بالخفض أم بالنصب فهو عطف على الرؤوس و ليس عطفا على الأيدي فلا موجب لإرادة الغسل في الأرجل.
ومن ثم فظاهر الكتاب هو المسح كما نص عليه أئمة أهل البيت.. و عن مولانا أمير المؤمنين (عليه السلام): ما نزل القران إلا بالمسح..(1). و عن ابن عباس: إن في كتاب الله المسح ويأبى الناس إلا الغسل (2).
وهذ استنكار على سائر الناس في مخالفتهم لظاهر القران الموافق مع قواعد الفن في الأدب والأصول.
قال الشيخ محمد عبده: والظاهر أنه عطف على الرأس أي وامسحوا بأرجلكم إلى الكعبين.
قال: اختلف المسلمون في غسل الرجلين ومسحهما فالجماهير على أن الواجب هو الغسل والشيعة الإمامية أنه المسح.. وذكر الرازي عن القفال أن هذا (القول بالمسح) قول ابن عباس وأنس بن مالك وعكرمة والشعبي وأبي جعفر محمد بن علي الباقر.. قال: وعمدة الجمهور في هذا الباب عمل الصدر الأول وما يؤيده من الأحاديث القولية.. وقد أسهب في المقال ونقل عن الطبري اختياره الجمع بين الأمرين ثم أردفه بكلام الآلوسي وتحامله على الشيعة في كلام يطول.. وإن شئت فراجع (3).

مسح الخفين

كان عكرمة مولى ابن عباس أول من أعلن جهارا بأن المسح على الخفين
يخالف الكتاب وكان يستنكر المسح عليهما أشد الاستنكار. كان يقول: سبق الكتاب المسح على الخفين(1). يعني أن القرآن نزل بالمسح على الأرجل، أما المسح على الخفين فأمر حادث لا سند له، سوى رواية يروونها، وهي تخالف الكتاب الذي هو حجة ثابتة غير منسوخة. وقد قال النبي (صلى الله عليه وآله): «إن على كل حق حقيقة وعلى كل صواب نوراً، فما وافق كتاب الله فخذوه وما خالف كتاب الله فدعوه»(2).
قوله (صلى الله عليه وآله) ذلك معيار لتمييز الصدق عن الكذب. بعد أن نبه الأُمة على أنه قد كثرت عليه الكذابة وستكثر.. فالقرآن هو المعيار لتشخيص الصحيح عن السقيم.
روى أبو جعفر الطوسي بإسناده إلى أبي الورد، قال: قلت لأبي جعفر الباقر (عليه السلام): إن أبا ظبيان حدثني أنه رآى عليا (عليه السلام) أراق الماء ثم مسح على الخفين ! فقال: كذب أبو ظبيان (3) أما بلغك قول علي (عليه السلام) فيكم (خطاب مع أهل الكوفة لأن أبا الورد كوفي): «سبق الكتاب الخفين»؟ فقلت: فهل فيهما رخصة؟ فقال (عليه السلام): لا.
وهذا الذي ذكره عكرمة، أخذه عن مولاه ومؤدبه عبد الله بن عباس، تلميذ الإمام أمير المؤمنين.
وقد أخرج البيهقي بإسناده إلى رفاعة بن رافع: أن رسول الله (صلى الله عليه وآله) قال: «انها لاتتم صلاة أحدكم حتى يسبغ وضوءه كما أمره الله به: يغسل وجهه ويديه إلى المرفقين. ويمسح رأسه ورجليه إلى الكعبين»(4).

پاورقيها:

_ ـ من كبار العلماء في الحوزة العلمية في قم.
1 ـ الكافي الشريف ج 3 رقم 4. والآية من سورة المائدة 6.
1 ـ الاستبصار 1 ـ 64.
1 ـ أحكام القرآن للشافعي، جمع وترتيب أبي بكر البيهقي صاحب السنن 1/44.
1 ـ راجع الوسائل للحر العاملي 1/295.
1 ـ التفسير الكبير 11/160.
1 ـ تهذيب التهذيب لابن حجر 7/268.
1 ـ راجع الفقه على المذاهب الأربعة 1/56 و 58 و 61.
1 ـ سورة ص: 38 ـ 33.
2 ـ تفسير المنار 6 ـ 226 ـ 227.
2 ـ الأم للشافعي 1/41.
2 ـ نفس المصدر.
2 ـ أي الاستيعاب طولاً من رؤوس الأصابع إلى الكعبين. فقد روى الكليني بإسناده الصحيح إلى أحمد بن محمد بن أبي نصر البزنطي عن الإمام أبي الحسن الرضا (عليه السلام) قال: سألت عن المسح على القدمين كيف هو؟ فوضع كفه على الأصابع فمسحها إلى الكعبين إلى ظاهر القدم.. فقلت: لو أن رجلا ً قال بإصبعين من أصابعه هكذا؟ قال: لا إلا بكفه (الكافي 3/30. أما ما ورد من الإجزاء بثلاثة أصابع فهو ناظر إلى جانب العرض.
2 ـ راجع الفقه على المذاهب الأربعة للجزيري 1/60 ـ 61.
2 ـ تفسير القرطبي 6/87.
2 ـ الكافي باب الأخذ بالسنة وشواهد الكتاب 1/69.
3 ـ هو إبراهيم بن زيد النخعي الكوفي الفقيه، كان مفتي أهل الكوفة، قال ابن حجر: كان رجلاً صالحاً فقيهاً حقوقياً قليل التكلف، مات سنة (96) وهو مختلف من الحجاج، تهذيب التهذيب 1/177.
3 ـ هو حصين بن جندب الكوفي مات سنة 90وقد أنكروا سماعه من علي (عليه السلام) فيما يرويه التهذيب 2/38.
3 ـ تفسير المنار 6: 227 ـ 235.
3 ـ زعماً بأن المطلوب هو بلّ بعض الرأس بالماء بأي سبب كان.. حتى وإن لم يصدق عليه المسح ! وهو من القياس المستنبط، وهو غير حجة عندنا بعد أن كان خروجاً عن لفظ النص الوارد في الشريعة.
4 ـ أحكام القرآن لأبي بكر الجصاص 2/341.
4 ـ السنن الكبرى 1/44 باب التسمية على الوضوء وأخرجه السيوطي في الدر المنشور 2/262.

 
شنبه 15 مهر 1391  12:24 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

تخلى : دفع ادرار و مدفوع

تخلى درلغت به معناى تهى شدن، چشم پوشيدن، فارغ شدن و رهايى يافتن است.[1] مفهوم عرفانى اين واژه خلوت‌گزينى و دورى جستن از
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 377
هر چيزى است كه مانع انس گرفتن با حق باشد.[2] در اصطلاح فقه[3] و متون دينى از جمله احاديث شيعه[4] و اهل سنت[5] به معناى قضاى حاجت (دفع ادرار و مدفوع) به كار رفته است و همين معنا در اين مدخل مورد نظر است.
قرآن از تخلى به مفهوم فقهى آن دو بار با تعبير كنايى «جاءَ اَحَدٌ مِنكُم مِنَ الغائِطِ»(نساء/4، 43؛ مائده/5،6) ياد كرده است كه اين گونه تعبير از ادب خاص قرآن در مورد امورى حكايت مى‌كند كه ذكر صريح آنها با عفت كلام سازگار نيست.[6] «غائط» در لغت عرب در اصل به معناى زمين مطمئن و گسترده[7] يا زمين گود و وسيع است[8] كه بعداً بر مدفوع انسان اطلاق شده است.[9] برخى با توسعه در معناى غائط آن را كنايه از هرچيزى مى‌دانند كه هنگام تخلى از آدمى خارج و موجب بطلان وضو مى‌گردد.[10] به نظر واژه‌شناسان اين نامگذارى از باب ناميدن چيزى به اسم محل آن است، از آن‌رو كه تخلى معمولا در مكانهاى گود يا محفوظ و پوشيده صورت مى‌گيرد، بر‌اين اساس اين اطلاق از باب مجاز مجاورت است.[11]
برخى مفسران تعبيرِ «كانا يَأكُلانِ الطَّعامَ»در آيه 75 مائده/ 5 را كه به بشر بودن حضرت مريم و فرزندش حضرت عيسى(عليه السلام)اصرار دارد، نيز كنايه از تخلى دانسته‌اند، زيرا لازم غذا خوردن تخلى و دفع آن است.[12]

احكام و آداب تخلى

1. نقض طهارت:

تخلى موجب از ميان رفتن طهارت يعنى نقض وضو يا تيمم پيشين مى‌شود[13]، از اين‌رو قرآن در آيه 43 نساء/4 به مؤمنان فرمان داده است كه پس از تخلى براى اقامه نماز وضو بگيرند و در صورت عذر تيمم كنند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تَقرَبوا الصَّلوةَ... واِن كُنتُم مَرضى... اَو جاءَ اَحَدٌ مِنكُم مِنَ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 378
الغائِطِ... فَلَم تَجِدوا ماءً فَتَيَمَّموا صَعيدًا».(نيز ر. ك: مائده /5،6) در روايات اسلامى نيز بول و غائط و ... از مبطلات طهارت دانسته شده است كه پس از خروج هر يك از آنها بايد براى نماز وضو گرفت.[14]

2. استنجا:

قرآن در آيه 108 توبه/ 9 از كسانى كه خود را تطهير و پاك مى‌كنند مدح و ستايش كرده است: «فيهِ رِجالٌ يُحِبّونَ اَن يَتَطَهَّروا واللّهُ يُحِبُّ المُطَّهِّرين». در شأن نزول آيه آمده است كه پس از نزول آيه فوق پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله) از اهل قبا پرسيد كه راز ستايش خدا از شما چيست؟ آنان پاسخ دادند كه ما پس از تخلى اثر غائط را با آب برطرف مى‌كنيم.[15] در روايات اهل‌بيت(عليهم السلام) نيز مراد از تطهير در آيه فوق شستن اثر بول و غائط پس از تخلى دانسته شده است.[16]
بر پايه حديثى ديگر آيه «اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّ‌بينَ و يُحِبُّ المُتَطَهِّرين» (بقره/2،222) پس از آن نازل شد كه يكى از انصار پس از تخلى، با آب آثار نجاست را برطرف كرد.[17] برخى فقها اين آيه را دليل بر استحباب اين تطهير دانسته‌اند.[18]
در پاره‌اى روايات نيز يكى از موارد ابتلا و امتحان حضرت ابراهيم(عليه السلام) كه در آيه‌124‌بقره/2 بدان اشاره شده تطهير بدن پس از تخلى دانسته شده است.[19] به اعتقاد برخى شستن بقاياى بول و غائط پس از تخلى در امتهاى پيشين نيز متداول بوده است.[20]
اما در اينكه تطهير بول و غائط كه در اصطلاح فقه استنجا ناميده مى‌شود[21] واجب است يا نه آراى متفاوتى در ميان فقها مطرح است؛ فقهاى اماميه[22] و بيشتر فقهاى اهل سنت[23] استنجا را واجب مى‌دانند. از جمله مستندات اين قول عموم آيه«والرُّجزَ فَاهجُر»(مدثّر/74،5) است كه به دورى از هر نوع پليدى فرمان داده است.[24] البته وجوب استنجا به نظر اين فقيهان مطلق نيست، بلكه تنها براى اقامه نماز و عبادات مشروط به طهارت* واجب و در غير اين صورت مستحب است.[25] در برابر، برخى از فقهاى اهل
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 379
سنت استنجا‌را واجب ندانسته، نماز را بدون آن جايز‌مى‌شمارند. مستند آنان آيه «اَو‌جاءَ اَحَدٌ مِنكُم مِنَ الغائِطِ ... فَتَيَمَّموا صَعيدًا»(نساء/4،43) است كه براى اقامه نماز پس از تخلى، وضو و تيمم را كافى شمرده و سخنى از لزوم استنجا به ميان نياورده است.[26] عده‌اى از آنان نيز نماز بدون طهارت را جايز دانسته؛ ولى خوددارى از استنجا را گناه مى‌دانند. [27] ابوحنيفه در صورت عدم انتشار نجاست استنجا را مستحب شمرده است.[28]
چگونگى استنجا نيز در فقه اسلامى مطرح بوده و اقوال متعددى درباره آن ابراز شده است. در مورد استنجاى غائط، فقهاى اماميه گفته‌اند كه در صورت عدم انتشار نجاست، انسان ميان تطهير با آب يا استنجاء با سه سنگ مخير است[29] و در صورت انتشار، واجب است با آب تطهير شود[30]؛ اما درباره اثر بول همه آنان برآن‌اند كه بايد با آب شسته شود[31]؛ اما فقهاى اهل سنت تفاوتى ميان غائط و بول قائل نبوده و در هر دو مورد استنجاء با سه سنگ را كافى مى‌دانند، هرچند استنجاء با آب را بهتر دانسته‌اند[32]، بنابراين تمامى فقهاى شيعه و اهل‌سنت بر جواز تطهير با آب حكم كرده و گاه آن را بهترين روش استنجاء[33] و در پاره‌اى موارد تنها شيوه مجاز شمرده‌اند.[34]

3. ستر عورت و بدن:

به نظر مفسران از تعبير قرآن‌كريم درباره تخلى: «جاءَ اَحَدٌ مِنكُم مِنَ الغائِطِ»(نساء/4، 43 و نيز مائده/5،6) كه به معناى بازگشت از زمين پست و مطمئن است مى‌توان دريافت كه شايسته است تخلى در مكانى گود و به دور از چشم ديگران صورت گيرد، همچنان كه تعبير «اَحَدٌ مِنكُم»در اين دو آيه نوعى اشعار به اين نكته دارد كه تخلى بايد به صورت انفرادى و نه در معرض ديد ديگران انجام شود[35]؛ همچنين از آيات «لِفُروجِهِم حـفِظون»(مؤمنون/23،5) و نيز آيه 30‌نور/ 24؛ 35 احزاب/ 33 و 29 معارج /70 كه مؤمنان را به حفظ فروج خويش فرمان مى‌دهد استفاده مى‌شود كه مؤمنان همواره و از جمله هنگام تخلى بايد عورت* خود را از نگاه ديگران بپوشانند[36]؛ همچنان كه اين امر در
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 380
روايات نيز تأكيد شده است.[37] بر پايه اين ادله فقهاى اسلامى برآن‌اند كه هنگام تخلى بايد عورت شخص به دور از منظر ديگران حتى كودكان و ديوانگان باشد[38]؛ همچنين ممكن است از آيات 43 نساء/4 و 6 مائده/5 استفاده كرد كه شايسته است محل تخلى نيز پوشيده و دور از چشم ديگران باشد، به گونه‌اى كه بدن شخص نيز ديده نشود. در روايات اسلامى نيز بر پوشيده بودن مكان تخلى و ديده نشدن شخص در اين حالت تأكيد شده است. پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: خداوند مخرج بول و غائط را به صورتى آفريده كه مخفى باشند، پس شايسته است انسان پوشيده‌ترين مكان را براى تخلى برگزيند.[39] در سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز نقل شده كه آن حضرت دورترين مكان را براى تخلى بر مى‌گزيدند[40] و نيز نقل شده كه هيچ‌كس پيامبر را در اين حالت مشاهده نكرد.[41]

4. آداب تخلى:

در احاديث، اذكار و آداب متعددى براى تخلى ذكر شده است؛ مانند استحباب بسم الله و استعاذه و ذكر خدا، كراهت سخن گفتن و قرائت قرآن به جز خواندن آية‌الكرسى يا تلاوت يك آيه از قرآن و اعمال و اذكارى ديگر كه تفصيل آن در كتب روايى[42] و فقهى[43] آمده است.

نبودن تخلى در بهشت:

بنابر احاديث در بهشت تخلى نيست و بهشتيان از آلودگيهاى آن پاك‌اند.[44] در برخى آيات قرآن مؤمنان در بهشت داراى همسران پاك دانسته شده‌اند: «و‌لَهُم فيها اَزوجٌ مُطَهَّرَةٌ».(بقره/‌2، 25 و نيز آل‌عمران/3، 15 و نساء/4، 57) بر اساس برخى روايات، مراد از اين همسران، زنانى هستند كه از همه آلودگيها و نجاسات دنيوى[45] از جمله بول و مدفوع[46] پاك‌اند. در آيه‌اى ديگر قرآن از نوشانيدن شرابى پاك به بهشتيان ياد كرده است: «و سَقـهُم رَبُّهُم شَرابـًا طَهورا».(انسان/76،21) برخى در تفسير آيه گفته‌اند: مراد
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 381
شرابى است كه به ادرار تبديل نمى‌شود.[47] در روايتى نيز آمده است كه بهشتيان همانند جنين در رحم مادر بول و غائط ندارند[48] و نيز روايت شده است كه در بهشت ميوه‌هايى مانند ميوه‌هاى دنيا وجود دارد كه برخلاف آنها مدفوع ندارند، بلكه پس از خوردن آن عطرى توليد مى‌شود كه از مشك خوشبوتر است.[49]

منابع

احكام القرآن، ابن العربى (م.‌543‌ق.)، به كوشش البجاوى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ احكام القرآن، الجصاص (م.‌370‌ق.)، به كوشش صدقى محمد، مكة، المكتبة التجاريه؛ احياء علوم الدين، الغزالى (م.‌505‌ق.)، بيروت، دار الكتب العربى؛ الام، الشافعى (م 204‌ق.)، بيروت، درالمعرفه؛ الانتصار، السيد المرتضى (م.‌436‌ق.)، به كوشش و نشر النشر الاسلامى، قم، 1415‌ق؛ بحارالانوار، المجلسى (م.‌1110‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403‌ق؛ البحر الرائق، ابونجيم المصرى (م.‌970‌ق.)، به كوشش زكريا عميرات، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418؛ التبيان، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش احمد حبيب‌العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تحرير الوسيله، امام خمينى(قدس سره)(م.‌1368‌ش.)، قم، نشر اسلامى، 1363‌ش؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374ش؛ تفسير العياشى، العياشى (م.‌320‌ق.)، به كوشش رسولى محلاّتى، تهران، المكتبة العلمية الاسلاميه؛ تفسير القرآن الكريم، سيد مصطفى خمينى (م.‌1356‌ش.)، به كوشش سجادى، تهران، وزارت ارشاد، 1362‌ش؛ تفسير القمى، القمى (م.‌307‌ق.)، به كوشش الجزايرى، لبنان، دارالسرور، 1411‌ق؛ تفسير مجاهد، مجاهد (م.‌102‌ق.)، به كوشش محمد عبدالسلام، دارالفكر الاسلامى الحديثة، 1410‌ق؛ التفسير المنسوب الى الامام العسكرى(عليه السلام)، به كوشش ابطحى، قم، مدرسه امام مهدى(عج)، 1409‌ق؛ التفسير المنير، وهبة الزحيلى، بيروت، دارالفكر المعاصر، 1411‌ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ التنقيح فى شرح العروة الوثقى، تقريرات البحث الخوئى (م.‌1413‌ق.)، ميرزا على تبريزى، قم، انصاريان، 1417‌ق؛ تهذيب الاحكام، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش غفارى، صدوق، 1417‌ق؛ جامع احاديث الشيعه، اسماعيل معزى ملايرى، قم، الصحف، 1413‌ق؛ جامع‌البيان، الطبرى (م.‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415‌ق؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م.‌671‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417‌ق؛ جواهر الكلام، النجفى (م.‌1266‌ق.)، به كوشش قوچانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ الحدائق الناضره، يوسف البحرانى (م.‌1186ق.)، به كوشش على آخوندى، قم، نشر اسلامى، 1363‌ش؛ الخرائج والجرائح، الراوندى (م.‌573‌ق.)، قم، مؤسسة الامام المهدى(عج)؛ دايرة‌المعارف تشيع، زير نظر سيد جوادى و ديگران، تهران، نشر شهيد سعيد محبى، 1375‌ق؛ دعائم الاسلام، النعمان المغربى (م.‌363‌ق.)، به كوشش فيضى، قاهرة، دارالمعارف، 1383‌ق؛ روضة الطالبين، النووى (م.‌676‌ق.)، به كوشش عادل احمد و على محمد، بيروت، دارالكتب العلميه؛ زبدة البيان، المقدس الاردبيلى (م.‌993‌ق.)، به كوشش استادى و زمانى نژاد، قم، مؤمنين، 1378‌ش؛ سنن ابى داود، السجستانى (م.‌275‌ق.)، به كوشش محمد عبدالعزيز، بيروت، دارالكتب العلمية، 1416‌ق؛ السنن النسائى، النسايى (م.‌303‌ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1418‌ق؛ الصحاح، الجوهرى (م.‌393‌ق.)، به كوشش عبدالغفور العطارى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1407‌ق؛ علل الشرايع، الصدوق (م.‌381‌ق.)، بيروت،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 382
اعلمى، 1408‌ق؛ غريب الحديث، ابن سلاّم الهروى (م.‌224‌ق.)، به كوشش محمد عبدالمعيدخان، بيروت، دارالكتاب العربى، 1396‌ق؛ فتح العزيز، عبدالكريم بن محمد الرافعى (م.‌623‌ق.)، دارالفكر؛ الفرقان، محمد صادقى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1365‌ش؛ فرهنگ معارف اسلامى، سيدجعفر سجادى، تهران، كومش، 1373‌ش؛ الفقه الاسلامى و ادلته، وهبة الزحيلى، دمشق، دارالفكر، 1418‌ق؛ فقه القرآن، الراوندى (م.‌573‌ق.)، به كوشش حسينى، قم، كتابخانه نجفى، 1405‌ق؛ الكافى، الكلينى (م.‌329‌ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ كتاب الطهاره، الانصارى (م.‌1281‌ق.)، قم، لجنة التحقيق تراث الشيخ، 1415‌ق؛ كشف اللثام، الفاضل الهندى (م.‌1137‌ق.)، قم، نشر اسلامى، 1416‌ق؛ كنزالعمال، المتقى الهندى (م.‌975‌ق.)، به كوشش صفوة السقاء، بيروت، الرسالة، 1413‌ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م.‌711‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408‌ق؛ لغت نامه، دهخدا (م.‌1334‌ش.) و ديگران، تهران، مؤسسه لغت‌نامه و دانشگاه تهران، 1373‌ش؛ المبسوط فى فقه الاماميه، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، مكتبة المرتضويه؛ مجمع البحرين، الطريحى (م.‌1085‌ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408‌ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م.‌548‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ مجمع الفائدة والبرهان، المحقق الاردبيلى (م.‌993ق.)، به كوشش عراقى و ديگران، قم، انتشارات اسلامى، 1416‌ق؛ مختلف الشيعه، العلامة الحلى (م.‌726‌ق.)، به كوشش مركز الابحاث والدراسات، قم، دفتر تبليغات، 1416‌ق؛ مدارك الاحكام، سيد محمد بن على الموسوى العاملى (م.‌1009‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، 1410‌ق؛ مدينة المعاجز، سيد هاشم البحرانى (م.‌1107‌ق.)، به كوشش مولائى، قم، المعارف الاسلامية. 1413‌ق؛ مستدرك سفينة البحار، على نمازى شاهرودى (م.‌1405‌ق.)، به كوشش نمازى، قم، نشر اسلامى، 1419‌ق؛ مستدرك الوسائل، النورى (م.‌1320‌ق.)، بيروت، آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، 1408‌ق؛ المصباح المنير، الفيومى (م.‌770‌ق.)، قم، دارالهجرة، 1405‌ق؛ المعتبر، المحقق الحلى (م.‌676‌ق.)، مؤسسه سيدالشهداء، 1363‌ش؛ المغنى والشرح الكبير، عبدالله بن قدامه (م.‌620‌ق.) و عبدالرحمن بن قدامه (م.‌682‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلميه؛ المقنعه، المفيد (م 413‌ق.)، قم، نشر اسلامى، 1410‌ق؛ مكارم الاخلاق، الطبرسى (م.‌قرن 548)، بيروت، اعلمى، 1392‌ق؛ من لايحضره الفقيه، الصدوق (م.‌381‌ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404‌ق؛ مواهب الرحمن، سيد عبدالاعلى السبزوارى، دفتر آية الله سبزوارى، 1414‌ق؛ الموسوعة الفقهية الميسره، محمد على الانصارى، قم، مجمع الفكر الاسلامى، 1415‌ق؛ الموطّأ، مالك بن انس (م.‌179‌ق.)، به كوشش محمد فؤاد، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1406‌ق؛ المهذب، ابن براج الطرابلسى (م.‌481‌ق.)، به كوشش مؤسسه سيدالشهداء(عليه السلام)، قم، نشر اسلامى، 1406‌ق؛ المهذب البارع، ابن فهد الحلّى، (م.‌841‌ق.)، به كوشش العراقى، قم، النشر الاسلامى، 1413‌ق؛ نهاية الاحكام، العلامة الحلى (م.‌726‌ق.)، به كوشش رجائى، قم، اسماعيليان، 1410‌ق؛ النهايه، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش آغا بزرگ تهرانى، بيروت، دارالكتاب العربى، 1400‌ق؛ نيل الاوطار، الشوكانى (م.‌1255‌ق.)، بيروت، دارالجيل، 1973 م؛ وسائل‌الشيعه، الحر العاملى (م.‌1104‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياءالتراث، 1412‌ق.
رحمت الله ايمانى مقدم




[1]. لسان‌العرب، ج‌4، ص‌205، «خلا»؛ مجمع البحرين، ج‌1، ص‌698؛ لغت نامه، ج‌4، ص‌5711، «تخلّى».
[2]. فرهنگ معارف اسلامى،ج1، ص500؛ دايرة‌المعارف تشيع، ج‌4، ص‌185.
[3]. المقنعه، ص‌39؛ كشف اللثام، ج‌1، ص‌19؛ الام، ج‌1، ص‌31.
[4]. الكافى، ج‌6، ص‌533؛ مكارم الاخلاق، ص‌124؛ بحارالانوار، ج‌77، ص‌182.
[5]. سنن ابى داود، ج‌1، ص‌41؛ كنزالعمال، ج‌7، ص‌43؛ ج‌9، ص‌344.
[6]. التحقيق، ج‌7، ص‌284، «غوط».
[7]. المصباح، ص‌457، «غوط»؛ الصحاح، ج‌3، ص‌1147، «غائط».
[8]. غريب الحديث، ج‌3، ص‌395، «غوط»؛ التحقيق، ج‌7، ص‌283 ـ 284؛ مواهب الرحمن، ج‌8، ص‌230.
[9]. غريب الحديث، ج‌3، ص‌395؛ المصباح، ص‌457؛ لسان‌العرب، ج‌10، ص‌145، «غوط».
[10]. تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌143؛ مواهب الرحمن، ج‌8، ص‌230.
[11]. احكام‌القرآن،ابن‌العربى، ج1، ص443؛ المصباح،ص457؛ لسان العرب، ج‌10، ص‌145، «غوط».
[12]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌355؛ تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌250؛ المنير، ج‌6، ص‌273.
[13]. النهايه، ص‌18؛ المهذب، ج‌1، ص‌49؛ المغنى، ج‌1، ص‌160.
[14]. الموطأ، ج‌1، ص‌22؛ الكافى، ج‌3، ص‌36؛ تهذيب، ج‌1، ص‌8.
[15]. جامع البيان، ج‌11، ص‌42 ـ 43؛ مجمع البيان، ج‌5، ص‌127؛ تفسير قرطبى، ج‌8، ص‌258 ـ 259.
[16]. التبيان، ج‌5، ص‌300؛ وسائل الشيعه، ج‌1، ص‌357؛ بحارالانوار، ج‌80، ص‌344.
[17]. من لايحضره‌الفقيه، ج1، ص30؛علل‌الشرايع، ج1،ص286؛ وسائل الشيعه، ج‌1، ص‌354.
[18]. الطهاره، ج‌2، ص‌82؛ التنقيح، ج‌3، ص‌513 ـ 515، «الطهاره».
[19]. السنن الكبرى، ج‌8، ص‌325؛ فقه القرآن، ج‌1، ص‌69؛ زبدة‌البيان، ص‌44.
[20]. جامع البيان، ج‌11، ص‌41.
[21]. جواهرالكلام، ج2، ص13؛ الفقه‌الاسلامى، ج1، ص‌344؛ الموسوعة الفقهيه، ج‌3، ص‌105.
[22]. النهايه، ص‌10؛ الخلاف، ج‌1، ص‌103 ـ 104.
[23]. احكام القرآن، جصاص، ج‌2، ص‌505.
[24]. روضة الطالبين، ج‌1، ص‌175؛ الطهاره، ج‌1، ص‌437؛ الفقه الاسلامى، ج‌1، ص‌345.
[25]. جواهر الكلام، ج‌2، ص‌14؛ الموسوعة الفقهيه، ج‌3، ص‌105.
[26]. احكام القرآن، جصاص، ج‌2، ص‌505.
[27]. احكام القرآن، جصاص، ج‌2، ص‌505.
[28]. الخلاف، ج‌1،ص‌104؛ فتح العزيز، ج‌1، ص‌505؛ الفقه الاسلامى، ج‌1، ص‌345.
[29]. المبسوط، ج‌1، ص‌16؛ المعتبر، ج‌1، ص‌136؛ مدارك الاحكام، ج‌1، ص‌167.
[30]. مختلف الشيعه، ج‌1، ص‌269؛ نهاية الاحكام، ج‌1، ص‌86؛ مجمع الفائده، ج‌1، ص‌90.
[31]. الانتصار، ص‌97؛ نهاية الاحكام، ج‌1، ص‌86؛ الحدائق، ج‌2، ص‌7.
[32]. الام، ج1، ص36؛ البحرالرائق، ج1، ص418؛ نيل الاوطار، ج‌1، ص‌110 ـ 111.
[33]. المبسوط، ج‌1، ص‌16؛ المعتبر، ج‌1، ص‌136؛ نيل الاوطار، ج‌1، ص‌110 ـ 111.
[34]. مختلف الشيعه، ج‌1، ص‌269؛ الحدائق، ج‌2، ص‌7؛ الفقه الاسلامى، ج‌1، ص‌348 ـ 349.
[35]. مواهب الرحمن، ج‌8، ص‌230؛ نمونه، ج‌3، ص‌390.
[36]. الفرقان، ج‌17 ـ 18، ص‌207.
[37]. السنن الكبرى، ج‌2، ص‌223؛ وسائل الشيعه، ج‌1، ص‌299 ـ 301؛ مستدرك‌الوسائل، ج‌1، ص‌245.
[38]. المهذب البارع، ج‌1، ص‌126؛ جواهرالكلام، ج‌2، ص‌2 ـ 6؛ تحرير الوسيله، ج‌1، ص‌14.
[39]. احياء علوم‌الدين، ج‌1، ص‌40؛ مستدرك الوسائل، ج‌1، ص‌249؛ جامع احاديث الشيعه، ج‌2، ص‌228.
[40]. دعائم‌الاسلام، ج‌1، ص‌104؛ بحارالانوار، ج‌77، ص‌193؛ مستدرك‌الوسائل، ج‌1، ص‌249.
[41]. وسائل‌الشيعه، ج‌1، ص‌305؛ بحارالانوار، ج‌77، ص‌185؛ جامع احاديث الشيعه، ج‌2، ص‌228.
[42]. وسائل‌الشيعه، ج‌1، ص‌306 ـ 313؛ جامع احاديث الشيعه، ج‌2، ص‌212 ـ 273.
[43]. النهايه، ص‌9 ـ 18؛ جواهر الكلام، ج‌2، ص‌73 ـ 75؛ الفقه الاسلامى، ج‌1، ص‌354 ـ 358.
[44]. جامع‌البيان، ج1، ص253 ـ 255؛ التبيان، ج‌1، ص‌110.
[45]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌63؛ تفسير عياشى، ج‌1، ص‌164؛ مستدرك‌سفينة البحار، ج‌6، ص‌608.
[46]. تفسير مجاهد، ج‌1، ص‌71؛ جامع‌البيان، ج‌1، ص‌253 ـ 255؛ تفسير سيد مصطفى خمينى، ج‌5، ص‌102.
[47]. التبيان، ج‌10، ص‌219؛ مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌623؛ بحارالانوار، ج‌8، ص‌113.
[48]. الخرائج والجرائح، ج‌1، ص‌29؛ بحارالانوار، ج‌10، ص‌152؛ مدينة المعاجز، ج‌5، ص‌182.
[49]. تفسير منسوب به امام عسكرى(عليه السلام)، ص‌203؛ بحار الانوار، ج‌8، ص‌140.

 

شنبه 15 مهر 1391  12:24 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

تذكيه : حليت و طهارت حيوان با كاربرد ضوابط شرعى در كشتن آن

تذكيه مصدر باب تفعيل از ريشه «ذ‌ـ‌ك‌ـ‌و» است. برخى از معانى لغوى آن، چنين‌است:
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 383
برافروختن آتش يا جنگ، كامل شدن عقل، پراكنده شدن بوى چيزى، تجربه بسيار اندوختن[1]، به نهايت رساندن زندگى حيوان[2] و پاك و پاكيزه ساختن حيوان.[3] بيشتر فقيهان اهل سنت[4] و شمارى از فقهاى شيعه[5] تذكيه را صرفاً بر ذبح شرعى حيوان اطلاق كرده‌اند. برخى ديگر ذبح شرعى شتر (نحر) را هم مصداق آن دانسته‌اند[6]؛ ولى به نظر برخى فقهاى شيعه و اهل‌سنت، تذكيه شامل همه اسباب پاكى يا جواز مصرف گوشت* حيوان پس از مردن است، اعم از ذبح*، نحر، شكار كردن، خارج كردن از آب (آبزيان) و گرفتن (ملخ).[7] به نظر برخى فقها، تذكيه بر خود اين افعال اطلاق مى‌شود[8]؛ ولى بر طبق ديدگاه شمارى ديگر، مراد از تذكيه ويژگى خاص ناشى از اسباب ياد شده است نه خود اين افعال؛ به ديگر سخن، اين كارها سبب تذكيه‌اند.[9]
در منابع حديثى و فقهى، كاربرد واژه «ذكاة» به معناى تذكيه رواج دارد.[10] تذكيه حيوان مستلزم كشتن آن به روشهايى خاص، مانند ذبح كردن است، بدين سبب برخى آن را مخالف با رحمت و رأفت الهى و سبب زجر و آزار حيوان دانسته‌اند.[11] محققان پاسخ داده‌اند كه اولا اسلام دين تعقل است نه آيين عواطف نامعقول و موهوم، از اين‌رو در اسلام عواطف بى‌اساس بر مصالح عقلانى و اجتماعى مقدم نمى‌شود.[12] ثانياً انسان به غذا نياز دارد و تغذيه با گوشت حيوان مرده، افزون بر مفاسد و بيماريهاى پرشمار ناشى از آن، پاسخگوى نياز بشر هم نيست و مستلزم ضرر و مشقت بسيار است.[13] ثالثاً در اسلام توصيه شده كه در هنگام تذكيه، اصول رأفت و عطوفت نسبت به حيوانات تا حد امكان رعايت شود؛ مثلا كشتن حيوان به روشهايى مانند خفه كردن و پرت كردن از بلندى ممنوع شده و حتى كارهايى مانند شكنجه حيوان پيش از ذبح و كشتن حيوان* در‌منظر حيوانى ديگر منع شده و[14] آدابى مانند آب دادن به حيوان پيش از تذكيه، سفارش
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 384
شده‌است.[15]
از مشتقات تذكيه تنها واژه «ذكَّيْتُم» يك بار در آيه‌3 مائده/5 آمده است. مهم‌ترين واژه قرآنى مرتبط با تذكيه، واژه «مَيْتَه»است. ميته، حيوانى را گويند كه بدون انجام تذكيه شرعى، روح از بدن آن بيرون رفته باشد، بنابراين، ميته* در برابر واژه «مذكّى» (حيوان تذكيه شده) و شامل هر حيوان مرده‌اى است كه به روش شرعى تذكيه نشده باشد.[16] معانى ديگرى نيز براى واژه «ميته» ذكر شده است[17]، چنان‌كه بعضى از مفسران، مراد از آن را در برخى آيات، مانند آيه‌3‌مائده/5 حيوانى دانسته‌اند كه خود به خود بميرد، بى‌آنكه كشته يا ذبح شود.[18] در قرآن‌كريم برخى مباحث مربوط به تذكيه آمده است، مانند اسباب و شيوه‌هاى گوناگون تذكيه و شرايط آنها، آثار تذكيه و شمارى از احكام آن.

تذكيه در شرايع پيشين:

برخى مفسران با استناد به شمارى از آيات قرآن‌كريم گفته‌اند: تذكيه به شريعت* اسلام اختصاص نداشته و در شرايع و امم پيشين هم بوده است؛ حتى از برخى آيات چنين برداشت شده كه هر امتى براى ذبح قربانى، مناسك و احكامى ويژه داشته است[19]: «و لِكُلِّ اُمَّة جَعَلنا مَنسَكـًا لِيَذكُرُوا».(حجّ/22،34) البته برخى بر آن‌اند كه مفهوم اين آيه آن است كه خداوند براى همه امتها در مورد قربانى كردن، مناسكى يكسان تشريع كرده است.[20]برخى مفسران مراد از «مناسك» را در آيه‌مذكور روش ذبح قربانى يا محل قربانى كردن دانسته‌اند.[21]

اسباب و انواع تذكيه:

مهم‌ترين سبب تذكيه، ذبح است، به گونه‌اى كه بسيارى از فقيهان اهل‌سنت تذكيه را صرفاً بر ذبح شرعى حيوان اطلاق كرده‌اند.[22] مفاد شمارى از آيات، مانند 67 و 71 بقره/2، 3 مائده/5 و 102 و 107 صافّات/37 ناظر به معناى لغوى يا شرعى ذبح است. پاره‌اى از آيات نيز برخى از شرايط و احكام ذبح را بيان مى‌كنند.
سبب ديگر، شكار كردن (صيد) است. يكى از اقسام آن، شكار حيوان غير اهلى به وسيله سگ شكارى است كه آيه 4 مائده/5 بدان اشاره دارد: «قُل‌اُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبـتُ و ما عَلَّمتُم مِنَ الجَوارِحِ مُكَلِّبينَ تُعَلِّمونَهُنَّ».قسم ديگر، صيد* دريايى مانند شكار كردن ماهى است كه برخى آيات بر
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 385
جواز و حلال بودن آن دلالت دارند[23]: «و هُوَ الَّذى سَخَّرَ البَحرَ لِتَأكُلوا مِنهُ لَحمـًا طَرِيـًّا»(نحل/16، 14 و نيز فاطر/35،12)؛ «اُحِلَّ لَكُم صَيدُ البَحرِ و طَعامُهُ مَتـعـًا لَكُم و لِلسَّيّارَةِ وحُرِّمَ عَلَيكُم صَيدُ البَرِّ مادُمتُم حُرُمـًا».(مائده/5،96) آيه اخير هرچند به حكم صيد دريايى در حال احرام پرداخته، به جواز آن به گونه مطلق اشعار دارد.[24] از اقسام ديگر تذكيه حيوانات با شكار كردن، در قرآن‌كريم صريحاً ياد نشده است؛ ولى برخى شرايط آن در قرآن آمده است؛ مانند تذكيه حيوان وحشى به وسيله اسلحه يا تذكيه ملخ.
سبب ديگر تذكيه، كه به شتر اختصاص دارد، «نَحر»* است كه با زدن نيزه بر بالاى سينه آن صورت مى‌گيرد و برخى از آيات را ناظر به آن دانسته‌اند[25]؛ مانند‌36 ـ 37 حجّ/22 و 2 كوثر/108.

شرايط تذكيه:

از شرايط مهم تذكيه كه در بيشتر انواع آن بايد رعايت شود تسميه (ذكر نام خدا) در هنگام تذكيه است.[26] مستند قرآنى اين حكم، آيات متعددى است؛ مانند 118 ـ 119 انعام/6 درباره ضرورت بردن نام خدا هنگام ذبح حيوانات حلال گوشت: «فَكُلُوا مِمّا ذُكِرَ اسمُ اللّهِ عَلَيهِ اِن كُنتُم بِـايـتِهِ مُؤمِنين * و ما لَكُم اَلاّ تَأكُلوا مِمّا ذُكِرَ اسمُ‌اللّهِ عَلَيهِ و قَد فَصَّلَ لَكُم ما حَرَّمَ عَلَيكُم»(نيز‌آيات 28 و 34 حجّ/22)؛ همچنين قرآن‌كريم از خوردن گوشت حيوانى كه با ذكر نام خدا ذبح نشده، نهى كرده و اين كار را گناه (فِسق) خوانده است: «و‌لاتَأكُلوا مِمّا لَم يُذكَرِ اسمُ اللّهِ عَلَيهِ و اِنَّهُ لَفِسقٌ...».(انعام/6، 121) مراد از «فسق» در اين آيه به نظر برخى مفسران، «گناه باطنى»، يعنى گناهى است كه فساد آن پنهان است و با تبيين آن از جانب خداوند، آشكار مى‌شود.[27]
بر اين اساس، ذكر نام غير خدا به جاى نام خدا در هنگام ذبح نيز ممنوع و سبب حرمت خوردن ذبيحه است: «اِنَّما حَرَّمَ عَلَيكُمُ المَيتَةَ ... و ما اُهِلَّ بِهِ لِغَيرِ‌اللّه»(بقره/2،173)؛ «حُرِّمَت عَلَيكُم ... و ما اُهِلَّ‌لِغَيرِ اللّهِ بِه».(مائده/5،3؛ نيز انعام/6، 145؛ نحل/16، 115) برخى مفسران با استناد به اين آيات به ذبايح اهل كتاب يا مسلمانانى را كه قائل به تجسيم خداوند يا تشبيه او يا جبر هستند حرام دانسته‌اند[28]؛ همچنين شمارى از فقها با استناد به اين آيات، ذبايح اهل كتاب را از آن رو كه هنگام تذكيه، نام خدا را نمى‌برند، حرام شمرده‌اند.[29] به نظر برخى از فقها
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 386
ذكر لفظ «اللّه» در هنگام تذكيه كافى است؛ ليكن برخى آن را كافى ندانسته، بر‌آن‌اند كه مراد از ذكر نام خدا، ذكر نام خداوند همراه با صفات كمال و ستايش اوست.[30] برخى ذكر نام خدا را به صورت تكبير، تسبيح و مانند اينها كافى شمرده‌اند.[31]
افزون بر ذبح، شرط تسميه در برخى ديگر از اسباب تذكيه نيز در قرآن ذكر شده است، چنان‌كه درباره نحر در آيه 36 حجّ/22 آمده است: «والبُدنَ جَعَلنـها ... فَاذكُرُوا اسمَ اللّهِ عَلَيها صَواف...»؛ نيز در مورد شكار حيوان غير اهلى با سگ شكارى، هنگام فرستادن سگ براى شكار يا هنگام تذكيه حيوان، ذكر نام خدا ضرورى شمرده شده است[32]: «فَكُلوا مِمّا اَمسَكنَ عَلَيكُم واذكُروا اسمَ اللّهِ عَلَيه...».(مائده/5،4)
شرط ديگر تذكيه در برخى از انواع آن، مسلمان بودن تذكيه كننده است كه برخى، مفاد يا سياقِ آيات مربوط به تذكيه را دال بر آن دانسته‌اند؛ از جمله آيات ناظر به تسميه و آياتى كه در موضوع تذكيه خطاب آنها به مسلمانان است؛ مانند 3 مائده/5.[33] در پاره‌اى منابع فقهى، آيه 113 هود/11 كه مؤمنان را از تكيه كردن بر كافران برحذر مى‌دارد، از ادله شرط مسلمان بودن تذكيه كننده به شمار آمده است: «و لاتَركَنوا اِلَى‌الَّذينَ ظَـلَموا فَتَمَسَّكُمُ النّار...»؛ با اين توضيح كه اعتماد به غير مسلمان در مورد تذكيه، از مصاديق اين آيه است.[34]
براى انواع گوناگون تذكيه، به استناد احاديث و اجماع، شرايط مهم ديگرى مقرّر شده است؛ مانند رو‌به قبله بودن و قطع شدن 4 رگ مخصوص (اَوْداج‌اربعه) در ذبح[35] و رو به قبله بودن و كشتن شتر به روش خاص در نحر؛ همچنين يكى از شرايط تذكيه در شكار حيوانات به وسيله سگ شكارى، طبق تصريح آيه‌4 مائده/5 اين است كه سگ شكارى بايد آموزش ديده (معلَّم) باشد و شكار را براى صاحب خود گرفته باشد: «و ما عَلَّمتُم مِنَ الجَوارِحِ مُكَلِّبينَ تُعَلِّمونَهُنَّ مِمّا عَلَّمَكُمُ اللّهُ فَكُلوا مِمّا اَمسَكنَ عَلَيكُم واذكُروا اسمَ اللّهِ عَلَيه...». اين آيه از مستندات فقها براى شرايط اين نوع تذكيه است.[36] فقها به استناد آيه 36 حجّ/22 و احاديث، ايستاده بودن شتر به هنگام نحر و امورى ديگر را مستحب شمرده‌اند.[37]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 387

آثار و احكام تذكيه:

حليت استفاده از گوشت، پوست و ساير اجزاى حيوانات منوط به تذكيه آنهاست: «حُرِّمَت عَلَيكُمُ المَيتَةُ والدَّمُ ولَحمُ الخِنزيرِ وما اُهِلَّ لِغَيرِ اللّهِ بِهِ والمُنخَنِقَةُ والمَوقوذَةُ والمُتَرَدِّيَةُ والنَّطيحَةُ وما اَكَلَ السَّبُعُ اِلاّ ما ذَكَّيتُم...».‌(مائده/5،3) به استناد اين آيه و ادله ديگر[38] تذكيه حيوانات حلال گوشت، سبب حلال شدن خوردن گوشت و استفاده از اجزايى مى‌شود كه كاربرد مجاز دارند.
به نظر برخى مفسران[39]، ذكر شمارى از مصاديق ميته در اين آيه ـ مانند حيوان خفه شده و حيوانى كه بر اثر زجر كشيدن يا پرت شدن از بلندى يا اصابت با شاخ يا دريده شدن مرده ـ از آن‌روست كه مشركان و اعراب جاهلى اصولا اين موارد را ميته به شمار نمى‌آوردند، و تنها حيوانى را ميته مى‌دانستند كه به طور طبيعى بميرد. آيه‌شريفه با ذكر اين موارد، به حرمت اين قبيل حيوانات به سبب تذكيه نشدن آنها تصريح كرده‌است. برخى ديگر، مراد از موارد مذكور را حيواناتى دانسته‌اند كه هنوز نمرده‌اند و تذكيه آنها ممكن است.[40]
افزون بر اين آيه، به دلالت آياتى كه ميته را حرام مى‌شمرند، مانند آيه 173 بقره/2، 145 انعام/6 و 115 نحل/16 نيز جواز خوردن گوشت حيواناتِ حلال گوشت تنها در صورتى است كه تذكيه شده باشند[41]، مگر در موارد اضطرار* كه از اين حكم استثنا شده و با حصول شرايطى خوردن ميته رواست.[42]
در حيوانات حرام گوشت، تذكيه موجبِ پاك شدن آنهاست، از اين‌رو پوست و ديگر اجزاى حيوان حرام گوشت تذكيه شده پاك است. البته اين ديدگاه، نظر مشهور فقهاى اماميه[43] و برخى مذاهب اهل سنت، مانند حنفيان و مالكيان[44] است. يكى از مستندات آنان براى اين حكم، آيه 3 مائده/5 است كه به اقتضاى عام بودن آن، حكم‌تذكيه، همه حيوانات حتى جانوران مسخ‌شده و درندگان را دربرمى‌گيرد، جز سگ و خوك كه به استناد آيات و احاديث از اين عموم استثنا شده‌اند.[45] البته برخى فقها براى پاك شدنِ پوست حيوانات حرام گوشت، افزون بر تذكيه، دباغى را هم لازم دانسته‌اند.[46] در مقابل، عده‌اى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 388
دباغى تنها را كافى مى‌دانند.[47] (=>‌ذبح*، نحر*، صيد*)

منابع

احكام القرآن، الجصاص (م.‌370‌ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415‌ق؛ بحارالانوار، المجلسى (م.‌1110‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403‌ق؛ بدائع الصنائع، علاء الدين بن مسعود كاشانى الحنفى (م.‌587‌ق.)، پاكستان، المكتبة الحبيبية، 1409‌ق؛ بداية المجتهد، ابن رشد القرطبى (م.‌595‌ق.)، به كوشش خالد العطار، بيروت، دار الفكر، 1415‌ق؛ التبيان، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش احمد حبيب‌العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تحرير الوسيله، امام خمينى(قدس سره)(م.‌1368‌ش.)، نجف، دارالكتب العلمية، 1390‌ق؛ تحفة الفقهاء، علاءالدين السمرقندى (م.‌9 - 535‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1414‌ق؛ تحريم ذبائح اهل الكتاب، المفيد (م.‌413 ق)، به كوشش مهدى نجف، بيروت، دارالمفيد، 1414‌ق؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374ش؛ تذكرة الفقهاء، العلامة الحلى (م.‌726‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث،1414ق؛ تفسير التحرير والتنوير،ابن‌عاشور (م.‌1393‌ق.)، تونس، الدار التونسية للنشر، 1997 م؛ التفسير الكاشف، المغنيه، بيروت، دارالعلم للملايين، 1981 م؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م.‌606‌ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413‌ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م.‌671‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417‌ق؛ جامع المدارك، سيد احمد الخوانسارى (م.‌1405‌ق.)، به كوشش غفارى، تهران، مكتبة الصدوق، 1405‌ق؛ جواهر الكلام، النجفى (م.‌1266‌ق.)، به كوشش قوچانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ حاشية رد المحتار، محمد امين ابن عابدين (م.‌1232‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1415ق؛ الخلاف، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش على خراسانى و ديگران، قم، نشر اسلامى، 1418‌ق؛ دروس تمهيديه، باقر ايروانى، قم، مؤسسة الفقه، 1420‌ق؛ روح المعانى، الآلوسى (م.‌1270‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ الروضة البهيه، الشهيد الثانى (م.‌965‌ق.)، به كوشش كلانتر، قم، مكتبة الداورى، 1410‌ق؛ زادالمسير، جمال‌الدين الجوزى (م.‌597‌ق.)، به كوشش محمد عبدالله، بيروت، دارالفكر، 1407‌ق؛ شرايع الاسلام، المحقق الحلى (م.‌676‌ق.)، به كوشش سيد صادق شيرازى، تهران، استقلال، 1409‌ق؛ عوائد الايام، احمد النراقى (م.‌1245‌ق.)، به كوشش مركز الابحاث و الدراسات، قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1375‌ش؛ الفقه الاسلامى و ادلته، وهبة الزحيلى، دمشق، دارالفكر، 1418‌ق؛ فقه اهل البيت(عليهم السلام)(فصلنامه)، قم، مؤسسة دائرة‌معارف الفقه الاسلامى؛ فقه الصادق(عليه السلام)، سيد محمد صادق روحانى، قم، دارالكتاب، 1413‌ق؛ فقه القرآن، الراوندى (م.‌573‌ق.)، به كوشش حسينى، قم، كتابخانه نجفى، 1405‌ق؛ القاموس الفقهى لغةً و اصطلاحاً، سعدى ابوجيب، دمشق، دارالفكر، 1419‌ق؛ القاموس المحيط، الفيروزآبادى (م.‌817‌ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1417‌ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م.‌711‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408‌ق؛ المبسوط فى فقه الاماميه، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، مكتبة المرتضويه؛ مجمع البحرين، الطريحى (م.‌1085‌ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، نشر فرهنگ اسلامى، 1408‌ق؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن، الطبرسى (م.‌548‌ق.)، به كوشش گروهى از علماء، بيروت، اعلمى، 1415‌ق؛ مجمع‌الفائدة والبرهان، المحقق الاردبيلى (م.‌993‌ق.)، به كوشش مجتبى عراقى و ديگران، قم، انتشارات اسلامى، 1416‌ق؛ المجموع فى شرح المهذب، النووى (م.‌676‌ق.)، دارالفكر؛ المحلى بالآثار، ابن حزم الاندلسى (م.‌456‌ق.)، به كوشش احمد شاكر، بيروت، دارالفكر؛ مختلف الشيعه، العلامة الحلى (م.‌726‌ق.)، نشر اسلامى، قم، 1412‌ق؛ مسالك الافهام الى تنقيح شرايع الاسلام، الشهيد الثانى (م.‌965‌ق.)، قم، معارف اسلامى، 1416‌ق؛ مستمسك العروة الوثقى، سيد محسن حكيم (م.‌1390‌ق.) قم، مكتبة النجفى،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 389
1404‌ق؛ مستند الشيعه، احمد النراقى (م.‌1245‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، 1415‌ق؛ المعتبر، جعفر بن الحسن المحقق الحلى (م.‌676‌ق.)، مؤسسه سيدالشهداء، 1363‌ش؛ معجم مقاييس اللغه، ابن فارس (م.‌395‌ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، قم، دفتر تبليغات، 1404‌ق؛ مغنى‌المحتاج، محمد الشربين (م.‌977‌ق.)، بيروت، داراحياءالتراث العربى، 1377‌ق؛ المغنى والشرح الكبير، عبدالله بن قدامه (م.‌620‌ق.) و عبدالرحمن بن قدامه (م.‌682‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلميه؛ المقنعه، المفيد (م 413‌ق.)، قم، نشر اسلامى، 1410‌ق؛ لامواهب الرحمن، سيد عبدالاعلى السبزوارى، دفتر آية الله سبزوارى، 1414‌ق؛ الموسوعة الفقهيه، كويت، وزارة الاوقاف والشئون الاسلاميه، 1410‌ق؛ الميزان، الطباطبايى (م.‌1402‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1393‌ق؛ نهاية الاحكام، العلامة الحلى (م.‌726‌ق.)، به كوشش رجائى، قم، اسماعيليان، 1410‌ق؛ النهايه، ابن‌اثير مبارك بن محمد الجزرى (م.‌606‌ق.)، به كوشش محمود محمد و طاهر احمد، قم، اسماعيليان، 1367‌ش؛ وسائل‌الشيعه، الحر العاملى (م.‌1104‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياءالتراث، 1412‌ق.
سيدرضا هاشمى، مهدى خراسانى




[1]. لسان العرب، ج‌5، ص‌51، «ذكا»؛ القاموس المحيط،، ج‌4، ص‌478؛ مقاييس اللغه، ج‌2، ص‌357 ـ 358، «ذكو».
[2]. التحقيق، ج‌3، ص‌302، «ذكى».
[3]. النهايه، ج‌2، ص‌164، «ذكاء»؛ مواهب الرحمن، ج‌10، ص‌298، تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌36.
[4]. ر.ك: بداية‌المجتهد، ج2، ص459 ـ 461؛ الفقه الاسلامى، ج‌3، ص‌648.
[5]. المعتبر، ج‌1، ص‌466.
[6]. تحفة الفقهاء، ج‌3، ص‌66.
[7]. مستند الشيعه، ج‌15، ص‌438؛ الموسوعة الفقهيه، ج‌11، ص‌140 ـ 141.
[8]. فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌24، ص‌73، 114.
[9]. مستمسك العروه، ج‌1، ص‌290 ـ 291.
[10]. ر.ك: وسائل الشيعه، ج‌24، ص‌22، 33 ـ 38؛ مجمع البحرين، ج‌2، ص‌99، «ذكو»؛ القاموس الفقهى، ص‌137.
[11]. ر.ك: مواهب الرحمن، ج‌10، ص‌296.
[12]. الميزان، ج‌5، ص‌186.
[13]. همان؛ مواهب الرحمن، ج‌10، ص‌322 ـ 324.
[14]. شرايع الاسلام، ج‌4، ص‌740 ـ 741؛ مواهب الرحمن، ج‌10، ص‌324؛ الميزان، ج‌5، ص‌186.
[15]. مسالك‌الافهام، ج11، ص491؛ المجموع، ج‌9، ص‌81؛ تحرير الوسيله، ج‌2، ص‌151 ـ 152.
[16]. مستمسك العروه، ج‌5، ص‌297 و 298؛ المحلى، ج‌7، ص‌427؛ احكام‌القرآن، ج1، ص‌130؛ ج‌2، ص‌381.
[17]. ر.ك: عوائد الايام، ص‌600.
[18]. نمونه، ج‌4، ص‌260.
[19]. التفسير الكبير، ج‌23، ص‌34؛ الميزان، ج‌14، ص‌374 ؛ الكاشف، ج‌5، ص‌327.
[20]. التحرير و التنوير، ج‌8، ص‌259 ـ 260.
[21]. مجمع‌البيان، ج7، ص151؛ التفسير الكبير، ج‌23، ص‌64؛ نمونه، ج‌14، ص‌102.
[22]. بداية المجتهد، ج‌2، ص‌459 ـ 461؛ الفقه الاسلامى، ج‌3، ص‌648، 654.
[23]. دروس تمهيديه، ج‌3، ص‌174؛ حاشية ردّ المحتار، ج‌6، ص‌619.
[24]. المبسوط، ج‌6، ص‌256؛ بدائع الصنائع، ج‌2، ص‌196.
[25]. مغنى المحتاج، ج‌4، ص‌282؛ بدائع الصنائع، ج‌2، ص‌224 ؛ فقه القرآن، ج‌1، ص‌295.
[26]. شرايع‌الاسلام، ج‌4، ص‌736 ـ 740؛ الفقه الاسلامى، ج‌3، ص‌659 ـ 660 و 695 ـ 697.
[27]. الميزان، ج‌7، ص‌333.
[28]. تحريم ذبائح اهل كتاب، ص‌20 ـ 21؛ التبيان، ج‌3، ص‌429 ـ 430.
[29]. الخلاف، ج‌6، ص‌24؛ مختلف الشيعه، ج‌8، ص‌296.
[30]. بحارالانوار، ج‌62، ص‌299 ؛ المغنى، 11، ص‌5 ؛ فقه اهل البيت(عليه السلام)، س 3، ش 19، ص‌180، «التذكية الشرعيه».
[31]. التبيان، ج‌4، ص‌252.
[32]. الخلاف، ج‌6، ص‌10؛ جامع المدارك، ج‌5، ص‌99، 102؛ الفقه الاسلامى، ج‌3، ص‌695 ـ 696.
[33]. المقنعه، ص‌579 ـ 581.
[34]. مختلف الشيعه، ج‌8، ص‌316 ـ 317.
[35]. المقنعه، ص‌580 ؛ دروس تمهيديه، ج‌3، ص‌143 ـ 144؛ الفقه‌الاسلامى، ج‌3، ص‌358 ـ 663.
[36]. فقه القرآن، ج‌2، ص‌246 ـ 248؛ مستند الشيعه، ج‌15، ص‌282 ـ 283؛ الفقه الاسلامى، ج‌3، ص‌704، 707، 709، 711.
[37]. شرايع الاسلام، ج‌1، ص‌194؛ جواهر الكلام، ج‌19، ص‌155؛ المجموع، ج‌9، ص‌92.
[38]. التبيان، ج‌3، ص‌432 ؛ جواهر الكلام، ج‌36، ص‌192 ـ 193؛ الفقه الاسلامى، ج‌3، ص‌648 ـ 649.
[39]. التبيان، ج‌3، ص‌432؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌243 ـ 244؛ الميزان، ج‌5، ص‌191.
[40]. مواهب الرحمن، ج‌10، ص‌296 ـ 297؛ ر. ك: روح المعانى، ج‌6، ص‌86 ـ 87.
[41]. التبيان، ج‌2، ص‌85؛ زاد المسير، ج‌1، ص‌157.
[42]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌476؛ نمونه، ج‌1، ص‌583؛ ج‌5، ص‌419.
[43]. نهاية‌الاحكام، ج1، ص300؛ تذكرة‌الفقهاء، ج2، ص236؛ مجمع الفائدة، ج‌11، ص‌90.
[44]. الفقه الاسلامى، ج‌3، ص‌674.
[45]. الروضة‌البهيه، ج7، ص234؛ الفقه الاسلامى، ج3،ص674.
[46]. تذكرة الفقهاء، ج‌2، ص‌237.
[47]. احكام القرآن، ج‌1، ص‌140.

 

شنبه 15 مهر 1391  12:24 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : حکم اولی و ثانوی در قرآن؛ معیار و نمونه ها

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : مدح و ستايش در آينه كتاب و سنت و فقه اسلامي

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : نقد تئوري ذاتي و عرضي در دين (1)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

شنبه 15 مهر 1391  5:27 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بلوغ

بلوغ : آغاز مرحله‌‌اى از زندگى انسان كه مشمول تكاليف وبسيارى از حقوق مى‌‌شود

بلوغ واژه‌‌اى عربى و به معناى رسيدن به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 65
مراد، رسيدن يا نزديك شدن به انتهاى امر يا پايان مقصد زمانى، مكانى يا جز اينها
[1]، كامل و رسيده شدن ميوه، ادراك و رسيدن كودك به سن رشد و بالندگى است.[2] در كاربرد رايج، مراد از بلوغ آغاز مرحله‌‌اى طبيعى در زندگى كودك است كه در آن، با پيدايى و شكوفايى غريزه جنسى و پديد آمدن برخى دگرگونيهاى جسمى و روانى و رشد عقلى* و ادراكى، وى به مرتبه مردان يا زنان نايل مى‌‌شود.[3] به نظر برخى مراد از بلوغ در كاربرد فقها همان بلوغ طبيعى و جنسى است[4]؛ ولى هرچند امارات و نشانه‌‌هاى طبيعىِ بلوغ شرعى، همان علامتهاى بلوغ طبيعى است[5]، با توجه به اينكه از ميان نشانه‌‌هاى بلوغ طبيعى تنها برخى از آنها در فقه پذيرفته شده و سن بلوغ نيز در فقه اسلامى معين گرديده، بايد گفت كه واژه‌‌هاى بلوغ و بالغ در فقه و حقوق اسلامى به اصطلاحى خاص تبديل شده و معناى آنها با مفهوم لغوى و عرفى آنها انطباق كامل ندارد.[6]
اهميت بلوغ در فقه و حقوق از آن روست كه اين مقطع از زندگى انسان نقطه آغاز شمول تكاليف و بسيارى از احكام شرعى و حقوق نسبت به او به شمار مى‌‌رود و به همين سبب گاه سن بلوغ «سن تكليف»* نيز ناميده مى‌‌شود.
در قرآن كريم سه تعبير درباره بلوغ ذكر شده كه به معناى اصطلاحى بلوغ مربوط است: بلوغ حُلُم، بلوغ نِكاح و بلوغ اَشُدّ. در برخى احاديث
[7] مراد از اين سه تعبير، احتلام ذكر شده كه يكى از نشانه‌‌هاى مهم بلوغ است (همين مقاله‌‌‌‌تعابير قرآنى درباره بلوغ)؛ همچنين قرآن به مرحله پيش از بلوغ در زندگى انسان با واژگانى چون طِفْل (نور/24،31 ـ 59؛ حجّ/22، 5؛ غافر/40،67)، صَبىّ (مريم/19، 12، 29) و يتيم (انعام/6،152؛ بقره/2، 83، 177، 215، 230؛ نساء/4، 2، 3، 6، 8، 10، 36 ، 127 و‌‌...) اشاره كرده است. به نظر مفسران، مراد از اين واژه‌‌ها در همه يا غالب مواردِ كاربرد آنها در قرآن، كسى است كه در پيش از بلوغ قرار دارد.[8] در آيات مربوط به بلوغ در‌‌قرآن كريم، شمارى از مهم‌‌ترين احكام بلوغ مانند نشانه‌‌هاى بلوغ، جايگاه بلوغ در ثبوت تكليف و نيز پاره‌‌اى از احكام وضعى بيان شده‌‌است.
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 66

 تعابير قرآنى درباره بلوغ

 1. بلوغ نكاح:

شمارى از مفسران همانند برخى از احاديث[9] مراد از اين تعبير را كه يك بار در قرآن به كار رفته:«وابتَلوا اليَتـمى حَتّى اِذا بَلَغوا النِّكاح»(نساء/4،6) احتلام* ذكر كرده‌‌اند[10]؛ بدين معنا كه كودك با فعليت يافتن احتلام به مرحله بلوغ وارد شود[11]؛ ولى برخى ديگر مراد از آن را رسيدن به سنى دانسته‌‌اند كه در آن توانايى نكاح و زناشويى پيدا مى‌‌شود، حتى اگر بالفعل احتلام صورت نگيرد[12] كه در برخى منابع فقهى اين مفهوم پذيرفته شده است.[13]

 2. بلوغ حُلُم:

اين تعبير دو بار در آيات 58 ـ 59 نور/24 آمده است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لِيَستَـذِنكُم‌‌... والَّذينَ لَم يَبلُغُوا الحُلُمَ مِنكُم... * و اِذا بَلَغَ الاَطفـلُ مِنكُمُ الحُلُمَ فَليَستَـذِنوا...».ماده «حِلْم» در لغت به معانى بردبارى، عقل، خواب ديدن و جز اينها به كار رفته است[14] و واژه «حُلُم» به معناى خواب ديدن و آميزش در خواب است.[15] به نظر مفسران مراد از تعبير قرآنى «بلوغ حُلُم» رسيدن به اوان بلوغ جنسى با احتلام است.[16] البته برخى فقها مراد از آن را هرگونه بيرون آمدن منى از مرد يا زن دانسته‌‌اند؛ در خواب باشد يا در بيدارى.[17] به نوشته راغب اصفهانى، زمان بلوغ از آن رو بلوغ حُلُم ناميده شده كه انسان بالغ توانايى حِلم يعنى نگاهدارى خود را از خشم دارد.[18] فخر رازى با اشاره به مفهوم عقل* براى واژه حلم، همزمانىِ بلوغ جنسى با كمال عقلانى انسان را از جمله حكمتهاى لطيف الهى دانسته است، زيرا در واقع، رشد عقلىِ انسان است كه بلوغ شرعى او و ثبوت تكليف را براى وى موجّه مى‌‌سازد.[19] به تعبير برخى ديگر، رسيدن فرد بالغ به اين درجه از رشد جسمى و توانايىِ عقلى، مناط اصلى وجود تكليف براى اوست.[20]

 3. بلوغ اَشُدّ:

اين تعبير 8 بار در قرآن كريم آمده و تفاسير گوناگونى از آن شده است. درباره واژه «اَشُدّ» آراى گوناگونى مطرح شده؛ برخى آن
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 67
را جمع كلمه شَدّ مصدر شَدَّ (توانا و غالب شدن، نيرو دادن) و برخى جمع شِدَّة (توانايى، استوارى و صلابت) و شمارى جمع شِدّ (به معناى شِدّت) دانسته‌‌اند و برخى ديگر اين كلمه را مفرد مى‌‌دانند.
[21] بنابر آيات 22 يوسف/12 و 14 قصص/28 خداوند پس از بلوغ اشد به حضرت يوسف و حضرت موسى(عليهما السلام)نبوت و دانش عطا كرد. در آيه دوم كلمه «اِستَوى»نيز آمده است: «و‌‌لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ واستَوى ءاتَينـهُ حُكمـًا و عِلمـًا...».از دو آيه 5 حجّ/22: «ثُمَّ نُخرِجُكُم طِفلاً ثُمَّ لِتَبلُغوا اَشُدَّكُم»و 67 غافر/40: «ثُمَّ‌‌يُخرِجُكُم طِفلاً ثُمَّ لِتَبلُغوا اَشُدَّكُم...»مى‌‌توان دريافت كه «بلوغ اشد» مرحله‌‌اى از زندگى انسان پس از دوران كودكى است. برخى مفسران مراد از «بلوغ اَشُدّ» را احتلام و بالغ شدن دانسته‌‌اند[22]، چنان‌‌كه در برخى احاديث اين مفهوم براى آن ذكر شده است.[23] شمارى ديگر مراد از آن را كامل شدن قواى جسمانى و بدنى يا كمال عقل ذكر كرده‌‌اند.[24] برخى مفسران مراد از اين تعبير را به طور كلى يا در خصوص دو آيه 152 انعام/6 و 34 اسراء/17، كه از نزديك شدن به مال يتيم تا زمان بلوغ اشد برحذر داشته‌‌اند: «و لا تَقرَبوا مالَ اليَتيمِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ حَتّى يَبلُغَ اَشُدَّه»،رسيدن كودك به سن بلوغ و رشد دانسته‌‌اند.[25]
مفسران براى بلوغ اشد سنين خاصى ذكر كرده‌‌اند؛ از جمله 10، 15[26]، 18[27]، 20، 25، 30، 33[28] و 40 سالگى. از جمله مستندات قول به 40‌‌سالگى را آيه 15 احقاف/46 دانسته‌‌اند كه در آن رسيدن به اين سن تصريح شده است[29]:«حَتّى اِذا بَلَغَ اَشُدَّهُ و بَلَغَ اَربَعينَ سَنَةً». برخى مفسران، «اشد» را نه يك مقطع سنى خاص بلكه دوره‌‌اى از زندگى انسان شمرده‌‌اند؛ مانند فاصله ميان 18 تا 30 سالگى يا فاصله بلوغ تا 40 سالگى.[30]

 نشانه‌‌هاى بلوغ :

در فقه اسلامى 5 علامت اصلى براى بلوغ ذكر شده كه سه علامت ميان دختر و پسر مشترك است: احتلام، اِنبات و سن. دو نشانه ديگر بلوغ يعنى نخستين
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 68
عادت ماهانه (حيض) و باردارى (حَمل) ويژه دختران است. البته برخى فقها در مذاهب گوناگون اماره بودن برخى از موارد مذكور را نپذيرفته و آنها را دليل بر آن دانسته‌‌اند كه بلوغ پيش‌‌تر تحقق يافته است.

1. نشانه‌‌هاى عام بلوغ

 الف. احتلام (انزال):

خارج شدن منى در خواب يا در بيدارى، در حال جماع يا غير آن، مهم‌‌ترين نشانه بلوغ است. به تصريح فقهاى شيعه[31] و اهل سنت،[32] اين اماره بلوغ به روشنى از آيات قرآن استفاده مى‌‌شود، به ويژه آيات مربوط به بلوغ حُلُم (نور/24، 58 ـ 59) و حتى آياتى كه تعابير «بلوغ نكاح» و «بلوغ اشد» را دربردارد.[33] به گفته فقها، به استناد عموم آيات ياد شده، اين علامت شامل بلوغ پسر و دختر هر دو مى‌‌شود.[34] به نظر برخى[35]، اين اماره تنها نشانه بلوغ است كه به صراحت در قرآن ذكر شده است.

 ب. اِنبات:

برآمدن موى خشن بر شرمگاه (عانه) به نظر فقهاى شيعه و اهل سنت، جز حنفيان، نشانه بلوغ است.[36] به‌‌نظر برخى فقهاى حنفى،[37] ظاهر آيه 58 نور/24:«والَّذينَ لَم يَبلُغُوا الحُلُمَ مِنكُم»بر اين دلالت دارد كه اِنبات نشانه بلوغ نيست؛ ولى به نظر شافعى و فقهاى ديگر اهل سنت، با استناد به احاديث بايد اين علامت بلوغ را پذيرفت؛[38] همچنين در برخى منابع فقهى امامى[39] با استناد به آيه مذكور و برخى آيات ديگر اين ديدگاه تقويت شده كه انبات به خودى خود بر بلوغ دلالت ندارد، هرچند نشان مى‌‌دهد كه بلوغ پيشتر تحقق يافته است. به نظر محقق اردبيلى[40] آيه 58 نور/24 بر آن دلالت دارد كه بلوغ پيش از انزال تحقق نمى‌‌يابد، مگر آنكه به دليلى مانند اجماع اماره ديگرى بر آن دلالت كند. با اين همه، نظر مشهور فقهاى امامى و بيشتر مذاهب اهل سنت به استناد احاديث آن است كه انبات اماره بلوغ به شمار مى‌‌رود.[41] البته شافعى در يكى از دو نظر خود اين نشانه را خاص مشركان
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 69
دانسته است.
[42]

 ج. سن خاص:

نشانه ديگر بلوغ از ديدگاه فقهى، رسيدن كودك به سن معينى است كه فقها به استناد احاديث يا ادله ديگر ذكر كرده‌‌اند؛ بدين معنا كه اگر تا سن مزبور هيچ‌‌يك از امارات ديگر بلوغ ظاهر نشود، اين سن بلوغ وى تلقى خواهد شد.[43] در مذهب شافعى و حنبلى سن بلوغ دختر و پسر اتمام 15 سالگى و در مذهب مالكى پايان 17 يا 18 سالگى است.[44] نظر مشهور در فقه حنفى نيز 15 سالگى است؛ ولى ابوحنيفه سن بلوغ دختران را 17 سالگى و سن بلوغ پسران را 18 يا 19 سالگى دانسته است.[45] به نظر مشهور در فقه امامى، سن بلوغ پسر 15 سالگى و سن بلوغ دختر 9 سالگى است.[46] مستند بيشتر اين آراء، احاديث منقول از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امامان(عليهم السلام)است.[47] البته گفته شده كه برخى فقهاى متقدم اصولا سن را نشانه بلوغ نمى‌‌دانسته‌‌اند[48]، چنان‌‌كه اين ديدگاه نزد برخى فقهاى متأخر نيز ديده مى‌‌شود.[49] برخى حنفيان[50] به آيه 58 نور/24:«والَّذينَ لَم يَبلُغُوا الحُلُمَ مِنكُم»استناد كرده و گفته‌‌اند كه اين آيه بلوغ در 15 سالگى را رد مى‌‌كند، زيرا صرفاً احتلام را نشانه بلوغ شمرده است. حتى گفته شده كه ابوحنيفه براى نظر خود يعنى بلوغ در 18 سالگى به آيه 152 انعام/6: «حَتّى يَبلُغَ اَشُدَّه»استناد‌‌كرده، زيرا كمترين حد «بلوغ اشد» 18 سالگى است[51]؛ ولى مهم‌‌ترين دليل غير حنفيان، احاديث متعددى است كه در منابع حديثى شيعه و اهل سنت نقل شده است. البته اگر معناى «بلوغ نكاح» در آيه 6 نساء/4 رسيدن كودك به سنى باشد كه در آن بالفعل شايستگى نكاح وجود دارد، ممكن است كسى را كه به سن شرعى بلوغ رسيده ولى محتلم نشده، دربرگيرد.[52]
مراد از سال معين براى بلوغ، سال قمرى است، چنان‌‌كه در آيات متعددى مبناى محاسبه اوقات، سال قمرى دانسته شده است[53]؛ از جمله 189 بقره/2: «يَسـَلونَكَ عَنِ الاَهِلَّةِ قُل هِىَ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 70
مَوقيتُ لِلنّاسِ والحَجِّ»،36 توبه/9 و 5 يونس/10.

 2. نشانه‌‌هاى اختصاصى دختران:

دو نشانه ويژه بلوغ دختران، نخستين عادت ماهانه (حيض) و باردارى* است. البته برخى فقهاى شيعه و پاره‌‌اى از مذاهب اهل سنت بر آن‌‌اند كه قاعدگى و باردارى در واقع نشان مى‌‌دهند كه بلوغ پيش‌‌تر تحقق يافته است و اين دو اماره «سَبْق بلوغ» به شمار مى‌‌روند؛ نه نشانه بلوغ.[54] شمارى از فقهاى شيعه[55] و اهل‌‌سنت[56] گفته‌‌اند: با توجه به اينكه والدين هر دو در تشكيل نطفه فرزند نقش دارند و نطفه از هر دوى آنان نشئت مى‌‌گيرد: «خُلِقَ مِن ماء دافِق * يَخرُجُ مِن بَينِ الصُّلبِ والتَّرائِب»(طارق/86، 6 ـ 7) و مراد از «نُطفَة اَمشاج»را در آيه‌‌2‌‌انسان/76 همين دانسته‌‌اند، بنابراين باردارى در واقع نشان مى‌‌دهد كه پيش‌‌تر انزال يا قاعدگى (حيض*) صورت گرفته است، پس باردارى خود نشانه بلوغ نيست، بلكه موجب علم ما به بلوغ پيشين مى‌‌شود، چنان‌‌كه فقها به همين دليل نفاس را در شمار امارات بلوغ نياورده‌‌اند.[57]

 آثار و احكام بلوغ :

با تحقق بلوغ، انسان به پايه‌‌اى از رشد جسمى و عقلانى مى‌‌رسد كه مى‌‌تواند مخاطب احكام تكليفى قرار گيرد و مشمول دستورات شرعى و برخى حقوق اجتماعى شود. بدين ترتيب وى موظف به رعايت كردن مقررات گوناگون عبادى، حقوقى، كيفرى، مالى، اجتماعى و سياسى مى‌‌گردد. به نظر برخى مفسران، مراد از«واَشهَدَهُم عَلى اَنفُسِهِم»در آيه 172 اعراف/7، گواه ساختن آدميان بر خويشتن هنگام بلوغ و كمال عقلى آنهاست، زيرا پيش از بلوغ و زمان تكليفِ آنان هيچ مسئوليتى متوجه آنان نيست.[58] البته شمارى از احكام تكليفى، غير‌‌بالغان را نيز دربرمى‌‌گيرد و بسيارى از احكام وضعى مانند مقررات باب ارث، ديات، ضمان، امانت، شفعه و ولايت بر قصاص به اشخاص بالغ اختصاص ندارد.[59] با اين همه، آثار فقهى بلوغ بسيار مهم و چشمگير است و تقريباً تمامى احكام* تكليفى و بخش اعظم احكام وضعى را دربرمى‌‌گيرد و البته در ابواب گوناگون فقهى مانند عبادات و معاملات تأثير آن يكسان نيست:

 1. عبادات:

بلوغ شرط وجوب عبادات به شمار مى‌‌رود[60]، از اين‌‌رو با ثبوت بلوغ هر شخص، وى مشمول احكام تكليفى عبادات مى‌‌شود. شمارى از فقها براى اثبات شرطيت بلوغ در برخى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 71
عبادات به آيات مربوط به بلوغ مانند آيه 59 نور/24 استدلال‌‌كرده‌‌اند
[61]؛ همچنين گاه برخى آيات مربوط به عبادات را تنها شامل بالغان شمرده‌‌اند؛ مانند آيه 183 بقره/2: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ الصّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذينَ مِن قَبلِكُم ...»[62]يا آيه 185 بقره/2: «فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهرَ فَليَصُمه»[63]درباره روزه، يا آيه 41 انفال/8 درباره خمس: «واعلَموا اَنَّما غَنِمتُم مِن شَىء فَاَنَّ لِلّهِ خُمُسَه...».[64] البته برخى فقهاى اهل سنت بلوغ را شرط وجوب زكات نمى‌‌دانند؛ از جمله شافعى براى وجوب زكات بر غير بالغان به آيه‌‌60‌‌توبه/9: «اِنَّمَا الصَّدَقـتُ لِلفُقَراءِ...»و آيات 24 ـ 25 معارج/70: «والَّذينَ فى اَمولِهِم حَقٌّ مَعلوم * لِلسّائِلِ والمَحروم»استناد كرده است[65]؛ ولى برخى فقهاى اهل سنت[66] و بيشتر فقهاى شيعه[67] با استناد به ادله گوناگون از جمله آيه 103 توبه/9: «خُذ مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم و تُزَكّيهِم بِها...»اموال كودكان را مشمول زكات نمى‌‌دانند، زيرا پاك شدن از گناه كه در اين آيه آمده، در مورد نابالغان معقول نيست.[68] با اين همه، برخى موافقان اين نظريه، استدلال مزبور را نپذيرفته‌‌اند[69]؛ به نظر بيشتر فقهاى امامى و برخى مذاهب اهل‌‌سنت، بلوغ شرط صحتِ بيشتر عبادات نيست.[70] آنان با استناد به ادله‌‌اى از جمله احاديثى كه درباره ترغيب كودكان به انجام دادن برخى عبادات آمده[71]، عبادات كودك مميز را صحيح مى‌‌دانند. از جمله ادله قائلان به اين نظر، شمول ادله عام مانند «اَقيموا الصَّلوةَ»(بقره/2،43، 110) و «فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهرَ فَليَصُمه»(بقره/2،185) بر عبادتهاى كودك است.[72] حتى برخى فقها عبادت كودك مميز را شرعى و مشمول ثواب دانسته و به ادله‌‌اى مانند آيه 160 انعام/6: «مَن جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ عَشرُ اَمثالِها»استناد جسته‌‌اند.[73] البته برخى ديگر، عبادت* غير بالغ را تمرينى مى‌‌دانند نه شرعى.[74]

 2. معاملات:

در عقود و ايقاعات نيز بلوغ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 72
شرط تكليف است و به نظر فقها ادله عام قرآنىِ تكاليف در معاملات مانند «اَوفوا بِالعُقودِ»(مائده/5،1) و «لا تَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبـطِـل...»(نساء/4،29) نابالغان را دربرنمى‌‌گيرد.
[75] از جهت حكم وضعى نيز بلوغ شرطى اساسى در صحت معاملات به شمار مى‌‌رود و حَجْر نابالغ يعنى محروميت وى از انجام دادن برخى اعمال حقوقى (‌‌<=‌‌حجر) به عنوان يك اصل مهم به ويژه در عقود مالى در فقه اسلامى پذيرفته شده است. با وجود اين، در پاره‌‌اى عقود بلوغ شرط صحت نيست و درباره برخى ديگر اختلاف نظر وجود دارد.

 الف. بلوغ در عقد نكاح:

به نظر مشهور در فقه شيعه و مذاهب فقهى اهل سنت، بلوغ دوطرف عقد نكاح، شرط صحت آن نيست[76]؛ ولى ابن شُبْرُمَه و ابوبكر اَصَم و عثمان بَتّى گفته‌‌اند كه طرفين عقد نكاح بايد بالغ باشند.[77] از جمله ادله آنان آيه «حَتّى اِذا بَلَغوا النِّكاحَ»(نساء/4،6) است، با اين استدلال كه اگر نكاح پيش از بلوغ جايز باشد، فايده‌‌اى بر اين آيه مترتب نخواهد بود.[78]
ساير فقها براى جواز اين كار، به ادله‌‌اى از جمله احاديث و برخى آيات قرآن استناد كرده‌‌اند؛ مانند آيه‌‌4‌‌طلاق/65:«والّــى لَم يَحِضن» كه در آن از عده دختر نابالغ سخن به ميان آمده و عموم آياتى مانند 32 نور/24: «واَنكِحوا الاَيـمى مِنكُم»[79]؛ همچنين ابوحنيفه با استناد به آيه 3 نساء/4: «و اِن خِفتُم اَلاَّتُقسِطوا فِى اليَتـمى فَانكِحوا ما طابَ لَكُم مِنَ النِّساء...»ازدواج دختر يتيم را پيش از بلوغ با ولايت قيّم او جايز شمرده است؛ ولى ساير فقهاى اهل سنت برآن‌‌اند كه ازدواج او پيش از بلوغ جايز نيست، زيرا مراد از «يَتامى» در اين آيه به قرينه آيه 127 نساء/4: «و‌‌يَستَفتونَكَ فِى النِّساءِ...»همان «نساء» است كه نابالغان را دربرنمى‌‌گيرد[80]؛ همچنين فقهاى اهل سنت درباره اينكه آيا ازدواج شخص قيّم با يتيم مزبور پيش از بلوغ جايز است يا نه، اختلاف نظر دارند. شافعى با توجه به تعبير آيه 220 بقره/2: «و‌‌يَسـَلونَكَ عَنِ اليَتـمى قُل اِصلاحٌ لَهُم خَيرٌ»و از آن رو كه چنين ازدواجى را به صلاح يتيم ندانسته، با جواز آن مخالفت كرده است.[81] شمارى از مفسران آيه 27 قصص/28 درباره ازدواج* حضرت موسى(عليه السلام) با دختران شعيب: «اِنّى اُريدُ اَن اُنكِحَكَ اِحدَى ابنَتَىَّ هـتَينِ...»را دال بر آن دانسته‌‌اند كه پدر مى‌‌تواند دختر بالغ خود را
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 73
به ازدواج فرد مورد نظر خويش درآورد.
[82] برخى فقيهان امامى شرطيت بلوغ را براى نكاح محلِّل از آيه 230 بقره/2: «حَتّى تَنكِحَ زَوجـًا غَيرَه»استنباط كرده‌‌اند[83]، چنان‌‌كه لزوم شرط بلوغ در ظهار* نيز از آيه 2 مجادله/58 استفاده شده است.[84]

 ب. بلوغ و حَجْر:

مهم‌‌ترين دليلى كه فقيهان شيعه[85] و اهل سنت،[86] براى حجر* نابالغ بدان استناد كرده‌‌اند، آيه 6 نساء/4 است كه به آزمودن يتيمان تا زمان بلوغ فرمان داده است:«وابتَلوا اليَتـمى حَتّى اِذا بَلَغوا النِّكاحَ فَاِن ءانَستُم مِنهُم رُشدًا فَادفَعوا اِلَيهِم اَمولَهُم...».مراد از ابتلاء، خبر گرفتن و آزمودنِ نابالغ از نظر توان عقلانى و اقتصادى است.[87] به نظر فقها و مفسران، از آيه برمى‌‌آيد كه دادن اموال به محجور يا به تعبير ديگر، رفع حجر او منوط به احراز دو شرط اساسى است: بلوغ و رشد.[88] مراد از رشد، توانايى عقلى و شايستگى مالى است.[89] آزمودن و اختبار كودك تا زمانى كه رشد او احراز شود، ادامه مى‌‌يابد؛ اما درباره آغاز زمان ارزيابىِ او دو نظر وجود دارد: برخى فقها آن را پس از بلوغ دانسته‌‌اند[90]؛ ولى بيشتر فقها آن را پيش از بلوغ مى‌‌دانند[91]، زيرا هم از تعبير «يتيم» و هم از كلمه «حتى» (كه انتهاى زمانى آن بلوغ نكاح قرار داده‌‌شده) مى‌‌توان دريافت كه آزمودن بايد پيش از بلوغ آغاز شود.[92] هرچند در آيه شريفه حكم حجر درباره يتيم (كودكى كه پدر خود را از دست داده[93]) ذكر شده، حكم مذكور اختصاص به يتيم ندارد و شامل همه نابالغان مى‌‌شود.[94] برخى فقهاى اهل سنت، از جمله مالك، رفع حجر با بلوغ و رشد را مختص به كودك پسر شمرده و رفع محجوريت دختر را به گونه‌‌اى ديگر دانسته‌‌اند.[95]
فقها براى اثبات محجور بودن كودك تا زمان بلوغ، به آيات ديگرى نيز استناد كرده‌‌اند؛ از جمله
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 74
آيه 282 بقره/2: «...‌‌فَاِن كَانَ الَّذى عَلَيهِ الحَقُّ سَفيهـًا اَو ضَعيفـًا اَو لايَستَطيعُ اَن يُمِلَّ هُوَ فَليُملِل ولِيُّهُ بِالعَدلِ ...»كه برخى مفسران مراد از «ضعيف» يا يكى از مصاديق «ضعيف» و «سفيه» را در اين آيه نابالغان دانسته‌‌اند
[96]؛ همچنين به آيه 5 نساء/4 كه از دادن اموال به سفيهان برحذر داشته: «... و لاتُؤتوا السُّفَهاءَ اَمولَكُم»و برخى مراد از «سفهاء» را نابالغان يا همه محجوران شمرده‌‌اند، استناد شده است.[97] برخى فقهاى اهل سنت از جمله ابوحنيفه و احمد حنبل بر آن‌‌اند كه تصرفات مالى كودك با اجازه ولى و اجراى عقد به وسيله او صحيح است و مشروط به تحقق بلوغ نيست[98]، زيرا در آيه 6 نساء/4 اجازه دادن به كودك براى كارهاى تجارى تجويز شده است[99]؛ ولى مخالفان اين نظر، از جمله شافعى، گفته‌‌اند كه مراد اين آيه، ارزيابى توانايى محجور و انجام دادن معامله با حضور كودك و مقدمه چينى اوست؛ نه انعقاد معامله به دست وى، به علاوه، اين نظر با ظاهر آيه كه مطلقاً بر حجر كودك دلالت دارد، ناسازگار است.[100] فقها براى شرط بودن بلوغ در صحّت برخى معاملات معين (مانند وصيت)[101] به آيه 6 نساء/4 و گاه به آيات ديگر استناد كرده‌‌اند؛‌‌مانند آيه 33 نور/24 درباره عقد مكاتبه[102] و آيه‌‌282‌‌بقره/2 درباره معاملاتى كه موجب ديون مى‌‌شود.[103]
در صورتى كه رشد كودك* پيش از بلوغ احراز شود، با تحقق بلوغ (به موجب آيه 6 نساء/4 و ادله ديگر) حجر او برطرف مى‌‌شود.[104] اگر رشد وى تا هنگام بلوغ احراز نگردد، بايد تا زمان حصول رشد درنگ كرد. در طول دوره حجر، ولى يا وصى بايد از تصرف در اموال محجور خوددارى و اموال وى را به بهترين شكل اداره كند[105]: «و لا تَقرَبوا مالَ اليَتيمِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ حَتّى يَبلُغَ اَشُدَّه»(انعام/6،152؛ اسراء/17، 34) و پس از رفع حجر، اموال او را در اختيارش گذارد[106]: «وءاتوا اليَتـمى اَمولَهُم ولا تَتَبَدَّلوا الخَبيثَ بِالطَّيِّب»(نساء/4،2؛ نيز نساء/4،6)؛ همچنين قرآن توصيه فرموده كه هنگام باز گرداندن اموال به او، بر اين كار شاهد گرفته شود[107]: «فَاِذا دَفَعتُم اِلَيهِم اَمولَهُم
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 75
فَاَشهِدوا عَلَيهِم».(نساء/4،6)(‌‌<=‌‌حجر)

 3. ساير احكام:

شمول بسيارى از احكام فقهى در ابواب ديگر نيز مشروط به بلوغ است؛ از جمله قضاوت، دعواى حقوقى، شهادت دادن، اقرار درباره جرايم مشمول حد، حضانت، ولايت بر محجوران و منصب حكومتى[108]، به علاوه، بلوغ شرط اجراى انواع حدود و قصاص است. البته تعزير بر نابالغان نيز مى‌‌تواند جارى شود.[109] براى شرط بودن بلوغ در پاره‌‌اى موارد به آيات قرآن استناد شده است؛ از جمله فقهاى شيعه[110] و اهل سنت[111] براى لزوم بالغ بودن گواهى دهنده به ظاهر آيه 282 بقره/2 استناد كرده‌‌اند: «... واستَشهِدوا شَهيدَينِ مِن رِجالِكُم»، زيرا تعبير «رجال» در آيه شامل نابالغان نمى‌‌شود. حتى به نظر برخى فقها از آياتى ديگر نيز مى‌‌توان اين شرط را استنباط كرد[112]؛ از جمله آيه‌‌15‌‌نساء/4: «والّـتى يَأتينَ الفـحِشَةَ مِن نِسائِكُم فَاستَشهِدوا عَلَيهِنَّ اَربَعَةً مِنكُم...»، با اين استدلال كه مراد از ضمير «مِنكُم»همان ضمير در «نِسائِكُم»است و تنها بالغان را دربرمى‌‌گيرد و همين‌‌طور آيه 4 نور/24: «ثُمَّ لَم يَأتوا بِاَربَعَةِ شُهَداء»؛همچنين فقها[113] با الهام از تعبير «احصان» در آيه 4 نور/24: «والَّذينَ‌‌يَرمونَ المُحصَنـت ...»از جمله شرايط قذف شونده را براى اجراى حد، بلوغ وى دانسته‌‌اند و برخى حكم آيه قصاص (بقره/2،178) را مختص به بالغان شمرده‌‌اند.[114] شمارى از مفسران مراد از واژه «غلام» را در آيه 74 كهف/18: «فَانطَـلَقا حَتّى اِذا لَقيا غُلـمـًا فَقَتَلَهُ قالَ اَقَتَلتَ نَفسـًا زَكِيَّةً بِغَيرِ نَفس...»جوان بالغ دانسته‌‌اند، زيرا اعتراض موسى(عليه السلام)آن بود كه چرا وى بدون آنكه كسى را كشته باشد، مستحق قتل بوده است.[115]كلمه «غلام» هرچند بيشتر در مورد نابالغ به كار مى‌‌رود؛ ولى به نظر برخى مفسران در شمارى از آيات بر بالغان هم اطلاق شده است.[116] البته مفسران ديگر مراد از غلام را در اين آيه، نوجوان نابالغ دانسته و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 76
سبب اعتراض موسى را آن دانسته‌‌اند كه چرا كودكى بى‌‌گناه بايد كشته شود.
[117]

 آمادگى براى بلوغ:

هرچند به موجب فقه اسلامى اصولا شمول احكام تكليفى الزامى منوط به تحقق شرايطى از جمله بلوغ است، به نظر فقها تكاليف غير الزامى، كه وجوب يا حرمت را دربرندارد، شامل غير بالغان مى‌‌شود[118]؛ همچنين پاره‌‌اى مقررات الزامى در قرآن و احاديث در مورد كودكان مميّز (كودكانى كه به سن تمييز رسيده‌‌اند و سود و زيان خود را تشخيص مى‌‌دهند[119]) و نيز كودكان مراهِق (كودكانى كه بلوغ آنها نزديك است[120]) آمده كه اولياى آنها مأمور شده‌‌اند كه كودكان خود را به رعايت كردن آن احكام وادارند يا با آنان به مثابه بالغان رفتار كنند. به نظر برخى دانشمندان، حكمت تشريع بسيارى از اين تكاليف آن است كه زمينه پيشگيرى از اعتياد به گناهان بزرگ پس از بلوغ فراهم آيد و كودكان آماده ورود به دوره بلوغ شوند.[121] شمارى از اين احكام از آيات قرآن استنباط شده‌‌اند؛ مانند وجوب اجازه گرفتن (استيذان) كودكان براى ورود به اتاق اولياى خود در سه وقت: پيش از نماز صبح، در نيمروز هنگامى كه آنان لباسهاى خود را بيرون مى‌‌آورند و پس از نماز عشاء[122]: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لِيَستَـذِنكُمُ الَّذينَ مَلَكَت اَيمـنُكُم والَّذينَ لَم يَبلُغُوا الحُلُمَ مِنكُم ثَلـثَ مَرّات مِن قَبلِ صَلوةِ الفَجرِ و حينَ تَضَعونَ ثيابَكُم مِنَ الظَّهيرَةِ و مِن بَعدِ صَلوةِ العِشاءِ ثَلـثُ عَورت لَكُم...»(نور/24،58)، لزوم پوشش زنان در برابر پسر مميز[123] به استناد آيه 31 نور/24: «اَوِ‌‌الطِّفلِ الَّذينَ لَم يَظهَروا عَلى عَورتِ النِّساء»و وجوب پاسخ دادن به سلام كودك مميز[124]: «... فَحَيّوا بِاَحسَنَ مِنها اَو رُدّوها».(نساء/4،86) برخى ديگر از اين گونه احكام مانند ترغيب كودكان مميز به انجام دادن عباداتى چون نماز و روزه در احاديث مقرر شده است[125]، افزون بر اين، به نظر بسيارى از مفسران، آيه 6 تحريم/66: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا قوا اَنفُسَكُم واَهليكُم نارًا...»اولياى كودكان را مأمور ساخته تا با آموزش احكام شرعى و معارف دينى آنان را براى پذيرش مسئوليت مهم خود در هنگام بلوغ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 77
آماده كنند و بدين ترتيب آنها را از آتش دوزخ برهانند.
[126]

 بلوغ پيامبران و امامان(عليهم السلام):

آغاز رسالت و نبوتِ اكثريت قريب به اتفاق پيامبران پس از سنينى بوده كه معمولا بلوغ افراد عادى روى مى‌‌دهد، هرچند آثار هدايت و كمال از كودكى در آنان مشهود بوده است، با اين همه، از برخى آيات قرآن برمى‌‌آيد كه شمارى از پيامبران در سنين كودكى به پيامبرى برانگيخته شده‌‌اند. البته به نظر مفسران[127] با وجود معجزات شگفت‌‌انگيز پيامبران، وصول آنان به بلوغ عقلى و علمى در سنين كودكى بعيد نيست و مى‌‌توان آن را در شمار امور خارق عادت قرار داد. از جمله اين پيامبران، حضرت يحيى(عليه السلام) است كه آيه 12 مريم/19 درباره وى فرموده: اى يحيى! كتاب را با قوت بگير و ما فرمان نبوت (يا فهم و عقل) را در كودكى به وى داديم:«يـيَحيى خُذِ الكِتـبَ بِقُوَّة و ءاتَينـهُ الحُكمَ صَبيـّا».مراد از كتاب به نظر مفسران تورات است[128]؛ ولى درباره مفهوم كلمه «حُكم» در اين آيه آراى گوناگونى مطرح شده است؛ برخى آن را به معناى نبوت دانسته‌‌اند.[129] شمارى ديگر، با توجه به موارد كاربرد اين واژه در قرآن، مراد از آن را ژرفنگرى در دين و علم به معارف الهى يا فهم كتاب بيان كرده‌‌اند.[130] معانى ديگرى نيز در تفاسير مطرح شده است.[131]
سن حضرت يحيى(عليه السلام) دراين هنگام، دو، سه و 7 سال ذكر شده است.[132] بنابر حديثى، امام جواد(عليه السلام)براى رفع استبعاد از امامت خود در سنين كودكى خطاب به يكى از شيعيان خود به اين آيه استناد فرمود.[133]
آيه ديگر درباره حضرت عيسى(عليه السلام)است كه در گاهواره سخن گفت و فرمود: من بنده خدايم. او به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است: «قالَ اِنّى عَبدُ اللّهِ ءاتـنِىَ الكِتـبَ و جَعَلَنى نَبيـّا».(مريم/19،30) مراد از كتاب را در اين آيه، انجيل دانسته‌‌اند.[134] به نظر برخى مفسران،[135] مرادِ آن حضرت اين بوده كه در آينده صاحب كتاب و منصب نبوت خواهم شد. شمارى از اينان، تعبير
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 78
آيه شريفه را كه به صورت فعل ماضى آمده، بر تقدير الهى و حكم ازلىِ خداوند حمل كرده‌‌اند
[136]؛ ولى به نظر برخى ديگر، سياق آيه و تعبير آن اقتضا دارد كه بر امر واقع شده حمل گردد، پس مراد اين است كه پيش‌‌تر كتاب و نبوت به آن حضرت عطا شده است.[137] به نظر مشهور، كه با آيات پيشين هماهنگ است، حضرت عيسى اين سخن را هنگام تولد گفته است؛ ولى معدودى از مفسران آراى ديگرى ذكر كرده‌‌اند.[138] به نظر علامه طباطبايى[139] نبوت اين پيامبران در كودكى با آيه 109 يوسف/12 كه در مورد فرستادگان پيشين تعبير «رجال» را به كار برده: «و ما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ اِلاّ رِجالاً نوحى اِلَيهِم»ناسازگار نيست، زيرا اين آيه بر اين مطلب تأكيد دارد كه پيامبران از‌‌ميان افراد عادى برگزيده و با وحى از جانب خداوند به پيامبرى برانگيخته شده‌‌اند و آيه، بلوغ عادى را شرط رسالت ندانسته است.
برخى مفسران مراد آيه 51 انبياء/21: «و لَقَد ءاتَينا اِبرهيمَ رُشدَهُ مِن قَبلُ وكُنّا بِهِ عــلِمين»را هدايت و معرفت ابراهيم(عليه السلام) در كودكى دانسته و برخى مراد از «رشد» را نبوت ذكر كرده‌‌اند.
[140] البته در تفسير آيه اقوال ديگرى نيز مطرح شده است[141]؛ همچنين برخى مفسران اهل سنت با پذيرش اين نظر كه برادران يوسف(عليه السلام)پيامبر بوده‌‌اند، گفته‌‌اند كه آنان كارهاى ناپسند خود (از جمله رفتار زشت آنها با حضرت يوسف(عليه السلام)) را در زمان كودكى و پيش از بلوغ انجام داده بودند[142]؛ ولى مفسران ديگر، از تعابير شمارى از آيات مانند آيه 9 يوسف/12: «... و تَكونوا مِن بَعدِهِ قَومـًا صــلِحين»و 97‌‌يوسف/12: «قالوا يـاَبانَا استَغفِر لَنا ذُنوبَنا اِنّا كُنّا خـطِـين»بالغ بودن آنان را در آن هنگام استفاده كرده‌‌اند.[143] برخى مفسران شيعه به استناد آيه مباهله: «فَمَن حاجَّكَ فيهِ مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا واَبناءَكُم و...»(آل‌‌عمران/3،61) و با اين استدلال كه مباهله جز با بالغان جايز نيست، امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) را در آن زمان با وجود سن كم داراى بلوغ و كمال عقلى دانسته‌‌اند[144] و برخى براى امكان امامت كودك به اين آيه استناد جسته‌‌اند.[145]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 79

منابع

آيات الاحكام؛ احكام القرآن، جصاص؛ الاحوال الشخصية فى فقه اهل البيت(عليهم السلام)؛ الاشباه والنظائر؛ اعلام الموقعين عن رب العالمين؛ الام؛ ايضاح الفوائد فى شرح اشكالات القواعد؛ بحارالانوار؛ بدائع الصنائع فى ترتيب الشرائع؛ بداية المجتهد و نهاية المقتصد؛ البلوغ؛ بلوغ دختران؛ تاج العروس من جواهر القاموس؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تذكرة الفقهاء؛ تفسير اطيب البيان؛ التفسير الكبير؛ التفسير المنير فى العقيدة و‌‌الشريعة و‌‌المنهج؛ التقرير و‌‌التحبير؛ تهذيب الاحكام؛ جامع احاديث الشيعة فى احكام الشريعه؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جامع المدارك فى شرح المختصر النافع؛ جواهرالعقود و معين القضاة والموقعين و‌‌الشهود؛ جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام؛ الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهره؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ الروضة البهية فى شرح اللمعة الدمشقيه؛ زاد‌‌المسير فى علم التفسير؛ زبدة البيان فى براهين احكام القرآن؛ السنن الكبرى؛ شرايع الاسلام فى مسائل الحلال والحرام؛ العناوين الفقهيه؛ عوائد الايام؛ فتح العزيز فى شرح الوجيز؛ الفقه الاسلامى و ادلته؛ الفقه على المذاهب الاربعه؛ القاموس المحيط؛ القواعد الفقهيه؛ الكافى؛ كتاب البيع؛ كتاب الخمس؛ الكشاف؛ كشف‌‌القناع عن وجه حجية الاجماع؛ كيهان انديشه؛ لسان العرب؛ مبانى العروة الوثقى؛ المبسوط؛ المبسوط فى فقه الاماميه؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ مجمع الفائده و‌‌البرهان؛ المجموع فى شرح المهذب؛ مختلف الشيعة فى احكام الشريعه؛ مدارك الاحكام فى شرح شرايع الاسلام؛ المدخل الفقهى العام؛ المدونة الكبرى؛ مسالك الافهام الى تنقيح شرائع الاسلام؛ مستدرك الوسائل؛ مستندالشيعة فى احكام الشريعه؛ مستند العروة الوثقى؛ مسند احمد بن حنبل؛ مصباح الفقاهه؛ المصباح المنير؛ معجم مقاييس اللغه؛ مغنى المحتاج الى معرفة معانى الفاظ المنهاج؛ المغنى و‌‌الشرح الكبير؛ مفردات الفاظ القرآن؛ المكاسب؛ الميزان فى تفسير‌‌القرآن؛ نهاية المرام فى شرح مختصر شرائع الاسلام؛ وسائل الشيعه.
سيد رضا هاشمى




[1]. مفردات، ص 144؛ القاموس المحيط، ص 1042؛ مقاييس اللغه، ج 1، ص 301 ـ 302، «بلغ».
[2]. لسان العرب، ج 1، ص 486؛ المصباح، ص 61، «بلغ».
[3]. ر. ك: جواهرالكلام، ج 26، ص 4 ـ 5؛ المدخل الفقهى العام، ص 777؛ بلوغ دختران، ص 129 ـ 130.
[4]. ر. ك: جواهرالكلام، ج 26، ص 4 ـ 5؛ بلوغ دختران، ص 257؛ الاحوال الشخصية فى فقه اهل البيت(عليهم السلام)، ص 16.
[5]. جواهر الكلام، ج 26، ص 4 ـ 5.
[6]. العناوين الفقهيه، ج 2، ص 732.
[7]. بحارالانوار، ج 100، ص 161 ـ 165؛ السنن الكبرى، ج 6، ص 57 ، 59.
[8]. التبيان، ج 5، ص 124؛ مجمع‌‌البيان، ج 4، ص 835؛ تفسير قرطبى، ج 12، ص 12؛ المنير، ج 4، ص 227 ـ 229.
[9]. مستدرك‌‌الوسائل، ج 14، ص 124 ـ 125؛ السنن الكبرى، ج 6، ص 57، 59.
[10]. مجمع البيان، ج 3، ص 16؛ الكشاف، ج 1، ص 473، التفسير الكبير، ج 9، ص 189.
[11]. جواهرالكلام، ج 26، ص 21.
[12]. التبيان، ج 3، ص 116؛ مجمع البيان، ج 3، ص 16.
[13]. ر. ك: كتاب البيع، ج 2، ص 16؛ الاشباه والنظائر، ج 1، ص 224.
[14]. مقاييس اللغه، ج 2، ص 93؛ المصباح، ص 148؛ مفردات، ص 253 ـ 254، «حلم».
[15]. مقاييس اللغه، ج 2، ص 93؛ تاج العروس، ج 16، ص 166 ـ 167، «حلم».
[16]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 218؛ روح المعانى، مج 6، ج 10، ص 310؛ مجمع البيان، ج 7، ص 242 ـ 243.
[17]. مسالك الافهام، ج 4، ص 143؛ جامع المدارك، ج 3، ص 363؛ البلوغ، ص 10 ـ 11.
[18]. مفردات، ص 253، «حلم».
[19]. التفسير الكبير، ج 28، ص 257 ـ 258.
[20]. المدخل الفقهى العام، ص 777، 780؛ الفقه الاسلامى، ج 4، ص 123.
[21]. التبيان، ج 4، ص 318؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 135 ـ 136؛ مقاييس اللغه، ج 3، ص 179 ـ 180، «شد».
[22]. التبيان، ج 4، ص 318؛ التفسير الكبير، ج 24، ص 232؛ مجمع‌‌البيان، ج 7، ص 114.
[23]. وسائل الشيعه، ج 18، ص 412؛ جامع احاديث الشيعه، ج 1، ص 421 ـ 422.
[24]. التبيان، ج 4، ص 318؛ مجمع البيان، ج 7، ص 114؛ التفسير الكبير، ج 24، ص 232.
[25]. التبيان، ج 4، ص 318؛ ج 6، ص 476؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 135؛ الميزان، ج 7، ص 376؛ ج 13، ص 91.
[26]. الدرالمنثور، ج 3، ص 384، ج 4، ص 518.
[27]. التبيان، ج 4، ص 318، ج 6، ص 476؛ المبسوط، سرخسى، ج 6، ص 54.
[28]. الدرالمنثور، ج 4، ص 518؛ التبيان، ج 4، ص 318، ج 6، ص 117؛ التفسير الكبير، ج 18، ص 111.
[29]. مجمع البيان، ج 9، ص 130؛ البلوغ، ص 10 ـ 15.
[30]. التفسير الكبير، ج 24، ص 234؛ البلوغ، ص 10 ـ 15.
[31]. المبسوط، طوسى، ج 2، ص 282؛ مسالك الافهام، ج‌‌4، ص 143؛ جواهرالكلام، ج 26، ص 10 ، 21.
[32]. المغنى، ج 4، ص 513؛ المجموع، ج 13، ص 359؛ الاشباه والنظائر، ج 1، ص 223 ـ 224.
[33]. الاشباه والنظائر، ج 1، ص 223 ـ 224؛ جواهر الكلام، ج 26، ص 10 ، 21؛ جامع‌‌المدارك، ج 3، ص 363 ـ 364.
[34]. مجمع الفائده، ج 9، ص 192؛ جامع المدارك، ج 3، ص 364.
[35]. اعلام الموقعين، ج 2، ص 309؛ البلوغ، ص 15.
[36]. المغنى، ج 4، ص 514؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج 2، ص 411؛ المبسوط، طوسى، ج 2، ص 282 ـ 283.
[37]. احكام القرآن، ج 3، ص 429؛ المنير، ج 18، ص 296.
[38]. التفسير الكبير، ج 24، ص 30.
[39]. تذكرة الفقهاء، ج 14، ص 184 ـ 185؛ ايضاح‌‌الفوائد، ج 2، ص 50 ـ 51؛ مسالك الافهام، ج 4، ص 141.
[40]. زبدة‌‌البيان، ص 550.
[41]. جواهرالكلام، ج 26، ص 4 ـ 7؛ الفقه الاسلامى، ج 5، ص 423 ـ 424؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج 2، ص 411 ـ 412.
[42]. روح المعانى، مج 6، ج 10، ص 309؛ المغنى، ج 4، ص 513.
[43]. وسائل الشيعه، ج 1، ص 43؛ المدخل الفقهى العام، ص 778.
[44]. المغنى، ج 4، ص 514؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج 2، ص 411 ـ 412؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 25.
[45]. المغنى، ج 4، ص 514 ـ 515؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج 2، ص 411ـ412؛ المنير، ج 4، ص 256.
[46]. شرايع الاسلام، ج 2، ص 85؛ جواهر الكلام، ج 26، ص 16ـ38؛ وسائل الشيعه، ج 1، ص 42ـ46.
[47]. المغنى، ج 4، ص 514 ـ 515؛ وسائل الشيعه، ج 1، ص 43؛ البلوغ، ص 23 ـ 29 ـ 43 ـ 56.
[48]. الخلاف، ج 3، ص 283؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 35.
[49]. بلوغ دختران، ص 91، 197 ـ 198، 259؛ كيهان انديشه، ش 61، ص 41، «بلوغ از ديدگاه فقه اجتهادى».
[50]. احكام القرآن، ج 3، ص 428؛ التفسير الكبير، ج 24، ص 29.
[51]. المنير، ج 18، ص 296؛ المبسوط، سرخسى، ج 6، ص 54.
[52]. كتاب البيع، ج 2، ص 16.
[53]. جواهرالكلام، ج 3، ص 143، ج 26، ص 40.
[54]. شرايع الاسلام، ج 2، ص 85؛ المغنى، ج 4، ص 515؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج 2، ص 351.
[55]. المبسوط، ج 2، ص 283؛ مسالك الافهام، ج 4، ص 146؛ جواهرالكلام، ج 26، ص 45.
[56]. المغنى، ج 4، ص 515؛ كشف القناع، ج 3، ص 518؛ المجموع، ج 13، ص 365.
[57]. ر. ك: كشف القناع، ج 1، ص 234.
[58]. التبيان، ج 5، ص 28.
[59]. العناوين الفقهيه، ج 2، ص 660؛ المكاسب، ص 114.
[60]. المبسوط، طوسى، ج 1، ص 266.
[61]. الام، ج 2، ص 120.
[62]. مستند العروه، ج 2، ص 5، «الصوم».
[63]. المنير، ج 2، ص 141 ـ 142.
[64]. كتاب الخمس، ص 276.
[65]. بدائع الصنائع، ج 2، ص 4.
[66]. التفسير الكبير، ج 16، ص 179؛ المنير، ج 11، ص 33 ـ 34.
[67]. مختلف الشيعه، ج 3، ص 152؛ الحدائق، ج 12، ص‌‌19.
[68]. التفسير الكبير، ج 16، ص 179؛ الحدائق، ج 12، ص‌‌19؛ مستند العروه، ج 1، ص 14، «الزكاة».
[69]. مستند الشيعه، ج 9، ص 12.
[70]. العناوين الفقهيه، ج 2، ص 664 ـ 672؛ الفقه الاسلامى، ج 1، ص 568ـ569، ج 2، ص 612، ج 3، ص 20، 23، ج 4، ص 122.
[71]. ر. ك: وسائل الشيعه، ج 4، ص 18 ـ 22، ج 10، ص 233 ـ 237.
[72]. القواعد الفقهيه، ج 4، ص 112، 179.
[73]. كشف القناع، ج 1، ص 264.
[74]. جواهرالكلام، ج 7، ص 262؛ الحدائق، ج 13، ص 53.
[75]. العناوين الفقهيه، ج 2، ص 679.
[76]. الفقه الاسلامى، ج 7، ص 179؛ مبانى العروه، ج 2، ص 248 ـ 249، «النكاح».
[77]. الفقه الاسلامى، ج 7، ص 179؛ المبسوط، سرخسى، ج 4، ص 212.
[78]. الفقه الاسلامى، ج 7، ص 179؛ المبسوط، سرخسى، ج 4، ص 212.
[79]. المبسوط، سرخسى، ج 4، ص 212؛ الفقه الاسلامى، ج 7، ص 179 ـ 180.
[80]. التبيان، ج 3، ص 103؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 13؛ المنير، ج 4، ص 237 ـ 238.
[81]. تفسير قرطبى، ج 3، ص 64؛ المنير، ج 2، ص 288 ـ 289.
[82]. تفسير قرطبى، ج 13، ص 271؛ المنير، ج 20، ص 89.
[83]. نهاية المرام، ج 2، ص 66؛ الحدائق، ج 25، ص 328.
[84]. جواهرالكلام، ج 33، ص 118.
[85]. التبيان، ج 3، ص 116 ـ 118؛ مجمع الفائده، ج 8، ص 151؛ مستند العروه، ص 27، «الاجاره».
[86]. الام، ج 3، ص 220؛ المدونة الكبرى، ج 6، ص 132؛ المغنى، ج 4، ص 511 ـ 512.
[87]. التبيان، ج 3، ص 116؛ مجمع البيان، ج 3، ص 16؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 34.
[88]. كتاب البيع، ج 2، ص 5 ـ 8؛ جامع المدارك، ج 3، ص 73؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 38.
[89]. التبيان، ج 3، ص 117؛ المنير، ج 4، ص 256؛ بداية المجتهد، ج 2، ص 227.
[90]. المجموع، ج 13، ص 366؛ فتح العزيز، ج 10، ص 284؛ المنير، ج 4، ص 250.
[91]. المبسوط، طوسى، ج 2، ص 284؛ مغنى المحتاج، ج 2، ص 169؛ كشف القناع، ج 3، ص 520.
[92]. المغنى، ج 4، ص 523 ـ 524؛ مسالك الافهام، ج 4، ص 166.
[93]. التبيان، ج 5، ص 124؛ المنير، ج 4، ص 227 ـ 228.
[94]. مصباح الفقاهه، ج 3، ص 246.
[95]. بداية المجتهد، ج 2، ص 227؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 38.
[96]. مجمع البيان، ج 2، ص 220 ـ 221؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 30؛ المجموع، ج 13، ص 345.
[97]. التبيان، ج 3، ص 112 ـ 113؛ المبسوط، سرخسى، ج 24، ص 161؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 28 ـ 29.
[98]. التفسير الكبير، ج 9، ص 187؛ المغنى، ج 4، ص 296 ـ 297؛ تذكرة الفقهاء، ج 10، ص 11.
[99]. العناوين الفقهيه، ج 2، ص 679؛ كشف القناع، ج 3، ص 173؛ بدائع الصنائع، ج 7، ص 193.
[100]. مختلف الشيعه، ج 6، ص 391؛ مجمع الفائده، ج 9، ص 389.
[101]. مختلف الشيعه، ج 6، ص 391؛ مجمع الفائده، ج 9، ص 389.
[102]. الخلاف، ج 6، ص 380 ـ 381.
[103]. احكام القرآن، ج 1، ص 602.
[104]. التقرير والتحبير، ج 2، ص 227.
[105]. التبيان، ج 6، ص 476؛ المجموع، ج 13، ص 346 ـ 347؛ المنير، ج 4، ص 258، ج 15، ص 72.
[106]. التبيان، ج 3، ص 101؛ مجمع البيان، ج 3، ص 7؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 8.
[107]. مجمع البيان، ج 3، ص 17؛ التفسير الكبير، ج 9، ص 192 ـ 193.
[108]. شرايع الاسلام، ج 4، ص 67، 100، 106، 125، 151، 159، 161، 151 ـ 165، 176، 216، 218؛ الروضة البهيه، ج 5، ص 458 ـ 463؛ الفقه الاسلامى، ج 6، ص 88، 481، 562، 693، 743، 773، 779؛ ج 7، ص 74، 726، 747، 751.
[109]. شرايع‌‌الاسلام، ج 4، ص 137، 159، 183، 195، 200؛ الفقه الاسلامى، ج 6، ص 23 ـ 24، 185، 205، 265.
[110]. ايضاح الفوائد، ج 4، ص 417؛ مسالك الافهام، ج 14، ص 154؛ مجمع الفائده، ج 12، ص 293.
[111]. كشف القناع، ج 6، ص 527؛ بدائع الصنائع، ج 6، ص 267.
[112]. مستند الشيعه، ج 18، ص 13 ـ 14.
[113]. مجمع الفائده، ج 13، ص 140 ـ 141؛ التفسير الكبير، ج 23، ص 156؛ تفسير قرطبى، ج 12، ص 172 ـ 173؛ مسالك الافهام، ج 14، ص 438.
[114]. الام، ج 6، ص 40.
[115]. التفسير الكبير، ج 21، ص 155؛ مجمع البيان، ج 6، ص 748؛ الميزان، ج 13، ص 345.
[116]. التفسير الكبير، ج 5، ص 42؛ ج 9، ص 167ـ168، ج 21، ص 155؛ تفسير قرطبى، ج 11، ص 38؛ الميزان، ج 13، ص 345.
[117]. التفسير الكبير، ج 21، ص 161؛ المنير، ج 16، ص 11؛ الميزان، ج 13، ص 345.
[118]. مدارك الاحكام، ج 6، ص 42؛ عوائد الايام، ص 791 ـ 792.
[119]. المصباح، ص 587، «مِزْتَه».
[120]. التبيان، ج 7، ص 74؛ جواهرالعقود، ج 2، ص 459.
[121]. مبانى‌‌العروه، ج 1، ص 88 ـ 89، «النكاح»؛ بحارالانوار، ج 85، ص 134.
[122]. التفسير الكبير، ج 24، ص 33؛ مبانى العروه، ج 1، ص 86، «النكاح»؛ الميزان، ج 15، ص 163 ـ 164.
[123]. المغنى، ج 7، ص 458؛ مبانى العروه، ج 1، ص 86، «النكاح»؛ الفقه الاسلامى، ج 7، ص 19.
[124]. آيات الاحكام، ج 1، ص 234.
[125]. مستدرك الوسائل، ج 3، ص 19؛ تهذيب، ج 2، ص 380؛ مسند احمد، ج 2، ص 180.
[126]. التفسير الكبير، ج 24، ص 32؛ المجموع، ج 1، ص 26؛ المنير، ج 18، ص 295.
[127]. التفسير الكبير، ج 21، ص 191ـ192؛ الميزان، ج 7، ص 176.
[128]. مجمع البيان، ج 6، ص 781؛ المنير، ج 16، ص 61.
[129]. التفسير الكبير، ج 21، ص 191ـ192؛ مجمع البيان، ج 6، ص 781؛ المنير، ج 16، ص 63.
[130]. التبيان، ج 7، ص 111؛ الميزان، ج 14، ص 19؛ تفسير قرطبى، ج 11، ص 87.
[131]. التفسير الكبير، ج 21، ص 191؛ الميزان، ج 14، ص 19.
[132]. مجمع البيان، ج 6، ص 781؛ تفسير قرطبى، ج 11، ص 87؛ المنير، ج 16، ص 61.
[133]. الكافى، ج 1، ص 384.
[134]. تفسير قرطبى، ج 11، ص 102؛ الميزان، ج 14، ص 47.
[135]. التفسير الكبير، ج 21، ص 214؛ التبيان، ج 7، ص 123.
[136]. تفسير قرطبى، ج 11، ص 103؛ المنير، ج 16، ص 81، 83.
[137]. مجمع البيان، ج 6، ص 791؛ التفسير الكبير، ج 21، ص 214؛ الميزان، ج 14، ص 47.
[138]. مجمع‌‌البيان، ج 6، ص 792؛ التفسير الكبير، ج 21، ص 214.
[139]. الميزان، ج 12، ص 256 ـ 257.
[140]. جامع البيان، مج 10، ج 17، ص 48؛ التبيان، ج 7، ص 255 ـ 256؛ مجمع البيان، ج 7، ص 94.
[141]. جامع البيان، مج 10، ج 17، ص 48؛ التبيان، ج 7، ص 255 ـ 256؛ زادالمسير، ج 5، ص 248.
[142]. مجمع البيان، ج 5، ص 324؛ التفسير الكبير، ج 18، ص 205.
[143]. التبيان، ج 6، ص 101.
[144]. التبيان، ج 2، ص 485 ـ 486؛ اطيب البيان، ج 3، ص 229.
[145]
. التبيان، ج 2، ص 485 ـ 486؛ اطيب البيان، ج 3، ص 229.

 

شنبه 15 مهر 1391  5:27 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اِكراه

اِكراه: وادار كردن ديگرى بر انجام دادن كارى بدون رضايت و رغبت و يكى از عناوين ثانوى فقه

اكراه از ريشه «ك ـ ر ـ ه» و اين ماده در لغت به معانى گوناگونى آمده است؛ از جمله: 1. ناپسند داشتن[1]، بر اين اساس به آنچه ناپسند است مكروه و پسنديده را محبوب مى‌نامند. 2. زشت بودن[2]، بر اين پايه به آنچه زشت است كريه (قبيح) مى‌گويند. 3. مشقت داشتن.[3] 4. اِبا و خوددارى كردن.[4]
اكراه در اصطلاح، عبارت است از وادار كردن انسان با تهديد به انجام دادن يا ترك كارى كه از آن ناخرسند است.[5]برخى در تكميل معناى آن نكته‌اى را افزوده و آن را به وادار كردن انسان بر آنچه طبعاً يا شرعاً از آن ناخرسند است تعريف كرده‌اند.[6] اين عمل گاهى به حق انجام مى‌گيرد؛ مانند وادار كردن محتكر به فروش كالاى احتكار شده يا الزام معسر به فروش ملك خود براى اداى حقوق بدهكاران از سوى حاكم شرع، و گاهى به ناحق صورت مى‌گيرد؛ مانند اكراه شخص بر انجام فعلى حرام يا ترك فعلى واجب يا ايجاد عقد يا ايقاعى خاص از سوى شخص ظالم.[7]
اكراه داراى سه ركن است: 1. مُكْرِه (وادار كننده). 2. مُكْرَه (وادار شده). 3. مُكْرَهٌ عليه (كارى كه به آن وادار مى‌شوند).
اكراه با مفاهيمى ديگر همچون اضطرار* و اجبار از آن جهت كه در هرسه، انسان وادار به انجام يا ترك كارى مى‌شود مشترك است؛ اما تفاوتهايى نيز با يكديگر دارند؛ تفاوت اكراه با اضطرار آن است كه در اكراه رضايت باطنى وجود ندارد، بلكه عمل با تهديد و ارعاب انجام مى‌گيرد؛ ولى در اضطرار، اوضاع ويژه اجتماعى، اقتصادى يا حوادث طبيعى فرد را ناگزير به انجام دادن كارى مى‌كند كه در باطن از آن راضى است، ازاين‌رو معامله مُكْرَه باطل و معامله مضطر صحيح است[8]، زيرا معيار صحت معامله تراضى طرفين است: «اِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً عَن تَراض» (نساء/4،29) و اين معيار در مضطر وجود دارد.
تفاوت اين دو با اجبار آن است كه در اكراه و اضطرار برخلاف اجبار، اراده و اختيار از انسان سلب نمى‌شود؛ مثلا اگر با غلبه و جبر سر روزه‌دار را در آب فرو برند كه به كلى از او سلب اختيار شود روزه‌اش باطل نمى‌گردد[9]، چون تحقق مفطر به اراده او نبوده است؛ ولى اگر با اكراه يا اضطرار مرتكب چنين مفطرى شود، چون اراده از وى سلب نشده روزه‌اش باطل است.[10]
قرآن از اكراه با واژه‌ها و تعبيرهايى گوناگون ياد كرده است؛ از جمله واژه «كره» و مشتقات آن كه بيش از 40 بار در قرآن به‌كار رفته و در بيشتر موارد معناى لغوى آن قصد شده است؛ مانند: «عَسى اَن تَكرَهُوا شَيــًا و هُوَ خَيرٌ لَكُم» (بقره/2،216 و نيز نساء/4، 19؛ ...) و در برخى آيات به معناى اصطلاحى آن آمده است؛ مانند: «اِلاّ مَن اُكرِهَ و قَلبُهُ مُطمـَئِنٌّ بِالايمـن» (نحل/16،106 و نيز نور/24، 33) و نيز تعبيراتى مانند:«لا تَعضُلوهُنَّ» (نساء/4،19) كه به نوعى، به اكراه اشاره دارد. در اين آيات ضمن بيان برخى احكام فقهى اكراه، از آثار و پيامدهاى دنيوى و اخروى اين عمل نيز سخن به ميان آمده، چنان‌كه برخى مصاديق اكراه در امتهاى گذشته و اسلام نيز يادآورى شده است.

آثار اكراه:

اكراه ويژگى خاصى را در فعل مكلف ايجاد مى‌كند كه بر اثر آن آثار تكليفى و وضعى فعل تغيير مى‌يابد. برخى از آثار اكراه عبارت است از:

1. رفع تكليف:

كارى كه براساس حكم اولى حرام است با عروض اكراه (كه از عناوين ثانوى است) مباح مى‌شود و نيز با اكراه، تكليف واجب رفع و مجازات ترك واجب يا انجام حرام از مكرَه برداشته مى‌شود[11]؛ مجازات دنيوى باشد يا مؤاخذه و كيفر اخروى: «مَن كَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعدِ ايمـنِهِ اِلاّ مَن اُكرِهَ و قَلبُهُ مُطمـَئِنٌّ بِالايمـنِ» (نحل/16، 106) در اين آيه حرمت اظهار كفر آن هم بدترين نوع آن (ارتداد*) برداشته شده است؛ همچنين در آيه 33 نور/24 مى‌فرمايد: كنيزان خود را ـ اگر خواهند كه پارسا باشند ـ به ستم بر زنا* وادار نكنيد: «و لاتُكرِهوا فَتَيـتِكُم عَلَى البِغاءِ اِن اَرَدنَ تَحَصُّنـًا» سپس مجازات آنان را در صورت اكراه برداشته، مى‌فرمايد:«و مَن يُكرِههُنَّ فَاِنَّ اللّهَ مِن بَعدِ اِكرهِهِنَّ غَفورٌ رَحيم» اين در صورتى است كه مقصود از ذيل آيه را آمرزش اكراه شدگان بدانيم[12]؛ نه صاحبان كنيزان، يعنى اكراه كنندگان.

2. فساد و بطلان عقود و ايقاعات:

از شرايط صحت عقود و ايقاعات اختيار و رضايت است و معامله‌اى كه با اكراه انجام شود باطل است و اثر صحت (لزوم يا جواز) بر آن بار نيست. آيه 29 نساء/4 از تملك و تصرف به ناحق در اموال ديگران نهى مى‌كند: «لا تَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبـطِـلِ» و سپس تملك بر پايه تجارت همراه با رضا و رغبت را استثنا مى‌كند:«اِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً عَن تَراض» تجارت خريد و فروشى است كه به قصد سود انجام شود؛ ولى فقها مدلول آيه را به بسيارى از معاملات سرايت داده و گفته‌اند: براساس اين آيه در صحت عقد اجاره[13]، جعاله[14]، قرض[15]، مضاربه[16]، مزارعه[17] و مساقات[18] نيز اختيار و رضا شرط است، بنابراين، مفاد آيه اين است كه اگر معامله‌اى با اكراه و بدون رضايت انجام شود نافذ نيست.
در اينجا پرسشى مطرح است كه اگر عقدى با اكراه انجام شد و سپس مُكْرَه رضايت داد آيا معامله صحيح است؟
مشهور فقها چنين عقدى را صحيح دانسته و ضميمه شدن رضايت به ساير شرايط را كافى مى‌دانند. اين موضوع از اطلاق آيه «تِجـرَةً عَن تَراض» نيز استفاده مى‌شود.[19] برخى گفته‌اند: ظاهر «تِجـرَةً عَن تَراض» تجارت مسبّب و ناشى از رضايت است، پس رضايت بايد همراه با معامله باشد و در پى آمدن آن كافى نيست و عقدى كه از ابتدا فاسد بوده تصحيح‌پذير نيست و رضايت متأخر در معامله مكره را نمى‌توان با رضايت متأخر در عقد فضولى قياس كرد، زيرا در عقد فضولى، معامله از هنگام اجازه مالك يعنى ابتداى عقد به او منسوب است؛ ولى در عقد مكره رضايت از ابتدا همراه عقد نبوده و معامله فاسد واقع شده است. رضايت متأخر نيز نمى‌تواند معامله فاسد را تغيير دهد.
از اين اشكال پاسخ داده‌اند كه تجارت به معناى مصدرى، به مجرد حدوث از بين مى‌رود؛ ولى به معناى اسم مصدرى دوام و استمرار دارد، ازاين‌رو هرگاه در عقد مُكْرَه نيز رضايت حاصل شود، هرچند متأخر باشد، «تجارت از روى تراضى» بر آن صادق است.[20]
البته اكراه به حق از اين حكم كلى مستثناست و موجب فساد معامله نمى‌شود، پس اگر حاكم شرع شخص را مجبور به طلاق همسرش كرد يا او را به فروش خانه‌اش وادار ساخت يا محتكر را به فروش اجناس احتكار شده وادار كرد معامله صحيح است.[21]
مواردى از اكراه به حق نيز در قرآن آمده است؛ از جمله: 1. اكراه زنان به واگذار كردن مهريه* خويش در صورت ارتكاب فحشاى آشكار و مسلّم؛ آيه 19 نساء/4 ابتدا از اكراه زنان براى بازپس‌گيرى بخشى از مهريه‌اى كه به آنان پرداخت شده نهى مى‌كند: «و لا تَعضُلوهُنَّ لِتَذهَبوا بِبَعضِ ما ءاتَيتُموهُنَّ» سپس موردى را استثنا كرده كه اگر آشكارا مرتكب فحشا شدند همسران مى‌توانند آنان را تحت فشار قرار دهند تا مهر خود را بخشيده، طلاق بگيرند: «اِلاّ اَن يَأتينَ بِفـحِشَة مُبَيِّنَة» اين كار نوعى مجازات و غرامت در برابر كارهاى نارواى آنان است[22]؛ همچنين قرآن در آيه 229 بقره/2 به شوهران اجازه داده است كه مهريه زنان را در صورتى كه خوف عدم اقامه حدود الهى وجود داشته باشد از آنان بگيرند: «و لا يَحِلُّ لَكُم اَن تَأخُذوا مِمّا ءاتَيتُموهُنَّ شَيــًا اِلاّ اَن يَخافا اَلاَّ يُقيما حُدودَ اللّهِ فَاِن خِفتُم اَلاَّ يُقيما حُدودَ اللّهِ فَلا جُناحَ عَلَيهِما فيمَا افتَدَت بِهِ» برپا نداشتن حدود الهى را برخى كنايه از ارتكاب فحشا كه در آيه قبل بود، دانسته‌اند.[23]
2. اكراه مردم بر پرداخت زكات* از سوى امام مسلمين؛ اطلاق آيه 103 توبه/9 كه به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) دستور مى‌دهد تا از اموال مردم زكات بگيرد: «خُذ مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم و تُزَكّيهِم بِها» شامل موارد عدم رضايت آنان از پرداخت زكات نيز مى‌شود.[24]

3. برداشته شدن مجازات:

عملى كه كيفر ارتكاب آن حد يا قصاص است، در صورت اكراه، كيفر آن برداشته مى‌شود؛ مثلا كسى كه بر سرقت، شرب خمر، زنا و ...[25] اكراه شود مجازات ندارد، چنان‌كه از آيه 33 نور/24 استفاده شده كه حد زنا از مُكْرَه برداشته مى‌شود[26]: «و مَن يُكرِههُنَّ فَاِنَّ اللّهَ مِن بَعدِ اِكرهِهِنَّ غَفورٌ رَحيم»  همچنين حد مرتد بر كسى كه بر ارتداد اكراه شده جارى نمى‌گردد[27]: «اِلاّ مَن اُكرِهَ وقَلبُهُ مُطمـَئِنٌّ بِالايمـنِ» (نحل/16،106)؛ ليكن فقها در مسئله قصاص* مى‌گويند: اكراه بر قتل مجوّز قتل نفس نيست و مكرَه بر قتل را مى‌توان قصاص كرد، ازاين‌رو اگر شخصى ديگرى را بر قتل خود اكراه كند كه اگر مرا نكشى تو را مى‌كشم قتل اكراه كننده جايز نيست[28]؛ اما در صورت اقدام به عملى كردن تهديد خود بر مُكرَه جايز و بلكه واجب است به عنوان دفاع، اكراه كننده را بكشد.[29]

شروط اكراه:

در تحقق اكراه شرايطى معتبر است؛ از جمله: 1. اكراه كننده توان عملى كردن تهديد را داشته باشد، پس اگر از تحقق بخشيدن به تهديد خود عاجز باشد يا مُكْرَه بتواند خود را برهاند، اكراه صدق نمى‌كند.[30]
پيش از جنگ بدر، سران قريش ساكنان مكه را به شركت در جنگ با مسلمانان واداشتند، با اين تهديد كه هركس مخالفت كند خانه‌اش ويران و اموالش مصادره مى‌شود. در پى اين تهديد، افرادى كه ظاهراً اسلام آورده بودند ولى به جهت علاقه شديد به خانه و زندگى و اموال خود مهاجرت نكرده بودند نيز با مشركان مكه عازم ميدان جنگ و سرانجام كشته شدند.[31] آيه 97 نساء/4 درباره آنان فرود آمد كه هنگام قبض روح، فرشتگان از آنها مى‌پرسند: اگر مسلمان بوديد چرا در صف دشمن با مسلمانان جنگيديد؟ آنان در پاسخ با عذرخواهى مى‌گويند: ما در زيستگاه خود تحت فشار و تهديد بوديم. فرشتگان عذر آنان را نپذيرفته مى‌گويند: مگر سرزمين خدا پهناور نبود كه مهاجرت كنيد و خود را برهانيد:«اَلَم تَكُن اَرضُ اللّهِ وسِعَةً فَتُهاجِروا فيها» در پايان آيه به سرنوشت آنان اشاره مى‌كند كه عذر اينان پذيرفته نيست و جايگاهشان دوزخ و بدفرجامى است: «فَاُولـئِكَ مَأوهُم جَهَنَّمُ وساءَت مَصيرا» آيه بعد مستضعفان و ناتوانهاى واقعى را كه نه چاره‌اى دارند و نه راهى براى نجات مى‌يابند، استثنا مى‌كند.
2. مُكْرَه علم يا گمان به تحقق تهديد داشته باشد.
3. مُكرَه خود موجبات اكراه خويش را فراهم نكرده باشد، بنابراين اكراه به سوء اختيار اثر ندارد؛ مثلا به جايى كه مى‌داند او را بر حرام اكراه مى‌كنند، نبايد برود و گرنه حرام به مباح مبدّل نمى‌شود.
4. تهديد متوجه مُكرَه يا بستگان او باشد يا مؤمن و مسلمانى مورد تعرض قرار گيرد.
5 . تهديد به ضرر جانى (ضرب، نقص عضو، قتل) يا زيان مالى قابل توجه يا ضرر آبرويى (ناسزا، اتهام و ...) باشد يا شخصى به تبعيد، حبس و آوارگى يا تضييع حقوق تهديد شود. به نظر برخى، اين شرط نسبى است و به اختلاف منزلت افراد فرق مى‌كند.[32]

اكراه در دين:

قرآن در آيه 256 بقره/2 اكراه در دين* را نفى كرده است: «لا اِكراهَ فِى الدِّينِ» در تفسير اين آيه نظرهاى گوناگونى مطرح شده است:
1. تنها اقوال و افعال جوارحى مورد اكراه قرار مى‌گيرد؛ نه دين كه از امور قلبى است. بر پايه اين تفسير آيه متضمن خبر از حقيقتى تكوينى و غير قابل تغيير و جمله‌اى خبرى است؛ نه انشايى و كلمه «لا» براى نفى جنس است.[33]
2. تفسير ديگر از آيه آن است كه با وجود دلايل روشن بر توحيد و معارف دينى جايى براى اكراه نمى‌ماند و اجبار درباره دين معنا ندارد و از محدوده وظايف پيامبر و ديگر متوليان دين خارج است.[34] مؤيد اين تفسير جمله بعد است كه مى‌فرمايد: «قَد تَبَيَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَىِّ»  يعنى حق از باطل جدا شده و ديگر جاى اكراه نيست.[35]
اين برداشت به‌گونه‌اى ديگر در آيه 104 انعام/6 نيز آمده كه آنچه سبب بصيرت شماست (آيات، دلايل و بيّنات وكتب آسمانى) براى شما آمده است: «قَد جاءَكُم بَصائِرُ مِن رَبِّكُم ...»  سپس در پايان آيه و نيز در آيه 107 همين سوره‌خطاب به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)مى‌فرمايد: نه من مراقب و ضامن حفظ دين آنها هستم و نه تو مراقب قبولاندن دين به آنان هستى.[36] شاهد گوياتر بر اين تفسير، آياتى است كه وظيفه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را تنها ابلاغ مى‌داند؛ نه اجبار: «فَاِنَّما عَلَيكَ البَلـغُ» (آل‌عمران/3،20)، «ما عَلَى الرَّسولِ اِلاَّالبَلـغُ» (مائده/5 ،99)؛ همچنين آياتى كه اعمال سلطه و غلبه را از سوى نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)بر مردم در پذيرش دين نفى كرده است؛ مانند: «اِنَّما اَنتَ مُذَكِّر * لَستَ عَلَيهِم بِمُصَيطِر» (غاشيه/88 ،21ـ 22)
3. آيه در جواب كسانى است كه پس از مغلوب شدن كافران در جنگ، پذيرش اسلام را از ناحيه آنان اجبارى مى‌دانستند، چنان‌كه امروزه نيز بر اسلام خرده مى‌گيرند كه اين دين با جنگ مسلحانه پيش رفته است. قرآن در پاسخ به اين توهم، از واقعيتى عينى خبر مى‌دهد كه اسلام آنان با اكراه نبوده، بلكه با رضايت قلبى انجام گرفته است.[37]
بنابراين، جهاد* در اسلام براى تحميل عقيده و اجبار بر پذيرش دين نيست تا كسى ادعا كند كه با اصل آزادى* و انتخاب ناسازگار است، بلكه جهاد براى دفع موانع است.[38]
4. معناى ديگر آيه اين است كه كافران را به پذيرش دين وادار نكنيد. بر پايه اين تفسير آيه در مقام نهى و حكم آن انشايى است و به مسلمانان گوشزد مى‌كند كه كافران را به پذيرش اسلام وادار نكنيد، چون اگر آنها پيرو اديان توحيدى و در زمره اهل كتاب‌اند مى‌توانند بر دين خود بمانند و با عمل به شرايط ذمّه در كنار مسلمانان زندگى كنند و كسى متعرض جان و مال آنها نشود و اگر مشرك‌اند باز با اكراه به اسلام نمى‌گروند، زيرا مى‌توانند ديگر اديان توحيدى را بپذيرند و به اهل* ذمّه ملحق شوند و اگر بر شرك ماندند مى‌توان با آنها برخورد كرد[39]، زيرا شرك و بت‌پرستى دين نيست و احترام ندارد، بلكه نوعى خرافه و انحراف است.[40]

موارد اكراه:

اكراه از سوى صاحبان قدرت، با توجه به اهداف و منافع آنان، در عرصه‌هاى گوناگونى صورت مى‌گيرد:

1. اكراه بر تغيير عقيده:

بخش قابل توجهى از موارد اكراه در قرآن، به مسائل عقيدتى و فكرى مربوط است؛ از جمله اين موارد مى‌توان از اكراه مشركان مكه براى تغيير عقيده و به كفر* كشاندن نو مسلمانان ياد كرد: «مَن كَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعدِ ايمـنِهِ اِلاّ مَن اُكرِهَ و قَلبُهُ مُطمـَئِنٌّ بِالايمـنِ و لـكِن مَن شَرَحَ بِالكُفرِ صَدرًا فَعَلَيهِم غَضَبٌ مِنَ اللّهِ ولَهُم عَذابٌ» (نحل/16،106)
در شأن نزول آيه پيشگفته آمده است كه مشركان مكه، عمّار*، ياسر* و سميّه* را به همراه بلال* و خبّاب* و سالم شكنجه مى‌كردند. سميّه و ياسر به شهادت رسيدند؛ ولى عمّار با اظهار ارتداد و شرك آزاد شد. خبر كفر او به پيامبر رسيد. حضرت فرمود: عمّار قلبش سرشار از ايمان است. سپس خود به محضر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) رسيد و با اندوه و ناراحتى از كار خود گزارش داد. حضرت فرمود: آيا قلبت در آن هنگام با زبانت هماهنگ بود؟ گفت: جانم لبريز از ايمان بود. پيامبر فرمود: اگر مشركان بار ديگر تو را به اظهار كفر واداشتند باز آن را بر زبان جارى كن.[41] پس از آن آيه مذكور نازل شد.
مورد ديگر سرگذشت اصحاب كهف است. آنان يكى از يارانشان را براى خريدن غذا به شهر فرستادند و به او سفارش كردند مخفيانه وارد شود تا كسى از رازشان آگاه نگردد. هراسشان از اين بود كه اگر محل اختفاى آنان آشكار شود وادار خواهند شد به آيين كفر بازگردند و در اين صورت رستگار نخواهند شد: «اِنَّهُم اِن يَظهَروا عَلَيكُم يَرجُموكُم اَو يُعيدوكُم فى مِلَّتِهِم و لَن تُفلِحوا اِذًا اَبَدا» (كهف/18،20) اشكال شده كه آيه نخست مى‌گويد: مُكْرَه در صورت اظهار كفر از خشم خدا در امان است؛ ولى اين آيه از قول اصحاب* كهف مى‌گويد: مُكْرَه اگر اظهار كفر كند رستگار نخواهد شد. طبرسى از اين اشكال دو پاسخ داده است:
الف. منظور از بازگشت به كفر، بازگشت به آن از روى اختيار و رغبت است، چون ممكن بود اصحاب كهف با اثرپذيرى از كافران با ميل و رغبت به كفر بازگردند. ب. محتمل است كه در شرايع پيشين اظهار كفر حتى در صورت اكراه و تقيه جايز نبوده است.[42] پاسخ سومى نيز داده شده كه از شرايط اكراه اين بود كه مُكْرَه خودْ موجبات اكراه را فراهم نكرده باشد؛ اگر اصحاب كهف خويشتن را به آنان عرضه مى‌كردند يا به نحوى مردم را به مخفيگاه خويش مى‌كشاندند، در حقيقت خود را به سوء اختيار گرفتار كفر و شرك مى‌كردند و عذرشان پذيرفته نبود.[43]

2. اكراه بر زنا:

در جاهليت پيش از اسلام رسم بر آن بود كه برخى، كنيزان خود را در برابر گرفتن اجرت به‌كارهاى نامشروع وا مى‌داشتند. عبدالله بن اُبىّ 6 كنيز به نامهاى مُعاذه، مُسَيكه، اُمَيمه، عَمَره، اَروى و قُتيله[44] داشت كه آنها را حتى پس از اسلام در معرض سوء استفاده قرار مى‌داد. دو نفر از آنها (مُعاذه و مُسَيكه) نزد رسول خدا آمدند و از وى شكايت كردند كه ما را به زنا وا مى‌دارد. آيه 33 نور/24 نازل شد[45] و آنان را از اكراه كنيزان بر زنا منع كرد: «و لا تُكرِهوا فَتَيـتِكُم عَلَى البِغاءِ اِن اَرَدنَ تَحَصُّنـًا»  البته حرمت اكراه بر فحشا ويژه كنيزان نيست و زنان آزاد را نيز نمى‌توان بر زنا اجبار كرد.
جمله شرطيه «اِن اَرَدنَ تَحَصُّنـًا» مفهوم ندارد كه اگر خود ميل به عفاف ندارند اكراه آنان منعى نداشته باشد. درباره سرّ مفهوم نداشتن آيه سه بيان مختلف وجود دارد: الف. در شأن نزول آيه (ماجراى عبدالله بن اُبىّ) كنيزان اراده پارسايى داشتند و آيه مى‌گويد: حال كه خود آنان ميل به فحشا ندارند چرا اكراهشان مى‌كنيد. در اين صورت «إنْ» به معناى «إذ» است.[46] ب. قيد «اِن اَرَدنَ تَحَصُّنـًا» غالبى است و اشاره به اين دارد كه غالب كنيزان عفيف بوده و به زنا تمايلى ندارند.[47] ج. بدون اين شرط موضوع اكراه تحقق نمى‌يابد و جمله شرطيه‌اى كه موضوع با آن تحقق مى‌يابد مفهوم ندارد، ازاين‌رو شرط مفهوم ندارد؛ مانند: «اِن رُزِقَت ولداً فاختنه» چون اكراه وادار كردن شخص به‌كارى بر خلاف ميل و اراده اوست.[48]

3. اكراه براى گرفتن مهر و اموال زنان:

زنان پيش از اسلام با ستمها و آزارهايى روبه‌رو بودند؛ يكى از رسوم جاهلى اين بود كه فرزندان با مرگ پدرشان سرنوشت زن او را كه نامادرى آنان محسوب مى‌شد به دست مى‌گرفتند و او هيچ‌گونه حق اعتراضى نداشت. آنها مى‌توانستند برخلاف ميل او با وى ازدواج كنند يا او را به همسرى ديگرى درآورند. گفته‌اند: فرزند يا نزديك‌ترين خويشان ميّت لباس خود را روى زن مى‌افكند و به اين ترتيب بر او و سرنوشت او حاكم مى‌شد؛ يا خود بدون پرداخت مهر با وى ازدواج مى‌كرد يا با مهرى سنگين اورا به نكاح ديگرى درمى‌آورد و مهر را خود تصرف مى‌كرد يا اينكه زن را بلاتكليف رها مى‌كرد تا آنچه از شوهرش ارث برده به صورت فديه آزادى خود بپردازد و گرنه آن قدر نزد آنها بماند تا بميرد و اموالش را ارث ببرند.[49] قرآن كريم در آيه 19 نساء/4 مؤمنان را از ارث بردن زنان يا گرفتن اموال آنان به اكراه منع كرده است: «يـاَيُّها الَّذينَ ءامَنوا لا يَحِلُّ لَكُم اَن تَرِثوا النِّساءَ كَرهـًا ولا تَعضُلوهُنَّ لِتَذهَبوا بِبَعضِ ما ءاتَيتُموهُنَّ» (نساء/4،19) قول ديگر در تفسير آيه اين است كه برخى مردان زنانشان را كه به آنان نيازى نداشتند محبوس مى‌كردند تا مهر خود را به آنان ببخشند[50] يا پس از طلاق از وى تعهد مى‌گرفتند تا بدون اجازه آنها با كسى ازدواج نكند كه قرآن از اين دو نهى مى‌كند.[51]
در آيه 232 بقره/2 نيز قرآن از فشار بر زنان براى ازدواج نكردن آنان با شوهران پيشين خود سخن به ميان آورده و مؤمنان را از اين كار بازداشته است: «و اِذَا طَـلَّقتُمُ النِّساءَ فَبَلَغنَ اَجَلَهُنَّ فَلا تَعضُلوهُنَّ اَن يَنكِحنَ اَزوجَهُنَّ» در شأن نزول اين آيه نقل شده كه اين عمل در جاهليت گاه از سوى برادر و ديگر خويشاوندان و گاه از سوى شوهران دوم صورت مى‌گرفت.[52]

4. اكراه بر سحر:

فرعون ساحران را براى رويارويى با موسى(عليه السلام) گرد آورد تا با سحرْ وى را محكوم كنند؛ ولى ساحران به موسى ايمان آورده و به فرعون گفتند: «اِنّا ءامَنّا بِرَبِّنا لِيَغفِرَ لَنا خَطـيـنا وما اَكرَهتَنا عَلَيهِ مِنَ السِّحرِ = به پروردگار خويش ايمان آورديم تا لغزشهاى ما و آنچه را از جادوگرى كه بدان وادارمان كردى بيامرزد». (طه/20،73)
تعبير به اكراه در اين آيه با اينكه ساحران با فرعون هم عقيده بودند و به ميل خود و براى گرفتن جايزه آماده مقابله با موسى(عليه السلام) شدند (اعراف/7،113) براى آن بود كه با توجه به قدرت و سلطه فرعون، ساحران ملزم به پذيرش بودند:«فَاَجمِعوا كَيدَكُم ثُمَّ ائتوا صَفـًّا ... =  ترفندتان (اسباب جادو) را با هم آريد (هماهنگ شويد) آنگاه صف كشيده بياييد». (طه/20،64) اين دستور براى ساحران چاره‌اى جز اطاعت باقى نمى‌گذاشت. آيه 112 اعراف/7 نيز به احضار و اجبار آنان اشاره دارد و درخواست اجرت با اكراه منافات ندارد. بعضى نيز احتمال داده‌اند كه ساحران نخست با ميل خود آمدند؛ ولى در نخستين برخورد حقانيت موسى(عليه السلام) براى آنان روشن شد يا دست كم به ترديد افتادند و خواستند از مقابله منصرف شوند[53]: «فَتَنـزَعوا اَمرَهُم بَينَهُم» (طه/20،62)، پس ميان خود گفتوگو كردند كه اگر موسى غالب شد از او پيروى كنند. فرعونيان به اين راز پى بردند و آنان را به مبارزه واداشتند. برخى مفسران آيه 73 طه/20: «و ما اَكرَهتَنا عَلَيهِ مِنَ السِّحرِ» را مربوط به اكراه بر تعليم سحر مى‌دانند؛ نه اكراه بر مقابله با موسى(عليه السلام)؛ يعنى از سوى فرعون گروهى از پسر بچه‌ها به ساحران تحويل داده شدند تا در فنّ سحر آموزش ببينند.[54]

منابع

اسباب النزول، واحدى؛ اصول الفقه؛ اعانة الطالبين على حل الفاظ فتح المعين؛ اعراب القرآن الكريم و بيانه؛ انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى؛ تحريرالوسيله؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ التعريفات؛ تفسير التحرير و التنوير؛ التفسيرالكبير؛ تفسير نمونه؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام؛ حاشية محى الدين شيخ زاده على تفسير البيضاوى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روض الجنان و روح الجنان؛ العروة الوثقى؛ القاموس المحيط؛ كنزالعرفان فى فقه‌القرآن؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مسالك الافهام الى الآيات الاحكام؛ مستمسك العروة الوثقى؛ مستند العروة الوثقى؛ مصباح الاصول؛ مصباح‌الفقاهه؛ المصباح المنير؛ مصطلحات الفقه و معظم عناوينه الموضوعيه؛ معجم مقاييس اللغه؛ المعجم الوسيط؛ مغنى المحتاج الى معرفة معانى الفاظ المنهاج؛ مواهب الرحمن فى تفسير القرآن، سبزوارى؛ الموسوعة الفقهية الميسره؛ موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم؛ الميزان فى تفسير القرآن.
سيد مصطفى اسدى




[1]. التحقيق، ج10، ص49؛ مقاييس‌اللغه، ج5 ، ص172، «كره».
[2]. التحقيق، ج 10، ص 49؛ المصباح، ج 2، ص 531 ، «كره».
[3]. القاموس‌المحيط، ج2، ص1644؛ المعجم‌الوسيط، ص 875 ، «كره».
[4]. القاموس‌المحيط، ج2، ص1644؛ المعجم‌الوسيط، ص 875 ، «كره».
[5]. رسائل‌المرتضى، ج2، ص263؛ جواهرالكلام، ج‌32، ص‌11.
[6]. كشاف اصطلاحات الفنون، ج 1، ص 249؛ التعريفات، ص 50 .
[7]. الموسوعة الفقهية الميسره، ج 4، ص 441 ـ 442؛ مصطلحات الفقه، ص 84 .
[8]. مصطلحات الفقه، ص 74.
[9]. العروة الوثقى، ج 2، ص 21.
[10]. العروة الوثقى، ج 2، ص 21.
[11]. الموسوعة الفقهيه، ج 4، ص 442.
[12]. مجمع البيان، ج 7، ص 221.
[13]. جواهرالكلام، ج 22، ص 140.
[14]. همان، ج 35، ص 187.
[15]. همان، ج 25، ص 67 .
[16]. همان، ج 26، ص 339.
[17]. همان، ج 27، ص 10.
[18]. مستمسك العروه، ج 13، ص 166.
[19]. جواهرالكلام، ج 27، ص 10.
[20]. مصباح الفقاهه، ج 3، ص 330 ـ 331.
[21]. جواهرالكلام، ج 32، ص 12 ـ 13.
[22]. مواهب‌الرحمن، ج7، ص348؛ نمونه، ج3، ص 320.
[23]. مواهب الرحمن، ج 7، ص 348 ـ 349.
[24]. مستند العروه، ص 231، «زكات»؛ مغنى المحتاج، ج 1، ص 368؛ اعانة الطالبين، ج 2، ص 169.
[25]. جواهرالكلام، ج 41، ص 262، 267، 454 ـ 476.
[26]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 122.
[27]. جواهرالكلام، ج41، ص609 ؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص 119.
[28]. جواهرالكلام، ج 42، ص 47، 53 ـ 55 .
[29]. تحريرالوسيله، ج 2، ص 463 ـ 464.
[30]. جواهرالكلام، ج 32، ص 11.
[31]. جامع‌البيان، مج4، ج 5 ، ص 320؛ الدرالمنثور، ج2، ص 646 ـ 648 ؛ تفسير نمونه، ج 4، ص 83 .
[32]. جواهرالكلام، ج 32، ص 11 ـ 12.
[33]. الميزان، ج2، ص342؛ اعراب القرآن، ج1، ص388.
[34]. التفسيـر الكبيـر، ج 7، ص 15.
[35]. الميزان، ج 2، ص 343.
[36]. مجمع البيان، ج 4، ص 535 ـ 536 .
[37]. التفسير الكبير، ج 7، ص 16.
[38]. مواهب الرحمن، ج 4، ص 249.
[39]. التفسير الكبير، ج 7، ص 16؛ حاشيه شيخ زاده، ج 2، ص 629 .
[40]. نمونه، ج 2، ص 283.
[41]. اسباب النزول، ص 236؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص 118 ـ 119.
[42]. مجمـع‌البيان، ج 6 ، ص 706.
[43]. الميزان، ج 13، ص 261 ـ 262.
[44]. روض الجنان، ج 14، ص 139.
[45]. تفسير قرطبى، ج 12، ص 168 ـ 169؛ الدرالمنثور، ج 6 ، ص 193.
[46]. مسالك‌الافهام، ج3، ص 16؛ التحرير والتنوير، ج 18، ص 226.
[47]. كنزالعرفان، ج 2، ص 13.
[48]. همان؛ اصول‌الفقه، ج 1، ص 86 .
[49]. جامع‌البيان، مج3، ج4، ص404 ـ 406؛ تفسير قرطبى، ج 5 ، ص 63 .
[50]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 408 ـ 409.
[51]. مجمـع البيـان، ج 3، ص 40.
[52]. الميزان، ج 2، ص 255.
[53]. همان، ج 14، ص 175.
[54]. جامع البيان، مج 9، ج 16، ص 236.
شنبه 15 مهر 1391  5:27 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

امضا و تأسيس

امضا و تأسيس: نوعى ملاك در طبقه‌بندى گزاره‌هاى دينى براساس بودن آنها قبل از اسلام يا پيدايش آنها در دين جديد

واژه تأسيس در لغت به معناى آغازيدن و بنيان نهادن[1] و امضا به معناى انجام دادن و اجراى يك تصميم است.[2] واژه تأسيس در دانشهاى هيئت و نجوم، عروض، كلام، فقه و اصول به صورت اصطلاحى خاص درآمده است.[3] اين اصطلاح در فقه و اصول به معناى افاده مضمونى جديد در برابر اصطلاح «تأكيد» به معناى بيان دوباره مضمون پيشين به‌كار رفته[4] كه از پيشينه دراز و كاربرد فراوان در اين دو دانش برخوردار است.[5] واژه امضا نيز در علم فقه، كاربردهاى گوناگونى دارد؛ از قبيل: تأييد و تنفيذ برخى معاملات[6]، اجرا و تنفيذ حكم قاضى[7]، دادن برخى‌اختيارات و اجازه برخى تصرفات به اشخاص[8] يا تأييد تصرفات پيشين آنها.[9]
اصطلاح متداول تأسيس و امضا در ارتباط با نوعى طبقه‌بندى احكام شريعت مطرح شده كه ملاك آن، تقنين بدوى يا تأييد احكام پيشين است. مفهوم تأسيس و امضا تا حدودى از مفاهيم نسبى به شمار آمده و ازاين‌رو در تعيين محدوده هر يك از آنها تهافتهايى به چشم مى‌خورد. در طبقه‌بندى احكام امضايى مى‌توان آنها را بر سه‌گونه شمرد: امور عقلايى و مقبول نزد همگان، آداب و رسوم ملتها، و بقاياى شرايع پيشين.[10] برخى در نگاهى كاربردى به اين تقسيم‌بندى، احكام وحيانى در مقام الزام شرعى را تأسيس و احكام عقلايى و عرفى را كه در شريعت* مورد تأييد قرار گرفته‌اند امضايى شمرده‌اند.[11]
با اينكه اصطلاح مزبور در عرصه فقه ظاهر شده، اما با توسعه شمول آن مى‌توان ابعاد عقيدتىو اخلاقى دين را نيز به آن افزود. در اين صورت آيات فراوانى به اين موضوع مربوط خواهد شد كه از وحدت دين الهى در همه نبوتها ياد مى‌كنند (آل‌عمران/3، 19) و نيز آياتى كه قرآن و پيامبر اسلام را تصديق كننده پيامهاى آسمانى پيشين مى‌شمرد. (بقره/2، 91؛ يونس/10، 37) افزون بر اين موارد در ارتباط با احكام فقهى نيز به‌رغم نسخ* پاره‌اى از احكام شرايع پيشين از امضا و تأييد پاره‌اى ديگر از احكام ياد شده است (بقره/2، 183)، به علاوه بسيارى از احكام مذكور در قرآن از قبل در آداب و رسوم رايج در شبه جزيره يا بين برخى اقوام مجاور آن وجود داشته و قرآن آنها را تأييد و حفظ كرده است كه نمونه بارز آن برخى از شعائر و مناسك گوناگون حج است و البته در موارد بسيارى نيز قرآن پاره‌اى از آن آداب و رسوم را حذف كرده و به رسميت نشناخته است. (توبه/9، 37؛ انفال/8 ، 35) در كنار اين موارد در مجموعه ديگرى از آيات، پيام اسلام داراى تفصيل بيشترى نسبت به اديان الهى پيشين معرفى شده (يونس/10، 37) كه به جنبه تأسيسى دين اسلام اشاره دارد.

ريشه‌يابى نظريه امضا و تأسيس در قرآن:

خداوند در آيه 19 آل‌عمران/3 تنها دين ارائه شده از سوى خويش را اسلام معرفى كرده و عامل اختلاف در اديان الهى را سركشى برخى پيروان آن اديان مى‌شمرد: «اِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الاِسلـمُ ومَا اختَلَفَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ اِلاّ مِن بَعدِ ما جاءَهُمُ العِلمُ بَغيـًا بَينَهُم ومَن يَكفُر بِـايـتِ اللّهِ فَاِنَّ اللّهَ سَريعُ الحِسَاب»  ازاين‌رو و با توجه به شمول معنايى‌اسلام در آيه پيشين، هيچ دينى نزد خداوند به جز اسلام* پذيرفته نيست: «و مَن يَبتَغِ غَيرَ الاِسلـمِ دينـًا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وهُوَ فِى الأخِرَةِ مِنَ الخـسِرين» [12] (آل‌عمران/3،85) در روايات اهل سنت و شيعه نيز با تعريف اسلام به مطلق تسليم در برابر خدا و تصديق اوليايش، برداشتى عام از اين مفهوم قرآنى ارائه شده است.[13] در برخى تفاسير نيز اسلام به انقياد و كرنش در برابر خداوند و اقرار به دستوراتش معنا شده و گاه نيز مرادف مفهوم قرآنى ايمان تلقى شده[14] و ازاين‌رو به‌رغم اختلاف شرايع از اسلام به عنوان بخش ثابت همه اديان الهى ياد شده كه پذيرش آن بر هر ديندارى لازم است[15] و تفاوتهاى ديگر اديان با دين اسلام در اين حوزه ناشى از تحريفات آن اديان است.[16] علامه طباطبايى(رحمه الله)در تأييد اين ديدگاه با نفى هرگونه تنافى در اديان الهى، بخش محورى‌در آنها را يكسان شمرده و اختلافات را در هر دو حوزه اعتقادات و احكام ناظر به تفاصيل تكميلى مى‌شمرد[17]؛ همچنين وى براى تفكيك دو بخش مشترك و متفاوت اديان از اصطلاح قرآنى «دين*» براى بخش نخست و «شريعت» (مائده/5 ، 48؛ جاثيه/45،18) براى بخش دوم استفاده مى‌كند. دين بر خلاف شريعت در هيچ صورتى قابل نسخ نيست[18]، ازاين‌رو در آيه 13 شورى/42 آخرين دين را مجموعه پيامهاى انبياى پيشين معرفى مى‌كند: «شَرَعَ لَكُم مِنَ الدّينِ ما وصّى بِهِ نوحـًا والَّذى اَوحَينا اِلَيكَ و ما وصَّينا بِهِ اِبرهيمَ و موسى و عيسى»  اين پيام واحد كه در سه محورِ توحيد و نبوت و معاد نمودار است، گرچه براى هر ملت و دوره‌اى به شيوه‌اى متفاوت بيان شده، اما با اين حال همگان به پيروى و عدم اختلاف و تفرقه در آن دعوت شده‌اند: «اَقيموا الدّينَ ولا تَتَفَرَّقوا فيه» [19] مفهوم استقامت در آيه «اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقيم» (حمد/1، 5) به وحدت پيام الهى در همه اديان آسمانى اشاره دارد[20] و اين اشتراك در صراط مستقيم موجب شده كه پيروان همه اديان الهى، ملتى واحد شمرده شوند: «و اِنَّ هـذِهِ اُمَّتُكُم اُمَّةً واحِدَةً واَنا رَبُّكُم فاتَّقون» كه اختلافات خود ساخته موجب جدايى آنها شده است:«فَتَقَطَّعوا اَمرَهُم بَينَهُم زُبُرًا» (مؤمنون/23،53) افزون بر آن، بخش مشترك اديان نيز در واقع امضا و تأييد رويكرد فطرى انسان به خداپرستى بوده كه در همه اديان به نوعى نمود يافته است: «فَاَقِم وَجهَكَ لِلدّينِ حَنيفـًا فِطرَتَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيها لا تَبديلَ لِخَلقِ اللّهِ ذلِكَ الدّينُ القَيِّم» (روم/30،30) و ازاين‌رو دين در نگاهى كلى فرآورده‌اى تأسيسى به شمار نمى‌رود، بلكه پيامى در تأييد نسخه اصلى خويش است كه در حقيقتِ جهان هستى و نيز فطرت بشرى نهفته است.[21] در برابر اين تفسير از مفهوم اسلام كه بر تأييد بخش وسيعى از اديان پيشين دلالت دارد برخى ديگر از مفسران آن را در گستره‌اى محدودتر به معناى اصطلاح متداول امروزى به عنوان نامى براى دينى خاص در كنار ديگر اديان شمرده‌اند.[22]
در پاره‌اى ديگر از آيات، خداوند پيام عيسى در انجيل را تأييد و تصديق پيام تورات معرفى‌مى‌كند: «وقَفَّينا عَلى ءاثـرِهِم بِعيسَى ابنِ مَريَمَ مُصَدِّقـًا لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ التَّورةِ وءاتَينـهُ الاِنجيلَ فيهِ هُدىً ونورٌ ومُصَدِّقـًا لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ‌التَّورةِ وهُدىً و مَوعِظَةً لِلمُتَّقين» (مائده/5 ، 46 و ر.ك: صفّ/61 ، 6)؛ همچنين وحى محمّدى نيز تأييد و تصديقى بر آنچه در اختيار اهل كتاب است معرفى شده است: «وءامِنوا بِما اَنزَلتُ مُصَدِّقـًا لِما مَعَكُم ولا تَكونوا اَوَّلَ كافِر بِهِ ولا تَشتَروا بِـايـتى ثَمَنـًا قَليلاً واِيّـىَ فَاتَّقون»  (بقره/2، 41 و ر.ك: بقره/2، 91) مفسران منظور از اين تصديق را تطابق و هماهنگى پيام قرآن* با كتابهاى آسمانى پيشين دانسته[23] و چنين نتيجه گرفته‌اند كه ايمان و تصديق كتابهاى آسمانى پيشين با تكذيب قرآن كه دربردارنده مضامين همان كتابهاست قابل جمع نيست و تكذيب آن ناگزير تكذيب آنها را نيز در پى دارد[24]، زيرا آيين همه پيامبران در حوزه اعتقادات كه مبتنى بر توحيد است يگانه و يكسان است[25]، افزون بر اين، برخى احكام فقهى قرآن نيز مطابق كتابهاى آسمانى گذشته است.[26] تأكيد قرآن بر يكسانى و هماهنگى قرآن با كتابهاى پيشين براى برانگيختن عواطف مخالفان و كاستن از شدت انكارشان بوده است[27]؛ همچنين نشان درستى‌بخشى از تورات* و انجيل* موجود بوده و آيات تحريف آنها دلالت بر نادرستى تمامى بخشهاى آنها ندارد.[28] روند امضاى احكام فقهى كتابهاى پيشين در ارتباط با خود آن كتابها نيز صادق است؛ عيسى خود را تصديق كننده تورات و نه ناسخ آن معرفى مى‌كند (صفّ/61 ، 6)، گرچه او در مواردى نيز پاره‌اى از الزامات فقهى تورات را كه بر اثر ستم و طغيان آنها تشريع شده بود برداشته و مسيحيان را از آن معاف داشته است (آل‌عمران/3، 50)، با اين حال تصديق كتابهاى آسمانى پيشين مستلزم آن است كه احكام آنها در صورت عدم نسخ همچنان پابرجا و معتبر باشد[29]، بنابراين از اين منظر عملكرد مسيحيان كه خود را ملزم به پيروى از احكام فقهى تورات نمى‌بينند نقدپذير است.[30]
قرآن در كنار تصديق كتابهاى گذشته، خود را «مُهَيْمِن» بر آنها معرفى مى‌كند: «و اَنزَلنا اِلَيكَ الكِتـبَ بِالحَقِّ مُصَدِّقـًا لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ الكِتـبِ ومُهَيمِنـًا عَلَيهِ ... لِكُلّ جَعَلنا مِنكُم شِرعَةً ومِنهاجـًا»  (مائده/5 ، 48) در تفسير واژه مهيمن برخى آن را به معناى گواه و شاهد و حافظ يا امين و تصديق كننده دانسته‌اند[31]، بنابراين، عمل به قرآن، عمل به كتابهاى پيشين را در پى داشته[32] و در نتيجه قرآن برطرف كننده اختلافات پديد آمده در كتابهاى پيشين است. (نحل/64 ،16) برخى در تفسير ويژگى «مُهَيمِناً» آن را مكمل ويژگى «مُصَدِّقاً» شمرده و آن را به اين معنا مى‌دانند كه قرآن با وجود تصديق كتابهاى پيشين براى خود اختيار نسخ يا تكميل پاره‌اى از آن احكام و گزاره‌هاى آن را قائل است[33]، بنابراين، كتابهاى پيشين همه نيازهاى جاودانه دينى بشر را به طور كامل بيان نكرده، دين آخرين در مواردى بايد به اصلاح و تكميل آنها بپردازد.[34] اين اصلاح و تكميل در مواردى مربوط به تحريفات بشرى بوده و در مواردى ناظر به تكليفهاى موقتى‌است كه بنا به نيازها و شرايط آن دوره تشريع شده بود[35]؛ همچنين در آياتى ديگر خداوند قرآن را تفصيل كتابهاى آسمانى معرفى مى‌كند: «و ما كانَ هـذا القُرءانُ اَن يُفتَرى مِن دونِ اللّهِ ولـكِن تَصديقَ الَّذى بَينَ يَدَيهِ وتَفصيلَ الكِتـبِ لا رَيبَ فيهِ مِن رَبِّ العــلَمين» (يونس/10،37) ذكر ويژگى تفصيل پس از تصديق بدين معنا دانسته شده كه قرآن بخشهاى مجمل كتابهاى پيشين را تفصيل و تبيين كرده است[36]؛ همچنين بشارت آمدن پيامبر اسلام به وسيله پيامبران پيشين (صف/61 ، 6) مى‌تواند به جنبه‌هاى كاستى آن اديان اشاره داشته باشد كه قرار است در دين آخرين، تكميل و بيان گردد.[37]
در كنار اين آيات به مجموعه‌اى ديگر برمى‌خوريم كه تأييد برخى احكام عقلى يا عرفى‌را دربردارد؛ سفارش به پيروى از عقل و برهان (بقره/2، 170 ـ 171)، آزاد انديشى (زمر/39، 18) و حلال شمردن خريد و فروش (بقره/2، 275) نمونه‌هاى بارزى از اين‌گونه گزاره‌هاى امضايى است. اين گونه اخير از موارد امضايى به ويژه نوع عرفى آن بيشترين بازتاب را در فقه اسلامى داشته است.

نظريه امضا و تأسيس در انديشه و فرهنگ اسلامى:

شباهت و نزديكى فراوان اديان ابراهيمى و نيز استمرار پاره‌اى آيينهاى عرب قبل از اسلام در اين دين مى‌توانسته زمينه‌ساز ظهور انديشه امضا باشد، افزون بر اين، حضور نسبتاً كم‌رنگ مباحث فقهى حقوقى در قرآن و عدم تعرض كامل به اين مباحث در مجموعه روايات پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز مؤثر بوده است، همان‌گونه كه نقش تنظيمى و نه تأسيسى كتاب و سنت، عامل مهمى‌در پيشرفت اسلام و استقبال ملتهاى غيرمسلمان از آن تلقى شده است.[38] فقهاى مسلمان در دوره ساخت نظام حقوقى اسلام به تدريج ضرورت در نظر گرفتن شرايط متغيّر زمان و مكان را دريافته، گاه با محدود ساختن قلمرو شريعت به منابع ديگرى همچون عقل[39] و رأى[40] پناه برده و گاه با تكيه بر احكام امضايى شريعت، جنبه انعطاف‌پذير آنها را براى تأمين شرايط مذكور به‌كار گرفتند[41]؛ همچنين رجوع به عرف زمانه در موارد فقدان نصّ، مناسب‌ترين راه براى پر كردن خلأهاى شريعت به شمار رفته است[42]، تا آنجا كه برخى از اهل سنت به صراحت شناخت عرف زمانه را از شروط اجتهاد ياد كرده‌اند.[43] در اين ميان از برخى فقها در موارد فقدان نصّ كه از آن به «فترة الشريعه» ياد كرده‌اند، اعتبار عرفها و شرايع قبل از اسلام گزارش شده است.[44] در همين راستا برخى ديگر به بحث از اعتبار بخشهاى غير منسوخ شرايع پيش از اسلام پرداخته‌اند كه مستلزم نوعى امضاى احكام گذشته است.[45]اين بحث در قرون بعدى با عنوان «استصحاب شرايع پيشين» به حوزه شيعه وارد شده و بحثهاى نظرى فراوانى در پى داشته[46] و اصالت عدم النسخ نيز به يارى آن آمده[47] و ثمرات عملى براى آن جستوجو شده است[48]؛ همچنين در اين بحث به مجموعه آياتى كه قرآن را تصديق كننده كتابهاى پيشين معرفى مى‌كند استناد شده است.[49] فقدان ادله خاص در ابواب معاملات[50] موجب شده كه نقش عرف در قانونگذاريهاى اين بخش از فقه روزبه‌روز افزون‌تر گشته و تمايل به امضايى‌شمردن همه يا غالب احكام ابواب معاملات[51] و توجه به شيوه شارع در اين ابواب كه بسيارى از عناوين را بدون هيچ‌گونه تغييرى، در شرع، پذيرفته[52] رو به گسترش است. در اين بين آياتى از قبيل «تِجـرَةً عَن تَراض» (نساء/4،29)، «اَحَلَّ اللّهُ البَيع» (بقره/ 2، 275) و «اَوفوا بِالعُقود» (مائده/5 ، 1) در جلب توجه فقهاى سنى و شيعه به عرفى كردن احكام معاملاتى تأثير بسزايى داشته است.[53]
متكلمان در بحث از فلسفه نياز به وحى* و نبوت، به امكان بعث رسول بدون شرع، تنها براى تأكيد مفاد عقول اشاره كرده و بدين وسيله به رفع شبهه لغويت پرداخته‌اند.[54] در همين راستا رويكرد برخى‌اصلاح‌طلبان معاصر مانند اقبال لاهورى[55]، مطهرى[56]، صدر (دو رساله النبوة الخاتمه و خلافة الانسان و شهادة الانبياء) به فلسفه ختم نبوت بر مبناى بلوغ بشر در سير تكاملى تاريخ و در نتيجه كاهشِ نياز به وحى ثابت و مستمر، در كاربردى ساختن نظريه امضاى احكام در حوزه فلسفه فقه يارى‌رسان است. صدر در اين نظريه خود از آيات فراوانى كه انسان را خليفه خداوند در زمين و داراى اختياراتى الهى مى‌شمرد يارى جسته است. آراى محموده، مشهوره يا تأديبات صلاحيه در آثار ابن‌سينا، خواجه طوسى و قطب رازى از فلاسفه مشاء[57] يا بديهيات احكام به تعبير لاهيجى[58] و سبزوارى[59] تقارب بسيارى با احكام ارشادى در فقه دارد كه امضاى مستقلات عقليه به شمار مى‌رود. ابن‌سينا از تأديبات صلاحيه به عنوان بخش مشترك همه شرايع[60] و سبزوارى از بديهيات احكام به عنوان موارد حسن و قبح ذاتى[61] ياد مى‌كند. نگاه فلسفى غزالى به دانش فقه و تبيين ماهيت دنيوى آن به ويژه با توجه به ديدگاه انعطاف‌پذير او در مصالح مرسله و مقاصد شريعت، مى‌تواند در گسترش حوزه امضائيات و فرآيند عرفى شدن شريعت بسيار اثرگذار باشد.[62] نگاه متفاوت دو نظريه تصويب و تخطئه به قلمرو شريعت، قابل پيوند با تقسيم‌بندى امضا و تأسيس است. مخطّئه با پذيرش اين پيش‌فرض كه هر واقعه‌اى را حكم شرعى مشخصى است، شريعت را پديده‌اى تأسيسى و اجتهاد را فرآيندى كاملاً اكتشافى مى‌شمرند. در مقابل، مصوّبه با پذيرش اين پيش‌فرض كه حكم خداوند تابع برداشت اجتهادى آنان است، شريعت را پديده‌اى امضايى و اجتهاد را فرآيندى ابداعى مى‌شمرند.[63]
در حوزه مطالعات تاريخى، توجه به بعد ديگرى از امضاى احكام به چشم مى‌خورد. مورخانى مانند ابن حبيب[64] و يعقوبى[65] به موارد متعددى از قوانين و سنتهاى عرب كه در شريعت اسلام استمرار يافته است، اشاره كرده‌اند. برخى به تفصيل از بازتاب آيينها و سنتهاى عرب در شريعت اسلام در اعمال و مناسك حجّ، احكام وراثت، ازدواج و طلاق، قصاص و حدود و ديات و ... بحث كرده و با نگاهى مردم شناسانه به تفسير مجموعه وسيعى از آيات مربوطه پرداخته‌اند.[66] برخى خاورشناسان نيز با بررسى تأثير نظامهاى حقوقى روم و ايران بر فقه اسلام، نتيجه گرفته‌اند كه اين دين، ارمغان جديدى براى بشريت نياورده و تنها تلفيقى بازسازى شده از نظامهاى پيشين است.[67] دانشمندان مسلمان از نگاه تاريخى و كلامى به اين اتهامات پاسخ گفته‌اند.[68]

منابع

آداب الفتوى؛ الاحكام فى اصول الاحكام، آمدى؛ احياء علوم الدين؛ احياى تفكر اسلامى؛ ارشاد الفحول الى تحقيق الحق من علم الاصول؛ اسلام و مقتضيات زمان؛ الاشارات و التنبيهات؛ الاوائل؛ بدائع الصنائع فى ترتيب الشرائع؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تحريرات فى الفقه (خيارات)؛ التعاريف؛ التعريفات؛ تفسير جوامع الجامع؛ تفسير الصافى؛ تفسير غريب القرآن الكريم؛ تفسير القرآن الكريم، سيد مصطفى خمينى؛ تفسير القمى؛ التنبيه فى الفقه الشافعى؛ تنقيح الاصول؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ جامع الشتات؛ الجامع الصغير؛ الحاشية على كفاية الاصول؛ حاشية مجمع الفائدة والبرهان؛ خاتميت؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ الذخيرة فى علم الكلام؛ روضة الطالبين و عمدة المفتين؛ زبدة الاصول؛ سرمايه ايمان؛ شرح اسماء الحسنى؛ شرح فتح القدير للعاجز الفقير؛ الطبقات الكبرى؛ العقيدة والشريعة فى الاسلام؛ عوائد الايام؛ فتح البارى شرح صحيح البخارى؛ فرائد الاصول؛ فقه السنه؛ فقه الصادق(عليه السلام)؛ فوائد الاصول؛ القواعد الفقهيه، بجنوردى؛ القواعد الفقهيه، مكارم؛ كتاب الفهرست؛ كتب و رسائل و فتاوى؛ لسان العرب؛ اللمع فى اصول الفقه؛ المبسوط؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ المحصول فى علم اصول الفقه؛ مدخل الى فلسفة الفقه؛ المستصفى فى علم الاصول؛ المعالم الجديده؛ معانى القرآن، نحاس؛ المغنى و الشرح الكبير؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ المكاسب و البيع؛ المنتقى الاصول؛ المنخول من تعليقات الاصول؛ موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم؛ الميزان فى تفسيرالقرآن؛ نقد المتن بين صناعة المحدثين؛ نهاية الافكار فى مباحث الالفاظ؛ هرمنوتيك كتاب و سنت.
على معمورى




[1]. لسان العرب، ج 1، ص 141، «اسس».
[2]. همان، ج 13، ص 130، «مضى».
[3]. كشاف اصطلاحات الفنون، ج 1، ص 371 ـ 372.
[4]. التعريفات، ص 71؛ التعاريف، ص 155.
[5]. الاحكام، ج 4، ص 253، 261؛ ارشادالفحول، ج 1، ص 329.
[6]. التنبيه، ص 134 ـ 135؛ المبسوط، ج 7، ص 115؛ كتب و رسائل و فتاوى، ج 2، ص 340، 357.
[7]. الجامع الصغير، ص 286؛ شرح فتح القدير، ج 5 ، ص 401 ، 406.
[8]. فتح البارى، ج 7، ص 393.
[9]. كتب و رسائل و فتاوى، ج 20، ص 577 .
[10].  منتقى الاصول، ج 7، ص 24 ـ 26؛ مدخل الى فلسفة الفقه، ص 97.
[11]. تحريرات فى الفقه، ج 4، ص 66 ، «خيارات».
[12]. الميزان، ج 3، ص 278.
[13]. تفسيرقمى، ج1،ص99؛ الميزان، ج3، ص126ـ127؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 166 ـ 168.
[14]. التبيان، ج1، ص 464؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص 392؛ الميزان، ج 3، ص 120 ـ 121.
[15]. التبيان، ج1، ص 472؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص 399.
[16]. مجمع البيان، ج 2، ص 770؛ جوامع الجامع، ج 1، ص 271.
[17]. الميزان، ج3، ص120ـ121؛ ج7، ص248؛ ج 10، ص 64 .
[18]. معانى‌القرآن، ج2، ص319؛ الميزان، ج5 ، ص350.
[19]. الميزان، ج 5 ، ص 351؛ ج 18، ص 30.
[20]. همان، ج 7، ص 248.
[21]. همان، ج 7، ص 192؛ ج 9، ص 241.
[22]. غريب القرآن، ص 540 ؛ الصافى، ج 1، ص 322.
[23]. التبيان، ج 1، ص 364؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص 325؛ ج 2، ص 393.
[24]. مجمع البيان، ج 1، ص 208؛ ج 3، ص 191.
[25]. همان، ج 2، ص 760.
[26]. همان، ج 3، ص 313.
[27]. تفسير سيد مصطفى خمينى، ج 5 ، ص 541 .
[28]. الميزان، ج 3، ص 8 ـ 9.
[29]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 383؛ التبيان، ج 2، ص 470؛ الميزان، ج 3، ص 201.
[30]. الميزان، ج 3، ص 312.
[31]. جامع‌البيان، مج 14، ج 28، ص 71؛ معانى القرآن، ج 2، ص 317 ـ 318.
[32]. معانى القرآن، ج 6 ، ص 364.
[33]. الميزان، ج 5 ، ص 349.
[34]. الميزان، ج 8 ، ص 245.
[35]. همان، ص 281.
[36]. همان، ج 10، ص 64 .
[37]. همان، ج 19، ص 252.
[38]. هرمنوتيك كتاب و سنت، ص 56 .
[39]. الاوائل، ج 2، ص 62 .
[40]. الطبقات، ج 2، ص 360؛ الفهرست، ص 256.
[41]. روضة الطالبين، ج 3، ص 5 ؛ المغنى، ج 4، ص 4.
[42]. فقه السنه، ج 3، ص 69 .
[43]. المبسوط، ج 16، ص 62 .
[44]. آداب الفتوى، ص 86 .
[45]. المحصول، ج‌3، ص‌274، 265؛ اللمع، ص‌136.
[46]. حاشية مجمع، ص 409؛ تنقيح الاصول، ص 347؛ حاشية على كفايه، ج 2، ص 411 ، 413.
[47]. فرائد الاصول، ج 2، ص 655 ـ 658 ؛ نهاية الافكار، ج 3، ص 174 ـ 177؛ فوائد الاصول، ج 4، ص 478 ـ 479.
[48]. فرائدالاصول، ج 2، ص 656 ـ 658 ؛ زبدة الاصول، ج 4، ص 286 ـ 287؛ القواعدالفقهيه، مكارم، ج 1، ص 326.
[49]. تفسير سيد مصطفى خمينى، ج 4، ص 506 ـ 507 .
[50]. المكاسب و البيع، ج 2، ص 355.
[51]. المكاسب والبيع،ج1، ص7؛ القواعدالفقهيه،بجنوردى، ج 4، ص 27؛ القواعد الفقهيه، مكارم، ج 2، ص 30.
[52]. فقه الصادق(عليه السلام)، ج 19، ص 15.
[53]. جامع‌الشتات، ج 2، ص 268؛ بدايع الصنايع، ج 5 ، ص 228؛ عوائد الايام، ص 1.
[54]. الذخيره، ص 323، 327.
[55]. احياى تفكر اسلامى، ص 145 ـ 147.
[56]. خاتميت، ص 63 ـ 67 .
[57]. الاشارات و التنبيهات، ج 1، ص 220 ـ 221.
[58]. سرمايه ايمان، ص 59 ـ 62 .
[59]. شرح اسماء الحسنى، ج 1، ص 106.
[60]. الاشارات و التنبيهات، ج 1، ص 220 ـ 221.
[61]. شرح اسماء الحسنى، ج 1، ص 106.
[62]. احياء علوم الدين، ج 1، ص 16 ـ 17؛ المستصفى، ص 174 ـ 180.
[63]. المنخول، ص 559 ـ 565 ؛ المعالم الجديده، ص 38 ـ 40؛ اسلام و مقتضيات زمان، ج 2، ص 171 ـ 173.
[64]. المحبر، ص236ـ242، 311 ـ 315، 319 ـ 322.
[65]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 254 ، 256.
[66].  ر.ك: المفصل، ج 5 ، ص 469 ـ 624 ؛ ج 6 ، ص 320 ـ 390.
[67]. العقيدة والشريعه، ص 11.
[68]
. ر.ك: نقدالمتن.

 

شنبه 15 مهر 1391  5:28 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

اِستحباب: فرمان غير الزامى شارع

استحباب، مصدر ثلاثى مزيد باب استفعال از ريشه «ح‌ـ‌ب‌ـ‌ب» در لغت به معناى برگزيدن چيزى است[24] و در اصطلاح فقه، يكى از احكام پنج‌گانه تكليفى است كه فعلِ آن رجحان دارد و شارع بر انجام آن تشويق كرده[25] و عمل به چنين حكمى، سزاوار ستايش و پاداش است; ولى ترك آن، كيفر و سرزنش در پى ندارد[26]، مگر در موارد خاصى كه تداوم ترك مستحبات موجب از بين رفتن فضايل اخلاقى و عواطف انسانى و وهن احكام الهى تلقى شود.
در برخى موارد، انجام دادن كار مستحب بسيار با اهميت تلقى شده و روى آوردن به مستحبات از اوصاف انسانهاى شايسته قرار داده شده است; به عنوان نمونه در آيه «والَّذينَ فى اَمولِهِم حَقٌّ مَعلوم * لِلسّائِلِ والمَحروم» (معارج/70،24‌ـ‌25) برخى گفته‌اند: اين آيه مربوط به زكات واجب است; ولى اين سخن به دو دليل مردود است: 1. اين سوره مكى است، درحالى‌كه مى‌دانيم حكم زكات در مكّه نازل نشده بود يا اگر نازل شده بود مقدار معيّنى نداشت و اين آيه از «حق معلوم» سخن به ميان آورده است. 2. در روايات اين آيه بر غير زكات واجب از موارد انفاقات مستحبى تطبيق شده است; مانند آنچه به‌صورت روزانه، هفتگى يا ماهانه به تهديدستان كمك‌مى‌شود و با آن، صله رحم انجام مى‌گيرد يا از سربار بودن برخى از افراد جامعه جلوگيرى‌مى‌شود يا مشكلات غير قابل پيش بينى مردم حل مى‌گردد.
[27] اين‌گونه صدقات هرچند مستحب است با تعبير «حق معلوم» بيان شده‌است.
شايد بتوان گفت سرّ اين‌گونه تعابير آن است كه ترك برخى از مستحبات هرچند به‌صورت موردى، عقوبتى در پى ندارد; ولى اگر به‌صورت مستمر، آن هم از سوى همه افراد جامعه صورت پذيرد، زيانهاى مهمى را متوجه جامعه اسلامى مى‌كند، چنان‌كه اگر ساختن بيمارستانها، پلها، اقامه جمعه و جماعتها و‌... به فراموشى سپرده شود خسارتهاى غير قابل جبرانى را در پى خواهد داشت، ازاين‌رو پيامبر(صلى الله عليه وآله) با كسانى كه به مسجد نمى‌آمدند و در جماعت مسلمانان شركت نمى‌كردند، برخورد مى‌كرد
[28]، با اينكه شركت در جماعت و اقامه نماز در مسجد، مستحب است.
واژه استحباب در قرآن به معناى لغوى «انتخاب و گزينش» به‌كار رفته است: «اَلَّذينَ يَستَحِبّونَ الحَيوةَ الدُّنيا عَلَى الأخِرَة» (ابراهيم/14،3 و نيز توبه/9،23; نحل/16،107; فصّلت/41،17) و به معناى اصطلاحى خود، استعمال نشده; ولى كلمات «تطوّع» و «نفل» در آيات به اين معنا آمده است.
«تطوّع» در لغت، كارى است كه انجام دادن آن بر انسان لازم نيست; ولى آن را با ميل انجام مى‌دهد.
[29] اين واژه كه به همراه «خير» مى‌آيد به معناى انجام دادن عمل نيكى است كه نفس آدمى از آن كراهت نداشته، آن را دشوار نداند و داوطلبانه انجام دهد، بر همين اساس، اين واژه در مستحبات به‌كار مى‌رود، چون در واجب، نوعى تحميل بر نفس وجود دارد; ولى مستحب با رغبت انجام مى‌گيرد[30]، پس تطوّع اخص از اطاعت است، زيرا اطاعت، افزون بر مستحب، واجب را نيز در برمى‌گيرد.[31]
خداوند در آيه 158 بقره/2 پس از بيان سعى ميان صفا و مروه، مى‌فرمايد: «و مَن تَطَوَّعَ خَيرًا فَاِنَّ اللّهَ شَاكِرٌ عَليم». بيشتر مفسران اين بخش از آيه را در خصوص انجام دادن حجّ و عمره مستحبى پس از واجب يا طواف مستحب يا هر نوع عمل مستحب ديگر دانسته‌اند.[32]
در آيه 184 بقره/2 نيز درباره كسانى كه روزه گرفتن برايشان طاقت فرساست، دستور به اطعام مسكين داده شده و مى‌فرمايد: كسى كه بيش از يك مسكين يا يك مسكين را افزون بر مقدار واجب اطعام كند[33] يا كسى كه در همه امور دينى كار نيك انجام دهد، ذخيره خوبى براى خود مهيا ساخته است[34]: «و عَلَى الَّذينَ يُطيقونَهُ فِديَةٌ طَعامُ مِسكين فَمَن تَطَوَّعَ خَيرًا فَهُوَ خَيرٌ‌لَهُ».
كلمه تطوّع به همين معنا به‌صورت اسم فاعل در آيه 79 توبه/9 نيز به‌كار رفته است. پس از فرمان پيامبر به جمع‌آورى صدقات، برخى از صدقه‌دهندگان از سوى منافقان مورد تمسخر و استهزا قرار گرفتند. قرآن، ضمن تطوّع دانستن عمل مؤمنان و تأييد آن، منافقان را نكوهش كرده و به عذاب دردناك وعده مى‌دهد:«اَلَّذينَ يَلمِزونَ المُطَّوِّعينَ مِنَ المُؤمِنينَ فِى الصَّدَقـتِ...». (توبه/9،79) مطّوّعين كه در اصل «متطوّعين» بوده به معناى كسانى است كه بيش از مقدار واجب، عمل صالح انجام مى‌دهند.
[35]
واژه «نفل» نيز در آيات قرآن در معناى استحباب به‌كار رفته است. اين واژه در لغت به معناى «زياده» است[36] و به مستحب از آن جهت كه افزون بر واجب است نافله گفته مى‌شود.
طبق مفاد آيه 79 اسراء/17 پيامبر(صلى الله عليه وآله) به خواندن نماز شب مأمور شد. برخى گفته‌اند: نماز شب در آغاز اسلام بر پيامبر واجب بود و با آمدن اين آيه، حكم وجوب، نسخ شد و بدين‌سان عملى مستحب و تطوّعى گرديد. عده‌اى نيز نفل بودن آن را براى پيامبر به معناى «زياد كننده درجات» دانسته‌اند.
[37]
مصاديق امر استحبابى در قرآن فراوان است. اين موارد به شكل صيغه امر بيان شده و امر، ظهور در وجوب دارد; ولى در فتاواى فقيهان، براساس برخى روايات و با كمك قراين حاليه و مقاليه، حمل بر استحباب شده است. از جمله اوامر استحبابى در بخش عبادات، آيه «واركَعوا مَعَ الرّ‌كِعين» (بقره/2،43) است كه از آن ترغيب و تشويق به اقامه نماز به جماعت فهميده شده است[38]; همچنين آياتى كه درباره شب زنده‌دارى* و خواندن نافله شب و خواندن قرآن به‌صورت ترتيل آمده است[39]:«قُمِ الَّيلَ اِلاّ قَليلا * ... ورَتِّلِ القُرءانَ تَرتيلا» (مزمّل/73، 2‌ـ‌7)، «و مِنَ الَّيلِ فَتَهَجَّد بِهِ نافِلَةً لَكَ». (اسراء/17،79) البته برخى، از اين آيات در خصوص شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله)استفاده وجوب كرده‌اند.[40]
در آداب اجتماعى مى‌توان به آيه‌اى كه امر به ابتداى به سلام* مى‌كند[41]: «... فَاِذا دَخَلتُم بُيوتـًافَسَلِّموا عَلى اَنفُسِكُم‌...» (نور/24،61) و آيه‌اى كه مى‌فرمايد: تحيّت را به نحو شايسته‌ترى پاسخ دهيد: «واِذَا حُيّيتُم بِتَحِيَّة فَحَيّوا بِاَحسَنَ مِنها...» (نساء/4،86) اشاره كرد.[42]
در روابط اقتصادى مى‌توان به آياتى كه نوشتن بدهى*، شاهد گرفتن بر دَيْن و گرفتن وثيقه‌را خواسته توجه داد: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اِذا تَدايَنتُم بِدَين اِلى اَجَل مُّسَمًّى فَاكتُبوهُ ... واستَشهِدوا شَهيدَينِ مِن رِجالِكُم * واِن كُنتُم عَلى سَفَر ولَم تَجِدوا كاتِبًا فَرِهـنٌ مَقبوضَةٌ...». (بقره/2،282‌ـ‌283) اين موارد از مستحبات باب معاملات شمرده شده است.[43]
در مسئله ازدواج، اسلام فراهم آوردن مقدمات ازدواج* را مستحب مى‌داند[44]: «واَنكِحوا الاَيـمى مِنكُم والصّــلِحينَ مِن عِبادِكُم واِمائِكُم...». (نور/24،33) در مسائل جزايى، خداوند اهل ايمان را به عفو و گذشت كريمانه توصيه مى‌كند: «وليَعفوا وليَصفَحوا اَلا تُحِبّونَ اَن يَغفِرَ اللّهُ لَكُم...». (نور/24،22)
گستره احكام تكليفى در روايات نيز همين‌گونه است; از ميان احكام پنج‌گانه تكليفى، تكليف* الزامى وجوب و حرمت بسيار اندك است و بيشتر افعال آدمى، حكم* اباحه و پس از آن استحباب و كراهت دارد. اهميت برخى مستحبات در شريعت اسلامى به حدّى است كه مى‌تواند از ثوابى بيشتر از واجب برخوردار باشد، چنان‌كه در روايات، ثواب زيارت امام‌حسين(عليه السلام)كه مستحب است معادل چندين حجّ قرار داده شده است
[45] يا آنكه از 70 پاداشِ سلام، 69 پاداش براى ابتداى به سلام و يك پاداش براى جواب آن قرار داده شده[46]، درحالى‌كه سلام كردن مستحب و پاسخ آن واجب است. در برخى مستحبات نيز زمينه وجوب فراهم بوده; ولى بر اثر موانعى، شارع مقدس آنها را مستحب قرار داده است، چنان‌كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)درباره مسواك زدن فرمود: «لولا أن أشقّ على أمّتى لأمرتهم بالسواك = اگر بر امتم دشوار نبود، مسواك‌زدن را واجب مى‌كردم».

منابع

بحارالانوار; البرهان فى تفسير القرآن; تاج‌العروس من جواهرالقاموس; التبيان فى تفسير القرآن; التفسيرالكبير; تفسير نورالثقلين; تفسير نمونه; تهذيب الاحكام; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; زبدة البيان فى براهين احكام القرآن; الصحاح تاج اللغة و صحاح العربيه; الفقه الاسلامى و ادلته; الكافى; كشف الاسرار و عدة‌الابرار; كفاية الاصول; مجمع البيان فى تفسير القرآن; محاضرات فى اصول الفقه; مفردات الفاظ القرآن; الميزان فى تفسيرالقرآن; موسوعة مصطلحات اصول‌الفقه; وسائل‌الشيعه.
بخش فقه و حقوق




[24]. الصحاح، ج1، ص106; تاج‌العروس، ج1، ص‌402، «حبب».
[25]. كفاية‌الاصول، ج‌1، ص‌63‌ـ‌64; محاضرات، ج‌2، ص‌123.
[26]. الفقه الاسلامى، ج‌1، ص‌68.
[27]. البرهان، ج‌5، ص‌489‌ـ‌491.
[28]. وسائل‌الشيعه، ج‌8، ص‌293.
[29]. مفردات، ص‌529، «طوع».
[30]. الميزان، ج‌9، ص‌351.
[31]. التبيان، ج‌2، ص‌44.
[32]. جامع‌البيان، مج2، ج‌2، ص‌71; التبيان، ج‌2، ص‌44‌ـ‌45; نمونه، ج‌1، ص‌544.
[33]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌440; التفسيرالكبير، ج‌5، ص‌89.
[34]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌440.
[35]. التبيان، ج‌5، ص‌267.
[36]. مفردات، ص‌820; «نفل».
[37]. كشف الاسرار، ج‌5، ص‌606.
[38]. زبدة البيان، ص‌182.
[39]. همان، ص‌142‌ـ‌143، 519.
[40]. همان، ص‌143; مجمع البيان، ج‌6، ص‌670.
[41]. زبدة البيان، ص‌475‌ـ‌476.
[42]. همان، ص‌154.
[43]. زبدة البيان، ص‌559، 575.
[44]. همان، ص‌637.
[45]. تهذيب، ج‌6، ص47; وسائل‌الشيعه، ج14، ص454.
[46]
. بحارالانوار، ج‌73، ص‌11.

 

شنبه 15 مهر 1391  5:28 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

اضطرار: در تنگنا قرار گرفتن

اضطرار مصدر باب‌افتعال از ريشه«ض‌ـ‌ر‌ـ‌ر» و به معناى «درماندگى»[1]، «پذيرش ضرر از روى ناچارى»[2] و «نيازمند چيزى شدن»[3]است. اسم مفعول آن (مضطرّ) به معناى كسى است كه ضرر و گرفتارى بر او وارد شده باشد.[4]
در اصطلاح فقهى، اضطرار كه خود از مصاديق آسانى در شريعت اسلام است، به معناى گرفتار آمدن در وضعيتى است كه در آن تكليف الزامى برداشته مى‌شود.
در علم فقه بيش از آنكه به تعريفى جامع از اضطرار پرداخته شود، مصاديق آن بيان شده است. با بررسى اين مصاديق و مثالها مى‌توان گفت اضطرار هنگامى پديد مى‌آيد كه در التزام به حكم اوليه (ترك حرام)، بيم مرگ يا بيمارى يا ... باشد.
[5] برخى در تعريف اضطرار گفته‌اند: اضطرار در فقه و حقوق مدنى حالتى است كه در آن تهديد وجود ندارد; ولى اوضاع و احوال براى انجام دادن يك عمل به‌گونه‌اى است كه انسان برخلاف ميل باطنى خود، ولى از روى قصد آن كار را انجام مى‌دهد و اين مقدار از رضا حداقل رضايى است كه وجود آن شرط نفوذ عقد است[6]، بنابراين، در اضطرار بر خلاف «اكراه»، رضايت فاعل سلب نمى‌شود و انسان براى گريز از ضرر و بر اساس مصلحت انديشى، خود از روى رضايت به فعل اضطرارى اقدام مى‌كند، از همين رو معاملات شخص مُضْطَرّ، بر خلاف معاملات مُكْرَه صحيح است و رضايتى كه شرط صحت معاملات است (نساء/4،29) در معامله مضطر وجود دارد.[7]
معناى اصلى اضطرار در متون اسلامى و منابع فقهى، هم شامل مواردى مى‌شود كه اضطرار، برآمده از عاملى درونى و نفسانى مانند گرسنگى، تشنگى و بيمارى باشد و هم مواردى را دربرمى‌گيرد كه منشأ آن، حادثه و عاملى‌بيرونى مانند تهديد يا اكراه ظالم باشد.[8] به‌كار بردن تعبير اضطرار در برابر واژه «اختيار» در منابع پيشين امامى، به ويژه منابع حديثى، از جمله شواهد مهم اين كاربرد عام است[9]; به‌طور مثال، در برخى منابع، تقيه صريحاً از موارد اضطرار قلمداد شده است.[10] فقهاى اهل سنت، اعم از متقدم و متأخر، نيز به چنين گستره عامى براى مفهوم اضطرار قائل‌اند.[11] با اين همه، به نظر شمارى از مؤلفان در منابع فقهى اماميان، به ويژه منابع متأخر، اضطرار اصطلاحى عمدتاً ناظر به ضرورتهاى درونى است و در برابر اكراه به‌كار مى‌رود.[12]

مصاديق اضطرار:

مصاديق اضطرار فراوان است; ولى مبحث اضطرار در منابع فقهى بيشتر در باب «اطعمه و اشربه» و گاه در ابواب ديگر فقهى مطرح شده است; مانند:

1. جهاد:

آنگاه كه كافران، مسلمانانِ اسير را سپر خويش قرار دهند، جز كشتن آنان براى غلبه بر كافران راهى نيست.[13]

2. ‌طهارت:

هنگامى كه وضو و غسل ضرر قابل توجّه داشته يا حفظ آب براى رفع تشنگى ضرورى باشد نوبت به تيمّم مى‌رسد.[14]

3.‌نماز:

‌در موردى كه انسان ناچار شود بايد با اشاره ركوع و سجود كند.[15]

4.‌روزه:

آنجا كه مادر بر جنين يا فرزند شيرخوار خود بترسد روزه بر او واجب نيست.[16]

5.‌حجّ:

در مورد ارتكاب اضطرارى برخى محرّمات احرام و وقوف اضطرارى عرفه و مشعر احكام خاصى در مناسك حجّ آمده است.[17]

6.‌تذكيه:

‌ آنگاه كه حيوان را از ترس تلف شدن نتوان نحر يا ذبح كرد تذكيه‌اش مجروح كردن آن است[18]; همچنين در علم اصول اين موضوع در باب اِجزاى مأمورٌ به اضطرارى از اختيارى بحث شده‌است.[19]
واژه اضطرار و مشتقات آن، 8 بار در قرآن ذكر‌شده كه به جز دو مورد (126 بقره/2 و 24 لقمان/31)، به اصطلاح فقهى اشاره‌دارد.

حكم اضطرار:

در برخى از آيات، اضطرار رافع عقوبت و در برخى ديگر، موجب حلّيت دانسته شده است; در آيه 173 بقره/2 با ذكر حرمت مردار و‌... از مضطر نفى گناه شده است: «اِنَّما حَرَّمَ عَلَيكُمُ المَيتَةَ والدَّمَ ولَحمَ الخِنزِيرِ و ما اُهِلَّ بِهِ لِغَيرِ اللّهِ فَمَنِ اضطُرَّ غَيرَ باغ و لا عاد فَلاَ اِثمَ عَلَيه...» و آيه 3 مائده/5 پس از ذكر محرّماتى، مضطرّ را مشمول آمرزش دانسته است: «حُرِّمَت عَلَيكُمُ المَيتَةُ والدَّم ... فَمَنِ اضطُرَّ فى مَخمَصَة غَيرَ مُتَجانِف لاِِثم فَاِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم». آيات 145 انعام/ 6 و 115 نحل/ 16 نيز بر همين معنا دلالت دارد; ليكن آيه 119 انعام/6 پس از ملامت بر نخوردن گوشت مذكّى، موارد اضطرار را از محرمات استثنا كرده و بر اباحه دلالت دارد: «و ما لَكُم اَلاّ تَأكُلوا مِمّا ذُكِرَ اسمُ اللّهِ عَلَيهِ وقَد فَصَّلَ لَكُم ما حَرَّمَ عَلَيكُم اِلاّ مَا‌اضطُرِرتُم اِلَيهِ...». فقيهان با توجّه به اين آيات و حديث رفع: «رفع عن أمتى تسعة أشياء... و ما اضطروا اليه‌...» [20] و تصريح به حلّيت در حديث سماعه: «و‌ليس شي مما حرّم اللّه الاّ و قد احلّه لمن اضطرّ اليه...» [21] با شرايطى اضطرار را رافع تكاليف الزامى دانسته‌اند و قاعده اضطرار: «الضرورات تبيح المحظورات» برگرفته از همين ادله است[22]، هرچند با اضطرار احكام وضعى مانند ضمان برداشته نمى‌شود، و ازاين‌رو هرگاه اضطرار به‌خوردن‌طعام ديگران باشد بذل طعام بر صاحب آن و پرداخت عوض بر مضطرّ واجب است.[23] در ذيل آيه 173 بقره/2 و نيز 3 مائده/5 پس از بيان حكم اضطرار آمده است: «اِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم». اين جمله دلالت دارد كه رخصت داده شده در مورد اضطرار از باب تخفيف بر مؤمنان است و گرنه ملاك نهى و حرمت در صورت اضطرار نيز وجود دارد.[24]
حليّت در حال اضطرار در پاره‌اى از محرّمات مورد ترديد قرار گرفته است; مانند: 1.‌نوشيدن شراب; برخى شرب خمر را براى مضطر جايز ندانسته‌اند، چون خمر رفع تشنگى نمى‌كند، يا به اين دليل كه در آيه تحريمِ خمر (مائده/ 5، 90) بر خلاف آيه تحريمِ مردار (مائده/5،3)، اضطرار استثنا نشده است.[25] 2.‌درمان با مردار; برخى به استناد روايتى از پيامبر(صلى الله عليه وآله)كه فرموده: خداوند شفاى امت مرا در محرّمات قرار نداده درمان با مردار را حرام دانسته‌اند; ولى برخى ديگر آن را جايز دانسته و معتقدند كه درمان همچون گرسنگى، مصلحتى است كه مباح بودن را ايجاب مى‌كند. آنان درباره روايت نبوى گفته‌اند كه اگر حرمت خوردن مردار (در حال اضطرار) ثابت شود اين روايت شامل بحث ما مى‌شود، درحالى‌كه ثبوت حرمت در اين شرايط، خود عين مدعاست.[26] البتّه اين پاسخ در فرض ثبوتِ روايت، قابل مناقشه است، زيرا روايت ناظر به محرّماتى است كه به عنوان اوّليه حرام شده‌است.
از آيات 173 بقره/ 2; 145 انعام/ 6 و 115 نحل/ 16 برمى‌آيد كه رفع تكليف در صورت اضطرار، به «باغى» و «عادى» نبودن: «غَيرَ باغ و‌لا‌عاد» مشروط شده است. دانشوران در برداشت از اين دو شرط و نيز در اينكه چه چيزى به اين دو‌شرط مقيد شده است بر يك نظر نيستند; برخى گفته‌اند: خوردن محرّمات به اين دو‌شرط مقيد است: «فَمَنِ اضطُرَّ غَيرَ باغ ولا‌عاد فَلاَ اِثمَ عَلَيهِ». بر اين اساس در تفسير «باغى» سه‌وجه‌است:
1. كسى كه با وجود دسترسى به حلال از آن تنفّر دارد و حرام را لذيذ پنداشته، از آن استفاده مى‌كند. 2. آن‌كه حرام را براى تلذّذ مى‌خورد.
[27] 3.‌كسى كه به چيزى كه ديگرى، به آن مضطر شده‌تجاوز مى‌كند.[28]
برخى گفته‌اند: افزون بر اكل، اضطرار، به آن دو شرط مقيد است، بنابر اين، منظور از «غَيرَ باغ و لا عاد» اين است كه در سفر خويش بر پيشواى مسلمانان خروج نكرده و سر راه بر مسلمانان نگيرد.[29] در روايتى «باغى» به كسى كه جهت خوشگذرانى شكار مى‌كند و «عادى» به دزد تفسير شده است.[30] بر پايه روايتى ديگر «باغى» كسى است كه بر امام خروج كند[31]; ولى به نظر مى‌رسد «غَيرَ باغ و لا عاد» معنايى عام دارد كه همه موارد پيشگفته را شامل مى‌شود و ذكر موارد خاص در روايات از باب ذكر مصاديق است.[32] در آيه 3‌مائده/5 از اين دو قيد با عنوان كلّىِ «غَيرَ‌مُتَجانِف لاِِثم» تعبير شده است; يعنى مضطرى كه محرّمات را براى لذّتجويى نخورده، يا از حدّى كه براى نجات او لازم است تجاوز نكرده است.[33]برخى هم آن را به معناى عدم تمايل به گناه دانسته‌اند.[34]
با نظر به حرمت خودكشى و به‌هلاكت‌انداختن خويش كه از آيه 195 بقره/ 2: «...‌ولاتُلقوا بِاَيديكُم اِلَى التَّهلُكَة...» و آيه 29 نساء/ 4: «...‌و‌لاتَقتُلوا اَنفُسَكُم...» بر مى‌آيد، ممكن است گفته شود هرچند مضطر، «عادى» يا «باغى» باشد، لازم است از مردار بخورد، اگر‌چه معصيت‌كار است، زيرا حفظ نفس عقلا واجب است وعقل او را به ارتكاب قبيحى (خوردن حرام) ملزم مى‌كند كه مفسده آن از هلاكت كمتر است و در اين مورد با وجودِ اضطرار، عقوبت هم وجود دارد، زيرا اضطرار از سوء اختيارِ خود شخص ناشى شده‌است.[35] در پاسخ مى‌توان گفت اولاً «باغى» و «عادى» كه مردار را حلال‌دانسته يا آن را به جهت تلذّذ مى‌خورند در حقيقت مضطر نيستند، زيرا مضطر كسى است كه در حال اختيار از خوردن مردار خوددارى كند.[36] ثانياً چنان‌كه برخى گفته‌اند، براى مضطرى كه بر امام خروج كرده، خوردن مردار جايز نيست، زيرا جان او احترامى ندارد و در مرگ او مفسده‌اى نيست و ادله «وجوب» كشتن چنين فردى اگر او را به خودكشى موظف نكند ادله «حرمت» خودكشى شامل او نمى‌شود.[37] اگر مضطر «عادى» و «باغى» نباشد و بر اثر خوددارى از خوردن مردار بميرد، خودكشى كرده و مرتكب حرام شده است، زيرا نهى آيه 29 نساء/4 او را شامل مى‌شود[38] و با‌توجّه به وجوب حفظ نفس، برخى خوردن مردار را واجب‌دانسته‌اند.[39]

اضطرار زمينه توجه به خدا:

اضطرار فقهى در گستره تكليف الزامى مطرح است; ليكن در فرهنگ قرآن به آن منحصر نبوده و درباره حالتى كه انسان بر اثر گرفتارى شديد توان خويش را از دست داده، از غير خدا نااميد شده و به درگاه خداوند روى آورده است، نيز اضطرار به‌كار رفته‌است.
گرفتاريها موجب مى‌شود كه انسان به خود آيد و پرده غفلت از چهره فطرت كنار رود و نااميدى از وسائل مادّى و اميد به قدرتى فوق همه قدرتها وجود آدمى را فرا گيرد، به نحوى كه با تمام هستى خويش و با تضرع به سوى خدا رود. اين حقيقتى است كه در آيات فراوانى يادآورى شده است; در آيات 40‌ـ‌41 انعام/6 مى‌فرمايد: به هنگام عذاب، غير خدا را فراموش مى‌كنيد و تنها خدا را مى‌خوانيد: «قُل اَرَءَيتَكُم اِن اَتـكُم عَذابُ اللّهِ اَو اَتَتكُمُ السّاعَةُ اَغَيرَ اللّهِ تَدعونَ اِن كُنتُم صـدِقين * بَل اِيّاهُ تَدعونَ فَيَكشِفُ ما تَدعونَ اِلَيهِ اِن شاءَ وتَنسَونَ ما تُشرِكون». در آيه 12 يونس /10 نيز بر اين حقيقت تأكيد شده كه هنگامى كه به انسان زيان و ناراحتى برسد ما را در حالات گوناگون مى‌خواند; ولى هنگامى كه ناراحتى را از او برطرف ساختيم ما را فراموش مى‌كند; گوياهرگز براى رفع مشكل خويش ما را نخوانده بود. در آيات 22‌ـ‌23 يونس/10 مى‌گويد: هنگام گرفتارى در امواج سهمگين دريا خالصانه ما را مى‌خوانند و وعده سپاسگزارى مى‌دهند; ولى پس از رهايى، به ناحق در زمين ستم مى‌كنند. آيات 65‌ـ‌66 عنكبوت/29 و 67 اسراء/17 نيز به‌همين مضمون اشاره دارد. آيه 23 روم/30 و 53 نحل/16 نير از خواندن خدا به هنگام رنج و زيان خبر مى‌دهد.
برخى آيات، حكمت سختيها و اضطرار را تضرّع و التجا به درگاه خدا دانسته است; آيه‌42‌انعام/6 مى‌گويد: امتهاى پيشين را با شدت و رنج و ناراحتى مواجه ساختيم، شايد خضوع كنند و تسليم شوند: «... فَاَخَذنـهُم بِالبَأساءِ والضَّرّاءِ لَعَلَّهُم يَتَضَرَّعون». در آيه 76 مؤمنون/23 مى‌فرمايد: مردم را به عذاب و بلا گرفتار ساختيم; اما آنان در برابر پروردگارشان تواضع و تضرّع نمى‌كنند: «ولَقَد اَخَذنـهُم بِالعَذابِ فَمَا استَكانوا لِرَبِّهِم وما يَتَضَرَّعون». در آيات ديگرى مانند 43‌انعام/6 و 94 اعراف/7 نيز به اين مضمون اشاره شده است.
برخى آيات نيز بر استجابت دعاى مضطر دلالت دارد; مانند آيات 83‌ـ‌84 انبياء/ 21 كه از نيايش خاضعانه ايّوب و مستجاب شدن دعايش و باز گرداندن خاندانش ياد كرده است: «واَيّوبَ اِذ نادى رَبَّهُ اَنّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ واَنتَ اَرحَمُ الرّاحِمين * فَاستَجَبنا لَهُ فَكَشَفنا ما بِهِ مِن ضُرّ وءاتَينـهُ اَهلَهُ ومِثلَهُم مَعَهُم رَحمَةً مِن عِندِنا وذِكرى لِلعـبِدين» آيه 62 نمل/27 در مقايسه پروردگار با خدايان دروغين، از خداوند به «اجابت‌كننده دعاى مضطر» ياد كرده است: «اَمَّن يُجيبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ ويَكشِفُ السّوءَ ويَجعَلُكُم خُلَفاءَ الاَرضِ اَءِلـهٌ مَعَ اللّهِ قَليلاً ما‌تَذَكَّرون» در تفسير مضطر در اين آيه آراى گوناگونى نقل شده; ليكن بيشتر آنها ناظر به اين است كه منظور كسى است كه در ناملايمات زندگى از غير خدا نااميد شده و به درگاه خدا روى‌آورده است. بعضى روايات، شأن نزول اين آيه را‌قائم آل‌محمّد(عليه السلام)دانسته كه در «مقام» دو‌ركعت نمازگزارده، خدا را مى‌خواند و خداوند گرفتاريش را برطرف ساخته، او را در زمين خليفه‌قرار مى‌دهد.
[40]
از اشكال بر آورده نشدن دعاى برخى مضطرها چنين پاسخ داده شده كه اولا برآورده شدن دعاى مضطر به مصلحت وابسته است، ازاين‌رو شايسته است انسان خواسته خود را از خداوند، مشروط به مصلحت بخواهد، بنابراين گرچه عنوان، صلاحيت شمول همه درماندگان را دارد; ولى شرط وجود مصلحت در استجابت دليل بر عدم عموم است.[41] ثانياً مفرد معرفه (المضطرّ) مفيد عموم نيست و تنها بر اصل ماهيّت دلالت‌مى‌كند. قهراً براى ثبوت حكم، يك فرد از ماهيت كافى است و نيازى نيست كه حكم براى همه افراد ثابت شود.[42]ثالثاً آوردن وصفِ اضطرار در آيه، خود گواه بر درخواست حقيقى داعى است، زيرا تا انسان در تنگناى اضطرار واقع نشود خواسته‌اش خالص نمى‌شود. از قيد «اِذا دَعاهُ» استفاده مى‌شود كه بايد درخواست فقط از خدا باشد و اين معنا در صورتى محقق مى‌شود كه درخواست‌كننده از همه اسباب ظاهرى نااميد شود و فقط دل به خدا ببندد، زيرا اگر توجه او به اسباب ظاهرى باشد، در مقام دعا صادق نبوده و حقيقتاً خدا را نخوانده است، پس آنگاه كه انسان در دعايش صادق باشد و فقط خدا را بخواند، دعاى او مستجاب و گرفتارى اوبرطرف مى‌شود، پس اساساً اشكال وارد نيست، چون دعاى هيچ مضطرى بى‌پاسخ نمى‌ماند.[43]

منابع

الاستبصار فيما اختلف من الاخبار; البحر الرائق شرح كنز الدقائق; البرهان فى تفسير القرآن; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; ترمينولوژى حقوق; التعاريف; تفسير‌العياشى; التفسير الكبير; تفسير كنزالدقائق و بحر‌الغرائب; تفسير نورالثقلين; جامع البيان عن تأويل آى‌القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جواهر الكلام فى شرح شرايع الاسلام; حاشية المكاسب; الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهره; شرايع الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام; رياض المسائل فى تحقيق الاحكام بالدلائل; العروة‌الوثقى; قواعد الاحكام; كتاب الخلاف; الكافى، حلبى; الكافى، كلينى; كتاب البيع، مصطفى خمينى; كتاب‌البيع، قديرى; الكشاف; لسان العرب; مدارك الاحكام فى شرح شرائع‌الاسلام; مصباح الفقاهه، خويى; مصطلحات الفقه و معظم عناوينه الموضوعيه; مفردات الفاظ القرآن; مقالات‌الاصوليين; المقنعه; المكاسب; منتهى‌المطلب; من‌لا‌يحضره الفقيه; منهاج‌الصالحين، حكيم; منية‌الطالب فى شرح المكاسب; مواهب الرحمن فى تفسير القرآن; الميزان فى تفسير القرآن; نظرية‌الضروره; نهاية‌الافكار فى مباحث الالفاظ; النهاية فى مجرد الفقه و الفتاوى; وسائل الشيعه.
غلامرضا مغيثى




[1]. لسان العرب، ج‌8، ص‌46، «ضرر».
[2]. مفردات، ص‌504.، «ضرر».
[3]. لسان‌العرب، ج‌8، ص‌45، «ضرر».
[4]. التحقيق، ج‌7، ص‌26.
[5]. شرايع الاسلام، ج‌3، ص‌229.
[6]. ترمينولوژى حقوق، ص‌56.
[7]. منية الطالب، ج‌1، ص‌388; حاشية المكاسب، ج‌2، ص‌48; كتاب البيع، قديرى، ص‌399.
[8]. التعاريف ج1، ص71، «اضطرار»; كتاب البيع، مصطفى خمينى، ص‌340; مصباح الفقاهه، ج‌3، ص‌312.
[9]. من لا يحضره الفقيه، ج‌3، ص‌344; تهذيب، ج‌2، ص46، ج‌5، ص‌272; المقنعه، ص‌784.
[10]. جواهرالكلام، ج‌36، ص‌427.
[11]. البحر الرائق، ج‌8، ص‌132; نظرية الضروره، ص‌65.
[12]. مصباح الفقاهه، ج‌3، ص‌312.
[13]. رياض المسائل، ج‌2، ص‌564; جواهرالكلام، ج‌21، ص‌68.
[14]. الخلاف، ج‌1، ص‌153; منتهى‌المطلب، ج‌1، ص‌135.
[15]. الكافى، حلبى، ص‌146; المهذب، ج‌1، ص‌110.
[16]. مدارك الاحكام، ج‌6، ص‌156; جواهرالكلام، ج‌16، ص‌346.
[17]. العروة الوثقى، ج‌2، ص‌547.
[18]. النهايه، ص‌583; قواعد الاحكام، ج‌3، ص‌314.
[19]. نهاية الافكار، ج‌1، ص‌227.
[20]. وسائل الشيعه، ج‌15، ص‌369.
[21]. نورالثقلين، ج‌1، ص‌155; وسائل الشيعه، ج‌5، ص‌483.
[22]. الحدائق الناضره، ج‌14، ص‌279; المكاسب، ج‌2، ص‌21.
[23]. شرايع‌الاسلام، ج‌3، ص‌230; الخلاف، ج‌6، ص‌95.
[24]. مقالات الاصول، ج‌2، ص‌165; تنقيح الاصول، ص‌50; الميزان، ج‌1، ص‌462.
[25]. الخلاف، ج6، ص97; تفسير قرطبى، ج‌2، ص‌153; شرايع‌الاسلام، ج‌3، ص‌231;
[26]. التفسير الكبير، ج‌5، ص‌27.
[27]. جامع‌البيان، مج2، ج2، ص120; مجمع‌البيان، ج1، ص467; التفسير الكبير، ج‌5‌، ص13‌ـ‌14.
[28]. التفسيرالكبير، ج5، ص14; كنزالدقائق، ج2، ص221.
[29]. التفسير الكبير، ج‌5، ص‌14.
[30]. الكافى، ج‌3، ص‌438.
[31]. تفسير عياشى، ج‌1، ص‌93.
[32]. الميزان، ج‌1، ص‌427.
[33]. جامع البيان، مج‌4، ج 6، ص‌116.
[34]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌247.
[35]. منهاج‌الصالحين، ج2، ص377; مواهب‌الرحمن، ج‌2، ص‌314.
[36]. جواهر الكلام، ج‌36، ص‌430.
[37]. منهاج الصالحين، ج‌2، ص‌377.
[38]. تفسير قرطبى، ج‌1، ص‌179.
[39]. الخلاف، ج‌6، ص‌94، 95; شرايع‌الاسلام، ج‌3، ص‌230; مواهب‌الرحمن، ج‌10، ص‌349.
[40]. البرهان، ج‌4، ص‌32، ح 9.
[41]. الكشاف، ج‌3، ص‌377.
[42]. الكشاف، ج‌3، ص‌377; التفسيرالكبير، ج‌24، ص‌208‌ـ‌209.
[43]
. الميزان، ج‌15، ص‌381.

 

شنبه 15 مهر 1391  5:28 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

اِجزاء: كفايت كردن مأموربه اضطرارى از مأموربه اختيارى و نيز مأموربه ظاهرى از واقعى

لغويان يكى از معانى اجزاء را بسنده كردن و اكتفا دانسته‌اند.[17] اين واژه در اصطلاح علم اصول، به‌معناى كفايت كردن مأموربه اضطرارى از اختيارى و مأموربه ظاهرى از واقعى است كه لازمه‌اش، سقوط اعاده و قضا است;[18] مثلاً، اگر كسى در حال ضرورت، با تيمم نماز بخواند، اين نماز، كفايت مى‌كند و لازم نيست بعد از برطرف شدن عذر در خارج وقت، با وضو نماز بخواند; البته اگر مكلف در قسمتى از وقت بتواند به وظيفه اختيارى عمل كند و اضطرار، مربوط به قسمتى از وقت باشد، در اين صورت اضطرار صدق نمى‌كند; چون مكلف در فاصله زمانى بين اوّل تا آخر وقت، قدرت بر انجام وظيفه با تمام اجزا و شرايط را دارد;[19] هم‌چنين كسى كه نماز را در سفر، از روى جهل، تمام خوانده و در تمام وقت، در اين جهل معذور بوده، بعد از آن كه فهميد وظيفه‌اش نماز‌قصر بوده، مى‌تواند به همان نماز 4 ركعتى اكتفا‌كند.
پيش از ورود در آيات، تذكر دو نكته لازم‌است: برخى، به اطلاق مقامى در آيات استدلال كرده‌اند; چون در مقام بيان وظيفه مكلّفان است و به تكليف اضطرارى بسنده كرده و تكليف ديگرى را بيان ننموده است; بنابراين، آشكار مى‌شود كه آن‌چه انجام گرفته، مجزى است.
[20] اطلاق پيش گفته در برابر اطلاق لفظى است كه اگر كلامى صادر شود و گوينده در مقام بيان مقصود خويش باشد و قيدى را ذكر نكند، روشن مى‌شود كه قيد مذكور، دخالتى در غرض وى نداشته است. برخى نيز استدلال كرده‌اند كه از آيات استفاده مى‌شود نماز مضطر، مانند نماز شخص مختار، مصداقى از مصاديق طبيعت نماز است; بنابراين با انجام آن، «طبيعت» موجود شده، قهراً امر ساقط خواهد بود.[21]

آيات اجزاء:

برخى از اصوليان[22] از بعضى آيات، براى اجزاء استفاده كرده‌اند.

1. اجزاى تيمّم از وضو يا غسل:

 «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اِذا قُمتُم اِلَى الصَّلوةِ فَاغسِلوا وُجوهَكُم و اَيدِيَكُم اِلَى المَرافِقِ ... و اِن كُنتُم جُنُبـًا فَاطَّهَّروا واِن كُنتُم مَرضى اَو عَلى سَفَر اَوجاءَ اَحَدٌ مِنكُم مِنَ الغائِطِ اَو لـمَستُمُ النِّساءَ فَلَم تَجِدوا ماءً فَتَيَمَّموا صَعيدًا طَيِّبـًا...= اى كسانى‌كه ايمان آورده‌ايد! چون به نماز برخاستيد، صورت و دست‌ها را تا آرنج بشوييد... و اگر جنب بوديد، خود را بشوييد [غسل نماييد] و اگر بيمار يا در سفر بوديد يا يكى از شما از قضاى حاجت آمد، يا با زنان آميزش كرديد و آبى نيافتيد، با خاك پاك تيمم* كنيد». (مائده/5، 6) «...واِن كُنتُم مَرضى اَو عَلى سَفَر اَو جاءَ اَحَدٌ مِنكُم مِنَ الغائِطِ اَو لـمَستُمُ النِّساءَ فَلَم تَجِدوا ماءً فَتَيَمَّموا صَعيدًا طَيِّبـًا‌...» (نساء/4،43) قرطبى[23] و صاحب المنار[24] در ذيل اين آيات گفته‌اند: پس از فراغ از نماز، اعاده لازم نيست; چون مكلّف، به وظيفه خود عمل كرده است.

2. اجزاى نماز نشسته يا خوابيده، از نماز كامل (اختيارى):

 «اَلَّذينَ يَذكُرُونَ اللّهَ قِيـمـًا و قُعودًا و عَلى جُنوبِهِم...= آنان‌كه خدا را در حال ايستاده و نشسته و خوابيده ياد مى‌كنند». (آل‌عمران/3، 191) در رواياتى، ياد خدا به نماز تفسير شده است.[25] «فَاِذا قَضَيتُمُ الصَّلوةَ فَاذكُروا اللّهَ قِيـمـًا و قُعودًا و عَلى جُنوبِكُم فَاِذا اطمَأنَنتُم فَاَقِيموا الصَّلوةَ‌...». (نساء/4، 103) طبرى و بيش‌تر مفسران، اين آيه را به بعد از نماز مربوط دانسته‌اند;[26] ولى محمّد بن‌على‌بن‌ابراهيم، «اِذا‌قَضَيتُمُ الصَّلوةَ» را به وجوب نماز تفسير كرده است.[27] اين مطلب از سيدمرتضى نيز در رساله محكم و متشابه نقل شده است.[28] از ابن‌مسعود نيز نقل شده كه «فَاذكُروا اللّهَ» با اراده نماز ارتباط دارد;[29] بنابراين، آيه دلالت مى‌كند كه هنگام رويارويى با دشمن نماز را آن‌گونه كه مى‌توانيد (ايستاده، نشسته يا خوابيده) بگزاريد.

3. اِجزاى نماز سواره در حال جنگ يا هر ضرورتى:

 «حـفِظوا عَلَى الصَّلَوتِ و الصَّلوةِ الوُسطى و قوموا لِلّهِ قـنِتين * فَاِن خِفتُم فَرِجَالاً اَو رُكبَانـًا فَاِذا اَمِنتُم فَاذكُروا اللّهَ كَما‌عَلَّمَكُم ما لَم‌تَكونوا تَعلَمون= در انجام نمازها و به خصوص نماز ميانه كوشا باشيد و از روى خضوع و خشوع براى خدا به پاخيزيد و اگر به‌علت جنگ يا خطر ديگرى بترسيد، نماز را در‌حال پياده يا سواره انجام دهيد و هنگامى‌كه امنيت يافتيد، خدا را ياد كنيد كه آن‌چه نمى‌دانستيد به شما آموخت». (بقره/2، 238‌ـ‌239) براساس فتاواى فريقين اگر كسى بدين صورت نماز بخواند، مجزى‌است.[30] ماوردى، از اهل حجاز[31] و قرطبى نيز از شافعى[32] نقل كرده كه چون با عذر بوده اعاده ساقط است.

4. اجزاى نماز خوف در حال جنگ، از نماز اختيارى:

 «و‌اِذَا كُنتَ فيهِم فَاَقَمتَ لَهُمُ الصَّلوةَ فَلتَقُم طَـائِفَةٌ مِن هُم مَعَكَ وليَأخُذوا اَسلِحَتَهُم فَاِذا سَجَدوا فَليَكونوا مِن وَرائِكُم ولتَأتِ طَـائِفَةٌ اُخرى لَم يُصَلّوا فَليُصَلّوا مَعَكَ...= اى‌پيامبر! هنگامى كه در ميان جنگ‌جويان باشى و نماز را براى آن‌ها برپا كنى، بايد دسته‌اى از آن‌ها با تو بر خيزند و سلاح‌هايشان را با خود برگيرند و هنگامى كه سجده كردند [ونمازشان را به پايان رساندند] بايد به پشت سر شما روند و آنان كه نماز را نخوانده‌اند، بيايند و با تو نماز بخوانند». (نساء/4،‌102) نماز خوف با نماز در‌حال اختيار، تفاوت دارد و اطلاق آيه دليل بر اجزا است; هر چند در چگونگى نماز خوف اختلاف وجود‌دارد.[33]
اين آيات، به موارد خاص نظر دارد كه برخى، از آن‌ها براى اجزاء استفاده كرده‌اند.

5. اجزاى هر تكليف اضطرارى:

آياتى به‌طور عام و بدون در نظر داشتن موارد خاص، به‌تكاليف اضطرارى اشاره دارد: «...‌فَمَنِ اضطُرَّ غَيرَ باغ و لا عاد فَلاَ اِثمَ عَلَيهِ‌...= كسى‌كه مجبور باشد، اگر ستمگر و متجاوز نباشد، گناهى بر او نيست». (بقره/2، 173) حضرت‌صادق(عليه السلام)اين آيه را بر نماز تطبيق كرده‌اند[34]. شايد بتوان اجزاء را از آن‌چه در تخفيف و آسان بودن تكاليف وارد شده نيز استفاده كرد: «...‌يُريدُ اللّهُ بِكُمُ اليُسرَ ولا يُريدُ بِكُمُ العُسرَ‌...= خداوند، راحتى شما را مى‌خواهد نه زحمت شما را» (بقره/2، 185); چون اگر پس از رفع اضطرار، اعاده و قضا لازم باشد، خلاف مصلحت تسهيل خواهد بود.[35]

منابع

اصول الفقه، مظفر; بحارالانوار; تفسير المنار; جامع‌احاديث الشيعه; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; الكافى; كفاية الاصول; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; محاضرات فى اصول الفقه; مواهب الرحمن فى تفسير القرآن، سبزوارى; النكت‌والعيون، ماوردى; نهاية‌الاصول; النهاية فى غريب‌الحديث والاثر.
سيد محمدهادى موسوى




[17]. النهايه، ج‌1، ص‌266.
[18]. كفاية‌الاصول، ج1، ص‌82 و 84‌; محاضرات، ج‌2، ص222.
[19]. محاضرات، ج‌2، ص‌240.
[20]. كفاية‌الاصول، ج‌1، ص‌85‌; محاضرات، ج‌2، ص‌222.
[21]. نهاية‌الاصول، ج‌1، ص‌116.
[22]. همان; اصول‌الفقه، ج‌1، ص‌248.
[23]. تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌152.
[24]. المنار، ج‌5، ص‌127‌ـ‌128.
[25]. جامع‌احاديث‌الشيعه، ج 5، ص‌280 ـ 281.
[26]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌158.
[27]. بحارالانوار، ج‌79، ص‌298.
[28]. جامع احاديث الشيعه، ج‌5، ص‌283.
[29]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌158.
[30]‌.جامع‌البيان، ج‌2، ص‌781; مواهب الرحمن، ج‌4، ص‌85‌; الفرقان، ج‌2‌ـ‌3، ص‌137.
[31]. تفسير ماوردى، ج‌1، ص‌310.
[32]. تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌146.
[33]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌156.
[34]. الكافى، ج‌3، ص‌410.
[35]
. اصول‌الفقه، ج‌1، ص‌248.

 

شنبه 15 مهر 1391  5:28 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فلسفه علم فقه (1)

فلسفه علم فقه (1)

آيت الله شيخ جعفر سبحانى

 

چكيده:

مقاله حاضر در يك نگاه اجمالى به موضوع فلسفه فقه، در مقام نقد و بررسى ديدگاهى است كه علم فقه را ناقص، محدود و براى اداره و تدبير زندگى اجتماعى، ناتوان دانسته و بر اين باور است كه اين علم، حيلت‏آموز، ظاهربين، مصرف‏كننده از ديگر علوم، تابع و متاثر از تحولات اجتماعى و سياسى، تكليف‏مدار و نه حق‏مدار است و جامعه فقهى را نيز لزوما يك جامعه دينى ندانسته و فقه را در پيشبرد جامعه مدرن، ناكارامد معرفى كرده است.
اين مقاله در فضايى صميمى به نقد و تحليل ديدگاه يادشده پرداخته است. (2)
موضوع بحث، نقد و بررسى ويژگيهايى است كه برخى از نويسندگان محترم نسبت‏به فقه اسلامى نوشته‏اند. قبل از هر چيز پاسخ به اين پرسش ضرورى است كه اين‏گونه بحثها بايد تحت چه عنوانى مطرح شوند؟
اگر كلمه فلسفه، مفرد ذكر شود به معناى هستى‏شناسى است البته برخى هم آن را به معنى جهان‏شناسى مى‏دانند ولى معناى هستى‏شناسى بهتر است; زيرا مفهوم واجب الوجود را هم دربرمى‏گيرد. وقتى كلمه فلسفه با پسوند خاصى مثل فلسفه تاريخ به كار مى‏رود مفهوم ديگرى پيدا مى‏كند يا به تعبير بهتر، مصداق ديگرى مى‏يابد كه در اين صورت فلسفه تاريخ به معناى هستى‏شناسى نخواهد بود بلكه اشاره دارد به دانشى به نام تاريخ و دانشى به نام فلسفه تاريخ.
فقه و فلسفه فقه، نيز دو علم متفاوت از هم به شمار مى‏روند; دانشى كه درباره افعال مكلف سخن بگويد، روا و ناروا را روشن سازد و به تعبير علمى، حلال و حرام را بيان كند و افعال مكلف را مرزبندى نمايد، علم فقه نام دارد. «العلم باحث عن احوال افعال المكلفين. » هر چند حضرت امام خمينى‏قدس سره موضوع فقه را گسترده‏تر از اين مى‏دانستند كه خود مقام ديگرى را براى بحث مى‏طلبد ولى در اين‏جا ما فعل مكلف را مطرح مى‏كنيم و حكمش را به عنوان وجوب و حرمت، استحباب و كراهت‏يا اباحه بيان مى‏كنيم.
هرگاه موضوع علم فقه، كل‏نگرى باشد به عنوان مثال گفته شود موضوع طهارت تا ديات چيست؟ يا مبادى تصوريه، مبادى تصديقيه و غايت اين علم چيست؟ پاسخ تمام اين پرسشها در علمى به نام فلسفه فقه مورد بحث قرار مى‏گيرد. از اين رو فلسفه فقه به يك اعتبار دانش نوپاست و به اعتبارى هم نيست; نوپاست‏به اين معنا كه امروزه به صورت يك علم مدون در بيايد، و نوپا نيست، زيرا اكثر اين مباحث، كم و بيش در علم اصول مطرح شده و گاهى هم در بخشهاى ديگر بحث‏شده‏است. بنابراين، بيان ويژگيهاى فقه و دفاع از اين ويژگيها و تجزيه و تحليل آنها، جزء علم فقه نيست و فقيه با اين امور كارى ندارد; چرا كه اين امور جزء فلسفه فقه است كه درباره مبادى تصورى و مبادى تصديقى، همچنين غايات و بيان ويژگيها و دفاع از علم فقه و نقد اشكالات آن، بحث مى‏كند و لازم است مورد توجه ويژه‏اى قرار گيرد و به عنوان يك دانش در حوزه علميه مطرح گردد. البته بايد نسبت‏به نقدهايى كه در باره فقه مى‏شود، كاملا استقبال شود زيرا موجب تكامل علم فقه است. در لغت عرب مى‏گويند «الحقيقة بنت البحث‏» ; حقيقت زاييده مكالمه و محاوره است. اگر اين نقدها و تحليل‏ها در يك افق روشن و فضايى دوستانه مطرح شود، مايه انفتاح فقه و تكامل آن مى‏شود. اگر اين مسائل را مطرح مى‏كنيم، تنها به عنوان طرح بحث است; نه نقدى بر طراح سؤال داريم و نه اشكال شخصى; بلكه فكر را مطرح كرده و در اطراف آن بحث مى‏كنيم. اين سؤالات در شماره 46 مجله كيان مطرح شده است و از يك مقامى خواسته‏اند كه به اين پرسشها پاسخ بگويد. ما هم در اين بحث تمام اين پرسشها را جزء به جزء مطرح نموده و آنها را مورد بررسى قرار خواهيم داد:

1- كمال منابع فقه

«علم فقه از آن نظر كه يك علم بشرى است، همواره ناقص است و امكان تكامل بيشتر و بيشتر را دارد، نه فقط تحقيقات درون فقهى، بل تحولات علم اصول مى‏تواند علم فقه را شديدا متحول كند از اين روى، ادعاى كمال آن بى‏وجه است.» در مورد اين پرسش بايد گفت: اين‏كه مى‏گويند علم فقه يك دانش بشرى است، مقصودشان از اين سخن چيست؟ آيا كتابهاى مدون فقهى، مانند نهايه شيخ طوسى، مكاسب، جواهر و... مقصود است در اين صورت ادعاى درستى است; چرا كه يك فكر بشرى است و مسلما فكر بشر اين كتابها را به نام نهايه و مكاسب و... پديد آورده است و اگر مقصود سؤال‏كننده بشرى بودن منابع و مصادر فقه، يعنى همان كتاب و سنت است، اين عقيده اشتباه است; چرا كه منابع فقه ما، وحى خطاناپذيرند پس بايد بين فقه مدون و منابع فقه تفاوت گذاشت. عبارتهاى دو پهلو در اين گونه موارد براى اشخاص كم‏اطلاع مضر است زيرا ممكن است گمان برند كه فقه به طور كلى انديشه بشرى است. اين‏كه سؤال‏كننده مى‏گويد علم بشرى همواره ناقص است و ناقص احتياج به تجزيه و تحليل دارد، آيا مقصودش اين است كه فقه ما پاسخگوى نيازهاى امروز بشر نيست؟ اگر مقصود اين باشد، پذيرفته نيست زيرا فقه ما پاسخگوى تمام احكام و حوادثى است كه امروزه رخ مى‏دهد. در اين چهارده قرن نيز فقه در برابر حوادث، ناكام نبوده است. چون عامل اجتهاد در ميان ماست نمى‏توان فقه را در پاسخ به سؤالات ناتوان دانست. و اگر مقصودش اين است كه فقه امروز نمى‏تواند حوادث يك قرن بعد را پاسخگو باشد، ادعاى درستى است اما اين دليل بر ناتوانى منابع فقه نيست چراكه منابع فقه، پاسخگوى نيازهاى يك قرن بعد هم خواهد بود. بنابراين، اگر چه كمال مطلق در فقه امروزى نيست اما در منابع فقه ما اين كمال وجود دارد و اين موجب افتخار ماست.

2- فقه و جامعه‏سازى

«علم فقه، علمى دنباله‏رو است; يعنى جامعه‏ساز و طراح و برنامه‏ريز نيست‏بلكه وقتى جامعه ساخته شد و شكل و صبغه خاصى به خود گرفت، فقه، احكام آن را صادر مى‏كند...» مجموع اين سؤال از دو بخش تشكيل شده است:
1- فقه علم دنباله‏رو است; يعنى پس از آن كه حادثه‏اى رخ مى‏دهد، در صدد پاسخ آن برمى‏آيد.
2- فقه جامعه ساز و برنامه‏ريز نيست.
در پاسخ بخش اول بايد گفت كه مراد از دنباله‏رو بودن چيست؟ اگر مراد آن است كه علم فقه كاملا مصرف كننده است، پاسخ آن در بند 6 آمده است و اگر مقصود آن است كه پس از وقوع حادثه‏اى، فقه در صدد پاسخ آن بر مى‏آيد بايد گفت اين اختصاص به علم فقه ندارد بلكه بسيارى از علوم داراى چنين ويژگى هستند علم پزشكى نيز همين‏گونه است; يعنى ابتدا بيمارى به وجود آمد سپس طب آن را معالجه كرد. اصولا كار علم اين است كه دنباله‏رو باشد، يعنى حادثه‏ها را پاسخ مى‏دهد.
اما اين‏كه علم فقه جامعه‏ساز و برنامه‏ريز نيست، در پاسخ بايد گفت اگر ابواب فقه را مجموعا در نظر بگيريد، مثل باب جهاد، باب مديريت، باب معاشرت و... همه برنامه‏ساز هستند. به عنوان نمونه كتاب عشرت وسائل‏الشيعه همه برنامه است; به مردم آداب و اخلاق ياد مى‏دهد، كيفيت معاشرت ياد مى‏دهد، پس چگونه مى‏گوييد برنامه‏ريز نيست؟ بنابراين، برنامه‏ريز نبودن فقه پذيرفته نيست زيرا مسائل اخلاقى و سنن و آداب همه و همه برنامه‏اند يعنى به مردم الگو معرفى مى‏كنند.
نكته ديگر اين‏كه اسلام نيامده است تا عقول و انديشه‏ها را تعطيل كند. اصولا دين و آيين خاتم بايد كليات را بگويد و برنامه‏ريزى را به خود مردم واگذار كند تا انديشه‏ها بارور شود.
اسلام فرموده است «النظافة من الايمان‏» (3) اما كيفيت نظافت در جهان و جامعه چگونه است؟ اين شان دين خاتم نيست كه آن را بيان كند. دين خاتم در اين صدد است تا كليات را بگويد و اجمالا برنامه‏ريزى را به مردم بياموزد و اما تفصيل آن به عهده خود آنهاست.

3- دنيوى بودن فقه

«علم فقه همچون علم حقوق، علمى است‏حيلت‏آموز كه خصلت‏شديدا" دنيوى آن را نشان مى‏دهد.» اين سخن از دو بخش تشكيل يافته: 1- فقه علم دنيوى است; 2- فقه، حيلت‏آموز است.
در مورد بخش اول بايد گفت مقصود از اين‏كه مى‏گويند فقه علم دنيوى است‏يعنى چه؟ اگر منظور اين باشد كه روابط مردم را در اين دنيا بيان مى‏كند، حرف درستى است. يكى از افتخارات فقه اين است كه بتواند برنامه‏ريزى كند تا روابط مردم را در اين جهان تدوين نمايد. بخشى از فقه ناظر به دنياى مردم است; مثل بيع، رهن، مضارعه، مساقات، نكاح و... همه ناظر به امور دنياست و اگر منظور اين است كه فقه بار منفى دارد و كارى به غير دنيا، كمال خلق و تهذيب نفس ندارد، سخن نادرستى است; زيرا بخشى از فقه ما را عبادات تشكيل مى‏دهد، آيا عبادات ما جنبه دنيوى دارد؟ طهارت، صلات، زكات، حج، جهاد و... همه بايد با قصد قربت‏باشد، اگرچه در عبادات نيز آثار مثبت دنيوى موجود است. اين‏گونه قضاوتها و دو پهلو سخن گفتن، در شان يك محقق واقع‏گرا نيست.
اما در مورد بخش دوم كه گفته است فقه حيلت‏آموز است، بايد گفت كه ايشان فقه شيعه را با فقه برخى از مذاهب اشتباه گرفته است. در بعضى از مذاهب، در فقه خود بابى به نام باب «حيل‏» دارند كه نام آن را فتح الذرايع ناميده‏اند. در آن‏جا يك سرى حيله‏گريهايى است كه حلال را حرام كنند و حرام را حلال. اين بخش در فقه شيعه وجود ندارد; حتى در فقه مالكى هم وجود ندارد. مالك در مقابل فتح الذرايع، به سد الذرايع اعتقاد دارد. اين بحث‏بايد در كتابهاى اصولى ملاحظه شود. (نقص كتابهاى اصولى ما اين است كه ناظر به اصول فقه ديگر مذاهب نيست.) كتابهاى مفصلى در مورد فتح‏الذرايع نگاشته شده است. منطق شيعه منطقى است مغاير با منطق يهود كه در آيه مباركه آمده است:
«و سئلهم عن القرية التى كانت‏حاضرة البحر اذ يعدون فى السبت اذ تاتيهم حيتانهم يوم سبتهم شرعا و يوم لايسبتون لاتاتيهم كذلك نبلوهم بما كانوا يفسقون‏» (4)
از اين آيه شريفه چنين استفاده مى‏شود كه يهود كسانى هستند كه فقه آنها حيلت‏آموز است. قرار بود يهود روزهاى شنبه شكار ماهى نكنند حيله‏گرى كرده و نهرهايى رو به دريا باز كردند و روزهاى شنبه هنگام جزر دريا كه سطح آب بالا بود، جلوى نهرها را مى‏بستند و روزهاى يكشنبه ماهيان به دام افتاده را شكار مى‏كردند. خداوند همه آنان را به كيفر اعمالشان رسانده و لباس آدميت از تن آنها بركنده و به صورت ميمون درآورد.
منطق شيعه حيلت‏آموز نيست تلاش برخى از فقها، در بعضى از تنگناها براى نجات مردم از ربا، يك مساله استثنايى است. اين استثنا را هم ما نپذيرفته‏ايم. حضرت امام‏قدس سره نيز اين استثنا را نپذيرفت; زيرا در اين‏گونه موارد اراده جدى نيست و چون اراده جدى نيست، نمى‏تواند محلل حلال يا محرم حرام باشد. حكم يك نفر يا دو نفر نمى‏تواند مبين فقه جامعه هزار ساله باشد.

4- موضوع احكام فقهى

«علم فقه علمى است ظاهربين، يعنى به ظواهر اعمال و اعمال ظاهر كار دارد. حتى اسلام آوردن زير شمشير را هم اسلام محسوب مى‏كند. جامعه فقهى لزوما جامعه دينى نيست.» در اين سخن به دو مطلب اشاره شده است:
1- فقه در پذيرش اسلام به ظاهر اكتفا مى‏كند.
از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله روايت‏شده است:
«... فانما امرت ان اقاتل الناس حتى يقولوا لا اله الا الله فاذا قالوها عصموا منى دمائهم و اموالهم‏» . (5)
اسلام در اين موارد به ظاهر اكتفا مى‏كند; يعنى براى مسلمان شدن همين كه «لا اله الا الله‏» را بر زبان جارى نمود كافى است. بنابراين، بخش اول اين سخن درست است; اسلام براى مسلمان شدن فرد، به اقرار ظاهرى وى اكتفا مى‏كند. آيا راهى وجود دارد كه انسان درون افراد را بفهمد؟ نبش قلب كند؟ مگر عقل نمى‏گويد: «لا يكلف الله نفسا الا وسعها» ؟ . اگر كسى گفت «اشهد ان لا اله الا الله‏» به او بگوييم نه؟ ما نمى‏توانيم قلب كسى را بخوانيم. البته اگر اظهار اسلام از روى نفاق باشد، حكم ديگرى دارد.0
2- فقه با ظواهر اعمال سر و كار دارد. اين سخن بسيار اشتباهى است، فقه هم ظاهر اعمال را ملاك ميداند، و هم نيات و باطن را. به قدرى مساله نيت در اسلام مهم است كه در قرآن به عنوان مهمترين منبع فقه شيعه آمده است:
«و ما كان للمشركين ان يعمروا مساجد الله شاهدين على انفسهم بالكفر...» از آنجا كه مشركين نيت فاسد دارند، وحدانيت‏خدا را قبول نكرده‏اند اما مسجد الحرام را تعمير مى‏كنند. خداوند مى‏فرمايد اين عمل ارزش ندارد. سپس مى‏فرمايد:
«اولئك حبطت اعمالهم و فى النار هم خالدون انما يعمر مساجد الله من امن بالله..» . (6)
بنابراين، از ديدگاه اسلام اگرچه توجه به ظاهر اشخاص در مرحله اوليه پذيرش دين كفايت مى‏كند ولى حقيقت دين داراى مراتب و مراحل ديگرى است چنانكه در آيه شريفه قرآن آمده است:
«... قولوا اسلمنا و لمايدخل الايمان فى قلوبكم..» . (7)
علاوه بر اين، چرا سؤال كننده، اسلام را مانند گوشت قربانى قسمت كرده است؟ ! اسلام كمال دارد و فقه و اخلاق و عرفان اسلامى نيز داراى برنامه‏اند; چرا آنها را از هم جدا مى‏كنند؟ انتظار اين‏كه فقه پاسخگوى همه نيازها باشد، مثل اين است كه بگوييم فيزيك بايد پاسخگوى شيمى هم باشد. فقه تا حدى با تهذيب نفس سر و كار دارد. از نظر مسائل نيت و شهرت و ريا، فقه در محدوده خود سخن مى‏گويد; ولى تكميل آنها با علم اخلاق و عرفان اسلامى است. اخلاق و فقه ما با يكديگر همخوان و همسويند و ما معتقد نيستيم كه فقه تنها به مانند شعر شاعر است كه مى‏گويد «گريه بر هر درد بى‏درمان دواست‏» . بخشى از اهداف انسان در فقه تامين مى‏شود و بخش ديگر در علم اخلاق و عرفان اسلامى. اين علوم در حقيقت مكمل يكديگرند و تحت نام آيين كامل در آمده‏اند «اليوم اكملت لكم دينكم‏» (8) انتظار اين‏كه فقه جانشين اخلاق و جانشين عرفان اسلامى شود، نه امكان‏پذير است و نه ما مدعى آن هستيم; ولى در عين حال بخشى از فقه ما، طهارت نفسانى و تهذيب نفس است. علاوه بر اين همه عبادات ما الهى و انسان‏ساز است. ، «الصوم جنة من النار» (10) ، «الجهاد باب من ابواب الجنة فتحه الله لخاصة اوليائه‏» . (11)

5- فقه و جامعه مدرن

«فقه موجود با يك اخلاق نازل، هنر نازل، عقلانيت نازل و سطح معيشت نازل، سازگار است. جامعه فقهى لزوما يك جامعه پيش‏رفته مدرن را اقتضا نمى‏كند.» ابتدا توجه به دو مطلب ضرورى است: اولا، به‏كار بردن اين جمله‏هاى دو پهلو و مبهم يعنى چه؟ اخلاق نازل، هنر نازل، عقلانيت نازل و سطح معيشت نازل را بايد روشن كند كه يعنى چه؟ ابهام‏گويى درست نيست. گاهى شخص در ابهام‏گويى مى‏خواهد هنرنمايى كند در مقام تحليل يك علم، اين تعابير مبهم به هيچ وجه روا نيست. با توجه به ديگر كلمات و سخنان نويسنده، مدعاى ايشان براى ما روشن است. اگر مقصود اين است كه فقه اسلامى هم مى‏تواند جامعه فقير را اداره كند و هم جامعه غنى را و هم جامعه مدرن را، اين كمال است. به قدرى قوانين فقهى داراى انعطاف است و آن‏چنان آينده‏نگرى دارد كه هم جامعه مدرن را اداره مى‏كند و هم جامعه سنتى را. ظاهرا مقصود نويسنده اين نيست; بلكه مرادش اين است كه اسلام فقط مى‏تواند جامعه‏هايى را كه از نظر انديشه، فن‏آورى، زراعت و هنر در سطح پيشرفته‏اى نيستند، اداره كند; اما جامعه‏هاى مدرن را نمى‏تواند اداره كند. اين سخن صرفا يك ادعا است.
در دوران شكوفايى تمدن اسلامى، مقررات پيشرفته اسلام با آن عظمت دنيا را اداره مى‏كرد. اگر تمدن اسلام نبود، تمدن كنونى وجود نداشت. علاوه بر اين، اگر مى‏بينيد اسلام توانايى اداره كشورهاى مادى امروزى را ندارد، نقص اسلام نيست‏بلكه نقص اين جوامع است، اسلام بر ارزشها تكيه دارد، در اسلام قمار، شراب، ولگردى و بى‏بندوباريهاى جنسى حرام است; چون اين روش با عقلانيت و سعادت بشر مخالف است. جامعه‏هايى را كه اين نويسنده با نام مدرن ياد مى‏كند، پايه و جنس و فصلشان از اين امور تشكيل شده است. آيا نظر شما بر اين است كه اسلام از ارزش‏ها عدول كند؟ اصولا انبيا نيامده‏اند كه جامعه را به هر قيمت و به هر كيفيتى اداره كنند; بلكه آمده‏اند تا جامعه‏اى سالم بسازند. حضرت ابراهيم خليل الرحمان عليه السلام، جامعه بت‏پرستى را كوبيد و صحه نگذاشت. كار انبيا دگرگونى جامعه‏ها است; اسلامى كه بخواهد هم با ارزش بسازد هم با بى‏ارزش، هم با فحشا بسازد، هم با عفت، هم با طهارت نفسانى بسازد و هم با شرارت، ديگر اسلام نخواهد بود.
شير بى‏يال و دم و اشكم كه ديد همچو شيرى را خدا كى آفريد؟ !
اگر آن جامعه‏ها ارزش‏ها را بپذيرند، اسلام دواى درد آنها است. استاد ما حضرت امام رحمه الله; در آن نامه‏اى كه به گورباچف نوشت، اين مسائل را مطرح كرد و فرمود كه جامعه كنونى شما جامعه باز است. كم‏كم از كمونيسم بيرون مى‏آييد، و دواى درد شما در اسلام است; رويكرد به جهان غرب رفتن به طرف سراب است. پس ارزش‏هايى را كه اسلام مقرر نموده است نمى‏تواند از آنها عدول كند. اگر اسلام بخواهد كشورى را كه در بت‏پرستى غرق است اداره كند، آيا بايد با حفظ بت‏پرستى باشد؟ اين ممكن نيست. با از بين بردن مظاهر فساد است كه اسلام قدرت اداره جوامع را دارد.

6- رابطه فقه با ديگر علوم و معارف

«علم فقه علم مصرف كننده است‏يعنى فقه موجود مصرف كننده جهان‏شناسى، انسان‏شناسى، زبان‏شناسى، جامعه‏شناسى كهن است و به همين سبب اجتهاداتش مقنع و پاسخگو نيست. اين مصرف كنندگى، نه فقط نسبت‏به معارف درجه دوم كه نسبت‏به معارف درجه اول هم تحقق دارد.» حاصل اين‏كه علم فقه علمى است كه از علوم ديگر تغذيه مى‏كند. منظورشان اين است كه اين علم كشكول است و همين طور كه كشكول بى‏ارزش است، فقه هم همين‏گونه است; يعنى از اين‏جا و آن‏جا مطالبى را جمع مى‏كند و خود توليد كننده نيست.
در اين سخن نيز، حق و باطل با هم مخلوط است. در اين‏كه علم فقه تغذيه‏كننده است، جاى بحثى نيست. علماى ما در رساله‏هاى اجتهاد و تقليد نوشته‏اند كه اجتهاد متوقف بر حداقل چهارده علم است: نحو، صرف، معانى، بيان، منطق و...كه به اين معنا، فقه وابسته است و اين نشانه استحكام فقه است كه با دانشهاى محكم كه عمده آن منطق و برهان است، آميخته است. در زمان حاضر تمام علوم اين‏گونه‏اند. فيزيك كنونى از رياضيات كمك مى‏گيرد، آيا اگر رياضيات را برداريم، فيزيك كنونى مى‏ماند؟ آيا اين براى فيزيك عيب محسوب مى‏شود؟ در عين حال كه تغذيه مى‏كند، توليدكننده نيز هست. قانون جاذبه نيوتن توليد است. قانون آنتروپى كه همه اجسام از حرارت به برودت مى‏روند، دليل معاد است كه خود توليد مى‏باشد. فقه نيز چنين است; در عين حالى كه از ادبيات كمك مى‏گيرد و يا از رياضيات در ارث و ارش كمك مى‏گيرد، دريايى از احكام را مى‏سازد. در تحرير علامه، چهل هزار فرع از همين مصادر توليد كرده و در اختيار فقها نهاده است. فقه تنها هزينه كننده نيست. بلكه در عين حالى كه هزينه مى‏كند، سازندگى و اعطا و توليد دارد. اين همه احكام كه در اختيار ماست، از همين هزينه‏ها به دست آمده است. استاد ما حضرت امام رحمه الله در سال 1330 مى‏فرمود:
يكى از معجزات اسلام، احكام اسلام است. يك نفر درس نخوانده و مكتب نرفته، اين همه احكام در قلمروهاى مختلف بياورد و تجربه‏ها، اتقان آن را ثابت كنند.
اين نويسنده تنها هزينه‏ها را گفته است و درباره آنچه را كه فقه توليد مى‏كند سخنى نگفته است.

7- قلمرو فقه

«علم فقه علمى اقلى است; يعنى اقل احكامى را كه براى رفع خصومت لازم است مى‏دهد و لا غير; نه اين‏كه حداكثر كارى را كه براى اداره و تدبير زندگى لازم است‏بياموزد.» مى‏نويسد: اسلام فقط قوانينى براى رفع خصومت دارد. اين سخن اشتباهى است; چرا كه اسلام در رفع خصومت‏خلاصه نمى‏شود. شرح لمعه 48 باب است; قضا و شهادت دو باب آن است; 46 باب ديگر براى چيست؟ (12)
اسلام در عين حالى كه رفع خصومت مى‏كند، وظايف را هم بيان مى‏كند. اسلام وظايف را هم بيان كرده است. اما اين‏كه فقه اسلام اقل برنامه را ارائه نموده است، در پاسخ بايد گفت كه از ديدگاه فقهى، اسلام دين خاتم است و دين خاتم نمى‏تواند به تمام جزئيات بپردازد; چرا كه هر قرنى براى خود اقتضايى دارد و هر استانى براى خود فرهنگى و هر منطقه‏اى براى خود نيازى; بنابراين، اسلام بايد كليات را بگويد، «علموا اولادكم القرآن‏» بايد احكام دانش را بگويد «طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمة‏» (13) . اما برنامه‏ها و اين‏كه مثلا با قلم نى بنويسم يا با خودكار و يا... كار دين خاتم نيست. اين كار به عهده انديشه‏هاست، اسلام بايد بگويد «و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه‏» (14) اما برنامه‏ريزى براى جزئيات در هر عصر كار اسلام نيست. نيروى نظامى در دوران عباسى غير از نيروى نظامى در دوران ماست. شهيد مطهرى رحمه الله در كتاب خاتميت تاكيد مى‏كند كه لباس، شان اسلام نيست‏بلكه اسلام بايد مخ را بگويد و لباسها و برنامه‏ها مربوط به شوراها و عاقلان و انديشمندان است كه نبض جامعه را در دست گرفته‏اند. فقه نه اقل بلكه اكثر را آورده است. در حدود پنجاه هزار حديث فقهى داريم. اگر ده يا بيست هزار آن تكرارى باشد، سى هزار حديث كم نيست. اسلام نيامده است تا عقول مردم را تعطيل كرده و مانند يك مادر لقمه در دهان كودك بگذارد; چرا كه اين كودك هيچ‏گاه رشد پيدا نمى‏كند. رشد انسان در كشاكش سختى‏ها و انديشه‏ها است. پدر و مادرى كه تمام نيازهاى فرزند را فراهم كنند، اين كودك هيچ‏گاه ترقى نخواهد كرد.

8- فقه و تحولات تاريخى و اجتماعى

«علم فقه علمى است متاثر از ساختار اجتماع و به عبارت ديگر، علمى است اجتماعى و سياسى و لذا تابع مقتضيات اجتماع و سياست و در خور آنها، نه بر عكس و سياليت آنها، فقه را هم سيال مى‏كند; و باز به عبارت ديگر، جهان و تاريخ را فقه و فقها نمى‏سازند; بلكه جهان و تاريخ تحول خود را دارند. فقه از پس مى‏آيد و در جهان تحول يافته و واجد چارچوب و روابط جديد، زندگى را براى آدميان مطبوع‏تر و بى‏كش‏مكش‏تر مى‏كند آن هم به نحو اقلى.» حاصل اين سخن به همان اشكال اول باز مى‏گردد كه بر اساس آن، فقه منتظر است‏حادثه‏اى رخ دهد سپس به آن حادثه پاسخ گويد خودش ساختار خاصى ندارد و ساختار خود را از جامعه مى‏گيرد. جامعه را مورد مطالعه قرار مى‏دهد و بعد حكم آن را صادر مى‏كند.
اشتباه نويسنده در اين است كه گمان مى‏كند فقه، تنها با جامعه ارتباط دارد و با تحول جامعه بكلى متحول مى‏شود; در حالى كه فقه دو بعدى است: يك بعد آن، ارتباط بشر با خدا و بعد ديگرش، ارتباط بشر با بشر است. آنچه نويسنده مى‏گويد مربوط به بعد دوم است. اما ارتباط بشر با خدا كه بخش عبادات را تشكيل مى‏دهد، از قلم نويسنده افتاده است. بعد مى‏گويد با عوض شدن جامعه، فقه هم تغيير مى‏كند. در اين جا تاكيد ميكنيم بر قوانين ثابت و قوانين متغير اسلام. در احكام ثابت اگر هزاران بار جامعه عوض شود، احكام فقهى سيال و قابل تغيير نيست «ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى‏» (15) اين قبيل احكام عوض شدنى نيست. احكام ثابت‏بر فطرت بشر تكيه مى‏كند و چون فطرت بشر ثابت است احكام منطبق بر فطرت نيز ثابت است. احكامى كه بر حسن و قبح منطبق است، هيچ‏گاه عوض شدنى نيست. اين‏كه مى‏گويند سياليت جامعه، فقه ما را سيال مى‏كند، بين احكام ثابت و بين مقررات خلط كرده‏اند. (16)
احكامى از قبيل «كونا للظالم خصما و للمظلوم عونا» (17) ثابت است. آنچه كه عوض مى‏شود، لباسهاى احكام است مثلا در صدر اسلام تجهيزات نظامى به گونه‏اى متفاوت با تجهيزات نظامى امروزى بود. پس متغير بودن جامعه موجب متغير شدن احكام فقهى ثابت نمى‏شود. آيه «و انكحوا الايامى منكم و الصالحين من عبادكم و امائكم ان يكونوا فقرا يغنهم الله من فضله‏» (18) چه در مورد كاخ‏نشين، چه در مورد كوخ‏نشين و در تمام شرايط ثابت است.

9- حقوق و تكاليف در فقه

«علم فقه كنونى تكليف‏مدار است نه حق‏مدار.» در پاسخ مى‏توان گفت در فقه، بابى به نام احكام داريم و بابهايى به نام حقوق. در ابتداى كتاب مكاسب شيخ آمده است كه آيا اين، حكم است‏يا حق؟ رساله‏هاى گوناگونى براى فرق بين حكم و حق نوشته شده است. در اين‏جا به عنوان نمونه حقوقى را يادآور مى‏شويم: در رساله حقوق امام على بن الحسين عليه السلام، حق امام و ماموم، حق فقرا، حق ائمه، حق نساء، حق مسلم بر مسلم، حق طفل، حق مجنى عليه، حق مرتهن، حق مستمع، حق همسايه، حق مالك، حق مساكين، حق زوج، حق وارث، حق مدعى، حق مستاجر، حق غانمين، حق بايع، حق مشترى، حق متعاقدين، حق شريك، حق واهب، حق غرماء، حق متخاصمين و... ذكر شده است. اين موارد و دهها مورد ديگر در فقه براى تبيين حقوق مردم است، با وجود اين چگونه مى‏توان گفت كه علم فقه نسبت‏به حقوق اهتمام نورزيده است.

پى‏نوشت‏ها:

1) آنچه در اين مقاله آمده است‏خلاصه و ويراسته بحثى است كه در مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه قم (كانون گفتمان دينى) ارائه گرديده است.
2) شايان ذكر است‏با توجه به محدوديت زمانى جلسه مزبور، برخى از پاسخها در نهايت اختصار است و هر كدام از آنها مى‏تواند در حد يك اثر مستقل مورد بررسى تفصيلى قرار گيرد.
3) ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل ج‏16، مؤسسه آل البيت، قم، 1408ق.ص‏319، و علامه مجلسى، بحار الانوار ج‏59، ص‏291.
4) اعراف/163.
5) ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل، ج‏18، پيشين، ص‏206- 209; بحارالانوار، ج‏65، ص‏242; دعائم الاسلام، ج‏2، ص‏403; عوالى اللآلى، ج‏1، ص‏238; عيون اخبار الرضا، ج‏2، ص‏64.
6) توبه/17 و18.
7) حجرات/14.
8) مائده/ 3.
9) بحار الانوار، ج‏81، ص‏255.
10) شيخ كلينى، اصول كافى، ج‏4، ص‏62.
11) همان، ج‏5، باب فضل الجهاد، ص‏4.
12) مانند ابواب بيع، مزارعه، مساقات، نكاح، ارث، وصيت، شركت، متاجر، جهاد و...
13) علامه مجلسى، بحار الانوار، ج‏1، ص‏177; نورى، مستدرك الوسائل، ج‏17، ص‏249.
14) توبه/60.
15) نحل/ 90.
16) احكام اسلامى، مجموعه دستوراتى است كه مشخصا از طريق وحى مستقيا يا غير مستقيم براى بندگان نازل شده است كه ماهيتا غير قابل تغييرند مثل اصل وجوب پرداخت‏خمس. اما مقررات دولتى در نظام اسلامى، مجموعه دستوراتى است كه توسط حاكم اسلامى و يا نهادهاى مرتبط با آن جهت گذران امور دنيوى مردم و يا نحوه اجراى احكام اسلامى، وضع مى‏شود. اين احكام با توجه به شرايط زمانى و مكانى وضع شده و قابل تغييرند مانند نحوه پرداخت‏خمس و زكات.
17) نهج البلاغه عبده، ص‏421، (از وصاياى حضرت على عليه السلام به حسنين عليهما السلام) .
18) نور/ 32.
شنبه 15 مهر 1391  5:28 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مبانى تحول‏پذيرى فقه در گفت‏وگو با آيت الله سبحانى

مبانى تحول‏پذيرى فقه در گفت‏وگو با آيت الله سبحانى

 

اشاره

براى كسانيكه با مباحث دينى از قديم الايام مانوسند، استاد جعفرسبحانى نامى آشنا است كه سالها اشتغال به تدريس و تحقيق همراه بابهره‏گيرى از قدرت درك و خلاقيت، از ايشان شخصيتى صاحب نظر درمسائل گونه‏گون دينى ساخته است. ايشان تمامى همت و سرمايه خود رادر راه حراست از كيان معنوى جامعه اسلامى بكار گرفته و از هيچ كوششى‏در اين راه دريغ نورزيده است. تربيت صدها شاگرد و دهها جلد كتاب ورساله خود گواهى صادق بر اين پويايى و تلاش نستوهانه است. در اين‏شماره فرصتى دست داد تا به محضر ايشان برسيم و سؤالاتى را در باب‏مبانى معرفتى و بعضى شبهات در زمينه فقه با ايشان در ميان بگذاريم.در اينجا ضمن سپاس از ايشان، توجه خوانندگان فرهيخته را به ماحصل‏اين گفت‏وگو جلب مى‏كنيم.

- ضمن تشكر از اين كه وقت‏خود را در اختيار ماقرار داديد، براى شروع بحث لطفا بفرماييد پيشفرضهاى‏فكرى، معرفت‏شناختى، هستى‏شناختى و انسان‏شناختى فقيه‏چه نقشى در استنباط احكام شرعى دارند؟
آيت‏الله سبحانى: هيچ فقيهى نمى‏تواند بدون يكسرى‏پيشفرضهاى مسلم، حكمى را استنباط كند، زيرا فقيه يك‏انسان مجزايى نيست كه بدون سوابق زندگى با پدر و مادر ومحيط آموزشى و تماس با اجتماع بتواند حكم الهى را ازكتاب و سنت استنباط كند.
نه تنها ذهن فقيه خالى از پيشفرض نيست‏بلكه‏رياضيدان، فيزيكدان و شيميدان با يك رشته پيشفرضهاى‏مسلم دست‏به كشف قوانين مى‏زنند. بنابراين بايد در اين‏سؤال قيدى را افزود و آن اينكه پيشفرضها بر دو نوعند:1- پيشفرض مشترك كه نوع دانشمندان با چنين افكارى‏دست‏به تحقيق مى‏زنند و مثلا فقيه با يك رشته قواعدادبى، لغوى و اصول مسلم، استنباط مى‏كند كه آنها نزد همه‏معتبرند. همچنين رياضيدان با پذيرفتن جدول ضرب‏فيثاغورث يا شيميدان با پذيرفتن جدول تناوبى عناصرمندليف دست‏به تحقيق مى‏زنند.
بنابراين هيچ محققى بدون اين نوع پيشفرضهاى مسلم‏نمى‏تواند دست‏به تحقيق بزند. پس اين نوع پيشفرضهامورد بحث نيست. نكته‏اى كه در مورد فقيه مى‏توان مطرح‏كرد اينكه محيطى كه وى در آن پرورش يافته مى‏تواند دربرخى از افكارش اثر بگذارد. در اينجا نمونه‏هايى رامى‏آوريم:
1- فقهايى كه در نقطه‏اى زندگى مى‏كنند كه آب لوله‏كشى‏در آنجا كم و يا ناياب باشد و مردم از آب قليل بهره‏مى‏گيرند، به خاطر مشكلات موجود، تمايل به عدم انفعال‏آب قليل از ملاقات متنجس دارند، در حالى كه فقيهانى كه‏در شهرهاى بزرگ و بهره‏مند از نعمت آب لوله‏كشى زندگى‏مى‏كنند و آب قليل براى آنها مطرح نيست، چه بسا با ديدن‏يك يا دو روايت، فتوا به انفعال آب قليل بر اثر ملاقات بامتنجس دهند و دليل مخالف هم چندان مورد نظر آنان قرارنگيرد. نتيجه اين كه گرفتاريهاى فقيه گاهى سبب چاره‏جويى‏است. نظير اين قضيه را در مورد مسائل حج نيز مشاهده‏مى‏كنيم: فقيهى كه از شرايط سخت‏برگزارى مراسم حج آگاه‏است و از نزديك مسائل را مشاهده كرده، غالبا احتياطات اوكم است، برخلاف فقيهى كه از دور شاهد ماجراست واحتياطات او در حج فراوان است. از قديم‏الايام گفته‏انداحتياج مادر اختراعات است. مسائل مربوط به بيمه وفروش امتياز و شركتهاى نوظهور يا مسائل مربوط به پيوندعضو كه مورد نياز جامعه كنونى است، فقيه را بيشتر به فكروادار كرده و حكم مسئله را استنباط مى‏كند، درحالى كه فقيه‏ديروز به خاطر بى‏نيازى از پاسخگويى به اين مسائل چندان‏در فكر جواب برنمى‏آمد و غالبا آنها را مردود و غيرصحيح‏تلقى مى‏كرد.
البته اين نوع زمينه‏هاى نياز و گرفتاريهاى مختلف،درصد كمى از مسائل فقهى را تشكيل مى‏دهد. در مسائل‏ديگر، اين نوع پيشفرضها يا نيازهاى مورد ابتلا وجود نداردكه باعث اختلاف در فتوا شود. مثلا احكام مبطلات روزه ونماز هيچگاه تغيير نمى‏كند.
از اين بيان روشن مى‏گردد چيزهايى كه اصولا به‏استنباط فقيه ارتباطى ندارد، بود و نبود آنها در استنباط مؤثرنيست مانند مسائل مربوط به معرفت‏شناسى كه در فلسفه‏اسلامى و در مبحث وجود ذهنى و يا در جاهاى ديگر از آن‏بحث مى‏شود. همچنين است مسائل هستى‏شناسى كه آيااصالت از آن وجود است‏يا ماهيت و مسائل مربوط به‏انسان‏شناسى، و شناخت غرايز و رو حيات كه در افكار يك‏دانشمند اخلاقى اثر مى‏گذارند نه در طرز فكر فقيه. خلاصه‏بايد فقه را شناخت و مبادى آن را تعيين كرد و در اين‏صورت خواهيم ديد كه اين نوع معلومات در استنباط مؤثرنيست. غالبا آنچه كه در فقه مؤثر است نياز و عدم نياز است‏كه در صورت نخست فقيه را به چاره‏سازى وادار مى‏كند. امااين كه در نجوم، زمين محورى باشيم يا خورشيد محورى،هيئت‏بطلميوسى را بپذيريم يا كپرنيكى، هيچكدام از اينها،تاثيرى در استنباط احكام فقهى ندارد. بى‏پايه‏تر اينكه‏بگوييم تحول در يكى از علوم رياضى و فيزيك باعث‏تحول در علوم اعتبارى مثل فقه مى‏شود.
مثلا شناخت فاصله دو ستاره به صورت صحيح‏تر سبب‏نمى‏شود كه قواعد ادبى متزلزل شود. اصولا تاثير يك علم‏در علم ديگر بدون رابطه امكان‏پذير نيست و ميان علوم‏تكوينى و اعتبارى رابطه تاثيرآفرين وجود ندارد. لذا ادبيات‏فارسى و عربى و چينى و رومى بر مبناى قواعد و پيشينه‏خود، محكم و استوارند در حالى كه در علم نجوم، انقلاب‏كوپرنيكى رخ داد و نظريه بطلميوسى را بى‏اعتبار ساخت.
اينكه يادآور شديم كه غالب فقهاء از ابتلاء تاثيرپذيرنداختصاص به فقيه ندارد بلكه نوع بشر و نوع دانشمندان برهمين طريقند. صدسال قبل، كوچكترين گامى در معالجه‏سرطان برداشته نشده بود چون نادر بود، اما اكنون كه شيوع‏پيدا كرده دانشمندان به خاطر وجود نياز به تكاپو واداشته‏شده‏اند تا به داروى آن دست‏يابند. سابقا همه مردم ازانرژيهاى رايج‏بهره مى‏گرفتند ولى اكنون مى‏دانند كه درآينده با كمبود انرژى فسيلى مواجه خواهد شد، اين مسئله‏سبب و انگيزه شده است كه بشر در فكر جايگزين ساختن‏انرژى خورشيدى و اتمى باشد.
از اين نكته نتيجه مى‏گيريم كه پيشفرضها دو نوعند:1- پيشفرضهاى عمومى كه در ذهن تمامى دانشمندان وجوددارد.
2- پيشفرضهاى خصوصى و خاص مانند محيط زندگى‏فقيه كه مى‏تواند در كيفيت استنباط مؤثر باشد ولى بسيارنادر است.
به هر حال ابتلاء و نياز فقيه به يكسرى مسائل سبب‏مى‏شود تا فقيه تلاش بيشترى كند و راه‏حلى براى آنها ازكتاب و سنت پيدا كند، درحالى كه فقهاى پيشين به خاطرعدم ابتلاء، اين تلاشها را انجام نداده‏اند.

- فقه در امر تشخيص و تحديد موضوع داراى چه‏نقش جايگاهى است؟
آيت‏الله سبحانى: موضوعات در فقه اسلامى بر دونوعند: گاهى خود فقه موضوع را تحديد و روشن كرده است‏مانند اين كه آب كر انفعال‏پذير نيست و همچنين است، حدروزه كه در لغت عرب به معناى مطلق امساك است و اسلام‏آن را از طلوع فجر تا غروب آفتاب محدود كرده است ومانند آن دو است مطاف كه خود شارع مشخص كرده است.
نوع ديگر موضوعاتى‏اند كه حكم را روى عنوان كلى‏قرارداده و تشخيص مصداق و موضوع را بر عهده عرف‏نهاده است مانند سجده بر زمين كه هر چيزى كه عرف آن رازمين مى‏داند تحت عنوان زمين قرار مى‏گيرد، يا فقه درمبحث نجاسات، بول و خون را نجس شمرده است ولى‏تشخيص مصاديق آنها بر عهده عرف است. بنابراين آنجا كه‏خود فقه تمام خصوصيات موضوع را تحديد كرده، فقيه وعرف در نظر تحديد شارع، يكسانند، ولى آنجا كه حكم راروى كلى موضوع قرار داده، تشخيص مصاديق آن برعهده‏عرف نهاده شده است و در آنجا فقيه تابع عرف مى‏باشد.

- در اينجا مى‏رسيم به سؤالى كه براى خيلى‏ها ممكن‏است مطرح باشد و آن اينكه با توجه به قرائات و تهافتات آراء،حدود آزادى راى فقيه تا كجاست؟ آيا راى فقيه مى‏تواند حريم‏ضرورى دين يا ضرورى فقه را مخدوش كند؟
آيت‏الله سبحانى: كار فقيه، حكم‏سازى نيست. كار فقيه‏كشف حكم الهى از كتاب و سنت است. ما بايد بين مخترع‏و كاشف فرق بگذاريم. مخترع از خود مايه مى‏گذارد و غيرموجود را موجود مى‏كند در حالى كه كاشف چيزى را كه‏قبلا وجود داشته، اما روى آن پرده افتاده بوده، كشف و ظاهرمى‏كند. كار نيوتن كشف يك حقيقت واقعى بود كه بشر از آن‏آگاه نبود; يعنى كشف قانون جاذبه كه دو جسم بر همديگربه نسبت مجذور فاصله نيرو وارد مى‏كنند. در حالى كه كاربرادران رايت تحقق بخشيدن به ماشينى بود كه هيچ نوع‏سابقه‏اى نداشت و آنها ضمن الگوبردارى از طبيعت‏به‏ضميمه يكسرى قوانين فيزيكى توانستند چيز جديدى به‏نام هواپيما را به وجود آورند. البته هر چيز تازه‏اى نيازمنداستمداد از دانشهاى پيشين و الگوپذيرى از آنها است. كارفقيه از قبيل نوع اول است نه نوع دوم. بنابراين همه فقهاء،خادمان وحى بوده‏اند و كوشش مى‏كنند حكم الهى را آنطوركه ست‏بدست آورند. پيامهاى الهى كه در اختيار فقيه قرارمى‏گيرد به صورتهاى مختلفى است:
1- ضروريات دين
2- ضروريات فقه
لازم است در مورد اين دو اصطلاح توضيحى داده شود.مثلا نماز از ضروريات دين است. در حالى كه تعلق زكات برجو و گندم از ضروريات فقه است. چنين مسائلى كه اتفاق‏مسلمانان و آيات قطعى و روايات متواتر يا محفوف به‏قرينه وجود دارد و فقيهان جهان اسلام در طول قرنها درمورد آنها يك راى و نظر داشته‏اند، قابل كثرت قرائات‏نيست و يك قرائت‏بيشتر ندارند. اصلا نبايد در آنجا به فكرتجديدنظر افتاد. همچنين امورى كه جزء ضرورى دين و فقه‏نبوده، بلكه از مسائل نظرى‏اند و تقريبا نود درصد اين‏مسائل، از ادله كافى برخوردارند، در آنها نيز طبعا زمينه‏قرائات مختلف وجود ندارد.
ولى مسائلى كه از اين حالات بيرون بوده و دلايل آنها ازنظر روشنى به اين پايه نمى‏رسد، در اين موارد اختلاف‏فقهاء مربوط به تعدد قرائت نيست‏بلكه مربوط به كشف‏قرائن از داخل و خارج است كه حكم را روشن مى‏كند.همچنين احيانا مربوط به كيفيت استظهار و فهم فقيه ازروايت است، همان گونه كه افراد در فهم يك قانون از قوانين‏مدنى يا قانون اساسى اختلاف نظر پيدا مى‏كنند و ممكن‏است كسى آن را اختلاف قرائت‏بنامد. اين مطلب بدين معنانيست كه نوع فقه ما تزلزل دارد. زيرا قسمت اعظم فقه در سه‏بخش نخست‏خلاصه مى‏شود و خصوصا در بخش سوم.آرى قسمى از مسائل نيز به صورت قسم چهارمند كه مايه وزمينه اختلاف فتوا است. البته غالبا لب فتاوا يكى است‏ولى يك فقيه كم‏جرات، زياد احتياط مى‏كند و ديگرى كه‏جرات بيشترى دارد احتياط كمتر.
آنچه امروز بر سر زبانها افتاده كه فقه اسلامى قرائات‏مختلفى دارد سخن شخص ناآگاه از فقه است كه نه فقه راشناخته و نه از مبانى آن آگاه است.

تيم كه بفرماييد حكم و حد ثابت و متغير درفقه كدام است؟
آيت‏الله سبحانى: از زمانهاى ديرينه احكام اسلام را بر دونوع تقسيم كرده‏اند:
1- احكام و قوانين، كه كوچكترين تغييرى از نظر حكم‏الهى پيدا نمى‏كنند.
2- مقررات، در حالى كه حكم شرعى هستند ولى تابع‏شرايط خاصى هستند كه با دگرگونى شرايط حكم عوض‏مى‏شوند.
احكام ثابت مانند وجوب نماز و روزه يا دفاع از كشوراست كه از نظر حكم كلى عوض نمى‏شود (اينكه مى‏گوئيم‏از نظر حكم كلى عوض نمى‏شود، براى اين است كه روى‏يك رشته عناوين ثانوى حكم فعليت‏خود را از دست‏مى‏دهد مثلا مكلف بيمار مى‏شود و موفق به روزه نمى‏گردد.اين نوع تغيير، موردى است و الا حكم كلى هيچگاه‏تعييرپذير نيست.)
مقررات آن رشته آموزهاى الهى هستند كه لباسى بر تن‏احكام واقعيه به شمار مى‏آيند. اين لباس تقدس ندارد بلكه‏برمبناى شرايط عوض مى‏شود مثلا وجوب دفاع از حريم‏وطن اسلامى و جان و مال، از قوانين ثابت اسلامى است‏ولى روزگارى براى اين كار اسب و تير و كمان لازم بود. قرآن‏در اين باره مى‏فرمايد «و اعدولهم مااستطعتم من قوه و من‏رباط الخيل‏» در اين آيه روى اسب انگشت مى‏نهد ولى جنبه‏مقرراتى دارد چون در آن زمان اسب وسيله پيمودن راهها وهجوم بر دشمن بود ولى امروز در پرتو صنايع، وسايلى‏اختراع شده است كه لزومى ندارد دديگر از اسب استفاده‏كنيم و از اين صنايع بهره نگيريم زيرا كيفيت دفاع حكم ثابتى‏ندارد بلكه احكام آن متغير است. البته اين تغيير نيز درچهارچوب قوانين كلى الهى است مثلا در دفاع از خودنمى‏توانيم آب دشمن را مسموم كنيم يا پيرمردان وسالمندان را بكشيم يا درختان را آتش بزنيم.
اصل نخست در رابطه كشور اسلامى با كشورهاى‏غيراسلامى، حفظ مصالح است و هيچگاه دگرگونى‏نمى‏پذيرد ولى ابزار اجراى اين اصل كلى گاهى در ارتباطگسترش با ديگران است، گاهى در كاهش رابطه و گاهى درقطع رابطه. هيچگاه اسلام در رابطه مسلمانان با كافران غير ازيك اصل كه همان حفظ مصالح و استقرار مسلمين است،اصل ثابت ديگرى ندارد ولى امورى كه ابزار پياده شدن اين‏اصل ثابتند طبق شرايط دگرگون مى‏شوند.
رمز خاتميت اسلام نيز همين است. آن اصول كلى كه‏مطابق با فطرت انسان و مصالح جامعه است جزء قوانين به‏شمار مى‏آيند و دگرگونى در حكم كلى راه ندارد ولى كيفيت‏اجراى آن كه جنبه مقرراتى دارد با شرايط فرهنگى واقتصادى زمان پيوسته و گره خورده است.

- در اينجا نكته‏اى به نظر مى‏رسد كه بالاخره راه‏شناخت احكام و قوانين از مقررات چيست؟
آيت‏الله سبحانى: راه شناخت آنها به وسيله فقها وكارشناسان شريعت كه بر اساس آيات قران و احكام، قوانين‏را از مقررات جدا مى‏سازند و ميزان و معيار آن را بيان كرديم‏مشخص مى‏شود. همچنين مى‏توان آنها را از راههاى زير نيزبه دست آورد.
1- حكم مطابق آفرينش انسان از احكام ثابت درشريعت اسلام است و چون آفرينش انسان دگرگونى‏نمى‏پذيرد بنابراين حكم خدا هم دگرگونى نمى‏پذيرد از قبيل‏لزوم ازدواج و پرهيز از رهبانيت.
2- چيزهايى كه ذاتا حسن و قبح دارند; يعنى فرد اگر ازهمه جا چشم پوشى كند و نفس عمل را تحت مطالعه قراردهد به زيبايى يا زشتى آن حكم مى‏كند مثل حسن عدل، وحسن وفا به ميثاق، و يا حسن پاسخ نيكى به نيكى و قبح‏ظلم و زشتى پيمان‏شكنى يا پاسخ نيكى به بدى.
3- چيزهايى كه همراه با مصلحت و مفسده عمومى‏است مانند خمر و ميسر كه مسلما مفسده عمومى دارد ومانند داد و ستد عادلانه كه مصلحت عمومى دارد.
ولى مقررات چيزى است كه در آنها هيچيك از اين‏ملاكها نيست و اسلام هم در آن پافشارى ندارد. در حالى كه‏مقررات ناپايدارند و بر يك شيوه نيستند ولى تحت‏يك‏رشته قوانين كلى الهى تغيير و تبادل مى‏پذيرند، مثلا اصل‏مسكن جزء قوانين اسلام محسوب مى‏شود اما كيفيت آن‏مربوط به شرايط زمان و مكان است ولى در عين حال همين‏كيفيت نيز بايد در چارچوب قواعد كلى، تغيير بپذيرد. مثلاخانه‏سازى به شكلى باشد كه ايجاد مزاحمت‏براى همسايه‏نكند.

- بعضى معتقدند انسانها مى‏توانند طبق مصالح ومفاسدى كه خود تشخيص مى‏دهند زندگى كنند و ديگر نيازى‏به دين ندارند. نظر حضرتعالى در اين باره چيست؟
آيت‏الله سبحانى: اينكه گاهى گفته مى‏شود ما خودمصالح و مفاسد را تشخيص مى‏دهيم و بنابراين لزومى‏ندارد از احكام دين در اين موارد پيروى كنيم، انديشه خامى‏بيش نيست و پاسخ آن روشن است. اولا بشر قرنهاست كه بامصلحان و داعيان توحيد روبروست ولى هنوز اين بشر بنده‏گاو و سنگ و مجسمه‏هاست. مفسده اينها در عين حال كه‏روشن است ولى بشر دست از تقليد از آباء و اجداد خودبرنمى‏دارد. اگر بنا است علم جايگزين وحى شود، پس دراين مورد نشده است. و هنوز بت‏پرستى بر دو ميليارد بشرروى زمين حكومت مى‏كند. ثانيا قسمت اعظم ملاكات‏دين، در ابتدا براى بشر مخفى بوده و اكنون بخشى از آن ازطريق تجربه روشن شده است. ضررهاى خوردن گوشت‏ميته و خوك مدتى است كه معلوم شده در حالى كه قبلابراى انسان مخفى بود. اگر بنا بود قوانين اسلام به خاطراينكه مصالح را درك مى‏كنيم كنار گذاشته شود مى‏بايست‏بشر در اين چهارده قرن پيوسته در مفسده دست و پا بزند.ثالثا آگاهى بشر از مصالح و مفاسد بسيار كوتاه و كمرنگ‏است. بشر از درياى ناآگاهى فقط دو كيلومتر آن را روشن‏كرده و با گذشت هر روز بيشتر به جهل خود پى مى‏برد وممكن است تا روز رستاخيز مصالح و مفاسد بسيارى ازاحكام روشن نشود. بسيار نادانى است كه انسان ادعا كندعقل بشر مى‏تواند جايگزين وحى شود. از اينشتين پس ازكشف تئورى نسبيت‏سئوال كردند كه نسبت معلومات تو به‏مجهولات چقدر است، او در كنار پلكان كتابخانه خودايستاده بود و گفت نسبت معلومات به مجهولات بسان‏نسبت اين نردبان با عالم بالاست; يعنى از نردبان علم چندپله بيشتر نرفته‏ام.
- اينكه مى‏گويند دين با عقلانيت‏بايد جمع شود نظرحضرتعالى در اين باره چيست؟
آيت‏الله سبحانى: اينكه مى‏گويند دين بايد عقلانى باشدمقصود اين نيست كه بشر با عقل كوچك خود رموز وملاكات همه اصول و فروع را درك كند، بلكه دين نبايد باخود مخالف باشد. به تعبير ديگر بايد ميان عقل و وحى ياميان علم و وحى تعارضى نباشد اما اين كه حتما چشم‏اندازعقل به اندازه چشم‏انداز وحى باشد خيال خامى است. درك‏نكردن فرد با عقلانى بودن دين منافاتى ندارد،زيرا درموردى كه خرد درك مى‏كند، بايد كوچك‏ترين تعارض ميان‏خرد و وحى نباشد.
- امروزه مسئله‏اى تحت عنوان پيروى از عقل جمعى‏مطرح است. نظر حضرتعالى در اين باره چيست؟
آيت‏الله سبحانى: پيروى از عقل جمعى انديشه تازه‏اى‏نيست. اين همان حسن و قبح عرفى در مقابل حسن و قبح‏عقلى است. گاهى عرف يك رشته آداب و رسومى درزندگى تصويب مى‏كند كه تخلف از آنها را نشانه بى‏فرهنگى‏و به كارگيرى آنها را نشان كمال مى‏داند. مسلما اسلام باچنين حسن و قبح عرفى مخالفتى ندارد و دست‏بشر را درآداب و رسوم زندگى باز گذاشته تا به هر شكلى مى‏خواهدزندگى را اداره كند ولى يك شرط دارد كه مخالف تشريع‏الهى نباشد. با يك مثال اين مسئله را روشنتر مى‏كنيم.
سابقا عروسيها در خانه‏هاى شخصى صورت مى‏گرفت‏و تعداد مهمانان از صد نفر تجاوز نمى‏كرد ولى اكنون غالبامراسم‏ها را در تالارهاى عمومى برگزار مى‏كنند. اسلام دست‏زوجين را در هر دو صورت باز نهاده اما مشروط به اينكه‏هيچكدام مرتكب خلاف شرع نشوند مثلا اختلاط زن و مردآن هم به صورت غيرصحيح يا پذيرايى زنان از مردان ومردان از زنان به صورت حرام. امروز در غرب يكى ازتشريفات، پذيرايى از مهمان با شراب است و اگر بر سر ميزمشروبى نباشد نوعى اهانت تلقى مى‏شود. گاهى تعدد نوع‏شراب نشانه تكريم بيشتر است ولى چون چنين امر عرفى‏در نزد شارع قبيح است، مسلما ارزشى ندارد.
همچنين عقل جمعى گاهى در مشاوره خلاصه مى‏شود.مسلما مشاوره يك نوع محك زدن عقول به يكديگر است‏مشروط براينكه مشاور به شروط مشاور عمل كند. نظير اين‏مسئله را در انتخابات مجلس و يا رياست جمهورى مشاهده‏مى‏كنيم. اصولا پشتوانه مجلس و رياست جمهورى آراى‏مردم است و مردم در گزينش افراد كمال آزادى را دارند ولى‏در عين‏حال اين گزينش پيرو معيارهايى مى‏باشد كه قبلاوحى تعيين كرده و به خاطر اينكه اين نوع حكومت آميزه‏اى‏از الهى و مردمى است نام آن جمهورى اسلامى است; يعنى‏در عين احترام به آراى ملت‏بايد فعاليتها در چارچوب‏قوانين اسلامى انجام بگيرد.
براى تقريب ذهن يادآور مى‏شويم: گاهى براى‏مؤسسات آيين‏نامه‏هايى تنظيم مى‏شود و بعدا مطابق آن‏آيين‏نامه انتخابات و فعاليتها انجام مى‏گيرد. تمام افراد دراظهارنظر و گزينش، آزادى دارند ولى در چارچوب آن‏آيين‏نامه‏اى كه خودشان تصويب كرده‏اند. در موضوع موردبحث، ما بايد در چارچوب قوانين الهى عمل كنيم و ما هم‏به عنوان مسلمان به آن ملتزم هستيم.

- بحث مصلحت‏گرايى و عرفى‏سازى از مباحث ومسائل مهم فقهى است، حال به نظر جنابعالى مصلحت‏گرايى وعرفى‏سازى چه جايگاهى در فقه دارد؟
آيت‏الله سبحانى: مسئله مصلحت‏گرايى را از عرفى‏سازى‏فقه بايد جدا كرد. اينها دو جايگاه مختلف دارند كه درباره‏هريك جداگانه بحث مى‏كنيم. درباره مسئله نخست كه همان‏مصلحت‏باشد يادآور مى‏شويم آيات قرآن و روايات وحكم خرد بر اين است كه احكام الهى در گرو يك رشته‏مصالح و مفاسد كلى قرار دارند. حتى قرآن در برخى از مواردبه مصلحت‏حكم كه ملاك هم به آن مى‏گويند، اشاره مى‏كندمثلا در تحريم قمار و شراب مى‏فرمايد: «انما يريدالشيطان ان‏يوقع بينكم العدواة و البغضاء فى‏الخمر والميسر» مائده / 9 «شيطان‏مى‏خواهد از طريق دعوت به قمار و ميگسارى آتش‏عداوت را بين شما روشن كند». بنابراين چون استعمال اين‏دو چيز داراى چنين مفسده‏اى است تحريم شده است. فقطدر ميان مسلمين اشاعره نافى چنين اصلى مى‏باشند، ولى‏فقيهان اهل سنت كه اكثر آنها نيز اشعرى هستند در اين اصل‏با امام مذهب موافق نبوده و باب مصالح عامه را يكى ازابواب اصول فقه مى‏دانند.
نكته ديگر اينكه مصلحت‏بر دو نوع است: 1- گاهى‏مصلحت نوعى و كلى است كه همه خردها و عقلها آن رادرك مى‏كند. اگر در اين مورد در اسلام حكمى نباشدمى‏توان برمبناى حكم خرد، حكم شرع را كشف كرد، مانندلزوم اقامه حكومت كه حتى اگر هم حكمى بر اقامه‏حكومت در اسلام نباشد (كه در واقع چنين نيست) از وجودچنين مصلحت عمومى ملزمه، مى‏توان وجوب شرعى‏اقامه حكومت را بدست آورد و يا حرمت مواد مخدر كه‏امروز متاسفانه در حال گسترش است و تن و روان جوانان رانابود مى‏كند و مسلما عقل استعمال آن را نادرست‏شمرده واز آنجا مى‏شود حكم شرع را كشف كرد.
2- مفاسد و مصالحى كه فقيه با يك رشته محاسبات آن‏را كشف مى‏كند، درحالى كه نظر او جهانى و عمومى نيست.يك چنين مصالحى را در اصول فقه «مصالح مرسله‏»مى‏نامند. فقهاى اهل سنت چنين مصالحى را كه مورد درك‏و فهم يك يا دو فقيه است كاشف از حكم شرعى مى‏دانند،درحالى كه در حكم شيعى چنين نيست زيرا عقل بشرناتوانتر از آن است كه بتواند ملاكات و مناطات احكام رابدست آورد. عمل به چنين مصالحى مورد نكوهش قرارگرفته است. در اينجا يك مسئله ديگر هم هست كه در افقى‏برتر از مصالح قرار گرفته و آن درك حسن و قبح افعال است.اگر خرد به مجرد بررسى يك عمل با قطع نظر از خصوصيت‏فاعل، حسن و قبح، زشتى و زيبايى آن را درك كند اين نوع‏ادراك عقلى، مسلما كاشف از حكم شرعى است و به اين،قانون ملازمه مى‏گويند.
از اين بيان سه مطلب به دست مى‏آيد.
الف - مصالح عمومى كه نوع عقول بر مصلحت ومفسده فعل اذعان مى‏كنند.
ب - مصالح و مفاسدى كه فقيه خاصى درك مى‏كند وپايه استنباط قرار مى‏دهد.
ج - حسن و قبح عقلى كه كشف از حسن و قبح شرعى‏است.
استنباطى كه بر قاعده اول و سوم استوار باشد حجت‏است اما دومى حجت نيست. تا اينجا مسئله صلحت‏به‏صورت فشرده بيان شده و اما بخش دوم سؤال كه عرفى‏كردن فقه چگونه است. اصولا در اصول فقه مسئله‏اى تحت‏عنوان «العرف و السيره‏» است، حتى ما هم در كتاب‏«الموجز» بابى تحت عنوان «السيره و العرف‏» مطرح كرده‏ايم‏ولى بايد جايگاه آن را مشخص كنيم.
در تحديد عناوينى كه موضوع احكامند بايد به عرف‏مراجعه كرد. مثلا در شرع مقدس، بيع و اجاره حلال است‏اما ربا و خدعه، حرام در تشخيص ماهيت‏بيع و اجاره و ياربا و خدعه بايد به عرف مراجعه كرد زيرا پيش از آمدن‏شارع، اين الفاظ در ميان عرب مورد استعمال بوده ومخاطبان از اين الفاظ معانى مشخصى را درك مى‏كردند واسلام همين عناوين را با همين درك عرفى، موضوع حكم‏قرارداده است. بنابراين داورى آنان در باب حدود مفاهيم‏حجت است.
مثلا اگر در تحديد مفهومى مانند مفهوم غبن يا عيب درمبيع با اجمال مواجه شديم، در حد و تعريف اينها بايد به‏عرف مراجعه كرد. مثلا اگر كسى در يك معامله 10 ميليون‏تومانى، كالا را يكصد هزار تومان گرانتر خريد عرفا به آن‏غبن نمى‏گويند و همين طور است عيب در مبيع. خلاصه‏حد و حدود مفاهيم را بايد از عرف گرفت.
در تشخيص مصاديق، عرف براى ما مرجع است. اسلام‏موضوعاتى را مانند «وطن‏»، «معدن‏»، «حرز» در سرقتها، ارض موات، موضوع حكم قرارداده است، لذا در شناسايى‏مصاديق آنها، بايد به عرف مراجعه كرد.
حتى سيره‏هاى رايج ميان برخى از اقوام، معيار قضاوت‏داورى قرار مى‏گيرد. مثلا اين كه اگر كسى ماشينى را فروخت‏آيا وسايل يدكى آن هم جزء مبيع است‏يا نه، تابع عرف‏محل است.
يا فرض كنيم اگر زن و شوهر در پرداخت مهريه اختلاف‏پيدا كنند و مرد بگويد به هنگام عقد همه را پرداختم درحالى كه زن خلاف آن را ادعا مى‏كند، در اينجا بايد عرف‏محل را مقياس قرار داد. اگر عرف محل اين طور است كه‏مادامى كه همه يا بخشى از مهريه را نگيرند عروسى صورت‏نمى‏گيرد، قول مرد مقدم است.
بنابراين عرف در چنين مواردى حجت است، ولى عرفى‏كردن فقه يك معنى ديگرى، دارد كه با حقيقت تشريع الهى‏سازگار نيست و آن اينكه پا به پاى عرف، در تشريع احكام‏پيش برويم. آنچه عرف مى‏پسندد معيار حكم قرارداده وآنچه نمى‏پسندد تحريم كنيم. عرفى كردن فقه يه اين معناتعطيل احكام الهى و جايگرين كردن تشريع بشرى به جاى‏تشريع الهى است.
مسلما هيچ كشورى در جهان امروز بى‏نياز از مجلس‏شورا نيست ولى مجلس شورا در حكومت اسلامى بايدكارش برنامه‏ريزى در شعاع احكام كلى الهى باشد نه تشريع‏حكم و تصويب قانون در عرض قانون الهى.

- گاهى تصور مى‏شود معنى عرفى كردن فقه اين است‏كه امام عنصر مصلحت را همراه ولايت‏به رسميت‏شناخت، فرمود حفظ نظام از اوجب واجبات است; يعنى براى رعايت‏مصالح آن مى‏توان هر تحولى را در دستگاه شريعت‏پذيرا شد.مضافا اين كه مجمع تشخيص مصلحت كه در آن مصالح ملى‏بدون هيچ قيد و بندى توسط عرف عقلاء قوم تعيين مى‏شود،شكل عملى و نهادينه دخالت عنصر عرف در سازوكار دولت‏است كه داراى تاثيرات بنيادى است. ولى فقيه، نسبت‏به‏دستگاه فقه داراى ولايت مطلقه است، يعنى داراى كليه‏شئونات پيامبر و ائمه معصومين در امر تقنين و تشريع است واساسا خود به حكم تشكيل مجمع تشخيص مصلحت مصدرجعل و تشريع است و دستگاه فقه شيعه بايد به عنوان يكى ازمنابع و ادله فقهى در كنار اربعه به رسميت‏بشناسد.
آيت‏الله سبحانى: اين سخن، يك رشته برداشتهاى‏نادرست هم از ولايت فقيه است و هم از مدخليت عنصرمصلحت در آن و هم انديشه نسبت‏شارعيت‏به فقيه.
در اينجا سه نكته را يادآور مى‏شويم:
1- ولايت فقيه به معناى سرپرستى فقيه نسبت‏به‏جامعه اسلامى است و چنين سرپرستى‏اى در چارچوب‏كتاب و سنت و عقل و اجماع صورت مى‏پذيرد. و درحقيقت ولى‏فقيه اجراكننده مضامين ادله ياد شده است البته‏با ملاحظه الاهم فالاهم. اين چه ارتباطى با عرفى بودن فقه‏دارد؟
2- وارد كردن عنصر مصلحت در نظام و تاسيس مجمع‏تشخيص مصلحت‏يك مسئله فوق برنامه است نه در متن‏برنامه. به اصطلاح در طول تشريع اوليه است نه در عرض‏آن و چنين مجمعى براى ضرورت تاسيس مى‏شود و با رفع‏ضرورت، موضوعى براى آن نمى‏ماند.
معنى وارد كردن مصلحت در تشريع اين است كه اگرروزى اجراى احكام با مشكلى روبرو شد، فقيه با كارشناسى‏گروه مجمع اهم را از غير اهم باز شناسد و به اجراى آن‏بپردازد و اين ارتباط با عرفى بودن فقه ندارد بلكه مقدم‏شمردن ملاك حكمى بر ملاك حكمى ديگر است.
3- تشريع و مقام شارعيت از آن خداست‏حتى پيامبر وامام معصوم نيز مشرع نبوده و جاعل احكام نمى‏باشند تاچه رسد به ولى‏فقيه كه در رتبه فروتر قرار دارد. وظيفه پيامبرو امام بيان تشريعات الهى است نه جعل شريعت.
قرآن حكم الهى را به دو نوع تقسيم مى‏كند: حكم الهى وحكم جاهليت. آنچه خدا تشريع كند حكم الهى است و هرآنچه غير آن است‏حكم جاهلى مى‏باشد چنانچه مى‏فرمايد:
«افحكم‏الجاهليه يبغون و من احسن من‏الله حكما لقوم يوقنون‏»(مائده / 50)
و اگر در برخى از روايات تشريع رسول خدا پذيرفته‏شده به خاطر اين است كه رسول خدا از ملاك واقعى حكم‏آگاه بوده و حكم شرعى را كشف كرده است. در روايت واردشده است:
«ان الله حرم الخمر و حرم رسول‏الله كل مسكر»: خدا تنها شراب‏حرام كرده ولى پيامبر هر مست‏كننده‏اى را.
ولايت فقيه حكم ولايى دارد و معنى آن اين است كه به‏خاطر رفع ضرورتها و تنگناها حكمى را بر حكمى مقدم‏داشته و رفع ضرورت مى‏كند نه اينكه حكمى را تشريع كرده‏و به مقام شارعى نائل آمده باشد.
معنى ولايت مطلقه اين است كه ولايت او محدود به‏زمان و حد خاصى نيست و همه مشكلات را در پرتو قوانين‏كلى الهى حل و برطرف مى‏كند نه اينكه در آن مورد حكمى‏را جعل مى‏كند و در عرض خدا و پيامبر خود شارع مى‏شود.
بنابراين از مجموع سخنان فوق نتيجه مى‏گيريم كه اداره‏نظامى اسلامى بر اساس ولايت فقيه دست كشيدن ازقداست احكام الهى نيست.

- اگر مناط و علت‏حكم كشف شود آيا از برخى‏ظواهر شريعت مى‏توان چشم پوشيد؟
آيت‏الله سبحانى: اگر مناط واقعى به وسيله خود شرع‏كشف شود مسلما تابع آن مناط خواهد بود مثلا اسلام‏مى‏فرمايد شراب نخوريد، چرا؟ چون مست كننده و زايل‏كننده عقل است. مسلما ما در اينجا حكم شرع را توسعه‏مى‏دهيم و هر چيز مست كننده و زايل كننده عقل را تحريم‏مى‏كنيم. اين چشمپوشى از ظواهر يست‏بلكه نوعى توسعه‏حكم ظاهر است، آن هم به دلالت و راهنمايى خود شارع،زيرا او با ذكر علت و مناط حكم، ما را به گسترش حكم‏هدايت كرده است.
فرض كنيد پدرى به پسرش مى‏گويد اين غذا را مخورچون مسموم است پس او از اين ظاهر، دو حكم ديگر را نيزمى‏فهمد و آن اينكه هر غذاى مسمومى را نخورد و ديگراينكه هر چيزى مسموم را ولو غذا نباشد، نبايد بخورد.
فرض كنيد اسلام مى‏گويد هنگامى كه پدر و مادر به شمانهيب مى‏زنند، در مقابل آنها اف نگوييد. ما از اين جمله‏معناى وسيعترى مى‏فهميم; يعنى اين كه تحريم اف به‏خاطر دل آزردن پدر و مادر است و بنابراين نتيجه مى‏گيريم‏كه به هيچ طريقى نبايد دل آنان را آزرد، اين نوع توسعه‏ها به‏راهنمايى شرع صورت مى‏گيرد و به معناى ناديده گرفتن‏ظواهر نيست‏بلكه توسعه حكم الهى است، آن هم به‏راهنمايى شرع و عقل قاطع. ولى اين در صورتى است كه‏مناط به صورت واضح مانند آن دو مثال كشف شود. امااستخراج مناط با يك رشته محاسبات غيرقطعى و در نتيجه‏چشمپوشى از ظواهر، نوعى افتراء به شرع است. مثلاعارفى بگويد قرآن عبادت را تا حدوث يقين از ما خواسته‏است‏وفرموده‏است: «واعبد ربك حتى ياتيك اليقين‏».(حجر/ 99)«پروردگارت را بپرست تا لحظه‏اى يقين رخ دهد». اكنون كه‏من به مرحله يقين رسيدم عبادت از من ساقط است. اين نوع‏مناطگيرى نوعى افترا به شرع است: «انما يفترى الكذب الذين لايؤمنون بآيات الله‏» (نحل / 105) آن گروه به خدا افتراءمى‏بندند «به آيات الهى ايمان ندارند» زيرا مقصود از «يقين‏»در آيه به معنى مرگ است‏به گواه آيه ديگر: «و كنا نكذب بيوم‏الدين حتى اتانااليقين‏» (مدثر / 47-48)، روز جزاء را تكذيب‏كرديم تا براى يقين آمد.
همان‏گونه كه در مسئله عمل به مصالح يادآور شديم،عقل بشر كوتاهتر از آن است كه مناطات احكام را بدست‏آورد و در پرتو اين مناطات مسنبطه از ظواهر شريعت دست‏بردارد.
يكى از مراتب ايمان، تسليم در مقابل وحى است وخود اين تسليم كمال آفرين است. قرآن مجيد مى‏فرمايد:«فلا و ربك لايومنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا فى انفسهم‏حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما» (نساء 64).
به خدا سوگند در جرگه مومنان وارد نمى‏شوند مگراينكه در اختلاف، ترا حكم قرار دهند و از داورى تو درخويشتن احساس حرج نكنند و فرمان ترا بپذيرند.
كسانى كه بخواهند با تشخيص ملاكات، تصرف درظواهر كنند خود را آماده محو شريعت كرده‏اند. مثلا اين‏حكم كه وضو و غسل از مسلمانانى كه در شبانه روز به‏نظافت‏خود التزام دارند ساقط مى‏شود، يا نماز و روزه از آن‏كسانى است كه به آن رتبه از ياد خدا نرسيده‏اند ولى كسانى‏كه پيوسته به ياد خدايند نيازى به نماز نخواهند داشت، اين‏نوع صلاح‏انديشى يك نوع راهزنى است كه از طريق آن‏شريعت از صحنه زندگى محو مى‏شود.

- جنابعالى به عنوان شخصيتى كه سالها است درحوزه تدريس و تحقيق مى‏فرماييد درباره آسيب‏شناسى فقه‏كنونى چه نظرى داريد؟
آيت‏الله سبحانى: اگر فقه، كه همان احكام الهى است، ازكتاب و سنت استخراج شود كوچكترين آسيبى نخواهدداشت. آسيب فقه در اين است كه از مجراى صحيح تحصيل‏نشود. مثلا به جاى رجوع به ادله قطعى مانند كتاب و سنت‏و اجماع و عقل به معيارهاى ظنى و گمانى پناه ببريم و فقه‏اسلامى را استخراج كنيم. مسلما چنين فقهى خالى از آسيب‏نخواهد بود زيرا چيزى كه جنبه گمان دارد كاشف از واقع‏نبوده و ما را در جريان حكم الهى قرار نخواهد داد.
در اينجا، آسيب ديگرى بر فقه متصور است و آن اينكه‏فقه از جنبه عملى بيرون آمده و جنبه ذهنى و تمرينى پيداكند. در فقه اسلامى گاهى مسائلى وجود دارد كه شايد درطول يك قرن، يك بار هم اتفاق نيافتد. تحقيق در اين‏مسائل هر چند ورزش فكرى است ولى چون تماسى بازندگى انسان ندارد، صرف دقت در اين مسائل، فقه را ازحالت‏حياتى و پويايى وارد جهان ذهنى و فكرى مى‏كند.مثلا مسائل مربوط به برده كه از آن به نام اماء و عبيد نام‏مى‏برند، مسلما در قرون گذشته اين مسائل كاربرد داشته ومورد نياز بوده ولى الان مصداقى در خارج ندارد.
آسيب سوم فقه اين است كه جريانهاى موجود را كه دربازار مسلمين است‏بر قواعد اسلام تطبيق داده شود و به آنهارنگ حليت‏بدهيم. شكى نيست كه الان در بازار مسئله‏اى به‏نام فروش چك و سفته و امثال آن وجود دارد. اگر فقيه باتجرد ذهنى به استنباط احكام آنها بپردازد بسيار مطلوب‏خواهد بود ولى هرگاه نتيجه استنباط منفى شد، اگر بخواهداز طريق حيل شرعى نظر مثبت‏بدهد، فقه آسيب خواهدديد.
فقيه بايد مسائل را فى‏نفسه مطالعه كند تا بتواند بدون‏پيش‏داورى، از قواعد كلى حكم آنها را استنباط كند، خواه باعمل مردم مطابق باشد يا نه.
آسيب چهارم اين است كه خود مسئله را با ماهيت‏واقعى آن مطالعه نكند و از طريق عناوين ثانويه و يا عناوين‏ديگر حكم آن را صادر نمايد. مثلا فقيه بايد حكم واقعى‏بيمه را استنباط كند نه اينكه با تحميل، يكى از عناوين رايج‏در فقه را بر آن تطبيق كند. يك چنين استنباطى ارزشى‏واقعى نخواهد داشت.
امروز در جهان شركتهاى مختلفى پيدا شده‏اند كه درگذشته وجود نداشته، مانند شركت تضامنى يا نسبى و سايرشركتها. فقيهى كه مى‏خواهد حكم اينها را از كتاب و سنت‏استخراج كند بايد ماهيت اينها را مطالعه كند و براساس‏قواعد كلى نظر دهد، نه اينكه از ماهيت واقعى صرف‏نظر كندو آنها را تحت‏يكى از عناوين موجود در فقه، وارد سازد.
آسيب پنجم اين است كه در كتاب و سنت دقت لازم به‏عمل نيايد. چه بسا در آيات قرآن يك رشته دلايلى بر يك‏رشته از احكام وجود دارد كه همواره فقهاء از آن غافل‏بوده‏اند. اين نوع استنباطها در سخنان ائمه اطهار وجود دارد.اين خود نوعى قرآن‏شناسى لازم دارد تا در سايه آيات قرآن‏قسمتى از احكام كه به نظر مى‏رسد منصوص نيستند روشن‏شود.

- ضمن تشكر مجدد از جنابعالى به خاطر حضور دراين گفت‏وگو، در پايان اگر مطالب خاصى داريد بيان‏بفرماييد؟
آيت‏الله سبحانى: پيام كلى اين است كه همانطور كه هردانشى براى خود كارشناسى دارد و هرگز اجازه نمى‏دهند كه‏غير كارشناس درباره موضوعات آن هم اظهار نظر كند،مسائل دينى نيز اعم از عقيده و ريعت‏براى خودكارشناسى دارد و نمى‏توان قول فردى كه در اين علم‏تخصص كافى ندارد را حجت دانست و اظهارنظر او راپذيرفت. امروزه عالم فيزيك در مسائل شيمى اظهارنظرنمى‏كند و بالعكس، ولى متاسفانه كسانى كه كارشان علوم‏تجربى و آزمايشگاهى است در مسائل فلسفى و كلامى وفقهى اظهار نظر مى‏كنند و آنهم اظهارنظر كارشناسانه! اين‏روزها بسيارى از مطبوعات كشور تحت عنوان آزادى، حريم‏لازم را شكسته و در هر امر دينى، فلسفى و كلامى اظهارنظرمى‏كنند و سرانجام مايه‏هاى دينى را تضعيف مى‏كنند. اگرواقعا نظر به حقيقت‏يابى است، مطالب خود را به صورت‏سؤال در بولتنهاى مخصوص مطرح كنند و از حكيمان‏واقعى اسلام و فقهاى ارجمند پاسخ بخواهند، آنگاه هر دو رامنتشر كنند. گمان مى‏كنم بسيارى از مقالات جنبه سياسى‏داشته و انگيزه‏هاى غيردينى سبب مى‏شود كه برخى‏روزنامه‏نگاران از وظيفه اصلى خود بيرون بروند.
شنبه 15 مهر 1391  5:28 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها