0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

انسان و مناسك نمادين

انسان و مناسك نمادين

خليل منصوري

انسان همواره در برابر نيروهاى فراطبيعى واكنش هاى متفاوتى از خود بروز مى دهد. يكى از اين واكنش ها درباره ترس از مرگ و نيروهايى است كه به نظر او ارواح پست و خبيث است; مشهورترين واكنش انسان به صورت انجام قربانى است. از اين رو انسان از روزگار كهن به مناسك و اعمالى چون قربانى براى مهار و ارتباط با نيروهاى فراطبيعى دست مى زد.
رسم قربانى از كهن ترين زمان هاى تاريخ در تمامى اقوام، فرهنگها و تمدن ها رايج بوده است. اين سنت گاه به صورت اهداى قربانى هاى خونين و گاه به صورت قربانى هاى دسته جمعى انسانى و حيوانى و گاه ديگر به صورت هداياى غير حيوانى از گياه و سنگ هاى قيمتى مرسوم بوده است. اشكال متفاوت اين عمل در گذشته غير عقلانى تر بوده و كم كم در طول تاريخ صورت عقلانى ترى به خود گرفته است.
نمادسازى را مى توان سير تحول و تكامل ساختارى در نحوه ارتباط با نيروهاى فراطبيعى دانست. اين شيوه عقلانى گاه متأثر از اديان الهى به ويژه ابراهيمى آن است. در واكنش نمادسازى به جاى انسان، موجودات ديگرى قربانى مى گردند تا نمايان گر خونريزيى باشند كه بايد در راه نيروهاى ماوراى طبيعى ريخته مى شدند. در برخى از اقوام نمادسازى به گونه اى است كه آدمك مومى به عنوان نمادى از قربانى به آتش كشيده مى شود، مانند كارى كه ما براى بيان يك حادثه رانندگى به وسيله ماشين هاى اسباب بازى و آدمك ها انجام مى دهيم. نمادسازى براى قربانى در اقوام متأخرتر و در شكل عقلانى تر خود به صورت كشتن حيوانات خود را نشان مى دهد.
قربانى در حقيقت آيينى است كه براى ارتباط ميان انسان و ماوراى طبيعت صورت مى گيرد. اين رابطه ممكن است براى كسب قدرت معنوى و شركت در الوهيت يا در جهت رفع نقايص و ضعفهاى انسان صورت بگيرد. در تمامى مراسم قربانى و مناسك آن ما با اين رفتار و واكنش انسانى رو به رو هستيم كه قربانى مورد احترام و به شكل تابو مورد توجه انسان است. به اين معنا كه چيز قربانى شده داراى حرمت و احترام ويژه اى است. بنابراين قربانى پيشكش شده نبايد خورده شود. در برخى از اديان براى دورى و پرهيز از بى احترامى به قربانى و اينكه خورده شود آن را مى سوزانند.
قربانى در اصطلاح گرفتن زندگانى موجود زنده چه از انسان، حيوان يا گياه است كه از راه كشتن يا سوزاندن يا دفن كردن يا خوردن به منظور تقرب به خدايان و جلب نظر نيروهاى ماوراى طبيعى صورت مى گيرد[1]
واژه قربانى در عربى از كلمه قرب به معناى نزديكى است. اين لفظ مى رساند كه در همه قربانى ها نزديكى جستن به خدا يا خدايان يا نيروهاى ماوراى طبيعى منظور بوده است. همين واژه در زبان هاى اروپايى (كه متأثر از فرهنگ يهودى ـ مسيحى هستند) از واژه (Sacrifice) به معناى مقدس ساختن استفاده مى شود. به نظر ايشان چيز قربانى شده به وسيله آيين و مناسك خاصى ابعاد تقدس و حرمت به خود مى گيرد و اين تقدس به معناى دورى و پرهيز از استفاده هاى معمولى از آن چيز است.
به هر حال در همه اديان قربانى شدن براى خدايان جنبه اى از تقدس احترام و تابو برخوردار است كه بدين وسيله قربانى كننده مى كوشد تا توجه و محبت نيروهاى ماوراى طبيعى را به خود جلب نمايد.
منشأ قربانى: برخى از مردم شناسان و پژوهشگران بهويژه فيلسوفان اديان و جامعه شناسان بر اين عقيده اند كه قربانى را بايد در رسوم برخى از ملت هاى كهن دانست كه هداياى خوراكى و نوشيدنى را همراه مرده دفن مى كردند. به اعتقاد ايشان با گذشت زمان ارواح نياكان مورد احترام بيشترى واقع مى شدند تا آنجا كه حتى به مقام الوهيت نيز ارتقا مى يافتند و به دنبال آن خوراكى و ساير قربانى ها به مردگان به طبع به عنوان هدايا و پيش كشى براى خدايان بدل مى گرديد. برخى ديگر از پژوهشگران معتقدند كه بسيارى از اقوام خدا را ذات قادر مطلق حاضر و ناظر در همه جا نمى دانستند و معتقد بودند كه يك رشته شباهت هايى ميان آدميزاد و جانوران و گياهان و نيز اشياى بى جان ديگر وجود دارد كه اين ارتباط از طريق قربانى تقويت مى گردد. قربانى دادن بخشى از مناسكى در جهت نزديكى به طبيعت و ارتباط با آن تلقى مى شد. به بيان وى مفهوم ابتدايى قربانى عبارت از هديه اى بود كه به خدايان و نيروهاى طبيعت تقديم مى شد تا موجبات آشتى ميان قربانى دهنده و آن نيروها فراهم گردد[2]
به نظر مى رسد كه انسان ميان خود و جانوران ارتباط نزديك ترى را احساس مى كرد; از اين رو به جاى قربانى كردن انسان حيوانات را به قربانگاه مى برد تا به نحوى نشان دهد كه ميان آنها و جانوران قرابتى وجود دارد كه با كشتن جانور در حقيقت انسانى را ذبح نموده و به خدا هديه نموده است. در برخى از اقوام اين ارتباط ميان انسان و حيوان ملحوظ شده به گونه اى كه ميان خدا و جانوران قرابت خونى وجود دارد; از اين رو ذبح حيوان مقدس با تشريفات خاص در حقيقت احترام گذاشتن به خدايان است و خوردن گوشت قربانى به صورت تقويت رابطه ميان انسان و خدا قلمداد مى شود.

فاجعه قربانى كردن انسان ها

از زمان خلقت حضرت آدم(ع) موضوع قربانى كردن وجود داشته است و به خلاف مطالب يهوديان، اختلاف هابيل و قابيل فقط بر سر قربانى كردن رخ داد; قربانى هابيل را خداوند قبول كرد و قربانى قابيل مورد قبول خدا واقع نشد. در آن زمان، اگر قربانى مورد قبول واقع مى شد نشانه ويژه اى به همراه داشت. همين موضوع موجب حسد به هابيل شد كه در نهايت، به كشته شدن او منجر گشت. بعدها مراسم قربانى كردن در طول حيات بشرى انحرافات زيادى پيدا كرد; به گونه اى كه حتى قربانى كردن به انسان ها نيز تسرّى يافت كه برخى از آن ها بيشتر به افسانه شبيه است. تنها براى روشن شدن گوشه كوچكى از اين انحراف بزرگ، به چند مورد اشاره مى شود:
«در بين سامى هاى آسياى غربى، پادشاه در مواقعى كه مملكت در معرض خطرى بود، پسر خود را فداى قوم خويش مى كرد. وقتى پادشاه «موآب» (Moab)[3] مورد هجوم اسرائيليان قرار گرفت و حلقه محاصره تنگ شد، دستور داد پيكر پسر ارشدش را، كه قرار بود جانشين وى شود، در قربانگاه شهر ـ به عنوان فديه اى به حضور خدايان بسوزانند.»[4] درحالى كه قربانى هاى پيشين فقط شامل پسران ارشد مى شد، به تدريج نوبت به كودكان رسيد; براى تسكين دل خدايان و شياطين، آنها را مى كشتند و مى سوزاندند. در چنين شرايطى است كه رب النوع جنگ به عنوان حريص ترين خدايى كه بيش از همه قربانى مى طلبد، وارد صحنه مى شود. در حالى كه مثال مزبور قربانى انفرادى بود، قربانى گروهى نيز رسم رايجى بود:
«هنگامى كه اهالى كارتاژ (Carthage)[5] مورد هجوم آگاتوكلز(Agathocles)[6] قرار گرفتند و شكست خوردند، مصايب خود را به خشم و قهر منتسب كردند; زيرا در ايام پيشين، راه و رسم ايشان چنين بودكه اولاً خود را قربانى او كنند، ولى بعداً تغيير روش دادند و عادتشان بر اين جارى شد كه ديگران را خريدارى كنند و آنها را براى قربانى شدن پرورش دهند. چنين بود كه براى تسكين قهر خدايى، كه برايشان غضب كرده بود، دويست طفل از زبده ترين خانواده هاى مملكت را براى قربانى گرد آورند و سيصد طفل ديگر نيز، كه خودشان داوطلب مرگ شدند، بر غلظت ماجرا افزودند و آن ها يكايك بر دست هاى لغزنده پيكره برنجين بت قرار گرفتند و از آن جا يكسره به گودالى از آتش سرنگون شدند و بدين سان، قربانى راه وطن گرديدند.
رسم قربانى انسانى اندكى پيش از آن كه به زوال گرايد، به اوج شدت خود رسيد. حتى اطفال مؤنث به گودال آتشين افكنده مى شدند. در قاره امريكا نيز قربانى هاى بى رحمانه اى در اقوام گوناگون صورت مى گرفت. اين موضوع حتى در اقوام پيشرفته اى همچون آزتك ها[7](Aztec) و اينكاهاى[8] (Inca) كشور پرو مشهود بود. «كيش و آيين قربانى كردن بچه ها در پرو ـ مكزيكوى قديم ـ رواج عظيمى داشته است. قبايل كيتو در دوران ماقبل اينكا هر بچه اى را كه اول به دنيا مى آمد، قربانى مى كردند. در پرو ادعا شده است كه با تشكيل حكومت و روى كار آمدن هر اينكاى جديد، تا هزار طفل قربانى مى شدند[9]
هومر و اسميت در همين باره مى نويسند: اعتقاد بر اين است كه قربانى كردن انسان ها با آزتك ها به كامل ترين مرحله تكامل خود رسيد. كورتز (Cortez) از وجود پنج هزار جمجمه در معبد بزرگ خبر داد و پرسكوت (Prescott) تخمين زده كه رقم سالانه قربانيان در سراسر اين امپراتورى از بيست هزار تجاوز مى كرده است.
وى اى. تامس فقط چند سال بعد، جريان يك قربانى دسته جمعى را به شرح ذيل روايت كرده است:
«هنگامى كه معبد بزرگ (Huitsilopochtli) در 1486 وقف قربانى شد، صف طويل قربانيان بالغ بر پنج كيلومتر مى شد، در اين كشتار وحشتناك بالغ بر هفتاد هزار موجود بشرى قربانى خدايان شد!»[10]
با گذشت زمان و متمدن تر و با فرهنگ تر شدن مردم، اين قبيل كشتارها و قربانى هاى وحشتناك پايان يافت، به گونه اى كه امروزه اين گونه مراسم فاجعه بار را تنها بايد در كتب تاريخى جست و جو كرد.

آيين قربانى در شريعت يهود

شريعت يهود را به حق مى توان سرآمد شرايع الهى در اجراى آداب و رسوم دينى، به خصوص سنّت قربانى، دانست. اين سنت نزد قوم عبرى يكى از عبادات مهم به شمار مى رفت. آداب و رسوم قربانى در كتب مذهبى يهود، در فصل قداشيم(مقدّسات) مطرح است; زيرا قربانى براى يهود در شمار مقدس ترين خدمات به شمار مى رفته، پيروان يهود طى مناسكى ويژه، براى توبه و اعتراف و تقديس و كفاره و شكر، به انجام قربانى هاى خونى و غير خونى، در مذبح هاى خصوصى يا در معبد كوچك بالاى تپه ها مبادرت مىورزيدند[11]
در آيينه يهود قربانى هاى مختلفى وجود دارد از آن جمله قربانى هاى سوزاندنى، قربانى هاى پيشكشى، قربانى هاى جنباندنى، افراشتنى و قربانى خطا و گناه.
1. قربانى هاى سوزاندنى براى كفاره گناهان بود كه مى بايست نرينه بى عيب گاو و يا گوسفندان را در نهايت رغبت و ميل قربانى كنند[12] يهوديان به اين نوع قربانى «اولاه» به معناى آنچه كه بالا مى رود گويند; زيرا با سوختن آن، دودش به مشام يهوه مى رسد. آن ها به دود قربانى «رايحه آرام بخش» مى گويند[13]
2. پيشكشى ها كه شامل آرد و روغن و زيتون و كندر بود كه قدرى از آرد و روغن و تمام كندر را بر قربان گاه گذارده، مى افروختند.
3. جنباندنى ها نوبر محصولات زمينى بود كه در عيد «فصح» تقديم يهوه مى شد.
4. هديه افراشتن كه از محصولات بعد از درو بود.
5. قربانى سلامتى براى تقديس خداوند بود كه مى بايست از حيوانات و محصولات كشاورزى تقديم مى شد.
6. قربانى هاى خطا و گناه، كه براى كفاره به عمل مى آمد و به جا آوردن آن براى زدودن گناه شخصى يا غير عمدى، به عهده كاهن بود; شخص خطاكارى دست خود را بر سر بزى مى گذارد، به گناه خود اعتراف مى نمود، آن گاه حيوان را به دست كسى داده، آن را در دشت برده، قربانى مى كرد.
از ديگر تقسيم بندى هايى كه برخى از محققان، از قربانى يهودى نموده اند، تقسيم بندى قربانى ها به خونى و غير خونى است. طبق اين تقسيم بندى، قربانى خونى شامل حيوانات اهلى مانند گاو و گوسفند و كبوتر مى شد و قربانى غير خونى از نوبر ميوه هاى فصل و شراب و زيتون و آرد تشكيل مى گرديد[14] نزد كنعانيان نيز قربانى انواع گوناگونى داشت. از آن جا كه برخى از اسباط يهود، كه به زندگانى كشاورزى و فلاحتى پرداخته بودند. متأثر از قربانى هاى كنعانى گشتند، از اين رو، ذكر آن موارد در اين جا مناسبت ندارد. نزد كنعانيان، دو نوع قربانى متداول بوده: يكى عبارت بود از اهداى هدايا مانند نوبر گله ها[15] و نوبر ميوه ها; و ديگرى مراسم «عشاء ربانى»[16](COMMUNION)
همان گونه كه از تقسيم بندى پيشين برمى آيد، مى توان دريافت كه قوم يهود نيز همچون بسيارى از اقوام و اديان ديگر به پيشكشهاى گياهى، جانورى و انسانى به درگاه يهوه عقيده داشتند.
قربانى گاو سرخ: از ديگر قربانى هاى مهم نزد يهود قربانى گاو به درگاه يهوه بود. پس مراسم قربانى اين حيوان از اين قرار است كه پس از كشتن گاو در محلى بيرون از معبد، كاهن انگشت خود را در خون قربانى فرو مى كرد و آن را هفت مرتبه به سوى پيشگاه خيمه اجتماع مى پاشيد. پس از اين مرحله، پوست و گوشت و خون گاو با سرگين او سوزانده مى شد[17] و خاكستر آن توسط شخصى طاهر جمع آورى و با آب مخلوط مى گرديد و در جايى پاك نگه دارى مى شد تا جماعت بنى اسرائيل از آن آب به عنوان آب تنزيه براى تطهير استفاده كنند. اين قربانى زمانى صورت مى گرفت كه كسى در خيمه گاه يا بيرون از آن مى مرد. در اين مواقع هر كه مرده آدمى را لمس كرده بود به مدت هفت روز نجس مى شد و براى تطهير لازم بود خود را با آب تنزيه بشويد.
قربانى هاى انسانى: در تاريخ قوم بنى اسرائيل افزون بر قربانى حيوانات و محصولات زمينى از قربانى انسان نيز نشانه هايى در دست است. روايت حضرت ابراهيم(ع) و فرمان قربانى اسحاق از ديدگاه يهوديان نشان دهنده رواج رسم قربانى انسان ميان قوم بنى اسرائيل است. داستان از اين قرار است كه خداوند حضرت ابراهيم را فرمان داد تا فرزندش اسحاق را قربانى كند. حضرت ابراهيم نيز عليرغم علاقه وافر به پسر، به فرمان خداوند سر تسليم فرود آورده و آماده قربانى شد ولى در آخرين لحظات به هنگام قربانى گوسفندى نزد حضرت ابراهيم(ع) حاضر شد تا جانشين قربانى اسحاق گردد.
آن چه به نظر مى رسد اين است كه قربانى انسان در ميان اديان و مردمان عصر حضرت ابراهيم رواج داشته است و آن حضرت بدين شيوه قربانى كردن حيوان و ريختن خون آن را به جاى كشتن انسان قرار داد تا اين رسم غير اخلاقى و ضد انسانى از ميان رود. يهوديان نيز رسم جايگزين را پذيرفته و در شريعت خود به كار بستند. آنان به ياد مى آورند كه حضرت ابراهيم(ع) به فرمان خداوند گوسفندى را جايگزين ذبح انسان نمود. در رواياتى از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: اگر مردم ديگر نتوانند چنان قربانى هايى بياورند چه خواهد شد و خداوند به او گفت بگذار تا آنان آن را در برابر من بخوانند آن گاه قربانى به عهده من خواهد بود. اين گونه اظهارات بيانگر جايگزينى دعا و نماز به جاى قربانى است. صدقه دادن و روزه گرفتن از ديگر عباداتى است كه يهوديان آن را در عوض قربانى انجام مى دهند.

قربانى در اسلام

در شريعت اسلام، قربانى رسمى متداول است. انگيزه شارع اسلام با انگيزه بسيارى از اديان و اقوام ديگر متفاوت است. اسلام اعتقاد بسيارى از اديان و اقوام، به ويژه دين يهود، كه غرض از ذبح و سوزاندن را تقديس خون قربانى و رسيدن بوى حاصل از آن به مشام خدا مى داند، را نمى پسندد. قربانى كردن در اسلام قبل از هر چيز به خاطر ياد خدا مورد توجه است. با ذكر نام خدا كه هدف نهايى قربانى و قرب و نزديكى به اوست، مرز ايمان و شرك مشخص مى گردد. در آيه 28 سوره حج از قربانى با كنايه اسم خداوند ياد شده است. «وَ يَذْكُرُواْ اسْمَ اللَّهِ فِى أَيَّام مَّعْلُومَـت عَلَى مَا رَزَقَهُم مِّن بَهِيمَةِ الاَْنْعَـمِ فَكُلُواْ مِنْهَا وَأَطْعِمُواْ الْبَآئسَ الْفَقِير; و نام خدا را در ايام معين ياد كنيد كه ما آن ها را از حيوانات چهارپا روزى داده ايم تا از آن تناول كرده و فقيران بيچاره را نيز خوراك دهند.»
غرض اصلى در آنچه كه به وسيله آن تقرب به خدا حاصل مى شود ذكر نام خداوند است نه صرف قربانى كردن. خداوند درباره قربانى مى فرمايد: «وَ لِكُلِّ أُمَّة جَعَلْنَا مَنسَكًا لِّيَذْكُرُواْ اسْمَ اللَّهِ عَلَى مَا رَزَقَهُم مِّن بَهِيمَةِ الاَْنْعَـمِ فَإِلَـهُكُمْ إِلَـهٌ وَ حِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُواْ وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِين; ما براى هر امتى منسك و مراسمى قرار داديم تا به ذكر نام خدا بپردازند كه آنها را از جانواران چهارپا روزى داد پس بدانيد كه خداى شما خداى يكتا است و همه تسليم فرمان او باشيد و اى پيامبر ما تو متواضعان و خاشعان را بشارت ده».
معناى منسك وسيع تر از قربانى است و عبادات ديگر، مخصوصاً مناسك حج را در بر مى گيرد، اما در اين آيه به قرينه «ليذكروا اسم اللّه» معلوم مى شود كه منظور همان قربانى است. فخررازى ذيل اين آيه مى گويد: «معناى آيه اين است كه براى هر امتى از امت هاى گذشته، از زمان ابراهيم به بعد، نوعى از قربانى قرار داديم و سبب آن است كه نام خدا را در مناسك ذكر كنند، آن چه كه عرب براى بت ذبح مى كردند، ذبح و ذبيحه ناميده مى شد[18] در سوره «حج» مى خوانيم: «نه گوشتها و نه خونهاى آنها، هرگز به خدا نمى رسد، آنچه به او مى رسد، تقوا و پرهيزگارى شماست.»
اصولاً خدا نيازى به گوشت قربانى ندارد. او نه جسم است و نه نيازمند; او وجودى است كامل و بى انتها از هر جهت. به تعبير ديگر، هدف آن است كه شما با پيمودن مدارج تقوا در مسير يك انسان كامل قرار گيريد و روز به روز به خدا نزديك تر شويد، قربانى، ايثار و فداكارى و گذشت و آمادگى براى شهادت در راه خدا و كمك به نيازمندان و مستمندان را به شما مى آموزد[19]
در جاهليت بعد از قربانى، خون آن را به ديوار كعبه مى ماليدند و با اين كار مى پنداشتند كه قربانى شان بهتر مورد قبول قرار مى گيرد. خداوند از اين گونه اعمال خرافى جلوگيرى كرد و علامه طباطبايى در تفسير آيه 37 سوره حج آورده است: «ممكن است ساده لوحى توهم كند كه خدا از اين قربانى استفاده مى كند و بهره اى از گوشت يا خون آن عايدش مى شود، لذا جواب داد كه نه، چيزى از اين قربانى ها و گوشت و خون آن ها عايد خدا نمى شود; چون خدا منزه است از هر حاجتى، تنها تقواى شما به او مى رسد، آن هم به اين معنا كه دارندگان تقوا به او تقريب مى جويند.... قربانى ها اثر معنوى براى آورنده اش دارد و آن صفات و آثار معنوى است كه جا دارد به خدا برسد; به اين معنا كه جا دارد به سوى خدا تعالى صعود كند و صاحبش را به خدا نزديك كند، آن قدر نزديك كند كه ديگر حجابى بين او و خدا نماند.»[20]
آنچه جاودانه براى فرد باقى مى ماند تقواست و اين توشه جلب رضايت خدا را به همراه دارد. اگر عمل همراه با تقوا و به خاطر خدا نباشد هرگز مورد قبول واقع نمى شود و فرد را به خدا نزديك نمى سازد، همان طور كه قربانى قابيل مورد پذيرش قرار نگرفت... . اگر نظر زايران تنها كشتن گوسفند باشد و اسرار و حكمت هاى آن را ناديده بگيرند هدف والايى كه متوقع است حاصل نمى شود و لذا بايد گوسفند را به عنوان فديه عزيزترين چيزها نظير فرزند تلقى كرد.
اقسام قربانى در اسلام: در تقسيم بندى قربانى، برخى آن را بر چهار نوع دانسته اند:
1. قربانى «هَدى» كه در حج تمتّع واجب است; 2. قربانى «اضحيه» كه در روز عيد اضحى (10 ذى الحجه) صورت مى پذيرد; 3. قربانى براى كفاره ارتكاب كارى كه حين احرام، ممنوع است; 4. قربانى وفاى به نذر[21]
در حج تمتّع، «هدى» در منى واجب است. قربانى شتر، سپس گاو و پس از آن، گوسفند بهتر است[22]
«اضحيه» قربانى است كه در روز دهم ذى الحجه انجام مى گيرد و آن مستحب است. اما اگر كسى در منى هدى واجب داشته باشد، آن هدى از اضحيه كفايت مى كند، اگرچه جمع بين هدى و اضحيه را مستحب دانسته اند[23]
انگيزه اين نوع قربانى، انگيزه اى تاريخى و يادآور سنّت قربانى حضرت ابراهيم(ع) است[24] قربانى روز اضحى تا كنون نيز ميان مسلمانان متداول بوده است، تا آن جا كه مسلمانان آن روز را «روز قربانى» مى نامند.
كفاره صيد در حال احرام و امور ممنوع ديگر نيز، قربانى حيوانات است و تفصيل آن در كتب حج مذكور گشته است. بعضى گفته اند كه قربانى كننده براى كفاره، نبايد از گوشت آن بخورد، بلكه بايد تمام آن را صدقه دهد.
قربانى براى نذر شامل نذر براى شكرگزارى يا دفع بليّه يا زجر است. اگر كسى نذر كرد و نذرش برآورده شد، بايد آنچه را در نظر گرفته است، قربانى كند. شكرگزارى براى نعمتى است كه خداوند عطا مى كند; از قبيل مال و فرزند[25]
در ميان مسلمانان، قربانى «عقيقه» به عنوان عملى مستحب و به بيان برخى واجب، براى سلامتى نوزاد، در هفته اول تولد صورت مى پذيرد[26] اما نذر «زجر» آن است كه كسى نذر كند، اگر فلان كار ناپسند را انجام دهد، فلان قربانى يا صدقه يا غير آن را بپردازد[27]

پی نوشت ها:

[1]. فرهنگ مصاحب، دكتر غلامحسين مصاحب، ذيل واژه قربانى.
[2]. توتم و تابو،، زيگموند فرويد، ترجمه باقر ايرج پور، آسيا، 1362، ص 220 ـ 226.
[3]. يك سلطنت باستانى در شرق بحرالميت و در محل سوريه كنونى است.
[4]. انسان در عصر توحش، ئولين ريد، ترجمه محمود عنايت، انتشارات هاشمى، 1363، ص 604.
[5]. از حكومت هاى كهن شهرى به همين نام در شمال آفريقا در كشور كنونى تونس كه در سال 146 قبل از ميلاد به دست رومى ها افتاد و در سال 698 پس از ميلاد بدست اعراب مسلمان افتاد.
[6]. نام جبارى كه بر ناحيه جنوب شرقى سيسيل حكومت مى كرد.
[7]. قومى با تمدن پيشرفته كه در مكزيكو مى زيستند.
[8]. سرخ پوستانى كه تا زمان هجوم اسپانيا بر پرو مسلط بوده و تمدن آنان بيش از هفت هزار سال قدمت داشته و تمدنى بسيار شاخص مى بود.
[9]. انسان در عصر توحش، ص 606.
[10]. همان، ص 607.
[11]. قربانى از روزگار كهن تا امروز، حسين لسان، مجله هنر مردم، تهران، سال 14، شماره 169 ـ 167، ص 14 و 15، به نقل از قاموس كتاب مقدس جيمز حاكيس، ص 691.
[12]. همان پيشين.
[13]. اسطوره قربانى، على اصغر مصطفوى، تهران، بامداد، 1369، ص 115.
[14]. همان، پيشين.
[15]. «عبرانيان» چنانچه از كتاب عهد عتيق بدان اشاره مى شد نخستين فرزندان مواشى و بعضى از فرزندان خود را تقديم يهوه مى كردند. در سفر خروج باب 13، فقره دوم چنين آمده است: هر نخست زاده كه رحم را بگشايد در ميان بنى اسرائيل خواه از انسان و خواه از بهايم تقديس نما، او از آن من است.»
[16]. مراسمى است كه ريشه در قوم ابراهيم دارد. طى اين مراسم عابد و معبود يعنى خداى بعل با پرستندگان خود، پس از انجام مراسم قربانى متحد و متفق مى شوند. اين مراسم در مسيحيت نمايشگر عمل مسيح در آخرين شام وى با ياران و حواريونش مى باشد كه طى آن، مسيح نان را پاره پاره كرده و به حواريون مى دهد. و مى گفت: اين است بدن من و شراب را در پياله ريخته به ايشان داد و گفت: اين است خون من (انجيل متى، آيه 26).
[17]. تورات، سفر «اعداد»، باب 19.
[18]. مجمع البيان، ج 4، ص 84.
[19]. تفسير كبير، ج 23، ص 34.
[20]. الميزان، ج 14، ص 558.
[21]. تاريخ بلعمى، چ 1341، ص 101 و نيز 230 و 236.
[22]. دائرة المعارف مصاحب، ذيل واژه قربانى.
[23]. احياء علوم الدين، محمد غزالى، ترجمه حسين ديوجم، ج 2، ص 300.
[24]. مصاحب، همان.
[25]. مصاحب، همان
[26]. كيماى سعادت، غزالى، چ 1345، ص 339.
[27]. مجله علمى معرفت، سال دهم، شماره دوازدهم، اسفند 1381، شماره مسلسل 51، قربانى در اديان، حسن فراهانى.
جمعه 14 مهر 1391  11:39 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و بازسازی آيين فرزند كشی

قرآن و بازسازی آيين فرزند كشی

خليل منصوري
اشاره:

انسان در برابر طبيعت هنوز خود را ناتوان مي بيند. اين ناتواني در برابرخشم طبيعت بيش از پيش خود را مي نماياند. آتش و زمين لرزه و مهم تر از همه مرگ اموري است كه وي را به خود مشغول مي دارد و دغدغه هاي فلسفي وي را شكل مي دهد. در گذشته اين امور از آن چه امروز براي ما مساله است، براي انسان ديروز از اهم مسايل و دغدغه ها بود؛ آن چنان اهميت داشت كه همه ذهنش را مشغول مي داشت و در انديشه راهي براي رهايي از آن به جادو و فلسفه و دين توسل مي جست تا بتواند به شيوه اي خشم طبيعت را مهار كند و يا از سر خود برهاند. انسان در هر دمي با رخدادي طبيعي رو به رو مي شد كه نيستي و نابودي را به همراه داشت. بسيار از امور و رخدادها او را سرگردان مي ساخت و به عنوان معما و چيستان در برابرش قد علم مي كرد. همين اندازه مي دانست كه ميان رخدادها نوعي همبستگي وجود دارد ولي كيفيت آن رازورانه مي نمود. از اين رو براي حل مشكلات و مسايل خود مي كوشيد تا ميان اين رخدادها با تجربه و آزمون نوعي همبستگي علي و معلولي بيابد و با يافتن رابطه از برخي از آسيب ها و رخدادهايي كه او را تهديد مي كرد، بگريزد و آن را مهار نمايد. به نظر مي رسد كه آيين ها و مناسكي چون قرباني كردن و نيز فرزند كشي ، راهكاري بود كه انسان ميان رخدادها و قرباني مي جست تا به اين شيوه اوضاع را در دست گرفته و يا مهار و يا هدايت كند.
از سوي دين و شرايع آسماني به هدف روشنگري و راهنمايي بشر ، تلاش كرد تا با بهره گيري از دستاوردهاي بشري آن را بازسازي و در جريان درست قرار دهد. گاه به تصحيح دستاوردها و باورها مي پرداخت و گاه به تخطئه و نكوهش آن اقدام مي كرد. اين بازسازي مفهومي و آييني امري بود كه در تمامي شرايع به آساني مي توان آن را ردگيري كرد. بسياري از آيين ها و مناسك و مفاهيم ديني بازسازي مسايلي است كه عقل بشري و نگرش عقلايي بدان دست يافته است و در اسلام از آن به احكام امضايي در برابر احكام تاسيسي ياد مي كنند. احكام امضايي ، مجموعه آموزه ها و گزاره هاي دستوري هستند كه شريعت آن را به عنوان رفتاري درست و معروف و پسنديده مورد تاييد و امضا قرار داده و گاه تنها در برخي از مفاهيم و يا روش ها و شيوه هاي آن تغييرات جزيي پديد آورده است.
به سخن ديگر از آن جايي كه براي انسان دو پيامبر ظاهر و باطن است و پيامبر باطن آدمي ، عقل و احكام عقل و عقلايي اوست ، شرايع از آن يافته ها بهره جسته و به تاييد آن اقدام مي كنند ؛ زيرا شرايع بر پايه فطرت آدمي نازل شده است و احكام عقلايي و عقلي از فطرت انسان است. در مواردي كه عقل و عقلا حكم و دستوري در موضوع و يا موردي نداشته باشند ، وحي به عنوان مكمل و تكميل كننده ، اقدام به صدور احكامي مي كند كه از آن به احكام امضايي ياد مي كند.
پيامبران بر اين اساس ، گاه به امضايي آيين ها و مناسك و مفاهيمي مي پردازند كه راستاي تكامل انساني و مكارم اخلاقي بشر است و گاه ديگربه تخطئه و گاه سوم به بازسازي آن اقدام مي ورزند. آن چه در اين نوشتار كوتاه مي آيد بيان بازسازي آيين فرزند كشي است كه از زمان هاي گذشته وجود داشته و در عصر ابراهيمي (ع) به اوج خود رسيده بود. حضرت ابراهيم (ع) به بهره گيري از دستور و آموزه هاي وحياني اقدام به بازسازي آن مي كند. اين مساله از آن جا مهم است كه در حجاز و مناطق شبه جزيره عربي و خاورميانه مساله فرزند كشي به شدت رواج يافته و به عنوان يك آيين ديني و منسك آييني ريشه دوانيده بود . البته اين خاص و ويژگي انحصاري منطقه نيست . در كاوش هاي باستاني درقاره آمريكا اجساد كودكاني كه در مناسك آييني قرباني شده، به وفور يافت شده است كه نشان از گسترش آن در همه مناطق زيست آدمي دارد. اكنون نيز گاه و بي گاه در هندوستان چنين اقداماتي صورت مي پذيرد و روزنامه ها و رسانه ها از آن خبر مي دهند. در اين نوشتار كوشش بر آن است كه نگاه بشر به اين مساله و علل آن ردگيري شود و سپس با توجه به داده ها و گزارش هاي قرآني دريابيم كه شرايع الهي چگونه اين مساله را از صورت غير انساني آن به صورت معقول و منطقي و انساني تغيير شكل و ماهيت داده اند . به نظر مي رسد كه مساله قرباني ارتباطي تنگاتنگ به مسايلي چون مبارزه و جهاد با نفس و جهاد با فساد و در يك كلمه با تقواي الهي دارد .

دغدغه های انسان های نخستين

به نظر مي رسد كه اگر گزارش و تحليل و تبيين قرآن و وحي نبود به آساني واكنش انسان را نسبت به اين رخدادهاي ناشناخته كه در حوزه رمز و راز بود ، مي توانستيم بر مطالبي تبيين كنيم كه در علوم اجتماعي جديد تبيين و تحليل شده است. پس مانند ماركس از ترس و وحشت انسان و تنهايي او بگوييم و اين كه انسان ناتوان چگونه براي رهاي و ترسيم منطقي و توجيه خود ، دست به دامن جادو و سپس دين شد و اين كه مانند اگوست كنت بگوييم كه دوره هاي بشري بر سه دوره دسته بندي مي شود: دوره افسانه و اساطير و دين ؛ دوره فلسفه و عقل نظري؛ و دوره علم و آگاهي واقعي. اين گونه بگوييم كه امور رازورزانه اي كه در برابر انسان نادان در عصر كودكي بشريت و خردسالي قرار داشت، او را بر آن داشت تا به دامن افسانه و دين چنگ زند و مسايل را از آن راه توجيه و براي خود آرامشي ايجاد كند. معنايابي انسان او را وادار كرده بود تا براي جهان خدايي را بيافريند و با در اختيار گذاشتن ملكوت ، ملك و دنيا را توجيه و سامان دهد. اگر خدا و قدرت هاي ماورايي و متافيزيكي نبودند انسان نمي دانست كه چگونه ميان رخدادها ارتباط برقرار نمايد. خدا و قدرت هاي ماورايي بودند كه به همه چيز معنا مي بخشيدند و ارتباط منطقي ميان امور ايجاد مي كردند.
اين چنين انسان وامانده اي براي رهايي از بي معنا و معنا بخشي به خود و رخدادها، چاره اي جز اين پيش رو خود نمي ديد و نمي يافت. اين مساله نخست انسان بود كه اين گونه آن راه حل كرد و براي خود توجيه نمود. ديگر چيزي كه در انسان هاي وامانده و نادان كه در عصر كودكي به سر مي بردند مهم بود، ايجاد رضايت آن قدرت و يا قدرت هاي مافوقي بود كه هدايت امور را در دست داشتند. بنابر گزارش هاي تاريخي و اسنادي كه در غارها و نحوه تغذيه آنان به دست آمد اين است كه در اين زمان خوراك انسان از راه شكار تامين مي شد و كشت و زرع نمي دانست تا از آن بهره برد. البته گردآوري دانه هاي خوراكي بدون انبار كردن آن امري طبيعي بود . پس آن چه را از خوراك و غذا مي يافت براي رضايت خدا مي بايست پيشكش كند؛ از اين رو، اين انسان عصر كودكي بخشي از آن چه را به زحمت بسيار و تلاش و كوشش به دست آورده بود، به خدا و يا خدايان پيشكش مي كرد.
به نظر چنين مي رسد كه با اين كار مي كوشد تا خشم و غضب خداياني را فروكاهد كه مسئول رخدادهاي دردناكي چون زمين لرزه و مرگ هستند . از اين رو، پيشكشي آن چه در نزد او گران بها و ارزشمند بود براي طلب رضايت قدرت هاي مافوق امري بود كه در نظرش مهم بود. او وقتي به پيرامون خود نگريست فرزند را گران بها ترين چيز خود يافت. پس انديشه فرزند كشي در ايشان به عنوان نوعي فدا و قرباني براي كسب رضايت قدرت هاي مافوق رونق گرفت.
اين تحليلي است كه مي توان با توجه به خصوصيات بشري و داده هاي موجود در طبيعت و انسان و گزارش هاي تاريخي و افسانه اي به دست آورد.

نگره قرآن به آيين فرزند كشی و قربانی

اما آيا از نظر قرآن اين تحليل درست و يا كامل است؟
به نظر مي رسد كه بخشي از اين تحليل اگر درست باشد بي گمان بخش ديگر آن نادرست و برخلاف گزارش و تحليل هاي قرآني است. به اين معنا كه انسان از نظر قرآن داراي خصليت هايي است كه وي را به گونه اي كه ترسيم شد قرار مي دهد. با آن كه داراي همه اسماي الهي است ولي اين اسماي الهي تا زماني كه فعليت نيابد انسان را از حيوان نيز ضعيف تر مي كند.در نگره قرآني ، انسان هر چند كه طور طبيعي كسي است كه جهان مسخر او شده است و همه هستي در دست توانايي او قرار مي گيرد، ولي اين زماني است كه داشته هاي خود را به كار گيرد و از همه ظرفيت و توان خود بهره برد و اسماي سرشته را به تفكر و تدبر و عمل به فعليت رساند.
انسان به جهت مسايلي در آغاز نتوانست از اين ظرفيت و توان خود بهره برد. از اين رو بسياري از مسايل براي او به عنوان راز باقي ماند. درك درستي از خود (ظرفيت ها و توانمندي ها) و پيرامون نداشت. اين مساله موجب شد تا در برابر رخدادهاي طبيعي واكنشي از خود نشان و بروز دهد كه در تحليل امروزين ما سفيهانه و نابخردانه است.
قرآن گزارش مي كند كه انسان هر چه از خود دور شود به همان اندازه از درك خود و پيرامون عاجز و ناتوان مي شود. اين مساله در آغاز براي انساني كه هبوط كرده بود وجود داشت. آدم مدت ها در زمين ماند تا وحي الهي نازل شد. در پس آن نيز هدايت الهي هر چند كه استمراري و مداوم بود ولي تضاد دروني و دشمني بيروني (ابليس) او را به سمت و سوي مي كشاند كه از هدايت دور مي شد. انسان ها در آن دوره به جهان و طبيعيت شناخت درستي نداشتند و اين امر موجب مي شد كه نسبت به آن واكنش هاي نادرستي از خود بروز دهند.

داستان هابيل و قابيل

در گزارش قرآن آمده است كه فرزندان بلا فصل حضرت آدم (ع) پس از هبوط مامور به شكرگزاري نعمت شدند و هابيل و قابيل براي انجام ماموريت هر يك با توجه به نوع تغذيه اقدام به اجراي برنامه شكرگزاري و آيين آن مي كنند. در گزارش قرآن آمده است كه هر دو قرباني تقديم مي كنند( مائده آيه 27) و اين نشان مي دهد كه قرباني حيوان اهلي ويا شكار بوده است. اين كه در برخي از روايات آمده كه يكي حيوان و ديگري زراعت بوده ، نادرست است.
بنابرگزارش قرآن هردو نفر، قرباني خود را تقديم مي كنند، ولي قرباني يكي پذيرفته مي شود و قرباني ديگري رد مي شود. قرآن علت آن را نيز خود گزارش مي كند و مي گويد كه علت عدم پذيرش ، فقدان تقوا در قابيل بوده است: (انما يتقبل من المتقين) به اين معنا كه هدف از قرباني نمايان ساختن درون و سرشت است و آن چه ارزش دارد تقوا است نه نوع و جنس قرباني . در آيات حج نيز آمده است كه هدف از قرباني دم و خون نيست بلكه تقواست. (سوره حج آيه 37)
به هرحال در گزارش قرآن از نخستين قرباني مي خوانيم كه هر دو حيوان را قرباني كردند . سخن اين است كه چرا اين قرباني كه حيواني اهلي ويا شكار بوده است به زودي جاي خود را به قربان كردن انسان مي دهد؟
قرآن به صراحت به اين مساله نپرداخته است. ولي از آياتي كه در ارتباط با قرباني اسماعيل توسط حضرت ابراهيم (ع) وارد شده است مي توان اين نكته را يافت كه قرباني فرزند امري معمول تا پيش از مساله قرباني آن حضرت از سوي مردمان بوده است. به نظر مي رسد كه انسان وامانده براي رهايي از رخدادها و مصائب سختي كه طبيعت بر او تحميل مي كرد اقدام به كشتن عزيز ترين و گرامي ترين چيزهاي خود كرد. اين مطالب در مقاله انسان و مناسك نمادين به تفصيل تشريح شده است.
اكنون مردمان به قرباني كردن فرزندان در پيشگاه خدا و يا خدايان عادت كرده بودند و به صورت آيين ديني در همه معابد به جا آورده مي شد. در اين زمان براي تغيير اين رويه زشت و ناپسند مي بايست راهي جست تا به شيوه اي اين آيين نادرست از ميان برود.

قربان كردن حضرت اسماعيل

قرآن گزارشي از رخداد قرباني اسماعيل مي دهد كه براي تحليل آن ما نخست همه آن را در اين جا مي آوريم: ابراهيم (ع) گفت: پروردگار من ! مرا فرزندي صالح عطا كن . پس او را پسري بردبار مژده داديم. چون با پدر به جايي رسد كه بايد به كار بپردازند ، گفت: اي پسركم! در خواب ديده ام كه تو را ذبح مي كنم. بنگر كه چه مي انديشي ؟ گفت: اي پدر! به هر چه مامور شده اي عمل كن! كه اگر خدا بخواهد مرا از شكيبائيان خواهي يافت. چون هر دو تسليم شدند و او را به پيشاني افكند ما ندايش داديم : اي ابراهيم ! خوابت را به حقيقت پيوستي و ما نيكو كاران را چنين پاداش مي دهيم . اين آزمايشي آشكارا بود . او را به ذبحي بزرگ بازخريديم.( سوره صافات آيات 100 تا 107)
در اين جا سخن از ماموريتي است كه در خواب به حضرت ابراهيم داده مي شود. خواب هر چند كه براي ما مردمان عادي حجت نيست و نمي توانيم بر پايه آن كاري را انجام دهيم ولي براي پيامبران خواب نيز بخشي از وحي است. در قرآن آمده است كه وحي به طرق و راه هاي مختلف انجام مي شود كه يكي از آن رويا و خواب است.( سوره شورا آيه 51) بنابراين آن حضرت مامور شد تا فرزند خود را به قربانگاه برده و برپايه مراسم آييني خاص قرباني كند. اين فرزند تنها فرزندي است كه در سر پيري به بشارت الهي به او داده شده است و اكنون مامور شده است تا آن را قرباني كند. اين ماموريت چندين بار در خواب تكرار شده است.( نگاه كنيد : تفسير الميزان ، ذيل تفسير همين آيات) آن حضرت نيز هنگامي كه فرزند را از ماموريت خبر مي دهد، فرزند سخن از ذبح نمي آورد بلكه تاكيد مي كند كه ماموريت خود را انجام ده و از خدا مي خواهد كه او را در انجام بخشي از ماموريت كه به عهده اوست موفق دارد و شكيبايي ورزد.
آن چه در اين رخداد مورد توجه است گزارش قرآن از رخداد است. قرآن در گزارش خود مي آورد كه ابراهيم (ع) گفت: اي پسركم! در خواب ديده ام كه تو را ذبح مي كنم. سخن از اسم مصدر نيست بلكه از انجام كاري است كه ذبح برآن اطلاق مي شود. از اين رو، در زماني كه فرزند را برجبين بر خاك مي خواباند و حالت ذبح به خود مي گيرد، قرآن گزارش از تصديق رويا و خواب مي كند كه نشانگر آن است كه آن چه مامور بوده است اين بخش از حالت ذبح بوده است نه اصل قربان كردن . به اين معنا كه آن چه در خواب ديده است اين بخش از ذبح كردن بوده است نه اين ذبح انجام شده و خون ريخته شده باشد. از اين رو ابراهيم مي دانست كه ماموريتي چنين دارد و اما اين كه تا كجا بايد پيش برود در خواب مشخص نشده بود. آيا امكان داشت كه وسط ماموريت ، حكم ديگري بيايد؟ شايد آري و شايد نه. از اين رو چنان كه در آتش افتادن آن را پيش تر در آيه 97 همين سوره مي خوانيم و اين كه چگونه به ياري و عنايت الهي نجات يافت و آتش بر او سرد شد ، اين احتمال نيز وجود داشت كه در همان زمان ذبح حكم تغيير كند و مساله به شكل ديگري درآيد. اما در خواب هاي پيشين اين مطلب بر او آشكار نشده بود. از اين رو آن حضرت تسليم امر الهي مي شود و فرزند نيز اين تسليم را نشان مي دهد. (فلما اسلما) اين نداستن باقي ماموريت براي انسان ولو پيامبري چون ابراهيم خليل الله (ع) دشوار بود ولي تسليم محض فرمان الهي بود. بنابراين وقتي همان اندازه تسليم را نشان دادند خداوند مي فرمايد: خوابت را تصديق كردي . به اين معنا كه ماموريت وي بيش از آن چه آورده بود نبود. بنابراين ديگر نيازي به توجيهات برخي از مفسران نيست.

تقواي الهي هدف از قرباني كردن

اما چرا اين ماموريت مي بايست اين گونه انجام شود؟ به نظر مي رسد كه براي از ميان بردن برخي از مناسك آييني نادرست و عاداتي كه در ميان مردمان رسوخ كرده و ريشه داوينده جز اين راه راهي ديگري نتوان تصور كرد. وي به خوبي نشان مي دهد كه اين حركت هر چند كه خواست الهي باشد مي تواند منسوخ شود ؛ با اين كه به قطع و يقين اين عمل به هيچ وجه خواست الهي نيست و فطرت و دين قرباني را به اين مفهوم نمي پذيرد و آن را خواسته شيطان مي شمارد. در آيات بسياري ، خداوند از اين كه انسان ها فرزندان خود را به خاطر گرسنگي و يا احساس خطري از اين دست بكشند سرزنش و نكوهش مي كند و يا كشتن انساني را كشتن همه انسان ها و يا قتل بي گناهي را جرمي بزرگ و نابخشودني به شمار مي آورد. به نظر مي رسد با چنين نگرشي بلند به انسان و جايگاه او نمي توان تصور كرد كه خواسته خداوند فرزندكشي باشد. با اين همه اي پرسش مطرح مي شود كه با اين همه تاكيد بر حفظ نفس انساني و احترام و اكرام وي چگونه خداوند به پيامبرش وحي مي كند كه فرزنش را به قربگاه برد. چرا اين ماموريت مي بايست انجام پذيرد؟ آيا مي توان غير از آن چه گفته شد توجيهي براي مساله قرباني كردن انسان( چه فرزند و چه غير فرزند و پيشكشي او به درگاه خدا يافت؟ آيا قرباني كردن چه انسان و چه حيوان درست است؟ آيا مي توان براي قرباني و اين دستور و پذيرش آن از سوي حضرت ابراهيم وجه صحيح و درستي يافت؟ به نظر مي رسد كه حضرت ابراهيم به عنوان يك انسان رشيد بر پايه فطرت سالم و سليم خود نمي بايست اصل فرمان را مي پذيرفت و آن را با ترديد مواجه مي ساخت. هر چند كه او خوابش را عين وحي مي يافت ولي اگر حتي اين وحي الهي باشد دستوري بر پايه آن چه فطرت مي جويد است يا خير؟ چگونه حضرت ابراهيم اين عمل را درست مي شمارد و اقدام به آن مي كند و فرزندش نيز به آساني تسليم شده و مي فرمايد كه هر كاري كه بدان مامور شده اي را به انجام برسان. آيا قرباني كردن و آن هم انسان و آن هم فرزند در نگاه و نگرش ابراهيمي و اسماعيلي درست است ؟
به نظر مي رسد كه در نگره ابراهيم و فرزندش اين عمل نه تنها درست بلكه امري پسنديده است و نشانه تسليم است. توضيح آن كه انسان به عنوان ملك الهي از هيچ گونه اختيار برابر اراده الهي برخوردار نيست. از اين رو ملك اوست و خداوند هر گونه بخواهد در او به تكوين و تشريع عمل مي كند. اراده تكوييني خداوند مي تواند او را در هر سني از دنيا ببرد و جانش را بگيرد. اراده تشريعي او نيز چنين است. مالك مي تواند در ملك خويش هر گونه تصرفي را انجام دهد. بنابراين تنها اوست كه مي تواند حكم به قتل كساني را بدهد چنان كه در حق كافران محارب چنين مي كند و يا جاني را مجال و فرصت درنگ بيشتر و يا كم تر دهد و جاني را در خردسالي و يا در زهدان مادر بگيرد.
در مقام تشريع او به عنوان مالك و صاحب تصرف در همه هستي و بشر مي تواند حكم به مهدوريت دم و خون كسي دهد و يا به هر كس كه خواهد ولايت دهد و يا حكومت را از او باز گيرد. آيات بسياري كه بيرون از شمار است بر اين مساله دلالت مي كند كه لازم نيست تكرار شود.
يكي از احكام تشريعي خداوند به عنوان مالك و صاحب انسان، مي تواند حكم جهاد باشد كه نوعي جانفشاني در راه دين است. اين كه كسي در راه خدا به جهاد مي رود (و بايد برود؛ زيرا اراده تشريعي خداوند به آن تعلق گرفته است،) از آن جهت است كه خداوند مالك اوست. بنابراين همان طور كه خداوند به عنوان مالك انسان مي تواند به صورت تشريعي حكم به جهادي دهد كه نوعي قرباني كردن نفس و جان خود است، هم چنين مي تواند دستور دهد تا انساني را به شكل آييني براي رضايت او قرباني كنند تا نشانه تسليم و باور به آن باشد.
خداوند در مساله قرباني فرزند مي تواند اين دستور را به دو جهت صادر نمايد: همگان و نيز فرزندان آدمي از آن خداوند است و او مالك آنان است و حق هر گونه تصرفي در جان و مال و عرضش را دارا مي باشد ؛ دوم آن كه اين نوعي تسليم در برابر اراده الهي و آزمون تسليم پذيري است كه در آيات ياده شده نيز بيان شده است. بنابراين كسي كه فرزند و يا خودش را قرباني مي كند، در حقيقت تسليم اراده الهي است و اين از تقواي فرد خبر مي دهد.

جهاد اكبر و اصغر و مساله قرباني

در مساله جهاد و قرباني و جنگي كه به كشتن آدمي مي انجامد نيز ما با مساله تقوا و تسليم رو به رو هستيم . بنابر اين نبايد هيچ گونه استنكاري در باره قرباني كردن پيش آيد؛ زيرا جهاد نيز مساله اي چون قرباني كردن اما به شكل و شيوه ديگر و در راستاي اهداف الهي است.
اما اين كه چرا جهاد تجويز شد و قرباني به عنوان يك آيين نسخ گرديد؟ اين است كه جهاد تلاشي است از انسان براي كندن زخم جانكاهي كه در جامعه انساني پديدار شده است. در حقيقت با اين روش و جراحي بخش آسيب ديده جامعه از ميان برداشته مي شود وبخش ديگرامت و جامعه در سلامت قرار گرفته و يا سلامت پيشين خود باقي مي ماند و بيماري به آن بخش سرايت نمي كند؛ چنان كه پزشكان در عمل و جراحي غدد سرطاني اين گونه رفتار مي كنند و با برداشتن بخش سرطاني و زودودن آن از تن بيمار از گسترش بيمار سرطاني به بقيه بدن جلوگيري مي كنند . بنابراين جهاد هم بيانگر تسليم مطلق از سوي مجاهد در برابر دستور وحكم الهي است و هم تلاشي از سوي او براي احياي جامعه و امت سالم است و دور كردن خطر بيماري مهلك ازآن جامعه و امت مي باشد تا فرصت بهره گيري بيشتري از امكانات را براي جامعه خود فراهم آورد . اما قرباني كردن تنها بيانگر و نشانه تسليم در برابر خداوند است.
اگر بخواهيم اين مساله را به صورت تمثيلي بيان كنيم ، مساله جهاد و قرباني كردن فرزند مانند مساله عالم و عارف است. عارف مي كوشد تا خود را برهاند و به خدا رساند و عالم مي كوشد تا افزون بر خود دست ديگران را نيز بگيرد. كسي كه جهاد مي كند امتي بلكه همه بشريت را از آسيب هاي فساد انگيز رهايي و نجات مي دهد و درراه احياي انسانيت خون خود را فدا مي كند ، در حالي كه قرباني كننده تنها خود را از خشم دور مي سازد و كاري براي ديگران انجام نمي دهد. خداوند با نسخ قرباني كردن انسان ها، به او مي آموزد كه مي تواند تسليم را همراه با فعلي مفيد و سازنده براي جامعه انجام دهد. اين فعل و كار مثبت در حقيقت همان جهاد است كه هم تسليم است و احتمال كشتن در آن مي رود و هم جامعه سازي است. در آن هم جهاد اصغر است و هم جهاد اكبر مي باشد. اين گونه نيست كه جهاد اكبر از اصغر جدا باشد. انساني كه به جهاد اصغر مي رود پيش از آن بايد جهاد اكبركرده و بر نفس خود پيروز شده باشد. اما اين كه پيامبر به مردم خود پس از بازگشت از جنگ و جهاد اصغر مي گويد كه پيش تر جهاد اصغر كرديد اكنون جهاد اكبر در پيش است، از آن روست كه آنان را به ادامه آن مساله ترغيب نمايد ؛ زيرا خطر در جامعه و دور از ميدان جنگ براي انسان بيشتر است و انسان در محيط خانه و اجتماع ، گرفتار هواي نفساني مي شود و در دام شيطان مي افتد. از اين رو به آنان گوشزد مي كند كه مي بايست جهاد اكبر را به عنوان امري دايمي و هميشگي داشته باشيد و در حق آن كوتاهي نكنيد. جهاد اصغر در زماني كوتاه و در جبهه اتفاق مي افتد ولي جهاد اكبر دايمي است واين جهاد است كه شما را آماد ه كارزار و جهاد اصغر مي كند. به تعبير ديگر جهاد اصغر كوچك است در محدوده زماني و بزرگ است در حوزه جان فشاني ولي جهاد اكبر مقدمه آن جهاد است و امري دايمي است و زمان بردار نمي باشد. بنابراين نبايد جهاد اصغر را كوچك شمرد زيرا امري بزرگ است وآدمي جان را بسيار دوست مي دارد و فدا كردن آن را امري سخت مي يابد.
به هر حال حضرت ابراهيم و فرزندش با عمل آييني خود ، نه تنها تسليم در برابر امر الهي را به ثبوت رساندند بلكه موجبات ترك اين آيين را فراهم آورند و آن را به سوي جهات مثبت و سازنده هدايت كردند. كسي كه حاضر مي شود جانش را قربان كند وتسليم حق باشد ، چنين شخصي در راه خدا به سادگي جان ومالش را تسليم مي كند و به جهاد مي رود و در راه احياي جامعه تلاش مي كند.
از سوي ديگر هدف از همه اين آيين ها نوعي آموزش عملي براي جامعه وامت سازي است. هر يك از آيين ها و مناسك اسلامي از اين خصصيه برخودار مي باشند كه به گونه اي افراد جامعه را براي جامعه پذيري و ساختن امت نمونه و شاهد آماده مي سازد. قرباني كردن كه به شكل فرزندكشي سابقه داشت به شكلي ديگر خود را نشان مي دهد. هدف از قرباني كردن نه خون ريزي است؛ چون آن چه هدف است برآورد تقواي آدمي و شناخت درصد تسليم پذيري وي در برابر خداوند است. ( حج آيه 37) بسياري از مناسك و آيين هايي كه در اسلام تشريع شده، اين گونه اند. به اين معنا كه هدف از تشريع آنان ايجاد زمينه هاي تسليم در برابر حق و خداوند است. امور تعبدي چون نماز و روزه كه به نظر مي رسد با عقل هم خواني ندارد از اين دست احكام و آموزه هايي هستند كه تنها براي ايجاد تسليم و تقوا در دستور كار قرار گرفته اند. پذيرش و عمل به اين امور تعبدي، مقدار وابستگي و پذيرش انسان را نشان مي دهد و تقوا و ترس او نسبت به حق و اوامر و نواهي او را مي نماياند. هر كس به اين مناسك و آيين ها از روي تسليم بنگرد و مانند حضرت ابراهيم و اسماعيل بگويد: تسليم شديم ، در آن صورت است كه به تقوا رسيده و خود را حق نزديك و از خشم او ايمن داشته است. بسياري ازمردم امور تعبدي را كه به قدرت تفكر و انديشه و تعقل نمي توانند تصحيح كرده و درك كنند ، امري غير معقول مي شمارند و بدان عمل نمي كنند. در پي توجيهات علمي و پزشكي براي روز گرفتن و نماز خواندن مي روند ؛ در حالي كه قرآن هدف از تشريع آن ها را به صراحت و شفافيت بيان مي كند و در يك عبارت كوتاه تقوا را به عنوان هدف مطرح مي سازد. بنابراين كساني كه به مقام تسليم رسيده اند اميد است كه تقوا را درك كرده و به مقام متقين برسند. قرباني در همه صورت هايش اگر به قصد تقوا نباشد هيچ ارزشي ندارد.
حضرت ابراهيم با دگرگوني آيين و منسك قرباني كاري كرد تا انسان ها ، امري را انجام دهند كه با فطرت انساني سازگار است . بازسازي مفهومي و آييني او انسان را در راه هدايت قرار داد و از انحراف و گمراهي رهانيد.
باشد كه از اين گزارش و مناسك حج درس آموزيم و هدف آن را كه تقويت تقوا و تعبد و بندگي است مد نظر آوريم.
لینک همین مطلب به کیهان:
http://www.kayhannews.ir/851007/6.htm#other604

 

جمعه 14 مهر 1391  11:39 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حج و جهاد در قرآن و تاريخ صدر اسلام (نگاهي تازه به آياتِ «صَدّ» ) (2)

حج و جهاد در قرآن و تاريخ صدر اسلام (نگاهي تازه به آياتِ «صَدّ» ) (2)

سيد علي قلي قرائي

نوشتار حاضر، بخش دوم «حج و جهاد در قرآن و تاريخ صدر اسلام» است که نگارندة ارجمند در اين نوشته برآن است ضمن اشاره به اقدامات خصمانۀ قريش بر ضد مسلمانان، به بررسي مسأله­اي بپردازد که در اتخاذ موضع­گيري نظامي بر ضدّ مشرکان مکه، مهمترين نقش را داشته است، اما راويان سيره و گزارشگران حوادث صدر اسلام، آن­ را به گونه­اي مسکوت گذاشته و از چشم تاريخ پوشيده نگاه داشته‌اند.
قرآن کريم از اين موضوع، با عنوان «صَدٌّ عَنْ... وَ الْمَسْجِدِ الْحَرام‏» [1] ياد کرده، که عبارت بود از: بستن راه عمره و حج بر مسلمانان؛ اعم از مهاجر و انصار، ايجاد جوّ خوف و وحشت براي زائران اهل مدينه، حتي در ماه­هاي حرام و نيز سوء‌استفادة قريش از تسلّط خود بر مسجد الحرام و ادعاي ولايت بر بيتِ الهي.
همانگونه که در بخش نخست ملاحظه کرديد، نگارنده براي بررسي اين موضوع، ابتدا به ديدگاه نخستين مورّخان مسلمان دربارة علل جنگ با مشرکان مکه پرداخت، آنگاه توضيحي در بيان علل بنيادين جنگ، ضمن ارائة شواهد تاريخي و قرآني آورد. اکنون اين بخش با طرح «پنجمين شاهد قرآني » از نظر شما مي گذرد:

* پنجمين شاهد ]قرآني[:

آية 25 سورة حج که آغازگر مبحث حج و جهاد در اين سوره است، پنجمين شاهد قرآني است:
( إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فيهِ وَ الْبادِ وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَليمٍ ) . (25)
«كساني كه كفر ورزيدند و [مردم را] از راه خدا و مسجد الحرام ـ كه آن را براي مردم قرار داديم و مقيم و مسافر در آن يكسان­اند ـ باز مي‌‏دارند و نيز هر كه در آنجا كجروي و ستمكاري ـ آزار مردم ـ خواهد، او را از عذابي دردناك بچشانيم.» (25)
سدّ کردن راه مسجد الحرام که در اين آيه به آن اشاره رفت، همان عدم امکان به­جا آوردن حج و عمره براي مسلمانان است. به جهت تهديدهايي که از سوي قريش متوجه پيامبر9 و مسلمانان بود، براي آنان امکان دسترسي به مسجد الحرام، حتي در ماه­هاي حرام نيز وجو نداشت.
مفاد آيه روشن است. خداوند مسجد الحرام را (که در آيات بعدي اشاراتي به آباداني بيت‌الله توسط حضرت ابراهيم7 و دعوت جهاني او براي شرکت مردم در مراسم حج آمده) براي همة مردم؛ اعم از آنان­که در حرم مکه اقامت داشتند و ديگران که از خارج راهي مکه مي‌شدند، قرار داد. عمل قريش در بازداشتن مسلمانان از حضور در مسجد الحرام، مساوي با الحاد و ظلم است و موجب عذابي دردناک براي آنان خواهد بود. در اين باره، در تفسير قمي آمده است:
«قَوله تَعَالَي: ( إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ ) قَالَ: نَزَلَتْ فِي قُرَيْشٍ حِينَ صَدُّوا رَسُولَ اللَّهِ9 عَنْ مَكَّةَ وَ قَوْلِهِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ، قَالَ: أَهْلُ مَكَّةَ وَ مَنْ جَاءَ إِلَيْهِ مِنَ الْبُلْدَانِ فَهُمْ فِيهِ سَوَاءٌ لاَ يُمْنَعُ النُّزُولَ وَ دُخُولَ الْحَرَم». [2]
برخي از مفسران ديگر نيز متوجه بسته بودن راه حج و عمره براي مسلمانان بعد از هجرت پيامبر9 بوده‌اند و ميان آن­ها ابن کثير و ابن عطية اندلسي در اين باره مطالبي با صراحت آورده ­اند. ابن کثير مي‌نويسد:
«يقول تعالي منكرًا علي الكفّار في صَدّهم المؤمنين عن إتيان المسجد الحرام، وقضاء مناسكهم فيه، ودعواهم أنهم أولياؤه: ( وَمَا كَانُوا أَوْلِيَاءَهُ إِنْ أَوْلِيَاؤُهُ إِلا الْمُتَّقُونَ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ ) [الأنفال: 34] الآية.
وفي هذه الآية دليل [علي] أنّها مدنية، كما قال في سورة البقرة: ( يَسْأَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ قُلْ قِتَالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَصَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَكُفْرٌ بِهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَإِخْرَاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ ) [البقرة: 217]، وقال: هاهنا: ( إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ) أي: و من صفتهم مع كفرهم أنّهم يصدّون عن سبيل الله والمسجد الحرام، أي: ويصدّون عن المسجد الحرام من أراده من المؤمنين الذين هم أحقّ الناس به في نفس الأمر...».
و نيز مي‌گويد:
( الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ ) أي يمنعون الناس عن الوصول إلي المسجد الحرام، و قد جعله اللّه شرعاً سواء لا فرق فيه بين المقيم فيه و النائي عنه البعيد الدار منه؛ ( سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ ) و من ذلك استواء الناس في رباع مكة و سكناها». [3]
ولي ميان مفسّران، بيان ابن عطية اندلسي در اين باره بسيار روشن‌تر و روشنگرانه است:
«والمراد بصدّهم عن المسجد الحرام صدّ عرفه المسلمون يومئذ. ولعلّه صدّهم المسلمين عن دخول المسجد الحرام والطواف بالبيت. والمعروف من ذلك أنّهم منعوا المسلمين بعد الهجرة من زيارة البيت فقد قال أبو جهل لسعد بن معاذ لما جاء إلي مكة معتمراً و قال لصاحبه أميّة بن خلف: انتظر لي ساعة من النهار لعلّي أطوف بالبيت، فبينما سعد يطوف إذ أتاه أبو جهل و غرفه. فقال له أبو جهل: أ تطوف بالكعبة؟ آمناً و قد أوتيتم الصباة ( يعني المسلمين )؟». [4]
برخي ديگر اشاراتي مجمل به اين «صد» دارند. [5] متأسفانه برخي از مفسّران «آية صد» را از سياق واقعي خود جدا کرده، آن را در پرتو وقايع اوايل بعثت و يا حادثه‌اي که چندين سال بعد در سال ششم هجري در جريان سفر عمرة پيامبر در سال حديبيه و سد راه شدن قريش اتفاق افتاد، تفسير نموده‌اند، [6] گويا بعد از هجرت و قبل از حديبيه راه حج و عمره براي مسلمانان باز بوده است. حتي بعضي اظهار مي‌دارند که غير از حديبيه و مواردي در ابتداي بعثت چنين «صدّي» پيش نيامده است. [7]
به هرحال تهديدي که در اين آيه نسبت به سران قريش ابراز شده، به­زودي جامة حقيقت پوشيد و ديري نپاييد که بيشتر آنان در بدر به هلاکت رسيدند.
اين بخش از سورة حج که با «آية صدّ» و اعلان حج از جانب ابراهيم7 آغاز مي‌شود، بعد از اذن قتال براي نجات و احياي مساجد، مجدداً با ذکر جهاد و پيروي از ملت ابراهيم7 ، پدر موحدان، خاتمه مي‌يابد:
( وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَ في هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَي النَّاسِ فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلي وَ نِعْمَ النَّصيرُ ). (78)
«در راه خدا جهاد كنيد؛ چنانكه سزاوار جهاد اوست. او شما را [بر همة امت­ها] برگزيده است و بر شما در كار دين هيچ تنگي و دشواري ننهاده است. اين همان آيين پدرتان ابراهيم است ـ يا آيين پدرتان ابراهيم را پيروي كنيد ـ او (خداي) پيش از اين ـ در كتاب­هاي پيشين ـ و در اين [قرآن] شما را مسلمان ناميد، تا اين پيامبر ـ محمد9 ـ بر شما گواه باشد و شما بر مردم گواه باشيد. پس نماز را برپا داريد و زكات بدهيد و به [دين] خدا چنگ زنيد. اوست خداوند و سرپرست شما، پس نيكو خداوند و سرپرست و نيكو ياوري است.» (78)

زمان نزول سورة بقره

پيش­تر گفته شدکه سورة بقره بعد از سورة حج و قبل از بدر نازل شد. قرائن در اين باره به حدّي روشن است که شايد نياز به بيان و توضيح ندارد؛ اولاً ـ در اين سوره اشاره‌اي به بدر نشده است. ثانياً ـ برخي شواهد داخلي و خارجي وجود داردکه نشان دهندة زمان تقريبي نزول است؛ زمان نزول آيات تغيير قبله (آيات 150 ـ 142) بايد همان روزي باشد که پيامبر9 قبلة نماز را تغيير داد. [8] آية 217 دربارة حادثة قتل ابن حضرمي نازل شد که در نخستين يا آخرين روز ماه رجب توسط يکي از ياران عبدالله بن جحش اتفاق افتاد. بر اين اساس مي‌توان گفت نيمة دوم سورة بقره (از آيه 142 تا پايان آن) به احتمال زياد در بازة تقريبي يک ماه قبل از روز بدر (17 رمضان سال دوم) نازل شده است.

* ششمين شاهد ]قرآني[:

آية 114 سورة بقره، شاهدي ديگر در اين زمينه است که مي‌فرمايد:
( وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ وَ سَعي في خَرابِها أُولئِكَ ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إِلاَّ خائِفينَ لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذابٌ عَظيمٌ ).(114)
«كيست ستمكارتر از آن كه نگذارد در مسجدهاي خدا نام او را ياد كنند و در ويراني آن­ها مي‌كوشد؟ اينان را نرسد كه در آن­ها در آيند مگر بيمناك و هراسان. آنان را در اين جهان، خواري و رسوايي و در آن جهان عذابي بزرگ است.»
چند نکته دربارة معني و تفسير اين آيه و محل و مصداق آن، گفتني است:
1. آيات 114 و 115 چندان ارتباطي با آيات قبل و بعد (آيات 113ـ 109 و 123ـ 116) ندارند و در ميان آياتي واقع شده‌اند که عمدتاً مربوط به بني اسرائيل و اهل کتاب است.
2. شايد به همين علت، ديدگاههاي مفسران در بيان مصداق آن دچار اختلاف و آشفتگي است؛ برخي از مفسّران، آيه را مربوط به اقدامات قريش در مکّه دانسته‌اند؛ آنگاه که مانع نماز خواندن مسلمانان در مسجد الحرام مي‌شدند. [9]
طبري از ابن عباس نقل مي­کند که آنان گروه نصاري بودند که به گفتۀ مجاهد، مردم را اذيت و از نماز در بيت المقدس منع مي‌کردند و به گفتۀ قتاده، بخت نصّر و لشگريانش را در تخريب بيت المقدس ياري ‌کردند. وي نظر سدّي را نقل مي‌کند که بر طبق آن، مصداق آيه بخت نصّر است که با کمک روم بيت المقدس را تخريب کرد و رومي‌ها بدينوسيله مي­خواستند از بني اسرائيل انتقام خون يحيي را بگيرند. طبري نظر ابن زيد را نيز نقل مي­کند که مصداق آيه را مشرکين قريش مي‌دانست آنگاه که پيامبر9 را در حديبيه از رسيدن به مسجد الحرام باز داشتند. [10] خود طبري همان نظر ابن‌عباس را بر ديگر نظرات ترجيح مي‌دهد و در رد نظر ابن زيد مي‌گويد: مشرکان قريش اگرچه در بعضي اوقات (مانند سال­هاي قبل از هجرت در مکّه) مسلمانان را از نماز خواندن در مسجد الحرام منع مي‌کردند و اعمالي بر خلاف رضاي الهي انجام مي‌دادند ولي آن­ها هيچ­گاه کوششي در تخريب آن نداشتند بلکه در ايام جاهلي از سازندگان مسجد الحرام بودند و به اين امر افتخار مي‌کردند. [11]
فخر رازي نيز نظري مخصوص در اين باره دارد. به­گفتۀ وي، آيه ناظر به يهود است که با ردّ مسجد الحرام به­عنوان قبلۀ مسلمانان، مي­خواهند باعث تخريب آن شوند. [12]
در ردّ تفاسيري که طبري ارائه کرده، همچنانکه برخي از مفسران نيز اشاره دارند، [13] بايد گفت: هر چند بخت نصّر (630 ـ 562 ق.م.) و بعد از وي روميان هيکل سليمان و شهر بيت المقدس را تخريب کردند، مسيحيان نمي‌توانستند در اين امر به بخت نصّر مساعدت نمايند، صرفاً به همين دليل ساده که وي قريب به شش قرن قبل از ميلاد مسيح مي‌زيست. در تخريب هيکل و شهر بيت المقدس به دست روميان در سال 70 ميلادي نيز مسيحيان نمي‌توانستند نقشي داشته باشند؛ چون در اين زمان تعداد و قدرت آنان قابل ملاحظه نبود. هرچند که نظر ابن زيد از نظر شناخت کلي مصداق (مشرکين مکه و مسجدالحرام) با نظر ما مطابق است، ولي منع مورد نظر نمي‌توانسته مربوط به عمرۀ حديبيه باشد که قريب به پنج سال بعد از نزول سورۀ بقره واقع گرديد.
پس ناگزير بايد گفت اگرچه مفاد آيه عموميت دارد [14] و ناظر بر مسجد يا مساجد خاصي نيست، اما با توجه به شرايط حاکم آن زمان، آية شريفه اشاره به قريش دارد که تا زمان عمرة القضاء در سال هفتم هجرت و نزديک به هفت سال مسلمانان را از عمره و حج باز مي‌داشتند. برخي از مفسران نيز همين نظر را تا حدّي تأييد کرده‌اند. [15] طبرسي ضمن نقل همين مطلب از امام صادق7 و تأييد همين تفسير، توجيهات طبري دربارة قريش را رد مي‌کند و مي‌گويد:
علاوه بر تخريب معنوي مسجد الحرام، آن­ها برخي از مساجد ساخته شده به دست اصحاب پيامبر در مکّه را به­طور فيزيکي منهدم کرده بودند. [16]
به نظر مي‌رسد عبارت (أُولئِكَ ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إِلاَّ خائِفينَ) نيز تأييدي است بر همين تفسير؛ زيرا اشاره به اين حقيقت دارد که براي مسلمانان دخول در مکه و مساجد آن، بدون خوف و ترس جان، امکان نداشت و آيه مي‌خواهد بگويد آن مشرکان که مردم را از ذکر خدا در مساجد منع مي‌کنند ظالم هستند و آنهايندکه نبايد بدون خوف و لرز وارد مساجد الله شوند (اولئک، براي تأکيد ضمير آمده است). چنانکه بعد از نزول سورۀ برائت، همين وضعيت براي آن­ها پيش آمد و از دخول در حرم منع شدند.[17]

* هفتمين شاهد ]قرآني[:

آية 217 سورة بقره، يکي ديگر از دلايل اثبات مدعاي اين مقاله است:
( يسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فيهِ قُلْ قِتالٌ فيهِ كَبيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتَّي يَرُدُّوكُمْ عَنْ دينِكُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ ) . (217)
«از تو دربارة جنگ در ماه حرام (رجب، شوال، ذي قعده و ذي حجه) مي‌پرسند (چون عده‌اي از سپاهيان اسلام به اشتباه در آن ماه جنگيده بودند)، بگو: هر نوع جنگي در آن (گناهي) بزرگ است، ولي هر نوع جلوگيري از راه خدا (از اسلام آوردن مردم) و كافر شدن به او و (منع مردم از) مسجد الحرام و بيرون كردن اهلش از آن، (گناه اين اموري كه كفار انجام مي‏دهند) در نزد خداوند بزرگتر (از جنگ در ماه حرام) است و فتنه (شرك و آزار مسلمين) از كشتار بزرگتر است! و همواره (مشركان) با شما خواهند جنگيد تا اگر بتوانند شما را از دينتان بازگردانند و هركه از شما از دينش برگردد و در حال كفر بميرد، چنين كساني عمل‏هاي نيكشان در دنيا و آخرت تباه مي­‏شود (در دنيا نيز ذكر خير و دعا و ترحّم مردم به واسطة آثار نيكشان تبديل به عكس مي ‏شود) و آن­ها اهل آتش­‏اند و در آنجا جاودان­اند.»
خداوند در اين آيه، ضمن ناروا دانستن جنگ و کشتار در ماه­هاي حرام، مي‌فرمايد: قريش مرتکب جنايت­هايي شده‌اند که از جنگ و خونريزي به­طور عموم و بلکه در ماه حرام نيز بدتر است. آن جنايت­ها عبارت­اند از:
1. صدّ و مانع ايجاد کردن در راه خدا
2. کفر ورزيدن به پروردگار
3. باز داشتن مردم از مسجد الحرام
4. بيرون کردن مکّيان از شهري­که خداوند براي همه جاي امن قرار داده است.
قرآن کريم مجموع اين اعمال را «فتنه» مي‌نامد و به طور تلويح، گشودن راه مسجد الحرام را يکي از اهداف مهم جهاد عليه مشرکان مکّه قرار داده است.
همانطورکه پيش­تر نيز اشاره شد، پرسشي­که در آيه مطرح است، دربارة کشته شدن عمروبن حضرمي به­وسيلة يکي از مسلمانان در حين سريۀ عبدالله بن جحش به نخله (ميا مکّه و طائف) است. [18] به­روايت عروه، همين­که پيامبر9 از «غزوة» سفوان يا بدر اولي ـ که در اصل تعقيب کرز بن جابر فهري بود ـ برگشت، ابن جحش را با 8 نفر از مهاجران به نخله فرستاد. [19] روزي که اين برخورد به وجود آمد، آغاز ماه براي همراهان ابن جحش مشتبه گرديد و معلوم نبود که آخرين شب جمادي الثاني است يا اوّلين شب از ماه رجب؟ تفاصيل اين واقعه در کتب سيره، مغازي و تفسير آمده است.
اما مفسّران عبارت «صدّ عن المسجد الحرام» را چگونه معني کرده‌اند؟ بيشتر آنان توجّه را به مسألة جواز قتال در ماه حرام و رويداد سريۀ عبدالله بن جحش معطوف کرده‌اند و نيز به برخي از مسائل نحوي ذوقي مربوط به عبارات آيه و يا به مسألة منسوخ بودن يا نبودن آن پرداخته­اند؛ وتوجه چنداني به واقعيت مهم سياسي و شرعي، که عبارت «صد عن مسجد الحرام» از آن حکايت مي‌کند ندارند؛ [20] مثلاً طبري در بيان اين عبارت مطلبي افزون بر آنچه که در آيه آمده، ندارد. [21] ديگران به توضيحات مختصر بسنده نموده‌اند؛ مانند:
ـ «وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ، أي: و صدّ عن المسجد الحرام». [22]
ـ «أي: و صدّ عن سبيل اللّه وعن المسجد الحرام‏»، [23]
ـ «صَدّ أي و صدّ المسجد الحرام عن الطائفين و العاكفين و الركّع السجود»، [24]
ـ «وَ صدّ أيضاً عن طواف الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الذي قد حرم اللّه الصدّ و الاعراض عنه». [25]
عده­اي ديگر مطلب را روشن­تر نموده، به­ اجمال گفته‌اند: «أي منع المسلمين عن دخول مكة و زيارة بيت اللّه» ،[26]«منع الناس عن مكّة»، [27] «و منعهم المسلمين عن المسجد الحرام في الحج و العمرة» ،[28] «و صدّهم للمسلمين عن المسجد الحرام في الحج و العمرة و الصلاة فيه» ،[29] «وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ، لأنّ المشركين صدّوا المسلمين عنه» ،[30] «و صدّ أيضاً عن دخول [الْمَسْجِدِ الْحَرامِ‏] و زيارة بيت اللّه» ،[31] «و الصدّ عن المسجد الحرام هو مثل عمل قريش و المشركين حين منعوا النبيّ 9 و المؤمنين معه عن زيارة بيت اللّه الحرام و عن دخول مكة» [32] «وَ صدّ المؤمنين عن دخول الْمَسْجِدِ الْحَرامِ و منعهم من الطواف به» ،[33]
برخي «صدّ عن المسجد الحرام» را مربوط به سال حديبيه دانسته‌اند، گويا قبل از آن «صدي» وجود نداشته است. [34] مقاتل هم چنين مي‌نمايد که «صدّ» مسلمانان از مسجد الحرام را همان اخراج مهاجران مي­داند. [35] برخي نيز، مانند ابن عربي، «مسجد الحرام» را معطوف به «کفر» دانسته­اند، جايي براي مطرح شدن «صد عن المسجد الحرام» نگذاشته‌اند. [36] فراء در قولي که کمتر کسي آن­را قبول داشته، «مسجد الحرام» را معطوف به «قتال» مي­داند و به­اين صورت موضوع «صدّ» را از بحث آيه خارج مي­کند. [37]
به نظر مي‌رسد عدم توجه کافي به موضوع بسته بودن راه عمره و حج در سال­هاي قبل از حديبيه از سوي اکثر مفسران و مورّخان اسلامي باعث اين شده است که ما درک صحيحي از سياست پيامبر9 و اهداف جنگ با قريش نداشته باشيم و در نتيجه علل جنگ را در حوادث جزئي بجوييم و نتوانيم تصوير روشني از سياست جنگي پيامبر در قبال قريش داشته باشيم.

زمان نزول سورة انفال

سورة انفال بعد از جنگ بدر نازل گرديد؛ جنگي که در آن بسياري از سران قريش، مانند ابوجهل، امية بن خلف، عتبة بن ربيعه و نزديکان آن­ها به هلاکت رسيدند. ولي اين شکست باعث برافروخته‌تر شدن آتش کينة مشرکان قريش نسبت به اسلام و پيامبر گرديد و يهود مدينه نيز به اين آتش دامن مي‌زدند، [38] درحالي­که قرآن، بعد از آن همه جنايت­ها و خيانت­ها، راه آشتي، صلح و گذشت را براي مکّيان باز مي‌گذارد:
( قُلْ لِلَّذينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ وَ إِنْ يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الأَوَّلينَ ) .[39]
به كساني كه كافر شدند بگو: اگر باز ايستند، آنان را آنچه گذشته بخشوده و آمرزيده مي‏شود و اگر [به روش خود و جنگ و فتنه انگيزي] بازگردند پس همان روش و نهاد است كه بر پيشينيان گذشت.
( وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَي اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ ) .[40]
و اگر به صلح و آشتي گراييدند، تو نيز به آن بگراي و بر خدا توكل كن، كه اوست شنوا و دانا.
ولي روحية استکباري قريش به آن­ها اجازه نمي‌داد که به اين زودي و سادگي راه آشتي را بپذيرند. نفرات سپاه مکي در جنگ­هاي بدر، اُحُد و خندق به­ترتيب حدود يک هزار، سه هزار و ده هزار[41] نفر بوده است. خندق آخرين کوشش مکّه و اعراب براي نابودي اسلام بود. نافرجام ماندن اين عمليات بزرگ، کمر همت آنان را شکست و راه را براي صلح حديبيه آماده ساخت.

* هشتمين شاهد ]قرآني[:

( وَ ما لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ ما كانُوا أَوْلِياءَهُ إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (34) وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلاَّ مُكاءً وَ تَصْدِيَةً فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ ) . (35)
«چرا خداوند آن­ها را مجازات نكند، با اين­كه از (عبادت موحّدان در كنار) مسجد الحرام جلوگيري مي ‏كنند آن­هم در حالي كه سرپرست آن نيستند؟! سرپرست آن، تنها پرهيزگاران­اند ولي بيشتر آن­ها نمي‏دانند. (34) (آنها كه مدّعي­اند ما هم نماز داريم) نمازشان نزد خانة (خدا)، چيزي جز «سوت كشيدن» «كف زدن» نبود. پس بچشيد عذاب (الهي) را به­خاطر كفرتان!» (35)
مفسران در تفسير آية34 و به­خصوص در مصداق «صدّ» که در آن آمده، نيز دچار اختلاف آرا شده­اند. قرار گرفتن آن آيه کنارِ آيات پيشين [42] نيز مشکل آن­ها را مضاعف نموده و ايشان را وادار به سعي براي جمع بين آن دو کرده است. [43]
برخي مي‌گويند: آية 33 متعلق به دورۀ مکي يا به مؤمنان و آية 34 با دورۀ مدينه و يا مشرکين مربوط است. [44] باز گروهي آن­را اشاره به بازداشته شدن پيامبر9 از ورود به مکّه در روز حديبيه مي‌دانند. [45] برخي با توجه به اين­که آيه بعد از بدر نازل شد، عذاب ياد شده را قتل سران مشرک در روز بدر مي­داند «فَعَذَّبَهُمُ اللَّهُ بِالسَّيْفِ يَوْمَ بَدْرٍ فَقُتِلُوا». [46]
با توجه به توضيحاتي که گذشت، در بارة سياست قريش در بستن راه مکّه بر مسلمانان، معناي آية 34 کاملاً روشن است؛ چرا خداوند مشرکان قريش را عذاب نکند (همچنانکه آن­ها را در بدر نيز عذاب کرد) با اين­که مسلمانان را از شرکت در مراسم حج و عمره و عبادت در مسجد الحرام منع مي‌کنند، بي­آنکه سرپرست و متولّي آن باشند؛ چرا که حق سرپرستي و ولايت بر مسجد الحرام، منحصر به انسان­هاي پرهيزگار مي‌باشد (و آنان­اند که چنين حقي را دارند و مي‌توانند مشرکان را از ورود به مسجد الحرام بازدارند).
اين آيه با صراحت، علت درگيري با قريش را روشن مي‌کند که جنگ بر سر حق ولايت بر مسجد الحرام است. آيه نه تنها آشکارا ولايت قريش بر مسجد الحرام را نفي مي‌کند بلکه با همان صراحت حقّ چنين ولايتي را براي پيامبر9 و پرهيزکاران اثبات مي‌نمايد و ادعاي قريش را مردود مي‌شمارد. معلوم است که قريش نمي‌توانستند در برابر چنين اعلاني موضعگيري نکنند و براي اثبات ادعاي خويش پيکار با مسلمانان را ادامه ندهند.

زمان نزول سورة فتح

مانند سوره‌هاي بقره و انفال، در بارۀ زمان نزول سورة فتح نيز غالب مورخان و مفسران اتفاق نظر دارند و آن اين­که اين سوره در راه برگشت از حديبيه به مدينه در سال ششم هجرت نازل شد. [47] پيامبر9 همراه حدود هزار و سيصد تا پانصد نفر [48] در نخستين روز ماه ذي­قعده [49] از مدينه براي عمره راه افتادند. روانه شدن در ماه حرام، همراه نداشتن سلاح جنگي، بستن احرام از ذو الحليفه و تلبيه گويان حرکت نمودن، همراه بردن هفتاد شتر قرباني که علامت گذاري شده بودند و قلاده‌هايي بر گردن آن­ها افکنده بودند، همة اين­ها حاکي از آن بود که پيامبر9 و همراهان وي تنها براي عمره به مکّه آمده‌اند و قصد ديگر ندارند، ولي قريش در ادامة سياست خويش بر ممانعت مسلمانان از مسجد الحرام، از ورود پيامبر به مکّه جلوگيري کردند و بعد از تهديدها و مذاکرات حاضر به صلح شدند. [50]
و بدين طريق، راه ورود به مکّه براي مسلمانان باز شد، ولي براي آن­ها درک اهميت صلح حديبيه مشکل بود و از مفاد آن به­شدت ناراحت بودند، اما بالآخره به دستور پيامبر9 گردن نهاده، سرها را تراشيدند و قرباني‌ها را کشتند. توقف پيامبر9 در حديبيه 19 روز بود و در ذي حجه به مدينه مراجعت کرد.

* نهمين شاهد ]قرآني[:

در هرجاي قرآن اگر يادي از «صدّ عن المسجد الحرام» آمده، بيشتر مفسّران و مورّخان، آن­را اشاره به حديبيه مي‌دانند و گاهي نيز اشاره به سال­هاي بعد از بعثت و قبل از هجرت در مکه دارند، ليکن حقيقت اين است که آنچه در حديبيه پيش آمد، ادامة جريان شش سالة بعد از هجرت بود و در حديبيه آن ممنوعيت و سدّ شش ساله شکسته شد. صلح حديبيه باعث شد راه مکّه براي مسلمانان باز شود و همين صلح مقدمه‌اي براي فتح مکّه در سال هشتم گرديد. به همين جهت قرآن کريم آن­را «فتح» در مقابل «صدّ» ناميد؛ فتحي که مقدمه‌اي براي برقراري ولايت مسلمين بر حرم خدا گرديد:
( إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبيناً ). [51]
«حقا كه ما فتحي نمايان براي تو پيش آورديم.»
صلح حديبيه، بزرگترين فتح پيامبرخدا9 بود؛ زيرا به نتيجه­اي منجر شدکه هدف اصلي جهاد پيامبر9 عليه مکيان را بدون درگيري و خونريزي تأمين کرد. با توجه به چنين نتيجه­اي، پذيرفتن شرايط صلح ياد شده، که در ديدگاه اصحاب بسيار نامناسب جلوه مي‌کرد و قريش با طرح بعضي از بندهاي آن، تنها در پي حفظ غرور جاهلي خود و ظواهر کار بودند، با سياست پيامبر9 کاملاً سازگار بود.

* دهمين شاهد ]قرآني[:

صلح حديبيه امنيت را به زائران مسلمان مکه برگرداند؛ امنيتي­که از بدو هجرت براي آنان وجود نداشت. بدين جهت است که در اين آيه از سورۀ فتح به امنيت و عدم خوف تأکيد شده است:
«لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنينَ مُحَلِّقينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرينَ لاَ تَخَافُونَ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذَلِكَ فَتْحاً قَريباً». [52]
«خداوند آنچه را به پيامبرش در عالم خواب نشان داد، راست گفت به­طور قطع همة شما به­خواست خدا وارد مسجد الحرام مي شويد در نهايت امنيت و در حالي كه سرهاي خود را تراشيده يا كوتاه كرده‏ايد و از هيچ كس ترس و وحشتي نداريد ولي خداوند چيزهايي را مي‌دانست كه شما نمي­دانستيد (و در اين تأخير حكمتي بود) و قبل از آن، فتح نزديكي (براي شما) قرار داده است.» (27) (ترجمة آيت الله مكارم شيرازي).

* يازدهمين شاهد ]قرآني[:

قرآن کريم سد کردن راه مسجد الحرام را جرمي بزرگ مي­شمارد که موجب مجازات و عذاب سخت الهي است ومي­فرمايد: اگر نبود به­خاطر اختلاط مؤمنان و کافران در جميعت مکه، کفار آن شهر را که راه زائران را سد کرده و باعث نرسيدن قرباني‌ها به جايگاه قرباني شده بودند به­دست مسلمانان مورد عذاب قرار مي‌داد.
( هُمُ الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ الْهَدْيَ مَعْكُوفاً أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ فَتُصيبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ لِيُدْخِلَ اللَّهُ في رَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَليماً ).[53]
«آنها هستند كساني كه كفر ورزيدند و شما را از (زيارت) مسجد الحرام بازداشتند و نيز قربانيِ (شما) را منع كردند از اين­كه به محلّ خود (مكّه يا منا) برسد و اگر نه اين بود كه مردان و زنان مؤمني را كه نمي شناختيد (و مخلوط با كفار مكه بودند) زير پاي گذاريد و از اين راه، ناآگاهانه گزند و ناخوشايندي (و ديه‏هايي) به شما برسد (شما را از جنگ با آن­ها باز نمي‌داشت و چنين كرد) تا كساني را كه مي ‏خواهد (شما و مسلمين مخلوط با كفّار را) در رحمت خود داخل كند و اگر آن­ها (از مسلمان­ها) جدا بودند بي‌ترديد كساني از آنان را كه كفر ورزيدند، به عذاب دردناكي عذاب مي ‏كرديم.» (ترجمة آيت الله مشکيني).
از مفاد آيه روشن است که اگر بستن راه زائران بيت الله در عمرة حديبيه علّت موجهي براي قتال با مشرکان و عذاب سخت الهي باشد، اصل آن سياست نيز که سال­ها پيش آغاز شده بود، مي‌توانست علت موجهي براي جهاد عليه مشرکان مکه باشد، هر چند که در زمينة نظامي نيز اين قريش بودند که سياست تهاجم و تجاوز را پيش گرفتند و پيامبر خدا9 موضع دفاعي و آشتي جويانه­اي را در قبال آن­ها اتخاذ نمودند.

* دوازدهمين شاهد ]قرآني[:

آخرين شاهد قرآني، متعلق است به سورۀ مائده؛ سوره­اي که طبق روايات فريقين آخرين سورۀ قرآن است؛[54] چنانچه نزول آن را در اواخر سال دهم هجرت بدانيم، سوره متعلق است به زماني که اکثر مناطق عربستان و قبايل عرب به اسلام روي آورده و آثار و مظاهر علني شرک و بت پرستي رو به استيصال بود. از زمان برگشت پيامبر9 از تبوک، در رمضان سال نهم، مسلمانان شاهد ورود پي در پي وفود سران قبايل عرب در مدينه بودند و ديگر هيچ نيرويي آن­ها را از داخل شبه جزيره تهديد نمي‌کرد. در چنين موقعيتي، وقتي پيامبرخدا9 قصد خويش را براي حج اعلام کردند و اهالي مدينه و اطراف و باديه نشينان براي انجام فريضۀ حج در کنار پيامبر9 آماده مي‌شدند، سورۀ مائده آن­ها را از آداب و احکامي که بايد در طول سفر رعايت کنند، آگاه مي­کند و ايشان را از اقدامات و حرکاتي، به­قصد تصفيه حساب­هاي گذشته و خالي کردن کينه­هاي پيشين بر حذر مي‌دارد:
( يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاَ تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَلاَ الشَّهْرَالْحَرامَ وَلاَ الْهَدْيَ وَلاَ الْقَلائِدَ وَلاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ­الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ­تَعْتَدُوا وَتَعاوَنُوا عَلَي­الْبِرِّ وَ التَّقْوي وَلاَ تَعاوَنُوا عَلَي الإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعِقابِ ).[55]
«اي كساني كه ايمان آورده­ايد، حرمت نشانه‏هاي (توحيد وپرستش) خدا (مانند اعمال حج و عمره و مكان­هاي آن عبادات) و حرمت ماه­هاي حرام (كه رجب و ذي­قعده و ذيحجه و محرّم است) و حرمت قرباني بي‏نشان و قرباني قلاده در گردن و حرمت قاصدان بيت الحرام را كه فضل و خشنوديي از پروردگارشان را مي‌طلبند نشكنيد و چون از احرام در آمديد مي­توانيد شكار كنيد و عداوت گروهي بدين جهت كه شما را از مسجد الحرام بازداشتند شما را وادار نكند كه (بر حقوق آن­ها) تجاوز كنيد و در هر كار خير و تقوا يكديگر را ياري دهيد و بر گناه و تجاوز همكاري نكنيد و از خدا پروا نماييد، كه همانا خداوند سخت كيفر است.» (ترجمة آيت الله مشكيني)
هفت سال سدّ راه حج و عمره، براي مسلمانان امري بسيار ناراحت کننده بود و حتي بيش از تهاجم­ها، تجاوزها، اهانت­ها و اذيت‌هايي­که از مشرکين مکه به آن­ها رسيده بود، در دل­ها باعث خشم وکينه شده بود. لذا قرآن کريم در منع مسلمانان از تجاوز احتمالي نسبت به اهل مکه تنها به همين موضوع؛ يعني «صدّ عن المسجد الحرام» اشاره نموده است.

حج در اسلام

هر چند در برخي سوره‌هاي مکي، به شهر مکه به­عنوان شهري مقدس [56] و جاي امن[57] و به کعبه و مسجد الحرام به عنوان مکاني مقدس، [58] خانۀ خداوند [59] و خانه‌اي آباد [60] اشاراتي شده است، ولي در اين مرحله از تاريخ اسلام که کعبه هنوز قبلۀ مسلمين قرار نگرفته بود، سخني از حج و عمره و مراسم آن به ميان نيامده است. به نظر مي‌رسد همين اشارات مختصر نيز باعث برانگيخته شدن حساسيت قريش نسبت به عزائم اسلام دربارة شهر مکه و نقش مسجد الحرام در دين يکتاپرستي که پيامبر9 مبلغ آن بود، شده باشد. از اين لحاظ پيام آيه‌اي از سورۀ جن که سورۀ مکي است، قابل توجه است:
( وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً ).[61]
اين آية کريمه آشکارا مشرکان را از عبادت بتان در «مساجد» منع مي‌کند [62] و مسجد الحرام در آن زمان تنها مصداق «مسجد» در شبه جزيرة عرب بود. صرف نظر از اين­که سران قريش، اسلام را تهديدي بر بت‌پرستي خود به­حساب مي‌آوردند، هرگونه تقديس و ادعايي نسبت به کعبه و مسجد الحرام از سوي پيامبر9 را خطري براي موقعيت خود به عنوان متوليان بيت الله و سروران اعراب تلقّي مي‌نمودند. شايد همين احساس خطر باعث مي‌شد که آنان از حضور مسلمانان در آن مسجد و خواندن نماز در آن، به شدت جلوگيري کنند.
ممکن است براي پرهيز از تشديد همين حساسيت‌هاي قريش نسبت به اين امر بود که در ابتدا بيت‌المقدس به­جاي کعبه به­عنوان قبلۀ مسلمانان تشريع گرديد و نيز از سخن راندن دربارة مشروعيت حج و عمره در اسلام در سوره‌هاي مکي پرهيز شده است.
اما با هجرت پيامبر خدا9 به مدينه اوضاع دگرگون گشت و مسلمانان از فشار و مظالم روزانة قريش ايمن شدند. در واقع سورۀ حج که با آياتي با مضامين و محتواي آشناي مکي آغاز و دنبال مي‌شود و به يکباره با جهت‌گيري جديد، رنگي مدني به خود مي‌گيرد، وضعيتِ محيط جديد را مي‌نماياند و از اين حيث منعکس کنندة همان دگرگوني اوضاع است که با هجرت پيامبر9 پيش آمد.
پرداختن به موضوع حج در اسلام (و نيز بياناتي دربارة مقام کعبه در اسلام، بناي آن به وسيلة ابراهيم7 ، تغيير قبله از بيت المقدس به کعبه و طرح حق ولايت بر مسجد الحرام، از موضوعاتي هستندکه به نوعي با اين موضوع‌مرتبط مي­باشند) با سورۀ حج آغاز مي‌شود و با سورۀ مائده خاتمه مي‌يابد. بر اساس ترتيبي که در اين مقاله براي سوره‌هاي مربوط مدني قائل شده‌ايم، ترتيب زماني آيات حج از اين قرار است:
1. آيات 37ـ 25 از سورة حج، [63] اين آيات در ضمن تهديد کفار قريش به جهت بستن راه مسجد الحرام، به سوابق تشريع حج مي‌پردازد و به برخي از شعائر اساسي آن، مانند هَدي، نحر، طواف، احلال، احرام و ذکر خدا اشاره مي‌کند. همچنين نخستين آياتي است که در آن، از حج ابراهيمي سخن رفته و ضمناً اشارتي به امضاي آن در اسلام آمده است. نزول آن بعد از هجرت، و همزمان با اذن جهاد؛ يعني قبل از اوايل رمضان سال نخست هجري و پيش از نزول سورۀ بقره مي‌باشد.
2 . آيات 128 ـ 125 از سورة بقره، [64] ضمن اشاره به کعبه در اين آيات، به­عنوان «مَثابَةً لِلنَّاس‏» ،[65] باز هم سخن از بناي کعبه به­دست ابراهيم و اسماعيل8 آمده است.
3 . آيات 150 ـ 142 از سورۀ بقره، [66] آيات ياد شده، دربارة تغيير قبله، در نيمة شعبان سال دوم هجري است و آيات بعد سوره، متعلّق است به بازۀ زماني 15 شعبان سال دوم هجري و جنگ بدر در 17 رمضان.
4. آية 158 سورة بقره، [67] آيه در بارة جواز سعي ميان صفا و مروه به­عنوان جزئي از مراسم حج و عمره است.
5. آية 189 سورة بقره، [68] آيه در ضمن بيان اهميتِ ماه نو براي تعيين تقويم طبيعي و نقش آن در نظام زندگي، اشاره‌اي به حج دارد که اهميت آن را نمايان مي‌سازد.
6 . آيات 200 ـ 196 و نيز 203 از سورۀ بقره، [69] در اين آيات، ضمن اعلام وجوب حج و عمره، دربارۀ احکام و آداب حج به تفصيل سخن به ميان آمده است.
7. آيات 35 ـ 34 سورۀ انفال، [70] ضمن اشاره به سد راه مکه به­وسيلة قريش و سزاوار عذاب بودن آنان، سخن از نفي حق حاکميت آن­ها بر مسجد الحرام و اثبات ولايت مسلمين بر آن، به ميان آورده است. نزول اين آيات، متعلّق به زمان بعد از غزوۀ بدر در رمضان سال دوم است.
8 . آيات 97 ـ 96 از سورة آل عمران، [71] در اين آيات، بار ديگر و با تأکيد بيشتر، سخن از وجوب حج ـ با ذکر شرط استطاعت ـ به ميان آمده است. نزول نيمة دوم سورۀ آل عمران بعد از جنگ اُحد، در شوال سال سوم بوده است.
9. آيات 27 ـ 25 از سورۀ فتح، [72] فرازي از داستان حديبيه، مسدود نمودن راه زائران خانۀ خدا از سوي قريش و رؤياي پيامبر9 را بيان مي‌کند. نزول سوره، بعد از حديبيه در ذي­قعدة سال ششم بود.
10. آية 3 سورۀ توبه، 3 در اعلام برائت از مشرکين و اعلام جهاد عليه آن­ها، با ذکر مهلت چهار ماه. زمان نزول آيه و آيات بعد متعلق است به بازۀ زماني شوال و ذي­حجة سال نهم.
11. آيات 19 ـ 18 از سورة توبه، [73] در نفي نقش مشرکان در اعمار مساجد و بي‌ارزش بودن خدمات آن­ها در نگهداري حرم و سقايت حجاج در برابر ايمان به توحيد و معاد.
12. آية 28 سورۀ توبه ، [74] در منع مشرکان از ورود به مسجد الحرام بعد از حج سال نهم.
13. آية 2 از سورۀ مائده، [75] اين آيه، با بخشي از آية پيشين، به تقدس شعائر حج، حرمت تعرض به زائران خانۀ خدا و حرمت صيد در حالت احرام مي‌پردازد. نزول سوره به اواخر سال دهم هجري بازمي‌گردد.
14. آيات 97 ـ 95 از سورۀ مائده، [76] در تأکيد بر حرمت صيد براي محرِم.
باتوجه به توضيحات بالا و نيز استدلالي­که پيش­تر ارائه شد، نکات زير را مي‌توان برشمرد:
1. اصل مشروعيت حج وعمره هيچ­گاه ميان مسلمانان مورد ترديد نبود؛ زيرا تنها اشکالي که انصار داشتند مربوط به­سعي ميان صفا و مروه بود [77] که آية 158 سورة بقره به­آن­ پرداخته­است.
2. از نظر تاريخي، بعد از هجرت، فريضة حج در شرايطي مطرح گرديد که راه مکه براي مسلمانان مسدود بود و در عمل، امکان عمره يا حج براي مسلمانان وجود نداشت. حج با اهميتي­که به عنوان رکني از ارکان اسلام دارد، نمي‌توانست به مدت طولاني در قرآن مسکوت بماند؛ لذا با وجود عدم امکان انجام اعمال حج و عمره، مشروعيت و وجوب آن مورد امضا و تأکيد قرار گرفت؛ بلکه در کنار امضاي اين سنت ديرينه و بيان سوابق تشريع، مناسک و احکام آن نيز در چندين مرحله در سوره‌هاي حج، بقره و آل عمران بيان گرديد.
3. اينکه مفسران، نزول بخشي از آيات حج در سوره‌هاي حج و بقره را مربوط به جريان حديبيه يا سالهاي بعد دانسته‌اند، [78] ظاهرا بايد آنرا از باب ظهور مصداق بعد از نزول آيه بدانيم، نه از موارد اسباب نزول.
4 . توالي و درهم بودن آيات حج و جهاد در سوره‌هاي حج و بقره، نشان دهندۀ نوعي قرابت ميان آن دو موضوع در شرايط آن زمان است. از نظر قريش نيز موضوع حج مسلمانان براي سيادت آن­ها و سلطه بر مسجد الحرام، که لازمۀ آن سيادت بود، تهديد جدّي به حساب مي‌آمد. تنها بعد از شکست عمليات نظامي‌شان در جنگ­هاي بدر، اُحد و احزاب بود که آن­ها مجبور شدند در حديبيه حق مسلمانان را به رسميت شناخته به آن تن دهند.
همة مذاهب اسلامي معتقد به وجوب حج به عنوان يکي از ارکان اسلام [79] مي‌باشند و روايات زيادي دربارة اهميت آن در منابع حديث شيعه [80] و اهل تسنن آمده است، اما دربارة اين­که حج چه زماني واجب گرديد و آيا فريضۀ آن فوري است يا با تراخي، اختلاف ميان فقها وجود دارد.
تمام علماي اماميه [81] و حنبلي و بيشتر فقهاي مالکي و حنفي و برخي از شافعيه اعتقاد به فوري بودن وجوب حج‌دارند ولي شافعي [82] و گروهي قائل به جواز تأخير آن از نخستين سال استطاعت مي‌باشند. شافعي‌ها در استدلال خود به دلايلي [83] از جمله مکي بودن سورۀ حج، حديثي دربارة وفد ضمام بن ثعلبه که به روايتي در رجب سال پنجم به حضور پيامبر9 رسيد و سؤالاتي دربارة ارکان اسلام؛ از جمله حج نمود و تشريع فريضۀ حج در سال پنجم يا ششم و تأخير آن تا سال دهم از سوي پيامبر9 ، و به خصوص به تأخير انداختن حج از جانب آن حضرت9 بعد از فتح مکه در سال هشتم و نيز پس از برگشت از تبوک در رمضان سال نهم، استناد مي‌کنند.
طرفداران فوري بودن حج، معتقدند فريضۀ حج در سال نهم هجرت با نزول آية ( وَ لِلَّهِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبيلاً) [84] تشريع گرديد و پيامبرخدا9 نيز آن را بدون تأخير انجام داده است. آن­ها آيۀ (وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ...) را که گفته مي‌شود نخستين آيه دربارة حج است، مربوط به حديبيه و خطاب به کساني مي­دانند که اعمال عمره را آغاز کرده ولي به اتمام نرسانده‌اند. به نظر ايشان، آيه بر وجوب آغاز و مبادرت به حج يا عمره دلالت نمي‌کند. [85] وفد ضمام بن ثعلبة سعدي را نيز متعلق به سال نهم،که به «عام الوفود» شهرت يافته، مي‌دانند. درپاسخ اشکالي­که: چرا پيامبر9 حج را در همان سال نهم انجام نداد؟ مي­گويند در آن سال مشرکان در مراسم حج با مسلمانان آميخته بودند و عده­اي از آنان به حالت عريان طواف مي‌کردند و پيامبر9 به همين علت از شرکت در حج آن سال کراهت داشت. بعد از ممانعت ورود آنها به مسجد الحرام اين مانع برطرف گرديد و لذا پيامبر9 در سال دهم در معيت اصحاب و زنان عازم حجة الوداع گرديد. برخي از مفسّران دليل ديگري براي عدم شرکت پيامبر9 در حج سال نهم آورده‌اند که متعلّق است به رسم «نسيء». گويند در اثر اعمال نسيء و اخلال در تقويم بر اساس سنت جاهلي، روز حج در سال نهم با دهم ذي­قعده مطابقت داشت[86] ولي با برطرف شدن اين اشکال در سال بعد، تقويم به­حالت صحيح خود برگشت و روز حج در تاريخ واقعي خود مطابق با دهم ذي­حجه قرار گرفت.[87]
با صرف نظر از بحث فقهي دربارۀ لزوم فور يا جواز تأخير در انجام فريضۀ حج و عمره، بايد گفت دلايلي که هر دو طرف قضيه ارائه کرده‌اند، مبتني بر درک صحيح از وضعيت آن زمان و سياست و اهداف پيامبر9 نيست؛ زيرا:
اولاً ـ اصل حج و عمره در ميان اصحاب، هيچ­گاه مورد ترديد نبود. به نظر مي‌رسد بسياري از انصار و مهاجر، پيش از هجرت، با ساير اعراب حج و عمره انجام داده بودند؛ چنانکه از حضور انصار در بيعت‌هاي عقبه مي‌توان به اين موضوع پي برد. شايد بر همين اساس در منابع اهل سنت آمده است که پيامبر9 پيش از هجرت، حج را دو بار انجام داد، [88] اگرچه روايات شيعه حاکي از آن است که حضرت9 ده يا بيست بار در مراسم حج قبل از هجرت شرکت نموده‌اند. [89] و بسيار طبيعي است که در دورۀ پنجاه و سه سالۀ اقامت در مکه، ايشان مکرر و ده‌ها بار در مراسم حج شرکت کرده باشد. [90]
پس از هجرت، راه مکه مسدود شد و تا هفت سال، امکان انجام حج يا عمره براي مسلمانان وجود نداشت. مراسم عمره و حج، تنها سنت باقي­مانده از شرع ابراهيمي بود و مشرکان نيز به آن و حريم مکه و ماه­هاي حرام، که براي امنيت زائران تشريع شده بود، احترام مي­کردند. قريش در برخورد با اسلام، آن سنت ديرينۀ عرب را نقض کردند و مسلمانان را سال­ها از دسترسي به مسجد الحرام بازداشتند.
با ناديده گرفتن اين واقعيت تاريخي و با اعتقاد به اين­که آيات مربوط به وجوب حج و عمره متعلّق به سال­هاي ششم يا نهم هجرت است، ما نمي‌توانيم به درستي مفاد و جايگاه تاريخي آيات «صدّ» را درک کنيم و نمي‌توانيم به تصوير درستي از ترتيب نزول بعضي سوره‌ها و حتي از ترتيب نزول آيات در برخي سوره‌ها دست يابيم. [91] همچنين قادر نخواهيم بود که به اهميت حج در تاريخ اسلام و نقش آن در سياست پيامبر9 نسبت به قريش و ارتباط آن با سياست تهاجمي قريش نسبت به اسلام و مسلمانان و تهديدهايي که آنان از اين ناحيه براي سيادت خويش احساس مي‌نمودند، پي ببريم.
اصل حفظ حرمت کعبه و حرم مکه، به عنوان حرم امن الهي، داراي نخستين اولويت در سياست پيامبرخدا9 نسبت به قريش بود و ايشان از جنگ و خونريزي در مکه، در هر وضعيتي به شدت احتراز مي‌کرد. با وجود جنگ افروزي‌هاي مکرر قريش عليه مسلمانان، وي هيچ­گاه حاضر نشد عمليات تهاجمي عليه مکه صورت دهد و اوّلين­بارکه به سراغ مکيان رفت در زي زائري در لباس احرام بود، تلبيه­گويان و عاري از سلاح جنگي.
اوّلين سفر وي به مکه براي عمره بود، چون اگر براي حج مي‌رفت حضور حاجيان مسلمان در شرايط خطيري که در سال ششم وجود داشت، به احتمال قريب به يقين موجب آشفته‌تر شدن اوضاع مي‌شد. لذا وي، که از ايجاد درگيري در حرم و ناآرام شدن مراسم حج به­شدت پرهيز داشت، زمان عمره را براي گشودن راه مسجد الحرام انتخاب کرد. اين سياست پرهيز از برخورد و خشونت در حرم از يک طرف و تحصيل نمودن مقصود اصلي­که گشودن راه مکه بود، از طرف ديگر، وي را وادار نمود شرايط قريش را براي صلح بپذيرد.
در حين فتح مکه نيز وي تمام سعي خود را به کار برد تا آن مرحلۀ خطير نيز بدون جنگ و با حد اقلّ خشونت به پايان برسد و با عفو وگذشت از دشمنان ديرين صحنه‌هايي در حافظۀ تاريخ ثبت نمود که جهان نظير آن­را به ياد ندارد. وي دو بار عمره را در ايام فتح انجام داد؛ يک بار به محض ورود به مکه و بار ديگر هنگام بازگشت از جِعرانه، ولي در آن هنگام که هنوز اهالي مکه از «شوک» شکست و سقوط شهر بيرون نيامده بودند و پيکار شرک و توحيد، تعصب جاهلي و تمايل به اسلام در باطن مردم هنوز جاري بود، وي حضور خود را در مراسم حج آن سال مناسب نديد و اين به لحاظ وضعيت ناسازگار و جوّ پر تنش حاکم بود و به جهت فاصله‌اي که اين وضع با فضاي مطلوب داشت.
وي مي‌خواست با تعليم عملي آداب و احکام حج، صحنه‌اي زيبا بيافريندکه از لوث مظاهر شرک و مراسم جاهلي و دنياپرستي، کدورت­هاي بين فاتح و مفتوح عاري بوده و نموداري ملموس و گيرا از ايمان به يکتا پرستي، خداجويي و ذکر خدا، همراه با برادري، برابري، همدلي، آشتي، نيکي، امنيت وآرامش همگاني به معرض نمايش بگذاردکه دور از هرگونه شهوت­‌راني، دروغگويي، دشنام، جدال و ستيزه جويي و دوري از هر نوع خشونت و تعدّي، حتي نسبت به جانوران و گياهان و حشرات حرم باشد.
چنين فضايي، نه چند هفته بعد از فتح مکه ميسر بود و نه در جوّ پُر تنش سال نهم که با حضور مشرکان عرب در حج، سورۀ برائت براي آنان قرائت شد و ضمن اعلام ممنوعيت ورود آن­ها به حرم از سال آينده، زنگ اعلان جهاد نيز عليه کافۀ مشرکان (به­استثناي عده‌اي­که هنوز پيماني معتبر با مسلمين داشتند) نواخته شد. به علاوه، چنان­که در سفر بازگشت از تبوک آشکار شده بود، پيامبر9 حتي از ناحية عده‌اي از «اصحاب» نيز براي جان خود ايمن نبود. شرکت حضرت در مراسم حج سال نهم، با افزودن خطرات ناشي از حضور مشرکان، فضاي حج را به­حالت «امنيتي» در مي‌آورد که با ديدگاه و هدف پيامبر9 سازگار نبود.
فتح مکه، پيروزي در حنين، تسليم شدن طائف و ديگر وقايع سال نهم و دهم باعث شد فضاي جديدي به سرعت در شبه جزيرة عرب پديد آيد. تبوک آخرين غزوة پيامبر9 بود. عقب نشيني روميان در برابر لشکر اسلام در تبوک [92] از يک سو و ابلاغ سورة برائت به مشرکان عرب از سوي ديگر، سران قبايل را وادار ساخت دسته دسته راهي مدينه شده، اسلام را بپذيرند. با فراهم شدن فضاي مناسب و آرام براي آموزش مناسک حج در اواخر سال دهم، پيامبرخدا9 ضمن دعوت عموم قبايل عرب براي شرکت در حج، خود نيز همراه اصحاب و زنان عازم مکه گرديد؛ صلي الله عليه و آله.

پی نوشتها:

[1] . بقره : 217 ؛ مائده : 2 ؛ انفال : 34 ؛ حج: 25 ؛ فتح : 25
[2] . تفسير قمي، ج2، ص83
[3] . تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)، ج5 ، ص360-359
[4] . التحرير والتنوير، ج9، ص258
[5] . ر.ک. به: تفسير قمي، ج2، ص83 ؛ التبيان في تفسير القرآن، ج7، ص298 ؛ مجمع البيان، ج7، ص128 ؛ تفسير الكاشف، ج5 ، ص321 ؛ تفسير الميزان، ج14، ص194 ؛ التفسير الحديث، ج6 ، ص35
[6] . مفاتيح الغيب، ج23، ص216 ؛ روح المعاني، ج9، ص132 ؛ البحر المحيط، ج7، ص499 ؛ مسالك الأفهام، ج2، ص287 ؛ تفسير منهج الصادقين، ج6 ، ص139 ؛ تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج5 ، ص75 ؛ المحرّر الوجيز، ج4، ص115 ؛ في ظلال القرآن، ج4، ص2417
[7] . البحر المحيط في التفسير، ج7، ص499
[8] . بر اساس مجموع روایاتی که در این باره در منابع شیعی و سنّی آمده، می‌توان گفت که روز سه شنبه 15 شعبان سال دوم هجری محتمل­ترین تاریخ برای تغییر قبله از بیت المقدس به مسجد الحرام است.
[9] . مانند مردی که در سورة علق به آن اشاره شد: ( أَ رَأَيْتَ الَّذي يَنْهي )‏(9) ( عَبْداً إِذا صَلَّي) (10). از این دسته‌اند تفسير ابن أبي حاتم، ج1، ص210 ؛ احكام القرآن كياهراسي، ج1، ص13
[10] . برخی از مفسران دیگر نیز همین را می‌گویند. ر.ک. به: تفسير القرآن الكريم (شبر)، ص57
[11] . جامع البيان، ج1، صص397 و 398 ؛ تفسير ابن ابي حاتم، ج1، ص210 ؛ بدائع الكلام في تفسير آيات الأحكام، ص199 ؛ التفسير الوسيط، ج1، ص253
[12] . مفاتيح الغيب، ج4، ص11
[13] . بدائع الكلام في تفسير آيات الأحكام، ص199
[14] . به همین جهت برخی از مفسران همان معنای عام را مورد تأکید قرار داده‌وگفته‌اند شامل همة مساجد تا روز قیامت می‌شود. (الجامع لأحكام القرآن، ج2، ص77). برخی نیز پا را فراتر گذاشته گفته‌اند: منظور از مساجد معنای اصطلاحی آن نيست، بلکه مراد همة معابد است که در آن، موحدان، خدا را یاد می‌کنند. (بدائع الكلام في تفسير آيات الأحكام، ص199).
[15] . تفسير قمي، ج1، ص58 ؛ مجمع البيان، ج1، ص361 ؛ البرهان في تفسير القرآن، ج1، ص312 ؛ آيات الأحكام استرآبادي، ج1، ص173 ؛ فقه القرآن، ج1، ص177
[16] . مجمع البيان، ج1، ص361 ؛ التفسير لكتاب الله المنير، ج1، ص142 ؛ تفسير من وحي القرآن، ج2، ص183
[17] . فخر رازی ضمن نقل این تفسیر می‌نویسد: «أن هذا بشارة من اللّه للمسلمين بأنه سيظهرهم علي المسجد الحرام و علي سائر المساجد، و أنه يذل المشركين لهم حتي لا يدخل المسجد الحرام واحد منهم إلا خائفاً يخاف أن يؤخذ فيعاقب، أو يقتل أن لم يسلم، و قد أنجز اللّه صدق هذا الوعد فمنعهم من دخول المسجد الحرام» (مفاتيح الغيب، ج4، ص12 ؛ تفسير ابن كثير، ج1، ص270 ؛ تفسير غرائب القرآن، ج1، ص371 ؛ التفسير الوسيط، ج1، ص254)
[18] . طبری می‌گوید: «و لا خلاف بين أهل التأويل جميعاً أن هذه الآية نزلت علي رسول الله ـ صلّي الله عليه (وآله) و سلّم ـ في سبب قتل ابن الحضرمي و قاتله.» (جامع البيان، ج2، ص202)
[19] . اعزام این گروه که منحصراً متشکل از مهاجران بود، نشانگر آن است که تا ماه جمادی الثانی سال دوم، آیات: 193 ـ 190، 216 و 244 از سورة بقره که حاکی از عمومیت فریضة قتال است، نازل نشده بود.
[20] . کمتر مفسری مانند صاحب «تفسير من وحی القرآن» «صدّ» را معطوف به «کبیر» دانسته است؛ چون در آن صورت مفاد آیه این می‌شود که: گناه اخراج اهل مسجد الحرام از آن، بزرگتر از «کفر بالله» است. (تفسير من وحي القرآن، ج4، ص188)
[21] . جامع البيان في تفسير القرآن، ج2، ص206 ـ 201
[22] . تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج2، ص320
[23] . محاسن التأويل، ج2، ص104
[24] . روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، ج1، ص504
[25] . الفواتح الإلهية و المفاتح الغيبيه، ج1، ص75
[26] . تفسير روح البيان، ج1، ص334
[27] . مراح لبيد لكشف معني القرآن المجيد، ج1، ص73
[28] . المغازي، ج1، ص18 ؛ تفسير المراغي، ج2، ص135
[29] . دلائل النبوة، ج3، ص18 ؛ الجامع لأحكام القرآن، ج3، ص43 ؛ الدر المنثور، ج1، ص251
[30] . التبيان في تفسير القرآن، ج2، ص206 ؛ برخی همین معنی را از «صدّ عن سبیل الله» استنباط کرده‌اند. ابن جوزی می‌گوید: «و في المراد بـ «سبيل اللّه» هاهنا قولان: أحدهما: أنه الحج، لأنّهم صدّوا رسول اللّه ـ صلّي اللّه عليه (وآله) و سلّم ـ عن مكة. قاله ابن عباس و السّديّ عن أشياخه» (زاد المسير في علم التفسير، ج1، ص183)
[31] . مقتنيات الدرر و ملتقطات الثمر، ج2، ص55
[32] . الجديد في تفسير القرآن المجيد، ج1، ص257
[33] . بيان المعاني، ج5 ، ص172
[34] . البحر المديد، ج1، ص244 ؛ كنز العرفان، ج1، ص354 ؛ جلاء الأذهان، ج1، ص270. در جواب اشکالی که آیة مورد نظر چندین سال قبل از حدیبیه نازل شده، فخر رازی پاسخی دارد که زمینه‌ای برای اینگونه اشکال­ها باقی نمی‌گذارد: «و يمكن أن يجاب عنه بأن ما كان في معلوم اللّه تعالي كان كالواقع» (مفاتيح الغيب، ج6 ، ص390)
[35] . وی می­گوید: «وَ صدّ عن الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِخْراج أَهْلِهِ مِنْهُ من عند المسجد الحرام فذلك صدّهم، و ذلك أنّهم أخرجوا النبي ـ صلّي اللّه عليه (و آله) و سلّم ـ و أصحابه من مكة» (تفسير مقاتل بن سليمان، ج1، ص186)
[36] . وی می‌گوید: «فأعلمهم اللّه أن الكفر باللّه و بالمسجد الحرام و هو أن اللّه جعل المسجد للمؤمنين و لعبادتهم إيّاه فيه فجعلوه لأوثانهم و منعوا المسلمين منه فكان ذلك كفرا بالمسجد الحرام» (أحكام القرآن، ج1، ص147)
[37] . وی می‌گوید: «وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ مخفوض بقوله: يسألونك عن القتال و عن المسجد» (معاني القرآن، ج1، ص141)
[38] . صحنه‌ای از روزهای بعد از بدرکه واقدی بیان کرده این کینه را توصیف می‌کند: «چون بني نضير به خيبر رسيدند، حييّ بن اخطب، و كنانة بن ابي الحقيق، و هوذة بن حقيق، و هوذة بن قيس وائلي كه از خاندان بني خطمه و از قبيلة اوس بود، و ابو عامر همراه ده ـ دوازده نفر ديگر به مكه رفتند تا قريش و پيروان آنها را به جنگ پيامبر9 ترغيب و وادار كنند. آن­ها به قريش گفتند: ما با شما خواهيم بود تا محمد را از پا درآوريم. ابو سفيان گفت: آيا فقط انگيزة شما همين است و به اين منظور به مكه آمده‌ايد؟ گفتند: آري، آمده‌ايم تا با شما دربارة دشمني با محمد و جنگ با او هم­پيمان شويم و بر اين كار سوگند بخوريم. ابوسفيان گفت: درود بر شما، خوش آمديد! محبوب­ترين مردم در نظر ما كسي است كه ما را در ستيزه با محمد ياري كند.» (ترجمه مغازي واقدي، ص330)
[39] . انفال : 38
[40] . انفال : 61
[41] . بقول ابن شهر آشوب، تعداد سپاه مشرکان در جنگ احزاب هیجده هزار و به­گفتۀ مسعودی بیست و چهار هزار بوده است. (مناقب، ج1، ص197 ؛ التنبيه و الاشراف، ص216)
[42] . (وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَليمٍ (32)
وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ) (33)
[43] . ما با نظرية مرحوم علامة طباطبايی اتفاق داریم که آیة 34 با آیات قبل ازآن مرتبط نيست. (الميزان في تفسير القرآن، ج9، ص73 ـ 72). کسانی­که آن­ها را مرتبط می‌دانند در تفسیر آیات به زحمت افتاده‌اند. صاحب «تفسیر من وحی القرآن» هرچندکه وی «صد» در این آیه را بدرستی معنی کرده، نمی‌نوانسته است به نتیجه روشن و صریح برسد: «وَ ما لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ. ربما كان هذا التأكيد علي عذاب اللَّه لهم ناشئا من استحقاقهم للعذاب، لولا وجود رسول اللَّه بينهم. و لكن اللَّه يؤخر عذابهم إلي يوم القيامة، فقد صدوا عن المسجد الحرام كل المؤمنين، فهم كانوا يضطهدونهم في مكة، و يمنعون من كانوا خارجها من المجي‏ء إليها للحج و العمرة. و قد فسر البعض العذاب هنا بالقتل الذي نزل بهم في معركة بدر و غيرها، و يؤيد ذلك أن اللَّه عبّر عن القتل بالعذاب في قوله تعالي: قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ [التوبة: 14]، و لكن هذا غير واضح من سياق الآية و اللَّه العالم.» (تفسير من وحي القرآن، ج10، ص377). نیز نک.: مجمع البيان، ج4، ص829 ؛ تفسیر كوثر، ج4، ص364
[44] . تفسير نمونه، ج7، ص156. مانند همیشه، تفصیلی­ترین و مرتب­ترین گزارش آرا در تفسیر آیه از طبری است. (جامع البيان، ج9، صص157 ـ 154).
[45] . تفسير الصافي، ج2، ص298 ؛ تفسير كنز الدقائق، ج5، ص335
[46] . تفسير القمي، ج1، ص277 ؛ البرهان في تفسير القرآن، ج2، ص683
[47] . بیهقی بابی مفصل به این عنوان باز کرده‌است: «باب نزول سورة الفتح مرجعهم من الحديبية و ما ظهر في وعد اللّه جل ثناؤه في تلك السورة من الفتح و المغانم، و دخول المسجد الحرام، و دعاء المحلّقين من الأعراب..الخ.» (دلائل النبوه، ج4، صص 169 ـ154).
ر.ک.به: الطبقات الكبري، ج2، ص80 ؛ أنساب الأشراف، ج1، ص350 ؛ تفسير القمي، ج2، ص314 ؛ أسباب النزول، صص397 و 398 ؛ مجمع البيان، ج9، ص166 ؛ المنتظم، ج3، ص270 ؛ البداية و النهايه، ج4، ص164 ؛ إمتاع الأسماع، ج1، صص299 و 300 ؛ سبل الهدي و الرشاد، ج4، ص9 ؛ تاريخ الخميس، ج2، ص24 النص و الاجتهاد، ج1، ص185 ؛ شرح الشفا، ج1، ص129 ؛ مكاتيب الرسول9 ، ج3، ص97 ؛ الصحيح من سيرة النبي (ط ـ قديم)، ج7، ص125، ج8 ، ص306
[48] . تاريخ الأمم و الملوك، ج2، ص621 ؛ إمتاع الأسماع، ج1، ص276 ؛ جوامع السيرة النبويه، ص164
[49] . أنساب الأشراف، ج1، ص349 ؛ تاريخ الخميس، ج2، ص16 ؛ إمتاع الأسماع، ج1، ص275 (مقریزی می­گوید: «خرج من المدينة يوم الاثنين لهلال ذي القعدة. هذا هو الصحيح، و إليه ذهب الزهري، و قتادة، و موسي بن عقبة، و محمد بن إسحاق، و الواقدي، و اختلف فيه علي عروة بن الزبير، فعنه: خرج رسول اللَّه ـ صلّي اللَّه عليه (وآله) و سلّم ـ إلي الحديبيّة في رمضان، و كانت الحديبيّة في شوال، و عنه أنها كانت في ذي القعدة من سنة ست» ).
[50] . متن صلح­نامه به­روایت واقدی چنین است: «باسمك اللّهمّ، اين پيمان صلحي است كه محمد بن عبد الله و سهيل بن عمرو بسته‌اند و صلح كردند كه جنگ تا ده سال متوقف باشد، و در آن مدت مردم در امان باشند و مزاحم يك ديگر نباشند، و نسبت به يكديگر خيانت نكنند و سرقت و غارتي انجام ندهند، و كاري به يكديگر نداشته باشند، هر كس دوست داشته باشد كه به آيين و پيمان محمد درآيد آزاد باشد و هركس مايل باشد به آيين و پيمان قريش در آيد، آزاد باشد، هركس از قريش­كه بدون اجازة ولي خود پيش محمد بيايد او را برگرداند و اگر كسي از اصحاب محمد به قريش پناهنده شود، او را برنگردانند و محمد امسال را برگردد و سال آينده همراه ياران خود بازگردد و فقط سه روز اقامت كند و هيچ­گونه سلاحي جز همان مقدار كه براي مسافر ضروري است، همراه نياورد و بايد كه شمشيرها در غلاف باشد». ترجمه مغازي واقدي، متن، ص462 برای روایات مختلف از متن این صلحنامه و مصادر آن ر.ک.به: مكاتيب الرسول(ص)، ج3، صص80 ـ 77 ؛ نیز ر.ک.به: الطبقات الكبري، ج2، ص77 ؛ تاريخ طبری، ج2، ص634 ؛ إمتاع الأسماع، ج1، ص295 ؛ السيرة الحلبيه، ج3، ص30 ؛ جوامع السيرة النبويه، ص165
[51] . فتح : 1
[52] . فتح : 27
[53] . فتح : 25
[54] . وجود آیات اکمال دین (مائده : 3 ) و تبلیغ (مائده : 67) در آن سوره و شواهد تاریخی که حاکی از نزول این آیات در روز غدیر (18 ذی حجۀ سال دهم)؛ یعنی قریب به سه ماه قبل از رحلت پیامبر9 ، دلیل محکمی است بر این که سورۀ مائده بعد از سورۀ توبه نازل گردید. چون نزول سورۀ توبه در شوال سال نهم (یعنی در سالی که آن را عام الوفود نامیده‌اند) و بعد از برگشت پیامبر9 از تبوک بوده و قرائت آن در مراسم حج آن سال به وسیلة جناب امیر7 از مسلّمات تاریخ اسلام است.
نیز سیوطی در در المنثور، ج‏2، ص252 چندین منبع برای روایات عایشه و دیگران ذکر می‌کند که حاکی است سورة مائده، آخرین سورة قرآن است و در حجة الوداع بین مکه و مدینه نازل گردید و اینکه چیزی از آن منسوخ نشده است. روایات مشابهی در تفسیر برهان، ج‏2، ص214 از امیر المؤمنین و امام باقر8 آمده، مبنی بر این­که مائده آخرین سوره و دو ـ سه ماه قبل از وفات پیامبر9 نازل شده و این­که نسخی در آن صورت نگرفته است.
مرحوم علاّمه طباطبايی بعد از نقل روایاتی مبنی بر این­که سورۀ نصر آخرین سوره است که بر پیامبر نازل شد، می‌نويسد: «أقول: لعل المراد به أنها آخر سورة نزلت تامة كما قيل» .( تفسير الميزان، ج20، ص216)
مصنفان شیعی تفاسیر آلاء الرحمن (ج‏2، ص144) و المیزان (ج5 ، ص157) و مصنف سنی تفسیر بحر المحيط (ج‏4، ص393) می‌گویند: متّفق علیه است که مائده آخرین سورۀ قرآن است. از تفاسیر و منابع قدیم و جدید که آخرین سوره بودن مائده را تأیید می‌کند، عبارت­اند از: تأويل مشكل القرآن، ص221 ؛ أحكام القرآن (الجصاص)، ج‏4، ص185 ؛ التبيان في تفسير القرآن، ج‏3، ص413 ؛ کشف و البيان، ج‏4، ص93 ؛ معالم التنزيل، ج‏2، ص69 ؛ متشابه القرآن و مختلفه، ج‏2، ص229 ؛ مجمع البيان، ج‏3، ص231 ؛ مفاتيح الغيب، ج‏12، ص452 ؛ الجامع لأحكام القرآن، ج‏3، ص68 ، ج‏6 ، ص30 ؛ نهج البيان، ج‏2، ص190، 253 ؛ زبدة التفاسير، ج‏2، ص207 ؛ تفسير الصافي، ج‏2، ص104 ؛ مسالك الأفهام، ج‏3، ص122 ؛ تفسير المعين، ج‏1، ص324 ؛ تفسير نور الثقلين، ج‏1، ص582 ؛ الوجيز في تفسير القرآن العزيز (عاملی)، ج‏1، ص360 ؛ تفسير كنز الدقائق، ج‏4، ص21 ؛ روح المعاني، ج‏3، ص253 ؛ تفسير بيان السعادة، ج‏2، ص120 ؛ الغدير، ج‏8 ، ص277 ؛ الجديد في تفسير القرآن المجيد، ج‏2، ص425 ؛ الميزان، ج‏20، ص72 ؛ الفرقان، ج‏8 ، ص8 ؛ في ظلال القرآن، ج‏2، ص832 ، ج‏2، ص841 ؛ من هدي القرآن، ج‏2، ص277 ؛ الموسوعة القرآنيه، خصائص السور، ج‏2، ص209 ؛ الموسوعة القرآنيه، ج‏2، ص33 ؛ التحرير و التنوير، ج‏5، ص276 ؛ البیان فی تفسیر القرآن، ص341 ؛ محاسن التأويل، ج‏3، ص134 ؛ مقتنيات الدرر، ج‏4، ص108 ؛ التفسير الوسيط (طنطاوی)، ج‏4، ص10 ؛ تفسير من وحي القرآن، ج‏16، ص60 ؛ التفسير لكتاب الله المنير، ج‏3، ص1 ؛ مواهب الرحمان ، ج‏10، ص249 ؛ التفسير الواضح، ج‏1، ص473
[55] . مائده : 2
[56] . ( إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذي حَرَّمَها وَ لَهُ كُلُّ شَيْ‏ءٍ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمينَ ) (نمل : 91)
[57] . ( وَ هذَا الْبَلَدِ الأَمينِ ) (تين : 3) ؛ ( وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدي‏ مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبي‏ إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ ) (قصص : 57) ؛ ( أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَ فَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللَّهِ يَكْفُرُونَ ) (عنكبوت : 67).
[58] . ( رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ ) (ابراهیم : 37) ؛ ( سُبْحانَ الَّذي أَسْري‏ بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَي الْمَسْجِدِ الأَقْصَي الَّذي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ ) (اسراء : 1)
[59] . آیۀ پیشین و: ( فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ ) (قریش : 3)
[60] . ( وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ ) (طور : 4)، در صورتی که مقصود را کعبه بدانیم.
[61] . جن : 18
[62] . این پیام موضوع با ملازمات آن بعداً به صراحت در سوره­های انفال و توبه بیان گردید: ( وَ ما لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ ما كانُوا أَوْلِياءَهُ إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ. وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلاَّ مُكاءً وَ تَصْدِيَةً فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ ) (انفال : 34 و 35). ( مَا كانَ لِلْمُشْرِكينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ شاهِدينَ عَلي‏ أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ وَ فِي النَّارِ هُمْ خالِدُونَ. إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَي الزَّكاةَ وَ لَمْ يَخْشَ إِلاَّ اللَّهَ فَعَسي‏ أُولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدينَ ) (توبه : 17 و 18)
[63] . ( إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ ... وَ إِذْ بَوَّأْنا لإِبْراهيمَ مَكانَ الْبَيْتِ ... وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً... لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوي مِنْكُمْ.... ) .
[64] . ( وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً... رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنا مَناسِكَنا... ).
[65] . مترجمان، این عبارت را به «جایگاه اجتماع»، «محل اجتماع»، «محل گردهمایی»، «محل توجه»، «مرجع»، «محل رجوع و اجتماع»، «مرجع و بازگشتگاه»، «محل برگشت»، «محل بازگشت»، «جای بازگشت»، «محل بازگشت و عبادتگاه»، «جایگاه عبادت»، «مرجع و زیاتگاه»، «محل رفت و آمد»، «محل ثواب»، «جایگاه رسیدن به ثواب و پاداش»، «ثوابگاه»، «پناهگاه» مردم و «مرجع امر دین خلق» و «مرجع دین خلق» ترجمه نموده‌اند.
[66] . ( سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاس‏... وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرام‏... ).
[67] . ( إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ ... ).
[68] . ( يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ... ).
[69] . ( وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ... وَ اذْكُرُوا اللَّهَ في أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ... ).
به­گفتة فخر رازی مفسران آن­را اولین آیه در باب حج می‌دانند (مفاتيح الغيب، ج‏5، ص297)، و به­قول نیشابوری، آنان در این باره اجماع دارند (تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج‏1، ص536). ولی در عین حال رازی نزول آن را در سال هفتم می­داند (مفاتيح الغيب، ج‏5 ، ص298) و نیشابوری نیز معتقد است که در عمرة القضاء نازل شد (غرائب القرآن، ج‏1، ص538). مفسر دیگری در ذکر ادلة کسانی که معتقد به تراخی در حج­اند، می‌نویسد: «إن الحج فرض عام ست من الهجرة ، ولا خلاف أن آية ( وَأَتِمُّواْ الحج والعمرة للَّهِ ) [ البقرة : 196 ] الآية نزلت عام ست من الهجرة في شأن ما وقع في الحديبية من إحصار المشركين رسول الله _ صلّي الله عليه (وآله) و سلّم ـ وأصحابه ، وهم محرمون بعمرة ، وذلك في ذي القعدة من عام ست بلا خلاف» (أضواء البيان، ج 4، ص389 در ذیل آیۀ حج : 27 ؛ نیز ر.ک.به: محاسن التأويل، ج‏2، ص365)
[70] . ( وَ ما لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ ما كانُوا أَوْلِياءَهُ... فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ ).
[71] . ( إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذي بِبَكَّةَ مُبارَكاً... الی فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً وَ لِلَّهِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمينَ ).
[72] . ( هُمُ الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ الْهَدْيَ مَعْكُوفاً أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ... لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنينَ... ).
[73] . ( مَا كانَ لِلْمُشْرِكينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ ... أَجَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ... ).
[74] . ( يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا... ).
[75] . ( يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْيَ وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ....
[76] . ( يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ... جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ الْهَدْيَ وَ الْقَلائِدَ... ).
[77] . به­گفتۀ آقای حجتی در اسباب النزول (ص93): «امام صادق7 فرمود: «مسلمين در آغاز تصور مي‏كردند كه سعي ميان صفا و مروه، ساخته و پرداختة افكار جاهلي و از جمله مناسكي است كه مردمان جاهلي آن­را وضع كردند، لذا براي دفع اين توهم آيه مذكور نازل گرديد مبني بر اين­كه اين كار بلامانع بوده و از شعائر الهي محسوب مي‏گردد كه بايد حاجّ و معتمر آن­را انجام دهند». گويند: علت اين­كه مسلمين و يا پاره‏اي از صحابه از سعي ميان صفا و مروه احساس دشواري و از آن خودداري مي‏كردند آن بود كه بر روي كوه صفا بتي را نصب كرده بودند كه «اساف» نام داشت، و بر روي كوه مروه بتي ديگر نهاده بودند كه به «نائله» موسوم بود و هنگام طواف و سعي ميان اين دو كوه اين دو بت را مسح مي‏كرده و برآن­ها دست مي‏كشيدند. مسلمين به خاطر وجود اين دو بت بر روي كوه صفا و مروه از سعي ميان آن دو احساس گناه مي‏نمودند.». نیز ر.ک.به: تفسیر طبری، ج29، ص93 ؛ أسباب نزول واحدي، ص50 ؛ الکشف والبیان، ج2، ص26 ؛ مجمع البیان، ج1، ص440 ؛ تفسير ابن كثير، ج‏1، ص341 ؛ در المنثور، ج1، ص160
[78] . به عنوان مثال گفته‌اند: آیة «أتِمُّوا الحَجَّ... فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ» در سال ششم در حدیبیه نازل شد (محاسن التأويل، ج‏2، ص365، في ظلال القرآن، ج‏1، ص193)، و نیز ( فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذيً مِنْ رَأْسِهِ ) در بارۀ کعب بن عجره در حدیبیه نازل شده است. (تفسير مقاتل بن سليمان، ج‏1، ص: 172 ؛ جامع البيان في تفسير القرآن، ج‏2، ص: 134ـ 139 ؛ أسباب نزول القرآن (الواحدي)، ص: 62 ؛ الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ج‏2، ص101 ؛ تفسير ابن أبي حاتم، ج‏1، ص338 ؛ الكشاف، ج‏1، ص241 ؛ الجامع لأحكام القرآن، ج‏2، ص382 ؛ تفسير ابن كثير، ج‏1، ص397 ؛ البحر المحيط في التفسير، ج‏2، ص272 ؛ الدر المنثور في تفسير المأثور، ج‏1، ص213 ؛ معالم التنزيل في تفسير القرآن، ج‏1، ص248 ؛ لباب التأويل في معاني التنزيل، ج‏1، ص126 ؛ كنز العرفان في فقه القرآن، ج‏1، ص289 ؛ تفسير نور الثقلين، ج‏1، ص187 ؛ فتح القدير، ج‏1، ص 225)
[79] . برای روایات شیعه در این باره ر.ک.به: کافی، ج2، ص23ـ 18، ح1، 2، 3، 5، 7، 8 ، 11، 14، ص24، ح4 ؛ ج4، ص62 ، ح1، امالی صدوق ص349، ح 404/14 ؛ خصال، 278، ح21، ص447، ح47، فقیه، ج2، ص74، ح1770، تهذیب، ج4، ص151، ح 418 ؛ وسائل، ج1، ص29ـ 14، ح1ـ6 ، 8 ـ 39 ؛ مستدرک، ج1، ص74 ـ69 ، ح1ـ 15
برای روایات اهل تسنن ر.ک.به: مسند احمد، ج2، صص26، 93، 120، ج4، صص363، 364 ؛ صحیح بخاری، ج1، ص8 ، ج5 ، ص157؛ صحیح مسلم ج1، ص34 ؛ سنن ترمذی، ج4، ص119 ؛ سنن نسائی ، ج1، ص109 ؛ سنن الکبری بیهقی، ج1، ص358، چ 4، ص81 ، 199
[80] . وسائل الشیعه، ج11، صص7 ـ 32، ابواب 7ـ1
[81] . صاحب جواهر می‌گوید: «ولاناقد بيننا أن حجة الاسلام علي الفور دون التراخي ، وهذه حجة» جواهر الكلام، ج21، ص388). نیز ر.ک.به: مسائل الناصريات از شريف المرتضي، ج1، ص276، و النهايه، ج56 ، ص3 ؛ الخلاف، ج3، ص240، 350 ؛ المبسوط ـ الشيخ الطوسي، ج1، ص345، رسائل العشر الطوسي، ج69 ، ص1، تذكرة الفقها (ط.ج)، ج8 ، ص27)، مسالك الأفهام الشهيد الثاني، ج11، ص310، روایات صریحی در بارۀ بالفور بودن فریضۀ حج از ائمه: روایت شده است.
[82] . الموسوعة الفقهية الكويتيه، ج17، ص24 ؛ الفقه علي المذاهب الخمسه، ج‏1، ص191 ؛ فيض القديرـ ج7، ص1 ؛ عون المعبود - (ج4، ص135 ؛ عمدة القاري في شرح صحيح البخاري، ج14، ص187 ؛ شرح النووي علي مسلم، ج4، ص212، مشكاة المصابيح مع شرحه مرعاة المفاتيح، ج8 ، ص618 ؛ تفسير القرطبي، ج4، ص136، تفسير النيسابوري، ج2، ص315 ؛ تفسير البحر المحيط، ج3، ص331 ؛ جامع لطائف التفسير، ج15، ص182).
[83] . شافعی اساساً معتقد است صرف اوامر بدون قرائن دال بر فوریت نمی‌باشد. ازجمله دلايل آنهايی­که معتقد به فوري بودن وظیفۀ حج­اند این است که اوامر دلالت بر فوریت می‌کند و مبادرت در طاعت ممدوح و تأخیر مذموم محسوب می‌شود.
[84] . آل عمران : 97
[85] . اختلاف در بارۀ وجوب عمره نیز از همین جا نشأت می‌گیرد.
[86] . احكام القرآن ابن عربی، ج‏2، ص942 ؛ مجمع البيان، ج‏5، ص46 ؛ معالم التنزيل، ج‏2، ص346 ؛ الكشاف، ج‏2، ص269 ؛ تفسير ابن كثير، ج‏4، ص133؛ تفسير غرائب القرآن، ج‏3، ص466 ؛ روح البيان، ج‏3، ص383 ؛ محاسن التأويل، ج‏5، ص353 ؛ بدائع الكلام في تفسير آيات الأحكام، ص252
[87] . احكام القرآن جصاص، ج‏5، ص64 ؛ التفسير المنير ، ج‏17، ص198 ؛ تفسير آيات الأحكام، ص493. لذا روایت شده است که پیامبر9 در حجة الوداع فرمود: «إنّ الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق اللّه السماوات و الأرض» .
[88] . احكام القرآن جصاص، ج5، ص64)
[89] . الكافي ج4، ص245، 251 ؛ من‏لايحضره‏الفقيه ج2، صص 237 و 238 ؛ تهذيب‏الأحكام ج5 ، ص 443 و 458
[90] . مرحوم سید شرف الدین در پاسخ یکی از پرسش­های معترض می­گوید: «قال المغرور موسي جارالله: حج النبي ـ صلّي الله عليه وآله و سلّم ـ بعد الهجرة حجة واحدة، ويقول الإمام الباقر والإمام الصادق قد حج النبي بمكة مع قومه حجات عشرين حجة، فهل كان يحضر في موسم الحج مع الناس؟ فأقول: من أنت يا هذا لتنكر علي سادة آل محمد أقوالهم، وتنتقد أفعالهم، ألا تربع علي ضلعك، وتتأخر حيث أخرك القدر، إن الباقر والصادق اعرف الناس بهدي جدهما، وأعلم الناس بسنته، والقول قولهم علي رغم كل خارج عليهم، أو ناصب لهم كائناً من كان، سلمنا انه صلي الله عليه وآله وسلم ما حج بعد الهجرة إلا حجة واحدة ـ هي حجة الوداع ـ فمن اخبرك يا مسكين بانه لم يحج قبلها مع قومه، وهو في مكة لتنكر علي الامامين قولهما بذلك، وما يدريك لعله حج وهو بمكة عشرين حجة أو اكثر، وقد كانت مدة إقامته فيها ثلاثا وخمسين سنة، وما احمق هذا الرجل إذ يقول: وهل كان يحضر في مواسم الحج مع الناس؟ وكيف يحج مع قومه ولا يكون حاضراً معهم؟ وما المانع من حضوره؟ نعوذ بالله من الخرف» (أجوبة مسائل جار الله، ج 7، ص10)
[91] . به عنوان مثال نادرست بودن برخی روایات و تفاسیر دربارة شأن نزول آیۀ 34 سورۀ انفال از مواردی است که باعث شبهاتی در بارۀ ترتیب آیات در سوره­های قرآن شده است. ابن ابی الحدید در شرح یکی از حکم امبر المؤمنین7 می‌نویسد: «( وَ ما لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ ) أي و لأيّ سبب لا يعذّبهم الله مع وجود ما يقتضي العذاب و هو صدهم المسلمين و الرسول عن البيت في عام الحديبية و هذا يدلّ علي أن ترتيب القرآن ليس علي ترتيب الوقائع و الحوادث لأنّ سورة الأنفال نزلت عقيب وقعة بدر في السنة الثانية من الهجرة و صد الرسول ص عن البيت كان في السنة السادسة فكيف يجعل آية نزلت في السنة السادسة في سورة نزلت في السنة الثانية. و في القرآن كثير من ذلك و إنما رتبه قوم من الصحابة في أيام عثمان‏» (شرح‏نهج‏البلاغه، ج 18، ص241)
[92] . درباره تأثیر غزوۀ تبوک و عقب‌نشینی رومیان بر اذهان اعراب دکتر محمد حسین هیکل نوشته است: «لقد ترك هذا الانسحاب في نفوس قبائل العرب المحتفظة بكيانها و بدينها أثراً عمقاً، و ترك في نفوس قبائل الجنوب باليمن و حضرموت عمان أثراً أشدّ عمقاً. أ ليس الروم هؤلاء هم الذين غلبوا الفرس و استردّوا منهم الصليب و جاؤا به إلي بيت المقدس في حفل عظيم، و فارس كانت صاحبة السلطان علي اليمن و علي البلاد المجاورة لها أزماناَ طويلة! فإذا كان المسلمون علي مقربة من اليمن و من غيرها من البلاد العربية جمعاء، فما أجدر هذه البلاد بأن تتضامّ كلها في تلك الوحدة التي تستظلّ بعلم محمد، علم الإسلام، لتكون بمنجاة من تحكم الروم و الفرس جميعا! و ماذا يضرّ أمراء القبائل و البلاد أن يفعلوا و هم يرون محمدا يثبّت من جاءه معلنا الإسلام و الطاعة في إمارته و علي قبيلته؟! فلتكن السنة العاشرة للهجرة إذا سنة الوفود، و ليدخل الناس في دين اللّه أفواجاً، و ليكن لغزوة تبوك و لانسحاب الروم أمام المسلمين من الأثر أكثر مما كان لفتح مكة و الانتصار في حنين و حصار الطائف.» (حياة محمد ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ ص292)

 
جمعه 14 مهر 1391  11:40 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : وحدت اسلامی و حج از نظر قرآن و روایات (به روایت حضرت علامه آیت الله العظمی سبحانی)

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : ابعاد سیاسی حج از دیدگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه 14 مهر 1391  11:40 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حج در كتاب خداوند(2)

حج در كتاب خداوند(2)

محمد علوي مقدم
...وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّيً...
«مقام ابراهيم را جايگاه نماز قرار دهيد».
بنا به روايتي كه از حضرت صادق عليه‏السلام ، نقل شده، «مقام ابراهيم» همان نقطه‏اي است كه در مسجدالحرام به اين نام معروف شده است؛ «لاِءنَّ مَقامَ اِبْراهِيم اِذا اطلق لا يفهم منه الاّ المقام المعروف، الّذي هو في المسجد الحرام».1
در مورد مقام ابراهيم، اقوال ديگري هم هست:2
ابوالفتوح رازي گفته است:3 برخي از قرّاء، فعل «اتّخِذوا» را به صيغه ماضي خوانده‏اند ليكن بيشتر آنان، به كسر و به صيغه امري قرائت كرده‏اند.
ابن‏عربي گفته است: مقام ابراهيم، جايي است كه ابراهيم خداي خود را در آن‏جا خوانده و «مصلّي» جايگاه و موضع دُعاست و برخي هم، معناي اختصاصي مصلّي را در نظر گرفته و آن را، نمازگاهِ اختصاصي دانسته‏اند.4
و ظاهراً چنين استنباط مي‏شود كه امر، در اين جا بر وجوب دلالت مي‏كند.5
ابوالبقاء عكبري نوشته است: «مِن» در «مِن مَقام» براي تبعيض است؛ يعني «اِتَّخِذُوا بعض مقام ابراهيمَ مصلّيً» و جايز است كه به معناي «في» باشد. ليكن اخفش آن را زايد دانسته و مصلي را اسم مكان شمرده و افزوده است كه: مي‏توان مصدر دانست و در اين صورت مضاف آن مقدّر است؛ يعني «مكان صلوة».
قرطبي در باره6 «مَقام» در آيه ...وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّيً... مي‏نويسد:
«المقام في اللّغة، موضع القَدَمَين» و از قول نحّاس نقل كرده است كه «مقام» به فتح ميم، از «قام»، «يقوم»، ثلاثي مجرد مشتق است و مصدر و اسم مكان مي‏باشد و به ضمّ ميم از «اَقام»، ثلاثي مزيد فيه است.
شيخ محمّد عبده نوشته است7 كه فعل «اتّخذوا» را نافع و ابن‏عامر به فتح «خاء» قراءت كرده و آن را فعل ماضي دانسته‏اند و بر فعلِ ماضيِ «جعلنا» معطوف كرده‏اند. ولي بقيّه قراء آن را به كسرِ خاء خوانده و فعل امر دانسته‏اند و فعل ماضي «قلنا» را براي ايجاز حذف كرده‏اند و از لحاظ بلاغي فايده‏اش اين است كه در اذهان شنونده و خواننده، تأثير بيشتري دارد.
جمله در اصل «...قلنا اتّخذوا مِن مقام ابراهيم مُصَلّي...» بوده است.
سيّد هاشم بحراني (بحريني) در ذيلِ ...وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّيً... از قول حضرت صادق عليه‏السلام نقل كرده است8 كه اگر دو ركعت نماز طواف واجب در جاي ديگري، جز مقام ابراهيم، خوانده شود، «... فَعَليك اِعادةُ الصّلاة».
نويسنده كتاب «اقصي البيان» نوشته است:9 وجوب دو ركعت نماز در مقام ابراهيم عليه‏السلام از فعل امر «اِتَّخِذُوا» استنباط مي‏شود.
ابن‏عربي نوشته‏است:10 مقام، جايي‏است كه ابراهيم خداي خود را در آن‏جا خوانده است.
مُصلّيً را هم بعضي جايگاه و موضع دعا دانسته‏اند و برخي ديگر معنايِ اختصاصيِ مُصلّي را در نظر گرفته و آن را نمازگاه دانسته‏اند.
...وَعَهِدْنَا إِلَي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرَا بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ11
نويسنده كتاب12 «لسان التنزيل» كلمه «عَهِدْنا» را «فرموديم» معني كرده است. ابن‏كثير هم درباره معناي عَهِدْنا اِلي اِبْراهِيمَ وَ اِسْماعِيلَ... نوشته است:13 يعني «اَمَرَهُمااللّه‏ أنْ يطهّراه...».14
ثعالبي هم، نوشته است:15 «عَهِدنا»؛ يعني «اَمَرْنا».
بنابراين، دستور خدايي اين است كه: خانه كعبه بر اساس تقوي و طهارت بنا شود. و ابوالفتوح رازي هم نوشته است:16 «خانه مرا بر طهارت بنا كنيد؛ يعني بر توحيد...»
و جالب اين كه، به جهت فضيلت و اهمّيت اين خانه، بر ديگر مكان‏ها، خدا گفته است: «بيتي» و بيت را به خود نسبت داده، تا مزيّت آن، بر ديگر مكان‏ها روشن شود.
و به قول شيخ طبرسي:17 «و انّما أضافَ البيتَ الي نفسِه تفضيلاً لَهُ عَلي سائر البقاع و تمييزاً و تخصيصاً».
نويسنده تفسيرِ المنار نوشته است:18 «عَهِدَاللّه‏ بالشي‏ء؛ وَصّاه به» و منظور اين است كه خداوند آن دو ـ ابراهيم و اسماعيل ـ را مكلّف كرد كه خانه كعبه را از آفات و شرك و به قول طبري، از بت‏ها و پرستش بت‏ها و شرك به خدا تطهير كنند كه به قول نويسنده «مختصر تفسير طبري»19 همين معني «اَولَي الاقوال بالصواب عند الطبري علي ما في تفسيره» مي‏باشد.
ابن‏كثير هم در ذيل ...اَن طهّرا بَيتي20... نوشته است:21 يعني با «لا اِلهَ الاّ اللّه‏» از بت‏هايي كه مشركان آنها را بزرگ مي‏پنداشتند، خانه را تطهير كنيد و در واقع خدا مي‏خواهد بگويد: «طَهِّراهُ مِنَ الشرك و الرَّيْب و اَبنياهُ خالصاً لِلّهِ...» و زجاج22 گفته است: معناي «طَهِّرا»؛ «اصفاه من تعليق الأصنام عليه» است.
و به گفته شيخ طبرسي23 «اَن طَهّرا بيتي...» يعني «اَيْ طَهّرا بيتي» كه به اصطلاح «اَنْ» مفسّره باشد و بيت را هم، تفضيلاً علي سائر البقاع، خدا به خود اضافه كرده است.
اختصاص «بيت» به ذات خدا كه منزه از صفات جسمي است، براي چيزي نيست، بلكه به قول نويسنده تفسير المنار،24 جنبه سمبليك دارد و آن را بيت‏اللّه‏ گفته، تا اشارتي باشد به اين كه ذات مقدّس خدايي، حاضر و ناظر است، البتّه منظور حضورِ رحمت الهي است و لذا توجّه بدان نيز، به منزله توجّهِ ذات عاليه اوست، همان‏طوري كه از مكان دور نيز، در نماز، بدان مكان توجّه مي‏شود.
پس اين كه، خدا به ابراهيم و اسماعيل، فرمان داده و بر عهده آنان گذاشته كه خانه‏اش را براي طواف‏كنندگان آماده سازند، معلوم مي‏شود كه اين‏جا خانه كسي نيست، خانه هيچ يك از انسان‏ها نيست، خانه به ملّت خاصي تعلّق ندارد و حتّي ابراهيم و اسماعيل هم مالك اين خانه نيستند تا چه رسد به ساكنانِ فعليِ آن منطقه.
ابن‏قتيبه (متوفّاي 276 هجري) نوشته است:25
«العاكفين؛ المقيمين. يقال: عكف الرجل علي كذا؛ اذا أقام عليه».
«و منه الإعتكاف: انّما هو الإقامة في المساجد علي الصلاة و الذكر للّه‏». ممكن است كسي بگويد كه چرا در آيه مورد بحث (آيه 125 سوره بقره) فعلِ «طَهِّرا» به صيغه مثنّي است و مورد خطاب هم، ابراهيم و اسماعيل ـ پدر و پسر ـ هر دو مي‏باشند ولي در آيه 27 سوره حجّ، مورد خطاب، ابراهيم تنهاست و گفته شده ...وَطَهِّرْ بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ.
در پاسخ، با توجّه به آيه 27 سوره حجّ، مي‏توان گفت:
در آيه 125 سوره بقره هم، روي سخن بالاستقلال به ابراهيم است و اسماعيل عنوان تَبَعي دارد و در واقع، عملِ تطهير به عهده ابراهيم عليه‏السلام است و اسماعيل ياري‏كننده اوست.26
اينك آيه 126 سوره بقره را، مورد بحث قرار مي‏دهيم:
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَدا آمِنا...27
«اي پيامبر، هنگامي را به ياد آر) كه ابراهيم گفت: اي خدايِ من، اين شهر را، محلِّ اَمْن و آسايش قرار ده، اين سرزمين را شهر اَمْني، قرار بده.»
و دنباله آيه، چنين است:
وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنْ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّه‏ِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ قَالَ وَمَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلَي عَذَابِ النَّارِ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ
«و به كساني از اهل اين سرزمين كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند، از ميوه‏هاي فراوان روزي عنايت كن (ما اين دعاي ابراهيم را اجابت كرديم و مؤمنان را از انواع بركات بهره‏مند ساختيم) ليكن به آنان كه كافر شدند، بهره كمي خواهيم داد (از رزق اين جهان كه روزي اندكي است) و سپس آنان را در آخرت به عذاب آتش دچار مي‏سازيم و چه بد سرنوشتي و سرانجامي دارند!»
درخواست ابراهيم، از خدا اين است كه: مكّه را محلّ امن قرار دهد و امنيّت مستقرّ گردد و به گفته شيخ طبرسي،28 علاوه بر امنيّت معنوي، امنيّت از تخريب و اِنهدام و ايمني از قحطي و تنگدستي هم مورد تقاضايِ ابراهيم بوده است.
ابوالفتوح رازي،29 «آمن» را به معناي «مأمون» دانسته است، از باب: «ليلٌ قائمٌ»؛ شبي كه در آن نَخُسبند.
و «نهارٌ صائمٌ»؛ روزي كه در آن روزه دارند.
و «بيعٌ رابحٌ»؛ بيعي كه در آن سود كنند.
و «صفقةً خاسرة»؛ دست زدني (كنايه از معامله و داد و ستد) كه در آن زيان كنند.
و «بلدٌ آمن»؛ شهري كه در آن ايمن باشند.
«آمناً» صفت برايِ «بَلَد» است، پس تنها اهل شهر و مردم بلد را در بر نمي‏گيرد، بلكه نبات و حيوان هم از خطر قطع و صيد در اَمان هستند و اين است كه قطع درختان و صيد جانوران بر مُحرمان روا نيست.
نكته جالب اين كه: به قول سيّد قطب30 از اين آيه مي‏فهميم كه وراثت خانه بايد با فضيلت و نيكوكاري همراه باشد؛ زيرا ابراهيم، پس از درخواست ربّ اجْعَل هذا بلداً آمِناً... دعاي ديگري و درخواست دوّمي از خدا دارد كه مي‏گويد:
«به اهل اين خانه و مردم اين سرزمين، مردمي كه مَنْ آمَنَ مِنْهُم بِاللّه باشد و به خدا و روز واپسين ايمان داشته باشد، از ثمرات و بهره‏ها روزي عنايت كن»؛ يعني به آنان كه اهل فضيلت هستند. و نتيجه آن كه ابراهيم عليه‏السلام وراثتِ همراه با فضيلت را، درخواست كرده است.
و به قول سيّد قطب: «...مرّة اُخري يوكّد معني الوراثة للفضل و الخير...» را با بخشي از آيه ...وَمَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً... تأييد كرده و در واقع اين نعمت را ويژه اهل فضيلت دانسته و گروهي را كنار گذاشته است، گو اين كه به علت كمال لطف خدايي، به غير مؤمنان هم كه مشمولِ دعاي ابراهيم نبودند، اين بركات شامل شده و مي‏شود، منتهي كافر هم از بهره اندك كه همان بهره حيواني باشد، استفاده خواهد كرد و بهره‏اش ثمرات محدود و منقطعي خواهد بود و سرانجام گرفتار عذاب خواهد شد؛ ...وَمَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً....
براي اين كه معني و تفسير دقيق آيه مورد بحث را بفهميم، سخن ابوالفتوح رازي را باز مي‏گوييم كه گفته است: در اين بخش از آيه حذف و اختصاري هست و تقدير آن، چنين است: «اُجيبُ دَعْوتك في مَن آمن بي واليوم الآخر، فامّا من كفر فاُمَتّعه قليلاً...»؛ يعني اي ابراهيم، دعاي تو در حق مؤمنان مستجاب است امّا در مورد كافران، ايشان را اندكي برخورداري دهم.
شيخ طوسي نوشته است:31 تقدير وَ اِذْ قالَ اِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ... چنين بوده است:32 «و اذكُر اذ قال ابراهيم ربّ اجعل...»
«بَلَداً آمِناً» يعني «بلداً يأمنون فيه...»
معناي درخواست ابراهيم كه از خدا خواسته است تا اين شهر بَلَد امن باشد، اين است كه بيت‏اللّه‏ و كعبه، مركزي باشد كه تعدّي و تجاوز در آن نباشد، هر كس به وظيفه‏اش آشنا باشد، هر كس بتواند در كمال آزادي حرف خود را بگويد، تجاوز و خيانت در آن نباشد، آبرويِ مردم محترم باشد، بيت‏اللّه‏ محل امن و امان باشد.
ابن‏عربي گفته است: امنيّت بلد، بدين معني است كه هر كس در آن مأمون باشد و در امان و به اصطلاح، اهل بلد در امنيّت باشند و اين به طور مجاز است ولي به هر حال، وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً.
طبرسي هم گفته است:33 «بلداً آمناً» يعني «بلداً ذا أمن» از قبيل «عيشةً راضية» هست؛ يعني «عيشةً ذاتَ رِضيً».34
برخي گفته‏اند: بخشي از اين آيه در سوره ابراهيم هم تكرار شده است. سِرّ آن چيست؟ و چرا در آيه مورد بحث (126 سوره بقره) گفته شده وَ اِذْ قالَ اِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدا آمِناً يعني «بلداً» بدون الف و لام.
و در آيه 35 سوره ابراهيم، گفته شده است: وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنا؛ يعني «البلد» با الف و لام ذكر شده است.
در جواب گفته‏اند: در آيه نخستين كه «بلداً» بدون الف و لام است، اشاره است به كعبه پيش از ساختن، ولي در آيه 35 سوره ابراهيم كه گفته شده: «البلد» و با الف و لام آمده، در واقع «اشارةٌ بعد بناء الكعبه».
به عبارت ديگر در آيه نخستين، «بلداً» مفعول دوّم است و «آمناً» نعت است و صفت براي آن. و در سوره ابراهيم «البلد» مفعول اوّل است و «آمناً» مفعول دوم براي فعل «اِجْعَلْ» در آيه 35.
يا به عبارت ساده‏تر: در آيه نخستين، ابراهيم خواسته است كه سرزمين بي آب و علفي به صورت «بَلَدَاً آمناً» در آيد و در سوره ابراهيم آيه 35 خواسته شده كه بَلَد غير آمِن، محلّ اَمْن شود.35
بخش دوّم آيه چنين است:
...وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنْ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّه‏ِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ قَالَ وَمَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً...
ابراهيم پس از درخواستِ امنيّت براي رفاه زندگي، درخواستِ رزق و ثمرات كرده است؛ زيرا «أسْكَنَهُمْ بوادٍ غَيْر ذي زَرْعٍ».
سيّد هاشم بحراني36 (بحريني) از قول ابوعلي طبرسي نقل كرده است كه امام صادق عليه‏السلام گفته است: علاوه بر ثمرات مادّي كه از آفاق جهان بدان ناحيه مي‏رود، مي‏توان ثمرات معنوي را كه ثمرات قلوب باشد؛ يعني محبت مردم به يكديگر، در نظر گرفت.
ابوالبركات، ابن الأنباري گفته است37 كه:
«مَنْ» در محل نصب است؛ زيرا بَدَل بعض از كُلّ است از «اَهْله» و ضمير «هم» در «منهم» به مبدلٌ‏منه برمي‏گردد.
ابوالبقاء عكبري هم گفته است:38 «مَنْ» بَدَلِ بعض از كلّ است از «اَهْله» و در «مَنْ كَفَرَ» هم دو وجه جايز است:
1. «مَنْ» موصول باشد و به معناي «الَّذي» و در محلِ نصب. فعل آن با قرينه محذوف و تقدير آن «وَ ارْزُقْ مَنْ كفر» است.
2. «مَنْ» شرطيه باشد، فعل «كفر» فعل شرط و فعل «اُمَتِّعُه» جوابِ آن، و فاء هم خود دليل است بر اين كه: فعل، جواب شرط است.
«قليلاً» هم به گفته ابوالفتوح رازي39 ممكن است صفت مصدر محذوفي باشد؛ يعني «متاعاً قليلاً» و نيز امكان دارد كه «قليلاً» صفتِ ظرفِ محذوفي باشد؛ يعني «زماناً قليلاً».
مكّي ابن ابي‏طالبِ40 قيسي (متوفّاي سال 437 ه•• . ق.) پيش از ابوالفتوح رازي و ديگران، با تفصيل بيشتر همين مطالب را گفته و افزوده است كه: مجزوم نشدن فعل «فامتعه» كه جواب شرط است به علت دخول «فاء» مي‏باشد و نيز افزوده كه ممكن است «مَنْ» مبتدا باشد و محلاً مرفوع و فعل «امتّعه» خبرِ آن.
ابويحيي محمّد بن‏صُمادح التجيبي41 (متوفاي‏سال 419 ه•• . ق.) فعل «فامتّعه» را «اَرزُقُه في حياته» تفسير كرده است و در تفسير «ثم اضطرّه» هم گفته است: «معني الإضطرار، الإكراه و الإجبار».
فاضل مقداد گفته است:42 از جمله «و ارزق أهلَه مِن الثَّمرات43...» رفاهيّت در معيشت و نيك‏حالي، فهميده مي‏شود؛ زيرا گفته شده «مِنَ الثمرات» و گفته نشده: قوت و مايحتاج اوّليه و نيازهاي مقدماتي زندگي.
و نيز گفته است: از امام صادق عليه‏السلام روايت شده كه منظور از «ثمرات» «ثمرات القلوب» است؛ يعني آنان را نزد مردم محبوب گردان.
درخواست امنيّت براي مكّه و دُعا براي اهل مكّه، به كثرت ثمرات و نعم، خود چيزي است كه مُشعر به افضليّت مكّه و افضليّت مجاورت مكّه است.44
فاضل مقداد45 درباره «و مَن كفر فامتّعه قليلاً» گفته است: اين جمله جواب از سؤال مقدّري است؛ زيرا در بخش نخست، دعا براي مؤمنين، متبادر به ذهن بود ولي خدا گفته است: «وَ مَن كفر فامتّعه...»؛ يعني «وَارزق مَنْ كَفَرَ ايضاً...»؛ كافران را هم بهره‏مند خواهم ساخت زيرا كه آنان را آفريده‏ام و ملتزم به دادن روزيِ ايشان شده‏ام.
خواجه عبداللّه‏ انصاري، نيكوتر ترجمه كرده است:46
«...گفت كافران را هم، اندكي برخوردار كنم، پس از آن، آنها را گرفتار آتش سازم، كه بد فرجام و عاقبتي است.»
نويسنده اقصي البيان، نوشته است:47 در «ثُمّ اضطرّه الي عذاب النّار» ثُمَّ براي تراخي است؛ يعني «اَدفعه بعد زمان الي النار و أشوقه اليها في الآخرة و بئس المصير، اي المرجع و المَأوي».
نويسنده تفسير المنار نوشته است:48 از سياق عبارت «...وَ مَنْ كَفَرَ...» چنين استنباط مي‏شود كه در اين عبارت، از جنبه بلاغي، ايجاز به حذف وجود دارد كه از جمله، فهميده مي‏شود و اين گونه ايجازها، ويژه كلام خداست و در واقع خدا گفته است. درخواست ابراهيم درباره مؤمنان مستجاب است؛ «فَجَعَلَ لَهُمْ هذا الخير في الدنيا...».
وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنْ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ49
«(و نيز به ياد آور) وقتي را كه ابراهيم و اسماعيل پايه‏هاي خانه كعبه را بالا مي‏بردند (و مي‏گفتند) خدايا! از ما بپذير و اين خدمت را از ما قبول كن، البته كه تو شنوايي و دانايي»
در بخش دوم اين آيه و در آيه‏هاي بعدي50 مسأله تضرّع و دعا طرح شده و از خدا خواسته شده و به خدا نيايش شده كه:
«پروردگارا! در ميان ذريّه من فرستاده‏اي برانگيز كه آيات تو را برايشان بخواند و به آنان علم و حكمت بياموزد و روان‏شان را از زشتي‏ها پاك و منزّه سازد»
و آهنگ دعا چنان است كه در هر شنونده‏اي اثر مي‏گذارد و به او، حيات مي‏بخشد و اين خود، از ويژگي‏هاي قرآن است.51
از آيات قرآني به طور كلي چنين استنباط مي‏شود كه ابراهيم كعبه را تجديدِ بنا كرده؛ زيرا از آيه 37 سوره ابراهيم فهميده مي‏شود كه خانه قبل از ابراهيم بوده كه او گفته است: رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ...؛ يعني: «اي خدا، برخي از فرزندانم را در اين سرزمينِ خشك و سوزان، در كنارِ خانه تو سكونت دادم.»
از اين آيه مي‏فهميم كه اثري از كعبه، به هنگام ورود ابراهيم در سرزمين مكّه، وجود داشته است.
جصّاص52 ذيل آيه 127 سوره بقره، در بحث از ...رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا... گفته است: معناه: «يقولان ربّنا تقبّل» و فعلِ «يَقُولانِ» به خاطر دلالت كلام، حذف شده است. و در قرآن نظير اين فراوان است:
همچون آيه53 ...وَالْمَلاَئِكَةُ بَاسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنفُسَكُمْ... يعني: «يقولون أخرجوا أنفسكم».
ابوالبركات54 ابن الانباري هم گفته جصّاص را تكرار كرده و افزوده است: «حذف القول كثير في كتاب اللّه‏ و كلام العرب» و نيز اضافه كرده است كه: برخي از قُرّاء هم در «مِنَ البيت» وقف مي‏كنند و جمله را از «وَ اِسْمعيل» آغاز مي‏كنند و در اين صورت، مفهوم آيه چنين مي‏شود: «و اسمعيل يقول ربّنا».
در واقع اينان گفته‏اند: «اِنّ البناء كانَ مِن ابراهيم وحدَه و الدُعاء كان مِنْ اسمعيل وحده».
ابن‏كثير ذيل تفسير آيه مورد بحث، ضمن اين كه نوشته است: «قواعد» جمع «قاعده» به معنايِ اساس است، متذكّر شده كه خانه كعبه، پنج سال پيش از بعثت پيامبر، تجديد بنا گرديده، يعني در 35 سالگي پيامبر خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و حجرالأسود هم به دست رسول‏اللّه‏ كه پيش از بعثت او را «امين» مي‏خواندند، نصب گرديد.55
فاضل مقداد56 ذيل بحث از آيه مزبور نوشته است: «يرفع» فعل مضارع است و حكايت حال ماضي را مي‏كند و «قواعد» هم جمع «قاعده» است و جمع بستن آن به اعتبار اين است كه هر قسمت نسبت به مافوق خود، قاعده محسوب مي‏شود و بنا به حساب مي‏آيد، نسبت به قسمت زيرين.
معناي «يرفع» يعني: يثبت و يبني؛ زيرا وقتي كه هر راه چيده شود و بنّا، آن را روي هم بگذارد، متّصف به ثبوت مي‏شود.
و رفع بنا و بالا آمدن ساختمان، چيزي است كه به تدريج و خود به خود، درست مي‏شود و در واقع بالا آمدن بنا با روي هم گذاشتن مواد و مصالح ساختماني ملازمه دارد، و در اين مورد هم از بابِ اطلاق معناي «لازم» و اراده معناي «ملزوم» است.
اين كه قرآن گفته است: وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنْ الْبَيْتِ... فصيح‏تر است تا كه گفته شود: «...يبني علي القواعد» و يا بگوييم: «و اذ يرفع ابراهيم قواعد البيت...»؛ زيرا در اين دو تعبير، ابهام وجود دارد و ابهام موجب ناخوشايندي است و روشنيِ عبارت موجب شادي و خوشايندي، در صورتي كه در تعبير قرآن هيچ ابهامي وجود ندارد و بسيار هم فصيح است.
فاضل مقداد، ذيل بحث از همين آيه نوشته است:
«و اسمعيل» واو، براي بيان حال است و «اسمعيل» مبتداست و مي‏دانيم كه بناي بيت، نياز به دستيار دارد؛ يعني «اسمعيل يناوله».
در بابِ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا نوشته است: اين جمله دعائيه دلالت دارد بر اين كه خانه را براي عبادت ساختند و نه براي سكونت؛ زيرا هدف اصلي از درخواستِ تقبّلِ چيزي، جز عبادت، چيز ديگري نمي تواند مُتصوّر شود.57
علاّ مه جواد الكاظمي (متوفّايِ اواسطِ قرن يازدهم ه•• . ق.) همان مطالبِ فاضل مقداد را تكرار كرده و شرح و بسط فراواني داده و متذكر شده است:58
«وَ اِذْ يرفع» يعني «و اذكر اذ يرفع».
و «القواعد جمع القاعده و هي الأساس و الأصل».
نويسنده كتاب59 «أقصي البيان» همان مطالبِ فاضل مقداد را با اضافاتي بيان كرده و افزوده است:
«رفع»، «اِعلام» و «اِصعاد» تقريباً نظير يكديگرند، منتهي، نقيضِ رفع، وَضع است و نقيض كلمه اِصْعاد، انزال است.
رفعت نقيض ذلّت است.
و نيز كلمات: «قواعد»، «اساس» و «اركان» تقريباً نظير يكديگرند.
واحد قواعد، قاعده است. قاعده در لغت ثبوت و استقرار مي‏باشد؛ قاعدة البناء؛ أساسه الّذي بني عليه.
إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللّه‏ِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوْ اعْتَمَرَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا وَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَإِنَّ اللّه‏َ شَاكِرٌ عَلِيمٌ60
«البته كه سعي ميان صفا و مروه از شعائر و آداب عبادات الهي است، بنابراين كساني كه حج خانه خدا و يا عمره به‏جا مي‏آورند، مانعي ندارد كه سعي ميان صفا و مروه نيز به جاي آورند و كساني كه فرمان خدا را در انجام كارهاي نيك اطاعت كنند، همانا كه خدا در برابر اعمال آنها شكرگزار و از كارهاي آنها آگاه است.»
زجاج، نوشته است:61 شعائر جمعِ شعيره است: «والشعائر، كلّ ما كان موقف اَو مسعي و ذبح.»
مسلمانان از طواف (يعني سعي، و اين از مقوله مجاز است) ميان صفا و مروه اجتناب داشتند؛ زيرا كه اعراب جاهلي اصنام خود را ميان دو كوه صفا و مروه گذاشته بودند و مي‏پنداشتند كه سعي در آن‏جا گناه است و لذا قرآن گفت:
...فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا...، پس از نزول اين آيه، خدا اعلام كرد، اين دو از شعائر هستند و سعي ميان آن دو كوه، گناهي نيست.
جصّاص در ذيل آيه مورد بحث، نوشته است62 از قول ابن‏عباس:
«قال: كان علي الصفا تماثيلُ و أصنام و كان المسلمون لا يَطُوفُون عليها؛ لأجلِ الأصنام و التماثيل: فانزل اللّه‏ تعالي: فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا....
ابن عربي ذيل بحث از اين آيه، نوشته است:63
«مِنْ شعائراللّه‏ يعني مِنْ مَعالم اللّه‏ في الحجّ».
مفرد شعائر، شعيره است. اِشعارالهَدْي؛ يعني نشان گذاشتن حيوان قرباني با داغ و علامت ديگر.
فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِ جُناح در لغت يعني مَيْل و انحراف به هر طريقي كه باشد، ليكن بيشتر، در انحرافِ به گناه به كار رفته است و بعدها، در دين به طور مَجاز، از جُناح تعبير به گناه شده است.
شايد به ذهن كسي خطور كند كه ظاهراً در آيه، تعارضي هست، بدين معني كه، چطور مي‏شود بگوييم: صفا و مروه از شعائراللّه‏ است و گناهي نيست كه سعي، ميان آن دو انجام شود.
در جواب مي‏گوييم: چنين نيست بلكه بايد بدانيم كه در دوره جاهليّت، عرب‏ها پس از زيارت بُت‏هاي خود، طواف و سعيي هم براي صفا و مروه انجام مي‏دادند و چون مسلمان شدند، از پيامبر خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله پرسيدند كه آيا طواف و سعي صفا و مروه، ضرورت دارد؟ اين آيه نازل شد: إنّ الصَّفا وَالْمَرْوَةَ... و بعدها رسم شد كه ميان اين دو كوه، سعي انجام شود.
وقتي مي‏گوييم: «لا جُناح عليكَ أَنْ تَفْعل» خودِ اين عبارت، اِباحه و دستور جواز انجام فعل است.
و وقتي مي‏گوييم: «فلا جُناح عليكَ اَلاّ تفعل» خود، اباحه‏اي است براي ترك فعل و مي‏تواند دستوري براي انجام ندادن آن كار باشد.
بنابراين، قول خداي سبحان ...فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا... نمي‏تواند دليلي بر ترك سعي و طواف باشد؛ زيرا در جاهليت كه سعي و طواف ميان آن دو كوه، براي خاطر بت‏ها بوده و بر باطل، گناه شمرده مي‏شده، ولي بعد از اسلام، خدا گفته است كه ممنوع نيست؛ زيرا براي هدف باطلي نيست، و چون مشكلي براي مسلمانان نخستين بوده و خاطره‏اي از دوران جاهلي، در ضمير آنان نقش بسته، لذا آيه، نازل شد كه إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِاللّه‏ِ...يعني «مِنْ مَعالِمِ الحجِّ و مَناسِكِهِ لا مِنْ مَواضِعِ الْكُفْرِ وَ مَوضوعاتِهِ». پس هر شخص حجّ و عمره‏گزاري از طواف به آن دو، ممنوع نخواهد بود.
«التطوّع؛64 هو ما يأتيه المرء من قِبل نفسه، يعني آن‏چه كه شخص از پيش خود و به ميل خود انجام دهد.65
در تفسير «لباب التأويل في معاني التنزيل» معروف به تفسير «الخازن» كه در سال 725 هجري تأليف شده، نوشته شده است:66
در اين آيه، صفا و مروه نام دو كوه معروف است در مكّه كه در دو طرف مَسْعي واقع شده و براي همين است كه الف و لام بر آنها، در آمده است.
«شعائر الله»؛ يعني هر نشانه‏اي كه وسيله قرب به خدا باشد، از دعا و نماز و ذبيحه.
مشاعر الحج؛ يعني مَعالِمِه الطّاهرة للحواسّ ويقال: شعائر الحج، شعائر همان مناسك است.
كلمه «جُناح» از «جَنَحَ»: إِذا مالَ عَن القَصْدِ المستقيم.
در جاهليّت به احترام دو بُت «اَساف» كه در صفا قرار داده شده بود و بت «نائله» كه در مروه گذاشته شده بود، ميان صفا و مروه، سعي به‏جا مي‏آوردند و دور آن دو بت مي‏گشتند و چون اسلام بت‏ها را شكست، مسلمانان از سعي ميان صفا و مروه سر باز زدند و آن را كار نادرست و ناخوشايندي پنداشتند، اين آيه، نازل شد و به آنان اجازه داد كه ميان صفا و مروه سعي انجام شود و اعلام شد كه اين دو، از شعائراللّه‏ است؛ گو اين كه در جاهليّت از شعائر جاهلي بوده است.67
اسماعيل بن كثير دمشقي (متوفاي سال 774 ه•• . ق.) در تفسير خود، در ذيل آيه مزبور، نوشته است:68 از پيامبر خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله نقل شده: «...فليس لاِءَحَدٍ أَنْ يَدَعَ الطَّواف بِهِما»
و نيز نوشته است‏كه رسول خدا گفته‏است: «اِبْدَأ بما بَدَأَاللّهُ به» يا «اِبْدَؤوا بما بدأاللّه‏ به».69
و افزوده است كه اين سعي، رمزي است از رفت و آمد هاجر ميان صفا و مروه براي يافتن آب جهت فرزندش؛ يعني سعي، تلاش و حركتي است داراي هدف.70
ابي سعود، محمد بن محمد العمادي (متوفّاي سال 951 ه•• . ق.) در تفسير خود، ذيل بحث از آيه مزبور، نوشته است:71
...فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا وَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا...
فعل «يطَّوَّف» از باب تفعّل بوده كه اصل آن «يتطوّف» بوده، «تا»ي منقوط به «طا»ي مؤلّف بَدَل شده و «طاء» در «طاء» ادغام گرديده است.
و علّتِ اين كه از باب «تفعل» آمده، اين است كه طواف‏كننده در طواف خود به تكلّف مي‏افتد و كوشش بي‏اندازه، بايد مبذول دارد و رنج فراوان بايد تحمّل كند.72 حرف جرّ «في» هم حذف شده است و اصل آن «...في ان يطّوّف بهما...» بوده است.
درباره مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً نوشته است: «خيراً» منصوب است؛ زيرا كه صفت است براي مصدر محذوف؛ يعني در اصل «و من تطوّع تطوّعاً خيراً» بوده است.
جلال‏الدين سيوطي (متوفاي سال 911 ه•• . ق.) در تفسير خود، ضمن بحث مفصّل درباره آيه مورد بحث، نوشته است:73 لازم است كه سعي از صفا آغاز شود، هر چند كه حرف عاطفه «واو» مفيد ترتيب نيست، ليكن از پيامبر خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله حديثي هست كه فرمود: «اِبْدَؤُوا بِما بَدَءَ اللّه‏ به».
فاضل مقداد، ذيل آيه مزبور، نوشته است:74 صفا، در لغت، سنگ سخت مرمري است. مفرد، اين كلمه، «صَفاة» است مثل حَصا و حَصاة.
جوهري از قول أصمعي نقل كرده: «المَرْو، حجارةٌ بيضٌ برّاقةٌ يقدح منها النار» واحد آن «مروة» است.
بعدها صفا و مروه براي دو كوه در مكّه عَلَم شده و مشهود است.75
و نيز فاضل مقداد افزوده است كه «شعائر» به گفته جوهري، نشانه‏هاي حج است و هر چيز نشانه طاعت خدا باشد، شعائر است.
به عقيده أصمعي، مفرد شعائر، شعيره است، و ديگران مفرد اين كلمه را «شعاره» دانسته‏اند.
«جُناح»؛ يعني گناه و اِثْم، اصله من الجنوح: خروج از حد اعتدال و انحراف از راه راست.
سعي از اركان حج است و واجب؛ زيرا نصوصي از اهل بيت عليهم‏السلام بر وجوب آن هست و پيامبر خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده است: «إِسْعَوْا فإِنَّ اللّهَ كَتَبَ عليكم السّعي».76
نويسنده كتاب77 «اقصي البيان» بسياري از مطالب «كنز العرفان» را باز گفته و افزوده است: علّت اين كه، در قرآن گفته شده: ...فَلا جُناحَ عَلَيْه... اين است كه مسلمانان در آغاز مي‏پنداشتند كه سعي ميان صفا و مروه و طواف آن دو، گناه است؛ زيرا طواف براي بزرگداشت آن دو بتِ پنداريِ صفا و مروه بوده، پس از اسلام و شكستن بت‏ها براي مسلمانان نيز سعي ميان آن دو، استوار بود و حتي براي آنان حَرَجي بود، خدا اين حَرَج را برداشت و فهماند كه كار بت‏پرستان حج‏گزار جاهلي كه بت‏ها را طواف مي‏كردند و بر آنها دست مي‏كشيدند و آنها را مسح مي‏كردند، گناه بود و نوعي كجروي، و چون هدف تغيير كرد، قرآن گفت: ...فَلا جُناحَ عَلَيهِ....78
نويسنده كتاب «مسالك الأفهام» هم در بحث از آيه مزبور، نوشته است:79
«شعائر»، جمع شعيره، به معناي علامت است و در واقع علامت‏هايي است كه آدمي را به ياد خدا مي‏اندازد.
و در بحث از ...فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ... نوشته است:
يعني آنان كه حج خانه يا عمره انجام مي‏دهند ...فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما...مانعي ندارد كه بر آن دو طواف كنند و نيز افزوده است از ظاهر عبارت «فلا جُناحَ» شايد بعضي بگويند: اين سعي مي‏تواند واجب نباشد؛ يعني مستحب و يا مباح باشد.80
نويسنده كتاب، در پاسخ اين شبهه گفته است:81 چنين نيست بلكه سعي ميان صفا و مروه واجب است و از اركان مي‏باشد و با ترك آن حج باطل است؛ زيرا ائمه اطهار عليهم‏السلام اَعْرَف به قرآن هستند و آيات قرآني را بهتر درك كرده‏اند؛ چه، مهبط وحي و معدن تنزيل مي‏باشند و سپس نويسنده كتاب روايت زير را نقل كرده است:82
«سُئِلَ ابوعبداللّه‏ عليه‏السلام عَنِ السَّعي بَيْن الصفا و المروة، أ فريضة أو سنّة؟ قال: فريضة».
نكته ديگر اين كه: «اصل الطواف: الدَوَرانُ حَوْل الشَيْء» مي‏باشد ولي در اين‏جا منظور سعي ميان آن دو است، با توجّه به اين كه محقق محترم، شيخ محمد باقر شريف‏زاده، در پاورقي كتاب «مسالك الافهام» جلد 2، صفحه 333 نوشته است:
«و قد يطلق علي التردّد بين الشيئين و يعبّر عنه بالسّعي و هو المراد».
خلاصه اين كه، چون سعي ميان صفا و مروه از آداب جاهلي بود، مسلمين مي‏پنداشتند كه ناپسند است؛ زيرا نمي‏خواستند در دوران اسلامي، كاري از كارهاي زمان جاهلي را انجام دهند؛ چه، اسلام در وجود مسلمانان اثر گذاشته بود و انقلاب اسلامي در اعماق وجودشان، جا گرفته بود و آنان را دگرگون كرده بود، اين بود كه هر چه وابسته به زمان جاهلي بود، نادرست مي‏دانستند و از آن بيزار بودند و حتي از انجام طوافي كه جزء عادات و آداب جاهلي بود، ناراضي بودند، ولي آيه به آنان آرامش داد، آنان را مطمئن ساخت و عملاً ثابت كرد كه هر چه از شعائر و قوانين جاهلي، با آيين اسلام سازگار باشد، مي‏توان انجام داد و فقط آنچه را نادرست مي‏دانست از ميان برد.
ولي اسلام بسياري از آداب ديني و شعائر حج را كه پيش از اسلام معمول بوده و آنها را مشروع ساخته، اجازه انجام آن را صادر كرده است.
مثلاً در همين مورد، براي اينكه آن را كار نيك بشمارد، دنباله آيه مي‏گويد:
...وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَإِنَّ اللّه‏َ شَاكِرٌ عَلِيمٌ
«آنان كه فرمان خدا را در انجام كارهاي نيك، اطاعت كنند، خدا در برابر كار آنها سپاسگزار است و از كارهاي آنان آگاه.»
كلمه «شاكر» در اين آيه، رضايت الهي را از انجام اين كار متداول در جاهلي كه اسلام هم تأييد كرده، مي‏نمايد و مي‏خواهد بگويد كه خدا از اين بنده سپاسگزار است و نيز به قول سيد قطب، اين كلمه (شاكر) به انسان‏ها آداب شكرگزاري در برابر احسان را ياد مي‏دهد و به انسان‏ها مي‏آموزد كه وقتي خداي بزرگ از بنده، سپاسگزاري مي‏كند، بنده بايد به طريق اولي از خداي خود كه چيزهاي فراواني به او عطا كرده، شكرگزاري كند.83
پاورقيها:

1 ـ تفسير مجمع البيان، ج1، ص 203
2 ـ همان مأخذ و همان صفحه و جلد و نيز مي‏توان رجوع كرد به تفسير عياشي، ج1، ص58 و 59 و تفسير قمي، ج1، ص 59
3 ـ تفسير ابوالفتوح رازي، ج1، ص 316
4 ـ احكام القرآن، ج1، ص 40
5 ـ احكام القرآن، ج1، ص 85
6 ـ تفسير قرطبي، ج2، ص 112
7 ـ تفسير المنار، ج1، ص 461
8 ـ البرهان في تفسير القران، ج1، ص 152
9 ـ اقصي البيان، ج1، ص 387
10 ـ احكام القرآن، ج1، ص 40
11 ـ بقره : 125
12 ـ لسان التنزيل، ص 207
13 ـ تفسير ابن‏كثير، ج1، ص 171
14 ـ در صفحه 26 تفسير جلالين هم «و عهدنا الي ابراهيم و اسماعيل...» به «امرناهما» تعبير شده است.
15 ـ تفسير ثعالبي، ج1، ص 106
16 ـ تفسير ابوالفتوح رازي، ج1، ص 318
17 ـ تفسير مجمع البيان، ج1، ص 204
18 ـ تفسير المنار، ج1، ص 462
19 ـ مختصر تفسير الطبري، ج1، ص 53
20 ـ در صفحه 26 تفسير جلالين نوشته شده است كه: حرف جرّ «ب» مقدّر است و در واقع «بأَن طهّرا بيتي...» بوده است.
21 ـ تفسير ابن‏كثير، ج1، ص 172
22 ـ معاني القرآن و إعرابه، ج1، ص 187
23 ـ تفسير جوامع الجامع، ج1، ص 78
24 ـ تفسير المنار، ج1، صص 460 تا 463
25 ـ تفسير غريب القرآن، ص 63
26 ـ نكته‏هايي از قرآن مجيد، ص 462
27 ـ بقره: 126
28 ـ تفسير مجمع البيان، ج1، ص 206
29 ـ تفسير ابوالفتوح رازي، ج1، ص 320
30 ـ في ظِلال القرآن، ج1، ص 155
31 ـ تفسير التبيان، ج1، ص 456
32 ـ اين سخن را زجّاج (متوفّاي 311 ه•• .ق. پيش از شيخ طوسي در كتاب «معاني القرآن و اعرابه» ج1، ص187 گفته است.
33 ـ تفسير جوامع الجامع، ج1، ص 78
34 ـ فاضل مقداد در ج1، ص 335 كتاب «كنز الفرقان» گفته است: بلدا آمنا از باب تسميه محلّ به اسم [حالّ فيه] مي‏باشد؛ زيرا اَمن و اَمان، در حقيقت مربوط به اهل بلد مي‏شود.
35 ـ براي آگاهي بيشتر، صفحه 22 اسرار التكرار في القرآن مطالعه شود و نيز رجوع شود به صفحه 8 تفسير أسئلة القرآن المجيد وأجوبتها.
36 ـ البرهان في تفسير القرآن، ج1، صص 153و154
37 ـ البيان في غريب القرآن، ص 122 و نيز رجوع شود به ج2، ص 119 تفسير قرطبي.
38 ـ التبيان في اعراب القرآن، ج1، ص 113 و تفسير منهج الصادقين، ج1، ص 309 و تفسير شُبّر، ص 58 و مسالك الافهام، ج2، ص 294 كه «مَنْ» را بدل بعض از كلّ است از «اهله» «قصداً الي تخصيص الرزق بهم» و كنز العرفان، ج1، ص 335
39 ـ تفسير ابوالفتوح رازي، ج1، ص 320 و نيز مي‏توان رجوع كرد به ج1، صص 456 تا 460 تفسير التبيان.
40 ـ مشكل اعراب القرآن، ص 71
41 ـ مختصر من تفسير الإمام طبري، ص 53
42 ـ كنز العرفان، ج1، ص 337
43 ـ الثمرات. المأكولات ممّا يخرج من الأرض و الشجر.
44 ـ همان مأخذ و همان صفحه.
45 ـ همان مأخذ، ج1، ص 336
46 ـ تفسير ادبي و عرفاني كشف الاسرار، ص 53
47 ـ اقصي البيان، ج1، ص 313
48 ـ تفسير المنار، ج1، ص 465
49 ـ بقره: 127
50 ـ آيات 128 و 129 سوره بقره.
51 ـ في ظلال القران، ج1، صص 155 و 156
52 ـ احكام القرآن، ج1، ص 93
53 ـ انعام: 93
54 ـ البيان في غريب اعراب القرآن، ج1، ص 123
55 ـ تفسير القرآن العظيم، ج1، صص 180و181
56 ـ كنز العرفان، ج1، صص 337و338
57 ـ كنز العرفان، ج1، ص 339
58 ـ مسالك الافهام، ج2، ص 298
59 ـ أقصي البيان، ج1، ص 415
60 ـ بقره: 159
61 ـ معاني القرآن و اعرابه، ج1، ص 216 و 217 و 218
62 ـ احكام القرآن، ج1، ص 110، بسياري از مطالب «احكام القرآن» جصّاص را مؤلفان و مفسران بعدي، در كتابهاي خود نوشته اند.
63 ـ احكام القرآن، ج1، ص 47
64 ـ در صفحه 210 لسان التنزيل نوشته شده: تطوّع: هركه به رغبت خويش كند نيكي را و از خويشتن كاري كردن كه برونِ فريضه و سنت بود؛ يعني طاعتِ زيادي.
65 ـ احكام القرآن، ج1، ص 48
66 ـ تفسير الخازن، ج1، ص 111
67 ـ تفسير الخازن، ج1، ص 112
68 ـ تفسير القرآن العظيم، ج1، ص 198 تا 200
69 ـ همان مأخذ، ج1، ص 199
70 ـ بسياري از مطالب قدما و نوشته‏هاي آنان، در جلد يكم، ص 169 تفسير «البرهان في تفسير القرآن» تأليف سيد هاشم بحراني (بحريني، متوفّاي سال 1107 يا 1109 ه•• .) نيز هست. نوشته است: (ج1، ص 169، البرهان) برخي مي‏پنداشتند كه سعي ميان صفا و مروه از ساخته‏هاي مشركان است، لذا آيه «إن الصفا والمروة...» نازل شد.
71 ـ تفسير ابي السعود، ج1، ص 140
72 ـ يكي از معاني باب تفعّل تكلّف است، و هو معاناة الفاعل الفعل ليحصل نحو: «تشجّع عمروٌ» اي تكلّف الشجاعة وعاناها لتحصل، نقل از مقدّمه (المنجد).
73 ـ الدُّر المنثور، ج1، ص160
74 ـ كنز العرفان في فقه القرآن، ج1، ص311
75 ـ برخي از فرهنگ‏نويسان، كلمه «الصفا» را سرياني دانسته، و به معناي صخرة.
76 ـ كنز العرفان في فقه القرآن، ج1، ص 312
77 ـ اقصي البيان في آيات الاحكام، ج1، ص 389
78 ـ همان مأخذ، ج1، ص 390
79 ـ مسالك الافهام، ج2، ص 233
80 ـ از عبارت «فلا جُناحَ عليه» ظاهراً چنين استنباط مي‏شود كه سعي ميان صفا و مروه اختياري است؛ لأنّ نفيَ الجُناح انّما يدل علي رفعِ الجَرَحِ و الاثم و ظاهراً آن چه كه به صورت «فلا جناح» گفته مي‏شود، مي‏توان گفت: آن چيز واجب است و يا مستحب است و يا مباح.
81 ـ همان مأخذ، ج2، ص 234
82 ـ مسالك الافهام، ج2، ص 234
83 ـ براي آگاهي بيشتر رجوع شود به: في ظلال القرآن، ج1، ص 210 ـ 208
جمعه 14 مهر 1391  11:40 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حج در قرآن

حج در قرآن

عبداللّه جوادي آملي
«اِنَّ اوّل بيتٍ وضع للناس للّذي ببكّة مباركا و هدي للعالمين فيه آيات بينات مقام ابراهيم و من دخله كان آمنا وللّه علي الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلاً و من كفرفانَّ اللّه غني عن العالمين».1
«تحقيقا اولين خانه‏اي كه براي انتفاع عبادي مردم نهاده شد، خانه‏اي است كه در سرزمين بكّه(مكّه) قرار دارد. اين خانه براي آن نهاده شد كه منشأ بركات فراوان و هدايت جهانيان باشد، در اين خانه نشانه‏هاي فراواني بر توحيد خداست؛ از آن جمله «مقام ابراهيم» ـ سلام‏اللّه عليه ـ است و هركس وارد اين سرزمين شد، شرعا در امان است و حج اين خانه از طرف خدا بر آنان كه قدرت رفتن به سوي آن را دارند لازم گرديده و هركس استطاعت داشته و مُشرّف نشود، كفر عملي ورزيده است. تحقيقا ذات اقدس‏اله، از همه جهانيان بي‏نياز است.»
ارتباط آيه، با آيات قبل:

خداوند قبلاً فرمود: «فاتّبعوا ملة ابراهيم حنيفا و ماكان من المشركين»2، از ملّت ابراهيم پيروي كنيد و او از مشركين نبوده است. بديهي است يكي از بارزترين مصاديق پيروي ملت ابـراهيم ـ سلام‏اللّه عليه ـ «حرمت نهادن به كعبه» است.
آنـگاه فـرمود: «اِنّ اوّل بيت وضع للناس ...». خطاب به يهوديهايي كه مدعي بودند بر دين ابراهيم خليل هستند مي‏فرمايد: اگر شما بر ملّت ابراهيم هستيد، بايد بناي ابراهيمي را نيز گرامي بداريد، آن را قبله و مطاف بدانيد و اطرافش طواف كنيد. روي اين دوجهت آيه مزبور ، بعد از آيه «فاتبعوا ملّة ابراهيم...» آمده است.

شبهه اهل كتاب:

همچنين ظاهرا اين آيه، ناظر به جواب شبهه ديگري است كه از ناحيه اهل كتاب القا شد. آنها به مسلمانان مي‏گفتند:
اولاً نسخ روا نيست و نمي‏توان باطلي را در دين ابراهيم خليل ـ ع ـ راه داد، قبله نمازگزاران بيت‏المقدس است، چنانكه شما مسلمانان نيز قبل از آمدن به مدينه به طرف آن نماز مي‏خوانديد، حال از اين حكم خدا برگشته، به طرف كعبه نماز مي‏خوانيد، به اين خيال كه حكم قبله نسخ شده، در حالي كه نسخ ممكن نيست.
ثانيا: اين را به دين ابراهيم ـ ع ـ نسبت مي‏دهيد و وي را مسلمان دانسته خود را پيرو او مي‏دانيد. شما امر باطلي را حق دانسته به ابراهيم استناد داديد و گفتيد ما در اين امر پيرو او هستيم علاوه برآنكه نسخ را مرتكب شديد.

جواب از شبهه اهل كتاب:

جوابي كه از اين شبهه داده مي‏شود اين است كه: نسخ البته جايز بوده و هيچ استحاله‏اي در آن نيست. حكم اصلي، قبله‏بودن كعبه بود. «ان اول بيت وضع...» قبل از آن كه سليمان ـ سلام اللّه عليه ـ بيت المقدس را در فلسطين بنا كند، وجود مبارك ابراهيم خليل ـ ع ـ كعبه را در مكه بنا نهاد و قبل از آن كه بيت‏المقدس قبله باشد، كعبه هم قبله بود و هم مطاف؛ پس اگر ما از بيت‏المقدس به طرف كعبه برگشتيم، به همان قبله اول برگشته‏ايم؛ و اين كار، سيره ابراهيم و انبياي ابراهيمي بود. ذات اقدس‏اله، وقتي جريان حضرت ابراهيم را شرح مي‏دهد، مي‏فرمايد:
حضرت ابراهيم فرزند و همسر خود را در آن سرزمين سوزان و غير قابل كشت آورده، گفت: خدايا! من ذريه‏ام را در كنار خانه تو قرار دادم!، تا نماز را اقامه نمايند، يعني بهترين دودمان در برجسته‏ترين سرزمين مأمور اقامه نماز شده‏اند.

اِعْراب «مباركا» و «هدي»

جمله «مباركا» و «هدي» يا منصوبند بنابرحال از متعلق «ببكّة»؛ يعني در حال مبارك و هدايت. يا حال است براي ضمير«وضع»؛ يعني «وضع مباركا و هديً.» يا «للناس مباركا و هدي» يا، «للذّي ببكة مباركا و هدي». بر همه اين احتمالات قابل تطبيق مي‏باشد، يعني كعبه هدايت است براي جهانيان كه همه مي‏توانند از اين هدايت و بركت طرفي ببندند.

موارد اوليّت در قرآن

اوليت در قرآن كريم در موارد فراواني به كار رفته است كه نوعا نسبي است، ليكن اوليّت در آيه: «اوّل بيتٍ وضع للناس» نفسي است. اما در سوره مباركه «توبه» بعد از آنكه درباره حضور در مسجد اهل نفاق، مي‏فرمايد: «لاتقم فيه ابدا»؛ «در آن مسجد ـ ضرار ـ كه اهل نفاق اتخاذ كردند، حضور پيدا نكن» مي‏فرمايد: «لمسجد أُسِّسِّ عَلَي التّقوي من أوّل يوم اَحق ان تقوم فيه»3 «مسجدي كه روز اوّل براساس تقوا نهاده شده (مسجد قبا و...) شايسته‏تر است كه تو در آن اقامه كني و قائم باشي.4 نه مسجد ضِراري كه براساس نفاق بنا شده است.»
در اين آيه «أول يوم» نسبي است نه نفسي يعني در روز بناي آن، با تقوا و تقرب ساخته شده است.

بيان شيخ طوسي(ره):

مرحوم شيخ در «تبيان»5 ذيل آيه شريفه مي‏فرمايد: گاهي چيزي اول دارد، و آخر ندارد مثل «واحد» كه آخر ندارد چون پاياني براي عدد نيست (غيرمتناهي، لايَقفي). يا نعمت‏هاي بهشت كه اول دارد؛ زيرا مؤمنين بعد از ارتحال از دنيا، وارد بهشت مي‏شوند ولي آخر ندارد، چون در آن، جاودانند(خالدين فيها) پس لازم نيست هرچه اول داشت آخر نيز داشته باشد تا كسي بپرسد: اگر اوّل بيت اين خانه است، آخر بيت كدام است».
مفسرين ديگر6 نيز اين نكته را دارند كه لازم نيست اوّل، ثاني هم داشته باشد مانند كسي كه مي‏گويد: اين اولين سفر من است كه به حجّ مشرف شده‏ام؛ لازمه‏اش اين نيست كه حتما موفق به سفر دوم هم بشود. اول است يعني قبلاً نبوده، پس لازم نيست ثاني بيت هم باشد. البته ثاني بيت و ثالث بيت به عنوان «في بيوت أذن اللّه اَن ترفع و يذكر فيها اسمه»7 و مصاديق ديگر براي خانه‏هائي كه جاي عبادت بندگانست، هست اما نه اين كه در مقابل كعبه، ثاني بيت نيز داشته باشيم.
اين سخن شيخ طوسي (قده) في نفسه خطاء نيست اما اين كه فرمود: «چيزي كه اول دارد ولي آخر ندارد» نظير نعمت‏هاي بهشت»، صحيح نيست؛ زيرا گرچه تنّعم نعمت‏هاي بهشت اول دارد و آخر ندارد اما خود نعمت‏هاي آن نه اول دارد نه آخر؛ بهشت الآن هم موجود است، نه اينكه بعد از دنيا خلق شود. نعمت‏هاي بهشت همواره بوده وهست و انقطاعي ندارد، مخصوصا آن جنّت و بهشتي كه «عِْنَدَمليكٍ مُقْتَدِر»8 است.

«اوّليت» بالذّات و بالغير:

اوليت بالذّات، مخصوص خداوند است كه: «هو الأوّل و الاخر»9 و چيزي مثل فيض حق، كه نامحدود است؛« وكلّ مَنِّهُ قديم» و (دائم الفضل) است، اول و آخر ندارد امّا بالعرض نه بالذات، اولش به «هو الأول» وابسته است و آخرش هم به «هوالآخر» ولي ذات اقدس اله، اول و آخر ندارد بلكه خود بالذات اول و آخر است.

كعبه اوّلين معبد

كعبه نه اولين خانه مسكوني، بلكه اولين معبدي است كه در روي زمين بنا شده و استفاده اين معنا، از آيه كه، اولين خانه ساخته شده كعبه است، مشكل به نظر مي‏رسد چون آيه اوّليتش را مقيد به مَعْبد بودن ساخته است.
گرچه ممكن است گفته شود، مكّه اولين سرزميني بود كه از زيرآب بيرون آمد ولي اثبات اولين خانه بودن كعبه از آيه مشكل است. البته آيه، نفي هم نمي‏كند چون وصف و سائر قيود مفهوم ندارند، همانطور كه اطلاق نيز ندارند. مقصود از «مفهوم» نداشتن وصف و لقب آن است كه اگر دليل مطلقي داشتيم، جمله‏اي كه مشتمل بر لَقَب و وصف باشد مُقَيِّد آن اطلاق نيست نه اينكه مي‏توان از جمله و صفيّه يالقبيّه، اطلاق اصطياد كرد، بين مفهوم نداشتن و مطلق بودن، فرق است؛ جمله‏اي كه وصف يا لقب در آن است مفهوم ندارد مگر آنكه در مقام تحديد باشد.
در مورد بحث اگر دليلي از خارج دلالت كرد كه اولين خانه بنا شده در روي زمين، براساس. «دحو الأرض» و... كعبه بوده اين آيه، مخالف با آن نيست. ولي اگر از اين آيه بخواهيم استفاده كنيم اولين خانه بناشده چه براي عبادت يا استراحت كعبه بود، مشكل است.

بازسازي كعبه:

منظور از «بيت» نيز خصوص كعبه است كه در سوره مائده به اين صورت بيان شده:«جعل اللّه الكعبة البيت الحرام قياما للناس10». «قياما» مفعول دوّم «جَعَل» است ـ كعبه‏اي كه اين صفت را دارد كه بيت حرام است خداوند آن را عامل قيام براي همه مردم قرار داد: گرچه در آيه محل بحث فرمود: «مباركا و هدي للعالمين» اما سـرّ مبارك بودن، و هدايت جهاني را به دنبال داشتن، در آيات ديگر تشريح شد.
قبل از جريان حضرت ابراهيم ـ سلام اللّه عليه ـ اين بيت و سرزمين آن، مشخص بود؛ امّا حوادث فراواني از قبيل طوفان نگذاشت با همان وضع قبلي باقي بماند؛ آنچه فعلاً تاريخ روشني دارد ساختن اين بيت توسط ابراهيم خليل ـ سلام الله عليه ـ است وگرنه قبلاً هم اصل خانه بوده است.
سوره مباركه ابراهيم اين قسمت را به عهده دارد: «ربنا إني اسكنت من ذرّيتي بواد غير ذي زرعٍ عند بيتك المحرّم»11 وقتي ابراهيم ـ ع ـ همسرش هاجر و فرزندش اسماعيل ـ سلام اللّه عليهماـ را به اين سرزمين آورد، هنگام توديع، هاجر به ابراهيم عرض كرد: «الي من تدعني»؟ ما را به چه كسي مي‏سپاري؟ فرمود: «الي ربّ هذه البنية» به پروردگار اين بناء!
لذا ابراهيم ـ ع ـ عرض كرد: «ربنا اني اسكنت...» سپس خواسته خود را بيان نمود كه: ربنا ليقيموا الصلاة فاجعل افئدة من الناس تهوي اليهم و ارزقهم من الثمرات لعلّهم يشكرون»12 در اين سرزمين كه بحسب ظاهر، سوزان و غير معمور است آنان را اسكان دادم تا نماز را اقامه كنند، براي موفقيت آنها، دلهاي گروهي از مردم را به سمت آنان متوجه ساز؛ چون تو «مقلّب القلوب» هستي و آنها را نيز از ميوه‏ها روزي ده تا شاكر باشند.
طبري در ذيل آيه مزبور نقل مي‏كند كه: اگر حضرت خليل ـ ع ـ گفته بود: افئدة الناس همه مردم اعم از يهود و نصاري و... حج بجا مي‏آوردند.
اين دعا را حضرت ابراهيم ـ سلام اللّه عليه ـ در سرزمين سوزاني بيان فرموده كه هيچ اثري از آباداني در آن نبود، مكّه تنها سرزمين باير و موات مصطلح نبود كه به آن «لم يُزرع» مي‏گويند، سرزمين غير مزروعي، به سرزميني گفته مي‏شود كه قابليّت آبادشدن را دارد ولي تاكنون آباد نشده و «غير ذي زرع» به سرزميني مي‏گويند كه نمي‏شود آن را آباد ساخت چون كوهستاني، سنگلاخ و بدون آب است. زميني كه آب دارد ولي كسي روي آن كاري انجام نداده «لم يزرع» است از باب «عدم ملكه» يعني شأنيّت آبادي و كشاورزي را دارد. ولي از سرزميني كه سنگ خارا است و آبي ندارد و كسي در آن ساكن نيست «غير ذي زرع» تعبير مي‏شود.
از طرف ديگر چون قدرت ذات اقدس اله، بيكران است حضرت ابراهيم ـ ع ـ عرض كرد: «ربنا اني اسكنت من ذريّتي بوادٍ غير ذرع» يعني پروردگارا همه امكانات عادي در آن سرزمين منتفي است امّا تو هرچه بخواهي مـي‏تـوانـي! در ايــن مقطــع چند دعـا دارد: 1 ـ خدايا آنان را بر اقامه نماز موفق گردان «ربنا ليقيموا الصلوة» گرچه انگيزه است امّا خواسته‏اي ضمني را به همراه دارد، 2 ـ دلهاي مردم را نيز به سمتشان متوجه كن كه خواهان آنان باشند. 3 ـ آنان را نيز از ثمرات برخوردار ساز. در آخر وظيفه آنها را كه حق‏شناسي است گوشزد نموده كه: «لعلّهم يشكرون»13
دعاهاي اين مقطع در سوره مباركه بقره14 آمده كه ابتدا عرض كرد: «ربّ اجعل هذا بلدا آمنا»؛ «خدايا اين وادي غير ذي زرع را شهر امن قرار بده» سپس ساليان متمادي گذشت، چشمه زمزم به بركت اين دعا و استغاثه هاجر ـ عليها سلام‏اللّه‏ ـ و ناله آن كودك؛ اسماعيل ـ ع ـ جوشيدن گرفته، كم‏كم پرنده و غير پرنده و قافله‏ها فراهم آمدند و آنجا «بَلد» شد و دعاي اول مستجاب گرديد. بار دوم كه حضرت ابراهيم ـ ع ـ تشريف آورده‏ند آنجا را شهر يافتند خواسته قبلي را با تغيير سياق، بار ديگر در سوره ابراهيم عرض كرد:
«و اذقال ابراهيم رب اجعل هذا البلد آمنا»15 كه در اينجا كلمه بلد با الف و لام تعريف ذكر شد در هردو حال «أمن» را از خدا خواست و اين خواسته را نيز خداوند برآورد لذا درباره آن چنين فرمود: آيا نمي‏بينند همه جا قتل وغارت و آدمكشي است جز سرزمين مكه كه بلد امن است؟ «أولم يروا اناجعلنا حرما آمناً و يتخطّف الناس من حولهم أفبالباطل يؤمنون و بنعمة اللّه يكفرون».16 بيرون مكّه جاي آدم ربايي است («خطفه» يعني ربودن، كاري كه كركس و شاهين نسبت به گنجشك و كبوتر انجام مي‏دهند و آنها را در حال ناآگاهي و غفلت مي‏ربايند) امّا ما اينجا را امن قرار داديم. اين امنيّت به دعاي ابراهيم خليل ـ سلام اللّه عليه ـ حاصل شد كه حكم فقهي نيز چنين است: «من دخله كان آمنا.17
غرض آنكه از جمله «عندبيتك المحرم» معلـوم مي‏شـود كـه قبل از ابراهيم ـ سلام‏اللّه عليه ـ نيز، كعبه به عنوان بيت حرام سابقه داشته، گرچه در اثر حوادث فراواني قبل از آن حضرت و بعد از وي چندين بار كعبه ويران شده، خواه به وسيله سيل يا حادثه ديگر همچون مورد هدف قرار دادن حجّاج پليد كعبه را از بالاي كوه ابوقبيس توسط منجنيق! و اين سنگ‏هاي سياه كه ديوارهاي كعبه را تشكيل مي‏دهند، عين همان سنگهاي چند قرن قبل نيست.
از ايـن كـه در زمان ظهور اسلام، وجود مبارك حضرت اميرالمؤمنين ـ ع ـ بر بالاي دوش رسول خداـ صلي اللّه عليه و آله ـ پانهاده، بتها را فرو ريخت معلوم مي‏شود؛ بر حسب ظاهر و جريان طبيعي، كعبه تقريبا به اندازه قامت دو انسان متوسط بوده (يعني دوبرابر قد يك انسان).
البته آن بخش معنوي از اين حادثه كه وقتي حضرت علي ـ ع ـ پا روي دوش مبارك پيامبر نهاد دستش به هرجا كه مي‏خواست برسد مي‏رسيد، حساب ديگري دارد.
اين كعبه خراب شد. آنگاه خداوند دستور بازسازي كعبه را به ابراهيم خليل داد: «و اذ بَوَّأْنا لابراهيم مكان البيت»؛ يعني ما مهندسي كعبه را خود به عهده گرفتيم. نقشه آن را، كه در كجا ساخته شود، تنظيم كرده به ابراهيم نشان داديم سپس خطاب به او گفتيم: «ألاّتشرك بِي شيئا و طهّرِبيتي للطائفين و القائمين و الرّكع السجود»18... به هيچ چيز به من شرك نورز و خانه‏ام را براي طواف كننده‏ها و نمازگزاران و راكعان ساجد پاكيزه‏نما تا هم معبد پاكان باشد هم قبله و هم مطاف پاكيزگان.

بيت المقدس و كعبه:

بيت المقدس، با همه قداستي كه دارد، ذات اقدس اله در قرآن آن را به خود اين چنين اسناد نداده است، تنها كعبه به خدا مستند است فرمود: «بيتي» خانه من: كعبه،«بيت‏اللّه» است.
سپس به ابراهيم خليل ـ سلام‏اللّه عليه ـ فرمود: تو اعلام كن مردم هم به سوي تو براي زيارت كعبه مي‏آيند. از تو گفتن و از مردم حضور بهم‏رساندن: «و أذّن في الناس بالحج يا توك رجالاً» جمله «يأتوك» جواب امر است؛ يعني سرانجام مي‏آيند به هرنحو ممكن هم پياده «و علي كل ضامر» هم با مركوب‏هاي لاغراندام. معلوم مي‏شود پيروان ابراهيم و آنان كه دعوتش را اجابت مي‏كنند يا پياده‏ها هستند يا اگر مركوب دارند لاغراندام است؛ البته آنان كه از امكانات بهتري برخوردارند، سواره هستند و مركوب فربه دارند، كمتر توفيق مي‏يابند، «يأتين من كل فّج عميق»19 از هر درّه پرعمق مي‏آيند.
حاصل آنكه، ابراهيم خليل ـ سلام اللّه عليه ـ به دستور ذات اقدس‏اله، مراحلي را طي كرد. ابتدا اين سرزمين كه معلوم بود سرزمين مكه است، جاي آن شناخته شده نبود بعد ابراهيم فرزند و همسرش را در آنجا نهاد و از خدا خواست كه آنجا را بلد امين قرار دهد.
بار دوم كه تشريف آوردند آن جا را «شهر» يافتند ولي مأمن بودن را مجدّداً مسألت نمود، دستور رسيد كه بايد اين خانه را نوسازي و بازسازي كني جاي آن را خداوند مشخص نمود، ايشان شروع به ساختن كردند، آنگاه در حين ساختن عرض كرد:
«تقبّل منّا اِنَّكَ أنت السّميع العليم»20 خداوند در باره كعبه ساخته شده فرمود: «جعل اللّه الكعبة البيت الحرام قياماً للناس»21 نه تنها خود كعبه را عامل قيام مردم قرار داده، محرّم كرد، بلكه آن محدوده وسيع حَرَم و ماهي كه حج در آن انجام مي‏شود همه آنها را به عنوان شعار و قيام مردمي قرار داد.«والشهر الحرام و الهدي و القلائد...» طبري در ذيل آيه مزبور مي‏گويد: قوام مردم در جاهليت كه به دوزخ و بهشت معتقد نبودند به كعبه بود، خداوند آن را با اسلام تأييد و تحكيم نمود، پناهنده به حَرَم از تعرّض مصون بود، اگر كسي قاتل پدر خود را در ماه حرام مي‏ديد متعرض وي نمي‏شد، و اگر قِلاده به گردن قرباني آويخته مي‏شد آن حيوان از تعرض محفوظ بود گرچه علف ديگران را از گرسنگي مي‏خورد. خلاصه آنكه: آهنگ زيارت خانه خدا مايه احساس امنيّت بود.

قبله بودن بيت مقدس:

شكي نيست كه «بيت مقدس» از زمان سليمان ـ سلام اللّه عليه ـ به بعد قبله بوده چون باني و معمار آن، حضرت سليمان است. وجود مبارك رسول خدا ـ صـلي‏اللّه عـليه وآلـه ـ نيز وقتي در مكّه نماز مي‏خواندند به گونه‏اي مي‏ايستادند كه هم كعبه قبله ايشان باشد و هم بيت مقدس؛ زيرا بيت مقدس در شمال غربي كعبه است و آن حضرت در قسمت جنوب كعبه قرار مي‏گرفت كه هم به كعبه روكرده باشد و هم به بيت مقدس. اما در مدينه وضع تفاوت كرد و چاره‏اي هم نبود.
چون در اوائل قبله بيت مقدس بود مدتي هم كه رسول اكرم ـ ص ـ در مدينه به آن سو نماز مي‏خواندند فقط رو به بيت مقدس بود و كعبه پشت سر قرار مي‏گرفت! سرانجام در مسجد ذوقبلتين، در حال نماز وضع برگشت و تحويل قبله صورت گرفت.

مسجد حرام و مسجد اقصي:

در سوره مباركه «اسراء» بين كعبه و بيت مقدس جمع كرده است:«سبحان الذي أسري بعبده ليلاً من المسجد الحرام الي المسجد الأقصي الذي بار كناحوله» گرچه اطراف مسجد اَقصي پر بركت است؛ زيرا از نظر اقليمي سرزمينش حاصلخيز و از آب خوب و هواي لطيف و... برخوردار است ولي امروزه همه آن نعمت‏ها يا بيش از آن در مكّه يافت مي‏شود؛ بدون اينكه سرزمين سوزان مكه از خود چيزي داشته باشد، اين در اثر استجابت دعاي حضرت ابراهيم(«و ارزقهم من الثمرات») و جزو آيات الهي است كه مكه همواره پر از نعمت‏هاي خدا باشد.

تفاوت كعبه و مسجد اَقصي:

بين مسجد اقصي و كعبه تنها اين فرق نيست كه يكي را ابراهيم خليل كه از انبياء اولوالعزم است ساخته و ديگري را سليمان سلام‏اللّه عليه ـ كه از حافظان شريعت انبياي اولوالعزم است نه جزو آنان. بلكه فرق ديگر، آن كه ظاهرا در باره بيت مقدس خدا وعده نداده كه من آن را از خطر دشمنان حفظ مي‏كنم ولي در باره كعبه اين وعده داده شد عمل هم شده است.
اگر كسي بخواهد كعبه را محو سازد همان خدايي كه با «طير ابابيل» از آن حمايت كرد، با معجزه‏اي ديگر آن را مصون نگه مي‏دارد ولي در باره مسجد اقصي و بيت مقدس چنين وعده‏اي نيست به همين جهت،...«بخت نصر» كه تمام مسجد اقصي را ويران نمود، خطري نظير جريان ابرهه متوجه او نشد.

بناي كعبه به سود مردم است:

ظاهر آيه شريفه اين است كه اولين خانه‏اي كه به عنوان معبد براي مردم بنا شده خانه‏اي است كه در مكه به سود آنان وضع شده است در اينجا فرمود: «وضع للناس» گرچه در باره تكليف حج با كلمه ـ عَلي ـ مي‏فرمايد: «للّه علي الناس» كه توضيحش خواهد آمد چون عبادت و تكليف هرگز عليه مردم نيست بلكه به سود آنان است لذا آنها كه اهل راهند در باره مكلّف شدن مي‏گويند: «مشرّف مي‏شوند نه مكلف»! هرگاه سنّ مرد به اول شانزده سالگي، و زن به اول ده سالگي رسيد مي‏گويند آنها مشرف شده‏اند به خطابات الهي. زيرا دستورات الهي كلفت نيست، شرافت است. كسي كه قبلاً اين شايستگي را نداشت كه خداوند به او خطاب كند «اقيموا الصلوة و آتوا الزكاة»22 همراه با بلوغ، اين شايستگي را بدست مي‏آورد چون در باره دستورات ديني مي‏فرمايد: «ذلكم خيرلكم»23 و... از اين رو در عبادت با «لام» تعبير شده است.

معبد ساير پيامبران

ظاهر اطلاق آيه اين است كه بيت حرام و كعبه معظّمه اولين معبد جهاني است و هيچ پيامبري غير از كعبه قبله‏اي نداشته است. همين معنا را مي‏توان با بعضي از آيات سوره مباركه «مريم» تأييد كرد. در اين سوره گذشته از اين كه در جريان حضرت «مسيح» آمده است: «وجعلني مباركا أينما كنت و أو صاني بالصلوة و الزكوة مادمتُ حيّا»24 و نيز وصايايي كه در باره انبياي ديگر دارد وقتي تعدادي از انبيا را نام مي‏برد، مي‏فرمايد: «اولئك الذين أنعم‏اللّه عليهم من النبيين من ذرية آدم و ممن حملنا مع نوح و من ذرية ابراهيم و اسرائيل و ممن هدينا و اجتبَينا اذا تتلي عليهم آيات الرحمن خرّوا سُجّدا و بكيّا»25 از آدم ـ سلام اللّه عليه ـ تا نوح و از نوح تا ابراهيم و انبياي بين ايشان تا ذراري ديگر،از همه اين انبيا به نيكي ياد كرده مي‏فرمايد: «اذا تتلي عليهم...» همگي سجده مي‏كنند. ناچار به سمتي سجده مي‏كنند، اگر مقصود از اين سجده خصوص سجده باشد بالأخره جهتي خواهد داشت و اگر مراد سجده نماز باشد باز هم سمت و قبله‏اي دارد. چنانكه از آيه بعد كه مي‏فرمايد: «فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلوة و اتبعوا الشهوات فسوف يلقون غيّا» گروهي ناصالح، كه بعد آمدند نماز را ضايع ساخته، پيروي از شهوات را سنّت سيّئه خود قرار دادند، معلوم مي‏گردد كه انبيا، اهل نماز بودند و نماز و سجده هم سمت و قبله‏اي دارد؛ يا بايد بگوييم همه جهت‏ها مساوي بوده، براساس: أينما توَلّوا فثم وجه اللّه»26 كه بعيد است و يا بايد بگوييم جهت خاصي قبله آنان بوده. از ظاهر آيه چنين استفاده مي‏شود كه قبله همه انبياء از آدم تا خاتم ـ عليهم‏السلام ـ، كعبه بوده است؛ زيرا همه نماز و سجده داشته‏اند و اين كه بگوييم قبله مشخصي غير از كعبه داشتند، با اطلاق آيه سازگار نيست.

علّت نامگذاري مكّه به «بكّه»

«للّذي ببّكة» هر آينه خانه‏اي است كه در بكّه بنا نهاده شد. گفته‏اند منظور از «بكّه» همان «مكّه» است ،گاهي «ميم» تبديل به «باء» مي‏شود نظير «لازب و لازم» يا اينكه مسأله تبديل نيست، بلكه «لان لناس يَبُكُّ بعضهم بعضا»27 «بكّ» يعني كوبيدن، چون مردم در آنجا در اثر وفور و ازدحام جمعيت، مزاحم يكديگر مي‏شوند بكّه ناميده شده يا اينكه «بكَ» به معناي دفع و كوبيدن است از آن جهت كه اعناق جبابره را مي‏كوبد.

مبارك بودن كعبه

«مباركا و هديً للعالمين» اولين خانه‏اي كه در مكّه به عنوان معبد نهاده شده منشأ بركات فراوان و وسيله هدايت جهانيان است. «بركت» مال و شئ ثابت رامي‏گويند، چيزي كه سهمي از ثبات و دوام داشته باشد. گودال‏هاي آب در بيابان كه در آن آب جمع شده نمي‏گذارد هدر برود، را«بِركْه» مي‏گويند و به تعبير شيخ طوسي سينه را نيز «برك» مي‏نامند چون جايگاه حفظ انديشه و اسرار و علوم است. و نيز كرك مخصوص سينه شتر را «برك» مي‏گويند.
ذات اقدس اله، از آن جهت كه ثابت و دائم است. «تبارك» است و خير او از آن رو كه دوام دارد مبارك. ولي در مكّه و كعبه، چون اين خير بيش از جاي ديگر از ثبات برخوردار است فراوانتر و پايدارتر يافت مي‏شود لذا فرمود: «مباركا».
از جهت ديگر كعبه وسيله هدايت جهانيان نيز هست؛ زيرا همه عابدان و سالكان به آن سمت متوّجهند و از آن جا دعوت حق توسط انبيا به گوش جهانيان رسيده است. وجود مبارك پيغمبرـ صلي اللّه عليه و آله و سلم ـ از آن جا نداي. لااله الااللّه را به گوش مردم رساند؛ و وجود مبارك خاتم الاوصياء ـ سلام اللّه عليه ـ نيز هنگام ظهور از آن جا پيام خويش را به گوش جهانيان مي‏رساند و سخن حق از آن جا برمي‏خيزد، وسيله‏هاي فراوان ديگر براي هدايت مردم در آن جا وجود دارد. از آن جهت كه آيات بيشماري را در مكّه برمي‏شمرد: «فيه ايات بيّنات» دراين خانه نشانه‏هاي فراوان و روشن خدا وجود دارد.

مقام ابراهيم

«مَقامُ اِبراهيم»؛ بعضي خواسته‏اند بگويند. مقام ابراهيم بيان آيات بيّنات است و همانطور كه خود ابراهيم ـ سلام اللّه عليه ـ «كان امة واحدة» مقام او نيز به منزله آيات بينات است؛ يعني آنجا كه اثر پاي حضرت خليل ـ سلام‏اللّه عليه ـ است بينات و معجزات فراواني را به همراه دارد، خود اين مقام به منزله «امت واحده» در بحث اعجاز است.
حال چگونه «مقام ابراهيم» به تنهايي آيات بينات است به (صورت جمع) با اينكه «آية بينّة» به (صورت مفرد) است؟ احتمال نخست اين كه: اولاً سنگ سخت به شكل خمير درآيد خود آيت و معجزه‏اي است. ثانيا جاي مشخص آن به صورت خمير درآيد نه همه آن. ثالثا بعد از اين، تا عمق و گودي معيّني به صورت خمير درآيد سپس به حالت سنگ باقي باشد رابعا دشمنان فراواني خواستند اين اثر را محو سازند ولي از دستبرد همه طاغيان محفوظ مانده است. خامسا عده‏اي در اين فكرند كه آثار هنري و باستاني و هرچه جنبه قدمت و حرمت خاص دارد را از ديار مسلمين بربايند ولي از دستبرد همه آنها محفوظ مانده باشد.
هم اكنون نيز اثر اين دو پا وجود دارد، نواري برنجي درلبه اين دو قدم شريف تعبيه شده كه بر چهره آن، با حسن انتخاب، اين جمله از آية‏الكرسي نوشته شده است: «ولايؤده حفظهما»28

شكل‏گيري مقام ابراهيم:

آيا شكل گيري مقام ابراهيم كه حضرت روي آن ايستاد هنگام چيدن بناي كعبه بود؟ يا وقتي كه حضرت براي بار دوّم برگشت و همسر اسماعيل ـ سلام‏اللّه عليه ـ گفت: پياده شويد تا من شما را شستشو كنم (سريا پايتان را بشويم) و حضرت پياده نشد، پا روي سنگ گذاشت و پاي مبارك در سنگ اثر كرد؟ يا هنگام امتثال «و اذّن في الناس بالحج يأتوك رجالاً...»29 بر بالاي آن سنگ قرار گرفته، اعلان كرد كه مردم به طرف كعبه آمده حج بجا آورند؟ در همه حالات، يا در يكي از اين حالات بود كه بر روي سنگ پانهاد و سنگ نظير جسمي نرم، اثرپذير شد؟ همه اينها محتمل است اما آنچه مسلم است اصل پاگذاشتن آن حضرت و ماندن اثر پا در آن سنگ است؛ حال كداميك از اين سه مقطع بوده، آن را بايد روايات خاصه مشخص كند.
مشابه اين خصيصه، در جريان حضرت داود ـ سلام اللّه عليه ـ در سوره «سبا»30 آمده كه: و لقد آتينا داود منّا فَضْلاً يا جبال أوّبي معه و الطّير و ألنّا له الحديد» در باره داود كارهاي فراواني انجام پذيرفت، يكي تعليم صنعت زره‏سازي بود. «و علمّناه صنعة لبوس»31 يكي هم «و ألناله الحديد» بود كه آهن سرد و سخت را ما در دست او نرم كرديم! تعبير قرآن: «ألنّا» است يعني ما براي او نرم كرديم اما در مسأله زره سازي سخن از تعليم است چون زره‏سازي جزو علوم و حرفه‏هاي صناعي و قابل انتقال به ديگران نيز هست. اما ديگران نمي‏توانند آهن سخت و سرد را با انگشتان نرم كنند. در اين جا سخن از تعليم نيست. نفرمود: «و علمناه اِلانة الحديد» ما يادش داديم چگونه آهن را نرم سازد، مثلاً اگر بصورت كارخانه ذوب آهن باشد! كه علم است نه معجزه، بلكه فرمود: همانطور كه شخصي عادي موم را به صورت دلخواه خود در مـي‏آورد، آهـن در دسـت وجـود مبـارك داود ـ ع ـ مانند موم نرم بود و در دستش مي‏چرخيد، لذا روي اين جهت تكيه مي‏كند.
مقام ابراهيم نيز از اين قبيل است با اين تفاوت كه: «والنّا له الحجر» خواهد بود؛ يعني سنگ را آنچنان نرم قرار داديم كه پاهاي مبارك حضرت خليل همين كه روي آن قرار گرفت فرو رفت تا اثر پاها بماند. گذشته از اين كه مقام ابراهيم براي خليل حق، يك نوع محفظه نيز براي پاي مبارك بود، همان گونه كه حديد براي داود ـ سلام اللّه عليه ـ بود.
در باره اينكه چگونه مقام ابراهيم به تنهايي آيات بينات است دو احتمال بود، احتمال اول ذكر شد و همان است كه جناب «زمخشري» ذكر كرده است.
احتمال ديگر اينكه: «آيات بيّنات» شماره‏هاي فراواني دارد يكي از آنها مقام ابراهيم است و ديگري: «ومن دخله كان امنا».

امنيت تكويني و تشريعي بيت اللّه الحرام:

خانه كعبه، يك امن تكويني دارد، زيرا بسياري از طاغيان خواستند آن را از بين برده به اهل مكه نيز آسيب وارد سازند ولي ذات اقدس‏اله آن جا را مأمن قرار داده فرمود: «الذي اطعمهم من جوع وامنهم من خوف»32 آن روز كه از تشريع سخني نبود مردم مشرك مكه از امنيت خاصي برخوردار بودند. يك امن تشريعي كه: «من دخله كان امنا» يعني كسي كه وارد حرم شد شرعاً در امان است، طبري در ذيل آيه 97 سوره آل عمران نقل مي‏كند: در جاهليّت اگر جاني به كعبه پناه مي‏برد هيچ كس متعرض او نمي‏شد.
نيازي نيست، به تكلف افتاده بگوييم منظور از «آيات بينات» خصوص «مقام ابراهيم» يا خصوص امنيّتي است كه خدا قرار داده؛ جريان. «زمزم»، «حجر اسماعيل» و «حجر اسود» نيز از آيات بيّنه است. به علاوه خود «بيت» آيه بينّه و معجزه است؛ زيرا براساس آيات سوره «فيل» آنها كه خواستند كعبه را از بين ببرند، با هجوم لشكريان الهي مواجه شدند:
« ألم تركيف فعل ربّك بأصحاب الفيل... فجعلهم كعصفٍ مأكول» پس لازم نيست بگوييم «مقام ابراهيم» بيان آيات بينات است، بلكه از باب ذكر خاص بعد از عام است.
در سوره مباركه «بقره» مي‏فرمايد: «و اذ جعلنا البيت مثابة للناس و أمنا و اتخذوا من مقام ابراهيم مصلّي و عهدنا الي ابراهيم و اسماعيل أن طهّرابيتي للطائفين و العاكفين و الركع السجود»33 طي بحث مبسوطي آمده است كه چطور بيت اللّه‏ مرجع جميع مردم و امن همگاني است هم امن تكويني دارد؛ زيرا اگر كسي بخواهد كعبه را محو سازد خدا به او امان نمي‏دهد و هم امن «تشريعي»؛ زيرا هركس به آن جا پناه برده نمي‏توان حدود الهي را در آن جا بر او جاري كرد. مگر خود او حرمت بيت را رعايت نكند: «والحرمات قصاص»34 اگر كسي حرمت كعبه و مسجد حرام و حرم يا ماه حرام را رعايت نكرد شما نيز مي‏توانيد او را و حرمت امور ياد شده را قصاص كرده، رعايت نكنيد.
اگر جاني در خود حرم، جنايت كرد مي‏توان حد را بر او جاري كرد ولي اگر در خارج حَرَم مرتكب جرمي شده و به حرم پناهنده شد، بايد به او مهلت داد تا از حرم بيرون بيايد. البته خريد و فروش با او، احسان و اطعام به او ممنوع است تا با فشارآوردن به وي از آنجا خارج گردد.
در بعضي از آيات به امنيتي كه خداوند، نصيب سرزمين مكه كرده اشاره شده، نظير آيه سوره عنكبوت:
«أولم يروا أنّاجعلنا حرما آمنا و يتخطّف الناس من حولهم أفبالباطل يؤمنون و بنعمة‏اللّه يكفرون»35 مگر اينها نمي‏بينند همه جا آدمكشي و آدم ربايي و غارتگري است ولي، ما اين سرزمين را امن قرار داديم! حتي در زمان جاهليّت نيز اين منطقه را امن قرار داديم، مردم در جاي ديگر اختطاف مي‏شوند ولي در اين جا محفوظند.
سرّش اين است كه اگر كسي بخواهد به كعبه يا مردم آن سرزمين آسيب برساند خدا به او مهلت نمي‏دهد مخصوصا اگر بخواهد به كعبه صدمه برساند: «و من يردفيه بالحاد بظلم نذقه من عذاب اليم»36 و اين از خصائص حرم است، اگر كسي ملحدانه بخواهد ستمي روا دارد ما به او مهلت نمي‏دهيم.
روايتي مرحوم ابن بابويه قمي در كتاب شريف «من لايحضره الفقيه» نقل كرده كه اگر كعبه از حرمت خاص برخوردار است و اگر در جريان ابرهه با «طير ابابيل» از كعبه حمايت شده چطور در جريان تحصّن ابن زبير در درون كعبه، خدا از او حمايت نكرد؟ آنگاه كه حجاج بن يوسف به دستور عبدالملك بالاي كوه ابوقبيس منجنيق نصب نموده كعبه را از آن جا زيرسنگهاي فراوان، در هم كوبيد و ابن زبير را دستگير كرده به هلاكت رساند؟
مرحوم «صدوق» در جواب فرموده‏اند: حرمت كعبه براي آن است كه دين محفوظ بماند و حافظ و ضامن دين، در زمان حضور، امام معصوم ـ ع ـ و ولي خدا؛ و در زمان غيبت نايبان اوهستند. حضرت (ظاهرا امام سجاد ـ ع ـ) فـرمـود: اين زبيري كه سيدالشهدا ـ سلام اللّه عليه ـ و امام زمانش را ياري نكرد و بعد از شهادت آن بزرگوار امام زمان ديگرش (امام سجاد ـ ع ـ) را نيز ياري ننمود و خود داعيه‏اي داشت، اگر به كعبه هم پناه ببرد، خدا او را پناه نمي‏دهد؛ چه اينكه خداوند در جريان ابرهه طير ابابيل را اعزام كرد ولي در جريان منجنيق بستن حجاج چنين لشكري را نفرستاد.
بالاخره امويان ابن زبير را كه آدم فاسدي بود گرفته و كشتند بعد هم كعبه را ساختند، مشكلي هم پيش نيامد. اما ابرهه آمده بود كه قبله و مطاف را بردارد خدا نيز به او امان نداد؛ پس جريان كار حَجّاج نقض آيه «من يرد فيه بالحاد بظلم...» نيست و با آن منافاتي ندارد.
هم اكنون نيز اين خطر وجود دارد! اگر خداي ناكرده آن سرزمين، سرزمين ستم بشود مادامي كه مردم در صراط مستقيم نباشند چنين نيست كه خدا دست ظالم را كوتاه سازد؛ بلكه ممكن است براساس «نُوَلّي بعض الظالمين بعضا»37 ظالمي را بر ظالم ديگر مسلط گرداند! عمده آن است كه مسلمين وظيفه اصلي خود را انجام دهند آنگاه و عيدالهي («من يرد فيه بالحاد بظلم نذقه من عذاب اليم») تحقق پذيرفته به آن ظالم مهلت نمي‏دهد.

منسوب بودن «بيت» به خدا و مردم

شروع آيه با تأكيد نشانه اهميّت مطلب است فرمود: «إنّ أوّل بيت...»
اين بيت، هم به ذات اقدس اله منسوب است و هم به مردم. اما با دو تفاوت أدبي و تفاوت معنوي: تفاوت ادبي آن كه «بيت» بدون «لام» به خدا اسناد پيدا كرده مي‏فرمايد: «أن طهّرا بيتي...»38 لذا گفته مي‏شود كعبه بيت اللّه است ولي وقتي به مردم اسناد پيدا مي‏كند همراه با «لام» است. «... وضع للناس» كعبه بيت اللّه است نه بيت الناس ولي اين بيت اللّه براي مردم وضع شده است.
و امّا تفاوت معنوي، آن است كه اين بيت در اثر اضافه به «اللّه» شرافت پيدا كرده و مردم در اثر اضافه به كعبه، شريف مي‏شوند. شرف كعبه به خاطر ارتباط با حق، شرف مردم بر اثر ارتباط با كعبه است.
فرمود. «وضع» للناس نه «بُنِيَ» للناس؛ يعني تشريعا براي اين كه معبد و قبله و مطاف مردم بشود، براي همه مردم وضع شده، اختصاص به گروهي معيّن ندارد.

قبله تنها كعبه است:

اين آيه شريفه فرضا به خود آن سرزمين هم اشاره كند به اين اعتبار است كه خود آن سرزمين حرم است و آنچه مهم است آن محدوده، آن بناي خاص و مبناي خاص مي‏باشد.
اين كه مي‏گويند كعبه قبله است در مقابل كساني گفته مي‏شود كه مي‏گويند. «براي افراد نزديك كعبه، و براي آنان كه در مكه هستند مسجد حرام، و براي افرادي كه دور هستند حرم قبله است»39 كه البته سخني است ناصواب. قبله فقط كعبه است چه براي دور يا نزديك، ليكن تفاوت در نحوه استقبال است، صدق استقبال فرق مي‏كند. اسلام در همه موارد به پيامبر و ديگران آموخت كه در تمام حالات بگويند: «والكعبة قبلتي».40
در تمام اذكارِ تلقيني سخن از اين جمله است. تمام زنده‏ها و مرده‏ها با كعبه سرو كار دارند در حال احتضار، به نوعي و در حال دفن، به نوع ديگر، هيچ كس با مسجد حرام يا حرم كار ندارد و جمله «شطر المسجد الحرام»41 از آن جهت است كه: «فلنولينك قبلة ترضيها».42
چون شطر المسجد حرام استقبال كني به كعبه رو كرده‏اي؛ پس تفاوت در روگرداندن و استقبال است نه در قبله. افراد نزديك متوجه جِرم كعبه و افراد دور به سمت حرم كه بايستند به كعبه رو كرده‏اند. و نيز آيه «و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره»43 يعني استقبالتان به آن سمت باشد نه اينكه قبله مسجد حرام است. هم‏اكنون نيز كه به طرف حرم رو مي‏كنيم به طرف جهت، استقبال داريم. تا اين جا نزد محققين قطعي است كه قبله، مسجدالحرام و حرم نيست بلكه خصوص كعبه است اما بعضي از بزرگان اين نكته ظريف را نيز يادآور شده‏اند كه: خود كعبه قبله نيست، بلكه فضاي خاصّ آن قبله است.
خداي رحمت كند استاد ما مرحوم محقق داماد، مكرر اين جمله را مي‏فرمود: خود كعبه قبله نيست زيرا روزي كه كعبه به وسيله سيل و امثال آن ويران شد چنين نبود كه مسلمانان بي‏قبله باشند بلكه آن فضا و آن بعد خاص «من تخوم الارض الي عنان السماء»44 قبله است، نه همين خانه چند ضلعي كه ارتفاع خاص دارد! بلكه اين بيت در جاي قبله قرار گرفته، لذا كساني كه زير زمين نماز مي‏خوانند اگرچه چند طبقه هم زير باشند باز استقبالشان همچون افرادي كه بالا هستند محفوظ است سمت آن بعد و فضا كه قبله است قابل تغيير و تبديل نيست.
اين لطيفه نيز در كلام فخر رازي آمده و بعدها به كتابهاي ديگر منتقل شده است كه: «در شرف كعبه همين بس كه عامرش ذات اقدس جليل، مهندسش جبرئيل، و معمارش خليل و دستيارش اسماعيل است!45 «و كفي بذلك فضلا و شرفا» ولي دليلي بر ثبوت اين شرافت در مورد بيت مقدس وجود ندارد.

مصاديق آيات بيّنات:

در اين سرزمين، آيات بينات، نشانه‏هاي روشني براي غيب است. آيت يعني علامت، به لسان و اصطلاح قرآن كريم اينها علامت صدق انبيا، ربوبيت حقّ و خالقيت خالقند.
در تفسير. فخر رازي» نشانه‏هاي فراواني، از كيفيت ساختمان كعبه و خصوصيتهايي كه در آن محور و محدوده هست ذكر شده:46

1 ـ جوشش زمزم

آب زمزم گذشته از آن كه شفاست، اگر مدتها نيز بماند محفوظ است، و نيز چشمه‏اي است كه هزاران سال جوشش دارد؛ باتوجه به اين كه آن جا سرزمين باران و برف نيست كه براساس «فسلكه ينابيع في الأرض»47 باشد جايي كه بارانش بسياركم، و بارش برف در آن كمتر سابقه دارد چشمه‏اي چندهزار سال بجوشد و هيچگاه نخشكد! از آيات بينه الهي بشمار مي‏آيد.
بركاتي نيز در اين آب وجود دارد تا جايي كه وجود مبارك پيامبر اكرم ـ صلي‏اللّه عليه و آله و سلم ـ آن را استهداء مي‏كردند، يعني از كساني كه از مكه مي‏آمدند هديه آب زمزم را طلب مي‏نمودند: جوشش زمزم، دوام جوشش آن، شفابخشي وصيانتش از فساد و بو برداشتن، هر يك به نوبه خود معجزه است پس تنها در خود اين آب آيات بينّاتي وجود دارد.

2 ـ مشعر حرام:

آنچه در اطراف مكه قرار دارد (سرزمين مشعر، عرفات و مني) نيز از آيات بيّنه حق است با اينكه آن جا سيلي نيست كه سنگريزهايي به وسيله آن پديد آيد (چون جايي كه مسيل و سيل خيز باشد سنگهاي بزرگ همراه با آبهاي تند كوبيده شده به صورت ريگ در مي‏آيند) فراهم بودن اين همه ريگ، كه هر زائر بطور متوسط يا حداقل هفتاد ريگ برمي‏دارد و هنوز تمام نشده، خود معجزه است:
فخر رازي در تفسير خود مي‏گويد: سالانه ششصدهزار نفر(درآن زمان) هركدام هفتاد ريگ برمي‏دارند و با آن جمره‏ها را رمي مي‏كنند اما معلوم نيست چه كسي آنها رابعد از رَمي جمع مي‏كند؟! سپس مي‏گويد: «جزء فضايل آن سرزمين است كه طولي نمي‏كشد ريگها پس از جمع شدن برچيده مي‏شوند»48 هم اكنون مي‏گويند مأموران سعودي آمده تسطيح مي‏كنند ولي آن زمان چنين نبوده.

3 ـ حيوانات حرمت كعبه را نگه مي‏دارند:

پرندگان سعي مي‏كنند بر بالاي كعبه آرام نگرفته آنجا را آلوده نسازند: البته آلوده‏نكردن در مشاهد مشرفه نيز هست ولي اينكه پرنده آن جا ننشيند و اگر از بالا به سرعت پايين بيايد وقتي به كعبه رسيد زاويه‏اي ايجاد كرده فاصله بگيرد خود نشانه آيه بيّنه بودن است.
درباره حرم مطهر حضرت اميرالمؤمنين ـ سلام اللّه عليه ـ نيز چنين كرامتي گفته شده براساس «ينحد رعني السيل و لايرقي الي الطير»49 در آنجا نيز پرندگان ادب را رعايت مي‏كنند.
و نيز گفته شده: درنده‏ها در محور حرم به يكديگر كاري ندارند و به حيوانات اهلي آسيب نمي‏رسانند:
و بالاخره شواهد ظنّي فراواني است كه آن منطقه، سرزمين عادي نيست حيوانات در امن هستند انسان نيز از يك امن نسبي خوب برخوردار است «اطعمهم من جوع وامنهم من خوف»50 با اين كه «... يتخطف الناس من حولهم أفباطل يؤمنون و بنعمة اللّه هم يكفرون».51

4 ـ مقام ابراهيم:

مقام حضرت خليل ـ سلام اللّه عليه ـ كه قرآن در بخش نماز و طواف روي آن تكيه مي‏كند حرمت خاصي داشته از آيات بنيه الهي است.
فرمود «اذجعلنا البيت مثابة للناس و أمْنا و اتخذوا من مقام ابراهيم مصلّي و عهدنا الي ابراهيم و اسمعيل ان طهرّا بيتي للطائفين و العاكفين والرّكع السجود»52 آيا نماز بايد خلف المقام باشد يا عندالمقام كافي مي‏باشد بحث فقهي است كه براساس اختلاف روايات، بعضي احتياطا گفته‏اند حتما بايد پشت مقام باشد. عده‏اي هم عندالمقام را كافي دانسته‏اند.
بحث در باره معجزه بودن مقام، قبلاً تحت عنوان شكل‏گيري مقام ابراهيم، گذشت.
* * *
«و للّه علي الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلاً»

تقابل «لام» و «علي»

در اينجا گرچه «علي الناس» است اما اين «علي» در حقيقت «للناس» است نه علي‏الناس كه به معناي ضرر باشد. چنانكه لام «للّه» نيز به معناي نفع نيست يعني از طرف خدا بر مردم است... تنها وجوبي را مي‏رساند كه براي مردم خير است نظير «كتب عليكم القتال و هو كره لكم و عيسي ان تكرهوا شيئاً هو خيرلكم»53 و اگر چيزي خير شد البته به زيان كسي نيست. «لام» و «عَلي» وقتي در مقابل يكديگر قرار مي‏گيرند نشانه آن است كه از يك طرف حكمي برطرف ديگر جعل و واجب شده است نه اينكه بر ضرر او باشد.

عظمت و فضيلت حج بر ساير عبادات:

ظاهرا در قرآن كريم، در بين عبادات، تنها خصوص حجّ است كه با تعبير «للّه علي‏الناس» آمده است؛ در باره نماز، روزه و امثال آن، نيامده «لله علي‏الناس اقامة الصلوة» يا «اتياء الزكاة» و... اين خود نشانه عظمت و خصوصيتي است كه در حج نهفته و در ساير عبادات نيست.
در باره نماز فرمود «اقيموا الصلوة»54 «نماز را به پاي داريد» ولي در مورد حج نفرموده: حج كنيد بلكه فرمود: للّه علي الناس ...»

لغـت «حــج»

«حج» مصدر است، بعضي آن را اسم مصدر مي‏دانند به معناي آهنگ بيت، قصد خانه خدا.
از دير زمان، مسأله «حجّ‏البيت» رواج داشت، از زمان حضرت ابراهيم ـ سلام الله عليه ـ به بعد رسم بر آن بود كه سال را با حج مي‏شمردند حضرت شعيب به موسي ـ سلام اللّه عليهماـ فرمود: «اني أريد ان أُنكحكَ إحدي ابنتيَ‏هاتين علي ان تأجرني ثماني حجج»55 يعني من يكي از اين دو دختر را به نكاح و عقد تو درمي‏آورم. بر اين مهر كه هشت حجّه اجير من باشي، يعني هشت سال، چون هرسال يكبار حج انجام مي‏شد لذا به جاي اينكه بگويند مثلاً چهار سال مي‏گفتند چهار حج. «ذوالحجة» را نيز كه ذوالحجه مي‏گويند براي آن است كه «حج‏البيت» در آن ماه انجام مي‏پذيرد.
در اين آيه («لله علي الناس حج البيت...») تأكيدهاي فراواني وجود دارد:
1 ـ در سراسر قرآن ظاهرا تنها حج است كه با اين تعبير آمده. 2 ـ «للّه» مقدم شده و مبتداء را مؤخر آورده تا مفيد حصر بوده و نشان بدهدكه فقط براي خداست. 3 ـ مطلب را با بدل بيان فرموده و مي‏گويند ابدال به منزله تكرير است: نفرمود للّه علي المستطيع... بلكه فرمود: «لله علي‏الناس حج‏البيت من استطاع». 4 ـ براي «الناس» كه مشمول تكليف هستند بدل «بعض من الكل» آورده شده: «من استطاع اليه سبيلاً» كه تفصيل بعد از اجمال يا تبيين بعد از ابهام مفيد تكرار و تأكيد است. و اگر مي‏فرمود «للّه حج البيت علي المستطيع» يا «لله علي المستطيع» يا «علي من استطاع اليه سبيلاً حج البيت» اين معنا را نمي‏فهماند.
«البيت»؛ مقصود همان «أول بيت وضع للناس» است و استطاعت عقلي و شرعي هر دو مطرح است. عقلاً هركس توان رفتن ... را داشته‏باشد (و لو متسكِّعاً) مي‏تواند مشرف شود گرچه حج وي حج واجب نبوده و مستحب است، و اگر مستحب هم نباشد زيارت است و معناي عام «مباركا و هدي للعالمين» براي همه هست، مستطيع باشد يا نه، حج باشد يا عمره، واجب باشد يا مستحب. اما حج واجب تنها بر مستطيع لازم است. در باب استطاعت بحثي فقهي است كه آيا تنها استطاعت «اليه» لازم است يا استطاعت «اليه» و «عنه» هردو؟56.

پاورقيها:

1 ـ آل عمران: 96 ]
2 ـ آل عمران: 95
3 ـ توبه: 108
4 ـ ج 2، ص 535
5 ـ مجمع البيان،ج2، ص 477.
6 ـ نور: 36.
7 ـ قمر: 55.
8 ـ حديد: 3
9 ـ مائده: 97
10 ـ ابراهيم: 37
11 ـ ابراهيم: 37
12 ـ ابراهيم: 37
13 ـ بقره: 126
14 ـ ابراهيم: 36
15 ـ عنكبوت: 67
16 ـ آل عمران: 97
17 ـ حج: 26
18 ـ حج: 27
19 ـ بقره: 127
20 ـ مائده: 97
21 ـ اسراء: 1
22 ـ بقره: 43
23 ـ بقره: 54، 184، 271
24 ـ مريم: 31
25 ـ مريم: 58
26 ـ بقره: 115
27 ـ نورالثقلين، ج1، ص 367.
28 ـ بقره: 255
29 ـ حج: 27
30 ـ سبا: 10
31 ـ انبيا: 80
32 ـ قريش: 4
33 ـ بقره: 125
34 ـ مائده: 45
35 ـ عنكبوت: 67
36 ـ حج: 25
37 ـ انعام: 129
38 ـ بقره: 129
39 ـ جواهرالكلام، ج 7، ص 320
40 ـ شرايع الأحكام، ج 1، ص
41 ـ بقره: 144
42 ـ بقره: 144
43 ـ بقره: 144
44 ـ وسائل، ج3، ص 247.
45 ـ تفسير كبير، ج 8، ص 145.
46 ـ التفسير الكبير، ج 8، ص 145.
47 ـ زمر:21
48 ـ التفسير الكبير، ج 8، ص 145
49 ـ نهج‏البلاغه خطبه 3.
50 ـ قريش: 4
51 ـ عنكبوت: 67
52 ـ بقره: 125
53 ـ بقره: 216
54 ـ بقره: 43
55 ـ قصص: 27
جمعه 14 مهر 1391  11:40 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حج در كتاب خداوند(4)

حج در كتاب خداوند(4)

محمد علوي مقدم
...فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ....
«وقتي كه از عرفات كوچ كرديد، خدا را در مشعر الحرام ياد كنيد.»
نويسنده كتاب «لسان التنزيل» نوشته است:1 «الإفاضه» به معناي «به انبوهي بازگرديدن» است. و «فاذا افضتم»؛ يعني «چون به انبوهي بازگرديد.»
ابوبكر عتيق سورآبادي هم نوشته است:2 «چون به هم بازگردند از عرافت سويِ مُزدلفه و آن شبانگاه باشد كه از عرفات به مزدلفه در آيند.»
ابن عربي مي‏نويسد:3 در لغتِ «افاضه» حركتِ سريع است و افزوده است: خداوند در قرآن، وقتِ افاضه و حركتِ دسته جمعي از عرفات را مشخّص نكرده، ليكن پيامبر خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله آن را با عملِ خود بيان كرده است و آن حضرت در عرفات: «وَقَفَ حتّي غربت الشمس قليلاً وذهبت الصفرة وغاب القُرص».4
بيضاوي در تفسير خود ذيلِ فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ نوشته است:
«أفضتُم منْ أفضت الماء إذا صَبّبته بِكَثْرة» بوده است و مفعول فعل «أفضتم» محذوف است و اصل آن «أفضتم أنفسكم» بوده است و در واقع همان مفهومِ انبوهي و فراواني و لبريز شدن از فراوانيِ جمعيت را بيان كرده است.
ابي السعود هم در تفسير خود، تقريبا همان مَطلب را نوشته است:5
« فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ؛ أي دفعتم منها بكثرة، من أفضت الماء: إذا صببت بكثرةٍ».
فاضل مقداد نوشته است:6
«الإفاضة؛ الدفع بكثرة من افاضة الماء وهو صبّه بكثرة»
و اصل جمله، «أفضتم أنفُسَكم» بوده؛ يعني مفعولِ فعل حذف شده است. و افزوده است: «عرفات» نام سرزميني است و به صيغه جمع آمده و مفرد آن «عرفه» است؛ همچون اذرعات7 و قنّسرين8 كه به صيغه جمع آمده ولي مفرد مراد است. گويند: در اصطلاح اين كلمات ملحقِ به جمع مي‏باشند.
توقّف در عرفات به روز عرفه، از واجبات است و ركن حجّ محسوب مي‏شود و با ترك آن، حج باطل است؛ زيرا بنا به گفته پيامبر خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله : «الحجّ عرفة».9
از طرفي، قرآن مجيد وقوف به عرفه را از فرايض حجّ دانسته است؛ زيرا خدا در آيه بعدي (199 بقره) گفته است: ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النّاسُ... كه به صيغه امري بيان شده است، با آوردنِ حرف عطفِ «ثمّ» كه بر تراخي دلالت مي‏كند و مستلزم وجود در آن مكان و توقّف در آن سرزمين است.10
عَرفات، جمع عرفه است و سرزمين مخصوص نزديك به مكّه به عرفات نامور است و روز نهم ذي‏حجّه را نيز روز عرفه گويند. در وجه تسميه آن، تفسير الخازن11 از قول عطاء نقل كرده كه جبرئيل مناسك را به ابراهيم نشان مي‏داد و از او مي‏پرسيد: عرِفتَ؟ او هم پاسخ مي‏داد: عرفتُ. و لذا آن مكان را «عرفات» گفتند. و عرفات محلّ آگاهي است؛ همانطور كه مَشعر جايگاهِ شعور است كه يكي را پليد و ديگري را پاك، يكي را آزادي‏خواه و ديگري را ستمگر مي‏كند.
مَشعر (بر وزن مفعل) از مادّه «شعاره»، به معنايِ علامت است؛ زيرا آن جا نشانه‏اي است براي عبادت. آنجا سرزمين شعور و خودآگاهي است. اوّل بايد شعور باشد تا آدمي به شناخت برسد. «سمّي المشعر الحرام؛ لأنّه مَعْلمٌ للعبادة».12
به مشعر «مزدلفه» هم مي‏گويند، از مادّه «ازدلف» ايْ؛ دَنا = نزديك شد؛ «لأنّ النّاس يدنو بعضهم من بعض».13
نويسنده كتاب «مسالك الأفهام» نوشته است: گر چه در وجه تسميه عرفات (اين سرزمين وسيع) جهات گوناگوني ذكر شده و تمام وجوه در جلد دوّم صفحه 204 مسالك الافهام بيان گرديده است، ولي بهتر آن است كه بگوييم: اين سرزمين وسيع كه جذبه روحاني و معنويِ عجيبي دارد، محيط بسيار آماده‏اي است براي معرفت پروردگار و شناسايي ذاتِ پاكِ او و مشعر را هم از آن جهت مشعر گويند كه آنجا، مَعلَم و نشانه‏اي است از اين مراسم پرشكوه حجّ؛ «سمّيت مشعرا لانّه معلمٌ للحجّ...».14
وچه خوب است كه انسان‏ها در آن حالتِ روحاني و در آن شب تاريخي و هيجان انگيز (شب دهم ذي‏الحجّه) انديشه و فكر و شعورِ تازه‏اي در درونشان به وجود آيد و حالت آگاهي در آنان پيدا شود. مگر نه اين است كه كلمه «مشعر» از ماده «شعور» است.
در اينجا اگر به معنايِ لغوي كلمه «افاضه»15 توجّه كنيم، جنبه بلاغيِ عبارت كه خَلْق به رودخانه‏اي تشبيه شده و مي‏خواهد بگويد: پس هنگامي كه اين رودخانه عظيم از سرزمينِ عرفات به جوشش و جريان افتاد؛ وَاذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ در آستانه مشعر الحرام خدا را به توحيد و تعظيم ياد كنيد، آن سان كه خداوند شما را به راه آورد و به راهِ راست هدايت كرد، هر چند كه پيش از اين شما از شمارِ گمگشتگان بوديد.16
زجّاج هم نوشته است:17 از نظر بلاغي، از لفظ «افاضه» چنين برداشت مي‏شود كه وقوف در عرفات واجب است؛ زيرا مصداق كلمه «افاضه» پس از وقوف است و قرآن هم گفته است: فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ....18
ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ وَاسْتَغْفِرُوا اللّه‏َ إِنَّ اللّه‏َ غَفُورٌ رَحِيمٌ19
«از همان جا كه مردم كوچ مي‏كنند (از عرفات به مشعر و از مشعر به سرزمين منا) كوچ كنيد و از خداوند آمرزش بطلبيد كه خدا آمرزنده مهرباني است.»
اين آيه در واقع يك عادت جاهلي را نفي كرده است؛ زيرا در جاهليت، اشراف در مسيري اختصاصي، كنار از بستر رودي كه مردم در آن به سوي مشعر جاري بودند، حركت مي‏كردند و اسلام دستور داد: از همانجا كه خلق در حركتند، شما هم حركت كنيد؛ يعني همه مسلمانان بايد در عرفات وقوف كنند و سپس به سوي مشعر بيايند و از آنجا به سوي منا كوچ نمايند؛ زيرا مي‏دانيم كه حرف عطفِ «ثمّ» براي تراخيِ زماني است و ترتيب را مي‏فهماند؛ يعني تراخيِ زماني بين الإفاضتين و مي‏دانيم كه «افاضه» به معنايِ حركتِ بعد از وقوف است.
و از آنجا كه هدفِ اصلي، انسان‏سازي و پيشرفت و تعالي روحيِ انسان‏هاست، باز هم خدا دستور مي‏دهد: وَاسْتَغْفِرُوا اللّه‏َ از خدا طلب آمرزش كنيد و از گذشته بدِ خود پشيمان شويد و از او بخواهيد كه در شما اراده‏اي به وجود آورد كه ديگر گِرد ناشايستگي‏ها نگرديد؛ زيرا خدا كثير المغفرت و واسع الرحمت است.20
در تفسير الخازن آمده است:21 از مخالفت خود با دستوارتِ خدا و تمامِ گناهانِ خود استغفار كنيد؛ زيرا كه خدا، ساتر گناهان بندگان است و رحيم.
فاضل مقداد نيز ذيل بحث از اين آيه، نوشته است:22
وَاسْتَغْفِرُوا اللّه‏َ؛23 يعني از خدا مغفرت بخواهيد؛ زيرا انجام مراسم حجّ سبب ووسيله‏اي است براي مستحقّ آمرزش شدن و افاضه رحمت الهي.24
خلاصه اينكه: آيه 199 سوره بقره كه مورد بحث قرار گرفت، يكي از عاداتِ قريشيان، كه خود را سرپرستانِ كعبه مي‏شمردند و خويش را فرزندان ابراهيم مي‏دانستند و براي ديگر عرب‏ها مقام و منزلتي قائل نبودند و آنان را به حساب نمي‏آوردند، خط بطلان كشيد و قريشيان در عرفات وقوف نمي‏كردند؛ زيرا وقوفِ به عرفات را از محيط حَرَم بيرون مي‏دانستند و انجام نمي‏دادند ولي قرآن دستور داد كه بايد در مراسم حج يكنواختي و هماهنگي وجود داشته باشد و مسلمانان همه در يك جا وقوف كنند و پس از وقوف در عرفات، همگي به سويِ مشعر بيايند و از مشعر به سوي منا كوچ كنند.
اسلام خواسته است بدين وسيله، انسان‏ها را از خود برتربيني و افكار و خيالاتِ واهي بر كنار دارد و با قريشي كه به نسب خود مي‏باليد با مردمِ ديگر قبايل در يكجا گرد نمي‏آمد، مبارزه كند، اين بود كه دستورِ: ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ...25 صادر شد؛ زيرا به قول سيد قطب، اسلام نَسَب نمي‏شناسد، اسلام طبقه نمي‏شناسد و اسلام همه مردم را يكسان مي‏داند؛ «انّ الإسلام لا يَعرفُ نَسبا ولا يَعرف طبقةً، إنّ النّاس كلّهم واحدة»26
اين است كه در بخش پاياني آيه، دستور داد از افكار و خيالاتِ نادرستِ جاهلي دوري گزينيد و استغفار كنيد و اين عصبيّت جاهلي را از خود دور سازيد؛ زيرا حج مي‏خواهد درسِ مساوات و برابري به انسان‏ها بياموزد.
فَإِذَا قَضَيْتُمْ مَنَاسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْرا فَمِنْ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا وَمَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ.
«چون آداب و مناسك حجّ را انجام داديد، به جاي ياد از پدرانتان، بلكه از آن هم بيشتر، ذكر خدا گوييد. (اعراب جاهلي در پايان مراسم حجّ، مفاخر موهوم آباء و اجدادي خود را برمي‏شمردند و به آنها مي‏باليدند) برخي از مردم دعا مي‏كنند كه خدايا! در دنيا به ما بده و در آخرت بهره‏اي ندارند.»
در آيه بعدي هم خدا گفته است:
وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ27
«دسته‏اي ديگر از مردم مي‏گويند: اي خدا، ما را از نعمت‏هاي دنيا و آخرت، هر دو بهرمند بگردان و از عذاب آتش دوزخ هم نگاه دار.»
در اين آيات هم، كه بخشي از مراسم حج بيان شده، باز هم هدفِ اصلي اين است كه اسلام، انسان‏ها را به ياد خدا مي‏اندازد. قلب‏ها را متوجّه خدا مي‏سازد و باز هم، يك عادتِ ديگر عرب‏هاي جاهلي را از ميان مي‏برد؛ زيرا عرب جاهلي كه براي حجّ خود رسالتي قائل نبود و از انجامِ مراسم حجّ، هدف انساني نداشت، در پايان مراسم حج، به اسواق عكاظ و مجنّه وذي‏المجاز كه تنها براي داد و ستد نبود، حضور مي‏يافت و در مفاخر آباء و اجدادي خود سخن مي‏گفت و به انساب خود مي‏باليد.
قرآن اين عادتِ نكوهيده آنان را، پس از پايان مراسم حج، نكوهش كرد و آنان را به ذكر خدا متوجّه ساخت و گفت:
فَإِذَا قَضَيْتُمْ مَنَاسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ...؛ يعني چون مناسك حج را انجام داديد و از عباداتِ مربوط به حجّ فارغ شديد، ذكر خدا گوييد؛ زيرا ذكر خدا است كه آدمي را تعاليِ روح مي‏بخشد و نه ياد از پدران و اجداد كردن و به آنان باليدن!
هدفِ اصلي اين است كه ارزشها تغيير يابد و ارزش انسان در داشتن تقوا و پيوند با خدا باشد، نه افتخار به آباء و اجداد.28
ابن قُتيبه ذيلِ بحث از فَاذْكُرُوا اللّه‏َ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ... نوشته است:29
در جاهليّت، پس از فراغ از مراسم حج، اعرابِ جاهلي، از پدران خود ياد مي‏كردند و كارهاي برجسته و نيك آنان را به رخ مي‏كشيدند؛ «فيقول أَحَدهم: كان أبي يقري الضيف ويصل الرحم وَيفْعلُ كذا و كذا».
زجاج در بحث از آيه مزبور، مطالبِ زير را نوشته است:30
...مَناسِكَكُمْ... اي: «متعبّداتكم الّتي أمرتم بها في الحجّ»
...فَاذْكُرُوا اللّه‏َ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ... زجّاج، موضوع توقّف عرب جاهلي را پس از انجام مراسم و مناسك حجّ و برشمردنِ فضايل آباء و محاسن پدران، بازگفته است.
...أَوْ أَشَدَّ ذِكْرا... كلمه «أشدّ» را محلاً مجرور دانسته؛ زيرا عطف است بر كلمه «ذكرِ» ما قبل، ولي چون غير منصرف است، جرّ آن به فتح مي‏باشد؛ (زيرا كلمه اشدّ، بر وزن افعل است و غير منصرف مي‏باشد) ولي دكتر عبدالجليل عبده شلبي كه كتاب زجّاج را شرح و تحقيق كرده، در پاورقي صفحه 264، جلد يكم همان كتاب گفته است:
كلمه «اشدّ» در محلّ مفعول مطلق است و تقدير آن چنين است:
«ذكرا أشدّ31 من ذكركم آباءَكم».
مكّي بن ابي‏طالب هم، تقريبا مطلب زجّاج را تكرار كرده و گفته است:32
كلمه «أشدّ» در موضع جرّ است؛ زيرا عطف بر كلمه «كذكركم» مي‏باشد و جايز است كه منصوب باشد بنابر اضمار فعل و تقدير آن چنين است:
«اذكروه ذكرا أشدّ ذكرا من ذكركم آباءكم».
پس كلمه «أشدّ» نعت است براي مصدر «ذكرا» كه در معني حال است و تقدير آن «اذكروه مبالغين في الذكر له» مي‏باشد.
نويسنده احكام القرآن، در بحث از آيه مزبور نوشته است:33
قضاء؛ يعني34 به جا آوردن، و در مورد عبادات آن است كه در وقت خود انجام نشود و معنايِ صحيح فَإِذَا قَضَيْتُمْ مَنَاسِكَكُمْ... يعني: «إذا فعلتم منسكا من مناسك الحجّ فاذكروا اللّه‏»؛ يعني در موقع احرام تلبيه و در هنگامِ رمي تكبير و در وقت قرباني بسم اللّه‏ گفتن لازم است.
نويسنده كتاب «كنز العرفان» هم در بحث از آيه پيشگفته نوشته است:35
در اين آيه، كلمه «مناسك» جمعِ مضاف است و افاده عموم مي‏كند؛ يعني به طور كلّي، تمام اعمالِ حجّ.
فاضل مقداد، افزوده است: منظور از «ذكر» هم، گو اين كه، ذكر لساني است ولي در اصل، ذكر قلبي منظور است؛ زيرا ذكرِ لساني، ترجمان ذكر قلبي است و آگاهي دهنده درون و روحِ آدمي است و البته به ياد خدا بودن، بايد مستمرّ باشد و بنده واقعي نبايد از ياد خدا غافل بماند.36
نويسنده مسالك الافهام، ضمن بازگفتن مطالب ديگران، خود نيز گفته است:
مناسك،37 جمع مَنْسك است كه مصدر فعل «نسك» مي‏باشد و اطلاق آن بر عبادت، همچون اطلاق مصدر بر مفعول است و در واقع گفته شده است: «اذا فعلتم أفعالكم التي كانت عبادة...».
و نيز افزوده است كه قرآن در هر مورد مي‏خواهد انسان بسازد و به انسان‏ها درس بدهد و لذاست كه مي‏گويد: ...فَاذْكُرُوا اللّه‏َ... يعني ارتباطِ خود را با خدا قطع نكنيد، هميشه به ياد خدا باشيد.38
نويسنده «اقصي البيان» هم، در بحث از ...فَاذْكُرُوا اللّه‏َ... گفته است:
اين بخش از دستور العمل قرآني، از آن جهت است كه عرب پيش از اسلام، پس از فراغ حجّ، به ذكر پدران و اجداد خويش مي‏پرداخت و از دلاوري و حماسه آفريني آنان سخن مي‏گفت، اسلام آنان را از چنين كاري منع كرد و گفت: ...فَاذْكُرُوا اللّه‏َ... كه منظور بيشتر ذكر قلبي است و ذكر زباني هم ترجمانِ ذكر قلبي است.39
قرآن، سپس ذاكران را دو دسته دانسته است:
* دسته‏اي كه هدفشان از ذكر، اغراض دنياوي است و مي‏گويند: خدايا! در دنيا به ما بده كه براي اين دسته ...وَمَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ.40
** گروه ديگر كساني هستند كه مي‏گويند:41 اي خدا، ما را از نعمتهاي دنياوي و اخروي بهره‏مند گردان و از عذاب آتشِ دوزخ هم نگه دار.
جا دارد كه بدانيم، در آيه 200 سوره بقره ...رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا... مفعول دوّم فعل «آتنا» محذوف است و حذف مفعول در اينجا از جنبه بلاغت اهمّيت دارد و حذف در اينجا ابلغ است؛ زيرا اگر انسان بخواهد تمام خواسته‏هاي خود را بگويد كه جمله مطنب و طولاني مي‏شود و مطلب به درازا مي‏كشد و ذكر بعضي از خواسته‏ها نيز تخصيص بدون مخصّص مي‏شود، بنابر اين حذف مفعول ابلغ است.
ولي در آيه بعدي، كلمه «حسنه» بهترين تعبير است و جنبه شمول دارد و لذا قرآن گفته است: ...رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً...42
وَاذْكُرُوا اللّه‏َ فِي أَيَّامٍ مَعْدُودَاتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلاَ إِثْمَ عَلَيْهِ وَمَنْ تَأَخَّرَ فَلاَ إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنْ اتَّقَي وَاتَّقُوا اللّه‏َ وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ.
«و در روزهاي معيّن خدا را ياد كنيد و ذكر خدا بگوييد (روزهاي 11 و 12 و 13 ماه ذي‏حجّه) و هر كه دو روز پيشي جويد و يا تأخير كند و باز ايستد و متّقي باشد، گناهي بر او نيست و از خدا پروا داشته باشيد و بدانيد كه شما به سوي او محشور خواهيد شد (بازگشت خواهيد كرد).»
در اين آيه خداي بزرگ، دستور داده است كه ختم مراسم حجّ بايد همراه با ذكر خدا و تقوا باشد؛ يعني خدا را در روزهاي معيّني، كه در اصطلاح ايّام تشريق نام دارد و واقعا روشني بخش روح و جان انسان است ـ و عبارت از روزهاي 11، 12 و 13 ماهِ ذي‏حجّه است، ياد كنيد؛ يعني به ياد خدا باشيد و ذكر او را بر زبان جاري سازيد.
ايّام تشريق هم اسم با مُسمّايي است؛ زيرا اين ايّام روشني بخش جان و روح انسان‏هاست و چه بسا انسان‏هايي كه در پرتو اين مراسمِ عالي و ياد خدا بودن، روح وروانشان روشن گردد.
بخش پاياني آيه ...وَاتَّقُوا اللّه‏َ... در واقع تحريض و تشويقي است بر ملازم بودن تقوا؛ يعني خداوند در ضمن گفته است:
اي انساني كه آمدي و رنج سفر بر خود هموار كردي، سعي كن كه تقوا را پيشه خود سازي و با روحي پاك، در آينده از ارتكابِ گناهان اجتناب كني.
خداوند خواسته است بدين وسيله حج گزاران داراي روحي پاك از آلودگي‏ها شوند و «اتَّقُوا اللّه‏َ» را شعار خود سازند.43
فاضلِ مقداد در بحث از آيه 203 سوره بقره نوشته است:44
منظور از «ايّام»، ايّام تشريق مي‏باشد كه عبارت از 11 ذي‏حجّه (=يوم القرّ) و 12 ذي‏حجّه (=يوم القدر) و 13 ذي‏حجّه (يوم النفر) است.
شايد بتوان گفت كه به ياد خدا بودن و ذكر خدا گفتن و در آخر آيه از تقوا سخن گفتن و جمله «اتّقوا اللّه‏» را به كار بردن، از ويژگي‏هايِ اسلام است.
ابن عربي در بحث از آيه مزبور مي‏نويسد:45
چون اين آيه پس از آيه ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ... مي‏باشد، روشن است كه منظور از «ايّام» وقوفِ در منا است و مرادِ از «ذكر» هم تكبير گفتنِ به هنگام رمْي جَمره است.
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكا وَهُديً لِلْعَالَمِينَ46
«به راستي نخستين خانه‏اي كه براي مكان عبادتِ مردم بنا شده، در سرزمين مكّه است كه پر بركت است و مايه هدايت جهانيان.»
فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِنا وَللّه‏ِِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّه‏َ غَنِيٌّ عَنْ الْعَالَمِينَ47
«در آن خانه نشانه‏ها و آيات رُبوبيّت هويداست و جايگاهِ ابراهيم است و هر كه به آن درآيد، ايمن باشد و بر مردم است گزاردنِ حجّ خانه خدا، آنان كه توانايي رفتن به سويِ آن خانه دارند و هر كه كُفر ورزد، پس البته بداند كه خداوند از جهانيان بي‏نياز است.
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ ... در واقع جواب از سؤال مُقدّري است و پاسخي است بر آنان كه گفتند: چرا كعبه به عنوان قبله مسلمانان انتخاب شد؟ كه در جواب گفته شده: اين خانه نخستين خانه توحيد است. نخستين جايگاهي است كه براي پرستش خدا ساخته شده و براي آنان كه به آن خانه پناه برند امنيّت است. با سابقه‏ترين مَعبد است. خانه‏اي است پربركت. خانه‏اي است كه مركزِ اجتماع خواهد بود و چون به آن پناه برند، آرام گيرند و جانشان در اطمينان بياسايد. خانه‏اي است كه به قول سيّد قطب «مثابة الأمن لكلّ خائف» است، خانه‏اي است كه «من دخله كان آمنا» مي‏باشد و بالأخره، خانه‏اي است كه «اختاره اللّه‏ للمسلمين قبلةً». درست است كه هر كس به اين خانه پناهنده شود در امان است و كسي حقّ تعقيبِ او را ندارد و اين مسأله از بابِ حرمت بيت و حوالي آن است ولي بايد دانست كه اگر كسي به صاحب بيت رسيد و به مقام فناي في اللّه‏ نايل گرديد، آن وقت به ايمني حقيقي رسيده است و مقام ايمني واقعي است كه مي‏توان گفت: ...وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِنا....
محمّد بن ابي بكر بن عبدالقادر رازي نوشته است:48
از زمان آدم تا روزگارِ بناي كعبه، خانه‏هاي بسياري ساخته شده، پس چگونه مي‏توان گفت: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ... و چگونه مي‏توان كعبه را نخستين خانه دانست.
رازي در پاسخ گفته است: معناي اين آيه اين است:
«إنّ اوّل بيتٍ وُضع قبلةً للناس ومكان عبادة لهم، أو وُضع مباركا للنّاس»
پيش از رازي، زجّاج تقريبا همين مطلب را گفته است؛49 يعني او در بحث از: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ... گفته است:
قيل: «انّه اوّل مسجد وضع للناس، وقيل: «انّه اوّل بيتٍ وضع للحجّ»50
خازني در سبب نزول اين آيه، نوشته است51 كه: يهوديان به مسلمانان گفتند بيت المقدّس قبله ماست و افضل بر كعبه است و اقدم. ولي مسلمانان گفتند كه كعبه افضل است و اين آيه إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ... نازل شد.
اوّل: يعني فردِ سابق متقدّم بر ما سوا: اوّل الشيء، ابتداؤه.
ابتدا ممكن است آخري داشته باشد و ممكن است آخري برايش نباشد، همچون واحد كه اوّل العدد است و نهايتي برايِ آخر آن نيست.52
وُضِعَ لِلنّاس؛ يعني «يشرك فيه جميع النّاس.»
اگر كسي بگويد: چرا بيت (خانه) يك بار به خدا اضافه شده (وطهّر بيتي)، و بار ديگر «وُضع للنّاس» گفته شد؟
نويسنده تفسير الخازن، در جواب گفته است:53
اضافه «بيت» به «اللّه‏» بر سبيل تشريف و تعظيم است مثل «ناقة اللّه‏» ولي اضافه به «النّاس» براي اين است كه بگوييم: تمام مردم در آن بيت مشترك هستند.
...لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكا وَهُديً لِلْعَالَمِينَ
زجّاج نوشته است:54 خبر «انّ»، «هو للذّي ببكّة» مي‏باشد.
اشتقاق كلمه «بكّه» از «بكّ» مي‏باشد: «هو بكّ النّاس بعضهم بعضا في الطواف أي دفع بعضهم بعضا.»
وقيل: إنّما سُمّيت ببكّة لأنّها تبكّ أعناقَ الجبابرة.55
ابن قتيبه، نوشته است:56 به نقل از لسان العرب: «بكّة و مكّة شيء واحد والباء تبديل من الميم. يقال: سَمَّد رأسه وسبّده: اذا استأصله وشرّ لازم ولازب».
منظور اين است كه باء به ميم بدل مي‏شود.
ابن قتيبه سرانجام در تفاوت اين دو كلمه گفته است:
و يقال: بكّة: موضع المسجد. ومكّة: البلد حوله.
مباركا: در آيه حال است و تقدير آن چنين است: «استقرّ ببكّة مُباركا»57 و ممكن است بگوييم تقدير آن: «وضع مباركا» است.58
«مباركا» يعني ذابركةٍ وأصل البركة: النموّ والزيادة.
تعبير مبارك بودن در مورد چيزهايي است كه خير آن هميشگي است. قرآن چون منشأ و مبدأ خير است، در چند مورد از آن به مبارك ياد شده، بيت اللّه‏ هم به مبارك توصيف شده؛ زيرا كثير الخير والبركه است.59
و به قول خازن: «قيل هو اوّل بيت خصّ بالبركة زيادة الخير».60
فاضل مقداد در بحث از آيه مورد بحث (96 آل‏عمران) نوشته است:61
لام در «للّذي» لام تأكيد است در خبرِ انّ.
مُباركا حال است. عامل در آن فعلِ «وضع» است و يا فعل «استقرّ».
و نيز گفته شده كه «مكّه»: البلد كلّه و بكّة: موضع المسجد.
در پاورقي «كنز العرفان»، ص258، جلد يكم نوشته شده است:
گفته‏اند: مكّه 17 اسم دارد. ماوردي در كتاب «احكام السلطانيّه» در باب چهاردهم صفحه 157 نوشته است: دو كلمه: مكّه و بكّه مورد اختلاف است:
برخي معتقدند: مكّه و بكّه دو كلمه هستند و مسمّاي آنها يكي است با توجّه به اين كه در زبان عربي به علّت قرب مخرج، ميم به باء تبديل مي‏شود و بعضي هم اعقتاد دارند كه اين دو، دو كلمه هستند و دو مسمّي دارند؛ يعني مكّه اسم تمام شهر است و بكّه اسم بيت اللّه‏.
نويسنده كتاب «مسالك الافهام» در بحث از آيه مزبور، ضمن تأييد مطالبِ ديگر مفسّران، نوشته است:62 «وقيل انّ بكّه، موضع المسجد. و مكّة: الحرم كلّه و يدخل فيه البيوت و هو المرويّ عن امام الصادق عليه‏السلام .
وقيل: بكّة، موضع البيت والمطاف و مكّه: اسم البلد63 و افزوده است از آن جهت بكّه گويند كه: «لأنّها تبكّ أعناق الجبابرة أي تدقّها».
نويسنده مسالك الافهام در بحث از آيه 97 آل عمران نوشته است:64
«فيه آياتٌ بيّنات...» مي‏تواند جمله مفسّره باشد برايِ جمله «هديً للعالمين» و مي‏تواند جمله حاليّه باشد.
«مقام ابراهيم» هم مي‏تواند عطف بيان باشد براي «آيات بيّنات».
و جمله «مَن دَخَله كان آمنا» يا جمله ابتدائيّه باشد و يا جمله شرطيّه.
ضمير در «دَخلَه» هم به «حرم» برمي‏گردد و نه به «بيت» و يا «مكّه».
در تفسير الخازن آمده است:65
فِيهِ آياتٌ بَيِّنات يعني فيه دلالات واضحات علي حرمته و مزيد فضله.
زجّاج نوشته است:66 رفع «مقام» بنابر اضمار «هي» مي‏باشد؛ يعني خبر است براي مبتداي محذوف و در اصل «هي مقام ابراهيم» بوده است.
در بخش دوّم آيه 97 سوره آل عمران، نكاتِ بسيار جالب توجّهي هست.
...وَللّه‏ِِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً...
اصل حجّ در اسلام به وسيله آيه بالا تشريع شده و به قول ابن عربي،67 اين آيه دلالت بر وجوبِ حج مي‏كند؛ زيرا در زبان عربي، وقتي گفته مي‏شود: «لفلان عليّ كذا» وجوب آن چيز مؤكّدتر شده و اين گونه بيان، بليغ‏ترين الفاظِ وجوب است و تأكيدي است براي الزامِ حجّ.
و به قول نويسنده «اقصي البيان»68 از جمله خبريّه ...وَللّه‏ِِ عَلَي النَّاسِ... أمر، موكّدتر و بليغ‏تر و شديدتر استنباط مي‏شود تا صيغه امري.
از طرفي، جمله اسميّه بر دوام و ثبات دلالت مي‏كند و در واقع چنين بيان شده: «حج‏گزاردن حقّي است از آنِ خدا در عهده مردم».
افزون بر اين‏ها، در آغاز مطلب، به صورت جمله اسميّه و به طورِ عموم (علي النّاس) بيان شده و سپس بدان تخصيص داده شده (مَنِ استطاع) و اين خود، دليلي است بر وجوبِ حجّ؛ زيرا تفصيل بعد از اجمال است، ابهامي است كه بعد تبيين شده؛ يعني جمله در آغاز به صورتِ مُجمل آمده و سپس تفصيل داده شده و تمام اينها، براي مزيد تحقيق و تقرير است. با توجّه به اين كه به قول فاضل مقداد69 از جمله پايانيِ آيه ...وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّه‏َ غَنِيٌّ عَنْ الْعَالَمِينَ چنين استنباط مي‏شود كه خدا ترك حجّ را از اعظم كبائر شمرده و در رديف كفر، آورده؛ يعني از ترك حجّ به كفر تعبير شده كه چيزي بدتر از آن نيست.
به عبارت ديگر، در پايانِ آيه، به جاي اين كه مثلاً گفته شود «وَ مَنْ لَمْ يَحجّ...» براي تأكيد در حج و براي اثبات وجوب حجّ براي مستطيعي كه حجّ نگزارد، گفته شده: ...وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّه‏َ غَنِيٌّ عَنْ الْعَالَمِينَ؛ يعني «هركس انكار كند وجوب حجّ را و به آن كافر باشد؛ «فانّ اللّه‏ غنيّ عنه وعن حجّه وعمله وجميع خلقه».70
از اين كه در آغاز گفته شده: ...وَللّه‏ِِ عَلَي النَّاسِ.... فهميده مي‏شود كه انجام حجّ بايد فقط براي خدا باشد و نه چيز ديگر.71
الناس، در «علي الناس» عام است و همه مردم را ـ از نرينه و مادينه ـ دربرمي‏گيرد، بجز صغار، كه بالإجماع از اصولِ تكليف خارج هستند.72
عَبد هم، خارج از عموم است؛ زيرا عبد غير مستطيع است.
«من استطاع» بدل بعض از كلّ مي‏باشد، از كلمه «الناس»73 و در واقع مخصّص عموم است؛ يعني أوجب اللّه‏ علي المستطيع من النّاس حجّ البيت».
«حجّ البيت»74: قصده للزيارة علي الوجه المخصوص المشتمل علي ايقاع المناسك...
حجّ در تمام عمر، يك بار واجب است؛ زيرا: اوّلاً لفظ مطلق، حمل بر اقلّ مراتب مي‏شود و ثانيا: امر اقتضاي تكرار ندارد. و ثالثا به دليل روايتِ ابن عبّاس كه گفت: پيامبر اكرم درباره حجّ با ما سخن مي‏گفت. اقرع بن جالس پرسيد: «أفي كلّ عام؟ فقال عليه‏السلام : لا».75
ابوالبركات، ابن الأنباري ذيل بحث از آيه مزبور نوشته است:76
كلمه «مَن» در ...مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً... ممكن است در محلّ جرّ باشد؛ زيرا بَدَل از «النّاس» است و مي‏توان آن را فاعلِ مصدرِ مضاف به مفعول؛ يعني «حجّ البيت» دانست و مرفوع.
و ممكن است مرفوع بودن «مَنْ» به سببِ مبتدا بودن باشد؛ يعني مَن شرطيّه مبتدا واقع شده و فعل «استطاع» هم در محلّ جزم است به «مَن» و جوابِ شرط هم محذوف مي‏باشد و تقدير جمله چنين است: «مَنِ اسْتَطاعَ فَعَلَيهِ الْحَجّ».
«ها»ي ضمير در «اليه» ممكن است به كلمه «حجّ» برگردد و مي‏توان آن را به «بيت» برگرداند.
خلاصه اينكه: عبارتِ مطلقِ ...للّه‏ِِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ... را جمله ...مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً... مقيّد مي‏كند.
نويسنده كتاب77 «مسالك الافهام» ذيل بحث از بخش پاياني آيه (ومن كفر ...) روايتي از امام صادق كه در كتاب «التهذيب» آمده، نقل كرده و آن را دليلي بر وجوب حجّ و اين كه تركِ حجّ به كفر تعبير شده، دانسته است.
روايت اين است:
«مَن ماتَ ولم يحجّ فليَمُتْ، ان شاء يهوديّا أو نصرانيا»
نويسنده تفسير الخازن78 نيز حديثي از پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله روايت كرده است كه: قال رسول اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله : «بُنيَ الإسلامُ علي خمس شهادة؛ شهادة أن لا إله الاّ اللّه‏ وأنّ محمّدا رسولُ اللّه‏ وأقام الصّلاة وإيتاء الزكات والحجّ وصوم رمضان».
بدين ترتيب: پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله حج را از اركان پنجگانه اسلام دانسته؛ يعني آن را واجب شمرده است: «علي مَنِ استطاع مِنْ أهل التكليف وَوَجد السّبيل الي حجّ البيت الحرام».
در فضيلت و اهمّيتِ حج، روايات زيادي هست.79
و خلاصه اينكه دو آيه 96 و 97 سوره آل عمران. داراي اهمّيت ويژه‏اي است و مزايايي را براي بيت اللّه‏ الحرام بيان كرده است و اين مزايا عبارت است از:
* بيت اللّه‏، اوّل مسجدٍ وضع للنّاس.
* كونه مباركا.
* كونه هديً للعالمين.
و در اين بيت اللّه‏، آيات ربوبيّت الهي، هويداست؛ زيرا:
ـ مقام ابراهيم است.
ـ خانه‏اي است كه ...وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِنا.80
پاورقيها:

1 ـ لسان التنزيل، ص210
2 ـ تفسير سور آبادي، ج1، ص112
3 ـ احكام القرآن، ج1، ص137
4 ـ انوار التنزيل و اسرار التأويل، ج1، ص226
5 ـ تفسير ابي السعود، ج1، ص159
6 ـ كنز العرفان، ج1، ص303
7 ـ اذرعات، ملحق به جمع مؤنث سالم است، اسم محلي است در شام. اذرعات جمع اذرعه كه هم جمع ذراع مي‏باشد. مالك، ج1، ص67، شرح ابن عقيل. جلد يكم. أوضح المسالك.
8 ـ قنسرين، شهري بود در سوريه، ميان حلب و حمس، نزديك عواصم.
9 ـ به نقل از پاورقي كنز العرفان، ج1، ص303
10 ـ به قول فاضل مقداد در ج1، ص303 كنز العرفان، «... ولا خلاف في وجوبه».
11 ـ تفسير الخازن، ج1، ص155
12 ـ لسان العرب، مادّه «شعر».
13 ـ كنز العرفان، ج1، ص304
14 ـ مسالك الافهام، ج2، ص209
15 ـ اِفاضه از: اَفاض الماء اذا صبّه بكثرة.
16 ـ تفسير الخازن، ج1، ص157
17 ـ معاني القرآن و اعرابه، ج1، ص261
18 ـ براي آگاهي بيشتر از آيه 198 سوره بقره مي‏توان به تفسير القرآن العظيم، ج1، ص239 ؛ تفسير صافي، ج1، ص177 ؛ تفسير مجمع البيان، ج1، ص294 و 295 ؛ تفسيرالتبيان، ج2، صص166، 167 و 168 ؛ تفسير كشف الحقايق، ج1، صص137 و 138 ؛ تفسير جلالين، ص41 ؛ تفسير جوامع الجامع، ج1، صص111 و 112 ؛ في ظلال القرآن، ج1، صص284 و 285 و تفسير المنار، ج2، صص230 تا 233 مراجعه شود.
19 ـ بقره: 199
20 ـ مسالك الافهام، ج2، ص214. زجاج در جلد يكم، ص264 «معاني القرآن و اعرابه»، در تفسير واستغفروا اللّه‏ انّ اللّه‏ غفور رحيم گفته است: يعني «سَلوهُ أن يغفر لكم مِن مخالفتكم النّاس في الإفاضة والموقف.»
21 ـ تفسير الخازن، ج1، ص157
22 ـ كنز العرفان، ج1، ص307
23 ـ جالب اينكه قرآن «استغفروا اللّه‏» گفته و نه «توبوا» كه توبه از معصيت باشد.
24 ـ براي آگاهي بيشتر در بابِ آيه 199 سوره بقره، رجوعه شود به: احكام القرآن، ابن عربي، ج1، ص139 ؛ تفسير التبيان، ج1، صص168 و 169 ؛ تفسير مجمع البيان، ج1، ص96 ؛ تفسير جوامع الجامع، ج1، ص112 و تفسير ابن كثير، ج1، ص242 و تفسير صافي، ج1، ص177 ؛ تفسير منهج الصادقين، ج1، ص464 ؛ في ظلال القرآن، ج1، ص286 ؛ تفسير كشف الحقايق، ج1، ص139 و تفسير المنار، ج2، ص233
25 ـ بقره: 199
26 ـ في ظلال القرآن، ج1، ص288
27 ـ بقره: 201
28 ـ براي آگاهي بيشتر رجوع شود به في ظلال القرآن، ج1، صص289 و 290
29 ـ تفسير غريب القرآن، ص79
30 ـ معاني القرآن و اعرابه، ج1، ص364
31 ـ يعني كلمه «أشدّ» صفت براي مفعول مطلق محذوف مي‏باشد.
32 ـ مشكل اعراب القرآن، ج1، ص90
33 ـ احكام القرآن، ابن عربي، ج1، ص140
34 ـ يكي از معاني قضاء: انجام كاري است بر استواري. نك•• : اقصي البيان، ج1، ص383
35 ـ كنز العرفان، ج1، ص307
36 ـ كنز العرفان، ج1، ص310
37 ـ شيخ طبرسي هم در جلد يكم، ص112 تفسير جوامع الجامع نوشته است: مناسك، جمع منسك است: والمنسك اِمّا موضع النسك أو مصدر جُمِع لانّه يشتمل علي افعال ؛ يعني اذا فرغتم من أفعال الحجّ فاذكروا اللّه‏...».
38 ـ مسالك الافهام، ج2، ص215
39 ـ اقصي البيان، ج1، صص383 و 384
40 ـ خلاق، يعني حظّ و نصيب و به قول زجّاج در جلد يكم صفحه 265 معاني القرآن و اعرابه، «الخلاق: النصيب الوافر من الخير».
41 ـ تقريبا مضمون آيه 201 سوره بقره است.
42 ـ بخشي از آيه 201 سوره بقره. براي آگاهي بيشتر در باب آيه 200 و 201 سوره بقره، رجوع شود به: تفسيرهاي التبيان، ج2، صص170 و 171 ؛ مجمع البيان من تفسير القرآن، ج1، صص296 و 297 ؛ جوامع الجامع ؛ ج1، ص112 ؛ ابن كثير، ج1، ص243 ؛ بيضاوي، ج1، ص227 ؛ جلالين، ص42 ؛ منهج الصادقين، ج1، صص465 و 466 ؛ تفسير سيّد عبداللّه‏ شُبّر، ص28 ؛ صافي، ج1، صص178 و 179 ؛ المنار، ج2، صص235 تا 238 و في ظلال القرآن، ج1، ص289
43 ـ في ظلال القرآن، ج1، ص291 و مسالك الافهام، ج2، صص233 و 234
44 ـ كنز العرفان، ج1، ص319
45 ـ احكام القرآن، ج1، ص140
46 ـ آل عمران: 96
47 ـ آل عمران: 97
48 ـ تفسير أسئلة القرآن المجيد وأجوبتها، ص34
49 ـ معاني القرآن و اعرابه، ج1، ص454
50 ـ نويسنده كتاب «اقصي البيان» هم در جلد يكم صفحه 339 گفته است: «وضع للنّاس» ؛ «يعني بني للنّاس لعبادتهم» و گفته‏اند «اوّل بيت وضع للعبادة» مي‏باشد. پيش از آن هم بيوت فراواني بوده، ليكن آنجا اوّل بيتٍ مبارك بوده است. در جلد يكم، ص331 تفسير الخازن نوشته شده: كسي از حضرت علي عليه‏السلام پرسيد آيا كعبه اوّل بيتي است كه در روي زمين بنا شده؟ علي عليه‏السلام در جواب فرمود: خير! «ولكنّه اوّل بيتٍ وضع للنّاس مباركا وهديً.»
51 ـ تفسير الخازن، ج1، ص326
52 ـ اقصي البيان، ج1، ص339
53 ـ تفسير الخازن، ج1، ص321
54 ـ معاني القرآن واعرابه، ج1، ص454
55 ـ در وجه تسميه مكّه نويسنده تفسير الخازن در جلد يكم، ص321 نوشته است: «فسُميّت بذلك لقلّة مائها من قول العرب: بكّ الفصيل ضرع أمّه ـ و أمتكّه: اذا مصّ كلّ ما فيه من اللبن، وقيل لانّها تمكّ الذنوب أي تزيلها.»
56 ـ تفسير غريب القرآن، صص107 و 108
57 ـ ابن عربي نوشته است: مباركا ؛ يعني «انّه مبارك من كلّ وجه من وجوه الدنيا والآخرة». نك•• : احكام القرآن، ج1، ص283
58 ـ اقصي البيان، ج1، ص339
59 ـ وهذا كتابٌ أنزلناه مباركٌ... انعام: 92
60 ـ تفسير الخازن، ج1، ص321
61 ـ كنز العرفان، ج1، ص258
62 ـ مسالك الافهام، ج2، صص100 و 101
63 ـ در جلد يكم، ص299 تفسير البرهان، نوشته شده است ؛ از امام صادق عليه‏السلام درباره تفسير «من دخله كان آمنا» پرسيدند كه منظور بيت است يا حرم؟ قال «مَن دخل الحرم من الناس مستجيرا به، فهو آمن من سخط اللّه‏...» و نيز در همين كتاب و همين صفحه: امام صادق عليه‏السلام گفته است: «موضع البيت بكّة والقرية مكّة» در روايت ديگر «انّ بكة، موضع البيت و انّ مكّة جميع ما اكتنفه الحرم» نك•• : تفسير البرهان، ج1، ص300
64 ـ همان مأخذ، ج2، ص101
65 ـ تفسير الخازن، ج1، ص322
66 ـ معاني القرآن و اعرابه، ج1، ص455
67 ـ احكام القرآن، ج1، ص285
68 ـ اقصي البيان، ج1، ص345
69 ـ كنز العرفان،ج1، ص267، مسالك الافهام، ج2، ص114 و اقصي البيان، ج1،ص345
70 ـ تفسير الخازن، ج1، ص325
71 ـ اقصي البيان، ج1، ص345
72 ـ احكام القرآن، ج1، ص287
73 ـ معاني القرآن و اعرابه، ج1، ص456
74 ـ الحجّ بكسر الحاء: اسم العمل.و يقال حججت الشيء أحُجّه حجّا: اذا قصدته. نك•• : معاني القرآن و اعرابه، ج1، ص456
75 ـ كنز العرفان، ج1، ص266
76 ـ البيان في غريب القرآن، ج1، صص213 و 214
77 ـ مسالك الافهام، ج2، ص114
78 ـ تفسير الخازن، ج1، ص323
79 ـ براي آگاهي بيشتر رجوع شود به: تفسير الخازن، ج1، صص322، 324 و 325
80 ـ براي آگاهي بيشتر درباره تفسير دو آيه 96 و 97 آل‏عمران، رجوع شود به: تفسيرهاي: التبيان، ج2، صص535 تا 538 ؛ مجمع البيان، ج2، صص476 تا 479 ؛ جوامع الجامع، ج1، صص191 و 192 ؛ كشّاف، ج1، صص446 تا 448 ؛ الجامع لأحكام القرآن قُرطبي، ج4، صص137 تا 154 ؛ جلالين، ص83 ؛ صافي، ج2، ص278 تا 282 ؛ تفسير قمي، ج1، ص108 ؛ العيّاشي، ج1، صص187 تا 190 ؛ كشف الحقايق، ج1، صص265، 266 ؛ تفسير سيّد عبداللّه‏ شبّر، ص95 و البرهان، ج1، ص298 و ج1، ص302
وهذا كتابٌ أنزلناه مباركٌ فاتّبعوه... انعام: 156
جمعه 14 مهر 1391  11:40 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حج در كتاب خداوند(3)

حج در كتاب خداوند(3)

محمد علوي مقدم
يَسْأَلُونَكَ عَنْ الاْءَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ اتَّقَي وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا وَاتَّقُوا اللّه‏َ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
«اي پيامبر! در باره هِلال ماه از تو پرسش كنند (كه سبب بَدْر و هلالِ ماه چيست؟) بگو: اينها، براي بيانِ اوقاتِ عبادات و اندازه‏گيري وقت جهتِ مردم و برايِ شناختنِ زمانِ حجّ است و نيكوكاري آن نيست كه از پشتِ بام به خانه‏ها در آييد (در جاهليّت رسم بود كه چون به هنگام حج مُحْرِم مي‏شدند وجامه احرام مي‏پوشيدند، از دَرِ خانه وارد نمي‏شدند، بلكه از ثقبِ پشت خانه وارد مي‏شدند تا حجّشان تمام شود) نيكي آن است كه تقوا پيشه كنيد و در هركار از راه آن داخل شويد وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا و از خدا پروا داشته باشيد، باشد كه رستگار شويد.»
(مي‏توان به جلد يكم، صفحه 47 تفسير نسفي، از لحاظ به كار بردن برخي لغات مراجعه كرد.)
در بخش نخستِ اين آيه، از «أهِلّة» ـ جمع هِلال ـ سخن گفته، كه اهلّه براي اندازه‏گيري وقت مردم و براي شناختِ زمان حجّ است و در بخش دوم، خداوند ضمن اين كه نفيِ يك عادتِ جاهلي كرده، دستور داده كه در هر كار، از راهش داخل شويد.
زجّاج از كلمه «هِلال» و مشتقات آن به تفصيل بحث كرده و گفته است:1
«اِستهلّ الصّبيّ، اذا بكي حين يولد اَو صاحَ»
و نيز در عربي گفته مي‏شود: «أهَلّ القوم بالحجّ و العمرة، أي رفعوا أصواتهم بالتّلبية».
به ماه نو، «هِلال» گويند؛ زيرا وقتي كه ديده مي‏شـد، مردم صداي خـود را بلند مي‏كردند؛ (وَاِنّما قيل له هِلال لاَنَّهُ حين تري يَهلّ الناس بذكره)
و مي‏گويند: «اُهِلّ الهلال» ـ به صيغه مجهول ـ وَ اُسْتُهِلّ و نمي‏گويند: اَهلّ ـ به صيغه معلوم ـ و چون مي‏گويند: «اَهْلَلْنـا؛ أي رأينا الهـلال». «و أهللنـا شهر كذا و كذا: اذا دخلنا فيه».
زجاج مي‏افزايد:2 شهر (= ماه) را براي شهرت و آشكار بودنش، شهر گويند و هِلال را از آن جهت، هِلال گويند كه با ديدنش مردم صدايِ خود را بلند كنند.
البته در اين كه ماه را در دو شب هِلال گويند يا در سه شب، اختلاف است.3
جصّاص در جلد يكم، صفحه 298 كتاب «احكام القرآن» نوشته است:
بعضي مي‏گويند: «اِنّ الاهلال هو رفع الصّوت و انّ اهلال الهلال من ذلك لرفع الصّوت بذكره عند رؤيته».
در آغازِ رؤيت هلال، اظهار تلبيه كنند.
استهلال الصّبي، هم از آن جهت است كه كودك حيات خود را به آوازي و يا حركتي ابراز مي‏دارد. «استهلال الصّبي: ظهور حياته بصوت أو حركة».
بيضاوي (متوفّايِ سال 791 هجري) نوشته است:4
عرب‏ها، از اختلاف حالات ماه، خواهند پرسيد و خواهند گفت: كه چرا گاه، ماه باريكه‏اي است همچون نخي و كم كم بزرگ مي‏شود و به صورت بَدْر و قُرصِ كامل درمي‏آيد و سپس نقصان مي‏پذيرد و به صورت اوليّه، در مي‏آيد؟
از طرفي مي‏دانيم كه مردم آن زمان، قدرت بهره‏بردن از پاسخ مستقيم نداشتند، به همين جهت، قرآن بدون اين كه از علّتِ دگرگوني وضع ظاهري سخن بگويد و توضيح دهد كه چرا ماه در آغاز به شكلِ هلال نمايان مي‏شود و سپس تربيع اوّل درست مي‏شود و بعد به شكل بَدْر، هويدا مي‏گردد و مجدّدا، در آغازِ ماه، باريكه‏اي در آسمان ظاهر مي‏شود. جواب داده است كه اين دگرگونيِ حالت ماه، نشانه‏هايي است براي عباداتِ مردم تا كه وقت را بشناسند و زمان حجّ را بدانند.
ذكر كلمه «حجّ» پس از «مواقيت للنّاس» و تخصيص يافتنِ اين كلمه، از اين جهت است كه عرب‏ها پيش از نزول اين آيه، بدون توجّه به رؤيت هلال با اعداد و ارقام و شمارش و حسابِ ماهها، حجّ به جا مي‏آوردند ولي اسلام، زمانِ حجّ را به رؤيت هلال مرتبط ساخت.5
حديث: «صُومُوا لِرؤيته وَ أفْطِروا لرؤيته» از پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ، مؤيّد همين معني است.6
بيضاوي، نوشته است: «مواقيت» جمع «ميقات» است از مادّه «وقت». و فرق ميانِ «وقت» و «مدّت» و «زمان»، اين است كه:
مدّت؛ مطلقِ امتداد حركت فلك است از آغاز تا انتها.
زمان؛ مدّت تقسيم شده است.
و وقت؛ زمان فرض شده است، براي كاري.
تقريباً همين تفاوت را، در تفسير ابي السعود7 مي‏بينيم با اين بيان:
مدّت؛ مطلق حركت فلك را از مَبْدأ به انتها گويند.
زمان؛ وقت تقسيم شده به ماضي، حال و استقبال است.
وقت؛ زمان مفروض و واجب، براي كاري است.
ابوبكر عتيق سورآبادي كه ظاهراً تفسيرِ خود را در قرن ششم هجري نوشته است، در ذيل آيه مورد بحث، مي‏نويسد:8
«همي پرسند تو را يا محمّد از نوماهها...»
«معاذبن جبل پرسيد كه يا رسول‏اللّه‏، آن زياده و نقصانِ ماه چراست؟»
خداي مي‏گويد: ... قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ...
با آن كه سؤال معاذبن جبل به قول ابوبكر عتيق سورآبادي، لغو بود و سؤال از زيادت و نقصان جِرم ماه كرد، ليكن خداي تعالي جواب داد از روي حكمت، چنان كه در آن فايده بود، خلق را.
«بگو يا محمّد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از ماهها و گشتن آن به زيادت و نقصان، از براي نگاه داشتن حسابِ روزهاست مردمان را تا وعده‏ها و گردش ايّام را بدان حساب نگاه دارند و موسم حج را بشناسند و در غلط نيفتند و از هِلال نگاه دارند.»
شايد براي برخي، ارتباط معناييِ دو بخش آيه، دشوار باشد؛ زيرا در بخش نخست از نوماهها و مواقيتِ حجّ بحث شده و در بخش دوم، از اَفعالِ اعراب كه ...وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا...؛ «نيكوكاري آن نيست كه از پشت بام به خانه‏ها در آييد، بلكه نيكي در آن است كه تقوا پيشه كنيد و خويشتن‏دار از شهوات باشيد و در هر كار از راه آن داخل شويد.»
مفسّرانِ قديم و جديد از اين اِشكالِ مُتبادر به ذهن، پاسخ داده‏اند و مثلاً نويسنده تفسير ابي السعود، نوشته است:9
يا مي‏گوييم: عرب‏ها از دو چيز پرسيده‏اند:
1ـ از هلال و نوماهها؛ كه پاسخ آن: ...مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ... است.
2ـ چون مُحْرِم مي‏شدند، از دَرِ خانه و يا خيمه وارد نمي‏شدند و آن كار را خوب مي‏دانستند ولي اسلام آنان را نهي كرد و در جواب گفت: لَيْسَ بِبِرٍّ.
و يا مي‏گوييم: پيامبر اكرم برانگيخته شده تا بيان شرايع كند، بنابراين لازم ديده كه پس از مسأله مربوط به «أهلّه = نوماهها» كه به حجّ هم مربوط مي‏شود، مسأله ديگري از احكام حجّ را كه در جاهليّت معمول بوده، بيان كند و يكي از عادات و رسومِ خرافي دوران جاهلي كه اعراب، چون محرم مي‏شدند، از راه معمولي و درِ رسمي به خانه وارد نمي‏شدند، نفي كند و اين عادت جاهلي را منسوخ نمايد و به طور ضمني بگويد كه: در هر كار از راهش داخل شويد.
نكته جالب، بخش پايانيِ آيه است كه گفته: ...وَاتَّقُوا اللّه‏َ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛ يعني پس از بيانِ اهلّه و نوماهها، كه مي‏توان از روي آن آغاز، وسط و آخر ماه را تشخيص داد و كارهاي اجتماعي را طبق آن تنظيم كرد و پس از بيانِ نفيِ يكي از عادات و رسوم خرافيِ جاهلي، از آن‏جا كه قرآن كتاب آيينِ بشري است، كتابي است كه مي‏خواهد جهان بشريّت را از لحاظ روحي و عملي بسازد و در صدد آن است كه مجتمع انساني را چنان بنا كند كه آدمي بتواند در آن مجتمع به خوبي زندگي كند، دستور ...وَاتَّقُوا اللّه‏َ... را صادر مي‏كند؛ زيرا تقوا را، راه رستگاري مي‏داند، سبيلِ فلاح را در تقوا مي‏داند، البتّه نه تقوا به معناي پرهيز، كه آدمي به گوشه‏اي نشيند و از كار و فعاليّت دست بكشد و انزوا گزيند و از دسترنج ديگران بهره ببرد و لقمه ناني بخـورد و خود منشـأ اثر اقتصـادِ جامعه نباشد و تحرّكِ اجتمـاعي نداشته باشـد، بلكه تقوايـي منظور نظر است كه در آن ترس از خـدا و اطاعت از او و پرهيـز از محرّمات وجود داشته باشد؛ زيرا ريشه كلمه «تقوا» وِقاية است، به معناي خود را حفظ كردن و از گناه مصون داشتن.
در زبان عربي گفته مي‏شود:10 «وَقاك‏اللّه‏ شرّ فلان وقايةً» و نيز گفته مي‏شود: «وقاه‏اللّه‏ وقايةً»؛ يعني «حَفَظَهُ‏اللّه‏».
تقوا به معناي واقعيِ كلمه، همان چيزي است كه رسالت انبيا است «فما مِن نَبِيٍّ الاّ أَمَرَ بالتقوي. و ما مِن رسول الاّ امر بتبليغ التقوي»؛ يعني تمام انبيا مأمور به تبليغ تقوا هستند. رسولي نيست كه مأمور رساندن تقوا به مردم نباشد.
تقوا، شعار تمام انبيا و هدف همه پيامبران و رسالتِ همگي آنان است.
پيامبران سفراي خدايند، براي بندگان خدا و تمام آنان، مشعل نوراني تقوا را در دست دارند و مي‏خواهند به وسيله آن مشعل، انسان‏ها را به حقيقت برسانند، منتهي هر پيامبري موقعيّت خاصّ و محيط ويژه‏اي دارد. ليكن هدف همه يكي است.
هر پيامبري، انسانها را به تقوا تشويق مي‏كرد و به آنان امانت و درستكاري و دادگري را ياد مي‏داد و از عواقبِ ستمكاري و نادرستي برحَذَر مي‏داشت و به آنان ياد مي‏داد كه فضيلت در سايه تقوا فراهم است؛ «... وَ لَيْسَ لِعَرَبِيٍّ عَلي عَجَميٍّ فضلٌ اِلاّ بالتَّقوي...»11
و هيچ كس بر ديگري ترجيح ندارد، مگر در سايه تقوا و گرامي‏ترين انسان، نزد خدا آن‏كس است كه تقواي بيشتري داشته باشد؛ ...إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه‏ِ أَتْقَاكُمْ...12
در طول تاريخ اسلام، در سراسر عالم اسلام، از كناره اقيانوس كبير تا سواحل اقيانوس اطلس، خطبه‏اي ايراد نشد، كه خطيب نگويد: «اتَّقُوا اللّه‏َ».
پيامبر اسلام: پيش از آن كه به نبوّت مبعوث گردد و «نبيّ» باشد، «تقيّ» بود و به مردم ثابت شده بود كه درستكار است و امين و با تقوا. روزي هم كه به نبوّت مبعوث گرديد، در آغاز مردم را با مَشعلِ تقوا به راه راست خواند.
خلاصه اين كه قرآن نمي‏خواهد قانون نجومي تشريح كند و بگويد: چرا ماه در آغاز به شكل هلال نمايان مي‏شود و سپس تربيع اوّل درست مي‏شود و بعد به شكل بدر هويدا مي‏شود و بار ديگر در اوّل ماه به شكل باريكه‏اي ظاهر مي‏گردد، بلكه هدفِ اصلي سر و سامان دادن به زندگيِ انسان‏ها و سرانجام توصيه انسان‏هاست به تقوا.13
علاء الدين علي بن محمّد بن ابراهيم بغدادي معروف به «الخازن» كه تفسير خود را به سال 725 هجري تأليف كرده، مي‏نويسد:14
حالات مختلف ماه، كه د ر آغاز ماه، هلالي است و سپس به صورت تربيع و بدر، در مي‏آيد براي نگهداري حساب و تنظيم امور دنياوي و ديني مناسب‏تر است تا خورشيد كه هميشه به يك حالت است.15
و در باره بخش دوم آيه هم، الخازن، نوشته است: مرد مُحرِم، در آغاز اسلام و پيش از نزولِ اين آيه، از درِ اصلي به خانه وارد نمي‏شد، اگر اهل شهر بود از نقب و يا نردبان به خانه وارد مي‏شد و چنانچه بياباني بود، از پشت خيمه به خيمه در مي‏آمد و اين عمل را كار نيك مي‏پنداشتند.16
آيات 189 تا 202 سوره بقره، بيشتر مربوط به احكام حجّ است ولي جالب اين كه بخش نخست اين آيات، گاه از اهلّه جمع هلال (نوماهها) سخن گفته كه اهلّه براي اندازه‏گيري وقت مردم و براي شناختِ زمان حجّ است و گاه نفي يك عادت خرافي نادرست دوره جاهلي را كرده و در ضمن فهمانده كه در هركار از راهش داخل شويد و گاه گفته است با آنان كه جنگ را با شما آغاز كرده‏اند، بجنگيد تا وقتي كه فتنه از ميان برداشته شود، و دين خدا برقرار گردد و نيز دستور داده است: هركه نسبت به شما تعدّي كرد، به مثل آنچه بر شما تعدّي كرده است، تعدّي كنيد و نيز دستور داده كه حجّ و عمره را براي خدا17 تمام كنيد. در حجّ كسي نبايد مرتكب گناه شود و جدال كند. خداوند بزرگ دستورات ديگري نيز در اين آيات داده است ولي از آن‏جا كه قرآن مي‏خواهد انسانها ساخته شوند و به كارهاي نيك و سازنده رهنمون گردند، در بخش دوم اين آيات و يا بهتر بگويم در بخش پاياني آيات از مسائلي سخن گفته كه براي جوامع بشري مفيد است و در نهاد انسان‏ها تقوا به وجود مي‏آورد و انسان‏ها را مي‏سازد.18
قرآن در بخش پاياني آيه 189 سوره بقره گفتـه است: ...وَاتَّقُـوا اللّه‏َ لَعَلَّكُـمْ تُفْلِحُـونَ؛ «از خدا بترسيد، باشد كه رستگار شويد.»
و در بخش پاياني آيه 190 سوره بقره، گفته‏است: ...وَلاَ تَعْتَدُوا إِنَّ اللّه‏َ لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ؛ «تعدّي مكنيد كه خدا تجاوز كنندگان را دوست ندارد.» و در بخش پاياني آيه 194، سوره بقره، گفته است: وَاتَّقُوا اللّه‏َ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّه‏َ مَعَ الْمُتَّقِين، «از خدا بترسيد و بدانيد كه خدا با پرهيزگاران است.»
و باز دربخش پاياني آيه 195 سوره بقره گفته است: ...وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللّه‏َ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ؛ «و اِحسان كنيد كه خدا نيكوكاران را دوست دارد.»
و در بخش پاياني آيه 197 سوره بقره گفته است: ...وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَي وَاتَّقُونِي يَا أُوْلِي الاْءَلْبَابِ؛ «زاد و توشه برگيريد و بدانيد كه نيكوترين توشه، تقوا است...» و به قول سيّد قطب19 «والتقوي زاد القلوب و الأرواح» است.
اينك برخي از آيات را، كه بيشتر به حجّ ارتباط دارد، مورد بحث قرار مي‏دهيم:
وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ للّه‏ِِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنْ الْهَدْيِ وَلاَ تَحْلِقُوا رُءُوسَكُمْ حَتَّي يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ...
«حج و عمره را براي خدا به پايان برسانيد (وقتي كه براي حجّ يا عمره احرام بستيد بايد حج و عمره را به وجه كامل و با تمام شرايط براي خدا تمام كنيد) و اگر بازمانديد (موانعي مثل ترس از دشمن يا بيماري، اجازه نداد كه پس از محرم شدن وارد مكّه شويد) هرچه ممكن باشد و آن‏چه، از قرباني فراهم شود (ذبح كنيد و از اِحرام، خارج شويد) و مويِ سر نستريد تا قرباني به محلّش برسد (و در قربانگاه ذبح شود).»
از بخش نخست اين آيه، چنين استنباط مي‏شود كه در به‏جا آوردن اعمال و مراسم حجّ و عمره، جز تقرّب به خدا، نبايد انگيزه ديگري در كار باشد. تمام اين مراسم بايد به خاطر خدا انجام گيرد، نه براي تظاهر و ريا.20
كلمه «للّه‏» در اين آيه، حايز اهميّت است، انجام حجّ بايد خالصاً مخلصاً لِوَجْهِ اللّه‏ باشد؛ عرب پيش از اسلام، مطابق عُرف و عادت خود، حج به‏جا مي‏آورد امّا نه براي خدا بلكه براي اجتماع و تظاهر كردن و به يكديگر فخر فروختن و برآوردن نيازهايِ يكديگر. حضور در اسواق و اجتماعات به جهتِ مصالح مادّي و شخصي بود، قصد قربت به خدا در آن نبود. ولي اسلام هدف را تغيير داد و حقيقت حج را تبيين كرد و به شيوه ابراهيم عليه‏السلام برگردانيد و مسلمان‏ها را به يادگيريِ مراسم حج تشويق كرد و پيامبراسلام گفت: «خُذُوا عَنِّي مَناسِكَكُمْ...» به هر حال در اسلام حجّ بايد للّه‏ِ باشد21 و به قول ابوالبقاء عُكْبري،22 كلمه «للّه‏ِ» مفعول له است و متعلّق به فعل «اَتِمُّوا».
درباره كلمه «اَتِمُّوا» اقوالِ مختلفي نقل شده23 كه يكي از آنها به پايان رسانيدن حجّ و عمره است وقتي كه آنها را شروع كنند و مجاهد گفته است:
«وَ اَتِمُّوا الْحَجَّ بحدودها و سُنّتها» و حقيقة الإتمام للشيء: «استيفاؤه بِجميع اَجزائه و شروطه و حفظه مِن مفسداته و منقصاته»
عمره در لغت: عبارةٌ عن الزيارة و در شرع: عبارةٌ عن زيارة البيت.24
در وجوبِ عمره، ميانِ علماي فِرَق مختلف، اختلاف هست و در قرآن مجيد حجّتي براي وجوب عمره (آن طور كه براي وجوب حجّ هست)25 وجود ندارد، بلكه امر براي اتمامِ عمره هست به صورتِ «وَاَتمّوا...» كه در آيه مزبور اِتمامِ عُمره، دستور داده شده و نه شروع و آغاز عمره.26
شيخ طبرسي نوشته است: به عقيده برخي «والعمرة واجبةٌ كوجوب الحجّ» و به اعتقاد برخي ديگر: «انّها مَشنونةٌ» و از قول اينان كه به استحبابِ عمره عقيده دارند، استدلال كرده است كه عمره واجب نيست؛ «لأنّ اللّه‏َ تَعالي اَمَرَ بِاِتْمامِ الحَجّ و العُمرة، وَ وُجُوب الإتمام لا يَدُلُّ عَلي أنَّه واجبٌ...»
شيخ طوسي عقيده دارد عمره نيز واجب است؛ زيرا از قول امام علي عليه‏السلام نقل كرده است كه فعل وَ اَتِمُّوا الحَجَّ وَ الْعُمرة... به معناي «أقيموها» مي‏باشد.27
يعني: حج و عمره تا آخر آنچه دارند، به پا داريد.
اين آيه در سال ششم هجرت، زماني كه مشركان در حديبيّه،28 پيامبر اكرم را از مكه باز داشتند، نازل شد. البته نه اين كه پيامبر اكرم را حَبس كنند، بلكه او را از رفتن به خانه كعبه بازداشته بودند. در آيه 25 سوره فتح هم، اشارتي بدان شده است؛ هُمْ الَّذِينَ كَفَرُوا وَصَدُّوكُمْ عَنْ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَالْهَدْيَ مَعْكُوفا أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ...
ابن كثير، نوشته است:29 در معناي اين آيه از ابن عبّاس روايت شده است: هركس مُحرم به حج و يا عمره شود، حق ندارد تا پايانِ مراسم حج، از احرام در آيد.
در تفسير الخازن هم30، از ابن عبّاس روايت شده كه تمام حدود و مناسك حجّ را انجام دهيد و به اِتمام رسانيد.
ابي‏السعود در تفسير خود نوشته است: در ذيل وَ اَتِمُّوا الحَجَّ وَ الْعُمرةللّه‏ِ... بياني است براي اين كه كار آغاز شده را به پايان برسانيد، همان‏طور كه در آيه 187 بقره ...ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيَامَ إِلَي اللَّيْلِ... براي بيان روزه است كه بايد تا شب ادامه يابد و وجوب روزه، از اين آيه استنباط نمي‏شود، بلكه وجوب آن از آيه يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمْ الصِّيَامُ...31 فهميده مي‏شود. همان‏طورهم وجوب حج از آيه مورد بحث وَ اَتِمُّوا الحَجَّ وَالْعُمرةَللّه‏ِ... استنباط نمي‏شود بلكه وجوب آن را از آيات ديگري همچون آيه ...وَللّه‏ِِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً...32 مي‏توان فهميد. و خلاصه گفتارِ مفسّرِ مزبور اين است كه امرِ به اتمام فعلي، دليل بر وجوب آن فعل، نمي‏تواند باشد.
فاضل مقداد33 و نيز نويسنده كتاب «اَقْصَي البيان»34 نوشته‏اند كه: كلمه «للّه‏ِ» در اين آيه به صراحت دلالت دارد بر اين كه انجام حجّ و عمره بايد خالصاً مخلصاً لِوَجْه اللّه‏ باشد و نه براي ريا و تظاهر و نه براي هدفِ مادّي و تهيّه معاش زندگي؛ زيرا هدف بايد امتثالِ امرِ خدا باشد و به قصدِ تقرّبِ به خدا؛ چه، حج و عمره از عبادات مي‏باشد و در عبادات بايد قصد تقرّب به خدا باشد.
فاضل مقداد افزوده است: حج و عمره در قرآن مجيد، به‏طور مجمل بيان شده و نياز به بيان معصوم هست و پيامبر اكرم هم در اين باره، گفته است: «خُذُوا عَنّي مَناسِكَكُمْ»35
شيخ طوسي36 و شيخ طبرسي،37 ذيل بحث از آيه ...فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنْ الْهَدْيِ وَلاَ تَحْلِقُوا رُءُوسَكُمْ حَتَّي يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ... نوشته‏اند: در معناي «حَصْر» اختلاف هست؛ يعني ممنوعيّت از طرف دشمن باشد يا قدرتِ زورمندي ايجاد ممنوعيّت كند و يا بيماري آدمي را منع كند و محرم نتواند پس از احرام واردِ مَكّه شود، فَمَا اسْتَيْسَرَ38 مِنْ الْهَدْيِ... آنچه از قرباني فراهم شود، ذبح كند و از اِحرام، خارج شود.
بيضاوي ذيل «وَ إن اَحْصَرْتُم» نوشته است؛ يعني منعتهم، يقال حَصَرَه العدّو و اَحصره؛ اذا حبسه و منعه عَنِ المُضيّ.
و افزوده است كه مراد و مقصود در اين‏جا: حصر: لعدّو است، به دليل «فاذا أمنتم» و به دليل نزول اين آيه در حديبيّه، كه مشركان، پيامبر اكرم را از مكّه بازداشتند نه اين كه پيامبر را حبْس كنند.
...فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنْ الْهَدْيِ...
ابوالبقاء عكبري39، در توجيه اين بخش گفته است؛ يعني «فالواجب ما استيسر» يعني مبتدايِ كلام محذوف است يا به قول بيضاوي:40 «فَعَلَيْكُمْ مااستيسرَ» جواب جمله شرطيّه «فان أحصرتم»، جمله «فما استيسر منَ الهَديِ» مي‏باشد.
نويسنده كتابِ «أقصي‏البيان»41 گفته است: «فما استيسر» يا در محلِّ رفع است بنابر تقديرِ «فَعَليه ما استيسر» و جايز است كه در محلّ نصب باشد و در اين صورت، تقدير آن «فاهدوا ما استيسر» مي‏باشد.
نويسنده اقصي البيان، ضمن بحثِ مفصّل از كلمه حصروا42 اِحصار مثل صدّ اصداد و گفته‏هاي جوهري، در «صحاح اللغه» و ابن السكيت و تفاوتِ ميان حَصْر و صَدّ افزوده است كه در فقه اماميّه، از براي هريك حكم جداگانه‏اي است: زيرا حكم بيماري كه به علّت بيماري، ممنوع شود، اين است كه بيمار قربانيش را با دوستانش بفرستد.43
...وَلاَ تَحْلِقُوا رُءُوسَكُمْ حَتَّي يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ...؛ يعني و موي سر نَسْتَريد44 مگر وقتي كه قرباني به محلّ خود برسد، تراشيدن موي سر يكي از كارهايي است كه مي‏بايد، در حج انجام داد، ليكن پيش از رسيدن هدي و قرباني به محلّ خود (قربانگاه)، لا حَلْقَ ولاتقصيرَ و لا اِحْلالَ؛ يعني اگر محرم منع شد و در حصر قرار گرفت و خواست كه از محرم بودن در آيد. به وسيله قرباني كردنِ هَدْيِ ممكن براي او، خواه شتر باشد يا گاو و يا گوسفند، از حالتِ احرام بيرون مي‏آيد ولي تا رسيدن هَدْي و فرستادن قرباني به قربانگاه، موي سر نمي‏تراشد.45
هَدْي:46 بنابه گفته الخازن؛47 يعني ما يُهدي الي البيت. اعلاه: بدنه (شتر)، اَوسطه: بقره (گاو)، اَدناه: شاة، (گوسفند)
نويسنده كتاب «اقصي البيان»48 نوشته است: اشتقاق «هَدْي» يا از مادّه هديه است و يا از ريشه «هداه اذا ساقه الي الرشاد؛ لأنه يساقَ الي الحرم».
نكته جالب، بخش پاياني آيه اين است كه خدا گفته است: ...وَاتَّقُوا اللّه‏َ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّه‏َ شَدِيدُ الْعِقَابِ49
به قول ابي السعود و بيضاوي؛50 يعني «واتقوا اللّه‏ في المحافظة علي أوامره و نواهيه خصوصاً في الحَجّ» و خداوند شديد العقاب است، (لِمَن لم يتّقه)51
عَلاّمه فاضل، جواد الكاظمي، مُتوفّي در اواسط قرن يازدهم هجري، در بحث از آيه مزبور نوشته است: در عبادت «وَاتّموا الحَجَّ والعمرةَ للّه‏ِ...» عمره عطف بر حجّ شده و ظاهراً چنين به نظر مي‏رسد كه امر براي وجوب است و عمره نيز همچون حج واجب است، ليكن دليل ديگري بر عدم وجوبِ عمره هست و آن، چنين است: «قيل يا رسول‏اللّه‏: العمرة واجبةٌ مثل الحجّ؟ فقال: لا ولكن ان تعتمر خيرٌ لك»52
نويسنده مزبور افزوده است كه خداوند، پس از آن كه دستور داده كه حجّ و عمره را براي خدا انجام دهيد و در صورت وجود موانع و ترس از دشمن و يا بيماري، چنانچه نتوانستيد پس از احرام بستن وارد مكّه شويد، آنچه فراهم شود و امكان داشته باشد، ذبح كنيد و از احرام در آييد، نكته جالب، بخش پاياني آيه است كه خدا گفته: وَاتَّقُوا اللّه‏َ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّه‏َ شَدِيدُ الْعِقَابِ كه مي‏خواهد بگويد: در محافظت حدود اللّه‏ و آنچه كه بدان مأمور شده‏ايد و آن چه از آن نهي شده‏ايد، از خدا بترسيد و بدانيد كه خدا، شديدالعقاب و سخت كيفر است؛ «لمن خالَفَ اوامِرَهُ وَ نَواهيه و لم يتّقه».53
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِي الْحَجِّ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللّه‏ُ وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَي وَاتَّقُونِي يَا أُوْلِي الاْءَلْبَابِ
«حج در ماههاي معيّني است، پس هركه (با احرام و شروع به مناسِك حجّ) در آن ماهها، حج را بر خود واجب كند، نبايد كه با زنان در آميزد و نبايد گناه مرتكب شود و در حجّ به مُجادله برخيزد و هركار خيري كه بكنيد خدا مي‏داند و توشه برگيريد و بدانيد كه نيكوترين توشه، تقوا است. و اي صاحبان عقل و ادراك، خدا ترس شويد.»
نويسنده كتاب «لسان التنزيل» نوشته است:54
«اَلحجّ»؛ اَيْ وقت الحج.55
«اشهرٌ معلومات»؛ ماههاي دانسته، يعني شوال و ذوالقعده و دهه ذوالحجّة. لأنّ الإثنين و ما فوقهما جماعة و الوقتُ يذكر بعضه بكلّه، كه: «زُرتك العام و جئتك اليوم»
اين آيه دلالت مي‏كند بر اين كه، نيّتِ اِحرام بستن بايد در ماههاي حجّ (شوال، ذوالقعده و ذوالحجّه) باشد و در غير آن ايام روا نيست و وقت حجّ تعيين شده و اختصاص به زمان معيّن دارد.56
مكّي بن ابوطالب قيسي نوشته است:57 «الحجّ اشهر مَعْلومات...» مبتدا و خبر است و در اين عبارت، مضاف محذوف است و در معني مي‏گوييم:
«أشهرُ الحجِّ أشهرٌ مَعْلُومات»58
و اگر اين تقدير را قائل نشويم، طبق قاعده، «اشهرُ» بايد بنابر ظرفيّت، منصوب باشد، همان طور كه مي‏گوييم:
«القتالُ اليومَ»، «الخروجُ الساعةَ».
فاضل مقداد59 ذيل بحث از آيه «الحجّ اشهرٌ معلومات...» نوشته است: تقدير آيه چنين است: «زمان الحج اشهرٌ معلومات»؛ يعني «معروفات للنّاس» و منظور اين است كه زمانِ حج تغيير نمي‏كند و اين موضوع در واقع ردّ بر عقيده عربِ جاهلي است كه معتقد به نسي‏ء60 بوده‏اند.
و اين ماههاي دانسته شده سه ماه: شوّال، ذي‏قعده و ذي‏حجّه است و اين كه برخي ماه شوّال و ذي‏قعده و 9 روز و يا 10 روز از ماه ذي حجه را زمان حج دانسته‏اند، درست نيست؛ زيرا كه «اشهر» جمع است و جمع «لا يصدق علي أقلّ مِن ثلاثة».
ابو بكر عتيق سور آبادي در جلد يكم، صفحه 111 تفسير خود نوشته است: در بحث از الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ... يعني: للحجّ اشهرٌ معلومات... يا «اَشهر الحجّ أشهرٌ معلومات...» يعني هركه احرام گرفت در آن ماهها و نيّت حج كرد، فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِي الْحَجِّ...
در بحث از ...فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ... نوشته‏اند:61
«فرض»؛ يعني وجوب الشي‏ء و يقال: «و فرضتُ عليك كذا، اَيْ اَوْجَبْتُه». و عبارتِ ...فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ...؛ يعني اَوْحَبَهُ علي نفسه.
و در آيه 85 سوره قصص (= 28) كه خدا گفته است: إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَي مَعَادٍ... بعضي از مُفسّران گفته‏اند؛ يعني «اِنّ الَّذي اَنْزَلَ عليك القرآن...»
گو اين كه مي‏توان گفت؛ يعني «اَوجب عليك العمل بما فيه.»
فاضل مقداد در بحث از «فمن فرض فيهِنّ الحج...» گفته است:62 پس هركه خود را ملزم به نيّتِ حج و گفتنِ تلبيه و احرام بستن كرد،63 «فلا رَفث64 و لا فسوق65 و لا جدالَ في الحجّ» آميزش با زنان و دروغ گفتن و جدال ممنوع است.
و حتّي بعضي گفته‏اند: از قرار گذاشتن و مُواعده، براي نزديكي، به زبان و اشاره به چشم نيز منع شده است. از دشنام و بدگويي و تنابز القاب (يكديگر را به لقب بد صدا كردن) هم منع شده است.
حتّي بنابه گفته عيّاشي در جلد يكم، صفحه 95 تفسيرش، شخصِ مُحرم، نبايد كلماتِ «لا واللّه‏» و «بلي واللّه‏» به كار برد.
نويسنده كتاب «اقصي البيان في آيات الاحكام» و نيز نويسنده كتاب «مسالك الافهام في آيات الأحكام» تقريباً بسياري از مطالب كتاب «كنزالعرفان» را در باب آيه مورد بحث نوشته‏اند و افزوده‏اند كه:66
مثلاً مضاف كلمه حجّ، مقدّر است و در اصل آيه چنين بوده است: «زمان الحج» يا «وقت الحج اشهر معلومات»؛ يعني زمان حجّ ماههايِ مشخّصي است و «لا يصحّ وقوع الحجّ الاّ فيها».
و نيز نويسنده «مسالك الافهام» گفته است: چون اَشهر، جمع قلّه است اقلّ جمع هم سه مي‏باشد، بنابراين اكثر علماي شيعه، همچون سيّد مرتضي و ديگران گفته‏اند كه ماههاي حجّ، سه ماه است.67 اخبارِ معتبر هم كه از حضرت صادق عليه‏السلام نقل شده، اين مطلب را تأييد مي‏كند:
«عن أبي عبداللّه‏ عليه‏السلام في قول اللّه‏ عزّ و جلّ: الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ هي شوّال و ذوالقعده و ذوالحجّة».
از حضرت امام باقر عليه‏السلام نيز چنين روايتي نقل شده است.
سيّد هاشم بحراني (بحريني) هم نوشته است:68 از امام صادق عليه‏السلام روايت شده كه منظور از الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ 3 ماه شوال و ذوالقعده و ذوالحجّه است و «ليس لأحد ان يحجّ فيما سواهنّ».
نويسنده «مسالك الافهام» درباره فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجّ نوشته است:69
هركه با نيّت كردن و مُحرم شدن و تلبيه گفتن، حجّ را برخود فرض70 كند (واجب كند) فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِي الْحَجِّ.
از امام موسي كاظم عليه‏السلام در اين باره سؤال كردند، فرمود:
«الرفث»71؛ جماع النساء (و آميزشِ جنسي با زنان) و «الفسوق»؛ الكذب و المفاخرة و «الجِدال»؛ قول الرجل: «لا واللّه‏» و «بلي‏و اللّه‏».
شايد كسي بگويد: حُرمت دروغ و فحش در گفتار و جدال با مردم، ويژه ايّام حجّ و زمان محرم شدن نيست، بلكه هميشه حرام است. در جواب گفته شده است: آري، «هي حرام مطلقاً لكنّه في الحجّ اكَدُّ وَ ابْلَغ».
و روي همين اصل است كه با «لا»ي نفي جنس بيان شده تا كه در نهي آن‏ها، مبالغه بيشتر باشد و به قول نويسنده تفسير ابي‏السعود:72
از نظر بلاغي، كلمه «في الحجّ» به جهت اهميّتِ آن تكرار شده و در واقع اضمار در مقام اظهار است؛ زيرا علّتِ حكم را هم بيان كرده است.
و باز هم نكته جالب در آيه مورد بحث (آيه 197 بقره) بخش پاياني آيه مي‏باشد كه خدا گفته است: ...وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللّه‏ُ... دنبال نهي از چيزهاي بد و كارهاي شرّ، خدا انسان‏ها را تشويق و ترغيب به كارِ خير كرده است.
يعني پس از اين كه خدا انسان‏ها را از كارهاي ناشايست برحذر داشته، بلافاصله به كارهاي خوب تشويق و ترغيب كرده است، با توجّه به اين كه نگفته است: «و ما تفعلوا من شي‏ءٍ» كه شاملِ شرّ هم بشود، بلكه كلمه «خير» آورده، آن هم به شكل نكره، تا به قول زمخشري اِفاده عموم كند و يك نوع تشويق و تحريك به كار خير باشد. و جالب‏تر اين كه: دنباله آيه هم، از تقوا سخن گفته و بهترين زاد و توشه را تقوا دانسته و عبارتِ ...وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَي... را آورده است. و چنين استنباط مي‏شود كه علاوه بر انجام مراسم حجّ، بايد زاد و توشه ديگري كه تقواست و توشه دل، تهيّه كنيد و از تهيّه اين زادِ مَعنوي غفلت نكنيد.73
الخازن در تفسير خود نوشته است:74 در اين بخش از آيه، خداي بزرگ پس از نهي از كارهايِ زشت و ناپسند، انسان‏ها را به كار خير تشويق كرده و حتي افزوده است كه مؤمن بايد بداند كه خدا از انجام كار نيك او آگاه است. نكته مهم اين كه: قرآن اگر مي‏خواست مقابل هركار زشت، چيز خوبي بگويد، لازم بود كه در برابر «رفث» مثلاً كلام حَسَن و در برابر «فسوق» بِرّ و تقوا و در مقابل جدال و مِراء، از وفاق و اخلاقِ جميله سخن‏بگويد ولي يك كلمه گفته است كه بيانگر همه خوبي‏هاست و همه محاسن را در برمي‏گيرد و آن كلمه «خير» است ...وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ...75 و در پايان آيه گفته شده است: ...وَاتَّقُونِي يَا أُوْلِي الاْءَلْبَابِ؛76 يعني اي صاحبان خرد، خداترس شويد و از بيم عذاب من بترسيد و به قول ملاّ محسن فيض،77 اقتضاي لُبّ، خشيت و ترس از خداست و دنبال تقوا «واتَّقون» آمده است؛ زيرا هدف اصلي، خداترسي و اطاعتِ از دستورات خدايي است.
ابوبكر عتيق سورآبادي، نوشته است:78 «اَلْباب جمع لُبّ بود و لُبّ مغز بود وليكن خرد را لبّ گويند؛ زيرا كه حاصل و خلاصه مردم، عقل است؛ چنان كه حاصل بادام مغز است و مردي كه وي را عقل نبود چون گوزي (جوزي) بود كه در آن مغز نبود.»
معين الدّين محمّد بن محمود نيشابوري در تفسير خود كه بازمانده از قرن ششم هجري است، چه زيبا به زبان فارسي در تفسيرِ ...وَاتَّقُونِي يَا أُوْلِي الاْءَلْبَابِ نوشته است:
«و از من كه خداي شما هستم بترسيد و از خلافِ فرمانِ من بپرهيزيد، اي خداوندان خرد و از جز من باك مداريد كه هركه خرد دارد، داند كه از عاجز باك نبايد داشت و قادر بر كمال، خداوند زمين و آسمان است ـ جلّ جلالُه ـ پس، از وي بايد ترسيد»
اينك بحث خود را درباره آيات 198 و 199 و 200 و 203 سوره بقره كه مربوط به حجّ است اِدامه مي‏دهيم: خداي بزرگ در آيه 198 سوره بقره گفته است:
لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ وَاذْكُرُوهُ كَمَا هَدَاكُمْ وَإِنْ كُنتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنْ الضَّالِّينَ
«گناهي بر شما نيست كه در حجّ از فضل پروردگار خود بر خوردار شويد (در هنگام حجّ كسب معاش كرده و از منابع اقتصاديِ حج بهره ببريد؛ زيرا يكي از فلسفه‏هاي حجّ پي‏ريزي يك طرحِ اقتصادي اسلامي است) و چون از عرفات باز گشتيد، در مشعر الحرام خدا را ياد كنيد و سپاس گزاريد كه راه را به شما نمود و حال آن‏كه پيش از آن شما گمراه بوديد.»
اين آيه، يك حكم دوره جاهلي؛ يعني گناه بودن داد و ستد در ايّام حج را لغو كرده و گفته است كه در زمانِ مراسم حج داد و ستد مانعي ندارد؛ زيرا اسلام مي‏خواهد در اين كنگره عظيم كه تمام مسلمانانِ واجب الحجِّ دنيا، در آن گرد مي‏آيند. افزون بر فلسفه اخلاقي و جنبه‏هاي سياسي و فرهنگي، اين كنگره طرح ريزي يك اقتصادِ عمومي را هم بكند و با همكاري و همفكري، پايه‏هاي اقتصاديِ جوامعِ اسلامي ريخته شود تا كه از مبادلاتِ تجاري ميانِ مسلمين، چنان اقتصاد نيرومندي به وجود آيدكه مسلمانان از بيگانگان بي‏نياز گردند.79
ابن عربي‏نوشته است:80 سوقِ عكاظ81 مَجِنّه و ذوالمجاز در جاهليّت بازارهايي بوده و اَعراب جاهلي در هنگام حجّ، در اين بازارها داد و ستد مي‏كردند: به قول ابن عبّاس، اين آيه نازل شده تا كه معلوم گردد كه در زمان حجّ با انجامِ مراسم حجّ و اَداي واجباتِ حجّ، تجارت و داد و ستد اشكالي ندارد.
البته برخي هم گفته‏اند: «اِنّ الحجّ دون تجارة اَفْضَلُ».
سخن ابن عربي و روايت ابن عباس را، نويسنده تفسير الخازن هم گفته و افزوده است:
«تجارتي كه خلل و نقصي در اعمال حج وارد كند، مباح نيست و اَولي تركِ آن تجارت است و حج بدون تجارت اَولي است.» (و قال بعض العلماء اِنّ التّجارة اِن وقعـت نقصاً في اَعمال الحجّ، لم تكن مباحةً و اِنْ لم توقع نقصاً فيه كانت من المباحات التي الاُولي تركها لتجريد العبادة عن غيرها؛ لانّ الحج بدون التجارة افضل و اكمل).82
ابو بكر عتيق سورآبادي در ترجمه آيه مورد بحث نوشته است:83
«نيست بر شما بزه، بدان چه بجوييد افزوني نعمتي از خداي شما در سفر حجّ...»
و سپس در تفسير آيه افزوده است كه:
«اين آيه در شأن گروهي آيد كه پنداشتند در سفر حج، تجارت نشايد كه گفتندي آن سفر خالصاً خداي‏راست و در آن سفر، طالب دنيا نشايد و تجارت را شأنِ مزدوران و جمّالان و حمّالان مي‏دانستند.»
نويسنده كتاب «اقصي‏البيان» هم نوشته است:84 در جاهليّت تجارت در وقت حج روا نبود ولي اسلام آن را روا شمرد البته با توجه به دستور ...لاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِي الْحَجِّ كه با «لا»ي نفي جنس گفته شده است. و افزوده است كه جمله «ان تبتغوا» در عبارت لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً... در محلّ نصب است، بنابه تقدير «في» و به اصطلاح منصوب به نزع خافض است و اصلِ آن چنين بوده است: لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ في أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً....
جصّاص در بحث از آيه مزبور نوشته است،85 عرب‏ها، پس از اسلام، به قياس دوره جاهلي، در هنگام حج، تجارت را رها كردند، تا اين كه آيه مزبور نازل شد و تجارت را در هنگام حج روا شمرد. جصّاص اِستدلال كرده به اين كه در آيه 28 سوره حج لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ... منافع عام است و شامل منافع دنياوي و اُخروي مي‏شود و تخصيص ندارد، با توجّه به اين كه آيه ...وَأَحَلَّ اللّه‏ُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا...86 نيز عام است و حجّاج را مستثني نكرده است و دلالت مي‏كند بر اين كه، حجّ مانع تجارت نمي‏باشد.
پاورقيها:

1 ـ معاني القرآن و اعِرابه، ج1، ص246 و نيز مي‏توان به: ج2، ص140 و 141، تفسيرالتبيان شيخ طوسي مراجعه كرد.
2 ـ معاني القرآن و اعرابه، ج1، ص247
3 ـ آن چه درباره «يسئلونك عن الأَهِلّة» ديگران در قرن بعد گفته‏اند، زجّاج در قرن سوم هجري گفته است. براي آگاهي بيشتر نك•• : ج1، ص246 و 247 معاني القرآن و اِعرابه لِلزجّاج.
4 ـ تفسير بيضاوي، ج1، ص222
5 ـ ماههاي حج، در آيه 197 سوره بقره مشخص شده است: الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ...
6 ـ اَحكام القرآن ابن عربي، ج1، ص99
7 ـ تفسير ابي‏السعود (= ارشاد العقل السليم الي مزايا القرآن الكريم)، ج1، ص156
8 ـ تفسير سورآبادي، ج1، ص107
9 ـ تفسير ابي السعود، ج1، ص156
10 ـ لسان العرب المحيط، ج3، ص971، ذيل ماده «وَقَيَ»
11 ـ تحف‏العقول، ص33. بخشي از سخنراني پيامبر خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله است در حجة الوداع.
12 ـ حجرات : 13
13 ـ براي آگاهي بيشتر رجوع شود به فيظلال القرآن، ج1، ص258 و 264
14 ـ بسياري از مطالب پيشينيان در جلد يكم، ص141 تفسير الخازن، هست.
15 ـ تفسير الخازن، ج1، ص141
16 ـ درباره تفسير آيه مورد بحث، مي‏توان به جلد يكم ص225 تفسير ابن كثير و نيز جلد يكم ص188 تفسير البرهان، مراجعه كرد و ترجمه تفسير طبري ج1، ص118 و كشف الحقايق، ج1، ص128
17 ـ ذكر كلمه «اللّه‏» در آيه 196 بقره وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ للّه‏ِِ... و نيز در آيه 97 آل عمران، ... وَللّه‏ِِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ... از آن جهت است كه حجّ بايد للّه‏ و خالص براي خدا باشد، در تمام موارد بايد خدا در نظر حج‏گزار باشد و به خدا توجّه داشته باشد.
18 ـ براي آگاهي بيشتر در اين زمينه، نك•• : في ظلال القرآن، ج1، ص264 تا 283
19 ـ في ظلال القرآن، ج1، ص283
20 ـ زجّاج در جلد يكم، صفحه‏هاي 255 و 256 كتاب «معاني القرآن و اعرابه» درباره برخي از كلمات اين آيه، بحث كرده است.
21 ـ احكام القرآن، ج1، ص118 و 119
22 ـ اِمْلاء ما مَنَّ بِهِ الرَحمن...، ص85
23 ـ احكام القرآن، ج1، صص 117 و 118
24 ـ الحجّ و هو في اللغة عبارة عن القصد و خصّه الشرع بوقت مخصوص و بموضع مخصوص علي وجه تبيّن علي الوجه الشروع، نك•• : احكام القرآن، ج1، ص178
25 ـ آيه 97 آل عمران ...وَللّه‏ِِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً...
26 ـ احكام القرآن، ج1، ص119
27 ـ براي آگاهي بيشتر رجوع شود به تفسير التبيان، ج2، صص، 154 و 155
28 ـ مكاني است در دو فرسنگي مكه و غزوه حُديبيّه رسول صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در آنجا روي داده است.
29 ـ تفسير القرآن العظيم، ج1، ص230
30 ـ تفسير الخازن، ج1، ص145
31 ـ بقره : 183
32 ـ آل عمران : 97
33 ـ كنزالعرفان، ج1، ص271
34 ـ اقصي‏البيان، ج1، صص، 351 و 359
35 ـ در پاورقي كتاب «كنزالعرفان»، ج1، ص271 نوشته شده است كه در جلد يكم ص456 سنن ابي داوود حديث چنين است: «لِتأخُذُوا مَناسِكَكُم فَاِنّي لا أدْري لَعَلي لا أحجّ بَعد حَجّتي هذه»
36 ـ التفسير في التبيان، ج2، صص 155 و 156
37 ـ مجمع البيان في تفسير القرآن، ج1، ص289
38 ـ در صفحه 210 كتاب لسان التنزيل نوشته شده است: «فما استيسر» پس آن چه آسان شود؛ يعني دست رسد و سامان بود. از مصدر إستيسار»
39 ـ املاء ما منّ به الرحمن... ص85
40 ـ تفسير بيضاوي، ج1، ص225
41 ـ اقصي البيان، ج1، ص366
42 ـ نويسنده تفسير «مختصر من تفسير الامام الطبري» در ج1، ص62 نوشته است: «فان احصرتم...»؛ يعني منعتم حبستم عَنِ العمل و الوصول الي البيت.
43 ـ اقصي‏البيان، ج1، صص 362 و 363
44 ـ در ج1، ص110، تفسير سورآبادي نوشته شده «... مَستريد سرهاي شما را...»
45 ـ تفسير بيضاوي، ج1، ص225
46 ـ نويسنده تفسير «مختصر من تفسير الإمام الطبري» در ج1، ص62 نوشته است: هَدْي: «و هو ما قرّب الي اللّه‏ ـ عزّ و جلّ ـ بمنزلة الهديّه يهديها الي غيره يتقرّب بها اليه.»
47 ـ تفسير الخازن، ج1، ص149
48 ـ اقصي البيان، ج1، ص366
49 ـ بقره: 196
50 ـ تفسير بيضاوي، ج1، ص225 و تفسير ابي السعود، ج1، ص159
51 ـ براي آگاهي بيشتر از تفسير آيه مورد بحث (196 از سوره بقره) مي‏توان به تفاسير زير نيز مراجعه كرد: مجمع البيان في تفسير القرآن، ج1، ص289 تا 292 و تفسير التبيان، ج2، ص154 تا 162 و تفسير البرهان، ج1، ص92
52 ـ مسالك الافهام، ج2، ص136
53 ـ همان مأخذ، ج2، ص186
54 ـ لسان التنزيل، ص210
55 ـ ابن قتيبه در صفحه 210 كتاب «تأويل مشكل القرآن» در باب «الحذف و الاختصار» نوشته است: مضاف حذف شده؛ يعني «وقت الحجّ»؛ ابوهلال عسكري هم در صفحه 187 الصناعتين يكي از اقسام حذف را حذف مضاف و جانشين شدن مضاف اليه به جاي آن دانسته و آيه الحج اشهر معلومات را هم مثال آورده است.
56 ـ متشابهات القرآن، ج2، ص180
57 ـ مشكل اعراب القرآن، ج1، ص89
58 ـ در جلد1، صفحه 152 تفسير الخازن نوشته شده است: «...وقت الحج اشهر معلومات» و در جلد 1، صفحه 159 تفسير ابي السعود نوشته شده است: «يعني وقته معروفات بين الناس»
59 ـ كنز العرفان، ج1، ص300
60 ـ قرآن مجيد، آنان را كه وقتِ حج را به تأخير مي‏انداختند، مورد سرزنش قرار داده و در آيه 37 سوره توبه گفته است: إِنَّمَا النَّسِي‏ءُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا... يعني تأخير در حج، افزايش كفر است و به سبب اين تغيير دادن، خود را به ضلالت انداخته گمراه مي‏كنند. ر.ك. : مجمع‏البيان في تفسير القرآن، ج1، ص293
61 ـ تأويل مشكل القرآن، صص475 و 476. و نيز مي‏توان براي آگاهي بيشتر، رجوع كرد به: مجمع البيان في تفسير القرآن، ج1، ص294 و تفسير التبيان، ج2، صص 162 تا 166
62 ـ كنز العرفان، ج1، ص301
63 ـ در جلد 1، صفحه 133 احكام القرآن، ابن عربي نوشته است: حجّ را برخود واجب گرداند با نيّت كه قصد باطني است و با اِحرام كه عملِ ظاهري است و با تلبيه كه ذكر شنيدني است.
64 ـ در همان مأخذ و همان صفحه، نوشته شده: اَلرّفث كلّ قول يتعلّق بذكر النساء.
65 ـ فسوق: جميع المعاصي. قال النّبي صلي‏الله‏عليه‏و‏آله : سباب المسلم فسوق و قتاله كفرٌ. نك•• : احكام القرآن، ج1، ص134
66 ـ اقصي البيان، ج1، ص375 و مسالك الافهام، ج2، صص 187، 188 و 189
67 ـ ابن عربي هم در جلد يكم، صفحه 132 احكام القرآن نوشته است: در اين كه ماههاي حجّ شوّال و ذوالقعده و ذوالحجّه هست، اختلافي نيست جز اين كه اختلاف در ماه ذوالحجه است كه آيا تمام ماه را بايد جز ماهِ حجّ دانست و يا اين كه 10 يا 12 روز آغاز ماه را؟
68 ـ البرهان في تفسير القرآن، ج1، ص199
69 ـ مسالك الافهام، ج2، ص195
70 ـ فرض حجّ با نيّت كردن، كه امري قلبي است، مي‏باشد و تحقّق خارجي نيّت، محرم شدن و تلبيه گفتن است.
71 ـ و قيل: الرَفث: كلام متضمّن لما يستقبح ذكره، من ذكر الجماع و دواعيه. نك•• : تفسير الخازن، ج1، ص153
72 ـ نك•• : تفسير ابي‏السعود، ج1، ص159. ابي السعود در همين جلد و همين صفحه توضيحات زير را نيز داده است:
73 ـ براي آگاهي بيشتر رجوع شود به: كنزالعرفان، ج1، ص302 و مسالك الافهام، ج2، ص197 و 198 و اقصي البيان، ج1، ص376 و 377
74 ـ تفسير الخازن، ج1، ص154 قبل از او زمخشري در كشّاف جلد يكم صفحه 347 نوشته است.
75 ـ براي آگاهي بيشتر درباره تفسير اين آيه، مي‏توان به تفسير بيضاوي، ج1، ص225 و ترجمه تفسير طبري، ج1، ص129 و تفسير صافي، ج1، ص176 و 177 و كشّاف زمخشري، ج1، ص 346 و 347 و تفسير جوامع الجامع، ج1، ص111 و تفسير منهج الصادقين، ج1، ص457 و تفسير جلالين، ص41 و تفسير شبّر، ص68 و 69 مراجعه شود.
76 ـ در جلد يكم، صفحه 154 تفسير الخازن، نوشته شده است. ذوي الألباب؛ يعني ذوي العقول: الذين يعلمون حقايق الأمور.
77 ـ تفسير صافي، ج1، ص176
78 ـ تفسير سورآبادي، ج1، ص111
79 ـ براي آگاهي بيشتر رجوع كنيد به: في ظلال القرآن، ج1، ص283
80 ـ احكام القرآن، ج1، ص135
81 ـ محمّد بن ابي بكربن عبدالقادر رازي (متوفّاي سال 666 هجري) در صفحه 14 كتاب «تفسير أسئلة القرآن المجيد و اجوبتها» نوشته است: فايده تكرارِ اَمرِ به «ذكر» اين است كه ذكر خدا به طور مكرّر باشد و نه فقط يك بار. نك•• : ص14 كتاب تفسير أسئلة القرآن المجيد و اجوبتها.
82 ـ تفسير الخازن، ج1، ص152 و 155
83 ـ تفسير سورآبادي، ج1 صص 111 و 112
84 ـ أقصي البيان، ج1، ص378
85 ـ احكام القرآن جَصّاص، ج1، ص365 و 366
86 ـ بخشي از آيه 275 سوره بقره.
و خداهم گفته است در سوره مدثّر آيه 56: ...هُوَ أَهْلُ التَّقْوَي وَأَهْلُ الْمَغْفِرَةِ «هو أهلٌ أَن يُتَّقي عقابه و أهلٌ أَن يعمل بما يودّي الي مغفرته». ر. ك. : همان مأخذ و همان صفحه.
جمعه 14 مهر 1391  11:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حج در كتاب خداوند (5)

حج در كتاب خداوند (5)

علوي مقدّم
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تُحِلُّوا شَعَائِرَ اللّه‏ِ وَلاَ الشَّهْرَ الْحَرَامَ وَلاَ الْهَدْيَ وَلاَ الْقَلاَئِدَ وَلاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَرِضْوَانا...1
«اي ايمان آورندگان، شعائر الهي (مراسم حجّ) را محترم بشماريد و مخالفت با آنها را حلال ندانيد و نه ماهِ حرام را و نه قرباني‏هاي بي‏نشان و نشان‏دار و نه آنان كه به قصدِ خانه خدا، براي به دست آوردن فضل خدا و خشنودي خدا مي‏آيند...»
در اين آيه، ايمان آورندگان، مخاطب هستند؛ زيرا كه از ديگران احرام و به جاآوردنِ حج صحيح نيست.
«اِحلال؛ التهاون بحرمتها وتركه علي وجه الحلّيه».
در واقع گفته شده است: «لا تجعلو محرّمات اللّه‏ حلالاً ومُباحا ولا العكس» أي: «لا تتعدّوا حدوده».2
شعائر جمع شعيره (وقيل واحدها شعارة) شامل مناسك و برنامه‏هاي حج است؛ از وقوفِ به عرفات ومشعر و منا و رمي جمرات و طوافِ سعي و ديگر اعمال، در واقع «الشعائر = المعالم»؛ «لأنّها علامات الحجّ».
اشتقاق كلمه از: «شعر فلان بهذا الأمر»؛ «إذا علم به».3
قَلاَئِدَ؛ خَيْلٌ يفتله.
وَلاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ...؛ يعني قاصدين البيت. اين آهنگ‏كنندگان، ممكن است مسلمان باشند وممكن است كافر. گفتني است كفّار نيز در جاهليّت حج بجا مي‏آوردند. يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَرِضْوَانا جمله‏اي است كه صفت واقع شده، برايِ «آمّين البيت».
بعضي گفته‏اند: منظور از «فضلاً» رزقِ دنياوي است در تجارت.
ومنظور از «رضوانا» رضا و خشنوديِ اُخروي است.4
در آيه مورد بحث چند دستور مربوط به حجّ و زيارت كعبه هست ولي در اين ميان، برخي از دستورات، از ويژگيِ خاصّي برخوردار است؛ مثلاً آنجا كه خدا گفته است: ... وَلاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَرِضْوَانا.
در واقع خدا گفته است: بايد تمام زائرانِ كعبه، از آزادي كامل بهره‏مند باشند و نبايد آنان كه به قصد زيارتِ خانه خدا مي‏آيند، مورد مزاحمت قرار گيرند.
و نيز دستورِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ5 شَنَآنُ6 قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنْ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ أَنْ تَعْتَدُوا، كه بخشي از همين آيه 2 از سوره مائده است. حائز اهمّيت مي‏باشد و انسان‏ساز و براي تعالي روح و فكرِ انسان‏ها بسيار ضروري؛ زيرا كه خدا مي‏گويد: مسلمان نبايد كينه‏توز باشد و حوادثِ گذشته را در فكر خود احيا كند و در صدد انتقام برآيد. معناي اين بخش از آيه چنين است:
«مبادا به خاطر دشمني با گروهي كه شما را (در سال حديبيّه) از آمدنِ به مسجد الحرام مانع شدند، وادار به تجاوز و تعدّي شويد.»
و جالب اينكه: در بخش پايانيِ آيه، براي تكميل دستور قبلي، خدا مي‏گويد:
وَتَعَاوَنُوا عَلَي الْبِرِّ وَالتَّقْوَي وَلاَ تَعَاوَنُوا عَلَي الاْءِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَاتَّقُوا اللّه‏َ إِنَّ اللّه‏َ شَدِيدُ الْعِقَابِ7
«در راه نيكي و تقوا، تعاون داشته باشيد و در راه گناه و تعدّي همكاري نكنيد و از خدا بپرهيزيد كه مجازات او شديد است.»
طبق اين اصل ـ يعني اصل تعاون ـ يك مسلمان، موظّف است كه در كارهاي نيك، تعاون داشته باشد و نه در كارهاي نادرست، نه در اعمال ستمگرانه و ظالمانه.
متأسّفانه، اين اصل در جاهليّت قرن بيستم وجود ندارد؛ زيرا در مناسبات بين المللي، غالبا كشورهاي هم‏پيمان و كشورهايي كه با يكديگر منافع مشترك دارند، در مسائل مهمّ به حمايت يكديگر برمي‏خيزند، بدون اينكه اصلِ عدالت را رعايت كنند و بدون اينكه ظالم و مظلوم را از يكديگر تفكيك كنند و بدون اينكه محقّق و غير محقّق را تشخيص دهند ـ ولي اسلام به تعاوني دستور مي‏دهد و آن همكاري‏يي را مي‏پسندند كه در كارهايخوب باشد، نه در كارهايِ نادرست و برنامه‏هاي ظالمانه و ستمگرانه.
اسلام به تعاوني كه در برنامه‏هايِ مُفيد باشد، دستور مي‏دهد و نه در تعاونِ بر گناه و تعدّي و تجاوز.
و چه خوب است كه اين اصلِ اسلامي رعايت شود و جوامع با كساني كه در كارهاي مُفيد گام برمي‏دارند همكاري كنند نه با ستمگران و تجاوز كنندگان.
ابن عربي در بحث از آيه دو، سوره مائده، نوشته است:8
«شعائر»، بر وزن فعائل، مُفرد آن «شعيره» به دو معنا آمده است:
1 ـ هُدي و قرباني. 2 ـ هر عبادتگاه.
وهدي هم يعني: «كلّ حيوان يُهدي الي اللّه‏ في بيته
وحقيقته الهدي كلّ مُعطي لم يذكر معهُ عِوَضٌ».
«قلائد»؛ هدايايي كه داراي علامت باشد تا مشخّص شود كه براي خدايِ سبحان است. (قرباني نشان‏دار).9
«آمِّينَ الْبَيْتَ»؛ يعني قاصدين له. از فعل «أممت كذا» يعني: قَصَدْتُه. آمّين البيت عامّ است و هر كسي را كه قصد خانه كند براي عبادت، شامل مي‏شود ولي اين آيه به آيه فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ...10 نسخ شده است.
فاضل مقداد هم ذيل بحث از ...وَلاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ... نوشته است:11
«آمّين: يعني قاصدين البيت وهو أعمّ من أن يكونوا مسلمين أو كفّارا».
كفّار هم در جاهليّت حجّ به جا مي‏آوردند و به مسجد الحرام رفت و آمد مي‏كردند ولي با آيه ...فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُم... و آيه 28 سوره برائت: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا...نسخ شد.
و فاضل مقداد گفته است:
«... يَبْتَغُونَ ...» تا آخر، جمله‏اي است وَصفي براي «آمّين البيت» يعني قصد كنندگاني كه برايِ درخواست سودِ بازرگاني و رضوان از خدا، به سوي خانه مي‏آيند.
در آيات 95 و 97 سوره مائده نيز از بعضي از احكام حجّ بحث شده است:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ...12
«اي ايمان آورندگان، در حال احرام، صيد را نكشيد...»
مورد خطاب ايمان آورندگان است؛ زيرا كه احرام از ديگران صحيح نيست.
«الصيد»: ممكن است مصدر باشد و مي‏تواند اسم باشد به معناي «مصيد» و در اينجا، همين معني مورد نظر است.13
«حُرُم» جمع حرام است و مصدر مي‏باشد ولي در اينجا، مجازا به معنايِ وصفي «مُحرم» به كار رفته است.
«لا تقتلوا»: در آيه «لا تقتلوا» به كار رفته، نه «لا تذبحوا» يا «لا تذكوا»؛ زيرا اوّلاً: از فعل «لا تقتلوا» گناه و معصيت استنباط مي‏شود و قتل مُحرّم به شمار مي‏آيد و نه تذكيه و ذبح. و صيد هم در صورتِ قتل، در حكم ميته است و به اعتقادِ بعضي، اين حيوان صيد شده به دست مُحرم، نه تنها خوردنِ گوشت آن بر مُحرم حرام است، بلكه مُحلّ هم نمي‏تواند از آن گوشت بخورد و پوست آن هم در حكمِ پوستِ ميته14 است و با دباغت، طاهر نمي‏شود و در واقع، حكم ساير ميته‏ها را دارد.15
نكته جالبِ توجّه اينكه قرآن مجيد در هر مورد كه پيش آيد و سخن اقتضا كند، در صدد است كه انسان‏ها را بسازد ومردم را اداره كند و نكته مورد نياز جامعه را بگويد؛ مثلاً در همين مورد كه اگر كسي در حال احرام حيواني را كشت، در مورد جزا و كيفر آن ...يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ... يعني: دو مرد مؤمنِ عادل حكم مي‏كنند.
جارّ و مجرور «منكم» در اينجا اهمّيت دارد؛ يعني آن دو مردِ عادل بايد از شما مسلمانان باشند و نه از غير مسلمان‏ها.16
آيه 97 سوره مائده، چنين است:
جَعَلَ اللّه‏ُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ قِيَاما لِلنَّاسِ وَالشَّهْرَ الْحَرَامَ....
«خدا، كعبه را بيت الحرام قرار داد، براي اصلاح امور دنياوي و اخروي مردم و نيز خدا، ماهِ حرام را حرمت داد (براي آسايش از جنگ و ترك كارزار)...»
اولاً: بايد دانست كه: خدا آن را «بيت الحرام» ناميده و نه مردم و خداوند، اين خانه را بيت گفت: زيرا كه حقيقت بيت بودن به علّت داشتن سقف و ديوار، بر آن مصداق دارد، هر چند كه كسي در آن ساكن نيست.
«قياما للناس»؛ قيام الشيء: قوامه وملاكه. اي: يقومون به قياما.
ابن عربي نوشته است: «قال سعيد بن جبير: قياما للناس؛ أي صلاحا. بعضي هم گفته‏اند: «قياما للناس؛ أي أمنا».
وگفته‏اند كه قياما للنّاس17 يعني: وسيله معاش مردم است و مردم از اجتماع در آنجا سود مي‏برند و علي بن ابراهيم از ائمه عليهم‏السلام ، روايت كرده است:18
«قال: ما دامتِ الكعبة يحجّ النّاس إليها لم يهلكوا، فإذا هدمت أو تركوا الحجّ هلكوا».
فاضلِ مقداد درباره «الشهر الحرام» نوشته است:19
ماه‏هاي حرام چهار ماه است: «ثلاثة سردٌ وهو ذوالقعدة وذوالحجّة والمحرّم وواحد فردٌ وهو رجب»؛ «سه ماه حرام پشت سر هم است، يعني ماه ذوقعده وذوحجّه و محرّم و يك ماه حرام جداست كه رجب باشد».
در آيه 36 سوره توبه كه خدا گفته است: إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّه‏ِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرا فِي كِتَابِ اللّه‏ِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالاْءَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ... به ماه‏هاي حرام، اشاره شده است.
«وسمّيت بذلك، لتحريمهم القتال فيه...».20
اينك بحث خود را درباره بخشي از آيه 3 سوره برائت (توبه) دنبال مي‏كنيم:
وَأَذَانٌ مِنْ اللّه‏ِ وَرَسُولِهِ إِلَي النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الاْءَكْبَرِ أَنَّ اللّه‏َ بَرِي‏ءٌ مِنْ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ...
«واعلامي است از طرف خدا و رسولش در روز حجّ اكبر (روز عيد قربان) به اين كه خدا و پيامبرش از مشركان بپردازند.»
خدا مي‏خواهد، پيام بزرگي را ابلاغ كند و به همه مردم كه در سرزمين مكّه حاضر بودند، اين پيام رسانده شود، لذا روز بزرگي را كه روز عيد قربان باشد؛ انتخاب كرد و تعبير «اِلَي الناس» به جاي «اِلَي المُشركين» به ما مي‏فهماند كه اين پيام به همه مردم ابلاغ شده تا غير مشركان هم گواه باشند و شكستن پيمان با مشركان و اعلان جنگ با آنان به گوش همه آشكارا برسد و در روزي باشد كه همه حج‏گزاران در منا جمع شده باشند تا كمال دادگري در حقّ دشمنان و پاكي و پاكيزگي و درخشندگي اسلام، هويدا گردد تاگفته نشود كه اسلام ما را غافلگير كرد و ناجوانمردانه به ما حمله كرد؛ زيرا اسلام دشمن ذاتي و كينه شخصي با مشركان ندارد.21
وَأَذَانٌ مِنْ اللّه‏ِ وَرَسُولِهِ اَذان؛ يعني اعلام. ومنه اذان الصلاة، انّما هو اعلام بها».
اذانِ نماز هم اعلام و آگاهي است براي رسيدن وقت نماز.
معناي كلّي به قول نويسنده تفسير الخازن:22 «واعلامٌ صادق من اللّه‏ ورسوله، واصل الي الناس يوم الحجّ الأكبر.
نويسنده تفسير الخازن از قول امام علي بن ابي‏طالب عليه‏السلام ، روايت كرده كه از پيامبر پرسيدم: «يوم الحجّ الاكبر» چه روزي است؟
پيامبر در پاسخ گفت: «يوم النحر» و بعضي هم گفته‏اند: منظور تمام ايّامي است كه «حاجّ» در منا به سرمي‏برد؛ گاهي از «يوم» مطلقِ زمان و حين اراده مي‏شود، همان طور كه گفته‏اند:
يوم صفين ـ يوم الجمل. مي‏دانيم كه دو جنگ مزبور روزهايي ادامه داشت و برخي هم گفته‏اند: منظور از «يوم الحجّ الاكبر» حجّي است كه در آن پيامبر نيز حجّ‏گزارد.23
بيضاوي، يوم الحجّ الاكبر را روز عيد24 دانسته است؛ زيرا كه مُعظم اعمال حجّ در آن روز تمام مي‏شود و روايتي هم نقل كرده است كه مضمون آن چنين است:
پيامبر خدا روز عيد قربان، در مقابلِ ستون جمرات ايستاد، در حجّة‏الوداع، «فقال: هذا يوم الحجّ الاكبر».
سيّد هاشم بحراني (بحريني) نوشته است:25
درباره «يوم الحجّ الاكبر» روايات مختلفي نقل شده كه يكي از آن روايات از امام علي عليه‏السلام است كه گفت:
«إنّما سُمّي الأكبر لأنّها كانت سنة حجّ فيها المسلمون والمشركون ولم يحتجّ المشركون بعد تلك السنة».
ابن عربي هم نوشته است:26 در مورد روز «حجّ الاكبر» اختلاف هست. برخي همچون مجاهد گفته‏اند: الحجّ الاكبر: القِران، «الجمع بين الحجّ والعمرة» والحجّ الأصغر: العمرة.27
اكنون برخي از آيات سوره حجّ را، مورد بحث قرار مي‏دهيم:
إِنَ‏الَّذِينَ‏كَفَرُوا وَيَصُدُّونَ عَنْ‏سَبِيلِ‏اللّه‏ِ وَالْمَسْجِدِالْحَرَامِ‏الَّذِي جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِ وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ.28
«آنان كه كفر ورزيدند و مردم را از راهِ دينِ خدا و مسجد الحرام باز مي‏دارند ـ مسجدي كه ما آن را براي همه مردم پرستشگاه قرار داديم ـ و بومي و غير بومي29 هم در آن يكسانند، (اينان بايد بدانند) كه ما به هر كس از ايشان كه بخواهد در آنجا سمتي بكند، به او عذاب دردناكي مي‏چشانيم.»
در اين آيه، خدا مزاحمت و مخالفتي كه كفّار براي مؤمنان از مسجد الحرام فراهم مي‏كردند و مردم را از اطاعت خدا و مسجد الحرام كه عبادتگاه مردم است، باز مي‏داشتند، بيان مي‏كند و كيفر اين كار اينان را با توجّه نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ شرح مي‏دهد.
در اين آيه، خدا مسجد الحرا را خانه مردم مي‏خواند ...وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِي جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً... وكسي نمي‏تواند از مردم جلوگيري كند، با توجّه به اين كه اين نمازگاه و اين محلّ عبادت و اين جايگاه كه محلّ برگزاري اعمال حجّ هم هست، بومي و غير بومي، شهري و بياباني، خودي و غريبه داراي حقّ مشترك هستند و كسي نمي‏تواند خود را صاحب اختيار مسجد بداند؛ زيرا كه سَواءً الْعاكِف30 فِيهِ وَالْباد، بومي و غير بومي حق دارند كه در آن مسجد عبادت كنند.
سيّد قطب نوشته است:31 مسجد الحرام بيت اللّه‏ است و براي همه بندگان خدا است و كسي را نرسد كه ادّعاي امتياز كند.
«فهو بيت‏اللّه‏ الذي يتساوي فيه عباد اللّه‏ فلا يملكه أحدٌ منهم ولا يمتاز أحدٌ منهم».
قرآن كريم آن كسي را كه از اين راهِ روشن منحرف شود و در او اعوجاجي باشد عذاب دردناكي مي‏چشاند.
در جمله وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِاِلْحادٍ... حذفِ مفعول فعل «يُرد» اِفاده عموم32 مي‏كند و به طور كلّي، اگر در جمله‏اي، متعلّق مورد نيازِ فعلي، حذف شده باشد و متعلّق آن فعل در جمله ذكر نشود، حذف ان متعلّق، علامت عموميّتِ مطلب است؛ به عبارت ديگر، حذف متعلّق را افاده عموم مي‏كند.33
در اينجا هم به قول عكبري34 جمله چنين بوده است و كلمه «تعدّيا» حذف شده؛ يعني وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِاِلْحادٍ....
و در جلد ششم، صفحه 152 تفسير منهج الصادقين نوشته شده: مفعول فعل «يرد» محذوف است تا شامل امور منهيّه باشد.
از نكات بلاغي، اين است كه خبر «إنّ» در جمله «إنّ الذين كفروا...» به قرينه بخش دوم آيه، حذف شده و اين حذف اهمّيت بيشتري را مي‏رساند و اصل جمله چنين بوده است: «إنّ الذين كفروا... معذّبون».35
نكته ديگر اين كه: جلوگيري و ممانعت مردم از عبادتِ در مسجد، تعدّي به حقّ خدا است؛ زيرا در آيه، كلمه «سبيل» به «اللّه‏» اضافه شده و چنين استنباط مي‏شود: «آن كسي كه انسان‏ها را از عبادت در مسجد الحرام باز دارد و مانع گردد، آنان را از راه خدا، بازداشته و به حقّ خدا، تعدّي كرده است».36
در اين آيه فعل مضارع «تصدّون» بر فعل ماضيِ «كفروا» عطف شده است، براي بيان استمرار و مراد از فعل «يصدّون» حال و استقبال نيست بلكه استمرار صَدّ است از راهِ خدا و لذا عطف آن بر فعل ماضيِ «كفروا» مستحسن است.37
شيخ طوسي نوشته است:38 فعل مضارع «يصدّون» بر فعل ماضي «كفروا» عطف شده؛ زيرا كه مي‏خواهد بفهماند «ومن شأنهم الصدّ» نظير آيه 20 سوره رعد: الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللّه‏ِ أَلاَ بِذِكْرِ اللّه‏ِ....
ابوالبركات، ابن الأنباري نوشته است:39 اگر «واو» در «ويصدّون» حرف عطف باشد، در اين صورت عطف فعل مضارع بر ماضي، حمل بر معني مي‏شود و تقدير آن چنين است: «إنّ الكافرون والصادّين».
وچنانچه «واو حاليّه» باشد تقدير جمله چنين خواهد بود: «إنّ الذين كفروا صادّين عن سبيل اللّه‏».40
زمخشري هم ذيل اين آيه، در بحث از ...وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّه‏ِ نوشته است:41 «أي: الصدود منهم مستمرٌّ دائمٌ».
ومثلاً وقتي مي‏گوييم: فلان يحسن الي الفقراء، منظور حال و استقبال نيست، بلكه قصد گوينده، استمرارِ احسان است از او.
قرطبي هم، در تفسير خود نوشته است:42 برخي گفته‏اند كه «واو» در فعل مضارع «يصدّون» زايد است و «يصدّون» خبر إنّ است؛ يعني: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّه‏ِ ولي خود وي اين عقيده را نادرست مي‏داند و معتقد است كه خبر «إنّ» فعل «خسروا» مي‏باشد كه مقدّر است.
و فعل مضارع «يصدّون» بر استمرار43 دلالت مي‏كند و تقدير آيه چنين است: «إنّ الذين كفروا من شأنهم الصدّ...»؛ همچون الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللّه‏ِ...44
بيضاوي نيز گفته است:45 در فعل مضارع «يصدّون» حال و استقبال مورد نظر نيست، بلكه استمرار و دوام مور نظر است و روي همين اصل هم، عطف آن بر فعل ماضي درست است. خبر «إنّ» هم محذوف است كه «معذّبون» باشد.»
نظير همين سخن را ابي‏السعود در تفسير خود نوشته است، يعني: منظور استمرار «صدّ» است. و لذلك حَسُنَ عطفه علي‏الماضي. و افزوده است كه بعضي گفته‏اند:
جمله حال است از ضمير «كفروا» يعني و «هم يصدّون» الخازن نيز نوشته است:46
«إن الذين كفروا» بما جاء به محمّد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله «ويصدّون عن سبيل اللّه‏» يعني بالمنع من الهجرة والاسلام «والمسجد الحرام» يعني ويصدّون عن المسجد الحرام اَلَّذِي جَعَلْناهُ لِلنّاسِ...؛ يعني «قبلةً لصلاتهم ومنسكا ومتعبّدا».
فاضل مقداد،47 ضمن ابراز عقيده قدما افزوده است كه برخي گفته‏اند: «كافر شدند كَفَرُوا در زمان گذشته و باز مي‏دارند و منع مي‏كند ايشان، هم اكنون در سال حديبيّه، يعني يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّه‏ِ... در زمان حال و آينده.»
نويسنده «اقصي البيان» هم همين گفته را تكرار كرده است؛48 يعني: «كفروا في الماضي وهم الآن يصدّون» كه اشاره است به صدّ و صنع كفّار در سال حديبيّه، پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله را.
درباره «مسجد الحرام» كه در آيه هست: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّه‏ِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ، يعني گفته‏اند: منظور مسجد الحرام است، به دليل آن كه ظاهر قرآن، بر اين معني دلالت مي‏كند و بعضي هم عقيده دارند كه تمامِ حرم منظور نظر است؛ زيرا مشركان، پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله را در سال حديبيّه، از حرَم منع كردند و پيامبر در خارج نزول كرد.49
آيه 25 سوره فتح هم، ناظر به همين معني است: هُمْ الَّذِينَ كَفَرُوا وَصَدُّوكُمْ عَنْ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ... يعني منظور تمام مكّه است و اين گفته را آيه 1 سوره الاسراء (اسري) سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَي بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنْ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَي الْمَسْجِدِ الاْءَقْصَي...تأييد مي‏كند؛ زيرا مي‏دانيم كه اسراء از مكّه بوده، چون پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ، در خانه خديجه و يا خانه ام‏هاني و يا شعب بوده است.50
آيه 25 سوره فتح هم، ناظر به همين معني است:
هُمْ الَّذِينَ كَفَرُوا وَصَدُّوكُمْ عَنْ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ...، يعني منظور تمام مكّه است و اين گفته را آيه 1 سورة‏الاسراء (اسري) سُبْحانَ الَّذي اَسْري بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إلي الْمَسْجِدِ الأقْصي... تأييد مي‏كند؛ زيرا مي‏دانيم كه اِسراء از مكّه بوده، چون پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ، در خانه خديجه و يا خانه امّ هاني و يا شِعب بوده است.51
در بحث از «... سواءً العاكِفُ فِيه وَ الْبادِ...»52 بعضي كلمه «سَواء» را مرفوع خوانده‏اند، بنابراين كه خبر مقدّم است؛ يعني «العاكِفُ و البادي سَواءٌ» و بعضي هم منصوب خوانده‏اند، بنابراين كه مفعولِ دومِ فعل «جَعَل» باشد و يا حال باشد براي ضمير «جَعَلْنا».
و در اين صورت «العاكف» هم رفعش به «سواء» خواهد بود؛ زيرا كه «سواء» مصدر است و عمل اسم فاعل را انجام مي‏دهد و به‏معناي «مستور» هم مي‏باشد.53
قرطبي كلمه «العاكف» را المقيم‏الملازم و كلمه «البادي» را اهل‏الباديه و من يقدم عليهم، معني كرده و گفته است:54
«... فليس اهل مكّة أحقّ من النازح اليه».
ابوالفتوح رازي هم، نوشته است: «عاكف»، آن بود كه در آن‏جا مُقيم بود و «بادي» آن كه از باديه آن‏جا، آيد. و تقدير جمله سَواء العاكف55 فيه و البادِ چنين است: «العاكف و البادي فيه مستويان» و درباره اين جمله، چه زيبا گفته است خواجه عبداللّه‏ انصاري:56
«در حرم من چه شهرنشين و چه باديه‏نشين هردو يك حال دارند و يك مقام».
در بحث از وَ مَنْ يُرِد فِيهِ باِلحادٍ بظلمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أليم گفته‏اند: «وَ مَنْ يُرد» فعل شرط است و جواب آن «نذقه من عذاب أليم» مي‏باشد. اِلحاد57 هم يعني: ميل و به‏قول قرطبي،58 خدا خواسته است بگويد: كسي كه ميل به ظلم در او باشد نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أليم.
فاضل مقداد درباره «بالحاد بظلم» نوشته است: دو صنف مي‏باشند براي مفعول محذوف؛ يعني «مَنْ يُرد فيه امراً بالحاد بظلم».
ابوالفتوح رازي هم ضمن اين‏كه «باء» را در كلمه «اِلحاد» زايد دانسته، عبارت را چنين معني كرده است:59 «همّت كند كه آن‏جا، جز خداي را بپرستد».
ابي‏السعود، نوشته است:60 بالحاد: بِعُدُول عن القصد. بظلم: بغير حقّ. و هُما حالانِ مترادفان.
زمخشري نيز اين دو كلمه را دو حال مترادف دانسته است.61
ابن قتيبه، در بحث از وَ مَنْ يُرِد فِيهِ باِلحادٍ نوشته است:62 «اَي: مَن يرد فيه الحاداً. و هو الظلم و الميل عن الحق. («با» هم زايد است).
نويسنده كتاب «اقصي‏البيان» نوشته است كه مي‏توانيم: كلمه «سواء» را مرفوع بخوانيم، بنابراين كه خبر مقدّم باشد و در اين‏صورت معناي عبارت چنين است: «العاكِف63 فِيهِ وَ الْباد64 سَواءٌ» يعني كسي حق ندارد كه به سرزمين حرم ادّعاي مالكيت كند.
وَإِذْ بَوَّأْنَا لاِِبْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ أَنْ لاَ تُشْرِكْ بِي شَيْئا وَطَهِّرْ بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ.
«(اي پيامبر به يادآر)65 آن زماني را كه ابراهيم را در جاي اين خانه، جا داديم (و مقرّر داشتيم و گفتيم به او) كه چيزي را شريك و انباز من قرار نده و خانه‏ام را براي طواف‏كنندگان و حاجيان و نمازگزاران، پاك و پاكيزه دار.»
در بخش نخستين آيه، خداوند كعبه را جايگاهِ ابراهيم براي عبادت قرار داده تا عبادت‏كنندگان بدانند اين خانه محلّ عبادت است و از طرفي، خانه را به خود نسبت داده و «طَهِّر بيتي» گفته تا بفهماند كه اين خانه از آنِ خداست و همگان مي‏توانند در آن‏جا به عبادت مشغول شوند و اختصاص به طبقه خاصّ و كشور ويژه‏اي ندارد و معنايِ واقعيِ تطهير مَعْبد، پاكيِ معنوي از پليدي‏هاست؛ يعني عبادات بايد، خالصاً برايِ خدا باشد و هيچ شائبه‏اي در آن نباشد.
به قول سيّد قطب، با قرار گرفتن ابراهيم عليه‏السلام در اين خانه و جاگرفتن وي در بيت‏اللّه‏ اساسِ توحيد در بيت‏اللّه‏ با دستور أَنْ لاَ تُشْرِكْ بِي شَيْئا پايه‏ريزي شد و از عبارت وَطَهِّرْ بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ نيز استنباط مي‏شود كه اين خانه و اين مكان مقدّس براي چنين افرادي بنا شده، نه براي مُشركان و نه براي آنان كه قبله‏شان جز خدا، جاي ديگر و كس ديگر است.
يعني به قول سيد قطب:66
«البيتُ اُنْشِي‏ءَ للطّائفينَ و القائِمينَ و الرّكّع السّجود لمن يشركون باللّه‏ و يتوجّهون بالعباد الي سواه».
ملاّ فتح‏اللّه‏ كاشاني نوشته است:67
وَإِذْ بَوَّأْنَا68 لاِءِبْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ... يعني: جا داديم ابراهيم را در موضعِ خانه كعبه.
يقال: بوّء فلاناً إذا اقامه و أقعده. از مادّه بَوْء: رُجُوع. و منه قوله يتعالي «فقد باءَ بغضب» اي رجع.
پس از اين توضيح لغوي، ملا فتح‏اللّه‏ كاشاني در ترجمه آيه گفته است:
خانه كعبه را پاكيزه دار از اصنام، تا آن را طواف كنند و در آن نماز گزارند و اين قول به لسان اهل علم است. امّا به زبان اهل اشاره؛ يعني اي ابراهيم دل خود را كه دارالملكِ كبريايِ من است، از همه‏چيز پاك كن و غيري را بر آن راه مَدِه كه او پيمانه محبّت است. «القلوبُ اواني اللّه‏ في الأرض فاحبّ الأواني إلي اللّه‏ اَصفاها».69
نويسنده «مسالك‏الأفهام» در ترجمه «و إذ بَوَّأنا لإبراهيم...» نوشته است:70
يعني: به يادآر آن زماني را كه ما خانه را مرجع براي عبادت قرار داديم.
و افزوده است كه «آن» در أَنْ لاَ تُشْرِكْ بِي شَيْئا مفسرّه است براي فعلي كه «بوّأنا مكان البيت» باشد و درواقع گفته شده است:
«اَمرنا، اَن لا تشرك بي شيئاً في العبادة فيه».
در بخش پايانيِ آيه هم، به‏جاي لفظ صلاة و نماز، از اركان صلاة كه قيام و ركوع و سجود باشد، سخن گفته است.
قرطبي در بحث از آيه مزبور نوشته است:71
وَإِذْ بَوَّأْنَا72 لاِءِبْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ... يعني: اُذْكُره إذ بوّأنا لإبراهيمَ... .
بوّأته منزلاً و بوّأتُ لَهُ: مكّنتك و مكّنت لَهُ. (يعني بوّأت، ممكن است دو مفعولي باشد و يا يك مفعول داشته باشد).
در «طهّر بيتي» قرطبي گفته است: تطهير بيت عام است از كفر و بدعت‏ها و تمام ناپاكي‏ها و افزوده است كه قبايل جُرْهُم و عَمالقه، بُت‏هايي در اطراف خانه داشتند و ابراهيم مأمور شده كه بت‏ها را از ميان ببرد و درواقع خانه از بت‏پرستي پاك شود.73
ابوالبركات، ابنُ الأنباري هم گفته است: ممكن است «لام» در «لإبراهيم» زايد باشد و «بوّأنا» دومفعولي باشد؛ يعني «ابراهيم» مفعول اوّل و «مكان» مفعول دوّم و ممكن است «لام» زايد نباشد و فعل «بوّأنا» به‏معناي «جعلنا» باشد و تقدير عبارت چنين مي‏شود:
«جعلنا لإبراهيم مكان البَيْتِ منزلاً» كه «مكان‏البيت» ظرف باشد و «منزلاً» مفعولِ محذوف باشد.
خلاصه اين‏كه: كعبه محلّ عبادت مسلمانان جهان است و در آن‏جا بايد منحصراً خدايِ يكتا را پرستش كرد و اعتقاد به توحيد هم بايد از هر جهت خالص و پاك و بي‏ريب و ريا باشد.
وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ74 رِجَالاً وَعَلَي كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ.75
«در ميان مردم نداي حجّ دِه تا مردم، پياده و سواره، بر مركب‏هاي لاغر شده از راه‏هاي دور، به‏سوي تو و به مكّه آيند.»
لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللّه‏ِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَي مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الاْءَنْعَامِ فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ.
«تا كه منافع خود را ببينند و نام خدا را در روزهاي معلوم ياد كنند، به جهت اين‏كه چهارپايان را به آنان روزي داديم. پس، از گوشت آنها بخوريد و گرسنه فقير را هم اِطعام كنيد.»
پس از اين‏كه ابراهيم عليه‏السلام به‏دستور خداوند از ساختن خانه فراغت يافت و فرمانِ تطهير بيت را از سويِ خدا دريافت كرد، خدا به او دستور داد كه با صدايِ بلند به مردم ندا درده تا مناسك حجّ به‏جا آرند و قصد خانه كنند و همان‏طور كه علي عليه‏السلام و ابن‏عباس گفته‏اند خِطاب فعلِ «اَذِّن» به ابراهيم است. سياق عبارت هم ايجاب مي‏كند كه مخاطب، ابراهيم عليه‏السلام باشد و نه حضرت‏رسول صلي‏الله‏عليه‏و‏آله پس‏از اعلام‏حجّ در آيه‏بعدي، خداوندمنافع‏حجّ را برمي‏شمارد ومي‏گويد:
تنها فيوضاتِ معنوي نصيب نمي‏شود، بلكه سودهاي مادّي هم دارد؛ يعني اگر اعلام كني به‏سوي تو مي‏آيند تا منافع خود را ببينند.
كلمه «منافع» در آيه، نكره است و به‏صورت جمع و به‏طور مطلق ذكر شده است پس بنابراين از لحاظ فنّ معاني، اِفاده عموم مي‏كند و مي‏تواند هم منافع دنياوي را شامل شود كه حوائج گوناگون و نيازمندي‏هاي همگاني را دربر مي‏گيرد؛ چه اقوام مختلف گِرد مي‏آيند، اقوامي كه معبود همه‏شان، يكي است و افكار همه يكسان است. قبله همه كعبه است. وحدت فكري دارند. وحدتِ كلمه دارند. درنتيجه اتّحاد مي‏توانند در حلّ مشكلاتِ اقتصادي يكديگر ياور هم باشند و مشكلات همديگر را حلّ كنند و درنتيجه بهره‏هاي مادّي نصيب ملّت‏هاي گوناگونِ مسلمان شود.
و همچنين منظور از «منافع» مي‏تواند منافع اخروي باشد؛ زيرا عبادت‏ها معنويت ايجاد مي‏كند و انسان مي‏سازد و اثرش در گفتارها و كردارها نمودار مي‏گردد و انسان‏ها به‏سوي فلاح و رستگاري مي‏روند.76
اين است كه قرآن به‏طور كلّي و مطلق گفته است:
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُم. تا هر گروهي به حَسَب استعداد و نياز و دريافت خود بهره مي‏گيرند.77
فعل اَمر «اَذِّن» خطاب به ابراهيم است تا براي حجّ ندا دردهد و در ميان مردم اعلامِ حج كند، بانگ حج دردهد تا با پاي پياده و بر پشت مركبِ لاغر از دوردست صحراهاي عميق به‏سوي خدا آيند.78
در اين‏جا نكته‏اي وجود دارد و آن نكته اين است كه، گفته شده: «يأتوك» و نه «يأتوالبيت». در صورتي‏كه غرض اصلي زيارتِ خانه است و مردم مي‏روند و خانه را طواف مي‏كنند و مناسك حجّ به‏جاي مي‏آورند، چه ربطي به ابراهيم دارد تا به‏سوي او بيايند و فعل به‏صورت «يأتوك» گفته شود؟!
شايد در جواب بتوان گفت كه: مقصود اصلي از تشريع حج، زيارت دل است و زيارت صاحب‏دل، نه زيارتِ سنگ و گِل؛ «تا بتواني زيارت دلها كن».
بخشي از آيه 37 سوره ابراهيم (= 14) نيز، تقريباً چنين مطلبي را گفته است:
...فاجْعَلْ اَفئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوي إلَيْهِم....
«اي خدا، تو دل‏هاي مردمان را به‏سوي خودشان مايل گردان...»
«يأتوك رِجالاً» رِجالاً جمع راجل است؛ يعني پياده. و به‏قول ملافتح‏اللّه‏ كاشاني تقديم «رجالاً» به‏جهت افضليّت ماشي است و نشان مي‏دهد كه سيماي اَشرافيّت ندارد؛ زيرا در درجه اول پياده‏هايند و در درجه دوم سواره‏هايي كه لاغري مركّبشان از طبقه راكبشان حكايت مي‏كند.
اين عربي در بحث از «يأتوك رجالاً» نوشته است:79 از تقدّم ذكر «رجالاً» برخي چنين درك كرده‏اند كه حجّ «راجل» افضل از حجّ «راكب» است. در كشف‏الأسرار هم نوشته شده است در ذيل بحث از ...يَأْتُوكَ رِجَالاً وَعَلَي كُلِّ ضَامِرٍ...80 پيادگان و سوارگان به‏سوي خانه تو آيند، خداوند پيادگان راه حج را بر سواران مقدّم داشت و رتبت بهشتي داد... شگفت‏تر آن‏كه در ذكرِ سوارانِ راه، آنان را كه به مركوب يادكرد نه به راكب، از بهر آن كه رنج راه با مركوب است نه با راكب... .
مكي بن ابي‏طالب قيسي، در بحث از: ...وَ عَلي كُلِّ ضامرٍ يأتينَ... نوشته است:81 «ضامر» به‏معناي «ضوامر» است‏كه جمع مي‏باشد، باتوجه به‏اينكه كلمه «كُلّ» هم بر عموميت دلالت مي‏كند و روي همين اصل است كه فعل «يأتين» به اعتبارِ معناي جمع آمده است.
در تفسير جلالين هم، ذيل كلمه «يأتين»82 نوشته شده:83
«اي الضوامر حملاً علي المعني».
و جمله «و علي كلّ ضامر...» نيز در موضع حال است و محلاً منصوب؛ يعني و رُكباناً و به‏قول زمخشري:84 «كانّه قال: رِجالاً و رُكباناً»
«يأتين»؛ ابن عربي در بحث از اين كلمه «يأتين» نوشته است:85 ضمير فعل مضارع «يأتين» به شتر برمي‏گردد، از باب كرامت آن حيوان؛ زيرا آن حيوان هم با صاحبش به حجّ آمده است. كرامت قائل شدن براي حيواني در قرآن هست، همچون قول خدا وَالْعادِياتِ ضَبْحاً86 از باب كرامت كه در خيل جهادكنندگان فعاليت كرده است. خدا به اسباني كه نفسشان به شماره افتاده، سوگند ياد كرده است.
ابوالفتوح در ذيل بحث از آيه مزبور گفته است:87
جزم فعلِ «يأتوك رجالاً» بنابراين است كه در جواب فعل امرِ «اَذِّن» است.
«رجالاً» هم منصوب است؛ زيرا حال از فاعل است. رِجال جمع راجل است همچون: قِيام و قائم و صِيام و صائم و صِحاب و صاحب.
«فجٍّ عَميق»؛ عميق به‏معناي دوري در مسافت آمده است. همچون: «يَقْطَعْنَ بَعْدَ النازح العميق»؛ «شتران، درازي راه بعيد دو را قطع كردند و بريدند و طي كردند.»
قرطبي، در تفسير خود،88 ضمن اين‏كه نقل كرده مخاطب فعل «اَذِّن» ممكن است ابراهيم عليه‏السلام باشد ولي خود ترجيح داده كه مخاطب شخص حضرت رسول صلي‏الله‏عليه‏و‏آله باشد؛ زيرا قرآن، بر پيامبر اكرم نازل شده و فعل هم مخاطب است و ابراهيم غايب.
درباره «يأتوك رجالاً» گفته است: لازم بود گفته شود «يأتون الكعبة» ولي چون ندادهنده انسان است، لذا «يأتوك» گفته شده و در واقع بدين‏وسيله مقام ندادهنده را بالا برده است.
درباره ...يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ نوشته است:
جمله‏اي است كه سبب ضُمور89 را بيان مي‏كند؛ يعني طول سفر در شتر اثر مي‏گذارد. ضمير در فعل «يأتين» هم به «ابل» برمي‏گردد، به جهت كرامت شتر، كه با صاحبش به حجّ آمده است همچون «وَالعاديات ضبحاً».90
پاورقيها:

1 ـ مائده : 2
2 ـ مسالك الافهام، ج2، ص281 و282
3 ـ مسالك الافهام، ج2، ص281 واقصي البيان، ج1، ص406
4 ـ اقصي البيان، ج1، ص408
5 ـ «ولا يجرمنّكم» ؛ اي «يحملنّكم = وادار نكند» فصل يجرمنّ موكّد به نون تأكيد است. وريشه آن «جَرَمَ» و در آيه دو مفعول دارد ؛ مفعول اوّل ضمير مخاطب «كم» و مفعول دوّم «أنْ تَعتَدوا».
6 ـ «شَنْآن»، به فتح نون و سكونها. مصدرٌ أضيف الي الفاعل أو المفعول شدّة بغُضُهم وعداوتهم. (تفسير جوامع الجامع، ج1، ص310)
8 ـ احكام القرآن، ج2، ص534 و 535
9 ـ بر شتر و يا حيواني ديگر، كفل يا چيز ديگري، براي تميز و تشخيص از ديگر حيوانات بياويزند تا كه معلوم شود اين حيوان براي قرباني است.
10 ـ برائت : 5
11 ـ كنز العرفان، ج1، ص332
12 ـ مائده : 95
13 ـ به دليل اينكه در آيه پيش (مائده : 94) گفته شده است: يا أيّها الذين آمنوا ليبلونّكم اللّه‏ بشيء من الصيد تناله أيديكم ورماحُكم... ؛ «الصيد»؛ در اينجا معناي «المصيد» است، به قرينه و دلالت «تناله أيديكم ورماحكم» زيرا اگر صيد مصدر باشد، مصدر حدث است؛ فلا يوصف نبيل اليد والرمح. نك•• : اقصي البيان، ج1، ص397
14 ـ طبق دستور صريح آيه 3 سوره مائده، خوردن گوشت ميته و منخنقة (حيوان خفه شده) و موقوذة (حيواني كه با چوب زدن بميرد) و متردّية (حيواني كه از بلندي افكنده شود و نطيحة (حيواني كه با شاخ زدن به يكديگر بميرد) حرام است.
15 ـ كنز العرفان، ج1، ص323 و مسالك الإفهام، ج2، ص255
16 ـ كنز العرفان، ج1، ص325
17 ـ شيخ طبرسي در جلد يكم، صفحه 354 تفسير جوامع الجامع نوشته است: «قياما للناس»؛ اي لمعايش الناس ومكاسبهم ليستقيم به أمور دينهم و دنياهم...
18 ـ كنز العرفان، ج1، ص330 و در جلد 3، ص247 تفسير مجمع البيان هم اين روايت نقل شده است: «ورواه علي بن ابراهيم عنهم عليهم‏السلام قال ما دامت الكعبة «... الخ».
19 ـ كنز العرفان، ج1، ص330
20 ـ براي آگاهي بيشتر درباره لغات و نكات نحوي و تفسيري و بلاغيِ آيات 95 و 97 مائده، رجوع شود به: تفسير التبيان، ج3، صص23 و30 ؛ تفسير مجمع البيان، ج3، صص245 و246 و247 ؛ تفسير جوامع، ج1، الجامع، صص352 و 354 ؛ كشّاف زمخشري، ج1، صص644، 646 ؛ تفسير جلالين، صص162 و163 ؛ تفسير شبّر، ص146 ؛ تفسير منهج الصادقين، ج3، صص311 و319 ؛ تفسير صافي، ج2، صص490 و491 ؛ تفسير المنار، ج7، صص100 و116 ؛ في ظلال القرآن، ج3، صص44 و45 وتفسير كشف الحقايق، ج1، صص516 و517 و518
21 ـ في ظلال القرآن، ج4، ص135
22 ـ تفسير غريب القرآن، ص182 وتفسير الخازن، ج3، ص49
23 ـ تفسير الخازن، ج3، ص50
24 ـ تفسير بيضاوي، ج2، ص275
25 ـ تفسير البرهان، ج2، ص103
26 ـ احكام القرآن، ج2، ص886
27 ـ براي آگاهي بيشتر درباره نكات بلاغي و جنبه‏هاي تفسيري و لغوي آيه 3 براءة، رجوع شود به: تفسير التبيان، ج5، صص170 و171 ؛ تفسير مجمع البيان، ج5، صص4 و5 ؛ تفسير جوامع الجامع، ج2، صص37 و38 ؛ تفسير ابوالفتوح، ج5، صص454 و455 ؛ تفسير منهج الصادقين، ج4، ص221 ؛ تفسير صافي، ج2، صص682 و683 ؛ تفسير جلالين، ص247 ؛ تفسير المنار، ج10، ص153 به بعد ؛ تفسير كشف الحقايق، ج1، ص781 وتفسير في ظلال القرآن، ج4، ص113
28 ـ حج : 25
29 ـ برخي دو كلمه «عاكف» و «باري» را شهري و بياباني و غريب و جوي ترجمه كرده‏اند. ابن عربي نوشته است: بنا به گفته سيوطي در ص119 اسباب النزول اين آيه در سال 6 هجري نازل شده وقتي كه پيامبر اكرم براي غزوه حديبيّه از مدينه در آمده بود و مشركان مانع شدند كه پيامبر به بيت‏اللّه‏ درآيد و در همان مكان عمره بجا آورد و شتر قرباني كرد و سرتراشيد. نك•• : احكام القرآن، ج4، ص129
30 ـ العاكف : الساكن بمكّة. والباد : الجانب. نك•• : ج2، ص421 تفسير مجاهد.
31 ـ في ظلال القرآن، ج5، ص591
32 ـ زمخشري نوشته است: مفعول «يرد» حذف شده تا عموميّت داشته باشد و هر چيزي را شامل شود. نك•• : كشاف، ج3، ص10 و بيضاوي نوشته است: مفعول آن حذف شده تا «يتناول كلّ متناول». نك•• : تفسير بيضاوي، ج3، ص206، وابي‏مسعود در بحث از: «من يرد فيه» نوشته است. مفعول حذف شده: ليتناول كلّ متناول كأنّه يقول: «ومن يرد فيه مراءا ما» نك•• : ج4، ص10 تفسير ابي‏السعود.
33 ـ همچنانكه در آيه يك سوره حجرات (49) مفعولِ فعلِ «لا تقدّموا» حذف شده و چون مفعول محذوف است مي‏توانيم بگوييم كه اين حذف، افاده عموم مي‏كند و هر چيزي كه احترام پيامبر در آن ملحوظ شده باشد مي‏تواند مفعول جمله باشد. آيه اين است: يا ايّها الذين آمنوا لا تقدّموا بين يدي اللّه‏
34 ـ التبيان في اعراب القرآن، ج2، ص939
35 ـ همان مأخذ، ج2، ص937
36 ـ في ظلال القرآن، ج5، صص591 و592
37 ـ منهج الصادقين، ج6، ص150
38 ـ تفسير التبيان، ج7، ص271 و 272
39 ـ البيان، ج2، ص173
40 ـ مكّي بن ابي‏طالب قيسي نوشته است: فعل مضارع «يصدّون» كه بر فعل ماضي «كفروا» عطف شده، عطف بر معني است و نه عطف بر لفظ ؛ زيرا تقدير عبارت چنين است: «إنّ الكافرين والصادّين». بعضي نيز گفته‏اند: «واو» زايد است و فعل مضارع «يصدّون» خبر إنّ است و تقدير چنين مي‏شود: «إنّ الذين كفروا يصدّون...». نك•• : ج2، ص95، مشكل اعراب القرآن.
41 ـ كشّاف، ج3، ص10
42 ـ تفسير الجامع لأحكام القرآن، ج12، ص31
43 ـ فرّاء گفته است: علّت اين كه با فعل مضارع «يصدّون» بيان شده، اين است كه خواسته است بفهماند كه صدّ و منع انان دايمي ومستمرّ است. نك•• : معالي القرآن، فرّاء، ج2، ص220
44 ـ رعد : 30
45 ـ تفسير بيضاوي، ج3، ص205
46 ـ تفسير الخازن، ج3، ص10
47 ـ كنز العرفان، ج1، ص334
48 ـ اقصي البيان، ج1، ص411. البته ديگر عقيده‏ها را هم گفته است.
49 ـ زمخشري در بحث از كلمه «الناس» در اين مورد نوشته است: هر كه بر او نام «مردم» اطلاق شود ؛ خواه شهري باشد يا بياباني و خواه مقيم باشد يا غير مقيم. نك•• : كشاف، ج3، ص10
50 ـ تفسير جامع الاحكام
51 ـ تفسير جامع لاَحكام القرآن، قرطبي، ج12، ص32 ؛ كنزالعرفان، ج1، ص335 ؛ أقصي‏البيان، ج1، ص412
52 ـ مكّي بن ابي‏طالب، در تفسير اين جمله نوشته است: اين خود دليل است بر اين‏كه حَرَم مِلك كسي نيست؛ زيرا كه خدا، ميان مقيم و غيرمقيم، فرقي قائل نشده است. نك•• : مشكل اعراب‏القرآن، ج2، ص95
53 ـ تفسير جامع لاَحكام، ج12، ص34
54 ـ تفسير جامع لاَحكام، ج12، ص32، و غريب‏القرآن، ص291
55 ـ نويسنده كتاب «لسان‏التنزيل» عاكف را «باشنده ؛ يعني شهري» و بادي را بياباني آن كه از جايي آمده باشد، معني كرده است. نك•• : لسان‏التنزيل، ص122
56 ـ خلاصه كشف‏الاسرار، ج2، ص89
57 ـ اِلحاد: الميل عن المقصد و منه اللحد لأنّه مايل عن سمت القبر. نك•• : كنزالعرفان، ج1، ص335
58 ـ تفسير جامع لاَحكام القرآن، ج12، ص34
59 ـ تفسيرابوالفتوح رازي، ج8، ص87
60 ـ تفسير ابي‏السعود، ج4، ص10 ؛ تفسير بيضاوي، ج3، ص206
61 ـ كشاف زمخشري، ج3، ص10
62 ـ تفسير غريب‏القرآن، ص291
63 ـ «العاكف»؛ المقيم الملازم للمكان. «البادي»؛ از بَدَأ يبدأ: إذا ظَهَرَ. و «البدء»؛ خلاف الحضر.
64 ـ فرّاء گفته است: فالعاكف، مَن كان مِن أهل مكّة. و الباد، مَن نزح اليه بحجّ أو عمرةٍ. نك•• : معاني‏القرآن، فرّاء، ج2، ص221
65 ـ «و إذ بوّأنا...»، «اِذ» ظرف است و متعلّق به فعل مقدّر كه «اُذكُره» باشد. در واقع گفته شده: «اُذكره وقت...» نك•• : التبيان، ج2، ص939
66 ـ في ظلال القرآن، ج5، ص593
67 ـ تفسير منهج‏الصّادقين، ج6، ص153
68 ـ بوّأنا : وَ طأنا يعني جايگاه داديم (= هيّئنا له).
69 ـ همان مأخذ، ج6، ص154
70 ـ مَسالك‏الافهام، ج2، ص117 و 118
71 ـ تفسير جامع لأحكام القرآن، ج12، ص37
72 ـ بوّأنا: وَ طأنا يعني جايگاه داديم (= هيّئنا له).
73 ـ براي آگاهي بيشتر از جنبه‏هاي بلاغي و نحوي و نكات تفسيري و لغوي آيه 26 سوره حج رجوع شود به: تفسير التبيان، ج7، ص274 و 275 ؛ تفسير كشّاف زمخشري، ج3، ص10 و 11 ؛ تفسير ثعالبي، ج3، ص76 ؛ تفسير جلالين، ص443 ؛ تفسير سيد عبداللّه‏ شبّر، ص325 ؛ تفسير صافي، ج2، ص119 و تفسير كشف‏الحقائق، ج2، ص478
74 ـ يأتوك رجالاً: اي مُشاة علي ارجلهم. رِجال جمع راجل مثل صِحاب و صاحب و قيام و قائم.
75 ـ حج : 27
76 ـ منافع را، نكره آوردند، تا بر كثرت دلالت كند؛ يعني هم منافع دنياوي را شامل شود و هم اَجْر اخروي، همچون عفو و مغفرت را. باتوجّه به اين‏كه حديثي در اين‏باره از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما‏السلام نقل شده است. نك•• : كنزالعرفان، ج1، ص269
77 ـ في ظلال القرآن، ج5، ص595
78 ـ احكام‏القرآن، ج3، ص1266
79 ـ احكام‏القرآن، ج3، ص1267 و 1268
80 ـ ضامر : اي بعير مهزول و هو يطلق علي الذكر و الأنثي. نك•• : تفسير جلالين، ص443
81 ـ مشكل اعراب‏القرآن، ج2، ص97
82 ـ يأتين؛ صفة كلّ ضامر، لأنّه بمعني الجمع. نك•• : تفسير سيد عبداللّه‏ شبّر، ص325
83 ـ تفسير جلالين، ص443
84 ـ كشاف، ج3، ص11
85 ـ احكام‏القرآن، ج3، ص1268
87 ـ تفسير ابوالفتوح رازي، ج8، ص89
88 ـ تفسير الجامع لأحكام القرآن، ج12، ص38
89 ـ ضُمور به ضمّ ضاد، مصدري است كه صفت آن (ضامر) در آيه مورد بحث ذكر شده است.
90 ـ اين همان سخني است كه ابن عربي هم گفته است؛ يعني قرآن نيز از باب كرامت و بزرگ شمردن، به دونده‏هاي شتابان يعني اسبان مجاهدين، آنگاه كه به‏سوي دشمن به تاخت و تاز درمي‏آيند، سوگند ياد كرده است.
جمعه 14 مهر 1391  11:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حج در كتاب خداوند

حج در كتاب خداوند

محمد علوي مقدم
حج كه صورت و نمودار مشهود اجتماع خدايي و اسلامي است،
حج كه اجتماعي است با قصد و جاذبه الهي،
حج كه با فكر و زبان و لباس متحد، انسان‏ها را به سوي هدفي برتر پيش مي‏برد و امتيازات مادي را از ميان بر مي‏دارد،
حج كه با شكوه‏ترين عباداتي است كه مسلمانان به جا مي‏آورند،
حج كه نمونه بارز مساوات و برابري طبقات مختلف مي‏باشد،
حج كه بزرگترين مظهر وحدت و يگانگي مسلمانان است،
حج كه وسيله تحكيم روابط ميان مسلمانان جهان است،
حج كه مي‏تواند بزرگترين كنگره سالانه اسلامي باشد و بسياري از دشواري‏هاي مسلمانان را برطرف كند و ... در لغت قصد و آهنگ كردن است.
و به قول راغب اصفهاني1 «اصل الحجّ: القصد للزيّارة».
قال الشّاعر: «يحجّون البيت الزبرقان المُعَصْفَرا».
و در اصطلاح فقها: «الحجّ قصدالبَيْتِ لِلتّقرّب الي اللّه‏ تعالي بأفعال مخصوصةٍ في‏اماكن مخصوصة»؛ «حج زيارت كعبه با اعمال مخصوص در مكانهاي مخصوص است».
و يا به قول سيد شريف جرجاني2: «و في الشّرع قصد بيت‏اللّه‏ تعالي بصفة مخصوصة في وقت مخصوصة بشرائط مخصوصة».
در فقه اسلامي، حج به مجموعه‏اي از اعمال كه در مكّه و اطراف آن به جا مي‏آورند و اقدام بدان، در صورت وجود استطاعت مالي و صحّت مزاج و امنيّت، بر هر شخص بالغ و عاقل و مكلّف، در تمام عمر يك بار واجب است، اطلاق مي‏گردد.
البتّه حجّ منقسم است به: «تمتّع»، «قران» و «افراد»، كه براي آگاهي بيشتر از اعمال و اقسام حج و امور متعلّق به آن؛ از احرام، طواف، سعي ميان صفا و مروه، رمي جمرات، قرباني و استلام حجر، به كتبي كه در بيان آداب و اعمال و مراسم حج نوشته‏اند و به «مناسك حجّ» نامبردار است، مراجعه شود.
هدف اصلي اين نوشته، بحث لفظي نيست كه مثلاً بگوييم:
«حجّ فلانا يحجّه حجّا3 قَصَدَهُ»، كه به فتح «حاء» قصد كردن و يا مثلاً «حجّ زيدٌ عمرا» يعني غلبه بالحجّة: و مثلا حاجّهُ يعني خاصمه. واحتجّ الرجل يعني أتي بالحجة. استحج يعني طلب الحجّة. الحاجّ يعني من زار البيت الحرام. و جمع آن حجّاج و حجيج است.
و هدف آن نيست كه گفته شود: تاريخ مكه به سال‏هاي 1892 قبل از ميلاد مي‏رسد كه ابراهيم با فرزندش (اسماعيل) و مادر او (هاجر) به آن وادي غير ذي زرع هجرت كردند.4
و نيز هدف آن نيست كه به الفاظ پرداخته شود و نتيجه فداي مقدّمات شود و مطالب اساسي گفته نشود و... بلكه مي‏خواهم، ضمن بررسي آيات قرآني، هدف اساسي حجّ و اين كنگره بزرگ و اين مجتمع اسلامي جهاني به دقّت بررسي شود.
فوايد سياسي و اجتماعي و تاريخي حجّ، چيزي نيست كه بر كسي پوشيده باشد ولي بايد دانست كه سفر به سوي خانه خدا؛ يعني سير الي‏اللّه‏ و حرمت به سوي صاحب خانه و نه به خانه. در واقع حج سير وجودي انسان است به سوي خدا، اين است كه بايد توجّه حاجّ به آن مقصد عالي باشد تا آن‏گاه كه به ميقات مي‏رسد و لباس احرام مي‏پوشد، درك كند كه از خود، بيرون آمده و ترك تعيّنات و تعلّقات كند، تا در نتيجه آرامش دروني احساس كند و اگر ترك علايق نكند، نتواند به حرم امن درآيد وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِنا.
حجّ رونده بايد سالك الي‏اللّه‏ باشد؛ يعني از منازل شهوات و مشتهيات نفساني و لذّات جسماني عبور كند و از لباس صفات بشري خود را منخلع سازد و تعيّنات خودي را كنار بگذارد و پرده‏هاي پندار را بدرد و به قول شيخ محمود شبستري5
مسافر آن بود كو بگذرد زود ز خود صافي شود چون آتش از دود
حاجّ (= حجّ رونده) اگر تربيت روحاني نيابد و نفس او مهذّب نشود، بايد گفت: مصداق شعر ناصر خسرو واقع شده كه گفته است:
رفته و مكّه ديده و آمده باز محنت باديه خريده به سيم.
شايد بتوان گفت: قرباني كردن، خود رمزي است براي كشتن نفس امّاره و از بين بردن انانيّت و تعبير حضرت صادق عليه‏السلام هم كه گفته است:6 «و اذبح حنجرة الهوي والطمع عند الذبيحة»7 اشارتي به همين معنا است.
در حجّ، آدمي بايد از همه علقه‏ها رها شود؛ زيرا در حجّ آدمي قصد و آهنگ خانه خدا مي‏كند؛ يعني در واقع بايد از خانه خويش و از كالبد تن واز جسم خاكي مادّي به سوي ملكوت اعلي برود و به سوي خدا رجعت كند.
اگر معني و مفهوم واقعي حجّ بخوبي درك شود، معناي اسلام درك شده است. بي‏جهت نبود كه امام علي عليه‏السلام در آخرين ساعات عمر، در وصيّت خويش گفته بود.8
«واللّه‏ اللّه‏ في‏بيت ربّكم لا تخلّوه ما بقيتم فانّه اِن ترك لم تُناظَرُوا»
«شما را به خدا قسم، تا زنده‏ايد و جان در تن داريد، از خانه خدا، دست نكشيد و آن خانه را از حج گـزاران خالي نگـذاريد، كه اگر زيارت آن خانه ترك شد موجوديّت شما به خطر خواهد افتاد.»9
كعبه يك مجمع ديني است، براي ايجاد وحدت؛ يعني در اين مركز بزرگ، بايد اختلافات حل شود و اين مركز بايد مرجع رفع اختلافات باشد.
اين مجمع ديني، كه خدا براي آن احترام خاصّي قائل شده و جَعَلَ اللّه‏ُ الْكَعْبَةَ البَيْتَ‏الْحَرامَ قِياما لِلنّاسِ...10، به شخص خاصّي تعلق ندارد، از آن دولت مخصوصي نيست، كسي جز خدا مالك آن نمي‏باشد و متعلّق به همه مردم است.
... جَعَلْناهُ لِلنّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَالْبادِ...11 همه مردم در آن خانه حق دارند و هيچ كس حق ندارد كه ديگري را مانع شود؛ زيرا اين خانه ...مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أمْنا...12 است.
مسلمان‏ها بايد از اين مجمع سالانه كه فرصت بسيار مناسبي است، براي ايجاد روابط دوستي و برادري، حدّ اكثر استفاده را ببرند و اهداف مشترك توجيه شود و معارف مبادله گردد و روابط مختلف فرهنگي و تجاري، ايجاد گردد.
حجّ، درس برادري و برابري به انسان‏ها مي‏آموزد؛ يعني همان طوري كه، همه مردم ـ از رييس جمهور و كشاورز ساده ـ وقتي به كعبه مي‏روند، لباس يكسان مي‏پوشند.
طبق يك برنامه حركت مي‏كنند و در نتيجه، امتيازات از ميان مي‏رود. بايد در شؤون زندگي اجتماعي هم اين برابري وجود داشته باشد و امتيازات نادرست از ميان برود؛ زيرا به قول سيد قطب:13 اسلام خواسته است كه با اين جامه ندوخته احرام، كه همگان مي‏پوشند، امتياز فردي و قبيله‏اي و جنسي را از ميان بردارد و به قريش كه در جاهليّت براي خود امتيازي قائل بود و در مراسم حجّ با ديگران در عرفات توقّف نمي‏كرد و با ديگران مراجعت نمي‏كرد، دستور داد:
ثُمَّ أفِيضُوا مِنْ حَيثُ أفاضَ النّاسُ...14 با اين دستور به طايفه قريش كه به نسب خود مي‏باليد و با مردم در عرفات به يك جا نمي‏ماند و هنگام پراكنده شدن مردم و كوچ كردن آنها، كوچ نمي‏كرد و به امتياز طبقاتي خويش مي‏نازيد، فهماند و گفت: عادات ناپسند جاهلي و آداب نادرست را از خود دور كنيد و از اين كارهاي ناروا بركنار باشيد و از خدا آمرزش بخواهيد كه خدا آمرزنده مهربان است؛ ... وَاسْتَغْفِرُوا اللّه‏َ اِنَّ اللّه‏َ غَفُورٌ رَحِيمٌ15
اين كه، حج گزار بايد در حال احرام، از جدال و مناقشه تند و نظاير اين‏ها، بپرهيزد و از زن و زيور، دوري گزيند، به انسان مي‏فهماند كه در حرم خدا بايد خود را خالص كند. براي خدا باشد. دلها بايد به هم نزديك و نزديك شود و دريابد كه آن چه سبب وحدت آنان شده و اين وحدت را در آنان فراهم آورده و نيرومندي در اين انسان‏ها ايجاد كرده، اسلام است.
اسلام است كه انسان‏ها را به يكديگر مرتبط ساخته. اسلام است كه در انسان‏ها برابري ايجاد كرده. اسلام است كه مي‏گويد: در شؤون زندگي اجتماعي بايد اين برابري وجود داشته باشد و امتيازات نادرست از ميان برود.
بحث در باره اسلام و مزاياي اين دين آسماني نيست و هدف اصلي اين نوشته نه اين است كه در باره مناسك و آداب حجّ بحث كند، بلكه هدف اصلي اين است كه: بفهميم، كلمه «حجّ» كه ده بار16 در قرآن مجيد آمده و در هر مورد به يكي از احكام و امور مربوط به اين دستور اشاره شده، در آيات مختلف چگونه است و به عبارت ديگر در باره آيات مربوط به حجّ سخن گفته شود و در اطراف آن آيات بحث شود.
البتّه در قرآن مجيد، نام سوره بيست و دوم كه 78 آيه دارد و جز آيات 52، 53، 54 و 55 كه در ميان مكّه و مدينه نازل شده و بقيه آيات مدني17 است، سوره‏اي به اسم سوره حجّ هست ولي مباحث مربوط به حجّ در ديگر سوره‏هاي قرآني نيز وجود دارد و محمد العربي العزوزي ـ نويسنده لبناني ـ در كتاب خود، مباحث مربوط به حجّ در قرآن مجيد را جمع‏آوري كرده و آيات مربوط به هر مبحث را مشخّص كرده است.18
آيات مربوط به «وجوب حجّ» و «مناسك حج»:
سوره بقره (2)، آيات: 125، 128، 158، 197، 198، 199، 200 و 203
سوره آل عمران (3)، آيه 97
سوره مائده (5)، آيه 3
سوره انعام (6)، آيه 162
سوره براءة (9)، آيه 3
سوره حج (22)، آيات: 28، 29، 30 و 32
آيات مربوط به: «فديه» و «هدي» و احكام آن دو:
سوره بقره (2)، آيه 196
سوره مائده (5)، آيات 2 و 97
سوره حجّ (22)، آيات: 28، 32، 34، 36 و 37
سوره فتح (48)، آيه 25
آيات مربوط به «حجّ تمتّع» و «احصار»:
سوره بقره (2)، آيه 196
سوره مائده (5)، آيه 2
آيه مربوط به «آن چه كه انجام دادنش براي حاجّ حرام است»:
سوره بقره (2)، آيه 197
آيات مربوط به «تجارت در حجّ»:
سوره بقره (2) آيه 198
سوره حج (22)، آيه 28
آيه مربوط به «سقايت حجّ»:
سوره براءة (9)، آيه 19
آيات مربوط به «حكم صيد در حجّ» و «كيفر كسي كه در حرم صيد كند»:
سوره مائده (5)، آيات: 1، 2، 65 و 96
آيات مربوط به «چگونگي اتمام حجّ و عمره» و «بيرون آمدن از احرام»:
سوره بقره (2)، آيه 196
سوره مائده (5)، آيه 2
سوره حجّ (22)، آيه 29
سوره فتح (47)، آيه 27
آياتي كه از: «بيت»، «كعبه»، «حرم»، «بلد» و «قريه» سخن گفته است:
سوره بقره (2)، آيات 125 و 127
سوره آل عمران (3)، آيات 96 و 97
سوره مائده (5)، آيات 2 و 97
سوره انعام (6)، آيه 123
سوره انفال (8)، آيات: 34 و 35
سوره براءة (9)، آيات: 7، 19 و 28
سوره اسراء(17)، آيه 1
سوره حجّ (22)، آيات: 25 و 33
سوره نّمل (27)، آيه 91
سوره شوري (42)، آيه 7
سوره طور (52)، آيه 4
اينك به بحث در باره برخي از اين آيات كه مربوط به حجّ است، مي‏پردازيم:
وَ اِذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أمْنا...19
«(بياد آوريد) هنگامي را كه خانه كعبه را مركز امن و مرجع امر دين براي مردم قرار داديم...»
كلمه «الناس» در اين آيه، يعني همه مردم و نه فقط عربها، و نيز از آيه چنين برداشت مي‏شود كه خدا، خانه كعبه را يك پناهگاه عمومي و يك مركز امنيّت براي همه مردم قرار داده است و در آيه بعد هم، ابراهيم از خدا خواسته است كه:
«خدايا! اين خانه را محلّ امن قرار ده»؛ وَ اِذْ قالَ اِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدا آمِنا...20
از اين آيات چنين استنباط مي‏شود كه خانه كعبه يك مركز امن و پناهگاهي است كه نه تنها افراد انسان بايد در امنيت به سر برند، بلكه ديگر حيوانات بايد در امن و امان باشند ونيز از اين آيات چنين استنباط مي‏شود كه مسلمانان بايد هشيار باشند و از قداست و امنيت اين سرزمين، بهره برند و در كنار هم بنشينند و از طريق مذاكره، مشكلات را حلّ كنند و در رفع دشواري‏هاي ديگر مسلمين جهان بكوشند.
جاي تأسف است كه بگوييم: مسجدالحرام و خانه كعبه‏اي كه در جاهليّت محلّ امن و امان بوده، امروز چنين نيست وگاهي در آن جا خون انسان‏ها، ريخته مي‏شود و مسلمانان به اين نكته توجّه ندارند.
اين كه در ترجمه آيه: وَ اِذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ... گفتيم: «به ياد آوريد»، از اين جهت است كه آيه مزبور از لحاظ نحوي، عطف است، هرچند آيه پيش از خود كه خدا گفته است: يا بَنِي اِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي... شيخ محمد عبده21 ضمن اين كه اِذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ... را معطوف برآيه ما قبل دانسته، نوشته است كه معني چنين است: «واذكر أيهاالرّسول أو أيّها النّاس...»
منظور از «البيت» در اين آيه، كعبه است22 (چنان كه در آيه‏هاي 127 و 158 سوره بقره ونيز آيه 96 سوره آل عمران به همين معناست)، خانه‏اي كه خدا آن را مركز امن قرار داده و به علّت اين كه داخل شدن در آن، بر مشركان حرام است، «بيت‏الحرام» ناميده‏اند و «كعبه» گفته‏اند چون كه چهارگوشه است و مربّع.
و اين خانه مَثابَةً لِلنّاسِ است؛ يعني محلّ رجوع مردم است، مرجع است؛ زيرا مردم، همه ساله بدان سو رو مي‏آورند و هرسال به سوي اين خانه رفت و آمد مي‏كنند.
و آن جا را پناهگاه مي‏دانند و محلّ اجتماع.
ابن قتيبه (متوفاي سال 276 هجري) در تفسيرآيه: وَاِذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ... نوشته است23: «أي معادا لهم، من قولك: ثبت الي كذا و كذا: عُدْت اليه و ثاب اليه جسمه بعد العلّة، اي: عاد. أراد: اِنّ النّاس يعودون اليه مرّةً بعد مرّةً».
ابوالحسن علي بن ابراهيم قمي، از علماي قرن سوم و چهارم هجري در تفسير خود نوشته است.24 «فالمثابة: العَوْدُ اليه».
زمخشري هم نوشته است:25 «مثابة للنّاس: مرجعا للحجّاج»، «والبيت اسم غالب للكعبة كالنجم للثّريا.»
شيخ طوسي ذيل آيه: وَ اِذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ... نوشته است:26 بيت در لغت، منزل و مأوي است و در مورد شعر گفته مي‏شود: ابيات الشعر و در مورد منزل و مأوي، بيوتُ الناس.
بيت شعر را از آن جهت بيت گفته‏اند كه حروف و كلمات را فراهم آورده و در مجموعه‏اي گرد آورده است، همان طوري كه، بيت (خانه) اهل خانه و افراد خانه را در يك جا، گرد مي‏آورد.27
شيخ طوسي در فرق ميان «مثابه» و «مثاب» از قول اخفش، گفته است: در «مثابه» مبالغه بيشتر است و تاي آن، براي مبالغه است؛ لما كثر من يثوب اليه، همچون: علاّمة، نسّابة، سيّارة.
ولي فرّاء و زجّاج گفته‏اند كه: مثاب و مثابه به يك معني است.28
«ثاب اليه عقله، اي: رجع اليه»29
جصاص (متوفّاي سال 370 هجري) در كتاب «احكام القرآن» ذيل بحث از آيه وَ اِذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ... در باره «مثابه» نوشته است30 «قال أهل اللغة: اصله من ثاب يثوب مثابة و ثوابا: اذا رجع. انّما دخل التاء عليه للمبالغة، لما كثر من يثوب اليه كما يقال: نسّابة، علاّمة، سيّارة.» كثرت رجوع، از آن جهت است كه مردم همه ساله بدان جا مي‏روند و بازگشت بدان جا را دوست دارند.31
ابن عربي (متوفاي سال 543 هجري) در بحث از آيه وَ اِذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ... نوشته است:32
فضل خدا، شامل تمام مردم است كه كعبه را «مثابة للنّاس» قرار داده و نه براي عرب تنها و قبيله قريش فقط.
شيخ طبرسي در «مجمع‏البيان» و شيخ ابوالفتوح رازي در تفسيرش و اسماعيل بن كثير دمشقي (متوفاي سال 774 ه•• .) در تفسير خود از قول ابن عبّاس و بيضاوي (متوفاي سال 791ه•• .) در تفسيرش «أنوارالتنزيل و أسرار التأويل» و سيد هاشم بحراني (متوفّاي سال 1107 يا 1109 ه•• .) «البرهان في‏تفسيرالقرآن» و سيد عبداللّه‏ شبّر (متوفاي سال 1242 ه•• .) در تفسيرش و جلال‏الدين محمد بن احمد و جلال‏الدين عبدالرحمن بن ابوبكر سيوطي در تفسير معروف خود به نام «تفسير جلالين» و فيض كاشاني در تفسير صافي و ديگر مفسران، همگي ذيل آيه: وَ اِذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ... نوشته‏اند.33
«مثابة»؛ مرجع و محلّ عود است. يا «مرجعا يثوبون اليه من كلّ جانب»34 و يا «مرجع و محل عود يا موضع ثواب» و يا «مرجعا يثوب اليه اعيان الزوّار» و يا «مثابة للناس»؛ يعني «مجمعا للنّاس» و يا «مثابة للناس»؛ «مرجعا يثاب اليه كلّ عام» و يا «المثابة ؛ العود اليه» كه اگر خوب دقّت شود به اين نتيجه مي‏رسيم كه «مثابة للنّاس»؛ يعني مرجعي كه همه ساله مردم بدان جا براي كسب ثواب، مراجعه مي‏كنند و نياز هر حاجت مندي برآورده مي‏شود؛ يعني «لا ينصرف عنه منصرف و هو يري انّه و قد قضي منه وطرا».
و شاعر هم در اين باره، خوب گفته است:
جعل البيت مثابا لهم ليس منه الدهر يقضون الوطر35
در واقع همان معنايي را كه نويسنده كتاب «لسان التنزيل»؛ (زبان قرآن) در قرن چهارم يا پنجم هجري گفته و مثابة را مرجع؛ يعني جاي بازگشت، و قيل: مجمعا معني كرده است، ابوالبقاء عكبري (متوفاي سال 616 ه•• .) در كتاب «التبيان في اعراب القرآن» و كتاب36 «املاء ما منّ به الرحمن...» نوشته است.37
شيخ محمد عبده38 «بيت‏اللّه‏» را نعمت بزرگي براي مسلمانان دانسته و ضمن اين كه آن جا را مأمني دانسته، «مرجعا لِلنّاسِ وَ يَقصُدُونَهُ» هم مي‏داند و مي‏افزايد كه لفظ «مثابة»، متضمّن معناي زيارت و ثواب هم هست.
مرحوم طالقاني از عبارت «مثابة للناس» چنين استنباط كرده است كه توجه به چنين خانه بايد فطرت حق جويي و عدل را بيدار سازد و انگيزه تعالي خواهي را كه از خواسته‏هاي فطري آدمي است، در انسان زنده كند وكلمه «للنّاس» هم قيام به وظايف انساني را در آدمي بر مي‏انگيزاند و به انسان ها ياد مي‏دهد كه براي خدا بپا خيزند و در كعبه اعلام كلمه حق كنند و به خدا تقرّب جويند.39
و خلاصه اين كه از كلمه «مثابة للنّاس» به قول سيد قطب چنين استنباط مي‏شود كه خداي بزرگ بيت‏اللّه‏ را براي همه مردم (= ناس) محلّ عبادت قرار داد تا در آن جا به خدا رو كنند و به‏تدريج از خودپرستي و سودجويي و برتري طلبي به در آيند40 و با انديشه‏هاي بلند ابراهيم آشنا شوند و كساني هم كه به نام وارثان ابراهيم روي اين خانه دست گذاشته‏اند، بايد بدانند كه اين خانه نمازگاه و پناهگاه همه مردم است و ويژه گروه و طايفه خاصّي نيست و وارثان حق ندارند كه ديگران را از آن باز دارند؛ زيرا اين خانه، بيت اللّه‏ است و به قول سيد قطب نه «بيت أحد من الناس!»41
ابو يحيي محمد بن صمادح التجيبي (متوفاي سال 419 ه•• .) نوشته است.42
«المثابة والمثاب واحد و هو المعاد والمرجع يؤتي في كلّ عام».
جلال‏الدين سيوطي (متوّفاي سال 911 ه•• .) همين مطلب را با بياني روشن‏تر نوشته است: «مثابة، اسم مكان است از ثاب: اذا رجع؛ لانّ الناس يرجعون اليه عاما بعد عام».43
فاضل مقداد، نوشته است:44 «مثابة» از فعل «ثاب» يعني رجع است و در اين جا مفعول دوم فعل «جعلنا» است و مصدر مي‏باشد و استحباب تكرار حج از كلمه «مثابه» يعني مرجعا، كه مفهوم رجوع دارد و به اصطلاح «يقتضي العود الي ماكان عليه»، استنباط مي‏گردد.
نويسنده كتاب «أقصي البيان في‏آيات الأحكام» نيز گفته است:45
برخي از كلمه «مثابه»، كه به معناي مرجع است و مفهوم رجوع از آن استنباط مي‏شود، تكرار حج را مستحب دانسته‏اند.
ثعالبي46 احتمال داده است كه كلمه «مثابة» از ثواب باشد، چون در آن جا، انسان‏ها به ثواب مي‏رسند.47
در آيه مورد بحث وَ اِذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أمْنا...48 به قول ابن عربي49 يعني «أمْن من عذاب اللّه‏ تعالي في‏الآخرة...» و بعضي هم گفته‏اند. اين خود احساني است از سوي خداي بزرگ كه براي خانه در دلهاي عرب عظمتي به وجود آورد كه هركس بدان پناه برد، تأمين يابد.
شيخ طبرسي هم گفته است:50 اين خانه به علّت عظمت واحترامي كه دارد، محل امن است و هركس كه خود را در پناه آن قرار دهد، نبايد متعرّض وي شوند و پيش از اسلام هم، مردم همين احترام را براي خانه كعبه قائل بودند و اين احترام از زمان شريعت ابراهيم و اسماعيل تا روزگار اسلام، رعايت شده است.
شيخ طبرسي در تفسير ديگرش نيز گفته است:51 «أمنا» يعني «موضع امن» همان طوري‏كه در آيه 67 سوره عنكبوت نيزگفته شده است: أوَلَم يَرَوا اَنّا جَعَلْنا حَرَما آمِنا...؛ زيرا به قول شيخ طبرسي؛ «لانّ‏الجامي يأوي‏اليه فلا يتعرّض له حتّي يخرج.»
قرطبي هم نوشته است:52 كلمه «أمنا» در اين آيه از آن جهت ذكر شده كه فضيلت كعبه را بر بيت‏المقدس بفهماند و نشان دهد كه كعبه محلّ امان است و «ليس في‏بيت‏المقدس هذه‏الفضيلة، ولا يحجّ اليه النّاس و من استعاذ بالحرم، أمِن مِن أن يغار عليه».
ملا فتح اللّه‏ كاشاني (متوفّاي سال 988 ه•• .) «أمنا» را موضع امن و ايمني كه در آن جا كسي را نكشند و متعرض او نشوند، تفسير كرده است.53
فيض‏كاشاني در تفسير كلمه «أمنا» نوشته است54 كه دركافي از حضرت امام صادق عليه‏السلام روايت شده: «مَن دخل الحرم من النّاس مستجيرا به، فهو أحسن من سخط اللّه‏ عزّ و جلّ و من دخله من الوحش والطير كان أمنا من أن يهاج أو يؤذي حتّي يخرج من‏الحرم».
شيخ محمد عبده «أمنا» را به «ذا امن» معنا كرده55 و افزوده است كه أمن بودن بيت‏اللّه‏ را خدا در آيه 67 سوره عنكبوت نيز تكرار كرده است.
پي‏نوشتها:

1 ـ المفردات في‏غريب القرآن، ص 107
2 ـ تعريفات جرجاني؛ به نقل از لغت‏نامه دهخدا، ذيل كلمه «حجّ».
3 ـ دائرة‏المعارف القرن العشرين، فريد وجدي، ج3، ص 347. براي آگاهي بيشتر آنان كه بخواهند از بحث لفظي نيز بهره‏مند شوند، مطالب زير به عنوان پاورقي نوشته مي‏شود:
راغب اصفهاني در ص 107 «المفردات في‏غريب القرآن» نوشته است:
حجّ (به فتح اوّل) مصدر است و حجّ به كسر اول اسم مصدر.
ابن منظور در كتاب «لسان‏العرب» ذيل واژه «حجّ» در جلد يكم، صفحات: 569 و 570 نوشته است:
الحجّ: القصد. حجّ الينا فلان، اي قدم.
حجّه يحجّه حجّا، اي قصدهُ.
حججت فلانا، اي قصده.
رجل، محجوج، اي مقصود.
و قد حجّ بنو فلان فلانا، اي اذا أطالوا الإختلاف اليه.
ثُمّ تَعُورِفَ استعمالهُ فيالقصد الي مكة للنسك الي‏البيت بالأعمال المشروعة فرضا و سنّةً.
ابن منظور از قول سيبويه نقل كرده است كه گفت:
حجّه يحجّه حجّا كما قالوا: ذكره ذكرا.
يعني فعل متعدّي است و مصدر آن به كسر حاء است.
ابن منظور از قول كسائي نقل كرده است كه گفت:
كلامُ العرب كلُّه علي فَعَلْتُ فَعْلَةً اِلاّ قَولَهم حَجَجْتُ حِجَّةً و رَأَيْتُ رُؤْيَةً.
والحجّه: السَّنَةُ (= سال) و الجَمعُ حجيج.
و ذوالحجّة: شهرالحجّ، سمّي بذلك للحجّ فيه. الجمع ذوات الحِجَّة.
اِمْرأةٌ حاجّة و نِسْوةٌ حَواجُّ بيت‏اللّه‏ بالإضافة (وقتي كه حجّ به جا بياورند).
والحِجَّة: الطريق. والحُجَّة: البرهان. جمع آن، حُجَج و حِجاج است.
ابن منظور از قول اَزْهَري نقل كرده است: اِنَّما سُمِّيت حجةً لأنَّها تَحِجّ اي تقصد و كذلك محجّة الطريق: هي‏المقصد والمسلك.
محمد بن ابي‏بكر رازي (متوّفاي سال 660 ه•• .) در صفحات 122 و 123 كتاب «مختار الصِّحاح» نوشته است: الحجُّ فيالأصل، القصد.
وفيالعُرف قصد مكة لِلنُّسكِ.
از باب رَدَّ يَرُدُّ است (عين‏الفعل مضارع آن مضموم است.) اسم فاعل آن حاجّ جمع آن حُجٌّ مي‏باشد.
الحِجّ بالكسر، الاسم. والحِجّة بالكسر ايضا: المرّة و هي من‏الشواذ.
لانّ القياس: الفتح. و حجّة بكسر حاء: سنة = سال. جمع آن حِجَج، بر وزن عِنب. و ذوالحجّة بالكسر، شهرالحجّ. و جمعه: ذوات الحجّة. والحجّة: البرهان رجل مِحجاج: بالكسر: اي جَدِلٌ. والتحاجّ: التخاصُم.
تهانوي، در كتاب «كشّاف اصطلاحات الفنون» ج2، ص 283 نوشته است:
حَجّ به فتح حاء مهمله و تشديد جيم منقوطه، در لغت قصد به سوي چيزي است و در شريعت قصد به سوي بيت‏اللّه‏ الحرام؛ يعني كعبه است با اعمال مخصوص و در وقت مخصوص.
اهالي نجد، اين كلمه را، به كسر حاء خوانند و بعضي نيز گفته‏اند:
به فتح اسم مصدر و به كسر مصدر باشد و به عكس هم گفته‏اند.
والحِجّة بالكسر: المرّة؛ يعني يك مرتبه حج گزاردن و قياس فتح است ولي به فتح شنيده نشده است.
و قال الخليل: حجّ فلان، علينا: اي قدم، پس لفظ حجّ، اطلاق شده است بر قدوم (و آمدن) به سوي مكه.
شيخ طَبْرِسي در تفسير ذيل آيه 158 سوره بقره «... فَمَن حَجَّ البَيتَ...» گفته است: «حج در لغت قصد پي در پي و در شريعت قصد خانه خداست براي عمل.»
شيخ مجدالدّين محمد بن يعقوب فيروزآبادي در جلد يكم، ص 182 قاموس المحيط، نوشته است:
«حج در لغت؛ يعني قصد. به فتح اول مصدر و به كسر اول اسم مصدر است.
فيروزآبادي، به «كثرة الاختلاف والتردّد و قصد مكّة لِلنُّسُك» تعبير كرده است.
الحِجّة بالكسر: المرّة الواحدة شاذّ؛ لانّ‏القياس، الفتح.
جلال‏الدين مقداد بن عبداللّه‏ السيوري (متوفّاي سال 826 ه•• .) در جلد يكم، صفحه 257 كتاب «كنزالعرفان» مي‏نويسد:
حج در لغت؛ يعني القصد المتكرّر.
و در شرع: «قيل هو القصد الي بيت‏اللّه‏ لأداءِ مناسك مخصوصة.
يا بهتر است بگوييم: «اِنّه القصد اِلي بَيت‏اللّه‏ بمكةَ مَعَ أداء مناسك مخصوصة في مشاعر مخصوصة هناك.
فخرالدين طريحي، (متوفّاي سال 1085 ه•• .) در جلد دوم، صفحه 285 كتاب «مجمع‏البحرين» ذيل آيه 95 سوره آل عمران «... وَ للّه‏ِِ عَلَي النّاس حِجُّ البَيت مَنِ اسْتطاعَ اِلَيهِ سَبِيلاً...) آورده است:
حجّ البيت: اي قصده و السعي فيه. مي‏گويند حججت الموضع، حجّه حجّا از باب قتل (عين الفعل مضارع مضموم): قصدته، و بعدها در اصطلاح فقط سفر بيت‏اللّه‏ را حج گفتند و نه سفر ديگري را.
پس حجّ در لغت به معناي قصد است و در عرف فقها: قصدالبيت للتقرّب الي‏اللّه‏ بأفعال مخصوصة و بزمان مخصوص في اماكن مخصوصة.
والحجّ فتحا و كسرا لغتان و يقال: الحجّ بالفتح مصدرٌ و بالكسر الاسم.
شيخ طريحي در جلد 2، صفحه 286 مجمع‏البحرين نوشته است: حجّة الوداع كه در سال دهم هجري انجام شد، به كسر و فتح حاء و كسر و فتح واو قراءت شده است.
و نيز گفته است: ذوالحجّه به كسر درست است. (و هو شهرالحجّ)
بد نيست بدانيم كه آل طريح در نجف بيت علم و فضل و ادب و تقوا بوده‏اند. اين خاندان منسوب‏اند به شيخ طريح بن خفاجي جدّ اين خاندان.
و در وجه تسميه اين خانواده به «آل طريح»، گفته‏اند كه همسر خفاجي هفت بار پشت سرهم، سقط جنين كرد و چون به شيخ طريح آبستن شد نذر كرد كه اگر خداوند او را فرزندي عطا كند، نامش را «طريح» خواهد گذاشت، چون فرزند به دنيا آمد، پدر براي وفاي به نذر، او را «طريح» ناميد و اين خاندان به آل طريح مشهور شدند و نويسنده كتاب مجمع‏البحرين، فخرالدّين طَريحي، به فتح طاء مؤلف است و نه به ضمّ طاء. براي آگاهي بيشتر نك•• : ج 1 صفحات: 5، 6 و 7 مقدّمه كتاب مجمع‏البحرين.
ابوالحسن عاملي فتوحي، از علماي قرن 11 و 12 هجري در صفحه 123 كتاب «مقدّمه تفسير مرآة‏الانوار و مشكوة‏الأسرار» كه در واقع مقدّمه‏اي است بر تفسير البرهان سيد هاشم بحريني، نوشته است:
حج در لغت به معناي قصد و در عرف به خانه خدا رفتن براي زيارت است.
عبدالرحيم بن عبدالكريم صفي پور در جلد يكم صفحات: 222 و 223 كتاب «منتهي الأرب فيلغة العرب» نوشته است:
حجّ، به كسر و فتح حاء: قصد طواف بيت‏اللّه‏ با شروط معلوم است.
حجّ، بالكسر، يكبار حج كردن شاذّ است؛ زيرا كه قياس، فتح حاء است.
ذوالحجّه، به كسر، ماه حجّ است.
حُجّت به ضمّ: كلام مستقيم و برهان است.
حاجّ: مشدّد با ادغام و حاجج: صفت آن است براي مذكّر.
حاجّة: صفت مونّث و جمع آن «حواجّ» مي‏باشد.
اِحجاج: به حج فرستادن است.
احتجاج: يعني حجّت آوردن؛ يقال احتجّ علي حضمه.
محاجّة و حِجاج؛ يعني حجّت آوردن و خصومت كردن. قال اللّه‏ تعالي. أَ تُحاجُّوني فياللّه‏
سعيدالخوري الشرتوني در جلد يكم، صفحه 164 كتاب «اقرب الموارد في فصح العربيّة والشوارد» نوشته است:
حجّ فلانا حجّا (از باب نَصَرَ يَنْصُرُ): اي قصده.
ولي بعدها اين كلمه در قصد به مكه براي زيارت خانه خدا به كار رفته است. حَجَّ فلانٌ عَلَينا: اي قَدِمَ؛ يعني وارد شد.
ولي «حجّ زيدٌ عمرا: غلبه بالحجّة. الحاجّ: من زار البيت الحرام.
حاجّ گاهي اسم جمع به معناي حجّاج آمده است، همچون قول نحوي‏ها: «قدم الحاجّ حتّي المشاة»
در اقرب الموارد، حجّ به فتح حاء اسم مصدر و به كسر حاء مصدر است.

پاورقيها:

4 ـ و اگر كسي بخواهد در اين باره و در باره ديگر مسائل مربوط به مكّه مطالعه كند، مي‏تواند به جلد نهم از صفحه 326 تا صفحه 372 «دائرة‏المعارف القرن العشرين» مقاله‏اي كه فاضل دانشمند ـ محمد لبيب بك البتنوني ـ نوشته است، مراجعه كند.
5 ـ شرح گلشن راز، صص 240 و 241
6 ـ به نقل از صفحه 522 «نكته‏هايي از قرآن مجيد».
7 ـ يعني: گلوي هواهاي نفساني و آزرا، در هنگام سربريدن قرباني، ببر.
8 ـ نهج‏البلاغه ص 422 چاپ صبحي الصّالح.
9 ـ صبحي صالح ص نهج‏البلاغه 695 در ترجمه «لم تناظروا» نوشته است: «اي لم ينظر اليكم بالكرامة، لا من‏اللّه‏ ولا من‏الناس، لإهمالكم فرض دينكم».
10 ـ مائده: 98
11 ـ حج: 25
12 ـ بقره: 125
13 ـ في‏ظلال القرآن، ج1، ص 288
14 ـ بقره: 199
15 ـ بقره: 199
16 ـ تفسير نمونه، ج2، ص 23
17 ـ تفسيرالبرها، ج3، ص 76
18 ـ دليل مباحث علوم القرآن المجيد صفحات 69، 70 و 71 كتاب.
19 ـ بقره: 125
20 ـ بقره: 126
21 ـ تفسيرالمنار، ج1، ص 459
22 ـ ابوالفتوح رازي هم در جلد يك ص 315 تفسيرش گفته است: «خلاف نيست در آن كه، بيت در آيه كعبه است.»
23 ـ تفسير غريب القرآن، ص 63
24 ـ تفسير القمي، ج1، ص 59
25 ـ تفسير كشاف، ج1، ص 309
26 ـ تفسير النبيان، ج1، ص 450
27 ـ شيخ مسعود سلطاني هم در جلد 1 صفحه 387 كتاب «اقصي‏البيان» مي‏نويسد: «بيت از ابيات الشعر، براي انضمام حروف و كلمات به يكديگر است همان طور كه بيت، از بيوت الناس، هم افراد و اهل يك قبيله را گرد مي‏آورد.
28 ـ تفسير التبيان، ج1، ص 451
29 ـ همان مأخذ، ج1، ص 452
30 ـ احكام القرآن، ج1، ص 183
31 ـ قرطبي هم در جلد 2، صفحه 110 تفسير خود، تاي در «مثابة» را براي مبالغه دانسته و گفته است: «لكثرة من يثوب، اي يرجع»
32 ـ احكام القرآن، ج1، ص 38
33 ـ تفسير مجمع‏البيان، ج1، ص 203؛ تفسير ابوالفتوح رازي، ج1، ص 315؛ تفسير ابن كثير، ج1، ص 168؛ تفسير بيضاوي، ج1، ص 187؛ تفسير البرهان، ج1، ص 151؛ تفسير شبّر ص 58؛ تفسير جلالين ص 26، تفسير صافي، ج1، ص 139
34 ـ تفسير جوامع الجامع، ج1، صص 77 و 78، طبرسي در ضمن گفته است: «البيت اسم غالب للكعبة كالنجم للثريّا».
35 ـ تفسير ابن كثير، ج1، ص 168
36 ـ دو كتاب «التبيان في اعراب القرآن...» و املاء ما منّ به الرّحمن...» بااسم‏هاي مختلف كه نويسنده آن‏ها ابوالبقاء عكبري است، يك كتاب است.
37 ـ التبيان، ج1؛ ص 112 و «املاء ما منّ به الرحمن ...»، صص 61 و 62
38 ـ تفسير المنار، ج 1، ص 459
39 ـ پرتوي از قرآن، ج1، ص 296 تا 300
40 ـ چه نيكو گفته است خواجه عبداللّه‏ انصاري در صفحه 53 تفسير ادبي و عرفاني‏اش: «دل مردمان را خانه خود ساختيم كه بيگانه چون نگرد، جز فجري نبيند «كه از خورشيد جز گرمي نبيند چشم نابينا» ولي دوست وراء سنگ نگرد».
41 ـ في ظلال القرآن، ج1، صص 154 و 155
42 ـ مختصر من تفسير الامام الطبري، ج1، صص 52 و 53
43 ـ مُعترك الأقران في اعجاز القرآن، ج2، ص264
44 ـ كنزالعرفان في فقه القرآن، ج1 ،صص 309 و310
45 ـ اقصي البيان في آيات الاحكام، ج1، ص 387
46 ـ ثعالبي نويسنده تفسير «الجواهر الحسان في‏تفسيرالقرآن» كه نامش عبدالرحمان بن محمد بن مخلوف الجعفري الجزائري مي‏باشد، فقيهي است از شمال آفريقا. وي در سال 788 هجري در الجزاير متولد شده، به تونس و قاهره رفته است و در سال 873 هجري، فوت شده است (برخي هم تاريخ فوت او را سال 875 هجري دانسته‏اند).
47 ـ تفسير ثعالبي، ج1، ص 106
48 ـ بقره : 125
49 ـ احكام القرآن، ج1، ص 38
50 ـ تفسير مجمع البيان، ج1، ص 203. شيخ طبرسي گفته است: «و قوله تعالي أمنا اراد مأمنا، اي موضع أمن»
51 ـ تفسير جوامع الجامع، ج1، ص 77
52 ـ تفسير قرطبي، ج2، ص 111
53 ـ تفسير منهج الصادقين، ج1، ص 302
54 ـ تفسير صافي، ج1، ص 139
55 ـ تفسير المنار، ج1، ص 459
جمعه 14 مهر 1391  11:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تأمّلات في آيات الحجّ

تأمّلات في آيات الحجّ

عبدالرحمن شرفي
قاضي المحكمة العليا ـ السودان
هذه رؤي لهموم ووحدة المسلمين وإسلامهم من خلال مناسك الحجّ وآياته... والفارق يبدو جلياً بين الواقع والواجب ـ من هذه الرؤي.
مقدّمة

قال تعالي:
وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالاً وَعَلَي كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ * لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللّه‏ِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَي مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الاْءَنْعَامِ فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ * ثُمَّ لِيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ * ذَلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللّه‏ِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَأُحِلَّتْ لَكُمْ الاْءَنْعَامُ إِلاَّ مَا يُتْلَي عَلَيْكُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنْ الاْءَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ * حُنَفَاءَ للّه‏ِِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللّه‏ِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنْ السَّمَاءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ * ذَلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللّه‏ِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ * لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ إِلَي أَجَلٍ مُسَمّيً ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَي الْبَيْتِ الْعَتِيقِ * وَلِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنْسَكا لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللّه‏ِ عَلَي مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الاْءَنْعَامِ فَإِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَبَشِّرْ الُْمخْبِتِينَ * الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللّه‏ُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَالصَّابِرِينَ عَلَي مَا أَصَابَهُمْ وَالْمُقِيمِيِّ الصَّلاَةِ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ * وَالْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَكُمْ مِنْ شَعَائِرِ اللّه‏ِ لَكُمْ فِيهَا خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللّه‏ِ عَلَيْهَا صَوَافَّ فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ كَذَلِكَ سَخَّرْنَاهَا لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ * لَنْ يَنَالَ اللّه‏َ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلَكِنْ يَنَالُهُ التَّقْوَي مِنْكُمْ كَذَلِكَ سَخَّرَهَا لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اللّه‏َ عَلَي مَا هَدَاكُمْ وَبَشِّرِ الُْمحْسِنِينَ * إِنَّ اللّه‏َ يُدَافِعُ عَنْ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ اللّه‏َ لاَ يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ * أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللّه‏َ عَلَي نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ * الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلاَّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللّه‏ُ وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّه‏ِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللّه‏ِ كَثِيرا وَلَيَنصُرَنَّ اللّه‏ُ مَنْ يَنصُرُهُ إِنَّ اللّه‏َ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ * الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الاْءَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتُوْا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنْ الْمُنْكَرِ وَللّه‏ِِ عَاقِبَةُ الاْءُمُورِ *1.
هذه الآيات الكريمة، وما تضمّنتها من حرمات اللّه‏ وشعائره، ومناهج ابتغاء الغايات... نتلمّس فيها بعض معاني الوحدة الإسلامية والتسليم للخالق.... وما يقتضيه هذا التسليم ـ والايمان ـ من مدافعة ومناصرة... ونهدي هذه المعاني إلي كلّ من لبّي النداء الإبراهيمي من لدن أبي الأنبياء، إلي أن يورث اللّه‏ أرضه لعباده الصالحين ويرثها ومن عليها... .
هذه المعاني إلي كل من أجاب النداء وأقبل إلي اللّه‏ وهو يردِّد: (لبّيك اللهمّ لبّيك)... أُقدّم هذه المعاني ذكري.. فالغفلة قد استطالت واستطارت... اُمّة الإسلام غافلة ـ غافلة ، مغيّبة، ممزّقة، مذبوحة، مغتصبة. ... إنّها مؤامرة مدبَّرة من قبل النظام العالمي الجديد، شعارها: (إبادة المسلمين واستخراب ديارهم)... إنّها بعض الحقيقة ونحن في غناء عن مزيد بيان، غير أنه ما زال هنالك رجاء.. الرجاء كائن، ما ظلّ الناس يهرعون رجالاً، وعلي كلّ ضامر، من كلّ فجٍّ عميق، ليذكروا اسم اللّه‏ في أيّام معلومات... يؤدّون فيها شعائر اللّه‏، وليطّوَّفوا بالبيت العتيق... الأمل كائن رغم الغفلة...
إنّ الذين اتقوا إذا مسَّهم طائفٌ من الشيطان تذكّروا فإذا هم مبصرون2.
... الغفلة ليست أبدية... إنّها طائف تبدّدها التذكرة... (المسلمون قادمون)... هتاف بدأ ينبعث من حناجر شبابنا المسلم... شعاع الفجر الصادق بدأ يشقّ ثنايا ظلمات اُفق الجاهلية المعاصرة... جاهلية النظام العالمي الجديد... إنّها بدايات التذكرة... الذين كانت أعينهم في غطاء عن منهج اللّه‏ ... سيتّخذون إلي ربّهم سبيلاً وتولد اُمّتنا من جديد، من بين أرحام ظلمات الجاهلية، ويصدق وعد اللّه‏ القائل: ولقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر أنّ الأرض يرثها عبادي الصالحون3.
... الأرض التي عاث فيها الكافرون فساداً، يرثها الصالحون من عباد اللّه‏... الذين إن مكّناهم في الأرض أقاموا الصلاة وآتوا الزكاة وأمروا بالمعروف ونهوا عن المنكر وللّه‏ عاقبة الاُمور... ومبدأ المنطلق من هنا... من هذه الشعائر... نستشعر ذلك من تسلسل هذه الآيات المبدوءة بالآذان الإبراهيمي... مروراً بصياغة الإنسان الرسالي ـ والاُمّة الرسالية ـ ، وبيان الغايات ومناهج بلوغها... بلوغ غاية الغايات وللّه‏ عاقبة الاُمور.
ينخرط الإنسان المسلم في الطريق... بعد التمكين الرباني... تسعد الإنسانية بمنهج الاُمّة الرسالية... هذه معاني بعض أهداف الآيات القرآنية العظيمة حول شعائر اللّه‏... حجّ بيت اللّه‏... فإن أصابت الرؤية ـ والقراءة ـ فالحمد للّه‏ علي نعمة الضياء ونعمة البصر ونعمة العلم الذي لم نؤت منه إلاّ قليلاً... وقل ربِّ زدني علماً... وإن كانت الاُخري فنسأل اللّه‏ المغفرة وإقالة العثرات.

الحجّ رمز وحدة المسلمين

جاءت آية فرضية الحجّ من سورة آل عمران مقرونة مع وحدة المسلمين ـ مع بيان منهج الوحدة ودستورها ـ قال تعالي: وللّه‏ علي الناس حجّ البيت من استطاع إليه سبيلاً... ولمّا كان الحج يمثِّل مؤتمراً إسلامياً جامعاً سنوياً، فقد أراد اللّه‏ سبحانه وتعالي أن يبيِّن منهج الجماعة وهديها... إنّه الاعتصام باللّه‏، والإيمان الصادق به وتسليم الأمر والاستسلام للخالق وحده، ووصلاً لآيات فرضية الحج قال تعالي: وَمَنْ يَعْتَصِمْ بِاللّه‏ِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَي صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ * يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه‏َ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ * وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّه‏ِ جَمِيعا وَلاَ تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه‏ِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانا وَكُنْتُمْ عَلَي شَفَا حُفْرَةٍ مِنْ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللّه‏ُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ * وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَي الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنْ الْمُنْكَرِ وَأُوْلَئِكَ هُمْ الْمُفْلِحُونَ * وَلاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمْ الْبَيِّنَاتُ وَأُوْلَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ *4 .
اُنظروا يا أهل التلبية أنّ هذه الشعيرة التي تدافعتم إلي أدائها رجالاً وعلي كلّ ضامرٍ من كلّ فجٍّ عميق، في وحدة ناطقة، لها منهج... صحيح أنكم أحرمتم في الميقات... استوي الأثرياء والفقراء، حين تجرّد الجميع من الثياب والرياش... وحين ارتدي الجميع هذا الزيّ الموحَّد... المتواضع... زالت كلّ الفوارق... إنّها وحدة نادرة ناطقة بأروع بيان... ولكن الأمر أعمق من وحدة شكلية... الوحدة الشكلية الخالية من المنهج هي التي تجمعنا الآن... هذا هو الواقع... إنّها الحقيقة الأليمة... كيف لا نتأمّل... كيف لا نستشعر التكليف الحقيقي من وراء هذه الوحدة... الوحدة أصبحت استراتيجية العالم المعاصر... عند تحقّق وحدتنا بالمنهج الإسلامي، نكون أقوي وأوثق، وتكون الجماعة الإسلامية صاحبة القيادة والريادة للبشرية... منهج وحدة الجماعة الإسلامية ، أن تعتصم الجماعة الإسلامية أن تلتزم وجوباً بالايمان والتقوي يا أيّها الذين آمنوا اتّقوا اللّه‏ حقّ تقاته...... منهج وحدة الجماعة الإسلامية أن تستسلم وجوباً إلي اللّه‏ وحده فلا تخضع ولا تركع إلاّ للّه‏... ولا تستذل ولا تستعبد لمخلوق... ولا تموتنّ إلاّ وأنتم مسلمون ... أليست هذه الآيات الكريمة هي ذات آيات فريضة الحجّ...؟ إننا فقط نعيد قراءتها بتأمّل... ونضيف في معرض التأمّل في ذات الآيات... إن منهج وحدة الجماعة الإسلامية أن تتحرّر وجوباً... تحرّر قرارها... لا ترهن مصيرها وقرارها لأهل الشرّ وأهل الشرك ـ ولو كانوا من أهل الكتاب ـ أو كانوا من دونهم، ... اُولئك لا يعرفون القسط والعدل في حقّ اُمّتنا... ولا يريدون لها أن تبلغ حقّها وغاياتها...
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا بِطَانَةً مِنْ دُونِكُمْ لاَ يَأْلُونَكُمْ خَبَالاً وَدُّوا مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتْ الْبَغْضَاءُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمْ الاْيَاتِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ * هَا أَنْتُمْ أُوْلاَءِ تُحِبُّونَهُمْ وَلاَ يُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا عَضُّوا عَلَيْكُمْ الاْءَنَامِلَ مِنْ الغَيْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللّه‏َ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ * إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِهَا وَإِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا لاَ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئا إِنَّ اللّه‏َ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ *5.
... يا تري كم من قلوب اُمّة الإسلام اتّخذت اليوم بطانة من دون المؤمنين؟ ... رغم البغضاء التي تبدو من أفواههم... وما تخفي صدورهم أكبر ... ها أنتم تحبّونهم ولا يحبّونكم... ما أروع بيان القرآن وهدايته... إن تمسسكم حسنة تسؤوهم...!
تلك بعض تأمّلاتي في آيات فرضية الحجّ من سورة (آل عمران)... فالحجّ رمز وحدة المسلمين.. وفي الإحرام تتجسّد الوحدة... الكلّ يرتدي لوناً واحداً.. غطاءً واحداً، وبنمط واحد... الكلّ يردّد ذات الكلمات... والكلّ في موقف واحد في عرفات... الكلّ يفيض... الكلّ يطوف حول البيت العتيق... الكلّ يسعي... وحدة في المبتدإ ووحدة في المنتهي... وحدة في التوجّه... الإله واحد... الدين واحد... القبلة واحدة... البيت واحد... الجماعة واحدة، والفرد عضو في جسد جماعة موحّدة... الوحدة رمزنا، والحجّ رمز وحدتنا... غير أننا قد أضعنا المنهج.. ضللنا.. لم يعد الحجّ سوي مكان إجتماع... مؤتمر عام يجمع ذوي مشارب شتّي... يجتمع المؤتمرون وقلوبهم شتّي، ويفترقون وقلوبهم شتّي... يجتمعون في ذات الميقات والمكان، وبين قلوبهم بعد المشرقين... ويتفرّقون بذات ما حملتها الصدور من إحن.. بذات روح العداء.. مفرّقون ممزّقون.. إنّها الفريضة الحاضرة الغائبة.. اُمّتنا واجهها التأمّل والعمل الفوري بكلّ أمر وجوبي ذكرناه آنفاً بعبارات ـ وجوباً.. وجوباً .. وجوباً.. والأمل في إنقاذ الواجبات قريب بإذن اللّه‏.. علي الاُفق تلوح تباشير الإنقاذ بعد أن كنّا علي شفا حفرة من النار.. وكنتم علي شفا حفرة من النار فأنقذكم منها... تتنزّل رحمة الإنقاذ بالتوجّه والعمل الخالصين.. وكما تنزلت قبل، تكون اُخري ـ بإذن اللّه‏ ـ فإنّ مع العسر يسراً... إنّ مع العسر يسراً... وتعود اُمّتنا إلي الوحدة علي منهج القرآن.. وتتآلف قلوبنا بعد طول البغضاء والشحناء.. وتعتصم اُمّتنا بحبل اللّه‏ جميعاً من جديد، ولا نعود بعدها إلي التفرّق والتمزّق أبداً بإذن اللّه‏، فقد رأينا بأعيننا مدي بغض أعدائنا لنا.. في الأندلس.. في البلقان .. في الهند.. في روسيا.. في الغرب كلّه.. في الشرق.. في فلسطين وفي البوسنة والهرسك وما تخفي صدورهم أكبر...

الحجّ إسلام وتسليم

قلنا قبل: إنّ من آيات فريضة الحجّ قوله تعالي: ولا تموتنّ إلاّ وأنتم مسلمون .. إنّها دعوة إلي الإسلام المقرون بالتقوي..

أيّها الحجّاج:

الآن .. فوراً.. يجب أن نرقي إلي درجة الإسلام، فلا تموتنّ إلاّ وأنتم مسلمون.. فقد تموت اللحظة.. الموت غيب وما تدري نفس بأي أرض تموت... ولا تدري نفس في أي وقت تموت... ويجب أن يكون إسلامنا شاملاً.. استسلامنا للّه‏ الخالق وحده.. بالطاعة الكاملة واتباع المنهج.. والاحتكام إلي اللّه‏ فلا وربّك لا يؤمنون حتّي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا في أنفسهم حرجاً ممّا قضيت ويسلّموا تسليماً6.
... ولنطمئن أننا قد عرجنا في مدارج الاستسلام للّه‏، نراجع ذواتنا ونحن في الطواف حول البيت العتيق .. وفي السعي بين الصفا والمروة.. وفي رمي الجمرات.. وقبل ذلك كلّه في الوقوف بعرفة.. كلّها ترمز إلي الاستسلام والتسليم.. الطاعة للّه‏ والخضوع له.. هذه الشعائر من ذا الذي يحيط بشيء من حكمتها.. سوي اللّه‏ الخالق.. العليم الخبير.. ما علينا إلاّ الترديد بإخلاص وصدق (لبّيك اللهمّ لبّيك).. وهذا هو التسليم الخالص للّه‏ سبحانه وتعالي .
ولقد وهنت عري التسليم الواعي في الأنفس.. كثيرون لا خلوص لهم في التسليم والاستسلام للّه‏. ينادون (لبّيك اللهم لبّيك) ولا تكاد الكلمات تنفذ إلي دواخلهم ، لتزلزل كلّ علائق الشرك أو الهوي. المطلوب هو التوجّه الخالص إلي ربّ الخلائق.. إنّه وحده المعبود المحبوب المطاع.. بعض الملبّين يشركون المال أو السلطان.. بعضهم يشركون في الحبّ.. حبّ الذات أو المال أو الولد.. أو خلاف ذلك.. لا تسليم ولا إسلام لاُولئك الذين يشركون.. إفراد الخضوع للّه‏ والخلوص في التوجّه إلي الخالق المعبود هو ما يجب استحضاره مع كلّ تلبية.. وفي كلّ حين.. فلا خضوع لغير الخالق المعبود.. ذلك هو المقام الذي يجعل من الإنسان مخلوقاً ربّانياً.. يدعو فيستجاب له.. يجاهد في سبيل اللّه‏ فيهديه اللّه‏ إلي سبيله.. سبل النصر والعزّة والتوكّل والرقي في مدارج الكمال.. والذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سُبلنا7... إنه الإنسان المستسلم إلي اللّه‏ ـ المتوكّل عليه ـ توكلاً إبراهيمياً.. أبو الأنبياء سلَّم أمره للّه‏ وهو يُلقي في النار.. فأرادوا به كيداً فجعلناهم الأسفلين8.. وبعد طول سؤال ودعاء رزقه اللّه‏ سيّدنا إسماعيل.. ربِّ هب لي من الصالحين* فبشّرناه بغلامٍ حليم9.
... وجاء الاختبار الثاني: فلمّا بلغ معه السعي قال يا بني إنّي أري في المنام أني أذبحك فانظر ماذا تري قال يا أبت افعل ما تؤمر ستجدني إن شاء اللّه‏ من الصابرين10... وضرب سيّدنا إبراهيم المثل في غاية الخضوع للّه‏ والاستسلام له.. ذهب ليذبح ابنه... وتأهب ثم بدأ يشرع، خاضعاً للّه‏ فلمّا أسلما وتلّه للجبين* وناديناه أن يا إبراهيم قد صدّقت الرؤيا إنّا كذلك نجزي المحسنين11... ومن قبل تمثّل التوكّل الإبراهيمي في الاستسلام للّه‏ بترك هاجر وطفلها إسماعيل عليه‏السلام عند مقام البيت الحرام، حيث كان المكان صحراء جدباء، وقفل راجعاً وهو يستهل لربّه قائلاً ـ كما في سورة إبراهيم ـ ربّنا إنّي أسكنت من ذرّيتي بوادٍ غير ذي زرع عند بيتك المحرّم ربّنا ليقيموا الصلاة فاجعل أفئدة من الناس تهوي إليهم وارزقهم من الثمرات لعلّهم يشكرون12... تلك بعض صور الخضوع الخالدة.. يرمز إليها الحج، في التلبية وفي كلّ الشعائر.. وبإخلاص التوجّه للّه‏ والاستسلام له يرقي المسلم في مدارج الإسلام والإيمان.. وحين تبلغ الجماعة المسلمة وأفرادها ، هذه المقامات، تسعد البشرية جمعاء.. هذه البشرية التي جمعت من النعم المادية ، وحقّقت في عالم المادة ما لم يتحقّق من قبل، تعاني من فشل ذريع في جبهه السلام والأمن والطمأنينة والوشائج الإنسانية.. فأصبحت علي شفا جرف هار تنهار بها في نار جهنّم.. غير أن اللّه‏ لطيف بعباده رحيم.. أرحم من أن يدع البشرية تعاني ويلات طغيان المادية.. وغداً بإذن اللّه‏ يجيء الإنقاذ، فيشرق فجر الإسلام من جديد، ويملأ الكون نوراً.. ويسود السلام وتعمّ المحبّة.. ويأتي نظام عالمي جديد، قوامه العدل والحرية والمساواة بين كلّ بني آدم.

الإنقاذ وشرطه

نعم غداً بإذن اللّه‏ يجيء الإنقاذ.. هذه الاُمّة الموحّدة شكلاً.. باجتماعها خلال هذه المناسك، تعود إليها وحدتها الفعلية ـ الإسلامية ـ فتصبح جماعة واحدة، معتصمة بحبل اللّه‏، قائمة بدورها الرسالي، عند تحقيق ركيزتين.. علي نحو ما (في ظلال القرآن) في بيان آيات فرضية الحج.. أولي هاتين الركيزتين هي ركيزة الإيمان والتقوي. التقوي التي تبلغ أن توفي بحق اللّه‏ الجليل.. التقوي الدائمة اليقظة، التي لا تغفل ولا تفتر لحظة من لحظات العمر، حتي يبلغ الكتاب أجله.. يا أيّها الذين آمنوا اتقوا اللّه‏ حقّ تقاته... اتقوا اللّه‏ كما يحقّ له أن يُتّقي ولا تموتنّ إلاّ وأنتم مسلمون.. أما الركيزة الثانية فهي ركيزة الاُخوّة في اللّه‏.. علي منهج اللّه‏.. لتحقيق منهج اللّه‏.. واعتصموا بحبل اللّه‏ جميعاً ولا تفرّقوا * واذكروا نعمة اللّه‏ عليكم إذ كنتم أعداءً فألّف بين قلوبكم فأصبحتم بنعمته إخواناً... .. إنّها الإخوّة النابعة من التقوي والإسلام.. من بين ثنايا الركيزة الاُولي.. إنّه تجمّع المؤمنين الذين تخفق قلوبهم بالتقوي.. وتتوثّق الأواصر بينهم بالاُخوّة في اللّه‏.. لا يكونون محض جماعة متآلفة في الظاهر، وإنّما جماعة متآلفة القلوب.. فألّف بين قلوبكم.. إنّه التآلف المفقود في تجمّعات عالم اليوم.. إنّه السبيل الأوحد لتوثيق الوشائج الإنسانية بين بني البشر أجمعين. والاُمّة الوحيدة المرشّحة لأداء هذه الرسالة، هي الاُمّة الإسلامية.. كنتم خير اُمّة اُخرجت للناس..
يقول الشهيد سيّد قطب في معرض بيان معاني هذه الآية (في ظلال القرآن): «هذا ما ينبغي أن تدركه الاُمّة المسلمة؛ لتعرف حقيقتها وقيمتها ، وتعرف أنها اُخرجت لتكون طليعة، ولتكون لها القيادة.. بما أنها هي خير اُمّة. واللّه‏ يريد أن تكون القيادة للخير لا للشرّ في هذه الأرض، ومن ثمَّ لا ينبغي لها أن تتلقّي من غيرها من اُمم الجاهلية، إنّما ينبغي دائماً أن تعطي هذه الاُمم ممّا لديها، وأن يكون لديها دائماً ما تعطيه .. ما تعطيه من الاعتقاد الصحيح، والتصوّر الصحيح، والنظام الصحيح ، والخلق الصحيح ، والمعرفة الصحيحة ، والعلم الصحيح . . هذا واجبها الذي يحتّمه عليها مكانها ، وتحتمه عليها غاية وجودها. واجبها أن تكون في الطليعة دائماً.. في مركز القيادة دائماً.. ولهذا المركز تبعاته، فهو لا يؤخذ ادعاءً، ولا يسلم لها به إلاّ أن تكون هي أهلاً له.. وفي أوّل مقتضيات هذا المكان، أن تقوم (الاُمّة) علي صيانة الحياة من الشرّ والفساد، وأن تكون لها القوّة التي تمكّنها من الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر.. فهي خير اُمة اُخرجت للناس، لا عن مجاملة أو محاباة، ولا عن مصادفة أو جزاف ـ تعالي اللّه‏ عن ذلك كلّه علوّاً كبيراً ـ ... إنّما تبوّأت اُمّة الإسلام هذا المقام بالعمل الإيجابي لحفظ الحياة البشرية من المنكر، وإقامتها المعروف، مع الايمان الذي يحدِّد المعروف والمنكر.. في هذه الآية وصف اللّه‏ سبحانه وتعالي اُمّة الإسلام بأن صفتها الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر.. إنّ الاُمة الإسلامية لا توجد وجوداً حقيقياً إلاّ أن تتوافر فيها هذه السمة الأساسية، التي تعرف بها في المجتمع الإنساني.. فإمّا أن تقوم بالدعوة إلي الخير، والأمر بالمعروف والنهي عن المنكر ـ مع الايمان باللّه‏ ـ فهي موجودة وهي مسلمة. وإمّا أن لا تقوم بشيء من هذا فهي غير موجودة، وغير متحقّقة فيها صفة الإسلام»... قال رسول اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله : «والذي نفسي بيده لتأمرن بالمعروف ولتنهون عن المنكر، أو ليوشكن اللّه‏ أن يبعث عليكم عقاباً منه، ثم تدعونه فلا يستجيب لكم».
تلك بعض الرؤي.. في مناسك الحج وآيات فريضتها.. بعض واقع المسلمين، وما يجب أن يكون حالهم عليه.. فلنبدأ العمل الإيجابي بإنفاذ الواجب الذي يكون به الإنقاذ والفجر الجديد.. ونردّد بصدق النيّة ونقاء الطوية: «لبيك اللهمّ لبيك» «لبيك لا شريك لك لبيك» «إنّ الحمد والنعمة لك والملك» «لا شريك لك».

الهوامش :

السيّد العلاّمة بحرالعلوم
تحقيق : محمّد الإسلامي اليزدي
العلاّمة الشيخ البهائي
تحقيق : هادي القبيسي
محمّد النّقدي
ماجدة المؤمن
حسن السعيد
محمّد حسن القديري
محسن الأسدي
عبدالرحمن شرفي

پاورقيها:

(1) الحج: 27 ـ 41 .
(10) الصافات : 102 .
(11) الصافات : 103 ـ 105 .
(12) إبراهيم : 37 .
(2) الأعراف : 201 .
(3) الأنبياء : 105 .
(4) آل‏عمران : 101 ـ 105 .
(5) آل عمران: 118 ـ 120 .
(6) النساء: 65 .
(7) العنكبوت : 69 .
(8) الصافات : 98 .
(9) الصافات: 100 ـ 101 .
جمعه 14 مهر 1391  11:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اسرار حج در كتاب خداوند

اسرار حج در كتاب خداوند

محمد مهدي فيروز مهر
حج

اين نوشته، ادامه مباحث مربوط به كعبه و مسجدالحرام و چهارمين بخش آن است. در اين شماره نيز مانند شماره‏هاي پيشين، سعي شده است آنچه از آيات، مربوط به اسرار و معارف حج در قرآن آمده، ارائه شود:
حج در لغت به معناي قصد كردن است. و در عرف شرع به معناي قصد كعبه نمودن به هدف تقرّب به خداي تعالي با انجام اعمال خاص در زمان و مكان خاص است. حج مركب از سيزده عمل عبادي است كه كليات اكثر اين سيزده عمل در قرآن مورد اشاره و تفصيل آن، در روايات توسط پيامبراكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و امامان معصوم عليهم‏السلام بيان شده است.

آثار حج

الف ـ آثار مادي
حج داراي منافع مادي و اقتصادي براي مسلمانان:
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً... لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ... . حج :27 و 28
«منافع» دراين آيه شامل منافع مادي ومعنوي مي باشد.
ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّه‏ِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ * لَكُمْ فِيها مَنافِعُ إِلي أَجَلٍ مُسَمًّي ثُمَّ مَحِلُّها إِلَي الْبَيْتِ الْعَتِيقِ . حج : 32 و 33
در اينكه مقصود از «شعائراللّه‏» در آيه بالا چيست، مفسّران سه احتمال گفته‏اند:
تمام معالم دين، خصوص مناسك حج يا خصوص دامهاي قرباني.1
نكته پيشگفته بر اساس احتمال دوم است. گفتني است، در اين صورت معناي لَكُمْ فِيها مَنافِعُ إِلي أَجَلٍ مُسَمًّي... اين است كه مناسك حج وسيله كسب در آمد و تجارت براي شما مسلمانان است.2
آمدن مشركان به مكه در مراسم سالانه حج، داراي ره‏آوردهاي اقتصادي براي مكيان؛ از جمله مسلمانان بود:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّه‏ُ مِنْ فَضْلِهِ... .توبه : 28
ب ـ آثار معنوي
حج، سبب آمرزش گناهان، در صورت رعايت تقوا است:
وَ اذْكُرُوا اللّه‏َ فِي أَيّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقي... .بقره : 203
امام صادق عليه‏السلام در باره آيه بالا فرمود: حج‏گزار بر مي‏گردد بدون اينكه هيچ گناهي داشته باشد.3
نيز نك : حج كامل ـ آثار حج كامل و فلسفه حج

آداب سفر حج

لزوم تهيه زاد و توشه (پوشاك، خوراك و...) براي سفر حج (و پرهيز از تحميل نيازمندي‏هاي خود بر گرده ديگران):
و زاد وتوشه‏اي براي خود تهيه نمي‏كردند و از امكانات ديگران استفاده مي كردند و احياناً فكر مي‏كردند چون ميهمان خدا هستند، خداوند خود بدون واسطه نيازمندي‏هاي آنان را متكفّل خواهد شد. در ردّ اين پندار و عمل آنان، خداوند فرمود:
«زاد و توشه برداريد» و به دنبالش به تهيه زاد و توشه معنوي (تقوا) فرمان داده است.4
نيز نك : رهبري در حج
ابراهيم عليه‏السلام و حج
حج، يادگاري از شريعت ابراهيم عليه‏السلام :
وَ إِذْ بَوَّأْنا لاِءِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ... وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ... .حج : 27 ـ 26
حضور هر ساله ابراهيم عليه‏السلام در مراسم حج زمانش:
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ... . حج : 27
«يَأْتُوكَ» فعل مضارع و مفيد استمراراست.
نيز نك : دعوت به حج

اخلاص در حج

لزوم انجام و اتمام حج فقط براي خدا:
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ... .بقره : 196
...وَ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ... .آل عمران : 97

اقسام حج

الف ـ حج اصغر و حج اكبر
تقسيم شدن حج به دو قسم «حج اصغر» (عمره مفرده) و «حج اكبر» (انواع سه‏گانه حج) به اعتبار عيد قربان و عدم آن:
وَ أَذانٌ مِنَ اللّه‏ِ وَ رَسُولِهِ إِلَي النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ أَنَّ اللّه‏َ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ... .توبه : 3
در روايات متعدّد آمده است: حج اكبر روز عيد قربان و حج اصغر عمره است5 و در روايات ديگر آمده است: «حج اكبر» روزِ عرفه، مشعر و رمي جمرات در منا است، و حج اصغر عمره است.6
ب ـ حج تمتّع و غير تمتّع
تقسيم شدن حج به حجّ تمتع و غيرتمتع (اِفراد و قِران) به اعتبارِ مجاورت حج‏گزار با حرم و مسجدالحرام و عدم مجاورت با آن:
...فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَي الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ... ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ... .بقره : 196
حج تمتع، فريضه ساكنان غير حرم و غير مجاور با مسجدالحرام:
...فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَي الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ... ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ... .بقره : 196
فضيلت بيشترِ حج تمتع نسبت به ساير اقسام حج (اِفراد و قِران):
...فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَي الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ... ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ... .بقره : 196
از اينكه در ميان اقسام حج، فقط حج تمتّع در قرآن ذكر شده است، مي‏توان استفاده كرد كه اين نوع از حج، برتر از ساير اقسام آن است. زراره از امام صادق عليه‏السلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: «الْمُتْعَةُ وَ اللَّهِ أَفْضَلُ وَ بِهَا نَزَلَ الْقُرْآنُ وَ جَرَتِ السُّنَّةُ»؛ «به خدا سوگند، متعه (حج تمتّع) برتر است و در موردش قرآن نازل گشته و سنت بر آن جاري شده است.»7
پيش‏بيني قرآن در باره امكان مخالفت با تشريع حج تمتّع و انكار آن از سوي برخي مسلمانان:
...فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَي الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ... ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ اتَّقُوا اللّه‏َ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّه‏َ شَدِيدُ الْعِقابِ .بقره : 196
مرحوم علامه طباطبايي فرموده است: بيان شديد اللحن در پايان اين آيه، با اينكه آغاز آن در بر دارنده چيزي جز بيان يك حكم در باره حج نيست. حاكي از آن است كه مخاطبان آن ممكن است چنين حكمي را انكار كرده يا در مورد آن توقف خواهند نمود، ودر واقع چنين امري هم اتفاق افتاد؛ زيرا حج در ميان احكامي كه در اسلام تشريع شده، از زمان ابراهيم عليه‏السلام وجود داشته و آنان با آن مأنوس بودند و اسلام هم آن را به همان نحوي كه بود، تا اواخر زندگي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله امضا كرده بود و لذا پذيرش هرگونه تغييري در مورد آن، براي‏شان آسان نبود و به همين دليل، (حج تمتّع) مورد انكار واقع شده و در جان بسياري از آنان جاي نگرفته است.8

الگوهاي حج

ابراهيم‏واسماعيل‏واهل‏بيت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله الگوهاي مردم‏درحج وچگونگي‏انجام‏مناسك‏آن:
ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النّاسُ... .بقره : 199
امام صادق عليه‏السلام فرمود: مراد از «النّاسُ» ابراهيم و اسماعيل عليهما‏السلام است و در روايت ديگر از امام حسين عليه‏السلام نقل شده كه فرمود: مراد از «النّاسُ» ما (ا هل‏بيت) هستيم.9 روشن است آنچه در اين دو روايت آمده، بيان كامل‏ترين مصاديق «النّاسُ» است.

امتيازطلبي در حج

امتيازطلبي قريش و هم‏پيمانانشان در حج:
ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النّاسُ... .بقره : 199
عده‏اي از مفسّران گفته‏اند: اين آيه خطاب به قريش و هم‏پيمانان ايشان است كه معتقد بودند؛ چون اهل حرم و اهل‏اللّه‏ هستند، نبايد از حرم خارج شوند ولذا وقوف به عرفات را ترك مي‏كردند! خداوند به آنان فرمان داد وقوف به عرفات را انجام دهند و مانند ساير مردم، از عرفات به‏سوي مشعر كوچ كنند و در انجام مناسك حج براي خود امتيازي قائل نشوند.10
لغو هرگونه امتياز طلبي در حج:
ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النّاسُ... .بقره : 199

امنيت در حج

امنيت كامل و همه‏جانبه، ازپيش نيازهاي اساسي براي انجام حج:
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ... وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً وَ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً .آل عمران : 97 ـ 96
از اينكه در آيه شريفه، پيش از بيان وجوب حج، امنيت همه جانبه كعبه وحرم مورد تأكيد قرار گرفته است مي‏تواند اشاره به نكته ياد شده باشد.
امنيت (از دشمن، بيماري و هر نوع موانع ديگر) داراي نقش اساسي در اتمام و انجام كامل حج:
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ وَ لا تَحْلِقُوا رُوءُسَكُمْ حَتّي يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذيً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَي الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ... .بقره : 196
از امام صادق عليه‏السلام در باره ثروتمندي كه هرگز حج بجا نياورده، پرسيدم. حضرت فرمود: چنين شخصي، از كساني است كه خداوند درباره آنان فرمود: آنان را كور محشور مي‏كنيم

اهميت حج

حج، فريضه‏اي بس مهم و ارزشمند:
...وَ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّه‏َ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ .آل عمران : 97
ذكر «وَ مَنْ كَفَرَ» به‏جاي «وَ مَن تَرَكَ»، بيانگر اهميت فوق‏العاده حج مي‏باشد؛ به اين معنا كه ترك آن مستلزم كفر است.
حج گزاردن، حق خداوند بر عهده توانمندان:
...وَ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً... .آل عمران : 97
حج و مناسك آن، جلوه آشكار هدايت و راهنمايي خداوند:
وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللّه‏ِ... كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اللّه‏َ عَلي ما هَداكُمْ... .مائده :37 ـ 36
حج و مناسك آن، از مقدّسات و شعائر الهي:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّه‏ِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْيَ وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً... .مائده : 2
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلي كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ * لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ... ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ * ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللّه‏ِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ... .مائده :30 ـ 27
حج ميدان انجام اعمال خير و كسب توشه براي آخرت:
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللّه‏ُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوي... .بقره : 197
نيز نك : اهميت مناسك حج

برائت از مشركان در حج

اعلان برائت و بيزاري خدا و رسول صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از مشركان، در مراسم حج سال نهم هجري:
وَ أَذانٌ مِنَ اللّه‏ِ وَ رَسُولِهِ إِلَي النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ أَنَّ اللّه‏َ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ... .توبه : 3
موسم حج فرصتي مناسب براي برائت از مشركان و اعلان مواضع اسلام در برابر كفر:
وَ أَذانٌ مِنَ اللّه‏ِ وَ رَسُولِهِ إِلَي النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ أَنَّ اللّه‏َ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ... .توبه : 3

بزرگترين روز حج

عيد قربان (دهم ذي‏حجه) بزرگترين روز حج:
وَ أَذانٌ مِنَ اللّه‏ِ وَ رَسُولِهِ إِلَي النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ أَنَّ اللّه‏َ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ... . توبه : 3
معاوية بن عمار گويد: از امام صادق عليه‏السلام در باره «يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ» پرسيدم، حضرت فرمود: آن، روز عيدِ قربان است.11
اعلان برائت خدا و رسول صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از مشركان در بزرگترين روز حج (عيدقربان حج سال نهم هجرت):
وَ أَذانٌ مِنَ اللّه‏ِ وَ رَسُولِهِ إِلَي النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ أَنَّ اللّه‏َ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ... .توبه : 3
پيامبراسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و حج
دعوت مردم به حج، از سوي پيامبراسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله (در سال دهم هجرت):
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ... .حج : 27
از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ده سال در مدينه اقامت كرد و به حج نرفت، سپس خداي عزّ و جلّ بر حضرت آيه وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ... را نازل كرد. در پي اين، پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مناديان را فرمان داد كه با صداي بلند اعلان كنند كه رسول‏اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله امسال به حج مي‏روند.12

تجارت در حج

جايز بودن كسب و تجارت در حج:
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ...لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ .بقره : 198 ـ 197
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّه‏ِ... وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ... .مائده : 2
مقصود از ابتغاي فضل پروردگار، پرداختن به تجارت است.13

ترك حج

ترك فريضه حج، با وجود استطاعت، مستلزم كفرِ (عملي):
... وَ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّه‏َ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ .آل عمران : 97
ترك حج سبب محروميت خود انسان از هدايت و بركات خانه خدا:
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُديً لِلْعالَمِينَ... وَ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّه‏َ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ .آل عمران :97 ـ 96
ترك حج، از سوي ثروتمندان مستطيع، سبب كوري باطن آنان در قيامت:
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمي .طه : 124
معاوية‏بن عمار مي‏گويد: از امام صادق عليه‏السلام در باره ثروتمندي كه هرگز حج بجا نياورده، پرسيدم. حضرت فرمود: چنين شخصي، از كساني است كه خداوند درباره آنان فرمود: آنان را كور محشور مي‏كنيم: «هُوَ مِمَّنْ قالَ اللّه‏ُ تَعالي: وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمي » راوي گويد: هنگامي‏كه امام صادق عليه‏السلام مرا از اين سخن شگفت‏زده ديد، فرمود: مقصود اين است كه خداوند او را از درك و شناخت راه حق باز مي‏دارد:
«أَعْمَاهُ اللَّهُ عَنْ طَرِيقِ الْحَقِّ».14
تأخير حج (حَجة‏الاسلام) تا فرارسيدن مرگ، موجب كور محشورشدن در عالم آخرت:
وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمي فَهُوَ فِي الاْخِرَةِ أَعْمي وَ أَضَلُّ سَبِيلاً .اسراء : 72
ابو بصير گويد: از امام صادق عليه‏السلام در باره آيه «وَ مَنْ كانَ...» پرسيدم. حضرت فرمود: اين درباره كسي است كه حج واجب خود را تا آنگاه كه مرگش فرا رسد، به تأخير اندازد. چنين شخصي در قيامت كور محشور مي‏شود: «ذَلِكَ الَّذِي يُسَوِّفُ نَفْسَهُ الْحَجَّ؛ يَعْنِي حَجَّةَ الاْءِسْلامِ حَتَّي يَأْتِيَهُ الْمَوْتُ».15

تقوا در حج

كسب تقوا در حج، عالي‏ترين كار نيك و بهترين توشه معنوي:
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللّه‏ُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوي... .بقره : 197
رعايت تقوا در حج فرمان مؤكد خداوند:
يَسْئَلُونَكَ عَنِ اْلأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنّاسِ وَ الْحَجِّ وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقي... وَ اتَّقُوا اللّه‏َ... .بقره : 189
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ... وَ اتَّقُوا اللّه‏َ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّه‏َ شَدِيدُ الْعِقابِ... .بقره : 196
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللّه‏ُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوي وَ اتَّقُونِ يا أُولِي اْلأَلْبابِ .بقره : 197
وَ اذْكُرُوا اللّه‏َ فِي أَيّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقي وَ اتَّقُوا اللّه‏َ... . بقره : 203
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّه‏ِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْيَ وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ... وَ تَعاوَنُوا عَلَي الْبِرِّ وَ التَّقْوي... وَ اتَّقُوا اللّه‏َ... .مائده : 2
...وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُماً وَ اتَّقُوا اللّه‏َ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ .مائده : 96
ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّه‏ِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ... لَنْ يَنالَ اللّه‏َ لُحُومُها وَ لا دِماوءُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوي مِنْكُمْ... .مائده : 37 ـ 32

تكرار حج

شايسته بودن تكرار حج و عمره و زيارت خانه خدا:
وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ... .بقره : 125
«مَثابَةً»، از ثوب، به معناي رجوع به حالت سابق (مفردات راغب) و موضع سابق و مكان سابق آمده است. مَثابَه بودنِ خانه خدا، معنايش رجوع مكرّر به آن است.16

حج بذلي

واجب شدن حج بر انسان در صورت تأمين هزينه آن توسط شخص ديگر:
...وَ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً... .آل عمران : 97
محمدبن مسلم گويد: از امام صادق عليه‏السلام در باره ...وَ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ... پرسيدم، حضرت فرمود: «مقصود از مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً... داشتن مالي است كه بتواند با آن حج انجام دهد. گفتم اگر بر كسي مالي عرضه شود كه با آن حج انجام دهد، اما او شرم كند (حكمش چيست؟) حضرت فرمود: اين شخص مستطيع است.17

حج پياده

برتري حج پياده نسبت به حج سواره:
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلي كُلِّ ضامِرٍ... .حج : 27
از تقديم ذكري «رِجالاً» بر «وَ عَلي كُلِّ ضامِرٍ» مي‏توان برتريِ حج پياده بر حج سواره را استفاده كرد.18

حج در تاريخ:

رايج بودن انجام حج در عصر و شريعت ابراهيم عليه‏السلام :
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلي كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ .حج : 27
دعوت عمومي ابراهيم عليه‏السلام از مردم به زيارت خانه خدا و انجام مناسك حج:
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلي كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ .حج : 27
انجام مناسك حج امري رايج در عصر شعيب و موسي عليه‏السلام :
قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَي ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلي أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ... .قصص: 72
(موسم) حج مبدأ تاريخ در عصر شعيب و موسي عليه‏السلام :
قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَي ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلي أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ... . قصص : 72
اجتماع بزرگ مسلمانان و مشركان در حج و عيد قربان سال نهم هجرت، در سر زمين منا و اعلان برائت خدا و رسول صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به مشركان:
وَ أَذانٌ مِنَ اللّه‏ِ وَ رَسُولِهِ إِلَي النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ أَنَّ اللّه‏َ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ... .توبه : 3
در روايات متعدد آمده است كه: مقصود از «يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ» روز عيد قربان است.19 از دسته‏اي از روايات استفاده مي‏شود كه مقصود از آن، خصوص عيد قربان سال نهم هجرت است و علّت اينكه اين روز «يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ» ناميده شده، اين است كه در آن سال، مسلمانان و مشركان در كنار هم حج به جاي آوردند و بعد از آن، ديگر مشركان از انجام حج ممنوع شدند.20
نيز نك : حج در عصر جاهليت

حج تمتع

اجزاي حج تمتع
حجّ تمتع تركيب يافته از دو جزءِ عمره تمتع و حج تمتع:
...فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَي الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ... .بقره : 196
مقدّم بودن عمره تمتع بر حجّ تمتع:
...فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَي الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ... .بقره : 196
حلال شدن محرّمات احرام پس از انجام اعمال عمره تمتع و پيش از احرام حج:
...فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَي الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ... .بقره : 196
نيز نك : اقسام حج

حج در عصر جاهليت

رايج بودن حج، در عصر جاهليت:
يَسْئَلُونَكَ عَنِ اْلأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنّاسِ وَ الْحَجِّ وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقي وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها... .بقره : 189
«وَ لَيْسَ الْبِرُّ...»، اشاره دارد به عمل خرافي مشركانِ عصر جاهليت، كه بر اساس آن، وقتي براي حج محرم مي‏شدند، از راههاي معمول وارد خانه‏هايشان نمي‏شدند، بلكه از نقبهاي ايجاد شده در پشت خانه‏ها وارد مي‏شدند.
ورود شخص مُحرم به خانه، نه از راههاي معمول، بلكه از نقب‏هاي پشت آن، نشانه برّ و نيكي نزد مشركان عصر جاهليت:
...وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقي وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها... .بقره : 189
آميختگي مراسم حج و قرباني با مظاهرِ شرك و بت‏پرستي، در عصر جاهليت:
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ... وَ أُحِلَّتْ لَكُمُ اْلأَنْعامُ إِلاّ ما يُتْلي عَلَيْكُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ اْلأَوْثانِ... .حج : 30 ـ 27
گرچه خطاب «فَاجْتَنِبُوا» عام است؛ اما قرار گرفتن آن در ميان آيات حج، آنگونه كه برخي مفسّران هم گفته‏اند، اشاره دارد به عمل مشركان در حج، كه به قصد تقرّب به بت‏ها، قرباني مي‏كردند و خون آن را به سر و روي بت‏ها مي‏ماليدند و خداوند اين عمل آنان را پليدي ناميده است.21
وجود شعارهاي شرك‏آميز و ضدّ توحيدي در مراسم حج عصر جاهليت:
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ... وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ... . حج : 30 ـ 27
برخي از مفسّران گفته‏اند «...وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ...» اشاره دارد به تلبيه شرك‏آلود مشركانِ عصر جاهليت، كه مي‏گفتند: «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ إِلاَّ شَرِيكٌ هُوَ لَكَ تَمْلِكُهُ وَ مَا مَلَكَ»22
گناه پنداشتن كسب و تجارت در حج توسط مشركان عصر جاهليت:
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ... لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ .بقره : 198 ـ 197
«لَيْسَ عَلَيْكُمْ»، در ردّ پندار مردم عصر جاهليت است كه فكر مي‏كردند پرداختن به كسب و تجارت در حج روا نيست.
پرهيز مردم عصرِ جاهليت (قريش و هم‏پيمانانشان)، از وقوف به عرفه:
ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النّاسُ... .بقره : 199
يك تفسير در باره آيه بالا اين است كه اين آيه در ردّ قريش و هم‏پيمانانشان است كه فكر مي‏كردند چون اهل حرم و اهل اللّه‏ هستند، نبايد از حرم خارج شوند و در عرفات وقوف نمايند و لذا تنها در مشعر وقوف مي‏كردند و...23
پرداختن قريش به ذكر و نقل مفاخر و آثار پدران خود در منا پس از انجام حج:
فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً... .بقره : 200
طبق روايتي از امام باقر عليه‏السلام در تفسير اين آيه، قريش پس از فراغ از مناسك حج در منا اجتماع مي‏كردند و به ذكر مفاخر و آثار پدران خود مي‏پرداختند. خداي تعالي به آنان فرمود: به‏جاي ذكر مفاخر پدران خود، خدا را ياد كنيد.24
طواف خانه خدا، بدون هيچ پوشش و لباس و با سوت و كف توسط قريش در عصر جاهليت:
وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلاّ مُكاءً وَ تَصْدِيَةً... .انفال : 35
گروهي از مفسّران گفته‏اند: آيه بالا اشاره دارد به عمل قريش كه خانه خدا را بدون پوشش و لباس و با سوت و كف طواف مي‏كردند.25
مبارزه قرآن با انحرافات و خرافاتِ راه يافته به حج، در عصر جاهليت:
وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقي وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها... .بقره : 189
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ...لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ .بقره 198 ـ 197
ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللّه‏َ... فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً . بقره : 200 ـ 199

حج فاسد

لزوم به پايان رساندن حج، حتي پس از فاسد و باطل شدن آن:
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ... .بقره : 196
از اطلاق «أَتِمُّوا الْحَجَّ» استفاده مي‏شود: حتي اگر به دليلي حج فاسد و باطل شد، بايد آن را به پايان برد.26
تباه و بي نتيجه بودن حجِّ دنيا طلبان:
فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً فَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ .بقره : 200

حج قِران و اِفراد

جايز نبودن حج قِران و اِفراد جز براي اهل مكه و حاضر در آن:
...فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَي الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ... ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ... .بقره : 196
امام رضا عليه‏السلام فرمود: (حج) قِران و اِفراد كه عامه (اهل سنت) انجام مي‏دهند، جز براي اهل مكه و حاضران در آن، جايز نيست... ؛ زيرا خداي تعالي فرمود: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ... .27

حج كامل

دعوت خداوند از موءمنان به اتمام حج و عمره و انجام كامل آن:
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ... .بقره : 196

آثار حج كامل

پاك شدن از گناهان، از آثار حج كامل:
وَ اذْكُرُوا اللّه‏َ فِي أَيّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقي... .بقره : 203
محمدبن مسلم گويد: از امام باقر عليه‏السلام در باره سخن خدا: فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ... پرسيدم، حضرت فرمود: اي محمد، خداوند با مردم شرطي كرده و براي آنان شرطي را پذيرفته است و هركس با خداوند وفا كند، خدا با او وفا كند. گفتم شرطي كه با آنان كرده چيست؟ و شرطي كه براي آنان پذيرفته كدام است؟ فرمود: اما شرطي كه با آنان كرده اين است كه فرمود: ...الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ... و اما شرطي را كه براي مردم پذيرفته اين است كه فرمود: ...فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقي... فرمود: «شخصي‏كه به شرط خدا وفاكند» از حج برمي‏گردد بدون اين‏كه گناهي بر ذمه او باشد.28
نيز نك : فلسفه حج
«هر گاه مُحرم شدي برتو است كه: تقواي الهي را رعايت كني و زياد ذكر خدا بگويي و سخن كم گويي جز سخن حق؛ زيرا از تماميت و كمال حج و عمره اين است كه انسان زبانش را جز از سخن حق باز بدارد.

شرايط حج كامل

انجام تمام واجبات و مناسك، و پرهيز از تمام محرمات، از شرايط حج كامل:
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ... .بقره : 196
از امام صادق عليه‏السلام نقل شده كه در تفسير آيه فوق فرمود: مقصود از اتمام حج و عمره، اين است كه به‏طور كامل واجبات را ادا نمايد و از چيزهايي كه مُحرم بايد بپرهيزد (محرمات)، پرهيز كند.29
ديدار و ملاقات با امام (واجب الاطاعه و معصوم)، از شرايط كمال و اتمام حج:
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ... .بقره : 196
امام باقر عليه‏السلام فرمود: «تَمَامُ الْحَجِّ لِقَاءُ الاْءِمَامِ»؛ «اتمام و كمال حج، ملاقات كردن با امام (معصوم) است.»30
مراقبت از زبان و پرهيز از سخنان بيهوده و باطل در حال احرام و موسم حج، از شرايط حج كامل:
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ... الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ... . بقره : 197 ـ 196
از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: «هر گاه مُحرم شدي برتو است كه: تقواي الهي را رعايت كني و زياد ذكر خدا بگويي و سخن كم گويي جز سخن حق؛ زيرا از تماميت و كمال حج و عمره اين است كه انسان زبانش را جز از سخن حق باز بدارد. خداي تعالي مي فرمايد: فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ .31
نيز نك : امنيت درحج

حج‏گزاران

آب رساني به حج‏گزاران
آب‏دادن به حج‏گزاران و زائران خانه خدا، شغلي مهم و افتخارآميز در ميان ساكنان مكه در صدر اسلام:
أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّه‏ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللّه‏ِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّه‏ِ... .توبه : 19
اعتقاد مسلمانان ساكن مكه به برابري كار آب دادن به حجاج، با ايمان به خدا و آخرت و جهاد در راه خدا و باطل دانستن اين اعتقاد از سوي خداوند:
أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّه‏ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللّه‏ِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّه‏ِ... .توبه : 19
تأمين آب مورد نياز زائران خانه خدا امري ارزشمند در پيشگاه خدا:
أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّه‏ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللّه‏ِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّه‏ِ... .توبه : 19
در اين آيه، خداي تعالي فقط برابري كار آب‏رساني به حجاج، با ايمان به خدا و معاد و جهاد در راه خدا را نفي كرده است، نه اصل ارزشمندي اين عمل را.
نك : اقسام حج‏گزاران
الف ـ حج‏گزاران بلند همت
حج‏گزاران بلند همت، خواهان نيكي (رفاه و آسايش) در دنيا و نيكي (رضاي خدا و بهشت و سعادت) در آخرت و در امان بودن از عذاب جهنم:
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ... .بقره : 201
از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه در باره «رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً» فرمود: مقصود از «وَ فِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً» رضاي خدا و بهشت در آخرت و مقصود از «آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً» توسعه رزق و روزي و اخلاق نيك در دنيا است.32 البته حسنه داراي مفهوم وسيعي است و شامل هر نوع نيكي مي شود. آنچه امام عليه‏السلام فرمود، مهمترين مصاديق و موارد حسنه است.
بهره‏مندي حج‏گزاران بلند همت، از نتايج دعا و اعمال خود (در دنيا و آخرت):
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ... أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمّا كَسَبُوا... . بقره : 202 ـ 201
شناخت كامل دنيا و آخرت و امور آن عامل بلند همتي عده‏اي از حج‏گزاران:
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ... .بقره : 201
از اينكه اين حج‏گزاران اولاً: در دعايشان دنيا و آخرت را با هم مي‏خواهند و ثانياً: فقط نيكي و خوبيهاي آن را مي‏خواهند، روشن مي‏شود كه آنان به دنيا و آخرت، معرفت كامل دارند و امور آن را به نيك و بد تقسيم و تنها نيكي‏هاي آن را انتخاب و در خواست مي كنند.
ب ـ حج گزاران دون همت
حج گزاران دون همت، فقط خواهان دنيا (اعم از نيك و بد) از خداوند:
...فَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا... .بقره : 200
بي‏اثر بودن اعمالِ حج‏گزاران دنيا طلب و محروم ماندن آنان از هرگونه بهره و پاداش در آخرت:
...فَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ .بقره : 200
دعوت خداوند از حج‏گزاران به بلند همتي و جامع‏نگري و پرهيز از دون‏همتي و دنيا طلبي:
...فَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ * وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ * أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمّا كَسَبُوا... .بقره : 201 ـ 200
معيار تقسيم حج‏گزاران
تقسيم شدن حج‏گزاران به دو گروه، بر اساس نيت و درخواستشان از خداوند:
فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً فَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا... وَ مِنْهُمْ مَنْ‏يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ .بقره :201 ـ 200
نيز نك : حج‏گزار محصور
حج‏گزاران اولاً: در دعايشان دنيا و آخرت را با هم مي‏خواهند و ثانياً: فقط نيكي و خوبيهاي آن را مي‏خواهند.

حج و قيامت

سفر حج، يادآور سفر آخرت، و وسيله كسب توشه براي آن ديار:
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللّه‏ُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوي... .بقره : 197
اجتماع حج‏گزاران، يادآور جمع شدن انسانها در قيامت:
وَ اذْكُرُوا اللّه‏َ فِي أَيّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقي وَ اتَّقُوا اللّه‏َ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ .بقره :203
توجه به قيامت، زمينه‏ساز عمل به مناسك حج:
وَ اذْكُرُوا اللّه‏َ فِي أَيّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقي وَ اتَّقُوا اللّه‏َ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ .بقره :203
نيز نك : اقسام حج‏گزاران و حج‏گزاران بلند همت

حقيقت حج

فرار و عروج از «خود و ما سواي حق» به سوي خدا تشكيل دهنده حقيقت حج:
فَفِرُّوا إِلَي اللّه‏ِ... .ذاريات : 50
از امام صادق عليه‏السلام نقل شده كه فرمود: فَفِرُّوا إِلَي اللّه‏ِ... معنايش اين است كه حج انجام دهيد.33 مقصود اين است كه حج از مصاديق بارزِ فرار و رفتن به‏سوي خدا است.

حج‏گزار محصور

واجب نبودن اتمام و اكمال حج، در صورت محصور شدن (بازماندن از انجام حج به‏واسطه بيماري يا جلوگيري دشمن):
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ... .بقره : 196
فرستادن قرباني (به منا جهت ذبح آن در روز عيد قربان) و تراشيدن سر، پس از ذبح، راه خروج از احرام حج، در صورت بازماندن از انجام مناسك به‏واسطه بيماري:
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ وَ لا تَحْلِقُوا رُوءُسَكُمْ حَتّي يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ... .بقره : 196
جايز نبودن تراشيدن سر براي حج‏گزارِ محصور، پيش از ذبح قرباني در قربانگاه:
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ وَ لا تَحْلِقُوا رُوءُسَكُمْ حَتّي يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ... .بقره : 196
جايز بودن تراشيدن سر براي حج‏گزار محصور پيش از ذبح قرباني در صورت ابتلا به بيماري يا عارضه‏اي در ناحيه سر:
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ وَ لا تَحْلِقُوا رُوءُسَكُمْ حَتّي يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذيً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ... .بقره196
واجب شدن كفاره (سه روز روزه يا اطعام به شش يا ده مسكين يا ذبح يك گوسفند) بر حج‏گزار محصور، در صورت تراشيدن سر، پيش از ذبح قرباني، به سبب ابتلا به بيماري يا عارضه‏اي در ناحيه سر:
وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلّهِ فَإِنْ‏أُحْصِرْتُمْ فَمَااسْتَيْسَرَ مِنَ‏الْهَدْيِ وَلاتَحْلِقُوارُوءُسَكُمْ حَتّي يَبْلُغَ الْهَدْيُمَحِلَّهُ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ‏مَرِيضاً أَوْبِهِ‏أَذيً‏مِنْ‏رَأْسِهِ‏فَفِدْيَةٌ‏مِنْ‏صِيامٍ أَوْصَدَقَةٍ أَوْنُسُكٍ....بقره: 196

دعوت به حج

فراخواني مردم به حج از سوي ابراهيم خليل عليه‏السلام به فرمان خداوند:
وَ إِذْ بَوَّأْنا لاِءِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ... وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ... .حج27 ـ 26
وعده و اخبارِ قطعي خداوند به ابراهيم عليه‏السلام مبني بر حضور مردم از راههاي دور و نزديك براي حج در پي دعوت وي از آنان:
وَ إِذْ بَوَّأْنا لاِءِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ... وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلي كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ حج : 27 ـ 26
«يَأْتُوكَ رِجالاً»، جواب امر است: «إذن فيهم و ان تأذن فيهم يأتوك راجلين...»34
تبليغ و فراخواني مردم به حج و زيارتِ خانه خدا از وظايف رهبران الهي:
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ... .حج : 26
گرچه مخاطب «وَ أَذِّنْ» يك نفر؛ يعني ابراهيم عليه‏السلام است اما او به عنوان رهبر و پيامبر الهي مأمور چنين كاري بود.

ذكر خدا در حج

ياد و ذكر خدا در حج، فرمان مؤكد خداوند به حج‏گزاران:
فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ... .
فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً... وَ اذْكُرُوا اللّه‏َ فِي أَيّامٍ مَعْدُوداتٍ ... .بقره : 203 ـ 199 ، 198
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً... لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللّه‏ِ فِي أَيّامٍ مَعْلُوماتٍ... وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللّه‏ِ لَكُمْ فِيها خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللّه‏ِ عَلَيْها... .حج : 27 و 28 و 36
لزوم ذكر و ياد خدا در حج بر اساس دستور و تعليم خداوند:
...فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ... .بقره : 198
جهل و ناداني مردم پيش از اسلام نسبت به كيفيت ذكر خدا در حج:
...فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضّالِّينَ .بقره : 198

رهبري در حج

لزوم انجام مراسم حج با محوريت رهبر الهي:
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ... . حج : 27
اينكه خداوند فرمود: «مردم از پياده و سواره بر تو (ابراهيم) وارد خواهند شد»، مي‏تواند متضمّن دستوري باشد به مردم كه بايد ابتدا به زيارت رهبر الهي بشتابند و با محوريت او حج انجام دهند.
لزوم ديدار با رهبر الهي در موسم حج:
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ... . حج : 27
اين برداشت، با توجه به توضيح پيشين و اين سخن امام باقر عليه‏السلام است كه فرمود: «تماميت و كمال حج، ملاقات كردن با امام است.»
...ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ .حج : 29
در روايتي از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: ...ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ ملاقات با امام عليه‏السلام است.35

زمان حج

حج، از واجباتِ داراي وقت و زمان معين:
يَسْئَلُونَكَ عَنِ اْلأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنّاسِ وَ الْحَجِّ... .بقره : 189
هلال‏هاي ماه، تقويم طبيعي و وسيله شناخت زمان و موسم حج:
يَسْئَلُونَكَ عَنِ اْلأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنّاسِ وَ الْحَجِّ... .بقره : 189
اهميت فوق‏العاده زمان حج و انجام آن در وقت معين:
يَسْئَلُونَكَ عَنِ اْلأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنّاسِ وَ الْحَجِّ... .بقره : 189
ذكر «الْحَجِّ» پس از «مَواقِيتُ لِلنّاسِ»، بيانگر اهميت فوق‏العاده حج و شناخت زمان آن است.
موسم حج، اوقاتي بس مقدس و مورد سوگند خداوند:
وَ الْفَجْرِ * وَ لَيالٍ عَشْرٍ * وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ * وَ اللَّيْلِ إِذا يَسْرِ . فجر : 4ـ1
ابوالفتوح رازي در تفسيرش آورده است: جابربن عبداللّه‏ انصاري روايت كرده از رسول عليه‏السلام كه گفت: فجر، صبح ذي‏حجه است و لياليِ عشر دهه اوست و شفع روز عيد و وتر روز عرفه.36
امام صادق عليه‏السلام :
«... خداي تعالي با سخن خود؛ ...وَ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ... حج را واجب نكرد و از ميان جميع طاعات، آن را به خود اختصاص نداد، جز براي آمادگي و توجه به مرگ و قبر و بر انگيخته شدن و قيامت.»
در روايت ديگر، از امام باقر و امام صادق عليهما‏السلام شفع به روز ترويه (هشتم ذي‏حجه) و وتر به روز عرفه (نهم ذي‏حجه) تفسير شده است و مقصود از وَ اللَّيْلِ إِذا يَسْرِ شب مزدلفه (شب عيد قربان) است كه حجاج پس از وقوف به عرفات و مشعر به‏سوي منا سير و حركت مي‏كنند.37
نيز نك : ماه‏هاي حج

فلسفه حج

مشاهده منافع دنيايي و آخرتي و دستيابي به آنها، از فلسفه‏هاي وجوب حج بر مردم:
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلي كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ * لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ... .حج : 27 ـ 26
شخصي از امام صادق عليه‏السلام پرسيد: مقصود از ...مَنافِعَ لَهُمْ... منافع دنيا است يا منافع آخرت؟ حضرت فرمود: همه آن (مقصود است).38
ذكر و يادِ نام خدا و سپاسگزاري در برابر نعمت‏هاي او در روزهاي معين (موسم حج و روزهاي تشريق) از فلسفه‏هاي وجوب حج بر مردم:
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلي كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ * لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللّه‏ِ فِي أَيّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلي ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ... .حج : 28 ـ 27
دستيابي به فضل (بخشش و مغفرت) خدا، از فلسفه‏هاي حج:
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ... لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ... .بقره : 198 ـ 197
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّه‏ِ... وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً... .مائده : 2
مرحوم طبرسي در تفسير لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ... احتمالاتي را ذكر كرده كه از جمله آنها اين است: «بر شما منعي نيست كه از پروردگارتان مغفرت بطلبيد» و افزود: اين معنا را جابر، از امام باقر عليه‏السلام روايت نموده است.39
بهره‏مندي از هدايت و بركات عمومي خانه خدا، فلسفه وجوب حج بر مردم:
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُديً لِلْعالَمِينَ... وَ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّه‏َ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ .آل عمران :97 ـ 96
استغفار و ياد خدا در مكان‏هاي مقدس (همانند عرفات و مشعر و...) از فلسفه‏هاي وجوب حج:
...فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضّالِّينَ * ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللّه‏َ... فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً... .بقره : 200 ـ 198
توجه به مرگ و قبر و قيا مت و آمادگي براي آنها، از فلسفه وجوب حج و اختصاص آن به خداوند:
...وَ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ... .آل‏عمران : 97
از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: «...بدان كه خداي تعالي با سخن خود؛ ...وَ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ... حج را واجب نكرد و از ميان جميع طاعات، آن را به خود اختصاص نداد، جز براي آمادگي و توجه به مرگ و قبر و بر انگيخته شدن و قيامت.»40
تمرين تعظيم شعائر الهي از فلسفه‏هاي حج:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّه‏ِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْيَ وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ... .مائده : 2
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلي كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ .حج : 27
ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللّه‏ِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ أُحِلَّتْ لَكُمُ اْلأَنْعامُ... ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّه‏ِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ... وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللّه‏ِ لَكُمْ فِيها خَيْرٌ... .مائده :30،32و36
تمرين شرك زدايي و پرهيز از سخنان باطل، از فلسفه‏هاي حج:
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلي كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ... ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللّه‏ِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ أُحِلَّتْ لَكُمُ اْلأَنْعامُ إِلاَّ ما يُتْلي عَلَيْكُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ اْلأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ .مائده : 27 و 30
اعلان عمومي برائت از مشركان، از فلسفه‏هاي حج:
وَ أَذانٌ مِنَ اللّه‏ِ وَ رَسُولِهِ إِلَي النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ أَنَّ اللّه‏َ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ... .توبه : 3
رفع فقر و گرسنگي از اهداف واجب شدن فريضه حج و قرباني بر انسان:
وَ أَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلي كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللّه‏ِ فِي أَيّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلي ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ * وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللّه‏ِ لَكُمْ فِيها خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللّه‏ِ عَلَيْها صَوافَّ فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ.... حج: 27 ، 28 و36
رسيدن به تقواي الهي از عالي‏ترين فلسفه وجوب حج:
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللّه‏ُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوي... .بقره : 197
وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللّه‏ِ لَكُمْ فِيها خَيْرٌ... لَنْ يَنالَ اللّه‏َ لُحُومُها وَ لا دِماوءُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوي مِنْكُمْ... . حج : 37 ـ 36
كسب رضاي خدا، از مهمترين فلسفه‏هاي حج:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّه‏ِ... وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً... .مائده : 2

فوت حج‏گزار

بخشيده شدن گناهان حج‏گزارِ پرهيزكارِ فوت شده، در ايام تشريق:
وَ اذْكُرُوا اللّه‏َ فِي أَيّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقي... . بقره : 203
امام‏صادق عليه‏السلام درباره ...فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ... فرمود: «يَعْنِيمَنْ‏مَاتَ‏قَبْلَ‏أَنْ يَمْضِيَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ»؛ «هركس (از حج‏گزاران) پيش‏از بازگشت از منا بميرد، گناهي براونيست».41
ماه هاي حج
لزوم انجام مناسك حج در ماه‏هاي حج (شوال، ذي‏قعده وذي‏حجه):
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ... .بقره : 197
ماه‏هاي حج، ماه‏هايي معين و غير قابل تبدل، تغيير و تقديم و تأخير:
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ... .بقره : 197
قيد «مَعْلُوماتٌ» در واقع در ردّ يك رسم جاهلي است كه بر اساس آن، مردم عصر جاهليت براي آزاد بودن در جنگ و خونريزي، ماه‏هاي حرام را تغيير مي‏دادند.42
صحيح نبودن احرام بستن به نيت حج (به‏طور عموم) و عمره تمتّع جز در ماه‏هاي حج:
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ... .بقره : 197
ماه‏هاي حج، داراي قداست و احترام ويژه:
جَعَلَ اللّه‏ُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ... .مائده : 97
حرمت جنگ و خونريزي در ماه‏هاي حج:
جَعَلَ اللّه‏ُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ... .مائده : 97
حرمت و قداست ماه‏هاي حج ناشي از جعل و تشريع خداوند:
جَعَلَ اللّه‏ُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ... .مائده : 97

مراقبت از زبان در حج

لزوم مراقبت زبان از هر سخني، جز سخن حق، در موسم و احرام حج:
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ... الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ... .بقره : 197 ـ 196
از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: «هرگاه مُحرم شدي، برتو است كه: تقواي الهي را رعايت كني و بسيار به ذكر خدا بپردازي و سخن، كم گويي جز سخن حق؛ زيرا از تماميت و كمال حج و عمره، اين است كه انسان زبانش را جز از سخن حق باز بدارد. خداي تعالي مي فرمايد: «فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ...».43

ممانعت از حج

جلوگيري از انجام حج، گناه و تعدّي به فرمان خداوند:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّه‏ِ... وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ... وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعاوَنُوا عَلَي الْبِرِّ وَ التَّقْوي وَ لا تَعاوَنُوا عَلَي اْلإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ . مائده : 2

پاورقيها:

1 . نك : مجمع البيان و الميزان، ذيل آيه .
2 . نك : همان.
3 . نورالثقلين، ج1، ص203، ح744 و 745
4 . نك : مجمع البيان و تفسير نمونه، ذيل آيه .
5 . نور الثقلين، ج2، ص186 ـ 185، ح47 ـ 42
6 . همان، ص186، ح49 ـ 48
7 . الكافي، ج4، ص292 ؛ الحدائق الناضره، ج14، ص314
8 . الميزان، ذيل آيه.
9 . نورالثقلين ، ج1، ص196، ح712 و 713
10 . مجمع البيان، ذيل آيه.
11 . كافي، ج4، ص290
12 . نورالثقلين، ج3، ص487، ح72
13 . مجمع البيان، ذيل آيه.
14 . وسائل‏الشيعه، ج11، ص25
15 . وسائل‏الشيعه، ج11، ص26
16 . مجمع البيان، ذيل آيه.
17 . نور الثقلين، ج1، ص375، ح289 و نيز ص373، ح282
18 . زبده البيان في احكام القرآن، ص224
19 . نور الثقلين، ج2، ص186 ـ 185
20 . همان، ص 184 و 185
21 . نك : مجمع البيان و الميزان، ذيل آيه.
22 . الكافي، ج4، ص542 و نك : مجمع البيان، ذيل آيه.
23 . مجمع البيان، ذيل آيه.
24 . مجمع البيان، ج1 و 2، ص529
25 . مجمع البيان، ج3 و 4، ص831 ؛ الكشاف، ج2، 218
26 . زبدة البيان في احكام‏القرآن، ص232
27 . نورالثقلين، ج1، ص181، ح641
28 . تفسير عياشي، ج1، ص114، ح258
29 . كافي، ج4، ص264، ح1 ؛ تفسير عياشي ،ج1، ص106، ح221
30 . كافي، ج4، ص49، ح2
31 . نورالثقلين، ج1، ص183، ح651
32 . تفسير عياشي، ذيل آيه.
33 . مجمع البيان، ج9 و10، ص242
34 . الميزان، ذيل آيه.
35 . نورالثقلين، ج3، ص492، ح96
36 . ابوالفتوح‏رازي، چاپ آستان قدس‏رضوي، ج20، ص256 نيز نك : مجمع‏البيان، ذيل آيات.
37 . مجمع البيان، ذيل آيات ؛ نور الثقلين ،ج5، ص571
38 . نورالثقلين، ج3، ص488، ح77
39 . مجمع البيان، ج1 و2، ص527
40 . بحارالانوار، ج96، ص125
41 . نورالثقلين، ج1، ص201، ح740
42 . مجمع البيان، ذيل آيه.
43 . نورالثقلين، ج1، ص183، ح651
جمعه 14 مهر 1391  11:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اتمام الحُجَج في تفسير مدلول «لا جدال في‏الحج»يا پاسخي به تفسير محرفِ مفهوم جدال در حج

اتمام الحُجَج في تفسير مدلول «لا جدال في‏الحج»يا پاسخي به تفسير محرفِ مفهوم جدال در حج

دكتر سيد محمد باقر حجتي
اَلْحَمْدُللّه‏ الّذي حَرَّضَنا علي الجدال و القتال ـ في جُلِّ الاحوال ـ مع كل شيطان بَطّال و منافقٍ محتالٍ و مشرك مختال، و قال: «حرض المؤمنين علي القتال» و «جاهد الكفار و المنافقين واغلظ عليهم» و «قاتلوا اولياءَ الشيطان» و «ان الشيطان لكم عدوٌ فاتخذوه عدوا» و قال: «و جاد لهم بالتي هي احسن». والصلوة والسّلام علي جميع انبيائه و رسله، الّذين جادلوا بالحق ليدحضوابه الباطل و يجاهدوا المشركين فاكثروا جدالهم. و علي آله الذين افرغوا جهدهم في دعوة الناس الي سبيل ربهم بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلوهم بالتي هي احسن، فبذلوا وسعهم في مجادلة الملاحدة والكفرفا حسنوا جدالهم.
و بعد فقد قال اللّه‏ تبارك و تعالي:
«الحج اشهِرُ معلوماتٌ فمن فَرَضَ فيهِنَّ فَلا رَفَثَ وَ لافُسُوقَ وَ لاجِدالَ في الحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيرٍ يَعْلَمْهُ اللّه‏، و تَزَوَّدُوا فانّ خيرالزّاد التَّقْوي وَاتَّقُونِ يا اُولِي الأْلبابِ»1.
مروري بر مدلولِ لُغَوي و اصطلاحي واژه «جِدال»

مقدمتا قبل از ورود در تفسير آيه ياد شده، سزا بر آن ديديم كه واژه «جدال» را از لحاظ مدلولِ لغوي و اصطلاحي دقيقا مورد مطالعه قرار دهيم، آنگاه ببينيم از اين كلمه در آيه مورد بحث، چه مفهومي در مد نظر مي‏باشد:
الف ـ مدلولِ لغوي «جدال»:
كلمه «جِدال» (به كسر جيم) از مجادله مأخوذ شده و در ريشه خود از «جَدْل» اشتقاق يافته است، و خود كلمه «جَدْل» داراي معاني زير مي‏باشد:
1 ـ محكم بافتن چيزي، از قبيل ريسمان و امثال آن كه اين مفهوم (يعني استحكام و بافتن)، روحِ اين واژه و اساس آنرا تشكيل مي‏دهد،2 و معاني ديگر كه براي اين واژه در كتب لغت آمده، به همين مفهوم باز مي‏گردد و داراي چنين جان و روحي مي‏باشد؛ يعني از نوعي تناسب با همين مفهوم برخوردار است. زمام شتر را به همين مناسبت «جَديل» مي‏نامند؛ چون از پوست تابيده [ و امثال آن ] بافته مي‏شود؛ چنانكه ابن‏منظور و ديگران مي‏گويند: جديل ريسماني است كه از پوست و يا مو بافته مي‏شود كه آن را به گردن شتر نر و يا ماده مي‏آويزند، و در صورتي كه زمام شتر را «جديل» مي‏نامند كه تابيده و بافته شده باشد. مخاصمه را نيز ـ با توجه به چنين مفهومي ـ «مجادله» مي‏گويند؛ چرا كه هر يك از دو خصم، آهنگِ آن دارد كه طرفِ خود را از رأي و نظريه خود ـ اعم از حق يا باطل ـ بتاباند و او را از رأي خود برگرداند.3
ضمنا يادآور مي‏شويم: جديل در پاره‏اي از معاجم، هم به معناي زمام و هم به معناي دو رشته مرواريد و جواهر رنگارنگ ـ كه زنان آنها را بر يكديگر پيچيده و حمايل مي‏كنند ـ به كار رفته است: «وُِشاح»4.
2 ـ قوي شدن بچه آهو و حيوانات ديگر، بدانگونه كه به دنبال مادر به راه افتند. و يا قوي شدن و سفت گشتن دانه در خوشه؛ به همين مناسبت استخوان بزرگ و محكم، و استخوانهاي ميان تهيِ دست و پا، و بسياري از معاني ديگري را ـ كه مفهوم قوت و استحكام در آن منظور شده است ـ «جَدْل» و يا «جِدْل» مي‏نامند.
جَدَل ـ كه عبارت از قدرت بر خصومت و جدال است ـ با توجه به همين مفهوم مورد استعمال قرار گرفته است؛ و لذا هر فردي كه در خصومت سرسختي مي‏كند، عنوان «جَدِل» را اطلاق مي‏نمايند.5 و در اصطلاح فارسي مي‏گويند: «در خصومت، سرسخت است».
با مراجعه به كتب لغت و مطالعه نصوص اصيلي كه ساختماني از اين مادّه در آنها به كار رفته است، به اين نتيجه مي‏رسيم كه در مفهوم اين واژه ـ در اكثر قريب به تمامِ مواردِ آن ـ معنيِ بافتن و يا استحكام و قوّت، و يا هردو جلب نظر مي‏كند.
بنابراين بايد در مفهوم «جدال» روح اين واژه را ـ كه عبارت از قدرت و قوت، و تاباندن و بافتن است ـ جستجو كنيم. يعني فردي كه به جدال دست مي‏يازد سفت و سخت در خصومت بوده و مي‏خواهد طرف را از نظريات خود بتاباند و پيچش و انعطافي در او به هم رساند.
راجع به مدلولِ لغوي جدال مطالب گسترده‏تري در معاجم و فرهنگها ديده مي‏شود كه بازگو كردن همه آنها موجب اطاله و اطنابِ مُمِل مي‏گردد. و لذا سخن را در اين باره به پايان مي‏بريم و گفتگوي خود را با بحث و كاوش در مدلولِ اصطلاحيِ كلمه «جَدَل» و «جِدال» ادامه مي‏دهيم.
ب ـ مدلول اصطلاحي كلمه «جَدَل» و «جِدال»:
1 ـ جَدَلْ = Dialectique (F) , Dialectic (E)
اين واژه اصطلاحا عبارت از روشِ مناقشه و استدلال مي‏باشد كه در طول تاريخ با توجه به مكاتبِ مختلفِ فلسفي، از مفاهيم متفاوت و متعددي برخوردار شده است:
ـ از نظر سقراط، مناقشه و مجادله‏اي است كه مبتني بر بگو و مگو و پرسش و پاسخ مي‏باشد (روش توليد و مامائي).
ـ از ديدگاه افلاطون، نوعي از روش در تحليل منطقي است كه بر اساس تقسيم اشياء به اجناس و انواع، مورد استفاده قرار مي‏گيرد، و اين روش و تحليل به «علم به مبادي اُولي و حقايق ازلي» منجر مي‏گردد.
ـ جدل در نگاه ارسطو و دانشمندان اسلامي (منطقيون) عبارت از قياسي است كه از مشهودات و مسلّمات تشكيل مي‏شود.
ـ در نظر كانت، منطق ظاهري و صوري است كه منحصرا در سفسطه «مصادره به مطلوب» و فريفتن حواس به كار مي‏آيد.
ـ جدل نزد هگل، انتقال ذهن از قضيه و نقيض آن به قضيه‏اي كه از آن‏دو نتيجه مي‏شود، آنگاه همينگونه ادامه يابد تا به «مطلق» برسد.
در كتاب «التعريفاتِ» جرجاني آمده است:
«جدل، قياسي است كه از مشهورات و مسلّمات تشكيل شده، و غرض و هدف آن الزامِ خصم و اقناع و اسكاتِ كسي است كه فهم او براي درك مقدماتِ برهان نارسا مي‏باشد.6

واژه «جدل» و «مجادله» در قرآن كريم

كلمه «جدل» در دو مورد، و مشتقاتي از باب «مجادله» در بيست و سه مورد، و كلمه «جدال» در دو مورد از قرآن كريم به كار رفته است.
اما قبل از آنكه به بحث و بررسي مفهومي كه در اين موارد در مدّ نظر مي‏باشد بپردازيم لازم است يادآور شويم كه اصطلاح جدل ـ علاوه بر آنكه در منطق عبارت از قياسي است كه از مشهورات و مسلمات فراهم مي‏آيد ـ در اصطلاح دانشمندان علوم قرآني و تفسير به معناي استدلال و قياس برهاني نيز استعمال شده است.
به عنوان نمونه: جلال الدين سيوطي در كتاب خود (در نوع شصت و هشت)، بابي تحت عنوان «في جدل القرآن» گشوده است كه منظور او از «جدل» عبارت از مفهومي است وسيع كه شامل قياس جدلي و نيز قياس برهاني در اصطلاح منطقيين مي‏گردد.
وي يادآور مي‏شود كه نجم الدين طُوفّي (م 716) كتاب مستقلي در جدلِ قرآن كريم تصنيف كرده است، آنگاه مي‏نويسد:
«قال العلماء: قد اشتمل القرآن العظيم علي جميع انواع البراهين والادلّه، و ما مِنْ برهانٍ و دلالةٍ و تقسيمٍ و تحذيرٍ ـ يُبني مِن كليات المعلومات العقلية و السمعية ـ الا و كتاب اللّه‏ قد نطق به»7.
بديهي است در محتواي چنين اصطلاحي، مفاهيم ديگرِ جدل ـ كه عبارت از مغالطه و سفسطه است ـ در مد نظر نيست، بلكه عبارت از به كار گرفتنِ قياسي است كه خصم را به حق و حقيقت و صلاحِ حال و مآلِ او رهنمون است.
بنابراين نمي‏توان گفت: هرگونه جَدَل و مجادله‏اي به مفهوم خصومت و سرسختي بيجا و نكوهيده مي‏باشد. و حتي در قرآن كريم ـ كه مشتقاتي از اين واژه در موارد مختلفي از آن، مورد استفاده قرار گرفته ـ همه جا به معناي خصومت و ستيز بيجا و مذموم نيست.
اصولاً جَدَل و مجادله در قرآن كريم به مفهوم استدلال به كار رفته كه در پاره‏اي از موارد به معناي استدلال غلط و بي‏اساس و آميخته به خصومت، و در پاره‏اي از موارد ديگر به معنايِ استدلال صحيح و منطقي و داراي اساس عقلائي و توأم با انس و محبت استعمال شده است.
بطور كلي، آن جَدَل و مجادله‏اي كه در قرآن كريم از آن نهي و يا نكوهش شده، عبارت از لجاج و ستيز و استدلال سفسطي و دستخوش مغالطه در جهت اثبات امري است كه باطل و عاري از واقعيت مي‏باشد.
در هيچ موردي از قرآن كريم، جدال و استدلالي كه هدف آن اثبات حق است ـ نه تنها از آن نهي نشده است ـ بلكه همه مسلمين موظف شده‏اند كه دست اندركار چنين جدال و مجادله‏اي گردند؛ چنانكه اين نكته را در بحث و تفسير آيه مورد نظر بازگو خواهيم كرد:
تفسير آيه 197 سوره بقره
خداوند متعال مي‏فرمايد:
«الحج اشهرٌ معلومات فمن فرض فيهن فلا رَفَثَ و لافسوق و لاجِدال في الحج و ما تفعلوا من خير يَعْلَمْهُ اللّه‏، و تزودوا فان خيرالزاد التقوي واتقون يا اولي الالباب».
مواسم و ايّامي كه مراسم حج بايد در آن اَيّام انجام گيرد عبارت از ماههايي است كه در شريعت مقدس اسلام كاملاً معلوم و مشخص شده است. و فقط مي‏توان آن را در طول سال يكبار انجام داد، بر خلافِ عمره كه ممكن است شرعا در طول يك سال، چند و يا چندين بار برگزار گردد.
ماههايي كه مي‏توان مناسك حج را در آنها به جاي آورد ـ از نظر شيعه ـ عبارتنداز: شوال، ذوالقعده، ده روز از ذوالحجه و يا تمامي ايام آن؛7 چنانكه اهل سنت نيز ايام برگزار كردن حج را عبارت از شوال و ذوالقعده و پاره‏اي از روزهاي ذوالحجة مي‏دانند كه گروهي آن را در ده روزِ همين ماه مشخص كرده‏اند.8
بنابراين جلو انداختنِ انجام مناسكِ حج از اين ماهها و يا تعويق آن از اين ماهها جايز نيست، چنانكه «نَسَأة» ـ يعني مردمي كه قرآن كريم در باره آنها مي‏گويد «انّما النَّسي‏ء زيادة في الكفر...»9 ـ بدينگونه تقديم و تأخيرِ حج را روا مي‏داشتند.
كسي كه در اين ماهها حج را بر خويشتن واجب گرداند ـ يعني در اين ماهها به حج مُحْرِم گردد و يا بر حسب نظريه شيعه حتي به عمره تمتع مُحْرِم شود ـ نبايد به دنبال تمايلات جنسي رفته و عمل زناشويي ويا ساير هوسهاي شهواني را اِعْمال كند: (لا رفث). و نبايد دروغ بگويد، و يا بايد زبان خود را از دشنام و بدگوئي به مؤمن حفظ كند؛ چون رسول اكرم ـ صلي‏اللّه‏عليه‏وآله‏وسلم ـ فرمود:
«سباب المؤمِن فسوقٌ وقتاله كفرٌ»10:
«دشنام گفتن به مؤمن، خروج از طاعت خدا و جرمي سنگين است، و كشتنِ او مساويِ با كفر مي‏باشد».
بعضي گفته‏اند: مراد از «فسوق» عبارت از هرگونه معاصي است و بعضي آن را عبارت از «تنابز به القاب» و يا كذب مي‏دانند.11
«ولاجدال»: نبايد در حج مجادله كرد.
هر كار نيكي كه انجام مي‏دهد، خداي متعال بدان آگاه است و چون عادل مي‏باشد در برابر آن، پاداش نيكي به شما خواهد داد، و به هنگام حج با خود توشه برداريد و بارِ سرِ ديگران نباشيد، و يا اينكه از رهگذر اعمال صالحه توشه آخرت براي خويشتن فراهم آوريد كه بهترين توشه، عبارت از تقوا است.
اي انسانها بِخْرَد، در برابر اوامر و نواهي من راهِ پرهيزكاري را در پيش گيريد.
اين بود خلاصه‏اي از تفسير آيه مذكور.
امّا آنچه ما درصدد بحث و بررسي آن هستيم و مي‏خواهيم دقيقا از آن كاوش و تحليلي به عمل آوريم، موضوع نهي از جدال در حج مي‏باشد كه در اين آيه جلب نظر مي‏كند. عده‏اي از افراد سطحي ـ تحت تأثير عالم‏نماياني تهي از دانش، و زاهدنماياني بي‏بهره از زهد، و فقيهاني دست‏آموزِ تِز ابرقدرتها و گوش به آواز توصيه دولتمردانِ استعمارزده ـ اين گفتار الهي را دستاويزي براي انتقادِ مسلميني قرار دادند كه در موسم حج مي‏خواهند شياطين جن و انس را مورد لعن و نفرين قرار دهند و به تكليف خود براي هشدار دادن به مردم و رسالت اسلامي خويش عمل كنند.
«و لا جدال في الحج» كدام جِدال و با كه، و براي چه هدفي؟
الف ـ منظور از «جدال» در آيه مورد بحث:
1 ـ نظريه مفسران و دانشمندان شيعه:
مفسرين و فقها و دانشمندان شيعه، يادآور شدند كه جدالِ در حج، عبارت از گفتن «لا واللّه‏» و «بلي واللّه‏» است.
بايد ياد آور شويم كه اين سخن عبارت از حدّ اقل مراتبِ جِدال مي‏باشد كه فرد مي‏خواهد از رهگذر اين سوگند، سخن خويش را بر كرسي نشانده و يا سخنِ طرف را نقض كرده و رأي او را بتاباند و درهم كوبد.
از اين بيان چنين برمي‏آيد كه «جدالِ در حج» يا چنان مفهومي، توأم با سوگند انجام مي‏گيرد؛ يعني در آن تأكيد و تشديد و جود دارد، و اين همان مفهوم اصيل و ريشه‏دار در معناي لُغَوي «جدال» است كه قبلاً بدان اشاره كرديم.
بر حسب اين نظريه اگر كسي درصدد اثبات نظريه خود و يا رد و نقض سخنِ مخالفِ خويش برآيد و آن را با سوگندِ ياد شده نياميزد و به وسيله سوگند مذكور تشديد و تقويت نكند نمي‏توان عنوان «جدل در حج» را بر آن اطلاق كرد. و از چنين كاري است كه نهي شده است.12
بدين منظور كه نظريه شيعه را در اين باره نسبتا گسترده توضيح دهيم فشرده‏اي از آنچه مرحوم شيخ محمد حسن نجفي راجع به «جدال» بيان كرده، در زير مي‏آوريم:
«جدال» ـ بر طبق كتاب و سنت و اجماع و نيز بر اساس آنچه در اكثر كتب شيعه و نصوصي كه در اين باره جلب نظر مي‏كند ـ عبارت از گفتن «لا واللّه‏» و «بلي واللّه‏» است.
يكي از نصوص، به عنوان نمونه ياد مي‏شود: معاوية بن عمار گفته است: از امام صادق ـ عليه‏السلام ـ راجع به كسي سؤال كردم كه در حال احرام مي‏گفت: «لا لعمري: نه به جان خودم». حضرت فرمود: اين تعبير را نمي‏توان «جدال» برشمرد. جدال ـ صرفا ـ عبارت از اين است كه شخص بگويد: «لا واللّه‏» و «بلي واللّه‏»...
در كتاب «تهـذيب الاحكـام» شيـخ طــوسي، روايتي از ابي بصـير از امـام صـادق ـ عليه‏السلام ـ آمده است: اگر شخصي سه بار اين سوگند را ـ در عين حال كه صادق است ـ بر زبان آورد بايد قرباني كند. و چنانچه يك بار اين سوگند را ـ به دروغ ـ بر زبان راند قرباني بر او واجب مي‏گردد.
اما در خبر و حديث ديگري از ابي بصير آمده است كه : از امام صادق ـ عليه السلام ـ سؤال كردم: اگر فردي كه مُحرِم است بخواهد كاري را انجام دهد اما رفيقش به او بگويد: «واللّه‏ لا تعمله = سوگند به خدا اين كار را انجام نخواهي داد»؛ و آن شخص بگويد: «واللّه‏ لأََعْمَلَنَّهُ = سوگند به خداوند اين كار را انجام مي‏دهم» و چند بار او را وادار به سوگند مي‏كند، و او نيز مكرر سوگند مي‏خورد، آيا حكمي كه در باره صاحب جِدال صادر شده است، بر وي لازم مي‏گردد؟ امام ـ عليه‏السلام ـ فرمود: چنين كسي مي‏خواهد بدينوسيله به برادرِ ايماني خود، با سوگند ياد كردن احترام گذارد. جدال در مورد كاري مصداق پيدا مي‏كند كه آن كار معصيت باشد و فرد بخواهد با برادر ايماني خود بستيزد.
آنچه از مجموع تحقيقات دانشمندان و نيز احاديثي كه در باره «جدال در حج» آمده استفاده مي‏شود اين است كه بايد سوگندي كه انجام مي‏گيرد دروغ باشد و يا به كاري كه معصيت است مربوط گردد. بنابراين اگر در سوگندِ خود صادق باشد كفاره‏اي بر او واجب نمي‏شود. و لذا در كتاب «الدروسِ» شهيد اول از جعفي آمده كه وي مي‏گفت: «الجدال فاحشة اذا كان كاذبا اوفي معصية...».
وي در پايان مي‏نويسد: جدال صرفا با سوگندِ به خدا ـ آنهم با صيغه مخصوص «لا واللّه‏» و «بلي واللّه‏» ـ تحقق مي‏يابد، و با هر سوگند و يا با سوگند به غير خدا قابل تحقق نمي‏باشد، منتهي ظاهرا براي تحقق جدال به كاربردن «لا» و «بلي» هر دو لازم نيست؛ بلكه يكي از آنها براي تحقق جدال بسنده و كافي است.13
2 ـ مفسران و فقهاي اهل سنت، و تفسير «و لا جدال في الحج»:
مفسران بزرگ و فقهاي برجسته اهل سنت در باره «جدال در حج» آراء و سخنان گوناگوني ياد كرده‏اند كه فشرده‏اي از آنها را مي‏آوريم:
طبري در تفسير خود بحثِ بسيار مفصل و گسترده‏اي را در باره «جدال در حج» پيش گرفته است كه خلاصه و ماحَصَلِ آن اين است:
1) انسان مُحرِم با برادرش آنچنان بستيزد و بگو مگو كند كه او را به خشم آورد. يا حاجيان آنگونه با هم به جدال و درگيري دست يازند كه از خشم آنها نسبت به يكديگر سر برآورد.
2) دشنام و مراء و خصومتها و منازعات14.
3) محمد بن كعب قرظي مي‏گفت: جدال اين بود كه وقتي قريش در «مِني» گرد هم مي‏آمدند گروهي از آنها به گروهي ديگر مي‏گفتند: «حج ما كاملتر و درست‏تر از حجِ شما است» و آن ديگران به اينان مي‏گفتند: «حج ما كاملتر و درست‏تر از حج شما است»15.
4) جدال در حج اين است كه يكي بگويد: امروز، روز حج است، و ديگري بگويد: فردا.
5) ابن زيد مي‏گفت: عربها در مواقفِ مختلفي وقوف مي‏كردند و با هم بگومگو و منازعه مي‏نمودند، و هركسي از آنها ادّعا مي‏كرد كه مَحلّ وقوفِ او همان محلي است كه ابراهيم ـ عليه‏السلام ـ در آنجا وقوف كرده است؛ اما وقـتي خـداوند متـعال نبي اكـرم ـ صلي‏اللّه‏ عليه وآله وسلم ـ را به مناسكِ آنها در باره حج آگاه ساخت اين خصومت و مجادله را فيصَله داد.16
6) «ولا جدال في الحج» به عنوان خبر و گزارشي از سوي خداوند متعال است كه وقت حج بر اساس يك ميقات و موسم واحدي مشخص و قطعي شده و قابل تقديم و تأخير نيست؛ و نسي‏ء، يعني تأخير حج از موسمِ آن، از اين پس باطل و بي ارزش و فاقد اعتبار است.17 شرح گوياي اين مطلب در تفسير آيه «نسي‏ء» گذشت.
طبري مي‏گويد: آن قولي كه به صواب نزديكتر است همين قول اخير مي‏باشد...
ضمنا مي‏افزايد: اين نظريه ـ كه مي‏گويد: معني «لا جدال في الحج» اين است كه با مصاحب و رفيق همراه خود بگو مگو مكن و با او به مجادله و ستيز برنخيز كه او را به غضب آوري ـ به دو دليل صحيح نيست: 1 ـ اگر منظور اين است: به باطل با مصاحبِ خود مراء و جدال مكن كه موجب غضب او شوي، اين توجيه، ناموجه و غير قابل قبول است؛ زيرا كه خداوند متعال از مراء و جدالِ به باطل در هر حال ـ اعم از آنكه مراءكننده مُحرم و يا مُحل باشد ـ نهي كرده است؛ پس دليلي وجود ندارد كه اختصاصا از «مراء به باطل در حال احرام» نهي كرده باشد؛ حالِ احرام و يا اِحلال، تفاوتي در نكوهش «مراء به باطل» را نمي‏رساند، 2 ـ و اگر منظور اين است كه «به حق هم مراء و جدال مكن و از اين رهگذر خشم مصاحب و رفيق همراهت را فراهم نياور»، اين سخن نيز نادرست مي‏باشد؛ به اين دليل كه اگر مُحْرِم، فردي را ملاحظه كند كه مي‏خواهد به كار زشت و گناه روي آوَرَد بر او واجب است با مراء و جدال از كار او جلوگيري نمايد. و يا چنانچه احساس كند كه مي‏خواهد به وي ستم نمايد و حق او را از ميان ببرد و غضب كند بر او فرض و واجب است به مراء و جدالِ با او برخيزد تا از ستم او برهد و يا مانع از ضايع شدن حقش گردد.18
7) محمد رشيد رضا مي‏نويسد: مراد از «جدال» عبارت از مشاجَره زباني است، و اين مشاجره غالبا ميان حاجيان و خدمه در سفر حج پديد مي‏آيد؛ زيرا مشقتها و دشواريهاي سفر [ و حرارت و گرماي شديد و بسياري از عوامل ديگر، چنين حالتي را در افراد به هم مي‏رساند و ] موجب تنگ خُلْقيِ آنها مي‏گردد.19
بروسوي نيز در تفسير «لا جدال في الحج» مي‏گويد: نبايد با خدمه و رفقاي همسفر و چارپاداران [ و رؤساي كاروان و رانندگان و امثال آنها ] ستيز كرده و با خصومت و خشونت رفتار نمود؛ زيرا اين رفتار كين‏آلود موجب دشمني و از ميان رفتن اُنس و اُلفت ميان آنها مي‏گردد؛ اما جدال در اموري كه به دين مربوط است هيچ مانعي ندارد.20
8) محمد عبده يادآور مي‏شود: تفسير سه واژه «رَفَث»، «فُسوق» و «جِدال» بايد از تناسبي با يكديگر برخوردار بوده و نيز با اوضاع و شرايطي كه در زمان تشريعِ مناسكِ حج بر مردم آن زمان حاكم بود، همگام باشد. اما «رَفَث» ـ همانگونه كه گفته‏اند ـ عبارت از جماع و اِعمال غريزه جنسي، و «فُسوق» عبارت از اين است كه فرد ـ از طريق ارتكاب اعمالي كه براي او در حال غير احرام مباح بوده مانند صيد، استعمال بوي خوش، و پوشيدن لباس دوخته ـ از تكاليفي كه بر مُحْرِم واجب است خارج شود. اما «جدال» عبارت از جرياناتي است كه ميان قبايل داير بود، مبني بر اينكه آنها در موسم حج به درگيري و تفاخر مي‏پرداختند.
در اين صورت است كه ميان اين واژه‏ها از نظر مفهومِ آنها هماهنگيِ موردِ نظر تحقق مي‏يابد. و در غير اين صورت بايد اين واژه‏ها را با مدلولِ لغويِ آنها در مد نظر قرار داد: رفث را عبارت از سخن زشت، و فسوق را به معناي «تنابز به القاب»، يعني لقب و عنوان بد در مورد ديگران به كار بردن، و «جدال» را هم به معناي ستيز و خصومت با يكديگر دانست. بنابراين همه اين منهيات، عبارت از يك سلسله مَنهيّاتِ زباني خواهد بود.21
پس از گذر بر تفسير و تحليل‏هايي كه دانشمندانِ فريقين در باره «لا جدال في الحج» ياد كرده‏اند اين سؤال را مي‏توان مطرح ساخت كه:
آيا جدال با شياطين جنّ و اِنس در حال احرام ممنوع است؟
امام فخرالدين رازي در ذيل آيه مورد بحث مي‏گويد:
«اما جمهور متكلمين برآنند كه جدال در امر دين، طاعتي عظيم است. و در مقام استدلال بر نظريه خود به آياتي چند استشهاد مي‏كنند:
1 ـ «اُدْعُ اِلي سَبيلِ رَبِّكَ بالحكمةِ وَ الْمَوعِظَةِ الْحَسَنَةِ و جادلهم بِالّتي هِيَ اَحسَن»
2 ـ «يا نوحُ قَدْ جادَلْتَنا فاكثرت جِدالَنا»
خداوند متعال در مقام بازگو كردنِ سخن كفار به نوح، يادآور مي‏شود كه آنها اين سخن را با نوح در ميان گذاشتند. پيداست كه جدال نوح با آنها صرفا براي تقرير دين بوده است [ و نمي‏توان از اين گونه جدال خرده گرفت ].
بايد گفت: جدالي كه در حج از آن نهي و منع شده و از آن نكوهش به عمل آمده است، جدالي است كه در مقام اثبات و تقرير امر باطلي مورد استفاده قرار گيرد. اما جدالي كه در جهت تقرير و تثبيت حق و دعوت مردم به راه خدا و دفاع از حريم دين خداي متعال انجام مي‏گيرد در هر حال ممدوح و ستوده است.22
سراسر مناسك حج را بايد جدال و خصومت و ستيز با شيطان دانست. اين مراسم شكوهمند با طليعه‏اي از جدال و ستيز با شيطان و استعاذه افتتاح و آغاز مي‏گردد و نيز با جدال با شيطان پايان مي‏پذيرد. رمي جمرات كه در مراحل پايانيِ اين مناسك انجام مي‏گيرد نشانگر آن است كه سپاهِ درونِ انسان از شروع به كار حج، در خود حالت آماده‏باش ايجاد كرده و در حالي كه همواره با شياطين جن و انس مي‏ستيزد، بايد آن آمادگي لازم را در خود به هم رساند كه شيطان را دشمن اصلي خود تلقي نموده و پس از آنكه او را سراغ كرد هدف رمي خويش قرار دهد.
عمل رمي كه با دعاي «اللهم ادْحَرْ عَنّيِ الشيطان» افتتاح مي‏شود نشانه تنفر و انزجار از عامل اصلي معصيت و بدبختي، يعني شيطان است و حاجي با اجراي اين عمل، عزم راسـخ خود را در جدال و ستيز با نيرنگهاي گمراه‏كننده شيطان و اعمالِ زيان‏آور او ابراز و اعلام مي‏كند.
حاجي در چنين موقعيتي، نهائي‏ترين مراتب انزجار خود را نسبت به هرگونه فساد و انگيزه آن نشان مي‏دهد، و از فرصتي كه براي او فراهم آمده است در كنار برادران ديني و با حفظ همبستگي با آنها احساس مي‏كند كه مي‏تواند دشمن خود را ـ هرچند كه مانند شيطان، قوي و نيرومند باشد ـ در سايه اتحاد با برادران ديگر درهم بكوبد و استوانه‏هاي عظيمي از ابرقدرت‏نماهاي عالم هستي و جهان آفرينش، يعني شياطين را با سنگريزه‏هايي كوچك خفه كند و ابهت و هيبت آنها را در هم بكوبد، و آنها را زير همين سنگريزه‏ها بپوشاند، و ابهت و جاذبه آنها راپوچ و پوشالي جلوه دهد.
و اين جريان خود هشداري به مسلمين جهان است ـ مسلميني كه در برابر هيبت پوشالي ابرقدرتهاي شرق و غرب، و قدرتهاي ميانه احساس ترس و بيم مي‏كنند ـ تا نترسند، هيچ هراسي به خود راه ندهند، و در برابر اين شياطين ريز و درشت اِنس، كمترين دلهره‏اي را پذيرا نگردند؛ چرا كه مي‏توانند در سايه همبستگي با يكديگر دشمنان اسلام را ـ هر چند كه اين دشمنان از لحاظ تجهيزاتِ جنگ و جدال و ستيز با آنها، قوي و قلدر و به ظاهر خوف انگيز باشند ـ از پاي درآورند، چنانكه با سنگ‏ريزه‏هايي چند توانسته‏اند استوانه‏هاي اُولي (شرق) و عَقَبه (غرب) و وسطي (قدرتهاي جيره‏خوار اين ابرقدرتها) را آنچنان با سنگ‏ريزه‏ها بپوشانند و كم‏توان سازند كه حداقل تا يكسال از شر و آسيب آنها در امان باشند و با استمرار اين جنگ و جدال و ستيز در هر سال، امنيت خود را براي هميشه تأمين نموده و نگذارند ـ با توقف و ركود خود و ترك جدال و ستيز و نبرد با شياطينِ انس ـ اين قدرتهاي نيمه جان و از كار افتاده، جان تازه‏اي به خود گيرند و به ميراث مادي و معنوي مسلمينِ جهان يورش آورند و سرمايه‏هاي فرهنگي و منابع اقتصاديشان را به يغما برند.
آيا ما مسلمين بايد به هنگام انجام مراسم حج ساكت و بي‏تفاوت باشيم و صرفا با تفوه به جدال و ستيز و استعاذه آرام با شيطان‏ها بستيزيم و فرياد خود را در كنار همه برادران مسلمان جهان بر سر شيطان بزرگ و كوچك و متوسط نكشيم؛ چرا كه اينكار جدال است و جدال در حج روا نيست؟!
اگر اينطور است نبايد به رمي جمرات بپردازيم؛ چون اين كار نوعي شدت عمل و خشونت و خصومت و ستيزه‏جويي است و جدال و مجادله سزا نيست به هنگام حج به كار گرفته شود! بگذاريم شياطين جن و انس بر سرپاي باشند و هر روز نيروي تازه‏اي بر نيروهاي خود بيفزايند و بر سر ما مسلمين بريزند و همه ميراث مادّي و معنوي ما را با تواني كافي به تاراج گيرند؟!
اگر اينطور است نبايد صداي خود را به تكبير بلند كنيم و بايد اهلال و تلبيه خود را با فريادي بلند سرندهيم؛ چرا كه اين كار آميخته با خشونت و خصومت و جدال با شياطين انس و جن است و اين موج انفجارِ «اللّه‏ اكبر» و «لااله الا اللّه‏» شياطين انس و جن را مي‏آزارد، و چون از جدال در حج نهي شده است! با حربه «فريادهاي كوبنده» تلبيه و تهليل، به سراغ هيچ شيطاني نرويم و آنها را نيازاريم. كدام مفسر قرآن و كدام فقيهي از شيعه و سني چنين گفته است؟، اگر كسي مفسر و يا فقيهي از فريقين سراغ دارد به ما نشان دهد كه گفته باشد جدال با شياطين و ستيز با فساد و منهيات و پيكار با طاغوتها و ابرقدرتهايي ـ كه دشمنان قوي‏تري از شيطان نسبت به اسلام و قرآن هستند ـ همان جدالي است كه در قرآن كريم از آن نهي شده است؟
آري ما بايد ـ با ايجاد موجِ انفجار تلبيه و تهليل ـ قدرتهاي شيطاني جهان را به لرزه درآورده و سازمان توان و نيروي آنها را از هم پاشيده، و آنها را از پاي درآوريم، بايد صدا به تكبير و تهليل و تلبيه برفرازيم كه اين كار، يعني اجراي تلبيه و تكبير و تهليل با صداي بلند و برافراشته، شعار حج است.
اين رسول خدا ـ صلي‏اللّه‏ عليه وآله و سلّم ـ است كه مي‏فرمايد:
«اتاني جبريل فقال لي: انّ اللّه‏ يأمرك اَنْ تأمر اصحابك ان يرفعوا اصواتهم بالتلبية؛ فانها من شعار الحج»23:
«جبراييل نزد من آمد و گفت: خدا ترا فرمان مي‏دهد كه به ياران خود دستور دهي صداي خود را به تلبيه برفرازند؛ چرا كه تلبيه شعار حج است».
و نيز فرمود:
«أتاني جبريل فأمرني ان آمُرَ اصحابي و من مَعِيَ اَنْ يرفعوا اصواتهم بالتلبية»24:
«جبراييل نزد من آمد و مرا فرمان داد كه يارانم و هر كسي را كه همراه من هستند دستور دهم صداي خود به تلبيه بلند سازند».
چنانكه فرمود:
«امرني جبريل برفع الصوت في الاِهلال؛ فانه من شعار الحج»25:
«جبراييل مرا به بلند كردن صدا در رابطه با «لااله الا اللّه‏» موظف ساخت؛ چرا كه اين كار از شعارهاي حج است».
جبراييل نزد پيامبر اكرم ـ صلي‏اللّه‏عليه‏وآله‏وسلم ـ مي‏آيد و به او با تأكيد توصيه مي‏كند، يعني فرمان مي‏دهد كه آن حضرت دستوري صادر كند تا خود و اصحابش به هنگام حج و در حال احرام فريادشان را به «اللّه‏ اكبر» و «لااله الااللّه‏» و «لبيك اللهم لبيك» بلند كنند، كه موج اين فرياد گوش شيطان را كر كرده و توان را از شيطانهاي بزرگ و كوچك دنيا مي‏ربايد و آنها را بيجان و ناتوان مي‏سازد.
آيا اين كار همان جدال منهي است، آيا اين خشونت و خصومت در حال احرام با شيطان جن و انس روا نيست؟!
راستي اگر جدال، عبارت از خشونت و تندروي است، نبايد پس از طواف، سعي كنيم، بلكه بايد ميان صفا و مروه، حالت مَشْيِ آرام را در پيش گيريم، و آهسته آهسته راه برويم.
نه، هرگز اين نظريه درست نيست؛ بلكه بايد با كيفيتي به طرف هدف گام برداريم، نه آنچنان خويشتن را فرسوده ساخته و بدويم، و نه آنچنان آهسته راه را در سوي مقصد در پيش گيريم كه تاريكيهاي شبِ خواب و غفلت فرا رسد و گرگان بيشه، طعمه‏هايي بِلادفاع براي خود بيابند. آري بايد سعي كنيم و تمام اندام خويش را با شدت به جنبش درآوريم و نشان دهيم كه همواره در حال شادابي و تحرك و قدرت به مقابله و رويارويي با شيطان به سر مي‏بريم و در راه رسيدن به هدفِ والاي الهي و انساني شتاب مي‏گيريم، اما نه آنچنان كه فرسوده گرديم و از كار بيفتيم.
مگر نه اين است كه مفسران در ذيل اين گفتار الهي كه: «و لا جدال في الحج» به ما هشدار داده‏اند:
«الجدال في الدين طاعة عظيمة»26:
جدال در امر دين طاعتي بزرگ مي‏باشد.
و آيا مگر نه اين است كه خدا فرموده است:
«اُدْعُ اِلي سَبيلِ ربّكَ بالحكمة و الموعظة الحسنة وجادلهم بالتي هي احسن...»
آيا امر به مجادله با كفر و بي ديني و نبرد با اِفساد و تبهكاري شيطانهاي بزرگ و كوچكِ دنيا، و دعوت به جدالِ با الحاد و زندقه ـ كه به سان خوره، دين و ايمان مسلمين را به فرسايش و ذوب شدن مي‏كشاند ـ از اين آيه «به هنگام حج و احرام» استثناء شده است؟! آيا اين آيه هيچ كاربردي در موسم حج ندارد؟ و آيا بايد در حال احرام تحرك مسلمين در مقابله و نبردِ با كفر و ستيز با شيطان، و پيكار با فساد متوقف و راكد گردد؟ هيچ مفسّري نگفته است كه بايد دعوت انسانها به راه خدا و جدال با گناه و فساد در موسم حج و در حال احرام دچار ركود و توقف شود.
آيا مي‏توان گفت جدال و ستيزي كه در حالِ حج با كفر و فساد و ابرقدرتهاي خونخوارِ جهان ـ كه چون زالو خون مسلمين جهان را مي‏مكند و اساس قرآن و اسلام را در ممالك اسلامي روز به روز متزلزل مي‏سازند ـ انجام مي‏گيرد، با ايجاد تحريف در مفهوم «لا جدال في الحج»، بايد متوقف گردد؟! اصلاً كلمه حج و احتجاج از يك ريشه‏اند و «تحاجوا» به معناي «تجادلوا» و «محجاج» به مفهوم «كثير الجدال» است.27
اينك كه ملتهاي مسلمان در صور و صيدا و لبنان و جولان و عمان و عراق و سودان و نيل و قيروان و افغانستان و قدس و تونس و فيليپين و فلسطين و... در زير چكمه‏هاي شيطان بزرگ يعني آمريكا و صهيونيسم جهاني و قدرتهاي استكباري دست و پا مي‏زنند و فريادِ استغاثه‏شان آنها بلند است، چه كسي بايد به ناله‏ها و استغاثه‏هاي آنان پاسخ دهد؟ آيا خدا فرموده است كه به نداي مظلوميت اين امتهاي مسلمان در موسم حج پاسخ مثبت ندهيم و ساكت و آرام و بي‏تفاوت به سربريم، و در حج به احتجاج برنخيزيم، و هيچ فريادي از خود برنياوريم تا اين شياطين به كار خود ادامه دهند و رنجيده خاطر نگردند! چرا كه نبايد با جدال و فرياد شيطان و صهيونيسم را در حال حج آزرده ساخت؟!
بسيار عجيب و شگفت‏آور است كه تعدادي از روحانيون زرخريد و برده حكومتها ـ با بهانه تحريف در مفهوم «لا جدال في الحج» ـ مي‏خواهند كه فرياد برآوردن بر سر شياطينِ انس و جن را خاموش كنند، اينان از آنچه در پشت پرده مي‏گذرد خبر ندارند و يا خود را به بي‏خبري وامي‏دارند كه استكبار نسبت به بلاد اسلامي چه سودايي در سر دارد؟: صهيونيسم و كفر و الحاد و شركِ جهاني مي‏خواهند عرصه جغرافيايي مملكت نامشروعي به نام «اسرائيل» را آنچنان پهناور سازند كه از نيل تا فرات و از آنجا تا فراتر از كعبه را زير پوشش گيرد.
اينك اين گره كور و غده‏اي كه در قلب پيكرِ بلادِ اسلامي ـ به مدد ابرقدرتهاي شرق و غرب ـ براي امتهاي اسلامي به ارمغان آمده، بنا است در سراسر اندام ممالك اسلامي ريشه دواند.
چرا پيشوايان ديني در اين ممالك اسلامي در خواب خرگوشي فرو رفته‏اند و نمي‏خواهند كسي آنها را از اين خواب سنگين بيدار سازد، و مايل نيستند حتي به خواب رفته‏ها نيز بيدار و هوشيار گردند؟!
ايران و لبنان سالها است بيدار شده‏اند و مي‏خواهند كه ديگران را بيدار و هوشيار سازند؛ و برآنند كه در هر صُقْع و مكان و در هر منطقه و سرزميني به وظيفه بيدارگريِ خود عمل كنند؛ اما با كمال تأسف در موسم حج ـ كه امت به‏پاخاسته ايران، يعني امتي كه در راه اسلام و قرآن همه وجود خود را به خدا تقديم كرده است ـ و در سرزمين مقدس مكه و مدينه مردم را به اتحاد و همبستگي با يكديگر دعوت مي‏كنند تا با صهيونيسم جهاني و استثمار و شياطين به مقابله و پيكار برخيزند ـ پيشوايان اسلاميِ نامسلمان، اين كار را جدالي برمي‏شمارند كه به تصور غلطشان خدا از آن نهي كرده است!
آيا خدا «نهي از منكر» را در مكه و مدينه (در موسم حج) نهي كرده است؟!
سكوت مسلمين در مكه آنهم به هنگام حج و در حال احرام ـ در برابر گناهِ بزرگ جهاني و ظلم و ستم بر مسلمين جهان ـ خود عظيم‏ترين گناه و جرم محسوب مي‏گردد. آيا نبايد اين سكوت و بي‏تفاوتي را از ميان بُرد، و به جدالِ با ستم و تجاوز و كشتار مسلمين در قدس عزيز و صور و صيدا برخاست؟!:
«من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم»
آيا اهتمام به امور مسلمين جهان در حال احرام، جدالِ مذموم است؟ آيا سرزمين مكه و مدينه همان نقطه‏اي نيست كه پيامبر اسلام به آن چشم دوخته است تا مسلمين در موسم حج و به حال احرام ـ در حالتي آماده باش در برابر شيطان ـ به امور مسلمين قيام كنند. آنكه قيام نكند و در موسمِ برگزاري حج به جدال با ناحق و باطل و فساد برنخيزد بايد حساب خود را از مسلمين جدا كند و از حوزه اسلام و ايمان، خويشتن را بيرون و بيگانه بيند.
حج، خود جهاد است، و جهاد در حج و در حال احرام در برابر كفر را بايد طاعتي افزون بر طاعت مربوطِ به حج برشمرد. جدالِ با كفر در حالِ احرام از اَوْجبِ واجبات است و در ضمن طاعتي ديگر.
اين امام فخر رازي است كه ضمن تفسير آيه «... فلا رفث و لافسوق و لاجدال في الحج» مي‏گويد: «جدال در حج» كه در حال احرام، مذموم و نكوهيده است، جدال در اثبات و تأييد باطل و كفر و جلب مال و كسب جاه مي‏باشد؛ اما اگر جدال و ستيز در جهت تأييد حق و دعوت مردم به راه خدا و دفاع از دين و آيين اسلام صورت گيرد[ نه تنها مذموم نيست؛ بلكه [ممدوح و مطلوب مي‏باشد».28
خداي متعال مناسك حج را در جهت اهدافي والا تشريع فرمود كه از آن‏جمله:
يك فرد مسلمان در حالي كه آهنگ سويِ خدا دارد به صوب خانه خدا به راه مي‏افتد، تا خويشتن از عادات پيشين و رفاه‏طلبي تجريد كند، و درون خود از تفاخر و امتيازات موسمي و زودگذر و ناپايدار بپيرايد؛ به گونه‏اي كه يك مالدار و ثروتمند و نامور خود را با تهيدست و فرد گمنام برابر بيند، و فرمانروا فرد بينوا و گمنام و كم‏توشه را به سان خويش محترم شمارد، و همه مردم در اين سرزمين از هر طبقه و از هر نژاد و هر كشوري در شرايطي همسان از نظر بيرون و درون به سربرند، و با لباسي برابر و سفيد و همرنگ و همسان خويشتن را بپوشانند كه گويا در عرصات محشر از خواب مرگ بيدار و زنده شده و در پيشگاه خدا حضور به هم رسانده‏اند.
آيا سزا نيست در چنين شرايطي و با اين تجمع شگرف ـ كه مي‏توانند به درستي درد يكديگر را درك كنند ـ رنج و درد و شكنجه‏هايي را كه بر آنها وارد مي‏شود براي همديگر بازگو نمايند، رنجي كه سخت، امتهاي اسلامي را مي‏آزارد؟!
سرزمين مكه ـ از ديدگاه مسلمين و ديگران ـ نخستين كانوني به شمار مي‏رود كه آواي جدال با كفر و الحاد و طواغيت و شياطين از آنجا برخاست و به گوش جهانيان رسيد، و اولين گام در ستيز با هر قدرتي (جز خدا) در همين نقطه برداشته شد، و نغمه كفر ستيزِ «لااله الااللّه‏» از درون غار حرا بر قله كوه فاران، سامعه جان و روح جهانيان را نوازش داد.
هم اكنون نيز ـ كه خدا و معبود حقيقي در كنار بتهاي ابرقدرت به دست نسيان و فراموشي سپرده مي‏شود ـ امت ايثارگر ايران، با رهنمودگيري از امام و پيشوايي كه قلبش در اميد و آرزوي عزت و سرفرازي مسلمين و مستضعفان عالم مي‏طپد، قيام كرده تا طاغوتها و بتهاي زمان را از كعبه جهان سرنگون سازند و كره خاكي را از اين جرثومه‏هاي مرگ‏آفرين پاكسازي نمايند، و جهاد خود را در اين راه در هر منطقه و سرزميني به كار گيرند و در كعبه ـ كه به هنگام اداي مناسك حج، كانون تجمع و همبستگي همه مسلمين جهان است ـ دست در دست برادران خود قرار مي‏دهند و با فريادي كه سامعه شياطين انس را مي‏خراشد نداي استقلال و آزادي سر دهند. آري مي‏خواهند جهادِ در راه خدا را در كنار پيروان قرآن در سرزمين وحي، تجسم بخشند و به دنيا اعلام كنند كه اسلام از هر قدرت و نيرويي برتر است، و:
«لن يجعل اللّه‏ الكافرين علي المؤمنين سبيلا».29
آيا اين جدال مذموم است؟!
پيامبر گرامي ما ـ صلي‏اللّه‏ عليه وآله وسلم ـ فرمود:
«الحج جهاد، والعمرة تطوع»30.
و نيز فرمود:
«نعم الجهاد، الحج»31.
آيا جهاد اين است كه دشمنان اسلام به اسلام و قرآن يورش برند و براي درهم كوبيدن اسلام دست به كشتاري نسبت به همنوعان ما بزنند، كه در تاريخ بشريت بي‏سابقه است، و افراد بي‏دفاعِ امّتِ اسلامي ـ از پير و جوان و كودك و خردسال ـ را هدف بمب و موشك و توپ و گلوله‏ها قرار دهند و ما آرام بخوابيم و صدا برنياوريم كه جدال است؟! آيا جهاد ـ كه همان حج است ـ و حج ـ كه همان جهاد است ـ به اين معناي است كه به خود زحمتي ندهيم و از شدت عمل و خشونت نسبت به دشمنان اسلام و قرآن و كعبه خودداري كنيم؟!
زهي خجلت و سرافكندگي از بصيرت ديني و فقه و فقاهت ملاياني گرفتار عصبيتِ جاهليِ عربيت كه جهاد در راه خدا و تظاهرات عليه اسرائيل و گمارندگان آن را ـ كه با ازدواج نامشروع شرق و غرب زاده شده‏اند ـ جدال مي‏پندارند! و از امتي خرده مي‏گيرند كه حج را در چهره جهاد تمثّل و تجسم مي‏بخشند، اين عالم‏نماها پيرو اسلام نيستند؛ بلكه خودآگاه و يا ناخودآگاه و مستقيم و غير مستقيم از هوي و هوسِ حكومتهاي گرفتار چنگ صهيونيسم درس مي‏گيرند كه خود گمراهند و ديگران را به بيراهه و گمرهي سوق مي‏دهند.
اي مسلمين جهان:
«... لاتتبعوا اهواء قوم ضلّوا من قبل و اضلّوا كثيرا و ضلوا عن سواء السبيل»32.
مشركين عالم ميكرب شرك را و دوگانه و يا چندگانه انگاريِ قدرتِ مطلقِ جهاني را تا فضاي افكار و انديشه چنان فقيهان وقيح پيش‏رانده، و افكار و آراء آنها را بيمار و آلوده ساخته كه چنان نغمه‏هاي شوم را ـ به بهانه واژگون نمودن مفهوم جدال در «ولا جدال في الحج» ـ سر مي‏دهند، و مي‏خواهند به خواب و غفلت مسلمين تداوم بخشند، و اين اذان و ندايي كه گوش شرك و كفرِ جهاني را مي‏خراشد، به سكوت مبدّل گردانند؛ اما اين خدا است كه فرموده است:
«و اَذان من اللّه‏ و رسوله الي الناس يوم الحج الاكبر ان اللّه‏ بري‏ءٌ من المشركين و رسوله...»33.
خدا و رسولش را در تمام ايام حج فرياد و بانگ پرطنيني است مبني بر اينكه از مشركين و ايده و آرمان آنها سخت بيزار بوده و با چنين آرمان پليدي همواره تا به روز حشر در جدال و ستيز است. جدال و ستيزي به حق و در جهت تأييد و تقويت حق؛ چرا كه اذان به معناي بانگ پرطنين بر سر استكبار شيطاني و شرك و كفر و الحاد مي‏باشد كه در دنياي معاصر در پيكر ابرقدرتهاي جبار تمثل يافته است.
اين اولين بانگ بلند است كه در اين آيه گوشزد شده، و اين فرياد بر سر شيطان بزرگ ادامه دارد و بايد تا فرونشستن فتنه و شرك به جدال و ستيز با شرك و كفر جهاني تداوم بخشد.

در پايان به اين نتيجه مي‏رسيم كه:

اگر ايرانيانِ مسلمان و امتِ به پا خاسته كشور ولي زمان ـ عجل‏اللّه‏ تعالي فرجه الشريف ـ در سرزمين مكه به هنگام حج بانگ خويش را عليه شرك و الحاد جهاني پرطنين و هم‏آواز مي‏سازند، اين كار را نمي‏توان از نگاه هيچ مفسر و فقيهي از فريقين، به حساب جدالي آورد كه خدا در باره آن فرموده است: «... ولا جدال في الحج».
بلـكه اين كار فرياد برائت و بيزاري است كه از آسمان برآمد و بر دل پيامبراسـلام ـ صلي‏اللّه‏ عليه وآله ـ نشست، و او به نوبه خود اين فرياد دروني را به گوش هوش علي رساند، و علي ـ عليه‏السلام ـ نيز اين آواي شرك‏برانداز را براي مشركان برخواند، مانيز همواره اين ندا را در هر جا و هر نقطه سر مي‏دهيم كه: «كفر و شرك و الحاد نابود باد». و «مرگ بر استكبار ابليسي جهان و شياطين انس و جن» و به خصوص «مرگ بر شيطان بزرگ، امريكا»، و «مرگ بر فرزند نامشروع او»، يعني صهيونيسم.
در پايان از خداوند متعال مي‏خواهم به همه ما بصيرتي صحيح در دين مرحمت فرمايد و اساس ظلم و شرك را در جهان در هم فروريزد.
وآخر دعـوانا: ان الـحمدللّه‏ رب العـالمين
وصلي‏اللّه‏ علي نبينا محمد و آله الطاهرين
سيد محمد باقر حجتي

پاورقيها:

1 ـ بقره : 197.
2 ـ معجم، متن اللغة 1/489، ط: دار مكتبة الحياة، بيروت، 1377 هـ .
3 ـ در باره مجموع اين مطالب بنگريد به: لسان العرب 1/419 ط: دار لسان العرب، بيروت ـ معجم متن اللغة 1/490 اساس البلاغة، ص 52، ط: دارالمعرفة، بيروت 1399 هـ ـ معجم متن اللغة 1/433، ط: افستِ دارالكتب العلميه، اسماعيليان، تهران ـ فرهنگ نفيسي 2/1073، ط: افست كتابفروشي خيام، 1355 هـ . ش ـ مجمع البيان 2/293، ط: كتابفروشي اسلاميه، تهران 1373 هـ . ق ـ التفسير الكبير 5/165، ط: دار احياء التراث العربي، طبع سوم ـ القاموس المحيط 3/346، ط: دارالفكر، بيروت، 1403 هـ . ق .
4 ـ القاموس المحيط 3/346 ـ معجم متن اللغة 5/490.
5 ـ بنگريد به: همان مراجعي كه در شماره 2 پاورقي صفحه قبل از آنها ياد كرديم. فيروزآبادي و ابن منظور مي‏نويسد: «اَلجَدَل (بالتحريك) اَلَدَ فِي الخصومة والقدرة عليها» (رك: القاموس المحيط 3/347 ـ لسان العرب 1/420).
7 ـ بنگريد به: لسان العرب = المصطلحات العلمية و الفنية 4/107.
8 ـ الاتقان في علوم القرآن 4/60، ط: افست، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، ايران 1363 هـ . ش . براي اطلاع از انواع استدلالهايي كه سيوطي تحتِ عنوان «جدل القرآن» مطرح كرده است بنگريد به: همين كتاب 4/60 ـ 66.
9 ـ مجمع البيان 2/293. جواهر الكلام في شرح شرايع الاسلام 18/12 ـ 13.
10 ـ بنگريد به: التفسير الكبير 5/162، ط: افست، دار احياء التراث العربي، بيروت، 1981 م، طبع هفتم ـ تفسير القرآن العظيم 1/236، ط: دارالمعرفة، بيروت، 1402 هـ . ق.
11 ـ آيه 37 سوره توبه: «انما النسي‏ء زيادة في الكفر يُضَلُّ به الّذين كفروا يُحِلُّونَهُ عاما و يُحَرِّمُونَهُ عاما ليُواطِئُوا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللّه‏ُ فَيُحِلُّوا ما حرَّمَّ اللّه‏ُ زُيِّنَ لَهُم سوءُ اَعْمالِهم وَاللّه‏ُ لايَهْدِي الْقُوْمَ الْكافِرينَ».
12 ـ مجمع البيان 2/294 ـ تفسير القرآن العظيم 1/237 ـ الكافي (اصول) 4/64،ط: كتابفروشي اسلاميه. در اين كتاب اخير اضافه شده است: «ولكل كه معصية، و حرمة ماله كحرمة دمه» ـ و نيز بنگريد به: جامع البيان 4/150، ط: دارالمعارف مصر ـ مسند احمد 3647.
13 ـ مجمع البيان 2/294 ـ روض الجنان 1/503 ـ كشف الاسرار 531 ـ المناز 2/227 ـ جواهرالكلام 18/355.
14 ـ تفسير البرهان 1/199 ـ 201. مجمع البيان و هامش آن 2/294 ـ الميزان 2/79، ط: سوم، مؤسسة الاعلمي بيروت، 1393، جواهر الكلام 18/355 و 359 ـ 361.
15 ـ جواهر الكلام في شرح شرايع الاسلام 18/359 ـ 364.
16 ـ جامع البيان 2/158 تفسير القرآن العظيم 1/238.
17 ـ همان مرجع و صفحه ـ كشف الاسرار 1/531 ـ التفسيرالكبير 5/165.
19 ـ جامع البيان 2/159، 160 ـ التفسير الكبير 5/165.
20 ـ جامع البيان 2/160.
21 ـ تفسير المنار 2/227، ط: دوم افست، دارالمعرفة لطباعة و النشر، بيروت.
22 ـ روح البيان 1/314.
23 ـ المنار 2/227.
24 ـ التفسير الكبير 5/162.
25 و 26 و 27 ـ كنزالعمال 5/31، ط: افست از روي نسخه چاپي حيدرآباد. مؤسسه الرسالة، بيــروت، 1399 هـ .
28 ـ التفسير الكبير 5/167.
29 ـ المعجم الوسيط 1/156، 157.
30 ـ التفسير الكبير 5/167.
31 ـ سنن ابن ماجه (مناسك) 44 (رك: المعجم المفهرس لاِءلفاظ الحديث)
32 ـ مائده : 77.
33 ـ توبه : 3.
34 ـ الجامع الصحيح : بخاري، 62.
جمعه 14 مهر 1391  11:42 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آيات الحجّ ومناسكه بين التفسير الدلالي والتفسير التطبيقي ـ في نظر الإمام الخميني ـ

آيات الحجّ ومناسكه بين التفسير الدلالي والتفسير التطبيقي ـ في نظر الإمام الخميني ـ

عبدالسلام زين العابدين
أهمّ ما يمتاز به تفسير الإمام الخميني للقرآن الكريم أمران أساسيان :
الأوّل: الأبعاد المتعدّدة ، والاتجاهات المتنوّعة ، التي تنطلق مع الآيات القرآنية في آفاقها الرحبة ، وأبعادها الواسعة التي تتجاوز الفرد إلي المجتمع والأمّة والدولة .
الثاني: التطبيق والتجسيد ، وهو عملية تلمّس المصاديق الحيّة المعاصرة ، والنماذج الفاعلة الحاضرة لما تطرحه الآيات القرآنية . . وهو ما يعرف بـ (التفسير التطبيقي) .
ويعطي الأمر الأوّل للتفسير طابع الشمولية والامتداد لكلّ ساحات الحياة ، ومواقع التدافع : الاجتماعية والسياسية والاقتصادية والثورية . . فيما يُعطي الأمر الثاني طابع الواقعيّة والعصريّة . . بعيدا عن التجريدية والماضويّة .
من هذا المنطلق يأسف الإمام الخميني علي تلك النظرات التفسيرية الضيّقة للآيات المباركة التي تجعلها محصورة في زاوية معتمة ، وبُعد ضيّق ، واُفق قريب لا يتجاوز دائرة المحلّة التي يصلّون في مسجدها ، أو علي حدّ تعبير الإمام «لا يتجاوز محور تفكيره محيط المسجد» .
فإذا أرادوا أنْ يطبّقوا ـ مثلاً ـ آية أكل السحت في سورة المائدة: لولا ينهاهم الرّبانيون والأحبار عن قولهم الإثم وأكلهم السحت لبئس ما كانوا يصنعون1 ، «لا يخطر ببالهم سوي البقّال القريب من المسجد الذي يطفّف في البيع مثلاً . . . فلا يلتفتون إلي التطبيقات الواسعة والكبيرة لأكل السحت والنهب ، التي تتمثّل ببعض الرأسماليين الكبار أو من يختلسون بيت المال ، وينهبون نفطنا ، ويحوّلون بلادنا إلي سوق لبيع المنتوجات الأجنبية غير الضروريّة ، والغالية الثمن؛ لكونهم يمتلكون وكالات الشركات الأجنبية ، ويملأون جيوبهم وجيوب المتموّلين الأجانب من أموال الشعب غير هذا السبيل» .
يؤكّد الإمام علي هذا النمط المغفول عنه من السحت ، بقوله: «هذا أكلٌ للسحت علي مستوي واسع ودولي»!
كما يدعو الناس ـ وهم يقرأون آية أكل السحت ـ إلي تطبيق الآيات في واقعنا المعاصر لتشمل المصاديق الكبيرة ، قائلاً:
«اِدرسوا أوضاع المجتمع وأعمال الدولة والجهاز الحاكم بشكلٍ دقيق؛ لتروا أنّ (أكل السحت) مرعب يجري عندنا»2 .
وإذا أرادوا أن يفسِّروا آيات (الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر) ويطبقوها علي المجتمع ، فإنّهم لايرون المنكر إلاّ في «نطاق دائرة صغيرة» ، كـ «سماع الموسيقي في الباصات ، أو ارتكاب بعض المخالفات في المقاهي ، أو تجاهر بعض الناس بالإفطار» في الساحات ، من دون أن يلتفتوا إلي «تلك المنكرات الكبيرة» ، وإلي «أولئك الذين يقومون بضرب الإسلام معنويا ، وسحق حقوق الضعفاء»3 .
ولم تشذّ آيات الحجّ عن تلك النظرة الضيّقة لبعض الناس ، ممّا أدّي بنا الأمر إلي حصرها في آفاق ضيّقة سواء علي صعيد التفسير الدلالي أو التطبيقي .
كما لم تشذّ تلكم الآيات عن ذلك المنهج التفسيري القيّم للإمام الخميني ، بل إنّها تشكّل مصاديق بارزة ، ونماذج حيّة ، تؤكّد علي طابعي الشمولية والمعاصرة
في منهجه التفسيري4 .

ينطلق الإمام في تفسيره لآيات الحج ومناسكه في آفاق رحبة بعيدة؛ ليكتشف أبعادها السياسية والاجتماعية والثورية ، إضافة إلي أبعادها الروحية العرفانية .

المبحث الأوّل: آية شهود المنافع

وأذِّن في الناس بالحجِّ يأتوك رجالاً وعلي كُلِّ ضامرٍ يأتينَ من كُلِّ فَجٍّ عميق* ليشهدوا منافع لهم . . .5 .
لماذا هذا الإعلام الإبراهيمي برفع الصوت بالحجّ عاليا ، والنداء؟
لماذا كلّ هذا الحرص علي حضور الناس وحشدهم في زمان واحد وفي مكانٍ واحد وفي مناسك موحّدة؟
لماذا كلّ هذا الحشر في ذلك المكان المقدّس الطاهر؟
ما هو سرّ هذا الحشد المليوني الهائل لهؤلاء المسلمين الآتين من شرق الأرض وغربها؟
ما هي المقاصد والأهداف والغايات التي تجعل هؤلاء الملايين من المسلمين يهجرون أوطانهم وأهليهم ، ويعطّلون أعمالهم ومشاريعهم ، ليلتحقوا بركب الحجيج المقبلين من أقطار بعيدة ، وأصقاع نائية؟
إنّ الآيه الثانية تعطي لنا الجواب الشافي عن هذه الأسئلة المتعدّدة مبني ، المتّحدة مضمونا ومعنيً ، حيث ترسم لنا فلسفة الحجّ ، وعلّته أو غايته ـ علي اختلاف اتجاه التفسير في حرف (اللام) ـ بقوله: ليشهدوا ـ ذلك التجمّع المليوني للمسلمين الآتين من كلِّ فجٍّ عميق ، راجلين وراكبين: ليشهدوا منافع لهم!
(التجارات) هي المنافع الدنيويّة: بين الأمس واليوم!
يتساءل الإمام الخميني : ما هي هذه (المنافع) التي تمثِّل العلّة أو الغاية من حضور هذا الحشد المليوني الهائل؟
ماذا يتصوّر المسلم القارئ للقرآن الكريم من دلالات وأبعاد وآفاق لهذه (المنافع) التي أراد اللّه‏ تعالي أن يشهدها الملايين الوافدون من أصقاع الكرة الأرضية؟
هل نكتفي بتفسير (المنافع) بكونها منافع اُخروية في الجنّة فيما يعطيه اللّه‏ للحجّاج من الثواب الجزيل كما ذهب بعض المفسِّرين ، أو نفسّرها بـ (التجارات في الدنيا كما ذهب بعض آخر ، أم نجمع بين التفسيرين (التجارات في الدنيا ، والمغفرة في الآخرة)؟! وكأنّ (التجارات) هي المنافع الدنيوية الوحيدة التي من أجلها فرض اللّه‏ عزوجل فريضة الحجّ ، وأوجب علي المسلمين أن يحقّقوا ذلك الاجتماع المليوني الكبير!!
وإذا كان السابقون يدركون المقاصد التجارية للحج باعتباره يمثِّل ـ فيما يمثِّل ـ سوقا إسلامية عالمية رائجة ، فنحن ـ في واقعنا المعاصر ـ لا يمكن أن نعتبر هذه السوق من (المنافع) التي ذكرتها الآية المباركة ، وجعلتها علّة أو غاية للحكم . . . ذلك لأنّ السوق في مكّة والمدينة أصبحت (أمريكية ـ أوروبيّة ـ يابانية) بكلّ معني الكلمة!!
وقد نبّه الإمام الخميني إلي هذه الظاهرة الخطيرة وحذّر الحجّاج المسلمين ، الذين تركوا الأهل والديار ، وأتوا ملبّين دعوة إبراهيم الخليل عليه‏السلام ، من أن يكونوا «مستهلكا» ممتازا للبضائع الأمريكية ، بقوله:
«أسواق البلدان الإسلامية أصبحت مركز تنافس بضائع الغرب والشرق ، حيث تتجه إليها سيول البضائع الأمريكية والأوروبية واليابانية الكمالية واللعب والاستهلاكيات .
ومع الأسف الشديد فانّ مكّة المعظّمة وجدّة والمشاهد المشرّفة في الحجاز . . حيث مركز الوحي ومهبط جبرائيل وملائكة اللّه‏ ، ومحلّ تحطيم الأصنام والبراءة منها ، أصبحت مملوءة ببضائع الأجانب ، وغدت سوقا رائجا لأعداء الإسلام وأعداء الرسول الأعظم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله 6» .
وقد حذّر الإمام بصورة متكرّرة من هذه الظاهرة السيئة الخطيرة التي تحوّل (المنافع) التجارية ـ التي ذكرها المفسِّرون المتقدّمون ـ إلي مضار كبيرة ، بحيث نري أنّ الحجيج يستغرقون الليالي والأيّام في أسواق مكة والمدينة ليشتروا تلك البضائع ، يقول الإمام: «كثير من حجّاج بيت اللّه‏ الحرام الذين يذهبون لأداء فريضة الحج ، ومن المفروض بهم أن يلبّوا استغاثة المسلمين لما يحيط بهم من مؤامرات ، نراهم يتجوّلون غافلين في الأسواق بحثا عن البضائع الأمريكية والأوروبية واليابانية ، وبذلك يُؤلمون قلب صاحب الشريعة بعملهم هذا المسيء إلي كرامة الحج والحجّاج معا»7 .
وفي خطابه للعام التالي (1406ه••) ركّز الإمام في تحذيره علي البضائع الأمريكية خاصة ، وذلك في النقطة الثالثة من توصياته السنوية إلي الحجّاج الايرانيين ، معتبرا عرضها مخالفا لمقاصد الحج وأهدافه ، كما أنّ شراءها يُعدّ دعما ومساندةً لأعداء الإسلام ، بقوله:
«بالنسبة للبضائع المعروضة في الحجاز للحجّاج المحترمين ما كان يرتبط منها بأمريكا ، فانّ عرضها مخالفٌ للأهداف الإسلامية ، بل مخالفٌ للإسلام تماما ، وشراءها دعمٌ لأعداء الإسلام ، وترويجٌ للباطل ، فيجب الاجتناب عن ذلك» .
واعتبر الإمام ـ إبّان الحرب المفروضة ـ أنّه «ليس من الإنصاف أن يقدّم شبابنا أرواحهم في الجبهات ويضحون ، بينما أنتم تساعدون مجرمي الحرب بشرائكم هذه البضائع . . فإنّ في ذلك إساءة إلي الإسلام والجمهورية الإسلامية وشعبكم المظلوم» .
وقد أشار إلي أنّ هذه المسألة قد ذكرها في السنوات السابقة ، بيد أنها تستحق التكرار والتأكيد لأهمّيتها ، حيث يقول:
«لقد ذكّرت بهذا في السنوات الماضية لأهمية الموضوع وحسّاسيته ، ومن واجبي أن اُكرّر ذلك»8 .

(المنافع) بنظر المفسِّرين المعاصرين

ركّز بعض المفسّرين المعاصرين علي التعليل أو الغاية: ليشهدوا منافع لهم ، ورسموا الأبعاد المتنوّعة والمتعدّدة لهذه المنافع ، التي أراد اللّه‏ تعالي أن يشهدها موسم الحج في مكّة المكرّمة .
العلاّمة الطباطبائي في تفسيره (الميزان) نبّه إلي إطلاق تعبير (منافع) ، وعدم تقييده بالدنيوية أو الأخروية ، ممّا يعني شمولهما معا ، وقد عرّف المنافع الدنيويّة بأنّها تلك «التي تتقدّم بها حياة الإنسان الاجتماعية ، ويصفو بها العيش ، وترفع بها الحوائج المتنوعة ، وتكمل بها النواقص المختلفة من أنواع التجارة والسياسة والولاية والتدبير وأقسام الرسوم والآداب والسنن والعادات ، ومختلف التعاندات والتعاضدات الاجتماعية وغيرها» .
ثمّ أعطي العلاّمة مصاديق هذه المنافع الدنيوية مشيرا إلي الأمور التالية:
أولاً: التعارف بين المسلمين القادمين من أصقاع الأرض المختلفة .
ثانيا: اتحاد المسلمين علي كلمة واحدة هي كلمة الحق .
ثالثا: التعاون فيما بينهم في سبيل حلّ مشاكلهم .
رابعا: امتزاج المجتمعات الإسلامية لتكون «مجتمعا وسيعا له من القوّة والعدّة ما لا تقوم له الجبال الرواسي ، ولا تقوي عليه أيّ قوّة جبّارة طاحنة ، ولا وسيلة إلي حلّ مشكلات الحياة كالتعاضد ، ولا سبيل إلي التعاضد كالتفاهم ، ولا تفاهم كتفاهم الدِّين»9 .
ومن المفسِّرين المعاصرين الذين أعطوا لآية المنافع دلالاتها وأبعادها ، هو صاحب (في ظلال القرآن) سيّد قطب ، حيث يقول:
«والمنافع التي يشهدها الحجّ كثيرة ، فالحجّ موسمٌ ومؤتمر . الحجّ موسم تجارة وموسم عبادة. والحجّ مؤتمر اجتماع وتعارف، ومؤتمر تنسيق وتعاون، وهو الفريضة التي تلتقي فيها الدنيا والآخرة ، كما تلتقي فيها ذكريات العقيدة البعيدة والقريبة.
ثمّ يعدّد هذه المنافع الكثيرة ، ويرسم بريشته الفنّية الأرواح وهي ترفّ حول بيت اللّه‏ وتستروح الذكريات التي تحوم عليه وترفّ كالأطياف .
طيف إبراهيم الخليل عليه‏السلام وهو يودّع البيت فلذة كبده إسماعيل وأمّه ، ويتوجّه بقلبه الخافق الواجف إلي ربِّه: ربّنا انّي أسكنت من ذرّيتي بوادٍ غير ذي زرع عند بيتك المحرّم . . . .
وطيف هاجر ، وهي تستروح الماء لنفسها ولطفلها الرضيع في تلك الحرّة الملتهبة حول البيت ، وهي تهرول بين الصفا والمروة وقد نهكها العطش ، وهدّها الجهد وأضناها الاشفاق علي الطفل . . ثمّ ترجع في الجولة السابعة وقد حطّمها اليأس لتجد النبع يتدفّق بين يدي الرضيع الوضيء . وإذا هي زمزم ينبوع الرحمة في صحراء اليأس والجدب .
وطيف إبراهيم عليه‏السلام وهو يري الرؤيا ، فلا يتردّد في التضحية بفلذّة كبده . . .
وطيف إبراهيم وإسماعيل عليهما‏السلام يرفعان القواعد من البيت، في إنابة وخشوع...»10 .
ويستمرّ (سيِّد) في رسم تلك الأطياف . . إلي أن يقول:
«والحجّ بعد ذلك كلّه مؤتمر جامع للمسلمين قاطبة . مؤتمرٌ يجدون فيه أصلهم العريق الضارب في أعماق الزمن منذ أبيهم إبراهيم الخليل: ملّة أبيكم إبراهيم هو سمّاكم المسلمين من قبل وفي هذا . . ويجدون محورهم الذي يشدّهم جميعا إليه: هذه القبلة التي يتوجّهون إليها جميعا ، ويلتقون عليها جميعا . . ويجدون قوّتهم التي قد ينسونها حينا . قوّة التجمّع والتوحّد والترابط الذي يضمّ الملايين . الملايين التي لا يقف لها أحد لو فاءت إلي رايتها الواحدة التي لا تتعدّد . . راية العقيدة والتوحيد» .
«وهو مؤتمر للتعارف والتشاور وتنسيق الخطط وتوحيد القوي ، وتبادل المنافع والسلع والمعارف والتجارب ، وتنظيم ذلك العالم الإسلامي الواحد الكامل المتكامل مرّة في كلّ عام . . .» .
ويري صاحب (في ظلال القرآن) أنّ كلّ ذلك يمثِّل «بعض ما أراده اللّه‏ بالحجّ يوم فرضه علي المسلمين ، وأمر إبراهيم عليه‏السلام أن يؤذن به في الناس» ليشهدوا منافع لهم . . فإنّ كلّ جيل يشهد تلك المنافع «بحسب ظروفه وحاجاته وتجاربه ومقتضياته»11!

(المنافع) بنظر الإمام الخميني

ركّز الإمام علي آية (شهود المنافع) كثيرا ، وذكرها في العديد من خطاباته السنوية التاريخية في موسم الحج ، وأعطي دلالاتها وتطبيقاتها معا .
وقد أكّد علي شمولية هذه المنافع؛ لتشمل كلّ نفع للمسلمين والاُمّة الإسلامية علي جميع الأصعدة الروحية والسياسية والثورية والاجتماعية والاقتصادية ، وقد دعا ـ بقوّة ـ الحجيج جميعا إلي تحقيق تلكم المنافع المتنوّعة في ذلك «المؤتمر الإسلامي الكبير ، في الأيام المباركة والأرض المباركة» ، قائلاً:
«علي المسلمين الملبِّين لدعوة اللّه‏ تعالي أن يستفيدوا من المحتوي السياسي والاجتماعي ، إضافة إلي المحتوي العبادي ، وأن لا يكتفوا بالشكل والصورة فحسب»12 .
وقد أطلق الإمام في خطاباته زفرات الأسف واللوعة علي ما آل إليه المسلمون في الغفلة عن تلكم (المنافع) العظيمة ، التي توخّاها القرآن من تشريعه لفريضة الحجّ . . إلي درجة بدا فيها (الحجّ الإبراهيمي ـ المحمّدي) غريبا ومهجورا ، حيث يصرّح قائلاً:
«إنّ الحجّ (الإبراهيمي ـ المحمدي) غريبٌ ومهجور منذ سنين علي الصعيد المعنوي والعرفاني ، كما هو غريب ومهجور علي الصعيد السياسي والاجتماعي ، وعلي الحجّاج الأعزّاء من جميع أقطار العالم الإسلامي أن يزيلوا عن بيت اللّه‏ غربته علي الأبعاد والأصعدة كافّة»13 .
ولهذا حذّر من أن يكون هذا الاجتماع المليوني للمسلمين الآتين من كلِّ فجٍّ عميق ، مصداقا للرواية القائلة:
«ما أكثر الضجيج وأقلّ الحجيج»14!
وهناك مقولة رائعة للإمام تعبّر عن مدي المنافع والعطاءات لفريضة الحج ، وعلي جميع الأصعدة ، وهي: «الحجّ كالقرآن مائدة ينتفع منها الجميع»15 ، ولذا فإنّه يري الاستفادة من جواهر بحره تختلف بحسب اختلاف مستويات الناس الفكرية والثقافية ، وحملهم لهموم الأمّة الإسلامية ، وشعورهم بآلامها وآمالها .
كما يري أنّ الحجّ يشبه القرآن في غربته ومهجوريته ، حيث يقول: «الحجّ مهجور كالقرآن»16 .
من هنا ندرك أنّ الإمام يري أنّ الحج كالقرآن في أعماقه ، وكالقرآن في غربته .
من هذا المنطلق يوجب مفسّرنا الإمام علي جميع المسلمين «أن يسعوا من أجل إعادة الحياة إلي الحجّ والقرآن معا» ، كما يدعو علماء الإسلام الملتزمين إلي «أن يضطلعوا بمسؤولية تقديم وإعطاء التفاسير السليمة والواقعية لفلسفة الحج ومناسكه ، بعيدا عمّا تنسجه خيالات وتصوّرات (علماء البلاط) من خرافات» .

(المنافع) : البعد السياسي ـ الاجتماعي

لقد ركّز الإمام علي البعد (السياسي ـ الاجتماعي) في قوله تعالي: ليشهدوا منافع لهم؛ أكثر ممّا ركّز علي البعد (النفسي ـ العرفاني) ، رغم تصريحه بأنّ البعد الثاني هو الأساس ، وهو المنطلق لكلّ الأبعاد الأخري ، حيث صرّح قائلاً:
«إنّ البعد (السياسي ـ الاجتماعي) لا يتحقّق إلاّ بتحقّق بُعده المعنوي الإلهي»17 .
وقد كان يؤكّد في كتبه أنّه: ما لم تتكسّر أصنام كعبة القلب ، لا يمكن للإنسان أن يكسِّر الأصنام الأخري الحجرية والبشرية المتمثّلة بالطاغوت السياسي ـ الاجتماعي18 ، ذلك لأنّ الإنانية هي اُمّ الأوثان وأعدي أعداء الإنسان19 ، وأنّ «كلّ جهود الأنبياء من آدم حتّي الخاتم استهدفت كسر صنم الذاتية الذي هو أكبر الأصنام ، ثمّ كسر بقية الأصنام»20 .
ولهذا يري أنّ الطواف حول الكعبة «يرمز إلي عدم الالتفاف حول غير اللّه‏»21 ، كما هو «رمزٌ إلي عشق اللّه‏ وتنزيهٌ للنفس من أن تخاف غيره تعالي»22 ، كما أنّ الصفا والمروة يمثِّل «السعي لإيجاد المحبوب»23 .
بيد أنّ سر تركيز الإمام علي البعد (السياسي ـ الاجتماعي) في فريضة الحج يكمن في إيمانه بأنّ أعداء الإسلام ما تآمروا علي بُعد من أبعاد الحجّ أكثر ممّا تآمروا علي هذا البعد السياسي الاجتماعي ، من أجل أن يفرغوا فريضة الحج منه ، حتي غدا الحج أبعد ما يكون عن السياسة والاجتماع!! يقول الإمام:
«إنّ من أكثر أبعاد الحجّ تعرّضا للغفلة والهجران هو البعد السياسي لهذه المناسك العظيمة . ولقد عملت الأيدي الآثمة أكثر ما عملت ـ ولا زالت ـ علي هجرانه» .
ولهذا فإنّ «المسلمين اليوم ، وفي هذا العصر ـ عصر الغاب ـ مسؤولون أكثر من أيّ وقتٍ مضي علي إبرازه وإزالة الحجب عنه» .
تغييب البعد السياسي: مؤامرة كبري
يري الإمام قدس‏سره أنّ تغييب البعد السياسي الاجتماعي الثوري لفريضة الحجّ ومناسكه إنّما هو مؤامرة كبري تولّي كبرها عناصر ثلاثة:
العنصر الأوّل: الاستكبار العالمي (المتلاعبون الدوليون) .
العنصر الثاني: الحكّام العملاء التابعون .
العنصر الثالث: العلماء (المزيّفون + المتحجّرون) .
ولا يخفي أنّ العنصر الثالث يتضمّن طائفتين:
أ ـ المزيّفون المأجورون (وعّاظ السلاطين) ، أو (علماء البلاط) .
ب ـ المتنسكون المتحجّرون (المتزمتون) .
ولا يكاد يخلو خطاب سنوي تاريخي من خطابات الإمام في موسم الحج ، من تسليط الأضواء علي هذه المؤامرة الكبري بأطرافها الثلاثة ، التي نجحت إلي حدٍّ كبير في إفراغ الحج من محتواه السياسي ، ومضمونه الاجتماعي الثوري .
ففي عام 1404ه•• كشف الغطاء بصراحة عن مثلث التآمر ، قائلاً:
«لقد عملت الأيدي الآثمة أكثر ما عملت ـ وما زالت ـ علي تغييبه وهجرانه ، يساندهم في ذلك ـ عن علم أو غير علم ـ عملاؤهم الطامعون والغافلون الجهلة ، وعلماء الدين المأجورون أو المنحرفون ، والمتنسكون المتزمّتون المتحجّرون»24 .
وهذا النصّ يشير بصراحة إلي مثلث التآمر برؤوسه الثلاثة .
وفي بداية ذات الخطاب أكّد علي العنصر الأوّل والثاني باعتبارهما الأخطر؛ لأنّ العدوّ الداخلي أخطر بكثير من العدوّ الخارجي ، حيث يقول:
«ومن المؤسف أنّ الأبعاد المختلفة والمتنوّعة لهذه الفريضة المصيرية العظيمة ، بقيت مغيّبة من وراء حجب ، بسبب انحرافات حكومات الجور في البلدان الإسلامية [العنصر الثاني] ، ووعاظ السلاطين السافلين [العنصر الثالث ـ أ] ، وسوء فهم بعض علماء الدين المتزمّتين المتحجّرين في العالم الإسلامي [العنصر الثالث ـ ب]»25 .
ومن دون شك فإنّ العنصر الأخطر في هذه المؤامرة هو العنصر الثالث بكلا قسميه ، وقد عاني الإمام منهم ـ كما صرّح بذلك ـ أكثر ممّا عاني من أمريكا!!
يقول الإمام: «وقد بلغ الأمر بهؤلاء المنحرفين إلي أن وقفوا معارضين لإقامة الحكومة الإسلامية ، واعتبروها أسوأ من حكومة الطاغوت ، وحصروا فريضة الحج الكبري بظواهر فارغة ، واعتبروا طرح مشاكل المسلمين والبلدان الإسلامية (في هذا المؤتمر الإسلامي المليوني) مخالفة للشريعة ، بل يصل إلي حدّ الكفر!!
هؤلاء العملاء المرتبطون بالحكومات الجائرة المنحرفة صوّروا صرخة المظلومين المجتمعين من أرجاء العالم ، وفي مركز النداء هذا ، بأنّها زندقة مخالفة للإسلام!!
هؤلاء المهرِّجون ـ من أجل إبقاء المسلمين علي تخلّفهم ، وفتح الطريق أمام الغزاة والسلطويين . . . حصروا الإسلام في زوايا المساجد والمعابد ، واعتبروا الاهتمام بأمور المسلمين مخالفا للإسلام ولواجبات المسلمين وعلماء الإسلام!!»26 .
وعاظ السلاطين يدينون رسول اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله !
«إنّ الحجّ ـ منذ انبثاقه ـ لا يقلّ بعده السياسي أهميّةً عن بعده العبادي ، بل إنّ البعد السياسي هو بذاته عبادة»27 ، وإنّ «البعد السياسي» يمثِّل «إحدي حكم الحجّ الكبري»28 ، وإنّ «الحجّ إنّما هو لهذه المسائل (السياسية ـ الاجتماعية . .) إنّما هو لقيام الناس قياما للناس29 ، لكي يدرك المسلمون مشاكلهم ويسعوا في حلّها»30 .
ولهذا فإنّه خاطب عام 1403ه•• ، أحد وعّاظ السلاطين الذي أفتي بمخالفة الهتاف ضد أمريكا وإسرائيل لمراسم الحج وقدسيّة بيت اللّه‏ الحرام ، قائلاً له:
«هل التأسّي برسول اللّه‏ واتّباع أمر اللّه‏ مخالف لمراسم الحجّ؟!
هل تنزهون مراسم الحج من البراءة من المشركين ؟!
أتكتمون أوامر اللّه‏ ورسوله من أجل متاع الحياة الدنيا ، وترون إعلان البراءة من أعداء الإسلام والظالمين كفرا31؟!»
وفي نفس الخطاب ، أكّد علي الدور السيئ لـ (وعّاظ السلاطين) في إفراغ الحجّ من محتواه ومضمونه بإبعاده عن السياسة والاجتماع ، وأنّهم بمقولاتهم «يدينون رسول اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ، ويدينون أئمّة الهدي»32 .
وفي عام 1407ه•• ، أشار الإمام في خطابه التاريخي إلي تصاعد دور (العناصر الثلاثة) في الوقوف أمام الوعي السياسي لفريضة الحج ومناسكه ، الذي بدأ ينتشر في صفوف المسلمين ، وحذّر من تسخير (الناهبين الدوليين) لعلماء البلاط ، ووعاظ السلاطين؛ لإشاعة فلسفاتهم وتحليلاتهم الخاطئة والمنحرفة ، التي تجرّد الحج من مقاصده السياسية وغاياته الاجتماعية تحت شعار (قدسية الكعبة وحرمتها) . هذا إضافة إلي (المتنسكين الجاهلين) [العنصر الثالث ـ ب] الذين يرون أنّ الحج ليس له علاقة بالأمور السياسية .
يري الإمام أنّ مقولات هؤلاء هي «من إيحاءات ومكر السياسات الخفيّة للناهبين الدوليين»33 .
وفي آخر نداء تاريخي له وجّهه عام (1408ه••) إلي الحجيج الآتين من كلِّ فجٍّ عميق ، سلّط الأضواء علي الدور الخطير لمن أسماهم بـ (أحفاد بلعم بن باعورا)34 في طمس فلسفة ومقاصد فريضة الحج ، وتفريغها من محتواها الفاعل؛ ليكون الحج «ما هو إلاّ رحلة سياحية يتمّ فيها زيارة (القبلة) و(المدينة) لا أكثر! ، وذلك من خلال تساؤلاتهم التعجبية الاستنكارية حول علاقة الحج بالسياسة ومشاكل المسلمين والناس المستضعفين في العالم:
ما علاقة الحج بالبحث عن أساليب الجهاد والنضال ، وسبل مواجهة قوي الشرك والاستكبار؟!
ما علاقة الحج بالمطالبة بحقوق المسلمين والمستضعفين من الظالمين الجائرين؟!
ما علاقة الحج بمشاكل المسلمين ومعاناتهم ، والتفكير بإيجاد الحلول لها؟!
ما علاقة الحج بظهور المسلمين كقوّة كبري ومقتدرة في العالم؟!
ما علاقة الحج بدعوة المسلمين إلي القيام والنهوض والانتفاضة ضدّ الأنظمة الطاغوتية العميلة التي تتحكّم علي رقابهم35؟!» .

أهم (المنافع) السياسية

في كثير من خطاباته السنوية في موسم الحج أعطي الإمام أهم المفردات السياسية والاجتماعية لمنافع ذلك الحشد المليوني الهائل للمسلمين الملبّين نداء الحجّ ، من شرق الأرض وغربها .
ومن خلال استقراء تلك الخطابات والنداءات نستطيع أن نتلمس أهم تلك المنافع والمفردات:
المنفعة الأولي: قطع يد الاستكبار العالمي عن الاُمّة الإسلامية .
يصرّح الإمام في أكثر من خطاب بأنّه لا توجد منفعة أعظم وأسمي من قطع يد الاستكبار العالمي عن أمتنا الإسلامية بل عن المستضعفين جميعا:
«وأيّ منافع أعظم وأسمي من قطع يد جبابرة العالم والظالمين من السيطرة علي البلدان المظلومة ، ومن أن تكون الذخائر المادية العظيمة للبلدان ملكا لشعوبها؟!»36 .
وفي خطابٍ آخر يقول:
«علي المسلمين المجتمعين في مواقف هذه العبادة الرامية إلي تجميع المسلمين من كلّ أرجاء الأرض؛ ليشهدوا منافع لكلّ المستضعفين في العالم ، وأيّ منافع أعظم من قطع يد الطامعين عن البلدان الإسلامية؟!»37 .
المنفعة الثانية: التفاهم وترسيخ الاُخوّة بين المسلمين .
يعتبر الإمام «أنّ واحدا من أهم أركان فلسفة الحج هو إيجاد التفاهم وترسيخ الاُخوّة بين المسلمين»38 .
ولا يكاد يخلو خطاب للإمام في موسم الحج من الدعوة إلي وحدة الكلمة بين المسلمين ، وضرورة نبذ الفرقة والتمزّق والتشتّت الذي يسعي أعداء الإسلام إلي إبقائه والمحافظة عليه .
ولهذا يري الإمام أنّ «من واجبات هذا التجمّع العظيم ، دعوة الناس والمجتمعات الإسلامية إلي وحدة الكلمة ، وإزالة الخلافات بين فئات المسلمين . وعلي الخطباء والوعّاظ والكتّاب أن يهتمّوا بهذا الأمر الحيوي ، ويسعوا إلي إيجاد جبهة للمستضعفين للتحرّر ـ بوحدة الجبهة ووحدة الكلمة وشعار (لا إله إلاّ اللّه‏ ـ من أسر القوي الأجنبية الشيطانية والمستعمرة»39 .
من هذا النص يظهر جليّا أنّ المنفعة الأولي (قطع يد الاستكبار) لا تأتي إلاّ بتحقيق المنفعة الثانية (الوحدة والتآزر) .
من هذا المنطلق يخاطب الإمام حجّاج بيت اللّه‏ الحرام كافة قائلاً:
«تبادلوا وجهات النظر ، وتفاهموا لحلّ مشاكل المسلمين المستعصية .
اِعلموا أنّ هذا الاجتماع الكبير الذي يعقد سنويا بأمر اللّه‏ في هذه الأرض المقدّسة يفرض عليكم ـ أنتم المسلمون ـ أن تبذلوا الجهود علي طريق الأهداف الإسلامية المقدّسة ومقاصد الشريعة المطهّرة السامية ، وعلي طريق تقدّم المسلمين وتعاليهم واتحاد المجتمع الإسلامي وتلاحمه»40 .
المنفعة الثالثة: اجتماع رجال السياسة في العالم الإسلامي
يري الإمام أنّ هناك فرصة ذهبية لزعماء السياسة في العالم الإسلامي أن يستثمروا موسم الحج؛ ليعقدوا في مكّة مؤتمرا إسلاميا عالميا يطرحوا فيه كلّ مشاكل المسلمين السياسية والاجتماعية والاقتصادية ، ليكتشفوا لها الحلول الناجعة:
«علي زعماء القوم أن يجتمعوا في مكّة المعظّمة استجابةً لأمر اللّه‏ تبارك وتعالي ، وأن يطرحوا مشاكلهم بينهم ويتغلّبوا عليها . ولو حدث ذلك ما استطاعت القوي الاُخري أن تقف بوجههم مهما كانت عظمتها» .
ويتساءل الإمام مستغربا ومتعجّبا علي ما آلت إليه أوضاع المسلمين:
لماذا يغفل المسلمون عن قدرة الإسلام العظيمة التي مكّنت شعبا ليغلب بيد خالية دولة غاصبة كبري؟
لماذا تعيش الحكومات الإسلامية الغفلة عن هذه القوة العظيمة المقتدرة؟
لماذا تتلقّي الحكومات العربية الصفعات خلال السنوات المتمادية من الصهيونية؟
لماذا كلّ هذا الاستسلام والرضوخ لسيطرة القوي الأجنبية؟
لماذا لا يجتمعون ولا يتعاضدون ليكونوا تجسيدا لقول النبيّ الأعظم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله : (وهم يدا علي من سواهم) .
إنّ مشكلة المسلمين تكمن في العداء المرير بين الحكومات الإسلامية الذي أنشأه الاستعمار بعد الحرب العالمية41 .
من هذا المنطلق يقترح الإمام ذهاب رجال السياسة والفكر والأدب والثقافة إلي الحج ، وأن لا يقتصر الحج علي عامة الناس .
إنّه ينفث زفرات اللوعة والأسف علي غفلة المسلمين عن هذا الأمر الحيوي والفاعل ، حيث يقول:
«نحن الآن ليس لنا من التشرّف بمكّة وحجّ بيت اللّه‏ الحرام سوي ذهاب مجموعة من عامة الناس إلي هناك ، ومع الأسف الشديد فإنّ مسألة ذهاب أشخاص فاعلين من الحكومات ورجال القوم (من أصحاب الفكر والكتاب والثقافة) ؛ ليجتمعوا هناك ويدرسوا مسائل الإسلام والمسائل السياسية والاجتماعية للمسلمين ، هذه المسألة مغفولٌ عنها .
إنّ مشاكل المسلمين كثيرة ، ولكن مشكلة المسلمين الكبري هي أنّهم وضعوا القرآن الكريم جانبا وانضووا تحت لواء الآخرين» .
«القرآن الكريم يقول: واعتصموا بحبل اللّه‏ جميعا ولا تفرّقوا42 ولو عمل المسلمون بهذه الآية الواحدة؛ لانحلّت جميع مشاكلهم الاجتماعية والسياسية والاقتصادية من دون التشبّث بالآخرين»43 .
المبحث الثاني: آية البراءة من المشركين
انطلاقا من آية البراءة: وأذانٌ من اللّه‏ ورسوله يوم الحجّ الأكبر أنّ اللّه‏ بريءٌ من المشركين ورسولُه44 ، دعا الإمام الخميني الحجيج الآتين من كلِّ فجٍّ عميق ليشهدوا منافع لهم ، إلي ضرورة إعلان البراءة من المشركين والمستكبرين في موسم الحج ، وفي مكة المكرّمة؛ ليطلقوا «بجوار بيت التوحيد صرخة البراءة من المشركين والملحدين من مستكبر رأسه أمريكا المجرمة»45 .
وما ركّز الإمام علي آية من الآيات المباركة في فريضة الحج ، كما ركّز علي آية البراءة ، حيث إنّه سلّط الأضواء الكاشفة علي هذه الآية ، ودعا بكلّ قوّة وإصرار إلي تجسيدها في واقعنا المعاصر . . حتّي لا نعيش التفسير الدلالي والمفاهيمي للقرآن بعيدا عن التجسيد والتطبيق .
ولا يكاد يخلو خطاب من خطابات الإمام في موسم الحج من ذكر لآية البراءة ودعوة إلي تجسيدها في واقعنا المعاصر .
ويمكن تلخيص تفسيره الدلالي والتطبيقي لآية البراءة بالنقاط التالية:
أوّلاً: إعلان البراءة: إحياء لذكري حادثةٍ سياسية كبري
يري الإمام أنّ «إرسال سورة (براءة) لقراءتها في ذلك الجمع إنّما كان يستهدف تعليمنا ضرورة قراءة سورة براءة في ذلك المكان»46 .
كما يري أنّ إعلان البراءة في موسم الحج يعتبر «إحياءً لذكري أهمّ وأكبر حركةٍ سياسيةٍ للرسول صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ، التي عبّر عنها القرآن بقوله: وأذانٌ من اللّه‏ ورسوله إلي الناس يوم الحجّ الأكبر أنّ اللّه‏ بريءٌ من المشركين ورسولُه ، ذلك لأنّ سنّة الرسول صلي‏الله‏عليه‏و‏آله وإعلان البراءة لن يبليا»47 .
إنّ «إعلان البراءة من المشركين في موسم الحج ، هو إعلانٌ سياسي ـ عبادي»48 .
ومهما اختلف المفسِّرون في تعيين المراد من يوم الحجّ الأكبر ـ يوم النحر كما جاء في روايات أهل البيت عليهم‏السلام أو يوم عرفة أو جميع أيّام الحج ـ فإنّ الآية المباركة واضحة في دلالتها في إعلان البراءة من المشركين في أكبر يوم من أيّام الحج ، حيث يجتمع المسلمون الآتون من كلّ فجٍّ عميق؛ ليشتركوا في مراسم إعلان صرخة البراءة تلك ، وليكونوا علي اُهبة الاستعداد لإنفاذ أمر اللّه‏ فيهم بقتال أعداء اللّه‏ بعد انسلاخ الأشهر الحرم حيث وجدتموهم في أي زمان ومكان ، في حلٍّ أو حرم ، وبأيّ وسيلة ممكنة بالأخذ أو الحصر أو القعود لهم في كلِّ مرصد وخذوهم واحصروهم واقعدوا لهم كلّ مرصد حتّي يفنوا عن آخرهم ، وتطهر الأرض من وجودهم .
وقد ذكر المفسِّرون من الفريقين أنّ الرسول الأكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله كان قد بعث أبا بكر مع (براءة) ليقرأها علي الناس فنزل جبرئيل عليه‏السلام فقال: لا يبلِّغ عنك إلاّ علي ، فأمر رسول اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله عليّا أن يلحق أبا بكر ليأخذها منه ويقرأها علي الناس .
فقد جاء في الدر المنثور للسيوطي: أخرج عبداللّه‏ بن أحمد بن حنبل في زوائد المسند ، وأبو الشيخ وابن مردويه عن علي رضي‏الله‏عنه قال: لمّا نزلت عشر آيات من براءة علي النبي صلي‏الله‏عليه‏و‏آله دعا أبا بكر ليقرأها علي أهل مكّة ، ثمّ دعاني فقال لي؛ أدرك أبا بكر فحيثما لقيته فخذ الكتاب منه . ورجع أبو بكر ، فقال: يارسول اللّه‏ نزل فيَّ شيء؟ قال: لا ، ولكن جبريل جاءني فقال لي: لن يؤدّي عنك إلاّ أنت أو رجلٌ منك»49 .
وفي الدرّ المنثور كذلك: أخرج ابن مردويه عن سعد بن أبي وقاص أنّ رسول‏اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بعث أبا بكر ببراءة إلي أهل مكة ، ثمّ بعث عليا علي أثره ، فأخذها منه فكأن أبا بكر وجد في نفسه ، فقال النبي صلي‏الله‏عليه‏و‏آله : يا أبا بكر إنّه لا يؤدِّي عنّي إلاّ أنا أو رجل منّي»50 .
من هذا المنطلق يعتبر الإمام أنّ إعلان البراءة يمثِّل حدثا تاريخيا عظيما في مسيرة الإسلام بقيادة الرسول الأكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ، قد حقّق انعطافة في الموقف تجاه المشركين وأعداء الدين ، وأننا إذا قمنا بإعلان البراءة في موسم الحجّ فإنّما هو تأسٍ برسول اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله وإحياء لسنّته .
ولهذا يستنكر الإمام علي فتاوي (وعّاظ السلاطين) و(علماء البلاط) من تحريمهم إعلان البراءة في مكة ، وفي موسم الحجّ ، بحجّة الأمن والسلامة وقدسيّة الكعبة المشرّفة!!
يخاطب الإمام ذلك «الواعظ العميل الذي يري الهتاف ضدّ أمريكا واسرائيل مخالفا لمراسم الحج» ، قائلاً: «وهل التأسّي برسول اللّه‏ واتّباع أمر اللّه‏ مخالف لمراسم الحجّ؟!
هل أنت وأمثالك من الوعّاظ الأمريكيين تخطِّئون فعل رسول اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله وأمر اللّه‏؟!
هل التّأسّي بتلك الشخصية الكبري ، وإطاعة أمر اللّه‏ تعالي مخالف للإسلام؟!
هل تنزّهون مراسم الحجّ من البراءة من الكفّار؟!
أتغطون علي أوامر اللّه‏ ورسوله من أجل مصالحكم الدنيوية ، وترون البراءة من أعداء اللّه‏ من محاربي المسلمين ومن الظالمين ولعنهم كفرا؟!»51 .
ولم يشجب الإمام (وعّاظ السلاطين) فحسب ، بل هناك ممّن يسمّيهم «المتنسكين الجاهلين» يدّعون ـ كذلك ـ أنّ حرمة وقدسيّة الكعبة المعظّمة ، تنتهك برفع الشعارات وإقامة التظاهرات والمسيرات وإعلان البراءة!!52
ويعتبر الإمام أنّ «مثل هذه الأقاويل هي من إيحاءات وخبث السياسات الخفيّة للناهبين الدوليين ، ولابدّ للمسلمين أن ينهضوا ، وبكلّ ما لديهم من إمكانات . . . لخوض المواجهة الجادّة ، والدفاع عن القيم الإلهية ومصالح المسلمين»53 .
ثانيا: الكعبة أجدر وأنسب بيت لإعلان البراءة
يتساءل الإمام متعجّبا ومستنكرا علي أولئك الذين يعتبرون إعلان البراءة في موسم الحج يسيئ إلي فريضة الحج ومناسكها ، كما يسيئ إلي قداسة البيت الحرام ، قائلاً:
«وأيّ بيت أفضل وأنسب وأجدر من (الكعبة) المشرّفة ، بيت الأمن والطهارة والناس54؛ لإعلان البراءة ، قولاً وعملاً ، بوجه كلِّ أشكال الظلم والاستغلال والعبودية والدناءة واللإنسانية؟!»55 .
«إذا لم يعلن المسلمون براءتهم من أعداء اللّه‏ ، في بيت الناس وبيت اللّه‏ ، فأين اذن يُعلنون البراءة؟!
وإذا لم يكن الحرم والكعبة والمسجد والمحراب معاقل وسندا لجنود اللّه‏ والمدافعين عن الحرم وحرمة الأنبياء ، فأين إذن يكمن مأمنهم وملجأهم؟!»56 .
ينطلق الإمام بنظرته هذه إلي دور الكعبة والمسجد الحرام ، من منطلق القرآن ، الذي تعطي آياته بكلّ صراحة ووضوح ذلك الدور العظيم الذي لا ينفكّ عن القيام والنهوض والبراءة من المشركين والمستكبرين .
الآية الاُولي: جَعَلَ اللّه‏ الكعبة البيت الحرام قياما للناس57 .
يري الإمام: أنّ اللّه‏ عزّوجلّ في هذه الآية المباركة «يقرّر أنّ سرّ الحجّ وبواعثه والغاية من الكعبة والبيت الحرام هي نهوض المسلمين وقيامهم في سبيل مصالح الناس والجماهير المستضعفة في العالم»58 .
لقد بدأ خطابه عام 1401 والموجّه إلي حجّاج بيت اللّه‏ الحرام ، بآية القيام ، أعطي فيه السبل التي تجعل من ذلك التجمّع المليوني في موسم الحج مصدر نهوض المسلمين وقيامهم في سبيل مصالح الناس المستضعفين في العالم .
ولن يتحقّق ذلك القيام إلاّ إذا وعي المسلمون الآتون من كلِّ فجٍّ عميق مقاصد وأهداف الحج الكبري ، وعرفوا واجباتهم في ذلك «التجمّع الإلهي العظيم الذي لا تستطيع أيّ قدرة سوي قدرة اللّه‏ أن تعقده» .
ودراسة مشاكل المسلمين ، وبذل الجهود في سبيل إيجاد الحلول لها ، هو الواجب الأوّل الذي يجب أن يضطلع به أولئك الحافّون حول بيت اللّه‏ الحرام .
ويري الإمام: أنّ «إحدي أكبر هذه المشاكل وأكثرها أهمّية هي عدم الوحدة بين المسلمين وتمزّقهم وتشتّتهم»59 .
«هذا المسجد الحرام ومساجد عصر رسول اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله كانت مركز الحروب ، ومركز السياسات والشؤون الاجتماعية والسياسية»60 .
«لو أننا ذهبنا إلي الحج ، ولم نأخذ بنظر الاعتبار مصالح المسلمين ، بل وخلافا لمصالح المسلمين نغطّي علي الجرائم التي ترتكب بحقّهم ، ولا ندع المسلمين يتداولون ما ترتكبه بحقّهم الحكومات والقوي الكبري من جرائم ومظالم ، فليس هذا بحجٍّ؛ لأنّه صورة فاقدة للمعني ، وشكل مفرّغ من المضمون»61 .
الآية الثانية: وإذْ جعلنا البيت مثابةً للناس وأمنا واتخذوا من مقام إبراهيم مصلّي وعهدنا إلي إبراهيم وإسماعيل أن طهّرا بيتي للطائفين والعاكفين والركّع السجود62 .
انطلاقا من هذه الآية المباركة يري الإمام أنّ «الكعبة التي هي أُمّ القري وما امتدّ منها حتّي آخر نقطة في الأرض ـ وإلي آخر يوم من حياة العالم ـ ينبغي أن تطهّر من لوثة الأصنام مهما كانت هياكل أم شمسا أم قمرا أم حيوانا أم إنسانا . وأيّ منهم أسوأ من (الطواغيت) علي مرّ التاريخ ، ابتداءً من زمان آدم صفي اللّه‏ ومرورا بإبراهيم خليل اللّه‏ ومحمّد حبيب اللّه‏ . . . حتي آخر الزمان ، حيث يرفع محطّم الأصنام الأخير نداء التوحيد من الكعبة؟!» .
ويشجب الإمام النظرة الضيّقة الخاطئة للأصنام ، التي تحصرها بالأصنام الحجرية فحسب ، حيث يتساءل: «أَليست القوي الكبري في زماننا هذا أصناما كبري تدعو الناس إلي طاعتها وعبادتها والخضوع لها ، وتفرض نفسها عليهم بالقوّة والمال والتزوير؟!
مكّة المعظّمة هي المركز الوحيد لتحطيم هذه الأصنام . إنّ إبراهيم الخليل عليه‏السلام ، وحبيب اللّه‏ محمّدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ، وابنه العزيز المهدي الموعود ـ روحي فداه ـ رفعوا وسيرفعون نداء التوحيد في آخر الزمان من الكعبة المشرّفة» .
«والمهدي المنتظر علي لسان كلِّ الأديان وبإجماع المسلمين يَرفع نداءَه من الكعبة ، ويدعو البشرية إلي التوحيد ، والجميع يرفعون نداءهم من مكّة ، وعلينا أن نتّبعهم ، ونعلن كلمة التوحيد وتوحيد الكلمة من ذلك المكان المقدّس»63 .
«وما لم نعقد الاجتماعات الحيّة المدويّة في مركز تجمّع المسلمين (مكة المكرّمة) ، وما لم نكسِّر الأصنام ونرجم الشياطين وعلي رأسهم الشيطان الأكبر في (العقبات) ، لن يكون حجّنا حجّ خليل اللّه‏ وحبيب اللّه‏ ووليّ اللّه‏ المهدي العزيز ، ولقيل في حقّنا: «ما أكثر الضجيج وأقلّ الحجيج»!64 .
الآية الثالثة: إنّ أوّل بيت وضع للناس للّذي ببكّة مباركا وهُدًي للعالمين65 .
هذه الآية المباركة ـ كما يري الإمام ـ تقرّر أنّه ليس هناك أولوية ببيت اللّه‏ علي سائر الناس ، لشخص أو مجموعة أو طائفة . . فإنّ الناس جميعا ، أينما كانوا ، وفي أيّ بقعةٍ من بقاع الأرض ، في مشارقها ومغاربها ، مكلّفون أن يكونوا مسلمين ، وأن يجتمعوا في هذا البيت الذي وُضع للناس ، وأن يزوروا هذا البيت المقدّس .
«بيت اللّه‏ الحرام هو أوّل بيت وضع للناس ، إنّه بيتٌ عام ، ليس لشخص ولا لنظام ولا لطائفة حقّ الأولوية فيه ، سواء فيه أهل البادية وسكنة الصحراء والمتنقلون ، والعاكفون وسكنة المدن»: سواءً العاكفُ فيه والباد66 .
«هذا البيت المعظّم بني للناس ، ولقيام الناس ، وللنهوض العام ، ولمنافع الناس ، وأيّ منافع أعظم وأسمي من قطع يد جبابرة العالم والظالمين من السيطرة علي البلدان المظلومة»67 .
ثالثا: صرخة البراءة هي صرخة المستضعفين المظلومين .
يري الإمام أنّ إعلان البراءة لا يتجزّأ؛ لأنّه يمثِّل صرخة براءة المستضعفين والمحرومين بوجه المستكبرين الظالمين . . وبالتالي يُعبّر إعلان البراءة في موسم الحج من قبل المسلمين الآتين من أصقاع الأرض الإسلامية عن الرفض لكلّ الظالمين الذين يتحكّمون برقاب المسلمين .
يقول الإمام: «إنّ صرخة براءتنا من المشركين والكافرين اليوم هي صرخة البراءة من الظلم والظالمين ، هي صرخةُ اُمّة ضاقت ذرعا باعتداءات الشرق والغرب ، وعلي رأسهم أمريكا وأذنابها ، وغضبُ مَن نُهب بيتها وثرواتها» . ثمّ يقول:
«إنّ صرخة براءتنا هي صرخة الشعب الأفغاني المظلوم ضد الاتحاد السوفيتي» .
«وإنّ صرخة براءتنا هي صرخة الشعوب المسلمة المضطهدة في أفريقيا» .
«إنّ صرخة براءتنا هي صرخة الشعبين اللبناني والفلسطيني . .» .
«إنّ صرخة براءتنا هي صرخة جميع الذين ما عادوا يتحمّلون فرعنة أمريكا وتواجدها السلطوي . .» .
«إنّ صرخة براءتنا هي صرخة الدفاع عن الشعوب والكرامات والنواميس . .» .
«إنّ صرخة براءتنا هي صرخة الفقراء والجياع والمحرومين الذين نهب الجشعون والقراصنة الدوليون حصيلة كدِّ يمينهم وعرق جبينهم» .

المبحث الثالث: آية سقاية الحاجّ

حرص القرآن الكريم علي تحديد مقاصد وأهداف فريضة الحج ومناسكها ، والدور الذي يضطلع به بيت اللّه‏ الحرام ، واستنكر المحاولات التي تجعل ما ليس في المقاصد والأهداف والقيم مقصدا أكبر وهدفا أسمي وقيمةً أعلي .
من هذا المنطلق نزلت آية (سقاية الحاج) لتحبط إحدي تلك المحاولات الخاطئة في تشخيص القيم والأولويات ، علي أثر تلك الحادثة المعروفة التي يذكرها المفسِّرون في أسباب نزول68 قوله تعالي:
أجعلتم سقاية الحاج وعمارة المسجد الحرام كمن آمن باللّه‏ واليوم الآخر وجاهد في سبيل اللّه‏ لا يستوون عند اللّه‏ . . .69 .
يري الإمام الخميني أنّ هذه الآية الشريفة كأنها نزلت اليوم ، وفي واقعنا المعاصر ، حيث اعتبر بعض أنّ سقاية الحاجّ وعمارة المسجد الحرام من أكبر الأعمال والمنجزات والمقاصد في موسم الحج ، وراح يفتخر بذلك . . من خلال الحديث عن الخدمات التي يوفّرها ، والتوسعات المعمارية التي أنشأها ، وما إلي ذلك من الاُمور التي تدخل تحت عنوان (سقاية الحاج وعمارة المسجد الحرام) .
ولهذا يقول الإمام:
«كأنّ هذه الآية الشريفة نزلت في عصرنا ، وتحكي عن حالنا ، وتصف الانشغال بسقاية الحاج وبعمارة المسجد الحرام ـ مع الغفلة عن الإيمان باللّه‏ وباليوم الآخر ، والابتعاد عن الجهاد في سبيل اللّه‏ ـ بأنّه ظلم ، وتعتبر الفاعلين لذلك ظالمين»70 .
وقد نبّه الإمام إلي هذه الحقيقة القرآنية ، قائلاً:
«ها أنا أغتنم هذه الفرصة؛ لأشير إلي إحدي آيات الكتاب الكريم ، حيث يقول جلّ وعلا: أجعلتم سقاية الحاج وعمارة المسجد الحرام كمن آمن باللّه‏ واليوم الآخر وجاهد في سبيل اللّه‏ لا يستوون عند اللّه‏ واللّه‏ لا يهدي القوم الظالمين71 .
ويوضّح الإمام دلالات الآية المباركة بقوله:
«إنّ اللّه‏ سبحانه وتعالي يقول في هذه الآية: أنتم ذوي القلوب العمياء ، أمِنَ الممكن أن تساووا بين سقاية الحجيج وعمارة المسجد الحرام ، وبين أولئك الذين آمنوا باللّه‏ وبيوم الجزاء وجاهدوا في سبيل اللّه‏؟!
حاشا أن تتساووا أنتم وأولئك ، فاللّه‏ لا يهدي القوم الظالمين»72 .
ثمّ يستفيد من سياق الآية المباركة نكتة رائعة ، بذكر الجهاد في سبيل اللّه‏ بعد الايمان باللّه‏ واليوم الآخر ، فيقول:
«إنّ ما يلفت النظر في هذه الآية هو أنّ اللّه‏ سبحانه قد ذكر الإيمان باللّه‏ واليوم الآخر ، وقد اختار من بين كلِّ القيم الإسلامية الإنسانية ، الجهاد في سبيل اللّه‏ ضدّ أعداء اللّه‏ وأعداء البشرية ، وجاء به مباشرةً بعد الايمان باللّه‏ ويوم الجزاء ، وقد علم المسلمون كافّة من هذا الاختيار أنّ أهمّية الجهاد تفوق كلّ شيء»73 .
ويؤكّد الإمام ـ في خطابٍ آخر ، وانطلاقا من آية (سقاية الحاج) ـ أنّ «سدانة البيت وسقاية الحاج وعمارة المسجد الحرام غير كافية ، ولا ترتبط بالهدف والمقصد»74 .
ولهذا يري أنّ «بساطة البيت والمسجد ـ كما كانا عليه زمان إبراهيم عليه‏السلام وفي صدر الإسلام ـ مع تلاحم المسلمين الوافدين علي ذلك المكان البسيط ، أفضل ألف مرّة من تزيين الكعبة والأبنية المرتفعة فيها ، مع الغفلة عن الهدف الأصلي ، والمقصد الأساس المتمثّل بقيام الناس وشهود المنافع: أجعلتم سقاية الحاج وعمارة المسجد الحرام كمن آمن باللّه‏ واليوم الآخر وجاهد في سبيل اللّه‏ لا يستوون عند اللّه‏ واللّه‏ لا يهدي القوم الظالمين75 ، كأنّ هذه الآية الشريفة نزلت في عصرنا ، وتحكي عن حالنا!!»76 .
المسجد: مركز انطلاق زحف القوّات الإسلامية
«إنّ المسجد في صدر الإسلام ، كان دوما مركز النهضة والتحرّكات الإسلامية . من المسجد كانت تنطلق الدعوة إلي الإسلام . ومن المسجد كانت تزحف القوات الإسلامية لقمع الكفّار ، أو لجذبهم تحت راية الإسلام»77 .
«هذا المسجد الحرام ومساجد عصر الرسول صلي‏الله‏عليه‏و‏آله كانت مركز الحروب والمعارك ، ومركز السياسات والشؤون الاجتماعية والسياسية . لم يكن مسجد النبي صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مقتصرا علي المسائل العبادية كالصلاة والصيام فحسب بل إنّ مسائله السياسية كانت أكثر ، فمتي ما أرادوا إرسال المقاتلين إلي ساحات القتال والجهاد ، وتعبئتهم في الحروب والمعارك ، كان المسجد هو المركز والمنطلق»78 .
لقد كان الإمام ـ وانطلاقا من آيات القرآن التي تتحدّث عن الكعبة ودورها في القيام والنهضة ـ يري أنّ البيت الحرام «اُسس للقيام . . لقيام الناس ، كما أُسس للنّاس . . فيجب ـ إذن ـ الاجتماع فيه لهذا الهدف الكبير ، ويجب تحقيق منافع الناس في هذه المواقف المشرّفة» ، ويؤكّد ـ انطلاقا من آية (سقاية الحاج) ـ علي أنّ «سدانة البيت وسقاية الحاج وعمارة المسجد الحرام غير كافية ، ولا ترتبط بالهدف والمقصد»79 .
ولهذا كان يخاطب الحجّاج الوافدين علي بيت اللّه‏ بأن يتجهزوا من (مركز تحطيم الأصنام) لتحطيم الأصنام السياسية والطاغوتية في العالم ، حيث يقول:
«أنتم يا حجّاج بيت اللّه‏ الحرام ، يا من وفدتم من أقطار العالم وأكنافه علي بيت اللّه‏ ، مركز التوحيد ومهبط الوحي ومقام إبراهيم ومحمد الرجلين العظيمين الثائرين علي المستكبرين ، وسارعتم للوصول إلي المواقف الكريمة التي كانت في عصر الوحي أرضا يابسة وهضابا قاحلة ، غير أنّها كانت مهبط ملائكة اللّه‏ ومحلاًّ لهجوم جنود اللّه‏ . . . اعرفوا هذه المشاعر الكبري وتجهّزوا من مركز تحطيم الأصنام لتحطيم الأصنام الكبري التي ظهرت علي شكل قوي شيطانية ، وغزاة يمتصون الدماء ، ولا تخشوا هذه القوي الفارغة من الإيمان . وفي هذه المواقف الكريمة ، وبالتوكل علي اللّه‏ العظيم ، اعقدوا بينكم ميثاق الاتحاد والاتفاق في مواجهة جنود الشرك والشيطان ، واحذروا من التفرّق والتنازع ولا تنازعوا فتفشلوا وتذهب ريحكم» .
«إنّ ريح الإيمان والإسلام ـ التي هي أساس النصر والقوّة ـ تزول وتذهب بالتنازع والتشرذم المنطلق من الأهواء النفسية والانانيات»80 .
إعلان البراءة: الخطوة الأولي في طريق الجهاد والنضال
يؤكّد الإمام أنّ إعلان البراءة في موسم الحج ، في مكة المكرّمة ، ليس مجرّد «شعارات وهتافات» فحسب ، بل إنّه يتعدّي ذلك «إلي تعبئة الأمة وتنظيم جنود اللّه‏ في مواجهة جنود إبليس» .
ويصرّح: بأنّ إعلان البراءة «هو المرحلة الاُولي في طريق الجهاد والكفاح ، وأنّ مواصلة المراحل الاُخري هي من واجبنا ، حيث إنّ أداءه في كلّ عصر وزمان يختلف باختلاف الأساليب ومتطلّبات العصر» .
ويشجب الإمام تلك المحاولات التي تريد تفريغ الحج من مضمونه الجهادي الثوري التعبوي ، من خلال:
أوّلاً: «إلقاء روح اليأس والعجز والخنوع في نفوس المسلمين» .
ثانيا: «الإيحاء بأنّ محاربة ومقارعة الأنبياء للأصنام ولعبادة الأوثان ، تنحصر وتقتصر علي الحجارة والأخشاب الجامدة التي لا روح فيها ، وأنّ أنبياء من مثل (إبراهيم) الذي كان سبّاقا في تحطيم الأصنام ، قد اقتصر عمله ـ والعياذ باللّه‏ ـ علي تلك الأصنام الحجرية ، وترك ساحة الجهاد وميدان النضال ضدّ الظالمين» .
ويردّ الإمام علي هؤلاء المتآمرين علي الحقائق القرآنية والتاريخية بأنّ «كلّ ما أقدم عليه النبيّ إبراهيم من تحطيم الأصنام وجهاد النمروديين وعبدة الشمس والقمر والنجوم ، ما هو إلاّ مقدّمة لهجرة كبري ، وإنّ كلّ تلك الهجرات والشدائد والصعاب والعيش في وادٍ (غير ذي زرع) وبناء البيت والتضحية بإسماعيل ، كانت مقدّمة لبعثه ورسالة ختمت فيها الرسل ، وضمّت عودة لحديث أوّل وآخر بناة ومؤسسيالكعبة، وأبلغت رسالتها الأبدية بكلامٍ خالد: إنّيبريءٌ ممّا تشركون!

مقارعة الأوثان المعاصرة

يري الإمام أنّ الاقتصار علي الرؤية التاريخية القديمة للأصنام ومعابدها ، يوصلنا إلي نتيجة خاطئة وهي: «عدم وجود صنم أو وثن وعبادته في هذا العصر» ، ولذا يري أنّه لا يوجد إنسان عاقل في الدنيا «لا يدرك عبادة الأصنام الجديدة وأحابيلها ، ولا يعرف هيمنة معابد الأصنام في واقعنا المعاصر ـ كالبيت (الأسود) الأمريكي ـ علي البلاد الإسلامية ، وعلي أرواح وأعراض المسلمين والعالم الثالث . .»81 .
يري الإمام أنّ عصرنا زاخرٌ بالأصنام والأوثان ومعابدها ، وأنّ الطاغوت السياسي هو الصنم الكبير الذي دعانا القرآن إلي رفضه والثورة عليه:
فمن يكفر بالطاغوت ويؤمن باللّه‏ فقد استمسك بالعروة الوثقي لا انفصام لها82 .
اللّه‏ وليّ الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات إلي النور والذين كفروا أولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور إلي الظلمات83 .
إنّه الصراع التاريخي المرير بين أولياء اللّه‏ وأولياء الطاغوت ، وما صراعنا المعاصر إلاّ امتداد لذلك التصارع والتدافع ، وتبقي المصاديق للطاغوت والظلمات ثابتة في مضمونها وإن اختلفت أشكالها .
ويعطي الإمام المصاديق المتنوّعة للظلمات:
(الجهل) و(المعصية) و(التبعية للغرب والانبهار به) ، ويعتبر الأخير من أشدّ الظلمات «لأنّ جميع مشاكلنا ومصائبنا تكمن في أننا فقدنا أنفسنا ، ونسينا مفاخرنا ، وقضينا علي كرامتنا واستقلالنا ووطنيتنا . كلّ هذه ظلمات ، والطاغوت هو الذي أخرجنا من نور الاستقلال والوطنية والإبداع العلمي ، إلي ظلمات التبعية والذيلية والشعور بالدونية» .
بيد أنّ أكبر هذه الظلمات وأحلكها وأخطرها هي ظلمة (الأنانية) لأنها «العدوّ الأسوء من كلّ الأعداء ، والوثن الأكبر من كلّ الأوثان ، بل هي اُمّ الأوثان ، وما لم يحطِّم الإنسان هذا الوثن لا يمكن أن يُصبح إلهيا؛ لأنّه لا يمكن الجمع بين اللّه‏ والوثن ، وبين الإلهية والأنانيّة»84 .
ومن منطلق هذه الرؤية القرآنية الرائعة والمعاصرة لمعني (الطاغوت) و(الوثن) و(الصنم) يمتزج البعد السياسي ـ الاجتماعي لفريضة الحجّ بالبعد النفسي ـ العرفاني؛ ليشهد الحجيج الآتون من كلّ فجّ عميق منافع علي أصعدة متعدّدة ، وساحات متنوّعة ، وميادين شتّي .
إنّ هذا الالتحام الرائع بين أبعاد الحجّ وآفاقه لا يتحقق إلاّ بوعينا لأبعاد (الطاغوت) ومصاديقه ، التي تمتدُّ من ميدان النفس إلي ميادين القتال والجهاد والنضال .
ومن هنا ندرك مقولة الإمام ومدي دلالاتها العميقة:
«إنّ البعد (السياسي ـ الاجتماعي) للحج لا يتحقق إلاّ بتحقق بعده (المعنوي ـ الإلهي)»!
ولهذا يدعو حجّاج بيت اللّه‏ الحرام قائلاً:
«لتكن تلبياتكم تلبية لدعوة اللّه‏ ، وليكن إحرامكم من أجل الوصول إلي ساحة الحضور الإلهي . وأنتم تلبّون ارفضوا الشرك بجميع مراتبه ، وهاجروا من ذواتكم التي هي مصدر الشرك الأكبر إلي اللّه‏ عزّوجلّ» .
ويتمنّي للحجّاج المهاجرين الوصول إلي «الوفاة التي تعقب الهجرة ، لينالوا ما وقع علي اللّه‏ من أجر»85 .
وهذه إشارة واضحة إلي آية الهجرة: ومن يخرج من بيته مهاجرا إلي اللّه‏ ورسوله ثمّ يدركه الموت فقد وقع أجره علي اللّه‏86 .
وآية الهجرة هذه طالما ركّز عليها الإمام في خطاباته ورسائله وكتبه إلي درجةٍ تكاد تكون في المقام الثاني بعد آية القيام87 ، ذلك لأنه يؤمن إيمانا عميقا بأنّ وصول السالك إلي مرحلة الفناء التام ، والمحو المطلق ، ثمّ الصحو بعد المحو ، هو الذي يجعله ذا إرادة نافذة للحق تعالي ، حينما يزول غبار الكثرة ، وتتكسّر أصنام كعبة القلب ، وما لم تتكسّر تلك الأصنام لا يمكن للإنسان أن يسعي في تكسير الأصنام الاُخري الحجرية أو البشرية المتمثِّلة بالطاغوت السياسي ـ الاجتماعي88 .
من هذا المنطلق يؤكّد الإمام علي حقيقة بعثة الأنبياء والمرسلين ، والمقصد الأساس وراء إنزال الكتب السماوية ، قائلاً:
«لقد بعث الأنبياء كافّة ، وأنزلت الكتب السماوية كافة ، من أجل إخراج الإنسان من معبد الأصنام هذا ـ (الأنانية التي هي اُمّ الأوثان) ـ وتحطيمها ، وتحويله إلي عابد للّه‏» ، وعندما يخرج الإنسان من ظلمات الأنانية «يصبح عاملاً للّه‏ ، مقاتلاً في سبيل اللّه‏»89 .
من هذا المنطلق ـ أيضا ـ يخاطب الإمام حجّاج بيت اللّه‏ قائلاً:
«ما دمتم مكبّلين بأغلال ذاتياتكم وأهوائكم وأنانياتكم لا تستطيعون الجهاد في سبيل اللّه‏ ، ولا الدفاع عن حريم اللّه‏»90 .
«ولو تحقّق في الإنسان هذا الجانب العرفاني والمعنوي وحده ، واقترنت التلبية ـ (لبّيك اللهمّ لبّيك) ـ صدقا بنداء اللّه‏ تعالي ، فإنّ الإنسان سيحقّق الانتصار في جميع الميادين السياسية والاجتماعية والثقافية ، وحتّي العسكرية . وإنّ مثل هذا الإنسان لا يفهم معني الهزيمة والفشل»91 .
«بتلبيتكم قولوا (لا) لكلّ الأصنام . وأي صنم أكبر من الشيطان الأكبر أمريكا الطامعة؟!
أرفضوا كلّ الطواغيت الصغار والكبار .
اجعلوا قلوبكم في الطواف حول بيت اللّه‏ خالية من غير اللّه‏ ، فإنّ الطواف يرمز إلي عشق اللّه‏ .
نزّهوا أنفسكم من أن تخاف من غير اللّه‏ تعالي .
تبرّأوا ـ مع عشق اللّه‏ ـ من الأصنام الكبيرة والصغيرة ، ومن الطواغيت وأتباعهم . .
وفي لمسكم للحجر الأسود بايعوا اللّه‏ لأن تكونوا أعداءً لأعداء اللّه‏ ورسوله والصالحين والأحرار . .
اقتلعوا جذور الخوف من قلوبكم فإنّ كيد أعداء اللّه‏ ـ وعلي رأسهم الشيطان الأكبر ـ كان ضعيفا ، مهما تفوّقوا في وسائل القتل والدمار والإجرام . .
وفي السعي بين (الصفا) و(المروة) اسعوا ـ بصدق وإخلاص ـ لتجدوا المحبوب ، فإن وجدتموه يتقطع كلّ انشداد إلي الدنيا ، وينقلع كلّ شكٍّ وتردّد ، وتنفصم كلّ القيود ، وعندها تتفتّح براعم الحرية وتتحطّم الأغلال التي كبّل بها الطواغيت عباد اللّه‏ ، وأسروهم واستعبدوهم .
واتّجهوا إلي (المشعر الحرام) و(عرفات) بشعورٍ وعرفان ، وزيدوا دوما من ثقتكم بوعد اللّه‏ وحكومة المستضعفين ، وتفكّروا بآيات اللّه‏ في هدوء وسكون . . وفكّروا في إنقاذ المحرومين والمستضعفين من مخالب المستكبرين .
اِذهبوا إلي (مني) لتنالوا فيها الأماني الحقّة المتمثِّلة في تقديم أعزّ ما عندكم قربانا علي طريق المحبوب . .»92 .
«برجمكم (العقبات الثلاثة) عاهدوا اللّه‏ علي رجم وطرد شياطين الإنس والقوي المستكبرة من بلدان العالم الإسلامي»93 .
وهكذا تلتحم الثورة والعرفان ، وتتعانق السياسة والعبادة ، ويتزامن السعي بين الصفا والمروة بالسعي نحو تحقيق الأماني الحرّة ، ورجم العقبات برجم الطاغوت ، وطواف الكعبة بالقيام والنهضة والثورة .
وهكذا ـ أيضا ـ يتحوّل عيد الأضحي المبارك إلي عيد التضحية والبذل والفداء والعطاء في سبيل اللّه‏ ، ومقارعة الظالمين والطاعنين؛ لأنّه «العيد الذي يذكّر الواعين بالتضحية الإبراهيمية ، ويقدّم دروس الفداء والجهاد في سبيل اللّه‏ إلي أبناء آدم وأصفياء اللّه‏ وأوليائه»94 .
لقد علّمنا إبراهيم ـ شيخ الموحّدين ومحطّم الأصنام ومؤسس الإيثار ـ كيف نعيِّد ومتي ، «علّمنا وعلّم الجميع أن نقدّم أعزّ ثمار حياتنا في طريق اللّه‏ ، ثمّ نعيِّد!!»95: فلمّا أسلما وتلّهُ للجبين* وناديناه أن يا إبراهيم* قد صدّقت الرؤيا إنّا كذلك نجزي المحسنين* إنَّ هذا لهو البلاءُ المبين * وفديناه بذبحٍ عظيم* وتركنا عليه في الآخرين96 .

پاورقيها:

(1) المائدة : 63 .
(2) الحكومة الإسلامية : 166 ـ 167 .
(3) الحكومة الإسلامية : 171 .
(4) في كتاب (منهج الإمام الخميني في التفسير) ، وهو الكتاب الثالث من سلسلة (كتاب قضايا إسلامية معاصرة) ، بحثتُ ـ بشيء من التفصيل ـ عن المنهج التفسيري عند الإمام الخميني ، ولاسيّما في الفصل الثالث منه ، والذي كان بعنوان : (التفسير الخميني: الاتجاهات والأبعاد) ، بيد أنني لم أذكر آيات الحج فيه ، لاختصاره وإيجازه .
(5) الحج : 27 ـ 28 .
(6) خطاب الإمام : 28 / ذي القعدة / 1405 ه•• .
(7) المصدر السابق .
(8) خطاب الإمام: 1 / ذي الحجة / 1406ه•• .
(9) الميزان 14 : 369 ـ 370 .
(10) في ظلال القرآن 4 : 2419 .
(11) ن . م : 242 .
(12) خطاب الإمام: 7 / ذي القعدة / 1399 ه•• .
(13) خطاب الإمام: 1 / ذي الحجّة / 1406ه•• .
(14) خطاب الإمام: 1 / ذي القعدة / 1403ه•• .
(15) خطاب الإمام: 4 / ذي الحجّة / 1408ه•• .
(16) ن . م .
(17) خطاب الإمام: 2 / ذي الحجّة / 1404ه•• .
(18) راجع الآداب المعنوية : 422 .
(19) ن . م : 24 .
(20) خطاب الإمام: 1 / ذي الحجة / 1404ه•• .
(21) خطاب الإمام: 7 / ذي الحجة / 1399ه•• .
(22) خطاب الإمام: 1 / ذي الحجة / 1406 ه•• .
(23) ن . م .
(24) خطاب الإمام: 2 / ذي الحجّة / 1404 .
(25) ن . م .
(26) ن . م .
(27) خطاب الإمام: 2 / ذي الحجة / 1404ه•• .
(28) ن . م .
(29) المائدة : 97 .
(30) خطاب الإمام: 8 / ذي القعدة / 1403 ه•• .
(31) ن . م .
(32) خطاب الإمام: 1 / ذي الحجّة / 1407ه•• .
(33) خطاب الإمام: 1 / ذي الحجّة / 1407 .
(34) أمر اللّه‏ نبيّه أن يتلو نبأه ـ كما ورد في الرؤية ـ لما فيه من عبرة كبيرة لمصير العالِم الذي يتّبع هواه، ويكون من وعّاظ السلاطين وعلماء البلاط: «واتل عليهم نبأ الذي آتيناه آياتنا فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين* ولو شئنا لرفعناه بها ولكنّه أخلد إلي الأرض واتّبع هواه فمثله كمثل الكلب إن تحمل عليه يلهث أو تتركه يلهث...»(الأعراف: 175 ـ 176).
(35) خطاب الإمام: 4 / ذي الحجّة / 1408 .
(36) خطاب الإمام: 2 / ذي الحجة / 1404 ه•• .
(37) خطاب الإمام: 1 / ذي الحجّة / 1406ه•• .
(38) خطاب الإمام: 28 / شوّال / 1399 ه•• .
(39) خطاب الإمام: 7 / ذي القعدة / 1399ه•• .
(41) خطاب الإمام: 10 / ذي الحجّة / 1400ه•• . (42) آل عمران: 103 .
(43) خطاب الإمام: 10 / ذي الحجة / 1400 ه•• .
(44) التوبة : 3 .
(45) خطاب الإمام: 1 / ذي الحجة / 1404 ه•• .
(46) خطاب الإمام: 10 / ذي الحجة / 1405 ه•• .
(47) خطاب الإمام: 1 / ذي الحجة / 1407 ه•• .
(48) خطاب الإمام: 10 / ذي الحجة / 1403 ه•• .
(49) الدر المنثور / 3 / 209 .
(50) ن . م .
(51) خطاب الإمام: 10 / ذي الحجة / 1403 ه•• .
(52) خطاب الإمام: 1 / ذي الحجة / 1407 ه•• .
(53) ن . م .
(54) إشارة إلي قوله تعالي: وإذْ جعلنا البيت مثابةً للناس وأمنا واتخذوا من مقام إبراهيم مصلّي وعهدنا إلي إبراهيم وإسماعيل أن طهّرا بيتي للطائفين والعاكفين والركّع السجودسورة البقرة: 125 .
(55) خطاب الإمام: 1 / ذي الحجة / 1407 ه•• .
(56) ن . م .
(57) المائدة : 97 .
(58) خطاب الإمام: 7 / ذي القعدة / 1401 ه•• .
(59) خطاب الإمام: 7 / ذي القعدة / 1401 ه•• .
(60) خطاب الإمام: 8 / ذي الحجة / 1403 ه•• .
(61) خطاب الإمام: 8 / ذي القعدة / 1403 ه•• .
(62) البقرة : 125 .
(63) خطاب الإمام: 10 / ذي الحجة / 1403 ه•• .
(64) خطاب الإمام: 10 / ذي الحجة / 1403 ه•• .
(65) آل عمران: 96 .
(66) خطاب الإمام: 28 / ذي الحجة / 1400 ه•• .
(67) ن . م .
(68) جاء في تفسير الطبري بإسناده عن أبي صخر قال: سمعت محمد بن كعب القرظي يقول: افتخر طلحة بن شيبة من بني عبد الدار ، وعبّاس بن عبد المطّلب ، وعلي بن أبي طالب . فقال طلحة: أنا صاحب البيت ، معي مفتاحه ، لو أشاء بِتُ فيه!
(69) التوبة: 19 .
(70) خطاب الإمام: 2 / ذي الحجة / 1404 ه•• .
(71) خطاب الإمام: 7 / ذي الحجة / 1407 ه•• .
(72) خطاب الإمام: 7 / ذي الحجة / 1407 ه•• .
(73) خطاب الإمام: 7 / ذي الحجة / 1407 ه•• .
(74) خطاب الإمام: 2 / ذي الحجة / 1404 ه•• .
(75) التوبة : 19 .
(76) ن . م .
(77) خطاب الإمام: 23 / جمادي الأولي / 1399 ه•• .
(78) خطاب الإمام: 8 / ذي القعدة / 1403 ه•• .
(79) خطاب الإمام: 2 / ذي الحجة / 1404 ه•• .
(80) خطاب الإمام: 9 / ذي الحجة / 1399 ه•• .
(82) البقرة: 256 .
(83) البقرة : 257 .
(84) منهج الإمام الخميني في التفسير : 33 . نقلاً عن: مختارات من أقوال الإمام 1 : 109ـ114 (تفسير آية ولقد أرسلنا موسي بآياتنا أن أخرج قومك من الظلمات إلي النور إبراهيم: 5 .
(85) خطاب الإمام: 2 / ذي الحجة / 1404 ه•• .
(86) النساء : 100 .
(87) قل إنّما أعظكم بواحدة أن تقوموا للّه‏ مثني وفرادي . . . .
(88) راجع: الآداب المعنوية / 422 .
(89) منهج الإمام الخميني في التفسير / 48 . نقلاً عن كتاب (تفسير آية البسملة) للإمام الخميني/ 48 ، 100 .
(90) خطاب الإمام: 2 / ذي الحجة / 1404 ه•• .
(91) خطاب الإمام: 28 / ذي القعدة / 1405 ه•• .
(92) خطاب الإمام: 1 / ذي الحجّة / 1406 ه•• .
(93) خطاب الإمام: 7 / ذي الحجّة / 1399 ه•• .
(94) خطاب الإمام: 10 / ذي الحجّة / 1403 ه•• .
(95) ن . م .
(96) الصافات : 103 ـ 108 .
ومن عجب ما أوّله بعض المفسِّرين كالآلوسي في (روح المعاني) ، حيث يقول: وقوله صلي‏الله‏عليه‏و‏آله : «لا يبلغ عنّي . . .» جارٍ علي عادة العرب أن يتولّي تقرير العهد ونقضه إلاّ رجل من الأقارب لتنقطع الحجّة بالكلّية»!! (روح المعاني / 10 / 45) .
جمعه 14 مهر 1391  11:42 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ويژگي ها و صفات حاجي واقعي

ويژگي ها و صفات حاجي واقعي

عليرضا حيدري
تجلي عبوديت و تقوا

بي گمان حج، به عنوان يكي از اركان پنج گانه اسلام در كنار نماز، روزه، زكات و ولايت، از مهم ترين و اساسي ترين بنيادها و نمادهاي دين اسلام است و هر مسلماني به آن شناخته و معرفي مي شود، از اين رو حجه الاسلام به معناي امر واجبي است كه پس از استطاعت به عنوان نمادي از اسلام شخص مطرح مي شود.
اگر فلسفه احكام اسلامي را در تقرب جويي به خداوند بدانيم و عبوديت را هدف آفرينش مطرح كنيم كه باطن آن ربوبيت بشر و در نتيجه جواز خلافت و ولايت الهي او است، به خوبي روشن مي شود كه حاجي واقعي چه خصوصيات و ويژگي هايي مي بايست داشته باشد.
خداوند در آيه 203 سوره بقره و نيز آيات 27و 28 سوره حج فلسفه و علت حكم حج را ذكر خدا و دست يابي به تقوا مي شمارد. به اين معنا كه شخص مي بايست در اين دوره عملي و كلاس هاي تمريني كوتاه، خود را براي دست يابي به مهار و كنترل نفس آماده كرده و زمينه تقويت عقل و شرع در بينش و نگرش و رفتارهاي هنجاري را فراهم آورد.
مجموعه آموزه هاي دستوري كه براي حج گزار بيان شده، اين فرصت را به وي مي بخشد تا رفتار اجتماعي خويش را سامان داده و در يك برنامه جامعه پذيري، فرهنگ جديدي را تجربه و براساس آن زندگي كند.
در اين برنامه همه چيز از وي سلب مي شود و بسياري از امور مادي كه زينت دنياست، مي بايست به كناري گذاشته شود؛ بسياري از لذت ها بر او حرام مي شود.
مردم در حج نشان مي دهند كه كرامت آدمي در مسئوليت پذيري و همكاري و تعاون با ديگري است و نه اين لباس زيباست نشان آدميت؛ از اين رو پارچه اي سفيد را بر تن مي كنند تا خود را با ديگران يگانه بدانند و تفاوت هايي كه به ظاهر موجبات اختلاف است از تن بيرون مي كنند تا اين گونه تفكر و نگرش نيز از آنها جدا شود.
گردش همگان در يك جهت و در محور يك خانه و در يك مسير مشخص و همراه و همگام با توده هاي مردم از شهري و روستايي و ثروتمند و فقير و بينوا انجام مي گيرد؛ به گونه اي كه بي هيچ امكان شناسايي فرديت و منيت و به دور از هر تشخصي، به قصد تقرب به خداوند گام برمي دارد تا وحدت و يگانگي و نيز اتحاد انساني را تجربه كند و وحدت مسير و محوريت خداوند و توحيد را بيازمايد و به شكل عملي باور نمايد و با تمام تن و جانش تجربه كند.

اصلاح بينش و نگرش

بر اين اساس مي توان، حج گزار واقعي را انساني دانست كه در حوزه بينشي به توحيد در عبادت و فعل و ذات، باور يافته و در حوزه عمل اجتماعي خود را همانند ديگران در يك جمع و جامعه و نيز در شرايط مساوي و يكسان مي داند. اين گونه است كه از هر امر پلشت فكري و ذهني و عملي به دور مي شود و نسبت به امور باطل وقايه و تقوا پيدا مي كند و گام در مسير كرامت واقعي انساني مي گذارد و در ميان ملكوتيان تشخص مي يابد؛ زيرا نوري كه از تقواي او در ميان انبوه انسان هاي همانند و يكسان بر آسمان و ملكوت مي بارد همانند ستاره اي است در ميان سياهي تاريك شب كه به تنهايي مي درخشد. هر كسي كه خود را در توحيد بينشي و عملي بيش تر غرقه مي سازد و در درياي وحدت بر محور كعبه توحيد، بهتر جلوه مي دهد در ميان آسمانيان و فرشتگان يگانه هستي است. هرچند كه از نظر زميني ها يكي از هزاران و ميليونها باشد از اين رو گمنام هاي نيكوكردار و متقي در ميان زمينيان، در ميان آسمانيان مشهور و معروف هستند. بر اين اساس در روايت است كه مومن در آسمان معروف تر است و هرچه ايمان و نور وجودي اش بيش تر باشد. شهرت وي افزونتر است.
با اين بيان ظاهر مي شود كه چرا معيار سنجش انسان در ميان ملكوتيان با آن چه در ميان توده هاي مردم است تفاوت ماهوي دارد؛ زيرا معيار سنجش و داوري در ميان ملكوتيان، تقواي ايماني شخص است. و لذا خداوند به صراحت بيان مي دارد كه تنها تقواي الهي موجب برتري و اكرام ايشان است: ان اكرمكم عندالله اتقيكم.

تقواي كامل و بذل و احسان

وجود نوري حج گزار واقعي است كه وي را به سوي ملاك هاي انساني سوق مي دهد و چون خود را رب طولي خداوند مي شمارد و انساني مسئوليت پذير مي داند، از هر آن چه روزي او شده بخشي را به عنوان حق سائل و محروم به اين دو دسته مي دهد و چون اهل احسان و لطفت و كرامت و ايثار است افزون تر از حق نيز به ديگران بذل و بخشش مي كند. از اين رو حج گزار قاصد، اهل بخشش و صدقه و نيكوكاري است و از هرچه خداوند نعمت او كرده به مردم به ويژه سائلان و محرومان و نيازمندان مي بخشد و دست احسان و ايثارگري وي به سوي ديگران دراز است تا همواره از هر كسي در هر مقامي دستگيري نمايد.
بنابراين، اهل تعاون و همكاري با ديگران است و مي كوشد تا دست آنان را گرفته و نيازهاي روحي و رواني و مادي و معنوي شان را برآورده سازد.
او در خود هيچ گونه برتري احساس نمي كند و تفاوت هاي ظاهري از رنگ و پوست و لباس و مانند آن را امري جداي از ذات بشر مي شمارد و آن را معيار سنجش و داوري هاي خويش قرار نمي دهد.
بنابراين قايل به هيچ كاستي و طبقات اجتماعي و اعتباري نيست و در عمل اين گونه نشان مي دهد كه برادري ديني وي بازتابي از برادري خوني او با ديگران به حكم وحدت نفس انساني است كه خداوند در آيه اول سوره نساء آن را بيان داشته و فرموده است كه همه شما از يك پدر و مادر آفريده شده ايد و هيچ گونه تفاوت و برتري نژادي بر ديگري نداريد.

مردمداري و تقرب خواهي

حاجي واقعي با مردم است و هر جا مردم گام برمي دارند با آنان مي رود؛ خود را از مردم و جامعه بيرون نمي شمارد و درد اجتماع را درد خويش مي شمارد و برآورد نيازهاي جامعه را برآورد كردن نيازهاي شخصي مي داند. با اين كه همانند ديگران است و در مسير ظاهري آنان گام برمي دارد ولي تفاوت هاي ماهوي در همراهي با ايشان دارد. با ايشان است و دستگير ايشان مي باشد و اجتماع را عين حضور مي شمارد و از هر گونه دور شدن از اجتماع مي پرهيزد و عرفان و شناخت واقعي خداوند را در خلق مي جويد؛ با اين همه جان و روحش در پيشگاه ايزد منان است. تن او با تن هاست ولي در همان حال به سبب تفاوت با ديگران تنهاست. اين تنهايي وي براي آن است كه روح و جانش در مسير كمالي پرواز مي كند درحالي كه ياران و همراهان ظاهري او ممكن است حتي در حج، تنها با تن هايشان با وي باشند. و لذا اكثر الضجيج معنا مي يابد و اقل الحجيج خودنمايي مي كند. با اين همه مي كوشد تا خود را به سبب اعمال كامل و خوب خويش برتر نيابد و درعين بزرگي فروتني پيشه كند؛ زيرا مي داند كه هر كه داناتر و مقرب تر به مقام خلافت ربوبي است، مسئوليت بيش تري برعهده اوست و دامنه فيض رساني او از نظر كمي و كيفي افزايش مي يابد. از اين رو صاحب درد است و نسبت به همه كس و همه چيز خود را مسئول مي شمارد. نه تنها از شكستن شاخه سبزي مي شكند و دلگير مي شود بلكه از كشته شدن هر جانداري خود را كشته مي يابد. پس خود را مسئول گياه و جاندار مي شمارد و نسبت به آنان حساس است.
مشكلات مردم را كه به سبب گناه بر ايشان وارد مي شود براي خود سخت مي شمارد و براي خود و ديگران استغفار مي كند و از خداوند مي خواهد تا زمينه هاي بازگشت كامل او و ديگران را به سوي خود فراهم كند (بقره آيه199) زيرا تحمل دوري خود و ديگران از مقام قرب الهي و عدم بهره مندي از رضايت و خشنودي خدا را ندارد. اين گونه است كه دعاها و نيايش هايش رنگ و بويي ديگر دارد و همواره درد ديگران را بر درد خود مقدم مي دارد و مي كوشد تا با استغفار و توبه خواهي، خود و ديگران را رهايي بخشد.
در جستجوي فضل و رحمت و رضوان الهي است و هر كاري كه انجام مي دهد براي رضا و خشنودي خداوند است و امنيت و آرامش و آسايش را براي همگان مي خواهد. (مائده آيه2) از اين رو تنها براي خود و خانواده سلامت و امنيت نمي خواهد بلكه حتي امنيت را براي گياهان و جانواران نيز مي خواهد و خود را نسبت به محيط زيست و همه جانداران به حكم ربوبيت طولي مسئول مي داند و تا حق و حقوق آنان را ادا نكند از پاي نمي نشيند.
هنگامي كه خود را در ميان حاجيان و مراسم آن مي يابد به ياد قيامت و روز حشر مي افتد و جانش به سوي آخرت پرواز مي كند و اعمالش را براي دست يابي به آرامش ابدي انجام مي دهد و اين روزها را نمادي از روز بزرگ رستاخيز مي شمارد. (بقره آيه203)

تكريم موجودات

حاجي واقعي به ديگران از انسان و حيوان و گياه به عنوان آفريده هاي الهي احترام مي گذارد و از هرگونه هتك حرمت حريم بشر و قداست انسان دوري مي ورزد(مائده2) و محيط زيست را حفظ كرده و از فساد و تباهي در آن جلوگيري مي كند (مائده آيه 94 و آيات ديگر) زيرا خود را مسئول در برابر همه آفريده ها و مأمور به خلافت مي داند تا هر موجودي را به كمال لايق و شايسته اش برساند و از سوي ديگر خود را مأمور به آباداني زمين مي شمارد و به خود اجازه تعدي و فساد در خشكي و دريا و گياه و جاندار نمي دهد.
از هيچ كمك و نيكي از آب رساني (توبه آيه19) و ديگر كارهاي نيك دريغ نمي ورزد (بقره آيه 197) و از اين طريق در جلب رضايت خداوند مي كوشد. (مائده آيه2)
بنابراين اهل احسان و نيكوكاري است و خلق و خوي او نسبت به همه موجودات رفتاري پسنديده و نيك است و با حفظ حرمت ها، احترام هر موجودي را به جا مي آورد و حق هر موجودي را ادا مي كند.
در رفتارهاي اجتماعي خويش به گونه اي رفتار مي كند كه دور از هرگونه كبر و تكبر و استكبار و تفاخر است؛ زيرا خود را همانند ديگران بشري مخلوق مي شمارد كه هيچ چيز براي او امتياز نمي آفريند (بقره آيه125و 199 و سوره حج آيات 25تا27)
در همه اعمال خويش، اخلاص را درنظر مي دارد و براي منت گذاري به كسي و يا از روي رياكاري، عملي را انجام نمي دهد و تنها خداوند را در كارهاي خويش درنظر دارد. (بقره آيه 196 و نيز آل عمران آيه97)
به نظر وي كار زماني ارزش دارد كه تنها براي تقرب به خدا باشد و آن كس كه بايد ببيند و براي كار ارزش گذاري كند خداوند است و لذا جز رضايت و خشنودي او نمي خواهد؛ چون رضايت او را مساوي با همه چيز مي داند ديگر نيازي نمي بيند كه كاري را آشكار كند و اگر چيزي را آشكار ساخت يا براي تنبيه و تشويق ديگران به عملي نيك است و يا اين كه لازم بوده به هر علتي آن را آشكار سازد وگرنه براي او تفاوتي ميان كار آشكار و نهان و يا در شب و روز ندارد. اگر مأمور است كه شبانه و نهاني انجام دهد همان گونه عمل مي كند و اگر لازم بود كه در روز و آشكارا و در منظر و مرآي مردم صورت پذيرد به حكم، عمل مي كند و همان گونه آن را آشكار مي سازد؛ چنان كه اگر لازم شد به جماعت و يا فرادا و تنهايي انجام مي دهد.

تولي و تبري

اهل تولي و تبري است و نسبت به حق، تولي داشته و نسبت به دشمنان حق و اهل باطل از مشرك و كافر، اعلان برائت مي كند و مرزهاي ايمان خويش را از كفر در هر شكل و شمايل مشخص مي سازد. در اين اعلان برائت و شفاف سازي به مسأله ولايت كبراي اهل بيت عصمت و طهارت ايمان دارد و آن را به صراحت اعلان مي دارد، بي آن كه اهانت و توهين انجام دهد؛ زيرا هرگونه عملي به دور از حكم اولي الامر را سرپيچي از خدا و رسول مي شمارد و تولي طاغوت را عين كفر به ايمان مي داند. (توبه آيه 3) اين گونه است كه با زبان و جانش اهل برائت و تبري از كفر و طاغوت و اهل تولي و اطاعت است. شعائر حج را كه بيان اطاعت توحيد و اولي الامر است بزرگ مي شمارد و در تعظيم آن كوتاهي نمي كند. در جنب الله و ولي الله از هرگونه افراط و تفريطي خودداري مي كند؛ زيرا تفريط آن است كه حق كسي را در زمان توانايي و حضور شخص ندهي، و از آن جايي كه خود را در محضر ولي الله مي بيند كه شاهد اعمال اوست و اطاعت او را مي خواهد مي كوشد تا آن گونه كه رضايت اوست كارها را انجام دهد و حق شاهد و حاضر(عج) را ادا نمايد و به خود اجازه نمي دهد كه در حضور ايشان اعلان اطاعت نكند و عهد و پيمان و بيعت نبندد. براي اين مقصود با خواندن دعاي عهد به صراحت و روشني بيعت خود را با صاحب الزمان(عج) اعلان مي دارد و حق ولي الله اعظم(ع) را ناديده نمي گيرد و نسبت به وي تفريطي روا نمي دارد.

بيعت با امام زمان(عج)

بسياري از شيعيان، با آن كه شيعه هستند، حق ولي الله اعظم(عج) را ادا نمي كنند و در حضور آن حضرت دست بيعت به وي نمي دهند و حتي در تمام عمر خويش يك بار هم شده دعاي عهد را نمي خوانند تا عهد و پيمان بيعت را با او ببندند و يا تجديد نمايند.
در مراسم است كه شيعه مي بايست با اعلام رسمي برائت و تولي نشان دهد كه بر بيعت آن حضور(عج) باقي است و يكي از شرايط كمال حج بستن عهد رسمي بيعت با آن بزرگوار است كه در حال حاضر از سوي بسياري از شيعيان در مراسم حج فراموش مي شود و اين در حالي است كه در همان زمان براي حليت زن خويش، طواف نساء انجام مي دهد ولي بيعت اطاعت با امام زمان خود نمي بندد؛ از طرفي كمال حج به شناخت امام و بيعت با اوست. از اين رو در روايتي كه از امام باقر(ع) نقل شده مبني بر اينكه اسلام بر پنج پايه است نماز، روزه، حج، زكات و ولايت، اين بند نيز افزوده شده كه برتر از همه ولايت است كه اگر آن پذيرفته شود ديگر اعمال نيز پذيرفته مي شود و هر عملي بدون ولايت به معناي عدم پذيرش آن از سوي خداوند است و چه خوش گفت شاعر كه نماز بي ولاي او نماز بي وضو بود كه بيانگر بطلان نماز خواهد بود؛ زيرا طهارت باطني هر عملي با ولايت درست مي آيد كه آنان هم طاهر و هم مطهر و پاك كننده هستند. از اين رو آنان را مزكي يعني تزكيه كننده درون آدمي نيز شمرده اند.
امام باقر(ع) فرمود: اسلام بر پنج اصل بنا شده است: برپا داشتن نماز، پرداخت زكات، حج خانه خدا، روزه ماه رمضان و ولايت و پيروي از ما اهل بيت. در آن چهار چيز رخصتي داده شده است ولي در ولايت هرگز رخصتي نيست. كسي كه مال ندارد زكات بر او واجب نيست و حج نيز از او ساقط است و كسي كه مريض است نشسته نماز مي خواند و روزه بر او لازم نيست ولي ولايت بر همه واجب است چه مريض باشد و چه سالم، چه دارا باشد و چه فقير. (المواعظ العدديه ص 163) امام صادق عليه السلام: «ولايتنا ولايه الله التي لم يبعث نبياقط الا بها». ولايت ما همان ولايت خداوند است و خداوند هيچ پيامبري را مبعوث نفرموده مگر با همين ولايت. (اصول كافي، ج1، ص 437)
حج گزار واقعي همان گونه كه از انواع پلشتي هاي عملي دوري مي كند در مقام تفكر و بيان و گفتار نيز انساني نيك است و كردار نيك و گفتار نيك و پندار نيك را در حج به نمايش مي گذارد و لذا از هرگونه بيهوده گويي و باطل سرايي اجتناب مي ورزد(حج آيه 30) و در يك كلمه، يك حج گزار واقعي و قاصد خداوندي، نمايش تام و تمامي از انسان كامل را در يك محدوده زماني و مكاني به اجرا درمي آورد تا بتواند پس از بازگشت از اين دوره تمرين عملي، در زندگي روزانه خويش و در موطن خود آن را ادامه داده و تكميل نمايد. از اين رو خداوند از اين دوره «معدودات» و كوتاه از نظر زماني و مكاني و كلاس هاي عملي و آموزش نظري و عملي، به عنوان شعائر الله ياد كرده و آن را بزرگ داشته است. (حج آيات 27 تا 32 و آيات ديگر)

رنگ خدايي گرفتن و تغيير مقصد

كساني كه بتوانند براساس آموزه هاي قرآني و روايي به دقت در اين دوره شركت كنند و هيچ كلاس و درسي را فرو نگذارند مي توانند اميد داشته باشند كه پس از بازگشت، انساني ديگر شده اند و در مرتبه اي فراتر و برتر از ديگران نشسته اند؛ زيرا حج گزار واقعي در اثر ديدار با امام زمان خويش در مراسم حج و بهره مندي از او كه جنب الله است مي تواند اميدوار باشد كه به خداوند تقرب جسته است و صبغه الهي يافته و رنگ و بوي خداوند را با خود به همراه دارد. بنابراين پس از بازگشت، ديگران به استقبال او مي شتابند و به زيارت او مي روند؛ زيرا مؤمن و حاجي واقعي كه حج وي مقبول و سعيش مشكور است خود اكنون بسان كعبه اي است كه زيارت او همانند زيارت خانه خداست و هر كسي در كنار وي مي ايستد همانند آن است كه در كنار خانه خدا بلكه فراتر ايستاده است؛ زيرا ارزش چنين حج گزاري كه رنگ خدايي يافته است از آسمان و زمين و هستي برتر است و چگونه خانه، تنها با انتساب به خداوند ارزشمند شده و قابليت زيارت مي يابد و انساني كه به خدايي رسيده و رنگ و بوي او را يافته قابليت ديدار و زيارت را نيابد و حتي از خانه خدا برتر نشود؟ تنها نگراني از آن دسته حاجياني است كه همانند برخي از اعراب، بي هيچ قصد و نيت خودسازي و تقواپيشگي در مسير حج اسلام گام برمي دارند، زيرا با اين همه هزينه در مال و جان كردن و خطر خريدن، به جاي بوستان و گلستان رب العالمين، ره به تركستان مي برند و به سياحت زمين و خانه اي مي روند اما صاحب خانه را نديده (امام زمان(عج) كه كعبه واقعي و قبله باطني است) باز مي گردند. يعني اين عده نمي توانند با امام زمان خويش عهد بيعت بسته و ديدار ولايت را تجديد نمايد اما اگر اين گونه نبود و حاجي خودساخته شد و بازگشت او را در آسمان چنان جايگاهي است كه همگان بر آن غبطه مي خورند. حج گزار واقعي با ديدار امام زمان خويش، حج واقعي را انجام داده و حج خويش را به اتمام رسانده است؛ زيرا اكمال دين و اتمام نعمت به ولايت است، «تمام الحج لقاء الامام» (كافي، ج 4، ص 549؛ وسائل الشيعه، ج 10، ص 254؛ بحارالانوار، ج 96، ص. 374) كه به بيعت ولايت و عهد انجام مي شود.
كعبه يك سنگ نشاني است كه ره گم نشود
حاجي احرام دگر بند، ببين يار كجاست.
اگر امام زمان (عج) قبله واقعي و كعبه باطني نبود امام زمان (عج) پشت به كعبه مردم را ندا نمي داد؛ زيرا با اين كار خويش بيان مي دارد كه كعبه، مقصود و مقصد واقعي اش، همان امام زمان (عج) است. بنابر اين مي بايست قصد امام زمان (عج) خويش را داشته باشد نه كعبه اي كه خاك و سنگي بيش نيست. اگر كسي قصد امام زمان خويش كرد، حاجي واقعي است نه كسي كه كعبه را مقصود خود دانست.
روزي كه برفتند رفيقان پي هر كار
زاهد به سوي مسجد شد و من جانب دلدار
حاجي به ره كعبه و من طالب ديدار
من يار طلب كردم و او جلوه گه يار
او خانه همي جويد و من صاحب خانه
مهدي (عج) روح حج و رمز تماميت آن است. امام باقر مي فرمايد: «تمام الحج لقاء الامام؛ تماميت حج در گرو ديدار با امام است.» امام صادق (ع) نيز مي فرمايد: «هنگامي كه يكي از شما حج به جا مي آورد، آن را به ديدار ما ختم كند؛ زيرا آن از تماميت حج است.» (بحار الانوار، ج 96، ص 374) حج با ياد او «طواف دل» و بي ياد او «طواف گل» است.
امام صادق (ع) مي فرمايد: «يفقد الناس اما مهم يشهد الموسم فيراهم ولايرونه؛ مردم امام خود را نيابند. او در موسم حج شاهد ايشان است و آنان را مي بيند، اما آنان او را نمي بينند» (كافي، ج 1، ص 337؛ كمال الدين، ج 2، 23)
مكه بي حضور مهدي (عج) بازار عكاظي بيش نيست و كعبه بي عطر حضور او بتكده اي را مي ماند كه توليت آن را مي توان در يك شب نشيني مستانه در ازاي مشكي شراب معاوضه كرد. (اشاره به داستان «ابوغبشان» كليددار كعبه، كه سرقفلي توليت كعبه را در شب نشيني مستانه طائف به دو مشك شراب فروخت. ر. ك: تفسير الميزان، ج 3، ص. 362)
محمد بن عثمان عمري، نايب دوم امام زمان مي گويد: «به خدا سوگند! صاحب اين امر هر ساله در موسم حج حضور مي يابد و مردم را مي بيند و مي شناسد، و مردم او را مي بينند ولي نمي شناسند.» (من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 520؛ كمال الدين، ج 2، ص. 440)
بنابر اين هر حج گزار واقعي مي بايست پيش از آن كه قصد كعبه كند قصد باطن كعبه و حقيقت آن يعني امام زمان خويش كند و به ديدار او بشتابد. از اين رو حج بر هر انساني يك بار به عنوان حجه الاسلام واجب شده است كه انسان به ديدار امام زمان خويش برود و از او دين را بياموزد و با او بيعت اطاعت و ولايت كند. كه شهادت آيه تبليغ (سوره مائده آيه 63). نيز بدون حضور امام معصوم، نه تنها حج كه تمامي رسالت رسول، ابتر است. از آيه أذن في الناس يالحج ياتوك رجالا (سوره حج آيه 27). هم با توجه به تفاوت «يأتوك» به جاي «ياتونا» استفاده مي شود كه مردم هر زمان در پاسخ به نداي ابراهيم (ع) بايد به سوي امام و ولي زمان خود بروند. با توجه به اين ها و غير اينها است كه مي توان گفت: در عرفاتي كه امام نباشد معرفتي نيست. در مشعري كه امام نباشد شعوري نيست، در منايي كه امام نباشد، شيطاني رمي نمي شود و اگر در كنار زمزم، امام نباشد، آبي نيست كه سراب است.
آيت الله جوادي آملي در اين باره مي نويسد. «اساس و روح حج چيز ديگري است. حضرت امام باقر (ع) كه مظهر علم ذات اقدس اله و باقر علوم الاولين و الاخرين است، وقتي به مكه مشرف شد، ديد مردمي كنار كعبه طواف مي كنند، فرمود: «هكذا كانوا يطوفون في الجاهليه». در جاهليت نيز اين چنين اشواط سبعه داشتند و دور اين كعبه مي گشتند و اسلام نيامده است تا همان سنت جاهلي را ادامه دهد: «انما أمروا أن يطفوا بها ثم ينفروا الينا فيعلمونا بولايتهم و مودتهم و يعرضوا علينا نصرتهم»، ثم قرأ قوله سبحانه و تعالي: «فاجعل أفئده من الناس تهوي اليهم» فرمود: دور اين سنگ هاي بي اثر گشتن در جاهليت نيز رايج بود. (كافي. 392. 1) اين تعبير كه «احجار كعبه سود و زياني نمي رساند» به طور مكرر در بيانات اهل بيت (ع) آمده است تا زايران كعبه بدانند كه در كنار «كعبه گل»، آن «كعبه دل» كه اصل ولايت و رهبري است، محفوظ است.
در كتاب قيم نهج البلاغه آمده است كه «ألا ترون ان الله سبحانه و تعالي اختبر الاولين من لدن آدم الي الاخرين من هذا العالم با حجار لاتضرولا تنفع و لا تبصر و لاتسمع فجعلها بيته احرام الذي جعله للناس قياماً.» خداوند با اين سنگ ها، كه تقرب و تبعد آن ها را سود و زياني نيست مردم را امتحان كرده است. بوسيدن احجار كعبه براي آن نيست كه اين حجر سود وزياني دارد. حضرت امام باقر (ع) فرمود: مردم موظف اند كه اطراف اين سنگ ها بگردند اما بعد از طواف، به بارگاه ولاي ما بار يابند و مودت و نصرت و آمادگي خود و «حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر» را بر ما عرضه كنند، آنگاه حضرت اين آيه كريمه را قرائت فرمود»: فاجعل أفئده من الناس تهوي اليهم». يعني پروردگارا! دل هاي گروهي از مردم را به فرزندان من مشتاق كن.
اين آيه در قبال سوره كريمه حج، دو پيام دارد يعني مردم كه از نقاط دور و نزديك به حرم خدا مشرف مي شوند، موظف اند دو كار را انجام دهند: اول اينكه با بدن، دور آن سنگ هايي كه «لاتضر و لاتنفع» است. بگردند و دوم اينكه با جان، گرد حرم ولاي اهل بيت و رهبري علي و اولاد او (ع) طواف كنند. خداي سبحان پيام اول را كه با ابدان مردم كار دارد به عهده ابراهيم خليل(ص) گذاشته و فرمود: تو اعلان كن، مردم مي آيند: «و اذن في الناس بالحج ياتوك رجالا و علي كل ضامر ياتين من كل فج عميق.» اما وقتي مردم با جان بيايند تا ولاي خود را با اهل بيت(ع) عرضه كنند و آمادگي خود را براي فداكاري و نثار جان و ايثار مال ارائه دهند، «حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر» محقق مي شود كه ابراهيم خليل(ص) آن كار را از خداي سبحان چنين درخواست نمود، فرمود: پروردگارا! تسخير دل هاي مردم كه به اطراف كعبه دل بگردند، به عهده تو است.
حضرت امام باقر(ع) فرمود: اين طواف صوري بي روح، در جاهليت نيزبود، اشواط سبعه و قرباني، سابقه داشت: اما اسلام آمد تا به مردم بگويد گذشته از طواف كنار كعبه سنگ و گلي كه «لاتضر و لاتنفع»، آمدن به حضور امام و عرض نصرت كردن، متمم حج است.
طبق بيان نوراني حضرت امام باقر(ع) حجي كه رهبري در آن حضور و ظهور ندارد، ناقص است: «من تمام الحج لقاءالامام». البته اين شامل همه عبادات بوده واختصاصي به حج ندارد و به عنوان تمثيل است، نه تعيين؛ يعني نه تنها «من تمام الحج لقاءالامام»، بلكه «من تمام الصلاه لقاء الامام»، همچنين «من تمام الصيام لقاء الامام»، چه اينكه «من تمام الزكاه لقاء الامام» و در پايان حديث «بني الاسلام علي خمسه اشياء: علي الصلاه و الزكاه و الحج و الصوم والولايه»، سخن از «ولايت» است كه با كلمه «والي» از آن تعبير شده: «و الواهي هو الدليل عليهن.»
اين سخن حضرت امام باقر(ع) كه: «من تمام الحج لقاء الامام»، از آيه كريمه «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا» كه در حجه الوداع نازل شده، الهام و مدد گرفته است.
خداوند سبحان، اسلام همراه با ولايت و رهبري را براي ما پسنديده است. دين خداپسند، ديني است كه با «كمال نعمت» و «تمام ولايت» آميخته باشد پس نه تنها «من تمام الحج لقاءالامام»، بلكه «من تمام الاسلام لقاء الامام» است.

امامت، باطن كعبه

خداوند براي اين كه مردم را به سوي حقيقت كعبه توجه دهد، با ايجاد شرايط ولادت محور ولايت، اميرمومنان علي(ع) در خانه خدا اين پيام را به جهانيان ابلاغ عيني و محسوس كرد كه باطن خانه كعبه چيزي جز ولايت عظما و خلافت كبرا نيست. بر اين اساس هر كسي اگر غير از ولي الله اعظم را قصد كند ره به تركستان برده است. او همانند ابليسي است كه به جاي آن كه اطاعت امر الهي نمايد و سجده بر ولي الله (آدم) كند بر هواي نفس و كبر خود سجده برده است. كسي كه كعبه را قصد كند و باطن آن يعني ولي الله اعظم را مقصد و مقصود خود قرار ندهد چون ابليس، به هيچ سجده برده و اطاعت حق را فروگذار نموده است. ابليس كسي است كه حاضر به سجده بر نوري نشد كه به حكم نفخت در كالبد آدم دميده شده است و اين همان روح اعظم الهي است كه پيامبر(ص) وجان وي (انفسنا) اميرمومنان معناي باطني آن است، زيرا اسماي الهي كه به صورت تعليمي به آدم داده شده، همان انوار ولايت است. بر اين اساس هر كسي ولايت را نپذيرد و به قصد كعبه ولايت عزيمت نكند از مقصد دورافتاده است.
اين ها خصوصيات و ويژگي هاي يك حج گزار واقعي است كه به اجمال بيان شد و خصوصيات ديگري نيز در هر يك از اين كليات وجود دارد كه آيات و روايات بدان پرداخته ولي مجال بيان همه آن ها نيست.

جمعه 14 مهر 1391  11:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها