0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مباني‌ پرداخت ديه از بيت‌المال

مباني‌ پرداخت ديه از بيت‌المال

حسينعلي باي*

 

چكيده

ادله و براهين مختلفي در توجيه و تفسير پرداخت ديه از بيت‌المال كه از مصاديق روشن مسئوليت ناشي از عمل غير است، بيان شده است. مهم‌ترين مبناي اين مسئوليت در متون روايي و فقهي، قاعدة "لايبطل دم امري مسلم" يا هدر نرفتن خون مسلمان، شناخته شده است. قاعدة "الضمان بالخراج" يا تلازم بين انتفاع از نتايج يك شيء با پرداخت خسارات به وجود آمده از طرف آن، را مي‌توان مبناي ديگري براي مسئوليت بيت‌المال بر شمرد كه مورد تصريح روايات قرار گرفته است.
قصور حكومت در ايفاي وظايف خويش كه منجر به بروز حادثه و جنايتي شده و وجود برخي از ملاحظات اجتماعي، سياسي و عاطفي، از ديگر مباني مسئوليت بيت‌المال در پرداخت ديه است.
واژگان كليدي: بيت‌المال، پرداخت ديه، قاعدة لايبطل، قاعدة الضمان بالخراج‌، مسئوليت بيت‌المال، قصور حكومت.

مقدمه

اصل پاسخگويي هر شخص در برابر عمل خويش و عدم جواز مؤاخذة اشخاص ثالث به دليل عمل ارتكابي توسط غير، كه از آن با نام اصل شخصي بودن مسئوليت ياد مي‌شود، اصلي شناخته شده و مقبول است. با وجود اين، مواردي همچون مسئوليت بيت‌المال در پرداخت ديه از اين اصل مستثنا شده است.
هر گاه در اثر خطاي قاضي، شخصي به ناحق به قتل رسد يا متحمل خسارت جاني گردد، در صورتي كه اين خطا ناشي از تقصير قاضي نباشد، دية مقتول يا متضرر از حكم از بيت‌المال پرداخت مي‌شود. هر گاه شخصي در اثر ازدحام جمعيت كشته شود، ديه از بيت‌المال پرداخت مي‌شود. خونبهاي شخصي را كه قاتل او شناسايي نشده است، بيت‌المال مي‌پردازد. علاوه بر موارد فوق، هر گاه شهروند غيرمسلمان اهل ذمه‌اي، مرتكب قتل خطاي محض شود و خود ناتوان از پرداخت ديه باشد، هر گاه قاتل عمد پس از ارتكاب قتل متواري شود و خود و بستگانش مالي نداشته باشند، نيز هر گاه شخصي كه مرتكب قتل خطاي محض شده، فاقد عاقله باشد و يا عاقلة او غيرمتمكن باشند، همچنين هر گاه مأموري در مسير وظايف قانوني خود تيراندازي كند و شخص محقون‌الدمي را به قتل برساند، پرداخت ديه بر عهدة بيت‌المال خواهد بود.
در اين مقاله سعي شده است تا با پژوهش در روايات و متون فقهي، مباني و علل اين مسئوليت مورد ارزيابي قرار گيرد. شايان ذكر است، براي آنكه مقالة مزبور قابل استفاده براي عموم دانش پژوهان حقوق باشد، از ورود به مباحث پيچيده و فني خودداري شده و ادله و براهين مسئوليت بيت‌المال گزارش‌وار بيان شده است.

اول. پايمال‌ نشدن‌ خون‌ مسلمان‌

اسلام‌ براي‌ حفظ حيات‌ انسان‌ اهميت‌ بسزايي‌ قائل‌ است‌ تا جايي‌ كه‌ كشتن‌ يك‌ انسان‌ محقون الدم را همسان‌ با كشتن‌ تمامي‌ افراد روي‌ زمين‌ و همرديف‌ با نابودي‌ نسل‌ بشر مي‌داند. (مائده: 32) علاوه بر آن، در اسلام قتل‌ عمدي‌ انسان‌ بي گناه‌، مجازات‌ اخروي‌ بي‌ پايان‌، خشم‌ و لعن‌ خداوند را به‌ دنبال‌ دارد. (نساء: 93) قابل‌ پيش‌بيني‌ است‌ كه‌ در چنين‌ مكتبي‌ خون‌ مسلمان‌ تا چه‌ اندازه‌ داراي‌ ارزش‌ و احترام‌ باشد. براي آشنايان به فقه‌ و احكام‌ شرع‌، مسئلة‌ اهميت‌ خون‌ مسلمان‌ روشن‌ و مبرهن‌ است. در اين‌ باره‌ روايات‌ متظافري وجود دارد كه‌ تنها به‌ ذكر حديثي‌ از پيامبر اكرم‌(ص‌) بسنده‌ مي‌شود. در روايتي از پيامبر اسلام‌ رسيده است:
خدايي‌ كه‌ مرا به‌ حق‌ به‌ رسالت‌ مبعوث‌ نمود، اگرتمام‌ اهل‌ آسمان‌ و زمين‌ در قتل‌ مسلماني‌ شركت‌ نمايند و يا راضي‌ به‌ آن‌ عمل‌ باشند، خداوند همگي آنها را با صورت در آتش‌ خواهد افكند. (مغربي، 1383، 2 : 402؛ كليني، 1367، 7: 273؛ ‌صدوق، 1404، 4 : 97)
در اسلام‌ جان‌ مسلمانان ـ به استثناي فرق مهدورالدمي چون نواصب و خوارج ـ و بلکه تمامي انسانها ـ به جز کفار حربي ـ داراي‌ احترام‌ است وحتي الامکان نبايد خوني‌ بر زمين‌ ريخته ‌شود و اگر ناگزير چنين‌ امري‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌، بايد به‌ نحو مقتضي‌ جبران‌ گردد. جبران‌ قتل نيز به‌ اين‌ است‌ كه‌اگر قاتل‌ عمداً اقدام‌ به‌ چنين‌ كاري‌ كرده‌ است‌، اولياي دم اختيار دارند که طعم مرگ را به قاتل بچشانند و او را قصاص نمايند و اگر قاتل در عمل‌ خود تعمدي‌ نداشته‌ است‌، بايد در عوض‌ خوني‌ كه‌ بر زمين‌ ريخته‌ است ديه‌ بپردازد. در چنين مواردي هرگاه قاتل‌ يا بستگانش‌ توانايي‌ پرداخت‌ ديه را نداشته‌ باشند، بايد بيت‌المال‌ ديه‌ را بپردازد تا خون‌ مسلماني‌ پايمال‌ نشود. روايات‌ متعددي‌ از اهل‌ بيت‌(ع) در خصوص‌ هدر نرفتن‌ خون‌ مسلمان‌ وارد شده‌ است‌. تأكيد تمامي‌ روايات‌ مذكور بر اين‌ نكته‌ است‌ كه‌ خون‌ مسلمان‌ تحت‌ هيچ‌ شرايطي‌ نبايد پايمال‌ شود. تعداد اين روايات به‌ حدي‌ است‌ كه‌ نيازي به بررسي‌ سند آنها وجود ندارد. ذيلاً نمونه‌اي‌ از اين روايات‌ از نظر مي‌گذرد:
1 . در روايت‌ صحيحه‌ ابوبصير از امام‌ صادق‌(ع‌) چنين‌ آمده‌ است‌: "اگر جسد شخصي‌ در بيابان‌ يافت ‌شود، دية‌ او از بيت‌المال‌ پرداخت‌ مي‌شود. همانا اميرالمؤمنين(ع‌) هميشه‌ مي‌فرمود: خون‌ مسلمان‌ هدر نمي‌رود." (كليني، 1367، 7: 355؛ طوسي، 1365، 10: 167) روايت‌ صحيحه‌ ديگري‌ را‌ ابوبصير از امام‌ صادق‌(ع‌)، با مضموني کاملاً مشابه نقل‌ کرده است‌، با اين‌ تفاوت‌ كه‌ به‌ جاي‌ عبارت‌ "لا يبطل‌ دم‌ امرئ‌ مسلم‌" عبارت‌ "لا يطل‌ دم‌امرئ‌ مسلم‌" آمده‌ كه البته معناي هر دو عبارت يكي است‌. (صدوق، 1404، 4: 101)
2 . ابوبصير روايت مي کند: "از امام‌ صادق‌(ع‌) در مورد شخصي‌ كه‌ مرتكب‌ قتل‌ عمدشده‌ و پس‌ از آن‌ اقدام‌ به‌ فرار نموده‌ بود پرسيدم: در صورتي که به‌ قاتل دسترسي‌ نباشد چه بايد کرد؟ امام‌ فرمود: "اگر قاتل‌ مالي‌ دارد، دية‌ مقتول‌ از اموال‌ او گرفته‌ مي‌شود والا از بستگان‌ او با رعايت‌ الاقرب‌ فالاقرب‌؛ و اگر قاتل بستگاني‌ نداشت‌، دية‌ مقتول‌ را امام‌ مي‌پردازد. پس به درستي که خون‌ مسلمان‌ نبايد هدر رود." (كليني، 1367، 7: 365؛ طوسي، 1390، 4: 261؛ طوسي، 1365، 10: 170)
3 . از سلمة‌ بن‌ كهيل‌ نقل‌ شده‌ است که‌: حضرت‌ علي‌(ع‌) در مورد شخصي‌ كه‌ مرتكب‌ قتل‌ شده بود ‌و خويشاوندي‌ نداشت فرمود: "دية‌ مقتول‌ را من‌ از جانب‌ قاتل‌ پرداخت‌ مي‌كنم و نخواهم‌ گذاشت‌ خون‌ مسلماني‌ پايمال‌ شود." (كليني، 1367، 7: 365؛ مغربي، 1383، 2: 415؛ نوري، 1409، 18 : 413)
4 . جميل‌ بن‌ دراج‌ از امام‌ صادق‌(ع‌) نقل‌ مي‌كند كه‌ به‌ امام‌ عرض‌ كرديم‌: آيا شهادت‌ زنان‌ در حدود پذيرفته‌ مي‌شود؟ امام‌ فرمود: "تنها در قتل‌ پذيرفته‌ مي‌شود (زيرا) علي‌(ع‌) به طور مداوم مي‌فرمود: خون‌ مسلمان‌ هدر نمي‌رود." (كليني، 1367، 7: 390؛ طوسي، 1365، 6: 266؛ طوسي، 1390، 3: 26)
5 . در روايت ابي الورد آمده است: به امام باقر يا صادق(ع) عرض کردم: شخص مجنوني، به شخص ديگري با شمشير حمله ور مي‌شود. آن شخص شمشير را از مجنون مي‌گيرد و با ضربه‌اي او را به قتل مي‌رساند. امام فرمود: "قاتل نه قصاص مي شود و نه ديه مي پردازد، بلکه دية مقتول را امام مي‌پردازد و خون (مجنون مقتول) هدر نمي رود." (كليني، 1367، 7: 294؛ طوسي، 1265، 10: 231؛ صدوق، 1404، 4: 103)
6 . در روايتي که ابوبصير آن را از امام صادق(ع) نقل مي کند آمده است: "... و اگر در بياباني جسد مقتول يافت شود، خون بهاي او از بيت‌المال پرداخت مي‌شود. پس همانا اميرالمؤمنين علي(ع) مي فرمود: "خون مسلمان هدر نمي رود." (كليني، 1367، 7: 362؛ طوسي، 1365، 10 : 167؛ صدوق، 1304، 4: 100)
7 . بريد بن معاويه مي‌گويد: از امام صادق(ع) در مورد مردي پرسيدم که عمداً مرد ديگري را به قتل رسانده و قبل از اثبات جرم و اقامة شهود، دچار اختلال حواس شده و پس از آن گروهي شهادت داده‌اند که متهم مرتکب قتل شده است. امام فرمود: "اگر شهود شهادت دهند که متهم در هنگام قتل عاقل بوده، متهم قصاص خواهد شد، لکن اگر شهود به اين مسئله شهادت ندادند*، در صورتي که متهم مالي داشته باشد، خونبها از مال او به ورثة مقتول پرداخت خواهد شد، اما اگر قاتل مالي نداشته باشد، ديه از بيت‌المال پرداخته مي‌شود و خون مسلمان هدر نمي‌رود." (كليني، 1367، 7: 295؛ طوسي، 1365، 10: 232)

دامنة قاعدة لايبطل

تعليلي که در ذيل روايات فوق آمده است، يعني عبارت "لايبطل (لايطل) دم امرئ مسلم" اطلاق دارد و حاکي از هدر نرفتن خون مسلمان است؛ خواه اين خون مربوط به نفس باشد يا عضو. ليکن از آنجا که موضوع روايات مذکور قتل است، ممکن است اين شبهه را به وجود آورد که مقصود از "دم" يا خون در روايات مذکور، "جان مسلمان" است نه اعضا و منافع او؛ لذا در جراحات و مانند آن بيت‌المال مسؤوليتي ندارد. اما بايد گفت که چنين برداشتي از روايات نادرست است؛ به دليل اينکه:
اولاً: اگرچه موضوع روايات مزبور در ارتباط با قتل است، لکن مقتضاي عموم تعليلي که در ذيل روايات مذکور وارد شده است، آن است که مطلق خون نبايد هدر رود؛ خواه مربوط به نفس باشد يا اعضا، جوارح و منافع. به بيان ديگر، لفظ "دم" به معناي مطلق خون است و مقيد کردن آن به "دم النفس" محتاج به دليل است.
ثانياً: اين ادعا که "هدر نرفتن خون" اختصاص به قتل نمي‌يابد و در جراحات و "مادون النفس" نيز جريان دارد، بر مبناي رواياتي است که "در آن به هدر نرفتن خون" تأکيد شده است، بدون آنکه موضوع روايات مذکور "قتل" باشد. به عنوان نمونه در روايتي وارد شده است که حضرت علي (ع) به رفاعه نوشتند: "لاتطل الدماء و لاتعطل الحدود؛ خون را پايمال و حد را تعطيل نكن." (نوري، 1409، 18: 259) در روايت ديگري نيز آمده است: حضرت علي(ع) به گماشتگان خود مي نگاشت: "در اسلام خوني هدر نمي رود." (نوري، 1409، 18 : 259)
ثالثاً: رواياتي موجودند که به صراحت ظهور در مسئوليت بيت‌المال در مادون‌النفس دارند. برخي از اين روايات عبارت‌اند از:
1 . در معتبرة ابوعبيده آمده است که: از امام باقر (ع) سؤال کردم: اگر نابينايي چشم شخص بينايي را عمداً در آورد، حکمش چيست؟ امام فرمودند: "اي ابوعبيده، عمد نابينا مانند خطاست؛ دية جنايت از مال نابينا پرداخت مي‌شود. پس اگر نابينا مالي نداشت، ديه را امام مي پردازد و حق مسلماني از بين نمي رود." (كليني، 1367، 7: 302)
چنان که ملاحظه مي شود، موضوع روايت فوق، جنايت بر اعضاست و مع ذلک در صورت فقر جاني، پرداخت ديه بر عهدة امام قرار گرفته است. از آنجا که امام ديه را از بيت‌المال مي‌پردازد (ر.ك: نجفي، 1367، 43: 434؛ طباطبايي، 1404، 2 : 513؛ خويي، 1407، 2 : 444)، بنابراين بيت‌المال ـ با توجه به نص روايات ـ در "مادون النفس" نيز مسئوليت دارد.
2 . در روايت ابي مريم از امام باقر(ع) وارد شده است که حضرت علي(ع) چنين حکم فرمود: "هر آنچه قضات در قتل يا قطع اشتباه مي‌کنند، دية آن بر عهدة بيت‌المال است." (كليني، 1367، 7 : 354؛ طوسي، 1365، 10: 203) اين روايت نيز به صراحت مسئوليت بيت‌المال را در "مادون النفس"، يعني قطع و جراحات، مورد تأکيد قرار داده است.
3 . در روايتي که سکوني از امام صادق (ع) نقل مي‌کند آمده است که حضرت علي(ع) فرمود: "در هايشات ديه و قصاص ثابت نيست." حضرت صادق (ع) در حديث ديگري فرمود: "حضرت علي(ع) دية (چنين شخصي) را از بيت‌المال پرداختند." (كليني، 1367: 355)
مرحوم کليني و فقهاي ديگر "هايشات" را فتنه‌هايي دانسته‌اند که در شب يا روز واقع شده و شخصي در اثر آن کشته يا مجروح مي‌شود، در حالي که قاتل يا جارح معلوم نيست.
(كليني، 1367، 7 : 355؛ نجفي، 1362، 42 : 238؛ حر عاملي، 1414، 29 : 146؛ طباطبايي، 1404، 2: 518)
با توجه به اين مقدمه، روايت مذکور نيز دليل ديگري است که "هدر نرفتن خون" تنها اختصاص به قتل ندارد و شامل جراحات و منافع نيز مي‌شود. جمع دو روايت مذکور به آن است که گفته شود: نسبت به غير بيت‌المال ديه‌اي ثابت نيست، نه آنکه خون شخصي که
در ناآرامي‌ها کشته شده يا مجروح گشته است هدر باشد. (ابن براج، 1406، 2 : 514؛ نجفي، 1362، 43 : 238)
فقها براساس روايت مرفوعه نظر داده‌اند كه هر گاه شخصي در جريان آشوبها و ناآراميها به قتل برسد، به گونه‌اي كه لوث عليه شخص يا اشخاص خاصي محقق نباشد، دية مقتول از بيت‌المال پرداخت مي‌شود. (طوسي، بي‌تا: 754؛ ابن براج، 1406، 2: 514؛ ابن ادريس، 1411، 3: 360؛ علامه حلي، 1419، 9: 335؛ هذلي، 1405: 582) مرحوم صاحب جواهر نيز در اين زمينه مي‌نويسد:
و من ذلك يعلم ان المراد من قوله عليه السلام في خبر السكوني (ليس في الهايشات عقل و لاقصاص...) اي علي غير بيت‌المال، بل يشهد له ما عن الكافي متصلاً بالخبر المزبور و قال ابو عبدالله عليه السلام في حديث آخر رفعه الي اميرالمومنين(عليه السلام) "فودّاه من بيت‌المال" الي غير ذلك من النصوص المعلوم كون المراد منها ذلك مع عدم اللوث علي معين. (نجفي، 1367، 42: 238)
اصولاً شخصي كه در جريان ناآراميها به قتل مي‌رسد، از مصاديق "المقتول لايدري من قتله" شمرده مي‌شود و پرداخت دية او بر عهدة بيت‌المال است. (كليني، 1367، 7: 354؛
طوسي، 1365، 10: 202)
رواياتي‌ كه‌ دلالت‌ بر پايمال‌ نشدن‌ خون‌ مسلمان‌ دارد، به‌ حدي‌ شايع‌ است كه ‌مضمون‌ آن‌ به صورت‌ يك‌ قاعدة فقهي‌ با نام "قاعدة لايبطل دم امري مسلم" درآمده‌ است‌. (نجفي، 1367، 43: 410؛ مصطفوي، 1417: 129) مقصود از اين قاعده‌ بيان‌ اهميت‌ خون‌ مسلمان‌ از جهت‌ ساقط نشدن‌ دية‌ مقتول‌ است‌. نتيجة قاعدة مذکور آن است که هرگاه قاتل معلوم‌ نباشد و يا اگر قاتل‌ معلوم‌ است‌ امكان‌ گرفتن‌ ديه‌ از او به‌ دليل‌ متواري‌ بودن‌، فقر يا مورد ديگري‌ وجود ندانسته باشد، پرداخت دية‌ مقتول بر عهدة بيت‌المال‌ قرار مي‌گيرد؛ زيرا در غير اين‌ صورت‌ خون‌ مقتول‌ پايمال‌ مي‌گردد.

دربارة "قاعده‌ لايبطل‌" نكات‌ ذيل‌ حائز اهميت‌ است:

1 . در فرضي‌ كه‌ قاتل‌ ناشناس‌ باشد و در عين‌ حال‌ هويت‌ مقتول‌ نيز مشخص‌ نباشد‌، همچنين در مواردي ‌كه‌ مقتول‌ شناسايي‌ شده‌ اما ولي‌دم‌ او امام‌ مسلمين‌ يا نايب‌ اوست‌، عملاً ديه‌اي پرداخت نمي‌گردد. زيرا در چنين‌ حالتهايي‌ مسئول‌ پرداخت‌ ديه‌ همان‌ شخصي‌ است‌ كه‌ ديه‌ را به‌ ارث‌ مي‌برد؛ با اين‌ توضيح‌ كه‌ در اين موارد بيت‌المال‌ از يكسو وظيفه‌ دارد دية‌ مقتول‌ را بپردازد و از سوي‌ ديگر نيز وارث‌ دية اوست.
2 . قلمرو "قاعدة لايبطل‌"، تنها در محدودة خون‌ مسلمان‌ است‌؛ به اين معنا‌ که اين قاعده‌ ظهور دارد که خون‌ مسلمان‌ نبايد ضايع‌ شود، اما لزوم هدر نرفتن خون شهروندان‌ غيرمسلمان‌ از آن به‌ دست‌ نمي‌آيد. البته با توجه به مضمون‌ دو روايت‌ مرفوعه‌اي‌ كه‌ در مستدرك‌ آمده است*، مي‌توان قائل به "هدر نرفتن‌ مطلق‌ خون‌" شد و قلمرو قاعده‌ را گسترش‌ داد؛ چنان که برخي از فقها در مواردي که بيت‌المال مسئوليت دارد، تفاوتي بين مسلمان و غير مسلمان قائل نشده اند. (گنجينة استفتائات قضايي: بهجت، كد 6635؛ گنجينة استفتائات: موسوي اردبيلي، كد 6635)
3 . مضمون‌ "قاعدة لايبطل‌" شامل‌ مرگهاي‌ طبيعي‌ و خودكشي‌ نمي‌شود. اشخاصي نيز که خون آنها محترم نيست، مانند اشخاص مهدورالدم، خارج از قلمرو قاعده‌اند، زيرا ظهور روايات‌ وارد‌ در مواردي‌ است‌ كه‌ شخص بي گناهي به‌ قتل‌ رسيده‌ باشد و اين‌ ويژ‌گي‌ در مرگهاي‌ طبيعي‌ و خودکشي و قتل مهدورالدم وجود ندارد.
4 . در مواردي‌ که شخصي به صورت‌ غير ارادي‌ موجب‌ مرگ‌ ديگري‌ مي‌شود، مانند اينکه باد شخصي‌ را از مكاني‌ مرتفع‌ بر روي‌ شخص‌ ديگري‌ مي‌اندازد و موجب‌ مرگ‌ وي‌ مي شود، ‌برخي‌ از فقها با استناد به پايمال‌ نشدن‌ خون‌ مسلمان‌، بيت‌المال‌ را مسئول‌ پرداخت‌ ديه‌ دانسته‌اند. (اردبيلي، 1416، 14: 246) از ديدگاه فقهاي مذکور، بيت‌المال تنها در صورت قتل مسئوليت ندارد، بلکه در صورت اتلاف نيز بحث مسئوليت آن مطرح است. هر چند در روايات عبارت "قتل" و مانند آن آمده است، لكن تعليلي كه در ذيل برخي از روايات وجود دارد (لايبطل دم امري مسلم)، عام است و لذا به نظر مي‌رسد در بحث اتلاف ـ نيز با وجود شرايط ديگر ـ بيت‌المال مسئوليت خواهد داشت.
5 . در صورتي‌ كه‌ قاتلي‌ اقدام‌ به‌ قتل‌ دو نفر يا بيشتر نمايد، در اينکه آيا مي‌توان‌ با استناد به‌ قاعدة‌ مذكور، قاتل‌ را در مقابل‌ مقتول‌ اول‌ قصاص‌ نمود و براي هدر نرفتن‌ خون‌ مقتولان‌ ديگر، با استناد به قاعدة لايبطل دية‌ آنها را از مال‌ جاني‌ يا بيت‌المال‌ ـ حسب‌ مورد ـ استيفا كرد، دو احتمال وجود دارد. در احتمال نخست، با توجه‌ به‌ روايت‌ "الجاني‌ لا يجني‌عليه‌ اكثر من‌ نفسه‌"،* دريافت‌ ديه‌ پس‌ از قصاص‌ قاتل‌ وجهي‌ ندارد، ضمن‌ آنكه‌ با قصاص‌ قاتل‌ خون‌ مقتولان‌ هدر نرفته‌ است‌ تا به "قاعدة لايبطل" استناد شود. بر اساس احتمال ديگر که با قاعدة عدل و انصاف سازگارتر است، با قصاص‌ قاتل‌ تنها تقاص‌ خون‌ يكي‌ از مقتولان‌ گرفته‌ مي‌شود، لذا براي‌ هدر نرفتن‌ خون ‌بقيه‌ مقتولان‌ و اجراي‌ عدالت‌، در صورتي‌ كه‌ قاتل‌ متمكن‌ باشد، گرفتن‌ ديه‌ معقول‌ خواهد بود؛ به ويژه با توجه‌ به‌ اين‌ عبارت مشهور فقيهان‌ که " در هر موردي‌ كه‌ قصاص متعذر باشد تبديل‌ به‌ ديه‌ مي‌شود." (مفيد، 1410: 760؛ خويي، 1407، 2: 140 و 154؛ محقق اردبيلي، 1416، 13: 465) وقتي‌ ولي‌ دم‌ اول‌ قاتل‌ را قصاص‌ كرد، محل قصاص براي اولياي‌ ديگر از بين‌ مي‌رود‌، لذا گرفتن‌ ديه‌ تنها راه‌ جبران‌ خون‌ بقية‌ مقتولان‌ خواهد بود. در صورتي كه شخصي فاقد عاقله مرتكب قتل عمدي يك نفر و قتل خطايي نفر ديگر گردد، در مقابل شخص اول در صورت تقاضاي اولياي دم قصاص مي‌شود، اما در مورد مقتول ديگر طبق "قاعدة لايبطل"، ديه از بيت‌المال پرداخت خواهد شد. در چنين فرضي هيچ اختلافي در مسئوليت بيت‌المال وجود ندارد.
6 . هر گاه‌ پس‌ از ارتكاب‌ قتل‌ عمد، قاتل‌ فرار كند و به‌ او دسترس نباشد، برخي‌ از فقهاي‌ اماميه‌ و اهل‌ سنت‌ با استناد به‌ اينكه‌ اصل‌ اوليه‌ در قتل‌ عمدي‌ قصاص‌ است‌ و تبديل‌ آن‌ به‌ ديه‌ جز با تراضي‌ طرفين‌ ميسر نيست، قصاص‌ را ساقط و جايگزيني‌ براي‌ آن‌ معرفي‌ نكرده‌اند. (ابن‌ادريس، 1410، 3: 329؛ فاضل آبي، 1408، 2: 662) در مقابل‌ اين گروه‌، بيشتر فقهاي‌ اماميه‌ با استناد به‌ قاعده‌ "لايطل‌ دم‌ امرء‌ مسلم‌" و روايت ابوبصير که گذشت، معتقدند كه‌ قصاص‌ تبديل‌ به‌ ديه‌ مي‌گردد. (علامه حلي، 1412، 9: 287؛ طوسي، بي‌تا: 736؛ ابن براج، 1406، 2: 457؛ كركي، 1408، 5: 394؛ حلبي، 1403، 394؛ ابن زهره، 1417، 405؛ شهيد ثاني، 1410، 10: 100 و...) در چنين مواردي، ديه از اموال قاتل تأديه مي شود و اگر مالي نداشته باشد، بستگان قاتل* آن را مي‌پردازند و در صورت فقر يا فقدان آنها، خونبهاي مقتول از بيت‌المال پرداخت خواهد شد.
علاوه بر مواردي که به صورت پراکنده در بندهاي فوق مورد اشاره قرار گرفت، در جاي جاي مباحث فقهي، قاتل، متلف، عاقله و بيت‌المال به استناد "قاعدة لايبطل" مکلف به پرداخت ديه شده‌اند.

دوم‌. قصور حكومت‌ در ايجاد نظم‌

از مهم‌ترين وظايف‌ حكومتها برقراري‌ نظم‌ و امنيت‌ است، زيرا امنيت لازمة تمامي‌ فعاليتهاي ‌اجتماعي‌، اقتصادي‌ و... است‌. حكومت‌ ديني‌ نيز از چنين قاعده‌اي مستثنا نيست . بر حكومت‌ است‌ كه‌ ارتكاب‌ قتلها و وقوع‌ درگيريها را به‌ حداقل‌ ممكن‌ كاهش‌ دهد و اصولاً زمينه‌هاي‌ بروز آن‌ را از بين‌ ببرد و اگر احياناً قتلي‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌، قاتل‌ را دستگير كند و به سزاي‌ عملش‌ برساند. حال‌ اگر حكومت‌ در اين‌ امر توفيق‌ نيافت‌، بايد دية‌ مقتول‌ را بپردازد تا خسارتي‌ كه‌ از طريق‌ سهل‌ انگاري‌ حكومت‌ به‌ خانوادة‌ مقتول‌ وارد شده‌ است‌ جبران‌ گردد. (اباذري فرمشي، 1379، 324؛ عوض ادريس، 1372، 237)
در مورد اين مبنا که مستند آن سيرة عقلاست بايد گفت که هرگاه بتوان قصوري را به دولت نسبت داد، قطعاً دولت بايد از عهدة جبران خسارات برآيد، مانند جايي که در اثر عدم رعايت جوانب احتياط، قاتل از دست مأموران بگريزد. در چنين مواردي هرگاه قاتل مالي نداشته باشد، بيت‌المال بايد دية مقتول را بپردازد، زيرا در نگهداري قاتل سهل انگاري کرده است. همچنين هرگاه دولت با بي توجهي موجب گردد تا امنيت منطقه‌اي از بين برود و افرادي متعرض جان و مال مردم گردند، در صورت عدم دسترس به مجازات سلب کنندگان امنيت، دولت بايد از عهدة خسارات برآيد؛ زيرا عقلا در چنين مواردي دولت را مسئول ناامني مي‌دانند و خسارات وارد بر آسيب ديدگان را به حکومت منتسب مي نمايند. در برخي از روايات نيز به مسئوليت بيت‌المال در مورد خسارات وارد بر مردم در جريان ناآراميها تصريح شده است. (كليني، 1367، 7: 355) گفتني است هرگاه حکومت، مرتکب هيچ گونه قصور يا سهل انگاري نشده باشد، طبق مبناي مذکور مسئوليت نخواهد داشت؛ هر چند اين امر نفي کنندة مسئوليت بيت‌المال بر طبق مباني ديگر نيست.
اگر قلمرو "قاعدة لايبطل‌" را فراتر از "خون‌ مسلمان‌" بدانيم و بگوييم‌ اين قاعده‌ بر هدر نرفتن‌ "مطلق‌ خون‌" دلالت مي‌كند، خواه‌ مقتول مسلمان‌ باشد يا كافر*، در آن‌ صورت‌ قطعا مواردي‌ كه‌ تحت‌ عنوان‌ قصور حكومت‌ مطرح‌ شده‌ است‌، مشمول "قاعدة‌ لايبطل‌" هم خواهد بود. اما بنا بر آنكه‌ "قاعدة لايبطل‌" دلالتي‌ بر هدر نرفتن‌ خون‌ غيرمسلمان‌ نداشته‌ باشد، بين‌ مبناي‌ نخست‌ (قاعدة ‌لايبطل‌) و مبناي‌ قصور حكومت‌ رابطة عموم‌ من‌ وجه‌ برقرار خواهد بود. توضيح‌ مطالب اين است كه‌ برخي‌ از مصاديق‌ پرداخت‌ ديه‌ از بيت‌المال‌، هم‌ مصداق‌ قصور حكومت‌ و هم‌ مصداق‌ "قاعدة لايبطل‌" خواهد بود، مانند صورتي‌ كه‌ مسلماني‌ در آشوب‌ و اغتشاش‌ به‌ قتل‌ رسد‌ يا قاتل‌ شخص مسلماني‌، فراري‌ شود‌ و به‌ او دسترس نباشد. برخي‌ از موارد نيز‌ مصداق‌ "قاعدة لايبطل‌" خواهد بود‌، بدون‌ آنكه‌ مصداق‌ قصور حكومت‌ باشد، مانند موردي‌ كه‌ حکومت هيچ گونه قصوري نداشته است يا مواردي که شخصي مرتکب قتل خطاي محض شود و عاقلة او ولي‌ امر مسلمانان‌ باشد‌. و بالاخره اينکه برخي‌ موارد، مصداق‌ قصور حكومت‌ خواهد بود، بدون‌ آنكه‌ مصداق‌ "قاعدة‌ لايبطل‌" باشد، مانند آنكه ‌شهروند اهل‌ ذمه‌اي‌ توسط مسلماني‌ به‌ قتل‌ برسد و قاتل‌ پس‌ از ارتكاب‌ قتل‌ فرار كند‌ و به‌ او دسترس نباشد‌.
با توجه به اينکه مستند مبناي قصور حکومت در واقع سيرة عقلاست، مي توان آن را به مواردي فراتر از بحث دماء نيز تعميم داد. به اين ترتيب، در هر موردي که امکان استناد قصور و سهل انگاري به حکومت در انجام وظيفه وجود داشته باشد، جبران خسارت آسيب ديدگان نيز بر عهدة او خواهد بود.

سوم‌. مصالح‌ اجتماعي‌ و اعتقادي‌

الف. يكي‌ از مصارف‌ زكات‌، پرداخت‌ آن‌ به‌ غارمين‌ (توبه: 60) يعني‌ افراد مديون‌ و بدهكاري‌ است كه‌ ديني‌ بر ذمة ‌آنهاست و توان‌ پرداخت‌ آن‌ را ندارند، مشروط بر آنكه‌ سبب‌ دين‌، امري‌ حرام‌ و معصيت‌آميز نباشد. (گنجينةاستفتائات قضايي: مكارم شيرازي / كد 142؛ همان: فاضل لنكراني؛ همان: موسوي اردبيلي) ازسوي‌ ديگر، ديه‌ در قتل‌ شبه‌ عمد و خطاي‌ محضي‌ كه‌ با اقرار، قسامه‌ و علم‌ قاضي‌ ثابت‌ شده‌، ديني بر گردن قاتل‌ است. حال هرگاه‌ قاتل‌ توان‌ پرداخت‌ اين‌ دين‌ (خونبهاي‌ مقتول‌) را نداشته‌ باشد، مي‌توان‌ از سهم‌ بدهكاران‌، مبلغ‌ ديه‌ را در اختيار قاتل‌ قرار داد تا با پرداخت‌ دية‌ مقتول‌، دين‌ خويش‌ را ادا نمايد.
ب. در هر جامعه‌اي همواره‌ اين‌ امكان‌ وجود دارد‌ كه ‌مقدسات‌ ديني‌مورد هجمه قرار گيرد و واکنش متدينان را برانگيزد. اين‌ واكنش‌ تا حدي‌ كه‌ تكليف‌ عامه‌ مكلفان‌ و در چارچوب‌ ضوابط شناخته‌ شدة ديني‌ (امر به‌ معروف‌ و نهي‌ ازمنكر) است‌، نه‌ تنها امر ناپسندي‌ نيست‌، بلكه‌ سزاوار تمجيد و شايستة‌ قدرداني‌ است‌. اما گاه‌ ممکن است كه‌ افراد مؤمن‌ تاب‌ صبوري‌ از دست‌ بدهند و براي‌ پاسداري‌ از حريم‌ دين‌ و ولايت‌، اقدام‌ به‌ قتل ‌متعرضان‌ به‌ حريم‌ مقدسات‌ ‌نمايند*؛ در حالي‌ كه‌ وظيفة‌ آنان‌ در صورت‌ حاكميت‌ اسلام‌، ارجاع‌ امر به ‌حاكم‌ اسلامي‌ و در صورت‌ عدم‌ سيطرة‌ حكومت‌ اسلامي‌، مدارا، تقيه‌ و يا حداكثر استدلال‌ و محاجة‌ لساني‌ است‌. با وجود اين‌، اگر انسان‌ مؤمني‌ اقدام‌ به‌ قتل‌ شخصي‌ نمايد كه‌ حريم‌ مقدسات‌ را شكسته‌ و مصداق مهدورالدم شده است، در صورتي‌ كه‌ حكومت‌ جور حاكم‌ باشد و شخص مؤمن‌ به‌ سبب‌ اقدام ‌خويش‌ محكوم‌ به‌ مرگ‌ گردد، امام‌ مسلمين‌ يا فقيه‌ جامع‌‌الشرايط، دية‌ شخص‌ مؤمن‌ را كه‌ جان‌ ،نثار اعتقادات‌ خود نموده‌ است‌، از محل‌ زکوات‌ (که در واقع بخشي از بيت‌المال محسوب مي شود) يا ديگر وجوهي‌ كه‌ در اختيار دارد پرداخت‌ خواهد نمود. در روايت صحيحه بريد بن معاويه آمده است:
از امام صادق (ع) در مورد شخص مؤمني که به خاطر رضاي خداوند و رسولش، شخص ديگري را که معروف به ناصبي بودن است، به قتل رسانده، سؤال کردم: آيا چنين شخصي قصاص مي‌شود؟ امام فرمودند: اما اينها (اشاره به حکام جور) قاتل را در مقابل مقتول قصاص مي کنند؛ هر چند اگر مرافعه به نزد امام عادلي برده مي‌شد، قاتل در برابر مقتول قصاص نمي‌شد.** پرسيدم: آيا خون مؤمن (که مرتکب قتل شده است) هدر مي‌رود؟ امام فرمود: نه، بلکه اگر مؤمن ورثه‌اي داشته باشد، بر امام است که دية مؤمن را از بيت‌المال به ورثة او بپردازد؛ زيرا چنين شخصي براي خدا، امام و دين مسلمانان به خشم آمده و ناصبي را به قتل رسانده است. (حر عاملي، 1414، 28 : 215)
ج. در زمان ‌جنگ نيز هرگاه دشمنان‌، اسراي‌ مسلمان‌ را سپر حفاظتي‌ خود ساخته ‌باشند، به‌ مبارزان‌ جبهة‌ اسلام‌ اجازه‌ داده‌ شده‌ است‌ كه‌ در صورت‌ ضرورت‌ و براي هدف‌ بالاتري‌كه‌ حفظ كيان‌ اسلام‌ ‌باشد، به‌ قتل‌ اسراي‌ مسلمان‌ اقدام نمايند. در اين‌ صورت‌، علاوه‌ بر كفارة قتل‌مسلمان‌، مطابق‌ نظر برخي‌ فقيهان، دية‌ مقتول‌ نيز از بيت‌المال‌ پرداخته مي‌شود؛ چرا كه‌ پرداخت ديه در چنين مواردي تأمين کنندة مصلحت عمومي مسلمانان است.
د. پيش از اين، روايت معتبر ابي‌مريم از امام باقر(ع) را نقل كرديم كه در آن امام فرموده بود: "حضرت علي(ع) چنين حكم كردند كه مسئوليت قتل يا جراحاتي كه ناشي از خطاي قاضي باشد، بر عهدة بيت‌المال است." (كليني، 1367، 7: 354) روايت ديگري نيز با مضمون مشابه وارد شده است. (ر.ك: طوسي، 1404، 3: 7؛ طوسي، 1365، 6 : 315) مهم‌ترين وجهي كه براي پرداخت خسارات ناشي از خطاي قاضي مي‌توان فرض كرد، وجود مصلحت اجتماعي در اين امر است. اقدام بيت‌المال در پرداخت دية كسي كه در اثر اشتباه قابل اغماض قاضي به قتل رسيده است، موجب مي‌شود كه قضات با اطمينان خاطر و بدون دغدغه به ايفاي وظيفه بپردازند و قدرت خلاقيت و ابتكار عمل داشته باشند. اگر بنا باشد كارگزاران حكومتي، خصوصاً قضات كه دائماً احتمال خطا و اشتباه در آراي آنان وجود دارد، نگران مسئوليت و ضمان خويش باشند، چنين مسئوليتي را نخواهند پذيرفت و اين موجب اختلال در نظام اجتماع خواهد بود. محقق اردبيلي در اين زمينه مي‌نويسد:
اگر قاضي در حكم خطا كند و به سبب حكم او مالي يا جاني به ناحق تلف گردد، در حالي‌ كه او جهت رسيدن به حق كوشش و تلاش نموده است، شكي نيست كه اتلاف اين مال و نفس موجب ضمان است... نصب قاضي از مصالح مسلمانان است، پس اگر جبران خسارت را از مال قاضي
لازم بدانيم، ممكن است كسي منصب قضاوت را قبول نكند و امور مسلمين تعطيل گردد.
(اردبيلي، 1416، 12: 40).
هـ . هر گاه مأموري در عرصة انجام وظيفه و مطابق مقررات و قوانين اقدام به تيراندازي كند و شخصي را مجروح سازد يا به قتل برساند، دية مصدوم و مقتول از بيت‌المال پرداخت مي‌شود؛ به دليل اينكه عمل چنين شخصي براي تأمين مصالح اجتماع بوده و اجتماع نيز بايد از عهده خسارات به وجود آمده توسط مأمور ـ با بياني كه در بند قبل گذشت ـ برآيد. علاوه بر آن، مأموري كه به صورت اتفاقي و در حين انجام وظيفه مرتكب قتل شده است محسن است و لذا مشمول قاعدة "ما علي المحسنين من سبيل" مي‌شود و ضامن نيست. از سوي ديگر، اولياي دم مقتول يا شخص مصدوم كه به ناحق هدف گلوله قرار گرفته است، حق مطالبة ديه و خسارات وارده را دارند. جمع اين دو حق، پرداخت ديه از بيت‌المال است.
در تعابير فقها نيز آمده است كه هر گاه حاكم اسلامي به شخص دستور دهد كه كاري را به انجام رساند، به عنوان مثال، براي چيدن خرماي زكوي از درخت بالا رود، يا جهت لايروبي چاه مسلمانان به درون چاه رود و يا جهت اطلاع از موقعيت سپاه دشمن به مكان مرتفعي صعود كند، ولي در حين انجام دستور جان خويش را از دست دهد، خونبهاي او از بيت‌المال پرداخت مي‌شود؛ زيرا عمل مأمور در مسير مصالح مسلمانان بوده و مصلحت آنان نيز ايجاب مي‌نمايد كه در چنين مواردي ديه از بيت‌المال پرداخت گردد. (ر.ك: علامه حلي، 1413، 3: 572؛ محقق حلي، 1409، 4: 969؛ شهيد اول، 1414، 2: 60؛ نجفي، 1363، 41: 667 و 668)
حالت (ب) و (ج) را مي‌توان از مصاديق "قاعدة لايبطل" نيز بر شمرد، اما رابطة حالت (الف)، (د) و (هـ) با "قاعدة لايبطل"، عموم من وجه است. توضيح مطالب چنين است: گاه پرداخت ديه از بيت‌المال هم مشمول مبناي "قاعدة لايبطل" است و هم مشمول يكي از بندهاي سه گانة فوق، مثل آنكه مقتول در اثر تيراندازي مامور يا خطاي قاضي مسلمان باشد. در مواردي نيز تنها يكي از بندهاي سه گانه شمول دارد، بدون آنكه مورد از مصاديق "قاعدة لايبطل" باشد، مانند آنكه مقتول در اثر تيراندازي يا خطاي قاضي شهروند غير مسلمان باشد. در موارد متعدد ديگري هم "قاعدة لايبطل" جريان دارد، بدون آنكه مورد از مصاديق بندهاي سه گانه باشد.
مقايسه بين مباني ديگر با مبناي "قاعدة لايبطل" براي آن است كه نشان داده شود تمامي موارد پرداخت ديه از بيت‌المال در گسترة مبناي مزبور نيست و مصاديق متعددي از مسئوليت بيت‌المال به علل ديگري غير از قاعدة مزبور است.

چهارم‌. مباني‌ ديگر

علاوه‌ بر آن‌چه‌ پيش‌ از اين‌ يادآور شديم‌، مباني‌ ديگري‌ براي‌ پرداخت‌ ديه‌ از بيت‌المال‌ وجود دارد که برخي از آنها عبارت‌اند از: "جهات‌ عاطفي‌"، قاعدة "من‌ له‌ الغنم‌ فعليه‌ الغرم‌" و"جنبه‌هاي‌ سياسي". با جست و جو درمتون‌ روايي‌ و فقهي‌ ممکن است‌ مباني‌ ديگري‌ نيز جهت‌ مسئوليت‌ بيت‌المال‌ يافت‌ شود.

1 . جهات‌ عاطفي‌

در حكومت‌ ديني‌ به‌ دست‌ آوردن‌ قلوب‌ مردم‌ و مدارا با آنها اصلي‌ مسلّم‌ و روشن‌ است‌. بر اين‌ اساس‌، اگر ديوانه‌اي‌ كه‌ از نعمت‌ عقل‌ محروم است‌، به‌ سوي‌ شخص‌ ديگري‌ حمله‌ كند وآن‌ شخص‌ نيز در دفاع‌ از خود مجنون را به قتل برساند، در صورتي که دفاع‌ منحصر در قتل‌ مجنون‌ مهاجم‌ باشد، طبق‌ قواعد عمومي دفاع ‌مشروع‌ باكي‌ بر شخص‌ مدافع‌ نيست وعمل او جرم محسوب نمي شود. در اين‌ حالت‌ بديهي‌ است‌ كه‌توجيهي‌ براي‌ گرفتن‌ ديه‌ از شخص‌ دفاع‌ كننده‌ وجود ندارد، زيرا عمل‌ او قانوني‌ و موجه‌ بوده ‌است‌. با وجود اين، ‌بيت‌المال‌ با پرداخت‌ دية‌ مجنون‌ مهاجم‌ كه‌ قادر به‌ ارزيابي‌ عمل‌ خود نبوده‌ است‌ در صدد تاليف‌ قلوب‌ بازماندگان‌ و دلجويي‌ از آنان‌ بر مي‌آيد. مسئوليت‌ بيت‌المال‌ در مورد پرداخت‌ ديه‌ در چنين‌ مواردي‌، مورد تصريح‌ روايات‌ است. (كليني، 1367، 7: 294؛ صدوق، 1404: 4: 103؛ صدوق، 1386، 2: 543؛ طوسي، 1365، 10: 231) و فقها (هذلي، 1405: 575؛ خويي، 1407، 2: 80؛ حسيني شيرازي، 1409، 89: 194 و نيز ر.ك: نجفي، 1367، 42: 185؛ رحمتي، 1419، 1: 238). صاحب رياض در اين زمينه مي نويسد:
جواز دفاع در برابر مجنون به دليل حفظ جان مدافع است، نه آنکه نوعي واکنش و تنبيه محسوب شود. بنابراين ثبوت ديه در قبال خون مجنون، بلامانع است، زيرا نفس مجنون محترم است و قصد يا نيتي که اين احترام را از بين ببرد، وجود ندارد. اگر شارع اجازة اتلاف مجنون را به مدافع داده است، از سوي ديگر تدارک خون مجنون را نيز ديده است. بنابراين، قول به ثبوت ديه خالي از قوت نيست... هر چند در برخي روايات مسئول پرداخت ديه بيت‌المال و در برخي ديگر امام معرفي شده است، لکن جمع اين روايات به آن است که گفته شود، امام از بيت‌المال ديه را مي‌پردازد. (طباطبايي، 1404، 2: 513 و نيز ر.ك: حسيني شيرازي، 1409، 89: 194 و 195)

2 . قاعدة‌ "الضمان بالخراج"

قاعدة مزبور که با عناوين ديگري چون "كل من له الغنم فعليه الغرم" و قاعدة "التلازم بين النماء و الدرک" نيز شناخته مي شود، نوعاً در مبحث اموال مورد استناد قرار گرفته است، لکن بايد گفت که در مباحث مربوط به ديات نيز جريان دارد. شاهد اين مدعا آن است که در روايات‌ متعددي‌ بين ارث بردن امام از شخص بي وارث و قبول مسئوليت جنايات خطايي چنين شخصي ملازمه بر قرار شده است. (كليني، 1367، 7: 169؛ صدوق، 1404، 4: 333؛ حر عاملي، 1414، 26: 248؛ مجلسي، 1403، 101: 363) برخي از روايات مذکور عبارت‌اند از:
1 . زراره از امام باقر (ع) روايت مي‌کند: "حضرت علي (ع) در مورد ميراث ابن ملاعنه* حکم کرد که مادرش ثلث اموال او را به ارث مي برد و باقيمانده را امام، زيرا مسئول جنايت [خطايي] او امام است." (كليني، 1367، 7: 162؛ صدوق، 1404، 4: 324)
شيخ طوسي در ذيل روايت مذکور و روايت ديگري با همين مضمون مي نويسد:
مادر زماني ثلث اموال ابن ملاعنه را به ارث مي برد که او عصبه‌اي نداشته باشد که عاقلة او محسوب شوند. در چنين مواردي که جنايت (خطايي) ابن ملاعنه بر امام است (در صورت قتل او)، مادرش ثلث ديه و امام باقيماندة ديه را به ارث مي برد، لکن اگر ابن ملاعنه عصبه‌اي
داشته باشد که عاقلة او محسوب شوند (جنايت خطايي او را بر دوش کشند)، در اين صورت تمامي ميراث متعلق به مادر يا اقرباي مادري ابن ملاعنه ـ در صورتي که مادر نباشد ـ است. (طوسي، 1390، 4: 182)
2 . در روايت ابي ولاد از امام صادق (ع) نقل شده است که امام در مورد مردي که کشته شده و ولي دمي غير از امام ندارد، فرمود: "امام نمي تواند قاتل را عفو کند، بلکه يا بايد او را قصاص کند و يا ديه را بگيرد و در بيت‌المال مسلمانان قرار دهد. همچنان که جنايت مقتول بر عهدة بيت‌المال است، دية او نيز براي امام مسلمانان خواهد بود." (حرعاملي، 1414، 29: 125)
3 . در روايت سليمان بن خالد از امام صادق (ع) آمده است: در بارة وارث دية مسلماني که کشته شده و تنها يک پدر نصراني دارد، پرسيدم. امام فرمود: "دية مقتول گرفته مي‌شود و در بيت‌المال مسلمانان قرار مي‌گيرد، زيرا جنايت چنين شخصي بر عهدة بيت‌المال مسلمانان است." (حر عاملي، 1414، 29: 125)
چنان که روايات تصريح كرده‌اند، در مواردي‌ كه‌ شخص‌ ورثه‌اي‌ غير از امام‌ نداشته‌ باشد، اموال‌ او به‌ امام‌ يا بيت‌المال‌ منتقل‌ مي‌گردد. در قبال‌ چنين‌ امتياز و نفعي‌، بيت‌المال‌ نيز متقابلاً مسئوليت‌ قتل ‌خطايي‌ چنين‌ افرادي‌ را بر عهده مي گيرد. علاوه‌ بر روايات‌ در نوشته‌هاي‌ بسياري‌ از فقيهان به‌ اين‌ مسئله‌ اشاره‌ شده ‌است‌ كه‌ بين‌ ارث‌ بردن‌ از شخص‌ بي‌ وارث‌ و قبول‌ مسئوليت‌ جنايات‌ خطايي‌ او ملازمه‌ وجود دارد. (بحرالعلوم، 1403، 4: 231؛ طوسي، 1417، 5: 209) يادآوري‌ اين‌ نكته‌ ضروري‌ است‌ كه‌ بين "‌قاعدة غرم" با "قاعدة‌ لايبطل‌" اين‌ تفاوت‌ وجود دارد كه‌ در‌ "قاعدة‌ لايبطل‌" زماني‌ مسؤوليت بيت‌المال‌ ‌مطرح‌است‌ كه‌ يا امكان‌ انتساب‌ قتل‌ به‌ شخص‌ خاصي‌ وجود ندارد و يا آنكه‌ امكان‌ مطالبة‌ خونبها از قاتل‌، به‌ دليل‌ فرار يا اعسار او وجود ندارد و به عبارت ديگر مسئو ليت بيت‌المال در پرداخت ديه به عنوان آخرين گزينه پيش روست. اما در مورد "قاعدة‌ غرم" اين گونه‌ نيست‌، بلكه‌ تنها حكمت‌ مسئوليت‌ بيت‌المال‌، همان‌ انتفاع‌ حكومت‌ از ميراث‌ شخص‌ بي‌وارث‌ است‌؛ لذا حتي‌ در صورت‌ تمكن‌ قاتل‌ بي‌وارث‌، بيت‌المال ‌مسئول‌ پرداخت‌ خونبهاي‌ مقتولي‌ است‌ كه‌ به وسيلة‌ او و به صورت‌ خطا به‌ قتل‌ رسيده‌ است‌.

3 . جنبه‌هاي‌ سياسي‌

در صورتي‌ كه‌ يكي‌ از شهروندان‌ غير مسلمان‌ مرتكب‌ جنايت‌ خطا گردد، به‌ دليل‌ اينكه‌ در ميان‌ آنان ‌نهاد عاقله‌ وجود ندارد، خود او بايد ديه‌ را بپردازد. اما در صورت‌ عدم‌ تمكن‌ مالي‌ او، بيت‌المال‌ دية‌ مقتول ‌را به‌ نيابت‌ از كافر ذمي‌ خواهد پرداخت‌. (نجفي، 1367، 43: 430؛ طباطبايي، 1404، 2: 512؛ خويي، 1396، 2: 444) حكمت‌ و فلسفة‌ چنين‌ حكمي‌ كه‌ مستفاد از روايات‌ و نمايشي‌ از رأفت‌ اسلامي‌ است‌، ممكن‌ است‌ يكي‌ از امور ذيل‌ باشد:
الف‌) اين‌ رفتار ممكن‌ است‌ براي ترغيب ‌حكومتهاي‌ غير اسلامي‌ باشد تا با مسلمانان‌ ساكن‌ در آن‌ كشورها رفتارهاي‌ مشابه‌ را اتخاذ نمايند. با وجود اين، از آنجا که نه در روايات و نه در عبارات فقها، پرداخت ديه از سوي حکومت اسلامي، منوط به چنين شرطي (رفتار متقابل) نشده است ،توجيه پرداخت ديه از اين جهت مشکل است.
ب‌) پرداخت ديه ممکن است براي تأليف‌ قلوب‌ و جذب غير مسلمانان‌ ساكن‌ در كشور اسلامي ‌به‌ حكومت‌ اسلامي‌ و ايجاد پيوندهاي‌ عاطفي‌ براي‌ وفادار ماندن‌ آنان‌ به‌ حكومت‌ اسلامي‌ باشد. در رد اين احتمال نيز مي توان گفت: هرچند ممکن است تأليف قلوب، حکمت پرداخت ديه باشد، اما قطعاً علت آن نيست، زيرا اگر علت حکم پرداخت ديه از بيت‌المال اين مسئله باشد، در مواردي که پرداخت ديه موجب تأليف قلوب نمي گردد، نبايد از بيت‌المال ديه پرداخت گردد و حال آنکه کسي ملتزم به آن نشده است.
ج) مستفاد از تعليل مذکور در برخي از روايات آن است که دليل پرداخت ديه از بيت‌المال در جنايات خطايي کفار ذمي، پرداخت جزيه از سوي آنهاست. در روايت ابي ولاد از امام صادق (ع) آمده است: "بين اهل ذمه در جنايت قتل يا جراحت، معاقله وجود ندارد، بلکه ديه از اموال ايشان گرفته مي شود. پس اگر مالي نداشته باشند، مسئوليت جنايت متوجه امام مسلمين مي شود زيرا آنها به امام جزيه مي پردازند." (حر عاملي، 1414، 29: 391)
اگر دليل‌ مسئوليت‌ بيت‌المال‌ در مورد دية‌ مقتولي‌ كه‌ به‌ دست‌ كافر ذمي‌ به‌ قتل‌ رسيده‌ است، پرداخت‌ جزيه‌ از سوي‌ كافر ذمي باشد، يعني‌ دليل‌ برخورداري‌ آنان‌ از اين‌ امتياز، تكليفي‌ باشد كه‌ در مقابل‌ حكومت‌ اسلامي دارند (نجفي، 1367، 43: 430)، در اين صورت، مسئوليت بيت‌المال در واقع بر اساس مبناي قبل يعني "قاعدة غرم" خواهد بود. از سوي ديگر، در شرايط کنوني که جزيه‌اي از سوي غير مسلمانان پرداخت نمي شود، علي‌القاعده بايد پرداخت ديه از بيت‌المال از اين جهت منتفي باشد. با وجود اين، در متون فقهي حکم به پرداخت ديه از بيت‌المال در موارد ارتکاب قتل خطا توسط کافر ذمي، به پرداخت جزيه از سوي آنها مقيد نشده است.
در هر حال‌، اگر "قاعدة‌ لايبطل‌" را به‌ معناي‌ وسيع‌ در نظر بگيريم‌، به‌گونه‌اي‌ كه‌ بر هدر نرفتن‌ مطلق‌ خونبها دلالت‌ نمايد، در آن صورت‌ مصاديق مبناي‌ اخير، تحت شمول مبناي ‌نخست‌ (قاعده‌ لايبطل‌) قرار خواهد گرفت. ولي‌ اگر بگوييم‌ كه‌ "قاعدة‌ لا يبطل‌" ـ چنان كه‌ از ظاهر برخي از ادله‌* ‌استفاده‌ مي‌شود ـ تنها بر هدر نرفتن خون مسلمان دلالت دارد، در آن صورت‌ بين‌ مبناي‌ اخير و "قاعدة لايبطل‌" رابطة‌ عموم‌ من‌ وجه‌ برقرار خواهد بود.**
در پايان‌ اين‌ بحث‌ ياد آور مي‌شويم‌ كه‌ منافاتي‌ در جمع‌ دو يا چند مبنا در موضوع‌ واحد وجود ندارد. به‌ عبارت‌ ديگر، ممكن‌ است‌ در موارد خاصي‌ هم‌ مسئلة‌ پايمال‌ نشدن‌ خون‌ مسلمان‌ مطرح‌ باشد و هم‌ تأليف‌ قلوب‌ و يا در مواردي‌ دليل‌ مسئوليت‌ بيت‌المال‌ هم‌ مصالح‌ اجتماعي‌ باشد و هم‌ عدم‌ بطلان‌ خون‌ مسلم‌ و... .

نتيجه

پرداخت ديه از بيت‌المال مبناي واحدي ندارد، بلكه مجموعه‌اي از مباني، توجيه كنندة مسئوليت بيت‌المال است. مبناهايي كه ما به آن دست يافته‌ايم عبارت‌اند از:
1. مهم‌ترين مبنايي كه براي اين مسئوليت وجود دارد و در روايات و تعابير فقها بر آن تاكيد فراواني شده است، لزوم هدر نرفتن خون مسلمانان است. با وجود اين، بر خلاف تصور برخي، مبناي فوق در بردارنده تمامي موارد مسئوليت بيت‌المال نيست و تنها با تمسك به قاعدة "لايبطل دم امري مسلم" نمي‌توان تمامي موارد پرداخت ديه از بيت‌المال را توجيه نمود؛ مگر در صورتي كه شمول "قاعدة لايبطل" را مختص به خون مسلمان نپنداريم و مطابق روايت مرفوعه‌ موضوع "قاعدة لايبطل" را مطلق خون، اعم از مسلمان و غيرمسلمان، بدانيم. در اين صورت، غالب موارد پرداخت ديه از بيت‌المال در گسترة اين مبنا قرار خواهد گرفت. با وجود اين، مواردي مانند مصاديق قاعدة "الضمان بالخراج" خارج از گسترة اين مبنا خواهد بود؛
ضمن آنكه شمول "قاعدة لايبطل" در مورد خون شهروندان غيرمسلمان، قولي ضعيف و متروك است.
2. در مواردي علت مسئوليت بيت‌المال، قصور حكومت در ايفاي وظايف خويش و سهل‌انگاري در ادارة مناسب جامعه است. ‌پرداخت ديه افرادي كه در ناآراميها، ازدحام جمعيت و ... كشته شده‌اند، بر همين اساس است.
3. گاه دليل پرداخت ديه از بيت‌المال وجود مصالح اجتماعي يا اعتقادي است، مانند مواردي كه بيت‌المال اقدام به پرداخت دية افرادي مي‌نمايد كه در اثر خطاي قاضي متحمل خسارات جاني يا مالي شده‌اند.
4. در مواردي علت مسئوليت بيت‌المال، منتفع شدن آن از ميراث شخصي است كه مرتكب قتل شده است. به بيان ديگر، علت مسئوليت، جريان قاعدة "الضمان بالخراج" است و گاه نيز ملاحظة برخي جهات عاطفي و سياسي علت پرداخت ديه از بيت‌المال است.

منابع

1. قرآن كريم.
2. اباذري فومشي، منصور، شرح قانون مجازات اسلامي، چاپ بهرام، چاپ اول، 1379 ش.
3. ابن ادريس، محمد بن منصور بن احمد ادريس، السرائر، قم، انتشارات جامعة مدرسين، چاپ دوم، 1411 ق، ج 3.
4. ابن براج، عبدالعزيز، المهذب، قم، انتشارات جامعة مدرسين، 1406 ق، ج 2.
5. ابن زهره، حمزة بن علي، غنية النزوع، انتشارات امام صادق، چاپ اول، 1417 ق.
6. ابن فهد، احمد بن محمد، المهذب البارع، قم، انتشارات جامعة مدرسين، 1407 ق، ج 5.
7. اردبيلي، احمد بن محمد، مجمع الفائدة و البرهان، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1416 ق، ج 14 و 12.
8. بحرالعلوم، سيد محمد، بلغة الفقيه، انتشارات مكتب الصادق، چاپ چهارم، 1403 ق، ج 4.
9. حر عاملي، محمد بن الحسن، وسائل الشيعة، قم، انتشارات مؤسسة آل البيت، چاپ دوم، 1414 ق، ج 29 و 28.
10. حسيني شيرازي، الفقه، بيروت، انتشارات دارالعلوم، چاپ دوم، 1409، ج 89.
11. حلبي، ابوصلاح، الكافي في الفقه، اصفهان، انتشارات مكتبة اميرالمومنين، 1403 ق.
12. خويي، سيد ابوالقاسم، مباني تكملة المنهاج، انتشارات لطفي، 1407 ق، ج 2.
13. رحمتي، محمد، كتاب القصاص، قم، ناشر، مولف، چاپ اول، 1419 ق، ج 1.
14. شهيد اول، الدروس الشرعية، قم، مؤسسة نشر اسلامي، چاپ اول، 1414، ج 2.
15. شهيد ثاني، زين الدين بن علي، الروضة البهية، انتشارات داوري، چاپ اول، 1410 ق، ج 10.
16. شهيد ثاني، زين الدين بن علي، مسالك الافهام، نشر مؤسسة بنياد اسلامي، چاپ اول، 1413 ق، ج 15.
17. صدوق، محمد بن علي بن الحسين، علل الشرائع، انتشارات مكتب الحيدرية، 1386 ق، ج 2.
18. الصدوق، محمد بن علي بن الحسين، من لا يحضره الفقيه، قم، انتشارات جامعة مدرسين، چاپ دوم، 1404 ق، ج 4.
19. طباطبايي، سيد علي، رياض المسائل، قم، انتشارات آل البيت، 1404 ق، ج 2.
20. طوسي، ابو جعفر محمد بن الحسن، النهاية، بيروت، دار الاندلس.
21. طوسي، ابوجعفر محمد بن الحسن، الاستبصار، تهران، نشر دارالكتب الاسلامية، 1390 ق، ج 4.
22. طوسي، ابوجعفر محمد بن الحسن، الخلاف، قم، مؤسسة نشر اسلامي، چاپ اول، 1417 ق، ج 5.
23. طوسي، ابوجعفر محمد بن الحسن، المبسوط، انتشارات مكتبة المرتضوية، 1387 ق، ج 7.
24. طوسي، ابوجعفر محمد بن الحسن، تهذيب الاحكام، تهران، نشر دارالكتب الاسلامية، چاپ چهارم، 1365 ق ، ج 6 و 10.
25. علامه حلي، حسن بن يوسف بن المطهر، مختلف الشيعة، قم، انتشارات جامعة مدرسين، چاپ اول، 1419 ق، ج 9.
26. علامه حلي، حسن بن يوسف بن مطهر، قواعد الاحكام، قم، مؤسسة نشر اسلامي، چاپ اول، 1413، ج 3.
27. عوض ادريس، احمد، ديه، ترجمة عليرضا فيض، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد، چاپ اول، 1372 هـ . ش.
28. فاضل آبي، ابي علي الحسن بن ابي‌طالب، كشف الرموز، قم، انتشارات جامعة مدرسين، چاپ اول، 1408 ق، ج 2.
29. فاضل هندي، محمد بن الحسن الاصفهاني، كشف اللثام، قم، انتشارات كتابخانة مرعشي، 1405، ج 2.
30. كركي، علي بن الحسين، الجامع المقاصد في شرح القواعد، قم، انتشارات مؤسسة آل البيت، چاپ اول، 1408 ق، ج 5.
31. كليني، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الفروع من الكافي، ‌تهران، نشر دارالكتب الاسلامية، چاپ سوم، 1367 ق ، ج 7.
32. گنجينة استفتائات قضايي (نرم افزار)، ادارة تدوين و تهية متون آموزشي قوة قضاييه.
33. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، انتشارات مؤسسة الوفا، چاپ دوم، 1403، ج 101.
34. محقق حلي، جعفر بن الحسن، نكت النهاية، قم، موسسة نشر اسلامي (جامعة مدرسين)، چاپ اول، 1412، ج 3.
35. مصطفوي، سيد كاظم، مئة قاعدة فقهية، قم انتشارات جامعة مدرسين، چاپ دوم، 1417 ق.
36. مغربي، نعمان بن محمد بن منصور، دعائم الاسلام، مصر، انتشارات دارالمعارف، چاپ دوم، 1383 ق، ج 2.
37. مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، المقنعة، قم، انتشارات جامعة مدرسين، چاپ دوم، 1410 ق.
38. ميرزاي نوري، حسين، مستدرك الوسائل، موسسه آل البيت، چاپ دوم، 1409، ج 18.
39. نجفي، محمدحسن، جواهر الكلام، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلامية، چاپ سوم، 1367 ق، ج 42 و 43.
40. هذلي، يحيي بن سعيد، الجامع للشرائع، انتشارات مؤسسة سيدالشهدا، 1405 ق.

جمعه 14 مهر 1391  10:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قاعده ارزش خون انسان

قاعده ارزش خون انسان

احمد عابدينى

در باب قصاص و ديات, نكته هاى پژوهش ناشده فراوانى وجود دارد. مقاله حاضر در صدد بررسى پايه ريزى قاعده اى است به نام (ارزش خون انسان) كه به عقيده نگارنده از مجموع آنچه در باب قصاص و ديات آمده به خوبى برمى آيد كه خون مسلمان هيچ گاه ابطال نمى شود و ضمانت آن به عهده قاتل يا خويشاوندان او يا هم شهرى هاى اوست و اگر هيچ كدام از آنها نبودند يا آن كه فقير بودند, آن ضمانت به عهده امام, حاكم و رهبر مسلمانان است و او بايد ديه خون ريخته شده را بپردازد; زيرا خون ريخته شده بى ضمانت در اسلام وجود ندارد. در خلال بحث به مواردى برخورد مى كنيم كه نه تنها ارزش خون مسلمان را بيان مى كند, بلكه ارزش خون انسان بماهو انسان را يك اصل و قانون كلى برمى شمرد و در مواردى كه قتل انسان جايز مى شود, به خاطر امور عارضى است كه حتماً بايد با دليل متقن ثابت شود. به هر حال, مهم اثبات قاعده و قانونى است كه بتواند دست مايه اى براى فقيه باشد و آن را در جاهاى مختلف به كار ببرد و لازم نباشد كه در جزءجزء مسائل به دنبال دليل بگردد. همان گونه كه قانون (من اتلف مال الغير فهو له ضامن) براى فقيه قانون عامى است كه به راحتى در موارد اتلاف به آن تمسك مى كند.
بنابراين, آوردن دليل هاى متعدد و بحث هاى رجالى و تدقيقات خواننده را نبايد خسته كند, زيرا براى اثبات يك قاعده هرچند بيشتر كوشش شود, استحكام آن بيشتر و فوايد مترتب بر آن بى دغدغه تر مى شود.

انواع قتل و جنايت

فقها به پيروى از روايات, قتل را به انواع مختلفى تقسيم كرده اند, مانند: قتل عمد, شبه عمد و قتل خطايى محض.
در مورد جنايات وارد بر بدن نيز همين تقسيم را بيان كرده اند. و مرادشان از قتل عمد, اين است كه شخص بالغ و عاقلى از روى عمد به كشتن كسى اقدام كند و وسيله اى را كه معمولاً كشنده است, به كار گيرد.
حال, وسيله اى كه معمولاً كشنده است, چيست؟ آيا منحصر به تفنگ و چاقو و امثال آن است, يا آن كه تعميم دارد و شامل سنگ, مشت, لگد و امثال آن نيز مى شود؟ آيا محلى كه ضربه به آن جا وارد مى شود, نيز دخالت دارد يا خير؟ آيا مثلاً اگر ضربه را به چشم يا مغز كسى بزند, سنگ ريز و انگشت دست نيز آلت قتّاله حساب مى شود و اگر آن را به كمر و پاى او بزند, آلت قتّاله به حساب نمى آيد؟ و آيا تعدد ضرب نيز در نظر گرفته مى شود يا آنچه با يك مرتبه توان كشتن دارد, آلت قتّاله است؟ و آيا توان و ضعف مقتول, در اين مسئله رعايت مى شود يا خير؟ بحث هاى ديگرى است كه در جاى خودش بايد مطرح و تنقيح شود و…
سرانجام, اين كه وقتى عمد بودن قتلى ثابت شد, از نظر شرع مقدس, اولياى مقتول حق قصاص قاتل را دارند و اين براى پاس داشت و احترام خون مقتول است كه ارزش خون مسلمان را در نزد قانون مى نمايد.
باز در مورد قصاص, بحث هاى گوناگونى مطرح مى شود, از جمله چون از يك طرف در قرآن مجيد, قصاص موجب حيات دانسته شده و از طرف ديگر, چون قصاص, حقّ اولياى مقتول است و نيز در قرآن به آنان اجازه داده شده كه از حقّ خود بگذرند و به ديه يا غير آن تن در دهند, آيا حاكم اسلامى و قوانين جارى مى تواند, حقّ قصاص را محدود يا لغو كند يا خير؟
توضيح مطلب اين كه در زمان ما, افرادى پيدا شده اند كه به هر دليل, حكم قتل و اعدام را حكمى خشن مى دانند و چون در ممالك غربى نيز همين طرز فكر گسترش يافته و جاى باز كرده است. اينان مى خواهند به گونه اى احكام قتل را از قانون هاى اسلامى حذف كنند يا آن را كم رنگ جلوه دهند تا جهان اسلام را خشن و طرفدار قتل و آدم كشى ننمايانند.
در جواب اين افراد مى توان گفت كه لازم نيست موارد قتل, قصاص, و يا شلاق, از قوانين جزايى اسلام حذف شود, بلكه كافى است كه آنها خوب شناخته شود و راه اثبات آن جرايم مطالعه شود تا معلوم گردد: اگرچه قانون اسلامى در برخى موارد خشونت گونه است, ولى اثبات آن جرايم تقريباً محال مى نمايد. براى مثال, اين كه چهار نفر شاهد عادل به طور اتفاقى و بدون تبانى دو نفر را در حال زنا ببينند, تقريباً امر محالى است, زيرا پست ترين انسان ها و حتى برخى حيوانات نيز اين گونه امور را در خِفا انجام مى دهند و اگر افرادى به صورت تبانى و عمدى رفتند تا از آن صحنه ديدار كنند, خود به خود فاسق مى شوند و شهادتشان در دادگاه قبول نمى شود و اعتراف گرفتن از متهم يا ترغيب كردن او به اعتراف, نيز ممنوع است. بنابراين, اثبات جرايم خشن, بسيار دشوار مى نمايد. پس وضع قوانين شديد, بيشتر جنبه پيش گيرى دارد, نه جنبه كاربردى و عملى.
اما در مورد قصاص كه اثبات آن آسان مى نمايد و مواردى كه قتل عمدى صورت بگيرد, مسئله به چندگونه تصور و بحث مى شود:
1. حكم قصاص به طور كلى لغو شود;
2. حاكم اسلامى حكم قصاص را محدود كند;
3. اولياى مقتول ترغيب به عفو شوند.
1 ـ اگر حكم قصاص به طور كلى لغو شود, افراد جانى و متموّل از كشتن ديگران هراسى به دل راه نمى دهند و هر روز فردى را مى كشند يا ثروت مندان فرزندان خود را آزاد مى گذارند تا هر جنايتى را مرتكب شوند و با پول و پرداخت ديه حتى قاتل و جنايت كار را از قصاص نجات دهند كه در اين صورت, جامعه دچار ناامنى مى شود و متموّلان و صاحبان ثروت از كشتن عمدى مردم يا مخالفان باكى نخواهند داشت, زيرا:
(إنّ الشباب والفراغ والجدة مفسدة للمرء أي مفسدة);
جوانى, پول دارى و آسوده خاطر بودن بزرگ ترين مفسده براى انسان است.
بنابراين, لغو حكم قصاص, علاوه بر سقوط دادن ارزش خون, به طور كلى, متساوى با سلب امنيت از جامعه مى نمايد و قرآن اين نكته را با ظرافت خاصى بيان كرده است:
(ولكم في القصاص حيوة يا اولي الالباب لعلكم تتقون)1;
و اى خردمندان! شما را در قصاص, زندگانى است, باشد كه به تقوى گراييد.
اين آيه خطاب به همه مسلمانان, اعم از متموّل و فقير, شهرى و روستايى, عالم و جاهل, اعلام مى كند: خردمندى اقتضا مى كند كه حكم قصاص وجود داشته باشد تا حيات انسان ها تضمين شود و افراد به دليل ترس از قصاص از ريختن خون يكديگر پرهيز كنند. بنابراى مراد از (تتقون) در آيه, پرهيزكارى مطلق نيست بلكه پرهيز از ريختن خون يكديگر است. خلاصه اين كه لغو حكم قصاص, موجب سلب حيات از جامعه مى شود و نبايد كسى براى آن فردى كه قتل عمدى كرده, اشك تمساح بريزد و خواهان قانونى براى مصونيت او باشد بلكه وجود حكم قصاص, يك نوع پيش گيرى از آدم كشى و همچنين تضمينى براى حفظ خون افراد است تا هر كسى اين دلهره را داشته باشد كه اگر كسى را بكشد, كشته مى شود.
2 ـ اگر قصاص, اختيارش به دست حاكم باشد, با توجه به اين كه حاكم در عصر غيبت, معصوم نيست, پيوسته دلهره امكان سوءاستفاده وجود دارد و باز حفظ حيات مردم آن گونه كه بايد تضمين نمى شود.
3 ـ ولى اگر راه سوم دنبال شود, شايد نتيجه مطلوب به دست آيد و قصاص تا حدودى محدود شود و با اين حال مفاسد راه هاى قبل را نداشته باشد. اتفاقاً قرآن مجيد نيز همين راه سوم را طى كرده و اختيار قصاص را به دست اولياى مقتول قرار داده, اما با كلمه (فمن عُفى له) به او گوشزد كرده كه اگر كسى از قاتل درگذرد و او را نكشد و ديه بگيرد, اين عمل (عفو) نام دارد كه در آيات و روايات به آن توصيه شده و خداوند نيز متصف به اين صفت است. بنابراين, تنها راه براى جلوگيرى از قصاص قاتل, جلب رضايت خانواده مقتول مى نمايد.
اگر اولياى مقتول, قاتل را عفو كنند و يا از او به جاى قصاص ديه بگيرند, امنيت از جامعه سلب نمى شود و خود قرآن اين راه را جلوى پاى اولياى مقتول باز كرده و فرموده است:
(يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص في القتلى الحرّ بالحرّ والعبد بالعبد والانثى بالانثى فمن عفي له من أخيه شيء فاتّباع بالمعروف و اداء اليه باحسان ذلك تخفيف من ربكم و رحمة فمن اعتدى بعد ذلك فله عذاب اليم);2
اى كسانى كه ايمان آورده ايد, درباره كشتگان, بر شما [حق] قصاص مقرر شده, آزاد مقابل آزاد, برده مقابل برده, و زن عوض زن, هركس كه از جانب برادر [دينى]اش [يعنى ولى مقتول] چيزى [از حق قصاص] به او گذشت شود [بايد از گذشت وليّ مقتول] به طور پسنديده پيروى كند و با [رعايت] احسان, [خون بها را] به او بپردازد. اين [حكم] تخفيف و رحمت از پروردگار شماست. پس هركس بعد از آن از اندازه درگذرد وى را عذابى دردناك است.
از اين آيه به خوبى روشن مى شود كه گذشتن از حق قصاص و تبديل آن به ديه يا غير آن, جايز است و مورد تشويق. پس ترك قصاص به عنوان گذشتنِ از حق, پس از تأكيد بر اصل آن حق, موجب ناامنى جامعه نمى شود و خون افراد بى ارزش نمى شود. بنابراين, شايد بتوان با وضع قوانينى, حقّ افراد را در قصاص كردن محدود نمود. و مثلاً قاتل عامد براى اوّلين قتل, به حبس ابد يا چند ديه محكوم شود, ولى اگر باز مرتكب قتل عمدى شد, اولياى مقتول دوم يا اولياى هر دو مقتول, حقّ قصاص او را داشته باشند, در اين صورت هم حقّ قصاص محفوظ نگاه داشته شده و افراد سعى مى كنند كه از قتل عمدى اجتناب كنند و هم قصاص محدود شده است تا در دهكده جهانى امروز, احكام اسلام خشن جلوه گر نشود و حاكميت و قانون در جهت زيبا نشان دادن چهره اسلام از حداكثر ظرفيت خود بهره ببرند.
اگر مشكلات فقهى اين راه حل شود, و راه كارهاى مناسب براى اجراى آن انديشيده شود, شايد نتيجه بخش باشد.
از جمله اشكالات شرعى كه بر اين راه حل مى شود اين است كه: قصاص حقى است براى خويشاوندان مقتول كه پس از كشته شدن وى به وجود مى آيد و محدود ساختن حقى كه هنوز فعليت پيدا نكرده, از نظر برخى فقها اشكال دارد كه درباره آن, در بحث (ضمان ما لم يجب) يا ا(سقاط ما لم يجب) بحث كرده اند.
از ديگر اشكالاتش اين است كه: حق قصاص حقى شخصى و تنها براى اولياى مقتول است و اجتماعى كردن آن و دخالت دادن ديگران در عفو يا عدم عفو, با شخصى بودن حق, منافات دارد.
به هر حال, اگر بتوان اين گونه اشكالات را پاسخ گفت, آن گاه مردم مى توانند از طريق نمايندگان خود, حقوق خود را محدود كنند, يعنى همان گونه كه از طريق نمايندگان خود, حقِ آزادى, حق ازدواج و… را محدود مى كنند و ذكر اين نكته نيز شايد خالى از لطف نباشد كه طبق روايت مرحوم صدوق(ره) آخرين وصيت پيامبراكرم(ص) اين بود كه (ايها الناس احيوا القصاص واحيوا الحق لصاحب الحق) ; اى مردم قصاص را احيا كنيد و حق صاحب حق را احيا كنيد, بنابراين راه چاره انديشيدن براى ترك قصاص, بايد موقتى و محدود باشد و نحوه گرفتن و هزينه ساختن ماليات ها و درآمدها را مشخص مى كنند, از آن طريق نيز حق قصاص خود (اگر زمانى فعليت پيدا كرد) را محدود مى كنند.
البته بايد اين محدود ساختن به گونه اى نباشد كه قاتل مطمئن شود كه قصاص نمى شود وگرنه چنين قانونى نه تنها با روح آيه قصاص منافات دارد بلكه حتى موجب طغيان گر شدن قاتل نيز مى شود.
به هر حال, اظهارنظر در اين زمينه نيازمند تحقيق فراوان و بررسى بيشتر و دقيق تر دليل هاى دو طرف است كه در اين نوشتار نمى گنجد و تنها مى توان گفت كه هر دو گروه ـ طرف دارانِ محدودسازى حكم قصاص و مخالفان آنان ـ براى خون مقتول ارزش قائل هستند و مى گويند كه بايد ضمانت كافى براى خون وجود داشته باشد.
گروه اوّل مى گويند: با اين مقدار محدودسازى, كسى به فكر قتل عمد نمى افتد, زيرا حبس ابد نيز كم از قتل نيست و تازه يك بار قاتل به حساب آمدن كه بعد از قتل عمدى دوم كشته مى شود, آن قدر مهم است كه فرد را از قتل عمدى باز دارد. و گروه دوم نيز دغدغه تطابق اين سخنان را با فقه دارند و با حل مشكلات فقهى, با گروه اول هم صدا مى شوند. اما اگر گروه سومى پيدا شوند كه اصل قصاص را حذف كنند و به جاى آن چند ديه يا حبس ابد, يا حبس هاى كمترى را قائل شوند, ارزش خون افراد, به شدت پايين مى آيد و با روح شريعت و عقل اجتماعى تيزبين سازگارى نخواهد داشت.
به هر حال, توضيح و تكميل اين بحث به فرصت ديگر واگذار مى شود. اما آنچه روشن شد اين است كه همه فقها و همه متجددان براى خون ارزش قائل هستند, ولى مقدار آن متفاوت است.
نكته: تمام آنچه پيرامون قصاص نفس وجود دارد, پيرامون قصاص اعضا و جوارح نيز موجود است.

قتل خطايى

اگر كسى بدون قصدِ قتل انسان, به سوى حيوان يا چيز ديگرى نشانه گيرى كند و اتفاقاً فردى پيدا شود و تير به او اصابت كند, از موارد قتل خطايى است. هم چنين مواردى كه در زمان ما راننده با سرعت مطمئن و مجاز با رعايت قوانين و مقررات, رانندگى مى كند و اتفاقاً به فردى برخورد مى كند, از موارد قتل خطايى به شمار مى آيد.
در قتل خطايى قصاص وجود ندارد, ولى چون خون مسلمان هدر نيست, به جاى آن ديه وجود دارد. ديه مقدار مالى است كه در شرع مشخص شده كه قاتل يا خويشاوندان او بايد به اولياى مقتول بپردازند. در روايات و كتاب هاى فقها اين مقادير ذكر شده است:
الف. صد شتر;
ب. دويست رأس گاو;
ج. دويست حله يمانى;
د. هزار مثقال طلا;
هـ. هزار گوسفند;
و. ده هزار مثال نقره.
كه براى اطلاع بيشتر مى توان به جواهرالكلام, جلد42 و ساير كتاب هاى فقهى مراجعه كرد. در اين جا نيز مباحث گوناگون مطرح مى شود كه به برخى از مهم ترين آنها اجمالاً اشاره مى شود. يقيناً در زمان ما مقادير شش گانه ديه از نظر قيمت با هم متساوى نيستند بلكه تفاوت فاحشى دارند. حال, آيا در زمان تشريع نيز هم چون امروز قيمت اين مقادير متفاوت بوده و مصلحت مقادير شش گانه به دليل راحتى پرداخت بوده است تا هركسى بتواند با در نظر گرفتن محيط و فراوانى هر جنس آن را تهيه كند, يا اين كه در آن زمان قيمت اين مقادير تقريباً متساوى بوده است؟ هركدام از دو مبنى را كه قبول كنيم, در اصل ارزش مندى خون انسان فرقى نمى كند. تنها نكته اى كه بايد بررسى كرد, تشخيص اصل و فرع است تا فروع به اصول برگردد. براى نمونه, اگر ثابت شد كه معيار اصلى صد شتر بوده است و مقادير ديگر, مطابق با آن مشخص شده, در زمان ما نيز مقدار اصلى صد شتر خواهد بود و اگر مقدار اصلى هزار دينار بوده در زمان ما نيز بايد همان مقدار, معيار عمل قرار گيرد و مبلغ آن در زمان ما مشخص مى شود.
حال اگر اصلى و فرعى بودن مشخص نشد, بايد چه كرد؟ آيا قاتل, كمترين مقدار را بدهكار است يا بيشترين را؟ آيا جاى قاعده اشتغال است, يا برائت؟ يا قاتل بايد قاعده اشتغال را جارى كند و اولياى مقتول اصل برائت از زايد را؟ و آيا اساساً افراد خودشان بايد اصل را جارى كنند يا حاكم شرع؟ بحث هاى ديگرى دارد كه فعلاً به آنها نمى پردازيم. بلكه توافق همگان را بر ارزش خون مقتول مورد امعان نظر قرار مى دهيم.
باز در اين جا بحث ديگرى مطرح است كه مبنايى تر و ريشه اى تر است و به بيان ديگر, شايد به ريشه بحث هاى ديات در كتابهاى فقهى و حقوقى تيشه بزند و آن اين كه:بين احكام امضايى و تأسيسى تفاوت است. احكام تأسيسى را مى توان به شرع نسبت داد و شرع را داعيه دار و طلايه دار آن شمرد, مانند: نماز, روزه و حج كه اگرچه در اديان سابق بوده, ولى در شرع اسلام آن صورت تغيير يافته و صورت و شكل جديدى پيدا كرده كه همگان فهميده اند: اسلام به اين عبادت ها نظر دارد و مى خواهد اين گونه عمل شود.3
اما برخى احكام در شرع, امضايى است, يعنى چون در گذشته بين مردم متعارف بوده يا از شرايع سابق وجود داشته, پيامبر(ص) نيز آنها را امضا كرده است, مانند: بيع, اجاره, مساقات و… يا مانند برده دارى و امثال آن كه در آن زمان متداول بوده و چون جزو قوانين اجتماعى آن زمان بوده و مشكلى هم به بار نمى آورده, يا آن كه حذف آن مشكل ساز بوده, پيامبر(ص) آنها را همان گونه امضا كرده است. حال اگر در جامعه اى ديگر و زمانى ديگر مى بود و مردم بر چيزهاى ديگرى عادت داشتند و قوانين خود را بر آن اساس تنظيم مى كردند, شايد پيامبر(ص) بر آن امور نيز صحه مى گذاشت.
به هر حال, طرف داران اين ديدگاه كه بين احكام امضايى و تأسيسى تفاوت مى نهند, سخنشان اين است كه اگر حضرت عبدالمطلب ديه را به جاى صد شتر, صد و پنجاه شتر يا بيشتر هم قرار داده بود, باز شايد پيامبر(ص) امضا مى كرد, چنان كه اگر مقدار كمترى هم براى ديه در نظر گرفته بود, احتمالاً باز حضرت, آن را امضا مى كرد پس مقدار ديه يا مقادير ديه امر ثابتى نيست و مى تواند در هر جامعه با توجه به دارايى ها, امكانات و ساير امور در نظر گرفته شود و مجلس, دولت يا بيمه و… مى توانند مبلغى را براى ديه مشخص كنند, اگرچه هيچ ربطى هم به مقادير شش گانه نداشته باشد. و خلاصه يكى از مباحث بحث انگيز و مورد بحث بين حقوق دانان و دانشگاهيان از يك سو و فقها و حوزويان از سوى ديگر, مى تواند بحث اصل ديه باشد كه آيا بايد با يكى از مقدارهاى شش گانه يا با حد وسط آنها مطابق باشد يا آن كه مى تواند چيز جديدى باشد كه جامعه از طريق نمايندگان خود بر آن توافق مى كند؟
به ويژه اين بحث در زمان ما از آن جهت مطرح است كه گاهى تصحيح و معالجه عضو قطع شده يا حيات دادن دوباره به انسان كشته شده يا معالجه انسان مصدوم يا ضربه مغزى شده ممكن است, ولى هزينه اى چندين برابر ديه آن عضو يا ديه انسان را طلب مى كند و فقها در مورد جراحت مى گويند كه اگر امكان معالجه آن هست, بايد معالجه شود. حال اگر شخصى به صورت خطايى مصدوم شده باشد كه اگر كسانى آن جا باشند و او را به بيمارستان برسانند و مداوا شود, صدمه زننده يا عصبه او شايد بايد معادل ده ديه, هزينه معالجه او را بپردازند تا خوب شود و به حيات خود ادامه دهد, ولى اگر كسى آن جا نباشد يا اهمال كنند تا بميرد, تنها يك ديه بر عهده قاتل تعلق مى گيرد اگر فردى در تصادف بميرد قاتل يك ديه بدهكار است ولى اگر قطع شود قاتل, ديه هاى متعددى بدهكار است و… كه اين گونه تفاوت و تبعيض عُقَلا را به حيرت مى اندازد. اين كه گفته مى شود: در صورت دوم, اهمال كنندگان گناه كرده اند و در آخرت عقوبت مى شوند, مشكل دنيايى را حل نمى كند و بايد فكرى كرد تا تبعيض هاى اين جهانى از احكام برداشته شود. بنابراين, سخن اين افراد, سخن كم كردن ديه نيست, كما اين كه پيامبر(ص) نيز مقدار ديه را از صد شتر كمتر نكرد, بلكه كلامشان اين است كه آيا مى توان مقدار ديه را به حدى افزايش داد كه بر فرض امكان علاج, هزينه هاى درمان تأمين شود يا خير؟
به هر حال متعبدانه برخورد كردن با نصوص, و پاسخ نگفتن به پرسش هاى مطرح شده, فريادهايى را بلند كرده و اعتراض هايى را پيش آورده است كه باز چون بحث دامنه دار و طولانى و داراى اصول موضوعه جداگانه اى است از آن صرف نظر مى شود.
آنچه اكنون مورد نظر است اين است كه: چه ديه امر تعبّدى و ثابت به حساب آيد و چه امرى متغيّر و چه بتوان به تمامى اشكال هاى مطرح شده پاسخ گفت و چه نتوان, از مجموع بحث ها روشن مى شود كه خون انسان داراى ارزش است و يك امر حداقلى براى خون هر انسان, وجود دارد كه حتى اگر او خطايى هم كشته شود آن مقدار ـ ديه ـ بايد پرداخت گردد. حال آن ديه مقدارش صد شتر يا بيشتر باشد, مطلب ديگرى است و نيز بحث از اين كه آيا ديه مقدارى افزون بر هزينه مداوا دارد و قاتل بايد هر دو را بپردازد, يا اين كه تنها موظف به پرداخت ديه است, بايد به فرصت ديگر موكول گردد.
از مباحث ديگرى كه در اين جا مطرح مى شود, اين است كه فقها به پيروى از روايات, ديه قتل خطايى يا جنايات خطايى را بر عهده عاقله مى دانند, اما در اين كه عاقله, آيا خويشاوندان پدرى قاتل است يا وارثان او يا تمام خويشاوندان او يا هم شهرى هاى او و يا… اختلاف فراوانى وجود دارد و حتى شيخ طوسى در هر يك از كتاب هاى نهايه, خلاف, مبسوط و مسائل حائريه, رأيى را متفاوت با رأى كتاب ديگرش انتخاب كرده است, به گونه اى كه كثرت اقوال, در ذهن انسان, اين احتمال را تقويت مى كند كه شايد (عاقله) تابع قراردادها و عرف ها بوده, به گونه اى كه در برخى شرايط پدر يا فرزند قاتل نيز از عاقله محسوب مى شده و در شرايط ديگرى خير, يا در شرايطى خود قاتل نيز سهمى را مى پرداخته و در شرايط ديگر خير و….
و به هر حال, اين سؤال بسيار راه گشاست كه اگر فرض شود فردى در زمان شيخ الطائفه كسى را خطايى مى كشت و اولياى مقتول نزد مرحوم شيخ مى رفتند كه او به عنوان فقيه اهل بيت, ديه را بر عاقله تقسيم كند, آيا در شرايط متساوى چهار حكم مختلف ابراز مى كرد يا شرايط جغرافيايى, محيطى يا قراردادهاى ضمنى آنان را در نظر مى گرفت؟
به نظر مى رسد كه عاقله و محدوده آن در يك تشبيه, مانند بيمه هاى امروزى است كه هر شركت بيمه با شركت بيمه ديگر, در برخى جزئيات اختلاف دارند, ولى همه در اين كه اجمالاً خسارت هاى زيان ديده را بايد جبران كنند, مشترك اند. از اين جا اين بحث پيش مى آيد كه آيا اين كه ديه بر عهده عاقله باشد, حكمى شرعى است كه اكنون نيز حاكم اسلامى موظف باشد, ديه خطايى را از عاقله بگيرد و يا آن كه امرى قراردادى و مربوط به قراردادها و روابط بين قبيله هاست؟
به عبارت ديگر, آيا عاقله امرى امضايى بوده كه به قبايل بدوى اعراب مربوط مى شود, زيرا كه خويشاوندان نسبت به يكديگر حمايت و وابستگى خاص داشته اند و ربطى به ساير اقوام و ملل ندارد, يا يك مسئله شرعى تعبّدى است؟
به هر حال, آنچه مهم است و از اين مباحث به دست مى آيد, ارزش دارى خون است كه بايد با پرداخت مال, جبران شود ولى اين پرداخت نبايد به گونه اى باشد تا قاتل را كه اصلاً تصميم به قتل نداشته و گناهى نكرده, خانه نشين و بدبخت كند. لذا بايد به نحوى با تعاون و هميارى, چه از ناحيه عاقله و چه از ناحيه بيمه اى كه امروزه موجود است و نقشى بهتر از نقش عاقله را ايفا مى كند و جنايت هاى خطايى را متقبل مى شود, او را يارى كرد.
نكته مهم: با توجه به اين كه اوّلاً بسيارى از مباحث ديات و مقادير آن در روايت هايى نظير روايت فضل بن شاذان مطرح شده كه روايت هايى طولانى است و صادر شدن آن از امام در يك جلسه و آن كه يك راوى آن را در همان يك جلسه بنويسد, مشكوك مى نمايد; و ثانياً با توجه به آن كه در روايت هاى متعددى از ائمه اطهار رسيده كه كتاب جفر نزد ماست و در آن همه چيز حتى (ارش خدش) نوشته شده است و در برخى آمده كه آن املاى رسول الله(ص) و خط حضرت على(ع) است, احتمالاً كتاب جفر, كتاب قانون مدنى و جزايى آن زمان بوده كه پيامبر(ص) آن را تدوين كرده است و شايد به همين دليل, نمى گويد در آن تمام احكام حتى سجده و ذكر آن وجود دارد بلكه ارش خدش را مطرح مى سازد. اگر اين احتمال, مستندات يا مؤيداتى پيدا كند, معلوم مى شود كه اين احكام ديات براى آن زمان و آن محيط وضع شده است و به همين دليل, پيوسته به كتاب على(ع) اسناد داده مى شود و آراى مختلف پيرامون آن داده نمى شود, به خلاف ساير احكام فقهى ـ تعبّدى, مانند: نماز و حج كه ائمه اطهار در آنها به كتاب على(ع) و املاى رسول الله(ص) استناد نمى كنند بلكه به آيات قرآن يا سنت پيامبر(ص) استناد مى كنند و گونه روايت هاى آنها نيز متفاوت و مختلف است و از مجموع آنها حكم يك مسئله ظاهر مى شود, ولى در باب ديات گويا مسائل مشخص شده و با يك ديگر تعارضى ندارند.
در صورت تقويت اين احتمال, احكام جنايى و جزايى اسلام در حوزه متغيّرات قرار مى گيرد. همان گونه كه معاملات و تعداد آنها از متغيّرات است و به همين دليل, اكنون معاملات ديگرى نظير بيمه به آنها اضافه شده و در مقابل; مساقات يا مزارعه از رونق افتاده است. و هم چنين, بيع هاى كامپيوترى, فاينانس و… رونق يافته و در مقابل بيع حصاة و منابذه حتى الفاظش نيز نامأنوس مى نمايد.

قتل شبه خطا يا شبه عمد

با روشن شدن قتل خطايى و عمدى يا جنايت خطايى و عمدى, قتل و جنايت شبه عمد يا شبه خطا روشن مى شود, زيرا هرآنچه خطاى محض نباشد و عمد محض نباشد, در شبه خطا يا شبه عمد داخل است و به عبارت روشن تر, اگر اقسام قتل را در يك تقسيم پنج تايى به شكل زير تقسيم كنيم:
1. قصد قتل را داشته باشد و نيز آلتى را كه معمولاً كشنده است, به كار برد;
2. قصد قتل را داشته باشد, ولى آلتى را به كار برد كه گاهى به صورت نادر توان كشتن دارد؟
3. قصد آزارى كمتر از قتل را داشته باشد وليكن وسيله اى را كه معمولاً كشنده است, به كار برد;
4. قصد آزارى را داشته باشد, اما تصميم به كشتن نداشته باشد و وسيله او نيز به ندرت توان كشتن داشته باشد;
5. قصد آزارى يا قتلى را ندارد بلكه چيز ديگر را قصد كرده و اشتباهى به انسانى اصابت مى كند, براى نمونه: قصد صيد آهويى را داشته و اشتباهى تير به انسان خورده است.5
از اين پنج قسم, قسم اوّل, مسلّماً قتل عمد و قسم پنجم, حتماً قتل خطايى شمرده مى شود و سه قسم ديگر, در نظر گروهى قتل شبه عمد است. اما بسيارى ديگر, قسم سوم و برخى قسم دوم را نيز قتل عمد دانسته اند و بنابراين طبق تمامى ديدگاه ها قسم چهارم شبه عمد به حساب آمده است.
به هر حال, مهم اين است كه فقها گفته اند: در قتل شبه عمد, قصاص نيست, ولى قاتل بايد خودش ديه را بپردازد. شايد مثالش در زمان ما راننده اى باشد كه به خاطر رعايت نكردن برخى قوانين رانندگى تصادف كند آنگاه از آن روى كه مقررات رانندگى را رعايت نكرده از نظر پليس مقصر شناخته مى شود, ولى قاتل عمدى به شمار نمى رود و قصاص نمى شود و چون, تمام امورش نيز بر طبق قانون و مقررات نبوده تا بيمه, ديه او را بپردازد, خودش به پرداخت ديه موظف مى شود و يا حداقل حاكم شرع, او را جريمه اى نقدى يا تعزيرى مى كند تا متنبه شود و قوانين را رعايت كند.
به هر حال, در اين جا نيز سخن از خون و ارزش آن است و حتى براى اين كه هيچ كس در مورد خون ديگرى تسامح و بى اعتنايى نكند, بين قتل خطايى و شبه عمدى تفاوت گذارده اند تا علاوه بر رعايت حال جامعه و مقتول, رعايت حال قاتل نيز بشود و آن كس كه هيچ تسامحى نداشته با آن كه تسامح اندكى داشته, متساوى نباشند.
از آنچه بيان شد, به ذهن مى رسد كه ديه قرار داد شده براى قتل خطايى, نمى تواند جنبه عقوبتى و كيفرى داشته باشد, زيرا معقول نيست كه كسى گناهى كند و بار گناهش را ديگران تحمل كنند.
(ولاتزر وازرة وزر اُخرى);6
هيچ باربردارى بار [گناه] ديگرى را برنمى دارد.)
بلكه اساساً كسى كه براى شكار, تيرى رها كرده و از روى اتفاق به انسانى خورده, گناه نكرده و از نظر شرعى به توبه نيازى ندارد, زيرا او قصد مجرمانه اى نداشته و گناه تابع قصد است. بنابراين, بيان احكام قاتل خطايى در ضمن بيان احكام كيفرى, در قوانين جارى كشور بى اشكال نيست.
در قتل شبه عمد نيز او گناه انسان كشى مرتكب نشده بلكه گناه تخلف از مقررات يا زياده روى و امثال آن را مرتكب شده است. بنابراين, مى توان گفت كه ديه در اين گونه قتل ها جبران خسارت هاى وارد شده به خانواده مقتول است, زيرا آنان يك عضو خانواده را كه يا بالفعل در امور اقتصادى خانه شركت داشته يا آن كه در آينده مى توانسته شركت داشته باشد, از دست داده اند و عواطفشان آسيب ديده است و… كه جبران اين خسارات, در زمان شارع, مطابق با اين مقدار از پول و ماديات قرار گرفته و تا اين زمان, همان مقدار ثابت مانده است.
البته اين مطالب در مورد قتل عمدى يا قطع عضو عمدى مطرح نيست, زيرا در صورت عمد, شخصِ مرتكب شونده, جنايت كار است و قصاص كيفر او به شمار مى رود كه تشفّى خانواده مقتول را نيز به همراه دارد. حال اگر خانواده قاتل و مقتول بر مقدارى از ديه يا بر چند ديه توافق كردند, امرى مربوط به خود آنان است. به هر حال, آنان هستند كه مى توانند كيفر را به جزاى نقدى تبديل كنند, ولى آن جزا نيز هرچه باشد, به عهده خود قاتل است و اگر قاتل عمدى توان مالى نداشته باشد, اولياى مقتول, تنها بين قصاص و عفو مخير خواهند بود و نمى توانند او را عفو كنند و در مقابل از عاقله يا حاكم اسلامى ديه طلب كنند. بنابراين, رعايت ارزش خون, در قتل عمد, تنها به عهده خانواده مقتول است.

حاكم مسلمانان و ديه خون افراد

حال اگر در قتل شبه خطايى, قاتل توان مالى براى پرداخت ديه را نداشت يا در قتل خطايى, قاتل, عاقله اى نداشت يا عاقله توان مالى نداشت و بيمه هم نبود, در چنين مواردى بايد چه كرد؟
آيا خونى كه تاكنون اين قدر پيرامون ارزشش صحبت شد يك مرتبه از ارزش مى افتد و يا اين كه آموزه هاى دينى ما چنين مواردى را نيز پاسخ گفته اند؟
روايات ما در اين موارد و نمونه هاى مشابه آن, ديه را به عهده امام مسلمانان مى اندازد و اوست كه بايد اين قبيل ديه ها را پرداخت كند و اعتبار عقلى نيز اين مسئله را تأييد مى كند, زيرا كه (من له الغنم فعليه الغُرم; كسى كه غنيمت ها, مال هاى بى صاحب, مال هاى بى وارث و… از آن اوست, بايد هزينه هايى را كه دهنده آن مشخص نيست يا بدهكار توان پرداخت آن را ندارد نيز بپذيرد و پرداخت كند. از مجموع اين روايات كه اجمال آن در ادامه همين مقاله خواهد آمد, روشن مى گردد كه خون انسان يك ارزش ثابت دارد كه بايد پرداخت شود و فقير بودن قاتل يا مشخص نبودن وى يا فرار كردن و در دسترس نبودنش, يا بيمه نبودن قاتل و يا مقتول, از آن ارزش نمى كاهد و اين يكى از وجوه امتياز حقوق اسلامى از حقوق بين المللى و جهانى است.
مواردى كه در آنها ديه به عهده امام مسلمانان نهاده شده, فراوان است كه به برخى از آنها اشاره مى شود:
الف. كشته اى كه معلوم نيست چه كسى او را كشته است؟
1. محمد بن يحيى, عن احمد بن محمد; و علي بن ابراهيم, عن أبيه جميعاً, عن ابن محبوب عن عبدالله بن سنان; و عبدالله بن بكير جميعاً, عن ابى عبدالله(ع) قال: (قضى اميرالمؤمنين(ع) في رجل وجد مقتولاً لايدرى من قتله, قال: إن كان عرف و كان له اولياء يطلبون ديته أعطوا ديته من بيت مال المسلمين ولايبطل دم امرىء مسلم لأن ميراثه للامام(ع) فكذلك ديته على الامام ويصلّون عليه و يدفنونه, قال: وقضى في رجل زحمه الناس يوم الجمعة في زحام الناس فمات انّ ديته من بيت مال المسلمين);7
حضرت صادق(ع) فرمود: پيرامون كشته اى كه پيدا شد و معلوم نبود كه چه كسى او را كشته, حضرت على(ع) اين گونه قضاوت كرد: اگر شناخته شود و اوليايى داشته باشد كه ديه اش را خواستار شوند به آنان از بيت المال مسلمين ديه پرداخت مى شود و خون مرد مسلمان باطل نمى شود, زيرا كه ميراثش براى امام است پس ديه اش نيز به عهده امام است و بر او نماز مى خوانند و دفنش مى كنند. و باز حضرت صادق(ع) فرمود: حضرت على(ع) پيرامون كسى كه روز جمعه بر اثر فشار جمعيت [نمازگزار] مُرد, قضاوت كرد كه ديه اش از بيت المال مسلمانان است.
سند روايت, صحيح مى نمايد و استدلال حضرت نشان مى دهد كه به عهده امام يا بيت المال بودن ديه چنين مقتولى, امرى طبيعى و عقلايى است, زيرا اگر اين فرد مى مُرد و وارثى نداشت, ارثش به امام مى رسيد; همان گونه كه در كتاب ارث بحث شده است. بنابراين, اكنون نيز امام يا بيت المال بايد خسارت وارد شده را جبران كند, زيرا عُقلا مى گويند: (من له الغنم فعليه الغرم; هركس غنيمت از اوست, بدهكارى ها و هزينه ها نيز به عهده او خواهد بود.)
اما اين كه حضرت, ديه را در صورتى بر عهده امام برشمرد كه مقتول شناخته شود و اولياى دم نيز وجود داشته باشند تا ديه اش را طلب كنند, از شرط هايى است كه اگر نباشد اصلاً موضوع محقق نمى شود و به عبارت ديگر, اگر مقتول شناخته نشود يا شناخته شود كه كيست ولى او هيچ خويشاوندى نداشته باشد, آن گاه موضوعى براى پرداخت ديه باقى نمى ماند. و به عبارت ديگر, در اين صورت, پردازنده ديه, امام و وارث او نيز امام است, يعنى ديه او از جيب امام به جيب امام مى ريزد.
بله, از اين روايت معلوم نمى شود كه بر امام واجب است كه تفحص كند تا اولياى مقتول را بيابد. اين مطلب, از روايت بعدى استفاده مى شود و در آخرين نكته ذكر خواهد شد.
2. محمد بن يحيى, عن احمد بن محمد, عن ابن محبوب, عن حماد بن عيسى, عن سوار عن الحسن قال: (ان علياً(ع) لما هزم طلحة والزبير أقبل الناس منهزمين فمروا بامرئة حامل على الطريق ففزعت منهم فطرحت ما في بطنها حياً فاضطرب! حتى مات ثم ماتت امه من بعده فمرّ بها علي(ع) و أصحابه وهى مطروحة و ولدها على الطريق فسئلهم عن أمرها, فقالوا له: أنها كانت حاملاً ففزعت حين رأت القتال والهزيمة قال: فسئلهم أيهما مات قبل صاحبه؟ فقالوا: إن ابنها مات قبلها. قال: فدعا بزوجها أبي الغلام الميت فورثه من ابنه ثلثي الدية, و ورث امه ثلث الدية, ثم ورث الزوج من امرئه الميّتة نصف ثلث الدية الذي ورثته من ابنها الميت و ورث قرابة الميت الباقي, قال: ثم ورث الزوج ايضاً من دية المرأتة الميتة نصف الدية وهو الفان وخمسمائة درهم وذلك انه لم يكن لها ولد غير الذي رمت به حين فزعت. قال: وادّى ذلك كله من بيت مال البصرة);8
حسن گفت: هنگامى كه حضرت على(ع) طلحه و زبير را شكست داد, مردم در حالى كه شكست خورده بودند, برگشتند و زن آبستنى در كنار راه با ديدن چنين منظره اى ترسيد و بچه اى را كه در رحم داشت, سقط كرد. بچه پس از اضطراب و تكان خوردنى مُرد, سپس مادر بچه نيز مُرد. حضرت على(ع) همراه با اصحابش به او و فرزندش در حالى كه بر راه افتاده بودند, برخورد كرد و از مردم پيرامون او پرس وجو كرد. گفتند: او آبستن بود و هنگامى كه جنگ و شكست را ديده, ترسيده است. حسن گفت: امام از آنان پرسيد كدام يك قبل از ديگرى مُرد؟ گفتند: پسر, قبل از مادر مرد.
حسن گفت: حضرت شوهر زن را خواست و او را وارث دو ثلث ديه فرزند, و مادر را وارث يك ثلث ديه فرزند كرد, سپس شوهر را وارث نصف از ثلث ديه اى كه همسرش از بچه به ارث برده بود كرد و خويشاوند زن را وارث نصف ديگر آن ثلث ديه كرد. سپس شوهر را وارث نصف ديه زن (دو هزار و پانصد درهم) كرد و خويشاوندان زن را وارث نصف ديگر ديه زن (دو هزار و پانصد درهم) قرار داد. اين گونه تقسيم, از آن روى بود كه زن غير از همين فرزند ساقط شده در هنگام ترس, فرزند ديگرى نداشته است [بنابراين شوهر, نصف مال همسر خود را به ارث برد]. حسن گفت: همه اينها را حضرت على(ع) از بيت المال بصره پرداخت.

بررسى سند:

اين روايت را مرحوم كلينى در صفحه 138 همين جلد, در باب (مواريث القتلى و من يرث من الدية و من لايرث) نيز با همين الفاظ آورده است و در آن جا سندهاى متعدد خود را نقل كرده كه عبارت اند از:
1. عدة من أصحابنا عن سهل بن زياد;
2. محمد بن يحيى عن سهل بن زياد;
3. محمد بن يحيى عن أحمد بن محمد;
4. على بن ابراهيم عن أبيه.
سهل بن زياد, احمد بن محمد و ابراهيم بن هاشم قمى, همگى از ابن محبوب از حماد بن عيسى از سوار از حسن نقل روايت كرده اند. به هر حال, مرحوم كلينى از شش نفر روايت را نقل كرده9 و آنان آن را از سه نفر نقل كرده اند و سه نفر از يك نفر موثق به نام حسن بن محبوب كه از اصحاب اجماع است و او نيز از حماد بن عيسى كه او نيز موثق و از اصحاب اجماع به شمار مى رود, روايت را نقل كرده اند. تا اين جا سند بسيار خوب است, اما (سوار) و (حسن) شناخته شده نيستند. برخى تصور كرده اند كه (حسن) همان امام مجتبى(ع) باشد و چون حماد نمى تواند با يك واسطه از امام مجتبى حديث نقل كند پس روايت مرسل است. ولى اين سخن درست نيست, زيرا
مسلماً مراد از (حسن) امام مجتبى(ع) نيست وگرنه راويانى نظير حماد و حسن بن محبوب كه شيعه هستند, او را با كنيه يا امثال آن ذكر مى كردند و پس از نام او لفظ (عليه السلام) را مى نوشتند و باز اگر (حسن), امام مجتبى(ع) بود از پدرش به اميرمؤمنان يا پدرم تعبير مى كرد, نه اين كه او را با اسم و بدون هيچ لقبى, معيّن سازد. اين گونه تعبير نمودنِ از حضرت على مخصوص كسانى است كه از او كينه اى به دل دارند. بنابراين, به احتمال قوى مراد حسن بصرى است. و مراد از سوار نيز سوار بن عبدالله بن قدامة بن عنزة البصرى خواهد بود. پس سند حديث از نظر فقهى صحيح نيست, زيرا دو فرد عامى و غير موثق از ديدگاه ما, در آن وجود دارند ولى با توجه به اين كه هر دو از راويان اهل سنت هستند و روش آنان مخفى كردن فضايل على(ع) و ساير معصومان است, بيان اين واقعه با تمامى ويژگى هاى آن, حكايت از مسلّم بودن آن مى كند; به گونه اى كه آنان نيز نتوانسته اند آن را مخفى كنند و به قول بزرگان: (الفضل ما يشهد به الاعداء; فضيلت و برترى آن است كه دشمن نيز به آن معترف باشد.) خلاصه اين كه دو تن از راويان اين خبر مورد وثوق نيستند. اما خود خبر مورد وثوق است, زيرا كه اين دو نفر سخنى عليه خود و عليه مردم خود گفته اند كه قرينه اى بر صحت مضمون خبر مى شود. و سرانجام با توجه به اين كه مشايخ سه گانه حديث (كلينى, صدوق و شيخ طوسى) در كتاب هاى خود با سندهاى مختلف اين حديث را نقل كرده اند, نشان از درستى و صحت اين واقعه مى دهد. بنابراين, شبهه هايى كه پيرامون مرسل بودن حديث مطرح شده, در اين جا از ارزش حديث نمى كاهد.

بررسى متن:

از اين حديث, چند نكته را درباره بحث كنونى مى توان برگرفت:
1. زيان به هركس و از هر ناحيه اى و به هر جهتى كه وارد شود, بايد جبران شود و زيان جبران نشده اى وجود ندارد. و هنگامى كه قاتل فردى پيدا نشد يا قتل عمدى نبود, پرداخت ديه كمترين كارى است كه بايد انجام شود.
2. امام(ع) رهبر و پيشواى مسلمانان, مدافع حقوق مردم و شهروندان, بدون در نظر گرفتن خط سياسى آنان بوده است, زيرا بسيار بعيد مى نمايد كه آن زن از موافقان حضرت باشد و با اين حال, از شكست خوردن طلحه و زبير چنان بترسد كه سقط جنين كند و به دنبال آن از دنيا برود. بنابراين, بودنِ در خطى سياسى غير از خط حاكم اسلامى نمى تواند بهانه و مستمسكى باشد براى از بين بردن يا پايمال كردن يا نپرداختن ارث و ديه افراد. دست كم مى توان گفت: همين كه حضرت على, از خط سياسى آن زن سؤال نكرد, نشان مى دهد كه گرايش سياسى اهميتى نداشته بلكه دفاع از خون و ارث او برايش موضوعيت داشته است حتى در ادامه بحث اوشن خواهد شد كه مسلمانان بون يا نبودن فرد مقتول نيز دخالتى در مسئله ندارد و همين كه فردى در دايره شهروندى قرار بگيرد و قتلش واجب نباشد, خونش محترم است و در صورت كشته شدنِ وى, بايد ديه اش پرداخت شود. مگر اين كه كسى ادعا كند كه امام, با علم امامت خويش مى دانسته كه زن از شيعيان مخلص او بوده است كه پاسخش چنين خواهد بود.
اوّلاً اثبات چنين ادعايى و اثبات اين كه ائمه اطهار(ع) در هر حادثه اى به علم غيب خويش, تمسك مى كرده اند كار مشكلى مى نمايد و به هر حال, به عهده مدعى است;
ثانياً اگر امام از چنين علمى استفاده كرده بود, به پرسش از حال زن و فرزند كه كدام يك زودتر مرده اند, نيازى نبود بلكه با همان علم غيب, اين مورد را نيز تشخيص مى داد.
3. امام مسلمانان خود در پاسدارى و دفاع از حقوق شهروندان پيش قدم است, نه اين كه منتظر بماند تا آنان حقوق خود را از وى طلب كنند. حتى اگر صاحب حق در صحنه نباشد و شايد به دليل مسائلى از صحنه گريزان باشد, مجوّزى براى پايمال شدن حق او وجود ندارد و امام عادل او را پيدا مى كند و حق را بدون هيچ گونه كاستى اى, به او تحويل مى دهد.
4. اين گونه جبران خسارت بر امام مسلمانان لازم و واجب است, نه مستحب و مباح. به همين دليل, حضرت آن را از مال شخصى خودش پرداخت نكرد و اگر اين جبران از امور مستحب نظير صدقات و وقف بود, مانند: ساير صدقات, از مال شخصى خودش پرداخت مى كرد. بنابراين, معلوم مى شود كه هم پرداختن, واجب بوده و هم حساب آن مشخص بوده كه از چه حسابى بايد پرداخت شود وگرنه بايد دست كم, با مردم مشورت مى كرد و از كسانى كه بيت المال حق آنان است, اذن مى گرفت.همان گونه كه پيامبر(ص) آزاد ساختن اسراى هوازن را با اجازه مردم و ميانجى گرى انجام داد.
به عبارت ديگر, انسان آزاد است كه از مال شخصى خود به كسى ببخشد يا نبخشد; كم يا فراوان بدهد, ولى پرداختن از بيت المال كه از آنِ تمامى مسلمانان است, اين گونه نيست. بنابراين, همين كه ديده مى شود حضرت بدون ترديد و با صراحت كامل, آن پول ها را از بيت المال پرداخت مى كند, نشان مى دهد كه اين حقوق بر عهده بيت المال بوده و مجرى آن امام بوده است.
5. اگر زيان از سوى مردم يا گروه خاصى به كسى وارد شود, خسارت وارد شده از بيت المال همان گروه پرداخته مى شود.10
6. در پرداخت ديه, مطالبه كردن اولياى مقتول لازم نيست بلكه وجود داشتن اوليايى براى او بس است تا بر حاكم اسلامى لازم باشد آنان را بيابد و ديه را به آنان تسليم كند. به بيان ديگر, حاكم اسلامى نبايد به مجرد نبودن مطالبه كننده اصل برائت جارى كند و بگويد كسى مطالبه نكرد پس معلوم مى شود كه صاحب حقى وجود ندارد والاّ حق خود را مطالبه مى كرد, زيرا ممكن است صاحب حقى باشد, ولى از حق خود خبر نداشته باشد يا به دليل شرم و حيا يا ترس, از مطالبه حق خويش خوددارى كند. در چنين مواردى جاى اجراى اصالة البرائة نيست و استصحاب حكم مى كند كه آن زن, شوهر و يا اهلى داشته باشد, زيرا آن لحظه كه زن به وجود آمده حتماً مادرى داشته والآن در وجود آن شك مى شود و استصحاب مى گويد كه وجود دارد, مگر اين كه پس از تحقيق, عدمش ثابت شود. و همچنين آبستن بودن زن, از وجود شوهرى حكايت مى كند كه نطفه از وى منعقد شده و وجود شوهر نيز قابل استصحاب است. در ساير موارد نيز همين گونه خواهد بود, چون هيچ كدام از انسان ها خودرو و خلق الساعه نيستند و زمانى پدر, مادر و… داشته اند كه همان استصحاب مى شود.
وقتى وجود صاحب حق, بالوجدان يا با استصحاب ثابت شد, روشن است كه خبر نداشتن از حق, يا خوددارى از مطالبه حق, آن را باطل نمى كند و حاكم اسلامى وظيفه رساندن حق به وى را بر عهده دارد.
3. عدة من اصحابنا, عن سهل بن زياد, عن محمد بن الحسن بن شمّون, عن عبدالله ابن عبدالرحمان, عن مسمع, عن ابي عبدالله(ع) أن أميرالمؤمنين(ع) قال: (من مات في زحام الناس يوم الجمعة أو يوم عرفة أو على جسر لايعلمون من قتله فديته من بيت المال);11
حضرت صادق(ع) فرمود كه حضرت على(ع) فرمود: هركسى در ازدحام و شلوغى روز جمعه يا روز عرفه يا عيد و يا بر روى پل كشته شود و قاتلش معلوم نشود, ديه اش از بيت المال است.

بررسى:

سند اين حديث ضعيف است, ولى مضمونش در آخر خبر اوّل گذشت. تنها در اين حديث مثال هاى ديگرى اضافه شده تا افراد بتوانند ملاك گيرى كنند و گمان نكنند كه تنها اگر كسى در ازدحام نماز جمعه كشته شود, ديه اش به عهده بيت المال است. كلمه (جسر) به معناى پل و به معناى حدّ و مرزى كه بين دو زمين فاصله مى اندازد, آمده است كه معناى اول مشهور است و معناى دوم در فرهنگ لاروس آمده و در اين جا معناى دوم مناسب تر مى نمايد, زيرا (على) در (على جسر) نشان مى دهد كه شخص بر روى جسر بميرد و معمولاً افراد بر روى پل نمى ميرند بلكه از آن جا به زير مى افتند و در آب غرق مى شوند يا بر اثر ضربه تلف مى شوند. بنابراين, بايد يك نوع مجازگويى در اين جا قائل شويم. ولى اگر (جسر) به معناى (حد و مرز) گرفته شود. بدون مجازگويى مطلب صحيح خواهد بود.
به هر حال, نشان مى دهد كه لازم نيست مقتول در امور عبادى و در ازدحامات دينى كشته شود بلكه اگر از روى پل به زير بيفتد يا در مرز دو قبيله, دو شهر يا دو كشور كشته شود و قاتلش معلوم نباشد, باز هم ديه اش به عهده بيت المال است.
بنابراين, اگر همين يك روايت باشد, مى توان از آن تنقيح مناط كرد و مسئله را شامل درگيرى هاى خيابانى, درگيرى هاى طايفه اى, كشته شدگان در تظاهرات و ميتينگ هاى سياسى ـ اجتماعى نيز دانست. اين مطلب از همين حديث طبق نقل مرحوم شيخ صدوق كه كلمه (أو على بئر)12 را به جاى (على جسر) دارد نيز استفاده مى شود, زيرا بعيد است كه مراد افتادن در چاه باشد بلكه احتمالاً مراد نزاع هايى است كه سر برداشتن آب از چاه رخ مى دهد. بنابراين, اگر بر سر چاه نيز كسى كشته شد و معلوم نباشد كه چه كسى وى را كشته است, ديه اش از بيت المال پرداخت مى شود.
4. على بن ابراهيم, عن ابيه, عن النوفلي, عن السكوني, عن ابي عبدالله(ع) قال: قال أميرالمؤمنين(ع): (ليس في الهايشات عقل و لا قصاص) و الهايشات الفزعة تقع بالليل والنهار فيشج الرجل فيها أو يقع قتيل لا يدري من قتله وشجه ـ و قال ابوعبدالله(ع) في حديث آخر يرفعه إلى اميرالمؤمنين(ع): (فوداه من بيت المال);13
در هايشات, ديه و قصاص در كار نيست. هايشات, امور ترسناكى است كه در شب و روز واقع مى شود و در آن سرى مى شكند يا كسى كشته مى شود و معلوم نيست چه كسى كشته و يا سر را شكسته است و حضرت صادق(ع) در حديث ديگرى فرمود كه چنين حادثه اى را نزد على(ع) بردند و حضرت ديه اش را از بيت المال پرداخت كرد.

بررسى:

نظير اين سند در كافى بسيار تكرار شده و فقها به اين روايت فتوى مى دهند. بنابراين, حديث اشكال سندى ندارد و قسمت آخر حديث در صورتى معتبر مى شود كه مطمئن شويم با همين سند ذكر شده است. ولى اگر كسى قسمت آخر حديث را خبر مرسلى بداند كه شخص مرحوم كلينى به گونه ارسال نقل كرده است, آن گاه اعتبار چندانى نخواهد داشت.
متن حديث نيز روشن است و فرقى نمى كند كه تفسير (هايشات) از سوى امام صادق شده باشد يا از سوى سكونى يا از سوى مرحوم كلينى. مهم اين است كه (هايشات) همين معنى را دارد. اما اين كه فرمود در (هايشات) كسى ديه اى بدهكار نيست و قصاصى هم وجود ندارد, به اين جهت است كه در اين نوع درگيرى ها معمولاً قاتل و جارح شناخته نمى شود. و حكم به اين كه قتيل و جريح, اين گونه حوادث ديه اى ندارند; براى هشدار دادن به مردم است تا از چنين فتنه هايى فاصله بگيرند و اين منافات ندارد كه در مورد خاصى به حضرت على(ع) رجوع شده باشد و او ديه مقتول را از بيت المال پرداخت كرده باشد. چون قبلاً بيان شد كه اين گونه ديه ها براى جبران ضررهاى خانواده مقتول است و جنبه كيفرى براى كسى ندارد.
نكته: فرمايش حضرت على(ع) و عمل او مطابق با عملى بوده كه عقلا در همان زمان انجام مى داده اند. معمولاً وقتى درگيرى هاى طايفه اى پيش مى آمده و از دو طرف خون هايى ريخته مى شده, فرد بزرگ, فهيم و مال دارى پيدا مى شده و با دادن ديه برخى خون هايى كه روشن بود, بى جهت كشته شده اند, به نزاع خاتمه مى داد تا جنگ هاى خانمان سوز پايان يابد. بنابراين, حضرت, امرى متعارف و عقلايى را بيان كرده است تا جنبه تهديدى داشته باشد و مردم در فتنه ها واقع نشوند و از طرف ديگر, ديه فرد يا افرادى را كه بى جهت كشته شده اند, پرداخت كرده است, زيرا عدالت اقتضا مى كند كه خانواده اين افراد تحت فشار شديد اقتصادى و نبود سرپرست قرار نگيرند و چون ديه جبران قسمتى از گرفتارى هاى آنان را مى كند بايد پرداخت گردد.
تا اين جا روشن گشت كه اگر كسى كشته شود و قاتلش معلوم نگردد, باز خونش داراى ارزش است و بايد از بيت المال پرداخت گردد.
فتواى فقيهان: لازم است كه برخى فتواهاى فقهاى شيعه در اين باره و همچنين متن هاى قانونى مجازات اسلامى نيز مورد دقت قرار گيرد.
مرحوم شيخ مفيد مى فرمايد:
(وقتيل الزحام في أبواب الجوامع و على القناطر والجسور والأسواق. و على الحجر الاسود و في الكعبة و زيارات قبور الائمة عليهم السلام لا قود له و يجب أن تدفع الدية إلى أوليائه من بيت مال المسلمين. و إن لم يكن له ولي يأخذ دية فلا دية له على بيت المال);14
و كشته شده در محل هاى نماز جمعه, بر پل ها, مرزها و بازارها, اطراف حجرالاسود, در كعبه و زيارت گاه هاى ائمه اطهار(ع) قصاص ندارد و واجب است كه از بيت المال به اوليايش ديه پرداخت گردد و اگر ولى اى كه ديه را مى تواند بگيرد, نداشته باشد, ديه اى بر عهده بيت المال ندارد.
مرحوم شيخ طوسى مى فرمايد:
(من مات في زحام يوم الجمعة أو يوم عرفة أو على جسر و ما أشبه ذلك من المواضع التي يتزاحم الناس فيها ولايعرف قاتله, كانت ديته على بيت المال إن كان له وليّ يطلب ديته, فإن لم يكن له وليّ فلا دية له);15
كسى كه در شلوغى روز جمعه يا روز عرفه يا بر جسر و نظاير آن يعنى مواضعى كه در آن جا مردم ازدحام مى كنند, بميرد و قاتلش معلوم نشود, ديه اش بر بيت المال است, به شرطى كه خون خواهى برايش موجود باشد و اگر خون خواهى نداشت, ديه اى برايش نيست.
نكته: مرحوم مفيد از مثال هاى موجود در روايات به موارد مشابه و محدودى تجاوز كرد, اما مرحوم شيخ طوسى با بيان يك قاعده, تمامى موارد ازدحام و شلوغى را مشمول اين قانون دانست. ابن ادريس حلى(ره)16 نيز هم چون مرحوم شيخ طوسى حركت كرده است كه نشان مى دهد اين مسئله از ديد او اجماعى بوده, چون ابن ادريس به خبر واحد عمل نمى كند. اين موارد در قانون مجازات اسلامى با صراحت به عهده بيت المال نهاده شده است.
هرگاه شخصى در اثر ازدحام كشته شود… حاكم شرع بايد ديه او را از بيت المال بدهد.17
ييادآورى: روايت هاى ديگرى در كتاب هاى روايى شيعه و سنى در همين مورد وجود دارد كه براى اجتناب از طولانى شدن اين فصل از ذكر آنها خوددارى مى شود.
خلاصه: قانون ارزش خون مسلمان در مورد كسى كه در ازدحامات كشته شود, هيچ شك و شبهه اى ندارد. امّا بحث پيرامون ارزش خون هر انسان را بعداً پى گيرى مى كنيم.
ب. مجنونى كه عاقلى را بكشد و برعكس آن:
1. عدة من اصحابنا, عن سهل بن زياد; و على بن ابراهيم, عن ابيه جميعاً, عن ابن محبوب, عن علي بن رئاب, عن ابي بصير قال: (سئلت اباجعفر(ع) عن رجل قتل رجلاً مجنوناً فقال: ان كان المجنون اراده فدفعه عن نفسه فقتله فلا شيء عليه من قود و لادية و يعطى ورثته ديته من بيت مال المسلمين. قال: وإن كان قتله من غير أن يكون المجنون اراده فلا قود لمن لايقاد منه فأرى ان على قاتله الدية من ماله يدفعها الى ورثة المجنون ويستغفر الله ويتوب اليه);18
از حضرت باقر(ع) پيرامون انسانى كه مجنونى را بكشد سؤال كردم, فرمود: اگر مجنون به او حمله كرده و او در حال دفاع از خود او را كشته است, قصاص و ديه اى به عهده اش نيست و ديه مجنون از بيت المال مسلمانان به ورثه اش داده مى شود, ولى اگر بدون اين كه مجنون به او حمله كند, او را بكشد, قصاصى براى كسى كه از او قصاص نمى شود, وجود ندارد و رأى من اين است كه ديه مقتول به عهده قاتل است كه از مال خودش به ورثه مجنون بپردازد و از خداوند طلب آمرزش گناه خويش كند و توبه نمايد.
سند حديث خوب است, زيرا كلينى از عده اى از اصحاب كه چهار نفر مشخص هستند, حديث را از سهل بن زياد نقل مى كند و علاوه بر اين سند, از على بن ابراهيم قمى از پدرش ابراهيم بن هاشم نيز حديث را مى آورد و اين دو نفر سهل و ابراهيم آن را از ابن محبوب از على بن رئاب از ابى بصير نقل مى كنند كه همه از وجوه و بزرگان شيعه هستند و وجود سهل در يك سند اشكالى به حديث وارد نمى كند, زيرا سند ديگرى در عرض او وجود دارد.
از همين حديث معلوم مى شود كه:
الف. اگر شخصى در موضع دفاع از خود مجنونى را بكشد, قصاص نمى شود و نيز ديه اى بده كار نيست و گناهى هم مرتكب نشده است.
ب. كشتن مجنون اگرچه عمدى و بى جهت باشد, قصاص ندارد, زيرا كه اگر مجنون نيز كسى را بكشد, قصاص نمى شود, چون تكليفى ندارد. از اين جا فهميده مى شود كه قصاص, حق است و از حقوق دوطرفه است, يعنى اگر كسى كشتنش قصاص داشته باشد, همو نيز مى تواند قصاص بكند.
ج. كشتن مجنون از روى عمد, به قتل شبه عمد ملحق مى شود و ديه آن به عهده خود قاتل است.
د. مهم ترين نكته اى كه براى بحث فعلى ما بسيار مهم مى نمايد, اين است كه حتى خون مجنون در اسلام هدر و بى ارزش نيست و حتى در حالتى كه قصد آزار يا قصد كشتن كسى را دارد, ديه اش ساقط نمى گردد, اگرچه كشتنش جايز مى شود. در نتيجه, با اولويت قطعى مى توان گفت كه ريختن خون هيچ انسانى بدون دليل و جهت شرعى جايز نيست و در صورت ريخته شدن خون او بايد قاتل يا بيت المال از عهده جبران آن برآيند.
2. على بن ابراهيم, عن ابيه, عن ابن محبوب, عن ابن رئاب عن ابي الورد قال: (قلت لإبي عبدالله أو أبي جعفر (عليهما السلام): أصلحك الله رجل حمل عليه رجل مجنون فضربه المجنون ضربة فتناول الرجل السيف من المجنون فضربه فقتله فقال: أرى أن لايقتل به ولايغرم ديته وتكون ديته على الامام ولايبطل دمه);19
به حضرت صادق يا حضرت باقر(ع) عرض كردم: خداوند شما را خير دهد, مجنونى به مردى حمله كرد, و ضربه اى به او زد. مرد شمشير را از مجنون گرفته و ضربه اى به وى زده و او را كشته است. حكمش چيست؟
فرمود: به نظر من, مرد به دليل كشتن ديوانه قصاص نمى شود و ديه او را نيز بدهكار نيست و ديه مجنون به عهده امام است و خونش باطل نمى شود.
سند حديث تا ابوالورد خوب است, ولى ابوالورد در رجال شناخته شده نيست. ولى سلمةبن محرز روايتى در مدح او ذكر كرده كه با توجه به آن مى توان او را ممدوح دانست. از سوى ديگر, روايت هاى او در كتب حديثى از بيست شماره تجاوز نمى كند. بنابراين, او شخص ناشناخته اى است.20
اين احتمال را نيز نبايد از ذهن دور داشت كه شايد (ابوالورد) مصحّف ابوالبصير باشد. به ويژه كه ساير افراد سلسله سند يكى هستند و مضمون حديث و امام نيز يكى است. تنها اختلاف در كلمه (الورد) و (البصير) است كه آن هم با توجه به استنساخ ها, درهم بودن خطوط, تغيير خط از كوفى و نقطه نداشتن خط ها, تصحيف يكى به ديگرى امر دور از ذهنى نيست.
به هر حال, مضمون حديث با مضمون حديث قبلى مشابهت دارد و هر دو نشان مى دهد كه خون مجنون نيز داراى ارزش است و حتى چنين مجنونى كه قصد حمله به ديگرى را داشته و كشته شده, بايد ديه اش پرداخت شود و تنها تفاوتشان اين است كه روايت قبلى ديه را به عهده بيت المال برشمرده و اين روايت آن را بر عهده امام و حاكم مى داند.
حال, آيا واقعاً تفاوتى بين اين دو لفظ وجود دارد يا اين كه هر دو, از يك حقيقت حكايت مى كنند؟ بعداً روشن خواهد شد كه اين دو لفظ, حكايت از يك واقعيت دارند; به اين صورت كه ديه از بيت المال است ولى مسئول پرداخت آن, امام و حاكم مسلمانان خواهد بود. مهم آن است كه خون مجنون ارزش دارد ولى پرداخت ديه به عهده قاتل و طايفه اش نيست و به عهده عنوان امام يا عنوان بيت المال است.
نكته: با اين كه ركن اصلى انسان, عقل اوست و مجنون به دليل بى عقلى از جرگه تكليف خارج مى شود, ولى با اين حال قتل او جايز نيست و خونش احترام دارد. مى توان نتيجه گرفت كه خون انسانِ عاقل, داراى احترام است. حال اگر اين انسان محقون الدم, فاسد العقيده يا فاسد العمل شد يا از سابق بر عقيده فاسد يا عمل فاسدى استوار بود, آيا باز خونش محترم شمرده مى شود يا خير آيا فاسد العقيده بودن و فاسد العقيده شدن متفاوت است؟ آيا بين انواع فسادهاى عملى و يا بين صحيح العقيده فاسدالعمل با فاسد العقيده فاسدالعمل بايد تفصيل داد؟
اين بحث ها مجال ديگرى را مى طلبد. اجمالاً مى توان گفت كه بنابر اصل و قانون اوّلى, احترام داشتن خون هر انسان است و امور عارضى كه جواز قتل او را فراهم مى سازد, بايد با دليل متقن ثابت شود.
بنابراين, احاديثى كه مى گويد: (لايبطل دم امرء مسلم) ناظر به قضيه خارجى است كه حكم در حيطه جامعه اسلامى مطرح مى شده و كلمه (مسلم) قيد شمرده نمى شود تا كسى از آن استفاده كند و خون غير مسلمان را بى ارزش بداند. به همين دليل فتواى مرحوم شيخ طوسى و شيخ مفيد مطلق بود و نيز رواياتى كه خون مجنون را داراى ارزش مى دانست نيز با اولويت خون انسان عاقل را داراى ارزش مى داند به ويژه اگر فرد, اهل كتاب و در ذمّه حكومت اسلامى باشد. بنابراين كسانى كه فرد يا افرادى را مهدور الدم مى دانند بايد دليل بياورند نه ما نيازمند باشيم براى ارزشمندى خون انسان ـ ولو كافر ـ دليل بياوريم زيرا مباح بودن گرفتن حيات از يك فرد نيازمند دليل است, وقتى احاديثى آزار رسانيدن به حيوانات را مجاز نمى شمرد يا حضرت على(ع) در نامه به مالك اشتر به رعايت حقوق كافران سفارش مى كند و با جمله (اِمّا اخ لك فى الدين واِما نظير لك فى الخلق)21 (يا مردم برادر دينى تو اند و يا در آفرينش همانند تو اند) نشان مى دهد كه همه اين سفارشها و حفظ حرمت ها براى انسان بما هو انسان است, نمى توان تنها خون مسلمان را داراى ارزش دانست, افزون بر آنچه گفته شد دلايل و مؤيدات ديگرى نيز مى توان اقامه نمود كه در پايان به برخى از آنها اشاره مى شود.
1. مرحوم صدوق از حسن بن محبوب از ابى ولاّد از حضرت صادق(ع) روايت كرده است كه:
(ليس بين اهل الذّمة معاقلة فيما يجنون من قتل او جراحة, انّما يؤخذ ذلك من اموالهم فان لم يكن لهم مال رجعت الجناية على امام المسلمين لأنّهم يؤدّون اليه الجزية كما يؤدّى العبد الضريبة الى سيده);22
بين اهل ذمه در جنايتهايشان از قبيل كشتن يا مجروح ساختن معاقله نيست [يعنى ديه جنايتهاى خطايى آنان در عهده عاقله قرار نمى گيرد.] بلكه تنها از اموال خودشان گرفته مى شود و اگر مالى نداشتند جنايت به امام مسلمانان برمى گردد زيرا آنان به او جزيه مى دهند همان گونه كه برده به اربابش ماليات مى دهد.

بررسى:

سند مرحوم صدوق به حسن بن محبوب همان گونه كه در مشيخه آمده است23 صحيح مى باشد.
همين روايت را مرحوم كلينى با دو سند ديگر از حسن بن محبوب نقل كرده كه عبارتند از: 1. محمد بن يحيى از احمد بن محمد از حسن بن محبوب 2. على بن ابراهيم از پدرش ابراهيم بن هاشم از حسن بن محبوب. بنابراين سه طريق حسن بن محبوب وجود دارد و همه قابل اعتماد است.
اين حديث نشان مى دهد كه جنايات آنان به خودشان يا به مسلمانان بايد جبران شود و هدر نيست.
2. مجموع رواياتى كه اهل ذمّه اعم از يهودى, نصرانى و مجوسى را داراى ديه مى داند24 نشان مى دهد كه خون آنان ارزشمند است. البته آن روايات داراى اختلافاتى است زيرا برخى ديه آن را هشتصد درهم (يعنى يك دوازدهم ديه مسلمان) مى داند و برخى ديه آنان را چهارهزار درهم (يعنى دو پنجم ديه مسلمان) مى داند و برخى ديه آنان را مطابق ديه مسلمان مى داند, كه اين تفاوت بنا به فرموده صدوق به خاطر التزام به قوانين دولت اسلامى و شرايط جزيه و نظاير آن مى باشد.25
3. رواياتى كه در نهى از كشتن برده و نقص عضو ساختن او و همچنين كفاره و ديه بدهكار بودن كشنده برده دارد, شده است ارزشمندى خون او را مى رساند اگرچه ارزش خونش همانند ارزش خون انسان آزاد نباشد.
4. اساساً تمامى روايت هاى ابواب قصاص و ديات روى عنوان هاى عام نظير (مرد), (زن), (كودك) و… رفته است و سؤال كننده پيرامون فردى كه فرد ديگرى را بكشد سؤال كرد و امام(ع) نيز پيرامون همين مسئله جواب داده است آنگاه منحصر ساختن (فرد) يا (افراد) به (مسلمان) نيازمند دليل است و اين كه اكثريت جامعه, در زمان صدور روايات يا در كشورهاى اسلامى كنونى مسلمان هستند, دليل نمى شود كه ما اين كلمات مطلق را, به مسلمانان منحصر سازيم و تنها خون آنان را داراى ارزش بدانيم.
بله ممكن است خونها داراى ارزش متفاوت باشند اما اصل ارزشمندى در خون تمامى افراد موجود است اما اين كه در روايات گذشته آمده بود (لايبطل دم امرء مسلم) يا (لايبطل دم مسلم) از باب وصف و يا لقب است كه در اصلِ مفهوم داشتن اين گونه جملات اشكال وجود دارد يعنى نمى توان از وجود لفظ (مسلم) در اين روايات استفاده كرد كه (خون غير مسلمان باطل مى شود) زيرا آنان كه مفهوم وصف و لقب را حجت مى دانند در جايى حجّت مى دانند كه آمدن آن وصف ثمر ديگرى غير از مفهوم گيرى نداشته باشد و براى حفظ كلام معصوم از آوردن سخن لغو و بى معنى به حجيت اين گونه مفاهيم قائل مى شوند ولى بسيار روشن است كه در بحث ما, فايده لفظ (مسلم) منحصر در مفهوم گيرى نيست بلكه براى اهميت دادن به خون مسلمان است تا مسلمانان در كارهاى اجتماعى نظير عرفه, نماز جمعه و… با اشتياق شركت كنند و بدانند حتى اگر زير پاى جمعيت لِه شوند ديه آنان محفوظ است و حاكم مسلمانان موظف به پرداخت آن مى باشد.
از سوى ديگر لفظ (مسلم) مى تواند بيانگر جوّ صدور سخن باشد, يعنى چون امام(ع) در جامعه اسلامى حديث مى فرموده لفظ (مسلم) را به كار برده است نظير اين كه يك مسئول مملكتى در جمع كارمندان يك اداره مى گويد: (حقوق هيچ يك از شما كارمندان اين اداره پايمال نمى شود.) كه به هيچ عنوان مفهوم و معنايش پايمال شدن حقوق بقيه كارمندان يا بقيه شهروندان نيست.

پى نوشت ها:

1. سوره بقره, آيه179.
2. همان/178.
3. كافى, ج4/246.
براى نمونه, برخى از حاجيانى كه همراه پيامبر(ص) حج انجام دادند و حضرت عمره را در حج ادغام كرد و به آنان دستور خروج از احرام و مُحِلّ شدن داد و دوباره به آنان دستور داد تا براى حج محرم شوند و مراسم را به گونه اى خاص انجام دادند, گفتند: يا رسول الله(ص) چنان دينمان را آموختيم كه انگار امروز متولد شده ايم.
4. براى نمونه ر.ك: كافى, ج7/330 تا 343.
5. فقه الديات, آيةالله موسوى اردبيلى/20.
6. سوره انعام, آيه 164.
7. كافى, ج7/354, روايت1.
8. همان/354, روايت2.
9. آن شش نفر عبارت اند از: 1. على بن ابراهيم. 2. محمد بن يحيى و (عدة من اصحاب) نيز چهار نفر مشخص هستند كه در كتب رجالى ذكر شده اند.
10. بحث مشروح ترى پيرامون برخى نكته هاى اين حديث در مجله كاوشى نو در فقه اسلامى, شماره 17 و18/46 تا 54 آورده ام.
11. كافى, ج7/355, روايت4.
12. من لايحضره الفقيه, ج4/165, حديث5376.
13. كافى, ج7/355, روايت6.
14. المقنعه/741.
15. النهاية و نكتها, ج3/397.
16. سرائر, ج3/359.
17. ماده 255, قانون مجازات اسلامى.
18. كافى, ج7/294, روايت1.
19. همان/294, روايت2.
20. ر.ك: معجم رجال الحديث, ج22/66.
21 . نهج البلاغه / نامه 53, قسمت 9 .
22. من لايحضره الفقيه, ج4/141, باب العاقلة
23. همان/453.
24. ر.ك: كافى, ج7/309 و310; و من لايحضره الفقيه, ج4/121.
25. من لايحضره الفقيه, ج4/121.

 

جمعه 14 مهر 1391  10:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : بازپژوهى متون قرآنى و روايى در باب ديه زن و مرد

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : قصاص در اسلام

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : الدماء و الأموال فی خطبة الوداع

دریافت فایل pdf

 

 

 

جمعه 14 مهر 1391  10:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : قصاص در قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : قصاص در بوته نقد و تحقیق (آخرین قسمت)

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : رعایت امور اخلاقی و تربیتی در حکم قصاص

دریافت فایل pdf

 

 

جمعه 14 مهر 1391  10:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقدى بر انگاره برابرى زن و مرد در قصاص

نقدى بر انگاره برابرى زن و مرد در قصاص

على اكبر كلانترى ارسنجانى

چندى پيش, در باب قصاص اسلامى, سخنى نشر يافت كه شگفت انگيز مى نمود. سخن چنين بود:
اگر مردى, دست خويش را به كُشتن زنى بيالايد, مى توان كُشنده زن را قصاص كرد, بى آن كه افزونى ديه, به اولياى مرد پرداخت شود.
از آن كه اين سخن, در حوزه فقه شيعى, بى پيشينه است و مخالف ديدگاه تمامى فقيهان شيعه, بر آن شديم آن را در بوته نقد بگذاريم و به روشنگرى ديدگاهى كه همه فقيهان, چه پيشينيان و چه پسينيان, برآنند كه همانا روا بودن قصاص مرد, در برابر زن, با ردّ افزونى ديه است, بپردازيم.
خلاصه آنچه كه در باب قصاص نشر يافت, چنين است:
(اين كه در قصاص مرد, نبايد فاضل ديه به زن ردّ شود, مبنايى وجود دارد كه منفرد در آن هستم. در روايات زيادى آمده است: (وقتى مى خواهند مرد قاتل را بكُشند, نصف ديه را به او مى دهند. اين شبهه برانگيز است كه دختر كسى را بكشند و او مجبور باشد, نصف ديه را هم بدهد!
من از اشكالهايى كه مطرح كرده اند, به اين نتيجه رسيدم كه اين روايات, قابل استناد نيستند, چون خلاف كتاب اللّه اند و روايات خلاف كتاب اللّه به حسب منطق ائمه(ع) حجت نيست, براى اين كه در كتاب اللّه مى گويد: (وما ربّك بظلاّم للعبيد.)1. (وتمت كلمة ربك صدقا و عدلاً)2 (ان اللّه يأمر بالعدل والاحسان.)3 بنده روايات قصاص مرد در مقابل زن با رد فاضل ديه را به كانال (وماربك بظلاّم للعبيد) برده ام. در مخالفت با قرآن, نگفته اند با كدام آيه قرآن. بنده معتقدم براى اين كه به حضرت زهرا(ع) ظلم بشود, اين احكام را به پيغمبر نسبت دادند, بعد هم در فقه شيعه راه پيدا كرد و كم كم ارسال مسلّم شد و هيچ گاه فقها فكر نكردند كه آيا اين با آيه (وماربّك بظلاّم للعبيد) سازگار است؟
… اين را هم اضافه كنم كه چرا ديروز اين حرفها مطرح نبوده است؟ چرا فقهاى ما راجع به ديه و قصاص, بحثى نداشتند؟ سرّش اين بوده, نه اين كه فقهاى ما مثل محقق, شهيدين و بزرگانى مثل شيخ طوسى, ملتفت نبودند, نه, چون جامعه, يك جامعه بسته اى بوده و اشكال نمى شده بلافاصله مى گفتند: (يرد الزيادة على قاتل رجل) روايت دارد و به اين كه ظلم است توجهى نمى شده.)4
پيرامون اين گفتار, نكته هاى فراوانى درخور طرح و جاى بحث دارند كه در اين نوشتار به مهم ترين آنها مى پردازيم:

يكم

چگونه مى توان فتواى روا بودن كُشتن مرد را در برابر زن, همراه با رِّد افزونى ديه ساخته دست مخالفان اهل بيت(ع) به انگيزه ستم به حضرت زهرا(ع) دانست و حال آن كه روايات رسيده در اين زمينه و اخبار پيوسته به آن, به حدى است كه بى گمان مى توان آنها را (متواتر معنوى) دانست, بى آن كه حتى يك روايت كه در ناسازگارى جدى با آنها باشد نيز يافت شود؟ با آن كه بسيارى از فتاواى مسلّم, دچار روايات شاذ و ناسازگارند.
در زير, به پاره اى از روايات ياد شده كه بسيارى از آنها, به لحاظ سندى, صحيح و يا موثق اند, اشاره مى گردد:

صحيحه عبداللّه بن سنان

محمد بن يعقوب, عن محمد بن يحيى, عن احمد بن محمد, و عن على بن ابراهيم, عن ابيه جميعا, عن ابن محبوب, عن عبداللّه بن سنان قال:
(سمعت ابا عبداللّه(ع) يقول فى رجل قتل امرأته متعمّداً: ان شاء اهلها ان يقتلوه قتلوه و يؤدّوا الى اهله نصف الدّية, وان شاؤوا أخذوا نصف الدّية خمسة آلاف درهم…).5
از امام صادق(ع) شنيدم درباره مردى كه همسر خود را از روى عمد, كشته باشد, مى فرمود: بستگان زن, اگر بخواهند مى توانند مرد را بكشند و نيمى از ديه را به بستگان او بپردازند و اگر بخواهند مى توانند نيمى از ديه, كه پنج هزار درهم است, از او بستانند….

صحيحه عبداللّه بن مسكان

محمد بن يعقوب عن على بن ابراهيم, عن محمد بن عيسى, عن يونس, عن عبدالله بن مسكان, عن ابى عبدالله(ع) قال:
اذا قتلت المرأة رجلا قتلت به, واذا قتل الرجل المرأة فان أرادوا القود أدّوا فضل دية الرجل على دية المرأة وأقادوه بها, وان لم يفعلوا قبلوا الدّية دية المرأة كاملة….6
هرگاه زنى, مردى را بكشد, در برابرش كشته مى شود و هرگاه مرد, زنى را بكشد, در صورتى كه آهنگ قصاص كنند, فزونى ديه مرد بر ديه زن را مى پردازند و سپس مرد را در برابر زن قصاص مى كنند و اگر نخواهند چنين كنند, مى توانند ديه كامل زن را دريافت دارند….

صحيحه حلبى

محمد بن يعقوب عن على بن ابراهيم عن ابيه, عن ابن ابى عمير, عن حمّاد, عن الحلبى, عن ابى عبداللّه(ع):
(قال: فى الرجل يقتل المرأة متعمّداً فأراد اهل المرأة أن يقتلوه.
قال: ذاك لهم اذا أدّوا الى اهله نصف الدّية, وان قبلوا الدّية فلهم نصف دية الرجل, وان قتلت المرأة الرجل, قتلت به ليس لهم الاّ نفسها.)7
امام صادق(ع) درباره مردى كه از روى عمد, زنى را بكشد و بستگان زن, آهنگ قصاص او كنند.
امام (ع) فرمود: اين حق را دارند در صورتى كه نيمى از ديه مرد را به بستگان وى بپردازند و اگر بر آن شدند كه ديه را بپذيرند, مى توانند نيمى از ديه مرد را دريافت دارند و چنانچه زن, مرد را بكشد, در برابر او كشته مى شود و بستگان مرد, بيش از اين حقى ندارند.

صحيحه ابى مريم انصارى

محمد بن يعقوب عن محمد بن يحيى, عن احمد, عن الحسن بن محبوب, عن ابى ولاّد, عن ابى مريم, عن ابى جعفر(ع) قال:
اُتى رسول اللّه(ص) برجل قد ضرب امرأة حاملا بعمود الفسطاط فقتلها, فخيّر رسول اللّه(ص) اولياءها ان يأخذوا الدّية خمسة آلاف درهم و غرّة وصيف او وصيفة للّذى فى بطنها, او يدفعوا الى اولياء القاتل خمسة آلاف ويقتلوه.8
امام باقر(ع) فرمود: مردى را خدمت پيامبر خدا(ص) آوردند كه با پايه خيمه, زن باردارى را كُشته بود. پيامبر(ص) اولياى زن را آزاد گذارد, ميان اين كه پنج هزار درهم به عنوان ديه و يك غلام جوان يا يك كنيز جوان در برابر جنينى كه در شكم زن بوده است دريافت دارند, يا اين كه پنج هزار [درهم] به اولياى قاتل بپردازند و او را به قتل رسانند.

صحيحه ابى بصير

محمد بن يعقوب عن ابى على الاشعرى, عن محمد بن عبد الجبار, عن صفوان بن يحيى, عن ابن مسكان, عن ابى بصير يعنى المرادى, عن احدهما [عليهما السلام] قال:
ان قتل رجل امرأة واراد اهل المرأة ان يقتلوه أدّوا نصف الدية الى اهل الرجل.9
ييكى از دو امام(ع) فرمود: اگر مردى, زنى را بكشد و كسان زن, آهنگ كشتن مرد كنند, نيمى از ديه را به كسان مرد بپردازند.

موثّقه ابى بصير

عن احدهما(ع) قال: قلت له: رجل قتل امرأة. فقال: ان أراد اهل المرأة ان يقتلوه أدّوا نصف ديته وقتلوه, والا قبلوا الدية.)10
ابى بصير مى گويد: به يكى از دو امام(ع) عرض كردم: مردى, زنى را كشته است.
فرمود: اگر بستگان زن, برآنند كه مرد قاتل را بكشند, نيمى از ديه او را بپردازند و او را بكشند وگرنه, ديه را بپذيرند.

روايت محمد بن قيس

عن ابى جعفر(ع) فى الرجل يقتل المرأة, قال: ان شاء اولياءها قتلوه وغرموا خمسة الآف درهم لاولياء المقتول, و ان شاؤوا أخذوا خمسة آلاف درهم من القاتل.11
امام باقر(ع) درباره مردى كه زنى را بكشد, فرمود: اگر اولياى زن بخواهند, مى توانند مرد را بكشند و پنج هزار درهم به اولياى مقتول بپردازند, و اگر بخواهند, مى توانند پنج هزار درهم از قاتل بگيرند.
روايت زيد شحّام
عن ابى عبداللّه(ع) فى رجل قتل امرأة متعمّداً, قال: ان شاء اهلها ان يقتلوه, قتلوه ويؤدّوا الى اهله نصف الدية.12
امام صادق(ع) درباره مردى كه از روى عمد, زنى را كشته بود, فرمود: بستگان زن, اگر بخواهند, او را بكشند, اين كار را بكنند و نصف ديه را به اهل او بپردازند.

دوم

چگونه مى توان حكم به فرق قصاص مرد و زن را, ساخته مخالفان اهل بيت(ع) به انگيزه ستم روا داشتن به ايشان دانست, حال آن كه فقيهان اهل سنت, خود, فتوا به برابرى مرد و زن در امر قصاص داده اند؟
بر اين اساس, بايد پيامد فتواى فقيهان اهل سنت را دفاع از فاطمه زهرا(ع) و پيامد فتواى فقيهان شيعه را ستم به آن حضرت دانست!
در الفقه على المذاهب الاربعة, آمده است:
(اتّفقت كلمة فقهاء المسلمين على انّه يجوز قتل الرجل بالمرأة والكبير بالصغير… الحنابلة فى باقى قولهم: انّ الرجل اذا قتل المرأة لايقتل بها الاّ ان يدفع وليّها الى اوليائه نصف الدّية لانّ ديتها على النّصف من دية الرجل.)13
فقهاى مسلمين [اهل سنت] همگى بر اين نظرند: مى توان مرد را در برابر زن و بزرگ را در برابر كوچك, كشت… حنبليان گفته اند: هرگاه مرد, زنى را بكشد, در برابر او كشته نمى شود, مگر اين كه وليّ او, نيمى از ديه مرد را به اولياى مرد بپردازد; زيرا ديه زن, نصف ديه مرد است.
ابن قدامه, پس از عبارت (ويقتل الذكر بالانثى والانثى بالذكر) از خرقى مى نويسد:
(اين, فتواى عموم اهل علم است كه از جمله ايشان, نخعى, شعبى, زهرى, عمر بن عبدالعزيز, مالك, اهل مدينه, شافعى, اسحاق و اصحاب رأى و غير اينان است.)14
وى, پس از عبارت بالا مى نويسد:
(از على, رضى اللّه عنه, روايت شده كه مرد در برابر زن كشته مى شود و به اولياى او نصف ديه پرداخت مى گردد.)
سپس در تقويت قول نخست مى كوشد و بر آن استدلال مى كند.
چنانكه درعبارت نخست ديديم, در ميان اهل سنت, تنها حنبليان با فقهاى شيعه, هم رأى هستند, ولى بنابر عبارت شيخ در خلاف, از ميان ايشان, تنها عطا و بنابر روايتى, حسن بصرى با فقهاى شيعه, هم رأى هستند:
(يقتل الحرّ بالحرّة اذا ردّ اوليائها فاضل الدّية وهو خمسة آلاف درهم و به قال عطا الاّ انّه قال ستّة آلاف درهم وروى ذلك عن الحسن البصرى و رواه عن على عليه الصلاة والسلام, وقال جميع الفقهاء انه يقتل بها ولايرد اوليائها شيئاً و رووا ذلك عن على عليه الصلاة والسلام وابن مسعود. دليلنا اجماع الفرقة واخبارهم و ايضا قوله تعالى والانثى بالانثى فدل على ان الذكر لايقتل بالانثى.)15
مرد در برابر زن, زمانى كشته مى شود كه اولياى زن افزونى ديه را بپردازند و مقدار آن پنج هزار درهم است. عطا نيز اين چنين گفته است, جز اين كه او, افزونى ديه را شش هزار درهم دانسته است. اين سخن از حسن بصرى نيز روايت شده و وى آن را از على(ع) نقل كرده است. و همه فقيهان [اهل سنت] گفته اند: مرد در برابر زن كشته مى شود و اولياى او چيزى به اولياى مرد نمى پردازند و اين حكم را از على(ع) و عبداللّه بن مسعود, روايت كرده اند. دليل ما اجماع شيعه و اخبار ايشان و نيز سخن خداى تعالى (والانثى بالانثى) است.

سوّم

اين حكم, چه بستگى و پيوستگى با حضرت فاطمه زهرا(ع) دارد؟ چگونه مى توان آن را ساخته دست جاعلان حديث به انگيزه ستم به آن حضرت دانست؟
احتمال جعل حديث درباره برخى از امور مربوط به ايشان, مانند قضيه فدك و ولايت امرى على(ع) و اين كه آيا پيامبران چيزى به ارث مى گذارند يا نه, درخور پذيرش است, ولى چگونه مى توان در احكام قصاص و ديه كه هيچ گاه در عمل مورد نياز آن حضرت و ديگر افراد اهل بيت(ع) نبوده است, احتمال جعل حديث داد, بلكه به آن معتقد شد؟

چهارم

دانشمندان علم الحديث, روايات جعلى را داراى نشانه هايى دانسته اند, از جمله در برداشتن اشتباههاى لفظى و ركاكت معنوى, مخالفت مفاد با نص قرآنى و يا اجماع قطعى و يا روايات صحيح ديگر, مشهور بودن راوى به دروغ گويى و جعل حديث, مانند يونس بن ظبيان از شيعه و احمد بن صلت از اهل سنّت و….
و حال آن كه در روايات مورد استناد شيعه, براى حكم ياد شده, هيچ يك از نشانه هاى ياد شده و مانند آن ديده نمى شود. به عكس در آنها ويژگيهايى پيدا مى شود كه اطمينان به صدور آنها را قوت مى بخشد, مانند:
1. نقل آنها از زبان راويانى است كه اهل رجال در عدالت و وثاقت آنان اتفاق دارند. مانند: محمد بن يحيى, احمد بن محمد بن عيسى, على بن ابراهيم بن هاشم, عبداللّه بن سنان, محمد بن عيسى, يونس بن عبدالرحمن, عبدالله بن مسكان, ابن ابى عمير, حسن بن محبوب, صفوان بن يحيى, هشام بن سالم و….
2. پايان يافتن اسناد اين روايات به راويان بسيار, مانند: عبدالله بن سنان, عبدالله بن مسكان, حلبى, ابوبصير, ابومريم, هشام بن سالم, محمد بن قيس, زيد شحّام, سكونى.
3. گوناگون بودن عبارتهاى روايات كه نشان دهنده صدور آنها در مجلسها, محفلها و زمانهاى گوناگون است.
4. اين روايات, از يك معصوم صادر نشده, بلكه پاره اى از آنها از اميرالمؤمنين(ع) و دسته اى از امام باقر(ع) و بيش تر آنها از امام صادق(ع) است.

پنجم

فتواى نابرابر بودن زن و مرد در قصاص نفس, در بابهاى ديگر قصاص و نيز در كتاب ديات, تأييد كننده هاى فراوانى دارد كه مى توان از مجموع آنها برداشت كرد كه ناسانى مرد و زن در امر قصاص و ديات, از ديدگاه ائمه اهل بيت(ع) و پيروان ايشان, امرى مسلّم و جا افتاده بوده است. در اين زمينه, مى توان از امور زير ياد كرد:
1. برابر احاديث بسيار, ديه زن, نصف ديه مرد است. از جمله كلينى, به سند صحيح خود از عبداللّه بن مسكان از امام صادق(ع) آورده است كه حضرت فرمود:
(دية المرأة نصف دية الرجل.)16
صاحب جواهر, مى نويسد:
(از جهت نص و فتوى, خلاف و اشكالى نيست در اين كه ديه زن مسلمان بر نصف است. بر اين حكم, اجماع محصّل و منقول داريم. آنچه از اين دو قسم اجماع نقل شده, مستفيض يا متواتر است, همان گونه كه نصوص رسيده در اين باره هم مستفيض يا متواتر است.)17
2. احاديث فراوانى كه پاره اى از آنها, معتبر هستند, بر اين معنى دلالت دارند كه قصاص ميان مرد و زن, در مورد اعضا و جراحتها مساوى است, تا آن گاه كه به يك سوم ديه برسد و پس از آن, ديه مرد, دو برابر ديه زن خواهد بود. از باب نمونه, در حديث صحيحى, به نقل از امام صادق(ع) آمده است:
(جراحات الرجال والنساء سواء… فاذا بلغت ثلث الدية ضعفت دية الرجل على دية المرأة.)18
ديه جراحتهاى مردان و زنان, مساوى است… پس هرگاه به ثلث ديه برسد, ديه مرد نسبت به ديه زن, دو چندان مى شود.
شيخ مفيد, پس از نقل مضمون اين روايات, مى نويسد:
(بذلك ثبتت السنة عن نبى الهدى و به تواترت الاخبار عن الائمة, عليهم السلام.)19
به اين حكم, سنت نبوى, ثابت شده و اخبار ائمه(ع) به حدِّ تواتر رسيده است.
در حديث معروفى كه كلينى, به سند صحيح نقل مى كند, گفت وگوى ابان بن تغلب با امام صادق(ع) پيرامون يكى از احكام قصاص, چنين گزارش شده است:
(ـ نظر شما درباره مردى كه يكى از انگشتان زن را بريده, چيست, چقدر ديه بر عهده او است؟
ـ ده شتر.
ـ اگر دو انگشت او را ببرد ؟
ـ بيست شتر.
ـ سه انگشت؟
ـ سى شتر.
ـ چهار انگشت چى؟
ـ بيست شتر.
ـ سبحان الله! اگر سه انگشت قطع كند سى و اگر چهار انگشت قطع كند بيست شتر؟ وقتى ما در عراق بوديم, اين سخن را كه مى شنيديم, از گوينده آن براءت مى جستيم و مى گفتيم اين سخن شيطان است.
ـ ابان صبر كن! اين حكم رسول اللّه(ص) است. زن با مرد مساوى است تا يك سوم ديه, پس از آن, ديه زن به نصف بر مى گردد….)20
3. براساس پاره اى روايات, ديه خنثاى مشكل, نصف ديه مرد و نصف ديه زن است. شيخ طوسى, به سند خود از اسحاق بن عمار آورده است: امام صادق از پدرش امام باقر(ع) نقل كرده كه على(ع) مى فرمود:
(الخنثى يورث من حيث يبول فان بال منهما جميعا فمن ايهما سبق البول ورث منه فان مات ولم يبل فنصف عقل الرجل ونصف عقل المرأة.)21
خنثى, با توجه به گونه بول كردنش, ارث مى برد. اگر از هر دو آلت خود بول كند [خنثاى مشكل باشد] با توجه به آلتى كه زودتر بول مى كند, ارث خواهد برد. و در صورتى كه خنثى بميرد [كشته شود] و بول نكند, پس [براى ورثه اوست] نصف ديه مرد و نصف ديه زن.
4. در باب ديه نطفه و علقه و مضغه و جنين, شاهد روايت زير هستيم كه كلينى به سند خود از عبدالله بن مسكان از امام صادق(ع) نقل كرده كه فرمود:
(دية الجنين خمسة اجزاء: خمس للنطفة عشرون دينارا و للعلقة خمسان اربعون دينارا… واذا تم الجنين كانت له مائة دينار, فاذا أنشئ فيه الروح فديته الف دينار او عشرة الآف درهم ان كان ذكرا وان كان انثى فخمسمائة دينار, وان قتلت المرأة وهى حبلى فلم يدر أذكرا كان ولدها ام انثى فدية الولد نصف دية الذكر, و نصف دية الانثى و ديتها كاملة.)22
ديه جنين, پنج بخش است: يك پنجم, بيست دينار, براى نطفه و دو پنجم; چهل دينار, براى علقه است…. و هرگاه جنين به حد كمال برسد, ديه او صد دينار است و هرگاه روح در او دميده شود, ديه او هزار دينار يا ده هزار درهم خواهد بود, در صورتى كه پسر باشد و اگر دختر باشد, ديه او پانصد دينار خواهد بود.
و اگر زن باردارى كشته شود و معلوم نشود فرزند او, پسر است يا دختر, ديه فرزند او, نصف ديه پسر و نصف ديه دختر خواهد بود و خودش نيز, ديه كامل مى برد.
5. صاحب جواهر درباره غلام و زنى كه به طور مشترك به كشتن مرد مسلمان دست يازند, مى نويسد:
(بدون خلاف و اشكال, اولياى مرد, مى توانند غلام و زن را بكشند و هيچ ديه اى بر زن رد نمى شود.)23

ششم

در سخن مورد نقد آمده است:
(اين شبهه برانگيز است كه دختر كسى را بكشند و او مجبور باشد نصف ديه را هم بدهد.)
با چشم پوشى از جنبه ديگر حكم كه در انگاره ياد شده, وليّ دختر مى تواند در مقابل قصاص قاتل, ديه دختر خود را بگيرد و ناگزير به پرداخت نصف ديه قاتل نيست, اين پرسش مهم مطرح است كه چگونه مى توان با پيدا شدن يك شبهه, از سخنان روشن و نصوص فراوان و فتواى مورد قبول فقيهان, دست برداشت؟
حقيقت اين است كه چنين شبهه اى ـ اگر قابل اعتنا باشد ـ در بسيارى از احكام ديگر نيز در خور سريان است و لازمه آن, دست كشيدن از احكام مسلّم ديگر و يا ساختگى دانستن نصوص فراوانى است كه درباره آنها رسيده است.
در اين زمينه نيز به ذكر چند نمونه, مى پردازيم:
1. صاحب جواهر مى نويسد:
(هرگاه چند نفر در كشتن يك نفر مشاركت جويند, وليّ مقتول مى تواند پس از ردّ كردن مازاد بر ديه مقتول, همه آنان را بكشد.)24
در اين جا نيز مى توان گفت: اين شبهه برانگيز است كه كسى را بكشند و وليّ او, ناگزير باشد ديه يك نفر يا چند نفر را هم بدهد!
و حال آن كه صاحب جواهر بر اين فتوا, ادعاى اجماع مى كند و نصوص فراوانى نيز بر آن دلالت دارند, مانند آنچه شيخ صدوق به سند خود از داود بن سرحان, از امام صادق(ع) نقل مى كند:
(فى رجلين قتلا رجلا قال: ان شاء اولياء المقتول أن يؤدّوا دية و يقتلوها جميعاً قتلوهما.)25
امام صادق(ع) درباره دو مرد كه يك مرد را كشته بودند, فرمود: اولياى مقتول, اگر بخواهند, مى توانند ديه يك نفر را بدهند و هر دو را بكشند.
2. برابر پاره اى از روايات, از جمله آنچه كلينى به سند خود از فتح بن يزيد جرجانى از ابى الحسن(ع) نقل مى كند, اگر چهار نفر, شهادت به زناى مردى بدهند و در نتيجه, او را رجم كنند, ولى پس از اجراى حد, شاهدان از شهادت خود برگردند و بگويند: دروغ گفته اند, در اين فرض, وليّ مقتول مى تواند شاهدان را بكشد و مقدار سه ديه به اولياى آنان بپردازد.26
اين جا نيز, در صورتى كه وليّ مقتول بخواهد از شاهدان زور, انتقام بگيرد, ناگزير است هزينه بسيار سنگينى; يعنى ديه سه نفر را بپردازد.
3. كلينى به سند صحيح خود از حلبى, از امام صادق(ع) نقل مى كند كه آن حضرت درباره مردى كه چشم زنى را در آورده بود, فرمود:
(ان شاؤوا ان يفقؤا عينه ويؤدّوا اليه ربع الدية, وان شاءت ان تأخذ ربع الدية.)27
مى توانند چشم او را درآورده و ربع ديه را به او بپردازند و اگر زن بخواهد مى تواند [به جاى اين كار] ربع ديه بگيرد.
اين جا نيز, مى توان گفت شبهه برانگيز است كه چشم كسى را درآورند و او مجبور باشد, ربع ديه را نيز بپردازد.

هفتم

چگونه مى توان اين نصوص فراوان را مخالف با كتاب اللّه دانست و حال آن كه در خود قرآن آمده است:
(كتب عليكم القصاص فى القتلى الحرّ بالحرّ والعبد بالعبد والانثى بالانثى.)28
در مورد كشته شده ها, قصاص بر شما واجب شد, مرد در برابر مرد, غلام در برابر غلام و زن در برابر زن.
چه اشكال دارد, چنانكه علامه طباطبايى نيز گفته است,29 اين آيه را مفسّر آيه (النفس بالنفس)30 بگيريم؟
بى گمان اين كار, به لحاظ قواعد اصولى و معيارهاى تفسيرى, موجّه و خالى از اشكال است, بلكه از دو جهت نيز تأييد مى شود:
1. در صورتى كه ميان زن و مرد, در قصاص نفس, فرقى نباشد, عبارت (والانثى بالانثى) خالى از فايده خواهد بود.
2. مفسران قرآن, در شأن نزول آيه ياد شده نوشته اند:
شمارى از مردمان عهد جاهليت, هنگامى كه مى خواستند كسى را قصاص كنند و انتقام بگيرند, در كار خود, پا را از حد بيرون مى گذاشتند و تجاوز مى كردند و در برابر غلام, به چيزى جز كشتن آزاد و در برابر زن, به چيزى جز كشتن مرد, راضى نمى شدند; از اين روى, آيه (الحرّ بالحرّ والعبد بالعبد والانثى بالانثى) نازل شد و ايشان را از كارشان بازداشت.31

هشتم

در سخن ياد شده, صدور اين گونه فتواها (فرق ميان زن و مرد در امر قصاص نفس) اثر پذيرفته از (بسته) بودن جامعه در عصر فقهاى پيشين دانسته شده است. احتمال اثرگذارى اين امر در صدور پاره اى از فتواها, وجود دارد, ولى از سوى ديگر, احتمال اثرپذيرفتن پاره اى فتواها از جامعه (باز) نيز در خور انكار نيست!
همچنان كه مطرح شدن پاره اى از شبهه ها مى تواند سبب رشد و شكوفايى فقه گردد, ولى بى گمان بايد از اثرگذارى بى رويه آن نيز بيمناك بود, چنانكه صاحب جواهر مى نويسد:
(لو ساغ للفقيه التردد بكل مايجد او الجمود على كل ما يرد ما اخضر للفقه عود و لاقام للدين عمود.)32
اگر براى فقيه روا باشد با يافتن هر چيزى, به گمان افتد و دو دل شود, و يا بر هر چيزى كه وارد مى شود, جمود ورزد, براى فقه, شاخ و برگ سبزى نمى ماند و براى دين, پايه اى نمى ايستد.

پاورقيها:

1. سوره (فصلت), آيه 46.
2. سوره (انعام), آيه 115.
3. سوره (نحل), آيه 90.
4. خبرنامه هم انديش دفتر مطالعات و تحقيقات زنان, شماره 10/2 ـ 12.
5. (وسائل الشيعه) شيخ حر عاملى, ج59/19, ابواب القصاص فى النفس, باب 33, ح1.
6. همان, ح2.
7. همان, ح3.
8 . وسائل, ج60/19, ابواب القصاص فى النفس, باب 33, ح5.
9 . همان, ح6.
10 . همان, ح7.
11 . همان, ص61, ح12.
12 . همان, ح13.
13 . (الفقه على المذاهب الاربعه), ج5, 287/2, دار الاحياء للنشر, بيروت.
14 . (المغنى), ابن قدامه, ج377/19.
15 . (الخلاف), ج341/2, تهران مطبعه تابان, تهران.
16 . (وسائل الشيعه), ج151/19, ابواب ديات النفس, باب 5, ح1.
17 . (جواهرالكلام), ج32/42.
18 . (وسائل الشيعه), ج122/19, ابواب قصاص الطرف. باب1, ح1.
19 . (المقنعة)764/.
20 . (وسائل الشيعه), ج268/19, ابواب ديات الاعضاء, باب44, ح1.
21 . همان169/, ابواب ديات النفس, باب 20, ح1.
22 . همان, باب 21, ح1.
23 . (جواهر الكلام), ح42/78.
24 . همان66/.
25 . (وسائل الشيعه)ج29/19, ابواب القصاص فى النفس, باب12, ح1.
26 . همان97/, ابواب القصاص فى النفس, باب 64, ح2.
27 . همان124/, ابواب قصاص الطرف, باب2, ح1.
28 . سوره (بقره), آيه 178.
29 . (الميزان), علامه طباطبايى, ترجمه مكارم شيرازى, ج336/2, دارالعلم.
30 . سوره (مائده), آيه 45.
31 . (التبيان), ج102/2, دار احياء التراث العربى, بيروت.
32 . (جواهر الكلام), ج287/29.
جمعه 14 مهر 1391  10:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

القصاص علي‏ضوء القرآن و السنه

القصاص علي‏ضوء القرآن و السنه

ناصرالدين انصاري قمي

فقه اماميه، از گاه پيدايش تاكنون هماره روبه تكامل و گسترش بوده است. پس از انقطاع عصر تشريع و قانونگذاري و آغاز غيبت كبراي امام عصر (عج) ــ در سال 329 ق ــ فقيهان ما به فتواي به نصوص و روايات بسنده مي‏كردند و از اظهار ديدگاه خويش خودداري مي‏ورزيدند و اين به دليل نزديكي زمان مردم به زمان ائمه‏اطهار ــ عليهم السلام ــ و فراوان بودن قرائن حاليه و مقاميه در روايات بود. فقه الرضا، المقنع، الهدايه (شيخ صدوق) و نهايه (شيخ طوسي) از اين قبيل است. سپس در زمان شيخ مفيد و شيخ طوسي تا عصر ابن ادريس حلي، محقق حلي و علامه حلي فقه بارور شد و شكوفا گرديد و روبه گسترش نهاد و با فكر و نظر توأمان گشت و فقهي عميق و دقيق، مبتني بر دليل قرآن و حديث و عقل، با غنايي بسيار و پاسخگوي مشكلات بشر در همه زمانها و مكانها پديد آمد و بر دامنه آن تا اين زمان افزوده گشته است.
در ميان كتابهاي فقهي اماميه، كتاب ارزنده و گرانسنگ «شرايع الاسلام في مسائل الحلال و الحرام» نوشته فقيه بزرگ قرن هفتم، ابوالقاسم نجم‏الدين جعفربن حسن بن يحيي بن حسن بن سعيد هذلي حلي (602 ــ 676 ق) از معروفترين و برترين آنها است و اين به سبب ويژگيهاي بي‏همانند اين كتاب است. همچون:
1ــ تبويب زيبا (شامل عبادات، عقود، ايقاعات و احكام)
2ــ ترتيب احكام (شامل واجبات، مستحبات، مكروهات و محرمات)
3ــ جامع بودن ابواب فقه (شامل 52 كتاب فقهي از طهارت تا ديات)
4ــ كثرت فروعات، نثر زيبا و قلم شيوا
اين مزايا باعث شد كه اين كتاب، رايجترين و استوارترين متن فقهي امامي قرار گيرد و به يمن شرح و تفسير آن، از زمانهاي گذشته تاكنون مجموعه‏اي ارزنده و گرانسنگ ازتراث فقهي شيعه در دسترس ما قرار گرفته است. (ببينيد: الذريعة 13/ 316 ــ 332، كتابشناسي شروح شرايع الاسلام، ناصرالدين النصاوي، مجله مشكاة، ش 43، (تابستان سال 1373، ص 229 ــ 197)

شروح اين كتاب بر دو گونه است:

گروهي از آنها شرح كامل شرايع است. مثل: جواهرالكلام، هداية‏الانام، منتهي مقاصد الانام و گروهي از آنها شرح بخشي از شرايع است كه شمار آنها نيز بسيار مي‏باشد، از جمله كتاب ارزنده «القصاص علي ضوء القرآن والسنة».
اين كتاب تقريرات درس خارج فقه مرحوم آيت‏الله‏العظمي مرعشي (ره) است كه به خامه حجة‏الاسلام سيدعادل علوي به رشته تحرير در آمده است.
باطلوع فجر پيروزي انقلاب اسلامي، و پيدايش حكومت جمهوري اسلامي، و نويد پياده شدن احكام حياتبخش اسلام، موضوع درس مراجع تقليد حوزه علميه قم تغيير يافت و به بحث از مسائل جزايي اختصاص پيدا كرد. مرحوم آيت الله العظمي گلپايگاني به بحث از كتاب قضا و سپس كتاب حدود (كه تقريرات هر دو درس به چاپ رسيده است)، و مرحوم آيت‏الله‏العظمي مرعشي نجفي به بحث از مسائل كتاب قصاص ــ كه به فرموده قرآن كريم، حيات جامعه در گرو اجراي آن است «ولكم في‏القصاص حياة‏يا اولي الالباب» ــ پرداخت (نيز مرحوم آيت الله مدني كاشاني دو كتاب: القصاص للفقهاء و الخواص و كتاب الديات راتاليف نمود).
از آنجا كه تاكنون، به جز كتابها و رساله‏هاي فتوايي مرحوم آيت الله مرعشي، كتابي كه در برگيرنده آرا و نظرات فقهي استدلالي معظم له باشد در دسترس نبود، نشر اين كتاب، بسيار سودمند و پر ارزش است كه علاوه بر غناي محتوا، شيوه فقهي ايشان نيز نمايان مي‏شود.
در اين كتاب، مرجع فقيد شيعه با بهره‏گيري از دانش سرشار خويش، به تبيين مسائل فقهي پرداخته و در خلال آن از طرح مباحث كلامي، تاريخي، حديثي، اصولي و رجالي مضايقه نكرده و درسي شيرين و خواندني را ارائه داده است. از جمله آن مطالب عبارتند از:

بحثهاي اصولي:

شهرت و اجماع 1/ 341 ــ 342، قاعده قرعه 1/151 ــ 153، فرق بين عموم و اطلاق 2/ 295، استصحاب وجودي و اصل مثبت 2/ 411

بحثهاي فقهي:

احكام محجور و مفلّس 2/ 420 ــ 421

بحثهاي كلامي:

اقسام كفار 1/ 262، اقسام تناسخ 1/262، شبهه سم خوردن ائمه‏اطهار(ع) 1/72 ــ 74

بحثهاي رجالي:

عمروبن شمر 1/222 ــ 223، مرسلات احاديث 1/360، فقه‏الرضا2/361، ابان بن عثمان 2/488 ــ 490، خبر ظريف بن‏ناصح 2/ 239 ــ 243، اسناد برخي از احاديث 2/ 470 و 481 ــ 482، 3/170 ــ 171 عبدالرحمن‏بن سيابه 3/323، دعائم‏الاسلام 3/197، علي‏بن ابي‏حمزه بطائني 3/177 ــ 178
مقرر محترم نيز، با پيگيري مطالب و با كوششي در خور تحسين به خوبي مطالب استاد را تقرير كرده ــ به گونه‏اي كه حتي كلمه‏اي از بيانات آيت‏الله‏نجفي مرعشي فوت نشده است ــ و با استفاده از كتابهاي فقهي عامه و خاصه ــ خصوصا جواهر الكلام ــ مطالب ايشان را تكميل كرده و توضيح داده است.
وي در پاورقيها با رنجي كه بر خويش خريده، به مطالب علمي‏بسيار اشاره كرده و آنها را روشن ساخته است، مانند: اصل: 1 / 101 ــ 102، تنقيح مناط: 1/107، عده ثقة‏الاسلام كليني: 1 / 115، ربيعة‏الرأي 1/321، سهل بن‏زياد 1/ 427 ــ 428، شريف العلماء 1/341، سيد حسن صدر 1/ 361، حريز بن عبدالله سجستاني: 2/ 468 ــ 469، سورة بن كليب و حذيفة بن منصور: 2/ 478 ــ 479، قسامه: 2/ 126 ــ 139.
محقق و مقرر گرامي، در فهرست منابع نام 44 كتاب فقهي و حديثي شيعه و سني ــ مورد استفاده‏اش ــ را ذكر كرده و در ادامه نام كتابهاي فقهي سني، زيدي و اسماعيلي موجود در كتابخانه آيت الله مرعشي (همراه با شماره كتاب در مخزن كتابخانه) و فهرستي از كتابهاي فقهي (صد كتاب)، حديثي، تفسيري، اصولي، رجالي شيعه را ارائه داده است.
(البته مقرر گرامي در پاورقي ص 309، جلد اول نام تفسير فخررازي را به اشتباه، كشاف ذكر كرده كه صحيح آن، مفاتيح الغيب است).
نخستين جلد كتاب، به بحث از احكام و فروعات قصاص نفس (موجبات و شروط قصاص) و دومين جلد كتاب به بحث از فروعات: ادعاي قتل و چگونگي استيفاء پرداخته و سومين جلد آن به احكام و مسائل قصاص الطرف.
مقرر بر روي هم مجموعه‏اي خواندني و دلپذير فراهم ساخته كه دانش پژوهان فقه را بسيار به كار مي‏آيد. اميد است به زودي تقريرات درس حج آيت‏الله مرعشي نجفي نيز از ايشان، انتشار يابد.

 

جمعه 14 مهر 1391  10:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اِعدام

اِعدام: مجازات مرگ براى ارتكاب جرمهايى خاص

اعدام از ريشه «ع ـ د ـ م» در لغت به معناى از بين بردن، كشتن و نيز هلاك كردن آمده است[4] و در اصطلاح فقه و حقوق عبارت است از مجازات مرگ براى ارتكاب جرمهايى خاص كه از سوى دادگاه يا مراجع ديگر صادر مى‌شود.[5] اين مجازات با به دار آويختن، به صليب كشيدن و تيرباران كردن مجرم يا روشهايى ديگر به اجرا در مى‌آيد. اعدام در علم كلام به معناى خارج كردن شئ از دايره وجود[6]، پراكنده ساختن يا تخريب عالم است[7] كه خارج از اصطلاح فقه و حقوق است. از اعدام با واژه‌ها و تعبيرهاى «قتل = كشتن» (نساء/4،89 ، 157؛ مائده/5 ، 33؛ انعام/6 ، 151؛ اسراء/17،22)، «صلب = دار آويختن» (نساء/4، 157؛ مائده/5 ، 33؛ اعراف/7، 123؛ يوسف/12، 41)، «رجم = سنگسار كردن» (هود/11، 91؛ كهف/18، 20؛ مريم/19، 46؛ شعراء/26، 116)، «حرق = سوزاندن» (انبياء/21، 68 ؛ عنكبوت/29، 24؛ بروج/85 ، 5) و «قصاص نفس» (بقره/2،179؛ مائده/5 ، 45) ياد شده است.

پيشينه اعدام:

مجازات اعدام پيشينه‌اى بسيار طولانى در ميان ملتهاى گذشته دارد، به‌گونه‌اى كه مى‌توان سابقه آن را با پديد آمدن زندگى اجتماعى بشر همزمان دانست؛ ليكن در هر دوره يا منطقه‌اى كه از وجود حاكميت و قانون محروم بوده‌اند مجازاتها از جمله اعدام، بيشتر به صورت انتقام فردى و به وسيله جنگهاى تن به تن و طايفه‌اى اعمال مى‌شده است، به‌گونه‌اى كه گاه در برابر كشته شدن يك نفر از يك قبيله، دهها نفر از قبيله قاتل كشته مى‌شدند و چه بسا اين امر به كشمكش در سالهاى متمادى منجر مى‌شد؛ ولى در هر دوره يا منطقه كه از وجود حاكميت و قانون بهره‌مند بوده‌اند مجازاتها تقريباً به صورت قانونمند بوده و از روشهاى متعادل‌ترى بهره مى‌جسته‌اند.[8]
يكى از قديمى‌ترين قوانينى كه بشر به ثبت رسانده و مجازات اعدام در آن قانونمند بوده قانون حمورابى در 2000 سال پيش از ميلاد است. در اين قانون، جرايمى مانند شهادت دروغى كه به قتل انسانى بينجامد، تحريك بردگان به فرار يا مخفى كردن آنان، سرقت بچه، سرقت از منزل شاه يا معبد، راهزنى، زنا با زنان شوهردار و ... مجازات اعدام در پى داشته است.[9] قانون آشورى از ديگر قوانين پيش از ميلاد است كه در آن براى برخى جرمها از جمله سرقت، مجازات اعدام در نظر گرفته شده بود. گاه نيز متهم را با داورى خدايان، كيفر مى‌دادند يا گناهكار را پا بسته در آب مى‌انداختند.[10] در ايران قديم نيز كيفر اعدام رايج بود؛ هخامنشيان براى جرمهايى خاص مانند خيانت به وطن، هتك ناموس، لواط و تجاوز به حرمت كاخ شاهى مجازات مرگ را در نظر گرفته بودند.[11] ساسانيان نيز براى برخى جرايم به ويژه جرايمى كه ضدّ پادشاه يا حكومت صورت مى‌گرفت مجازات اعدام توأم با شكنجه بدنى همچون بريدن گوش، بينى و زبان را اعمال مى‌كردند.[12]
افزون بر وجود اعدام در آيينهاى غير الهى اين مجازات در شرايع الهى همچون يهوديت، مسيحيت و آيين زرتشت نيز معمول بوده است. در ميان يهوديان جرمهايى مانند عبادت ديگر خدايان[13]، آدم ربايى[14]، لعنت كردن پدر و مادر[15]، كار كردن در روز شنبه[16]، زنا[17]، لواط[18]، آميزش با حيوانات[19] و قتل عمد[20] مجازات اعدام در پى داشته است. در مسيحيت جز براى ارتداد كه كيفر اعدام را به دنبال داشته[21]، جرمهاى ديگرى كه چنين مجازاتى داشته باشد به چشم نمى‌خورد.
در دين زرتشت نيز جرمهايى مانند ترك ازدواج، دفن ميت بدون دانستن احكام مربوط به آن[22] و ... موجب اعدام بوده است. قرآن كريم نيز به موارد متعددى از وجود اين مجازاتها در آيينهاى غير الهى و شرايع الهى پيشين اشاره كرده است؛ مانند تهديد شدن نوح(عليه السلام) از سوى قوم خويش به سنگسار* به جرم تبليغ آيين توحيد: «قالوا لـَئِن لَم تَنتَهِ يـنوحُ لَتَكونَنَّ مِنَ المَرجومين» (شعراء/26،116)، تهديد ابراهيم(عليه السلام)به همين مجازات از سوى قوم وى (مريم/19، 46)، دستور اعدام ابراهيم(عليه السلام) و عملى ساختن آن با افكندن آن حضرت در آتش: «قالوا حَرِّقوهُ وانصُروا ءالِهَتَكُم اِن كُنتُم فـعِلين * قُلنا يـنارُ كونى بَردًا وسَلـمـًا عَلى اِبرهيم» (انبياء/21،68 ـ 69 ؛ عنكبوت/29، 24؛ صافّات 37/، 97 ـ 98)، تهديد شعيب به سنگسار شدن (هود/11، 91)، ترس موسى از اعدام خود به دست فرعون به سبب كشتن قبطى: «ولَهُم عَلَىَّ ذَنبٌ فَاَخافُ اَن يَقتُلون» (شعراء/26،14؛ قصص/28، 33)، نيز تهديد آن حضرت به اعدام از سوى فرعون به اتهام تغيير دين آنان يا فساد در زمين: «وقالَ فِرعَونُ ذَرونى اَقتُل موسى وليَدعُ رَبَّهُ اِنّى اَخافُ اَن يُبَدِّلَ دينَكُم اَو اَن يُظهِرَ فِى‌الاَرضِ الفَساد» (غافر/40،26)، تهديد ساحران به دار زدن به جرم ايمان آوردن آنان به موسى(عليه السلام): «لاَُصَلِّبَنَّكُم اَجمَعين» (اعراف/7،124؛ طه/20، 71؛ شعراء/26، 49)، تهديد به سنگسار گروهى از انبيا از سوى اصحاب القريه (يس/36، 18)، خبر دادن يوسف(عليه السلام) از به صليب كشيده شدن همبند او: «يـصـحِبَىِ السِّجنِ اَمّا اَحَدُكُما فَيَسقى رَبَّهُ خَمرًا واَمّا الأخَرُ فَيُصلَبُ» (يوسف/12،41)، اعدام برخى از انبياى بنى‌اسرائيل: «ويَقتُلونَ النَّبِيّينَ بِغَيرِ الحَقِّ» (بقره/2،61 و نيز آل‌عمران/3، 21) كه برخى، انبياى مورد نظر را حضرت يحيى و زكريا(عليهما السلام)دانسته‌اند كه به اتهامهاى واهى از سوى حاكم عصر خويش اعدام شدند[23]، اقدام به اعدام عيسى(عليه السلام) و نجات آن حضرت از اين امر و اعدام اشتباهى فردى ديگر به جاى وى: «و قَولِهِم اِنّا قَتَلنَا المَسيحَ عيسَى ابنَ مَريَمَ رَسولَ اللّهِ وما قَتَلوهُ وما صَلَبوهُ ولـكِن شُبِّهَ لَهُم ... و ما قَتَلوهُ يَقيناً * بَل رَفَعَهُ اللّهُ اِلَيهِ» (نساء/4،157 ـ 158)، اعدام يا بازگرداندن اصحاب كهف به كفر از سوى حاكم عصر خويش، در صورت دست يافتن بر آنان: «اِنَّهُم اِن يَظهَروا عَلَيكُم يَرجُموكُم اَو يُعيدوكُم فى مِلَّتِهِم» (كهف/18،20) و سرانجام، اعدام دسته جمعى گروهى از مؤمنان از سوى اصحاب اخدود با افكندن آنان در آتش: «قُتِلَ اَصحـبُ الاُخدود * اَلنّارِ ذاتِ الوَقود * اِذ هُم عَلَيها قُعود * وهُم عَلى ما يَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهود * وما نَقَموا مِنهُم اِلاّ اَن يُؤمِنوا بِاللّهِ العَزيزِ الحَميد»  (بروج/85 ، 4 ـ 8) درباره اين افراد و علت اعدام آنان اقوال متعددى نقل شده؛ اما قول معروف‌تر اين است كه اينان گروهى از مسيحيان بودند كه به موجب پافشارى بر دين مسيح، از سوى حاكم عصر خويش به نام «زونواس» محكوم به اين مجازات گرديدند.[24]
درباره موجبات اعدام در شرايع پيشين نيز قرآن به دو مورد از آنها كه در شريعت موسى(عليه السلام)بوده اشاره كرده است: 1. قتل نفس: «وكَتَبنا عَلَيهِم فيها اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ» (مائده/5 ،45)؛ همچنين در آيه 74 كهف/18 موسى(عليه السلام)خضر را به جهت كشتن انسانى بدون اينكه مرتكب قتل كسى شده باشد مذمت كرده است: «قال أقتلت نفساً زكيّة بغير نفس لقد جئت شيـاً نُكراً»  از اين آيه برمى‌آيد كه اعدام افرادى كه مرتكب قتل شده باشند در شريعت موسى(عليه السلام)جايز بوده است. 2. ارتداد*؛ پس از آنكه بنى‌اسرائيل از توحيد به گوساله‌پرستى روى آوردند موسى(عليه السلام) به آنان فرمان داد تا توبه كرده، يكديگر را بكشند: «و اِذ قالَ موسى لِقَومِهِ يـقَومِ اِنَّكُم ظَـلَمتُم اَنفُسَكُم بِاتِّخاذِكُمُ العِجلَ فَتوبوا اِلى بارِئِكُم فَاقتُلوا اَنفُسَكُم» (بقره/2،54) نقل است كه در پى اين فرمان، بنى‌اسرائيل به جان يكديگر افتادند و 000/10[25] يا 000/70[26] نفر از آنان كشته شدند. طبق قولى ديگر مراد از «فَاقتُلوا اَنفُسَكُم» كشتن نفس اماره است.[27]

اعدام در اسلام:

اسلام مانند ديگر شرايع الهى اعدام مجرمان را در مواردى خاص جايز و گاهى واجب شمرده است، ضمن اينكه اعدام انسانها را بدون اينكه مرتكب جرم و فسادى در زمين شده باشند حرام و گناهى عظيم مى‌داند. جرمهاى مستحق اعدام در اسلام عبارت است از:

1. قتل نفس محترم:

مجازات كسى كه نفس محترمى را بكشد اعدام است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاصُ فِى القَتلَى»  (بقره/2،178 ـ 179؛ مائده/5 ،45) افزون بر آيات مذكور، آيات ديگرى نيز به طور خاص يا بر وجه عموم، بر جواز اعدام قاتل نفس محترم دلالت دارد؛ از جمله آياتى كه ولىّ مقتول را بر جان قاتل، مسلط دانسته است: «مَن قُتِلَ مَظلومـًا فَقَد جَعَلنا لِوَليِّهِ سُلطـنـًا» (اسراء/17،33)، آياتى كه مقابله به مثل را جايز شمرده است:«فَمَنِ اعتَدى عَلَيكُم فاعتَدوا عَلَيهِ بِمِثلِ مَا اعتَدى عَلَيكُم»  (بقره/2،194؛ نحل/16،126؛ شورى/42،40ـ41)، مفهوم آياتى كه دلالت بر حرمت قتل انسانهايى دارد كه مرتكب قتل نشده‌اند: «مَن قَتَلَ نَفسـًا بِغَيرِ نَفس اَو فَساد فِى الاَرضِ فَكَاَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعـًا» (مائده/5 ،32) و آياتى كه كشتن انسانها را به حق، از حكم كلى حرمت قتل* نفس محترم استثنا كرده است: «لا تَقتُلُوا النَّفسَ الَّتى حَرَّمَ‌اللّهُ اِلاّ بِالحَقِّ» (انعام/6،151؛ اسراء/17،33) از نظر اسلام در جواز اعدام قاتل برابرى قاتل و مقتول در حريت و رقيّت و زن و مرد بودن شرط است: «الحُرُّ بِالحُرِّ والعَبدُ بِالعَبدِ والاُنثى بِالاُنثى» (بقره/2،178) و اعدام قاتل واجب نبوده، بلكه حقى است كه خداوند براى اولياى مقتول قرار داده است، ازاين‌رو اگر آنان مايل باشند مى‌توانند از اعدام قاتل در برابر دريافت ديه يا بدون گرفتن آن صرف نظر كنند: «فَمَن عُفِىَ لَهُ مِن اَخيهِ شَىءٌ فَاتِّباعٌ بِالمَعروفِ واَداءٌ اِلَيهِ بِاِحسـن» (بقره/2،178) و اين حكم تخفيفى از جانب خداست: «ذلِكَ تَخفيفٌ مِن رَبِّكُم ورَحمَةٌ» (بقره/2،178) و قرآن به طرفين هشدار مى‌دهد كه پس از اعدام قاتل يا بخشش او هيچ‌يك حق تعرض به ديگرى را ندارند: «فَمَنِ اعتَدى بَعدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ اَليم»  (بقره/2،178)

2. محاربه و افساد در زمين:

يكى از مجازاتهاى محارب و مفسد فى الارض در اسلام، اعدام و به صليب كشيدن اوست: «اِنَّما جَزؤُا الَّذينَ يُحارِبونَ اللّهَ ورَسولَهُ ويَسعَونَ فِى الاَرضِ فَسادًا اَن يُقَتَّلوا اَو يُصَلَّبوا اَو تُقَطَّعَ اَيديهِم واَرجُلُهُم مِن خِلـف اَو يُنفَوا مِنَ الاَرضِ» (مائده/5 ،33) در اين آيه، افزون بر اعدام (قتل)، قطع دست و پا و تبعيد نيز براى محارب و مفسد فى الارض آمده است كه برخى، امام و حاكم اسلامى را مخيّر بين انتخاب يكى از اين مجازاتها مى‌دانند[28]؛ اما بسيارى تفاوت مجازاتها را در آيه به تناسب نوع جرم دانسته و گفته‌اند: اعدام براى محارب و مفسدى است كه دست به قتل زده باشد و اعدام و تصليب* براى كسى است كه افزون بر قتل، سرقتى نيز انجام داده باشد و قطع دست و پا براى فردى است كه تنها سرقت كرده و اگر تنها اقدام به راه‌بندان و ايجاد ترس كرده باشد مجازاتش تبعيد است.[29] در صورتى كه محارب و مفسد فى الارض دستگير و جرم او نزد حاكم اسلامى يا قاضى ثابت شود اجراى اين مجازاتها مطلقاً واجب است؛ خواه مجرم توبه كند يا نه؛ اما در صورتى كه قبل از دستگيرى توبه كند مجازات او ساقط مى‌شود: «اِلاَّ الَّذينَ تابوا مِن قَبلِ اَن تَقدِروا عَلَيهِم فَاعلَموا اَنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم»  (مائده/5 ،34) ( =>  محاربه)

3. ارتداد:

ارتداد از اسلام از جرمهايى است كه مجازات اعدام را در پى دارد. مستند اين حكم روايات متعددى است كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)[30] و اهل بيت(عليهم السلام)[31] وارد شده است. آيه 54 بقره/2 نيز بر وجود اين مجازات در شريعت موسى(عليه السلام)اشاره دارد؛ همچنين قرآن كريم حكم دستگيرى و اعدام گروهى از منافقان را در صورتى كه هجرت نكرده و از صف كافران جدا نشوند صادر كرده است: «فَما لَكُم فِى المُنـفِقينَ فِئَتَينِ ... * وَدّوا لَو تَكفُرونَ كَما كَفَروا فَتَكونونَ سَواءً فَلا تَتَّخِذوا مِنهُم اَولِياءَ حَتّى يُهاجِروا فى سَبيلِ اللّهِ فَاِن تَوَلَّوا فَخُذوهُم واقتُلوهُم حَيثُ وجَدتُّموهُم»  (نساء/4،88 ـ 89) برخى از مفسران[32] و فقهاى اسلامى[33] چنين مجازاتى را به جهت ارتداد اين گروه دانسته‌اند. شأن نزول آيات مذكور نيز كه حكايت از آمدن اين عده به مدينه و پذيرش اسلام از سوى آنان و سپس بازگشت به كفر و بت‌پرستى دارد[34]، اين معنا را تأييد مى‌كند؛ همچنين عده‌اى از مفسران، قتل مرتد را از موارد قتل به حق دانسته‌اند كه قرآن در آياتى آن را از حكم كلى حرمت قتل نفس، استثنا كرده است.[35] (انعام/6 ، 151؛ فرقان/25، 68) به عقيده اهل سنت توبه مرتد مطلقا پذيرفته است و اعدام او ساقط مى‌گردد[36]؛ اما اماميه معتقدند توبه مرتد ملّى پذيرفته است؛ ليكن از مرتد فطرى در صورتى كه مرد باشد، پذيرفته نيست و بايد اعدام گردد.[37] ( =>  ارتداد)

4. مبارزه با نظام اسلامى:

از نظر اسلام، مجازات شايعه*سازى به قصد ضربه زدن به اساس نظام اسلامى، خيانت به آن و همكارى با دشمن، اعدام است: «لـَئِن لَم يَنتَهِ المُنـفِقونَ والَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ والمُرجِفونَ فِى المَدينَةِ لَنُغرِيَنَّكَ بِهِم ثُمَّ لا يُجاوِرونَكَ فيها اِلاّ قَليلا * مَلعونينَ اَينَما ثُقِفوا اُخِذوا وقُتِّلوا تَقتيلا»  (احزاب/33،60 ـ 61) به نظر مفسران، اين افراد، منافقانى بودند كه با پخش شايعاتى، مانند اينكه لشكر قريش در فلان موضع است و قصد تهاجم به مدينه را دارد يا لشكريان اسلام كشته شده‌اند يا لشكر اسلام شكست خورده است[38]درصدد ضربه زدن به نظام نو پاى اسلامى بودند. برخى نيز گفته‌اند: اينان كسانى بودند كه با هدف ايجاد فتنه و آشوب، اقدام به نشر خبرهاى دروغ مى‌كردند[39]؛ همچنين برخى مفسران[40] مقصود از منافقانى را كه در آيات 88 ـ 89 نساء/4 حكم دستگيرى و اعدام آنان صادر شده است افرادى دانسته‌اند كه در پى جاسوسى* به نفع دشمن و همكارى با آنان بوده‌اند، افزون بر اين، قرآن در آيه 91 نساء/4 به گروه ديگرى از منافقان اشاره كرده كه با ايجاد رابطه و همكارى با مشركان در صدد تأمين امنيت خود از ناحيه هر دو گروه (مشركان و مسلمانان) بودند. قرآن به مسلمانان دستور مى‌دهد كه اگر اينان از تعرض به شما دست برنداشتند و تسليم شما نشدند و از آزار شما باز نايستادند آنان را هر كجا يافتيد بكشيد: «سَتَجِدونَ ءاخَرينَ يُريدونَ اَن يَأمَنوكُم ويَأمَنوا قَومَهُم كُلَّ ما رُدّوا اِلَى الفِتنَةِ اُركِسوا فيها فَاِن لَم يَعتَزِلوكُم ويُلقوا اِلَيكُمُ السَّلَمَ ويَكُفّوا اَيدِيَهُم فَخُذوهُم واقتُلوهُم حَيثُ ثَقِفتُموهُم واُولـئِكُم جَعَلنا لَكُم عَلَيهِم سُلطـنـًا مُبينا» در شأن نزول اين آيه نقل شده كه اينان گروهى از مكيان بودند كه با آمدن به مدينه، به ظاهر اسلام را پذيرفتند؛ اما در بازگشت، به كيش سابق خود روى آوردند و بدين وسيله مى‌خواستند از ناحيه مسلمانان و مشركان در امان باشند.[41]به نقلى ديگر، آيه فوق درباره نعيم بن مسعود فرود آمده كه به تبادل اخبار بين پيامبر و مشركان مشغول بود.[42]
افزون بر جرمهاى فوق، براى جرمهاى ديگرى نيز مجازات اعدام در نظر گرفته شده است؛ از جمله ادعاى نبوت،[43]سبّ رسول خدا و معصومان(عليهم السلام)[44]، سحر[45]، زناى به عنف[46]، زناى با محارم[47]، زناى محصنه[48]، لواط[49] و تكرار برخى از جرمها؛ از جمله مساحقه[50]، شرب خمر[51] و سرقت.[52] در برخى منابع، جرايم مستوجب اعدام بالغ بر 25 جرم دانسته شده است.[53]
در مقابل موارد فوق كه اعدام افراد جايز و گاهى لازم شمرده شده اعدام انسانى كه مرتكب قتل نفس محترم يا فساد مستوجب قتل نشده باشد از نظر اسلام حرام و گناهى عظيم دانسته شده است: «مَن قَتَلَ نَفسـًا بِغَيرِ نَفس اَو فَساد فِى الاَرضِ فَكَاَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعـًا»  (مائده/5 ،32) حرمت اعدام اين افراد از آياتى كه از كشتن انسانها ـ جز به حق ـ نهى كرده نيز استفاده مى‌شود: «لا تَقتُلوا النَّفسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالحَقِّ» (انعام/6 ،151)، بر همين اساس قرآن كريم اعدام به ناحق برخى انبياى الهى و عدالت خواهان را از سوى اقوام گذشته مذمت كرده، مرتكبان آن را مستحق عذاب الهى و حبط اعمال دانسته است: «اِنَّ الَّذينَ ... يَقتُلونَ النَّبِيّينَ بِغَيرِ حَقّ ويَقتُلونَ الَّذينَ يَأمُرونَ بِالقِسطِ مِنَ النّاسِ فَبَشِّرهُم بِعَذاب اَليم * اولـئِكَ الَّذينَ حَبِطَت اَعمــلُهُم فِى الدُّنيا والأخِرَةِ وما لَهُم مِن نـصِرين» (آل‌عمران/3،21 ـ 22)

فلسفه اعدام:

اعدام شديدترين مجازاتى است كه با اجراى آن حيات مجرم گرفته مى‌شود، ازاين‌رو در مورد فلسفه اجراى چنين مجازاتى مطالب گوناگونى از سوى عالمان و مكاتب اسلامى و غير اسلامى بيان گرديده است. ظهور جنبشهاى فلسفى و انتشار افكار نو و آثار علمى قرن هجدهم را شايد بتوان آغاز رويارويى بين دو جبهه موافق و مخالف مجازات اعدام دانست. «بكاريا» نخستين بانى حقوق جزا در اين قرن، اولين كسى است كه با انتشار كتاب بررسى جرايم و مجازاتها در مخالفت مجازات اعدام و ضرورت لغو آن، قلمفرسايى كرده است.[54] پس از او نظريات فراوانى به صورت مخالف و موافق با اين مجازات و فلسفه اجراى آن ابراز شده كه به طور خلاصه به مهم‌ترين دلايل اين مخالفان، پاسخ موافقان و فلسفه مجازات مجرمان، از نگاه قرآن اشاره مى‌شود؛ مخالفان مجازات اعدام مى‌گويند: حيات، هديه خداوند به انسانهاست و هيچ كس، حتى دولتها حق محروم كردن انسانها را از اين موهبت الهى ندارند.[55]
در پاسخ گفته شده: اولاً آزادى نيز هديه خداوند به بشر است، بنابراين نبايد مجرم را تبعيد يا زندانى كرد.[56] ثانياً اگر هدف از گرفتن حيات از يك نفر، دادن حيات به چندين نفر باشد هيچ منعى ندارد و افراد يا دولتها اين حق را خواهند داشت تا مجرم را اعدام كنند.
گاهى گفته مى‌شود كه با اعدام مجرم، امكان اصلاح و بازگشت وى به جامعه از بين مى‌رود.[57] در پاسخ گفته شده كه هدف اصلى از اعدام در همه موارد، اصلاح مجرم نيست، بلكه گاهى اهداف مهم‌ترى از جمله اجراى عدالت و حفظ اجتماع از جرايم مشابه، وجود دارد.[58] دليل ديگر مخالفان اين است كه اعدام، مجازاتى است بى‌اثر و مجرمان از مرگ نمى‌هراسند.[59] در پاسخ گفته شده كه تجربه نشان داده كه اعدام اثر فراوانى در جلوگيرى از جرم و انصراف ديگران از ارتكاب جنايت دارد، به همين جهت بسيارى از دولتها كه اين مجازات را لغو كرده بودند، بر اثر افزايش جرايم بزرگ دوباره به برقرارى اين مجازات رأى دادند.[60] گاهى گفته مى‌شود: محكوم كردن فرد به اعدام، چيزى جز قتل نيست و جامعه نبايد قاتل باشد.[61] در پاسخ گفته شده: ناپسند بودن هر عملى تابع شرايط و انگيزه افراد است و قتل افراد در بسيارى از موارد ناپسند است؛ اما اگر كسى به دفاع از خود يا ديگران مرتكب قتل شود نه تنها قابل مذمت و مجازات نيست، بلكه سزاوار ستايش و تشويق نيز هست و به همين جهت خود مخالفان اعدام نيز در مواردى خاص اين مجازات را جايز دانسته‌اند.[62]
دليل ديگر، اشتباه قضايى است؛ به اين بيان كه ممكن است در صدور حكم مجازات، اشتباهى رخ داده و بى‌گناهى اعدام گردد، در حالى كه پس از اعدام راهى براى جبران آن نيست.[63] در پاسخ بايد گفت اولاً اين اشتباه در مجازاتهاى ديگر نيز امكان‌پذير است و ممكن است فردى به اشتباه تا پايان عمر، زندگى خود را در زندان بگذراند. ثانياً به مجرد احتمال اشتباه نبايد اصل مجازات را لغو كرد، بلكه بايد راههايى براى از بين بردن اشتباه يا به حداقل رساندن آن جستوجو كرد؛ مانند آموزش مأموران و قضات و دادن حق درخواست تجديد نظر به محكوم.[64]
اسلام نيز ـ چنان كه بيان گرديد ـ از موافقان حكم اعدام است؛ اما موافقت با چنين مجازاتى نه بدان جهت است كه اسلام براى جان انسانها ارزشى قائل نيست، زيرا اسلام در اين جهت، از ميان مكاتب ديگر شاخص است، تا آنجا كه كشتن يك انسان بى‌گناه را گناهى عظيم و با كشتن همه انسانها برابر مى‌داند (مائده/5 ،32)، بلكه هدف و فلسفه اعدام مجرمان از ديدگاه اسلام رفع فساد و پاك شدن جامعه از آلودگيهايى است كه حيات و زندگى اجتماعى را تهديد مى‌كند؛ همچون غده‌اى سرطانى كه بايد با عمل جراحى آن‌را از بدن خارج كرد. اين امر، افزون بر آيه فوق از آيه 33 همين سوره نيز كه كشتن محارب و مفسد فى‌الارض را لازم شمرده استفاده مى‌شود: «اِنَّما جَزؤُا الَّذينَ يُحارِبونَ اللّهَ ورَسولَهُ ويَسعَونَ فِى الاَرضِ فَسادًا اَن يُقَتَّلوا» (مائده/5 ،33)
فلسفه ديگر اعدام اين است كه چنين مجازاتى زندگى آفرين و موجب حيات انسانها: «ولَكُم فِى القِصاصِ حَيوةٌ يـاُولِى الاَلبـبِ» (بقره/2،179) و موجب حيات جامعه است؛ زيرا مجرمان از ترس قصاص*، به خود اجازه نمى‌دهند ديگران را بكشند و بدين وسيله به سنتهاى جاهلى كه گاه يك قتل باعث چندين قتل مى‌شد، پايان داده مى‌شود و هم موجب حيات افرادى است كه در صدد قتل ديگران هستند، چون آنان را نيز از فكر آدم كشى باز مى‌دارد و اين‌گونه جان آنان محفوظ مى‌ماند.[65]
فلسفه ديگرى كه در پايان آيه فوق به آن اشاره شده ايجاد تقواست: «لَعَلَّكُم تَتَّقون» (بقره/2،179)؛ يعنى تا از ترس قصاص، از ارتكاب حرام ـ از جمله قتل ديگران ـ پرهيز كنيد[66]، بنابراين، وجود چنين مجازاتى هم براى فرد و هم براى جامعه، مايه خير است: «فَاقتُلوا اَنفُسَكُم ذلِكُم خَيرٌ لَكُم» (بقره/2،54) كه هم خير دنيوى را در پى دارد، زيرا باعث حفظ افراد و جلوگيرى از ارتكاب جرم مى‌شود، و هم براى مجرم خير اُخروى دارد، زيرا اعدام او موجب كاهش بار گناه و مجازات اُخروى وى مى‌گردد.

روشهاى اعدام:

كيفيت اجراى مجازات اعدام در طول تاريخ بر حسب نوع جرم و شرايط آن و گاه طبقه اجتماعى محكوم عليه، تفاوت داشته است. قرآن به برخى ازاين روشها در ميان ملتهاى گذشته و اسلام اشاره كرده است؛ يكى از روشها سنگسار كردن مجرم يا متهم به جرم بود، چنان كه برخى انبياى الهى به اتهام تبليغ بر ضدّ آيين بت پرستى، تهديد به اعدام با اين روش گرديدند: «يـاِبرهيمُ لـَئِن لَم تَنتَهِ لاََرجُمَنَّكَ» (مريم/19،46 و نيز هود/11،91؛ كهف/18،20؛ شعراء/26،116؛ يس/36،18)
به صليب كشيدن روش ديگرى بود كه گاه در مورد مجرمان به‌كار مى‌رفت، چنان‌كه فرعون ساحران گرويده به موسى(عليه السلام) را تهديد كرد كه دست و پايشان را قطع كرده و بر شاخه‌هاى درخت خرما آنان را به صليب خواهد كشيد:«فَلاَُقَطِّعَنَّ اَيدِيَكُم واَرجُلَكُم مِن خِلـف ولاَُصَلِّبَنَّكُم فى جُذوعِ النَّخلِ»  (طه/20،71 و نيز اعراف/7،124؛ شعراء/26،49) اين روش را در عهد حضرت يوسف(عليه السلام)(يوسف/12،41) و در عهد حضرت عيسى(عليه السلام) نيز به‌كار مى‌بردند، چنان‌كه به همين روش قصد اعدام عيسى(عليه السلام) را داشتند و به اشتباه فرد ديگرى را به صليب كشيدند: «ما قَتَلوهُ وما صَلَبوهُ ولـكِن شُبِّهَ لَهُم»  (نساء/4،157)
سوزاندن با آتش روش ديگر اعدام بود؛ مانند در آتش افكندن ابراهيم(عليه السلام) به جرم شكستن بتها: «قالوا حَرِّقوهُ وانصُروا ءالِهَتَكُم اِن كُنتُم فـعِلين» (انبياء/21،68 و نيز عنكبوت/29،24؛ صافّات/37،97) و نيز سوزاندن گروهى از مؤمنان از سوى اصحاب اخدود. (بروج/85 ،4 ـ 7) در منابع روايى و فقهى فريقين از روشهاى ديگرى نيز، مانند سنگسار كردن زناكاران[67]، كشتن با شمشير[68]، در آتش افكندن[69]، بستن دست و پا و پرتاب از بلندى، ياد شده است.[70]

منابع

احكام‌القرآن، جصاص؛ اسلام و دفاع اجتماعى؛ بررسى تطبيقى مجازات اعدام؛ البيان فى تفسير القرآن؛ تاريخ تمدن، ويل دورانت؛ ترتيب كتاب العين؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير نمونه؛ تفسير نورالثقلين؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ جامع عباسى؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام؛ الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهره؛ حقوق جزاى بين‌الملل (مجموعه مقالات)؛ دايرة المعارف تشيع؛ زبدة البيان فى براهين احكام القرآن؛ سلسلة الينابيع الفقهيه؛ سنن ابن ماجه؛ شرح المصطلحات الكلاميه؛ صحيح البخارى؛ فرهنگ اصطلاحات و عناوين جزايى؛ الفقه على المذاهب الاربعه؛ كتاب مقدس؛ كنزالعرفان فى فقه القرآن؛ كنزالعمال فى سنن الاقوال والافعال؛ لغت‌نامه؛ مجله تحقيقات حقوقى؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ معجم المصطلحات الفقهية و القانونيه؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ وسائل الشيعه.
سيد جعفر صادقى فدكى، محمد هادى ذبيح‌زاده




[4]. ترتيب العين، ص 521 ، «عدم»؛ لغت نامه، ج 2، ص 2507، «اعدام».
[5]. اصطلاحات و عناوين جزايى، ص 58 ؛ المصطلحات الفقهية والقانونيه، ص 60 .
[6]. شرح المصطلحات الكلاميه، ص 28.
[7]. دايرة‌المعارف تشيع، ج 2، ص 269.
[8]. بررسى تطبيقى مجازات اعدام، ص 20.
[9]. همان، ص 20 ـ 23.
[10]. تاريخ تمدن، ج 1، ص 319.
[11]. همان، ج 1، ص 419.
[12]. بررسى تطبيقى مجازات اعدام، ص 26 ـ 27.
[13]. كتاب مقدس، تثنيه، 17: 5
[14]. همان، خروج، 21: 16
[15]. همان، 21: 17
[16]. كتاب مقدس، خروج، 31: 15
[17]. همان، لاويان، 20: 10
[18]. همان، 20: 13
[19]. همان، 20: 15
[20]. همان، خروج، 21، 14
[21]. بررسى تطبيقى مجازات اعدام، ص 40.
[22]. همان، ص 43.
[23]. جامع‌البيان، مج9، ج15، ص53 ؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص 257؛ نورالثقلين، ج 1، ص 273.
[24]. مجمع البيان، ج 10، ص 707؛ نمونه، ج 26، ص 337 ـ 338.
[25]. تفسير قمى، ج 1، ص 75؛ الميزان، ج 1، ص 191.
[26]. جامع‌البيان، مج1، ج1، ص408 ـ 409؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص238.
[27]. تفسير قرطبى، ج 1، ص 273.
[28]. التفسير الكبير، ج 11، ص 215؛ كنزالعرفان، ج 2، ص 352.
[29]. مجمع البيان، ج 3، ص 291؛ التفسير الكبير، ج 11، ص 216 ـ 217.
[30]. كنزالعمال، ج1، ص90؛ سنن ابن‌ماجه، ج2، ص848 .
[31]. وسائل الشيعه، ج 28، ص 325 ـ 330
[32]. التفسير الكبير، ج 11، ص 214 ـ 215.
[33]. البيان، ص 338 ـ 339.
[34]. مجمع البيان، ج 3، ص 132.
[35]. جامع‌البيان، مج9، ج15، ص103ـ104؛ مجمع‌البيان، ج 7، ص 280.
[36]. الفقه على مذاهب الاربعه، ج 5 ، ص 425.
[37]. الحدائق الناضره، ج 11، ص 15.
[38]. مجمع البيان، ج‌8‌، ص‌580‌.
[39]. تفسير قرطبى، ج 14، ص 157 ـ 158.
[40]. نمونه، ج 4، ص 52 .
[41]. مجمع‌البيان، ج3، ص136؛ نمونه، ج4، ص52 .
[42]. مجمع‌البيان، ج3، ص136؛ نمونه، ج4، ص52 .
[43]. سلسلة الينابيع، ج‌40، ص‌202، «تلخيص‌المرام».
[44]. وسائل‌الشيعه، ج 28، ص214 ـ 215؛ جواهرالكلام، ج 41، ص 432 ـ 435.
[45]. احكام القرآن، ج 1، ص 72؛ جواهر الكلام، ج 41، ص 442.
[46]. وسائل الشيعه، ج 28، ص 108؛ جواهرالكلام، ج 41، ص 315.
[47]. وسائل‌الشيعه، ج 28، ص 113؛ سلسلة الينابيع، ج 40، ص 198، «تلخيص المرام».
[48]. وسائل‌الشيعه، ج 28، ص132؛ زبدة‌البيان، ص836 .
[49]. سلسلة الينابيع، ج 40، ص 200، «تلخيص المرام»؛ زبدة البيان، ص 836 .
[50]. سلسلة الينابيع، ج 40، ص 201، «تلخيص المرام».
[51]. جواهر الكلام، ج 41، ص 461.
[52]. همان، ص 534 .
[53]. جامع عباسى، ص 423 ـ 425.
[54]. مجله تحقيقات حقوقى، ش 8 ، ص 108 ـ 109؛ اسلام و دفاع اجتماعى، ص 314.
[55]. حقوق جزاى بين الملل، ص 372؛ اسلام و دفاع اجتماعى، ص 315.
[56]. حقوق جزاى بين الملل، ص 372 ـ 373.
[57]. همان، ص 376؛ اسلام و دفاع اجتماعى، ص 324.
[58]. حقوق جزاى بين الملل، ص 376 ـ 377.
[59]. اسلام و دفاع اجتماعى، ص 318 ـ 319.
[60]. اسلام و دفاع اجتماعى، ص 319؛ مجله تحقيقات حقوقى، ش 8 ، ص 114 ـ 115.
[61]. اسلام و دفاع اجتماعى، ص 317.
[62]. همان، ص 317 ـ 318.
[63]. مجله تحقيقات حقوقى، ش 8 ، ص 117؛ حقوق جزاى بين الملل، ص 373.
[64]. حقوق جزاى بين الملل، ص 373 ـ 374.
[65]. نمونه، ج 1، ص 606 .
[66]. مجمع البيان، ج 1، ص 482.
[67]. صحيح البخارى، ج 7، ص 27؛ سلسلة‌الينابيع، ج 40، ص 198، «تلخيص المرام».
[68]. وسائل‌الشيعه، ج 28، ص 113؛ سلسلة الينابيع، ج 40، ص 200، «تلخيص المرام».
[69]. وسائل الشيعه، ج 28، ص 160 ، 162.
[70]. همان، ص 162.

 

جمعه 14 مهر 1391  10:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قاعده ارزش خون انسان

قاعده ارزش خون انسان

احمد عابدينى

در باب قصاص و ديات, نكته هاى پژوهش ناشده فراوانى وجود دارد. مقاله حاضر در صدد بررسى پايه ريزى قاعده اى است به نام (ارزش خون انسان) كه به عقيده نگارنده از مجموع آنچه در باب قصاص و ديات آمده به خوبى برمى آيد كه خون مسلمان هيچ گاه ابطال نمى شود و ضمانت آن به عهده قاتل يا خويشاوندان او يا هم شهرى هاى اوست و اگر هيچ كدام از آنها نبودند يا آن كه فقير بودند, آن ضمانت به عهده امام, حاكم و رهبر مسلمانان است و او بايد ديه خون ريخته شده را بپردازد; زيرا خون ريخته شده بى ضمانت در اسلام وجود ندارد. در خلال بحث به مواردى برخورد مى كنيم كه نه تنها ارزش خون مسلمان را بيان مى كند, بلكه ارزش خون انسان بماهو انسان را يك اصل و قانون كلى برمى شمرد و در مواردى كه قتل انسان جايز مى شود, به خاطر امور عارضى است كه حتماً بايد با دليل متقن ثابت شود. به هر حال, مهم اثبات قاعده و قانونى است كه بتواند دست مايه اى براى فقيه باشد و آن را در جاهاى مختلف به كار ببرد و لازم نباشد كه در جزءجزء مسائل به دنبال دليل بگردد. همان گونه كه قانون (من اتلف مال الغير فهو له ضامن) براى فقيه قانون عامى است كه به راحتى در موارد اتلاف به آن تمسك مى كند.
بنابراين, آوردن دليل هاى متعدد و بحث هاى رجالى و تدقيقات خواننده را نبايد خسته كند, زيرا براى اثبات يك قاعده هرچند بيشتر كوشش شود, استحكام آن بيشتر و فوايد مترتب بر آن بى دغدغه تر مى شود.

انواع قتل و جنايت

فقها به پيروى از روايات, قتل را به انواع مختلفى تقسيم كرده اند, مانند: قتل عمد, شبه عمد و قتل خطايى محض.
در مورد جنايات وارد بر بدن نيز همين تقسيم را بيان كرده اند. و مرادشان از قتل عمد, اين است كه شخص بالغ و عاقلى از روى عمد به كشتن كسى اقدام كند و وسيله اى را كه معمولاً كشنده است, به كار گيرد.
حال, وسيله اى كه معمولاً كشنده است, چيست؟ آيا منحصر به تفنگ و چاقو و امثال آن است, يا آن كه تعميم دارد و شامل سنگ, مشت, لگد و امثال آن نيز مى شود؟ آيا محلى كه ضربه به آن جا وارد مى شود, نيز دخالت دارد يا خير؟ آيا مثلاً اگر ضربه را به چشم يا مغز كسى بزند, سنگ ريز و انگشت دست نيز آلت قتّاله حساب مى شود و اگر آن را به كمر و پاى او بزند, آلت قتّاله به حساب نمى آيد؟ و آيا تعدد ضرب نيز در نظر گرفته مى شود يا آنچه با يك مرتبه توان كشتن دارد, آلت قتّاله است؟ و آيا توان و ضعف مقتول, در اين مسئله رعايت مى شود يا خير؟ بحث هاى ديگرى است كه در جاى خودش بايد مطرح و تنقيح شود و…
سرانجام, اين كه وقتى عمد بودن قتلى ثابت شد, از نظر شرع مقدس, اولياى مقتول حق قصاص قاتل را دارند و اين براى پاس داشت و احترام خون مقتول است كه ارزش خون مسلمان را در نزد قانون مى نمايد.
باز در مورد قصاص, بحث هاى گوناگونى مطرح مى شود, از جمله چون از يك طرف در قرآن مجيد, قصاص موجب حيات دانسته شده و از طرف ديگر, چون قصاص, حقّ اولياى مقتول است و نيز در قرآن به آنان اجازه داده شده كه از حقّ خود بگذرند و به ديه يا غير آن تن در دهند, آيا حاكم اسلامى و قوانين جارى مى تواند, حقّ قصاص را محدود يا لغو كند يا خير؟
توضيح مطلب اين كه در زمان ما, افرادى پيدا شده اند كه به هر دليل, حكم قتل و اعدام را حكمى خشن مى دانند و چون در ممالك غربى نيز همين طرز فكر گسترش يافته و جاى باز كرده است. اينان مى خواهند به گونه اى احكام قتل را از قانون هاى اسلامى حذف كنند يا آن را كم رنگ جلوه دهند تا جهان اسلام را خشن و طرفدار قتل و آدم كشى ننمايانند.
در جواب اين افراد مى توان گفت كه لازم نيست موارد قتل, قصاص, و يا شلاق, از قوانين جزايى اسلام حذف شود, بلكه كافى است كه آنها خوب شناخته شود و راه اثبات آن جرايم مطالعه شود تا معلوم گردد: اگرچه قانون اسلامى در برخى موارد خشونت گونه است, ولى اثبات آن جرايم تقريباً محال مى نمايد. براى مثال, اين كه چهار نفر شاهد عادل به طور اتفاقى و بدون تبانى دو نفر را در حال زنا ببينند, تقريباً امر محالى است, زيرا پست ترين انسان ها و حتى برخى حيوانات نيز اين گونه امور را در خِفا انجام مى دهند و اگر افرادى به صورت تبانى و عمدى رفتند تا از آن صحنه ديدار كنند, خود به خود فاسق مى شوند و شهادتشان در دادگاه قبول نمى شود و اعتراف گرفتن از متهم يا ترغيب كردن او به اعتراف, نيز ممنوع است. بنابراين, اثبات جرايم خشن, بسيار دشوار مى نمايد. پس وضع قوانين شديد, بيشتر جنبه پيش گيرى دارد, نه جنبه كاربردى و عملى.
اما در مورد قصاص كه اثبات آن آسان مى نمايد و مواردى كه قتل عمدى صورت بگيرد, مسئله به چندگونه تصور و بحث مى شود:
1. حكم قصاص به طور كلى لغو شود;
2. حاكم اسلامى حكم قصاص را محدود كند;
3. اولياى مقتول ترغيب به عفو شوند.
1 ـ اگر حكم قصاص به طور كلى لغو شود, افراد جانى و متموّل از كشتن ديگران هراسى به دل راه نمى دهند و هر روز فردى را مى كشند يا ثروت مندان فرزندان خود را آزاد مى گذارند تا هر جنايتى را مرتكب شوند و با پول و پرداخت ديه حتى قاتل و جنايت كار را از قصاص نجات دهند كه در اين صورت, جامعه دچار ناامنى مى شود و متموّلان و صاحبان ثروت از كشتن عمدى مردم يا مخالفان باكى نخواهند داشت, زيرا:
(إنّ الشباب والفراغ والجدة مفسدة للمرء أي مفسدة);
جوانى, پول دارى و آسوده خاطر بودن بزرگ ترين مفسده براى انسان است.
بنابراين, لغو حكم قصاص, علاوه بر سقوط دادن ارزش خون, به طور كلى, متساوى با سلب امنيت از جامعه مى نمايد و قرآن اين نكته را با ظرافت خاصى بيان كرده است:
(ولكم في القصاص حيوة يا اولي الالباب لعلكم تتقون)1;
و اى خردمندان! شما را در قصاص, زندگانى است, باشد كه به تقوى گراييد.
اين آيه خطاب به همه مسلمانان, اعم از متموّل و فقير, شهرى و روستايى, عالم و جاهل, اعلام مى كند: خردمندى اقتضا مى كند كه حكم قصاص وجود داشته باشد تا حيات انسان ها تضمين شود و افراد به دليل ترس از قصاص از ريختن خون يكديگر پرهيز كنند. بنابراى مراد از (تتقون) در آيه, پرهيزكارى مطلق نيست بلكه پرهيز از ريختن خون يكديگر است. خلاصه اين كه لغو حكم قصاص, موجب سلب حيات از جامعه مى شود و نبايد كسى براى آن فردى كه قتل عمدى كرده, اشك تمساح بريزد و خواهان قانونى براى مصونيت او باشد بلكه وجود حكم قصاص, يك نوع پيش گيرى از آدم كشى و همچنين تضمينى براى حفظ خون افراد است تا هر كسى اين دلهره را داشته باشد كه اگر كسى را بكشد, كشته مى شود.
2 ـ اگر قصاص, اختيارش به دست حاكم باشد, با توجه به اين كه حاكم در عصر غيبت, معصوم نيست, پيوسته دلهره امكان سوءاستفاده وجود دارد و باز حفظ حيات مردم آن گونه كه بايد تضمين نمى شود.
3 ـ ولى اگر راه سوم دنبال شود, شايد نتيجه مطلوب به دست آيد و قصاص تا حدودى محدود شود و با اين حال مفاسد راه هاى قبل را نداشته باشد. اتفاقاً قرآن مجيد نيز همين راه سوم را طى كرده و اختيار قصاص را به دست اولياى مقتول قرار داده, اما با كلمه (فمن عُفى له) به او گوشزد كرده كه اگر كسى از قاتل درگذرد و او را نكشد و ديه بگيرد, اين عمل (عفو) نام دارد كه در آيات و روايات به آن توصيه شده و خداوند نيز متصف به اين صفت است. بنابراين, تنها راه براى جلوگيرى از قصاص قاتل, جلب رضايت خانواده مقتول مى نمايد.
اگر اولياى مقتول, قاتل را عفو كنند و يا از او به جاى قصاص ديه بگيرند, امنيت از جامعه سلب نمى شود و خود قرآن اين راه را جلوى پاى اولياى مقتول باز كرده و فرموده است:
(يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص في القتلى الحرّ بالحرّ والعبد بالعبد والانثى بالانثى فمن عفي له من أخيه شيء فاتّباع بالمعروف و اداء اليه باحسان ذلك تخفيف من ربكم و رحمة فمن اعتدى بعد ذلك فله عذاب اليم);2
اى كسانى كه ايمان آورده ايد, درباره كشتگان, بر شما [حق] قصاص مقرر شده, آزاد مقابل آزاد, برده مقابل برده, و زن عوض زن, هركس كه از جانب برادر [دينى]اش [يعنى ولى مقتول] چيزى [از حق قصاص] به او گذشت شود [بايد از گذشت وليّ مقتول] به طور پسنديده پيروى كند و با [رعايت] احسان, [خون بها را] به او بپردازد. اين [حكم] تخفيف و رحمت از پروردگار شماست. پس هركس بعد از آن از اندازه درگذرد وى را عذابى دردناك است.
از اين آيه به خوبى روشن مى شود كه گذشتن از حق قصاص و تبديل آن به ديه يا غير آن, جايز است و مورد تشويق. پس ترك قصاص به عنوان گذشتنِ از حق, پس از تأكيد بر اصل آن حق, موجب ناامنى جامعه نمى شود و خون افراد بى ارزش نمى شود. بنابراين, شايد بتوان با وضع قوانينى, حقّ افراد را در قصاص كردن محدود نمود. و مثلاً قاتل عامد براى اوّلين قتل, به حبس ابد يا چند ديه محكوم شود, ولى اگر باز مرتكب قتل عمدى شد, اولياى مقتول دوم يا اولياى هر دو مقتول, حقّ قصاص او را داشته باشند, در اين صورت هم حقّ قصاص محفوظ نگاه داشته شده و افراد سعى مى كنند كه از قتل عمدى اجتناب كنند و هم قصاص محدود شده است تا در دهكده جهانى امروز, احكام اسلام خشن جلوه گر نشود و حاكميت و قانون در جهت زيبا نشان دادن چهره اسلام از حداكثر ظرفيت خود بهره ببرند.
اگر مشكلات فقهى اين راه حل شود, و راه كارهاى مناسب براى اجراى آن انديشيده شود, شايد نتيجه بخش باشد.
از جمله اشكالات شرعى كه بر اين راه حل مى شود اين است كه: قصاص حقى است براى خويشاوندان مقتول كه پس از كشته شدن وى به وجود مى آيد و محدود ساختن حقى كه هنوز فعليت پيدا نكرده, از نظر برخى فقها اشكال دارد كه درباره آن, در بحث (ضمان ما لم يجب) يا ا(سقاط ما لم يجب) بحث كرده اند.
از ديگر اشكالاتش اين است كه: حق قصاص حقى شخصى و تنها براى اولياى مقتول است و اجتماعى كردن آن و دخالت دادن ديگران در عفو يا عدم عفو, با شخصى بودن حق, منافات دارد.
به هر حال, اگر بتوان اين گونه اشكالات را پاسخ گفت, آن گاه مردم مى توانند از طريق نمايندگان خود, حقوق خود را محدود كنند, يعنى همان گونه كه از طريق نمايندگان خود, حقِ آزادى, حق ازدواج و… را محدود مى كنند و ذكر اين نكته نيز شايد خالى از لطف نباشد كه طبق روايت مرحوم صدوق(ره) آخرين وصيت پيامبراكرم(ص) اين بود كه (ايها الناس احيوا القصاص واحيوا الحق لصاحب الحق) ; اى مردم قصاص را احيا كنيد و حق صاحب حق را احيا كنيد, بنابراين راه چاره انديشيدن براى ترك قصاص, بايد موقتى و محدود باشد و نحوه گرفتن و هزينه ساختن ماليات ها و درآمدها را مشخص مى كنند, از آن طريق نيز حق قصاص خود (اگر زمانى فعليت پيدا كرد) را محدود مى كنند.
البته بايد اين محدود ساختن به گونه اى نباشد كه قاتل مطمئن شود كه قصاص نمى شود وگرنه چنين قانونى نه تنها با روح آيه قصاص منافات دارد بلكه حتى موجب طغيان گر شدن قاتل نيز مى شود.
به هر حال, اظهارنظر در اين زمينه نيازمند تحقيق فراوان و بررسى بيشتر و دقيق تر دليل هاى دو طرف است كه در اين نوشتار نمى گنجد و تنها مى توان گفت كه هر دو گروه ـ طرف دارانِ محدودسازى حكم قصاص و مخالفان آنان ـ براى خون مقتول ارزش قائل هستند و مى گويند كه بايد ضمانت كافى براى خون وجود داشته باشد.
گروه اوّل مى گويند: با اين مقدار محدودسازى, كسى به فكر قتل عمد نمى افتد, زيرا حبس ابد نيز كم از قتل نيست و تازه يك بار قاتل به حساب آمدن كه بعد از قتل عمدى دوم كشته مى شود, آن قدر مهم است كه فرد را از قتل عمدى باز دارد. و گروه دوم نيز دغدغه تطابق اين سخنان را با فقه دارند و با حل مشكلات فقهى, با گروه اول هم صدا مى شوند. اما اگر گروه سومى پيدا شوند كه اصل قصاص را حذف كنند و به جاى آن چند ديه يا حبس ابد, يا حبس هاى كمترى را قائل شوند, ارزش خون افراد, به شدت پايين مى آيد و با روح شريعت و عقل اجتماعى تيزبين سازگارى نخواهد داشت.
به هر حال, توضيح و تكميل اين بحث به فرصت ديگر واگذار مى شود. اما آنچه روشن شد اين است كه همه فقها و همه متجددان براى خون ارزش قائل هستند, ولى مقدار آن متفاوت است.
نكته: تمام آنچه پيرامون قصاص نفس وجود دارد, پيرامون قصاص اعضا و جوارح نيز موجود است.

قتل خطايى

اگر كسى بدون قصدِ قتل انسان, به سوى حيوان يا چيز ديگرى نشانه گيرى كند و اتفاقاً فردى پيدا شود و تير به او اصابت كند, از موارد قتل خطايى است. هم چنين مواردى كه در زمان ما راننده با سرعت مطمئن و مجاز با رعايت قوانين و مقررات, رانندگى مى كند و اتفاقاً به فردى برخورد مى كند, از موارد قتل خطايى به شمار مى آيد.
در قتل خطايى قصاص وجود ندارد, ولى چون خون مسلمان هدر نيست, به جاى آن ديه وجود دارد. ديه مقدار مالى است كه در شرع مشخص شده كه قاتل يا خويشاوندان او بايد به اولياى مقتول بپردازند. در روايات و كتاب هاى فقها اين مقادير ذكر شده است:
الف. صد شتر;
ب. دويست رأس گاو;
ج. دويست حله يمانى;
د. هزار مثقال طلا;
هـ. هزار گوسفند;
و. ده هزار مثال نقره.
كه براى اطلاع بيشتر مى توان به جواهرالكلام, جلد42 و ساير كتاب هاى فقهى مراجعه كرد. در اين جا نيز مباحث گوناگون مطرح مى شود كه به برخى از مهم ترين آنها اجمالاً اشاره مى شود. يقيناً در زمان ما مقادير شش گانه ديه از نظر قيمت با هم متساوى نيستند بلكه تفاوت فاحشى دارند. حال, آيا در زمان تشريع نيز هم چون امروز قيمت اين مقادير متفاوت بوده و مصلحت مقادير شش گانه به دليل راحتى پرداخت بوده است تا هركسى بتواند با در نظر گرفتن محيط و فراوانى هر جنس آن را تهيه كند, يا اين كه در آن زمان قيمت اين مقادير تقريباً متساوى بوده است؟ هركدام از دو مبنى را كه قبول كنيم, در اصل ارزش مندى خون انسان فرقى نمى كند. تنها نكته اى كه بايد بررسى كرد, تشخيص اصل و فرع است تا فروع به اصول برگردد. براى نمونه, اگر ثابت شد كه معيار اصلى صد شتر بوده است و مقادير ديگر, مطابق با آن مشخص شده, در زمان ما نيز مقدار اصلى صد شتر خواهد بود و اگر مقدار اصلى هزار دينار بوده در زمان ما نيز بايد همان مقدار, معيار عمل قرار گيرد و مبلغ آن در زمان ما مشخص مى شود.
حال اگر اصلى و فرعى بودن مشخص نشد, بايد چه كرد؟ آيا قاتل, كمترين مقدار را بدهكار است يا بيشترين را؟ آيا جاى قاعده اشتغال است, يا برائت؟ يا قاتل بايد قاعده اشتغال را جارى كند و اولياى مقتول اصل برائت از زايد را؟ و آيا اساساً افراد خودشان بايد اصل را جارى كنند يا حاكم شرع؟ بحث هاى ديگرى دارد كه فعلاً به آنها نمى پردازيم. بلكه توافق همگان را بر ارزش خون مقتول مورد امعان نظر قرار مى دهيم.
باز در اين جا بحث ديگرى مطرح است كه مبنايى تر و ريشه اى تر است و به بيان ديگر, شايد به ريشه بحث هاى ديات در كتابهاى فقهى و حقوقى تيشه بزند و آن اين كه:بين احكام امضايى و تأسيسى تفاوت است. احكام تأسيسى را مى توان به شرع نسبت داد و شرع را داعيه دار و طلايه دار آن شمرد, مانند: نماز, روزه و حج كه اگرچه در اديان سابق بوده, ولى در شرع اسلام آن صورت تغيير يافته و صورت و شكل جديدى پيدا كرده كه همگان فهميده اند: اسلام به اين عبادت ها نظر دارد و مى خواهد اين گونه عمل شود.3
اما برخى احكام در شرع, امضايى است, يعنى چون در گذشته بين مردم متعارف بوده يا از شرايع سابق وجود داشته, پيامبر(ص) نيز آنها را امضا كرده است, مانند: بيع, اجاره, مساقات و… يا مانند برده دارى و امثال آن كه در آن زمان متداول بوده و چون جزو قوانين اجتماعى آن زمان بوده و مشكلى هم به بار نمى آورده, يا آن كه حذف آن مشكل ساز بوده, پيامبر(ص) آنها را همان گونه امضا كرده است. حال اگر در جامعه اى ديگر و زمانى ديگر مى بود و مردم بر چيزهاى ديگرى عادت داشتند و قوانين خود را بر آن اساس تنظيم مى كردند, شايد پيامبر(ص) بر آن امور نيز صحه مى گذاشت.
به هر حال, طرف داران اين ديدگاه كه بين احكام امضايى و تأسيسى تفاوت مى نهند, سخنشان اين است كه اگر حضرت عبدالمطلب ديه را به جاى صد شتر, صد و پنجاه شتر يا بيشتر هم قرار داده بود, باز شايد پيامبر(ص) امضا مى كرد, چنان كه اگر مقدار كمترى هم براى ديه در نظر گرفته بود, احتمالاً باز حضرت, آن را امضا مى كرد پس مقدار ديه يا مقادير ديه امر ثابتى نيست و مى تواند در هر جامعه با توجه به دارايى ها, امكانات و ساير امور در نظر گرفته شود و مجلس, دولت يا بيمه و… مى توانند مبلغى را براى ديه مشخص كنند, اگرچه هيچ ربطى هم به مقادير شش گانه نداشته باشد. و خلاصه يكى از مباحث بحث انگيز و مورد بحث بين حقوق دانان و دانشگاهيان از يك سو و فقها و حوزويان از سوى ديگر, مى تواند بحث اصل ديه باشد كه آيا بايد با يكى از مقدارهاى شش گانه يا با حد وسط آنها مطابق باشد يا آن كه مى تواند چيز جديدى باشد كه جامعه از طريق نمايندگان خود بر آن توافق مى كند؟
به ويژه اين بحث در زمان ما از آن جهت مطرح است كه گاهى تصحيح و معالجه عضو قطع شده يا حيات دادن دوباره به انسان كشته شده يا معالجه انسان مصدوم يا ضربه مغزى شده ممكن است, ولى هزينه اى چندين برابر ديه آن عضو يا ديه انسان را طلب مى كند و فقها در مورد جراحت مى گويند كه اگر امكان معالجه آن هست, بايد معالجه شود. حال اگر شخصى به صورت خطايى مصدوم شده باشد كه اگر كسانى آن جا باشند و او را به بيمارستان برسانند و مداوا شود, صدمه زننده يا عصبه او شايد بايد معادل ده ديه, هزينه معالجه او را بپردازند تا خوب شود و به حيات خود ادامه دهد, ولى اگر كسى آن جا نباشد يا اهمال كنند تا بميرد, تنها يك ديه بر عهده قاتل تعلق مى گيرد اگر فردى در تصادف بميرد قاتل يك ديه بدهكار است ولى اگر قطع شود قاتل, ديه هاى متعددى بدهكار است و… كه اين گونه تفاوت و تبعيض عُقَلا را به حيرت مى اندازد. اين كه گفته مى شود: در صورت دوم, اهمال كنندگان گناه كرده اند و در آخرت عقوبت مى شوند, مشكل دنيايى را حل نمى كند و بايد فكرى كرد تا تبعيض هاى اين جهانى از احكام برداشته شود. بنابراين, سخن اين افراد, سخن كم كردن ديه نيست, كما اين كه پيامبر(ص) نيز مقدار ديه را از صد شتر كمتر نكرد, بلكه كلامشان اين است كه آيا مى توان مقدار ديه را به حدى افزايش داد كه بر فرض امكان علاج, هزينه هاى درمان تأمين شود يا خير؟
به هر حال متعبدانه برخورد كردن با نصوص, و پاسخ نگفتن به پرسش هاى مطرح شده, فريادهايى را بلند كرده و اعتراض هايى را پيش آورده است كه باز چون بحث دامنه دار و طولانى و داراى اصول موضوعه جداگانه اى است از آن صرف نظر مى شود.
آنچه اكنون مورد نظر است اين است كه: چه ديه امر تعبّدى و ثابت به حساب آيد و چه امرى متغيّر و چه بتوان به تمامى اشكال هاى مطرح شده پاسخ گفت و چه نتوان, از مجموع بحث ها روشن مى شود كه خون انسان داراى ارزش است و يك امر حداقلى براى خون هر انسان, وجود دارد كه حتى اگر او خطايى هم كشته شود آن مقدار ـ ديه ـ بايد پرداخت گردد. حال آن ديه مقدارش صد شتر يا بيشتر باشد, مطلب ديگرى است و نيز بحث از اين كه آيا ديه مقدارى افزون بر هزينه مداوا دارد و قاتل بايد هر دو را بپردازد, يا اين كه تنها موظف به پرداخت ديه است, بايد به فرصت ديگر موكول گردد.
از مباحث ديگرى كه در اين جا مطرح مى شود, اين است كه فقها به پيروى از روايات, ديه قتل خطايى يا جنايات خطايى را بر عهده عاقله مى دانند, اما در اين كه عاقله, آيا خويشاوندان پدرى قاتل است يا وارثان او يا تمام خويشاوندان او يا هم شهرى هاى او و يا… اختلاف فراوانى وجود دارد و حتى شيخ طوسى در هر يك از كتاب هاى نهايه, خلاف, مبسوط و مسائل حائريه, رأيى را متفاوت با رأى كتاب ديگرش انتخاب كرده است, به گونه اى كه كثرت اقوال, در ذهن انسان, اين احتمال را تقويت مى كند كه شايد (عاقله) تابع قراردادها و عرف ها بوده, به گونه اى كه در برخى شرايط پدر يا فرزند قاتل نيز از عاقله محسوب مى شده و در شرايط ديگرى خير, يا در شرايطى خود قاتل نيز سهمى را مى پرداخته و در شرايط ديگر خير و….
و به هر حال, اين سؤال بسيار راه گشاست كه اگر فرض شود فردى در زمان شيخ الطائفه كسى را خطايى مى كشت و اولياى مقتول نزد مرحوم شيخ مى رفتند كه او به عنوان فقيه اهل بيت, ديه را بر عاقله تقسيم كند, آيا در شرايط متساوى چهار حكم مختلف ابراز مى كرد يا شرايط جغرافيايى, محيطى يا قراردادهاى ضمنى آنان را در نظر مى گرفت؟
به نظر مى رسد كه عاقله و محدوده آن در يك تشبيه, مانند بيمه هاى امروزى است كه هر شركت بيمه با شركت بيمه ديگر, در برخى جزئيات اختلاف دارند, ولى همه در اين كه اجمالاً خسارت هاى زيان ديده را بايد جبران كنند, مشترك اند. از اين جا اين بحث پيش مى آيد كه آيا اين كه ديه بر عهده عاقله باشد, حكمى شرعى است كه اكنون نيز حاكم اسلامى موظف باشد, ديه خطايى را از عاقله بگيرد و يا آن كه امرى قراردادى و مربوط به قراردادها و روابط بين قبيله هاست؟
به عبارت ديگر, آيا عاقله امرى امضايى بوده كه به قبايل بدوى اعراب مربوط مى شود, زيرا كه خويشاوندان نسبت به يكديگر حمايت و وابستگى خاص داشته اند و ربطى به ساير اقوام و ملل ندارد, يا يك مسئله شرعى تعبّدى است؟
به هر حال, آنچه مهم است و از اين مباحث به دست مى آيد, ارزش دارى خون است كه بايد با پرداخت مال, جبران شود ولى اين پرداخت نبايد به گونه اى باشد تا قاتل را كه اصلاً تصميم به قتل نداشته و گناهى نكرده, خانه نشين و بدبخت كند. لذا بايد به نحوى با تعاون و هميارى, چه از ناحيه عاقله و چه از ناحيه بيمه اى كه امروزه موجود است و نقشى بهتر از نقش عاقله را ايفا مى كند و جنايت هاى خطايى را متقبل مى شود, او را يارى كرد.
نكته مهم: با توجه به اين كه اوّلاً بسيارى از مباحث ديات و مقادير آن در روايت هايى نظير روايت فضل بن شاذان مطرح شده كه روايت هايى طولانى است و صادر شدن آن از امام در يك جلسه و آن كه يك راوى آن را در همان يك جلسه بنويسد, مشكوك مى نمايد; و ثانياً با توجه به آن كه در روايت هاى متعددى از ائمه اطهار رسيده كه كتاب جفر نزد ماست و در آن همه چيز حتى (ارش خدش) نوشته شده است و در برخى آمده كه آن املاى رسول الله(ص) و خط حضرت على(ع) است, احتمالاً كتاب جفر, كتاب قانون مدنى و جزايى آن زمان بوده كه پيامبر(ص) آن را تدوين كرده است و شايد به همين دليل, نمى گويد در آن تمام احكام حتى سجده و ذكر آن وجود دارد بلكه ارش خدش را مطرح مى سازد. اگر اين احتمال, مستندات يا مؤيداتى پيدا كند, معلوم مى شود كه اين احكام ديات براى آن زمان و آن محيط وضع شده است و به همين دليل, پيوسته به كتاب على(ع) اسناد داده مى شود و آراى مختلف پيرامون آن داده نمى شود, به خلاف ساير احكام فقهى ـ تعبّدى, مانند: نماز و حج كه ائمه اطهار در آنها به كتاب على(ع) و املاى رسول الله(ص) استناد نمى كنند بلكه به آيات قرآن يا سنت پيامبر(ص) استناد مى كنند و گونه روايت هاى آنها نيز متفاوت و مختلف است و از مجموع آنها حكم يك مسئله ظاهر مى شود, ولى در باب ديات گويا مسائل مشخص شده و با يك ديگر تعارضى ندارند.
در صورت تقويت اين احتمال, احكام جنايى و جزايى اسلام در حوزه متغيّرات قرار مى گيرد. همان گونه كه معاملات و تعداد آنها از متغيّرات است و به همين دليل, اكنون معاملات ديگرى نظير بيمه به آنها اضافه شده و در مقابل; مساقات يا مزارعه از رونق افتاده است. و هم چنين, بيع هاى كامپيوترى, فاينانس و… رونق يافته و در مقابل بيع حصاة و منابذه حتى الفاظش نيز نامأنوس مى نمايد.

قتل شبه خطا يا شبه عمد

با روشن شدن قتل خطايى و عمدى يا جنايت خطايى و عمدى, قتل و جنايت شبه عمد يا شبه خطا روشن مى شود, زيرا هرآنچه خطاى محض نباشد و عمد محض نباشد, در شبه خطا يا شبه عمد داخل است و به عبارت روشن تر, اگر اقسام قتل را در يك تقسيم پنج تايى به شكل زير تقسيم كنيم:
1. قصد قتل را داشته باشد و نيز آلتى را كه معمولاً كشنده است, به كار برد;
2. قصد قتل را داشته باشد, ولى آلتى را به كار برد كه گاهى به صورت نادر توان كشتن دارد؟
3. قصد آزارى كمتر از قتل را داشته باشد وليكن وسيله اى را كه معمولاً كشنده است, به كار برد;
4. قصد آزارى را داشته باشد, اما تصميم به كشتن نداشته باشد و وسيله او نيز به ندرت توان كشتن داشته باشد;
5. قصد آزارى يا قتلى را ندارد بلكه چيز ديگر را قصد كرده و اشتباهى به انسانى اصابت مى كند, براى نمونه: قصد صيد آهويى را داشته و اشتباهى تير به انسان خورده است.5
از اين پنج قسم, قسم اوّل, مسلّماً قتل عمد و قسم پنجم, حتماً قتل خطايى شمرده مى شود و سه قسم ديگر, در نظر گروهى قتل شبه عمد است. اما بسيارى ديگر, قسم سوم و برخى قسم دوم را نيز قتل عمد دانسته اند و بنابراين طبق تمامى ديدگاه ها قسم چهارم شبه عمد به حساب آمده است.
به هر حال, مهم اين است كه فقها گفته اند: در قتل شبه عمد, قصاص نيست, ولى قاتل بايد خودش ديه را بپردازد. شايد مثالش در زمان ما راننده اى باشد كه به خاطر رعايت نكردن برخى قوانين رانندگى تصادف كند آنگاه از آن روى كه مقررات رانندگى را رعايت نكرده از نظر پليس مقصر شناخته مى شود, ولى قاتل عمدى به شمار نمى رود و قصاص نمى شود و چون, تمام امورش نيز بر طبق قانون و مقررات نبوده تا بيمه, ديه او را بپردازد, خودش به پرداخت ديه موظف مى شود و يا حداقل حاكم شرع, او را جريمه اى نقدى يا تعزيرى مى كند تا متنبه شود و قوانين را رعايت كند.
به هر حال, در اين جا نيز سخن از خون و ارزش آن است و حتى براى اين كه هيچ كس در مورد خون ديگرى تسامح و بى اعتنايى نكند, بين قتل خطايى و شبه عمدى تفاوت گذارده اند تا علاوه بر رعايت حال جامعه و مقتول, رعايت حال قاتل نيز بشود و آن كس كه هيچ تسامحى نداشته با آن كه تسامح اندكى داشته, متساوى نباشند.
از آنچه بيان شد, به ذهن مى رسد كه ديه قرار داد شده براى قتل خطايى, نمى تواند جنبه عقوبتى و كيفرى داشته باشد, زيرا معقول نيست كه كسى گناهى كند و بار گناهش را ديگران تحمل كنند.
(ولاتزر وازرة وزر اُخرى);6
هيچ باربردارى بار [گناه] ديگرى را برنمى دارد.)
بلكه اساساً كسى كه براى شكار, تيرى رها كرده و از روى اتفاق به انسانى خورده, گناه نكرده و از نظر شرعى به توبه نيازى ندارد, زيرا او قصد مجرمانه اى نداشته و گناه تابع قصد است. بنابراين, بيان احكام قاتل خطايى در ضمن بيان احكام كيفرى, در قوانين جارى كشور بى اشكال نيست.
در قتل شبه عمد نيز او گناه انسان كشى مرتكب نشده بلكه گناه تخلف از مقررات يا زياده روى و امثال آن را مرتكب شده است. بنابراين, مى توان گفت كه ديه در اين گونه قتل ها جبران خسارت هاى وارد شده به خانواده مقتول است, زيرا آنان يك عضو خانواده را كه يا بالفعل در امور اقتصادى خانه شركت داشته يا آن كه در آينده مى توانسته شركت داشته باشد, از دست داده اند و عواطفشان آسيب ديده است و… كه جبران اين خسارات, در زمان شارع, مطابق با اين مقدار از پول و ماديات قرار گرفته و تا اين زمان, همان مقدار ثابت مانده است.
البته اين مطالب در مورد قتل عمدى يا قطع عضو عمدى مطرح نيست, زيرا در صورت عمد, شخصِ مرتكب شونده, جنايت كار است و قصاص كيفر او به شمار مى رود كه تشفّى خانواده مقتول را نيز به همراه دارد. حال اگر خانواده قاتل و مقتول بر مقدارى از ديه يا بر چند ديه توافق كردند, امرى مربوط به خود آنان است. به هر حال, آنان هستند كه مى توانند كيفر را به جزاى نقدى تبديل كنند, ولى آن جزا نيز هرچه باشد, به عهده خود قاتل است و اگر قاتل عمدى توان مالى نداشته باشد, اولياى مقتول, تنها بين قصاص و عفو مخير خواهند بود و نمى توانند او را عفو كنند و در مقابل از عاقله يا حاكم اسلامى ديه طلب كنند. بنابراين, رعايت ارزش خون, در قتل عمد, تنها به عهده خانواده مقتول است.

حاكم مسلمانان و ديه خون افراد

حال اگر در قتل شبه خطايى, قاتل توان مالى براى پرداخت ديه را نداشت يا در قتل خطايى, قاتل, عاقله اى نداشت يا عاقله توان مالى نداشت و بيمه هم نبود, در چنين مواردى بايد چه كرد؟
آيا خونى كه تاكنون اين قدر پيرامون ارزشش صحبت شد يك مرتبه از ارزش مى افتد و يا اين كه آموزه هاى دينى ما چنين مواردى را نيز پاسخ گفته اند؟
روايات ما در اين موارد و نمونه هاى مشابه آن, ديه را به عهده امام مسلمانان مى اندازد و اوست كه بايد اين قبيل ديه ها را پرداخت كند و اعتبار عقلى نيز اين مسئله را تأييد مى كند, زيرا كه (من له الغنم فعليه الغُرم; كسى كه غنيمت ها, مال هاى بى صاحب, مال هاى بى وارث و… از آن اوست, بايد هزينه هايى را كه دهنده آن مشخص نيست يا بدهكار توان پرداخت آن را ندارد نيز بپذيرد و پرداخت كند. از مجموع اين روايات كه اجمال آن در ادامه همين مقاله خواهد آمد, روشن مى گردد كه خون انسان يك ارزش ثابت دارد كه بايد پرداخت شود و فقير بودن قاتل يا مشخص نبودن وى يا فرار كردن و در دسترس نبودنش, يا بيمه نبودن قاتل و يا مقتول, از آن ارزش نمى كاهد و اين يكى از وجوه امتياز حقوق اسلامى از حقوق بين المللى و جهانى است.
مواردى كه در آنها ديه به عهده امام مسلمانان نهاده شده, فراوان است كه به برخى از آنها اشاره مى شود:
الف. كشته اى كه معلوم نيست چه كسى او را كشته است؟
1. محمد بن يحيى, عن احمد بن محمد; و علي بن ابراهيم, عن أبيه جميعاً, عن ابن محبوب عن عبدالله بن سنان; و عبدالله بن بكير جميعاً, عن ابى عبدالله(ع) قال: (قضى اميرالمؤمنين(ع) في رجل وجد مقتولاً لايدرى من قتله, قال: إن كان عرف و كان له اولياء يطلبون ديته أعطوا ديته من بيت مال المسلمين ولايبطل دم امرىء مسلم لأن ميراثه للامام(ع) فكذلك ديته على الامام ويصلّون عليه و يدفنونه, قال: وقضى في رجل زحمه الناس يوم الجمعة في زحام الناس فمات انّ ديته من بيت مال المسلمين);7
حضرت صادق(ع) فرمود: پيرامون كشته اى كه پيدا شد و معلوم نبود كه چه كسى او را كشته, حضرت على(ع) اين گونه قضاوت كرد: اگر شناخته شود و اوليايى داشته باشد كه ديه اش را خواستار شوند به آنان از بيت المال مسلمين ديه پرداخت مى شود و خون مرد مسلمان باطل نمى شود, زيرا كه ميراثش براى امام است پس ديه اش نيز به عهده امام است و بر او نماز مى خوانند و دفنش مى كنند. و باز حضرت صادق(ع) فرمود: حضرت على(ع) پيرامون كسى كه روز جمعه بر اثر فشار جمعيت [نمازگزار] مُرد, قضاوت كرد كه ديه اش از بيت المال مسلمانان است.
سند روايت, صحيح مى نمايد و استدلال حضرت نشان مى دهد كه به عهده امام يا بيت المال بودن ديه چنين مقتولى, امرى طبيعى و عقلايى است, زيرا اگر اين فرد مى مُرد و وارثى نداشت, ارثش به امام مى رسيد; همان گونه كه در كتاب ارث بحث شده است. بنابراين, اكنون نيز امام يا بيت المال بايد خسارت وارد شده را جبران كند, زيرا عُقلا مى گويند: (من له الغنم فعليه الغرم; هركس غنيمت از اوست, بدهكارى ها و هزينه ها نيز به عهده او خواهد بود.)
اما اين كه حضرت, ديه را در صورتى بر عهده امام برشمرد كه مقتول شناخته شود و اولياى دم نيز وجود داشته باشند تا ديه اش را طلب كنند, از شرط هايى است كه اگر نباشد اصلاً موضوع محقق نمى شود و به عبارت ديگر, اگر مقتول شناخته نشود يا شناخته شود كه كيست ولى او هيچ خويشاوندى نداشته باشد, آن گاه موضوعى براى پرداخت ديه باقى نمى ماند. و به عبارت ديگر, در اين صورت, پردازنده ديه, امام و وارث او نيز امام است, يعنى ديه او از جيب امام به جيب امام مى ريزد.
بله, از اين روايت معلوم نمى شود كه بر امام واجب است كه تفحص كند تا اولياى مقتول را بيابد. اين مطلب, از روايت بعدى استفاده مى شود و در آخرين نكته ذكر خواهد شد.
2. محمد بن يحيى, عن احمد بن محمد, عن ابن محبوب, عن حماد بن عيسى, عن سوار عن الحسن قال: (ان علياً(ع) لما هزم طلحة والزبير أقبل الناس منهزمين فمروا بامرئة حامل على الطريق ففزعت منهم فطرحت ما في بطنها حياً فاضطرب! حتى مات ثم ماتت امه من بعده فمرّ بها علي(ع) و أصحابه وهى مطروحة و ولدها على الطريق فسئلهم عن أمرها, فقالوا له: أنها كانت حاملاً ففزعت حين رأت القتال والهزيمة قال: فسئلهم أيهما مات قبل صاحبه؟ فقالوا: إن ابنها مات قبلها. قال: فدعا بزوجها أبي الغلام الميت فورثه من ابنه ثلثي الدية, و ورث امه ثلث الدية, ثم ورث الزوج من امرئه الميّتة نصف ثلث الدية الذي ورثته من ابنها الميت و ورث قرابة الميت الباقي, قال: ثم ورث الزوج ايضاً من دية المرأتة الميتة نصف الدية وهو الفان وخمسمائة درهم وذلك انه لم يكن لها ولد غير الذي رمت به حين فزعت. قال: وادّى ذلك كله من بيت مال البصرة);8
حسن گفت: هنگامى كه حضرت على(ع) طلحه و زبير را شكست داد, مردم در حالى كه شكست خورده بودند, برگشتند و زن آبستنى در كنار راه با ديدن چنين منظره اى ترسيد و بچه اى را كه در رحم داشت, سقط كرد. بچه پس از اضطراب و تكان خوردنى مُرد, سپس مادر بچه نيز مُرد. حضرت على(ع) همراه با اصحابش به او و فرزندش در حالى كه بر راه افتاده بودند, برخورد كرد و از مردم پيرامون او پرس وجو كرد. گفتند: او آبستن بود و هنگامى كه جنگ و شكست را ديده, ترسيده است. حسن گفت: امام از آنان پرسيد كدام يك قبل از ديگرى مُرد؟ گفتند: پسر, قبل از مادر مرد.
حسن گفت: حضرت شوهر زن را خواست و او را وارث دو ثلث ديه فرزند, و مادر را وارث يك ثلث ديه فرزند كرد, سپس شوهر را وارث نصف از ثلث ديه اى كه همسرش از بچه به ارث برده بود كرد و خويشاوند زن را وارث نصف ديگر آن ثلث ديه كرد. سپس شوهر را وارث نصف ديه زن (دو هزار و پانصد درهم) كرد و خويشاوندان زن را وارث نصف ديگر ديه زن (دو هزار و پانصد درهم) قرار داد. اين گونه تقسيم, از آن روى بود كه زن غير از همين فرزند ساقط شده در هنگام ترس, فرزند ديگرى نداشته است [بنابراين شوهر, نصف مال همسر خود را به ارث برد]. حسن گفت: همه اينها را حضرت على(ع) از بيت المال بصره پرداخت.

بررسى سند:

اين روايت را مرحوم كلينى در صفحه 138 همين جلد, در باب (مواريث القتلى و من يرث من الدية و من لايرث) نيز با همين الفاظ آورده است و در آن جا سندهاى متعدد خود را نقل كرده كه عبارت اند از:
1. عدة من أصحابنا عن سهل بن زياد;
2. محمد بن يحيى عن سهل بن زياد;
3. محمد بن يحيى عن أحمد بن محمد;
4. على بن ابراهيم عن أبيه.
سهل بن زياد, احمد بن محمد و ابراهيم بن هاشم قمى, همگى از ابن محبوب از حماد بن عيسى از سوار از حسن نقل روايت كرده اند. به هر حال, مرحوم كلينى از شش نفر روايت را نقل كرده9 و آنان آن را از سه نفر نقل كرده اند و سه نفر از يك نفر موثق به نام حسن بن محبوب كه از اصحاب اجماع است و او نيز از حماد بن عيسى كه او نيز موثق و از اصحاب اجماع به شمار مى رود, روايت را نقل كرده اند. تا اين جا سند بسيار خوب است, اما (سوار) و (حسن) شناخته شده نيستند. برخى تصور كرده اند كه (حسن) همان امام مجتبى(ع) باشد و چون حماد نمى تواند با يك واسطه از امام مجتبى حديث نقل كند پس روايت مرسل است. ولى اين سخن درست نيست, زيرا
مسلماً مراد از (حسن) امام مجتبى(ع) نيست وگرنه راويانى نظير حماد و حسن بن محبوب كه شيعه هستند, او را با كنيه يا امثال آن ذكر مى كردند و پس از نام او لفظ (عليه السلام) را مى نوشتند و باز اگر (حسن), امام مجتبى(ع) بود از پدرش به اميرمؤمنان يا پدرم تعبير مى كرد, نه اين كه او را با اسم و بدون هيچ لقبى, معيّن سازد. اين گونه تعبير نمودنِ از حضرت على مخصوص كسانى است كه از او كينه اى به دل دارند. بنابراين, به احتمال قوى مراد حسن بصرى است. و مراد از سوار نيز سوار بن عبدالله بن قدامة بن عنزة البصرى خواهد بود. پس سند حديث از نظر فقهى صحيح نيست, زيرا دو فرد عامى و غير موثق از ديدگاه ما, در آن وجود دارند ولى با توجه به اين كه هر دو از راويان اهل سنت هستند و روش آنان مخفى كردن فضايل على(ع) و ساير معصومان است, بيان اين واقعه با تمامى ويژگى هاى آن, حكايت از مسلّم بودن آن مى كند; به گونه اى كه آنان نيز نتوانسته اند آن را مخفى كنند و به قول بزرگان: (الفضل ما يشهد به الاعداء; فضيلت و برترى آن است كه دشمن نيز به آن معترف باشد.) خلاصه اين كه دو تن از راويان اين خبر مورد وثوق نيستند. اما خود خبر مورد وثوق است, زيرا كه اين دو نفر سخنى عليه خود و عليه مردم خود گفته اند كه قرينه اى بر صحت مضمون خبر مى شود. و سرانجام با توجه به اين كه مشايخ سه گانه حديث (كلينى, صدوق و شيخ طوسى) در كتاب هاى خود با سندهاى مختلف اين حديث را نقل كرده اند, نشان از درستى و صحت اين واقعه مى دهد. بنابراين, شبهه هايى كه پيرامون مرسل بودن حديث مطرح شده, در اين جا از ارزش حديث نمى كاهد.

بررسى متن:

از اين حديث, چند نكته را درباره بحث كنونى مى توان برگرفت:
1. زيان به هركس و از هر ناحيه اى و به هر جهتى كه وارد شود, بايد جبران شود و زيان جبران نشده اى وجود ندارد. و هنگامى كه قاتل فردى پيدا نشد يا قتل عمدى نبود, پرداخت ديه كمترين كارى است كه بايد انجام شود.
2. امام(ع) رهبر و پيشواى مسلمانان, مدافع حقوق مردم و شهروندان, بدون در نظر گرفتن خط سياسى آنان بوده است, زيرا بسيار بعيد مى نمايد كه آن زن از موافقان حضرت باشد و با اين حال, از شكست خوردن طلحه و زبير چنان بترسد كه سقط جنين كند و به دنبال آن از دنيا برود. بنابراين, بودنِ در خطى سياسى غير از خط حاكم اسلامى نمى تواند بهانه و مستمسكى باشد براى از بين بردن يا پايمال كردن يا نپرداختن ارث و ديه افراد. دست كم مى توان گفت: همين كه حضرت على, از خط سياسى آن زن سؤال نكرد, نشان مى دهد كه گرايش سياسى اهميتى نداشته بلكه دفاع از خون و ارث او برايش موضوعيت داشته است حتى در ادامه بحث اوشن خواهد شد كه مسلمانان بون يا نبودن فرد مقتول نيز دخالتى در مسئله ندارد و همين كه فردى در دايره شهروندى قرار بگيرد و قتلش واجب نباشد, خونش محترم است و در صورت كشته شدنِ وى, بايد ديه اش پرداخت شود. مگر اين كه كسى ادعا كند كه امام, با علم امامت خويش مى دانسته كه زن از شيعيان مخلص او بوده است كه پاسخش چنين خواهد بود.
اوّلاً اثبات چنين ادعايى و اثبات اين كه ائمه اطهار(ع) در هر حادثه اى به علم غيب خويش, تمسك مى كرده اند كار مشكلى مى نمايد و به هر حال, به عهده مدعى است;
ثانياً اگر امام از چنين علمى استفاده كرده بود, به پرسش از حال زن و فرزند كه كدام يك زودتر مرده اند, نيازى نبود بلكه با همان علم غيب, اين مورد را نيز تشخيص مى داد.
3. امام مسلمانان خود در پاسدارى و دفاع از حقوق شهروندان پيش قدم است, نه اين كه منتظر بماند تا آنان حقوق خود را از وى طلب كنند. حتى اگر صاحب حق در صحنه نباشد و شايد به دليل مسائلى از صحنه گريزان باشد, مجوّزى براى پايمال شدن حق او وجود ندارد و امام عادل او را پيدا مى كند و حق را بدون هيچ گونه كاستى اى, به او تحويل مى دهد.
4. اين گونه جبران خسارت بر امام مسلمانان لازم و واجب است, نه مستحب و مباح. به همين دليل, حضرت آن را از مال شخصى خودش پرداخت نكرد و اگر اين جبران از امور مستحب نظير صدقات و وقف بود, مانند: ساير صدقات, از مال شخصى خودش پرداخت مى كرد. بنابراين, معلوم مى شود كه هم پرداختن, واجب بوده و هم حساب آن مشخص بوده كه از چه حسابى بايد پرداخت شود وگرنه بايد دست كم, با مردم مشورت مى كرد و از كسانى كه بيت المال حق آنان است, اذن مى گرفت.همان گونه كه پيامبر(ص) آزاد ساختن اسراى هوازن را با اجازه مردم و ميانجى گرى انجام داد.
به عبارت ديگر, انسان آزاد است كه از مال شخصى خود به كسى ببخشد يا نبخشد; كم يا فراوان بدهد, ولى پرداختن از بيت المال كه از آنِ تمامى مسلمانان است, اين گونه نيست. بنابراين, همين كه ديده مى شود حضرت بدون ترديد و با صراحت كامل, آن پول ها را از بيت المال پرداخت مى كند, نشان مى دهد كه اين حقوق بر عهده بيت المال بوده و مجرى آن امام بوده است.
5. اگر زيان از سوى مردم يا گروه خاصى به كسى وارد شود, خسارت وارد شده از بيت المال همان گروه پرداخته مى شود.10
6. در پرداخت ديه, مطالبه كردن اولياى مقتول لازم نيست بلكه وجود داشتن اوليايى براى او بس است تا بر حاكم اسلامى لازم باشد آنان را بيابد و ديه را به آنان تسليم كند. به بيان ديگر, حاكم اسلامى نبايد به مجرد نبودن مطالبه كننده اصل برائت جارى كند و بگويد كسى مطالبه نكرد پس معلوم مى شود كه صاحب حقى وجود ندارد والاّ حق خود را مطالبه مى كرد, زيرا ممكن است صاحب حقى باشد, ولى از حق خود خبر نداشته باشد يا به دليل شرم و حيا يا ترس, از مطالبه حق خويش خوددارى كند. در چنين مواردى جاى اجراى اصالة البرائة نيست و استصحاب حكم مى كند كه آن زن, شوهر و يا اهلى داشته باشد, زيرا آن لحظه كه زن به وجود آمده حتماً مادرى داشته والآن در وجود آن شك مى شود و استصحاب مى گويد كه وجود دارد, مگر اين كه پس از تحقيق, عدمش ثابت شود. و همچنين آبستن بودن زن, از وجود شوهرى حكايت مى كند كه نطفه از وى منعقد شده و وجود شوهر نيز قابل استصحاب است. در ساير موارد نيز همين گونه خواهد بود, چون هيچ كدام از انسان ها خودرو و خلق الساعه نيستند و زمانى پدر, مادر و… داشته اند كه همان استصحاب مى شود.
وقتى وجود صاحب حق, بالوجدان يا با استصحاب ثابت شد, روشن است كه خبر نداشتن از حق, يا خوددارى از مطالبه حق, آن را باطل نمى كند و حاكم اسلامى وظيفه رساندن حق به وى را بر عهده دارد.
3. عدة من اصحابنا, عن سهل بن زياد, عن محمد بن الحسن بن شمّون, عن عبدالله ابن عبدالرحمان, عن مسمع, عن ابي عبدالله(ع) أن أميرالمؤمنين(ع) قال: (من مات في زحام الناس يوم الجمعة أو يوم عرفة أو على جسر لايعلمون من قتله فديته من بيت المال);11
حضرت صادق(ع) فرمود كه حضرت على(ع) فرمود: هركسى در ازدحام و شلوغى روز جمعه يا روز عرفه يا عيد و يا بر روى پل كشته شود و قاتلش معلوم نشود, ديه اش از بيت المال است.

بررسى:

سند اين حديث ضعيف است, ولى مضمونش در آخر خبر اوّل گذشت. تنها در اين حديث مثال هاى ديگرى اضافه شده تا افراد بتوانند ملاك گيرى كنند و گمان نكنند كه تنها اگر كسى در ازدحام نماز جمعه كشته شود, ديه اش به عهده بيت المال است. كلمه (جسر) به معناى پل و به معناى حدّ و مرزى كه بين دو زمين فاصله مى اندازد, آمده است كه معناى اول مشهور است و معناى دوم در فرهنگ لاروس آمده و در اين جا معناى دوم مناسب تر مى نمايد, زيرا (على) در (على جسر) نشان مى دهد كه شخص بر روى جسر بميرد و معمولاً افراد بر روى پل نمى ميرند بلكه از آن جا به زير مى افتند و در آب غرق مى شوند يا بر اثر ضربه تلف مى شوند. بنابراين, بايد يك نوع مجازگويى در اين جا قائل شويم. ولى اگر (جسر) به معناى (حد و مرز) گرفته شود. بدون مجازگويى مطلب صحيح خواهد بود.
به هر حال, نشان مى دهد كه لازم نيست مقتول در امور عبادى و در ازدحامات دينى كشته شود بلكه اگر از روى پل به زير بيفتد يا در مرز دو قبيله, دو شهر يا دو كشور كشته شود و قاتلش معلوم نباشد, باز هم ديه اش به عهده بيت المال است.
بنابراين, اگر همين يك روايت باشد, مى توان از آن تنقيح مناط كرد و مسئله را شامل درگيرى هاى خيابانى, درگيرى هاى طايفه اى, كشته شدگان در تظاهرات و ميتينگ هاى سياسى ـ اجتماعى نيز دانست. اين مطلب از همين حديث طبق نقل مرحوم شيخ صدوق كه كلمه (أو على بئر)12 را به جاى (على جسر) دارد نيز استفاده مى شود, زيرا بعيد است كه مراد افتادن در چاه باشد بلكه احتمالاً مراد نزاع هايى است كه سر برداشتن آب از چاه رخ مى دهد. بنابراين, اگر بر سر چاه نيز كسى كشته شد و معلوم نباشد كه چه كسى وى را كشته است, ديه اش از بيت المال پرداخت مى شود.
4. على بن ابراهيم, عن ابيه, عن النوفلي, عن السكوني, عن ابي عبدالله(ع) قال: قال أميرالمؤمنين(ع): (ليس في الهايشات عقل و لا قصاص) و الهايشات الفزعة تقع بالليل والنهار فيشج الرجل فيها أو يقع قتيل لا يدري من قتله وشجه ـ و قال ابوعبدالله(ع) في حديث آخر يرفعه إلى اميرالمؤمنين(ع): (فوداه من بيت المال);13
در هايشات, ديه و قصاص در كار نيست. هايشات, امور ترسناكى است كه در شب و روز واقع مى شود و در آن سرى مى شكند يا كسى كشته مى شود و معلوم نيست چه كسى كشته و يا سر را شكسته است و حضرت صادق(ع) در حديث ديگرى فرمود كه چنين حادثه اى را نزد على(ع) بردند و حضرت ديه اش را از بيت المال پرداخت كرد.

بررسى:

نظير اين سند در كافى بسيار تكرار شده و فقها به اين روايت فتوى مى دهند. بنابراين, حديث اشكال سندى ندارد و قسمت آخر حديث در صورتى معتبر مى شود كه مطمئن شويم با همين سند ذكر شده است. ولى اگر كسى قسمت آخر حديث را خبر مرسلى بداند كه شخص مرحوم كلينى به گونه ارسال نقل كرده است, آن گاه اعتبار چندانى نخواهد داشت.
متن حديث نيز روشن است و فرقى نمى كند كه تفسير (هايشات) از سوى امام صادق شده باشد يا از سوى سكونى يا از سوى مرحوم كلينى. مهم اين است كه (هايشات) همين معنى را دارد. اما اين كه فرمود در (هايشات) كسى ديه اى بدهكار نيست و قصاصى هم وجود ندارد, به اين جهت است كه در اين نوع درگيرى ها معمولاً قاتل و جارح شناخته نمى شود. و حكم به اين كه قتيل و جريح, اين گونه حوادث ديه اى ندارند; براى هشدار دادن به مردم است تا از چنين فتنه هايى فاصله بگيرند و اين منافات ندارد كه در مورد خاصى به حضرت على(ع) رجوع شده باشد و او ديه مقتول را از بيت المال پرداخت كرده باشد. چون قبلاً بيان شد كه اين گونه ديه ها براى جبران ضررهاى خانواده مقتول است و جنبه كيفرى براى كسى ندارد.
نكته: فرمايش حضرت على(ع) و عمل او مطابق با عملى بوده كه عقلا در همان زمان انجام مى داده اند. معمولاً وقتى درگيرى هاى طايفه اى پيش مى آمده و از دو طرف خون هايى ريخته مى شده, فرد بزرگ, فهيم و مال دارى پيدا مى شده و با دادن ديه برخى خون هايى كه روشن بود, بى جهت كشته شده اند, به نزاع خاتمه مى داد تا جنگ هاى خانمان سوز پايان يابد. بنابراين, حضرت, امرى متعارف و عقلايى را بيان كرده است تا جنبه تهديدى داشته باشد و مردم در فتنه ها واقع نشوند و از طرف ديگر, ديه فرد يا افرادى را كه بى جهت كشته شده اند, پرداخت كرده است, زيرا عدالت اقتضا مى كند كه خانواده اين افراد تحت فشار شديد اقتصادى و نبود سرپرست قرار نگيرند و چون ديه جبران قسمتى از گرفتارى هاى آنان را مى كند بايد پرداخت گردد.
تا اين جا روشن گشت كه اگر كسى كشته شود و قاتلش معلوم نگردد, باز خونش داراى ارزش است و بايد از بيت المال پرداخت گردد.
فتواى فقيهان: لازم است كه برخى فتواهاى فقهاى شيعه در اين باره و همچنين متن هاى قانونى مجازات اسلامى نيز مورد دقت قرار گيرد.
مرحوم شيخ مفيد مى فرمايد:
(وقتيل الزحام في أبواب الجوامع و على القناطر والجسور والأسواق. و على الحجر الاسود و في الكعبة و زيارات قبور الائمة عليهم السلام لا قود له و يجب أن تدفع الدية إلى أوليائه من بيت مال المسلمين. و إن لم يكن له ولي يأخذ دية فلا دية له على بيت المال);14
و كشته شده در محل هاى نماز جمعه, بر پل ها, مرزها و بازارها, اطراف حجرالاسود, در كعبه و زيارت گاه هاى ائمه اطهار(ع) قصاص ندارد و واجب است كه از بيت المال به اوليايش ديه پرداخت گردد و اگر ولى اى كه ديه را مى تواند بگيرد, نداشته باشد, ديه اى بر عهده بيت المال ندارد.
مرحوم شيخ طوسى مى فرمايد:
(من مات في زحام يوم الجمعة أو يوم عرفة أو على جسر و ما أشبه ذلك من المواضع التي يتزاحم الناس فيها ولايعرف قاتله, كانت ديته على بيت المال إن كان له وليّ يطلب ديته, فإن لم يكن له وليّ فلا دية له);15
كسى كه در شلوغى روز جمعه يا روز عرفه يا بر جسر و نظاير آن يعنى مواضعى كه در آن جا مردم ازدحام مى كنند, بميرد و قاتلش معلوم نشود, ديه اش بر بيت المال است, به شرطى كه خون خواهى برايش موجود باشد و اگر خون خواهى نداشت, ديه اى برايش نيست.
نكته: مرحوم مفيد از مثال هاى موجود در روايات به موارد مشابه و محدودى تجاوز كرد, اما مرحوم شيخ طوسى با بيان يك قاعده, تمامى موارد ازدحام و شلوغى را مشمول اين قانون دانست. ابن ادريس حلى(ره)16 نيز هم چون مرحوم شيخ طوسى حركت كرده است كه نشان مى دهد اين مسئله از ديد او اجماعى بوده, چون ابن ادريس به خبر واحد عمل نمى كند. اين موارد در قانون مجازات اسلامى با صراحت به عهده بيت المال نهاده شده است.
هرگاه شخصى در اثر ازدحام كشته شود… حاكم شرع بايد ديه او را از بيت المال بدهد.17
ييادآورى: روايت هاى ديگرى در كتاب هاى روايى شيعه و سنى در همين مورد وجود دارد كه براى اجتناب از طولانى شدن اين فصل از ذكر آنها خوددارى مى شود.
خلاصه: قانون ارزش خون مسلمان در مورد كسى كه در ازدحامات كشته شود, هيچ شك و شبهه اى ندارد. امّا بحث پيرامون ارزش خون هر انسان را بعداً پى گيرى مى كنيم.
ب. مجنونى كه عاقلى را بكشد و برعكس آن:
1. عدة من اصحابنا, عن سهل بن زياد; و على بن ابراهيم, عن ابيه جميعاً, عن ابن محبوب, عن علي بن رئاب, عن ابي بصير قال: (سئلت اباجعفر(ع) عن رجل قتل رجلاً مجنوناً فقال: ان كان المجنون اراده فدفعه عن نفسه فقتله فلا شيء عليه من قود و لادية و يعطى ورثته ديته من بيت مال المسلمين. قال: وإن كان قتله من غير أن يكون المجنون اراده فلا قود لمن لايقاد منه فأرى ان على قاتله الدية من ماله يدفعها الى ورثة المجنون ويستغفر الله ويتوب اليه);18
از حضرت باقر(ع) پيرامون انسانى كه مجنونى را بكشد سؤال كردم, فرمود: اگر مجنون به او حمله كرده و او در حال دفاع از خود او را كشته است, قصاص و ديه اى به عهده اش نيست و ديه مجنون از بيت المال مسلمانان به ورثه اش داده مى شود, ولى اگر بدون اين كه مجنون به او حمله كند, او را بكشد, قصاصى براى كسى كه از او قصاص نمى شود, وجود ندارد و رأى من اين است كه ديه مقتول به عهده قاتل است كه از مال خودش به ورثه مجنون بپردازد و از خداوند طلب آمرزش گناه خويش كند و توبه نمايد.
سند حديث خوب است, زيرا كلينى از عده اى از اصحاب كه چهار نفر مشخص هستند, حديث را از سهل بن زياد نقل مى كند و علاوه بر اين سند, از على بن ابراهيم قمى از پدرش ابراهيم بن هاشم نيز حديث را مى آورد و اين دو نفر سهل و ابراهيم آن را از ابن محبوب از على بن رئاب از ابى بصير نقل مى كنند كه همه از وجوه و بزرگان شيعه هستند و وجود سهل در يك سند اشكالى به حديث وارد نمى كند, زيرا سند ديگرى در عرض او وجود دارد.
از همين حديث معلوم مى شود كه:
الف. اگر شخصى در موضع دفاع از خود مجنونى را بكشد, قصاص نمى شود و نيز ديه اى بده كار نيست و گناهى هم مرتكب نشده است.
ب. كشتن مجنون اگرچه عمدى و بى جهت باشد, قصاص ندارد, زيرا كه اگر مجنون نيز كسى را بكشد, قصاص نمى شود, چون تكليفى ندارد. از اين جا فهميده مى شود كه قصاص, حق است و از حقوق دوطرفه است, يعنى اگر كسى كشتنش قصاص داشته باشد, همو نيز مى تواند قصاص بكند.
ج. كشتن مجنون از روى عمد, به قتل شبه عمد ملحق مى شود و ديه آن به عهده خود قاتل است.
د. مهم ترين نكته اى كه براى بحث فعلى ما بسيار مهم مى نمايد, اين است كه حتى خون مجنون در اسلام هدر و بى ارزش نيست و حتى در حالتى كه قصد آزار يا قصد كشتن كسى را دارد, ديه اش ساقط نمى گردد, اگرچه كشتنش جايز مى شود. در نتيجه, با اولويت قطعى مى توان گفت كه ريختن خون هيچ انسانى بدون دليل و جهت شرعى جايز نيست و در صورت ريخته شدن خون او بايد قاتل يا بيت المال از عهده جبران آن برآيند.
2. على بن ابراهيم, عن ابيه, عن ابن محبوب, عن ابن رئاب عن ابي الورد قال: (قلت لإبي عبدالله أو أبي جعفر (عليهما السلام): أصلحك الله رجل حمل عليه رجل مجنون فضربه المجنون ضربة فتناول الرجل السيف من المجنون فضربه فقتله فقال: أرى أن لايقتل به ولايغرم ديته وتكون ديته على الامام ولايبطل دمه);19
به حضرت صادق يا حضرت باقر(ع) عرض كردم: خداوند شما را خير دهد, مجنونى به مردى حمله كرد, و ضربه اى به او زد. مرد شمشير را از مجنون گرفته و ضربه اى به وى زده و او را كشته است. حكمش چيست؟
فرمود: به نظر من, مرد به دليل كشتن ديوانه قصاص نمى شود و ديه او را نيز بدهكار نيست و ديه مجنون به عهده امام است و خونش باطل نمى شود.
سند حديث تا ابوالورد خوب است, ولى ابوالورد در رجال شناخته شده نيست. ولى سلمةبن محرز روايتى در مدح او ذكر كرده كه با توجه به آن مى توان او را ممدوح دانست. از سوى ديگر, روايت هاى او در كتب حديثى از بيست شماره تجاوز نمى كند. بنابراين, او شخص ناشناخته اى است.20
اين احتمال را نيز نبايد از ذهن دور داشت كه شايد (ابوالورد) مصحّف ابوالبصير باشد. به ويژه كه ساير افراد سلسله سند يكى هستند و مضمون حديث و امام نيز يكى است. تنها اختلاف در كلمه (الورد) و (البصير) است كه آن هم با توجه به استنساخ ها, درهم بودن خطوط, تغيير خط از كوفى و نقطه نداشتن خط ها, تصحيف يكى به ديگرى امر دور از ذهنى نيست.
به هر حال, مضمون حديث با مضمون حديث قبلى مشابهت دارد و هر دو نشان مى دهد كه خون مجنون نيز داراى ارزش است و حتى چنين مجنونى كه قصد حمله به ديگرى را داشته و كشته شده, بايد ديه اش پرداخت شود و تنها تفاوتشان اين است كه روايت قبلى ديه را به عهده بيت المال برشمرده و اين روايت آن را بر عهده امام و حاكم مى داند.
حال, آيا واقعاً تفاوتى بين اين دو لفظ وجود دارد يا اين كه هر دو, از يك حقيقت حكايت مى كنند؟ بعداً روشن خواهد شد كه اين دو لفظ, حكايت از يك واقعيت دارند; به اين صورت كه ديه از بيت المال است ولى مسئول پرداخت آن, امام و حاكم مسلمانان خواهد بود. مهم آن است كه خون مجنون ارزش دارد ولى پرداخت ديه به عهده قاتل و طايفه اش نيست و به عهده عنوان امام يا عنوان بيت المال است.
نكته: با اين كه ركن اصلى انسان, عقل اوست و مجنون به دليل بى عقلى از جرگه تكليف خارج مى شود, ولى با اين حال قتل او جايز نيست و خونش احترام دارد. مى توان نتيجه گرفت كه خون انسانِ عاقل, داراى احترام است. حال اگر اين انسان محقون الدم, فاسد العقيده يا فاسد العمل شد يا از سابق بر عقيده فاسد يا عمل فاسدى استوار بود, آيا باز خونش محترم شمرده مى شود يا خير آيا فاسد العقيده بودن و فاسد العقيده شدن متفاوت است؟ آيا بين انواع فسادهاى عملى و يا بين صحيح العقيده فاسدالعمل با فاسد العقيده فاسدالعمل بايد تفصيل داد؟
اين بحث ها مجال ديگرى را مى طلبد. اجمالاً مى توان گفت كه بنابر اصل و قانون اوّلى, احترام داشتن خون هر انسان است و امور عارضى كه جواز قتل او را فراهم مى سازد, بايد با دليل متقن ثابت شود.
بنابراين, احاديثى كه مى گويد: (لايبطل دم امرء مسلم) ناظر به قضيه خارجى است كه حكم در حيطه جامعه اسلامى مطرح مى شده و كلمه (مسلم) قيد شمرده نمى شود تا كسى از آن استفاده كند و خون غير مسلمان را بى ارزش بداند. به همين دليل فتواى مرحوم شيخ طوسى و شيخ مفيد مطلق بود و نيز رواياتى كه خون مجنون را داراى ارزش مى دانست نيز با اولويت خون انسان عاقل را داراى ارزش مى داند به ويژه اگر فرد, اهل كتاب و در ذمّه حكومت اسلامى باشد. بنابراين كسانى كه فرد يا افرادى را مهدور الدم مى دانند بايد دليل بياورند نه ما نيازمند باشيم براى ارزشمندى خون انسان ـ ولو كافر ـ دليل بياوريم زيرا مباح بودن گرفتن حيات از يك فرد نيازمند دليل است, وقتى احاديثى آزار رسانيدن به حيوانات را مجاز نمى شمرد يا حضرت على(ع) در نامه به مالك اشتر به رعايت حقوق كافران سفارش مى كند و با جمله (اِمّا اخ لك فى الدين واِما نظير لك فى الخلق)21 (يا مردم برادر دينى تو اند و يا در آفرينش همانند تو اند) نشان مى دهد كه همه اين سفارشها و حفظ حرمت ها براى انسان بما هو انسان است, نمى توان تنها خون مسلمان را داراى ارزش دانست, افزون بر آنچه گفته شد دلايل و مؤيدات ديگرى نيز مى توان اقامه نمود كه در پايان به برخى از آنها اشاره مى شود.
1. مرحوم صدوق از حسن بن محبوب از ابى ولاّد از حضرت صادق(ع) روايت كرده است كه:
(ليس بين اهل الذّمة معاقلة فيما يجنون من قتل او جراحة, انّما يؤخذ ذلك من اموالهم فان لم يكن لهم مال رجعت الجناية على امام المسلمين لأنّهم يؤدّون اليه الجزية كما يؤدّى العبد الضريبة الى سيده);22
بين اهل ذمه در جنايتهايشان از قبيل كشتن يا مجروح ساختن معاقله نيست [يعنى ديه جنايتهاى خطايى آنان در عهده عاقله قرار نمى گيرد.] بلكه تنها از اموال خودشان گرفته مى شود و اگر مالى نداشتند جنايت به امام مسلمانان برمى گردد زيرا آنان به او جزيه مى دهند همان گونه كه برده به اربابش ماليات مى دهد.

بررسى:

سند مرحوم صدوق به حسن بن محبوب همان گونه كه در مشيخه آمده است23 صحيح مى باشد.
همين روايت را مرحوم كلينى با دو سند ديگر از حسن بن محبوب نقل كرده كه عبارتند از: 1. محمد بن يحيى از احمد بن محمد از حسن بن محبوب 2. على بن ابراهيم از پدرش ابراهيم بن هاشم از حسن بن محبوب. بنابراين سه طريق حسن بن محبوب وجود دارد و همه قابل اعتماد است.
اين حديث نشان مى دهد كه جنايات آنان به خودشان يا به مسلمانان بايد جبران شود و هدر نيست.
2. مجموع رواياتى كه اهل ذمّه اعم از يهودى, نصرانى و مجوسى را داراى ديه مى داند24 نشان مى دهد كه خون آنان ارزشمند است. البته آن روايات داراى اختلافاتى است زيرا برخى ديه آن را هشتصد درهم (يعنى يك دوازدهم ديه مسلمان) مى داند و برخى ديه آنان را چهارهزار درهم (يعنى دو پنجم ديه مسلمان) مى داند و برخى ديه آنان را مطابق ديه مسلمان مى داند, كه اين تفاوت بنا به فرموده صدوق به خاطر التزام به قوانين دولت اسلامى و شرايط جزيه و نظاير آن مى باشد.25
3. رواياتى كه در نهى از كشتن برده و نقص عضو ساختن او و همچنين كفاره و ديه بدهكار بودن كشنده برده دارد, شده است ارزشمندى خون او را مى رساند اگرچه ارزش خونش همانند ارزش خون انسان آزاد نباشد.
4. اساساً تمامى روايت هاى ابواب قصاص و ديات روى عنوان هاى عام نظير (مرد), (زن), (كودك) و… رفته است و سؤال كننده پيرامون فردى كه فرد ديگرى را بكشد سؤال كرد و امام(ع) نيز پيرامون همين مسئله جواب داده است آنگاه منحصر ساختن (فرد) يا (افراد) به (مسلمان) نيازمند دليل است و اين كه اكثريت جامعه, در زمان صدور روايات يا در كشورهاى اسلامى كنونى مسلمان هستند, دليل نمى شود كه ما اين كلمات مطلق را, به مسلمانان منحصر سازيم و تنها خون آنان را داراى ارزش بدانيم.
بله ممكن است خونها داراى ارزش متفاوت باشند اما اصل ارزشمندى در خون تمامى افراد موجود است اما اين كه در روايات گذشته آمده بود (لايبطل دم امرء مسلم) يا (لايبطل دم مسلم) از باب وصف و يا لقب است كه در اصلِ مفهوم داشتن اين گونه جملات اشكال وجود دارد يعنى نمى توان از وجود لفظ (مسلم) در اين روايات استفاده كرد كه (خون غير مسلمان باطل مى شود) زيرا آنان كه مفهوم وصف و لقب را حجت مى دانند در جايى حجّت مى دانند كه آمدن آن وصف ثمر ديگرى غير از مفهوم گيرى نداشته باشد و براى حفظ كلام معصوم از آوردن سخن لغو و بى معنى به حجيت اين گونه مفاهيم قائل مى شوند ولى بسيار روشن است كه در بحث ما, فايده لفظ (مسلم) منحصر در مفهوم گيرى نيست بلكه براى اهميت دادن به خون مسلمان است تا مسلمانان در كارهاى اجتماعى نظير عرفه, نماز جمعه و… با اشتياق شركت كنند و بدانند حتى اگر زير پاى جمعيت لِه شوند ديه آنان محفوظ است و حاكم مسلمانان موظف به پرداخت آن مى باشد.
از سوى ديگر لفظ (مسلم) مى تواند بيانگر جوّ صدور سخن باشد, يعنى چون امام(ع) در جامعه اسلامى حديث مى فرموده لفظ (مسلم) را به كار برده است نظير اين كه يك مسئول مملكتى در جمع كارمندان يك اداره مى گويد: (حقوق هيچ يك از شما كارمندان اين اداره پايمال نمى شود.) كه به هيچ عنوان مفهوم و معنايش پايمال شدن حقوق بقيه كارمندان يا بقيه شهروندان نيست.

پى نوشت ها:

1. سوره بقره, آيه179.
2. همان/178.
3. كافى, ج4/246.
براى نمونه, برخى از حاجيانى كه همراه پيامبر(ص) حج انجام دادند و حضرت عمره را در حج ادغام كرد و به آنان دستور خروج از احرام و مُحِلّ شدن داد و دوباره به آنان دستور داد تا براى حج محرم شوند و مراسم را به گونه اى خاص انجام دادند, گفتند: يا رسول الله(ص) چنان دينمان را آموختيم كه انگار امروز متولد شده ايم.
4. براى نمونه ر.ك: كافى, ج7/330 تا 343.
5. فقه الديات, آيةالله موسوى اردبيلى/20.
6. سوره انعام, آيه 164.
7. كافى, ج7/354, روايت1.
8. همان/354, روايت2.
9. آن شش نفر عبارت اند از: 1. على بن ابراهيم. 2. محمد بن يحيى و (عدة من اصحاب) نيز چهار نفر مشخص هستند كه در كتب رجالى ذكر شده اند.
10. بحث مشروح ترى پيرامون برخى نكته هاى اين حديث در مجله كاوشى نو در فقه اسلامى, شماره 17 و18/46 تا 54 آورده ام.
11. كافى, ج7/355, روايت4.
12. من لايحضره الفقيه, ج4/165, حديث5376.
13. كافى, ج7/355, روايت6.
14. المقنعه/741.
15. النهاية و نكتها, ج3/397.
16. سرائر, ج3/359.
17. ماده 255, قانون مجازات اسلامى.
18. كافى, ج7/294, روايت1.
19. همان/294, روايت2.
20. ر.ك: معجم رجال الحديث, ج22/66.
21 . نهج البلاغه / نامه 53, قسمت 9 .
22. من لايحضره الفقيه, ج4/141, باب العاقلة
23. همان/453.
24. ر.ك: كافى, ج7/309 و310; و من لايحضره الفقيه, ج4/121.
25. من لايحضره الفقيه, ج4/121.
جمعه 14 مهر 1391  10:57 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قصاص حق انحلالى يا مجموعى؟

قصاص حق انحلالى يا مجموعى؟

سيد محمود هاشمى

هرگاه اولياى دم، گروهى باشند و فقط بعضى از آنها خواهان قصاص باشند، آيا اين بعض به تنهايى و بدون ديگر اولياى دم حق قصاص دارند؟ فقهاى ما اين بحث را در ضمن دو مساله طرح كرده‏اند: مساله نخست: اگر بعضى از اولياى دم خواستار عفو يا ديه باشند، آيا جايز است بعضى ديگر از آنان مستقلا خواستار قصاص شوند يا جايز نيست و با تقاضاى عفو يا ديه از سوى گروه اول، حق قصاص ساقط خواهد شد و گروه دوم حق قصاص نخواهند داشت؟ در اين مساله چنين نسبت داده شده كه همه فقهاء قائل به عدم سقوط حق قصاص هستند و معتقدند بعد از پرداخت سهم ديه ديگر اوليا، قصاص جايز است. مساله دوم: آيا استيفاى حق قصاص از سوى بعضى از اوليا بدون حضور يا اذن ديگر اوليا جايز است يا جايز نيست؟ راى مشهور فقهاى ما در اين مساله آن است كه بعض اوليا به تنهايى حق استيفاى قصاص را ندارند، بسيارى از فقها در كتب خود بدين فتوا تصريح كرده‏اند. بدون شك، اين دو مساله در طرف نفى - يعنى عدم جواز- متلازم هستند، بدين معنى كه اگر در مساله نخست قائل به عدم جواز شديم و گفتيم كه در صورت عفو يا اخذ ديه از سوى بعضى از اوليا، حق قصاص ساقط مى‏شود، به ناچار عدم جواز استيفاى حق قصاص از سوى بعض از اولياء به تنهايى نيز مترتب بر آن خواهد بود. زيرا اگر حق قصاص، حق ثابت هر يك از وارثان نباشد بلكه حقى باشد كه به مجموع آنان تعلق دارد، بنابراين هيچ يك به تنهايى و بدون اينكه ديگر ورثه بخواهند نمى‏تواند اين حق را استيفا كند. فقط پس از آنكه در مساله اول براى هر يك از ورثه به طور مستقل قائل به ثبوت حق قصاص شديم و گفتيم اين حق، با عفو بعضى از اولياء، ساقط نمى‏شود، آنگاه جاى گشودن اين بحث در مساله دوم است كه آيا از نظر ايجابى نيز اين مساله با مساله نخست متلازم است؟ از ظاهر جواهر و كتب ديگر به دست مى آيد كه تلازم ميان اين دو مساله هم در نفى است و هم در اثبات و اگر در مساله نخست گفتيم هر يك از ورثه مستقلا حق قصاص دارد، در مساله دوم نيز بايد بگوييم هر يك از ورثه به تنهايى مى تواند حق خود را استيفا كند. شايد به همين جهت نيز در مبانى تكمله المنهاج به جاى اين دو مساله، يك مساله آورده شده است: اگر مقتول اولياى متعددى داشته باشد آيا هر يك از آنها مى‏تواند مستقلا و بدون اذن ديگر اولياء قاتل را قصاص كند؟ دو وجه هست، وجه اول- جواز قصاص براى هر يك از اوليا مستقلا- روشن‏تر است. ((1 ))
مولف در شرح اين مساله، از مساله نخست هم بحث كرده كه آيا در صورت عفو يا پذيرفتن ديه از سوى بعض از اولياء، حق قصاص ساقط مى‏شود؟ سرانجام، وى جواز استقلال هر يك از اولياء در استيفاى حق قصاص را از نتايج قول به عدم سقوط حق قصاص قرارداده است. البته همان گونه كه ياد كرديم، در متون فقهى ما اين دو بحث به صورت دو مساله جداگانه مطرح شده است، بلكه در متون فقهى عامه نيز چنين است اگر چه اكثر آنان در صورت عفو يا اخذ ديه از سوى بعض از اولياء به سقوط حق قصاص راى داده‏اند. ما در اينجا هر يك از اين دو مساله را جداگانه مورد بحث قرار مى‏دهيم، ميزان تلازم و ابتناى يكى از اين دو مساله بر ديگرى در ضمن بحث روشن خواهد شد.

مساله نخست:

آيا اگر بعضى از اولياى دم، از حق خود گذشتند يا ديه گرفتند، حق قصاص اولياى ديگر نيز ساقط مى‏شود؟ عبارات فقهاى ما در اين مساله صراحت دارند كه حق قصاص ساقط نمى‏شود، خلاف اين قول فقط در دو كتاب نقل شده است: يكى در كتاب من لا يحضره الفقيه كه به ذكر اين روايت كه دلالت بر سقوط حق قصاص دارد اكتفا شده است: روى انه اذ اعفى واحد من اولياء الدم ارتفع القود، ((2))
روايت شده كه هرگاه يكى از اولياى دم عفو كرد، قصاص مرتفع مى‏شود. ديگرى در كتاب شرايع كه فقط در فرض گرفتن ديه از سوى بعض از اوليا و نه در فرض عفو، اين‏گونه آمده است: هرگاه اوليا بيش از يك نفر باشند، همه حق قصاص دارند، اگر برخى از آنان خواهان ديه شدند و قاتل هم پذيرفت، پس از پرداخت ديه، بنا به روايتى، قصاص ساقط مى‏شود. اما راى مشهور آن است كه قصاص ساقط نمى‏شود و ديگر اوليا پس از آنكه سهم ديه‏اى را كه قاتل پرداخته بود به او برگرداندند، حق قصاص خواهند داشت. اگر قاتل حاضر نشد سهم ديه به كسى كه خواهان ديه است بپردازد، كسانى كه خواهان قصاص او هستند مى‏توانند پس از آنكه سهم ديه شريك خود را پرداختند. قاتل را قصاص كنند. اگر برخى از اوليا، قاتل را عفو كردند، حق قصاص ساقط نمى‏شود و ديگر اوليا مى‏توانند پس از پرداخت سهم ديه عفو كننده به قاتل، او را قصاص كنند. ((3))
پاره‏اى از متاخران از جمله صاحب رياض و صاحب مفتاح الكرامه و صاحب جواهر و ديگران، به اين اجماع يا عدم خلاف استناد كرده‏اند، بلكه در جواهر آمده است كه اين مساله مفروغ منه است و جاى بحث ندارد. اما انصاف آن است كه به دست آوردن اجماع تعبدى كاشف از قول معصوم در مثل اين مساله كه روايات متعددى درباره آن وجود دارد و قائلان به جواز سقوط قصاص در اين مساله استدلالهاى گوناگونى دارند، جدا مشكل است. افزون بر اين، صاحب شرايع در مورد قائلان به اين قول، تعبير (مشهور) را آورده بود، بلكه در كتاب خود -مختصر النافع- تعبير(انه الاشبه) را به كار برده است. برخى ديگر از فقها نيز در مورد اين قول، تعبير (اشهر) را به كار برده‏اند كه معناى اين تعبير آن است كه قول مخالف آن نيز مشهور است يا دست كم نادر نيست. بنابراين، اثبات اين حكم با چنين پندار اجماعى، هم از نظر صغرى و هم از نظر كبرى مورد اشكال است، پس بايد به سراغ ادله ديگر رفت. ترديدى نيست كه مقتضاى اصل اولى لفظى و عملى، حرمت قتل نفس محترم است مگر به حق، بنابراين، هرگاه در موردى، جواز قصاص، با دليل ثابت نشد، عمومات حرمت قتل از قبيل (دم المسلم على المسلم حرام)، مرجع خواهد بود.
مقتضاى اصل عملى عقلى و شرعى نيز حرمت قتل نفس محتركمه است. برخى گفته‏اند: بعد از عفو يا پذيرفتن ديه از سوى بعض از اولياى دم، مقتضاى استصحاب، بقاى حق قصاص براى هر يك از اولياء است، بنابراين مقتضاى اصل عملى، جواز قصاص است- شايد ظاهر سخن شيخ در خلاف، همين معنا باشد-. پاسخ اين سخن آن است كه اين استصحاب جارى نيست زيرا حالت سابق يقينى، جواز قصاص براى هر يك از اوليا نيست، بلكه جواز قصاص براى مجموع اولياء است و اين حق مجموعى، با صدور عفو از ناحيه يكى از ايشان، ساقط مى شود. ثبوت اين حق براى هر يك از اولياء، مشكوك الحدوث است و مسبوق به عدم نيز مى‏باشد، و همان‏گونه كه روشن است جريان استصحاب، چنين حقى را نفى مى كند نه اثبات. آرى اگر فرض شود كه حدوث اين حق براى هر يك از اولياء به طور جداگانه ثابت و محرز است و شك شود در سقوط تعبدى آن بعد از عفو بعضى از اوليا، مقتضاى استصحاب، بقاى اين حق است بر اساس مقتضاى اصل اولى: كسى كه در صورت عفو يا پذيرفتن ديه از سوى بعضى از اولياء قايل به جواز قصاص براى ديگر اولياء است، بايد اين مدعا را با دليلى كه حاكم بر اين اصل باشد اثبات كند. براى اثبات اين مدعا به دو دليل اساسى استدلال شده است:

دليل اولظهور آيه (ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا) ((4))

آن است كه خداوند ولى مقتول را مسلط برقصاص قرار داده است. ادعا شده كه ظهور آيه در آن است كه اين حق به نحو انحلالى به اولياء داده شده است و حق قصاص براى هر يك از وارثان، مستقلا ثابت است. در كتاب مبانى تكمله المنهاج در توضيح و تفصيل اين استدلال آمده است: دليل آنچه گفتيم اين است كه حق قصاص از اين سه صورت بيرون نيست: يا حقى است قائم به مجموع مانند حق خيار، يا حقى است قائم به جامع به نحو صرف الوجود، يا حقى است قائم به جامع به نحو انحلال. صورت اول علاوه بر آنكه دليلى ندارد و خلاف ظاهر آيه كريمه است، با حكمت وضع قصاص نيز منافات دارد، زيرا با توسل به عفو يكى از اوليا چه عفو مجانى و چه با اخذ ديه مى‏توان گفت: حق قصاص از ديگر اوليا ساقط شده و بر اين اساس اگر يكى ديگر از اين اولياء جانى را بكشد، او را به ستم كشته و بايد قصاص شود. در حالى كه التزام به چنين فتوايى ناممكن است. صورت دوم نيز همانند صورت نخست است و لازمه آن، سقوط حق قصاص با صدور عفو يا اخذ ديه از جانب يكى از اوليا است. صورت سوم، از همه روشن‏تر است، ظاهر آيه مباركه (ومن قتل مظلوما نيز...) همين صورت است، تقريب اين استظهار آن است كه همواره انحلال موضوع، انحلال حكم را در پى دارد و حكم مجعول آيه كه براى طبيعى ولى جعل شده است. به تعداد افراد اوليا انحلال مى‏يابد، بنابراين هر فردى از افراد طبيعى ولى، حق جداگانه دارد. نبايد اين‏گونه جعل را با جعل حق خيار قياس كرد، زيرا حق خيار حق واحد ثابتى براى مورث است و وارث همين حق واحد را از او به ارث مى‏برد و به ناچار همين حق واحد مال مجموع ورثه خواهد بود. اما حق قصاص اين‏گونه نيست، اين حق از آغاز براى ولى جعل شده است و اينكه اين حق واحد يا به تعدد موضوع خود، متعدد باشد بسته به دلالت دليل آن است. ((5))
نتيجه اين استدلال، تفصيل ميان حق قصاص نفس و حق قصاص اطراف براى ورثه است، بدين معنا كه اگر در مورد قصاص اطراف، مجنى عليه قبل از قصاص كردن بميرد، اولياى او حق قصاص را از او به ارث مى‏برند و اين حق واحدى است براى مجموع ورثه زيرا حق واحدى براى مجنى عليه كه به مجموع ورثه انتقال مى‏يابد. از همه همين رو صاحب مبانى تكمله المنهاج در دنباله اين بحث به تدارك پرداخته و مى‏فرمايد: نكته‏اى كه باقى مى‏ماند آن است كه آنچه ما درباره انحلال گفتيم فقط مربوط به مواردى است كه حق قصاص، ابتدائا براى اوليا جعل شده باشد اما اگر از جهت ارث براى آنها جعل شده باشد، مثلا اگر جنايتكارى دست كسى را به عمد قطع كند و اتفاقا مجنى عليه قبل از قصاص كردن او بميرد، حق قصاص به ورثه مجنى عليه منتقل مى‏شود و چون يك حق است مانند حق خيار به مجموع ورثه تعلق گيرد. نتيجه اين امر آن است كه حق قصاص با اسقاط يكى از اين ورثه ساقط مى‏شود.
هم‏چنين هيچ يك از ورثه نمى‏تواند بدون اذن ديگران، جانى را قصاص كند. هر گاه حق قصاص با اسقاط بعضى از ورثه ساقط شود، باقى ورثه مى‏توانند مطالبه ديه از جانى كنند چرا كه حق مسلم نبايد هدر رود. ((6)) اين استدلال به جهات ذيل مخدوش است:
1- در صدر سخن ايشان- كه خود دليلى مستقل از آيه به نظر مى‏رسد- آمده است كه ممكن نيست حق قصاص همچون حق خيار قائم به مجموع باشد زيرا دليلى بر آن نيست و با حكمت وضع قصاص نيز منافات دارد. اين سخن ايشان را نمى‏توان پذيرفت زيرا: اولا: همان‏گونه كه گذشت در صورت تعدد اولياء هيچكدام از آنها جداگانه حق قصاص ندارند و عدم دليل براى عدم جواز قصاص كافى است، زيرا نسبت ميان اينكه حق قصاص، قائم به مجموع باشد يا قائم به فرد فرد ورثه به طور جداگانه، نسبت اقل به اكثر است و در اين ميان آنچه كه زايد بر مقدار متيقن است مشمول ادله حرمت قتل مى‏باشد. مقدار متيقن در اينجا عبارت است از (جواز قصاص در صورتى كه مجموع ورثه خواهان آن باشند)، و بر اين اساس استقلال هر يك از ورثه در داشتن حق قصاص جايز نخواهد بود و در صورت عفو يا گرفتن ديه از سوى بعضى از ورثه، ديگر وارثان حق قصاص نخواهند داشت. ثانيا: اينكه فرموده اين احتمال كه حق قصاص قائم به مجموع باشد، با حكمت وضع قصاص منافات دارد، بسيار عجيب مى‏نمايد، زيرا از كجا معلوم شد كه حكمت وضع قصاص همان استقلال هر يك از ورثه در داشتن اين حق است؟ بلكه شايد بتوان گفت: قرار دادن چنين حقى براى مجموع ورثه، با حكمت حفظ دماء و هم‏چنين با باب ارث مناسبت دارد. چنانكه در ديگر حقوقى كه از مورث به ورثه منتقل مى‏شود نيز چنين است و اين حق اگر چه فرض شود ابتدائا براى ورثه جعل شده بود، اما بدون هيچ اشكالى اين حق به عنوان ارث براى ايشان قرار داده شده است. علاوه بر اين، ايشان گفته‏اند لازمه اينكه حق قصاص را قائم به مجموع ورثه بدانيم آن است كه اگر يكى از ايشان جداگانه اقدام به قصاص جانى كند، بايد محكوم به قصاص شود. اين سخن نيز تمام نيست چرا كه حتى بنابر قول به عدم جواز استقلال در حق قصاص، باز برخى فتوا داده‏اند كه اگر يكى از ورثه مستقلا اقدام به قتل جانى كند، حكم به قصاص او نمى‏شود. شهيد ثانى در غايه المراد مى‏گويد: بر اين دو قول دو حكم تفريع مى‏شود: تعزير قاتل يا عدم تعزير او نزد ما نزديك‏تر به واقع آن است كه حكم به قتل او نشود زيرا سهمى از خون مقتول (جانى) نسبت به قاتل هدر بوده است، علاوه بر اين قتل مورد شبهه نيز بوده است چرا كه فقهاى مدينه و شيخ طوسى استقلال هر يك از ورثه را در حق قصاص جايز دانسته‏اند و فقط در اباحه سبب شبهه است. ((7))
بر فرض كه سخن شهيد ثانى نيز تمام نباشد و ادله قصاص شامل چنين موردى نيز شود، ملتزم به قصاص مى‏شويم و اين التزام هيچ محذورى هم ندارد چنانكه اگر وارث بعد از عفو جانى او را به قتل برساند، محكوم به قصاص خواهد شد.
2- دلالت انحلالى آيه و اثبات حق قصاص مستقلا براى هر يك از ورثه، جاى اشكال دارد بلكه ممنوع است. زيرا: اولا: مى‏توان ادعا كرد كه آيه از اين جهت در مقام بيان نيست تا به اطلاق (ولى) نسبت به هر يك از ورثه مستقلا تمسك كرد. آيه فقط در صدر بيان جعل سلطنت براى ولى است به مقدار جنايت نه بيشتر و به همين جهت به دنبال آن آمده است: (فلا يسرف فى القتل). ثانيا: مى‏توان ادعا كرد كه حقى كه آيه جعل كرده است بر عنوان (وارث) جعل نشده بلكه بر عنوان (ولى) جعل شده و ولى به معناى كسى است كه براى او ولايت و سلطنت جعل شده باشد. پس هرگاه احتمال داده شود كه حق مجعول، يك حق باشد كه براى مجموع جعل شده باشد، عنوان ولى صدق نمى‏كند مگر بر مجموع نه بر يك يك ورثه، بر اين اساس، انحلال محرز نيست. ثالثا: مى توان ادعا كرد كه از تعبير ولى به معناى وارث چنين به دست مى‏آيد كه اگر چه اين حق در حال حيات از آن ميت نبوده است، ولى در طول مرگ براى او قرار داده شده و از او به ورثه‏اش منتقل مى‏شود، زيرا اين حق به عنوان ارث براى آنان ثابت است و اين به معناى انتقال از ميت به آنان است. در برخى از روايات آمده است اگر مقتول بدهى داشته باشد و مالى نداشته باشد، بدهى او از ديه‏اش پرداخت مى‏شود.((8))
در برخى ديگر از روايات آمده است كه اگر كسى به ثلث مالش وصيت كند سپس كشته شود، وصيت او ثلث ديه را نيز شامل مى‏شود. ((9)) در روايتى ديگر آمده است كه مقتول به ديهخود سزاوارتر از ديگران است. ((10))مدلول اين روايات بدان معنا است كه ديه قتل نيز از اول براى ميت جعل شده و سپس از او به وارث منتقل مى‏شود، بنابراين به مقتضاى استظهار ياد شده، حق قصاص نيز بايد اين‏گونه باشد، دست كم مى‏توان اين نكته را قرينه‏اى براى دلالت آيه بر معناى مذكور دانست يا مى‏توان گفت با توجه به اين نكته، آيه اجمال پيدا مى‏كند و دلالتى بر خلاف معناى ياد شده نخواهد داشت. بدين ترتيب روشن مى‏شود كه استدلال به آيه براى اثبات قول مشهور ناتمام است، زيرا اگر ادعا نشود كه ظهور آيه در انتقال حق قصاص از ميت به همه اوليا است، دست‏كم ظهورى در خلاف اين معنا نيز ندارد و در اين صورت، همان‏گونه كه اشاره كرديم، ادله حرمت قتل، مرجع خواهد بود.
3- ايشان در توجيه و تقريب استدلال مذكور آورده‏اند كه در قصاص نفس، حق ابتدائا براى ولى كه به معناى وارث است، جعل شده است و در نتيجه، اين حق براى هر يك از وارثان، مستقلا وجود دارد و مانند حق خيار نيست كه يك حق براى مجموع ورثه بوده و از ميت به آنان منتقل شده باشد. اين تقريب و توجيه، نتايج و لوازمى دارد كه از نظر فقهى نمى‏توان به آنها ملتزم شد، از جمله: الف: براساس اين تقريب بايد ميان قصاص نفس و قصاص اطراف، قائل به تفصيل شد و در اولى حق را از آن فرد فرد اوليا به طور جداگانه دانست و در دومى از آن مجموع اوليا. خود معظم له بدين نكته تفطن يافته و لذا آن را در دنباله كلامش استدراك كرده است. ب: در حق قصاص نفس نيز به ناچار بايد ميان وارث بلافصل مقتول و وارث با واسطه او، تفصيل قائل شد، بدين معنا كه اگر ولى مقتول، وارث بلافصل او باشد در اين صورت مستقلا حق قصاص خواهد داشت اما اگر وارث اول تصادفا قبل از قصاص فوت كرده باشد و حق قصاص، از او به ورثه‏اش انتقال يافته باشد و ورثه نيز متعدد باشند، در اين صورت، حق قصاص از آن مجموع ورثه خواهد بود نه فرد فرد آنان به طور مستقل. ج: براساس تقريب ياد شده، در مواردى لازم مى‏آيد كه در قصاص نفس، دو گونه حق براى ورثه قائل شويم برخى را مستقلا و برخى را مجموعا و مشتركا داراى حق قصاص بدانيم، مثلا اگر مقتول، دو ولى داشته باشد و يكى يا هر دو قبل از قصاص فوت كنند و يكى از آن دو، يك وارث و ديگرى ورثه متعدد داشته باشد، در اين حالت، وارث ولى اول مستقلا حق قصاص دارد و برخلاف ورثه ولى دوم كه مجموعا چنين حقى را دارند. فقها به هيچ يك از اين تفصيل‏ها ملتزم نشده‏اند بلكه التزام به چنين تفصيل‏هايى، ممكن نيست، زيرا اين تفصيل‏ها، خلاف ارتكاز فقهى و متشرعى و خلاف سيره عملى است. استيفاى حق قصاص و موارد مبتلا به آن امر نادرى در خارج نيست و اگر برخى از اين تفصيل‏ها از نظر فقهى ثابت مى‏بود به روشنى نزد متشرعان انعكاس مى‏يافت. در صحيحه جميل از قول امام باقر يا صادق(ع) آمده است: اذا مات ولى المقتول قام ولده من بعده مقامه بالدم، هرگاه ولى مقتول بميرد فرزند او، قائم مقام او در خونخواهى است.((11))
حتى برخى قائلند كه مقتضاى اطلاق لفظ‏ى و مقامى اين حديث آن است كه هر يك از فرزندان ولى مقتول، قائم مقام او در همه حقوق او است. بنابراين اگر قصاص براى ولى مقتول به نحو استقلال وضع شده باشد، اين حق براى هر يك از فرزندان او نيز به همين صورت خواهد بود. حاصل آنكه التزام به اين گونه تفصيل‏ها حتى در مورد اول- تفصيل ميان قصاص نفس و قصاص اطراف- بسيار مشكل است تا چه رسد به موارد بعدى و تفصيل ميان اوليا در قصاص نفس.

دليل دوم، تمسك به روايات خاصه:

1- صحيحه ابى ولاد حناط: قال سالت ابا عبداللّه(ع) عن رجل قتل وله ام واب وابن، فقال الابن انا اريد ان اقتل قاتل ابى وقال الاب انا اريد ان اعفو وقالت الام انا اريد ان آخذ الديه. قال فقال: فليعط الابن ام المقتول السدس من الديه ويعط‏ى ورثه القاتل السدس من الديه حق الاب الذى عفا وليقتله، ((12)) ابى ولاد مى‏گويد: از امام صادق(ع) پرسيدم مردى بهقتل رسيد و پدر و مادر و پسرى دارد، پسر مى‏گويد مى‏خواهم قاتل پدرم را بكشم، پدر مى‏گويد من او را مى‏بخشم، مادر مى‏گويد مى‏خواهم ديه بگيرم، امام در پاسخ فرمود: پسر بايد يك ششم ديه را به ما در مقتول بپردازد و يك ششم نيز از بابت حق پدر كه عفو كرده بود به ورثه قاتل بپردازد، سپس مى‏تواند قاتل را بكشد.
2- روايت جميل بن دراج از برخى از اصحاب خود كه به صورت مرفوع از اميرالمومنين( ع) نقل كرده است: فى رجل قتل وله وليان فعفا احدهما وابى الاخر ان يعفو، فقال: ان الذى لم يعف ان اراد ان يقتله قتله ورد نصف الديه على اولياء المقاد منه، ((13)) اميرالمومنين(ع) در مورد مردى كهكشته شده بود و دو ولى داشت، يكى از آن دو عفو كرده و ديگرى نخواست عفو كند، فرمود: آنكه عفو نكرده اگر بخواهد مى تواند قاتل را بكشد و نصف ديه را به اولياى او برگرداند. دلالت اين دو روايت بر قول مشهور، واضح است، هرچند استفاده مشهور از ذيل صحيحه براى اثبات اين نكته كه واجب است پرداخت ديه مقدم بر انجام قصاص باشد مورد مناقشه واقع شده و برخى بر اين نظرند كه هر يك از اوليا مى‏تواند قبل از پرداخت ديه نيز جانى را قصاص كند منتهى ضامن سهم ديه اوليايى است كه خواهان ديه هستند. علاوه بر اين دو روايت، روايت سومى نيز هست كه مى توان براى اثبات راى مشهور بدان استدلال كرد اگر چه نديدم كسى به آن استدلال كرده باشد. زراره در حديث صحيحى از امام باقر مى‏گويد: سئلت ابا جعفر(ع) عن رجل قتل وله اخ فى دار الهجره وله اخ فى دار البدو ولم يهاجر، ارايت ان عفا المهاجرى ان يقتل، اله ذلك؟ فقال: ليس للبدوى ان يقتل مهاجريا حتى يهاجر. قال و اذا عفا المهاجرى فان عفوه جائز، قلت: فللبدوى من الميراث شى‏ء؟ قال: اما الميراث فله حظه من ديه اخيه ان اخذت، ((14)) از امام باقر پرسيدم: مردى كشته و يك برادر دردارالهجره و برادر ديگرى در ميان صحرا نشينان دارد كه مهاجرت نكرده است، اگر برادر مهاجر: قاتل را ببخشد، آيا برادر بدوى مى‏تواند او را به قتل برساند؟ امام فرمود: بدوى تا مهاجرت نكرده نمى‏تواند كسى را كه در دارالهجره است به قتل برساند و فرمود: اگر برادر مهاجر، جانى را عفو كرد، عفو او جايز است. گفتم: آيا بدوى بهره‏اى از ميراث خواهد برد؟ فرمود: اگر ديه گرفته شد، او بهره خود از ديه برادرش را خواهد داشت. تقريب استدلال آن است كه از پرسش زراره چنين به دست مى‏آيد كه به نظر او با عفو بعضى از اوليا- برادر مهاجرى- حق قصاص ساقط نخواهد شد، فقط اشكال او از اين جهت بود كه برادر ديگر مقتول، بدوى بوده و از مقتول دور بوده است يا اساسا خارج از دارالهجره و سرزمين اسلام قرار داشت وگرنه چنانچه به مجرد عفو بعضى از اوليا، حق قصاص ساقط مى‏شد، وجهى نداشت كه زراره با غرض عفو ولى مهاجرى، توهم كند كه حق قصاص ساقط نشده باشد. امام(ع) نيز در مقام جواب، اين راى او را تثبيت كرد و فقط فرمود: بدوى قبل از مهاجرت حق قصاص ندارد. بلكه شايد ظاهر اين تعبير آن باشد كه برادر بدوى اگر به دار الاسلام مهاجرت كند، مى‏تواند قاتل را قصاص كند حتى اگر برادر مهاجرى او را عفو كرده باشد، مقتضاى مطابقت سوال با جواب همين است. بنابر آنچه گفته شد، اين روايت دلالت بر آن مى كند كه با عفو بعضى از اوليا، حق قصاص سقوط نخواهد كرد. اين استدلال قابل مناقشه است، زيرا ممكن است پرسش زراره از هر دو جهت و هر دو حيث باشد و امام(ع) نيز از هر دو جهت پاسخ او را داده باشد كه اولا: بدوى تا مهاجرت نكرده حق قصاص ندارد و ثانيا: اگر مهاجرى عفو كرده باشد، عفو او جايز است يعنى نافذ است و قصاص را ساقط مى كند. دست كم روايت اجمال دارد و دلالت روشنى بر سخن مشهور ندارد، علاوه بر اين، مضمون اين روايت كه در حق قصاص، ميان بدوى مهاجرى تفصيل 4داده است، تفصيل غريبى است و هيچ يك از فقها قائل به آن نشده است. علامه مجلسى در مرآت العقول بر اين روايت چنين تعليقه زده است: (نديدم كسى قائل به مضمون اين روايت بوده باشد.)

ادله مخالف راى مشهور

در قبال رواياتى كه مشهور بدانها استدلال كرده است، روايات معتبر بسيارى وجود دارد كه به سقوط حق قصاص در صورت عفو بعضى از اولياء تصريح مى‏كنند از جمله((15)) :
1- صحيحه عبدالرحمن: قال: قلت لابى عبداللّه(ع)، رجلان قتلا رجلا عمدا وله وليان فعفا احد الوليين قال: فقال: اذا عفا بعض الاوليا. درئ عنهما القتل و طرح عنهما من الديه بقدر حصه من عفا واديا الباقى من اموالهما الى الذين لم يعفوا، عبدالرحمن مى‏گويد: به امام صادق(ع) گفتم: دو مرد، عمدا مردى را به قتل رساندند، مرد مقتول دو ولى دارد و يكى از آن دو، عفو كرده است. امام (ع) فرمود: اگر بعضى از اولياء عفو كرده باشند، حكم قتل از آن دو برداشته مى‏شود و به اندازه سهم كسانى كه عفو كردند. از ديه نيز كم مى‏شود، و باقيمانده ديه از اموال آن دو به كسانى كه عفو نكرده‏اند، پرداخت مى‏شود.
2- معتبره ابو مريم: عن ابى جعفر(ع) قال: قضى اميرالمومنين(ع) فى‏من عفا من ذى سهم فان عفوه جائز وقضى فى اربعه اخوه عفا احدهم قال يعط‏ى بقيتهم الديه ويرفع عنهم بحصه الذى عفا، ابو مريم از امام باقر(ع) روايت مى‏كند كه فرمود: اميرالمومنين در مورد كسى از صاحبان سهم كه جانى را عفو كرده بود، حكم كرد كه عفو او جايز است. نيز در مورد چهار برادر كه يكى از آنان «جانى را» عفو كرده بود فرمود: به بقيه آنان ديه پرداخت مى‏شود و سهم كسى كه عفو كرده بود از ديه برداشته مى‏شود.
3- معتبره زراره: عن ابى جعفر(ع) فى رجلين قتلا رجلا عمدا وله وليان فعفا احد الوليين، فقال: اذا عفا عنهما بعض الاولياء درى عنهما القتل وطرح عنهما الديه بقدر حصه من عفا واديا الباقى من امر الهما الى الذى لم يعف وقال عفو كل ذى سهم جائز، زراره مى‏گويد: امام باقر(ع) در مورد دو مردى كه عمدا مردى را كشته بودند و مرد مقتول دو ولى داشت كه يكى از آن دو عفو كرده بود، فرمود: اگر بعضى از اوليا آن دو را عفو كرده باشند، حكم قتل از آن دو برداشته مى‏شود و به اندازه سهم كسى كه عفو كرده از ديه نيز كاسته مى‏شود و باقيمانده ديه از اموال آن دو به اوليايى كه عفو نكرده‏اند پرداخت مى گردد و حضرت فرمود: عفو هر يك از صاحبان سهم جايز است.)
4- معتبره اسحاق بن عمار: عن جعفر(ع) عن ابيه(ع) ان عليا(ع) كان يقول: من عفى عن الدم من ذى سهم له‏فيه، فعفوه جائز و سقط الدم وتصير ديه ويرفع عنه حصه الذى عفا، اسحاق بن عمار مى‏گويد: امام صادق(ع) از پدرش نقل كرد كه على(ع) مى‏فرمود: هر كس از صاحبان خون كه در آن سهمى داشته باشد، قاتل را عفو كند، عفو او جايز است و قصاص ساقط و تبديل به ديه مى‏شود و سهم ديه كسى كه عفو كرده از قاتل برداشته مى‏شود.
5- صحيحه ديگرى از ابى ولاد. قال: سئلت ابا عبداللّه(ع) عن رجل قتل وله اولاد صغار و كبار، ارايت ان عفا الاولاد الكبار؟ قال: فقال: لايقتل و يجوز عفو الاولاد الكبار فى حصصهم فاذا كبر الصغار كان لهم ان يطلبوا حصصهم من الديه، ابى ولاد مى‏گويد: از امام صادق(ع) پرسيدم مردى به قتل رسيد و فرزندان صغير و كبير داشت، اگر فرزندان بزرگ عفو كرده باشند. راى شما چيست؟ فرمود: قاتل كشته نمى‏شود و عفو فرزندان بزرگ نسبت به سهم خودشان جايز است. هرگاه فرزندان كوچك. بزرگ شدند حق خواهند داشت سهم خود را از ديه طلب كنند. ظاهر سخن امام كه در آغاز فرمود (لايقتل) و اينكه امام به بيان استحقاق طلب ديه از سوى فرزندان كوچك وقتى كه بزرگ شدند اكتفا كرد، آن است كه عفو فرزندان بزرگ از قصاص، نافذ بوده و قصاص را ساقط مى‏كند و جز ديه چيزى باقى نمى‏ماند.
6- مرسله صدوق كه پيشتر گذشت: قد روى انه اذا عفا واحد من الاولياء ارتفع القود، روايت شده كه هرگاه يكى از اولياى دم عفو كند، قصاص برداشته مى‏شود.
7- روايت دعائم الاسلام: عن الصادق(ع): اذ اعفا بعض الاولياء زال القتل فان قبل الباقون من الاولياء الديه وكان الاخرون قد عفوا من القتل والديه، زال عند مقدار ما عفوا عنه من حصصهم وان قبلوا الديه جميعا، ولم يعف احد منهم عن شى‏ء منهما فهى لهم جميعا در كتاب دعائم الاسلام از امام صادق روايت شده كه هرگاه بعضى از اولياى مقتول عفو كنند، حكم قتل قاتل از بين مى‏رود، اگر ساير اوليا ديه را پذيرفتند و ديگر اوليا قتل و ديه هر دو را بخشيدند، سهم ديه كسانى كه عفو كرده‏اند از قاتل برداشته مى‏شود، و اگر همه اوليا ديه را پذيرفتند و هيچ يك از ايشان آن را نبخشيد، تمام ديه از آن همه ايشان خواهد بود. ((16)) اين روايات به روشنى دلالت بلكه صراحت دارند كه با عفو بعضى از اولياء قصاص ساقط مى‏شود. گرچه اين روايات در مورد عفو بعضى از اوليا آمده‏اند ولى حكم موردى كه بعضى از اوليا خواهان ديه باشند و قاتل با آن موافق باشد نيز از آنها به دست مى‏آيد، چرا كه نه از نظر فقهى و نه از نظر عرف، احتمال فرق ميان اين دو مورد وجود ندارد، بلكه شايد عرفا در صورت اخذ ديه، سقوط حق قصاص داشته باشد، زيرا با اخذ ديه، چيزى به اندازه سهم بعضى اولياء در عوض مقتول به دست مى‏آيد. از اين گذشته بنابر مبنايى كه فقهاى ما برگزيدند كه حق را متعلق به قصاص مى‏دانند نه به امر جامعى ميان قصاص و ديه، گرفتن ديه خود مشتمل بر عفو از قصاص است منتهى عفوى مشروط به عوض . ولى دم استحقاق گرفتن ديه را ندارد مگر بعد از عفو و عفو از قصاص، نوعى بيع مال نيست تا توهم شود كه شريك- آن ولى ديگر- حق شفعه در آن دارد و مى‏تواند با پرداخت عوض آن به ولى اول، تمام حق قصاص را مستقلا از آن خود كند. به هر حال، اين روايات با دو روايتى كه مشهور بدان استناد كرده‏اند- صحيحه ابى ولاد و مرفوعه جميل- تعارض دارند، مدلول آن دو روايت اين بود كه با فرض عفو بعضى از ورثه نيز، قصاص ساقط نمى‏شود. بايد اين تعارض از طريق جمع دلالى يا ترجيح سندى، حل شود وگرنه نتيجه آن، تساقط هر دو دسته از روايات و رجوع به اصل اولى است. پيش‏تر گفتيم كه مقتضاى اصل اولى اين است كه قصاص جايز نيست مگر براى مجموع اوليا.

علاج تعارض علاج تعارض اين اخبار به سه وجه متصور است:

وجه اول: بگوييم تعارض ميان اين دو دسته از اخبار، تعارض ميان (حجت) و (لاحجت) است، زيرا دسته‏اى كه دلالت بر سقوط حق قصاص دارند، مورد اعراض فقها واقع شده و كسى به مضمون آنها فتوا ندارد است و اعراض فقها موجب سستى خبر و سقوط آن از حجيت مى‏شود، بر اين اساس، چنين اخبارى توانائى معارضه با حجت (اخبار دسته اول) را ندارند. قبول اين راه علاج، اولا متوقف قبول اين كبرى است كه اعراض فقها از خبرى، موجب وهن خبر و سقوط آن از حجيت مى‏شود. ثانيا متوقف بر احراز صغراى آن است يعنى محرز باشد كه مشهور فقهاى قديم از اين اخبار اعراض كرده‏اند. به صرف اينكه اكثر يا همه آنان قايل به عدم سقوط قصاص شده‏اند نمى توان چنين فهميد كه از اين اخبار اعراض كرده‏اند، چه بسا به دلايل ديگرى قائل به آن قول شده باشند. خصوصا آنكه ايشان به نقل اخبار دسته دوم در كتب خود اهتمام داشته و چنانكه خواهيم گفت در قبال دسته نخست، توجيهات و محملهايى از قبيل برخى جمعهاى دلالى يا ترجيحات سندى براى آنها ذكر كرده‏اند. بلكه عبارت شيخ طوسى در استبصار صراحت دارد كه وى از اين اخبار اعراض نكرده و به آنها عمل مى‏كرده است، وى به مدلول روايتى كه مى‏گويد: (عفو هر يك از صاحبان سهم جايز است) عمل كرده فقط اطلاق آن را با روايتى كه مى گويد: (زنان حق عفو و قصاص ندارند) مقيد كرده است. بلكه شيخ به مضمون اين روايت در مورد سقوط قصاص با عفو بعضى از اوليا عمل كرده، منتهى آن را مقيد كرده است به موردى كه كسى كه خواهان قصاص است، مقدار بخشوده شده را به فرد قصاص شونده نپرداخته باشد. اين نظر شيخ طوسى تقريبا به صراحت مى‏رساند كه وى از لحاظ سندى از اين روايات اعراض نكرده است. افزون بر اين، تعدد اين دسته از روايات و درستى اسناد آنها و استناد آنها به ائمه متعددى، اجمالا موجب حصول قطع يا اطمينان به صدور بعضى از اين روايات از ائمه معصومين(ع) مى‏شود، بنابراين سند اين روايات ولو اجمالا قطعى است و با اين حال روشن است كه موضوعى براى مساله سقوط سند از حجيت به واسطه اعراض فقها، باقى نمى‏ماند.
وجه دوم: در سخنان فقها چند گونه جمع دلالى ميان اين دو دسته از روايات صورت گرفته است از جمله:1- روايات دال بر سقوط قصاص با عفو بعضى از اوليا، حمل بر استحباب مى‏شوند. اشكال اين جمع آن است كه اين گونه جمع كردن در باب اوامر و تكاليف درست است نه جايى كه مفاد دليل، حكم وضعى مثل ثبوت يا سقوط حق قصاص باشد. علاوه بر اين، تعبير (سقط الدم و تصير ديه) صريح است در سقوط حق، بنابراين چگونه مى‏توان آن را حمل بر استحباب كرد. (سقوط) ، فعل مكلف نيست تا بتوان آن را حمل بر استحباب كرد، حمل سقوط بر استحباب چه معنايى خواهد داشت؟2- اخبار سقوط بر اين فرض حمل شوند كه كسى كه خواهان قصاص است سهم ديه عفو كنندگان را به اولياى قصاص شونده نپردازد. يا بر اين فرض حمل شوند كه كسانى كه خواهان قصاص هستند به محض عفو بعضى از اوليا، به ديه رضايت دهند. اشكال اين وجه جمع آن است كه اين جمع: نوعى تاويل بدون شاهد است، علاوه بر اين، خلاف ظهور روايات مذكور است كه ناظر به خود حق هستند كه ساقط مى‏شود يا ناظر به خود قصاص هستند كه مرتفع شده و به ديه تبديل مى‏شود. اين روايات به هيچ وجه ناظر به عمل باقى اوليا در مقام استيفا نيست كه به ديه راضى مى‏شوند يا سهم عفو كنندگان را به قصاص شونده برمى‏گردانند.3- اخبار سقوط حمل شوند بر اينكه قصاص به مقدار سهم عفو كنندگان و نه ديگر اوليا، مرتفع مى‏شود، بنابراين، عفو كنندگان بعد از عفو، حق مطالبه قصاص را ندارند. اشكال اين وجه جمع آن است كه آنچه در اين روايات آمده عنوان (برداشته شدن قتل) و (سقوط خون) و تبديل شدن آن به ديه است و اين تعبير، به صراحت سقوط حق قصاص را مى‏رساند. افزون بر اين، قصاص و خون، قابل تجزيه و تبعيض نيست، آنچه قابل تبعيض و تجزيه و تسهيم است، همانا ديه است از اين رو گفته نمى‏شود سهم اين ولى از قصاص يا قتل چقدر است بلكه گفته مى‏شود سهم او از ديه چقدر است. وجوه جمع مذكور كه در سخنان- فقها بر اساس آنچه جواهر نقل كرده است- آمده است، حاصلى دربر ندارند. شايد بهترين وجه جمع دلالى قابل ذكر، همان باشد كه شهيد صدر قدس سره در تعليقه خود بر منهاج الصالحين بدان اشاره كرده است و آن عبارت است از اينكه اخبار دال بر سقوط را به صحيحه ابى ولاد تخصيص بزنيم- صحيحه ابى ولاد از روايات معتبر دسته نخست است-، زيرا صحيحه ابى ولاد اختصاص به فرضى دارد كه پدر عفو كرده و مادر خواهان ديه و پسر خواهان قصاص باشد. در حالى كه دسته دوم از اخبار، مطلق بوده و با عنوان (عفو بعضى از اوليا بدون عفو) ديگر اوليا آمده‏اند، چه اينكه هر دو از لحاظ نسبت با مقتول در يك مرتبه باشند يا در دو مرتبه. بر اين اساس، قائل به تفصيل مى‏شويم: اگر وليى كه عفو كرده غير از پسر باشد و پسر خواهان قصاص باشد، در اين صورت حق قصاص ساقط نمى‏شود، اگر عفو كننده با غير عفو كننده در يك رتبه باشند، چنانكه مثلا يكى از فرزندان عفو كرده باشد، يا ولى نزديكتر، عفو كرده و ولى دورتر خواهان قصاص باشد، در اين صورت حق قصاص ساقط مى‏شود. در ادامه بحث خواهد آمد كه اين گونه تفصيل، فتواى فقهاى مكتب مدينه از اهل سنت بوده است. از آنجا كه صحيحه ابى ولاد با عنوان بعضى از اوليا نيامده بلكه فقط در خصوص موردى كه پدر عفو كرده و مادر خواهان ديه و پسر خواهان قصاص باشد وارد شده است، بنابراين نسبت ميان اين روايت با روايات دسته دوم نسبت عام به خاص يا نسبت تباين است زيرا رواياتى كه با عنوان عفو بعضى از اوليا آمده است. اعم از صحيحه ابى ولاد است و رواياتى كه با عنوان عفو بعضى از برادران آمده است با آن مباين مى‏باشد. سپس شهيد صدر در اين وجه نيز مناقشه كرده كه عموم رواياتى كه دلالت بر سقوط حق قصاص دارند قابل تخصيص نيست. شايد نكته قابل تخصيص نبودن اين عموم آن باشد كه آنچه عرفا و به مناسبات حكم و موضوع از اين روايات به دست مى‏آيد اين است كه نكته عرفى سبب سقوط حق قصاص، همانا تجزيه ناپذير بودن قصاص است. بنابراين اگر جانى مالك بخشى از جان خود شود، قطعا حق قصاص ساقط و حكم قتل از او برداشته مى‏شود. اين نكته ربط‏ى به قرب يا بعد نسبت ولى با مقتول ندارد، اگر از نظر عرفى يا فقهى به اين نكته جزم پيدا كرديم، تعارض ميان دو دسته اخبار به هر حال مستقر خواهد شد.
وجه سوم: ترجيح سندى: اگر هيچ يك از وجوه جمع دلالى گذشته تمام نباشد و فرض شود هر دسته از اخبار فى نفسه حجيت دارد و سند اخبار دال بر سقوط نيز قطعى نيست چون به حد استفاضه و تواتر اجمالى نيز نرسيده است، نوبت به ترجيح سندى مى‏رسد. در جاى خود ثابت شده كه در موارد تعارض مستقر بين دو خبر، دو مرجح در طول هم وجود دارد كه يكى مقدم بر ديگرى است، نخست موافقت با كتاب، و دوم مخالفت با راى عامه. اما در اينجا هر دو مرجح ياد شده بر صحيحه ابى ولاد منطبق است. بنابراين، گفته مى‏شود كه اين صحيحه مقدم بر روايات سقوط است، چرا كه هم با اطلاق آيه(... و جعلنا لوليه سلطانا)- بنابر انحلال- موافق بوده و هم با راى مشهور نزد عامه كه قائل به سقوط هستند مخالف است. وجه سوم نيز محل اشكال است: اولا: اين ترجيح مبتنى بر عدم حصول قطع يا اطمينان به صدور پاره‏اى از روايات سقوط است. در حالى كه كثرت اين روايات و صدور آنها از ائمه متعدد و درستى سند آنها، از امورى است كه دست‏كم موجب اطمينان اجمالى به صدور برخى از آنها مى‏شود. در اين صورت، ترجيح سندى، موضوع ندارد، بلكه خبر معارض با آنها از حجيت ساقط مى‏شود چرا كه مخالف با دليل قطعى الصدور است. آرى اگر علم داشته باشيم كه اين روايات يا دست‏كم برخى از آنها از روى تقيه صادر شده باشند اين اشكال وارد نيست، اما از كجا مى توان به چنين علمى دست يافت؟ ثانيا: صغراى هر دو مرجح مذكور در اينجا منتفى است، اما مرجح اول، پيش از اين گفته شد كه دلالت آيه كريمه بر استقلالى بودن حق قصاص براى هر يك از ورثه مورد مناقشه است. اما مرجح دوم- كه نزد متاخران، مهمتر است و ايشان به استناد موافقت با عامه از گروهى از رواياتى كه از نظر سند و دلالت روشن هستند، دست برداشته‏اند-، از آن جهت مخدوش است كه اكثر مذاهب عامه در صورت عفو بعضى از اولياء راى به سقوط حق قصاص داده‏اند، بلكه در مبسوط شيخ طوسى آمده است كه عامه ادعا كرده‏اند كه در اين مورد اجماع صحابه وجود دارد: وقتى دو نفر حق قصاص داشته باشند و يكى از آن دو از قصاص صرف نظر كند، بر مذهب ما، فقط حق او ساقط مى‏شود، اما حق قصاص برادرش ساقط نمى‏شود و او مى‏تواند پس از پرداخت سهم عفو كننده به اولياى قاتل، او را قصاص كند. بعضى از فقهاى عامه قائلند حق هر دو ساقط مى‏شودو ادعا كرده‏اند كه صحابه بر اين راى اجماع داشته‏اند، روشن كرديم كه ما مخالف اين راى هستيم. فقهاى عامه مى‏گويند: در صورت عفو يكى از اوليا، حق آنكه عفو نكرده در ديه ثابت است، اما حق عفو كننده در قصاص ساقط است، اگر به شرط گرفتن مالى يا به طور مطلق عفو كرده باشد، حق او د مال ثابت است، و اگر مجانا عفو كرده باشد، حق مالى او نيز ساقط است. ((17))
با اين همه، راى مذهب مالك و ديگر فقهاى مدينه در عصر امام صادق(ع)، اين است كه با عفو بعضى از اوليا قصاص ساقط نمى‏شود. برخى از ايشان مى‏گويند: قصاص مطلقا ساقط نمى‏شود و برخى ديگر مى‏گويند: در صورتيكه ولى نزديك‏تر خواهان قصاص بود، و ولى دورتر عفو كرده باشد، قصاص ساقط نمى شود. در مغنى ابن قدامه آمده است: برخى از فقهاى مدينه بر اين راى هستند كه با عفو بعضى از شركا، قصاص ساقط نمى شود. گفته شده كه اين راى از مالك روايت شده است، زيرا اسقاط حق كسى كه عفو نكرده پسنديده نيست و در موارد مشاركت در قتل، چندتن به عوض يك تن كشته خواهند شد يعنى جان هر يك از قاتلان به عوض بخشى ازخون مقتول گرفته خواهد شد. ((18))
در كتاب (الفقه على المذاهب) الاربعه تحت عنوان (اختلاف ورثه مقتول در عفو) آمده است: مالكى‏ها مى‏گويند: اگر مردى از صاحبان خون، عفو كرد، در صورتى كه عفو كننده از جهت وراثت و استحقاق با غير عفو كننده مساوى باشد مثلا هر دو، پسران، يا عموها يا برادران مقتول باشند، قصاص ساقط مى‏شود. اگر عفو كننده در درجه بالاترى باشد مثلا پسر عفو كند و برادر عفو نكند، سقوط قصاص اولى خواهد بود، اگر عفو كننده در درجه پايين‏ترين نسبت به ديگر اوليا قرار داشته باشد، مثلا برادر عفو كند ولى پسر عفو نكند، عفو او معتبر نخواهد بود. هم‏چنين اگر عفو كننده از لحاظ استحقاق مساوى ديگر اوليا نباشد مثلا برادر مادرى نسبت به برادر پدرى عفو او نيز معتبر نخواهد بود، زيرا فقط منسوبين از طريق پدر مى‏توانند استيفاى حق كنند و همسر و برادر مادرى يا جد مادرى چنين حقى را ندارند. اولياى مقتول به استثناى جد نزديك به ترتيب قرابت، تقدم خواهند داشت، بنابراين پسر مقتول و سپس پسر پسر او مقدم خواهند بود، برادران نيز در عفو يا قصاص مساوى هستند و با وجود برادران، جد اعلى حقى نخواهد داشت. ((19))
حطاب- پيشواى مذهب مالكى در عصر خود در كتاب مواهب الجليل آورده است: اگر بعضى از ورثه عفو كنند، در صورتى كه عفو كننده با غير عفو كننده در يك درجه باشند يا عفو كننده در درجه بالاترى باشد، قصاص ساقط مى‏شود. اما اگر عفو كننده در درجه پايين‏ترى نسبت به غير عفو كننده قرار داشته باشد، با عفو او قصاص ساقط نمى‏شود. اگر زنان به اولياى درجه بالا اضافه شوند مثلا دختران با پدر يا جد مقتول. عفو صورت نخواهد گرفت مگر با اجتماع همه. از پدر و و مادر، مادر نه حق عفو دارد نه حق قصاص، برادران و خواهران نيز چنيند، اما مادر و برادران مگر با اجتماعشان عفو صورت نخواهد گرفت. ((20))
ملاحظه مى شود كه اين فتوا مطابقت جدى با مضمون صحيحه ابى ولاد دارد كه مستند مشهور فقها است. چرا كه در صحيحه آمده بود كه پدر عفو كرده و مادر خواهان ديه و پسر- كه به مقتول نزديك‏تر است- خواهان قصاص است. مذهب فقهى رايج در عصر امام صادق(ع) كه اين حديث از او نقل شده، مذهب مالكى در مدينه و پس از آن مذهب ابو حنيفه در عراق بوده است. دو مذهب شافعى و حنبلى بسيار متاخر از عصر امام صادق بوده‏اند، بر اين اساس، احتمال نمى‏رود كه روايات فراوانى كه از امام باقر و صادق(ع)- چه رسد به امام على(ع)- صادر شده و دلالت بر سقوط حق قصاص با عفو بعضى از اوليا دارند، براساس تقيه از دو مذهب شافعى و حنبلى باشد. ميزان، آن است كه مذهب رايج ميان اهل سنت را در عصر امام صادق(ع) خصوصا در مدينه منوره كه محل سكونت امام صادق(ع) بوده است در نظر بگيريم كه مذهب مالكى بوده و راى آن اين است كه اگر عفو كننده از لحاظ درجه قرابت يا استحقاق، پايين‏تر از غير عفو كننده باشد، حق قصاص ساقط نخواهد شد. و بر اين اساس، نتيجه معكوس مى‏شود و صحيحه ابى ولاد مطابقت بيشترى با راى عامه خواهد داشت و روايات سقوط مطلق، مخالف مذهب عامه خواهد بود. عباراتى از ابو حنيفه و مذهب او نيز وجود دارد كه نشان مى دهد راى او نيز فى الجمله بر استقلالى بودن حق قصاص براى هر يك از ورثه است. در دايره المعارف فقهى كويت به نقل از حنفيها آمده است:
ابو حنيفه مى گويد: مقصود از قصاص، تشفى، و تشفى براى ورثه حاصل مى‏شود نه براى مرده، بنابراين قصاص، ابتدائا حق ورثه است و اين حق براى هر يك از آنان به طور كامل و مستقل و نه به نحو شركت، ثابت است. اين راى، مانع از آن نيست كه ميت نيز حقى در قصاص داشته باشد كه با عفو او ساقط مى‏شود.((21)) ملاحظه مى‏شود كه ابو حنيفه قصاص را ابتدائا حق ثابتى براى وارث مى‏داند نه حقى كه از ميت به او منتقل شده باشد و مى‏گويد كه اين حق به نحو كمال و استقلال و نه به نحو شركت براى او ثابت است، و اين راى مطابق است با آنچه كه برخى از فقهاى ما از آيه مباركه استظهار كرده‏اند. هم‏چنين مالك و ابوحنيفه هر دو فتوا داده‏اند كه با وجود صغير و مجنون در ميان اوليا، ولى بزرگتر مستقلا حق قصاص دارد. در كتاب مدونه الكبرى آمده است: گفتم: بر مذهب مالك اگر مردى كشته شود و فرزندان بزرگ و كوچك داشته باشد، آيا فرزندان بزرگ مى‏توانند قاتل را بكشند و فرزندان كوچك را در نظر نگيرند؟ گفت: ... بلى گفتم: بر مذهب مالك اگر مردى عمدا كشته شود و دو ولى داشته باشد يكى سالم و ديگرى ديوانه، آيا ولى سالم مى‏تواند قصاص كند؟ گفت: بلى.((22)) در كتاب الاختيار لتعليل المختار نوشته عبداللّه موصلى حنفى آمده است: هرگاه اولياى بزرگ و كوچك وجود داشته باشد، بزرگترها مى‏توانند حق قصاص را استيفا كنند.((23)) اين سخنان بدان معنى است كه قول به استقلال هر يك از ورثه در حق قصاص، فى‏الجمله نزد عامه- حتى غير از مالكيه - معهود بوده است. بلكه ظاهر استدلال برخى از ايشان بر اين راى، همانند استدلال فقهاى ما بر استقلالى دانستن حق هر يك از اولياء به طور مطلق است. در كتاب الحاوى- الكبير از كتب فقهى شافعى‏ها- آمده است: ابو حنيفه و مالك گفته‏اند: در مواردى كه صغير يا مجنونى ميان اوليا باشد هر يك از اوليا كه رشيد باشد مى‏تواند به تنهايى استيفاى قصاص كند و منتظر بلوغ صغير و افاقه مجنون نماند. اگر آنكه حق قصاص دارد صغير يا مجنون باشد، ولى او مى‏تواند نايب او در استيفاى قصاص بشود، به دليل آيه (فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف...) اينكه آيه كلمه ولى را به لفظ مفرد بيان كرده دلالت بر آن دارد كه ولى واحد مى‏تواند حق قصاص را استيفا كند. نيز به دليل آنكه: ابن ملجم كه على(ع) را به قتل رساند. حسن(ع) فرزند او، وى را قصاص كرد در حالى كه برادران صغير او در اين حق با او شريك بودند، ولى او قصاص را متوقف بر بلوغ ايشان نكرد و هيچ يك از صحابه(رض) با اين كار او مخالفت نورزيد، و اين نوعى اجماع است بر جواز اين كار.((24)) در جاى ديگرى از همين كتاب آمده است: مالك مى‏گويد: كسى كه عفو نكرده- حتى اگر يك نفر در ميان گروهى باشد-، مى‏تواند قصاص كند، به دليل آيه (... ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا) و اگر با عفو ديگرى حق او ساقط شود، سلطه مذكور عليه او قرار داده شده نه براى او. دليل ديگر آنكه قصاص مانند حد قذف براى نفى ننگ است، ثابت شد كه حد قذف با عفو بعضى از ورثه ساقط نمى‏شود، قصاص نيز بايد چنين باشد. دليل ديگر آنكه از آنجا كه عفو ديه از جانب بعضى از ورثه تاثيرى در حق ديگران نسبت به ديه ندارد، بايد عفو از قصاص نيز تاثيرى در حق ديگر ورثه نسبت به قصاص نداشته باشد.((25)) مذهب اهل ظاهر از مذاهب عامه نيز قائل به استقلال مطلق هر يك اوليا نسبت به حق قصاص است. در كتاب المحلى پس از مناقشه مفصل در ادله و آراى ديگر مذاهب، آمده است: ابو محمد مى‏گويد: بنا به فرموده پيامبر(ص) صحيح است كه هر كس، كس را بكشد، به محض كشتن او، حرمت خون خود وى نيز از ميان مى‏رود و حلال مى‏شود. اگر اين درست باشد، قاتل به حليت خون خود يقين دارد و وليى كه خواهان قصاص است، خواهان چيزى است كه صحت آن يقينى است پس اين حق اوست. اما وليى كه عفو كند، خواهان حرمت گذاشتن به خونى است كه حليت آن به يقين صحيح است، پس او چنين حقى را ندارد مگر نص يا اجماعى چنين حقى را براى او اثبات كند. كسى كه به تنهايى خواهان ديه باشد، خواهان اباحه اخذ مالى است و طبق سخن پيامبر، اخذ اموال ديگران حرام است (ان دمائكم واموالكم عليكم حرام.) از طرفى نص داريم به اباحه خون قاتل چون گفتيم او با كشتن ديگرى يقين پيدا مى كند كه حرمت خون خود را از ميان برده است، و نصى به اباحه ديه مگر براى اهل آن نيامده است. به حكم اين لفظ بايد اهل ديه اجماع داشته باشند بر اخذ آن بنابراين مادام كه اهل ديه بر اخذ آن اجماع نداشته باشند اخذ آن حلال نيست، زيرا هيچ نص يا اجماعى حكم به اباحه آن نداده است، پس به يقين، اخذ آن باطل است. اين سخن مالك كه در مورد دختران مقتول و خويشان پدرى او گفته: (هر كدام خواهان قصاص شود حق دارد)، سخن درستى است، اما او اين سخن خود را در مورد پسران و دختران مقتول و در مورد پسران نسبت به يكديگر، نقض كرده است. ابو محمد مى‏گويد: آنچه ما قائل به آن هستيم اين است كه همه اين موارد يكسانند، موضوع اين حكم، (اهل) است و اهل، كسانى هستند كه مقتول با انتساب به آنان شناخته مى‏شود- چنانكه عبداللّه بن سهل با انتساب به بنى حارثه شناخته شد و هم ايشان بودند كه پيامبر فرمان داد پنجاه نفر از آنان سوگند بخورند-، حق قصاص يا ديه مربوط به (اهل) است و هر يك از ايشان خواهان قصاص شود پسر باشد يا پسر عمو يا دختر يا خواهر يا غير از اينان همانند مادر يا همسر يا شوهر يا دختر عمو يا عمه،قصاص واجب خواهد شد و به دليل آنچه پيشتر گفتيم، به عفو هيچ كس چه نزديكتر به مقتول باشد و چه دورتر يا تعداد آنان بيشتر باشد، توجهى نمى شود، اگر همه ورثه به اتفاق عفو كردند، حق ديه خواهند داشت و قصاص حرام مى‏شود، بنابراين اگر يكى از ورثه بخواهد ديه را عفو كند، او فقط در سهم خود اين حق را دارد زيرا اين سهم، مالى از جمله اموال او است.((26)) نويسنده المحلى در موردى كه صغير يا مجنونى ميان اوليا باشد نيز همين موضع را دارد. وى پس از بدگويى نسبت به مذاهب ديگر خصوصا حنفيه، مى‏گويد: ابو محمد مى‏گويد: راى ما در اين باره، همان است كه در باب پيشين بيان كرديم: به سخن كسى از اوليا بايد توجه كرد كه خواهان قصاص است، بنابراين، ولى بالغ و يا حاضر عاقل مى تواند قصاص كند و منتظر بلوغ صغير يا افاقه مجنون يا رسيدن غايب نماند. اگر اولياى حاضر و بالغ عفو كردند، حق صغير و غايب و مجنون نسبت به قصاص ساقط نمى‏شود بلكه اين حق تا بلوغ صغير و افاقه مجنون براى آنها محفوظ است و در اين صورت اگر يكى از آنان خواهان قصاص شد حكم به قصاص مى‏شود. اگر همه اوليا به اتفاق عفو كردند، به همان دليلى كه در باب پيشين ذكر كرديم در اين صورت، عفو جايز خواهد بود.((27)) مراد نويسنده از (باب پيشين) همان مساله‏اى است كه ما سخن قبلى او را از ذيل آن نقل كرديم. عنوان آن مساله اين است: مساله: در باب كسى كه حق عفو خون را دارد و كسى كه حق عفو ندارد: آراء مختلفى در اين مساله وجود دارد، گروهى مى‏گويند: براى هر كس كه ارث مى‏برد و براى همسر و شوهر و غيره عفو جايز است، بنابراين اگر هر يك از اينان عفو كند، قصاص حرام مى‏شود و براى كسانى كه عفو نكرده‏اند ديه واجب مى‏گردد، گروهى ديگر مى گويند: عفو اختصاص به مردان دارد نه زنان. دسته‏اى مى‏گويند: كسى كه خواهان قصاص باشد، حق اين كار را دارد و به كسانى كه خواهان ديه يا عفو باشند توجهى نمى‏شود مگر اينكه همه اوليا به اتفاق خواهان آن باشند.((28)) اين بود فتواهاى اهل سنت، اما روايات آنان در اين باب بيش از يك روايت نيست كه با سند منقطع از ابن مسعود از عمر بن خطاب نقل شده است. محمد بن حسن شيبانى در الحجه على اهل المدينه آورده است: اخبرنا ابو حنيفه عن حماد عن ابراهيم ان عمر بن الخطاب اتى برجل قد قتل عمدا فامر بقتله فعفا بعض الاولياء فامر بقتله فقال ابن مسعود كانت لهم النفس فلما عفا هذا احيا النفس فلا يستيطع ان ياخذ حقه حتى ياخذ غيره. قال: فما ترى؟ قال: ارى ان تجعل الديه عليه فى ماله و ترفع عنه حصه الذى عفا. فقال عمر: وانا ارى ذلك، ((29)) ابو حنفيه از حماد از ابراهيم نقل كرد كه مردى را نزد عمر بن خطاب آوردند كه قتل عمد انجام داده بود، عمر فرمان به قتل او داد، بعضى از اولياء عفو كردند، باز فرمان به قتل او داد. ابن مسعود گفت: جان قاتل در اختيار اولياى مقتول بود، چون اين يكى عفو كرده حيات را به او برگرداند، بنابراين تا اين يكى حق خود را نگيرد ديگر اوليا نمى‏توانند حق خود را بگيرند. عمر گفت: راى تو چيست؟ ابن مسعود گفت: راى من آن است كه ديه بر او قرار دهى و سهم عفو كننده را از ديه كسر كنى. عمر گفت: راى من نيز اين است. ابراهيم كه نام او در اين سند آمده، همان ابراهيم نخعى است و او عمر و ابن مسعود را درك نكرده است، از اين جهت گفته‏اند سند اين روايت منقطع است. در اينجا روايت ديگرى نيز هست كه بيهقى آن را در همين باب از زيد بن وهب جهنى نقل كرده است: وجد رجل عند امراته رجلا فقتلها فرفع ذلك الى عمر بن الخطاب فوجد عليها بعض اخوتها فتصدق عليه بنصيبه فامر عمر لسائرهم بالديه، ((30)) مردى، مرد ديگرى را نزد زن خود يافت، زن خود را كشت، اين واقعه را نزد عمر بردند، بعضى از برادران زن، سهم خود را بخشيدند، پس عمر فرمان داد به ساير ورثه او ديه پرداخته شود. اما اين روايت ظهورى در محل بحث ندارد، زيرا در مورد اين روايت احتمال مى‏رود كه آن مرد، زن خود را در حال فجور ديده باشد و در اين قبيل موارد، كشتن اوبراى مرد جايز است. تعبير (تصدق عليه بنصيبه) ظاهر است در بخشيدن ديه نه در عفو از قصاص. از اين رو مى‏بينيم كه كسانى از اهل سنت كه قائل به سقوط هستند، با استحسانهايى بر اين راى خود استدلال كرده‏اند، برخى از ايشان به روايتى از پيامبر(ص) كه فرمان به عفو از قصاص داده است، تمسك كرده‏اند و مقتضاى اين روايت، برترى دادن عفو بر قصاص است. يا گفته‏اند چون قصاص قابل تجزيه نيست، يا چون عفو بعضى از اوليا سبب شبهه در صحت قصاص مى‏شود و شبهه موجب برداشتن حد قتل مى‏گردد، و با استدلالهايى از اين قبيل، راى به سقوط حق قصاص داده‏اند. شيخ طوسى گفته بود كه اهل سنت ادعاى اجماع صحابه را بر اين راى دارند ولى ما در كتب ايشان چنين ادعايى نيافتيم، آنچه در كتب ايشان هست استظهار اجماع صحابه است بر پرداخت سهم ديه به كسى كه عفو نكرده است. از آن رو كه عمر اين كار را انجام داد و هيچ يك از صحابه آن را انكار نكرد. در كتاب بدايع آمده است: اگر قصاص، حق دو يا چند نفر باشد و يكى از ايشان عفو كرد، قصاص از قايل ساقط مى‏شود زيرا سهم عفو كننده با عفو او ساقط مى‏شود و سهم ديگرى نيز به ضرورت اينكه قصاص قابل تجزيه نيست، ساقط مى‏شود، قصاص، يك قصاص است، متصور نيست كه بخشى از آن استيفا شود و بخشى ديگر نشود. سهم ديگرى به اجماع صحابه گرامى تبديل به مال مى‏شود. از عمر و ابن مسعود و ابن عباس روايت شده كه ايشان در صورت عفو بعضى از اولياء پرداخت سهم ديه كسانى را كه عفو نكرده بودند، واجب مى‏دانستند و اين راى ايشان در حضور صحابه صادر مى‏شد و نقل نشده كه كسى از صحابه اين راى را انكار كرده باشد، بنابراين، اجماع صحابه در اين مورد محقق است.((31)) پيش از اين نيز گذشت كه ماوردى از رفتار امام حسن(ع) با ابن ملجم ملعون و عدم انكار صحابه برايشان، اجماع صحابه را بر اينكه ولى بزرگتر با وجود اولياى كوچكتر، مى‏تواند به تنهايى، قاتل را قصاص كند، استظهار كرد. از آنچه تا كنون گفتيم اين نتيجه به دست مى آيد كه اين قول كه قصاص حق واحدى براى مجموع ورثه است و هيچ يك از آنان به تنهايى در اين حق استقلال ندارد، ديدگاه فقهى واحد و روشنى نزد همه اهل سنت نيست نه در سطح فتاواى فقها و مذاهب ايشان و نه در سطح احاديث و روايات ايشان، عمل روشنى از صحابه نيز در اين مورد وجود ندارد. بلكه او بر عكس است بدين معنى كه قول به استقلالى بودن حق قصاص به طور- مطلق يا فى الجمله- براى هر يك از اوليا كه خواهان آن باشد، قول مشهور نزد مذاهب رايج در عصر امام صادق(ع) و خصوصا در مدينه بوده است. بر اين پايه، چگونه ممكن است روايات صحيحه فراوانى را كه از ائمه متعددى صادر شده‏اند، حمل بر تقيه از عامه كرد خصوصا در مساله‏اى كه سياسى نبوده و انگيزه‏اى براى تقيه در مورد آن وجود نداشته است؟ بلكه شايد ديدگاه بعضى از مذاهب عامه از روايات ما خصوصا رواياتى كه از امام على عليه السلام صادر شده‏اند، - مانند معتبره ابى مريم و اسحاق بن عمار- تاثير پذيرفته باشند. و شايد ابن عباس و ابن مسعود كه اين حكم در عصر عمر به آنان نسبت داده شده است، آن را از امام على(ع) آموخته باشند و اگر اين حكم نبود، عمر در آن مورد حكم به قصاص مى‏كرد. ى‏ى‏ى‏ى حاصل آنكه: اصالت اين ديدگاه در روايات ما كه با تاكيد و وضوح بيشترى نسبت به آنچه نزد عامه هست، از ائمه معصوم ما(ع) صادر شده‏اند، امرى روشن است، پس چرا تمامى اين روايات حمل بر تقيه شوند؟ اگر از اين جهت باشد كه اين راى، ديدگاه عامه بوده و به محض استظهار اين نكته، جزم پيدا كنيم كه صدور اين روايات از روى تقيه بوده است، دانستيم كه اين ديدگاه نه در سطح فتاوا و نه در سطح احاديث و نه عمل اصحاب، در آن عصر نزد عامه چندان روشن نبوده است. و اگر از جهت تعارض با صحيحه نخست ابى ولاد و ترجيح اين صحيحه به خاطر مخالفت با عامه باشد، روشن شد كه از اين جهت ترجيح با اين روايات است نه صحيحه ابى ولاد زيرا اين صحيحه موافق و مطابق با مذاهبى از عامه است كه در عصر صدور اين حديث، در مدينه رايج بوده‏اند. حقا كه اين مساله از شگفتى‏هاست و نمى‏دانم چگونه فتاواى فقهاى ما بر عدم سقوط متفق گشته و ايشان در قبال اين روايات صحيح، صرفا از آن رو كه مشهور مذاهب متاخر اهل سنت راى به سقوط داده‏اند، به صحيحه ابى ولاد عمل كرده‏اند؟ قويا گمان مى‏رود كه فقهاى ما بر اساس يكى از دو نكته ذيل- به نحو منع خلو-، عمل به صحيحه ابى‏ولاد را در قبال آن دسته از روايات ترجيح داده باشند. 1- عمل به صحيحه، متضمن جمع بين هر دو حق يعنى حق عفو كننده و حق قصاص كننده است، زيرا كسى را كه خواهان قصاص است ملزم مى كند كه سهم ديه عفو كننده و هم‏چنين سهم ديه كسى را كه خواهان ديه است، به ورثه قاتل بپردازد، سپس او را قصاص كند. اين كار خود نوعى جمع ميان هر دو حق است، همانند آنچه كه نزد ما ثابت شده كه اگر جماعتى كسى را به قتل برسانند، ولى مقتول حق دارد همه قاتلان را قصاص كند ولى ديه همه را به جز يك نفر به ورثه آنان بپردازد، يا يكى از ايشان را قصاص كند و ديگر قاتلان باقيمانده ديه فرد قصاص شده را به ورثه او بپردازند. از اين رو شيخ طوسى در استبصار ميان صحيحه و روايات سقوط را بدين صورت جمع كرد كه روايات سقوط را حمل بر فرض عدم پرداخت چيزى به ورثه فرد قصاص شده كرد، گويا در صحيحه، تفصيل و تفسيرى وجود دارد كه به ناچار بايد اين دسته از روايات را حمل بر آن يا مقيد به آن كرد. 2- در زمان تدوين فقه استدلالى شيعه، سه مذهب از چهار مذهب عامه قائل به سقوط بودند و همين سبب شد كه فقهاى ما هنگام تدوين كتب استدلالى خود، اين قول را قول مشهورتر نزد عامه به شمار آورند. بر اين اساس دريافتند كه روايات سقوط به رغم كثرت و درستى اسناد آنها موافق با راى اكثر و مشهور عامه است، از اين‏رو آنها را حمل بر تقيه كردند و صحيحه ابى‏ولاد را كه معارض با اين روايات و مخالف با اكثر عامه بود، مقدم داشتند. اما با توجه به آنچه گذشت، هيچ يك از دو نكته ياد شده را نمى‏توان پذيرفت، نكته اول را از آن جهت نمى‏توان پذيرفت كه دانستيم روايات سقوط به حدى صراحت دارند كه هيچ يك از وجوه حمل ياد شده را بر نمى‏تابند، در اين روايات تعابيرى همچون، (سقوط الدم) و (درء القتل) آمده است كه به صراحت دلالت بر سقوط حق قصاص و برداشته شدن حكم قتل دارند، چگونه مى‏توان اين تعابير صريح را حمل بر عدم سقوط قصاص كرد منتهى با ضمانت سهم ديه عفو كننده براى ورثه قصاص شونده يا ضمانت سهم ديه كسى كه خواهان ديه است، يا اينكه او نمى تواند حق قصاص را استيفا كند مگر بعد از پرداخت سهم عفو كننده و سهم طالب ديه؟ نكته دوم يعنى حمل همه روايات سقوط بر تقيه نيز بسيار بعيد است، زيرا اين روايات متعدد بوده و از ائمه متعددى نيز صادر شده‏اند و اسناد آنها هم بى‏عيب و درست است. در بعضى از اين روايات، امام صادق(ع) حكم سقوط قصاص و تبديل آن به ديه را از اميرالمومنين(ع) نقل كرده است. چنين حكمى در باب قصاص، نه از احكام سياسى مربوط به فرمانروايان و سياستمداران بوده و نه از احكام عام عبادى كه به صورت شعار مذهب يا گروه خاصى از مسلمين درآمده باشد و تقيه در مورد آن لازم باشد، بنابراين انگيزه روشنى براى تقيه كردن در اين حكم وجود ندارد. اگر كسى به روايات و كتب عامه در ابواب قصاص و ديات و حدود مراجعه كند، مى‏يابد كه فتاوا و روايات آنان بسيار متاثر از قضاوتها و احكام و سيره و روايات اميرالمومنين(ع) در اين ابواب است. ديديم كه آنان در مساله وجود اولياى صغير و كبير، رفتار امام حسن(ع) با ابن ملجم ملعون را نقل كرده و به آن استناد جسته‏اند. بلكه خود خلفا و صحابه غالبا در احكام و ابواب دقيق فقهى به اميرالمومنين(ع) رجوع و از او روايت مى‏كردند يا از شاگردان آن حضرت مانند ابن عباس و ابن مسعود مى‏گرفتند. بر اين اساس، اينكه فرض شود همه اين روايات معتبرى كه از ائمه متعدد صادر شده‏اند آن هم در مساله‏اى كه انگيزه‏اى براى تقيه در آن وجود ندارد و عامه نيز در مورد آن روايتى جز همان يك روايت كه از ابن مسعود در قبال راى عمر به عدم سقوط، نقل شده، ندارند، از روى تقيه صادر شده باشند، بسيار فرض بعيدى است. بلكه گمان قوى آن است كه ديدگاه اهل سنت در اين مساله، متاثر از روايات صادره از ائمه اهل بيت(ع) و خصوصا از اميرالمومنين(ع)- ولو به واسطه راويانى مثل ابن عباس و ابن مسعود- بوده است، وگرنه شايد مقتضاى ذوق اوليه عرفى همان باشد كه عمر بدان فتوا داده و امثال ابن حزم با اصرار و تاكيد بدان معتقد است يعنى عدم سقوط حق قصاص نسبت به هر يك از اوليا كه خواهان آن باشد هر چند برخى ديگر از اوليا عفو كرده باشند. افزون بر اين، در گذشته گفتيم كه صحيحه ابى ولاد در مورد مطلق عفو ولى نيامده است بلكه در موردى آمده كه پدر عفو كرده و پسر خواهان قصاص است و اين عينا مورد فتواى مالك به عدم سقوط حق قصاص است، بنابراين، صحيحه مذكور موافق مذهب رايج اهل سنت در مدينه در عصر امام صادق(ع) است. مقتضاى صناعت ترجيح كه راى مخالف فتواى عامه را ترجيح مى‏دهد آن است كه روايات معارض با اين صحيحه بر آن ترجيح داده شوند يا دست كم هيچكدام بر ديگرى ترجيح داده نشوند. زيرا هر يك از متعارضين در عصر صدور خود موافق با يكى از مذاهب عامه و مخالف با ديگرى بوده‏اند، بنابراين، نتيجه اين تعارض، تساقط هر دو و رجوع به اصل اولى است كه مقتضاى آن عدم جواز قصاص در صورت عفو مجانى يا عوض داد بعضى از اوليا است. البته اين درصورتى است كه با همه تعدد روايات سقوط و استحكام سندى آنها و وفور قرائن بر صحت آنها، اطمينان به صدور بعضى از آنها حاصل نكنيم وگرنه، صحيحه ابى ولاد معارض با دليل قطعى الصدور بوده و از حجيت ساقط مى‏شود، چرا كه هر گاه دليل ظنى معارض با دليل قطعى باشد از حجيت ساقط خواهد شد. همه آنچه گفته شد مبتنى بر آن است كه احتمال تفصيل ميان مورد صحيحه ابى ولاد و ساير موراد عفو بعضى از اوليا ندهيم، يعنى قائل به تفصيل ميان موردى كه ولى دورتر عفو كند و ولى نزديكتر خواهان قصاص باشد، با ديگر موارد عفو- هر دو ولى در يك رتبه باشند يا بر عكس مورد اول، ولى نزديكتر عفو كند و ولى دورتر خواهان قصاص باشد- نباشيم. وگرنه چنانچه احتمال عرفى يا فقهى چنين تفصيلى وجود داشته باشد- چنانكه راى برخى از مذاهب عامه چنين است- راهى جز تخصيص نخواهد بود، بايد هر دو طرف را گرفت و عموم روايات سقوط را به صحيحه ابى‏ولاد تخصيص زد، زيرا نسبت ميان اين دو، نسبت خاص به عام است و بر اين پايه، تعارض مستقر نخواهد شد و نوبت به ترجيح سندى نخواهد رسيد. نتيجه بحث آنكه: در موردى كه بعضى از اوليا عفو كرده باشند خصوصا وقتى كه عفو كننده از غير عفو كننده به مقتول نزديكتر يا همرتبه او باشد، حكم به سقوط قصاص متعين خواهد بود، چه از باب عمل به رواياتى كه دلالت بر سقوط حق قصاص دارند و چه از باب قاعده اوليه بعد از فرض تعارض اين روايات با صحيحه ابى ولاد و تساقط هر دو طرف و رجوع به اصل لفظ‏ى و عملى كه مقتضى سقوط است. اينكه بيشتر فقهاى ما يا همه آنان راى به عدم سقوط حق قصاص داده‏ند- چنانكه پيش‏تر معلوم شد- سبب تشكيل اجماع تعبدى در اين مساله نخواهد شد. برخى از بزرگان معاصر نيز به مخالفت راى مشهور در اين مساله برخاسته‏اند از جمله: مرحوم آيت اللّه حكيم در منهاج الصالحين در مساله 14از مسائل فصل دوم كتاب ارث مى‏نويسد: اگر بعضى از ورثه، عفو از قصاص كردند، به قولى باقى ورثه نمى‏توانند حق قصاص را استيفا كنند و به قولى ديگر با ضمان سهم ديه عفو كننده، مى‏توانند حق قصاص را استيفا كنند. قول اول اظهر است.((32)) شهيد صدر در تعليقه‏اى بر اين سخن نوشته: ممكن است در اينجا قائل به تفصيل شد ميان موردى كه عفو كننده، كسى غير از پسر مقتول باشد و كسى كه خواهان قصاص است پسر مقتول باشد- مثلا شخصى كشته مى‏شود و پدر او عفو مى كند ولى پسر عفو نمى‏كند- و موردى كه يكى از فرزندان مقتول عفو كند، با اين تفصيل، جمع بين روايات صورت مى‏گيرد. با اين همه، احتياط واجب، همان است كه در متن آمده است زيرا اين احتمال قوى است كه عموم در روايات سقوط، عرفا قابل تخصيص نباشد.((33)) پس شهيد صدر نيز در حكم به سقوط قصاص، با مرحوم حكيم موافق است منتهى از باب احتياط در فرضى كه فزرند مقتول خواهان قصاص باشد و ورثه ديگر غير از فرزند، عفو كرده باشند. - مرحوم آيت اللّه خوانسارى در جامع المدارك در تعليقه‏اى بر متن شرايع كه قائل است با عفو بعضى از اوليا يا گرفتن ديه از سوى آنان، قصاص ساقط نمى‏شود، مى‏نويسد: ... گفته شد كه قصاص واحدى است و هيچ يك از اوليا نمى تواند اين حق واحد را بدون توافق ديگران استيفا كند، مقتضاى اين سخن آن است كه استقلال هيچ يك از اوليا در قصاص جايز نباشد مگر اينكه نصى بر آن دلالت كند... «وى سپس به نقل هر دو گروه روايات متعارض مى‏پردازد و مى‏گويد:»... جمع ميان اين دو گروه ممكن نيست و صرف مشهورتر بودن رواياتى كه قصاص هر يك از اوليا را به تنهايى جايز مى‏دانند موجب رفع يد از رواياتى كه دلالت بر سقوط دارند، نمى‏شود. علاوه بر اين، عدم قصاص موافق قاعده است، زيرا قصاص حق واحدى است و استيفاى حق واحد بدون اجازه ديگر اوليا كه نمى‏خواهند اين حق را استيفا كنند، خلاف قاعده است. عفو بعضى از اوليا چنانكه در اخبار آمده موجب برداشته شدن حد مى‏شود.((34)) علامه مجلسى نيز از كسانى است كه در اين مساله اشكال كرده است، وى در مرآت العقول پس از نقل سخن شيخ كه روايات سقوط را حمل بر عدم پرداخت سهم ديه عفو كننده يا حمل بر تقيه كرده بود مى‏گويد: (مساله خالى از اشكال نيست). بنابر قول به سقوط قصاص، جانى بايد سهم ديه اوليايى را كه عفو نكرده بودند به ايشان بپردازد، چه بر اساس عمل به ذيل روايات سقوط و چه از باب قاعده (هدر نرفتن خون مسلمان و اينكه در هر موردى قصاص از جانى ساقط شود، ديه بر او ثابت مى‏گردد). در اينجا تفاوت ميان دو قول در استحقاق باقى اوليا نسبت به ديه ثابت مى‏شود، بنابر قول به عدم سقوط قصاص اگر جانى با درخواست يكى از اوليا قصاص شد، بقيه اوليا حق مطالبه سهم خود از ديه را ندارند مگر اين كه خود جانى به پرداخت آن رضايت دهد. چون مشهور فقها مى‏گويند در قتل عمد، حق به قصاص تعلق مى‏گيرد نه به امر جامعى ميان قصاص و ديه، بنابراين اگر جانى از پرداخت ديه امتناع ورزيد، اولياى مقتول نمى‏توانند او را مجبور به پرداخت آن كنند. اما بنابر قول به سقوط قصاص با عفو بعضى از اوليا، سهم ديه باقى اوليا ثابت است و جانى حق ندارد از پرداخت آن كلا يا بعضا امتناع كند. اين بدان معنى است كه هر يك از دو قول، از جهتى جانى را ملزم مى‏كند. حكم فرض مطالبه ديه از سوى برخى از اوليا و موافقت جانى با آن و پرداخت سهم ايشان، از آنچه گذشت روشن مى شود زيرا عفو برخى از اوليا، در حقيقت عفوى مشروط بوده و حق مطالبه ديه، مشمول روايات سقوط قصاص بوده يا به اولويت از مفهوم اين روايات به دست مى‏آيد.گرچه- همان گونه كه پيش از اين نقل كرديم- ظاهر عبارات شرايع تفصيل در اين مساله است. كه در صورت عفو بعضى از اولياء حكم به عدم سقوط و در صورت اخذ ديه از سوى بعضى از اوليا حكم به سقوط قصاص مى‏شود. اين سخن او مورد اشكال واقع شده خصوصا كه روايات سقوط در مورد عفو آمده‏ند. صاحب مفتاح الكرامه پس از استظهار اجماع از سخنان فقها در مورد دو مساله ياد شده مى‏نويسد: (در مسالك آمده اين راى فقهاى ما است و آن گونه كه گروهى از فقها تصريح كرده‏اند هر دو مساله از يك سنخ هستند، درمجمع الفائده و البرهان آمده است كه حكم در هر دو مساله روشن است. حاصل آنكه من كسى از فقها را نيافتم كه قبل از صدوق در اين مساله مخالفت ورزيده يا اشكال كرده يا احتمال سقوط قصاص را داده باشد، فقط صدوق گفته: در روايتى آمده كه هر گاه بعضى از اوليا عفو كنند قصاص برداشته مى‏شود، و اين سخن اندكى اشعار به تامل دارد. در شرايع آمده است: اگر بعضى از ورثه ديه را برگزيدند و قاتل پذيرفت، هر گاه ديه پرداخت شد، بنا به روايتى قصاص ساقط مى‏شود ولى راى مشهور آن است كه قصاص ساقط نمى‏شود. ابوالعباس «قاضى ابن براج‏» در مهذب و مقتصر، سقوط را محتمل دانسته است و در مهذب آن را با تاييد ذكر كرده گويا آن را پذيرفته است، ولى در مقتصر گفته: بر راى عدم سقوط اعتماد مى‏شود. در مختصر النافع و لمعه گفته شده كه (اشهر عدم سقوط است) و از اين تعبير بر مى‏آيد كه در اين مساله راى مخالفى نيز وجود دارد، از كتب شش‏گانه نيز همين برمى‏آيد چرا كه در اين كتب نيز آمده: (مشهور عدم سقوط است.) شهيد ثانى در روضه چنين به توجيه كلام شهيد اول پرداخته كه (مصنف(ره) از آن رو اين قول را به اشهر نسبت داده كه رواياتى دال بر سقوط قصاص وارد شده است.) از سخن گروهى از فقها چنين بر مى‏آيد كه هيچ اختلافى در مساله عفو نيست و فقط شبهه و اختلاف در موردى است كه يكى ا ز ورثه خواهان ديه باشد. نخستين كسى كه باب اين اختلاف را گشود محقق در شرايع بود، وى شبهه سقوط قصاص را فقط در موردى مطرح كرد كه يكى از اوليا ديه بخواهد ولى در مورد عفو، بى‏هيچ تاملى و بدون اشاره به هيچ روايتى، جزما راى به عدم سقوط قصاص داده است. علامه در منتهى و شهيد ثانى در مسالك و روضه و ديگر فقها، در اين راى از محقق پيروى كردند. شهيد ثانى در مسالك، مساله عفو را به اصحاب و مساله انتخاب ديه را به مشهور نسبت داده است. محقق در شرايع در اين مساله كه اگر برخى از اوليا خواهان ديه باشند و قاتل هم بپذيرد، حكم سقوط قصاص را به روايتى نسبت داد و علامه در منتهى و شهيد ثانى در مسالك و روضه در اين مساله از او پيروى كردند. ما اخبار اين باب را تتبع كرديم و دريافتيم كه اخبار دال بر سقوط قصاص فقط در صورتى است كه بعضى از اوليا عفو كرده باشند و در اين باب هيچ اثرى و خبرى كه منطوقا يا مفهوما در صورتى كه بعضى از اوليا خواهان ديه باشند، دلالت بر سقوط قصاص كند، وجود ندارد. بنابراين واضح است كه محقق و پيروان او بايد عكس آن مطلب را بيان مى‏كردند. اخبار اين باب كه درباره سقوط قصاص وارد شده، پنج روايت است...«در اينجا اخبار را نقل مى‏كند سپس مى‏گويد:» اصحاب از اين اخبار اعراض كرده‏اند، روايات صحيحى در ميان آنها هست كه گروهى آنها را حمل بر تقيه كرده‏اند. در ملاذالاخبار گفته كه اين حمل، اظهر است چرا كه حكم به سقوط قصاص نزد عامه، مشهور بوده است. برخى نيز اين روايات را حمل بر استحباب كرده‏اند. شيخ طوسى در استبصار، اين روايات را حمل بر موردى كرده است كه قصاص كننده سهم ديه عفو كنندگان را به اولياى قصاص شونده نپردازد زيرا وى تا اين سهم را نپردازد به هيچ وجهى حق قصاص ندارد. فاضل هندى در كشف اللثام، روايات مذكور را حمل بر سقوط حق قصاص فقط نسبت به عفو كنندگاه كرده است و اين حمل، بسيار بجاست. وى در توجيه سخن محقق و موافقان او گفته است: درخواست ديه، به معناى عفو از قصاص بوده و عفو معوض با عفو مطلق يكسان است. اين توجيه علاوه بر اينكه بعيد است فقط با قول كسانى سازگار است كه در قتل عمد، يكى از اين دو امر- قصاص يا گرفتن ديه- را واجب مى‏دانند و محقق و موافقان او قائل به اين قول نيستند. افزون براين، چهار روايت از روايات مزبور، صريح در عفو مجانى هستند و مى‏گويند به اندازه سهم عفو كننده حكم از قاتل برداشته مى‏شود. روايت پنجم نيز ظهور در همين معنا دارد. بلى مى توان گفت و- حق همين است- كه اين دو مساله از يك سنخ هستند بنابراين، دليل يكى دليل ديگرى نيز خواهد بود، ولى در اين صورت تفكيك حكم اين دو مساله وجهى نخواهد داشت.((35)) صاحب مفتاح الكرامه استظهار كرد كه مساله عدم سقوط قصاص ، اجماعى است، ما پيش از اين بى‏پايگى استظهار اجماع در اين مساله را روشن كرديم. ادعاى اعراض اصحاب از عمل به روايات سقوط نيز ممنوع است، چگونه ادعاى اعراض مى‏شود در حالى كه پيش‏تر نقل كرديم كه شيخ طوسى در استبصار، ميان اين روايات وصحيحه ابى ولاد جمع كرده است، بلكه عبارت استبصار صراحت دارد كه شيخ در دو مورد به اين روايات عمل كرده است يكى آنجا كه در بعضى از اين روايات آمده كه عفو هر ذى‏سهمى جايز است، وى به اين روايت عمل كرده منتهى در مورد زنان، اين روايت را به روايت ابى‏العباس مقيد كرده است. روايت ابى‏العباس دلالت بر آن دارد كه زنان حق عفو و قصاص را ندارند. و ديگرى در مورد سقوط قصاص با عفو بعضى از اوليا منتهى آن را براساس صحيحه ابى ولاد مقيد كرده است به موردى كه قصاص كننده، سهم ديه عفو كننده را به ورثه قصاص شونده نپرداخته باشد. شيخ پس از ذكر اخبار مى‏گويد: پس ميان اين اخبار و خبر اول- مراد خبر ابى العباس است كه مى‏گويد: ليس للنساء عفو ولاقود- تنافى وجود ندارد به دو وجه: وجه نخست: ما مى‏توانيم اين اخبار را تخصيص بزنيم و بگوييم: هر كس سهمى در ديه دارد حق عفو خواهد داشت مگر زن باشد، زن حق عفو و قصاص ندارد. وجه دوم: اين اخبار متضمن جواز عفو اوليا است و زن، ولى مقتول نيست زيرا ولى كسى است كه حق مطالبه قصاص يا ديه را دارد و زن چنين حقى ندارد، هرگاه كه زن، ولى نباشد، روايت ابوالعباس با ديگر روايات منافاتى نخواهد داشت. اما توجيه مضمون اين روايات كه مى‏گويند: (هرگاه بعضى از اوليا عفو كنند، حكم قتل از جانى برداشته و به ديه تبديل مى‏شود) آن است كه فقط در صورتى قصاص به ديه تبديل مى‏شود كه قصاص كننده، سهم ديه عفو كننده را به قصاص شونده نپرداخته باشد، زيرا وى تا اين سهم را نپردازد به هيچ وجهى حق قصاص ندارد.((36)) با اين سخن صريح شيخ در عمل به روايات مزبور، چگونه ممكن است اعراض فقها از اين روايات احراز شود؟ دانستيم كه وجه جمع‏هاى ياد شده و نيز حمل بر تقيه نيز هيچكدام پذيرفتنى نيستند. اما آنچه برخى از فقها در توجيه سخن محقق در شرايع و موافقان وى گفته‏اند و صاحب مفتاح الكرامه آنها را نقل كرده است بدين مضمون كه درخواست ديه به معناى عفو از قصاص است، اگرچه فى نفسه درست است و درخواست ديه خصوصاپس از اجابت قاتل و پرداخت آن، لامحاله متضمن يا مستلزم عفو از قصاص خواهد بود و بنابراين ولو به اوليت مشمول روايات عفو خواهد شد، اما با اين همه، نمى‏توان اين سخن را مقصود محقق دانست: زيرا واضح است كه نمى‏توان اين روايات را به مورد مطالبه ديه اختصاص داد. بعضى از اين روايات، چنانكه صاحب مفتاح الكرامه نيز گفته، تقريبا صريح در عفو مجانى هستند، پس چگونه ممكن است آنها را مختص به موردى دانست كه بعضى از اوليا، ديه گرفته باشند و عفو مجانى را كه مدلول صريح بعضى از اين روايات است مشمول آنها ندانست؟ اما اشكال صاحب مفتاح الكرامه بر توجيه ياد شده آن است كه اين توجيه با مبناى محقق ناسازگار است و فقط منطبق با مبناى كسانى است كه در باب قتل عمد، يكى ا ز قصاص يا ديه را واجب مى‏دانند و محقق اين مبنى را قبول ندارد. ما وجه اين اشكال را درنيافتيم زيرا بر مبناى همان كسانى كه در قتل عمد مى گويند حق به طور معين به قصاص تعلق مى‏گيرد نيز درخواست ديه مستلزم يا متضمن عفو از قصاص است منتهى عفوى در قبال عوض كه همان ديه يا كمتر يا بيشترا ز آن است. بلى اين عفو بر موافقت جانى با پرداخت ديه استوار است، برخلاف عفو در مبناى تخيير، اما در سخن محقق و موافقان او قيد اجابت قاتل بلكه پرداخت سهم ديه عفو كننده از سوى قاتل اخذ شده است، و شايد از همين رو وى اين دو قيدرا در حكم به سقوط قصاص با مطالبه ديه از سوى بعضى از اولياء اخذ كرده است. تعميم مورد صحيحه ابى ولاد و اشكال بر آن تعميم مورد صحيحه ابى ولاد و فتواى مطلق و فراگير مشهور بر اساس آن ازدو ناحيه خلاف قاعده است: 1- نزد مشهور در قتل عمد، حق متعلق به قصاص است نه به امر جامعى ميان قصاص و ديه، بنابراين، ولى مخير بين اين دو نيست، فقط در طول رضايت جانى به ديه، قصاص تبديل به ديه مى‏شود. با اين حال، چگونه مى‏توان حكم كرد كه خواهان ديه ابتدائا حق مطالبه ديه را دارد. چنانكه از ظاهر صحيحه برمى‏آيد و غالبا نيز چنين است كه كسى كه خواهان قصاص است، قاتل را مى‏كشد و سهم ديه كسى را كه خواهان ديه است به او مى‏پردازد، چرا كه هر گاه جانى بداند كه او به هر حال به خاطر حق بعضى از اوليا كشته خواهد شد، عادتا راضى به پرداخت چيزى به ساير ورثه نخواهد شد. بلكه حتى بر مبناى تخيير ميان قصاص و ديه نيز، وجهى ندارد كه كسانى از اوليا كه حق قصاص دارند ضامن سهم ديگر اوليا باشند. 2- صحيحه در مورد هر كس كه حق قصاص دارد ولى مطالبه ديه مى كند، نيامده است، بلكه فقط در مورد مطالبه ديه از سوى مادر آمده است و بنابر قبول روايتى كه مى‏گويد زنان حق عفو و قصاص ندارند، مادر حق قصاص نخواهد داشت. بنابراين او چگونه مى‏تواند حق مطالبه ديه را داشته باشد؟ سپس چگونه ممكن است حكم موارد ديگر غير از مورد روايت را به نحو عام از اين روايت استفاده كرد؟ در مبانى تكمله المنهاج براى تعميم صحيحه به يكى از دو تقريب ذيل استدلال شده است. تقريب نخست: در صحيحه تصريح شده است كه بايد حق ديه عفو كننده به ورثه جانى پرداخته شود و مدلول اين سخن آن است كه حق، حق عفو كننده است منتهى در فرض عفو به ورثه جانى داده مى‏شود ولى در صورتى كه خود وى آن را مطالبه كند ناچار بايد آن را به خود وى داد. تقريب دوم: ضمان سهم مادر با آنكه معلوم نيست حق قصاص داشته باشد، به اولويت قطعى دلالت دارد برضمان سهم كسى كه حق قصاص دارد، بنابراين هر گاه او حق خود را مطالبه كند حتما بايد آن را به او داد. يك نكته باقى مىماند و آن اينكه نمى‏توان از مورد صحيحه- كه مادر است- تعدى كرد و حكم آن را به همه زنان تعميم داد، بلكه بايد به مورد صحيحه اكتفا كرد، بنابراين اگر مقتول، برادر و خواهرى داشته باشد، چنانچه برادر قصاص كند، خواهر حق مطالبه ديه از قاتل ندارد. چرا كه ثابت شده كه زنان حق قصاص و عفو ندارند و در فرض عدم قصاص و تراضى به ديه، حق ديه خواهند داشت.((37)) اشكال تقريب نخست: اين تقريب بى‏وجه است، زيرا شايد در فرضى كه جانى حاضر به قبول ديه و پرداخت سهم عفو كننده نباشد- كه اغلب نيز چنين است و چون قاتل مى‏داند به هر حال بعضى از اوليا خواهان قصاص او هستند، حاضر نخواهد شد به كسى ديه نيز بپردازد.- عفو كننده فقط حق قصاص يا عفو مجانى داشته باشد، بلكه بر مبناى مشهور، حتما چنين است. اما اينكه قصاص كننده بايد سهم ديه عفو كننده را به ورثه جانى بپردازد، به هيچ وجه دلالت بر آن ندارد كه عفو كننده مستحق اين سهم بوده است، بلكه وجه آن اين است كه خود قصاص شونده (جانى) به دنبال عفو مجانى يكى از اوليا، مالك همان مقدار از ديه خواهد شد. البته چون حق قصاص ديگر اوليا از لحاظ ماليت و مقدار ديه، بيش از اين حقى است كه جانى مالك آن شده، آنان مى‏توانند او را به قصاص بكشند چنانكه در قصاص مرد به عوض زن واجب است نصف ديه مرد را به ورثه او بپردازند. حاصل آنكه هيچ تلازمى ميان اين دو امر نيست و استفاده اين نكته خصوصا بر مبناى مشهور بى‏وجه است. بر مبناى مشهور، حق را معينا متعلق به قصاص مى‏دانند و آنچه در قبال قصاص و به عوض آن پرداخت مى‏شود، ولى مستحق آن نيست مگر در طول توافق با جانى. از اين روست كه ممكن است ولى و جانى بر مبلغى بيش از ديه با هم توافق كنند در حالى كه معلوم است كه نه خواهان ديه و نه ورثه جانى اگر مجانا مورد عفو قرار گيرد، استحقاق بيش از ديه را ندارند. اشكال تقريب دوم: اگر اين روايت در مورد خود، خلاف قاعده باشد- مادر مطالبه ديه مى‏كند با آنكه استحقاق آن را ندارد-، پس دلالت بر حكم تعبدى محض خواهد داشت، با اين وصف، چگونه مى‏توان مناط اين روايت را احراز و با الويت قطعى به ساير موارد تعميم داد؟ بلكه همان گونه كه نمى‏توان مورد روايت را- كه مادر است- به ساير زنان كه حق قصاص ندارند مانند خواهر تعميم داد، نمى‏توان آن را به كسانى كه حق قصاص دارند نيز تعميم داد، زيرا شايد اين حكم تعبدى بوده و از روى احترام يا خصوصيت ديگرى اختصاص به مادر داشته باشد. اگر بنا باشد از مورد روايت تعدى كنيم لازم است آن را به همه كسانى كه سهمى در ديه دارند به طور يكسان تعميم داد، چه حق قصاص داشته و چه نداشته باشند. واللّه العالم. با نتايج ذيل بحث مساله اول را به پايان مى‏بريم: 1- مقتضاى جمع ميان روايات متعارض در اينجا حكم به تخصيص اطلاق روايات سقوط است به صحيحه ابى ولاد كه مورد آن، طلب قصاص از سوى پسر و عفو پدر يا مادر مقتول است. بنابراين، يا بايد حكم به عدم سقوط قصاص در اين مورد خاص كرد، يا حداكثر اين حكم را به هر موردى كه قصاص كننده از عفو كننده به مقتول نزديكتر باشد، تعميم داد. اما ارتكاز اين نكته كه از نظر فقهى احتمال فرق ميان مورد صحيحه و ساير موارد وجود ندارد و اينكه حق قصاص يا براى مجموع ورثه جعل شده يا براى هر يك از آنان مستقلا و احتمال سومى وجود ندارد، مانع از انجام اين‏گونه جمعها است و تعارض همچنان باقى است. افزون بر اين، مى‏توان گفت: مراد از (ولى) در باب قصاص، هر وارثى نيست، بلكه آن وارثى است كه شرعا متولى امور ميت است كه در درجه اول، پسر و سپس پدر و جد و سپس ساير طبقات ارث است. بر اين اساس، با وجود پسر، ساير ورثه، ولى نيستند اگر چه سهمى از ديه مى‏برند، اين نكته را از ارتكاز عرفى و متشرعى و نيز از مجموع تعبيرهايى كه در روايات باب قصاص هست از قبيل (ان النساء ليس لهن عفو ولاقود)، يا (اذا مات من له القصاص قام ولده مقامه) با اينكه عادتا، وارث منحصر در ولد نيست، مى‏توان استفاده كرد. بنابراين، صحيحه ابى ولاد، اصلا معارض با روايات سقوط قصاص با عفو بعضى از اوليا، نيست، زيرا عفو كننده كه در مورد صحيحه، پدر و مادر مقتول هستند، با وجود پسر مقتول، ولى به شمار نمى‏آيند، اگرچه به همراه پسر وارث ديه مى‏باشند. بر اين پايه، مفاد صحيحه مطلب ديگرى است و آن اينكه هرگاه ولى بخواهد قصاص كند بايد سهم ديه ساير ورثه براى خود ايشان و يا اگر مجانى عفو كرده‏اند براى قصاص شونده ضمانت كند. گويا مقصود روايت اين است كه بر فرض ثبوت ديه و گرفتن آن، سهم ارث ساير ورثه از ديه بايد مراعات شود و وليى كه خواهان قصاص است ضامن سهم آنان است، و اين مطلب ربط‏ى به عفو بعضى از اوليا- چنانكه مثلا مقتول ى‏ى‏ى‏ى‏فرزندانى داشته و بعضى از آنان عفو كرده باشند- ندارد. 2- بر فرض تعارض و عدم امكان جمع عرفى، صحيحه ابى ولاد به دليل موافقت با اطلاق آيه (فقد جعلنا لوليه سلطانا...) ترجيح داده مى‏شود و در جاى خود ثابت شد كه ترجيح به جهت موافقت با كتاب، مقدم بر ترجيح به جهت مخالفت با عامه است، بر اين اساس قول مشهور (عدم سقوط حق قصاص) اثبات مى‏شود. اما بايد دانست مبناى اين علاج آن است كه دلالت آيه كريمه را بر استقلال هر يك از اوليا نسبت به حق قصاص تمام بدانيم و پيش از اين گفتيم كه اين دلالت تمام نيست و اشكال آن را بيان كرديم. علاوه بر اين، - چنانكه در جاى حق اثبات شده- اصل ترجيح روايتى به مجرد موافقت آن با دلالت اطلاقى كتاب- بر فرض كه دلالت آن هم تمام باشد- مورد اشكال است. 3- در صورت تعارض، روايات سقوط، مقدم بر صحيحه خواهند بود و صحيحه، به جهت آنكه موافق فتواى فقهى عامه‏اى است كه از نظر زمانى و مكانى با آن معاصر بوده است يعنى فتواى مالك در مدينه، حمل بر تقيه خواهد شد. در ترجيح روايتى به جهت مخالفت با عامه يا حمل روايتى بر تقيه به جهت موافقت با عامه، بايد زمان صدور روايت يا زمان نزديك به آن را ميزان قرار داد نه فتواهاى عامه را كه در زمانهاى متاخر از صدور روايت صادر شده‏اند. 4- با تنزل از آنچه در بند قبل گفته شد، هر يك از دو طرف تعارض، موافق بايكى از مذاهب عامه هستند، پس هيچكدام بر ديگرى ترجيح ندارند. بنابراين، هر دو ساقط مى‏شوند و بايد به مقتضاى اصل اولى رجوع كرد و مقتضاى اصل عبارت است از حرمت قتل مادام كه جواز آن با دليل ثابت نشده باشد. آنچه گفه شد در صورتى است كه از تعدد روايات سقوط و درستى سند آنها، اطمينان به صدور آنها حاصل نكنيم وگرنه معارضه صحيحه ابى ولاد با اين روايات، معارضه با دليل قطعى الصدور خواهد بود و خود از حجيت ساقط خواهد شد. افزون بر اين، خود ابى ولاد روايت ديگرى را از امام صادق(ع) نقل كرده كه دلالت بر سقوط حق قصاص دارد، يعنى او هر دو طرف اين تعارض را از يك امام نقل كرده است و اين امر موجب تصنيف كاشفى‏ت نقل و خبر او در مقام تعارض مى‏گردد. مساله دوم: آيا بعضى از اوليا در غياب ديگر اوليا يا عدم اذن آنان مى‏توانند حق قصاص را استيفا كنند؟ به مشهور نسبت داده شده كه در اين مقام، استيفاى حق قصاص جايز نيست مگر با اجتماع همه اوليا بر وكالت يا اذن به ديگرى، در قبال مشهور، برخى قائل به جواز شدند اما با ضمان سهم ديه كسانى كه اذن نداده‏اند، شيخ طوسى و گروهى از قدما، اين راى را برگزيدند. محقق در شرايع مى‏نويسد: اگر اولياى مقتول، جماعتى باشند، استيفاى قصاص جايز نيست مگر بعد از اجتماع ايشان بر وكالت يا اذن دادن به كسى، شيخ طوسى مى‏گويد: جايز است هر يك از اوليا مبادرت به قصاص كند و اين كار او متوقف بر اذن دادن ديگر اوليا نيست ولى او ضامن سهم ديه كسانى است كه اذن نداده‏اند.((38)) صاحب جواهر در تعليقه‏اى بر قول اول مى‏گويد: نزد علامه و شهيد اول و ثانى و مقداد و اردبيلى و فيض كاشانى و در غايه المرام، اين قول،راى مشهور شمرده شده است بدين معنا كه بايد همه اوليا در استيفاى حق قصاص حاضر باشند يا به كسى غير از خود وكالت و يا به يكى از ميان خودشان اذن بدهند نه اينكه هر يك از ايشان ضربتى به جانى وارد سازند، بلى در بعضى حالات، مقصور است كه همه اوليا هر كدام يك ضرب شمشير به او بزنند. اگر اوليا در انتخاب يك نفر از خودشان و اذن دادن به او براى استيفاى قصاص، منازعه كردند و همه آنان توانايى انجام اين كار را داشته باشند، ميان ايشان قرعه كشيده مى‏شود. اگر در ميان ايشان كسانى باشند كه به خوبى قادر به استيفاى قصاص نيستند مانند زن يا مريض يا فرد ناتوانى، باز بهتر آن است كه آنان را در قرعه شريك كنند ولو اين افراد براى استيفاى قصاص كسى را وكيل كنند.((39)) هم او در تعليقه‏اى بر قول دوم مى‏گويد: اين قول از ابى على و سيد مرتضى و قاضى ابن براج و كيدرى و ابن حمزه و ابن زهره، نقل شده است و در مجمع الفائده به اكثر فقها نسبت داده شده است، بلكه سيد مرتضى و شيخ در خلاف و ابن زهره در غنيه و ظاهر مبسوط شيخ. ادعاى اجماع بر اين قول كرده‏اند، در كتاب خلاف، اين قول به اخبار فرقه نيز نسبت داده شده است. اين قول حجت است و از چند جهت تاييد مى‏شود: اولا، در باب قصاص، بنابر تغليب و ترجيح قصاص است و لذا هرگاه همه اوليا عفو كنند مگر يك نفر، همان يك نفر حق قصاص دارد با اينكه قاتل «با عفو ساير اوليا» بخشى از جان خود را احراز كرده است. ثانيا، هرگاه در صورت عفو بعضى از اوليا كه قاتل، مالك بخشى از جان خود مى‏شود، اجراى قصاص جايز باشد، در صورت سكوت اوليا يا به دست نياوردن نظر آنان، اجراى قصاص به طريق اولى جايز خواهد بود. ثالثا، ثبوت سلطه براى ولى مقتول، اقتضا مى‏كند كه هر يك از اوليا به تنهايى بر قصاص تسلط داشته باشد، مقتضاى اضافه شدن لفظ ولى به ضمير مقتول (لوليه) همين است وگرنه سلطه ولى بر قصاص تمام نيست. رابعا، نظر اولياى غايب از سه حال بيرون نيست: يا قتل است يا ديه و يا عفو، اگر قتل باشد كه مفروض آن است كه حاصل شده است، و اگر ديه باشد كه آن نيز از جانب قصاص كننده پرداخت مى‏شود و اگر عفو باشد نيز به جاى خود واقع شده است زيرا غرض از عفو، ثواب اخروى است و اين ثواب براى عفو كننده محفوظ است. خامسا، اين قول، مخالف اجماع عامه يا اكثريت ايشان است. سادسصا، اشتراك در اين حق همانند اشتراك در اموال نيست كه تصرف در آن بدون اذن شريك جايز نباشد: بلكه مراد از اشتراك در اين حق آن است كه هر يك از اوليا مى‏توانند آن را استيفا كنند نه اينكه اين حق ميان ايشان قسمت شده و هر يك سهمى از آن را دارند، و نه اينكه حق مجموعى ايشان باشد، چرا كه اولى (تجزيه حق قصاص) نامعقول و دومى (مجموعى بودن حق قصاص) با بقاى اين حق در صورت عفو بعضى از اوليا منافات دارد. ضمان ديه براى اوليايى كه عفو نكرده‏اند از باب اشتراك نيست بلكه خود دليل جداگانه دارد. شايد تمام آيات و رواياتى كه دلالت بر حق قصاص براى اولياى مقتول دارند پس از آنكه دانستيم هيئت مجموعى اوليا مراد نيست، ظهور در جواز استيفاى اين حق براى هر يك از اوليا به تنهايى داشته باشند و شايد از همين جهت، شيخ طوسى اين قول را به اخبار فرقه نسبت داده است. از آنچه گفته شد، اشكال دليل قول اول- كه تنها دليل آنان هم هست- معلوم مى‏شود، دليل مذكور اين است كه حق مشتركى كه قابل تجزيه نيست به ناچار بايد به اتفاق همه شركاء استيفا شود. اما دانستيم كه مقتضاى قول دوم اين است كه هر يك از اوليا به تنهايى مى‏تواند حق قصاص را همانند حق خيار يا حق شفعه‏اى كه به ارث رسيده باشند، استيفا كند، اجتماع اوليا در استيفاى اين حق كه در صورت غياب يا قصور شريك چه بسا موجب ضرر گردد، اعتبارى ندارد.
از اين رو به نقل از ظاهر عبارت مبسوط گفته شده كه در استيفاى حق قصاص عدم اعتبار اذن نيز اجماعى است، اجماع مورد ادعاى غنيه نيز در همين مورد است، بلكه در كتاب خلاف ادعاى اجماع شيعه و اخبار ايشان بر اين نكته شده است. از همه شگفت‏تر، ادعاى تعارض اين قول با شهرتى است كه فخر المحققين در غايه المرام نقل كرده است و اگر مراد از آن، شهرت ميان متاخرين نباشد قطعا خطا است مضافا كه معارض است با ادعاى شهرتى كه محقق اردبيلى بر خلاف آن كرده است. بلكه معارض است با ظاهر سخنان قدما و اجماعات ايشان مبنى بر اينكه اين قول از آراى شناخته شده مذهبشان در مقابل عامه است و مفروغ عنه مى‏باشد، حتى ايشان راى عامه را با اين استدلال رد مى‏كردند كه اين قول نزد ما مجمع عليه است، بنابراين اگر هم بپذيريم كه مقتضاى قاعده شركت، سقوط قصاص در صورت غياب يا عدم اذن برخى از اوليا باشد، باز خروج از اين قاعده به واسطه بعضى از سخنان و اجماعات قدما كه نقل كرديم- چه رسد به همه آنها-، موجه است.((40)) جاى هيچ ترديدى نيست كه بنابر قول به سقوط حق قصاص با عفو بعضى از اوليا در مساله پيشين و اينكه قصاص حق واحدى است كه همانند ارث خيار، قائم به مجموع ورثه است، هيچ وجهى براى توهم استقلال هر يك از اوليا در استيفاى حق قصاص بدون اذن ديگران، وجود ندارد، زيرا اصل حق براى هيچ يك از ورثه به تنهايى ثابت نيست بلكه براى مجموع ورثه است، بنابراين هيچ يك از ايشان به تنهايى، ولى نيست و اين واضح است. شايد از همين روى است كه راى مشهور يا متفق عليه نزد عامه، عدم استقلال هر يك از اوليا بدون اذن ديگران در استيفاى قصاص است، چون در مساله پيشين نيز راى مشهورتر نزد آنان، سقوط قصاص است.
اما اگر در آن مساله تعبدا قائل به سقوط قصاص شديم نه از آن جهت كه حق قصاص قائم به مجموع ورثه است، يا قول مشهور را مبنى بر عدم سقوط قصاص- كه نزد فقهاى ما به استثناى برخى از متاخران متفق عليه است-، پذيرفتيم در اين صورت جا دارد كه از كيفيت استيفا و اينكه آيا هر يك از اوليا به تنهايى و بدون حضور و اذن ساير اوليا مى‏تواند حق قصاص را استيفا كند يا نمى‏تواند، بحث شود. از مطالب گذشته معلوم شد كه در اين مساله برخلاف مساله نخست، هر دو قول نزد فقهاى ما مشهور است و هر كدام را گروهى از فقهاى بزرگ برگزيده‏اند. برخى از فقهاى متاخر مثل صاحب مفتاح الكرامه و صاحب جواهر اصرار دارند كه در اين مساله، قول دوم (استقلال ولى و استيفاى حق قصاص) قول مشهور متفق عليه نزد فقهاى پيشين است و استقلال ولى در مساله نخست به اولويت مستلزم استقلال ولى در اين مساله نيز هست. بلكه در هر دو مساله براى اثبات استقلالى بودن حق قصاص به آيه مباركه (فقد جعلنا لوليه سلطانا... )استدلال كرده‏اند. تحقيق در مساله تحقيق در اين مساله مى‏طلبد كه در دو جهت بحث شود: جهت نخست اينكه در صورت شك و فقدان دليل براى اثبات استقلال هر يك از اوليا در مقام استيفا، مقتضاى قاعده اوليه چيست؟ جهت دوم بررسى ادله‏اى كه براى اثبات استقلال هر يك از اوليا در مقام استيفاى حق قصاص به كار گرفته شده يا ممكن است به كار گرفته شود. جهت نخست: ممكن است گفته شود مقتضاى اصل، جواز استيفا است براى هر يك اوليا و اذن خواستن از ديگران، شرط نيست، چرا كه اذن خواستن از دو جهت ممكن است لازم باشد، يا از جهت تكليفى يعنى بر هر يك از اوليا حرام است به تنهايى و بدون مشاركت ديگران مبادرت به استيفا كند و يا از جهت وضعى يعنى حق منع ديگرى از مبادرت براى هر يك از اوليا وضع شده است. با شك در ثبوت هر دو جهت، مقضاى اصل، عدم لزوم استيذان خواهد بود و مرجع آن يا اصاله البرائه است از تكليفى كه ثبوت آن مشكوك مى‏باشد يا استصحاب عدم حق منع است.
بنابراين در اينجا بر عكس مساله پيشين، مقتضاى اصل، تغليب قصاص است. اما اين سخن تمام نيست، بلكه درست آن است كه در اين مساله نيز مقتضاى اصل، عدم جواز استقلال در استيفا و عدم جواز مبادرت هر يك از اوليا بدون اذن ديگران است، زيرا احتمال دارد حقى كه از اول براى هر يك از اوليا است قصاصى باشد كه موجب از دست رفتن حق ديگر اوليا نباشد. بر اين پايه، شك برمى گردد به مقدار حقى كه از اول براى هر يك از اوليا ثابت شده است كه آيا اين حق، مطلق و در تمام حالات بوده يا مقيد به مشاركت ديگران و ضايع نشدن حق آنان در استيفا است؟ از آنجا كه اصل اين حق بر خلاف اصل اولى است، در صورت شك در حدود و مقدار آن به ناچار بايد به مقدارى كه ثبوت آن يقينى است اكتفا كرد و مقدار زايد بر آن، با اصل لفظ‏ى يا عملى، منتفى است. به عبارت ديگر، حرمت قتل نفس از اول به صورت مطلق ثابت بوده است و دليل جواز قصاص قاتل، مخصص آن حرمت عام است، بنابراين هرگاه در مقدار و حدود جواز شك شود، در مقدار زايد بر جواز يقينى، مرجع، عموم عام است: مقتضاى استصحاب نيز بقاى حرمت است. اشكال: ممكن است گفته شود كه در اينجا علم داريم كه دليل حرمت ساقط است، چرا كه بى‏هيچ ترديدى حق قصاص مستقلا براى ولى ثابت بوده و جانى نسبت به او به هر حال مهدور الدم است چه ديگران راضى به قصاص باشند چه نباشند. شك فقط در شرايط استيفا است نه در اصل حق قصاص و بر اين اساس، نمى‏توان به عموم دليل حرمت تمسك كرد زيرا علم به سقوط آن داريم. شك در ثبوت حرمت ديگرى است كه از جهت حق ساير اوليا در قصاص، عارض شده باشد و اين حرمت بر فرض ثبوتش، تكليف ديگرى است غيراز آن حرمت نخستين و با اصل، نفى مى‏شود. پاسخ: دليل حرمت قتل نفس يا قطع عضو، دلالت بر حرمتى شرعى دارد بدون آنكه اين حرمت را مقيد به جهت خاصى مثل حق غير يا حق اللّه يا حق عام بودن، كرده باشد، اين جهات، حيثيات و ملاكهاى حكم هستند و حكم به آنها مقيد نمى‏شود و تخصيص نمى‏پذيرد. اطلاق دليل حرمت قتل نفس، حاكم است و نمى‏توان از تحت اين اطلاق خارج شد مگر با دليلى كه جواز قتل را اثبات كند و آن ، دليل قصاص است. بنابراين هرگاه امر مخصص يا مقيدى بين اقل و اكثر((41)) دوران داشته باشد، در مورد شك، مرجع، عموم عام خواهد بود، چنانكه مقتضاى استصحاب نيز بقاى حرمت است. به سخنى ديگر، پس از آنكه پذيرفتيم كه حق قصاص، حق واحدى نيست كه براى مجموع ورثه جعل شده باشد، بلكه كسانى كه عفو نكرده‏اند نيز حق قصاص دارند، شك مى‏كنيم كه آيا حق قصاص براى مجموع كسانى كه عفو نكرده‏اند جعل شده و بنابراين هيچ يك از آنان نمى‏تواند به تنهايى و مستقلا آن را استيفا كند، يا اين حق براى هر يك از آنان مستقلا جعل شده است؟ بدون ترديد، شق دوم تقييد و تخصيص بيشترى را براى دليل حرمت قتل نفس در بردارد بنابراين، مادام كه تخصيص اثبات نشده باشد، اطلاق دليل حرمت، آن را نفى مى‏كند و در اين حالت مانند ساير موارد دوران مخصص بين اقل و اكثر بايد به عموم عام رجوع كرد. بر اين اساس، مقتضاى اصل لفظ‏ى و عملى در هر دو مساله، عدم جواز قصاص است و از اين جهت فرقى ميان دو مساله نيست. جهت دوم: بررسى ادله استقلال هر يك از اوليا در استيفاى حق قصاص: 1- گروهى از فقها از جمله صاحب جواهر و صاحب مفتاح الكرامه گفته‏اند كه در سخنان برخى از قدما ادعاى اجماع شده و اكثر يا همه ايشان قائل به استقلال شده‏اند منتهى قصاص كننده ضامن سهم ديه غايبان است. اشكال اين استدال آن است كه: اولا: به جز در دو كتاب غنيه و خلاف، ذكرى از اجماع به ميان نيامده است و مراد از اجماع مذكور در اين كتاب، اجماع مصطلح نيست، علاوه بر اين، بيشتر كتب قدما اصلا متعرض اين مساله نشده‏اند. ثانيا: اين گونه اجماعها بر فرض كه ثبوت آنها را بپذيريم، احتمال مدركى بودن آنها وجود دارد، زيرا كسى مثل ابن زهره كه ادعاى اجماع كرده است، به دنبال آن، استدلال به ظاهر آيه مباركه كرده و گفته مخالف اين راى مخالف ظاهر آيه است. پس، اين مساله، اجتهادى بوده و هيچ اجماع تعبدى در مورد آن وجود ندارد، گرايش بيشتر متاخران به راى مخالف آن، شاهدى بر اين سخن است.
2- با تمسك به ظاهر(آيه ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا...) ادعا شده كه آيه ظهور در انحلالى بودن حق قصاص دارد و ثبوت سلطه براى (ولى) مقتضى سلطه انفرادى هر يك از اوليا بر قصاص است، چه در غير اين صورت سلطه او بر قصاص تمام نخواهد بود. اين استدلال در مساله نخست نيز گذشت و همانجا اشكال آن را بيان كرديم، در اينجا مى‏افزاييم كه بر فرض دلالت آيه بر انحلالى بودن حق قصاص و قراردادن ولايت بر قصاص براى هر يك از ورثه مستقلا، نهايت آن ثبوت اصل حق قصاص براى هر يك از ورثه به طور مستقل است، يعنى اين حق، قائم به مجموع ورثه نيست بلكه قائم به فرد فرد ورثه است، اما كيفيت استيفاى اين حق و اينكه آيا اذن خواهى از ديگران و ضايع نشدن حق قصاص آنان نيز شرط است يا نه؟ اين مطلب ديگرى بوده و بيرون از مفاد آيه است، زيرا ظاهر آيه، بيان تشريع اصل حق قصاص براى ورثه و قرار دادن آن براى هر ولى و وارثى است، اما مقام استيفا و شروط آن، با اين جهت بيان آيه، بيگانه است. از اين رو به استناد آيه نمى‏توان شروط‏ى از اين قبيل را كه استيفا بايد به اذن امام يا در زمان حضور او باشد، يا قصاص با شمشير انجام گيرد يا به گونه ديگرى، يا هر شرط‏ى از شروط استيفا را نفى كرد. 3- در جواهر آمده است كه در باب قصاص، بنابر (تغليب) است، از اين رو هرگاه همه اوليا به جز يك نفر از آنان، قاتل را عفو كنند، همان يك نفر مى‏تواند قاتل را قصاص كند با اينكه قاتل به سبب عفو بعضى از اوليا مالك بخشى از حيات خود شده بود. اشكال اين استدلال آن است كه اگر مراد از تغليب قصاص، همان مقتضاى اصل هنگام شك باشد، پيش از اين معلوم كرديم كه مقتضاى اصل، عدم جواز انفراد در استيفا است. و اگر مراد از تغليب قصاص، بيان قاعده خاصى در باب قصاص باشد همانند آنچه در باب عتق گفته مى‏شود كه (بنابر تغليب عتق است)، وجود چنين قاعده‏اى بايد با دليل خاص يا از مجموع ادله باب ولو به طريق فحوا و ملازمه اثبات شود و مادر اينجا چنين دليلى نداريم. بلكه شايد امر بر عكس باشد زيرا در باب قصاص و حدود بنابر احتياط است.
4- استقلال هر يك از اوليا در استيفاى قصاص، از طريق ملازمه با راى مشهور در مساله پيشين اثبات مى‏شود. هر گاه كه حق قصاص براى هر وليى مستقلا ثابت باشد و با عفو يا مطالبه ديه از سوى ديگر اوليا، ساقط نشود. بلكه در نهايت قصاص كننده ضامن سهم ديه ديگر اوليا خواهد بود، در اين مساله نيز بايد هر يك از اوليا به صورت انفرادى حق استيفا داشته باشد. زيرا به تعبير صاحب جواهر، ساير اوليا يا خواهان قصاص هستند يا ديه و يا عفو، مفروض آن است كه خواسته اول با اجراى قصاص، حاصل شده است و ديه نيز از جانب قصاص كننده پرداخت مى‏شود و ثواب عفو نيز به جاى خود باقى است، زيرا مقصود از عفو، دست‏يابى به ثواب اخروى بود كه محقق شده است. اين استدلال از دو جهت مخدوش است، اولا: احتمال مى‏رود كه حق قصاص براى مجموع ورثه‏اى كه خواهان كشتن قاتل هستند، جعل شده باشد نه براى فرد فرد آنان. ثانيا: بر فرض ثبوت حق قصاص براى فرد فردايشان، باز سخن صاحب جواهر درست نيست، زيرا حقى كه براى ولى قرار داده شده اين است كه خود او مستقيما يا غير مستقيم، جانى را قصاص كند، نه اينكه جانى را كشته ببيند ولو به سبب ديگرى مثل بلاى آسمانى يا به وسيله‏1 شخصى ديگرى غير از ولى، كشته شده باشد. به عبارت ديگر، انتساب كشتن قاتل به خود ولى و اينكه اين كار، قصاص از جانب ولى است و آثارى كه بر اين كار مترتب است مثل تشفى، از حقوق ولى بوده كه در باب قصاص براى او قرار داده شده است و تكروى يكى از اوليا در استيفاى حق قصاص، قطعا موجب تضييع اين حق نسبت به ساير اوليا خواهد شد. بدين ترتيب روشن مى‏شود كه ملازمه‏اى ميان دو مساله ياد شده نيست. بلى در فرض نابالغ يا مجنون يا غايب بودن بعضى از اوليا به گونه‏اى كه استيذان از آنان ممكن نباشد يا نياز به زمان طولانى داشته باشد، اگر انتظار كشيدن را براى ولى رشيد حاضر لازم بدانيم، موجب تضييع حق او در قصاص خواهد شد. بنابراين، در چنين فرضى لزوم انتظار به حكم اطلاق آيه -اگر قائل به آن باشيم- يا به حكم حديث لاضرر، نفى مى‏شود. بلكه گفته شده كه عنوان (ولى ميت) بر صغير و مجنون صدق نمى‏كند اگرچه وارث هستند و اين خود بحث ديگرى است. نتيجه: بر هر دو مبنا در مساله پيشين، با وجود ساير اوليا و رشيد بودن آنان و امكان استيذان از ايشان، تكروى هر يك از اوليا در مقام استيفاى حق قصاص جايز نيست، زيرا همان‏گونه كه گفتيم دست كم اين كار خلاف مقتضاى اصل اولى است.

پاورقى

1- مبانى تكمله المنهاج، ج 2 ، ص 129.
2- من لايحضره الفقيه، ج‏4، ص‏139، ح 53071
3- شرايع، ج‏4، ص‏215، چاپ اسماعيليان
4- هر كس به ستم كشته شود ما براى ولى او سلطه‏اى قرار داده‏ايم. سوره‏ء اسرا، آيه‏33
5- مبانى تكمله المنهاج، ج ، ص 129
6- همان
7- غايه المراد، ج‏2، ص‏322، نسخه خط‏ى
8-وسائل ، ج 18 ، ص 364
9- همان، 19 :286
10- همان، 9 ج 2 ، ص 123
11-همان، ج‏29، ص‏123، باب 59 از ابواب قصاص نفس، ح‏21
12- همان، ص‏113، باب 52 از ابواب قصاص نفس، حديث‏11
13- همان. حديث‏2
14- وسائل، ج باب 55 از ابواب قصاص نفس، حديث‏1
15- همان، بابهاى 53 و54 از ابواب قصاص نفس
16- مستدرك الوسائل، باب‏44 از ابواب قصاص نفس، دعائم الاسلام، ج 2 ، ص 410 ، حديث‏1433
17- مبسوط، ج 17 ، ص 55
18- مغنى ابن قدامه، ج 9 ، ص‏464
19- الفقه على المذاهب الاربعه، ج‏5 ، ص‏266
20- مواجب الجليل، ج 6 ، ص‏253
21- الموسوعه الكويته الفقهيه، ج 33، ص‏271 ، به نقل از حاشيه ابن عابدين و البدايع الضايع كه هر دو از كتب فقهى حنفيه است
22- المدونه الكبرى، ج 4 ، ص‏504
23- الاختيار لتعليل المختار، ج‏5 ، ص‏28
24- الحادى لكبير، ج 12 ، ص 102
25- همان، ص 105
26- المحلى، ج‏10 ، ص 482
27- همان، ص‏484
28- همان، ص 477
29- الحجه على اهل المدينه، ج 4، ص‏386 و سنن بيهقى، ج‏8 ، ص‏105
30- همان
31- حاشيه‏ء كتاب الحجه على اهل المدينه، ج‏4 ، ص‏385
32- منهاج الصالحين، ج‏2، ص‏388، دارالتعارف، بيروت
33- همان
34- جامع المدارك، ج‏7 ، ص 265،266
35- تعليقات صاحب مفتاح الكرامه بر باب قصاص كتاب كشف اللثام، چاپ شده در خاتمه مفتاح، ج 10
36- استبصار، ج‏4 ، ص‏263
37- مبانى تكمله المنهاج، ج‏2، ص‏131
38- شرايع، ج‏4، ص‏213
39- جواهر، ج 42 ، ص 289-290
40- همان
41 - چه اين شك از ناحيه‏ء احتمال تاثير عفو بعضى از اوليا در جواز قصاص ناشى شده باشد، چنانكه در مساله اول چنين بود، و چه از ناحيه‏ء تاثير اذن برخى از اوليا در جواز قصاص ناشى شده باشد، چنانكه در مساله دوم چنين است.

 
جمعه 14 مهر 1391  10:57 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حكم بى حس كردن اعضاء هنگام اجراىكيفرهاى جسمانى

حكم بى حس كردن اعضاء هنگام اجراىكيفرهاى جسمانى

سيد محمود هاشمى

آيا هنگام اجراى حد يا قصاص، بى‏حس كردن عضوى كهمى‏خواهند آن را قطع كنند يا بى‏حس كردن بدن شخصى كه محكوم به تازيانه يا رجم شده، جايز است؟ اين پرسشى است كه امروزه در پرتو پيشرفتهاى علم طب و فنون جديد جراحى خودنمايى مى‏كند. پيشرفت دانش پزشكى و فنون جديد جراحى اين امكان را فراهم آورده است كه با بى‏حس كردن بدن يا عضوى از آن، درد ناشى از ضرب و زخم احساس نشود. بى‏شك اگر اين كار نسبت به شخصى كه محكوم به حد يا تعزير يا قصاص شده است جايز بوده و حق او شمرده شود، حتما آن را مطالبه خواهد كرد چرا كه درد او را بسيار سبك مى‏كند.
اين مساله از مسائل مستحدثه است، از اين رو نزد فقهاىپيشين مطرح نبوده است و اساسا در زمانهاى گذشته امكان چنين كارى نبوده تا فقها از حكم آن بحث كنند.بنابراين، بايد باب بحث و استنباط حكم اين مساله نيز همانند ديگر مسائل‏مستحدثه، امروز گشوده شود.
از آنجا كه اين مساله هم در باب حدود و تعزيرات و هم درباب قصاص مطرح است و ماهيت و ملاك‏هاى اين دو باب با هم متفاوت است ضرورى است كه اين بحث را در دو مساله ط‏رح كنيم: يكى حكم بى‏حس كردن اعضا به هنگام اجراى حدود و تعزيرات و ديگرى حكم بى‏حس كردن اعضا به هنگام اجراى قصاص.

مساله نخست: بى‏حس كردن اعضا هنگام اجراى حد يا تعزير

براى به دست آوردن حكم اين مساله بايدادله حدود وتعزيرات را بررسى كرد كه آيا از اين ادله استفاده مى‏شود كه دردناك بودن كيفر حد يا تعزير به اندازه‏اى‏كه طبيعت آن كيفر اقتضا مى‏كند شرطى لازم بوده و بخشى از كيفر است‏يا چنين‏نيست؟ اگر از اين ادله به دست نياورديم كه دردناك‏بودن كيفر در اجراى حدود وتعزيرات شرط است، مقتضاى اصل، جواز بى‏حس كردن محكوم است. بلكه شايد بتوان گفت:در صورتى كه محكوم، خواهان بى‏حس كردن خود بوده و امكان آن نيز فراهم باشد،اجراى حد بر او بدون بى‏حس كردن او حرام است زيرا آزار رساندن به شخص مسلمان جزدر موارد كيفرهاى مقرر شرعى، حرام است و مفروض نيز آن است كه دردناك بودن كيفرو ايجاد درد در محكوم، جزو اصل كيفر نيست.
اما آنچه از ادله حدود و تعزيرات به دست مى‏آيد اين استكه دردناك بودن كيفربه مقدار متعارف آن، شرطى لازم بوده و جزو اصل كيفر قرار داده شده است. درنتيجه، بى‏حس كردن محكوم هنگام اجراى كيفر به گونه‏اى كه درد تازيانه يا قطع عضورا احساس نكند، جايز نيست. راى صحيح همين است و به چند بيان مى‏توان آن راتقريب كرد.

تقريب اول، استدلال به آيات حدود

بيشتر آيات شريفه‏اى كه متعرض بيان حدود شده‏اند، بر ايننكته دلالت دارند كه‏دردناك بودن كيفر و آزردن محكوم، شرط كيفرهاى مقرر بوده و جزو مفهوم آنها است. در آيات مربوط به حد زنا و فحشا، تعبير عذاب و ايذا آمده است:
الزانيه والزانى فاجلدوا كل واحد منهما ماة جلدة ولاتاخذكم‏بهما رافة فى دين الله ان كنتم تومنون بالله واليوم الاخروليشهد عذابهما طائفة من المومنين. زن و مرد زناكار را هر يك،صد تازيانه بزنيد و در اجراى احكام دين خدا نسبت به آنان رحم نورزيد اگر به‏خدا و آخرت ايمان داريد، و بايد گروهى از مومنان شاهد عذاب كشيد آنان باشند.«1»
ممكن است گفته شود كه عنوان جلد (تازيانه) دلالتصريحى بر شرطيت دردناك‏بودن وآزار داشتن ندارد. در پاسخ بايد گفت: ذيل آيه صريحا عذاب كشيدن را بيان كرده‏است، بلكه صدر آيه نيز به قرينه ولاتاخذكم بهما رافه دلالت بر عذاب دارد.
در آيه مربوط به لعان آمده است:ويدروا عنها العذاب ان تشهد اربع شهادات بالله انه لمن الكاذبين. يعنى اگر چهار شاهد سوگند به اسم الله ياد كردند كه شوهر دروغ مى‏گويد، عذاب از زن برداشته مى‏شود.«2»
در مورد حد كنيزان آمده است:فعليهن نصف ما على المحصنات من العذاب. يعنى عذاب كنيزان نصف‏عذاب زنان آزاد شوهردار است.«3»
در مورد لواط و زنا آمده است:واللذان ياتيانها منكم فادوهما فان تابا واصلحا فاعرضواعنهما ان الله كان توابا رحيما. يعنى: آن دو نفرى را از شما كه مرتكب‏لواط و زنا شدند، آزار رسانيد، پس اگر توبه كردند و اصلاح شدند با آنان كارى‏نداشته باشيد، همانا خداوند توبه‏پذير و مهربان است.«4»
در آيه مربوط به حد قذف آمده است:ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المومنات لعنوا فى الدنياوالاخرة ولهم عذاب عظيم. يعنى: كسانى كه به زنان شوهردار با ايمان‏بى‏خبر، تهمت مى‏زنند، در دنيا و آخرت لعنت‏شده‏اند و عذاب سهمگينى دارند.«5» استدلال به اين آيه مبتنى بر آن است كه مراد از لهم عذاب عظيم هم عذاب در دنيا-يعنى حد قذف- و عذاب در آخرت باشد.
در بيان حد سرقت آمده است:والسارق والسارقة فاقطعوا ايديهما جزا بما كسبا نكالا من الله‏والله عزيز حكيم. يعنى: دست مرد و زنى را كه دزدى كرده‏اند قطع كنيد، اين‏سزاى كار آنان و عذابى از جانب خداوند است و خداوند عزيز و حكيم است.«6» آيه‏اى كه حد محاربه را بيان كرد، نيز دلالت بر شديد بودن كيفر آن دارد،كيفرهايى مانند كشتن و به صليب كشيدن و بريدن دست و پا در اين آيه همه به‏صيغه تفعيل آمده است كه دلالت بر تشديد فعل دارد و آنچه از آن فهميده مى‏شود شديد كردن كيفر است.
از بررسى آيات حدود كه ريشه تشريع اين حدود هستندچنين به دست مى‏آيد كه منظوراز تشريع حد، عذاب دادن و آزردن مرتكب است تا بدين وسيله او و بلكه ديگران را از ارتكاب جرم باز دارد. به همين جهت در بعضى از حدود، واجب است كه مجازات درحضور گروهى از مومنان صورت گيرد و ايشان شاهد اجراى حد باشند.
ممكن است ادعا شود كه اجراى حد خصوصا در مواردىمثل قطع عضو، حتى اگر محكوم رابى‏حس نيز كنند، همواره مرتبه‏اى از عذاب و آزار را به همراه دارد ولو به لحاظ‏آثار بعد از اجرا باشد. بر اين اساس، مراد از درد و عذابى كه در آيات ياد شده‏بدان اشاره شده است، همين مقدار ازعذاب است و آيات مذكور دلالتى بر شرطيت عذاب‏و آزار، بيش از اين مقدار ندارد.
اين ادعا را نمى‏پذيريم، زيرا خلاف ظهور آيات است. ظاهرآيات ياد شده اين است‏كه نفس حد تازيانه يا قطع عضو، عذاب و آزار است‏يعنى عذاب دادن و آزردن محكوم،با خود حد حاصل مى‏شود نه با آثار و پيامدهاى بعدى آن از قبيل ننگ و بدنامى.
بلكه مى‏توان گفت: فهم عرفى و ارتكاز عقلايى در بابكيفرهايى مثل زدن و قطع عضو،آن است كه در اين كيفرها، همان جنبه دردناك بودن و آزار جسمانى آنها موردنظر است تا از اين طريق، مجرمان تاديب شده و ديگر مرتكب جرم نشوند و نيز تاديب‏آنان مايه تنبه ديگران شود، چنانكه در مورد وعده عذاب و كيفرهاى اخروى و ياآزار و شكنجه‏هايى كه طاغوت‏ها و زورمداران پيوسته اعمال مى‏كنند نيز همين غرض‏مورد نظر است. اين فهم عرفى به آن معنا است كه در اينجا قرينه عقلى ارتكازى‏وجود دارد كه ادله كيفرهايى مانند تازيانه و رجم را به اين نكته منصرف مى‏كندكه مراد از اين‏گونه كيفرها، آزردن و عذاب دادن محكوم است و صرف شكل و صورت‏كيفر مراد نيست. بر اين اساس، حتى اگر در آيات شريفه، تعبير عذاب و ايذاء هم‏نيامده بود بلكه تعبيرهايى مانند جكلد و قطع و ضرب آمده بود نيز ما به مقتضاى‏همين قرينه نوعى و فهم ارتكازى، از آنها استفاده مى‏كرديم كه در مقام كيفر دهى،عذاب داشتن و دردناك بودن كيفر، شرط است. بنابراين به مقتضاى طبيعت اين‏گونه‏كيفرها، دردناك بودن و آزار داشتن به اندازه متعارف، جزء مفهوم عرفى وارتكازى آنها است و در اين نكته جاى هيچ ترديدى نيست.

تقريب دوم، استدلال به روايات

در بسيارى از رواياتى كه به بيان كيفيت بعضى از حدود وتعزيرات پرداخته‏اند،تعبيرهايى هست كه دلالت بر اشتراط درد و عذاب در كيفرهاى جسمانى دارد:
در معتبره ابوالعباس اين تعبير آمده است:عذاب الدنيا اهون من عذاب الآخره. يعنى عذاب دنيا آسان‏تر از عذاب آخرت است.«7»
در روايت مرسله صفوان آمده است:المرجوم يفر من الحفيره فيطلب؟ قال: لا ولا يعرض له ان كان اصابه حجر واحدلم‏يطلب، فان هرب قبل ان تصيبه الحجاره رد حتى يصيبه الم العذاب. يعنى: از امام(ع) پرسيده شد: اگر محكوم به رجم از گودال فرار كرد، آيا بايد برگردانده شود؟ امام(ع) فرمود: نه و اگر حتى يك سنگ هم به او اصابت كرده باشد، برگردانده‏نمى‏شود. اگر قبل از اصابت‏سنگ فرار كرد، بايد برگردانده شود تا درد عذاب رابچشد.«8»
در تعبير ديگرى آمده است:وان لم‏يكن اصابه الم الحجاره رد. يعنى اگر درد سنگ را نچشيد بايد برگردانده‏شود.«9»
در باب پانزدهم از ابواب حد قذف، روايات پرشمارى دلالتبر آن دارند كه در حدزنا، ضربه‏ها شديدتر از حد شرابخوارى و در حد شرابخوارى شديدتر از حد قذف و درحد قذف، شديدتر از تعزير بايد باشد. واضح است كه منظور از شدت ضربه چيزى نيست‏جز شديدتر كردن درد و آزار. در روايت معتبر حسين‏بن علاء در مورد كسى كه در خواب با مادر شخص ديگرى محتلم‏شده و سپس خبر احتلام خود را به گوش آن شخص رسانده بود، آمده است:
قال اميرالمومنين(ع): ان فى العدل ان شئت جلدت ظله فانالحلم انما هو مثل‏الظل و لكنا سنوجعه ضربا و جيعا حتى لايوذى المسلمين، فضربه ضربا وجيعا. يعنى:حضرت امير فرمود: عدالت آن است كه اگر بخواهى مى‏توانى سايه او را شلاق بزنى،زيرا احتلام مثل سايه است ولى ما او را تنبيه دردناكى خواهيم كرد تا از اين پس‏مسلمانان را نيازارد. سپس او را به طور دردناكى زد.«10»
در روايت صحيح محمدبن مسلم آمده است:قال: سالته عن الشارب، فقال: اما رجل كانت منه زله فانى معزره واما آخر يدمن‏فانى كنت منهكه عقوبه لانه يستحل المحرمات كلها ولو ترك الناس وذلك لفسدوا. يعنى: از امام صادق درباره شرابخوار پرسيدم، فرمود: كسى كه لغزشى از او سرزده باشد او را تعزير مى‏كنم، اما كسى كه بر اين كار مداومت داشته باشد، او رابه سختى كيفر خواهم داد، زيرا او همه محرمات را حلال شمرده است. اگر مردم دراين كار به حال خود رها شوند، تباه خواهند شد.«11»
در روايت ابوبصير آمده است:سالته عن السكران والزانى، قال: يجلدان بالسياط مجردين بين الكتفين، فاما الحدفى القذف فيجلد على ما به ضربا بين الضربين. يعنى: از امام (ع) درباره مست وزناكار پرسيدم، فرمود: آنان را لخت كرده و با تازيانه ميان شانه‏هايشان مى‏زنند،اما در حد قذف، ضربات متوسط است.«12»
در روايت على‏بن جعفر آمده است:عن ابيه عن على(ع) انه سئل عن راكب البهيمه، فقال: لارجم عليه ولا حد ولكن‏يعاقب عقوبه موجعه. يعنى: على‏بن جعفر مى‏گويد: پدرم فرمود: از على(ع) درباره‏با چهارپاى پرسيدند، فرمود: نه سنگسار مى‏شود و نه حدى بر او جارى مى‏شود، ولى‏به طور دردناكى كيفر خواهد شد.«13» استدلال به اين روايات همانند استدلال به آيات گذشته است و نيازى به تكرار آن‏نيست.

تقريب سوم، استشهاد به آراء فقها

فقها در باب حد شرابخوارى مى‏گويند كه در حال مستى حدبر شرابخوار جارى نمى‏شود،بلكه بايد مهلت دهند تا هشيار شده سپس حد زده شود.
شيخ طوسى در نهايه:مست در حال مستى حد زده نمى‏شود، بلكه مهلت داده مى‏شود تا هشيار شده سپس حد زده‏مى‏شود.«14»
سلار در مراسم:شرابخواران در حال مستى تازيانه زده نمى‏شوند.....«15»
قاضى ابن براج در مهذب:تا وقتى كه شرابخوار، مست است، حد بر او زده نمى‏شود، پس از هوشيارى او را حدمى‏زنند.«16»
محقق در شرايع:شرابخوار را لخت كرده و بر پشت و شانه‏اش مى‏زنند و بر صورت و عورت او تازيانه‏زده نمى‏شود. بر شرابخوار حد زده نمى‏شود مگر پس از هشيارى.«17»
علامه حلى در قواعد:بر شرابخوار درحال مستى حد زده نمى‏شود، بلكه تا زمانى كه هشيار شود، حد به‏تاخير مى‏افتد.«18»
صاحب جواهر ضمن شرح عبارت شرايع مى‏گويد:اختلافى در اين مساله نيست كه حد بر مست جارى نمى‏شود تا زمانى كه هشيار گردد. تا اينكه فايده حد كه همان بازداشتن از ارتكاب دوباره جرم است، حاصل شود.«19»
هرگاه نظر فقها نسبت به حالت مستى و ناهشيارى اين چنيناست، نظر ايشان نسبت به‏حالت بى‏حسى عمومى و عدم احساس ضرب و درد چگونه خواهد بود؟ حتما به طريق اولى‏بايد اقامه حد دراين حالت درست نباشد.
اگر چه آراء فقها فى نفسه دليل و مستند شرعى در اينمساله نيست، چنانكه تعليل‏صاحب جواهر نيز بيشتر به بيان حكمت احكام شبيه است و علت اصطلاحى نيست اما بااين همه، از اين‏گونه عبارات فقها مى‏توان همان استظهارى را كه در دو تقريب‏گذشته بيان كرديم به دست آورد. آنچه از اين گونه سخنان فقها بر مى‏آيد اين است‏كه اولا، در حدود و تعزيرات، مقدار متعارفى از درد و شكنجه كه مقتضاى طبيعى‏كيفرهاى جسمانى است، شرط شده است. ثانيا، شرطيت اين مقدار از درد و شكنجه دركيفرها، از ادله حدود و تعزيرات به دست آمده است. ثالثا، حدود و تعزيرات، كيفرهاى جسمانى هستند كه هدف از آنها بازداشتن مجرم و ديگران از ارتكاب جرائم‏است. بر اين اساس، فهم فقها، شاهدى است براى ما بر صحت استظهار ياد شده.
شيخ طوسى در كتاب مبسوط درباره كيفيت اجراى حدودمطالبى را به تفصيل آورده‏است كه به خوبى گوياى نكات مذكوراست: وقتى مقرر شد كيفرى با تازيانه اجرا شود، سه نكته جاى بحث دارد: -تازيانه چگونه باشد؟ -نحوه زدن چگونه باشد؟ -محكوم در چه حالتى باشد؟
اما تازيانه بايد متوسط باشد نه چندان نو كه بدن را مجروحكند و نه چندان كهنه‏و پوسيده كه ايجاد درد نكند. از زيدبن اسلم روايت‏شده كه مردى نزد پيامبر،اعتراف به زنا كرد. پيامبر تازيانه‏اى خواست، تازيانه‏اى شكسته و فرسوده آوردند،فرمود: تازيانه‏اى ديگر بياوريد. تازيانه‏اى نو كه هنوز از آن استفاده نشده بودآوردند، فرمود: تازيانه‏اى ميان اين دو تازيانه بياوريد. تازيانه آوردند كه‏مستعمل و نرم شده بود. آن‏گاه پيامبر فرمان داد و آن شخص را با آن تازيانه زدند.
از على عليه‏السلام روايت‏شده كه فرمود: ضرب بين الضربينو سوط بين السوطين (زدنى ميانه و تازيانه‏اى ميانه). اما زدن بايد ميانه باشد، نه چندان شديد كه بكشد و نه چندان آهسته كه ايجاددرد نكند و مانع از ارتكاب مجدد نگردد. نه چندان دست را از بالا فرود آورند ونه چندان پايين و كوتاه گيرند كه محكوم احساس درد نكند. چرا كه على عليه‏السلام‏فروده است: ضرب بين الضربين و سوط بين السوطين. از على عليه‏السلام و ازابن‏مسعود و ديگران وايت‏شده كه لايرفع يده فى الضرب حتى يرى بياض ابطه، يعنى:زننده تازيانه دست‏خود را چندان بالا نبرد كه سفيدى زير بغلش ديده شود.
اما حالت مضروب، اگر مرد است به حالت ايستاده زده شود،پيراهن او را بيرون‏نياورند و ضربات بر همه بدنش پراكنده باشد، زيرا پيامبر(ص)، زدن را فرمود امالخت كردن را نفرمود. فقهاى ما گفته‏اند: بر شخص زناكار به همان صورتى كه در حال‏زنا او را ديده‏اند، حد زده مى‏شود، اگر لخت بود، به هنگام اجراى حد هم بايد لخت‏باشد اگر لباس بر تنش بود، با لباس زده مى‏شود، اما اگر لباسى بر تن داشته كه‏مانع از احساس درد باشد مانند پوستين و جبه ضخيم، بيرون آورده مى‏شود و فقط دوپيراهن بر تن او باقى گذاشته مى‏شود، نبايد او را بست و نه بر زمين كشيد و نه‏پايش را در قيد كرد، دستان او آزاد گذاشته مى‏شود تا بتواند خود را نگه دارد،چرا كه پيامبر(ص) به هيچ يك از اين كارها فرمان نمى‏داد.
اگر مضروب، زن باشد به حالت نشسته تازيانه زده مى‏شودزيرا عورت است. بايد لباس‏او را خوب به دورش بپيچانند تا بدن او نمايان نشود و بايد زنى اين كار راانجام دهد. با ضربات ملايم زده مى‏شود تا زخمى نشود و خون از بدن او نيايد،بايد ضربات را بر همه بدنش فرود آورند و از زدن بر صورت و بر فرج اوپرهيز شودزيرا در روايت آمده است: اذا جلد احدكم فليتق الوجه والفرج، وقتى كسى حدتازيانه زده مى‏شود بايد از زدن بر صورت و عورت او پرهيز شود. از على‏عليه‏السلام نيز نقل شده كه به زننده تازيانه فرمود: اضرب و اوجع واتق الراس و الفرج، بزن‏و دردناك بزن، و از زدن بر سر و برعورت بپرهيز.«20»

اشكال و پاسخ

اشكال: ممكن است اشكال شود كه حد اكثر مفاد هر سهدليل گذشته اين است كه درمورد حدود و تعزيراتى كه از نوع تازيانه و رجم باشند مى‏توان به استناد بيانات‏گذشته ثابت كرد كه در اين كيفرها، دردناك بودن به اندازه متعارف، شرط شده واز اين رو بى‏حس كردن محكوم جايز نيست چون مانع از احساس درد است. اما نمى‏توان‏اين حكم را به كيفرهايى مثل كشتن و قطع دست نيز تعميم داد، زيرا آيات و روايات‏ياد شده به دو مورد تازيانه و رجم اختصاص دارند و تعدى از اين دو مورد به‏مواردى مثل كشتن و قطع عضو، بى‏دليل است. خصوصا آنكه كيفرهايى مثل كشتن و قطع‏دست به خودى خود و با صرف نظر از دردى كه هنگام اجراى آنها احساس مى‏شود، حكمت‏بازدارندگى را به طور كامل دارند و خاصيت بازدارندگى اين كيفرها متوقف براحساس درد به هنگام اجراى آنها نيست. حاصل آنكه، دليلى نداريم كه در حد قتل،كيفرى بيش از گرفتن جان قاتل وجود داشته باشد، يا در حد سرقت، كيفرى بيش ازقطع عضو و فقدان آن عضو درجانى وجود داشته باشد كه به خاطر آن، بى‏حس كردن‏محكوم جايز نباشد. به سخنى ديگر، در حد قتل، تمام كيفر همانا كشتن قاتل است ويا در حد سرقت، تمام كيفر همانا قطع دست‏سارق است و درد كشيدن جزء اين كيفرهانيست تا بى‏حسى را كه مانع از احساس درد است به هنگام اجراى آنهاجايز ندانيم.
نتيجه اين اشكال آن است كه به ناچار بايد در باب حدود،ميان كيفر تازيانه ورجم و كيفر كشتن و قطع عضو، تفصيل قائل شويم و در دو مورد نخست (تازيانه و رجم)بى‏حس كردن محكوم را جايز ندانيم و در دو مورد اخير (كشتن و قطع عضو) جايزبدانيم.
پاسخ: در مورد حد سرقت و مجازات قطع عضو، ظاهر آيهآن است كه كلمه نكال كه درلغت به معناى عذاب است، بر نفس قطع دست‏حمل شود نه بر نتيجه و اثر آن كه فقدان‏عضو و بى‏دست‏شدن سارق است. حمل لفظ نكال در آيه بر نتيجه و اثر قطع عضو نه برنفس قطع عضو، خلاف ظاهر آيه است. بنابراين، آنچه از سياق آيه برداشت مى‏شود اين‏است كه درد و عذاب حاصل از قطع دست نيز جزء كيفر است.
اما در مورد حد قتل و كيفرآن يعنى كشتن محكوم-مثلامرتد -اگر چه نفس عنوان‏كشتن و گرفتن جان محكوم، مستلزم و متضمن اين نيست كه دردناك بودن و احساس دردكردن محكوم نيز در كيفر شرط شده باشد اما با اين همه، مى‏توان گفت: اگر مقصودآن باشد كه دردناك بودن كيفر و ايجاد درد در محكوم، شرط كيفر است بدان معنا كه‏علاوه بر اصل كشتن و گرفتن جان مجرم، آزار دادن و عذاب كردن او هم لازم و واجب‏است، آرى دليلى بر وجود چنين شرطى نيست. اما اگر مقصود آن باشد كه به هنگام‏اجراى كيفر قتل، ايجاد درد و عذاب درمحكوم حرام است و محكوم حق دارد بخواهد ك‏او را بى‏حس كنند و در صورت درخواست او، اجراى حد بر او بدون بى‏حسى جايز نيست بلكه بى‏حس كردن محكوم- حتى اگر خود او نيز درخواست نكند -به طور مطلق واجب است،زيرا چشيدن درد و عذاب خود مجازات ديگرى است افزون بر اصل مجازات مقرر شده وبنابراين به مقتضاى قاعده حرام است. اين ادعا درست نيست، زيرا مخالف اطلاق‏ادله حدود است. مقتضاى اطلاق ادله حدود آن است كه اجراى كيفر قتل يا قطع عضويا تازيانه بدون بى‏حس كردن محكوم يا هر عملى كه موجب تخفيف درد او شود،جايزاست. به ويژه با درنظر گرفتن اين نكته كه درهمان زمانهاى گذشته نيز تخفيف‏درد به وسيله برخى داروهاى گياهى بى‏حس كننده يا بى‏هوش‏كننده يا اجراى حد درحال خواب، ممكن بوده است ولى هيچگاه آن را لازم نمى‏دانسته‏اند و تمام كيفرهاى‏جسمانى به نحو متعارف انجام مى‏گرفت.
حاصل كلام آنكه: اطلاق ادله حدود و سيره عملى متشرعانو اطلاق فتواها وارتكازهاى فقهى و متشرعى همگى دلالت بر آن دارند كه در باب حدود و تعزيرات،اجراى كيفرهاى جسمانى بدون بى‏حسى، حتى در صورتى كه محكوم هم آن را در خواست‏كرده باشد، حرام نيست، چه رسد كه او درخواست نكرده باشد. در اين حكم هيچ فرقى‏ميان حدود گوناگون وجود ندارد. آرى در مواردى مثل حدتازيانه يا رجم يا سوزاندن‏يا در افكندن از بلندى، انجام عمل بى‏حسى حرام است و بايد محكوم از مطالبه آن‏منع شود. چرا كه در اين گونه موارد، از ادله آنها استفاده مى‏شود كه شارع به‏نوع آزار و عذابى كه عادتا از اين كيفرها حاصل مى‏شود نظر داشته و لازم‏مى‏دانسته كه محكوم به هنگام اجراى حد، آن را احساس كند. اما در غير از مواردياد شده، حرمت بى‏حسى يا وجوب منع محكوم از مطالبه آن ثابت نيست.
اشكال ديگر: هرگاه ثابت‏شود اجراى حد به صورت دردناكجايز است، به ناچار ثابت‏مى‏شود كه دردناك بودن هم، بخشى از كيفر است و گرنه جايز نمى‏بود. بر اين اساس،جايز بودن اجراى حد به صورت دردناك به آن معنا است كه دردناك بودن كيفر جزءاصل كيفر مقرر است زيرا پيش‏تر گفته شد كه هرگونه مجازاتى يا هر كيفيتى زايد براصل مجازات مقرر شرعى، به مقتضاى ادله اوليه حرام است. پس در اينجا امر دايراست بين حرمت وجوب، زيرا اگر دردناك بودن، از لوازم كيفر يا داخل در مفهوم آن‏باشد، واجب است، چون حد با تمام اجزايش واجب است و اگر دردناك بودن، از لوازم‏كيفر يا داخل در مفهوم آن نباشد، حرام است. بنابراين، وقتى دليل بر جواز آن‏يعنى برعدم حرمت آن وجود داشته باشد، لامحاله وجوب آن ثابت مى‏شود و بر اين‏پايه، براى اينكه حد با تمام كيفيت و اجزاى خود اجرا شود، منع محكوم از بى‏حس‏كردن خود نيز ممكن بلكه واجب خواهد بود.
به ديگر سخن، از آنجا كه آزار رساندن به غير مگر در مواردكيفرهاى مقرر،شرعاحرام است معلوم مى‏شود كه هر آزار رسانى كه حرام نباشد به ناچار بايد كيفرشرعى باشد. بر اين اساس، دليل عدم حرمت آزاررسانى به محكوم، بالملازمه دلالت‏بر آن دارد كه آزار رسانى به محكوم، جزءكيفر بوده و در نتيجه، واجب است.
نتيجه اين سخن آن است كه اطلاق ادله حدود و سيرهمتشرعى و فقهى همان‏گونه كه‏دلالت بر عدم حرمت آزار رسانى دارند، بالملازمه دلالت بر وجوب آن خواهند داشت‏زيرا آزار رساندن به محكوم، بخشى از كيفر است و اجراى كيفر نيز با همه اجزاءو لوازم آن واجب است. بر اين پايه، منع محكوم از بى‏حس كردن خود نيز واجب خواهدبود. پاسخ: اين اشكال به رغم ظاهر فنى كه دارد، وارد نيست زيرا حرمت آزار رسانى به‏محكوم همان‏گونه كه جزئيت آزار رسانى را از كيفر مقرر نفى مى‏كند، ملازم بودن آن‏را با بعضى از مصاديق يا مراتب كيفر مقرر كه حاكم كه در انتخاب آن مخير است،نيز نفى مى‏كند. بنابراين نهايت چيزى كه با اطلاق ادله حدود ثابت مى‏شود آن است‏كه حاكم در مقام اجراى حد قتل يا قطع عضو، مخير است كه اين كيفر را به صورت‏دردناك- به اندازه متعارف -اجرا كند يا به صورت بى‏درد و ملزم نيست كيفر را به‏صورت بدون درد اجرا كند همچنانكه بر او واجب نيست كه حتما آن را به صورت‏دردناك اجرا كند. پس، كيفر از اين جنبه دقيقا تخييرى است و درنتيجه نه محكوم‏حق دارد بى‏حس كردن خود را مطالبه كند و نه بر حاكم واجب است اين كار را انجام‏دهد. در عين حال، دليلى بر وجوب منع محكوم از بى‏حس كردن خودش وجود ندارد زيرادردناك بودن كيفر لزوما جزء كيفر نيست.
آرى، لازمه تخيير ياد شده آن است كه منع محكوم ازبى‏حس كردن خودش، جايز باشد،بدين معنا كه حاكم مى‏تواند به او اجازه اين كار را ندهد و يا به او مهلت‏انجام اين كار را نداده و حدرا براى انجام عمل بى‏حسى او به تاخير نيندازد.
حاكم مى‏تواند حد را فورا و قبل از آنكه محكوم بدن خود رابى‏حس كند به اجرادرآورد. بلكه اگر مهلت دادن به محكوم براى بى‏حس كردن خود، به معناى تعطيل شدن‏حد در آن مدت از زمان باشد، چه بسا بتوان گفت كه حرام است. دليل حرمت آن،رواياتى است كه هيچ مهلتى را در اجراى حدود جايز نمى‏دانند. با توجه به آنچه‏گفته شد، درباره منع محكوم از بى‏حس كردن خود، سه احتمال وجود دارد:
1- منع محكوم از بى‏حس كردن خود حرام است زيرا هرچيزى كه سبب تخفيف درد كيفرشود- مثل بى‏حسى -واجب است چرا كه دردناك‏بودن كيفر، امرى زايد بر اصل كيفرمى‏باشد.
2- منع او از بى‏حس كردن خود، واجب است زيرا تخفيفدرد كيفر حرام است چرا كه‏دردناك بدون كيفر، بخشى از اصل كيفر است.
3- منع او جايز است زيرا آنچه از ادله و سيره به دست مى‏آيداين است كه اجراى‏حد مقيد به عدم احساس درد نيست و بر حاكم حرام نيست كه حد را به طور دردناك‏اجرا كند. چه، در غير اين صورت لازم مى‏آيد تمام حدودى كه در زمانهاى گذشته‏اجرا مى‏شد، حرام باشد. اگر اجراى حد مقيد به عدم احساس درد مى‏بود، لازم بودشارع اطلاق امر به قتل و قطع عضو را مقيد به اين قيد مى‏كرد. در حالى كه واضح‏است آنچه از اين اطلاق- حتى اگر به معناى اطلاق مقامى هم باشد -به دست مى‏آيداين است كه حدودى كه در زمانهاى گذشته به صورت متعارف اجرا مى‏شده، جايز بوده‏است. چكيده و نتيجه بحث: از مجموع آنچه درباره حكم بى‏حس كردن محكوم هنگام اجراى‏حد و تعزير گذشت، به دست‏مى آيد:
اولا: درحدودى مثل تازيانه و رجم و بعضى از قتلها كه شدتكيفر در آنها لحاظشده است مثل سوزاندن يا از بلندى افكندن، بى‏حس كردن محكوم جايز نيست و بايد اورا از انجام عمل بى‏حسى منع كرد. درمورد قطع عضو نيز اگر اين برداشت از آيه‏درست باشد كه كلمه نكال در آيه، ظهور در دردناك بودن كيفر دارد، همين حكم‏صادق است.
ثانيا: درمورد حد قتل و گرفتن جان محكوم و نيز در موردحد قطع عضو- اگراستظهار مذكور را نپذيريم -اجراى حد بدون بى‏حس كردن محكوم جايز است اما منع‏محكوم از بى‏حس كردن خود، واجب نيست. والله العالم.

مساله دوم: بى‏حس كردن محكوم هنگام اجراى قصاص

آنچه اجمالا از ادله تشريع قصاص به دست مى‏آيد اين استكه بدون شك، قصاص حق‏خاصى است كه براى مجنى‏ءعليه بر جانى قرار داده شده است. همچنين جاى اشكال نيست‏كه در قصاص، همگونى و برابرى (مماثله و مساوات) در كميت و كيفيت ميان جنايت وكيفر آن لحاظ شده است. با توجه به اين دو مقدمه، استدلال شده كه در مورد قصاص، مجنى‏ءعليه يا ولى او حق دارد هنگام اجراى قصاص، جانى را از انجام عمل بى‏حسى‏باز دارد زيرا جنايت او به همين گونه و بدون بى‏حس كردن بود. بلى اگر جنايت بابى‏حس كردن مجنى‏ءعليه صورت گرفته باشد، جايز است جانى نيز به هنگام اجراى قصاص،خواستار بى‏حس‏كردن خود شود. بر اين استدلال دو اشكال شده است:
اشكال اول: دليلى نداريم كه مثليت و همگونى ميان جنايت وكيفر در تمام خصوصيات‏و اوصاف و اندازه درد، شرط شده باشد. آنچه دليل بر آن اقامه شده فقط شرط مماثله در عضو مورد قصاص و نيز در قيمت و ديه آن است مثلا اگر مردى دست زنى‏را قطع كرد و زن خواست او را قصاص كند، مقدار تفاوت ديه دست مرد را مى‏پردازدسپس او را قصاص مى‏كند. اما دليلى بر شرطيت مماثله بيش ازاين اندازه مانندمماثله در اندازه احساس درد يا مماثله در زمان ( مثلا قصاص در زمستان سرد ياتابستان گرم صورت گيرد)، يا مماثله در مكان، وجود ندارد. آيه فاعتدواعليه بمثل مااعتدى عليكم.«21»ناظر به احكام جنگ باكفار است نه به احكام‏قصاص و جناياتى كه ميان افراد صورت مى‏گيرد.
اشكال دوم: دليل داريم كه در باب قصاص، مماثله وهمگونى در مقدار درد و رنج‏شرط نشده است. پاره‏اى از روايات باب قصاص دلالت بر آن دارند كه قصاص قاتل، فقط كشتن او است نه شكنجه و مثله كردن او حتى اگر او هنگام ارتكاب جنايت، چنين‏كرده باشد. در روايت صحيح حلبى از امام صادق(ع) آمده است:
قال: سالناه عن رجل ضرب رجلا بعصا فلم يقلع عنه الضربحتى مات ايدفع الى ولى‏المقتول فيقتله؟ قال: نعم ولكن لايترك يعبث به ولكن يجيز عليه بالسيف. حلبى‏مى‏گويد: از امام صادق(ع) پرسيديم: مردى با عصا مرد ديگرى را زد و آن قدر او رازد تا مرد، آيا قاتل به ولى مقتول سپرده مى‏شود تا او را بكشد؟ امام(ع) فرمود:بلى، اما قاتل را در اختيار نمى‏گذارند تا با او بازى كند با شكنجه او را بكشد،ولى مى‏تواند او را با شمشير بكشد.«22»
نظير اين روايت را موسى‏بن‏بكر از امام صادق(ع) نيز نقلكرده است: فى رجل ضرب رجلا بعصا فلم‏يرفع العصا عنه حتى مات، قال: يدفع الى اولياالمقتول ولكن لايترك يتلذذ به ولكن يجاز عليه بالسيف. يعنى: امام كاظم(ع)درباره مردى كه مرد ديگرى را با عصا زد و ضربات عصا را از او بر نداشت تا مرد،فرمود: قاتل به اوليا مقتول سپرده مى‏شود ولى اجازه داده نمى‏شود او را بازيچه‏قرار داده و از او لذت ببرند، بلكه مى‏توانند با شمشير او را بكشند.«23»
صدر اين روايات، نهى از مثله كردن و با شكنجه كشتن قاتلدر مقام قصاص است واين نهى ظهور درحرمت مثله كردن دارد كه حرمت آن خود به ادله ديگرى ثابت‏شده‏است. اما ذيل روايات مذكور، ظهور در اين نكته دارد كه قصاص كننده به جز اينكه‏قاتل را با شمشير بكشد حق ديگرى ندارد، از اين رو نمى‏تواند او را- آن‏گونه كه‏او با مقتول كرده بود -با ضربات عصا بزند تا بميرد. بنابراين اگر مماثله درنوع قتل و مقدار درد و رنج‏حاصل از آن، حق قصاص كننده مى‏بود، در واقعه موردسوال در روايت، اين كار براى او جايز دانسته مى‏شد. در حالى كه ظاهر پاسخ امام(ع) عدم جواز آن است و ولى مقتول در مقام قصاص به جز اينكه قاتل را با شمشيربكشد حق ديگرى ندارد. شايد كشتن با شمشير از آن رو كه شيوه‏اى متعارف بوده ياآسان‏ترين شيوه كشتن در آن روزگار بوده، در روايت مطرح شده است.
اگر چه اين روايات درباره قصاص نفس وارد شده‏اند امامى‏توان آنها را به مواردقصاص اعضا و قصاص زخمها نيز تعميم داد زيرا از اين ناحيه- شرط نبودن مماثله درتمام خصوصيات -از نظر فقهى و عرفى احتمال فرق ميان قصاص نفس و قصاص اعضا وجودندارد.

پاسخ دو اشكال ياد شده و تحقيق در حكم مساله

هيچ‏يك از دو اشكال ياد شده، وارد نيست و مى‏توان از ادلهقصاص به دست آورد كه‏اصل دردناك بودن يا نبودن، از خصوصياتى است كه مماثله در آنها در مقام قصاص،شرط است. اين خصوصيت‏يعنى اصل تالم و درد و رنج‏حاصل از زخم يا قطع يا قتل،نزد مردم امر بسيار مهمى است و از لوازم اين جنايات به شمار مى‏رود و از قبيل‏خصوصيات فرعى و عارضى غير مهم مثل اينكه جنايت در تابستان يا زمستان، در شب ياروز واقع شده باشد، نيست. اينكه زخم يا قطع يا قتل در مقام قصاص، براى جانى‏دردناك باشد يانباشد، از امورى است كه قطعا مورد اهتمام عرف و عقلا است،بنابراين، اهمال آن و خارج دانستن آن از حق قصاص، ممكن نيست. به ويژه با توجه‏به مبحث ديگرى كه در جاى خود آمده است،«24» اگر پيوند عضوى را كه به حكم قصاص،قطع شده است، براى جانى جايز بدانيم، در اين صورت بايد بگوييم: مثلا اگر كسى‏دست ديگرى را عمداقطع كرده باشد، مى‏توان در مقام قصاص، شخص جانى را بى‏حس كرد وباعمل جراحى دست او را قطع كرد و سپس فورا آن را پيوند زد. با انجام اين عمل، قصاص اجرا شده و مماثله نيز تحقق يافته است زيرا دست جانى درمقابل دست‏مجنى‏عليه قطع شده است! در حالى كه مجنى‏عليه علاوه بر اينكه دستش قطع شده،مرارت دردهاى شديد حاصل از قطع را نيز چشيده است، آيا عرفا پذيرش چنين سخنى درباب قصاص، ممكن است؟
حاصل كلام آنكه: در باب قصاص، بايد كيفر از جهت مقداردرد و عذابى كه معمولا وعرفا مقتضاى طبيعى جنايت است، با اصل جنايت، همگون باشد. لزوم اين همگونى رامى توان هم از خود عنوان قصاص با توجه به مناسبات عرفى و عقلايى حكم و موضوع،به دست آورد و هم از طريق برخى از ادله‏اى كه حكم قصاص را بيان كرده‏اند، از آن‏جمله:
1- آيه شريفه:وجزاء سيئة سيئة مثلها فمن عفى واصلح فاجره على الله‏انهلايحب الظالمين ، يعنى: پاداش كار بد، كار بد است همانند آن، و كسى كه ازحق خود درگذرد و مصالحه كند مزد او با خداوند است، همانا خداوند ستمگران رادوست نمى‏دارد. «25»
اين آيه به قرينه آمدن كلمه عفو در ذيل آن، ناظر به قصاصميان افراد است. درآيه، از قصاص تعبير به سيئه شده با آنكه قصاص، حق است و سيئه نيست. اين تعبيريا براى بيان تقابل زوجى ميان جنايت و قصاص است، يا از آن روى است كه عمل قصاص‏نسبت به شخص مورد قصاص، عملى بد و ناخوشايند است. در هر صورت معناى آيه آن است‏كه اگر كسى بخوهد كار بد را با كار بد پاسخ گويد، واجب است كار او همسان باكار طرف مقابل باشد نه بيشتر از آن. بنابراين، آيه شريفه دلالت بر آن دارد كه‏اندازه مماثله نيز از حقوق مجنى‏عليه است و بدون شك، احساس درد و عذاب درمقابل عدم احساس درد و عذاب به واسطه‏بى‏حسى، داخل در مقدار مماثله است.
2- آيه شريفه:فان عاقبتم فعاقبوا بمثل ماعوقبتم به ولئن صبرتم لهو خيرللصابرين . يعنى: اگر مى‏خواهيد كيفر دهيد، همان گونه كه كيفر ديديدكيفر دهيد و اگر صبر ورزيد، آن براى صابران بهتر است.«26» استدلال به اين آيه همانند استدلال به آيه پيشين است.
3- آيه شريفه:فقد جعنا لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل انهكان منصورا. يعنى: ما براى ولى مقتول، حق سلطه قرار داديم، پس نبايد در كشتن زياده‏روى كند،همانا او يارى شده است.«27»
ظاهر آيه آن است كه حد و اندازه سلطه‏اى كه براىولى‏مقتول قرار داده شده تاآنجا است كه در كشتن زياده‏روى نكند، يعنى بيش از قاتل يا غير قاتل را به جاى‏قاتل نكشد يا قاتل را هنگام كشتن مثله نكند. اين معناى ظاهر آيه است، مفسران‏نيز آيه را همين گونه تفسير كرده‏اند، در پاره‏اى از روايات از جمله روايت‏اسحاق‏بن عمار از امام صادق(ع) نيز همين تفسير ازآيه آمده است:
ما هذه الاسراف الذى نهى الله عنه؟ قال: نهى الله اكن يقتلغير قاتله او يمثل‏القاتل. يعنى از امام صادق(ع) پرسيدند: اين اسرافى كه خداوند در آيه از آن نهى‏كرده است چيست؟ امام(ع) فرمود: نهى شده از اينكه كسى غير از قاتل را بكشد ياقاتل را مثله كند.«28»
بنابراين، آيه شريفه دلالت بر آن دارد كه در مقام قصاص،كيفر دادن جانى به‏اندازه جنايت او كه در كميت و كيفيت آن اسرافى نباشد از حقوق مجنى‏عليه است وتحت‏سلطه شرعى او قرار دارد. جاى اشكال نيست كه اصل درد و عذابى كه مقتضاى‏جنايت است نيز در اين محدوده قرار دارد.
4- از مجموع آيات و رواياتى كه در باب قصاص آمده استمانند: آيه: يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى القتلى الحر بالحروالعبد بالعبد والانثى باالنثى‏«29» و آيه: النفس بالنفس والعين بالعين والانف بالانف والاذن بالاذن‏«30» سه نكته استفاده مى‏شود:
الف- در قصاص، برابرى و همگونى (مساوات و مماثله) ميانجنايت و كيفر آن،معتبر است.ب - مجنى عليه يا ولى او حق دارد با جانى مقابله به مثل كند.ج- اصل اولى در جنايت عمدى، مساوات و مماثله كيفرباجنايت است و از اين اصل‏نبايد تخلف شود مگر در مواردى كه اجراى بدون كم و زياد مساوات و مماثله مانعى‏داشته باشد، مانند آنكه در صورت مساوات و مماثله بيم هلاك جانى در ميان باشد،يا كيفر از جنايت افزون شود، يا امكان اندازه‏گيرى دقيق مماثله در قصاص اعضا وزخمها وجود نداشته باشد. اما در غير اين موارد، مماثله و مساوات، حق مجنى‏عليه‏است. همه اين نكات تاكيد بر آن دارند كه در قصاص، مماثله در مقدار و در محل‏زخم و شكستگى و از جمله در اصل احساس درد و عذاب ناشى از زخم و قطع، از جهات‏مهم عقلايى به شمار مى‏رود.
روايات نيز همين معنا را تاكيد مى‏كنند، در تفسير منسوببه امام عسكرى(ع) آمده‏است: عن آبائه عن على‏بن الحسين(ع) قال: يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى‏القتلى يعنى المساواة و ان يسلك بالقاتل فى‏طريق المقتول المسلك الذى سلكه به‏من قتله. امام عسكرى(ع) از پدرانش از امام على‏بن حسين(ع) نقل فرمود: مقصود ازآيه يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى القتلى، مساوات در قصاص است واينكه قاتل به همان شيوه‏اى كه او مقتول را كشته است، كشته شود.«31»
در روايت‏سكونى از امام صادق(ع) آمده است:قال: رفع الى اميرالمومنين(ع) رجل داس بطن رجل حتى احدث فى ثيابه فقضى عليه ان‏يداس بطنه حتى يحدث فى ثيابه كما احدث، او يغرم ثلث الديه. امام صادق(ع) فرمود:به اميرالمومنين(ع) خبر رسيد كه مردى شكم مردى را ماليد تا او لباس خود راآلوده كرد. امام(ع) حكم كرد كه شكم آن مرد ماليده شود تا همان‏گونه كه مردمضروب لباس خود را آلوده كرده بود، اين نيز لباس خود را آلوده كند يا به‏اندازه ثلث ديه به او خسارت بپردازد.«32»
چكيده و نتيجه بحث:از مجموع مباحثى كه در اين مساله گذشت، مى‏توان به دست آورد كه در باب قصاص،مماثله در اصل دردناك بودن و احساس درد كردن به مقدارى كه عادتا مقتضاى جنايت‏است، از حقوق مجنى‏عليه يا ولى او مى‏باشد. بنابراين او حق دارد كه خواستاردردناك بودن كيفر باشد و جانى نمى‏تواند از آن امتناع ورزد.
از روايت‏حلبى كه پيش از اين گذشت، بيش از اين استفادهنمى‏شود كه در مقام قصاص،از مثله كردن قاتل و شكنجه كردن او كه در اثر خشم و تعصب و انتقامجويى غالبااتفاق مى‏افتد، نهى شده است. از اين رو، امام(ع) در واقعه مورد سوال، جايزندانسته‏اند كه قاتل را با عصا بكشند آن گونه كه او مقتول را كشته بود زيرا بااين كار، قاتل در معرض شكنجه شدن و بازيچه درآمدن قرار مى‏گرفت، به ويژه آنكه،قصاص كننده نمى‏دانست كه قاتل چگونه و چقدر با عصا مقتول را زده بود تا مرد.
علاوه بر اين، روايت‏ياد شده در خصوص حد قتل و كشتنقاتل وارد شده و بيان‏مى‏كند كه در حد قتل، شرط است كه قاتل را با شمشير بكشند نه به طرق غير متعارفى‏مثل زدن با عصا، هر چند اصل جنايت با ضربات عصا اتفاق باشد. بنابراين، روايت‏مذكور دلالت ندارد كه شرط مساوات و مماثله در ساير جهات كه احساس درد ازمهمترين آنها است -خصوصا در قصاص زخمها و اعضا- ساقط است. والحمد لله رب‏العالمين و الصلوه والسلام على سيدنا محمد وآله الطاهرين.

پی نوشت ها:

1. نور آيه 2.
2. نور، آيه 8 .
3. نساء ، وآيه 25.
4.نساء، آيه 16.
5. نور، آيه 23.
6. مائده، آيه 38.
7. وسائل الشيعه، ج‏18، ص‏376، باب 15 از ابواب حد زنا، حديث 2.
8. همان، ص‏377، حديث 3.
9. همان، حديث 5.
10. همان، ص‏458، باب 24 حد قذف، حديث 1.
11. همان، ص‏470، باب 4 حد مسكر، حديث 6.
12. همان، ص‏474، باب 8 حد مسكر، حديث 1. در باب 11 از ابواب حد زنا نيز روايات‏ديگرى همانند اين روايت آمده است.
13. همان، ج‏18، ص‏573، نكاح البهائم، باب 1، حديث 11.
14. نهايه، ص‏712.
15. مراسم، ص‏257.
16. مهذب، ج‏2، ص‏536.
17. شرايع، ج‏4، ص‏950.
18. قواعد الاحكام، ج‏2، ص‏263.
19. جواهر، ج‏4، ص‏461.
20. المبسوط فى فقه الاماميه، ج‏8، ص‏69 68.
21. بقره، آيه 194، هركس به شما تعدى كرد همان‏گونه به او تعدى كنيد.
22. وسائل، ج‏19، ص‏95، باب 62 از ابواب قصاص النفس.
23. همان، ص‏96.
24. مقاله پيوند عضو پس از قصاص از نويسنده محترم كه در شماره‏هاى آينده‏همين مجله به چاپ خواهد رسيد.
‏25 . شورى، آيه 40.
26. نحل، آيه 126.
27. اسراء، آيه 33.
28. وسائل، ج‏19، ص‏95 باب 62 از ابواب قصاص النفس.
29. بقره، آيه 178.
30. مائده، آيه 45.
31. وسائل، ج‏19، ص‏39، باب 19 از ابواب قصاص النفس.
32. همان، ص‏138. باب 20 ابواب قصاص الطرف.

 
جمعه 14 مهر 1391  10:57 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حكمت هاى تفاوت قصاص زن و مرد

حكمت هاى تفاوت قصاص زن و مرد

محمد فلاح سلوكلايى

 

مقدّمه

«زن» كيست؟ زن موجودى است مختار، داراى هوش و آگاهى; موجودى كه شاهكار آفرينش است و خداوند متعال او را آفريد تا نيمى از بار رسالت انسانيت را به دوش گيرد و از آن مهم تر، بار سنگين پرورش و تكثير نسل و تربيت آن را حمل نمايد. اما با وجود اين، در طول تاريخ همواره برخوردهاى متفاوتى با او شده است. در كتاب بزرگ تاريخ، صفحات تاريك و روشنى از كردارهاى آدميان در برخورد با زن، رقم خورده است و در اين ميان، فقط اديان راستين الهى، به ويژه اسلام، به احياى حقوق زن همت گماشته، فطرت انسانى و الهى او را بيدار ساخته و آزادى زن را از قيد و بند جاهليت، به ارمغان آورده اند.
در اسلام، زن از نظر شرافت و حيثيت انسانى با مرد برابر مى باشد، اما نوع حقوق و مجازات آنان با هم تفاوت دارد; يعنى در اسلام تساوى هست، اما تشابه نيست. به عبارت ديگر، اسلام با تساوى موافق و با تشابه مخالف است. همين نگرش اسلام موجب شده است كه مرد و زن حقوق، تكاليف و مجازات هاى متفاوتى داشته باشند.
على رغم اينكه اسلام همواره كوشيده است زن را موجودى همسان و همشأن مرد معرفى نمايد و زن اين موجود شريف را از حصار جاهليت قديم و جديد برهاند، اما امروزه نظريه مترقّى اسلام با چالش هايى جدى روبه رو شده است: از سويى، با حقيقت پوشى متحجّران بى خبر از اسلام و عملكرد برخى حاكمان به اصطلاح اسلامى و برخورد غير اسلامى آنان با زن و از سوى ديگر، به راه افتادن جريان هاى فمينيستى در عصر حاضر، مواجه گرديده است.
محروميت تاريخى و تحميلى بر بانوان و ناآگاهى برخى از نوانديشان غرب زده از ديدگاه اسلام در مورد زنان و نيز هجوم گسترده تبليغاتى دشمن در به ابتذال كشاندن زنان به عنوان نيمى از پيكره جامعه، ايجاب مى كند با بازشناسى در حوزه مسائل زنان، چهره واقعى زن از ديدگاه اسلام، بهتر و بيشتر شناسايى گردد و با رويكردى اسلامى گوهر وجودى زن از حصار فكرى جاهليت قديم و جديد رهايى يابد.
كسانى كه در گذشته هيچ گونه حقى براى زن قايل نبودند امروز تلاش مى كنند با طرح جريان فمينيستى، احكام متفاوت اسلام را به معناى كم انگاشتن ارزش زن نسبت به مرد تلقّى نمايند. عده اى هم كه اطلاع كافى از اسلام ندارند و يا مرعوب و فريفته شعارهاى غرب شده اند، بر اين عقيده اند كه اين احكام مخصوص صدر اسلام بوده و در شرايط و مقتضيات زمان ما كارايى لازم را ندارند، از اين رو، بايد در اين احكام تجديدنظر جدى صورت بگيرد. از جمله آن احكام، تفاوت زن و مرد در قصاص است; زيرا در اسلام اگر زنى، مردى را به قتل برساند قصاص مى شود، اما اگر مردى، زنى را به قتل برساند، در صورتى قصاص مى شود كه اولياى زن نصف ديه مرد را به اولياى مرد بپردازند. در برخورد با اين مسئله، برخى آن را ردّ كرده و قايل به تساوى شده اند و عده اى ديگر آن را امرى لازم دانسته اند. از اين رو، اين نوشتار درصدد است تا به موضوع تفاوت زن و مرد در قصاص بپردازد و حكمت هاى آن را مورد بررسى قرار دهد.

جايگاه زن پيش از اسلام

همان گونه كه گفته شد، در طول تاريخ برخوردهاى متفاوتى با زن و حقوق وى شده است. مثلا در روم قديم دختران و زنان مانند شيئى مملوك، توسط پدرانشان معامله مى شدند و با اختيار پدر، فروخته شده يا قرض و كرايه داده مى شدند و يا به قتل مى رسيدند. اين حقوق پدر، پس از ازدواج دختر، به شوهرش كه قانوناً مالك زن بود، منتقل مى شد در نظر آنان زنان به علت نداشتن روح انسانى، در معاد قابل حشر نبودند... در نظر روميان زن مظهر تامِ شيطان و انواع ارواح موذيه بود. بدين روى، آزار دادن زنان را تسلط بر ارواح موذيه مى دانستند.
در يونان قديم نيز زن موجودى پاك نشدنى و زاده شيطان تلقّى مى گرديد و از هر كارى جز خدمت كارى و ارضاى غرايز جنسى مرد منع مى شد. ازدواج امرى اجبارى بود و زن محروم از ارث و حق طلاق. در يونان باستان زن پس از مرگ شوهر، حق زندگى نداشت. زن نه تنها مخلوقى حقير شناخته مى شد، بلكه حتى به عنوان انسان نيز با وى رفتار نمى شد.
زن نزد ايرانيان قديم به ويژه در عصر هخامنشيان و اشكانيان جزء اموال پدر محسوب مى شد، حق انتخاب شوهر را نداشت و از ارث نيز محروم بود، از هر نظر تحت قيموميت رئيس خانواده قرار داشت و حتى مورد معامله قرار مى گرفت.
وضعيت زنان در قوم يهود و مسيحيت تحريف شده بهتر از اين نبوده است. يهوديان زن را مايه بدبختى و گرفتارى مى دانستند و به هنگام تولد دختر، شمع روشن نمى كردند و در دعاهاى يوميه خويش مى گفتند: خدايا تو را سپاس مى گويم كه مرا كافر و زن نيافريدى! در مسيحيت نيز فرقه اى عقيده داشتند كه زن به خاطر پستى فطرى كه دارد، قابل زناشويى نيست و ذاتاً ناپاك است و حتى مى كوشيدند تا كليسا را وادار به تحريم ازدواج نمايند.امروزه نيز ارباب كليسا و كشيش ها به پيروى از پيشينيان خويش ازدواج نمى كنند; زيرا زن را مانع ترقّى و كمال، و ازدواج را منافى زهد و دورى از دنيا به حساب مى آورند.
در عربستان و دوره جاهليت پيش از اسلام وضعيت زنان بدتر از هر جاى ديگر بوده است. در نظر آنان، زنان ملك پدران و شوهران تلقّى شده و قابل معامله بودند. حتى در ميان عرب جاهلى، سنّت زشت و غير انسانى زنده به گور كردن دختران رايج بوده است. در برخى از قبايل عرب جاهلى (مانند بنى تميم) زنان باردار با شروع درد زايمان، به صحرا رفته و در كنار گودالى كه براى آن ها آماده شده بود زايمان مى كردند. اگر نوزاد پسر بود، زنان قبيله و اطرافيان، نوزاد و مادر را با هلهله و شادى نزد مردان مى بردند، اما اگر نوزاد دختر بود، غبار غم بر چهره همه مى نشست و سكوتى مرگبار بر همگان حكم فرما مى شد و نوزاد بى گناه را در همان گودال زنده به گور مى كردند و با سرافكندگى از اينكه نوزاد دختر به دنيا آمده، به سوى قبيله خويش باز مى گشتند.
شخصى به نام قيس بن عاصم كه سيزده دختر خود را با دستان خويش زنده به گور كرده بود، وقتى به ملاقات پيامبر نايل شد و داستان زنده به گور كردن دخترانش را باز گفت، پيامبر در حالى كه اشك مى ريخت، فرمود: «إنّ هذه لقسوة و إنّ من لا يرحم لا يرحم»; اين عمل، قساوت قلب و سنگدلى است و همانا كسى كه رحم نمى كند مورد رحمت نيز قرار نمى گيرد.
همچنين شخصى به نام صعصعة بن ناجية مجاشعى كه جد فرزدق (شاعر معروف) بود، روزى خدمت پيامبر گفت: من 360 دختر را به بهاى هر يك سه شتر از زنده به گور شدن و مرگ نجات داده ام.
گاهى كه برخى از پدران اجازه مى دادند دخترانشان زنده بمانند، در مورد ازدواج آنان ستم فراوان مى كردند; يعنى دختر را ملك شوهر قرار داده، بر سر آن معامله مى كردند.

جايگاه زن در اسلام

در چنين محيطى كه زن از هر سو مورد ستم قرار مى گرفت و به حقوق مسلّم وى تجاوز مى شد، با ظهور اسلام، تمام سنت هاى غلط، باطل اعلام شد و زن از قيد و بندهاى جاهليت آزاد گرديد.
در اسلام، زن مظهر صفا و صداقت، منبع ايثار و كرامت و كانون عاطفه، مهربانى و مايه آرامش است. غالب مردهاى موفق در دامن مادران پرورش يافته و در كنار همسران خويش به قله هاى رفيع علم و دين صعود كرده اند. آنان همه كاميابى هايشان را مديون فداكارى هاى مادران و همسران خويشند. از اين رو، اسلام آداب و رسوم جاهلى را مورد انتقاد قرار داده و زنده به گور كردن دختران را نيز به شدت محكوم كرده است.
اسلام همواره بر حفظ جايگاه زن و احترام به مقام مادر و همسر، تأكيد فراوان نموده است. پيشوايان دينى نيز به نقش و جايگاه زن اشاره كرده و رعايت حقوق آنان را امرى لازم شمرده اند. رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) فرمود: بهشت زير پاى مادران است. و هر چه ايمان بندگان خدا فزونى يابد، دوستى و محبت آنان به زنان نيز فزونى مى يابد. و نيز فرمود: گرامى نمى دارند زنان را مگر انسان هاى كريم و بزرگوار و به آنان اهانت نمى كنند و سبك نمى شمارند مگر انسان هاى پست و فرومايه.10 همچنين امام صادق(عليه السلام) فرمود: از جمله اخلاق پيامبران، دوست داشتن زنان بوده است.11
سيره پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز حكايت از احترام به حقوق زنان و پاسداشت حرمت آنان دارد. در حديثى آمده است كه به پيامبر خبر دادند خداوند به او دخترى داده است. پيامبر(صلى الله عليه وآله) نگاهى به صورت يارانش نمود، ديد آثار ناخشنودى در چهره آنان نمايان گرديد. آن حضرت فرمود: «مالكم! ريحانة أشمها، و رزقها على الله عزّوجلّ!»12 اين چه حالتى است كه در شما مى بينم! خداوند گلى خوشبو به من داده آن را مى بويم، اگر غم روزى او را مى خوريد،

روزيش با خداست.

بنابراين از نظر اسلام، زن در خلقت انسانى، كامل است، زن و مرد در اصل خلقت هيچ گونه تفاوتى با يكديگر ندارند و از نظر ارزشى نيز هيچ يك از ديگرى برتر نيست. اسلام تنها ملاك برترى انسان ها بر يكديگر را داشتن تقواى الهى مى داند.13 در نگرش متعالى اسلام، نظام آفرينش مسئوليت هاى متفاوتى را بر عهده زن و مرد نهاده است. طبيعى است كه مسئوليت هاى متفاوت، حقوق و تكاليف متفاوتى را نيز در پى خواهد داشت. و اين تفاوت نه به معناى تبعيض، بلكه به معناى عدالت و بر اساس حكمت است.

زنان و قصاص در فقه شيعه و قانون مجازات اسلامى

فقهاى شيعه در باب قصاص، قصاص زن و مرد را در دو مبحث (قصاص نفس و قصاص اعضا و جراحات) مورد بحث قرار داده و به بررسى ادلّه احكام مربوط به هر يك از آن ها پرداخته اند. آنان در اين موضوع كه قصاص مرد در برابر قتل عمدى زن، مشروط به پرداخت نصف ديه به بستگان مرد است، با يكديگر اتفاق نظر دارند و هيچ قول مخالفى از ايشان در اين زمينه نقل نشده است.
در ذيل به بخش هايى از كلمات بعضى از فقهاى بزرگ شيعه و نيز دلايل آنان در اين زمينه اشاره مى گردد:
1) شيخ طوسى در كتاب الخلاف مشروط بودن قصاص مرد در برابر زن به پرداخت فاضل ديه را امرى اجماعى دانسته و مى گويد: «يقتل الحر بالحرة إذا ردّ أولياؤها فاضل الدية، و هو خمسة آلاف درهم، و به قال عطاء، إلا أنه قال: ستة آلاف درهم. و روى ذلك عن الحسن البصرى، و رواه عن على(عليه السلام)...
دليلنا: إجماع الفرقة و أخبارهم. و أيضاً قوله تعالى: "و الانثى بالانثى" فدلّ على أن الذكر لا يقتل بالانثى»;14 مرد در برابر زن كشته مى شود مشروط به آنكه بستگان زن افزونى ديه را، كه پنج هزار درهم است برگردانند. عطا نيز همين را گفته است، البته با اين تفاوت كه او افزونى ديه را شش هزار درهم گفته است. و اين مطلب از حسن بصرى از على(عليه السلام)روايت شده است. ... دليل ما بر آنچه بيان شد، اجماع طايفه شيعه و روايت هاى آنان است. همچنين اين سخن خداوند متعال زن در برابر زن دلالت دارد كه مرد در برابر زن كشته نمى شود.
2) شيخ محمدحسن نجفى، مؤلف جواهرالكلام مى نويسد: «(فيقتل الحرّ بالحرّ) كتاباً و سنّةً و إجماعاً بقسميه، بل و ضرورةً بل (و بالحرة) و لكن (مع ردّ فاضل ديته) النصف بلا خلاف فيه بل الاجماع بقسميه عليه، مضافاً الى النصوص المستفيضة أو المتواترة التى مرّ بعضها»;15 اگر مرد آزادى مرد آزاد ديگرى را به قتل برساند، قصاص مى شود. بر اين موضوع، كتاب، سنّت و اجماع دلالت دارند. بلكه مى توان گفت: اين موضوع به حكم ضرورت ثابت است. همچنين اگر مرد آزادى زن آزادى را به قتل برساند، قصاص مى شود، البته با پرداخت نصف ديه مرد. در اين موضوع هيچ اختلافى وجود ندارد، بلكه هر دو نوع اجماع (محصّل و محكى) در اينجا اقامه شده است. به علاوه، نصوص مستفيض و يا متواترى كه پيش از اين به بعضى از آن ها اشاره شد، بر اين موضوع دلالت دارند.
3) امام خمينى(قدس سره) در تحريرالوسيله مى نويسد: «القول فى الشرائط المعتبرة فى القصاص، و هى أمور: الاول: التساوى فى الحرية و الرقية فيقتل الحر بالحر و بالحرية مع ردّ فاضل الدية و هو نصف ديه الرجل الحرّ»;16 قول در شرايط معتبر در قصاص، و آن امورى است: اول: تساوى در آزاد بودن و عبد بودن. پس مرد آزاد در برابر مرد آزاد كشته مى شود، و (مرد آزاد) در برابر زن آزاد با پرداخت مازاد ديه كشته مى شود. و آن نصف ديه مرد آزاد است.
بنابراين، كلام فقها صراحت دارد بر اينكه اگر مردى، زنى را به قتل برساند، قصاص مى شود، البته به شرط آنكه اولياى زن نصف ديه مرد را به او بپردازند. همچنين در مورد اصل وجود تفاوت قصاص زن و مرد در اعضا و جراحات بين فقهاى اماميه اتفاق نظر وجود دارد، اما در حد برابرى آن با يكديگر اختلاف دارند. در بين فقها، ابن ادريس حلّى درالسرائر17 و شيخ طوسى در النّهايه18 قايل به گذشتن از يك سوم هستند; يعنى اگر ديه عضو يا جراحت از يك سوم ديه كامل مرد گذشت، ديه زن نصف مرد خواهد بود و ساير فقها قايل به رسيدن به يك سوم هستند; يعنى تا زمانى كه ديه عضو يا جراحت به يك سوم نرسيد زن و مرد با هم مساوى بوده، اما اگر به يك سوم رسيده باشد، ديه زن نصف مرد خواهد بود.19
بنابراين، قول مشهور فقهاى اماميه اين است كه تا زمانى كه ديه عضو و يا جراحت به يك سوم ديه كامل مرد نرسيده است، زن و مرد به طور مساوى در برابر يكديگر قصاص مى شوند. اما زمانى كه ديه به يك سوم و يا بالاتر از آن رسيد، مرد به شرطى در برابر صدماتى كه به يك زن وارد نموده قصاص مى شود كه زن نصف ديه صدمه وارد شده به خود را به او پرداخت كند. امام خمينى(قدس سره)در اين باره مى گويد: «المرأة تساوى الرجل فى ديات الاعضاء و الجراحات حتّى تبلغ ثلث دية الرجل ثمّ تصير على النّصف،... و يقتصُّ من الرجل للمرأة و بالعكس فى الاعضاء و الجراح من غير ردٍّ حتّى تبلغ الثلث، ثمّ يقتصُّ مع الرّدّ لو جَنَتْ هى عليه لا هو عليها»;20 زن و مرد در ديه اعضا و جراحات با هم مساويند، البته تا زمانى كه جراحت زن به يك سوم ديه نرسيده است; زيرا زمانى كه جراحت به اين حد رسيد، زن در ديه و قصاص نصف مرد مى شود... و در اعضا و جراحات مرد به نفع زن و زن به نفع مرد قصاص مى شود، بدون آنكه لازم باشد چيزى برگردانده شود تا زمانى كه به يك سوم نرسد. اگر به اين حد رسيد، زن تفاوت ديه را بايد به مرد جانى بپردازد، ولى اگر زن، جانى باشد و مرد مجنى عليه، در صورت قصاص لازم نيست كه مرد چيزى به زن پرداخت نمايد.
بنابراين، مشهور فقهاى شيعه در مورد تفاوت قصاص اعضا و جراحات در زن و مرد اتفاق نظر دارند. همچنين «قانون مجازات اسلامى»، كه در واقع مبتنى بر فقه شيعى است، در دو ماده از فصل مربوط به قصاص، قايل به تفاوت قصاص بين زن و مرد شده است:
ماده 207 قانون مزبور مى گويد: «هرگاه مسلمانى كشته شود، قاتل قصاص مى شود ... .»
در ماده 209 نيز آمده است: «هر گاه مرد مسلمانى عمداً زن مسلمانى را بكشد محكوم به قصاص است، ليكن بايد ولىّ زن قبل از قصاصِ قاتل نصف ديه مرد را به او بپردازد.»
در ماده 258 هم مى گويد: «هر گاه مردى زنى را به قتل رساند ولىّ دم حق قصاص قاتل را با پرداخت نصف ديه دارد و در صورت رضايت قاتل مى تواند به مقدار ديه يا كمتر يا بيشتر از آن مصالحه نمايد.»
همچنين در ماده 273 آمده است: «در قصاص عضو، زن و مرد برابرند و مرد مجرم به سبب نقص عضو يا جرمى كه به زن وارد نمايد به قصاص عضوِ مانندِ آن محكوم مى شود، مگر اينكه ديه عضوى كه ناقص شده، ثلث يا بيش از ثلث ديه كامل باشد كه در آن صورت، زن هنگامى مى تواند قصاص كند كه نصف ديه آن عضو را به مرد بپردازد.»
بنابراين، بر اساس قانون مجازات اسلامى ايران اگر زنى، مردى را عمداً به قتل برساند، زن قصاص مى شود بدون هيچ گونه شرط خاصى، اما اگر مردى زنى را عمداً به قتل رساند، در صورتى قاتل قصاص مى شود كه اولياى دم مقتوله، نصف ديه را پرداخت نمايند و اگر نصف ديه را ندهند يا نتوانند بدهند، مرد (قاتل) قصاص نمى شود. همچنين در قصاص اعضا و جراحات، زن و مرد با هم مساوى خواهند بود، مگر آنكه ديه صدمات وارد شده، ثلث يا بيش از ثلث ديه كامل باشد كه در اين صورت، ديه زن نصف مرد خواهد بود.

دلايل حكم

قرآن: از بررسى كلمات فقهاى شيعه فهميده مى شود كه عمده ترين دلايل ايشان در موضوع مورد بحث، روايات و اجماع است و در اين زمينه كمتر به قرآن استناد كرده اند. اما فقهاى اهل سنت و عده اى از روشن فكران كه معتقد به عدم لزوم پرداخت فاضل ديه هستند، آيات قرآن را مورد استناد قرار داده اند.
براى روشن شدن بحث، به بررسى اجمالى ديدگاه فقها و مفسّران اماميه در زمينه آيات قصاص مى پردازيم:
1) (يَا ايُّها الَّذينَ آمَنوا كُتِبَ عَليكُم القِصاصُ فِى الْقَتلَى الْحُرُّ بِالحُرِّ وَ الْعَبْدِ بِالْعَبدِ وَ الأُنْثى بِالأُنثى...)(بقره: 178); اى كسانى كه ايمان آورديد، قصاص كشته شدگان بر شما واجب گرديد; آزاد در برابر آزاد و بنده در برابر بنده و زن در برابر زن ... .
مرحوم طبرسى مفسّر بزرگ شيعه و صاحب تفسير نفيس مجمع البيان در شأن نزول اين آيه مى گويد: «اين آيه در مورد دو قبيله از قبايل عرب نازل شده است كه يكى از آن ها خود را نسبت به ديگرى برتر مى دانست و به همين جهت زنانشان را بدون مهريه به ازدواج خويش در مى آوردند و سوگند خورده بودند كه در برابر هر بنده اى از ما، مرد آزادى از آن ها و در برابر هر زن از ما، مردى از ايشان و در برابر هر مرد از ما، دو مرد از ايشان را به قتل مى رسانيم. و ديه جراحات خود را دو برابر ديه جراحات آنان قرار داده بودند. تا اينكه اسلام آمد و خداوند اين آيه را نازل فرمود.»21
مرحوم عل مه طباطبائى در تفسير الميزان مى نويسد: «در عصر نزول آيه قصاص و قبل از آن نيز عرب به قصاص و حكم اعدام قاتل معتقد بود، و لكن قصاص او حد و مرزى نداشت، بلكه به نيرومندى قبايل و ضعف آن ها بستگى داشت، چه بسا مى شد يك مرد در مقابل يك مرد و يك زن در مقابل يك زن كه كشته بود قصاص مى شد و چه بسا مى شد در برابر كشتن يك مرد، ده مرد كشته مى شد، و در مقابلِ يك برده، آزادى به قتل مى رسيد، و در برابر مرئوس يك قبيله، رئيس قبيله قاتل قصاص مى شد و چه بسا مى شد كه يك قبيله، قبيله اى ديگر را به خاطر يك قتل بكلى نابود مى كرد.
و اما در ملت يهود; آن ها نيز به قصاص معتقد بودند، همچنان كه در فصل بيست و يكم و بيست و دوم از سفر خروج و فصل سى و پنجم از سفر عدد از تورات آمده و قرآن كريم آن را چنين حكايت كرده: (وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فيهَا، أَنَّ النَفسَ بِالنَّفسِ، وَ الْعَيْنَ بِالْعَينِ، وَ الأَنفَ بِالأنفِ، وَ الأُذُنَ بِالأُذُنِ، وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ، وَ الْجُروُحَ قِصَاصٌ...) (مائده: 45); و در آن الواح برايشان نوشتيم: يك نفر به جاى يك نفر و چشم به جاى چشم و بينى در
برابر بينى و گوش در مقابل گوش و دندان در مقابل دندان و زخم در برابر زخم قصاص بايد كرد.
ولى ملت نصارا به طورى كه حكايت كرده اند، در مورد قتل، به غير از عفو و گرفتن خون بها حكمى نداشتند. ساير شعوب و امت ها هم با اختلاف طبقاتشان، فى الجمله حكمى براى قصاص در قتل داشتند، هر چند كه ضابطه درستى حتى در قرون اخير براى حكم قصاص معلوم نكردند.
در اين ميان، اسلام عادلانه ترين راه را پيشنهاد كرد، نه آن را بكلى لغو نمود و نه بدون حد و مرزى اثبات كرد، بلكه قصاص را اثبات كرد، ولى تعيين اعدام قاتل را لغو نمود و در عوض، صاحب خون را مخيّر كرد ميان عفو و گرفتن ديه، آن گاه در قصاص رعايت معادله ميان قاتل و مقتول را هم نموده، فرمود: آزاد در مقابل كشتن آزاد،اعدام شود،وبرده درازاى كشتن بردهوزن درمقابل كشتن زن.22
بنابراين، دستور عادلانه قصاص و عفو، كه يك مجموعه كاملا انسانى و منطقى را تشكيل مى دهد، روش فاسد عصر جاهليت را، كه به هيچ گونه برابرى در قصاص قايل نبودند و گاه در برابر يك نفر صدها نفر را به خاك و خون مى كشيدند، محكوم مى كند.
اما در اينكه آيا مى توان از مفهوم آيه 178 سوره بقره استفاده كرد كه بنده در برابر آزاد و مرد در برابر زن و يا زن در برابر مرد كشته نمى شود، پاسخ دو گونه است:
الف) چنين مفهومى از اين آيه استفاده نمى شود; زيرا اثبات شىء نفى ما عدا نمى كند. يعنى درست است كه آيه در صدد بيان حكم كسانى است كه قصاص مى شوند، ولى اين امر مستلزم آن نيست كه حكم قصاص از عهده ديگران ساقط شده باشد.23
ب) از ظاهر آيه چنين مفهومى استفاده مى شود، ولى با توجه به دلايل ديگر مانند روايات و اجماع فقه از آن مفهوم دست مى كشيم.24
بنابراين، اگر چه از مفهوم آيه 178 سوره بقره چنين برداشت مى شود كه آزاد در برابر بنده و مرد در برابر زن كشته نمى شود، اما به دليل وجود روايات صادره از معصومان(عليهم السلام) (كه در واقع مفسّر و مبيّن قرآن هستند و بدون آن ها حتى در فهم ابتدايى ترين احكام، مانند تعداد ركعات نماز، عاجزيم) و نيز اجماع فقها، از اين مفهوم صرف نظر مى كنيم و مى گوييم: حكم قصاص جارى مى شود مشروط به اينكه اولياى زن نصف ديه را پرداخت نمايند.
2)(وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فيهَا، أَنَّ النَفسَ بِالنَّفسِ، وَ الْعَيْنَ بِالْعَينِ، وَ الأَنفَ بِالأنفِ، وَ الأُذُنَ بِالأُذُنِ، وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ، وَ الْجُروُحَ قِصَاصٌ...) (مائده: 45); و ما در تورات بر يهود واجب كرديم كه جان در برابر جان و چشم در برابر چشم و بينى در برابر بينى و گوش در برابر گوش و دندان در برابر دندان و جراحات قصاص مى شوند.
قطب راوندى در فقه القرآن مى گويد: «برخى از مفسّران گفته اند كه آيه پيشين (بقره: 178) با اين آيه (مائده: 45) نسخ شده است;25 زيرا در آن آيه فرموده بود: «آزاد در برابر آزاد، بنده در برابر بنده و زن در برابر زن»، اما در اين آيه فرموده است: «جان در برابر جان.» پس، از اين آيه استفاده مى شود كه مرد در برابر زن قصاص مى شود بدون پرداخت مازاد ديه; زيرا زن و مرد داراى يك نوع جان هستند.
سخن مزبور به دلايل زير صحيح نيست:
نخست آنكه نسخ، كه به معناى ازاله و ابطال و تغيير و يا نقل و انتقال به كار مى رود، در اصطلاح شرعى بدين معناست كه دليل شرعى متأخر، حكم ثابتِ به سببِ نص قبلى را بردارد، به گونه اى كه اگر اين ناسخ نبود، حكم اولى ثابت بود.26
نسخ شرايطى دارد كه ذيلا به برخى از آن ها اشاره مى شود:
1. دليل ناسخ و منسوخ، هر دو دليل شرعى باشند. از اين رو، احكام شرعى را ناسخ احكام عقلى تعبير نمى كنند.
2. ناسخ، دليل منفصل از دليل منسوخ باشد، و گرنه تقييد يا تخصيص است نه نسخ.
3. حكم قبلى، قابليت نسخ را داشته باشد; زيرا برخى چيزها چون قابل تغيير نيستند، قابليت نسخ را ندارند.27
4. همواره حكم لاحق، حكم سابق را نسخ مى كند و عكس آن ناممكن است.
بنابراين، با نگاه اجمالى به آيات مورد استناد فهميده مى شود كه آيه 45 سوره مائده در صدد بيان حكمى است كه در تورات بوده است، اما آيه 178 سوره بقره كه با عبارت (يَا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا)آغاز مى شود، بيانگر اختصاص آن به جامعه مسلمانان است28 و روشن است كه حكم سابق (آنچه كه در تورات بوده)، حكم لاحق (آنچه كه در قرآن است) را نسخ نمى كند; يعنى شريعت يهود ناسخ شريعت اسلام نيست، بلكه عكس آن صادق است.
دوم آنكه دليلى بر نسخ وجود ندارد و در صورت شك، اصل عدم نسخ است.
سوم آنكه نسبت آيه 178 بقره با آيه 45 مائده، نسبت تفسيرى است; يعنى اگر آيه 178 بقره را با آيه (أِنَ النَفس بِالنَفس)بسنجيم، نسبت تفسير را براى آن دارد; زيرا در آيه 45 سوره مائده، جان در برابر جان، فرمود، ولى در آيه 178 بقره مصاديق نفس در برابر نفس را بيان كرده است. پس ديگر وجهى براى اين سخن كه «آيه ناسخ آن است و به حكم اين آيه، به خاطر كشتن برده اى قاتل آزاد اعدام نمى شود و به خاطر كشتن زنى قاتل مرد اعدام نمى شود» باقى نمى ماند.29 علاوه بر آن، آيه 45 مائده مطلق است و آيه 178 بقره آن را تخصيص مى زند كه هر نفسى را در مقابل هر نفسى قصاص نمى كنند، بلكه شرايطى مانند مماثلت (مرد بودن، زن بودن، حريت و عبد بودن) كه در آيه بيان شد، بايد مورد توجه و عنايت قرار بگيرند.
بنابراين، از اين آيه (مائده: 45) نمى توان تساوى قصاص زن و مرد را برداشت نمود، بلكه همان گونه كه گذشت، از روايات معصومان(عليهم السلام) تفاوت زن و مرد در قصاص فهميده مى شود.
روايات: همان گونه كه گفته شد، عمده ترين دليل فقهاى شيعه مبنى بر قصاص مرد در برابر كشتن زن مشروط به پرداخت نيمى از ديه مرد به بستگان او، روايات صحيح مستفيض و يا متواترى است كه در اين زمينه نقل شده اند. در اين قسمت به برخى از اين روايات اشاره مى كنيم:
1) صحيحة عبدالله بن مسكان از امام صادق(عليه السلام): اگر زنى مردى را به قتل رساند، كشته مى شود. و اگر مردى زنى را به قتل برساند، در صورتى كه بستگان زن بخواهند مرد را قصاص كنند بايد افزونى ديه مرد نسبت به زن را پرداخت كنند و سپس او را قصاص نمايند. و اگر اين كار را نكنند بايد ديه را بپذيرند; يعنى ديه كامل زن كه نصف ديه مرد است.30
2) صحيحة عبدالله بن سنان كه مى گويد: از امام صادق(عليه السلام)شنيدم كه در مورد مردى كه زنش را از روى عمد كشته بود، فرمود: بستگان زن اگر بخواهند مرد را به قتل رسانند، مى توانند اين كار را انجام دهند و نصف ديه او را به بستگانش پرداخت نمايند و اگر بخواهند مى توانند نصف ديه را كه پنج هزار درهم است، از مرد دريافت كنند.31
3) حلبى از امام صادق(عليه السلام) درباره مردى كه عمداً زنى را به قتل برساند پرسيد: آيا اولياى زن حق دارند مرد را به قتل برسانند؟ فرمود: بله چنين حقى دارند اگر نصف ديه را به بازماندگان مرد بپردازند. و اگر خودشان بخواهند ديه بگيرند بايد نصف ديه به آنان پرداخت شود.32
4) ابوبصير مى گويد: از امام صادق(عليه السلام)درباره جراحات پرسيدم، فرمود: جراحت زن مانند جراحت مرد است (از نظر ديه) تا اينكه به حد ثلث برسد، اگر به اين حد رسيد، ديه جراحت مرد دو برابر ديه جراحت زن مى شود. دندان مرد و زن با هم مساوى است. و فرمود: اگر مردى عمداً زنى را به قتل برساند و اولياى زن بخواهند مرد را قصاص كنند، بايد نصف ديه را به بازماندگان مرد بپردازند و سپس او را به قتل برسانند. ابوبصير مى گويد از ايشان درباره زنى كه قاتل مردى باشد پرسيدم، فرمود: آن زن كشته مى شود و چيزى به اهلش داده نمى شود.33
بنابراين، از روايات مزبور و نيز روايات بسيارى كه به دليل رعايت اختصار نقل نشده اند، فهميده مى شود كه مرد در صورتى با كشتن زن، قصاص مى شود كه اولياى زن نصف ديه مرد را به بستگان مرد بپردازند. همچنين ديه جراحات زن و مرد تا زمانى كه به ثلث نرسيده است مساوى است و اگر به بيش از ثلث برسد، ديه زن نصف ديه مرد خواهد بود.
ارتباط حكم قصاص و ديه: همان گونه كه ملاحظه مى شود، قصاص و ديه ارتباط تنگاتنگى با هم دارند. بنابراين، مى توان گفت: بازگشت تفاوت قصاص زن و مرد به تفاوت ديه آنان است. به تعبير ديگر، چون ديه زن و مرد با هم متفاوت است، اين تفاوت موجب تفاوت آنان در قصاص نيز شده است. از اين رو، بحث تفاوت قصاص به تفاوت ديه منجر شده و بدان گره خورده است. بيان تفاوت ديه مرد و زن در اين نوشتار نيز از باب همين ارتباط ناگسستنى قصاص و ديه بوده است.
اجماع: همان گونه كه در قسمت كلام فقها بيان گرديد، فقهاى شيعه ادعا كرده اند كه لزوم پرداخت فاضل ديه در قصاص مردى كه زنى را به قتل رسانده است، مورد اتفاق همه فقهاى بزرگ شيعه بوده و هيچ قول مخالفى در اين زمينه وجود ندارد. همچنين در هيچ يك از كتاب هاى فقهى چه از قدما و چه از متأخّران قول مخالفى در اين زمينه وجود ندارد و البته همين امر براى اجماعى بودن موضوع ياد شده كافى است.

حكمت هاى تفاوت قصاص زن و مرد

از آنجا كه اوامر و نواهى شارع مقدّس مبتنى بر مصالح و مفاسد واقعى است و خداوند حكيم در همه احكام، منافع بندگان و دفع ضرر از آن ها را مورد لحاظ قرار مى دهد، دنبال كردن حكمت و فلسفه احكام منافاتى با روح تعبد و تسليم در برابر احكام الهى نخواهد داشت. از اين رو، طرح پرسش هايى در اين زمينه و بيان فلسفه تشريع احكام، امرى پسنديده به شمار مى آيد. بدين سان، در بيان حكمت تفاوت قصاص زن و مرد توجه به نكات ذيل ضرورى است:
1. در اسلام ارزش واقعى انسان ها به بهاى بدنى آنان نيست تا با برخورد با چنين احكامى تصور شود كه ارزش زن كمتر در نظر گرفته شده است يا ارزش مرد بيشتر است، بلكه در اسلام ارزش واقعى انسان (فارغ از رنگ، جنس، زبان، نژاد و مانند آن)، ايمان به خدا، عمل صالح، تقوا، انسانيت، نايل شدن به مراتب والاى قرب الهى و... است. بنابراين، بهاى انسان را در تفاوت زن و مرد در ديه و قصاص نبايد جستوجو كرد; زيرا اين تفاوت ها به معناى قيمت نهادن به شخص و شخصيت زن يا مرد نيست.
2. در مواردى كه مردى در برابر زنى قصاص مى شود با پرداخت نيمى از ديه قاتل به خانواده او، خسارتى كه در اثر عدم حضور وى متوجه خانواده مى شود جبران مى گردد. و اين بدان دليل است كه غالباً وظيفه اداره خانواده بر عهده مردان است. در اينجا براى روشن تر شدن مسئله، مطلبى از تفسير نمونه ذكر مى گردد:
«ممكن است بعضى ايراد كنند كه در آيات قصاص دستور داده شده كه نبايد مرد به خاطر قتل زن مورد قصاص قرار گيرد، مگر خون مرد از خون زن رنگين تر است؟ چرا مرد جنايتكار به خاطر كشتن زن و ريختن خون ناحق از انسان هايى كه بيش از نصف جمعيت روى زمين را تشكيل مى دهند قصاص نشود؟! در پاسخ بايد گفت: مفهوم آيه 178 بقره اين نيست كه مرد نبايد در برابر زن قصاص شود، بلكه همان گونه كه در فقه اسلام مشروحاً بيان شده، اولياى زن مقتول مى توانند مرد جنايتكار را به قصاص برسانند به شرط آنكه نصف مبلغ ديه را بپردازند. به عبارت ديگر، منظور از
عدم قصاص مرد در برابر قتل زن، قصاص بدون قيد و شرط است ولى با پرداخت نصف ديه، كشتن او جايز است.34
]و چون[ مردان غالباً در خانواده عضو مؤثر اقتصادى هستند و مخارج خانواده را متحمل مى شوند و با فعاليت هاى اقتصادى خود چرخ زندگى خانواده را به گردش در مى آورند، بنابراين، تفاوت ميان از بين رفتن مرد و زن از نظر اقتصادى و جنبه هاى مالى بر كسى پوشيده نيست كه اگر اين تفاوت مراعات نشود خسارت بى دليلى به بازماندگان مرد مقتول و فرزندان بى گناه او وارد مى شود، لذا اسلام با قانون پرداخت نصف مبلغ در مورد قصاص مرد رعايت حقوق همه افراد را كرده و از اين خلأ اقتصادى و ضربه نابخشودنى، كه به يك خانواده مى خورد جلوگيرى نموده است.35
بنابراين، اگر نوع زنان و مردان را در نظر بگيريم به اين حقيقت مى رسيم كه مردان بيش از زنان در چرخه فعاليت هاى اقتصادى قرار دارند و از موقعيت اقتصادى بيش ترى برخوردارند و تشريع احكام و قوانين نيز بر اساس نوع افراد است نه فرد فرد آنان.
3. پرداخت نصف ديه مرد قاتل از سوى اولياى زن مقتول، از حقوق بازماندگان قاتل است نه از حقوق قاتل تا دليلى بر گمان برترى ارزش و شخصيت مرد بر زن به شمار آيد، همچنان كه در احاديثى كه از امامان معصوم(عليهم السلام) ذكر شده، اين نكته مورد توجه قرار گرفته است (أدوا نصف الدية إلى أهل الرجل).
بنابراين، در اينجا تقابل بين زن و مرد به تنهايى نيست تا كسى تصور كند كه به حقوق و شخصيت زنان ستم شده است.
4. از اينكه ديه زن نصف ديه مرد است، زن ها بيشتر سود مى برند; زيرا به طور معمول ديه زن به شوهر و بچه ها پرداخت مى شود و ديه مرد به زن و بچه هايش مى رسد و چون با از بين رفتن مرد، زن بيشتر صدمه مى بيند، از اين رو، ديه مرد را بيشتر كرده اند تا مقدارى از فشارى كه در نتيجه از دست رفتن مرد متوجه زن مى شود جبران گردد.36
همان گونه كه مشاهده مى شود، حكمت تفاوت قصاص زن و مرد به نوع مسئوليت آنان در خانواده و جامعه و نيز به جايگاه اقتصادى هر يك از زن و مرد برمى گردد، نه به ارزش واقعى آنان.

ديدگاه برخى روشن فكران و فقيهان

بحث برابرى زن و مرد در حقوق و مزايا از امورى است كه در سال هاى اخير عده اى با دامن زدن به آن و نيز طرح آن در مجامع عمومى و غير علمى و همچنين با بهره گيرى از تبليغات و جنجال هاى اجتماعى سعى دارند تا تفاوت ها را به حساب تبعيض بگذارند. اين افراد بدون هيچ گونه تخصّصى وارد عرصه احكام دينى شده و با اتّكا به عقل خويش، بى محابا به تغيير احكام، مبادرت ورزيده اند تا اصل اجتهاد و تقليد را مورد خدشه قرار دهند. آنان در رسيدن به اين منظور از شيوه هاى گوناگونى بهره جسته اند. عده اى روشن فكر نيز با ورود به اين عرصه و با طرح شعار حمايت از زنان و نيز رفع هرگونه تبعيض عليه زنان، شبهاتى را در اذهان عمومى به وجود آورده اند. در اين مبحث به ذكر نمونه هايى از آن بسنده مى گردد:
«پاره اى احكام حقوقى با ظواهر قرآن مخالف است و من به عنوان يك مسلمان بايد فتاواى فقها را با قرآن بسنجم و اگر موافق بود بپذيرم. مثل ارث نبردن زن از عرصه، و خون بهاى زنان كه نصف مردان است و به نظر مى رسد مناط آن، آيات مربوط به ارث و شهادت زنان باشد كه آن آيات هم توجيه دارد و مخصوص به زمان پيامبر است كه زن ارزش اقتصادى نداشته است.»37
همان گونه كه در اين سخن مشاهده مى شود، سخن از قرآن و عقل بشرى غير متخصّص است و اصلا سخنى از سنّت (قول، فعل و تقرير معصومان(عليهم السلام)) نيست. گويا به نظر وى منابع فقهى تنها قرآن و عقلِ عامه مردم است كه هر كسى با عقل خويش به قرآن رجوع كند و يافته هاى خويش را به حساب حكم الهى بگذارد. همچنين با توجه به اين سخن، اجتهاد امرى غير ضرورى و حتى زايد است; زيرا فتاواى صادره نيز در كارگاه عقل افراد (كه مقلّدند و نه مجتهد) و با عرضه بر قرآن، مورد قبول يا رد واقع مى شوند!
در پاسخ به اين سخن، و نيز روشن شدن مسئله، توجه به مطالب ذيل ضرورى است:
. اسلام همواره انسان ها را به تعقّل، تفكّر و تعمق در مسائل دينى دعوت كرده، تقليد كوركورانه را مذموم مى داند.
قرآن كريم در آيات فراوانى، عدم تفكّر و تعقّل در مسائل را بر برخى از انسان هاى كوته فكر خرده گرفته و در جاى جاى اين كتاب آسمانى شريف، با تعبيراتى نظير «لا يعقلون، لا يشعرون، لا يتفكرون و...»، عدم تعقّل و تفكّر و به كار نگرفتن قوه شعور را مورد ملامت قرار داده است. اما اين بدان معنا نيست كه انسان ها بتوانند تمام مسائل را با عقل خويش دريابند.
اساساً احكامى كه صادر مى شوند بر دو گونه اند: الف) بعضى از آن ها عقل گريزند (مافوق عقل اند); ب) بعضى ديگر در فراخور درك عقلى اند (مساوى عقل اند.)
بديهى است احكامى هم كه از شارع مقدس صادر مى شوند، ممكن است يا عقل گريز باشند ـ يعنى عقل بشر قادر به درك آن ها نباشد و يا در فراخور درك عقل بشرى. اگر آن احكام صادره، در فراخور عقل باشند به اين معناست كه بشر با عقل خويش نيز قادر به درك آن ها خواهد بود; مانند حرمت شراب، كه اگر شارع مقدس آن را حرام نمى شمرد، عقل سليم بشرى نيز با توجه به مضرات آن، شرب آن را جايز نمى دانست.
اما برخى احكام عقل گريزند (مافوق عقل اند و نه عقل ستيز); يعنى بشر با عقل خويش قادر به درك آن ها نيست. و از سويى، قابل انكار نيز نمى باشند; زيرا از سوى شارع حكيم صادر شده اند. بنابراين، در چنين مواردى بايد آن احكام را تعبداً پذيرفت و با عقل ناقصومحدود خويش در صدد فلسفه تراشى و يا انكار آن بر نيامد.
آيت اللّه جوادى آملى، در باب عقل مى نويسد: «عقل باطنى كه از گزند مغالطه و آسيب تخيل مصون است، به منزله رسول باطنى خداوند است كه همانند متن نقلى، از منابع مستقل معرفت دينى و مصادر فتاوى شرعى به شمار مى آيد و از اعتبار اصيل وحجيت ذاتى برخوردار است. چنين عقلى با اصول و علوم متعارفه و براهين ناب خود، بنيان مرصوص عقايد اصيل مانند اصل وجود مبدأ هستى، وحدت و ساير صفات عليا و اسماى حسناى مبدأ، ضرورت وحى و رسالت، ضرورت معاد و ساير مسائل كلامى متقن را تأسيس مى كند و در اين تأسيس و تثبيت نيز استوار است. بر اين اساس، عقل برهانى در همه مراحل استنباط از قرآن و سنّت به عنوان حجتى الهى حضورى مؤثّر دارد...»38
بنابراين، بايد توجه داشت كه اگر قرار باشد عقل به عنوان يك دليل و حجت، مورد استفاده قرار گيرد، آن عقل اصيل و غير محرف است نه عقلى كه با مبادى موهوم و يا متخيل آميخته شده و با ديدن منشور ملل متحد، اعلاميه جهانى حقوق بشر، و كنوانسيون رفع هر نوع تبعيض عليه زنان دچار ترديد شده و از اصيل و ناب بودن خارج شده باشد.
2. قرآن كريم، «تبيان كل شىء» است و بايد بيان هر چيزى را از آن درخواست نمود.
حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد: «هذا القرآن انّما هو خطٌّ مستورٌ بين الدفَّتين لا ينطق بلسان و لا بد له من ترجُمان و انما ينطق عنه الرِّجال...»;39 اين قرآن، خطى است نوشته شده كه ميان دو جلد پنهان است. زبان ندارد تا سخن بگويد و نيازمند به كسى است كه آن را ترجمه كند و همانا فقط رجال مى توانند از آن سخن بگويند....
اما اينكه منظور از «الرجال» چه كسانى هستند، در جايى ديگر، مصداق آن را تعيين كرده اند: «ذلكُ القرآنُ فَاستَنْطِقُوه و لن ينطقُ، و لكن أُخبركم عنه ...»;40 و آن نور قرآن كريم است. از قرآن بخواهيد تا سخن بگويد، كه هرگز سخن نمى گويد، اما من شما را از معارف آن خبر مى دهم ... .
ماده «استنطاق» به معناى طلب نطق است; يعنى از قرآن بخواهيد تا با شما سخن بگويد. اما بلافاصله مى فرمايد: قرآن هرگز سخن نمى گويد. پس چگونه بايد آن را به نطق در آورد؟ حضرت مى فرمايد: «من» به شما خبر مى دهم; زيرا قرآن علاوه بر ظاهر، بطونى دارد كه تنها معصومان(عليهم السلام) از آن با خبرند.
بنابراين، اگرچه قرآن تبيان كل شىء است، اما بيرون كشيدن احكام و معارف از اين درياى ژرف و عميق، كار هر كسى نيست; چه آنكه خود فرموده است: (لاَ يَمَسُّهُ إلاَّ المُطَهَّروُن.)(واقعه: 79) از اين رو، نمى توان ادعا كرد كه ما از عقل برخورداريم و قرآن هم كه كتاب آسمانى و مشتمل بر احكام است، در ميان ماست، پس ما با عقل خويش احكام را از اين كتاب مقدس استنباط كرده و بدان عمل مى نماييم. اين كار هرگز مورد پسند شرع نيست،41 بلكه راه ورود به قرآن تنها از طريق اهل بيت(عليهم السلام)است; زيرا آنان ترجمان واقعى قرآنند و مجتهدان نيز از همين راه براى استنباط احكام بهره مى جويند.
بنابراين، تلاش نوع بشر براى دستيابى به علت پيدايش هر قانون، كوشش قابل تقديرى است، اما صحت آن منوط به تأييدات شرعى مى باشد تا از هر نوع خطايى مصون بماند.
پس عدم آگاهى نسبت به فلسفه تشريع برخى از احكام نبايد موجب انكار حكمى خاص گردد. نبايد سعى شود با هوچى گرى، جنجال و كشاندن يك بحث علمى و تخصصى به عرصه عمومى جامعه و خدشه دار نمودن احساسات عمومى و القاى شبهه، به تخطئه برخى از احكام پرداخت و با اتّكا به عقل ظاهربين و ملاك قرار دادن آن، اذهان عمومى را مشوش كرد و اظهار داشت:
«تفكر غالب و حاكم بر جوامع امروزى كه در اسناد بين المللى، بخصوص اسناد حقوق بشرى مثل منشور ملل متحد، اعلاميه جهانى حقوق بشر، ميثاق بين المللى حقوق مدنى و سياسى، كنوانسيون محو هر نوع تبعيض عليه زنان، كنوانسيون حقوق كودك و اسنادى از اين قبيل منعكس است; رعايت تساوى بين زن و مرد و عدم تبعيض و تفاوت بر اساس جنس مى باشد. به موجب اين طرز تفكر، نبايد مقرراتى وضع و احكامى مقرر و اجرا گردد كه نشان دهنده نوعى امتياز و برترنگرى مرد نسبت به زن باشد... مهم اين است كه در وضع احكام و تكاليف و حقوق و مسئوليت ها نبايد به چيزى ديگر جز تفاوت طبيعى موجود بين زن و مرد توجه كرد و هر حكمى كه مبنايش پايين تر دانستن ارزش انسانى زن نسبت به مرد باشد بايد ملغى گردد ....»42
پاسخ اين سخن امر روشنى است; زيرا بحث اختلاف احكام و تفاوت هاى زن و مرد به معناى تفاوت ارزشى زن و مرد نيست، بلكه تفاوت هاى ظاهرى و طبيعى مسلّماً تفاوت هايى را در انجام تكاليف نيز در پى دارد. مثلا، زن به خاطر ساختار طبيعى كه دارد در
ايامى از ماه و به طور متوسط نزديك به سه ماه از سال، از انجام برخى تكاليف و وظايف دينى معاف بوده، حتى در بعضى موارد (مانند نماز) از بجا آوردن قضاى آن نيز معاف شده است. حال آيا اين تفاوت زن و مرد در انجام تكاليف و وظايف دينى به معناى پايين بودن ارزش زن است؟!
بديهى است كه اين معافيت و تفاوت وى با مردان در انجام تكاليف به معناى كم ارزش بودن زن نسبت به مرد نيست، بلكه شرع مقدّس در پى تفاوت هاى جسمى و طبيعى كه بين زن و مرد وجود دارد تفاوت هايى را در انجام تكاليف نيز قايل شده است. در چنين مواردى كسى اعتراضى نمى كند و قايل به تساوى انجام تكاليف و وظايف دينى نمى شود، اما در برخى موارد ديگر مانند ديه و قصاص، داد سخن داده و اين تفاوت ها را تبعيض تلقّى كرده و در صدد رفع آن بر مى آيند.
نكته ديگر اينكه از سويى، تاريخ صدور احكام اسلام و از جمله ديه و قصاص به قدمت دين مبين اسلام و در برخى موارد حتى به قدمت تاريخ خلقت بشر است; يعنى زمانى كه نه سازمان هاى بين المللى وجود داشتند و نه كنوانسيون هاى مختلف تا تحت تأثير اين مجامع و سازمان ها واقع شود. از سويى ديگر، در زمان صدور اين احكام نيز همه ممالك، اسلامى و يا تحت حكومت اسلام نبوده اند، بلكه اديان و حكومت هاى ديگرى نيز وجود داشته اند و در برخى موارد احكامى كه طبق موازين آن اديان و يا در ممالك ديگر به اجرا در مى آمدند، احكامى غير از اسلام بوده اند، اما اسلام به تبعيت از آن ها احكامى را صادر نكرده است.
بنابراين، اسلام كه خاتم اديان است و احكام آن بر اساس مصالح و مفاسد مى باشد، احكام مختص به خويش را دارد و آن ها را مورد اجرا قرار مى دهد و اديان ديگر نيز احكام خاص خويش را دارند. جاى بسى تأسف است كه عده اى به جاى آنكه پاى بند احكام دين باشند و بدان عمل نمايند حاضر مى شوند دست از احكام دينى شسته و تسليم قوانينى شوند كه منشأ بشرى دارند.
«با آنكه ظاهراً قانون گذار در مورد قتل عمد از ديدگاه برابر، مجازات قاتل را مشخص كرده است و قاتل را اعم از آنكه خون مردى را ريخته باشد يا جان زنى را گرفته باشد، محكوم به قصاص نموده است، اما شرطى كه قصاص مستلزم انجام آن شده است مى تواند در عمل مانع قصاص گردد; زيرا در بيشتر موارد قصاص مرد قاتل كه زنى را كشته عملا به تعويق مى افتد و خاك سرد زمان، اولياى دم را از اصرار بر قصاص كه با پرداخت پول قابل توجهى ملازمه دارد، باز مى دارد. بدين سان، مى توان نتيجه گرفت كه قانون گذار با يك تير دو نشان زده است. از يك سو، قيمت جان زن را نصف جان مرد قرار داده است كه به تنهايى نابرابرى در حقوق اولياى دم يعنى زيان ديدگان از وقوع جرم را در بر دارد، از ديگر سو، قصاص را موكول به پرداخت يك دوم ديه مرد به قاتل نموده است كه اين شرط هم به طور غير مستقيم از شدت و قوت مجازات قصاص مى كاهد و عملا نابرابرى در تحمل مجازات را نسبت به مردى كه به عمد زنى را كشته است روا مى دارد... .

نتيجه گيرى: قانون داخلى با بند "ز" ماده 247 كنوانسيون در اختلاف است.»43

پاسخ اين سخن نيز با اندك تأملى روشن است و علاوه بر پاسخ هاى گذشته، اين نكته نيز در خور دقت است كه رسيدگى به امور قضايى امرى است كه براى صدور حكم و اجراى آن نيازمند زمان مى باشد. و گذشت زمان به ويژه در پرونده اى مانند قتل هيچ تأثيرى در اراده و خواست اولياى دم ندارد. گاهى اتفاق افتاده است كه اگرچه قاتل و مقتول هر دو مرد يا زن بوده اند، اما متهم تا رسيدگى كامل به پرونده و صدور حكم، سال هاى متمادى در زندان به سر برده است و پس از اثبات جرم، حكم به اجرا گذاشته شده و قاتل به درخواست اولياى دم، قصاص شده است. بنابراين هيچ گاه خاك سرد زمان موجب نمى شود كه اولياى دم، مقتول را فراموش نمايند و از حق خويش بگذرند و فرصتى براى قاتل پيش بيايد. همچنين مراجع قضايى هرگز چنين اهدافى را دنبال نمى كنند. نكته ديگر اينكه همان گونه كه قبلا گفته شد، تفاوت ديه هرگز به معناى نصف بودن جان زن نسبت به مرد نيست; زيرا ديه هيچ ارتباطى با ارزش و جايگاه انسان ندارد. مگر مى شود جان شريف انسانى را در برابر مبالغى پول معاوضه كرد؟!
بنابراين، تفاوت ديه و قصاص زن و مرد نه از ارزش انسانى زن مى كاهد و نه بر ارزش انسانى مرد مى افزايد، بلكه پرداخت ديه در واقع جبران خسارت اقتصادى ناشى از فقدان يك شخص است.
در اين بين عده اى از فقيهان نيز به صدور احكامى شاذّ، نادر و مخالف روايات مستفيض و متواتر و نيز مخالف مشهور فقهاى شيعه اهتمام ورزيده اند.44 آقاى صانعى مى گويد: «... ما در واقع دو نوع ديه داريم: ديه حقوقى و ديه جزايى. ديه جزايى مواردى است كه مجازات قصاص است و بايد ديه بدهند (مثلا هنگامى كه زنى مردى را به قصد و عمد مى كشد.) ما بحث ديه جزايى را كنار مى گذاريم. اما بحث ديه حقوقى، مواردى است كه در يك تصادف، در يك حادثه، مردى زنى را مى كشد يا زنى، زنى را مى كشد. در اينجا بنده به بحث مقدس اردبيلى اشاره كرده ام كه مى فرمايد: "ما اطلعت عليه من نص"45 (من يك روايت هم در اين مورد پيدا نكرده ام)... . بنده روايات ديه جزايى را مخالف قرآن مى دانم و هر روايت مخالف قرآنى حجت نيست... . بنده رواياتى را كه مى گويد: «اگر مردى زنش را بكشد و اولياى زن بخواهند مرد را بكشند بايد نصف ديه را به مرد بدهند تا او كشته و قصاص شود، اما عكسش اگر زنى، مردى را كشت، زن را قصاص مى كنيم و چيزى هم به او نمى دهيم، ظلم مى دانم. برداشت من اين است و در برداشت خود معذورم و آن تبعيض را ظلم مى دانم و اين روايات هر چقدر هم كه زياد باشد، نمى تواند كارگشا باشد... . پس ضابطه اين است كه روايت خلاف قرآن، صدقاً و عدلا معتبر نيست و بنده اين روايات را
با آياتى كه مى فرمايد: قوانين اسلام عدل است و عدل اصل مسلم است كه جزء اصول دين است نه جزء فروع دين، مطابقت كرده ام و ديده ام با آن نمى خواند. به نظر بنده اين عدل نيست، ظلم است و توده مردم و عرف هم اين را ظلم مى دانند... . اصلا بحث ديه بر پايه نان آورى نيست، تا ما عدل را با آن مقايسه كنيم. بحث ديه، خون بهاست، قبل از اينكه اسلام بيايد هم مطرح بوده است... . اينكه در يك جرم هماهنگ، يك جا مى توانند هم بكشند و هم بايد پول بدهند و يك جا مى كشند اما پول نمى دهند، اين خلاف «النفس بالنفس» است، خلاف عدل، خلاف آيات نفى ظلم است.»46
در پاسخ به اين سخن بايد گفت: اولا استنباط احكام شرع بايد بر اساس موازين صحيح و مقرر در باب خود صورت پذيرد; آن موازينى كه مورد قبول ائمه(عليهم السلام) نيز مى باشند; زيرا در غير اين صورت ارزشى نخواهد داشت.
ثانياً، اگر فرضاً مجتهدى به رواياتى دست نيافت، دليل بر عدم صدور نمى باشد، به ويژه اينكه مجتهدان ديگر به آن روايات دست يافته و حكم مقتضى را نيز استنباط كرده اند.
ثالثاً، مرحوم مقدس اردبيلى اين روايات را در مجمع الفائده و البرهان (ج 14، ص 47ـ 48) نقل كرده و به آن ها در باب قصاص تمسّك نموده و از آن ها به حسنة حلبى و صحيحة عبدالله بن مسكان و صحيحة عبدالله بن سنان ياد كرده است. حال چگونه ممكن است بفرمايد من روايتى در اين مورد پيدا نكرده ام!
رابعاً، عبارتى كه از مرحوم مقدس اردبيلى نقل شده است درباره بحث ديه زن و مرد نيست، بلكه درباره ديه اطفال مسلمانان مى باشد. بر فرض هم اگر در عبارت مرحوم اردبيلى دو احتمال داده شود بايد مجموع سخن وى را در نظر گرفت; چرا كه ايشان تصريح دارند كه ديه زن نصف ديه مرد است.47
خامساً، همان گونه كه مى دانيم عدالت امرى ثابت است. عدالت، امرى نسبى و عرفى نيست تا گفته شود چون توده مردم و عرف، فلان حكم را ظلم تلقّى مى كنند پس آن حكم ظالمانه است. همچنين عدالت به معناى تساوى نيست تا چنين برداشت هايى شود، بلكه عدالت يعنى رعايت استحقاق ها و «اعطاء كل ذيحق حقه.» بنابراين، به مقتضاى عدالت بودن حكمى را شارع مقدس تشخيص مى دهد و ديدگاه هاى توده مردم هيچ نقشى در آن ندارد.
سادساً، اينكه گفته شود: اگر در برابر قصاص مردى كه زنى را كشته است، اولياى زن نصف ديه كامل را بايد به اولياى قاتل بپردازند، اين خلاف النفس بالنفس است، بايد گفت: درست است كه خداوند در آيه 45 مائده جان را در برابر جان قرار داده است، اما در آيه 178 بقره مى فرمايد: (يَا ايُّها الَّذينَ آمَنوا كُتِبَ عَليكُم القِصاصُ فِى الْقَتلَى الْحُرُّ بِالحُرِّ وَ الْعَبْدِ بِالْعَبدِ وَ الأُنْثى بِالأُنثى...)همان گونه كه در مباحث پيشين گذشت، نسبت آيه 178 بقره با آيه 45 مائده، نسبت تفسيرى است. به علاوه اينكه آيه 178 بقره آيه 45 مائده را تخصيص مى زند كه هر نفسى را در برابر هر نفسى قصاص نمى كنند، بلكه شرايطى مانند مماثلت لازم است.
بنابراين، زن و مرد در ديه و قصاص با يكديگر تفاوت داشته و فقها نيز بر اين قول اتفاق نظر دارند و هيچ تفاوتى نيز بين ديه جزايى و حقوقى قايل نشده اند.

خاتمه

در اسلام همواره به تحقيق و پژوهش در مسائل گوناگون توصيه شده است. از اين رو، امروزه در جامعه ما توجه به حقوق زنان به حد بالايى افزايش يافته است كه اين در جاى خود مايه اميدوارى است. اما اين نگرانى نيز وجود دارد كه در هياهوى دفاع از حقوق زنان، به تدريج ارزش هاى دينى مورد بى توجهى قرار گيرد و انديشه هاى غير دينى جايگزين آن ها شود.
تلاش براى احقاق حقوق زنان، هميشه بايد مورد توجه قرار گيرد، اما بايد توجه داشت كه شناخت اولويت ها همواره در اولويت هستند.
در اسلام، ارزش انسانى كه خليفه خدا در زمين، مسجود ملائك و امانتدار الهى است، هرگز با صد شتر و... برابر نيست، بلكه در نگاه اسلام، ملاك انسانيت، تقوا و عمل صالح است. بديهى است كه در تحصيل اين دو گوهر گرانبها، مردان بر زنان فضيلتى ندارند و همگان با هم مساويند.
اكنون آيا بهتر نيست به جاى ناديده گرفتن برخى تفاوت ها و مبارزه جدى و بى امان با آن ها، به نقش هاى سازنده تفاوت ها بنگريم و نه تنها به ديده نقص و كاستى آن ها را ننگريسته و با بى مهرى از تفاوت ها سخن نگوييم، بلكه به عنوان راهى به سوى كمال، تفاوت ها را بررسى كنيم؟!
مشكلات تربيتى و اخلاقى و نقص هاى ارزشى و بى توجهى به نيازهاى نهادينه شده در وجود زنان و مردان، از مصايب و دردهاى جامعه امروز است نه تفاوت هاى بين زن و مرد. از اين رو، بايد اذعان كرد كه جريان هاى فمينيستى و كنوانسيون محو كليه اشكال تبعيض عليه زنان نه تنها جوامع اسلامى را به سعادت نمى رسانند، بلكه تجربه نشان داده است كه در جوامع غربى نيز جز انحطاط و انحراف از مسير سعادت، ارمغانى نداشته است.
به هر حال، آنچه در اين بين مهم است، پذيرش اسلام در حد يقين و دفاع علمى و فنّى از ارزش هاى دينى و تعبد و تسليم محض در برابر احكام و فرامين دينى است. همچنين با ديدن اعلاميه جهانى حقوق بشر، ميثاق بين المللى حقوق مدنى و سياسى، كنوانسيون محو هر نوع تبعيض عليه زنان و ... (كه عناوين بى محتوا و فريبنده اى بيش نيستند) نمى بايد مرعوب طراحان آن ها شويم، بلكه بايد راه كارهاى مناسب را با به كار بستن عقل و فكر، از متون دينى استخراج كرد و به جامعه بشريت تقديم كرد.

پى نوشت ها

ـ سيدحسن صدر، حقوق زن در اسلام و اروپا، تهران، جاويدان، 1355، ص 41.
ـ يحيى نورى، حقوق زن در اسلام و جهان، تهران، نشر فراهانى، 1347، ص 7.
ـ فريده مصطفوى و فاطمه جعفرى، زن از منظر اسلام، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1382، ص 15.
ـ يحيى نورى، پيشين، ص 15.
ـ سيد مرتضى عسكرى، احاديث أم المؤمنين عايشه، مجلدات 2، ج 1، قم، نهضت، 1418 ق، ص 29.
ـ همان، ص 31.
ـ (وَإِذَا المَوْؤُودَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنب قُتِلَتْ) (تكوير: 8 و 9).
ـ محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 4، قم، دارالحديث، ص 3675.
ـ ميرزا نورى، مستدرك الوسائل، مجلدات 18، ج 14، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث العربى، 1408 ق، ص 157.
10 ـ متقى هندى، كنزالعمال، ج 16، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1954، ص 371.
11 ـ محقق بحرانى، الحدائق الناضره، ج 23، قم، جامعه مدرسين، 1363، ص 20.
12 ـ شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 21، قم، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، 1414 ق، چ دوم، ص 365.
13 ـ (إنّ اكرمكم عندالله أتقيكم) (حجرات: 13).
14 ـ شيخ طوسى، كتاب الخلاف، ج 5، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1417، ص 145.
15 ـ محمدحسن نجفى، جواهرالكلام، ج 42، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چ سوم، 1367، ص 82.
16 ـ سيد روح اللّه موسوى خمينى، تحريرالوسيله، ج 2، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1404 ق.
17 ـ ابن ادريس حلّى، السرائر، ج 3، قم، جامعه مدرسين، چ دوم، 1411، ص 389.
18 ـ شيخ طوسى، النهايه، بيروت، دارالاندلس، ص 768.
19 ـ نكته اى كه هم در عبارت النهايه و هم در عبارت السرائر قابل توجه است، اين است كه در اين دو كتاب، حدّ برابرى قصاص زن و مرد «گذاشتن از يك سوم ديه» بيان شده است، در حالى كه ساير كتاب هاى فقهى «رسيدن به يك سوم» را حدّ برابرى قصاص زن و مرد دانسته اند. اين اختلاف باعث بحث و گفتوگوى بسيار ميان فقها شده و آن ها را بر آن داشته كه به نحوى كلام اين دو فقيه را توجيه كنند. نكته قابل توجه اينكه در بين فقهاى متأخر شيعه در زمينه چگونگى جريان قصاص اعضا و جراحات ميان زن و مرد، اختلاف نظرى وجود ندارد و آن ها همان نظر مشهور فقها را در اين زمينه دنبال كرده اند. (ابراهيم شفيعى سروستانى، تفاوت زن و مرد در ديه و قصاص، تهران، سفير صبح، 1380، ص 76ـ 78.)
20 ـ سيد روح الله موسوى خمينى، پيشين، ج 2، ص 596.
21 ـ فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج 1، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1415 ق، ص 489.
22 ـ سيد محمدحسين طباطبائى، تفسير الميزان، ج 1، قم، موسسه نشر اسلامى، ص 435.
23 ـ قطب الدين راوندى، فقه القرآن، تحقيق سيداحمد حسينى، ج 2، قم، ناشر كتابخانه آية الله نجفى مرعشى، چ دوم، 1405 ق، ص 397.
24 ـ محقق اردبيلى،زبده البيان فى تفسيرالقرآن، تحقيق محمد باقربهبودى،مكتبة المرتضويه لاحياءالاثارالجعفريه،ص672.
25 ـ قطب الدين راوندى، پيشين، ج 2، ص 396.
26 ـ سيد ابراهيم حسينى، اصل منع توسل به زور، تهران، دفتر نشر معارف، 1382، ص 39.
27 ـ همان، ص 39 و 40.
28و29ـ سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 1، ص 432.
30 ـ شيخ حرّ عاملى، پيشين، ج 19، ص 59.
31 ـ همان، باب 33، ص 59.
32 ـ شيخ طوسى، استبصار، ج 4، ص 265.
33 ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 7، ص 299.
34 ـ ديه بر عكس آنچه در فارسى گفته مى شود، «خون بها» نيست. خون انسان بالاتر از اين است كه قيمتش اينها باشد، بلكه به تصريح قرآن، خون يك انسان برابر با خون همه انسان هاست... (مائده: 32) ديه جنبه مجازات دارد كه طرف حواسش را جمع كند و ديگر از اين اشتباهات نكند و هم جبران خسارت اقتصادى است. يعنى مردى يا زنى از اين خانواده از ميان رفته است، جاى او خالى است و اين خلأ، خسارت اقتصادى به آن خانواده وارد مى كند. براى پر كردن اين خسارت اقتصادى ديه داده مى شود. (ناصر مكارم شيرازى، «دروس خارج فقه بحث ديات»، روزنامه آموزشى و پژوهشى فيضيه، ش 18.)
35 ـ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 1، قم، دارالكتب الاسلاميه، 1371، چ دهم، ص 611ـ 612.
36 ـ محمدرضا زيبايى نژاد، سلسله كلاس هاى آموزشى، دفتر تحقيقات و مطالعات زنان.
37 ـ جمعى از فضلا و روحانيان، آزادى يا توطئه، قم، فيضيه، 1379، ص 138 به نقل از: ماهنامه زنان، ش 62، ص 34ـ 35.
38 ـ عبداللّه جوادى آملى، تفسير تسنيم، ج 1، قم، اسراء، 1381، چ سوم، ص 162ـ 163.
39 ـ نهج البلاغه، خطبه 125.
40 ـ همان، خطبه 158.
41 ـ امام صادق(عليه السلام) به يكى از دانشمندان مسلمان (ابوحنيفه) كه استنباطات عقلى را ملاك عمل خويش قرار مى داد، فرمودند: جرم زنا مهم تر است يا قتل نفس؟ عرض كرد: قتل نفس. آن حضرت فرمود: اين در حالى است كه اجراى حد زنا احتياج به چهار شاهد دارد و اما در قتل نفس، تنها دو شاهد كفايت مى كند. حضرت مجدداً سؤال ديگرى مطرح كردند و فرمودند: كه آيا نماز مهم تر است يا روزه؟ ايشان عرض كرد: نماز. آن حضرت فرمود: حال آنكه زن موظف به انجام نمازهاى فوت شده در ايام عادت ماهانه نيست ولى روزه هاى فوت شده را بايد قضا كند و.... (شيخ صدوق، علل الشرايع، ج 1، ص 87.)
42 ـ حسين مهرپور، «تفاوت قصاص در زن و مرد»، فقه اسلامى، به نقل از: www.balagh.net.
43 ـ مهرانگيز كار، رفع تبعيض از زنان، تهران،پروين،1378،ص80.
44 ـ آقاى صانعى در بحث برابرى ديه زن و مرد در اسلام مى گويد: به نظر اينجانب ديه زن با مرد مساوى است، ]قضاً لاطلاق ادّلة الدّيه[، و عدم دليل بر تقييد.
ر.ك: www.saanei.org..
45 ـ المحقق الاردبيلى، مجمع الفائده و البرهان، تحقيق اشتهاردى، عراقى و يزدى، ج 14، قم، جامعه مدرسين، 1416 ق، ص 313.
46 . www.saanei.org.
47 ـ سيدعلى حسينى اشكورى، «نقدى بر نقطه نظر آيت اللّه صانعى درباره ديه»، روزنامه جمهورى اسلامى، 17/9/1381.
جمعه 14 مهر 1391  10:57 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسى تفاوت اجراى حكم قصاص در مورد زن و مرد

بررسى تفاوت اجراى حكم قصاص در مورد زن و مرد

دكتر حسين مهرپور
مقدمه:

در قانون مجازات اسلامى ايران به تبعيت از فقه شيعه اماميه تفاوتهايى در اعمال مقررات كيفرى بين مرد و زن وجود دارد، همچنانكه در اعمال مقررات مدنى نيز برخى تفاوتها بين زن و مرد به چشم مى‏خورد كه در بسيارى از آن موارد حداقل در يك برداشت ظاهرى چنين به نظر مى‏رسد كه به جنس ذكور، امتياز و
برترى داده شده است. تفكر غالب و حاكم بر جوامع امروزى كه در اسناد بين‏المللى بخصوص اسناد حقوق بشرى مثل منشور ملل متحد، اعلاميه جهانى حقوق بشر، ميثاق بين‏المللى حقوق مدنى و سياسى، كنوانسيون محو هر نوع تبعيض عليه زنان، كنوانسيون حقوق كودك و اسنادى از اين قبيل منعكس است، رعايت تساوى بين زن و مرد و عدم تبعيض و تفاوت بر اساس جنس مى‏باشد. به موجب اين طرز تفكر نبايد
مقرراتى وضع و احكامى مقرر و اجرا گردد كه نشان دهنده نوعى امتياز و يا برترنگرى مرد نسبت‏به زن باشد. ترديدى نيست كه تفاوتهايى در ساختار طبيعى خلقت زن و مرد وجود دارد و همين تفاوت خود موجب متفاوت بودن وظايف طبيعى و تكاليف و مزاياى اجتماعى مى‏گردد، ولى مهم اين است كه در وضع احكام و
تكاليف و حقوق و مسئوليتها نبايد به چيزى ديگر جز تفاوت طبيعى موجود بين زن و مرد توجه كرد و هر حكمى كه مبنايش پايين‏تر دانستن ارزش انسانى زن نسبت‏به مرد باشد بايد ملغى گردد. ماده يك كنوانسيون محو هر نوع تبعيض عليه زنان مى‏گويد:
«منظور از تبعيض عليه زنان، قائل شدن هر گونه تمايز، استثناء يا محدوديت‏بر اساس جنسيت است كه در به سميت‏شناختن حقوق بشر زنان و آزاديهاى اساسى آنها، و دارا بودن حقوق و اعمال آنها بر پايه مساوات با مردان در تمام زمينه‏ها اثر منفى دارد يا هدفش از بين بردن اين وضعيت است.»
براى بررسى دقيق وضعيت‏حكم قصاص و تفاوت آن در مورد زن و مرد و روشن شدن موقعيت آن بايد همه احكام متفاوتى كه در مورد زن و مرد وجود دارد بررسى شود و موارد صحيح و مسلم مشخص گردد آنگاه سه موضوع از ديدگاه اسلامى بخوبى شكافته و روشن شود:
۱ - آيا در نگرش اسلامى بين زن و مرد از لحاظ ارزش انسانى تفاوت وجود دارد يا خير؟
۲ - احكام و مقررات متفاوت موضوعه به تمايز و تفاوت ارزشى زن و مرد بر مى‏گردند يا صرفا ناظر و مربوط به تفاوت طبيعى موجود بين زن و مرد هستند؟
۳ - آيا اين احكام و مقررات متفاوت شانشان دايمى بودن است‏يا بر اساس اوضاع و احوال خاص زمان و مكان صادر شده و طبع آنها منافاتى با تغيير ندارد؟
پرداختن به اين موضوعات و رسيدن به يك نتيجه مشخص و روشن، بحث ظريف و مستوفايى را مى‏طلبد كه در مجال اين نوع بحث مطرح شده در اين مجله به صورت سوال و مصاحبه نيست، لذا با حفظ آن اصول و كلياتى كه ذكر شد به نحو اجمال وضعيت مربوط به حكم قصاص در مورد زن و مرد را بيان مى‏كنيم و فتح بابى مى‏نماييم به اميد آنكه از نظريات محققانه انديشمندان سود بريم.

حكم قصاص در قانون مجازات ايران و فقه
الف - قانون مجازات اسلامى ايران

طبق ماده ۲۰۷ قانون مجازات اسلامى: «هر گاه مسلمانى كشته شود قاتل قصاص مى‏شود»، ولى ماده ۲۰۹ همان قانون مى‏گويد:
«هرگاه مرد مسلمانى عمدا زن مسلمانى را بكشد محكوم به قصاص است، ليكن بايد ولى زن قبل از قصاص قاتل نصف ديه مرد را به او بپردازد.»
و طبق ماده ۲۱۳:
«در هر مورد كه بايد مقدارى از ديه را به قاتل بدهند و قصاص كنند بايد پرداخت ديه قبل از قصاص باشد».
ماده ۲۵۸ قانون مجازات اسلامى نيز مقرر مى‏دارد:
«هر گاه مردى زنى را به قتل رساند ولى دم حق قصاص قاتل را با پرداخت نصف ديه دارد و در صورت رضايت قاتل مى‏تواند به مقدار ديه يا كمتر يا بيشتر از آن مصالحه نمايد.»
به هر حال طبق قانون مجازات اسلامى ايران در صورتى كه زنى مردى را عمدا به قتل برساند، زن قصاص مى‏شود بدون هيچگونه شرط خاصى، ولى اگر مردى زنى را عمدا به قتل برساند، در صورتى قاتل قصاص مى‏شود كه اولياى دم مقتوله نصف ديه قاتل را به او بدهند و اگر نصف ديه را ندهند يا نتوانند بدهند مرد قصاص نمى‏شود.

ب - در فقه اماميه

حكم قانونى فوق الذكر از فقه اماميه گرفته شده است. فقهاى اماميه به اجماع و اتفاق معتقدند در صورتى مرد به لحاظ كشتن زن قصاص مى‏شود كه قبلا نصف ديه مرد از سوى اولياى مقتوله پرداخت‏شده باشد. (۱)

ج - فقه اهل سنت

بر خلاف اجماع مورد نظر فقهاى شيعه، فقهاى اهل سنت در مذاهب چهارگانه عموما معتقدند مرد قاتل در برابر قتل عمد زن قصاص مى‏شود بدون اينكه ورثه مقتول ملزم باشند نصف ديه قاتل را رد كنند. (۲)
در بين فقهاى اهل سنت نيز برخى همانند فقهاى شيعه معتقدند براى قصاص قاتل زن بايد نصف ديه به قاتل داده شود از جمله آنها برخى از فقهاى حنبلى هستند. (۳)
قول ديگرى نيز در مورد مساله مربوط به قصاص زن و مرد وجود دارد و آن اينكه اگر زنى مردى را عمدا به قتل رساند، علاوه بر اينكه زن قصاص مى‏شود و به قتل مى‏رسد، بايد به اندازه نصف ديه مرد نيز از اموال زن به ورثه مرد مقتول داده شود. (۴)

مبناى حكم در قرآن و سنت
الف - قرآن

در قرآن كريم در چند مورد به مساله قصاص به معنى كشتن قاتل در برابر مقتول و وجود اين حق براى اولياى مقتول تصريح شده است. از جمله مى‏توان به سه آيه مشخص در اين خصوص اشاره نمود:
۱- آيه ۳۳ سوره اسراء كه در مكه نازل شده است و حكم تفصيلى و مشخص ندارد، ولى در اين آيه از يك سو به حرمت قتل نفس مگر در مواردى كه بحق باشد تصريح شده و از سوى ديگر حق قصاص را براى ولى مقتول به رسميت‏شناخته است و در مرحله سوم از زياده روى در قتل در مقام انتقام‏گيرى كه رويه معمول اعراب آن روز بود، منع كرده است. آيه فوق الذكر كه حاوى اين سه نكته مهم است‏بدين شرح مى‏باشد:
«و لا تقتلو النفس التى حرم الله الا بالحق و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل...»
۲- آيه ۴۵ سوره مائده كه در مدينه نازل شده است. در اين آيه خداوند در مقام اخبار از احكام الهى كه در تورات نازل شده است مساله قصاص نفس و اطراف مورد تصريح قرار گرفته است، خداوند مى‏فرمايد: ما در تورات بر بنى‏اسرائيل نوشتيم و فرض و واجب كرديم كه جان در برابر جان و چشم در برابر چشم، بينى در برابر بينى، گوش در برابر گوش، دندان در برابر دندان و جراحات در برابر هم قصاص مى‏شوند.
«و كتبنا عليهم فيها ان النفس بالنفس و العين بالعين و الانف بالانف و الاذن بالاذن و السن بالسن والجروح قصاص...»
هر چند لحن ظاهرى آيه صورت اخبارى دارد ولى با توجه به آيات بعدى مى‏توان فهميد كه اين احكام از زمره احكامى است كه مورد تصديق و تاييد شريعتهاى بعدى يعنى شريعت مسيحيت و اسلام نيز هست.
۳- آيه ۱۷۸ سوره بقره كه باز در مدينه نازل شده و با صراحت و روشنى بيشتر حكم قصاص را بيان مى‏كند. در اين آيه و آيه بعدى آن هم به تعيين حكم قصاص و فلسفه وجودى آن توجه شده و هم ترتيب تعادل قصاص بيان شده است، آيه ۱۷۸ مى‏فرمايد:
«يا ايهاالذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى القتلى الحر باالحر و العبد بالعبد و الانثى بالانثى فمن عفى له من اخيه شى‏ء فاتباع بالمعروف و اداء اليه باحسان ذالك تخفيف من ربكم و رحمه فمن اعتدى بعد ذلك فله عذاب اليم‏»
و آيه ۱۷۹ چنين است:
«ولكم فى القصاص حيوه يا اولى الالباب تعلكم تتقون‏»
آيه اول متكفل بيان سه نكته است: تشريع حكم قصاص در مورد قتل، تعادل در حق قصاص و يا حق انتقام و در واقع اكتفا به قصاص قاتل، قطع نظر از اينكه قاتل يا مقتول چه جنسيتى دارد يا از چه موقعيت‏حقوقى و اجتماعى برخوردار است و سرانجام مستحسن بودن عفو و گذشت و صرف نظر كردن از قصاص.
در آيه ۱۷۹ به فايده و فلسفه و حكمت تشريع حكم قصاص اشاره شده كه موجب حيات و زندگى مردم است. عموما اين آيه اين طور معنى شده كه وضع حكم قصاص و كشتن قاتل در برابر مقتول موجب عبرت ديگران است و باعث جلوگيرى از هرج و مرج و خوددارى بسيارى از افراد از ارتكاب قتل و در نتيجه مصونيت‏بيشتر جامعه و زنده ماندن افراد و مصونيت آنان از كشته شدن است. (۵)
بعضى هم اين آيه را با توجه به شان نزول آن و وضعى كه قبل از اسلام بر اعراب جاهلى حاكم بود بدينگونه معنى كرده‏اند كه با توجه به تشريع حكم قصاص كه بايد فرد قاتل به خاطر ارتكاب قتل كشته شود نه فرد يا افراد ديگرى به جاى قاتل، اين امر خود موجب حيات است و باعث مى‏شود از قطع حيات افراد زيادى جلوگيرى شود.
ابوالفتوح رازى در تفسير خود اين بيان را از سدى نقل مى‏كند و مى‏گويد:
«... سدى گفت مراد آن است كه در قصاص حيات است‏يعنى پيش از اسلام، به يك مرد، ده مرد را بكشتندى بگزاف، گفت من قصاص نهادم بسويه تا به نفس بيشتر از نفس نكشند، پس اين قضيه موجب آن بود كه در قصاص حيات باشد.» (۶)

حكم قرآن در مورد قصاص زن و مرد

چنانكه ديديم آيه ۴۵ سوره مائده به طور مطلق حكم خداوند را در تورات در مورد قصاص نفس بيان كرده است. در آن جان آدمى در مقابل جان آدمى قرار گرفته و براى آن قصاص ذكر شده و تفاوتى هم بين جان انسانى از حيث جنسيت و زن بودن يا مرد بودن گذاشته نشده است، در آيه ۱۷۸ سوره بقره ابتدا اصل حكم قصاص تشريع شده و سپس به عنوان مصاديقى از اجراى قصاص كه به معناى معادله و مقابله به مثل در اعمال مجازات است از عبارات: آزاد در مقابل آزاد، برده در مقابل برده و زن در مقابل زن استفاده شده است. منطوق آيه اين است كه مرد آزاد در برابر قتل مرد آزاد و برده قاتل در برابر برده مقتول و زن قاتل در مقابل
زن مقتول قصاص مى‏شود، ولى در مورد قصاص مرد قاتل در برابر زن مقتول و قصاص زن قاتل در برابر مرد مقتول و نيز آزاد در برابر برده و برده در برابر آزاد، منطوق آيه دلالتى ندارد، برخى از اين آيه چنين استفاده مى‏كنند كه چون تصريح شده مرد آزاد در برابر مرد آزاد و زن در برابر زن قصاص مى‏شود پس اگر مرد زن را كشت نمى‏توان او را قصاص نمود، زيرا منطوق آيه دلالتى بر اين امر ندارد و از سوى ديگر جان زن با جان مرد برابر نيست‏بلكه جان زن معادل نصف جان مرد است. بنابراين اگر بخواهيم جان كاملى را در برابر جان ناقص بگيريم بايد مابه‏التفاوت آن را برگردانيم و لذا در صورت قصاص مرد بايد نصف ديه پرداخت‏شود. (۷)
اما در صورت قتل مرد به وسيله زن گفته شده با اينكه منطوق آيه دلالتى بر قصاص زن در برابر مرد ندارد اين معنى اجماعى است كه مى‏توان زن را به خاطر قتل مرد قصاص نمود و آيه هم هر چند تصريح ندارد ولى معنى هم از قتل زن در برابر مرد نكرده است و بعلاوه وقتى قاتل را به خاطر قتل فرد نظير و در پايه
خودش بتوان قصاص كرد به طريق اولى وقتى فرد اشرف و برتر از خود را بكشد مى‏توان او را قصاص نمود. (۸) به نظر اين گروه جواز قصاص زن در برابر مرد با وجود مسكوت بودن آن در قرآن به خاطر عدم منع آن و اجماع فقها بر جواز و اولويت از جهت اشرفيت مرد بر زن قابل توجيه است، ولى قصاص مرد در برابر زن با توجه به مسكوت بودن آن در قرآن و همسان نبودن زن با مرد نمى‏تواند به طور مطلق قابل توجيه باشد و بايد در صورت توسل به قصاص، نصف ديه مرد را پرداخت تا تعادل برقرار شود. گروهى كه چنين برداشتى را از اين آيه قرآن دارند تفاوت ذاتى ارزشى بين زن و مرد را مسلم دانسته‏اند و متفاوت بودن حكم قصاص و
نيز برخى احكام ديگر همچون نصف بودن ديه زن و وضعيت‏شهادت او و غيره را نيز بر همين معيار مى‏سنجند. در رابطه با شبهه‏اى كه حكم عام آيه ۴۵ سوره مائده در بردارد و به طور مطلق نفس را در برابر نفس قرار داده است كه اين اطلاق همسان بودن جان آدمها را از هر جنسيتى به طور مطلق بيان مى‏كند. نظريه‏هاى مختلفى از طرف فقها صادر شده است‏برخى گفته‏اند آيه مزبور با همين آيه ۱۷۹ سوره بقره نسخ شده است و براى اين منظور حتى به حديثى هم از حضرت على عليه السلام استناد كرده‏اند كه فرموده است
آيه ۴۵ سوره مائده حكم قصاص را در تورات بيان مى‏كند كه مرد و زن و بنده و آزاد در قصاص مساوى بودند ولى خداوند حكم مقرر در تورات را با آيه ۱۷۹ سوره بقره كه آزاد در مقابل آزاد، برده در مقابل برده و زن در مقابل زن قرار دارد نسخ نموده است. (۹)
ناگفته پيداست صحت اين نظر بسيار مستبعد است زيرا اولا به احتمال زياد سوره مائده بعد از سوره بقره نازل شده است، به گفته مفسرين آخرين سوره مفصلى است كه بر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نازل شده و ناسخ هست ولى منسوخ نيست. (۱۰) بعلاوه اگر بپذيريم كه طبق اين روايت در تورات زن و مرد از لحاظ قصاص با هم مساوى بودند بسيار بعيد به نظر مى‏رسد كه در شريعت اسلام اين حكم فسخ شود و بين زن و مرد از اين حيث تفاوت گذاشته شود. چه اين كه به هر حال شريعت اسلام نسبت‏به شرايع پيشين موقعيت زن و حقوق او را ارتقاء داده است.
البته در مقابل برخى هم آيه ۴۵ سوره مائده را ناسخ آيه ۱۷۹ سوره بقره كه مشعر به تفاوت بين زن و مرد در امر قصاص است دانسته‏اند. (۱۱)
بايد متذكر شد كه عموما فقها در مورد تفاوت وضع قصاص بين زن و مرد به تفاوت ارزش و اعتبار جان زن و مرد تصريح نكرده، بلكه بعضى از آنها مطلب را بگونه‏اى بيان كرده‏اند كه مشعر بر تساوى اعتبار و حرمت جان زن و مرد است ولى لزوم برگرداندن نصف ديه به قاتل زن براى قصاص او به خاطر روايات زيادى است كه در اين زمينه وارد شده و بر اين معنى تصريح دارد. مثلا شيخ طوسى در كتاب مبسوط ضمن بيان اينكه از
شرايط قصاص تكافو و همسان بودن اعتبار جان قاتل و مقتول است، مى‏گويد: هر دو شخص كه خونشان همسان و حرمتشان مساوى است قصاص بين آنها جريان دارد و تكافو در خون و تساوى در حرمت، اين است كه هر يك از آن با دو قذف ديگرى حد قذف درباره‏اش جارى شود. (۱۲) بنابراين اگر مردى مثلا نسبت زنا به زنى بدهد و او را قذف كند و شاهد نياورد حد قذف بر او جارى مى‏شود، با معيار فوق معلوم مى‏شود، اعتبار و حرمت زن و مرد يكسان است و اتفاقا برخى از فقهاى اهل سنت‏با توجه به همين مطلب بر لزوم
قصاص مرد در برابر زن بدون پرداخت نصف ديه استدلال كرده‏اند. ابن قدامه در كتاب المغنى مى‏گويد: زن و مرد دو شخص هستند كه اگر هر كدام، ديگرى را قذف كند بر او حد جارى مى‏شود بنابراين هر كدام ديگرى را به قتل برساند بايد قصاص شود، بدون اينكه لازم باشد چيزى پرداخت گردد. (۱۳)
ولى فقهاى شيعه به استناد روايات وارده از ائمه عليهم السلام چنانكه اشاره شد و بعدا هم از آنها بحث‏خواهد شد بالاتفاق پرداخت نصف ديه را براى قصاص مرد در مقابل زن لازم مى‏دانند.

مفهوم صحيح آيه ۱۷۹ سوره بقره

به نظر مى‏رسد از آيه ۱۷۹ سوره بقره نمى‏توان تبعيض بين مرد و زن در امر قصاص را استنباط نمود و آيه شريفه مزبور نيز در مقام بيان اين مطلب نيست. نسبت ناسخ و منسوخ و يا حتى عام و خاص هم كه بعضى از فقها و مفسرين (۱۴) گفته‏اند بين آيه مزبور و آيه ۴۵ سوره مائده وجود ندارد و هر دو آيه در يك جهت و با بيان مختلف و در موقعيت‏بيانى خاص خود در مقام تبيين وجود حكم قصاص در مورد قتل و متعادل بودن آن هستند و با يكديگر تعارض ندارند. در آيه ۴۵ سوره مائده مطلب به صورت اخبار از حكم موجود در تورات بيان گرديده و در آيه ۱۷۹ سوره بقره با بيان تفصيلى‏تر بر تشريع حكم قصاص براى مسلمانان تاكيد شده است.
تقريبا مى‏توان گفت مفسرين در شان نزول آيه ۱۷۹ سوره بقره متفق‏القولند كه در بين اعراب جاهلى در زمان و محيط نزول قرآن، قصاص و يا به هر تعبير بهتر انتقام‏گيرى شناخته شده بود و رواج داشت ولى حد و ضابطه مشخصى براى آن وجود نداشت. چگونگى حل موضوع بستگى به ميزان قدرت و عصبيت قبيله قاتل يا مقتول داشت، نه قبيله قاتل حاضر بود او را تحويل دهد و به قصاص برساند و نه قبيله مقتول راضى بود كه فقط قاتل را قصاص نمايد. و گاه در مقابل يك مقتول دهها نفر به قتل مى‏رسيدند و گاهى هم
موافقت‏نامه‏اى بين طرفين برقرار مى‏شد قبيله‏اى كه قدرت بيشترى داشت مقرر مى‏كرد كه در برابر هر برده‏اى كه از او كشته مى‏شود، آزادى را بكشد و در برابر زنى كه به قتل مى‏رسد، مردى را به قتل برساند. اسلام اين طريق ناپسند را منسوخ ساخت و با نزول آيه فوق الذكر خواست اين حكم را تشريع نمايد كه در مقابل مقتول قاتل را بايد قصاص كرد و نه كس ديگر را خواه آزاد باشد يا برده مرد باشد يا زن. (۱۵) اين
آيه چيزى بيش از اين را نمى‏رساند و هيچ تعارض و تنافى هم با بيان كلى مذكور در آيه ۴۵ سوره مائده ندارد. از آيات قرآنى هم نمى‏توان پست‏تر بودن و كم ارزشتر بودن جنس زن را نسبت‏به مرد استنباط كرد و آن را به عنوان يك اصل مسلم تلقى كرد و آيه را با اين تلقى معنى نمود.

ب - مبناى روايى

سه دسته روايت در اين زمينه وجود دارد كه به آنها اشاره مى‏نماييم:
۱- اكثريت فقهاى اهل سنت كه قصاص مرد را به خاطر قتل زن بدون هيچ شرطى جايز مى‏دانند علاوه بر استناد به ظاهر آيات قرآن كه به آنهااشاره شد و اصل يكسان بودن نفوس آدمى اعم از زن و مرد به برخى احاديث و رويه‏ها نيز استناد مى‏كنند. از جمله از طريق عامل نقل شده است كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «ان الرجل يقتل بالمراه‏» (۱۶) (مرد در برابر زن قصاص مى‏شود) و نيز نقل شده است كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مرد يهودى را كه دخترى را به قتل رسانده بود قصاص كرد. (۱۷) حديثى نيز از همين طريق از حضرت على عليه السلام نقل شده كه فرموده است: «اگر مردى زنى را به قتل برساند قصاص مى‏شود.». (۱۸)
در منابع اهل سنت‏حديث ديگرى هم از على‏بن ابيطالب‏عليه السلام نقل شده است كه فرموده است: اولياى دم زن مقتول مى‏توانند نصف ديه قاتل را بدهند و او را قصاص كنند و مى‏توانند نصف ديه مرد (يعنى ديه زن) را بگيرند. جصاص صاحب كتاب احكام القرآن مى‏گويد: اين روايت اخير كه از على عليه السلام نقل شده روايت مرسل است زيرا هيچ يك از رواتى كه اين حديث را نقل كرده خود از او مستقيما چيزى نشنيده‏اند. (۱۹)
از طريق شيعه نيز روايتى نقل شده است كه على عليه السلام مردى را كه مرتكب قتل عمد زنى شده بود قصاص كرد همچنانكه زنى را به جرم قتل عمدى مردى قصاص نمود. (۲۰)
۲- چندين روايت از طريق شيعه عمدتا از امام صادق عليه السلام و بعضا از امام باقرعليه السلام نقل شده كه در صورتى مرد به جرم قتل عمدى زن قصاص مى‏شود كه نصف ديه او پرداخته شود. در كتاب وسائل الشيعه، حدود ۹ روايت‏به اين مضمون و به طرق مختلف از امام صادق‏عليه السلام نقل شده است. دو روايت هم به نحو مردد از امام صادق‏عليه السلام يا امام باقرعليه السلام و سه روايت هم از امام باقرعليه السلام با مضمون فوق آمده است. همچنين روايتى ديگر از امام باقرعليه السلام بدين مضمون نقل شده است: مردى را نزد پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم آوردند كه با چوب خيمه زن حامله‏اى را به قتل رسانده بود، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم اولياى دم را مخير كرد كه يا پنج هزار درهم و مقدارى هم اضافه به خاطر جنين بگيرند يا پنج هزار درهم به اولياى قاتل بپردازند و او را قصاص كنند. (۲۱) البته برخى از اين روايات با اندك تفاوتى در عبارت از يك راوى مثل ابوبصير يا ابوالعباس از امام صادق‏عليه السلام يا امام باقرعليه السلام نقل شده است‏يعنى عملا تعداد واقعى روايات كمتر از آن است كه شمرده شده است.
۳- روايتى از امام صادق‏عليه السلام نقل شده است كه مردى مرتكب قتل زنى شد و على‏عليه السلام حكم به قصاص ننمود بلكه صرفا ديه را مقرر نمود. (۲۲)
۴- روايتى هم از امام باقرعليه السلام نقل شده كه در مورد زنى كه مرتكب قتل عمد مردى شده بود فرمود: بايد به قتل برسد و در عين حال ولى او نصف ديه را به خانواده مقتول بپردازد. (۲۳)
دو روايت اخير مورد توجه و عمل فقها قرار نگرفته است و آنها را بگونه‏اى تفسير نموده يا به عنوان روايت‏شاذ و غير قابل عمل، طرد كرده‏اند، ولى عموما فقهاى شيعه به رواياتى كه قصاص مرد را در برابر قتل زن با دادن نصف ديه از سوى اولياء مقتوله مجاز مى‏دانند، عمل كرده و به همين طريق فتوى داده‏اند.
نتيجه
در اين بررسى كوتاه و نه چندان عميقى كه به عمل آمد، ملاحظه شد كه از آيات شريفه قرآن در باب قصاص نمى‏توان تبعيض و تفاوت بين زن و مرد در مساله قصاص استنباط كرد، بلكه ظاهر آيه ۴۵ سوره مائده كه به طور صريح و مطلق، نفس را در برابر نفس قرار داده تساوى هر دو جنس را در اين مسئله مى‏رساند. آيه ۱۷۸ سوره بقره نيز نه منطوقا و نه مفهوما تفاوت بين زن و مرد را در امر قصاص نمى‏رساند، بلكه به
شرحى كه قبلا ذكر شد، در مقام محدود كردن قصاص به فرد قاتل، با قطع از نظر جنسيت و حالت‏بردگى يا آزادى است. همانطور كه البته در مورد ديه نيز در قرآن تفاوتى بين زن و مرد گذاشته نشده است. توجيه عقلى و منطقى قابل قبولى نيز براى تفاوت گذاشتن بين زن و مرد در امر قصاص وجود ندارد. رواياتى هم از طرق عامه و شيعه از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و حضرت على‏عليه السلام و سيره عملى آنها نقل شده كه هر يك از زن و مرد كه مرتكب قتل عمد ديگرى بشوند، قصاص مى‏گردند. اكثر فقهاى اهل سنت نيز همين نظر را دارند.
از سوى ديگر روايات متعددى از امام باقرعليه السلام نقل شده كه قصاص مرد در برابر زن موكول به پرداخت نصف ديه مرد به قاتل يا اولياى او مى‏باشد، اگر اين روايات صحيح و تبعيت از حكم آنها براى همه زمانها تعبدى باشد، ناچار بايد تفاوت بين مرد و زن را در امر قصاص پذيرفت. ولى از يك سو با توجه به معناى مستفاد از آيات ۱۷۸ سوره بقره و ۴۵ سوره مائده و مخالف بودن اين روايات با آيات قرآنى و عدم
اطمينان به صحت روايات منقوله و قابل بحث‏بودن قبول تعبدى روايات و امكان تاثير مقتضيات زمان از سوى ديگر عمل كردن به اين روايات را مشكل مى‏نمايد. بنابراين عمل به مفاد آيات قرآنى به شرحى كه در فوق ذكر شد، قوى به نظر مى‏رسد.

پى‏نوشتها:

۱) جواهر الكلام جلد ۴۲ ص‏۸۲.... فيقتل الحر بالحر... و بالحره و لكن مع رد فاضل ديته النصف بلاخلاف فيه بل الاجماع بقسميه عليه... و نيز بنگريد ساير كتب معتبر فقهى شيعه.
۲) الفقه على المذاهب الاربعه، عبدالرحمن الجزيرى جلد۵ ص‏۲۸۷: اتفقت كلمه فقهاء المسلمين على انه يجوز قتل الرجل بالمراه.... ابن قدامه، مغنى، جلد۷ ص‏۶۷۹: و يقتل الذكر بالانثى و الانثى بالذكر هذا قول عامه اهل العلم...
۳) همان و احكام القرآن، ابوبكر جصاص، جلد۱، ص‏۱۳۹.
۴) همان و جواهر الكلام، جلد ۴۲، ص‏۸۳.
۵) زمخشرى، تفسير الكشاف جلد اول، ص‏۲۳۳: «و هى الحياه الحاصله بالارتداع عن القتل لوقوع العلم بالاقتصاص من القاتل.... و مجمع البيان فى تفسير القرآن، طبرسى، جلد ۱-۲، ص‏۴۸۱ و تفسير المنار، محمد رشيد رضا، جلد دوم، ص‏۱۳۲.
۶) نقل از مرحوم استاد محمود شهابى، ادوار فقه، جلد ۱، ص‏۱۲۵. و مجمع البيان ج‏۱-۲، ص‏۴۸۱ نقل از سدى
۷) تفسير مجمع البيان طبرسى‏ج‏۱-۲، ص‏۴۷۹.
۸) همان و كنز العرفان فى فقه القرآن، فاضل مقداد، ص‏۳۹۸.
۹) جواهر الكلام، جلد۴۲، ص‏۸۴ و وسائل الشيعه، جلد ۱۹ ص‏۶۳.
۱۰) علامه طباطبايى، تفسير الميزان، جلد ۵، ص‏۱۶۷.
۱۱) كنز العرفان فى فقه القرآن، ص‏۳۹۸ و تفسير الميزان، جلد۱، ص‏۴۴۱.
۱۲) شيخ طوسى: المبسوط فى فقه الاماميه، جلد۷، ص‏۵: كل شخصين تكافا دماهما و استوت حرمتهما، جراى القصاص بينهما، والتكافى فى الدماء و التساوى فى الحرمه ان يحد كل واحد منهما بقذف صاحبه فاذا تكافا الدمان قتل كل واحد منهما بصاحبه فيقتل الحر بالحر و بالحره اذا رد و افاضل الديه عندنا و عندهم لايرد..
۱۳) ابن قدامه، المغنى، جلد۲، ص‏۶۷۹: «.. ولا نهما شخصان يحد كل واحد منهم بقذف صاحبه فقتل كل واحد منهما بالآخر كالرجلين ولا يجب مع القصاص شيئى، لانه قصاص واجب فلم يجب معه شيئى على المقتصى كسائر القصاص‏»
۱۴) همان، و وسائل الشيعه، جلد۱۹، ص‏۶۳.
۱۵) تفسير كشاف زمخشرى، جلد۱، ص‏۲۲۱، تفسير المنار، جلد۲، ص‏۱۲۶، تفسير مجمع البيان جلد ۱-۲ ص‏۴۸۱، تفسير الميزان، جلد۱، ص‏۴۴۴، كنز العرفان فى فقه القرآن، ص‏۳۹۸، ادوار فقه مرحوم شهابى، جلد۱، ص‏۱۲۵ و...
۱۶) احكام القرآن جصاص، جلد۱، ص‏۱۳۹.
۱۷) همان و الفقه على المذاهب الاربعه، جلد۵، ص‏۲۸۷.
۱۸) همان: عن الحكم عن على و عبدالله قالا: اذا قتل الرجل المراه متعمدا فهو بها قود.
۱۹) همان.
۲۰) وسايل الشيعه، جلد۱۹، ص‏۶۱: عن السكونى عن ابى عبدالله‏عليه السلام ان امير المومنين‏عليه السلام قتل رجلا بامراه قتلها عمدا، و قتل امراه قتلت رجلا عمدا.
۲۱) همان، ص ۵۹ تا ۶۳.
۲۲) همان، صفحه ۶۲: عن جعفرعليه السلام ان رجلا قتل امراه فلم يجعل على‏عليه السلام بينهما قصاصا و الزمه الديه.
۲۳) همان و تهذيب الاحكام شيخ طوسى، جلد ۱۰، ص‏۱۸۳: عن ابى جعفرعليه السلام قال: فى امراه قتلت رجلا قال: تقتل و يودى وليها بقيه المال.

 
جمعه 14 مهر 1391  10:57 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اجازه ولى امر در انجام قصاص

اجازه ولى امر در انجام قصاص

آيت الله محمد مؤمن

از دير باز, در ميان بزرگان گفت و گو درباره اين مساءله مطرح بوده است كه آيا دارنده حق قصاص, بايد در ستاندن اين حق از ولى امر مسلمانان, يا كسى كه از سوى او گمارده شده, اجازه بگيرد و انجام دادن قصاص جز با اجازه او جايز نخواهد بود, يا چنين چيزى لازم نيست و او داراى حقى است كه مى تواند بدون اجازه از ولى امر, يا حاكم آن را باز ستاند. گرچه گاهى مى توان گفت كه بر حاكم يا زمامدار است كه دو عادل هشيار و زيرك را به هنگام قصاص فرا خواند, تا جانب كيفر بيننده مراعات گردد, مبادا كيفر دهنده از اندازه شرعى پا فراتر نهد.
پيش از تحقيق, آنچه در اين مساءله سخن درست و استوار است, رواست كه اندكى از گفته هاى بزرگان را يادآور شويم, تا هم جايگاه درست مساءله, از ديدگاه ادله و نيز از جهت قائلان به هر يك از دو احتمال, روشن گردد; و هم بتوان دريافت كه آيا اين مساءله از مسائلى است كه در آثار بر جاى مانده از پيشوايان معصوم(ع) به روشنى گفته شده, يا از مسائلى است فرعى كه از اصول بر جاى مانده استنباط گرديده است.
1. از ميان كسانى كه واجب بودن اجازه از سخنان ايشان ظاهر گرديده, فقيه پيشين, افتخار شيعه, شيخ مفيد, قدس سره در كتاب مقنعه است. ايشان, پس از آن كه در باب داورى در ديات و قصاص, چنين آورده است:
((قال الله عز و جل: ((ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلايسرف فى القتل انه كان منصورا)) فجعل سبحانه لولى المقتول القود بالقتل و نهاه عن الاسراف فيه))
((خداوند بزرگ و بلند مرتبه فرموده است: ((هر كه از روى ستم كشته شود, براى ولى=[ صاحب خون] او, حق و برترى قرار داده ايم, پس او نيز در كشتن زياده روى نكند كه مورد يارى[ و حمايت] است. بدين سان, خداوند براى كسان كشته شده, قصاص را از راه كشتن كشنده قرار داده و او را از زياده روى در اين كار باز داشته است. ))
در باب گواهان بر كشتن چنين نوشته است:
((و اذا قامت البينه على رجل باءنه قتل رجلا مسلما عمدا و اختار اءولياه المقتول القود بصاحبهم[ منه القود. خ ل], تولى السلطان القود منه بالقتل له بالسيف دون غيره. ولو اءن رجلا قتل رجلا بالضرب حتى مات اءو شدخ راءسه اءو خنقه اءو طعنه بالرمح اءو رماه بالسهام حتى مات اءو حرقه بالنار اءو غرقه فى الماء و اءشباه ذلك, لم يجز[ له. خ] اءن يقاد منه الا بضرب عنقه بالسيف دون ما سواه))(1)
((هر گاه بينه=[ دست كم دو گواه عادل] گواهى دهد كه مردى از روى عمد, ديگرى را كشته است و نزديكان كشته شده, خواستار قصاص شده باشند, زمامدار قصاص او را از راه كشتن با شمشير به انجام مى رساند و نه جز آن. و اگر كسى را بزند تا بميرد, يا سرش را بشكند, يا او را خفه كند, يا نيزه اى در پيكر وى فرو برد, يا به سوى وى, تيراندازى كند تا بميرد, يا او را با آتش بسوزاند, يا در آب غرقش كند و يا مانند اين كارها را انجام دهد, قصاص كردن او جز از راه گردن زدن با شمشير و نه جز آن, جايز نيست.))
چگونگى دلالت اين سخن بر واجب بودن اجازه آن است كه ايشان با اين كه ولى كشته شده را داراى حق قصاص مى شمارد, آشكارا مى گويد كه پس از برگزيدن قصاص از سوى او, زمامدار قصاص را به انجام مى رساند. اين, به روشنى مى رساند كه دخالت زمامدار در ستاندن حق قصاص لازم است. و چون بى ترديد, مقصود اين نيست كه خود او به طور مستقيم انجام دهد, ناگزير منظور آن است كه قصاص بايد با نظارت و سرپرستى حاكم باشد كه اين خود همان وجوب اجازه خواستن از اوست. همچنين در اين عبارت, اشاره اى به رمز و راز اين واجب بودن نيز شده است; چه هدف, آن است كه ستاندن حق قصاص از بزهكار به گونه اى باشد كه قانونگذار اسلام واجب فرموده كه همان انجام دادن اين كار, تنها با شمشير است و نيز ديگر شرايط كه بايد به كار بسته شود.
از آنچه گفته ايم روشن مى شود كه اين سخن را نمى توان به اين معنى گرفت كه به انجام رساندن قصاص, وظيفه اى است بر عهده زمامدار و تكليفى را بر ولى كشته شده واجب نمى سازد; چرا كه آشكارا بر خلاف ظاهر آن خواهد بود.
شايان ذكر است كه آنچه را شيخ در مورد قصاص درباره قتل عمد مسلمان يادآور شده, به اين ترتيب كه حق قصاص كردن از آن حاكم است, در مبحث قتل زينهارى نسبت به مسلمان يا برده نسبت به شخص آزاد نيز بيان داشته است; از اين روى در ((باب قصاص ميان زنان و مردان, مسلمانان و كفار و بندگان و آزادان)) چنين آورده:
((و اذا قتل الذى المسلم عمدا دفع برمته الى اءولياء المقتول, فان اختاروا قتله كان السلطان يتولى ذلك منه...))(2)
اگر شخص زينهارى مسلمانى را از روى عمد كشته باشد, حق انتخاب مجازات از آن اولياى كشته شده است و در صورت اختيار قصاص, اين حاكم است كه عهده دار ستاندن آن مى شود....
و نيز در همان باب چنين نگاشته است:
((و ان قتل العبد الحر كان على مولاه اءن يسلمه برمته الى اءولياء المقتول فان شاووا استرقوه و ان شاووا قتلوه و متى اختاروا قتله كان السلطان هو المتولى لذلك دونهم الا اءن ياءذن لهم فيه فيقتلونه بالسيف من غير تغديب و لامثله على ما قدمناه))(3)
و اگر برده اى شخص آزادى را كشت, بر موالى اوست كه او را به اولياى كشته شده تحويل دهد, سپس ايشان ميان به بندگى گرفتن و كشتن وى, صاحب اختيارند و در صورت انتخاب قصاص, تنها اين حاكم است كه عهده دار بازستاندن آن خواهد بود, مگر اين كه حاكم اولياى كشته شده را در ستاندن آن, اجازه دهد كه در اين صورت, با استفاده از شمشير و بدون شكنجه يا پاره پاره كردن, حق خود را مى ستانند, به گونه اى كه بيان شد.
و نيز در باب قصاص اعضا نوشته است:
((... و كل ما لا يمكن فيه القصاص ففيه الديه على ما ذكرناه, و ليس لاحد اءن يتولى القصاص بنفسه دون امام المسلمين اءو من نصبه لذلك من العمال الامناء فى البلاد و الحكام و من اقتص منه فذهبت نفسه بذلك من غير تعد فى القصاص فلا قود ولاديه على حال))(4)
((يعنى: در مواردى كه قصاص ممكن نباشد, همان طور كه بيان شد, ديه ثابت مى شود و جز امام مسلمانان يا كارگزاران امين گمارده شده از سوى او در شهرها و فرمانداران او هيچ كس حق اجراى حكم قصاص را ندارد, و اگر ولى دم, خود اقدام به انجام آن كند و اين, به مرگ بزهكارها بينجامد و تجاوزى از چارچوب قصاص صورت نگرفته باشد, بر اين فرض نه قصاصى و نه ديده اى بر عهده قاتل نخواهد بود. و اين عبارت, گرچه به ظاهر هم قصاص جان و هم قصاص عضو را شامل مى شود, ليكن مى توان چنين استظهار كرد كه در خصوص قصاص عضو بيان شده به گواه ذكر آن در باب قصاص جوارح و اعضا و نيز قرار گرفتن آن در ميان دو حكم ديگر كه ويژه قصاص اعضا هستند, ولى اين امر اهميت چندانى ندارد.))
2. از جمله كسانى كه مراجعه به ولى امر را واجب مى داند, شيخ طوسى در قسمتى از مبسوط است; چه اين كه وى در كتاب ياد شده مىآورد:
((اذا وجب لرجل على غيره قود فى نفس اءو طرف لم يكن له اءن يستوفيه منه بنفسه بغير سلطان لانه من فروض الائمه فان خالف و بادروا ستوفى حقه وقع موقعه و لاضمان عليه و عليه التعزير, و قال بعضهم: لاتعزير عليه, والاول اءصح لان للامام حقا فى استيفائه))(5)
((اگر براى شخصى حق قصاص در مورد جان يا عضوى از اعضاء, ثابت شود, او حق ستاندن آن را از بزهكار, بدون اجازه[ ولى امر] ندارد, زيرا حق انجام قصاص از تكاليف پيشوايان است. پس اگر وى, مخالفت ورزيد و خود انجام داد, به واقع, حق خويش را دريافته و ضمانى بر عهده او نخواهد بود, بلكه تنها محكوم به تعزير مى شود, گرچه برخى اين طور گفته اند كه در فرض ياد شده تعزيرى ثابت نمى شود, ليكن نظر نخست به صواب نزديك تر است, زيرا بازستاندن قصاص حق پيشواست.))
و عبارت ياد شده به روشنى لزوم گرفتن اجازه از امام (=حاكم) را نشان مى دهد و سر آن ثبوت حق بازستاندن قصاص براى حاكم است كه بايد رعايت شود, زيرا در غير اين صورت, اين حق امام و حاكم است كه پايمال مى شود. و نيز در كتاب نهايه ((در باب قصاص ميان مردان و زنان, بندگان و آزادان, مسلمانان و كافران)) چنين نوشته است:
((اگر فردى زينهارى مسلمانى را از روى عمد بكشد, به همراه تمامى اموا به اولياى مقتول سپرده مى شود, پس در صورت تمايل ايشان به قصاص, حق كشتن او را دارند كه اين امر=[ كشتن قاتل] را سلطان و حاكم براى ايشان انجام مى دهد.))
تا جايى كه مى نويسد:
((چون بنده اى شخص آزادى را از روى عمد بكشد, در صورت تمايل, اولياى كشته شده مى توانند كشنده را بكشند... البته اين سلطان و حاكم است كه عهده دار اجراى حكم مى شود, و يا ايشان را در اجراى آن مجاز مى دارد.))(6)
و در همان كتاب ((در انتهاى باب قصاص و ديه هاى جراحات)) آورده است:
((و هر كه خواستار قصاص باشد, نمى تواند به خودى خود, به آن بپردازد, و اين تنها حق مسوول امور مسلمانان است كه آن را اجرا كند و يا اين كه به اولياى دم در اجراى آن اجازه دهد, بنا بر اين, تنها در صورت اجازه اوست كه ولى دم مى تواند خود قصاص كند.))(7)
و دلالت اين جملات و تعابير بر اين مطلب كه اجراى قصاص (پس از درخواست بزه ديده, يا ولى كشته شده) به دست ولى امر است, در كمال روشنى است, همان گونه كه در ذيل عبارت مقنعه شرح داديم.
3. و از ديگر كسان كه به سپردن حق اجراى قصاص به دست سلطان باور دارد و براى اولياى دم و يا بزه ديده, چنين حقى راه نمى پذيرد, مگر پس از اجازه سلطان, ابن ادريس است در كتاب سرائر; چه اين كه ايشان در ((باب قصاص ميان مردان و زنان و بندگان و آزادان و مسلمانان و كافران))(8) دو عبارت ياد شده از نهايه را, بى هيچ كم و زيادى, نقل كرده بدون اين كه متعرض مخالفتى با آنها گردد, همچنانكه در باب قصاص و ديه زخمها و جراحات عبارت نهايه را بيان كرده, با اين تفاوت كه در آخر چنين افزوده است:
((... در صورت اجازه به او=[ ولى قصاص] مى تواند كه خود به ستاندن آن اقدام كند, پس اگر خود بدون اجازه حاكم اقدام به انجام آن كند, مرتكب اشتباه گشته و البته هيچ گونه قصاص نفس يا عضوى متوجه او نخواهد شد.))(9)
ظاهر اين عبارت نيز, بر اين مطلب دلالت دارد كه احرا كننده قصاص, ولى امر است. در نتيجه ولى قصاص, نمى تواند قصاص كند, مگر پس از اجازه ولى امر.
3. و عبارت قاضى ابن براج (م481:ه'.ق) در مهذب نيز, به بيان شيخ طوسى مى ماند, آن جا كه در كتاب ديات مى نويسد:
((و اذا وجب لانسان على غيره قود, فى طرف اءو نفس, لم يجز اءن يستوفيه بنفسه, لان ذلك من فروض الائمه عليهم السلام, و عليه التعزير))(10)
((اگر براى شخصى عليه شخص ديگرى حق قصاص در عضو يا جان ثابت شود, صاحب حق, نمى تواند بدون اجازه حاكم آن را باز ستاند, زيرا انجام قصاص, از وظايف پيشوايان(ع) است و از دين روى, بر عهده صاحب حق[ در صورت انجام قصاص بدون اجازه] تعزير ثابت مى شود.))
4. همچنانكه تعبير ابوالصلاح حلبى (م447:ه'.ق) در كتاب كافى به عبارت مقنعه به گونه اى كه گذشت مى ماند, آن جا كه در فصل قصاص كتاب ياد شده (پس از بيان مخير بودن ولى دم بين قتل قاتل و دريافت ديه) مى نويسد:
((و اذا اءراد القود تولى ذلك منه سلطان الاسلام اءو من ياءذن له فى النيابه عنه فان سبق الولى الى قتله فعلى السلطان المبالغه فى عقوبته ولاحق له و لا عليه غير ذلك.))(11)
((اگر صاحب حق, قصاص را برگزيند, بازستاندن آن را حاكم مسلمانان, يا شخصى كه از سوى او چنين اجازه اى را دارد, عهده دار مى شود و در صورت انجام ولى دم[ بدون اجازه حاكم] بر حاكم است كه او را به سختى مجازات كند و در ضمن, ديگر هيچ حقى نخواهد داشت و جز تعزير نيز بر عهده اش نخواهد بود.))
ومعناى عبارت ياد شده با توجه به بيان شيخ در مبسوط, روشن است و حاصل آن اين كه براى ولى دم, حق قصاص ثابت مى شود, ليكن بر اوست كه از ولى امر مسلمانان كسب اجازه كند و در غير اين صورت, حق ولايت را رعايت نكرده و مستحق تعزير مى شود.
5. و نيز همچون عبارت مقنعه است, كلام سيد ابوالمكارم ابن زهره (م585:ه'.ق) در غنيه; زيرا وى در فصل جنايات كتاب ياد شده دارد:
((و لا يستقيد الا سلطان الاسلام اءو من ياءذن له فى ذلك و هو ولى من ليس له ولى من اءهله يقتل بالعمد اءو ياءخذ ديه الخطاء و لايجوز له العفو كغيره من الاولياء و لايتسقاد الا بضرب العنق و لايجوز قتل القاتل بغير الحديد و ان كان هو فعل لغيره (بغيره. ظ) بلاخلاف بين اصحابنا فى ذلك كله.))(12)
((و جز حاكم, يا كسى كه از وى اجازه دارد, حق قصاص ندارد, زيرا اوست كه ولى شخص بى سرپرست است; از اين روى, در صورت قتل عمد, قاتل را مى كشد و يا از او ديه قتل خطايى را مى ستاند و بر خلاف ساير اوليا, حاكم حق بخشش ندارد. قصاص انجام نمى پذيرد, مگر با گردن زدن و كشتن قاتل بدون آهن بران, جايز نيست, گرچه قاتل, با غير آن مرتكب قتل شده باشد. در اين مساءله, بين اصحاب اختلافى نيست.))
اين سخن, در واقع بسان عبارت مقنعه بر اين مطلب دلالت دارد كه اجازه امام در انجام قصاص لازم است; زيرا ابن زهره نيز, بسان مفيد, وجود ولى براى مقتول را پذيرفته است.
حاصل سخن: عبارتهاى ياد شده از اين پنج فقيه, كه قدماى اصحاب هستند, به روشنى بر واجب بودن اجازه از ولى امر مسلمانان, دلالت دارند, گرچه عبارتهاى يادشده در خصوص ثبوت تعزير در فرض قصاص بدون اجازه ولى امر, با هم اختلاف دارند; چه اين كه شيخ, قاضى و حلبى بر ثبوت آن تصريح كرده اند و مفيد و ابوالمكارم از ذكر آن خوددارى ورزيده اند. البته اگر اين دو فقيه قايل به ثبوت تعزير در همه بزهكاريها باشند, در اين جا نيز, تعزير را ثابت خواهند دانست, ليكن آنچه از ظاهر خلاف استفاده مى شود, اين دو بزرگوار مطلب يادشده را نپذيرفته اند.
6. نيز شيخ طوسى در كتاب جنايات خلاف مى نويسد:
((مساءله: اذا وجب لانسان قصاص فى نفس اءو طرف فلا ينبغى اءن يقتص بنفسه فان ذلك للامام اءو من ياءمره به الامام بلاخلاف و ان بادر و استوفاه بنفسه وقع موقعه و لا شىء عليه. و للشافعى فيه قولان: اءحدهما المنصوص عليه اءن عليه التعزير و الثانى لاشىء عليه. دلينا اءن الاصل برائه الذمه و من اوجب عليه التعزير فعليه الدلاله.))(13)
((در صورت ثابت بودن حق قصاص در جان يا عضو براى شخص, او حق ستاندن آن را ندارد; چه اين كه انجام قصاص بر عهده امام يا ماءموران اوست و اين مطلب مورد اتفاق است. اگر ولى, خود آن را اجرا كرد, حق خويش ستاند و بازخواست نمى شود. و شافعى را در اين باب دو قول است:
1. به مقتضاى نصوص, تعزير بر او ثابت مى شود.
2. هيچ بازخواستى بر او نخواهد بود.
دليل ما در مساءله اصل, براءت ذمه از باز جست است و اثبات تعزير, نيازمند دليل است[كه موجود نيست].))
روشن است كه به مقتضاى عبارت ((فان ذلك للامام اءو من ياءمره به الامام)) حق انجام قصاص از آن حاكم است. پس آهنگ به ستاندن آن, بدون اجازه او, در واقع موضوع حق او را از بين مى برد, از اين روى, روا نيست و اين خود قرينه اى است بر اين كه مقصود از ((لاينبغى)) جايز نبودن است (نه رجحان ترك). اما استدلال شيخ به اصل براءت براى نفى تعزير گواهى بر مخالفت در اين حكم نيست, چه اين كه ممكن است منظور او ثابت نبودن تعزير در تمام گناهان باشد.
حاصل سخن: عبارت خلاف, هيچ گونه دلالتى بر رجوع شيخ از حكم جايز نبودن اجراى قصاص, آن طور كه از مبسوط نقل كرديم ندارد, هر چند در مورد ثابت بودن تعزير ديدگاه وى تغيير كرده است.
بنا بر اين, فقيهان نامبرده از پيشينيان همه قايل به جايز نبودن اجراى, قصاص بدون اجازه امام و حاكم هستند و اين حكمى است كه صاحب غنيه در مورد آن ادعاى نبود خلاف ميان شيعه و شيخ الطائفه ادعاى نبود خلاف ميان تمامى مسلمانان كرده اند. از ميان پسينيان نيز, علامه در كتاب قواعد با ايشان موافقت كرده, چه اين كه در مطلب نخست از مطالب فصل مربوط به چگونگى بازستانى حق قصاص چنين نگاشته است:
((... و اذا كان الولى واحدا جاز اءن يستوفى من غير اذن الامام على راءى نعم الاقرب التوقف على اذنه خصوصا الطرف, ولو كانوا جماعه لم يجز الاستيفاء الا باجتماع الجميع.))(14)
((اگر ولى دم يك نفر باشد, بنا بر قولى, رواست كه بدون اجازه امام, حق خويش بازستاند. آرى نزديك تر به حق اين است كه بدون اجازه چنين نكند, بويژه در مورد قصاص اعضا. اگر اولياى دم, بيش از يك نفر باشند, ستاندن حق قصاص, جز با گرد آمدن همه آنها روا نيست.))
و به هر تقدير در برابر فقيهان ياد شده گروهى ديگر از فقيهان هستند كه گرفتن اجازه از حاكم را لازم نمى دانند, بويژه در مورد قصاص جان. بلكه ايشان بر اين باورند كه ولى دم مى تواند با رعايت شرايط معتبر در قصاص حق خويش را بدون كسب اجازه از حاكم, باز ستاند.
و نخستين فرد از اين گروه را مى توان شيخ طوسى دانست كه در قسمتى ديگر از كتاب جراح مبسوط مى نويسد:
((اذا وجب له على غيره قصاص لم يخل من اءحد اءمرين: اما اءن يكون نفسا اءو طرفا فان كان نفسا فلولى الدم اءن يقتص بنفسه لقوله تعالى: ((و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا)) و ليس له اءن يضرب رقبته الا بسيف غير مسموم.))(15)
((اگر براى شخصى بر عهده ديگرى حق قصاص ثابت شود, از يكى از دو فرض خالى نيست:
يا اين كه قصاص در جان است و يا اين كه در عضو, پس اگر در جان باشد, ولى دم مى تواند كه خود حق خويش ستاند, به مقتضاى آيه شريفه: ((و آن كه ناروا و به ستم كشته شده, هر آينه براى ولى او, تسلطى (بر قاتل) قرار داده ايم)) و روا نيست كه حق خويش را جز با شمشير نازهر آلود باز ستاند.))
وجه دلالت اين كلام بر مطلب ياد شده اين است كه ظاهر عبارت ((فلولى الدم اءن يقتص بنفسه)) جواز مبادرت به انجام قصاص است, حتى بدون اجازه امام, بويژه با توجه به استدلال به آيه شريفه كه دلالت دارد بر تسلط ولى مقتول به گونه اى كه اين تسلط مطلق بوده و بر هيچ شرطى بستگى ندارد.
2. و روشن تر از عبارت ياد شده كلام اوست در قسمتى ديگر از كتاب مبسوط كه نوشته است:
((اذا وجب القصاص على انسان و اءراد اءن يقتص منه فان الامام يحضر عند الاستيفاء عدلين متيقظين فطنين احتياطا للمقتص منه لئلا يدعى من له الحق اءنه ما استوفاه و اءنه هلك بغير قصاص و ليتاءمل الاله فيكون صارما غير مسموم... و ان استوفى حقه بغير محفر منهما فان استوفاه بصارم غير مسموم فقد استوفى حقه و لاشىء عليه لانه استوفى حقه على واجبه و ان استوفى بسيف كال فقد اءساء لانه عذبه و لاشىء عليه لانه ما استوفى اءكثر من حقه.))(16)
((اگر قصاص بر شخصى واجب شود و ولى دم بخواهد آن را اجرا كند, در اين صورت حاكم دو تن عادل آگاه و هشيار را به جهت رعايت حال بزهكار براى نظارت در اجدادى حكم تعيين مى كند, تا ولى دم, منكر انجام آن نشود و نيز براى آزمودن آلت قصاص كه بران باشد و آغشته به سم نباشد... و در صورت بازستاندن حق بدون حضور گواهان ياد شده, اگر شمشير بران باشد آغشته به سم نباشد, بازخواستى ندارد و حق خويش بازستانده و اگر با شمشير غير بران آن را اجرا كرده باشد, گناه كرده, چه اين كه سبب درد و عذاب بزهكار گشته و با اين وجود, بازخواستى بر او نخواهد بود, زيرا تنها حق خويش را باز ستانده است.))
و موضعى از اين سخن كه بر مدعا دلالت دارد, عبارت است از جمله ((و ان استوفى حقه...)) تا فقره ((لانه استوفى حقه على واجبه)) چه اين كه تعليل ياد شده, گواهى صادق است بر ادعاى ما, زيرا شيخ در اين عبارت در صدد استدلال بر اين مطلب است كه بازخواستى متوجه ولى دم نمى شود. به اين ترتيب قصاص حق اوست كه آن را بازستانده, پس بازخواست نمى شود. بر اين اساس, اين احتمال (كه عبارت نقل شده از مبسوط هيچ گونه اطلاقى از جهت اجازه امام ندارد, تا اين كه اجازه او بر فرض اعتبار, مفروغ عنه باشد) بى وجه است, جز اين كه گاهى چنين اظهار مى شود كه در هيچ يك از دو عبارت نقل شده از مبسوط هيچ گونه گواهى بر بازگشت شيخ از آنچه در عبارت پيشين خود بيان داشته (كه ستاندن حق بدون اجازه امام روا نيست, زيرا انجام قصاص از وظايف امام است) وجود ندارد. زيرا عبارت اخير او در اين جا, تنها در مقام بيان ثبوت وظيفه اى حفاظتى بر عهده ولى امر است, تا ولى دم از حق خويش تجاوز نكند, هر چند اين وظيفه شرط بازستانى حق ياد شده نيست و از اين جاست كه در صورت انجام قصاص بدون حضور گواهان حاكم, بازخواستى متوجه ولى دم نمى شود و اين مطلب, هيچ ناسازگارى با اعتبار شرايطى ديگر همچون لازم بودن اجازه از ولى امر ندارد.
اما عبارت پيش از گفتار اخيرش: بايد گفت آن هم در مقام بيان مواردى است كه صاحب حق قصاص, مى تواند خود حق خويش بستاند.
حاصل سخن وى در اين مطلب: در مورد قصاص اعضا, چنين كارى از سوى صاحب حق قصاص روا نيست, زيرا ممكن است از حق خويش فراتر رود, ولى در مورد قصاص جان در صورت اجراى آن به شيوه اى درست, مانعى از انجام صاحب حق به خودى خود نيست و در صورت انجام ندادن آن به شيوه اى درست, مساءله اختلافى است.
سبب چنين نتيجه گيرى اين است كه: شيخ پس از بيان اين مطلب: ((در صورت قتل نفس, ولى دم مى تواند خود بدون مراجعه به امام اجراى قصاص كند به مقتضاى آيه: ((و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا)) ولى حق استفاده جز از شمشير غير مسموم را براى گردن زدن بزهكار ندارد.)) براى اقامه دليل بر اين كه مسموم نبودن شمشير معتبر است به دو دليل تمسك جسته, سپس ثابت كرده است كه به ولى دم, اجازه ستاندن حق قصاص با شمشير كند يا مسموم, داده نمى شود, پس از آن بيان داشت كه:
((در صورت انحصار ابزار قتل در شمشيرى بران و غير مسموم, اجازه انجام قصاص توسط گردن زدن به او داده مى شود, پس اگر ضربه را بر گردن فرود آورد و سر جدا گشت كه حق خود بازستانده و اگر ضربه را بر عضوى ديگر زد, باز خواست مى شود.))
آن گاه پس از يادآورى اشكال مساءله و بيان احكام و بعض فروع آنها نوشته است:
((و اءما ان كان القصاص فى الطرف لم يتمكن ولى القطع من قطعه بنفسه لانه لايومن اءن يكون من حرصه على التشفى اءن يقطع منه فى غير موضع القطع فيجنى عليه و يفارق النفس لانه قد استحق اتلاف جملتها.))(17)
((و اگر قصاص در عضوى باشد, صاحب حق قصاص را نشايد كه به خودى خود اقدام بر قطع كند, زيرا شايد به سبب تمايل شديد بر انتقام بيش از حق خويش, اعضاى بزهكار را قطع كند و سبب مرگ او گردد, چه اين كه او تنها مستحق از بين بردن بخشى از حيات بزهكار است[ و نه تمام آن].))
روشن است كه از ملاحظه ابتدا و انتهاى عبارت ياد شده, اين نتيجه به دست مىآيد كه شيخ در مقام بيان حكم مبادرت و مباشرت ولى قصاص براى اجراى آن است, بدون مراجعه به امام و اين كه حكم قصاص جان, با عضو در اين فرض با هم تفاوت دارند, ولى اين مطلب كه آيا در انجام آن كسب اجازه از ولى امر لازم است يا خير؟ نكته اى است كه عبارت بالا ناظر به آن نيست, بلكه در جاى ديگر بدان پرداخته شده است, آن جا نوشت:
((اگر براى شخص عليه ديگرى حق قصاص در نفس يا عضو ثابت شود جايز نيست كه به خودى خود[ بدون مراجعه به حاكم] آن را بازستاند, زيرا اجراى قصاص از تكاليف امامان است...))
خلاصه سخن: درنگ و تدبر در كلمات و جملات شيخ در مبسوط سبب قطع به اين مطلب مى شود كه او در مساءله مورد بحث, تنها يك راءى دارد (و نه بيشتر) و آن اين كه در قصاص, گرفتن اجازه از ولى امر لازم است و سخنان و عبارات ديگر وى در كتاب يادشده به مسائلى ديگر نظر داشته هرگز دربردارنده اطلاقى كه با اين ديدگاه ناسازگارى داشته باشد نيست. در نتيجه, مشكلى از اين جهت پيش نخواهد آمد.
3. و به هر روى, از جمله كسانى كه جواز انجام قصاص و مراجعه نكردن به ولى امر را در مساءله برگزيده, همانا محقق حلى است. وى, در اين باب در فصل چهارم از فصلهاى بخش نخست كتاب قصاص شرايع مى نويسد:
((و اذا كان الولى واحدا جاز له المبادره و الاولى توقفه على اذن الامام, و قيل:
يحرم المبادره و يعزر لوبادر, و يتاءكد الكراهيه فى قصاص الطرف, و ان كانوا جماعه لم يجز الاستيفاء الا بعد الاجتماع, اما بالوكاله اءو بالاذن لواحد.))
((و اگر ولى قصاص يك نفر باشد, رواست كه مبادرت به ستاندن آن كند, گرچه بهتر است كه از امام اجازه بگيرد. گفته شده: انجام قصاص[ بدون اجازه امام] جايز نيست و در صورت انجام, ولى قصاص تعزير مى شود و اين حكم به كراهت بدون اجازه امام, در مورد قصاص اعضا شديدتر است و اگر اولياى قصاص , چند نفر باشند اجراى آن جز با اتفاق نظر ايشان جايز نيست و در اين صورت, يا شخصى را وكيل خويش مى كند تا حق خود بازستاند و يا يكى را از ميان خود بر اين امر مى گمارند.))
و اين عبارت, به روشنى دلالت بر جواز اجراى قصاص بدون اجازه حاكم دارد, هم در قصاص نفس و هم در قصاص عضو, هر چند محقق حكم به كراهت كرده در صورتى كه بدون اجازه قصاص انجام گيرد. روشن است كه نبود نياز به اجازه امام, اختصاصى به صورت نخست=[ فرض يكى بودن ولى قصاص] ندارد, زيرا تفاوت ميان دو فرض يادشده تنها از ناحيه لازم بودن اجتماع اولياى قصاص در فرض دوم و لازم نبودن آن در فرض نخست است. و از اين روست كه جايز بودن انجام را مقيد به صورتى كرده كه ولى قصاص يك تن باشد و گرنه ميان دو فرض ياد شده تفاوتى در نياز نبودن به اجازه امام وجود ندارد و اين نكته, با اندك درنگى در عبارت بالا, روشن خواهد بود.
4. كلام محقق در كتاب مختصر نافع نيز, همانند عبارت وى در شرايع است:
((و للولى الواحد المبادره بالقصاص و قيل: يتوقف على اذن الحاكم, و لو كانوا جماعه توقف على الاجتماع.))
((براى ولى قصاص اگر يك تن باشد, جايز است انجام قصاص و گفته شده: انجام آن نياز به اجازه حاكم دارد و اگر اولياى قصاص, چند تن باشند, انجام آن, بستگى به اتفاق نظر ايشان است.))
منظور ايشان از اين سخن, با آنچه در مورد عبارت شرايع بيان داشتيم روشن مى شود.
5. از ديگر كسان كه لازم نبودن اجازه را در اين مساءله اختيار كردن علامه حلى در كتاب مختلف است. وى, در اين كتاب, پس از نقل فتواى شيخ در جايى از مبسوط به بستگى نداشتن انجام قصاص بر اجازه امام و سپس نقل فتواى او در جايى ديگر از مبسوط و نيز از خلاف به لازم بودن اجازه از امام, چنين مى نويسد:
((و الوجه ما ذكره الشيخ اءولا للايه.))(18)
((به مقتضاى آيه شريفه, نظر درست در مساءله همان است كه شيخ ابتدا بيان داشته.
))
6. فخر المحققين, فرزند علامه نيز در كتاب ايضاح بر وفق پدر (در مختلف) مشى كرده است, چه اينكه در ذيل فتواى پدرش به لازم بودن اجازه از امام, نوشته است:
((و اختار المصنف فى المختلف عدم التوقف على الاذن و هو الاقوى عندى لعموم قوله تعالى: ((فقد جعلنا لوليه سلطانا))(19)
((نويسنده(=علامه) در كتاب مختلف, لازم نبودن اجازه حاكم را اختيار كرده كه نزد من قوىتر است, به مقتضاى عموم آيه شريفه: پس هر آينه ما براى ولى كشته شده, تسلطى قرار داده ايم.))
7. شهيد نيز در فصل سوم از كتاب قصاص لمعه مى نويسد:
((و يجوز للولى الواحد المبادره من غير اذن الامام و ان كان استيذانه اءولى خصوصا فى قصاص الطرف , و ان كانوا جماعه توقف على اذنهم اءجمع.))
((و رواست كه ولى قصاص, در صورتى كه يك تن باشد, بدون اجازه امام به اجراى آن بپردازد, گرچه اجازه از امام, بويژه در مورد قصاص عضو, بهتر است و اگر اولياى قصاص, چند تن باشند, انجام آن در گرو اجازه همه ايشان است.))
و اين سخن, بى هيچ ابهامى بر لازم نبودن اجازه امام دلالت دارد. اما نكته تقييد حكم به ولى قصاصى كه يك تن باشد, پيش از اين بيان شد و نيازى به تكرار نيست.
8. شهيد ثانى, در كتاب مسالك در مقام شرح و توضيح عبارت محقق كه گذشت و پس از نقل كلام شيخ و علامه, مبنى بر لزوم اجازه از امام در مساءله, بيان داشته است:
((و اختار الاكثر و منهم الشيخ فى المبسوط اءيضا, و العلامه فى القول الاخر الى جواز الاستقلال بالاستيفاء كالاخذ بالشفعه و سائر الحقوق, و لعموم قوله تعالى: ((فقد جعلنا لوليه سلطانا)) فتوقفه على الاذن ينافى اطلاق السلطنه))
((و بيشتر اصحاب از جمله شيخ در كتاب مبسوط و علامه در كلامى ديگر, جواز انجام قصاص بدون اجازه حاكم را اختيار كرده اند, از اين جهت كه حق قصاص همچون حقوق ديگر است, مانند: شفعه و نيز به جهت عموم آيه شريفه: ((هر آينه ما براى ولى مقتول تسلطى قرار داده ايم.)) بنا بر اين, توقف ستاندن اين حق با اجازه حاكم, با اطلاق تسلط ولى, ناسازگارى دارد.))
9. صاحب كتاب رياض, در توضيح كلام محقق(در مختصر نافع) كه مى نويسد: ((ولى واحد مى تواند بدون كسب اجازه از امام, قصاص كند)) چنين اظهار داشته: ((بر طبق نظر شيخ در قسمتى از مبسوط كه مطابق ديدگاه بيشتر متاءخران, بلكه عموم ايشان است.))
بنا بر اين, چكيده سخن اين كه در اين مساءله, دو ديدگاه وجود دارد:
1. گروهى از پيشينيان و نيز علامه در برخى از كتابهاى خويش, بيان داشته اند كه عبارت است از لازم بودن اجازه از ولى امر به منظور بازستاندن حق قصاص و اين همان ديدگاهى است كه در غنيه ادعاى نبود اختلاف ميان شيعه و در خلاف ادعاى نبود اختلاف ميان امت قرار گرفته است.
2. ديدگاهى است كه برخى از همين بزرگان در مواردى ديگر از كتابهاى خويش و نيز بسيارى از متاءخران آن را اختيار نموده اند و در مسالك به بيشتر اصحاب و در رياض به همه متاءخران نسبت داده شده است و شايد هم منظور و آن عبارت است از لازم نبودن اجازه از امام به منظور ستاندن حق قصاص.
در اين مساءله, دو ديدگاه گوناگون در ميان علماى اماميه وجود دارد.
اما مساءله در ميان علماى عامه: اگر چه شيخ در خلاف بيان داشته كه تمامى ايشان به لازم بودن اجازه از امام باور دارند, ليكن آنچه از بعض تعابير نقل شده از كتابهاى حنفيان به دست مىآيد, جواز انجام قصاص, بدون اجازه امام است, از جمله در كتاب ((الفتاوى الهنديه)) در باب سوم از كتاب جنايات چنين آمده است:
((و اذا قتل الرجل عمدا و له ولى واحد فله اءن يقتله قصاصا قضى القاضى به اءو لم يقض, كذا فى المحيط.))(20)
((اگر مردى كشته شده و براى او تنها يك نفر ولى قصاص باشد, مى تواند كه قاتل را به قصاص هلاك سازد, چه قاضى بر اين حكم كند يا خير, همچنانكه در محيط بيان شده.))
و اين عبارت, به روشنى بر جايز بودن انجام قصاص بدون اجازه حكم دلالت دارد.
ابن قدامه حنبلى در كتاب مغنى, جايز بودن انجام قصاص جان(نه عضو) را محتمل دانسته است. وى, در ذيل فصل 6658 از كتاب خويش نوشته است:
((و يحتمل اءن يجوز الاستيفاء بغير حضور السلطان اذا كان القصاص فى النفس))(21)
((در صورتى كه قصاص به جان تعلق بيابد احتمال دارد اجراى آن را بدون حضور حاكم, جايز شمرد.))
نتيجه كلام: مساءله در ميان مسلمانان اختلافى است و اجماعى بر هيچ يك از دو راءى وجود ندارد, به ناچار بايد به سراغ ادله مساءله نيست تا با استفاده از آنها حكيم صحيح را در مساءله ياد شده دريافت.
بنا بر اين, در توضيح محل بحث مى گوييم: هيچ گونه اختلاف نظر و يا ترديدى نيست كه شارع مقدس در موارد قصاص, حق مشروعى را براى آن كه بر او جنايتى وارد آمده و يا براى ولى او قرار داده است, شاهد آن هم اين سخن خداوند در قرآن است كه فرموده: ((و براى آن كه به ستم كشته شده تسلطى قرار داده ايم)) و نيز روايات بسيارى در حد استفاضه, بلكه تواتر, بر اين امر گواهى مى دهند كه در مورد جنايت در اعضا براى خود شخص و در مورد جنايت در خصوص جان شخص براى ولى او, اين حق ثابت است. تا اين جا هيچ اشكالى وجود ندارد.
همچنين ترديدى در اين نيست كه از جمله تكاليف و وظايف ولى امر مسلمانان, محافظت بر اجراى احكام الهى است حتى اگر حكم ياد شده از وظايف افراد جامعه باشد, تا چه رسد به احكامى همچون حدود, قصاص و تعزيرات كه اجراى آنها در هر حكومت بر عهده رئيس آن حكومت اeت. بنا بر اين, ادله ولايت ولى امر مسلمانان نيز, چنين حق و وظيفه اى را براى او و بر او ثابت مى كنند, به علاوه روايات مستفيضه اى كه بر اين مطلب صراحت دارند, از جمله فرمايش امام صادق(ع) در خبر صحيح اسحاق بن غالب كه در كافى نقل شده است. ايشان در خطبه اى كه دربردارنده بر بيان احوال امامان و ويژگيهاى آنان است, مى فرمايد:
((... قلده دينه و جعله الحجه على عباده و قيمه فى بلاده... و استرعاه لدينه و انتدبه لعظيم اءمره و اءحيى به مناهج سبيله و فرائضه و حدوده...))(22)
((خداوند دين را بر گردن او (=امام) نهاد و هم او را دليل بر بندگان خويش و سرپرست در سرزمينهاى خود قرار داد... و رعايت دين را از او طلبيد و او را براى انجام بزرگ ترين هدف خويش برگزيد و به واسطه او گذرگاههاى راه راست و نيز دستورات و حدود خويش زنده و پايدار بداشت.))
روشن است كه آويختن دين بر گردن او و نيز سرپرست كردن او در شهرها و سرزمينها و هم سرپرست مردمانش قرار دادن, بيان و توضيحى است از حقيقت حكومت در نظام الهى و اين كه ولايت ولى امر مسلمانان بازگشت به امور ياد شده مى كند. بلكه ولايت تعبيرى ديگر از همان امور است. همچنانكه زنده نگاه داشتن حدود الهى به دست امام و ولى امر, كنايه از اين است كه مسووليت به پا داشتن آنها بر عهده ايشان است. روشن است كه قصاص نيز در زمره حدود الهى است.
و گرچه در مطلب ياد شده مورد اتفاق نظر هستند, بااين وجود, دو مطلب ديگر باقى مى ماند كه جاى بحث دارد:
1. گرچه در شريعت براى بزه ديده يا ولى او, حق قصاص قرار داده شده است, ليكن صاحب اين حق نمى تواند بدون مراجعه به حاكم, آن را بستاند, بلكه بر او لازم است كه شكايت خود را به نزد ولى امر, يا كسى كه از سوى او گمارده شده ببرد, تا جنايت را ثابت كند و حكم به قصاص از سوى حاكم صادر شود.
2. صرف حكم والى يا قاضى به ثبوت حق قصاص نيز كافى نيست تا ولى قصاص, خود اقدام به انجام آن كند, بلكه علاوه بر آن, بر او لازم است تا از ولى امر يا كسى كه او گمارده, اجازه بگيرد و در صورت صدور اجازه روا باشد كه خود به اجراى آن قيام كند.
بنا بر اين, دو مطلب بالا, بايد مورد بررسى قرار گيرند, همچنانكه پس از بحث از آنها مطلب ديگرى در خور طرح است و آن اين كه اگر ولى قصاص, بدون حكم حاكم, يا بدون اجازه او (پس از صدور حكم) از روى گناه, اقدام به قصاص كند آيا بر او تعزير ثابت مى شود يا قصاص و يا هيچ كدام.
به هر صورت, براى روشن شدن حكم در بحثهاى ياد شده, بايد به سراغ ادله موجود رفت.
مطلب نخست: پس از باور به اين كه شارع براى بزه ديده, يا ولى امر او حق قصاص قرار داده, آيا ولى قصاص مى تواند به گونه مستقل اقدام به ستاندن اين حق كند يا اين كه چنين حقى ندارد, مگر پس از اقامه دعوى نزد حاكم اسلامى و اثبات جنايت و نيز پس از حكم حاكم به تحقق جنايت و ثبوت حق قصاص براى ولى؟
در مورد اين مطلب, آنچه مى تواند دليلى بر ثبوت استقلال براى ولى قصاص باشد, همانا اطلاق ادله اى است كه حق قصاص را ثابت مى كنند, همچون آيه شريفه:
((... و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلايسرف فى القتل انه كان منصورا))(23)
((و هر آينه براى آن كه به ستم كشته شده سلطنتى قرار داده ايم پس نبايد كه زياده روى در قتل كند, همانا او از جانب خداوند يارى مى شود.))
بر اين مطلب دلالت دارد كه تسلط بر قصاص يا فعليت يافتن آن, بستگى به حكم حاكم ندارند و در نتيجه, اعمال و اجراى سلطه ياد شده نيز, بستگى بر رجوع به حاكم يا قاضى گمارده شده از طرف او ندارد.
و نظير چنين اطلاقى در ميان اخبار و روايات بسيار ديده مى شود, همچون خبر صحيح عبدالله بن سنان كه گفته است:
((سمعت اءبا عبدالله عليه السلام يقول فى رجل قتل امراءته متعمدا, قال: ان شاء اءهلها اءن يقتلوه قتلوه, و يودوا الى اءهله نصف الديه)) الحديث(24)
((از امام صادق(ع) درباره مردى كه همسر خويش را به عمد كشته بود شنيدم كه فرمود: اگر خويشان آن زن, قصد كشتن قاتل را داشته باشند, او را بكشند و نصف ديه اش را به خاندانش بپردازند.))
به خوبى ديده مى شود كه امام(ع) كشتن قاتل را تنها بر خواست اولياى زن مقتول بسته است, به گونه اى كه هر گاه, اراده كنند, مى توانند قاتل را بكشند, بدون نگهداشت هيچ شرط ديگرى. در نتيجه, مقتضاى اين روايت, اين است كه اولياى مقتول, حق اجراى قصاص را دارند, حتى اگر دعواى خويش را به نزد حاكم نبرده و از ولى امر, اجازه اعمال آن را نگرفته باشند.
و نظير اين خبر صحيح, در ميان روايات بسيار است, تا جايى كه از حد استفاضه گذشته, بلكه متواتر يا نزديك به تواترند.(25)
آنچه بيان شد, به قصاص جان اختصاص داشت, ليكن مطلب در مورد قصاص عضو نيز از همين قرار است. از جمله در خبر صحيح حلبى از امام صادق(ع) در مورد مردى كه چشم زنى را از حدقه بيرون آورد بود نقل شده است:
((عن اءبى عبدالله عليه السلام فى رجل فقاء عين امراءه فقال: ان شاوا اءن يفقاوا عليه ويودوا اليه ربع الديه و ان شاءت اءن تاءخذ ربع الديه)).
((اگر چنانچه اولياى زن بخواهند, مجازند چشم آن مرد را بيرون آورند و يك چهارم ديه را به او بپردازند و اگر اين زن بزه ديده, به ديه راضى شد, يك چهارم ديه به او پرداخت شود.))
و نيز ايشان در خصوص زنى كه چشم مردى را بيرون آورده بود, فرمود:
((انه ان شاء فقاء عينها والا اخذ ديه عينه))
((اگر مرد بخواهد مى تواند چشم آن زن را بيرون آورد و گرنه مى تواند به گرفتن ديه چشم خويش بسنده كند.))(26)
و در خبر صحيح فضيل بن يسار از امام صادق(ع) آمده است:
((عن اءبى عبدالله عليه السلام: اءنه قال فى عبد جرح حرا, فقا: ان شاء بحر اقتص منه و ان شاء اءخذه ان كانت الجراحه تحيط برقبه ((الحديث))))(27)
((امام(ع) در مورد بنده اى كه آزادى را مجروح ساخته بود فرمود:اگر شخص آزاد بخواهد مى تواند از او قصاص كند و اگر بخواهد مى تواند بنده بزهكار را براى خويش بردارد در صورتى كه ديه جراحت, برابر با قيمت او باشد.))
و نيز روايات بسيار ديگرى كه در اين باب وارد شده و در آنها انجام قصاص, تنها بر خواست بزه ديده, بستگى دارد. و مقتضاى اطلاق اين روايات اين است كه او, حق اجراى آن را دارد, حتى اگر دعواى خويش را به حاكم عرضه نكرده و بدون اجازه آن رااجرا كند.
بنا بر اين, دليلهاى مطلق ياد شده اين صلاحيت را دارند كه هم گواهى باشند بر لازم نبودن طرح دعوا نزد ولى امر و يا شخص گمارده شده از طرف او, به منظور اثبات جنايت نزد او و صدور حكم قصاص از سوى او و هم دليلى باشند بر شرط نبودن اجازه ولى امر در اعمال و اجراى حق قصاص و تنفيذ حكم آن, بلكه حتى اگر فرض شود كه دليلى در كار است كه لزوم مراجعه به حاكم را براى صدور حكم به قصاص ثابت مى كند, باز اطلاق دليلهاى ياد شده از جهت گرفتن اجازه در اجراى حكم به حال خود باقى است, آن گونه كه در مباحث علم اصول ثابت شده است.
و ليكن مى توان به پاره اى از اخبار, بر لازم بودن صدور حكم حاكم براى اجراى قصاص استدلال كرد:
1ـ از جمله خبرى است كه ثقه الاسلام كلينى و نيز على بن ابراهيم در كتاب تفسير خود از طريقى كه تا قاسم بن محمد جوهرى معتبر است نقل كرده اند و نيز كلينى در كافى و صدوق در خصال و شيخ طوسى در دو جا از تهذيب, باز از طريقى معتبر از على بن محمد قاسانى از قاسم بن محمد جوهرى از سليمان بن داود منقرى از حفص بن غياث از امام صادق(ع) روايت كرده اند كه ايشان فرمود:
((عن اءبى عبدالله عليه السلام قال: ساءل رجل اءبى, عليه السلام, عن حروب اءميرالمومنين عليه السلام ـ و كان السائل من محبينا ـ فقال له اءبوجعفر عليه السلام: بعث الله محمدا صلى الله عليه و آله بخمسه اءسياف: ثلاثه منها نشاهره فلاتغمد حتى تضع الحرب اءو زارها... و سيف منها مكفوف[ ملفوف.خ ل] و سيف منها مغمود سله الى غيرنا و حكمه الينا ـ ثم بين و فسر عليه السلام السيوف الثلاثه الشاهره و السيف الرابع المكفوف ثم قال ـ : و اءما السيف المغمود فالسيف الذى يقوم[ يقام.خ ل] به القصاص قال الله عز وجل: ((النفس بالنفس و العين بالعين)) فسله الى اءولياء المقتول و حكمه الينا, فهذه السيوف التى بعث الله بها ((الى نبيه.خ)) محمدا صلى الله عليه و آله فمن جحدها اءو جحد واحدا منها اءو شيئا من سيرها اءو اءحكامها فقد كفر بما اءنزل الله على محمد صلى الله عليه و آله))(28)
((شخصى از پدرم در مورد جنگهاى اميرالمومنين(ع) پرسيد (و پرسشگر از دوستدارن اهل بيت بود) پس امام باقر(ع) در پاسخ فرمودند:
خداوند محمد صلوات الله عليه را به همراه پنج شمشير بر انگيخت: سه شمشير از ميان آنها از نيام برآمده و تا جنگ پايان نيابد به غلاف خود در نيايند... و يكى از آنها به غلاف اندر است و يكى ديگر در غلاف و از نيام بركشيدن آن به عهده ديگرى است و حكم آن از آن ما... سپس امام(ع) حقيقت سه شمشير نخست را باز كرد و نيز شمشير چهارم كه در غلاف پيچيده است, آن گاه فرمود: و اما شمشير پنجم, شمشيرى است كه قصاص با آن جارى مى گردد. خداوند عز و جل فرموده: ((جان در برابر جان و چشم در برابر چشم)) پس بر كشيدن اين شمشير به دست اولياى مقتول و حكم آن از آن ماست, و اينها شمشيرهايى هستند كه خداوند, محمد صلى الله عليه و آله را به همراه آنها برانگيخت پس هر كه منكر همه آنها يا حتى يكى از آنها يا چيزى پيرامون عملكرد و احكام آنها شود, به آنچه بر پيامبر خدا نازل شده كافر گشته است.))
عياشى نيز در تغيير خويش, در ذيل كلام خداوند در سوره مائده:
((و كتبنا عليهم فيها اءن النفس بالنفس, الايه))
((و بر ايشان واجب ساختيم كشتن را در برابر كشتن.))
همين روايت را از حفص بن غياث از جعفر بن محمد(ع) نقل كرده كه فرمود:
((عن جعفر بن محمد عليه السلام قال: ان الله بعث محمدا صلى الله عليه و آله بخمسه اءسياف: سيف منها مغمود سله الى غيرنا و حكمه الينا; فاءما السيف المغمود فهو الذى يقام به القصاص قال الله جل وجهه: ((النفس بالنفس; الايه)) فسله الى اءولياء المقتول و حكمه الينا))(29)
((هر آينه خداوند محمد(ص) را با پنج شمشير برانگيخت: يكى از آنها در غلاف است و حق بركشيدن آن بسته به غير ما و حكم آن واگذارده به ماست و آن شمشيرى است كه قصاص با آن بر پا داشته مى شود. خداوند عز و جل فرموده: ((جان در برابر جان)) پس حق بر كشيدن آن از آن اولياى مقتول و حكم كردن به آن به ما واگذار شده است.))
چگونگى استدلال به اين حديث كه امام(ع) پنجمين شمشير را كه پيامبر(ص) آن برانگيخته شده, شمشير پوشيده در غلاف بيان داشته كه بركشيدن آن از نيام به عهده ديگران و حكم كردن در مورد آن از ويژگيهاى امامان(ع) است, در عين حال ايشان تصريح كرده كه شمشير پنجم, شمشير قصاص است كه در آيه شريفه:
((النفس بالنفس و العين بالعين و الانف بالانف و الاذن بالاذن و الجروح قصاص))(30)
((جان در برابر جان و چشم در برابر چشم و بينى در برابر بينى و گوش در برابر گوش و تمامى جراحات مورد قصاص هستند.))
بدان اشاره شده است. بنا بر اين حكم كردن به شمشير قصاص در شريعت, بر عهده پيامبر و امامان(ع) است, يا به عبارت ديگر بر عهده حكومت اسلامى است و معناى آن اين است كه در موارد قصاص مراجعه به حاكم براى صدور حكم ضرورت دارد و در صورت ثابت شدن جنايت نزد او, به گونه اى كه سبب قصاص شود و نيز صدور حكم به قصاص از سوى اوست كه نوبت به بركشيدن شمشير از نيام(31) به منظور اجراى حكم قصاص كه حق بزه ديده يا ولى امر است, مى رسد. پس اگر قصاص را برگزيند مى تواند آن را اجرا كند و در غير اين صورت, يا جانى را مى بخشد و يا از او ديه مى گيرد. بنا بر اين, تا ولى امر و يا شخص گمارده شده از طرف او, حكم به قصاص نكند, هرگز نوبت به اجراى قصاص از ناحيه ولى قصاص نمى رسد و اقدام براى چنين كارى عملى نامشروع است.
و انصاف اين است كه دلالت حديث ياد شده بسيار روشن است و از سويى نيز, هم قصاص جان و هم قصاص عضو بلكه قصاص جراحات را در بر مى گيرد; چه اين كه استشهاد به آيه شريفه ((جان در برابر جان و چشم در برابر چشم...)) در مورد شمشير قصاص كه با آن قصاص جنايات ياد شده در آيه ستانده مى شود باتوجه به عموم و شمول آيه نسبت به هر سه قم=[ جان, عضو, جراحت] خود دليلى است بر عموم مفاد حديث.
بنا بر اين, اطلاقهاى موجود در روايات گذشته به واسطه اين حديث, مقيد مى شوند به اين ترتيب كه مراد از آن اطلاقها اين است كه اولياى دم, يا بزه ديده, گرچه صاحبان اصلى حق قصاص هستند, جز اين كه ايشان تنها پس از مراجعه به حاكم اسلامى و صدور حكم از ناحيه اوست كه مى توانند حق خود را مورد اجرا قرار دهند و از جانى قصاص كنند.
حتى اگر ادعا شود كه اطلاقهاى ياد شده بدون ملاحظه اين حديث, تنها ناظر به صورت مقيد هستند ادعاى چندان گزافى نيست. با توجه به اين كه براى اسلام نيز دولت و نظام حكومتى خاصى وجود دارد كه بهترين نظامهاى عقلايى است و در نظامهاى سياسى عقلايى, قصاص كردن چه در مورد جان يا عضو به صورتى نيست كه صاحب حق قصاص, به حال خود واگذاشته شود, تا بدون مراجعه به حاكمان دولتى حق اعمال و اجراى آن را داشته باشد, زيرا در اين صورت, دچار شدن به اختلال نظام و هرج و مرج امرى مسلم است, چون با اين فرض, راه بر طغيانگران و شرارت پيشگان گشوده مى شود, تا هر جنايتى را كه مى خواهند انجام دهند و در آخر ادعا كنند اين عمل براى قصاص صورت پذيرفته است. روشن استكه اين افراد, به سادگى مى توانند با صحنه سازى, فجايعى را نيز به دشمنان خويش نسبت دهند, تا خود را بر حق نشان دهند. لازمه چنين وضعيتى, بى گمان هرج و مرج و پريشانى نظام است كه هيچ عاقلى به آن رضايت نمى دهد تا چه رسد به خداوند بسيار داناى صاحب حكمت.
نتيجه: دلالت حديث ياد شده بر لازم بودن مراجعه به حكومت و اجراى حكم قصاص پس از صدور اين حكم, امرى روشن است, همچنانكه مقيد ساختن دليلهايى كه نسبت به شرط ياد شده مطلق هستند نيز روشن است. پس آنچه جاى بحث و مناقشه دارد, دلالت حديث ياد شده نيست, بلكه تنها سخن درباره سند آن باقى مى ماند.
آنچه جاى توجه كافى دارد اين كه در همه سندهاى اين حديث, قاسم بن محمد جوهرى و سليمان بن داود منقرى و حفص بن غياث ديده مى شوند. همچنين در شمارى از سندهاى كافى على بن محمد قاسانى را مى توان ديد, اما سند عياشى نيز, علاوه بر مرسل بودن آن, مشتمل بر حفص بن غياث است و مراجعه به كتابهاى معتبر رجالى از اين حقيقت پرده بر مى دارد كه وثاقت همه افراد ياد شده به گونه اى مورد ترديد و ابهام است. براى نمونه برخى از اين گزارشها را نقل مى كنيم.
اما در مورد على بن محمد قاسانى: در رجال نجاشى آمده است:
((على بن محمد بن شيره القاسانى(القاشانى) اءبوالحسن; كان فقيها مكثرا من الحديث فاضلا, غمز عليه اءحمد بن محمد بن عيسى و ذكر اءنه سمع منه مذاهب منكره و ليس فى كتبه ما يدل على ذلك))(32)
((على بن محمد بن شيره قاسانى (=قاشانى) ابوالحسن شخصى فقيه, راوى احاديث بسيار و با فضيلت بوده است, ولى احمد بن محمد بن عيسى در مورد اطمينان بودن وى, طعن زده و گفته: ديدگاههاى ناپسندى از او شنيده است, ليكن در آثار قلمى او مطلبى كه نشانگر چنين امرى باشد ديده نمى شود.))
و در رجال شيخ در مقام برشمارى اصحاب ابوالحسن سوم على بن محمد هادى(ع) در باب ((عين)) آمده است:
((:9 على بن شيره ثقه,
:10 على بن محمد القاشانى ضعيف اصبهانى من ولد زياد مولى عبدالله بن عباس من آل خالدبن الازهر))(33)
((9. على بن شيره كه مورد اطمينان است.
10. على بن محمد قاشانى كه ضعيف=[ غير قابل اطمينان] است. اصفهانى است و از تبار زياد موالى عبدالله بن عباس از خانواده خالد بن ازهر.))
از عبارت شيخ به روشنى استفاده مى شود كه على بن شيره مورد اطمينان, غير از على بن محمد قاشانى غير مطمئن است, از اين روى, مطلبى كه در خلاصه آمده مبنى بر اتحاد اين دو شخص بى وجه است.
حاصل سخن: على بن محمد قاسانى كه احمد بن محمد بن عيسى بر او طعن زده و نيز شيخ در رجال او را ضعيف شمرده, نمى تواند مورد اعتماد قرار گيرد.
درباره قاسم بن محمد جوهرى, در رجال نجاشى آمده است:
((القاسم بن محمد الجوهرى كوفى سكن بغداد, روى عن موسى بن جعفر عليه السلام))(34)
((قاسم بن محمد جوهرى, كوفى است و ساكن بغداد, از امام موسى بن جعفر عليه السلام روايت مى كند.))
در فهرست شيخ آمده است:
((القاسم بن محمد الجوهرى الكوفى له كتاب))(35)
((قاسم بن محمد جوهرى كوفى, كتاب نگاشته است.))
در بخش حرف ((قاف)) از اصحاب موسى بن جعفر از كتاب رجال (شيخ) آمده است:
((القاسم بن محمد الجوهرى, له كتاب واقفى))(36)
((قاسم بن محمد جوهرى, كتابى دارد و واقفى مذهب است.))
و در رجال كشى آمده است:
((قال نصر بن صباح: ((القاسم محمد الجرهرى... قالوا انه كان واقفيا))(37)
((نصر بن صباح چنين گفته: قاسم بن محمد جوهرى... گفته اند كه واقفى مذهب بوده است.))
و روايتگر كتاب او, آن گونه كه در فهرست آمده, ابوعبدالله برقى و حسين بن سعيد بوده اند و آن گونه كه در رجال نجاشى آمده, تنها حسين بن سعيد بوده است, ليكن در كتاب جامع الرواه ضمن شرح حال او به چهار روايت اشاره شده كه در سند آنها ابن ابى عمير از قاسم بن محمد نقل كرده و نيز به دو روايت اشاره شده كه در آنها صفوان بن يحيى از او نقل كرده است(38) اگر روايت اين دو شخص (=ابن ابى عمير و صفوان بن يحيى) را از كسى در توثيق او كافى بدانيم, از آن جهت كه اين دو جز از افراد مورد اطمينان نقل روايت نمى كنند, در اين صورت, مورد اطمينان بودن قاسم بن محمد ثابت مى شود, هر چند واقفى مذهب باشد.
و اما در مورد سليمان بن داود منقرى, در رجال نجاشى آمده است:
((سليمان بن داود المنقرى اءبو اءيوب الشاذكونى بصرى ليس بالمتحقق بنا غير اءنه روى عن جماعه اءصحابنا من اءصحاب جعفر بن محمد عليهما السلام, و كان ثقه, له كتاب))(39)
((سليمان بن داود منقرى, ابو ايوب شاذكونى, بصرى است. مطلب زيادى در مورد او در دست نيست, ليكن از برخى از اصحاب امام جعفر بن محمد عليها السلام نقل روايت مى كند. اين شخص, مورد اطمينان است و كتابى نيز دارد.))
در باب سليمان از كتاب فهرست آمده است:
((سليمان بن داود المنقرى له كتاب))(40)
((سليمان بن داود منقرى, صاحب كتابى است.))
وى سپس طريق خود را به او بيان كرده است. و اين شخص از كسانى است كه شيخ صدوق در كتاب فقيه از او نقل روايت كرده, و در مشخيه فقيه, طريق خود را به او, اين گونه بيان كرده است:
((و ما كان فيه عن سليمان بن داود المنقرى فقد رويته عن اءبى رضى الله عنه عن سعد بن عبدالله عن القاسم بن محمد الاصبهانى عن سليمان بن داود المنقرى المعروف بابن الشاذكونى))
((و آنچه در اين كتاب=[ فقيه] از سليمان بن داود منقرى نقل شده, از پدرم كه خدا از او راضى باشد, از سعد بن عبدالله از قاسم بن محمد اصفهانى, از سليمان بن داود منقرى, معروف به ابن شاذكونى نقل كرده ام))
و در اين سخن, اشارتى, بلكه دلالتى است بر اعتماد شيخ صدوق بر اين شخص, با توجه به آنچه او خود در ابتداى كتاب فقيه تعهد كرده (مبنى بر اين كه روايات افراد مورد اطمينان را نقل مى كند), چه اين كه قدر متيقن از مفاد تعهد ياد شده اين است كه وى به درست رفتارى راوى نخست از معصوم(ع) باور دارد.
جز اين كه[ با همه اين احوال] از ابن غضايرى, تضعيف سليمان نقل شده است, چه اين كه او در مورد سليمان نوشته است:
((... الاصفهانى ضعيف جدا لايلتفت اليه يوضع كثيرا على المهمات))
((... اصفهانى به طور قطع ضعيف=[ غير درخور اعتماد] است و چون روايات بسيارى در مباحث مهم جعل كرده, نمى توان به گفته هاى وى, اعتماد داشت.))
و خطيب بغدادى نيز, در كتاب تاريخ خويش, نقل كرده كه: سليمان را دروغ گو دانسته اند و امور ناپسند ديگرى نيز به وى نسبت داده اند.(41) و اما قاسم بن محمد, در سند تفسير قمى و كافى و در دو موضع از تهذيب, قاسم بن محمد است, بدون توصيف او به وصفى از اوصاف, ولى در سند خصال به ((اصفهانى)) وصف شده است.
در رجال نجاشى چنين آمده است:
((القاسم بن محمد الجوهرى كوفى سكن بغداد روى عن موسى بن جعفر عليه السلام له كتاب اخبرنا... عن الحسين من سعيد عن القاسم بن محمد بكتابه))
((قاسم بن محمد جوهرى, كوفى است و ساكن بغداد, از موسى بن جعفر(ع) روايت مى كند. او, كتابى دارد كه آن را... از حسين بن سعيد, از قاسم بن محمد براى ما نقل كرده است.))
آن گاه بى درنگ, چنين ادامه مى دهد:
((قاسم بن محمد قمى, معروف كاسولا معروف, چندان مورد رضايت نيست. داراى كتاب نوادر است كه آن را ابن نوح, از حسن بن حمزه, از ابن بطه, از برقى, از قاسم براى ما نقل كرده است.))(42)
و در فهرست شيخ طوسى, در بخش قاسم چنين آمده است:
((القاسم بن محمد الجوهرى الكوفى له كتاب اءخبرنا به ...الصفار عن احمد بن محمد و اءحمد بن اءبى عبدالله عن اءبى عبدالله البرقى والحسين بن سعيد عنه))
((قاسم بن محمد جوهرى كوفى, كتابى نگاشته كه آن را... صفار از احمد بن محمد و احمد بن ابى عبدالله از ابى عبدالله برقى و حسين بن سعيد از او (=قاسم بن محمد) نقل كرده اند.))
آن گاه, شرح حال قاسم بن يحيى راشدى را بيان داشته:
((القاسم بن محمد الاصفهانى المعروف بكاسولا له كتاب اءخبرنا به جماعه عن اءبى المفضل عن ابن بطه عن اءحمد بن اءبى عبدالله عنه))(43)
((قاسم بن محمد اصفهانى, معروف به كاسولا, كتابى دارد كه گروهى آن را از ابوالمفضل از ابن بطه از احمد بن ابى عبدالله از قاسم, براى ما نقل كرده اند.))
در رجال شيخ طوسى در قسمت اصحاب امام صادق(ع) آمده است:
((القاسم بن محمد الجوهرى مولى يتم الله كوفى الاصل روى عن على بن اءبى حمزه و غيره له كتاب))(44)
((قاسم بن محمد جوهرى از موالى تيم الله, در اصل كوفى است, از على بن ابى حمزه و غير او, روايت كرده و داراى كتابى است.))
و نيز در شمار اصحاب امام كاظم(ع) آورده است:
((القاسم بن محمد الجوهرى له كتاب واقفى))(45)
((قاسم بن محمد جوهرى, واقفى مذهب بوده و داراى كتابى است.))
و در قسمت ذكر نامهاى كسانى كه از امامان(ع) روايت نقل كرده اند, در بخش ((قاف)) مى نويسد:
((القاسم بن محمد الجوهرى روى عنه الحسين من سعيد))
((قاسم بن محمد جوهرى كه حسين بن سعيد از او روايت كرده است.))
آن گاه, پس از ذكر نام قاسم بن يحيى, ادامه مى دهد:
((القاسم بن محمد الاصفهانى المعروف بكاسام روى عنه اءحمد بن اءبى عبدالله))(46)
((قاسم بن محمد اصفهانى معروف به كاسام كه احمد بن ابى عبدالله از او روايت كرده است.))
نتيجه اين سخنان: دو رواى به نام قاسم بن محمد بوده اند كه يكى از آن دو, همان جوهرى اهل كوفه است كه ابو عبدالله برقى و حسين بن سعيد از او روايت مى كنند و ديگرى همان شخص معروف به كاسولا يا كاسام است كه در دو كتاب رجال شيخ, به ((اصفهانى)) دررجال نجاشى به ((قمى)) شناسانده شده و احمد بن ابى عبدالله برقى از او روايت مى كند.
و پس از روشن شدن اين كه اين دو نفر دو شخصيت جداى از يكديگرند, ديگر وجهى براى آنچه در جامع الرواه گفته شده باقى نمى ماند, چه اين كه در اين كتاب, آمده است:
((به نظر مى رسد كه قاسم بن محمد اصفهانى و قاسم بن محمد جوهرى و قاسم بن محمد قمى در واقع نامهاى مختلف شخص واحدى باشند به جهت يكسان بودن اين سه نام در كسانى كه از آنها روايت مى كنند و نيز كسانى كه قاسم بن محمد از ايشان نقل روايت مى كند, اين مطلب با اندك درنگى در شرح حال اين سه تن آشكار مى گردد.))
بلكه بايد گفت: جوهرى از حيث طبقه بر كاسولا يك طبقه پيشى داشته, چه اين كه ابو عبدالله برقى و حسين بن سعيد باجوهرى هم طبقه اند, در حالى كه احمد بن ابى عبدالله برقى, از كاسولا نقل روايت مى كند.
و به هر تقدى, راوى حديث ياد شده, در كتاب خصال, موصوف به صفت ((اصبهانى)) =[اصفهانى] است. صدوق نيز, وى رادر طريق خويش به سليمان بن داود منقرى (كه در حديث ياد شده نيز روايت از او نقل شده) به همين صفت متصف ساخته است. به نظر مى رسد كه راوى, به نام قاسم بن محمد در تمامى اسناد, يك نفر باشد كه همان قاسم بن محمد اصفهانى قمى معروف به كاسولاست كه نجاشى در مورد او گفته كه: ((مورد رضايت نيست)) بنا بر اين, هيچ گواهى بر وثاقت شخص نامبرده نيست مگر بودن در سند فقيه تا منقرى كه اين شاهد نيز جاى بحث بسيار دارد; چه اين كه حتى اگر بپذيريم اعتماد صدوق نسبت به روايات نقل شده در كتاب فقيه نشانه اى است بر درستى روايات ياد شده جز اين كه اين مطلب به خودى خود, دليلى بر وثاقت همه راويان ياد شده در فقيه نيست, زيرا چه بسا اعتبار و درستى روايات ياد شده از اين جهت باشد كه وى در ابتداى كتاب خويش مى نويسد:
((جميع ما فيه مستخرج من كتب مشهوره عليها المعول و اليها المرجع))
((هر آنچه در اين كتاب آمده, به نقل از كتابهاى شناخته شده و مشهورى است كه مورد اعتماد و مرجع[ اصحاب] هستند.))
بنا بر آنچه گذشت, بايد گفت كه تضعيف ابن غضايرى و هم نقل خطيب[ بغدادى] با توثيق و تاءثير نجاشى و نيز اعتماد صدوق بر راوى مورد بحث تعارض دارند, و روشن است كه در اين ناسازگارى, برترى با توثيق ياد شده است. اما حفص بن غياث, صدوق در مشخيه فقيه از او ياد كرده:
((و ما كان فيه عن حفص بن غياث فقد رويته... ثم ذكر طرقا ثلاثه اليه لاريب فى اعتبار الاول منها ـ عن حفص بن غياث النخعى القاضى))
((و آنچه در اين كتاب از حفص بن غياث نقل شده, پس به تحقيق آن را از ...(در ضمن اين عبارت او به سه طريق اشاره كرده كه بى گمان طريق نخست از آنها معتبر است) از حفص بن غياث نخعى قاضى روايت كرده ام.))
و در رجال نجاشى آمده است:
((حفص بن غياث بن طلق ـ فذكر نسبه ـ اءبوعمر القاضى كوفى روى عن اءبى عبدالله جعفر بن محمد عليه السلام و ولى القضاء ببغداد الشرقيه لهارون ثم ولاه قضاء الكوفه و مات بها سنه194, له كتاب ـ فذكر طريقه اليه ثم قال ـ و لهو سبعون و ماءه حديث اءدنحوها. و روى حفص عن ابى الحسن موسى عليه السلام))(47)
((حفص بن غياث بن طلق(با ذكر نسب او) ابو عمر قاضى اهل كوفه بوده و از ابى عبدالله جعفر بن محمد(ع) روايت كرده است. وى, در قيمت شرقى بغداد از طرف هارون براى قضاوت نصب شده بود, سپس هارون وى را قاضى كوفه قرار داد. او در سال 194 درگذشت. در ضمن از او كتابى در دست است[ نجاشى پس از بيان طريقهاى خويش تا كتاب ياد شده ادامه مى دهد]: و آن يكصد و هفتاد حديث يا چيزى در اين حدود است. و نيز حفص از امام ابوالحسن موسى(ع) روايت كرده است.))
و در رجال كشى و شيخ, در قسمت مربوط به اصحاب امام باقر(ع) آمده است:
((و حفص بن غياث عامى))(48)
((و حفص بن غياث كه عامى مذهب است.))
و در فهرست شيخ آمده است:
((حفص بن غياث القاضى عامى المذهب له كتاب معتمد...))(49)
((حفص بن غياث قاضى, عامى مذهب بوده و كتابى دارد كه مورد اعتماد است.))
و شيخ در كتاب رجال خويش, ضمن بيان اصحاب امام صادق(ع) مى نويسد:
((حفص بن غياث بن طلق بن معاويه اءبوعمر النخعى القاضى الكوفى))(50)
((حفص بن غياث بن طلق بن معاويه ابوعمر نخعى قاضى كوفى.))
همو, در ضمن آنان كه از امامان روايتى ندارند مى نگارد:
((حفص بن غياث القاضى...))(51)
((حفص بن غياث قاضى...))
روشن است كه اعتماد شيخ به كتاب ياد شده براى حكم به وثاقت شخص نامبرده كافى است, با توجه به اين كه درنگاه عرف ميان اين دو, ملازمه وجود دارد. افزون بر اين, نامبرده از راويان مشخيه فقيه بوده و صدوق تا او داراى سه طريق است. در كتاب معجم رجال حديث آمده است:
((شيخ در كتاب عده الاصول در مبحث حجيت خبر واحد, چنين اظهار داشته كه بناى اصحاب بر عمل به روايات حفص بن غياث استوار گشته است و از مجموع كلام او در آن كتاب استفاده مى شود كه عدالتى كه در راوى اعتبار شده به معنى وثاقت مانع از دروغ گويى است, هر چند شخص در عمل فاسق و در اعتقاد و باور غير امامى باشد. آرى روايت كسى كه معتقد به حق بوده=[ امامى باشد] و نيز مورد وثوق, در صورت ناسازگارى باروايت غير معتقد, بر آن پيشى دارد. در نتيجه حفص بن غياث, مورد اطمينان بوده است و روايات او نيز مورد عمل اصحاب.))(52)
با وجود اين محقق شوشترى بر اين ادعا خرده گرفته و آن را ناتمام دانسته است:
((فان العده انما قال: ان الاماميه انما يعملون باءخبار العامه مثل حفص بن غياث اذا لم يكن له معارض من خبر امامى و لا اعراض من الاماميه))(53)
((آنچه در عده الاصول آمده, تنها اين است كه: اماميه تنها هنگامى به روايات عامه همچون حفص بن غياث عمل مى كنند كه خبر او با خبر شخصى از اماميه ناسازگار نباشد و نيز از سوى ايشان مورد اعراض واقع نشده باشد.))
و شايسته تر اين است كه عبارت عده الاصول را نقل كنيم تا روشن شود كه حق با كدام يك از اين دو انديشه ور بزرگ است. شيخ در كتاب ياد شده در فصلى كه درباره شواهد و نشانه هاى كه بر درستى خبر واحد يا نادرستى آن دلالت دارند و نيز آنچه سبب برترى پاره اى از اخبار بر پاره اى ديگر مى گردد, گشوده, پس از بيان برتريهاى مربوط به اخبار ناسازگار با هم مى نويسد:
((و اءما العداله المراعاه فى ترجيح اءحد الجزين على الاخر فهو اءن يكون الراوى معتقدا للحق مستبصرا ثقه فى دينه متحرجا من الكذب غير متهم فى ما يرويه. فاءما اذا كان مخالفا فى الاعتقاد لاصل المذهب و روى مع ذلك عن الائمه عليهم السلام نظر فيما يرويه فان كان هناك من طرق الموثوق بهم ما يخالفه وجب اطراح خبره و ان لم يكن هناك ما يوجب اطراح خبره و يكون هناك ما يوافقه وجب العمل به و ان لم يكن هناك من الفرقه المحقه خبر يوافق ذلك و لايخالفه و لايعرف لهم قول فيه وجب اءيضا العمل به لما روى عن الصادق عليه السلام اءنه قال: ((اذا انزلت بكم حادثه لاتجدون حكمها فيما روى عنا ذا نظروا الى ما روده عن على عليه السلام فاعملوا به)) و لاجل ماقلناه عملت الطائفه بما رواه حفص بن غياث و غياث بن كلوب و نوح بن دراج و السكونى و غيرهم من العامه عن اءئمتنا عليه السلام فيما لم ينكروه و لم يكن عندهم خلافه))(54)
((و اما عدالتى كه در برترى خبرى بر خبر ديگر لحاظ مى شود, به اين است كه راوى از معتقدان به حق و كسانى كه ديده شان به جلوه حق روشن گشته بوده باشد و نيز در دين خويش مورد اعتماد و دورى كنند از دروغ و غير متهم درنقل و روايت باشد. اما در صورتى كه از لحاظ مذهب مخالف حق باشد و با اين حال, از يكى از امامان روايتى را نقل كرده باشد, با درنگ به نقل او نظر مى شود و اگر با خبر افراد مورد اعتمادى در تعارض بود, بايد كه دور انداخته شود و به آن عمل نشود و اگر آنچه سبب كنار افكندن آن باشد يافت نشد, بلكه اخبار ديگر با آن موافق بودند, عمل به آن لازم است و اگر از فرقه بر حق خبرى كه مخالف يا موافق آن باشد نيافتيم و قولى هم كه ناظر به حكم ياد شده در آن باشد در ميان اصحاب نبود, در اين صورت نيز عمل به آن واجب است به دليل روايتى كه از امام صادق(ع) در اين مورد نقل شده كه فرمود: ((اگر رخدادى پيش آمد و حكم آن را در روايات ما نيافتيد, به روايات عامه كه از امام على(ع) نقل كرده اند مراجعه و به آنها عمل كنيد)) و از همين جاست كه اصحاب به روايات حفص بن غياث و غياث بن كلوب و نوح بن دراج و سكونى و ديگر از ايشان از افراد عامى مذهب كه از امامان(ع) نقل كرده اند و نزد ايشان هم, روايت معارضى با آنها نبود عمل مى كنند.))
ظاهر عبارتهاى نقل شده, همان طور كه ديده مى شود, با آنچه علامه شوشترى اظهار داشته, سازگار است, چه اين كه مستفاد از آنها تنها عمل به مانند روايات حفص بن غياث در صورتى است كه ناسازگارى نباشد از آن جهت كه امام صادق(ع) بدان امر فرموده است و هرگز مورد اطمينان بودن حفص بن غياث و مانند او, از عامى مذهبان از اين عبارتها به دست نمىآيد.
ليكن با وجود اين مى توان گفت: اگر راوى از امامى مذهبان بوده و غير موثق باشد, هرگز نمى توان به روايت او عمل كرد. در نتيجه, نمى توان از روايات ياد شده و نه از كلام شيخ اين مطلب را استفاده كرد كه راويان عامى مذهب ارج و منزلتى فراتر از راويان شيعه داشته به گونه اى كه روايات ايشان مورد پذيرش واقع مى شود و بدانها عمل مى گردد, حتى اگر پرهيزى از دروغ نداشته باشند. بنا بر اين, منظور امام صادق(ع) و هم شيخ اين است كه روايتهاى افراد مورد اطمينان از عامى مذهبان در صورت ناسازگار نبودن با روايتهاى پيروان اهل بيت(ع) مورد عمل قرار مى گيرند. اين مطلب به واقع, همان نكته اى است كه استاد علامه خويى, استفاده كرده است و گواه ما بر آنچه گفته شد, كلام شيخ است, پس از بحث ياد شده و سخن در باب روايتهايى كه تمام فرقه هاى شيعه آنها را نقل كرده اند:
((فاءما من كان مخطئا فى بعض الافعال اءو فاسقا باءفعال الجوارح و كان ثقه فى روايته متحرزا فيها فان ذلك لايوجب رد خبره و يجوز العمل به لان العداله المطلوبه فى الروايه حاصله فيه و انما الفسق باءفعال الجوارح يمنع من قبول شهادته و ليس بمانع من قبول خبره و لاجل ذلك قبلت الطائفه اءخبار جماعه هذه صفتهم))(55)
((اما اگر شخصى در برخى از كارهاى خويش خطا كار بوده يا در بعضى كارهاى خود فاسق باشد و با وجود اين, در كلام خويش و نقل روايات مورد اعتماد باشد, اين امر سبب رد خبر او نمى شود. در نتيجه مى توان به آن عمل كرد, زيرا عدالتى كه در نقل روايت معتبر=[ مورد نياز] است, در اين فرض حاصل است و فسق در كارها[ و نه گفتار], تنها موجب رد شهادت شخص مى شود و نه رد خبر و روايت او, از اين روى, اصحاب, روايتهاى گروهى از اين گونه را پذيرفته و بدانها عمل مى كنند.))
از اين عبارت استفاده مى شود كه تنها شرط پذيرش خبر, مورد اعتماد بودن راوى در نقل و دورى از دروغ در سخن است. اين نكته, تنها شرط پذيرش خبر, حتى از راويان عامى مذهب است, بلكه با كنار هم قرار دادن اين عبارت شيخ با سخن پيشين او, اين مطلب به دست مىآيد كه حاصل مرام شيخ عبارت است از: عدالت مورد نظر در مبحث تعارض اخبار و ترجيح بعضى بر بعض ديگر, با عدالت معتبر در باب پذيرش روايت, تفاوت دارد; زيرا عدالت در مبحث نخست, به اين است كه راوى در عين مورد اعتماد بودن, در گفتار از معتقدان به مذهب حق=[ شيعه] باشد و در عمل نيز, به گناه آلوده نشود, در حالى كه عدالت در باب تعارض و ترجيح اخبار, تنها مورد اعتماد بودن در گفتار و دورى از دروغ است, بنا بر اين, عدالت به معناى دوم در پذيرش روايت شخص كافى است, حتى اگر از عامى مذهبان باشد.
به هر روى, آنچه از كلام شيخ در كتابهايش به دست مىآيد, حفص بن غياث, فردى مورد اعتماد است, در نتيجه نمى توان روايت مورد بحث را از ناحيه او ضعيف شمرد و رد كرد و دانستى كه راويان ديگر حديث ياد شده قابل اعتمادند.
حديث ياد شده, از حيث سند پذيرفته است و دلالت آن هم بر لازم بودن صدور حكم حاكم در جوازى اجراى قصاص تمام است.
2. از ديگر اخبار, روايتى است كه صدوق در كتاب فقيه و شيخ در كتاب تهذيب با اسناد آنان از سليمان بن داود منقرى از حفص بن غياث نقل كرده اند, به اين مضمون:
((ساءلت اءبا عبدالله عليه السلام, ((من يقيم الحدود؟ السلطان اءو القاضى؟ فقال عليه السلام: اقامه الحدود الى من اليه الحكم))(56)
((از امام صادق(ع) در مورد كسى كه حدود الهى را جارى مى كند, پرسش شد: آيا وظيفه سلطان و حاكم است, يا قاضى؟
ايشان فرمود: به پا داشتن حدود الهى, به عهده كسى است كه حكم در دست اوست.))
وجه استدلال به اين روايت: امام(ع) در پاسخ به پرسش پرسش كننده فرمود: ((بپا داشتن حدود الهى به مصدر حكم تفويض شده)) و ظاهر تعبير به لفظ ((الى)) اين است كه امر بپا داشتن حدود, در دستان مصدر حكم است. پس حاصل اين روايت, همچون مفاد خبر نخست است: ((حكم به دست, و بر كشيدن شمشير حق ديگران است)) يعنى حكم به كار بردن شمشير به امامان تفويض شده و هيچ كس را اجازه استفاده از آن بدون صدور حكم ايشان نيست, و اما پس از صدور حكم از جانب ايشان, بر كشيدن شمشير قصاص حق ولى قصاص است و ديگران هيچ گونه حقى در آن ندارند, بنا بر اين, مفاد روايت حاضر در مورد به پا داشتن حد اين مى شود كه هيچ كس حق آن را ندارد مگر پس از صادر شدن حكم از جانب مصدر آن كه سلطان و يا حاكم گمارده شده از سوى اوست. پس دلالت حديث بر اين مطلب كه اجراى حدود بستگى بر حكم حاكم دارد, روشن و تمام است.
مطلب ديگر اين كه معناى ويژه حد, همان ادب كردن خاصى است كه در شريعت ميزان آن تعيين شده باشد, چه در مورد حقوق الهى باشد و چه در زمينه حقوق مردم, پس حكم شلاق زدن در باب زنا و نيز سنگسار كردن از حدود الهى هستند, همچنانكه حكم شلاق زدن در خصوص تهمت به فحشاء و كشتن قاتل و قصاص كردن شخص جانى نيز از حدودند, هر چند نمونه نخست از حقوق الهى و نمونه دوم از حقوق مردم=[ حقوق بشر] است.
در برگيرندگى واژه ((حد بر هر دو قسم حدود الهى و بشرى, افزون بر اين كه به خودى خود روشن است, از اخبار بسيارى به دست مىآيد كه اطلاق واژه ياد شده را بر قتل قصاصى در عهد امامان(ع) امرى شايع و متعارف معرفى مى كنند:
از جمله در خبر صحيحى كه زراره از امام باقر(ع) نقل كرده آمده است:
((عن اءبى جعفر عليه السلام قال: ((اءيما رجل اجتمعت عليه حدود فيها القتل فانه يبداء بالحدود التى دون القتل ثم يقتل))(57)
((هر كسى كه حدود بسيارى بر گردن او باشد كه از جمله آن حدود قتل بوده باشد, ابتدا حدود غير قتل بر او جارى مى شود و آن گاه كشته مى شود.))
و نيز در خبرى كه سماعه از امام صادق(ع) نقل كرده, امام مى فرمايد:
((عن اءبى عبدالله عليه السلام قال: ((قضى اءميرالمومنين عليه السلام فيمن قتل و شرب خمرا و سرق فاءقام عليه الحد فجلده لشربه الخمر و قطع يده فى سرقته و قتله بقتله))(58)
((اميرالمومنين(ع) شخصى را كه قتل و شرب خمر و دزدى شده بود, ابتدا به جهت شرب خمر شلاق زد, پس از آن دستش را به خاطر دزدى قطع كرد و سپس او را به سبب ارتكاب قتل, كشت.))
چه اين كه ظاهر اين روايت اين است كه بيان ايشان پس از ((فجلده)) تا آخر سخن, تفصيل سخن پيش از آن يعنى ((فاءقام عليه الحد)) است و در اين صورت, از مصاديق حد قتل در برابر قتل, يا به عبارتى ديگر قصاص جان است.
در خبر صحيح فضيل آمده: از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود:
((سمعت اءبا عبدالله عليه السلام يقول: ((من اءقر على نفسه عند الامام بحق من حدود الله مره واحده حرا كان اءو عبدا اءو حره كانت اءو اءمه فعلى الامام اءن يقيم الحد عليه للذى اءقر به على نفسه... الى اءن قال: و من اءقر على نفسه عند الامام بحق حد من حدود والله فى حقوق المسلمين فليس على الامام اءن يقيم عليه الحد الذى اءقر به عنده حتى يحضر صاحب الحق اءو وليه فيطالبه بحقه قال: فقال له بعض اءصحابنا: يا اءبا عبدالله فما هذه الحدود التى اذا اءقرع بها عند الامام مره واحده على نفسه اءقيم عليه الحد فيها؟ فقال ـ بعد ذكر حقوق الله فيها ـ : و اءما حقوق المسلمين فاذا اءقر على نفسه عند الامام بفريه لم يحده حتى يحفر صاحب الفريه اءو وليه و اذا اءقر بقتل وجل لم يقتله حتى يحضر اءولياء المقتول فيطالبوا بدم صاحبهم))(59)
((هر كه نزد امام ثبوت به حقى از حدود الهى بر گردن خويش يك بار اعتراف كند, چه مرد آزاد باشد, يا بنده و چه زن آزاد باشد يا كنيز, بر امام است كه به استناد اعتراف حد را بر او جارى كند... تا اين كه فرمود: هر كه نزد امام به حدى از حدود الهى در مورد حقوق مسلمانان اعتراف كند, بر امام نيست كه حد مربوط را بر او جارى سازد, مگر با حضور صاحب آن حق, يا ولى او كه خواهان حق خويش هستند.
به امام(ع) عرض شد: اى ابا عبدالله! پس حدودى كه به يك بار اعتراف نزد امام, سبب اجراى حد مى شوند كدامند؟
امام بعد از بيان حقوق الهى فرمود: و اما در مورد حقوق مسلمانان, اگر شخص نزد امام به قطع عضو ديگرى عليه خويش اعتراف كند, بدون حضور صاحب حق, امام نمى تواند حد را جارى كند و نيز اگر شخص به قتل فردى اعتراف كند امام حد قتل را جارى نمى كند, مگر پس از حضور اولياى مقتول و درخواست اجراى قصاص.))
و اطلاق واژه ((حد)) بر كشتن قاتل از روى قصاص, با ملاحظه بالا و پايين اين حديث در كنار هم روشن و آشكار است و نيز در خبر صحيح حلبى, از امام صادق(ع) آمده كه ايشان فرمود:
((عن اءبى عبدالله عليه السلام قال: ((اءيما رجل قتله الحد فى القصاص فلاديه له, الحديث))(60)
((براى كسى كه او را از روى قصاص بكشند, ديه اى ثابت نخواهد شد.))
و روايات بسيار ديگرى كه نقل آنها لازم نيست. افزون اين كه در برگيرندگى مفهوم ((حد)) نسبت به قتل, به خودى خود روشن است و بر اين اساس شمول عنوان حدود نسبت به قصاص مقتضى داخل شدن قصاص در دايره سخن امام(ع) خواهد بود كه فرمود: ((به پا داشتن حدود الهى به مصدر حكم واگذار شده)), در نتيجه, اجراى قصاص به حاكم ارجاع داده شده و ولى قصاص, اجازه انجام آن را, بدون حكم حاكم ندارد. اين همان مدعاى ماست. اين پايان سخن در مورد مفاد حديث ياد شده.
اما سند آن: همان طور كه بيان شد, حديث ياد شده در كتاب فقيه نقل شده كه به گواهى شخص صدوق, تمامى روايات اين كتاب, معتبرند. با اين حال, وى طريق خويش را تا منقرى در آخر كتاب بيان داشته و در ضمن آن, قاسم بن محمد اصفهانى را نيز نام برده است كه در كتابهاى رجال گفته شده كه نامبرده, همان كاسولا است كه نجاشى در مورد وى گفته است: ((مورد رضايت نيست))(61). و دور نيست كه قاسم بن محمد خالى از وصف هم كه در سندهاى كتاب فهرست شيخ, واقع شده همين شخص باشد به اين دليل كه از صدوق در سندهاى ياد شده در فهرست نام برده شده است. در نتيجه, سند روايت ياد شده در فقيه و تهذيب جاى بحث و درنگ دارد. مگر اين كه گفته شود قاسم بن محمد اصفهانى, قاسم بن محمد جوهرى است, آن گونه كه در جامع الرواه آمده, كه در اين صورت, اشكال پيشين[ در مورد جوهرى] به او نيز وارد مى شود, ليكن اين استنباط بعيد مى نمايد, چه اين كه ظاهر كتاب فهرست و رجال نجاشى و غير ايشان اين است كه اين دو نام به دو شخصيت مى شوند.
با همه آنچه بيان شد, محدث مجلسى در كتاب روضه المتقين كه شرحى است بر فقيه, در مقام شرح حديث مورد بحث, مى نويسد:
((روى سليمان بن داود المنقرى فى القوى كالصحيح كالشيخ بسندين, عن حفص بن غياث))(62)
((سليمان بن داود منقرى در خبرى قوى كه نزديك به صحيح است, همچون شيخ با دو سند, از حفص بن غياث روايت كرده است.))
ديده مى شود كه مجلسى, سند حديث ياد شده را قوى دانسته كه در رديف صحيح است. و ما پيش از اين, در باره سليمان بن داود و هم حفص بن غياث سخن رانديم كه نيازى به تكرار آن نيست.
بايد توجه داشت كه ادعاى دلالت مانند خبر صحيح اسحاق بن غالب كه پيش از اين نقل شد, بر مقصود ما (به اين بيان كه كلام امام(ع) در آن روايت كه فرمود:
((... و اءحيى به مناهج سبيله و فرائضه و حدوده...))
((... و خداوند گذرگاههاى راه خويش و هم وظايف و حدود شرعى را به واسطه امامان زنده نگاه داشته است...))
معادل تعبير وارد در خبر حفص است, بنا بر اين چون دلالت خبر حفص مفروض است, دلالت صحيحه نيز تمام خواهد بود, زيرا زنده نگاه داشتن حدود, يعنى اجرا و اقامه آنها) توهمى بيش نيست, زيرا تفاوت آشكارى ميان مفاد اين دو روايت وجود دارد. از اين جهت كه روايت حفص به خاصر وجود لفظ ((الى)) بر اين مطلب دلالت دارد كه امر قصاص به تمام در دست حاكم است و در نتيجه, حكم يا اجازه او در اقامه قصاص معتبر است و اين بر خلاف تعبير موجود در خبر صحيح است كه عبارت است از احياى حدود الهى, چه اين كه در تحقق احياى حدود, تنها نظارت و مراقبت بر اجرا كافى است, بدون اين كه حاكم حكم كند يا اجازه اى بدهد.
و مقتضاى تحقيق اين است كه خبر صحيح ياد شده نيز, بر ادعاى, دلالت دارد, ليكن از جهتى ديگر جز آنچه بيان شد.
توضيح: انتظام همه دولتها و حكومتهايى كه در عالم شكل گرفته اند بر اين امر استوار گشته كه بر امورى همچون قصاص نفس يا اعضا نظارت داشته باشند. البته با قرار دادن محكمه هاى عالى كه حكم به قصاص در موارد جزئى به آنها تفويض گشته, چه اين كه در غير اين صورت, هرج و مرج مهار ناشدنى, سر تا سر اجتماع را فرا مى گيرد و بنيان جامعه فرو مى ريزد, از اين روى, اداره شهرها امكان پذير نخواهد بود, مگر در سايه وجود چنين محاكمى كه تحت سرپرستى و رياست حاكمى صالح قرار دارند كه اهل جست و جو و وارسى مدارك و نيز صدور حكم برابر شواهد و مدارك[ و نه گرايشهاى شخصى و گروهى] است و با توجه به اين نكته اگر مانند روايت صحيح اسحاق بن غالب, به عقلايى اين چنين با ذهنيتهاى ياد شده ارائه شود, به طور قطع برداشت ايشان از آن, اين خواهد بود كه در نظام اسلامى هم همان روش عقلايى رعايت شده و اين امام است كه در اختيار او و بر عهده اوست كه حدود الهى را در جاى جاى سرزمين اسلامى بپا بدارد و اين گونه بيان, براى دلالت روايت ياد شده بيانى متين و استوار است.
3. ديگر از اين اخبار, روايتى است كه صدوق در نوادر كتاب ديات, بهواسطه سند صحيح خويش از حسين بن سعيد از فضاله از داود بن فرقد از امام صادق(ع) نقل كرده كه فرمود:
((عن اءبى عبدالله عليه السلام قال: ((ساءلنى داود بن على عن رجل كان ياءتى بيت رجل فنهاه اءن ياءتى بيته فاءبى اءن يفعل فذهب الى السلطان فقال السلطان: ان فعل فاقتله قال: فقتله فما ترى فيه؟ فقلت: اءرى اءن لايقتله انه ان استقام هذا ثم شاء اءن يقول كل انسان لعدوه: دخل بيتى فقتلته))(63)
((داود بن على از من در مورد شخصى پرسيد كه به خانه ديگرى در مىآمد و صاحب خانه, وى را از ورود به خانه اش نهى كرده بود, ليكن نامبرده اهميتى به اعتراض صاحب خانه نمى داد, از اين روى, صاحب خانه نزد سلطان رفته و از او كمك خواست. سلطان در پاسخ وى گفت: اگر بار ديگر چنين كرد او را بكش!
داود بن على پرسيد اگر صاحب خانه مرد غريبه را كشت مساءله چه حكمى خواهد داشت؟
در پاسخ وى گفتم: به نظر من صاحب خانه چنين حقى ندارد, زيرا اگر اين كار تجويز شود, هر كس مى تواند دشمن خويش را بكشد و آن گاه[ به حيله و نيرنگ] بگويد: بى اجازه به خانه من در آمده بود و به همين خاطر او را كشتم.))
اين خبر, صحيح است. اما توضيح دلالت آن: گرچه مورد آن نهى و منع از قتل كسى است كه بدون اجازه وارد خانه ديگرى شده, ليكن استدلال و تعليل امام(ع) بر حكم ياد شده به اين كه ((در صورت تجويز آن هر كس مى تواند عذر كشتن ديگرى را ورود بدون اجازه به خانه خود بيان كند)) نشان مى دهد كه كشتن قتل نيز بدون حكم[ و نظارت] حاكم ممنوع است, زيرا در غير اين صورت, هر كس مى تواند به منظور توجيه قتل ديگرى او را به قتل فرزند يا پدر خويش مثلا متهم سازد و به ديگر سخن: استدلال امام(ع) اشاره وار بلكه به روشنى بر اين امر گواهى مى دهد كه كشتن اشخاص يا آسيب رساندن به آنها از روى قصاص يا حد شرعى, بايد پس از حكم فردى كه از جانب دولت و ولى امر مردم براى اين كار گمارده شده, صورت پذيرد, چه اين كه در غير اين صورت, هرج و مرج و بى نظمى جامعه را فرا مى گيرد و باب تجاوز بر جان مردم و كشتن آنها يا آسيب و صدمه رساندن به ايشان گشوده مى شود كه در سايه ايجاد پاپوش از طريق قصاص به منظور توجيه اين جنايات, دامن گستر مى شود. پس در اين جا براى پيشى گيرى از اين مفسده و اختلاف نظم اجتماعى, نبايد اجازه داد كه افراد جامعه به قتل ديگران اقدام كنند, مگر پس از صدور حكم از سوى محكمه هاى با صلاحيت و قضاتى كه از جانب اولياى امور به اين منظور گمارده شده اند.
و انصاف اين است كه استدلال به اين حديث به بيان ياد شده, برهانى پر توان و متين براى مدعاى ماست.
4. و ديگر از روايات ياد شده خبر درستى است كه اسحاق بن عمار نقل كرده است:
((ساءلت اءبا عبدالله عليه السلام عن رجل له مملوكان قتل اءحدهما صاحبه اءله اءن يقيده به دون السلطان ان اءحب ذلك؟ قال: هو ما له يفعل به ما شاء ان شاء قتل و ان شاء عفى))(64)
((از امام (ع) در مورد مردى پرسش كردم كه صاحب دو غلام بود و يكى از آن دو ديگرى را كشت[ پرسيدم كه] آيا نامبرده بدون مراجعه به حاكم مى تواند قاتل را مجازات كند[ و او را بكشد], امام(ع) در پاسخ فرمود: آن غلام=[قاتل] ملك اوست و هر چه كه در مورد او بخواهد مى تواند انجام دهد. اگر بخواهد مى تواند او را بكشد و اگر بخواهد مى تواند او را ببخشد و از او در گذرد.))
توضيح دلالت اين خبر: ظاهر پرسش اين گونه مى نمايد كه به طور ارتكازى در ذهن پرسش گر اين امر ثابت است كه ولى دم, بدون مراجه به حاكم مجاز به ستاندن حق قصاص نيست, از اين روى, پرسش, تنها متوجه اين نكته است كه آيا مالك, با فرض اين كه قاتل و مقتول, هر دو غلامان اويند, مى تواند بدون مراجعه به حاكم, قصاص كند. بنا بر اين, ماحصل پرسش اين است كه آيا مولى در فرض ياد شده از قاعده جايز نبودن قصاص بدون اجازه, استفتا شده ياخير؟ و امام(ع) پاسخ فرمود: او, در اجراى قصاص استقلال دارد و دليل آن هم اين است كه قاتل, همچون مقتول, از اموال مولى بوده است و مولى مى تواند به هر گونه اى كه مى خواهد در مال خود دخل و تصرف كند: به كشتن يا بخشيدن. در نتيجه استدلال امام(ع) در مورد حكم ياد شده به تعليل ياد شده, دليلى است بر اين كه آنچه در نهانخانه=[ ارتكاز] ذهن مخاطب ثابت بوده كه قصاص در جان, جز از طريق مراجعه به سلطان يا كارگزار او روا نيست, مطلبى است صحيح و مورد تاءييد شريعت.
5. از ديگر اخبار در اين باب, خبر صحيح محمد بن مسلم از امام باقر(ع) است:
((عن اءبى جعفر عليه السلام قال: قلت له: رجل جنى الى اءعفو عنه اءو اءرفعه الى السلطان قال: هو حقك; ان عفوت عنه فحسن و ان رفعته الى الامام فانما طلبت حقك و كيف لك بالامام.))(65)
((مى گويد: به امام عرض كردم: اگر شخصى در مورد من مرتكب جنايتى شود, آيا مى توانم از او درگذرم, يا بايد به حاكم مراجعه كنم؟
ايشان در پاسخ فرمود: اين حق توست. اگر او را ببخشى كارى است نيكو و پسنديده و اگر هم به امام مراجعه كردى جز اين نيست كه حق خويش را طلب كرده اى و گرنه تو را با امام[ و حاكم] كارى نيست.))
توضيح دلالت: اين حديث, نزديك به بيان استدلال در حديث گذشته است, زيرا در نهانخانه ذهن پرسش گر اين مطلب نقش بسته كه ستاندن حق راهى جز مراجعه به حاكم و شكايت از جانى در نزد او ندارد. نكته مورد سئوال تنها اين است كه آيا مى توان پيش از مراجعه به حاكم جانى را بخشيد يا خير؟ امام(ع) پاسخ داد:
مخير است ببخشد يا به حاكم مراجعه كند. ظاهر جواب ياد شده اين است كه آنچه در ذهن پرسش گر نقش بسته مورد تاءييد امام است و ديگر اين كه در صورت نبخشيدن, تنها راه ستاندن حق مراجعه به امام و ارائه شكايت نزد اوست, چه اين كه ولى امر بر حق در جامعه, تنها اوست.
6. از جمله روايات ياد شده خبر صحيحى است كه ضريس كناسى از امام باقر(ع) نقل كرده كه چنين فرمود:
((عن اءبى جعفر عليه السلام قال: ((لايعفى عن الحدود التى لله دون الامام فاءما ما كان من حق الناس فى حد فلاباءس باءن يعفى عنه دون الامام))(66)
((تنها امام مى تواند از حدودى كه متعلق به خداوند است در گذرد. اما آنچه از حدود, در شمار حقوق مردم است, گذشتن از آن, از سوى غير امام مانعى ندارد.))
و بيان چگونگى استدلال به اين روايت شبيه بيانى است كه در مورد اخبار پيشين گذشت و آن اين كه: امام(ع) گرچه به مقتضاى مدلول مطابقى=[ منطوق] كلامشان, در صدد بيان تفاوت ميان حدود مربوط به حق خداوند و حدود مربوط به حق مردم هستند, به اين صورت كه در مورد قسم نخست, بخشش حق امام است و در مورد دوم مى توان بدون مراجعه به امام, شخص بزهكار را بخشيد, جز اين كه مطرح كردن خصوص فرض پيش از مراجعه به امام, به طور الزامى بر اين امر دلالت دارد كه حالات ممكن در مساءله عبارتند از: بخشش يا مراجعه به امام. تفاوت حق خداوند با حق مردم, تنها در اين است كه در مورد حق مردم, مى توان به هر يك از دو حالت ياد شده عمل كرد و در مورد حق خداوند تنها ميتوان به امام مراجعه كرد; بنا بر اين, شخص حتى در مورد حقوق مردم هم نمى تواند مستقل و بدون مراجعه به حاكم, حق قصاص را از شخص خاطى يا جانى بستاند.
مگر اين كه گفته شود: صرف اين كه امام متعرض خصوص بخشش[ و نه بازستانى] پيش از مراجعه به حاكم شده است, دلالتى بر مفهوم ياد شده=[ مدلول التزامى] نمى كند, چه اين كه شايد ذكر خصوص بخشش از اين روى بوده كه محل بحث و سخن ايشان پيش از بيان اين حكم, فرض ياد شده بوده است. در نتيجه, به طور مستقل عمل كردن, اختصاصى به صورت بخشش نخواهد داشت.
نكته ديگر اين كه استدلال به اين حديث, با اين پيش فرض است كه قصاص از مصاديق حدود متعلق به مردم است و ما پيش از اين, ضمن بحث از حديث دوم كه متعلق به حفص بن غياث بود اين مطلب را به اثبات رسانديم.
7. از ديگر شواهدى كه حكم مورد بحث را تاءييد مى كند, اجازه امام صادق(ع) از والى مدينه است آن هنگام كه ايشان قصاص از كشنده معلى بن خنيس را اراده كرد. اين حكايت در خبر معتبر وليد بن صبيح چنين آمده است:
((قال داود بن على لابى عبدالله عليه السلام: ما اءنا قتلته ـ يعنى معلى ـ قال: فمن قتله؟ قال: السيرانى ـ و كان صاحب شرطته ـ قال: اءقدنا منه, قال: قد اءقدناك, قال: فلما اخذ السيرانى و قدم ليقتل جعل يقول: يا معشر المسلمين! ياءمرونى بقتل الناس فاءقتلهم لهم ثم يقتلونى, فقتل السيرانى))(67)
((داود بن على, به امام صادق(ع) عرض كرد: من معلى را نكشته ام.
امام فرمود: پس چه كسى او را كشت؟
وى پاسخ داد: سيرافى[ كه رئيس نگهبانان بود].
امام خطاب به داود بن على فرمود: اجازه بده تا او را قصاص كنيم.
وى گفت: هر آينه تو مجازى بر قصاص او.
راوى ادامه مى دهد: چون سيرافى را گرفتند و آماده كشتن كردند, وى خطاب به مسلمانان اظهار داشت: مرا به كشتن مردم امر مى كنند و چون فرمان را گردن نهاد و ايشان را مى كشم, آن گاه مرا[ به جرم قتل] مى كشند, سپس وى را كشتند.))
شاهد بحث ما: فرموده امام(ع): ((اجازه بده تا او را قصاص كنيم)) دليلى رفتارى است براى نشان دادن اين كه اجازه حاكم و والى, براى اجراى قصاص لازم است.
پس اين سخن, كاشف از اين مطلب است كه بناى شريعت اسلام رعايت اجازه حاكم در مورد ستاندن حق قصاص است, هر چند كه اجازه امام معصوم(ع) از شخصى چون داود بن على, كارى است مبتنى بر تقيه, ولى اين امر سبب ضعف استدلال ياد شده نمى شود, مگر اين كه[ در مقام ايراد به استدلال] گفته شود كه:
شايد كسب اجازه امام(ع) از داود بن على, از آن روى بوده كه وى امير و والى مديه و صاحب تازيانه و شمشير بوده و از اين روى جز به اجازه او, امام(ع) نمى توانست حكم قصاص را جارى كند, بلكه اگر هم در اين حديث دلالتى بر حكم مساءله باشد, تنها بر اين امر است كه اجازه از والى, از شرايط اجراى قصاص در چارچوب ولايت افرادى مانند داود بن على است, نه اين كه در شمار احكام واقعى شريعت اسلام باشد[ و در هنگام ولايت واليان بر حق], در نتيجه روايت ياد شده نمى تواند دليلى برحكم مساءله به شمار آيد و از اين روى, اين روايت را تاءييدى بر حكم مساءله معرفى كرديم و نه دليلى[ و مدركى] بر آن.
8. و از جمله روايات در اين باب كه اشاره اى به حكم مورد نظر دارد, خبر محمد بن مسلم از امام باقر(ع) است كه فرمود:
((عن اءبى جعفر عليهم السلام قال: ((من قتله القصاص باءمر الامام فلاديه له فى قتل و لاجراحه))(68)
((به آن كس كه به فرمان امام و از روى قصاص كشته شده باشد, هيچ گونه ديه اى تعلق نخواهد گرفت, نه ديه قتل و نه ديه جراحت.))
در كتاب رياض در اين بحث, پس از بيان اين مطلب كه گرفتن اجازه از امام(ع) به احتياط نزديك تر است, همان گونه كه همگان بر اين امر توافق دارند, چنين آمده:
((مع اشعار جمله من النصوص باعتبار الاذن كالخبر ((من قتله القصاص باءمر الامام فلاديه له فى قتل ولا جراحه)) و قريب منه غيره فتامل))
((با توجه به اين كه حكم ياد شده, از شمارى از روايات, هر چند به طور تلويحى, در خور استفاده است, همچون اين خبر:((به كسى كه به فرمان امام و از روى قصاص كشته شده باشد, هيچ گونه ديه اى نه براى قتل و نه براى جراحت تعلق نمى گيرد)) و شبيه اين مضمون در روايات ديگرى نيز يافت مى شود, پس نيك بينديش.))
نكته مورد نظر در اين روايت اين كه امام(ع) قصاصى را كه سبب نفى ديه مى شود, به فرمان امام و ولى امر مسلمانان مقيد ساخته اند و چنين تقييدى حكايت از اين دارد كه در صورت فرمان ندادن امام, ديه ياد شده براى مقتول, از روى قصاص, ثابت خواهد بود, بنا بر اين, تقييد ياد شده و بيان اين كه ديه با فرض آن منتفى است. بر اين مطلب گواهى مى دهند كه اگر فرمان امام نمى بود, ديه ثابت مى شد و ثبوت ديه تنها[ و نه قصاص] نشان از اين دارد كه گرچه قصاص كننده حق قصاص داشته است, ليكن چون از امام در ستاندن آن كسب اجازه نكرده, تنها ديه بر گردن او خواهد بود و نه قصاص.
مى توان بر بيان ياد شده به اين شكل خرده گرفت كه ممكن است علت تقييد در كلام امام(ع) اين باشد كه در صورت نبودن فرمان امام, چه بسا حدود شروعى آن چنانكه بايد, رعايت نشوند, نه اين كه حتى در صورت رعايت دقيق آنها هم, ديه[ و نه قصاص] ثابت مى شود, از اين روى, در روايات ديگر حكم ياد شده, يعنى نبود ديه, در صورت قتل از روى قتل از روى قصاص بدون تقييد به فرمان امام(ع) بيان شده است, از جمله در خبر صحيح محمد بن مسلم از امام صادق يا امام باقر(ع) چنين آمده:
((عن اءحدهما عليهما السلام ((فى حديث1)): ((و من قتله القصاص فلاديه له))
((براى كسى كه به قصاص كشته شده ديه اى نخواهد بود.))(69)
و نيز در خبر صحيح حلبى از امام صادق(ع) چنين آمده:
((عن اءبى عبدالله عليه السلام قال: ((اءيما رجل قتله الحد اءو القصاص فلاديه له ((الحديث))(70)
((براى هر مردى كه از روى حد يا قصاص كشته شود, هيچ گونه ديه اى نخواهد بود. ))
پس آنچه مى توان از دليلهاى ياد شده به دست آورد اين كه از دليلهاى خاصه استفاده مى شود كه ولى دم يا بزه ديده, بدون مراجعه به ولى امر, يا شخص گمارده شده از سوى او, اجازه ستاندن حق قصاص را ندارد, گرچه او صاحب حق است, ولى در بازستانى آن, استقلال ندارد. به واسطه همين دليلهاى خاصه است كه اطلاق تسلط موجود در آيه شريفه: ((و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا)) مقيد مى شود, بلكه مى توان چنين ادعا كرد كه ظهور آيه شريفه, بدون نياز به تقييد آن, خود منصرف به صورت مقيد, است و در اساس, هيچ گونه اطلاقى ندارد, از آن جهت كه از آيه چيزى بيش از آنچه در ميان جامعه هاى گوناگون متعارف است استفاده نمى شود و آن اين كه پرداختن به اجراى قصاص, جز با رجوع به مسوولان حكومت و اجازه و حكم ايشان روا نيست و در واقع سر انجام تقييد, همان انصراف خواهد بود.
با آنچه گفته شد اين حقيقت آشكار مى شود كه دلالت دليلهاى ياد شده بر اين كه بدون اجازه حق قصاص را گرفتن, نارواست, امرى روشن و آشكار است و هيچ گونه ابهامى در آن نيست و با اين فرض, جاى تعجب است كه چگونه چنين مطلب روشنى بر بزرگان از متاءخرين اصحاب, پنهان مانده تا جايى كه بيشتر ايشان (آنچنان كه از كتاب رياض نقل شد) بر اين نظرند كه: بر ولى مقتول جايز است كه بدون مراجعه به ولى امر و محاكم مربوط به احكام ياد شده, قصاص كند, بلكه تا جايى كه براى جايز نبودن ستاندن حق قصاص بدون اجازه حاكم, جز به مفهوم=[ مدلول التزامى] خبر محمد بن مسلم و برخى دليلهاى اعتبارى ديگر, كه به واقع بى اعتبارند, تمسك نجسته اند.
از جمله در كتاب جواهر الكلام در توجيه و نقد حكم ياد شده چنين آمده است:
((و لعل وجهه ما سمعته من الغنيه و الخلاف ـ يعنى نفى الخلاف فيه ـ و ما فى بعض الاخبار من الاشعار كما فى الرياض و هو قول الباقر عليه السلام ((من قتله القصاص باءمر الامام فلاديه له فى قتل و لاجراحه)) و قريب منه غيره, مويدا بالاحتياط و بما قيل: من اءنه يحتاج فى اثبات القصاص و استيفائه الى النظر و الاجتهاد و لاختلافه فى شرائطه و كيفيه استيفائه لخطر اءمر الدماء. و ان كان هو كما ترى; ضروره كون المفروض اعتبار الاذن بعد العلم بحصول مقتضى القصاص و علم المستوفى بالشرائط عند مجتهده على وجه لم يفقه الا الاذن و الاحتياط غير واجب المراعاه عندنا و نفى الخلاف المزبور غير محقق المعقد; لاحتمال اراده الكراهه منه... و على تقديره فهو موهون بمصير اءكثر المتاءخرين الى خلافه و باءنه ليس بحجه))(71)
((و شايد دليل حكم ياد شده[ :جايز نبودن قصاص, بدون اجازه حاكم] همانى باشد كه از غنيه و خلاف نقل شد (يعنى اختلاف نداشتن اصحاب در حكم مساءله) و نيز اشاره اى كه در برخى از روايات وجود دارد, همچنانكه در كتاب رياض بيان شد و آن سخن امام باقر(ع) است كه فرموده:((براى كسى كه به قصاص و تحت فرمان امام كشته شده هيچ ديه اى نه در قتل و نه در جراحت ثابت نيست)) و نيز تعابيرى از اين دست كه موافقت با احتياط نيز تاءييدى بر آنهاست و دليل ديگر آن كه برخى گفته اند, به اين ترتيب: اثبات قصاص و انجام آن, نيازمند اعمال نظر و اجتهاد است و شرايط و چگونگى اجراى قصاص در آرا و ديدگاههاى متفاوت, مختلف است, به جهت اهميت خاصى كه مساءله خونها, در شريعت دارند, گرچه اين دليل چندان در خور اعتماد نيست, چه اين كه مفروض بحث ما, صورتى است كه شخص به حاصل آمدن همه شرايط قصاص, به گونه اى كه مورد نظر مرجع تقليد اوست, آگاهى دارد و تنها مساءله گرفتن اجازه از حاكم محل كلام واقع شده است. از سوى ديگر, تمسك به احتياط هم بى وجه است, زيرا نزد ما, رعايت احتياط ضرورى و واجب نيست; اما ادعاى نبود اختلاف در حكم مساءله, موهون است; چه اين كه احتمال دارد منظور نبود اختلاف در كراهت اجراى قصاص, بدون اجازه است, نه نبود اختلاف در حرام بودن آن... افزون بر اين كه حتى اگر هم موضوع نبود اختلاف, حرام بودن انجام قصاص باشد, باز نمى توان به آن اعتماد كرد, از اين جهت كه بيشتر متاءخرين از اصحاب, بر خلاف اين حكم نظر داده اند. افزون بر اين كه در اساس, نبود اختلاف, حجت و دليل شرعى به حساب نمىآيد.))
و به هر روى, دلالت اخبار بسيار ياد شده بر اين مطلب كه بزه ديده يا ولى او, به گونه مستقل حق بازستانى حق قصاص را ندارند, روشن و آشكار است و جاى هيچ ترديد در آن باقى نمى ماند.
آنچه جاى سخن دارد اين كه: آيا تنها شرط لازم براى اجراى قصاص, تنها اثبات جنايت متهم نزد ولى امر مسلمانان يا شخص گمارده شده از سوى اوست, به گونه اى كه با ثبوت جنايت عمدى در مورد جان يا عضو شخصى نزد قاضى نصب شده از طرف ولى امر, و صدور حكم عليه جانى به اين كه او قاتل عمدى يا عامل نقص عضو بزه ديده بوده است, مجنى عليه يا ولى او اين حق را دارند كه با رعايت شرايط لازم, حق قصاص را بگيرند, بدون لزوم اجازه از حاكم در به پادارى آن. يا اين كه پس از صدور حكم عليه جانى, لازم است به ولى امر يا شخص نصب شده از سوى او, به منظور گرفتن اجازه دراجراى قصاص, مراجعه شود؟ و اين همان مطلب دومى است كه پيش از اين بدان اشاره كرديم.
پس در تحقيق اين مطلب بايد گفت كه: بى ترديد, ملاحظه دليلها پرده از اين حقيقت برمى دارد كه شارع براى كسى دستخوش جنايت شده, يا ولى او حق قصاصى قرار داده است, همان گونه كه براى ولى امر و امام امت حقى براى به پا داشتن احكام و احياى فرايض و حدود الهى قرار داده شده است. بنا بر اين, دست كم بر عهده امام و ولى امر است كه بر امور امت, نظارت داشته باشد, تا هر فردى از افراد امت, به حق مشروع خويش برسد. پيش از اين بيان شد كه مقتضاى دليلهاى مطلق, جواز قيام بزه ديده يا ولى اوست براى ستاندن حق خويش به گونه مستقل, جز اين كه اخبار و روايات ياد شده, مانع از اين اطلاق گرديده و در مقابل بر اين امر دلالت داشتند كه بر ولى قصاص است كه به اولياى امر مراجعه كند. در نتيجه, بايد به اطلاق دليلهاى مطلق عمل گردد, مگر در خصوص مواردى كه روايات مقيد مانع از اطلاق هستند. بنا بر اين, ناگزير بايد به مفاد اخبار گذشته برگرديم, تا ببينيم ميزان تقييد وارد بر اطلاقها تا چه حدى است.
پس آنچه از خبر حفص بن غياث استفاده مى شود, كه در ضمن آن, امام(ع) در مورد شمشيرى كه قصاص با آن انجام مى شود, فرموده بود:
((فسله الى اءولياء المقتول و حكمه الينا))
((بركشيدن شمشير, به عهده اولياى مقتول است, همان گونه كه حكم كردن به آن, به ما واگذار شده است.))
اين كه هر چند بركشيدن شمشير قصاص , بستگى به صدور حكم ائمه(ع) دارد, ليكن پس از ملاحظه اين نكته كه از وظايف امام بر حسب خبر صحيح اسحق بن غالب (كه در مقام بيان صفات امامان(ع) وارد شده, آن كه امام(ع) فرموده:
((... و اءحيى به مناهج سبيله و فرائضه و حدوده...))
((... و خداوند گذرگاههاى راه خويش را و هم فرايض و حدود خويش را باايشان احيا نموده است...))
احياى احكام و حدود الهى است, پس ناگزير هنگامى كه ولى قصاص, خواست خويش را نزد امام(ع) مطرح سازد, بر امام است كه به قصاص حكم كند, تا حدود الهى و فرايض خداوند را زنده بدارد و پس از صدور حكم, امام يا شخص گمارده شده از سوى او, به نفع مدعى قصاص, شرط ياد شده تحقق يافته و هيچ دليلى وجود ندارد كه اجازه امامان(ع) را نيز افزون بر حكم آنان, ضرورى بداند. همچنانكه از روايت ديگر حفص بن غياث استفاده مى شود:
((ساءلت اءبا عبدالله عليه السلام, ((من يقيم الحدود؟ السلطان اءو القاضى؟ فقال عليه السلام: اقامه الحدود الى من اليه الحكم))
((از امام صادق(ع) پرسيدم, چه كسى حدود الهى را به پا مى دارد؟ سلطان يا قاضى؟ ايشان در پاسخ فرمود: به پا داشتن حدود بر عهده صاحبان حكم است.))
گرچه اجراى قصاص واگذار به ايشان است, جز اين كه پس از ملاحظه مطالب گذشته و اين كه به پا دارى و احياى حدود الهى بر عهده ايشان است, بيش از اين اثبات نمى شود كه اقامه حدود, نيازمند حكم ايشان است, اما پس از صدور حكم, در فرض حدود مربوط به حق مردم, اگر صاحب حق بخواهد حق خويش بازستاند, هيچ دليلى بر لازم بودن اجازه از حاكم وجود ندارد, بلكه مى توان ادعا كرد كه نظر اين حديث نيز, تنها به حدودى است كه در مورد حقوق خداوند وضع شده است و امام به حكم خليفه الله بودن, مسوول احياى آنهاست, از اين روى, حديث ياد شده متعرض سپردن احياى اين حدود به قاضى صاحب منصب حكم شده است, پس بينديش.
خلاصه سخن: خبر ياد شده, هيچ گونه ظهورى دلالت كننده بر جايز نبودن اقدام صاحب حق قصاص, براى ستاندن حق خويش, پس از حكم قاضى, مگر با اجازه از حاكم, ندارد, بنا بر اين, جواز مبادرت به مقتضاى دليلهاى مطلق, خالى از معارض و مانع باقى مى ماند.
همان گونه كه مقتضاى قاعده عقلانى ياد شده كه مورد امضا و تاءييد شارع واقع گشته, جز اين نيست كه بايد براى اثبات حق قصاص به حاكم رجوع كرد, تا هرج و مرجى پيش نيايد; اما اين كه پس از صدور حكم, اجازه وى در اجراى آن لازم باشد, هرگز از قاعده ياد شده استفاده نمى شود.
و نيز همچنانكه خبر صحيح داود بن فرقد, تنها بر اين امر دلالت دارد كه خودراءيى در انجام قصاص, بدون صدور حكم از طرف اولياى امور, كارى نارواست, و گرنه پس از صدور حكم و اثبات حق قصاص نزد ايشان, هرگز از خبر ياد شده, شرط ديگرى براى اجراى قصاص به دست نمىآيد.
و همين طور, خبر درست و مورد اطمينان اسحاق, كه امر به مراجعه به سلطان كرده است, حاصلى جز لزوم درخواست صدور حكم از سلطان ندارد و هيچ گونه دلالتى بر لازم بودن اجازه پس از صدور حكم, از آن به دست نمىآيد. و شبيه آن است خبر صحيح محمد بن مسلم كه جز بر لازم بودن مراجعه به سلطان براى درخواست حكم دلالت ندارد. و چنين است سخن در باب خبر صحيح ضريس كناسى, كه ملاحظه خواهيد كرد.
نتيجه سخن: قدر متيقن از سيره عقلايى و اخبار گذشته اين كه: اقدام صاحب حق قصاص, به اجراى قصاص بدون مراجعه به ولى امر يا اشخاص گمارده شده از سوى او در شريعت, ممنوع و غير مجاز است, بلكه بر شخص ياد شده لازم است كه ادعاى خويش را نزد ايشان ببرد و حق خود را مطالبه كند, و اما هنگامى كه دعواى خويش نزد ايشان برد و حكم آنان به نفع او صادر گشت, ديگر هيچ دليلى وجود ندارد كه لازم بودن اجازه را از آنان, براى بازستاندن حق قصاص ثابت كند. در نتيجه, مرجع در مورد چنين شرطى, اطلاقهايى است كه بر اعتبار نداشتن شرط ياد شده دلالت دارند.
اين مطلب كه به عنوان نتيجه و چكيده اخبار گذشته بيان داشتيم, همان معنايى است كه در روايت اسحاق بن عمار, نقل شده و در كتاب كافى آمده است:
((قلت لابى الحسن عليه السلام: ان الله عز و جل يقول فى كتابه: ((ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلايسرف فى القتل انه كان منصورا)) فما هذا الاسراف الذى نهى الله عز و جل عنه؟ قال: نهى اءن يقتل غير قاتله اءو يمثل بالقاتل. قلت: فما معنى قوله: ((انه كان منصورا))؟ قال: و اءى نصره اءعظم من اءن يدفع القاتل الى اءولياء المقتول فيقتله ولاتبعه يلزمه من قتله فى دين و لا دنيا))(72)
((اسحاق مى گويد; به امام ابوالحسن(ع) عرض كردم: خداوند در قرآن فرموده: ((ما براى آن كه به ناحق كشته شده اند تسلطى قرار داديم, پس نبايد كه در كشتن اسراف و زياده روى كنيد و در اين صورت, او را يارى مى كنيم)) به من بگوييد منظور از اسرافى كه خداوند از آن نهى فرموده چيست؟
ايشان پاسخ داد: منظور نهى از كشتن شخصى غير از قاتل يا قطعه قطعه كردن قاتل است.
عرض كردم: پس معناى سخن خداوند كه فرمود: ((او, يارى خواهد شد)) چيست؟
ايشان فرمود: چه يارى بالاتر از اين كه قاتل به اولياى مقتول سپرده مى شود, تا او را بكشند و هيچ پيامد نامطلوب دينى يا دنيوى هم براى كار آنان نخواهد بود. ))
چه اين كه: اين حديث بر اين حقيقت دلالت دارد كه بر اولياى امر است كه خويشان مقتول را يارى كنند و قاتل را بر ايشان بسپارند, تا بتوانند حق قصاص را دريافت كند. پس گويا نظام اسلامى, وظيفه دارد كه اولياى مقتول را در ستاندن حق خويش و اعمال و اجراى قصاص قاتل يارى كنند, بنا بر اين, پس از آن كه بر مسوولان نظام ثابت شد كه اولياى دم, داراى حق قصاص هستند, بر ايشان واجب است قاتل را به اولياى قصاص بسپارند, تا حق خويش از او باز ستانند, نه اين كه اجراى قصاص معلق گذاشته شود تا قلبهاى اولياى دم در آتش انتظار بسوزد و اجازه اى به ايشان داده نشود, تا حق خويش بستانند, بلكه از وظايف مسلم نظام, شناسايى قاتل و تسليم او به اولياى دم است, تا با اجراى قصاص در مورد او, به حق خويش برسند.
آرى, اگر ولى امر, يا شخص گمارده شده از سوى او, تشخيص دهندگى اجراى قصاص يا اعمال آن بدون حضور نيروهاى مسلح انتظامى, امكان دارد سبب فساد و اختلال امنيت در جامعه اسلامى شود, اين حق را دارد, بلكه بر او لازم است, تا به مقتضاى ولايت خود, از اجراى قصاص جز در شرايط مناسب, با انتظام و امنيت نظام, جلوگيرى كند كه البته اين, بدان معنى نيست كه ولى امر, مى تواند در مورد رسيدن صاحب حق قصاص به حق خويش, مسامحه و سهل انگارى كند, بلكه بر او واجب است به مقتضاى اين كه ولى و سرپرست مسلمانان است و احياى حدود الهى بر عهده او, مقدمات و زمينه هاى مناسب را براى رسيدن صاحب حق قصاص به حق خويش, فراهم آورد, تا مبادا حق وى از بين برود, يا بازستاندن آن, به تاءخير افتد.
حاصل كلام: قدر مسلم از دليلهاى ياد شده عبارت است از وجوب مراجعه به اولياى امور به منظور اثبات حق قصاص براى مدعى آن و صدور حكم به قصاص از ناحيه ايشان, ولى پس از صدور حكم و اثبات حق ياد شده نزد ايشان, ديگر هيچ دليلى كه گرفتن اجازه را از آنها براى ستاندن حق ياد شده اثبات كند, وجود ندارد و مقتضاى اصول و قواعد لفظى و عملى هم, اعتبار نداشتن شرط ياد شده=[ كسب اجازه] براى انجام قصاص است. والله هو العالم باءحكامه.
حكم قصاص بدون اجازه حاكم
مطلب سوم: پيش از اين دانستى كه دليهاى موجود, به روشنى بر اين مطلب گواهى مى دهند كه مراجعه به ولى امر, يا كارگزار او براى اثبات جنايت و حكم به قصاص به نفع صاحب حق, واجب است, حال اين پرسش مطرح مى شود كه اگر صاحب حق قصاص, بدون مراجعه به ولى امر و صدور حكم از سوى او, مبادرت به اجراى قصاص كند, گرچه بى ترديد او مرتكب گناه شده است, اما آيا وى به خاطر اين گناه قصاص مى شود, به جهت رعايت نكردن شرط ياد شده, يا اين كه تنها مورد تعزير واقع مى شود, به جهت ارتكاب گناه و بر اين مبنى كه هر گناهى مستلزم تعزير است و يا اين كه نه قصاصى برگردن او خواهد بود و نه تعزيرى, از اين باب كه قصاص كردن و كشتن قاتل حق او بوده و بر كسى كه حق مشروع خود را بازستانده تسلطى نيست؟
ابتدا فرض مى كنيم شخص ياد شده بتواند در دادگاه حق قصاص را براى خويش اثبات كند, گرچه پس از بازستانى آن[ و كشتن قاتل] تا اين كه سخن تنها در اين نكته باشد كه اثبات حق خويش را نزد حاكم, پيش از اقدام به قصاص انجام نداده, چه اين كه در غير اين صورت و با اين فرض كه وى نتواند حق قصاص را نزد حاكم حتى پس از اقدام به قصاص براى خويش اثبات كند بايد گفت كه ظاهرا, او خود محكوم به قصاص مى شود و شايد در آينده در مورد آن بحث كنيم.
[اما در مورد فرض نخست] پس بايد بگوييم كه: مقتضاى آيه شريفه:
((ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلايسرف فى القتل انه كان منصورا))(73)
((ما براى كسى كه به ستم كشته شده سلطانى قرار داده ايم, پس نبايد كه در كشتن زياده روى كند.))
ايناست كه ولى مقتول داراى سلطان=[ سيطره و تسلط] بر امر قصاص است, همچنانكه خداوند تبارك و تعالى در مورد قصاص فرموده:
((و لكم فى القصاص حياه يا اولى الالباب))(74)
((و به تحقيق براى شما در قصاص زندگانى است اى صاحبان عقل و خرد.))
كه حاصل اين آيات ثبوت حق قصاص براى ولى مقتول است و همچنين اخبار بسيارى در حد تواتر وجود دارند كه گواه بر ثابت بودن حق قصاص براى ولى مقتول يا بزه ديده اند كه شمارى از آنها را پيش از اين نقل كرديم و از اين روايات استفاده مى شد گرفتن حق قصاص, تنها بر اراده و خواست كسى است كه دستخوش جنايت شده, اولياى دم بستگى دارد.
در نتيجه, بى گمان به مقتضاى دلالت آيات و روايات, چه در مورد قصاص جان و چه در مورد قصاص اعضا, براى اولياى دم يابزه ديده, حق قصاص جعل و تشريع شده است. پس اگر اين دليلها را در كنار دليلهايى كه دلالت بر وجوب مراجعه به حاكم براى صدور حكم مى كنند, قرار دهيم, آنچه بر اساس فهم عرفى از آنها استفاده مى شود اين است كه: شارع بر صاحب حق قصاص وظيفه اى را در خصوص چگونگى ستاندن حق خويش الزم كرده مبنى بر اين كه بيش از اقدام به اجراى قصاص, بر وى لازم است تا دعواى خود را نزد حاكم ببرد و با اثبات ادعاى خويش, از حاكم صدور حكم را بخواهد و روشن است كه به ذهن هيچ اهل عرفى اين مطلب خطور نمى كند كه ثبوت حق ياد شده براى ولى دم, بر حسب نفس الامر=[ و عالم ثبوت] مبتنى بر اقامه دعوى در دادگاه است, بلكه فهم عرفى اين است كه اقامه دعوى خود تكليفى است مستقل و به دور از ثبوت حق قصاص در نفس الامر. اگر شخص بدون اقامه دعوى, اقدام به بازستاندن حق خود كند, تنها در مورد تكليف ياد شده درباره چگونگى اجرا عصيان كرده است, نه در زمينه اصل ستاندن حق خويش و با اين فرض, مجالى براى اين توهم باقى نمى ماند كه چنانچه ولى قصاص به طور مستقل, اقدام به انجام آن كند, بر گردن او قصاص ثابت مى شود, بلكه نهايت اين كه دچار گناهى شده كه در صورت ثبوت تعزير براى همه گناهان, يا ثبوت آن به صلاح ديد حاكم و ولى امر, تعزير در حق او ثابت مى شود و در غير اين صورت, حتى تعزيرى هم بر عهده او نخواهد بود, تا چه رسد به قصاص و سخن در اين باب را به مقامى ديگر وا مى گذاريم. والله العالم.

پى نوشت:

1ـالمقنعه, شيخ مفيد, قدس سره, 734/, 736ـ737, چاپ انتشارات جامعه مدرسين, قم.
2ـالمقنعه, چاپ جامعه مدرسين, ص740.
3ـالمقنعه, چاپ جامعه مدرسين, ص740.
4ـماءخذ سابق, ص760 و 761.
5ـمبسوط, كتاب الجراح, ج7, ص100, چاپ المكتبه المرتضويه.
6ـالنهايه و نكتها, چاپ جامعه مدرسين, ص387 و ص390.
7ـالنهايه و نكتها, چاپ جامعه مدرسين, ص387 و ص390.
8ـالسرائر, چاپ جامعه مدرسين , ج3, ص351 و 353.
9ـالسرائر, چاپ جامعه مدرسين, ج3, ص412.
10ـمهذب, چاپ جامعه مدرسين, ج2, ص485.
11ـكافى, چاپ اصفهان, ص383.
12ـالغنيه, در ضمن الجوامع الفقهيه, ص620, س6ـ8.
13ـالخلاف, شيخ طوسى, چاپ آيه الله بروجردى, ج2, ص145.
14ـالقواعد, چاپ شده با ايضاح الفوائد, ج4, ص622.
15ـالمبسوط, شيخ طوسى, ج7, ص56.
16ـالمبسوط, شيخ طوسى, ج7, ص107.
17ـالمبسوط, شيخ طوسى, ج7, ص56ـ57.
18ـمختلف الشيعه, علامه حلى, فصل 7 از كتاب قصاص و ديات, ص272.
19ـايضاح الفوائد, فخر المحققين, ج4, ص622.
20ـالفتاوى الهنديه, ج6, ص7.
21ـالمغنى, ابن قدامه حنبلى, چاپ دارالفكر, ج8, ص243.
22ـالكافى, كلينى, باب نادر جامع در فضيلت امام, حديث2, ج1, ص204ـ 203.
23ـسوره اسراء, آيه33.
24ـالوسائل, حر عاملى, باب 33 از بحث قصاص نفس, حديث1.
25ـوسائل الشيعه, ج/ ,باب33 از ابواب قصاص و باب52, 60, 66 و باب3.
26ـوسائل, شيخ حر عاملى, باب2 از قصاص عضو, حديث1.
27ـوسايل, شيخ حر عاملى, باب3, از قصاص عضو, حديث1.
28ـوسايل, شيخ حر عاملى, باب5 از ابواب جهاد با دشمن, حديث2.
29ـتفسير عياشى, ج1, ص5ـ324. وسايل, حر عاملى, باب19 از ابواب قصاص جان, حديث11.
30ـمائده, آيه45.
31ـدر مصباح آمده است:((سللت السيف سلا من باب قتل, و سللت الشىء اءخذته))
((شمشير را كشيدم, از باب قتل يقتل, و چيزى كشيدم, يعنى آن را گرفتم.))
و در اقرب الموارد آمده است:((سل للشىء من الشىء سلا: انتزحه واءخرجه فى رفق, كسل السيف من الغمد و الشعره من العجين))
((گرفتن چيزى از چيزى, برگرفتن و بيرون آوردن آن با آرامى است, مانند كشيدن شمشير از غلاف و مو از خمير.))
32ـنجاشى, چاپ جامعه مدرسين, ص255, شماره669.
33ـرجال شيخ طوسى, چاپ نجف, ص417.
34ـرجال نجاشى, ص315, شماره862.
35ـفهرست, چاپ نجف, ص127, شماره563.
36ـرجال, شيخ, ص358, شماره1.
37ـرجال كشى, ص452, شماره853.
38ـتهذيب, ج257/3, 259.
39ـنجاشى, ص184, شماره488.
40ـفهرست, ص77, شماره316.
41ـتاريخ بغداد, ص45, ج9.
42ـرجال نجاشى, چاپ نجف, ص315, شماره862, 863.
43ـفهرست, چاپ نجف, ص127, شماره563, 565.
44ـرجال شيخ, چاپ نجف, ص276, شماره49.
45ـرجال شيخ, چاپ نجف, ص358, شماره1(قسمت قاف).
46ـرجال شيخ, ص490, شماره5 و 7, باب ((قاف)).
47ـنجاشى, ص134, شماره346.
48ـرجال كشى, ص390, شماره733, رجال شيخ, ص118.
49ـفهرست, ص61, شماره232.
50ـرجال شيخ, ص175 و 471.
51ـرجال شيخ, ص175 و 471.
52ـمعجم رجال حديث, ج6, ص149, شماره3808.
53ـقاموس رجال, چاپ جامعه مدرسين, ج3, ص593, شماره2333.
54ـعده الاصول, چاپ آل البيت, ج1, ص380ـ 379.
55ـعده الاصول, ج1, ص387.
56ـالوسائل, باب28 از مقدمات حدود, حديث1. الفقيه, باب نوادر حدود, حديث1. التهذيب, آخر روايات حدود, ج10, ص155.
57ـالوسائل, حر عاملى, باب15, از ابواب مقدمات حدود, حديث8.
58ـالوسائل, حر عاملى, باب15 از ابواب مقدمات حدود, حديث7.
59ـالوسائل, حر عاملى, باب32, از ابواب مقدمات حدود, حديث1.
60ـالوسائل, حر عاملى, باب22, از ابواب قصاص نفس, حديث1.
61ـرجال نجاشى, ص315, شماره863.
62ـروضه المتقين, محدث مجلسى, ج10, ص213.
63ـالوسائل, حر عاملى, باب69 از ابواب قصاص نفس, حديث3.
64ـالوسائل, حر عاملى, باب44 از ابواب قصاص نفس, حديث 1.
65ـالوسائل, حر عاملى, باب17 از ابواب مقدمات حدود, حديث1.
66ـالوسائل, حر عاملى, باب18 از ابواب مقدمات حدود, حديث1.
67ـالوسائل, حر عاملى, باب13 از ابواب قصاص نفس, حديث3.
68ـالوسائل, حر عاملى, باب24 از ابواب قصاص نفس, حديث8, و باب21 از قصاص عضو.
69ـالوسائل, حر عاملى, باب24, از ابواب قصاص نفس, حديث5.
70ـالوسائل, حر عاملى, باب24 از ابواب قصاص نفس, حديث9.
71ـالجواهر, محمد حسن نجفى, ج41, ص287.
72ـالوسائل, حر عاملى, باب66 از ابواب قصاص نفس, حديث1. الكافى, ج7, ص370.
73ـسوره اسراء, آيه33.
74ـبقره, آيه179.

 
جمعه 14 مهر 1391  10:58 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حقوق كيفري قرآن در ترازوي منتقدان (قصاص)

حقوق كيفري قرآن در ترازوي منتقدان (قصاص)

محمد بهرامي

چکیده: این نوشتار خرده گیری های منتقدان قصاص را به نقد و بررسی گرفته است. نویسنده شبهات مخالفان قصاص را به دو دسته تقسیم می کند، دسته نخست شبهاتی است که اصل قصاص را هدف قرار داده اند و دسته دوم شبهاتی است که شرایط قصاص را زیر سؤال بده اند. در دسته نخست شبهات زیر به بحث و ارزیابی گرفته شده است.
1- اعدام حد نهایی قتل است نه تنها کیفر قتل 2- قصاص وسیله است نه هدف 3- قصاص با دانش روان شناسی و جامعه شناسی سازگار نیست 4- عفو قاتل بهتر از قصاص است.
در قسمت دوم این پژوهش شرط همسانی اجتماعی، هم دینی، و هم جنسی، به بررسی گرفته شده است و شبهات مخالفان این سه شرط عرضه شده و هر یک به صورت جداگانه مورد سنجش و نقد قرار گرفته است.


كليد واژه‏ها: قصاص، شرایط قصاص، قصاص مشروط، شبه شناسی

قرآن به عنوان يكي از منابع حقوقي اسلام شماري از حقوق كيفري را در خود جاي داده است. قصاص، ديات ، حد سرقت، حد زنا ، حد مرتد و ... شماري از اين حقوق كيفري مي باشد.
اين حقوق كيفري ، مورد هجمه‌هاي بسياري قرار گرفته است. برخي از شبهات خرده‌گيران اصل اين حقوق را نشانه گرفته است و تعدادي نيز شرايط آن را.
نوشتار پيش رو، شماري از شبهات حد قصاص، سنگسار و سرقت را مطرح و هريك را به صورت مستقل به نقد و بررسي مي‌گيرد.
شبهه شناسي قصاص

يكي از حقوق كيفري قرآن، قصاص است. قصاص در لغت به معناي پي گيري نمودن اثر چيزي است و در اصطلاح، پي گيري نمودن اثر جنايت و ضرب و جرح است به گونه‌اي كه قصاص كننده همان جنايتي كه جاني بر او وارده ساخته است بر خود او وارد نمايد.
« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالأنْثَى بِالأنْثَى فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسَانٍ ذَلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَرَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ» (بقره/178)
« اي افرادي كه ايمان آورده‌ايد حكم قصاص در مورد كشتگان بر شما نوشته شده است: آزاد در برابر آزاد و برده در برابر برده و زن در برابر زن .پس اگر كسي از سوي برادر ديني خود چيزي به او بخشيده شود بايد از راه پسنديده پيروي كند. و او نيز به نيكي ديه را بپردازد اين تخفيف و رحمتي است از ناحيه پروردگار شما و كسي كه بعد از آن تجاوز كند عذاب درناكي خواهد داشت.»
«وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالأنْفَ بِالأنْفِ وَالأذُنَ بِالأذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ» (مائده/45)
« و بر آنها در آن مقرر داشتيم كه جان در مقابل جان و چشم در مقابل چشم و بيني در برابر بيني و گوش در مقابل گوش و دندان در برابر دندان مي‌باشد و هر زخمي قصاص دارد و اگر كسي آن را ببخشد كفاره او محسوب مي‌شود و هر كس به احكامي كه خدا نازل كرده حكم نكند ستمگر است.»
در قصاص به مفهوم اصطلاحي آن، دو عنصر اساسي وجود دارد:
الف. قصاص بايد به اندازه جنايت باشد.
ب. دريافت ديه از سوي خانواده مقتول يا مجني عليه، قصاص شمرده نمي‌شود.
قصاص به عنوان يك حكم قرآني، از جهات گوناگوني به نقد گرفته شده است. برخي در دفاع از اين كيفر سخن گفته‌اند و شماري ديگر در برابر اين كيفر موضع گرفته‌، ايرادتي بر آن وارد ساخته‌ و شبهه سازي كرده‌اند كه در اين جا به صورت فشرده بدانها مي پردازيم.

شبهه نخست. اعدام حد نهايي قتل است نه يگانه كيفر براي قتل

محمد شحرور نو انديش سوري شماري از آيات را بيانگر حد ادني مي‌شناسد ، تعدادي را بيانگر حد اعلي و برخي را بيانگر حد ادني و اعلي و...
در نگاه نويسنده «الكتاب و القرآن» آيات قصاص در شمار آياتي است كه اعدام را حد اعلي قتل معرفي مي‌كند. بنابراين حداكثر مجازات كسي كه ديگري را به عمد كشته است، اعدام است. اما اين به آن معنا نيست كه اعدام تنها گزينه است و قاتل بايد اعدام گردد؛ بلكه اهل اجتهاد مي‌توانند بسته به عصر و زمان خويش قاتل را مجازات كنند و يكي از اين مجازات‌ها اعدام است.
او در تفسير آيه شريفه « وَلا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلا بِالْحَقِّ وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنْصُورًا» (الاسراء/33 )و آيه « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالأنْثَى بِالأنْثَى فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسَانٍ ذَلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَرَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ»(بقره/178) مي‌نويسد:
« در آيات ياد شده حداكثر كيفر قاتلي كه به ناحق ديگري را از ميان برده است اعدام است به گونه‌اي كه نمي‌توان از اين حد پا فراتر گذاشت و خويشاوندان قاتل را نيز چون قاتل اعدام كرد. بنابر اين بر اهل اجتهاد واجب است كه قتلي كه كيفر اعدام دارد را توضيح دهند. اما قتل‌هاي ديگري نيز داريم كه مجازات اعدام ندارد چون قتل غير عمد و قتلي كه از باب دفاع انجام گرفته است. افزون بر اين عفو قاتل نيز گزينه ديگري است كه در آيات ياد شده آمده است.
اما اگر قتل از روي خطا باشد حد ادني مجازات قاتل در آيه شريفه « وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِنًا إِلا خَطَأً وَمَنْ قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ ... فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا» (نساء/92) دو ماه روزه است.» (شحرور،/456-457)

مباني و پيش فرض‌هاي اين شبهه

دكتر محمد شحرور با مباني خاص و پيش‌فرض‌هايي ويژه به اين نتيجه دست يافته است. برخي از اين مباني عبارتند از:
الف. پيامبر(ص) خاتم انبياء الهي است و چنان که نبوت آن حضرت به گونه‌اي متشابه آمده است تا براي هر عصر و زماني شايسته باشد رسالت آن حضرت نيز خاصيتي دارد که رسالت ايشان را شايسته هر عصر و زماني مي‌گرداند. بنابر اين بايد رسالت آن حضرت خصوصيتي داشته باشد که ساير رسالت ها ندارد ؛ به گونه اي که بي توجهي به اين خصوصيت تشريع اسلامي را واپس گرا و خشک نشان مي‌دهد و ما را از فهم اساس شريعت اسلامي و فهم بهينه سنت باز مي‌دارد.
به باور شحرور ويژگي شريعت اسلام زماني کشف مي‌شود که ما دو صفت «استقامت» و «حنيفيت» را شناسايي کنيم به گونه‌اي که بدون اين دو، فهم معاصر دين و شايستگي آن براي تمام زمان‌ها امکان پذير نيست.
در نگاه وي آيات6 فاتحه، 161و153 انعام، و 118صافات بيانگر ويژگي «استقامت» است و آيات 79 و 161 انعام، 30 روم، 5 بينّه، 31حج و ... نشان از خصوصيت حنيفيت دارد.
واژة «حنيف» از حنف مشتق شده است و حنف در عربي ميل و انحراف است و در مورد پا به کار مي‌رود: «و الحنف اعوجاج في الرجل الي الداخل»
کلمه «استقامت» از قوم گرفته شده و در لغت عربي اين واژه دو معنا دارد:
1.گروهي از مردم 2. انتصاب يا عزم، كه در انتصاب ويژگي استقامت نهفته است و در برابر آن انحراف قرار دارد و در عزم خصوصيت دين قيم جاي گرفته است.
بر اين اساس در آيه « قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ دِينًا قِيَمًا مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» (انعام/161) عزم دين و قوت و سيطره آن به اين دو صفت (استقامت و حنيفيت) آمده است و قوت دين اسلام به استقامت و حنيفيت آن است.
بنابر اين هرگاه تشريع اسلامي اين دو خاصيت را داشته باشد در آن صورت براي هر زمان و مكاني شايسته خواهد بود . به اين معنا كه در خور حركت ميان حد ادني و حد اعلي خواهد بود و اين شايستگي و قابليت آنگاه براي تشريع اسلامي و سلوك اسلامي پديد مي‌آيد كه اين دو بر حدود استوار گشته باشد. بنابراين حدود، عبارتند از احكام متعدد در فعل واحد به گونه‌اي كه ميان حد ادني و حد اعلي در نوسان باشد؛ يعني از حد اعلي نتوان گذر كرد و از حد ادني نتوان كاست.
تشريع اسلامي گاه بيانگر حد اعلي و ادني است مانند آيه « الزَّانِيَةُ وَالزَّانِي...» (نور/2) و گاه در نوسان ميان حد اعلي و ادني چون آيه ارث1، درمواردي تنها بيانگر حد ادني است چون آيه « وَلا تَنْكِحُوا مَا نَكَحَ آبَاؤُكُمْ مِنَ النِّسَاءِ إِلا مَا قَدْ سَلَفَ إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَمَقْتًا وَسَاءَ سَبِيلا» (نساء/22) و آيه « حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهَاتُكُمْ وَبَنَاتُكُمْ وَأَخَوَاتُكُمْ»(نساء/23) 2 و شماري فقط حد اعلي را بيان مي‌كند مانند آياتي که کيفر سرقت و قتل را مطرح كرده است. در اين موارد حداکثر کيفر سارق، قطع دست است و نمي‌توان او را بيش از اين کيفر داد اما کيفر کمتر از قطع دست جايز است.
ب. در نگاه شحرور، سنت، به دو قسم سنت رسالت و سنت نبوت تقسيم مي‌شود و از اين ميان، سنت رسالت وجوب اطاعت دارد اما سنت نبوت وجوب اطاعت ندارد. در قرآن اطاعت از رسول آمده است: « وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ» (آل عمران/132) است نه فرمانبري از نبي « اطيعوا النبي» و اين وجوب اطاعت از رسول در آيات وحي گاه به صورت پيوسته است يعني ميان اطاعت از خدا و رسول كلمه‌اي قرار نگرفته است چون « وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ» (آل عمران/132) و گاه به صورت ناپيوسته كه ميان اطاعت از خدا و رسول كلمه «اطيعوا» تكرار شده است مانند:«أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأمْرِ مِنْكُمْ» (نساء/59)
در آيات گروه دوم طاعت رسول از طاعت خدا جدا است. به اين معنا که خدا را در تمام زمان‌ها فرمانبرداري کنيد و پيامبر (ص) را تنها در زمان حياتش فرمان بريد نه پس از رحلتش. در اين صورت احکامي که پيامبر(ص) به عنوان رئيس حکومت فرموده‌اند لزوم اطاعت ندارد و مي‌توان برابر با سنت‌هاي اجتماعي و آداب و رسوم جديد، حکم وضع کرد. در نتيجه تنها خدا مي‌تواند احکامي دائمي وضع کند چه اين که حدود در آيه « وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ» (نساء/14) حدود خداست نه پيامبر. زيرا ضمير به خدا باز مي‌گردد که در غير اين صورت مي‌فرمود: «حدودهما».
در پايان شحرور سنت پيامبر را اجتهاد آن حضرت بر اساس عصر و زمان خويش مي‌خواند و وحي بودن آن را باور ندارد:
« ان السنة النبوية هي اجتهاد النبي في تطبيق احکام الکتاب من حدود و عبادات و اخلاق اخذا بعين الاعتبار العالم الموضوعي الذي يعيش فيه متحرکا بين الحدود و واقفا عليهما احيانا، و وضع حدود مرحليه للامور التي لم ترد في الکتاب و في هذا کان الرسول الاسوة الحسنة لنا الي يوم الدين بالحنف ضمن حدود الله و وضع حدود حنيفية لبقية الامور» (شحرور، /553)
« سنت پيامبر(ص) اجتهاد آن حضرت در تطبيق احكام قرآن- حدود، عبادات، اخلاق- با توجه به فضا و محل زندگي آن حضرت است به گونه اي كه ميان حدود در حركت است و گاهي بر موضوعات و حدود واقف است و آن حضرت حدودي را وضع مي كند، حدودي كه در قرآن نيامده است و در اين جهت رسول خدا براي ما تا قيامت اسوه حسنه مي باشد چه آن كه ايشان در ضمن حدود الهي حركت مي كند و براي ديگر مواردي كه در آيات وحي حدود نيامده است، حدودي وضع مي كند كه با تحولات بيروني سازگار افتد.»
و سنت را، روشي در تطبيق احكام تشريعي قرآن به صورت سهل و آسان مي‌دارند بي آن كه برون رفتي از حدود الهي- در مواردي كه حدودي وجود دارد- صورت گيرد و در ديگر موارد بسته به زمان، مكان و ديگر شرايط بر اساس سهولت و آساني احكام تطبيق گردد.
در نتيجه احکام اسلام را مي‌توان تغيير يا تعديل کرد و آنها را سازگار با زندگي اجتماعي جديد ساخت.
ج. شريعت اسلام بايد برابر با عصر و زمان جديد گردد اما به شرط عدم تجاوز از حدود.
د. حدود كيفري است که براي متجاوزان از حدود الهي در نظر گرفته شده است.

نقد و بررسي نظرية شحرور

لغت شناسان حد را «الفاصل بين الشيئين» معرفي مي‌کنند و بر اين اساس کيفر انجام برخي محرمات در شريعت اسلام، حد ناميده شده است زيرا اين کيفر فرد را از انجام فعل حرام باز مي‌دارد و ميان فرد و كار حرام فاصله مي اندازد.
تفسيرگران قرآن نيز به فرائض و مقاديري كه خداوند براي ورثه در نظر گرفته است، حدود مي‌گويند.
بنابر اين هيچ يك از دو معناي ياد شده با معناي مورد نظر شحرور سازگار نيست، در نگاه شحرور، همان گونه كه اشاره شد، حدود عبارت است از، تعدد حکم در فعل واحد به گونه‌اي که ميان حد ادني و حد اعلي در نوسان باشد يعني نمي‌توان از حد ادني کاست و بر حد اعلي افزود اما در ميان آندو بر اساس زمان، مکان، شرايط، مصالح فردي و اجتماعي ... مي توان کم يا زياد كرد.
افزون بر اين فهم شحرور از دو واژه «استقامت» و «حنيفيت» نيز با معناي لغوي و کاربرد قرآني اين دو واژه در قرآن ناسازگار مي‌نمايد. چه اين که آياتي چون « قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ دِينًا قِيَمًا مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا» (انعام/161) و « حُنَفَاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ» (حج/31 ) و... که در آن واژه حنيف و حنيفيت به کار رفته است و آقاي شحرور از آنها در اثبات نظريه خويش بهره ‌مي‌برد، سخن از اعتقاد، دين و نكوهش مشرکين است و هيچ ارتباطي به احكام شرعي كه آقاي شحرور مدعي آن است ندارد. آيات ياد شده مشرکان را به توحيد و نفي چند خدايي دعوت مي‌کند و خواهان بازگشت ايشان به فطرت الهي و عقل است بنابر اين حنيف نقيض شرک است و با احكام شرعي بي ارتباط مي‌نمايد.
نتيجه: واژه حنيف از الفاظ مشکل و مشترک است و معاني گوناگوني را برمي‌تابد که در شمار آن معاني ميل و استقامت قرار دارد. بنابراين شکي نيست که در آيات وحي اين کلمه به معناي ميل، انحراف، دوري از عقائد باطل و فاسد به سوي باورهاي صحيح (استقامه) است و هيچ گونه دليل شرعي يا لغوي يا حقيقت لغوي و شرعي ناسازگار با اين معاني وجود ندارد.
بنابر اين ديدگاه دكتر شحرور- هر زمان حدي از حدود با مقتضيات عصر و زمان ناسازگار نمود بايد از آن به سوي قوانين و مقررات ديگري ميل کرد- در خور پذيرش نيست.
افزون بر اين بر اساس نظريه مهندس شحرور غرائز و خواسته‌هاي مردم از مصادر تشريع است چه اين که به باور ايشان هر زمان در احکام و قوانين اسلام دشواري و مشقت وجود داشت به قاعده رفع عسر و حرج مي‌توان آن احکام و تشريعات را حذف کرد زيرا مشقت در تکاليف به باور ايشان با واقع و سماحه الاسلام همخوان نيست.
در نظريه شحرور سنت اجتهاد پيامبر برابر با عصر و زمان خويش است نه ما صدر عن الرسول از قول، فعل، امر، نهي و اقرار. در صورتي که سنت در لغت طريقت است و در شرع قول، فعل و تقرير رسول خدا که برگرفته از وحي الهي است.
شوّاف در نقد اين سخن شحرور مي‌نويسد:
«اين تعريف از سنت با اين باور شحرور که انسان‌ها داراي غرائز هستند چون غريزه بقاء نوع و دينداري سازگار نيست؛ زيرا بر اساس اين اميال و خواسته‌ها انسان ممکن است به هر کاري براي رسيدن به اميال خود دست بزند. بنابراين بايد شخصي که برخوردار از وحي است و از سوي خدا برگزيده شده است هدايت اين مردم را به دست گيرد و اين هدايتگري از هر مجتهدي ساخته نيست.» (شوّاف، تهافت القراءه المعاصره،/196)
افزون بر اين آياتي از قرآن و رواياتي از معصومين خواهان عمل به قرآن و سنت است و سنت را هم وزن آيات مي‌خواند :
«وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ» (حشر/7)
« مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ» (نساء/80)

شبهة دوم. قصاص وسيله است نه هدف

برخي ديگر از منتقدان قصاص اين كيفر را وسيله مي‌شناسند نه هدف. به باور ايشان اعدام يكي از مظاهر خشونت است و شايسته نيست اين خشونت به عنوان يكي از حقوق كيفري قرآن معرفي شود.
يكي از نويسندگان دوران اصلاحات كه خويش را مخالف اعدام مي‌خواند و در نقد آن بسيار گفته است در اين باره مي‌نويسد:
«ايران از امضا كنندگان اعلاميه جهاني حقوق بشر است و پس از انقلاب اين اعلاميه مورد پذيرش قرار گرفته است. موادي از اين اعلاميه نشان از ورود مفاد اين بيانيه بر قوانين كشورهاي عضو دارد. اما آيا زمامداران جمهوري اسلامي كه در رأس آن عالماني چون امام خميني قرار داشته‌اند بر تباين لغو حكم اعدام با شريعت اسلامي واقف نبوده‌اند ؟!» در اين رابطه به نكاتي چند تنبه مي‌دهم:
يكي از مظاهر تفاوت دو نوع جامعه سنتي و مدرن وجود دو نوع حقوق تنبيهي و حقوق ترميمي است . در جامعه سنتي مجازات عبارت است از تحميل نوعي درد يا نقص بر مجرم . هدف از حقوق تنبيهي آسيب رساندن به متخلف از لحاظ ثروت، حيات يا آزادي اوست اعمال مجازات نيز در جامعه پراكنده است. در جامعه مدرن كه حقوق ترميمي غالب است مجازات الزاما در بردارنده محروميتي براي متخلف نيست و هدف حقوق عبارت است از ترميم دوباره امور و برگرداندن روابط بهم خورده و به حالت عادي بازگرداندن امور و در يك كلام احياي مجرم يا بازسازي او . در اين وضعيت قاضي از حق سخن مي‌گويد نه مجازات يعني بازگرداندن و استيفاي حق، هدف حقوق ترميمي است. در اين جامعه اعمال مجازات پراكنده نيست و توسط اندام‌هاي رسمي مشخصي اعمال مي‌شود كه به آن مجازات قانوني مي‌گويند تفاوت خشونت و مجازات در همين جاست و عده‌اي با درهم آميختن اين دو مدعي مي‌شوند كه مخالفت با خشونت يعني مخالفت با مجازات‌هاي قانوني.(باقي، 8/6/1378)
به باور نويسنده، آموزه‌هاي قرآني فراتر از زمان و مكان بوده و با هدف تغيير وضع موجود در جوامع سنتي به سوي وضع مطلوب و به عنوان تابلوي راهنما در يك جاده تكاملي توسط پيامبر به بشريت هديه شده است و روح قرآن و تصريحات آن دلالت بر حقوق ترميمي دارد و حق قصاص نيز به عنوان يك آموزة قرآني بيشتر جنبه ترميمي دارد تا تنبيهي. به اين جهت مي توان كيفر ديگري را جايگزين قصاص كرد.
در نظرگاه نويسنده در هيچ جاي قرآن كريم، سخن از اعدام نرفته است و يگانه تعبيري كه به آن نزديك مي باشد، قتل است كه خداوند آن را در آية شريفة زير مذموم شمرده است:
«مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا» (مائده/32)
«هر كس انساني را كه مرتكب قتل و فساد در زمين نشده است بكشد مانند اين است كه بشريت را كشته است.»
اين آيه بر حرمت نفس انسان تأكيد و تعبيري بي نظير دارد . اما آنچه به عنوان اعدام قانوني در برخي از كشورها پذيرفته شده است لزوما با آموزه‌هاي قرآني همگوني ندارد زيرا تعبير صحيح قرآني آن قصاص است.
تجربه تاريخ بشري نشان مي‌دهد كه اعدام راه حل قتل و فساد در زمين نيست. لذا مفهوم قصاص حاوي دو عنصر كليدي است:
الف: ارهاب، به گفته برخي مفسرين كلمه قتل، قتل ابتدايي را شامل نمي‌شود اما قصاص براي آن است كه ديگران را بيم دهد و از كشتن بازدارد.
ب: خداوند مي‌فرمايد: « وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُولِي الألْبَابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» (بقره/179) يعني هدف از قصاص اعدام نيست، هدف زندگي وحيات است هدف ترميم دوباره امور و بازگرداندن فرد يا جامعه به وضعيت عادي است. اگر كسي بدون دليل و مستقل از اندام‌هاي رسمي جامعه اقدام به قتل نفس كند حيات اجتماعي به مخاطره مي‌افتد و قصاص براي تضمين حيات اجتماعي و فردي است.
«4. ... نسبت اعدام قانوني و قصاص نسبت عام و خاص مطلق است. يعني اعدام قانوني جزء بسيار اندك از قصاص است و هر قصاصي اعدام نيست. به همين جهت حتي جوامعي كه نخستين ارائه دهندگان لغو مجازات اعدام بودند (مانند آمريكا) با تمايز نهادن ميان قصاص قتل‌هاي سرخود و بي دليل با اعدام‌هاي قانوني متداول در گذشته نوعي از اعدام قانوني(به تعبير صحيح‌تر قصاص) را كه در راستاي حقوق ترميمي است مورد مطالعه قرار داده‌اند تا در نظام حقوقي خويش وارد كنند.
نكته بسيار مهم در آيه شريفه در تجويز قصاص به معناي عام اين است كه حكم قصاص را مي‌توان از احكام «منصوص العله» شمرد، گر چه ملفوظاً در اين قبيل احكام از لام تعليل استفاده مي‌شود اما مفهوماً نيز مي‌توان تعليل را به دست آورد. يعني اگر در برخي از موارد هم اعدام قانوني ( كه مسامحتاً آن را به كار مي‌برم) مجاز شمرده شده است نفس حذف فيزيكي علت جعل حكم نيست بلكه علت جعل حكم در تضمين حيات است. بنابراين اگر انسان به مراتبي از تكامل اخلاقي رسيد كه قصاص يعني ترميم امور و تأمين حيات فردي و جمعي به روشي ديگر و جايگزين حذف فيزيكي ميسر بود مرجح نيز خواهد بود زيرا هدف اعدام نيست هدف حيات است و خداوند نسبت به همه بندگان و مخلوقات رحمهً للعالمين مي‌باشد. از همين رو آيه شريفه، مغز انسان‌ها و خردمندان را مورد خطاب قرار مي‌دهد نه احساس و عواطف آنها را و مي‌گويد: « فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُولِي الألْبَابِ...» شواهد فراواني بر اين برداشت نيز وجود دارد كه عبارت « لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» در پايان آيه شريفه يكي از آنهاست.يعني قصاص تجويز مي‌شود شايد شما رستگار شويد واز خشونت و بي تقوايي و تضييع حقوق يگديگر بپرهيزيد آيات و روايات فراواني نيز دلالت بر ترجيح بخشش مجرمان دارد و مويد اين برداشت است.
آية شريفه ديگري پس از بيان حكم قصاص مي‌گويد: اما كسي كه به جاي قصاص از نوع قتل، عفو را برگزيند و ديه مقتول را اخذ كند بايد از روش پسنديده‌اي تبعيت كند:« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالأنْثَى بِالأنْثَى فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسَانٍ ذَلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ...» (بقره 178)
امام صادق(ع) مي‌فرمايد: حتي در اخذ ديه هم سزاوار نيست فرد را تحت فشار قرار دهد و شايسته تر آن است كه مصالحه كند. عفو قاتلان حمزه عموي پيامبر توسط رسول اكرم(ص) عفو امام علي نسبت به اهل جمل يا حتي تأكيد بر ترجيح عفو نسبت به قاتل خويش برخي از نمونه‌هاي آن است.
بنابراين خداوند با بيان يك حكم منصوص العله، راه را براي اتخاذ روشهاي ديگر براي نيل به حيات و ترميم مسدود نكرده است زيرا روش‌ها تابع سطح تكامل فكري واجتماعي بشر هستند . خداوند راه را براي حذف حكم اعدام قانوني و توسل به روشهاي ديگر براي تحقق علت يا فلسفه حكم نبسته است اما آيا جامعه ما اكنون به درجه‌اي از تعالي فرهنگي واخلاقي نايل شده است كه نغمه لغو آن‌ را سر دهيم . » (باقي، 8/6/1378)

مباني اين ديدگاه انتقادي

1. حقوق تنبيهي منسوخ است و بايد از حقوق ترميمي بهره برد. حقوق ترميمي الزاما در بردارنده محروميتي براي متخلف نيست بلکه هدف اين حقوق بازگرداندن امور و احياي مجرم و بازسازي اوست.
2. حقوق ترميمي با روح قرآن و تصريحات آن سازگاري دارد.
3. نسبت قصاص و اعدام عام و خاص مطلق است و قصاص در حقيقت اعدام قانوني است.
4. فلسفه قصاص بازداشتن ديگران از جرم و جنايت است هدف زندگي وحيات اجتماعي و فردي است.
5. حکم قصاص منصوص العله است بنابر اين اگر حيات به وسيله ديگري تضمين شود مي‌توان قاتل را قصاص نکرد.
6. قصاص روش است و روش‌ها تابع سطح تکامل فکري و اجتماعي بشر مي‌باشد بنابر اين مي‌توان از روش ديگري جز قصاص بهره برد.

نقد و بررسي

اين ديدگاه از چند جهت قابل نقد است:
اول اينكه نويسنده، موادي كه به اصطلاح ايشان وارد بر قوانين كشورهاي اسلامي است مشخص نمي‌كند. ‌
دوم اينكه با طرح يک پرسش- آيا زمامداران جمهوري اسلامي که در رأس آن عالماني چون امام خميني قرار داشته‌اند بر تباين لغو حکم اعدام با شريعت اسلامي واقف نبوده‌اند- نمي‌توان نتيجه گرفت: امام نيز با پذيرش اعلاميه جهاني حقوق بشر، حكم اعدام را باور نداشته‌اند و تنها قصاص را که مسامحتاً مي‌توان آن را اعدام قانوني دانست پذيرفته اند. در صورتي که قصاص يکي از مصاديق اعدام است. در حقوق کيفري اسلام برخي از مجرمان بايد اعدام گردند و اين کيفر به هيچ روي به معناي قصاص نيست. قصاص در فقه اسلامي معناي خاص و در عين حال روشني دارد و اين معنا کاملا مترداف با اعدام نيست . در فقه جزايي اسلام سه نوع مجازات وجود دارد:
الف. قصاص. و اين، در صورتي است که مجرم مرتکب قتل شده باشد و يا ديگري را کتک بزند يا او را مجروح سازد. بنابراين قصاص مجرم، عبارت است از کشتن يا زدن يا مجروح ساختن وي در نتيجه قصاص برابر با اعدام نيست ؛ چه اين كه در اعدام زندگي جاني از او گرفته مي‌شود، اما در قصاص گاه زندگي جاني گرفته مي‌شود و گاه مجازات‌ خفيف تري مي‌بيند. بنابراين قصاص، بر اصل مقابله به مثل استوار است اما اعدام ممکن است بر اساس اصل مقابله به مثل باشد که اصطلاحا قصاص است و ممکن است بر اساس اين اصل نباشد.
ب. حدود . مجازاتهايي که بر اساس اصل مقابله به مثل انجام نمي‌گيرد و کيفر آنها در فقه تعيين شده است حد ناميده مي‌شود. براي نمونه حد زنا و لواط و ... در حقوق جزايي اسلام اعدام است.
ج. تعزير . مجازاتهايي که مقدار آن در فقه مشخص نشده است تعزير ناميده مي‌‌شود.
سوم آنكه رسميت يافتن حقوق ترميمي و منسوخ شدن حقوق تنبيهي در غرب و مخالفت جرم شناسان با حقوق تنبيهي، درستي نظريه نويسنده را نتيجه نمي‌دهد ؛ چه اين كه طرفداران حقوق ترميمي، نه تنها با اعدام غير قانوني بلكه با اعدام قانوني- كه نويسنده نام آن را قصاص مي‌گذارد- نيز مخالف هستند و آن را نوعي تنبيه مي‌شناسند.
چهارم آنكه ظاهر بسياري از آيات، حقوق كيفري قرآن را به عنوان حقوق تنبيهي جلوه مي‌دهد پس اينكه نويسنده از تصريحاتي سخن مي‌گويد كه حقوق كيفري قرآن را ترميمي نشان مي‌دهد و نامي از آن آيات نمي‌آورد، ادعاي محض است و مستند قرآني ندارد.
پنجم آنكه عبارت « فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ » فلسفه قصاص است نه علت قصاص.3 علت قصاص قتل يا جراحتي است که جاني به طرف مقابل مي‌زند و فلسفه قصاص حيات است. بنابر اين وقتي نويسنده مي‌گويد: «نفس حذف فيزيکي علت جعل حکم نيست.» معناي عبارت ايشان آن است که نفس حذف فيزيكي علت جعل قصاص نيست بلکه علت جعل قصاص تضمين حيات است. از سويي ديگر آقاي باقي حيات را هدف قصاص مي‌خوانند بنابر اين ايشان از سويي حيات را علت قصاص و از سويي ديگر هدف قصاص معرفي مي‌کنند.
افزون بر اين نويسنده ميان منصوص العله بودن حکم و روش بودن آن ارتباط مي‌بيند و بر اين اساس مي‌گويد:«بنابر اين خداوند با بيان يک حکم منصوص العله راه را براي اتخاذ روش‌هاي ديگر براي نيل به حيات و ترميم مسدود نکرده است» در صورتي که اولاً قصاص منصوص العله نيست و افزون بر اين روش دانستن قصاص به منصوص العله بودن حکم وابسته نيست.

شبهه سوم. ناسازگاري قصاص با دانش روان شناسي و جامعه شناسي

يكي از نويسندگان معاصر قصاص را ناسازگار با دانش روان شناسي و جامعه شناسي مي‌خواند:
« عده‌اي بر اصل قصاص در اجراي مجازاتها ايراد گرفته مخصوصا با توجه به تحقيقاتي كه اخيرا در دانش‌ روان شناسي و جامعه شناسي صورت گرفته و به مسئله مسووليت شكل جديدي داده است آن را غير عادلانه و بيش از اندازه شديد وغير انساني مي‌دانند» مي‌دانيم كه رفتارهاي انسان محصول تعليم و تربيت اجتماعي در گروههاي مختلف است كه بر استعداد ها و تواناييهاي بالقوه افراد تأثير مي‌گذارد و آنها را به صورت معين و مشخص در مي‌آورد . با توجه به اين مطالب مسئول شناختن مجرم و تحميل مجازات‌هاي سنگين غير منطقي و غير اصولي جلوه مي‌كند و اصل قصاص ظالمانه به نظر مي‌آيد. درعين حال بايد توجه داشت كه اولا اصل قصاص در زمان وضع خود پيشرفتي قابل ملاحظه در امور جزايي بود. زيرا قبل از برقرار شدن اين اصل ،در مقابل هر جرمي كه صورت مي‌گرفت تمام خويشان و بستگان مجرم مسئول شناخته مي‌شدند... در حالي كه اصل قصاص مسئوليت را تنها متوجه مجرم مي‌داند.» (صانعي، پرويز،/141-142)

نقد و بررسي

هر چند برخي مجرمين بيمارند و نيازمند درمان، اما آيا مي‌توان با لغو قصاص تمام مجرمان را از مجازات رهانيد. درميان مجرمان جنايتکاراني وجود دارند که از راه آدم کشي امرار معاش مي‌كنند و ديگراني هستند که در سلامت کامل اقدام به قتل مي‌کنند آيا اين شمار نياز به روان درمان و ... دارند؟! آيا مي‌توان به اين بهانه که جامعه، مردم، خانواده و ... فرد را به سمت جرم سوق داده‌اند مجرم را بي اختيار نشان داد. آيا ديگر کيفرها در حق مجرم عادلانه است آيا زندان ابد براي مجرمي که ديگران او را به جرم سوق داده‌اند عادلانه است و اعدام ناعادلانه؟! و آيا زنداني ساختن يا محدود ساختن رفت و آمد مجرمي كه به تعبير نويسنده جامعه او را به اين سمت و سو كشانده است عادلانه خواهد بود؟!
افزون بر اين برخي از كشورهايي كه خود را پشتيبان سرسخت حقوق بشر نشان مي‌دهند حامي مجازات اعدام هستند.

شبهه چهارم. عفو قاتل و جاني بهترين گزينه است.

برخي بر اين باورند که شديدترين مجازاتي که خداوند براي قاتل آورده است قصاص است . اما قصاص تنها گزينه نيست و خانواده مقتول مي‌توانند قاتل يا جاني را عفو كنند .يكي از نويسندگان مي‌نويسد:
«فکر مي‌کنم که الغاي مجازات اعدام مورد نظر شارع اسلام بوده است.» (سيف زاده)
علاء اللايي نويسنده عرب نيز پس از آن که كاربرد مجازات اعدام در کاهش جرم را به پرسش مي‌گيرد سخن از سازگاري آيات قرآن با درخواست گروههايي دارد كه خواهان حذف مجازات اعدام هستند:
« درخواست لغو مجازات اعدام با تعاليم آسماني ناسازگار نيست هر چند اين مجازات در اين تعاليم در يك دوره‌اي از تاريخ بشر مورد پذيرش قرار گرفت اما كيفر ديگري شايسته تر خوانده شد: « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ...فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسَانٍ... » (بقره /178) و معناي اين سخن اين نيست كه مثلا حبس ابد جايگزين اعدام گردد بلكه كيفر جايگزين ديه‌اي كه قاتل به خانواده مقتول مي‌پردازد بنابر اين احكام نوراني قرآن بيش از آن چه ديگران آورده‌اند به بشريت عرضه مي‌دارد.» ( علاءاللائي، مجله الزمان)

نقد و بررسي

هر چند در آيه شريفه « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ...فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسَانٍ... » عبارت« فَمَنْ عُفِيَ» نشان از برتري عفو بر قصاص دارد اما اين جمله به معناي مردود دانستن قصاص يا به تعبير ديگر الغاء حکم قصاص نيست. اين آيه شريفه قصاص را حق خانواده مقتول مي‌داند اما حقي که خانواده مقتول مي‌توانند به حق ديگري تبديل کنند و از قاتل درخواست ديه کنند بنابر اين هر چند عفو بهتر است اما اين برتري الغاء را نتيجه نمي‌دهد و در حقيقت در اين آيه شريفه ميان اعتقاد يهود به قصاص و اعتقاد نصاري به عفو جمع شده است كه اين حد وسط نه الغاء است و نه اثبات. آيه قصاص را مي‌گويد اما نه آن گونه که يهود باور داشت و مجازات را تنها قصاص مي‌دانست و نه آن گونه که نصاري تنها حکم به عفو و ديه مي‌دادند بلکه آيه قصاص و ديه را با هم مي‌گويد. خانواده مقتول مي‌توانند درخواست قصاص قاتل را داشته باشند چنان که مي‌توانند ديه بگيرند و يا قاتل را عفو کنند هر چند در ميان اين گزينه‌ها ديه و عفو بهتراست.

شرايط قصاص

فقه نويسان شرايطي براي اجراي قصاص آورده‌اند.مهمترين اين شرايط عبارتند از:

الف. همساني اجتماعي

بر اساس اين شرط قاتل و مقتول بايد از يك طبقه اجتماعي باشند. اگر قاتل آزاد است و مقتول برده قاتل قصاص نخواهد شد اما اگر قاتل برده باشد و مقتول آزاد برده قصاص خواهد شد. همساني اجتماعي، مورد پذيرش تمامي فقها عامه و خاصه است جز اين كه ابوحنيفه اين حكم را باور ندارد و حكم به قصاص فرد آزاد در برابر برده مي‌دهد.

ب. هم ديني

يكي ديگر از شرايط قصاص، هم ديني قاتل و مقتول است. اگر فردي مسلمان، فردي از كافران را بكشد چه آن فرد در شمار اهل ذمه قرار گيرد و يا مستامن خوانده شود يا حربي شناخته شود ، قاتل قصاص نمي‌شود. اما در صورتي كه قاتل كافر باشد و مقتول مسلمان، كافر قصاص مي‌گردد چنان كه اگر غير مسلماني فرد غير مسلماني را بكشد به جرم قتل قصاص مي‌گردد هر چند قاتل و مقتول هم ديني نداشته باشند.( امام خميني، تحرير الوسيله، 2/649)
آنان كه حكم به عدم قصاص مي‌كنند و هم ديني را شرط قصاص مي‌دانند مستنداتي دارند كه برخي از مستندات ايشان عبارتند از:
مستند نخست: آيه شريفه « وَلَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلا» (نساء/141)
شهيد ثاني در دلالت آيه شريفه مي‌نويسد:
« اگر خانوادة کافري که کشته شده حق قصاص مسلمان قاتل را داشته باشد در اين صورت کافر بر مسلمان سبيل دارد.» (شهيد ثاني،15/141)
و از آن جهت که آيه ياد شده اخص از مدعا است، شهيد مي‌گويد:
«چون فقهاء ميان ولي دم مسلمان و کافر فرق نگذاشته‌اند از اين رو با اجماع مرکب و عدم قول به فصل بايد گفت به طور کلي ولي دم کافر حق قصاص ندارد.» (همان)
در برابر اين گروه شماري از فقهاء چون شيخ صدوق، ابوحنيفه و ابو يوسف و ... حكم به قصاص قاتل مي‌دهند و دلالت آيه شريفه بر عدم قصاص را برنمي‌تابند.(صدوق،/534) به باور اين گروه آيه شريفه در مورد آخرت است و عطف عبارت «وَلَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ» به سياق پيشيني « فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ» (نساء/141) نشان از آن دارد كه آيه شريفه در مورد آخرت است براي نمونه علامه طباطبايي مي‌نويسد:
«معناي عبارت «وَلَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ» اين است كه حكم در قيامت به نفع اهل ايمان بر ضرر اهل كفر است.(طباطبايي، 5/116)
ثانيا: در برخي روايات مراد از مومنين انبياء الهي و مراد از سبيل، حجت و برهان معرفي شده است. بنابر اين مراد آيه اين است که خداوند حجتي به نفع کافران و به زيان پيامبران قرار نداده است.
ثالثا: سلطه نداشتن کافر بر مسلمان در زماني است که مسلمان مرتکب حرام نشده باشد در صورتي كه در مورد بحث مسلمان فعل حرام انجام داده است و بايد كافر بر او سلطه يابد.
رابعا: اگر اين آيه بر تمام ادله حاکم باشد در اين صورت حق ديه نيز براي ذمي ثابت نخواهد بود و با استناد به اين آيه مي‌توان حكم به عدم ثبوت ديه براي ذمي كرد.
ابوحنيفه نيز در شمار فقهايي است كه دلالت آيه را برنمي‌تابد و با استناد به دلايل زير حكم به جواز قصاص مسلمان به كافر ذمي مي‌كند:
الف. عموميت آيات قصاص مثل آيه النفس بالنفس.
ب. تساوي ذمي و مسلمان در حرمت خون.
ج. روايت پيامبر که مرد مسلماني به جرم قتل مرد ذمي قصاص شد.
د. رواياتي که خون مسلمين را متکافي مي‌خواند. (صدوق، 9/341)
هـ . دستور حضرت علي (ع) به کشتن مسلماني که يک ذمي را کشته بود.

نقد و بررسي

بهره‌گيري گسترده فقهاء از آيه شريفه « وَلَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلا» در ابواب مختلف فقهي(ابن فهد، 3/299؛ شهيد اول، 3/228 و نجفي،37/294) و مستند سازي عدم جواز قصاص مسلمان به كافر به آيه ياد شده (ابن فهد،5/180 و خويي، 4/304 ) نشان از آن دارد كه در نگاه اين گروه از فقهاء آيه شريفه در باره آخرت نيست يا دست كم اعم است و مي‌توان به آن در ابواب مختلف فقهي و در مورد عدم قصاص مسلمان به كافر استناد كرد.
بهره گيري ابوحنيفه از عموم آيات، قياس و استحسان نيز ناتمام است چه اين كه در فقه شيعه اين دلايل حجت نيست و افزون بر اين عموم آيات به روايات بسياري كه در مورد بحث رسيده است تخصيص مي‌خورد.

ج. هم جنسي

از ديگر شرايط قصاص، هم جنسي قاتل و مقتول است. اگر قاتل مرد است و مقتول زن حكم به قصاص مرد نمي‌توان داد مگر در صورتي كه اولياي مقتول نصف ديه كامل را به او بپردازند.
اين شرط را فقهاء شيعه و گروه اندكي از اهل سنت در شمار شرايط قصاص آورده‌اند اما بسياري از اهل سنت «هم جنسي» را از شرايط قصاص به شمار نمي‌آورند.
مستند قرآني فقهاء شيعه آيه شريفه «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالأنْثَى بِالأنْثَى» (بقره/178) است.
در برابر اجماع فقهاء شيعه، گروهي از روشنفكران و برخي از فقهاء، قصاص مشروط را برنمي‌تابند و دلالت آيه شريفه بر قصاص مشروط را ناتمام مي‌خوانند. در نگاه اين گروه قصاص مشروط نتيجه مفهوم آيه شريفه است در صورتي كه مفهوم آيه به دلايل زير حجت نيست:
الف. ناسازگاري با ديگر آيات قرآن و روايات معصومين(ع)
ابن ادريس در اين باره مي‌نويسد:
«مفهوم مخالف آيه حجت نيست زيرا مستندات قرآني و روايي ديگري بر جواز قصاص در غير از موارد ياد شده داريم.» (حلي، 3/324)
ب. ناسازگاري با اجماع و سبب نزول آيه شريفه
پيش از اسلام، برخي از قبايل، مرد را در برابر زن قصاص مي‌کردند و شماري ديگر در برابر يک زن، يک يا چند مرد را قصاص مي‌کردند. با نزول آيه شريفه « كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ » اين سنت عرب جاهلي شكسته شد و قصاص مرد تنها در برابر مرد و زن در برابر زن روا خوانده شد.
در ميان فقهاي معاصر نيز برخي درستي قصاص مشروط را باور ندارند و دلالت آيه شريفه بر قصاص مشروط را برنمي‌تابند:
«آيه شريفه « كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ » دلالت بر برابري مرد و زن در قصاص دارد و قصاص مشروط را نتيجه نمي‌دهد چه اين که آيه تنها از اجراي قصاص در باره قاتل مي‌گويد و اجراي قصاص بر ديگران را برنمي‌تابد بنابر اين اگر انسان آزادي، انسان آزاد ديگري را از ميان برد بايد قاتل را قصاص كرد و نمي‌توان به اين بهانه که رتبه اجتماعي قاتل از مقتول بالاتر است برده آن قاتل را قصاص کرد و اگر برده‌اي برده ديگري را کشت بايد خود قاتل قصاص شود و نمي‌توان به اين بهانه که اين دو برده در يک رتبه نيستند خواهان قصاص يک انسان آزاد شد چنان که در جايي که مقتول و قاتل هر دو زن هستند نمي‌توان به اين بهانه که مقتوله به طبقه اشراف وابسته است از قصاص قاتل طفره رفت و قصاص يك مرد را خواهان شد.»(صانعي، جزوه درسي خارج)
در نگاه اين فقيه معاصر برداشت ياد شده با ساير آيات قرآن و مذاق شريعت سازگاري بيشتري دارد و تقييد ديگر ادله را فراهم نمي‌سازد و افزون بر اين با سبب نزول آيه شريفه سازگاري دارد چه اين که در تفسير مجمع الببيان مي‌خوانيم:
« اين آيه در باره دو قبيله از عرب نازل شد که يکي را بر ديگري برتري بود . آنان زن‌هاي طايفه خود را بدون مهريه به ازدواج در مي‌آوردند. اين قبيله سوگند ياد کردند که اگر برده‌اي از ما کشته شود در برابرش آزادي از آن را مي‌کشيم ؛ در برابر زني از قبيله ما مردي از آنان را مي‌کشيم و در برابر مردي از قبيله ما دو مرد از آنان را مي‌کشيم و جراحت‌هاي قبيله خود را دو برابر جراحت‌هاي ديگران حساب مي‌کردند تا اين که اسلام آمد و آيه شريفه « كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ » فرود آمد.» (طبرسي،1/489)
نويسنده مقاله « قصاص از ديدگاه قرآن» نيز در شمار منتقدان قصاص مشروط است و دلالت آيه شريفه بر اين شرط را باور ندارد. در نگاه ايشان قصاص مشروط ناسازگار با سبب نزول آيه شريفه است چه اين كه برابر با اسناد تاريخي و سخن علامه طباطبايي آيه شريفه در مورد انتقام جوييهاي قبيله‌اي و براي جلوگيري از خونريزيهاي بي پاياني است که در جاهليت مرسوم بوده است.
افزون بر اين، دلالت آيه شريفه در صورتي است كه مفهوم وصف حجت باشد در حالي كه برابر با ديدگاه آيت الله طالقاني در «پرتوي از قرآن»، تقابل مشعر به حصر براي اثبات تساوي و نفي امتياز در خونخواهي است فقط قاتل آزاد و قاتل زن قصاص شود نه غير آن. چنان که شيوه امتيازي جاهليت پيش از اسلام و جاهليت کنوني (جاهليت زمان طاغوت) است که در مقابل کشته شدن يک تن از سران يا افراد قدرتمند يا افراد سرشناس، بسياري را به خاک و خون مي‌کشيدند يا چندين تن را محکوم به قصاص مي‌نمودند يا خون بي پناهي را لوث مي‌کردند . بنابر اين مفهوم تقابل وصفي را ندارد تا عبد به حر و زن به مرد و هم چنين ... قصاص نشود... و اگر گفته شود بايد به ظاهر آيه عمل کرد اين سوال پيش مي‌آيد که چگونه است که اگر مردي زني را بکشد مرد قصاص نمي‌شود اما اگر زني مرد را بکشد، قصاص مي‌شود.» ( موحد شريعت پناهي،شمارة 19،/ 54)
نويسنده مقاله « بررسي تفاوت اجراي حكم قصاص در مورد زن و مرد» نيز دلالت آيه شريفه « كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ...» بر قصاص مشروط را باور ندارد او مي‌نويسد:
«به نظر مي‌رسد از آيه 179 بقره نمي‌توان تبعيض ميان مرد و زن در قصاص را استنباط کرد و آيه شريفه در مقام بيان اين مطلب نيست. به باور نويسنده سبب نزول آيه نشان مي‌دهد که علت تشريع اين حکم آن است که در مقابل مقتول قاتل قصاص گردد نه فرد ديگري جز قاتل. در سبب نزول آيه مي‌خوانيم: در بين اعراب جاهلي در زمان و محيط نزول قرآن قصاص و يا به تعبير ديگر انتقام گيري شناخته شده بود و رواج داشت اما حد و ضابطه خاصي براي آن وجود نداشت. چگونگي حل موضوع بستگي به ميزان قدرت و عصبيت قبيله قاتل يا مقتول داشت نه قبيله قاتل حاضر بود او را تحويل دهد و به قصاص برساند و نه قبيله مقتول راضي بود که فقط قاتل قصاص گردد. به گونه‌اي که گاه در برابر يک نفر دهها نفر قصاص مي‌شدند و گاه موافقت نامه‌اي ميان قبايل امضا مي‌شد قبيله‌اي که قدرت بيشتري داشت مقرر مي‌کرد که در برابر هر برده ايشان يک نفر آزاد کشته شود و در برابر يک زن ايشان يک مرد از قبيله مقابل قصاص گردد. با ظهور اسلام و نزول آيه شريفه« كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ » اين رسم جاهلي منسوخ شد. (مهرپور، نامه مفيد،شماره14،/11.)

نقد و بررسي

تفسير گران قرآن در سبب نزول آيه شريفه اختلاف نظر دارند بنابر اين ناسازگار خواندن قصاص مشروط با سبب نزولي که اعتبار آن معلوم نيست شايسته نيست. افزون بر اين اگر همه مفسران يک سبب نزول براي آيه شريفه بياورند و آن سبب نزول از جهت سند و دلالت مشکل نداشته باشد باز هم سبب نزول مخصص آيه نخواهد بود و نمي‌توان حکم آيه را به آن سبب نزول اختصاص داد.
ب. نسخ آيه « كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ » به آيه « وَلا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ»
آنان که از قصاص مشروط مي‌گويند و نابرابري زن و مرد را در قصاص فرياد مي‌زنند به آيه شريفه« كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ...» استناد مي‌کنند به باور ايشان جمله « وَالأنْثَى بِالأنْثَى » مفيد حصر است چنان که جمله « الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ » حصر را مي‌رساند بنابر اين، برابر آية شريفه نمي‌توان مرد را در برابر زن قصاص کرد مگر آن که تفاوت ديه مرد و زن به خانواده قاتل پرداخت گردد. شيخ طوسي در مقام مستند سازي قصاص مشروط که ديدگاه مختار ايشان است مي‌نويسد:
« و دليلنا اجماع الفرقه و اخبارهم و ايضا قوله تعالي: « وَالأنْثَى بِالأنْثَى » فدل علي ان الذکر لايقتل بالانثي».(شيخ طوسي،الخلاف5/145)
در برابر اين گروه شماري از فقيهان اهل سنت آيه « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ...» (بقره /178) را منسوخ مي‌شناسند و آيه شريفه « وَلا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلا بِالْحَقِّ وَمَنْ قُتِلَ...» (اسراء/33) و « وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ» (مائده/45) را ناسخ معرفي مي‌كنند و از پذيرش قصاص مشروط سرباز مي‌زنند. ابن جوزي در اين باره مي‌نويسد:
« ذهب بعضهم الي ان دليل الخطاب منسوخ لما قال :« الْحُرُّ بِالْحُرِّ » اقتضي انه لايقتل العبد بالحر و کذا لما قال « وَالأنْثَى بِالأنْثَى » اقتضي ان لايقتل الذکر بالانثي من جهه دليل الخطاب فذلک منسوخ بقوله « وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ »(ابن جوزي، المصفي باکف اهل الرسوخ من علم الناسخ و المنسوخ، /17 و رک: نواسخ القرآن, /56 ؛ زاد المسير, 1/164)

سنجش و ارزيابي

اين شبهه آيه شريفه 178 بقره را از اعتبار نمي‌اندازد و آيه را در شمار منسوخات قرار نمي‌دهد؛ چه اين که :
الف. مخاطب آيه تمام مسلمانان است و آيه به گروه خاصي نظر ندارد.
ب. حکم قصاص در آيه شريفه جزمي و قطعي است و عبارت « كُتِبَ عَلَيْكُمُ » به گونه‌اي است که نسخ را برنمي‌تابد و به زمان خاصي اختصاص نمي‌يابد.
ج. حکم قصاص يک حکم قطعي و يقيني نيست به گونه‌اي كه خانواده مقتول تنها ناگزير از انتخاب قصاص باشند بلكه ايشان مي‌توانند قاتل را قصاص كنند و يا اين كه از او ديه دريافت دارند.
د. فلسفه قصاص نشان از نسخ ناپذيري قصاص دارد و اين کيفر را به عنوان يک حق اجتماعي نمايان مي‌سازد.
هـ. ميان آيات ياد شده ناسازگاري نيست چه اين که در آيه 33 اسراء و آيه 45 سوره مائده، اصل قصاص ذکر شده است و در آيه « كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ » موارد و چگونگي اجراء آن. بنابر اين آيه « كُتِبَ عَلَيْكُمُ » بيان تفصيلي دو آيه ديگر است و روايات اهل بيت به عنوان بيانگر , تفسيرگر و... آيات مي باشد.
برخي ديگر از نويسندگان نسبت آيه شريفه « كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ » به آيه شريفه « النَّفْسَ بِالنَّفْسِ » را عام و خاص مي‌دانند و از خاص به عنوان مقيد عام سود مي‌برند.
علامه طباطبايي مفسر برجسته شيعه نيز نسبت آيات ياد شده را نسبت تفسيري مي‌داند و نظريه نسخ را برنمي‌تابد.
آيه الله خويي نيز در نقد نظريه نسخ مي‌نويسد:
«1. آيه « كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ » از جهت معني روشن و بديهي است و از جهت حکم استوار.
2. ميان آيه 178 بقره و آيه 45 مائده هيچ گونه ناسازگاري ديده نمي‌شود. يک آيه در بيان اصل قصاص و حدود آن است و آيه ديگر در تفسير و تبيين آن.» ( خوئي،/293)
فخر رازي مفسر برجسته اهل سنت و ابن جوزي آيه 45 مائده را حکم شريعت موسي مي‌دانند و بر اين باورند که اگر قرار بر نسخ يک حکم باشد شايسته است حکم شريعت موسي منسوخ شود نه اين که اين حکم ناسخ حکمي قرار گيرد که در شريعت اسلام آمده است.
ج. عدم نسخ آيه 45مائده به آيه 178 بقره.
نويسنده « قصاص از ديدگاه قرآن » نظريه نسخ آيه 45 مائده به 178 بقره را گزارش مي‌کند و آن را نقد مي‌کند:
« اولا: به نظر تمام تاريخ نويسان سوره مائده آخرين سوره‌اي است که بر پيامبر گرامي اسلام نازل شده است ، بنابر اين آيه 178 سوره بقره که پيش از آيه 45 از سوره شريفه مائده فرود آمده است نمي‌تواند ناسخ آن باشد چه اين كه يكي از شرايط ناسخ آن است كه پس از آيه منسوخ فرود آمده باشد.
ثانيا: خداوند در آيه 106 از سوره شريفه بقره مي‌فرمايد:« مَا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» هر آيه‌اي را که نسخ مي‌کنيم يا فراموش مي‌سازيم بهتر از آن يا مانند آن را مي‌آورم آيا نمي‌داني که خدا بر تمام چيزها بسيار توانا است.
حال سؤال اين است که حکم تساوي در قصاص بهتر است يا عدم تساوي در قصاص ؟ ... اگر آيه 178 آن گونه كه عده‌اي مي‌گويند بيانگر شريعت محمدي باشد و آيه 45 مائده بيانگر حکم قصاص در تورات و مسيحيت، در اين صورت اين ديدگاه با آياتي که پيروان موسي و عيسي و محمد را مسلمان مي‌خواند- مانند« وَأَنْزَلَ التَّوْرَاةَ وَالإنْجِيلَ» (آل عمران/3) و آيه شريفه « وَلا تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ...» (عنكبوت/46) ناسازگار مي‌افتد- « چگونه است که در ميان گروهي از اين مسلمانان وقتي يک مرد زني را مي‌کشد او را بدون قيد و شرط قصاص مي‌کنند ولي گروه ديگر ابتدا نصف ديه را از خانواده مقتوله بي گناه طلب مي‌کنند؟!» آيا مي‌شود از خداي واحد بدون هيچ دليل منطقي دو حکم غير واحد صادر شود در اين صورت چگونه مي‌توان به آيه شريفه « وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ» (مائده /44) عمل کرد؟!» (موحد شريعت پناهي،شمارة19،/54)
نويسنده مقاله « بررسي تفاوت اجراي حكم قصاص ميان زن و مرد» نيز ميان آيه 45 مائده و 178 بقره نسبت ناسخ و منسوخ يا عام و خاص برقرار نمي‌بينند چه اين که هيچ يک از دو آيه ناسازگار با آيه ديگر نيست:
« هر دو آيه در يک جهت و بيان مختلف و در موقعيت بياني خاص خود و در مقام تبيين وجود حکم قصاص در مورد قتل و متعادل بودن آن هستند.» ( مهرپور، نامه مفيد، شماره14،/11)

نقد و سنجش

نويسنده « قصاص از ديدگاه قرآن» با انکار ناسخ بودن آيه 178 بقره نسبت به آيه 45 مائده در پي استناد به آيه 45 و نشان دادن نادرستي حکم قصاص مشروط است به باور ايشان وقتي آيه 45 منسوخ نباشد مي‌توان با استناد به آن نادرستي قصاص مشروط را مستند به قرآن کرد.
افزون بر اين، ملاک نويسنده محترم در ترجيح تساوي زن و مرد در قصاص و نادرست خواندن قصاص مشروط چيست؟! اگر فلسفه قصاص مشروط، تفاوت زن و مرد از جهت مسووليت اقتصادي است شبهه نويسنده وارد نيست چه اين که در اين صورت حکم قصاص مشروط بهتر از تساوي زن و مرد در قصاص است. بنابر اين نويسنده با اين پيش فرض که تفاوت زن و مرد در قصاص از جهت تفاوت جنسي ميان آنهاست به اين نتيجه رسيده است و اين نتيجه با اين پيش فرض کاملا درست است اما اين پيش فرض به باور بسياري درست نيست و تفاوت زن و مرد در قصاص به جهت مسائل اقتصادي است نه تفاوت جنسيتي ميان مرد و زن.
افزون بر اين ميان آيات ياد شده ناسازگاري وجود ندارد و هيچ يک ناسخ ديگري نيست.
د. قصاص مشروط يك حكم امضايي است.
نويسنده «برابري مرد و زن در قصاص» پس از توضيح آيات شريفه « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ...» (بقره /178-179) و « وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ...» نتيجه مي‌گيرد:
« با اين ترتيب معلوم مي‌شود قانون قصاص نفس و قصاص اعضاء از قوانين امضائي است نه تاسيسي و خداوند همان حكمي كه در تورات مقرر فرموده اجراي آن را از مسلمانان خواسته است» (محمودي، /59)
همو از روايات ديه و مقدار آن نيز امضايي بودن ديه را نتيجه مي‌گيرد:
«ديه در زمان جاهليت مرسوم بوده و پيامبر اكرم(ص) آن را امضا فرموده‌اند لذا خون بهاء از قوانين امضايي اسلام است نه قوانين تاسيسي».(همان،/66)
نويسنده مقاله « بررسي تفاوت ديه زن و مرد در قانون مجازات اسلامي» نيز ديه را يك حكم امضايي مي‌شناسد:
« ظاهرا اين حکم، امضايي است يعني در جاهليت نيز حداقل در بعضي موارد اين وضع رعايت شده و طبق بعضي از نقلها با ابتکار عبدالمطلب اين ميزان به عنوان ديه و خون بها تعيين شده و پيامبر آن را پسنديده و مقرر فرموده است» ( مهرپور، پژوهشنامه متين، شماره2،/57)
نويسنده مقاله «زن مقتول از مرد قاتل هم كمتر است» نيز امضايي بودن قصاص و ديات را فرياد مي‌کند و قصاص و ديات را از احکام الهي نمي‌شناسد:
« بر اساس نص قرآن (آيه شريفه 45 سور مائده) قصاص از قوانين شرايع سابقه است ؛ يعني قصاص از قوانين امضايي است و نوآوري دين اسلام نيست. قصاص در مکاتب بشري پيش از اديان يهود و مسيحيت نيز وجود داشته و قرآن آن را براي مسلمانان امضا کرده و در شمار احکام و قوانين خود براي مردم آورده است.» ( سعيدزاده، شمارة39،/24)
همو افزون بر معاملات ، سياست‌ها و حتي برخي عبادات را امضايي مي‌شناسد. به باور نويسنده، شرط امضايي بودن يک حکم، وجود همانند آن در شرايع سابقه نيست بلکه همين که يک حکم در شرايع سابقه نيز ريشه داشته باشد مي‌توان آن حکم را امضايي خواند:
« امضايي بودن عيب نيست امضا به معناي تأييد شريعت سابقه يا حکم عرف و عقلاي مردم است . قانون قصاص با امضايي بودن سبک نمي‌شود بلکه بر عظمت آن افزوده مي‌شود . تنها فايده‌اي که از اين تقسيم بندي عايد مجتهد مي‌شود سهولت استنباط فروع فقهي و اصلاح و دگرگوني در شکل مسئله - نه محتواي آن- است. … از نگاه نگارنده قصاص و ديات بدون هيچ شک و شبهه‌اي امضايي‌اند… به اين ترتيب ، نابرابري زن و مرد در قصاص حکم تاسيسي و تعبدي محض اسلام نيست و قانونگذار ما براي تصويب برابري ، با مانع شرعي ( تأسيسي بودن و لذا تعبدي محض خواندن ) مواجه نيست.» (همان)
بر اين اساس نويسنده حکم پرداخت نصف ديه به مرد قاتل را يک حکم امضايي مي‌خواند و آن را نتيجه استنباط فقيهان جهان اسلام معرفي مي‌کند و آن را حکم ظاهري و مجازي مي‌شناسد چه اين که در نگاه ايشان نسبت حكم به خدا چهار صورت دارد . ايشان در اين باره مي‌نويسد:
« نسبت دادن حکم به خدا همواره حقيقي نيست. به ديگر بيان اصولا هر نسبتي مي‌تواند چندين صورت داشته باشد. که به اقتضاي بحث به چهار صورت آن اشاره مي‌کنيم: نسبت ظاهري ، نسبت مجازي، نسبت واقعي و نسبت ظاهري.»
نسبت حقيقي عبارت است از وابسته کردن چيزي به چيز ديگر، چنان که سلب آن عقلا روا نباشد مانند نسبت دادن آفرينش جهان به خدا و نسبت دادن معلول به علت خودش.
نسبت مجازي عبارت است از پيوند دادن دو چيز به هم ، با انگيزه‌ها و علل قابل قبول به گونه‌اي که سلب آن عقلا روا نباشد، مانند نسبت دادن رمي به خدا در آيه 17 سوره انفال« فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى» نسبت واقعي عبارت است از نسبت دادن چيزي به چيز ديگر از روي علم و يقين.
نسبت ظاهري نيز انتساب از روي گمان ، حدس و برداشت شخصي است.
بنابر اين فردي که مي‌گويد: « قطعا مواردي که ائمه اطهار(ع) در آثار روايي معين کرده‌اند مانند مقدار حدود و ديه حکم الله هستند» به نوع نسبت توجه نداشته است و نمي‌داند که حکم الله ناميدن محتواي روايات نسبتي ظاهري است. روايات همه « ظني الصدور» هستند. در ميان روايات، روايات جعلي بسياري وجود دارد و نمي‌توان محتواي همه آنها را حکم قطعي خدا دانست علاوه بر اين نسبت حکم امضايي به خدا نسبت مجازي است و نه حقيقي و ديه چون امضايي است نسبت آن به خدا اولا مجازي و ثانيا ظاهري است.
حکم الله آن دسته از احکامي است که نسبت آن به خدا حقيقي و واقعي باشد. حدود – به معناي فقهي خاص آن- حقيقتا حکم الله است زيرا در قرآن و سنت متواتر به خدا منتسب شده است اما مقدار ديه زن و مرد چنين نيست و همين نکته راه اميد را براي مردم و قانون‌گذار باز مي‌گذارد. تقسيم حق به حق الله و حق الناس نيز از اين قاعده بيرون نيست نسبت حق به خدا مجازي است نه حقيقي ؛ خدا که نعوذ بالله شهروند اسلامي نيست تا حقيقتا حقي ببرد . انتساب حقيقي حق به خدا با توحيد و صفات جلال و جمال خدا موافق نيست اين ماييم که براساس استظهار و استنباط خود براي خدا حق قائل شده‌ايم خدا - اگر هم حقي بدان تفسير داشته باشد- آن را به دينداران واگذاشته است:« أَنَّ الأرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ» (انبياء/ 105) حکم نيز چنين است. گاهي استنباط فقيه يا تفسير مفسران رسمي شريعت حکم خدا خوانده مي‌شود. عده‌اي که از دانش دين کم بهره‌اند گمان مي‌برند خدا حقيقتا حکم کرده است و نمي‌دانند که در علم کلام منکر وحي بر امامان شده‌اند و به خاتميت حضرت محمد اعتراف کرده‌اند و شريعت او را کامل و تمام دانسته‌اند.
با اين توصيف خدا حکمي نکرده است . بشر عالم حکمي را استنباط کرده و آن را به خدا نسبت داده است و در بيشتر موارد حتي خودش هم فهم خود را به خدا نسبت نداده و علم داشته که فهم او حکم خدا نيست ولي مريدانش آن را حکم خدا گرفته‌اند با اين بيان روشن مي‌شود که نظريه سوم(قصاص مشروط) حکم خدا نيست بلکه استنباط جمعي ازفقيهان دنياي اسلام است که اگر به نسبت مذاهب شمارش شوند در اقليت قرار مي‌گيرند. پس برابري زن و مرد در قصاص نظريه خلاف شرعي نيست ، قانونگذار ايراني، براي تصويب برابري حکم الله را پيش رو ندارد واين مسئله مانع او نيست. انديشه‌اي که نابرابري زن و مرد را حکم الله مي‌خواند و تغيير آن را نقطه مقابل حکم خدا تصور مي‌کند به خطا مي‌رود.» (سعيد زاده، شماره 39،/24)
همين نويسنده در نوشتار ديگري ديه را سنتي اقتصادي اجتماعي و امضايي خوانده و تغيير سنت‌ها و چون و چرا در احكام امضايي دين اسلام را با توجه به اصول اساسي دين روا مي‌داند:
«ديه و قصاص از دير باز در ميان ملل رواج داشته و مبدا بشري دارد . ديه در جامعه عرب پيش از اسلام نيز مرسوم بوده كه به همان صورت و با همان نظريه‌هاي قرن ششم ميلادي به قوانين اسلامي راه يافته و تا عصر حاضر نيز ماهيتا درباره آن بحث نشده است. در جامع بابلي براي كور كردن چشم ، شكستن استخوان و شكستن دندان ديه پرداخت مي‌شده و مبلغ آن در هر مورد معين و جنس آن نقره بوده است . در قوانين حمورابي قصاص و ديه نمود روشن‌تري دارد . موادي از قانون حمورابي كه اكنون در دست است به اين دو موضوع اختصاص دارد. بر اساس روايات و متون اسلامي قانون ديات در ميان عرب جاهلي اجرا مي‌شد . عبدالمطلب مقدار ديه را از ده شتر به صد شتر افزايش داد. اين افزايش خونبها نخست در ميان قريشيان پذيرفته و سپس عمومي شد . حضرت محمد(ص) همين مبلغ را به عنوان ديه پذيرفتند. ميزان ديه در جوامع مختلف يكسان نبوده و قبيله ، جنسيت و شرافت در ميزان آن تاثير داشته است . اشراف زادگان جامعه بابلي در برابر طبقات پايين قصاص نمي‌شدند . در قوانين حمورابي نيز مشابه اين تبعيضات ديده مي‌شود در جامعه عرب نيز احتمالا طبقه و قوم در ميزان و نوع ديه موثر بوده است. شافعي نقل كرده كه در ميان عرب ديه افراد محترم بيشتر از ديه افراد عادي و گاهي چند برابر بوده است . برخي از قبايل عرب (نضيري‌ها) از برخي ديگر (قرظي‌ها) بيشتر ديه مي‌گرفتند . در همه اين جوامع جنسيت نيز يكي از متغيرها شمرده شده و ديه زنان را به نسبت مردان كاهش داده است .
در سنت عرب به جز سه متغير ياد شده (نژاد، قوم ، جنسيت) متغيرهايي چون شهر نشيني دين و پناهندگي نيز در ميزان ديه تاثير دارد طبق بعضي از ديدگاه‌هاي فقه اسلامي صاحبان اديان رسمي (اهل ذمه) ديه‌اي كمتر از مسلمانان دارند.
در زمان پيامبر(ص) بهاي ديه به نسبت اشخاص اماكن و كالاها تفاوت داشت . هم چنين ميزان و نوع ديه براي افراد شهرنشين، روستا نشين و چادر نشين و با انديشه‌هاي ديني و سياسي متفاوت از چهار هزار تا دوازده هزار درهم نقره در نوسان بوده است.» (همان، شماره37، /36)
اين نويسنده برابري ديه زن و مرد را قبول دارد و نابرابري ديه را بشري مي‌خواند:
« به نظر ما ديه زن و مرد در جان و عضو برابر است. آن چه افراد را به رويكردهاي متفاوت مي‌كشاند ، مشكل آنان در حل مسئله است. ديه زنان به اين صورت حكم مسلم اسلام نيست اين حكم مبدا بشري دارد و خلفاي اسلامي آن را صادر كرده‌اند . اگر ديه را جبران خسارت محسوب كنيم ، مي‌توانيم بگوييم كه خلفاي اسلامي خسارت‌هاي زنان را با توجه به اوضاع زمان و مكان كمتر برآورد مي‌كرده‌اند و اين برآورد بي ارتباط با ساير قوانين مدني و جزايي آن دوره نبوده است. ولي امروزه با گذشت زمان و ضرورت تغيير در قوانين خود به خود برابري حاصل شده است. زني كه خارج از خانه شاغل و هزينه خانواده بر دوش اوست همان زن نفقه گير خانه دار گذشته نيست. زن امروز چون خودش به خواستگاري مي‌رود يا با توافق ازدواج مي‌كند- نه مثل گذشته كه ازدواج با رضايت يك طرف انجام مي‌شد- مهريه نقدي ندارد يا خيلي كمتر مهريه مي‌گيرد. بنابر اين تعادل حقوقي براي جامعه سنتي گذشته مصداق داشته اما اكنون كه تعادل حقوقي برهم خورده است، تعادل مادي و امكانات مالي زوجه نيز به هم مي‌خورد . دراين صورت ديه زن با مرد برابر مي‌شود زيرا زنان مثل مردان كار مي‌كنند و مثل آنان مسئوليت‌هاي زندگي خانوادگي را بر دوش دارند و نان آور خانواده‌اند» ( همان، /37)
نويسنده يادشده چون ديه را حكم امضايي مي‌داند تغيير آن و توجه به خواسته‌هاي مردم براي برابري ديه زن و مرد را جايز مي‌داند:
«آيا مردم مي‌توانند از حكام و متوليان برگزيده خود بخواهند قوانين شرعي را بازنگري و اصلاح كنند؟ آيا اراده و خواست مردم در تشريع بشري كه در عين حال منتسب به خداست دخالت دارد يا نه ؟ اگر مردم از قانون‌گذار بخواهند ديه زنان را برابر مردان تعيين كند آيا خواسته آنان حق است يا ناصواب؟
در نگاه اول اغلب مقامات خواسته مردم را ناصواب مي‌‌شمارند اما با اندكي تامل و با تفكيك ميان احكام امضايي وتاسيسي حقانيت درخواست آنان را در مي‌يابند . چون ديات از قوانين امضايي اسلام است و چون زمان در تشريع آن نقش اساسي دارد ، خواسته مردم در اين بخش به حق است و بايد به آن توجه كرد زيرا قانون براي مردم و براي احقاق حقوق آنان است . اگر مردم قانون را قبول نداشته باشند يا آن را ظالمانه بخوانند يعني كه قاضيان را عادل نمي‌دانند قانونگذاري در اسلا م مشروط است و حد و حدودي دارد. تشريع نبايد حرج آفرين باشد نبايد مردم را در سختي بيندازد و به منافع مادي و معنوي آنان ضرر بزند . قانوني كه باعث عسر ، ضرر و حرج شود ، مشروعيت و اعتبار ندارد. دين اسلام به پيروان خود آرامش مي‌دهد وبه فطرت و خواست آنان توجه دارد و لذا شدت و خشونت را برنمي‌تابد.» (همان، /38)
نويسنده «حقوق جزاي اسلام و مساله قصاص و ديه زن» نيز ديه و مقدار آن را حكم امضايي گرفته است و بر اين اساس نسخ و يا تعديل آن را روا مي‌داند:
«بسيار اتفاق افتاده است كه اسلام سنت‌هاي جاري در عرب را پذيرفته و امضا كرده است ولي با گذشت زمان و تغيير شرايط و ملاك و معيارهاي اجتماي آن احكام يا مانند برده داري نسخ و يا تعديل شده است.» (انصاري راد، 1/7/1377)
همو در پايان مقاله خويش نتيجه گرفته است:
«بسيار واضح است كه اسلام با در نظر گرفتن شرايط زمان و مكان و تناسب اين گونه احكام با شرايط حاكم بر آدميان بسيار تأكيد داشته است . حال با توجه به اين نكته آيا در عصر ما كه جان آدميان چه مرد و چه زن به يك اندازه ارزش دارد با وجود داشتن حكم مطلق قرآن بر تساوي زن و مرد آيا جاي آن نيست كه در اصل حكم ديه بازنگري داشته باشيم؟» (همان)

نقد و سنجش

شبهه نويسنده مقالات «خون بهاي زنان چرا نابرابر» و « زن مقتول از مرد قاتل هم كمتر است» از چهار گزاره شکل گرفته است:
1. ديه حکم امضايي است.
2. چون وچرا در احکام امضايي روا مي‌باشد.
3. مقدار ديه در قرآن و سنت متواتر نيامده است.
4. نصف بودن ديه زنان مبدا بشري دارد و خلفا حکم به تنصيف کرده‌اند.
5. مقدار ديه يک حکم ظاهري و مجازي است.
در رابطه با ادعاي نخست مي‌توان گفت:
يک. وجوب ديه در آيات و روايات ظهور در تاسيسي بودن دارد و امضايي بودن آن نياز به دليل دارد چه اين كه اصل در احكام تأسيسي بودن آنها است و امضايي بودن احكام نياز به دليل دارد.
دو. تقسيم به تأسيسي و امضايي درباره احکام است و ديه حکم نيست تا بتوانيم آنرا از احکام امضايي بخوانيم؛ چنان که نماز و روزه و ... حکم نيستند ؛ بلکه متعلق حکم مي‌باشند. حکم، وجوب پرداخت ديه، وجوب نماز و وجوب صوم است.
سه. وقتي مي‌توان ديه را در شمار احکام امضايي آورد که پيش از آيات و روايات ديه به عنوان يک سنت فراگير و همگاني يا دست کم سنت غالب مطرح باشد، در صورتي که پيش از اسلام زندگي قبيله‌اي بود و در زندگي قبيله‌اي هر فرد قبيله و طائفه، جزئي از کل قبيله به شمار مي‌آمد و پرداخت کننده ديه و دريافت کننده آن قبيله بود، بنابر اين ديه در جناياتي که ميان افراد يک قبيله رخ مي‌داد مطرح نبود، چنان که خانواده شخصي که بر او جنايت رفته بود در جنايات درون قبيله‌اي حق انتقام از جاني را نداشتند و به طرد جاني از ميان قبيله راضي بودند. در ميان افراد و قبيله نيز اصل بر انتقام بود و هر گزينه ديگري نشان از ضعف قبيله داشت به گونه‌اي که دريافت ديه مذمت مي‌شد هر چند در مواردي از قبيله جاني ديه دريافت مي‌شد.
چهار. بر فرض آن که ديه حکم باشد و به عنوان يک سنت فراگير وغالب باشد باز هم نمي‌توان ديه را از احکام امضايي به شمار آورد، زيرا احکامي که در شرايع پيش از اسلام امده است از احکام انشائي خوانده ميشود نه احکام امضايي؛ و ديه از مواردي است که در شريعت موسي و عيسي(ع) آمده است.
پنج. اگر ديه را از احکام امضايي به شمار آوريم و ادعا کنيم شارع مقدس همان ديه‌اي را که پيش از اسلام رواج داشته امضا کرده است در اين صورت ناگزيريم فلسفه ديه در اسلام را همان فلسفه ديه در عصر جاهليت بدانيم در صورتي که اشکال کننده، فلسفه ديه را جبران خسارتهاي اقتصادي مي‌داند و اشکال خود را براساس همين فلسفه سامان داده است ، نه فلسفه ديه در عصر جاهليت که ديه در برابر شخصيت ، مقام ، نژاد، جنسيت و ... شخص جنايت ديده بود.
براي نمونه ديه افراد قبيله بني النضير برابر ديه ديگر قبايل بود، و ديه افراد قبيله بني الاسد بن رزن دو برابر ديه قبيله بني الديل تعيين مي‌شد. ديه کشته‌هاي قبيله بني نضير دو برابر کشته‌هاي بني قريظه معين شده بود، چنان که برخي از اسناد و مدارک تاريخي نشان مي‌دهد ديه پيامبر ده برابر و يا سه برابر ديه سايرين بود، ديه رئيس يک قبيله برابر و يا کمتر و گاه چند برابر افراد عادي قبايل ديگر بود و ديه زنان برخي از قبيله‌ها از ديه مردان ديگر قبيله بيشتر بود...
اما ادعاي دوم يعني اين که در احکام امضايي چند و چون روا خواهد بود نيز نقدهايي وارد است؛ از جمله:
يک. چند و چون در احکام امضايي مانند احکام تاسيسي نادرست است و نمي‌توان به بهانه امضايي بودن حکم خواستار تغيير حکم شد، به ويژه که ديه و مقدار ديه در آيات و سنت متواتر ثابت است و به باور اشکال کننده احکامي که در سنت متواتر آمده است حکم الله است و غير قابل چند و چون.
دو. نويسنده به باور خود امضايي بودن ديه را اثبات کرده است و اگر چند چون در احکام امضايي درست باشد مي‌توان در ديه به عنوان يک حکم امضايي چند و چون کرد، اما آنچه نويسنده در پي آن است برابر ساختن ديه زنان با مردان و چند و چون در مقدار ديه زنان است ، نه چند و چون در خود ديه و انتخاب گزينه ديگري جز ديه. و اگر نويسنده مقدار ديه را امضايي مي‌داند هيچ مدرک و سند تاريخ بر تاييد نظريه نويسنده و اين که مقدار ديه زنان در پيش از اسلام پنجاه شتر بوده وجود ندارد، چنان که در نوشته‌هاي نويسنده نيز شاهد و قرينه‌اي که مقدار ديه زن را پيش از اسلام پنجاه شتر بداند وجود ندارد.
بنابر اين بر فرض آن که ديه را امضايي بدانيم و مقدار ديه مردان را نيز امضايي بدانيم اما مقدار ديه زنان را نمي‌توان امضايي دانست، زيرا هيچ سند تاريخ نشان نمي‌دهد که ديه زنان پيش از اسلام پنجاه شتر بوده است و يا ديه زنان نصف يا يک سوم يا چهارم و يا ... ديه مردان بوده است بلکه در مواردي ديه زن يک قبيله چند برابر ديه مرد قبيله ديگر بوده است.
سه. اگر چند و چون در احکام امضايي روا باشد و مقدار ديه زنان نيز امضايي باشد باز هم نمي‌توان گزينه ديگري غير از ديه و غير از پنجاه شتر در ديه زنان را به عنوان حکم شرعي بيان داشت زيرا انتخاب هر گزينه و حکم جديدي نياز به دليل امضا دارد و دليل امضا محدود است به کتاب ، سنت ، عقل و اجماع.
کتاب ، سنت و اجماع نمي‌تواند دليل امضاي برابري دية زنان با مردان باشد، چه اين که دلالت بر نابرابري ديه زنان با مردان دارد.
عقل نيز با توجه به اين که نفقه بر ذمه مرد است و مرد بايستي تمام هزينه‌هاي خانواده خود را تأمين کند و زن هيچ مسؤوليتي از نظر شارع در تأمين هزينه‌هاي خانواده ندارد و از آن سو زنان مهريه دارند و مهريه ديه مرد به زن است ، حکم به برابري ديه زنان با مردان نمي‌کند به ويژه با اين فرض که فلسفه تشريع ديه تأمين و جبران خسارتهاي اقتصادي خانواده جنايت ديده باشد.
بنابر اين اگر بخواهيم برابري ديه زن و مرد را حکم عقل بدانيم و به قاعده «کلما حکم به العقل حکم به الشرع» به حکم برابري ديه زن و مرد صورت شرعي بدهيم بايست نخست وجوب نفقه و مهريه را از ذمه مرد برداريم.
چهار. اگر تغييرات و اصلاحات شارع در سنتها و مستقلات عقليه پيش از اسلام تاثير گذار نباشد ناگزيريم بسياري از احکام حتي عباديات را امضايي بدانيم و به جواز چون و چرا در آنها حکم کنيم در صورتي که به نظر نمي‌رسد اشکال کنننده اين پيامدها را بپذيرد و در پي آن باشد.
بر ادعاي سوم نيز دو اشکال وارد است:
يک. به باور برخي از مفسران و فقها مقدار ديه در آيات قرآن آمده است به ويژه با فرض امضايي بودن ديه و مقدار ديه مردان. افزون بر اين رواياتي که بيانگر مقدار ديه در قتل عمد و شبه عمد و خطا و جراحات و ... هستند به اندازه‌اي فراوان هستند که مي‌توان آنها را متواتر ناميد به گونه‌اي که بررسي سند تک تک اين روايات ضروري به نظر نمي‌رسد.
دو. چند و چون بسياري از احکام شرعي در آيات قرآن نيامده است و رواياتي که نشان دهنده کيفيت و کميت اين احکام است در حد تواتر نيست. آيا نيامدن اين گونه احکام در قرآن و سنت متواتره مجوز چند وچون در احکام است؟! براي نمونه برخي از اعمال حج در سنت متواتر نيامده است آيا نيامدن اين احکام چند و چون در شکل حج و احکام آن را مجاز مي‌کند؟!
در نقد ادعاي چهارم نيز مواردي را مي‌توان ذکر کرد:
يک. مقدار ديه زنان مبدأ بشري ندارد و حکم خلفا نيست، بلکه مدلول روايات زيادي است که از امامان معصوم(ع) رسيده است چنان که در همين نوشتار برخي از آن روايات را آورديم.
دو. به فرض آن که مقدار ديه زنان بر اساس داوري و حکم خلفا باشد در اين صورت نويسنده محترم ناگزير از امضايي خواندن ديه، مجاز دانستن چون و چرا در احکام امضايي و ... نبود، زيرا آن چه خلفا داشته‌اند نظر شرعي اصلا حکم نيست و مانع شرعي براي قانونگذار به شمار نمي‌آيد تا بخواهيم با امضايي خواندن ديه منع شرعي را از ميان برداريم.
سه. مقايسه زن امروز با زن ديروز در اشکال نويسنده نشان مي‌دهد که نويسنده مي‌خواهد بگويد زني را که در گذشته پنجاه شتر ديه او بوده زن امروزي نيست بنابر اين ديه زن امروزي پنجاه شتر نمي‌باشد. اگر مقصود نويسنده چنين چيزي است نيازي به اين همه مقدمه چيني نبود؛ او مي‌توانست از ابتدا ادعا کند مقدار ديه زن نصف مرد است اما براي زن ديروز نه زن امروز که قابل مقايسه با زن ديروز نيست.
چهار. تمام زنان امروز شاغل نيستند و بسياري از زنان مسلمان خانه دارند . افزون بر اين بر فرض آن که تمام زنان شاغل باشند و يا مهريه نگيرند، اما اين حکم شرعي را عوض نمي‌کند؛ درشرع اسلام نفقة زن و خانواده‌اش بر عهده مرد است و مهريه نيز دين است بر ذمه مرد، و او مي‌تواند هر زمان خواست درخواست مهريه کند و با حمايت قانون مهريه‌اش را دريافت کند.
اما ادعاي پنجم، اگر تقسيم بندي احکام به حقيقي، واقعي و ظاهري درست باشد آيات و روايات بسيار زيادي که در قصاص مشروط يا نصف بودن ديه زن وجود دارد و در نگاه عده‌اي در حد تواتر است ديه را از احکام حقيقي يا دست کم واقعي نمي‌سازد؟!

هـ.پيامدهاي قصاص مشروط

شماري از نويسندگان، قصاص مشروط را از آن جهت برنمي‌تابند كه اجراي اين حكم پيامدهاي بسيار بدي به همراه خواهد داشت. براي نمونه نويسنده «برابري زن و مرد در قصاص» مي‌نويسد:
« اگر مردي زني را بكشد و قاضي حكم به قصاص دهد و ولي زن قادر بر پرداخت نصف ديه نباشد در اين صورت چه بايد كرد؟» (محمودي،/50)
او براي پاسخ به اين پرسش چند احتمال مي‌آورد و همه را داراي اشكال مي‌خواند:
1. «قاتل از زندان آزاد شود تا وقتي كه ولي دم قادر به تهيه نصف ديه گردد و بعد از پرداخت آن قاتل قصاص شود»(همان)
به باور نويسنده، اين گزينه به ناامني در جامعه مي‌انجامد و قانون و قانون گذاران را زير سوال مي‌برد:
« اما اگر قاتل در زندان بماند تا حكم نهايي در باره اتهام وي صادر شود و بعد از رسيدگي و اثبات اتهامش به قصاص محكوم گردد بديهي است در صورتي كه ولي دم نصف دية مرد را پرداخت كند مشكلي براي اجراي حكم قصاص پيش نخواهد آمد.ولي فرض اين است كه صاحب خون نتواند نصف ديه را بپردازد. حال اگر به علت فقر ستمديده، قاتل از زندان آزاد شود ممكن است مفاسد زير پيش آيد.
الف.اولياء مقتول در مقام انتقامجوئي شخصي برآمده و قاتل را خود به قتل برسانند زيرا وقتي قانون حامي حقوق مظلوم نباشد مظلوم هم ظالم خواهد شد.
ب.ممكن است اولياء مقتول نخواهند يا نتوانند شخصا از قاتل انتقام بگيرند ولي انتقاد آنها از قانون و قانون گذار و بازگو كردن مظلوميت خويش نزد ديگران هم از اعتبار قانون و مجريان آن خواهد كاست و هم افراد جامعه به ارتكاب قتل عمد تشويق خواهند شد . مخصوصا وقتي كه بدانند مخالف و دشمن ايشان شخص فقيري است كه اولياء او قادر به پرداخت نصف ديه قاتل نيستند.» (همان)
2. «قاتل در زندان نگهداري شود تا زماني كه ولي دم بر پرداخت نصف ديه توانا گردد.» (همان)
اين گزينه نيز به باور منتقد به بي عدالتي و سردرگمي مي‌انجامد:
« اگر بعد از چندين سال اولياء دم توانستند نصف ديه را تهيه كرده و بپردازند آيا منصفانه است كه قاتل را چندين سال بلاتكليف در زندان نگهدارند و بعد هم او را اعدام كنند؟ آيا قاتل را به انتظار اعدام، چند يا چندين سال نگه داشتتن و او را در وحشت و اضطراب لحظة فرا رسيدن مرگ قرار دادن منصفانه است؟
اگر تا زمان فراهم كردن نصف ديه ولي دم بميرد و وارثي هم نداشته باشد آيا در چنين مواردي حقي ضايع نشده است؟ »(همان،/53)
3. «اصولا قاتل بعد از ارتكاب جرم زنداني نگردد تا تكليف او بعد از پرداخت نصف ديه روشن شود.»( همان /50)
به باور نويسنده محترم اين گزينه با عدالت ناسازگار مي‌نمايد و زمينه ساز هرج و مرج خواهد شد.
« بديهي است در صورتي كه قتلي به وقوع بپيوندد و قاتل دستگير و زنداني نشود تا در محاكمه تكليف نهائي او روشن گردد در جامعه هرج و مرج به وجود خواهد آمد و هر كسي كه قصد انتقام گرفتن از دشمن خود را داشته باشد وحشت زيادي از قتل خصم خود نخواهد داشت و اين امر چون به صلاح جامعه نيست و با عدل و انصاف هم مطابقت ندارد اسلامي نخواهد بود.»( همان، /51 )
نويسنده ديگري با شمارش پيامدهاي منفي قصاص مشروط،خواهان تساوي ديه زن و مرد است:
« محصول تجربي12 سال اجراي نظريه قصاص مشروط عبارت است از: قصاص نشدن تعدادي از قاتلان زنان؛ بلاتکليف ماندن تعدادي ديگر از قاتلان آنان؛ افزايش جرئت و جسارت قاتلان؛ زجر و شکنجه روحي خانواده‌هاي مقتول؛ به زحمت افتادن آنها براي کسب نصف ديه ؛ ايجاد روحيه بدبيني نسبت به فقه شيعه ؛ اعتراض‌هاي بين المللي؛ حمله مخالفان اسلام از همين سنگر و ...» ( سعيد زاده، شماره39،/40)

نقد و بررسي

هر چند تمام گزينه‌هايي که نويسنده محترم مطرح مي‌کند و نادرستي آنها را نتيجه مي‌گيرد درست مي‌نمايد اما مي‌توان بر اين گزينه‌ها گزينه‌هاي ديگري را نيز افزود. وقتي کسي مرتکب قتل مي‌شود دو حق را از بين برده است: حق نخست حق امنيت مردم به اعتبار اين که در يک جامعه مشترک زيست مي‌کند و حق دوم حق حيات مقتول است. بنابر اين بايد دو نوع مجازات براي قاتل وجود داشته باشد که اين دو نوع مجازات در صورت قصاص تحقق مي‌يابد اما اگر قاتل ديه پرداخت کند و خانواده مقتوله نيز به دريافت ديه رضايت دهند نمي‌توان هيچ مجازاتي براي قاتل در نظر نگرفت اگر مردي زني را بکشد و خانواده زن بي درنگ درخواست ديه کنند آيا مي‌توان قاتل را از کيفر رهانيد و تنها او را محکوم به پرداخت ديه کرد، يا اين که او بايد ديه پرداخت کند از آن جهت که حق حيات يک نفر را گرفته است و مجازات ديگري ببيند از آن جهت که در جامعه ايجاد ناامني کرده است و امنيت ديگران را به مخاطره انداخته است.
افزون بر اين مي‌توان سقف زماني مشخصي براي پرداخت ديه به قاتل يا خانواده او در نظر گرفت و بدون اين که قصاص مشروط را زير سوال ببريم از ظلم بر قاتل اجتناب کنيم. افزون بر اين مي‌توان با راهکارهايي جلوي اين پيامدها را گرفت. براي نمونه در قالب بيمه مي‌توان ما به التفاوت ديه زن و مرد را به مرد قاتل پرداخت و يا اين که حکومت اسلامي در صورت ناتواني خانواده مقتوله ديه را از بيت المال بپردازد و تکليف قاتل هر چه زوتر روشن شود.

قصاص اعضا و جوارح

اگر فردي عضو فرد ديگري را از بين ببرد در اين صورت اگر وسليه جنايت به گونه‌اي باشد كه در اكثر موارد به قتل مي‌انجامد، فرد قاتل بايد قصاص گردد و اگر وسيله جنايت معمولا باعث از ميان رفتن عضو نمي‌گردد اما در اين مورد باعث از بين رفتن شده است قصاص جاني در صورتي روا است كه به عمد چنين كاري كرده باشد.
به باور برخي از فقها، آيات شريفه ذيل دلالت بر جواز قصاص در اعضا و جوارح دارد:
« وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ» (مائده/45)
« فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ» (بقره/194)
« وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ» (نحل/126)
در برابر اين گروه برخي از نويسندگان دلالت آيات ياد شده بر جواز قصاص در پايين تر از نفس را برنمي‌تابند. به باور اين گروه آيه شريفه «وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ...» (مائده /45) خطاب به بني اسرائيل است نه مسلمانان بنابر اين حكم مسلمانان را بيان نمي‌كند.
آية دوم «فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ... » (بقره 194) نيز ناظر به قصاص پايين تر از نفس نيست؛ بلكه بيانگرچگونگي برخورد مسلمانان با كفار است.
آية سوم « وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ...» (نحل/126) و « وَجَزَاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهَا» (شوري/40) نيز در مقام دفع آزار از نفس و مقابله به مثل است نه بيان عقوبت پايين تر از نفس. (محامي،/163-164)

نقد و سنجش

هر چند آيه شريفه «وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ» خطاب به بني اسرائيل است و برخي چون محمد بن شربيني ، البکري الدمياطي، مناوي، با استناد به آيات وحي « شريعت پيشينيان» را شريعت ما نمي‌دانند، اما در برابر اين گروه شماري ديگر شريعت سابق را شريعت اسلام مي‌دانند و به آيات ذيل استناد مي‌کنند:
« يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ وَيَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ» (نساء/26)
« أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهِ» (انعام/90)
به باور گروه دوم، آيات ياد شده ناسازگار با آيه « لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا» (مائده/48) نيست؛ چه اين كه آيه « لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ » تا زماني اعتبار دارد كه نسخ نشده باشد و آية شريفة « يُرِيدُ اللَّهُ » و آيه « أُولَئِكَ الَّذِينَ » ناظر به اصول دين است نه فروع دين:
« اجمعت عليه الامه هو ان شرع من قبلنا اذا خالف ما ثبت في شرعنا فهو منسوخ به لامحاله و اما اذا لم يخالف فوقع فيه الخلاف و الجمهور علي انه ليس شرعا لنا الا اذا سيق مساق المدح و الثناء» (مصاحبه با طرهوني)
« امت اجماع دارند بر اين كه شريعت پيشين اگر ناسازگار با چيزي باشد كه در شريعت ما آمده است آن حكم شريعت پيشين منسوخ مي شود. اما اگر حكم آن شريعت با حكم شريعت ما ناسازگار نباشد و در آن اختلاف رخ دهد در آن صورت جمهور آن حكم شريعت پيشين را حكم شريعت ما نمي شناسند؛ مگر آنكه در شريعت پيشين آمده است در قالب مدح و ثناء قرار گيرد.»
باور مخالفان در مورد آيه دوم نيز درست نيست؛ چه اين كه از اين آيه برخي از فقها چون شيخ طوسي و محقق اردبيلي(خلاف، 5/194و مجمع الفائده، 14/77) براي قصاص در پايين تر از نفس بهره‌ برده‌اند. بنابر اين نتيجه مي‌گيريم آية شريفه از آن جهت كه دلالت بر قصاص مشروط دارد از سوي گروهي از فقها براي قصاص پايين تر از نفس مورد استفاده قرار گرفته است.
ديدگاه مخالفان در باره مستند سوم نيز نادرست است چه اين كه اين آيات به تعبير برخي از فقهاء بر اصل مقابله به مثل دلالت دارد و يكي از مصاديق مقابله به مثل قصاص است.

منابع و مآخذ

1. ابن جوزي؛ زاد المسير، دار الفكر، بيروت.
2. ------ ؛ المصفي باکف اهل الرسوخ من علم الناسخ و المنسوخ، الرسالة، بيروت.
3. ------ ؛ نواسخ القرآن، دار الكتب العلمية، بيروت.
4. ابن فهد حلي؛ مهذب البارع ، جامعه مدرسين، قم.
5. انصاري راد، رضا؛ «حقوق جزاي اسلام و مساله قصاص و ديه زن»، روزنامه زن، 1/7/1377
6. باقي، عماد الدين؛ «اعدام و قصاص»، نشريه نشاط، 8/6/1378
7. الحلي، محمد بن ادريس؛ السرائر، نشر اسلامي، قم.
8. خميني، روح الله؛ تحرير الوسيلة، مكتبة الاعتقاد، تهران .
9. خوئي، ابوالقاسم؛ البيان في تفسير القرآن، دار الزهراء، بيروت.
10. -------- ؛ مصباح الفقاهة، سيدالشهداء، قم.
11. سعيد زاده، محسن؛ «خون بهاي زنان چرا نابرابر؟!» ماهنامه زنان، شماره 37.
12. ---------- ؛« زن مقتول از مرد قاتل هم کمتر است»، ماهنامه زنان، شماره39.
13. سيف زاده، محمد؛ (www.dw-worid.de/Persian/interviews).
14. شحرور، محمد؛ الكتاب و القرآن قراءة معاصرة، چاپ پنجم، بيروت.
15. شوّاف، منير محمد طاهر؛ تهافت الدراسات المعاصرة في الدولة و المجتمع، دارالشوّاف، رياض.
16. ------------- ؛ تهافت القراءة المعاصرة، الشوافّ للنشر و الدراسات، بيروت.
17. شهيد اول؛ شرح لمعه، داوري، قم.
18. شهيد ثاني؛ مسالك الافهام، مؤسسه معارف اسلامي، قم.
19. شيخ صدوق؛ المقنع، مؤسسه امام هادي، اعتماد،1415هـ.
20. شيخ طوسي؛ الخلاف ، نشر اسلامي، قم.
21. صانعي، پرويز؛ حقوق جزايي عمومي، طرح نو، تهران.
22. صانعي، يوسف؛ جزوه درسي خارج، مبحث قصاص.
23. طباطبايي، محمد حسين؛ الميزان، جامعه مدرسين ، قم.
24. طبرسي، فضل بن حسن؛ مجمع الببيان في تفسير القرآن، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، بيروت.
25. طرهوني، faculty.kfvpm.edu.5a/me/mgattani/contents/articles/shik)).
26. عبدالله بن قدامة؛ المغني ،دار الكتاب العربي.
27. علاء اللائي؛ مجله الزمان، شماره 1405 تاريخ 2003، (( www.azzaman.com/azzaman/ artcles.
28. محقق اردبيلي؛ مجمع الفائده، جامعه مدرسين، قم.
29. محمودي، عباس علي؛ برابري زن و مرد در قصاص، بعثت.
30. موحد شريعت پناهي ، ژيلا؛ «قصاص از ديدگاه قرآن»، ايران فردا ، شماره19.
31. مهرپور، حسين؛ «بررسي تفاوت اجراي حكم قصاص در مورد زن و مرد»، نامه مفيد، شماره 14.
32. -------- ؛ «تفاوت ديه زن و مرد در قانون مجازات اسلامي»، فصلنامه پژوهشنامه متين، شماره2.
33. نجفي، محمد حسن؛ جواهرالكلام، دارالكتب الاسلامية.


پی نوشت‌ها:

1. در آيه ارث حد ادني و حد اعلي آمده است حد اعلي آن است كه مرد دو برابر زن ارث ببرد و حد ادني آن است كه زن كمتر از نصف ارث مرد سهم نبرد. مرد حداكثر 6/66% و زن دست كم 3/33% ما ترك ميت. بنابر اين مي‌توان به زن سهم بيشتري داد و از سهم مرد كه حداكثر آن 6/66% است مقداري كاست و آن را به زن داد.
2. در اين دو آيه حد ادني تحريم نكاح، نكاح با همين مواردي است كه در آيات شريفه آمده است بنابر اين در هيچ صورت ازدواج با موارد ياد شده جايز نيست اما با اجتهاد مي‌توان بر موارد ياد شده اضافه كرد مثلا اگر ازدواج با دختر عمو ، دختر دائي و ... از جهت علمي اثرات بدي بر فرزندان دارد در اين صورت مي توان بر موارد تحريم نكاح افزود و تحريم را تنها به همان مواردي كه در دو آيه شريفه آمده است محدود نكرد.
3. اگر حکمي منصوص العله باشد با رفتن علت معلول نيز مي‌رود. به اين معنا که اگر قصاص به عنوان يک حکم علتش در آيه با روايات آمده باشد با رفتن آن علت حکم مي‌رود به اصطلاح حکم دائر مدار علت است . اما اگر در آيه يا روايتي فلسفه يک حکم آمده باشد با رفتن فلسفه يک حکم اصل حکم از ميان نمي‌رود اگر فلسفه نماز که مثلا باز داشتن نماز گذار از فحشاء و منکر است تحقق نيابد نمي‌توان به اين بهانه نماز نخواند اما اگر علت يک حکم وجود نداشت آن حکم از ميان مي‌رود.
در آيه شريفه مورد بحث نيز آن چه در آيه آمده است فلسفه قصاص است نه علت قصاص كه اگر عبارت و في القصاص حياة علت حكم باشد اگر اين علت به وسيله ديگري يا روش ديگري جز قصاص تامين گردد بايد بتوان قصاص را اجرا نكرد و كيفر ديگري را جايگزين كرد در صورتي كه هيچ يك از فقها چنين فتوايي ندارند.
علت حكم صفتي است در حكم كه به وسيله آن وجود حكم دانسته مي‌شود براي نمونه اسكار صفتي است براي خمر و به اين صفت حرمت خمر دانسته مي‌شود اما حكمت حكم عبارت است از چيزي است كه سبب حكم شده است اعم از آن كه آن چيز مصلحت در پي داشته باشد يا دفع ضرر براي نمونه حكمت تحريم خمر دفع ضرر است كه آن ضرر ذهاب عقل است وحكمت از تحريم ربا دفع ضرر است.
افزون بر اين آن چه نويسند محترم به عنوان شواهد نظريه خويش مي‌آورد بيشتر با فلسفه قصاص سازگار است، عبارت « لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» نيز احتمال دارد به عبارت « فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ» بازگردد نه به عبارت « كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ » و آيات و رواياتي که در قرآن و منابع روايي دلالت بر ترجيح بخشش مجرمان دارد از درستي نظريه نويسنده محترم حكايت ندارد چه اين كه مدعاي نويسنده آن است كه قصاص منصوص العله است و علت آن حيات است.

 

جمعه 14 مهر 1391  10:58 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

احضار

احضار: فراخوانى شخص از سوى قاضى يا مرجع صلاحيت‌دار ديگر

احضار از مادّه «حضر» و در لغت به‌معناى حاضر كردن و فراخواندن،[36] و در اصطلاح حقوق، عبارت است از فراخواندن مدّعا عليه يا نماينده او يا شاهد دعوى و مانند آن‌ها به‌وسيله دادگاه يا مرجع صالحى ديگر[37]جهت بازجويى، پاسخ به اتّهام، اداى شهادت و‌...‌. در حقوق، شرايطى را براى احضار اين افراد برشمرده‌اند; از‌جمله: 1.‌وجود قراين كافى از سوى شخص براى احضار; 2.‌كتبى بودن احضار; 3. قيد كردن مشخّصات دقيق احضار شده، تاريخ و محلّ حضور و نتيجه عدم حضور و محكمه احضاركننده; 4.‌حضور شخص احضار شونده و اثبات عذر خود در‌صورت عدم امكان و‌...‌.[38] در قرآن كريم، واژه احضار به‌كار نرفته; امّا مشتقّات گوناگون آن در آياتى چون: «يَومَ تَجِدُ كُلُّ نَفس مّا عَمِلَت مِن خَير مُحضَرًا» (آل‌عمران/3، 30) و «فَكَذَّبوهُ فَاِنَّهُم لَمُحضَرون» (صافات/37، 127) آمده است كه در همه اين آيات، احضار به‌معناى لغوى بوده است و به‌معناى اصطلاحى آن ربطى ندارد; ولى واژه‌ها و تعبيرات ديگرى مانند: «دعُوا» (بقره/2،282) و «فأتوا به» (انبياء/21،61) در قرآن به‌كار رفته كه به‌معناى اصطلاحى اين موضوع اشاره دارد. در اين آيات، قرآن ضمن اشاره به جواز احضار افراد و برخى احكام آن، از مواردى از احضار در امّت‌هاى پيشين نيز سخن به‌ميان آورده است; امّا از آن‌جا كه نهاد حكومت و قضا در جوامع گذشته، ابتدايى يا با عصر حاضر متفاوت بوده است، چه بسا تفكيكى بين قوا در اين جوامع وجود نداشته و در بيش‌تر اين موارد، احضاركننده همان حاكم و رئيس دولت بوده است.

موارد احضار

1. احضار شهود:

كسى كه خبر از وقوع امرى در گذشته يا حال مى‌دهد در‌صورتى كه خبر او از روى علم و حسّ باشد، وى را شاهد مى‌نامند.[39] اگر شخصى براى اداى شهادت از سوى قاضى يا مراجع ديگر احضار شود، حضور و اداى شهادت بر او واجب است; البتّه در‌صورت تعدّد افراد، اين وجوب كفايى، و در‌صورت تعيّن، وجوب عينى خواهد بود.[40] دليل اين امر افزون بر روايات،[41] آيه‌282 بقره/2 است كه خداوند در آن، شهود را از امتناع شهادت هنگام احضار منع كرده است: «و‌لايَأبَ الشُّهَداءُ اِذا ما دُعوا» ; هم‌چنين از اين آيه، جواز احضار افراد براى اداى شهادت و نيز حرمت امتناع شهود از حضور در محكمه براى اداى شهادت استفاده مى‌شود. برخى، حضور و اداى شهادت را در‌صورتى واجب دانسته‌اند كه از شهود، درخواست شهادت بشود[42] و در‌صورت عدم درخواست، آن را مستحب دانسته‌اند;[43] امّا حق اين است كه اگر استيفاى حقوق افراد بر اداى شهادت متوقّف باشد، حضور و اداى شهادت واجب خواهد بود; چه از فرد درخواست شهادت بشود يا نشود،[44] مگر اين‌كه در اداى شهادت براى شهود يا ديگران، ضررى وجود داشته باشد كه در اين صورت واجب نخواهد‌بود.[45]

2. احضار مطّلع:

در اصطلاح حقوق مطّلع به كسى مى‌گويند كه علم او به واقعه كيفرى ناشى از حسِّ خود او نبوده بلكه بواسطه ديگران علم به آن واقعه پيدا كرده باشد; خواه علم او قطعى يا ظنّى باشد.[46] به دنبال امتناع يوسف(عليه السلام)از عمل ناشايست با همسر عزيز مصر، حضرت به اتّهام خيانت به وى زندانى شد كه طبق نقلى، زندانى او 12 سال به طول انجاميد;[47] امّا پس از خواب ديدن پادشاه مصر و ناتوانى ديگران از تعبير خواب او، يوسف*(عليه السلام)براى اين منظور به دربار پادشاه احضار شد: «و‌قالَ المَلِكُ ائتونى بِهِ» (يوسف/12،50); ولى حضرت، خروج خود از زندان را به رفع اتّهام* از خود منوط كرد[48] تا بدين وسيله، پاكى و بى‌گناهى خويش را اثبات كند; بدين سبب از پادشاه خواست زنان درباريان را كه از واقعيّت اين ماجرا مطّلع بودند، احضار كند: «قالَ ارجِع اِلى رَبِّكَ فَسـَلهُ ما بالُ النِّسوَةِ الّـتى قَطَّعنَ اَيدِيَهُنَّ اِنَّ رَبّى بِكَيدِهِنَّ عَليم». (يوسف/12، 50) پادشاه با فرستادن مأمورانى زنان مصر را احضار كرد[49] و ماجرا را از آنان پرسيد و آنان بر بى‌گناهى يوسف شهادت دادند: «قالَ ما خَطبُكُنَّ اِذ رودتُنَّ يوسُفَ عَن نَفسِهِ قُلنَ حـشَ لِلّهِ ما عَلِمنا عَلَيهِ مِن سوء» (يوسف/12، 51). به دنبال اين امر، همسر* عزيز مصر كه مقصّر اصلى اين قضيه بود، به گناه خويش و صداقت يوسف(عليه السلام)در ادّعاى خود اعتراف‌كرد: «قالَتِ امرَاَتُ العَزيزِ الــنَ حَصحَصَ الحَقُّ اَنَا رودتُهُ عَن نَفسِهِ و اِنَّهُ لَمِنَ‌الصّـدِقين». (يوسف/12، 51)

3. احضار متّهم:

به كسى كه فاعل جرم تلقى شده ولى هنوز انتساب جرم به او محرز نشده، متهم گفته مى‌شود.[50] قرآن در سوره انبياء از احضار ابراهيم(عليه السلام) كه به شكستن بت‌هاى قوم خويش متّهم بود، سخن به‌ميان آورده است. پس از آن‌كه بت‌پرستان قوم او از جشن عيد به شهر بازگشتند و بت‌هاى خود را خرد شده يافتند، گروهى از بت‌پرستان[51] يا آن‌كه تهديد ابراهيم را پيش‌تر درباره بت‌هايشان شنيده بود،[52] حضرت را متّهم اين قضيه معرّفى كردند: «قالوا سَمِعنا فَتًى يَذكُرُهُم يُقالُ لَهُ اِبرهيم». (انبياء/21، 60) هنگامى كه اين خبر به گوش نمرود* و اشراف قومش رسيد،[53] مجمعى در محلّ بت‌خانه تشكيل دادند و ابراهيم* را جهت پاسخ‌گويى در منظر عموم مردم احضار كردند:[54] «قالوا فَأتوا بِهِ عَلى اَعيُنِ النّاسِ لَعَلَّهُم يَشهَدون». (انبياء/21، 61) مفسّران علّت احضار ابراهيم در حضور عموم را بدان جهت دانسته‌اند كه آنان كراهت داشتند كسى را بدون آن كه بيّنه‌اى عليه او اقامه شود مجازات كنند و بيّنه آنان، همان شهادت مردم عليه متّهم بود[55] كه فقره پايانى آيه بدان اشاره دارد. برخى گفته‌اند: علّت آن بود كه ديگران، مجازات او را مشاهده كرده، از سرنوشت او درس عبرت گيرند.[56] پس از احضار ابراهيم از او بازجويى كرده، گفتند: آيا تو اين كار را با خدايان ما كرده‌اى: «قالوا ءَاَنتَ فَعَلتَ هـذا بِـالِهَتِنا يـاِبرهيم» (انبياء/21، 62)، و ابراهيم براى آن كه آنان را از خواب غفلت بيدار كند، اين كار را به بت بزرگ نسبت داد و گفت: از او بپرسيد اگر سخن مى‌گويند: «قالَ بَل فَعَلَهُ كَبيرُهُم هـذا فَسـَلوهُم اِن كانوا يَنطِقون» (انبياء/21، 63)، و آنان چون در برابر پاسخ قاطع ابراهيم سخنى براى گفتن نداشتند، دستور سوزاندن حضرت را صادر كردند: «قالوا حَرِّقوهُ وانصُروا ءالِهَتَكُم اِن كُنتُم فـعِلين». (انبياء/21، 68)

4. احضار مدّعا عليه:

به كسى كه بر عليه او از‌طرف شخص ديگرى در دادگاه طرحِ دعوا شود مدّعا عليه گفته مى‌شود.[57] اگر مدّعى احضار مدّعا عليه را از قاضى بخواهد، و حكم بين آن دو متوقف بر احضار مدّعا عليه باشد و يا آنكه عدم احضار، موجب تضييع حقوق طرفين گردد، بر قاضى واجب است مدّعا عليه را احضار كند; هرچند وى در شهرى كه اقامه دعوا شده، حضور نداشته باشد يا از بزرگان و افراد آبرومند باشد يا مدّعى تحريرِ نزاع (مشخص كردن مورد دعوا) نكرده باشد;[58] ولى برخى، احضار وى را منوط به حضور او در شهر، جزء بزرگان نبودن و تحرير نزاع از جانب مدّعى دانسته‌اند.[59] قرآن در آيات 48‌ـ‌50 نور/24 از فراخوانده شدن عده‌اى به‌سوى پيامبر براى حكم كردن بين آنان سخن به‌ميان آورده و آنان را به‌سبب عدم حضورشان مذمّت كرده و ظالم شمرده است: «و‌اِذا دُعوا اِلَى اللّهِ و رَسولِهِ لِيَحكُمَ بَينَهُم اِذا فَريقٌ مِنهُم مُعرِضون‌* و اِن يَكُن لَهُمُ الحَقُّ يَأتوا اِلَيهِ مُذعِنين * ...بَل اُولـئِكَ هُمُ الظّــلِمون». براساس برخى نقل‌ها، آيات پيشين در پى اختلاف يكى از منافقين با شخصى يهودى و پيشنهاد يهودى مبنى بر حكميت پيامبر بين آن‌ها و عدم حضور منافق در محضر پيامبر نازل شد.[60] در آيه بعد، مؤمنان واقعى را كسانى دانسته كه هرگاه براى حكم كردن به حضور پيامبر فراخوانده مى‌شوند، بدون هيچ‌گونه مخالفتى مى‌پذيرند; هرچند حكم پيامبر به ضرر آنان باشد: «اِنَّما كانَ قَولَ المُؤمِنينَ اِذا دُعوا اِلَى‌اللّهِ و رَسولِهِ لِيَحكُمَ بَينَهُم اَن يَقولوا سَمِعنا و اَطَعنا و اُولـئِكَ هُمُ المُفلِحون». (نور/24، 51) از اين آيات به‌دست مى‌آيد كه هرگاه پيامبر خدا يا حاكم و قاضى اسلامى كه براساس حكم خدا و رسول حكم مى‌كنند، فردى را براى حكم كردن درباره او احضار كنند، بر وى حضور و پذيرش حكم آنان در هر صورت واجب خواهد بود.

منابع

التبيان فى تفسيرالقرآن; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; التفسير الكبير; جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جواهرالكلام فى شرح شرائع الاسلام; الصحاح تاج اللغة و صحاح العربيه; الروضة البهيه فى شرح اللمعة الدمشقيه; فرهنگ فارسى; لسان‌العرب; مبسوط در ترمينولوژى حقوق; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; مجموعه كامل قوانين و مقررات جزائى; مستندالشيعه فى احكام الشريعه; الميزان فى تفسير القرآن; وسائل‌الشيعه; الوسيط فى تفسير القرآن.
لطف‌الله خراسانى




[36]. لسان العرب، ص‌241;الصحاح، ج‌2، ص‌633; فرهنگ فارسى، ج1،ص‌159.
[37]. ترمينولوژى حقوق، ج‌1، ص‌185.
[38]. قوانين و مقررات جزائى، ص‌37‌ـ‌69‌.
[39]. ترمينولوژى حقوق، ص‌397.
[40]. الروضة البهيه، ج3، ص137; جواهرالكلام، ج‌41، ص‌183ـ185.
[41]. وسائل‌الشيعه، ج‌27، ص‌312‌ـ‌314.
[42]. تفسير قرطبى، ج3، ص258; المنير، ج3، ص120.
[43]. تفسير قرطبى، ج3، ص258; المنير، ج3، ص120.
[44]. المنير، ج3، ص120; جواهرالكلام، ج41، ص102.
[45]. جواهرالكلام، ج‌41، ص‌187‌ـ‌188.
[46]. ترمينولوژى حقوق، ص‌659.
[47]. التفسير الكبير، ج‌22، ص‌185.
[48]. همان، ص‌151.
[49]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌367; جامع‌البيان، مج‌7، ج‌12، ص‌308 و 310.
[50]. ترمينولوژى حقوق، ص‌614.
[51]. تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌191.
[52]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌83‌.
[53]. الوسيط، ج‌3، ص‌242.
[54]. جامع‌البيان، مج‌10، ج‌17، ص‌53; الميزان، ج‌14، ص‌300; روح‌المعانى، ج‌10، ص‌95.
[55]. جامع‌البيان، مج‌10، ج‌17، ص‌53; التبيان، ج‌7، ص‌259.
[56]. التفسير الكبير، ج‌22، ص‌185.
[57]. ترمينولوژى حقوق، ص‌631.
[58]. مستند الشيعه، ج‌17، ص‌133‌ـ‌135.
[59]. همان; جواهرالكلام، ج‌40، ص‌134‌ـ‌135.
[60]. مجمع‌البيان، ج7، ص236; الميزان، ج15، ص145.

 

جمعه 14 مهر 1391  10:58 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها