0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اكل مال به باطل در بينش فقهى شيخ انصارى

اكل مال به باطل در بينش فقهى شيخ انصارى

اسماعيل اسماعيلى

مال, (قوام) زندگى است واگر درست از آن استفاده شود, منشأ خير و سعادت براى انسان مى گردد و اگر ناصحيح و غير مشروع به كار گرفته شود, موجب هلاكت ونابودى خواهدبود.ازاين روى, استفاده هاى ناروا و تصرفات ظالمانه و غاصبانه در اموال و از بين بردن حقوق ديگران, معاملات ضررى و غررى, رشوه, ربا و در يك كلام (اكل مال به باطل) به معناى عام و وسيع آن , سبب هلاكت و نابودى مردم و از هم گسستگى جامعه اسلامى است.
جامعه اى كه افراد آن , به راحتى حقوق يكديگر را زيرپا مى گذارند و آزمندانه در اموال ديگران تعدّى مى كنند و در پى كسب درآمد فزونتر هستند بى هيچ پروايى در حرام وحلال آن تيشه به ريشه زندگى سالم و حيات طيّبه امت مى زنند. در حقيقت, هم خود را به نابودى مى كشند وهم ديگران را. زيرا كشتى را سوراخ مى كنند كه خود بر آن سوارند.
آمدن جمله: (ولا تقتلوا انفسكم) در ذيل آيه: (لا تأكلوا اموالكم بينكم بالباطل1), اشاره اى گويا به همين واقعيّت است2. در منابع اسلامى, به موازات تاكيد بر اصل تحقق عدالت اجتماعى ونقش آن در حيات سالم و رسيدن انسان به كمال, بر بهره گيرى صحيح از اموال, به عنوان وسيله اى براى رسيدن به هدف, تاٌكيد شده است و حركتهاى ناسالم اقتصادى و اجحافها و برخوردهاى ظالمانه و دغل كارانه, مردود شمرده شده اند و اكل مال به باطل.
ما در اين نوشتار, با سيرى اجمالى در برخى از آثار فقهي شيخ اعظم انصارى, نگاهى داريم گذرا به برخى از موارد و مصاديق (اكل مال به باطل). از آن جا كه اين اصل برگرفته از آيات قرآن, در ابواب و بخشهاى مختلف فقه, بويژه در بخش مكاسب ومعاملات, مورد استناد و استدلال واقع مى شود بايسته مى نماد, آياتِ مورد نظر را به اختصار, بررسى كنيم, تا جايگاه و مفهوم اين اصل, به خوبى روشن شود:
(ولا تاٌكلوا اٌموالكم بينكم بالباطل وتدلوا بها الى الحكام لتاكلوا فريقاً من اموال الناس بالاثم وانتم تعلمون)3.
اموال يكديگر را به ناشايست نخوريد و آن را به رشوت, به حاكمان ندهيد, تا بدان سبب, اموال گروه ديگر را به ناحق بخوريد و شما خود مى دانيد.
* (يا ايها الذين آمنوا لاتاٌكلوا اموالكم بينكم بالباطل, الاّ ان تكون تجارة عن تراض منكم ولا تقتلوا انفسكم انّ اللّه كان بكم رحيماً)4.
اى كسانى كه ايمان آورده ايد, اموال يكديگر را به ناحق نخوريد, مگر آن كه تجارتى باشد كه هر دو بدان رضايت داده باشيد و يكديگر را مكشيد. هر آينه, خداوند با شما مهربان است.
* (يا ايها الذين آمنوا انّ كثيراً من الاحبار والرهبان لياٌكلون اموال الناس بالباطل ويصدون عن سبيل اللّه والذين يكنزون الذهب والفضّته ولا ينفقونها في سبيل اللّه فبشرهم بعذاب اليم)5.
اى كسانى كه ايمان آورده ايد, بسيارى از حبران و راهبان (دانشمندان) يهود و نصارى) اموال مردم را به ناحق مى خورند و ديگران را از راه خدا باز مى دارند و كسانى كه زر و سيم مى اندوزند و در راه خدا, انفاقش نمى كنند, به عذابى دردآور, بشارت ده.
گرچه موارد اين آيات و شأن نزول آنها يكسان نيستند و تفاوت دارند و همان گونه كه مفسران گفته اند: آيه اوّل بيشتر ناظر به حرمت رشوه خوارى و كارهايى است كه موجب مى گردد قاضى به نفع يكى از دوطرف دعوا به ناحق حكم كند و آيه دوم اشاره دارد به ربا و رباخوارى و معاملات حرام و فاسد. در آيه سوّم, زورگويى و غصب و تزوير راهبان و احبار, مطرح است.
با اين حال, در دو نكته اشتراك دارند:
1 . بر همه آن موارد (باطل) اطلاق شده است. علاوه بر اين, در آيات ديگرى, (اكل مال به باطل) بر رباخوارى6, خوردن مال يتيم7, غصب8 و ... اطلاق شده است.
2 . در هر سه آيه, با صراحت و روشنى (اكل مال به باطل), نهي و مذمت شده است. اكنون براى روشن شدن مطلب, دو واژه (اكل) و (باطل) را معنى مى كنيم:
واژه (اكل) با صيغه هاى گوناگون, بيش از يكصد مورد در قرآن, به كار رفته است و از ريشه (اكل يأكل), به معناى خوردن است, (اكل مال) در اين جا كنايه از تملك وتصرف اموال ديگران به ناحق است9. روشن است كه (خوردن), هيچ خصوصيتى ندارد و تعبير (اكل) بدان جهت آمده كه خوردن مهم ترين نياز انسان است و گرنه هر نوع تصرف وتملكى را چه به صورت خوردن باشد وچه به صورت پوشيدن و سكونت دربر مى گيرد.
(باطل), از ريشه (بطل) به معناى نابودى وناپايدارى وضد حق است10. هر چيزى كه (حق) نباشد, باطل خواهد بود11. ولى بايد ديد منظور از باطل در اين آيات چيست؟ مفسران12 در اين باره احتمالات و وجوهى را ذكر كرده اند و براى بسيارى از آنها شواهدى از كتاب و سنت آورده اند. با مرورى بر آيات و روايات, در مى يابيم كه (باطل) بر امورى همچون: رباخوارى13, رشوه گيرى14, سوگند به دروغ15, ظلم و ستم16, قماربازى17, خوردن مال يتيم18, لهو ولعب19, غصب وتصرفات عداوني20, هر شيٌ پليد21, مبادلات و معاملات غيرمشروع وفاسد22, درآمدهاى نامشروع23, صرف اموال در مسيرهاى حرام وناپسند24 وبالاخره بر هر غير حقى25 وهر نوع استفاده غير عقلايى از اموال وداراييها26 اطلاق شده است. بر اين اساس, منظور از باطل, هر چيزى است كه ناحق وبى هدف و غير عقلائى باشد.

گستردگى مفهوم باطل

با توجه به آنچه در معناى باطل گفتيم, روشن شد كه (باطل) محدود و منحصر به موارد خاصّ نيست, بلكه مفهوم وسيع و عامّى دارد و هرگونه تجاوز به حقوق و تصرف در اموال ديگران, اموال عمومى و انفال و حتى تصرفات ناروا و غيرمشروع در اموال خويش و نيز كارهايى از قبيل ربا, رشوه, قمار, ظلم و ستم, غصب و... را در برمى گيرد; زيرا باطل, در مقابل حق قرار دارد و هر چه غير حق باشد, باطل به حساب مى آيد. از نظر اسلام, هرگونه تصرف در اموال و داراييها بايد براساس حق و عدالت و برمبنايى صحيح صورت گيرد و هر چه غير از اين باشد, حرام و باطل است.
امين الاسلام طبرسي27, پس از آن كه در معناى باطل وجوه و احتمالاتى را نقل مى كند, مى نويسد:
(والأولى حمله على الجميع, لأُنّ الاية تتحمل الكل28.)
بهتر است كه باطل را حمل بر همه آن معانى كنيم, زيرا آيه عموميت دارد و همه را در بر مى گيرد.
اگر در پاره اى از روايات, باطل, بر قمار, ربا, رشوه, سوگند به دروغ و... تفسير شده است, از باب انحصار باطل در آنها نيست, بلكه در حقيقت, معرفى موارد و مصاديق روشنى از باطل است.
علامه طباطبائى مى نويسد:
(الاية عامة فى الأكل بالباطل, وذكر القمار وما أشبهه من قبيل عد المصاديق29.)
آيه عام است و همه تصرفات ناروا را در برمى گيرد. ذكر قمار و امثال آن درپاره اى از روايات, از قبيل بيان مصداق است.
فخررازى نيز, به گستردگى وعموميت (باطل) تصريح كرده است و همه اقسام و انواع تصرفات ممنوع و حرام و احتمالاتى كه در معناى باطل داده اند را , داخل در معناى آن مى داند:
(وكل هذه الأقسام داخلة تحت قوله (ولاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل)03)
همه اين اقسام را آيه شريفه: (لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل) در بر مى گيرد.
بر اين اساس, تحصيل درآمد از راههاى غيرمشروع و با استفاده از ابزار و وسائل غيرمجاز,حرام است و (باطل), به عموميت و اطلاقش همه را شامل مى شود, حتى مطابق آنچه برخى گفته اند31. گستردگى معناى باطل نيز, همين را اقتضا مى كند. نه تنها تحصيل درآمد از راههاى ناصواب, كه صرف و خرج آن هم در مسيرهاى حرام و ناپسند نيز باطل است. در جامعه اسلامى هم دخل و هم خرج, هم توليد و هم توزيع, بايد با معيارهاى صحيح و مشروع, انجام پذيرد و اموال مردم از تعرض ديگران مصون بماند.

ملاك شناخت باطل

باطل دو نوع است: باطل شرعى و باطل عرفى. چيزى كه از ناحيه شرع بر بطلان آن تصريح شده باشد, باطل شرعى, نام دارد. مانند: ربا, قمار, ظلم, غصب و... چيزى كه در تشخيص و فهم عرف, باطل باشد, باطل عرفى ناميده مى شود.
اكنون بايد ديد منظور از (باطل) در اين آيات چيست؟ باطل شرعى و يا عرفى؟
به عبارت ديگر, در مواردى كه از شرع دستورى نرسيده, تشخيص باطل از غير باطل و شناختن مصداقهاى آن به چه كسى محول است؟
باطل در آيات شريفه, هر دو قسم را در بر مى گيرد. نظر عرف در تشخيص اين گونه امور اعتبار دارد. فهم باطل نيز, مانند الفاظ ديگر, به عرف مربوط مى شود. همان گونه كه شيخ انصارى در بسيارى از موارد, تشخيص مصداق باطل را به عرف, مربوط مى داند. در كتاب بيع, بر لزوم آن به آيه شريفه (لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل32...) استناد مى كند:
(ومنها قوله (ولاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل, دلّ على حرمة الأكل بكل وجه يسمّى باطلاً عرفا)33).
شيخ انصارى نيز مانند فقهاى ديگر معتقد است كه بيع و نيز بسيارى از عقود, الزام آورند. بدين معنى كه پس از پايان معامله و انجام قبض و اقباض, هيچ يك از متعاقدين نمى توانند آن را بدون جهت, برهم زنند و در ثمن و يا مثمن, كه به موجب معامله, به ديگرى منتقل شده, تصرف كنند, مگر آن كه به موجب نص شرعى و در قالب يكى از خيارات مسلم شرعى معامله را فسخ كنند.
به نظر شيخ, از دلايل اين حكم, قاعده حرمت (اكل مال به باطل) است; زيرا عرف, رجوع و تصرف هر يك از خريدار و فروشنده را پس از تمام شدن معامله, در مال فروخته شده, باطل و ناروا مى داند و آن را از مصاديق (اكل مال به باطل) مى شمارد.
روشن است, اساس و پايه استدلال شيخ در اين مسأله, بر فهم عرف از باطل قرار دارد. علاوه بر شيخ, فقيهان34 ديگرى, از جمله امام خمينى, ملاك در شناخت باطل را فهم عرف دانسته اند. امام خمينى مى نويسد:
(هذا كله بناءاً على انّ المراد بالباطل هو المعنى العقلايى والعرفى كما هو ظاهر كل عنوان اُخذ فى موضوع الأحكام...35)
اساس اين استدلال بر اين استوار است كه مراد از (باطل), باطل عرفى باشد, چنانكه همه عنوانهايى كه در موضوع احكام اخذ شده اند, به تشخيص عرف بستگى دارند.
در اين سخن, امام خمينى, علاوه بر اين كه بر فهم عرف از باطل تأكيد مى كند, اساساً فهم همه الفاظ و عنوانهايى كه در موضوعات احكام اخذ شده اند, محول به عرف مى داند.

باطل شرعى

برخى از فقيهان, منظور از باطل را در آيه شريفه, باطل شرعى, دانسته اند. در نظر آنان, هر چه در نظر شرع و به موجب آيات و روايات, به بطلان آن تصريح شده باشد, اين قاعده آن را در برمى گيرد و غير آن را آيه: (لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل36) شامل نمى شود. آيت اللّه خويي37 و مقدادبن عبداللّه سيورى, صاحب كنزل العرفان38, اين نظر را برگزيده اند. ولى برخى از فقها, بر اين نظر, خدشه وارد كرده اند:
1 . مفاهيم الفاظ, به عرف محول است و در همه بخشها و ابواب فقه, فقيهان فهم الفاظ و تشخيص آن را به عرف وامى گذارند. اگر بنا باشد فهم و تشخيص آن, فقط از ناحيه شرع ميسر باشد و فهم عرف دخيل نباشد, در هنگام شك, نه تنها به قاعده (اكل مال به باطل) كه به هيچ يك از اطلاقات و عمومات وارد در كتاب و سنّت, نمى توان استناد كرد; زيرا تمسك به عام, در شبهه مصداقيه مى شود و جايز نيست. امام خمينى در اين باره مى نويسد:
(وامّا لواريد به ما هو بغير الوجه الشرعى ومن مقابله بالوجه الشرعى كما قال به الأردبيلى, فيسقط الأستدلال بها على البيع فضلاً عن غيره, لأنه مع الشك فى اعتبار شيئى فيه تصير الشبهه مصداقيه لكنّه احتمال ضعيف39.)
ملاحظه مى كنيد كه امام خمينى, اين احتمال را ضعيف مى شمارد و بيان مى دارد: اگر منظور از باطل, باطل شرعى باشد و فهم عرف كنار گذارده شود, همان گونه كه محقق اردبيلى و ديگران تصور كرده اند, در هنگام شك در بطلان امرى, نمى توان به آيه استدلال كرد; زيرا تمسك به آن, سر از تمسك به عام در شبهه مصداقيه در مى آورد كه باطل است.
2 . اگر مراد از (باطل), باطل شرعى باشد, دامنه آن محدود و منحصر مى شود به چند موردمشخص كه در شرع بيان شده است. در نتيجه, بسيارى از موارد باطل را در برنمى گيرد. حال آن كه, همان طور كه بيان شد, باطل به موارد خاص محدود نمى گردد و با معناى عام و گسترده اى كه دارد, همه را شامل مى شود40.
3 . (باطل), در آيه شريفه به كليّت و روشنى آن رها شده است. قرآن در اين جا, به تعيين موارد و مصاديق نمى پردازد. در جاى ديگر, اگر مواردى را تشريح مى كند, به خاطر روشن نبودن بطلان آنها در نزد عرف , يا باطل نينگاشتن مردم آنها راست و... مانند: ربا, رشوه, خوردن اموال يتيمان (به اين نحو كه با دختران يتيم ازدواج مى كردند و اموال آنان را در اختيار مى گرفتند) و... زيرا چه بسا اين گونه امور را عرف, باطل نينگارد, بلكه آنها را به حق و صحيح بداند, چنانكه در مورد (ربا) بر اين پندار بودند. اين خود, بيانگر آن است كه منظور از باطل, باطل عرفى مى باشد و فهم و تشخيص آن, به عرف مربوط مى شود. بر همين اساس, فقها, همواره به اطلاق آيه استناد كرده اند:
(ولهذا لايزال الأصحاب متمسكون باطلاق الآيت الكريمة لرفع بعض الشكوك41.)

تقدم نظر شرع

بله, تشخيص و فهم باطل, به عرف واگذارده شده است, به شرط اين كه در مورد بطلان و يا عدم بطلان امرى از شرع, نصى در دست نداشته باشيم و يا مصاديق و موارد آن بيان نشده باشد. اگر چيزى در شرع, مسلم باشد, ديگر است جاى بحث نيست, چه عرف آن را باطل بداند و چه نداند. فهم عرف, در صورتى كارساز است كه شرع, نسبت به آن ساكت باشد.
از باب مثال, امكان دارد (ربا) را عرف باطل نداند و همچون عقود ومعاملات ديگر, آن را صحيح بداند, ولى در شرع, بر بطلان آن تصريح و تاكيد شده است: (احلّ اللّه البيع وحرم الربا42.) يا بر عكس, چه بسا (حق المارة43), (حق الشفعة44) و (حق الخيار45) و... را عرف باطل و ناروا بداند و چنين حقى را براى كسى قائل نباشد, ولى با توجه به نصوصى كه وجود دارد, اين حقوق, ثابت هستند. بين فهم عرف و فهم شرع از باطل, عموم و خصوص من وجه است. امورى را هر دو باطل مى دانند, مثل قمار, رشوه, غصب و... مواردى را شرع باطل مى داند, ولى عرف باطل نمى داند, مثل ربا و... مواردى را عرف باطل مى داند, ولى شرع نمى داند, مثل: حق المارة و...
شيخ, پس از استناد به قاعده: (اكل مال به باطل), بر لزوم بيع, با اشاره به مغايرت فهم عرف و شرع, مى نويسد:
(وموارد ترخيص الشارع ليس من الباطل, فان اكل المارة من ثمرة الأشجار التى تمرّ بها, باطل, لولا اذن الشارع الكاشف عن عدم بطلانه, و كذلك الأخذ بالشفعة والخيار, فان رخصة الشارع فى الأخذ بهما يكشف عن ثبوت حق لذوى الخيار والشفعة, وما نحن فيه من هذا القبيل, فان اخذ مال الغير وتملّكه من دون اذن صاحبه باطل عرفاً, نعم لو دلّ الشارع على جوازه كما فى العقود الجايزة بالذات او بالعارض, كشف ذلك عن حق للفاسخ متعلق بالعين46.)
مواردى كه شارع مجاز شمرده است از مصاديق باطل نيست. زيرا خوردن رهگذر از ميوه درختانى كه بر آنها مى گذرد, عرف باطل مى انگارد, ولى شرع, خير. چنين است حق شفعه و خيار. زيرا اذن شارع در گرفتن آنها, حاكى از ثبوت حق, براى صاحبان شفعه و خيار است.
مسأله مورد بحث ما نيز, اين گونه است. به خاطر اين كه عرف, تصرف و تملك مال ديگرى را, بدون رضايت صاحب مال باطل مى داند. البته اگر شارع عقود لازم را به سان عقود جايز مى دانست و تصرف در آن را مجاز مى شمرد, در آن صورت معلوم بود كه براى فسخ كننده, در عين حقى هست و مى تواند در آن تصرف كند.

خلاصه سخن شيخ انصارى

1 . ملاك در تشخيص باطل, فهم عرف است. هر چه را عرف باطل بداند مصداق اكل مال به باطل مى باشد.
2 . در مواردى كه بين فهم عرف و فهم شرع تفاوت باشد, بايد نظر شرع, مقدم داشته شود. حق المارة, حق شفعه, و حق الخيار را كه شارع مجاز شمرده است, از مصاديق (اكل ما به باطل) نيست, هر چند عرف, آنها را باطل بداند.
3 . در مسأله لزوم بيع, چون عرف بر هم زدن معامله را ناروا مى داند و شرع نيز تصرف بدون جهت را در مال فروخته شده مجاز نمى داند, اگر بيع, لازم نباشد, تصرف در آن (اكل مال به باطل) خواهد بود.

نقش زمان و مكان

مواردى را كه شيخ و ديگران, مصداق (باطل) دانسته اند, نمى توان اكنون, همانها را فقط مصداق باطل شمرد. زيرابا دگرگونى شرايط, زمان و مكان و... امكان دارد شكلهاى ديگرى از باطل, رخ نمايد و مصاديق روشن ديگرى پيدا بشود.
زندگى بسيار ساده مسلمانان صدر اسلام, اوضاع فرهنگى و اقتصادى آنان, روابط اجتماعى و... بازندگى و اوضاع فرهنگى, اقتصادى عصر ما, كاملاً تفاوت دارد و فاصله بسيار. در بعد مكان نيز همين قاعده جارى است. مقتضيات كشورهاى خشك, گرم و كويرى شبه جزيره عربستان با خاور دور و سرزمينهاى اروپا و آفريقا و... فرق دارد. هرمنطقه اى با توجه به آب و هوا و وضعيت اقليمى و جغرافيايى و نيز دورى و يا نزديكى به خط استوا, شرايط خاص خود را دارد.
بر اين اساس, امكان دارد, در زمانهاى گذشته, بويژه در صدر اسلام در محدوده جغرافيايى آن روز مسلمانان, مواردى (باطل) به حساب نمى آمده و از دايره نهى اصل (اكل مال به باطل), بيرون بوده اند, ولى در زمانهاى بعد, بويژه در شرايط اوضاع و احوال امروز جهان و با توجه به تغييرها و دگرگونيهاى عميق و گسترده اى كه در امر دادوستد و عرضه كالاها و خدمات و سرعت چشمگير حمل و نقل و ارتباطات و نيز پيدايش سازمانها و ادارات عريض و طويل و بروكراسى حاكم بر آنها و... شكلهاى جديدى از تدليس, تلبيس, غش, فريبكارى و... به وجود آمده است.
آنچه كه امروز در مراكز بزرگ و كوچك تجارى و داد و ستد و مراكز صنعتى و... اتفاق مى افتد, زدو بند ها و فريبكاريهايى كه براى فروش بيشتر كالاها و كسب درآمد, صورت مى گيرد همه و همه, نمونه هاى گويايى از اين مسأله است. چه بسا, تعريف (باطل) بر بسيارى از آنها صدق كند و قاعده (اكل مال به باطل) آنها را نيز در برگيرد.
از طرف ديگر, در عصرهاى پيشين و در صدر اسلام و نيز در بسترى كه اسلام تولد يافت, بنا به مقتضيات زمان و مكان و شرايط و اوضاع و احوال خاص آن روزگار, بر اشياء و امورى باطل اطلاق مى شده است و كارها و اقداماتى به عنوان اكل مال به باطل به حساب مى آمده است كه در زمان ما, آن گونه نيست.
فقها, داد و ستد عناصر و اشيايى را كه ماليت ندارند و منافع عقلايى براى آنها متصور نيست, باطل شمرده اند.
روشن است كه در گذشته, به خاطر نبود اين پايه از دانش و تكنولوژى و بهره ورى گسترده از منابع طبيعت و سرعت در جابجايى كالا و مبادلات و عرضه سريع خدمات, عرف و عقلاء عناصر و كالاهايى را بى ارزش مى پنداشته اند. از آب, خاك, باد و آتش به جز منافع محدودى كه در جوامع قديم و غيرپيشرفته داشته, نمى شناخته اند.
ولى در جهان امروز, تحولات عميق و گسترده و تسخير طبيعت و شناخت منافع بى شمار عناصر اربعه و ديگر پديده ها, چنان دامنه بهره ورى, آن هم بهره وريهاى حياتى, گسترش يافته, كه كمتر چيزى مى توان يافت كه منافع عقلايى و حلال, نداشته باشد.
ازاين روى, در شناخت (باطل) و مصاديق آن, بايد اصل زمان و مكان را در نظر داشت.

حرام خوارى

در منابع اسلامى, در بسيارى از موارد, تعبير (اكل سحت), مرادف با (اكل مال به باطل) به كار رفته است. بر امورى چون رشوه, قمار, غصب و نيز درآمدهايى كه از طريق جادوگرى, لهو و لعب, و خريد و فروش اعيان نجسه, مانند: مردار,شراب و ... به دست آيد, (اكل سحت) اطلاق شده است.
گرچه واژه (سحت47), در اصل به معناى قطع كردن, بريدن و استيصال است و با مفهوم (باطل) تفاوت دارد, ولى از آن جا كه به كسبهاى حرام و اموالى كه از راههاى خلاف شرع و به شيوه هاى غيرعادلانه به دست آيد, (سحت) گفته شده, معنايى شبيه باطل دارد. در معناى سُحت گفته اند:
(كل كسب لايحل فهو السحت48.)
هر كسبى كه حلال نباشد, سحت است.
(حاصل تفسير السحت, انّه كل ما لاتحل كسبه49.)
خلاصه معناى سحت آن كه: هر چيزى كه كسب آن حلال نباشد, سحت است.
سحت نيز, هچون باطل, عموميت دارد. گرچه در پاره اى از آيات و روايات, بر مصاديق خاصى تطبيق و تفسير شده, ولى پيداست كه اختصاصى به آن موارد ندارد و هر نوع حرام خوارى و درآمد نامشروع را شامل مى شود.
قطب الدين راوندى, در ذيل آيه: (اكالون السحت50) با اشاره به موارد متعدد (سُحت) در روايات, مى نويسد:
(والاية تدل على جميع ذلك بعمومها.51)
آيـه, همـه اين موارد را در برمى گيرد.
بر اين اساس, اموالى كه انسان به ناحق و از راههاى حرام و باطل, به چنگ مى آورد, (سُحت) است ودر حقيقت, (سُحت), بركت و حيات و سلامت اجتماعى را از بين مى برد و باعث ركود و سكون مى گردد. در باطل نيز همين تعريف جريان دارد. از اين روى, مى توان گفت: (سحت) و (باطل) گرچه در ريشه لغوى تفاوتهايى دارند, ولى در بسيارى از جهات مشترك مى باشند و موارد (سحت), مشمول اصل (اكل مال به باطل) مى شوند.
با توجه به آنچه كه گذشت معناى اصل قرآنى: (اكل مال به باطل) روشن شد و اينك مى پردازيم به كار بُرد آن در فقه, با بهره ورى از آراى شيخ انصارى.
شيخ انصارى, در موارد متعددى در آثار فقهى خويش, بويژه در باب مكاسب محرمه, براى اثبات نظرات خويش به اين اصل استناد كرده, ولى در مواردى كه در حرمت و بطلان آنها, ترديدى وجود ندارد, براى اثبات حرمت و ممنوعيت به اين قاعده استدلال نكرده است. اين نحوه بحث شيخ, بدان معنى نيست كه وى, آنها را از شمول اين اصل قرآنى بيرون مى دانسته و يا آنها را از مصاديق (اكل مال به باطل) نمى شمرده, بلكه به نظر مى رسد در آن موارد, به خاطر وجود دلايل خاص از كتاب و سنت, نيازى به استشهاد به عموماتى, همچون: اصل مورد نظر نمى ديده است.
مثلاً, در حرمت و ممنوعيت مواردى چون: ربا, غصب, قمار و... ترديدى نيست و مسلم از مصاديق باطل هستند, ولى شيخ انصارى براى حرمت آنها به اصل: (اكل مال به باطل) استناد, نجسته است. با دقت در مساله و نيز تتبع در مواردى كه فقيهان بر حرمت و بطلان آن به آيه شريفه (لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل52...) تمسك كرده اند در مى يابيم كه بطلان و حرمت درآمدى, به يكى از امور ذيل محقق مى شود:
1 . نداشتن منفعت حلال و ماليّت.
2 . تضييع حقوق ديگران.
3 . زيان آورى.
4 . فريبكارى و تحميق.
5 . فساد و فحشاء.
6 . اجرت بر واجبات.
7 . لغو و لهو.
8 . مالى كه از طريق تضعيف نظام اسلامى به دست آيد.
اكنون, محورهاى فوق را به گونه اى گذرا, به بوته بحث و بررسى مى نهيمم:

نداشتن ماليت و منفعت حلال

چيزى كه فاقد منفعت حلال و ارزش مبادله است, بنابر نظر مشهور, ماليّت ندارد و خريد و فروش آن صحيح نيست53. تمام عقود و ايقاعات و مبادلات تجارى, در چهارچوب اين قاعده كلى, اعتبار دارد54. كسب و كار و تحصيل درآمد, در محدوده اشياء و كالاهاى با ارزش و داراى منافع حلال ميسر است. در منابع فقهى, بسيارى از مواردى را كه به عنوان كسبهاى حرام و معاملات باطل آورده اند, در حقيقت, از همين ملاك, يعنى نداشتن منافع حلال و ماليّت نشأت مى گيرند.
بر اين اساس, خريد و فروش اشيايى كه حرمت و ممنوعيت شرعى دارند و به اصطلاح منافع حلال عقلايى و ارزش مبادله ندارند, باطل و تحصيل درآمد و كاسبى با آنها, (اكل مال به باطل) مى باشند.
شيخ انصارى, در باب شرايط عوضين, با اشاره و استناد به آيه شريفه: (لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل55) مى نويسد:
(والأولى ان يقال انّ ما تحقق انه ليس بمال عرفاً فلا اشكال ولاخلاف فى عدم جواز وقوعه أحد العوضين. اذ (لابيع الا فى ملك56) و مالم يتحقّق فيه ذلك, فان كان اكل المال فى مقابله اكلاً بالباطل عرفاً, فالظاهر فساد المقابلة, وما لم يتحقق فيه ذلك, فان ثبت دليل من نص او اجماع على عدم جواز بيعه, فهو والاّ فلا يخفى وجوب الرجوع الى عمومات صحة البيع والتجارة. وخصوص قوله(ع) فى المروى عن تحف العقول57 (وكل شيئى يكون لهم فيه الصلاح من جهة من الجهات, فكل ذلك حلال بيعه58.)
[براى استدلال بر بطلان و فساد معامله اشيايى كه ماليت ندارند] بهتر است گفته شود: آنچه در نزد عرف ماليت ندارد, نمى تواند ثمن يا مثمن واقع شود; زيرا معامله اى نيست مگر در ملك. ولى اگر در عرف, عدم ماليت آن محقق نشد, در اين صورت, اگر گرفتن چيزى در برابر آن را عرف (اكل مال به باطل) بداند, معامله فاسد و باطل است. اگر عرف, آن را باطل نداند, اگر دليل خاصى از نص و يا اجماع بر عدم جواز معامله آن در دست بود كه بدان عمل مى شود وگرنه بايد به عمومات صحت بيع و تجارت بويژه روايت تحف العقول رجوع شود كه مى گويد: هر چيزى, به هر جهت, در آن خير و مصلحتى باشد, خريد و فروش آن حلال خواهد بود.
از سخن شيخ چند مطلب استفاده مى شود:
1 . ماليّت, شرط صحت معامله است. خريد و فروش چيزى كه ارزش مبادله و منفعت حلال ندارد, باطل خواهد بود.
2 . تشخيص اين كه خريد و فروش و مبادله چنين كالايى و نيز تحصيل درآمد و ارتزاق از آن طريق, از مصاديق (اكل مال به باطل) است يا نه, به عرف مربوط مى شود.
3 . تشخيص ماليت اشياء و عدم ماليت آنها, باعرف است.
4 . در صورتى كه دليلى از شرع, بر حرمت و بطلان چيزى رسيده باشد, بر نظر و تشخيص عرف مقدم داشته مى شود.
5 . اگر بطلان چيزى در نزد عرف محقق نباشد و شرع نيز در آن مورد ساكت باشد, به مقتضاى قواعد فقهى, براى جواز بيع و صحت (اكل مال) در برابر آن, بايد به عمومات و اطلاقاتى, بمانند: (احلّ اللّه البيع59) و (المؤمنون عند شروطهم60) و (اوفوا بالعقود61) ... تمسك بجوييم.
علامه, ضمن تاكيد بر لزوم اشتراط ماليت در عوضين, مبادله چيزى را كه منفعت عقلايى ندارد, از مصاديق باطل مى شمارد:
(يشترط كون المبيع مما ينتفع به منفعة معتبرة فى نظر العقلاء شائعة فى نظر الشرع, فان مالا منفعة فيه, لايعدّ مالاً فكان اُخذ المال فى مقابلته قريباً من اكل المال بالباطل62)
داشتن منافع حلال و معتبر شرعى و مورد اعتناى عقلا, در كالا شرط است, زيرا چيزى كه منفعت ندارد, مال نيست و گرفتن چيزى در برابر آن, در حدّ (اكل مال به باطل) خواهد بود.
از سخن علاّمه استفاده مى شود كه خريد و فروش اشيايى كه ماليت ندارند و منفعت عقلايى براى آنها متصور نيست, از مصاديق (اكل مال به باطل) خواهند بود. به نظر علاّمه, صرف داشتن منفعت, براى خروج از شمول اين اصل, كافى نيست, بلكه علاوه بر آن, بايد از نظر شرع مجاز و مورد اعتناى عقلا باشد.63

ملاك ماليّت

هرچيزى كه براى بشر مفيد باشد و بتواند يكى از نيازهاى وى را برآورد, مال است, چه طبيعى مثل: لباس و غذا و چه اعتبارى مثل: اسكناس و... و چه تجملى و زينتى. همين كه چيزى نياز انسان را تأمين كند, ماليت دارد64. البته صرف داشتن منفعت, كافى نيست. بلكه بايد بلحاظ دارا بودن فايده, مورد رغبت و توجه عقلا باشد و شرعاً ممنوع و حرام نباشد.
شيخ ماليت را چنين تعريف مى كند:
(انّ ماليّته الشيئ انّما هى باعتبار منافعها المحللة المقصودة منه65.)
ماليت هر چيزى, به خاطر استفاده هاى حلال و مورد نظر آن است.
شيخ در تحقق ماليت, افزون بر منافع, حليت و اعتبار عقلا را نيز شرط مى داند.
در مصباح الفقاهه مى نويسد:
(وأمّا عند الشرع فماليته كل شيئ باعتبار وجود المنافع المحللة فيه, فعديم المنفعة المحللة كالخمر والخنزير ليس بمال66.)
از نظر شرعى, ماليت هر چيزى به اعتبار وجود استفاده هاى حلال در آن است. پس چيزى كه منفعت حلال آن بسيار كم و ناچيز است, مانند شراب و خوك, شرعاً مال نيست.
بايد توجه داشت كه گاهى, منفعت آن قدر كم و ناچيز و يا پليد است كه در نزد عقلا و شرع منفعت به حساب نمى آيد.
علامه مى نويسد:
(ولخلّوا الشيئى عن المنفعة, سببان, القلّة والخسة فالقلّة كالحبة والحبتين من الحنطة والزبيبة الواحدة... واما الخسّته كالحشرات كالفأر والحيّات والخنافس67.)
نداشتن منفعت, ناشى از دو امر است: كمى و پستى. كمى مانند: يك يا دو دانه گندم و يا يك دانه مويز, و خست و پستى, مانند: حشرات, موشها, مارها, كَوَزها.
بنابراين, ضابطه و ملاك ماليّت, منفعت است, آن هم منفعت حلال و مورد اعتناى عقلا. برخى تصوركرده اند: علاوه بر (كمى منفعت) و (پليدى), وافر و رايگان بودن يك چيز هم امكان دارد آن را از ماليت بيندازد. مانند: هوا و نور.
ولى اين تصور درست نيست, زيرا صرف زياد بودن چيزى نمى تواند مانع ماليت باشد. چيزى كه در دسترس و قابل تملك و استفاده باشد , ماليت دارد, هر چند زياد هم باشد.
استاد شهيد مطهرى مى نويسد:
(اگر چيزى فرضاً فوق العاده زياده باشد و افرادى قادر باشند آنها را تحت اختيار قرار دهند, خواه ناخواه, ماليت پيدا مى كند, همان طور كه زمين و دريا اين چنين است. اگر افرادى قدرت پيدا كنند هوا را مانند دريا و زمين تحت اختيار خود قرار دهند, خواه ناخواه, هوا نيز ماليت پيدا مى كند, ولى اگر بالعكس, چيزى فقط به قدر لزوم يا كمتر از قدر لزوم باشد ولى قابل اختصاص نباشد,مثل باران و نسيم: ماليت پيدا نمى كند68.)

فرق بين ملك و مال

مال, به اشياء و چيزهايى كه داراى ارزش و منفعت عقلايى باشند, گفته مى شود. ملك, عبارت است از سلطه و تصرّفى كه انسان بر چيزى دارد, اعم از آن كه آن شئ ارزش عقلايى داشته باشد يا نداشته باشد. بين مال و ملك عموم و خصوص من وجه است, زيرا برخى از چيزها هم ملك هستند و هم مال, مثل: خانه, اتومبيل, كتاب و... برخى از اشياء, مال هستند, ولى ملك نيستند, مانند همه مباحات اوليه قبل از حيازت: معادن, جنگلها, اراضى موات, حيوانات حلال گوشت وحشى, آبزيان حلال گوشت و... ماليت دارند, هر چند هنوز كسى آنها را به تملك خويش در نياورده باشد. بعضى از چيزها, ملك هستند ولى ماليت ندارند و مال نيستند, مثل: يك دانه گندم كه به خاطر كمى مال نيست و يا كرمها وحشرات كه به لحاظ پليدى ماليت ندارند, ولى اگر در تملك كسى باشند, ملك او هستند و كسى نمى تواند در آنها تصرف كند69.
امام خمينى مى نويسد:
(قد يتوهم أن بين المال والملك عموماً مطلقاً لأن ماليس بمال ولايترتب عليه البيع والشراء وسائر المعاملات لايعتبر ملكاً, وعلى ذالك حمل كلام الشيخ الأعظم (ره) حيث استدل لاعتبار المالية بقوله(ص): (لابيع الاّ في ملك) وهو كما ترى. لأن الأثر لاينحصر بالبيع, بل ولا بسائر المعاملات, فمن حاز كفاً من التراب فقد ملكه, وليس لأحد التصرف فيه, ويكون التيمم به باطلاً مع عدم كونه مالاً بالضرورة.70)
گاهى توهم مى شود كه بين مال و ملك عموم و خصوص مطلق است, زيرا چيزى كه مال نيست و خريد و فروش و ساير معاملات بر آن بار نمى شود, ملك نيز نمى تواند باشد. و بر همين اساس, استدلال شيخ انصارى به معتبر بودن ماليت در بيع, به حديث (لابيع الا فى ملك) بر آن [عموم و خصوص مطلق] حمل شده است. بطلان اين تصور روشن است, زيرا فايده منحصر به بيع و بلكه به معاملات ديگر نيست. پس كسى كه مشتى از خاك را حيازت كند و به تصرف خويش درآورد, مالك آن مى شود و كسى نمى تواند در آن تصرف كند و اگر با آن تيمم كند, باطل خواهد بود, با اين كه آن كف خاك, مسلّم مال نيست.
اكنون كه اجمالاً به لزوم ماليّت و داشتن منافع حلال, در صحت بيع و ساير معاملات اشاره كرديم, مى پردازيم به برخى از مواردى كه علاوه بر نصوص خاصى كه به ناروايى بهره ورى و بطلان خريد و فروش آنها رسيد است, از رهگذر نداشتن ماليت و منفعت حلال نيز, بحث شده اند و بر بطلان آنها به اصل (اكل مال به باطل) تمسك شده است.
يادآورى: گرچه ناشايستگى بهره ورى و بطلان خريد و فروش دو مسأله جداگانه هستند و شايسته بود به طور جداگانه بحث شوند, ولى از آن جا كه ارتباط نزديكى با هم دارند و بيشتر, بطلان خريد و فروش بر ناروايى بهره ورى مترتب است, فقها, هر دو مسأله را با هم به بحث گذارده اند و ما نيز چنين مشى كرده ايم.

پاورقي

1 . (سوره نساء), آيه 29.
2 . (الميزان), علامه طباطبائى, ج4/320, مؤسسه الاعلمى, بيروت.
3. (سوره بقره), آيه 188.
4 . (سوره نساء), آيه 29.
5 . (سوره توبه), آيه 34.
6 . (سوره نساء), آيه 161.
7 . (همان سوره),آيه 2.
8 . (سوره توبه), آيه 34.
9 . (دائرة الفرائد در فرهنگ قرآن) محمد باقر محقق, ج1/567, بعثت.
10 .(معجم مقاييس اللغة),احمد بن فارس, ج1/258, دار الكتب العلميه.
11 . (لسان العرب) ابن منظور, ج11/56, نشر ادب الحوزه, قم.
12 . (مجمع البيان), طبرسى, ج1/134, دار مكتبة الحياة, بيروت; (التفسير الكبير), فخر رازى, ج10/69; دار احياء التراث العربى, بيروت; (كشف الأسرار وعدة الأبرار), رشيدالدين ميبدى, به سعى و اهتمام على اصغر حكمت, ج1/514 اميركبير, تهران; (تفسير الجامع لأحكام القرآن), قرطبى ج2/337, دار احياء التراث العربى, بيروت; (تبيان) شيخ طوسى, ج3/178.
13 . (سوره نساء), آيه 161; (سوره بقره), آيه 275.
14 . (سوره بقره), آيه 181.
15 . (مجمع البيان) ,ج1/134.
16 . (همان مدرك).
17 . (همان مدرك).
18 . (سوره نساء), آيه 2.
19 . (مجمع البيان), ج1/234.
20 . (تذكرة الفقهاء) علامه حلى, ج2/373, مكتبة المرتضويه لأحياء الآثار الجعفريه).
21. (مجمع البيان), ج1/234.
22 . (سوره نساء), آيه 29.
23 .(مجمع البيان), ج1/234.
24 . (همان مدرك).
25 . (همان مدرك).
26 . (همان مدرك).
27 . (تفسير تبيان), شيخ طوسى, ج3/178, مكتب الاعلام الاسلامى.
شيخ در ذيل آيه 188 سوره بقره در معناى باطل, دو وجه ذكر مى كند و بدون اظهار نظر, مى گذرد. ولى در تفسير آيه 29 سوره نساء, در معناى باطل دو قول نقل مى كند و خود قول اول را (قول سُدى) كه مى گويد: منظور: ربا, قمار, نجس و ظلم است, مى پذيرد.
28 . (مجمع البيان), ج1/134. فيض كاشانى (صافى ج1/208) نيز همين نظر را مى پذيرد. وى,پس از ذكر رواياتى در اين باره مى نويسد:
(الاية تعم الكل ولاتنافى بين الأخبار).
29 . (الميزان),علامه طباطبائى, ج1/69.
31 . (تفسير المنار), ج2/195, دارالمعرفة, بيروت.
32 . (سوره بقره), آيه 188.
33 . (مكاسب), شيخ انصارى /215, چاپ تبريز.
34 . (حدود الشريعة), محمد آصف محسنى, ج1/94; (انوار الفقاهه), ج1/93; (نثارات الكواكب على خيارات المكاسب)/126; (الميزان), ج4/317.
35 . (كتاب البيع) امام خمينى, ج1/64, اسماعيليان, قم.
36 . (سوره نساء), آيه 29.
37 . (مصباح الفقاهة), تقرير بحثهاى آيت اللّه خويى, مقرر محمد على توحيدى, ج2/141, وجدانى, قم; (حدود الشريعة), محمد آصف محسنى, ج1/93.
38 . (كنزالعرفان), مقدادبن عبداللّه يسورى, تصحيح محمد باقر بهبودى, ج2/35, مرتضويه, تهران.
39 . (كتاب البيع), امام خمينى, ج1/64.
40 . (انوار الفقاهه), ج1/93.
41 . (كتاب البيع) امام خمينى, ج1/64.
42 . (سوره بقره), آيه 275.
43 . حق المارة, يعنى عابر هنگام عبور از باغها و كشتزارها, با شرايطى كه فقها ذكر كرده اند, مى تواند از ميوه و محصول آنها استفاده كند:
علامه حلّى شرايطى بدين ترتيب بيان مى دارد:
1 . به قصد خوردن از آن جا عبور نكند.
2 . به درختان ميوه و كشتزار آسيبى نرساند و ميوه ها را ضايع نكند.
3 . با خود چيزى از ميوه ها نبرد.
4 . علم و يا ظن به راضى نبودن مالك نداشته باشد.
ر . ك (مختلف الشيعه) /343; (فقه الأمام الصادق), محمد جواد مغنيه, ج2/388, دار التعارف للمطبوعات, بيروت.
44 . (حق الشفعه) يعنى شريك, در خريد حصه فروخته شده توسط شريك ديگر, حق تقدم دارد, بر غير. ر . ك: (اللمعة الدمشقية), شرح كلانتر, ج4/395; دار العالم الاسلامى; (شرايع الاسلام), محقق حلى, ج3/253, دار الاضواء, بيروت.
45 . ر . ك. مكاسب (شيخ انصارى)/214; (فرهنگ معارف اسلامى) سيد جعفر سجادى, ج2/287, شركت مؤلفان و مترجمان ايران.
46 . (مكاسب) شيخ انصارى /215.
47 . (معجم مقاييس اللغة), ابن منظور, ج3/143.
48 . (تفسير كشف الأسرار), ميبدى, ج6/119.
49 . (كنزالعرفان), مقدادبن عبداللّه يسورى,ج2/12.
50 . (سوره مائده) آيه 42.
51 . (فقه القرآن), سعيدبن هبة اللّه راوندى, ج2/27, كتابخانه آيت اللّه مرعشى نجفى, قم.
52 . (سوره بقره) آيه 188; (سوره نساء), آيه 29.
53 . مرحوم آيت اللّه حكيم, در ذيل عبارت سيد در عروة كه يكى از شرايط صحت اجاره را داشتن منافع حلال و امكان استفاده حلال و عقلايى مى داند, مى نويسد:
(لأنّه مع عدمه يكون أخذ الأجرة اكلاً للمال بالباطل, ولايصح معه المعاوضة المأخوذة فى حاق الأجارة...)
زيرا اگر مورد اجاره, منفعتى نداشته باشد, گرفتن اجاره در برابر آن (اكل مال به باطل) است و چنين معاوضه, در اصل اجاره صحيح نيست. (مستمسك عروة الوثقى), ج12/10, كتابخانه آيت اللّه مرعشى نجفى.
54 . (شرح المجلة) سليم رستم باز اللبنانى/101, دار احياء التراث العربى, بيروت; (مصباح الفقيه), ج1/192. حاج آقا رضا همدانى مى نويسد:
(قد تطابقت كلمات الأصحاب على فساد المعاملة على مالا نفع فيه نفعاً يعتد به.)
55 . (سوره نساء), آيه 29.
56 . برخى بر استدلال شيخ, به اين حديث خرده گرفته اند و چنين توجيه كرده اند: شايد اشتباه از ناحيه نسخه برداران رخ داده باشد. شيخ , اين جمله را به عنوان حديث نياورده, بلكه عبارت خود ايشان است. اصل آن چنين بوده: (اذ لابيع الا فى مال) و در اثر اشتباه نسخه برداران چنين شده است: (اذ لابيع الا فى ملك). زيرا ملاك ماليّت است, نه ملكيت. شيخ هم بدين مطلب تصريح كرده است.
گرچه اين جمله, به عنوان حديث, در السنه علما معروف شده وشيخ و ديگران به آن استناد كرده اند, ولى در منابع حديثى ما چنين روايتى وجود ندارد. فقط در (غوالى اللئالى), ابن ابى جمهور احسايى, ج2/247 و (مستدرك حاكم), ج2/17 دارالفكر, بيروت, آمده است (لابيع الا في ما تملك) و (لابيع مالايملك). اصل اين حديث, در مستدرك حاكم اين گونه آمده است:
(عمروبن شعيب عن ابيه عن جده عبداللّه بن عمرو بن العاص قال: قلت: يا رسول اللّه(ص) انّى أسمع منك أشياء أخاف أن أنساها أفتاذن لى ان اكتبها؟ قال: نعم. قال: فكان فيما كتب عن رسول الله(ص): انّه لما بعث(ص) عتاب بن أسيد الى اهل مكة قال: أخبرهم, انه لايجوز بيعان فى بيع, ولابيع مالايملك ولاسلف وبيع ولا شرطان فى بيع).
عمروبن شعيب, از پدرش از جدش عبداللّه بن عمرو بن عاص نقل مى كند كه وى به پيامبر عرض كرد: اى رسول خدا! من چيزهايى از شما مى شنوم و نگرانم كه آنها را فراموش كنم. اجازه مى فرمائيد آنها را بنويسم؟
پيامبر(ص) فرمود: آرى.
از جمله چيزهايى كه وى از قول پيامبر(ص) نوشت چنين است:
وقتى آن حضرت, عتاب بن اسيد را به سوى مردم مكة فرستاد, فرمود:
به آنان خبر بده كه دو بيع در يك بيع جايز نيست. بيع چيزى كه مالك نيست و همين طور سلف و بيع.
و دو شرط در يك بيع جايز نيست. الفقه الاسلامى و ادلته, الدكتور وهبة الزحيلى, ج4/471, دار الكفر, بيروت.
57 . (تحف العقول), ابن شعبه حرانى/244, مؤسسه اعلمى, بيروت.
58 . (مكاسب)/161.
59 . (سوره بقره), آيه 275.
60 . (تهذيب الأحكام) , شيخ طوسى, ج7/371 حديث 1503, دارالتعارف, بيروت.
61 . (سوره مائدة), آيه 1.
62 . (نهاية الأحكام) علاّمه حلى, ج2/465, دارالأضواء, بيروت.
63 . (تذكرة الفقهاء), علامه حلى, ج1/464, انتشارات مكتبة المرتضويه لأحياء آثار الجعفرية, قم.
علامه مى نويسد:
(يجوز مع كل ما فيه منفعة, لأنّ الملك سبب لأطلاق التصرف والمنفعة المباحة, كما يجوز استيفائها يجوز أخذ العوض عنها, فيباح لغيره بذل مال فيها).
خريد و فروش هر چيزى كه منفعت دارد, جايز است; زيرا ملكيت موجب مى شود كه در تصرف آن مجاز باشد. همان طور كه استفاده از منفعت مباح جايز است, گرفتن چيزى در برابر آن نيز جايز خواهد بود و ديگرى
نيز مى تواند آن را بخرد و چيزى در ازاى آن بپردازد.
64 . (بررسى اجمالى مبانى اقتصاد اسلامى), شهيد آيت الله مرتضى مطهرى/131, حكمت.
65 . (مكاسب)/9.
66 . (مصباح الفقاهة) تقرير درسهاى آيت اللّه خويى, مقرر: محمد على توحيدى, ج2/4, حاجيانى, قم.
67 . (نهاية الأحكام), علامه حلى, ج2/465.
68 . (بررسى اجمالى مبانى اقتصاد اسلامى), شهيد مطهرى/53.
69 . (مصباح الفقاهه), ج2/4, (مكاسب); امام خمينى ج1/161; (مجموعه مقالات فارسى مجمع بررسيهاى اقتصاد اسلامى), ابوالقاسم گرجى/12, دنشگاه تهران.
70 . (كتاب البيع), امام خمينى, ج3/5, اسماعيليان, قم.
جمعه 14 مهر 1391  11:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ربا، تورم و ضمان

ربا، تورم و ضمان

احمد عابدينى

اين بحث, دو محور اساسى دارد كه يكى بر ديگرى بار است.
1. هنگامى كه پولى به ديگرى وام داده مى شود, در واقع ارزش اين زمانى آن پول وام داده مى شود و در هنگام پرداخت بدهى, بايد همين ارزش پرداخت شود و نبايد رقم و عدد پول و اسكناس در نظر گرفته شود; زيرا كه پولها, كاغذهاى اعتبارى و آيينه ارزش واقعى اند و هيچ گونه نقش استقلالى ندارند.
2. پس از ثابت كردن اعتبارى بودن پول و اين كه اندازه ارزش آن, به اعتبار دولت, اندازه چاپ اسكناس, چگونگى موضع گيريهاى داخلى وخارجى و… بستگى دارد, اين بحث به ميان مى آيد كه اگر دولت, يا غير آن با موضع گيريهاى خود, يا با چاپ ناقانون مند اسكناس, يا هرجهت ديگرى سبب پايين آمدنِ ارزش پول شد, آيا ضامن است و بايد آن را جبران كند؟ زيرا انسانها پيوسته مقدارى از دارايى خود را به پول تبديل مى كنند, تا بتوانند با آن چيزهايى كه نياز دارند, تهيه كنند, يا در هنگام ناگزيرى, از آن بهره برند و افزون بر اين, دستمزد افراد و حقوق كارگران و كارمندان, در ابتدا, پول و كاغذهاى اعتبارى است.
حال اگر بنا باشد, در زمانى كوتاه چاپ اسكناس دو برابر شود, در اين صورت ارزش پولهاى مردم نصف مى شود و فرد يا افراد حقيقى يا حقوقى كه سبب پايين آمدن ارزش پول مردم شده اند, ضامن و پايندانند و بايد آن را جبران كنند; زيرا:
(من اتلف مال الغير فهو له ضامن).
هر كس مال ديگرى را تباه سازد ضامن است.
ييا چون دولت دولت است ضامن نيست؟
و همچنين آيا كسانى كه از اين بازار آشفته استفاده برند و ثروت بيندوزند, مالك آن پولها مى شوند, يا بايد آنها را به صاحبانش برگردانند؟
بارى بحث ضمان, پيامدهاى زيادى دارد كه بحثهاى گوناگون و درازدامنى را مى خواهد كه در جاى خود, به آنها اشاره خواهد شد.

ربا و تورّم

اكنون و در اين جا, محور نخست را به بحث مى گذاريم. چه بسا در ابتدا, گمان شود كه سخنى كه ما بر سر آنيم, با اجماع ناسازگارى دارد, ولى در بين بحث روشن خواهد شد كه هيچ گونه خلاف اجماعى در كار نيست, بلكه چون موضوع بحث براى فقهاى بزرگ, درست روشن نشده است و پول اعتبارى را با پول صدر اسلام كه ارزش ذاتى داشته در هم آميخته اند و آنها را يكى دانسته اند, نتوانسته اند آن گونه كه بايد نظر بدهند.
ناگفته نماند پول اعتبارى, عمرى بيش از صد سال ندارد و نبايد اين بحث را از فقهاى پيشين انتظار داشت.
در گفت وگو از ربا و تورم, ناگزير بايد جستارها و سخنهايى را به بوته بررسى نهاد كه بدين قرارند:
1. پول چيست.
2. ربا و معناى لغوى و شرعى آن
3. مثلى و قيمى و علت بخش كردن چيزها, به مثلى و قيمى
4. اصل عدالت و كار بُرد آن
5. بررسى آيات و روايات ربا
6. سخنان فقها در بابهاى: غصب, دين, خمس, ضمان, تصرف در مال غير و…
7. بررسى تورّم در صدر اسلام و روزگار ائمه(ع) و سنجيدن آن با تورّم در اين روزگاران.
8. خرده گيريها و اشكالها.

پول چيست؟

(پول چيزى است كه به عنوان وسيله مبادله به كار مى رود و مورد قبول عموم باشد.)
ييا:
(پول ارزش مبادله اى خالص اشياء است و ارزش مصرفى آن نيز, در ارزش مبادله اى آن مى باشد.)1
براى پول, كارآييهاى بسيارى ياد كرده اند, از جمله:
الف. پول معيار سنجش است, در مثل, يك كيلو گندم هزار ريال و يك سنجاق ده ريال.
ب. پول, كار ابزار دادوستد است; يعنى به كارابزارى آن, مى توان كالا يا خدمت خريد و پول پرداخت, يا كالا و خدمات فروخت و پول دريافت.
ج. پول, كار ابزار اندوختن ارزش است; يعنى فروشنده كالا اگر بخواهد كالاى خود را در حال حاضر بفروشد و در آينده از آن بهره برد, مشكلى نخواهد داشت.
د. در نظر گروهى, پول كارابزار پرداخت آتى نيز هست. جاهايى, زمان خريد كالا با زمان پرداخت پول آن برابر قرارداد, ناسانى دارد. پول در اين نقش نيز, از دگرديسيهاى اقتصادى, سياسى و اجتماعى اثر مى پذيرد و به طور معمول, خريداران و فروشندگان خدمت يا كالا, در سطح داخلى يا بين المللى, نوسانها را محاسبه و در قرارداد, در نظر مى گيرند, تا آن كه قدرت خريد پول و ارزش آن پايدار بماند.2
اگر اين تعريفها را براى پول بپذيريم (كه در واقع هم درست هستند و عرف مردم و اقتصاددانان, از پول همين مفهوم را مى فهمند) آن گاه بايد اعتراف كرد كه طلا و نقره اى كه در قديم به عنوان كار ابزارهاى دادوستد بوده اند, امروز ديگر آن نقش را ندارند و اگر ارزش دادوستدى هم داشته باشند, دست كم بايد پذيرفت كه ارزش مصرفى آنها همان ارزش دادوستدى آنها نيست. به بيان ديگر, طلا و نقره سكه دار (درهم و دينار) افزون بر ارزش دادوستدى, داراى ارزش ذاتى نيز بوده اند. ولى امروز پول, تنها ارزش دادوستدى دارد و با آن مى توان بهاى كالاها را فهميد, امّا خود آن, به خودى خود, با چشم پوشى از ارزش دادوستد آن, فايده اى ندارد.
براى روشن شدن بيش تر بحث, تاريخچه پول را به گونه فشرده بررسى مى كنيم:

تاريخچه پول

در آغاز كه انسان زندگى ساده اى داشت, خود در طبيعت كار مى كرد و نيازها را بر مى آورد و نيازى به دادوستد و خريد و فروش نداشت. ولى كم كم پى برد كه بسيارى از دسترنجها و توليدات او, بيش از اندازه نياز اوست و در برابر, به چيزهايى نياز دارد كه تهيه آنها دشوار است; از اين روى به اين فكر افتاد كه دسترنج افزون خود را به ديگران بدهد و در برابر از توليد افزون ديگران بهره ببرد كه امروزه اين گونه دادوستدها را در دانش اقتصاد, دادوستد (تهاترى) گويند.
اما انسان, به زودى پى برد كه با اين گونه دادوستدها نمى تواند امور خود را سامان دهد; زيرا گاهى مى خواهد كالاى باارزشى را كه نيروى زيادى براى به دست آوردن آن به كار برده, بدهد و كالاى كم ارزشى را بگيرد. در اين صورت, مانده حقّ او در نزد ديگرى مى ماند. در مثل اگر حيوانى را شكار كرده بود و آن را به ديگرى مى داد تا از او كفش بگيرد, مى دانست كه ارزش صيد بسيار بيش تر از ارزش كفش است, ولى چطور مى توانست اين ارزش افزون را دريافت كند, در حالى كه نه كفش گر كالاى ديگرى داشت كه به او بدهد و نه او بيش از يك جفت كفش نياز داشت. يا گاهى كفشى را كه مى خواست نزد كسى بود كه او نيازى به صيد و شكار نداشت; از اين روى, به فكر چيز سوّمى افتادند كه به گونه ميانگى و واسطه عمل كند و مشكل را بگشايد.
از اين روى, ميانگيهايى قرار دادند تا سرانجام نوبت به سنگهاى پر بها, مانند طلا و نقره رسيد كه پر بها ترين فلزها بودند و ديرتر هم تباه مى شدند.
براى آگاهى از گونه هاى پول و ميانگيها, فرازى از لغت نامه دهخدا را در اين باره نقل مى كنيم:
(پول, ظاهراً از زمان اشكانيان از (بَول) يونانى گرفته شده است…. قدما به جاى پول, زر, سيم, درم و دينار مى گفتند… صاحب قاموس مقدس گويد: در قديم الأيام و درميان طوايف غير متمدنه, معادله سپس طلا و نقره و مس غير مسكوك معمول شد.
بالأخره, فلزات را به حكم سلطان يا حاكم وقت, با نشانى مخصوص و وزن مخصوص معين كردند و نشانى قرار دادند تا عيار و بار آن را معين كند و قيمتش بر حسب تعيين عيار, معين باشد.)3
اين ميانگيها هم ارزش دادوستد داشتند و هم ارزش مصرفى, در مثل زمانى كه گندم ميانگى بود, كالايى بود كه به خودى خود, ارزش داشت و يكى از نيازهاى انسانها را بر مى آورد و از سويى نقش ميانگى را نيز بازى مى كرد و طلا و نقره هم همين گونه بودند, هم ارزش زينتى و طلا اندود كردن و مانند آنها را داشتند و هم نقش ميانگى را بازى مى كردند.
از آن جا كه ميانگى بودن طلا و نقره هم, با اشكالهايى رو به رو مى شد, در مثل وزن كردن آن كار دشوارى بود و بازشناخت سكه هاى سره از ناسره نيز, نياز به سره گر و كارشناس داشت و سكّه ها, به طور معمول, هم وزن, يا سره نبودند, تا اين كه حاكمان و فرمانروايان, بر طلا و نقره سكه زدند, تا مردم گرفتار شيادان نشوند. در واقع معناى سكّه زدن اين بود كه وزن و صحيح بودن آن را بر عهده مى گرفتند; امّا مشكل هنوز باقى بود, چون حمل و نقل سكّه ها از شهرى به شهر ديگر, سخت بود, بويژه كه دزدان در راه بودند و از طرفى مردم هر شهر و خطّه اى سكّه ويژه به خود داشتند كه حاكم آن جا, وزن و درستى آن را به عهده گرفته بود و پايندان شده بود. ولى در تجارت از شهرى به شهرى و از كشورى به كشور ديگر, ناگزير بودند, سكّه ها را تبديل و سكّه ويژه آن شهر را تهيه كنند.
سكّه ها در برخورد با يكديگر, دست به دست گشتن و مانند آن, ساييده مى شد و از ارزشى كه داشت, كاسته مى شد. گاهى زرشناسان و سره گران براى بازنمود عيار آن گوشه اى از آن را مى كندند. بارى, دشواريهاى فراوانى رُخ مى نمود و سره از ناسره شناسان, مقدار زيادى از دشواريها را مى گشودند, زيرا نخست آن سكه ها در نزد سره گران ردّوبدل مى شد.
دو ديگر, گاهى وقتها مردم سكّه هاى خود را نزد سره گر مى گذاشتند و به جاى گرفتن سكّه هاى ديگر, حواله اى مى گرفتند كه اين حواله نقش خود سكّه را بازى مى كرد و سره گران و زرشناسان معتبر با هم در پيوند بودند و حواله يكديگر را مى پذيرفتند و دادوستدها, به آسانى انجام مى گرفت, سكّه ها از دستبُرد دزدان در امان بود و در اثر برخورد, ساييده نمى شدند.
به هر حال, اين سره گران كه به زبان لاتين به آنان (بانكو) مى گفتند و كلمه (بانك) از همين واژه گرفته شده است4, مركز سكّه ها و نقدينگى مردم شد و گاهى يك تاجر, تمامى طلا و نقدينگى خود را به سره گر (بانك) تحويل مى داد و حواله آن را مى گرفت و به شهر ديگرى مى رفت و تجارت مى كرد و گاهى گروهى از مردم, نقدينگى خود را نزد زرشناسان و سره گران, به امانت مى گذاشتند.
بانكوها, كم كم متوجه شدند كه همه بستانكاران در يك زمان به نزد آنان نمى آمدند, تا سكه ها و نقدينگى خود را باز پس بگيرند, پس پيوسته مقدارى از سكه ها در نزد آنان مى ماند, با توجه به اين نكته, بانكوها شروع به وام دادن و تجارت كردند.
از همين جا, فصل نوينى درزندگى انسانها شروع شد; زيرا كه طلا و نقره, هم خودش به كارگرفته مى شد و هم اعتبارش. خودش را سره گر به كار مى گرفت و اعتبارش را, كسى كه حواله سره گر را در دست داشت. طلائى كه در دست زرشناس بود, هم ارزش ذاتى داشت و هم ارزش دادوستدى كه هر دو در عرض هم بودند. به ديگر سخن, داراى ارزش مصرفى در عرض ارزش دادوستدى بود. امّا حواله اى كه در دست صاحب مال بود, بيش تر ارزش دادوستدى داشت و ارزش ذاتى آن پيرو مقدار اعتبار طرف و اين كه اگر آن را به سره گر بدهم طلا مى دهد بود; يعنى ارزش ذاتى مستقلى نداشت و كم كم كيميايى كه قرنها دانشمندان به دنبال آن مى گشتند, پيدا شد. بر روى كاغذى مى نوشتند: سه سكّه نزد سره گر موجود است. و اين كاغذ, به اندازه سه سكّه ارزش مى يافت. وقتى چنين كيمياى بزرگ و راه گشايى كشف شد, همگان خواهان بهره مندى از آن شدند. كم كم كار از نوشتن حواله بالاتر رفت و نوشتن جاى خود را به ماشين چاپ داد و كاغذهاى معيّن با مقدار ارزش ثابت كه (نُت) يا (اسكناس) نام داشت, وارد بازار دادوستد شد و اكسير مجهول روزگاران طولانى پيدا شد5. از اين زمان, كم كم دولتها وارد كار شدند و كار بانكدارى و صدور حواله را به عهده گرفتند, تا سودى را كه سره گران از طلا و نقره مى بردند, خود ببرند و حواله اى كه زرشناسان مى دادند خود بدهند.
اسكناس, حواله اى بود كه دولت منتشر مى كرد و گونه گون و بسيار بود كه هر كس گونه اى از آن را در دست داشت, در نزد دولت به همان اندازه از طلا يا نقره پشتوانه داشت و داراى اعتباربود. ولى در اثر جنگ جهانى دوّم و ورشكستگى دولتها, اسكناسهاى بى پشتوانه زيادى چاپ شد. يعنى حواله ها موجود بود و در برابر آن وجهى موجود نبود و كم كم پشتوانه اسكناس از طلا و نقره, به همه معادن, منابع و داراييها دگرگونى يافت و سرانجام, اعتبار اسكناس به اعتبار دولت گره خورد و اسكناس به گونه حواله اى بدون پشتوانه كه اعتبارش تنها وابسته به اعتبار دولت بود, تبديل شد و به طور كلى ارزش اسكناس, تنها مربوط به ارزش و اعتبار دولت شد.
باز در چنين زمانى, اسكناس وجود داشت. ولى ارزش ذاتى نداشت, بلكه تنها ارزش دادوستدى داشت و ارزش مصرفى آن ارزش دادوستدى و ميانگى بودن آن بود. امّا بانكها به اين اندازه هم راضى نشدند, بلكه حواله و دادن اعتبار را جايگزين اسكناس, كه خود نيز اعتبارى بود, كردند.
امروزه, اگر شخصى از بانك يك ميليون تومان وام بخواهد, بانك به او اعتبارى معادل يك ميليون تومان مى دهد; يعنى در دفترچه حساب وى, عدد يك ميليون تومان را وارد مى كند, يا به او چكهاى تضمينى و مانند آن مى دهد, در حالى كه ممكن است هرگز اسكناس در بانك موجود نباشد, يا خود بانك وام دار باشد! بنگريد سير حركت چگونه بوده: زمانى سكّه, روزگارى حواله به مقدار سكه موجود, زمان ديگرى اسكناس به اندازه طلاى موجود, در روزگارى اسكناس بدون وجود آن مقدار از طلا و يا اعتبارى غير از اسكناس كه حتى در برابر آن, اسكناس اعتبارى نيز موجود نيست.
امروزه بانكها اجازه دارند كه چندين برابر مجموع داراييهاى خود, اعتبار بدهند و وقتى در مثل شخصى ده هزار تومان نزد بانك سپرده گذاشت, بانكها حق دارند تا نودهزار تومان اعتبار بدهند.
خلاصه اين كه: ميانگى در دادوستدها از چيزهايى كه خود ارزش ذاتى داشتند و به آن جهت ارزش مبادله اى هم پيدا كردند, شروع شد و سپس با گذراندن مرحله هاى گوناگون, به اعتبارى كه تنها نقش ميانگى را دارد, دگرگون شد.
اين نكته بايد به گونه اى مورد باريك انديشى واقع شود, تا هيچ گاه درهم و دينار و نقدينه هايى كه در اخبار و احاديث و گفته هاى فقهاء ما, مطرح است, با اين پول اعتبارى يكى دانسته نشود و يك حكم بر آنها بار نشود.
از باب نمونه, درروايت آمده است:
راوى از امام مى پرسد: از شخصى ده درهم طلبكارم و دولت آن درهمها را از دور خارج كرده است چه كنم؟
حضرت مى فرمايد: درهمهاى اولى [از دور خارج شده] را طلبكارى.)6
آيا مى توان پذيرفت كه امام مى خواهد بگويد مالت به هدر رفت و چيزى غير از چند كاغذ باطله طلبكار نيستى, چون از دور خارج شده است, يا بايد گفت: مراد اين است كه, ببين وزن درهمهايت چه اندازه بود, همان اندازه را طلبكارى و يا ببين ارزش درهمهايى كه داده اى چه اندازه است, همان را طلبكارى و يا شمار آنها چند تا بوده همان را طلبكارى و يا گفته شود: اين حديث مربوط به آن زمانها بوده است و در زمان ما كه پولها اعتبارى است, كار بردى ندارد; زيرا به هيچ روى, نمى شود پايبند شد و به امام معصوم نسبت داد كه بفرمايد: وقتى قرض دادى و سپس دولت آن پولها را از دور خارج كرد, شما همان اسكناسهاى از دور خارج شده كه هيچ گونه ارزشى ندارد, طلبكارى. اينگونه امام معصوم را معرفى كردن از گناهان كبيره و عدل را ظلم نماياندن است. بنابراين, نخستين و مهم ترين نكته اين است كه درهم و دينارِ داراى ارزش ذاتى و دادوستدى نبايد با پول, اسكناس و نُت, كه تنها ارزش دادوستدى دارند درهم آميخته شوند.

ربا در لغت و شرع

(الربا الزيادة على رأس المال, لكن خُصّ فى الشرع بالزيادة على وجه دون وجه.)7
ربا زياده بر سرمايه است, ليكن در شرع به زياده هاى مخصوص گفته مى شود.
صاحب جواهر, پس از بيان انگيزه هاى حرام شدن ربا, به تعريف آن مى پردازد:
(ليس المراد من الربا المحرّم مطلق الزيادة, كما هو معناه لغة, بل المراد به كما فى المسالك و غيرها, بيع أحد المتماثلين… او اقتراض احدهما مع الزيادة….)8
مراد از رباى حرام, هر زياده اى نيست, كه معناى لغوى آن است, بلكه همان گونه كه در مسالك و ديگر كتابهاى فقهى آمده است, دو گونه ربا داريم:
1. فروختن جنسى كه در عرف و شرع با كيل و وزن دادوستد مى شود, به جنسى مثل آن با زياده اى حقيقى يا حكمى در يكى از آن دو جنس.
2. قرض دادن يك جنس به ديگرى مثل آن, به شرط زياده اى حقيقى يا حكمى.
سپس صاحب جواهر از فقه راوندى نقل مى كند:
(الربا هو الزيادة على رأس المال من جنسه او مماثله.)9
ربا زياده بر سرمايه است, چه از همان جنس يا از مثل آن.
قرآن, در آن جا كه به ربا خواران هشدار مى دهد مى فرمايد:
(رباخوارى نكنيد و زياده را نگيريد, و اگر دست برنداريد بدانيد كه به جنگ خدا و رسول او برخاسته ايد.)

(وَان تبتم فلكم رؤس اموالكم لاتظلمون ولاتُظلمون.)10
واگر توبه كرديد سرمايه از آن شماست, نه ظلم كنيد و نه ظلم بشويد.
در تمامى اين موارد, تكيه روى سرمايه (رأس المال) است. امّا سرمايه چيست؟ آيا همان چيز وام داده شده است؟ آيا چيزى مثل آن است؟ و يا بهاى آن است؟ براى پاسخ به اينها, به زودى وارد بحث ديگرى مى شويم.
خلاصه: تاكنون روشن شد زياده گرفتن بر سرمايه ربا و حرام است, ولى خود سرمايه را حق دارد كه بگيرد. امّا سرمايه چيست؟ نياز به بحث دارد و از بحثهاى گذشته چيزى در اين باره روشن نشد, همان گونه كه معناى زياده گرفتن هم روشن نشد پس هم سرمايه نياز به شرح دارد و هم زيادة و از همين جاست كه بحث مثلى و قيمى پيش مى آيد كه آيا بايد مثل شىء قرض داده شده را به صاحب سرمايه برگرداند يا بهاى آن را و چرا؟
(مثل) در لغت

راغب مى نويسد:
(اصل المثول الانتصاب, والمثل المصدر على مثالِ غيره,… والمَثَل يقال على وجهين:
احدهما: بمعنى المِثل نحو شِبه و شَبه ونِقض و نَقَضْ. قال بعضهم: وقد يُعَبّر بهما عن وصف الشي,….
والثانى: عبارة عن المشابَهةِ لغيره فى معنيً من المعاني ايّ معنى كان, وهو أعم الالفاظ الموضوعة للمشابة وذلك ان الندِّ يقال في ما يشارك في الجوهر فقط. والشبه يقال فيما يشارك في الكيفية فقط, والمساوى يقال فيما يشارك في الكمية فقط, والشكل يقال فيما يشاركه في القدر والمساحة فقط, والمِثْلُ عامٌ في جميع ذلك).
توضيح: از آغاز و پايان عبارت راغب بر مى آيد كه معناى مِثل در نزد ايشان روشن بوده و وى بر آن بوده كه بر گرفته هاى ديگرى, همانند: مثول, ممثل, تمثال, مَثَل و… را بيان كند. و در معناى (مَثَل) مى نويسد:
(يكى از معانى آن مِثل است و معناى ديگر آن هرگونه همانندى, پس همانندى در شكل يا در جوهر, يا در صفتى از صفات را (مَثَل) مى گويند.)
با اين بيان روشن مى شود, جمله آخرى كه از ايشان نقل شد در كتاب مفردات, صحيح اعراب گذارى نشده و درست آن چنين است: (والمَثَل عامٌ فى جميع ذلك). زيرا اگر اين جا كلمه (المِثْل) باشد, لازم مى آيد كه معناى دوم و معناى اول سخن وى يكى بشود و ديگر تقسيم معنايى نداشته باشد و افزون بر اينها جمله آخر, با جمله هاى پيشين, پيوندى نداشته باشد. به هر حال, وى (مِثل) را معنى نكرده است.
شرتوتى در أقرب الموارد مى نويسد:
(المثل (بالكسر): كلمه تسوية, وفي المصباح: المثل على ثلاثة أوجه, بمعنى التشبيه وبمعنى نفس وذاته, وزائدة.)
ظاهراً مراد از كلمه تسويه (اين همانى) است, يعنى مانند شىء برابر با خود شيء است. سپس ايشان از مصباح, سه معنى براى مِثل نقل مى كند: تشبيه, خود شىء و ذات شيء و زائد.
طريحى در مجمع البحرين مى نويسد:
(قوله: (ليس كمثله شيء) اى كَهُوَ, والعرب تقيم المثل مقام النفس.
قوله: (ومثلهم معهم) اى شبههم, يعنى ان اللّه عزّوجلّ أحيى من مات من ولد أيوب ورزقه مثلهم.)
ايشان در معناى آيه: (ليس كمثله شىء) مثل را به معناى خود شىء دانسته و گفته است: عرب مثل را جاى خود شىء به شمار مى آورند و سپس در آيه (ومثلهم معهم) مثل را به معناى همانند گرفته كه مراد اين است:
(خداوند فرزندان مرده ايوب را زنده كرد و فرزندانى همانند آنان هم به او روزى كرد.)
ابى هلال عسكرى در معجم ذوق اللغوية فرق (مِثل و مثال) و (مِثل و مَثل) و (مثل و ندّ) و (مثل و نظير) و (مثل و عديل) و (مثل و شبيه) و (مثل و شكل) و همانند آن را بيان كرده كه وجه مشترك آنها اين است: (مثل)مشاركت در تمام حقيقت و مِثلين (ما تكافئا فى الذات) است. به هر حال, مثل يك چيز, آن است كه در تمام حقيقت ذات, با ديگرى همانند باشد.
براى آگاهى بيش تر از كاربردهاى (مثل) در فارسى و عربى مى توان به فرهنگ دهخدا ماده مثل مراجعه كرد.
نتيجه: بيش تر, (مثل) وقتى بر چيزى گفته مى شود كه به درستى همه ويژگيهاى آن با ويژگيهاى همانندش يكسان باشد و گاهى موارد (مِثل) بر چيزى گفته مى شود كه به جهتى با چيز ديگرهمانندى داشته باشد.
حال در بحث مثلى و قيمى, اگر معناى اوّلى مِثل مراد باشد, پس بدل يك چيز با خود آن چيزى در غصب و دَين و ديگر بابها, بايد آن قدر به هم نزديك باشند كه عرف آنها را به درستى مانند يكديگر بداند, و اگر كسى مِثل را به معناى دوم آن, يعنى همانندى هم در نظر گرفت, در اين صورت بايد گونه همانندى مطرح شود و در نظر گرفته شود و شايد به همين جهت و براى جلوگيرى از اشتباه فقها, كلمه تساوى و كلمه قيمت را كنار هم بكار برده اند و گفته اند: (مايتساوى قيمة اجزائه) به هر حال, خواسته اند با كلمه قيمت نشانه هايى همانند آن, بيان كنند كه مرادشان از مثل همان معناى نخست است. پس (مثلى) يعنى چيزى كه از دسته مانند داران است و مانندهاى فراوانى براى آن بتوان به دست آورد كه به درستى همانند او باشد.
با اين شرحها, روشن مى شود كه عرف حتى, اسكناس دو سال پى درپى را هم مانند يكديگر نمى داند, اگر چه تورّم از ده درصد هم تجاوز نكند, تا چه رسد وقتى كه تورّمهاى سى, پنجاه يا صد درصد باشد كه روشن است پولهاى دو سال, نه تنها مِثل نيستند, بلكه غير يكديگرند و دادن پول امسال هيچ گاه جبران پول و بدهكارى پارسال و پيرارسال را نمى كند, مگر اين كه ارزشها مطرح و محاسبه شود.

مراد از مثلى و قيمى

فقيهان اتفاق دارند كه اگر انسان مال ديگرى را تباه كرد اگر آن چيز مثلى بود, مثل آن را بدهكار است و اگر قيمى بود بهاى آن را. همين گونه است در باب قرض: اگر انسان چيز مثلى را قرض گرفت, مثل آن را بدهكار است و اگر قيمى بود بهاى آن را. در باب بيع و عاريه مضمونه و ديگر بابها هم همين را گفته اند. امّا چرا مثلى را به مثل و قيمى را به قيمت پايندان است, براى آن علت آورده اند و در ضمن آن به تعريف مثلى و قيمى هم پرداخته اند.
پس در بحث مثلى و قيمى, بايد از دو مقوله سخن گفت:
الف. تعريف مثلى و قيمى.
ب. چرا مثلى را به مثل و قيمى را به قيمت ضامن است؟
فقيهان, اين دو را با هم ياد كرده اند و ما به نقل سخنان و بررسى آنها مى پردازيم:
1. (وان كان للدَّين مثلٌ بأن يكون مكيلاً أو موزوناً فقضاؤه بمثله لابقيمته بدليل الإجماع المتكرر ولأنّه إذا قضاه بمثله برئت ذمته بيقين, وليس كذلك, اذا قضاه بقيمته, إذا كان مما لامثل له كالثياب والحيوان فقضاؤه بردّ قيمته.)11
اگر براى دين (قرض) مثل وجود داشت, يعنى مورد قرض مكيل و موزون بود, پرداخت و اداى چنين قرضى به پرداختن مثل است, نه به بها, به دليل اجماع متكرر و به جهت اين كه اگر مثل را بپردازد, بيقين, ذمه اش برئ شده است, ولى اگر بها را داد چنين يقينى را ندارد و اگر متعلق قرض از امورى, مانند حيوان و لباس بود كه مثل ندارد, بهاى آن را پرداخت مى كند.
2. (من غصب شيئاً له مثل و هو ما تساوت قيمته اجزائه, كالحبوب والادهان والتّمور, و ما اشبه ذلك وجب عليه ردّه بعينه. فان تلف فعليه مثله بدليل قوله تعالى: (فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل مااعتدى عليكم)12 ولأن المثل يعرف مشاهدةً والقيمة يرجع إلى الإجتهاد, والمعلوم مقدم على المجتهد فيه ولأنّه اذا اخذ المثل اخذ وفق حقّه, واذا اخذ القيمة ربما زاد ذلك أو نقص, فإن أعْوَذ المثل اخذت القيمة.)13
كسى كه چيز مثلى را غصب كرد, (و مثلى آن است كه بها با مجموع بهاى اجزاى آن, برابر باشد [در مثل اگر يك كيلوى آن بيست دانه بود و هر دانه آن صد تومان بها داشت, تمام يك كيلو دوهزار تومان بها داشته باشد] مانند: حبوبات, روغن, خرما و مانند اينها) واجب است كه همان چيز را به صاحب آن برگرداند. بنابراين, اگر آن چيز تباه شد, واجب است كه مثل آن را بپردازد, به دليل:
1. آيه قرآن: (هر كس به شما تعدّى كرد به همان مقدارى كه بر شما تعدى كرده, او را مجازات كنيد.)14
2. زيرا مثل با ديدن شناخته مى شود, ولى بها به اجتهاد بستگى دارد و معلوم پيش است بر آنچه در آن اجتهاد و برآورد مى شود.
3. براى اين كه اگر مثل را گرفت برابر حق خود را گرفته است, ولى اگر بها را گرفت, چه بسا زيادتر يا كم تر از حق خود گرفته باشد; امّا اگر مثل ناياب شد, بها را مى گيرد.
بررسى: دو عبارت از غنيه نقل شد كه درهر دو, مطالبى را كه ما به دنبال آن بوديم, با روشنى بيان كرده است. در عبارتِ كتابِ دَين, مثلى را چيزى مى داند كه مكيل و يا موزون باشد و در عبارت كتاب غصب, مثلى را چيزى مى داند كه اجزاء آن داراى جزء بهاى كل باشد و بها بر اجزاء بخش بندى شود كه هر دو تعريف به يك چيز بر مى گردد.
اين در صورتى است كه تعريف مثلى (ما تساوت قيمته اجزاءه) باشد, ولى گويا بايد عبارت اين چنين باشد: (ما تساوى قيمة اجزائه). آنچه كه قيمت اجزائش برابر باشد. زيرا مثلى قسيم قيمى است و قيمى را در چند سطر بعد معنى كرده است: (مالايتساوى قيمة اجزائه) كه در اين صورت, معناى دو عبارتى كه از غنيه نقل شد, در واقع يكى مى شود و با عبارت ديگر فقيهان هم يكسان مى شود.
اما چرا بايد در مثلى, مثل را پرداخت كند؟ چند دليل مى آورد:
1. اجماع متكرر.
2. با پرداخت مثل, بيقين بر عهده اش چيزى نمى ماند.
3. انسان با ديدن مى فهمد كه مثل آن چيز, با حقّى كه طلبكار بود برابر است. و برايش يقين حاصل مى شود, ولى قيمى به برآورد كردن بستگى دارد و امر يقينى, بر امر تخمينى پيش است. يعنى تا انسان مى تواند از راهى درست و اطمينان آور, به حق خود برسد, يا با اطمينان, حق واجب خود را پرداخت كند, بايد همان را برگزيند.
4. اگر مثل را بگيرد, به درستى حق خود را بدون زياده و كم گرفته است, در حالى كه در بها چنين نيست.
5. در غضب, به آيه قرآن تمسك مى كند و مى نويسد:
(هركس به هر اندازه به شما ستم كرد, به همان اندازه او را كيفر دهيد.)
بررسى: از اين پنج دليل, اوّلى و آخرى در ظاهر با سه دليل ديگر ناسانى دارند, دليل نخست اجماع بود كه بسيار بعيد است حكم تعبدى خاص باشد, بلكه مدرك اجماع كنندگان, همان سه دليل بعدى است. و آن سه دليل هم, در يك نقطه مشتركند و آن: وام دهنده يا كسى كه حق او غصب شده, بايد به حق خود برسد, نه كم تر و نه بيش تر, پس برگشت آنها به يك دليل; يعنى (رسيدن حق به صاحب حق) است. و آيه قرآن هم همين را مى گفت و اجماع هم بر همين قائم است.
3. محقق در شرايع در بحث قرض مى نويسد:
(وكل ما يتساوي§ اجزائه, يثبت فى الذمة مثله كالحنطة, والشعير, والذهب والفضة, وما ليس كذلك يثبت في الذمة قيمته وقت التسليم, ولو قيل يثبت مثله ايضاً كان حسناً.)15
هر چه كه اجزائش برابر باشد, مثلش در ذمه ثابت مى شود, مانند گندم با جو و طلا با نقره. و آنچه كه اين گونه نباشد (اجزائش برابر نباشد) قيمت زمان پرداخت, در ذمه ثابت مى شود و اگر در اين جا هم گفته مى شد مثل آن ثابت شود, كلام خوبى بود.
4. همو, دركتاب غصب مى نويسد:
(فان تلف المغصوب, ضمنه الغاصب بمثله ان كان مثلياً ـ وهو ما يتساوى قيمة اجزائه ـ فان تعذر المثل ضمن قيمته يوم الإقباض, لايوم الاعواز… وان لم يكن مثلياً ضمن قيمته يوم غصبه وهو اختيار الأكثر… والذهب والفضة يضمنان بمثلهما, وقال الشيخ يضمنان بنقد البلد كما لو اتلف مالا مثل له).16
اگر مال غصب شده تباه شد, اگر مثلى است غصب كننده, مثل آن را ضامن است و اگر مِثل ممكن نشد, بهاى روز پس گرفتن را ضامن خواهد بود…. و اگر مثلى نباشد, بهاى روز غصب را ضامن خواهد بود و اين ديدگاه را بيش ترين برگزيده اند… و طلا و نقره, به مثل, به عهده مى آيد, ولى شيخ طوسى گفته: به پول رايج و مشهورِ شهر, به عهده مى آيد, مانند صورتى كه چيزى كه مثل ندارد (قيمى است) تباه شود.
5. شهيد ثاني در مسالك مى نويسد:
(اذا تلف المغصوب, ضمنه الغاصب لامحالة, ثم لايخلو امّا أن يكون مثليّاً أو قيمياً, فان كان مثلياً ضمنه بمثله لأنه اقرب إلى التالف.)17
اگر چيزى كه به ستم گرفته شده, از بين رفت, به هر حال, غاصب ضامن و پايندان است آن وقت چيز غصب شده يا قيمى است و يا مثلى, اگر مثلى بود, مثل آن را ضامن است; زيرا (مثل) به چيز تلف شده نزديك تر است.
سپس ايشان به تعريف مثلى پرداخته و تعريف مشهور را نقل و نقد كرده و تعريف شهيد در دروس را برتر دانسته و آن اين است:
(المتساوي الاجزاء والمنفعة المتقاربة الصفات.)
مثلى آن است كه اجزاء و سود برابر باشد و در ويژگيها, به هم نزديك باشند.
6. و در مورد بحث قرض چيز قيمى مى نويسد:
(الكلام هنا فى موضعين: احدهما ان الواجب فى عوض القيمى ـ وهو مايختلف اجزائه في القيمة والمنفعة كالحيوان ـ ماهو؟ اقوال:
أحدها ـ وهو المشهور ـ قيمته مطلقاًلعدم تساوى جزئياته و اختلاف صفاته فالقيمة فيه أعدل وهو قول الاكثر.
وثانيها: ما مال إليه هنا, ولعله أُفتى به الاّ أنه لا قائل به من اصحابنا… وهو ضمانه بالمثل مطلقاً, لأنّ المثل أقرب الى الحقيقة, وقد روى: أنّ النبي(ص) اخذعوض قصعة امراة كسرت, قصعة أخرى, وحَكَم بضمان عايشة إناءَ حفصة وطعامها, لمّا كسرتْه وذهب الطعام بمثلها.)18
كلام در دو موضع است: نخست اين كه: واجب درعوض قيمى, يعنى چيزى كه اجزاى آن در بها و سود گوناگونند, چيست؟ چند قول است:
* بنابر ديدگاه مشهور, بها را بدهكار است مطلقاً, زيرا اجزاى آن برابر نيستند. بنابراين, بها به عدالت نزديك تر است.
* آنچه مصنّف در اين جا به آن گرايش پيدا كرده و شايد من هم به آن فتوا بدهم, اگر چه هيچ يك از اصحاب نگفته اند و آن اين است كه قيمى را هم به مثل ضامن خواهد بود چون مثل به حقيقت نزديك تر است و روايت شده: پيامبر اكرم(ص) به جاى كاسه اى كه از زنى شكسته شد, كاسه ديگرى برايش گرفت. و هنگامى كه عايشه كاسه حفصه را شكست, حكم كرد: عايشه ضامن همانند كاسه و طعام آن است.19
از عبارت شهيد ثانى دو نكته روشن مى شود:
1. غصب كننده, مثل را ضامن است; زيرا مثل به تباه شده نزديك تر است و در قرض قيمى هم مى نويسد:
(مثل به حقيقت نزديك تر است.)
اگر چه پيش از آن مى نويسد:
(قيمت عادلانه تر است.)
2. تعريف مثلى و قيمى تعريفى پذيرفته شده در نزد همگان نيست, بلكه تمام كسانى كه در مقام تعريف برآمده اند فكر اين بوده اند كه چگونه مثلى را تعريف كنند, تا تمام مواردى كه همانند دارد را در بر بگيرد كه هم بدهكار و هم غصب كننده به پرداخت مثل وا داشته شوند و صاحب حق و طلبكار, كامل تر و درست تر به حق خود برسد.
7. علاّمه مى نويسد:
(ويصحّ قرض كل مايضبط وصفه, فان كان مثلياً تثبت في الذمة مثله كالذهب والفضة وزناً والحنطة والشعير كيلاً ووزناً والخبز وزناً وعدداً للعرف, وغير المثلى تثبت قيمته وقت القرض لايوم المطالبة…)20
هر چه كه ويژگى و اندازه اش درخور نگهدارى باشد, وام دادن آن صحيح است. آن گاه اگر مثلى بود, مثل در ذمّه ثابت مى شود, مانند: طلا و نقره, كه وزن آن و گندم و جو, كه كيل و وزن و نان كه وزن و شماره آن در ذمّه مى آيد. دليل تمامى اينها عرف است. و غير مثلى, قيمت روز وام دادن آن در ذمّه ثابت مى شود, نه قيمت روزِ خواستنِ آن.
8. صاحب رياض مى نويسد:
(وضمن الغاصب مثله ان كان المغصوب مثلياً بلاخلاف, لأنّه أقرب إلى التالف.)21
اگر كالاى غصب شده, مثلى باشد, غصب كننده, پايندان به مثل است. اين مطلب راهمه پذيرفته اند و اختلافى نيست, چون مثل به تباه شده نزديك تر است.
9. باز در همان صفحه بعد از ياد كرد چند تعريف از مثلى و قيمى مى نويسد:
(ولايذهب عليك عدم ظهور حجة لهذه التعريفات, عدا العرف واللغة وهما بعد تسليم دلالتهما على تعيين معنى المثلى المطلق و ترجيحهما احد الآراء, لا دلالة لهما, إذ هى فرع تعليق الحكم بلفظ (المثل) فى دليلٍ, وليس بموجود عدا قوله تعالى: (فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل مااعتدى عليكم)22 وفيه نظر لإحتمال كون المراد بالمثل فيه, اصل الإعتداء, لامثل المعتدي§ فيه الذي هو ما نحن فيه (فتأمل). هذا مع أنه لم يظهر حجة على أصل اعتبار المثل في المثلي والقيمة في القيمى, عدا الاجماع والإعتبار, وليس فيهما ما يرجح احد التعريفات…)23
شرح: اشكال نشود كه هيچ دليلى بر حجت بودن تعريفهاى مثلى و قيمى غير از عرف و لغت, وجود ندارد و عرف و لغت هم, بر فرض كه دلالت آنها بر تعريف مثلى, بى هيچ قيدوشرطى پذيرفته شود و گيريم كه عرف و لغت يكى از آراء ذكر شده را برترى دهد, باز هيچ گونه دردى را دوا نمى كند, چون در لسان دليلهاى شرعى, احكام, بار بر واژه (مثل) نشده اند, تنها در آيه قرآن, حكم دست اندازى بر مثل بار شده است و در آيه شريفه آمد (هر كس بر شما دست اندازى كرد, همچون او بر او دست اندازى كنيد) ولى با دقت معلوم مى شود كه در اين آيه هم, حكم, بر (مثل) بار نيست, چون آيه كارى به گونه و چگونگى دست اندازى ندارد, بلكه اصل جايز بودن را در نظر دارد. در واقع مى خواهد بگويد هر كه بر شما دست انداخت, حق داريد با او به رويارويى برخيزيد; زيرا كه او دست اندازى كرده و كلمه مثل براى اين نيست كه بگويد: شما هم, همان گونه دست بيندازيد, يا همان گونه دست اندازى را بر او روا داريد.
افزون بر اين اشكالها كه بر تعريف مثلى و قيمى شد, هرگز دليلى غير از اجماع و اعتبار وجود ندارد كه بگويد: ضمان مثلى به مثل و قيمى به قيمت است.
10. باز در كتاب قرض رياض در مورد اين كه اگر وام گيرنده, جنس قيمى را وام بگيرد, آيا بهاى آن را بدهكار است يا مثل آن را؟ مى نويسد:
(فالقيمة أعدل و قيل: بل يثبت مثله ايضاً, لانّه أقرب إلى الحقيقة.)24
پرداخت قيمت به عدالت نزديك تر است و گفته شده كه مثل آن در ذمه ثابت است, زيرا, مثل به حقيقت نزديك تر است.
بررسى: بخش نخست عبارت رياض, مانند عبارت مسالك بود كه پيش از اين, شرح داده شد, يعنى مبناى تقسيم به مثلى و قيمى رسيدن صاحب حق, به طور كامل تر, به حق خود بوده است, ولى عبارت دوم رياض, چند نكته را بيان مى كند:
الف. تعريف يكسانى براى مثلى و قيمى وجود ندارد.
ب. بر فرض هم كه تعريف يكسانى وجود داشته باشد, حجت نيست; زيرا دليل تعريف, عرف و لغت است كه حجيّت ندارند.
ج. واژگان: مثلى و قيمى در روايات و آيات وجود ندارند و جائى هم كه در قرآن, واژه (مثل) وجود دارد, مقصود (مثل) فقهى نيست, بلكه در آيه مقصود اين است: اگر كسى به شما دست اندازى كرد, شما حق دست اندازى به او را داريد, امّا دست اندازى شما از چه گونه بايد باشد و چه اندازه, برابر با دست اندازى او يا كم تر و بيش تر, دلالتى ندارد.
د. تنها دليل براى تقسيم چيزها به مثلى و قيمى, اجماع است و اعتبار عقلى.
بايد به ايشان گفت: نيازى نيست واژه (مثل) در لسان دليلهاى شرعى موجود باشد, بلكه همان گونه كه از كتابهاى لغت نقل شد (مثل) عبارت ديگرى از عين و خود شىء است; يعنى مثل يك چيز, چيزى است كه به درستى با آن چيز يكسان باشد. بنابراين, اصل اولى در پرداخت غصب, دين و همانند آن, پرداخت (مثل) است. امّا چون بعضى از چيزها, در واقع (مثل) ندارند, بايد بهاى آن پرداخت شود; زيرا بها بيش از هر چيزى به حقيقت چيز تباه شده نزديك است.
عبارت سوم ايشان مى رساند بايد در پى چيزى بود كه به عدالت نزديك تر است. بايد نظرى داد كه حق, كامل تر به صاحب حق برسد و اين نكته اى است كه پس از اين زير عنوان قاعده عدل و انصاف شرح داده خواهد شد.
11. صاحب جواهر, پس از نوشته محقق حلى:
(وكل ماتساوى اجزائه يجوز قرضه.)25
هر چيزى كه اجزاى آن برابر باشد (مثلى باشد) وام دادن آن جايز است.
مى نويسد:
(بلا خلاف, بل النصوص والإجماع بقسميه عليه.)
در اين مطلب اختلاف نيست, بلكه روايات روشن و اجماع محصل و منقول, بر اين مطلب دلالت دارد.
و در ذيل قول مصنف: (وما ليس كذلك يثبت فى الذمة قيمته وقت التسليم) مى نويسد:
(… والوجه في ثبوت القيمة, ان القرض قسم من الضمانات… ولاريب فى ان ضمان القيمى بالتلف وغيره بالقيمة, لاالمثل, بل يمكن تحصيل الاجماع عليه هناك, وان كان يظهر من الشهيد في الدروس ان ميل المصنف هنا الى ان الضمان بالمثل جايز فيها أيضاً, لكن هو وغيره صرّح فى باب الغصب بأن ضمان القيمى بالقيمة… ولعلها لأنها البدل عن العين عرفاً في الغرامات, باعتبار عدم تساوى جزئيات العين المضمونة واختلاف صفاتها, فالقيمة حينئذٍ اعدل, خصوصاً في مثل الحيوان, الذي لم يعرف الباطن منه, ولاكثير من صفاته, ولكن قال المصنف هنا: (ولو قيل: يثبت مثله فى الذمة أيضاً كالمثلى, كان حسناً) لأنّه أقرب إلى الحقيقة من القيمة.)27
(دليل مصنف [محقق حلّى] كه گفته: هر چيز مثلى نيست, بهاى هنگام پرداخت آن, در ذمه ثابت مى شود, نه مثل آن, اين است كه: وام اگر چه به خشنودى دهنده و گيرنده بستگى دارد, ولى يكى از ضمانهاست و در بحث ضمان, بى گمان, اگر قيمى, به تلف و مانند آن, از بين رفت, شخصِ ضامن, بهاى آن را بدهكار است, نه اين كه مثل آن را. بلكه شايد بتوان اجماع بر اين مسأله تحصيل كرد, ولى از كتاب دروس شهيد اول بر مى آيد كه مصنف [صاحب شرايع] گرايش دارد كه ضمان به مثل را در اين جا هم جارى بداند. لكن همه در باب غصب, به روشنى مى گويند كه ضمان قيمى, به قيمت است و شايد به اين جهت باشد كه در عرف, بها در خسارتها, بدل از عين است; زيرا جزئيات عين مضمونه برابر نيست و ويژگيهاى آن گوناگون است. پس بها به عدالت نزديك تر است, بويژه در حيوان كه درون و بسيارى از ويژگيهاى آن ناروشن است. ولى مصنف در اين جا گفته: اگر در قيمى هم گفته مى شد, مثل آن در ذمه ثابت است, حرف خوبى بود. زيرا كه مثل, از قيمت, به حقيقت نزديك تر است.)
سپس صاحب جواهر, سه روايت از اهل سنت به عنوان يارى گر ياد مى كند و به سخن صاحب مسالك اشاره مى كند كه ايشان هم به همين نظر اخير محقق حلّى متمايل شده است. و سپس به ثمره اين اختلاف مى پردازد و دليلهاى پرداخت مثل را در مورد قيمى ردّ مى كند, ولى سرانجام مى نويسد:
(لكن الإنصاف عدم خلوّ القول به من قوّة بأعتبار معهودية كون قرض الشيء بمثله, بل مبنى القرض على ذلك. بل قد يُدعى إنصراف اطلاق القرض إليه, وربما يؤيده نصوص الخُبز الذي يقوى كونه قيمياً. ولذا تجب قيمته في اتلافه بأكل ونحوه, فالاحتياط فيه لاينبغى تركه.)28
انصاف بايد داد كه اين رأى قوى است: در جنسهاى قيمى نيز, مثلِ آن جنس قيمى, در ذمّه مى آيد; زيرا شناخته شده و متداول, همانا قرض به مثل است; يعنى انسان چيزى را قرض مى دهد, تا مثل همان را پس بگيرد. بلكه وام بر همين استوار است كه انسان چيزى را وام بدهد و سپس مانند همان چيز وام داده شده را پس بگيرد, بلكه گاهى ادعا مى شود كه وام, منصرف به همين است و چه بسا روايات راجع به قرض دادن نان هم همين مطلب را تقويت كند و يارى گر باشند; زيرا نان را انسان به وام مى گيرد و با خوردن, آن را از بين مى برد و چون نان قيمى است.
ولى روايات, وام گرفتن شماريِ نان و پرداخت شماريِ آن را اجازه داده اند. پس معلوم مى شود كه در قيمى ها هم, اگر پرداخت به مثل باشد, اشكال ندارد; از اين روى, جاى احتياط است و سزاوار نيست احتياط ترك شود.

بررسى سخن صاحب جواهر

چند بخش از سخن صاحب جواهر و صاحب شرايع و در ضمن آن نظر شهيد ثانى نقل شد كه خلاصه آن, بدين شرح است:
بايد در وام, چيزى را پرداخت كه به عدل و انصاف و به حقيقت چيز وام گرفته شده, نزديك تر باشد و چه بسا از عبارات ايشان و عبارتهاى ديگرى كه پيش از اين نقل شد اين نكته به آسانى درخور برداشت باشد كه ملاك تقسيم, مثلى و قيمى, علّت اختلاف زياد درتعريف مثلى و قيمى و علّت اختلاف در پرداخت قيمى, همه از اين مطلب سرچشمه مى گيرند كه بايد آنچه به حقيقت نزديك تر است, پرداخت شود و به وام دهنده, يا قرض گيرنده, ستم نشود و از اين روى مى گويند: در مثلى بايد مثل را پرداخت, ولى اگر مثل كمياب شد, بها را پرداخت كند. امّا اين كه به بهاى كدام روز؟ آيا بهاى الآن كه ناياب است, يا زمانى كه كمياب بود, اختلاف مى كنند.
آنچه تاكنون روشن شد, معيار كلى, در پرداخت, در باب غصب و قرض و… در نظر گرفتن نزديك ترى به حق است. اين اصل اساسى است و ديگر تعريفها و دليلها, فرع همين قانون كلى اند و براى رسيدن به همين قانون و اصل كلى.
اكنون به بحث اصلى, كه بحث پول بود, بر مى گرديم و چند نكته را به بوته بررسى مى نهيم:
1. مهم نيست كه پول مثلى باشد يا قيمى. اگر چه روشن است كه همه جنسهاى كارخانه اى و از جمله اسكناس, كه با دستگاههاى چاپ, چاپ مى شود, مثلى هستند و هر اسكناس هزار تومانى به تمام معنى, مثل اسكناس هزار تومانى ديگر است و تنها يك شماره سريال اختلاف دارند, ولى باز گفته شد كه در هنگام تورّم زياد, عرف, هزار تومانى دو سال پى درپى را مثل هم نمى داند. پس پول, مانند: قاشق, راديو, مداد و… نيست, چون آنها يا مثلى و يا قيمى هستند, ولى پول از نظر معيار شكل و ظاهر, مثلى, ولى از نظر ارزش قيمى است. بنابراين, اگر شخصى در چند سال پيش, قاشق, راديو و يا مدادى از كسى به وام گرفته بود, با دادن فرد ديگرى از همان جنس و گونه, برعهده وى چيزى نيست. ولى اگر همو, چند سال پيش, هزار تومان از كسى به وام گرفته بود, هزار تومان كنونى, مثل آن نيست.
بنابراين, براى وارهى عهده, نه معيار مثلى را بايد مطرح كرد و نه معيار قيمى را, زيرا پول با هيچ يك از معيارها سازگارى ندارد. به ديگر سخن, با هر دو معيار, در ظاهر سازگارى دارد, بلكه بايد (أقرب الى الحق) يا (اعدل) را برگزيد و در نتيجه بايد ارزشى معادل آن ارزش كه از شخص تباه كرده است به او بدهد, اين ميزان و خواست معيارى است كه اساس شريعت بر آن نهاده شده و نظر تمام فقهاى ما در تعريفها و تعبيرها بود, در مثل اگر تورّم 35 درصد بود و شخص صدهزار تومان وام گرفت, بايد پس از يك سال صدوسى و پنج هزار تومان بپردازد و اين ربا نيست; زيرا همان گونه كه پيش از اين گذشت ربا زياده بر سرمايه است و اين جا سرمايه طرف, هيچ زيادتر نشده, بلكه سرمايه او ثابت مانده است, امّا دولت به خاطر مشكلات خويش يا هر دليل ديگر, پيش از اين در برابر اين اندازه ارزش, در مثل صد حواله هزار تومانى چاپ مى كرد و اكنون سى و چند حواله بيش تر چاپ كرده است.29
البته ناگفته نماند كه در صورت عكس هم مسأله همين گونه است, يعنى اگر انسانى هزار تومان قرض داد و پس از آن سياست دولت اين شد كه در مثل با جمع كردن پولها از دست مردم بر ارزش پولها بيفزايد, يا به هر حال, بر اثر رخدادى دولت از نظر سياسى و اجتماعى قدرت پيدا كرد, به گونه اى كه نه تنها كاهش ارزش پول مطرح نبود و تورّمى دركار نبود, بلكه قدرت خريد بسيار بالا رفت, در مثل شصت هزار تومان سال آينده قدرت خريدى برابر صدهزار تومان اكنون را پيدا كرد, در اين صورت, وام دهنده, بيش از شصت هزار تومان طلبكار نيست. ولى اين انگاره اى است كه بسيار كم پديد مى آيد; زيرا دولتها آن قدر در فكر سود خود هستند كه هيچ گاه اجازه رشد مداوم ارزش پول را به خود نمى دهند, بلكه بر عكس پيوسته با چاپ اسكناس, از ارزش پول مى كاهند.
به نوشته يكى از نشريه ها:
(سابقه پشتوانه در كشور ما بدين صورت است كه تا سال 1340هـ.ش. حجم پول كمى بيش تر از بيست ميليون ريال بود30, لكن از سال 1356 به بعد اين حجم افزايش يافت به طورى كه از 400 ميليارد ريال در سال 1356 به 912 ميليارد ريال در سال 1357 رسيد. در حالى كه پشتوانه پول به همين ميزان افزايش نداشت…. در سال 1362 حجم پول به 2150 ميليارد ريال و در سال 1367 به 3700 ميليارد ريال رسيد.)31
بنابراين تصور, ارزش يافتن ارزش پول, اگر چه از سوى بعضى بزرگان مطرح شده است32, ولى به رؤيا شبيه تر است و اگر هم چنين رؤيائى, لباس واقع بپوشد, باز مسأله ارزش مطرح است و همان گونه كه گذشت, ارزش معادل ارزش گرفته شده را بدهكار است.

بيان مسأله با استفاده از حكم مثلى و قيمى

تاكنون, كارى به مثلى و قيمى نداشتيم, بلكه حكم پول و وام دادن و پس گرفتن آن براساس عدالت و نزديك تر به حق بودن كه روح كلام فقهاء بود, بحث شد. اكنون با توجه به معيارى مثلى و قيمى, وارد بحث مى شويم:
برابر تمام معيارهاى ارائه شده براى شناخت مثلى از قيمى كه فقهاء گفته بودند و پيش از اين نقل شد, اسكناس مثلى است, زيرا برابر تمام معيارها جنسهاى كارخانه اى و صنعتى كه مى توان همانند كامل براى آن پيدا كرد, از مثلى ها هستند: ليوان, استكان, ماشين, پودر و… هيچ اسكناس صدتومانى با اسكناس صدتومانى ديگر, كه در يك سال نشر يافته اند, اختلافى ندارند; از اين روى اسكناس مثلى است. زيرا (مايتساوى قيمة اجزائه) بر آن صدق مى كند, ولى از آن حيث كه حتّى در دو زمان نمى توان ارزش برابر در آن يافت و نمى توان هيچ گاه تمام ويژگيهايى را كه در ارزش آن دخالت دارد, به درستى بيان كرد و در دادوستد درنظر داشت, پس قيمى است.
و به عبارت ديگر, مثلى و قيمى وصف امور حقيقى اند كه در ذات ارزش داشته باشند, ولى پول و اسكناس, چك و سفته و ديگر حواله ها كه امور اعتباريند و در ذات ارزش ندارند, را نمى توان مثلى يا قيمى دانست, بلكه معيار ارزش سنجى چيزها و ميانگى در دادوستدهايند.
پس بحث مثلى و قيمى بودن مشكلى را نمى گشايد و در پول و اسكناس, از راه ديگرى بايد (أقرب الى الحق) و (أقرب الى الواقع) را باز نمود; زيرا گيريم پول قيمى باشد و قيمى بودن, معيار تقويم باشد, با اين حال نمى شود, بهاى آن را نمايان كرد و از سويى مثلى نيست, زيرا عرف, بين پولى كه عكس آن خط خورده يا نخورده و بين اسكناس امسالى و پارسالى, جدايى باورندارد, مگر اين كه به او فهمانده شود كه اين پول, از نظر دولت از اعتبار افتاده است, آن گاه باور مى كند كه فرق دارد و اين پول را مانند حواله بودن امضا مى داند.
به هر حال, طرح مسأله مثلى و قيمى از سوى فقها, تنها يك چيز را به ما مى فهماند و آن سعى بسيار همگان در يافتن (اقرب الى الحق) است, امّا اثبات اين كه پول از كدام گونه است را نمى نماياند; زيرا پول, دو حيث دارد: اگر پول و اسكناس از آن حيث كه كاغذ يا فلزى است كه با دستگاه چاپ شده و ساخته شده, درنظر گرفته شود, مثلى است و خط خوردگى, امضا شدن يا نشدن, كهنه و نو بودن در آن دخلى ندارد و اگر از آن حيث كه وسيله ارزيابى چيزهاست و داراى ارزش وابسته به اعتبار دولت, درنظر گرفته شود, قيمى خواهد بود, ولى آنچه در پول و اسكناس مهم مى نماد, همان جهت برآورد آن است و حيث كاغذ بودن و مثلى بودن آن هيچ معيار نيست; از اين روى همه مردم دو تا صد تومانى را همان يك دويست تومانى مى دانند به عكس33. امّا قيمى بودن پول هم مشكل را نمى گشايد; زيرا در پرداخت قرض, يا پول غصب شده, قيمت پول را چگونه بايد حساب كرد؟
اين جاست كه روشن مى شود مسأله پول و ربا در اسكناس و مانند آن, به آسانى درخور حلّ نيست و اين كه كسى بگويد: چون پول مثلى نيست, به همان گونه كه بيان شد, پس مانند حيوان است و همان گونه كه فروختن يك حيوان به دو حيوان جايز است, پس فروختن يك صدتومانى هم به دو صدتومانى جايز است, سخن درستى نيست; زيرا درست است كه پول مثلى نيست, ولى قيمى هم نيست.
به عبارت ديگر, از حيثى مثلى و از حيثى قيمى است و از آن حيث كه قيمى است, باز نمود بها براى آن دشوار است, زيرا خود معيار سنجش چيزهاى قيمى است و چيز قيمى را با توجه به بهاى آن مى توان با دو چيز يا كم تر و بيش تر, از همان جنس معامله كرد. آن گاه اگر قيمت در نظر گرفته شود, در هر زمانى صدتومان نصف دويست تومان همان زمان ارزش دارد. پس معامله صدتومانى به دو صد يا دويست تومان بى گمان ربا است و حرام و با روح شريعت و سخنان فقهاء كه (أقرب إلى الحق و اقرب إلى العدل) را مطرح مى كردند, نمى سازد. از سويى براى صدتومانى ارزشى را اعتبار كرده اند كه براى دو تا صدتومانى دو برابر آن ارزش را اعتبار كرده اند. پس در واقع, دادن ارزشى و گرفتن ارزشى دو چندان است كه بى گمان ربا خواهد بود. پس فكر حيله هاى شرعى را بايد از سر بيرون كرد.
نتيجه: اسكناس را نه مى توان مثلى به شمار آورد كه هر چه ارزش آن پايين بيايد, با همان شمار اسكناس را پرداخت كرد و نه مى توان غير مثلى حساب كرد كه در زمان حاضر يكى را به دوتا بيش تر بتوان در يك مجلس دادوستد كرد. پس بايد انديشيد و شايد يكى از بهترين انديشه ها و راهها, همان پيروى از ترازهاى ثابت شرعى باشد: قاعده عدالت, قاعده پرداخت حق ديگران به گونه كامل, قاعده ستم نكردن, قاعده على اليد, قاعده ضمان و… براى اين كه بايستگى بحث بيش تر روشن شود, چند مثال از بابهاى گوناگون به ميان مى آوريم و سپس به بررسى اصول و راه حلّها مى پردازيم.
1. دزدى سى سال پيش, مبلغ ده هزار تومان از شخصى دزديده است, با اين مبلغ در آن زمان, يك دستگاه اتومبيل پيكان خريده, اكنون توبه كرده و مى خواهد ذمه خود را رها كند و طلب آن شخص را بدهد. آيا بايد ده هزار تومان پرداخت كند كه با آن يك دوچرخه هم نمى توان خريد, يا بايد فكر ديگرى كرد؟
2. شخصى بيست سال پيش, بيست اسكناس هزار تومانى از كسى برداشته و در جايى پنهان كرده و اكنون بر آن شده كه جبران كند, آيا اگر همان پولهاى پنهان داشته را به صاحب پول, پس بدهد, بسنده است؟
در اين جا به اين نكته هم بايد توجه كرد كه اسكناسها افزون بر پايين آمدن ارزش ناشى ازتورم چندين ساله, باطل هم شده است و با اين كه اصل مال وجود دارد, ولى هيچ گونه ارزش ذاتى و اعتبارى ندارد.
3. زمينى از آنِ يتيمى بوده و چون در مسير خيابان بوده, سرپرست او, از روى مصلحت انديشى براى يتيم, آن زمين را فروخته و پول آن را به عنوان امانت نزد خود نگه داشته, يا در صندوق قرض الحسنه گذاشته است. پس از گذشت چند سال كه يتيم به سن رشد رسيده, مى گويد: حق من تباه شده است; زيرا يك دهم آن زمين را يا زمينى مانند آن را با اين پول, نمى توان خريد. دراين صورت وظيفه چيست؟ آيا در اين جا وليّ كوتاهى كرده با اين كه سعى در مصلحت انديشى براى كودك يتيم داشته است؟
آيا مى توان يتيم را از حقوقش محروم كرد و گفت: همين مقدار پول را بگير, گرچه يك دهم مانند آن زمين پيش را هم با آن پول نتواند بخرد.
4. زن و مردى پنجاه سال پيش ازدواج كرده اند و مهريه زن را هزار تومان قرار داده اند كه در آن زمان برابر يك منزل صدوپنجاه مترى, ارزش داشته است, اكنون كه زن مهريه خود را مى خواهد, آيا همان هزارتومان را طلبكار است؟ آيا هزارتومان درباب مهريه ماليّت دارد؟
5. فرش فروشى سال گذشته, سيصد تخته فرش داشته كه بهاى آنها سى ميليون تومان بوده است و خمس مال را حساب كرده و پرداخته, امسال كه مى خواسته خمس مال خود را حساب كند, دويست تخته فرش, از همان جنس داشته كه بهاى آنها چهل ميليون تومان است. آيا اين فرد, خمس بدهكار است و بايد خمس ده ميليون اضافه را بپردازد يا نه, او زيان ديده و سرمايه اش به مقدار 1/3 تنزل كرده است؟
6 ـ شخصى در حادثه رانندگى, از دنيا مى رود, ديه وى را براساس طلا يا غير آن, حساب مى كنند و مقدارى از آن را راننده خلافكار, مى پردازد و يك ميليون باقى مانده را براى وى قسط بندى مى كنند, با اين يك ميليون در هنگام حادثه, يك پيكان مى شد خريد, ولى پس از سر رسيد قسطها و پرداخت آن, 1/3 پيكان را هم با آن نمى توان خريد, وظيفه چيست؟
نمونه ها بسيارند و دربابهاى گوناگون فقه مورد دارند و به سادگى نمى توان گفت كه دزد و غصب كننده و زوج, همان پول را بدهكارند. و يتيم و اولياى فرد كشته شده, حقى بيش از همان پول, طلب ندارند و فرش فروش خمس بدهكار است. از اين روى شمارى از فقيهان, مسأله مصالحه را به ميان كشيده اند و گفته اند: به هر حال, بايد با هم مصالحه كنند. امّا بر چه ملاكى؟ روشن نيست. پاره اى از سخنان فقيهان و نقد و بررسيها و رد كردنها و ثابت كردنها را در مجله رهنمون, شماره 6و7, مى توان ديد. در رساله توضيح المسائل آمده است:
(مسئله 2621: اگر مهريه زن اسكناس قرارداده شود و در اثرگذشت زمان يا عوامل ديگر, قيمت آن تنزّل فاحش پيداكند, بنابراحتياط واجب, بايد با مصالحه رضايت زن فراهم شود ولى اگر چيزهاى نظير زمين, خانه, طلا يا نقره به عنوان مهر قرارداده شود, زن همان مقدار را طلبكار مى شود, هر چند قيمت آنها تنزل كرده باشد.)34
پيداست ايشان بين پول كه اعتبارى محض است و بين زمين, خانه, طلا و نقره كه ارزش ذاتى دارند, فرق گذاشته, ولى اشاره اى به ارزش پول ندارد.
امّا آيت اللّه موسوى بجنوردى, در مقاله (دور الاوراق المالية في الشريعة الاسلامية.)35 مسيرى بسان ما در مسأله دارد و پول را امرى اعتبارى محض مى داند كه معيار سنجش است و در خمس, ضمانها, زكات, نقدين, قرض و… قدرت خريد را معيار مى داند و مى نويسد:
(قدرت خريد كلى طبيعى است و عدد اسكناسهايى كه نمايانگر آن قدرت باشند, مصاديق آن هستند و به هر حال, كلى طبيعى پيوسته عين افراد خود است, ولى افراد متكثرالوجود هستند. پس هنگام قرض انسان قدرت خريد را قرض مى دهد و هنگام دريافت نيز, همان قدرت را دريافت مى كند. حال اين قدرت, در قالب چند اسكناس باشد, ديگر مهم نيست.)36
اول بايد راه گشودن مشكل را پيدا كرد و پس از پيدا شدن راه, همان را در قرض هم جارى كرد, زيرا سخنان فقهاء در بابهاى قرض و غصب نقل و بررسى شد و روشن شد كه معيارها در باب غصب و قرض يكى است و ملاكها همه (أقرب إلى الحق) و (أقرب إلى العدل) و (أقرب إلى التالف) و مانند آن بود. پس اگر در مثل قدرت خريد پول در غصب و دزدى به ميان آمد و گفته شد كه قدرت خريد را بدهكارند, همين قدرت خريد در قرض هم مى تواند مطرح باشد و گرفتن قدرت خريدى برابر قدرت خريد قرض داده شده, زياده برقرض نيست, همان گونه كه در غصب و دزدى هم زياده به شمار نمى آيد و اين گرفتن قدرت خريد, احتياجى به شرط كردن يا در نظر داشتن و مانند آنها ندارد, زيرا پول و اسكناس, يعنى قدرت خريد.
پس خود قرض, به گونه اتوماتيك وار از عنوان پول مشخص به قدرت خريد آن منتقل مى شود, همان گونه كه در غصب و دزدي… چنين است كه پس از اين شرح آن خواهد آمد.
به هر حال, اگر قرض دهنده شرط كند قدرت خريدى بيش از آنچه قرض داده دريافت كند, ربا و حرام است, ولى تا حدّ قدرت خريد را بدون شرط و با شرط مى تواند بگيرد و اين در باب قرض كه نفع داشته باشد (يجرّ نفعاً) نيست چون مال خود را دريافت مى كند.

قاعده عدالت

از اصول اساسى كه اسلام بر آن استوار است و جاى هيچ شك و شبهه اى در آن نيست, اصل و قانون عدالت است. اين اصل از اصول اوليه اسلام است و آيات و روايات زيادى بر آن دلالت دارد. افزون بر آيات و روايات, عقل انسان, بر آن دلالت و حكم مى كند. امّا آيا عقل به گونه مستقل بر خوبى عدل و زشتى ستم دلالت مى كند, يا اين امور جزء بناء عقلاست؟ اكنون مورد بحث نيست. بحث اين است كه تمام خردمندان, يا دست كم, تمامى اهل شرع, بويژه شيعه, حسن عدل و واجب بودن نگهداشت عدل را ركن اساسى دين مى دانند, حال دليل اين اصل هر چه باشد, حكم عقل, حكم عقلا, آيات و روايات يا همه اينها.
حال كه اين اصل از پذيرفته شده ها و جزء جدايى ناپذير دين است, اگر خبر يا خبرهايى از ائمه اطهار نظرى دادند و مطلبى بيان كردند كه با اين اصل پذيرفته شده سازگار نبود, آن خبر به خودى خود, حجّت نخواهد بود و هيچ گاه نوبت به ناسازگارى بين آن و بين اصل عدالت پيش نخواهد آمد; زيرا اصل عدالت, ركن اساسى دين و مدار اصلى است و با دليلهاى محكم عقلى و نقلى ثابت شده, اما خبر ناسازگار باعدالت, خبرى است كه صادر شدن آن از معصوم(ع) يقينى نيست و يقين بر گمان پيش است.
اگر در همه نمونه هاى هشت گانه بالا, روايت يا رواياتى داشتيم كه مى گفت: همان شمار پول ياد شده را حساب مى كنيم و كارى به ارزش و قدرت خريدنداريم, باز هم ما به خاطر نگهداشت قاعده عدالت, كه ركن اساسى اسلام است, از آن روايات دست بر مى داشتيم, تا چه رسد به اكنون كه روايت ناسازگار نداريم و مسأله پول اعتبارى و اسكناس و اعتبار بانكى و چك و… پديده هاى نوپيدايند و درهم و دينار, كه در روايات ياد شده طلا و نقره است كه هم ارزش ذاتى داشتند و هم ارزش دادوستد. بنابراين, آن روايات براى ما مشكلى پديد نخواهند آورد.
اكنون بايد در چند مقوله به بحث پرداخت, تا مسأله از همه زوايا روشن شود:
1. يادكرد آيات و رواياتى كه بر اصل و قانون عدالت دلالت دارد (اثبات كبرى).
2. بحث در اين كه پرداختن قدرت خريدى برابر قدرت خريد دريافت شده, عدل است, يا به عدل نزديك تر است و جريان و سريان اين بحث در تمام بابهاى فقه.
3. يادكرد رواياتى كه به احتمال از عدد ثابتى سخن مى گويد و تحليل و توجيه آنها.

آيات

1. (لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط وأنزلنا الحديد فيه بأس شديد.)37
ما پيامبران خود را با دليلهاى روشن فرستاديم و همراه آنان كتاب و ميزان فرو فرستاديم, تا مردم به قسط قوام پيدا كنند.
راغب اصفهانى مى نويسد:
(القسط هو النصيب بالعدل.)38
قسط همان سهم عادلانه است.
على بن ابراهيم درتفسير خود مى نويسد:
(الميزان الإمام.)39
ميزان, همان امام است.
امين الاسلام طبرسى مى نويسد:
(ليقوم الناس) فى معاملاتهم (بالقسط) اى: بالعدل والمراد: وامرنا بالعدل.)40
مردم در دادوستدهاى خود, بر قسط, يعنى برعدل قوام پيدا كنند و مقصود اين است كه ما به عدالت امر كرديم.
شايد نيازى به آوردن قول مفسران نباشد, زيرا آيه بسيار روشن است. از يك سوى با كلمه (لقد) مضمون آيه را مورد تأكيد قرارداده, از سوى ديگر (رسلنا) جمع مضاف است و عموم را مى رساند و ازسوى ديگر, تكرار ضمير (نا) به گونه متكلّم مع الغير, قدرت و بزرگى و جمع شدن تمام سببها و انگيزه ها را مى رساند. فرستادن (البينات) دليل هاى روشن براى ثابت كردن نبوّت آنان است. فرستادن (الكتاب) يعنى نوشته ها و قانونها. همچنين (ميزان) براى بازشناخت حق از باطل, چه به گونه امام عادل و چه به گونه ترازو براى باز نمود وزن, همه وهمه يك هدف را دنبال مى كنند. و آن برپايى قسط و عدل است. جالب اين كه متعلق (قسط) حذف شده تا بر عموم دلالت كند و همه زواياى اقتصادى, سياسى, فردى و اجتماعى و… را در بر بگيرد.
درنتيجه, معناى آيه با توجه به تمام گستردگيها و فراگيريهاى موجود چنين مى شود:
(بى گمان, هدف ما با تمام قدرت و شوكت و بزرگى و شكوه, از فرستادن همه پيامبران با دليلهاى روشن و فرستادن قانونها و ميزانهاى بازشناخت حق از باطل, چيزى جز بر پايى قسط و عدل, در تمام زمينه ها نيست.)
به هر حال, آيه قرآن قسط و عدل در تمام زمينه ها را نظر دارد كه يكى از آنها دادوستدها ست, كه مجمع البيان هم اشاره داشت و آنچه كه در بحث ما كار برد دارد, قسط و عدل در دادوستدها و پيوندهاى اقتصادى است.

نكته:

1. شايد آمدن (حديد) در آيه مورد بحث و ترس شديد داشتن آن, به اين منظور است كه قوام بخشيدن به جامعه بر اساس عدل, كه هدف تمامى پيامبران و كتابهاى آسمانى است, بدون وجود آهن و قوه اى كه پشتيبانى از قانون و ميزان را به عهده بگيرد, ممكن نيست; از اين روى دادوستدها و اقتصاد سالم و عادلانه, بدون وجود قانونى بر اساس عدل و قوه اى كه اجراى آن را به عهده بگيرد, نشايد; زيرا طبع آدمى فزونى خواه است و قوه اى بايد او را به سوى عدل بكشاند.

2. (يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله ولو على انفسكم أو الوالدين والأقربين ان يكن غنياً او فقيراً فالله اولى بهما….)41
اى كسانى كه ايمان آورده ايد, عهده دار عدالت باشيد و براى خدا گواهى دهيد, اگر چه به زيان خود شما يا پدر و مادر يا نزديكان شما, چه توانگر و چه درويش, بوده باشد, زيرا خدا به آنان سزاوارتر است.
در اين آيه هم, بسان آيه پيش متعلق قسط حذف شده, تا همه موارد را در بر بگيرد. ولى باز براى تأييد, مواردى را كه در نظر انسان اهميّت دارد و شرع هم, به آنها اهميّت داده, مطرح مى كند و مى فرمايد: (براى دفاع از آنان هم, پا از مسير عدالت بيرون نگذار) درست است كه (بالوالدين احساناً) و (لاتقل لهما أف) امّا عدالت ارزشى والا و پايه استوار دين است كه هيچ مصلحتى با آن برابرى نمى كند, ولى هيچ يك از اينها نبايد او را از مسير عدالت بيرون برد, بويژه با توجه به (قوّام) كه صيغه مبالغه است.

3. (يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين لله شهداء بالقسط ولايجرمنكم شنآن قوم على الاّ تعدلوا اعدلوا هو أقرب للتقوي…)42
اى كسانى كه ايمان آورده ايد, همواره براى خدا قيام كنيد و از روى عدالت گواهى بدهيد. دشمنى با گروهى, شما را به گناه و ترك عدالت واندارد. عدالت ورزيد كه به تقوا نزديك تر است.
بله, آغاز آيه فراگير نيست و عدالت در شهادت را مى گويد, ولى پايان آن فراگير است و عدالت در همه جا را دستور مى دهد و افزون بر اين درجايى كه انسان گمان مى برد كه شايد در چنين موردى عمل به عدالت يا گواهى به عدالت لازم نباشد, همان جا را آيه اشاره مى كند و بايستگى عدالت را در همان جا يادآور مى شود حتى در جايى كه بين انسان با انسان ديگرى دشمنى بود, در آن جا هم بايد به عدل گواهى دهد. البته بايد توجه شود كه آن سوى ستيز و درگيرى را مقيد به ايمان نكرد, پس شايد ستيز بين مؤمن و مؤمنى باشد, يا بين مؤمن و غيرمؤمن, ياحتى بين يك مؤمن و گروه زيادى غير مؤمن, در تمام اين موارد, بايد بر عدل و قسط گواهى داد.
شايد با توجه به همين سه آيه, ارزش عدالت روشن شده باشد و رمز كلام پيشين كه گفته شد: حتّى اگر روايت يا رواياتى داشتيم كه برخلاف عدل و انصاف فرمان مى داد, بايد كنار گذاشته شود, روشن شده باشد.

4. (ان الله يأمُرُ بالعدل والإحسان وإيتاء ذى القربى.)43
خداوند به عدل و احسان و دستگيرى از خويشان دستور مى دهد.
5. (قل أمر ربي بالقسط.)44
بگو پروردگارم به قسط و عدل فرمان داده است.
در اين دو آيه, هم متعلق قسط و عدل حذف شده است و از سويى قسط و عدل با الف و لام آمده, تا دلالت برجنس و ماهيّت كند; يعنى اين كه جنس و ماهيت عدل و قسط مورد فرمان الهى است.
آيات پنجگانه بالا عدل و قسط را در تمام زمينه ها فرمان مى داد. حال مناسب است نمونه هايى از آيات, كه عدالت دربعضى از زواياى زندگى بشرى را مطرح مى كند نيز, آورده شود:

6. (واوفوا الكيل والميزان بالقسط… واذا قلتم فاعدلوا ولو كان ذاقربى.)45
پيمانه و ترازو را در دادوستد خود به عدالت پر كنيد… و هرگاه سخن گفتيد با عدالت سخن بگوييد, حتى اگر نزديكان باشد.
7. (وان حكمت فاحكم بينهم بالقسط ان اللّه يحب المقسطين.)46
اگر بين آنان [يهود و نصارا] حكم كردى, به قسط و عدل داورى كن; زيرا كه خداوند اهل عدل را دوست دارد.
توجه شود كه داورى بين اهل كتاب و حتى يهوديانى كه براى اجراى نقشه هاى شوم خود, داورى نزد پيامبر اكرم(ص) مى آورند نيز, بايد براساس عدالت باشد. و انگيزه اى كه در پايان آيه ياد شده, خوب و محبوب بودن عدالت را مى نماياند.

8. (… واذاحكمتم بين الناس أن تحكموا بالعدل.)47
… هرگاه بين مردم حكم كرديد, به عدل حكم كنيد.
9. (الشهر الحرام بالشهر الحرام والحرمات قصاص فمن اعتدي§ عليكم فاعتدوا عليه بمثل مااعتدى عليكم.) 48
ماه حرام در برابر ماه حرام و شكستن ماههاى حرام قصاص است. پس هر كس به شما دست اندازى كرد, به همان اندازه به وى دست بيندازيد.
بله, آغاز آيه, راجع به ماههاى حرام است, ولى پايان آن همانندى در دست اندازى را كه عدالت است, مى رساند.
نكته:

در واژگان آيه, سه بار واژه (اعتداء) به كار رفته است, در حالى كه يك سوى (اعتداء) است و سوى ديگر آن پاسخ برابر به (اعتداء) كه عدل است. در واقع, مقصود اين بوده كه اگر كسى به شما دست اندازى كرد, با او به گونه عادلانه, يا به گونه برابر, به رويارويى برخيزيد. آوردن واژه اى هم شكل و همانند با واژه طرف مقابل, از فنهاى علم معانى و بيان است, مانند:
قالوا اقترح شيئاً بخدك طبخه
قلت اطبخوا لى جُبة وقميصاً49
گفتند: چيزى را پيشنهاد كن تا آن را به خوبى براى تو بپزيم. گفتم: برايم جبّه و پيراهنى بپزيد.
و به جاى اين كه بگويد پيراهن برايم بدوزيد (بپزيد) به كار برده, تا هم شكل سخن طرف مقابل باشد و دليل اين كه خداوند در آيه از اين صنعت استفاده فرموده, افزون بر زيبايى سخن, شايد براى اين باشد كه خواسته در لفظ نيز عدالت را به كار برده باشد, و در برابر (اعتداى) او لفظ (اعتداء) آورده باشد, ولى براى اين كه كسى نپندارد (تعدّى) به معناى لغوى آن است, فورى, با كلمه (مثل) آن را جبران كرده, تا هم از دست اندازى جلوگيرى كند و هم عدالت را نگهداشته باشد.

10. (وان عاقبتم فعاقبوا بمثل ماعوقبتم به…)50
و اگر به شما عقوبتى رسيد شما به همان مقدار عقوبت كنيد.
11. (… وَذَروا ما بقى من الربا… وان تبتم فلكم رؤوس اموالكم لاتظلمون ولاتُظلمون.)51
اى مؤمنان… باقيمانده سود خود را نگيريد… و اگر توبه كرديد, رأس المال شما از آن شما خواهد بود, نه شما به كسى ستم كنيد و نه مورد ستم واقع شويد.
نتيجه: با توجه به يازده آيه بالا, روشن مى شود كه در همه جا و باهمه كس, حتى كافران, بايد مدار اصلى, قسط و عدل باشد. و اين يك اصلى كلى پذيرفته شده و خدشه ناپذير است وجزئياتى كه از شرع مى فهميم, بايد با اين اصل كلى برابر باشد و يا دست كم, ناسازگارى با آن نداشته باشد.
روايات

1. ابى مالك مى گويد: به حضرت سجّاد(ع) عرض كردم: همه شرايع دين را به من خبر بده.

قال: (قول الحق والحكم بالعدل والوفاء بالعهد.)52
فرمود: سخن حق, حكم به عدالت و وفاى به عهد.
2. پيامبر اكرم(ص) فرمود:

(بالعدل قامت السموات والأرض.)53
آسمان و زمين, بر عدل استوارند.
3. حضرت على(ع) درهنگام وفات سفارش مى فرمايد:

(أوصيك بالعدل في الرضا والغَضَب.)54
سفارش مى كنم به عدل درحالت خشنودى و حالت غضب.
عدالت و عقل

از آيات و روايات بر مى آيد كه اساس اسلام و ديگر اديان آسمانى, برعدالت است و هدف از فرستادن پيامبران و كتابهاى آسمانى پياده كردن عدالت در روى زمين است.
اگر اسلام, يا هردين ديگرى, عدالت خواه و عدالت گستر نبود, بايسته پيروى نخواهند بود. به بيان ديگر, عقل انسان كه دليل و برهان درونى و نخستين برهان و اساس ديگر برهانهاست و با آن راه حق را از راه باطل باز مى شناسيم و معيار پذيرش دين, تكليف, پاداش و كيفر است, از پيروى دينى كه عدالت خواه و عدالت گستر نباشد, باز مى دارد. پس در واقع دين عادلانه است, نه اين كه عدل اصلى دينى باشد, همان گونه كه دين عاقلانه است نه اين كه عقل, دينى باشد و به ديگر بيان ما با عقل و مستقلات, عقلى نظير عدالت, راهها و شرايع را مى سنجيم و آن را كه عاقلانه و عادلانه است, بر مى گزينيم.
بنابراين, بحث عدالت از ديدگاه آيات و روايات يك بحث تأكيدى است, نه تأسيسى; يعنى عقل, اجازه پيروى از دينى را مى دهد كه براساس عدالت استوار باشد و خود عادلانه باشد و اگر دينى عادلانه نبود, آن دين بايد از بين برود, نه عدالت. اگر دستورى از دستورهاى دين, يا قانونى از قانونهاى دين عادلانه نبود, آن قانون زير سؤال مى رود و بايد از بين برود يا اصلاح شود, نه عدالت.
البته توجه به اين نكته بايسته است كه گاهى, درعادلانه بودن قانونى ترديد است و با شك در عادلانه بودن, نمى شود حكم به غير عادلانه بودن كرد, ولى اگر ثابت شد كه قانونى غيرعادلانه است, از گردونه خارج مى شود.

قدرت خريد و عدالت

پرداختن قدرت خريدى برابر قدرت خريد گرفته شده عدل است و پرداختن رقم پول بدون درنظر گرفتن قدرت خريد, ازعدالت به دور است.
خلاصه مطالب گذشته: سخن اين بود كه وقتى شخصى به ديگرى پول و اسكناس وام داد, پس از سر رسيد وام, آن پول و اسكناس را بستانكارنيست, بلكه قدرت خريدى برابر قدرت خريد وام داده شده را بستانكار است و فرقى نمى كند كه در اين مدّت, پول اعتبارش كم تر يا بيش تر شده باشد و براى ثابت كردن اين مطلب گفته شد:
نخست آن كه: پول و اسكناس ارزش ذاتى ندارد و ارزش آن اعتبارى است و به قدرت دولت و كشور بستگى دارد خلاف درهم و دينار, كه هم ارزش ذاتى و هم نقش ميانگى در دادوستدها را داشت.
دو ديگر: پول, نه مثلى است و نه قيمى, زيرا پول اعتبارى است در حالى كه مثلى و قيمى از ويژگيهاى چيزهايى است كه ارزش ذاتى داشته باشند.
سه ديگر: معيار تقسيم چيزها به قيمى و مثلى, براى عدالت درپرداخت حق ديگران بوده است.
چهار ديگر: اين تقسيم در آيات و روايات نيست, بلكه بر أداى حق, تأكيد شده است و فقهاء در راستاى اداى حق بين چيزهاى گوناگون فرق گذاشته اند.
پنچ ديگر: گيريم كه مجبور باشيم هرچيزى را محصور درتقسيم مثلى و قيمى بدانيم, بايد نقش زمان را نيز در نظر بگيريم تا گامى خارج از مسير عدالت نگذاشته باشيم و كردارها و گفتارهاى ما را شرع و خردمندان زشت نشمارند.
پس مسأله ويژه و محصور شد به رعايت و نگهداشت عدالت و روشن شد كه اين اصل, ركن اساسى اسلام است. و آيات و أخبار بسيارى آن را يارى گرند, افزون برحكم عقل, كه به خوبى عدل و زشتى ستم حكم مى كند. از اين روى تنها راه, در بحث پول گرفتن قدرت خريدى برابر با قدرت خريد داده شده است و پرداختن رقم و مبلغ پول, بدون درنظر گرفتن قدرت خريد آن, از عدالت به دور است, بويژه اگر تورم زياد باشد, يا رخداد پيش بينى نشده اى, پيش بيايد كه ارزش پول, ناگهانى دگرگون شود.
مثالهاى گوناگونى كه پيش از اين مطرح شد, تا اين اندازه به روشنى دلالت دارند كه پرداختن همان رقم پول مشخص, از عدالت به دور است و هيچ كس صدتومانِ پنجاه سال پيش را برابر صدتومان امروز نمى داند, ولى شايد بسيارى از مردم, صد تومان يك سال پيش را با صدتومان امروز يكسان ببينند و همچنين شايد تورّم در سرمايه ها و قرضهاى اندك, اثر چندانى نگذارد, ولى هر چه سرمايه يا مال غصب شده بيش تر باشد, اثر تفاوت پولها در زمان كم ترى روشن مى شود و شايد راز اين كه چنين مسأله اى در روايات ما مطرح نشده55, عبارت باشد از: تورم شديد نبوده, قرضها براى مدت زيادى نبوده, مال وام داده شده به طور معمول, بسيار نبوده و پول, افزون بر ارزش دادوستدى, داراى ارزش ذاتى نيز بوده است و تنها ممكن بود اراده سلطان در خارج كردن سكه ها از گردونه دادوستد, ارزش دادوستدى پول را از بين ببرد, امّا در اين هنگام,باز ارزش ذاتى سكّه, همچنان باقى بود.
پس اين كه كسى بخواهد ديدگاه قدرت خريد را, ناسازگار با سيره عملى موجود در تمام روزگاران بداند, كلام به ظاهر زيبا و در واقع فريبنده اى بيش نيست; زيرا دست كم, چهار فرق اساسى بين اين پول و آن پول و بين وامها و دادوستدهاى اين زمان با آن زمان, وجود دارد كه عبارتند از:
1. در آن زمان, پول تنها اعتبار نبوده است, برخلاف اكنون.
2. وامها, كوتاه مدت بوده است, در مثل, شخص وام مى گرفت تا زمان رسيدن محصول يا برگشتن مال التجاره اش.
3. وامها بيش تر براى امور معاش بوده, نه براى ساختن خانه هاى گران قيمت و ايجاد كارخانه هاى بزرگ و…
4. تورم بسيار كم بوده به گونه اى كه اشخاص, طلاها و نقره هاى خود را نزد امينان به عنوان امانت مى گذاردند و هيچ گاه به ذهن آنان نمى گذشت كه ارزش آن كم مى شود و بايد آن را به مصرف رسانيد.
بند نخست: پيش از اين, شرح داده شد و سير ميانگى چيزهاى غير قيمتى و قيمتى و تبديل آن به پول و اسكناس و چگونگى شكل گيرى بانكها بيان شد. در ايران, تا زمان قاجاريان, پولهاى نقره اى رواج داشت, ولى اكنون پول, بويژه اسكناس, تنها اعتبارى است كه حتى پشتوانه اى غير از قدرت و اعتبار دولت ندارد.
بند دوّم: اين كه وامها, بيش تر, كوتاه مدت بوده است, روايات زيادى بر آن دلالت دارد, از جمله روايات وارده در ذيل آيه شريفه:

(وان كان دو عُسرة فنظرة إلى مَيسرة)56
اگر بدهكار تنگ دست بود, تا زمان گشايش به او زمان دهيد.
الف. عامربن جذاعة نقل مى كند كه شخصى خدمت حضرت صادق(ع) رسيد و عرض كرد:
(يا ابا عبداللّه, قرض إلى ميسرة.)
اى امام صادق, قرض به من بدهيد تا در زمان گشايش پرداخت كنم.
(فقال له ابوعبدالله; إلى غلة تدرك.)
حضرت فرمودند: آيا تا زمان غله و كشتى كه به دست آورى؟
(فقال الرجل: لا واللّه)
مرد گفت: نه به خدا قسم زرع و كشتى ندارم.
(قال عليه السلام: فإلى تجارة تؤبّ)
حضرت پرسيد: آيا تا زمان تجارتى كه بر گردد؟
(قال لا واللّه)
مرد جواب داد: سوگند به خدا, نه.
(قال: فإلى عقدة تباع)
حضرت پرسيد: آيا تا زمان زمينى كه آن را بفروشى؟
(فقال: لا واللّه)
گفت: نه, سوگند به خدا.
(فقال ابوعبداللّه: فأنت ممن جعل اللّه له في اموالنا حقّاً, ثم دعا بكيس فيه دراهم فأدخل يده فيه فناوله منه قبضة.)57
حضرت فرمود: بنابراين, تو از كسانى هستى كه خدا براى آنان در اموال ما, حق قرار داده است [كنايه از اين كه فقيرى] پس (به غلامانش) دستور داد كيسه اى كه در آن درهم بود آوردند, حضرت يك مشت از آن درهمها را به او داد.
از اين حديث روشن شد كه وام دادن در همه جا وهر حالى نيست و به هر كسى وام داده نمى شده است, بلكه به كسى وام داده مى شده كه يكى ازراههاى مطرح شده را براى پرداخت داشته باشد. و زمان گشايش يكى از امور ياد شده است كه هر كدام باشد, به يك سال نمى رسد.
ب. (شخصى از حضرت رضا(ع) پرسيد: آيا اين مجالى كه آيه قرآن فرموده اندازه اى دارد كه شناخته شود, درحالى كه شخصى از ديگرى وام گرفته و بر اهل و عيال انفاق كرده است و نه كشاورزى دارد, تا انتظار محصول آن را بكشد و نه از كسى طلب دارد, تا انتظار رسيدن زمان آن را بكشد و نه مال غايبى دارد كه انتظار آمدن آن را داشته باشد.
امام فرمود: بله, منتظر بماند, تا خبر نادارى اين فرد به امام برسد و او از سهم ورشكستگان بدهى او را بپردازد. اگر او اين پولها را در راستاى پيروى از خدا به كار برده باشد, امام مى پردازد و اگر در راه نافرمانى خدا به كار برده چيزى به عهده امام نيست.
گفتم: چه ربطى به وام دهنده دارد كه او را درراه خدا يا در راه نافرمانى خدا هزينه كرده, وام دهنده او را امين دانسته و به او وام داده است.
فرمود: سعى مى كند كه به گونه اى مال خود را از او بگيرد.)58
ج. درتفسير على بن ابراهيم با سند از عايشه نقل مى كند كه گفت:
(سمعت رسول اللّه(ص) يقول: ما من غريم ذهب بغريمه إلى والٍ من ولاة المسلمين و استبان للوالى عسرته إلاّ برء هذا المعسر من دينه, فسار دينه على والى المسلمين…)59
از پيامبرخدا شنيدم كه فرمود: هر بستانكارى كه بدهكارى خود را پيش يكى از فرمانروايان مسلمانان ببرد و براى آن والى روشن شود كه بدهكار در تنگناست, از عهده وى برداشته مى شود و بدهى وى, به عهده والى مسلمانان خواهد بود.
از اين روايات, به خوبى استفاده مى شود كه زمان براى پرداخت بدهى در آن روزگار كم بوده: تا زمانِ برداشت غله, برگشتن كالاى بازرگانى و آگاه شدن حاكم مسلمانان از تهى دستى وى و اين پيوندى ندارد به بدهيهاى چندين ساله و مهريه پنجاه ساله و…
چند نكته:

1. اكنون بحث در اين نيست كه آيا وامهاى دراز مدت جايز است يا نه, تا كسى بتواند به فراگيرى و اطلاق بعضى روايات يا فراگيرى و اطلاق آيه تمسك بجويد, بلكه بحث در اين است وامهايى كه در آن زمانها به زيان ديدگان مى داده اند, براى مدت كوتاهى بوده و نيز رواياتى كه در باب زكات آمده است, بر دَين بيش از دو ـ سه سال دلالت ندارد60 ومثل اين كه دين, بيش از سه ـ چهار سال گفته نمى شده است و در مدت دو ـ سه سال, ارزش پول در نظر عرف, چندان پايين نمى آمده است.
2. ازروايات گذشته روشن شد, آنان كه نادارند و با درآمدى كه دارند, نمى توانند زندگى خود را اداره كنند, مسئوليت هزينه زندگى آنان بر عهده امام مسلمانان است و اگر حاكم چنين وظيفه اى را انجام نداد, گناهش به عهده اوست. بنابراين, اگر شنيده شود در جامعه اى به سبب فقر و نادارى, كسانى براى برآوردن هزينه هاى ضرورى خود و فرزندانشان تن به خودفروشى بدهند و كارهاى پستى انجام دهند, گناه و مسئوليت آن بر عهده حكومتهاست كه نه تنها برآوردن نيازهاى زندگى آنها رانمى پذيرند, بلكه بدتر از بد هر روز با سياستهاى تورمى, آنان را به فقر و فلاكت بيش ترى مى كشانند و بر اين پندارند كه با بالا رفتن شاخص اقتصادى كل كشور حتماًوضع فرد فرد شهروندان نيز بهتر شده است.
پس از اين, در بحث ضمانت خواهد آمد كه اگر حكومت در برابر وامها و هزينه هاى معمولى افراد ضامن باشد, به گونه شايسته تر و سزاوارتر, در برابر خسارتهايى كه خود به زندگى معمولى افراد وارد كرده, در مثل با چاپ و نشر بيش از اندازه اسكناس يا هر عامل ديگر, ايجاد تورم كرده نيز, ضامن است.
بند سوم: وامهاى معمولى در زمان أئمه(ع) كم بوده و تنها براى امور زندگى, آن هم زندگى ساده آن زمان وام مى گرفته اند. آن روزها, نه سفرهاى پرهزينه به اروپا براى معالجه يا تفريح و تحصيل بوده است, نه وامهاى سنگين براى ساختن خانه ها و آپارتمانها و نه تشكيل ارتش و سپاه و خريد اسلحه از شرق و غرب. حتى أميرالمؤمنين(ع) با چندين سال, جنگهاى خانمان سوز و گرفتاريهاى توان فرسا, بدهى كه هنگام مرگ بر جاى گذاشته, رقم بسيار پايينى بوده, تا چه رسد به مردم معمولى كه بدهى آنان از چندين دينار تجاوز نمى كرد.

روايات

الف. (معاوية بن وهب مى گويد: به حضرت صادق(ع) عرض كردم, براى ما گفته شده است كه شخصى از انصار مُرد و دو دينار بدهكاربود, پيامبر(ص) بر او نماز نخواند و فرمود:
شما بر دوستتان نماز بخوانيد, تا اين كه بعضى از خويشان, بدهكارى او را ضمانت كردند.
حضرت صادق(ع) فرمودند: خبرى كه به شما رسيده است حق است.
سپس فرمود: پيامبر اكرم اين كار را كرد تا مردم اندرز شوند وحق يكديگررا بپذيرند و بدهكارى را كوچك نشمارند و گرنه بدهكار بودن بد نيست. پيامبر(ص) از دنيا رفت و بدهكارى داشت, حضرت على و حسن بن على و حسين بن على(ع) هم از دنيا رفتند, در حالى كه بدهكار بودند.)61
توجه شود: بدهكارى كه پيامبر به خاطر آن بر جنازه اى نماز نمى گزارد و شايد در آن لحظه سبب رنجش دلهايى نيز مى شود, از دو دينار تجاوز نمى كند.

نكته:

برابر نقل صاحب وسائل الشيعة, امام صادق(ع) درپاسخ پرسش معاوية بن وهب فرمود: (ذلك الحق) درحالى كه در چنين مواردى بايد گفته شود: (ذلك حق) يعنى مطلبى كه به شما رسيده حرف حقى بوده است. بنابراين, آوردن (الحق) با الف و لام (در صورت اثبات) براى بيان نكته ديگرى نيز بوده است و شايد بتوان از آن استفاده كرد كه آن بدهكارى بدهكارى ويژه اى بوده است كه بر آن (حق) گفته مى شده است. در مثل حق خمس, حق فقيرو… به هر حال, از گونه بدهكاريهاى شرعى بوده است, نه بدهكارى به افراد; زيرا بدهكارى افراد به طور معمول, گرفته مى شود و بستانكار با مراجعه به اولياى مرده و سپس به حاكم و… طلب خود را مى گيرد, ولى بدهيهاى شرعى: خمس, زكات و… خواهان ويژه اى ندارد و هر آن امكان دارد به دست فراموشى سپرده شود; از اين روى پيامبر اكرم(ص) برميّت نماز نگزارده تا كسى آن را پايندان باشد.

ب. (من طلب الرزق من حلّه فَغُلب فليستقرض على اللّه و على رسول(ص).)62
هر كس از راه حلال به دنبال رزق بوده, ولى شكست بخورد, قرض كند و قرضش به عهده خدا و رسول است.
ج. (عن ابى جعفر(ع) قال: قبض على(ع) و عليه دين ثمان مأة الف درهم, فباع الحسن(ع) ضيعة له بخمس مأة الف, فقضاها عنه و باع ضيعة له بثلاثمأة الف فقضاها عنه و ذلك انه لم يكن يزرءُ من الخمس شيئاً و كانت تنوبه نوائب.)63
حضرت باقر(ع) فرمود: وقتى حضرت على از دنيا رفت, هشت صد هزار درهم بدهكار بود. امام حسن(ع) قطعه زمينى را پانصد هزار و قطعه ديگرى را به سيصد هزار درهم فروخت و بدهيهاى وى را پرداخت و اين [بدهى سنگين] بدان سبب بوده كه از خمس چيزى موجود نبوده و گرفتاريها پيوسته به اومى رسيد.
نا گفته نماند, بدهيهاى حضرت على(ع) و ديگر ائمه, بمانند بدهيهاى مردم معمولى نبوده, آنان براى اداره خانواده ها, رسيدگى به نيازهاى شيعيان, هزينه راه مبارزه و… ناگزير گاهى وام مى گرفته اند و اين نمى رساند كه در آن زمان وامهاى بزرگ هم بوده, بله, ائمه وامهاى بزرگ داشته اند, ولى برنامه آنان, با ديگران فرق مى كرده و درست نيست اين دوبه هم قياس گرفته شود. آنان دست كم به مانند مراجع تقليد زمان ما هزينه ها و درآمدهاى كلان داشته اند و گاهى به خاطر مشكلى خاص هزينه ها بر درآمدها پيشى مى گرفته است.
با توجه اين توجيهى كه ياد شد و روايت هم آن را تأييد كرد, انگيزه وام سيصدهزار درهمى حضرت امام حسين(ع) نيز روشن مى شود:
د. حضرت باقر(ع) مى فرمايد:

(انَّ الحسين قد قتل و عليه دين و ان على بن الحسين عليه السلام باع ضيعة له بثلاثمأة ألف درهم ليقض دين الحسين وَعِداتٍ كانت عليه.)64
امام حسين(ع) كشته شد و بدهكار بود و حضرت على بن حسين, زمينى از آن حضرت را به سيصدهزار درهم فروخت, تا بدهى و تعهّدهاى آن حضرت را بپردازد.
به هر حال, با چشم پوشى از اين نمونه هاى بزرگ وام كه به خاطرجنگ و دشواريها و گرفتاريها بوده, بدهكاريهاى, بيشتر, كم بوده و از چند صد درهم يا دينار تجاوز نمى كرده, شاهد بر سخن ما, روايات باب قرض و سلف است.
بند چهارم: تورم در آن روزگار زياد نبوده و هيچ گاه مثل زمانهاى ما كه تورمهاى 20, 30 و حتّى چند صددرصد, نبوده, وگرنه پرسشهايى در اين باره مى شد و أئمه(ع) پاسخ مى دادند. بله رواياتى درباره ارزانى و گرانى, وجود دارد, ولى آنها درباره نيازهاى مردم و عرضه و تقاضاست.
در اين جا, در ذيل بند چهارم چند مقوله جاى طرح دارد كه طرح مى كنيم:
نخست آن كه: تورّم كم بوده به گونه اى كه مردم, پولها و طلاهاى خودرا براى مدت زيادى نزد امين مى گذاشتند.
دو ديگر: رواياتى كه از دگرگونى بها, ارزانى و گرانى كالاها سخن مى گويند, درباره عرضه و تقاضا و گرايش مردم است, نه درباره تورم.
سه ديگر: اگر رواياتى درباره تورّم مى بود ياد مى شد همان گونه كه درباره از دور خارج شدن درهم و دينار جارى, روايتهايى به ما رسيده كه بحث آن خواهد آمد.
اندك بودن تورم در قديم

روايات باب وديعه و تأكيد زياد آنها بر ردّ امانت, اين نكته را ثابت مى كند كه امانت گذارى امرى شناخته شده و بسيار رايج بوده است و افزون بر روايات باب وديعة65 اخبار زيادى وجود دارد كه مردم حجاز مالهاى گرانبهاى خود را نزد پيامبر(ص) امانت مى گذاشتند, چه پيش از رسالت و چه بعد از رسالت آن سرور.
پيش از اين گفتيم: حتى دگرگون شدن فلز گرانبها به اسكناس و حواله, از يكى دو صده اخير, به وسيله سره گران و بانكوها شروع شده است. بدين گونه: مردم پول و طلاى خود را نزد آنان به امانت مى سپردند و شمارى از آنان چون يهوديان, بسيار پول دوست بودند و ديدند كه پيوسته مقدارى از امانتهاى مردم نزدشان مى ماند, به تجارت و وام دادن دست زدند و اين مقدمه اى شد براى دگرگونى طلا و نقره, به اسكناس و پولهاى اعتبارى.
افزون بر همه اينها, روايات بحث زكات نقدين و فتاواى فقهاء در اين باب, نشان مى دهد كه راكد گذاردن طلا و نقره سكه دار, بسيار رايج بوده است و شارع براى بازداشتن مردم از به جريان نينداختن طلا و نقره و تشويق آنان براى به كارگيرى آنها, زكات را بر طلاى سكه دار كه يك سال از جريان باز بماند وضع كرد و از پرسشها و پاسخها برمى آيد با اين حال, باز, بسيار بودند كسانى كه داراييشان, از جريان باز مى ماند.
شاهد ديگر بر اين كه ارزش پولها و طلاى ساخته شده در آن روزگاران, پايين نمى آمده و اگر پايين مى آمده, بسياراندك بوده اين است كه: علماى شيعه در آغازين روزها و ماهها و سالهاى عصر غيبت, تا مدتى خمس راكه حق امام زمان(ع) است, در زير خاك دفن مى كردند, يا نزد شخص امينى مى گذاردند كه پس از آمدن و ظهور امام, خدمت ايشان تقديم كنند.65 اگر ارزش آن مالها كاسته مى شد, يا بى ارزش مى شدند, به فكر تهيه جنسى مى افتادند كه بهاى آن كاسته نشود.
اينك نمونه هايى از روايات:

1. مسمع ابى سيار قال: قلت لأبي عبداللّه(ع): إنّي كنت استودعت رجلا مالاً فجحدنيه و حلف لى عليه ثم جاء بعد ذلك بسنين بالمال الذى كنت استودعته إياه فقال: هذا مالك فخذه, وهذه أربعة آلاف درهم ربحتها فى مالك فهى لك مع مالك واجعلنى فى حلّ فأخذت المال منه وابيت أن آخذ الرّبح وأوقفت المال الذي كنت استودعت وأتيت حتى أستطلع رأيك فما ترى؟ قال: فقال: خذ الرّبح وأعطه النصف وأحلّه, إن هذا رجل تائب واللّه يحب التوابين. و رواه الصدوق باسناده عن مسمع أبى سيار.66
مسمع ابى سيار مى گويد: به حضرت صادق(ع) عرض كردم: پيش شخصى مالى را به امانت گذاشتم, سپس منكر شد و نزد قاضى هم قسم خورد بعد از چند سال مالى را كه به او امانت داده بودم آورد و گفت: اين مال توست و اين چهارهزار درهم, سودى است كه از مال تو برده ام, بگير و مرا حلال كن. مال را گرفتم و سود را نگرفتم و مال امانت را هم از جريان باز داشته ام و آمده ام تا نظر شما را بپرسم؟
امام فرمود: ربح را بگير و نيمى از آن را به او بده و حلالش كن. او, توبه كرده است و خدا توبه كنندگان را دوست دارد.
2. حضرت باقر(ع) مى فرمايد:

(الزكاة فريضة واجبة على كل مأتى درهم خمسة دراهم و لايجب فيهما دون ذلك من الفضة ولايجب على مال الزكاة حتى يحول عليه الحول من يوم ملك صاحبه… و تجب على الذهب اذا بلغ عشرين مثقالاً فيكون فيه نصف دينار.)67
زكات واجب است بر هر دويست درهم, پنج درهم و در كم تر از اين مقدار چيزى واجب نيست. و زكات وقتى واجب مى شود كه مال زكات, نزد صاحب آن, يك سال باقى بماند و بر طلا وقتى زكات واجب مى شود كه مقدار آن به بيست مثقال برسد كه در اين صورت, زكات آن نيم دينار است.
3. درحديث صحيح, زرارة از حضرت باقر(ع) نقل مى كند:

(فقال: يا زرارة ان أباذر و عثمان تنازعا فى عهد رسول اللّه(ص) فقال عثمان: كلّ مالٍ من ذهب او فضة يدار به ويعمل به ويتّجر به, ففيه الزكاة إذا حال عليه الحول, فقال أبوذر: امّا ما يتّجر به أو دير و عمل به فليس فيه زكاة انما الزكاة فيه إذا كان ركازاً اوكنزاً موضوعاً, فاذا حال عليه الحول ففيه الزكاة, فاختصما فى ذلك إلى رسول اللّه(ص) قال: فقال: القول ما قال أبوذر.)68
أباذر و عثمان در زمان رسول اللّه(ص) به بگو مگو پرداختند:
عثمان گفت: هر مالى, چه طلا و چه نقره, كه درجريان باشد و با آن تجارت شود, پس از سال زكات دارد.
ابوذر گفت: اگر با آن تجارت شود, يا در جريان باشد زكات ندارد و زكات هنگامى واجب است كه مال به گونه انباشته و گنجينه يك سال باقى بماند.
نزاع را نزد رسول خدا بردند. حضرت فرمود: حرف ابوذر صحيح است….
روايات بسيارى درباب نصاب زكات طلا و نقره داريم69 كه همه مى رسانند كه گنجينه كردن طلا و نقره, معمول بوده است. روشن است اگر پايين آمدن پول بسيار بود, هيچ گاه كسى آن را يك سال نگاه نمى داشت.
ييا شخصى از امام مى پرسد:
(هزار درهم براى هزينه يك سال عيال يا سه هزار درهم براى سه سال عيال كنار گذاشته مى شود, آيا زكات دارد يا نه.)70
همه و همه مى رساند كه درهم و دينارهاى آن زمان, چندان از ارزش نمى افتاده اند وگرنه چطور شخص سه هزار درهم كنار مى گذارد, تا اهل و عيال او, هر سال هزار درهم هزينه زندگى كنند؟
امّا رواياتى كه درباره گران و ارزان شدن كالاها وارد شده, بيش تر درباره عرضه و تقاضايند و پيوندى با بحث ما ندارند. پس رواياتى كه مى گويند: قيمت دست خداست و خداوند فرشته اى را مسؤول قيمتها كرده است و قيمتها به جهت كمبود بالا نمى روند, همان گونه كه به جهت فراوانى ارزان نمى شوند, با روايات ديگر توجيه مى شوند.
نتيجه: پولهاى زمانهاى پيشين, پيش از اعتبارى شدن, تورّم چندانى نداشته اند و به طور معمول, پول از يك سال تا سال بعد, از ارزش نمى افتاده, يا ارزش آن بالانمى رفته و وامها هم, بيش تر, كوتاه مدت و از نظر مبلغ كم بوده است. پس تورمى كه به چشم آيد و عرف مردم و حتى عرف دقيق بفهمد و بتواند حساب كند, مطرح نبوده است. پس آنان كه بر اين پندارند: تورّم در آن زمانها هم بوده است, پندار مى بافند و از واقع بدورند.
پس از همه اين شرحها, به مثالهايى كه ياد شد, بر مى گرديم. روشن است كه عقل حكم مى كند و عدل و انصاف به اين است كه قدرت خريد را درنظر بگيريم و معناى قدرت خريد نيز در جاى خودش بحث شده و آن كالاها و نيازهاى شناخته شده و معمولى مردم برابر مكان و زمان و چگونگى و حالتهاى آنان است كه اين كالاها در سال پيش چقدر قيمت داشت و با پولى كه سال پيش غصب, يا دزديده و يا به قرض داده شد, چه اندازه از آن كالاها را مى شد خريد و امسال كه سر رسيد قرض است, با آن مقدار پول چقدر از همان كالاها را مى شود خريد.
اين خواست عقل بود كه عدالت را اين گونه روشن كرد و در زمان ما اين راه, عين عدالت است يا دست كم, به عدالت نزديك تر است و همان گونه كه علماى پيشين, مثلى و قيمى را براى اجراى عدالت مطرح كردند, با اين كه در آيات و روايات, از آن اثرى نبود, بلكه چندين روايت برخلاف نظر آنان بود, در مثل در چيزهايى كه فقيهان آنها را قيمى مى دانستند, رسول اللّه(ص) مثل آن را پس داده بود, يا امر كرده بود كه مثل آن پس داده شود71, حال در زمان ما, با وجود تورم, بايد راه پيشنهاد شده را بپيماييم و اگر به فرض رواياتى برخلاف بود, توجيه كنيم; زيرا همان گونه كه شرح داده شد, عدالت را به هيچ روى نمى شود از گردونه خارج كرد و يا كم رنگ نمود.
حال كه تا اندازه اى جايگاه بحث روشن شده و بحث از نظر كبرا و صغرا, جايگاه حقيقى خود را يافت; يعنى روشن شد, عقل و اسلام بر عدالت تكيه دارند و باز عقل حكم مى كند كه تنها پرداخت قدرت پرداخت درمثالهاى هشتگانه و مانند آن عدل است و گفته شد كه مسأله تورم پيش از اين مطرح نبوده و تورم پديده اى است جديد و ناشى از اعتبارى بودن پول و پولهاى اعتبارى.
اكنون بحث در اين است كه آيا كلياتى در باب دادوستدها وجود دارد كه مطالب ما را يارى گر باشند و همچنين آيا براى بحث ما در فقه همانندى وجود دارد, يا خير؟
آيات

1. (يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه وذروا ما بقى من الربا ان كنتم مؤمنين فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من اللّه ورسوله وان تبتم فلكم رءُوس اموالكم لاتظلمون ولاتظلمون.)72
اى كسانى كه ايمان آورده ايد راه تقوا پيش گيريد و اگر مؤمن هستيد ربا را نگيريد و گرنه بدانيد كه خدا و رسول, با شما سر جنگ دارد و اگر توبه كنيد, سرمايه شما از شماست, نه ظلم مى كنيد و نه ظلم مى شويد.

نكته ها

نكته نخست: آيه شريفه با رباخواران و رباخورى, شديد و سخت برخورد كرده كه كم تر حكمى از شرع را به اين شدت مى توان يافت.
روايات نيز, با رباخواران سخت و تند برخورد كرده اند:
(درهم ربا أشد من سبعين زنية كلها بذات محرم.)73
ييك درهم ربا, شديدتر از هفتاد مرتبه زنا با محارم است.
و در وصاياى پيامبر اكرم به حضرت على(ع) آمده:
(اى على! ربا هفتاد جزء دارد كه كم ترين آنها مانند كسى است كه با مادرش در بيت اللّه الحرام زنا كند.
اى على! يك درهم ربا نزد خدا [گناه آن] از هفتاد مرتبه زناى با محارم در بيت اللّه الحرام بزرگ تر است.)73
و شايد به خاطر همين شدت و بزرگى گناه ربا ورباخوارى و همچنين پيش گيرى از اين كه كسى در ربا نيفتد, فقهاى ما, هر آنچه را كه احتمال ربا داده اند, با شدت جلوگيرى كرده اند و حتى حاضر نشده اند, درباره موارد ربا و نمونه هاى آن بحث كنند كه از جمله موارد, همين بحث تورّم زمان ماست و بااين كه از عمر اين پديده جديد حدود دويست سال مى گذرد, ولى هنوز كسى حاضر نشده است كه از نظر فقهى بحث را بپيرايد و نظر بدهد, حال چه از نظر قدرت خريد چه از نظر مصالحه و… به نظر مى رسد اين ترك بحث و تكيه بر مثالهاى پيشينيان و آوردن واژه درهم و دينار به جاى (نوت) و (اسكناس), همه حكايت گر ترس آنان از فروافتادن در ربا يا جايز شمردن آن باشد, از اين روى به جمله هاى كلى, بسنده كرده اند.
نكته دوّم: اگر رباخواران از رباخوارى توبه كنند, اصل سرمايه خود را حق دارند بگيرند كه در اين صورت, نه ستم روا مى دارند و نه به آنان ستم مى شود. پس اين آيه با دو حالت سازگار است:
الف. شخصى پول به ربا داده بوده و سودهاى آن را تاكنون دريافت كرده است.
ب: ربا داده, ولى شرط كرده كه بهره و اصل مال را در سر رسيد وام, پس بگيرد. در هر دو صورت, تنها سرمايه را حق دارد و زياده را حق ندارد.

سرمايه چيست

سرمايه اى كه در آن زمان مطرح بوده, بى گمان چيزى بوده كه ارزش ذاتى داشته است, مانند: گندم, خرما, درهم, دينار و… در هيچ روايتى يافت نشد كه يك چيز اعتبارى معامله شود, چه به گونه فروش, هبه, قرض و… پس خريد و فروش و بهره ورى از اوراق اعتبارى, بدون آنچه در خارج, در برابر آن چيزى باشد, مطرح نبوده است, پس آيه ما و بحثهاى ما را در بر نمى گيرد و با آنچه كه گفتيم, ناسازگارى ندارد. زيرا پول به اين گونه كه تنها ارزش دادوستدى داشته باشد و هيچ گونه ارزش ذاتى نداشته باشد, پديده اى جديد است.
گيريم كه سرمايه پول اعتبارى راهم دربر بگيرد كه حق هم همين است و بگوييم سرمايه ويژه آنچه در زمان نزول آيه سرمايه مى ناميدند نيست, بلكه سرمايه امرى عرفى است و امروزه عرف پولهاى اعتبارى و اوراق اعتبارى را نيز از سرمايه مى داند و در اين صورت, سرمايه همان مقدار اعتبار يا پول اعتبارى به قرض داده شده است و گرفتن اعتبارى علاوه بر آن اعتبار, ربا و حرام است. روشن است كه گرفتن همان مقدار از اعتبار با گرفتن همان مقدار و رقم از پول گوناگون است در مثل, بينگاريد: شخصى صدكيلو گرم شير گاو از ديگرى قرض كرد كه ماه ديگر يا سال ديگر بپردازد. در سر رسيد قرض, صاحب شير, تنها شيرهاى درآميخته با آب داشت. در مثل ده درصد آب درون آن ريخته باشد. حال اگر وام دهنده بگويد: به اندازه همين ده درصد كه آب در شير كرده اى, بايد شير بيش تر به من بدهى. آيا وام دهنده, رباخوارى كرده است, يا تنها حق خود را گرفته است؟ دقت كنيد, اكنون كارى نداريم كه آب داخل شير كردن, حرام يا حلال است, از روى اشتباه بوده, يا عمد, وام گيرنده آب را به شير آميخته, يا غير او, اينها بحثهاى فرعى است. بحث اصلى سرمايه اى است كه شخصى, وام گرفته و اكنون مى خواهد آن را بپردازد وام دهنده اكنون مى خواهد بپذيرد.
ييا شخصى نارگيل يا انارى را از ديگرى وام گرفت و پس از مدتى در مثل يك هفته يا يك ماه, كه خواست بدهى خود را بپردازد, اگر همان انار يا نارگيل موجود باشد, بى گمان با پرداخت آن, بر عهده اش چيزى نخواهدبود. حال اگر وام گيرنده در اين مدت, هر روز با سوزن, مقدارى از شيره و آب مكيد و بيرون آورد و به جاى آن در درونش هوا دميد, يا ديگرى چنين كارى كرد, آيا اين ميوه اى كه اكنون موجود است, مانند ميوه قرض گرفته شده است؟ آيا اين گونه پرداخت, دَين را از عهده برمى دارد, يا بايد بهاى آن را بپردازد, تا عهده اش از زير بار دين رها شود, يا دست كم, افزون بر پرداخت خود ميوه, زيان را نيز جبران كند.
مى بينيد كه هر عقل و هر عرفى حكم مى كند كه بايد يا خسارت جبران شود يا بها پرداخت شود و همانندى شكلى يا اسمى, يا خود آن جنس, بسنده نيست و هيچ گاه عرف اين نارگيل پس داده شده را همان كه قرض گرفته شده, نمى داند.
حال اگر به جاى نارگيل يا انار, درهم و دينار بود كه داراى ارزش ذاتى و ميانگى اند, باز مسأله همين گونه است و رواياتى هم يارى گر اين معنايند, بلكه بر آن دلالت دارند:
(عن حبيب الخثعمى قال: كتب ابوجعفر المنصور الى محمّد بن خالد و كان عامله على المدينة أن يسأل اهل المدينة عن الخمسة في الزكاة من المأتين كيف صارت وزن سبعة ولم يكن هذا على عهد رسول اللّه(ص) وأمره أن يسأل فيمن يسأل عبداللّه بن الحسن وجعفر بن محمّد(ع) قال فسأل اهل المدينة فقالوا: ادركنا من كان قبلنا على هذا فبعث إلى عبداللّه بن الحسن و جعفر بن محمّد(ع) فسأل عبداللّه بن الحسن فقال كما قال المستفتون من اهل المدينة قال: فقال: ما تقول يا ابا عبداللّه؟ فقال: ان رسول اللّه(ص) جعل فى كل أربعين أوقية أوقية فاذا حسبت ذلك كان على وزن سبعة, وقد كانت وزن ستة وكانت الدراهم خمسة دوانيق, قال حبيب: فحسبناه فوجدناه كما قال, فأقبل عليه عبداللّه بن الحسن فقال: من اين اخذت هذا؟ قال: قرأت فى كتاب امك فاطمة: قال: ثم انصرف فبعث إليه محمد بن خالد ابعث إليّ بكتاب فاطمة عليها السلام, فأرسل إليه أبو عبداللّه(ع) إنى إنما اخبرتك أنى قرأته ولم اخبرك أنه عندى, قال حبيب: فجعل محمد بن خالد يقول لى: مارأيت مثل هذا قطّ.)74
حبيب خثعمى نقل مى كند: منصور خليفه عباسى به محمدبن خالد كه عامل او در مدينه بود, نوشت: از اهل مدينه بپرسد چرا زكات كه از هر دويست [درهمى] پنج درهم بود, تبديل شد به هفت درهم از نظر وزن, درحالى كه در زمان رسول اللّه(ص) چنين نبوده است و به او امر كرد كه از عبداللّه بن حسن و جعفر بن محمد هم بپرسد.
والى از مردم مدينه پرسيد گفتند: ديديم پدرانمان چنين مى كنند.
والى به دنبال عبداللّه بن حسن و حضرت صادق فرستاد و از عبداللّه پرسيد او هم مانند اهل مدينه پاسخ داد.
والى, محمد بن خالد, به حضرت صادق(ع) عرض كرد: شما چه مى گوييد؟
حضرت فرمود: پيامبراكرم در هر چهل اوقيه اى يك اوقيه قرار داد. پس وقتى آن را به وزن حساب كنى, هفت مى شود و پيش از اين شش درهم بود در حالى كه درهمها پنج دانق بودند. حبيب [راوى حديث] مى گويد: حساب كرديم همين گونه بود.
عبداللّه بن حسن رو به حضرت صادق كرد و گفت: اين مطلب را از كجا مى گويى؟
فرمود: در كتاب مادرت فاطمه(س) خواندم. آن گاه, محمد بن خالد فرستاد كه كتاب فاطمه(س) را نزد من بفرست.
حضرت پاسخ داد: من فقط خبر دادم كه در كتاب فاطمه خواندم و نگفتم كه كتاب فاطمه نزد من است.
حبيب گفت: محمّدبن خالد پيوسته مى گفت: مانند اين تا حال نديده ام.
مى دانيد كه يك أوقيه وزن ثابتى است (1/12 رطل) و هر يك اوقية چهل درهم بوده و هر پنج اوقية دويست درهم مى شود كه زكات آن پنج درهم است و زكات چهل اوقية چهل درهم; يعنى يك اوقية مى شود. در زمانهاى پسين درهمها كمى كوچك تر شد, به گونه اى كه وزن شش درهم برابر با پنج درهم زمان رسول اللّه(ص) شد و سپس باز درهمها كوچك تر شد به گونه اى كه هفت درهم از نظر وزن, با پنج درهم زمان حضرت رسول(ص) برابر شد.
البته از روايات برمى آيد كه مشخص شدن هفت درهم به مشورت با امام باقر و سجاد(ع) و در زمان عبدالملك بوده است.
نكته مهم: چون اصل نصاب زكات, با وزن است, امامان(ع) زكات را برابر وزن حساب كرده اند و به شماره و عدد پنج قانع نشده اند, از اين روى, كسى كه دويست درهم دارد, اگر درهمها عوض شد, اگر چه عرف به آنها درهم مى گويد و شايد بازار, در برابر آن درهمها كالايى برابر آن درهمهاى پيشين بدهند, ولى در پرداخت زكات, وزنِ آن حساب مى شود اين مطلب در بحث ما رهگشاست; زيرا آنجا كه ارزش ثابت بود, باز عدد و شمار ثابت كارساز نبود و برابر وزن حساب مى شد, تا چه رسد به جايى كه ارزش هم ثابت نباشد و در ديگرجاها هم اين گونه است.
ييا زيد صائغ (طلا ساز) مى گويد:
(قلت لأبى عبداللّه, عليه السلام: إنى كنت فى قرية من قرى خراسان يقال لها: بُخارى, فرأيت فيها دراهم تعمل ثلث فضة وثلث مسّاً, وثلث رصاصاً, وكانت تجوز عندهم وكنت أعملها وأنفقها, قال: فقال أبوعبداللّه عليه السلام لابأس بذلك اذا كان تجوز عندهم فقلت أرأيت ان حال عليه الحول و هى عندي وفيها مايجب عليّ فيه الزكاة أزكيها؟ قال: نعم انما هومالك قلت: فإن أخرجتها إلى بلدة لاينفق فيها مثلها فبقيت عندي حتّى حال عليها الحول أزكيها؟ قال: إن كنت تعرف أن فيها من الفضة الخالصة ما يجب عليك فيه الزكاة, فزكّ ما كان لك فيها من الفضة الخالصة من فضة ودع ما سوى ذلك من الخبيث, قلت: وإن كنت لا أعلم ما فيها من الفضة الخالصة إلاّ انّي أعلم أن فيها ما يجب فيه الزكاة؟ قال: فاسبكها حتّى تخلّص الفضة و يحترق الخبيث, ثم تزكي ما خلص من الفضة لسنة واحدة.)75
زيد گويد: به حضرت صادق(ع)عرض كردم: من در روستايى از روستاهاى خراسان, كه به آن بخارا گويند, بودم, ديدم درهمهايى كه ساخته مى شود, يك سوّم نقره, يك سوّم مس و يك سوّم قلع است و اين درهمها در بين آنان جارى بود و من هم مى ساختم و مى پرداختم.
حضرت صادق(ع) فرمود: اگر در بين آنان جارى بوده, اشكالى ندارد.
گفتم: اگر پيش من بماند و يك سال بر آن بگذرد و در بين درهمها, آن مقدارى كه زكات به آن برسد, موجود بود, آيا زكات بدهم؟
امام فرمود: بله مال توست و بايد زكات آن را بپردازى.
گفتم: اگر اين درهمها را به شهر ديگرى ببرم كه اين گونه درهمها پرداخت نمى شود و نزد من باقى ماند, تا يك سال بر آن گذشت, آيا زكات آنها را بدهم؟
فرمود: اگر بدانى در بين آن نقره خالص به مقدارى كه زكات به آن تعلق مى گيرد باشد, زكات نقره هاى خالص را بده و باقى مانده را كه پليدند, رها كن. گفتم: من مقدار نقره خالص را نمى دانم, ولى مى دانم كه به اندازه نصاب زكات وجود دارد.
فرمود: آنها را ذوب كن و در قالب بريز تا روشن شود و پليديها بسوزد, پس براى يك سال نقره ناب را پاك كن [زكات بده].
بررسى: از اين روايت برمى آيد كه به نقره ناب زكات بار مى شود و در آميخته شدن آن با مس و قلع سبب نمى شود كه زكات ندهد يا درهمهاى در هم آميخته را به جاى درهم ناب و خوب بدهد. به هر حال, آنچه ارزش دارد, سرمايه است. و مانند مس و قلع كه ارزشى نداشته اند, امام آنها را پليد ناميده است. در آن زمان, پول جارى طلا و نقره بوده اما در بخارا, به جاى طلا و نقره ناب, طلا و نقره درآميخته با مس و قلع در دادوستدها جريان داشته و امام(ع) هم, خرده نمى گيرد. سپس وقتى زكات كه حكم شرعى است مطرح مى شود, امام(ع) واقع و ارزش حقيقى ناب آن را در نظر مى گيرد و اين راهگشاى ماست كه در تمام موارد و مثالهاى هشتگانه و… در هنگام پرداخت بدهى, همان ارزش ناب پول و… را حساب كنيم نه شمار و رقم پول را.
راستى اگر در مثال شير و نارگيل, دقت شود آيا تورّم غيراز وارد كردن چيز بى ارزش درون كالاى با ارزش است؟
همان گونه كه درمثال يادشده, آب كه در برابر شير ارزشى ندارد, به شير آميخته مى شود و آن را كم ارزش مى كند. در تورم هم, اسكناسهاى بى پشتوانه و بى ارزش, با اسكناسهاى با ارزش, وارد بازار مى شود و در نتيجه پول, كم ارزش مى شود.
نكته سوم: (لاتظلمون ولاتظلمون)76 نه ظلم مى كنيد و نه ظلم مى شويد.
جمله آخر هر آيه, به طورمعمول علت است براى آنچه در ضمن آيه بيان شده است. به ديگر بيان, در اين آيه, دو حكم بيان شد:
الف. اگر دست از رباخوارى برنداريد, بدانيد كه با خدا و رسول جنگ داريد.
ب. اگر توبه كرديد سرمايه شما حق شماست. آن گاه جمله (لاتظلمون ولاتظلمون) علت همين دو حكم است. چرا خداوند با رباخوار مى جنگد؟ زيرا رباخوارى ستم است و ربا خوار ستم مى كند; از اين روى خداوند با او سرجنگ دارد. چرا اگر توبه كرديد سرمايه شما مال شماست؟ چون شما هم نبايد ستم شويد و اگر سرمايه شما به شما پرداخت نشود, به شما ستم شده است.
در اين آيه و چند آيه ديگرى كه در بحث اصلِ عدالت گذشت, روشن نشد كه عدالت و ستم چيست؟
بله, سخنى از معناى عدل و ستم به ميان نيامد, زيرا معناى عدالت و ستم در نزد همگان روشن است. هر كسى مى تواند بفهمد كجا عدالت است و كجا ستم; از اين روى, در بسيارى از روايات كه به پاره اى از آنها اشاره شد, همه عدالت و ستم را به خود شخص وامى گذارند, مانند آنچه براى خودت مى خواهى براى ديگران هم بخواه, نفس خود را به داورى بخواه.
آيات ديگرى كه مى توان به آنها استناد جست و بايستگى پرداخت قدرت خريد را يارى گر بود, آياتى است كه وفاى به كيل وميزان را دستور مى دهند:

* (وَيل للمطففين الذين اذا اكتالوا على الناس يستوفون واذاكالوهم أو وزنوهم يخسرون.)77
واى بر كم فروشان, آنان كه چون براى خود پيمانه كنند, پيمانه را پر مى سازند و چون كالاى خود را براى ديگران پيمانه كنند و يا براى آنان وزن كنند, كم مى گذارند.
اين آيات درآغاز ورود پيامبر اكرم(ص) به مدينه, فرود آمد و مردم مدينه كه كيل و وزن ناجورى داشتند با فروآمدن اين آيات, كيل و وزن خود را اصلاح كردند.78
براى اين آيات نمونه هايى ياد كرده اند, از جمله كسى كه اجيرى بگيرد تا براى او كيل كند و مى داند اين اجير خوب كيل نمى كند گناه وى, به عهده اجير گيرنده است.79
از سلمان و ابن مسعود نقل شده است:
(الصلاة مكيال فمن وفّى, وفى اللّه له, ومن طفّف قد سمعتم ما قال اللّه فى المطففين)80
نماز پيمانه است, هر كسى حق آن را ادا كرد, خدا حقش را ادا مى كند و هر كس از آن كم گذارد. شما سخن خدا را درباره كم فروشان شنيده ايد كه فرمود: ويل للمطففين.

* (واوفوا الكيل اذا كلتم وزنوا بالقسطاس المستقيم.)81
هنگام پيمانه كردن, پيمانه را پر سازيد و با سنگ و ترازوى درست وزن كنيد.
* (واوفوا الكيل والميزان بالقسط.)82
پيمانه و ترازو را در دادوستدهاى خودى به عدالت پركنيد.
* (وإلى مدين اخاهم شعيباً… فأوفوا الكيل والميزان ولاتبخسوا الناس اشيائهم ولاتفسدوا فى الارض بعد اصلاحها ذلكم خير لكم إن كنتم مؤمنين.)83
ما به سوى مدين, برادرشان شعيب را فرستاديم… پيمانه و ترازو را پرسازيد, كالاى مردم را خوار و پست نشماريد. پس از اين كه جهان با قانون عدالت اصلاح شده است, شما آن را فاسد نسازيد. رعايت اين دستورات الهى براى شما بهتر است, اگر مؤمن هستيد.
* (اذ قال لهم شعيب الا تتقون… اوفوا الكيل ولاتكونوا من المخسرين وزنوا بالقسطاس المستقيم ولاتبخسوا الناس أشيائهم ولا تعثوا في الأرض مفسدين.)84
آن گاه كه شعيب به آنان گفت: آيا از خدا نمى ترسيد… پيمانه را پر سازيد و حق مردم را كم نگذاريد و با ترازوى درست, كالاى خودرا وزن كنيد. كالاى مردم را پست و خوار مشماريد و در زمين فساد نكنيد.
نكته ها

1. تاكنون پنج آيه راجع به رعايت ونگهداشت كيل و وزن نقل شد, ولى هيچ يك نمونه آشكارى را بيان نكرد. مفسران نيز, در ذيل اين آيات نمونه آشكارى ياد نكرده اند, مگر همان قولى كه از ابن مسعود و سلمان در ذيل سوره (مطففين) ياد شد كه نماز را پيمانه دانسته بودند كه يا تأويلى است از رسول خدا(ص) شنيده اند و يا برداشتى است نيكو و اخلاقى. به هر حال, ياد آور نشدن نمونه آشكار, از سوى آيات قرآن و از سوى مفسران, دلالت بر اين دارد كه خرد و خردمندان گونه وفا كردن را مى دانند.
2. كيل و وزن, همان گونه كه در مثمن مطرح بوده, در ثمن هم مطرح بوده است. پس در باز نمود وزن درهم و دينار ديگران و عيار آنها, بايد عدل و قسط نگهداشت, همان گونه كه در وزن كردن مثمن بايد رعايت عدل و انصاف بشود و تقلّبى صورت نگيرد. گستردن حكم به ثمن و مثمن, از گستردگى معناى وفاى به كيل و وزن, با توجه به اين كه در آن زمانها, درهم و دينار نيز, نياز به وزن داشته استفاده مى شود. اكنون زمان ما كه در دادوستدها درهم و دينار به كار نمى رود, بلكه به جاى آن پول اعتباريِ درخور دگرگونى در ارزش, ميانگى در دادوستد است, باز بايد وفاى به كيل و وزن كرد و قسط و عدل را پاس داشت. پاس داشت قسط و عدل در اين جا به اين است كه ارزش آن در نظر گرفته شود. در مثل, دادوستدى انجام گرفت و پيكانى به بهاى دو ميليون تومان خريده شد و قرار شد كه پول آن پس از ده روز پرداخت گردد. ناگهان در همين ده روز, به خاطر جنگ, با موضع گيرى, يا ترور و استعفا و… ارزش پول, حدود بيست درصد پايين آمد و بهاى پيكان به دو ميليون و نيم تومان رسيد. اين جا وفاى به كيل اقتضا مى كند كه پايين آمدن ارزش حساب شود و همان بيست درصدى كه پول پايين آمده بر خواسته بستانكار افزوده شود.
خوب دقت شود كه اين دگرگونى براى پيكان, به خاطر عرضه و تقاضا, يا دگرگونى ديگر شرطها نبوده است,بلكه تنها ناشى از پايين آمدن ارزش پول است. عكس آن هم, اين گونه است; يعنى اگر در همان فاصله ده روز, در مثل به خاطر كشف معدن, يا پيوستگى و يكى شدن دو گروه رقيب, شكست دشمن خارجى و… آن ارزش پول بالا برود, مى توان گفت كه پول كم ترى را بپردازد, يا با خيار غبن و مانند آن معامله را برهم زند.
خلاصه, كبراى مسأله, يعنى اصل عدالت ثابت و غير قابل تغيير و از اصول اساسى اسلام است و صغراى مسأله عرفى است و هر كسى توان فهم آن را دارد و از اين روى, در آيات مورد بحث و در روايات, نمونه هاى آشكار عدالت ياد نشده و آن را به عرف واگذار كرده است و عرف در مثالهاى هشتگانه, به قدرت خريد حكم خواهد كرد.

روايات

چندين روايت است در فروع كافى, تهذيب, من لايحضره الفقيه درباره درهمهايى كه سلطان آنها را از گردش خارج كرده كه دقّت در آنها و دقّت در حلّ ناسازگارى بين آنها, عدالت در بحث ما را مى نماياند.
1. كتب يونس بن عبدالرحمن إلى الرضا(ع): انه كان لى على رجل عشرة دراهم وان السلطان اسقط تلك الدراهم وجاء بدراهم أعلي§ من تلك الدراهم وفى تلك الدراهم الأولى اليوم وضيعة, فايّ شيء لي عليه, الدراهم الاولى التى اسقطها السلطان او الدراهم التى أجازها السلطان؟ فكتب: لك الدراهم الأولى.)85
ييونس بن عبدالرحمن, به حضرت رضا(ع) نامه نوشت كه من از شخصى ده درهم بستانكار بودم و سلطان آن درهمها را از دورخارج كرده و درهمهايى برتر از آن درهمها, به دور انداخته و از [ارزش] درهمهاى پيشين, اكنون كاسته شده است. اينك, آيا درهمهايى را كه سلطان از دور خارج كرده بستانكارم, يا درهمهايى را كه به جريان انداخته است؟
حضرت در پاسخ نوشت: درهمهاى نخستين را بستانكارى.
2. شيخ صدوق, پس از نقل اين خبر مى نويسد:
(كان شيخنا محمد بن الحسن يروى حديثاً فى ان له الدراهم التى تجوز بين الناس.)86
استاد ما, محمد بن الحسن [صفار] روايتى نقل مى كرد كه بستانكار, همان درهمهايى كه بين مردم جريان دارد را بستانكار است.
شايد مقصود شيخ صدوق روايتى باشد كه ثقة الاسلام كلينى ياد كرده:
3. (على بن ابراهيم, عن محمد بن عيسى, عن يونس, قال: كتبت إلى أبى الحسن الرضا(ع) اَنَّ لى على رجل ثلاثة آلاف درهم وكانت تلك الدّراهم تنفق بين الناس تلك الايام وليست تنفق اليوم فلى عليه تلك الدّراهم بأعيانها أو ماينفق اليوم بين الناس. قال: فكتب اِليَّ: لك أن تأخذ منه ماينفق بين الناس كما أعطيته ماينفق بين الناس.)87
ييونس بن عبدالرحمن مى گويد: به حضرت رضا(ع) نامه نوشتم كه من از شخصى, سه هزار درهم, بستانكارم. آن درهمها, آن روزها بين مردم معامله مى شد و اكنون بين مردم معامله نمى شود. آيا من, همان درهمهاى آن روزى را بستانكارم, يا آنچه را كه امروزه بين مردم در جريان است.
حضرت نوشت: حق دارى آنچه اكنون در بين مردم جريان دارد, بگيرى; زيرا آنچه بين مردم در جريان بود, به او دادى.

راههاى جمع

راه جمع نخست: شيخ صدوق, پس از نقل حديث نخست, و اشاره به اين حديث دوم و سوم, كه متن آنها را نقل كرديم, مى نويسد:
(الحديثان متّفقان غير مختلفين فمتى كان للرجل على الرجل دراهم بنقد معروف فليس له الاّ ذلك النقد و متى كان له على الرجل دراهم بوزن معلوم بغير نقد معروف فإنّما له الدراهم التى تجوز بين الناس.)88
دو حديث, اتفاق دارند و اختلافى با هم ندارند. هرگاه شخصى درهمهاى با [وزن معلوم و] نقد معروف و در جريان طلبكار بود, تنها همانها را حق دارد و هرگاه درهمهاى با وزن معلوم به غير نقد در جريان را بستانكاربود, تنها حق دارد درهمهايى كه بين مردم جريان دارد, بگيرد.
راه جمع دوم: محمّد تقى مجلسى پدر علامه مجلسى, در شرح خود بر من لايحضره الفقيه, پس از نقل خبر اول, خبر صفوان را (كه به زودى نقل خواهد شد) نقل مى كند و سپس خبر صفّار را مى آورد, آن گاه راه جمع شيخ صدوق را بيان مى كند و پس از آن مى نويسد:
(ما ذكره المصنف ممكن ويمكن ان يكون الخبر ان الاولان فى القرض, كما هو مصرّح فى خبر صفوان, وهذا الخبر من ثمن المبيع مثلا, لأن الزيادة والنقصان حرام فى القرض فيمكن ان تكون الدراهم الجائزة اقلّ وزناً كما هو المتعارف الآن فلو اعطاه تلك الدراهم لزم الربا بخلاف الثمن فانه منصرف الى الجائز بين الناس.)89
توجيه صدوق ممكن است و شايد دو خبر نخست درباره وام باشد و اين خبر مثلاً درباره خريد و فروش باشد همان گونه كه در خبر صفوان, بدان به گونه روشن اشاره شده است. زيرا زياده و كم در وام حرام است و شايد درهمهاى جارى بين مردم وزنش كم تر باشد همان گونه كه اكنون معمول همين است, از اين روى اگر درهمهاى جارى را بدهد ربا لازم مى آيد, به خلاف بهاى جنس, كه بازگشت دارد به آنچه كه بين مردم رواج دارد.
ييادآورى: محمد تقى مجلسى, پس از آوردن حديث نخست, كه شيخ صدوق نقل كرد, حديث ديگرى هم, در همان معنى و براى تأييد آن, از صفوان ياد مى كند:
(عن صفوان قال: سأله: (اى الرضا(ع) على الظاهر) معاوية بن سعيد عن رجل استقرض دراهم من رجل وسقطت تلك الدراهم اوتغيّرت ولايباع بهاشىء ألصاحب الدراهم, الدراهم الأولى او الجائزة التى تجوز بين الناس؟ قال: فقال: لصاحب الدراهم الدراهم الأولى.)90
صفوان نقل مى كند: معاوية بن سعيد از او سؤال كرد [گويا مقصود وى از او, حضرت رضا باشد] درباره شخصى كه از ديگرى درهمهايى وام گرفته و آن درهمها يا از دور خارج و يا دگرگون شده است و با آنها ديگر چيزى فروخته نمى شود. آيا وام دهنده, درهمهاى اولى را بستانكار است يا درهمهايى را كه بين مردم رواج دارد؟
حضرت, درپاسخ فرمود: صاحب درهمها, درهمهاى اولى را بستانكار است.
با توجه به اين حديث, روشن مى شود كه چرا مرحوم مجلسى, خبر نخست را بر وام سريان داد. به نظر ايشان, در وام, زياده و كم, هر دو, رباست; زيرا به طور معمول, درهمهاى جديد از وزن كم ترى برخور دارند و اگر وام گيرنده, آنها را بدهد و يا وام دهنده همانها راحق داشته باشد, يعنى وام دهنده بايد كم تر از آنچه وام داده است بگيرد و اين هم رباست و در اين صورت, وام گيرنده رباخوارى كرده است. پس بايد همان مقدار وزنى كه وام داده پس بگيرد, تا ربا لازم نيايد.
ييادآورى: درهمهاى اولى و دوّمى, هر دو, طلا و يا نقره بوده و ارزش ذاتى داشته اند, پس در هر صورت, وام دهنده همان وزن طلا يا نقره اى را كه وام داده است, دريافت مى كند و هيچ گاه مسأله نبايد با پولهاى اعتبارى اين زمان, درهم آميخته شود.
نكته: شايد بتوان به مجلسى, نسبت داد كه اگر كسى وام گرفت به اميد اين كه ارزش پول كاسته شود و او هنگام پرداخت وام, ارزش كم ترى را به وام دهنده بازگرداند, اين ربا و حرام است و در اين جا وام گيرنده, رباخورده است, مگر اين كه وام دهنده, قصد احسان و يارى به وام گيرنده را داشته باشد و از آن باب مسأله ربا حلّ شود و همچنين اگر دولت با پديد آوردن تورّم, خواست كه ارزش كم ترى را به بستانكاران خود: كارمندان و… بدهد, باز ربا و حرام است.
راه جمع سوّم: شيخ طوسى در استبصار, پس از نقل دو خبر يونس و صفوان, كه امام در آنها مى فرمود:
(درهمهاى پيشين را بستانكار است).
(درهمهاى جارى را بستانكار است.)
ابراز مى دارد: اين دو خبر, با هم ناسازگارى ندارند, زيرا:
(انما قال: لك ان تأخذ منه ماينفق بين الناس يعنى بقيمة الدراهم الأولى ماينفق بين الناس لأنه يجوز ان تسقط الدراهم الأولى حتى لايكاد تؤخذ أصلاً فلا يلزمه اخذها وهو لاينتفع بها, وانما له قيمة دراهم الأوّله وليس له المطالبة بالدراهم التى تكون في الحال.)91
حضرت تنها فرمود: تو حق دارى از آنچه بين مردم جريان دارد, بگيرى [و نفرمود: چه اندازه بگيرى] مقصود امام اين بوده كه به بهاى درهمهاى اولى, از آنچه بين مردم دست به دست مى شود بگيرد; زيرا ممكن است درهمهاى اولى به گونه اى از دور خارج شوند كه هرگز در دادوستدها به كار نيايند, در اين صورت لازم نيست كه درهمها را بگيرد, در حالى كه از آنها سودى نمى برد. به هر حال, تنها بهاى درهمهاى اولى را بستانكار است و حق ندارد درهمهايى را كه اكنون دست به دست مى گردد, بخواهد.)
روشن است كه همه سخن شيخ طوسى, روى مسأله درهمهاست, نه شمار و يا وزن آنها و استدلال مى كند: شايد درهمها از ارزش بيفتد, يا در دادوستدها كاربرد نداشته باشند, با اين كه در آن زمان, دادوستدها با درهم و دينار بوده كه بدون كاربرد دادوستدى, داراى ارزش ذاتى بوده اند.
پادشاه و حاكم, درهم و دينارهاى سكه دار را, يعنى درهم و دينارهايى كه وزن و بدلى نبودن آنها را به عهده گرفته بوده, از رواج مى انداخته, پس وزن واقعى درهم, يا دينار به حال خود باقى بوده و ارزش ذاتى آنها, از بين بردنى نبوده است. با اين حال, شيخ طوسى مى نويسد:
(ممكن است كه درهمهاى اولى بى ارزش يا بى كاربُرد شود.)
بنابراين, سخن شيخ و علتى كه ياد كرده به گونه سزاوارتر, در اسكناسهاى اعتبارى نيز جارى است.
به هر حال, شيخ طوسى:
نخست آن كه: درهمها را در چنين حالتى قيمى مى داند.
دو ديگر: گويا مقصود وى, از قيمت, قيمت پيش از خارج شدن از بازار دادوستد است; يعنى همان قدرت خريد كه پيش از اين بحث شد.
سه ديگر: علتى كه آورد, تنها ويژه از دور خارج شدن درهم و دينار نيست, بلكه هرگاه پولهاى رايج نسبت به پولهاى پيشين, فرق آشكارى پيدا كرد, چه پولهاى رايج با ارزش تر باشند, چه بى ارزش تر, بستانكار, قيمت پولهاى پيشين را بستانكار است.
اينها مجموعه رواياتى بود كه در بحث از رواج افتادن درهم و دينار, وارد شده بود كه متن روايات و ديدگاه علماى بزرگ در ناسازگار نبودن اين روايات با يكديگر, نقل شد. اگر پاره اى از توجيه ها, يارى كننده هايى هم پيدا كرد, آن را گرفته و سه خبر را با هم جمع مى كنيم و اگر يارى كننده اى نيافت و توجيه ها هم در حدّ جمع تبرعى بود, روايات با هم ناسازگارى و برخورد مى كنند (تعارض) و پس از فرو افتادن از دلالت (تساقط) نوبت به اصل بالاتر مى رسد كه عبارت است از اين كه هر صاحب حقى, بايد به حق خود برسد كه اين برابر فهم خردمندان و خواست شارع بر عدالت است و رسيدن هر كسى به حق خود, در اين است كه قدرت خريدى برابر با درهمها, از آنِ او باشد.

راه جمع چهارم:

1. (محمّد بن الحسن الصفار, عن محمّد بن عيسى, عن يونس قال: كتبت إلى ابي الحسن الرضا(ع) انه كان لي على رجل دراهم, وان السلطان اسقط تلك الدراهم و جاءت دراهم أغلى من تلك الدراهم الأولى ولها اليوم وضيعة, فايّ شيء لي عليه؟ الاولى التى اسقطها السلطان او الدراهم التى اجازها السلطان؟ فكتب الدراهم الأولى.)92
اين روايت, همان روايت يونس است كه پيش از اين, از من لايحضره الفقيه نقل كرديم و اختلافات جزئى, مانند اين كه در آن جا مقدار درهمها ذكر شده بود و كلمه (أعلى) به جاى كلمه (اغلى) داشت, زيانى به استدلال وارد نمى سازد, از اين روى, از بحث درباره آن واژه ها خوددارى مى كنيم. سند روايت در استبصار و تهذيب صحيح و در فقيه مرسل است.
2. (عنه, عن محمّدبن عبدالجبار, عن العباس, عن صفوان, قال: سأل معاوية بن سعيد عن رجل استقرض دراهم من رجل فسقطت تلك الدراهم او تغيّرت ولايباع بها شيء لصاحب الدراهم, الدراهم الأولى او الجائزة التى تجوز بين الناس؟ قال: فقال: لصاحب الدراهم الدراهم الاولى.)93
سند اين حديث, صحيح, ولكن مضمره است و روشن نيست كه معاوية بن سعيد از (امام) نقل كرده باشد. اگر چه در كتابهاى حديثى, نقل, به ظاهر از (امام) است و محمدتقى مجلسى, در روضة المتقين مى نويسد:
(گويا سؤال از امام هشتم حضرت على بن موسى الرضا بوده است.)94
به هر حال, سند روايت پذيرفتنى است و مضمره بودن آن, زيانى نمى رساند و مضمون آن, يارى كننده روايت پيشين است. تنها فرقى كه دارد: در آن جا پرسش گر, راجع به شخصى پرسيد كه از شخصى ديگر, درهمهايى طلب داشته, ولى روشن نبود كه براى چه طلب داشت: آيا به او وام داده يا بين آنان دادوستدى انجام گرفته, يا ضمان و چيز ديگرى بوده است. لكن در اين جا مى گويد: (شخصى به ديگرى چند درهم وام داده و اكنون سلطان آن درهمها را از جريان انداخته است.)
بارى, پرسش او اين است كه آيا وام دهنده, همان چند درهمى را كه وام داده اكنون طلب دارد يا چيز ديگر؟
پاسخ اين است كه درهمهاى اول را طلب دارد.
مضمون دو روايت يكى است, اگر چه نمى توان با يقين حكم كرد كه دو روايت يكى هستند; زيرا روايت نخست به گونه نامه و دوّمى زبانى بوده و نويسنده روايت نخست, يونس بن عبدالرحمن و پرسش گر در حديث دوم معاوية بن سعيد است.
به هر حال, پرسشها مربوط به يك زمان و يك حادثه است; زيرا مأمون عباسى درهمهاى پيشين را از جريان انداخته بوده و درهمهاى بهتر و گران بهاترى را به جريان انداخته بوده است و از آن جا كه مردم دادوستدهايى داشته اند و وامها و ضمانتهايى, بين آنان بوده, حضرت رضا فرموده است كه درهمهاى اولى را طلب داريد. امّا مراد از درهمهاى اولى چيست؟ آيا نقره اى هم وزن درهمهاى پيشين را طلب دارند؟ يا اين كه بدهكار بايد درهمهاى پيشين را بيابد و به بستانكار بدهد يا مقصود چيز ديگرى است, از اين حديث, روشن نمى شود. آن مقدار كه مى شود از روى يقين گفت: اگر بدهكار, همان درهمهاى پيشين را بيابد و بپردازد, بر عهده اش چيزى نخواهد بود; زيرا درهمها, ارزش ذاتى خود را دارند و آمدن درهمهاى رايج بهتر و گران تر, آن درهمهاى نخست را بى ارزش نكرده است.
امّا آيا بستانكار, مى تواند آن درهمها را نپذيرد و بگويد: من درهمهاى جديد را مى خواهم; زيرا درهمهاى پيشين در بازار جريان ندارند؟ مقوله اى است كه بايد بحث و بررسى شود كه به زودى بحث از آن در فراديد شما قرار خواهد گرفت.
3. (محمدبن احمد بن يحيى, عن سهل بن زياد, عن محمد بن عيسى قال: قال لى يونس: كتبت إلى الرضا(ع) ان لي على رجل ثلاثة الآف درهم وكانت تلك الدراهم تنفق بين الناس تلك الأيام وليس تنفق اليوم, ألي عليه تلك الدراهم باعيانها أو ماينفق بين الناس؟ قال: فكتب اليّ, لك أن تأخذ ماينفق بين الناس كما اعطيته ماينفق بين الناس.)95
اين روايت, در تهذيب و استبصار نقل شده است و در هر دو سند سهل بن زياد وجود دارد. اگر بگوييم كه (الأمر فى السهل سهلٌ) در اين صورت مى توان اين سند را معتبر دانست وگرنه اين سند مشكل دارد, ولى ثقة الاسلام كلينى, همين حديث را از على بن ابراهيم از محمد بن عيسى از يونس نقل مى كند96 كه سند كلينى صحيح است. به هر حال, به روايت مى شود عمل كرد; زيرا دست كم در سه كتاب از كتابهاى چهارگانه ياد شده و در كتاب صدوق هم, به آن اشاره اى شده است و يك سند صحيح هم دارد.
اكنون پرسش اين است: آيا يونس دوبار به حضرت رضا(ع) نامه نوشته است و درباره درهمهاى از جريان افتاده پرسيده, يا يك بار؟ در روايت نخست, پرسش از (درهمها) يا ( ده درهم) بودو در اين روايت, سخن از سه هزار درهم است. در آن روايت, پرسش از درهمهاى از جريان افتاده بود كه درهمهاى (اعلى) يا (اغلى) جايگزين آنها شده بود. و در اين روايت سخن از درهمهايى است كه در بين مردم, دست به دست نمى گردد. در آن جا شايد سخن از اين بود كه چقدر حق دارد, امّا در اين جا سخن از اين است كه حق مشخص را از درهمهايى كه اكنون دست به دست مى گردد بدهد, يا از درهمهاى از جريان افتاده.
از اين روى به نظر مى رسد كه دو روايت باشد و دوبار و به دوگونه از حضرت پرسيده شده است, ولى هر چه كه باشد, مهم نيست; زيرا اين دو روايت درخور جمع هستند و هر پرسش درباره قسمتى است كه امام(ع) هم, همان قسمت را پاسخ فرموده اند:
در روايت اخير, اين جمله بود:
(ألي عليه تلك الدراهم باعيانها.)
آيا خودهمان درهمهاى پيشين را طلب دارم, يا درهمهايى كه بين مردم هزينه مى شود؟
حضرت پاسخ فرمود:
(درهمهايى كه دست به دست مى گردد, حق دارى, همان گونه كه درهمهاى درخور هزينه شدن را به او دادى).
ولى, از اين كه چه اندازه بايد بگيرد, ساكت است.
به بيان ديگر, روايت, درصدد بيان گونه درهمهايى است كه حق دارد: آيا گونه خارج شده از جريان دادوستد است, يا از گونه جديد.
امّا در روايت نخست, بحث از اين بود: وقتى ده درهم طلب دارم و اكنون درهمهاى بهتر يا گران تر, جريان داده اند, آيا ده درهمى كه بهتر است بگيرم يا به مقدار ده درهم خودم كه پيش از به جريان افتادن پول جديد, طلب داشتم بگيرم؟
امام مى فرمايد: (درهم پيشين را) يعنى بيش از آن و بهتر از آن را حق ندارى. ولى اين كه مقدار حق, يعنى ده درهم را از چه گونه بگيرد روايت ساكت است.
به عبارت ساده تر, دو نامه يونس, يكى براى بيان چگونگى است و ديگرى براى بيان مقدار و با هم درخور جمع و كامل كننده يكديگرند و ناسازگارى ندارند.
ييارى گر سخن ما, ديدگاه شيخ طوسى است كه مى نويسد:
(دو خبر با هم ناسازگارى ندارند; زيرا نامه دوّم يونس مى گويد: تو حق دارى بهاى درهمهاى خود را از درهمهاى رايج بين مردم بگيرى.)97
نكته جالب توجه اين كه شيخ طوسى در اين جا واژه (قيمت) را به كار برده است, با اين كه درهم و دينار از نظر ايشان و ديگر فقيهان (مثلى) است و اين نشان مى دهدكه اگر چه درهم (مثلى) است, ولى تنها درهم يك عصر و داراى يك سكّه (مثلى) است, امّا درهمهاى موجود در دو زمان (از جريان افتاده و درجريان) ديگر (مثلى) نيستند و بايد براساس قيمت محاسبه شوند.
شايد برگشت كلام شيخ صدوق هم, به كلام ما باشد; زيرا ايشان نوشت:
(دو حديث اتفاق دارند هرگاه انسان از ديگرى درهمهايى به نقد معروف, طلب داشت, همانها را نيز طلب دارد و هرگاه درهمهاى به وزن معلوم و به غير نقد معروف طلب داشت درهمهاى رايج بين مردم را طلب دارد.)
روشن است كه درهم (مثلى) بوده است و در يك شهر, درهمهاى يك پادشاه را با شماره و عدد مى فروختند. پس آغاز عبارت ايشان مى رساند كه اگر شخصى درهمهايى را كه بين مردم دست به دست مى گردد و جريان دارد, وام داد و زمان گرفتن وام, درهمها, از جريان نيفتاده است همانها را طلب دارد ولى اگر درهمهايى را وام داده كه از جريان افتاده, يا پس از وام دادن از جريان افتاده است وزن آنها را طلب دارد; زيرا با از جريان افتادن آنها, ديگر بين مردم دست به دست, نمى گردند و با شماره دادوستد نمى شوند.
از بحثهاى پيشين روشن مى شود:
نخست آن كه: روايات مربوط به جريان افتادن درهمها, با هم, ناسازگارى ندارند, بعضى نظر به مقدار دارند و بعضى ديگر نظر به چگونگى وگونه.
دو ديگر: علما و روايت گران روايات نيز, از آنها ناسازگارى نفهميده اند.
سه ديگر: مفاد روايات, هر چه باشد, ربطى به بحث ما ندارند; زيرا درهمها و دينارها, در ذات, داراى ارزش بوده اند, ولى پولى كه اكنون مورد بحث است, تنها ارزش اعتبارى دارد.
چهار ديگر: گيريم كه مفاد روايات اين باشد كه رقم و عدد درهمها مهم است و پس از سقوط و از جريان افتادن درهمها, تنها معيار اندازه گيرى, عدد و شمارش است. جواب داده مى شود كه اين سخن با اصل عدالت سازگارنيست و آيات زيادى پيش از اين ياد شد و روايات بسيارى و از همه مهم تر و در رأس آنها عقل بر واجب بودن عدالت اصرار دارد و با وجود دليل يقينى از آيات قرآن, روايات متواتر و عقل صحيح و سليم, هيچ گاه نوبت به روايات گمانى نمى رسد.

روايات باب ربا

ييك دسته از روايات باب ربا, پيش از اين بحث شد كه حرام و شديد بودن گناه آن را مى رساند و بيان شد كه حتى از زناى با محارم در خانه خدا هم گناه آن بيش تر و بزرگ تر است.
شايد بخاطر همين بزرگ بودن گناه است كه علما حاضر نشده اند درباره مواردى مثل تورّم و مانند آن, اظهار نظر روشن كنند و گرنه مسأله عدالت هر كسى را وا مى دارد كه پيرامون اين پديده جديد, فكر كند و به گونه اى نظر دهد كه حق به صاحب حق برگردد.
دسته ديگرى از روايات كه در همان باب تحريم ربا آمده, به اين معنايند كه خداوند ربا را حرام كرد, تا مردم از كار خير و قرض الحسنه دادن دست برندارند. پاره اى از آنها بايد ياد شود, تا بتوان به يك جمع بندى كلى رسيد.

1. (عن سماعة, قال: قلت لأبي عبداللّه(ع): اني قد رأيت اللّه تعالى قد ذكر الربا في غير آيت و كرّره, قال: أو تدرى لم ذاك؟ قلت: لا: قال: لئلا يمتنع الناس من اصطناع المعروف. ورواه الشيخ باسناده, عن أحمد بن أبى عبداللّه مثله.)98
سماعة مى گويد: خدمت حضرت صادق عرض كردم كه من ديده ام خداى تعالى در قرآن ربا را در آيات گوناگون ياد كرده و تكرار فرموده است.
حضرت پرسيد: مى دانى براى چه؟ گفتم: نه.
فرمود: براى اين كه مردم از كار خير سرباز نزنند.
2. درخبر ديگرى (روايت چهارم همان باب) هشام بن سالم باز همين مضمون را از حضرت صادق نقل مى كند.
3. در خبر هشتم همان باب, هشام بن حكم از حضرت صادق(ع) درباره علت حرام بودن ربا مى پرسد و امام مى فرمايد:
(انه لو كان الربا حلالاً لترك الناس التجارات و مايحتاجون إليه, فحرّم اللّه الربا لتنفر الناس من الحرام إلى الحلال وإلى التجارات من البيع والشراء, فيبقى ذلك بينهم فى القرض. و رواه في العلل عن علي بن أحمد, عن محمّد بن أبي عبداللّه, عن محمّد بن أبي بشر, عن علي بن العباس, عن عمر بن عبدالعزيز, عن هشام بن الحكم نحوه.)
اگر ربا حلال بود, مردم تجارتها و ديگر دادوستدهايى را كه به آنها نياز داشتند, ترك مى كردند. از اين روى, خداوند ربا را حرام كرد, تا مردم از راه حرام به سوى حلال و به سوى تجارت, مانند: دادوستد و خريد و فروش حركت كنند و آن پول به جاى ربا, در بين آنها به صورت قرض باقى بماند.
4. زراره از حضرت باقر(ع) نقل مى كند:

(انما حرّم اللّه عزّوجلّ الربا لئلا يذهب المعروف.)99
خداوند, ربا را حرام كرد تا معروف [مانند قرض الحسنه] از بين نرود.
5. و بالأخره خلاصه جواب حضرت رضا(ع) به مسائل محمد بن سنان چنين است:
(و علت حرام شدن ربا, به خاطر نهى الهى و فساد مالهاست كه در ربا وجود دارد; زيرا انسان وقتى يك درهم را به دو درهم خريد, بهاى يك درهم يك درهم خواهد بود و بهاى درهم ديگر باطل است. پس اين خريد و فروش, به هر حال بر فروشنده و خريدار زيان است. پس علت حرام بودن ربا فساد اموال است… و علت حرام بودن ربا به نسيه, از بين رفتن معروف و تباه شدن مالها و ميل مردم به سود و ترك كردن قرض الحسنه است, با اين كه قرض الحسنه كار معروف است و چون در ربا, فساد و ستم و تباه شدن مالهاست.)100
خلاصه

آنچه از روايات روشن شد, اين بود كه علت حرام بودن رباى قرضى اين است كه شخصى از كار معروف و پسنديده دست بر ندارد و قرض الحسنه بدهد. زيرا اگر ربا حرام نباشد, افراد به اميد رباخوارى وام نمى دهند و مالهاى خود را به اميد پيدا شدن ربا دهنده نگه مى دارند, ولى وقتى بدانند در جامعه ربا دهنده اى نيست, پولها به سوى قرض الحسنه سرازير مى شود. پس علت حرام بودن ربا, بيكار نماندن پولها و به جريان افتادن آنها, در قالب قرض الحسنه است.
حال اگر همانند ديگران و برخلاف عدلى كه عقل دقيق و عقل عرفى, به آن حكم مى كنند, بگوييم وام دهنده تنها همان رقم و عدد پولهاى اعتبارى وام داده شده را طلب دارد, نه قدرت خريدى برابر قدرت خريدى كه وام داده است, در اين صورت, روشن است كه هيچ كس, ديگر قرض نمى دهد, بلكه همه خواهان گرفتن وام هستند; زيرا هر كسى فكر مى كند با اين تورّمى كه وجود دارد, هر جنس كه امروز صدتومان است, سال ديگر دست كم صدوبيست تومان است, پس چرا پول خود را وام بدهد, به جاى آن چيزى مى خرد و در خانه نگه مى دارد و سال ديگر اگر نخواست مى فروشد, بويژه اگر احتمال بدهد اين چيز, ممكن است كمياب شود و نگه دارى آن سودى هم داشته باشد, همان گونه كه در جامعه ما, امروز بسيار روشن است. امروزه بيش تر خانه ها, داراى اجناسى اضافى و غير درخور مصرف هستند و پول دار و بى پول, همه, فكر خريدند تا مبادا فردا جنسها گران تر شود.
به عبارت ديگر, علت ياحكمت حرام بودن ربا, تشويق به قرض الحسنه دادن و ترك سودجويى بود, ولى با اين حساب كه ما قدرت خريد بيش تر را وام مى گيريم و قدرت خريد كم تر را پرداخت مى كنيم, وام دهنده, به جهت جلوگيرى از زيان, وام نمى دهد, يا سعى مى كند جنس غير پول را قرض بدهد, مثلاً ده سكّه بهار آزادى را تا يك سال قرض مى دهد. به هر جال, آيه قرآن اصرار دارد كه در وام, زياده نگيريد و ما اصرار داريم كه وام بده و پس از پايان وام, حتى سرمايه خود را هم نگير. قدرت خريد برابر ده هزار تومان را وام بده, ولى يك سال ديگر, تنها عدد ده هزار تومان كه ارزش آن, از پول وام داده شده مقدار زيادى كم تر است, پس بگير. آيا اين شدنى است؟ آيا به علتى كه در اين حديثها آمده عمل شده است؟ آيا حق و عدل همين است؟ علتى كه در روايت ياد شده, به زبان حال مى گويد: (قرض دهنده نبايد سود ببرد) و ما به زبان قال و واقع مى گوييم بايد زيان ببيند, چقدر فرق است! از اين روى, درجامعه اسلامى, وام دهنده بسيار كم و وام گيرنده بسيار زياد است. با آن كه در روايات آمده:

(اليد العليا خير من اليد السفلى.)101
دست دهنده, بهتر از دست گيرنده است.
تنها شبهه اى كه وجود دارد اين است كه هميشه پول پايين نمى آيد و كم ارزش نمى شود, بلكه گاهى افزايش ارزش پيدا مى كند.
مى گوئيم:
نخست آن كه: اين بسيار كم است; زيرا حكومتها و دست اندركاران اقتصاد, همين كه مقدارى ارزش پولى و اعتبارى پيدا كردند, فورى اسكناس جديد چاپ مى كنند. تنها تا زمانى كه اسكناس جديد, بازار را پُر كند, يعنى حدود يكى دو ماه پول ارزش پيدا مى كند و دوباره ارزش آن, پايين مى آيد.102
بر اين باوريم كه اگر پول افزايش ارزش پيدا كرد, وام گيرنده رقم و عدد كم ترى را بدهكار است, مگر اين كه از روى بخشش, همان مقدار عددى و رقمى را بپردازد. اشكال ديگر اين كه اين پايين آمدن ارزش, در صدر اسلام و زمانهاى پيش هم بوده است كه جواب اين شبهه هم, به شرح آمد و چهار فرق اساسى بين پولهاى اين زمان و آن زمان بيان شد و گفته شد كه شايد پايين آمدن ارزش پولها در آن زمانها به يك درصد هم نمى رسيده است در حالى كه نرخ تورّم اكنون در جامعه ما حدود 35% است و در بعضى جامعه ها بالاتر.
بعضى علتهايى كه در روايات بيان شده درباره رباى معاوضى بود كه چون از بحث ما خارج است, آنها را رها مى كنيم. همان گونه كه روايات باب صرف ربطى به بحث فعلى ما ندارد, زيرا روايات صرف, مربوط به دادوستد طلا و نقره است كه بايد به گونه نقد انجام گيرد و در همان مجلس هم, گرفتن و پرداختن انجام مى گيرد درحالى كه بحث ما وام است و آن هم وام هر چيز, نه تنها وام گرفتن طلا و نقره, تا لازم باشد شرطهاى معامله صرف را نگهداريم.
نتيجه گيرى:

نخست آن كه: پولهايى كه اكنون موجودند, اعتبارى اند و ارزش ذاتى ندارند, بلكه تنها ميانگى در دادوستدها هستند.
دو ديگر: بحث ما در رباى قرضى است, نه در رباى معاملى, پس نمى خواهيم فروش يك اسكناس صدتومانى را به دو اسكناس صدتومانى, روا شماريم, كه جايز هم نيست.
سه ديگر: ملاك و حكمت تقسيم كالاها و جنسها به قيمى و مثلى رساندن حق به صاحب حق, نزديك تر به حق و نزديك تر به واقع بوده است.
چهار ديگر: عقل و شرع و عقلا, همه و همه, بر اصالت عدل اصرار و تأكيد دارند.
پنج ديگر: در شرايط تورّمى (كه پس از اعتبارى شدن پول پيوسته تورم بوده) پرداخت رقم و عدد اسكناس وام گرفته شده, بدون توجه به پايين آمدن ارزش پول, ستم است و با عدالت مخالف است.
شش ديگر: پرداخت رقم دقيق و ارزشى كالا, برابر با ارزش قرض گرفته شده, در زمان ما آسان و محاسبه مقدار تورّم, به درستى ممكن است.
هفت ديگر: آيه و روايتى مخالف با آنچه گفته شد (يعنى ارزش را ملاك قرار دادن نه اين كه ملاك رقم و عدد باشد) وجود ندارد, بلكه آيات و روايات و گفتار فقها, در باب مثلى و قيمى, به طور كامل, با كلام ما مناسب و هم سوست.
هشت ديگر: وامهاى صدر اسلام, به طور معمول, كوچك و با مدّت كم بود. و از سويى چون پول رايج آن زمان, طلا و نقره بود و داراى ارزش ذاتى, تورم در آن زمانها بسياركم و غير درخور محاسبه بوده است,از اين روى, در روايات چنين مسأله اى مطرح نشده است.
با توجه به امور ياد شده, انسان يقين مى كند كه گرفتن ارزشى معادل باارزش وام داده شده, جايز بلكه لازم است و كم يازياد بودن تورّم, زيانى به بحث وارد نمى سازد. تنها بايد تورّمى باشد به طور كامل محاسبه شده و دقيق, تا انسان, زيادتر از قدرت خريد قرض داده شده را نگيرد و حرامى انجام ندهد.
تا بدينجا به بحث ربا و تورم پرداخته شد و بحث ضمان را در مقاله بعدى پى خواهيم گرفت.

پى نوشتها:

1. جزوه (اقتصاد كلان), آقاى مصباحى42/.
2. مجله (رهنمون), شماره 6, پائيز 73/1372, مقاله پول وتورم, نوشته محمد حسين بهداد فر.
3. (لغت نامه دهخدا), ج5065/4, دانشگاه تهران.
4. شايد بانك از (بانكو) لاتينى به معناى (صراف) و شايد از كمه بانك Bank انگليسى به معناى ساحل گرفته شده باشد و چون صرافها به طور معمول در ساحل مى نشستند و طلاها و پولهاى تاجران را محك مى زدند يا تبديل مى كردند, كم كم به جاى گفتن نزد صراف برويم, گفتند: نزد (بانك) برويم و واژه بانك رايج شد و لفظ محل بر حال اطلاق شد.
5. (پول و تورم)/
6. (من لايحضره الفقيه), ج191/3 انتشارات اسلامى, وابسته به جامعه مدرسين; (استبصار), ج100/3 دارالكتب الاسلاميه.
7. (معجم المفردات الفاظ القرآن), ماده ربوه.
8. (جواهر الكلام), محمد حسن نجفى, ج334/23, دار الكتب الاسلاميه.
9. همان مدرك.
10 . سوره (بقره), آيه 279/.
11 . (غنية), چاپ شده در (جوامع الفقهيه) 529/ و (ينابيع الفقهية), 27.
12 . سوره (بقره), آيه 194.
13. (غنيه), چاپ شده در (جوامع الفقهية)537/.
14 . سوره (بقره), آيه 194.
15 . (شرايع), محقق حلّى, ج68/2, الآداب في النجف, 1289. هـ.ق.
16. همان مدرك, ج239/3 ـ 240.
17. (مسالك الافهام), ج259/2, چاپ سنگى.
18. همان مدرك, ج220/1.
19 . روايت نقل شده را پس از اين به گونه دقيق نقل خواهيم كرد.
20. (قواعدالاحكام), ج156/1, رضى, قم.
21 . (رياض المسائل), ج303/2, مؤسسة آل البيت.
22 . سورة (بقره), آيه 194.
23 . (رياض المسائل), ج303/2.
24 . همان مدرك, باب قرض, ج577/1.
25 . (شرايع الاسلام), ج68/2. (يجوز قرضه) درعبارت شرايع نيست, ولى بحث درباره روايى قرض دادن است.
26 . (جواهر الكلام), محمد حسن نجفى, ج, دارالكتب الاسلامية.
27. همان مدرك18/ ـ 21.
28 . همان مدرك21/.
29 . دراين مباحث, به طور معمول سعى شده كه اسكناسهاى موجود, داراى پشتوانه فرض شود و داراييها پشتوانه آن حساب شود و دولت به عنوان مثال است; زيرا تورّم علتهاى گوناگون دارد.
30. به نظر مى رسد, بيست ميليون, عدد دقيقى نباشد و بيست ميليارد يا دويست ميليارد صحيح باشد وگرنه در 16 سال لازم مى آيد كه حجم پول دو هزار برابر افزايش داشته باشد كه با واقع خارجى و همچنين با عبارت: (ولكن از سال 1356 به بعد اين حجم افزايش يافت) سازگارى ندارد.
31 . مجله (رهنمون), شماره 78/6, مقاله پول و تورم.
32 . همان مدرك96/.
33 . در جاى خود خواهد آمد: اگر درنزد كسى پولهاى گوناگون باشد, يا پولهايى كه مصارف گوناگون دارند, مانند: صدقه, زكات, خمس و… لازم نيست حسابهاى گوناگون بانكى براى آنها باز كند يا صندوقهاى گوناگون داشته باشد, بلكه داشتن رقم و عدد هر يك در جدا كردن آنها كافى است, اگر چه همه آنها را در يك جا جمع كند. پس رقم و عدد هريك, نشانگر موارد آن است و رواياتى كه بر جدايى آنها و جدا گذاشتن هر يك وارد شده است, درباره جاهايى است كه پولها ارزش ذاتى داشته باشند و سكّه نو با سكّه كهنه, از نظر وزن فرق داشته است, يا عيار جدايى داشته باشد. درست است كه هر دو سكّه دار و هر دو سكّه سلطان زمان را داشته و هر دو درهم يا دينار ناميده مى شده اند, ولى نو بودن يا كهنه بودن, در ارزش ذاتى آنها دخالت داشته است. از اين روى, گاهى صرافان يا ديگر دادوستد گران, هنگام دادوستد سكه هاى نو را در كيسه اى مى ريختند و به شدت تكان مى دادند, تا مقدارى از طلاها ساييده شود و از اين راه سود مى كردند و گاهى براى تعيين عيار, گوشه سكّه را مى كندند. به طور كلى يكى از دليلهايى كه سبب مى شد هر چند سال يك بار, دينار و درهم سكّه جديد بخورد و پيوسته سكّه جديد وزنى كم تر از سكّه پيشين داشته باشد, همين مسأله بوده است (براى اطلاع بيشتر به كتاب پول و تورّم مراجعه شود).
34. (توضيح المسائل).
35. اصل اين مقاله به فارسى بوده و در جواب سؤالى است كه مجله (رهنمون) شماره 89/6, درباره كاهش ارزش پول مطرح كرده است و از فقهاء جواب خواسته كه جواب آيت اللّه بجنوردى از صفحه 108 ـ 115 به چاپ رسيده و در شماره 7 از صفحه 60 ـ 75 عربى آن به چاپ رسيده است.
36. مجله (رهنمون), شماره 70/7.
37 . سوره (حديد), آيه 25.
38. مفردات راغب.
39 . تفسير على بن ابراهيم, ذيل آيه.
40 . (مجمع البيان), ذيل آيه.
41 . سوره (نساء), آيه 135.
42. سوره (مائده), آيه 8.
43. سوره (نحل), آيه 9.
44 . سوره (اعراف), آيه 29.
45 . سوره (انعام), آيه 152.
46 . سوره (مائده), آيه 42.
47 . سوره (نساء), آيه 58.
48 . سوره (بقره), آيه 194.
49 . (مختصر المعانى), تفتازانى, فن سوم, صفت مشاكله; (معانى بيان), غلامحسين آهنى109/, بنياد قرآن, 1360.
50. سوره (نحل), آيه 126.
51. سوره (بقره), آيه 279.
52 . (بحار الأنوار), 26/75.
53. تفسير (صافى), ذيل آيه 7 از سوره الرحمن.
54 . (بحارالأنوار, 27/75.
55 . تنها چند روايت درباره درهم و دينارى كه سلطان آنها را از رواج انداخته موجود است كه پس از اين بحث خواهد شد.
56 . سوره (بقره), آيه 280.
57. تفسير (نورالثقلين), ج297/1, اسماعيليان.
58 . همان مدرك; (وسائل الشيعه), ج91/13.
59 . تفسير (نورالثقلين), ج296/1.
60 . (وسائل الشيعه), ج67/6 ـ 68, دار الكتب الاسلامية.
61 . همان مدرك, ج79/13, باب جواز الاستدانه مع الحاجة اليها.
62 . همان مدرك, ج81/13, ح7.
63 . همان مدرك, ج82/13, ح11.
64 . همان مدرك, ح12.
65 . همان مدرك, ج13, كتاب الوديعة.
66 . همان مدرك, ج235/13.
67 . همان مدرك, ج42/6, ح1.
68 . همان مدرك48/.
69 . همان مدرك92/ ـ 98.
70 . همان مدرك118/, ح2و3.
71 . از چيزهايى كه فقها قيمى مى دانسته اند, ظرفهاى طعام بوده است كه چون با دست ساخته مى شده, مثل هم نبوده اند و مى گفته اند: بهاى آنها را ضامن است, ولى سه حديث از پيامبر اكرم وجود دارد كه در واقع قصه بوده است كه از جمع آنها معلوم مى شود: پيامبر(ص) در خانه بوده كه صفيّه, همسر ديگر پيامبر, غذايى پخته توسط خادمش براى حضرت فرستاده است. عايشه, به دست خادم زد كاسه افتاد و شكست و طعام ريخت. پيامبر اكرم(ص) خادم را نگه داشت و كاسه اى ديگر به او داد, تا برگرداند (سنن بيهقى96/6). اشكال سندى به اين واقعه نمى توان كرد, زيرا اهل سنت براى احترام ام المؤمنين هر چه توانسته اند خدشه كرده اند, ولى سرانجام چاره اى جز پذيرش خبر پيدا نكرده اند. با اين حال, هم علماى اهل سنّت و هم علماى شيعه, در قيمى, حكم به قيمت مى كنند و اين عمل آشكار پيامبر اكرم را توجيه مى كنند و بر آن خدشه سندى وارد نمى سازند.
72 . سوره (بقره), آيه 278, 279.
73 . (وسائل الشيعه), ج423/12, ح1.
74 . روايت در (وسايل الشيعه), ج100/6 آمده, ولى كامل آن در (فروع كافى), ج507/3, آورده شده كه ما از كافى نقل كرديم.
75 . (وسائل الشيعه), ج104/6; (كافى), ج517/3, ح9.
76 . سوره (بقره), آيه 280.
77 . سوره (مطففين), آيه 1 ـ 3.
78 . تفسير (نورالثقلين); (البرهان), (درالمنثور), ذيل آيه.
79 . تفسير (در المنثور), ج344/6.
80. (مجمع البيان), ج452/10, ذيل آيه; (درالمنثور), ج344/6.
81 . سوره (إسرى), آيه 35.
82 . سوره (انعام), آيه 152.
83 . سوره (اعراف), آيه 85.
84 . سوره (شعراء), آيه 177 ـ 183. (لاتعثوا) از (عَثِيَ) به معناى فساد كردن است يعنى در زمين فساد نكنيد.
85 . (من لايحضره الفقيه), شيخ صدوق, ج191/3, (الاستبصار), شيخ طوسى, ج99/3.
86 . (من لايحضره الفقيه), ج191/3; (الاستبصار), ج99/3.
87 . (فروع كافى), ج252/5; (الاستبصار), ج100/3.
88 . (من لايحضره الفقيه), ج191/3.
89 . (روضة المتقين), 548/6.
90 . همان مدرك.
91. (الاستبصار), ج100/3.
92 . همان مدرك, ج 99/3, باب 65, ح1; (تهذيب الاحكام), شيخ طوسى, ج117/7, كتاب التجاره, باب بيع الواحد بأثنين, ح113.
93. (الاستبصار), ج99/3, باب 65; (تهذيب), ج117/7, ح114; (روضة المتقين), ج547/6.
94. (روضة المتقين), ج547/6.
95 . (الاستبصار), ج3 100/; (تهذيب), ج117/7, ح111.
96 . (فروع كافى), ج152/5, كتاب المعيشة, باب آخر بعد از باب الصروف.
97 . (الاستبصار), ج100/3.
98 . (وسائل الشيعه), 423/12, ح3, 4 و 8.
99 . همان مدرك425/ ح10.
100. همان مدرك425/, ح11.
101 . (من لايحضره الفقيه), ج376/4, ح5763 من الفاظ رسول اللّه (ص) الموجزة.
102 . در تمامى اين بحثها, پول و اسكناس, داراى پشتوانه ثابت فرض شده است, با اين كه اكنون, نه تنها پول داراى پشتوانه ثابت نيست, بلكه پول اعتبارى, پشتوانه اش همين اسكناسهاى اعتبارى است, يعنى وقتى كسى در مثل صدتومان پول در بانك گذاشت, بانك حق دارد به پشتوانه اين صدتومان تا هزار تومان اعتبار بدهد و بانك ديگر با توجّه به همين اعتبار هزار تومان تا ده هزار تومان, مى تواند اعتبار دهد و وام بدهد كه در اصطلاح مى گويند بانكها پول خلق مى كنند.
و همچنين در اين بحثها, براى آسانى بحث, تنها از ميان علّتهاى فراوانى كه براى كاهش ارزش پول و تورّم وجود دارد, تنها به چاپ و نشر اسكناس بسنده شده است.

 
جمعه 14 مهر 1391  11:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قسم بندگان

قسم بندگان

ابوالفضل زارعي نژاد

 

كلمات كليدي :

قرآن، قسم، انسان، حنث، كفاره، حفظ سوگند
در قرآن کریم سوگند با واژگان مختلف از جمله: قسم، حلف، یمین، و... ذکر شده است.
"قَسَم" در اصل به معنای بهره و نصیب است،[1] و در اصطلاح فقهی و قرآنی به معنای "حلف" و "یمین" آمده که از "قَسامه" گرفته شده است.[2]واژه هایی هم ردیف قسم به کار می رود که عبارتند از:
1.    "حلف" همان التزام، تعهد و بریدن است که در آن قاطعیت و  حقیقت است؛ اما مجرد قسم، مقید به التزام نیست.[3]
2.    "قسامه" دلیل و بینهای است که اولیاء دم جهت گرفتن حق خونبهای مقتول از قاتل، سوگند یاد میکنند.[4]
3.    "یمین" را از آن جهت به معنای سوگند گرفتهاند كه عرب چون در حین پیمان بستن و همسوگند شدن، دست راست یكدیگر را میفشردند، لذا به طور مجاز در سوگند نیز یمین گفته میشود.[5]
در زبان فارسی، سوگند معادل قسم به کار می رود و وجه نامگذاری سوگند به "قسم" اینست که یادکنندهی قسم گویا با سوگند خوردن در هر جایگاهی که باشد از زیبایی و جمال آن چیزی که به آن قسم میخورد، بهرهای میبرد.[6]
یادكنندگان قسم در قرآن به طور كلی سهدستهاند: خدا، انسان و جن. در این نوشتار به سوگندهایی میپردازیم که انسان برای اثبات مدعای خویش به اموری سوگند یاد کرده است.

قسم بندگان در قرآن

سوگندهایی که انسانها از آنها یاد کردهاند، بر سه نوع میتواند باشد:

1. قسم راست

گرچه قسم راست به طور کلی كراهت دارد؛[7] ولی در مواردی برای حصول اطمینان و تخلف نكردن از شهادت، سفارش شده كه شاهد را قسم دهند:
«... تحَْبِسُونَهُمَا مِن بَعْدِ الصَّلَوةِ فَیُقْسِمَانِ بِاللَّهِ إِنِ ارْتَبْتُمْ لَانَشْترَِى بِهِ ثَمَنًا وَ لَوْ كاَنَ ذَا قُرْبىَ‏ وَ لَانَكْتُمُ شهََادَةَ اللَّهِ إِنَّا إِذًا لَّمِنَ الاَْثِمِینَ»[8]
«... و اگر به هنگام اداى شهادت، در صدق آنها شك كردید، آنها را بعد از نماز نگاه مى‏دارید تا سوگند یاد كنند كه: ما حاضر نیستیم حق را به چیزى بفروشیم، هر چند در مورد خویشاوندان ما باشد! و شهادت الهى را كتمان نمى‏كنیم، كه از گناهكاران خواهیم بود!»
آیهی شریفهی در مورد شهادت بر وصیت نازل شده؛ چون وصیت از مهمترین مسائلى است كه اسلام روى آن تكیه ‏كرده و آن مسالهی حفظ حقوق و اموال مردم و به طور كلى اجراى عدالت اجتماعى است. نخست براى اینكه حقوق ورثه در اموال میت از میان نرود به افراد با ایمان دستور مى‏دهد که به هنگام وصیت كردن دو نفر از افراد عادل را به گواهى بطلبند و اموال خود را به عنوان امانت براى تحویل دادن به ورثه به آنها بسپارند؛ سپس اضافه مى‏كند که اگر در مسافرت بودید و مرگ براى شما فرا رسید و از مسلمانان وصى و شاهدى پیدا نکردید، دو نفر از غير مسلمانها (اهل کتاب) را براى اين منظور انتخاب نمائيد و آنها را وادار به سوگند کنید. بنابراین قرآن تصریح نموده به اینکه، به نام خداوند سوگند یاد كنند و شهادت بدهند بر اینکه به حق عمل نموده و ملزم به آن شوند.[9]

2. قسم بیهوده و لغو

"لغو" به چیزى ميگویند كه اثري از آثار عملي نداشته باشد و به هر كاري  كه بر انجام  و یا ترك آن قسم ياد مى‏شود، باید انجام آن كار و یا تركش، رجحان داشته باشد، و گرنه لغو و بيهوده خواهد بود‏ و صرفاً از روى عادت یا سبب دیگرى بر زبان جارى میشود؛ لذا یاد کنندهی این نوع سوگندها مورد مؤاخذه قرار نمیگیرد:
«لَایؤَاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فىِ أَیمَانِكُمْ وَ لَاكِن یؤَاخِذُكُم بِمَا عَقَّدتُّمُ الْأَیمَان‏ ...»[10]
«خداوند شما را بخاطر سوگندهاى بیهوده (و خالى از اراده،) مؤاخذه نمى‏كند ولى در برابر سوگندهایى كه (از روى اراده) محكم كرده‏اید، مؤاخذه مى‏نماید...»
قسم لغو با الفاظی مثل "نه واللَّه یا آرى واللَّه" است كه بخصوص در معاملات بیشتر ياد مى‏شود.[11]

3. قسم دروغ

قسم اگر مطابق با واقع باشد آن را صادق و راست نامند، و اگر بر خلاف واقع باشد آن را قسم دروغ گويند که يكى از گناهان كبيره است؛ چون صاحب آن در معصيت و پس از آن در آتش دوزخ فرو ميرود.[12]

مصادیق قسم دروغ در قرآن

یادکنندگان قسم دروغ را خداوند در قرآن به صراحت معرفی و بیان نموده که برخی، مورد بحث قرار میگیرد:

1. شیطان

قرآن داستان وسوسه شدن حضرت آدم و حوا توسط شيطان را بيان نموده است. خداوند همهی نعمتهاي بهشتی را براي آدم و حوا مباح نموده و فقط استفاده از درختي را ممنوع كرده بود و تا زماني كه از آن درخت ممنوعه تناول نكرده بودند، عورتشان مخفي بود؛ شيطان از اين مطلب اطلاع داشت كه هركس عورتش ظاهر باشد، در بهشت جايگاهي ندارد و بايد از آنجا بيرون رود؛ لذا با ظاهري دوستانه و خيرخواهانه آنها را وسوسه نموده و براي خوردن درخت ممنوعه راهنمایی کرد؛ بنابراین برای اینکه نقشه و نيرنگ خود را عملی سازد و به اهدافش برسد، جهت جلب اعتمادشان متوسل به سوگند دروغ شد:
«وَ قَاسَمَهُمَا إِنىّ‏ِ لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِین»‏[13]
«و براى آنها سوگند یاد كرد كه من براى شما از خیرخواهانم.»
نتیجهی قسم دروغ این شد که حضرت آدم و حوا به خاطر حسن ظني كه پيدا نمودند، به سراغ آن درخت رفته و از آن خوردند و از بهشت اخراج شدند.[14]

2. منافقان

منافق در عرف قرآن به معناى اظهار ایمان و پنهان داشتن كفر باطنى است.[15] منافقان ايمانشان در زبان و ظاهر اعمالشان است، ولي در دلهایشان كفر مستولي شده و به خداوند كفر ميورزند؛ هنگام مواجهه با مؤمنين، ادعا ميكنند كه جزء مؤمنانند، و جهت اثبات ادعايشان متوسل به سوگند و دروغ ميشوند؛ درحالیکه وقتی با كفار روبرو ميگردند، کفر و حقیقت خویش را آشکار میسازند: [16]
«وَ يحْلِفُونَ بِاللّهِ إِنَّهُمْ لَمِنكُمْ وَمَا هُم مِّنكُمْ وَلَـكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ»[17]
«آنها به خدا سوگند میخورند که از شما هستند، در حالیکه از شما نیستند؛ ولی آنها گروهی هستند که میترسند (و بخاطر ترس از فاش شدن اسرارشان، دروغ میگویند).»
همچنین منافقان برای بدست آوردن رضایت مسلمانان،[18] بازداشتن مردم از راه خدا[19] و نیز بهانه بر عدم توانایی حضور در جهاد ،[20] به سوگند پناه میبردند.

3. مشرکان

قريش مکه وقتي مطلع شدند كه اهل كتاب، پيامبران خود را تكذيب كردهاند، گفتند: خداوند يهود و نصاري را لعنت كند؛ [21]در نتیجه با محكمترين سوگند به خداوند، ادعا کردند كه اگر پيامبري از سوي خداوند براي آنها بيايد، بي شك از هر امتي در هدايت پیشقدم باشند؛[22] ولي به پيمان خويش وفادار نماندند، و آمدن رسول خدا فقط بر گمراهيشان افزود؛[23] لذا قرآن در مورد آنها ميفرمايد:
«وَ أَقْسَمُواْ بِاللَّهِ جَهْدَ أَیمَانهِِمْ لَئنِ جَاءَهُمْ نَذِیرٌ لَّیكُونُنَّ أَهْدَى‏ مِنْ إِحْدَى الْأُمَمِ  فَلَمَّا جَاءَهُمْ نَذِیرٌ مَّا زَادَهُمْ إِلَّا نُفُورًا.»[24]
«آنان با نهایت تأكید به خدا سوگند خوردند كه اگر پیامبرى انذاركننده به سراغشان آید، هدایتیافته‏ترین امّتها خواهند بود؛ امّا چون پیامبرى براى آنان آمد، جز فرار و فاصله‏گرفتن از (حق) چیزى بر آنها نیفزود.»

احكام قسم

بر اساس تقسیمات یاد شده در انواع قسم، بر هر سوگندی نسبت به نوع آن، حکم خاصی بار میشود:

1. حکم قسم دروغ

قسم دروغ بدترین نوع سوگند است كه در قرآن احکام و کیفر خاصی بر این نوع قسم بیان شده است؛ از جمله در مورد منافقان میفرماید:
«یحَْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُواْ وَ لَقَدْ قَالُواْ كلَِمَةَ الْكُفْرِ... فَإِن یتُوبُواْ یَكُ خَیرًْا لهَُّمْ  وَ إِنیتَوَلَّوْاْ یعَذِّبهُْمُ اللَّهُ عَذَابًا أَلِیمًا فىِ الدُّنْیا وَ الاَْخِرَةِ...»[25]
به خدا سوگند مى‏خورند كه (در غياب پيامبر، سخنان نادرست) نگفته‏اند در حالى كه قطعاً سخنان كفرآميز گفته‏اند... (با اين حال،) اگر توبه كنند، براى آنها بهتر است و اگر روى گردانند، خداوند آنها را در دنيا و آخرت، به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد...»
خداوند آنان را در دنيا به بدنامي، اندوه و حسرت و در آخرت به عذاب دردناك دوزخ مبتلا خواهد كرد.[26]
همچنین خدای تبارک در مذمت اهل كتاب (یهود و نصاری) به دلیل مبادله و معاوضهی سوگند و پیمان الهى با بهاى ناچیز دنیوی، عدم كرامت آنها در نزد خداوند و کیفر اخرویشان را به وضوح بیان نموده است به اینکه «آنان بهره‏اى در آخرت نخواهند داشت و خداوند با آنها سخن نمى‏گوید و به آنان در قیامت نمى‏نگرد و آنها را از گناه پاك نمى‏سازد و عذاب دردناكى براى آنهاست.»[27]‏

2. حکم قسم بیهوده

قسم‏ لغو كه هیچ گونه اثرى ندارد، اولاً نباید به آن اعتنا كرد؛ ثانیاً شکستن این نوع قسم كفاره ندارد؛ چون از روى اراده و تصمیم نیست:[28]
«لَّایؤَاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فىِ أَیمَانِكُمْ ...» [29]
«خداوند شما را به خاطر سوگندهایى بیهوده (و خالی از اراده)، مؤاخذه
نمیکند...»

3. حکم قسم جدي و کفارهی آن

اين نوع از سوگند، قسمهايي هستند كه با اراده و تصميم جدي ياد ميشوند كه یادکنندهی آن در برابر سوگندی که میخورد، مورد مؤاخذه قرار میگیرد و موظف است به آن عمل کند:[30]
«...وَ لَكِن یؤَاخِذُكُم بِمَا عَقَّدتُّمُ الْأَیمَانَ»[31]
«...خداوند شما را در برابر سوگندهایى كه (از روى اراده) محكم كرده‏اید، مؤاخذه مى‏نماید»
کفارهای که خدای متعال در قرآن برای شکستن قسم بیان نموده، به ترتیب ذیل است:
«...فَكَفَّارَتُهُ إِطْعَامُ عَشرََةِ مَسَاكِینَ مِنْ أَوْسَطِ مَاتُطْعِمُونَ أَهْلِیكُمْ
أَوْ كِسْوَتُهُمْ أَوْ تحَْرِیرُ رَقَبَةٍ فَمَن لَّمْیجَِدْ فَصِیامُ ثَلَثَةِ أَیامٍ ذَلِكَ كَفَّارَةُ
أَیمَانِكُمْ إِذَا حَلَفْتُمْ...»[32]
«...كفاره این گونه قسمها، اطعام ده نفر مستمند، از غذاهاى معمولى است كه به خانواده خود مى‏دهید یا لباس پوشاندن بر آن ده نفر و یا آزاد كردن یك برده؛ و كسى كه هیچ كدام از اینها را نیابد، سه روز روزه مى‏گیرد. این، كفارهی سوگندهاى شماست به هنگامى كه سوگند یاد مى‏كنید (و مخالفت مى‏نمایید)...»
مسکین همان فقیری است که توانایی مخارج سالیانهاش را ندارد و مستحق زکات است؛ و مراد از "من اوسط" طعام در حد معمول است.[33]
ظاهر سیاق آیه بیانگر اینست که یاد کنندهی سوگند در پرداخت کفارهی حنث قسم، در سه تای اولی (اطعام ده مسکین، یا پوشاندن ده مسکین و یا آزاد کردن یک برده) مخیر است و هر کدام را خواست میتواند انجام دهد؛ اما بین این سه مورد و مورد آخری(سه روز روزه) ترتیب وجود دارد، به این معنا که اگر سه مورد قبلی مقدور نبود، مورد اخیر تعیین میشود و باید سه روز روزه بگیرد.[34]

شكستن قسم

شکستن قسم بر دو نوع میتواند باشد:

1. جایز یا واجب

قرآن کریم به پيامبر اكرم –صليالله عليه و آله- در مسئلهی تحریم نمودن برخي از لذتهای حلال بر خود که با سوگند محکم نموده بود، با تشريع كفاره دستور به شكستن قسم داده و فرموده:[35]
«قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكمُ‏ْ تحَِلَّةَ أَیمَانِكُمْ وَاللَّهُ مَوْلَئكمُ‏ْ...‏»[36]
«خداوند راه گشودن سوگندهایتان را (در این گونه موارد) روشن ساخته و خداوند مولاى شماست...»
حلیت از مطلق سوگند با اینکه با پرداخت کفاره همراه باشد، جایز نیست؛ چون شکستن قسم حرام است، و شکستن یمینی جایز است که شخص چیزی را بر نفس خویش تحریم نموده که فی نفسه حلال باشد؛ لذا این مورد از قسم، حنث آن جایز یا واجب است و جواز و وجوب شکستن آن در حقیقت دلیل بر عدم بسته شدن یمین بوده و لحاظ کردن کفاره بر آن به جهت کرامت سوگند است.[37]

2. حرام

در مواردی که شکستن قسم حرام است، در جایی است که قسم موافق با واقع باشد؛ مثل سوگند خوردن بر ترک حرام، یا ترک امر مکروه و یا امری که ضرری از ناحیهی آن مواجه انسان میشود که خداوند دستور به حفظ أیمان نموده است:[38]
«وَاحْفَظُواْ أَیمَانَكُمْ...»[39]
«و سوگندهاى خود را حفظ كنید (و نشكنید!) ...»
وفا نمودن به عهد واجب است و هرگاه شخصي با خداوند عهدي ببندد، موظف است كه بدان عمل نمايد؛ به همين جهت خداوند در قرآن ميفرمايد: پس از بستن پيمان و محكم كردن آن به وسيلهی سوگند نقض عهد نكنيد.[40]
«وَ أَوْفُواْ بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدتُّمْ وَ لَاتَنقُضُواْ الْأَیمَانَ بَعْدَ تَوْكِیدِهَا وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَیكُمْ كَفِیلاً  إِنَّ اللَّهَ یعْلَمُ مَا تَفْعَلُون‏»[41]
«و هنگامى كه با خدا عهد بستید، به عهد او وفا كنید! و سوگندها را بعد از محكم ساختن نشكنید، در حالى كه خدا را كفیل و ضامن بر (سوگند) خود قرار داده‏اید، به یقین خداوند از آنچه انجام مى‏دهید، آگاه است!»

پی نوشت ها:

[1]. مصطفی، حسن؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360ش، ج9، ص262.
[2]. ابن منظور، محمدبنمکرم؛ لسان العرب، بیروت، دار صادر، 1414ق، ج‏12، ص478.
[3]. التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج9، ص264.
[4]. لسان العرب، ج12، ص481.
[5]. قرشی، سید علیاكبر؛ قاموس قرآن، تهران، دارالكتب الاسلامیه، 1384ش، چاپ چهاردهم، ج7، ص273.
[6]. راغب اصفهانی، حسینبنمحمد؛ المفردات فی غریبالقرآن، بیروت، دارالعلم الدارالشامیة، ‏1412ق،‏ چاپ اول، ص670.
[7]. موسوی، روحالله(امام خمینی)؛ ترجمه تحریرالوسیله، قم، اسلامی، 1386ش، چاپ23، ج3، ص203.
[8]. مائده/106.
[9]. مكارم شيرازي، ناصر و همکاران؛ تفسيرنمونه، تهران‏، دارالكتب الإسلامية، 1374ش‏، چاپ اول‏، ج5، صص 114-116.
[10]. مائده/89.
[11]. طباطبایی(علامه)، سیدمحمدحسین؛ المیزان فی تفسیر القرآن، قم، اسلامی، 1417ق، چاپ پنجم، ج6، ص110.
[12]. طیب، سید عبدالحسین؛ ‏اطیب البیان فی تفسیر القرآن،‏ تهران، اسلام، 1378ش، ‏چاپ دوم، ج2، ص451.
[13]. اعراف/21-20.
[14]. طبرسى، فضل بن حسن؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن‏، تهران‏، ناصر خسرو، 1372ش‏، چاپ سوم، ج4، ص627.
[15]. المیزان فى تفسير القرآن، ج19، ص278.
[16]. صادقى تهرانى، محمد؛ الفرقان في تفسير القرآن بالقرآن، قم، فرهنگ اسلامى‏، 1365ش، چاپ دوم، ج13، ص133.
[17]. توبه/56.
[18]. توبه/62.
[19]. منافقون/2.
[20]. توبه/42.
[21]. فيض كاشاني، ملامحسن؛ تفسير الصافي، تهران، صدر، 1415ق، چاپ دوم، ج4، ص243.
[22]. طبرسى؛ فضل بن حسن‏، تفسير جوامع الجامع‏، تهران، دانشگاه تهران و مديريت حوزه علميه قم‏، 1377ش، چاپ اول، ج3، ص377.
[23]. تفسير الصافي، ج4،ص243
[24]. فاطر/42.
[25]. توبه/74.
[26]. مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج5، ص80.
[27]. آل عمران/77. المیزان فى تفسير القرآن، ج‏3، ص264.
[28]. تفسیر نمونه، ج1، ص204.
[29]. مائده/89.
[30]. تفسيرنمونه، ج1، ص552.
[31]. مائده/89.
[32]. مائده/89.
[33]. مقدس اردبیلى، احمدبنمحمد، زبدة البیان فى أحكام القرآن‏، تهران‏، كتابفروشى مرتضوى‏، بیتا‏، ص499.
[34]. فاضل مقداد، جمالالدین؛ کنزالعرفان فی فقه القرآن، تحقیق سیدمحمد قاضی، مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی، 1419ق، چاپ اول، ج‏2، ص122.
[35]. قرشى؛ سيد علىاكبر، تفسير احسن الحديث‏، تهران، بنياد بعثت‏، 1377ش‏، چاپ سوم، ج1، ص231.
[36]. تحریم/2.
[37]. الفرقان في تفسير القرآن بالقرآن، ج‏28، ص431.
[38]. همان.
[39]. مائده/89.
[40]. مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج6، ص590.
[41]. نحل/91.

 
جمعه 14 مهر 1391  11:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خريد و فروش مردار

خريد و فروش مردار

اسماعيل اسماعيلى

در اصل حرمتِ خريد و فروش (مردار), اجمالاً, بحثى نيست. مشهور فقها, خاصه و عامه, بدان فتوا داده اند. علاّمه1, نراقى2 و....3 ادعاى اجماع كرده اند. شيخ طوسى, (مردار) را قابل تملك هم نمى داند4.
نراقى مى نويسد:
(منها الميتة وحرمة بيعها و شرائها والتكسب بها اجماعى وفى التذكرة عليه الاجماع وفى المنتهى اجماع العلماء كافة, بل يحرم جميع وجوه الاستمتاع بها...)5
از جمله نجاسات, مردار است. فقها, در حرمت خريد و فروش و كاسبى با آن, اجماع دارند. در تذكره, ادعاى اجماع شده است و در منتهى ادعاى اجماع همه علما. بلكه هرگونه بهره ورى از (ميته) حرام است.
نكته در خور بحث, اين كه: آيا در شرع, فقط نهى از خريد و فروش (مردار) شده, يا نه, هرگونه استفاده اى از آن, نهى دارد؟
آيا, حرمت استفاده از (مردار) به خاطر نداشتن منافع حلال است, يا روايات و ادله, از اين كار منع مى كنند, چه منافع حلال داشته باشد, چه نداشته باشد؟
آيا, هر گونه بهره ورى از (مردار) حرام است, يا استفاده و به كار گيرى آن, در چيزهايى كه شرط آنهاست, طهارت6.
شيخ انصارى مى نويسد:
(ويدل عليه مضافاً الى ما تقدم من الاخبار, ما دل على انّ الميتة لاينتفع بها, منضماً الى اشتراط وجود المنفعة المباحة فى المبيع لئلا يدخل فى عموم النهى عن اكل المال بالباطل.7)
بر حرمت خريد و فروش (مردار) دلالت مى كند علاوه بر اخبارى كه گذشت, آنچه دلالت دارد بر اين كه (مردار) منفعتى ندارد, با توجه به اين كه در مبيع, منفعت مباح, شرط است, تا داخل در عموم نهى از (اكل المال بالباطل) نشود.
در اين سخن, شيخ, علاوه بر اخبار, مسأله ماليت و داشتن منفعت حلال عقلايى را نيز, مطرح مى كند. بدين دليل كه: ماليت و منفعت حلال, از مبيع, شرط است و اگر اين شرط نباشد, مشمول نهى آيه شريفه: (اكل مال به مال به باطل) خواهد بود.

دلايل حرمت بيع ميته

فقهاء, براى حرمت بيع مردار, به دلايلى تمسك جسته اند:
1 . (حرمت عليكم الميتة...8)
حرام شد بر شما, مردار.
علامه9 و ديگران10, نهى در آيه را مطلق گرفته اند. بر اين نظرند: و حرمت, هرگونه داد و ستد و استفاده اى را در بر مى گيرد.
محقق اردبيلى, اين استدلال را نمى پذيرد11. زيرا به نظر ايشان, از ظاهر آيه, قرائنى كه در آيات بعدى وجود دارد, بر مى آيد: خوردن ميته نهى شده است, نه هرگونه استفاده, خريد و فروش و...
2 . ( لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل.12)
با اين بيان: مردار منفعت حلالى ندارد. چيزى كه نفع و سودى نداشته باشد, (ماليت) نخواهد داشت و نمى تواند مورد معامله واقع شود; زيرا (ماليت) در ثمن مثمن شرط است. خريد و فروش و استفاده از چيزى كه (ماليت) ندارد, اكل مال به باطل است و حرام.
شيخ و ديگران, بر اين نكته تصريح دارند. آنان بيع ميته و بهره ورى از آن را, از مصاديق اكل مال به باطل,شمرده اند. همان طور كه شيخ انصارى, بدان اشاره كرده است, نه اين كه (ميته) و اجزاى آن, هيچ گونه فايده و منفعتى ندارد, بلكه در پاره اى روايات, به استفاده هاى حلال آن, اشاره شده است.
منافعى همچون: تدهين13 (روغن مالى كردن بدن حيوانات), آب كشى با پوست مردار براى امورى كه طهارت شرط آنها نيست, مانند: آبيارى مزارع و درختان14, تغذيه پرندگان حرام گوشت15 و حيوانات درنده, سوخت16, بستن ميرآب در هنگام آبيارى17, درست كردن پوستين براى18 حفظ از سرما به شرط آن كه در نماز و امورى كه طهارت شرط آنهـاست, استفاده نشود, تهيه كود19 و...20 را براى مردار و اجزاى آن, برشمرده اند.
البته امروز, با پيشرفتهاى شگرفى كه پديد آمده, استفاده هاى مهمى از مردار مى شود و راههاى جديدى براى بهره ورى وجود دارد كه اكنون مجال ذكر همه آنها نيست, از جمله: تهيه انواع روغنهاى صنعتى, سوخت, تهيه كود و...
بنا به نقلى كه شيخ انصارى از كاشف الغطاء دارد, وى, بهره بردارى از اعيان نجسه, از جمله (مردار) را مجاز مى شمارد:
(ويجوز الأنتفاع بالأعيان النجسة والمتنجسة فى غير ما ورد النص بمنعه كالميتة النجسة لايجوز الأنتفاع بها فيما يسمّى استعمالاً عرفاً.21)
استفاده از چيزهاى نجس و متنجس جايز است, مگر در مواردى كه به عدم جواز آن تصريح شده باشد, مانند: مردار نجس كه استفاده متعارف از آن جايز نيست.
ظاهراً, منظور از منفعت متعارفه, خوردن است و اطلاق آيه: (حرمت عليكم الميتة22...) نيز, انصراف به خوردن دارد.
شيخ انصارى, بعد از نقل عبارت كاشف الغطاء,مى نويسد:
(مع انّ الأكل هى المنفعة المتعارفة المنصرف اليها الأطلاق فى قوله تعالى (حرمت عليكم الميتة)23.
مى توان از سخن كاشف الغطاء, اين گونه برداشت كرد: (ميته), گرچه از اعيان نجسه است و به حرام بودن استفاده ازآن تصريح شده ولى از آن جا كه استفاده متعارف, همانا (خوردن) است و حرمت متوجه منفعت متعارفه, شايد منافع و فوايد ديگرى غير از (خوردن) داشته باشد, كه حرام نباشد كه ما به برخى از آنها اشاره كرديم.
حتى شايد بتوان گفت: استفاده از آن, محدود به موارد معدودى كه فقيهان ياد كرده اند نيست, مى توان گسترش داد.
البته بر فرض جايز بودن چنين استفاده هايى از مردار و اجزاى آن, روشن است كه به كار گيرى و استفاده در امورى كه شرط آنها طهارت است, مانند: نماز و... مجاز نيست.
بر اين اساس, اگر بتوان منفعت حلالى براى مردار و اجزاى آن تصور كرد, ديگر از رهگذر نداشتن ماليت و منافع حلال, مورد نهى نيست و خريد و فروش و مبادله آن در موارد حلال, (اكل مال به باطل) به حساب نمى آيد.
نائينى, در اين باره چنين نظر مى دهد:
(اذا فرض هناك منفعة مهمة عقلائية, ولم يتوقف استيفاء المنفعة على طهارة الشيئى كالأستقاء بجلدالميته للزرع ونحوه, فمجرد كونه نجساً لايمنع عن جواز بيعه.24)
اگر در اين جا, فايده اى مهم و عقلايى فرض شود و استفاده ازآن, متوقف بر طهارت نباشد, مانند آبيارى كشتزارها و امثال آن, با استفاده از پوست مردار, صرف نجاست, نجس بودن, چيزى را از ماليت نمى اندازد.
شيخ انصارى نه تنها خريد و فروش (مردار) را مستقلاً ممنوع و از مصاديق (اكل مال به باطل) مى داند, كه خريد و فروش آن را به ضميمه شىء حلال هم جايز نمى داند:
(كما لايجوز بيع الميتة منفردة كذلك لايجوز بيعها منضمة الى مزكى ولو باعها فان كان المزكى ممتازاً, صح البيع فيه وبطل فى الميتة كما سيجئى فى محله, وان كان مشتبهأ بالميتة لم يجز بيعه ايضاً, لانّه لاينتفع به منفعة محللّة, بناءً على وجوب الأجتناب عن كلا المشتبهين فهو فى حكم الميتة, من حيث الأنتفاع, فاكل المال بازائه, اكل المال بالباطل كما ان اكل كل المشتبهين فى حكم اكل الميتة...25)
خلاصه كلام شيخ: مخلوط شدن (ميته) با مزكى به دو گونه تصور مى شود:
1 . جدا سازى آنها مقدور باشد. در اين صورت, استفاده و خريد و فروش, نسبت به مقدار حلال اشكالى ندارد و نسبت به مقدار حرام, باطل است.
2 . قابل تفكيك نباشد. اجتناب از همه آنها به موجب وجوب اجتناب در شبهه محصوره, لازم است. طبعاً خريد و فروش آن نيز باطل و مشمول نهى آيه شريفه (لاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل) است.
شيخ در اين جا نيز, مسأله را دائر مدار نداشتن ماليت و منفعت حلال دانسته و تصريح كرده است: چون منفعت حلالى ندارد, خريد و فروش آن جايز نيست.

قاعده حرمت نجاست

(مردار) نجس است. به نص آيه شريفه: (حرمت عليكم الميتة)26 و قاعده فقهى: (كل نجس حرام) در حرمت آن بحثى نيست. بايد ديد, منظور از (نجس) چيست و محدوده آن تا كجاست؟ تا به اين وسيله, دايره حرمت و شمول آن نيز روشن شود.
شهيد مى نويسد:
(النجاسة ما حرم استعماله فى الصلوة والأغذية, للأستقذار, او للتوصل الى الفرار)27.
نجاست, چيزى است كه به كار بردن آن در نماز و تغذيه, حرام مى باشد, به دو جهت: يكى پليدى كه در آن هست و ديگرى دورى و اجتناب از آن.
بر اين اساس, وقتى گفته مى شود: فلان چيز نجس است, يعنى:
1 . استفاده و به كار گرفتن آن در عبادات و اعمالى كه شرط آنها طهارت باشد, مانند: نماز و طواف خانه خدا... حرام است.
2 . بهره گيرى از آن در تغذيه انسان, به هر شكلى, حرام است.
بنابراين, حرمت اشياى نجس و از جمله (مردار), در محدوده اين دو امر است و هر گونه استفاده و به كار گيرى و داد و ستد و كاسبى با آن در اين محورها, ممنوع و باطل است.
از مفهوم سخن شهيد بر مى آيد كه استفاده و بهره ازآن در غير خوردن و آشاميدن و نيز استعمال آن در امورى كه شرط آنها طهارت نيست, اشكالى ندارد.
شيخ در ذيل سخن شهيد ابراز مى دارد:
(وهو كالنص فى جواز الأنتفاع بالنجس فى غير هذه الأمور)28.
سخن شهيد در جواز استفاده از نجس در غيراين امور, گويا و صريح است.
بر همين اساس, كاشف الغطاء29, محقق اردبيلى30, و نايينى 31 و بسيارى ديگر از فقها32, استفاده از همه نجاسات و از جمله (ميته) را به طور مطلق نفى نكرده اند. اينان, استعمال (مردار) را در مواردى كه منافع حلالى دارد و در امورى كه شرط آنها طهارت نيست, جايز دانسته اند و برخى خريد و فروش آن را نيز.33
شيخ انصارى, ادله قائلان به حرمت استفاده از اشياى نجس را ناكافى مى داند و به يادآورى اين نكته كه به طور كلى (محرمة الأنتفاع) مى دانند و داد و ستد آن را باطل مى شمارند, مى نويسد:
(ولكن التأمل يقضى بعدم جواز الأعتماد فى مقابل اصالة الاباحة على شيىء مما ذكر.)
دقت در مسأله, حكم مى كندكه: بر هيچ يك از دلايلى كه آنان در برابر اصالة الاباحة, بر حرمت استفاده آورده اند, نمى توان اعتماد كرد.

منفعت متعارف

روشن است كه در گذشته, بويژه در زمان بعثت و تولد اسلام, اگر نگوييم تنها استفاده اى كه براى (مردار) تصور مى شده, خوردن و استفاده غذايى بوده لااقل, منفعت جدى و معتبر آن در عرف آن زمان و در ميان اعراب جاهلى, خوردن بوده است. ظاهراً, حرمت در آيه شريفه: (و حرمت عليكم الميتة)34 ولسان روايات ناظر به همان منفعت متعارفه, يعنى (اكل) است.
شيخ انصارى در اين باره مى نويسد:
(مع انّ الأكل هى المنفعة المتعارفة المنصرف اليها الأطلاق فى قوله تعالى (حرمت عليكم الميته))35.
حرمت در آيه شريفه: (حرمت عليكم الميتة), منفعت متعارف انصراف دارد كه (خوردن) باشد.
از اين روى, بسيارى از فقيهان, از جمله محقق اردبيلى, درست نمى دانند استدلال به آيه شريفه رابراى حرمت مطلق بهره ها از(ميتة) وبراين نظرند كه استفاده از آن در غير خوردن و نيز به كارگيرى آن براى چيزهايى كه طهارت درآنها شرط نيست, اشكالى ندارد36.
علامه مجلسى نيز, همين نظر را تقويت مى كند:
(واستدل بهذه الأية [انّما حرّم عليكم الميتة] وامثالها على حرمة جميع انتفاعات الميتة, الاّ ما اُخرجه الدليل, لأنّ الحرمة المضافة الى العين, تفيد عرفاً حرمة التصرف فيها مطلقاً وقيل الحرمة المضافة الى كل عين, تفيد الأنتفاع المتعارف الغالب فيه, فان المتبادر فى تحريم الميتة, الأكل, لاسيّما مع ذكرها مع الدم ولحم الخنزير,... وكان هذا اقوى)37.
براى حرمت, هرگونه استفاده از (مردار), به جزمواردى كه به موجب دليل, استثناء شده, به آيه: (انما حرم عليكم الميتة...) و مانند آن, استدلال شده است; زيرا اضافه حرمت, به چيزى, عرفاً افاده حرمت مطلق استفاده و تصرفات رامى كند.
و گفته شده: اضافه حرمت به هر چيزى, صرفاً منفعت متعارف را,كه غالباً مورد استفاده است, نهى مى كند, زيرا متبادر از حرمت (مردار), (خوردن) است, بويژه آن كه حرمت (مردار), در كنار حرمت خون و گوشت خوك آمده است. و اين نظر قوى تر است.
حاصل سخن مرحوم مجلسى: در استدلال به آيه بر حرمت (مردار) دو نظر است:
1 . حرمت را, حرمت جميع تصرفات و مطلق بهره ها دانسته اند.
2 . حرمت را مطلق ندانسته اند و بر اين عقيده اند: در آيه شريفه, منفعت متعارف, كه غالباً مورد استفاده قرار مى گرفته, نهى شده است, نه جميع بهره ها. چون منفعت متعارف در آن زمان, (خوردن) بوده, متبادر از تحريم در آيه شريفه, حرمت خوردن (مردار) است.
اين كه در آيه شريفه, حرمت (مردار), در كنار حرمت خون و گوشت خوك آمده و حرمت در آنها, حرمت خوردن است, تأييد مى كند كه نهى همه بهره ها نيست.
از اين روى, حرمت در آيه مباركه: (و حرمت عليكم امهاتكم و نباتكم واخوانكم...)38 نيز حرمت و طى است, نه مطلق استفاده ها. كسى نمى تواند بگويد, به طور مطلق و در همه جهات, آنان برانسان حرام هستند.
علاّمه مجلسى, نظر دوّم را بر مى گزيند:
(وكان هذا اقوى)39.
پس, بهره از مردار, بلكه همه نجاسات, در صورتى كه استفاده از آنها, معقول و معتبر باشد, جايز است, مثلاً اگر در تهيه كود شيميايى, سوخت, خوراك حيوانات و طيور و... مورد استفاده قرار گيرد و پيامدهاى ناروايى نداشته باشد و نيز جوانب قضيه از حيث پاكى و نجسى ملحوظ گردد, چه بسا كه ديگر حرام و داد و ستد آن مصداق (اكل مال به باطل) نباشد.
اين كه فقيهان, در بيان احكام (مردار), خون و... بر وجود و عدم وجود منفعت حلال عقلايى, تكيه مى كنند, مؤيد همين نظر است.
3 . سومين دليلى كه بر حرمت بهره بردارى از (مردار) اقامه كرده اند, اين كه: شكى نيست, مردار حيوانى كه خون جهنده دارد, نجس است و در اين مسأله همه فقيهانِ شيعه و سنى, اتفاق نظر دارند. پس بهره ورى از (مردار) به خاطر نجاست و حرمت استفاده از چيز نجس, باطل و حرام است40.
ضعف اين استدلال, روشن است. زيرا نجاست, مانع استفاده هاى حلال و عقلايى و نيز خريد و فروش آن, در مواردى كه منافع حلال دارد, نخواهد بود. مانند: كود, سوخت, به كارگيرى آن در صنايع, مزارع و...
اين استدلال, بر حرمت بهره گيرى از اشياى نجس, استوار است. اين معنى را از برخى روايات, از جمله روايات زيرگرفته اند:
(فكل امر يكون فيه الفساد, مما هو منهى عنه من جهة اكله وشربه, او كسبه...41)
اولاً, اين روايت مرسله است.
ثانياً, استفاده چنين معنايى از روايت, روشن نيست. زيرا نهى در روايت, ظاهراً, به اعتبار منافع حرام, همچون اكل و شرب است.
ثالثاً:در روايات بسيارى, جواز استفاده از (مردار) و ديگر نجاسات و به كار گيرى آنها در امورى كه طهارت شرط نيست وجواز خريد و فروش, رسيده است. پس اين سخن: استفاده از مردار, مطلقا حرام است, درست نيست.
شيخ انصارى, گرچه در ابتدا, اين نظر را تأييد مى كند كه هرگونه استفاده از چيزهاى نجس حرام است, ولى بعد در آن خدشه مى كند:
(لكن الأنصاف انّه اذا قلنا بجواز الأنتفاع بجلد الميتة منفعة مقصودة كالإستقاء بها للبساتين والزرع, اذا فرض عدّه مالا عرفاً, فمجرد النجاسة لاتصلح علة لمنع البيع. لأنّ مادلّ على المنع عن بيع النجس من النص والأجماع ظاهر فى كون المانع حرمة الأنتفاع به).42
انصاف آن است: اگر استفاده از پوست مردار را مجاز شمرديم, مثل استفاده از آن براى آبيارى باغها و كشتزارها و داراى ماليت مجرد نجس بودن, نمى تواند مانع از خريد و فروش آن باشد. زيرا از اجماع و رواياتى كه بر حرمت بيع نجس دلالت مى كند, استفاده مى شود كه حرام بودن استفاده از نجس, علت آن است.
4 . اجماع, از مهم ترين دلايلى است كه فقها بر حرمت خريد و فروش مردار اقامه كرده اند. علامه در نهايه 43 و تذكره44 و بسيارى از فقها45, ادعاى اجماع دارند.
نراقى مى نويسد:
(... حرمة بيعها و شرائها والتكسب بها اجماعى.)46
حرمت خريد و فروش ميته و كاسبى با آن, اجماعى است.
شيخ انصارى, در دلايل ديگر, اجمالاً, خدشه مى كند و مى گويد اگر اجماع نبود, بيع و استفاده از آن را مجاز مى شمرديم:
(ومما ذكرنا من قوة جواز بيع جلد الميتة لولا الأجماع اذا جوزنا الأنتفاع به فى الأستقاء...)47
اگر اجماع نبود, جواز خريد وفروش پوست مردار, قوى بود, زيرا استفاده از آن را در امورى همچون: آبيارى مجاز شمرديم.
از سخن شيخ, استفاده مى شود كه مهم ترين دليل حرمت بيع و بهره از مردار, اجماع است, به گونه اى كه اگر اجماع نبود, نظر به جواز مى داد. امام خمينى, نظر شيخ را مى پذيرد و مانع اصلى جواز خريد و فروش را اجماع مى داند:
(... نعم ما يمنعنا عن الجرئة الى الذهاب الى الجواز هودعاوى الأجماع وعدم الخلاف...)48
آرى, آنچه ما را از فتواى به جواز بهره ورى از مردار باز مى دارد, ادعاى اجماع و عدم خلاف است.
1 . اصل تحقق چنين اجماعى مسلم نيست; بسيارى از فقها: محقق اردبيلى49, مجلسى50, خوانسارى51,آيت اللّه خويى 52 و... در اصل تحقق آن ترديد كرده اند. از سخنان صاحب مفتاح53 الكرامه نيز استفاده مى شود: اجماع, يا شهرت تحصيل نشده است.
علاوه, برخى از فقها, از جمله خود علامه در ارشاد54 و محقق در شرايع55 و شيخ در نهاية56 وابن براج57 و ديگران58, استفاده از پوست مردار را در غير نماز و آشاميدن, جايز دانسته اند. اين نشانگر آن است كه حرمت بهره از منافع مردار اتفاقى نيست.
علامه, در قواعد59, تصريح مى كند:در حوضى كه از پوست مردار درست شده, اگر آب آن به مقدار كر باشد, مى توان وضو گرفت.
شيخ صدوق60, ابن جنيد اسكافى,61 صاحب مدارك62, به طهارت پوست مردار, پس از دباغى و جواز استفاده از آن, فتوا داده اند.
پس, تحصيل چنين اجماعى مسلم نيست.
امام خمينى, پس از بررسى انظار فقيهان مى نويسد:
(لكن مع ذلك تكون استفادة الأجماع من كلام القوم مشكلاً ...)63.
با توجه به اختلافى كه در مسأله هست, استفاده اجماع از كلام قوم, مشكل است.
امام خمينى, در ابتدا, اجماع را مهم ترين دليل برعدم جواز استفاده از مردار مى داند و همچنين علت فتوا ندادن به جواز استفاده و خريد و فروش.
ولى بعد در اصل تحقق آن شبهه مى كند و تحصيل چنين اجماعى را مشكل مى داند.
2 . بر فرض كه تحقق اجماع مسلم باشد, احتمال دارد, مستند اجماع كنندگان, رواياتى باشد كه درباب حرمت بيع و استفاده از مردار رسيده است. اگر چنين باشد, ديگر كاشف از قول معصوم(ع) نخواهد بود و بايد ديد, دلالت نصوص و سند آنها چگونه است.64.
آيت اللّه نائينى, باتصريح به اين كه مسأله اجماعى نيست مى گويد:
(وبالجمله حيث ان المسأله ليست اجماعيّة كما يظهر للمتتبع فيها ولايستفاد من الأخبار الوارده فى المقام التعبدية الصرفة بحيث يفهم منها ان الشارع سلب الأنتفاع بالنجاسات رأساً والغى ماليّتها اصلاً, بل ظاهرها انّ جهة حرمة بيعها كونها مما لاينتفع بها, فاصالة الجواز او قاعدة حل الأنتفاع فى الأرض جميعاً, لاحاكم عليها الا فى ما يتوقف منفعتها على طهارتها, وعليهذا فاذا جاز اقتناء الخمر للتخليل او العذرة للتسميد والميتة لاطعام جوارحٍ الطير او ايقادها, فبيعها لهذه الأمور لامانع عنه ...)65.
خلاصه سخنِ نايينى بدين قرار است:
1 . حرمت بيع و بهره از مردار, اجماعى نيست.
2 . از روايات و نصوصى كه در اين خصوص وارد شده, استفاده نمى شود كه شارع, تعبداً, ماليت نجاسات را ملغى كرده, بلكه بدان جهت بوده كه بهره عقلايى از آنها برده نمى شده است.
3 . اصالة الجواز و آيه شريفه (خلق لكم ما فى الأرض جميعاً) برجواز استفاده دلالت مى كنند. ادله حرمت, جز در مواردى كه شرط آنها طهارت است, نمى تواند بر اصل و قاعده فوق حاكم باشد.
4 . وقتى منافع حلالى, چون درست كردن سركه از شراب و كود از عذره و تغذيه پرندگان حرام گوشت با مردار و يا استفاده از آن در سوخت, وجود دارد, خريد و فروش آن نيز در اين موارد, اشكالى نخواهد داشت.
آيت اللّه خويى نيز همين نظر را دارد. ايشان, تأكيد كرده كه تحقق چنين اجماعى, مسلم نيست. بر فرض كه اجماع هم باشد, كار ساز نيست و نمى تواند كاشف از قول معصوم باشد66.
پس, از اجماع, نمى توان برحرمت بهره ورى از مردار, سود جست.
5 . روايات -رواياتى كه درباره مردار و بهره ورى از آن وارد شده است, دو گروهند:
1 . رواياتى كه بر حرمت خريد و فروش و استفاده از مردار دلالت دارند. صرف نظر از ضعف سند اكثر آنها, از نظر دلالت, يكسان نيستند. برخى از آنها بهره و خريد و فروش از (مردار) را به طور مطلق نفى مى كنند و برخى ديگر, بر حرمت استفاده از مردار, در تهيه غلاف شمشير, لباس و... دلالت دارند.
2 . رواياتى كه دلالت بر جواز خريد و فروش مردار و بهره از آن, مى كنند.
در ميان اين روايات, روايت صحيح و موثق نيز وجود دارد.
اكنون, به طور اجمال, به پاره اى از روايات هر دو گروه اشاره مى كنيم:
گروه اوّل: مهم ترين رواياتى كه بر عدم جواز خريد و فروش و استفاده, بدانها استناد شده عبارتند از:
* على بن مغيرة قال قلت لأبى عبداللّه(ع) الميتة ينتفع منها بشيىء؟
فقال: لا.
قلت: بلغنا ان رسول اللّه(ص) مرّ بشاة ميتة فقال: ماكان على اهل هذا الشاة اذا لم ينتفعوا بلحمها ان ينتفعوا باهابها.
فقال: تلك شاة كانت لسودة بنت زمعة زوج النبى(ص) وكانت شاة مهزولة لاينتفع بلحمها فتركوها حتى ماتت فقال رسول اللّه(ص): ماكان على اهلها اذا لم ينتفعوا بلحمها ان ينتفعوا باهابها اى تزكى).67
على بن مغيره مى گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم مى شود از مردار استفاده كرد؟
فرمود: نه.
عرض كردم: به ما خبر رسيده كه وقتى پيامبر(ص) بر گوسفند مرده اى مى گذشت فرمود: چه شده است صاحب اين گوسفند را؟ حال كه از گوشت آن استفاده نمى كند, از پوست آن استفاده كند!
فرمود: آن گوسفند متعلق به سوده, دختر ذمعة, همسر رسول خدا بود و چون لاغر بود و گوشت آن قابل استفاده نبود, آن را رها كردند, تا مرد. آن گاه پيامبر فرمود: چه شده است صاحب گوسفند را؟ حال كه از گوشت آن استفاده نمى كند, از پوست آن استفاده كند, يعنى آن را تذكيه كنند.
اين روايت, بر عدم جواز بهره ورى از مردار دلالت دارد, ولى سند آن ضعيف است. زيرا على بن المغيره, توثيق نشده است. هرچند برخى از عبارت نجاشى در توثيق فرزندش حسن, توثيق او را نيز استفاده كرده اند68.
همين مضمون را ابو مريم 69 نيز روايت كرده و او توثيق شده است.
* سماعة مى گويد از امام(ع) سؤال كردم: آيا از پوست درندگان مى توان استفاده كرد؟ فرمود:
(اذا رميت و سميت فانتفع بجلده واما الميتة فلا)70.
هرگاه تيرانداختى و ذكر خدا گفتى, از پوست آنها بهره ببر, ولى از مردار, خير.
در ظاهر روايت حرمت استفاده از پوست ميته استفاده مى شود, ولى با الغاى خصوصيت, مى توان از آن, حرمتِ جميع بهره ها را فهميد.
* فتح بن يزيد جرجانى مى گويد: به امام كاظم(ع) نامه نوشتم و از وى در مورد پوست مردار حيوانات حلال گوشت, پرسيدم. امام در پاسخ نوشت:
(لاينتفع من الميته باهاب ولاعصب...)71
از پوست و گوشت مردار نمى توان استفاده كرد.
از اين روايت نيز, امكان دارد, حرمت جميع بهره ها را استفاده كرد, ولى سند آن ضعيف است.
و مختاربن محمد72, در سند وجود دارد كه مجهول است.
علاوه بر اين, در روايت مفصلى كه على بن شعبة در تحف العقول از امام صادق(ع) نقل كرده73, با اين كه مرسله است, ولى در باب مكاسب محرّمه, جامع ترين و مهم ترين مستند فقيهان است, خريد و فروش و بهره از مردار را به عنوان: (وجوه حرام) ياد كرده است.74
و در برخى از روايات, (ثمن ميته) سُحت ناميده شده است.
اين دسته از روايات, اجمالاً, بر حرمت خريد و فروش ميته و اكتساب با آن دلالت دارد. از برخى از آنها نيز استفاده مى شود كه هر گونه استفاده از مردار ممنوع است و يا استفاده حلال و معتبرى براى آن متصور نيست75.
گروه دوّم: از پاره اى از روايات, جوازبهره ورى از (مردار) و نيز خريد و فروش آن استفاده مى شود. البته از برخى از آنها جواز بهره بردارى استفاده مى شود و از برخى ديگر جواز بيع:
* قاسم صيقل و فرزندانش به امام كاظم (ع) نامه نوشتند و سؤال كردند: كارما شمشير سازى است وغير از آن راه درآمدى نداريم.
از پوست حيواناتى چون: الاغ و قاطرهاى اهلى مرده استفاده مى كنيم و با آن غلاف شمشير مى سازيم.آيا براى ما اين كار مباح است؟ خريد و فروش و دست زدن, تماس بدن و لباس با آن, چه حكمى دارد. زيرا با همان لباس, نماز مى گزاريم.)
امام در پاسخ آنان نوشت:
(اجعل ثوباً للصلاة)76.
براى نماز, لباس مخصوصى قرار دهيد.
در سند روايت, ابوالقاسم77 صيقل, مجهول است. ولى بايد توجه داشت كه او, راوى نيست, بلكه راوى اين حديث, محمدبن عيسى78 است و ثقة. از اين روى, سند روايت, اشكالى ندارد.
از نظر دلالت: اجمالاً از روايت بر جواز بهره ورى از پوست مردار در غير نماز و نيز خريد و فروش و كاسبى با آن استفاده مى شود. زيرا, با اين كه قاسم بن صيقل و فرزندانش, اصرار بر پاسخ امام دارند و خود را مضطر و محتاج به جواب مسأله مى دانند. امام(ع) فقط در مورد نماز پاسخ مى دهد و نسبت به بخشهاى ديگر پرسش, مانند: خريد و فروش آن, كسب در آمد از آن, استفاده در جهت تهيه غلاف شمشير و اسلحه سازى, سكوت مى كند. خود اين گوياى حليت و جواز آن موارد است وگرنه اغراء به جهل مى شود79.
بنابراين, از اين روايت, اصل جواز بهره بردارى از پوست مردار در غير نماز و خريد و فروش و كاسبى با آن استفاده مى شود.
* بزنطى مى گويد: از امام صادق(ع) پرسيدم, مردى گوسفنددار, دنبه هاى آنها را مى بُرد. آيا مى تواند از آنها استفاده كند؟
قال: نعم يذيبها ويسرج بها ولايأكلها ولايبيعها.80)
بله, آنها را آب كند و در سوخت براى روشنايى استفاده كند, ولى حق ندارد آن را بخورد و يا بفروشد.
در اين روايت, به جواز استفاده از مردار, در روشنايى تصريح شده است و از خوردن و خريد و فروش آن منع, احتمال مى رود كه منع از بيع, بلافاصله بعد از منع از خوردن, به اعتبار حرمت اكل باشد. از روايت حرمت فروش آن براى استفاده در روشنايى و نيز كارهايى كه شرط آنها طهارت نيست, استفاده نمى شود.
* ابوبصير مى گويد: از امام صادق(ع) درباره پوستين پرسيدم, فرمود:
(ان على بن الحسين كان يبعث الى العراق فيؤتى مما قبلكم بالفرو فيلبسه, فاذا حضرت الصلاة ألقاه وألقى القميص الذى يليه فكان يسئل عن ذلك, فقال: انّ أهل العراق يستحلون لباس الجلود الميتة ويزعمون انّ دباغه ذكاته.)81.
امام سجاد(ع) همواره سفارش مى كرد, از عراق, برايش پوستين مى آوردند و آن را مى پوشيد. چون هنگام نماز مى رسيد, پوستين و لباس چسبيده به آن را كنار مى گذاشت. از وى, در اين مورد سؤال كردند فرمود: مردمان عراق82, لباسى كه از پوست مردار تهيه شده, حلال مى دانند و گمان مى كنند كه با دباغى پاك مى شود.
در اين روايت, بر استفاده از پوست مردار, به صورت پوستين, تصريح شده است. در عين حال, تاكيد شده است نمى توان با آن نماز خواند و در امورى كه شرط آنها طهارت است, به كار گرفت.
* حسن بن على مى گويد از امام كاظم(ع) پرسيدم: مردمان مالدار, در ناحيه كوهستان, چون دنبه هاى گوسفند سنگين مى شود آنها را مى بُرَند, اين چگونه است؟ فرمود:
(حرام هى)
عرض كردم: مى توانيم از آن براى روشنايى استفاده كنيم؟ فرمود:
(أما علمت انه يصيب اليد والثوب وهو حرام.83)
آيا نمى دانيد كه دست و لباستان به آن اصابت مى كند و حرام است.
از مفهوم سخن امام(ع) فهميده مى شود: اگر دنبه گوسفند, موجب آلوده شدن بدن و لباس نگردد, مى توان از آن, براى روشنايى بهره برد.
حرمت, به خاطر آلوده شدن بدن و لباس است. از اين روى, اگر لباس و بدن, آلوده نشود و يا در كارى مورد استفاده قرار گيرد كه شرط آن, طهارت نيست, اشكالى ندارد.
برخى, كلمه (حرام) را در كلام امام, به معناى نجس گرفته اند84. ولى اين بعيد مى نماد. زيرا خلاف ظاهر روايت است. علاوه, مفاد روايت و سؤال سائل, نشان مى دهد كه منظور از (حرام) همان حرمت است, نه نجاست. سائل, تصور مى كرده, مى شود از دنبه ها استفاده غذايى كرد85.
افزون بر اينها, دلالت مى كنند بر جواز بهره ورى و خريد و فروش مردار, رواياتى كه مجاز مى دانند فروش گوشت مردار را كه با گوشت مزكى مخلوط شده باشد, به گونه اى كه تشخيص آن ممكن نباشد, به كسانى كه گوشت مردار را حلال مى دانند86.
اشاره كرديم كه مشهور فقها بر اين باورند, خريد و فروش و بهره ورى از مردار, حرام است.برخى از آنان استفاده از پوست مردار را در كارهايى كه طهارت لازم نيست, مجاز شمرده اند. ولى اينان نيز همچون مشهور, به نجاست آن معتقدند.
شيخ صدوق در (من لايحضره الفقيه), روايتى را مى آورد كه افزون بر جواز بهره ورى از پوست مردار, پاكى آن نيز استفاده مى شود.
از آن جا كه در آغاز كتاب, تصريح دارد به اين مطلب: روايات مندرج در كتاب, هماهنگ با فتوايش مى باشد87, مى توان گفت از نظر شيخ صدوق, پوست مردار پاك است. اينك روايت:
از امام صادق(ع) پرسش مى شود در پوست مردار, روغن, آب و شير مى ريزند, نظر شما چيست؟ امام(ع) مى فرمايد:
(لابأس بان تجعل فيها ماشئت من ماء أولبن أو سمن, وتتوضأ منه و تشرب ولكن لاتصل فيها)88.
اشكالى ندارد هر چه مى خواهيد مى توانيد در آن بريزيد: آب يا شير يا روغن. و مى توانيد از آب آن وضو بگيريد و بياشاميد, ولى با پوست مردار نماز نگذاريد.
ظاهر روايت بر طهارت پوست مردار, دلالت دارد. حرمتِ استفاده از آن در نماز نيز, ظاهراً, به اعتبار حرمت استفاده از پوست حيوان حرام گوشت در نماز است, نه نجاست آن.
يا, حسين بن زراره از امام صادق(ع) مى پرسد: پوست گوسفند تذكيه نشده اى را دباغى كرده اند و در آن شير, يا آب مى ريزند, آيا مجاز هستيم با آن آب وضو بگيريم و يا از شير داخل آن بياشاميم؟ حضرت مى فرمايد:
(نعم, يدبغ فينتفع به ولايصلى فيه...)89
بله, پس از دباغى, مى تواند مورد استفاده قرار گيرد, ولى نبايد با آن نماز گزارد.
روايت حسنه است. حسين بن زراره, توثيق نشده ولى ممدوح است90. امام صادق(ع), در حق وى و برادرش حسن بن زراره, دعا كرده است91.
با اين همه, مشهور فقهاى شيعه, به اين روايت فتوا نداده اند. بسيارى از آنان, از جمله شيخ 92و صاحب وسايل الشيعه93 آن را حمل بر تقيه كرده اند.
روشن است كه حمل بر تقيه, صرفاً, به منظور جمع بين اين روايات و رواياتى است كه دلالت بر نجاست و عدم جواز بهره ورى از مردار مى كنند. ولى بايد ديد, غير از اين, راه ديگرى براى جمع بين روايات نيست؟ و آيا در چنين مسائلى, جاى تقيه هست, بويژه آن كه بسيارى از فقهاى عامه, در همان زمان, مخالف نظر ابو حنيفه بودند و به نجاست پوست مردار, حتى پس از دباغى, فتوا مى دادند. افزون بر اين, اين مسأله چندان ارتباطى با دستگاه خلافت و مخالفت با آنان نداشته, تا نياز به تقيه باشد.
شيخ انصارى, بر نظر شيخ صدوق اشكال كرده است و به توجيه كلام وى, كه مى نويسد:(مطالبى كه در اين كتاب آمده با فتواى من هماهنگى دارد), مى پردازد.
مى نويسد: هر چند شيخ صدوق, در آغاز (من لايحضره الفقيه) به اين مطلب تصريح دارد, ولى با تتبع در رواياتى كه در آن كتاب آورده در مى يابيم كه وى, از اين سخن برگشته است و در همه جا, ملتزم به آن نيست:
(وحكاية الطهارة عن الصدوق, نظراً الى ذكره رواية ظاهره وضمانه فى اول كتابه صحة جميع ما يورده وانّه حجة بينه وبين ربّه وانت تعلم ان التتبع فى روايات الفقيه, يشهد برجوعه عمّا التزام به فى اول كتابه.94)
نقل طهارت [پوست مردار] از صدوق به استناد روايت خلاف مشهورى كه آورده و با توجه به اين كه به صحت آورده ها, ملتزم شده و آن را بين خود و خدا حجت قرار داده است, [درست نيست] زيرا, جست و جو و تتبع در روايات (من يحضره الفقيه) گواه است كه از آنچه در اول كتاب, ملتزم شده, برگشته است.
سخن شيخ انصارى را نمى توان پذيرفت, زيرا:
1 . استفاده چنين مطلبى از روايات (من لايحضره الفقيه) مشكل است و موارد تتبع شيخ, بر ما روشن نيست.
2 . بر فرض كه چنين باشد و صدوق از نظرى كه در آغاز كتاب (فقيه) ابراز داشته, برگشته باشد, باز هم دلايل كافى براى اين كه وى, به طهارت پوست مردار, معتقد بوده, وجود دارد. در (مقنع) مى نويسد:
(لابأس ان تتوضا من الماء اذا كان فى ذق من جلدة ميتة ولابأس بان تشربه ...95)
وضو گرفتن با آب مشكى كه از پوست مردار تهيه شده, يا آشاميدن از آن آب اشكالى ندارد.
3 . افزون بر شيخ صدوق, عالمان ديگرى نيز هستند كه به پاكى پوست مردار, معتقدند, از جمله:
على بن موسى بن بابويه در (فقه الرضا96):
(وزكاة الجلود الميتة دباغته97).
پاكى پوست مردار, به دباغى است.
ابن جنيد اسكافى98, صاحب مدارك99 و محدث كاشانى100.
محدث كاشانى مى نويسد:
(المشهور عدم طهارة جلد الميتة بالدباغ, لعموم النهى عن الأنتفاع بها, وفى الصحيح: (الميتة ينتفع بشيئى منها؟ قال: لا.101) خلافاً للأسكافى, وله الأخبار المستفيضة وهوأظهر,لأن عدم جواز الأنتفاع لايستلزم النجاسة, على انّه ورد فى جواز الأنتفاع بها فى غير الصلاة اخبار كثيرة, وايضاً فان المطلق يحمل على المقيد.102)
قول معروف نزد فقها, پاك نشدن پوست مردار, به دباغى است; زيرا نهى استفاده از آن, شمول دارد و در روايت صحيح, همه چيز مردار, نهى شده است. ولى ابن جنيد اسكافى, بر خلاف مشهور فتوا داده و روايات مستفيضه نيز, مويد نظر اوست. نظر وى, ظاهرترين نظرهاست. زيرا ناروايى بهره ورى, هيچ گاه, مستلزم نجاست نيست. به علاوه از روايات بسيارى, جواز استفاده از پوست مردار در غير نماز, فهميده مى شود و نيز مى توان, مطلق را حمل بر مقيد كرد.
نتيجه سخن وى:
1 . قائلان به نجاست پوست مردار پس از دباغى, ناروايى بهره ورى را ملازم با نجاست دانسته اند. اينان, تصور كرده اند: هر چيزى كه استفاده از آن حرام باشد, نجس است.
حال آن كه اين ملازمه درست نيست. چه اشكالى دارد كه استفاده از چيزى حرام باشد, ولى نجس نباشد. افزون بر اين, روايات صحيح, استفاده از مردار و اجزاى آن را نهى مى كنند و از آنها نجاست را نمى توان فهميد.
2 . گذشته از اين, روايات بسيارى داريم كه مجاز مى شمارند بهره ورى از پوست مردار را درغير نماز. اين طورى نيست كه هرگونه استفاده از (مردار) و اجزاى آن , نهى شده باشد.
3 . بين رواياتى كه هرگونه استفاده از (مردار) و اجزاى آن را نادرست مى شمارند و رواياتى كه بهره ورى را درست, مى توان, جمع كرد: حمل مطلق بر مقيد.
صاحب مدارك مى نويسد:
(وبالجملة فالروايات متضافرة بتحريم الصلاة فى جلد الميتة. بل الأنتفاع به مطلقاً, و أما نجاسته فلم أقف فيها على نص يعتد به, مع انّ ابن بابويه رحمه اللّه تعالى, روى ...103)
خلاصه, رواياتى كه بر حرمت گزاردن نماز, با پوست مردار, بلكه به هر گونه استفاده دلالت دارند, بسيارند. امّا در مورد نجاست پوست مردار, افزون بر اين, ابن بابويه [شيخ صدوق] روايتى نقل كرده كه برپاكى پوست دباغى شده مردار, دلالت مى كند.
نتيجه سخن وى:
1 . بهره ورى از پوست مردار, در نماز و هرگونه مورد ديگر, حرام است و روايات بسيارى گواه بر آن.104
2 . دليل معتبرى دال بر نجاست پوست مردار در دست نداريم.
3 . استناد به روايتى كه شيخ صدوق نقل كرده و مهر تأييد بر آن105.

جمع بندى:

روايات در مورد مردار دو دسته اند:
1 . بهره بردارى و خريد و فروش آن مجاز.
2 . هرگونه بهره بردارى حرام.
از بررسى روايات و انظار فقيهان, به اين نتيجه مى رسيم كه بهره غذايى از مردار منع دارد, نه هر بهره اى. در امورى كه طهارت شرط نيست, استفاده از اجزاى مردار, منع شرعى ندارد.
امام خمينى, پس از بيان ادله قائلان به نامشروعى بهره ورى از نجاسات و بررسى و نقد سخن آنان مى نويسد:
(فتحصل مما ذكرناه جواز الأنتفاع بصنوف النجاسات, ولادليل عام على حرمة جميع الأنتفاعات بها, كما لادليل كذلك على حرمة بيعها, بل مقتضى اطلاق الأدلة جوازه فيما ينتفع به, فلابدّ من التماس دليل على الخروج من الكليتين المتقدمتين.106)
حاصل سخن ما, جواز استفاده از همه اقسام نجاسات است. دليلى كه هرگونه استفاده از آن را نهى كند, دردست نيست. همان طور كه دليلى بر حرمت خريد وفروش آن نيست. بلكه مقتضاى اطلاق ادله, جواز خريد و فروش چيزهاى مفيد و سودمند است. براى خروج از اين قاعده, دليل لازم است.
يادآورى: مشهور فقهاى اماميه, بهره ورى از مردار و خريد و فروش آن را مجاز نمى شمارند, به اين جهت كه سود و منفعت حلال و عقلايى در آن سراغ نداشته اند و مواردى كه در روايات ذكرى از آنها به ميان آمده, استثناء مى دانسته اند.
مواردى كه در روايات و عبارات فقها, به عنوان منافع حلال مردار آمده بسيار است, از جمله:
1 . تسميد: استفاده از مردار, عذره و ديگر نجاسات براى تهيه كود107.
2 . استصباح: استفاده از روغن مردار براى روشنايى108.
3 . ايقاد: استفاده از مردار, عذره واستخوانهاى آن براى سوخت و تهيه انرژى و استفاده از آنها در كوره پز خانه ها: آهك, آجر و گچ109.
4 . تغذية السباع والهوّام: براى تغذيه حيوانات درنده و گزندگان در باغ وحش و...110.
5 . تدهين: استفاده از روغن مردار براى روغن كارى كشتى و...
6 . صابون سازى111.
7 . سد ساقية الماء: استفاده از مردار, براى سدّ نهر آب112.
8 . استفاده از پوست آن, براى تهيه پوستين113, مشك113, دلو115 (براى آبيارى مزارع و...) غلاف شمشير116.
9 . بهره از موى خوك, براى تهيه ريسمان و...117.
بيان اين گونه موارد در آن عصر, بيانگر آن است كه هرگونه استفاده حلال و عقلايى از مردار جايز است و خريد و فروش آن منعى نخواهد داشت.

پی نوشت ها:

1 . (تذكرة الفقهاء) علامه حلّى ج1/464.
2 . (مستند الشيعة), مولى احمد نراقى, ج2/333, كتابخانه آيت اللّه نجفى قم.
3 . (جواهر الكلام), شيخ محمد حسن نجفى, ج22/10, داراحياء التراث العربى, بيروت.
4 . (خلاف) شيخ طوسى, ج1/233, انتشارات اسلامى, وابسته به جامعه مدرسين قم.
5 . (مستند الشيعة) مولى احمد نراقى ج2/333.
6 . (مجمع الفائدة والبرهان), محقق اردبيلى, ج8/30, انتشارات اسلامى. وى, پس از نقل ديدگاههاى افرادى كه حرام مى دانند هرگونه استفاده از مردار را مى نويسد:
(والعقل يجوز استعمالها فيما لايشترط فيه الطهارة فلو لم يكن المنع من الشرع باجماع ونحوه, فهو حسن, فتأمل).
7 . (مكاسب) شيخ انصارى /5.
8 . (سوره مائده), آيه 3.
9 . (حدائق الناظرة), شيخ يوسف بحرانى, ج18/73, دارالاضواء, بيروت. به نقل از (منتهى), علامة.
10 . (جواهر) شيخ محمد حسن نجفى ج22/11.
11 .(مجمع الفائدة والبرهان), محقق اردبيلى, ج8/29, 35; (مكاسب) شيخ انصارى /13.
12 . (سوره بقره), آيه 188; (سوره نساء), آيه 29.
13 . (مجمع الفائدة والبرهان) محقق اردبيلى, ج8/35.
14 . (همان مدرك).
15 . (همان مدرك).
16 . (منية الطالب), تقرير درسهاى آيت اللّه نائينى, مقرر: شيخ موسى نجفى خوانسارى, ج1/8.
17 . (همان مدرك); مكاسب /5.
18 . (منيه الطالب); (مستند الشيعة), مولى احمد نراقى, ج 2/333.
19 . (منية الطالب).
20 . (اصول كافى), ثقة الاسلام كلينى, ج1/110, دارالتعارف, بيروت. (وسايل الشيعة), شيخ حر عاملى ج3/33, داراحياء التراث العربى.
21 . (مكاسب) /13.
22 . (سوره مائده), آيه 3.
23 . (مكاسب) /13.
شيخ انصارى, نظر كاشف الغطاء را از كتاب (شرح القواعد) وى نقل مى كند و اين كتاب هنوز چاپ نشده است. نسخه خطى آن در كتابخانه مدرسه فيضيه موجود است. (مقدمه اى بر فقه شيعه), حسين مدرسى طباطبايى /319, آستان قدس رضوى.
وى مى نويسد: (كتاب شرح القواعد كاشف الغطاء, در مجموعه نسخه هاى خطى كتابخانه مدرسه فيضيه, به شماره 911 و در مجموعه فهرست آن , ج1/154, به ثبت رسيده است.)
نگارنده با اين مشخصات آن را از مسؤولين كتابخانه مطالبه كرد, موجود نبود.
24 . (منية الطالب), تقرير درسهاى آيت اللّه نائينى, مقرر: شيخ موسى نجفى خوانسارى, ج1/8.
25 . (مكاسب) /5.
26 . (سوره مائده), آيه 3.
27 . (القواعد والفوائد), شهيد اول, تحقيق سيدعبدالهادى حكيم, ج2/85, مكتبة المفيد, قم.
شيخ در كتاب الطهارة بعد از نقل اين تعريف از شهيد, به آن اشكال مى كند:
(وظاهر هذا الكلام انّ النجاسة عين الحكم بوجوب الأجتناب وليس كذالك قطعاً لأن النجاسة مما يتصف به الأجسام فلا دخل له فى الأحكام, فالظاهران مراده انها صفة انتزاعيّه من حكم الشارع بوجوب الأجتناب للأستقذار او الأستنفار...)
(كتاب الطهارة), النظر السادس في النجاسات.
28 . (مكاسب) /13.
29 . (همان) به نقل از (شرح القواعد), علامه.
30 . (مجمع الفايدة والبرهان), محقق اردبيلى, ج8/35.
31 . (منية الطالب), شيخ موسى نجفى خوانسارى ج1/8.
32 . (منهاج الصالحين), آيت اللّه محسن حكيم, تعليق: سيد محمد باقر صدر, ج2/6, دارالتعارف للمطبوعات, بيروت; (مكاسب محرمه), امام خمينى, ج1/37, اسماعيليان, قم.
آيت اللّه حكيم مى نويسد:
(يجوز الأنتفاع بالأعيان النجسة فى غير الجهة المحرمة مثل التسميد بالعذرات والإشعال, والطلى بدهن الميتة النجسة والصبغ بالدم وغير ذالك).
33 . (منهاج الصالحين) , آيت اللّه محسن حكيم, تعليق و حاشية سيّد محمد باقر صدر, ج2/5. شهيد صدر در حاشيه مى نويسد:
(الظاهر جواز البيع و ساير المعاوضات فى الأعيان النجسة اذا كانت لها منفعة محللة شرعاً الاّ المسكر والخنزير والكلب, غير الصيود, والأحوط ذلك فى الميتة ايضاً وان كان الجواز فى الميتة لايخلو من وجه). ر. ك.
34 . (سوره مائده), آيه 3.
35 . (مكاسب) /13.
36 . (مجمع الفايدة والبرهان) محقق اردبيلى ج8/29 ـ 35. امام خمينى نيز, استدلال به آيات را به حرمت جميع بهره ها از مردار, صحيح نمى داند:
(امّا الآيتان [آيه 3 سوره مائده و 168 سوره بقره] فلقرائن فيهما وفيما قبلهما وبعدهما, تدل على ان المراد بتحريم العناوين تحريم اكلها.)
(مكاسب محرم), ج1/35.
37 . (بحارالأنوار), علامه مجلسى, ج 62/102, مؤسسة الوفاء, بيروت.
38 . (سوره نساء), آيه 3.
39 . (بحارالأنوار), ج62/102.
40 . (شرح عبدالصاحب على المكاسب), سيد محمد مهدى مرتضوى لنگرودى, ج1/128 ـ 136, مكتبة المفيد, قم.
41 . (تحف العقول) ابن شعبه /245, مؤسسة الاعلمى, بيروت.
42 . (مكاسب), شيخ انصارى /5.
43 . (نهاية الأحكام), علامه حلى, ج2/464 ـ 465, دارالاضواء, بيروت.
44 . (تذكرة الفقهاء) علامه حلّى ج1/464.
45 . از جمله: مولى احمد نراقى در: (مستند الشيعة), ج2/333. و محقق سبزوارى در: (ذخيرة المعاد فى شرح الأرشاد) /147. شيخ محمد حسن نجفى, در: (جواهر الكلام), ج22/10; محقق اردبيلى در: (مجمع الفايدة والبرهان), ج8/28, به نقل از علاّمه در منتهى.
46 . (مستند الشيعة), مولى احمد نراقى ج2/333.
47 . (مكاسب) شيخ انصارى /5.
48 . (مكاسب محرمه), امام خمينى, ج1/54.
49 . (مجمع الفائدة والبرهان), محقق اردبيلى ج8/32 ـ 35.
50 . (بحارالأنوار), علامه مجلسى, ج77/77.
51 . (منية الطالب), ج1/8.
52 . (مصباح الفقاهه), تقرير درسهاى آيت اللّه خويى, مقرر: محمّد على توحيدى, ج1/67, المطبعة الحيدرية, نجف اشرف.
53 . (مكاسب محرمه), امام خمينى, ج1/54, به نقل از مفتاح الكرامة.
54 . (ارشاد الأذهان), علامه حلى, تحقيق فارس الحسون, ج2/113, انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين, قم.
55 . (شرايع الأسلام), محقق حلى, ج3/227, دارالاضواء, بيروت.
56 . (جوامع الفقهيه), /375.
56 . (نهايه), شيخ طوسى, چاپ شده در (جوامع الفقهيه) /375, كتابخانه آيت اللّه مرعشى نجفى, قم.
57 . (المهذب) , قاضى عبدالعزيز بن براج الطرابلسى, ج2/443, انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين, قم.
58 . (جواهر الكلام), شيخ محمد حسن نجفى ج36/401; (مختصر), محقق, به نقل از (كشف الرموز), ج2/374; (مفتاح الكرامه), سيد جواد حسينى عاملى ج4/27; (مقنع), شيخ صدوق, چاپ شده در (جوامع الفقهيه) /3; (قواعد الأحكام), علامه حلّى, ج2/159.
59 . (ايضاح الفوائد فى شرح القواعد), ج1/28.
60 . (مقنع), شيخ صدوق, چاپ شده در (جوامع الفقهيه) /3; (من لايحضره الفقيه), ج1/19, دارالتعارف, بيروت; (فقه الرضا), /302.
61 . (مختلف الشيعة), ج1/342, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى.
62 . (مدارك الاحكام), موسوى عاملى ج2/268, مؤسسه آل البيت, قم.
63 . (مكاسب محرمة) امام خمينى ج1/56.
64 . (مصباح الفقاهة), ج1/67.
65 . (منية الطالب), ج1/8.
66 . (مصباح الفقاهة), ج1/67.
67 . (وسايل الشيعة) شيخ حر عاملى, ج16/368, احياء التراث العربى, بيروت.
68 . (جامع الرواة), اردبيلى, ج1/552, 602, دارالاضواء, بيروت; (تنقيح المقال), مامقانى, 2/264, اين دو توثيق اورا از (خلاصة الرجال) علامه نقل كرده اند, ولى معلوم نيست علامة, توثيق وى را از كجا گرفته است. احتمال دارد از عبارت نجاشى (رجال نجاشى, ج1/156, دارالاضواء, بيروت) درباره پسرش. حسن بن على بن المغيره كه گفته است: (ثقة هووابوه روى عن الباقر والصادق عليهما السلام) استفاده كرده باشد.
69 . ابومريم, عبدالغفار بن القاسم الأنصارى. نجاشى وى را توثيق كرده است. (رجال نجاشى), ج2/64; (جامع الرواة), اردبيلى, 1/461; ج2/417.
70 . (وسايل الشيعة), ج16/368.
71 . (همان مدرك) /366.
72 . (جامع الرواة), اردبيلى, ج2/216.
73 . (تحف العقول), ابن شعبه /245; (وسايل الشيعة), ج12/54.
74 . (وسايل الشيعة) 12/62, حديث 8 باب 5.
75 . از طريق اهل سنت, روايتى نقل شده كه از آن نيز, حرمت استفاده از مردار استفاده مى شود. شيخ طوسى, در خلاف بدان استناد كرده است:
(وروى جابر انّه سمع رسول اللّه(ص) عام الفتح بمكة, يقول: انّ اللّه ورسوله حرّم بيع الخمر والميتة والخنزير والأصنام, فقيل يا رسول اللّه أفرأيت شحوم الميتة فانه يطلى بها السفن ويدهن بها الجلود ويستصبح بها الناس؟ فقال: لاهو حرام, ثم قال: قاتل اللّه اليهود, انّ اللّه لماحرّم عليهم شحومها, جملوها (حملوها) ثم باعوها فاكلوا ثمنها.)
همين روايت را با سند ديگرى ابو داود نقل كرده است. در آن, كلمه: (فهوحرام) نيست. با صرف نظر از سند, دلالت, روايت خوب است. ر . ك: (خلاف) شيخ طوسى, ج3/186; (صحيح مسلم), ج3/1207 حديث 71; (سنن ترمذى) ج2/591, حديث 1297; (سنن ابى داود); ج3/279, حديث 340, داراحياء السنة النبوية, بيروت.
76 . (وسايل الشيعة), ج12/125.
77 . (جامع الرواة) اردبيلى, ج2/411.
78 . (رجال نجاشى), ج2/218 رقم 897.
79 . (مكاسب محرمة) امام خمينى, ج1/50; (مصباح الفقاهة) ج1/65.
80 . (وسايل الشيعة), ج12/67.
81 . (همان مدرك) ج2/1080.
82 . منظور از (اهل العراق) در روايت, ابوحنيفه واصحابش هستند كه در عراق سكونت داشتند و معتقد بودند: پوست مردار و از جمله سگ, با دباغى پاك مى شود.
83 . (كافى) محمدبن يعقوب كلينى, ج6/255.
84 . شيخ يوسف بحرانى در: (حدائق الناظرة) ج18/79.
85 . (شرح عبدالصاحب على المكاسب) ج2/70.
86 . بنابر قول مشهور, اگر گوشت مردار با گوشت مزكّى چنان مخلوط شود كه نشود آنها را از يكديگر تميز داد, بايستى از همه آنها اجتناب كرد و خريد و فروش آن حرام است. ولى عده اى از فقيهان, از جمله شيخ در: (نهاية) چاپ شده در: (جوامع الفقهية) /374, ابن حمزة در: (وسيله), چاپ شده در: (جوامع الفقهيه) /768; علاّمه در: (مختلف) ج2/683; محقق در (شرايع), ج3/223, به طور مطلق منع نكرده اند و بر اين نظرند: مى توان آن را به كسانى كه گوشت مردار راحلال مى دانند فروخت. مستند آنان, رواياتى است كه دراين زمينه رسيده است. ر . ك: (وسائل الشيعة), ج12/67 ـ 68; (كافى), ج6/260; (بحارالانوار), ج62/144.
87 . شيخ صدوق در مقدمه كتاب (من لايحضره الفقيه) ج1/3, براين نكته تصريح مى كند:
(ولم اقصد فيه قصد المصنفين فى ايراد جميع ما رووه بل قصدت الى ايراد ما أفتى به وأحكم بصحته, وأعتقد أنّه حجة فيما بينى وبين ربّى تقدس ذكره وتعالت قدرته).
88 . (من لايحضره الفقيه), شيخ صدوق, تحقيق سيد حسن الموسوى الخرسان ج1/19, دارالتعارف, بيروت.
89 . (وسايل الشيعة), ج16/396.
90 . (جامع الرواة), اردبيلى ج1/240; (قاموس الرجال) ج3/452.
91 . امام صادق(ع) در حق وى و برادرش فرمود:
(ولقد اديّ الى الحسن والحسين أحاطهما اللّه وكلأهما ورعاهما وحفظهما بصلاح ابيهما, كما حفظ الغلامين) (معرفة الرجال, معروف به رجال كشى), شيخ طوسى, تحقيق حسن مصطفوى /139, شماره 221, دانشگاه فردوسى مشهد.
92 . (استبصار), شيخ طوسى, ج4/90, دارالتعارف, بيروت.
93 . (وسايل الشيعة), ج12/396.
94 . (كتاب الطهارة) شيخ انصارى, النظر السادس فى النجاسات.
95 . (جوامع الفقهيه) /3.
96 . احتمالات زيادى در مورد اين كتاب داده اند. از جمله برخى آن را همان رساله على بن موسى بن بابويه القمى, پدر شيخ صدوق, دانسته اند كه بعدها و در زمان مرحوم مجلسى, به (فقه الرضا) مشهور شده است.
ر . ك. (مستدرك الوسايل), ميرزا حسين نورى, ج3/338 ـ 361, اسماعيليان, قم; (مفاتيح الأصول), سيد محمد طباطبائى /352 ـ 354; (الفقة), منسوب به امام رضا(ع), مقدمه /37, كنگره جهانى امام رضا, مؤسسه آل البيت.
97 . (الفقه) منسوب به امام رضا(ع) /302.
98 . (مختلف الشيعة), علامه حلى, ج1/64, انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, قم.
99 . (مدارك الأحكام) سيد محمد بن على الموسوى العاملى, ج2/268, داراحياء التراث العربى, بيروت.
100 . (مفاتيح الشرايع), مولى محمد محسن فيض كاشانى, تحقيق: سيد مهدى رجايى ج1/68, مجمع الذخائر الأسلاميه, قم.
101 . (وسايل الشيعة), شيخ حر عاملى, ج16/368.
102 . (مفاتيح الشرايع), مولى محمد محسن فيض كاشانى ج1/68.
103 . (مدارك الأحكام), عاملى ج2/286.
104 . (وسايل الشيعة), ج1/1017; ج2/1099; ج16/365, 404, 369.
105 . علاوه بر روايتى كه شيخ صدوق نقل كرده و صاحب مدارك به آن استناد جسته, رواياتى داريم كه از آنها استفاده مى شود, آتش و دماى بالا, پاك كننده است و برخى از فقها, بدان فتوا داده اند, از جمله شيخ طوسى در (نهاية), چاپ شده در: (جوامع الفقيه)/375; شيخ مفيد در (مقنعة), چاپ شده در: (جوامع الفقهيه) /90; ابن براج در: (المهذب) ج2/331; محقق در: (مختصر النافع) /255; سلاربن عبدالعزيز در: (مراسم), چاپ شده در (جوامع الفقهيه) /591.
106 . (مكاسب محرمه), امام خمينى, ج1/37.
107 . (مكاسب), شيخ انصارى /13.
108 . (همان مدرك).
109 . (وسايل الشيعة), ج2/1099.
110 . (منية الطالب) تقرير درسهاى آيت اللّه نايينى, مقرر: شيخ موسى نجفى زنجانى, ج1/8; (مستند الشيعة), مولى احمد نراقى, ج2/333.
111 . (مجمع الفايدة والبرهان), محقق اردبيلى, ج8/35; (بحارالأنوار), علامه مجلسى, ج77/77; (شرح عبدالصاحب على المكاسب) ج2/57.
112 . (مجمع الفايدة والبرهان); (مستند الشيعة), ج 2/333.
113 . (وسايل الشيعة), ج3/33; (شرح عبدالصاحب على المكاسب) ج2/57 ـ 70.
114 . (وسايل الشيعة), ج16/369.
115 . (مكاسب), شيخ انصارى/5,13; (منية الطالب), ج1/8.
116 . (وسائل الشيعه), ج12/125; (مكاسب) /13; (مجمع الفائده والبرهان), ج8/30.
117 . (وسائل الشيعه), ج16/365; (مختلف الشيعه),ج2/684.

 
جمعه 14 مهر 1391  11:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وصيّت

وصيّت

زهرا كرماني - محدثه بهمدي

 

كلمات كليدي :

قرآن، وصيت، توصيه، ارث، شاهد
وصیِت از ریشهی "وَصِیَ" است که در لغت به معنای گیاهان بههم وصل شده و بافته شده آمده و "أرض واصیة" یعنی زمینی که سراسر پوشیده از گیاه بههم متصل.[1] "وصیت" در اصطلاح علم اخلاق با پند و موعظه سفارش کردن بر دیگری، جهت فرمان بردن و عمل نمودن است؛[2] و در اصطلاح فقه این است كه انسان، تملیك و واگذاری عین مال یا منفعت آن را بعد از وفات خودش به شخص دیگر یا عموم مردم سفارش کند؛ بهطوریکه تصرف در اموال وی بعد از مرگش برای دیگران مباح باشد.[3]
"وصیت" عبارت است از برنامههای عهد و إیصال(رساندن)، و آن همان چیزی است  که به آن وصیت میشود؛ و "وصىّ" کسی است که متّصف به تعهّد و إیصال باشد؛ این معنى بر "موصى(وصیت کننده)" که تعهد میکند، نیز صدق کرده، و همچنین بر "موصى الیه" نیز صدق میکند، که قبول إجراء تعهد نموده و تحقّق رساندن وصیت به دست ایشان است.[4]

وصیت در قرآن

واژهی "وصیت" در قرآن كریم در دو معنا به کار رفته: اخلاقی که به معنی موعظه و نصیحت باشد، و فقهی که سفارش فردی به وصی خودش، برای رسیدگی به اموال و كارهای باقی ماندهی بعد از مرگ او، مطرح شده است.[5]

الف. سفارش و موعظه

 

1. خداوند، برترین موعظه كننده

پروردگار متعال در قرآن كریم برای تكامل روحی و معنوی انسان، او را به انجام اموری سفارش نموده که قدم گذاشتن در راه حق اهم آن است:
«وَ أَنَّ هذا صِراطی‏ مُسْتَقیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبیلِهِ ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»[6]
«این راه مستقیم من است، از آن پیروى كنید! و از راه‏هاى پراكنده (و انحرافى) پیروى نكنید، كه شما را از طریق حق، دور مى‏سازد! این چیزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى‏كند، شاید پرهیزگارى پیشه كنید!»
آگاهی و معرفت انسان، حتی اگر اهل تفكر باشد، در برابر جهان هستی ناقص و كوتاه است که اگر به خود واگذاشته شود، قادر به تشخیص حق از باطل نیست و هر لحظه با قدم گذاشتن در راه نادرست، به وادی هلاکت و تباهی سقوط میکند؛ اما تنها چیزی كه میتواند نجات دهندهی انسان از این خطر عظیم شود، قدم گذاشتن در راه حق و پیروی از فرامین و دستورات الهی است كه خدای متعال بشریت را به آن توصیه کرده است.[7]
همچنین نیكی به والدین از دستورات مؤكد خدای تبارک به انسانهاست:
«وَ وَصَّینَا الْانسَانَ بِوَالِدَیهِ حُسْنًا وَ إِن جَاهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بىِ مَا لَیسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَاتُطِعْهُمَا...‏»[8]
«ما به انسان توصیه كردیم كه به پدر و مادرش نیكى كند، و اگر آن دو (مشرك باشند و) تلاش كنند كه براى من همتایى قائل شوى كه به آن علم ندارى، از آنها پیروى مكن!..‏.»
یكی از سفارشات و دستورات اكید خداوند به انسان، احترام به پدر و مادر و اطاعت از دستورات آنهاست. وجوب این مسئله به حدی است كه در قرآن مجید لفظ والدین به صورت عام و مطلق بیان شده و احترام به پدر و مادر غیر مسلمان را نیز شامل میشود. تنها استثنایی كه وجود دارد، دستور والدین به شرك و گناه است که فرزندان از اطاعت از این نوع اوامر نهی شدهاند.[9]
عدم تصرف در مال یتیم، دقت در حلال و حرام و صبر در برابر مشكلاتی که در راه خدا به سراغ انسان میآید، نیز از جمله توصیههای خداوند در قرآن مجید است.[10]

2. توصیه در سیرهی پیامبران

پیامبران الهی از جمله حضرت ابراهیم و حضرت یعقوب –علیهماالسلام- رمز موفقیت و سعادت انسان را در تسلیم در برابر حق خلاصه کرده و به فرزندان خود سفارش نمودهاند. قرآن با بیان این وصیت به انسانها متذكر میشود، همانگونه كه در این دنیا مسئول و نگران معیشت فرزندان خود هستند، از زندگی معنوی آنها نیز نباید غافل باشند.[11]
«وَ وَصَّى بِها إِبْراهیمُ بَنیهِ وَ یعْقُوبُ یابَنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ لَكُمُ الدِّینَ فَلاتَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»[12]
«و ابراهیم و یعقوب (در واپسین لحظات عمر،) فرزندان خود را به این آیین، وصیت كردند (و هر كدام به فرزندان خویش گفتند:) فرزندان من! خداوند این آیین پاك را براى شما برگزیده است و شما، جز به آیین اسلام [تسلیم در برابر فرمان خدا] از دنیا نروید.»
ضمیر "بِها" در آیه به "مِلَّة" برمیگردد كه در آیهی قبل ذکر شد؛ به این معنا که حضرات ابراهیم و یعقوب فرزندان خویش را به ملت و دین حنیف توصیه نمودند. و اینکه قرآن واژهی "وصیت" را به کار برده، چون انسان هنگامى وصیت میكند كه آثار موت را احساس نماید، پس راجع به امور مهم توصیه كند، نه امور غیر مهم؛ لذا میگویند: وصیت كرد، و نمیگویند: امر كرد.
دوم اینکه وصیت را به فرزندان حضرت ابراهیم اختصاص داد، چون از هر جهت با دیگران امتیاز داشتند و از طرفى مردم پس از رحلت آن حضرت توجه و علاقهی خاصى که داشتند، به این سو بود؛ لذا این توصیه به فرزندان، جهت تأكید ویژه است.[13]

ب. وصیت از نگاه فقهی

چنانکه در معناشناختی بیان شد، "وصیت" در اصطلاح فقهی اینست كه انسان بعد از وفات خود، شخص دیگری را مالك مال خود یا منفعت آن نموده و یا دیگری را برای انجام اموری و تصرف چیزی مأمور نماید.[14]
از جمله امور مربوط به وصیت از نگاه فقهی در قرآن مجید به قرار ذیل است:

1. انجام وصیت

خداوند در قرآن کریم به عنوان امر مستحب و مؤكد به پرهیزكاران امر میكند كه قبل از اینكه مرگ آنها فرا برسد و اموال آنان به عنوان ارث، میان وارثان تقسیم شود، بهطور عادلانه و به دلخواه خود، برای نزدیكان خود وصیت كنند:[15]
«كُتِبَ عَلَیكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَیراً الْوَصِیةُ لِلْوالِدَینِ وَالأقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَی المُتّقینَ»[16]
«بر شما نوشته شده: هنگامى كه یكى از شما را مرگ فرا رسد، اگر چیز خوبى [مالى‏] از خود به جاى گذارده، براى پدر و مادر و نزدیكان، بطور شایسته وصیت كند! این حقّى است بر پرهیزكاران!»
تعبیر "كُتِبَ عَلَیكُمْ" برای امر وجوبی است؛ اما ذیل آیه مقید به متقین شده و دال بر وجوب را از بین برده که اگر دلالت بر وجوب داشت، مناسب بود با تعبیر "حقا على المؤمنین" قید بزند؛ بنابراین ‏وصیت كردن در قوانین اسلامى هر چند عمل مستحبى است، اما چون مستحبّ مؤكد است از آن با جملهی "كُتِبَ عَلَیكُمْ" تعبیر شده، و ذیل آیه (حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِینَ) آن را تفسیر نموده است.[17]
ذكر والدین و فرزندان در اینجا نیز به منظور تذكر و عدم اجحاف در حق آنان است.[18]
همچنین در آیهای دیگر با تأكید در رعایت حقوق همسر بعد از وفات شوهر، بیان گردیده است:
«وَ الَّذِینَ یتَوَفَّوْنَ مِنكُمْ وَ یذَرُونَ أَزْوَاجًا وَصِیةً لّأَِزْوَاجِهِم مَّتَاعًا إِلىَ الْحَوْلِ غَیرَْ إِخْرَاجٍ فَإِنْ خَرَجْنَ فَلَاجُنَاحَ عَلَیكُمْ فىِ مَا فَعَلْنَ فىِ أَنفُسِهِنَّ مِن مَّعْرُوفٍ...»‏[19]
«و كسانى كه از شما در آستانهی مرگ قرار مى‏گیرند و همسرانى از خود به‏جا مى‏گذارند، باید براى همسران خود وصیت كنند كه تا یك سال، آنها را (با پرداختن هزینهی زندگى) بهره‏مند سازند، به شرط اینكه آنها (از خانه شوهر) بیرون نروند (و اقدام به ازدواج مجدد نكنند)؛ و اگر بیرون روند، (حقى در هزینه ندارند ولى) گناهى بر شما نیست، نسبت به آنچه دربارهی خود، بهطور شایسته انجام مى‏دهند...»
آیهی شریفه به شوهران گوشزد میكند كه اگر همسرانتان، بعد از مرگ شما، تمایلی به ماندن در خانههایتان داشته باشند، مستحب است مقداری از مالتان را هنگام مردن برای آنها وصیت كنید که تا وقتی كه بخواهند در آنجا بمانند، وارثان هیچگونه حقی بر تجاوز به حقوق و سهمالارث آنها و نیز بیرون كردن آنان از خانهی شوهرش را ندارند.[20]

2. توجه به وصیت

پروردگار متعال در قرآن مجید، برای هریك از وراث سهمالارثی تعیین نموده و در همان آیات ارث بعد از بیان سهم اولاد، والدین و... توجه به وصیت میت را قبل از انجام  وصیت تأكید نموده است:
«یوصیكُمُ اللَّهُ فی‏ أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیینِ... مِنْ بَعْدِ وَصِیةٍ یوصی‏ بِها أَوْ دَینٍ...»[21]
«خداوند در بارهی فرزندانتان به شما سفارش مى‏كند كه سهم (میراث) پسر، به اندازهی سهم دو دختر باشد... (همه اینها،) بعد از انجام وصیتى است كه او كرده، و بعد از اداى دین است...»
عمل به وصیت آنقدر مهم است كه قبل از پرداخت سهم وارثان، اگر میت وصیت و دیونی داشته باشد، ابتدا باید وصیت وی اجرا شده و دِینش پرداخت شود؛ سپس باقیماندهی اموال میان وراث تقسیم گردد.[22]
البته در آیات بعد که سهم همسران را مشخص نموده، وصیت میت با قید "غیرمُضارّ"  محدود کرده است:
«وَ لَكُمْ نِصْفُ ما تَرَكَ أَزْواجُكُمْ إِنْ لَمْیكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ... مِنْ بَعْدِ وَصِیةٍ یوصى‏ بِها أَوْ دَینٍ غَیرَ مُضَارٍّ وَصِیةً مِنَاللَّهِ...»[23]
«و براى شما، نصف میراث زنانتان است، اگر آنها فرزندى نداشته باشند... پس از انجام وصیتى كه شده، و اداى دین، بشرط آنكه (از طریق وصیت و اقرار به دین،) به آنها ضرر نزند. این سفارش خداست...»
با توجه به تصریح آیه، عمل به وصیت مشروط به این است كه به وارثان ضرری وارد نشود؛ بنابراین اگر میت به قصد ضرر زدن به وارثان ،بیش از یك سوم اموال خود را به كس دیگر یا جای دیگری وصیت كرده باشد، رسیدگی به آن قبل از تقسیم ارث واجب نیست؛ و همچنین اگر آنچه را كه وصیت كرده جزو واجبات و دیونی كه بر عهده او بوده، نباشد، عمل به آنها نیز واجب نیست.[24]

3. حضور شاهد در ثبت وصیت

دستور قرآن به مؤمنان اینست كه آنان جهت صحت عمل به وصیت آنها و عدم كاستی در انجام وصیت، باید در هنگام وصیت كردن، دو نفر عادل كه عدالتشان برای او ثابت شده، به عنوان شاهد و ناظر در نزد خود حاضر كند:
«یأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ شهََادَةُ بَینِكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ حِینَ الْوَصِیةِ اثْنَانِ ذَوَاعَدْلٍ مِّنكُمْ أَوْ ءَاخَرَانِ مِنْ غَیرِْكُمْ إِنْ أَنتُمْ ضَرَبْتُمْ فىِالْأَرْضِ...»[25]
«اى كسانى كه ایمان آورده‏اید! هنگامى كه مرگ یكى از شما فرا رسد، در موقع وصیت باید از میان شما، دو نفر عادل را به شهادت بطلبد یا اگر مسافرت كردید، و مصیبت مرگ شما فرا رسید، (و در آن جا مسلمانى نیافتید،) دو نفر از غیر خودتان را به گواهى بطلبید...»
اهمیت این مسئله به قدری زیاد است كه حتی اگر دسترسی به انسان مسلمان برای او مقدور نبود، میتواند از دو نفر كافر ذمی عادل استفاده كند؛ در این صورت اگر وارثان از صداقت شاهدان و عمل كنندگان به وصیت، مطمئن نبوده و در صحت وصیت شك داشته باشند، به آن دو شاهد مراجعه كرده و با قسم دادن آنها در حضور دیگران، حقیقت برایشان آشكار میشود.[26]

4. تغییر دادن وصیت

وصیت، از جمله سفارشات مؤكد خداوندی است که تغییر دادن آن توسط دیگران، گناهی بزرگ و نابخشودنی است:
«فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَ مَا سمَِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلىَ الَّذِینَ یبَدِّلُونَهُ...»[27]
«پس كسانى كه بعد از شنیدنش آن را تغییر دهند، گناه آن، تنها بر كسانى است كه آن (وصیت) را تغییر مى‏دهند...»
ویژگی وصیت این است كه مطابق با عقل و شرع بوده و انسان عاقل آن را بپذیرد؛ لذا وصیتی كه مطابق با این شرائط باشد، احترام به آن واجب است و كسی كه كوچكترین تغییری در آن به وجود آورد، برای او گناه محسوب میشود.[28]

5. اصلاح وصیت

از آنجا كه در دین مبین اسلام انجام دادن گناه، حرام  و دارای عقوبت است، تغییر دادن وصیتی كه در آن امر به گناه شده، كاری خداپسندانه است:
«فَمَنْ خَافَ مِن مُّوصٍ جَنَفًا أَوْ إِثْمًا فَأَصْلَحَ بَینهَُمْ فَلَاإِثْمَ عَلَیهِ...»[29]
«و كسى كه از انحرافِ وصیت كننده (و تمایل یك جانبه او به بعض ورثه)، یا از گناه او (كه مبادا وصیت به كار خلافى كند،) بترسد، و میان آنها را اصلاح دهد، گناهى بر او نیست (و مشمولِ حكم تبدیلِ وصیت نمى‏باشد.)...»
اگر اجرا کنندهی وصیت تشخیص بدهد كه میت، وصیت به گناه كرده، جائز است با تغییر آن، از عمل به گناه جلوگیری كند. همچنین اگر میت در وصیت خود، عدالت را میان وارثان رعایت نكرده باشد و به برخی از وراث ضرر وارد شود، در این صورت اجرا كنندهی وصیت، میتواند با تغییر در مفاد آن، میان وراث صلح و آشتی برقرار نماید.[30]

پی نوشت ها:

[1]. ابن منظور، محمد بن مکرم؛ لسان العرب، بیروت، دار صادر، 1414ق، چاپ سوم، ج15، ص395.
[2]. راغب اصفهانى، حسین بن محمد؛ المفردات فی غریب القرآن‏، دمشق بیروت، ‏دارالعلم الدارالشامیة، 1412ق، چاپ اول، ص873.
[3]. طریحى، فخرالدین‏؛ مجمع البحرین،  تهران،  كتابفروشى مرتضوى، ‏1375ش‏، چاپ سوم، ج1، ص440.
[4]. مصطفوى، حسن؛ ‏التحقیق فی كلمات القرآن الكریم‏، تهران، ‏بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ‏1360ش، ج‏13، ص128.
[5]. طیب، سید عبدالحسین؛ ‏اطیب البیان فی تفسیر القرآن،‏ تهران، اسلام، 1378ش، ‏چاپ دوم، ج‏2، ص319.
[6]. أنعام/153.
[7]. مصطفوى، حسن‏؛ تفسیر روشن، تهران‏، مركز نشر كتاب، ‏1380ش، چاپ اول‏، ج‏8، ص240.
[8]. عنكبوت/8.
[9]. طوسى، محمد بن حسن؛ التبیان فى تفسیر القرآن، بیروت، ‏دار احیاءالتراث العربى، بیتا، ج‏8، ص189 و بانوى اصفهانى، سیده نصرت امین؛ ‏مخزن العرفان در تفسیر قرآن‏، تهران، نهضت زنان مسلمان، ‏1361ش، ج‏10، ص16.
[10]. انعام/144، 151 و 152، عصر/3 و مریم/31.
[11]. مكارم شیرازى، ناصر و همکاران؛ تفسیر نمونه، تهران‏، دارالكتب الإسلامیة، 1374ش‏، چاپ اول، ج‏1، ص462.
[12]. بقرة/132.
[13]. تفسیر آسان، ج‏1، ص292 و 293.
[14]. دادمرزی، سیدمهدی؛ فقه استدلالی (ترجمۀ تحریرالروضة فی شرح اللمعة)، قم، مؤسسۀ فرهنگی طه، چاپ چهارم، 1380ش، ص428.
[15]. مقدس اردبیلى، احمد بن محمد؛ زبدة البیان فى أحكام القرآن، تهران‏، كتابفروشى مرتضوى، چاپ اول، بیتا، ص468.
[16]. بقره/180.
[17]. طباطبایى(علامه)، سیدمحمدحسین؛ المیزان فى تفسیرالقرآن‏، قم‏، جامعه‏ى مدرسین حوزۀ علمیۀ قم‏،  1417ق، چاپ پنجم، ج1، ص439 و تفسیر نمونه، ج1، ص615.
[18]. أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج‏2، ص320.
[19]. بقره/240.
[20]. راوندى قطبالدین، سعید؛ فقه القرآن فى شرح آیات الأحكام‏، قم‏، كتابخانۀ آیة الله مرعشى نجفى، ‏چاپ دوم، 1405ق، ج‏2، ص171.
[21]. نساء/11.
[22]. حسینى جرجانى، سیدامیر ابوالفتوح‏؛ آیات الأحكام(جرجانى)، تهران، نوید، 1404ق، چاپ اول، ج‏2، ص202.
[23]. نساء/12.
[24]. طبرسى، فضل بن حسن؛ ‏تفسیر جوامع الجامع، ‏تهران، دانشگاه تهران و مدیریت حوزۀ علمیۀ قم‏، چاپ اول، ‏1377ش، ج‏1، ص242.
[25]. مائده/106-108.
[26]. مقدس اردبیلى، احمد بن محمد؛ زبدة البیان فى أحكام القرآن، تهران‏، كتابفروشى مرتضوى، چاپ اول، بیتا، ص474 و تفسیر جوامع الجامع، ج‏1، ص358.
[27]. بقره/181.
[28]. تفسیر نمونه، ج‏1، ص616.
[29]. بقره/182.
[30]. فاضل مقداد جمالالدین، مقداد بن عبدالله؛ ‏كنزالعرفان فى فقه القرآن، تهران، مجمع جهانى تقریب مذاهب اسلامى، ‏چاپ اول، 1419ق، ج‏2، ص92.

 
جمعه 14 مهر 1391  11:07 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آیات الشهادة علی الوصیة فی السفر...فیمن نزلت؟

آیات الشهادة علی الوصیة فی السفر...فیمن نزلت؟

السیدجعفر مرتضی العاملی

الحمد للّه رب العالمین، و الصلاة و السلام علی محمد و آله الطاهرین و اللعنة علی أعدائهم أجمعین إلی قیام یوم الدین.

الآیات النازلة.

قال اللّه تعالی فی کتابه الکریم:
(یا أیها الذین آمنوا شهادة بینکم إذا حضر أحدکم الموت حین الوصیة أثنان ذوا عدل منکم، أو آخران من غیرکم، إن أنتم ضربتم فی الأرض، فأصابتکم مصیبة الموت، تحبسونهما من بعد الصلاة، فیقسمان باللّه إن ارتبتم، لا نشتری به ثمنا، و لو کان ذا قربی، و لا نکتم شهادة اللّه، إنا إذا لمن الآثمین.
فإن عثر علی أنهما استحقا إثما، فآخران یقومان مقامهما من الذین استحق علیهم الأولیان؛فیقسمان باللّه: لشهادتنا أحق من شهادتهما، و ما اعتدینا، إنا إذن لمن الظالمین.
ذلک أدنی أن یأتوا بالشهادة علی وجهها، أو یخافوا أن تردّ أیما بعد أیمانهم، و اتقوا اللّه و اسمعوا، و اللّه لا یهدی القوم الفاسقین) (1) .

شأن النزول فی الروایات:

و قد رویت فی شأن نزول هذه الآیات الشریفة الروایة التالیة:
خرج تمیم الداری، و ابن بیدی، و ابن أبی ماریة فی سفر، و کان تمیم الداری مسلما، و ابن بیدی، و ابن ابی ماریة نصرانیین.
و کان مع تمیم الداری خرج له، فیه متاع، و آنیة منقوشة بالذهب، و قلادة، اخرجها إلی بعض أسواق العرب للبیع.
فاعتلّ تمیم الداری علة شدیدة، فلما حضره المتوت دفع ما کان معه إلی ابن دبیی، و ابن أبی ماریة، أمرهمها أن یوصلاه إلی ورثته.فقد ما المدینة، و قد أخذا من المتاع«الآنیة والقلادة»، و أوصلا سائر ذلک إلی ورثته.
فافتقد القوم الآنیة و القلادة، فقال أهل تمیم لهما:هل مرض صاحبنا مرضا طویلا، أنفق فیه نفقه کثیرة؟!
فقالا:لا، ما مرض إلا أیاما قلائل.
قالوا:فهل سرق منه شی‏ء فی سفره هذا؟
قالا:لا.
قالوا:لهل اتجر تجارة خسر فیها؟
قالا:لا.
قالوا:فقد افتقدنا أفضل شی‏ء کان معه، آنیة منقوشة بالذهب، مکللة بالجوهر، و قلادة.
فقالا:ما دفع إلینا، فقد أدیناه إلیکم.
فقدموهما إلی رسول اللّه(ص).
فأوجب رسول اللّه(ص)علیهما الیمین، فحلفا؛فخلا عنهما.ثم ظهرت تلک الآنیة و القلادة علیهما.فجاء أولیاء تمیم إلی رسول اللّه(ص)فقالوا:یا رسول اللّه، قد ظهر علی ابن بیدی، و ابن ابی ماریة، ما ادعیناه علیهما.
فانتظر رسول اللّه(ص)من اللّه عز و جل الحکم فی ذلک، فأنزل اللّه تبارک و تعالی:(یا أیها الذین آمنوا شهادة بینکم إذا حضر أحدکم الموت حین الوصیة اثنان ذوا عدل منکم، أو آخران من غیرکم، إن انتم ضربتم فی الأرض).
فأطلق اللّه عز و جل شهادة أهل الکتاب علی الوصیة فقط إذا کان فی سفر، و لمی جد المسلمین‏(فاصابتکم مصیبة الموت تحبسونهما من عبد الصلاة، فیقسمان باللّه-إن ارتبتم-:لا نشتری به ثمنا، و لو کان ذا قربی، و لا نکتم شهادة اللّه، إنا إذا لمن الآثمین).
فهذه الشهادة الأولی التی جعلها رسول اللّه(ص).
(فان عثر علی أنهما استحقّا إثما) أی أنهما حلفا علی کذب‏(فآخران یقومان مقامهما)یعنی من أولیاء المدعی.
(من الذین استحق علیهم الاولیان، قیقسمان باللّه).یحلفان باللّه: أنهما أحق بهذه الدعوی منهما و أنهما قد کذبا فیما حلفا باللّه.
(لشهادتنا أحق من شهادتهما، و ما أعتدینا، إنا إذا لمن الظالمین).
فأمر رسول اللّه(ص)أولیاء تمیم الداری:أن یحلفوا باللّه علی ما أمرهم به.
فحلفوا؛فأخذ رسول اللّه(ص)القلادة و الآنیة من أبن بیدی، و أبن أبی ماریة، وردهما إلی أولیاء تمیم الداری.
(ذلک أدنی أن یأتوا بالشهادة علی وجهها، أو یخافوا:أن تردّ إیمان بعد أیمانهم) (2) .
***

المناقشة:

و نقول:
إن هذه الروایة لا یمکن أن تصح، و لا ریب فی حدوث تحریف و تصرف فیها، و لا ندری إن کان ذلک عن عمد، أو عن غیر عمد.
و مستندنا فی ذلک عدا عن سقوطها، من حیث السند عن الاعتبار، هو الامور التالیة:
أولا:إن تمیم الداری الذی کان راهب أهل عصره و عابد أهل فلسطین (3) قد قدم إلی رسول اللّه(ص)فی المدینة فی سنة تسع.
و قد عاش بعد رسول اللّه(ص) سنوات طویلة، و قد نصبه عمر و هو خلیفة، لکی یقصّ علی الناس-فی مسجد رسول اللّه(ص)-ترهات بنی إسرائیل.و کان أول من أحدث القصص.فکان یفعل ذلک کل یوم جمعة قبل الصلاة فاستزاده یوما آخر فزاده فلما تولی عثمان زاده یوما آخر، أیضا (4) .
و تحول بعد قتل عثمان إلی الشام، و نزل بیت المقدس (5) !!
و أما عن موته، فیقولون:إنه کان‏ سنة أربعین.و یقال وجد علی بلاطة قبره: مات سنة أربعین (6) .
و علی هذا..فلا یصح ما ذکرته الروایة المتقدمة من أنه قد مات فی حیاة رسول اللّه(ص).فإن ذلک یخالف ما هو الثابت بالنصوص الکثیرة فی مختلف الکتب الحدیثیة، و التاریخیة و الرجالیة، و التی تحکی لنا بعضا من مواقفه و سلوکیاته بعد وفاة النبی(ص)، الأمر الذی لا یمکن تکذیبه أو التشکیک فیه کله، لأجل هذه الروایة.
و ثانیا:لیس فی الروایة.أن النصرانیین قد شهدا بالوصیة، بل فیها: أنهما قد أوصلا المال إلی الورثة.مع أن الآیة إنما تتحدث عن شهادتهما بحال یوصی به المیت فی حال السفر لأحد من الناس، وارثا کان أو غیره (7) .
و لا مجال للاصغاء إلی دعوی البعض بأنه قد اجتمع فی النصرانیین الوصفان:الوصایة و الشهادة (8) .
إذ لیس فی الروایة لا وصایة، و لا شهادة علی وصیة، بل غایة ما یستفاد منها:الشهادة بمقدار الترکة، لا أکثر.
و الروایة التی تصرح بوصایتهما سیأتی ما فیها.
کما أن مفاد الروایة هو أن أولیاء المیت قد أدعوا علی الرجلین الخیانة فی الأمانة، التی حملاها لهم، و لم یکن لهم بینبه، فأنکر الرجلان ذلک، و حلفا علی عدمه و أن المال لا یزید علی ما أدیاه (9) .
و ثالثا:إن هذه الآیة بالاضافة إلی أنها لا تنطبق علی الآیة کذلک هی لا تنسجم مع قواعد الترافع، حیث إنها تقول:
إن النزاع قد حسم أولا بحلف الرجلین، فتجد ید الدعوی بعد هذا لا یسمع و لو أغمضنا النظر عن ذلک-لما سنذکره بعد قلیل-فإنه فی الترافع الثانی إنما تطلب البینة أولا من أولیاء المیت، فإن لم یأتوا بها حلف النصرانیان المدعی علیهما.
و بعبارة أخری:إن ظهور القلادة و الآنیة إن کان علی نحو لا یدفع احتمالات کون یدهما علیهما شرعیة، فهذه دعوی جدیدة تطلب فیها البینة من أولیاء المیت، و الیمین علی من أنکر و هما النصرانیان؛ فإن نکلا جرت قواعد النکول و احکامه.
و إن کان علی نحو یجعل یدهما یدا عادیة علی جمیع الأحوال، فلا حاجة إلی الیمین، و لا إلی البینة، بل یأخذهما الرسول منهما و یعطیهما لأصحابهما و هم أولیاء المیت.
و هکذا یتضح:أن الروایة کما لا تتلاءم مع الآیة کذلک هی لا تنسجم مع القواعد المقررة فی المرافعات.

محاولة دفاع و توجیه:

هذا..وقد بذلت محاولة لجعل الروایة منطبقة علی قواعد المرافعات، علی أعتبار:أن هذه دعوی جدیدة غیر التی حلف علیها النصرانیان أولا.و ذلک لأنه لما ظهرت القلادة عند هما-ادعیا أنهما قد اشتریاها من المیت-کما ورد فی غیر هذا الخبر (10) و حینئذ فیتوجه الیمین علی أولیاء المیت المنکرین لذلک.و لعلهم یستندون فی حلفهم و انکارهم إلی أمارات أفادتهم القطع، أو إقرار سمعوه من النصرانیین دون أن یشعر بذلک، أو لکون النصرانیین قد أقرّا بذلک لبعض الثقات عندهم.أضف إلی ذلک:أنه إذا ظهرت الخیانة فی الامانات فلا یبقی لیمین الأمین اعتبار، بل یرجع الیمین إلی صاحب العین فی إثبات الحق.
و نقول:
أولا:إن الروایة التی استند إلیها هذا التوجیه تختلف فی کثیر من النقاط عن الروایة الآنفة الذکر، ککونها تجعل تمیما الداری أحد الشاهدین النصرانیین، و المیت هو رجل آخر، فمن یعتقد:أن الروایة الثانیة متنافیة مع الأولی، فلا یحق له أن یجعل أحدهما قرینة علی ظهور الأخری.
و ثانیا:إن هذا التوجیه لم یحل لنا اشکال تطبیق الروایة للآیة الکریمة علی المورد المدعی، حیث ذکرت:أن النبی(ص)حینما رفع أولیاء المیت أمرهم إلیه انتظر الحکم فی ذلک من اللّه سبحانه، فأنزل اللّه سبحانه، آیات الشهادة علی الوصیة فی السفر، فأحلف(ص)أولیاء المیت فحلفوا فانتزع القلادة و الآنیة من النصرانیین، و دفعهما إلیهما.
و من الواضح:أنه إذا کان النصرانیان یدعیان شراء المتاع من تمیم، فقد کان اللازم هو أن یحکم(ص)علیهما منذ البدایة بقواعد الترافع، فیطلب البینة منهما، فإن لم تکن فإن الیمین علی من‏ أنکر و هم ورثة المیت.
فلماذا ینتظر الرسول(ص)نزول الآیة، و کیف نزلت الآیة، و لم تتعرض لمورد الحاجة بل ذکرت حکما لموضوع آخر، و هو الشهادة علی الوصیة فی السفر، حیث لا یوجد مسلمون یشهدون فلعل إحلافهم علی الوصیة، حین ظهور امارات الخیانه من الشاهدین النصرانیین، من الأحکام التعبدیة الخاصة بهذا المورد، و لا تتعداه إلی غیره، بل تجری الأمور فی غیره علی القواعد العامة الآخری-کقاعدة:البینة علی المدعی و الیمین علی من انکر.
و ثالثا إن قوله تعالی:(ذلک أدنی أن یأتوا بالشهادة علی وجهها، أو یخافوا:أن ترد أیمان بعد أیمانهم و اتقوا اللّه...).
یدل علی أن الیمین إنما حکم فیها بالرد، و أن الدعوی واحدة لا تزال مستمرة، و ذلک یؤید أن یکون حکما خاصا فی مورده، و لیس من قبیل دعوی جدیدة یحکم فیها بالبینات و الأیمان من جدید.
***

نص آخر لا یقل إشکالا عمّا سبقه:

و بعد ما تقدم فإن النص الذی أشار إلیه صاحب«الجواهر»فی محاولته السابقة لا یحل المشکلة، و إن کان لا یرد علیه الاشکال الوارد حول بقاء تمیم الداری حیا بعد وفاة رسول اللّه(ص)، وحتی سنة أربعین.و نفس الشی‏ء یقال بالنسبة للنص الآخر الذی یذکر فی مصادر أخری غیر شیعیة، فإنه و إن کان لا یرد علیه الاشکال المتقدم، إلا انه یبقی غیر منسجم مع الآیة، و لا یصلح أن یکون هو شأن نزولها، کما هو المدعی..
و هذا النص هو کما یلی:
ذکر الطوسی(ره)و غیره فی تفسیر آیات الشهادة علی الوصیة فی السفر، قالوا:ذکر الواقدی، و أبو جعفر بن جریر الطبری علی ما یظهر (1) :ان سبب نزول هذه الآیة، قال أسامة بن زید عن ابیه قال: کان تمیم الداری، و أخوه نصرانیین، و کان متجرهما إلی مکة، فلما هاجر رسول اللّه(ص)یرید المدینة، قدم ابن أبی ماریة، مولی عمرو بن العاص‏ المدینة، و هو یرید الشام تاجرا فخرج هو و تمیم الداری، و أخوه عدی، حتی إذا کانوا ببعض الطریق مرض ابن ابی ماریة، فکتب وصیته بیده، و دسها فی متاعه، و اوصی إلیهما، و دفع المال إلیهما و قال: أبلغا هذا أهلی.
فلما مات فتحا المتاع، و أخذا ما أعجبهما منه، ثم رجعا بالمال إلی الورثة.
فلما فتش القوم المال فقدوا بعض ما کان خرج به صاحبهم، و نظروا إلی الوصیة، فوجدوا المال فیها تاما.، فکلموا تمیما و صاحبه، فقالا:لا علم لنا به.و ما دفعه إلینا أبلغناه کما هو.
فرفعوا أمرهم إلی النبی(ص)فنزلت هذه الآیة[یعنی:آیة الشهادة علی الوصیة فی السفر]ثم ظهر علی إناء من فضة منقوش مذهب معهما، فقالوا:هذه من متاعه.
فقالوا:اشتریناه منه؛
فارتفعوا إلی رسول اللّه(ص)؛ فنزلت قوله تعالی:(فإن عثر علی أنهما استحقا إثما...)، الآیة.
فأمر رسول اللّه رجلین من أهل هذا البیت أن یحلفا علی ما کتما و غیبا؛فحلف عبد اللّه بن عمرو، و المطلب بن أبی وداعة فاستحقا.
ثم إن تمیما اسلم و تابع رسول اللّه(ص)و کان یقول:صدق اللّه، و بلغ رسول اللّه، أنا أخذت الاناء.
و عند غیر الطوسی:أن الذی حلف هو عمرو بن العاص، و رجل آخر.و ثمة أختلافات یسیرة أخری بین النصوص لا أهمیة لها (12) .
و فی نص آخر فی مصادر أخری مطولا تارة و مختصرا أخری ذکر ما هو قریب من النص المذکور آنفا، غیر أنه قال: إنهما باعا(جام الفضة)بألف درهم، فأخذ کل واحد منهما خمس مئة.ثم إنه لما أسلم تمیم تأثّم من ذلک، فأتی أهل المیت، و أخبرهم الخبر، و أدّی إلیهم خمس مئة درهم.
فاشتکوا عدیا إلی رسول اللّه، فسألهم البینة، فلم یجدوا، فأمرهم أن یستحلفوا عدیا بما یعظم علی أهل دینه، فحلف، فأنزل اللّه:
(یا أیها الذین آمنوا شهادة بینکم)إلی قوله:(أن ترد أیمان بعد توکیدها). فقام عمرو بن العاصی، فحلفا، فنزعت الخمس مئة درهم من عدی بن بداء.
و لکن الترمذی قد ذکر:أن المیت إنما کان مولی لبنی هاشم.و عند القرطبی: انّ ذلک الرجل قد مات و هم فی سفرهم إلی أرض النجاشی، فی السفینة؛فرموه فی البحر (13) .

المناقشة:

و نقول:ان هذه الروایات، و إن لم یرد علیها:أن تمیم الداری عاش بعد رسول اللّه(ص)سنوات طویلة، و لکن سائر الایرادات علی الروایة الاولی، تبقی علی حالها هنا أیضا.

مؤاخذات أخری:

هذا بالاضافة إلی مؤاخذات أخری، نشیر منها إلی ما یلی:
1-إن راوی هذه الروایة إنما یرویها عن أسامة بن زید، عن أبیه.و من المعلوم:أن زید بن حارثة قد استشهد فی سنة ثمان للهجرة، أی قبل قدوم تمیم الداری إلی المدینة، و اسلامه، و قبل نزول سورة المائدة، التی وردت فیها الآیات المدعی نزولها فی هذه المناسبة بسنة واحدة (14) .
کما أنهم یقولون:إن هذه السورة قد نزلت دفعة واحدة (15) .
2-إن الروایة تصرح بأن القضیة قد حصلت قبل أن یسلم تمیم الداری، الذی کان راهب فلسطین و عابدها؛فان اخذنا بالروایة التی تقول:إنه قدم إلی النبی(ص)فی مکة قبل الهجرة، فأسلم و رجع إلی بلاده، ثم عاد فی سنة تسع للهجرة، کما قواه بعض العلماء (16) -و إن کنا لا نوافقه علی ذلک-.
فإن الروایة لا یمکن أن تصح:لأن تمیما حین حدوث القضیة-التی تصرح بأن حدوثها قد کان بعد هجرة النبی(ص) إلی المدینة-مسلما، مع أن الروایة تصرح بکفره حینئذ.
و إن اخذنا بالروایة التی تقول:إن تمیما قدم إلی المدینة فی سنة تسع، و اسلم حینئذ، مع الأخذ بنظر الاعتبار:أن سورة المائدة التی وردت فیها الآیات المذکورة قد نزلت فی سنة تسع أیضا.فلا یصح ما یظهر من الروایة من أن تمیما کان حین کفره یعیش بین المسلمین، و کان متجره إلی مکة..إذ أنه لم یکن قبل قدومه فی المدینة، و إنما کان فی فلسطین (17) .
3-بالنسبة لما ذکره الترمذی من أن المیت کان مولی لبنی هاشم، فلماذا یحلف عمرو بن العاص، أو ولده عبد اللّه، أو المطلب ابن ابی وداعة، أو عدی بن بداء؛ فإنهم لا ربط لهم ببنی هاشم، لا من قریب، و لا من بعید.
4-إن المقارنة بین نصوص روایة الکافی، و روایة الواقدی و ابن جریر، و کذا النص الأخیر للروایة، و غیر ذلک مما ذکرته المصادر المختلفة یوضح مدی التناقض و الأختلاف فیما بینها، الأمر الذی یوضح وجود تحریف و تصرّف فی الروایة، فلا یمکن الاعتماد علیها قبل معرفة مواضعه و مواقعه.
5-إن الروایة الأخیرة التی لم ترد إلا فی مصادر غیر الشیعة-بالاضافة إلی أنها تشارک تینک الروایتین فیما یرد علیهما من اشکالات، سوی الایراد الذی یتحدث عن بقاء تمیم حیا إلی سنة أربعین-نعم، بالاضافة إلی ذلک-فأنها لم تتضمن إلا شکوی واحدة، و هی تلک التی تقدموا بها حین ظهور حین ظهور الخیانة، بعد أن اسلم تمیم الداری علی ورثة المیت، فأخبرهم بحقیقة الأمر، و أرجع إلیه المال.
فلما لم یعترف لهم الرجل الآخر بشی‏ء، اشتکوا علیه إلی اللّه(ص).
فهذه الروایة لا یمکن أن تکون موردا للآیة؛إذ لیس فیها وصیة و لا شهادة علیها، و لا أحلاف للشاهدین، بل لم یکن سوی منکر واحد، و هو رفیق تمیم الداری.
6-إن روایة الواقدی و ابن جریر قد ذکرت:أن آیة الاشهاد علی الوصیة فی السفر قد نزلت حین الخلاف الأول.ثم و بعد أن ظهر أمر الخیانة و اقام الورثة الدعوی الثانیة عند رسول اللّه(ص)نزلت الآیة الثانیة.فیکون قد حدث فاصل زمانی طویل بین نزول هذه الآیة و نزول تلک.
مع أن ظاهر التفریع بالفاء فی قوله تعالی:(فإن عثر علی أنهما استحقا إثما...)ثم التحدث عن الشاهدین بلفظ الضمیر فی قوله‏(فآخران یقومان مقامهما) و فی(شهادتهما).هو نزول الآیة فی مقام واحد.إذ لا یصح أن تقول الیوم جاء زید ثم تقول بعد شهر:«و معه ولده».مثلا.هذا ..بالاضافة إلی ما أشرنا إلیه آنفا من أن ثمة من یقول:إن سورة المائدة قد نزلت دفعة واحدة.
کما أن صریح روایة الکافی و سائر الروایات.هو نزول الآیتین معا حین ظهور الخیانة.

ملاحظات أخری علی الروایات:

و بعد..فإننا نضیف إلی جمیع ما تقدم:أن ثمة ملاحظات أخری علی مضمون تلک الروایات، من شأنها أن تزید من احتمالات التحریف و التصرف فیها.
و إن کان یمکن تمحل الا عذار لها.
و نذکر من هذه الملاحظات:
الف:لقد ذکرت روایة الواقدی، و ابن جریر:أنه«کتب وصیته بیده، و دسّها فی متاعه، و أوصی إلیهما، و دفع المال إلیهما».
فما معنی الجمع بین کتابة وصیته و اخفائها، ثم وصیته إلیهما؟.و إذا کان قد أوصی إلیهما، فکیف شهدا علی الوصیة کما تنص علیه الآیة الشریفة، فهل یکون المدعی للوصایة هو الشاهد علیها.و هل یستطیع أحد معرفة الوصیة الحقیقیة -و الحال هذه-أهی التی دسها فی متاعه، أم وصایته إلیهما.
ب:إن نفس الروایة الآنفة الذکر تصرح بأن هذه القضیة قد حصلت قبل أن یسلم تمیم الداری، ثم إنه لما أسلم قال:صدق اللّه، و بلّغ رسوله، أنا أخذت الأناء.
یقول هذا مع أن ما فعله النبی(ص)قد جاء وفق أصول الترافع، و قواعده، باعتبار:أن البینة علی المدعی، و الیمین علی من أنکر، أو أنه جاء وفق أصول الشهادة علی الوصیة، کما نصت علیه الآیة، لو سلم انطباق الآیة علی المورد.
و لم یصدر منه(ص)إخبار غیبی بمصیر المال المدعی، و لا کشف عن حال السارقین، فما معنی تمدّح تمیم المتضمنّ للتلمیح إلی حصول کشف، و أخبار عن أمر مخبأ و مستور.
ج:إن مراجعة الأسئلة التی وجهها الورثة إلی النصرانیین-کما فی روایة الکافی-لا تکفی لتاکید ظنهم بحصول الخیانة، لعدم انحصار ما جری للمیت‏ بأسئلتهم تلک، فلعل ما افتقدوه قد ضاع من صاحبهم قبل موته، و لعلّ، و لعلّ.

الترکیز علی شخصیة تمیم الداری:

و نلاحظ علی بعض ما ذکر أخیرا من الروایات:أنها تحاول الترکیز علی شخصیة تمیم الداری، و حاولت إثارة الاعجاب بشخصیته، فهو یردّ المال إلی الورثة، و هو یتأثم مما صدر منه، و هو یمتدح اللّه و رسوله علی الصدق و الإبلاغ..
و تمیم الداری هو ذلک الرجل العزیز علی قلوب أولئک الذین یعجبهم الأخذ عن أهل الکتاب، و یروق لهم تعظیم أعوان السلطان الذین لعبوا دورا کبیرا فی دس الاسرائیلیات، و الترهات فی التراث الاسلامی بواسطة القصص الذی ما رسوه سنین طویلة، و ساهموا فی کل هذا الضیاع عن صراط الحق، وعن هدی اللّه.. و فی ابعاد الناس عن الثقل الآخر و هم أهل البیت(ع)، و شوّهوا و حرّفوا المعانی و المرامی القرآنیة، و استبدلوا ذلک بأحکام الجاهلیة، و ضلالات الأهواء، و تزیینات الشیاطین.

الکلمة الأخیرة:

و بعد ما تقدم..فإن هذه الروایات و إن کانت لا تطابق الآیات فی مضمونها و فی أحکامها..و لا یمکن أن تکون الآیة قد نزلت لتکون الحکم الذی یراد تطبیقه علی نفس المورد الحاضر الذی تضمنته الروایة إلا أن من الممکن أن یکون حدوث أمر کهذا فی السفر-و إن کنا لم نستطع الجزم بتفاصیله-ثم خیانة الامناء علی ایصال المال لوارثه، داعیا لنزول آیات تعالج موضوع موت المسلم فی السفر، إذ لم یجد مسلما یشهد علی وصیته، حیث تکون الأفکار قد تهیأت لقبول هذا الحکم المفترض، و لا تری فیه شیئا من الهجنة و لا الغرابة..و إن کانت نفس القضیة الواقعة قد عالجها الرسول، وفق قواعد أخری تنطبق علیها، و لا یصح معالجتها بمضمون الآیة نفسها.
و الحمد للّه و صلاته و سلامه علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطاهرین.
***

الهوامش:

(1)المائدة:106-108.
(2)الکافی 7:5 و 6، تفسیر القمی 1:189 و 190 نحوه و راجع الصمادر التالیة:تفسیر البرهان 1:507 و 508، والوسائل 6:213 و 214، و جواهر الکلام 28:350 و 351، و الحدائق 22:495، و تفسیر نور الثقلین 1: 567 و 568، و راجع:تفسیر الصافی 2:95 و 96، و مسالک الافهام إلی آیات الاحکام 3: 120 و 121، و الوافی 13:9 و ذکره أیضا فی تفسیر المیزان 6:213 و 124، و من وحی القرآن 8:261-263.
و عن رسالة المحکمة و المتشابه للسید المرتضی:49.
(3)راجع مکاتیب الرسول 2:489، و الإصابة 1:184.
(4)راجع:المصنف للصنعانی 3:219، و تاریخ المدینة، لأبن شبة 1:11 و 12 و راجع:10 و 15 و راجع:سیر أعلام النبلاء 2:446 و تهذیب دمشق 3:360.
و حول:أن عمر أمره بالقصص، و انه أول من قص راجع:صفة الصفوة 1:737، واسد الغالة 1:215، و تهذیب الاسماء 1: 138، و مسند أحمد 3:449، مجمع الزوائد:189 و 190 و المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام 8:378 و 379، و یقول: إنه تعلم ذلک من الیهود و النصاری.و فی هامشه عن بعض من تقدم وعن طبقات ابن سعد 1:75.و نقله البعض أیضا عن: القصاص و المذکرین:22 و 32، و عن الضوء الصاری للمقریزی:129.
(5)تهذیب الکمال 4:326 و 327، و تهذیب التهذیب 1:511، و تهذیب الاسماء 1: 138، و سیر أعلام النبلاء 2:443، و الاصابة 1:184 و راجع:اسد الغابة 1: 215 و خلاصة تهذیب الکمال:55 و الطبقات الکبری 7:409 و تهذیب تاریخ دمشق 3: 347، 353 و عمدة القاری 14:76.
(6)سیر أعلام النبالء 2:448 و تهذیب التهذیب 1:512 و خلاصة تهذیب المکال:
55.
(7)و قد رأیت:أن صاحب الجواهر قد أشار إلی هذا الایراد أیضا، فراجع کتابه 28:351.
(8)تفسیر القرآن العظیم 2:111.
(9)و قد رأیت أن العسقلانی قد ذکر هذا أیضا، فراجع:فتح الباری 5:309.
(10)راجع علی سبیل المثال:جواهر الکلام 28: 351 راجع:التبیان 4:50 و مجمع البیان 3:259 و 260.
(11)فإن الإمام الباقر(ع)یروی عن اسامه بن زد عن أبیه، و لعل اضافة کلمة«(ع)»قد جاءت من النسّاخ، لکتاب التبیان، ثم جاء صاحب«مجمع البیان»الذی اعتمد فی کتابه علی التبیان بصورة رئیسیة فتوهم أنه الامام الباقر(ع)و کذا بالنسبة لغیر مجمع البیان أیضا.
(12)Pراجع:التبیان للشیخ الطوسی 4:42- 47، و راجع:مجمع البیان 3:256 و 259 و جوامع الجامع 119 و 120 و کنز العرفان 2:96 و زبدة البیان:477 و تفسیر نور الثقلین 1:568 و 569، و راجع:أقصی قالبیان 2:173 و جامع البیان 7:75 و 76، و راجع أیضا:الدر المنثور 2:342 عن أبن جریر، و ابن المنذر، عن عکرمة و فیه:أن الرجل الآخر هو عدی بن بداء.
(13)راجع:جامع البیان 7:75 و 76، و الدر المنثور 2:341 الترمذی و ضعفه، و عن ابن جریر، و ابن ابی حاتم، و النحاس فی ناسخه، و ابین الشیخ، و ابنمردویه، و ابی نعیم فی المعرفة، من طریق ابی النضر الکبی، عن باذان، عن ابن عباس.
(*)و راجع‏%الشکاف 1:687 و 688، و لباب التأویل 1:500، 501 و 503، و الجامع الصحیح للترمذی 5:258 و 259، و مدارک التنزیل(مطبوع بهامش لباب التأویل)1: 500 و 502، و غرائب القرآن(مطبوع بهامش جامع البیان)7:66 و 67، 72 و 73، و التفسیر الکبیر 12:114، 119 و 120.و ادعی الاتفاق علی أن سبب النزول هو ما ذکرته هو الروایة، و فتح الباری 5: 308 و 309 و اقضیة رسول اللّه(ص):591 -593، و عمدة القاری 14:76، و الجامع لاحکام القرآن 6:436 و 347.و تفسیر المنار 7:216 و 217.
و ذکره مختصرا فی عدد من المصادر المتقدمة و فی سنن ابی داود 3:307 و 308، و أسباب النزول للواحدی:121 و 122 و سیر اعلام النبلاء 2:444 و لباب النقول:97 و صحیح البخاری کتاب الوصایا 2:87 و راجع:الاصابه 1:140 و 141، 184 و 2: 467 و اسد الغابة 3:390 و 391، و راجع 1:169 و تهذیب تاریخ دمشق 3:357 و 358 و تفسیر القرآن العظیم 2:112 و 113 و السنن الکبری 10:164 و 165 و احکام القرآن للجصاص 2:490.وذکر فی الدر المنثور 2:342 مختصرا أیضا عن بعض من ذکرنا و عن ابی المنذر و النحاس و الطبرانی، و ابن الشیخ، و ابن مردویه.
(14)راجع:حول ان سورة المائدة کانت من آخر ما نزل:الدر المنثور 2:252 عن احمد، و ابی عبدی فی فضائله، و النحاس فی ناسخه، و النسائی، و ابن المنذر، و الحاکم و صححه، و ابن مردویه، و البیهقی فی سننه، و الترمذی و حسنه، و سعید بن منصور، و ابن جریر.
(15)الدر لمنثور 2:252، روی ذلک أحمد، و عبد بن حمید، و الطبرانی، و ابن جریر، دلائل النبوة، و البیهقی فی شعب الایمان.
(16)مکاتیب الرسول 2:489 و 490.
(17)راجع المصدر السابق.
جمعه 14 مهر 1391  11:07 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

اجاره: عقد تمليك عمل يا منفعتى معين در برابر عوض معلوم[1]

اجاره همانند «اجر»، مصدر ثلاثى مجرد از باب أجَرَ يَأجُرُ است[2] كه به‌معناى «به مزد دادن» «به‌مزدورى گرفتن» و «اجرت» و «مزد» آمده[3] و از اين مادّه، ايجار و استيجار و مؤاجره نيز در معناى اجاره به‌كار رفته است كه ايجار و استيجار، هم در اجاره منافع و هم در اجاره اعمال (خدمات) استعمال شده; ولى مؤاجره، فقط در اجاره اعمال به‌كار رفته است; اگرچه برخى كاربرد آن را در اجاره منافع نيز ذكر كرده‌اند.[4]
مورد اجاره اگر منفعت عين يا حيوانى باشد، به آن اجاره اعيان يا اجاره منافع گويند. در اين اجاره، تسليم كننده عين را موجِر و پرداخت كننده عوض را مستأجر گويند و اگر مورد اجاره، كار انسانى باشد، به آن اجاره اَعمال يا اجاره ذمّه گويند. در اين اجاره، پرداخت كننده عوض را مستأجر و تسليم‌كننده نيروى كار را اجير يا مستأجَر (به فتح جيم) نامند.[5] اجير بر دو نوع است: اجير خاص (مقيّد): كسى كه متعهد مى‌شود عملى را شخصاً در مدت معيّنى انجام دهد و حق ندارد در اين مدت، بدون اجازه مستأجر براى فرد ديگرى كارى انجام دهد.[6] اجير مشترك (مطلق): كسى كه عملى را بدون تعهّد مباشرت و تعيين مدّت، متعهّد مى‌شود يا در يك زمان، اجير اشخاص متعدّد مى‌گردد;[7] بنابراين، اجاره سه ركن دارد: عقد، متعاقدين، و عوضين. در اجاره، عوض پرداختى را اجاره بها يا اجرت گويند.[8] در قرآن از مشتقّات اين مادّه، «تأجرنى» به‌معناى «مزدورى كردن» يك بار در آيه‌27 قصص/28 و «استأجر» و «إستأجرت» به‌معناى «به مزدورى گرفتن» دو بار در آيه‌26 قصص/28 و «اجر» به‌معناى مزد مادّى يا معنوى فراوان آمده است كه برخى از آن‌ها با اجاره مرتبط است.

مشروعيّت اجاره:

در مشروعيّت اجاره به آيات گوناگونى استناد شده است. عده‌اى از فقيهان به آيات 26‌ـ‌27 قصص/28 كه بر مشروعيت اجاره در شريعت شعيب دلالت دارد، استناد كرده و گفته‌اند: اصل، بقاى شرايع سابق است; مگر آن كه دليل معتبرى آن را نسخ كند[9] و در‌صورت ترديد در وجود ناسخ، اصل عدم نسخ است. برخى در دلالت اين آيات بر مشروعيّت اجاره در شريعت اسلام تأمّل كرده و گفته‌اند: مى‌توان به آيه «فَاِن اَرضَعنَ لَكُم فَـَاتوهُنَّ اُجورَهُنَّ» (طلاق/65، 6) كه بر وجوب اجرت در مقابل رضاع دلالت مى‌كند، استدلال كرد.[10] عده‌اى نيز به آيه «لَو‌شِئتَ لَتَّخَذتَ عَلَيهِ اَجرًا= اگر مى‌خواستى [،مى‌توانستى] براى آن مزدى بگيرى» (كهف/18،77) استناد كرده‌اند.[11] در روايتى على(عليه السلام)وجه و دليل مشروعيّت اجاره را آيه «نَحنُ قَسَمنا بَينَهُم مَعيشَتَهُم‌...» (زخرف/43، 32) دانسته‌است كه خداوند در آن اجاره را يكى از راه‌هاى امرار معاش مردم مى‌داند.[12]

فلسفه اجاره:

حركت چرخ زندگانى بشر در گرو استفاده متقابل از خدمات يك‌ديگر است كه يكى از راه‌هاى آن اجاره مى‌باشد: «نَحنُ قَسَمنا بَينَهُم مَعيشَتَهُم فِى الحَيوةِ الدُّنيا ورَفَعنا بَعضَهُم فَوقَ بَعض دَرَجـت لِيَتَّخِذَ بَعضُهُم بَعضـًا سُخريـًّا= ما [وسايل] معاش آنان را در زندگى دنيا ميانشان تقسيم كرده و برخى را برتر از برخى ديگر قرار داده‌ايم تا بعضى از آن‌ها بعضى [ديگر ]را به خدمت گيرند.» (زخرف/‌43،‌32) به نظر طبرسى، علّت تفاوت روزى بندگان، اين است كه انسان‌ها از كار يك‌ديگر بهره‌مند گردند،[13] و اگر انسان‌ها در تمام درجات از قوّت و ضعف، علم و جهل، زيركى و بلاهت و ديگر مراتب، مساوى بودند، هيچ انسانى حاضر به‌كار كردن براى ديگرى نبود و اين امر موجب اختلال نظام عالم و فساد زندگى بشر مى‌شد.[14] در روايتى على(عليه السلام)علّت تفاوت آفرينش انسان‌ها را بهره‌مند شدن آنان از خدمات يك‌ديگر دانسته، مى‌گويد: هيچ انسانى توانايى اين امر را ندارد كه بنّا، نجّار و يا صنعت‌گر خويش بوده، تمام كارهايش را به تنهايى و بدون استخدام ديگران انجام دهد.[15]

اجاره در اديان گذشته:

از آيات 25‌ـ‌29 قصص/28 كه به استخدام موسى* به‌دست شعيب اشاره دارد و آيه‌77 كهف/18 كه در آن، موسى به خضر پيش‌نهاد گرفتن اجرت كرده و هم‌چنين از تقاضاى ساحران براى دريافت اجرت از فرعون در آيات 113‌ـ‌114 اعراف/7 و پيش‌نهاد به ذوالقرنين براى‌ساختن سد در برابر دريافت اجرت در آيه 94 كهف/18 به‌دست مى‌آيد كه اجاره و نيز گرفتن اجرت در برابر انجام كار، در اديان و ملل گذشته، امرى مشروع بوده است.

شرايط اجاره

1. بلوغ:

انسان نابالغ حقّ تصرف در اموال خود را ندارد. قرآن در اين مورد مى‌گويد: «وابتَلوا اليَتـمى حَتّى اِذا بَلَغوا النِّكاحَ فَاِن ءانَستُم مِنهُم رُشدًا فَادفَعوا اِلَيهِم اَمولَهُم». (نساء/4، 6). قرآن در اين آيه، جواز تصرّف يتيم را به تحقّق رشد بعد از بلوغ موكول كرده، مى‌فرمايد: يتيمان را تا زمان بلوغ آزمايش كنيد و اگر هنگام بلوغ، رشد آنان را مسلّم يافتيد، اموالشان را به آنان بدهيد. برخى گفته‌اند: اگر بلوغ در جواز تصرّف در اموال دخالتى نمى‌داشت، ذكر آن در آيه لغو مى‌بود.[16] مشهور اماميه[17]و حنبليه و شافعيه[18] نيز همين را گفته‌اند; ولى برخى از‌جمله محقق اردبيلى و ايروانى، معاملات طفل را جايز دانسته و گفته‌اند: ملاك در جواز تصرف، رشد است، و بلوغ در حكم دخالتى ندارد و ذكر آن در آيه به جهت دلالت بر رشد است، يعنى آمدن بلوغ نشان مى‌دهد كه رشد محقّق شده است.[19]

2. رشد:

فقيهان با استناد به آيات 5‌ـ‌6 نساء/4 و 282 بقره/2 گفته‌اند: سفيه، از تصرّفات مالى ممنوع است; ازاين‌رو حق اجاره دادن اموال خود را ندارد;[20] امّا در اجير شدن سفيه دو نظر است: برخى آن را به تصرّفات مالى ملحق كرده و ممنوع مى‌دانند و بعضى آن‌را به‌دست آوردن مال دانسته و جايز شمرده‌اند.[21] برخى ضمن تقويت نظر نخست مى‌گويند: ممنوعيت سفيه، به‌سبب كمبود ذاتى او است كه نمى‌تواند نفع و ضرر خويش را در معاملات تشخيص دهد; بنابراين، تفاوتى ميان تصرّفات مالى و غيرمالى او نيست; افزون براين‌كه روايات مربوط به منع تصرفات سفيه اطلاق دارد و هر دو مورد را در بر گيرد.[22]

3. عقل:

برخى، از آيات 5‌ـ‌6 نساء/4 و آيه 282 بقره/2 كه‌تصرفات مالى سفيه‌را ممنوع كرده، استفاده كرده‌اند كه معاملات مجنون، به طريق اُوْلى باطل است.[23]

4. حرّيت:

عبد بدون اجازه مولا نمى‌تواند خود يا اموالش يا اموال مولا را اجاره دهد. براى اين شرط، به آيات 75 نحل/16 و 28 روم/30 استدلال شده است; البتّه برخى، دلالت اين 2 آيه را بر اين امر ناتمام دانسته‌اند.[24]

5. اختيار و رضايت:

اجاره بايد با رضايت و اختيار متعاقدان صورت پذيرد: «لا تَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبـطِـلِ اِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً عَن تَراض= اموال هم‌ديگر را به ناروا مخوريد; مگر اين‌كه [داد و ستد] با رضايت يك‌ديگر باشد. (نساء‌4/29) نيز آيه «اَحَلَّ اللّهُ البَيعَ» (بقره 2/275) فقط معاملات متعارف بين مردم را حلال دانسته، و اجاره مكره خارج از متعارف است.[25]

6. مباح بودن منفعت:

منفعت در اجاره بايد حلال باشد و گرنه طبق آيه‌29 نساء/4 «اكل مال به باطل» خواهد بود; ضمن اين‌كه گرفتن منفعت حرام مصداق تعاون بر گناه است كه آيه‌2 مائده/5 از آن نهى فرموده است.[26]

7. مملوك بودن عوضين:

عين يا منفعت مورد اجاره بايد ملك متعاقدان باشد; ازاين‌رو اجاره دادن مال ديگرى بدون اجازه و رضايت مالك، طبق آيه‌29 نساء/4 «اكل مال به باطل» و حرام است;[27] مگر اين‌كه مالك بعداً به معامله رضايت دهد كه معامله بنابر عقيده مشهور اماميه درست خواهد بود.[28]

8. مشخص بودن عمل و مدت:

براى جلوگيرى از ضرر متعاقدان، مدت و نوع عمل بايد مشخص باشد; چنان‌كه در قرارداد شعيب* و موسى، مدت اجاره (8 سال) مشخّص شده است: «اِنّى اُريدُ اَن اُنكِحَكَ اِحدَى ابنَتَىَّ هـتَينِ عَلى اَن تَأجُرَنى ثَمـنِىَ حِجَج» (قصص/28، 27); امّا سبب ذكر نشدن نوع كار، آشكار بودن آن نزد آن دو بوده است.[29] چنان‌كه برخى گفته‌اند: شعيب كارى جز چوپانى گوسفندان نداشته است; بنابراين، همين قرينه خارجى از ذكر آن در متن قرارداد كفايت مى‌كند.[30] اماميه و برخى فقيهان اهل‌سنت با استناد به آيه‌پيشين گفته‌اند: انسان تا هر زمانى كه بخواهد، مى‌تواند اجير شخص ديگرى شود;[31] بنابراين، محدود كردن مدت اجاره به يك سال يا سه سال[32]وجهى ندارد.

احكام اجاره

1. لزوم عقد اجاره:

اجاره، يكى از عقود است و طبق آيه «أوفوا بِالعُقودِ» (مائده/5، 1) وفاى به آن لازم است و هيچ يك از طرفين، حق فسخ آن را ندارد; چنان‌كه موسى(عليه السلام) پس از مشخص شدن مفاد و مدت قرار داد به شعيب(عليه السلام)گفت: «ذلِكَ بَينى وبَينَكَ اَيَّمَا الاَجَلَينِ قَضَيتُ فَلا عُدونَ عَلَىَّ= اين [قرارداد] ميان من و تو باشد كه هر يك از اين دو مدّت را به انجام رسانيدم، بر من ستمى نباشد». (قصص/28، 28) من از آن‌چه به آن متعهد شده‌ام، خارج نمى‌شوم و تو نيز از آن‌چه پذيرفته‌اى، خارج مشو.[33]

2. عدم ضمان متعاقدان:

شخص نيكوكار و داراى انگيزه نيك در برابر زيان ضامن نيست: «ما عَلَى المُحسِنينَ مِن سَبيل.» (توبه‌/9، 91) برخى فقيهان با استناد به اين آيه گفته‌اند: اگر از مستأجر و اجير امين، بدون تعدّى و كوتاهى، زيانى سر زند، ضامن نخواهند بود.[34] نظر مشهور در بين فقيهان شيعه و سنّى همين است;[35] ولى به نظر برخى، محسن و امين به كسى اطلاق مى‌شود كه كارى را رايگان و فقط به نيت احسان انجام دهد; امّا مستاجر يا اجيرى كه به قصد تجارت و كسب سود، كارى را به عهده گرفته، محسن شمرده نمى‌شود و اين آيه، آنان را در بر نمى‌گيرد.[36]

3. اجير شدن مسلمان براى كافر:

با توجه به مفاد آيه «لَن‌يَجعَلَ اللّهُ لِلكـفِرينَ عَلَى المُؤمِنينَ سَبِيلا» (نساء/‌4، 141) ميان فقيهان در اين مسأله، اختلاف است. برخى اجير شدن عبد مسلمان را مصداق تسلّط كافر بر مسلمان دانسته و آن را منع كرده‌اند و در مورد حرّ گفته‌اند: اگر اجير مشترك باشد، جايز است; اما اگر اجير خاص باشد، مصداق تسلّط بوده، ممنوع است; البتّه برخى آن را از قاعده تسلّط خارج و جايز مى‌دانند[37]و برخى گفته‌اند: در اجير خاص ممنوع است و حرمت آن براى حرّ و عبد تفاوتى ندارد.[38]

4. اجاره حيوان:

برخى مفسران با استناد به آيه‌8 نحل/16 كه مى‌گويد: «والخَيلَ والبِغالَ والحَميرَ لِتَركَبوها= و اسبان و استران و خران را [آفريد] تا بر آن‌ها سوار شويد» گفته‌اند: اجاره كردن حيوانات براى سوار شدن و حمل بار و استفاده در ديگر كارها جايز است.[39]

اجرت در عقد اجاره:

اجرت، يعنى مزد كار يا قيمتى كه در مقابل استفاده از منافع بر عهده شخص است كه اگر در متن عقد مشخص شده باشد، به آن «اجرة المسمّى» گويند و اگر مشخص نشده باشد، براى تعيين آن به موارد مشابه رجوع مى‌شود كه به آن «اجرة المثل» مى‌گويند. تعيين مقدار اجرت*، به قرار داد طرفين در اجاره بستگى دارد; امّا در اين مورد، قرآن به رعايت انصاف سفارش كرده، مى‌گويد: اگر خواستيد براى فرزندان خود دايه بگيريد، بر شما گناهى نيست; به شرط آن كه پرداخت آن‌چه را بر عهده گرفته‌ايد، به‌طور شايسته بپردازيد: «واِن اَرَدتُّم اَن تَستَرضِعوا اَولـدَكُم فَلا جُناحَ عَلَيكُم اِذَا سَلَّمتُم ما ءَاتَيتُم بِالمَعروفِ». (بقره/2، 233) برخى مفسران مراد از «ما ءَاتَيتُم بِالمَعروفِ» را اُجرة المثل دانسته‌اند.[40] قرآن در آيه 6 طلاق/65 مى‌گويد: اگر كارتان با آن‌كه بچه را شير مى‌دهد به دشوارى كشيد، زن ديگرى بچه را شير دهد: «فَـاتوهُنَّ اُجورَهُنَّ ... و اِن تَعاسَرتُم فَسَتُرضِعُ لَهُ اُخرى». بسيارى از فقيهان از‌جمله شيخ طوسى[41] و فاضل مقداد[42] يكى از مصاديق «تعاسر» را در اين آيه، نپذيرفتن اجرة المثل از سوى دايه‌ها* دانسته‌اند. قرآن، شخص غنى را در پرداخت اجرت بيش‌تر آزاد گذاشته كه از دارايى خود هزينه كند و هر كه روزى‌اش تنگ باشد، فقط به مقدارى كه خدا به او داده خرج كند: «لِيُنفِق ذُو سَعَة مِن سَعَتِهِ ومَن قُدِرَ عَلَيهِ رِزقُهُ فَليُنفِق مِمّا ءاتـهُ اللّهُ». (طلاق/‌65،‌7) طبرى در ذيل اين آيه مى‌نويسد: غنى به‌اندازه توانش اجرت بپردازد و فقير، در حدّ توان، پرداخت كند.[43]

زمان پرداخت اجرت:

در اين‌كه اجير چه زمانى سزاوار دريافت اجرت مى‌شود و حق مطالبه آن را دارد، برخى با استناد به آيه: «فَاِن اَرضَعنَ لَكُم فَـاتوهُنَّ اُجورَهُنَّ» (طلاق/65، 6)، گفته‌اند: در‌صورت عدم تعيين زمان پرداخت اجرت، اجير با عقد يا شروع به‌كار، براى دريافت اجرت استحقاق مى‌يابد; زيرا قرآن دادن اجرت را منوط به بذل شير كرده، نه اتمام دوره رضاع*; ضمن اين‌كه ذيل آيه «واِن تَعاسَرتُم فَسَتُرضِعُ لَهُ اُخرى» (طلاق/65، 6) نيز مؤيّد همين معناست; زيرا «تَعاسُر» به اين است كه شيردهنده به گرفتن «اجرة‌المثل» راضى نشود كه در اين زمان، مرد مى‌تواند ديگرى را اجير نمايد و اين معنا در ابتداى عقد يا بعد از چند بار شيردادن قابل تحقّق است نه در پايان، و اگر پرداخت اجرت در پايان دوره شيردهى واجب باشد، اجير ديگر گرفتن معنا نخواهد داشت.[44] عده‌اى ديگر گفته‌اند: از اين‌كه خداوند در آيه‌پيشين، پرداخت اجرت را پس از شير دادن واجب كرده و فاء تفريع آورده، به‌دست مى‌آيد كه اجير بى‌درنگ پس از انجام كار، مستحق دريافت اجرت مى‌شود، نه با عقد، يا حين كار;[45] همان گونه كه روايت امام صادق(عليه السلام)(قبل از خشك شدن عرق اجير، اجرت او را بپردازيد)[46] نيز بر پرداخت اجرت بلافاصله پس از پايان كار دلالت دارد و نظر اماميه تفصيل بين استحقاق اجرت و پرداخت آن است; به اين معنا كه اجير، با انعقاد قرارداد، مالك اجرت مى‌شود; ولى پرداخت آن تا زمانى كه عمل را تمام نكرده، واجب نيست.[47] برخى مفسران از آيه‌233 بقره/2 استفاده كرده‌اند كه لازم است اجرت دايه پيش از شروع كار پرداخت شود;[48] ولى بيش‌تر مفسران از‌جمله فخر رازى[49] و زمخشرى[50] گفته‌اند: پيش پرداخت اجرت دايه مستحب است، نه واجب و اين بدان جهت است كه دايه به حفظ و نگهدارى طفل بيش‌تر توجه مى‌كند

اجرت بر واجباتو محرّمات:

گرفتن اجرت بر عبادت[51] و برخى از واجبات مانند اجرت بر قضا،[52] افتا،[53] و هم‌چنين اجرت مادّى رسالت پيامبران،[54] حرام شمرده شده است; گرچه برخى آن را جايز دانسته‌اند[55] و نيز اخذ اجرت بر محرماتى از قبيل‌زنا،آوازه خوانى، و ترويج خمر، حرام قرار داده شده است.[56]

آداب اجاره:

از آيات 26‌ـ‌29 قصص/28 كه در آن از اجير شدن موسى به‌دست شعيب سخن به‌ميان آمده و در آن هر يك خود را در برابر ديگرى به تعهداتى پاى‌بند كرده‌اند، مى‌توان ويژگى‌هاى ذيل را در مورد مستأجر و اجير استفاده كرد.

1. آسان‌گيرى بر اجير:

مستأجر اجير را در تنگنا قرار ندهد; بلكه بر او آسان بگيرد; چنان‌كه شعيب گفت: «و‌ما اُريدُ اَن اَشُقَّ عَلَيكَ». (قصص28/27)

2. رفتار شايسته:

رفتار مستأجر با اجير بايد رفتار انسان صالح باشد و در هيچ زمانى از حدود الهى خارج نشود. و خدا را بر اعمال خود ناظر بداند: «سَتَجِدُنى اِن شاءَ اللّهُ مِنَ الصّـلِحين=[شعيب‌گفت:]و مرا ان شاءالله از نيكان خواهى يافت» (قصص‌/28،‌27)، «... و اللّهُ عَلى ما‌نَقولُ وَكيل». (قصص/28،28)

3. قدرت و امانت:

از ويژگى‌هاى اجير خوب، داشتن توان انجام كار و امانت‌دارى است; لذا در انتخاب اجير، بهتر است مستأجر فردى را برگزيند كه اين دو ويژگى را داشته باشد; چنان‌كه اين دو ويژگى در انتخاب موسى(عليه السلام) به‌دست شعيب مورد توجه بوده است: «قالَت اِحدهُما يـاَبَتِ استَـجِرهُ اِنَّ خَيرَ مَنِ استَـجَرتَ القَوىُّ الاَمين». (قصص/28، 26) برخى از اين آيه استفاده كرده‌اند كه حكومت اسلامى در استخدام افراد و مديران كه اجيران حكومت هستند، بايد افرادى را برگزيند كه هم توانايى و تخصص آن كار را داشته باشند و هم امانت دارو دل‌سوز بيت‌المال مسلمانان باشند.[57]

اجاره‌هاى خاص در قرآن

1. اجاره مرضعه:

«فَاِن اَرضَعنَ لَكُم فَـاتوهُنَّ اُجورَهُنَّ= اگر براى شما [بچه]شير‌مى‌دهند، مزدشان را بدهيد.» (طلاق/65، 6) از آيه‌233 بقره/2 نيز اين مطلب استفاده مى‌شود.
برخى در جواز اجاره دايه اشكال كرده و گفته‌اند: هدف از اجاره، بهره‌مندى از منفعت است; ولى در اجاره دايه، مستأجر در عين كه شير است تصرّف مى‌كند و اين با ماهيّت عقد اجاره منافات دارد.
[58] به اين اشكال پاسخ‌هاى متعدّدى داده‌شده;[59] از‌جمله اين‌كه در اجاره دايه مورد اجاره خود زن است، نه شير، بر اين اساس، شير نيز مانند حضانت و نگهدارى از طفل از منافع محسوب مى‌شود، نه اين‌كه عين مورد اجاره باشد. در اين‌كه اجاره كردن مادر طفل جايز است، اماميه و شافعى با استناد به اين آيه (233 بقره/2) به جواز معتقد شده; ولى حنفيه گفته‌اند: تا وقتى كه رابطه زوجيت برقرار است، يا زن در عدّه است، اجاره او جايز نيست.[60] هم‌چنين بيش‌تر مفسران با استناد به اين آيه گفته‌اند: در اجاره كردن دايه، اولويّت با مادر است گرچه مطلّقه باشد;[61] امّا در‌صورت امتناع او از شير دادن يا درخواست بيش از اجرة‌المثل[62] يا بيمار بودن مادر يا تمام شدن شير او،[63] پدر مى‌تواند دايه اجير كند: «و‌اِن تَعاسَرتُم فَسَتُرضِعُ لَهُ‌اُخرى». (‌=>‌‌دايه)

2. اجاره منازل مكّه:

برخى[64] گفته‌اند: اجاره‌دادن خانه‌هاى مكه جايز نيست; زيرا خداوند استفاده از آن را براى مسافر و مقيم مساوى قرار‌داده است: «اِنَّ الَّذينَ كَفَروا ويَصُدّونَ عَن سَبيلِ اللّهِ والمَسجِدِ الحَرامِ الَّذى جَعَلنـهُ لِلنّاسِ سَواءً اَلعـكِفُ فيهِ والبادِ» (حج/22، 25) و برخى به اين دليل كه مكه با جنگ فتح شده و مِلك جميع مسلمانان است، بيع و اجاره خانه‌هاى آن را حرام دانسته‌اند.[65]
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز فرموده است: اجاره دادن خانه‌هاى مكه جايز نيست و كسى كه اجرت خانه‌هاى مكه را بخورد، گويا آتش خورده است.[66] امام على(عليه السلام) نيز در نامه‌اى به فرمان‌دار خود (قثم‌بن‌عباس) در مكه نوشت: به اهل مكه بگو كه از هيچ مسافرى اجرتى دريافت نكنند; زيرا خداوند مى‌فرمايد: مسافر و مقيم در آن مساوى‌اند.[67] در مقابل، برخى با استناد به آيه‌8‌حشر/59 كه خانه‌هاى مكه را به صاحبانش منتسب دانسته (اُخرِجوا مِن ديـرِهِم) و نيز ضرورت حكم به انتفاى مسجد بودن تمام مكه* و اصل تسلط مردم بر اموالشان و شواهد تاريخى از‌جمله فروش خانه‌هاى مكه به‌دست عقيل و برخى از صحابه گفته‌اند: اجاره دادن خانه‌هاى مكه جايز است.[68] نظر شافعى و رأى مشهور بين اماميه نيز همين است[69] و روايات ناهيه، بر كراهت حمل شده است.[70]

مصاديق اجاره در قرآن

1. اجير شدن موسى(عليه السلام):

قرآن در آيات 25‌ـ‌29 قصص/28 به داستان اجير شدن موسى به‌دست شعيب اشاره كرده، مى‌گويد: شعيب پس از پيش‌نهاد يكى از دخترانش مبنى بر به خدمت گرفتن موسى(عليه السلام) به وى گفت: «اِنّى اُريدُ اَن اُنكِحَكَ اِحدَى ابنَتَىَّ هـتَينِ عَلى اَن تَأجُرَنى ثَمـنِىَ حِجَج فَاِن اَتمَمتَ عَشرًا فَمِن عِندِكَ= من مى‌خواهم يكى از اين دو دختر را به نكاح تو درآورم; به اين [شرط] كه 8 سال براى من كار كنى و اگر ده سال را تمام كردى، اختيار با تو است». (قصص/28،27) با توجه به كراهت اجير شدن براى ديگرى،[71] جاى اين پرسش است كه چرا موسى، آن هم براى زمانى طولانى اجير شعيب شد؟ در اين مورد گفته شده اجير شدن موسى مصلحت و قضاى الهى بود; چرا كه موسى مدتى از عمر خويش را در نعمت و رفاه گذرانيد; ازاين‌رو تقدير الهى اين بود كه مدتى نيز چوپان گوسفندان شعيب باشد[72] و از كلام برخى از مفسران استفاده مى‌شود كه اجير شدن موسى بهانه‌اى براى باقى ماندن وى در مدين و درس آموختن از مكتب آن پيامبر بزرگ الهى بوده است.[73] در اين‌كه عمل مورد اجاره چه بوده است، بيش‌تر مفسران از‌جمله طبرى[74] و طبرسى[75]با توجه به مفاد آيات 23‌ـ‌24 قصص/28 كه از كمك كردن موسى در آب دادن به گوسفندان شعيب سخن به‌ميان آورده، گفته‌اند: مورد اجاره چرانيدن گوسفندان شعيب بوده; ولى علامه طباطبايى مى‌گويد: از اطلاق استيجار (ياأَبتِ‌استَأجَره) بر مى‌آيد كه موسى براى همه كارهاى‌شعيب اجير شده‌بود. اگرچه به اقتضاى مقام، وظيفه موسى(عليه السلام)همان چراى گوسفندان بوده است[76]
درباره اجرت موسى(عليه السلام) نيز از ظاهر آيه چنين به‌دست مى‌آيد كه اجرت، تزويج دختر شعيب بوده است;[77]ولى برخى گفته‌اند: كلام شعيب كه گفت «اِنّى اُريدُ اَن اُنكِحَكَ‌...» ، قرارداد قطعى نبوده است; به اين دليل كه شعيب مشخص نكرد كدام دختر، همسر موسى(عليه السلام) باشد;[78]بلكه فقط يك پيش‌نهاد بوده است، و عده‌اى گفته‌اند اجير شدن موسى شرط ازدواج بوده; به اين معنا كه شعيب به موسى گفت: من يكى از دخترانم را به ازدواج تو در مى‌آورم به شرط اين‌كه 8 سال براى من كار كنى و مهر و اجرت چيز ديگرى بوده است.[79] پيامبر(صلى الله عليه وآله)در روايتى فرمود: «إنّ موسى آجر نَفسَه ثمانى سنين أو عشراً على عفّة فرجه و طعام بطنه= موسى(عليه السلام) خود را در مقابل حفظ پاك‌دامنى و سير شدن شكمش 8 يا 10 سال اجاره داد».[80]

2. پيشنهاد اجير شدن به ذوالقرنين:

قرآن در آيات 83‌ـ‌98 كهف/18 به داستان ذوالقرنين اشاره كرده، مى‌گويد: ذوالقرنين* در ادامه سفر خود به قومى برخورد كه به او گفتند: «يـذَا القَرنَينِ اِنَّ يَأجوجَ ومَأجوجَ مُفسِدونَ فِى الاَرضِ فَهَل نَجعَلُ لَكَ خَرجـًا عَلى اَن تَجعَلَ بَينَنا وبَينَهُم سَدّا= اى ذوالقرنين! يأجوج و مأجوج سخت در زمين فساد مى‌كنند. آيا ممكن است مالى در اختيار تو قرار دهيم تا ميان ما و آنان سدّى قرار دهى؟» (كهف/‌18، 94) به نظر بسيارى از مفسران از‌جمله طبرى[81] قرطبى[82] و علامه طباطبايى،[83] مراد از «خرج» در اين آيه اجرت و مزد است; در نتيجه پيش‌نهاد آنان اجير كردن ذوالقرنين در برابر پرداخت اجرت بوده است; امّا او از پذيرش كار در مقابل دريافت اجرت امتناع كرد و گفت: آن‌چه خدا به من تمكّن داده، از اجرت و كمك مالى شما بهتر است; ولى مرا با نيروى انسانى يارى كنيد و برايم وسايل مورد نياز از‌جمله قطعات آهن و مس گداخته بياوريد.

منابع

الاجاره; احكام القرآن، ابن‌العربى; احكام القرآن، جصاص; انوار الفقاهه; البرهان فى تفسير القرآن; تاج‌العروس من جواهرالقاموس; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; تفسير اطيب‌البيان; تفسير التحرير والتنوير; تفسير راهنما; تفسير العياشى; التفسير الكاشف; التفسير الكبير; تفسير نمونه; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جواهرالكلام; الحاوى الكبير; الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهره; الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور; العروة الوثقى; الفرقان فى تفسير القرآن; الفقه; الفقه الاسلامى و ادلته; فقه القرآن، راوندى; كتاب الخلاف; الكشاف; كنز العرفان فى فقه القرآن; لسان‌العرب; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; مجمع الفائدة و البرهان; مسالك الافهام الى الآيات الاحكام، كاظمى; مستمسك العروة الوثقى; مستند العروة الوثقى; مصباح‌الفقاهه; المكاسب; موسوعة الفقه الاسلامى; الميزان فى تفسير القرآن; نهج‌البلاغه; وسائل‌الشيعه.
سيد جعفر صادقى فدكى




[1]. الحدائق، ج‌21، ص‌532; موسوعة الفقه، ج‌2، ص‌119; العروة‌الوثقى، ج‌2، ص‌397.
[2]. التحقيق، ج‌1، ص‌38، «اجر».
[3]. لسان العرب، ج‌1، ص‌77‌ـ‌78، «اجر».
[4]. تاج العروس، ج‌6، ص‌12‌ـ‌13، «اجر».
[5]. موسوعة‌الفقه، ج‌2، ص‌200; الفقه‌الاسلامى، ج‌5، ص‌3837‌ـ‌3846.
[6]. جواهرالكلام، ج27، ص263‌ـ‌264; الفقه‌الاسلامى، ج‌5، ص‌3845.
[7]. جواهرالكلام، ج27، ص‌268; الفقه‌الاسلامى، ج‌5، ص3845.
[8]. تاج العروس، ج‌6، ص‌12،«اجر».
[9]. مسالك‌الافهام، ج3، ص‌90; الفقه‌الاسلامى، ج‌5، ص‌3801.
[10]. همان .
[11]. الحاوى، ج‌7، ص‌389; الحدايق، ج‌21، ص‌530.
[12]. وسائل الشيعه، ج‌19، ص‌103.
[13]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌71‌ـ‌72.
[14]. التفسير الكبير، ج‌27، ص‌209‌ـ‌210.
[15]. وسائل الشيعه، ج‌19، ص‌103‌ـ‌104.
[16]. مصباح الفقاهه، ج‌3، ص‌245.
[17]. الحدائق، ج‌18، ص‌367; جواهر الكلام، ج‌22، ص‌260.
[18]. الفقه‌الاسلامى، ج‌5، ص‌3807.
[19]. مجمع‌الفائده، ج‌8، ص‌152‌ـ‌153; مصباح‌الفقاهه، ج‌3، ص‌245.
[20]. مستند العروه، «اجاره»، ص‌56; الفقه، ج‌57، ص‌76‌ـ‌77.
[21]. مستمسك العروه، ج‌12، ص‌11; الفقه، ج‌57، ص‌76.
[22]. مستند العروه، «اجاره»، ص‌56‌ـ‌57.
[23]. انوار الفقاهه، «بيع»، ص‌248.
[24]. الاجاره، ص‌105.
[25]. الاجاره، ص‌105.
[26]. الفقه، ج‌57، ص‌60 .
[27]. همان، ص‌57.
[28]. جواهرالكلام، ج‌22، ص‌273.
[29]. تفسير قرطبى، ج‌13، ص‌182.
[30]. احكام القرآن، ابن‌عربى، ج‌3، ص‌1472.
[31]. الخلاف، ج3، ص493‌ـ‌494; الفقه‌الاسلامى، ج‌5، ص‌3810.
[32]. الاجاره، ص‌6.
[33]. التفسير الكبير، ج‌24، ص‌243.
[34]. مستمسك العروه، ج‌12، ص‌70.
[35]. جواهرالكلام، ج27، ص215; الفقه الاسلامى، ج‌5، ص‌3847.
[36]. الفرقان، ج‌10‌ـ‌11، ص‌259.
[37]. كنزالعرفان، ج‌2، ص‌44.
[38]. جواهر الكلام، ج‌22، ص‌468.
[39]. فقه القرآن، ج‌2، ص‌64‌ـ‌65.
[40]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌588.
[41]. الخلاف، ج‌3، ص‌490.
[42]. كنزالعرفان، ج‌2، ص‌219.
[43]. جامع‌البيان، مج‌14، ج‌28، ص‌190.
[44]. الخلاف، ج‌3، ص‌489‌ـ‌490; الحاوى، ج‌7، ص‌397.
[45]. احكام‌القرآن، جصاص، ج‌3، ص‌692; الحاوى، ج‌7، ص‌396.
[46]. وسائل الشيعه، ج‌19، ص‌106.
[47]. الحدائق، ج‌21، ص‌561; الخلاف، ج‌3، ص‌489‌ـ‌490.
[48]. راهنما، ج‌2، ص‌138.
[49]. التفسير الكبير، ج‌6، ص‌133.
[50]. الكشاف، ج‌1، ص‌281.
[51]. المكاسب، ص‌63.
[52]. جواهر الكلام، ج‌22، ص‌122.
[53]. انوارالفقاهه، «تجارت»، ص546; جواهرالكلام، ج‌22، ص‌124.
[54]. اطيب‌البيان، ج‌10، ص‌59; جواهرالكلام، ج‌22، ص‌122.
[55]. جواهر الكلام، ج‌22، ص‌117‌ـ‌119.
[56]. تفسير عياشى، ج‌1، ص‌321; البرهان، ج‌4، ص‌362‌ـ‌363; كنزالعرفان، ج‌2، ص‌17.
[57]. نمونه، ج‌16، ص‌66 .
[58]. مسالك الافهام، ج‌3، ص‌91.
[59]. همان;الحدائق، ج21، ص607; جواهرالكلام، ج‌27، ص‌294‌ـ‌295.
[60]. كنزالعرفان، ج‌2، ص‌233‌ـ‌234.
[61]. جامع‌البيان، مج‌14، ج‌28، ص‌189; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌588.
[62]. الكاشف، ج‌1، ص‌360.
[63]. التفسير الكبير، ج‌6، ص‌133.
[64]. الخلاف، ج3، ص188ـ‌189; الفرقان، ج17‌ـ‌18، ص‌49.
[65]. الدرالمنثور، ج‌6، ص‌26; تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌23.
[66]. الفرقان، ج‌17‌ـ‌18، ص‌49.
[67]. نهج‌البلاغه، نامه 67.
[68]. جواهر الكلام، ج‌22، ص‌353; التفسير الكبير، ج‌23، ص‌24.
[69]. جواهرالكلام، ج‌22، ص‌353; الخلاف، ج‌3، ص‌188.
[70]. جواهر الكلام، ج‌20، ص‌48‌ـ‌50.
[71]. الحدائق، ج‌21، ص‌596.
[72]. الفرقان، ج‌19‌ـ‌20، ص‌336.
[73]. نمونه، ج‌16، ص‌69.
[74]. جامع‌البيان، مج‌11، ج‌20، ص‌80‌ـ‌81.
[75]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌390.
[76]. الميزان، ج‌16، ص‌26 .
[77]. التحرير و التنوير، ج‌20، ص‌108; مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌390.
[78]. الميزان، ج‌16، ص‌26‌ـ‌27 .
[79]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌390.
[80]. الدرالمنثور، ج‌6، ص‌408.
[81]. جامع‌البيان، مج 9، ج 16، ص‌30.
[82]. تفسير قرطبى، ج‌11، ص‌40.
[83]
. الميزان، ج‌13، ص‌364.

 

جمعه 14 مهر 1391  11:07 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اجرت

اجرت: دست‌مزد يا كرايه منافع اشخاص يا اشياء

اجرت، كرايه[1] و دست‌مزد[2] است و ظاهراً «اجر» معناى وسيع‌ترى دارد و عبارت از چيزى است كه در نتيجه عمل، در دنيا يا آخرت عايد انسان مى‌شود.[3] تفاوت اجرت و جزا به گفته راغب چنين است: نفعى كه از عقد يا شبه آن ناشى شود، اجرت است; برخلاف جزا كه در نفع يا ضرر به‌كار مى‌رود; هرچند از عقد يا شبه عقد ناشى نشود.[4] در اجاره* اعيان يا اشخاص به آن‌چه در مقابل منفعت يا عمل قرار مى‌گيرد، اجرت گويند. در «جعاله» به مال معيّنى كه در مقابل كارى قرار داده مى‌شود، اجرت گفته مى‌شود.[5] در ازدواج دايم يا موقت نيز اين كلمه در معناى مهر به‌كار رفته است.[6] اين واژه در عقود ديگرى از قبيل «مزارعه»[7] «مساقاة»[8] و «مضاربه»[9] هم آمده است. در موارد پيشين اگر عوض پرداختى در متن عقد مشخص شده باشد، به آن «اجرة المسمّى» گويند و اگر مشخص نشده باشد و براى تعيين آن به موارد مشابه رجوع كنند، در اصطلاح «اجرة‌المثل» گويند. كلمه «اجر» در قرآن فراوان آمده است; امّا مواردى محدود از آن با بحث ما ارتباط دارد. گروهى از اين آيات درباره اجرت رسالت است كه در آيات (90 انعام/6; 72 يونس/10; 51 هود/11; 104‌يوسف/12; 57 فرقان/25; 109 و 127 و 145 و 164 و 180 شعراء/26; 47 سبأ/34; 21‌يس/36; 86 ص/38; 23 شورى/42; 40‌طور /52 و 46 قلم/68) بخشى درباره مهر زنان است (نساء/4، 24‌ـ‌25; مائده/5، 5; احزاب/33،50; ممتحنه/60،10) برخى درباره اجرت درخواستى ساحران از فرعون است (اعراف/7، 113; شعراء/26، 41) آياتى درباره موسى و خضر يا شعيب است. (كهف/18، 77; قصص/28، 25) اين مفهوم، با واژگانى چون «مال» (6 نساء/4; 29 هود/11) «معيشت» (32 زخرف/43; 10 اعراف/7; 20 حجر/15) «خرج» (94 كهف/18) «جزاء» (9 انسان/76) نيز مرتبط است.

فلسفه اجتماعى حق اجرت براى انسان‌ها:

از آن‌جا كه زندگى بشر به‌صورت جمعى است و جز از طريق تعاون و خدمت متقابل امكان‌پذير نيست، مردم از نظر آمادگى و امكانات معيشت، متفاوت آفريده و برخى بر ديگران برترى داده شده‌اند تا اصل تعاون و بهره‌رسانى متقابل انسان‌ها متزلزل نشود: «نَحنُ قَسَمنا بَينَهُم مَعيشَتَهُم فِى الحَيوةِ الدُّنيا ورَفَعنا بَعضَهُم فَوقَ بَعض دَرَجـت لِيَتَّخِذَ بَعضُهُم بَعضـًا سُخريـًّا». (زخرف/43،32) اسلام ضمن آن كه تفاوت‌هاى طبيعى و حقوقى بين زن و مرد را براى حفظ نظام اجتماع لازم مى‌داند، در عين حال بهره زن را در برابر كوشش‌هاى او فراموش نكرده است[10]:«لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا اكتَسَبوا ولِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا اكتَسَبنَ». (نساء/4،32)

ميزان اجرت:

آياتى چند از قرآن در پرداخت دستمزد، به حدّ متعارف سفارش كرده‌اند. در آيه‌6‌نساء/4 آمده است: سرپرستانِ يتيمان در‌صورت نادارى مى‌توانند با رعايت عدل و انصاف اجرت خود را در برابر زحماتى كه متحمّل مى‌شوند، بردارند: «... مَن كانَ غَنيـًّا فَليَستَعفِف و مَن كانَ فَقيرًا فَليَأكُل بِالمَعروفِ‌...». كلمه «معروف» نشان‌دهنده آن است كه ميزان اجرت از مال يتيم براى متولّى آن، بايد مقدارى باشد كه عقل و شرع آن را بپسندد و بشناسد[11] و در مقدار آن، آراى متفاوتى نقل شده است. شيخ طوسى[12] مى‌گويد: ظاهر اخبار اين است كه مى‌تواند به مقدار اجرت‌المثل، بردارد; چه به قدر نياز او يا افزون بر آن باشد، يا كم‌تر باشد. صاحب حدائق[13] از برخى معاصران خود نقل كرده كه مى‌تواند به‌قدر نياز از مال يتيم بردارد و مصرف كند. در روايتى از امام صادق(عليه السلام)«معروف» در آيه «فَليَأكُل بِالمَعروفِ» به «قوت» تفسير شده است.[14] آيا افزون بر سرپرست اموالِ ايتام، كسانى‌كه تحت تكفّل وى هستند نيز مى‌توانند از مال يتيم* مصرف كنند؟ برخى گفته‌اند: فقط خود او حق استفاده دارد; زيرا در آيه، واژه «اكل» به‌كار برده شده است;[15] ولى ديگران از كلمه «بالمعروف» استفاده كرده‌اند كه افراد تحت تكفل وى نيز مى‌توانند از مال يتيم بهره ببرند; چرا كه از نظر عرف و عادت، مخارج آنان همان مخارج سرپرست خانواده محسوب مى‌شود.[16] در مورد ازدواج با كنيزان نيز قرآن در آيه‌25 نساء/4 سخن از مهر متناسب و شايسته براى آنان آورده، از آن به «اجور» تعبير مى‌كند: «فَانكِحوهُنَّ بِاِذنِ اَهلِهِنَّ وءاتوهُنَّ اُجورَهُنَّ بِالمَعروفِ‌...». اين احتمال نيز هست كه اين آيه به نحوه پرداخت مهر نظر دارد; يعنى پس از آن كه قرار مهر گذاشته شد، پرداخت آن به خود كنيز يا به مالك وى (بنابر اين‌كه آيه به‌معناى «ءاتوا مالكهنّ أجورهنّ» باشد)[17] بدون منت و ديركرد و كم گذاشتن، باشد.[18] در آيه‌233 بقره/2 آمده است: در مورد لباس و غذاى زنى كه طلاق داده شده و طفل شيرخوارى دارد، پدر بايد به‌صورت شايسته و مناسب با حال او (بدون سخت‌گيرى يا اسراف) عمل كند:[19]«...‌و‌عَلَى المَولودِ لَهُ رِزقُهُنَّ و كِسوتُهُنَّ بِالمَعروفِ» و به‌طور كلّى هيچ كس موظف نيست بيش از توانايى خود كارى انجام دهد: «...‌لا‌تُكَلَّفُ نَفسٌ اِلاّ وُسعَها» در دنباله آيه نيز مى‌فرمايد: «و‌اِن اَرَدتُّم اَن تَستَرضِعوا اَولـدَكُم فَلاجُناحَ عَلَيكُم اِذاسَلَّمتُم ما‌ءاتَيتُم بِالمَعروفِ». طبق رأى برخى مفسران، اين قسمت آيه نيز مربوط به مادر است; بدين معنا كه اگر مى‌خواهيد براى فرزندانتان دايه بگيريد، حقّ مادر را براى مدتى كه تا به حال شير داده، طبق عرف و عادت بپردازيد.[20] برخى ديگر، آن را مربوط به دايه مى‌دانند; به اين معنا كه حق او براى مدتى كه شير داده، بايد به‌طور متعارف پرداخت شود.[21] آيه 7 طلاق/65 نيز براى همسر طلاق داده شده كه مى‌خواهد كودك را شير بدهد، سخن از پرداخت اجرت به‌ميان آورده و پس از آن، شير‌دادن دايه را مطرح كرده است; سپس مى‌فرمايد: آنان كه امكانات وسيعى دارند، در قبال زحمتى كه مادر يا دايه متحمل مى‌شود، از ثروت خود انفاق كنند و آن‌ها كه تنگدست هستند، به مقدار توانايى خويش انفاق نمايند: «...‌لِيُنفِق ذُو‌سَعَة مِن سَعَتِهِ و مَن قُدِرَ عَلَيهِ رِزقُهُ فَليُنفِق مِمّا‌ءاتـهُ اللّهُ‌...». برخى گفته‌اند: از آيه‌72 يوسف/12 مى‌توان استفاده كرد كه در «جعاله» لازم نيست اجرت مشخص باشد; زيرا مأموران حكومت مصر براى يافتن جام پادشاه، «يك بار شتر» را اجرت قرار دادند و اين از نظر مقدار قابل تعيين نيست. در پاسخ بايد گفت كه «حمل بعير» پيمانه مشخصى بوده كه به آن در اصطلاح، «وسق» مى‌گفته‌اند.[22]

زمان پرداخت اجرت:

با انجام عقد اجاره اصل مالكيت موجر (در اجاره اشيا) و اجير (در اجاره بر عمل) نسبت به اجرت حاصل مى‌شود منتها اين ملكيت به تعبير فقيهان متزلزل است و حق مطالبه هنگامى است كه مال يا عمل از سوى آن دو به مستأجر عرضه و تسليم وى شود; ولى استقرار ملكيت هنگامى است كه مستأجر تمام منفعت يا عمل را به نحوى دريافت كند.[23] در جعاله، عامل فقط بعد از انجام كار، استحقاق اجرت دارد;[24] هرچند ظاهر آيه‌233 بقره/2: «واِن اَرَدتُّم اَن تَستَرضِعوا اَولـدَكُم فَلا جُناحَ عَلَيكُم اِذَا سَلَّمتُم ما ءَاتَيتُم بِالمَعروفِ‌...» آن است كه اجرت دايه براى شير دادن به فرزند را بايد قبل از انجام كار پرداخت; ولى فقيهان و مفسران با توجّه به اين‌كه پرداخت اجرت، شرط جواز اجير گرفتن نيست، در صدد توجيه آيه بر آمده‌اند. برخى گفته‌اند: به عهده گرفتن اجرت خود نوعى پرداخت است و «اِذا سَلَّمتُم ما ءاتَيتُم» صدق مى‌كند.[25] بعضى هم «اِذا سَلَّمتُم ما ءاتَيتُم» را به «إذا سلّمتم ما‌أردتم» معنا كرده‌اند;[26] يعنى براى فرزندان خود دايه بگيريد; به شرط آن‌كه اجرتى را كه تصميم گرفته‌ايد در آينده پرداخت كنيد، به‌طور شايسته بپردازيد و اين معنا نظير چيزى است كه در آيه «اِذا قُمتُم اِلَى الصَّلوةِ» گفته شده است كه وقتى تصميم داشتيد نماز بخوانيد، وضو بگيريد. برخى نيز از آيه، بيش از حكم استحبابى را استفاده نكرده و گفته‌اند: پيش پرداخت اجرت دايه مستحب است، نه واجب و اين بدان جهت است كه دايه به حفظ و نگهدارى طفل بيش‌تر توجّه‌كند.[27]

اجرت بر واجبات و مستحبات:

در جواز گرفتن اجرت بر آن‌چه انجام آن واجب عينى يا كفايى است، آراى گوناگونى وجود دارد كه در كتاب‌هاى مشروح فقهى بيان شده است;[28] امّا برخى با استناد به آيه‌32 زخرف/43 كه نظام زندگى را بر استفاده متقابل انسان‌ها از خدمات و اموال يك‌ديگر مبتنى دانسته است، مى‌گويند: ميان وجوب كارى و دريافت اجرت در برابر آن منافاتى نيست[29] و شاهد آن جواز دريافت اجرت بر طبابت و بسيارى از واجبات كفايى ديگر است.[30] بعضى از مفسران اهل‌سنت نيز با استناد به آيه «اِنَّمَا الصَّدَقـتُ لِلفُقراءِ والمَسـكينِ والعـمِلينَ عَلَيها‌...» (توبه/9،60) اخذ اجرت را بر واجبات كفايى جايز دانسته‌اند; زيرا آن‌چه عامل زكات برمى‌دارد، اجرت عمل و خدمت اوست، نه آن‌كه او يكى از موارد مصرف زكات باشد; لذا اگر غنى هم باشد، چون عمل او محترم است، اين اجرت به وى پرداخت مى‌شود.[31] در بخش واجبات عبادى، برخى گرفتن اجرت را از آن جهت كه با اخلاص منافات دارد، ممنوع دانسته‌اند. قرآن مى‌فرمايد: «و‌ما‌اُمِروا اِلاّ لِيَعبُدُوا اللّهَ مُخلِصينَ لَهُ الدّينَ‌...» (بينه/98، 5); ولى اين استدلال درست نيست; زيرا اولا اجرت گرفتن در مستحبات عبادى، جايز است; در‌حالى‌كه استدلال پيشين شامل آن نيز مى‌شود; ثانياً به تعبير صاحب جواهر تعلق اجاره به عبادت نه‌تنها منافى اخلاص نيست، بلكه آن را تأكيد نيز مى‌كند.[32] موارد خاصى از اجرت بر واجبات و مستحبات كه قرآن به آن‌ها پرداخته، چنين است:

1. اجرت رسالت:

پيامبران از سوى خداوند به انجام تكليف رسالت اعمّ از تبليغ*; بيان احكام و انذار و تبشير مردم مأمور بوده‌اند. قرآن خطاب به پيامبر اسلام مى‌گويد: «قُم فَاَنذِر» و در آيه ديگر مى‌فرمايد: «...‌بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ‌...». پيامبران ديگر نيز اين وظيفه و مسؤوليت را از جانب خداوند داشته‌اند. آنان در راه ايفاى اين مسؤوليت، زحمات فراوانى را براى مردم متحمّل شده‌اند; ولى در آيات متعدّدى از قرآن به عدم مطالبه دست مزد از سوى پيامبران، از مردم اشاره شده است. قرآن در خلال آياتش 9 نفر از پيامبران را ياد‌كرده كه از مردم اجرتى درخواست نكردند و گفتند: اجر و مزدشان همان پاداش خداوندى است. يكى از آنان نوح است كه در سه جا از او ياد‌شده است: نخست در آيه‌72 يونس/10 نوح به قومش مى‌گويد: اگر از قبول دعوت من روى گردان شويد، كارى ناشايست انجام داده‌ايد; زيرا من از شما اجرتى نمى‌خواهم: «فَاِن تَوَلَّيتُم فَما‌سَاَلتُكُم مِن اَجر اِن اَجرِىَ اِلاّ عَلَى اللّهِ‌...» ; سپس در آيه 29 هود/11 كه به جاى تعبير اجر، «مال» آمده است: «و‌يـقَومِ لا اَسئَلُكُم عَلَيهِ مالاً‌...». در آيات 107‌ـ‌109 شعراء/26 سخن حضرت نوح درباره تقوا و اطاعت پروردگار مطرح شده است و اين‌كه از مردم اجرت نمى‌خواهد: «اِنّى لَكُم رَسولٌ اَمين * فاتَّقُوا اللّهَ واَطيعون * وما‌اَسـَلُكُم عَلَيهِ مِن اَجر اِن اَجرِىَ اِلاّ عَلى رَبِّ العــلَمين». اين سه آيه با همين ترتيب 5‌بار در سوره شعراء/26 تكرار شده است: يك بار چنان‌چه گفته شد، درباره نوح; سپس درباره حضرت هود (آيات 125‌ـ‌127) و حضرت صالح (آيات 143‌ـ‌145) و حضرت لوط (آيات 162‌ـ‌164) و حضرت شعيب (آيات 178‌ـ‌180) آمده است. درباره هود، افزون بر اين در آيه‌51 هود/11 باز‌قرآن مى‌فرمايد «يـقَومِ لا اَسـَلُكُم عَلَيهِ اَجرًا اِن اَجرِىَ اِلاّ عَلَى الَّذى فَطَرَنى اَفَلا‌تَعقِلون». در سوره يس/36 آيات 14‌ـ‌21 سخن از دو تن از مرسلان است. آن‌ها، چنان‌كه از ظاهر آيات به‌دست مى‌آيد پيامبر بوده‌اند; زيرا خداوند مى‌فرمايد: ما آن‌ها را فرستاديم و يا فرستادگان حضرت مسيح بر مردم بودند[33] در هر حال، آنان براى هدايت مردم آمدند و با تكذيب مردم روبه‌رو گشتند. قرآن مى‌گويد: ما آن دو را با مرسل سومى تقويت كرديم تا اين‌كه مى‌فرمايد: از‌دورترين نقطه شهر، مردى آمد و گفت: اى‌مردم! از اين رسولان پيروى كنيد كه از شما اجرت و مزدى در قبال رسالت نمى‌خواهند و آنها از جانب خدا راه يافتگان‌اند: «...‌اِتَّبِعوا مَن لا‌يَسـَلُكُم اَجرًا وهُم مُهتَدون».
در قرآن بارها عدم مطالبه اجرت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از مردم مطرح شده است. آيه‌57 فرقان/25 به پيامبر دستور مى‌دهد كه به مشركان بگو: من از كسى اجر رسالت نمى‌خواهم; امّا اگر كسى براى تقويت دين و راهى كه حركت به‌سوى پروردگار است، بخواهد بذل مال و دين را تقويت‌كند. كارى پسنديده و نيكو كرده است: «قُل ما‌اَسـَلُكُم عَلَيهِ مِن اَجر اِلاّ مَن شَاءَ اَن يَتَّخِذَ اِلى رَبِّهِ سَبيلا». آيه را اين‌گونه نيز مى‌توان معنا كرد كه پيغمبر مى‌گويد: اجر و پاداش من فقط هدايت‌يافتن شماست. در آيه‌40 طور/52 و نيز 46‌قلم/68 به يكى از بهانه‌جويى‌هاى مشركان پرداخته، مى‌فرمايد: آيا تو در مقابل ابلاغ رسالت، دست‌مزدى از آن‌ها مى‌طلبى كه آن‌ها پرداخت آن را چون بار سنگينى بر دوش خود مى‌دانند؟ «اَم‌تَسـَلُهُم اَجرًا فَهُم مِن مَغَرم مُثقَلون» نه اين چنين نيست پيغمبر از مردم اجرت نمى‌طلبد و چيزى بر آنان تحميل نمى‌كند; زيرا سخنش روشن و همراه با دليل است: «...‌ما اَسـَلُكُم عَلَيهِ مِن اَجر و ما اَنَا مِنَ المُتكَلِّفين». (ص/38، 86). در آيه‌90 انعام/6 به عدم مطالبه اجرت اشاره كرده و از رسالت پيامبر كه دعوت به آيين همگانى و فراگير است و به گروه خاصّى اختصاص ندارد، سخن گفته است: «...قُل لا اَسـَلُكُم عَلَيهِ اَجرًا اِن هُوَ اِلاّ ذِكرى لِلعــلَمين». در 23 شورى/42 مى‌فرمايد: «قُل لا اَسـَلُكُم عَلَيهِ اَجرًا‌...» و پس از آن، مزد رسالت پيامبر اسلام را «المَوَدَّةَ فِى القُربى» قرار مى‌دهد. مفسرانِ اهل‌سنت در تفسير اين جمله اختلاف نظر دارند. عده‌اى گفته‌اند: «فِى» به‌معناى سببيت و «قربى» مصدر به‌معناى قرابت است ومخاطب در اين آيه قريشيانند; بنابراين، پيامبر به مردم مى‌گويد: اجر من اين است كه اگر ايمان به من نمى‌آوريد، دست كم پيوند خويشاوندى من را به خود پاس داريد و با من دشمنى نورزيد.
[34] اشكال اين تفسير آن است كه اجرت بايد در مقابل عملى باشد كه پرداخت كننده اجرت، آن را مالك شده و پذيرفته باشد و با فرض كفر و شركِ قريشيان، آن‌ها چيزى از پيامبر نگرفته بودند تا در قبال آن بخواهند اجرتى بدهند.[35] برخى، تفسير پيشين را پذيرفته‌اند; منتها معتقدند كه مخاطب آيه، انصارند; زيرا بين آنان و رسول اللّه قرابت سببى دورى بود. آن‌ها اموالى پيش رسول‌الله آوردند تا از آن براى پيشبرد مقاصدش استفاده كند و حضرت در جوابشان فرمود: من از شما دستمزدى نمى‌خواهم. در پاسخ بايد گفت: اوّلا محبت انصار به اسلام و ايثار و فداكارى آن‌ها درباره پيامبر و مهاجران غير قابل ترديد است; بنابراين، پيش كشيدن قرابتى دور دست و ترغيب انصار به پاس داشتن آن، چيز بى‌معنايى خواهد بود.[36]گروهى ديگر گفته‌اند: منظور آن است كه اجرت رسالت، دوست داشتن آن چيزى (عمل صالح) است كه شما را به قرب الهى مى‌رساند.[37] براى اين آيه، تفاسير ديگرى نيز شده است كه بدون اشكال نيست. تفسيرى كه روايات شيعه و سنّى آن را تأييد مى‌كند و بسيارى آن را پذيرفته‌اند، اين است كه مراد مودّت خاندان رسول‌الله است و قرآن، نام آن را اجرت رسالت گذارده است; ولى اين آيه، هيچ گونه منافاتى با آيات نافى اجر رسالت ندارد; زيرا محبت اهل‌بيت، در حقيقت ضامن بقا و دوام دعوت پيامبر و اثبات كننده لزوم پيروى و تمسّك به عترت در امور دينى و علمى است; بنابراين نمى‌توان به اين تفسير از آيه اشكال كرد كه شأن نبوت بالاتر از آن است كه پيامبرى در قبال خدمتش، چيزى براى فرزندان و خويشان خود بخواهد; چراكه اطلاق اجرت در اين جا به حسب ظاهر است و گرنه حقيقت اين اجرت چيزى جز خواست خداوند در مورد مودّت همه مؤمنان نيست كه آن هم عايد مردم مى‌شود[38]: «قُل ما سَاَلتُكُم مِن اَجر فَهُوَ لَكُم‌...». (سبأ/34، 47)

2. اجرت قضا و افتا:

برخى گفته‌اند: گرفتن اجرت در مقابل قضاوت، مطلقاً حرام است; چه قضاوت واجب عينى باشد يا كفايى و يا مستحب و چه از متحاكمان اجرت بگيرد يا از اهل شهرى كه در آن به قضاوت* مشغول است يا از بيت‌المال; زيرا قضاوت از مناصب سلطان است كه خداوند پيامبر را به نگرفتن اجرت در آن مأمور كرده است: «قُل لا اَسـَلُكُم عَلَيهِ اَجرًا» (انعام/6،90) و تأسّى به پيامبر هم واجب است.[39] در روايات نيز يكى از مصاديق سُحت در آيه «اَكّــلونَ لِلسُّحتِ=[علماى‌يهود]بسيار مال حرام مى‌خوردند» (مائده/5، 42) اجرت قضاوت دانسته شده است.[40]
صاحب جواهر افتا در مسايل حلال و حرام و موضوعات شرعى را نيز از آن جهت كه مصداق امر به معروف و نهى از منكر است، به قضا ملحق مى‌كند و اجرت آن را حرام مى‌داند.[41] در حرمت اجرت بر افتا به ظاهر آيه نفر نيز استدلال شده است.[42] خداوند در اين آيه سفر براى تفقّه در دين و ارشاد و انذار مردم هموطن پس از بازگشتن به‌سوى آن‌ها را واجب كرده: «فَلَولا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرقَة مِنهُم طَـائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهوا فِى الدّينِ و لِيُنذِروا قَومَهُم اِذا رَجَعوا اِلَيهِم لَعَلَّهُم يَحذَرون» (توبه/9، 122) ولى مشهور اماميه بر اين عقيده‌اند كه قاضى و مفتى و هركسى كه گرفتن اجرت بر وى حرام است، مى‌تواند از بيت‌المال مسلمانان ارتزاق كند (ارتزاق عبارت است از مصرف شخص در‌صورت نياز، به مقدار خرج خود و كسانى‌كه اداره زندگى آن‌ها بر عهده اوست); زيرا بيت‌المال براى مصالح مسلمانان بايد خرج شود و شرايطى كه در اجرت بر عمل معتبر است، در ارتزاق اعتبار ندارد; از قبيل اين‌كه اجرت بايد تعيين گردد و زمان استحقاق آن شروع در عمل است.[43]

اجرت تعليم قرآن و مسايل دين:

كراهت گرفتن اجرت بر تعليم قرآن نزد اماميه مشهور است و برخى، اين كراهت را در‌صورتى كه شرط پرداخت اجرت شود، شديدتر دانسته‌اند.[44] ابوحنيفه نيز قايل به كراهت است;[45] ولى بيش‌تر اهل‌سنت آن را مباح دانسته‌اند.[46] زهرى و اصحاب رأى گفته‌اند كه حرمت اجرت بر تعليم قرآن را مى‌توان از آيه‌41 بقره/2 استفاده كرد: «...‌و‌لاتَشتَروا بِـايـتى ثَمَنـًا قَليلاً‌...». قرطبى[47] به اين استدلال پاسخ مى‌دهد كه اولا آيه درباره بنى‌اسرائيل است; ثانياً درباره كسى است كه تعليم آيات الهى بر او واجب عينى باشد. با توجه به شأن نزول، به نظر مى‌رسد كه اين آيه، اصلا ربطى به اجرت بر تعليم قرآن نداشته باشد.
امام باقر فرموده: اين آيه درباره حُيَى ابن‌اخطب و كعب ابن‌اشرف و جمعى ديگر از اعيان يهود است كه هر سال مجلس مهمانى پر زرق و برقى از‌طرف يهوديان براى آن‌ها ترتيب داده مى‌شد و آنان به‌سبب اين منفعت ناچيز حاضر نبودند پيامبر اسلام را تأييد كنند. آنان آيات تورات را كه درباره اوصاف و بشارت آمدن پيامبر اسلام بود، تحريف كردند;
[48] بنابراين آيه مربوط به انكار حقّانيت رسول الله و دين اسلام است كه سران يهود با بهاى اندكى آن را معاوضه مى‌كردند با اين‌كه پيش‌تر، خود از مبشّران اسلام بودند. آيه‌79 بقره/2 نيز مؤيد همين مطلب است; دانش‌مندان يهود كه حقايق را به سود خود تحريف مى‌كردند و دست نوشته‌هاى خود را به خدا نسبت مى‌دادند و هدفشان بهايى اندك بود كه به‌دست مى‌آوردند: «فَوَيلٌ لِلَّذينَ يَكتُبونَ الكِتـبَ بِاَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ هـذا مِن عِندِ اللّهِ لِيَشتَروا بِهِ ثَمَنـًا قَلِيلاً فَوَيلٌ لَهُم مِمّا كَتَبَت اَيديهِم و ويلٌ لَهُم مِمّا يَكسِبون».

اجرت بر محرّمات:

قرآن، طبق يك اصل كلّى، انسان‌ها را از تصرف نابجا و باطل در اموال يك‌ديگر نهى كرده است: «لاتَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبـطِـلِ‌...». (نساء/4،29) نيز بقره/2،188. «...‌لَيَأكُلونَ اَمولَ النّاسِ بِالبـطِـلِ‌...». (توبه/9،34) «...‌و‌اَكلِهِم اَمولَ النّاسِ بِالبـطِـلِ‌...». (نساء/4،161) فقيهان در بيش‌تر ابواب معاملات از‌جمله مواردى كه پاى اجرت در ميان باشد، به اين آيات استدلال مى‌كنند و باطل، شامل محرّمات الهى نيز مى‌شود. آن‌چه حرام باشد، دريافت دستمزد يا قيمت نيز در قبال آن حرام است. موارد خاصّى از اجرت بر محرمات كه براى آن مى‌توان استدلال قرآنى آورد، عبارتند از:

1. اجرت زنا:

قرآن وادار كردن كنيزان به زنا* را با هدف سودجويى از ناحيه صاحبان آن‌ها به‌سبب تحصيل متاع زودگذر دنيا منع كرده، مى‌گويد: «لاتُكرِهوا فَتَيـتِكُم عَلَى البِغاءِ اِن اَرَدنَ تَحَصُّنـًا لِتَبتَغوا عَرَضَ الحَيوةِ الدُّنيا». (نور/24،33) اجرت زانيه چه براى خود او باشد يا براى مولاى او، حرام است; حتى اگر ميل به عفتورزى در وى نباشد; زيرا شرط در اين آيه مفهوم ندارد.[49]

2. اجرت زنان آوازه خوان:

كلينى و صدوق از ابوبصير نقل كرده‌اند كه درباره شغل مغنّيه و كسب درآمد از اين راه از امام باقر(عليه السلام)پرسيده شد. امام فرمود: آن‌گاه كه مردان شاهد آوازه‌خوانى وى باشند، حرام است و آن‌كه به مجالس عروسى دعوت مى‌شود و مى‌خواند جايز است. بعد فرمود: اين قول خداوند است: «و‌مِنَ النّاسِ مَن يَشتَرى لَهوَ الحَديثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللّهِ بِغَيرِ عِلم».[50](لقمان/31،6) «لهو الحديث» در روايات شيعه و سنّى[51] به غنا* تفسير شده است. روايتى از پيامبر نقل شده كه خريد و فروش مغنّيات و نيز تجارت با آن‌ها و پولى كه از اين راه به‌دست مى‌آيد، حرام است; سپس فرمود: اين آيه درباره زنان مغنّيه بر من نازل شده است.[52]

3. اجرت شراب و قمار و انصاب (بت‌ها) و ازلام (نوعى بخت آزمايى):

قرآن موارد مذكور را پليدى و عمل شيطان دانسته كه بايد از آن‌ها پرهيز كرد: «اِنَّمَا الخَمرُ و المَيسِرُ و الاَنصابُ و الاَزلـمُ رِجسٌ مِن عَمَلِ الشَّيطـنِ فَاجتَنِبوهُ‌...». (مائده/5،90) اجتناب در آيه عام است و شامل اجرت كارهايى كه مربوط به اين موارد است، نيز مى‌شود، مانند حمل كردن، آماده كردن و ساختن‌شراب و آلات قمار و بت و هم‌چنين آب‌دادن به انگورى كه براى تهيه شراب است[53] و اجاره بهاى خانه‌اى كه جهت فروش خمر* اجاره داده شده است.[54]

4. اجرت متولّى مال يتيم:

استفاده از اموال يتيم و خوردن آن در قرآن به فرو دادن آتش در شكم و افتادن در دوزخ تعبير شده است: «اِنَّ الَّذينَ يَأكُلونَ اَمولَ اليَتـمى ظُـلمـًا اِنَّما يَأكُلونَ فى بُطونِهِم نارًا و سَيَصلَونَ سَعيرا». (نساء/4،10) قرآن در جاى ديگرى به بازگرداندن اموال يتيمان به آن‌ها فرمان مى‌دهد و از ضميمه كردن اموال آن‌ها به اموال شخصى نهى و از آن به گناهى بزرگ تعبير مى‌كند: «...و لاتَأكُلوا اَمولَهُم اِلى اَمولِكُم‌...». (نساء/4،2) اطلاق اين آيات، تصرّف متولى در اموال يتيم به عنوان اجرت را نيز دربرمى‌گيرد; لذا گفته شده است كه وى در‌صورت نياز، مى‌تواند به‌صورت قرض از اموال يتيم بردارد، سپس آن را باز‌گرداند.[55] برخى اين آيات را از محكمات دانسته و آيه‌6 نساء/4 را كه در بحث ميزان اجرت متولّى مال يتيم گذشت، از متشابهات دانسته كه خداوند ما را از پيروى آن‌ها نهى كرده و به ردّ متشابه به محكم دستور داده است.[56]گروهى ديگر به نسخ آن آيات به‌وسيله آيات منع خوردن مال يتيم قايل شده‌اند. عدّه‌اى آيه «فَليَأكُل بِالمَعروفِ‌...» را به‌گونه‌اى ديگر تأويل كرده‌اند و آن اين‌كه سرپرست مال يتيم از اموال خودش به نحو متعارف استفاده كند، نه آن كه از مال يتيم استفاده نمايد.[57] در هر حال بر فرض آن كه متولى مال يتيم بتواند از اموال وى بهره ببرد، محدوديت‌ها و شرايطى براى آن در فقه مطرح شده است; از قبيل فراوانى مال يتيم به‌طورى كه رسيدگى به آن‌ها فرصت براى كار ديگرى نگذارد و متولّى اموال، امكان امرار معاش از طريق ديگرى را نداشته باشد.[58]

اجرت جعاله:

جعاله التزام به اجرتى مشخص براى عملى معيّن است. در آيه «و‌لِمَن‌جاءَ بِهِ حِملُ بَعير و اَنا بِهِ زَعيم» (يوسف/12،72) اجرت پيدا كردنِ جام پادشاه‌مصر، يك بار شتر قرار داده شده است. ممكن است گفته شود اجرت جعاله* در اين آيه مجهول‌است; زيرا «بار شتر» از نظر مقدار مشخص نيست; ليكن مى‌توان گفت: «حِمْل بعير» اشاره به مقدارى مشخص از نظر وزن يا كيل بوده‌است[59]; مانند واژه «نخود» كه در اصل براى نوعى از حبوبات وضع شده كه دانه‌هاى آن از نظر وزنى تفاوت محسوسى ندارد; ولى امروزه يكى از اسماى اوزان و معادل يك‌بيست‌و‌چهارم مثقال است. افزون بر اين‌كه احتمال مى‌رود تعيين اين اجرت از سوى حضرت يوسف(عليه السلام) نبوده تا در شرايع، حجّت باشد; بلكه از سوى مناديانِ آن حضرت بوده است. در عين حال برخى از فقيهان به اين آيه بر مشروعيت جعاله استدلال كرده‌اند.[60]

اجرت حضانت و شيردهى:

بيش‌تر قبايل عرب براى زنانى كه آنان را دايه فرزندانشان انتخاب مى‌كردند يا براى همسرانشان در مواردى كه مى‌خواستند به آن‌ها اجرت بپردازند به جاى پول رايج آن زمان، لباس و طعام در نظر مى‌گرفتند; زيرا غالب آنان با طلا و نقره سر و كارى نداشتند و زن‌هايى كه اجير مى‌شدند نيز به ضروريات زندگى خود بيش‌تر رغبت نشان مى‌دادند.[61] قرآن مى‌فرمايد: «و‌عَلَى المَولودِ لَهُ رِزقُهُنَّ و كِسوَتُهُنَّ‌...». (بقره/2، 233) آيه‌6 طلاق/65 دلالت دارد بر اين‌كه گرچه مادر سزاوارتر به كودك شيرخواره خويش است، در مواردى مى‌توان از زنان ديگر براى شير دادن و سرپرستى كودك استفاده كرد[62]: «...فَاِن اَرضَعنَ لَكُم فَـَاتوهُنَّ اُجورَهُنَّ ... واِن تَعاسَرتُم فَسَتُرضِعُ لَهُ‌اُخرى‌...».

اجرت در نكاح:

به مهر همان‌طور كه صداق، نحله و هديه گفته مى‌شود، در 5 آيه اجرت نيز اطلاق شده است. در آيه 24 نساء/4 درباره مهر در ازدواج موقت آمده است: «...فَمَا استَمتَعتُم بِهِ مِنهُنَّ فَـاتوهُنَّ اُجورَهُنَّ فَريضَةً و لا جُناحَ عَلَيكُم فيما تَرضَيتُم بِهِ مِن بَعدِ الفَريضَةِ» و چون نكاح موقت به هدف استمتاع انجام مى‌پذيرد و غالباً در آن تداوم نسل در نظر نيست; اين عقد شبيه اجاره است كه تعيين اجرت در آن شرط صحت است;[63] برخلاف نكاح دايم كه با عدم تعيين مهر*، نكاح باطل نمى‌شود. واژه اجرت در آيه 5 مائده/5 نيز درباره نكاح با كتابيه (زنان اهل‌كتاب) آمده است. اين آيه نيز بنابر يك احتمال درباره نكاح موقت است.[64] واژه اجرت در آيه‌10 ممتحنه/60 و آيه 25 نساء/4 درباره نكاح دايم آمده است; هم‌چنين قرآن در آيه‌50 ‌ احزاب/33 درباره همسران پيامبر مى‌فرمايد: «يـاَيُّهَا النَّبىُّ اِنّا اَحلَلنا لَكَ اَزوجَكَ الّـتى ءاتَيتَ اُجورَهُنَّ‌...».

منابع

احكام‌القرآن، جصاص; الاستبصار فيما اختلف من الاخبار; البحرالمحيط فى التفسير; البرهان فى تفسير القرآن; التبيان فى تفسير القرآن; تحريرالوسيله; تفسير التحرير والتنوير; تفسير عياشى; التفسيرالكبير; تفسير نمونه; تفسير نورالثقلين; تهذيب الاحكام; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جواهر الكلام فى شرح شرايع الاسلام; الحدايق‌الناضرة فى احكام العترة الطاهره; الدرالمنثور فى التفسير المأثور; زبدة‌البيان فى براهين احكام القرآن; العروة‌الوثقى; غنية النزوع الى علمى الاصول و الفروع; فرهنگ فارسى; الفقه الاسلامى و ادلته; فقه القرآن، راوندى; القاموس المحيط; الكافى; الكشاف; كنزالعرفان فى فقه القرآن; المبسوط فى فقه الاماميه; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; مسالك الافهام الى الآيات الاحكام; مصباح‌الفقاهه; مفتاح الكرامة فى شرح قواعد; مفردات الفاظ القرآن; المهذب; الميزان فى تفسيرالقرآن; النهاية فى مجرد الفقه والفتاوى.
سيد مصطفى اسدى




[1]. القاموس‌المحيط، ج‌1، ص‌490; فرهنگ فارسى، ج‌1، ص148.
[2]. فرهنگ فارسى، ج‌1، ص‌148.
[3]. مفردات، ص‌64‌، «اجر».
[4]. همان.
[5]. جواهر الكلام، ج‌35، ص‌193‌ـ‌194.
[6]. البحرالمحيط، ج‌3، ص‌590; تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌85.
[7]. النهايه، ص‌441; غنيه، ص‌290.
[8]‌. المبسوط، ج‌3، ص‌217‌ـ‌218; غنيه، ص‌290.
[9]. المهذب، ج‌1، ص‌460.
[10]. الميزان، ج4، ص337; نمونه، ج3، ص363‌ـ‌364.
[11]. مفردات، ص‌561، «عرف».
[12]. التبيان، ج‌3، ص‌119.
[13]. الحدائق، ج‌18، ص‌334.
[14]. تهذيب، ج‌6، ص‌391، ح‌71.
[15]. التبيان، ج‌3، ص‌119.
[16]. همان.
[17]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌55.
[18]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌55.
[19]. همان، ج‌2، ص‌587.
[20]. همان، ص‌588; جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص690.
[21]. تفسير قرطبى، ج3، ص114; جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌690.
[22]. مسالك الافهام، ج‌3، ص‌79.
[23]. عروة‌الوثقى، ج‌2، ص‌411.
[24]. تحريرالوسيله، ج‌1، ص‌538.
[25]. فقه القرآن، ج‌2، ص‌124.
[26]. كنز العرفان، ج‌2، ص‌235.
[27]. التفسيرالكبير، ج‌6، ص‌125; زبدة‌البيان، ص‌707; الكشاف، ج‌1، ص281.
[28]. جواهرالكلام، ج‌22، ص‌116; مفتاح‌الكرامه، ج8، ص‌159; الفقه‌الاسلامى، ج‌5، ص‌3818.
[29]. جواهرالكلام، ج22، ص‌119.
[30]. مفتاح الكرامه، ج‌8، ص‌160.
[31]. احكام القرآن، ج‌3، ص‌204; تفسير قرطبى، ج‌8‌، ص‌113.
[32]. جواهرالكلام، ج‌22، ص‌117.
[33]. مجمع‌البيان، ج8، ص‌654.
[34]. الكشاف، ج‌4، ص‌221; تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌15‌ـ‌16; الميزان، ج‌18، ص‌43.
[35]. الميزان، ج‌18، ص‌43.
[36]. الميزان، ج‌18، ص‌43‌ـ‌44.
[37]. همان، ص‌45.
[38]. الميزان، ج‌18، ص‌46‌ـ‌47.
[39]. جواهرالكلام، ج‌22، ص‌122.
[40]. تفسير عياشى، ج‌1، ص‌322.
[41]. جواهرالكلام، ج‌22، ص‌124.
[42]. مصباح الفقاهه، ج 1، ص‌481.
[43]. همان، ص‌482.
[44]. مفتاح الكرامه، ج‌8، ص‌146.
[45]. تفسير قرطبى، ج‌1، ص‌229.
[46]. تفسير قرطبى، ج‌1، ص‌229.
[47]. تفسير قرطبى، ج‌1، ص‌229.
[48]. نورالثقلين، ج‌1، ص‌73، ح‌164.
[49]. كنزالعرفان، ج‌2، ص‌13.
[50]. الكافى، ج5، ص119; تهذيب، ج‌6، ص‌410; الاستبصار، ج3، ص‌62.
[51]. الدرالمنثور، ج‌6، ص‌504‌ـ‌505; تهذيب، ج6، ص‌410.
[52]. البرهان، ج‌4، ص‌362.
[53]. كنزالعرفان، ج‌2، ص‌18.
[54]. تهذيب، ج‌6، ص‌427.
[55]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌347.
[56]. احكام القرآن، ج‌2، ص‌97.
[57]. همان.
[58]. الحدائق، ج‌18، ص‌339‌ـ‌340.
[59]‌. احكام القرآن، ج‌3، ص‌257.
[60]. جواهرالكلام، ج‌35، ص‌187.
[61]. التحرير و التنوير، ج‌2، ص‌432.
[62]. كنزالعرفان، ج‌2، ص‌219.
[63]. جواهرالكلام، ج‌30، ص‌162.
[64]
. كنزالعرفان، ج‌2، ص‌197.

 

جمعه 14 مهر 1391  11:07 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : سِحر در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : نقدى بر بازكاوى تدريجى بودن حرمت شرب خمر

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : عقد الإجارة و أحکامه

دریافت فایل pdf

 

 

جمعه 14 مهر 1391  11:08 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

استنباط احکام و حقوق محجورین از قرآن کریم

استنباط احکام و حقوق محجورین از قرآن کریم

اسدالله لطفی

واژه حجر در لغت به فتح و ضمّ و کسر«حاء»استعمال شده است و لیکن امروزه در فقه و حقوق معمولا به فتح حاء خوانده می‏شود و به معنای منع کردن و بازداشتن است چنانکه گفته می‏شود:«حجر علیه القاضی منه حجرا»یعنی قاضی او را از تصرف کردن بازداشت.و به کسر یا ضمّ اول، حرام را گویند.به این دلیل که ممنوع است. (1)
در این آیه شریفه مقصود از حجر، حرام است:«و قالوا هذه انعام و حرث حجر لا یطعمها الا من نشاء» (2) گفتند این چهارپایان و کشت حرام است، آنرا جز آنکه بخواهیم نمی‏خورد.
و نیز عقل را حجر به کسر اوّل گفته‏اند چون آدمی را از کارهای زشت باز می‏دارد (1) ، علت تسمیه حجر اسماعیل در کعبه معظمه هم به دلیل ممنوع الدخول بودن آن در طواف است. (2)
راغب بیان داشته است در اصل حجر از حجر که به معنی سنگ می‏باشد نشأت گرفته و به این اعتبار حجر را منع معنی کرده‏اند که در آن یکنوع سنگینی است. (3)
با این حال حجر به صورت مطلق منع و بازداشتن نیز استعمال می‏شود، مثلا گویند: فلانی در حجر فلان کس است.یعنی از تصرّف در مال خودش و بسیاری از احوال خودش بوسیله او منع گردیده است و در اصطلاح فقه مقصود از حجر ممنوع از تصرّف بودن است و بر کسی که از تصرّف منع شده باشد محجورّ علیه، گفته می‏شود. (4)
در اصطلاح حقوقی حجر به معنی عدم اهلیت استیفاء است و لذا در تعریف آن برخی از حقوقدانان چنین تعریف کرده‏اند:حجر عبارت است از منع شخص به حکم قانون از اینکه بتواند امور خود را بطور مستقل و بدون دخالت دیگری اداره کند و شخصا اعمال حقوقی انجام دهد. (5)
بعضی از فقهاء حجر را منحصر به امور مالی دانسته‏اند از جمله محقق حلّی می‏نویسد:از نظر شرع محجور کسی است که از تصرف در اموالش ممنوع باشد. (6) اکثر فقهاء اصولا حجر را بدین گونه تعریف نموده‏اند. (7)
اغلب حقوقدانان نیز به پیروی از فقهاء حجر را منحصر در امور مالی دانسته‏اند.دکتر امامی در تعریف حجر آورده است:حجر عبارت از ممنوع بودن شخص از دخالت در
لیکن باید گفت، حجر تنها در امور مالی یا حقوق مالی نیست بلکه در امور غیر مالی هم دارای احکام و مسائل خاصّی است همچنانکه در مباحث آتیه روشن خواهد شد از قبیل حقّ قصاص و طلاق.لذا نمی‏توان حجر را محدود به امور مالی دانست هر چند امور مالی بیشتر مورد توجه فقهاء و حقوقدانان بوده است.مرحوم علاّمه حلّی به معنای گسترده حجر توجه داشته است، لذا در تذکره الفقهاء بیان داشته است:صغیر اعم از ممیز و غیر ممیّز به موجب نص و اجماع در جمیع تصرفات خود به جز آنچه استثناء شده است از قبیل عبادات و اسلام...ممنوع است. (2)
بعضی از فقهاء اهل سنت نیز حجر را به معنی عام تعریف کرده‏اند.از جمله فقهاء حنفی گفته‏اند:حجر در اصطلاح عبارت است از منع شخص از تصرفات قولی که اعم است از عدم اهلیّت تصرّف در قراردادها و سایر اعمال حقوقی. (3)
مالکی‏ها نیز تعریفی ارائه کرده‏اند که معنای عام را افاده می‏کند و لیکن شافعیه و حنبلیه حجر را بیشتر ویژه امور مالی دانسته‏اند. (4)
ممنوع التصرف بودن گاهی به نداشتن صلاحیت در دارا شدن حقوق معین است و گاهی به نداشتن صلاحیت برای اعمال حقّی است که شخص آن را دارا شده است. (5) به عبارت دیگر گاهی منشأ محجور بودن فرد، نداشتن اهلیّت تمتّع یا اهلیّت تملّک است (6) مثل صغیر و گاهی منشأ محجور بودن شخص نداشتن اهلیّت استیفاء یا اهلیت تصرف است، مثل مفلّس. (1) لذا موجبات و اسباب منع از تصرف یا حجر مختلف و متفاوت است.
در فقه امامیه اسباب متعددی را از موجبات حجر ذکر کرده‏اند، ولیکن فقهاء امامیه در کتاب الحجر معمولا به شش سبب اشاره می‏کنند و توضیح می‏دهند که عبارتند از:
1.صغر 2.سفه 3.جنون 4.افلاس 5.مرض متّصل به موت 6.بردگی (2) که به اسباب شش‏گانه معروفند.
بعضی از فقهاء غیر از اسباب مذکور موارد دیگری را هم برای حجر بیان کرده‏اند مثل حجر راهن نسبت به عین مرهونه، حجر خریدار نسبت به مبیع قبل از تأدیه ثمن، حجر بایع نسبت به ثمن قبل از تسلیم مبیع و حجر مرتدی که توبه‏اش پذیرفته می‏شود.(مرتد ملّی) (3)
شهید ثانی در مسالک لافهام اظهار می‏دارد:منحصر کردن اسباب حجر در شش مورد جعلی و استقرایی است نه عقلی، و اسباب دیگری هم غیر از اسباب شش‏گانه برای حجر وجود دارد و آنگاه مواردی از مثالهای فوق را ذکر می‏کند. (4)
در فقه عامّه نیز مانند فقه امامیه اسباب حجر متعدد است و لیکن شیوه فقهاء عامّه در ذکر اسباب حجر مقداری متفاوت با فقهاء شیعه است.معمولا با عنوان اسباب حجر از صغر، جنون و سفه صحبت می‏کنند و ضمنا به اسباب دیگری از قبیل رقّیت، مرض متّصل به موت و دین هم اشاره می‏کنند. (5)
در قرآن کریم آیاتی وجود دارد که مورد استناد فقهاء در مسأله حجر قرار گرفته است، که اکثر این آیات درباره صغیر و سفیه می‏باشد که به شرح زیر ذکر می‏گردد:

بررسی آیات قرآنی

و ابتلوا الیتمی حتّی إذا بلغوا النّکاح فإن ءانستم مّنهم رشدا فادفعوا إلیهم أمولهم و لا تأکلوهآ إسرافا و بدارا أن یکبروا و من کان غنیّا فلیستعفف و من کان فقیرا فلیأکل بالمعروف فإذا دفعتم إلیهم أمولهم فأشهدوا علیهم و کفی باللّه حسیب (1)
(ای کسانیکه ولیّ هستید)یتیمان را آزمایش کنید بر اینکه هر گاه بالغ شدند، اموال آنها را برگردانید و از ترس آن که بزرگ شوند و اموال خودشان را بگیرند تعجیل در خوردن اموال آنها به صورت اسراف نکنید.هر کس که بی‏نیاز است از مال یتیمان اجتناب کند و هر کس فقیر باشد به حساب اجرت نگهداری اموال آنها به اندازه حاجت از مال آنها بگیرد و هر گاه که اموالشان را به آنها باز می‏گردانید شاهد بگیرید(گر چه) خداوند برای محاسبه کافیست.

توضیح بعضی از لغات آیه:

و ابتلوا، امر است از ابتلاء به معنی آزمایش و امتحان کردن است، چه آزمایش با نعمت انجام گردد یا با محنت.لذا مصیبت را از آن جهت بلا گویند که متضمن آزمایش مصیبت زده است که صبر می‏کند یا جزع و فزع می‏کند. (2)
شیخ طوسی در معنای ابتلاء بیان داشته است:ان الابتلاء معناه الاختیار فیما مضی. (3) یعنی، ابتلاء امتحان و آزمایش کردن نسبت به چیزهایی است که قبلا انجام گرفته است.
یتامی، جمع یتیم از یتم و یتم به معنای یکتا و تنها است.از همین رو، درّ یکتا را الدّرة الیتیمة گویند.در عرف هم بر کودکی که پدرش مرده، یتیم اطلاق می‏شود، در روایاتی نیز به همین معنا وارد شده است، چنانکه از پیامبر اکرم(ص)نقل شده که فرموده‏اند:لا یتم بعد احتلام.فاضل جواد گفته‏اند:مقتضای مفهوم لغوی یتیم این است که هم بر کودک اطلاق شود و هم بر بزرگسال و لیکن در عرف به کودک اختصاص داده شده است. (1)
آنستم، از ایناس به معنای دیدن و دانستن است چنانکه در سوره طه به همین معنا آمده است:اذ رءا نارا فقال لاهله امکثوا انّی آنست نارا... (2)
حضرت موسی آتشی را مشاهده کرد و به اهل بیت خودش گفت اندکی مکث کنید که از دور آتشی به چشم دیدم...
در آیه مورد بحث هم«آنستم»به معنی دانستن است چنانکه مرحوم طریحی گوید: ای علمتم و وجدتم فیهم رشدا (3) یعنی از حال آنها دانستید که رشید شدند و رشد را در آنها یافتید، مال را به آنها برگردانید.
بدار، از کلمه بدر به معنای مبادرت ورزیدن و پیشی گرفتن است و از این جهت ماه شب چهارده را بدر می‏نامند که در طلوع خود بر غروب آفتاب پیشی می‏گیرد. (4)
لیکن مرحوم طبرسی بیان داشته‏اند:بدار در اصل به معنای پر شدن است روی این جهت ماه شب چهارده را بدر نامیده‏اند که نور و روشنایی آن پر و کامل است، مال زیاد را هم البدرة من المال گویند. (5)
یستعفف، از ریشه عفف به معنی پارسایی و پاکدامنی است و باز ایستادن از حرام می‏باشد.در آیه مورد بحث به معنی پارسایی است.فاضل مقداد به نقل از زمخشری آورده است:یستعفف بلیغ‏تر از کلمه یعفّ است زیرا یعفّ به معنای تقوا و باز ایستادن از حرام است ولی یستعفف، به معنای تقوای شدید و رعایت پارسایی زیاد است برای اینکه سین دلالت بر زیادی خواستن در عفت و پارسایی دارد. (1) اما فاضل مقداد بر نظر زمخشری اشکال گرفته که:فاعل به وسیله سین اصل فعل را مطالبه می‏کند نه زیادت در آن را، مانند استکتب که در اینجا اصل نوشتن را خواسته است نه زیاد نوشتن را.
حسیبا، از حسبان به معنی تدبیر با حساب است. (2)

احکام مستفاد از آیه:

1-مخاطب آیه مورد بحث، ولّی کودک و وصی می‏باشد، البته پدر هم ولّی کودک است، در اینجا چون درباره یتیم صحبت می‏کند، لذا جدّ پدری، وصی و حاکم شرع و امثال آن منظور است. (3) خداوند متعال در آیه شریفه دستور می‏دهد برای برگرداندن اموال یتیمان به آنها، آنان را مورد آزمایش قرار دهند.دستور به امتحان یتیمان دلالت می‏کند بر اینکه کودکان در اموال و حقوق، ممنوع التصرف و محجور هستند، لذا آیه شریفه بر اصل حجر در کودکان دلالت دارد. (4)
2-آیه شریفه ظهور در این دارد که امتحان و آزمایش کودکان بایستی پیش از فرا رسیدن بلوغ انجام گیرد زیرا اینکه فرمودند:و ابتلوا الیتامی، یعنی یتیمان را بیازمایید و گفته شد که یتیم در عرف بر فرد نابالغ و صغیر اطلاق می‏شود.لذا آزمایش کودکان قبل از بلوغ منظور است. (1)
افزون بر آن از تعبیر به.حتّی.استفاده می‏شود که آزمایش یتیمان قبل از رسیدن به حدّ بلوغ و به صورت مکرّر و مستمر انجام گیرد.تا هنگامی که در آستانه بلوغ قرار گرفتند وضع آنها کاملا از نظر رشد عقلی برای اداره امور مالی خود روشن گردد.ضمنا چنین استفاده می‏شود که منظور از آزمایش، پرورش تدریجی یتیمان است. (2)
اکثر فقهاء اهل سنت غیر از حنفیه معتقدند که از جمله«فان آنستم منهم رشدا»، استنباط می‏شود که آزمایش و امتحان باید بعد از بلوغ باشد برای اینکه خداوند متعال واجب کرده است بعد از مشخص شدن رشد کودکان اموال آنها به آنان برگردانده شود لذا اگر آزمایش آنها پیش از بلوغ منظور باشد و رشد آنها کشف گردد و به علت عدم بلوغ اموال آنها به خودشان داده نشود، با وجوب برگرداندن اموال به آنها در صورت کشف رشد منافات خواهد داشت.بنابراین امتحان آنان باید بعد از بلوغ باشد که اگر رشد یتیمان کشف گردید اموال به آنها داده شود.به عبارت دیگر برگرداندن مال به یتیمان و رفع حجر از آنها به دو چیز حاصل می‏شود یکی بلوغ و دیگر رشد که با تحقّق یکی و عدم دیگری محجوریت برداشته نمی‏شود. (3)
بسیاری از فقهاء شیعه پاسخ داده‏اند:این قول باطل است زیرا در آن صورت لازم می‏آید بالغ رشید محجور باشد، زیرا کودک وقتی که به بلوغ رسید، رشد او برای ما آشکار نیست.برای اینکه رشد او کشف گردد، بایستی مدتی مورد امتحان قرار گیرد که در آن مدت همچنان بالغ و لیکن محجور است و بالغ رشید را محجور دانستن به اتفاق همه مسلمین باطل است. (4)
لیکن به نظر می‏رسد این پاسخ از قوّت و استحکام برخوردار نیست.چه اینکه قبل از امتحان نمی‏توانیم به کودک بالغ صفت رشید را بدهیم و بگوئیم در مدت امتحان لازم می‏آید بالغ رشید را همچنان محجور بدانیم.
3-در شیوه امتحان کودکان جهت تحصیل رشد آنها آراء و نظریات مختلف وجود دارد.فقهاء امامیه، شافعیه و مالکی گفته‏اند:فعالیت‏ها و امور کودک را کنترل نموده و مشاهده می‏کنند و اموری از قبیل مقدمات معامله و خرید و فروش را به او واگذار و ببینند چگونه عمل می‏کند.البته در زمان امتحان اگر عقدی از او انشاء گردیده آن عقد باطل است برای اینکه کودک از تصرفات حقوقی هم محجور بوده است و تا زمانیکه رشد او احراز نگردد حجر باقی است.اما ابو حنیفه در این خصوص گفته است:اموال در اختیار امتحان شونده قرار می‏گیرد که اگر عقد یا معامله انجام داد صحیح است. (1) این نظر ابو حنیفه از اینجا ناشی شده که امتحان کودک را به این دانسته که چیزی از مال او را به او بدهند و اجازه تصرف در آن مال را نیز به او بدهند که اگر تصرفات او موجب زیادت و افزایش مال شد، رشد او حاصل است.
بعضی دیگر گفته‏اند:کودک اگر پسر است مدت یک ماه هزینه خانه را به او می‏دهند تا در آن تصرف کند و تدبیر و رشد او شناخته شود و اگر دختر است کارهای منزل را مدتی به او واگذار می‏کنند و از این طریق رشد او را امتحان می‏کنند. (2)
4-علامت رفع محجوریت کودک دو چیز است بلوغ و رشد که باید توأما باشند که با تحقّق یکی محجوریت منتفی نمی‏شود.شرط بلوغ از جمله.حتّی اذا بلغوا النکاح. فهمیده می‏شود و شرط رشد از جمله.فان آنستم منهم رشد.استنباط می‏گردد.
صاحب جواهر در این زمینه می‏گوید:اما الصغیر محجور علیه ما لم یحصل له وصفان، البلوغ و الرشد بلا خلاف اجده فیه بل الاجماع بقسمیه عنه بل الکتاب و السّنه (1)-قرطبی، الجامع الاحکام القرآن ج 5/37، کنز العرفان ج 2/102.
(2)-قرطبی، همان منبع 5/34.
دالاّن علیه ایضا. (1) یعنی صغیر تا زمانی که دو صفت بلوغ و رشد برای او حاصل نشده، بدون شک محجور می‏باشد و در این خصوص هر دو نوع اجماع(محصّل و منقول) وجود دارد و بلکه کتاب و سنّت نیز بر این مطلب دلالت دارند.
5-همچنانکه بیان گردید، شکی نیست که مطابق نصّ آیه شریفه رسیدن به رشد در رفع محجوریت کودک شرط است.به عبارت دیگر حکم در این مقام روشن است، اما موضوع یعنی خود رشد مبهم است که بایستی آن را تبیین نمود.
فقهاء نسبت به حقیقت رشد، آراء و نظریات مختلف ابراز داشته‏اند.بعضی رشد و تحقّق آن را به داشتن عقل معاش و درک منافع اجتماعی و دنیوی می‏دانند.بعضی دیگر رشد را علاوه بر داشتن عقل معاش تشخیص مصلحت دینی و درک منافع اخروی را هم لازم دانسته‏اند.به تعبیری در تحقّق رشد هم عقل معاش لازم است و هم عقل معاد. (2)
امامیه در تفسیر رشد گفته‏اند:رشد حالتی نفسانی است که از هدر دادن و تباه کردن مال جلوگیری می‏کند و موجب می‏شود که مال را در کارهائیکه شایسته افعال عقلاء است خرج کند. (3) مطلب فوق همان است که از آن به عقل معاش تعبیر می‏گردد.
برخی دیگر از فقهاء امامیه گفته‏اند:تشخیص مصلحت و رعایت آن در تحقّق رشد شرط است، اما شرط بودن آن بصورت مطلق نیست یعنی همینکه ملکه عدم افساد مال در فرد وجود پیدا کرد رشد محقق می‏شود، حتی اگر شخص عدالت در دین خودش نداشته باشد.چه اینکه در عرف رشید به کسی می‏گویند که مصالح مالی خود را رعایت کند، اگر چه عدالت در دین نداشته باشد. (4)
از کلام شیخ طوسی در خلاف و مبسوط ظاهر است که ایشان عدالت را نیز در تحقّق رشد شرط دانسته است، (1) و همچنین است نظر شافعی. (2)
لکن شیخ طوسی در کتاب تفسیرش.التبیان.مطلبی دارند که عدالت را در تحقّق رشد شرط ندانسته است، فرموده‏اند:اگر کسی رشید باشد حتی اگر در دینش فاجر باشد از او رفع حجر می‏شود (3) و برای کلام خود ادّعای اجماع کرده‏اند.
در رفع این تناقص می‏گوئیم:شیخ طوسی تفسیر تبیان را بعد از کتاب خلاف خود نوشته است.چنانکه از تصریح خود شیخ طوسی در تبیان (4) ، دانسته می‏شود.لذا ظاهر می‏شود که شیخ از عقیده قبلی خود مبنی بر لازم بودن شرط عدالت در تحقّق رشد، عدول نموده است.
همانطور که گفته شد بیشتر فقهاء عدالت را در تحقّق رشد شرط نمی‏دانند، زیرا در مفهوم عرفی رشد، عدالت تأثیری ندارد (5) و از نظر شرعی هم دلیل کافی بر این مطلب نیست.بعلاوه کفر از اسباب حجر به شمار نیامده و مانع خروج از حجر هم نمی‏باشد. پس هر گاه شخص فاسقی توانایی اداره اموال خود را داشته باشد به طریق اولی نباید محجور باشد و نسبت به شرط عدالت در تحقّق رشد نه تنها هیچ دلیلی از کتاب و سنت وجود ندارد بلکه از کتاب و سنت نیز عدمش استدلال شده است. (6)
6-سنّ رشد:گفته شد که علامت رفع حجر از کودک دو چیز است، بلوغ و رشد. بنابراین هر گاه رشد برای کودک حاصل نشد محجوریت او استمرار می‏یابد، حتی اگر بالغ هم شده باشد از جهت آنکه در آیه شریفه رفع حجر از یتیم و دادن اموال به او مشروط به رسیدن به رشد گردیده است و دیگر اینکه کسی که به رشد نرسیده سفیه است.به عبارت دیگر غیر رشید مترادف با سفیه است و خداوند متعال فرمودند: و لا تؤتوا السّفهاء اموالکم الّتی جعل اللّه لکم قیاما. (1) یعنی، اموالتان را به کسانیکه عقل ندارند، ندهید برای اینکه خداوند آن را سبب معیشت شما قرار داد.بنابراین چیزی به سفیه داده نمی‏شود.
سفیه در لغت به جاهل و احمق می‏گویند و در فقه و حقوق به کسی که عادت او اسراف و تبذیر در خرج است و تصرفات مالی او عاقلانه نیست، سفیه گویند.صاحب شرایع می‏گوید:سفیه کسی است که اموال خود را در غیر اغراض صحیح و عقلائی صرف می‏کند.
آنچه گفته شد عقیده امامیه و محمد ابن ادریس شافعی و اصحاب ابو حنیفه است (2) که سنّ خاصّی را به عنوان سن رشد معین نکرده‏اند و علت آن نیز روشن است، زمان رشد در افراد مختلف با توجه به وضع جسمی و روحی آنان، اوضاع و احوال اجتماعی و اقتصادی و تعلیم و تربیت متفاوت است.البته با توجه به قرآن و روایات رشد قبل از بلوغ نیز به هیچوجه پذیرفته نیست و برای حصول رشد، بلوغ شرط است.
تعیین سنّ رشد به ولی یا قاضی واگذار شده است که بر حسب مقتضیات و احوال فردی و اجتماعی اقدام به احراز رشد می‏نماید، و لیکن ابو حنیفه می‏گوید:اگر تا سنّ بلوغ(یعنی هفده یا هیجده سال بر اساس رأی ابو حنیفه)به رشد نرسید از باب احتیاط و تأدیب و عمل به نصّ قرآن در عدم تسلیم مال به سفیه، اموال او را تا هفت سال دیگر نگه می‏دارند و پس از اضافه شدن هفت سال دیگر بر زمان بلوغ او(اگر همچنان به رشد نرسیده)مال او را به او تحویل می‏دهند چه به رشد برسد یا نرسد. (3) بنابراین ابو حنیفه حد و مرز را تا سن بیست و پنج سالگی تعیین کرده است، زیرا به اعتقاد ابو حنیفه حجر بر کبیر جایز نیست مگر به سبب جنون و عته(جنون نسبی)، و سلب اهلیت از انسان آزاد عاقل یک ضرر معنوی است که به کرامت انسانی لطمه وارد می‏کند.و خطر آن بیشتر از ضررهای مالی است که می‏خواهند با محجور شناختن سفیه از آن جلوگیری کنند. (1)
7-مطابق آیه شریفه مورد بحث که گفته شد رفع حجر از کودک منوط به بلوغ و رشد می‏باشد.در این صورت با تحقّق این دو شرط واجب است فورا اموال یتیم به او باز گردانده شود.چه اینکه تأخیر در این امر جایز نیست و دیگر اینکه در آیه شریفه دستور پرداخت اموال یتیمان را به خودشان با فاء بیان داشته است:فادفعوا الیهم اموالهم که فاء در فادفعودلالت می‏کند که به محض حصول بلوغ و رشد باید اموال یتیمان به آنها باز گردانده شود. (2)
8-مطابق این جمله از آیه شریفه که می‏فرماید:و لا تأکلوها اسرافا و بدارا ان یکبرو خداوند متعال به سرپرستان کودک تأکید می‏کند که به هیچ عنوان اموال یتیمان را حیف و میل نکنند.از جمله فوق استفاده می‏شود که قیّم جایز است از اموال کودک برای نیازهای خودش استفاده کند منتهی اسراف و تبذیر نکنند.
دو کلمه اسرافا و بدارا منصوب می‏باشند، در سبب نصب آنها سه وجه ذکر شده است.یکی اینکه بنابر حال بودن منصوب باشند و عامل آنها هم لا تأکلوها است.یعنی در حالیکه مسرف و پیش گیرنده به خوردن اموال، یتیم هستید و خوف بزرگ شدن یتیم را دارید که اموال را از دستتان بگیرند، این عمل قبیح است.لذا در حالیکه مسرف و پیشی گیرنده هستید، نخورید.دوم اینکه بنابر مفعول مطلق بودن منصوب باشد و عامل آن هم لا تأکلوها که در این صورت مفهوم جمله چنین می‏شود:بعضی‏ها اموال یتیم را به صورت اسراف تصرف می‏کنند و در تصرف اموال یتیمان از ترس اینکه بالغ و رشید شوند و از دست قیّم اموال خود را بگیرند، زیاده روی می‏کنند و شتاب در تصرف هم دارند.لذا خداوند می‏فرماید:اموال یتیم را به نوع اسراف و بدار مصرف نکنید به نظر فاضل مقداد این وجه بهتر و مناسبتر است. (1)
و لیکن جار الله زمخشری و جمعی دیگر نصب اسرافا و بدارا را به دلیل مفعول له بودن دانسته‏اند که مفهوم جمله در این حالت چنین می‏شود:اموال یتیمان را به قصد زیاده روی خرج می‏کرده‏اند، مخصوصا نسبت به اموال یتیمانی که در آستانه بلوغ قرار می‏گرفتند، مبادرت به خرج اموال آنها می‏نمودند که خداوند آنها را از این کار نهی نموده است. (2)
9-مطابق این جمله که می‏فرمایند:و من کان غنیّا فلیستعفف و من کان فقیرا فلیأکل بالمعروف قیّم‏ها دو دسته هستند غنی و فقیر.آنگاه قیّم‏های فقیر با شرایطی مجاز از تصرّف و استفاده از اموال کودک می‏باشند و آن شرایط مجاز در آیه شریفه با کلمه معروف بیان گردیده است.یعنی در صورتیکه قیّم فقیر باشد از اموال یتیمان به اندازه معروف بخورد و تصرف در اموال کودک داشته باشد.
10-در اینکه مقصود از أکل بالمعروف چیست آراء مختلفی بیان شده است بعضی گفته‏اند مقصود این است که قیّم به اندازه حاجت و مقدار نیاز حق دارد از اموال کودکان یتیم استفاده کند.
گروهی گفته‏اند:خوردن معروف این است که قیّم به مقدار عملی که برای کودک انجام می‏دهد از مال کودک بابت حقّ قیمومیت و اجرت دریافت نماید.
بعضی هم اظهار داشته‏اند:أکل معروف این است که قیّم از نیاز و حاجت خویش و حق قیمومیت و اجرت کارش، هر کدام کمتر بود آن را دریافت کند و استفاده نماید. (3)
فاضل مقداد ضمن بهتر خواندن این نظر در دلیل بهترین وجه بودن بیان نموده‏اند: خداوند متعال فرمودند:و لا تقربوا مال الیتیم الاّ بالتی هی أحسن (4) .شکی نیست که چنانچه سرپرست کودک به مقدار کمی از اموال کودک بردارد به حال یتیم بهتر است و افزون بر آن به روایتی از رسول اکرم(ص)نیز تمسّک نمودند. (1)
نظر چهارمی هم در تفسیر أکل بالمعروف ذکر گردیده مبنی بر اینکه مقصود از معروف استفاده از منافع اموال یتیم است.به گونه‏ای که به اصل مال ضرر نرسد. (2) این عقیده از ابن عباس نقل گردیده است (3) که موافق روایات امامیه نیز می‏باشد.
چنانکه در روایتی محمد بن مسلم از امام باقر(ع)یا امام صادق(ع)روایت کرده که از امام سؤال کردم در مورد مردی که گوسفندان یا شتران برادر زاده‏اش در دست اوست و برادر زاده‏اش یتیم می‏باشد و در کنار او زندگی می‏کند آیا جایز است شیر گوسفندان یا شتران برادر زاده‏اش را با شیر گوسفندان یا شتران خودش مخلوط نماید؟
امام در پاسخ فرمود:ولّی یتیم اگر حوض گوسفندان را گل آلود می‏کند، به خدمت آنها می‏پردازد و گوسفندهای رمیده آنها را برمی‏گرداند پس از شیر آنها بنوشد به شرط آنکه در دوشیدن شیر زیاده روی نکند و به فرزند گوسفندان ضرر نزند. (4) لذا ظاهر این روایت این است که أکل بالمعروف بر استفاده از منافع اموال اطلاق می‏شود.
11-این جمله از آیه شریفه که فرمودند:و من کان غنیا فلیستعففدلالت دارد که گرفتن چیزی از اموال یتیم به عنوان حقّ قیمومیت و اجرت عمل برای سرپرست و قیّم غنیّ و ثروتمند جایز نیست.چه اینکه خداوند امر به عفاف و پاکدامنی داده و امر هم بر وجوب دلالت دارد.لذا پارسائی ورزیدن و عفاف مالی داشتن بر قیّم غنیّ و ثروتمند واجب است و نباید حقّ قیمومیت دریافت نماید. (5)
12-در اینکه هر گاه قیّم فقیر، ثروتمند گردد آیا حقّ قیمومیت که در زمان فقر دریافت کرده باید به کودک بازگرداند یا خیر، اختلاف آراء بین مفسرین وجود دارد و اختلاف نظر آنها در این مسئله از دیدگاهشان در أکل به معروف ناشی شده است.
ابن عباس، ابن جبیر، شعبی، عبیده و ابوالعالیه نظر داده‏اند؛مقصود از أکل به معروف، قرض می‏باشد.بنابراین سرپرستان کودکان چنانچه نیازمند بوده و از اموال یتیمان چیزی برداشتند به عنوان قرض می‏باشد که در صورت توانا شدن بایستی به اموال کودک برگردانند.این عقیده به عمر بن خطّاب نیز نسبت داده شده است. (1)
حسن بصری، ابراهیم عطاء نخعی و قتاده گفته‏اند:در صورتیکه ولیّ یتیم فقیر بوده باشد، به عنوان حقّ قیمومیت از اموال یتیم برداشت نموده، بعد از ثروتمند شدنش لازم نیست به کودک برگرداند. (2)
در دلیل این نظریه بیان می‏شود؛همانگونه که ولّی مسلمین به لحاظ ولایت و سرپرستی مسلمانان سهمی در بیت المال دارد، سرپرست یتیم هم به لحاظ ولایت و سرپرستی بر یتیم سهمی در مال یتیم دارد.لذا آنچه از اموال یتیم برای رفع نیاز خودش استفاده کرده لازم نیست به کودک برگرداند. (3)
13-چنانچه صغیر بالغ و رشید گردد، دوران قیمومیت به علت خروج محجور از حجر به پایان می‏رسد و وظایف و اختیارات قیّم هم تمام می‏شود.لذا بر ولیّ یا قیّم واجب است اموال یتیم را به او پرداخت نماید و لازم است تحویل دادن اموال یتیم به او در حضور شهود و گواه صورت گیرد چنانچه خداوند متعال فرمودند:
و اذا دفعتم الیهم اموالهم فاشهدوا علیهم.
یعنی هر گاه اموال یتیمان را به آنها باز می‏گردانید بر آنها گواه بگیرید.در اینکه شاهد گرفتن بر پرداخت اموال یتیم توسط ولیّ واجب است یا مستحب، بین فقهاء اختلاف نظر وجود دارد.
بعضی نظر به اینکه ولیّ یا قیّم، امین محسوب می‏شوند و قول امانتدار در بازگرداندن اموال یتیم به او پذیرفته می‏شود، گفته‏اند:شاهد گرفتن بر باز گرداندن اموال به یتیم مستحب است.
گروهی نظر به اینکه عبارت فاشهدوا صیغه امر است و امر هم بر وجوب دلالت دارد، بیان داشته‏اند؛از ظاهر آیه وجوب فهمیده می‏شود بنابراین شاهد گرفتن بر بازگرداندن اموال به یتیم واجب است.
مرحوم فاضل مقداد اظهار داشته‏اند؛درست است که امر ظهور در وجوب دارد و لیکن به قرینه امین بودن ولیّ یتیم در اینجا حمل بر استحباب می‏شود یا ارشاد به مصلحت است.
شاهد گرفتن حداقل دو فایده دارد، یکی اینکه ولیّ و قیّم را از مظان تهمت و تعدّی و تفریط در اموال کودک خارج می‏سازد و دیگر اینکه هر گاه یتیم دریافت مال را انکار کند اصل بر عدم دریافت است که در این صورت ولیّ بایستی ادّعای خود را اثبات نماید لذا با حضور شاهد ادّعای ولی قابل اثبات است. (1)
14-ولی یتیمان و سرپرستان کودک شرعا امین هستند.لذا اموال یتیم اگر بدون تعدّی و تفریط از جانب ولیّ تلف گردد، ولیّ ضامن نیست.
حال در اینکه ادّعای ولیّ در هزینه کردن اموال و یا ادّعای او در تلف شدن مال بدون تقصیر او پذیرفته می‏شود یا خیر، بین فقهاء اختلاف نظر وجود دارد.
بسیاری از فقهاء شیعه گفته‏اند:ادّعای ولیّ با سوگند یاد کردن پذیرفته می‏شود. (2) گروه دیگری از فقهاء اظهار داشته‏اند ادّعای ولیّ جز با بیّنه پذیرفته نمی‏شود. (3) فاضل مقداد بیان نموده‏اند:ظاهر آیه که فرمودند:و اذا دفعتم الیهم اموالهم فاشهدو، اقتضا دارد که ادّعای ولیّ جز با بیّنه پذیرفته نمی‏شود، ولیکن صحیح این است که تمام ادّعاهای ولیّ را تحت یک حکم قرار ندهیم بلکه قائل به تفصیل شویم، بنابراین اگر ولیّ ادّعا نمود که اموال یتیم بدون تفریط تلف شده است یا اینکه در حدّ معمول برای او هزینه شده است، قول او پذیرفته می‏شود و نیاز به سوگند یا اقامه بیّنه نیست.اما اگر ادّعا کرد که اموال را به یتیم برگردانده ولیکن یتیم منکر ادّعای اوست گفتارش بدون بیّنه مورد قبول واقع نمی‏شود، چه اینکه اقامه شهود بر تلف شدن یا هزینه کردن مال برای یتیم میسّر نیست.اما اقامه بیّنه در تحویل دادن اموال میسّر است.
مطابق این تفسیر در ترجمه جمله آخر آیه شریفه که می‏فرماید:کفی باللّه حسیبا. گفته می‏شود:کافی است که خداوند متعال حسابگر است:لذا شاهد گرفتن ظاهر قضیه است.اما برائت ذمّه یک امر باطنی است که سرپرستان و خدا از آن آگاه است، پس خداوند در روز قیامت متولّی اوست. (1)
2-و ءاتوا الیتمی أمولهم و لا تتبدّلوا الخبیث بالطّیّب و لا تأکلوا أمولهم إلی أمو لکم إنّه کان حوبا کبیر (2)
به یتیمان(بعد از بلوغ)اموالشان را به ایشان بدهید، و مال حرام را با مال حلال عوض نکنید و اموال یتیمان را با مالهای خود نخورید بدرستی که خوردن مال یتیمان گناهی بس بزرگ است.
یتامی، جمع یتیم است همچنان که ایتام نیز جمع یتیم می‏باشد.یتیم کودک بی‏پدر و چهارپای بی‏مادر را گویند.در اینجا مراد یتیمی است که بالغ شده است، همچنین به گوهر بی‏نظیر و بی‏مانند، یکتا و یگانه نیز یتیم گویند. (3)
لا تتبدّلوا، در اینجا معنای طلب دارد و به معنی لا تستبدلوا است.یعنی هر چیزی را عوض چیزی دیگر گرفتن، بعضی نیز بیان داشته‏اند:مراد از تتبدّلوا، تبدیل و ابدال و بدل کردن است. (1)
خبیث، مال حرام مقصود است و نیز محتمل است مال پست و غیر مرغوب باشد.در مقابل طیّب چیز نیکو و مرغوب را گویند.برخی از مفسرین بیان داشته‏اند:اعراب زمان جاهلیت به اموال یتیمان تجاوز می‏کردند و اشیاء پست و کم‏ارزش به آنها می‏دادند مثلا گوسفند چاق آنها را می‏گرفتند و گوسفند لاغر خودشان را می‏دادند خداوند متعال از این کار آنها را نهی فرمود. (2)
الی، از حروف جارّه است که چندین معنا دارد.یکی از معانی الی مع است.در صورتی که چیزی ضمیمه چیزی دیگر شود، الی معنای مع می‏دهد.در آیه شریفه از قول حضرت عیسی(ع)که فرمودند:من انصاری الی الله (3) الی معنای مع دارد.
در آیه شریفه مورد بحث نیز الی که فرمودند:و تأکلوا اموالهم الی اموالکم.همین معنا را داراست، با این حساب معنای آیه چنین می‏شود:اموال یتیمان را به اموال خودتان اضافه نکنید که همه آن را بخورید.
برخی گفته‏اند:الی، همان معنای انتهای غایت را دارد و لیکن در اینجا معنی اضافه کردن و ضمیمه نمودن است.در صدر اسلام سرپرستان ایتام فکر می‏کردند اموال یتیمان همانند اموال خودشان است و هرگونه تصرّفی در آن می‏توانند داشته باشند و آن اموال را ضمیمه اموال خودشان می‏کردند در حالیکه خداوند آنها را از این عمل نهی نمود. (4)
حوب، به معنای گناه، هلاکت، اندوه و بیماری است.در آیه شریفه که فرمودند:إنّه کان حوبا کبیر، یعنی خوردن اموال یتیمان گناهی بس بزرگ است اصل حوب از حوب مانند ضرب به گفته راغب به معنای راندن شتر است. (5)
در شأن نزول این آیه شریفه نقل شده است:مردی برادر زاده‏ای یتیم داشت که میراث یتیم نزد وی بود.چون کودک به سنّ بلوغ رسید، میراث خود را از عمو طلب کرد و عمو امتناع ورزید.برای قضاوت نزد رسول خدا(ص)رفتند، و این آیه نازل شد آنگاه عمو گفت:پناه به خدا می‏برم از گناه بزرگ و مال یتیم را به او رد کرد. (1)
همانطور که گفته شد یتیم در آیه شریفه، افراد بالغ هستند که قبلا یتیم بوده‏اند.از این جهت به آنها یتیم گفته شده که به دوره کودکی نزدیک هستند و هنوز از آن دوران چندان فاصله‏ای نگرفته‏اند.نکته مهمی که از اطلاق یتیم بر بالغ‏ها فهمیده می‏شود این است که خداوند متعال ترغیب نموده که اموال یتیمان را به محض بالغ شدن به آنها برگردانند. روی این جهت بایستی قبل از بلوغ مورد امتحان واقع شوند تا رشد آنها هم معلوم گردد که به دنبال بلوغ و رشد در اولین زمان اموال آنها به خودشان بازگردانده شود. (2)
3-و لیخش الّذین لو ترکوا من خلفهم ذرّیّة ضعفا خافوا علیهم فلیتّقوا اللّه و لیقولوا قولا سدیدا إنّ الّذین یأکلون أمول الیتمی ظلما إنّما یأکلون فی بطونهم نارا و سیصلون سعیرا. (3)
کسانی که اگر فرزندان ناتوانی از خود به یادگار بگذارند و از آینده آنان می‏ترسند، باید(از ستم درباره یتیمان مردم)بترسند.پس باید تقوای الهی پیشه کنند و سخنی استوار بگویند.کسانی که اموال یتیمان را به ظلم و ستم می‏خورند(در حقیقت)تنها آتش می‏خورند و به زودی در شعله‏های آتش می‏سوزند.
ذریّه، به معنی فرزندان است که جمع آن ذراری و ذرّیات می‏باشد.
ضعاف، ضعفاء، ضعفه و ضعفی و ضعافی، همه جمع ضعیف می‏باشد که به معنی سست و ناتوان است (1) و مقصود از ناتوانی از لحاظ خردسالی یا ناتوانی از روی نیاز و افلاس و ورشکستگی است.
بعضی از مفسرین گفته‏اند:آیه اوّل درباره کسانی است که نزد بیمار می‏آیند و آنها را ترغیب می‏کنند که پیش از مرگ خود، تمام اموال خویش را انفاق نمایند و در راه خدا هزینه کنند.و اولاد فایده‏ای برای آدم ندارد و لذا با داشتن فرزندان، رعایت حال آنها لازم نیست و در نتیجه همه اموال خود را وقف کنند یا در راه فقرا و نیازمندان توزیع کنند و اولاد بدون سرمایه باقی بمانند.که خداوند در این آیه، اینگونه ناصحان را از چنین نصیحتی بازداشته و فرموده است:آیا اگر خود ذّریّه ضعیف داشته باشند چنین می‏کنند که به دیگران اینگونه توصیه می‏نمایند؟ (2)
صاحب کنز العرفان اظهار داشته‏اند:این رأی و نظر را این جمله از آیه شریفه که می‏فرماید:فلیتّقوا اللّه و لیقولوا قولا سدید، تقویت می‏کند، یعنی، توصیه‏های شما بایستی موافق و مطابق شرع باشد. (3) چنانچه در تفسیر قول سدید گفته‏اند:قول سدید گفتار صواب، عدل و موافق با شرع حق را گویند. (4)
رأی و نظر دوم در تفسیر آیه شریفه این است که گفته‏اند:خطاب در آیه متوجه اوصیاء است که در امر ایتام از خداوند بترسند و چنین فرض کنند که اگر خود به جای پدر یتیم بودند از وصی چه انتظاری نسبت به فرزند خود داشتند. (5)
در آیه دوم به نحو اکید از خوردن مال یتیم نهی شده است.چه اینکه خداوند متعال به طور تأکید بیان فرموده‏اند:إنّما یأکلون فی بطونهم نار:همچنین فرموده است سیصلون سعیر:بعلاوه نکره آوردن نارا خود تخویفی دیگر است چه اینکه تنکیر در اینجا به معنی تعظیم است یعنی آتش مهیب و بزرگ.
از حضرت امام رضا(ع)منقول است که فرمودند:در آیه شریفه دو گونه عقاب آمده است، یکی عقوبت دنیوی که فرموده و لیخش...یعنی بترسند که چنین معامله‏ای با فرزندان ایشان شود و دیگر عذاب اخروی که فرموده:إنّ الّذین یأکلون أمول الیتمی... (1)
4-و لا تؤتوا السّفهاء أمولکم الّتی جعل اللّه لکم قیما و ارزقوهم فیها و اکسوهم و قولوا لهم قولا مّعروف (2)
اموال خود را که خداوند وسیله قوام زندگی شما قرار داده به دست سفیهان نسپارید و از آن به آنها روزی دهید و لباس بر آنان بپوشانید و به آنها سخن شایسته بگوئید:
سفهاء، جمع سفیه از سفاهت به معنی سبک عقلی و حماقت است.در فقه و حقوق مدنی به کسی که در هزینه‏های مالی و مصارف اقتصادی بی‏مبالات است و تصرّفاتش عاقلانه نیست سفیه گویند.همچنان که در مباحث گذشته از قول صاحب شرایع آوردیم که بیان داشته‏اند:سفیه کسی است که اموال خود را در غیر اغراض صحیح و عقلائی صرف می‏کند. (3)
شیخ طوسی نیز در تعریف سفیه گفته‏اند:سفیه کسی است که مستحق محجور بودن است زیرا اموال خود را ضایع می‏کند و آن را در جای اصلی خودش قرار نمی‏دهد بلکه آن را در غیر جایگاهش می‏گذارد. (4)
در فرهنگ قرآن و روایات که سفاهت مطرح شده تا حدودی غیر از سفاهت در امور عادی است.در قرآن کریم کسی که از آئین حضرت ابراهیم(ع)اعراض کرده است سفیه دانسته شده:و من یرغب عن ملّة ابراهیم الاّ من سفه نفسه. (5)
در روایات نیز کسانی به سفاهت معرفی شده‏اند که سعادت و صلاح خویش را تشخیص نمی‏دهند و اعمالی که خلاف رضایت خداوند است، مرتکب می‏شوند. چنانکه از امام صادق(ع)روایت شده که فرمودند:انّ السّفیه شارب الخمر و من جری مجراه. (1)
بعضی هم مطابق اینگونه روایات کسانی را که رعایت حلال و حرام نمی‏کنند و احکام صحیح معاملات را نمی‏دانند، سفیه دانسته‏اند. (2)
بنابراین در تعیین مصداق سفیه بین دانشمندان اسلامی اختلاف نظر وجود دارد و چه بسا سفاهت یک امر نسبی است که هر کس نسبت به هر چیزی که اطلاعات لازم را ندارد، ورود در آن کار برایش صلاح نیست و عاقلانه محسوب نمی‏شود.ظاهر آیه شریفه یک مفهوم کلّی دارد که فرمودند:اموالتان را در اختیار سفیهان قرار ندهید. (3)
بسیاری از مفسران خطاب آیه شریفه را متوّجه اولیاء و سرپرستان دانسته‏اند که باید تا هنگام بلوغ و رشد اموال سفیهان را محافظت نموده و هزینه آنها را بپردازند (4) و برخی هم گفته‏اند:خطاب آیه به جمیع مکلّفان است در اینکه مال خود را به سفیهان ندهند و مراد از سفهاء مطلق سفیهان است چه کبیر و چه صغیر. (5)

بررسی احکام مستفاد از آیه شریفه

1-از آیه شریفه استفاده می‏شود که سفاهت مستقلا یکی از اسباب حجر است، حتی اگر بعد از بلوغ عارض شود.گاهی سفاهت در ضمن کودکی است که با رفع صغر سفاهت هم از بین می‏رود و گاهی بعد از بلوغ، سفاهت ادامه می‏یابد یا اینکه بعد از بلوغ عارض می‏گردد.در صورت اوّل سبب حجر، کودکی است اما در حالت دوم سبب حجر سفاهت است.چنانچه خداوند متعال در این آیه که فرمودند:فان آنستم منهم رشدا فادفعوا الیهم اموالهم. (1) محجور بودن کودک فهمیده می‏شود و صراحت در محجوریت غیر رشید دارد.اما خداوند متعال محجور بودن سفهاء را در آیه‏ای مستقل بیان نموده‏اند که:و لا تؤتوا السّفهاء أمولکم.ذکر حجر سفیه در آیه‏ای مجزا و مستقل خود دلیل استقلال سفاهت در علّت محجوریت است. (2)
بیشتر فقهاء اهل سنت و مالک و شافعی در این مسأله با امامیه وحدت نظر دارند و سفاهت را سبب مستقل محجور بودن شخص می‏دانند و لیکن ابو حنیفه نظرش بر این است که سفاهت در ضمن کودکی به سبب محجور بودن است.بالغ و عاقل به جهت سفاهت محجور شناخته نمی‏شود و سفاهت سبب مستقل بر حجر نیست. (3)
2-در اینکه محجوریت سفیه به حکم قاضی بستگی دارد یا خیر، بین فقهاء اختلاف وجود دارد.به طور کلی در این مسئله چهار عقیده و نظر وجود دارد، (4) که عبارتند از:
الف:وضع حجر و رفع حجر نسبت به سفیه احتیاج به حکم قاضی و نظر او ندارد بلکه سفاهت علّت محجوریت است که با تحقّق علت، معلول بوجود می‏آید و رشد، علّت رفع حجر است که با تحقّق آن، محجوریّت هم برداشته می‏شود.
ب:هم وضع حجر و هم رفع حجر از سفیه احتیاج به حکم قاضی و به نظر او بستگی دارد.
ج:صرفا در زوال و رفع حجر از سفیه حکم قاضی لازم است اما در وضع حجر و ثبوت آن بر سفیه نیاز به اعمال نظر قاضی نیست.نظر گروهی از جمله شهید اوّل این است. (5)
د:وضع حجر و ثبوت آن نیاز به حکم قاضی است و لیکن در رفع حجر از سفیه حکم قاضی شرط نیست.نظر برخی از جمله مرحوم امام خمینی همین است. (6)
در مورد غیر رشیدی که عدم رشد او متّصل به زمان کودکی باشد به حکم مجدّد حجر نیازی نیست.زیرا رشد امری حادث است که به اثبات و احراز نیاز دارد و در صورت عدم احراز رشد، حالت سفاهت و حجر استصحاب می‏شود لذا این چهار قولی که اشاره شد در مورد شخصی است که بعد از احراز بلوغ و رشد مبتلا به سفه شده و عدم رشد او متّصل به زمان کودکی نیست.در اینجاست که مطرح شده آیا حجر او به حکم دادگاه نیاز دارد یا نه؟
گروهی از فقهاء و مفسرین به قول اوّل قائل شده و این نظر را صحیح دانسته‏اند که هیچ نیازی به حکم قاضی و دادگاه نیست، نه وضع حجر و نه رفع حجر (1) .
در دلیل این نظریه گفته‏اند:تعلیق حکم بر وصف اشعار به علیّت آن وصف برای تعلق حکم به موضوع دارد.آیه شریفه هم علّت محجور بودن افراد، وصف سفاهت است، بنا بر این ثبوت حکم بر حجر و همچنین رفع حکم حجر صرفا به تحقّق و عدم تحقّق سفاهت بستگی دارد و نیازی به حکم قاضی نیست.
بعضی از فقهاء گفته‏اند:نظریه به اینکه هم حصول سفاهت و هم زوال سفاهت یک امر تخصّصی و اجتهادی است، به تشخیص دادگاه و قاضی بستگی دارد.بنا بر این هم در حکم بر محجور بودن و هم حکم بر رفع حجر نیاز به نظر قاضی است. (2)
همچنانکه اشاره گردید دو قول دیگر هم طرفدارانی دارند.
3-فقهاء از آیه شریفه استدلال کرده‏اند که محجور بودن سفیه صرفا در تصرفات مالیه و امور مالی است، چه اینکه صراحتا فرمودند:و لا تؤتوا السّفهآء أمولکم.سفیه صرفا در مسائل مالی از قبیل خرید و فروش، اجاره دادن، هبه، مهریه ازدواج را پذیرفتن و...محجور است، زیرا علّت محجور بودن او سفاهت است که سفاهت هم در موردی است که شخص عقل معاش نداشته باشد و مصالح مالی را درک نکند.اما در غیر اموال، سفیه را محجور ندانسته‏اند مانند استیفاء حقّ قصاص یا انشاء عقود و ایقاعات مثل ازدواج و طلاق. (1)
4-چنانچه ولّی بر سفیه نظارت داشته باشد تصرّفات مالی سفیه با نظارت ولّی و در نظر گرفتن مصلحت مجاز است، بر خلاف کودک و مجنون که اگر زیر نظر ولّی یا به اذن او تصرّف داشته باشد، جایز نیست و تصرّفات آن دو به اذن و نظارت ولّی هم باطل است.چه اینکه در تصرّف کودک و مجنون مقتضی وجود ندارد و اذن ولّی هم ایجاد مقتضی نمی‏کند برای اینکه کودک و دیوانه به دلیل عدم بلوغ و عدم عقل صلاحیّت تصرّف را به طور کلّی ندارد و در تمامی موارد اعم از مالی و غیر مالی محجور هستند.
5-از اینکه خداوند متعال فرموده‏اند:و ارزقوهم فیها و اکسوهم، و نفرمود: و ارزقوهم منها و اکسوهم، یعنی فرمود:در مال سفیهان آنها را روزی دهید، استفاده می‏شود که تأمین خوراک و پوشاک و هزینه‏های جاری سفیهان بایستی از سود مال آنها باشد نه از اصل مال آنها، تا اینکه تأمین هزینه آنها سبب تمام شدن اموال آنها نگردد و اصل مال باقی بماند.
برخی هم احتمال داده‏اند معنای این جمله از آیه شریفه این باشد که خداوند هم روزی شما و هم روزی سفیهان را در آن مال قرار داده است. (2)
6-چنانچه تفسیر این عبارت، و ارزقوهم فیها و اکسوهم، این باشد که مخارج سفیه بایستی از سود اموال او باشد نه از اصل مال او، می‏توان از این معنا بر وجوب تکسّب با مال مولّی علیه به آیه استناد و استدلال کرد. (3) یعنی بر سرپرست واجب است با مال کسانیکه تحت سرپرستی او هستند و اموالشان در اختیار اوست تجارت و کاسبی کند تا اینکه با سود مال هزینه آنها را تأمین نماید.
مرحوم فاضل مقداد بیان داشته‏اند:صحیح این است که تجارت و تکسّب با اموال مولّی علیه را کفایت کند واجب است، اما زیادتر از نفقه واجب نیست بلکه مستحب است. (1)
7-شیخ طوسی از آیه شریفه بر وجوب وصیت کردن نیز استدلال نموده است به این ترتیب که خداوند فرموده‏اند:اموالتان را به سفیهان ندهید.ندادن اموال به سفیه شامل زمان بعد از مرگ هم می‏شود، لذا کسی که ورثه سفیه دارد واجب است وصیت کند و برای سفیه سرپرست تعیین نماید. (2)

منابع

1-قرآن کریم
2-فخر الدین طریحی، مجمع البحرین، تهران، مکتبة المرتضویه.
3-حیدر علی محمد، درر الحکام، بیروت، دار الکتب العلمیة(بی‏تا)
4-شیخ یوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، بیروت، دار الاضواء چاپ دوم.سال 1405 ه ق.
5-علی اکبر قرشی، قاموس القرآن، تهران دار الکتب الاسلامیة 1353 ه ش.
6-راغب اصفهانی، مفردات لالفاظ القرآن الکریم، تهران مکتبة المرتضویه.
7-دکتر صفائی و دکتر قاسم‏زاده، حقوق مدنی اشخاص و محجورین، تهران سازمان سمت، چاپ چهارم 1378 ه ش.
8-محقق حلّی جعفر بن حسن، شرایع الاسلام، نجف اشرف، مطبعة الآداب.
9-شیخ محمد حسن نجفی، جواهر اللکلام، بیروت دار اجاء التراث العربی چاپ هفتم 1407 ه ق
10-امام خمینی، تحریر الوسیله، قم دار الکتب العلمیة چاپ دوم.
11-عبد الرحمن جزیری، ا الفقه علی المذاهب الاربعة، بیروت دار الفکر چاپ 1409 ه ق.
12-محمد جواد مغنیه، الفقه علی المذاهب الخمسه، کانون الثانی، بیروت 1403 ه ق.
13-صبحی محمصانی، المبادی الشرعیة و القانونیة الحجر، بیروت 1959.
14-دکتر جعفری لنگرودی، ترمینولوژی حقوق، تهران انتشارات ابن سینا چاپ 1346 ه ق.
15-دکتر حسن امامی، حقوق مدنی، تهران انتشارات علمیه اسلامیه، چاپ 1364 ه ش.
16-دکتر ناصر کاتوزیان، دوره مقدماتی حقوق مدنی تهران، انتشارات بهنشر 1368 ه ش.
17-قواعد عمومی قراردادها، تهران انتشارات بهنشر 1364 ه ش.
18-شهید اوّل محمد بن ملکی، اللمعة الدمشتقیه، قم منشورات دار الفکر چاپ دوم 1412 ه ق.
19-شهید ثانی، زین الدین جبعی عاملی، الروضة البهیة، بیروت دار اجاء التراث العربی 1403 ه ق
20- سالک الافهام، قم مؤسسه معارف اسلامی چاپ اوّل 1413 ه ق.
21-شیخ طوسی محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت دار احباء التراث العربی.
22-ابو عبد الله قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، بیروت، مؤسسه الرسالة، چاپ بیستم 1412 ه ق.
23-ابو علی طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، بیروت دار المعرفة چاپ دوم 1408 ه ق.
24-فاضل مقداد، کنز العرفان فی فقه القرآن، تهران، مکتبة المرتضویه 1384 ه ق.
25-حسینی گرگانی میر ابو الفتح، تفسیر شاهی یا آیات الاحکام.
26-احمد جزائری، قلائد الدرر بیروت، مؤسسه الوفاء، چاپ دوم 1404 ه ق.
27-محقق کرکی، جامع المقاصد، قم، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث چاپ اوّل 1411 ه ق.
28-شیخ طوسی، کتاب الخلاف، قم مؤسسه انشر الاسلامی 1415 ه ق.
29- المبسوط فی فقه الامامیة، تهران، انتشارات مرتضوی 1387 ه ق.
30-ابن رشد قرطبی، بدایة المجتهد، بیروت دار الکتب المعرفة چاپ نهم 1409 ه ق.
31-مصطفی احمد الزرقاء، الفقه الاسلامی فی ثوبه الجدید، دمشق مطبعة الجامعة 1380 ه ق.
32-شهید اول، الدروس الشرعیة، قم مؤسسه النشر الاسلامی چاپ اوّل 1414 ه ق.
33-لویس معلوف، المنجد فی اللغة و الاعلام، قم، انتشارات اسماعیلیان، چاپ اوّل 1362 ه ش.
34-فاضل جواد، مسالک الافهام، تهران، انتشارات مرتضویه 1367 ه ش.
35-مدیر شانه‏چی، آیات الاحکام، تهران سازمان سمت، چاپ اوّل 1378 ه ش.
36-محمود شهابی، ادوار فقه، تهران انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1366 ه ش.

پی نوشت ها:

(1)-طریحی مجمع البحرین، ابن منظور، لسان العرب، مفردات راغب.
(2)-انعام/138.
(1)-حیدر علی، درر الحکام ج 9/579، شیخ یوسف بحرانی، الحدائق الناضرة ج 20/342.
(2)-علی اکبر قرشی، قاموس قرآن ج 2/1 و 108.
(3)-مفردات لالفاظ القرآن الکریم/107
(4)-محقق کرکی، جامع المقاصد ج 5/180.
(5)-دکتر صفائی، حقوق مدنی اشخاص و محجورین/158.
(6)-شرایع الاسلام ج 2/99.
(7)-نجفی، جواهر الکلام ج 26/3 و 4، تحریر الوسیله ج 2/12، جزیری، الفقه علی المذهب الخمسه/629 اموال و حقوق مالی خود از طرف قانون می‏باشد. (1)
(1)-حقوق مدنی 5/242.
(2)-تذکره الفقهاء ج 2/73.
(3)-صبحی محمصانی، الفقه المبادی الشرعیة و القانونیه فی الحجر...ص 56.
(4)-جزیری، الفقه علی المذاهب الاربعة ج 2/347 و 348.
(5)-جعفری لنگرودی، ترمینولوژی حقوق ص 120.
(6)-دکتر امامی، حقوق مدنی ج 1/203 و 204 و ج 4/151، کاتوزیان، دوره مقدماتی حقوق مدنی و قواعد عمومی قراردادها ج 2/2 ش 284، ج 1/ش 288.
(1)-همان منابع.
(2)-شهید اول، اللمعة، کتاب الحجر.
(3)-شهید ثانی، الروضة البهیة ج 4/101.
(4)-مسالک الافهام ج 1/246(نسخه خطی 2 جلدی، قم مکتبه بصیرتی)
(5)-علی حیدر، درر الحکام فی شرح مجلة الاحکام ج 9/595 به بعد.
(1)-نساء 6.
(2)-مفردات الفاظ القرآن، منتهی الارب، مجمع البحرین.
(3)-التبیان فی تفسیر القرآن ج 3/116.
(1)-مسالک الافهام ج 3/127.
(2)-سوره طه/10.
(3)-مجمع البحرین.
(4)-منتهی الارب، مفردات الالفاظ القرآن ص 36.
(5)-مجمع البیان ج 2(جزء 4-3)ص 15، البته این نکته در مجمع البحرین و منتهی الارب نیز آمده است.
(1)-کنز العرفان ج 2/101.
(2)-راغب، مفردات لالفاظ القرآن ص 115.
(3)-طبرسی، مجمع البیان ج 2/16(جزء 4-3)، شیخ طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن ج 3/116، حسینی گرگانی تفسیر شاهی یا آیات الاحکام ج 2/216.
(4)-فاضل مقداد، کنز العرفان ج 2/102.
(1)-جزائری، قلائد الدررج 2/359، فاضل جواد، مسالک الافهام ج 3/130.
(2)-تفسیر نمونه ج 3/271.
(3)-قرطبی، الجامع الاحکام القرآن ج 5/37.
(4)-فاضل مقداد-کنز العرفان ج 2/102، جزائری، قلائد الدرر ج 2/360.
(1)-جواهر الکلام ج 26/4.
(2)-کنز العرفان ج 2/103.
(3)-جامع المقاصد ج 5/183(از متن قواعد الاحکام)
(4)-همان منبع و الروضة البهیة ج 4/101.
(1)-الخلاف ج 3/283، المبسوط فی فقه الامامیه ج 2/284.
(2)-قرطبی، الجامع الاحکام القرآن ج 5/37 و 38.
(3)-التبیان فی تفسیر القرآن ج 3/117.
(4)-همان منبع ج 3/118.
(5)-شهید ثانی.الروضة ج 4/102.
(6)-نجفی، جواهر الکلام ج 26/50 و 51.
(1)-نساء/5.
(2)-فاضل مقدادی، کنز العرفان ج 2/104.
(3)-ابن رشد، بدایة المجتهد ج 2/279، شیخ طوسی، الخلاف ج 3/285.
(1)-مصطفی احمد، الرزقاء، الفقه الاسلامی فی ثوبه الجدید ج 2/787 و 788.
(2)-فاضل مقداد، همان منبع ج 2/104.
(1)-فاضل مقداد، کنز العرفان ج 2/101.
(2)-قرطبی، الجامع الاحکام القرآن ج 5/41، حسینی گرگانی تفسیر شاهی ج 2/217.
(3)-فاضل مقداد، کنز العرفان ج 2/105، فاضل جواد، مسالک الافهام ج 3/135.
(4)-انعام/152، اسری/34.
(1)-فاضل مقداد، همان منبع ج 2/105.
(2)-قرطبی، الجامع الاحکام القرآن ج 5/42.
(3)-طبرسی، مجمع البیان ج 2/17(جزء 4-3).طوسی التبیان فی تفسیر القرآن ج 3/19، قرطبی الجامع الاحکام القرآن ج 5/42.
(4)-همان مدرک.
(5)-فاضل مقداد، کنز العرفان ج 2/105.
(1)-قرطبی، الجامع الاحکام القرآن ج 5/45، شیخ طوسی التبیان فی تفسیر القرآن ج 3/119.
(2)-همان منبع ج 5/45 و کنز العرفان ج 2/105.
(3)-قرطبی، همان منبع ج 5/45.
(1)-کنز العرفان ج 2/106.
(2)-امام خمینی(ره)، تحریر الوسیله ج 2/15، شهید اول، دروس الشرعیه، کتاب الحجر.
(3)-فاضل مقداد، همان منبع ج 2/106.
(1)-همان منبع ج 2/106.
(2)-نساء/2.
(3)-مفردات لالفاظ القرآن الکریم.
(1)-حسینی گرگانی، تفسیر شاهی ج 2/222.
(2)-قرطبی، الجامع الاحکام القرآن ج 5/9.
(3)-آل عمران/52 صف/14.
(4)-قرطبی، همان ج 5/10.
(5)-مفردات لالفاظ القرآن.
(1)-قرطبی همان ج 5/8، سیوطی، درّ المنشور ج 2/117، حسینی گرگانی، تفسیر شاهی ج 2/220.
(2)-طبرسی، مجمع البیان ج 2/7(جزء 4-3)قرطبی، الجامع الاحکام القرآن ج 5/8.
(3)-نساء/10 و 9.
: (1)-المنجد فی اللغة ص 451، مفردات ص 304.
(2)-قرطبی، همان منبع ج 5/52، طبرسی همان منبع ج 2/20(جزء 3 و 4)، شیخ طوسی، التبیان ج 3/124.
(3)-کنز العرفان ج 2/108.
(4)-طبرسی، مجمع البیان ج 2/21.
(5)-فاضل جواد، مسالک الافهام ج 3/137، فاضل مقداد، همان منبع 2/108.
(1)-مدیر شانه‏چی، آیات الاحکام/209، فاضل مقداد، همان منبع ج 2/108.
(2)-نساء/5.
(3)-محقق حلّی، شرایع الاسلام ج 2/101.
(4)-التبیان فی تفسیر القرآن 3/113.
(5)-بقره/130.
(1)-مجمع البیان ج 2(جزء 4-3)ص 14.
(2)-الجامع الاحکام القرآن ج 5/29.
(3)-مجمع البیان ج 2(جزء 4-3)ص 14.
(4)-فاضل جواد، مسالک الافهام ج 3/141، کنز العرفان ج 2/110.
(5)-فاضل جواد، مسالک الافهام ج 3/141، کنز العرفان ج 2/110.
(1)-نساء/6.
(2)-فاضل مقداد، کنز العرفان ج 2/110.
(3)-قرطبی، بدایة المجتهد ج 2/279.
(4)-جزایری، قلائد الدررج 2/372.
(5)-اللمعه الدمشقیه/کتاب الحجر.
(6)-تحریر الوسیله ج 2/15.
(1)-فاضل مقداد، کنز العرفان ج 2/110، جزایری، قلائد الدرر ج 2/372.
(2)-فاضل مقداد، همان منبع ج 2/110.
(1)-شهید ثانی، الروضة البهیة ج 4/105، امام خمینی، تحریر الوسیله ج 2/15.
(2)-فاضل جواد، مسالک الافهام ج 3/142، جزایری، قلائد الدرر ج 2/373.
(3)-فاضل مقداد، کنز العرفان ج 2/111، محمود شهابی، ادوار فقه ج 2/150.
(1)-فاضل مقداد، همان منبع ج 2/111.
(2)-التبیان فی تفسیر القرآن ج 3/116.

 
جمعه 14 مهر 1391  11:08 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تجارت

تجارت : هرگونه داد و ستد به قصد تأمين معاش يا تحصيل سود

تجارت از ريشه «ت ـ ج‌ـ ر» و در لغت به معناى خريد و فروش، داد و ستد و معامله‌كردن[1] يا هرگونه معامله و خريد و فروشى است كه به قصد تحصيل سود انجام‌گيرد.[2]
برخى بر آن‌اند كه كلمه تجارت از واژه آرامى «تاجر» گرفته شده است.[3] اين واژه ابتدا به معناى فروشنده خمر بوده و سپس در مطلق داد و ستد به كار رفته است[4]
تجارت در اصطلاح برخى فقها به معناى مبادله كردن مال با مال[5] يا مطلق داد و ستد است؛ چه از راه خريد و فروش (بيع) صورت گيرد و چه از راههاى ديگر.[6]
در اصطلاح علم حقوق، تجارت عبارت است از هر گونه تلاش براى به دست آوردن اموال و جلب خدمات و پول براى مبادله با آنها؛ خواه قبل از مبادله تصرف و تغيير شكلى در اموال صورت گرفته باشد يا نه و خواه آن مبادلات به صورت اجاره باشد يا انتقال مالكيت خدمات و منافع در برابر ثمن.[7] بر پايه اين تعريف، تجارت مفهومى گسترده دارد و بسيارى از معاملات را مى‌تواند شامل شود؛ از جمله خريد يا تحصيل هر نوع مال منقول به قصد فروش، عقد اجاره، هر نوع عمليات واسطه‌گرى يا حق العمل كارى و تسهيل معاملات؛ مانند تأسيس و به راه انداختن عمليات حرّاجى، برپايى نمايشگاههاى عمومى، عمليات صرافى و بانكى و عمليات بيمه و كشتى‌سازى.[8]
از جمله مصاديق مهم تجارت، بيع است كه آن را «خريد و فروش»، «مبادله مال با مال»[9] يا «تمليك چيزى در مقابل عوض معلوم»[10] تعريف كرده‌اند، با اين همه در منابع مختلف تفاوتهاى متعددى ميان مفهوم تجارت و بيع مى‌توان يافت،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 197
از جمله اينكه تجارت، داد و ستد به قصد تحصيل سود است[11]؛ ولى بيع به معناى مطلق خريد و فروش است. تجارت نوعى حرفه و شغل شمرده مى‌شود كه مداومت و استمرار در آن شرط است؛ ولى اين ويژگى در بيع نيست و صرفاً بر عمل خريد و فروش اطلاق مى‌شود[12] يا اينكه تجارت بر هر گونه معامله و كسب كه با هدف تحصيل روزى انجام گيرد اطلاق مى‌شود كه به نظر فقها معاملاتى مانند اجاره، جعاله، مساقات، مزارعه و وكالت را نيز در بر مى‌گيرد[13]؛ اما بيع چنين گستره‌اى ندارد. از ظاهر آيه 37 نور/ 24 بر مى‌آيد كه تجارت مفهومى جدا از بيع و عام‌تر از آن دارد[14]: «رِجالٌ لا تُلهيهِم تِجـرَةٌ ولا بَيعٌ عَن ذِكرِ اللّهِ».البته برخى مفسران تجارت را در آيه به معناى خريد و بيع را به معناى فروش دانسته‌اند[15] و عده‌اى مراد از تجارت را وارد كردن كالا از خارج شهر به آن و مراد از بيع را خريد و فروش كالا در داخل شهر دانسته‌اند.[16]
تجارت و مصاديق مهم آن در قرآن با واژگان و تعابيرى گوناگون ياد شده است؛ از جمله:
1. «تجارت» كه 9 بار در قرآن ذكر شده و در برخى آيات، به معناى تجارت مادى است؛ مانند «اِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً حاضِرَةً تُديرونَها»(بقره/2، 282 و نيز نساء/4، 29؛ توبه/9، 24؛ نور/ 24، 37؛ جمعه/ 62، 11) و در آياتى ديگر به معناى تجارت معنوى و اخروى است؛ مانند «اُولـئِكَ الَّذينَ اشتَرَوُا الضَّلــلَةَ بِالهُدى فَما رَبِحَت تِجـرَتُهُم».(بقره/2،16 و نيز فاطر/35، 29؛ صفّ/ 61، 10)
2. «بيع» يعنى فروختن كه 7 بار در قرآن به‌كار رفته و در بيشتر آيات، مراد از آن داد و ستد مادى و دنيوى است؛ مانند «اِنَّمَا البَيعُ مِثلُ الرِّبوا...»(بقره/2،‌275؛ نيز 254 و ابراهيم/ 14، 31؛ نور/ 24، 37؛ جمعه/62،9)؛ ولى در يك آيه داد و ستد غير مادى مراد است: «فَاستَبشِروا بِبَيعِكُمُ الَّذى بايَعتُم بِهِ».(توبه/ 9، 111)
3. «شرى» و مشتقات آن كه 25 بار در قرآن به كار رفته و مراد از آن در شمارى از آيات خريد و تجارت مادى است؛ مانند«لانَشتَرى بِهِ ثَمَنـًا»(مائده/5، 106 و نيز يوسف/ 12، 20‌‌ـ‌21)؛ ولى در بيشتر آيات، مراد خريد و تجارت معنوى است؛ مانند: «الَّذينَ يَشرونَ الحَيوةَ الدُّنيا بِالأخِرَةِ».(نساء/‌4، 74 و نيز بقره/ 2، 16، 86، 90، 102،‌175، 207)
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 198
تجارت و اكتساب در برخى آيات با تعبير كنايى جست و جوى فضل الهى آمده است[17]؛ مانند «لَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ اَن تَبتَغوا فَضلاً مِن رَبِّكُم»(بقره/2، 198 و نيز مائده/ 5، 2؛ اسراء/ 17، 66؛ روم 30، 23؛ جمعه/62، 10)، افزون بر اينها، قرآن از برخى مصاديق تجارت مانند اجاره: «يـاَبَتِ استَـجِره»(قصص/28،26)، جعاله: «و لِمَن جاءَ بِهِ حِملُ بَعير»(يوسف/12،72) و بيع: «اَحَلَّ اللّهُ البَيع»(بقره/2،275) ياد كرده است، چنان‌كه در آياتى ديگر از برخى وسايل و ابزار داد و ستد و امور مرتبط به تجارت سخن به ميان آمده است؛ از جمله سرمايه: «و اِن تُبتُم فَلَكُم رُءوسُ اَمولِكُم»(بقره/2،279)، كالاى تجارى: «وَجَدوا بِضـعَتَهُم رُدَّت اِلَيهِم»(يوسف/ 12، 65)، ثمن معامله: «و شَرَوهُ بِثَمَن بَخس»(يوسف/12، 20)، برخى پولهاى رايج براى داد و ستد، مانند دينار: «و مِنهُم مَن اِن تَأمَنهُ بِدينار»(آل‌عمران/ 3، 75) و درهم: «دَرهِمَ مَعدودَة» (يوسف/12، 20)، پيمانه و ترازو: «فَاَوفُوا الكَيلَ»(اعراف/7، 85)؛ «و زِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقيمِ»(شعراء/26،182)، «و لا تَنقُصُوا المِكيالَ والميزانَ»(هود/ 11، 84 و نيز 85)، بازار كه محل تجارت و داد و ستد است: «و يَمشى فِى الاَسواقِ»(فرقان/25، 7 و نيز 20) و كاروانهاى تجارى: «والعيرَ الَّتى اَقبَلنا فيها».(يوسف/12،82)
در اين آيات، مباحث مختلفى درباره تجارت از جمله تجارت در ميان ملل پيشين و امت اسلامى، اهميت و ارزش تجارت، مصاديق تجارت مانند بيع، اجاره و جعاله، اقسام تجارت و معاملات حرام (مانند بيع ربوى) و حلال، آداب تجارت و تجارت معنوى و اخروى مطرح شده است كه در اين مقاله بيشتر به مباحث كلى مربوط به تجارت به طور عام و بيع به طور خاص پرداخته مى‌شود. (=> اجاره، جعاله)

پيشينه تجارت:

بشر موجودى اجتماعى است كه به تنهايى قادر به رفع نيازهاى خود نيست، از اين‌رو، انسانها براى تداوم زندگى و بقاى خود به ناچار‌بايد با يكديگر مراوده و ارتباط داشته باشند كه‌از‌مصاديق مهم آن روابط اقتصادى و تجارت و داد‌و‌ستد است، بنابراين مى‌توان گفت كه پيشينه تجارت به ادوار نخستين تاريخ بشر و شكل‌گيرى زندگى اجتماعى او باز‌مى‌گردد.
اين پيشينه طولانى را از برخى آيات مربوط به رواج تجارت در ميان پيامبران و امتهاى گذشته مى‌توان استنباط كرد؛ از جمله در آيه 20 فرقان/ 25 همه پيامبران الهى از كسانى شمرده شده‌اند كه در بازارها رفت و آمد داشته‌اند: «و ما اَرسَلنا قَبلَكَ مِنَ المُرسَلينَ اِلاّ اِنَّهُم لَيَأكُلونَ الطَّعامَ و يَمشونَ فِى الاَسواقِ». به نظر مفسران سبب
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 199
رفت و آمد پيامبران الهى در بازارها، به‌دست‌آوردن معاش[18] يا خريد و فروش و تجارت[19] بوده است. از اين آيه مى‌توان دريافت كه در زمان همه پيامبران الهى تجارت در ميان مردم رواج داشته است.
آيات 10 ـ 11 سبأ/34 بيانگر وجود صنعت زره‌بافى در عصر حضرت داود(عليه السلام)است: «و لَقَد ءاتَينا داوودَ مِنّا فَضلاً ... و اَلَنّا لَهُ الحَديد * اَنِ اعمَل سـبِغـت وقَدِّر فِى السَّردِ».نقل شده كه آن حضرت پس از ساختن زرهها از آهن، آنها را مى‌فروخت و از اين طريق هزينه زندگى خود و فرزندانش را تأمين مى‌كرد.[20] در برخى روايات نيز نقل شده كه حضرت داود در هر روز يك زره مى‌بافت و آن را به 1000 درهم مى‌فروخت و از اين رو از ارتزاق از بيت‌المال بى‌نياز بود.[21] در آيات متعدد ديگر از وجود تجارت در عهد حضرت يعقوب سخن به ميان آمده است؛ از جمله در آيات 19 ـ 20 يوسف/12 از فروخته شدن حضرت يوسف(عليه السلام) ياد شده كه حاكى از تجارت برده در عصر آن حضرت است: «و جاءَت سَيّارَةٌ فَاَرسَلوا وارِدَهُم فَاَدلى دَلوَهُ... واَسَرّوهُ بِضـعَةً واللّهُ عَليمٌ بِما يَعمَلون * و شَرَوهُ بِثَمَن بَخس دَرهِمَ مَعدودَة».به نقل برخى منابع، فروشندگان يوسف(عليه السلام) ديگر فرزندان يعقوب(عليه السلام)بودند[22]؛ ولى بر طبق نقلى ديگر كه با ظاهر آيه سازگارتر است، فروشندگان، كاروان دارانى بودند كه پس از يافتن آن حضرت در چاه او رابه شهر بُرده، به 40، 20 يا 18 درهم فروختند.[23] در آياتى ديگر از سفر تجارى مكرر برادران يوسف گزارش شده كه در پى وقوع خشكسالى و قحطى در كنعان، براى خريد آذوقه به مصر سفر كردند.[24] (يوسف/12، 58، 67 ـ 70، 87) از اين آيات مى‌توان دريافت كه تجارت در آن روزگار با كاروان صورت مى‌گرفته و در معاملات از ابزارى مانند پيمانه استفاده مى‌شده است.
افزون بر بيع،از برخى آيات مى‌توان به وجود معاملاتى ديگر در آن عصر مانند جُعاله پى برد: «قالوا نَفقِدُ صواعَ المَلِكِ و لِمَن جاءَ بِهِ حِملُ بَعير».‌ (يوسف/12،72) از برخى آيات، مى‌توان رواج داد‌و‌ستد و تجارت را در عصر حضرت شعيب(عليه السلام)دريافت كرد، از اين رو آن حضرت به مردم زمان خود سفارش مى‌كرد كه به شيوه درست پيمانه و وزن كنند و از سهم خريداران
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 200
چيزى نكاهند[25]: «و اِلى مَديَنَ اَخاهُم شُعَيبـًا قالَ يـقَومِ ... فَاَوفُوا الكَيلَ والميزانَ ولاتَبخَسُوا النّاسَ اَشياءَهُم».(اعراف/7،85 و نيز هود/ 11 84 ـ 85؛ شعراء/ 26، 177، 181 ـ 183) اجاره از معاملات رايج در آن عهد بود. آيات 26 ـ 28 قصص/28 از اجير شدن موسى(عليه السلام) به مدت 8 سال از سوى شعيب(عليه السلام)سخن به ميان آورده است. در آيه 19 كهف/ 18 نيز از رواج «وَرِق»هايى براى معامله در عهد اصحاب كهف ياد شده است[26]: «فَابعَثوا اَحَدَكُم بِوَرِقِكُم هـذِهِ اِلَى المَدينَةِ فَليَنظُر اَيُّها اَزكى طَعامـًا فَليَأتِكُم بِرِزق مِنهُ».مفسران مراد از «وَرِق» را درهمهايى دانسته‌اند كه عكس پادشاه بر آن نقش بسته بود.[27]
در جزيرة‌العرب و در ميان قبيله قريش نيز تجارت رواج فراوانى داشت و اساساً برخى واژه قريش را از ريشه «قرش» به معناى كسب شمرده، سبب نامگذارى قبيله مذكور را به اين نام آن دانسته‌اند كه آنان اهل تجارت و گردآوردن مال بودند.[28] آيات 1 ـ 2 قريش/ 106 به دو سفر از سفرهاى تجارى آنان اشاره دارد[29]: «لاِيلـفِ قُرَيش * ايلـفِهِم رِحلَةَ الشِّتاءِ والصَّيف».به نظر برخى مفسران آنان براى تجارت، زمستانها به يمن كه آب و هوايى گرم داشت، و تابستانها به شام كه سردسير بود، سفر مى‌كردند.[30] به نظر برخى ديگر، هر دو سفر به شام بوده است.[31] شمارى ديگر برآن‌اند كه قريش* در زمستان به مكه و در تابستان به طائف كه منطقه‌اى سردسير بود، سفر تجارى مى‌كردند.[32]
عوامل متعددى در رونق تجارت در جزيرة‌العرب تأثير داشت؛ از جمله وجود دو راه مهم بازرگانى كه شهرهايى مانند مكه و مدينه در مسير آن قرار داشت، قرار گرفتن مكه بر مسير كاروان رو شام ـ يمن[33]، نبودن امكانات زراعت در آن سرزمين و حرمت فراوان مكه و ساكنان آن.[34]
در آيه 57 قصص/ 28 به اين موضوع و آوردن كالاهاى تجارى و ميوه از هر سو به مكه اشاره شده است[35]: «اَوَ لَم نُمَكِّن لَهُم حَرَمـًا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 201
ءامِنـًا يُجبى اِلَيهِ ثَمَرتُ كُلِّ شَىء رِزقـًا مِن لَدُنّا» و به سبب همين رونق تجارت در مكه، هنگامى كه فرمان هجرت از مكه به نومسلمانان داده شد، عده‌اى از آنها بر اثر دلبستگى به خانواده و كار و تجارت خود و ترس از كساد شدن آن، از هجرت به مدينه خوددارى كردند كه آيه 24 توبه/‌9 آنان را بشدت مذمت كرد[36]: «قُل اِن كانَ ءاباؤُكُم واَبناؤُكُم و اِخونُكُم واَزوجُكُم و عَشيرَتُكُم واَمولٌ اقتَرَفتُموها وتِجـرَةٌ تَخشَونَ كَسادَها ومَسـكِنُ تَرضَونَها اَحَبَّ اِلَيكُم مِنَ اللّهِ و رَسولِهِ و جِهاد فى سَبيلِهِ فَتَرَبَّصوا حَتّى يَأتِىَ اللّهُ بِاَمرِهِ واللّهُ لا يَهدِى القَومَ الفـسِقين».البته برخى مفسران برآن‌اند كه اين آيه پس از نزول آيه 28 توبه/9 كه ورود مشركان به مكه را ممنوع كرد نازل شده است، زيرا در آن هنگام برخى مسلمانان مى‌گفتند كه اگر مشركان به مكه نيايند تجارت ما از ميان مى‌رود و خانه‌هاى ما ويران مى‌شود.[37]
روابط تجارى مكيان با ساكنان شهرها و سرزمينهاى ديگر پس از هجرت نيز ادامه يافت و يكى از همين سفرهاى تجارى، زمينه‌ساز وقوع برخى جنگها مانند جنگ بدر ميان مشركان مكه و مسلمانان شد: «و اِذ يَعِدُكُمُ اللّهُ اِحدَى الطّائِفَتَينِ اَنَّها لَكُم و تَوَدّونَ اَنَّ غَيرَ ذاتِ الشَّوكَةِ تَكونُ لَكُم و يُريدُ اللّهُ اَن يُحِقَّ الحَقَّ بِكَلِمـتِهِ».(انفال/ 8، 7) مراد از «غَيرَ ذاتِ الشَّوكَةِ»را كاروان تجارى قريش دانسته‌اند. ابتدا مسلمانان تصميم داشتند كه اين كاروان را تصرف كنند؛ اما پس از آنكه ابوسفيان (سرپرست كاروان) از اين امر آگاه شد، مسير كاروان را تغيير داد و از مشركان خواست كه براى حفاظت از اموال و كالاهاى خود لشكرى اعزام كنند. سپاه مشركان در منطقه بدر با مسلمانان روبه‌رو شد و جنگ بدر آغاز گرديد.[38] شمار افراد اين كاروان را 40 يا 70 نفر و[39] شمار شتران آنان را 1000 شتر دانسته‌اند.[40]
مردم مدينه نيز همچون مكيان به حرفه تجارت اشتغال داشتند. آيات 1 ـ 3 مطفّفين/ 83 كه كم‌فروشان را به عذاب تهديد كرده: «ويلٌ لِلمُطَفِّفين * اَلَّذينَ اِذَا اكتالوا عَلَى النّاسِ يَستَوفون * واِذا كالوهُم اَو وزَنوهُم يُخسِرون»درباره معاملات مردم مدينه نازل شده است.[41] به هنگام ورود پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)به مدينه، بازار اين شهر به لحاظ عدم پاى‌بندى به عدالت و رعايت نكردن كيل و وزن در داد و ستد وضعيتى نامطلوب داشت؛ اما پس از نزول اين آيه، مردم آنجا روش خود را
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 202
اصلاح كردند[42]؛ همچنين در آيه 11 جمعه/62 رها كردن نماز جمعه از سوى مردم مدينه به سبب ديدن كاروانهاى تجارى يا داد و ستد با اين كاروانها نكوهش شده است: «و اِذا رَاَوا تِجـرَةً اَو لَهوًا اِنفَضّوا اِلَيها وتَرَكوكَ قائِمـًا قُل ما عِندَ اللّهِ خَيرٌ مِنَ اللَّهوِ و مِنَ التِّجـرَةِ واللّهُ خَيرُ الرّازِقين». در شأن نزول اين آيه، نقل شده كه روزى مسلمانان مدينه در حال برگزارى نماز* جمعه با پيامبر اسلام، با شنيدن صداى طبلى كه هنگام ورود كاروانى تجارى برخاست، نماز را رها و مسجد را ترك كردند و تنها 12 نفر در مسجد ماندند.[43] برخى گفته‌اند: پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله) در حال خواندن خطبه بود كه اين واقعه روى داد.[44] شمارى از مفسران بار اين كاروان تجارى را روغن[45] يا ديگر كالاهاى مورد نياز مردم مدينه از جمله آرد و گندم[46] دانسته‌اند كه دحية بن خليفه از شام به مدينه وارد مى‌كرد.

اهميت و جايگاه تجارت:

در قرآن به تجارت و داد و ستد انسانها با يكديگر اهميت بسيار داده شده و مسلمانان به آن ترغيب شده‌اند. قرآن در آيات متعدد از تجارت با تعبير جست‌و‌جوى فضل الهى ياد كرده[47]: «لَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ اَن تَبتَغوا فَضلاً مِن رَبِّكُم»(بقره/2، 198 و نيز مائده/5، 2؛ اسراء/17، 66؛ روم/30، 23؛ جمعه/62، 10؛ مزمّل/73، 20) و مسلمانان را به تجارت براى تحصيل روزى در مناطق مختلف زمين فرمان داده است:[48]«هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الاَرضَ ذَلُولاً فَامشوا فى مَناكِبِها وكُلوا مِن رِزقِه...»(ملك/67،15)؛ همچنين تجارت توأم با ياد خدا را همراه با برخى عبادات از اسباب فلاح و رستگارى شمرده است. (جمعه/62،10)[49] در سوره قريش تجارت را از نعمتهاى الهى برشمرده، به قريش فرمان داده است كه به سبب فراهم آوردن اسباب اين نعمت، خداوند يگانه را بپرستند[50]: «لاِيلـفِ قُرَيش * ايلـفِهِم رِحلَةَ الشِّتاءِ والصَّيف * فَليَعبُدوا رَبَّ هـذا البَيت * اَلَّذى اَطعَمَهُم مِن جوع وءامَنَهُم مِن خَوف»(قريش/ 106، 1 ـ 4)؛ همچنين به نظر برخى مفسران مراد از نهى از كشتن خود در آيه 29 نساء/4: «تِجـرَةً
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 203
عَن تَراض مِنكُم و لاتَقتُلوا اَنفُسَكُم»اين‌است كه با رها كردن تجارت، خود را به هلاكت نيندازيد.[51]
در آيه‌اى ديگر تجارت كردن[52] و پرداختن به امور معاش زندگى[53] از اشتغالات همه پيامبران الهى شمرده شده: (فرقان/25،20) و در آيه 7 فرقان/25 به طور خاص به تردد پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در بازار براى به دست آوردن معاش اشاره شده است[54]:«الرَّسولِ يَأكُلُ الطَّعامَ ويَمشى فِى الاَسواقِ». نقل شده كه آن حضرت قبل از نبوت نيز به تجارت اشتغال داشت و با‌سرمايه حضرت خديجه(عليها السلام)براى تجارت به بلاد ديگر از جمله شام مسافرت مى‌كرد.[55] در روايتى نيز امام‌صادق(عليه السلام) رها كنندگان تجارت را مذمت كرده، فرمود: پيامبر(صلى الله عليه وآله)خود به تجارت اشتغال داشت و با سود آن، ديون خود را ادا و به خويشاوندانش كمك مى‌كرد. سپس امام(عليه السلام) با استناد به آيه: «رِجالٌ لا تُلهيهِم تِجـرَةٌ ولا بَيعٌ عَن ذِكرِ اللّهِ» (نور/ 24، 37) سخن كسانى را كه مى‌گويند: «مؤمنان تجارت نمى‌كنند» دروغ شمرده، فرمود: آنان به هنگام نماز تجارت را رها مى‌كنند و چنين كسانى از نمازگزارانى كه تجارت و كار نمى‌كنند برترند[56]؛ همچنين قرآن تجارت كردن را در سفر معنوى و عبادى حج، مباح شمرده، مسلمانان را به آن ترغيب كرده است: «لَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ اَن تَبتَغوا فَضلاً مِن رَبِّكُم».(بقره/2،198) در شأن نزول اين آيه نقل كرده‌اند كه عده‌اى از افراد در صدر اسلام تجارت در حج را گناه مى‌شمردند كه با نزول آيه اين امر مباح شمرده شد.[57] در احاديث منقول از اهل‌بيت(عليهم السلام) نيز آيه ياد شده به خريد و فروش در موسم حج تفسير شده است.[58] در آيه‌اى ديگر، مسلمانان از تعرض كردن به كسانى كه در موسم حج به تجارت مى‌پردازند، منع شده‌اند[59]: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتُحِلّوا شَعـئِرَ اللّهِ ... و لا ءامّينَ البَيتَ الحَرامَ يَبتَغونَ فَضلاً مِن رَبِّهِم»(مائده/5، 2) برخى مفسران، تعبير «يَبتَغونَ فَضلاً مِن رَبِّهِم» را اشاره به مشركان[60] و عده‌اى آن را مخصوص مسلمانان[61] دانسته‌اند؛ اما شمارى از مفسران برآن‌اند كه اين آيه با آيه 28 توبه/9 كه
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 204
مشركان را از ورود به مكه منع كرده و آيه 5 توبه/9 كه به مسلمانان فرمان داده كه هركجا مشركان را يافتند آنان را بكشند نسخ شده است.[62]
قرآن نه تنها تجارت كردن به هنگام مناسك حج را مباح شمرده و از تجارت كنندگان در اين ايام حمايت كرده، بلكه در آيه‌اى ديگر از جمله حكمتهاى تشريع اين عبادت بزرگ، تأمين زندگى دنيوى انسانها از راههايى چون تجارت به شمار رفته است[63]: «و اَذِّن فِى النّاسِ بِالحَجِّ يَأتوكَ رِجالاً و عَلى كُلِّ ضامِر يَأتينَ مِن كُلِّ فَجّ عَميق * لِيَشهَدوا مَنـفِعَ لَهُم».(حجّ/22، 27 ـ 28) بنابر روايتى از امام صادق(عليه السلام)، مراد از «مَنافِع» در اين آيه، هم منافع دنيوى و هم پاداش اخروى است[64]، چنان‌كه آن حضرت از جمله حكمتهاى تشريع حج را اصلاح زندگى مادى مردم و بهره بردن آنان از تجارت در ايام حج دانسته است[65]؛ همچنين امام‌رضا(عليه السلام) از جمله علل تشريع حج را بهره بردن همه انسانها اعم از حج‌گزاران و ديگران به ويژه حمل كنندگان كالا به مكه، فروشندگان و خريداران در آنجا و نيز ساكنان در اطراف مكه برشمرده است[66]؛ همچنين برخى مفسران مراد از «قيام» را در آيه 97 مائده/5 كه فلسفه بيت الحرام قرار دادن كعبه شمرده شده: «جَعَلَ اللّهُ الكَعبَةَ البَيتَ الحَرامَ قِيـمـًا لِلنّاسِ»اقدام مردم براى اصلاح امور دين و نيز تأمين معيشت خود دانسته‌اند.[67] اين مطلب در روايات اهل‌بيت(عليهم السلام) نيز ذكر شده است.[68] در احاديث اسلامى نيز تجارت داراى ويژگيهايى از جمله فزونى رزق الهى[69]، موجب افزايش عقل[70] و عزت مؤمن[71] و محبوب شدن در پيشگاه خداوند[72] و بى‌نيازى از ديگران[73]خوانده شده و براى ترك آن آثارى چون نقصان عقل[74]، اجابت نشدن دعا[75]،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 205
خوارى[76]، از دست رفتن اموال[77] و از جمله اعمال شيطان[78] شمرده شده است. بنابر حديثى، از اقسام ده‌گانه روزى انسانها 9 بخش آن در تجارت قرار داده شده است.[79]

اركان تجارت:

نوع معاملاتى كه در قالب تجارت صورت مى‌گيرد، مانند بيع، اجاره و مضاربه داراى سه ركن است: 1. معامله كنندگان (متعاقدان). 2. ‌اموال يا منافع مورد معامله (عوضين). 3. الفاظى كه با آن معامله انجام مى‌گيرد (صيغه عقد).[80] هريك از اين سه ركن شرايطى فرعى دارند:

1. متعاقدان:

هريك از طرفين معاملات تجارى چه خود معامله كنند يا نماينده قانونى يعنى وكيل يا ولىّ آنان يا شخصى ديگر،[81] بايد داراى شرايطى باشد؛ از جمله:

الف. بلوغ:

لازم است دو طرف معامله بالغ باشند، بر اين اساس اشخاص نابالغ حق تصرف و معامله كردن با اموال خود يا ديگرى را ندارند.[82] مهم‌ترين مستند اين شرط آيه 6 نساء/4 است كه مسلمانان را از واگذاشتن اموال يتيمان به آنان قبل از بلوغ منع كرده است[83]: «وابتَلوا اليَتـمى حَتّى اِذا بَلَغوا النِّكاحَ فَاِن ءانَستُم مِنهُم رُشدًا فَادفَعوا اِلَيهِم اَمولَهُم...».مستند ديگر، آيه 6 نساء/4 است كه به اولياى افراد سفيه و ضعيف توصيه كرده كه از جانب آنان اسناد تجارى را املا كنند[84]:«فَاِن كَانَ الَّذى عَلَيهِ الحَقُّ سَفيهـًا اَو ضَعيفـًا ... فَليُملِل ولِيُّهُ».(بقره/2،282) «ضعيف» در اين آيه به اطفال غير بالغ تفسير شده است.[85] شرط بودن بلوغ براى معامله كننده رأى مشهور ميان فقهاى امامى[86] و اهل سنت[87] است. البته برخى فقها[88] معاملات نابالغان را در صورت اجازه دادن ولىّ آنان جايز شمرده‌اند.[89] برخى ديگر با استدلال به ادله‌اى از جمله آيات مذكور بر آن‌اند كه معاملات غير بالغ در مورد كالاهاى خُرد و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 206
كم‌ارزش صحيح است.[90] (=>‌بلوغ*)

ب. رشد:

شرط ديگر معامله كننده رشد است، از اين‌رو معاملات سفيه (كسى كه اموالش را در غير اغراض صحيح صرف مى‌كند)[91] باطل است.[92] درباره اين شرط افزون بر آيه 282 بقره/2 كه سفيه را از ثبت كردن و كتابت معاملات تجارى منع كرده و اين اختيار را به ولىّ او واگذاشته[93]، به آيه 5 نساء/4 نيز استدلال شده است كه مسلمانان را از سپردن اموال به سفيهان بازداشته است: «ولا تُؤتوا السُّفَهاءَ اَمولَكُمُ الَّتى جَعَلَ اللّهُ لَكُم قِيـمـًا». در آيه 6 نساء/4 نيز در كنار بلوغ، رشد از جمله شرايط سپردن اموال به اطفال يتيم به شمار رفته است: «وابتَلوا اليَتـمى حَتّى اِذا بَلَغوا النِّكاحَ فَاِن ءانَستُم مِنهُم رُشدًا فَادفَعوا اِلَيهِم اَمولَهُم».برخى برآن‌اند كه شرط اصلى، رشد است و بلوغ در حكم دخالتى نداشته، ذكر آن در آيه به جهت دلالت بر رشد و راه كشف آن است[94]، از اين‌رو گفته‌اند: اگر شخص تا سنين پيرى نيز به حدّ رشد نرسد حق تصرف در اموالش را نخواهد داشت.[95]

ج. عقل:

شرط ديگر معامله كنندگان، عاقل بودن است، بر اين اساس معامله مجنون باطل است.[96] به نظر برخى فقها[97] مجنون از مصاديق «ضَعيفاً» در آيه 282 بقره/2 است كه محجور دانسته شده‌اند: «فَاِن كَانَ الَّذى عَلَيهِ الحَقُّ سَفيهـًا اَوضَعيفـًا اَو لايَستَطيعُ اَن يُمِلَّ هُوَ فَليُملِل ولِيُّهُ»؛ همچنين برخى ديگر، كسانى را كه قادر به املا نيستند: «لايَستَطيع اَن يُمِلَّ»در اين آيه به افراد مجنون تفسير كرده‌اند.[98] برخى از فقها نيز از اين نكته كه قرآن در آيه مذكور و نيز آيات 5 ـ 6 نساء/4 سفيه را (كه توان عقلى او نسبت به مجنون بيشتر است) از تصرفات مالى منع كرده، چنين استفاده كرده‌اند كه معاملات مجنون به طريق اَوْلى باطل است.[99]

د. اختيار و رضايت:

معامله بايدبا اختيار و رضايت معامله كننده صورت گيرد و در صورت تحقق اجبار يا اكراه* معامله وى باطل و غير نافذ است. مستند قرآنى اين شرط آيه 29 نساء/4 است
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 207
كه تنها تجارتى را كه با اختيار و رضايت طرف معامله صورت گيرد، صحيح دانسته است:[100]«لا تَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبـطِـلِ اِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً عَن تَراض»، زيرا تجارت اكراهى با رضايت همراه نيست. در احاديث اهل سنت[101] و شيعه[102] نيز تصرف كردن در مال ديگران بدون رضايت آنان حرام به شمار رفته است. (=> اكراه)

هـ‌. برده نبودن:

معامله كننده بايد برده نباشد، زيرا برده محجور است و توانايى تصرف كردن در اموال را ندارد:[103]«ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبدًا مَملوكـًا لايَقدِرُ عَلى شَىء».(نحل/16،75) مراد از «لايَقدِرُ»در اين آيه، توانايى تصرف در امور و اختيار تشريعى است كه از برده سلب شده است.[104] در آيه‌اى ديگر نيز به طور ضمنى مشاركت برده در اموال مالك نفى شده است[105]: «ضَرَبَ لَكُم مَثَلاً مِن اَنفُسِكُم هَل لَكُم مِن ما مَلَكَت اَيمـنُكُم مِن شُرَكاءَ فى ما رَزَقنـكُم».(روم/30،28) بر پايه اين نظر، بردگان حق هيچ گونه تصرف مالى از جمله منعقد كردن عقود و ايقاعات را ندارند.[106] نظر مشهور در فقه امامى نيز همين است[107]؛ ولى برخى با استناد به آيه 32 نور/24 و نيز احاديث[108] به حق تملك بردگان و جواز تصرف آنان در اموالشان قائل شده‌اند.[109] برخى نيز برآن‌اند كه برده تنها حق تصرف در برخى اموال مانند آنچه را مالك به تمليك برده درآورده و ارش جناياتى را كه بر او وارد مى‌شود دارد.[110]

و. مالك بودن:

معامله كننده در يك معامله تجارى يا بايد خود مالك آن چيزى باشد كه منتقل مى‌كند يا از سوى مالك وكالت يا اجازه داشته باشد. در غير اين صورت، معامله‌اى كه بدون اجازه مالك صورت مى‌گيرد، فضولى به شمار مى‌رود و به نظر برخى به موجبِ آيه 29 نساء/ 4 باطل است، حتى اگر مالك پس از معامله اجازه دهد[111]؛ اما برخى از فقهاى اماميه گفته‌اند كه تنها مانع صحّت چنين معامله‌اى رضايت مالك است كه با اجازه بعدى او مى‌تواند تحقق يابد، از
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 208
اين‌رو، بر پايه آيه مذكور، چنين معامله‌اى صحيح به شمار مى‌رود.[112] شمارى از فقيهان اهل سنت نيز با استناد به آيه مذكور و نيز آيه «اَحَلَّ اللّهُ البَيعَ»(بقره/2،275) و آياتى ديگر، معامله فضولى را در صورت رضايت دادن مالك صحيح شمرده‌اند.[113]

2. عوضين:

در معاملات تجارى آنچه مورد داد و ستد قرار مى‌گيرد گاه هر دو عين خارجى است و گاه هر دو از قبيل منفعت است و گاهى يكى از عوضين عين خارجى و ديگرى منفعت است[114]، در هر صورت، براى عوضين وجود شرايطى لازم است:

الف. ماليت داشتن:

دو چيزى كه مورد داد و ستد قرار مى‌گيرند (عوض و معوّض) بايد ماليت داشته باشند، از اين رو، معامله كالاهايى كه مال به شمار نمى‌روند و منفعت عقلايى ندارند، جايز نيست.[115] به تصريح فقهاى شيعه[116] و اهل‌سنت[117] گرفتن عوض در برابر چنين كالايى به موجب نص آيه 29 نساء/4 «اَكْلِ مَال به باطل» و حرام شمرده مى‌شود.

ب. طاهر بودن:

عوض و معوّض در معامله بايد پاك باشند و معامله اشياى نجس مانند خمر و ميته‌جايز نيست.[118] مستند اين شرط به نظر برخى، آيات 3 و 90 مائده/5 است كه مسلمانان را به پرهيز از مردار و خمر فرمان داده است، با اين استدلال كه منع از اين امور عام است و هرگونه تصرف از جمله داد و ستد آنها را شامل مى‌شود.[119]

ج. قابليت تسليم:

مالى كه مورد داد و ستد قرار مى‌گيرد، بايد از سوى معامله كننده قابل تسليم به طرف ديگر معامله باشد.[120] در غير اين صورت، گرفتن عوض در برابر آن بر اساس آيه 29 نساء/4 حرام خواهد بود[121]، زيرا چنين معامله‌اى تجارتى نخواهد بود كه دو طرف به آن رضايت داشته باشند. در احاديث نيز از داد و ستد مالى كه قدرت بر تحويل دادن آن وجود ندارد، منع شده، مگر اينكه همراه با كالايى باشد كه قدرت بر تسليم آن وجود دارد.[122]

د. معلوم بودن مقدار عوضين:

در معامله
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 209
مقدار عوض و معوّض بايد معلوم و معين باشد[123]، از اين‌رو داد‌و‌ستد اشياى مجهول[124] و نيز فروش كالاهاى پيمانه‌اى و وزن كردنى بدون پيمانه و وزن كردن[125] جايز نيست، زيرا داد و ستد اموالى كه اندازه آن مشخص نيست موجب ضرر رسيدن به يكى از معامله كنندگان مى‌گردد.[126] مستند قرآنى اين شرط، به نظر برخى آيه 29 نساء/4 است كه مسلمانان را از خوردن اموال يكديگر از طريق باطل منع كرده است[127]، افزون بر اين از آيات متعدد ديگرى كه به رعايت عدالت در كيل و وزن كردن مورد معامله و كم نكردن از حق ديگران تأكيد كرده از جمله آيات 7 ـ 9 الرحمن/55؛ 85 اعراف/7؛ 85 هود/11؛ 181 ـ 183 شعراء/26 و 1 ـ 3 مطفّفين/83 مى‌توان لزوم معين بودن عوضين در معاملات را استفاده كرد، زيرا عدم تعيين مقدار و نوع هريك از عوضين گاه موجب نقصان در حق يكى از دو طرف معامله و در نتيجه مورد نهى آيات فوق است. در احاديث هم فروش اموال پيمانه‌اى و وزن كردنى بدون پيمانه و وزن كردن منع شده است.[128]

3. صيغه عقد:

بسيارى از فقيهان گفته‌اند: داد و ستد بايد با الفاظى مخصوص انجام گيرد كه «صيغه» ناميده مى‌شود؛ مانند لفظ «بعتُ» يا «شريتُ» (فروختم) يا «مَلَّكْتُ» (تمليك كردم) براى بايع در عقد بيع يا الفاظ «اشتريت» (خريدم) يا «تَمَلّكتُ» (مالك شدم) يا «قَبِلْتُ» (قبول كردم) براى مشترى در عقد بيع. بر پايه اين نظر اگر معامله بدون صيغه صورت گيرد (معامله معاطاتى) باطل خواهد بود.[129] در برابر، بسيارى از فقها معامله معاطاتى را صحيح دانسته، آن را مصداقى از تجارت مورد رضايت خريدار و فروشنده دانسته‌اند كه آيه 29 نساء/4: «... اِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً عَن تَراض»آن را جايز شمرده است[130]؛ همچنين برخى آيه «اَحَلَّ اللّهُ البَيعَ»(بقره/2،275) را عام و شامل بيع معاطاتى دانسته‌اند[131]، به علاوه، براى صحت آن به آيه «اَوفوا بِالعُقودِ»(مائده/5،1) نيز استناد شده است؛ با اين استدلال كه «العقود» در آيه به معناى عهد يا پيوند است و عهد يا پيوند گاه با لفظ انجام مى‌شود و گاه با غير لفظ.[132] افزون بر آيات
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 210
قرآن، سيره عقلا و سيره متشرعه نيز چنين معاملاتى را صحيح مى‌شمارند.[133] برخى فقها معامله معاطاتى را صرفاً در معاملات خُرد و كم‌بها[134] و شمارى ديگر صرفاً در مورد برخى معاملات مانند بيع جايز مى‌دانند[135]؛ اما عده‌اى بر آن‌اند كه معاملات معاطاتى تنها سبب اباحه تصرف مى‌شود نه انتقال مالكيت.[136]

اقسام تجارت:

تجارت از جهت نوع اموال يا منافعى كه مورد داد و ستد قرار مى‌گيرد و نيز چگونگى و شرايط اين معاملات به اقسام گوناگون مانند بيع، اجاره، جعاله، مضاربه و... تقسيم مى‌گردد. در قرآن‌كريم به شمارى از اقسام تجارت اشاره شده است؛ از جمله:

1. بيع:

بيع از اقسام تجارت است كه قرآن آن را تجويز كرده است: «اَحَلَّ اللّهُ البَيعَ».(بقره/2،275) بيع در آيه عام است و شامل همه اقسام آن، از جمله بيع معاطاتى نيز مى‌شود.[137] بيع را به لحاظ زمان تحويل عوضين به اقسام مختلفى مى‌توان تقسيم كرد؛ اگر ثمن و مثمن در زمان عقد رد و بدل شوند، «بيع نقد» نام دارد[138] كه آيه 282 بقره/2 بر جواز آن دلالت دارد[139]: «اِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً حاضِرَةً تُديرونَها»؛ اما اگر كالا در زمان معامله تحويل داده شود و پرداخت ثمن مدت‌دار باشد، «نسيه» خواهد بود[140] و اگر ثمن به صورت نقد پرداخت شود و تحويل مثمن مدت‌دار باشد، «بيع سَلَف» يا «سَلَم» خواهد بود.[141] بخش نخست آيه مذكور: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اِذا تَدايَنتُم بِدَين اِلى اَجَل مُّسَمًّى فَاكتُبوهُ» بر جواز اين دو گونه بيع دلالت دارد[142]؛ اما اگر هم تحويل كالا و هم پرداخت ثمن در بيعْ مدت‌دار باشد، «بيع كالى به كالى» نام دارد كه به نظر فقهاى امامى باطل و حرام است.[143]

2. اجاره:

اجاره* تجارتى است كه بر اساس آن منفعتى معلوم در مقابل عوضى مشخص مبادله مى‌گردد[144] كه در آياتى مشروع شمرده شده است؛ از جمله بنابر احاديث منقول از
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 211
اهل‌بيت(عليهم السلام)، آيه 32 زخرف/43 كه يكى از حكمتهاى تفاوت انسانها را به خدمت گرفتن يكديگر برشمرده: «نَحنُ قَسَمنا بَينَهُم مَعيشَتَهُم فِى الحَيوةِ الدُّنيا و رَفَعنا بَعضَهُم فَوقَ بَعض دَرَجـت لِيَتَّخِذَ بَعضُهُم بَعضـًا سُخريـًّا» از مستندات مشروعيت اجاره انسان است.[145] مستند ديگر اجاره آيه 27 قصص/ 28 است كه در آن از استخدام و اجير شدن حضرت موسى(عليه السلام)از سوى حضرت شعيب(عليه السلام)گزارش شده است[146]: «قالَ اِنّى اُريدُ اَن اُنكِحَكَ اِحدَى ابنَتَىَّ هـتَينِ عَلى اَن تَأجُرَنى ثَمـنِىَ حِجَج فَاِن اَتمَمتَ عَشرًا فَمِن عِندِكَ».

3. جُعاله:

از ديگر مصاديق تجارت، عقد جعاله است كه در آن جعاله* كننده (جاعل) متعهد مى‌شود كه به هركس كه كارى معين انجام دهد، اجرتى مشخص بپردازد[147]؛ مثلا مى‌گويد كه «هركس گمشده من را بيابد، مبلغى معين به او مى‌پردازم».[148] آيه 72 يوسف/12 را مستند مشروعيت اين عقد دانسته‌اند.[149]

4. مضاربه:

عقد مضاربه قراردادى است كه يكى از طرفين با سرمايه طرف ديگر به تجارت مى‌پردازد و سود آن ميان آنان طبق توافق تقسيم مى‌شود.[150] برخى فقها براى مشروعيت اين نوع تجارت به آيه 20 مزمّل/73 استناد كرده‌اند[151]:«وءاخَرونَ يَضرِبونَ فِى الاَرضِ يَبتَغونَ مِن فَضلِ اللّهِ».(نيز‌جمعه/62، 10)
هريك از اين تجارتها نيز از جهت حكم تكليفى اقسام متعددى دارد؛ برخى فقها تجارت را به سه قسم حرام، مكروه و مباح تقسيم كرده‌اند[152]؛ اما عده‌اى آن را 5 قسم شمرده‌اند:

الف. واجب:

اين در صورتى است كه فرد براى تأمين معيشت خود راهى جز تجارت خاص نداشته باشد[153] يا مواردى كه ترك تجارت موجب اخلال در نظم جامعه و برآورده نشدن نيازهاى ضرورى مردم مى‌شود.[154]

ب. تجارت مستحب:

آن تجارتى است كه با هدف توسعه دادن به رفاه خانواده صورت مى‌گيرد.[155]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 212

ج. مكروه:

تجارتهايى است كه اشتغال به آنها در متون دينى مكروه به شمار رفته است؛ مانند قصابى، كفن فروشى، حجامت كردن و فروش طعام و آذوقه مردم.[156]

د. مباح:

تجارتهايى است كه نيازى به انجام دادن آنها وجود ندارد و ضررى هم بر آنها مترتب نيست.[157]

هـ‌. حرام:

تجارتهايى است كه اشتغال به آنها براى فرد يا جامعه زيانبار و مورد نهى اسلام باشد. [158]

تجارتهاى ممنوع:

اسلام برخى از داد و ستدها و تجارتها را حرام دانسته است و به حرمت برخى از آنها به طور خاص يا با عناوينى عام در قرآن‌كريم اشاره شده است؛ از جمله:

1. بيعهاى حرام:

قرآن برخى از مصاديق بيع را حرام شمرده است؛ مانند:

الف. بيع ربوى:

ربا بر دو گونه است: رباى در قرض و رباى در معاملات تجارى.[159] ربا* در معامله آن است كه انسان چيزى را در برابر مقدار بيشتر همان جنس بفروشد؛ مثلا 10 كيلو گندم را به ازاى 12 كيلوى آن بفروشد.[160] در آيه 275 بقره/2 چنين خريد و فروشى حرام شمرده شده است[161]: «اَحَلَّ اللّهُ البَيعَ وحَرَّمَ الرِّبوا». مراد از «حَرَّمَ الرِبا» به نظر بسيارى از مفسران، بيع ربوى است.[162] در آياتى ديگر خداوند مسلمانان را از گرفتن ربا در معاملات منع كرده و امتناع كنندگان از اين دستور الهى را به جنگ با خدا و پيامبر فرا خوانده است:«يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقوا اللّهَ و ذَروا ما بَقِىَ مِنَ الرِّبوا اِن كُنتُم مُؤمِنين * فَاِن لَم تَفعَلوا فَأذَنوا بِحَرب مِنَ اللّهِ و رَسولِهِ...».(بقره/2،278 ـ 279) اين آيات، درباره معاملات ربوى رايج در عصر جاهليت نازل شد.[163] به نظر بيشتر فقيهان امامى ربا تنها در مورد كالاهاى مكيل و موزون يعنى كالاهايى كه مقدار آنها با پيمانه و وزن كردن سنجيده مى‌شوند، تحقق مى‌يابد[164]؛ اما برخى فقهاى شيعه و اهل سنت آن را شامل معدودها (اشياى‌شمردنى) مانند درهم و دينار نيز مى‌دانند.[165]

ب. خريد و فروش مردار:

در آيه 3 مائده/5 مردار حرام شمرده شده است: «حُرِّمَت عَلَيكُمُ المَيتَةُ».به نظر برخى، تحريم مردار در آيه
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 213
عام است و‌هرگونه تصرف و انتفاع از مردار از جمله داد‌و‌ستد آن‌را شامل مى‌شود[166]؛ همچنين به‌نظر برخى فقها هر معامله‌اى در مورد مردار بر‌اساس آيه 29 نساء/4: «لا تَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبـطِـل»باطل است و حتى بر اين مطلب ادعاى اجماع شده است[167]، افزون بر اين، در احاديث، درآمدى كه در برابر فروش مردار به‌دست‌مى‌آيد، از مصاديق «سُحْت» در آيات 42 و 62 ـ 63 مائده/5 دانسته شده است.[168] در مقابل، برخى فقها تنها فروش اجزايى از مردار را حرام‌دانسته‌اند كه حيات در آنها حلول كرده باشد؛ اما فروش اجزايى كه حيات در آنها حلول نكرده مانند پشم و مو حلال به شمار رفته است[169]، حتى برخى فقها فروش مردار را در مواردى كه براى آن منفعت عقلايى تصور شود، جايز دانسته‌اند.[170]

ج. خريد و فروش خون:

«حُرِّمَت عَلَيكُمُ... الدَّمُ». (مائده/5،3) بسيارى از مفسران و فقها مراد از اين آيه را خوردن خون دانسته‌اند[171]؛ ولى برخى آن را عام و شامل همه تصرفات از جمله خريد و فروش خون دانسته‌اند.[172] رأى مشهور فقهاى متقدم امامى[173] و برخى از فقهاى اهل سنت[174] نيز همين است؛ اما بسيارى از فقهاى متأخر خريد و فروش خون را در مواردى كه داراى منافع عقلايى است (مانند تزريق به بيماران) جايز شمرده‌اند.[175]

د. خريد و فروش مسكرات:

در آيه 90 مائده/5 خمر نوعى پليدى به شمار رفته و مسلمانانْ مأمور به اجتناب از آن شده‌اند: «اِنَّمَا الخَمرُ والمَيسِرُ ... رِجسٌ مِن عَمَلِ الشَّيطـنِ فَاجتَنِبوهُ».به نظر فقها خمر در اين آيه عام است و هرگونه مست‌كننده‌اى را شامل مى‌شود[176]؛ همچنين تعبير «فَاجتَنِبوه»افزون بر نوشيدن، خريد و فروش خمر را نيز در بر مى‌گيرد.[177] در احاديث نيز يكى از مصاديق «سُحْت» در آيات 42 و 62 ـ 63 مائده/5 ثمن شرابِ خريدارى شده،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 214
دانسته شده است.[178] در روايتى ديگر 10 گروه درباره شراب لعن شده‌اند كه فروشنده و خريدار خمر از آنها هستند.[179]

هـ‌. فروش برده مسلمان و قرآن به كافران:

مستند قرآنى حرمت فروش برده مسلمان به كافر[180] آيه‌141 نساء/4 است كه تسلط كافران را بر مسلمانان نفى كرده است: «لَن يَجعَلَ اللّهُ لِلكـفِرينَ عَلَى المُؤمِنينَ سَبيلا»؛ همچنين براى حرمت فروش قرآن به كافر كه نظر مشهور در فقه امامى است[181] به اين آيه استناد شده است.[182] برخى از فقها بدين استناد كه فروش قرآن به كافر موجب اهانت به آن[183] يا نجس كردن آن[184] مى‌شود، اين معامله را حرام و باطل دانسته‌اند؛ اما برخى ديگر برآن‌اند كه فروش قرآن به كافر با اهانت به آن يا نجس شدن آن ملازمه ندارد و موجب تسلط كافران بر مسلمانان نيست، بلكه برعكس، اين كار موجب نشر معارف الهى در سرزمينهاى كفر و سبب تسلط مسلمانان بر كافران مى‌شود، از اين رو فروش آن به كافر نه تنها ممنوع نيست، بلكه پسنديده است.[185] برخى فقها فروش قرآن را به كافران تنها در مواردى كه سبب وهن و اهانت به آن شود، حرام شمرده‌اند.[186]

2. كسب از راه زنا:

قرآن وادار كردن كنيزان را به زنا با هدف كسب درآمد حرام شمرده، مالكان آنان را ازاين كار منع كرده است[187]: «لا تُكرِهوا فَتَيـتِكُم عَلَى البِغاءِ اِن اَرَدنَ تَحَصُّنـًا لِتَبتَغوا عَرَضَ الحَيوةِ الدُّنيا».(نور/24،33) درباره شأن نزول اين آيه گفته‌اند كه اعراب عصر جاهلى كنيزانى را خريده، آنان را به زنا وا‌مى‌داشتند تا از اين راه به درآمدهايى دست يابند.[188] آيه شريفه افزون بر حرام شمردن اين كار، اجرت‌گرفتن در برابر آن را نيز حرام شمرد[189]؛ همچنين در آياتى ديگر يهوديان به سبب خوردن «سُحْت» مذمت شده‌اند: «سَمّـعونَ لِلكَذِبِ اَكّــلونَ لِلسُّحتِ»(مائده/5،42 و نيز 63) كه مراد‌از سُحت را اجرتى دانسته‌اند كه در برابر زنا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 215
به‌دست مى‌آيد.[190]

3. رشوه:

از جمله تجارتها و كسبهاى حرام از ديدگاه قرآن، درآمدهايى است كه از طريق رشوه گرفتن به دست مى‌آيد[191]:«ولا تَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبـطِـلِ وتُدلوا بِها اِلَى الحُكّامِ لِتَأكُلوا فَريقـًا مِن اَمولِ النّاسِ بِالاِثمِ»(بقره/2،188)، چنان‌كه رشوه* از مصاديق سُحْت در آيات 42 و 62 ـ 63 مائده/5 شمرده شده است.[192]

4. قماربازى و داد و ستد ابزار آن:

قرآن‌كريم قماربازى را در كنار شرابخوارى و بت‌پرستى نوعى پليدى و از جمله كارهاى شيطان شمرده و مسلمانان را به اجتناب از آن فرمان داده است: «اِنَّمَا الخَمرُ والمَيسِرُ والاَنصابُ والاَزلـمُ رِجسٌ مِن عَمَلِ الشَّيطـنِ فَاجتَنِبوهُ».(مائده/5،90) مراد از «مَيْسر» قمار[193] يا ابزارى است كه با آن قمار صورت مى‌گيرد[194] و «اَزْلام» نيز به نظر برخى مفسران تيرهايى است كه در قمار از آنها استفاده مى‌شود.[195] در روايات اهل‌بيت(عليهم السلام)نيز مراد از ميسر، قمار و مراد از ازلام تيرهايى دانسته شده است كه در جاهليت در برد و باخت استفاده مى‌شد.[196] فقها با استناد به اين آيه و احاديث مذكور، قماربازى، آموزش دادن و يادگيرى آن، خريد و فروش ابزار قمار و درآمدهاى حاصل از آن را حرام دانسته‌اند.[197]

5. معاملات مربوط به غنا و كتب گمراه كننده:

در‌آيه 6 لقمان /31 از خريدن سخنان لهو و بيهوده از‌سوى برخى انسانها به هدف گمراه كردن ديگران از راه‌خدا نكوهش شده و پيامد چنين عملى عذاب اخروى دانسته شده است: «و مِنَ النّاسِ مَن يَشتَرى لَهوَ الحَديثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللّهِ بِغَيرِ عِلم و يَتَّخِذَها هُزُوًا اُولـئِكَ لَهُم عَذابٌ مُهين».مراد از«لَهوَالحَديثِ» در برخى احاديث شيعه[198] و اهل‌سنت[199] غنا معرفى شده است. بر پايه روايتى، پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) نزول اين آيه را درباره حرمت خريد و فروش زنان آوازه‌خوان و نيز تجارت با آنان و نيز حرمت سود حاصل از آن دانست[200]؛ همچنين «قول زور» كه در آيه 30
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 216
حجّ/22 اجتناب از آن لازم شمرده شده: «واجتَنِبوا قَولَ الزّور» به غنا تفسير شده است.[201] در احاديث اهل‌سنت[202] و اهل‌بيت(عليهم السلام)نيز خريد و فروش زنان آوازه‌خوان (مُغَنّيه) منع شده و درآمد آن حرام به شمار رفته است.[203] در برخى روايات نيز حرمت اين اجرت به زنان آوازه‌خوانى منحصر شده كه در مجالس مردان آوازه خوانى كنند.[204]
افزون بر غنا، «لهو الحديث» در آيه مذكور به آثار و كتابهاى گمراه كننده نيز تفسير شده است، بر اين اساس، داد و ستد و نشر اين گونه آثار حرام است.[205]شأن نزول آيه نيز مؤيد اين ديدگاه است، زيرا در مورد نضربن حارث نازل شد كه كتابها و داستانهاى خرافى و باستانى مانند داستان رستم و اسفنديار را مى‌خريد و آنها را در ميان كافران قريش منتشر مى‌كرد تا آنان را از قرآن و راه حق باز دارد.[206] برخى نيز كتابهاى گمراه كننده را از مصاديق «قول زور» در آيه‌30‌حج/22 شمرده‌اند.[207] بر پايه اين ادله و دليلهاى ديگر، فقها نگاهدارى و تكثير كتابهاى گمراه كننده و نيز خريد و فروش آنها را غير مجاز و درآمدى كه از اين راه به دست آيد، حرام شمرده‌اند.[208] البته برخى فقها در صورت داشتن منافع عقلايى و حلال، خريد و فروش آنها را جايز شمرده‌اند.[209]

6. فروش و اجاره خانه‌هاى مكه:

برخى از فقها با استناد به آيه 25 حجّ/22: «والمَسجِدِ الحَرامِ الَّذى جَعَلنـهُ لِلنّاسِ سَواءً اَلعـكِفُ فيهِ والبادِ»افراد مسافر و مقيم مكه را در استفاده‌كردن از مسجد الحرام مساوى دانسته، گفته‌اند كه خريد و فروش يا اجاره دادن خانه‌هاى مكه جايز نيست[210]، زيرا مراد از «المَسجِد الحَرام» به قرينه آيه 1 اسراء/17: «سُبحـنَ الَّذى اَسرى بِعَبدِهِ لَيلاً مِنَ المَسجِدِ الحَرامِ اِلَى المَسجِدِ الاَقصَا»همه شهر مكه است نه خصوص مسجدالحرام، زيرا معراج پيامبر اسلام، و به نقلى ديگر يكى از معراجهاى آن‌حضرت[211]، از خانه امّ هانى يا خانه خديجه
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 217
آغاز‌شد.[212] در برخى احاديث منقول از پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز مسلمانان از فروش و اجاره دادن خانه‌هاى مكه منع شده‌اند[213] و بر حرمت اجرتى كه از اين راه به‌دست آيد، تأكيد شده است.[214] حضرت على(عليه السلام)نيز در نامه‌اى كه به فرماندار خود (قُثَم بن عباس) در مكه نوشتند، سفارش فرمودند كه از هيچ مسافرى اجرت دريافت نكند، زيرا خداوند مسافر و مقيم را در آن مساوى قرار داده است.[215] در برابر، برخى فقها با استناد به دليلهايى ديگر از جمله آيه 8 حشر/59 كه خانه‌هاى مكه را به صاحبانشان نسبت داده:«و اُخرِجوا مِن ديـرِهِم»، و نيز يقين به مسجد نبودن همه نقاط شهر مكه، اصل تسلط مردم بر اموال خود و شواهد تاريخى مانند فروش خانه‌هاى مكه از سوى عقيل، فروش و اجاره خانه‌هاى مكه را جايز دانسته‌اند.[216] آنان مراد از آيه‌25 حجّ /22 را تنها مسجدالحرام دانسته[217] و احاديث ياد شده را بر كراهت حمل‌كرده‌اند.[218]

7. داد و ستد هنگام اذان و برپايى نماز جمعه:

در آيه 9 جمعه/62 مسلمانان مأمور شده‌اند كه هنگام اذان جمعه به سوى اقامه نماز جمعه شتافته، داد و ستد را ترك گويند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِذا نودىَ لِلصَّلوةِ مِن يَومِ الجُمُعَةِ فَاسعَوا اِلى ذِكرِ اللّهِ وذَرُوا البَيع».سپس در آيه بعد به آنان توصيه كرده كه پس از پايان يافتن نماز جمعه به تجارت بپردازند: «فَاِذا قُضِيَتِ الصَّلوةُ فَانتَشِروا فِى الاَرضِ وابتَغوا مِن فَضلِ اللّهِ».(جمعه/62،10) فقهاى شيعه[219] و اهل سنت[220] با استناد به آيه فوق بيع يا همه معاملاتى كه انسان‌را از نمازجمعه باز مى‌دارد از جمله اجاره و صلح را از هنگام اذان تا پايان نماز حرام شمرده، برخى بر آن ادعاى اجماع كرده‌اند.[221] برخى فقها اين حرمت را تنها حرمت تكليفى دانسته‌اند[222]؛ اما عده‌اى ديگر بر آن‌اند كه معامله نيز باطل است.[223] البته حرمت معامله منحصر به كسانى است كه اقامه نماز جمعه بر آنان واجب باشد، از اين رو اين حكم شامل زنان، بردگان، بيماران، مسافران و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 218
مانند آنان نمى‌شود.[224]

8. تجارتِ تقويت كننده گناه و ظلم:

فقها با استناد به آيه 2 مائده/5 كه از كمك به گناه و تجاوزگرى نهى كرده:«و لا تَعاونوا عَلَى الاِثمِ والعُدونِ» هر تجارت و كارى را كه كمك به ظلم و گناه شمرده شود[225] حرام دانسته‌اند؛ مانند فروش سلاح به دشمن يا اهل فتنه[226]، اجاره دادن خانه براى كار حرام، فروش انگور براى ساختن شراب[227] يا اجاره دادن خانه يا فروش چيزى به كافران براى ساختن بتكده و عبادتگاه و قمارخانه.[228] برخى فقها تجارت كالاهايى را كه در مقاصد حرام به كار مى‌روند، مصداق «شفاعت سيّئه» شمرده‌اند كه در آيه 85 نساء/4 مردود شمرده شده است[229]: «مَن يَشفَع شَفـعَةً سَيِّئَةً يَكُن لَهُ كِفلٌ مِنها».

احكام و آداب تجارت:

تجارت احكام و آدابى دارد كه قرآن‌كريم به شمارى از آنها اشاره كرده است؛ از جمله:

1. آموختن احكام تجارى:

كسانى كه قصد تجارت دارند، قبل از آن بايد احكام و قوانين تجارت را فراگيرند. افزون بر آيات و احاديث عام كه به طور كلى يادگيرى واجبات را لازم دانسته است[230] برخى اين حكم را از آيه 267 بقره/2 استفاده كرده‌اند، زيرا اين آيه مسلمانان را به انفاق كردن اموال پاكى كه كسب كرده‌اند، فرمان داده و آنان را از انفاق اموال خبيث و ناپاك برحذر داشته است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَنفِقوا مِن طَيِّبـتِ ما كَسَبتُم و مِمّا اَخرَجنا لَكُم مِنَ الاَرضِ ولا تَيَمَّموا الخَبيثَ مِنهُ تُنفِقونَ»، با اين استدلال كه لازمه انفاق از اموال حلال و پرهيز از حرام، شناخت احكام معاملات است[231]؛ همچنين به آيه 275‌بقره/2 استناد شده است كه معاملات بدون ربا را حلال و معاملات ربوى را حرام شمرده و مسلمانان را از معاملات ربوى برحذر داشته است، زيرا لازمه اين كار نيز آشنايى با اين نوع معاملات است.[232]
در احاديث نيز بر يادگيرى احكام تجارت تأكيد شده است؛ از جمله بنا بر حديثى، حضرت على(عليه السلام)همه تاجران را سه بار به يادگيرى احكام تجارت پيش از تجارت كردن فرمان داده است.[233] در رواياتى ديگر ضمن تأكيد بر اين امر، عدم شناخت
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 219
قوانين شرعى تجارت موجب گرفتار شدن به شبهات[234] و ربا[235] دانسته شده است.

2. ثبت مكتوب معامله و شاهد گرفتن بر آن:

در آيه 282 بقره/2 براى سامان دادن به معاملات اقتصادى و پيشگيرى از اختلاف و تضييع حقوق طرفين معاملات در اين باره توصيه‌هاى متعددى آمده است؛ از جمله:
الف. در معاملاتِ مدت‌دار، طرفين قرارداد مفاد آن را ثبت كنند: «ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اِذا تَدايَنتُم بِدَين اِلى اَجَل مُّسَمًّى فَاكتُبوهُ».«دين» در اين آيه افزون بر قرض، شامل معاملات تجارى مانند بيع، اجاره، صلح و تجارتهايى مى‌شود كه به صورت نسيه يا سلم (سَلَف) صورت‌مى‌گيرد.[236] درباره وجوب يا عدم وجوب ثبتِ اين معاملات در ميان فقها دو رأى وجود دارد: برخى با استناد به امر «فَاكتُبوهُ» در آيه، آن را واجب شمرده[237]؛ اما بيشتر فقها آن را مستحب دانسته‌اند.[238]
ب. در ثبت معاملات مدت‌دار تفاوتى ميان كوچك يا بزرگ بودن مورد معامله و حق افراد نيست[239]، از اين رو طرفين قرارداد نبايد از ثبت آنها چه خُرد و چه كلان خسته شوند و از آن امتناع ورزند: «ولا تَسـَموا اَن تَكتُبوهُ صَغيرًا اَو كَبيرًا اِلى اَجَلِهِ».برخى مراد از «صَغيرًا اَو كَبيرًا»را طولانى يا كوتاه بودن نوشته[240] يا اندك يا بسيار بودن تعداد معاملات دانسته‌اند.[241]
ج. در ثبت معاملات عدالت رعايت شود و مفاد قرارداد به گونه‌اى دقيق ثبت گردد[242]: «وليَكتُب بَينَكُم كاتِبٌ بِالعَدلِ».برخى از قيد «بِالعَدل» استفاده كرده‌اند كه نويسنده بايد به شرايط معامله و كتابت و احكام شرعى مورد نياز آگاه باشد.[243]
د. افرادى كه توان نوشتن دارند، از ثبت معاملات خوددارى نكنند، بلكه همان‌گونه كه خدا اين نعمت را به آنان عطا كرده، آنان نيز در اين كار به ديگران كمك كنند: «و لا يَأبَ كاتِبٌ اَن يَكتُبَ كَما عَلَّمَهُ اللّهُ فَليَكتُب».برخى فقها كتابت را براى كسانى كه توانايى آن را دارند، واجب
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 220
عينى[244] يا كفايى[245] دانسته‌اند، هر چند بيشتر فقها آن را مستحب مى‌دانند.[246] برخى نيز گفته‌اند كه در صورت نبودن كاتب ديگر و درخواست از آنها اين كار واجب است.[247]
هـ . در هنگام نوشتن قرارداد، بدهكار و كسى كه اداى حق بر عهده اوست، بايد متن قرارداد را املا كند: «و ليُملِلِ الَّذى عَلَيهِ الحَقُّ»، زيرا او بايد در آينده اين بدهى را بپردازد[248]، از اين رو بايد به بدهى خود آگاهى داشته باشد[249]؛ همچنين وى بايد در اين كار تقواى الهى را رعايت كند و چيزى از مفاد قرارداد را نكاهد[250]: «وليَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ ولا يَبخَس مِنهُ شَيــًا».برخى برآن‌اند كه افزون بر املاكننده، نويسنده نيز بايد اين امر را رعايت‌كند.[251]
و. اگر كسى كه حق بر ذمه اوست (بدهكار) سفيه، ديوانه[252]، كودك[253] يا پير[254] است يا به جهت لال بودن[255] يا جهالت[256] توانايى املا كردن نداشته باشد، ولىِّ او بايد معامله را عادلانه املا كند: «فَاِن كَانَ الَّذى عَلَيهِ الحَقُّ سَفيهـًا اَو ضَعيفـًا اَو لايَستَطيعُ اَن يُمِلَّ هُوَ فَليُملِل ولِيُّهُ بِالعَدلِ».
ز. افزون برثبت ونوشتن قرارداد، معامله‌كنندگان بايد دو گواه مرد را نيز بر معامله شاهد بگيرند: «واستَشهِدوا شَهيدَينِ مِن رِجالِكُم». از تعبير «رِجالِكُم» در آيه استفاده كرده‌اند كه اين دو شاهد بايد بالغ[257]، مسلمان[258] و آزاد[259] (غير برده) باشند. در صورت نبودن دو شاهد مرد، بايد يك مرد و دو زن شاهد گرفته شوند: «فَاِن لَم يَكونا رَجُلَينِ فَرَجُلٌ وامرَاَتانِ».انتخاب دو زن به جاى يك مرد از آن‌روست كه اگر يكى از آن دو بر اثر غلبه عواطف و احساسات
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 221
يا عواملى ديگر[260] از گواهى دادن به گونه صحيح بازماند، ديگرى شهادت درست دهد: «اَن تَضِلَّ اِحدهُما فَتُذَكِّرَ اِحدهُمَا الاُخرى».
ح. شاهدان بر معامله بايد مورد رضايت معامله‌كنندگان باشند: «مِمَّن تَرضَونَ مِنَ الشُّهَداءِ»؛ يعنى شاهدان بايد عادل[261] بوده، از جهت دين، امانتدارى، صلاحيت اخلاقى، عفت و آگاهى داشتن به شرايط معامله[262] مورد رضايت معامله‌كنندگان باشند؛ همچنين در صورت نياز به شهادت دادن شهود، آنان نبايد از اين كار خوددارى كنند: «و لا يَأبَ الشُّهَداءُ اِذا ما دُعوا».
ط. در معاملات نقدى كه عوضين در زمان معامله رد و بدل مى‌گردد ثبت معامله لازم نيست[263]: «اِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً حاضِرَةً تُديرونَها بَينَكُم فَلَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ اَلاَّ تَكتُبوها»، زيرا غرض از ثبت معامله اطمينان يافتن دو طرف به اداى ديون است و در معاملات نقدى دينى نمى‌ماند تا نياز به ثبت و حصول اطمينان از اداى آن باشد.[264] البته برخى فقها از تعبير «تُديرونَها بَينَكُم»استفاده كرده‌اند كه مراد آيه معاملات جزئى و كوچك است كه عوضين در آنها همواره هنگام معامله رد و بدل مى‌شود؛ نه معاملات بزرگ مانند خريد و فروش زمين.[265] البته در اين‌گونه معاملات، همانند معاملات مدت‌دار به گرفتن شاهد توصيه شده است: «و اَشهِدُوا اِذا تَبايَعتُم».برخى فقها اخذ شاهد را حتى در معاملات جزئى واجب دانسته‌اند[266]؛ اما بيشتر فقهاى شيعه[267] و اهل‌سنت[268] آن را مستحب شمرده‌اند. شاهدان در صورت نياز به گواهى آنان، از كتمان شهادت بپرهيزند و گرنه گناهكار خواهند بود: «و لا تَكتُموا الشَّهـدَةَ و مَن يَكتُمها فَاِنَّهُ ءاثِمٌ قَلبُهُ واللّهُ بِما تَعمَلونَ عَليم».(بقره/2، 283)
ى. معامله‌كنندگان نبايد به كاتبان قرارداد و نيز شاهدان ضررى برسانند[269]: «و لايُضارَّ كاتِبٌ و لا شَهيدٌ»(بقره/2،282)؛ مانند آنكه كاتبان يا شهود را براى ثبت معامله يا اداى شهادت از كارى واجب و ضرورى بازدارند[270] يا هزينه ثبت معامله يا رفت و آمد شاهدان را نپردازند.[271] برخى مفسران
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 222
مخاطب آيه را نويسندگان و شاهدان دانسته و گفته‌اند كه آنان نبايد با تحريف و تغيير قرارداد و شهادت نادرست دادن به معامله‌كنندگان آسيبى رسانند[272] يا هنگامى كه براى ثبت يا گواهى دادن فراخوانده مى‌شوند، از پذيرش دعوت امتناع كنند.[273] مخالفت‌كنندگان با اين حكم الهى فاسق به شمار مى‌روند: «فَاِنَّهُ فُسوقٌ ... واللّهُ بِكُلِّ شَىء عَليم».
ك. در صورت انجام يافتن معامله در سفر و ممكن نبودن ثبت آن، صاحبان حق از بدهكار گرو طلب كنند: «و اِن كُنتُم عَلى سَفَر ولَم تَجِدوا كاتِبًا فَرِهـنٌ مَقبوضَةٌ». (بقره/2، 283) هرچند برخى از فقها با استناد به اين آيه، گرفتن گرو را تنها در سفر جايز دانسته‌اند[274]؛ ولى به نظر بسيارى از فقيهان در هرجا امكان ثبت معاملات نباشد، گرفتن گرو مقرّر شده و تصريح به سفر در آيه از آن‌روست كه غالباً در سفر امكان ثبت معاملات نيست.[275] گرفتن وثيقه و گرو به نظر عده‌اى از فقها واجب است؛ اما بيشتر فقهاى شيعه و اهل‌سنت آن را مستحب شمرده‌اند.[276]
ل. در صورت اطمينان داشتن معامله‌كنندگان به يكديگر، ثبت معامله و گرفتن وثيقه يا شاهد لازم نيست. البته بدهكار بايد حق طلبكار را بپردازد و تقواى الهى پيشه كند: «فَاِن اَمِنَ بَعضُكُم بَعضـًا فَليُؤَدِّ الَّذِى اؤتُمِنَ اَمـنَتَهُ وليَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ». (بقره/2، 283) برخى از اينكه در حكم مذكور، معامله بدون ثبت و گواهى و وثيقه جايز شمرده شده، برداشت كرده‌اند كه همه احكام قبلى استحبابى است[277] و شمارى نيز آن را ناسخ احكام قبلى مى‌دانند[278]؛ ولى مى‌توان گفت كه اين بخش از آيه منافاتى با فقرات پيشين ندارد و نمى‌تواند ناسخ آنها باشد، زيرا موضوع آن خاص است و به موردى كه طرفين به يكديگر اطمينان دارند اختصاص دارد.

3. وفا كردن به مقتضاى معامله:

قرآن در آيه 1‌مائده/5 به مسلمانان فرمان داده كه به مقتضاى عقودى كه انجام مى‌دهند وفادار باشند: «اوفُوا بالعقود». «العقود» در اين آيه عام است و شامل همه معاملات تجارى اعم از بيع، اجاره و مانند آنها[279] و نيز معاملات
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 223
معاطاتى[280] مى‌شود، از اين رو، به نظر فقها دو طرف قرارداد بايد به مقتضاى معامله و آنچه به آن متعهد شده‌اند عملاً ملتزم باشند[281]، افزون بر اين از آياتى كه به طور عام بر وجوب وفاى به عهد اشاره دارد، مانند «و اَوفوا بِالعَهدِ اِنَّ العَهدَ كانَ مَسـولا»(اسراء/17،‌34 و نيز آل‌عمران/3، 76؛ بقره/2، 177) نيز لزوم وفاى به عقود و معاملات تجارى استفاده مى‌شود[282]، زيرا هريك از معاملات نيز نوعى عهد است كه به مقتضاى اين آيات وفاى به آن لازم است.
هرگاه هر يك از متعاقدان بر طبق مقتضاى معامله و آنچه شرط كرده عمل نكند يا كالاى مورد معامله معيوب باشد، طرف ديگر حق فسخ دارد، زيرا براساس آيه 29 نساء/4 چنين معامله‌اى تجارت همراه با رضايت نيست و تصرف در عوض به موجب اين آيه ممنوع است.[283] برخى فقها نيز براى جواز فسخ در صورت معيوب بودنِ يكى از عوضين به آيه 42 بقره/2 استناد كرده‌اند كه مسلمانان را از درآميختن حق به باطل و كتمان حق منع كرده است[284] و برخى نيز به عموم آيه 27 انفال/8 استناد جسته‌اند.[285]

4. رعايت عدالت و پرهيز از كم فروشى:

قرآن در آيات متعدد، معامله‌گران را به كامل كردن پيمانه و سنجش كامل ترازو در معامله فرمان داده: «اَوفوا الكَيلَ والميزانَ»(انعام/6، 152 و نيز اعراف/7، 85) و آنان را از كم‌فروشى و كاستن از پيمانه و ترازو منع كرده است:«و لا تَنقُصُوا المِكيالَ والميزان».(هود/11،84) آيه‌اى ديگر پس از سفارش به كامل كردن پيمانه به وزن كردن كالاى مورد معامله با ترازوى صحيح توصيه كرده است: «واَوفُوا الكَيلَ اِذا كِلتُم وزِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقيمِ».(اسراء/17، 35) «قسطاس» از «قسط» گرفته شده كه به معناى عدل است[286] و از آن جهت به ترازو اطلاق شده كه فروشندگان بايد به كمك آن عدالت را ميان خود و مشترى برقرار سازند؛ همچنين قرآن‌كريم ضمن نهى از كم گذاشتن حق ديگران در معامله، اين كار را موجب فساد در زمين شمرده است: «اَوفُوا الكَيلَ ولا تَكونوا مِنَ المُخسِرين * وزِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقيم * ولا تَبخَسُوا النّاسَ اَشياءَهُم ولا تَعثَوا فِى الاَرضِ مُفسِدين».(شعراء/26، 181 - 183 و نيز اعراف/7، 85؛ هود/11، 85؛ الرحمن/55، 8 ـ 9) در آيات 1 ـ 5 مطفّفين/83 به كم‌فروشانى كه در معاملات، حق خود را كامل برمى‌دارند؛ اما از حق ديگران مى‌كاهند، هشدار
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 224
داده شده كه سرانجام روزى، براى حسابرسى برانگيخته خواهند شد: «ويلٌ لِلمُطَفِّفين * اَلَّذينَ اِذَا اكتالوا عَلَى النّاسِ يَستَوفون * واِذا كالوهُم اَو وزَنوهُم يُخسِرون * اَلا يَظُنُّ اُولـئِكَ اَنَّهُم مَبعوثون * لِيَوم عَظيم».اين آيات در مورد كم‌فروشى گروهى از مردم مدينه نازل شده كه هنگام ورود پيامبر به آن شهر، سخت به اين ويژگى ناپسند دچار بودند.[287] به نقلى ديگر آيه در مورد مردى به نام ابوجُهَيْنه نازل شده كه كالاهاى خود را با يك پيمانه مى‌فروخت؛ ولى اجناس ديگران را با پيمانه‌اى ديگر مى‌خريد.[288] در احاديث از كم‌فروشى و فروش با پيمانه مجهول نهى شده است.[289] فقها با استناد به آيات مذكور و برخى احاديث، كم‌فروشى را حرام شمرده‌اند.[290]

5. پرهيز از فريب و خيانت در معاملات:

معامله كنندگان بايد از تقلب كردن و فريب دادن يكديگر و غَشّ در معامله بپرهيزند. برخى از فقها با استدلال به آيه 42 بقره/2 كه مؤمنان را از اختلاط حق به باطل و كتمان حق بازداشته: «و لا تَلبِسُوا الحَقَّ بِالبـطِـلِ وتَكتُموا الحَقَّ»گفته‌اند: غشّ در معامله مصداقى از آن به شمار مى‌رود و بر اساس آيه مذكور حرام است[291]؛ همچنين برخى با استدلال به آيه 27 انفال/8 كه خيانت كردن به خدا و پيامبر و نيز خيانت كردن به امانتهاى مردم را حرام شمرده گفته‌اند كه اگر در يكى از كالاهاى مورد معامله عيبى باشد، بايد فروشنده خريدار را از آن آگاه كند[292]، افزون بر اين براى حرمت تدليس يعنى زينت دادن كالا و پنهان ساختن عيوب و نامرغوبى آن در معاملات به آيه «و مَن يَغلُل يَأتِ بِما غَلَّ يَومَ القِيـمَةِ»(آل‌عمران/3،‌161) نيز استدلال شده است.[293] در آيات متعدد، از كم گذاشتن از حق ديگران نهى شده است؛ از جمله آيه 183 شعراء/26: «ولا تَبخَسُوا النّاسَ اَشياءَهُم». (نيز ر. ك: اعراف/7، 85؛ هود/11، 85) به نظر برخى مفسران، «بخس» در اين آيات عام است و هر نوع نقصان اعم از كاستن از حق ديگران و كالاى آنان، عيب گذاشتن روى كالاها و حتى هرگونه نيرنگ‌سازى و فريب دادن صاحب كالا را دربرمى‌گيرد.[294] بنابر حديثى، پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) مسلمانان را از فريب و غش در معامله نهى كرده، فرمودند: كسى كه خيانت كند، از ما نيست.[295] در حديثى از امام صادق(عليه السلام)با
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 225
استدلال به آيه امانت (احزاب/33، 72) دادن كالايى كه شخص در خانه دارد به سفارش‌دهنده كالا به جاى كالاى بازارى، نوعى خيانت در امانت به شمار رفته‌است.[296]

6. پرهيز از سوگند:

زياد سوگند خوردن موجب بى‌اعتمادى ديگران به سخن شخص مى‌شود[297] و ارزش و جايگاه ياد كننده سوگند را كاهش مى‌دهد[298]، از اين رو معامله‌كنندگان از هر نوع سوگند به ويژه سوگند دروغ منع شده‌اند.[299] در آيه 77 آل‌عمران/3 قرآن كسانى را كه با سوگند درصدد كسب بهاى اندك دنيوى‌اند به محروميت از بهره اخروى و سخن گفتن با خداوند و عدم تزكيه آنان تهديد كرده است: «اِنَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللّهِ واَيمـنِهِم ثَمَنـًا قَليلاً اُولـئِكَ لا خَلـقَ لَهُم فِى الأخِرَةِ ولا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ ولا يَنظُرُ اِلَيهِم يَومَ القِيـمَةِ ولا يُزَكّيهِم و لَهُم عَذابٌ اَلِيم».به گفته مفسران، اين آيه درباره مردى نازل شد كه براى فروش كالايش سوگند دروغ ياد مى‌كرد.[300] اين مضمون در روايات شيعه[301] و اهل‌سنت[302] نيز آمده است. در احاديثى ديگر نيز سوگند خوردن در دادوستد[303] موجب از ميان رفتن سود و بركت به شمار رفته[304] و سوگندخورندگان مبغوض خداوند[305] و فاجر[306]خوانده شده‌اند.

7. پرداخت حقوق مالى:

كسانى كه از راه كسب و تجارت اموالى به دست مى‌آورند، بايد حقوق الهى متعلق به آن اموال، از جمله زكات را بپردازند (نور/24، 37)؛ همچنين قرآن مؤمنان را به انفاق از اموالى كه از طريق كسب و تجارت يا از زمين به دست مى‌آورند، فرمان داده است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَنفِقوا مِن طَيِّبـتِ ما كَسَبتُم و مِمّا اَخرَجنا لَكُم مِنَ الاَرضِ».(بقره/2، 267) فقها مصداق انفاق را در اين آيه امورى مانند پرداخت زكات[307]، خمس[308] و انفاقهاى مستحب[309] دانسته‌اند كه شامل اموالى از جمله
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 226
غلاّت[310]، معدن[311]،... و آنچه از تجارت به دست مى‌آيد[312] مى‌شود (درباره چگونگى تعلق زكات به اموال تجارى‌=> زكات؛ نيز درباره انفاقهاى مستحب =>انفاق)، افزون بر اين، قرآن در آيه‌41‌انفال/8 خمس* همه منافعى را كه مؤمنان به‌دست مى‌آورند، متعلق به خدا و پيامبر و ذوالقربى و عناوين عام ديگر دانسته، به آنان فرمان داده كه آن را در اين راهها صرف كنند: «واعلَموا اَنَّما غَنِمتُم مِن شَىء فَاَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ و لِلرَّسولِ ولِذِى القُربى واليَتـمى والمَسـكينِ وابنِ السَّبيلِ اِن كُنتُم ءامَنتُم بِاللّهِ».مراد از «ما غنمتم» در اين آيه به نظر فقهاى اهل‌سنت غنايم جنگى است[313]؛ ولى به نظر فقهاى اماميه همه منافع و فوايدى است كه انسان به دست مى‌آورد.[314] مستند فقهاى امامى احاديث منقول از اهل‌بيت(عليهم السلام)است كه غنيمت را شامل همه منافعى دانسته‌اند كه انسان به دست مى‌آورد.[315]

8. ياد خدا و مراقبت بر اوقات نماز:

كسانى كه به امر تجارت اشتغال دارند، همواره بايد به ياد خداوند باشند[316]: «فَانتَشِروا فِى الاَرضِ وابتَغوا مِن فَضلِ اللّهِ واذكُرُوا اللّهَ كَثيرًا».(جمعه/62، 10) مراد از ذكر خداوند آن است كه هنگام تجارت به آنچه خدا فرمان داده عمل كرده، آنچه را نهى كرده ترك كنند.[317] در آيه‌اى ديگر مؤمنان راستين كسانى شمرده شده‌اند كه تجارت و بيع، آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز باز‌نمى‌دارد: «رِجالٌ لا تُلهيهِم تِجـرَةٌ و لابَيعٌ عَن ذِكرِ اللّهِ و اِقامِ الصَّلوةِ».(نور/24،37) به فرموده امام‌صادق(عليه السلام)اينان كسانى هستند كه هنگام داخل شدن وقت نماز، تجارت را رها مى‌كنند و به اقامه نماز مى‌پردازند.[318] در آيات 9 - 11 جمعه/62 نماز و آنچه نزد خداوند است بهتر از تجارت دانسته شده و آنان كه براى تجارت و به دست آوردن اموال دنيوى نماز را رها مى‌كنند، نكوهش شده‌اند. اين آيات، درباره مردم مدينه نازل شد كه براى خريد كالاهاى تجارى نماز جمعه را رها كردند[319]؛
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 227
همچنين در آيه 24 توبه/9 كسانى كه خويشاوندان و اموال دنيوى و تجارى خود را ارزشمندتر از خدا و پيامبر او و كارهايى نيك مانند جهاد مى‌شمارند، فاسق خوانده شده، به عذاب الهى تهديد شده‌اند: «قُل اِن كانَ ... اَمولٌ اقتَرَفتُموها وتِجـرَةٌ تَخشَونَ كَسادَها و مَسـكِنُ تَرضَونَها اَحَبَّ اِلَيكُم مِنَ اللّهِ ورَسولِهِ و جِهاد فى سَبيلِهِ فَتَرَبَّصوا حَتّى يَأتِىَ اللّهُ بِاَمرِهِ واللّهُ لا يَهدِى القَومَ الفـسِقين».اين آيه هر چند در مورد گروهى از مسلمانان ساكن مكه نازل شد كه به سبب علاقه به اموال و تجارتهاى خود از هجرت به مدينه امتناع كردند[320]؛ ولى حكمى عام را دربردارد و تمام كسانى را شامل مى‌شود كه كسب و تجارت خود را بر رضايت خدا و وظايف دينى ترجيح دهند. در احاديث نيز بر ياد خدا و نيز رها‌كردن تجارت هنگام آغاز وقت نماز تأكيد شده‌است.[321]

9. احسان در داد و ستد:

از ديگر آداب معاملات آن است كه معامله‌كنندگان افزون بر رعايت عدالت، به يكديگر احسان داشته باشند؛ بدين معنا كه پيمانه را براى خود سبك و براى طرف معامله سنگين‌تر منظور كنند.[322] قرآن در آيات متعدد مؤمنان را به كامل كردن پيمانه و ترازو فرمان داده است: «اَوفوا الكَيلَ والميزانَ».(انعام/6، 152 و نيز اعراف/7، 85؛ هود/11، 85؛ اسراء/17، 35؛ شعراء/26، 181) برپايه احاديث منقول از اهل‌بيت(عليهم السلام)در تفسير اين آيات، ادا كردن حق پيمانه تنها هنگامى محقق مى‌شود كه ترازو به نفع مشترى متمايل شود[323] يا بيشتر از سهم واقعى مشترى به او داده شود.[324] در احاديثى پرشمار احسان كردن به طرف معامله و تساهل در معاملات توصيه شده است.[325] حضرت على(عليه السلام)احسان به مشترى را موجب بركت اموال شمرده است.[326]

10. پرهيز از معامله با شرابخواران و فرومايگان:

از جمله آداب تجارت ترك معامله با شرابخوار است. قرآن در آيه 5 نساء/4 مؤمنان را از دادن اموالشان به سفيهان منع كرده است: «و لاتُؤتوا السُّفَهاءَ اَمولَكُمُ ...». در روايات اهل‌بيت(عليهم السلام) يكى از مصاديق سفيه و حتى مصداق مهم آن شرابخوار دانسته شده است.[327] در حديثى نيز امام‌صادق(عليه السلام) با استناد به اين آيه، فرزندشان را از دادن اموالش به شرابخوار براى تجارت با آن منع فرمودند[328]؛ همچنين برخى فقها
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 228
با استناد به آيه 199 اعراف/7 تجارت با فرومايگان را ناپسند شمرده‌اند.[329] در روايات اهل‌بيت(عليهم السلام)نيز مؤمنان از رفت و آمد كردن با فرومايگان نهى شده‌اند.[330]

11. پذيرش اقاله پشيمان:

در صورتى كه يك طرف از انعقاد معامله پشيمان شود، پسنديده است كه طرف ديگر با فسخ معامله موافقت كند.[331] برخى از فقيهان از آيه 199 اعراف/7 كه به عفو و گذشت فرمان داده: «خُذِ العَفوَ وأمُر بِالعُرفِ»استحباب اقاله را استفاده كرده‌اند[332]، افزون بر اين در احاديث نيز به اين نكته توصيه شده است؛ از جمله دررواياتى پذيرش اقاله مسلمان سبب توجه خداوند به فرد در قيامت[333] و حفظ او از لغزش[334] دانسته شده است.
افزون بر آداب مذكور، فقها احكام و آداب ديگرى را نيز براى تجارت ذكر كرده‌اند كه برخى از مهم‌ترين آنها عبارت است از پرهيز از دروغ گفتن در معامله و اجحاف، پرهيز از خريد كالا از شخص مضطر، خوددارى از انجام دادن معامله صورى براى جلب مشترى، پرهيز از «تلقّى رُكْبان» (داد و ستد با كاروان تجارى پيش از ورود به شهر)، رعايت مساوات ميان مشتريان، زود نرفتن به بازار، دعا كردن هنگام ورود به بازار با طلب خير از خداوند، تكبير گفتن پس از پايان معامله، صدقه دادن و قناعت كردن به سود اندك.[335]

تجارت معنوى:

در تعابير قرآنى افزون بر تجارت دنيوى كه نيازهاى مادى انسانها را برمى‌آورد، از تجارت اخروى يا معنوى نيز سخن به ميان آمده و كارهاى نيك يا ناپسند انسان به مثابه گونه‌اى تجارت به شمار رفته كه آثارى نيك يا بد دربردارد. در احاديث نيز دنيا مزرعه آخرت[336] و محل كسب اولياى الهى[337] و بازارى[338]شمرده شده است كه همه اعمال در آن نوعى تجارت است[339] كه گروهى از آن سود برده، گروهى زيان مى‌بينند[340]، بر اين اساس نوع معامله و كسى را كه انسان كالاى خود را به او مى‌فروشد مى‌توان به دو دسته تقسيم‌كرد:
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 229

1. تجارت در كارهاى پسنديده:

طرف معامله انسان در تجارت كارهاى پسنديده، خداوند است كه چيزى را از انسان خريده، بهايى در مقابل آن مى‌پردازد. اين تجارت ويژگيهايى دارد؛ مانند اينكه گاه فروشنده عين كالاست و نفس و جان خود را در معرض دادوستد قرار مى‌دهد: «يَشرى نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ»(بقره/ 2، 207)؛ همچنين بر خلاف تجارت مادى كه گاه زيان‌آور است، همواره كسادناپذير[341] و بدون خسران* است[342]: «يَرجونَ تِجـرَةً لَن تَبور».(فاطر/35،29) در تجارت معنوى بها همواره ارزشمندتر و بهتر از كالاست: «مَن جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ خَيرٌ مِنها».(نمل/27، 89) به تعبير قرآنى، بهاى آن‌10‌برابر عمل انسان: «مَن جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ عَشرُ اَمثالِها»(انعام/6،160) و گاه 700 برابر آن يا بيشتر است. (بقره/ 2، 261) زمان و مكان اين تجارت همچون تجارت مادى دنياست كه انسانها بايد قبل از فرا رسيدن مرگ به آن اقدام كنند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَنفِقوا مِمّا رَزَقنـكُم مِن قَبلِ اَن يَأتِىَ يَومٌ لا بَيعٌ فيهِ و لاخُلَّةٌ».(بقره/2، 254) مهم‌ترين نمونه‌هاى قرآنى اين نوع تجارت عبارت است از:

الف. ايمان به خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله):

در آيه 12 صفّ/61 ايمان به خداوند و رسول او از مصاديق تجارت سودآورى برشمرده شده كه موجب نجات يافتن بشر از آتش دوزخ و آمرزش گناهان و بهره‌مندى از بهشت مى‌شود: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا هَل اَدُلُّكُم عَلى تِجـرَة تُنجيكُم مِن عَذاب اَليم * تُؤمِنونَ بِاللّهِ و رَسولِهِ ... ذلِكُم خَيرٌ لَكُم اِن كُنتُم تَعلَمون * يَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم ويُدخِلكُم جَنّـت تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهـرُ ومَسـكِنَ طَيِّبَةً فى جَنّـتِ عَدن ذلِكَ الفَوزُ العَظيم».(صفّ/ 61،10 ـ 12)

ب. جهاد و جانفشانى در راه خدا:

در آياتى از قرآن، جهاد*گران با مال و جان از فروشندگان كالاى خود به خداوند و از خريداران بهشت شمرده شده‌اند: «اِنَّ اللّهَ اشتَرى مِنَ المُؤمِنينَ اَنفُسَهُم واَمولَهُم بِاَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقـتِلونَ فى سَبيلِ اللّهِ فَيَقتُلونَ و يُقتَلونَ وَعدًا عَلَيهِ حَقـًّا فِى التَّورةِ والاِنجيلِ والقُرءانِ و مَن اَوفى بِعَهدِهِ مِنَ اللّهِ فَاستَبشِروا بِبَيعِكُمُ الَّذى بايَعتُم بِهِ وذلِكَ هُوَ الفَوزُ العَظيم».(توبه/9،111 و نيز نساء/4، 74؛ صفّ/61، 11) در آيه 207 بقره/2 نيز از مؤمنانى ياد شده كه جان خود را در برابر تحصيل رضاى خدا مى‌فروشند: «و مِنَ النّاسِ مَن يَشرى نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ واللّهُ رَءوفٌ بِالعِباد». در تفاسير درباره مصداق اين آيه اقوال گوناگونى مطرح شده است؛ از جمله مهاجران و انصار[343]، آمران به معروف و ناهيان از
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 230
منكر[344] و مجاهدان در راه خدا.[345] برخى نيز ابوذر غِفارى و صُهَيْب رومى را مصداق آيه برشمرده‌اند[346]؛ اما بيشتر مفسران شيعه[347] و برخى از مفسران اهل‌سنت[348] نزول آيه را درباره اميرمؤمنان، حضرت على(عليه السلام) دانسته‌اند كه در شب هجرتِ پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)جان خود را در معرض خطر قرار داد و براى نجات پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در جاى آن حضرت خوابيد. در احاديث اهل‌بيت(عليهم السلام)نيز اين شأن نزول آمده است.[349]

ج. انفاق در راه خدا:

در آياتى چند، انفاق اموال در راههاى خير از جمله جهاد*[350] از مصاديق تجارت با خداوند شمرده شده كه عوض آن براى انفاق‌كنندگان بهشت است: «اِنَّ اللّهَ اشتَرى مِنَ المُؤمِنينَ... اَمولَهُم بِاَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ».(توبه/‌9، 111 و نيز صفّ/ 61، 10ـ11). در آيه‌اى ديگر انفاق پنهان و آشكار، تجارتى بدون كساد دانسته شده است: «اِنَّ الَّذينَ ... اَنفَقوا مِمّا رَزَقنـهُم سِرًّا و عَلانِيَةً يَرجونَ تِجـرَةً لَن تَبور».(فاطر/35،29) مراد از انفاق در آيه به نظر برخى مفسران پرداخت زكات[351] و به نظر شمارى ديگر اعم از انفاق* واجب و مستحب است.[352] برخى نيز برآن‌اند كه مراد از انفاق پنهانى، انفاق مستحب و مراد از آنچه آشكارا داده مى‌شود انفاق واجب است. (=> انفاق)

د. عبادت و ذكر خداوند:

از جمله مصاديق ديگر تجارت معنوى با خداوند انجام دادن عبادات مانند تلاوت قرآن و اقامه نماز است كه تجارتى كسادناپذير معرفى شده است[353]: «اِنَّ الَّذينَ يَتلونَ كِتـبَ اللّهِ و اَقاموا الصَّلوةَ... يَرجونَ تِجـرَةً لَن تَبور * لِيُوَفِّيَهُم اُجُورَهُم و يَزيدَهُم مِن فَضلِهِ اِنَّهُ غَفورٌ شَكور»(فاطر/35،29 ـ 30)؛ همچنين در آياتى ديگر اعمال صالح ديگرى مانند عبادت و حمد الهى، سير و سياحت در زمين، ركوع و سجود، امر به معروف و نهى از منكر و حفظ حدود الهى از مصاديق تجارت با خداوند به شمار رفته است:«فَاستَبشِروا بِبَيعِكُمُ الَّذى بايَعتُم بِهِ وذلِكَ هُوَ الفَوزُ العَظيم * اَلتـّـئِبُونَ العـبِدونَ الحـمِدونَ السـّـئِحونَ الرّاكِعونَ السّـجِدونَ الأمِرونَ بِالمَعروفِ والنّاهونَ عَنِ المُنكَرِ والحـفِظونَ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 231
لِحُدودِ اللّهِ وبَشِّرِ المُؤمِنين».(توبه/9،111 ـ 112) به نظر برخى مفسران «السائِحون» در اين آيه كسانى‌اند كه براى عبادت خدا در كانونهاى عبادت رفت و آمد مى‌كنند.[354] عده‌اى مراد از آنان را روزه‌داران[355] و برخى جهادگران[356] دانسته‌اند. برخى ديگر برآن‌اند كه مراد از سياحت، گردش در روى زمين براى مشاهده آثار عظمت خدا و آشنايى با جوامع گوناگون بشرى با هدف عبرت آموزى است.[357]

2. تجارت در اعمال ناپسند:

گونه‌اى ديگر از تجارت غير مادى، تجارت در كارهاى ناپسند است كه موجب از دست رفتن سرمايه‌هاى مادى و معنوى انسان مى‌شود. از ديدگاه قرآن‌كريم، اين نوع تجارت نيز ويژگيها و آثار خاصى دارد؛ از جمله آنكه اين تجارت سودى دربرندارد و همواره زيان‌آور است: «فَما رَبِحَت تِجـرَتُهُم».(بقره/2،16) برخى اين تعبير را كنايه از ناكامى آنان در رسيدن به مقصود دانسته‌اند[358]؛ ولى عده‌اى بر اين باورند كه مراد از اين تعبير زيان اخروى است، هرچند ممكن است در دنيا سود اندكى داشته باشد[359]، چنان‌كه در آيات متعددى از جمله ويژگيهاى اين نوع تجارت، اندك‌بودن بها و سود آن دانسته شده است: «لا تَشتَروا بِـايـتى ثَمَنـًا قَليلاً».(بقره/2، 41 و نيز 79؛ آل‌عمران/3، 77، 187، 199؛ مائده/ 5، 44؛ توبه/ 9، 9؛ نحل/ 16، 95) اندك بودن سود يا بهاى آن از آن جهت است كه حاصل چنين تجارتى اموال دنيوى است كه فانى و زودگذر است[360] يا از آن‌رو كه در برابر آن‌ثوابى بزرگ براى آنان از ميان مى‌رود.[361] برخى نيز اندك بودن بها را اشاره به حرام بودن آن‌دانسته‌اند.[362] فرجام اخروى اين نوع تجارت عذاب الهى است كه دردناك وصف شده است: «اشتَرَوُا الكُفرَ بِالايمـنِ لَن يَضُرُّوا اللّهَ شيــًا و لَهُم عَذابٌ اَليم».(آل‌عمران/3،177 نيز بقره/2، 86) برخى از مهم‌ترين مصاديق اين نوع تجارت كه قرآن از آنها ياد كرده، عبارت است‌از:

الف. كفر:

برخى از انسانها در برابر از دست دادن ايمان به خداى يگانه و توحيد كه سرمايه اصلى آنهاست، كفر مى‌خرند:«اِنَّ الَّذينَ اشتَرَوُا الكُفرَ بِالايمـنِ لَن يَضُرُّوا اللّهَ شيــًا».(آل‌عمران/3، 177) برخى مفسران مراد آيه را
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 232
منافقان[363] و برخى ديگر مرتدان[364] دانسته‌اند؛ ولى شمارى آن را عام و شامل همه كافران دانسته‌اند.[365] آيه 16 بقره/2 نيز منافقان را كسانى دانسته كه با خريدارى كفر هدايت را از دست مى‌دهند: «و مِنَ النّاسِ مَن يَقولُ ءامَنّا بِاللّهِ و بِاليَومِ الأخِرِ و ما هُم بِمُؤمِنين ... اُولـئِكَ الَّذينَ اشتَرَوُا الضَّلــلَةَ بِالهُدى فَما رَبِحَت تِجـرَتُهُم وما كانوا مُهتَدين. (بقره/2،8، 16) درباره اينكه كافران و منافقان چگونه كفر را با ايمان داد و ستد كرده‌اند، با اينكه اينان اصولاً از ايمان و هدايت بهره‌اى نداشته‌اند، مفسران توضيحاتى داده‌اند؛ برخى «اشتراء» را در اين آيات را به معناى برگزيدن و انتخاب كردن دانسته‌اند؛ يعنى آنان كفر و گمراهى را به جاى ايمان و هدايت برمى‌گزيدند[366]، چنان‌كه مشابه همين تعبير در آياتى ديگر درباره كافران آمده است: «ومَن يَتَبَدَّلِ الكُفرَ بِالايمـنِ فَقَد ضَلَّ سَواءَ السَّبيل»(بقره/2،108)؛ «فاستَحَبُّوا العَمى عَلَى الهُدى».(فصّلت/41، 17) برخى برآن‌اند كه مراد اين است كه آنان ابتدا ايمان آوردند و سپس كافر شدند.[367] به نظر برخى ديگر، آنان هدايت فطرى خود را كه خداوند در وجود آنان نهاده، با كفر و گمراهى مبادله كردند.[368] آيه 90 بقره/2 نيز در وصف گروهى از يهود آورده است كه آنان سرمايه جان خود را به كفر فروخته‌اند[369]: «بِئسَمَا اشتَرَوا بِهِ اَنفُسَهُم اَن يَكفُروا بِما اَنزَلَ اللّهُ بَغيـًا اَن يُنَزِّلَ اللّهُ مِن فَضلِهِ ... ولِلكـفِرينَ عَذابٌ مُهين».زيانبار بودن بهاى اين معامله يعنى كفر از آن روست كه موجب محروم شدن آنان از ثواب اخروى يا دچار شدن آنها به عذاب دردناك اخروى‌مى‌شود.[370]

ب. كتمان و تحريف تورات:

قرآن در آيه 41 بقره/2 اهل‌كتاب را به پذيرش قرآن كه تصديق كننده تورات است فراخوانده و آنان را از فروش آيات الهى باز داشته است. (نيز ر. ك: بقره/2، 174 ـ 175) اين آيه در مورد رؤساى يهود نازل شده كه اوصاف پيامبر اسلام را كه در تورات آمده بود، كتمان يا تحريف مى‌كردند تا از ايمان آوردن عوام يهود به آن حضرت جلوگيرى كنند.[371] در آيه‌اى ديگر از ارائه مطالبى از سوى يهود به عنوان آيات الهى ياد شده كه به هدف تحصيل بهايى اندك بدان اقدام مى‌كردند:
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 233
«فَوَيلٌ لِلَّذينَ يَكتُبونَ الكِتـبَ بِاَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ هـذا مِن عِندِ اللّهِ لِيَشتَروا بِهِ ثَمَنـًا قَلِيلاً فَوَيلٌ لَهُم مِمّا كَتَبَت اَيديهِم وويلٌ لَهُم مِمّا يَكسِبون».(بقره/2،79) در حديثى منقول از امام‌باقر(عليه السلام) آمده است كه يحيى بن اخطب و كعب بن اشرف براى از دست ندادن درآمدى كه از جانب يهوديان به آنان مى‌رسيد، آياتى از تورات را كه بر حقانيت پيامبر اسلام دلالت داشت، تحريف* مى‌كردند.[372] برخى ديگر مراد از بهاى تحريف مذكور را بقاى رياست آنان بر يهود دانسته‌اند.[373]

ج. شكستن پيمان و عهد الهى:

شكستن عهد* و پيمان انسان با خداوند، از مصاديق ديگر تجارت مذموم است: «اِنَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللّهِ ... ثَمَنـًا قَليلاً اُولـئِكَ لاخَلـقَ لَهُم فِى الأخِرَةِ».(آل‌عمران/3،77) مقصود از «عهد اللّه» هرگونه پيمان و تعهد ميان انسان و خدا و نيز پيمانهاى انسانها با يكديگر يا پيمانى است كه انسان با خداوند بسته، مبنى بر اينكه به او ايمان آورد و وى را عبادت كند.[374] برخى عهد الهى را عام و شامل همه دستورات الهى در كتب آسمانى دانسته‌اند.[375] در احاديث، ارتداد، ستم روا داشتن به اهل‌بيت(عليهم السلام)[376] و تحريف تورات كه در شأن نزول آيه ذكر شده[377] از جمله مصاديق شكستن پيمان الهى به شمار رفته است. (نيز ر. ك: توبه/9، 7‌ـ‌10)

د. سوگند دروغ‌خوردن:

درآيه 77 آل‌عمران/3 سوگند* خوردن با هدف رسيدن به اموال دنيوى از مصاديق تجارت مذموم شمرده شده و مرتكبان آن محروم از بهره اخروى دانسته شده‌اند: «اِنَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللّهِ واَيمـنِهِم ثَمَنـًا قَليلاً اُولـئِكَ لا خَلـقَ لَهُم».گفته‌اند كه آيه درباره فردى نازل شده كه براى فروش كالايش سوگند دروغ ياد مى‌كرد.[378] قول ديگر اين است كه آيه درباره گروهى از يهوديان نازل شد كه آياتى را از جانب خود نوشته، با سوگند دروغ آن را به خداوند نسبت مى‌دادند.[379]

هـ. جادوگرى:

در آيه 102 بقره/2 از سرگذشت گروهى از بنى‌اسرائيل در عهد حضرت سليمان(عليه السلام)ياد شده است كه سرمايه نفس خود را در برابر جادوگريهاى زيانبار و باطل فروختند: «ولـكِنَّ الشَّيـطينَ كَفَروا يُعَلِّمونَ النّاسَ السِّحرَ وما اُنزِلَ عَلَى المَلَكَينِ بِبابِلَ هـروتَ ومـروتَ... و يَتَعَلَّمونَ ما يَضُرُّهُم و لايَنفَعُهُم و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 234
لَقَد عَلِموا لَمَنِ اشتَرهُ ما لَهُ فِى الأخِرَةِ مِن خَلـق و لَبِئسَ ما شَرَوا بِهِ اَنفُسَهُم لَو كانوا يَعلَمون». مراد اين آيه، رواج جادو*گرى در عهد حضرت سليمان(عليه السلام)است. خداوند براى ابطال سحر جادوگران، هاروت و ماروت را كه از فرشتگان الهى بودند، به سوى مردم فرستاد؛ ولى بنى‌اسرائيل پس از آموختن راههاى ابطال سحر، آن را در راههاى ناپسند به كار گرفتند.[380] خداوند در اين آيه از اين كار به فروختن خود در برابر بهايى ناپسند و بد ياد كرده است.

و. خيانت در شهادت:

مسلمانان بايد شاهدان غير همكيش خود كه بر وصيتى شهادت مى‌دهند را سوگند دهند كه در اداى شهادت، خيانت روا ندارند و آن را به بهايى اندك نفروشند، هر چند اين شهادت به زيان نزديكان آنان باشد: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا شَهـدَةُ بَينِكُم اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ المَوتُ حينَ الوَصِيَّةِ اثنانِ ذَوا عَدل مِنكُم اَو ءاخَرانِ مِن غَيرِكُم... فَيُقسِمانِ بِاللّهِ اِنِ ارتَبتُم لانَشتَرى بِهِ ثَمَنـًا ولَو كانَ ذاقُربى».(مائده/5،106) آيه در مورد دو نفر از مسيحيان نازل شد كه به طمع تحصيل اموال يك مرده شهادت ناروا دادند؛ ولى سرانجام دروغ آنان آشكار شد و اموال مرده در نزد آنان يافت شد.[381]

ز. سخنان باطل و بيهوده:

در آيه 6 لقمان/31 از خريد سخنان لهو و باطل از سوى برخى به هدف گمراه ساختن مردم از راه راست سخن به ميان آمده است: «ومِنَ النّاسِ مَن يَشتَرى لَهوَ الحَديثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللّهِ بِغَيرِ عِلم و يَتَّخِذَها هُزُوًا اُولـئِكَ لَهُم عَذابٌ مُهين».درباره اينكه مراد از «لَهوَ الحَديث» در آيه چيست؟ آراى گوناگونى مطرح شده است؛ برخى آن را به غنا تفسير كرده‌اند[382]، چنان‌كه در احاديث اهل‌بيت(عليهم السلام)نيز اين معنا آمده است[383]؛ ولى شمارى از مفسران آن را سخنان باطلى دانسته‌اند كه براى بازداشتن مردم از سخن حق مطرح مى‌شود[384]، چنان‌كه در شأن نزول آيه آمده كه نضر‌بن حارث گزارشهاى مربوط به شاهان ايران از جمله داستان رستم و اسفنديار را مى‌خريد و آنها را براى قريش بازگو مى‌كرد تا بدين وسيله مردم را از شنيدن قرآن باز دارد.[385] برخى ديگر لهوالحديث را مفهومى عام شمرده‌اند كه شامل موارد متعددى مى‌شود؛ از جمله سخنان و داستانهاى بى‌اساس[386] و هر سخنى كه انسان را از
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 235
اهداف اصلى[387] و خداوند[388] منصرف كند (مانند كفر و شرك[389]). در حديثى، امام‌صادق(عليه السلام) مراد از سخنان باطل را در آيه طعن و به مسخره گرفتن آيات الهى دانسته‌اند كه روش ابوجهل و پيروانش بود[390]، چنان‌كه جمله «و يَتَّخِذَها هُزُوًا» در اين آيه مؤيد اين نظر است.

منابع

احكام‌القرآن، الجصاص (م. ‌370‌ق.)، به كوشش صدقى محمد، مكة المكرمة، المكتبة التجارية؛ ارشاد الاذهان، العلامة الحلى (م. ‌726‌ق.)، به كوشش فارس الحسون، قم، نشر اسلامى، 1410‌ق؛ الارشاد، المفيد (م. ‌413‌ق.)، به كوشش مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، بيروت، دارالمفيد، 1414‌ق؛ اسباب النزول، الواحدى (م. ‌468‌ق.)، به كوشش ايمن صالح، قاهرة، دارالحديث؛ الاستبصار، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش غفارى، قم، دارالحديث، 1380‌ش؛ الاصفى، الفيض الكاشانى (م. ‌1091‌ق.)، به كوشش مركز الابحاث والدراسات، قم، الاعلام الاسلامى، 1418‌ق؛ اعانة الطالبين، السيد البكرى الدمياطى (م. ‌1310‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1412‌ق؛ الاقناع، الشربينى (م. ‌977‌ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ الام، الشافعى (م 204‌ق.)، بيروت، درالمعرفه؛ الامالى، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، قم، دارالثقافة، 1414‌ق؛ انوار الفقاهه، المكارم الشيرازى، قم، هدف، 1415‌ق؛ ايضاح‌الفوائد، محمدبن الحسن بن يوسف الحلى (م. ‌771‌ق.)، به كوشش اشتهاردى و ديگران، قم، اسماعيليان، 1363‌ش؛ بحارالانوار، المجلسى (م. ‌1110‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403‌ق؛ البحر الرائق، ابونجيم المصرى (م. ‌970‌ق.)، به كوشش زكريا عميرات، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418؛ البداية والنهايه، ابن‌كثير (م. ‌774‌ق.)، به كوشش على محمد و عادل احمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418‌ق؛ بدائع الصنائع، علاء الدين الكاشانى (م. ‌587‌ق.)، پاكستان، المكتبة الحبيبية، 1409‌ق؛ بلغة الفقيه، سيد محمد بحرالعلوم (م. ‌1326‌ق.)، به كوشش آل بحرالعلوم، تهران، مكتبة الصادق، 1409‌ق؛ تاج العروس، الزبيدى (م. ‌1205‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1414‌ق؛ تاريخ الامم والملوك، الطبرى (م. ‌310‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417‌ق؛ تاريخ تمدن اسلام، جرجى زيدان، ترجمه: جواهركلام، تهران، اميركبير، 1373‌ش؛ تبصرة الفقهاء بين الكتاب والسنه، محمد صادقى، قم، فرهنگ اسلامى، اسماعيليان، 1412‌ق؛ التبيان، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش احمد حبيب‌العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تحرير الاحكام الشرعيه، العلامة الحلى (م. ‌726‌ق.)، به كوشش بهادرى، قم، مؤسسة الامام الصادق(عليه السلام)، 1420‌ق؛ تحرير الوسيله، امام خمينى(قدس سره)(م. ‌1368‌ش.)، قم، نشر اسلامى، 1363‌ش؛ تحف العقول، حسن بن شعبة الحرانى (م.قرن4‌ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404‌ق؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374ش؛ تذكرة الفقهاء، العلامة الحلى (م. ‌726‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، 1414‌ق؛ تسنيم، جوادى آملى، قم، اسراء، 1378‌ش؛ تعليقات المكاسب، صادق طهورى، قم، انوارالهدى، 1419‌ق؛ تفسير جوامع الجامع، الطبرسى (م. ‌548‌ق.)، بيروت، دارالاضواء، 1405‌ق؛ تفسير الصافى، الفيض الكاشانى (م. ‌1091‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1402‌ق؛ تفسير عبد الرزاق، عبدالرزاق الصنعانى (م. ‌211‌ق.)، به كوشش محمود محمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1419‌ق؛ تفسير العياشى، العياشى (م. ‌320‌ق.)، به كوشش رسولى محلاّتى، تهران، المكتبة العلمية الاسلامية؛ تفسير غريب القرآن الكريم، الطريحى (م. ‌1085‌ق.)، به كوشش طريحى، قم، زاهدى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م. ‌774‌ق.)، به كوشش مرعشلى،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 236
بيروت، دارالمعرفة، 1409‌ق؛ تفسير القرآن الكريم، سيد مصطفى خمينى (م. ‌1356‌ش.)، به كوشش سجادى، تهران، وزارت ارشاد، 1362‌ش؛ تفسير القمى، القمى (م. ‌307‌ق.)، به كوشش الجزايرى، لبنان، دارالسرور، 1411‌ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. ‌606‌ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413‌ق؛ تفسير كنزالدقايق، المشهدى، به كوشش درگاهى، تهران، وزارت ارشاد، 1411‌ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375ش؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م. ‌1112‌ق.)، به كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373ش؛ تهذيب الاحكام، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش موسوى و آخوندى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1365‌ش؛ جامع‌البيان، الطبرى (م. ‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415‌ق؛ جامع الخلاف والوفاق، على بن محمد القمى السبزوارى (م. ‌قرن 7)، به كوشش حسنى، قم، زمينه‌سازان ظهور امام عصر(عج)، 1379‌ش؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م. ‌671‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417‌ق؛ الجامع للشرايع، يحيى بن سعيد الحلى (م. ‌690‌ق.)، به كوشش گروهى از فضلاء، قم، سيد الشهداء، 1405‌ق؛ جامع المدارك، سيد احمد الخوانسارى (م. ‌1405‌ق.)، به كوشش غفارى، تهران، مكتبة الصدوق، 1405ق؛ جامع المقاصد، الكركى (م. ‌940‌ق.)، قم، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، 1411‌ق؛ الجواهر الحسان، الثعالبى (م. ‌875‌ق.)، به كوشش ابومحمد الغمارى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1416‌ق؛ جواهر الكلام، النجفى (م. ‌1266‌ق.)، به كوشش قوچانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ حاشية‌المكاسب، على ايروانى غروى، به كوشش فخار اصفهانى، دار ذوى القربى، 1421‌ق؛ الحاوى الكبير، الماوردى (م 450‌ق.)، به كوشش محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلمية، 1414‌ق؛ الحدائق الناضره، يوسف البحرانى (م. ‌1186‌ق.)، به كوشش آخوندى، قم، نشر اسلامى، 1363‌ش؛ حقوق تجارت، محمد على عبادى، تهران، گنج دانش، 1373‌ش؛ الخصال، الصدوق (م. ‌381‌ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1416‌ق؛ الخلاف، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش سيد على خراسانى و ديگران، قم، نشر اسلامى، 1418‌ق؛ دائرة‌المعارف الاسلاميه، ترجمه: احمد شنتاوى و ديگران، بيروت، دارالمعرفة، 1933 م؛ الدرالمنثور، السيوطى (م. ‌911‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1414‌ق؛ دعائم‌الاسلام، النعمان المغربى (م. ‌363‌ق.)، به كوشش فيضى، قاهرة، دارالمعارف، 1383ق؛ ربا، بانك، بيمه، مرتضى مطهرى، قم، صدرا، 1364‌ش؛ روح المعانى، الآلوسى (م. ‌1270‌ق.)، به كوشش محمد حسين، بيروت، دارالفكر، 1417‌ق؛ الروضة البهيه، الشهيد الثانى (م. ‌965‌ق.)، تهران، انتشارات علميه اسلاميه؛ روضة الطالبين، النووى (م. ‌676‌ق.)، به كوشش عادل احمد و على محمد، بيروت، دارالكتب العلمية؛ روضة الواعظين، الفتال النيشابورى (م. ‌508‌ق.)، به كوشش سيد محمد مهدى، قم، الرضى؛ رياض المسائل، سيد على الطباطبائى (م. ‌1231‌ق.)، قم، موسسة آل‌البيت(عليهم السلام)، 1418‌ق؛ زادالمسير، جمال‌الدين الجوزى (م. ‌597‌ق.)، بيروت، المكتب الاسلامى، 1407‌ق؛ زبدة البيان، المقدس الاردبيلى (م. ‌993‌ق.)، به كوشش استادى و زمانى نژاد، قم، مؤمنين، 1378‌ش؛ سبل السلام، الكحلانى (م. ‌1182‌ق.)، مصر، مكتبة مصطفى البابى، 1379‌ق؛ السرائر، ابن ادريس (م. ‌598‌ق.)، قم، نشر اسلامى، 1411‌ق؛ سنن ابن ماجه، ابن‌ماجه (م. ‌275‌ق.)، به كوشش محمد فؤاد، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1395‌ق؛ سنن الترمذى، الترمذى (م. ‌279‌ق.)، به كوشش عبدالوهاب عبداللطيف، بيروت، دارالفكر، 1402ق؛ سنن الدار قطنى، الدار قطنى (م. ‌385‌ق.)، به كوشش مجدى الشورى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417‌ق؛ السنن الكبرى، البيهقى (م. ‌458‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1416‌ق؛ السيرة النبويه، ابن كثير (م. ‌774‌ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1418‌ق؛ شرايع الاسلام، المحقق الحلى (م. ‌676‌ق.)، تهران، اعلمى، 1389‌ق؛ شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار(عليهم السلام)، النعمان المغربى (م. ‌363‌ق.)، به كوشش جلالى، قم، نشر اسلامى، 1414‌ق؛ شواهد التنزيل، الحاكم الحسكانى، (م. ‌506‌ق.)، به كوشش محمودى، تهران، وزارت ارشاد، 1411‌ق؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 237
مسلم (م. ‌261‌ق.)، به كوشش محمد سالم، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415‌ق؛ علل الشرايع، الصدوق (م. ‌381‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1408‌ق؛ العناوين، سيد عبدالفتاح الحسينى المراغى (م. ‌1250‌ق.)، قم، نشر اسلامى، 1417‌ق؛ عوالى اللئالى، ابن ابى جمهور (م. ‌880‌ق.)، به كوشش مرعشى و عراقى، قم، سيدالشهداء، 1403‌ق؛ عيون اخبار الرضا(عليه السلام)، الصدوق (م. ‌381‌ق.)، به كوشش و ترجمه مستفيد و غفارى، تهران، صدوق،1372ش؛ عيون الحكم والمواعظ، على بن محمد الليثى (م. ‌قرن 6)، به كوشش حسنى، قم، دارالحديث، 1376‌ش؛ غنية النزوع، الحلبى (م. ‌585‌ق.)، به كوشش بهادرى، قم، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، 1417‌ق؛ الفتاوى الميسره، سيد على السيستانى، مكتبة السيستانى، 1417‌ق؛ فتح‌البارى، ابن حجر العسقلانى (م. ‌852‌ق.)، دوم، بيروت، دارالمعرفة؛ فتح العزيز، عبدالكريم بن محمد الرافعى (م. ‌623‌ق.)، دارالفكر؛ فتح القدير، الشوكانى (م. ‌1250‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة؛ فتح المعين، مليبارى هندى (م. ‌987‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1418‌ق؛ فتح الوهاب، زكريا بن محمد الانصارى (م. ‌926‌ق.)، به كوشش دارالكتب العلمية، 1418‌ق؛ الفصول المهمة فى اصول الائمه(عليهم السلام)، الحر العاملى (م. ‌1104‌ق.)، به كوشش قائينى، قم، معارف اسلامى امام رضا(عليه السلام)، 1418‌ق؛ الفقه الاسلامى و ادلته، وهبة الزحيلى، دمشق، دارالفكر، 1418‌ق؛ فقه السنه، سيد سابق، بيروت، دار الكتب العربى؛ فقه الصادق(عليه السلام)، سيد محمد صادق روحانى، قم، دارالكتاب، 1413‌ق؛ فقه القرآن، الراوندى (م. ‌573‌ق.)، به كوشش حسينى، قم، كتابخانه نجفى، 1405‌ق؛ فقه القرآن، محمد يزدى، قم، اسماعيليان، 1415ق؛ القاموس المحيط، الفيروزآبادى (م. ‌817‌ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1417‌ق؛ قانون تجارت در نظم حقوقى كنونى، محمد دمرچيلى و ديگران، خليج فارس، 1380‌ش؛ قواعد الاحكام، العلامة الحلى (م. ‌726‌ق.)، به كوشش و نشر النشر الاسلامى، قم، 1413‌ق؛ القواعد الفقهيه، سيد محمد حسن بجنوردى، به كوشش مهريزى و درايتى، قم، هادى، 1419‌ق؛ القواعد الفقهيه، مكارم شيرازى؛ الكافى، الكلينى (م. ‌329‌ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ كتاب البيع، امام خمينى(قدس سره)(م. ‌1368‌ش.)، قم، نشر آثار الامام(قدس سره)، 1379‌ش؛ كتاب البيع، محمد حسن قديرى، نشر آثار الامام(قدس سره)، 1418‌ق؛ كتاب الطهاره، سيد ابوالقاسم الخوئى (م. ‌1413‌ق.)، قم، آل البيت، 1411‌ق؛ الكشاف، الزمخشرى (م. ‌538‌ق.)، قم، بلاغت، 1415‌ق؛ كشاف القناع، منصور بن يونس البهوتى (م. ‌1051‌ق.)، به كوشش محمد حسن، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418‌ق؛ كفاية الاحكام (كفاية الفقه)، محمد باقر السبزوارى (م. ‌1090‌ق.)، اصفهان، مدرسة صدر مهدوى؛ كلمة التقوى (فتاوى)، محمد امين زين الدين، قم، مهر، 1413‌ق؛ كنزالعرفان فى فقه القرآن، مقداد السيورى (م. ‌826‌ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، مرتضوى، 1373‌ش؛ كنزالعمال، المتقى الهندى (م. ‌975‌ق.)، به كوشش صفوه السقاء، بيروت، الرسالة، 1413‌ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م. ‌711‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408‌ق؛ المبسوط، السرخسى (م. ‌483‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ مبسوط در ترمينولوژى حقوق، محمد جعفر جعفرى لنگرودى، تهران، كتابخانه گنج دانش، 1378‌ش؛ المبسوط فى فقه الاماميه، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، مكتبة المرتضوية؛ مجمع البحرين، الطريحى (م. ‌1085‌ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408‌ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. ‌548‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ مجمع‌الزوائد، الهيثمى (م. ‌807‌ق.)، به كوشش العراقى و ابن حجر، بيروت، دارالكتاب العربى، 1402‌ق؛ مجمع الفائدة والبرهان، المحقق الاردبيلى (م. ‌993‌ق.)، به كوشش عراقى و ديگران، قم، انتشارات اسلامى، 1416‌ق؛ المجموع فى شرح المهذب، النووى (م. ‌676‌ق.)، دارالفكر؛ المحلى بالآثار، ابن حزم الاندلسى (م. ‌456‌ق.)، به كوشش سليمان بندارى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1405‌ق؛ مختلف الشيعه، العلامة الحلى (م. ‌726‌ق.)، به كوشش مركز الابحاث والدراسات، قم، دفتر تبليغات، 1416‌ق؛ مدارك الاحكام، سيد محمد بن على الموسوى العاملى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 238
(م. ‌1009‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، 1410‌ق؛ مسالك الافهام الى آيات الاحكام، فاضل الجواد الكاظمى (م. ‌960‌ق.)، به كوشش شريف‌زاده، تهران، مرتضوى، 1365‌ش؛ مسالك الافهام الى تنقيح شرايع الاسلام، الشهيد الثانى (م. ‌965‌ق.)، قم، معارف اسلامى، 1416‌ق؛ مستدرك سفينة البحار، على نمازى شاهرودى (م. ‌1405‌ق.)، به كوشش نمازى، قم، نشر اسلامى، 1419‌ق؛ المستدرك على‌الصحيحين، الحاكم النيشابورى (م. ‌405‌ق.)، به كوشش مصطفى عبدالقادر، بيروت، دارالكتب العلمية، 1411؛ مستدرك الوسائل، النورى (م. ‌1320‌ق.)، بيروت، آل‌البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، بيروت، 1408‌ق؛ مستند تحرير الوسيله، سيد مصطفى خمينى (م. ‌1397‌ق.)، قم، نشر آثار الامام(قدس سره)، 1418‌ق؛ مستند الشيعه، احمد النراقى (م. ‌1245‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، 1415‌ق؛ مسند احمد، احمد بن حنبل (م. ‌241‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1415‌ق؛ مصباح الفقاهه، تقريرات بحث آية‌الله خوئى (م. ‌1413‌ق.)، توحيدى، قم، انصاريان، 1417‌ق؛ معانى الاخبار، الصدوق (م. ‌381‌ق.)، به كوشش غفارى، قم، انتشارات اسلامى، 1361‌ش؛ معانى القرآن، النحاس (م. ‌338‌ق.)، به كوشش الصابونى، عربستان، جامعة ام القرى، 1409‌ق؛ المعتبر، المحقق الحلى (م. ‌676‌ق.)، مؤسسه سيدالشهداء، 1363‌ش؛ معجم الفاظ الفقه الجعفرى، احمد فتح‌الله، اول، 1415ق؛ المعجم فى فقه لغة القرآن، محمد واعظ‌زاده و ديگران، مشهد، آستان قدس رضوى، 1419‌ق؛ مغنى المحتاج، محمد الشربين (م. ‌977‌ق.)، بيروت، دار احياءالتراث العربى، 1377‌ق؛ المغنى والشرح الكبير، عبدالله بن قدامه (م. ‌620‌ق.) و عبدالرحمن بن قدامه (م. ‌682‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلميه؛ مفردات، الراغب (م. ‌425‌ق.)، به كوشش صفوان داوودى، دمشق، دارالقلم، 1412‌ق؛ المفصل، جواد على، بيروت، دارالعلم للملايين، 1976 م؛ المقنعه، المفيد (م 413‌ق.)، قم، نشر اسلامى، 1410ق؛ المكاسب، الانصارى (م. ‌1281‌ق.)، تبريز، 1375‌ق؛ المكاسب المحرمه، امام خمينى(قدس سره)، قم، اسماعيليان، 1410‌ق؛ المكاسب والبيع، تقرير بحث النايينى (م. ‌1355‌ق.)، محمدتقى الآملى، قم، نشر اسلامى، 1413‌ق؛ منتهى المطلب، العلامة الحلى (م. ‌726‌ق.)، به كوشش مجمع البحوث الاسلامية، مشهد، آستان قدس رضوى، 1412‌ق؛ من لا يحضره الفقيه، الصدوق (م. ‌381‌ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404‌ق؛ منهاج الصالحين، سيد ابوالقاسم الخويى (م. ‌1413‌ق.)، قم، مدينة العلم، مهر، 1410‌ق؛ منهاج الصالحين، سيد محسن الحكيم (م. ‌1390‌ق.)، بيروت، دارالتعارف، 1400‌ق؛ منهاج الصالحين (فتوى، معاملات)، سيد على السيستانى، قم، ستاره، 1416‌ق؛ منهاج الفقاهه، سيد محمد صادق الروحانى، انتشارات ياران، 1418‌ق؛ منية الطالب، تقرير بحث النايينى (م. ‌1355‌ق.)، موسى نجفى (م. ‌1363‌ق.)، قم، نشر اسلامى، 1418‌ق؛ مواهب الجليل، الحطاب الرعينى (م. ‌954‌ق.)، به كوشش زكريا عميرات، بيروت، دارالكتب العلمية، 1416‌ق؛ موسوعة التاريخ الاسلامى، محمد هادى يوسفى غروى، قم، مجمع الفكر الاسلامى، 1417‌ق؛ المهذب، ابن براج الطرابلسى (م. ‌481‌ق.)، به كوشش مؤسسه سيدالشهداء(عليه السلام)، قم، نشر اسلامى، 1406‌ق؛ المهذب البارع، ابن فهد الحلّى، (م. ‌841‌ق.)، به كوشش العراقى، قم، النشر الاسلامى، 1413‌ق؛ ميزان الحكمه، رى شهرى، قم، دارالحديث، 1416‌ق؛ الميزان، الطباطبايى (م. ‌1402‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1393‌ق؛ النكت والعيون، الماوردى (م. ‌450‌ق.)، بيروت، دارالكتب‌العلمية، 1412‌ق؛ نهاية الاحكام، حسن بن يوسف العلامة الحلى (م. ‌726 ق)، به كوشش رجائى، بيروت، دارالاضواء، 1406‌ق؛ نهج البلاغه، صبحى صالح، تهران، دارالاسوة، 1415‌ق؛ نهج الفقاهه، سيد محسن الحكيم (م. ‌1397‌ق.)، قم، 22 بهمن؛ واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد، آرتور جفرى، ترجمه: فريدون بدره، توس، 1372‌ش؛ وسائل‌الشيعه، الحر العاملى (م. ‌1104‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياءالتراث، 1412‌ق.
سيد عباس رضوى، سيد جعفر صادقى فدكى




[1]. لسان‌العرب، ج‌2، ص‌19، «تجر»؛ المعجم‌فى‌فقه لغة القرآن، ج7، ص632؛ القاموس المحيط، ج‌1، ص‌508، «التاجر».
[2]. مفردات، ص‌164؛ التحقيق، ج2، ص380 ـ 381، «تجر».
[3]. واژه‌هاى دخيل، ص‌155؛ دائرة‌المعارف الاسلاميه، ج‌4، ص‌581.
[4]. لسان‌العرب، ج2، ص19؛ تاج العروس، ج3، ص66، «تجر».
[5]. المبسوط، سرخسى، ج‌25، ص‌157؛ بدائع الصنائع، ج‌4، ص‌134؛ ج‌6، ص‌92؛ البحرالرائق، ج‌8، ص‌169.
[6]. رياض‌المسائل، ج1، ص498؛ ج8، ص39؛ جامع المقاصد، ج‌4، ص‌5.
[7]. ترمينولوژى حقوق، ج‌2، ص‌1141.
[8]. حقوق تجارت، ص‌18 ـ 28؛ قانون تجارت در نظم حقوقى كنونى، ص‌6 ـ 12.
[9]. مفردات، ص‌155، «بيع»؛ ص‌453، «شرى»؛ فتح المعين، ج‌3، ص‌5؛ المكاسب والبيع، ج‌1، ص‌5، 34، 88.
[10]. مختلف‌الشيعه، ج5، ص51؛ المكاسبوالبيع، ج1،ص106.
[11]. معجم الفاظ فقه الجعفرى، ص‌97؛ تفسير سيد مصطفى خمينى، ج‌4، ص‌10.
[12]. جواهرالكلام، ج‌22، ص4 ـ 5؛ الميزان، ج‌15، ص‌127؛ البيع، امام خمينى، ج‌4، ص‌56.
[13]. الروضة‌البهيه، ج3، ص206؛ تبصرة‌الفقهاء، ج1، ص‌361؛ بدائع‌الصنائع، ج‌2، ص‌11 ـ 12؛ ج‌7، ص‌201.
[14]. التحقيق، ج‌1، ص‌380 ـ 381؛ روح‌المعانى، ج‌18، ص‌260.
[15]. زادالمسير، ج5، ص‌365؛ تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌279؛ فتح‌القدير، ج‌4، ص‌35.
[16]. زادالمسير، ج‌5، ص‌365؛ تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌279.
[17]. جامع البيان، ج‌2، ص‌386؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌47؛ غريب القرآن، ص‌475.
[18]. اسباب النزول، ص‌224؛ التبيان، ج‌7، ص‌480؛ الميزان، ج‌15، ص‌ 184.
[19]. تفسير قرطبى، ج‌13، ص‌5، 14؛ تفسير ابن كثير، ج‌3، ص‌182؛ البداية و النهايه، ج‌6، ص‌318.
[20]. مجمع البيان، ج‌8، ص‌200؛ زادالمسير، ج‌6، ص‌225؛ تفسير قرطبى، ج‌14، ص‌266 ـ 267.
[21]. الكافى، ج‌5، ص‌74؛ مجمع‌البيان، ج‌8، ص‌200؛ الصافى، ج‌3، ص‌350.
[22]. التبيان، ج‌6، ص‌115؛ تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌154؛ بحارالانوار، ج‌12، ص‌222.
[23]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌379؛ تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌155 ـ 156؛ بحارالانوار، ج‌12، ص‌222 ـ 223.
[24]. التبيان، ج‌6، ص‌159؛ تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌220؛ البداية و النهايه، ج‌1، ص‌243.
[25]. جامع‌البيان، ج‌12، ص‌130؛ التبيان، ج‌4، ص‌461؛ مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌303.
[26]. جامع البيان، ج‌15، ص‌270؛ التبيان، ج‌7، ص‌23 ـ 24؛ فتح‌القدير، ج‌3، ص‌275.
[27]. مجمع‌البيان، ج6، ص323؛ تفسير قرطبى، ج‌10، ص‌375.
[28]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌451؛ زادالمسير، ج‌8، ص‌314؛ تفسير قرطبى، ج‌20، ص‌203.
[29]. فتح القدير، ج‌5، ص‌497 ـ 498؛ الميزان، ج‌20، ص‌365 ـ 366.
[30]. جامع البيان، ج‌30، ص‌396 ـ 397؛ مجمع البيان، ج‌10، ص‌451؛ نورالثقلين، ج‌5، ص‌676.
[31]. مجمع‌البيان، ج10، ص451؛ بحارالانوار، ج18، ص175.
[32]. السنن‌الكبرى، ج‌6، ص‌522؛ فتح القدير، ج‌5، ص‌499؛ تفسير قرطبى، ج‌20، ص‌201.
[33]. المفصل، ج‌7، ص‌285؛ تاريخ التمدن الاسلامى، ج‌1، ص‌35.
[34]. الميزان، ج‌20، ص‌366.
[35]. التبيان، ج‌8، ص‌165؛ تفسير ابن كثير، ج‌3، ص‌406؛ الميزان، ج‌16، ص‌61.
[36]. جامع‌البيان، ج‌10، ص‌127؛ مجمع البيان، ج‌5، ص‌30؛ زادالمسير، ج‌3، ص‌280.
[37]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌284؛ الصافى، ج‌2، ص‌329.
[38]. جامع‌البيان، ج‌9، ص‌245؛ مجمع البيان، ج‌4، ص‌430؛ فقه‌القرآن، راوندى، ج‌1، ص‌351.
[39]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌131؛ البداية و النهايه، ج‌3، ص‌313؛ الدرالمنثور، ج‌3، ص‌169.
[40]. السيرة‌النبويه، ج‌2، ص‌380؛ البداية والنهايه، ج‌3، ص‌313؛ موسوعة التاريخ الاسلامى، ج‌2، ص‌110.
[41]. جامع البيان، ج‌30، ص‌114؛ التبيان، ج‌10، ص‌295؛ مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌291.
[42]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌410؛ فقه القرآن، راوندى، ج‌2، ص‌55؛ موسوعة التاريخ الاسلامى، ج‌1، ص‌687.
[43]. جامع البيان، ج‌28، ص‌132؛ الصافى، ج‌5، ص‌176؛ مسند احمد، ج‌3، ص‌370.
[44]. صحيح مسلم، ج3، ص10؛ السنن الكبرى، ج‌3، ص‌181؛ بحارالانوار، ج‌22، ص‌59 ـ 60.
[45]. جامع‌البيان، ج28، ص131؛ مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌11؛ زادالمسير، ج‌8، ص‌25.
[46]. تفسير قرطبى، ج18، ص109؛ بحارالانوار، ج‌22، ص‌59.
[47]. جامع البيان، ج‌2، ص‌386؛ تفسير قرطبى، ج‌2، ص‌413؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌47.
[48]. تحريرالاحكام، ج‌1، ص‌158؛ المهذب البارع، ج‌2، ص‌334؛ تفسير ابن كثير، ج‌4، ص‌424.
[49]. مجمع‌البيان، ج10، ص14؛ تفسير ابن كثير، ج‌4، ص‌392.
[50]. التبيان، ج‌10، ص‌413 ـ 414؛ فتح القدير، ج‌5، ص‌498؛ مجمع البيان، ج‌7، ص‌193 ـ 194.
[51]. فقه القرآن، راوندى، ج‌2، ص‌41.
[52]. تفسير قرطبى، ج‌13، ص‌5، 14؛ تفسير ابن كثير، ج‌3، ص‌182؛ البداية والنهايه، ج‌6، ص‌318.
[53]. التبيان، ج‌7، ص‌480؛ الميزان، ج‌15، ص‌184.
[54]. تفسير قرطبى، ج‌13، ص‌5؛ الميزان، ج‌1، ص‌85؛ بحارالانوار، ج‌9، ص‌131.
[55]. تاريخ طبرى، ج2، ص35؛ البداية و النهايه، ج2، ص‌358؛ بحار الانوار، ج‌16، ص‌9.
[56]. الكافى، ج‌5، ص‌75؛ نور الثقلين، ج‌3، ص‌609؛ وسائل‌الشيعه، ج‌17، ص‌15.
[57]. جامع البيان، ج‌2، ص‌385؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌195؛ كنزالدقائق، ج‌1، ص‌482.
[58]. وسائل الشيعه، ج‌11، ص‌60؛ مستدرك الوسائل، ج‌10، ص‌166؛ بحارالانوار، ج‌96، ص‌372.
[59]. مجمع‌البيان، ج3، ص266؛ التفسيرالكبير، ج11، ص‌130؛ الميزان، ج‌5، ص‌162.
[60]. جامع‌البيان، ج‌6، ص‌83 ـ 84؛ التبيان، ج‌3، ص‌418.
[61]. روح المعانى، ج‌6، ص‌81؛ نمونه، ج‌4، ص‌251.
[62]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌266؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌584؛ تفسير‌قرطبى، ج‌6، ص‌42 ـ 43.
[63]. جامع‌البيان، ج17، ص193؛ مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌146؛ الدرالمنثور، ج‌4، ص‌356.
[64]. الكافى، ج‌4، ص‌264، 422؛ من لا يحضره الفقيه، ج‌2، ص‌403؛ تهذيب، ج‌5، ص‌122.
[65]. علل‌الشرايع، ج2، ص‌406؛ وسائل الشيعه، ج‌11، ص‌14؛ بحارالانوار، ج‌96، ص‌33.
[66]. علل الشرايع، ج‌1، ص‌273؛ عيون اخبار الرضا(عليه السلام)، ج‌1، ص‌97؛ نورالثقلين، ج‌3، ص‌489.
[67]. احكام القرآن، ج‌2، ص‌604؛ تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌324 ـ 325؛ الميزان، ج‌6، ص‌142.
[68]. تفسيرالعياشى، ج1، ص346؛ وسائل‌الشيعه، ج11، ص‌60؛ بحارالانوار، ج‌96، ص‌65.
[69]. جامع‌البيان، ج‌5، ص‌45؛ الكافى، ج‌5، ص‌150؛ الدرالمنثور، ج‌2، ص‌144.
[70]. الكافى، ج5، ص148؛ من لا يحضره الفقيه، ج3، ص191؛ وسائل الشيعه، ج‌17، ص‌12.
[71]. الكافى، ج5، ص149؛ من لا يحضره‌الفقيه، ج3، ص192؛ تهذيب، ج‌7، ص‌3.
[72]. وسائل‌الشيعه، ج17، ص11؛ بحارالانوار، ج10، ص‌100؛ ميزان الحكمه، ج‌1، ص‌324.
[73]. الكافى، ج‌5، ص‌148 ـ 149؛ من لا يحضره الفقيه، ج‌3، ص‌193؛ وسائل الشيعه، ج‌17، ص‌11.
[74]. الكافى، ج‌5، ص‌147 ـ 149؛ من لا يحضره الفقيه، ج‌3، ص‌192؛ تهذيب، ج‌7، ص‌2 ـ 3.
[75]. من لايحضره‌الفقيه، ج3، ص192؛ تهذيب، ج6، ص323؛ وسائل الشيعه، ج‌17، ص‌27.
[76]. الكافى، ج‌5، ص‌149؛ من لا يحضره الفقيه، ج‌3، ص‌193؛ تهذيب، ج‌7، ص‌3.
[77]. الكافى، ج‌5، ص‌149؛ دعائم الاسلام، ج‌2، ص‌16؛ وسائل الشيعه، ج‌17، ص‌14.
[78]. تهذيب، ج‌7، ص‌4؛ وسائل الشيعه، ج‌17، ص‌18؛ عوالى اللئالى، ج‌3، ص‌194.
[79]. من لا يحضره الفقيه، ج‌3، ص‌192؛ وسائل الشيعه، ج‌17، ص‌10 ـ 11؛ كنزالعمال، ج‌4، ص‌346.
[80]. الحدائق، ج‌18، ص‌357؛ المجموع، ج‌9، ص‌149؛ اعانة الطالبين، ج‌3، ص‌6.
[81]. فقه القرآن، يزدى، ج‌2، ص‌101 ـ 103.
[82]. الحدائق، ج‌18، ص‌367.
[83]. مختلف الشيعه، ج‌6، ص‌391.
[84]. الحدائق، ج‌18، ص‌367؛ الخلاف، ج‌3، ص‌287.
[85]. تذكرة‌الفقهاء، ج2، ص73؛ مجمع الفائده، ج‌8، ص‌152؛ فتح‌العزيز، ج‌10، ص‌276.
[86]. الحدائق، ج18، ص367؛ البيع، امام‌خمينى، ج1،ص273.
[87]. الاقناع، ج‌1، ص‌253.
[88]. مجمع‌الفائده، ج‌8، ص‌152 ـ 153؛ مصباح‌الفقاهه، ج‌3، ص‌245؛ حاشية المكاسب، ج‌2، ص‌167 ـ 169.
[89]. منهاج‌الصالحين، حكيم، ج‌2، ص‌241 ـ 242؛ المبسوط، سرخسى، ج‌25، ص‌25؛ البحرالرائق، ج‌5، ص‌436.
[90]. ر. ك: منهاج الفقاهه، ج‌3، ص‌406؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌15، ص‌384 ـ 385؛ منهاج الصالحين، سيستانى، ج‌2، ص‌296.
[91]. مسالك الافهام، شهيد ثانى، ج‌4، ص‌150؛ زبدة البيان، ص‌486 ـ 487؛ رياض المسائل، ج‌8، ص‌561.
[92]. الحدائق، ج20، ص367؛ رياض المسائل، ج‌1، ص‌589.
[93]. مسالك‌الافهام، شهيدثانى، ج4، ص159؛ الحدائق، ج‌20، ص‌360.
[94]. مجمع‌الفائده، ج‌8، ص‌152 ـ 153؛ حاشية المكاسب، ج‌2، ص‌170.
[95]. كنزالعرفان، ج‌2، ص‌104؛ الحدائق، ج‌18، ص‌406.
[96]. تحريرالاحكام، ج‌1، ص‌164؛ رياض المسائل، ج‌1، ص‌511؛ البحر الرائق، ج‌5، ص‌432.
[97]. زبدة البيان، ص‌444؛ المجموع، ج‌13، ص‌345.
[98]. تذكرة‌الفقهاء، ج2، ص73؛ مجمع الفائده، ج‌8، ص‌152؛ اعانة الطالبين، ج‌3، ص‌83.
[99]. انوار الفقاهه، ج‌1، ص‌248.
[100]. تذكرة‌الفقهاء، ج1، ص462؛ مجمع الفائده، ج‌8، ص‌155؛ المجموع، ج‌9، ص‌158.
[101]. السنن‌الكبرى، ج6، ص‌17؛ مجمع الزوائد، ج‌4، ص‌171؛ سنن الدار قطنى، ج‌3، ص‌21.
[102]. مستدرك الوسائل، ج‌13، ص‌230؛ جواهرالكلام، ج‌8، ص‌281؛ شرح اللمعه، ج‌7، ص‌18.
[103]. الروضة البهيه، ج‌2، ص‌12 ؛ مصباح الفقاهه، خويى، ج‌3، ص‌340 ـ 341.
[104]. التبيان، ج‌6، ص‌409؛ الخلاف، ج‌3، ص‌121.
[105]. الخلاف، ج3، ص121 ـ 122؛ تذكرة‌الفقهاء، ج2، ص‌8؛ ايضاح الفوائد، ج‌1، ص‌440.
[106]. مختلف‌الشيعه، ج7، ص258 ـ 259؛ جواهرالكلام، ج‌30، ص‌276؛ المبسوط، سرخسى، ج‌5، ص‌125.
[107]. جواهرالكلام، ج‌24، ص‌172؛ رياض المسائل، ج‌8، ص‌387 ـ 388.
[108]. الكافى، ج‌5، ص‌303؛ ج‌6، ص‌190؛ سنن ابن ماجه، ج‌2، ص‌845.
[109]. زبدة البيان، ص‌491؛ الخلاف، ج‌3، ص‌121 ـ 123.
[110]. المبسوط، طوسى، ج‌2، ص‌137؛ شرايع الاسلام، ج‌2، ص‌313 ـ 314.
[111]. نهج الفقاهه، ص‌216؛ جامع المدارك، ج‌3، ص‌86؛ الفقه الاسلامى، ج‌5، ص‌3341.
[112]. المكاسب، ج‌3، ص‌365؛ بلغة الفقيه، ج‌2، ص‌221؛ مصباح الفقاهه، ج‌4، ص‌85.
[113]. الفقه الاسلامى، ج‌5، ص‌3340 ـ 3341.
[114]. فقه القرآن، يزدى، ج‌2، ص‌103.
[115]. المكاسب، ج‌4، ص‌7؛ منية الطالب، ج‌2، ص‌263.
[116]. ايضاح‌الفوائد، ج1، ص‌401 ـ 404؛ نهاية الاحكام، ج‌2، ص‌465؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌16، ص‌208 ـ 211.
[117]. الام، ج‌3، ص‌12؛ فتح العزيز، ج‌8، ص‌118؛ المجموع، ج‌9، ص‌239.
[118]. تذكرة الفقهاء، ج‌10، ص‌25 ؛ نهاية الاحكام، ج‌2، ص‌461؛ مواهب الجليل، ج‌6، ص‌57.
[119]. تذكرة الفقهاء، ج‌10، ص‌25 ؛ منتهى المطلب، ج‌2، ص‌1008 ـ 1009.
[120]. تذكرة‌الفقهاء، ج10، ص48؛ نهاية‌الاحكام، ج2، ص481؛ فتح العزيز، ج‌8، ص‌125.
[121]. القواعدالفقهيه، ج7، ص‌141؛ سبل السلام، ج‌3، ص‌15.
[122]. الكافى، ج‌5، ص‌194؛ تهذيب، ج‌7، ص‌124؛ وسائل الشيعه، ج‌17، ص‌353.
[123]. تذكرة‌الفقهاء، ج2، ص193؛ مجمع‌الفائده، ج8، ص‌174؛ المحلى، ج‌8، ص‌430.
[124]. مجمع الفائده، ج‌8، ص‌176؛ نهج الفقاهه، ص‌409 ـ 410؛ الشرح الكبير، ج‌4، ص‌133.
[125]. الجامع الشرايع، ص‌249؛ تذكرة الفقهاء، ج‌1، ص‌469 ؛ مجمع‌الفائده، ج‌8، ص‌174 ـ 176.
[126]. المحلى، ج8، ص429 ـ 430 ؛ سبل السلام، ج‌3، ص‌15.
[127]. المحلى، ج‌8، ص‌430.
[128]. الكافى، ج‌5، ص‌179، 193؛ من لا يحضره الفقيه، ج‌3، ص‌210، 223؛ الاستبصار، ج‌3، ص‌102.
[129]. قواعدالاحكام، ج2، ص16؛ جامع‌المقاصد، ج‌4، ص‌57؛ الفقه الاسلامى، ج‌5، ص‌3494 ـ 3495.
[130]. تفسيرابن‌كثير، ج1، ص491؛ مصباح‌الفقاهه، ج2، ص164؛ البيع، امام خمينى، ج‌1، ص‌62 ـ 63.
[131]. بلغة‌الفقيه، ج‌2، ص‌87؛ البيع، امام خمينى، ج‌1، ص62 ـ‌63، 145.
[132]. العناوين، ج‌2، ص‌113؛ منهاج الفقاهه، ج‌3، ص‌97.
[133]. البيع، امام خمينى، ج‌1، ص‌62 ـ 63؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌15، ص‌297؛ منهاج الفقاهه، ج‌3، ص‌148.
[134]. المكاسب والبيع، ج‌1، ص‌188؛ الفقه الاسلامى، ج‌5، ص‌3495.
[135]. الفقه الاسلامى، ج‌5، ص‌3833.
[136]. الخلاف، ج‌3، ص‌41؛ السرائر، ج‌2، ص‌250؛ المكاسب، ج‌3، ص‌27.
[137]. المكاسب، ج‌3، ص‌66؛ بلغة الفقيه، ج‌2، ص‌87.
[138]. مصباح‌الفقاهه، ج7، ص544؛ المجموع، ج‌13، ص‌104.
[139]. فقه‌القرآن، راوندى، ج2، ص‌49؛ مسالك الافهام، كاظمى، ج‌3، ص‌64.
[140]. تذكرة‌الفقهاء، ج‌1، ص‌541؛ مسالك‌الافهام، شهيد ثانى، ج‌3، ص‌222؛ المغنى، ج‌4، ص‌329.
[141]. شرايع الاسلام، ج‌2، ص‌317؛ مسالك الافهام، شهيد ثانى، ج‌3، ص‌404؛ روضة الطالبين، ج‌3، ص‌242.
[142]. المجموع، ج‌13، ص‌93؛ فقه القرآن، راوندى، ج‌2، ص‌49، 51؛ مسالك الافهام، كاظمى، ج‌3، ص‌56.
[143]. تذكرة الفقهاء، ج‌1، ص‌541؛ مسالك الافهام، شهيد ثانى، ج‌3، ص‌222.
[144]. مصباح الفقاهه، ج‌1، ص‌461؛ فتح المعين، ج‌3، ص‌129؛ القواعد الفقهيه، ج‌7، ص‌130.
[145]. وسائل الشيعه، ج‌19، ص‌103؛ بحارالانوار، ج‌90، ص‌48؛ ميزان الحكمه، ج‌1، ص‌24.
[146]. المبسوط، طوسى، ج‌3، ص‌221 ـ 222 ؛ الحدائق، ج‌21، ص‌530؛ الام، ج‌4، ص‌26.
[147]. منهاج الصالحين، سيستانى، ج‌2، ص‌153؛ تحرير الوسيله، ج‌1، ص‌586؛ فتح الوهاب، ج‌1، ص‌460.
[148]. روضة الطالبين، ج‌4، ص‌335.
[149]. المهذب البارع، ج‌4، ص‌320؛ مسالك الافهام، شهيد ثانى، ج‌11، ص‌149؛ المجموع، ج‌15، ص‌113.
[150]. المهذب، ج‌1، ص‌460؛ الحدائق، ج‌21، ص‌199؛ بدائع الصنائع، ج‌6، ص‌79.
[151]. المهذب البارع، ج‌2، ص‌554؛ المبسوط، طوسى، ج‌3، ص‌167؛ فقه القرآن، راوندى، ج‌2، ص‌67.
[152]. شرايع‌الاسلام، ج2، ص263؛ الروضة‌البهيه، ج3، ص‌206؛ جواهرالكلام، ج‌22، ص‌7.
[153]. جامع المقاصد، ج‌4، ص‌6؛ تبصرة‌الفقهاء، ج‌1، ص‌362.
[154]. تبصرة الفقهاء، ج‌1، ص‌362.
[155]. همان؛ جامع‌المقاصد، ج‌4، ص‌7؛ قواعد الاحكام، ج‌2، ص‌5.
[156]. جامع المقاصد، ج‌4، ص‌8؛ قواعد الاحكام، ج‌2، ص‌5؛ ارشاد الاذهان، ج‌1، ص‌355.
[157]. تبصرة الفقهاء، ج‌1، ص‌362.
[158]. تبصرة الفقهاء، ج‌1، ص‌362.
[159]. منهاج الصالحين، خويى، ج‌1، ص‌417؛ منهاج الصالحين، حكيم، ج‌1، ص‌434؛ ربا، بانك، بيمه، ص‌41 ـ 42.
[160]. السرائر، ج‌2، ص‌253 ـ 254.
[161]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌670.
[162]. همان، ص‌206 ـ 207؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌358؛ فتح القدير، ج‌1، ص‌295.
[163]. فتح القدير، ج‌1، ص‌295.
[164]. الحدائق، ج‌19، ص‌256؛ فقه الصادق، ج‌18، ص‌178.
[165]. الخلاف، ج‌3، ص‌43، 51؛ ربا، بانك، بيمه، ص‌78.
[166]. غنية النزوع، ص‌43؛ منتهى المطلب، ج‌2، ص‌1008؛ جامع الخلاف والوفاق، ص‌27.
[167]. مستندالشيعه، ج‌14، ص‌78؛ مجمع‌الفائده، ج‌8، ص‌28؛ المكاسب، ج‌1، ص‌33؛ كتاب الطهاره، ج‌1، ص‌560.
[168]. الكافى، ج‌5، ص‌127؛ التفسير الصافى، ج‌2، ص‌37؛ وسائل الشيعه، ج‌17، ص‌93.
[169]. نهاية الاحكام، ج‌2، ص‌462؛ مستند تحرير الوسيله، ج‌1، ص‌334.
[170]. المكاسب، ج‌1، ص‌33.
[171]. المكاسب، ج‌1، ص‌100؛ المكاسب المحرمه، ج‌1، ص‌36؛ مصباح الفقاهه، ج‌1، ص‌138.
[172]. مستند تحريرالوسيله، ج1، ص306؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌14، ص‌70 ـ 71.
[173]. مصباح‌الفقاهه، ج1، ص53؛ منهاج الفقاهه، ج‌1، ص‌52.
[174]. المغنى، ج‌4، ص‌302.
[175]. كلمة التقوى، ج‌4، ص‌8؛ تحرير الوسيله، ج‌2، ص‌625؛ الفتاوى الميسره، ص‌412.
[176]. جامع‌المقاصد، ج1، ص138؛ مجمع‌الفائده، ج1، ص269؛ المجموع، ج‌20، ص‌112.
[177].مستندالشيعه،ج14،ص63؛ منتهى‌المطلب، ج2، ص1008؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌411.
[178]. الكافى، ج‌5، ص‌127؛ من لا يحضره الفقيه، ج‌3، ص‌171 ـ 172؛ وسائل الشيعه، ج‌17، ص‌93 ـ 95، 119.
[179]. مسند احمد، ج‌2، ص‌97؛ الكافى، ج‌6، ص‌398؛ عوالى اللئالى، ج‌2، ص‌110.
[180]. مصباح الفقاهه، ج‌1، ص‌27؛ المجموع، ج‌9، ص‌354؛ مغنى المحتاج، ج‌2، ص‌8‌.
[181]. مصباح الفقاهه، ج‌1، ص‌483؛ منهاج الفقاهه، ج‌2، ص‌293؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌15، ص‌59.
[182]. مجمع الفائده، ج‌8، ص‌161؛ مصباح الفقاهه، ج‌3، ص‌117؛ منهاج الفقاهه، ج‌2، ص‌293 ـ 294.
[183]. مصباح الفقاهه، ج‌1، ص‌491؛ نهج الفقاهه، ص‌324؛ فتح‌الوهاب، ج‌1، ص‌272.
[184]. فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌15، ص‌61؛ مصباح الفقاهه، ج‌1، ص‌491.
[185]. البيع، امام خمينى، ج‌2، ص‌543 ـ 544.
[186]. انوارالفقاهه، ص‌561، «تجارة»؛ منهاج الصالحين، حكيم، ج‌2، ص‌13.
[187]. زبدة البيان، ص‌367.
[188]. جامع البيان، ج‌18، ص‌176 ـ 178؛ نورالثقلين، ج‌3، ص‌602؛ الميزان، ج‌15، ص‌118.
[189]. زبدة البيان، ص‌367؛ فقه القرآن، راوندى، ج‌2، ص‌28؛ بدائع‌الصنائع، ج‌4، ص‌190.
[190]. جامع البيان، ج‌6، ص‌326؛ زبدة البيان، ص‌366؛ فقه القرآن، راوندى، ج‌2، ص‌26.
[191]. المكاسب، ج1، ص238؛ مصباح الفقاهه، ج‌1، ص‌263؛ فقه السنه، ج‌3، ص‌385.
[192]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌338؛ فقه‌القرآن، راوندى، ج‌2، ص‌26؛ المغنى، ج‌11، ص‌437 ـ 438.
[193]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌410؛ فقه القرآن، راوندى، ج‌2، ص‌274.
[194]. نهاية الاحكام، ج‌2، ص‌469؛ الصافى، ج‌2، ص‌82؛ المكاسب المحرمه، ج‌2، ص‌5 ـ 9.
[195]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌410؛ فقه‌ا لقرآن، راوندى، ج2،ص275.
[196]. وسائل الشيعه، ج‌17، ص‌321؛ الفصول المهمه، ج‌2، ص‌242؛ بحارالانوار، ج‌76، ص‌132.
[197]. منتهى المطلب، ج‌2، ص‌1012؛ تذكرة الفقهاء، ج‌1، ص‌582؛ الحدائق، ج‌18، ص‌186.
[198]. الكافى، ج‌6، ص‌431؛ دعائم الاسلام، ج‌2، ص‌207؛ من لا يحضره الفقيه، ج‌4، ص‌58.
[199]. جامع‌البيان، ج‌21، ص‌73 ـ 74؛ سنن الترمذى، ج‌5، ص‌25؛ المستدرك، ج‌2، ص‌411.
[200]. جامع البيان، ج‌21، ص‌73؛ سنن الترمذى، ج‌5، ص‌25؛ كنزالعمال، ج‌4، ص‌84.
[201]. من لا يحضره الفقيه، ج‌4، ص‌58؛ دعائم الاسلام، ج‌2، ص‌210؛ معانى الاخبار، ص‌349.
[202]. مسند احمد، ج‌5، ص‌252، 264؛ سنن الترمذى، ج‌2، ص‌375؛ السنن الكبرى، ج‌10، ص‌221 ـ 223.
[203]. الكافى، ج5، ص120؛ من لايحضره‌الفقيه، ج3، ص‌172؛ الاستبصار، ج‌3، ص‌61‌.
[204]. تهذيب، ج‌6، ص‌357؛ الكافى، ج‌5، ص‌119 ـ 120؛ وسائل الشيعه، ج‌17، ص‌120.
[205]. تفسير قرطبى، ج‌14، ص‌52؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌14، ص‌192؛ مصباح الفقاهه، ج‌1، ص‌255.
[206]. مجمع البيان، ج‌8، ص‌76؛ تفسير قرطبى، ج‌14، ص‌52؛ الدرالمنثور، ج‌5، ص‌158.
[207]. المكاسب، ج‌1، ص‌233؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌14، ص‌264؛ منهاج الفقاهه، روحانى، ج‌1، ص‌337.
[208]. جواهرالكلام، ج‌22، ص‌56 ـ 58؛ مصباح الفقاهه، ج‌1، ص‌254 ـ 257؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌14، ص‌261 ـ 268.
[209]. فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌14، ص‌268.
[210]. الخلاف، ج‌3، ص‌188 ـ 189؛ زبدة‌البيان، ص‌221؛ المجموع، ج‌9، ص‌248.
[211]. فتح البارى، ج‌7، ص‌151؛ الميزان، ج‌13، ص‌27.
[212]. الخلاف، ج‌3، ص‌189؛ المجموع، ج‌9، ص‌248.
[213]. سنن الدارقطنى، ج3، ص49؛ الدرالمنثور، ج‌4، ص‌351؛ فتح القدير، ج‌3، ص‌449.
[214]. تفسير ابن كثير، ج‌3، ص‌224؛ سنن الدار قطنى، ج‌3، ص‌49؛ السنن الكبرى، ج‌6، ص‌34.
[215]. مستدرك الوسائل، ج‌9، ص‌358؛ نهج البلاغه، نامه 67؛ بحارالانوار، ج‌33، ص‌497.
[216]. جواهرالكلام، ج‌22، ص‌353 ـ 354؛ المجموع، ج‌9، ص‌249؛ التفسير الكبير، ج‌23، ص‌24.
[217]. الحاوى الكبير، ج‌5، ص‌387؛ زادالمسير، ج‌5، ص‌4.
[218]. جواهرالكلام، ج‌20، ص‌48 ـ 50.
[219]. المعتبر، ج‌2، ص‌297؛ مدارك الاحكام، ج‌4، ص‌77؛ جامع المقاصد، ج‌2، ص‌426.
[220]. المجموع، ج‌4، ص‌500؛ فتح الوهاب، ج‌1، ص‌138؛ الفقه الاسلامى، ج‌5، ص‌3506.
[221]. منتهى المطلب، ج‌1، ص‌231؛ تذكرة الفقهاء، ج‌1، ص‌156؛ مجمع الفائده، ج‌2، ص‌382.
[222]. جامع المقاصد، ج‌2، ص‌427؛ المعتبر، ج‌2، ص‌297؛ المجموع، ج‌4، ص‌500.
[223]. السرائر، ج‌1، ص‌297؛ المعتبر، ج‌2، ص‌296؛ الفقه الاسلامى، ج‌2، ص‌1284.
[224]. منتهى المطلب، ج‌1، ص‌331؛ مدارك الاحكام، ج‌4، ص‌78.
[225]. مجمع الفائده، ج‌8، ص‌43؛ المكاسب، ج‌1، ص‌132؛ منهاج الفقاهه، ج‌1، ص‌204.
[226]. مجمع الفائده، ج‌8‌، ص‌42؛ بدائع الصنائع، ج‌5، ص‌233؛ كشاف القناع، ج‌3، ص‌209.
[227]. نهاية الاحكام، ج‌2، ص‌467؛ المكاسب، ج‌1، ص‌129؛ المغنى، ج‌4، ص‌283.
[228]. البحر الرائق، ج‌8، ص‌372؛ كشاف القناع، ج‌3، ص‌149، 657.
[229]. تبصرة الفقهاء، ج‌1، ص‌364.
[230]. منهاج الفقاهه، ج‌5، ص‌161.
[231]. المقنعه، ص‌591؛ المكاسب، ج‌4، ص‌337؛ كنزالعرفان، ج‌2، ص‌41.
[232]. المكاسب، ج‌4، ص‌338؛ المقنعه، ص‌591؛ منهاج الفقاهه، ج‌5، ص‌161.
[233]. الكافى، ج5، ص150؛ من لايحضره‌الفقيه، ج3، ص‌195؛ تهذيب، ج‌7، ص‌6‌.
[234]. وسائل‌الشيعه، ج‌17، ص‌382؛ ميزان‌الحكمه، ج‌1، ص‌325.
[235]. من لايحضره الفقيه، ج‌3، ص‌193؛ تهذيب، ج‌7، ص‌5؛ وسائل‌الشيعه، ج‌17، ص‌382.
[236]. زبدة‌البيان، ص‌441؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌377؛ تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌342.
[237]. جامع‌البيان، ج‌3، ص‌159 - 160؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌383.
[238]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌219؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌383؛ المجموع، ج‌13، ص‌99.
[239]. جامع‌البيان، ج‌3، ص‌176؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌401؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌222.
[240]. زبدة‌البيان، ص446؛ فقه‌القرآن، راوندى، ج‌1، ص‌403.
[241]. جامع البيان، ج‌3، ص‌176‌ـ‌177؛ كنزالدقائق، ج‌1، ص‌682‌.
[242]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌219؛ فقه القرآن، راوندى، ج‌1، ص‌379؛ احكام القرآن، ج‌1، ص‌587.
[243]. مسالك الافهام، كاظمى، ج‌3، ص‌57؛ الكشاف، ج‌1، ص‌325.
[244]. جامع‌البيان، ج‌3، ص‌163؛ الام، ج‌7، ص‌97؛ المجموع، ج‌13، ص‌100.
[245]. زبدة‌البيان، ص‌443؛ المجموع، ج‌13، ص‌100؛ المحلى، ج‌8، ص‌346.
[246]. جواهر الكلام، ج‌40، ص‌128؛ مسالك الافهام، كاظمى، ج‌3، ص‌58؛ نمونه، ج‌2، ص‌384.
[247]. جامع‌البيان، ج‌3، ص‌163؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌220؛ الام، ج‌7، ص‌97.
[248]. الكشاف، ج‌1، ص‌325.
[249]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌220؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌385.
[250]. جامع‌البيان، ج‌3، ص‌165.
[251]. كنزالدقايق، ج‌1، ص‌679؛ زبدة‌البيان، ص‌443؛ الصافى، ج‌1، ص‌306.
[252]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌221؛ المبسوط، سرخسى، ج‌24، ص‌161.
[253]. تذكرة الفقهاء، ج‌2، ص‌73؛ مجمع‌الفائده، ج‌8، ص‌152؛ فتح‌العزيز، ج‌10، ص‌276.
[254]. مجمع‌الفائده، ج9، ص‌223؛ المجموع، ج‌13، ص‌345.
[255]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌218؛ مجمع‌الفائده، ج‌9، ص‌223؛ نمونه، ج‌2، ص‌385.
[256]. مجمع‌الفائده، ج‌9، ص‌223؛ مسالك الافهام، كاظمى، ج‌3، ص‌59.
[257]. احكام‌القرآن، ج1، ص603؛ تفسير قرطبى، ج3، ص‌389؛ نمونه، ج‌2، ص‌386.
[258]. جامع‌البيان، ج‌3، ص‌168؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌221؛ فقه‌القرآن، راوندى، ج‌1، ص‌398.
[259]. جامع‌البيان، ج‌3، ص‌168؛ احكام القرآن، ج‌1، ص‌599؛ تفسير‌قرطبى، ج‌3، ص‌389.
[260]. نمونه، ج‌2، ص‌387.
[261]. مسالك الافهام، كاظمى، ج‌3، ص‌60؛ مجمع‌الفائده، ج‌12، ص‌308؛ الام، ج‌7، ص‌315.
[262]. الحدائق، ج‌10، ص‌21، 31؛ رياض المسائل، ج‌2، ص‌176؛ مستند الشيعه، ج‌18، ص‌26.
[263]. فقه‌القرآن، راوندى، ج‌1، ص‌407؛ تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌344؛ زاد المسير، ج‌1، ص‌292.
[264]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌222.
[265]. تفسيرقرطبى، ج‌3، ص‌402؛ تفسير ثعالبى، ج‌1، ص‌549؛ المجموع، ج‌13، ص‌104.
[266]. تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌403؛ زبدة‌البيان، ص‌448؛ فقه القرآن، راوندى، ج‌1، ص‌406.
[267]. زبدة‌البيان، ص‌448؛ الخلاف، ج‌6، ص‌249؛ مسالك الافهام، شهيد ثانى، ج‌14، ص‌261.
[268]. المجموع، ج‌20، ص‌223.
[269]. نمونه، ج‌2، ص‌389.
[270]. جامع‌البيان، ج3، ص‌185؛ التفسير الكبير، ج‌7، ص‌127؛ فقه‌القرآن، راوندى، ج‌1، ص‌407.
[271]. فقه‌القرآن، راوندى، ج1، ص407؛ الصافى، ج1، ص308.
[272]. جامع‌البيان، ج‌3، ص‌182 - 183؛ زبدة‌البيان، ص‌448؛ القواعد الفقهيه، مكارم، ج‌1، ص‌30.
[273]. تفسير عبدالرزاق، ج‌1، ص‌110؛ جامع البيان، ج‌3، ص‌183‌ـ‌185.
[274]. المجموع، ج‌13، ص‌178؛ جامع‌البيان، ج‌3، ص‌189.
[275]. زبدة‌البيان، ص‌455؛ رياض المسائل، ج‌8، ص‌502؛ المجموع، ج‌13، ص‌178.
[276]. زبدة‌البيان، ص‌455؛ المغنى، ج‌4، ص‌367؛ كشاف القناع، ج‌3، ص‌374.
[277]. فقه‌القرآن، راوندى، ج‌2، ص‌59؛ الام، ج‌3، ص‌90؛ المجموع، ج‌13، ص‌93.
[278]. جامع‌البيان، ج‌3، ص‌161؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌403؛ معانى‌القرآن، ج‌1، ص‌313.
[279]. فقه‌القرآن، يزدى، ج‌2، ص‌105 ـ 106؛ مصباح الفقاهه، ج‌2، ص‌142؛ تبصرة الفقهاء، ج‌1، ص‌262.
[280]. بلغة الفقيه، ج‌1، ص‌55؛ البيع، قديرى، ص‌166؛ تعليقات‌المكاسب، ج‌1، ص‌168.
[281]. المكاسب، ج‌5، ص‌18.
[282]. مجمع‌الفائده، ج‌8‌، ص‌147؛ زبدة‌البيان، ص‌495؛ تفسير‌ابن‌كثير، ج‌3، ص‌42.
[283]. تبصرة الفقهاء، ج‌1، ص‌378؛ المحلى، ج‌7، ص‌387؛ فقه القرآن، راوندى، ج‌2، ص‌50 ـ 51.
[284]. تبصرة الفقهاء، ج‌1، ص‌384.
[285]. فقه القرآن، راوندى، ج‌2، ص‌56.
[286]. مجمع‌البحرين، ج‌3، ص‌503؛ الميزان، ج‌13، ص‌91.
[287]. الكشاف، ج‌4، ص‌718؛ نورالثقلين، ج‌5، ص‌527؛ مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌291.
[288]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌291؛ اسباب النزول، ص‌298؛ زادالمسير، ج‌8‌، ص‌199.
[289]. وسائل‌الشيعه، ج17، ص347؛ السنن‌الكبرى، ج6، ص‌32؛ مستدرك الوسائل، ج‌13، ص‌232 - 235.
[290]. مصباح الفقاهه، ج‌1، ص‌242؛ نهاية الاحكام، ج‌2، ص‌473؛ مغنى المحتاج، ج‌2، ص‌275.
[291]. تفسير سيد مصطفى خمينى، ج‌5، ص‌556.
[292]. فقه‌القرآن، راوندى، ج‌2، ص‌56.
[293]. همان، ص‌44.
[294]. فتح‌القدير، ج‌2، ص‌224؛ تفسير قرطبى، ج‌7، ص‌248.
[295]. دعائم الاسلام، ج‌2، ص‌47؛ مستدرك الوسائل، ج‌13، ص‌201؛ المستدرك، ج‌2، ص‌9.
[296]. تهذيب، ج‌6‌، ص‌352؛ وسائل الشيعه، ج‌17، ص‌389 - 390؛ بحارالانوار، ج‌57، ص‌281.
[297]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌92.
[298]. الميزان، ج‌2، ص‌223.
[299]. تذكرة الفقهاء، ج1، ص586؛ الروضة‌البهيه، ج3، ص290؛ المغنى، ج‌11، ص‌171.
[300]. التبيان، ج‌2، ص‌506؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌327؛ تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌383 ـ 384.
[301]. تهذيب، ج‌7، ص‌13؛ وسائل‌الشيعه، ج‌17، ص419-420؛ مستدرك سفينة‌البحار، ج1، ص512.
[302]. سنن النسائى، ج‌7، ص‌245 ـ 246؛ مسند احمد، ج‌5، ص‌148؛ مجمع‌الزوائد، ج‌4، ص‌78.
[303]. الكافى، ج5، ص150؛ من لايحضره‌الفقيه، ج3، ص‌194؛ وسائل‌الشيعه، ج‌17، ص‌420 ـ 421.
[304]. وسائل‌الشيعه، ج‌17، ص‌419؛ مستدرك الوسائل، ج‌13، ص‌269؛ صحيح مسلم، ج‌5، ص‌56.
[305]. وسائل‌الشيعه، ج‌17، ص‌420؛ المحاسن، ج‌1، ص‌119؛ روضة الواعظين، ص‌468.
[306]. مسند احمد، ج‌3، ص‌428؛ المستدرك، ج‌2، ص‌7؛ مجمع‌الزوائد، ج‌4، ص‌73.
[307]. فقه القرآن، راوندى، ج‌1، ص‌218؛ منتهى المطلب، ج‌1، ص‌496؛ مغنى المحتاج، ج‌1، ص‌381.
[308]. منتهى‌المطلب، ج1، ص548؛ مجمع‌الفائده، ج4، ص311.
[309]. التبيان، ج2، ص343؛ فقه‌القرآن، راوندى، ج1، ص‌231.
[310]. منتهى‌المطلب، ج1، ص496؛ تذكرة‌الفقهاء، ج1، ص218.
[311]. منتهى‌المطلب، ج1، ص548؛ مجمع‌الفائده، ج4، ص311.
[312]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌191؛ الدرالمنثور، ج‌1، ص‌341؛ اعانة الطالبين، ج‌2، ص‌173.
[313]. المجموع، ج‌19، ص‌354؛ المبسوط، سرخسى، ج‌10، ص‌74؛ تفسير قرطبى، ج‌8‌، ص‌1.
[314]. المعتبر، ج‌2، ص‌623‌؛ منتهى المطلب، ج‌1، ص‌548؛ زبدة‌البيان، ص‌210.
[315]. الكافى، ج1، ص544-545؛ وسائل‌الشيعه، ج9، ص503.
[316]. مجمع‌البيان، ج10، ص‌14؛ تفسير ابن‌كثير، ج‌4، ص‌392.
[317]. بحارالانوار، ج‌86، ص‌129.
[318]. الكافى، ج‌5، ص‌154؛ وسائل‌الشيعه، ج‌17، ص‌401؛ بحارالانوار، ج‌64‌، ص‌274.
[319]. جامع‌البيان، ج‌28، ص‌131 - 133؛ مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌11؛ الصافى، ج‌5، ص‌175.
[320]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌29؛ زادالمسير، ج‌3، ص‌280؛ تفسير قرطبى، ج‌8‌، ص‌94.
[321]. وسائل الشيعه، ج‌17، ص‌401؛ مستدرك الوسائل، ج‌13، ص‌256.
[322]. مجمع‌الفائده، ج8، ص121؛ مستندالشيعه، ج‌14، ص‌20.
[323]. تهذيب، ج‌7، ص‌11؛ وسائل‌الشيعه، ج‌17، ص‌392.
[324]. الكافى، ج‌5، ص‌160؛ تهذيب، ج‌7، ص‌11؛ وسائل‌الشيعه، ج‌17، ص‌392.
[325]. الكافى، ج5، ص159؛ من لايحضره‌الفقيه، ج3، ص‌197؛ فقه القرآن، راوندى، ج‌2، ص‌42.
[326]. تهذيب، ج‌7، ص‌7؛ وسائل‌الشيعه، ج‌17، ص‌392؛ بحارالانوار، ج‌41، ص‌129.
[327]. مجمع‌البيان، ج1، ص‌105؛ عوالى اللئالى، ج‌3، ص‌340؛ الكافى، ج‌6‌، ص‌398.
[328]. الكافى، ج‌6‌، ص‌398؛ وسائل‌الشيعه، ج‌19، ص‌83؛ مستدرك الوسائل، ج‌14، ص‌17.
[329]. فقه‌القرآن، راوندى، ج2، ص‌43؛ مسالك الافهام، كاظمى، ج‌3، ص‌52.
[330]. علل‌الشرايع، ج‌2، ص‌527؛ تحف‌العقول، ص‌366؛ تهذيب، ج‌7، ص‌10.
[331]. تحرير الاحكام، ج‌2، ص‌250؛ تذكرة الفقهاء، ج‌1، ص‌579؛ كفاية الاحكام، ص‌84‌.
[332]. مسالك الافهام، كاظمى، ج‌3، ص‌52.
[333]. الكافى، ج‌5، ص‌153؛ وسائل‌الشيعه، ج‌17، ص‌386 - 387؛ السنن الكبرى، ج‌6‌، ص‌27.
[334]. وسائل‌الشيعه، ج17، ص387؛ بحارالانوار، ج7، ص‌299؛ ج‌72، ص‌19.
[335]. مجمع الفائده، ج‌8‌، ص‌116 - 136؛ الحدائق، ج‌18، ص‌23 - 58؛ المجموع، ج‌9، ص‌145.
[336]. عوالى اللئالى، ج‌1، ص‌267؛ بحارالانوار، ج‌67‌، ص‌225.
[337]. تحف العقول، ص‌187؛ الارشاد، ج‌1، ص‌296؛ الامالى، ص‌594.
[338]. الخصال، ص‌104؛ عيون الحكم، ص‌18؛ بحارالانوار، ج‌46، ص‌326.
[339]. عيون الحكم، ص‌47؛ ميزان‌الحكمه، ج‌1، ص‌330.
[340]. تحف العقول، ص‌483؛ بحارالانوار، ج‌75، ص‌366؛ ميزان الحكمه، ج‌2، ص‌895‌.
[341]. جامع‌البيان، ج22، ص158؛ مجمع‌البحرين، ج1، ص264؛ مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌243.
[342]. الميزان، ج‌17، ص‌43؛ تسنيم، ج‌4، ص‌95 ـ 98.
[343]. جامع البيان، ج‌2، ص‌437؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌203؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌21.
[344]. وسائل الشيعه، ج‌15، ص‌143؛ مستدرك الوسائل، ج‌12، ص‌179؛ جامع البيان، ج‌2، ص‌438.
[345]. جامع البيان، ج‌2، ص‌426؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌203؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌20.
[346]. المستدرك، ج3، ص‌400؛ مجمع‌الزوائد، ج‌6، ص‌318؛ المعجم الكبير، ج‌8، ص‌29.
[347]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌57؛ الميزان، ج‌2، ص‌100 ـ 101؛ تفسير‌قمى، ج‌1، ص‌98.
[348]. تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌21؛ شواهدالتنزيل، ج‌1، ص‌130.
[349]. روضة الواعظين، ص‌106 ـ 107؛ شرح الاخبار، ج‌2، ص‌345؛ الامالى، ص‌253.
[350]. الصافى، ج‌2، ص‌380؛ زادالمسير، ج‌3، ص‌342.
[351]. جامع البيان، ج‌22، ص‌158.
[352]. الميزان، ج‌11، ص‌344.
[353]. جامع‌البيان، ج22، ص158؛ مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌243؛ فتح‌القدير، ج‌4، ص‌348.
[354]. الميزان، ج‌9، ص‌396؛ نمونه، ج‌8، ص‌151.
[355]. جامع البيان، ج‌11، ص‌51؛ التبيان، ج‌5، ص‌307؛ مجمع البيان، ج‌5، ص‌130.
[356]. تفسير قرطبى، ج‌8، ص‌270؛ الدرالمنثور، ج‌3، ص‌282؛ فتح‌القدير، ج‌2، ص‌408.
[357]. مجمع البيان، ج‌5، ص‌130؛ نمونه، ج‌8، ص‌152.
[358]. تفسير سيد مصطفى خمينى، ج‌4، ص‌24.
[359]. الصافى، ج‌1، ص‌98؛ تفسير سيد مصطفى خمينى، ج‌4، ص‌35؛ بحارالانوار، ج‌65، ص‌106.
[360]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌279؛ تفسير قرطبى، ج‌2، ص‌9؛ ج‌10، ص‌173؛ الميزان، ج‌5، ص‌344.
[361]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌327؛ بحارالانوار، ج‌7، ص‌140.
[362]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌279؛ تفسير قرطبى، ج‌2، ص‌9.
[363]. جامع‌البيان، ج‌4، ص‌246؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌452؛ زادالمسير، ج‌2، ص‌60.
[364]. التبيان، ج‌1، ص‌82.
[365]. فتح القدير، ج‌1، ص‌403.
[366]. التبيان، ج‌1، ص‌82؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌453؛ تفسير قرطبى، ج‌14، ص‌53.
[367]. جامع‌البيان، ج‌1، ص‌200؛ التبيان، ج‌1، ص‌82‌؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌29.
[368]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌111؛ الصافى، ج‌1، ص‌98؛ تفسير سيد مصطفى خمينى، ج‌4، ص‌28 ـ 29، 38.
[369]. جامع البيان، ج‌1، ص‌582‌ـ‌584؛ مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌303.
[370]. جامع‌البيان، ج‌1، ص‌585؛ مجمع البيان، ج‌1، ص‌303.
[371]. التبيان، ج‌3، ص‌74؛ جامع البيان، ج‌1، ص‌536؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌91.
[372]. التبيان، ج‌1، ص‌188؛ مجمع‌البيان، ج1، ص186.
[373]. جوامع الجامع، ج‌1، ص‌99؛ الاصفى، ج‌1، ص‌81.
[374]. الميزان، ج‌3، ص‌269.
[375]. جامع‌البيان، ج‌3، ص‌435؛ احكام‌القرآن،ج‌2، ص‌371.
[376]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌308؛ بحارالانوار، ج‌30، ص‌163.
[377]. الكشاف، ج‌2، ص‌376.
[378]. التبيان، ج‌2، ص‌506؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌327؛ بحارالانوار، ج‌66، ص‌118.
[379]. اسباب النزول، ص‌73 ـ 74؛ التبيان، ج‌2، ص‌506 ـ 507؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌327.
[380]. التفسير الكبير، ج‌3، ص‌219 ـ 220؛ تفسير عياشى، ج‌1، ص‌52؛ نمونه، ج‌1، ص‌370 ـ 375.
[381]. الكافى، ج‌7، ص‌5؛ التبيان، ج‌4، ص‌42؛ تفسير قرطبى، ج‌6‌، ص‌346.
[382]. جامع‌البيان، ج21، ص74؛ التبيان، ج8، ص‌271؛ نورالثقلين، ج‌4، ص‌193 ـ 195.
[383]. الكافى، ج6، ص‌431؛ من لايحضره الفقيه، ج‌4، ص‌58؛ وسائل الشيعه، ج‌17، ص‌121.
[384]. التبيان، ج‌8‌، ص‌271؛ الصافى، ج‌4، ص‌139.
[385]. الكشاف، ج‌3، ص‌490؛ التبيان، ج‌8، ص‌271؛ الميزان، ج‌16، ص‌212.
[386]. الصافى، ج‌4، ص‌135؛ احكام القرآن، ج‌3، ص‌448؛ الميزان، ج‌16، ص‌210.
[387]. الميزان، ج‌16، ص‌210.
[388]. زادالمسير، ج‌6، ص‌160.
[389]. تفسير قرطبى، ج‌14، ص‌52؛ تفسير ابن كثير، ج‌3، ص‌451.
[390]. مجمع‌البيان، ج‌8، ص‌76؛ نورالثقلين، ج‌4، ص‌195؛ الميزان، ج‌16، ص‌213.

 

جمعه 14 مهر 1391  11:09 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بقيّة‌‌الله

دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 13

بقيّة‌‌الله : باقى گذارده خداوند، امام‌‌معصوم(عليه السلام)، حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف)

بقيه در لغت به معناى باقى مانده، بازمانده و زيادى چيزى آمده است.[1] اين واژه از ريشه «ب‌‌ـ‌‌ق‌‌ـ‌‌ى» در برابر فناست، از اين رو دربردارنده نوعى ثبات و دوام و به معناى باقى‌‌مانده ثابت و پايدار است.[2]
واژه مذكور نزد عرب به صورت ضرب‌‌المثلى براى خوبى و فضيلت نيز به كار مى‌‌رود: «فلانٌ بقية‌‌القوم» يعنى آن شخص از برگزيدگان قوم است.[3]
واژه «بقية الله» در قرآن تنها يك بار و در داستان‌‌حضرت شعيب(عليه السلام) آمده است كه وى پس از برحذر داشتن قوم خويش از كم‌‌فروشى در داد‌‌و‌‌ستدها فرمود: آنچه خداوند براى شما باقى گذارده بهتر است براى شما، اگر ايمان داشته باشيد: «بَقِيَّةُ اللّهِ خَيرٌ لَكُم اِن كُنتُم مُؤمِنينَ».(هود/11،86) واژه «بقيه» بدون اضافه به «الله» و ديگر مشتقات از ريشه بقاء در موارد متعددى به كار رفته و در آنها از مسائلى چند سخن به ميان آمده است؛ مانند لزوم دورى جستن از سود حاصل از ربا (بقره/2،278)، ماندگار بودن خداى متعالى (طه/20،73) و آنچه نزد اوست (نحل/16،96؛ قصص/28،60؛ شورى/42،36)، باقى ماندن آخرت (اعلىَ/87،17) و رزق الهى (طه/20،131) و اظهار شگفتى از نبودن بقايايى از‌‌نسل قديم كه
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 14
از فساد در زمين نهى كنند. (هود/11،116)
بررسى آيات ياد شده نشان مى‌‌دهد كه اساساً، بقا و ماندگارى تنها از آن خداى متعالى و اسماى‌‌حسناى وى
[4] و چيزى است كه وجهه خدايى داشته: «و يَبقى وجهُ رَبِّـكَ ...»(الرحمن/55،27) يا نزد او باشد: «و ما عِندَاللّهِ باق»(نحل /16، 96) و جز آن از بين رفتنى است:
«كُلُّ مَن عَلَيها فَان»(الرحمن/55،26)، «ما عِندَكُم يَنفَدُ»(نحل/16،96)، چنان كه سودى كه از راه حرام (ربا) به دست آيد ناپايدار است: «يَمحَقُ اللّهُ الرِّبوا».(بقره/2،276)
مقصود از بقيّة الله در آيه ياد شده (هود/11،86) سود حلالى است كه پس از رعايت پيمانه صحيح و دقيق باقى مى‌‌ماند
[5]، از اين رو مال* باقى مانده و متمايز از حرام به «الله» اضافه گشته و چنين اضافه‌‌اى حاكى از نوعى شرافت و ارزش است.[6] برخى گفته‌‌اند: مراد از بقيه‌‌الله يا مالى است‌‌كه در دنيا در دست شخص مى‌‌ماند يا ثواب خدا (كه در آخرت به او مى‌‌رسد) يا خشنودى خداست (كه نصيب وى مى‌‌گردد) و در هر سه صورت بقية الله خير است، زيرا اگر مراد از بقية‌‌الله مال باشد خير بودن آن از اين روست كه چنين شخصى كه در داد و ستد خويش به سود حلال بسنده مى‌‌كند، مورد اعتماد مردم واقع مى‌‌شود و معامله او رونق يافته، از اين راه درهاى روزى بر روى او گشوده مى‌‌شود و اگر آن را بر ثواب اخروى حمل كنيم، روشن است كه دنيا و آنچه در آن است فانى مى‌‌شود و ثواب و اجر اخروى، جاويد و از اين جهت خير است و اگر آن را به خشنودى خداوند معنا كنيم خير بودن بقية اللّه نيازى به توضيح ندارد.[7] برخى محققان، «بقية‌‌الله» را در آيه ياد شده به قسط و عدل* تفسير كرده و گفته‌‌اند: خداى سبحان مال را زينت زندگى دنيا مى‌‌داند (كهف/18،46)؛ اما قسط و عدل را جزو بقية‌‌الله و باقيات صالحات دانسته، مى‌‌فرمايد: اگر قسط و عدل را رعايت كنيد عدل الهى زنده مى‌‌شود و اين براى شما بهتر است و‌‌ مى‌‌ماند.[8]
مفسران به معانى ديگرى نيز مانند اطاعت و انقياد، رزق، موجود مبارك و ارزشمند و رحمت و فضل اشاره‌‌كرده‌‌اند.[9]
به نظر مى‌‌رسد همه اين موارد از باب بيان مصداق باشد و از اين رو بر آنها بقية الله اطلاق شده است و آيه مورد بحث (هود/11،86) گرچه در مورد خاصى نازل شده؛ اما با توجه به جامعيت و گستردگى ويژه قرآن مى‌‌توان بقيّة الله را بر هر وجود سودمند و پايدارى كه از سوى پروردگار براى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 15
بشر مانده و مايه رحمت و خير و سعادت او شده باشد به كاربرد، از اين رو انبياى الهى، امامان و رهبران دينى مى‌‌توانند‌‌از بارزترين مصاديق «بقية‌‌الله» باشند، چنان‌‌كه در جوامع روايى بر ائمه‌‌طاهرين(عليهم السلام) تطبيق شده است
[10] و چون حضرت ولىّ عصر(عجل الله تعالى فرجه الشريف) آخرين امام و تنها بازمانده انبيا و امامان و آخرين ذخيره الهى و يگانه حجت خداوند در روى زمين براى حفظ جوامع انسانى و از بهترين مصداقهاى اسماى حسناى الهى و مظاهر قسط و عدل[11] است، مى‌‌تواند از روشن‌‌ترين مصاديق «بقيّة اللّه» به شمار آيد. گواه اين مدعا آن است كه‌‌افزون بر ادعيه و زيارات، در روايات فراوانى، از آن حضرت به «بقيّة اللّه» تعبير شده است؛ امام‌‌صادق(عليه السلام) فرمود: هرگاه خواستيد به او خطاب كنيد بگوييد: «السلام عليك يا بقية اللّه».سپس به آيه شريفه «بقية‌‌الله خير لكم»(هود/11،86) استشهاد فرمودند.[12] بر پايه روايتى از امام باقر(عليه السلام)اولين جمله‌‌اى كه امام زمان(عج) هنگام ظهور بر زبان مى‌‌آورند آيه شريفه «بَقِيَّةُ اللّهِ خَيرٌ لَكُم...»است و آنگاه مى‌‌فرمايند:«أنا‌‌بقيّة اللّه و حجّته و خليفته =منم آنچه خداوند براى شما باقى گذارده و حجت و خليفه او».[13]

منابع

اقرب الموارد فى فصح العربية والشوارد؛ بحارالانوار؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير التحرير والتنوير؛ تفسير الصافى؛ التفسير الكبير؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب؛ تفسير موضوعى قرآن كريم؛ الكافى؛ القاموس المحيط؛ الكشاف؛ لسان العرب؛ لغت نامه؛ مجمع البحرين؛ مجمع‌‌البيان فى تفسيرالقرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن.
محمد حجتيان




[1]. لسان العرب، ج 1، ص 467؛ مجمع البحرين، ج 1، ص 229، 230، «بقى».
[2]. القاموس المحيط، ج 2، ص 1659؛ التحقيق، ج 1، ص 317، «بقى».
[3]. اقرب الموارد، ج 1، ص 191؛ لغت نامه، ج 3، ص 4259.
[4]. تفسير موضوعى، ج 7، ص 213.
[5]. الكشاف، ج 2، ص 418 ـ 419؛ مجمع‌‌البيان، ج 5، ص 286؛ الميزان، ج 10، ص 364.
[6]. الكشاف، ج 2، ص 418 ـ 419؛ التحرير والتنوير، ج 12، ص‌‌139 ـ 140.
[7]. التفسير الكبير، ج 18، ص 42.
[8]. تفسير موضوعى، ج 7، ص 212 ـ 213.
[9]. جامع‌‌البيان، مج‌‌7، ج 12، ص 131 - 132؛ مجمع‌‌البيان، ج 5، ص 321؛ الكشاف، ج 2، ص‌‌418.
[10]. بحارالانوار، ج 46، ص 264؛ ج 24، ص 211.
[11]. تفسير موضوعى، ج 7، ص 213.
[12]. الكافى، ج 1، ص 411 ـ 412.
[13]
. الصافى، ج 2، ص 468؛ كنزالدقائق، ج 6، ص 226.

 

جمعه 14 مهر 1391  11:09 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

فروش قرآن به غير مسلمان از نگاه امام خمينى(ره)

محمدرضا غفوريان

 

اشاره:

نوشته حاضر ترجمه اى است از فصلى به همين نام در جلد دوم كتاب البيع, همراه با پاورقيهايى كه به توضيح برخى واژه ها و نكته ها پرداخته است. آنچه مى توان به عنوان امتيازى ويژه در گونه بررسى امام ديد, بهره بردارى از مسائل كلامى و روح كلى آموزه هاى اسلامى در برداشتهاى فقهى است, كه يكى از موارد آن همين مسأله فروش قرآن به كافران است. در ميان نوشتارهاى موجود و در دسترس فقيهان ديده نشده است كه براى بررسى حكم فروش قرآن به مطالبى استناد شود كه در اين مقاله آمده است. تلاش ما بر اين است كه فرازهاى سودمند و تازه از اين دست را در شيوه فقاهت اين فقيه بزرگ, در حدّ توان كم خويش, بنمايانيم.
توضيح برخى از مبناهاى اصولى و آوردن نشانيهاى سودمند در كتابهاى مهم اين دانش, كار ديگرى است كه براى پربار شدن هر چه بيش تر اين نوشته, در پاورقى انجام گرفته است. اميد كه اين تلاش ناچيز در نماياندن اندكى از ژرفاى بسيار درياى روح آن بزرگ مرد, سودمند افتد.
از مشهور فقها چنين رسيده است كه نمى توان قرآن را به كافر فروخت. گرچه پيامد دليلها, بنابر اين كه درست و كامل باشند, اين است كه كافر مالك قرآن نمى گردد, ولى چون در مبحث خريد و فروش از آن سخن رفته است, عنوان فروختن به كافر را آورده اند, در حالى كه عنوان (تملّك) از فروش گسترده تر است و به هر روى, بايد روشن كنيم كه آيا عنوان فروش, گذشته از به ميان آمدن عنوان ديگرى مانند اهانت و سبك شمارى و يا آلوده شدن كتاب خدا در دست آنان, به خودى خود حرام است يا خير؟ چه, عنوانهاى ديگر, افزون بر نادرستى, تنها درباره كافران نيست.
بى گمان, اهانت و خوار شمردن قرآن حرام است, ولى حكمى كه براى اين عنوان باشد, هرگز به عنوانى ديگر مانند فروختن, كه در خارج با آن همراه باشد, سرايت نمى كند, چنانكه در مبحث اجتماع امر و نهى, بررسى شده است.1 بنابراين, خود عنوان فروختن حرام نمى گردد. افزون بر اين, حرام بودن يك معامله, نادرستى و باطل بودن آن را در پى ندارد, بلكه لازمه حرام بودن, درستى آن معامله است.2
گذشته از اينها, اهانت و خوار شمردن نيز در اين جا يافت نمى شود, زيرا در دادوستد كه چيزى است اعتبارى, اهانتى يافت نمى شود, بلكه در چيره كردن كافر بر قرآن نيز, خواه اعتبارى و خواه واقعى, اهانتى نيست. از پيامبر خدا(ص) نيز چنين رسيده است كه نامه هايى به برخى پادشاهان نوشته و آنان را به اسلام فرا خوانده و در آنها آيه اى از كتاب ارجمند, قرآن, نگاشت كه اين است:
(قُلْ يا اَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَبَيْنَكُمْ….)
بگو اى اهل كتاب [يهوديان مسيحيان] بياييد تا بر سخنى برابر و همسان ميان ما و شما[گردآييم]…
اگر در اختيار گذاشتن قرآن, خود به گونه اى خوار شمردن بود, حضرت هرگز چنين نمى فرمود; چه, اجزاى قرآن نيز همسان و همسنگ همه آن است, مگر اين كه كسى اجزاى نهاده شده در ميان سخنى ديگر را با غير آن يكسان به شمار نياورد. به هر روى, به ديگرى دادن و مانند آن, اهانت به قرآن نيست, بلكه نشر و رساندن آن, خود مى تواند به گونه اى بزرگ شمردن قرآن به شمار آيد.
سُست تر از اين استدلال, يارى جستن از حرام بودن نجس كردن قرآن است; زيرا به ديگرى دادن و در اختيار نهادن, هيچ گاه ملازمه اى با آلوده كردن قرآن ندارد و اگر هم اين گونه باشد, تنها براى كافران نيست. افزون بر اين, حرام بودن ناپاك گردانيدن, سبب حرام شدن فروش يا به ديگران دادن يا در اختيار گذاشتن نيست, هر چند مقدمه حرام را حرام بشماريم.
پنداشت سست ديگرى كه به دنبال اين دو گفته مى شود اين است كه از حرام بودن نجس كردن مى توان دريافت كه فروختن آن به طريق اولى ممنوع است. اين نيز چنانكه مى بينيد [بسيار بى پايه است]. بدين سان, دليل اصلى دو چيز است: آيه اى از قرآن و حديثى از پيامبر(ص):
1 . آيه كريمه:
(لَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرينَ عَلى الْمُؤْمِنينَ سَبيلاً.)
خداوند هرگز براى كافران بر مؤمنان راه [برترى] نمى نهد.
در اين آيه, با ناديده گرفتن آغاز آن, بر حسب آنچه درتفسيرها و ديگر كتابها آمده است, چند احتمال مى توان يافت; زيرا واژه (سبيل) به معناى (كمك), (برهان و حجّت در دنيا و آخرت) و يا (تسلّط), خواه اعتبارى و يا خارجى است.
ولى آنچه روشن مى نمايد, اين است كه اين واژه جز در معناى خودش به كار نرفته است كه همان (راه) در همه كاربردهايش در قرآن است و در موارد بسيارى از كتاب عزيز الهى آن را مى توان يافت. البته در برخى از آنها معناى حقيقى واژه, مقصود بوده و در بيش تر موارد معناى مجازى, به صورت (حقيقت ادعايى) به كار رفته است3, مانند: (سبيل اللّه), (سبيل المؤمنين), (سبيل المجرمين), (سبيل المفسدين), (سبيل الرشد), (سبيل الغي) و… بدين گونه كه راههاى معنوى چونان حسّى اند. و از همين دسته است آيه نفى سبيل [كه مورد سخن ماست].
بدين سان اين واژه به معناى يارى يا برهان و حجت به كار نرفته است.
بلكه مى توان گفت كه مقصود, قرار ندادن هرگونه راهى است, بدين گونه كه خداوند بزرگ براى كافران بر مؤمنان هيچ راهى را, نه در جهان آفرينش و نه در قانونگذارى دينى, نخواهد نهاد; زيرا در جهان آفرينش پيامبر و مؤمنان را همواره با كمكهاى پيدا و پنهان و يارى رساندن فرشتگان و پيمان پيروزى و غير آن, كه افزايش, نيرو و سرسختى و استوارى دلهاى لشگريان اسلام را درپى داشت, حمايت كرد. چنانكه خود فرمود:
(وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه بِبَدْرٍ وَأنْتُمْ أذِلَّةٌ.) آل عمران123/
خداوند در [نبرد] بدر شما را پيروزى بخشيد در حالى كه شما خود ناتوان بوديد.
و فرمود:
(لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ.) توبه25/
خداوند در جاهاى بسيارى شما را پيروز گردانيد.
و فرمود:
(يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائكَةِ مُسَوِّمِيْن.) آل عمران125/
پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشته نشاندار يارى مى كند.
و فرمود:
(اَلَنْ يَكْفِيكُمْ أنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائكَةِ مُنْزلين.) آل عمران124/
آيا برايتان كافى نيست كه پروردگارتان شما را با سه هزار فرشته فرود آمده يارى رساند؟
و فرمود:
(إنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبيناً.) فتح1/
به درستى كه ما براى تو پيروزى و گشايشى آشكار آورده ايم.
و فرمود:
(نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَفَتْحٌ قَريبٌ.) صف13/
ييارى خداوند و پيروزى نزديك [براى شماست].
و آيات بسيار ديگرى كه دلگرمى و استوارى و اطمينان به پيروزى را در پى آورده و اين گونه عوامل را در راستاى گشايش و پيروزمندى قوت مى بخشد. اين همه, افزون بر فرو فرستادن فرشتگان و يارى ايشان است.
بدين سان, خداوند بزرگ براى مؤمنان راههاى بسيارى را در جهان آفرينش در برترى بر كافران گشوده است و هرگز براى كافران چنين نكرده و نخواهد كرد; چه هيچ گاه ايشان را در پيدا و پنهان يارى نرسانده و قوت و چيرگى نبخشيده است. اين كمكها افزون بر چيزهايى چون خرد و نيرو و توان است كه در ميان همه تيره هاى بشر دريافت مى شود. بنابراين, مى توان گفت كه خداوند براى كافران بر مؤمنان راه برترى درجهان آفرينش نمى گشايد, بلكه براى اينان بر آنان راهها بگشود. نيز راهى براى آنان در احتجاج بر مؤمنان ننهاد; زيرا كتاب خدا, هيچ گونه نادرستى و كژى از فرا روى و فرا سويش بدان نمى رسد, بلكه حجّت مؤمنان, آشكار و تواناست.
در قانونگذارى دينى هم خداوند براى كافران برترى اعتبارى بر مؤمنين قرار نمى دهد, آن گونه كه پيامبر(ص) را سرپرست و حكمران بر مردم فرموده و پس از او جانشينان پاكش(ع) و سپس خداآگاهانى كه امانتدار حلال و حرامند چنين اند. اين نيز راهى است كه خداوند براى كافران بر مؤمنان نمى نهد, چنانكه برهان و حجّت در روز واپسين به سود مؤمنان بر كافران است.
چكيده آنچه گفته ايم اين است كه نفى همه راهها, نبودن هرگونه راهى چه در جهان آفرينش و چه در قانونگذارى دينى را در پى دارد. بدين سان ناگزير از گزينش تنها يكى از معانى نيستيم, آن گونه كه از مفسران و غير ايشان بر مى آيد.
همه آنچه گفته ايم با چشم پوشى از آغاز آيه است. اكنون با در نظر گرفتن آن, درباره اين آيه مى گوييم:
(الّذين يَتَرَبَّصونَ بِكُمْ فَإنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللّهِ قالوا اَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ وَاِنْ كانَ للْكافِرينَ نَصيبٌ قالوا اَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَنَمْنَعكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَاللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ القيمَةِ وَلَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافرينَ…).
گفته مى شود: آمدن جمله (لن يجعل اللّه…) پس از (فاللّه يحكم بينكم…) نشانه آن است كه منظور, نبودن راه برترى براى كافران در روز رستاخيز است.
البته مى دانيد كه اين سخن بى پايه است. آرى مى توان گفت كه در آيه نكته اى نهفته است و آن اين كه: درباره مؤمنان آمده است (فتح من اللّه) كه پيروزى را از سوى خداوند و يارى او به شمار آورده و درباره كافران گفته است: (اگر براى آنان بهره اى بود) كه آن را پيروزى نناميده و از سوى خود به شمار نياورده است. بدين سان, شايد جمله (ولن يجعل اللّه) نشانگر اين دوگانگى باشد كه بهره كافران با يارى خدا نبوده و گشودن راه برترى براى آنان نيست و در برابر آن پيروزى مسلمانان از سوى خداوند و گشايش راه برترى ايشان بر كافران است. با اين همه, اين مناسبت نيز نمى تواند كبرى [ = جمله لن يجعل اللّه] را تنها به همين مورد منحصر سازد. از اين روى, برداشت (هرگونه راه برترى) از اين آيه دور از صواب نيست.
گذشته از همه اينها, سرايت دادن چنين حكمى از مؤمنان به كتاب خدا و ديگر مقدّسات و حرام شمارى سپردن اينها به كافران يا باطل بودن دادوستد و يا مالك نشدن آنان, نادرست است, خواه با اين گفته كه چيرگى آنان بر اين چيزها راه برترى ايشان بر مؤمنان است و خواه اين كه علت نفى راههاى برترى در اين چيزها يافت مى شود و اين كه احترام قرآن بسى بزرگ تر از احترام مؤمنان است. نادرستى اين سخنان از آن روست كه مالك شدن كتاب خدا و مانند آن از كتابهاى حديث و فقه و… يا چيرگى مالك بر دارايى خود در خريد و فروش, راه برترى بر مؤمنان نيست. البته اگر نگوييم كه منتشر شدن اينها در سرزمينهاى كافران و گسترش معارف الهى و احكام و دستورات اسلامى در مناطق آنان, خود به گونه اى راه برترى مسلمانان و وسيله راهيابى احكام و حقايق اسلامى در دلهايشان است.
چه بسا چنين چيزى در بردارنده بازگشت آنان يا سست گرداندنشان از خرافه هايى است كه در كتابهاشان يافت مى شود كه از پايه دگرگون گشته و تحريف شده است. اين نيز روشن نيست كه علّت نفى راه برترى بر مؤمنان, براى احترام مؤمن باشد, بلكه ممكن است داراى جنبه اى سياسى بوده كه همان هشيار ساختن مسلمانان به ناگزير بودنشان در بيرون رفتن از سلطه كافران به هر راه ممكن است; زيرا چيره شدن و برترى كافران بر ايشان و سرزمينهاشان از سوى خداوند بزرگ نبوده و او هرگز راه برترى و چيره شدن را براى آنان نمى گشايد, تا چنين نگويند كه اين چيرگى به تقدير و قضاء الهى بوده و ناگزير بايد در برابرش سرفرود آورد و خرسند بود; چه, اين خود كرنش در برابر خوارى و ستم است و خداوند آن را ناپسند مى شمارد و سربلندى از آن خدا و پيامبرش و مؤمنان است. بدين سان براساس همين نكته سياسى مى توانييم بگوييم كه منتشر ساختن كتاب ارزشمند الهى با همه نيكوييها و معانى ژرف و شيوه ويژه اش با در برداشتن حقايق و معارفى كه در ديگر كتابهاى در دسترس چون تورات و اناجيل موجود در نزد آنان نمى توان يافت, خود كارى شايسته و بلكه لازم است. مسلمانان نيز دستور دا
رند كه اسلام و احكام آن را تبليغ كنند و بهترين راه براى آن گسترش كتاب خداى بزرگ در سرزمينهاى كافران است. همچنين كتابهاى ديگر كه در بردارنده روايات ومعارف الهى اند.4
اين سخن كه لازم است قرآن و ديگر مقدّسات را از دسترس كافران دور نگهداشت, همسو با مذاق قانونگذار اسلام كه ضرورت رساندن اسلام, گسترش آن و لازم بودن راهنمايى مردم از هر راه, و به هر وسيله ممكن است, نيست. اين كه شايد تن كافران به قرآنى برسد, بر چنان مصالح فراترى برترى ندارد.
براى همين بود كه پيامبر خدا(ص), چنانكه در كتابهاى تاريخ آمده است, نامه هاى ارزشمند خود را كه در بردارنده آيه اى از قرآن بود به پادشاهان روزگار خويش فرستاد, با اين كه ممكن بود دست آنان بدان آيات برسد. اين همه براى اهميت رساندن اسلام و قوانين آن است. آرى, اگر دليل معتبرى بر ناروا بودن اين كار مى داشتيم, گريزى از آن نبود كه آن را به كار ببنديم, ولى چنين چيزى يافت نمى شود; چه دانستيم كه آيه چنين چيزى را نمى رساند.
2 . حديث پرآوازه پيامبر:
(الإسلام يعلو ولا يعلى عليه.) وسائل ج376/17
اسلام برتر است و چيزى فراتر از آن نيست.
بى گمان اين حديث مورد اعتماد است, زيرا بر حسب گواهى بزرگان, در ميان شيعيان و سنّيان مشهور بوده و مرحوم شيخ صدوق (من لايحضره الفقيه, ج243/4) نيز با اطمينان آن را به پيامبر نسبت داده است كه بدين سان روايت مرسل ولى معتبر خواهد بود.
البته دلالتش بر حرام بودن واگذارى قرآن و ديگر چيزهاى مقدّس به كافران مورد پذيرش نيست.
زيرا بنابر ظاهر اين جمله, كه گزاره اى خبرى است, آن را به اين معنى مى گيريم كه: اسلام درجنبه برهان و استدلال بسى والاتر از اديان ديگر است, مانند اين آيه كه مى فرمايد:
(هُوَ الَّذي أرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلى الدين كُلِّه.)توبه33/
اوست كه پيامبرش را با راهنمايى و دين برحق فرستاد, تا بر همه دينها فراترش گرداند.
ييعنى در استدلال و برهان از ديگر اديان بالاتر قرارش دهد.
و يا مى توان به اين معنا گرفت كه اسلام در واقعيت بر تر از همه اديان است كه در حديث آمده:
(إنَّ ذلك عند ظهور المهدي(عج)) بحار, ج308/16.
چنين چيزى به هنگام آشكار شدن امام قائم(ع) است.
بدين سان ارتباطى به مسأله ما نخواهد داشت.
همچنين اگر به معنايى ديگر بگيريم, كه گزاره اى خبرى است, ولى مقصود جدّى از آن جمله اى انشايى است, چه در اين صورت برايندش چنين خواهد بود: اسلام بايد فراتر و والاتر باشد و نبايد چيز ديگرى بالاتر از آن باشد و يا اين كه حرام است چيزى فراتر از اسلام شود. آن گاه منظور از آن برانگيختن و تشويق مسلمانان به تلاش در راه سربلندى اسلام, چه در برهان و استدلال و چه در پيروزى واقعى و خارجى, خواهد بود.
بنابراين انتشار كتابهاى اسلامى و پيشاپيش آنها كتاب ارجمند الهى از راههاى سرفرازى و برترى حجت و برهان آن بوده و بلكه زمينه ساز پيروزى در واقعيت نيز خواهد بود. اين روايت اگر بر لازم بودن انتشار آن از راه رساندن به دست آنان دلالت نكند, بر آنچه اين فقها گفته اند نيز دلالتى ندارد.
بايد انصاف داد كه هيچ گونه دليلى بر حرام بودن سپردن قرآن به كافر يا مالك نشدن او نسبت به كتاب الهى يا هر كتاب مقدس ديگرى, دلالت نكرده است. بدين سان آنچه قاعده مى طلبد, درستى معامله و سپردن قرآن به آنان و مالك شدنشان همسان مسلمانان است.

پى نوشتها:

1 . مبحث اجتماع امرونهى از بخشهاى گسترده و با اهميت بحثهاى (نواهى) علم اصول فقه بوده و خود, دربردارنده مسائلى پيچيده و كارساز و راهگشا در فقه است. نتيجه گيرى فروع مهمى در مسايل فقهى به كاوش و روشن ساختن فرازهاى گوناگون اين مبحث وابسته است, فروعى در بابهاى عبادات: از طهارت و صلات تا حج و جهاد و بابهاى معاملات و…
از سوى ديگر گزينش ديدگاهى مشخص در جنبه هاى گوناگون اين مبحث, ريشه در بحثهاى اصولى ديگرى دارد كه بايد در جاى خود مورد بررسى دقيق و همه جانبه قرار گرفته باشد. اين همه, نشانگر پيوستگى شگرف بخشهاى گوناگون دانش اصول فقه و ارتباط آن با فقه است.
چكيده آنچه درمبحث اجتماع امر و نهى بررسى مى شود اين است كه اگر در يك كار هم امر و هم نهى با هم متوجه مكلّفى گردند, كه طبعاً از دو جهت و دو ملاك جداگانه سرچشمه مى گيرد, در چنين مواردى چه بايد كرد؟ چاره كار درعبادات چيست؟ و در معاملات چگونه بايد از اين مشكل گريخت؟ اينها برخى از مسائل مورد بررسى در اين مبحث است.
ييكى از مسائل مهم و كارساز در اين مجموعه آن است كه هر حكمى به عنوانى معين و ويژه اختصاص مى يابد و از همان عنوان پا فراتر نمى نهد. اين مطلب از يك سو ريشه درمسأله تعلق اوامر به طبيعت و فرد نيز دارد.
به هر روى, حضرت امام مى نويسد: هيچ حكمى از پايگاه خود كه همان عنوان ويژه خود اوست پا فراتر ننهاده و به عنوانى ديگر سرايت نمى كند. از باب مثال در همين مسأله فروش قرآن, كارى كه انجام مى گيرد از يك سو فروختن و داد وستد است و از سوى ديگر اهانت به قرآن (اگر بپذيريم كه دادن قرآن به آنان خوار شمردن آن است) اكنون اگر براى حرام بودن فروش قرآن چنين استدلال كنيم كه اهانت به قرآن خود حرام است, اين دليلى نادرست خواهد بود; زيرا حرام بودن اهانت, هيچ گاه به فروختن سرايت نمى كند, هرچند در يك كار انجام يافته در خارج, هم فروش و هم اهانت, به يكباره پديدار گشته اند.
براى شرح بيش تر درباره اين مباحث, مى توانيد به كتابهاى زير مراجعه كنيد:
* مناهج الوصول الى علم الاصول, امام خمينى, ج130/2 ـ 136, مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام, قم, فروردين 73.
* نهاية الدراية فى شرح الكفاية, علامه شيخ محمد حسين غروى اصفهانى, ج264/1 ـ 266, مهدوى, اصفهان, افست از چاپ سنگى.
* اجود التقريرات, درسهاى اصول, ميرزا محمد حسين نائينى با پانوشتهاى سيد ابوالقاسم خويى, ج343/ ـ 345, مصطفوى, قم.
2 . در ميان امرها و نهى هاى شرعى دسته اى از آنها را مولوى و دسته اى ديگر را ارشادى مى نامند. امر و نهى مولوى: سبب واجب, مستحب, حرام يا مكروه شدن كارى كه بدان مربوط گرديده مى شود, مانند نماز كه با امر (أقم الصلاة) واجب گرديده و كشتن بى گناه كه با نهى (ولا تقتلوا النفس التي…) حرام شده است.
امر و نهى ارشادى به خودى خود, مورد نظرنبوده و براى تأكيد حكمى ديگر يا فهماندن شرط يا جزء يا سبب يا مانع و… بودن يك چيز در عبادت يا معامله و مانند اين مقاصد به كار برده مى شود. در علم اصول فقه, بحثى است درباره اين كه آيا نهى از عبادت يا معامله, نشانگر نادرستى باطل شدن آن كار است ياخير؟ مثلاً اگر به هنگام نماز جمعه از داد وستد نهى شده است, معناى آن باطل بودن دادوستدها در آن هنگام است يا تنها حرام بودن و گناه را مى رساند.
حضرت امام خمينى, در اين بحث مى نويسد:
(ظاهر آن است كه نهى در اين بحث در برگيرنده نهى تحريمى, تنزيهى [ = كراهت], نفسى, غيرى, اصلى و تبعى است… آرى نهى ارشادى كه راهنماى مانعيت باشد بيرون از بحث است…) مناهج الوصول ج152/2.
همين مطلب از پانوشتهاى آيت اللّه خويى در اجود التقريرات نيز برمى آيد, ولى برخى از فقها مانند: شيخ انصارى در مطارح الانظار 157/ و نائينى در اجود التقريرات ج386/1 نظر ديگرى دارند.
از اين كه بگذريم در همين مبحث, سخنى است درباره اين كه برخى از ابوحنيفه و شاگردش محمدبن حسن شيبانى چنين آورده اند كه نهى در عبادات و معاملات, دليل بر درستى آنهاست. درباره اين سخن محقق خراسانى در كفايه و محقق اصفهانى در نهاية الدراية, مطالبى گفته اند:
امام خمينى در اين باره چنين مى نويسد:
(… فالحقّ معهما إذا أحرز أنّ النهي تكليفي لا إرشادي, وإلاّ فظهوه في الفساد لاينبغي أن ينكر. هذا إذا لم نقل بأنّ النهي إذا تعلّق بمعاملة لأجل مبغوضية ترتّب الآثار المطلوبة عليها, يدلّ على الفساد فى نظر العقلاء, وإلاّ فيصير نظير الإرشاد إلى الفساد. تدبّر.
وأمّا العبادات فكلامهما فيها خالٍ عن التحصيل على أيّ تقدير…) مناهج الوصول, ج169/2.
آن گاه كه روشن شود نهى تكليفى [= مولوى] است و نه ارشادى, حق با آن دو است, وگرنه ظاهر بودن نهى در نادرستى معامله انكارپذير نيست.
البته اين در صورتى است كه نگوييم هنگامى كه نهى به معامله اى, از آن روى كه پيامدهاى آن [نزد قانونگذار] ناپسند است, تعلّق يافت, در نگاه خردمندان [= عرف] نادرستى و بطلان را مى رساند و گرنه اگر چنين گفتيم, اين نيز مانند نهى ارشادى, باطل بودن را اثبات مى كند.
اما سخن در ايشان در عبادات, به هر روى نادرست و بى محتواست.
از آنچه گذشت مى توان دريافت كه اگر حرام بودن اهانت به قرآن را دستاويز ممنوع بودن خريد و فروش آن قرار دهيم, سخن درستى نگفته ايم; زيرا, اگر بپذيريم كه حرام بودن خوار شمردن, به فروختن هم مى رسد, اين را كه حرام بودن يك معامله با باطل بودن آن همراه است, نمى پذيريم, بلكه اين خود گواه بر درستى آن است.
در اين باره به كتابهاى زير مى توان مراجعه كرد:
* مناهج الوصول, ج151/2 ـ 152 و 167 ـ 169.
* كفاية الاصول, محمد كاظم خراسانى, ج299/1 ـ 300.
* نهاية الدراية, ج318/1.
* اجود التقريرات, ج386/1 و 403 ـ 406 همراه با پاورقى.
3 . در بررسى حقيقت و مجاز كه از بحثهاى ادبى در بخش معانى و بيان است, حضرت امام خمينى در مقدمات مباحث الفاظ علم اصول چنين مى نويسد:
(والحق الحقيق بالتصديق هو ما اختاره بعض أجلّة العصر, رحمه اللّه, في وقايته وتبعه غيره أنّ اللفظ في مطلق المجاز, مرسلاً كان أو استعارة أو مجازاً في الحذف, مفرداً كان أو مركّباً, و كذا في الكناية, مستعمل فيما وضع له لاغير, لكن يكون جدّه على خلاف استعماله, وإنّما يكون تطبيق المعنى الموضوع له على ما أراد, جدّاً بادّعاء كونه مصداقه كما في الكليات و عينه كما في الأعلام الشخصية.
… فحينئذٍ يسقط البحث عن أنّ المجاز هل يحتاج إلى رخصة الواضع أم لا؟ وأنّ العلاقات موضوعة بالوضع الشخصي أو النوع مما يعلم فساده, لعدم استعمال اللفظ إلاّ فيما وضع له). مناهج الوصول, ج102/1 ـ 107.
حقيقت شايسته تصديق همان چيزى است كه يكى از بزرگان معاصر در كتابش وقاية الأذهان برگزيده و برخى ديگر از ايشان پيروى كرده اند و آن اين كه: واژه در هرگونه مجازى, خواه مرسل يا استعاره و يا مجاز در حذف چه مفرد و چه مركب, و همچنين در كنايه, در همان معنايى كه برايش وضع گرديده به كار مى رود و نه جز آن, ولى مقصود جدّى همسو باكاربرد و استعمال نيست. برابر كردن معناى وضع شده واژه بر آنچه منظور جدّى است, تنها با ادّعاى اين است كه اين نيز يكى از مصاديق آن معناست, در جايى كه كلّى باشد و يا خود آن است [نه مصداق] چنانكه در اسم خاص اين گونه است.
… بدين سان بررسى و كاوش در اين باره كه آيا مجاز نيازمند اجازه وضع كننده است يا خير؟ و اين كه آيا مناسبتهاى مجاز با وضع شخصى يا نوعى وضع شده اند, كه نادرستى آن روشن است, رخت بر مى بندد; چرا كه واژه جز در همان چيزى كه براى آن وضع گرديده به كار نرفته است.
4 . يكى از فرازهاى مهم اين مسأله در نوشتار امام خمينى, همين بخش از عبارات است كه در اصل انگيزه گزينش اين مسأله از ميان صدها مسأله موجود در كتابها و مقالات ايشان, نماياندن اين گونه فرازهاست.
چنانكه روشن است در دانش اصول فقه, معيارهاى استوار و معينى براى شيوه راهيابى به احكام فقهى در دليلهاى گوناگون پى ريزى گرديده است. هم در ميان دليلهاى شناخته شده و مورد پذيرش و هم در روش كاربردى فقها چيزهاى مشخصى كه همان كتاب, سنّت, عقل و اجماع هستند را مى توان يافت. البته با بازگرداندن اجماع به سنت آنچه خود مى تواند مورد استناد باشد همان سه دليل است.
گرچه هم در اصول فقه و هم به گونه پراكنده در خود فقه, سخن از شيوه برداشت از قرآن و حديث به ميان مى آيد, ولى با گذشت زمان گونه هاى ويژه اى در اين دريافتها رايج و پايدار گشته كه گاه, ديگر شيوه ها به فراموشى سپرده مى شود. از باب مثال,در برداشت حكمى فرعى از روايات, كم تر ديده مى شود كه آن را در همگامى و هماهنگى با روح كلى آموزه هاى دينى كه در جاى خود مسلّم و مورد پذيرش همگان است, به بوته بررسى نهند. البته اين بدان معنا نيست كه برداشتهاى كم مايه و بيش تر سرچشمه گرفته از كوته بينيهاى هوس آلود را با برآيندهاى روايى در فقه در آميزيم و به گونه اى به التقاط تن در دهيم, بلكه بايد گفت كه اين خود راهى است از مو باريك تر و از شمشير تيزتر كه در عين پافشارى بر دستاوردهايى كه در اصول فقه پس از قرنها تلاش و بلكه شهادتها به دست آمده است, بتوان در برداشتها نوآورى داشت و در بر كشيدن جرعه ها از درياى بيكران معارف الهى همه نيازهاى نو به نو را پاسخ گفت.
اين قلم بر آن است كه اين گونه فرازها را در نوشته هاى امام بنماياند; چه, امام فقيهى توانمند است كه با قدرتى شگرف در موشكافيهاى رايج, مبتكر نوآوريهايى است كه سالها تلاش حوزه هاى علمى را دركشف و نماياندن آن مى طلبد. اين همه در حالى است كه هدايت انقلابى و سياسى نهضتى چنين بزرگ و بى نظير, خود بخش مهمى از وقت و توان آن ابرمرد را به سوى خود كشاند.
آنچه مى توان به عنوان امتيازى ويژه ناميد, بهره بردارى از مسائل كلامى و روح كلى آموزه هاى اسلامى در برداشتهاى فقهى است كه يكى از موارد آن همين مسأله فروش قرآن به كافران است. در ميان نوشتارهاى موجود و در دسترس فقها ديده نشده است كه براى بررسى حكم فروش قرآن به اين مطلب استدلال شود كه رساندن پيام اسلام خود از مهم ترين واجبات بوده و نشر كتابهاى مقدس اسلامى از قرآن تا حديث, خود از بهترين راههاى آن است و اين نه تنها چيرگى و برترى كافران بر مسلمانان نيست, بلكه نشر و نفوذ كتابهاى هر قوم و هر فرهنگى خود گونه اى از برترى و والايى آن فرهنگ است. بدين سان در اين شيوه بررسى هم موضوع و هم حكم, هم مصداق و هم مفهوم, هم صغرى و هم كبرى از چشم اندازى ديگر نگريسته شده و در عين پافشارى بر اصول و معيار, روح كلى شريعت سهله و سمحه و خردمدار را, زيبا و شيوا نمايانده و چنين نتيجه مى گيرد. بهره گيرى از رخدادهاى تاريخ اسلام را نيز از همين دست مى توان نام برد. يارى جستن از عمل پيامبر در رسيدن به يك حكم شرعى كه به صورت يك كبراى كلى مورد پذيرش همه فقيهان است, ولى كندوكاو در شيوه عملى پيامبر به ويژه در مسايل سياسى
و راهيابى به برداشتهايى كلى و راهگشا, رفته رفته كم رنگ گشته و استنباط, در تنگناى استظهار از واژه ها در قرآن و حديث محدود گرديده و بخش مهمى از كاركردهاى پيامبر و امامان كه خود حجت آشكار در گستره عمل اجتماعى و سياسى آنان بود, مورد بهره بردارى شايسته و درخور قرار نمى گرفت. هنر ارزنده امام خمينى, اين است كه در متن درسها و كاوشهاى خود همراه با همان شيوه رايج و مأنوس حوزه ها كه فقه صاحب جواهر و شيخ انصارى مى ناميد, كنجكاويهاى اين گونه را نيز در نوشته ها و گفته هايش آورده است. اميد كه حوزه هاى ما اين آموزه هاى بلند و سودمند را در پژوهش و گره گشايى علمى و عملى جامعه به كار بسته و اسلام ناب محمدى را كه در اندك زمانى جهان گشا و تاريخ ساز بى نظير گرديد, ديگر بار زنده و شاداب به صحنه زندگى انسانها بكشانند.

 
جمعه 14 مهر 1391  11:09 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حكم دادوستد كودك

حكم دادوستد كودك

عفت نورمحمدى

پـيش از اين كه وارد بحث بشويم و شرط بلوغ را در دادوستدگران به بحث بـگـذاريـم و از شـرطـ بـودن و نبودن آن سخن بگوييم, شايسته است پيش انـگـاره هـايـى را در مقدمه يادآور شويم, تا جايگاه بحث روشن شود و خواننده به خوبى دريابد كه در پى چه هستيم.
شـيـخ انـصارى, در مكاسب معناى بيع را برابر ديدگاه لغت شناسان چنين بيان مى كند:
(البيع مبادله مال بمال.)
اين معنى فراگير است و همه گونه دادوستد را در بر مى گيرد, حتى خريد و فروش كالاها و جنسهاى كم ارزش را, مانند: كبريت.
شـيـخ انـصـارى پـس از تعريف بيع, به شرح بيع بالصيغه و بيع معاطاتى پرداخته است.
بيع بالصيغه: دادوستدى كه در آن ايجاب و قبول (صيغه مخصوص) باشد.
بـيع المعاطات: هر دادوستدى كه در آن ايجاب و قبول نباشد و دادوستد, بدون صيغه عقد, انجام بگيرد.
در بـيع معاطاتى, دادن و گرفتن ركن اساسى را دارند و صيغه شرط نيست. البته معاطات, ملكيت ناپايدار مى آورد; يعنى تا پيش از بين رفتن يكى از دو عـوض, هر يك از دو طرف بيع معاطاتى, مى تواند معامله را به هم بزند.
در عرف امروز, معاطات در خريد و فروش چيزهاى كم ارزش به كار برده مى شـود, مانند خريد و فروش سبزى, ميوه و آنچه در مغازه ها خريد و فروش مـى شـود. ولـى بيع بالصيغه, در خريد و فروش چيزهاى مهم به كار برده مـى شـود و امـروزه خـريـد و فروشهايى در دفترهاى اسناد رسمى ثبت مى شـونـد و نياز به رد وبدل سند است, صيغه عقد خوانده مى شود و معامله با صيغه انجام مى شود.
اكـنـون, پـس از بـيـان اين مقدمه, مى پردازيم به بحث اصلى كه همانا ويـژگـيهاى جارى كنندگان بيع بالصيغه باشد از كتابهاى فقهى پيشينيان و احـاديـث بـه دسـت مـى آيد كه دادوستدگران بايد شرطها و ويژگيهايى داشـتـه بـاشـنـد, تا بتوانند, دادوستدهاى كلان و نيازمند به صيغه را انجام دهند.
در ايـن مـقـال يكى از شرطها و ويژگيهاى دادوستدگران, كه همانا بلوغ بـاشـد, بـه بـوتـه بـررسـى نـهـاده مـى شود. شيخ انصارى نخستين شرط دادوستدگران را بلوغ ياد كرده و مى نويسد:
(... الـمشهور كما عن الدروس و الكفايه بطلان عقد الصبى بل عن الغنيه الاجماع عليه وان اجاز الولى.)1
مشهور, بنابر آنچه از دروس و كفايه نقل شده, باطل بودن دادوستد كودك اسـت. در غنيه, بر اين مطلب, ادعاى اجماع شده, گرچه با اجازه سرپرست وى باشد.
پـيـش از بـررسـى مـطلب از راه دليلهاى چهارگانه: كتاب, حديث, عقل و اجـمـاع, نـاگـزيـريم بحث را تقسيم بندى كنيم, تا بحث سامان مندى در خورى بيابد:

حـكم داد و ستد كودك

 

كودك :

1. خوب از بد را باز نمى شناسد. فقيهان در باطل بودن دادوستد اين كودك اتفاق نظر دارند.
2. خوب از بد را مى شناسد
الف - رشيد + مستقل + غيرمستقل
= با اجازه درست
= با اجازه نادرست
* آيا كودك مى تواند وكيل شود و عقد را بخواند
* وكالت وى صحيح نيست
كلام كودك كه بگويد بعت ارزش دارد
كلام كودك كه بگويد بعت ارزش ندارد
ب - غير رشيد
پـس از اين تقسيم بندى و روشن شدن نادرستى عقد كودك غير تميز دهنده, اكـنون اين مساله را بررسى مى كنيم كه آيا عقد كودك رشيد تميز دهنده و بـازشـناسنده خوب از بد, درست است, يا خير؟ اگر صحيح نباشد, پس به طـور كـلـى ديگر قسمها نيز درست نخواهد بود و اگر درست بود, نوبت به بـحـث از آنـهـا مـى رسد. براى بررسى اين مطلب, دليلهاى چهارگانه را مرور مى كنيم:

كتاب

1. (لاتقربوا مال اليتيم الا بالتى هى احسن حتى يبلغ اشده.)2
به مال يتيم, جز براى اصلاح نزديك نشويد, تا اين كه به كمال رسد.
2. (ولاتـقـربـوا مـال اليتيم الا بالتى هى احسن حتى يبلغ اشده واوفوا بالعهد ان العهد كان مسئولا.)3
بـه مـال يتيم نزديك نشويد, مگر آن كه راه بهترى منظور داريد, تا آن كـه به مرحله بلوغ و رشد برسد. همه بايد به عهد خود وفادار باشيد كه از عهد و پيمان[ در روز قيامت] پرسش خواهد شد.
2. (وابـتـلـوا الـيتامى حتى اذا بلغوا النكاح فان ءانستم منهم رشدا فادفعوا اليهم اموالهم.)4
يـتـيمان را بيازماييد, تا زمانى كه به مرحله بلوغ رسند و به ازدواج مـيل پيدا كنند. آن گاه اگر آنان را دانا و رشيد به درك مصالح زندگى خود يافتيد, اموالشان را به آنان باز دهيد.
امين الاسلام طبرسى در تفسير آيه نخست مى نويسد:
(لاتقربوا مال اليتيم والمراد بالقرب التصرف فيه وانما خص مال اليتيم بـالـذكر لانه لايستطيع الدفاع عن نفسه ولاعن ماله فيكون الطمع فى ماله اشـد ويـد الرغبه اليه امد فاكد سبحانه النهى عن التصرف فى ماله وان كان ذلك واجبا فى مال كل احد.)5
مـنظور از نزديك شدن به مال يتيم, دست يازى به مال يتيم است. خداوند در آيه شريفه, تنها يادآور مال يتيم شده; زيرا يتيم توانايى دفاع از خـود و مـال خـود را نـدارد; پـس طمع در مال او بيش تر و رغبت به آن افـزون تر است. از اين روى, خداوند سبحان تاكيد بيش ترى كرده, تا از دسـت يـازى در مـال يـتـيـم خوددارى شود. اگر چه دست نيازيدن به مال هركسى واجب است.
هـمـو, در تـفـسير اين بخش از آيه شريفه: (حتى يبلغ اشده) ديدگاههاى گوناگونى را بيان و سرانجام بهترين ديدگاه را چنين بيان مى كند:
(وقـيـل انـه لاحد له بل هو ان يبلغ عقله ويونس منه الرشد فيسلم اليه ماله وهذا اقوى.)6
گـفته شده: حد و مرزى براى رسيدن به رشد نيست, بلكه اگر يتيم بالغ و عـقل او كامل شود و رشد او مورد آزمايش قرار گيرد, در اين صورت مالش به او بازگردانده مى شود. و اين قوى ترين ديدگاه است.
علامه طباطبايى در ذيل آيه شريفه: (لاتقربوا مال اليتيم) مى نويسد:
(الـنهى عن القرب للدلاله على التعميم فلايحل اكل ماله ولا استعماله ولا اى تـصـرف فيه الا بالطريقه التى هى احسن الطرق المتصوره لحفظه وتمته هـذا الـنـهـى وقـدوم الحرمه الى ان يبلغ اشده فاذا بلغ اشده لم يكن يـتـيـمـا قـاصرا عن اداره ماله وكان هو المتصرف فى مال نفسه من غير حـاجـه بـالـطـبـع الى تدبير الولى بماله... ومن هنا يظهر ان المراد بـبـلـوغـه اشـده هـو الـبلوغ والرشد كما يدل عليه ايضا قوله تعالى: (وابتلوا اليتامى حتى...)7
ايـن كـه خـداونـد تعالى در اين آيه شريفه از نزديك شدن به مال يتيم پـرهـيـز داده, بـدان خـاطر است كه (نهى) در آيه, دلالت بر فراگيرى و شـمـول دارد و بـنـابراين, خوردن مال يتيم, به كار بردن آن و هرگونه دسـت يـازى در آن روايت, مگر به گونه اى كه آن بهترين گونه است براى نـگـهـدارى مال يتيم. اين بازداشتن از نزديك شدن به مال يتيم, ادامه دارد, تـا ايـن كه يتيم به رشد برسد كه در اين صورت, ديگر يتيم نيست و تـوانـايـى اداره مال خود را دارد, بدون اين كه نيازى به تدبير وى داشـتـه بـاشـد... از اين جا ظاهر مى شود كه منظور (بلوغ اشده) بلوغ شـرعـى و رشـد اسـت, همان گونه كه آيه 6 سوره نسإ بر اين مطلب دلالت دارد.
نـتيجه بحث و بررسى اين دو آيه شريفه اين شد كه: كودك, نمى تواند در مـال خـود دسـت بيازد, مگر اين كه به سن بلوغ شرعى و رشد برسد كه در ايـن هنگام, مى تواند در مال خود دست بيازد و مالش به وى بازگردانده مى شود.
اما آيه سوم: (وابتلوا اليتامى حتى اذا بلغوا...) در تفسير اين آيه, در تفسير نمونه آمده است:
(1. از تـعبير به حتى استفاده مى شود كه بايد آزمايش يتيمان, پيش از رسـيـدن به حد بلوغ و به صورت مكرر و مستمر انجام شود, تا هنگامى كه در آسـتـانـه بـلـوغ قرار گرفته وضع آنها كاملا از نظر رشد عقلى براى اداره امور مالى خود روشن گردد.
2. تـعـبـير (اذا بلغوا النكاح) اشاره به اين است كه آنها به سر حدى بـرسـنـد كـه قدرت بر ازدواج داشته باشند و روشن است كسى كه قدرت بر ازدواج داشـتـه بـاشـد, قدرت برتشكيل خانواده خواهد داشت و چنين كسى بـدون سـرمـايـه نمى تواند به اهداف خود برسد. بنابراين, آغاز زندگى زنـاشـويى, با آغاز زندگى اقتصادى مستقل همراه است و به عبارت ديگر, ثـروت آنـان, موقعى به دستشان مى رسد كه هم به بلوغ جنسى برسند و هم به بلوغ فكرى و قدرت بر حفظ مال داشته باشند.
2. تـعـبير به (آنستم منهم رشدا) اشاره به اين است كه رشد آنها كاملا مـسـلم شود; زيرا (آنستم) از ماده (ايناس) به معنى مشاهده و رويت مى باشد.)8
امين الاسلام طبرسى نيز مى نويسد:
(لما امر الله بايتإ الايتام اموالهم ومنع من رفع المال الى السفهإ يـبـيـن هـنـا الـحد الفاصل بين ما يحل من ذلك للولى ومالا يحل فقال: (وابـتـلوا اليتامى) هذا خطاب لاوليإ اليتامى امرهم الله ان يختبروا عـقـول اليتامى فى افهامهم وصلاحهم فى اديانهم واصلاحهم فى اموالهم... (فـان آنـستم منهم رشدا...) والاقوى ان يحمل على ان المراد به[ ايناس الـرشـد] بـه الـعـقـل واصلاح المال على ما قاله ابن عباس والحسن وهو الـمـروى عـن الباقر, عليه السلام, للاجماع على ان من يكون كذلك لايجوز عـلـيه الحجر فى ماله وان كان فاجرا فى دينه فكذلك اذا بلغ وهو بهذه الصفه وجب تسليم ما له اليه.)9
چـون خداوند فرمان داده: دارايى يتيمان به آنان بازگردانده شود و از دادن مال نابخردان خوددارى شود, روشن مى شود كه مرز بين دستيازى حلال و دسـتـيـازى حـرام بـراى ولـى چيست؟ پس خداوند مى فرمايد: (وابتلوا الـيـتـامـى) كه اين, خطابى است به سرپرستان و اوليإ يتيمان كه خرد يـتـيـمـان را بيازمايند, در فهم آنان, شايستگى و صالح بودن آنان در دين و راه استفاده از دارايى خود و....
امـا دربـاره جـمـله شريفه: (آنستم منهم رشدا[ (پس از طرح ديدگاههاى گوناگون مى نويسد] :
ديدگاه قوى تر آن است كه گفته شود: منظور از ايناس, رشد, عقل و اصلاح مـال اسـت. هـمان گونه كه ابن عباس و حسن گفته اند همين قول از امام بـاقـر(ع) نـيز روايت شده است. اما چرا قوى ترين قول است, بدين خاطر كـه اجـمـاع داريـم كسى كه خردمند است و توان اصلاح مال خود را دارد, بـازداشـتـن او از دارايـى خـود, روا نيست, گرچه در دينش فاجر باشد.
هـمچنين است هنگامى كه كودك بالغ شد و چنين صفتى داشت; يعنى در دينش فاجر بود, بايد مالش به او بازگردانده شود.
در ذيل همين آيه در تفسير راهنما آمده است:
(1. رسـيـدن بـه مـرحـله بلوغ جنسى و تحقق رشد اقتصادى, دو شرط براى تحويل اموال يتيمان به آنان و جواز تصرف در اموال خودشان است.
2. وجـوب رد امـوال يـتـيـمان, پس از بلوغ جنسى و احراز رشد اقتصادى آنان. مويد برداشت فوق, فرمايش امام صادق(ع) است.
(ايناس الرشد حفظ المال.)10
3. كـودكـان (نـابالغان) و كسانى كه رشد اقتصادى ندارند, از تصرف در اموال خود محجورند.
4. صـحـت تـصـرف كودكان يتيم در اموال با اذن و نظارت ولى, چون بودن تـصـرف يـتـيم در اموال و بدون نظارت ولى بر آن تصرفات, آزمايش محقق نمى شود.)11
روشـن شد كه اين آيه هم دلالت دارد بر اين كه اموال يتيم را در صورتى مى توان به او بازگرداند كه كودك, به حد بلوغ جنسى و رشد رسيده باشد كـه تـنها در اين صورت است كه كودك مى تواند در اموال خود تصرف كند.
حـال كـه بـه طـور اجمال, با تفسير آيه آشنا شديم, مناسب است ديدگاه فـقها را درباره آيه شريفه از نظر بگذرانيم, تا مقدار دلالت آيه روشن تـر شـود و پـاسـخ به اين پرسش به دست آيد كه آيا كودك, پيش از بلوغ جـنسى, محجور كامل است, مانند مجنون, آن گونه كه شمارى از فقيهان بر ايـن باورند, يا اين كه كودك, استقلال در دستيازى ندارد كه همان گونه كـه شمارى ديگر گفته اند و يا بلوغ نقشى ندارد, تنها نقش طريقى دارد و تـمـام مـوضـوع براى بازگرداندن اموال آنان (رشد) است, آن گونه كه يكى از فقيهان بر اين باور است.
1. ايـروانـى, بـر اين باور است كه بلوغ طريقى است و رشد موضوع براى بازگرداندن دارايى كودك به كودك, گرچه پيش از بلوغ او باشد:
(مـمـكـن است رشد كودك در درستى دادوستدهاى وى كافى باشد و نيازى به بـلـوغ نـبـاشد و دور نيست كه اين مطلب را بتوان از آيه استفاده كرد بـنـابـرايـن كـه جـمـله (فان آنستم...) استدراك از صدر آيه باشد كه فـرمود: (وابتلوا اليتامى). بى گمان, يتيم, به كودك نابالغى گفته مى شـود كـه پـدر نداشته باشد و يتامى جمع داراى الف و لام است و عموميت را مـى رسـانـد; يـعنى تمام كودكان را بيازماييد, اما در ذيل آيه مى فـرمـايـد: اگـر در آنـان رشـد را دريـافتيد, اموال آنان را به آنان بـازگـردانـيـد. پس براى بازگرداندن اموال آنان, غير از دريافت رشد, چـيـز ديـگرى لازم نيست و نبايد منتظر بلوغ آنان ماند و معتبر دانستن بـلـوغ, طريقى است; يعنى اماره و نشانه اى كه رشد كودك را به دست مى دهـد. خـود بلوغ موضوعيتى ندارد و اين, از اخبار استفاده مى شود. در مـوثـقـه محمد بن مسلم آمده: طلاق غلام نافذ است, وقتى كه عاقل باشد و وصيت و صدقه او هم نافذ است, اگر چه به حد بلوغ نرسيده باشد.
در مـوثـقه ابى بصير و ابى ايوب از حضرت صادق(ع) درباره وصيت پسر ده ساله پرسش شد, فرمود:
(1. اذا اصـاب مـوضـع الـوصـيه جاز) هرگاه در جايگاه وصيت كردن قرار گرفته باشد, وصيت او صحيح است.)
روايت ديگرى نيز نقل مى كند و آن گاه مى نويسد:
(در تـايـيد آنچه گفته شد كه استيناس رشد كافى است, سيره مستمره است كـه بـر آن جـريـان دارد. در اين سيره, كودكان بسان بالغان هستند در دادوسـتـد, اگـر بـه رشد عقلى رسيده باشند, بدون در نظر گرفتن اجازه ولى.
هـمـيـن سـيره باورمندان به فساد دادوستدهاى كودك را ناگزير كرده كه دادوسـتـدهـاى جـزئـى را از اين حكم خارج كنند و بگويند: دادوستدهاى كـودك در چـيزهاى كوچك و كم ارزش درست است. يا از اين حكم خارج كنند و دادوسـتـدهـايـى را كـه كـودك بـا اجازه ولى خود انجام مى دهد, چه دادوستدهاى كوچك و چه دادوستدهاى بزرگ.
نـهـايـت چـيـزى كـه بـه آن گردن مى نهيم و پايبند مى شويم اين است:
دادوسـتـدهـاى كـودك در صـورت اسـتقلال, درست نيست, نه آن جايى كه به اجـازه ولـى بـاشـد و اولـيـإ, كـودكـان را بـراى دادوستد قرارداده باشند.)12
2. مـيـرزاى نـأينى. وى, كودك را محجور كامل مى داند, مانند مجنون. مـيـرزاى نـأينى با اين ديدگاه, به طور كامل در جبهه مخالف ايروانى قرار مى گيرد:
(سـخـن در ايـن است كه آيا محجور بودن كودك, بمانند محجور بودن سفيه است, يا مانند محجور بودن مجنون؟
تـحـقـيـق اين است كه مانند محجور بودن مجنون است و دليل آن, فرموده خـداوند تعالى است: (وابتلوا اليتامى) شرح استدلال, بستگى به بسط كلام دارد. گـاهـى بـه ايـن آيـه تـمسك شده براى ثابت كردن اين كه رشد در درسـتـى دسـتـيـازيهاى كودك, كافى است, اگر چه اين رشد, پيش از بلوغ جـنـسـى بـاشـد, بـه دلـيـل اين كه آزمودن در آيه مغيا به بلوغ نكاح قـرارداده شـده است. بنابراين, زمان آزمايش, از ابتداى زمانى است كه در رشـد كـودك شـك شـود و تا زمان بلوغ ادامه پيدا مى كند و در زمان بـلـوغ امـوال بـه كودك بازگردانده مى شود, به شرط اين كه رشد در او ديده شود.
مخفى نماند آيه كريمه گرچه ظهور كمى در مطالب گفته شده دارد, ولى به طـور قـطـع, اين مطلب مراد نيست; زيرا يا ملاك دربازگرداندن اموال به يـتـيمان, رشد است, حال فرق ندارد پيش از بلوغ باشد, يا پس از آن كه در ايـن صورت لغو بودن ذكر بلوغ پيش مى آيد و الله, سبحانه و تعالى, مـنـزه از هـرگونه لغو و سهوى است و يا اين كه رشد پس از بلوغ, ديگر اعـتـبـارى ندارد و بايد به يكى از دو امر اكتفا كرد, يا رشد قبل از بـلـوغ و يا بلوغ, اگر چه بدون رشد باشد و كسى ملتزم به اين قول شده است.)13
مـيرزاى نأينى, پس از اين كه مستقل بودن هر يك از بلوغ و رشد را در موضوع حكم رد مى كند, يادآور مى شود:
(فـلابد ان يجعل ظرف دفع اموالهم اليهم عنه استيناس الرشد بعد البلوغ فـتدل الآيه على عدم نفوذ تصرفات الصبى مطلقا لابالاستقلال و لابانضمامه الى الولى و لابانضمام الولى اليه.)14
پـس نـاگزير بايد زمان بازگرداندن دارايى كودك را به وى, هنگام ديدن رشـد پـس از بـلـوغ قـرارداد. پـس آيـه دلالـت دارد بـه نـافـذ نبودن دسـتـيـازيهاى كودك در دارايى خود, نه به گونه استقلال و نه با اجازه ولى.
3. آقـاى خوئى,دستيازى در اموال را بسته به بلوغ و رشد دانسته است و در ذيل آيه شريفه (وابتلوا اليتامى) در كتاب مصباح الفقيه مى نويسد:
(خـداونـد تـعـالـى در روا بودن دستيازى كودك به دارايى خود به گونه مـسـتـقـل, پس از اين كه بلوغ جنسى را معتبر دانسته رشد را هم معتبر دانـسته است. روشن است كه اگر تنها رشد در روا بودن دستيازيهاى كودك در امـوال خود, كافى بود, معتبر دانستن بلوغ پيش از رشد, كار بيهوده اى بـود و نـيازى به يادآورى آن نبود. بنابراين, روشن مى شود كه روا بـودن دسـتـيازيهاى كودك در دارايى خود, بر دو امر بستگى دارد: بلوغ جنسى و رشد.
پـس در نـتـيـجـه آيه كريمه دلالت دارد بر اين كه دستيازيهاى كودك در امـوال خود, پيش از بلوغ جنسى نارواست, گرچه رشيد هم باشد; زيرا اين دو شـرطـ, هـمـراه هم و با هم هستند البته حكم اين آيه در مورد يتيم است كه مى توان آن گستراند و شامل غير يتيم هم دانست.)15
4. امـام خمينى در كتاب بيع, براى آيه شريفه (وابتلوا اليتامى), چند احـتـمـال را بر مى شمرد و آن گاه ديدگاه خود را بيان مى كند. برابر نـظر ايشان, مجموع رشد و بلوغ, موضوع براى حكم در آيه شريفه مى شود:
(احـتـمـال نخست: امر به امتحان, تا زمان بلوغ; يعنى بايد يتيمان را آزمـايـش كنيد, تا زمان بلوغ نكاح, كه كفايه از بلوغ جنسى است. لازمه آن ايـن اسـت كـه: رشـد, تـمام موضوع باشد و بلوغ, هيچ گونه نقشى در درسـتـى دادوستد نداشته باشد; زيرا از ظاهر اين احتمال بر مى آيد كه آزمـايـش از وقـتـى كه احتمال رشد در يتيمان مى رود, واجب است و اين واجـب بـودن, بـاقـى است تا زمان بلوغ, پس زمان يتيم شدن و بلوغ, هر دو, داخل در آزمايش هستند.
بـنابراين ديدن رشد در هر يك از اين دو زمان, موضوع براى حكم به صحت اسـت و بـايـد مـال يتيم به وى بازگردانده شود, هنگامى كه در او رشد ديده شود, چه پيش از بلوغ و چه پس از آن.
احـتمال دوم: (حتى, براى غايت باشد, به گونه اى كه غايت (بلوغ) خارج از مغيا (پيش از بلوغ) باشد. بنابراين زمان آزمايش, از زمانى است كه احـتـمـال رشـد داده مى شود, تا تمام شدن يتم. و لازمه اش اين است كه رشـد پـيش از بلوغ, موضوع مستقلى براى درستى دادوستدهاى كودك باشد و بـلـوغ مـوضـوع مستقل ديگرى باشد, اگر چه رشد حاصل نشده باشد (كه هر كـدام احـكـام مـخـتلفى دارد) در اين صورت آزمايش كردن و ديدن رشد و واجـب بـودن بازگرداندن مال, اختصاص به يتيم دارد. بنابراين, احتمال دارد كـه بـلـوغ مـوضـوع مستقلى باشد كه احتياج به آزمايش ندارد, يا موضوع مستقلى است و گرچه كشف شود كه رشيد نيست.
احـتـمال سوم: حتى, براى غايت است. بنابراين, آيه كريمه در صدد بيان ايـن نـكـتـه اسـت كه آزمايش لازم است تا زمان بلوغ و پس از آن كه با آزمـودنـهـاى پياپى, رشد كودك روشن شد, دارايى وى, در اختيار خود او قـرار بـگيرد و اگر رشد او روشن نشد, مال به وى بازگردانده نمى شود. لازمه اين قول اين است كه رشد و بلوغ, با هم, موضوع براى حكم هستند و آزمايش كودك از زمان احتمال رشد, تا بلوغ واجب است.
احـتـمـال چـهارم: حتى, حرف ابتدا است كه براى تعليل آمده است و اذا بـراى شـرطـ و جـمـله شرط و جزإ: (واذا بلغوا النكاح) متعلق به حتى هـسـتند. پس منظور آيه اين است كه: آزمايش واجب است, به خاطر اين كه هـنـگـامى مى توان دارايى كودك را به وى بازگرداند كه به بلوغ رسيده بـاشد و رشد هم ديده شود. بنابراين, نتيجه اين احتمال, مانند احتمال سوم است.
امـام پـس از بـيان احتمالهاى چهارگانه, ديدگاه خود را چنين بيان مى كند:
(ثم ان اظهرها ثالثها... لاجل ان الظاهر من حتى الظاهره فى الغايه ان الابـتـلإ يـجـب ان يكون مستمرا من زمان احتمال الرشد, الى زمان بلوغ الـنكاح فيكون قوله تعالى: (فان آنستم منهم رشدا) تفريعا على الابتلإ المستمر عرفا الى حال البلوغ.)16
روشـن ترين اين ديدگاهها, ديدگاه سوم است... زيرا از حتى كه ظهور در غايت دارد آشكار مى شود كه آزمايش بايد از زمان احتمال رشد, تا بلوغ ادامـه داشـته باشد. پس قول خداوند تعالى: (فان آنستم منهم رشدا فرع بر آزمايش است كه در عرف تا حال بلوغ ادامه دارد.
آن گاه امام خمينى روايتهاى مساله را به دو دسته تقسيم مى كند:
الف. روايتهاى تاييد كننده آيه شريفه, مانند روايت اصبغ بن نباته از على(ع): (انه قضى ان يحجر على الغلام المفسد حتى يعقل.)17
از روايـت بر مى آيد كه حجر به وسيله رشد بر طرف مى شود و غلام رشيد, محجور نيست.
ب. روايـتهايى كه ناظر بر آيه نيستند, مانند حديث رفع القلم كه حضرت على(ع) خطاب به عمر مى فرمايد:
(امـا علمت ان القلم يرفع عن ثلاثه؟ عن الصبى حتى يحتلم و عن المجنون حتى يفيق و عن النأم حتى يستيقظ.)18
الـبـته پس از بررسى آيات و بيان ديدگاهها, روايات مساله را به شرح, يـادآور خـواهيم شد و اكنون, به ذكر اين نكته بسنده مى كنيم كه امام خـمـيـنـى, در شـرح آيه, مبانى گوناگونى را يادآور شده و با توجه به مـبـانـى نحوى, شقهاى گوناگون بحث را شرح داده و سپس يكى را برگزيده اسـت. اين دسته بندى, براى دريافت مطلب و جداشدن طرفداران هر نظريه, بسيار مناسب است.
نتيجه: از بررسى آيات سه گانه, بويژه آيه سوم: (وابتلوا اليتامى...) كـه بـيـش تـر عالمان عصرما و استادان آنان, براى ثابت كردن نادرستى دادوسـتـدهـاى كـودك, بـه آن تـمسك جسته اند, چنين به دست مى آيد كه كودك, استقلالى در انجام دادوستد در مال خود ندارد.
يـادآور مـى شـود كـه عـلما و فقيهان در استفاده از آيه, به سه دسته تقسيم مى شوند:
دسـتـه نـخـسـت: كودك رشيد نابالغ, حق تصرف استقلالى در اموال خود را ندارد. بيش ترين علما بر اين نظرند.
دسته دوم: ملاك دستيازى و فروگيرى استقلالى كودك در دارايى و مال خود, رشـيـد بودن اوست, چه به بلوغ جنسى رسيده باشد, يا خير. بلوغ در اين ديـدگـاه, مـوضوعيت ندارد و راه براى به دست آوردن رشد است; زيرا در حـدود زمـان بـلـوغ, بـه طـور معمول, افراد رشيد مى شوند. برابر اين ديـدگاه, كودك رشيد در فروگيرى دارايى خود, استقلال دارد. اين ديدگاه از آن ايروانى است.
دسـتـه سـوم: كـودك, بـسـان مـحـجور و مجنون كامل است و به هيچ روى, دسـتـيـازيـهـا و تـصـرفهاى او, نافذ نيست. اين ديدگاه از آن ميرزاى نأينى است.
بـه هـر حال, برابر بيش تر ديدگاههاى بيان شده, آيه بيانگر اين مطلب نـيـست كه فروگيريها و تصرفهاى كودك به طور كلى باطل است, بلكه شايد در صـورت اجازه ولى, تصرفهاى او درست باشد كه اين بحث را در گاه سخن از روايات, پى مى گيريم.
يـادآورى: همان گونه كه گفته شد, بيش تر علماى حاشيه زننده بر مكاسب بـراى ثابت كردن درستى تصرفهاى كودك در اموال خود, به آيه: (وابتلوا الـيـتـامـى...) تـمسك جسته اند و امام خمينى بيش ترين بحث و شرح را دربـاره آيـه شريفه ارأه كرده است. اما شيخ انصارى, تنها به احاديث تـمسك جسته و يادى از آيه شريفه نكرده است. شايد وجه آن اين باشد كه از ديـدگـاه ايـشان, روشن و ضرورى بوده كه كودك استقلالى در تصرفها و دسـتـيـازيـهـا ندارد و وقتى مطلبى ضرورى بود, نيازى به بحث و آوردن دلـيـل نـدارد.19 ولى محجور بودن كامل كودك, نياز به بحث داشته است, چـون آيـه نـه در نـفى و نه در اثبات, به آن اشاره اى ندارد, از اين روى, از تمسك به آيه خوددارى ورزيده اند.
حـال كـه روشـن شـد برابر آيه, عقد كودك رشيد, به گونه مستقل و بدون اجـازه ولـى, درسـت نيست و از آن طرف, به خوبى روشن است كه عقد كودك غـيـر رشيد به طور مستقل و بدون اجازه ولى درست نيست و نيازى به بحث نـدارد, نـوبت به اين مطلب مى رسد و اين پرسش مطرح مى شود: آيا كودك رشـيـد حـق هيچ گونه دستيازى و تصرف را ندارد و حتى با اجازه ولى هم دادوسـتـدهـاى وى درست نمى شود, يا نه ممكن است با اجازه ولى بتواند دادوسـتدهايى انجام دهد كه آيه شريفه از اين جهت ساكت است. بنابراين بـراى ثـابت كردن اين كه كودك محجور است, يا دادوستدهاى او با اجازه ولى مى تواند صحيح باشد, سراغ احاديث مى رويم.

بررسى احاديث

از جـمـلـه حـديثهايى كه به طور معمول همه فقيهان از آن سخن به ميان آورده اند, حديث (رفع القلم) است.
ايـن حـديـث در مـنابع شيعه, در خصال, نوشته شيخ صدوق, دعأم الاسلام, نـوشـتـه نـعـمـان بـن مـحـمد بن منصور20, كشف الغمه, نوشته اربلى و بـحـارالانـوار, نـوشته علامه مجلسى (ج4/88) با اختلاف نقل شده و وسأل الـشيعه آن را از خصال نقل كرده است كه براى روشن شدن زواياى مساله, همه را نقل مى كنيم:
1. بحارالانوار, به نقل از دعأم:
(رويـنـا عـن على صلوات الله عليه انه قال: قال رسول الله, صلى الله عـلـيه وآله, رفع القلم عن ثلاثه عن النأم, حتى يستيقظ و عن المجنون حتى يفيق وعن الطفل حتى يبلغ.)21
از سه گروه قلم برداشته شده است: 1.شخص خواب تا بيدار شود. 2.مجنون, تا بهبود يابد. 3. كودك تا بالغ شود.
2. بحارالانوار, به نقل از كشف الغمه:
(... مـرفـوعـا عـن الحسن, عليه السلام, ان عمر بن الخطاب اتى بامراه مـجـنونه حبلى قد زنت فاراد ان يرجمها فقال على, عليه السلام, يا عمر امـا سمعت ما قال رسول الله, صلى الله عليه وآله؟ قال: وما قال: قال رسـول الله صلى الله عليه وآله: رفع القلم عن ثلاثه: عن المجنون, حتى يبرا و عن الغلام حتى يدرك وعن النأم حتى يستيقظ.)22
3. كنزالعمال از عايشه:
(رفـع الـقـلم عن ثلاثه: عن النأم حتى يستيقظ و عن المبتلى حتى يبرا وعن الصبى حتى يكبر.)23
4. همان از حضرت على(ع) كه همان حديث بالاست, با كمى اختلاف:
(... عن الصبى حتى يحتلم....)24
5. همان از حضرت على(ع):
(... عن الصبى حتى يشب...)25
6. صحيح بخارى از على(ع):
(الـم تـعلم ان القلم رفع عن ثلاثه: عن المجنون, حتى يفيق و عن الصبى حتى يدرك و عن النأم حتى يستيقظ.)26
7. مسند احمد حنبل از عايشه:
(قـال النبى, صلى الله عليه وآله: رفع القلم عن ثلاث: عن النأم, حتى يستيقظ و عن الصبى حتى يحتلم و عن المجنون حتى يعقل.)27
همان:/144 (... عن الصبى حتى يعقل...)
از مـجـمـوع ايـن نقلها به دست مى آوريم كه كلامى از رسول خدا(ص), يا امـام(ع) صـادر شـده, ولـى لـفـظـ حديث كدام است: (حتى يحتلم), (حتى يـبلغ), (حتى يدرك), (حتى يكبر), (حتى يشب), (حتى يعقل)؟ روشن نيست. اگـر (حتى يحتلم) باشد, ظهور در بلوغ جنسى دارد و اگر (حتى يدرك) يا (حـتـى يـعـقـل) باشد, ظهور در بلوغ فكرى; يعنى رشد دارد و اگر (حتى يـبـلـغ) بـاشـد, مـطلق بلوغ را مى رساند كه شايد ظاهر در بلوغ جنسى باشد.
پـس چـون لـفظ صادر شده از معصوم(ع) براى ما روشن نيست, به اين حديث دربـاره پايان زمان يتم نمى توان استناد كرد و حديث از اين جهت مجمل است.
بـه ديـگر سخن, اگر (حتى يدرك), يا (حتى يعقل) را ملاك قرار دهيم سخن از بـلـوغ جـنـسى به ميان نيامده و روايت مانند آيه شريفه: (وابتلوا الـيـتـامـى...) بـر رشـد دلالت دارد, ولى لفظ صادر شده: (حتى يحتلم) بـاشـد, دلالـت بر بلوغ جنسى دارد و چون لفظ صادر شده از رسول خدا(ص) بـراى مـا روشـن نـيست, به طور قطع نمى توانيم بگوييم از چه كسى قلم رفـع شـده اسـت, اگر چه مى توان گفت: بى گمان قلم از كودك غير بالغ, غـيـر مـدرك, غـيـر عاقل برداشته شده, ولى بالغ غير مدرك و مدرك غير بالغ چه حكمى دارد؟ روشن نيست, چون لفظ صادر شده روشن نيست.
يـادآورى: ايـن حديث از طريق شيعه سند صحيحى ندارد و طرق اهل سنت هم بـراى مـا درخور اعتماد و پذيرفتنى نيست, پس اصل صدور حديث از معصوم براى ما در پرده ابهام است و ناروشن. بله, شايد بتوان گفت: از آن جا كـه اين حديث به زيان اهل سنت است و ناآگاهى خليفه را در مسأل شرعى مـى رسـانـد, ولـى بـا اين حال, آن را نقل كرده اند, روشن مى شود كه حـديـث آن قـدر مسلم و بى خدشه بوده كه آنان نيز نتوانسته اند آن را مـنـكر شوند كه اين خود, به بحث و بررسى بيش ترى نياز دارد. به ديگر سـخـن, گاهى از راه سلسله سند و نقل موثق عن موثق, حديث را به معصوم مـى رسانيم و گاهى از طريق اهل سنت فضيلتهايى از امامان(ع) نقل شده, يـا مـطـلـبى به زيان خودشان بوده نقل كرده اند كه انسان اطمينان مى يـابـد چـنين سخنى از پيامبر(ص) صادر شده و اهل سنت, به دليل جايگاه روايت و بى خدشه بودن آن, نتوانسته اند از نقل آن چشم بپوشند.
بـا ايـن حـال, مـمكن است كسى اشكال كند و بگويد اين احاديث تنها در مجادله با آنان كارايى دارند:
(الزموهم بما الزموا به انفسهم.)
آنان را ملزم كنيد, به آنچه را به آن ملزم كرده اند.
اين حديث به گونه اى ديگر در منابع شيعى روايت شده است:
(عـن قـرب الاسـنـاد بسنده عن ابن البخترى عن ابى عبدالله عن ابيه عن عـلـى, عـلـيه السلام: انه كان يقول: فى المجنون والمعتره الذى لايفيق والـصـبـى الـذى لـم يـبـلـغ عمدها خطا تحمله العاقله وقد رفع عنهما القلم.)28
در وسأل الشيعه آمده:
(فى موثقه عمار الساباطى عن ابى عبدالله, عليه السلام, قال: سالته عن الـغـلام مـتـى يـجـب عليه الصلوه: قال اذا اتى عليه ثلاث عشر سنه فان احتلم قبل ذلك نقد وجب عليه الصلوه و جرى عليه القلم.)29
يا در مكاسب آمده:
(حمزه بن عمران عن مولانا على(ع): ان الجاريه اذا زوجت ودخل بها ولها تـسـع سـنـين ذهب عنها اليتم ورفع اليها مالها وجاز امرها فى الشرإ والـغـلام لايجوز امره فى البيع والشرإ ولايخرج عن اليتم حتى يبلغ خمس عشر سنه.)30
يا:
(فى الروايه ابن سنان متى يجوز امرا ليتيم؟ قال حتى يبلغ اشده: قال: ما اشده؟ قال: احتلامهم.)31
افزون بر اشكالهاى پيشين: مجمل بودن لفظ حديث و سند حديث, اين اشكال نـيـز مـطـرح اسـت: حضرت على(ع) از اين حديث در كيفر استفاده كرده و خواسته به خليفه بفهماند كه مجنون را نبايد كيفر داد.
اما اگر بخواهيم درباره احكام وضعى مانند درستى از آن استفاده كنيم, بـايـد بـه اشـكـالـهـاى بسيارى پاسخ دهيم. در همين باره خوب است كه اشكالهاى شيخ انصارى را بر استدلال به اين حديث, يادآور شويم:
اشـكـال نـخـسـت: از ظاهر روايت: (رفع القلم) بر مى آيد كه بازخواست بـرداشته شده نه قلم حجعل احكام. از اين روى, در بين علما مشهور شده كه عبادت كودك شرعى است و ما هم همين مبنى را پذيرفته ايم.
شـرح اشـكـال: آيـا قلمى كه از كودك برداشته شده, قلم بازخواست است; يـعـنـى كودك در برابر كارهايى كه انجام مى دهد بازخواست مى شود, يا قـلـم بـرداشـته شده, قلم جعل احكام است; يعنى براى كودك حكمى نوشته نـشده است. بنابراين, اگر نمازى گزارد, يا روزه اى گرفت ثوابى ندارد و رواياتى كه هم در اين باب وارد شده اند, مانند:
(امروهم بالصلوه و هم ابنإ خمسه يا... و هم ابنإ سبعه.)
براى تمرين دادن آنان است.
جـواب اجـمـالى: پيش از اين كه جوابهاى بزرگان را نقل كنيم, به گونه اجـمـال مـى تـوان بـه شيخ انصارى عرض كرد: چه اشكالى دارد كه كودك, مـانـنـد شخص خواب و مجنون باشد; يعنى هم قلم بازخواست و هم قلم جعل الزامى از او برداشته شده باشد.
اشـكال دوم: مشهور است كه احكام وضعيه, ويژه بالغان نيست. بنابراين, مـانعى ندارد كه عقد كودك سبب شود كه او, پس از بلوغ به آن عمل كند, يـا بـر ولـى كودك واجب شود كه به آن عقد پايبند باشد. البته اگر با اجـازه ولى عقد انجام گرفته باشد. همان گونه كه جنابت كودك در دوران كودكى, سبب واجب بودن غسل بر او پس از بلوغ مى شود.
شـرح اشـكـال: اگر كسى بگويد برداشتن قلم از كودك مطلق است هم احكام وضـعـيـه را مـى گـيـرد و هم تكليفيه را, مى گوييم: بى گمان اين سخن نـادرسـتـى است; زيرا آنچه مشهور است و همه از آن آگاه, احكام وضعيه ويـژه بـالـغان نيست, در مثل اگر كودك كوزه اى را شكست, بر ولى كودك واجـب اسـت كـه خسارت ديگران را جبران كند, يا خود, پس از بلوغ بايد بـه جبران خسارتها بپردازد. يا اگر دست كودك نجس شد, بر ديگران واجب اسـت آن دسـت را نجس بدانند و يا اگر ترى آن به چيزى برخورد كرد, آن را نجس بدانند و بر خود او واجب است پس از بلوغ دست را پاك كند و يا جـنابت كودك, سبب مى شود كه ديگران او را از وارد شدن به مسجد و دست زدن بـه قرآن, بازدارند و بر خود او هم واجب است كه پس از بلوغ, غسل كـند. يا عقد او سبب مى شود كه خود كودك پس از بلوغ و يا ولى او اگر با اجازه وى بوده, به آن پايبند باشند.
پـس روشـن شـد كه قلم از اين موارد از كودك برداشته نشده و چون (رفع الـقلم) قابل تخصيص نيست بايد از آغاز آن را به گونه اى معنى كرد كه نيازى به تخصيص نداشته باشد.
اشـكـال سوم: گيريم كه بپذيريم همه احكام, حتى احكام وضعى اختصاص به بـالـغـان دارد, ولى بى گمان مانعى ندارد كه كارهاى نابالغان, موضوع بـاشـد بـراى احـكـامـى كـه در حق بالغان جعل مى شود. پس كودك مانند نـابـالـغـان, خـارج از حكم است و وظيفه اى ندارد, تا وقتى كه به سن بـلـوغ بـرسد, در مثل اگر كودك معامله اى را انجام داد, معامله معلق مـى مـانـد تا وقتى كودك به سن بلوغ برسد, آن گاه, عمل به عقل بر او واجب است.
شرح اشكال: گيريم كه همه ا حكام تكليفى و وضعى ويژه بالغان باشد, مى گـويـيـم چه اشكال دارد كه كودك غيربالغ, كارى را انجام دهد, عقدى و مـعامله اى, كه اكنون نه درست باشد و نه نادرست, بلكه معلق, تا كودك بـه سن بلوغ برسد و در آن زمان, برابر عقد عمل كند, مانند عقل فضولى كه باطل نيست, بلكه معلق است تا اجازه بيايد.
بـنـابـرايـن, رفع القلم گيريم كه احكام تكليفى و وضعى را از نابالغ بـردارد, بـى گـمان, تعليق را بر نمى دارد. سپس شيخ انصارى در ادامه مى نويسد:
(بـه طـور كـلـى تمسك به حديث رفع القلم با آنچه بين علما مشهور شده نـاسـازگـارى دارد كه عبارت از: 1.شرعى بودن عبادتهاى كودك 2.اختصاص داشتن احكام وضعى به بالغان.)
خلاصه: به هر حال اشكالهاى سندى متنى و دلالتى حديث رفع القلم روشن شد و بـرفـرض از اشـكـالهاى سندى و متنى چشم بپوشيم, اشكالهاى دلالى شيخ انصارى باقى مى ماند.
يـادآورى: حـاشـيـه زنندگان بر مكاسب شيخ, حديث رفع القلم را از نظر سـندى مورد دقت قرار نداده, بلكه تنها به اشكالهاى دلالى توجه كرده و گـاهـى بـه اشكالهاى شيخ پاسخ گفته و پاره اى را هم پذيرفته و توضيح داده اند كه اكنون به نقل بخشى از اين ديدگاهها مى پردازيم:
1.ميرزاى نأينى مى نويسد:
(رفـع الـقلم در اين حديث, بين سه گروه مشترك است: كودك, مجنون, شخص خـوابيده. بنابراين, بايد براى كلمه رفع, معنايى در نظر گرفت كه بين اين سه گروه و دسته مشترك باشد.
احتمال دارد كه كلمه رفع, يكى از اين دو معنى را داشته باشد:
1. رفع القلم, كنايه از رها كردن عنان و افسار باشد كه در اين صورت, كـنـايـه از رفع تكليف و قلم تشريع است. اين معنى روشن تر است; زيرا اين تعبير در رها كردن افسار, ظهور دارد.
2. آنـچـه بـرداشـته مى شود, خود تكليف و تشريع باشد و كنايه نباشد. يعنى قلم تشريع و تكليف از كودك برداشته شده است.
و بـنا بر هر دو احتمال, چه صريح و چه كنايه, قلم تكليف برداشته شده است.)32
خـلاصه بيان ميرزاى نأينى: شيخ انصارى سه اشكال بر حديث (رفع القلم) وارد كـرده است كه هيچ كدام از اين سه اشكال بر اين حديث وارد نيست.
شـيـخ در اشـكال نخست خود بر حديث (رفع القلم) يادآور شده بود: مراد حـديـث از رفـع, رفـع القلم بازخواست است. و از اين اشكال پاسخ گفته شـده: جـمله ظهور ندارد در اين كه آنچه برداشته شده بازخواست باشد و نمى توان اين حديث را با حديث رفع مشهور: (رفع عن امتى تسعه: الخطإ والـنـسـيـان و مـا اكـرهـوا عـليه ومالايعلمون...)33 مقايسه كرد چون بـرداشـته شده (مرفوع) در حديث رفع مشهور ياد نشده است. از اين روى, بـايـد بـراى آن تقديرى در نظر گرفت و آن كلمه (مواخذه) است, ولى در حـديـث (رفـع الـقلم) كلمه (القلم) نايب فاعل است. بنابراين, به هيچ روى, نـمـى تـوان چيزى را در تقدير گرفت و آنچه برداشته (قلم) است و نيازى به تقدير گرفتن كلمه (مواخذه) يا كلمه ديگرى نيست.
بنابراين, يا معناى حديث همان معنايى است كه در عرف از آن فهميده مى شـود; يعنى همان معناى نخست. پس مراد از (رفع القلم) آن است كه كودك افـسارش رهاست و يا از (رفع القلم) معنى دوم مراد است; يعنى برداشته شدن قلم تشريع و تكليف از كودك.
شيخ در اشكال دوم خود يادآور شده بود: احكام وضعيه به بالغان اختصاص نـدارد. ايـن هـم رد مـى شـود; زيرا احكام وضعيه از مورد رفع, تخصصا خـارج اسـت. (تـخـصص, يعنى اين موضوع به هيچ روى, داخل در حكم موضوع ديـگـرى نـبـاشد. در مثل وقتى مى گوييم: اكرم العلمإ, جاهلان از حكم اكـرام, تـخـصـصا خارج است و در بحث ما آنچه قلم از آن برداشته شده, تكليف و تشريع است.)
ايـن خـروج تـخـصصى, بدان خاطر است كه كودك, مجنون و شخص خوابيده در احـكـامـى كه برداشته شده, مشترك هستند و آنچه برداشته شده حكم شرعى اسـت كـه بر كارهايى كه قصد و نيت در آنها معتبر است, جعل شده باشد; زيرا هيچ يك از افراد اين دسته گروه نمى توانند قصد و نيت بكنند.
امـا آثـار شـرعى كه بر كارهاى خود اين سه گروه بار است, بدون معتبر دانـسـتن قصد و نيت, برداشته نشده است. در مثل اگر شخص خوابيده كوزه اى را شـكـسـت, بـايـد عوض آن را بپردازد, زيرا در اين جا قصد و نيت مـعـتـبـر نيست. نكته ديگر اين كه دلالت اين خبر بر برداشته شدن امور يـاد شده, به گونه عام است و بسان ديگر عمومات در خور تخصيص. پس اگر انـگاشته شود دليلى وارد شده بر ثابت بودن اثر بر پاره اى از كارهاى ايـن سـه گـروه (مجنون, كودك, شخص خوابيده) از اين عموم (رفع القلم) بـه طـور تـخـصـيص خارج مى شود. در مثل اگر دليلى بر نفوذ وصيت كودك قـأـم شود, خارج شدن آن مورد از حديث رفع القلم به گونه تخصيص است. يـادآورى: مـواردى كـه به گونه تخصيصى خارج شده, اندك شمارند, مانند وصيت كودك, حيازت كودك و...
شـيـخ در اشـكال سوم خوديادآور شده بود: كارهاى نابالغان موضوع باشد براى احكامى كه در حق بالغان جعل مى شود.
ميرزاى نأينى در پاسخ به اين اشكال مى نويسد:
(اشـكـال سوم, از دو اشكال اول ضعيف تر است. در اين جا اين پرسش پيش مـى آيد: آيا منظور از بالغى كه كار كودك موضوع است براى جعل حكم در حـق او, چـه كسى است؟ آيا شخص بالغ بيگانه با كودك است, يا شخص بالغ ولـى كـودك؟ بنابر اول كه بالغ, بيگانه با كودك باشد, معنى ندارد كه بـگـوييم كار كودك موضوع قرار گرفته براى جعل حكمى در حق شخص بيگانه با كودك و بنا بر دوم, خود اين سخن اقرار است بر اين كه به كار كودك تـرتـيـب اثر داده شده و داراى اثر وضعى بوده است, ولى به خاطر تصور كودك از توجه تكليف به او, اين تكليف متوجه ولى كودك مى شود.)
در پايان ميرزاى نأينى نتيجه مى گيرد:
(بـه ايـن حديث, براى ثابت كردن محجور بودن كودك مى توان تمسك جست و از ايـن حـديـث شريف مى توان فهميد كه كودك محجور است و به هيچ روى, نمى تواند در دارايى خود دست بيازد, حتى با اجازه ولى.)34
آقاى خوئى مى نويسد:
(كـيـفـر و بازخواست, بسان پاداش ثواب, به هيچ روى, پيوند و ربطى به جـعـل نـدارد, بـلـكه از آثار جعل به شمار است. همانند ترتيب اثر بر صـاحب اثر. در مثل, در آغاز, واجب بودن نماز جعل مى شود, سپس بر ترك كـنـنـده نـماز, كيفر تعلق مى گيرد. درست نيست كه بگوييم رفع به چيز بـسـتـگى يافته (مواخذه) كه جعل به آن بستگى نيافته است. يادآورى مى شـود: بـا بـرداشـتـه شدن منشا كيفر, خود كيفر نيز برداشته مى شود و مـنـشـا آن همان تكليفهاى الزاميه است. ولى اين فرق دارد و با آن كه بـگـويـيـم بـازخـواسـت از ابـتـدا برداشته شده است. اما مشروع بودن عـبـادتـهـاى كـودك, بـه هـيـچ روى پيوند با مطالب پيشين ندارد و از دلـيـلـهـاى خـاص اسـتفاده مى شود و اين مطلب را روايتهاى ديگر بيان داشته اند و از اين حديث شريف, چيزى در اين مورد فهميده نمى شود.
به طور كلى مى توان گفت: حديث: (رفع القلم عن الصبى) دلالت مى كند بر بـرداشـتـه شـدن احكام الزامى كه متوجه كودك است و روشن است كه تنها اجـراى صيغه, نه از احكام الزامى است و نه موضوع براى احكام الزامى, تا به وسيله اين حديث شريف برداشته شود.
بـنـابـرايـن, آنچه كه موضوع احكام الزامى است, از كودك سر نزده, تا حـديـث: (رفـع القلم) آن را در بربگيرد و آنچه از كودك سر زده موضوع احكام الزامى نيست.)
آن گاه, آقاى خويى به اشكال دوم و سوم شيخ انصارى بدين گونه پاسخ مى دهد:
(برداشته شدن قلم تكليف از كودك ناسازگارى با التزام به اين كه عقود و ايـقـاعـات كودك صحيح باشد, ندارد; بلكه برداشته شدن قلم از كودك, دلالـت دارد بـه بـرداشته شدن الزام و اجبار كودك, تا هنگامى كه كودك اسـت و بيش تر از اين, چيزى را نمى رساند. از اين روى, مى توان گفت: از ايـن حديث استفاده مى شود اگر كودك عقدى را جارى ساخت, تا هنگامى كـه دوران كـودكى سپرى مى كند, ناگزير و ملزم نيست كه به آن عقد عمل كـنـد. ايـن حديث دلالت ندارد بر اين كه كار كودك, بردارنده الزام از بـالغان است, يا اين كه الزام كودك را پس از بلوغ بر مى دارد. البته شيخ انصارى به اين مساله در اشكال سوم خود, اشاره كرده است.
بـنـابـرايـن, در ايـن صـورت, حديث بر باطل بودن دادوستد كودك, دلالت نـدارد, چـه رسـد بـه ايـن كـه دلالـت داشـته باشد به بى اهميتى و بى اعتبارى سخن كودك.
آقاى خوئى آن گاه مى نويسد:
(شـيـخ انـصـارى در اشـكـال دوم مـى نويسد: احكام وضعى, ويژه بالغان نـيست... اين سخن شيخ, ناسازگارى دارد با آنچه كه خود ايشان در اصول يـادآور شده كه احكام وضعى از احكام تكليفى جدا شده اند و چنانچه ما در ايـن جـا فـرض كـنيم كه حكم تكليفى از كودك برداشته شده به واسطه حـديـث: (رفـع الـقـلـم) پس منشأى براى جدا كردن حكم وضعى باقى نمى ماند.)35

ديدگاه امام خمينى در باب روايات

در بـحـث روايـات, امـام خـمينى دامنه سخن را بيش از همه گسترانده و روايات باب را به چندين بخش دسته بندى كرده است, بدين گونه:
1. روايـاتـى نـاظـر بر آيه شريفه (وابتلوا اليتامى) وارد شده كه بر چهار دسته اند:
الـف. روايـاتـى كـه دلالت مى كنند بر اين كه كارهاى كودك پس از بلوغ نافذ است:
(دخـتـر, بـسـان پسر نيست. دختر وقتى شوهر كرد و نه سال او تمام شد, دوران يـتـيـمـى وى, تمام مى شود و آنچه دارد از مال, به او داده مى شـود و سخن او در دادوستد, نافذ است. ولى پسر در دادوستد, نافذ نيست و از يتم بودن خارج نمى شود, تا به پانزده سال برسد.)36
ب. روايـاتـى كـه امـر رشـيد را نافذ مى دانند, مانند روايت اصبغ بن نـبـاته از اميرالمومنين(ع) حضرت حكم كرد بر محجور بودن غلامى كه مال خود را تباه مى سازد, تا اين كه عاقل شود.37
ج. روايـاتـى كـه دلالـت مـى كنند يكى از بلوغ, يا رشد كافى است براى بـازگـردانـدن دارايـى كودك به او, مانند صحيحه عيص بن قاسم از امام صادق(ع) كه مى گويد:
(از امـام صـادق(ع) درباره دخترك يتيم پرسيدم كه چه هنگام دارايى وى به وى بازگردانده مى شود؟
فرمود: هنگامى كه فهميدى آن را تباه نمى سازد.
پرسيدم اگر شوهر داده شد, چه كنم؟
فرمود: هنگامى كه شوهر داده شد, ملك وصى از او قطع مى شود.)38
امام خمينى مى نويسد:
(از ظاهر روايت بر مى آيد دختر هنگامى كه شوهر مى كند, مستقل مى شود و ولايت وصى و غير آن پايان مى پذيرد.
شـوهـر كردن, كنايه از بلوغ اوست و گرنه روشن است كه ازدواج نقشى در دادن مال و ندادن مال به وى, ندارد.)39
د. روايـاتـى كـه دلالت دارند, هم رشد و هم بلوغ, هر دو در موضوع نقش دارند, مانند صحيحه هشام از امام صادق(ع):
(پـايان يافتن يتم يتيم, به احتلام اوست و همان, رشد اوست. اگر محتلم شـد و از او رشـدى روشن نشد و سفيه و يا ضعيف بود, بايد ولى او مالش را نگهدارى كند.)40
در روايت ابوبصير از امام صادق(ع):
(پرسيدم از امام درباره يتيمى كه قرآن مى خواند و در عقل وى, اشكالى نـيـسـت و در دسـت شـخـصـى مالى دارد كه آن شخص مى خواهد با آن مال, مضاربه كند و كودك به وى اجازه مى دهد[ آيا اشكالى دارد؟]
امام فرمود: درست نيست با آن مال كار كند, تا اين كه كودك محتلم شود و مـال را بـه آن شـخص بدهد. اگر محتلم شد و خردى نداشت, هيچ گاه به او چيزى نمى دهد.)41
جـمع بين روايات شرحى از نگارنده, به اين است كه: روايات دسته اول و روايـات دسـتـه دوم, يـكـديگر را مقيد مى كنند و حاصل آن, همان دسته چـهارم مى شود. بنابراين دسته سوم را به خاطر مخالفت آن با كتاب خدا كـنار مى گذاريم, يا روشنى و صريح بودن دسته چهارم را بر ظهور سياقى دسته سوم مقدم مى داريم.
بـارى, رشـد و بـلوغ, با هم اعتبار دارند كه موافق با ظاهر آيه قرآن اسـت. پـس ايـن روايات, ناظر بر آيه قرآن است و همان را بيان مى كند كه آيه شريفه بيان مى كرد.
هـمـه ايـنـهـا, اين مطلب را مى رساند كه تا بلوغ و رشد يتيم به دست نـيـايـد و علم به آن پيدا نشود, نمى توان مال را به يتيم داد و چون فـرقى بين يتيم نيست معلوم مى شود كه تصرفهاى كودك در مال خود, نافذ نيست, گرچه سرپرست او اجازه داده باشد.
2. رواياتى كه به آيه شريفه: (وابتلوا اليتامى) ناظر نيستند. در اين بـخـش, امام خمينى, روايات: (رفع القلم عن الصبى) را كه پيش از اين, روايـات, با سندهاى گوناگون نقل و اشكالهاى سندى و دلالتى آنها بررسى شد.
مهم ترين اشكالها از شيخ انصارى بود, بدين شرح:
1. از ظـاهر روايات بر مى آيد كه قلم بازخواست از كودك برداشته شده, نه قلم جعل احكام.
2. گـيريم كه قلم جعل احكام برداشته شده باشد, از خود كودك در هنگام كودكى برداشته شده, نه از ولى كودك و نه از كودك پس از بلوغ.
امـام خـمـينى, در شرح اين حديث سخنانى دارد كه در ضمن اشكالهاى شيخ نيز روشن مى شود:
(شـايـد مراد از برداشته شدن قلم, همان مطلبى باشد كه بين مردم رايج اسـت و مـى گويند فلانى, مانند ديوانگان است و تكليفى ندارد. ولى اين احـتمال, اشكالش اين است كه بين دينداران و متشرعان رايج است و شايد از خـود حـديـث (رفـع الـقلم) اين مطلب را فهميده باشند و اصطلاح شده بـاشد. بنابراين, چنين مطلبى از پيش رايج نبوده, تا عبارت براساس آن معنى شود.
2. قـلـم بـرداشته شده, قلم نوشته شدن گناهان است و كنايه از اين كه كـودك بـه احكام الزامى مكلف نيست, تا انجام ندادن آنها, گناه باشد. بنابراين مستحبات و كارهاى خردمندانه را مى تواند انجام دهد.)42
سپس امام خمينى به ذكر اشكال و پاسخ از آن مى پردازد:
(كـسـى نـگويد به مناسبت مورد روايت كه رجم زن ديوانه است, معلوم مى شـود كـه قـلم برداشته شده, قلم احكام وضعى است; زيرا پاسخ مى دهيم: رجـم بـراى زنـاى بـدون گـنـاه نـيـست; از اين روى, زناهاى اكراهى و اشـتـبـاهـى رجـم ندارند. شايد مراد اين است كه چنين تكليفى از كودك بـرداشـته شده و چنين زنايى از كودك رجم ندارد. پس روايت دلالت ندارد بر اين كه احكام وضعى از كودك برداشته شده است.
3. شـايـد مراد از برداشته شدن قلم, برداشته شدن ذات, به گونه حقيقت ادعـأـيـه43 بـاشد, نه اين كه قلم تكليف و يا قلم بازخواست, يا قلم احـكـام وضعى, برداشته شده باشد; بلكه از روى ادعا, خود قلم برداشته شـده است و هيچ قلمى به كودك وجود ندارد. بدين معنى, چون تمامى آثار قـلم برداشته شده, پس در واقع مانند اين است كه خود قلم برداشته شده است.
بـه ديـگـر سخن قلمى كه اثرى بر آن بار نيست و چيزى با آن نوشته نمى شود, قلم نيست.)44
بـه هـر حال, يا مراد از برداشته شدن قلم, برداشته شدن ذات قلم است, مـصحح ادعا, برداشته شدن همه آثار قلم است. يا مراد برداشته شدن ذات قـلـم اسـت, به لحاظ برداشته شدن آثار كارهايى كه از روى عمد و توجه انجام گرفته است.
يـا مـراد, برداشته شدن وصف قلم است, نه ذات آن; يعنى از صفحه نوشته شـده بـرداشـتـه شـده, كنايه از اين كه, آثار آن برداشته شده است كه احـتـمال همه آثار مراد باشد, يا آثار كارهاى عمدى, همان گونه كه در برداشته شدن ذات قلم بيان شد.
امـام خـمينى, آشكارترين احتمالها را همين احتمال اخير مى داند و مى نويسد:
(والاظـهـر مـن بـيـنها هو رفع القلم عنهم لارفع ذاته ويراد رفع الكتب عـلـيـهم والتعبير برفع القلم عنهم كانه بدعوى ان القلم موضوع عليهم والثقل ثقل القلم بلحاظ الآثار و هو الموضوع عنهم.)45
ظـاهـرترين احتمال از بين احتمالها اين است كه: قلم از آنان برداشته شـده, نه ذات آن و مراد اين است كه نوشته شدن عليه آنان برداشته شده و تـعبير به برداشته شدن قلم, به اين ادعاست كه قلم[ نوشته شدن عليه آنـان] بـر آنـان گذاشته شده بوده و سنگينى, سنگينى قلم است به لحاظ آثار آن. اين سنگينى از آنان برداشته شده است.
امام درادامه مى افزايد:
(مـقـتـضـاى اطـلاق اين است كه همه آثار, يا آثار سنگين, برداشته شده بـاشد. با وجود قرينه هاى پيشين, به آثارى كه مترتب بر كارهاى انجام پـذيرفته از روى توجه, اختصاص مى يابد, نه آنچه كه بر ذات عمل مترتب است.)
3. آقـاى خوئى,دستيازى در اموال را بسته به بلوغ و رشد دانسته است و در ذيل آيه شريفه (وابتلوا اليتامى) در كتاب مصباح الفقيه مى نويسد:
(خـداونـد تـعـالـى در روا بودن دستيازى كودك به دارايى خود به گونه مـسـتـقـل, پس از اين كه بلوغ جنسى را معتبر دانسته رشد را هم معتبر دانـسته است. روشن است كه اگر تنها رشد در روا بودن دستيازيهاى كودك در امـوال خود, كافى بود, معتبر دانستن بلوغ پيش از رشد, كار بيهوده اى بـود و نـيازى به يادآورى آن نبود. بنابراين, روشن مى شود كه روا بـودن دسـتـيازيهاى كودك در دارايى خود, بر دو امر بستگى دارد: بلوغ جنسى و رشد.
پـس در نـتـيـجـه آيه كريمه دلالت دارد بر اين كه دستيازيهاى كودك در امـوال خود, پيش از بلوغ جنسى نارواست, گرچه رشيد هم باشد; زيرا اين دو شـرطـ, هـمـراه هم و با هم هستند البته حكم اين آيه در مورد يتيم است كه مى توان آن گستراند و شامل غير يتيم هم دانست.)15
4. امـام خمينى در كتاب بيع, براى آيه شريفه (وابتلوا اليتامى), چند احـتـمـال را بر مى شمرد و آن گاه ديدگاه خود را بيان مى كند. برابر نـظر ايشان, مجموع رشد و بلوغ, موضوع براى حكم در آيه شريفه مى شود:
(احـتـمـال نخست: امر به امتحان, تا زمان بلوغ; يعنى بايد يتيمان را آزمـايـش كنيد, تا زمان بلوغ نكاح, كه كفايه از بلوغ جنسى است. لازمه آن ايـن اسـت كـه: رشـد, تـمام موضوع باشد و بلوغ, هيچ گونه نقشى در درسـتـى دادوستد نداشته باشد; زيرا از ظاهر اين احتمال بر مى آيد كه آزمـايـش از وقـتـى كه احتمال رشد در يتيمان مى رود, واجب است و اين واجـب بـودن, بـاقـى است تا زمان بلوغ, پس زمان يتيم شدن و بلوغ, هر دو, داخل در آزمايش هستند.
بـنابراين ديدن رشد در هر يك از اين دو زمان, موضوع براى حكم به صحت اسـت و بـايـد مـال يتيم به وى بازگردانده شود, هنگامى كه در او رشد ديده شود, چه پيش از بلوغ و چه پس از آن.
احـتمال دوم: (حتى, براى غايت باشد, به گونه اى كه غايت (بلوغ) خارج از مغيا (پيش از بلوغ) باشد. بنابراين زمان آزمايش, از زمانى است كه احـتـمـال رشـد داده مى شود, تا تمام شدن يتم. و لازمه اش اين است كه رشـد پـيش از بلوغ, موضوع مستقلى براى درستى دادوستدهاى كودك باشد و بـلـوغ مـوضـوع مستقل ديگرى باشد, اگر چه رشد حاصل نشده باشد (كه هر كـدام احـكـام مـخـتلفى دارد) در اين صورت آزمايش كردن و ديدن رشد و واجـب بـودن بازگرداندن مال, اختصاص به يتيم دارد. بنابراين, احتمال دارد كـه بـلـوغ مـوضـوع مستقلى باشد كه احتياج به آزمايش ندارد, يا موضوع مستقلى است و گرچه كشف شود كه رشيد نيست.
احـتـمال سوم: حتى, براى غايت است. بنابراين, آيه كريمه در صدد بيان ايـن نـكـتـه اسـت كه آزمايش لازم است تا زمان بلوغ و پس از آن كه با آزمـودنـهـاى پياپى, رشد كودك روشن شد, دارايى وى, در اختيار خود او قـرار بـگيرد و اگر رشد او روشن نشد, مال به وى بازگردانده نمى شود. لازمه اين قول اين است كه رشد و بلوغ, با هم, موضوع براى حكم هستند و آزمايش كودك از زمان احتمال رشد, تا بلوغ واجب است.
احـتـمـال چـهارم: حتى, حرف ابتدا است كه براى تعليل آمده است و اذا بـراى شـرطـ و جـمـله شرط و جزإ: (واذا بلغوا النكاح) متعلق به حتى هـسـتند. پس منظور آيه اين است كه: آزمايش واجب است, به خاطر اين كه هـنـگـامى مى توان دارايى كودك را به وى بازگرداند كه به بلوغ رسيده بـاشد و رشد هم ديده شود. بنابراين, نتيجه اين احتمال, مانند احتمال سوم است.
امـام پـس از بـيان احتمالهاى چهارگانه, ديدگاه خود را چنين بيان مى كند:
(ثم ان اظهرها ثالثها... لاجل ان الظاهر من حتى الظاهره فى الغايه ان الابـتـلإ يـجـب ان يكون مستمرا من زمان احتمال الرشد, الى زمان بلوغ الـنكاح فيكون قوله تعالى: (فان آنستم منهم رشدا) تفريعا على الابتلإ المستمر عرفا الى حال البلوغ.)16
روشـن ترين اين ديدگاهها, ديدگاه سوم است... زيرا از حتى كه ظهور در غايت دارد آشكار مى شود كه آزمايش بايد از زمان احتمال رشد, تا بلوغ ادامـه داشـته باشد. پس قول خداوند تعالى: (فان آنستم منهم رشدا فرع بر آزمايش است كه در عرف تا حال بلوغ ادامه دارد.
آن گاه امام خمينى روايتهاى مساله را به دو دسته تقسيم مى كند:
الف. روايتهاى تاييد كننده آيه شريفه, مانند روايت اصبغ بن نباته از على(ع): (انه قضى ان يحجر على الغلام المفسد حتى يعقل.)17
از روايـت بر مى آيد كه حجر به وسيله رشد بر طرف مى شود و غلام رشيد, محجور نيست.
ب. روايـتهايى كه ناظر بر آيه نيستند, مانند حديث رفع القلم كه حضرت على(ع) خطاب به عمر مى فرمايد:
(امـا علمت ان القلم يرفع عن ثلاثه؟ عن الصبى حتى يحتلم و عن المجنون حتى يفيق و عن النأم حتى يستيقظ.)18
الـبـته پس از بررسى آيات و بيان ديدگاهها, روايات مساله را به شرح, يـادآور خـواهيم شد و اكنون, به ذكر اين نكته بسنده مى كنيم كه امام خـمـيـنـى, در شـرح آيه, مبانى گوناگونى را يادآور شده و با توجه به مـبـانـى نحوى, شقهاى گوناگون بحث را شرح داده و سپس يكى را برگزيده اسـت. اين دسته بندى, براى دريافت مطلب و جداشدن طرفداران هر نظريه, بسيار مناسب است.
نتيجه: از بررسى آيات سه گانه, بويژه آيه سوم: (وابتلوا اليتامى...) كـه بـيـش تـر عالمان عصرما و استادان آنان, براى ثابت كردن نادرستى دادوسـتـدهـاى كـودك, بـه آن تـمسك جسته اند, چنين به دست مى آيد كه كودك, استقلالى در انجام دادوستد در مال خود ندارد.
يـادآور مـى شـود كـه عـلما و فقيهان در استفاده از آيه, به سه دسته تقسيم مى شوند:
دسـتـه نـخـسـت: كودك رشيد نابالغ, حق تصرف استقلالى در اموال خود را ندارد. بيش ترين علما بر اين نظرند.
دسته دوم: ملاك دستيازى و فروگيرى استقلالى كودك در دارايى و مال خود, رشـيـد بودن اوست, چه به بلوغ جنسى رسيده باشد, يا خير. بلوغ در اين ديـدگـاه, مـوضوعيت ندارد و راه براى به دست آوردن رشد است; زيرا در حـدود زمـان بـلـوغ, بـه طـور معمول, افراد رشيد مى شوند. برابر اين ديـدگاه, كودك رشيد در فروگيرى دارايى خود, استقلال دارد. اين ديدگاه از آن ايروانى است.
دسـتـه سـوم: كـودك, بـسـان مـحـجور و مجنون كامل است و به هيچ روى, دسـتـيـازيـهـا و تـصـرفهاى او, نافذ نيست. اين ديدگاه از آن ميرزاى نأينى است.
بـه هـر حال, برابر بيش تر ديدگاههاى بيان شده, آيه بيانگر اين مطلب نـيـست كه فروگيريها و تصرفهاى كودك به طور كلى باطل است, بلكه شايد در صـورت اجازه ولى, تصرفهاى او درست باشد كه اين بحث را در گاه سخن از روايات, پى مى گيريم.
يـادآورى: همان گونه كه گفته شد, بيش تر علماى حاشيه زننده بر مكاسب بـراى ثابت كردن درستى تصرفهاى كودك در اموال خود, به آيه: (وابتلوا الـيـتـامـى...) تـمسك جسته اند و امام خمينى بيش ترين بحث و شرح را دربـاره آيـه شريفه ارأه كرده است. اما شيخ انصارى, تنها به احاديث تـمسك جسته و يادى از آيه شريفه نكرده است. شايد وجه آن اين باشد كه از ديـدگـاه ايـشان, روشن و ضرورى بوده كه كودك استقلالى در تصرفها و دسـتـيـازيـهـا ندارد و وقتى مطلبى ضرورى بود, نيازى به بحث و آوردن دلـيـل نـدارد.19 ولى محجور بودن كامل كودك, نياز به بحث داشته است, چـون آيـه نـه در نـفى و نه در اثبات, به آن اشاره اى ندارد, از اين روى, از تمسك به آيه خوددارى ورزيده اند.
حـال كـه روشـن شـد برابر آيه, عقد كودك رشيد, به گونه مستقل و بدون اجـازه ولـى, درسـت نيست و از آن طرف, به خوبى روشن است كه عقد كودك غـيـر رشيد به طور مستقل و بدون اجازه ولى درست نيست و نيازى به بحث نـدارد, نـوبت به اين مطلب مى رسد و اين پرسش مطرح مى شود: آيا كودك رشـيـد حـق هيچ گونه دستيازى و تصرف را ندارد و حتى با اجازه ولى هم دادوسـتـدهـاى وى درست نمى شود, يا نه ممكن است با اجازه ولى بتواند دادوسـتدهايى انجام دهد كه آيه شريفه از اين جهت ساكت است. بنابراين بـراى ثـابت كردن اين كه كودك محجور است, يا دادوستدهاى او با اجازه ولى مى تواند صحيح باشد, سراغ احاديث مى رويم.

بررسى احاديث

از جـمـلـه حـديثهايى كه به طور معمول همه فقيهان از آن سخن به ميان آورده اند, حديث (رفع القلم) است.
ايـن حـديـث در مـنابع شيعه, در خصال, نوشته شيخ صدوق, دعأم الاسلام, نـوشـتـه نـعـمـان بـن مـحـمد بن منصور20, كشف الغمه, نوشته اربلى و بـحـارالانـوار, نـوشته علامه مجلسى (ج4/88) با اختلاف نقل شده و وسأل الـشيعه آن را از خصال نقل كرده است كه براى روشن شدن زواياى مساله, همه را نقل مى كنيم:
بحارالانوار, به نقل از دعأم
(رويـنـا عـن على صلوات الله عليه انه قال: قال رسول الله, صلى الله عـلـيه وآله, رفع القلم عن ثلاثه عن النأم, حتى يستيقظ و عن المجنون حتى يفيق وعن الطفل حتى يبلغ.)21
از سه گروه قلم برداشته شده است: 1.شخص خواب تا بيدار شود. 2.مجنون, تا بهبود يابد. 3. كودك تا بالغ شود.
2. بحارالانوار, به نقل از كشف الغمه:
(... مـرفـوعـا عـن الحسن, عليه السلام, ان عمر بن الخطاب اتى بامراه مـجـنونه حبلى قد زنت فاراد ان يرجمها فقال على, عليه السلام, يا عمر امـا سمعت ما قال رسول الله, صلى الله عليه وآله؟ قال: وما قال: قال رسـول الله صلى الله عليه وآله: رفع القلم عن ثلاثه: عن المجنون, حتى يبرا و عن الغلام حتى يدرك وعن النأم حتى يستيقظ.)22
3. كنزالعمال از عايشه:
(رفـع الـقـلم عن ثلاثه: عن النأم حتى يستيقظ و عن المبتلى حتى يبرا وعن الصبى حتى يكبر.)23
4. همان از حضرت على(ع) كه همان حديث بالاست, با كمى اختلاف:
... عن الصبى حتى يحتلم....)24
5. همان از حضرت على(ع):
(... عن الصبى حتى يشب...)25
6. صحيح بخارى از على(ع):
(الـم تـعلم ان القلم رفع عن ثلاثه: عن المجنون, حتى يفيق و عن الصبى حتى يدرك و عن النأم حتى يستيقظ.)26
7. مسند احمد حنبل از عايشه:
(قـال النبى, صلى الله عليه وآله: رفع القلم عن ثلاث: عن النأم, حتى يستيقظ و عن الصبى حتى يحتلم و عن المجنون حتى يعقل.)27
همان:/144 (... عن الصبى حتى يعقل...)
از مـجـمـوع ايـن نقلها به دست مى آوريم كه كلامى از رسول خدا(ص), يا امـام(ع) صـادر شـده, ولـى لـفـظـ حديث كدام است: (حتى يحتلم), (حتى يـبلغ), (حتى يدرك), (حتى يكبر), (حتى يشب), (حتى يعقل)؟ روشن نيست. اگـر (حتى يحتلم) باشد, ظهور در بلوغ جنسى دارد و اگر (حتى يدرك) يا (حـتـى يـعـقـل) باشد, ظهور در بلوغ فكرى; يعنى رشد دارد و اگر (حتى يـبـلـغ) بـاشـد, مـطلق بلوغ را مى رساند كه شايد ظاهر در بلوغ جنسى باشد.
پـس چـون لـفظ صادر شده از معصوم(ع) براى ما روشن نيست, به اين حديث دربـاره پايان زمان يتم نمى توان استناد كرد و حديث از اين جهت مجمل است.
بـه ديـگر سخن, اگر (حتى يدرك), يا (حتى يعقل) را ملاك قرار دهيم سخن از بـلـوغ جـنـسى به ميان نيامده و روايت مانند آيه شريفه: (وابتلوا الـيـتـامـى...) بـر رشـد دلالت دارد, ولى لفظ صادر شده: (حتى يحتلم) بـاشـد, دلالـت بر بلوغ جنسى دارد و چون لفظ صادر شده از رسول خدا(ص) بـراى مـا روشـن نـيست, به طور قطع نمى توانيم بگوييم از چه كسى قلم رفـع شـده اسـت, اگر چه مى توان گفت: بى گمان قلم از كودك غير بالغ, غـيـر مـدرك, غـيـر عاقل برداشته شده, ولى بالغ غير مدرك و مدرك غير بالغ چه حكمى دارد؟ روشن نيست, چون لفظ صادر شده روشن نيست.
يـادآورى: ايـن حديث از طريق شيعه سند صحيحى ندارد و طرق اهل سنت هم بـراى مـا درخور اعتماد و پذيرفتنى نيست, پس اصل صدور حديث از معصوم براى ما در پرده ابهام است و ناروشن. بله, شايد بتوان گفت: از آن جا كـه اين حديث به زيان اهل سنت است و ناآگاهى خليفه را در مسأل شرعى مـى رسـانـد, ولـى بـا اين حال, آن را نقل كرده اند, روشن مى شود كه حـديـث آن قـدر مسلم و بى خدشه بوده كه آنان نيز نتوانسته اند آن را مـنـكر شوند كه اين خود, به بحث و بررسى بيش ترى نياز دارد. به ديگر سـخـن, گاهى از راه سلسله سند و نقل موثق عن موثق, حديث را به معصوم مـى رسانيم و گاهى از طريق اهل سنت فضيلتهايى از امامان(ع) نقل شده, يـا مـطـلـبى به زيان خودشان بوده نقل كرده اند كه انسان اطمينان مى يـابـد چـنين سخنى از پيامبر(ص) صادر شده و اهل سنت, به دليل جايگاه روايت و بى خدشه بودن آن, نتوانسته اند از نقل آن چشم بپوشند.
بـا ايـن حـال, مـمكن است كسى اشكال كند و بگويد اين احاديث تنها در مجادله با آنان كارايى دارند:
(الزموهم بما الزموا به انفسهم.)
آنان را ملزم كنيد, به آنچه را به آن ملزم كرده اند.
اين حديث به گونه اى ديگر در منابع شيعى روايت شده است:
(عـن قـرب الاسـنـاد بسنده عن ابن البخترى عن ابى عبدالله عن ابيه عن عـلـى, عـلـيه السلام: انه كان يقول: فى المجنون والمعتره الذى لايفيق والـصـبـى الـذى لـم يـبـلـغ عمدها خطا تحمله العاقله وقد رفع عنهما القلم.)28
در وسأل الشيعه آمده:
(فى موثقه عمار الساباطى عن ابى عبدالله, عليه السلام, قال: سالته عن الـغـلام مـتـى يـجـب عليه الصلوه: قال اذا اتى عليه ثلاث عشر سنه فان احتلم قبل ذلك نقد وجب عليه الصلوه و جرى عليه القلم.)29
يا در مكاسب آمده:
(حمزه بن عمران عن مولانا على(ع): ان الجاريه اذا زوجت ودخل بها ولها تـسـع سـنـين ذهب عنها اليتم ورفع اليها مالها وجاز امرها فى الشرإ والـغـلام لايجوز امره فى البيع والشرإ ولايخرج عن اليتم حتى يبلغ خمس عشر سنه.)30
يا:
(فى الروايه ابن سنان متى يجوز امرا ليتيم؟ قال حتى يبلغ اشده: قال: ما اشده؟ قال: احتلامهم.)31
افزون بر اشكالهاى پيشين: مجمل بودن لفظ حديث و سند حديث, اين اشكال نـيـز مـطـرح اسـت: حضرت على(ع) از اين حديث در كيفر استفاده كرده و خواسته به خليفه بفهماند كه مجنون را نبايد كيفر داد.
اما اگر بخواهيم درباره احكام وضعى مانند درستى از آن استفاده كنيم, بـايـد بـه اشـكـالـهـاى بسيارى پاسخ دهيم. در همين باره خوب است كه اشكالهاى شيخ انصارى را بر استدلال به اين حديث, يادآور شويم:
اشـكـال نـخـسـت: از ظاهر روايت: (رفع القلم) بر مى آيد كه بازخواست بـرداشته شده نه قلم حجعل احكام. از اين روى, در بين علما مشهور شده كه عبادت كودك شرعى است و ما هم همين مبنى را پذيرفته ايم.
شـرح اشـكـال: آيـا قلمى كه از كودك برداشته شده, قلم بازخواست است; يـعـنـى كودك در برابر كارهايى كه انجام مى دهد بازخواست مى شود, يا قـلـم بـرداشـته شده, قلم جعل احكام است; يعنى براى كودك حكمى نوشته نـشده است. بنابراين, اگر نمازى گزارد, يا روزه اى گرفت ثوابى ندارد و رواياتى كه هم در اين باب وارد شده اند, مانند:
(امروهم بالصلوه و هم ابنإ خمسه يا... و هم ابنإ سبعه.)
براى تمرين دادن آنان است.
جـواب اجـمـالى: پيش از اين كه جوابهاى بزرگان را نقل كنيم, به گونه اجـمـال مـى تـوان بـه شيخ انصارى عرض كرد: چه اشكالى دارد كه كودك, مـانـنـد شخص خواب و مجنون باشد; يعنى هم قلم بازخواست و هم قلم جعل الزامى از او برداشته شده باشد.
اشـكال دوم: مشهور است كه احكام وضعيه, ويژه بالغان نيست. بنابراين, مـانعى ندارد كه عقد كودك سبب شود كه او, پس از بلوغ به آن عمل كند, يـا بـر ولـى كودك واجب شود كه به آن عقد پايبند باشد. البته اگر با اجـازه ولى عقد انجام گرفته باشد. همان گونه كه جنابت كودك در دوران كودكى, سبب واجب بودن غسل بر او پس از بلوغ مى شود.
شـرح اشـكـال: اگر كسى بگويد برداشتن قلم از كودك مطلق است هم احكام وضـعـيـه را مـى گـيـرد و هم تكليفيه را, مى گوييم: بى گمان اين سخن نـادرسـتـى است; زيرا آنچه مشهور است و همه از آن آگاه, احكام وضعيه ويـژه بـالـغان نيست, در مثل اگر كودك كوزه اى را شكست, بر ولى كودك واجـب اسـت كـه خسارت ديگران را جبران كند, يا خود, پس از بلوغ بايد بـه جبران خسارتها بپردازد. يا اگر دست كودك نجس شد, بر ديگران واجب اسـت آن دسـت را نجس بدانند و يا اگر ترى آن به چيزى برخورد كرد, آن را نجس بدانند و بر خود او واجب است پس از بلوغ دست را پاك كند و يا جـنابت كودك, سبب مى شود كه ديگران او را از وارد شدن به مسجد و دست زدن بـه قرآن, بازدارند و بر خود او هم واجب است كه پس از بلوغ, غسل كـند. يا عقد او سبب مى شود كه خود كودك پس از بلوغ و يا ولى او اگر با اجازه وى بوده, به آن پايبند باشند.
پـس روشـن شـد كه قلم از اين موارد از كودك برداشته نشده و چون (رفع الـقلم) قابل تخصيص نيست بايد از آغاز آن را به گونه اى معنى كرد كه نيازى به تخصيص نداشته باشد.
اشـكـال سوم: گيريم كه بپذيريم همه احكام, حتى احكام وضعى اختصاص به بـالـغـان دارد, ولى بى گمان مانعى ندارد كه كارهاى نابالغان, موضوع بـاشـد بـراى احـكـامـى كـه در حق بالغان جعل مى شود. پس كودك مانند نـابـالـغـان, خـارج از حكم است و وظيفه اى ندارد, تا وقتى كه به سن بـلـوغ بـرسد, در مثل اگر كودك معامله اى را انجام داد, معامله معلق مـى مـانـد تا وقتى كودك به سن بلوغ برسد, آن گاه, عمل به عقل بر او واجب است.
شرح اشكال: گيريم كه همه ا حكام تكليفى و وضعى ويژه بالغان باشد, مى گـويـيـم چه اشكال دارد كه كودك غيربالغ, كارى را انجام دهد, عقدى و مـعامله اى, كه اكنون نه درست باشد و نه نادرست, بلكه معلق, تا كودك بـه سن بلوغ برسد و در آن زمان, برابر عقد عمل كند, مانند عقل فضولى كه باطل نيست, بلكه معلق است تا اجازه بيايد.
بـنـابـرايـن, رفع القلم گيريم كه احكام تكليفى و وضعى را از نابالغ بـردارد, بـى گـمان, تعليق را بر نمى دارد. سپس شيخ انصارى در ادامه مى نويسد:
(بـه طـور كـلـى تمسك به حديث رفع القلم با آنچه بين علما مشهور شده نـاسـازگـارى دارد كه عبارت از: 1.شرعى بودن عبادتهاى كودك 2.اختصاص داشتن احكام وضعى به بالغان.)
خلاصه: به هر حال اشكالهاى سندى متنى و دلالتى حديث رفع القلم روشن شد و بـرفـرض از اشـكـالهاى سندى و متنى چشم بپوشيم, اشكالهاى دلالى شيخ انصارى باقى مى ماند.
يـادآورى: حـاشـيـه زنندگان بر مكاسب شيخ, حديث رفع القلم را از نظر سـندى مورد دقت قرار نداده, بلكه تنها به اشكالهاى دلالى توجه كرده و گـاهـى بـه اشكالهاى شيخ پاسخ گفته و پاره اى را هم پذيرفته و توضيح داده اند كه اكنون به نقل بخشى از اين ديدگاهها مى پردازيم:
1. ميرزاى نأينى مى نويسد:
(رفـع الـقلم در اين حديث, بين سه گروه مشترك است: كودك, مجنون, شخص خـوابيده. بنابراين, بايد براى كلمه رفع, معنايى در نظر گرفت كه بين اين سه گروه و دسته مشترك باشد.
احتمال دارد كه كلمه رفع, يكى از اين دو معنى را داشته باشد:
1. رفع القلم, كنايه از رها كردن عنان و افسار باشد كه در اين صورت, كـنـايـه از رفع تكليف و قلم تشريع است. اين معنى روشن تر است; زيرا اين تعبير در رها كردن افسار, ظهور دارد.
2. آنـچـه بـرداشـته مى شود, خود تكليف و تشريع باشد و كنايه نباشد. يعنى قلم تشريع و تكليف از كودك برداشته شده است.
و بـنا بر هر دو احتمال, چه صريح و چه كنايه, قلم تكليف برداشته شده است.)32
خـلاصه بيان ميرزاى نأينى: شيخ انصارى سه اشكال بر حديث (رفع القلم) وارد كـرده است كه هيچ كدام از اين سه اشكال بر اين حديث وارد نيست.
شـيـخ در اشـكال نخست خود بر حديث (رفع القلم) يادآور شده بود: مراد حـديـث از رفـع, رفـع القلم بازخواست است. و از اين اشكال پاسخ گفته شـده: جـمله ظهور ندارد در اين كه آنچه برداشته شده بازخواست باشد و نمى توان اين حديث را با حديث رفع مشهور: (رفع عن امتى تسعه: الخطإ والـنـسـيـان و مـا اكـرهـوا عـليه ومالايعلمون...)33 مقايسه كرد چون بـرداشـته شده (مرفوع) در حديث رفع مشهور ياد نشده است. از اين روى, بـايـد بـراى آن تقديرى در نظر گرفت و آن كلمه (مواخذه) است, ولى در حـديـث (رفـع الـقلم) كلمه (القلم) نايب فاعل است. بنابراين, به هيچ روى, نـمـى تـوان چيزى را در تقدير گرفت و آنچه برداشته (قلم) است و نيازى به تقدير گرفتن كلمه (مواخذه) يا كلمه ديگرى نيست.
بنابراين, يا معناى حديث همان معنايى است كه در عرف از آن فهميده مى شـود; يعنى همان معناى نخست. پس مراد از (رفع القلم) آن است كه كودك افـسارش رهاست و يا از (رفع القلم) معنى دوم مراد است; يعنى برداشته شدن قلم تشريع و تكليف از كودك.
شيخ در اشكال دوم خود يادآور شده بود: احكام وضعيه به بالغان اختصاص نـدارد. ايـن هـم رد مـى شـود; زيرا احكام وضعيه از مورد رفع, تخصصا خـارج اسـت. (تـخـصص, يعنى اين موضوع به هيچ روى, داخل در حكم موضوع ديـگـرى نـبـاشد. در مثل وقتى مى گوييم: اكرم العلمإ, جاهلان از حكم اكـرام, تـخـصـصا خارج است و در بحث ما آنچه قلم از آن برداشته شده, تكليف و تشريع است.)
ايـن خـروج تـخـصصى, بدان خاطر است كه كودك, مجنون و شخص خوابيده در احـكـامـى كه برداشته شده, مشترك هستند و آنچه برداشته شده حكم شرعى اسـت كـه بر كارهايى كه قصد و نيت در آنها معتبر است, جعل شده باشد; زيرا هيچ يك از افراد اين دسته گروه نمى توانند قصد و نيت بكنند.
امـا آثـار شـرعى كه بر كارهاى خود اين سه گروه بار است, بدون معتبر دانـسـتن قصد و نيت, برداشته نشده است. در مثل اگر شخص خوابيده كوزه اى را شـكـسـت, بـايـد عوض آن را بپردازد, زيرا در اين جا قصد و نيت مـعـتـبـر نيست. نكته ديگر اين كه دلالت اين خبر بر برداشته شدن امور يـاد شده, به گونه عام است و بسان ديگر عمومات در خور تخصيص. پس اگر انـگاشته شود دليلى وارد شده بر ثابت بودن اثر بر پاره اى از كارهاى ايـن سـه گـروه (مجنون, كودك, شخص خوابيده) از اين عموم (رفع القلم) بـه طـور تـخـصـيص خارج مى شود. در مثل اگر دليلى بر نفوذ وصيت كودك قـأـم شود, خارج شدن آن مورد از حديث رفع القلم به گونه تخصيص است. يـادآورى: مـواردى كـه به گونه تخصيصى خارج شده, اندك شمارند, مانند وصيت كودك, حيازت كودك و...
شـيـخ در اشـكال سوم خوديادآور شده بود: كارهاى نابالغان موضوع باشد براى احكامى كه در حق بالغان جعل مى شود.
ميرزاى نأينى در پاسخ به اين اشكال مى نويسد:
(اشـكـال سوم, از دو اشكال اول ضعيف تر است. در اين جا اين پرسش پيش مـى آيد: آيا منظور از بالغى كه كار كودك موضوع است براى جعل حكم در حـق او, چـه كسى است؟ آيا شخص بالغ بيگانه با كودك است, يا شخص بالغ ولـى كـودك؟ بنابر اول كه بالغ, بيگانه با كودك باشد, معنى ندارد كه بـگـوييم كار كودك موضوع قرار گرفته براى جعل حكمى در حق شخص بيگانه با كودك و بنا بر دوم, خود اين سخن اقرار است بر اين كه به كار كودك تـرتـيـب اثر داده شده و داراى اثر وضعى بوده است, ولى به خاطر تصور كودك از توجه تكليف به او, اين تكليف متوجه ولى كودك مى شود.)
در پايان ميرزاى نأينى نتيجه مى گيرد:
(بـه ايـن حديث, براى ثابت كردن محجور بودن كودك مى توان تمسك جست و از ايـن حـديـث شريف مى توان فهميد كه كودك محجور است و به هيچ روى, نمى تواند در دارايى خود دست بيازد, حتى با اجازه ولى.)34
آقاى خوئى مى نويسد:
(كـيـفـر و بازخواست, بسان پاداش ثواب, به هيچ روى, پيوند و ربطى به جـعـل نـدارد, بـلـكه از آثار جعل به شمار است. همانند ترتيب اثر بر صـاحب اثر. در مثل, در آغاز, واجب بودن نماز جعل مى شود, سپس بر ترك كـنـنـده نـماز, كيفر تعلق مى گيرد. درست نيست كه بگوييم رفع به چيز بـسـتـگى يافته (مواخذه) كه جعل به آن بستگى نيافته است. يادآورى مى شـود: بـا بـرداشـتـه شدن منشا كيفر, خود كيفر نيز برداشته مى شود و مـنـشـا آن همان تكليفهاى الزاميه است. ولى اين فرق دارد و با آن كه بـگـويـيـم بـازخـواسـت از ابـتـدا برداشته شده است. اما مشروع بودن عـبـادتـهـاى كـودك, بـه هـيـچ روى پيوند با مطالب پيشين ندارد و از دلـيـلـهـاى خـاص اسـتفاده مى شود و اين مطلب را روايتهاى ديگر بيان داشته اند و از اين حديث شريف, چيزى در اين مورد فهميده نمى شود.
به طور كلى مى توان گفت: حديث: (رفع القلم عن الصبى) دلالت مى كند بر بـرداشـتـه شـدن احكام الزامى كه متوجه كودك است و روشن است كه تنها اجـراى صيغه, نه از احكام الزامى است و نه موضوع براى احكام الزامى, تا به وسيله اين حديث شريف برداشته شود.
بـنـابـرايـن, آنچه كه موضوع احكام الزامى است, از كودك سر نزده, تا حـديـث: (رفـع القلم) آن را در بربگيرد و آنچه از كودك سر زده موضوع احكام الزامى نيست.)
آن گاه, آقاى خويى به اشكال دوم و سوم شيخ انصارى بدين گونه پاسخ مى دهد:
(برداشته شدن قلم تكليف از كودك ناسازگارى با التزام به اين كه عقود و ايـقـاعـات كودك صحيح باشد, ندارد; بلكه برداشته شدن قلم از كودك, دلالـت دارد بـه بـرداشته شدن الزام و اجبار كودك, تا هنگامى كه كودك اسـت و بيش تر از اين, چيزى را نمى رساند. از اين روى, مى توان گفت: از ايـن حديث استفاده مى شود اگر كودك عقدى را جارى ساخت, تا هنگامى كـه دوران كـودكى سپرى مى كند, ناگزير و ملزم نيست كه به آن عقد عمل كـنـد. ايـن حديث دلالت ندارد بر اين كه كار كودك, بردارنده الزام از بـالغان است, يا اين كه الزام كودك را پس از بلوغ بر مى دارد. البته شيخ انصارى به اين مساله در اشكال سوم خود, اشاره كرده است.
بـنـابـرايـن, در ايـن صـورت, حديث بر باطل بودن دادوستد كودك, دلالت نـدارد, چـه رسـد بـه ايـن كـه دلالـت داشـته باشد به بى اهميتى و بى اعتبارى سخن كودك.
آقاى خوئى آن گاه مى نويسد:
(شـيـخ انـصـارى در اشـكـال دوم مـى نويسد: احكام وضعى, ويژه بالغان نـيست... اين سخن شيخ, ناسازگارى دارد با آنچه كه خود ايشان در اصول يـادآور شده كه احكام وضعى از احكام تكليفى جدا شده اند و چنانچه ما در ايـن جـا فـرض كـنيم كه حكم تكليفى از كودك برداشته شده به واسطه حـديـث: (رفـع الـقـلـم) پس منشأى براى جدا كردن حكم وضعى باقى نمى ماند.)35

ديدگاه امام خمينى در باب روايات

در بـحـث روايـات, امـام خـمينى دامنه سخن را بيش از همه گسترانده و روايات باب را به چندين بخش دسته بندى كرده است, بدين گونه:
1. روايـاتـى نـاظـر بر آيه شريفه (وابتلوا اليتامى) وارد شده كه بر چهار دسته اند:
الـف. روايـاتـى كـه دلالت مى كنند بر اين كه كارهاى كودك پس از بلوغ نافذ است:
(دخـتـر, بـسـان پسر نيست. دختر وقتى شوهر كرد و نه سال او تمام شد, دوران يـتـيـمـى وى, تمام مى شود و آنچه دارد از مال, به او داده مى شـود و سخن او در دادوستد, نافذ است. ولى پسر در دادوستد, نافذ نيست و از يتم بودن خارج نمى شود, تا به پانزده سال برسد.)36
ب. روايـاتـى كـه امـر رشـيد را نافذ مى دانند, مانند روايت اصبغ بن نـبـاته از اميرالمومنين(ع) حضرت حكم كرد بر محجور بودن غلامى كه مال خود را تباه مى سازد, تا اين كه عاقل شود.37
ج. روايـاتـى كـه دلالـت مـى كنند يكى از بلوغ, يا رشد كافى است براى بـازگـردانـدن دارايـى كودك به او, مانند صحيحه عيص بن قاسم از امام صادق(ع) كه مى گويد:
(از امـام صـادق(ع) درباره دخترك يتيم پرسيدم كه چه هنگام دارايى وى به وى بازگردانده مى شود؟
فرمود: هنگامى كه فهميدى آن را تباه نمى سازد.
پرسيدم اگر شوهر داده شد, چه كنم؟
فرمود: هنگامى كه شوهر داده شد, ملك وصى از او قطع مى شود.)38
امام خمينى مى نويسد:
(از ظاهر روايت بر مى آيد دختر هنگامى كه شوهر مى كند, مستقل مى شود و ولايت وصى و غير آن پايان مى پذيرد.
شـوهـر كردن, كنايه از بلوغ اوست و گرنه روشن است كه ازدواج نقشى در دادن مال و ندادن مال به وى, ندارد.)39
د. روايـاتـى كـه دلالت دارند, هم رشد و هم بلوغ, هر دو در موضوع نقش دارند, مانند صحيحه هشام از امام صادق(ع):
(پـايان يافتن يتم يتيم, به احتلام اوست و همان, رشد اوست. اگر محتلم شـد و از او رشـدى روشن نشد و سفيه و يا ضعيف بود, بايد ولى او مالش را نگهدارى كند.)40
در روايت ابوبصير از امام صادق(ع):
(پرسيدم از امام درباره يتيمى كه قرآن مى خواند و در عقل وى, اشكالى نـيـسـت و در دسـت شـخـصـى مالى دارد كه آن شخص مى خواهد با آن مال, مضاربه كند و كودك به وى اجازه مى دهد[ آيا اشكالى دارد؟]
امام فرمود: درست نيست با آن مال كار كند, تا اين كه كودك محتلم شود و مـال را بـه آن شـخص بدهد. اگر محتلم شد و خردى نداشت, هيچ گاه به او چيزى نمى دهد.)41
جـمع بين روايات شرحى از نگارنده, به اين است كه: روايات دسته اول و روايـات دسـتـه دوم, يـكـديگر را مقيد مى كنند و حاصل آن, همان دسته چـهارم مى شود. بنابراين دسته سوم را به خاطر مخالفت آن با كتاب خدا كـنار مى گذاريم, يا روشنى و صريح بودن دسته چهارم را بر ظهور سياقى دسته سوم مقدم مى داريم.
بـارى, رشـد و بـلوغ, با هم اعتبار دارند كه موافق با ظاهر آيه قرآن اسـت. پـس ايـن روايات, ناظر بر آيه قرآن است و همان را بيان مى كند كه آيه شريفه بيان مى كرد.
هـمـه ايـنـهـا, اين مطلب را مى رساند كه تا بلوغ و رشد يتيم به دست نـيـايـد و علم به آن پيدا نشود, نمى توان مال را به يتيم داد و چون فـرقى بين يتيم نيست معلوم مى شود كه تصرفهاى كودك در مال خود, نافذ نيست, گرچه سرپرست او اجازه داده باشد.
2. رواياتى كه به آيه شريفه: (وابتلوا اليتامى) ناظر نيستند. در اين بـخـش, امام خمينى, روايات: (رفع القلم عن الصبى) را كه پيش از اين, روايـات, با سندهاى گوناگون نقل و اشكالهاى سندى و دلالتى آنها بررسى شد.
مهم ترين اشكالها از شيخ انصارى بود, بدين شرح:
1. از ظـاهر روايات بر مى آيد كه قلم بازخواست از كودك برداشته شده, نه قلم جعل احكام.
2. گـيريم كه قلم جعل احكام برداشته شده باشد, از خود كودك در هنگام كودكى برداشته شده, نه از ولى كودك و نه از كودك پس از بلوغ.
امـام خـمـينى, در شرح اين حديث سخنانى دارد كه در ضمن اشكالهاى شيخ نيز روشن مى شود:
(شـايـد مراد از برداشته شدن قلم, همان مطلبى باشد كه بين مردم رايج اسـت و مـى گويند فلانى, مانند ديوانگان است و تكليفى ندارد. ولى اين احـتمال, اشكالش اين است كه بين دينداران و متشرعان رايج است و شايد از خـود حـديـث (رفـع الـقلم) اين مطلب را فهميده باشند و اصطلاح شده بـاشد. بنابراين, چنين مطلبى از پيش رايج نبوده, تا عبارت براساس آن معنى شود.
2. قـلـم بـرداشته شده, قلم نوشته شدن گناهان است و كنايه از اين كه كـودك بـه احكام الزامى مكلف نيست, تا انجام ندادن آنها, گناه باشد. بنابراين مستحبات و كارهاى خردمندانه را مى تواند انجام دهد.)42
سپس امام خمينى به ذكر اشكال و پاسخ از آن مى پردازد:
(كـسـى نـگويد به مناسبت مورد روايت كه رجم زن ديوانه است, معلوم مى شـود كـه قـلم برداشته شده, قلم احكام وضعى است; زيرا پاسخ مى دهيم: رجـم بـراى زنـاى بـدون گـنـاه نـيـست; از اين روى, زناهاى اكراهى و اشـتـبـاهـى رجـم ندارند. شايد مراد اين است كه چنين تكليفى از كودك بـرداشـته شده و چنين زنايى از كودك رجم ندارد. پس روايت دلالت ندارد بر اين كه احكام وضعى از كودك برداشته شده است.
3. شـايـد مراد از برداشته شدن قلم, برداشته شدن ذات, به گونه حقيقت ادعـأـيـه43 بـاشد, نه اين كه قلم تكليف و يا قلم بازخواست, يا قلم احـكـام وضعى, برداشته شده باشد; بلكه از روى ادعا, خود قلم برداشته شـده است و هيچ قلمى به كودك وجود ندارد. بدين معنى, چون تمامى آثار قـلم برداشته شده, پس در واقع مانند اين است كه خود قلم برداشته شده است.
بـه ديـگـر سخن قلمى كه اثرى بر آن بار نيست و چيزى با آن نوشته نمى شود, قلم نيست.)44
بـه هـر حال, يا مراد از برداشته شدن قلم, برداشته شدن ذات قلم است, مـصحح ادعا, برداشته شدن همه آثار قلم است. يا مراد برداشته شدن ذات قـلـم اسـت, به لحاظ برداشته شدن آثار كارهايى كه از روى عمد و توجه انجام گرفته است.
يـا مـراد, برداشته شدن وصف قلم است, نه ذات آن; يعنى از صفحه نوشته شـده بـرداشـتـه شـده, كنايه از اين كه, آثار آن برداشته شده است كه احـتـمال همه آثار مراد باشد, يا آثار كارهاى عمدى, همان گونه كه در برداشته شدن ذات قلم بيان شد.
امـام خـمينى, آشكارترين احتمالها را همين احتمال اخير مى داند و مى نويسد:
(والاظـهـر مـن بـيـنها هو رفع القلم عنهم لارفع ذاته ويراد رفع الكتب عـلـيـهم والتعبير برفع القلم عنهم كانه بدعوى ان القلم موضوع عليهم والثقل ثقل القلم بلحاظ الآثار و هو الموضوع عنهم.)45
ظـاهـرترين احتمال از بين احتمالها اين است كه: قلم از آنان برداشته شـده, نه ذات آن و مراد اين است كه نوشته شدن عليه آنان برداشته شده و تـعبير به برداشته شدن قلم, به اين ادعاست كه قلم[ نوشته شدن عليه آنـان] بـر آنـان گذاشته شده بوده و سنگينى, سنگينى قلم است به لحاظ آثار آن. اين سنگينى از آنان برداشته شده است.
امام درادامه مى افزايد:
(مـقـتـضـاى اطـلاق اين است كه همه آثار, يا آثار سنگين, برداشته شده بـاشد. با وجود قرينه هاى پيشين, به آثارى كه مترتب بر كارهاى انجام پـذيرفته از روى توجه, اختصاص مى يابد, نه آنچه كه بر ذات عمل مترتب است.)
از سـخنان ايشان به دست مى آيد, چون ذات عمل برداشته نشده, بنابراين كـارى كـه كـودك انجام مى دهد, آن كار در خارج پديد مى آيد و به هيچ روى درخـور بـرداشـتـه شـدن نيست. وقتى كودك كوزه اى را مى شكند, آن كـوزه شـكسته مى شود و قلم در اين جا برداشته شده بدين معنى نيست كه كودك در خارج ناتوان از انجام عمل است. اين روشن است.
بـه هـمـيـن جـهت, شايد مراد از برداشته شدن, برداشته شدن تمام آثار بـاشـد; يـعـنـى نـه مـحاكمه دارد, نه عقاب, نه عوض كوزه را به مردم بـدهـكـار اسـت, نه كارهاى وى به خوبى و بدى وصف مى شوند. شايد مراد ايـن بـاشـد كـه آثـار و كـار عمدى برداشته شده; يعنى محاكمه و عقاب ندارد, چون عمدى نبوده, ولى عوض آن را بدهكار است.
آن گـاه امـام در چـنـد صـفحه, به شرح: (عمد الصبى خطا) و احتمالهاى گوناگون آن مى پردازد و دست آخر, در پايان بحث مى نويسد:
(ثم ان المتحصل من اول الباب الى هاهنا عدم صحه معاملات الصبى.)47
آنـچـه از آغـاز بـاب, تاكنون به دست مى آيد, صحيح نبودن دادوستدهاى كودك است.
سپس مى نويسد:
(امـا اگـر بـين خردمندان و بالغان, در مورد معامله اى تمامى كارهاى بـايـسـته ولازم, قيمت گذارى, پسنديدن, چند و چون كامل روى قيمت كردن و... انـجـام پـذيرفت و تنها اجراى صيغه عقد باقى ماند و آنان, كودك را در انـشـإ صـيـغـه عـقد وكيل كردند, دليلى بر باطل بودن اين عقد نـداريـم; زيـرا تـمـامـى روايات, تصرفهاى مالكانه كودك را ناروا مى شـمـردند و اجراى صيغه عقد از سوى وى, پس از حاصل شدن ديگر شرطها از سـوى ديـگران, تصرف در اموال نيست و حتى وزر و سنگينى هم نيست كه از وى بـرداشـتـه شـده بـاشـد. بنابراين, اجراى صيغه عقد توسط كودك اهل تمييز, صحيح است.
نـتـيجه: پس از تقسيم بندى ويژگى بلوغ از تمام اقسام آن, به اين قسم پـرداخـتـيـم: اگر كودكى رشيد بود و داراى ادراك كامل, آيا مى تواند دادوسـتـد و خـريـد و فـروش كـنـد؟ در ايـن باره آيه شريفه (وابتلوا الـيـتـامـى) و آيـات ديـگـر مطرح شد و از آيات به دست آمد: نابالغ, اسـتـقـلال كـامـل ندارد; اما سخن او بى ارزش باشد و يا با اجازه ولى دادوسـتـدهـاى وى صحيح شود, روشن نشد! اما از اين كه به تناسب حكم و مـوضـوع روشـن شـد كه آزمايشهاى كودك بايد در دايره دادوستدها باشد, شـايـد به ذهن بيايد كه دادوستد كودك با نظارت و يا اجازه ولى, صحيح باشد.
سـپس به بررسى روايات پرداختيم حديث (رفع القلم) از كتابهاى گوناگون نـقـل شد و ناهماهنگى و نايكسانى لفظ آنها روشن شد و اين, يعنى مجمل بـودن لفظ حديث. روشن نشد كه رسول اكرم(ص) فرموده: (حتى يبلغ), (حتى يـدرك), (حتى يعقل) و... ولى آنچه مى توانيم روى آن انگشت بگذاريم و بـه عـنوان قدر متيقن بگيريم اين كه از گروهى از كودكان قلم برداشته شـده است و حال اين قلم برداشته شده, چه نوع قلمى است, بحث شد و كلام بـزرگـان فـقه نقل گرديد و بحث در اين باره به دازا كشيد و خلاصه اين شـد: تصرفهاى كودك در دارايى خود, نافذ نيست و با اجازه ولى هم درست نـمـى شـود. بله, سخنان كودك بى ارزش نيست, به اين معنى كه مى تواند وكيل در اجراى صيغه عقد باشد.

يادآورى:

1. آنچه بيان شد, درباره بيع بود, ولى بيع معاطاتى را كودك مى تواند انجام دهد.
بـنـابـرايـن براى خريد و فروش كالاها و جنسهاى گران قيمت, يا معامله هـايـى كـه دفترهاى اسناد رسمى ثبت مى شود و... بلوغ و رشد شرط است, ولـى در مـعـامله هاى كوچك, مانند خريد از مغازه هاى خوار بارفروشى, لـبنياتى, نانوايى و... خريد كودك درست است و سيره پياپى خردمندان و متشرعان دليل روشن آن.
2. آنـچه در ذهن خلجان مى كند و دليلهاى ارأه شده نتوانست آن را از بـين ببرد اين كه: اگر كودكى زيرك بود از عهده امتحان به خوبى به در آمـد, چـرا ولـى كـودك نـتـوانـد به وى اجازه دهد دادوستد كند و چرا دادوستدهاى او با اين اجازه صحيح نشوند.
بـه هـر حـال, ايـن نـكـته نياز به بحث و بررسى دارد; زيرا اين گونه مـسـأـل, تـعبدى نيستند و عقل و عرف در آن ها نظر دارند, بايد براى ثـابـت كـردن آنها و يا نفى آنها, دليل خردمندانه وارد شود, در حالى كه در اين جا, هيچ دليل خردمندانه و مورد پسند عقل, ارأه نشد.
چه بسا كسى بگويد به مناسبت حكمت حديث (رفع القلم) منتى است بر كودك و تـنها احكام الزامى را در بر مى دارد ولى عبادتهاى مستحبى او صحيح است.
مى توان گفت دراين روزگار كه كودكان ازهوش بالايى برخوردارند ومسأل را بـه خوبى مى فهمند, قرآن از بر مى كنند, در المپيادهاى علمى شركت مى جـويند و... امتنان اقتضا مى كند كه دادوستد آنان درست باشد, نه اين كه به دانش آموز حافظ قرآن, حديث و آشناى با مفاهيم قرآنى و... گفته شـود: تو حق ندارى, در مثل, براى خود كامپيوتر بخرى, يا اتومبيلى را هـديـه به تو داده اند تصرف مالكانه بكنى و... به نظر مى رسد كه آيه شـريـفـه (وابتلوا اليتامى) ارشادى باشد و شايد هم روايات كه بيانگر بـاطـل بـودن دادوستدهاى كودك هستند, مربوط به همان زمان صدور باشد, كـه بـه طور معمول, كودكان از هوش و زيركى كم ترى برخوردار بوده اند و فـرهـنـگ جـامعه در مرحله پايين ترى قرار داشته است. زيرا نمى شود تـصـور كرد كه در مثل امام جواد(ع) در نه سالگى به امامت برسد و همه مـردم وظـيـفه داشته باشند از آن حضرت پيروى كنند, ولى او حق خريد و فـروش نـداشـتـه بـاشد, چون بالغ نيست! و احتمال استثنا بودن او را, بـرابـر بـودن تـكـلـيـف بين همگان, نفى مى كند.گيريم كه حضرت ايشان اسـتثنإ باشد, ولى هيچ كس قبول نمى كند كه علامه حلى كه پيش از بلوغ مجتهد بوده ومردم ازاو پيروى مى كرده اند, حق خريد و فروش نداشته باشد.

پى نوشتها:

1. (كتاب المكاسب), شيخانصارى/114.
2. سوره (انعام), آيه 152.
3. سوره (اسرإ), آيه 34.
4. سوره (نسإ), آيه 6.
5. تفسير (مجمع البيان), امين الاسلام طبرسى, ج4/384.
6. همان.
7. تفسير (الميزان), علامه سيد محمد حسين طباطبايى, ج7/375 ـ 376.
8. تـفـسـيـر (نمونه), گروهى از محققان, زير نظر ناصر مكارم شيرازى, ج3/271.
9. تفسير (مجمع البيان), جزء 3/9.
10. (من لايحضره الفقيه), شيخ صدوق, ج;4/164 (نورالثقلين), ج1/444.
11. (تفسير راهنما), گروهى از محققان, اكبر هاشمى رفسنجانى, ج3/288.
12(حاشيه المكاسب), ايروانى/107.
13. (الـمـكـاسـب والـبـيع), تقريرى از درس ميرزا محمد حسين نأينى, گردآورى محمد تقى آملى/396 ـ 397.
14.همان.
15. (مصباح الفقاهه), تقريرات درسى آقاى خوئى, گردآورى, ج3/245.
16. (كتاب البيع), امام خمينى, ج2/5 ـ 8.
17. (وسأل الشيعه), شيخ حر عاملى, ج13/142.
18. (مستدرك الوسأل), محدث نورى, باب 3, ازابواب مقدمات عبادات,ح10.
19. آقـاى خـوئـى ايـن مطلب را روشن و خالى از اشكال دانسته و نوشته است: (الـظـاهر انه لاخلاف و لا اشكال فى انه لايجوز للصبى الاستقلال فى التصرف فـى امـوالـه بـدون اذن الـولـى و لم يخالف فى ذلك احد فيما نعلم الا الحنفيه.) مصباح الفقاهه, ج3/244
20. (مستدرك الوسأل), ج3/112, چاپ قديم.
21. (بحارالانوار), علامه مجلسى, ج88/134.
22. همان, ج40/277.
23. (كنزالعمال), ج4/233, ح10308, موسسه الرسول.
24. همان, ح10309.
25. همان, ح10310.
26. (صحيح بخارى), ج;6/207 ج8/28, دارالفكر بيروت.
27. (مسند احمد حنبل), ج6/100.
28. (وسأل الشيعه), ج1/32, باب 4.
29. همان, ج19/61.
30. همان, ج13/142, كتاب الحجره.
31. همان/143.
32. (المكاسب والبيع), ميرزاى نأينى/399.
33. (الخصال), شيخ صدوق /485.
34. (المكاسب والبيع) تقريرات درسى ميرزاى نايينى/399 ـ 401.
35. (مصباح الفقاهه), ج3/250 ـ 251.
36. (وسأل الشيعه), ج13/142, ح1.
37. همان, ح3 و 4.
38. همان.
39. (كتاب البيع), امام خمينى, ج2/19.
40. (وسأل الشيعه), ج13 و 142, ح1.
41. همان/432, ح5.
42. (كتاب البيع), ج2/23.
43. حـقيقت ادعأيه, از ابتكارها و نوآوريهاى امام خمينى است. وى در كـتـابـهـاى فقهى و اصولى, در هر جايى كه سخن از مجاز و حقيقت است و ديـگـران كـلـمـه, يـا كلمه هايى در تقديرمى گيرند و به سوى مجاز در اسـناد, يا مجاز دركلمه مى روند, امام, بحث حقيقت ادعايى را مطرح مى كـند و از اين نكته معانى و بيان به خوبى استفاده مى كند. درمعانى و بـيـان وقـتـى مى گويند: (شير آمد) و مرادشان زيد است كه بسيار شجاع اسـت آيـا در اين جا محذوفى, يا مجاز در اسنادى وجود دارد; يعنى زيد شـجاع آمد, يا زيدى كه در شجاعت, بسان شير است, آمد. يا اين ادعا مى شـود شير دو فرد دارد: حقيقى و ادعأى و زيد فرد ادعايى جنس شير است كه اين آخرى با لطافت كلام سازگارتر است.
44. (كتاب البيع), ج2/23.
45. همان/24.
46. همان.
47. همان/30.

 
جمعه 14 مهر 1391  11:09 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ارث

ارث

محدثه بهمدي

 

كلمات كليدي :

قرآن، ارث، ميت، وارث، وصيت، سهم
ارث از ریشهی "ورث" به معنای آثار باقی مانده از شیء‌[1] و انتقال اموال یا امور معنوی از انسان به دیگری است.[2] و در اصطلاح فقهی، انتقال دارایی و تركهی میّت به نزدیكان نسبی و سببی او را "ارث" گویند.[3]

تشریع ارث در اسلام

لزوم دقت در تشریع ارث و پرهیز از اهمال در حقوق وارثان، یكی از دقتهای ویژه در مسئله ارث است:
«لِّلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِّمَّاتَرَكَ الْوَالِدَانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِّمَّاتَرَكَ الْوَالِدَانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصِیبًا مَّفْرُوضًا»[4]
«براى مردان، از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان از خود بر جاى مى‏گذارند، سهمى است و براى زنان نیز، از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان مى‏گذارند، سهمى، خواه آن مال، كم باشد یا زیاد؛ این سهمى است تعیین شده و پرداختنى.»
در جاهلیت رسم بر این بود كه  اموال میت را به افرادی كه توانایی رزمی و دفاع داشتند، تقسیم مینمودند و به زنان و كودكان میت ارث تعلق نمیگرفت.[5]  نزول آیهی شریفه، با نسخ رسوم جاهلی، ارث را برای تمام خویشاوندان درجهی یك میت اعم از زن و مرد، امری ضروری و لازمالاجرا دانسته، بهطوریكه هیچ احدی حق دخالت در كم و زیاد كردن آن را ندارد.[6]
اين آيه به منزلهی قاعده‏اى كلى در باب ارث است، که به صورت مطلق بیان شده و همهی جزئيات احكام به آن برگشت مى‏كند و لازمهاش اینست که افرادی که از میان وارثان و مورثان که نامشان بهطور اجمال آمده، با است كه در آيات ارث بهطور تفصيل ذكر شده‏ است.[7]
حکمت تشریع ارث در جوامع بشری بر این است که در بین همهی جوامع مرسوم بود كه در هنگام فوت اشخاص، زن و فرزندان صغیر از ارث محروم میماندند؛ لذا خدای متعال با تشریع آیات ارث، مردم را به این مسئله آگاه كرد كه با ثبوت ولادت فرزند و با وجود خویشاوندان برای میت، حقی ثابت در اموال باقی ماندهی متوفی برای وارثان وجود دارد و با این حکم مانع از خوردن اموال یتیمان و محروم كردن آنها از ارث گردید.[8]

ارث در ادیان گذشته

با تتبع در آیات قرآن مجید پی میبریم كه ارث نه تنها از قوانین منحصر به فرد اسلام نبوده؛ بلكه در ادیان گذشته نیز وجود داشته که قرآن این مسئله را در مورد حضرت زکریا مطرح کرده است.
حضرت زكریا –علیهالسلام- که یکی از پیامبران الهی بود، هنگامی که در سن پیری دست به دعا برداشته و از خدای متعال درخواست فرزندی میكند، با طرح مسئلهی ولایت و وراثت زبان گشوده و میفرماید:
«...وَ إِنىّ‏ِ خِفْتُ الْمَوَالىِ‏َ مِن وَرَاءِى وَ كَانَتِ امْرَأَتىِ عَاقِرًا فَهَبْ لىِ مِن لَّدُنكَ وَلِیاً؛ یرِثُنىِ وَ یرِثُ مِنْ ءَالِیعْقُوبَ...»[9]
«...و من از بستگانم بعد از خودم بیمناكم (كه حق پاسدارى از آیین تو را نگاه ندارند)! و (از طرفى) همسرم نازا و عقیم است تو از نزد خود جانشینى به من ببخش؛ كه وارث من و دودمان یعقوب باشد...»
همسر حضرت زكریا نازا بود، و از دو پیامبر الهی یعنی حضرت سلیمان و داوود –علیهمالسلام- اموال زیادی به ارث برده بود، و حضرت زكریا به جهت اینكه این مال بعد از رحلت ایشان در راه درست مصرف شود، به درگاه خداوند ناله كرده و از پروردگار متعال تقاضای وارثی میكند كه از دودمان خودش باشد و بتواند بر این اموال نظارت درستی داشته و آن را در بهترین راه مصرف نماید.[10]

ارث در جاهلیت

در میان اعراب رسوم غلطی در مورد تقسیم ارث وجود داشت كه با نزول آیهی ارث این عادتهای غلط منسوخ گردید:
«یاأَیهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَایحَِلُّ لَكُمْ أَن تَرِثُواْ النِّسَاءَ كَرْهًا وَ لَاتَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُواْ بِبَعْضِ مَا ءَاتَیتُمُوهُنَّ إِلَّا أَنیأْتِینَ بِفَاحِشَةٍ مُّبَینَةٍ وَ عَاشِرُِوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ...»[11]
«اى كسانى كه ایمان آورده‏اید! براى شما حلال نیست كه از زنان، از روى اكراه (و ایجاد ناراحتى براى آنها،) ارث ببرید! و آنان را تحت فشار قرار ندهید كه قسمتى از آنچه را به آنها داده‏اید (از مهر)، تملك كنید! مگر اینكه آنها عمل زشت آشكارى انجام دهند. و با آنان، بهطور شایسته رفتار كنید!...»
این آیه رسم غلطی را كه در زمان جاهلیت قبل از اسلام میان اعراب بوده، متذكر شده و آنان را از رسوم غلط و باطل به شدت نهی میكند. در جاهلیت، هنگامی كه زنی مرد خود را از دست میداد، ورّاث آن مرد، میتوانستند زن او را برای استفاده از مال به ارث برده و به ملك خود درآورند؛ و حتی میتوانستند وی را به ازدواج خود درآورده یا به بردگی نگه دارند، تا در هنگام مرگش بتوانند اموال ایشان را برای خود بردارند؛ لذا قرآن مردم را از محروم كردن زنان از ازدواج موقت و تصرف در اموالشان كه طبعاً با نارضایتی آنان همراه بوده، منع میكند.[12]

ارث در صدر اسلام

با توجه به آیات قرآن كریم اموال میت از دو طریق خویشاوندی و قرابت و نیز به سبب عقد و پیمان، میان ورّاث تقسیم میشود:
«وَ لِكُلٍ‏ّ جَعَلْنَا مَوَالىِ‏َ مِمَّاتَرَكَ الْوَالِدَانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیمَانُكُمْ
فََآتُوهُمْ نَصِیبهَُمْ...»[13]
«براى هر كسى، وارثانى قرار دادیم، كه از میراث پدر و مادر و نزدیكان ارث ببرند و (نیز) كسانى كه با آنها پیمان بسته‏اید، نصیبشان را بپردازید...»
مراد از موالى همه آنهايى هستند كه در آيات ارث، وارث شناخته شده‏اند (اولاد، پدر و مادر، برادر و خواهر، و غيره)؛ معنايش اين است كه براى هر يك از شما اوليايى در ارث بردن معين كرده‏ايم، تا از اموال باقى ‏ماندهی شما ارث ببرند.[14]
و در تفسیر "وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیمَانُكُمْ" دو نوع استدلال بیان شده است:
1. معاهده از طریق عقد ازدواج که قهرا این مورد با زن و شوهر منطبق مى‏شود. و اگر از این تعبير استفاده كرده، در حقيقت تعبير كنايی است؛ چون در عرب رسم اين بود، وقتى با يكديگر معامله و يا معاهده‏اى مى‏كردند، در آخر براى اعلام ختم معامله با يكديگر دست مى‏دادند، و با این طریق معامله و يا معاهده را قطعى میكردند؛ در نتيجه مراد از جملهی مذکور اين است: كسانى كه به وسيلهی عقد سببيت ازدواج بين خود و ايشان ايجاد كرده‏ايد، جزو وارثان هستند. و منظور از "فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ" پرداخت سهم الارث تمام موالی است كه در آيات ارث بيان شد.[15]
2. معاهده از طریق هم سوگند شدن که در جاهليت رسم بود، دو نفر با یكدیگر عقد برادرى مى‏بست و عهد میکردند كه در سود و ضررهایی كه به آنها میرسد، شریك یكدیگر باشند و در تمام لحظات زندگی از جمله جنگ و صلح میان قبایل، یار و یاور هم باشند تا حدی كه میتوانستند، یك ششم از اموال یكدیگر را ارث ببرند(ضمان جریره)؛ این عمل در اوائل اسلام نیز توسط مسلمانان ادامه پیدا كرد و خداى تعالى دستور داد كه اين پيوند را همچنان حفظ كنند و از ارث خود چيزى را براى آنها وصيت كنند. [16] به هر حال همهی مفسرانی که به این نوع عهد(پیمان برادری یا پیمان دیگر غیر از ازدواج) قائلند، غالباً قائل به نسخ آن و یا مشروط بودن آن با آیات ارث و آیهی 75 انفال هستند.[17]
اما با توجه به نوع تفسيرها، جملهی مورد بحث بريده از جمله‏هاى قبل ‏شده(ما براى يك يك شما وارثانى قرار داديم، و شما يك ششم سهم هم سوگندان را بدهيد)، و در نهایت آیه را منسوخ میدانند؛ در حالیکه اين عهد بستن مربوط به همسران بوده و نسخی صورت نگرفته است.[18]
نوع دیگری از موجبات ارث که در صدر اسلام بوده و در قرآن به آن اشاره شده، پیوند اخوت است:
«إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ هَاجَرُواْ وَ جَاهَدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ فىِ سَبِیلِ اللَّهِ وَ الَّذِینَ ءَاوَواْ وَّ نَصَرُواْ أُوْلَئكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ لَمْیهَُاجِرُواْ مَا لَكمُ مِّن وَلَایَتِهِِم مِّن شىَ‏ْءٍ حَتىَ‏ یهَُاجِرُواْ...»[19]
«كسانى كه ایمان آوردند و هجرت نمودند و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كردند، و آنها كه پناه دادند و یارى نمودند، آنها یاران یكدیگرند و آنها كه ایمان آوردند و مهاجرت نكردند، هیچ گونه ولایت [دوستى و تعهّدى‏] در برابر آنها ندارید، تا هجرت كنند...»
هنگامی كه پیامبر(ص) از مكه به مدینه مهاجرت نمود، میان مهاجرین و انصار عقد اخوت برقرار كرد؛ بدین ترتیب هركدام از آنها كه از دنیا میرفت، اموال او به برادر دینیاش میرسید، و با این شیوه، مهاجر و انصار به دلیل پیوند اخوت و برادری، از یكدیگر ارث میبردند؛[20] اما این آیهی شریفه، با نزول آیه 6 سورهی احزاب نسخ گردید و بستگان میت را به عنوان وارث او معرفی كرد.[21]

احكام ارث و سهم وارثان

قرآن حکیم در مسألهی ارث مثل دیگر شرعیات بهطور عادلانه، احكامی را در مورد حقوق بازماندگان میّت بیان نموده و سهم آنها را معین كرده است:

1. سهم فرزندان:

«یوصِیكمُ‏ُ اللَّهُ فىِ أَوْلَدِكُمْ  لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنثَیینْ‏ِ...»[22]
«خداوند دربارهی فرزندانتان به شما سفارش مى‏كند كه سهم (میراث) پسر، به اندازهی سهم دو دختر باشد...»
اگر میت دارای فرزندان متعدد باشد، سهم فرزند پسر به اندازه سهم دو دختر است؛ البته اگر دختری نداشته باشد، تمام اموال به پسر میرسد. اما اگر برای میت تنها یك دختر باشد، سهم او نصف میراث است؛ و اگر دو دختر یا بیشتر باشند، دوسوم  مال را به ارث میبرند.[23]

فلسفهی تفاوت ارث زن و مرد:

در دین مقدس اسلام، برای هریك از زن و مرد حقوق و وظایفی در قبال یكدیگر تعریف شده که یكی از وظائف مردان، تأمین نفقهی همسر و فرزندان است؛ اما زنان در كیفیت و نحوهی اموال و داراییهایی كه در اختیار دارند، آزاد هستند و میتوانند آن را پسانداز نمایند؛ ولی مردان مجبور به خرج كردن آن در رفاه خانواده هستند؛ لذا در بحث ارث نیز مردان نسبت به زنان، اولویت بیشتری در گرفتن سهم دارند که در حقیقت، نصف سهمالارث آنان به زنان باز میگردد.[24]

2. سهم والدین:

«...وَ لِأَبَوَیهِ لِكلُ‏ِّ وَاحِدٍ مِّنهُْمَا السُّدُسُ مِمَّاتَرَكَ إِن كاَنَ لَهُ وَلَدٌ...»[25]
«...و براى هر یك از پدر و مادر او، یك ششم میراث است، اگر (میت. فرزندى داشته باشد...»
میراث پدران و مادران كه آنها نیز جزء طبقهی اول و همردیف فرزندان بوده، سه حالت است:
1.      اگرشخص متوفى، فرزند یا فرزندانى داشته باشد، در این صورت به پدر و مادر او هر كدام یك ششم از اموال میت میرسد؛
2.      اگر فرزندى در میان نباشد و وارث تنها پدر و مادر باشند، در این صورت سهم مادر یك سوم مجموع مال و سهم پدر دو سوم  است؛
3.      اگر وارث تنها پدر و مادر باشند و فرزندى در كار نباشد، ولى شخص متوفى برادران یا خواهرانی داشته باشد، سهم مادر از یك سوم به یك ششم تنزل مى‏یابد؛ البته درست است که برادران و خوهران میت، حاجب ارث مادر هستند، اما خودشان با وجود وارثان طبقهی اول، از ارث سهمی ندارند.[26]

3. همسر:

«...وَ لَكُمْ نِصْفُ مَاتَرَكَ أَزْوَاجُكُمْ إِن لَّمْیكُن لَّهُنَّ وَلَدٌ...»[27]
«...و براى شما، نصف میراث زنانتان است، اگر آنها فرزندى نداشته باشند...»
1.      شوهر از همسر خود نصف اموال او را به ارث میبرد و در صورتیكه فرزند داشته باشند، مقدار آن به یك چهارم تقلیل مییابد.
2.      همچنین سهم زن از همسر خود یك چهارم است و اگر فرزندی داشته باشند، مقدار آن یك هشتم میشود.[28]

4. خواهر و برادر:

اگر برادری بمیرد كه دارای فرزند و پدر و مادر نباشد، نصف اموالش به خواهرش تعلق میگیرد:
«...اِنِ امْرُؤٌاْ هَلَكَ لَیسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَهَا نِصْفُ مَاتَرَكَ...»[29]
«...اگر مردى از دنیا برود، كه فرزند نداشته باشد، و براى او خواهرى باشد، نصف اموالى را كه به جا گذاشته، از او ارث مى‏برد...»
و در صورتیكه دو خواهر باشند، مقدار آن دو سوم میشود. در مقابل اگر خواهری بمیرد كه تنها وارث وی برادرش باشد، تمام اموال او به برادرش میرسد. اما اگر میت(زن یا مرد)، هم خواهر و هم برادر داشته باشد، سهم برادر دو برابر سهم خواهر است.[30]
البته این حكم در آیه 12 سورهی نساء طور دیگری نیز بیان گردیده است:
«...وَ إِن كاَنَ رَجُلٌ یورَثُ كَلَالَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكلُ‏ِّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا السُّدُسُ...»
«...و اگر مردى بوده باشد كه كلاله [=خواهر یا برادر] از او ارث مى‏برد،
یا زنى كه برادر یا خواهرى دارد، سهم هر كدام، یك ششم است (اگر
برادران و خواهران مادرى باشند)...»
اگر برای میت فقط یك خواهر یا یک برادر باقی مانده باشد، یك ششم مال را به ارث میبرد؛ ولی اگر بیشتر از یك نفر باشند، سهم هركدامشان یكسوم میشود. در این آیه بین خواهر و برادر از نظر مقدار سهم،  فرقی وجود ندارد.[31]
گرچه هر دو آیه مورد بحث (نساء/12و 176)، از ارث "كلاله" (برادران و خواهران) سخن میگوید و به ظاهر، باهم سازگار نیستند، اما با دقت در مضمون دو آیه روشن مى‏شود كه هر كدام دربارهی دستهای خاص از برادر و خواهر است و هیچ گونه تضادى در میان آنها نیست. آیهی 176 كه سهم بیشتری برای آنان در نظر گرفته، مربوط به خواهران پدری و یا پدری و مادری میت است؛ ولی آیهی 12 فقط مربط به خواهر و برادر مادری وی میباشد. همانطور كه سهم پدر در ارث، از مادر بیشتر است، فرزندان او نیز به نسبت فرزندان مادری، سهم بیشتری از ارث خواهر و برادر خود میبرند؛ و ارث بردن این طبقه در صورتى است كه وارثى از طبقهی اول (پدر، مادر و فرزندان)، در كار نباشد؛ گواه این موضوع آیهی «وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِی كِتابِ اللَّهِ»[32] است كه بعضی خویشاوندان بر بعض دیگر در مقررات ارث ترجیح دارند؛ آنها كه به میت نزدیك‏ترند، در ارث نیز مقدم هستند.[33]

وصیت در ارث

خدای متعال به وصیت میت ارزش قائل است و تأكید دارد كه در حین تقسیم ارث، به وصیت میت باید توجه داده شود؛ لذا در آیات شریفه بعد از بیان سهم وارثان، به این موضوع مهم پرداخته است:
«...مِن بَعْدِ وَصِیةٍ یوصىِ بهَِا أَوْ دَینٍ...»[34]
«بعد از انجام وصیتى است كه او كرده، و بعد از اداى دین است...»
وارثان زمانی میتوانند ارث را میان خود تقسیم كنند كه میت وصیتی از خود به جای نگذاشته و قرضی بر گردن او نباشد؛ پس اگر وصیت كرده یا به كسی بدهكار باشد، باید به این امور رسیدگی شود؛ سپس باقیماندهی اموال میان ورّاث تقسیم گردد.[35]
البته خداوند حکیم در آیهی بعد، این حکم را به «غَیرَْ مُضَارٍّ»[36] مقید کرده است؛ یعنی پرداخت دیون مشروط به ضرر نرسیدن به ورّاث بوده، بهطوریكه اگر میت به قصد ضرر زدن به وارثان خود، بیش از یك سوم اموال خود را به كس دیگر یا جای دیگری وصیت كرده باشد و یا آنچه را كه وصیت كرده بر ذمّهی او نباشد، توجه و عمل به آن قبل از تقسیم ارث واجب نیست.[37]

پی نوشت ها:

[1]. فراهیدى، خلیلبناحمد؛ كتاب العین‏، قم‏، هجرت‏، 1410ق‏، چاپ دوم، ج‏8، ص235- 236.
[2]. مصطفوى، حسن؛ ‏التحقیق فی كلمات القرآن الكریم‏، تهران‏، بنگاه ترجمه و نشر كتاب‏، 1360ش، ج‏13، ص78.
[3]. جبلی عاملی)شهید ثانی(، زینالدینبنعلی؛ الرّوضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة، تصحیح سیدمحمد كلانتر، قم، داوری، چاپ اول، 1410ق، ج8‌، ص11.
[4]. نساء/7.
[5]. طبرسى، فضل بن حسن‏؛ مجمع البیان فى تفسیر القرآن، تهران، ناصر خسرو، چاپ سوم، 1372ش‏، ج3، ص66.
[6]. مقدس اردبیلى، احمدبنمحمد، زبدة البیان فى أحكام القرآن‏، تهران‏، كتابفروشى مرتضوى‏، بیتا‏، ج1، ص645.
[7]. طباطبایى(علامه)، سیدمحمدحسین؛ المیزان فى تفسیر القرآن‏، قم‏، جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم‏،  1417ق، چاپ پنجم، ج4، ص341 و 342.
[8]. المیزان فى تفسیر القرآن‏، ج‏4، ص 198و 222- 224.
[9]. مریم/5 و 6.
[10]. مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1361ش، ج‏13، ص9.
[11]. نساء/19.
[12]. المیزان فى تفسیر القرآن‏، ج‏4، ص254.
[13]. نساء/33.
[14]. المیزان فى تفسیر القرآن‏، ج4، ص342.
[15]. همان.
[16]. خویی، ابوالقاسم؛ البیان فی تفسیر القرآن، نجف اشرف، مطبعة الآداب، چاپ دوم، 1385ق، ج1، ص352 و قمى مشهدى، محمدبنمحمدرضا؛ تفسیر كنزالدقائق و بحرالغرائب‏، تهران‏، وزارت ارشاد اسلامى‏، 1368ش‏، ج‏3، ص394 و تفسیر نمونه ج3، ص368.
[17] .تفسیر نمونه، ج‏3، ص: 368، معرفت، محمد هادی؛ التمهید فی علوم القرآن، قم، مركز مدیریت حوزه      علمیه، چاپ دوم، 1408ق، ج2، ص309 و فاضل مقداد، جمالالدین؛ کنزالعرفان فی فقه القرآن، تحقیق سیدمحمد قاضی، مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی، 1419ق، چاپ اول، ج2، ص224.
 32. المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص342.
[19]. انفال/72.
[20]. كاشانى، ملافتحالله‏؛ تفسیر منهجالصادقین فى الزامالمخالفین‏، تهران‏، كتابفروشى محمدحسن علمى،  1336ش، ج‏4، ص224 و  طبرسی، فضلبنحسن؛ تفسیر جوامع الجامع، تهران، دانشگاه تهران و مدیریت حوزۀ علمیۀ قم، 1377ش، چاپ اول، ج‏2، ص34.
 35. قمى، على بن ابراهیم؛ ‏تفسیر قمى‏، قم، دارالكتاب، ‏چاپ چهارم، 1367ش، ج‏1، ص280 و التمهید فی علوم القرآن،ج 2،ص309.
[22]. نساء/11.
[23]. زبدة البیان فى أحكام القرآن‏، ج1، ص645.
[24]. تفسیر نمونه، ج‏3، ص290.
[25]. نساء/11.
[26]. حسینى جرجانى، سیدامیر ابوالفتوح‏؛ آیات الأحكام، تهران‏، نوید، 1404ق، چاپ اول، ج‏2، ص584 و 585.
[27]. نساء/12.
[28]. طالقانى، سید محمود؛ پرتوى از قرآن‏، تهران‏، شركت سهامى، 1362ش، چاپ چهارم، ج‏6، ص31.
[29]. نساء/176.
[30]. تفسیر جوامع الجامع، ج‏1، ص306.
[31]. كنزالعرفان فى فقه القرآن‏، ج‏2، ص334.
[32]. انفال/75.
[33]. كنزالعرفان فى فقه القرآن‏، ج‏2، ص334 و تفسیر نمونه، ج‏3، ص 238- 236.
[34]. نساء/11.
[35]. تفسیر نمونه‏، ج‏3، ص288.
[36]. نساء/12.
[37]. تفسیر جوامع الجامع‏، ج‏1، ص242.

 
جمعه 14 مهر 1391  11:09 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها