0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

علائم‌ اطلاع‌رساني‌ در قرآن‌ كريم‌ - مواضع‌ سجدات‌

علائم‌ اطلاع‌رساني‌ در قرآن‌ كريم‌ - مواضع‌ سجدات‌

قربان عزيززاده
موزه دار مسؤول موزه رضا عباسي

- منابع‌ معتبر فارسي‌/ لغت‌نامه‌ دايرة‌المعارف‌ فارسي‌، فرهنگ‌ معين‌، فرهنگ‌ عميد و... سجده‌ را چنين‌ توصيف‌ كرده‌اند:
سجده‌ عبارت‌ است‌ از زمين‌ گذاردن‌ پيشاني‌ براي‌ عبادت‌ و ابراز تواضع‌ و بدين‌ منظور به‌ طور همزمان‌ و به‌ طرز خاصي‌ هفت‌ موضع‌ از بدن‌ به‌ زمين‌ گذارده‌ مي‌شود و ذكر خاصي‌ نجوا مي‌گردد.

سجدات‌ در قرآن‌ كريم‌

- به‌ دلايل‌ بسيار و در قياس‌ با بسياري‌ موارد ديگر در قرآن‌ كريم‌ از آن‌ هنگام‌ كه‌ با نظارت‌ نبي‌اكرم‌ (ص‌) كلام‌ رباني‌ مكتوب‌ مي‌شد و قطعات‌ متفرق‌ آن‌ مدون‌ و منظم‌ مي‌گرديد، ضرورت‌ داشت‌ تا تلاوت‌ و كتابت‌ مواضعي‌ از مندرجات‌ قرآن‌ كريم‌ با عمل‌ سجده‌ و ذكر خاص‌ همراه‌ گردد و آن‌ را از موضوعات‌ و موارد توقيفي‌ در قرآن‌ كريم‌ محسوب‌ مي‌داشتند و بر كاتبان‌، قاريان‌ و مؤمنان‌ نزد فرق‌ مسلمان‌ فرض‌ بود تا ملاحظات‌ خاص‌ مواضع‌ مزبور را مرعي‌ نمايند و از همين‌ روست‌ كه‌ در عموم‌ مصاحف‌ تاريخي‌ موجود در موزه‌ها و مجموعه‌ها حفظ‌ سنت‌ كتابت‌ و تعيين‌ مواضع‌ سجده‌ها با عناوين‌ سجده‌، سجده‌ مندوبه‌ و سجده‌ واجبه‌ همواره‌ مطرح‌ بوده‌ و علاوه‌ بر ذكر عنوان‌ سجده‌، آن‌ را با اشكال‌ تزئيني‌ خاصي‌ نيز مي‌آراستند و بويژه‌ به‌ شيوه‌ كتابت‌ متفاوت‌ از متن‌ شريف‌، همراه‌ با رنگه‌نويسي‌ به‌ قلم‌هاي‌ شنجرف‌، زر و... متمايز مي‌ساختند تا بر غير آسماني‌ بودن‌ عنوان‌ سجده‌ واجبه‌ در كتاب‌ تأكيد كرده‌ باشند.
- نكته‌ شايان‌ توجه‌ آن‌ كه‌ در كليه‌ آيات‌ سجده‌ اعم‌ از آنان‌ كه‌ با عنوان‌ سجده‌ واجبه‌ و سجده‌ مندوبه‌ يا سجده‌ متمايز شده‌اند، كلمه‌اي‌ با ريشه‌ سجده‌ به‌ كار رفته‌ و مفهوم‌ با شكلي‌ از كلمه‌ همراه‌ شده‌ است‌.
- سجدات‌ واجب‌ را قول‌ مشهور در چهار موضع‌ از قرآن‌ كريم‌ مي‌داند ليكن‌ در نقش‌ يك‌ ترنج‌ از

 


 

كلمه سجده به خط كوفي رنگه نويسي درون يك ترنج در فواصل اجزاء كلمه الله از يكبرگ قرآن كيرم دوره سلجوقي
علائم‌ ملحقات‌ اطلاع‌رساني‌ در نسخه‌اي‌ از قرآن‌ كريم‌ تعداد سجده‌ها را پنج‌ مورد ذكر نموده‌ است‌ كه‌ به‌ دليل‌ عدم‌ امكان‌ دسترسي‌ به‌ اصل‌ سند، بررسي‌ موضوع‌ براي‌ نگارنده‌ ميسر نيست‌. در اين‌ خصوص‌ رجوع‌ شود به‌ صفحه‌ 16 و Plates 28 , 30 از كتاب‌ The Koran Illuminated, Arthur J.Arbbery.Dublin.19 تصويري‌ از يك‌ صفحه‌ نسخه‌اي‌ از مصحف‌ شريف‌ مذهب‌ به‌ خط‌ نسخ‌ رقم‌ ابونعيم‌ حمزه‌ بيهقي‌ به‌ تاريخ‌ محرم‌ سال‌ 592 هجري‌.
- قديمي‌ترين‌ نمونه‌ ذكر و درج‌ سجدات‌ در منابع‌ موجود در يك‌ نسخه‌ مصحف‌ شريف‌ به‌ خط‌ كوفي‌ ايراني‌ با رقم‌ علي‌ است‌. دنباله‌ نام‌ و كنيه‌ كاتب‌ كه‌ تذهيب‌ كتاب‌ را نيز به‌ عهده‌ داشته‌ مشخص‌ نيست‌. اين‌ نسخه‌ متعلق‌ به‌ اواخر قرن‌ پنجم‌ هجري‌ به‌ سال‌ 485 و جزئي‌ از مجموعه‌ خصوصي‌ ايراني‌ است‌. (رجوع‌ كنيد به‌ صفحه‌ 14 از كتاب‌ هنر خط‌ و تذهيب‌ قرآني‌ از مارتين‌ لينگز، ترجمه‌ مهرداد قيومي‌ بيد هندي‌، انتشارات‌ گروس‌، تهران‌.)
در اين‌ موضوع‌ عنوان‌ سجده‌ به‌ خط‌ كوفي‌ ايراني‌ با رنگه‌نويسي‌ درون‌ طرح‌ شمسه‌ كوكبي‌ (هشت‌ ترك‌) مذهب‌ با نقوش‌ گره‌سازي‌، قلم‌گيري‌ و شرفه‌هاي‌ كوتاه‌ لاجوردي‌ است‌. آيه‌ مربوطه‌ عبارت‌ است‌ از: كلا لاتطعه‌ و اسجدو اقترب‌، آيه‌ نوزدهم‌، آخرين‌ آيه‌ از سوره‌ مباركه‌ العلق‌



 

نمونه اي از ريگه نويسي كلمه سجده به قلم لاجورد درون طرحي محرابي و مذهب شيوه سلجوقي
- قابل‌ توجه‌ آن‌ كه‌ در پنج‌ نسخه‌ چاپي‌ مورد مراجعه‌، در نسخه‌ اول‌. چاپ‌ انتشارات‌ علمي‌ از نسخه‌اي‌ به‌ خط‌ حسن‌ هريسي‌ ارونقي‌ سنه‌ 1366، موضع‌ اخير با عنوان‌ سجده‌ واجبه‌ مشخص‌ گرديده‌ ليكن‌ در دو نسخه‌ ديگر، نسخه‌ چاپ‌ سال‌ 1346 شمسي‌ مؤسسه‌ انتشارات‌ اميركبير همچنين‌ نسخه‌ چاپي‌ سال‌ 1411 قمري‌ مؤسسه‌ انتشارات‌ اسوه‌، موضع‌ مزبور فقط‌ با عنوان‌ سجده‌ متمايز شده‌ است‌ و در چهارمين‌ نسخه‌، صفحه‌ 454 قرآن‌ كريم‌ چاپ‌ مؤسسه‌ انتشارات‌ علمي‌ سال‌ 1337 موضوع‌ فوق‌ را با عنوان‌ سجده‌ واجبه‌ متمايز مي‌سازد.
- موضعي‌ ديگر كه‌ در نسخه‌ چاپي‌ اول‌ (انتشارات‌ علمي‌، 1366) با عنوان‌ سجده‌ واجبه‌ متمايز شده‌ است‌(ص‌ 321) آيه‌ پانزدهم‌ از سوره‌ مباركه‌ سجده‌ است‌/ انما يؤمن‌ باياتنا... در حالي‌ كه‌ نسخه‌هاي‌ دوم‌ و سوم‌ (نسخه‌هاي‌ اميركبير 1346 و اسوه‌ 1411) موضوع‌ مزبور را نظير نخستين‌ مورد فقط‌ با عنوان‌ سجده‌ مشخص‌ مي‌سازد و نسخه‌ پنجم‌، به‌ خط‌ مرحوم‌ طاهر خوشنويس‌ (چاپ‌ مشترك‌ كتاب‌ آذربايجان‌ و كتاب‌ طهران‌ 1340)، موضع‌ موصوف‌ را با عنوان‌ سجده‌ واجبه‌ متمايز ساخته‌ است‌.



 

شكلي ساده از تعيين موضع سجده ، رنگه نويسي كلمه سجده به قلم شنجرف در جوار آيه مربوط از يك نسخه قرآن كريم به خط ثلث و نسخ ، مذهب از قرآن دهم هجري ، دوره صفوي
- مطالعه‌ مواضع‌ سجده‌ها در پنج‌ نسخه‌ چاپي‌ موصوف‌ از دوران‌ معاصر و مقايسه‌ آن‌ با تصاوير موجود از برخي‌ نسخه‌هاي‌ خطي‌، به‌ دليل‌ معضلات‌ عديده‌ در دسترسي‌ به‌ اصل‌ منابع‌ در موزه‌ها، مؤيد آن‌ است‌ كه‌ تعداد سجدات‌، واجب‌ و مندوبه‌ در نسخه‌هاي‌ مزبور به‌ سيزده‌ فقره‌ مي‌رسد و در اين‌ خصوص‌ نظير تعداد و موضع‌ سجده‌هاي‌ واجب‌ تفاوتي‌ نيست‌ و ظاهراً تفاوت‌ عنوان‌ در نسخه‌ها، ناشي‌ از اختلاف‌ نظر كاتبان‌ به‌ تأسي‌ از تفاوت‌ ديدگاههاي‌ فقهي‌ آنان‌ باشد و از اين‌ روست‌ كه‌ در عناوين‌ سجده‌ها به‌عنوان‌ سجده‌ واجبه‌، سجده‌ مندوبه‌ و سجده‌ برخورد مي‌شود.
- مواضع‌ سجدات‌ در مصحف‌ شريف‌ بر اساس‌ نسخه‌هاي‌ چاپي‌ فوق‌الذكر و برخي‌ آثار خطي‌ تاريخي‌ به‌ ترتيب‌ شامل‌ موارد ذيل‌ است‌:
1- آيه‌ 206/ سوره‌ مباركه‌ الاعراف‌
2- آيه‌ 15 / سوره‌ مباركه‌ رعد
3- آيه‌ 49 / سوره‌ مباركه‌ النحل‌
4- آيه‌ 108/ سوره‌ مباركه‌ الاسري‌
5- آيه‌ 58 / سوره‌ مباركه‌ مريم



 

ترنج مذهب با كلمه سجده رنگه نويسي از يك نسخه قرآن كريم به خط كوفي ايراني ،‌مذهب از دوران سلجوقي
6- آيه‌ 18 / سوره‌ مباركه‌ الحج‌
7- آيه‌ 60 / سوره‌ مباركه‌ الفرقان‌
8- آيه‌ 25/ سوره‌ مباركه‌ سجده‌/ سجده‌ واجبه‌
10- آيه‌ 27 / سوره‌ مباركه‌ فصلت‌/ سجده‌ واجبه‌
11- آيه‌ 62 / آخرين‌ آيه‌/ سوره‌ مباركه‌ النجم‌/ سجده‌ واجبه‌



 

نقش ترنج مذهب از يك نسخه قرآن كريم شيوه مملوكي از قرن هشتم هجري ،‌كلمه سجده درون ترنج به خط كوفي ايراني رنگه نويسي به قلم سفيداب
12- آيه‌ 21 / سوره‌ مباركه‌ انشقاق‌
13- آيه‌ 19 / آخرين‌ آيه‌ از سوره‌ مباركه‌ العلق‌/ سجده‌ واجبه‌
- نشانه‌هاي‌ سجدات‌ (اشكال‌ متفاوت‌ صوري‌ و نوشتاري‌) با همه‌ تغييراتي‌ كه‌ در فرم‌ و شيوه‌ كتابت‌، رنگه‌نويسي‌ به‌ انواع‌ قلم‌ها و اشكال‌، در طول‌ زمان‌ و مكاتب‌ مختلف‌ كتاب‌ آرايي‌ از آغاز ثبت‌ وحي‌ تا دوران‌ معاصر پذيرفته‌اند، همواره‌ كاركردي‌ واحد داشته‌اند و نشانه‌اي‌ در راستاي‌ ساير علائم‌ الحاقي‌ ويژه‌ اطلاع‌رساني‌ در قرآن‌ كريم‌ هستند و برخلاف‌ گروهي‌ ديگر از علائم‌ و ملحقات‌ نوشتاري‌ در جوار متن‌ شريف‌ كه‌ به‌ مرور ايام‌ با از ميان‌ رفتن‌ علت‌ وجوديشان‌، آن‌ نشانه‌ها نيز ديگر محملي‌ براي‌ تداول‌ نداشتند. سجده‌هاي‌ واجب‌ بنا به‌ الزامات‌ فقهي‌ و ماهيت‌ توقيفي‌ خويش‌ مداومت‌ يافته‌اند و همچنان‌ يكي‌ از اشكال‌ بديع‌ تاريخي‌ در كتاب‌آرايي‌ اسلامي‌ و اطلاع‌رساني‌ در قرآن‌ كريم‌ را عيان‌ مي‌سازند.
شنبه 15 مهر 1391  12:15 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

موانع استجابت دعا(دعا در قرآن) ؛ بر بال اشتياق

موانع استجابت دعا(دعا در قرآن) ؛ بر بال اشتياق

سيد مهدى موسوى كاشمرى

در شماره قبل «انواع اجابت دعا» مورد بررسى قرار گرفت‏و در مقاله حاضر به «موانع استجابت‏» مى‏پردازيم.
براى تحقق هر كارى گذشته از وجود اسباب، نبودن مانع نيز لازم است و تنها دراين صورت پيدايش آن كار ضرورى خواهد بود.
براى مثال; رويش بذر سالم در دل خاك مرطوب مشروط به اين است كه آفتاب سوزان‏يا سرماى شديد بر سر راه بذر آن قرار نگيرد.
در دعا نيز بايد به موانع توجه داشت و آنها را از سر راه برداشت. برخى ازموانع عبارتند از:

1 تنافى با سنتهاى آفرينش

خواسته‏اى كه در دعا عرضه مى‏شود، بايد مخالف‏سنت‏هاى الهى كه خداوند بر پايه حق و حكمت‏بنا نهاده است نباشد.
از جمله سنت‏هاى خداوند اين است كه; براى هر يك از انسانها اجلى قرار داده كه‏در صورت حتمى بودن گريز از آن نيست. بنابراين اگر كسى دعا كند كه بخواهد خداعمر بى‏پايان به او بدهد و يا مريضى را كه اجل حتمى او فرا رسيده است، از مرگ‏برهاند، اجابت چنين خواسته‏اى به معناى تعطيلى در قانون قطعى الهى و يا وروداستثنا در حريم آن است و اين خود مانع از اجابت دعاست.
قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد:
«وانفقوا من ما رزقناكم من قبل ان ياتى احدكم الموت فيقول رب لولا اخرتنى‏الى اجل قريب فاصدق و اكن من الصالحين و لن يوخر الله نفسا اذا جاء اجلهاوالله خبير بما تعملون‏».
«از آنچه به شما روزى كرده‏ايم انفاق كنيد، پيش از آن كه مرگ يكى از شما فرارسد، آنگاه بگويد: پروردگارا چرا مرگ مرا تا زمانى اندك به تاخير نمى‏اندازى،تا صدقه دهم و از صالحان باشم و هرگز خداوند اجل هيچ كس را وقتى فرا رسد، به‏تاخير نخواهد انداخت‏».

2 تزاحم دعاها

گاهى شخصى كه از ستم ديگران به ستوه آمده، عليه ستمگران دعامى‏كند و از خداوند انتقام خود را مى‏طلبد ولى در همين حال اين شخص به ظاهر مظلوم‏به خاطر ستمى كه خود به ديگرى كرده، مورد غضب قرار گرفته است. همين تزاحم دعاهامى‏تواند مانع استجابت گردد. تزاحم در حديث قدسى يكى از موانع دعا معرفى گرديده‏است‏خداوند متعال در اين باره مى‏فرمايد: «... اما ان تكون ظلمت احدا فدعا عليك‏فتكون هذه بهذه...» يا اين است كه تو به ديگرى ستم كرده‏اى و او بر ضرر تو دست‏به دعا برداشته است پس اين به [واسطه] آن [دفع مى‏شود.] از حضرت صادق (عليه‏السلام) روايت‏شده است كه: «هر گاه شخصى مورد ستم ديگرى واقع شود، سپس عليه اواز درگاه خداوند تقاضاى انتقام كند، خداوند مى‏فرمايد: شخص ديگرى هست كه ادعادارد از سوى تو مظلوم واقع شده و بر تو نفرين مى‏كند، اگر مى‏خواهى تا دعاى تو رادر باره او و دعاى او را در حق تو به اجابت رسانم و گرنه هيچ يك را برآورده‏نمى‏كنم; تا از عفو خود شما را بهره‏مند سازم‏».
گاهى هم انسان براى موفقيت‏خود دعا مى‏كند در حالى كه بسيارى از اشخاص ديگر كه‏از دست او دل شكسته‏اند براى ناكاميش با دل سوزان و اشك ريزان دعا مى‏كنند.
بنابر اين دعا كننده بايد قبل از دعا، ديگران را از خود راضى سازد. امام‏صادق(عليه السلام) فرمود: «كان ابى يقول اتقوا الظلم فان دعوه المظلوم تصعد الى‏السماء».
پدرم همواره مى‏فرمود: از ستم به ديگرى بپرهيزيد; زيرا دعاى مظلوم تا آسمان‏بالا مى‏رود.
و امام كاظم(عليه السلام) فرمود: «لا تحقروا دعوه احد فانه يستجاب لليهودى والنصرانى فيكم و لا يستجاب لهم فى انفسهم‏».
دعاى هيچ كس را كوچك نشماريد; زيرا درخواست‏يهودى و نصرانى در باره شما به‏اجابت مى‏رسد گر چه در باره خود آنان مستجاب نمى‏گردد.»

3 نبود قابليت

قرآن كريم در واقعه طوفان نوح(ع) پس از آن كه درخواست‏حضرت، مبنى بر نجات فرزندخويش، را نقل مى‏كند، مى‏فرمايد: «يا نوح انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح فلاتسالن ما ليس لك به علم انى اعظك ان تكون من الجاهلين‏».
دعا كننده بايد قبل از دعا، ديگران را از خود راضى سازد. اى نوح [شايسته‏اين كه] از اهل تو [باشد] نيست و سر تا پايش ناصالح است. در باره آن چه به‏حقيقتش آگاه نيستى، از من چيزى مخواه، تو را پند مى‏دهم تا از جاهلان نباشى‏» ازاين روى كفر و عناد نسبت‏به حق مانع عنايت الهى و مشمول رحمت‏خاص او گشته و درلحظه انتقام رحمت عام را نيز تغيير مى‏دهد و هر دعايى حتى تقاضاى پيامبر بزرگ‏خداوند در حق پسر را بى‏تاثير مى‏سازد. در آيه‏اى ديگر خداوند متعال پيامبراكرم را مخاطب خويش ساخته، مى‏فرمايد:
«سواء عليهم استغفرت لهم ام لم نستغفر لهم لن يغفر الله لهم ان الله لا يهدى‏القوم الفاسقين‏».
بر منافقان يكسان است كه تو در باره آنان طلب بخشش و غفران كنى يا نكنى [درهر دو صورت] خدا هرگز آنان را نخواهد آمرزيد زيرا خداوند گروه فاسق را [در اثرلجاجت و سياهى قلبشان] هدايت نمى‏كند.
براى جلب رحمت الهى قلبى لازم است كه سالم از كفر و نفاق باشد; زيرا به فرموده‏قرآن مجيد: «يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتى الله بقلب سليم‏». در روزقيامت مال و فرزند سودى نمى‏دهد، جز قلب سالم.
امام صادق(عليه السلام) فرمود: پدرم همواره مى‏فرمود: از ستم به ديگرى‏بپرهيزيد; زيرا دعاى مظلوم تا آسمان بالا مى‏رود.
چه قلب وقتى از مرض كفر و نفاق سلامت‏يافت، شايسته پذيرش رحمت الهى مى‏شود ومواهب خداوندى به سويش سرازير مى‏گردد.
برخى ديگر از گناهان نيز قابليت پذيرش دعا را از بين مى‏برند. آنجا كه در دعاى‏كميل از زبان اميرمومنان مى‏خوانيم: «اللهم اغفرلى الذنوب اللتى تحبس الدعاء».
بارالها! گناهانى كه از من سرزده و مانع استجابت دعايم مى‏شود، بر من ببخش‏»،اشاره به همين واقعيت دارد.
محمد بن مسلم از امام باقر(ع) نقل مى‏كند آن حضرت فرمود: «ان العبد يسال‏الله الحاجه فيكون من شانه قضاوها الى اجل قريب او الى وقت‏بطى فيذنب العبدذنبا فيقول الله تعالى للملك: لا تقض حاجته و احرمه اياها فانه تعرض لسخطى واستوجب الحرمان منى‏».
بنده حاجتش را از خدا مى‏خواهد. بناى الهى نيز بر آن است كه خواسته‏اش را ديريا زود به اجابت رساند. آنگاه بنده گرفتار گناهى مى‏شود. خدا به فرشته‏اى كه‏مامور كار او است، مى‏فرمايد: خواسته‏اش را به انجام نرسان و او را از دست‏يابى‏به خواسته‏اش محروم كن! زيرا او خود را در معرض خشم من قرار داده و مستحق دورى‏از رحمت من گشته است‏».
شخصى به رسول خدا عرض كرد:
«احب ان يستجاب دعايى فقال(ص):
طهر ماكلتك و لا تدخل بطنك الحرام‏».
دوست دارم دعايم مستجاب شود.
حضرت فرمود: آذوقه‏ات را از مال شبهه‏ناك پاك كن و غذاى حرام در شكم خود جاى‏نده‏».
و در حديثى قدسى خداوند متعال فرمود: «و ربما صلى العبد فاضرب بها وجهه واحجب عنى صوته، اتدرى من ذالك؟ يا داوود ذاك الذى يكثر الالتفات الى حرم‏المؤمنين بعين الفسق...».
چه بسا بنده نماز مى‏گزارد و من آن را رد كرده، به صورتش مى‏زنم و صداى مناجات‏او را از خود دور مى‏سازم. مى‏دانى اين چه شخصى است؟ اى داوود، اين همان كسى است‏كه همواره چشم خيانت‏خويش را متوجه حرم [ناموس] مومنان ساخته است‏».

4 بى‏توجهى به واسطه‏ها

خداوند متعال خالق هستى و پديدآورنده نظام و سنن حاكم‏بر آن است، لذا دوست دارد انسانها به اين نظام احترام گذاشته، و در وصول به‏خواسته‏هايشان آن را از نظر دور نداشته و در عين حالى كه تاثير وسايل را درمقاصد خود به ذات حق مستند مى‏كنند، براى برآورده شدن نيازهاى خود، آنها را نيزبه كار بندند.
بر اين اساس قرآن كريم براى دفع شر كفار راه جهاد را پيش روى مومنان گذارده‏است و مى‏فرمايد: «و قاتلوهم يعذبهم الله بايديكم ...» با آنها بجنگيد، تاخداوند با دست‏شما كافران را به سزاى كارشان برساند».
در جاى ديگر كسانى را كه در خانه نشسته و به اميد فتح از سوى خدا دست روى دست‏گذاشته و اقدامى نمى‏كنند توبيخ مى‏كند.
شخصى به امام صادق(ع) عرض كرد: دعا فرما تا خداوند به من روزى راحتى بدهد،حضرت فرمود: «برايت دعا نمى‏كنم. برو همان طور كه خداوند دستور داده، سعى و تلاش‏كن‏».
در برخى احاديث از كسانى كه بدون توجه به وسائلى كه خداوند قرار داده است،رفع مشكل خود را مى‏طلبند ياد شده است. اين‏گونه افراد در پنج دسته ذيل قرارمى‏گيرند:
كفر و عناد نسبت‏به حق مانع عنايت الهى و مشمول رحمت‏خاص او گشته و در لحظه‏انتقام رحمت عام را نيز تغيير مى‏دهد و هر دعايى حتى تقاضاى پيامبر بزرگ‏خداوند در حق پسر را بى‏تاثير مى‏سازد.
1. شخصى كه خداوند مالى به او عنايت‏كرده، و او با اسراف و تبذير و مصرف نابجا اموالش را به هدر مى‏دهد و از خداتقاضاى روزى مى‏كند.
2. مردى كه از سوء خلق همسر خود و اذيت‏هاى پى‏درپى او به تنگ آمده و از خدامى‏خواهد تا او را از دست آن زن راحت كند، حال آنكه خدا راه طلاق را در پيش روى‏او گذاشته است.
3. شخصى كه از آزار مكرر همسايه‏اش شكوه مى‏كند و او را به خاطر آن نفرين‏مى‏كند، در حالى كه مى‏تواند خانه‏اش را بفروشد و در جاى مناسبى منزل اختيار كند.
4. آنكه در خانه نشسته، كار نمى‏كند و از خدا طلب رزق مى‏كند در حالى كه خداوندراههاى روزى را پيش روى او قرار داده است.
5. كسى كه مالى را به ديگرى قرض داده است و مقروض انكار مى‏كند.
سپس دست‏به دعا برداشته و از خدا برگشت مال خويش را مى‏طلبد، در صورتى كه‏خداوند به او دستور شاهد گرفتن داده است.

شنبه 15 مهر 1391  12:15 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

انديشه و عشق؛ راهى به سوى بهره‏مندى از قرآن و دعا

انديشه و عشق؛ راهى به سوى بهره‏مندى از قرآن و دعا

دكتر رضا رستمى‏زاده
چكيده

روح انسان پرتوى از جلوه نورانى خداست. از اين‏رو، ميل روح به منشأ و كانون هستى، گرايشى طبيعى و فطرى است. انسان به هنگام دعا و نيايش، به درك و پذيرش موقعيت الهى خويش در هستى و خواهش و كشش روح به اتصال و ارتباط با خداى هستى مى‏رسد. دعا حالت بيدارى و هوشيارى كامل و بينايى تام نسبت به خداست، به گونه‏اى كه فرد بدون هيچ شك و ترديدى عاشقانه به سوى محبوب رو مى‏آورد و بر خلاف مواقع ديگر، از محسوسات، شنيدنى‏ها و ديدنى‏هاى ديگر غافل است.
قرآن و فهم آن نيز زمينه همدلى، همزبانى و همدردى را مى‏طلبد و اين زمينه در يك فضاى آكنده از محبت و عشق مى‏تواند وجود پيدا كند. پس مى‏توان گفت: زبان قرآن همان زبان عشق است؛ زيرا قرآن، پيام خداى معشوق به انسان‏هاى عاشق است. متعالى‏ترين جلوه‏هاى قلبى هر انسان نيز در همين اظهار عشق است و بس:
درد عشق تو كمند لطف ماست××× زير هر يا ربّ تو لبيك ماست.
روى آوردن به قرآن و دعا زمينه‏ساز پرواز روح و فراخواندن خود به سوى خداست. بازسازى لذت اين لحظات و شيرينى اين ارتقا و احضار دوباره اين موقعيت در ذهن يا قلب با «ذكر رب» صورت مى‏گيرد.
«ذكرش، دوام اتصال حالت دعاست.» جان كلام آنكه «لقاء رب» را بايد با «ذكر كثير» جاودانه نمود و از اين طريق عزّت، رضايت و آرامش ابدى را دريافت.

مقدّمه

پيامبر گرامى اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مسير حركت تكاملى خويش به مرحله‏اى رسيدند كه حقيقت قرآن را از مقام قدس ربوبى دريافت كردند و براى بشريت به ارمغان آوردند: «و به راستى تو قرآن را از جانب خداى‏حكيم‏وبسياردانادريافت‏كرده و فرا مى‏گيرى.»(نمل: 6)
قرآن، به تعبير پيشوايان معصوم عليهم‏السلام ، جلوه ذات اقدس الهى در كلام و گفتار است. امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «پس خداوند پاك و منزّه در كتابش براى مردم متجلّى گشته است
بدون آنكه او را ببينند.»(1) امام صادق عليه‏السلام نيز مى‏فرمايد: «بى‏ترديد خداوند براى آفريده‏هايش در سخن خويش متجلّى گشته است، ليكن مردم نمى‏نگرند.»(2)
انسانِ خواستار كمال و سعادت بايد به اين ريسمان الهى چنگ زند تا مسير هدايت و رستگارى را در زندگى دنيوى و حيات جاويد به دست آورد. پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از اينكه برخى مسلمانان على‏رغم پرتوافكنى قرآن، از ساحت وحى بهره نگرفته‏اند، اين‏گونه به درگاه ربوبى شكايت مى‏برد: «اى پروردگار من، به راستى اين قوم من، اين قرآن را مهجور قرار دادند.» (فرقان: 30)؛ از همين روست كه در بسيارى روايات چنين مى‏خوانيم: «قرآن را فقط كسى مى‏شناسد كه مورد خطاب قرآن قرار مى‏گيرد.»(3) پس حقيقت قرآن در افقى فراتر از دريافت عمومى مردم است و براى بهره‏گيرى از آن بايد با زبان آن آشنا بود تا بتوان مخاطب قرآن قرار گرفت. البته بايد توجه داشت كه قرآن مراحل و ابعاد فراوانى دارد و در هر مرحله با زبانى خاص با مخاطب خود سخن مى‏گويد و ارتباط برقرار مى‏نمايد.

ابعاد قرآن
تلاوت

قرآن كلام خداست و تلاوت آن سخن گفتن خدا با انسان است. در كلام الهى نيرويى نهفته است كه روان انسان را تسخير مى‏كند و او را در آسمان معرفت و معنويت به پرواز درمى‏آورد: «پس از قرآن هرچه ميسّر شود بخوانيد.» (مزمل: 20)؛ پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد: «هرگاه يكى از شما دوست داشته باشد كه پروردگار با او صحبت كند پس قرآن بخواند.»(4)
امام صادق عليه‏السلام در سخنى، قرآن را پيمان خداوند با بندگانش شمرده و وظيفه انسان‏ها را در برابر آن چنين بيان مى‏دارد: «قرآن پيمان خداوند با بندگانش است، پس شايسته است كه آدمى در عهد و پيمان خود بنگرد و هر روز پنجاه آيه از آن را بخواند.»(5)

تدبّر

در فرهنگ اسلامى به موازات سفارش به تلاوت، به تدبّر در قرآن نيز سفارش شده است: «پس آيا در قرآن تدبّر نمى‏كنند، مگر بر دل‏ها قفل زده شده است؟» (محمد: 24)
تدبّر در قرآن سرچشمه هدايت‏هاى بى‏شمارى است كه انسانِ طالب سعادت و بهروزى بدان دست مى‏يابد. شناسايى حق از باطل، پى بردن به حقانيّت نظام آفرينش و حقيقت جهان آخرت را مى‏توان از جمله ابعاد تدبّر در قرآن برشمرد.

پندآموزى

پندآموزى همان راهنمايى درونى و قلبى قرآن است و از آن به «ذكر» ـ كه نام ديگر قرآن است ـ ياد مى‏شود.(6) بدين سبب در برخى از آيات پس از بيان لزوم تفكر در آيات الهى، مسئله تذكر و پندآموزى از قرآن مطرح شده است: «قرآن كتاب مباركى است كه آن را سوى تو فرو فرستاديم تا مردم در آيات آن تدبّر كنند و صاحبان خرد پند گيرند.» (ص: 29) پندآموزى از سرنوشت اقوام گذشته، در قرآن بسيار مورد تأكيد قرار گرفته است، به گونه‏اى كه رفتار و عملكرد افراد و جوامع آنان را بازگو كرده و سنّت‏هاى الهى را در مورد آنان بيان كرده است.(7)

جهت‏بخشى به زندگى

بى‏ترديد جهت‏بخشى به زندگى فردى و اجتماعى انسان مهم‏ترين دستورالعمل قرآن است. امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «قرآن كتاب فرمان‏دهنده و بازدارنده است، حدود و سنّت‏ها در آن ذكر شده و نمونه‏هاى اقوام گذشته در آن مثل زده شده است و قوانين دين از جانب خدا نيز بيان گشته است.»(8)
قرآن تجلّى ايمان دينى و ثمردهى آن را در گرو اجراى پيام‏هاى خداوند مى‏داند و عمل به آيات الهى و اجراى آن را مهم‏ترين هدف نزول وحى برشمرده است: «به راستى ما اين كتاب را به حق و شايستگى بر تو نازل كرديم كه طبق آنچه كه خدا به تو تعليم داده ميان مردم حكم كنى...» (نساء: 105)(9)

دريافت حقيقت قرآن

مهم‏ترين و برترين مرحله انس با قرآن، درك و دريافت حقيقت آن است. قرآن اين مرحله را از آنِ وارستگانى مى‏داند كه از هرگونه آلودگى فكرى و قلبى و عملى پيراسته شده‏اند؛ چرا كه جايگاه حقيقت قرآن بس رفيع است: «به راستى اين كتاب همان قرآن كريم و بزرگوارى است كه در نوشتارى دست نخورده و مكنون نهفته است و جز پاكان به آن دست نيابند و درك نكنند.» (واقعه: 77ـ79)

اسلام و عبادت

يكى از اصيل‏ترين و پايدارترين جلوه‏هاى ساحت وجود انسان نيايش و پرستش است. پرستش چشمه جوشانى است كه از جان انسان سرچشمه مى‏گيرد و بر همه شعبه‏ها و شاخه‏هاى وجود آدمى آب زندگانى نثار مى‏كند؛ آبى كه دل را به عشق و محبت، و عقل را به تفكر، و زبان را به ذكر و ستايش، و بدن را به تعظيم و كرنش، و انسان را با تمامى وجود به خاكسارى و سجده در پيشگاه معبود مى‏كشاند.
روح عبادت دعاست؛ دعا اعلام نياز و خاكسارى و انقياد در آستان معبود است. انسان با دعا و نيايش، خويشتن را در بستر عنايت الهى قرار مى‏دهد و از هدايت و رحمت و لطف او بهره مى‏گيرد. دعا و نيايش هديه‏اى آسمانى از مالك و صاحب اصلى به انسان است؛ هديه‏اى كه بندگان را توانايى مى‏دهد تا هر زمان و هر جا كه خواستند بى‏پرده و بى‏واسطه با پروردگارشان گفت‏وگو كنند. انسان در اين ارتباط مستقيم و بى‏پرده، درهاى رحمت الهى را بر خويش گشاده مى‏يابد و قرب حق را با تمام وجود احساس مى‏كند. خداوند به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد: «آن‏گاه كه بندگان من از تو جوياى من شوند، من نزديك هستم و چون صاحب دعا مرا بخواند دعاى او را اجابت مى‏كنم؛ پس آن‏ها نيز مرا اجابت كنند و به من ايمان آورند. باشد كه رشد يافته و به كمال هدايت رسند.» (بقره: 186)
امام زين‏العابدين عليه‏السلام خدا را بر نعمت دعا و نيايش چنين سپاس مى‏گويد: «سپاس مخصوص خدايى است كه هر موقع بخواهم او را براى حاجت خويش صدايش مى‏كنم و در نهان و پنهان هرگاه كه بخواهم با او بدون واسطه راز و نياز مى‏كنم، پس او حاجت مرا برآورده مى‏كند.»(10)
انسانِ بريده از نيايش و پرستش، ذرّه‏اى پرتاپ شده در جهان بى‏انتهاست كه خود را در اقيانوس بى‏كران آشفتگى‏ها و در محاصره موج‏هاى بنيان كن اندوه، اضطراب و نوميدى مى‏يابد و سرانجام با خوارى به دوزخ وارد مى‏شود: «پروردگارتان گويد: مرا بخوانيد اجابت مى‏كنم شما را، كسانى كه از پرستش و عبادت من سرباز مى‏زنند و تكبّر مى‏ورزند به خوارى به جهنم مى‏افتند.» (غافر: 60)

بهترين دعا

بهترين دعا، درخواستى است كه از عرفان خداوند سرچشمه مى‏گيرد؛ هنگامى كه انسان آفريننده نوازشگر و پر مهر خويش را به زيبايى بشناسد، آتش عشق او در دلش شعله‏ور مى‏گردد؛ آتشى كه او را به ساحت قدس ربوبى فرا مى‏خواند. اين عشق بر تمام اعضاى پيكر انسان تأثير گذاشته و آن‏ها را به حركت در مسير خشنودى محبوب وامى‏دارد و زبانش رابه ذكر و ستايش او مى‏گشايد. امام سجاد عليه‏السلام در اين‏باره چنين زمزمه مى‏كند: «اى معبود من! چه كسى است كه شيرينى محبت تو را چشيد؛ پس جاى تو ديگرى را قصد كرد؟ و چه كسى است كه به قرب و نزديكى تو بار يافت و انس گرفت و از تو رو برتافت؟»(11)
دعا و نيايش، ذكر و ستايش، عبادت و تسليم، و تعظيم و كرنش، تمرين عملى توحيد در بوستان وجود انسان است؛ مؤمن بايد همواره در مسير تعالى و شكوفايى ايمان خويش تلاش كند و توفيق در اين امر را مجدّانه از خداوند درخواست نمايد. امام سجاد عليه‏السلام از خداوند چنين مى‏خواهد: «پروردگارا! بر محمد و آل محمد درود فرست و ايمان مرا به كامل‏ترين درجه ايمان برسان و يقينم را در ارزشمندترين درجه يقين قرار ده.»(12)

زبان قرآن و زبان دعا
زبان فكر

كاربرد صحيح فكر و انديشه در قرآن و احاديث با عبرت گرفتن و بينش پيدا كردن ملازم گشته است و معمولاً عبرت و بصيرت در پرتو وقايع تاريخى و پديده‏هاى هستى حاصل مى‏شود. به عنوان نمونه، در آيه 176 سوره اعراف آمده است: «... داستان‏ها و حكايت‏ها را بازگو كن شايد كه انديشه كنند.» و يا در آيه 191 سوره آل عمران مى‏خوانيم: «آنان كه خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مى‏كنند و در آفرينش آسمان‏ها و زمين مى‏انديشند...»؛ به همين دليل است كه سرتاسر قرآن آكنده از داستان‏هاى تاريخى و پديده‏هاى طبيعى و شگفت‏انگيز است تا فرد روى آوردنده به قرآن با خواندن و انديشيدن در آن‏ها درس و عبرت گرفته و صاحب بصيرت گردد.
حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «شخص بينا تنها آن كسى است كه چون سخن قرآن را بشنود بينديشد، و چون نگاه كند بينش پيدا كند و از عبرت‏ها سود ببرد.»(13)
پس در مسير تفكر، پيمون راه فهم قرآن و روى‏آورى به آيات پربار آن و يا توجه به عبادت و دعا لازم و ضرورى است. و اين شايسته‏ترين و پرسودترين راهى است كه فكر و انديشه را ثمربخش مى‏سازد: «و ما به سوى تو "ذكر" ـ يعنى قرآن ـ را نازل كرديم تا براى مردم هر آنچه را به سويشان فرو فرستاده شده بيان كنى، شايد مردم بينديشند.» (نحل: 44) و يا در جاى ديگر مى‏فرمايد: «و اين مثال‏ها را براى مردم مى‏زنيم تا شايد انديشه كنند.» (حشر: 21)
با مرورى بر كاربرد واژه فكر در قرآن و احاديث، مى‏توان نتيجه گرفت كه گويى زمانى فكر به كار مى‏افتد و نام انديشه به خود مى‏گيرد كه فقط در جهت تأمّل آيات الهى باشد؛ زيرا اين واژه در قرآن تنها به صورت فعل ـ آن هم يك مرتبه در باب تفعيل و شانزده مرتبه در باب تفعّل ـ به كار رفته است كه در اغلب اين كاربردها ملازم با آيات الهى آمده است.(14) به عبارت ديگر، ركن اساسى فكر، فهم آيات الهى است و با تكيه به تفصيل آيات و تذكرات قرآنى و تبيين شرايع الهى ـ در هر بعد از آن ـ است كه معنا پيدا مى‏كند. سخن امام صادق عليه‏السلام در اينجا گره گشاست: «به راستى اين قرآن مشعل هدايت و چراغ روشنگر تاريكى‏هاست. باشد كه شخص تيزبين در آن دقت كند و چشم خويش را براى دريافت پرتوهاى نورانى آن بگشايد؛ زيرا تفكر مايه حيات قلب انسان روشندل است، همان‏گونه كه جوينده‏نوردرتاريكى‏هابه‏دنبال‏تابش‏نورحركت مى‏كند... .»(15)
متفكر واقعى از ديدگاه قرآن كسى است كه فكر را زبان فهم قرآن و دعا و عبادت خدا قرار دهد و چنين حالتى از تفكر است كه از عبادت ساليانه ارزشمندتر مى‏باشد. امام صادق عليه‏السلام در اين‏باره چنين مى‏فرمايد: «انديشه، آيينه كارهاى نيكو و كفاره گناهان و روشنايى دل‏ها و گشايش براى مردم و اصلاح آخرت و معاد و اطلاع بر سرانجام كار و موجب افزايش دانش است.»(16)
بنابراين، راه فكر آن‏گاه كه بتواند در تقويت ايمان دينى به كار گرفته شود و در برابر حقيقت خاضع گردد، مى‏تواند زبان فهم شايسته قرآن و دعا نيز باشد. زبان فكر، شك و ترديد را در سايه استدلال استوار مى‏زدايد و نقش بسزايى در پيشگيرى از آسيب ديدن ايمان آدمى، به ويژه در ارتباط با فهم قرآن و پيدا شدن حال دعا، ايفا مى‏كند.
اوج شكوفايى فكر: با توجه به كاركرد ويژه راه فكر از يك سو و با نظر به تمايل فطرى ذهن جست‏وجوگر انسان به بحث‏هاى عميق فكرى از سوى ديگر، دانشمندان مسلمان پژوهش‏هاى گسترده‏اى را در زمينه فهم و تفسير قرآن و شرح و توضيح ادعيه بااستفاده از استدلال‏هاى عقلى و فكرى به انجام رسانده‏اند كه منجر به پيدايش آثار متعدد و شهير شده است.
زبان فكر براى آن كس كه مشتاق فهم است و از شهود باطنى درپرتواستكمال‏روحى‏ومعنوى‏فاصله دارد، سودمند است:
چشم اگر دارى تو كورانه ميا ور ندارى چشم دست آور عصا
آن عصاى حزم استدلال را چون ندارى ديد، مى‏كن پيشوا.(17)
مسلما تلاش چنين انسان مشتاقى براى تصحيح و تكميل مستمر فهم قرآن و انگيزه عبادت و دعا صرفا به كوششى براى دست‏يابى به منظومه معرفتى متقن و سزاوار اعتنا خلاصه نمى‏شود، بلكه آثار عملى و محسوس و گاه سرنوشت‏سازى در حيات او خواهد داشت. و از همين‏روست كه در قرآن و احاديث و ادعيه توجه ويژه‏اى به تفكر شده و آموزه‏هاى بلندى در اوصاف متفكّران شايسته عرضه گشته است.(18)
اوج شكوفايى فكر و عقل آن است كه انسان بتواند با آن بى‏نهايت پيش رود و از قيد زمان و چارچوب ماده فراتر رود و قله‏هاى بلند عشق و ايمان را فتح كند. اين حالت زمانى است كه فطرت و عمل صالح همگام با عقل پيش رود. اين مسير هرچه درست‏تر انتخاب گردد، آگاهى‏هاى باطنى آدمى افزايش پيدا مى‏كند، منبع وحى را به شايستگى همراهى مى‏نمايد و ايمان به خدا و بندگى او را عالى‏ترين جلوه فهم و عقل مى‏يابد. امام حسين عليه‏السلام مى‏فرمايد: «خرد تنها با پيروى از حق است كه به كمال مى‏رسد.»(19) و مسلم است كه قرآن را مى‏توان از اين راه شايسته‏تر فهميد و بهتر با دعا مأنوس شد. اما چگونه و تا چه حد؟ اين موضوعى است كه در فهم قرآن از راه زبان قلب بايد روشن شود.

زبان قلب

قلب، حالت استعداد درك و شهود حقايق متعالى جداى از تصورات ذهنى است. قلب كانون تلاقى نور عقل و نور وحى، جايگاه رشد فكر و تحول درونى و محيط كسب علم و توشه تقوا و خانه ايمان است. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، آن پيام‏گير كامل محتواى وحى، كسى است كه اين‏گونه قلبى دارد و در نتيجه، از آن حقايق لدنّى لبريز و سرشار مى‏شود. بنابراين، براى آن كس كه مى‏خواهد با قرآن مأنوس شود و حال دعا نيز پيدا كند زبان فكر و استدلال به تنهايى كافى نيست و زبان دل لازم‏تر است. خداوند به صراحت اعلام مى‏كند كه فهم قرآن به عنوان كتاب تذكر براى كسى است كه با زبان قلب به آن رو مى‏آورد: «به راستى در آن ـ يعنى قرآن ـ ذكر و يادآورى براى كسى است كه قلب دارد.» (ق: 37)
خدا، آن هستى مطلق، زبان دل را مى‏داند و با آن انسان را مخاطب قرار مى‏دهد و او را از اعماق هستى و با تمامى وجودش به حركت درمى‏آورد. در اين حالت تنها فكر و مغز انسانى تحت تأثير نيست، بلكه سراسر وجودش تحت تأثير قرار مى‏گيرد: «منحصرا مؤمنان فقط آن كسانى هستند كه چون خدا ياد شود، دل‏هايشان بترسد و چون آيه‏هاى آن را برايشان بخوانند ايمانشان را بيفزايد و به پروردگار خويش توكل كنند، آن‏ها كسانى هستند كه نماز به پا مى‏دارند و از آنچه روزى‏شان داده‏ايم انفاق كنند، آنان، هم آنان، مؤمنان واقعى هستند... .» (انفال: 2)
آرى، چنين قلبى خود را با آيات الهى صيقل مى‏دهد و به حالت خضوع و خشوع درمى‏آيد: «آيا وقت آن نرسيده است كه ايمان آورندگان دل‏هايشان براى ذكر خدا به خشوع درآيد؟» (حديد: 16)
با قرآن و ذكر الهى و دعاست كه فرد خود را مى‏شناسد و به وسعت و عمق پيچيدگى روح و قلب خويش واقف مى‏شود و به حساسيت و لطافت عظيم روح خود پى مى‏برد؛ و به ميزان سلامتى روح و قلب از حقايق قرآن و دعا برخوردار مى‏شود و به نور ايمان منوّر مى‏گردد.
با انس و مصاحبت با قرآن و دعاست كه زمينه وسوسه‏هاى شيطانى از بين مى‏رود و پاكى قلب ضمانت مى‏شود. رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد: «به راستى اين دل‏ها همان‏گونه كه آهن زنگ مى‏زند، زنگار مى‏گيرد. و چون پرسيده شد: چه چيزى اين دل‏ها را صيقل مى‏دهد؟ در پاسخ فرمود: تلاوت قرآن!»(20)
تأكيد قرآن بر اين نوع از درك و فهم، با آن همه شدّت و حدّت (كه در حدود 132 بار فهم قلبى يا موانع فهم قلبى در قرآن آمده) از آن‏روست كه خداوند يك روح و معنويت عالى و بى‏نهايت براى انسان قايل است. و بر آدمى واجب است كه با پيروى كامل و صادقانه و عاشقانه از احكام الهى ـ مثلاً با انجام واجبات و مستحبات، دورى از محرمات و مكروهات، و مجاهدت با نفس ـ اين جو را پاك و سالم نگه دارد تا از قرآن بهره شايسته ببرد. به تعبير ديگر، دل آدمى به گونه‏اى ساخته شده است كه با نيكى‏ها پيوند دارد و قرآن كتابى است كه تمامى نيكى‏ها را بيان مى‏كند؛ و بهترين نيكى از آنِ كسى است كه با قرآن در نيت و فكر و در عمل، صادقانه و قلبا ارتباط برقرار ساخته باشد: «و ما از قرآن چيزى را فرو مى‏فرستيم كه شفا و ر حمتى براى ايمان‏آورندگان است و ستمگران را جز زيان نمى‏افزايد.» (اسراء: 82) و چه زيباست سخن امام صادق عليه‏السلام آنجا كه مى‏فرمايد: «كسى كه قرآن را تلاوت كند و در برابر خدا خضوع نكند و دلش نرم نشود و در اندرون خويش اندوه و ترسى نيافريند، مقام بزرگ خداوند را سبك شمرده و دچار زيانى آشكار شده است.»(21) اين كلام پاك امام صادق عليه‏السلام در روى آوردن به قرآن و عبادت و بندگى خدا با زبان قلب بسيار مفيد و راه‏گشاست.
آرى، سخن گفتن با خدا و فهم قرآن يك زمينه همدلى و همزبانى و همدردى را مى‏طلبد و اين زمينه در فضايى آكنده از محبت و صميميت وجود پيدا مى‏كند. و متعالى‏ترين جلوه‏هاى قلبى هر انسان در همين اظهار عشق است و بس. بنابراين، مى‏توان گفت: با توجه به فطرت خدايى انسان، سر و كار قرآن و دعا پيوسته با اين جلوه عشق الهى است؛ چرا كه انسان وقتى بتواند آنچه را كه به عشق و علاقه‏اش متعلق است براى خويشتن درست و روشن معنا كند، آن وقت است كه آن عشق و محبت سيرى متنوع و صعودى پيدا مى‏كند. اينجاست كه قرآن و دعاهاى اهل‏بيت عليهم‏السلام همچون زبور آل محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ـ صحيفه سجاديه ـ تازگى خود را هميشه حفظ مى‏كنند و هيچ‏وقت كهنه نمى‏شوند؛ زيرا وقتى قرآن و صحيفه سجاديه را باز مى‏كنيد و با توجه به قلب سليم، و درك شفا و نور و ايمان و به دور از هرگونه ظلم، به آن‏ها رو مى‏آوريد درمى‏يابيد كه زبان اين دو كتاب عبارت است از عشق و عشق و عشق؛ و چنان است كه گويى جز عاشق و معشوق در جهان هيچ چيز ديگرمعنايى‏ندارد و فقط‏عشق است كه‏به‏هستى‏معنا داده است.
محورهاى اساسى قرآن و صحيفه سجاديه در فراق و وصال، قرب و بُعد از معشوق، احتياج و فقر عاشق، استغنا و ناز و غمزه معشوق و نزاع با مدعيان دروغين عشق خلاصه مى‏شود و بس. قرآن و دعاهاى ائمه عليهم‏السلام پيام خداى معشوق و معبود براى انسان‏هاى عاشق است، بايد به آن دل داد؛ چرا كه پاك‏ترين حالت قلب همين عشق به خدا و دل دادن به اوست. كدامين عاشق است كه پيام معشوق را بشنود و به آن دل ندهد؟ اگر پيام خدا را مى‏شنويم و گوش نمى‏دهيم (تا چه رسد به دل دادن و از قلب مايه گذاشتن) پيداست كه از زبان قرآن، يعنى زبان عشق، محروم هستيم. و مسلّما پيام معشوق را نخواهيم شناخت و نخواهيم فهميد: «آن‏گاه كه قرآن خوانده مى‏شود پس خوب گوش دهيد (و به آن دل دهيد) و آرام باشيد، اميد است كه مورد رحمت واقع شويد.» (اعراف: 204) پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز در اين‏باره چنين مى‏فرمايد: «به هوش باشيد هر كه شوق خدا را دارد و به او عشق مى‏ورزد پس بايد به سخن خدا خوب گوش دهد.»(22)
شنونده خوب براى كلام خدا بودن يعنى تسليم قلبى در اوج اختيار و در عين بيزارى از طاغوت همراه با شناخت خدا و عشق به او و فرمانبردارى از او.(23) چنين قلبى شايسته نور خداست و حق اوست كه از اين سفره الهى و تجلّى خداوندى به زيباترين وجه بهره ببرد و پيوسته با عنصر اعتماد(24) و عشق(25) و اميد(26) و با امنيت در بارگاه الهى زندگى كند.(27) در اين حالت فرد مؤمن چنان مجذوب سخن حق مى‏شود كه حالت خدايى پيدا مى‏كند. در حديث قدسى آمده است كه خداوند عزيز و بلندمرتبه فرمود: «نه زمين من گنجايش مرا دارد و نه آسمان من، ولى قلب بنده مؤمنم گنجايش مرا دارد.»(28)

سخن پايانى

خداوند، يكتا موجود شايسته پرستش و ستايش و عبوديت و بندگى است. «عبادت» رمز سعادت و بهترين روش براى كسب حيات طيبه است. راه بندگى در انجام همه اعمال ـ از جمله رو آورى به قرآن و دعا ـ با انگيزه خالص خدايى و كسب خشنودى و رضاى اوست.
آنچه كه قرآن در تعليماتش و دعا در زمزمه‏هايش مدّنظر دارد، پرورش انسان‏هايى است كه هم از سلاح علم بهره‏مندند و هم از دلى آكنده از ايمان به محبوب خويش، و اين دو را با بهترين شيوه و به عالى‏ترين وجه در راه خدا به كار مى‏گيرند؛ انسان‏هايى كه نمونه‏هاى بارز آن خود پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و ائمّه عليهم‏السلام و ياران شايسته و راستين آن‏ها مى‏باشند؛ همان‏هايى كه اهداف قرآن و دعا را پيوسته در دل و قلب خويش به يقين باور داشته و در عمل با دريافت و پذيرش حقايق قرآنى هميشه قرين عبادتند و با دعا مأنوسند و عاشقانه در پى سپاسگزارى از خدايى كه شايسته عبادت است برمى‏آيند و هدف قرآن را برآورده مى‏سازند: «اى مردم، از جانب پروردگارتان سوى شما پندى رسيده با شفايى براى آن مرض‏هايى كه در سينه‏هاست؛ كتابى كه رحمت و هدايت براى مؤمنان است.» (يونس: 57)
اين عابدان پرهيزگار، همان كسانى هستند كه حضرت على عليه‏السلام در توصيفشان چنين مى‏فرمايد: «مؤمنان پرهيزگار همان كسانى هستند كه در شب همواره برپا ايستاده‏اند، قرآن را شمرده و با تدبّر تلاوت مى‏كنند، با آن جان خويش را محزون ساخته و داروى درد خود را از آن مى‏گيرند؛ هرگاه به آيه‏اى برسند كه در آن تشويق باشد با علاقه فراوان به آن روى مى‏آورند و جانشان با شوق بسيار درآن خيره مى‏شود و آن را همواره نصب‏العين خود قرار مى‏دهند. و هرگاه به آيه‏اى برخورد كنند كه در ترساندن و بيم باشد گوش‏هاى دل خويش را براى شنيدن آن باز مى‏كنند و صداى ناله و به هم خوردن زبانه‏هاى آتش با آن وضع مهيبش در درون گوششان طنين‏انداز است. آن‏ها در پيشگاه خدا به ركوع مى‏روند و پيشانى و دست و پاى خويش را بر خاك مى‏سايند و از خداوند آزادى خود را آتش جهنم درخواست مى‏كنند...»(29)

پى‏نوشت‏ها

1ـ نهج‏البلاغه، صبحى صالح، ترجمه محمدجعفر امامى و محمدرضا آشتيانى، چاپ دوم، نشر امام على عليه‏السلام ، قم، خ 147.
2و3ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، چ دوم، بيروت، مؤسسه اعلمى، 1400 ق، ج 92، ص 107 / ج 46، ص 349.
4ـ علاءالدين متقى هندى، كنزالعمال، به تصحيح صفوه السقا، چ پنجم، بيروت، بى‏تا، ج 1، ص 510، ح 2257.
5ـ محمدرضا حكيمى و ديگران، الحياه، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1361، تهران، ج 2، ص 106. بديهى است كه تلاوت قرآن به يادگيرى آن وابسته است. براى بهره‏گيرى بيشتر از تلاوت قرآن، لازم است به آداب آن توجه كنيم. بخشى از «آداب تلاوت قرآن» عبارت است از: 1. با وضو بودن؛ 2. توجه به حرمت قرآن داشتن و قعود محترمانه در پيشگاه آن؛ 3. شروع تلاوت همراه با استعاذه؛ 4. نگاه كردن به عبارت‏هاى قرآن در حين تلاوت؛ 5. خواندن با ترتيل؛ 6. خواندن با رغبت و حضور قلب؛ 7. خواندن با صداى دلنشين و داشتن خشوع قلب در پيشگاه قرآن. هرچه فرد روآورنده به قرآن در پاى‏بندى به اين آداب كوشا باشد، از آثار تلاوت بيشتر بهره‏مند مى‏شود؛ از جمله: 1. تقويت ايمان و ترفيع درجه انسان مؤمن؛ 2. زدوده شدن زنگارها و كدورت‏ها از قلب؛ 3. بخشش گناهان و رهايى از آتش دوزخ؛ 4. بركت در زندگى؛ 5. از ميان رفتن رنج‏هاى روحى؛ 6. دور شدن بلاها از زندگى؛ 7. حضور فرشتگان مقرّب درگاه الهى به هنگام تلاوت قرآن؛ 8. روسفيدى در آخرت و تقرّب به حق تعالى. (ر.ك: محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 90، ص 189.)
6ـ قرآن خود را ذكر معرفى مى‏كند: «انّا نحن نزّلنا الذكر و انا له لحافظون» (حجر: 9) و يادآورى و پندآموزى را از اهدف خويش برمى‏شمارد: «و لقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدّكر» (قمر: 17)
7ـ خداوند با همه بر طبق سنّت‏ها و قوانين خويش رفتار مى‏كند و با هيچ فرد يا جامعه‏اى خويشاوندى يا خصومتى ندارد. همه انسان‏ها آفريده اويند و به هر اندازه خويش را در مسير سنّت‏ها و قوانين الهى قرار دهند از زندگى سعادتمندانه بهره خواهند برد: «والّذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان اللّه لمع المحسنين» (عنكبوت: 69) و در بسيارى از آيات ديگر قرآن به اين موضوع اشاره شده است: از جمله: بقره: 153و 194؛ انفال: 46 و 19؛ توبه: 36 و 123؛ نحل: 128... (براى اطلاع بيشتر ر.ك: سيد محمدباقر صدر، سنّت‏هاى تاريخ در قرآن.)
8ـ محمدبن مسعود عياشى، تفسير عياشى، تهران، مكتبة الاسلاميه، بى‏تا، ج 1، ص 7.
9ـ البته قرآن در كنار اين سخن پيام ديگرى نيز دارد و آن اين است كه در سه آيه متوالى از سوره مائده ـ آيات 44، 45، 46 ـ پيروى از پيام‏هاى غيرالهى و اجراى آن را كفر و فسق و ستم مى‏شمارد. پيامبر گرامى اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خشم خداوند و در شمار يهوديان و مسيحيان قرار گرفتن را از آثار پيروى نكردن از قرآن اعلام مى‏دارد: «هر كس قرآن را ياد بگيرد و به آن عمل نكند دلبستگى به دنيا و زرق و برق آن را بر عمل به قرآن ترجيح دهد، موجبات خشم خداى عزيز و بلند مرتبه را فراهم مى‏كند و نزد خدا با يهود و نصارى كه كتاب خدا را پشت سرانداختند هم مرتبه هستند.» (الحياة، ج 2، ص 83 و 84) اين روايت به آياتى اشاره دارد كه در آن خداوند گروهى از يهوديان و مسيحيان عالم و دانا را به دليل عمل نكردن به محتواى پيام وحى الهى توبيخ مى‏كند: (ر.ك: بقره: 101؛ جمعه: 5)؛ حضرت على عليه‏السلام نيز در وصيت خود به فرزندان خويش و تمام مردم چنين سفارش مى‏كند: «الله، اللّه فى القرآن لايسبقكم بالعمل به غيركم» (نهج‏البلاغه، كلام قصار 47.)
10ـ شيخ عباس قمى، مفاتيح‏الجنان، «دعاى ابوحمزه ثمالى»، تهران، 1370.
11ـ همان، مناجات نهم «خمس عشر».
12ـ امام سجاد عليه‏السلام ، صحيفه سجاديه، دعاى بيست، ترجمه حسين انصاريان، چاپ سوم، پيام آزادى، قم، 1375.
13ـ نهج‏البلاغه، خطبه 153.
14ـ ر.ك: اعراف: 176 / يونس: 24 / رعد: 3 / نحل: 11 و...
15ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، انتشارات علميه اسلاميه، چاپ دوم، 1365، ج 2، ص 446.
16ـ مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه، منسوب به امام جعفر صادق عليه‏السلام ، به شرح عبدالرزاق گيلانى، چ سوم، صدوق، 1366، باب تفكر.
17ـ جلال‏الدين محمد مولوى، مثنوى معنوى، به تصحيح نيكلسون، ققنوس، 1362.
18ـ محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 1، باب عقل و جهل.
19ـ محمدرضا حكيمى و ديگران، پيشين، ج 1، ص 62.
20ـ علاءالدين متقى هندى، پيشين، ج1، ص 545، ح 2441.
21ـ مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه، باب 14، ص 87.
22ـ علاءالدين متقى هندى، پيشين، ج 1، ج 2541.
23ـ محتواى آية‏الكرسى، بقره: 255ـ257.
24ـ «و من يتوكل على اللّه فهو حسبه» (طلاق: 3).
25ـ مطابق با آيه 54 سوره مائده:... يحبهم و يحبونه...
26ـ «لا تيأسوا من رحمه اللّه» (يوسف: 87).
27ـ «فى مقعد صدق عند مليك مقتدر» (قمر: 55).
28ـ ابن ابى‏جمهور اخسايى، عوالى اللئالى، ج 4، ص 7.
29ـ نهج‏البلاغه، خطبه 193.

 
شنبه 15 مهر 1391  12:15 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دعا در قرآن(7)

دعا در قرآن(7)

سيد مهدى موسوى كاشمرى
2 - اجابت در عدم اجابت

آشنا نبودن انسان به عمق مصالح مادى و معنوى خود، گاه موجب درخواستهايى از خداوند مى‏شود كه هر چند در ظاهر مشكلى از زندگى برطرف مى‏كند، اما عواقب ناخوشايندى در پى دارند كه فرد از وجود آن بى‏اطلاع است.
مانند برخى كه به خاطر ظرفيت كم و ضعف ايمان خود تا وقتى در رنج و مصيبت واقعند، از نظر معنوى حال خوشى دارند و كمتر مرتكب گناه مى‏شوند. همين كه نجات يافته، در رفاه مادى و سلامت جسمى قرار مى‏گيرند، از ياد خدا غافل شده، به تدريج همه سرمايه‏هاى معنوى خويش را از دست مى‏دهند. بر عكس كسانى هم هستند كه تحمل بيماريهاى طولانى و مصيبتهاى پى در پى را ندارند، كه اگر به آن صبر مى‏كردند اجر عظيم مى‏بردند، ولى آسايش مادى و راحتى زندگى آنها را از جاده حق منحرف نمى‏كند.
اين ويژگى‏هاست كه خدا تنها مطلع بر آن است و خود انسان بدان وقوف كامل ندارد.
چه بسيارند كسانى كه در تنگناهاى زندگى با خدا عهد و پيمانها مى‏بندند، اما آنگاه كه خواسته‏شان برآورده مى‏شود به تمام تعهدهايشان پشت پا مى‏زنند. خداوند متعال در قرآن كريم از اين خصلت‏بشرى چنين ياد مى‏كند: «و منهم من عاهد الله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنكونن من الصالحين فلما آتيهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما كانوا يكذبون‏»
برخى از مردم، وقتى در فقر و تنگدستى هستند، با خدا پيمان مى‏بندند كه اگر خداوند از فضل خود به ما ببخشد، انفاق مى‏كنيم و از صالحان خواهيم بود. همين كه به خواسته‏شان رسيدند بخل مى‏ورزند و از عمل به تعهد خويش سرباز مى‏زنند. اين عهدشكنى نفاقى را در دلهايشان كاشت كه تا قيامت همراهشان هست و اين بدان خاطر است كه به پيمان خدا عمل نكردند و دروغ گفتند. (1)
در اين زمينه نمونه‏هاى تاريخى فراوان است كه مجال ذكر آن نيست. در حديث قدسى آمده: «كار دين برخى از بندگان مؤمن را جز توانگرى و سلامت جسمى اصلاح نمى‏كند پس من آنها را برخوردار مى‏كنم تا امر دينشان رو به صلاح رود. مصلحت‏برخى ديگر تنها در تهى‏دستى و مرض بدنى است. پس من آنان را دچار مى‏كنم تا كار دين آنان سامان پذيرد و من به آن چه صلاح دينى بندگان مؤمنم هست آگاهترم‏». (2)
بنابراين بنده مؤمنى كه به همه مصالح و مفاسد مربوط به حيات مادى و معنوى خود آگاهى ندارد، ممكن است‏حاجتى را طلب كند كه به مصلحت كلى او نباشد; بلكه در نهايت‏به ضررش تمام شود. پس اگر خداى بزرگ آن خواسته را تحقق نبخشد نه تنها دعاى او را رد نكرده بلكه در حقيقت همين عدم اجابت، اجابت دعاى او محسوب مى‏شود.

3 - كاهش مدت گرفتارى

گاهى ظرفيت زمانى گرفتاريهايى كه دامنگير انسان مى‏شود، طولانى است. نقش دعا در اين موقعيت مى‏تواند كم كردن مدت آن باشد. اين در صورتى است كه در اصل نياز براى انسان داراى مصلحتى است ولى چون دعا كننده بر طرف شدن سريع و فورى آن را از خداوند خواسته است و از طولانى بودن زمان آن گرفتارى اطلاعى ندارد، ممكن است اين امر را رد دعاى خود بداند، در صورتى كه اين دعا با كاهش زمان مقرر آن مستجاب شده است.
قرآن كريم درباره حضرت يونس مى‏فرمايد: «فلو لا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون.»
اگر او از تسبيح كنندگان نبود، تا محشر و قيام قيامت در شكم ماهى باقى مى‏ماند. (3)
به نقل مرحوم طبرسى، مفسران مدت درنگ آن حضرت در شكم ماهى را از سه تا چهل روز نقل كرده‏اند. (4)
حضرت يونس كه مى‏بايد به اين خاطر كه بى اذن الهى قوم خويش را ترك گفته بود، تا قيامت در آن زندان بلا گرفتار بماند، در اثر مناجات با خدا، به گناه خود اقرار كرد و پروردگار را به كمك طلبيد و گفت: «... لا اله الا انت‏سبحانك انى كنت من الظالمين‏» (5) آنگاه خدايش نيز اجابت كرد و او را از آن گرفتارى بزرگ نجات داد.
امام كاظم(ع) مى‏فرمايد: «هيچ بلايى بر بنده مؤمن نازل نمى‏شود، مگر اين كه به وسيله دعا در رفع آن تسريع مى‏شود و هيچ مصيبتى نيست كه به دنبال آن دعا نباشد; مگر اين كه آن مصيبت دوام خواهد يافت. پس هر گاه بر شما گرفتارى فرود آمد، دست‏به دعا و تضرع برداريد». (6)

4 - اجابت‏با تاخير

يكى از حالات روحى انسان عجول بودن اوست. آدمى يا بخاطر ترس از دست نيافتن به مطلوب و يا عدم تحمل محروميت دوست دارد هر چه زودتر به خواسته‏اش برسد و تاخير در آن او را مضطرب مى‏سازد.
بديهى است اين حالت در دعا نيز جلوه‏گر است انتظار دارد كه خداوند نيز كار خود را بر اساس خواهشهاى او قرار داده، بى توجه به نظامهاى مقرر در آفرينش و نيز مصالح و مفاسد خواسته‏اش، را هر چه سريعتر به اجابت‏برساند.
قرآن كريم در آيات زيادى بدين خصيصه انسانى اشاره كرده، تبعيت نظامات عالم را از آن، مايه فساد و تباهى به حساب آورده است. (7)
قرآن مجيد پس از اين كه دعاى حضرت موسى(ع) را داير بر هلاكت فرعون و اطرافيان او نقل مى‏كند، اين چنين مى‏فرمايد: «قال قد اجيبت دعوتكما فاستقيما و لاتتبعان سبيل الذين لايعلمون.»
«دعايتان - موسى و هارون - به اجابت رسيد پايدار بمانيد و از جاهلان پيروى نكنيد.» (8)
در روايتى معتبر امام صادق(ع) فرمود: «كان بين قول الله عز و جل: «قد اجيبت دعوتكما» و بين اخذ فرعون اربعين عاما».
فاصله زمانى اين گفته خداوند كه «دعايتان مستجاب شد» تا انتقام الهى از فرعون، چهل سال بود. (9)
ابابصير مى‏گويد: امام صادق(ع) فرمود: «لايزال المؤمن بخير و رجاء رحمة من الله ما لم يستعجل فيقنط و يترك الدعاء، قلت له: كيف يستعجل؟ قال: يقول: قد دعوت منذ كذا و كذا و ما ارى الاجابة.»
مؤمن همواره با خير و سعادت و اميد و رحمت الهى همراه است، تا وقتى شتاب كند. در نتيجه نااميد مى‏شود ودست از دعا بردارد. گفتم: چگونه شتاب مى‏كند؟ فرمود: اين كه بگويد: از فلان زمان دعا مى‏كنم ولى هنوز خواسته‏ام برآورده نگرديده است. (10)
ديده شده است‏برخى مؤمنان تاخير اجابت الهى را براى خود نوعى عقب ماندگى معنوى و يا بى‏توجهى خداوند را سبت‏به خود تلقى مى‏كنند و از دعا مايوس مى‏شوند و گاهى هم مى‏گويند: خداوند به اهل دنيا و مردم بى‏بند و باربيشتر توجه دارد و خواسته‏هايشان را زودتر به اجابت مى‏رساند.
در پاسخ به اين توهم، به گفتارى از حضرت صادق(ع) اشاره مى‏كنيم:
آن حضرت فرمود: «ان العبد الولى لله ليدعو الله عز و جل فى الامر ينويه فيقال للملك الموكل به: اقض لعبدى حاجته و لاتعجلها فانى اشتهى ان اسمع صوته و ندائه، و ان العبد العدو لله عز و جل فى الامرينويه فيقال للملك الموكل به: اقض حاجته و عجلها فانى اكره ان اسمع صوته و ندائه، قال: فيقول الناس: ما اعطى هذا الا لكرامته، ولا منع هذا الا لهوانه‏».
«بنده دوست‏خدا او را براى تحقق خواسته خود مى‏خواند، سپس به فرشته‏اى كه كارش را بدو سپرده‏اند گفته مى‏شود: حاجت‏بنده‏ام را عملى كن ولى در آن شتاب مكن; زيرا دوست دارم صدايش را بشنوم و راز و نيازش به من برسد - ولى در مقابل - بنده‏اى كه دشمن خداست‏حاجتش را از او مى‏طلبد. آن گاه به فرشته موكل بر او دستور داده مى‏شود كه حاجت او را برآور و در آن نيز تعجيل كن; زيرا خوش ندارم صدايش به من برسد و از اين كه با من به گفتگو برخيزد كراهت دارم آنگاه حضرت فرمود: ولى قضاوت مردم در اين باره اين است كه اين، دومى، خواسته‏اش برآورده نشد مگر به خاطر جايگاه خوبى كه نزد خدا دارد و آن ديگرى دعايش مستجاب نگرديد مگر به واسطه خوارى و پستى او در پيشگاه خداوند». (11)

پى‏نوشتها:

1- سوره توبه، آيه 75 -76.
2- الجواهر السنية، فى الاحاديث القدسية، شيخ حر عاملى، ص‏96.
3- سوره صافات، آيه‏143 - 144.
4- مجمع البيان، ج 8، ص‏459.
5- انبياء، آيه‏87.
6- وسائل الشيعه، ج‏4، ابواب دعا، باب 10، حديث 1.
7- براى نمونه: سوره يونس، آيه 11; انعام، آيه 58; عنكبوت، آيه‏53; اسراء، آيه 11.
8- سوره يونس، آيه‏89.
9- وسائل الشيعه، ج‏4، ابواب دعا، باب‏19، حديث 2.
10- همان، باب‏17، حديث‏3.
11- همان، باب 21، حديث 4.
شنبه 15 مهر 1391  12:16 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دعا در قرآن(5)؛ بر بال اشتياق

دعا در قرآن(5)؛ بر بال اشتياق

سيد مهدى موسوى كاشمرى
اجابت الهى

در نوشتارهاى پيش سخن از «اركان دعا» بود. اركان دعا از اين قرار است: 1-اعتقاد و توجه به ربوبيت‏خدا 2- احساس نياز3- اعتقاد به اجابت الهى.
در اين زمينه مباحث‏بسيارى وجود دارد همچون آداب و شرايط زمان و مكان دعا و غير آن كه با ظرفيت محدودمجله مجال بحث در همه آن موارد نيست و در اين نوشتار پيرامون آنچه خداوند در اين خصوص به عهده گرفته و آن «اجابت دعا» است‏به گفتگو مى‏نشينيم.

اصل اجابت

بر اساس وعده الهى هرگاه از بنده‏اى دعا به وقوع بپيوندد اصل اجابت هم از طرف خداوند اجتناب‏ناپذير است.
موضوعى كه برخى نسبت‏به آن دچار اشتباه شده‏اند، قياس اجابت انسانها با اجابت‏خداست زيرا معمولا هرگاه انسانى از انسان ديگرى خواسته‏اى داشته باشد - اگر در توانش باشد - همان چيزى را كه او درخواست كرده است‏بدون تاخير و فوت وقت - بدون اينكه در اين زمينه به مصالح مختلف احاطه داشته يا آن را در نظر بگيرد - عملى مى‏كند. و همين محدوديت انديشه بشرى ذهن او را عادت داده است كه اجابت الهى را نيز در همين دائره ارزيابى كند و خارج از آن را بى‏توجهى خداوند نسبت‏به خود دانسته و اجابت نداند. و گاهى نيز تا آنجا در اين اشتباه پيش مى‏رود كه در وعده الهى به ترديد افتاده و در فهم آن دچار اشكال مى‏شود.
در صورتى كه موضوع اجابت در مورد خدا با آنچه بين بندگان او مطرح است، تفاوت بسيار دارد.
او براى استجابت دعاى بنده خود، با احاطه‏اى كه به تمامى مصالح و مفاسد امور دارد با توجه به رحمت عام و نيز لطف ويژه‏اش نسبت‏به سائلان، آن‏چه به صلاح آنان بداند عملى مى‏كند.
به عنوان مثال مريضى را در نظر بگيريد كه به شدت تشنه است و پى در پى به آه و ناله و اصرار تقاضاى آب مى‏كند، در همين حال اگر يكى از بستگان او كه از وضع او بى‏خبر است‏با او ملاقات كند بديهى است اولين كارى كه براى او انجام خواهد داد سيراب كردن اوست در حالى كه ممكن است‏با همين آب دادن، حيات او را نيز در معرض خطر قرار دهد. در صورتى كه اگر دكتر معالج او در اين وضع او را ببيند با احاطه‏اى كه به مرض و نوع آن دارد و آب را براى چنين مريضى خطرناك مى‏داند، تن به اين خواسته نخواهد داد و يا حداقل آن را براى مدت معينى به تاخير خواهد انداخت. و اگر ممكن باشد از راه ديگرى براى تخفيف تشنگى او اقدام خواهد كرد.
اين بى‏توجهى به تقاضاى مريض نيست‏بلكه خود عين اجابت‏با در نظر گرفتن مصلحت اوست. خداوند متعال نيز، هرگاه دعايى - با توجه به اركان آن - از بنده‏اش ابراز شود، قطعا بدان پاسخ خواهد داد، ولى اينكه شخص «دعاكننده‏» اجابت دعاى خود را در به اجرا درآوردن مو به موى خواسته خود از سوى خدا بداند انديشه‏اى غلط، انتظارى بيجا و از باب قياس خالق به خلق است.

انواع اجابت

اجابت الهى با توجه به مجموعه مصالح و مفاسد تحقق مى‏پذيرد و بديهى است چنين كارى صورتهاى مختلف دارد كه در هر خواسته‏اى با توجه به اوضاع و مناسبات خاص آن، به صورت ويژه‏اى جلوه مى‏كند كه به برخى از آنها مى‏پردازيم.
البته آنچه اينجا بدان مى‏پردازيم به غير از نوع روشن و رايج آن است كه برآمدن حاجت دائمى به همان صورت مطلوب اوست.

1- جلب رحمت

از نتايج‏بسيار مهم دعا جلب توجه و عنايت ويژه الهى است كه سراسر زندگى و لحظه لحظه عمر دعاكننده را فرا مى‏گيرد.
بر طبق آيات قرآن كريم، خداوند بزرگ رساندن رحمت را به بندگان، بر خود مقرر فرموده و مقصود از آفرينش آنان را نيز همين امر، اعلام كرده است ولى بهره‏مندى از آن را به تقاضا و درخواست‏آنهااز خودمنوطدانسته‏است.
شخص «دعاكننده‏» نبايد در كار دعا تنها به برآمدن حاجت‏خود قناعت ورزد تا اگر محقق نشد دست از طلب بردارد بلكه بايد با نظرى بلند و در افقى بسيار وسيعتر و فراتر از برخى خواسته‏هاى محدود بدين عمل دست‏يازد.
البته خواسته‏هاى كوچك را هم بايد از خدا خواست. بلكه بنا به روايتى از امام صادق(ع) تمامى امور از كوچك و بزرگ را بايد از او طلب كرد زيرا همان كسى كه صاحب اختيار كارهاى بزرگ است، سررشته كارهاى كوچك را نيز در دست‏خود دارد.
ولى سخن اين است كه همواره بايد امور محدود و جزيى را در پرتو عنايت كلى الهى خواست و به وسيله دعا عنايت و توجه عام و رضايت‏خداوند را به سوى خود جلب كرد.
قرآن مجيد از قول حضرت ابراهيم(ع) خطاب به مشركان عصر خود اينچنين مى‏فرمايد: «واعتز لكم و ما تدعون من دون الله و ادعو ربى عسى الا اكون بدعاء ربى شقيا» من از شما و آنچه مى‏پرستيد كناره مى‏گيرم و پروردگار خود را مى‏خوانم بدين اميد كه به وسيله اين كار - رحمت‏خدا را در همه حال به سوى خود جلب كنم و در پيشگاه او - محروم و مطرود نباشم.
امام صادق(ع) از نبى اكرم(ص) نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند:
«رحم الله عبدا طلب من الله عز و جل حاجة فالح فى الدعاء استجيب له ام لم يستجيب [له]، و تلا هذه الآية ...»
سايه رحمت الهى بر سر آن بنده‏اى باد كه حاجت‏خويش را از خدا بخواهد و در آن اصرار بورزد خواه آن خواسته‏اش محقق شود و خواه عملى نگردد. آنگاه حضرت همين آيه را به عنوان شاهد كلام خود ذكر فرمود.
باز در حديث ديگرى حضرت صادق(ع) فرمودند: ان الله عز و جل يقول: من شغل بذكرى عن مسالتى اعطيته افضل ما اعطى من سالنى.
خداى متعال مى‏فرمايد: كسى كه به ياد من مشغول شود و از عرض حاجت‏خود باز ماند - با جلب رحمت‏خود به سوى او - بهترين عطاياى خويش را كه به‏سائلان مى‏دهم بدو نيزخواهم‏بخشيد.
و نيز همان حضرت فرمودند: «هيچ بنده‏اى دست‏خود را به سوى خدا نگشود مگر اينكه خداوند بزرگ از اين كه آن دست را خالى برگرداند حيا مى‏كند و از رحمت‏خود آنچه بخواهد بدو عنايت مى‏كند. پس هرگاه كسى از شما دست‏به دعا برداشت آن را بر سر و صورت خود بكشاند.»
بنابراين بهترين و سودمندترين پاسخ الهى به بنده نيايشگر خود سرازير كردن رحمت‏بى‏پايان خويش به سوى اوست و از باب اينكه: «چون كه صد آمد نود هم پيش ماست‏» در پرتو آن تمامى مشكلات مادى و معنوى رو به سامان خواهد گذاشت و هيچ دعايى از مؤمن، خالى از اين بهره گرانسنگ نخواهد بود، چه دعاگر حاجت مورد نظر خود را نيز بگيرد يا به مصالحى بدان دست نيابد.

 

شنبه 15 مهر 1391  12:16 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دعا در قرآن (4) ؛ بر بال اشتياق

دعا در قرآن (4) ؛ بر بال اشتياق

سيدمهدى موسوى كاشمرى

در نوشتارهاى پيش سخن از «اركان دعا» بود. در اين گفتار نيز سخن را در ركن ديگرى از آن پى مى‏گيريم.

3- اعتقاد به اجابت

براى تحقق هر امر در رديف ديگر علل، وجود غايت و غرضى معقول از مهمترين عوامل است كه از آن به «علت‏غايى‏» تعبير مى‏شود.
در تحقق دعا نيز همچنان كه به قلبى سوزان و دلى دردمند و آگاه نسبت‏به احتياج و درماندگى خود در برابر خداى قادر متعال، نياز هست - و گرنه دعاى حقيقى صورت نمى‏گيرد - اعتقاد به اجابت دعا از اركان مهم دعاست، به گونه‏اى كه بدون اين باور يا ضعف آن، نه فرد انگيزه‏اى در خود مى‏بيند تا بدين كار مبادرت ورزد و نه اميد اجابت مى‏رود.
گاهى برخى گرفتار مشكلى هستند و براى رفع آن تا از پيشگاه خداوند بزرگ استغاثه و درخواست كمك مى‏كنند ولى به موجباتى كه پس از اين خواهيم گفت، آن خواسته محقق نگشته يا به تاخير مى‏افتد، و از اين‏روى دست از طلب برداشته، از دعا فاصله مى‏گيرند و دلسرد مى‏شوند و در ساير مشكلات نيز، از روى اعتقاد و باور، عرض حاجت‏به پروردگار جهان نمى‏كنند و بانوميدى مى‏گويند خدا كه به ما توجهى ندارد، پس به چه انگيزه‏اى دعا كنيم؟
اعتقاد و باور قلبى و صحيح به اجابت دعا از ناحيه پروردگار نقش اساسى در اجابت دعا دارد و همين موضوع مقاله حاضر است.

قرآن و اجابت دعا

قرآن كريم در مقام محكوم كردن كفار كه حوايج‏خود را به بتان عرضه مى‏كردند و به آنها استغاثه مى‏بردند اينچنين مى‏فرمايد:
«ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم و لو سمعوا ما استجابوا لكم‏»اگر آنها را بخوانيد سخن شما را نمى‏شنوند و اگر به ندايتان گوش دهند از برآوردن حاجتهاى شما ناتوانند.
در اين آيه خداى متعال براى نشان دادن گمراهى مشركان و متوجه كردن آنها به خطاى بزرگشان، به متزلزل ساختن مهمترين ركن دعا كه اعتقاد به اجابت است و در خيالهاى باطل آنان نسبت‏به معبودهايشان جاى گرفته، مى‏پردازد و از اين راه وجدانهاى خفته آنان را بيدار مى‏كند.
در چندين جاى ديگر قرآن كريم همين مضمون را بيان كرده در آيات ديگرى اين اجابت را به خود نسبت مى‏دهد و عملى شدن آن را تنها از ناحيه خود ممكن دانسته و بدان وعده داده است. براى مثال مى‏فرمايد:
«و اذا سالك عبادى عنى فانى قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان فليستجيبوالى و ليؤمنوا بى لعلهم يرشدون‏».
هرگاه بندگان من از تو درباره من بپرسند، پس من بدانها نزديكم و نداى درخواست‏كننده را پاسخ مى‏دهم هرگاه مرا بخواند. پس دعوت مرا لبيك گويند و به من ايمان آورند به اميد اينكه هدايت‏يابند.
و باز مى‏فرمايد: «و قال ربكم ادعونى استجب لكم ...»
پرووردگار شما گفت مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم.»
در مواردى هم به بيان برخى دعاهاى مستجاب شده پرداخته، از اين راه نمونه‏هاى عملى دعا را ارائه مى‏كند. براى مثال مى‏فرمايد:
«اذ تستغيثون ربكم فاستجاب لكم انى ممدكم بالف من الملائكة مردفين‏»آنگاه كه پروردگارتان را به كمك خواستيد پس او اين دعوت را مستجاب و شما را با هزار فرشته كه پى در پى فرود آمدند يارى كرد.
بنا بر نقل قرآن مجيد هنگامى كه حضرت «يونس بن‏متى‏» بر قوم خود خشم گرفت و از ميان آنها هجرت گزيد و سپس در شكم ماهى گرفتار آمد در آن ظلمت و سياهى شب و دريا و شكم آن حيوان با تضرع و استغاثه گفت: «لااله‏الا نت‏سبحانك انى كنت من الظالمين‏» (هيچ معبودى جز تو نيست، تو پاك و منزهى همانا من از ستمكارانم.)بعد مى‏فرمايد: «فاستجبناله و نجيناه من الغم و كذالك ننجى المؤمنين‏».
ما دعاى او را اجابت كرديم و از گرفتارى رهايى داديم و اين‏گونه مؤمنان را نجات مى‏بخشيم.

عوامل مؤثر در اعتقاد به اجابت
1- ايمان به ربوبيت الهى

در مقالات پيشين به طور مشروح پيرامون آن سخن گفتيم.

2- ايمان به نزديكى خداوند

از اعتقادات بحق و بسيار سازنده در مكتب اهل بيت عصمت(عليهم السلام) تنزيه و دور دانستن ساحت قدس الهى از هر گونه شايبه، جسميت و جهت نياز به مكان و اعتقاد به قرب الهى و فرامكان بودن وجود اوست.
بر اساس تعليمات قرآنى و امامان معصوم(ع) خداوند خود خالق مكان است و بدين‏سان محال است‏بدان نيازمند باشد. او در همه جا حاضر است و هيچ نقطه‏اى از وجود او خالى نيست. بر اين اساس خداى متعال نزديكترين موجود به مخلوقات خود و از آن جمله انسان است. قرآن كريم با لطيفترين بيان اين حقيقت را بازگو كرده است و مى‏فرمايد:
«و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد».
ما انسان را آفريديم و به خاطرات نفسانى او آگاهيم و ما از رگ گردن - كه رشته‏هاى آن به همه اعضاى بدن كشيده شده است - نزديكتريم.
مرحوم علامه طباطبايى در تفسير اين آيه مى‏نويسد: «اين بيان، ساده كردن موضوع براى درك ذهن است تا موضوعى كه فهم آن براى عوام دشوار است دريافت‏حقيقت آن آسان شود وگرنه مساله قرب الهى بسيار بالاتر از اين است. خداى متعال است كه نفس را آفريد و آثارى برايش قرار داد. پس او واسطه بين انسان و نفس او و بين نفس او و آثار آن است. او از هر چيزى كه فرض شود حتى از خود انسان بدو نزديكتر است.»
قرآن كريم در جاى ديگر مى‏فرمايد: «ان الله يحول بين المرء و قلبه‏»، «همانا خداى متعال بين انسان و قلب او حايل و واسطه است.»
بنابراين دافعه وجود الهى در همه جا و نيز بين شخص و قلب او گسترده است و او نسبت‏به مخفى‏ترين اسرار و نيات و خواسته‏هاى بشر آگاه است.
در آيه‏اى ديگر مى‏فرمايد: «... و نحن اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون‏» ما به شخص در حال مرگ از شما نزديكتريم ولى شما اين را نمى‏بينيد.
اين باور و احساس موجب مى‏شود كه انسان درمانده و محتاج در لطيفترين و ظريفترين حالات خود، در هر مكان و موقعيتى كه قرار گيرد هيچ گاه و براى لحظه‏اى خود را از آفريدگار خود جدا نبيند و بى‏آنكه بين خود و ذات مقدسش كوچكترين فاصله‏اى ببيند و براى ارتباط و اتصال با او كمترين مانعى در سر راه خود بيابد در لحظات سخت و دشوار رو به سوى او آورد و سامان يافتن كارش را از او بخواهد.
از همين‏رو قرآن كريم در مقام وعده اجابت، ابتدا خداى متعال را وجودى «قريب‏» و سپس «مجيب‏» توصيف مى‏كند.
در آيه‏اى مى‏فرمايد: «... فانى قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان ...» و زمانى مى‏فرمايد: «فاستغفروه ثم توبوا اليه ان ربى قريب مجيب‏» پس از خدا آمرزش بخواهيد و به سوى او باز گرديد و توبه كنيد . همانا پروردگار من نزديك است و آنچه بخواهيد اجابت مى‏كند.
بى‏دلى در همه احوال خدا با او بود او نمى‏ديد و از دور خدايا مى‏كرد
خدايى كه خود نزديك است رحمتش نيز نزديك است و براى بهره‏مندى از رحمت او نيازى به هيچ خرج و يا گذران اندك زمانى نيست. كه «ان رحمت الله قريب من المحسنين‏»، همانا رحمت الهى به نيكوكاران نزديك است.

3- عقيده به سميع و بصير بودن او

از عوامل مؤثر در اعتقاد به اجابت، توجه به صفت «سميع‏» و «بصير» بودن الهى است. قرآن كريم مى‏فرمايد: «والذين يدعون من دونه لا يقضون بشى‏ء ان الله هو السميع البصير».
كسانى را كه غير از خدا مى‏خوانيد توانايى انجام كارى ندارند. همانا خداست كه شنوا و بيناست. يعنى او بدانچه ديدنى و شنيدنى است آگاه است. از همين‏رو در موارد وصف «سميع‏» و «عليم‏» در كنار هم ياد شده، مى‏فرمايد: «و اذ يرفع ابراهيم القواعد من البيت و اسمعيل ربنا تقبل منا انك انت السميع العليم‏»: آنگاه كه ابراهيم و اسماعيل پايه‏هاى كعبه را بالا برده، استوار ساختند گفتند: پروردگارا، از ما بپذير، همانا تو شنوا و دانايى.
نيز مى‏فرمايد: «هنا لك دعا زكريا ربه قال رب هب لى من لدنك ذرية طيبة انك سميع الدعا».
آنگاه زكريا دست‏به دعا برداشت و گفت: پروردگارا! از پيشگاه خود به من اولاد پاكى موهبت كن، تو نسبت‏به درخواستها شنوايى.
دعاهاى معصومان(عليهم السلام) هم كه الهام گرفته از قرآن كريم است‏با جمله «يا اسمع السامعين و يا ابصر الناظرين‏» همراه است. اين قبيل جملات در دعاهاى ايشان بسيار است.

يك پرسش

گاهى گفته مى‏شود: شخص شنوا وقتى به سخن كسى گوش فرا مى‏دهد از توجه به كلام ديگرى عاجز است و نمى‏توان در يك لحظه، چندين سخن مختلف و متفاوت را شنيد. در اين صورت چگونه مى‏توان گفت هر لحظه كه بنده گرفتارى بخواهد مى‏تواند خدا را به كمك بطلبد و خواسته‏اش را با او در ميان بگذارد در حالى كه ممكن است در همان حال، عده بسيارى در نقاط مختلف و دور از هم، دست طلب به سوى او دراز كرده حوائج‏خويش را از او بخواهند؟
پاسخ: ناتوانى انسان از توجه به چند جانب در يك زمان ناشى از محدوديت طبيعت و ابزار آن است و گرنه در فرا طبيعت چنين چيزى غير ممكن نيست.
توضيح اينكه: ناتوانى روح در تلقى چندين سخن متفاوت در وقت واحد بدين علت است كه او براى دريافت‏سخن ديگرى بايد از ابزار مادى بهره‏گيرد. به وسيله گوش بشنود و با مغز آن شنيده را بفهمد. محدوديت اين ابزار موجب مى‏شود كه روح نتواند در يك لحظه به سخنان گوناگون توجه كند. ولى با در نظر گرفتن بى حد و مرز بودن وجود خداوند و نيز حضور او در همه جا و با همه كس و اينكه او در شنيدن و دريافت‏سخن بندگان خود نيازى به هيچ‏گونه ابزار محدود مادى و غير آن نداشته و حتى براى آگاهى از خواسته‏هاى آنان حتى به اظهار آن از سوى آنها احتياجى ندارد، اين اشكال وارد نيست.
در يكى از تعقيباتى كه پس از هر نماز واجب خوانده مى‏شود مى‏گوييم: «يا من لا يشغله سمع عن سمع و يا من لا يغلطه السائلون و يا من لا يبرمه الحاح الملحين اذقنى برد عفوك و حلاوة رحمتك و مغفرتك‏» اى وجود بى‏همتايى كه هيچ شنيدنى تو را از توجه به كلام ديگرى باز نمى‏دارد و طلب‏كنندگان و خواهندگان مختلف تو را به اشتباه نمى‏اندازد و اصرار جويندگان به ستوهت نمى‏آورد، سردى عفوت و شيرينى رحمت و بخششت را به من بچشان.
با استفاده از همين اصل است كه مى‏گوييم چنين سخنى در سطحى نازلتر، در باره ارواح بسيار قوى همچون روح‏هاى طيب معصومان(عليهم‏السلام) و اولياى الهى جارى است و آنان نه تنها پس از وفات و رهايى كامل از بند طبيعت، بلكه در زمان حيات خود، در اثر قوت و قدرت ارواح پاكشان، كه تا سرحد امكان از قيد طبيعت و اسارت آن آزاد گشته توانايى آن را دارند كه به استغاثه‏هاى گوناگون با اذن الهى در نقاط مختلف آگاه شوند و به تمامى آنها، در صورت مصلحت پاسخ مساعد دهند. و اين خداگونه شدن است نه خدا دانستن افراد. و بين اين دو تفاوت بسيار است كه متاسفانه عده‏اى از درك صحيح آن ناتوانند و از دين راه دامن قدس شيعه را به اتهام شرك مى‏آلايند و تهمتهاى ناروا مى‏زنند كه خود بدان سزاوارترند.

4 - توجه به قدرت الهى

دعاكننده بايد معتقد باشد كه اراده الهى هر گاه بر تحقق امرى كه در ذات خود ممتنع و محال نباشد، تعلق بگيرد، با صدور فرمان او بى‏چون و چرا به همان صورتى كه اراده‏اش باشد بى‏واسطه يا با واسطه، دفعى يا تدريجى آن امر محقق مى‏شود.
قرآن كريم مى‏فرمايد: «انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون‏».
شان خدا اين است كه هر گاه اراده او به انجام كارى باشد تنها با صدور آن كار عملى مى‏گردد.
قرآن مجيد براى مردود شمردن و محكوميت‏شيوه مشركان داير به طلب از غير خدا، از آنان نفى قدرت مى‏كند و مى‏فرمايد: «ام لهم آلهة تمنعهم من دوننا لا يستطيعون نصر انفسهم...» آنهايى كه غير از خدا معبود گرفته‏ايد حتى از كمك‏رسانى و دفع ضرر از خود ناتوانند.
در جاى ديگر مى‏فرمايد: «والذين تدعون من دونه لا يستطيعون نصركم و لا انفسهم ينصرون‏» آنانى كه غير از خدا مى‏خوانيد از يارى رساندن به شما و نيز خود عاجزاند.
در ماجراى پر شكوه بت‏شكنى حضرت ابراهيم(ع) به نقل قرآن كريم پس از اينكه كفار بيچارگى و درماندگى خدايان خود را در دفاع از خويش با چشم خود مشاهده كردند وجدان خفته‏شان بيدار شده خود را ستمكار يافتند. آنگاه حضرت ابراهيم بدانان گفت: «... افتعبدون من دون الله ما لا ينفعكم شيئا و لا يضركم اف لكم و لما تعبدون من دون الله افلا تعقلون‏».
آيا غير از خدا چيزى را كه توانايى رساندن هيچ نفعى يا دفع كوچكترين ضررى را از شما ندارند پرستش مى‏كنيد؟ ننگ بر شما و آنچه جز او مى‏پرستيد پس چرا در زشتى اين كار خود انديشه نمى‏كنيد!
توجه به قدرت خداوند در وقت دعا و حتى يادآورى و ذكر مظاهر قدرت الهى و شمردن آن در اين حال و تلقين آن به نفس تاثيرى قوى در اطمينان به اجابت دعا و به دنبال آن تحقق دعاى واقعى و طلب حقيقى از خداى متعال و سپس اجابت آن از سوى خدا دارد.
اين موضوع در دعاهاى رسيده از حضرات معصومان(عليهم‏السلام) نمونه‏هاى فراوان دارد. و ما براى مثال به نقل يك مورد بسنده مى‏كنيم.
امام كاظم(ع) آنگاه كه از فشارها و شكنجه‏هاى طاقت‏فرسا و طولانى حاكم ستمگر بغداد در زندانهاى مخوف طاغوت به تنگ آمده بود، خلاصى خود را اينچنين از خداوند طلب كرد: «مولاى من ... اى كسى كه درخت را از بين آب و ريگ و گل نجات مى‏دهى و شير مادر را از ميان خون و زوايد بدن خارج مى‏كنى و فرزند را از رحم مادران خلاصى مى‏دهى و آتش را از لابه‏لاى سنگ و آهن بيرون مى‏آورى و روح را از بين احشا و امعاى بدن رهايى مى‏دهى! مرا از دست‏ستم هارون خلاصى بخش.»

ساير عوامل

عناصر ديگرى نيز در ايجاد يا تقويت اين ركن از اركان دعا مؤثر است كه نقل و توضيح همه آنها مقاله را به درازا خواهد كشاند و به همين علت از آن صرف‏نظر مى‏كنيم; همچون ايمان به غناى ذاتى او و اينكه با عطايا و مواهب او كمترين نقصى در خزانه‏هاى بى‏پايان او پيش نمى‏آيد و نيز رحمانيت و رحيميت او و همچنين جواد بودن و دورى او از بخل و امساك.
اين امور، عواملى هستند كه توجه و عنايت‏بدانها در وقت دعا و بخصوص بازگو كردن آنها و القا و تحكيم آنها در زواياى قلب و در جان دعاكننده، اين اطمينان را به وجود مى‏آورد كه خدايى كه حوايجش را از او مى‏طلبد فقط پروردگار است و زمام هر امرى به دست اوست و از او دور نيست و حتى از خود او بدو نزديكتر است و ندايش را بهتر از هر كس مى‏شنود و توانايى بر انجام هر كارى دارد و هيچ بخششى چيزى از او كم نمى‏كند و بدو از هر كس مهربانتر و رؤف‏تر بوده و بخلى هم در ساحت قدسش نيست.
وقتى چنين احساسى در جان دعاكننده پديدار شد دعا از حالت تشريفات خارج مى‏شود و صورت ظاهر به خود نمى‏گيرد. فريادى است از عمق جان و خواسته‏اى است همراه با سوز و گداز. دست طلبى است همراه با اشك و آه كه گاهى تار و پود وجودش را به لرزه انداخته، تحت تاثير خود مى‏گيرد.

 

شنبه 15 مهر 1391  12:16 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روشي نو در تفسير قرآن كريم

روشي نو در تفسير قرآن كريم

آيت الله محمد علي گرامي

گفت و گو با عالمان، دين باوران، استاد ديدگان و مدّرسان، درس آموز است و انديشه آفرين، به ويژه استاداني كه دوران سخت گذشته حوزه هاي علميّه را گذرانده‌ و مرارت‌هاي آن را چشيده‌ و لمس كرده‌اند و بر اعتقاد و پايبندي خود پاي فشرده‌اند، آنان كه در كنار درس و بحث‌هاي حوزوي، مبارزه را فراموش نكرده‌اند، خود را به آب و آتش زده و دوران تنهايي و شكنجه? زندان‌هاي ستم شاهي را پشت سر گذاشته‌اند و با حركت اسلامي ملت هوشمند ايران، پاي به عرصه نهاده و به رسالت خود ادامه داده‌اند.
آيت الله گرامي، از معدود اساتيد با سابقه و خوش ذوق حوزه علميه قم مي‌باشند، كه درس‌هاي حوزوي را با علوم قرآن و تفسير درآميخته و در كنار دروس حوزوي، به مباحث تفسير و علوم قرآن پرداخته و تشنگان معارف قرآن را بهره‌ها رسانده‌اند.
همو كه سالها در كنار علامه? بزرگوار، مرحوم طباطبائي(ره)، صاحب تفسير گرانسنگ الميزان بوده و با او همدم و همراه و همدل زيسته، و به گفته? خود علامه، به ترجمه? بخشي از تفسير الميزان پرداخته و نيز كتاب بداية الحكمة را براي دانشجويان ترجمه كرده است.
تلمذ اين استاد بزرگ حوزه، از محضر بزرگاني همچون امام راحل(ره)، آيات عظام: بروجردي، اراكي، گلپايگاني، داماد، حائري، حاج آقا حسن فريد و… از او فردي فرهيخته و انديشمند ساخته است.
عنايت و توجه او به مردم و رفع مشكلات آنان، به ويژه طلاب حوزه? علميه، زبانزد همگان است و از وي چهره‌اي درد آشنا و گره‌گشا ساخته است.
بيّنات، فرصت را غنيمت شمرده و ساعاتي را در محضر استاد نشسته و با پيشنهاد گفت و گويي صميمانه، دوستداران علم و ادب را بهره‌مند ساخته است.
گفت و گوي بي‌ريا و بي هيچ تكلّف استاد، ياران را بر آن داشت تا قدري پا را فراتر نهاده و از مباحث خاص قرآني پيش‌تر روند و با استاد از هر دري سخن بگويند و علاقه‌مندان را، با زندگي علمي و فرهنگي ايشان آشنا نمايند.
اميد آنكه بيانات شيرين و تجربه‌هاي ايشان، درس آموز باشد و راهگشا.
والله هو المستعان
بيّنات

بيّنات: لطفاً در ابتدا مختصري از زندگي خودتان را و نيز چگونگي رو آوري‌تان، به علوم و تفسير قرآن را بيان بفرماييد.
استاد: بنده متولد مهر 1317 هستم و بعد از 6 ابتدايي، به صورت شبانه، دوره? سيكل را شروع كردم، بعداً برخي، جنبه‌هاي روحي برايم پيش آمد و نيز با بعضي اساتيد معنوي برخورد كردم، به خصوص منبر مرحوم آقاي تربتي واعظ در من بسيار مؤثر بود. بنده به وسيله ايشان مستبصر شده، طلبه شدم. حتّي سيكل را ناتمام گذاشتم، به حدي به ايشان علاقمند شده بودم كه در آن سنين پايين كه مثلاً سيزده ساله بودم سعي مي‌كردم، راه رفتنم هم مثل آقاي تربتي باشد. عاشق ايشان شده بودم. ايشان منزل پدر بزرگم مرحوم حاج اسد اللّه شمس كه در كوچه? ارك بود روزها و شبها منبر مي‌رفت و در منزل پدري خود ما هم گاهي براي منبر دعوت مي‌شد. معروف بود كه تحصيلات و معلومات بالائي ندارد ولي واقعاً ايشان از كساني بود كه قيامت را قبول داشت و روحيه? عجيبي داشت كه داستان‌هايي دارد و الآن فرصت طرح آنها نيست.
اوايل طلبگي، مرحوم پدرم مرا رها نمي‌كرد، چون ايشان از تجار قم و مورد احترام اهل بازار بود، و من ضمن خواندن درس طلبگي در بازار پيش ايشان دفتر‌دار و صندوق‌دار حجره? ايشان بودم. و لي به تدريج خداوند لطف كرد و از حدود سن 15 يا 16 سالگي مستقل شدم كه آن هم داستان‌هايي دارد. خيلي سريع پيش رفتم، گاهي غير از برخي روزهاي مهم چون عاشورا و 21 ماه رمضان و مانند اينها، ظاهراً اصلاً تعطيلي ديگري نداشتيم. زمستان و تابستان درس مي‌خواندم، به طوري كه كل سطح را از آن اوّلي كه از سن 13 سالگي شروع كردم، در ظرف كم‌تر از پنج سال كل سطح را تمام كردم و از حدود 18 سالگي درس خارج مي‌رفتم. يعني 18 سالگي كفايه مي‌خواندم و خارج هم مي‌رفتم.
اوّلين درسي كه رفتم، درس مرحوم امام و مرحوم آقاي بروجردي بود. چون تعطيلي درس آقاي بروجردي زياد بود، به درس امام اهميت بيشتري مي‌دادم. با شروع مبارزات، ما هم وارد اين مسير شديم و بارها زندان و تبعيد شدم. زندانِ مفصل ما سال 52 تا نزديك 56 بود كه يك سال هم با آقايان: منتظري، طالقاني و عده‌اي ديگر (9نفر) در زندان اوين در يك اطاق بوديم. بعد هم كم‌تر از يك سال بيرون نيامده بوديم كه تبعيد شديم و اين وضع ادامه داشت تا نزديك پيروزي انقلاب.
زندگي علمي بنده هم به اين شكل بود كه از همان اوايلي كه درس مي‌خواندم، درس هم مي‌دادم و يادم مي‌آيد كه در سن 15 سالگي درس مي‌دادم. همان طور كه سيوطي يا مغني مي‌خواندم، جامع المقدمات درس مي‌دادم و كما كان به لطف خداوند تا الآن موفق بوده‌ام و از خدا مي‌خواهم كه تا آخر عمر، توفيق كارهاي علمي را از ما سلب نكند كه از بزرگ‌ترين نعمت‌ها مي‌دانم. درس خارج هم به درس‌هاي مرحوم امام، آقاي بروجردي، آقاي اراكي، آقاي آملي، آقاي گلپايگاني، آقاي داماد، مرحوم حاج آقا مرتضي حائري، مختصري مرحوم حاج آقا حسن فريد رفته‌ام.
بعد از فوت آقاي داماد، خيلي احساس كمبود مي‌كردم البته درس آقاي اراكي خوب بود و پخته بود ولي پخته? ما حصل بود و حالت نقادي و بحث را نداشت لذا به امام نوشتم كه اگر ممكن است آقاي بجنوردي بيايند قم تا ما از ايشان بهره ببريم. و ايشان هم پيغام دادند كه آقاي بجنوردي پير هستند و حال ندارند و خودتان كار كنيد.
قضيه? رو آوردن من به مسائل قرآني هم، بنده فكر مي‌كنم در همان سال‌هايي كه تازه درس خارج مي‌رفتم، عصر‌ها نيم ساعت به غروب مي‌آمدم فيضيه و نزديك پله‌هايي كه متصل به صحن حضرت معصومه(س) مي‌شود، جلوي حجره‌اي مي‌نشستم و روي قرآن مطالعه مي‌كردم و اين مربوط مي‌شود به سال‌هاي 37 و 38 شمسي كه در حدود 19ـ20 سالگي بودم. آن وقت كتاب‌هاي روان‌شناسي زيادي را مطالعه مي‌كردم. بعد رو به قرآن آوردم ببينم از قرآن چه استفاده‌اي مي‌كنم و خيلي مطالب هم آن زمانها استفاده كردم و يادم هست كه خيلي از آيات قرآن را تطبيق مي‌كردم بر آن مطالب روان شناسي كه خوانده بودم و اين موجب شد كه روي روايات هم با ديد روان‌شناسي كار كنم و از اوّلِ وسائل و مستدرك شروع كردم و حتّي در باب طهارت هم مي‌ديدم كه بعضي روايات به فلان بحث روان‌شناسي مربوط است. مثلاً در آيه? كريمه? «من كان يظن أن لن ينصره اللّه في الدنيا و الآخره فليمدد بسببٍ الي السماء ثم ليقطع…» (حج، 22/15) وقتي اين آيه را خواندم، به ذهنم آمد كه اين مربوط به يك بحث روانشناسي درباره? يأس باشد، هيچ خاصيتي در دنيا ندارد و امري است كه با عالم طبيعت هيچ تطابقي ندارد. آن زمان آيات را براي خودم دسته بندي‌هايي مي‌كردم كه الآن ياد‌داشت‌هاي آنها موجود است. اين اوّلين مرحله? رو آوري بنده به قرآن بود، به عنوان فهم مطالب غير مرسوم حوزه.
اما مطالب مرسوم حوزه، از موقعي كه مغني مي‌خواندم، در باب اوّل، ابن هشام آياتي مي‌آورد و بحث مي‌كند، ما هم به تفسير مجمع البيان، در قسمت بحث اعراب و لغت مراجعه مي‌كرديم. بنابراين در مباحث رايج حوزوي ارتباط من با قرآن و مراجعه به بحث لغت و اعراب از آن زمان بوده است.
وراي جنبه‌هاي علمي، يك رابطه? ديگري با قرآن در باب مفهوم قصص داشتم كه اين رابطه مربوط به قبل از آن رابطه‌هاي ديگر بود. چنانكه اشاره كردم، در اوايل طلبگي، از جهت عدم تطابق فرهنگ طلبگي با فرهنگ خانوادگي، مشكلاتي بود، در خانواده? ما روحاني مهم و سرشناسي نبود، به جز مرحوم آشيخ ابوالقاسم كبير قمي كه دايي پدرم بوده و البته بنده ايشان را زيارت نكردم. ولي بعدها روحاني به آن معنا در خانواده? ما نبوده است و اين عدم تطابق فرهنگها در آن زمان مشكلات زيادي را براي من در پي داشت. لذا روي قصص قرآن، به خصوص قصه? حضرت يوسف كه احسن القصص است زياد كار مي‌كردم و وقتي آن را مي‌خواندم دائماً همراه با گريه‌هاي طولاني بود. داستان حضرت مريم هم براي من خيلي تكان دهنده بود از اين لحاظ كه اگر كسي قدم در آن مسيرها بگذارد خداوند لطف مي‌كند و او را نگه مي‌دارد، ولي داستان حضرت يوسف براي من بيشتر عجيب و الهام بخش بود و اجمالاً درس استقامت بود؛ و الآن هم بعد از ساليان دراز كه از آن قضيه مي‌گذرد. (در حدود 32 يا 33 شمسي، تا الآن كه نزديك 80 شمسي است) هنوز هم وقتي احسن القصص را مي‌خوانم تحت تأثير قرار مي‌گيرم از اين بُعد كه خداوند چه دستگيري‌هاي اعجاز گونه‌اي از بندگان خودش دارد.
اين خلاصه? ارتباط ما با قرآن بود كه البته داستان آن مفصل‌تر از اين حرفهاست.

بيّنات: لطفاً بفرماييد در مباحث تفسير، درس و استاد خاصي هم داشتيد؟
استاد: ما فقط دو تا استاد تفسير داشتيم: يكي مرحوم حاج ميرزا ابوالفضل زاهدي كه در مسجد امام تفسير مي‌گفت و اوايل طلبگي، در آن درس شركت مي‌كرديم. همان ايّامي بود كه مغني و سيوطي مي‌خوانديم، چون در همان مكان، خودمان درس سيوطي و مغني مي‌خوانديم، در درس تفسير و نماز آقاي زاهدي هم شركت مي‌كرديم ولي بعدها مرحوم آقاي طباطبايي در مدرسه حجتيه درس تفسير مي‌گفتند. ما هم آنجا مي‌رفتيم كه درس تفسير دقيقي بود و از كساني كه يادم هست آن موقع شركت مي‌كردند آقاي سيد محمّد حسين تهراني بودند كه بعداً كتاب‌هاي زيادي راجع به معارف داشتند. ايشان پيرترين شاگرد آقاي طباطبايي بود و آقاي حسينيان هم بود كه مدتي كتابدار مدرسه? فيضيه بود كه اسمشان را عوض كردند به فضائلي؛ و چند سال پيش هم فوت كردند. آقاي حاج شيخ علي آقاي عراقچي همداني هم مي‌آمدند كه الآن هستند.
اين آشنايي ما خدمت ايشان بود و بعدها كه الميزان منتشر شد، نظر آقاي طباطبايي اين بود كه هر جلدي را يك نفر ترجمه كند كه زودتر ترجمه‌هايش انجام شود، كه قبل از ما آقايان مكارم، نيّري بروجردي، مصباح، آسيد محمّد خامنه‌اي ترجمه كرده بودند. مرحوم آقاي طباطبايي به وسيله يكي از دوستان (مرحوم آقاي حائري تهراني) از بنده خواستند كه يك جلد را هم من ترجمه كنم كه جلد دهم و مقداري از جلد هشتم فارسي به قلم من است. بعدها مرحوم آقاي آسيد محمد باقر موسوي كه ترجمه كردند با ماها تماس گرفتند و گفتند چون مي‌خواهيم قلمها يكنواخت بشود شماها موافقت كنيد كه جلدهاي اوّليه را هم برگردانم و به قلم خودم ترجمه كنم و ما هم اجازه داديم كه همه? آنها عوض شد و چاپ رايج كنوني همه‌اش به قلم آقاي سيد محمد باقر موسوي است. ترجمه‌هاي ما در آن چاپ‌هاي قديم موجود است.

بيّنات: چند سال درس تفسير علامه شركت كرديد؟
استاد: يادم نيست، ولي زياد درس ايشان رفتم. يادم هست كه هنوز معمم نشده بودم تفسير ايشان مي‌رفتم و بعدها نيز ادامه دادم اما چند سال طول كشيد، الآن يادم نمي‌آيد.
ما اجمالاً خدمت ايشان در درس تفسير بوديم تا موقعي كه ايشان درس اسفار شروع كردند و ما هم شركت مي‌كرديم. رابطه? ما محفوظ بود تا اينكه ترجمه? بداية الحكمة را با نظر ايشان نوشتم و چون قرار بود اصل بداية الحكمة به حالت درسي باقي بماند، فقط ترجمه شد و شرح بر آن افزوده نشد. يعني براي دانشگاهها كه عربي برايشان مشكل بود فقط ترجمه شد و حالت متن باقي ماند. يكي دو جا كه انتقاد داشتم، در پاورقي نوشتم كه علامه چنين گفته‌اند و من به اين علت، مثلاً، مثال را عوض كردم. به هر حال مكرر خدمت ايشان مي‌رسيدم، هم موقع ترجمه? الميزان كه گاهي ايشان خودشان كتاب‌هايي مي‌آوردند و تطبيق مي‌دادند و حتي يك وقتي براي پيدا كردن معناي يك شعر عربي خود ايشان كتاب‌هايي آوردند و تطبيق كردند.
در جنبه‌هاي معنوي هم ديدار ايشان لذت بخش بود. روحاني به اين آقايي، به اين صفا و صميميت و سلامت نفس و در عين حال با اين عاطفه در عمرم كم ديده بودم. در اين اواخر كه دوران مريضي ايشان هم بود، يك روزي كه به طرف حرم مي‌رفتم، ايشان از حرم بر مي‌گشتند در همين خيابان بهار كه الآن به نام بلوار شهيد محمّد منتظري تغيير كرده، وقتي مرا ديدند عصايشان را زدند به زمين و ايستادند. رفتم خدمتشان و احوالپرسي كردم كه ايشان خيلي گرم و با محبت بر خورد كردند و من هيچ وقت آن نگاه‌هاي لطيف و با محبّت ايشان را يادم نمي‌رود كه بعد از آن ديگر من ايشان را به اين حالت نديدم.

بيّنات: همان طور كه مي‌دانيد روش‌هاي مختلفي براي تفسير وجود دارد: روش عقلي، روايي، علمي و… شما چه روشي را براي فهم قرآن مؤثرتر مي‌دانيد؟
استاد: اوّلاً اين نكته را عرض كنم كه من در نوشته‌ها ديده‌ام كه گاهي روش‌هاي تفسيري با محتوا خلط شده است. همين كه الآن اشاره فرموديد روش عقلي و… در خيلي از كتاب‌ها نيز اين گونه آمده است. ما دو بحث داريم: يك بحث اين است كه در كدام قسمت از مسايل قرآني بحث مي‌شود، بعضي در مسايل عرفاني بحث مي‌كنند مثل تفسير ابن عربي، بعضي در مسايل كلامي مثل فخر رازي و بعضي در مسايل اجتماعي و انقلابي مثل تفسير پرتوي از قرآن آقاي طالقاني و في ظلال سيد قطب، بعضي بيشتر به جنبه‌هاي ادبي پرداخته‌اند مثل مجمع البيان و كشّاف. اين‌ها مربوط به محتوا است و بعضي هم جامع بحث مي‌كنند مثل علامه كه تا حدودي جامع بحث كرده‌اند.
يك بحث ديگر اين است كه ما در هر قسمت از اين مباحث كه مي‌خواهيم وارد شويم چگونه كار كنيم و چگونه مطالب را استخراج كنيم. اين كه عرض كردم خلط شده بدين صورت است كه شما به كتاب التفسير و المفسرون ذهبي، مراجعه كنيد يا ديگران. در اينها واقعاً روش‌هاي تفسيري با محتوا خلط شده است. حتّي مرحوم علامه نيز در مقدمه? جلد اوّل الميزان آنجا كه درباره? مناهج التفسير بحث مي‌كنند باز از محتوا سخن گفته‌اند. ـ‌البته نسبت به مقام ايشان كوتاهي نشود‌ـ در اين قسمت من فكر مي‌كنم كه سه روش بيشتر نباشد.
يك روش، روش اخباريان است كه تفسير قرآن به روايت باشد و در حقيقت آنچه كه آنها مي‌گويند اصلاً تفسير قرآن نيست بلكه روايات است. آنها مي‌گويند قرآن را ما نمي‌فهميم «و انما يعرف القرآن من خوطب به» و لذا هر چه در روايت آمده براي ما ملاك است. اين در حقيقت تفسير قرآن به راهنمايي اهل بيت است و اگر در موردي روايت نداشت، تفسير نمي‌كنند. نمونه اين گونه تفاسير در شيعه، تفسير برهان، نورالثقلين و در عامه هم نمونه‌اش درّالمنثور است.
راه دوم، راه متعارفي است كه همه مفسران آن راه را مي‌روند و آن از طريق مراجعه به لغت است.
كار روي جملات تركيبي با قواعد ادبيات عرب، و كلمات بسيط را همه با مراجعه به لغت استفاده مي‌كنند.
سوم هم، روشي كه مرحوم علامه ابداع كردند، روش تفسير قرآن به قرآن بود. ايشان از تعبيري كه نقل شده: القرآن يفسّر بعضه بعضاً استفاده كردند. حتماً به كتاب‌هايي كه در شرح روش علامه نوشته‌اند مراجع كرده‌ايد. عده‌اي از آنها از علماي حوزه هستند، من ديده‌ام مثال‌هاي موردي مي‌زنند و مي‌گويند مثلاً اين آيه تفسيرش فلان جا است.يك مثال اين است كه در يك آيه دارد كه به آنها عذاب نازل شد و در آيه? ديگر توضيح داده مي‌شود كه «حجارة من سجيل» (فيل، 105/4) بوده است مثلاً. مرحوم علامه در درس اين كار را زياد داشتند كه وقتي يك آيه‌اي را شروع مي‌كردند، آيات زياد ديگري هم از جاهاي ديگر مي‌آوردند و مي‌فرمودند اين مطلب در فلان آيه هم اين گونه بيان شده است. روش ايشان در خود متن الميزان هم مشخص است، وقتي ايشان در يك آيه‌اي وارد مي‌شوند معمولاً آيات ديگري كه مشابه اين آيه است، مي‌آورند و همه هم اين را پذيرفته‌اند كه اين روشِ ايشان ابداعي است و خيلي هم مورد تحسين فضلا و علماي حوزه قرار گرفته است.
بنده در عالم طلبگي كه هميشه إن قلت و قلت دارد، به نظرم مي‌آيد كه مي‌توانيم يك مقداري نقادي و نقد طلبگي راجع به اين روش داشته باشيم. اوّلاً روايتي كه من ديدم اين است كه: القرآن يصدّق بعضه بعضاً نه يفسّر؛ و مصدّق غير از مفسّر است. مصدّق يعني «لو كان من عند غير اللّه لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً» و چون چنين اختلافي نيست پس آيات يكديگر را تصديق مي‌كنند.
پس يصدق بعضه بعضاً يعني آيات قرآن با يكديگر اختلاف ندارند. يفسّر بعضه بعضاً يعني اين آيه مجمل است و آن آيه بيان مي‌كند؛ و آن كه در روايات ثابت است يصدّق است نه يفسّر. من يك وقتي مراجعه هم كردم ولي يفسّر پيدا نكردم.
مطلب دوم اينكه آيا اين، روش تفسيري است؟ يعني مثلاً اگر يك آيه‌اي كليِ يك مطلبي را گفته و نخواسته داخل جزئيات شود بعد آيه? ديگري جزئيات اين را بيان كرده، مي‌توان به اين گفت تفسير؟ مثلاً اگر كسي گفت رأيتُ انساناً و بعد گفت رأيت زيداً آيا شما مي‌توانيد بگوييد مراد او از انسان همين زيد بوده است. اين تفسير است؟ ذكر مصداق،‌آيا تفسير است؟
تفسير يعني ما از عبارت اوّل چيزي نمي‌فهميم و اين مي‌آيد توضيح مي‌دهد نه اينكه عبارت اوّل كلي است و جزئي را مثلاً بيان نكرده چون در مورد اوّل اصلاً نمي‌خواسته فرد را بيان كند. تفسير يعني اصلاً من اين آيه را نمي‌فهمم، مثل محكم و متشابه است كه متشابه را نمي‌فهمم و محكم، مراد آيه را توضيح مي‌دهد. حال سلّمنا كه به اين تفسير بگويند. آيا اين از مختصات قرآن است كه قرآن يفسّر بعضه بعضاً؟ يا اگر هر كس ديگري مطلب كلي بگويد و بعد جزئيات آن را بيان كند تفسير به حساب مي‌آيد و اگر هم تفسر حساب شود مختص قرآن نيست، مثلاً مرحوم شيخ در رسائل مباحث زيادي در بحث قطع دارند كه توضيح بيشتر آن در بحث اشتغال آمده است، بنابراين، اين نحوه تفسير از مختصات قرآن نيست بلكه هر نويسنده و كتابي اگر اين نحوه عمل كند در حقيقت با قسمتي از كتاب، قسمت ديگر را تفسير كرده است. پس اوّلاً من قبول نمي‌كنم كه اين تفسير باشد و ثانياً اين اختصاصي به قرآن ندارد و ثالثاً ما اصلاً اين چنين روايتي نداريم.
لذا من با تمام استفاده‌هايي كه از مرحوم علامه و از الميزان بردم، امّا اين جهت برايم هست كه از نظر طلبگي به آن نقد داشته‌ام.
بنده به نظرم مي‌آيد كه روش تفسيري قرآن يك امر ديگري است و تاكنون ما سه روش را گفتيم و چيزي خارج از اين سه روش وجود ندارد. اينكه آقايان به عنوان روش‌هاي تفسيري، به محتوا مي‌پردازند، درست نيست. اينكه كسي محتواي عقلي را بحث مي‌كند يا كسي محتواي روايي را بحث مي‌كند، اين روش نيست. روش تفسير از اين سه حالت خارج نيست يا از طريق لغت است يا از طريق روايات است و يا از طريق خود قرآن.يك روشي هم كه بنده به نظرم آمده است و در كلمات مرحوم صدرالمتألهين و مرحوم فيض و مرحوم علامه تنكابني نيز به آن اشاره‌هايي شده، اين است كه بحث كنيم كه اصلاً آيا مفاهيم قرآن با مفاهيم لغت عرب تطبيق مي‌كند يا نه؟

بيّنات: لطفاً در صورت امكان در اين زمينه بيشتر توضيح بفرماييد.
استاد: ادّعاي من اين است كه قرآن داراي اصطلاحاتي است كه مختص به خود اوست و اين تفسير، خاص قرآن است يعني آنچه را كه عرفا مثل مرحوم حاجي در حاشيه? منظومه دارند كه: الألفاظ وضعت للمعاني العامّه يعني الفاظ براي معاني اوسع از مفاهيم عرضي وضع شده‌اند. من يادم هست كه در شرحي كه بر منظومه? منطق، در حدود سي سال قبل نوشتم اين بحث را مقداري باز كرده‌ام كه الفاظ براي مفاهيم عامه وضع شده و شواهدي آوردم كه در عرف نيز همين طور است. درست است كه در عرف وقتي مي‌گويند كليد برق را بزن و چراغ را روشن كن اين لامپها به ذهن مي‌آيد ولي اگر فرض كنيم بجاي اين، چراغ نفتي بود. آن هم باز چراغ بود. اگر چراغ‌هاي اتمي بود باز هم چراغ بودند؛ و مثلاً ميزان به معناي ما يوزن به است ولي به خاطر انس بيشتر ذهن به اين ترازوهاي موجود اينها بيشتر به ذهن مي‌آيد و الا كلّ ما يوزن به ميزان است. بنابر اين بنده به نظرم مي‌آيد در خود مفاهيم لغوي هم، وضع اوّليه اوسع بوده است. اگر در ذهن واضع، به وضع تخصصي يا تخصيصي، مورد، خاص و مضيق بوده، اين قيد نبوده، موردي بوده است. حال در قرآن يك قيدي اضافه مي‌شود كه وقتي خدا مي‌گويد و الشمس يعني بايد تضمين شده باشد كه منطبق شود بر معصوم فقط.
غرض اينكه اين يك اصطلاح قرآني است. حال يك بحث اين است كه چگونه اين ادعا ثابت مي‌شود؟ و به علاوه چطور اثبات مي‌كنيد كه زير بناي مفاهيم عرفي نيز اين گونه است؟ و نيز از كجا مي‌گوييد كه روش تفسيري بايد اين باشد؟ و اين روش را از كجا استفاده كرده‌ايد؟ و بعد اگر اين روش باشد آيا تا كجا بايد توسعه بدهيم و حدود توسعه چيست؟ و آيا اين مبناي سوء استفاده قرار نمي‌گيرد كه هر كسي آياتي را بر يك چيزهايي تطبيق دهد و بگويد اين توسعه? در معنا است؟
علي الإجمال بايد عرض كنم، در روايات موارد زيادي است كه آيات قرآن با روش توسعه تفسير شده است. انواع توسعه‌ها در روايات آمده است. توسعه مفاهيم بسيط، توسعه? مفاهيم تركيبي، انواع توسعه مفاهيم تركيبي مثل بحث مضاف و مضاف اليه، بحث نسبت فعل و فاعل. اينها همه‌اش به صورت توسعه معنا شده است.
من راجع به روش علامه، اين را اضافه كنم كه به نظرم مي‌آيد، خيلي موارد استثنايي هست كه اگر اين روش و بيان ايشان نبود معناي آن آيه روش نمي‌شد و خيلي جاهاي الميزان وقتي از يك آيه‌اي بحث مي‌كنند، آيات ديگري كه يك نحوه تشابهي دارد، مي‌آورند. اما اينكه اگر اين آيات مشابه نبود آن آيه معلوم نمي‌شد، اين براي من معلوم نيست، مگر موارد استثنايي باشد. يك جا مثلاً رميِ مطلق را دارد و يك جا ترميهم بحجارة … را دارد. اين غير از ابهام است و بدان معنا نيست كه اين، مفسّر آن است. آن آيه كلي را بيان كرده، در جهت كلي خودش هم ابهامي ندارد و اگر اين جزئي هم نبود آن آيه كلي خودش را به روشني بيان مي‌كرد. پس اوّلاً اين موارد استثنا هستند و ثانياً در استثناها اين طوري نيست كه اگر آن آيه نبود اين آيه مبهم بود.
اين روش نيز اختصاص به قرآن ندارد شما رسائل شيخ را هم كه نگاه كنيد، يك مباحثي را در قطع دارند و مفصل‌تر و روشن‌تر آن در بحث اشتغال آمده است. اين در حقيقت مي‌شود گفت كه رسائل هم يفسّر بعضه بعضاً.
روشي كه بنده عرض مي‌كردم اين است كه اولاً بفهميم آيا قرآن، طبق لغت متعارف، صحبت مي‌كند يا اصطلاح خاصي دارد؟ بنده معتقدم قرآن براي خودش يك روش خاص دارد، بر خلاف روش متعارف. روش متعارف همين معاني معروفه متعارف است، چراغ يعني همين چراغ‌هاي موجود و كرسي يعني همين كرسي‌ها، شب و روز، همين شب و روزي است كه ما مي‌بينيم. امروز يعني همين روزي كه در آن قرار داريم. اما قرآن معلوم نيست كه اين چنين باشد زيرا وقتي به روايات مراجعه مي‌كنيم فرض كنيد در باب «و الشمس و الضحيها» (شمس، 91/1)، در روايات بيان مي‌شود كه يعني پيامبر(ص)، «و القمر اذا تليها» (شمس/2)، بيان مي‌شود يعني حضرت علي(ع)، «و الفجر و ليال عشر» روايت داريم كه منظور از اين ده شب، دوران حكومت امام حسن مجتبي(ع) تا امام حسن عسگري(ع) است. از اينها معلوم مي‌شود، منظور از اين شب، خصوص شب متعارف نيست يا منحصر در اين شب متعارف نيست، شب ظلمت جامعه هم شب است. وقتي ائمه خانه نشين هستند و حكومت به دست آنها نيست، يعني شب است «و النهار اذا جلّيها» (شمس/3)، روايت داريم كه دوران حكومت حضرت مهدي«سلام الله عليه» است و معنايش اين است كه اين شب و روز يعني جامعه «و الليل اذا يغشيها» (شمس/4)، باز همين طور است. در اين گونه موارد معمولاً مي‌گويند تأويل شده و اينها تأويل آيه است [نه تفسير].
ما اولاً دنبال لفظ نيستيم. شما بگوييد تأويل، بگوييد باطن، هرچه مي‌خواهيد بگوييد، ولي سؤال ما اين است كه آيا اين معنايي كه پيامبر يا امام معصوم براي آيه مي‌آورند، اين لفظ، آن را شامل مي‌شود يا نه؟ آيا معناي شمس، وجود پيامبر اكرم را و شامل است يا نه؟ اگر بگوييد شامل نيست، خلاف روايت است و اگر بگوييد شامل است، پس مي‌گوييم شمس كه در قرآن به كار رفته با آنچه در كلمات عرف بكار مي‌رود، متفاوت است. اين اصل مدعاي ماست. اما بحث تأويل يك بحث جداگانه‌اي دارد كه اصلاً تأويل يعني چه؟ نظرات مختلفي درباره? تأويل هست. ما كاري به لفظ نداريم ما به محتوا كار داريم.
مرحوم علامه در الميزان، معمولاً اين گونه موارد را تعبير مي‌كنند به جري و تطبيق بر مصداق، ولي باز اين چيزي را عوض نمي‌كند. جري و تطبيق هم يك تعبيري است از اين نحوه تفسير، ولي بالاخره شمس در لغت شامل پيامبر نمي‌شود، اما شمس در قرآن شامل مي‌شود. آيا شمول مصداقي، بدون توسعه مفهومي ممكن است؟ ما فرش را شامل كتاب نمي‌توانيم بگيريم. در، شامل ديوار نيست. هرگونه شمول در غير مصداقِ متعارف، توسعه در مفهوم است و الا محال است. بنابر اين ما وقتي به لغت مراجعه كرديم و معناي لغت را فهميديم، تازه اوّل كار است. بعد بايد ديد اين معنا چه توسعه‌اي دارد. پس اصطلاحات قرآن با متعارف فرق دارد.
در اينجا چند مطلب وجود دارد: مطلب اوّل اينكه بعضي از بزرگان معتقد‌اند الفاظ عرفي نيز همين حالت را دارند. مرحوم سبزواري در حاشيه? اللئالي «منظومه? منطق» است اين را نسبت مي‌دهد به كلّ عرفا كه: الألفاظ وضعت للمعاني العامة. مرحوم امام در مصباح الهداية فرموده‌اند: ولعمري ان فهم هذا مفتاح مفاتيح المعرفة.
كه الفاظ وضعت للمعاني العامّة و همين طور هم هست. اگر كفايه در نظرتان باشد، وقتي راجع به تطبيق عالم بر ذات باري تعالي بحث مي‌شود، دو نظر هست يكي اينكه مجازاً حمل شود و يكي اينكه حقيقتاً باشد يعني كلمه? عالم واقعاً شامل آنجايي هم كه علم عارض بر ذات نيست، مي‌شود و آنجا يك بياني دارند كه عالم اعم از اين معنايي است كه در عرف استفاده مي‌شود. عالم در عرف يعني علم عارض بر ذات، ولي عالمي كه يكي از اوصاف خداوند است، اعم از علمي است كه زايد بر ذات است يا عين ذات باشد. مرحوم امام نيز نظرشان اين است كه اسما و اوصاف اللّه حتماً داراي توسعه است و اگر داراي آن توسعه نباشد اصلاً نمي‌شود بر خداوند اطلاق كرد. اين را ما قبول داريم ولي متعارف عرف چنين نيست. و اين همان تأويل است.
كلمه? تأويل، مآل، أول، همه اش از يك ريشه است. مآل به معناي ختم و عاقبت كار يا به معناي ريشه كار است. بنابراين اگر كلمه تأويل را به‌كار مي‌بريم يعني ريشه‌يابي لغت. يعني كلمه شمس بايد داراي معنايي باشد كه شامل پيامبر اكرم(ص) هم باشد. شمس يعني وجود روشن‌ِروشنگر كه البته بالأصاله باشد .منتها در قرآن وقتي خدا مي‌فرمايد: روشن‌روشنگر بالاصاله يعني مواردي كه تضمين شده باشد كه شامل غير معصوم نمي‌شود. اگر مي‌گويند شمس، فرقي نمي‌كند كه يك انسان روشنگر و روشن باشد در امور معنوي يا يك جسم نوراني در آسمان باشد. در عرف هم، اين گونه است. يك نظر هم اين است كه مي گويد در عرف اين طور نيست، بلكه اين گونه معاني مجازي شمرده مي‌شوند.
حال توسعه‌هايي كه در قرآن هست وسيع‌تر از مفاهيم عرفي است، انواعي دارند. يك نوعِ آن، توسعه حقيقت و مجاز است. اين توسعه در مفردات است، يك جور توسعه هم داريم به معناي برگشت به يك جامع. مثلاً «فصلّ لربّك وانحر» (كوثر، 108/2)، شايد واقعاًاين گونه نيست كه معناي حقيقي‌اش نحر باشد و (بالابردن دست) مجازي باشد. در روايات هم هر دو معنا آمده است به ذبح شتر هم كه نحر مي‌گويند به اين جهت است كه چاقو به نحر مي‌خورد، يعني چاقو را به نحر بزن يا دستها را تا محل گودي نحربالا ببر.
در تقيه و تقوا نيز همين گونه است كه ريشه? هر دو، يك معناي جامعي است كه اين دو از آن سرچشمه گرفته است: «انّ اكرمكم عنداللّه اتقيكم» (حجرات، 49/13) يعني اشدّكم تقيّة ـ‌كه در همين زمينه روايت داريم، در باب بلال يعني با تقواتر.
نوع ديگري از توسعه وجود دارد كه توسعه در هيأت است: «و من الناس من يشتري لهو الحديث» (لقمان، 31/6) لهوالحديث، اضافهُ صفت به موصوف است يعني حديث لهو، ظاهر حديث لهو يعني محتوا، يعني گفتاري كه محتوايش باطل باشد، ولي صريح روايت يا روايات معتبر است كه لهو الحديث يعني غنا كه غنا ربطي به محتوا ندارد مربوط به آهنگ است يعني گفتاري كه آهنگش باطل است. پس در قرآن يك معناي جامعي را به‌كار برده است، يعني چه گفتاري كه محتوايش لهو است و چه گفتاري كه آهنگش لهوي باشد. «واجتنبوا قول الزور» (حج، 22/30) نيز همين گونه است، قول زور يعني آنچه كه محتوايش باطل است ولي صريح روايات است كه منظور از قول زور، غنا است واز اين قبيل زياد است.
مورد ديگر از توسعه، توسعه? از نظر اسناد فعل و فاعل است «و الشمس و ضحيها و القمر اذاتليها…» تا مي‌رسد به «فعقروها فدمدم عليهم» (شمس، 91/14). درنهج البلاغه حضرت مي‌فرمايد: و انّما عقر ناقة صالح رجل واحد، ولي خداوند تعميم داد و همه را شريك دانست و گفته: فعقروها، چون همه? آنها راضي به اين كار بودند، به حدي كه اگر يك نفر قاتل شد بگويند همه گروه آنها قاتل هستند. پس منظور اين است كه در اسناد فعل به فاعل توسعه داده شده است.
يك نوع ديگر توسعه، رفع جمله از قيد سياق است. معمولاً در كلمات ما هميشه سياق مدّ‌نظر است ولي قرآن آزاد است و ضمن اينكه معناي مطابق با سياق هم به عنوان يكي از مصاديق مورد قبول است، ولي مي‌تواند معناي ديگري هم داشته باشد كه ربطي به سياق ندارد. دليل اين مطلب روايات است مثلاً «ولا تلقوا بايديكم الي التهلكة» (بقره، 2/195) ظهور سياقي اين در باب پول خرج كردن براي جهاد و جبهه است ولي روايت، آن را به معناي مطلق چيزهايي كه موجب اهلاك نفس است مي‌داند. در كتب فقهي نيز همه آقايان براي حرمت خودكشي به آن تمسك مي‌كنند. پس معنايش، عام توسعه يافته است. انفاق كنيد في سبيل اللّه تا اينكه به هلاكت اجتماعي نيفتيد. انفقوا في سبيل الجهاد حتي لاتهلكوا به لحاظ هلاكت جامعه و انفقو در راه خيرات تا اينكه اختلاف طبقاتي شديد موجب تباهي و آشوب اجتماعي نشود و هم چنين معنا مي‌دهد كه خودكشي و انتحار نكنيد. خود اين انفاق، انفاق مال است يا انفاق علم و حيثيت و آبرو است؟ همه? اينها را شامل مي‌شود. من يك وقتي نُه جور توسعه ذكر كرده بودم و نمي‌دانم چقدر حوصله داريد كه من همه? آنها را توضيح دهم.

بيّنات: درخدمت هستيم لطفاً توضيح بدهيد.
استاد: اولاًموارد زيادي را ما داريم، مثلاً «واذا المؤدة سئلت باي ذنب قتلت» (تكوير، 81/8،9) را همه مي‌گويند يعني دختران زنده به گور شده ولي روايت مي‌گويد آنهايي كه در راه دوستي ما كشته شدند. در بعضي روايات مؤده را برخود آقا ابا عبداللّه الحسين تطبيق كرده‌اند (مثلاً در بحار،23/254). اين مواردي كه عرض مي‌كنم تكميل عرايض قبلي است. اين آيه در سوره? كهف است «اجعل بينكم وبينهم ردماً» (كهف، 18/95) «ردم»، به حسب ظاهر گفته‌اند يعني همان سدي كه از مس داغ ريخته‌اند، ولي صريح روايت مي‌گويد: منظور سدّ تقيّه است و ما ناچاريم كه توسعه بدهيم. يا «فاذا جاء وعد ربي جعله دكاً» (كهف/98) اينجا به حسب ظاهر همان سدي است كه از مس داغ ريخته شد ه است، ولي صريح روايت مي‌گويد يعني وقتي حكومت عدل بر پا شود و وعده حق عملي شود، ديگر جاي تقيه نيست. سدّ تقيه ريخته مي‌شود.
«والشفع و الوتر»، شفع علي و فاطمه هستند و وتر فاطمه است. در قرآن قرينه‌اي بر اين معاني نيست تا از باب مجاز باشد بلكه روايات توضيح مي‌دهند كه معناي اين آيه فلان است و اين مي‌رساند كه اصلاً معناي حقيقي همين است نه اينكه مجازي باشد. حال شما مي‌خواهيد نامش را جري و تطبيق بگذاريد يا تأويل ،ولي بالأخره آيا امام راست گفته يا دروغ؟ من دنبال اين هستم اگر راست گفته، پس كلمات قرآني شامل اين مي‌شود و معنايش اين است كه بنابراين اصطلاحات قرآني بر خلاف اصطلاحات عرفي و معمولي است.
نمونه ديگر: «ان لو استقاموا علي الطريقة لاسقيناهم ماء غدقاً» (جن، 72/16) در اينجا ماء غدقاً تعبير مي‌شود به راه حكومت علي و اوصياي علي. از اين موارد زياد است. پس انواع توسعه به نحو خلاصه چنين شد:
اوّل: گسترش در معناي حقيقي كلمه چنانچه يؤمنون بالغيب در روايات غيب به قيام حضرت حجت معنا شده ولي در تفاسير به خداوند اطلاق شده است. و غيب اتفاقاً معناي وسيعي دارد كه همه موارد را شامل مي‌شود يعني ما غاب عنّا زماناً و مكاناً يا ظهوراً و بطوناً كه معاد و خداوند و قيام حضرت حجت همگي را شامل مي‌شود.
دوم: توسعه از نظر محتوا و شكل، مثل قول الزور.
سوم: گسترش از لحاظ حقوقي يعني اسناد فعل و فاعل در مجازات «من رضي بفعل قوم فهو منهم.»
چهارم: توسعه از نظر حقيقت و مجاز مثل شمس.
پنجم: از نظر استعمال يك لفظ در دو معنا كه در عرف چنين نيست. البته بعضي آقايان اين را محال مي‌دانند ولي ما محال نمي‌دانيم و در استعمالات هم زياد داريم مثل اين شعر درباره? پيامبر كه : المرتمي في دجي والمبتلي بعمي و المشتكي ضمأ و المبتغي عيناً يأتون سدته من كل ناحيته و يستفيدون من نعمائه عيناً.
اين كلمه? عين در هر چهار معنايي كه در شعر آمده بكار رفته است. آنكه گرفتار ظلمت است به عين مي‌رسد يعني به خورشيد. آنكه كور است به عين مي‌رسد يعني به چشم مي‌رسد. آنكه تشنه است به چشمه مي‌رسد و آنكه بدهكار است قرضش ادا مي‌شود. يعني همه كساني كه مي‌آيند نزد پيامبر مشكلاتشان حل مي‌شود.
ششم: گسترش سياقي است كه توضيح دادم.
هفتم: گسترش از لحاظ ديد فردي و اجتماعي مثلاً «الخناس. الذي يوسوس في صدور الناس» (ناس، 114/4‌،5) به حسب روايت، شيطاني است كه در كنار دريچه قلب نشسته و همين كه انسان از ياد خدا غافل شد، شيطان خودش را به روي دل و قلب او مي‌اندازد. اما يك معناي ديگر آن، افراد و گروه‌هايي هستند كه در جامعه وسوسه مي‌كنند و باعث اختلاف و درگيري هستند. از خصوصيات قرآن بكار گرفتن كامل همه جهات ادبي است كه اين را هم ما جزو توسعه آورده‌ايم. بنابراين در عرف اگر به كسي بگويند «أقم الصلوة» به نظرش مي‌آيد كه يعني نماز بخوان، اما اگر همه ريزه‌كاريها مدّ نظر باشد كه مي‌گوييم چنين است، وقتي مي‌گويند «اقيموا» اين خيلي معنا دارد «اقيموا» يعني بر پا بداريد. بر پا داشتن با اقرؤوا فرق مي‌كند. «اقيموا» خطاب به جامعه است، بعد گفته الصلوة با الف و لام كه ممكن است جنس باشد يا تعريف. صلوة مفرد است پس مي‌فهميم كه آنچه منظور است داراي يك وحدتي است كه در حقيقت يكي است و همه افراد جامعه به سوي يك هدف در حركت هستند. يك چيز هم ما اضافه كرديم كه در قرآن از اين جهت كه مراعات همه? جهات ادراكي و احساسي مي‌شود: گاهي از اوقات قرآن هُل مي‌دهد و گاهي جلوگيري مي‌كند: «بالوالدين احساناً» (بقره، 2/82) هل دادن است «و انّما اموالكم و اولادكم فتنه» (انفال، 8/28)، كنترل و ترمز است. من مي‌خواهم بگويم در ذهن مي‌زند كه اگر گفت «انما اموالكم و اولادكم فتنه» (انفال/28) ولو ظاهرش كنترل است ولي وقتي به دقت، جهات ادبي قرآن را مراجعه مي‌كنيم معنايش اين است كه افراط نكن.
پس به نظر ما قرآن يك كتاب است و به همين جهت تمام آيات آن با يكديگر مربوط است. سوره? بقره يا نساء كه به حسب ظاهر خيلي از آياتش بي ارتباط با يكديگراند، ولي چون يك كتاب است به هم مربوط است و بايد بگرديم ربط آن را پيدا كنيم.
يك وقتي بنده شروع كرده بودم تفسير مستقلي بنويسم ـ‌درسالهاي زندان‌ـ و تا آخر سوره? بقره نوشتم كه البته در يك هجوم به داخل بند زندان، پليس همه را سوزاند. در سوره? بقره كه از نظر ارتباط سخت‌ترين سوره‌هاست، تمام ارتباط آيات آن را بدست آوردم و گاهي اوقات براي بعضي آيات دو، سه جور ارتباط درست كرده بودم. به هر حال منظور اين است كه اين كتاب قرآن با كتاب‌هاي ديگر مثل كفايه و رسائل و غيره فرق دارد و اين‌گونه توسعه‌ها را دارد. من از اين موارد مي‌خواهم استفاده كنم كه شما، مي‌خواهيد بگوييد حقيقت و مجاز است، بگوييد. مي‌گوييد استعمال در اكثر از معني است، بگوييد. مي‌گوييد استعمال در جامع است، باز بگوييد. ولي ظاهر روايات اين است كه اين كلمات به اين معنا هست ،اسمش هر چه مي‌خواهد باشد. يك وقت است كه ما مي گوييم معناي قرآن اين نيست، ائمه در روايات خواسته‌اند بگويند اينها نيز به حكم قرآن است. شمس يعني خورشيد منتها پيامبر اكرم نيز به حكم همين است. اين را امام در حقيقت از خودش مي‌خواهد بگويد نه اينكه معناي قرآن واقعاً اين باشد. ولي ما مي‌خواهيم بگوييم اين طور نيست، زيرا اين روايات نمي‌گويد كه مثلاً من جعفر‌بن‌الصادق مي‌خواهم بگويم همان طور كه خدا گفته شمس يعني خورشيد، من مي‌خواهم بگويم و كذلك پيامبر اكرم(ص) يعني خورشيد، نه اين‌گونه نيست. ظاهر روايت هم همين است كه امام مي‌گويد: شمس يعني پيغمبر. به تفسير برهان و نور‌الثقلين مراجعه كنيد، در آن روايات اصلاً معنا مي‌كند و مي‌گويد شمس يعني پيامبر. ردم يعني تقيه، جعله دكاً يعني تقيه از هم مي‌ريزد و موردش باقي نمي‌ماند. حال اگر اين طور است، بنده ادعايم اين است كه اگر روشي در تفسير قرآن هست اين روش است، و آن روش‌هاي ديگر زياد مناسب نيست. اگر روشي بايد باشد كه با تفسير كتاب‌هاي معمولي فرق مي‌كند و خاصّ خود قرآن است، اين روش است. البته در فنون ديگر هم هست مثلاً شعرا براي خودشان اصطلاحات خاصي دارند.
دو يار نازك و از باده? كهن دو مني فراغتـي و كتابـي و گوشه? چمني
هيچ كس احتمال نمي‌دهد كه منظور حافظ از دو يار نازك، دو خانم زيبايي باشند كه كنار نهري نشسته باشند. منظور دو يار نازك طبع، دو مربي اخلاق، دو انساني كه با هم همدم باشند و بتوانند بنشينند و با هم صحبت كنند.
گفته شده در شرح حال بعضي حضرات كه طرف، سر قبر عارفي رفته بود گفت به او متوسل شدم و از او خواستم كه يك انسان بَكّايي امشب براي ما برساند گفت يك نفر رسيد كه همين طور نشسته بود يك گوشه‌اي و از اوّل گريه مي‌كرد و من هم گريه مي‌كردم اين همان دو يار نازك است و از اين قبيل زياد است.
در اينجا مباحثي است كه اين گسترش‌ها تا كجا مي‌تواند ادامه داشته باشد، و در چه مواردي؟ آيا در كل آيات است و حتي آيات فقهي؟ در كل مفردات است. مفردات اجتماعي، مسايل حقوقي و فقهي؟ اينها چگونه است و تا كجا توسعه بدهيم، كه مورد سوء استفاده قرار نگيرد؟

بيّنات: طبق فرمايش شما اين روش با كمك روايات امكان پذير است، به گونه‌اي كه اگر بعضي از روايات نباشد ما نمي‌دانيم چگونه عمل كنيم.
استاد: ببينيد در شعر حافظ، كه ما در هر بيتي از شعر حافظ كه روايت نداريم ولي ما مي‌دانيم وقتي در ده مورد، دو يار نازك اين جوري معنا مي‌شود. چهارده ساله بتي مي‌شود مربي چهل ساله و بكشد زارم و در شهر نباشد گنهش، از باب من مات من العشق فقد مات شهيد مي‌باشد. وقتي در چند مورد اين جوري كلمات در معاني خاصي بكار روند، مي‌گوييم پس حافظ اصطلاح خاص دارد و اصطلاح او اين است. الآن اگر از شما بپرسند منظور از مِي در كلمات شعرا چيست؟ چه مي‌گوييد؟ هيچ وقت نمي‌گوييد در اين شعرِ به خصوص مِي يعني عشق به خدا، بلكه مي‌گوييد اصلاً اصطلاح مِي در زبان شعرا يعني اين. ما در قرآن همين حرف را مي‌زنيم، منتها بايد جلو سوء استفاده‌هايش گرفته شود و اين چه گونه امكان پذير است، آن يك بحث ديگري است.
بينّات: حضرت عالي چه تفاسيري را از قدما ومتأخران ترجيح مي‌دهيد؟
استاد: از قدما تبيان شيخ بسيار والا و بالا است و در اهل سنّت هم تفسير فخر‌رازي، به خاطر گستردگي مطالبي كه دارد نه بخاطر صحت همه مطالبش و در متأخرين يكي الميزان كه شكي در آن نيست و در اين اواخر از نظر جامعّيت المنار هم، تفسير خوبي است.
بينّات: آيا شما براي علوم قرآن، نقشي در تفسير و فهم قرآن قائل هستيد؟ اگر قائل هستيد تا چه مقدار؟
استاد: آري، نقش‌دارد و همين بحث‌هاي الآن ما علوم قرآني است. از أهم مسائل علوم قرآني، بحثي است كه ما اينجا بيان كرديم كه قرآن آيا كتاب است يا نه؟ اين بحث خيلي دخيل است چون اگر قرآن كتاب باشد يعني آيات آن ارتباط دارد. و زبان قرآن چيست؟ آيا مثل زبان عربي معمولي است يا نه؟ كه اين بحث به نظر ما بسيار بسيار مهم است و مباحث ديگر علوم قرآني مثل اينكه نزول قرآن چند مرتبه بوده است و نزول به چه معنا است. معناي محكم و متشابه، مجمل و مبين و خلاصه، كل مسائلي كه ما در اين كتاب اخيرمان با عنوان درسهايي از علوم قرآني منتشركرديم در تفسير و فهم قرآن دخيل و ضروري هستند.
بينّات : راجع به زبان قرآن كه الان مطرح است. نظرتان چيست؟
استاد: مهم ترين بحث از نظر من، همين مفهومي است كه الآن ذكر كردم كه آيا مفاهيم قرآن مثل همين مفاهيم عربي است يا فرق دارد و يك بحث زبان شناسي راجع به مفردات است كه ريشه? الفاظ را پي گيري مي كنند، ولي اين خيلي دخالت ندارد. مثل اينكه قرطاس يوناني است يا عبري؟ بد نيست ولي خيلي دخالت ندارد. ولي از نظر من اهم مطالب همان است كه عرض كردم.
بينّات : در واقع شما زبان قرآن را زبان خاصي مي‌دانيد؟
استاد: بله همين است و من چيزي به اين اهميت سراغ ندارم. عين آن چيزي كه ما درباره? شعرا و اصطلاحات آنها مي‌گوييم.
بينّات: برخي مي‌گويند زبان قرآن بازتاب فرهنگ زمانه است نظر جناب عالي دراين باره چيست؟
استاد: اين جور مباحث را ديده‌ام، ولي اينها بيخود است. اين معنايش اين است كه قرآن را از خاصّيت وحي گونه بودن بيندازيم و مثلاً بگوييم اگر قرآن جّن را مطرح كرده است به خاطر اين است كه جّن دركلمات وفرهنگ آن زمان عرب مطرح بوده است، لكن اين خيلي حرف بي خودي است. مثلاً بايد گفت «قل اوحي الي انه استمع نفر من الجن» (جن، 72/1) دروغ است. معناي عملي اين حرفها، همين است. اين خيلي عجيب است و اصلاً با اعتقاد يك نفر مسلمان نمي‌سازد. اين رسماً معنايش اين است كه اصلاً سوره? جن و اين‌گونه حرفها دروغ محض است.
ولي اگر فرض كنيم ـ‌با تصريح خودشان‌ـ منظورشان اين باشد كه مي‌گويند اينها همه واقعيت‌دار است ولي خداوند وقتي خواسته توصيف كند، طبق زبان آنها توصيف كرده است يا طبق فهم آنها صحبت كرده است. اگر اين‌طور باشد اين حرف ناجوري نيست. مثلاً اگر خداوند راجع به بهشت از انار صحبت مي‌كند، از «فاكهه و أبّاً» صحبت مي‌كند، به خاطر اين است كه آنها اين چيزها را مي‌شناسند و بنابراين مي‌فهمند، ولي در مقابل گفته «و فيها ما تشتهيه الأنفس و تلذ الاعين» يا دارد «مالاعين رأت و لا اذن سمعت» كه در روايات آمده است. اين بحث به معناي دوم نه نفعي دارد و نه ضرري. مثل اين است كه بگوييم اسم كتاب خدا را كه قرآن گذاشته‌اند براي اين است كه عربها كلمه? قرآن را مي‌فهميدند.
در علوم قرآني بايد مطالبي مطرح شود كه در فهم مفردات و مركبات قرآن دخالت داشته باشد. ما اگر بگوييم طبق فرهنگ آنها بوده يا نبوده ولي به هر حال فاكهه، فاكهه است و رمان هم رمان و أبّ هم أبّ. ما چه اين حرف را بزنيم و چه نزنيم فرقي نمي‌كند. اين حرف را مفسّران را هم زده‌اند. مثلاً مي‌گويند اينكه از سايه و درختان صحبت شده، براي اين است كه آنها اين چيزها را ندارند و در برّ برهوت هستند. ولي اين بحثها جزو مباحث علوم قرآني نمي آيد و فقط موجب سوء تفاهم مي‌شود.

بيّنات: شما نقش روايات را در تفسير قرآن چگونه ارزيابي مي‌كنيد و تا چه مقدار مي‌توان بر روايات تكيه كرد.
استاد: روايات تفسيري مختلف هستند. برخي از نظر سند مخدوش هستند، برخي با قرايني كه داريم، ارزش ندارند. ولي رواياتي كه اين‌گونه نيستند و بلكه قراين صدق در آنها هست، نمي‌توان آنها را ناديده گرفت. «ليس لإحد من موالينا التشكيك في ما يروي ثقاتنا.» پس بر شخص محقق لازم است، تحقيق كند و ببيند روايات چگونه است. منتها فقط اسناد، ملاك نيست گاهي متن روايات هم، به صدق يا كذب آنها شهادت مي‌دهد.
بيّنات: گاهي روايات، با ظاهر متن قرآن بسيار متفاوت است، مثل آيه? «هذا من عمل الشيطان» (قصص، 28/15) كه هذا در بعضي روايات جوري معنا شده كه از معناي ظاهر قرآني بسيار دور است. در اين موارد چه بايد كرد؟
استاد: ما از اين‌گونه روايات بحثي نكرده‌ايم و در اين بحث نمي‌گنجد و دليلي هم بر اعتبار اين‌گونه روايات نداريم. چون حجّيت خبر واحد در مسائل عملي است و اين از موارد اعتقادي است. فقط اين نكته هست كه بگوييم همان‌طور كه بناي عقلا بر اعتبار خبر واحد در مسائل عملي هست، در انكشاف هم همين بنا را دارند، يعني حجّيت، مربوط به مسائل عملي است ولي انكشاف، يعني مطلبي به وسيله يك خبر واحد معتبر واضح شود و بر آن اعتماد شود، كه مي‌توان گفت عقلا چنين بنايي را دارند، همان‌گونه كه در مسائل عملي خبر واحد را حجّت مي‌دانند.
بر اين اساس، اين‌گونه روايات را ردّ نمي‌كنيم چون مأذون نيستيم ولي يردّ علمه إلي اللّه. بعضي از روايات هم، به آن توسعه‌اي كه من مي‌گويم مي‌خورد، از جمله همين روايت مربوط به «هذا من عمل الشيطان» كه محتاج توضيح است. ولي بعضي كه به آن نمي‌خورد و خلاف ظاهر است و اصلاً معناي آيه را عوض مي‌كند. مثل اينكه در حرم امام رضا(ع) شخصي از من پرسيد كه خلق اللّه العالم بالمشية و المشية بنفسها، مي‌گفت اين ضمير بنفسها به حضرت زهرا بر مي‌گردد. اين دلش مي خواست حضرت زهرا را بزرگ كند ولي نمي‌دانست كه دارد خدا را پايين مي‌آورد. چيزهايي كه اينجوري است برايش حجّيت قايل نيستيم و كاشفيّتي هم به آن معنا ندارد، ولي در عين حال رد هم نمي‌كنيم و يردّ علمه الي الله. آن رواياتي هم كه مي‌گويند روايات مخالف كتاب را به ديوار بزنيد، به اين معنا است كه مبناي عمل قرار ندهيد. نه اينكه ردّ كنيد، زيرا شايد معنايي دارد كه بعدها روشن مي‌شود. مثل روايتي كه مجلسي در بحار، درباره? زنان آخرالزمان نقل مي‌كند كه كاسيات عاريات. ايشان خودشان مي‌گويند ما اين روايت را نمي‌فهميم كه هم لباس دارند و هم عريان هستند. ايشان لباس‌هاي بدن‌نمايي كه الآن در آمده است، آن زمان نديده است؛ و شايد روايات ديگر هم در طول تاريخ حل شود، لذا نبايد آنها را از بين ببريم و طرد كنيم. اين جمله‌اي كه بعضي آقايان مي‌گويند كه ما بايد اين كتابها را اصلاح كنيم، حرف غلطي است زيرا برخي از روايات معلوم مي‌شود كه درست بوده، ولي ما نمي‌فهميده‌ايم. نبايد اين كار را كرد. حال نمي‌توان اين روايات را از كتابها حذف كرد، چون خيانت به مؤلفان آنها است، بلكه بايد آنها را نگه داشت و گفت: ما نمي‌فهميم.

بيّنات: حضرت آيت‌اللّه گرامي، به هر حال علامه? طباطبائي، به صورت قرآن به قرآن، آيات را تفسير كرده‌اند، نظر حضرت‌عالي چيست؟
استاد: عرض مي‌كنم كه من در سابق بسيار در الميزان غور كردم و موردي كه لولا آيات ديگر معناي يك آيه واضح نباشد، نيافتم. يك وقت آيه‌اي طرح مي‌شود و چند آيه مشابه آورده مي‌شود، اين يك حرف ديگري است ولي اينكه اگر اين آيات مشابه نيايد معناي آيه معلوم نمي‌شود، من خيلي غور كردم و نيافتم ـ‌حال احتياط مي‌كنم و مي‌گويم‌ـ جز موارد اندك. عظمت علامه، حوزه را گرفت. يكي از آقايان مقاله‌اي نوشته بود راجع به اينكه تفسير قرآن به قرآن به چه معنا است. بعد ايشان تمام اين 30 جزء قرآن را فقط يك آيه‌اي كه يادم نيست و شبيه آيه? «ترميهم بحجارة من سجيل» (فيل، 105/4) مي‌شود. بهتر از آن و روشنتر در اين مسأله آيه? «صراط الذين انعمت عليهم» (فاتحه، 1/7) كه در آيه ديگر گفته «من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين» (نساء، 4/69) آورده است. ايشان چنين آياتي را به عنوان تفسير قرآن به قرآن مطرح كردند. ولي اين تفسير قرآن به قرآن نيست «صراط الذين انعمت عليهم» يعني راه كساني كه مورد انعام شما قرار گرفته‌اند. معناي اين آيه روشن است و هيچ ابهامي هم ندارد، منتها مصداق اين چه كساني هستند در آيه ديگري ذكر شده است. نه اينكه اگر اين آيه نبود معناي اين آيه را نمي‌فهميديم. آن وقت در كل قرآن همين يك مثال را زده‌اند. عظمت علامه چنان سيطره انداخت و همه را گرفت كه هيچ كس جرأت نكرد حرف خلافي بزند. حال ما هم با احتياط اين حرفها را مي‌زنيم.
بيّنات: براي قرآن وجوهي را به عنوان وجوه اعجاز نقل مي‌كنند. اعجاز علمي يا غير آن. حضرت‌عالي كداميك از وجوه اعجاز قرآن را مهم‌تر مي‌دانيد؟
استاد: من فكر مي‌كنم همه‌اش مهم است، گرچه ممكن است از ديد ما كه الآن صحبت مي‌كنيم بعضي‌هايش، اهم از برخي ديگر باشد. اما از ديد عرب آن زمان، فصاحت و بلاغت مهم‌ترين وجه اعجاز قرآن بوده است. ولي همه‌اش اعجاز است از الفاظ گرفته كه واقعاً عجيب است، الفاظ قرآن خيلي سهل است. شما نهج‌البلاغه را با قرآن مقايسه كنيد چقدر مشكل است. اما در عين حال در نهج‌البلاغه وقتي لغت را فهميدي ديگر همان است، ولي قرآن را هر زمان كه مراجعه مي‌كنيم مي‌بينيم يك دقّت ديگري لازم دارد. واقعاً قرآن سهلِ ممتنع است و به اين زودي نمي‌تواند آدم مطمئن شود كه قرآن تمام شده است. تجري مجري الشمس والقمر همان‌گونه كه در روايات آمده است. اين از نظر فصاحت و بلاغت. از نظر محتوا نيز معجزه است كه قرآن بحث هدايت را مطرح كرده، يك قانوني كه سعادت بشريّت در آن است. اجمالاً كتابي است كه كتاب هدايت است و ظاهراً قرآن اوّلين كتابي است كه علمي به نام علم هدايت را مطرح كرده است. «هدي للمتقين» (بقره، 2/2) كه مثلاً اين كتاب خودش را به عنوان كتاب هدايت معرفي كرده است. البته ماتعابير تورات و انجيل را نمي‌دانيم كه چيست.
آن وقت با اينكه هدف اصلي قرآن، مباحثي مثل روانشناسي و اقتصاد و جامعه شناسي و… نيست ولي در عين حال آنچه در اين قسمتها از قرآن استفاده مي‌شود كأنّ حرف آخر است. به هر حال قرآن همه‌اش اعجاز است. اعجاز علمي و حتي اعجاز علمي تجربي هم دارد. منتها اين جهت را يك كسي مي تواند قضاوت كند كه در علوم تجربي وارد باشد. مثلاً زحمت‌هايي كه مرحوم بازرگان(ره) راجع به باد و باران كشيد يا زحمت‌هايي كه بعضيها كشيدند راجع به علوم ديگر كه البته در بعضي موارد برداشت آنها اشتباه بوده است. مثلاً آن آقاي يدالله نيازمند شيرازي كه ظاهراً كتابش 50ـ60 سال قبل نوشته شده است از اين آيه سوره? يس كه «اولم يرالانسان انا خلقناه من نطفة فاذا هو خصيم مبين. و ضرب لنا مثلاً و نسي خلقه» (يس، 36/77‌،78) مي‌خواست مطلبي درباره? دوقلوها استفاده كند. راجع به اينكه چرا بچه‌ها گاهي يك قلو، گاهي دو قلو يا سه قلو مي‌شوند ايشان بياني داشتند كه اسپرمها براي تصاحب اوول با يكديگر نزاع دارند و همه هجوم مي‌آورند به طرف اوول. آن وقت يكي از اين اسپرمها كه به أوول وارد مي‌شود فوراً جداره? اوول به حدي سخت مي‌شود كه راه را براي ورود ديگر اسپرمها مي‌بندد. آن وقت مي‌گويد گاهي از اوقات دو تا همزمان وارد مي‌شوند قبل از اينكه جداره سخت شود و لذا منشأ دو قلو شدن مي‌شود. آن وقت ايشان مي‌گويد اين «فإذا هو خصيم» اشاره است به نزاع اسپرمها بر سر تصاحب اوول و اين را جزو معجزات قرآن مي‌شمارد كه اين اشتباه است. چون ندارد كه فأذا هي خصيم بلكه مي‌گويد فإذا هو كه به انسان مي‌خورد. يعني اي انسان ما تو را از يك آب آفريديم اما حالا بزرگ شده‌اي و با ما دعوا داري. از اين جور اشتباهات زياد پيش مي‌آيد كه من فكر مي‌كنم از اين موارد در تفسير طنطاوي زياد است.
به هر حال اشاراتي كه در قرآن هست راجع به حركت زمين و جز آن كه آن زمانها مطرح نبوده و آنها نيز نمي‌فهميدند. ولي محتواي هدايتي قرآن از همه مهم‌تر است چون قرآن به موارد ديگر نظر اصلي نداشته بلكه نظر تبعي داشته ولي بالأصاله به دنبال هدايت عمومي بوده و هست. چون واقعاً اين است كه از نظر سعادت انسانها مهم‌تر است.

بيّنات: حضرت‌عالي كه مدتها با قرآن مأنوس بوده ايد اگر نكته يا نكات خاصي درباره قرآن يا مطلب خاص ديگري داريد بفرماييد؟
استاد: زياد بوده است دقت و توجه جديد مي‌خواهد. ريزه كاري‌هاي قرآن بسيار زياد است و اينك كار روزمره? من اين مباحث قرآني نمي‌باشد ولي در جزئيات، روابط اجزاء جمل مي‌تواند نكات خوبي به‌دست بدهد. مثلاً در سوره? بروج دارد: «والسماء ذات البروج. و اليوم الموعود. و شاهد مشهود. قتل اصحاب الاخدود. النار ذات الوقود. إذ هم عليها قعود» (بروج، 85/1ـ6) اينجا من يادم هست كه يك وقتي كه دقت مي‌كردم مي‌فهميدم كه اين إذ بايد به قتل متعلق باشد. چون ما قبلش فعل ديگري نداريم. ما اصحاب اخدود را به معناي شهدا نمي‌گيريم آن‌طور كه در بعضي تفاسير آمده است. اصحاب الأخدود را به آن جنگ‌افروزان و آتش‌افروزان مي‌گوييم. يار، آتش ايجاد مي‌كند و صاحب آتش است نه آنكه در آتش مي‌سوزد. آن‌وقت معنايش اين مي‌شود كه آتش افروزان همان زماني كه آنجا نشسته بودند و شهدا مي‌سوختند همان موقع مرگ بر آنهاست. اين مرگ بر آنها نيز ولو به صورت ظاهر انشا است ولي حكايت از يك امر واقعي مي‌كند. يعني همان موقع كه اين كار را مي‌كردند، گور خودشان را هم مي‌كندند. اين را من اكنون در تفاسير ديگر به‌ياد ندارم و به ذهنم آمد كه اين اشاره به يك معناي بديعي است كه ستمگران در همان موقعي كه ستم مي‌كنند مقدمات زوال خودشان را فراهم مي‌كنند. آن وقت اشاره است به «الملك يبقي مع‌الكفر و لايبقي مع‌الظلم» كه اين به حسب دريافت خودم بوده است. يا مثلاً درباره? آن برداشت روان‌شناسي كه «من كان يظن أن لن ينصره الله في الدنيا و الآخرة فليمدد بسبب الي السماء» (حج، 22/15) خوب معناي ظاهري‌اش خيلي مهم به نظر نمي‌رسد. كسي كه فكر مي‌كند خدا او را ياري نمي‌كند برود بالا ببيند چه خبر است ولي اين را وقتي با دريافت‌هايم از كتب روان‌شناسي بررسي مي‌كردم، مي‌ديدم اين اشاره دارد به يك قانون مهمي كه طرد يأس و نااميدي است از طريق تمرين فكري، چون يكي از مباحث مهم روان‌شناسي بحث تمرين است كه عادات زشت را انسان بايد با تمرين طرد كند، آن وقت تمرين دو جور است: تمرين فكري و عملي كه اين اشاره است به تمرين فكري. يعني كسي كه مثلاً مي‌خواهد سيگار را از خودش طرد كند يك تمرين عملي دارد كه سعي كند يك مقداري آجيل همراهش باشد كه تا علاقه‌اي به سيگار پيدا مي كند يك مقداري از آن را بخورد و تمرين فكري هم اين است كه به خودش گوشزد كند كه سيگار چه فايده‌اي دارد، به چه درد مي‌خورد. اين آيه هم تمرين فكري است براي دفع يأس ، ناراحتي؛ و خلاصه‌اش اين است كه دنيا جاي راحتي و آسايش نيست بايد با اين وضعيت سازگاري داشته باشي و با اين دنيا خودت را تطبيق بدهي. حال اينها مواردي است كه گاهي به ذهنم مي‌آمده است ولي چون يادداشت نشده است همه‌اش به ذهنم نمي‌آيد ولي وقتي آدم روي قرآن كار مي‌كند در همه جاي قرآن استفاده‌هاي بديع هست. حال اگر به كسي بگويند كجايش بديع بوده است شايد نتواند موردي را دقيقاً بيان كند. مثل كسي كه سراسر زندگي او خاطره بوده است آن‌وقت به او بگويند يك خاطره تعريف كن. يك كسي گفت در آن دوره‌اي كه در زندان بوديد يك خاطره از آن دوران و دوران بازجويي‌تان بگوييد. گفتم من سه ماه فقط زير شكنجه بودم از كجايش بگويم؟ بايد از اول همه را تعريف كنم.
بيّنات: الآن در جامعه بيشتر روي حفظ و تلاوت قرآن تبليغ مي‌شود. پرسش ما اين است كه جناب‌عالي درباره گسترش مفاهيم قرآن در جامعه و مدارس و دانشگاهها چه پيشنهادي داريد؟
استاد: بنده فكر مي‌كنم اينكه در روايات روي حفظ قرآن تأكيد مي‌شده شايد بيشتر براي محفوظ بودن قرآن بوده است، چون دستگاه چاپ و اينها نبوده است. البته نمي گويم فقط به اين جهت بوده. يك خاصيت حفظ قرآن اين است كه هميشه همراه شخص است و مي‌تواند در ذهنش حاضر كند و براي تربيت مفيد است. به هر حال حفظ، خوب است و بحثي در آن نيست ولي اينكه الآن مطرح است كه فقط روي حفظ و قرائت تكيه مي‌شود شايد خيلي مطلوب نباشد. روايتي از حضرت امير هست كه: ألا لا خير في قرائة ليس فيها تدبّر. اين لا خير، نفي كمال است نه نفي ذات ولي بالأخره پيداست كه زياد با ارزش نيست. البته قرائت هم مهم است و نمي‌گوييم هيچ اهميتي ندارد. زيرا اين نماز جماعتها را مي‌بيند آدم تأسف مي‌خورد حتي برخي قرائت‌هايي كه گاهي از راديو هم پخش مي‌شود مورد انتقاد است. آقاي نجفي(ره) واقعاً قرائت ايشان خوب بود. بعضي آقايان ديگر هم هستند كه قرائتشان خوب است امّا تعجب مي‌كنم از بعضي آقايان ديگر. يك آقايي خدا رحمتش كند، نوارش را صبحها گاهي مي‌گذارند كه در «غير المغضوب عليهم و لا الضالين» درست تلفظ نمي‌كند و همه را به صورت «ز» تلفظ مي‌كند و اصلاً همه? فتواها را با اين نوارهايي كه مي‌گذارند خراب مي‌كنند. خلاصه اينكه قرائت مهم است، ولي اينكه به فهم اهميت نمي‌دهند، مايه تأسف است و اخيراً مي‌ديدم كه برخي مقامات تأكيد روي اين جهت داشتند كه روي فهم قرآن كار كنيد و حرف ايشان اثر مي‌كند در آن جاها، ولي بايد تأكيد شود كه روي فهم قرآن كار شود و بايد گفت كه اين فهم حتماً با مراجعه به يك روحاني متخصص باشد. افراد اگر هم خودشان كار مي‌كنند، ولي نظريات بديعي كه پيدا مي‌كنند به يك متخصصي ارجاع دهند.اگر نظريه? غير متعارفي درست شد حتماً با يك متخصصي صحبت كنند كه آيا به نظر شما اين درست است يا نه؟ و گرنه عوارض منفي دارد.
بيّنات: در خاتمه اگر توصيه? خاصي در زمينه تفسير و قرآن براي خوانندگان داريد بفرماييد؟
استاد: بنده اولاً نظرم بر اين است كه طلبه در درجه اوّل روي آن سه علم اساسي كار كند: فقه و اصول و فلسفه. اين سه علم، علوم اساسي حوزه‌هاي علميه است.اگر كسي در اين سه علم مجتهد باشد واقعاً اينها ديگر برايش مطالعه است. من نشنيدم كه علامه طباطبايي اصلاً درس تفسير رفته باشند و خودشان موفّق بودند، چون آن سه علمش كامل بود. اينها خيلي مؤثر است. ولي مرحوم طالقاني روي تفسير زياد كار كردند و در آن سه علم زياد كار نكردند. آن وقت عملاً مي‌بينيد كه تفسيرش هم زياد در سطح علمي نيست. ذوقيّات بي‌مبنا و مدرك است. ولي البته نبايد قرآن هم مغفول‌عنه قرار بگيرد، چون هدف، قرآن است. در اين جهت ممارست در قرائت براي يك طلبه? فاضل مناسب است منتها قرائتِ با دقت، كه از فكرش هم استفاده كند و يكي دو تا تفسير هم مثل الميزان و تفسير ديگري را همراه آن ببيند، كافي است. اين تفسيرها را ببينند تا احتمالات به ذهنشان بيايد چون برداشت از آيات بدون احتمالات قبلي، خيلي كامل نيست. منتها ذهنش را محدود به اينها نكند.
ضمناً خواندن خود قرآن از جهت نورانيّت آن كه در روايات زياد تاكيد شده است كه شب چرا 40 ? 50 آيه نمي‌خوانيد و بعد بخوابيد؟
خود خواندن قرآن با دقت، به تدريج استفاده‌هاي جديد را هم مي‌آورد غير از اينكه براي معنويت و آدم شدن، ما نياز شديدي به قرآن و ممارست با آن داريم. خود قرآن نور است وقتي كلمات ائمه نور است كه در زيارت جامعه مي‌خوانيم «و كلامكم نور»، آيات قرآن به طريق أولي نور است، مشهدي كاظم را من ديده بودم مي‌آمد فيضيه و طلبه‌ها دورش را مي‌گرفتند و كتاب مغني را باز مي‌كردند و مي‌گفتند كجاي آن قرآن است، دست مي‌گذاشت روي آن، با اينكه سواد فارسي هم نداشت. مي‌پرسيدند كه اين كتاب همه‌اش عربي است از كجا مي‌گويي آن قسمت بخصوص قرآن است؟ مي‌گفت: اين قسمت نور دارد. و قصه‌اش را شنيده‌ايد كه اين آدمي بوده كه زكات مالش را نداده بود و اين اواخر متوجه مي‌شود كه خيلي بدهي دارد و گفت بايد به داد خودم برسم. تمام اموالش را داد. ديد با اين وضعيت بچه‌ها مي‌زنندش، فرار كرد و به يك امامزاده‌اي رفت و در همان جا خواب بود، يك حالت انكشاف برايش بوجود آمد و اطراف بارگاه را ديد كه كلمات قرآن با تشعشع نور سبز نوشته شده است و از همانجا همه قرآن را فهميد.

بيّنات: استاد با اين فرمايش جناب‌عالي، اين ذهنيت بوجود مي‌آيد كه پس قرآن و تفسير از مباحث حاشيه‌اي است.
استاد: البته من منظورم اين نبود. يك منظور از حاشيه اين است كه اصلاً به اينها نپردازيم، كه منظور ما اين نيست. يك منظور ديگر اين است كه اين بسيار مهم است ولي براي طلبه‌اي كه مي‌خواهد محقق شود و زير بنايي كار كند از آن مهم‌تر هم داريم. يك طلبه تا آخر عمرش كه روي آن سه علم كار نمي‌كند. اگر درست درس بخواند 10 -15 سال درس خارج خوب بخواند، يك مجتهد خوب مي‌شود. در مرحله سطح، پرداختن به تفسير و نهج البلاغه و … به عقيده من اشتباه است. سعي كنند سطح را خوب خوب بخوانند و هم‌زمان با درس خارج، وارد در اين مسائل شوند. البته مطالعات اجمالي، مسأله‌اي نيست ولي كار كردن و تحقيق را با درس خارج شروع كنند.
بينات: ما الآن در حوزه، طلبه‌هايي را مي‌بينيم كه به اين علوم پرداخته‌اند و حتي الآن درس خارج مي‌گويند ولي بعضاً وقتي آيه‌اي را مي‌خواهند بخوانند فراموش مي‌كنند يا اشتباه مي‌خواندند كه حكايت از كمي ممارست با قرآن دارد.
استاد: فراموش كردن يك آيه يا اشتباه خواندن آن مسأله‌اي نيست و به حافظه مربوط مي‌شود. مرحوم آقاي داماد آيات را احياناً غلط مي‌خواند مثلاً. اگر كسي با قرآن آشنا نباشد، من اجتهاد او را قبول ندارم. براي اينكه منباي اوّليه براي فهم احكام، خود قرآن است. اوّل قرآن است و بعد از آن روايات است. اين مثل مجتهدي است كه يك عموم را گرفته و دنبال فحص از مخصصي هم نرود. اين اصلاً مجتهد نيست، ولي يادش رفته اين آيه را بخواند يا غلط خوانده اين زياد مهم نيست.

بيّنات: منظور اين است كه بسياري از اساتيد حوزه وقتي وارد بحثي مي‌شوند اصلاً آيات قرآن را نمي‌خوانند يا زياد اهتمام نمي‌كنند ولي برخي از بزرگان مثلاً وقتي وارد بحثي مي‌شوند اوّل آيات را بررسي مي‌كنند و بعد به روايات مي‌پردازند.
استاد: بله بايد همين‌طور باشد ولي خيلي از اوقات طرف براي خودش كارهايش را كرده است، يعني مي‌داند آيه‌اي در اين بحث نداريم يا از اوّل دستور كلي بحث را گفته است و از اوّل سراغ روايات رفته است. پس خيلي از اوقات مطلب را خودشان بررسي كرده‌اند ولي در درس نگفته‌اند. ولي واقعاً اگر خودشان در قرآن كار نكرده باشند در اجتهادشان شك و شبهه هست براي اينكه لااقل مثل عمل به عمومات قبل از فحص از مخصص و معارض و اينها مي‌شود.
بيّنات: با تشكر فراوان كه وقت عزيزتان را در اختيار ما قرار داديد.
استاد: خيلي ممنون ان شاء الله شما هم در نشر معارف قرآن موفق باشيد و نشريه‌تان بتواند براي علاقه‌مندان به قرآن و معارف آن مفيد باشد.
شنبه 15 مهر 1391  12:16 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دعا در قرآن(3)

دعا در قرآن(3)

سيد مهدى موسوى كاشمرى

در نوشتار پيش، پيرامون اعتقاد به ربوبيت‏حق، كه يكى از اركان مهم دعاست، به گفتگو پرداختيم. چنانكه گفتيم مقصود از اركان دعا امورى است كه اگر تحقق نيابد، اصل دعا محقق نمى‏شود. و سر عدم استجابت‏بسيارى از دعاها نيز همين است و گرنه، طبق وعده الهى، هر گاه دست نياز به سوى حضرت حق دراز شود و دعا تحقق يابد، اجابت‏به وقوع مى‏پيوندد.
البته شيوه اجابت و زمان آن، طبق روايات، مختلف است; ولى اصل عنايت و جواب، قطعى و اجتناب‏ناپذير است. در اين نوشتار به يكى ديگر از اركان دعا مى‏پردازيم:

احساس نياز

چنانكه گذشت عالم خلقت را فقر فرا گرفته است و خداوند جهان نيز به هر موجودى، به فراخور استعدادش، فيض مى‏رساند. اراده حضرت حق چنان تعلق گرفته است كه انسان، گذشته از اصل زندگى براى برخوردارى از حيات خاص انسانى و تامين سعادت دنيا و آخرت نيز به توجهات ويژه خداوند نيازمند باشد. سنت الهى برخوردارى از عنايات ويژه حق را به درخواست‏بنده و دعاى او وانهاده است; به گونه‏اى كه، بر اساس مفاد آيه كريمه، اگر دست نياز به سوى حضرت حق دراز نشود، انسان از اين عنايت ويژه محروم خواهد شد.
نكته مهم در مساله اين است كه براى اجابت دعا تنها وجود فقر كافى نيست‏بلكه علاوه بر آن احساس فقر نيز لازم است. تا انسان به نياز خود پى نبرد و آن را با تمام وجود درك نكند، براى پر كردن خلاهاى حيات خود اقدام نمى‏كند.
وقتى بشر به ابزارهاى مادى چشم دوخته است و از فقر و نياز واقعى‏اش به خداى متعال غافل است، دست طلب به سوى پروردگار دراز نمى‏كند و اگر هم چيزى بگويد، چون با اين احساس همراه نيست دعاى حقيقى شمرده نمى‏شود.

دعاى مضطر

در فرهنگ قرآنى گاه سخن از «مضطر» است. مضطر كسى است كه براى نجات از سختيها و شدايد زندگى تمام راههاى عادى را بسته مى‏بيند، بيچاره و درمانده مى‏شود، با تمام وجود تنها به يك نقطه توجه مى‏كند و از همان روزنه به صفحه دل خود روشنى مى‏بخشد. در سوره نمل مى‏خوانيم:
«امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء ... .»
چه كسى دعاى مضطر را اجابت مى‏كند و ناگوارى را برطرف مى‏سازد ... .
آن گونه كه از ظاهر آيه برمى‏آيد اجابت دعاى مضطر از سنتهاى الهى و غير قابل ترديد است. اينكه عنوان «مضطر» موضوع كلام واقع شده است، نشان مى‏دهد كه اضطرار شخص داعى از پايه‏ها و اركان جريان اين سنت الهى است; بدون آن انتظار استجابت دعا نادرست است. در واقع خداى بزرگ بطور خالص خوانده نمى‏شود. مرحوم علامه طباطبايى(ره) در تفسير اين آيه به همين نكته اشاره فرموده است.
در صحيفه سجاديه نيز اين گونه مى‏خوانيم:
«... انت الذى اجبت عند الاضطرار دعوتى ... »خدايا، اين تويى كه هنگام اضطرار دعايم را اجابت مى‏كنى ... .
استجابت دعاى «مضطر» نه بدان خاطر است كه عنوان اضطرار، در برابر احساس فقر، موضوع مستقلى است; بلكه بدان جهت است كه انسان در اين حال دست‏خود را از همه اسباب عادى كوتاه مى‏يابد، از هر چه غير خداست قطع اميد مى‏كند، به حقيقت فقر و نيازش پى مى‏برد، با همه ذرات وجود خود هماهنگ مى‏شود، لحظه‏اى نورانى و شكوهمند به خدا پناه مى‏برد و خواسته دل را به زبان مى‏آورد. در اين حالت است كه دعا محقق مى‏شود و بر اساس سنت جارى الهى اجابت تحقق مى‏يابد.
قرآن كريم اشاره مى‏كند كه انسان همواره در هنگام خطر و ياس از وسايل عادى به خدا روى مى‏آورد، از او طلب نجات مى‏كند و چون از بحران خارج مى‏شود، دوباره پروردگار را فراموش مى‏كند.
«و هو الذى يسيركم فى البر و البحر حتى اذا كنتم فى الفلك و جرين بهم بريح طيبه و فرحوابها جائتهاريح عاصف و جائهم الموج من كل مكان و ظنوا انهم احيط بهم دعوا الله مخلصين له الدين لئن انجيتنا من هذه لنكونن من الشاكرين فلما انجيهم اذا هم يبغون فى الارض بغير الحق ...»
اوست كه شما را در خشكى و دريا سير مى‏دهد تا آنگاه كه در كشتى قرار گرفتيد و بادى خوش و ملايم كشتى را به حركت درآورد و شما شادمان شديد ناگهان طوفانى سخت و تند وزيدن گرفت و امواج دريا از هر طرف به سوى شما حمله‏ور گرديد تا آن جا كه احساس كرديد از هر ناحيه در احاطه‏ى امواج بلائيد آن وقت‏خدا را با خلوص و توجه قلبى به كمك فرا مى‏خوانيد كه اگر از اين خطر ما را رهايى بخشى از سپاسگزاران خواهيم بود و همين كه آنان را از اين گرفتارى و تنگنا نجات داد آنها به سوى فساد و تجاوزكارى روى آوردند و به غير حق عمل كردند ... .
اين مضمون در آيات ديگر نيز آمده است.
سبب روى‏آورى به سرچشمه‏ى نجات در حال خطر و اعراض از او هنگام آسودگى خاطر اين است كه انسان در موقعيت دشوار به حقيقت ضعف، فقر و نيازش پى مى‏برد و با هدايت فطرت از همه چيز و همه كس دل بريده، به خداوند روى مى‏آورد. در اين موقعيت دعاى حقيقى به وقوع مى‏پيوندد، خداوند نيز اجابت مى‏كند و انسان درمانده را نجات مى‏دهد. ولى چون موقعيت دگرگون شد و فرد رهايى يافت، ديگر بار در هوسهاى خويش فرو مى‏رود و از توجه به حقيقت‏سراسر نيازش باز مى‏ماند.
بنابراين، آنچه انسان در كشتى نشسته را به سمت‏خالق هستى كشانده، دست نيازش را به سوى او مى‏گشايد. احساس فقر و نياز واقعى به خداوند است.

ايجاد تنگناها براى تضرع

بر اساس آيات قرآن كريم، هرگاه خداى تعالى اراده مى‏كند تا مردم گرفتار در غرقاب شهوات و لذات زندگى مادى را به سوى خود متمايل سازد، باران مصيبتها را بر آنان فرو مى‏فرستد تا تحت تاثير مشكلات و گرفتاريها به پروردگار روى آورند و از او طلب نجات كنند. قرآن كريم مى‏فرمايد: «و ما ارسلنا فى قرية من نبى الا اخذنا اهلها بالباساء و الضراء لعلهم يضرعون.»
ما هيچ پيامبرى را به سوى گروه و منطقه‏اى نفرستاديم مگر اينكه آن جمعيت را به انواع محنتها همچون فقر و كمبود امكانات زندگى و بد حالى و سختى معيشت گرفتار ساختيم تا شايد [احساس ذلت و فقر كنند و] دست نياز به سوى او بردارند.
البته مصيبتها و بلاها تنها مى‏تواند زمينه هدايت و توجه به سوى حق را فراهم آورد و در حدى نيست كه موجب اضطرار شده، اختيار و اراده را از انسان سلب كند. در حقيقت اضطرار حالتى است كه در اثر حوادث و مصيبتها پديد مى‏آيد. در چنين موقعيتى فطرت بيدار مى‏شود انسان را سمت پروردگار توانا مى‏كشاند. ناگفته پيداست كه خداى متعال هرگز از اضطرار براى هدايت انسان بهره نمى‏گيرد، زيرا در قرآن كريم هدايت كردن اضطرارى را از خود نفى كرده است. او براى راهنمايى بشر تنها به فرستادن رسولان و كتابهاى آسمانى و ايجاد زمينه‏هاى مساعد بسنده مى‏كندتا انسان در انتخاب راه صحيح زندگى كاملا مختار باشد.

راز مستجاب الدعوه بودن

بنا بر آنچه گفتيم اساس دعا احساس فقر حقيقى است. عروض اضطرار تنها شخص را بيدار كرده، ضعف و ناچيزى او و اسباب عادى را به وى مى‏نماياند و وجودش را از احساس فقر و نياز سرشار مى‏سازد. پس اگر كسى، در اثر كمال معرفت و يقين، به مرحله‏اى برسد كه بدون قرار گرفتن در موقعيتهاى دشوار با تمام وجود تنها خدا را مؤثر در هستى به شمار آورد، از هر چه غير اوست دل بريده، به انقطاع از غير خدا برسد و در هر حال خود را حقيقتا وابسته به حق بداند، مستجاب الدعوة مى‏شود.
البته دسترسى به چنين مرتبه‏اى به عزم پولادين و مساعدت عوامل بسيار نيازمند است; وصول بدان مرتبه نه تنها آرزوى همه اوليا و مخلصان وادى سلوك الى الله است، بلكه دستيابى به بالاترين درجه‏ى ممكن آن كه «كمال انقطاع‏» از غير خداست، با همه مراتبش، خواسته امامان معصوم - عليهم السلام - است; امامان مظلومى كه در مناجات شعبانيه گفتند: «الهى هب لى كمال الانقطاع اليك ...;» يعنى، خدايا مرا به آن مقام «كمال انقطاع‏» واصل كن.
وقتى انسان بدين مقام رسيد،ديگر در همه حال «مضطر» است. چنين شخصى براى بيدارى و درك فقر محض به گرداب حوادث طبيعى نياز ندارد; زيرا همواره دست‏خود را از توسل به غير حق كوتاه، اميدش را از غير حق بريده و خود را مضطر واقعى مى‏بيند; شايد آيه كريمه «امن يجيب ...» نيز، در افقى عالى‏تر و معنايى بالاتر چنين مقصودى را در بر داشته باشد.
و بعيد نيست كه مراد از مضطر خواندن حضرت ولى عصر - ارواحنا له الفدا - نيز همين باشد. در دعاى شريف «ندبه‏» آمده است:
«اين المضطر الذى يجاب اذا دعا ... ;» يعنى، كجاست آن شخص مضطرى كه هر گاه خدا را بخواهد، خواسته‏اش به اجابت مقرون است. بسيار شايسته است كه نوشتار را با فرازى از صحيفه‏ى سجاديه به پايان بريم. حضرت سجاد(ع) با خداوند چنين مناجات مى‏كنند:
«دعوتك يا رب مسكينا مستكينا مشفقا خائفا و جلا فقيرا مضطرا اليك ... .»
پروردگارا، تو را مى‏خوانم در حالى كه تهيدست و درمانده‏ام، هراسناك و ترسانم بى‏چيز و نيازمندم و به عنايت و كمك تو مضطرم ... .

شنبه 15 مهر 1391  12:16 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دعا در قرآن(2)

دعا در قرآن(2)

سيد مهدى موسوى كاشمرى

در نوشتار پيش به مفهوم دعا و گستره آن پرداختيم و اكنون به بررسى «اركان دعا» در قرآن مى‏نشينيم.
مقصود از «اركان دعا» همان عناصرى است كه حقيقت دعا به آن استوار است و بى آن، اساسا دعا تحقق نمى‏يابد، كه اولين و مهمترين ركن آن، پس از ايمان به اصل وجود خداوند،اعتقاد به ربوبيت اوست كه در اين مقاله بدان مى‏پردازيم.

1 - اعتقاد به ربوبيت‏خدا

ريشه ربوبيت «رب‏» است و راغب اصفهانى آن را اين چنين معنا كرده است: «الرب فى الاصل: التربية، و هو انشاء الشئ حالا فحالا الى حد التمام‏» يعنى: «رب‏» در اصل به معناى تربيت است و آن ايجاد و مراقبت لحظه به لحظه از چيزى تا سرحد كمال است.
و بر اساس تصريح فيروزآبادى و نيز راغب اصفهانى و ديگران از اهل لغت كلمه «رب‏» اگر به چيزى اضافه نشود جز به خداوند اطلاق نمى‏شود. و در صورت اضافه مانند: رب الدار، رب الابل و مانند آن به معناى مالك و صاحب آن چيز خواهد بود و به غير خدا نيز گفته مى‏شود، گر چه اطلاق آن در باره او نيز صحيح است. و آن گونه كه از آموزشهاى قرآنى به دست مى‏آيد از اركان اصلى و بنيادين دعا، اعتقاد و باور قلبى به ربوبيت‏حق است. و خاستگاه واقعى دعا قلبى است كه ايمان به ربوبيت او در آن راسخ و متجلى باشد.
«ربوبيت‏» وجهه پروردگارى مبدء هستى در كنار آفريدگارى اوست «تربيت‏» نيز از همين ريشه است و تنها مربى جهان و مربى حقيقى و واقعى انسان نيز هموست. و به دنبال اين باور است كه انسان در حال رشد و بالندگى و محتاج دست‏گيرى با احساس بيچارگى و پريشان‏حالى فقط رو به سوى او مى‏آورد و تنها از او كمك مى‏خواهد.
شخصى كه به ربوبيت‏حق اذعان واقعى ندارد و اداره عالم را به طور كلى و يا جزيى به غير او نسبت مى‏دهد هيچگاه دست نياز به سوى او دراز نخواهد كرد و اگر دعايى از او سر زند مصدرى جز زبان نخواهد داشت.
و ما به خاطر اهميت و تاثير قطعى اين اعتقاد در تحقق دعا، در ادامه مقاله به تفصيل اين موضوع را پى مى‏گيريم.

يهوديان و ربوبيت‏حق

بنا بر مفاد برخى روايات، قوم يهود معتقد بودند كه خداوند از كار عالم فارغ شده و مانند ساعتى كه پس از كوك كردن آن، به طور خودكار عمل مى‏كند، آن چه در جهان پيش مى‏آيد از دست‏خدا خارج است و او پس از آفرينش هستى هيچ نقشى در تغيير و تبديل و تقديم و تاخير حوادث ندارد و دست او از اين جهت‏بسته است. و بر طبق اين روايات، قرآن كريم نيز حكايت اين راى آنان را كرده است. آنجا كه مى‏فرمايد: و قالت اليهود يدالله مغلولة‏» قوم يهود گفتند دست‏خدا بسته است‏».
بر مبناى اين نظر، اساسا در جهان مديريتى وجود ندارد و ربوبيتى در كار نيست و آن چه هست تنها بر طبق جبر حاصل مى‏گردد.

مشركان جاهلى و ربوبيت

مشابه اين عقيده، گرايش مردم جاهلى و بت‏پرستان عصر نزول قرآن است آنها مطابق آيات قرآنى، منشا هستى و اصل وجود را خداى بزرگ مى‏دانستند ولى اداره عالم و پروردگارى آن را به بتان نسبت مى‏دادند.
قرآن كريم در برخى آيات مى‏فرمايد: اگر از آنها بپرسى آسمان و زمين را چه كسى آفريده است؟ در جواب مى‏گويند: خدا آن را به وجود آورده است. در حالى كه مفاد برخى ديگر از آيات اين است كه آنان غير خدا را «رب‏» خود مى‏دانستند. شايد منشا اصلى اين اشتباه بزرگ در عرصه گرايشهاى اعتقادى بشرى اين باشد كه صاحبان اين انديشه غلط به درستى به نحوه آفرينش موجودات پى نبرده بودند و اين انحراف ناشى از خطايى بزرگتر است. و آن قياس پيدايش جهان هستى با چگونگى برخى آثار پديد آمده از انسان است.
آنها با مشاهده اين كه وقتى از تركيب برخى مواد، به وسيله انسان دستگاهى و اثرى بوجود مى‏آيد ديگران كه سازنده آن نيستند نيز، مى‏توانند آن را اداره كنند و ممكن است ارتباط آن را با سازنده آن قطع كرد، كار خدا رابر همين امر قياس كردند و آن را موضوعى ممكن دانسته و معتقد شدند، خداوند ربوبيت جهان را پس از ايجاد آن به وسائط داده و آنها مدير و مدبراند.
در صورتى كه اگر آنان ساحت فكر خود را از اين اعتقاد ناصواب پاك مى‏كردند، هيچگاه در اين مهلكه عظيم و اين پرتگاه هولناك گرفتار نمى‏آمدند.
بنا بر تعاليم دينى و براهين عقلى و عرفانى، صدور موجودات از مبدء هستى مانند صدور نور خورشيد از آن است. يعنى همان گونه كه شعاع خورشيد بستگى تمام به اشراق آن دارد و اگر لحظه‏اى تابش آن قطع شود، سراسر منظومه شمسى به ظلمتكده‏اى تبديل خواهد گشت. اساس عالم نيز به گونه‏اى است كه فرضا چنانچه كمتر از آنى عنايت‏حق و اراده و وجهه او از جهان گسسته شود نشانى از هيچ موجودى نخواهى يافت و اين عين ربوبيت است.
بنابر اين محال است چنين صدورى همراه با پروردگارى حق بر هستى نباشد و لذا در يكى از آيات قرآنى كه در اين زمينه آمده و قبلا اشاره شد، پس از آن كه مى‏فرمايد: مشركان خلقت آسمان و زمين را از خدا مى‏دانند. مى‏فرمايد: «فانى يؤفكون‏» اينان با اعراض از طريق حق، به كجا روى آورده‏اند؟
راغب اصفهانى «افك‏» را اين چنين معنا مى‏كند: «الافك كل مصروف عن وجهه الذى يحق ان يكون عليه‏». يعنى «افك‏» به هر چيزى گويند كه وجهه اصلى خود را از دست داده باشد و از طريق شايسته خود منحرف شده باشد.
بنا بر اين مقصود از آيه كريمه اين است كه نتيجه قهرى پذيرش خلقت آسمان و زمين به دست‏خداوند تسليم و باور به ربوبيت او و سپس پرستش و اطاعت اوست. و اينان كه در برابر غير آفريدگار جهان كرنش مى‏كنند و جز او را مى‏پرستند، به بيراهه مى‏روند و از التزام به لازمه قهرى عقيده خود دور افتاده‏اند.
و در آيه‏اى ديگر، پس از ذكر اين اقرار مى‏فرمايد: «الحمدلله بل اكثرهم لا يعلمون‏» يعنى: سپاس خدا را كه به چنين امرى اقرار مى‏كنند، ولى چرا انديشه‏اى متناقض آن دارند؟ و به ربوبيت غير خدا معتقدند؟ علت آن است كه آنان از درك اين خطاى آشكار در صحنه اعتقادات خود ناتوانند.
و نيز مى‏فرمايد: «يسئله من فى السموات و الارض كل يوم هو فى شان; يعنى همه آسمانيان و زمينيان از او مى‏طلبند و او هر روز در شانى از تدبير عالم است.
و دور نيست كه مقصود از اين طلب، همان نياز و فقر ذاتى و احتياج طبيعى باشد كه تمامى موجودات را فرا گرفته و براى آنان لحظه‏اى انقطاع از مبدء، متصور نيست.
البته بر اساس آياتى از قرآن مجيد، مشركان مكه نه تنها اصل آفرينش را از آن خداوند مى‏دانستند بلكه حوادثى از قبيل باد و باران و روزى و حتى تدبير مجموعه نظام هستى را به او مستند مى‏كردند.
و لذا ممكن است گفته شود: بت‏پرستان جاهلى گر چه اصل آفرينش را در كل آن و نيز در حوادث جزئى به خداى بزرگ منتسب مى‏كردند و همچنين تدبير نظام كلى هستى و ربوبيت و تدبير معبودها را در دست او مى‏دانستند ولى بر اين باور بودند كه خداى متعال، ربوبيت نسبت‏به حوادث جزئى را به شركاء واگذار كرده و آنهايند كه به تدبير امور مشغول‏اند.
قريب به همين مطلب را، علامه طباطبايى در تفسير «الميزان‏» بيان فرموده است.
ايشان مى‏فرمايد: «به اعتقاد مشركان جاهلى ارباب و خدايان آنها موجودات ممكن و مخلوق خداى متعال بودند كه تدبير امور، بر اساس منزلت هر كدام بدو تفويض گرديده و كار خداوند را تنها در آفرينش و ايجاد منحصر مى‏دانستند گذشته از اين كه او را رب ارباب و مدبر امر خدايان مى‏شمردند.»
بنابر اين فرق بين عقيده يهود و مشركان جاهلى در اين بود كه آنان اساسا براى جهان مديريتى قايل نبودند و اينان گرچه اصل آن را پذيرفته بودند ولى آنان را به غير خدا نسبت مى‏دادند.

تاثير اين اعتقاد بر دعا

نتيجه قهرى اين طرز فكر آن است كه صاحبان آن يا اصولا براى دعا نقشى قايل نباشند زيرا بر مبناى اعتقاد يهود، همه چيز از ازل تعيين گرديده و دست‏خدا از هر تصرفى در جهان هستى كوتاه است، و يا خواسته‏هاى خود را از غير خدا بخواهند و همه تلاش خود را در طريق جلب رضايت واسطه‏ها صرف كنند و هر آنچه لازمه كسب خوشنودى است از عبادت، كرنش و تعظيم، پيشكش و هديه حتى قربانى فرزند و غير آن، در برابر آنان انجام دهند تا با جلب رضايت آنها دعايشان مقبول افتد و ارواح واسطه به شفاعت و واسطه‏گرى برخيزند و حاجت اين بيچارگان را از خدا بگيرند.
قرآن و ربوبيت‏حق
برعكس اين دو ديدگاه، در نظرگاه قرآنى و توحيدى، خداوند همچنان كه خالق است مربى نيز هست، هم آفريدگار است و هم پروردگار. دست او بسته نيست، «بل يداه مبسوطتان‏» هر دو دست او باز است. بسطى بى‏نهايت و بى‏مرز، با وصف اطلاق كه هيچ قيدى برايش متصور نيست. نه تنها از كار جهان فارغ نشده است‏بل: «كل يوم هو فى شان‏» يعنى هر روز او در شانى از تدبير امور عالم است.
قرآن كريم در جهت مبارزه با آن فكر انحرافى و باطل و تثبيت ربوبيت مطلق حق در جاى جاى آيات نورانى خود خداى را بدين وصف توصيف كرده و با اين عنوان ياد كرده است و در آن نزديك به هزار بار واژه «رب‏» در صورتهاى مختلف بر ذات بارى اطلاق گرديده است.
در ديدگاه قرآن كريم نه تنها تدبير مجموعه نظام هستى در دست اوست، بلكه ربوبيت و اداره نظامات جزئى نيز مخصوص خداوند است.
از انسيان گرفته تا جنيان و ملائك، از زمين تا آسمان، از سرزمين حاصلخيز تا شكافتن ظلمت‏شب در سپيده‏دم، و در نهايت همه جهانيان و عوالم، تحت ربوبيت و پروردگارى آن ذات مقدس است.

رابطه دعا و اعتقاد به ربوبيت‏حق

وقتى در باور شخصى، ربوبيت‏حق جاى گرفت و با عمق جان خود تنها او را همه كاره يافت و چشم اميد از غير او بست، بناچار حوائج‏خود را نيز فقط از او مى‏طلبد و در مقام توسل به وسائط طبيعى نيز، به آنان به چشم استقلال نمى‏نگرد و اگر دارويى براى رفع مريضى خود بخورد، شفاى درد را از خدا مى‏خواهد و تاثير را به او مستند مى‏كند. و تا شخص دعاكننده، حقيقتا اين گونه نباشد و در حال دعا، چشمداشت‏به تاثير استقلالى وسائط داشته باشد، دعايش واقعى نيست و لذا به اجابت نيز دور است. بسيارى در وقت طلب از خداوند، انقطاع كامل بر ايشان دست نمى‏دهد، و اين بدان خاطر است كه بدرستى دل از وسائط طبيعى نبريده‏اند و هنوز منتظراند تا شايد از ناحيه آنها فرج و گشايشى برايشان حاصل شود.
البته اشتباه نشود ما نفى وسائط نمى‏كنيم و آن را به طور مطلق مردود نمى‏شماريم بلكه سخن در اين است كه نگرش به وسائل مختلف است. برخى بدان با ديد استقلال مى‏نگرند و براى آنها، هم عرض خواست و اراده الهى، تاثير قائل‏اند. در صورتى كه در اعتقاد دسته‏اى ديگر، وسيله‏ها در طول اراده خداوند واقع‏اند.
در نظر اين دسته، عملى شدن هر كارى به دست اوست و وسائط تنها آلت و وسيله انجام عمل‏اند، كسى كه مانند گروه اول فكر مى‏كند منطقش اين است كه اگر فلانى مثلا نبود من بيچاره مى‏شدم و چنانچه فلان دارو را نمى‏خوردم يا آن پزشك خاص نبود من هلاك مى‏شدم، ولى بر اساس منطق گروه دوم قضيه اين گونه نيست. داراى چنين انديشه‏اى چون تنها خدا را همه چيز و همه كاره مى‏داند و تاثير وسائل را نيز بدو منتسب مى‏كند، هيچگاه نجات خود را در وسيله‏اى خاص منحصر نمى‏كند و از خدا مى‏خواهد تا خود متكفل امر او شود و اگر وسيله‏اى رنگ باخت و از كار افتاد. از راه ديگرى او را به مقصود رساند.
و لذا قرآن مجيد وقتى دستور به دعا مى‏دهد اين گونه مى‏فرمايد: «و قال ربكم ادعونى استجب لكم‏» پروردگار شما گفت: مرا بخوانيد تا اجابت كنم شما را.
اين آيه كريمه به ما ياد مى‏دهد كه ابتدا بايد خدا را به ربوبيت‏شناخت و بدان باور قلبى يافت، و آن گاه دعا كرد. كه اگر چنين شد جواب قطعى الهى را نيز به دنبال خود خواهد داشت.

اعتقاد به ربوبيت‏حق و فلسفه دعا

از همين جا مى‏توان به يكى از فلسفه‏هاى اساسى دعا اشاره كرد و در پرتو آن به پرسشى كه از ديرباز در اين زمينه مطرح بوده است پاسخ داد و آن اين است كه با توجه به اين كه خداى متعال از تمامى نيازهاى بندگان خويش آگاه است و سبت‏به همه حالات و خواسته‏هاى آنان مطلع است، چه نيازى به ابراز اين خواسته و دعا، از سوى بندگان است؟ و در حقيقت‏سؤال يا به خاطر تحريك عواطف شخص مسؤول و يا براى اطلاع يافتن او از حال سائل است در حالى كه ساحت ذات بارى تعالى از اولى منزه و دومى هم بدون آن حاصل است. پاسخ اين است كه بر اساس آن چه گفتيم كه اصولا دعا از اعتقاد به ربوبيت‏حق ناشى مى‏شود و بين اين دو رابطه مستقيم است مى‏توان گفت كه همچنان كه اصل اعتقاد به بوبيت‏حق در دعا مؤثر است، عرض حاجت‏به حضرت حق نيز در تحكيم و افزايش اين باور تاثير اساسى دارد. و در حقيقت، دعا نوعى تلقين و تمرين عملى براى استحكام اين عقيده در قلب و تعميق تدريجى آن در زواياى روح و جان آدمى به شمار مى‏رود. اين درست است كه خداى متعال به همه نيازمنديها و احتياجهاى بندگان خود بخوبى واقف است و بر همين اصل تا آن جا كه ضرورت برپايى نظام احسن خلقت اقتضاء مى‏كند، مواهب خود را به سوى بندگان خويش، چه از او بخواهند و چه نخواهند بر مؤمن و كافر، سرازير مى‏كند و در دعائى هم كه از امام صادق(ع) در اعمال ماه رجب رسيده است مى‏خوانيم: «يا من يعطى من ساله، يا من يعطى من لم يساله و من لم يعرفه تحننا منه و رحمة...».
يعنى: اى كسى كه از روى رحمت و شفقت، به بندگان خود چه آنان كه از تو بخواهند و چه آن بنده‏اى كه از تو نخواهد و تو را نشناسد نعمتهاى خود را بى‏دريغ عطا مى‏كنى...»
ولى در عين حال، عطاياى مخصوص و مواهب ويژه خداوندى از آن كسانى است كه از او طلب كنند و دست نياز به درگاه با عظمت او دراز كنند و بدينوسيله، ربوبيت و پروردگارى او را در باور خود بگنجاند و هر روز و شب رفته رفته اين عقيده ناب و سازنده را در قلب خود راسخ و راسختر كنند.
و لذا برخى مفسران، مطابق برخى روايات، در فرق بين «رحمان‏» و «رحيم‏» گفته‏اند: «رحمن‏» جنبه رحمت عام حضرت حق نسبت‏به بندگان از مؤمن و كافر در دنياست و مقصود از «رحيم‏» وجهه لطف و رافت‏خاص ربوبى، نسبت‏به مؤمنان در دنيا و آخرت است‏».
البته اين يك فرق ذاتى است و اضافه بر آن - بر اساس آنچه گفتيم - بين اين دو، تفاوت ديگرى نيز هست، و آن اين است كه رحمت عام خداوندى بدون سؤال و خود به خود به سوى جايگاههايش سرازير مى‏شود و قابليتهاى طبيعى براى جذب آن كافى است ولى براى رحمت‏خاص او لياقتها و زمينه‏هاى كسبى لازم است تا افزون بر عطاياى عام، آن مواهب ويژه، نيز به سوى بنده گسيل گردد.
براى مثال مى‏توان از صاحب قدرتى نام برد كه براى پذيرش مردم، هم بار عام دارد، كه در آن همگان را از هر طبقه و صنفى كه باشند و از دوست و دشمن، به صورت عموم به حضور مى‏پذيرد. و در كنار آن پذيرش خصوصى نيز دارد كه اين نوع ملاقات، تنها براى كسانى است كه از خواص او به شمار مى‏آيند و از ديگران واقف‏تر و داناتر به مقام و منزلت اويند و ترتيب و آداب لازم براى حضور را به درستى دانسته و بدان ملتزمند. لذا قرآن مجيد در زمينه اهميت و نقش دعا در حيات مادى معنوى مؤمنان مى‏فرمايد: «قل ما يعبابكم ربى لولا دعائكم‏». يعنى: بگو اگر دعاى شما نباشد پروردگار من توجه و عنايتى به شما نخواهد داشت.
نكته قابل توجه اين است كه در اين آيه كريمه و نيز آيه‏اى كه سابقا ذكر آن رفت و در آن دستور دعا داده شده است، خداى متعال با عنوان «رب‏» ياد شده است كه نشان‏دهنده ارتباط تنگاتنگ عنصر دعا با موضوع ربوبيت است. و بيانگر اين نكته مهم است كه با وجود اعتقاد به ربوبيت اوست كه مى‏توان رو به سوى او آورد و از او رفع نيازهاى مادى و معنوى را خواست.
گذشته از اين كه با دستور به دعا، به مؤمنان ياد مى‏دهد كه نعمت‏هاى مخصوص الهى، بدون تقاضا از او جلب نمى‏گردد، و بى آن غير از محروميت نتيجه‏اى عايد بنده نخواهد شد.
و اين رابطه مستقيم و تاثير گذارى متقابل به گونه‏اى است كه بدون اعتقاد به پروردگارى حق، دعا محقق نمى‏گردد، و از آن طرف دعا نيز خود عامل بسيار مهم و مؤثر در تقويت و استحكام اين عقيده در جان مؤمن است.
و روى همين اساس، در آغاز اكثريت قريب به اتفاق دعاهاى قرآنى، خداى بزرگ با عنوان «ربنا» و مانند آن، مخاطب قرار گرفته و محل سؤال و طلب واقع شده است. در اينجا به مواردى از آن باب نمونه اشاره مى‏كنيم.
1 - «و منهم من يقول ربنا آتنا فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة و قنا عذاب النار». و از مردمان كسانى هستند كه دعايشان اين است: پروردگارا به ما از نعمتهاى دنيا و آخرت عطا كن و از عذاب دوزخت نگاه دار!».
2 - «... ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين; پروردگارا! بر ما صبر و تحمل فرو ريز و گامهايمان استوار كن و ما را بر جناح كفر پيروز فرما!».
3 - «ربنا لا تزع قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمة انك انت الوهاب; پروردگارا! قلبهاى ما را پس از آن كه هدايت كرده‏اى از حق منحرف مكن و از رحمت‏خود بر ما ببخش و بدرستى كه تو بخشنده‏اى‏».
4 - «... ربنا اغفر لنا ذنوبنا و اسرافنا فى امرنا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين; بار پروردگارا! گناهانمان را بر ما ببخش و قلم عفو بر تجاوزكاريهايمان بكش و ما را در پيمودن راهت ثابت قدم بدار و بر كافران پيروزمان كن.»
5 - «ربنا آمنا بما انزلت و اتبعنا الرسول فاكتبنا مع الشاهدين; پروردگارا! ما بدانچه فرو فرستادى ايمان آورديم و فرستاده‏ات را پيروى كرديم. و ما را از شاهدان بر تبليغ رسالت قرار ده‏».
6 - «... ربنا اننا آمنا فاغفرلنا ذنوبنا و قنا عذاب النار; پروردگارا! ما - بدانچه نازل كرده‏اى - ايمان آورده‏ايم. پس گناهانمان را بر ما ببخش و از عذاب آتش قهرت محافظت فرما!
انك قريب مجيب.

شنبه 15 مهر 1391  12:17 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نکات قرآنی «دعا»

نکات قرآنی «دعا»

حسن عزیزی

 

مقدّمه

دعا و نیایش، قبل از آنکه ابزار زندگی باشد، ابراز بندگی است و بیش از آنکه خواهش تن را ادا کند، حاجت دل را روا می‏کند و برتر از آنکه سفره نان را فراخی بخشد، گوهر جان را فربهی دهد. دعا، فقط صحنه خواندن خدا نیست؛ عرصه شناخت او هم هست. در این مکالمه و مخاطبه، هم انس حاصل می‏شود، هم شناخت؛ هم پالایش روح می‏شود، هم تقویت ایمان؛ هم دل خرسند می‏گردد، هم خرد. در دعا، هم از احتیاج عاشق سخن می‏رود، هم از اشتیاق معشوق؛ هم از انس، هم از خوف؛ هم از محبت، هم از معرفت؛ هم از توجه و انابت، هم از کرم و اجابت؛ هم از حاجات معیشتی و زمینی، هم از مطلوبات آرمانی و آسمانی؛ هم از تسلیم، هم از تعلیم.
و چیست جز دعا که این همه نعمت و برکات از دامان آن، سخاوتمندانه فرو ریزد و آن همه خدمات و حسنات که کریمانه از دست او برخیزد؟
متأسفانه فرهنگ عامیانه ما روح اصلی دعا را بازگو نمی‏کند. در نظر بسیاری، دعا کردن به معنای خواستن حل مشکلات دنیایی و رفع تلخیها و رنجهای زندگی است؛ اما وقتی به ادعیه اولیای دین می‏نگریم، می‏یابیم که چنین نیست. دعای عرفه امام حسین علیه‏السلام یک محبت‏نامه است؛ یک سرود عاشقانه است؛ عشقی که معشوق در دل عاشق افکنده؛ یعنی، رابطه دوطرفه است. همان‏گونه که در قرآن آمده است: «یُحبّهم و یُحبّونه»(1)
سخن گفتن با خداوند، جسمی دارد و روحی و عارفان، واجد آن روحند و ذوق دعا را می‏یابند. در حقیقت، دعاگو ابتدا خدا را نمی‏خواند؛ بلکه خدا او را می‏خواند و سپس او هم به نیایش می‏افتد. در فقره‏ای از مناجات شعبانیه که از مهمترین و شیواترین مناجاتهای ائمه علیهم‏السلام است، گفته می‏شود: «إلهی و اجعلنی ممّن نادیته فأجابک و لاحظتَه فصعق لجلالک فناجیته سرا و عمل لک جهرا.»
پروردگارا مرا از کسانی قرار ده که تو صدایشان زدی و آنها به ندای تو پاسخ دادند. تو در آنها نظر کردی و آنها از فرط جلال تو بیهوش افتادند. تو با آنها نهانی سخن گفتی و آنها آشکارا بدان عمل کردند(2).
آری، از افتخارات شیعه، برخورداری از منابع غنی دعاهاست. به تعبیر امام راحلمان قدس‏سره : «ما مفتخریم که ادعیه حیاتبخش که او را قرآن صاعد می‏خوانند، از ائمه معصومین ماست»(3)
در این مختصر، نگارنده کوشیده است تا برخی از لطایف و نکات زیبای قرآنی رادرباره اهمیت دعا و راز و نیاز با معبود، جمع‏آوری نماید. امید است که مقبول درگاه حق و مفید برای خواننده محترم واقع گردد.

دوست، نزدیکتر از من به من است

برخی، از پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم می‏پرسیدند: آیا خداوند به ما نزدیک است تا آهسته با او مناجات کنیم و یا دور است که با صدای بلند او را بخوانیم؟
در پاسخ آنان، آیه 186 سوره بقره نازل شد:
وَ إذَا سَأَلَکَ عِبَادَی عَنِّی فَإنِّی قَرِیبٌ اُجِیبُ دَعوَةَ الدّاعِ إذَا دَعَانِ فَلْیَستَجِیبُوا لِی وَ لیُؤمِنُوا بِی لَعَلَّهُم یُرشِدُونَ
(ای پیامبر!) هنگامی که بندگان «من» از تو درباره «من» سؤال می‏کنند، «من» نزدیکم، دعای دعاکننده را هنگامی که «مرا» می‏خواند، اجابت می‏کنم. بنابراین بندگان «من» باید این دعوت «مرا» بپذیرند و به «من» ایمان داشته باشند (که قادر به اجابت دعای آنان هستم) باشد که راه رشد و کمال را بیابند و به مقصد برسند(1).
این آیه در افاده مضمونش، بهترین اسلوب و زیباترین معنی را برای دعا دارد و دارای نکات دقیقی است که به بعضی از آنها اشاره می‏شود(2):
1. در این آیه، خداوند هفت مرتبه با ضمیرهای متکلم، به ذات اقدس خود اشاره می‏کند و هفت بار نیز به بندگان خود اشاره می‏کند و این، نهایت قرب و ارتباط و توجه خاص خدا را نسبت به بندگان می‏رساند.
2. تعبیر به «عبادی» فرموده است، نه به «ناس» و این غایت رأفت را می‏رساند.
3. سؤال در مورد خدا با واسطه (پیامبر) شده و اقتضای کلام این بود که گفته شود: إذا سألک عبادی عنّی فَقُل إنّی قریب ... امّا خداوند متعال در جواب سؤال بندگان، بدون واسطه و مستقیما خود، جواب بندگان را داده است و البته این فقط مورد دعاست. در آیات دیگر چنین نیست:
«یَسأَلُونَکَ مَاذَا أُحِلَّ لَهُم قُل أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبَاتُ ...»(1)؛ «یسئلونک عن الأنفالِ قلِ الأنفالُ للّه‏ و الرَّسُولِ ...»(2)؛ «و یقولون متی هو قل عسی أن یکون قریبا»(3).
4. جمله «إنّی قریب» جمله اسمیّه و مؤکد به «إنّ» است و از طرفی موضوع قُرب با وصف قریب آمده نه با فعل و اینها همه دلالت بر ثبوت و دوام قرب الهی به بندگان دارد.
5 . «فاء» در «فإنّی قریب» در اصطلاح نحو «فا»ی تعقیب است و دلالت می‏کند بر اینکه بعد از دعا، بلافاصله اجابت است.
6. وعده اجابت، با فعل مضارع «أُجیب» آمده است که دلالت بر تجدد و استمرار اجابت دارد؛ یعنی من همیشه پاسخگوی بندگانم هستم و لطف من نسبت به آنها دائمی است؛ نه موسمی و موقّت.
7. خداوند، دعای هر کس را به شرط خالصانه بودن، اجابت می‏کند: «أُجیبُ دعوة الداعِ إذا دعانِ»؛ یعنی، دعاکننده آنگاه که خدا را بر حسب علم فطری و غریزیِ خود می‏خواند، باید بطور حقیقی بخواند و زبانش با دلش همراه باشد و همین است معنای «إذا دعان» در آیه مزبور.
8 . «فَلْیستَجیبُوا» فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد؛ یعنی، دعا باید پیوسته و همراه با اصرار باشد تا نتیجه بدهد.
9. بندگان باید به اجابت دعا از سوی پروردگار، باور و یقین داشته باشند؛ «و لیؤمنوا بی».
امام صادق علیه‏السلام در تفسیر «و لیؤمنوا بی» می‏فرمایند: «أیْ وَ لْیتحقّقوا أنّی قادرٌ علی إعطائهم ما سألوه»(4)؛ یعنی، تحققا بدانند که من بر عطا کردن آنچه از من بخواهند، توانایم.
10. رشد و کمال انسان در اتصال به سرچشمه هستی (خداوند) و کشتن روح استکبار و منیّت از طریق دعاست: «لعلّهم یرشدون».
11. از مجموع آیه استفاده می‏گردد که در حال دعا و مقام راز و نیاز بین بنده و معبود، جای موجود دیگری نیست و تمام توجه داعی باید به حق باشد. انبیا و اولیا، از معدّاتی هستند که انسان را به اول طریق و به باب ربّ‏الارباب می‏رسانند و آداب و شرایط آن را به انسان می‏آموزند و همین است معنای «و ابتغوا إلیه الوسیلة»(1)؛ ولی هنگامی که این ارتباط با منبع نور برقرار شد، دیگر دو طرف موضوع، یکی ربّ‏العالمین است و دیگری عبد مسکین.
12. شاید قرار گرفتن این آیه در میان آیات روزه، به خاطر تناسب ماه مبارک رمضان با دعا باشد.

دعا، عین عبادت است

قرآن کریم، بندگان را دعوت به دعا می‏کند و به کسانی که نسبت به دعا و عبادت بی‏اعتنایی کنند، وعده عذاب داده، می‏فرماید:
و قَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَستَجِب لَکُم إنّ الَّذِینَ یَستَکْبِرُونَ عَن عِبادَتِی سَیَدخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرینَ(2).
پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را بی‏گمان کسانی که بزرگی فروشند و از عبادت من سرپیچی کنند، به‏زودی سرافکنده به دوزخ درآیند.
علامه طباطبایی رحمه‏الله می‏فرماید:
مراد از عبادت ـ در این مقام ـ دعاست که برای ترک آن وعده عذاب داده شده است و چون وعده عذاب اختصاص به ترک یک قسم از اقسام عبادت ندارد، لذا تمام اقسام عبادت به مقتضای این آیه دعا می‏باشد. در حدیثی از پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نیز به همین موضوع اشاره شده که فرمود: «افزعوا إلی اللّه‏ فی حوائجکم و الجأوا إلیه فی ملمّاتکم و تضرّعوا إلیه و ادعوه فإنّ الدّعاء مخّ العبادة». یعنی، هنگام حاجتمندی نزد خدا لابه کنید و در گرفتاریها به او پناه ببرید و نزد او زاری کرده و دعا نمایید؛ زیرا دعا مغز و اصل عبادت است(1).
در کتاب شریف کافی نیز نخستین حدیثی که در کتاب دعا آورده، این است:
عن زرارة عن أبی جعفر علیه‏السلام قال: إنّ اللّه‏ یقول «إنّ الّذین یستکبرون عن عبادتی سیدخلون جهنّم داخرین» قال: هو الدعاء و أفضل العبادة الدعاء(2).
یعنی عبادت، همان دعاست و بهترین عبادت دعاست.
امام سجاد علیه‏السلام در آخر دعای وداع ماه مبارک رمضان به این مسأله صراحتا اشاره کرده می‏فرماید: «فَسمَّیتَ دُعائَک عبادةً و ترکه استکبارا» (خداوندا!)... تو دعا را عبادت نامیدی (در قرآن) و ترک آن را استکبار.
البته تفسیر دیگری از این آیه شده است که عکس تفسیر علامه است و آن، قول زمخشری است که در ذیل این آیه می‏نویسد:
دعا در اینجا به معنای عبادت است و استجابت به معنای «اثابه» (ثواب بخشیدن)؛ زیرا، به دنبال «ادعونی استجب لکم» می‏فرماید: «إنّ الّذین یستکبرون عن عبادتی ...» که نشان می‏دهد آن دعایِ اوّل هم به معنای عبادت است(3).

تقدّم طلب مغفرت برای خود

آنچه در دعای بعضی انبیای مذکور در قرآن مشهود است، تقدم دعا برای خود بر دعا برای والدین است. آنجا که حضرت نوح علیه‏السلام می‏گوید: «ربّ اغفرلی و لوالدیّ و لمن دخل بیتی مؤمنا ...»(1)
حضرت ابراهیم خلیل‏الرحمن نیز این‏گونه دعا می‏کند: «ربّنا اغفرلی و لوالدیّ و للمؤمنین یوم یقوم الحساب»(2)
راز این تقدیم چیست؟ این تقدیم را چطور با مقام و منزلت والدین، توجیه کنیم؟ در بزرگی و عظمت مقام والدین، همین بس که خداوند در سوره لقمان، تشکر و سپاس از والدین را بعد از سپاسگزاری از خود آورده و می‏فرماید: «و وصّینا الإنسان بوالدیه ... أن اشکرلی و لوالدیک ...»(3). از این گذشته، روایات فراوانی تقدم دعا برای دیگران را سفارش کرده‏اند؛ «الجار ثم الدار». چگونه می‏توان این روایات را با آیات فوق جمع کرد؟
آیة‏اللّه‏ جوادی آملی در این مورد می‏گوید:
شاید راز تقدیم نام خود در این دعاها این باشد که دعاو طلب مغفرت برای غیر، زمینه آن را در ذهن زنده می‏کند که دعاکننده از قُرب خاصی نسبت به حضرت حق برخوردار است و احتیاجی به راز و نیاز و درخواست ندارد و همین مایه احتجاب خواهد شد. لذا قبل از دعا برای غیر، احتیاج خود را مطرح کردن و عجز خویش را آشکار نمودن زمینه هرگونه وهم باطل را از بین می‏برد(4).

انقطاع از ماسوی اللّه‏ سبب اجابت دعا

«أمّن یجیب المضطر إذا دعاه و یکشف السوء و یجعلکم خلفاء الأرض»(1) (کیست که دعای درمانده را چون بخواندش اجابت می‏کند و گرفتاری را برطرف می‏سازد و شما را جانشینان روی زمین می‏کند؟)
این آیه، از دعاهای معروف قرآنی است و در ایران ـ از قدیم ـ گرفتن ختم أمّن یجیب رسم بوده است که در محفلی (اعم از مسجد یا مشاهد مشرفه دیگر) پس از نماز، همه حاضران، یک‏صدا این دعای قرآنی را زمزمه می‏کنند و حاجات خود را از خداوند می‏خواهند.
علامه طباطبایی رحمه‏الله در ذیل این آیه به چند نکته اشاره می‏کند:
نکته اول: دلیل اینکه خداوند قید اضطرار را برای دعاکننده آورده، برای بیان این مطلب است که در حال اضطرار، دعای داعی از حقیقت برخوردار است و دیگر گزاف و بیهوده نیست و تا آدمی چشم از عالم اسباب به کلی برنگیرد و تمام قلب و روحش را متوجه خدا نکند، دعای او مستجاب نمی‏شود و چنین حالتی فقط در حال اضطرار و انقطاع از ماسوی اللّه‏ به انسان دست می‏دهد.(2)
نکته دوم: لام در «المضطر»، لامِ استغراق است؛ نه لامِ جنس و از اینکه بسیاری از دعاها اجابت نمی‏شود، نباید به اشتباه افتاد. مراد از آیه این است که اجابت دعای مضطر، هر جا که اجابت شود از خداوند است. نه اینکه هر دعایی که بشود او اجابت می‏کند و دعاهای غیرمستجاب، چه‏بسا در حقیقت، دعا نباشد؛ یعنی داعی به صدقِ دل، خداوند را نخوانده باشد.(1)
در شأن نزول این ایه، از امام صادق علیه‏السلام روایت شده که فرمود:
نزلت فی القائم من آل بیت محمّد علیهم‏السلام هو و اللّه‏ المضطر إذا صلّی فی المقام رکعتین و دعا الی اللّه‏ فأجابه و یکشف السوء و یجعله خلیفة فی الأرض.
این آیه در مورد مهدی آل محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نازل شده است. به خدا قسم مضطر اوست، هنگامی که در مقام ابراهیم دو رکعت نماز بجا می‏آورد و دست به درگاه خداوند متعال برمی‏دارد، دعای او را اجابت می‏کند، ناراحتی‏ها را برطرف می‏سازد و او را خلیفه روی زمین قرار می‏دهد(2).
بدون شک، منظور از این تفسیر، منحصر ساختن مفهوم آیه به وجود مبارک حضرت مهدی علیه‏السلام نیست، بلکه آیه مفهوم گسترده‏ای دارد که یکی از مصداقهای روشن و اکمل آن، وجود حضرت مهدی علیه‏السلام است که در آن زمان که همه‏جا را فساد گرفته باشد، درها بسته شده، کارد به استخوان رسیده باشد و بشریت در بن‏بست سخت قرار گرفته است و حالت اضطرار در کل عالم نمایان است، در آن هنگام در مقدس‏ترین نقطه روی زمین، دست به دعا برمی‏دارد و تقاضای کشف سوء می‏کند و خداوند او و یارانش را خلفای روی زمین قرار می‏دهد(3).

آداب دعا

در آیات و روایات، سفارشهایی در آداب دعا کردن وارد شده است که به بعضی از آنها اشاره می‏شود:
1. دعا باید خالصانه باشد: «فادعوا اللّه‏ مخلصین له الدین»(1)
2. با ترس و امید (خوف و رجا) همراه باشد: «و ادعوه خوفا و طمعا»(2)
3. دعا باید با عشق و رغبت توأم باشد: «یدعوننا رغبا و رهبا»(3)
4. با تضرّع و در پنهانی صورت بگیرد: «ادعوا ربّکم تضرّعا و خفیة»(4)
5 . با ایمان و عمل صالح، خدا را بخواند: «و یستجیب الذین آمنوا و عملوا الصالحات»(5)
یکی از آداب دعاو درخواست از خدا که منشأ روایی دارد، بلند کردن دستها هنگام دعاست. علامه طباطبایی رحمه‏الله در این زمینه روایتی از امام باقر علیه‏السلام نقل می‏کند که حضرت فرمود:
ما بَسط عبدٌ یده الی اللّه‏ إلاّ استحیی اللّه‏ أن یردها صفرا حتی یجعل فیها من فضله و رحمته ما یشاء، فاذا دعا أحدکم فلایرد یده حتی یمسح بها علی رأسه و وجهه و فی خبر آخر علی وجهه و صدره.
هیچ بنده‏ای دست خود به سوی خدای نمی‏گشاید مگر آنکه خدا بدون اینکه حاجتش را داده باشد، از ردّ آن شرم می‏کند. بالاخره چیزی از فضل و رحمت خود که بخواهد در آن می‏گذارد و بنابراین هر وقت دعا می‏کنید، دست خود را برنگردانید مگر بعد از آنکه آن را به سر و صورت خود بکشید و در خبر دیگر آمده که به صورت و سینه خود بکشید(6).
علامه در جواب کسانی که اشکال کرده‏اند به اینکه دست بلند کردن به معنای آن است که خدا جسم است و در آسمان قرار دارد و خدا بزرگتر از این است که جسم باشد، می‏گویند:
این سخنی فاسد است؛ چون حقیقت تمام عبادتهای بدنی نشان دادن حالت قلبی و صورت بخشیدن توجه درونی و اظهار حقایق متعالی از ماده است در قالب تجسم که این وضع در نماز و روزه و حج و عبادات دیگر با اجزاء و شرایط آنها بخوبی روشن است و اگر این معنا نبود اصلاً عبادت بدنی تحقق نمی‏یافت و یکی از آن عبادتها دعاست و آن عبارت است از مجسم ساختن توجه قلبی و درخواست باطنی به صورت درخواست ظاهری که ما افراد بشر در بین خود داریم و خلاصه در برابر پروردگارمان آن حالتی را می‏گیریم که یک انسان فقیر که خود را پست احساس میکند در برابر توانگری که خود را عزیز و عالی پنداشته به خود می‏گیرد، دست خود را در مقابل او دراز کرده، گردن خود را کج می‏کند و با حالت ذلّت و تضرّع، حاجت خود را سؤال می‏کند. اتفاقا در روایتی نیز آمده که رسول خدا وقتی به دعا مشغول می‏شد، دست خود را بلند می‏کرد و به حالتی که یک فقیر گرسنه در گدایی به خود می‏گیرد، دعا و مناجات می‏نمود. «کان یرفع یدیه اذا ابتهل و دعا کما یستطعم المسکین»(1)

پی نوشت ها:

1. مائده/ 54
2. عبدالکریم سروش، حدیث بندگی و دلبردگی
3. وصیت‏نامه
1. هاشمی رفسنجانی، تفسیر راهنما، ج1، ص462
2. برای اطلاع بیشتر، رک: المیزان، ج2، صص30ـ31؛ تفسیر راهنما، ج1، ص462؛ ترجمه عدة‏الداعی، ص43.
1. مائده/ 4
2. انفال/ 1
3. اسراء/ 51
4. مجمع البیان، ج2، ص500
1. مائده/ 35
2. غافر/ 60
1. المیزان، ج2، صص34 و 37
2. اصول کافی، انتشارات اسوه، ج6، ص15
3. زمخشری، تفسیر کشاف، ج4، ص175 (ذیل آیه مذکور)
1. نوح/ 28
2. ابراهیم/ 41
3. و انسان را در حق پدر و مادرش سفارش کردیم که ... برای من و والدینت سپاسگزار باش. (لقمان/ 14)
4. جوادی آملی، تفسیر موضوعی، ج6، ص365
1. نمل/ 62
2. البته به قول شهید مطهری رحمه‏الله انقطاع دو قسم است: انقطاع اضطراری که اسباب و علل از او منقطع شود. دیگر انقطاع اختیاری و آن وقتی است که انسان خود را به وسیله اوج گرفتن روحش از اسباب و علل منقطع سازد. قسم اول، کمال برای نفس انسان نیست. کمال در این است که انسان خودش اوج بگیرد و انقطاع اختیاری حاصل کند و همین انقطاع است که اولیای خدا در مناجات شعبانیه از خدا طلب می‏کنند، آنجا که گفته می‏شود: «الهی هب لی کمال الانقطاع الیک ...» (شهید مطهری، بیست گفتار، ص289)
1. محمدحسین طباطبایی، المیزان، ج15، ص381
2. تفسیر نمونه، ج15، ص521
3. همان، ص522
1. غافر/ 14
2. اعراف/ 56
3. انبیاء/ 90
4. اعراف/ 55
5. شوری/ 26
6. محمدحسین طباطبایی، المیزان، ج2، ص34 (به نقل از عدّة الداعی)
1. همان

 
شنبه 15 مهر 1391  12:17 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : نماز خوف در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : نماز مسافر در كتاب و سنت

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : درنگی بر واژه قرآنی «صلاة»

دریافت فایل pdf

 

 

 

شنبه 15 مهر 1391  12:17 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : مضامین و مفاهیم قرآنی در دعای سمات

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : خورشید، سرچشمه روزهاست

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : بررسی اهمیت نماز و عفاف از دیدگاه قرآن و روایات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

شنبه 15 مهر 1391  12:18 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : نماز خوف در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : نماز در ادیان ابراهیمی

دریافت فایل pdf

 

  عنوان مقاله : استعانت به صبر و نماز

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

شنبه 15 مهر 1391  12:18 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : نماز در حکمت های لقمان در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : نماز ستون دین

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : الدعاء فی الاسلام

دریافت فایل pdf

شنبه 15 مهر 1391  12:18 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نماز

نماز

کاظم احمدزاده

 

كلمات كليدي :

قرآن، نماز، صلاة، دعا، خشوع، صلوات
"نماز" واژۀ قرآني آن "صلاة"[1] و جمع آن "صلوات" است، "صلاة" در اصل به معناي دعاء است كه در بعضي[2] از آيات قرآن به همين معني آمده است. وجه نامگذاري نماز به صلاة از باب اطلاق جزء به كل است يعني نماز شامل دعاء هم هست.
نماز از عباداتي است كه هيچ شريعتي از آن خالي نبوده، هر چند كه گونه‌هاي آن بر حسب شريعت‌هاي مختلف فرق داشته است.[3]به دليل اینکه حضرت ابراهيم (ع) بر پاداري نماز را هم براي خودش و هم براي فرزندش از خداي متعال طلب نمود:
«َبِّ اجْعَلْنِي مُقيمَ الصَّلاَةِ وَ مِن ذُرِّيَّتِي...»(ابراهيم/40)
«پروردگارا! مرا به پا دارندۀ نماز قرار ده و از فرزندانم (نيز)...»
و حضرت عيسي (ع) در گهواره از آن سخن گفت:
«و َأَوْصَانِي بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ مَا دُمْتُ حَيًّا » (مريم/31)
«و تا زماني كه زنده‌ام مرا به نماز و زكات توصيه كرده است».
جملۀ "و اوصاني بالصلاة و الزكاة..." اشاره به اين است كه در شريعت عيسي (ع) نماز و زكات تشريع شده است.[4]

توجه ويژۀ خداوند به نماز:

نماز در بين عبادات از امتياز خاصّي برخوردار است، خداي سبحان در آغاز دریافت وحی حضرت موسي (ع) ضمن اشاره به معارف كلي دين، نماز را انتخاب كرده و مي‌فرمايد:
«...اَقِمِ الصَّلاةَ لذكري » (طه/14)
«... نماز را براي ياد من بپا دار.»
از اين آيه دو نكته روشن مي‌شود:
1) نماز اختصاص به شريعتِ خاتم الانبياء (ص) ندارد.
2) إقامۀ نماز بايد براي ياد خدا باشد. [5]

اهميّت نماز:

 

1) نماز از واجبات الهي است:

«إِنَّ الصَّلاَةَ كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتَابًا مَّوْقُوتًا »(نساء/103)
«نماز، وظيفۀ ثابت و معيّن براي مؤمنان است.»
"كتابت" كنايه است از واجب بودن و واجب كردن، پس طبق اين آيه، نماز بر مؤمنان نوشته و واجبي است داراي وقت.[6]

2) بر پاداري نماز از صفات مؤمنان حقيقي است:[7]

«الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَ مِمَّا رَزَقثْنَاهُمْ يُنفِقُونَ »(انفال/3)
«آنها كه نماز را برپا ميدارند و از آنچه به آنها روزي داده‌ايم، انفاق مي‌كنند.»

3) محافظت از نماز، نخستين نشانۀ عملي تقوا و معاد باوري است:

«...وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ هُمْ عَلَى صَلاَتِهِمْ يُحَافِظُونَ » (انعام/92)
«...آنها كه به آخرت ايمان دارند و به آن(قرآن) ايمان مي‌آورند و بر نمازهاي خويش، مراقبت مي‌كنند.»
تا آنجايي كه به پاي بندي نماز در ميدانِ جنگ تأكيد شده است. [8]

4) نماز، نخستين نشانۀ حكومت صالحان در روي زمين است:

«الَّذِينَ إِن مَّكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ...»(حج/41)
«كساني كه هرگاه در زمين به آنها قدرت بخشيم، نماز را برپاميدارند... »

5)نماز باز دارنده از زشتيها و بديها:

«...وَ أَقِمِ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَ الْمُنكَرِ...» (عنكبوت/45)
«...ونماز را بر پادار، كه نماز (انسان )را از زشتيها و گناه باز ميدارد...»
سياق آيات شاهد بر اين است كه منظور از اين باز داري، بازداريِ طبيعت نماز از فحشاء و منكر است. البته بازداري آن به نحو اقتضاء است نه عليّت تامه، كه هر كس نماز خواند، ديگر نتواند گناه كند يعني نمازي كه با رعايت آداب و شرائط مطلوبِ شرع، انجام يافته قدرت باز دارندگي از گناه را دارد، به شرطي كه خود شخص اراده بر انجام گناه نداشته باشد. [9]

سهل انگاري در نماز:

«فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ » (ماعون/ 4-5)
«پس واي بر نمازگزاراني كه در نماز خود سهل نگاري مي‌كنند.»
يعني آنهايي كه از نمازشان غافلند، اهتمامي به امر نماز ندارند و از فوت شدنش باكي ندارند؛ چه اينكه به كلّي فوت شود و چه اينكه بعضي وقتها، و يا اينكه وقت فضيلتش از دست برود و چه اينكه اركان و شرائطش و احكام و مسائلش را ندانسته، نمازي باطل بخوانند.[10]
از امام صادق (ع) روايت شده:
«إنَّ شَفاعَتَنا لا تَنالُ مُستَخِفَّاً بِالصّلاة »[11]
«همانا شفاعت ما به سبك شمارندۀ نماز نمي‌رسد.»

پي‌آمدِ سنگين بي‌نمازي:

انسان با نماز نخواندن جهنّمي و اهل دوزخ مي‌شود، قرآن از گفتگوي ميان بهشتيان و دوزخيان خبر مي‌دهد كه بهشتيان از علّت جهنمي شدن اهل دوزخ سئوال مي‌كنند. در جواب آنان، اولين سخني كه بر زبان ميآورند بي‌نمازي و بي‌تفاوتي نسبت به نماز است:
«مَا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ قَالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ » (مدّثر/42-43)
«چه چيز شما را به دوزخ وارد ساخت؟! مي‌گويند: ما از نمازگزاران نبوديم.»
منظور از "صلاة" در اينجا، نماز معمول در اسلام نيست بلكه منظور  عبادتی خاص است به درگاه خداي تعالي كه با همۀ عبادتها يعني عبادت در شريعتهاي آسماني كه از حيث كم و كيف از همديگر مختلفند  مي‌سازد. [12]

معناي خشوع در نماز:

"خشوع" به معني حالت تواضع و ادب جسمي و روحي است كه در برابر شخص بزرگ يا حقيقت مهمي در انسان پيدا مي‌شود و آثارش در بدن ظاهر مي‌گردد. قرآن كريم، خشوع را از صفات مؤمنين حقيقي بر شمرده است:
«الّذين هُم في صَلاتِهم خَاشِعُون » (مؤمنون/2)
«آنها كه درنمازشان خشوع دارند.»
يعني اشاره به اينكه نماز آنها الفاظ و حركاتي بي‌روح و فاقد معني نيست، بلكه به هنگام نماز آن چنان حالت توجه به پروردگار در آنها پيدا مي‌شود كه از غير او جدا مي‌گردند و به او مي‌پيوندند. چنان غرق حالت تفكر و حضور و راز و نياز با پروردگار مي‌شوند كه بر تمام ذرات وجودشان اثر مي‌گذارد، خود را ذره‌اي مي‌بينند در برابر وجودي بي‌پايان، و قطره‌اي در برابر اقيانوس بيكران.[13]

محافظت بر نماز:

«حَافِظُواْ عَلَى الصَّلَوَاتِ و الصَّلاَةِ الْوُسْطَى وَ قُومُواْ لِلّهِ قَانِتِينَ»(بقره/238)
«در انجام همۀ نمازها (به خصوص) نماز وسطي كوشا باشيد! و از روي خضوع و اطاعت، براي خدا بپاخيزيد »
در آيۀ ديگري مي‌فرمايد:
«وَ الَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَوَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ » (مؤمنون/9)
«و آنها كه بر نمازهايشان مواظبت مي‌نمايند »
منظور، محافظت از عدد نماز است يعني مؤمنان محافظت دارند كه يكي از نمازهايشان فوت نشود و دائماً مراقب آنند؛ بخاطر اينكه "صلاة" به صيغۀ جمع آمده و به ضمير "هم" اضافه شده است .در سورۀ (معارج آيه/34) لفظ "صلاة" مفرد آمده است: «وَالَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ » در اين آيه منظور از محافظت بر نماز، رعايت صفات كمالي نماز است؛ يعني آن طور نماز بخواند كه شرع دستور داده است. [14]

پی نوشت ها:

[1] . راغب اصفهاني، المفردات في غريب القرآن مادّه «صلي».
[2] . در آياتي همچون: (توبه/103)، (احزاب/56)، (بقره/157) صلوة به معناي دعاست
[3]. مفردات، ص491
[4] .طباطبایی ،سید محمد حسین؛ المیزان فی تفسیر القرآن ، قم ،دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین 1417 قمری ج 14 ص47
[5] . جوادي آملي، عبدالله؛ تفسير موضوعي قرآن كريم، قم، نشر اسراء، 1376 ش، ج 7، ص 130.
[6] الميزان، ج 5، ص 96.
[7] . ر.ك آيات: توبه/71، ابراهيم/31، لقمان/3.
[8] .نساء/ 102
[9] . ترجمه الميزان، همان، ج 16، ص 198.
[10] . همان، ج 20، ص 153.
[11] . شيخ صدوق، من لايحضره الفقيه، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1413 هجري قمري، ج 1، ص 206.
[12] . الميزان، ج 20، ص 153.
[13] . مكارم شيرازي، ناصر؛ تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1374 ش، ج 14، ص 194.
[14] . ترجمه الميزان، همان، ج 15، ص 11و ج20، ص 24.

 
شنبه 15 مهر 1391  12:19 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها