0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

بردگى: مملوكيت انسانى براى انسانى ديگر

بردگى در لغت به معناى اسيرى، غلامى، بندگى و مملوكيت انسانى براى انسانى ديگر[1] آمده است و به كسى كه بنده و مملوك ديگرى باشد برده، عبد يا غلام گويند.[2] در اصطلاح نيز عبارت است از مملوكيت برخى از انسانها براى انسانهاى ديگر كه بر اساس آن مالك يا برده‌دار مالك جان، مال، ناموس و دسترنج وى بوده، در خريد و فروش او آزاد است.[3] قرآن از برده و بردگى با واژگان و تعبيرهايى گوناگون ياد كرده؛ از جمله: 1. «عبد» كه به معناى تسليم، خضوع، بنده و برده است.[4] اين واژه و مشتقات آن در آيات متعددى به كار رفته؛ ولى در 5 آيه به معناى برده يا بردگى است كه سه‌بار به صورت مفرد (عبد) (بقره/ 2، 178، 221؛ نحل/ 16، 75) و يك‌بار به صورت جمع (عباد) (نور/24، 32) و يك بار به صورت فعل (عَبَّدت) (شعراء/ 26، 22) آمده است.
2. «رَقَبَه» از «رقب» به معناى مراقبت گرفته شده
[5] و در لغت به معانى مختلفى چون گردن و برده[6] آمده است و به بردگان از آن جهت كه ريسمان در گردن آنان مى‌آويختند رقبه گفته‌اند.[7] اين واژه 8 بار در قرآن به معناى برده به كار رفته‌كه‌6 بار به صورت مفرد (رقبه) (نساء/ 4، 92؛ مائده/5‌، 89‌؛ مجادله 58‌، 3؛ بلد/ 90، 13) و دو بار به صورت جمع (رقاب) (بقره/ 2، 177؛ توبه/9، 60) آمده است.
3.‌«اَمَه» به معناى زن برده (كنيز) است
[8] و يك بار به صورت مفرد (بقره/2،221) و يك بار به صورت جمع (اماء) (نور/24، 32) به كار رفته‌است.
4.‌«فَتى» به معناى جوان و جوانمرد و برده است
[9] و 10 بار در قرآن به كار رفته كه در 5 مورد به‌معناى غلام و برده است كه يك بار به صورت مفرد (فَتى) (يوسف/ 12، 30)، يك بار به صورت تثنيه (فَتَيان) (يوسف/ 12، 36) و سه بار به شكل جمع (فِتْيان) و (فَتَيات) (يوسف/ 12، 62‌؛ نساء/ 4، 25؛ نور/‌24،‌33) به كار رفته است.
5‌.‌«مِلك يَمين»؛ ملك به معناى تسلط شخص بر چيزى به گونه‌اى كه اختيار آن به دست وى باشد آمده
[10] و «يمين» به معناى سوگند، عهد و پيمان است[11] و ممكن است بدان جهت به برده ملك يمين اطلاق شده كه شخص با عهد و پيمان مالك وى مى‌گردد. برخى مقصود از ملك يمين را تنها كنيز دانسته‌اند؛ ولى عده‌اى گفته‌اند: مقصود اعم از كنيز و غلام است.[12] اين تعبير 15 بار در قرآن به كار رفته؛ از جمله در آيات 3، 24 ـ 25، 36 نساء/4 كه در بيشتر اين موارد مقصود كنيزان هستند؛ همچنين واژه «مَوْلى» در قرآن فراوان به كار رفته كه در يك‌آيه (نحل/16، 76) به معناى مالك و صاحب برده[13]است. در مجموع اين آيات، قرآن ضمن بيان برخى موارد بردگى و اسباب آن در ملل پيشين، از وجود بردگى در عهد پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)سخن به ميان آورده و برخى قوانين و احكام مربوط به بردگان از جمله آزادى و ازدواج‌بردگان و احسان كردن به آنان را يادآورى كرده است.

پيشينه بردگى:

بردگى و برده‌دارى از روزگار بسيار كهن و قرنها پيش از ميلاد در ميان اقوام و ملل‌پيشين رايج بوده و افراد، گروهها و حتى حكومتها، افراد يا اقوام ديگر را به بردگى مى‌گرفتند و آنها را خريده، فروخته يا در كارهاى خدماتى و دشوار به كار مى‌گرفتند، افزون بر اين، بردگى در قوانين و شرايع پيشين مانند قانون حمورابى، مانو، شريعت يهود، مسيحيت و جز اينها نيز به رسميت شناخته شده[14] و دستورات و احكامى در مورد بردگان در اين قوانين صادر گرديده است.
به نوشته ويل‌دورانت بردگى در ميان يونانيان رواج فراوانى داشت. آنان اسيران جنگى، كودكان سرراهى، كودكان ولگرد و مجرمان را به بردگى مى‌گرفتند و آنها را خريد و فروش مى‌كردند.
[15] افلاطون[16] و ارسطو[17] از فلاسفه بزرگ يونان اصل بردگى را معقول و حتى آن را از ضروريات هر جامعه مى‌دانستند. روميان نيز اسيران جنگى، فرزندان بردگان، دزدان دريايى و راهزنان، اطفال سرراهى، اطفالى كه به وسيله پدر و مادرشان فروخته مى‌شدند و محكومان به اعمال شاقه را به بردگى مى‌گرفتند[18] و در كارهاى دشوار به كار گرفته،‌به طرز وحشيانه‌اى شكنجه مى‌كردند تا آنجا كه اين سختگيريها چندين بار به قيام بردگان بر ضد‌مالكان انجاميد.[19]
در ايران باستان نيز بردگى رايج بوده و آيين زرتشت از آن نهى نكرده بود. ايرانيان بيشتر، اسيران جنگى را به بردگى مى‌گرفتند[20]، هر چند از بردگى رعايا و كشاورزان به دست مالكان در برخى از دوره‌ها نيز گزارشهايى نقل شده است[21]؛ همچنين بردگى در مذهب يهود مشروع بوده و در تورات سفارشها و دستوراتى در اين مورد از جمله خريدن برده از امتهاى اطراف خود و استفاده از آنان در توليد و كشاورزى[22]، برده كردن و فروختن سارق در صورت عدم توان پرداخت غرامت از سوى وى[23]، مجازات مولا در صورت كشته شدن بلافاصله برده بر اثر ضربه عصاى وى و عدم مجازات مولا در صورتى كه برده پس از چند ساعت بميرد[24] وارد گرديده است. در شريعت عيسى(عليه السلام)نيز بردگى مورد تأييد بوده است. در نامه پولس به افسيسيان، بردگان به اطاعت با ترس و هراس از اربابان بشرى خود توصيه شده‌اند.[25] به نقل مسترهاكس در قاموس كتاب مقدس، انجيل ابداً در خصوص آزادى غلامان سخن نرانده و بلكه بر عكس، غلامان را، به اطاعت مالكان خود مأمور كرده است.[26] برخى از فلاسفه شهير و قديس مسيحى بردگى را نوعى كيفر خدايى براى بردگان مى‌دانستند.[27] در ميان عرب جاهلى نيز برده‌دارى مرسوم بود و آنان ضمن به بردگى گرفتن اسيران جنگى از ديگر سرزمينها نيز برده‌هايى خريده، آنها را به فروش مى‌رساندند[28]، افزون بر اين وامدارانى كه نمى‌توانستند وام خود را بپردازند نيز به بردگى گرفته مى‌شدند[29]، چنان‌كه گاه اشخاص آزاد در جريان يك قمار خود را باخته، به دام بردگى مى‌افتادند.[30]
قرآن كريم نيز در آياتى به برخى موارد بردگى در ميان امتهاى پيشين پرداخته است؛ از جمله در سوره يوسف/12 به سرگذشت يوسف و برادرانش اشاره كرده كه پس از افكندن او در چاه، به وسيله كاروانى نجات مى‌يابد و سپس به بهايى اندك فروخته مى‌شود: «وشَرَوهُ بِثَمَن بَخس دَرهِمَ مَعدودَة» . (يوسف/ 12، 20) در آيه 30 همين سوره نيز از بردگى آن حضرت ياد شده است[31]: «و قالَ نِسوَةٌ فِى المَدينَةِ امرَاَتُ العَزيزِ تُروِدُ فَتـها عَن نَفسِهِ» . سپس در آياتى ديگر از زندانى شدن آن حضرت به همراه دو برده ديگر ياد شده است[32]: «و‌دَخَلَ مَعَهُ السِّجنَ فَتَيانِ» . (يوسف/12، 36) از آيات ديگر اين سوره برمى‌آيد كه يوسف نيز پس از رسيدن به حكومت خود بردگانى داشته است؛ از جمله آيه‌62 اين سوره كه در آن به غلامان خود فرمان مى‌دهد كه پول يا قيمت گندم برادرانش را در ميان بار آنان قرار دهند: «و قالَ لِفِتيـنِهِ اجعَلوا بِضـعَتَهُم فى رِحالِهِم لَعَلَّهُم يَعرِفونَها» ؛ همچنين از آيات 74 ـ 75 اين سوره به دست مى‌آيد كه جزاى سرقت در عصر يوسف بردگى (دائم يا موقت) بوده است[33]: «قالوا فَما جَزؤُهُ اِن كُنتُم كـذِبين * قالوا جَزؤُهُ مَن وُجِدَ فى رَحلِهِ فَهُوَ جَزؤُهُ» . به عقيده برخى از مفسران، مردم آن عصر سارق را به مدت يك سال به بردگى مى‌گرفتند. قول ديگر اين است كه اين سنت تنها در نزد مردم كنعان و شريعت حضرت يعقوب رايج بوده و آنان سارق را به اندازه سرقتش به بردگى مى‌گرفتند[34]؛ نه طبق قوانين مصر، و آيه بعد كه مى‌گويد: يوسف نمى‌توانست طبق قوانين مصر برادرش را در نزد خود نگه دارد: «ما كانَ لِيَأخُذَ اَخاهُ فى دينِ المَلِكِ» (يوسف/12، 76) مى‌تواند مؤيد اين رأى باشد.
در عصر موسى(عليه السلام) نيز بردگى رايج بوده و فرعون تمامى قوم بنى‌اسرائيل* را برده و بنده خود كرده بود، ازاين‌رو وقتى موسى و هارون وى را به پرستش خداى يگانه فراخواندند فرعون و اطرافيانش با اين استدلال كه قوم شما بنده و برده ما هستند از ايمان آوردن به آنان امتناع كردند: «فَقالوا اَنُؤمِنُ لِبَشَرَينِ مِثلِنا وقَومُهُما لَنا عـبِدون» . (مؤمنون/23، 47) در آيه 22 شعراء/26 نيز موسى(عليه السلام)فرعون را به سبب به بردگى گرفتن بنى‌اسرائيل سرزنش مى‌كند: «تِلكَ نِعمَةٌ تَمُنُّها عَلَىَّ اَن عَبَّدتَ بَنى اِسرءيل» ؛ همچنين قرآن در آيات متعدد ديگر از كشتن مردان و زنده نگه‌داشتن زنان از سوى فرعون ياد كرده است: «يُذَبِّحونَ اَبناءَكُم ويَستَحيونَ نِساءَكُم» (بقره/ 2، 49؛ اعراف/7، 127، 141؛ ابراهيم/ 14، 6‌؛ قصص/28، 4) كه به نظر برخى از مفسران زنده نگه‌داشتن زنان براى بردگى و خدمت به فرعونيان بوده است.
[35]
آياتى نيز به وجود بردگى و رواج آن در ميان اعراب جاهلى پيش از اسلام و عصر پيامبر اشاره دارد؛ از جمله در آيه 37 احزاب/33 از آزاد شدن يكى از بردگان به دست پيامبر ياد شده است: «و اِذ تَقولُ لِلَّذى اَنعَمَ اللّهُ عَلَيهِ و اَنعَمتَ عَلَيهِ اَمسِك عَلَيكَ زَوجَكَ» . مراد از شخص مورد نظر در آيه، زيد‌بن حارثه و مراد از نعمت دادن خدا و پيامبر به او آزادى وى به دست رسول‌اكرم(صلى الله عليه وآله)است[36]، زيرا وى پيش از اسلام برده خديجه همسر آن حضرت بود.[37] آيه 33 نور نيز از وجود زنان برده در ميان اعراب و وادار كردن آنان به عمل فحشا براى كسب درآمد دنيوى سخن گفته است: «ولا‌تُكرِهوا فَتَيـتِكُم عَلَى البِغاءِ اِن اَرَدنَ تَحَصُّنـًا» ؛ همچنين آيات متعدد ديگرى به وجود بردگان در ميان جامعه مسلمانان صدر اسلام اشاره دارد كه در آن خداوند برخى احكام بردگان و وظيفه مسلمانان در برابر آنان را يادآورى كرده است. (‌=>‌همين مقاله، احكام بردگى)
بردگى در كشورهاى مختلف تا سالهاى طولانى پس از ظهور اسلام ادامه داشت تا اينكه در حدود قرن 19 ميلادى نهضت دامنه‌دارى براى الغاى بردگى در جهان آغاز گرديد و بردگى به شكل مرسوم آن در همه دولتها پايان يافت
[38]؛ ليكن هر چند بردگى فردى در اين قرن پايان يافت، ولى با تغيير نوع و شكل آن بردگى جمعى و استثمار ملتها جاى بردگى فردى را گرفت.[39] مظاهرى از اين نوع بردگى جديد و مدرن در عصر كنونى نيز رايج است.

اسلام و بردگى:

بر خلاف اقوام و ملتهاى پيشين كه بردگى را به صورت گسترده جايز شمرده، از راههاى متعدد بدان اقدام مى‌كردند و هيچ منزلت و ارزشى براى بردگان قائل نبودند، اسلام در مواجهه با اين واقعيت موجود راهكارهايى را برگزيد؛ اولاً فقه اسلامى همه راههاى بردگى را مسدود ساخت و تنها برده كردن اسيران جنگى كافر را جايز شمرد: «ما كانَ لِنَبِىّ اَن‌يَكونَ لَهُ اَسرى‌حَتّى يُثخِنَ فِى الاَرضِ» (انفال/8‌،67) كه طبق روايات و نظر فقهاى شيعه و اهل سنت، حاكم اسلامى مخير است اين اسيران را با فديه يا بدون فديه آزاد كند يا آنان را به بردگى بگيرد.[40] اين امر از آيه 50 احزاب/33 استفاده مى‌شود. خداوند در اين آيه به پيامبر اسلام اجازه ازدواج با كنيزانى را داده كه از راه غنايم جنگ (فىء) مالك شده است: «يـاَيُّهَا النَّبىُّ اِنّا اَحلَلنا لَكَ... وما مَلَكَت يَمينُكَ مِمّا اَفاءَ‌اللّهُ عَلَيكَ» . تجويز بردگى اسيران نه از آن جهت است كه اسلام حرمتى براى جان انسانها قائل نبوده، يا در پى استثمار بشر است، بلكه اسلام بردگى را جزئى از جنگ و جهاد و نتيجه قهرى آن مى‌داند؛ جنگى كه در برابر مسلمانان افراد كافران معاندى قرار دارند كه به هيچ وجه حاضر به سازش و تسليم در برابر عدالت و قوانين الهى نيستند، بلكه با اصرار بر كفر و ستيزه‌جويى و گاه اقدام به جنگ با مسلمانان در پى از بين بردن عدالت و تعاليم الهى بر آمده‌اند و روشن است كه به بردگى گرفتن اين‌گونه افراد نه تنها ظلم به بشر و استثمار آنان نيست، بلكه در جهت خدمت به انسانيت و تحقق عدالت است[41]، افزون بر اين، هدف ديگر از برده كردن اسيران را مى‌توان تربيت كردن آنان در سايه تعاليم اسلامى دانست[42]، بر اين اساس در آياتى از قرآن كريم (نساء/4، 92) و احاديث[43]، بيشتر بر آزاد كردن بردگان مؤمن و رهيافته به حق تأكيد شده و مسلمانان از آزاد كردن برده كافر منع شده‌اند.[44] ثانياً حكم بردگى اسيران در شريعت اسلام حكمى الزامى نيست تا حاكم اسلامى يا مسلمانان موظف به برده كردن كافران باشند، بلكه حكمى اختيارى است كه حاكم اسلامى با توجه به مصالح مسلمانان و شرايط موجود، اختيار برگزيدن اين راه را دارد[45]، ازاين‌رو پيامبر‌اسلام ـ جز موارد نادر از جمله غزوه بنى‌قريظه كه زنان آنان را به بردگى گرفت و آنان را براى خريد اسب و سلاح به نجد فرستاد ـ [46] در بيشتر جنگها اسيران كافر را آزاد مى‌كرد؛ از جمله در غزوه بنى‌نضير آن حضرت هيچ يك از جنگجويان كافر را به اسارت* و بردگى نگرفت (حشر/59‌، 1 ـ 2)، در جنگ بدر همه اسيران مشرك را با فديه* يا بدون فديه آزاد كرد[47] (محمّد/47،4)، در فتح مكه همه اهالى آن را آزاد كرد[48] و در غزوه هوازن هم 6000 اسير را بدون گرفتن فديه آزاد كرد.[49] ثالثاً بر خلاف اقوام و ملل ديگر كه به برده به صورت كالايى نگريسته، براى جان او ارزشى قائل نبودند اسلام مقام بشريت برده را پا بر جا ساخت و براى او روحى مساوى با روح مالكش قرار داد و به مسلمانان سفارش كرد تا به جاى عنوان «كنيز» و «غلام» بردگان را با عنوان «پسرم» و «دخترم» ياد كنند.[50] در برخى روابط اجتماعى و مسئوليتها نيز به آنان حق تساوى با آزادگان بخشيد تا آنجا كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) غلامى سياه را مؤذن ويژه خود قرار داد.[51] آن حضرت بين بردگان و اشراف عرب پيمان برادرى استوار كرد[52]، دختر عمه خود زينب را به همسرى فردى از بردگان درآورد[53] و وى را به فرماندهى سپاهى كه در آن بزرگان عرب بودند برگزيد[54]، افزون بر اين زمينه پيشرفت علمى آنان را فراهم ساخت، به گونه‌اى كه بسيارى از مفسران و فقيهان برجسته صدر اسلام همچون عطا، مجاهد، سعيد‌بن جبير و زيد‌بن اسلم از بردگان و مواليان بودند.[55] رابعاً هرچند اسلام يك راه را براى بردگى باز گذاشته؛ اما در مقابل، راههاى پرشمارى را براى آزادى بردگان گشوده است كه برخى از اين راهها را به عنوان تكليفى الزامى بر مسلمانان واجب كرده و برخى راهها را داراى فضيلت و پاداش دانسته است، ضمن اينكه راههايى نيز قرار داده كه بردگان به طور قهرى و بدون رضايت مالك آزاد گردند كه اگر همگان اين راهها را مى‌پيمودند پس از مدت كوتاهى همه بردگان آزاد مى‌شدند[56](‌=>‌همين مدخل، احكام بردگى)، بر اين اساس همه محدثان و فقيهان اسلامى در كتابهاى حديثى و فقهى خود ابوابى با عنوان «باب‌العتق» [57] يا «كتاب العتق» [58] يعنى باب يا مبحث آزادى بردگان آورده‌اند؛ نه باب يا كتاب «استرقاق»، يعنى بردگى كه اين نكته حكايت از توجه و اهتمام شديد اسلام به آزاد شدن بردگان و پرهيز از برده ساختن آنان دارد.

احكام بردگان

1. محجور بودن برده:

برده از نظر اسلام مِلْك مولا محسوب مى‌شود و وى حق تملك و تصرف در چيزى را ندارد: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبدًا مَملوكـًا لا يَقدِرُ عَلى شَىء» . (نحل/ 16، 75) مقصود از «لايَقدِرُ» نفى مطلق قدرت نيست، بلكه مراد قدرت تصرف در امور و اختيار تشريعى است كه آيه فوق آن را نفى كرده است.[59] قرآن در آيه‌اى ديگر نيز با استفهام انكارى مشاركت عبد در اموال مولا را نفى كرده است[60]: «ضَرَبَ لَكُم مَثَلاً مِن اَنفُسِكُم هَل لَكُم مِن ما مَلَكَت اَيمـنُكُم مِن شُرَكاءَ فيما رَزَقنـكُم» . (روم/ 30، 28) بر پايه اين نظر بردگان حق تصرف در اموال يا منعقد ساختن عقود و ايقاعات از جمله ازدواج يا طلاق را ندارند[61]، ازاين‌رو قرآن در آيه‌اى ديگر به مؤمنان سفارش مى‌كند تا در صورت ازدواج با بردگان از مالكان آنان اجازه بگيرند: «فانكِحوهُنَّ بِاِذنِ اَهلِهِنَّ» . (نساء/4، 25) رأى بيشتر‌بلكه مشهور ميان فقيهان اماميه نيز همين است[62]؛ ولى برخى با استناد به ذيل آيه 32 نور/24 كه در آن خداوند وعده داده است تا بردگان فقير را از فضل خود بى‌نياز سازد: «اِن يَكونوا فُقَراءَ يُغنِهِمُ‌اللّهُ مِن فَضلِهِ» و نيز برخى روايات[63] كه در آن مال به عبد نسبت داده شده قائل به حق تملك بردگان شده‌اند.[64] برخى نيز برآن‌اند كه برده حق تصرف در برخى اموال، از جمله مبلغى كه در معامله مجاز از سوى مالك و افزون بر سهم او به دست مى‌آورد (فاضل الضريبه)، ارش جناياتى كه بر او وارد مى‌شود و آنچه مالك به او تمليك كرده را دارد.[65] عده‌اى نيز بين ادله فوق جمع كرده و گفته‌اند: برده مالك مى‌شود؛ اما حق تصرف در اموالش را ندارد.[66]

2. آزاد سازى برده:

در اسلام احكام متعددى براى آزاد شدن بردگان تشريع شده كه برخى از آنها الزامى است[67]؛ از جمله:

الف. كفاره قتل خطايى:

كفاره كشتن مسلمانى از روى خطا ديه كامل و آزاد كردن برده‌اى مسلمان است: «مَن قَتَلَ مُؤمِنـًا خَطَــًا فَتَحريرُ رَقَبَة مُؤمِنَة ودِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ اِلى اَهلِهِ» (نساء/ 4، 92)؛ اما در صورتى كه اولياى مقتول، كافر و دشمن مسلمانان باشند تنها يك برده مؤمن آزاد مى‌گردد: «فَاِن كَانَ مِن قَوم عَدُوّ لَكُم وهُوَ مُؤمِنٌ فَتَحريرُ رَقَبَة مُؤمِنَة» (نساء/4،92) و اگر اولياى مقتول، كافر و همپيمان مسلمانان باشند افزون بر آزاد كردن برده پرداخت ديه نيز لازم است: «واِن كانَ مِن قَوم بَينَكُم وبَينَهُم ميثـقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ اِلى اَهلِهِ وتَحرِيرُ رَقَبَة مُؤمِنَة» . (نساء/4،92) بيشتر مفسران و فقهاى اهل سنت مقتول در آيه فوق را كافر دانسته‌اند[68]؛ ليكن ظاهر آيه و روايات تفسيرى[69] مؤيد مسلمان بودن مقتول است. رأى مفسران شيعه نيز همين است.[70] در صورتى كه قاتل توانايى آزاد كردن برده را نداشته باشد يا برده‌اى يافت نشود بايد دو ماه پياپى روزه بگيرد: «فَمَن لَم يَجِد فَصيامُ شَهرَينِ‌مُتَتابِعَينِ» . (نساء/4، 92)

ب. كفاره شكستن سوگند:

كفاره شكستن سوگندى كه از روى اراده و به گونه جدّى ادا شود آزاد كردن يك برده يا اطعام 10 مسكين يا پوشاندن آنان است: «فَكَفّـرَتُهُ اِطعامُ عَشَرَةِ مَسـكينَ... اَو كِسوَتُهُم اَو تَحريرُ رَقَبَة» . (مائده/5‌،89) درباره اينكه مراد از برده در اين آيه چيست دو نظر وجود دارد: بنابر يك نظر كه بسيارى از اهل‌سنت آن را پذيرفته‌اند برده بايد مسلمان باشد[71]؛ ولى بنابر نظر ديگر كه ظاهر آيه نيز آن را تأييد مى‌كند كفايت مطلق برده است. فقهاى اماميه نظر اخير را پذيرفته‌اند[72]، هر چند آزاد كردن برده مؤمن را بهتر‌دانسته‌اند.[73]

ج. كفاره ظهار:

كسى كه پس از ظهار همسر خويش قصد بازگشت داشته باشد قبل از مباشرت بايد برده‌اى را آزاد كند: «والَّذينَ يُظـهِرونَ مِن نِسائِهِم ثُمَّ يَعودونَ لِما قالوا فَتَحريرُ رَقَبَة مِن قَبلِ اَن يَتَماسّا» (مجادله/ 58‌، 3)؛ اما اگر برده‌اى نيابد بايد دو ماه پياپى روزه بگيرد: «فَمَن لَم‌يَجِد فَصيامُ شَهرَينِ مُتَتابِعَينِ مِن قَبلِ اَن يَتَماسّا» . (مجادله/58‌، 4) در برده كفاره ظهار نيز بين فقهاى فريقين دو قول است: برخى قيد مسلمان بودن را شرط دانسته‌اند[74]؛ ولى برخى ديگر آزاد كردن هر برده‌اى را كافى مى‌دانند.[75]

د. آزادسازى بردگان با زكات:

يكى از مصارف زكات آزاد كردن بردگان است: «اِنَّمَا الصَّدَقـتُ لِلفُقَراءِ والمَسـكينِ... وفِى الرِّقابِ» (توبه/9، 60) كه در صورت وجود برده، دولت اسلامى و مؤمنان موظف‌اند بخشى از زكات را در اين راه هزينه كنند.
افزون بر راههاى فوق قرآن در آياتى ديگر مسلمانان را به آزاد كردن بردگان با انفاق اموال خود توصيه و ترغيب كرده و براى اين عمل پاداشهاى فراوانى قرار داده است؛ از جمله در آيه 33 نور/24 مسلمانان به منعقد كردن قرارداد مكاتبه با بردگان جهت آزادى آنان توصيه شده‌اند: «والَّذينَ يَبتَغونَ الكِتـبَ مِمّا مَلَكَت اَيمـنُكُم فَكاتِبوهُم اِن عَلِمتُم‌فيهِم خَيرًا» . مكاتبه قراردادى است كه بين برده و مالك منعقد مى‌شود و براساس آن برده متعهد مى‌گردد از طريق كسب، مالى تهيه كرده، به اقساط براى آزادى خود بپردازد.
[76] برخى از اهل سنت چنين قراردادى را بر مالكان واجب دانسته‌اند[77]؛ ليكن فقهاى اماميه و بيشتر اهل‌سنت انعقاد آن را مستحب دانسته‌اند.[78]مقصود از «خَيراً» در آيه فوق، قدرت بر كسب، پرداخت مال الكتابه و توانايى تشكيل دادن زندگى مستقل پس از آزادى است.[79] براى تسريع در آزاد شدن بردگان و تسهيل اين امر، مالكان مأمور شده‌اند كه از مال اللّه به آنان بدهند: «وءاتوهُم مِن مالِ اللّهِ» . (نور/ 24، 33) به نظر برخى از فقها مراد از اين مال، پرداخت بخشى از زكات به بردگان است.[80] عده‌اى نيز گفته‌اند: مالك بخشى از اقساط را به او بخشيده، در صورت دريافت به او باز گرداند.[81] اين احتمال نيز وجود دارد كه در آغاز سرمايه‌اى در اختيار بردگان نهاده شود تا با كسب كردن، برده، هم معاش خود را اداره و هم اقساط خود را پرداخت كند[82]؛ همچنين قرآن در آيه 177 بقره/2 از جمله مصاديق كار نيك را پرداخت اموال براى آزادى بردگان دانسته و چنين افرادى را از راستگويان و پرهيزگاران شمرده است: «ولـكِنَّ البِرَّ مَن...ءاتَى المالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِى القُربى... وفِى الرِّقابِ ... اُولـئِكَ الَّذينَ صَدَقوا واُولـئِكَ هُمُ المُتَّقون» . در آياتى ديگر آزاد ساختن بردگان عامل عبور از گردنه‌هاى سخت قيامت دانسته شده است: «فَلا اقتَحَمَ العَقَبَه * و ما اَدركَ مَا العَقَبَه * فَكُّ رَقَبَه» . (بلد/ 90، 11 ـ 13)
در روايات اسلامى نيز براى عتق بردگان پاداش و فضايل فراوانى بيان شده است
[83]، افزون بر اين در سيره عملى پيامبر و اهل‌بيت(عليهم السلام)هم اين كار بسيار گزارش شده است، چنان كه در روايتى امام‌صادق(عليه السلام)فرمود: على(عليه السلام) در طول عمر خويش 1000 بنده از دسترنج خود آزاد كرد.[84] افزون بر راههاى واجب و مستحب عتق، به موجب فقه اسلامى در برخى موارد عتق به گونه قهرى صورت مى‌گيرد.[85]

3. ازدواج بردگان:

از ديدگاه اسلام بردگان مانند افراد ديگر از بسيارى حقوق اجتماعى و فردى از جمله حق ازدواج بهره‌مندند، ازاين‌رو مالكان مأمور شده‌اند تا زمينه ازدواج آنان را فراهم‌كرده، آنان را همسر دهند: «و اَنكِحوا‌...‌الصّــلِحينَ مِن عِبادِكُم واِمائِكُم» . (نور/ 24، 32) مقصود از بردگان صالح به نظر برخى، بردگان بالغ و شايسته براى ازدواج است.[86] برخى نيز آن را به صلاحيت در اعتقاد و ايمان تفسير كرده‌اند[87]؛ ولى ظاهراً مراد از آن صلاحيت فرهنگى و اخلاقى برده و احساس مسئوليت او در زندگى مشترك باشد كه در عصر نزول، بردگان فاقد اين خصوصيت بودند.[88] به نظر اماميه و بيشتر‌فقيهان اهل سنت بردگان مى‌توانند با زنان آزاد نيز ازدواج كنند[89]؛ ولى برخى از مذاهب اسلامى برآن‌اند كه بردگان حق ازدواج با زنان آزاد را ندارند.[90]
همچنين قرآن بردگان را با انسانهاى آزاد از يك نسل و همه را فرزندان آدم[91] يا همه را شريك در ايمان و اسلام[92] دانسته است: «بَعضُكُم مِن بَعض» (نساء/4، 25) و به مسلمانانى كه به سبب مهر سنگين و نفقه زياد[93] توانايى ازدواج با زنان آزاد را ندارند توصيه مى‌كند كه با كنيزان مسلمان ازدواج كنند:  «و مَن لَم يَستَطِع مِنكُم طَولاً اَن يَنكِحَ المُحصَنـتِ المُؤمِنـتِ فَمِن ما مَلَكَت اَيمـنُكُم مِن فَتَيـتِكُمُ المُؤمِنـتِ» . (نساء/4، 25) البته اين ازدواج بايد با اجازه مالكان بردگان باشد: «فانكِحوهُنَّ بِاِذنِ اَهلِهِنَّ» و مهريه متعارف پرداخت شود: «وءاتوهُنَّ اُجورَهُنَّ بِالمَعروفِ» و شرط بردگان را نيز آن دانسته است كه آنان آشكارا يا در نهان مرتكب عمل منافى عفت نگردند: «مُحصَنـت غَيرَ مُسـفِحـت ولا مُتَّخِذتِ اَخدان» . سپس قرآن مى‌گويد: اين ازدواج براى كسانى است كه مى‌ترسند در صورت ازدواج نكردن گرفتار كار حرام شوند: «ذلِكَ لِمَن خَشِىَ العَنَتَ مِنكُم» و در نهايت به اين دسته از مسلمانان سفارش مى‌كند كه اگر صبر كنند بهتر است: «واَن تَصبِروا خَيرٌ لَكُم» (نساء/ 4، 25) كه مقصود، صبر از ازدواج با كنيزان[94] يا صبر بر عفت و عدم ارتكاب حرام است.[95] به نظر برخى اولويت ازدواج با زنان آزاد و مشروط كردن ازدواج با بردگان به شرايط مذكور (عدم توانايى بر ازدواج با زنان آزاد و ترس از ارتكاب حرام) بدان جهت بوده است كه طبع انسانها از ازدواج با بردگان كراهت داشته و آن را براى خود كسر شأن مى‌شمردند[96] و نيز ممكن است راز نهى و آوردن اين شرايط، پايين بودن سطح فرهنگ و اخلاق بردگان در آن عصر باشد[97]، بنابراين، شرايط مذكور شرط وجوب نبوده، بلكه بر برترى ازدواج با زنان آزاد و مرجوح بودن ازدواج با برده دلالت دارد[98]؛ ليكن برخى از فقيهان اسلامى شرايط فوق را شرط وجوب دانسته، بدون تحقق آن ازدواج با بردگان را ممنوع‌مى‌دانند.[99]

4. استمتاع از برده:

از جمله آثار مملوكيت برده، جواز استمتاع مالك از اوست[100]: «يـاَيُّهَا النَّبىُّ اِنّا اَحلَلنا لَكَ اَزوجَكَ الّـتى ءاتَيتَ اُجورَهُنَّ وما مَلَكَت يَمينُكَ» (احزاب/ 33، 50 و نيز نساء/ 4، 3)، بر اين اساس بهره‌گيرى جنسى مالكان مرد از كنيزان خود و آشكار كردن عورت هر يك در برابر ديگرى جايز بوده، هيچ‌گونه ملامتى بر آنان نخواهد بود: «والَّذينَ هُم لِفُروجِهِم حـفِظون * اِلاّ عَلى اَزوجِهِم اَو ما مَلَكَت اَيمـنُهُم فَاِنَّهُم غَيرُ مَلومين» (مؤمنون/23، 5 ـ 6)؛ همچنين اگر برده زن كه به اسارت مسلمانان در مى‌آيد شوهر داشته باشد اسارت وى به منزله فسخ نكاح شمرده شده[101] و ازدواج با او يا استمتاع از وى براى مالك مباح خواهد بود: «حُرِّمَت عَلَيكُم ... والمُحصَنـتُ مِنَ النِّساءِ اِلاّ مامَلَكَت اَيمـنُكُم» . (نساء/4، 23 ـ 24) آيه مذكور درباره اسيران غزوه اوطاس نازل شد كه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)پس از اطمينان از باردار نبودن زنان اسير استمتاع از آنان را براى مالكان مسلمان آنان جايز شمرد.[102] اما برخى معتقدند اگر زن و شوهر كافر با هم به اسارت درآمدند ازدواج آنان به قوت خود باقى است و فسخ نمى‌شود.[103]

5‌. احكام جزايى بردگان:

قرآن در آياتى به برخى از احكام جزايى مربوط به بردگان اشاره كرده است؛ مانند:

الف. قصاص:

به نظر فقيهان اماميه و بيشتر اهل سنت اگر غيربرده، برده‌اى را بكشد قصاص نمى‌شود[104]: «كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاصُ فِى القَتلَى الحُرُّ بِالحُرِّ» (بقره/2، 178)؛ ليكن قاتل افزون بر پرداخت قيمت برده، تعزير مى‌گردد[105]؛ اما در مقابل، حنفيه با استناد به عموم آيات قصاص همچون: «كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاصُ فِى القَتلَى» (بقره/ 2، 178) و «كَتَبنا عَلَيهِم فيها اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ» (مائده/ 5‌، 45) و برخى روايات به قصاص انسان آزاد در مقابل كشتن برده فتوا داده‌اند و مقصود از جملات «الحُرُّ بِالحُرِّ والعَبدُ بِالعَبدِ» (بقره/2،178) را ردّ عقيده برخى قبايل در جاهليت* دانسته‌اند كه در برابر كشتن برده‌اى از قبيله خود انسان آزادى را از قبيله قاتل مى‌كشتند كه قرآن با نزول اين آيه، روش آنان را باطل دانست.[106] برخى ديگر نيز گفته‌اند: غير برده تنها در صورتى كه برده ديگرى را بكشد قصاص مى‌گردد[107]؛ همچنين اگر برده‌اى برده ديگر را بكشد قصاص مى‌گردد: «كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاصُ فِى القَتلَى... العَبدُ بِالعَبدِ» . (بقره/ 2، 178)

ب. حدّ برده:

اگر برده‌اى مرتكب عمل زنا گردد حد او نصف حد انسان آزاد است: «فَاِذا اُحصِنَّ فَاِن اَتَينَ بِفـحِشَة فَعَلَيهِنَّ نِصفُ ما عَلَى المُحصَنـتِ مِنَ العَذابِ» . (نساء/ 4، 25) رأى فقيهان اماميه و برخى از فقهاى عامه با استناد به آيه فوق و برخى روايات همين است[108]؛ ولى برخى فقيهان «احصان» را در آيه فوق به معناى ازدواج دانسته و گفته‌اند: حدّ برده ازدواج كرده نصف انسان آزاد بوده و برده مجرد حدّى ندارد[109]. عده‌اى ديگر نيز احصان را به معناى ازدواج و آيه را مخصوص كنيزان دانسته و مى‌گويند: حدّ كنيزى كه ازدواج كرده نصف انسان آزاد است؛ اما حد كنيزى كه ازدواج نكرده و عبد همچون انسان آزاد 100 تازيانه است.[110] برخى نيز احصان را به معناى اسلام دانسته‌اند[111]؛ ليكن با توجه به اينكه در قرآن احصان در بيشتر موارد به معناى پاكدامنى آمده و اينكه مجازات زنان شوهردار سنگسار است و سنگسار قابل تنصيف نيست، احصان در آيه فوق نمى‌تواند به معناى اسلام يا همسردار بودن باشد، بلكه به معناى پاكدامنى است[112]؛ همچنين برخى از آيه فوق استفاده‌كرده‌اند كه بردگان سنگسار نمى‌شوند، زيرا‌سنگسار قابل تنصيف نيست.[113]

6‌. محرميت برده و مالك:

آشكار كردن عورت مالك مرد و كنيزان وى در برابر يكديگر جايز است[114]: «والَّذينَ هُم لِفُروجِهِم حـفِظون * اِلاّ عَلى اَزوجِهِم اَو ما مَلَكَت اَيمـنُهُم فَاِنَّهُم غَيرُ مَلومين» . (مؤمنون/ 23، 5 ـ 6) البته جواز اين عمل محدود به موارد خاص از جمله شوهر نداشتن كنيزان است[115]؛ همچنين در آيه‌اى ديگر آشكار كردن زينت زنان مالك در برابر بردگان خود مباح شمرده شده است: «و لا يُبدينَ زينَتَهُنَّ اِلاّ لِبُعولَتِهِنَّ...اَو ما مَلَكَت اَيمـنُهُنَّ» . (نور/ 24، 31) گرچه ظاهر جمله «ما‌مَلَكَت اَيمـنُهُنَّ» عام است و شامل غلام و كنيز مى‌شود و برخى فقيهان اهل سنت به همين استناد آشكار كردن زينت زنان مالك را در برابر غلامان جايز شمرده‌اند[116]؛ ليكن به نظر بيشتر و بلكه اجماع علماى اماميه[117] و برخى فقهاى اهل‌سنت[118] آشكار كردن زينت زن مالك در برابر غلام جايز نيست و مراد از تعبير مذكور در آيه تنها كنيزان دانسته شده است.

7. اجازه‌خواهى برده:

قرآن در آيه 58 نور/24 اوقات سه‌گانه پيش از نماز صبح، نيمروز كه زن و مرد لباس خود را براى استراحت از تن بيرون مى‌آورند و بعد از نماز عشا را عورت و زمان خلوت شمرده، به مؤمنان خطاب مى‌كند كه بايد بردگان و كودكانشان هنگام ورود به خلوتگاه آنان در اين سه وقت اجازه بگيرند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لِيَستَـذِنكُمُ الَّذينَ مَلَكَت اَيمـنُكُم والَّذينَ لَم يَبلُغُوا الحُلُمَ مِنكُم ثَلـثَ مَرّات» ؛ اما در غير اين اوقات سه گانه اجازه گرفتن لازم نيست: «لَيسَ عَلَيكُم ولا عَلَيهِم جُناحٌ بَعدَهُنَّ طَوّافونَ عَلَيكُم» . هرچند در برخى روايات مقصود از بردگان در آيه فوق غلامان دانسته شده[119]؛ ولى ظاهر آيه عام است و شامل غلامان و كنيزان هر دو مى‌شود.[120] برخى روايات ديگر نيز اين عموميت را تأييد مى‌كند.[121] راز اين اجازه‌خواهى رعايت اصول تربيتى و پرهيز از پديدآمدن مفاسد اخلاقى و اجتماعى و انحراف بردگان و اطفال است.[122]

8‌. احسان به برده:

قرآن در آيات متعدد مسلمانان را به احسان كردن به بردگان سفارش كرده است. در آيه 36 نساء/ 4 احسان به برده در كنار پرستش خداى يگانه و ترك شرك كه از مهم‌ترين اصول و معارف اسلامى است، به مسلمانان توصيه شده است: «واعبُدوا اللّهَ ولا تُشرِكوا بِهِ شيــًا وبِالولِدَينِ اِحسـنـًا... وما مَلَكَت اَيمـنُكُم» . در آياتى ديگر آنان كه به اسيران اطعام مى‌كنند از ابرار شمرده شده و به پاداشهاى عظيم اخروى وعده داده شده‌اند: «اِنَّ الاَبرارَ... يُطعِمونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسكينـًا ويَتيمـًا واَسيرا...فَوَقـهُمُ اللّهُ شَرَّ ذلِكَ اليَومِ ولَقـّـهُم نَضرَةً و سُرورا» . (انسان/76، 5‌، 8‌، 10) اسير در آيه فوق به اسير كافر و مسلمان زندانى و برده تفسير شده است.[123]
در احاديث نيز بر احسان به بردگان و رعايت حقوق آنان تأكيد شده است؛ در روايتى پيامبر اكرم مسلمانان را به رعايت و توجه به بردگان سفارش‌كرده، آنان را به پوشاندن، سير كردن و نيكو سخن گفتن توصيه كرده است.[124] در حديثى ديگر، بردگان برادران مسلمانان دانسته شده‌اند و مسلمانان به غذا دادن به بردگان از آنچه خود مى‌خورند و پوشاندن آنان از آنچه خود مى‌پوشند مأمور گشته‌اند.[125] در حديثى ديگر فرجام بدرفتارى با بردگان را جهنم دانسته و مسلمانان به اكرام به بردگان همچون فرزندان خود توصيه شده‌اند.[126]

برده در تمثيلهاى قرآنى:

قرآن كريم گاه جهت تبيين برخى از حقايق و مفاهيم عالى انسانى و تربيتى براى مخاطبان از روش تمثيل بهره جسته است؛ از جمله تمثيلهاى رايج در قرآن مَثَل زدن به بردگان، و فرهنگ حاكم آن روز بر بردگى است؛ در آيه 75 نحل/16 مشركان را به برده مملوكى تشبيه كرده كه توان انجام دادن هيچ كارى را ندارند و در مقابل، انسان مؤمن را همچون انسان آزاده‌اى دانسته كه اختيار كامل دارد و اموالش را در راه خدا انفاق مى‌كند:[127] «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبدًا مَملوكـًا لا يَقدِرُ عَلى شَىء ومَن رَزَقنـهُ مِنّا رِزقـًا حَسَنـًا فَهُوَ يُنفِقُ مِنهُ سِرًّا وجَهرًا هَل يَستَوونَ» . قدرت و اختيار نداشتن انسان مشرك يا از آن جهت است كه بنده خدا نيست و در قيد عبوديت ديگران است[128] يا بدان جهت است كه چون كار خير همچون انفاق در راه خدا نمى‌كند گويا همچون برده‌اى است كه توان هيچ كارى ندارد.[129] برخى مراد از اين تمثيل را خدايان باطل و فاقد قدرت يعنى بتها در مقابل خداى قادر و توانا دانسته‌اند كه خدايان باطل همانند برده قدرت بر هيچ كارى ندارد؛ اما خداى يگانه همچون انسان آزاده اختيار كامل براى انجام هر كارى را دارد.[130] در آيه بعد انسان كافر را به برده‌اى لال، بى‌اختيار و سربار مولا تشبيه كرده است: «وضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلَينِ اَحَدُهُما اَبكَمُ لا يَقدِرُ عَلى شَىء وهُوَ كَلٌّ عَلى مَولـهُ اَينَما يُوَجِّههُ لا يَأتِ بِخَير هَل يَستَوى هُوَ ومَن يَأمُرُ بِالعَدلِ وهُوَ عَلى صِرط مُستَقيم» . (نحل/16، 76) همان‌گونه كه برده لال به جهت مملوك بودن و نداشتن قدرت بيان قادر بر انجام كارى نيست انسان مشرك نيز به جهت اسارت در دام شرك و خرافات و سپردن امور خويش به بتها قادر به انجام هيچ كارى نيست.[131] برخى مقصود از اين تمثيل را نيز خداى يگانه و خدايان باطل و قدرت نداشتن خدايان باطل در برابر خداوند يكتا دانسته‌اند.[132] در سوره روم/30 نيز پس از آنكه از دلايل توحيد و معاد سخن به ميان آورده به رابطه ميان بردگان و مالكان اشاره كرده كه مالكان حاضر‌نيستند آنان را با خود شريك سازند تا با يكديگر مساوى گردند: «ضَرَبَ لَكُم مَثَلاً مِن اَنفُسِكُم هَل لَكُم مِن ما مَلَكَت اَيمـنُكُم مِن شُرَكاءَ فيما رَزَقنـكُم فَاَنتُم فيهِ سَواءٌ تَخافونَهُم كَخيفَتِكُم اَنفُسَكُم» . (روم/30، 28) قرآن با اين مثال در صدد بيان اين نكته است كه وقتى شما در‌مورد بردگانتان كه ملك مجازى شما هستند شركت در اموالتان و برابر شدن آنان با خود را نادرست مى‌دانيد چگونه مخلوقهاى خدا همچون مسيح، فرشتگان، جن و بتها را كه مخلوق و ملك‌حقيقى خدا هستند شريك خدا مى‌شماريد.[133] برخى مثال فوق را اشاره به سخن مشركان در حجّ و هنگام لبيك گفتن مى‌دانند كه مى‌گفتند: براى خدا شريكى نيست، جز شريكى كه خدا مالك او و مالك املاك اوست.[134] در آيه 29 زمر/39 نيز براى اثبات منفعت يك خدايى و مضرات خدايان متعدد به وضعيت دو برده مثال مى‌زند كه يكى از آنان ارباب متعدد با خواسته‌هاى متضاد دارد؛ اما ديگرى داراى يك سرپرست است: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلاً فيهِ شُرَكاءُ مُتَشـكِسونَ و رَجُلاً سَلَمـًا لِرَجُل هَل يَستَويانِ مَثَلاً» ، بنابراين آنان‌كه به خدايان متعدد دل بسته‌اند جز حيرت در زندگى بهره‌اى ندارند؛ اما آنان كه به خداى يگانه ايمان آورده‌اند برنامه زندگى و سرنوشت آنان روشن است و در زندگى و آينده خويش حيرتى ندارند.

منابع

احكام القرآن، جصاص؛ اسلام و آزادى بردگان؛ اسلام و مسأله آزادى؛ بردگى و رباخوارى؛ الام؛ ايضاح الفوائد فى شرح اشكالات القواعد؛ بحار الانوار؛ بدايع الصنايع فى ترتيب الشرايع؛ البداية و‌النهايه؛ بردگى از ديدگاه اسلام؛ بردگى در جهان؛ برهان قرآن؛ تاريخ‌الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ بردگى؛ تاريخ تمدن؛ تاريخ تمدن اسلام؛ تاريخ سياسى اسلام؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تذكرة الفقهاء؛ تفسير التحرير و التنوير؛ تفسير القمى؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب؛ تفسير المنار؛ تفسير نمونه؛ تفسير نور الثقلين؛ تهذيب الاحكام؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع الصغير فى احاديث البشير و النذير؛ الجامع لاحكام‌القرآن، قرطبى؛ جامع‌المدارك فى شرح المختصر النافع؛ جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام؛ حاشية الدسوقى على الشرح الكبير؛ رجال انزل الله فيهم قرآناً؛ الروضة البهية فى شرح اللمعة الدمشقيه؛ رياض المسائل فى تحقيق الاحكام بالدلائل؛ زبدة‌البيان فى براهين احكام القرآن؛ سنن ابن‌ماجه؛ السنن الكبرى؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ شرايع‌الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام؛ صحيح البخارى؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ الطبقات الكبرى؛ عوالى اللئالى العزيزية فى الاحاديث الدينيه؛ فرهنگ اصطلاحات سياسى؛ الفصول فى الاصول (اصول الفقه)؛ الفقه الاسلامى و ادلته؛ فقه‌الرضا(عليه السلام)؛ فقه القرآن، راوندى؛ قاموس كتاب مقدس؛ الكافى؛ كتاب الخلاف؛ كتاب السرائر؛ كتاب مقدس؛ الكشاف؛ كشاف القناع؛ كنزالعمال فى سنن الاقوال و‌الافعال؛ لسان العرب؛ لغت‌نامه؛ المبسوط؛ المبسوط فى فقه الاماميه؛ مجمع البحرين؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مجمع‌الزوائد و منبع الفوائد؛ المجموع فى شرح المهذب؛ مختصر المزنى؛ مختلف الشيعة فى احكام الشريعه؛ المستدرك على الصحيحين؛ مستدرك‌الوسائل؛ مسند احمدبن حنبل؛ المصنف؛ المعجم الكبير؛ المغنى و الشرح الكبير؛ مفردات الفاظ القرآن؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ المقنعه؛ مواهب‌الجليل شرح مختصر خليل؛ الموسوعة الفقهية الميسره؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نثر طوبى؛ نگاهى به بردگى؛ النهاية فى مجرد الفقه والفتاوى؛ نيل‌الاوطار من احاديث سيد الاخيار؛ وسائل الشيعه.
سيد جعفر صادقى فدكى




[1]. لسان العرب، ج‌5‌، ص‌288، «رقق»؛ لغت نامه، ج‌3، ص‌3946، «بردگى».
[2]. لغت‌نامه، ج‌3، ص‌3952، «برده».
[3]. اسلام و آزادى بردگان، ص‌8‌؛ فرهنگ اصطلاحات علوم سياسى، ص‌391.
[4]. مفردات،  ص‌542؛ التحقيق، ج‌8، ص‌12، «عبد».
[5]. التحقيق، ج‌4، ص‌166، «رقب».
[6]. مفردات، ص‌361‌ـ‌362، «رقب».
[7]. نثر طوبى، ص‌314.
[8]. التحقيق، ج‌1، ص‌152، «أمو».
[9]. مفردات، ص‌625‌؛ لسان العرب، ج‌10، ص‌182‌ـ‌183، «فتا».
[10]. التحقيق، ج‌11، ص‌163، «ملك».
[11]. مفردات، ص‌893‌ـ‌894‌؛ مجمع البحرين، ج‌2، ص‌582‌، «يمن».
[12]. مجمع البحرين، ج‌4، ص‌228، «ملك».
[13]. مجمع البيان، ج‌6‌، ص‌578‌؛ مجمع البحرين، ج‌4، ص‌563‌، «ولى».
[14]. تفسير المنار، ج‌11، ص‌228؛ بردگى در جهان، ص‌7، 84‌؛ بردگى از ديدگاه اسلام، ص‌1‌ـ‌2.
[15]. تاريخ تمدن، ج‌2، ص‌308‌ـ‌309
[16]. بردگى از ديدگاه اسلام، ص‌4.
[17]. اسلام و مسأله آزادى، ص‌112‌ـ‌113.
[18]. تاريخ بردگى، ص‌39؛ اسلام و مسأله آزادى، ص‌113‌ـ‌114.
[19]. تاريخ تمدن، ج‌3، ص‌132‌ـ‌133؛ بردگى در جهان، ص‌39.
[20]. بردگى از ديدگاه اسلام، ص‌7.
[21]. تاريخ بردگى، ص‌64‌، 69‌.
[22]. كتاب مقدس، لاويان، 25: 45‌ـ‌46.
[23]. همان، خروج، 22: 3.
[24]. همان، 21: 20‌ـ‌21.
[25]. همان، رساله پولس به افسيسيان، 6: 5‌.
[26]. قاموس كتاب مقدس، ص‌590‌.
[27]. بردگى از ديدگاه اسلام، ص‌10.
[28]. تاريخ تمدن اسلام، ص‌661‌.
[29]. المفصل، ج‌4، ص‌567‌؛ بردگى از ديدگاه اسلام، ص‌14.
[30]. المفصل، ج‌4، ص‌567‌.
[31]. جامع‌البيان، مج7، ج‌12، ص‌258؛ مجمع البيان، ج‌5‌، ص‌396.
[32]. جامع البيان، مج‌7، ج‌12، ص‌280؛ تفسير قمى، ج‌1، ص‌344؛ مجمع‌البيان، ج‌5‌، ص‌400.
[33]. نمونه،ج‌10، ص‌40‌ـ‌41.
[34]. مجمع‌البيان، ج‌5‌، ص‌386؛ تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌153.
[35]. جامع البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌390؛ مجمع البيان، ج‌1،ص‌227.
[36]. مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌563‌ـ‌564‌.
[37]. رجال انزل الله فيهم قرآناً، ج‌3، ص‌131.
[38]. اسلام و آزادى بردگان، ص‌12‌ـ‌13.
[39]. بردگى از ديدگاه اسلام، ص‌12‌ـ‌13؛ برهان قرآن، ص‌62‌، 65‌؛ اسلام و آزادى بردگان، ص‌14، 23.
[40]. مجمع البيان، ج‌9،ص‌147؛ وسائل الشيعه، ج‌11، ص‌53‌؛ جواهر الكلام، ج‌21، ص‌126.
[41]. اسلام و آزادى بردگان، ص‌34‌ـ‌35.
[42]. نگاهى به بردگى، ص‌135.
[43]. كنز العمال، ج‌10، ص‌314، 319؛ وسائل الشيعه، ج‌22، ص‌369، 371.
[44]. مستدرك الوسائل، ج‌15، ص‌413‌ـ‌414.
[45]. اسلام و آزادى بردگان، ص‌36.
[46]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌613‌؛ مجمع البيان، ج‌8‌، ص‌553‌؛ البداية و النهايه، ج‌4، ص‌144.
[47]. جامع‌البيان، مج‌13، ج‌26، ص‌56‌؛ مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌859‌.
[48]. السنن الكبرى، ج‌13، ص‌440‌ـ‌441؛ بحارالانوار، ج‌19، ص‌181.
[49]. السيرة النبويه، ج‌4، ص‌131‌ـ‌132؛ تاريخ طبرى، ج‌3، ص‌41؛ البداية و النهايه، ج‌4، ص‌404، 406.
[50]. صحيح مسلم، ج‌7، ص‌464؛ السنن‌الكبرى، ج‌11، ص‌522‌؛ تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌128.
[51]. صحيح البخارى، ج‌5‌، ص‌169؛ المستدرك، ج‌3، ص‌318؛ بحارالانوار، ج‌8‌، ص‌116؛ ج‌22، ص‌141.
[52]. مجمع الزوائد، ج‌8‌، ص‌171؛ برهان قرآن، ص‌46.
[53]. المصنف، ج‌6‌، ص‌153؛ المعجم الكبير، ج‌22، ص‌447؛ بحارالانوار، ج‌22، ص‌218.
[54]. مسند احمد، ج‌7، ص‌323؛ البداية و النهايه، ج‌5‌، ص‌237؛ بحارالانوار، ج‌20، ص‌375.
[55]. بردگى از ديدگاه اسلام، ص‌48.
[56]. تاريخ سياسى اسلام، ص‌191 ، 194؛ اسلام و آزادى بردگان، ص‌25 ، 33.
[57]. تهذيب، ج‌8‌، ص‌309؛ فقه الرضا(عليه السلام)، ص‌305؛ المقنعه، ص‌548‌؛ المبسوط، سرخسى، ج‌7، ص‌2، 142.
[58]. الكافى، ج6‌، ص177؛ النهايه، ص539‌؛ المجموع، ج‌16، ص‌3.
[59]. التبيان، ج‌6‌، ص‌409؛ الخلاف، ج‌3، ص‌121.
[60]. الخلاف، ج‌3، ص‌121‌ـ‌122؛ تذكرة الفقهاء، ج‌2، ص‌8‌؛ ايضاح الفوائد، ج‌1، ص‌440.
[61]. المبسوط، سرخسى، ج‌5‌، ص‌125؛ مختلف الشيعه، ج‌7، ص‌258‌ـ‌259؛ جواهرالكلام، ج‌30، ص‌276.
[62]. جواهر الكلام، ج‌24، ص‌172؛ رياض‌المسائل، ج‌8‌، ص‌387‌ـ‌388.
[63]. الكافى، ج‌5‌، ص‌303؛ ج‌6‌، ص‌190؛ سنن ابن‌ماجه، ج‌2، ص‌845‌.
[64]. الخلاف، ج‌3، ص‌121، 123؛ زبدة البيان، ص‌622‌.
[65]. المبسوط، طوسى، ج‌2، ص‌137؛ شرايع الاسلام، ج‌2، ص‌313‌ـ‌314.
[66]. شرايع الاسلام، ج‌2، ص‌314؛ الروضة البهيه، ج‌1، ص‌334؛ زبدة البيان، ص‌621‌ـ‌622‌.
[67]. جواهرالكلام، ج‌34، ص‌86‌، 388؛ بردگى از ديدگاه اسلام، ص‌38، 43؛ اسلام و آزادى بردگان، ص‌25، 31.
[68]. احكام‌القرآن، ج‌2، ص‌336‌ـ‌337؛ تفسير قرطبى، ج‌5‌، ص‌209؛ الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5716‌ـ‌5717‌.
[69]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌175؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌530‌.
[70]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌140؛ الميزان، ج‌5‌، ص‌38‌ـ‌39.
[71]. المغنى، ج‌11، ص‌262؛ نيل الاوطار، ج‌10، ص‌184‌ـ‌185.
[72]. فقه القرآن، ج‌2، ص‌227؛ زبدة البيان، ص‌632‌.
[73]. فقه القرآن، ج‌2، ص‌227.
[74]. الفصول فى الاصول، ج‌1، ص‌222؛ البدائع الصنايع، ج‌5‌، ص‌109‌ـ‌110.
[75]. المبسوط، طوسى، ج‌5‌، ص‌158؛ المبسوط، سرخسى، ج‌7، ص‌2‌ـ‌3؛ الفصول فى الاصول، ج‌1، ص‌222، 224.
[76]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌220؛ تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌162.
[77]. جامع البيان، مج‌10، ج‌18، ص‌168‌ـ‌169؛ تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌162؛ مواهب الجليل، ج‌8‌، ص‌480.
[78]. التبيان، ج‌7، ص‌433‌ـ‌434؛ المبسوط، طوسى، ج‌6‌، ص‌72؛ المجموع، ج‌1، ص‌285.
[79]. التبيان، ج‌7، ص‌433؛ مجمع البيان، ج‌7، ص‌221؛ نمونه، ج‌14، ص‌459.
[80]. المبسوط، طوسى، ج‌4، ص‌309؛ السرائر، ج‌3، ص‌29؛ زبدة البيان، ص‌635‌.
[81]. فقه القرآن، ج‌2، ص‌218؛ نورالثقلين، ج‌3، ص‌601‌ـ‌602‌.
[82]. نمونه، ج‌14، ص‌460.
[83]. مسند احمد، ج‌3، ص‌149؛ صحيح مسلم، ج‌4، ص‌217‌ـ‌218؛ وسائل الشيعه، ج‌23، ص‌11.
[84]. الكافى، ج‌8‌، ص‌164‌ـ‌165؛ بحارالانوار، ج‌41، ص‌130.
[85]. المجموع، ج‌16، ص‌3، 67‌؛ جواهرالكلام، ج‌34، ص‌86‌، 388.
[86]. الميزان، ج‌15، ص‌122.
[87]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌220.
[88]. تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌159؛ نمونه، ج‌14، ص‌466‌ـ‌467.
[89]. الخلاف، ج‌4، ص‌273، 316؛ مختصر المزنى، ص‌232؛ حاشية‌الدسوقى، ج‌2، ص‌508‌.
[90]. الخلاف، ج‌4، ص‌273، 316؛ المغنى، ج‌7، ص‌468.
[91]. التبيان، ج‌3، ص‌170؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌55‌؛ التحرير و التنوير، ج‌5‌، ص‌15.
[92]. مجمع البيان، ج 3، ص‌55؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص‌93.
[93]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌54‌.
[94]. جامع البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌36‌ـ‌37؛ تفسير قرطبى، ج‌5‌، ص‌97؛ التحرير و التنوير،ج‌5‌، ص‌18.
[95]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌55‌؛ الميزان، ج‌4، ص‌298.
[96]. الميزان، ج‌4، ص‌295.
[97]. نمونه، ج‌3، ص‌351.
[98]. التبيان، ج‌3، ص‌169.
[99]. جامع المدارك، ج‌4، ص‌228؛ الموسوعة الفقهيه، ج‌3، ص‌233؛ مختصر المزنى، ص‌170.
[100]. فقه القرآن، ج‌2، ص‌126؛ جواهر الكلام، ج‌3، ص‌204؛ الام، ج‌5‌، ص‌69‌ـ‌70.
[101]. التبيان، ج‌3، ص‌162؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌51‌؛ المجموع، ج‌19، ص‌328.
[102]. جامع البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌4‌ـ‌5‌؛ مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌51‌.
[103]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌530‌؛ المجموع، ج‌19، ص‌328.
[104]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌148؛ الروضة البهيه، ج‌2، ص‌378؛ جواهر الكلام، ج‌42، ص‌91.
[105]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌148؛ الروضة البهيه، ج‌2، ص‌378.
[106]. الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5670‌.
[107]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌149.
[108]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌394؛ كشاف القناع، ج‌6‌، ص‌119؛ جواهر‌الكلام، ج‌41، ص‌329‌ـ‌330.
[109]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌394؛ المغنى، ج‌10، ص‌143.
[110]. المغنى، ج‌10، ص‌143، 171.
[111]. جامع البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌30؛ زبدة البيان، ص‌657‌.
[112]. نمونه، ج‌3، ص‌350.
[113]. الكشاف، ج‌1، ص‌500‌؛ فقه القرآن، ج‌2، ص‌114؛ كنز الدقائق، ج‌3، ص‌380.
[114]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌158؛ فقه القرآن، ج‌2، ص‌127.
[115]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌158.
[116]. المجموع، ج‌16، ص‌134.
[117]. الخلاف، ج‌4، ص‌249‌ـ‌250؛ جواهر الكلام، ج‌29، ص‌91، 93.
[118]. تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌155.
[119]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌242؛ وسائل الشيعه، ج‌20، ص‌218.
[120]. نمونه، ج‌14، ص‌540‌.
[121]. الكافى، ج‌5‌، ص‌530‌؛ وسائل الشيعه، ج‌20، ص‌217.
[122]. نمونه، ج‌14، ص‌544‌ـ‌545‌.
[123]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌617‌؛ الميزان، ج‌20، ص‌216.
[124]. الجامع الصغير، ج‌1، ص‌214؛ كنز العمال، ج‌9، ص‌76؛ الطبقات الكبرى، ج‌2، ص‌254.
[125]. صحيح البخارى، ج‌1، ص‌13؛ صحيح مسلم، ج‌5‌، ص‌93؛ عوالى اللئالى، ج‌1، ص‌271.
[126]. عوالى اللئالى، ج‌1، ص‌271.
[127]. مجمع‌البيان، ج6، ص578‌؛ نمونه، ج‌11، ص‌326.
[128]. نمونه، ج‌11، ص‌326.
[129]. مجمع البيان، ج‌6‌، ص‌578‌.
[130]. همان؛ الميزان، ج‌12، ص‌320.
[131]. نمونه، ج‌11، ص‌331.
[132]. الميزان، ج‌12، ص‌320.
[133]. نمونه، ج‌16، ص‌412‌ـ‌413.
[134]
. مجمع البيان، ج‌8‌، ص‌474؛ الميزان، ج‌16، ص‌194‌ـ‌195.

 

جمعه 14 مهر 1391  10:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حمايت از بردگان‏

حمايت از بردگان‏

سيدضياء مرتضوى
در محضر خورشيد
درس‏هايى از تفسير سوره نور

«وَلْيَسْتَعْفِفِ الّذينَ لا يجدُونَ نِكاحاً حتّى يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ الّذينَ يَبْتَغُونَ الْكِتابَ مِمّا مَلِكَتْ أيْمانُكُمْ فَكاتِبُوهُمْ اِنْ عَلِمْتُمْ فيهِمْ خَيراً و آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الّذى‏ آتاكُمْ وَ لا تُكْرِهوا فَتَياتِكُمْ عَلَى البِغاءِ إنْ اَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الحياةِ الدُّنيا وَ مَنْ يُكْرِهْهُنَّ فانَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إكراهِهِنَّ غَفُورٌ رحيمٌ و لَقَدْ أنْزَلْنا اِلَيْكُمْ آياتٍ مُبَيِّناتٍ و مَثَلاً مِنَ الّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ و مَوْعظةً لِلْمُتَّقينَ». «آيات 33 و 34»

اشاره:

پيوستگى دو آيه 32 و 33 و مباحث مبسوط آن، تا كنون چهار قسمت از مقالات را به خود اختصاص داده است. آنچه در قسمت پيش آمد فقط شرحى بر فراز نخست آيه 33 بود و شرح ادامه اين آيه به اين شماره موكول شد. در نخستين آيه از اين مجموعه، ملاحظه كرديد كه فرمان داده مى‏شود زنان و مردان بى‏همسر، چه آزاد و چه برده را همسر دهيد، اگر هم فقير باشند، خداوند از فضل خودش آنان را بى‏نياز خواهد ساخت. آنگاه قرآن در فراز نخست آيه دوم، به آن دسته از بى‏همسرانى كه امكان ازدواج ندارند، دستور مى‏دهد كه پاكدامنى ورزند تا خداوند آنان را بى‏نياز كند. در قسمت قبل احتمالاتى كه در خصوص دستور «وَلْيَسْتَعْفِفْ» مى‏رود را بازگو كرديم. اينك دو فرمانى كه در ادامه همين آيه، در خصوص بردگان و رعايت جانب آنان صادر شده است را توضيح مى‏دهيم.
* * *
«و الذين يبتغون الكتاب ممّا ملكت أيمانكم فكاتبوهم ان علمتم فيهم خيراً.»
پيشتر به تفصيل، مفهوم واژه‏هاى ابتغاء، كتاب، و مكاتبه را بازگو كرده‏ايم. ابتغاء كه مصدر فعل «يبتغون» است به معناى خواستار و جويا شدن است. كتاب نيز در اينجا مصدر ديگرى از همان «مكاتبه» است كه اصطلاحى خاص در اين آيه و در فقه مى‏باشد و عبارت از قراردادى است كه ميان برده و صاحبش براى آزادى وى بسته مى‏شود.
«كاتِبُوهُمْ» نيز از همين ريشه و دستور به مكاتبه است. «ما مَلَكَتْ اَيْمانُكم» نيز، پيشتر در آيه 31 آورديم كه منظور از آن بردگانى‏اند كه در اختيار و ملكيت شخص در آمده‏اند. از اين‏رو، مفاد اجمالى اين فراز اين است كه آن دسته از بردگان شما، چه غلام و چه كنيز، كه درخواست قرارداد مكاتبه مى‏كنند، با آنان قرار بگذاريد. البته اين دستور «فَكاتِبُوهُم» را با جمله «اِنْ عَلِمْتُمْ فيهِمْ خَيْراً» مشروط به اين ساخته است كه «اگر در آن خيرى سراغ داشتيد.»

مكاتبه چيست؟

در فقه اسلامى به خاطر ضرورت‏هاى ميدان جهاد و مصالحى كه چگونگى برخورد با غير مسلمانان ايجاد مى‏كند؛ غير مسلمانانى كه به عنوان نيروى متخاصم به شمار مى‏روند و قرارداد ذمّه يا صلح ندارند، اصل بردگى با شرايطى، پذيرفته شده است اما در عين حال راهها، شيوه‏ها و زمينه‏هاى بسيارى براى آزادى آنان پيش‏بينى شده است. علاوه بر پيش‏بينى موارد الزامى براى آزادى بردگان، و تشويق‏هاى زيادى كه در جهت آزادى‏شان صورت گرفته، مواردى نيز وجود دارد كه آنان به صورت قهرى آزاد مى‏شوند. مواردى نيز در چارچوب قرار يا عملى خاص پيش‏بينى شده تا مايه آزادى آنان شود. يكى از راههاى دستيابى به آزادى، چه براى غلامان و چه براى كنيزان، قرارداد «مكاتبه» است كه در اين آيه بر آن تأكيد شده است. نمونه ديگر آن قرارى است كه مولا براى آزادى برده براى پس از مرگ خود مى‏گذارد و با مرگ مولا، وى خود به خود آزاد مى‏شود و به آن «تدبير» مى‏گويند. كما اينكه اگر «مولا» از كنيز خود داراى فرزندى شود و آن فرزند تا زمان مرگ پدر خود زنده باشد، به مجرد مرگ پدرِ كنيز (مادر) آزاد مى‏شود. نيز كسى نمى‏تواند مالك پدر يا مادر خود شود، لذا به محض آنكه يكى از آن دو را بخرد خود به خود آزاد مى‏شود. ولى مكاتبه، قراردادى است كه ميان مولا و غلام يا كنيز بسته مى‏شود و طى آن، مولا مى‏پذيرد كه اگر برده‏اش طى مدت مشخصى به كار و كسب بپردازد و بهاى خود را طى آن مدت به وى پرداخت كند، او را آزاد سازد و غلام يا كنيز نيز مى‏پذيرد.
روشن است كه اين قرارداد، ربطى به خريد و فروش ندارد، نيز آزادى مستقيم از طرف مولا نيست، بلكه يك نوع عقد و قرار مستقلى است كه تابع احكام و ضوابط خاص خود است و تفصيل شرايط و احكام و فروع آن در فقه آمده است.(1)
مكاتبه دو گونه است؛ مطلق و مشروط. در مكاتبه مشروط، مولا شرط مى‏كند كه اگر برده نتواند همه مبلغ مورد نظر را در مدت مقرر پرداخت كند، به وضعيت سابق خود برمى‏گردد و در مقابل آن مقدار مبلغى كه پرداخت كرده نيز چيزى از او آزاد نمى‏شود. اما در مطلق كه چنين شرطى وجود ندارد، به تدريج به تناسب مقدارى كه از كل مبلغ پرداخت مى‏كند، آزاد مى‏شود و در پايان مدت نيز به همان ميزان كه پرداخت كرده آزادى خود را به دست آورده است و به ميزان باقى‏مانده، همچنان، برده به شمار مى‏رود كه در فقه به چنين شخصى، اصطلاحاً «مُبَعَّض» گفته مى‏شود؛ يعنى برده‏اى كه بخشى از وى آزاد و بخشى برده است. و اين خود زمينه‏اى براى آزادى كامل او است كه در برخى شرايط به صورت قهرى صورت خواهد گرفت.
اين فراز از آيه خطاب به صاحبان بردگان، چه غلام و چه كنيز دستور مى‏دهد با آن دسته از بردگان‏تان كه خواهان مكاتبه هستند، قرار مكاتبه بگذاريد. برخى با توجه به ظاهر آيه، آن را دليل وجوب پذيرش درخواست مكاتبه شمرده و آن را وظيفه الزامى صاحبان بردگان دانسته‏اند ولى همان گونه كه اكثر قاطع فقيهان گفته‏اند، اين دستورى الزامى نيست و در واقع توصيه‏اى است كه بيان‏كننده يك حكم استحبابى مى‏باشد. اين توصيه و حكم نيز مشروط به اين شده است كه اگر در آنان «خيرى» سراغ داشتيد، اين امر علاوه بر اينكه زمينه آزادى آبرومندانه آنان را فراهم مى‏سازد، چرا كه اين فرصت را به برده داده است كه با تلاش و درآمد خود، مايه آزادى خويش شود، راه ازدواج وى را نيز اگر تا آن زمان ازدواج نكرده باشد، بيشتر هموار مى‏سازد؛ زيرا هم موقعيت بهترى در جامعه پيدا مى‏كند و هم امكان كسب و درآمد براى خود را مى‏يابد؛ بويژه كه در فراز بعدى، توصيه شده به آنان كمك مالى نيز بشود.

منظور از «خير» چيست؟

چنان كه ديديد، فراخوان «فكاتبوهم» و توصيه به پذيرش درخواست مكاتبه بردگان، با جمله «اِنْ عَلِمْتُمْ فيهم خَيْراً»، مشروط به اين شده كه اگر خيرى در آنان سراغ داشتيد. يك احتمال اين است كه منظور از «خير» صلاحيت لازم براى عقد قرارداد و توانايى آنان در عملى ساختن آن و سپس شروع زندگى مستقل مى‏باشد. پس سراغ داشتن «خير» در آنان، كنايه از احراز صلاحيت و شايستگى‏شان مى‏باشد. اينان كه خود درخواست مكاتبه دارند، اگر آمادگى لازم براى اين قرارداد و پاى‏بندى به لوازم و مسائل پس از آن را نداشته باشند، طبعاً اين كار نمى‏تواند در جهت مصلحت‏شان باشد تا توصيه به پذيرش درخواست آنان شود؛ چرا كه همانند فرزندى خواهند بود كه هنوز به سن رشد و استقلال عمل نرسيده است ولى از خانه خارج يا اخراج گردد.
احتمال ديگر اين است كه «خير» اشاره به مسائل اعتقادى و تربيتى آنان باشد. بردگان با قرار گرفتن در جامعه اسلامى و خانواده‏هاى مسلمان، زمينه هدايت به دين اسلام و تربيت دينى را پيدا مى‏كردند و به مرور، بسته به شرايط مختلف، به اسلام مى‏گرويدند و به احكام شريعت، گردن مى‏نهادند. البته همه بردگان چنين وضعيتى نداشتند، چرا كه برخى از آنان برده‏زاده بودند، و چه بسا پدر و مادر آنان هر دو برده ولى لااقل يكى مسلمان بود، كه در نتيجه فرزندشان نيز مسلمان به شمار مى‏رفت، ولى نوعاً بردگانى كه از سرزمين‏هاى ديگر آورده مى‏شدند، نامسلمان بودند كه كم كم با فرهنگ اسلامى آشنا مى‏شدند و به اسلام هدايت مى‏گشتند. يك معناى خير در آيه مى‏تواند اشاره به همين مرحله باشد، كه اگر هدايت شده‏اند و به اسلام گرويده‏اند و درخواست مكاتبه دارند، شايسته است بپذيريد و گرنه چنين توصيه‏اى نمى‏شود، چرا كه چه بسا فراهم ساختن زمينه آزادى بردگانى كه هنوز كافرند، به مصلحت جامعه اسلامى يا حتى خود آنان نباشد و به هر حال اين امتيازى است كه براى برده مسلمان در نظر گرفته شده است.
هر دو معناى يادشده چنان كه مى‏خوانيد، در برخى روايت‏هاى تفسيرى، يكجا آمده است. از اين‏رو و با توجه به اطلاق آيه، بايد گفت منظور از «خير»، يك معناى عام و جامع است كه هم، ناظر به رشد عقلى و توان مادى و مالى بردگانِ خواهان مكاتبه مى‏باشد و هم، ناظر به شايستگى اعتقادى و مسلمان بودن آنان. روايات يادشده را در پايان شرح آيه خواهيم آورد.
* «وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الّذى آتاكُمْ»
نخستين توصيه در آيات پيش در خصوص بردگان مربوط به ازدواج و همسر دادن آنان بود. سپس ديديد كه به صاحبان بردگان، سفارش پذيرش قرار مكاتبه با آنان را كرد. و اينك در سومين سفارش كه در واقع تكمله‏اى بر توصيه پيش است، تأكيد بر كمك مالى به آنان مى‏كند و از مالكان بردگان مى‏خواهد از مال خداوند كه به شما داده است به آنان بدهيد. و اين خود سفارشى جداگانه در جهت عملى شدن «مكاتبه» است.
قرارداد مكاتبه، هر چند انگيزه بيشترى را در بردگان به وجود مى‏آورد كه در پى كسب درآمد و تلاش بيشتر باشند اما همواره چنين نيست كه بتوانند از عهده تعهد خود برآيند و در فرصت مقرر، مبلغ مورد نظر را پرداخت كنند. و تازه پس از پرداخت چه بسا در شروع زندگى مستقل و آغاز آزادى خويش تنگدستى، آنان را به دشوارى اندازد. اين امر مى‏تواند مايه عدم استقبال آنان از قرار مكاتبه يا تأخير در انجام تعهد و حتى بى‏نتيجه ماندن آن پس از مدتى تلاش شود بويژه در مكاتبه مشروط. پس از توصيه به عقد قرارداد مكاتبه، در اين فراز تأكيد مى‏شود كه از مالى كه خداوند به شما ارزانى داشته، به آنان بدهيد. با اين كار، بردگان مى‏توانند با سهولت بيشترى به تعهد خويش عمل كنند و اين، در واقع كمكى مالى به آزادى آنان است. اين سفارش، چنان كه در برخى روايات نيز آمده، مى‏تواند متوجه صاحبان بردگان باشد كه از مبلغ قرارداد بكاهند و مقدارى از آن را اسقاط كنند و نگيرند. احتمال ديگر آن است كه منظور كمك به آنان از سهميه‏اى باشد كه در مصارف هشت‏گانه با تعبير «وَ فِى الرِّقاب» زكات براى آنان پيش‏بينى شده و در قرآن نيز به آن تصريح شده است:
«انّما الصدقاتُ للفقراءِ و المساكينِ و العاملين عليها و المؤلَّفةِ قلوبُهم و فى الرقاب و الغارمينَ و فِى سبيل‏اللَّه و ابنِ‏السبيلِ فريضةً مِنَ اللَّه و اللَّه عليمٌ حكيمٌ؛(2)
زكات مخصوص نيازمندان و درماندگان و متصدّيان گردآورى آن و هزينه جلب قلوب به سوى اسلام و آزادسازى بردگان و پرداخت وام بدهكاران و هزينه‏هاى جهاد و كمك به مسافران در راه‏مانده است. زكات، فريضه‏اى است از جانب خداوند و خداوند داناى حكيم است.»
در اين صورت خطاب «آتوهم» متوجه جامعه اسلامى و متوليان بيت‏المال و حكومت است كه بخشى از زكات را در اين راه هزينه كنند.
احتمال ديگر اين است كه تأكيد بر كمك‏هاى مالى پس از آزادى بردگان و به سرانجام رسيدن مكاتبه باشد چرا كه با آغاز فصل تازه زندگى خويش، آنان نيازمند كمك مى‏باشند. برخى نيز آن را مربوط به آغاز شروع كسب و درآمد براى عمل به مكاتبه، شمرده‏اند. يعنى در آغاز به آنان كمك كنيد و سرمايه و كمك هزينه در اختيارشان بگذاريد تا بتوانند برابر قرار مكاتبه به كسب و كار بپردازند.
با اين حال مى‏توان بلكه بايد گفت، اين دستور، مفهومى كلى و جامع است كه شامل همه اين موارد و احتمالات مى‏گردد؛ مواردى كه همه در يك نقطه مشتركند و آن اينكه به چنين بردگانى كمك شود تا بتوانند از وضعيت كنونى خود رهايى يابند و زندگى مستقل و آزاد خويش را حتى‏الامكان با شرايط مطلوبى آغاز كنند.
يك نكته قابل عنايت، اضافه «مال» به «اللَّه» است تا به روشنى نشان دهد كه اين اموال و امكاناتى كه اينك در اختيار شماست، همه از آنِ خداست لذا از بذل و پرداخت آن در راه خير دريغ نكنيد و مال خدا را در راهى كه خود فرمان داده است مصرف كنيد.
* و لا تُكْرِهُوا فَتَياتكم على البغاء اِنْ أرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الحياة الدنيا
چهارمين فرمانى كه در اين آيات، در حمايت از بردگان و در جهت مصلحت آنان صادر شده، اين فراز آيه است كه اختصاص به كنيزان دارد. پيشتر در قسمت نوزدهم، در شماره 129 مجله، كلمات «فتيات»، «بغاء»، «تحصّن»، «ابتغاء» و «عِرض» را توضيح داديم. معناى كلمه «ابتغاء» را كه مصدر فعل «يبتغوا» است، در همين شماره نيز بازگو كرديم.
يكى از مسائل زشت، در دوره جاهليت، وادار كردن كنيزان به خودفروشى به نفع صاحبان خود بود. اين دسته كنيزان مجبور بودند با اين كار براى صاحبان خود درآمد داشته باشند. بويژه كه مقرّرى سنگينى برايشان وضع مى‏شد و آنان چاره‏اى جز پرداخت آن به صاحبان خويش نداشتند. پديده‏اى شوم و شرم‏آور كه اينك نيز با گستردگى در خيلى از جوامع وجود دارد و مراكزى رسمى و غير رسمى در سطحى بسيار وسيع در اين زمينه فعاليت دارند و با كشيدن زنان و مردان به چنين مراكز فسادى، از آنان سوء استفاده كرده و ابزارى براى درآمد خويش قرار داده‏اند. اينك تجارت بر سر زنان و دختران نگون‏بخت و انتقال آنان به كشورهاى ديگر و خريد و فروش آنان همچون بردگانى كه از خود اراده و اختيار چندانى ندارند، به امرى رايج، آن هم در سطح جهانى تبديل شده است كه با آنچه در دوره جاهليت صورت مى‏گرفت اساساً قابل مقايسه نيست.
اين فراز از آيه خطاب به پاره‏اى افراد در جامعه اسلامى كه هنوز برخاسته از منفعت‏طلبى و طمع‏ورزى خويش، كنيزكان خود را وادار به اين كار بسيار زشت و شرم‏آور مى‏كردند، فرمان مى‏دهد كه كنيزكان خود را به انگيزه دستيابى به سرمايه زوال‏پذير زندگى دنيا، وقتى خودشان خواهان پاكدامنى‏اند، وادار به زنا نكنيد. شأن نزولى كه براى اين فراز آيه نقل شده، نشان مى‏دهد كه اين پديده در دوره جاهلى، امرى عادى شده و چنان نفوذ يافته بود كه حتى سال‏ها پس از رستاخيز اسلام، بودند افرادى كه هنوز به خود اجازه مى‏دادند حتى در مدينه كه شهر پيامبر(ص) و مركز حكومت آن بزرگوار بود، كنيزان خود را براى تحصيل درآمد، به اين كار وا دارند. عبداللَّه بن‏ابىّ كه گفته شده شش كنيز داشت كه آنان را مجبور به خودفروشى مى‏كرد، هر چند جزء مسلمانان واقعى نيست و در شمار منافقان مدينه ذكر شده و در مذمت وى، در سوره منافقون آيه آمده است اما اينكه شرايط را براى ادامه روش خود مناسب بداند، نشان مى‏دهد هنوز زشتى اين رفتار با كنيزان، كاملاً از ميان نرفته بود.

شأن نزول‏

چنان كه اشاره شد، گفته‏اند اين فراز آيه در باره عبداللَّه بن‏ابىّ نازل شده است. كنيزان وى، پس از تحريم زنا، از وضع خود به پيامبر(ص) شكايت بردند. اين بود كه فرمان يادشده نازل شد. در تفسير قمى، آمده است كه اين شيوه عرب و قريش بود كه كنيزانى را مى‏خريدند و مقررى سنگينى بر آنان قرار مى‏دادند و براى تحصيل و پرداخت آن، آنان را به تن‏فروشى كشانده و مجبور مى‏ساختند.
همه مى‏دانيم كه تحريم زنا به دوران مكه و پيش از هجرت برمى‏گردد و از نخستين روزهاى دعوت اسلامى، جزء بديهيات دين بوده است و حرمت آن نيز اختصاص به شريعتى خاص نداشته و در همه اديان الهى حرام و زشت شمرده شده است. از اين‏رو، همان گونه كه در تفسير الميزان نيز بر اين شأن نزول خرده‏گيرى شده، اينكه كنيزان عبداللَّه بن‏ابىّ، پس از تحريم زنا، شكايت به پيامبر(ص) برده باشند، داراى چند اشكال و پذيرش آن مشكل است.(3) مگر اينكه گفته شود منظور كسانى كه اين شأن نزول را نقل كرده‏اند، اصل تحريم زنا نمى‏باشد بلكه منظور، حدّ و مجازاتى است كه بعداً براى مرتكبان اين گناه چه زن و چه مرد، اعلام شد و در آغاز همين سوره آمده است. گويا اين كنيزان با نزول فرمان مجازات زناكاران و ترس از گرفتار آمدن به آن، به پيامبر اكرم(ص) شكايت بردند و اين فرمان در تأكيد بر اصل حرمت زنا، پاسخى به خواست چنين كنيزانى بود كه خود، خواهان پاكدامنى و پرهيز از اين كار شرم‏آور بودند ولى خود را مجبور به آن مى‏ديدند.

چرا فرمان مشروط؟

بنابراين، اگر آيه به دنبال شكايت و درخواست اين دسته كنيزان نازل شده باشد، جمله «ان اردنَ تحصّناً» مى‏تواند اشاره به همين خواست باشد ولى روشن است كه حرمت زنا مشروط به اجبار آنان نيست؛ اصل اين كار حرام است چه با خواست خود كنيزان باشد و چه به اجبار صاحبانِ خود، به آن تن دهند. بنابراين اين پرسش را بايد پاسخ گفت كه چرا فرمان «لا تكرهوا» به همراه چنين شرطى آمده است؟ آيا به اين معناست كه اگر خود آنان راضى باشند، اكراه و اجبار از سوى صاحبانشان مانع ندارد؟!
پاسخ اين پرسش به روشنى پيداست. اگر با تمايل خود مرتكب چنين كارى شوند، اجبار صدق نمى‏كند و به اصطلاح از قضايايى خواهد بود كه «سالبه به انتفاء موضوع» است؛ يعنى ديگر اكراهى در ميان نيست چون موضوعى براى آن وجود ندارد. بنابراين موضوع «اكراه» همواره جايى است كه خود كنيزان، خواهان «تحصّن» و پاكدامنى‏اند.
ولى اين پرسش همچنان باقى است كه چه نيازى به ذكر اين شرط وجود داشته است؟
برخى نكته آن را در اين شمرده‏اند كه اين امر در واقع تحريك صاحبان كنيزان و بيدار كردن حس غيرت و جوانمردى در آنان است تا اگر كمى جوانمردى و غيرت در آنان وجود داشته باشد به خود آيند كه اين كنيزها با اينكه ظاهراً از نظر فرهنگى و اجتماعى در سطح پايين‏ترى قرار دارند، اما مايل به اين آلودگى نيستند؛ آن وقت چگونه است كه صاحبان آنان چنين مسيرى را پيش روى آنان مى‏گذارند!(4)
اين نكته را به عنوان پاسخ مى‏توان پذيرفت، ولى نكته ديگرى كه مى‏توان يا بايد در جهت تكميل پاسخ به آن افزود اين است كه اين كنيزان با آگاهى از حرمت زنا و مجازاتى كه براى مرتكبان آن مقرّر شده، تنها چيزى كه على‏رغم خواست‏شان و به رغم حرمت و مجازات مقرر، مى‏توانست آنان را به اين گناه بكشاند خواست و اجبار صاحبان آنها بود و اين مى‏توانست به عنوان عذرى براى آنان تلقى شود، چنان كه به احتمال زياد وعده مغفرت و رحمت الهى كه در فراز بعدى آيه به آن تصريح شده مربوط به آنان است، ولى اگر اجبارى در ميان نباشد ديگر هيچ گونه عذر و بهانه‏اى نداشتند و ترس از گناه و مجازات مى‏توانست آنان را از ارتكاب اين گناه باز دارد. پس تأكيد بر اين است كه وقتى خودشان راضى به اين كار نيستند، شما مجبورشان نكنيد تا معلوم شود هر كس مرتكب شد، مسئوليت آن به گردن خودِ وى است و خودش خواهان پاكدامنى و «تحصّن» نبوده است. در عين حال اگر على‏رغم خواست آنان، به اكراه و اجبار صاحبان خود، چاره‏اى جز تن دادن به اين كار زشت نداشتند، معذورند كه ادامه آيه مى‏تواند ناظر به همين شرايط باشد.
* و من يُكرِهْهُنَّ فانَّ اللَّه مِن بعد اِكراهِهِنَّ غفورٌ رحيمٌ‏
پس از بازداشتن برده‏داران از واداشتن كنيزان به فحشاء يادآور مى‏شود كه «هر كس آنان را مجبور كند، (بداند) كه همانا خداوند، پس از واداشته شدن آنان، بخشنده مهربان است».
خداوند وعده بخشش و رحمت داده و آن را مرتبط به واداشتن كنيزان ساخته است؛ پرسش اين است كه اين وعده به كيست؟ كنيزكان بيچاره‏اى كه به اين گناه واداشته شده‏اند، برده‏دارانى كه اينان را مجبور ساخته‏اند، يا هر دو گروه؟
اين پرسش چه بسا در نگاه اول، مايه شگفتى باشد، چرا كه همان گونه كه از ظاهر آيه نيز به روشنى پيداست جايى براى ترديد نيست كه وعده براى كنيزكانى است كه به ناچار تن به اين كار داده‏اند. ولى با اين حال برخى وعده را مربوط به صاحبان آنان شمرده‏اند؛ به گمان قوى به اين دليل كه كسى كه از سرِ اجبار و اكراه مرتكب گناهى شود، اساساً گناهكار نيست تا وعده مغفرت و رحمت به او داده شود. بنابراين معنا ندارد وعده مغفرت مربوط به اين دسته از كنيزان باشد؛ به ناچار بايد آن را شامل صاحبان آنان شمرد.
ولى در پاسخ بايد گفت چگونه مى‏توان پذيرفت برده‏داران زشت‏كردارى كه كنيزان خود را به اجبار به فحشا مى‏كشانند، پيشاپيش مژده بخشش گناهشان در واداشتن ديگران به گناه، داده شده است. اين مى‏تواند خود تشويق به گناه و مايه دلگرمى برده‏داران زورگو باشد. علاوه اينكه اگر منظور آنان بودند، نيازى به تكرار «مِنْ بَعْدِ اِكراهِهِنَّ» نبود، و همين خود قرينه است كه وعده مغفرت مربوط به كنيزان مى‏باشد و علت آن نيز اين است كه به خواست اربابان خود به اين گناه تن داده‏اند. پس اساساً وعده آمرزش و رحمت به خاطر مجبور بودن آنان است نه اينكه با وجود آن، آمرزش معنا ندارد. مفسّران ارجمندى چون على بن‏ابراهيم قمى، طبرسى و طباطبايى نيز در تفاسير خود همين گونه گفته‏اند. شاهد آن نيز روايتى از ابى‏الجارود است كه بازگو خواهيم كرد. مفاد آن روايت، اگر پذيرفته شود، اين است كه اين فراز آيه، با نزول آيه فسخ شده است: «فَاِنْ أَتَيْنَ بفاحشةٍ، فعليهِنَّ نصفُ ما على المُحْصَناتِ مِن العذاب؛(5) اگر كنيزان، مرتكب فحشايى شدند، نصف كيفر و حدّى كه زنان آزاده دارند را خواهند كشيد». كما اينكه اين روايت مؤيد پاسخى است كه زمخشرى به اشكال يادشده داده است. وى در پاسخ به اين سخن كه نيازى نيست وعده آمرزش را مربوط به كنيزها بدانيم، چون با فرض اكراه، گناهى نكرده‏اند تا سخن از غفران آن رود، مى‏گويد منظور از اكراه يادشده، مرحله قوى و شديد آن مثل تهديد به قتل و ضرر جانى نيست كه خود عذر شرعى‏اند، بلكه مراد مراحل پايين‏تر است.(6) كه طبعاً به خاطر ارفاق و سهولت كار بر آنان، با اينكه مى‏توانست عذر شرعى نباشد، وعده شمول رحمت الهى به آن داده شده است.
روايت يادشده از اين جهت مى‏تواند مؤيد اين پاسخ باشد كه فسخ وعده مغفرت، مربوط به ارتكاب فحشاء به خاطر تهديد شدن به قتل و امثال آن نمى‏باشد و از اين بابت چيزى «رفع» نشده است، يعنى در واقع حكمى وضع نشده بود تا اينك به دنبال نزول اين آيه برداشته و فسخ شده باشد. بر اين اساس، آنچه در مراحل بعد برداشته شده، ارفاق يادشده است. و اجبارى كه با مثل تهديد به قتل باشد، آن هم براى يك كنيز قطعاً مانع حدّ و كيفر است. البته به صورت كلى، كيفر و حدّ بردگان، چه زن و چه مرد، همان گونه كه در آيه يادشده نيز به صراحت آمده، نصف حدّى است كه براى افراد آزاد، مقرر گشته است.
* وَ لَقَدْ اَنْزَلْنا اليكمُ آياتٍ مبيِّناتٍ و مَثَلاً مِنَ الّذينَ خَلْوا مِنْ قبلِكُم و مَوْعظةً لِلْمتّقينَ‏
در پايان، مجموعه‏اى از آيات كه احكام و فرمان‏هاى چندى را متوجه جامعه اسلامى كرد، اين آيه، به عنوان تكمله‏اى بر آن آيات و در توجه دادن به آيات روشن الهى كه مايه آگاهى، هدايت و خوشبختى آدميان است و براى كسانى كه در پى تقوا و ارزش‏هاى دينى و انسانى باشند، پندهايى راهگشاست، به نكته‏اى توجه مى‏دهد كه در موارد ديگرى از قرآن نيز به همين مضمون به آن تأكيد شده است. تا جايگاه قرآن و آيات هدايت و نزول وحى و خاستگاه بعثت پيامبران بويژه پيامبر خاتم(ص) از ياد نرود.
علم ممتاز و بى‏بديل پيامبران كه آن را از وحى گرفته‏اند، بر گرد هدايت انسان مى‏چرخد و در واقع «موضوع» علم آنان «انسان» است. انسان نيز از اين جهت كه نيازمند هدايت است و بايد كسى باشد كه همزبان با نداى فطرت خرد وى، او را به آنچه سعادت واقعى او است، راهنمايى كند، موضوع و محور علم پيامبران(ع) قرار گرفته است. پس در واقع «هدايت انسان»، موضوع دانش وحيانى پيامبران است و قرآن، كتاب هدايت و سعادت است. و پيامبر اكرم(ص) كه آموزگار و مربى بشر است، قرآن را محور تزكيه و تعليم و كتاب هدايت و رسالت خويش شمرده است. خداى حكيم نيز به فراخور نيازهاى هدايتى بشر، روش‏هاى چندى را در كتاب هدايت خويش به كار برده است؛ گاه برهان‏هاى خردپسند و عقلىِ صِرف را ارائه مى‏كند، گاه حقايق موجود در عالم را منبع انديشه و موضوع تأمل معرفى مى‏كند، گاه بازگويى گزارش كار گذشتگان و به كار بردن زبان تهديد و برحذر داشتن از نتايج اعمال و عقوبت كردار را براى دسته‏اى از آدميان راهگشا و مفيد ديده است، زمانى، زبان پند و مهربانى را پيشه كرده است، حتى احكام و مقررات و فرمان‏هاى شرعى خود را نيز در قالب‏هاى مختلف بيان كرده است. اينها همه برخاسته از رحمت بيكران الهى و لطف و عنايت ويژه‏اى است كه آفريدگار به انسان به عنوان برترين مخلوق داشته و او را از نعمت‏هاى بيكران مادى و معنوى برخوردار كرده است و به راستى چه نعمتى بالاتر از اينكه ابزار هدايت و خوشبختى جاودانه در اختيار انسان قرار گيرد. در همين مجموعه آياتى كه از آغاز سوره نور تاكنون فرا روى ما قرار گرفته، چقدر دستورهاى راهگشا و فرمان‏هاى حيات‏بخش و سعادت‏آفرين، ارزانى بشر شده است. آيا اين به جز لطف حكيمانه و تدبير عالمانه خداوندى است كه از فيض بيكران خويش، آدمى را بهره‏مند ساخته است.
اين است كه قرآن بارها بر اين عنايت و نعمت ويژه خداوند تأكيد مى‏كند و مؤمنان را به شناخت و اهتمام نسبت به آن فرا مى‏خواند. اينك نيز پس از آن همه احكام و دستورهاى حيات‏بخش خود، يادآور مى‏شود كه ما به سوى شما آياتى روشن فرو فرستاديم و نيز مثل و نمونه‏اى از مردمانى كه پيش از شماها زندگى مى‏كردند و نيز پندى براى تقواپيشگان.
«مبيِّن»، هم به معناى روشن و آشكار آمده و هم روشنگر و آشكاركننده. برخى مفسّران گفته‏اند در اينجا، معناى نخست مورد نظر است.(7) در اين صورت، هم‏معنا با «آيات بيّنات» خواهد بود؛ هر چند روشن، به وصف نور بودنش، روشنگر نيز مى‏باشد.
معلوم است كه قرآن، هدايت و شفاى براى همه مردمان است، چنان كه فرمود: «هُدىً للناس»(8) و فرمود: «و شفاءٌ لِما فى الصُدُور»(9) ولى اين تنها مؤمنان و پرواپيشگان هستند كه از آنها بهره مى‏برند، چنان كه فرمود: «هدىً للمتّقين»(10) و باز فرمود: «و نُنَزِّلُ مِن القرآنِ ما هو شفاءٌ و رحمةٌ للمؤمنين».(11) بنابراين آيات بيّنات الهى، براى همه «موعظه» است و خطاب قرآن فقط متوجه مؤمنان و پرهيزگاران نيست ولى تنها براى اينان است كه به فراخور ايمان و تقوايشان، سودمند مى‏افتد. براى كسانى كه از سرِ عناد و لجاجت با آيات قرآنى و هدايت‏هاى الهى رفتار مى‏كنند، نه تنها آيه‏هاى شفابخش و هدايتگر قرآن سودمند نخواهد بود بلكه مايه گمراهى بيشتر و خسارت فزون‏تر آنان خواهد شد، چنان كه در همين آيه كه قرآن را مايه شفا و رحمت مؤمنان مى‏شمارد، آمده است: «و لا يزيد الظالمين الّا خساراً؛ (قرآن) ستمكاران را جز زيان نمى‏افزايد.»
بنابراين اگر در آيه مورد بحث، آيات الهى، پند براى پرهيزگاران معرفى شده از اين باب است.
روايات:
رواياتى كه در اين بخش بازگو مى‏كنيم به تناسب اين مقاله و مقاله پيش است كه به شرح و تفسير جمله «و ليستعفف الذين لا يجدون» به بعد اختصاص داشت.
1- پيامبر اكرم(ص):
«يا معشر الشُبّان! مَنِ استطاعَ منكم الباءةَ فَلْيَتَزَوَّجْ و من لم يستطع فعليه بالصوم فانّه له وجاءٌ؛(12)
اى گروه جوانان! هر كس از شما توان ازدواج داشت، ازدواج كند و هر كس نتوانست، بر او باد كه روزه بگيرد، چرا كه (روزه) برايش مايه كاهش و دفع شهوت است.»
2- محمد بن‏مسلم در باره تفسير جمله «فكاتبوهم ان علمتم فيهم خيراً»، از امام صادق(ع) نقل كرده است:
«الخير أن يشهد أن لا اله الا اللَّه و انّ محمداً رسول‏اللَّه، و يكون بيده عملٌ يكتسب به، او يكون له حرفةٌ؛(13)
خير (كه در آيه آمده) اين است كه به وحدانيت خداوند و رسالت محمد گواهى دهد، و كارى در دست داشته باشد كه با آن كسب كند، يا داراى حرفه‏اى باشد.»
3- باز از امام صادق(ع) در باره جمله «فكاتبوهم ان علمتم فيهم خيراً»، نقل شده است:
«كاتبوهم ان علمتم انّ لهم مالاً؛(14)
(معناى جمله اين است كه) اگر مى‏دانيد مالى دارند با آنان قرار مكاتبه بگذاريد.»
4- همين مضمون در روايت ديگرى از آن امام، با افزوده «دين» نيز رسيده است:
«فى قول اللَّه عزّ و جلّ «ان علمتم فيهم خيراً» قال: ان علمتم لهم ديناً و مالاً؛(15)
اگر ايمان و مالى در آنان سراغ داشتيد.»
5- قاسم بن‏سليمان گفته است از امام صادق(ع) در باره اين جمله: «و آتوهم من مال اللَّه الذى آتاكم» پرسيدم. امام در پاسخ فرمود: از پدرم شنيدم مى‏گفت:
«لا يُكاتِبُه على الّذى أرادَ أن يكاتِبَه ثمّ يزيد عليه ثم يَضَعْ عنه و لكنّه يضعُ عنه ما نَوى‏ أن يكاتبه عليه؛(16)
با برده خويش بر اساس قيمتى كه مورد نظرش بوده و افزودن مقدارى به آن و سپس كم كردن همان مقدار، قرار نبندد، بلكه با توجه به مقدارى كه واقعاً قصد مكاتبه بر آن را داشته، مقدارى از آن كم كند.»
اينكه مولا، بر مبلغ واقعى مورد نظر خويش بيفزايد و آن را به عنوان مبلغ مورد نظر جلوه دهد و آنگاه همان را كم كند، كمكى به عبد نكرده است و جز منّت‏گذارى چيزى نصيب عبد نشده است!
روايات ديگرى نيز با همين مضمون نقل شده است كه نشان مى‏دهد منظور از اعطاى كمك مالى به چنين بردگان، كاهش و تخفيف در مبلغ مكاتبه مى‏باشد كه صاحب برده، قصد دارد در مقابل آزادى او بگيرد. ولى چنان كه در شرح آيه آورديم اين كمك، مصداقى روشن از عمل به دستور يادشده است ولى منحصر به آن نيست.
6- ابى‏جارود در باره جمله «و من يكرههنّ فان اللَّه من بعد اكراههن غفورٌ رحيمٌ»، از امام باقر(ع) نقل كرده است كه اين آيه نسخ شده و نسخ آن به واسطه آيه «فان أتين بفاحشة فعليهن نصف ما على المحصنات من العذاب» مى‏باشد:
هذه الآية منسوخة نَسَخَتْها «فان أتين بفاحشة ...».(17) ادامه دارد.

پى‏نوشتها:

1) از جمله نك: شرايع‏الاسلام، ج‏3، ص‏124 - 137.
2) توبه، آيه 60.
3) نك: الميزان، ج‏15، ص‏118.
4) نك: تفسير نمونه، ج‏14، ص‏462.
5) نساء، آيه 25.
6) كشاف، ج‏3، ص‏67.
7) نك: كشاف، ج‏3، ص‏67.
8) بقره، آيه 185.
9) يونس، آيه 57.
10) بقره، آيه 2.
11) اسراء، آيه 82.
12) كنزالعرفان، ج‏2، ص‏138. اين حديث در كتاب‏هاى حديثى چندى از اهل سنّت مثل مستدرك حاكم، ج‏1، ص‏591 و صحيح بخارى، ج‏1، ص‏326 و ج‏3، ص‏238 نيز نقل شده است.
13) وسائل‏الشيعه، ج‏16، ص‏84.
14) كافى، ج‏6، ص‏187؛ وسائل‏الشيعه، ج‏16، ص‏83.
15) همان.
16) وسائل‏الشيعه، ج‏16، ص‏94.
17) نورالثقلين، ج‏3، ص‏602.
جمعه 14 مهر 1391  10:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

در محضر خورشيد «قسمت هفتم»

در محضر خورشيد «قسمت هفتم»

سيدضياء مرتضوي

«وَالَّذينَ يَرْمُونَ أَزْواجَهُمْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ شُهَداءُ الاّ اَنْفُسَهُمْ فَشَهادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شهاداتٍ بِاللّه‏ِ اِنَّهُ لَمِنَ الصادِقينَ وَالْخامِسةُ أَنَّ لَعْنَةَ اللّه‏ِ عَلَيْهِ اِنْ كانَ مِنَ الْكاذِبينَ وَ يَدْرَؤُ عَنْها العذابَ أَنْ تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهاداتٍ بِاللّه‏ِ اِنَّهُ لَمِنَ الْكاذبينَ وَ الْخامِسةُ أَنَّ غَضَبَ اللّه‏ِ عَلَيْها اِنْ كانَ مِنَ الْصادِقينَ وَ لَوْلا فَضْلُ اللّه‏ِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللّه‏َ تَوّابٌ رَحيمٌ.»«آيات 6 ـ 10»
دو آيه گذشته در باره كيفر كساني بود كه مرتكب قذف شده و به ديگران نسبت نارواي زنا مي‏دهند و بر مدّعاي خود چهار شاهد نمي‏آورند. اينان هشتاد ضربه تازيانه مي‏خورند، شهادتشان ديگر پذيرفته نيست و افرادي فاسقند مگر اينكه توبه كنند و اصلاح گذشته نمايند. اين حكمي كلي است كه عموميت آن شامل زن و شوهر نيز مي‏شود ولي در آياتي كه اينك مورد بحث است به خاطر روابط خاص ميان زن و شوهر، حكم ويژه‏اي در باره متهم ساختن زن توسط شوهر آمده است كه شرح آن را در پي خواهيم آورد.

شرح كلي:

حفظ حرمت افراد جامعه و تقويت مناسبات اجتماعي و جوّ اعتماد و امنيّت، مصلحت بزرگي است كه دو آيه قبل در تأكيد بر جنبه‏اي از آن بود. بر اين اساس هيچ كس در جامعه نمي‏تواند بدون دليل قابل ارائه به محكمه، به ديگري نسبت ناروا دهد و حيثيت اجتماعي او را لكه‏دار نمايد حتي اگر به آنچه مي‏گويد يا مي‏نويسد شخصا اطمينان داشته باشد. افراد جامعه در هر موقعيتي كه هستند بايد علاوه بر امنيت جاني و مالي، نسبت به آبرو و حيثيت اجتماعي و انساني خويش نيز از امنيت برخوردار باشند. از طرف ديگر، جامعه در درون خود نهاد كوچكي را به عنوان طبيعي‏ترين، تاريخي‏ترين و در عين حال، گسترده‏ترين نهادهاي جامعه بشري دارا است و آن عبارت از نهاد خانواده است. اين نهاد اساسي نيز نيازمند امنيت همه جانبه است. رابطه تنگاتنگ و مناسبات نزديك اعضاي آن، بويژه دو ركن اصلي، يعني زن و شوهر، ضرورت وجود فضاي اعتماد و اطمينان متقابل و حفظ مرزهاي الزامي و تعهدآور را دوچندان مي‏كند. هر گونه خدشه‏اي در روابط اعتمادآميز ميان زن و شوهر و به هم خوردن مناسبات سالم آنان، عرصه زندگي را تنگ مي‏كند و آثار منفي زيادي در فضاي خانواده و جامعه بر جاي مي‏گذارد. پاكدامني زن و شوهر و اعتماد متقابل در اين خصوص، يكي از اساسي‏ترين ضرورتهاي اين نهاد مقدس است. اين امر در خصوص زنان با توجه به شرايط ويژه‏اي كه از منظر تكويني و شرعي دارند، ضرورتي دو چندان مي‏يابد و خدشه به آن تبعات ناگوارتري را بر جاي مي‏گذارد.
روابط درون خانوادگي ميان زن و شوهر و شرايط و موقعيت ويژه‏اي كه زن از اين نظر نسبت به همسر خويش دارد، واقعيت ديگري را در مقايسه با روابط و مناسبات افراد در جامعه پيش روي مي‏نهد. واقعيتي كه شوهر با توجه به شرايط ويژه‏اي كه دارد نمي‏تواند آن را ناديده بگيرد و نه تنها وضعيت كنوني او را دچار دگرگوني اساسي مي‏كند بلكه امنيت ادامه زندگي و اعتماد او را از ميان مي‏برد. آگاهي از زوال پاكدامني همسر و شكسته شدن مرز عفت، آگاهي از واقعيتي خواهد بود كه مستقيما به زندگي او مربوط است، هم در روابط زناشويي و هم نسبت به فرزندي كه احتمالاً به دنبال خواهد آمد.
از طرف ديگر، ورود به زندگي شخصي ديگران و آگاهي از مناسبات و روابط شخصي و خصوصي افراد، موضوعي نيست كه براي بيشتر افراد امكان داشته باشد. بنابراين، ادّعاي ارتكاب اعمالي چون زنا، متوقف بر اثبات شرعي آن است اما آگاهي مرد از آنچه در خانه و خانواده‏اش مي‏گذرد امري غريب و دور از دسترس نيست و پذيرش ادّعاي او امري آسانتر است.
مفاد آيات گذشته اين بود كه هر كس به ديگري تهمت زنا بزند و چهار شاهد نياورد مستحق عقوبتهاي يادشده مي‏باشد. روشن است كه اقامه چهار شاهد با توجه به خصوصياتي كه در شهود و نحوه شهادت، از نظر فقهي معتبر است، كار آساني نيست و بسيار به ندرت اتفاق مي‏افتد. الزام شوهر به اقامه شاهد و منحصر ساختن راه نجات از كيفر قذف، و يا منحصر ساختن نفي فرزند از خويش به آن، او را در وضعيتي غير قابل تحمل قرار خواهد داد. شوهر از يك سو مي‏داند چنين جرم بزرگي صورت گرفته است و يا مي‏داند اين فرزند از او نيست. از سوي ديگر، شاهدي نيز بر اين واقعيت ندارد تا در دادگاه اثبات كند. ادامه اين وضعيت نيز براي او ناگوار است. طلاق دادن نيز اگر مشكل ادامه زندگي با چنين همسري را حل كند اما مشكل انتساب اين فرزند به او را حل نخواهد كرد. اين است كه آيات مورد بحث، به عنوان تبصره‏اي بر دو آيه قبل و به عنوان استثنايي نسبت به كيفر قذف، راه حل ديگري را ارائه مي‏دهد كه همان موضوع «لعان» است. لعان كه به معناي لعن و نفرين متقابل است، در واقع وجدان ديني زن و شوهر را كاملاً در مقابل يكديگر قرار مي‏دهد و به محاكمه مي‏كشاند. ايستادگي هر دو طرف براي اجراي لعان، چنان كه به تفصيل خواهد آمد، هر چند باعث مي‏شود كيفري متوجه هيچ يك از آن دو نگردد؛ نه مرد كيفر قذف داشته باشد و نه زن عقوبت زنا را بكشد ولي آثار وضعي ديگري را دارد كه خواهد آمد. لعان راه‏حلي عادلانه است كه هم مايه رحمت و راه نجات از آن زندگي است؛ هم باعث مي‏شود شوهر مجبور نباشد آن شرايط را تحمل كند و هم زن اگر واقعا بي‏گناه است راه نجاتي براي او باشد؛ نجات از اتهام زنا و نجات از كيفر آن، كه چه بسا سنگسار كردن باشد. اين چنين است كه به عنوان «فضل» و «رحمت» الهي از آن ياد شده است.
بنابراين روح حاكم بر مسأله «لعان» عبارت از ارجاع به وجدان ديني و نهاد مذهبي آنان و كمك گرفتن از ايمان و باورهاي ديني زن و شوهر است؛ همانند سوگند خوردن در دعاوي حقوقي توسط «منكر»، اگر «مدّعي» نتواند ادّعاي خويش را ثابت نمايد.
افراد جامعه در هر موقعيتي كه هستند بايد علاوه بر امنيت جاني و مالي، نسبت به آبرو و حيثيت اجتماعي و انساني خويش نيز از امنيت برخوردار باشند.

شرح تفصيلي:

«وَ الَّذينَ يَرْمُونَ أَزْواجَهُمْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ شُهداء إلاّ أنْفُسَهُمْ فَشهادةُ أَحَدِهِمْ أربعُ شهاداتٍ باللّه‏ِ إنّه لَمِنَ الصّادِقينَ و الخامسةُ أنّ لعنة اللّه‏ِ عليه إنْ كانَ مِنَ الكاذِبينَ»
مراسم لعان با شرايطي كه در فقه آمده است تنها در دادگاه و در حضور و توسط قاضي و حاكم شرع قابل اجرا مي‏باشد و رسميت دارد. شوهر با اتّهامي كه به همسر خويش مبني بر ارتكاب زنا وارد مي‏كند و يا فرزندي را كه از همسرش متولد شده از خود نمي‏داند و آن را از خود نفي مي‏كند، در واقع خود را در معرض كيفر قذف قرار داده است. او همسرش را متهم به زنا كرده است. اگر نتواند ثابت كند بر اساس آيات قبلي، مستحق هشتاد ضربه شلاّق خواهد بود. چنان كه اثبات ارتكاب زنا توسط همسر نيز موجب شلاّق يا رجم (سنگسار) خواهد شد. لذا مراسم لعان از دو قسمت تشكيل شده است: بخش نخست مربوط به شوهر است و او چون مدعي است بايد آغازگر اجراي لعان نيز باشد. دو آيه مذكور اين بخش را بيان مي‏كند.
بر اساس دو آيه قبل كه حكم كلي «قذف» را بيان مي‏كرد شخصي كه ديگري را متهم به ارتكاب زنا كند بايد چهار شاهد بر گفته خود بياورد. در لعان، جايگزين چهار شاهد، چهار بار سوگند به خداوند است كه او در گفته خويش صادق است. بنابراين، هر بار سوگند او در حكم اقامه يك شاهد مي‏باشد. بنابراين او چهار بار در حضور حاكم شرع و با شرايط و فضايي خاص، خداوند را شاهد مي‏گيرد كه در ادّعاي خويش «صادق» است. در جهت تكميل و تحكيم اين سوگند و تحريك كامل وجدان ديني و انساني اين شخص، بايد در پنجمين بار، اين جمله را نيز بر زبان آورد كه «لعنت خداوند بر من اگر جزء دروغگويان باشم».
آنچه مربوط به شوهر مي‏باشد همين مقدار است و تنها با گفتن كامل اين پنج جمله، از كيفر تهمت يعني هشتاد ضربه تازيانه رهايي مي‏يابد، ولي روشن است كه رهايي او از كيفر يادشده به معناي اثبات قطعي جرم زن نمي‏باشد و از اين نظر، هنوز چيزي به صورت قطعي ثابت نشده است. فقط شوهر را از استحقاق كيفر قذف و تهمت نجات مي‏دهد و زن را در معرض كيفر قرار مي‏دهد. مفاد دو آيه ياد شده اين است كه «شوهراني كه به همسران خويش نسبت زنا مي‏دهند و جز خودشان، شهودي ديگر ندارند، راه شهادت دادن شوهر به اين است كه چهار بار خداوند را گواه بگيرد كه راستگو است و پنجمين بار لعنت و نفرين خداوند را بر خود فرستد كه اگر دروغگو باشد.» مرد اگر در اين نسبت ناروايي كه داده است صادق باشد طبيعي است كه وجدانا در اجراي آنچه در اين بخش وظيفه او است مشكلي ندارد و با آرامش خاطر جملات ياد شده را بر زبان خواهد آورد. ولي اگر مي‏داند كه تهمتي ناجوانمردانه است و يا بر اساس احتمال و سوءظن و برخي حدس‏زدنها و نتيجه‏گيريهايي است كه گماني بيش نيست،
رابطه تنگاتنگ و مناسبات نزديك اعضاي خانواده، بويژه دو ركن اصلي، يعني زن و شوهر، ضرورت وجود فضاي اعتماد و اطمينان متقابل و حفظ مرزهاي الزامي و تعهدآور را دوچندان مي‏كند.
حتي اگر گمان و حدسي قوي باشد، طبعا به تناسب وجدان ديني و نهاد انساني كه دارد، از يك سو خود را مواجه با كيفر بزرگ اخروي و دچار شدن به لعن و نفرين الهي مي‏بيند و از سوي ديگر گرفتار آمدن به كيفر قذف كه چيزي جز هشتاد ضربه شلاّق و برخي محروميتها نيست و در مقايسه با سوگند دروغ و لعنت ابدي و گناه اتهام ناروا، كيفري بسيار اندك است. چنين صحنه‏اي براي زن نيز به وجود خواهد آمد و وجدان ديني و نهاد انساني او اين گونه به محاكمه كشيده خواهد شد. دو آيه بعدي، بخش دوم را كه مربوط به زن مي‏باشد بيان كرده است.
«وَ يَدْرَءُ عَنها العذابَ أنْ تَشْهَدَ أرْبَعَ شهاداتٍ بِاللّه‏ِ اِنَّه لَمِنَ الْكاذِبينَ وَ الخامسةُ أنّ غَضَبَ اللّه‏ِ عليها اِنْ كانَ مِنَ الصادِقينَ».
با اجراي بخش نخست توسط شوهر كه مدعي وقوع جرم مي‏باشد، زن در معرض كيفر زنا قرار مي‏گيرد. او يكي از اين دو راه را در پيش رو دارد؛ يا از اجراي اين بخش كه مربوط به او است امتناع كند كه به معناي پذيرش اتهام و اثبات آن خواهد بود، و يا حاضر به اجراي آن شود؛ كه در اين صورت از كيفر زنا نجات خواهد يافت. اين است كه بخش دوم با تعبير «وَ يَدْرَءُ عنها العذابَ» شروع شده است. يعني پس از اتمام بخش اول كه زن در معرض كيفر زنا قرار مي‏گيرد، تنها اجراي بخش دوم است كه كيفر را از او «دفع» مي‏كند. «يَدْرءُ» از ريشه «درء» به معناي «دفع» است. يعني كيفر زنا (شلاق‏يا سنگسار) از زن، اين گونه دفع مي‏شود كه او چهار بار خداوند را شاهد بگيرد كه مرد دروغ مي‏گويد و پنجمين بار، با بياني خاص، خشم و غضب خداوند را اگر شوهرش در اين ادّعا راستگو باشد متوجه خود كند.
از نقطه نظر ادبي، «فاعل» در جمله «يدرءُ» عبارت از جملات «أن تشهد باللّه‏» و ادامه آن است. يعني اين شهادت و نفرين خاص است كه او را از كيفر مي‏رهاند.
ملاحظه مي‏شود كه زن نيز همانند مرد، نخست چهار بار خداوند را شاهد مي‏گيرد و در بار پنجم، نفريني را متوجه خويش مي‏سازد؛ با اين تفاوت كه شهادتهاي ياد شده ناظر به همان ادّعاي شوهر است. يعني زن نمي‏گويد: خدا را شاهد مي‏گيرم كه من راستگويم، بلكه خدا را شاهد مي‏گيرد كه شوهرش در اين ادّعا دروغگو است. يعني سوگند او مستقيما متوجه «ادّعاي» شوهر است و نه «انكار» خود چرا كه ادّعا از ناحيه شوهر است؛ البته لازمه آن، صدق انكار او نيز مي‏باشد.
از طرف ديگر، مرد در بار پنجم «لعن» خداوند را بر خود مي‏خرد ولي زن «غضب» الهي را متوجه خود مي‏كند. «لعنت» به معناي دوري از رحمت است اما «غضب»، موضوعي بالاتر و مستلزم كيفري شديدتر از محروم ماندن از رحمت مي‏باشد. بنابراين، در بخش دوم كه مربوط به زن مي‏باشد، شدت بيشتري اعمال شده است و اين خود مي‏تواند ناظر به نكاتي باشد، از جمله اينكه، زن تا پيش از اجراي بخش نخست توسط شوهر تنها مواجه با يك اتهامي شده بود كه نه تنها مسؤوليتي متوجه او نمي‏ساخت بلكه مي‏توانست «شاكي» نيز باشد و بر عهده شوهر بود كه ثابت كند و الاّ مستحق عقوبت بود ولي اينك با اجراي بخش نخست، زن مواجه با يك اتهام جدي و در معرض كيفر مي‏باشد. در چنين شرايطي اگر او خود را بي‏گناه مي‏داند بيشتر نيازمند دفع اتهام از خويش و شدت به خرج دادن در رفع تهمت مي‏باشد. از طرف ديگر اگر او واقعا مجرم باشد و شوهر در ادعاي خويش و سوگندهايي كه خورده صادق باشد، آمادگي زن براي اجراي بخش دوم و ردّ ادّعاي شوهر، علاوه بر اينكه امري خلاف واقع است به معناي دروغگو معرفي كردن شوهر در ادعاي خويش نيز مي‏باشد. علاوه اينكه با توجه به كيفر سنگين‏تري كه ارتكاب زنا دارد بويژه اگر به مرحله حكم سنگسار كردن برسد، انگيزه بيشتري را جهت خلاف‏گويي و نپذيرفتن جرم ايجاد خواهد نمود. اين است كه از عامل قوي‏تري براي تحريك وجدان ديني زن و ايجاد شرايط روحي دشوارتر، نام برده شده است.
بنابراين، با اجراي بخش نخست توسط شوهر، زن به صورت تعليقي در معرض كيفر قرار خواهد گرفت. اگر حاضر به اجراي لعان به گونه ياد شده گرديد، جرمي براي او ثابت نمي‏شود و در نتيجه كيفري نخواهد داشت و الاّ محكوم به كيفر زنا خواهد شد. از نقطه نظر فقهي، اجراي لعان به صورت كامل، آثاري را به دنبال خواهد داشت كه در ادامه خواهد آمد.
«وَ لَوْلا فَضْلُ اللّه‏ِ عليكم وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللّه‏َ توّابٌ رحيمٌ»
در پايان اين بخش از آيات كه احكام آن چيزي جز لطف الهي و فضل گسترده او نيست، و چيزي جز توبه‏پذيري و رحمت و مهرباني خداوند كريم نيست، در اين آيه شريفه، به مسلمانان گوشزد مي‏شود كه اينها را همه از لطف و رحمت او بدانند، كه اگر اين لطف نبود دچار جهالت و هلاكت مي‏گشتند.
از نظر ادبي كلمه «لولا» براي بيان معنايي همانند مفاد جملات شرطيه آمده است و بديهي است كه جمله شرطيه، نيازمند «جواب» است ولي در اين آيه، فقط جمله شرط آمده و جوابي براي آن ذكر نشده است؛ به اين بيان كه «اگر فضل و رحمت الهي بر شما نبود و اگر اين نبود كه خداوند توبه‏پذير و مهربان است»، ولي نتيجه و جوابي براي اين بيان ناتمام ذكر نشده است. البته حذف فعل شرط يا جواب شرط و يا حتي حذف هر دو و اكتفاء به ادات و كلمات شرطي، از نظر ادبي، امري معمول است و همواره در محاورات روزمره صورت مي‏گيرد ولي مهم پي بردن به جمله محذوف و علت حذف است.
در اين آيه شريفه، علت حذف مي‏تواند وضوح مطلب و امكان پي بردن به آن به قرينه جملات موجود باشد. چنان كه مي‏تواند به انگيزه تفخيم و بزرگداشت و ايجاد ابّهت و جلب توجه بيشتر در كلام باشد، چرا كه اين گونه سخن گفتن، موجب انديشه بيشتر و
روح حاكم بر مسأله «لعان» عبارت از ارجاع به
وجدان ديني و نهاد مذهبي و كمك گرفتن از ايمان و باورهاي ديني زن و شوهر است.
گسترش مطلب و راهيابي احتمالات و موضوعات متعدد در ذهن مي‏شود. درست همانند كسي كه طيّ صحبت در باره موضوعي، به انگيزه عظمت‏بخشي به مطلب و يا تهديد كردن، مثلاً به اين جمله ناتمام بسنده مي‏كند كه «اگر شرايط اجازه مي‏داد» و يا «اگر تو فرزند فلاني نبودي» ولي تصريح به جواب نمي‏كند و آن را به فهم و ذهن مخاطب موكول مي‏نمايد. به هر حال، علامه طباطبايي در تفسير ارزشمند خويش، با توجه به قيدها و نكاتي كه در آيه يادشده، در بيان شرط آمده است، جواب حذف شده مورد بحث را اين گونه برشمرده است:
«اگر اين فضل و رحمت و توبه‏پذيري و حكمت الهي نسبت به شما نبود، آنچه را كه اين اوصاف و افعال الهي از شما دور كرده‏اند به سراغتان مي‏آمد. نتيجه اينكه مفاد آيه با توجه به قيودي كه در شرط آمده است چنين مي‏شود: اگر آنچه را خداوند از نعمت دين و پذيرش توبه گنهكاران و وضع احكام براي نظم امور زندگي، بر شما ارزاني داشته است، نبود، دچار بدبختي مي‏شديد و نافرماني و اشتباه، شما را به هلاكت مي‏افكند و نظام زندگي‏اتان به علت ناداني از هم مي‏پاشيد.»(1)

آثار و تبعات اجراي لعان

چنان كه اشاره شد اگر مرد از اجراي لعان امتناع ورزد به اين معناست كه به همسر خويش تهمت زده است و مستحق كيفر قذف مي‏باشد، و اگر زن پس از اجراي لعان توسط مرد، از انجام آن امتناع كند به معناي پذيرش اتهام خواهد بود و حدّ زنا بر او جاري مي‏شود، و اگر هر دو آن را به انجام رسانند جرمي ثابت نخواهد شد ولي آثار ديگري بر آن مترتب مي‏شود.
توضيح اينكه: ايراد اتهام از جانب شوهر دو گونه است. گاه تنها او را متهم به زنا مي‏كند و گاه فرزندي را كه از همسرش متولد شده و طبق ظاهر و در چارچوب روابط همسري، متعلق به شوهر مي‏باشد از خود نفي مي‏كند و آن را فرزند خود نمي‏داند. ايراد اتهام به هر يك از دو گونه ياد شده زمينه اجراي لعان را به وجود مي‏آورد. با انجام لعان، در صورتي كه فقط شوهر، همسر خود را متهم به زنا كرده است و فرزندي را از خود نفي نمي‏كند، آن دو، خود به خود، بدون اجراي صيغه طلاق، بلافاصله از يكديگر جدا مي‏شوند و رابطه همسري براي هميشه از ميان مي‏رود و آن دو براي ابد بر يكديگر حرام مي‏گردند و در واقع انجام لعان، جايگزين صيغه طلاق مي‏شود و زن و شوهر را براي هميشه از يكديگر جدا مي‏كند و ديگر هيچ گاه حق ازدواج مجدد با يكديگر ندارند. ولي اگر شوهر فرزند را از آن خود نمي‏داند، علاوه بر اينكه آنان براي هميشه از يكديگر جدا مي‏شوند، فرزند نيز رسما از پدر جدا مي‏شود و تنها به مادر ملحق مي‏گردد؛ به اين معنا كه از نظر رسمي و اجتماعي و آثار حقوقي، اين فرزند مشروعي خواهد بود كه فقط داراي مادر است و هيچ رابطه‏اي با پدر و خويشان پدري ندارد و با آنان كاملاً بيگانه خواهد بود. در نتيجه اگر دختر باشد با اين مرد محرم نخواهد بود و از يكديگر نيز ارث نمي‏برند ولي از نظر رابطه اجتماعي و حقوقي و نسبي با مادرش هيچ تغييري ايجاد نمي‏شود و فرزند مشروع مادر است و از يكديگر ارث مي‏برند.
مراسم لعان با شرايطي كه در فقه آمده است تنها در دادگاه و در حضور و توسط قاضي و حاكم شرع قابل اجرا مي‏باشد و رسميت دارد.
روشن است كه همه اين آثار، اعم از سقوط كيفر و آثار حقوقي يادشده، بر اساس ظاهر قضيه و به دنبال انجام لعان است. يعني اينها آثار و احكام قضايي و در جهت فصل خصومت و حلّ ظاهري قضيه است؛ همانند ساير احكام قضايي ولي واقعيت امر و متن واقع، امري است كه با اين مراسم و احكام تغييري نمي‏كند و هر يك از زن و مرد وجدانا خود مي‏دانند كه واقعيت امر چيست و آنچه در ظاهر صورت گرفته و آثاري كه بار مي‏شود با واقع نيز منطبق است يا نه؟ و آيا آنان برخلاف وجدان ديني خويش چيزي بر زبان آورده‏اند يا نه؟
از نظر فقهي، انجام لعان مسائل ديگري را نيز در پي دارد كه از حوصله اين بحث بيرون است و براي آگاهي از آن بايد به متون فقهي مراجعه كرد.

نكاتي چند:

1ـ همان گونه كه اشاره شد شوهر به مجرد احتمال يا سوءظن نمي‏تواند به همسر خويش نسبت ناروا بدهد. بلكه حتي با شايع شدن در جامعه يا گزارش افراد مورد وثوق نيز نمي‏تواند چنين نسبتي بدهد. تنها با يقين به ارتكاب جرم است كه مي‏تواند همسر خويش را متهم به زنا كند و البته اين به معناي پذيرش ادعاي او نخواهد بود؛ مگر اينكه زن اعتراف كند و الاّ بايد حاضر به انجام لعان شود و در صورت امتناع از آن، مستحق حدّ قذف خواهد شد، حتي اگر شخصا و وجدانا خودش يقين به ارتكاب جرم توسط زن داشته باشد. اجراي لعان در خصوص اتهام زنا نيز مشروط به اين است كه شوهر ادعا كند خودش شاهد وقوع جرم بوده است ولي شاهدي بر آن ندارد، و الاّ اگر ايراد اتهام بدون ادعاي مشاهده باشد و يا از جانب شوهري نابينا صورت گيرد جايي براي جريان لعان نيست و با نبود شاهد لازم، حدّ قذف بر شوهر جاري خواهد شد.
2ـ نكته قابل توجه در ارتباط با نكته نخست اين است كه متأسفانه برخي از شوهران و حتي گاه برخي از بستگان شوهر، دچار سوءظن به زن مي‏شوند و به صرف برخي قراين كه در بسياري موارد نيز چيزي جز يك توهم و يا سوءتفاهم نيست، به راحتي ديگري را متهم به خيانت و روابط نامشروع مي‏كنند و اين گناهي بس بزرگ است. برخي شوهران به خاطر حالات روحي خاص خويش و برخي حساسيتهاي بيجايي كه نشان مي‏دهند و نيز برخي محدوديتهاي غير منطقي و همراه با افراطي كه نسبت به همسر خويش ايجاد مي‏كنند زمينه سوءظن و ايراد اتهام را تقويت مي‏نمايند و گاه تنها بر اساس توهمات و گمانه‏زني‏هاي خويش، معتقد به خيانت و جرم همسر خود مي‏شوند و بسيار ناشايسته‏تر اينكه اين توهم و اعتقاد واهي را بر زبان مي‏آورند و عملاً به آن ترتيب اثر مي‏دهند. طلاق با همه نفرتي كه نسبت به آن وجود دارد به هر حال راه حلي شرعي و عقلايي است كه چاره‏ساز زندگي مشتركي است كه به صورتي غيرقابل تحمل درآمده است اما ايراد اتهام زنا و رابطه نامشروع، راهي نيست كه به سادگي بتوان آن را پيمود. سوءظن و اعتقاد واهي نسبت به خيانت همسر ممكن است شوهر را وادار به جدايي از همسر خويش و طلاق نمايد اما به هيچ وجه مجاز نيست او را متهم به رابطه نامشروع كند و يا خود رأسا بر اساس گمان يا اطمينان خويش اقدام به مجازات همسر نمايد.
3ـ در نفي فرزند نيز تا مادامي كه امكان انتساب فرزند به اين شوهر باشد او حق ندارد و براي او جايز نيست كه فرزند را از خود نداند، حتي اگر همسر او «مرتكب» زنا شده باشد؛ چه رسد به اينكه فقط «متهم» به زنا شده باشد. البته اگر مي‏داند كه فرزند از او نيست از اين جهت كه شرايط فقهي الحاق فرزند تحقق نيافته است، در اين صورت نه تنها جايز است بلكه بر او واجب است حتي از راه انجام لعان، انتساب فرزند را به خود منتفي كند تا آثار پدر و فرزندي بر آن دو جاري نگردد. لازم به ذكر است كه صرف منتفي شمردن فرزند از پدر، به معناي نامشروع بودن فرزند نيست و هر چند بر او لازم است كه رسما اعلام كند كه فرزند از او نيست ولي نمي‏تواند همسرش را متهم به زنا كند چرا كه ممكن است پيدايش اين فرزند مثلاً به دنبال يك رابطه اشتباه‏آميز صورت گرفته باشد. در نفي فرزند، فرقي ميان فرزندي كه متولد شده و يا هنوز متولد نشده و در رحم مادر است نيست و نيز اگر قبلاً به گونه‏اي او را به فرزندي پذيرفته ولو كنايتا، ديگر نمي‏تواند او را منتسب به خود نداند.
اگر مرد از اجراي لعان امتناع ورزد به اين معناست كه به همسر خويش تهمت زده است و مستحق كيفر قذف مي‏باشد، و اگر زن پس از اجراي لعان توسط مرد، از انجام آن امتناع كند به معناي پذيرش اتهام خواهد بود و حدّ زنا بر او جاري مي‏شود، و اگر هر دو آن را به انجام رسانند جرمي ثابت نخواهد شد ولي آثار ديگري بر آن مترتب مي‏شود.
4ـ يكي از شرايط انجام لعان اين است كه شوهر قبلاً با همسر خويش آميزش نموده باشد، بنابراين اگر در دوران عقد و پيش از تحقق رابطه خاص همسري، ايراد اتّهام نمايد جايي براي اجراي لعان نيست و با فقدان بيّنه، مستحق حدّ قذف خواهد بود. چنان كه «لعان» فقط مربوط به همسري مي‏باشد كه با عقد دائمي به همسري در آمده است و شامل عقد موقت نمي‏شود.

ترجمه:

اينك با توضيحاتي كه گذشت مي‏توانيم آيات پنج گانه مورد بحث را اين گونه ترجمه كنيم:
«و مرداني كه به همسرانشان نسبت زنا مي‏دهند و جز خودشان شهودي ندارند، هر يك بايد چهار مرتبه خداوند را به گواهي گيرد كه از راستگويان است و در مرتبه پنجم بگويد لعنت خداوند بر او اگر جزء دروغگويان باشد و زن نيز اگر چهار بار خداوند را شاهد بگيرد كه مرد جزء دروغگويان است و در پنجمين بار بگويد غضب الهي بر او باد اگر مرد جزء راستگويان باشد، اين كار كيفر زنا را از او دفع
مي‏كند و اگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود و اين گونه نبود كه خداوند توبه‏پذير و مهربان است

جمعه 14 مهر 1391  10:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

ايلاء: سوگندى خاص بر ترك مباشرت با همسر

واژه ايلاء از ريشه «ا ـ ل ـ ى» به معناى سوگند ياد كردن به طور مطلق[99] يا سوگندى است كه اقتضاى مسامحه و كوتاهى درباره كار مورد سوگند داشته باشد[100] و در اصطلاح فقه سوگند زوج بر ترك آميزش با همسر دائمى است كه با وى مباشرت كرده باشد، به طور مطلق يا مقيد به زمانى بيش از 4 ماه.[101]
پيشينه ايلاء به عصر جاهليت* بازمى‌گردد كه زوج براى زيان رساندن به همسر خود، بر ترك آميزش با وى تا مدتى سوگند ياد مى‌كرد و با اين كار او را هم از حق استمتاع با خود و هم از حق ازدواج با ديگرى محروم مى‌كرد و گاه پس از پايان مدت باز سوگند را تكرار مى‌كرد.[102] اين سنت ناپسند جاهلى مدتى پس از اسلام نيز ادامه داشت؛ ليكن در سال‌4 هجرى با نزول آيات 226‌ـ‌227 بقره/2 برداشته شد و براى حمايت از حقوق زوجه، احكام ايلاء تشريع گرديد.
برخى مفسران در شأن نزول آيات 28 ـ 29 احزاب/33 گفته‌اند كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در پى درخواست نفقه و وسايل زندگى از سوى برخى از همسران خود، بر ترك مباشرت يك‌ماهه با آنان سوگند ياد كرد
[103]؛ ولى بر فرض صحت اين ماجرا، با توجه به نبودن شرايط ايلاى اصطلاحى در اين مورد نمى‌توان آن را مصداق ايلاء ـ به معناى مورد بحث در اين مقاله ـ دانست.

شرايط تحقق ايلاء:

برخى از اين شروط به خود ايلاء باز مى‌گردد و برخى ديگر به مُولى (ايلاء كننده) و شمارى ديگر به مُولى منها (ايلاء شونده) و مستند پاره‌اى از آنها آيات قرآن است:
1. ايلاء كننده بايد به خدا سوگند ياد كند. بعضى، از اتصال آيات سوگند: «و لا تَجعَلوا اللّهَ عُرضَةً لاَِيمـنِكُم... لا يُؤاخِذُكُمُ اللّهُ بِاللَّغوِ فى‌اَيمـنِكُم» (بقره/2، 224 ـ 225) به آيه ايلاء (بقره/2، 226) لزوم تحقق اين شرط را نتيجه گرفته‌اند.
[104]
2. زوج قصد اضرار (زيان رساندن) به زوجه داشته باشد.[105] برخى اين شرط را از مفهوم آيه «فَاِن فاءو فَاِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم» (بقره/2،226) استفاده كرده‌اند، با اين بيان كه مغفرت الهى در جايى است كه گناهى محقق شده باشد و زوج آنگاه گناهكار است كه قصد زيان رساندن به زوجه را داشته باشد[106]؛ ولى برخى ديگر اين شرط را نپذيرفته و گفته‌اند: آيه عام است و شامل زوجى كه بدون قصد ضرر سوگند* خورده باشد نيز مى‌شود، افزون بر اين كه در صورت بازگشت از سوگند، كفاره* بر ايلاءكننده واجب است چه قصد ضرر كرده باشد يا نكرده باشد.[107]
3. معدودى از فقها خشم زوج را به هنگام سوگند، در ايلاء شرط كرده‌اند؛ ولى بيشتر آنان به‌دلايلى از جمله عموم آيه ايلاء كه حالت غير غضب را نيز شامل است آن را نپذيرفته‌اند.[108]
4. برخى به استناد عموم آيه، ايلاء را تنها ويژه مسلمانان ندانسته و كافران ذمى را نيز مشمول آن مى‌دانند[109]؛ هرچند پيروان مذهب مالك با اين استناد كه كافر بخشوده نمى‌شود (ذيل آيه 226 بقره/2) حكم ايلاء را درباره وى جارى نمى‌دانند.[110] عموم آيه ايلاء برده را نيز شامل مى‌شود[111]، چنان كه برخى به‌استناد همين عموم، ايلاء زوج غايب را نيز معتبر مى‌دانند.[112]
5‌. بيشتر فقها با اين استدلال كه آيه 227 بقره/2 ازطلاق سخن گفته و نيز با بهره جستن از تعبير «نِسائِهِم» حكم ايلاء را به زوجه دائمى منحصر كرده و آن را شامل زوجه در عقد موقت و نيز ملك يمين نمى‌دانند[113]؛ ولى برخى به استناد عموم آيه و برداشت مفهومى عام از «نِسائِهِم» زوجه موقت و ملك يمين را نيز مشمول حكم ايلاء دانسته‌اند.[114]
6‌. برخى يكى ديگر از شرايط ايلاء را آن مى‌دانند كه پيشتر با زوجه مباشرت شده باشد، زيرا بازگشت (فىء) هنگامى تحقق مى‌يابد كه قبلا آميزش صورت گرفته باشد؛ ولى بسيارى با استناد به عموم آيه كه از مطلق همسران ياد كرده اين شرط را لازم ندانسته‌اند.[115]

احكام ايلاء:

فقها بخش مهمى از احكام ايلاء را از آيات 226 ـ 227 بقره/2 و مواردى را از آيات ديگر استنباط كرده‌اند. به موجب اين دو آيه، زوج پس از ايلاء تنها تا 4 ماه مى‌تواند بر سوگند خود باقى باشد و پس از آن يا بايد به زندگى زناشويى خود بازگردد يا همسر خود را طلاق دهد: «لِلَّذينَ يُؤلونَ مِن نِسائِهِم تَرَبُّصُ اَربَعَةِ اَشهُر فَاِن فاءو فَاِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم * واِن عَزَمواالطَّـلـقَ فَاِنَّ اللّهَ سَميعٌ عَليم» . «فىء» در لغت به معناى بازگشتن است[116] و فقها مقصود از آن را در اين آيه مباشرت يا ابراز قصد آن در صورت وجود موانع شرعى يا بيمارى دانسته‌اند.[117] برخى براى حرمت تكليفى ايلاء به فقره «فَاِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم» ذيل آيه 226‌بقره/2‌استناد كرده‌اند.[118]
درباره اينكه مدت 4 ماه از چه زمانى آغاز مى‌شود دو نظر وجود دارد: 1. از زمان سوگند خوردن مرد. 2. از هنگام مراجعه زوجه به قاضى. برخى فقها ظاهر آيه 226 بقره/2 را مستند نظر نخست دانسته‌اند.[119] به نظر مشهور فقهاى شيعه و اهل سنت[120] در صورتى كه زوج از سوگند خود بازگردد ـ خواه پيش از انقضاى 4 ماه يا پس از آن‌ـ بايد كفاره بدهد. مستند آنان عموم آيه «ذلِكَ كَفّـرَةُ اَيمـنِكُم اِذا حَلَفتُم» (مائده/5‌،89) و احاديث است. اين كفاره به استناد همين آيه، اطعام 10 مسكين يا لباس پوشاندن به آنان يا آزادسازى يك برده و اگر نتوانست سه روز روزه‌گرفتن است: «فَكَفّـرَتُهُ اِطعامُ عَشَرَةِ مَسـكينَ مِن اَوسَطِ ما تُطعِمونَ اَهليكُم اَو كِسوَتُهُم اَو تَحريرُ رَقَبَة فَمَن لَم يَجِد فَصيامُ ثَلـثَةِ اَيّام...» . برخى ديگر از فقها اداى كفّاره را به‌طور مطلق يا پس از انقضاى مدت 4 ماه، واجب ندانسته و بعضاً به ظاهر آيه 226 بقره/2 كه از غفران الهى سخن گفته و از كفّاره سخنى به ميان نياورده، استناد كرده‌اند.[121]
اگر شوهر تا پايان مدت 4 ماه از سوگند خود باز‌نگشت به نظر برخى ـ با استناد به آيه 226 بقره/2 ـ حاكم اسلامى وى را ميان بازگشت و طلاق دادن زوجه مخيّر مى‌كند و اگر از هر دو كار خوددارى كرد به نظر مشهور فقهاى شيعه، با زندانى كردن و سخت گرفتن، وى را بر گزينش يكى از اين دو راه مجبور مى‌سازد.[122] برخى از فقها بر آن‌اند كه در اين صورت حاكم مى‌تواند همسر او را طلاق* دهد.[123] فقهاى شيعه و بيشتر فقيهان اهل سنت مى‌گويند: پس از خوددارى زوج از بازگشت به زندگى با همسر، طلاق و جدايى خود به خود حاصل نمى‌شود و زوج يا حاكم بايد طلاق دهند، زيرا در آيه 227 بقره/2 طلاق به زوج نسبت داده شده، چنان كه «فىء» در آيه قبل به او منتسب است؛ همچنين ذيل آيه 226: «فَاِنَّ اللّهَ سَميعٌ عَليم» را شاهدى بر اين مطلب دانسته‌اند[124]؛ ولى برخى از اهل سنت از جمله حنفيان بر اين نظرند كه با گذشت 4 ماه و عدم رجوع شوهر، اين دو خود به خود از يكديگر جدا مى‌شوند و به اجراى صيغه طلاق نيازى نيست.[125]

منابع

احكام‌القرآن، جصاص؛ ايضاح الفوائد فى شرح اشكالات القواعد؛ تحريرالوسيله؛ ترتيب كتاب‌العين؛ التعريفات؛ تفسيرالقرآن العظيم، ابن‌كثير؛ التفسيرالكبير؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام؛ الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ الروضة البهية فى شرح اللمعة الدمشقيه؛ سلسلة الينابيع الفقهيه؛ غنية النزوع الى علمى الاصول و الفروع؛ الفقه‌الاسلامى و ادلته؛ القاموس المحيط؛ كتاب الخلاف؛ كتاب السرائر؛ كشف الرموز فى شرح المختصر النافع؛ كنزالعرفان فى فقه القرآن؛ لسان‌العرب؛ المبسوط؛ مجمع البحرين؛ مجمع البيان فى تفسيرالقرآن؛ مختلف الشيعة فى احكام الشريعه؛ مسالك‌الافهام فى شرح شرايع الاسلام؛ مفردات الفاظ القرآن؛ منهاج الصالحين، خوئى.
حسين على پور




[99]. ترتيب العين، ص‌51‌ـ‌52‌، «الى»؛ مجمع البحرين، ج‌1، ص‌95، «الو».
[100]. مفردات، ص‌84‌، «الى».
[101]. تفسير قرطبى، ج3، ص69 - 70؛ التعريفات، ص59‌؛ جواهرالكلام، ج‌33، ص‌297.
[102]. التفسير الكبير، ج‌6‌، ص‌85‌؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌68‌؛ الفقه الاسلامى، ج‌9، ص‌7069.
[103]. مجمع البيان، ج‌8‌، ص‌554‌؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌68‌؛ الدرالمنثور، ج‌6‌، ص‌596‌.
[104]. ايضاح الفوائد، ج‌3، ص‌422؛ الفقه الاسلامى، ج‌9، ص‌7078‌ـ‌7079؛ سلسلة‌الينابيع، ج‌20، ص‌492، «قواعد الاحكام».
[105]. منهاج الصالحين، ج‌2، ص‌317.
[106]. احكام القرآن، ج‌1، ص‌486؛ الفقه الاسلامى، ج‌9، ص‌7079.
[107]. احكام القرآن، ج‌1، ص‌486.
[108]. الخلاف، ج‌4، ص‌518‌؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌70‌ـ‌71؛ الفقه الاسلامى، ج‌9، ص‌7080.
[109]. المبسوط، ج‌5‌، ص‌141؛ مسالك الافهام، ج‌10، ص‌157؛ الفقه الاسلامى، ج‌9، ص‌8070‌.
[110]. الفقه‌الاسلامى، ج‌9، ص‌8070‌.
[111]. تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌71؛ مسالك الافهام، ج‌10، ص‌132.
[112]. المبسوط، ج‌5‌، ص‌137.
[113]. تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌74؛ مسالك الافهام، ج‌10، ص‌134‌ـ‌135؛ كنزالعرفان، ج‌2، ص‌293.
[114]. كشف‌الرموز، ج‌2، ص‌252‌ـ‌253؛ مسالك‌الافهام، ج‌10، ص‌134‌ـ‌135؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌71.
[115]. السرائر، ج‌2، ص‌721؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌71؛ الفقه‌الاسلامى، ج‌9، ص‌7080.
[116]. لسان‌العرب، ج‌10، ص‌360‌ـ‌361، «فيأ»؛ القاموس المحيط، ج‌1، ص‌135، «الفى».
[117]. احكام القرآن، ج‌1، ص‌488؛ كنزالعرفان، ج‌2، ص‌293.
[118]. الفقه الاسلامى، ج‌9، ص‌7081.
[119]. تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌70؛ مختلف‌الشيعه، ج‌7، ص‌439؛ الروضة‌البهيه، ج‌6‌، ص‌165‌ـ‌166.
[120]. تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌73؛ جواهرالكلام، ج‌33، ص‌323؛ الفقه الاسلامى، ج‌9، ص‌7086.
[121]. الخلاف، ج‌4، ص‌520‌؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌73؛ جواهرالكلام، ج‌33، ص‌323.
[122]. تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌70، 74؛ كنزالعرفان، ج‌3، ص‌292؛ تحريرالوسيله، ج‌2، ص‌320.
[123]. الخلاف، ج‌4، ص‌515‌؛ منهاج‌الصالحين، ج‌2، ص‌311؛ الفقه‌الاسلامى، ج‌9، ص‌7090.
[124]. غنيه، ص‌365؛ تفسير قرطبى، ج‌3، ص‌74؛ مسالك الافهام، ج‌10، ص‌141.
[125]
. الخلاف، ج‌4، ص‌510‌ـ‌511‌؛ الفقه الاسلامى، ج‌9، ص‌7090‌ـ‌7091.

 

جمعه 14 مهر 1391  10:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : متعة الطلاق؛ پژوهشی تفسیری و فقهی

دریافت فایل pdf

 

  عنوان مقاله : بررسي مباني مشروعيت زندان درقرآن كريم

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : بررسى تطبيقى احكام زندان در قرآن و سنت

دریافت فایل pdf

جمعه 14 مهر 1391  10:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : نظریه حلیّت ذبایح اهل کتاب

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : بررسی تطبیقی مجازات های بدنی در قرآن و عهد قدیم

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : عدالت كيفري در سيستم جزايي قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

جمعه 14 مهر 1391  10:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : گزيده اي از طرح آيات الاحكام جزايي قرآن مجيد

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : بررسی مبانی مشروعیت زندان در قرآن کریم (بخش دوم)

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : مبانی حکم حضرت امام خمینی (ره) در مورد نویسنده ی کتاب «آیات شیطانی»

دریافت فایل pdf

 

 

 

جمعه 14 مهر 1391  10:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : بررسی مبانی مشروعیت زندان در قرآن

دریافت فایل pdf

 

  عنوان مقاله : بررسی رویکرد قرآن کریم به مجازات

دریافت فایل pdf

 

  عنوان مقاله : مجازات فرزند کشی از دیدگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

جمعه 14 مهر 1391  10:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تصليب

تصليب : به صليب كشيدن، از شيوه‌هاى باستانى اعدام

تصليب مصدرباب تفعيل‌ازريشه «ص ـ ل ـ ب» و به معناى به صليب كشيدن فرد اعدامى است. ماده صلب به معناى سفتى و سختى آمده است و پشت بدن به اعتبار سختى و تشكيل شدن از استخوان محكم ستون فقرات، «صُلْب» و مصلوب به لحاظ بسته شدن سفت و محكم او به صليب، «صَلْب» خوانده مى‌شود.[1]
به صليب كشيدن برخى مجرمان از شيوه‌هاى مهم مجازات اعدام* در دوره باستان نزد ايرانيان، آشوريان، مصريان، قرطاجنه، يونانيان، فينيقيان و روميان بوده است.[2] قديمى‌ترين گزارش تاريخى تصليب به آغاز عصر ايران باستان بازمى‌گردد.[3]

در كتيبه‌هاى بيستون، تصليب از روشهاى مجازات مجرمان در زمان داريوش، پادشاه ايران ناميده شده است. مجرمان به دستور وى معمولاً پس از بريده شدن گوشها، بينى، زبان و درآوردن چشمان مصلوب مى‌شده‌اند.[4] برخى بر اين باورند كه تصليب روشى براى اعدام بوده كه از ايران به كشورهاى ديگر راه يافته است.[5] در عهد قديم گزارشهايى از مصلوب كردن مجرمان براى عبرت ديگران و سپس سنگسار كردن آنها آمده است.[6]
در مجازات تصليب معمولاً مجرم پس از شلاق خوردن مجبور بود تا صليب خود را به محل اعدام آورد. اين صليبها اَشكال مختلفى داشتند و معمولاً از دو تيرك چوبى عمودى و افقى به هم پيوسته، شبيه حرف Tانگليسى، تشكيل مى‌شدند.[7]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 567
لباسهاى مجرم را درآورده و با بازوان گشاده دستهاى او را به تيرك افقى و پاهايش را به تيرك عمودى صليب، محكم بسته يا ميخكوب مى‌كردند؛ آن‌گاه صليبْ بالا كشيده و تيرك عمودى آن بر زمين نصب مى‌شد. قسمتى طاقچه‌مانند در نيمه تيرك عمودى قرار داشت كه بدن مصلوب را نگه مى‌داشت. بالاى صليب، تابلويى حاوى نام و نشان و جرم ارتكابى فرد مصلوب آويخته مى‌شد.[8]
مرگ بر اثر گرسنگى، تشنگى، خستگى مفرط و در نهايت، خفگى ناشى از كشيده شدن عضلات سينه بر اثر سنگينى وزن بدن رخ مى‌داد. گاه براى تخفيف درد و تسريع در مرگ مصلوب، ساق پاهاى او را با گُرز آهنين متلاشى يا نيزه در بدنش فرو مى‌كردند.[9] برخى اقوام بدن مصلوب را روى صليب باقى مى‌گذاشتند تا متلاشى مى‌شد و برخى نيز پس از مرگ، جسد را پايين آورده، دفن مى‌كردند.[10]
مصلوب شدن در ميان اقوام و ملل گوناگون، كيفر جرمهاى مختلفى چون آشوبگرى سياسى، ارتداد دينى، دزدى دريايى و راهزنى بوده و همچنين در مورد اسيران جنگى، بردگان و افراد فاقد حقوق شهروندى به كار مى‌رفته[11] و كيفرى سخت و مايه ننگ و عار به شمار مى‌آمده است. كتاب مقدس، مصلوب را ملعون خداوند مى‌خواند.[12]
اين شيوه مجازات هم‌اكنون نيز در كشورهاى غير مسيحى، به ويژه كشورهاى شرق دور رواج دارد[13]؛ اما در كشورهاى مسيحى از قرن چهارم ميلادى به بعد و به دنبال حكم امپراطور مسيحى روم، كنستانتين كبير، براى تكريم حضرت عيسى*(عليه السلام)، بزرگ‌ترين قربانى مصلوب، اين مجازات ممنوع و صليب از آن پس سمبل عشق و علاقه به مسيح و مايه عزت و شرف گرديد.[14]
به عقيده مسيحيان با تمرّد حضرت آدم و حوا از فرمان الهى، نسل آنها تا ابد گناهكار و مستحقّ عذاب شد، از اين‌رو خداوند براى تخفيف عذاب بشر و رهايى آنان از گناه فطرى، فرزند خود، عيسى مسيح(عليه السلام) را به صليب كشيد و قربانى كرد. مصلوب شدن عيسى(عليه السلام)فديه و بازخريد گناهان آدميان و مايه تجديد حيات و پيمان آنان با خداوند بود.[15] عقيده به فداء شخص مصلوب براى خدايان در ميان اقوام ديگر نيز پيشينه داشته است و بعيد
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 568
نيست كه اين عقيده از آنها به دين مسيحيت آمده باشد.[16]
در دوره باستان، صليب افزون بر ابزار اعدام مجرمان، در زينت و رمز حيات نيز به كار مى‌رفت. صليب به عنوان رمز حيات در مصر، كيليكيا، آشور و بلاد فارس و ساير بلاد شرق، بيشتر روى سكه نقش مى‌شد.[17] در چين، هند و يونان باستان، علامت صليب بسيار محترم بود و آن را در زيارتگاههاى دينى نقاشى‌مى‌كردند.[18] 4 بازوى صليب براى مردم باستان، نشانه 4‌عنصر اصلى آب، خاك، آتش و هوا بود كه عناصر ثابت و ابدى طبيعت و منشأ پيدايش اشياى ديگر پنداشته مى‌شدند.[19]

يادكردهاى تصليب در قرآن:

قرآن‌كريم 6بار از مصلوب شدن ياد كرده است: 2‌مرتبه از باب ثلاثى مجرد و درباره مصلوب شدن زندانى همبند يوسف(عليه السلام) (يوسف/12، 41) و نفى اعتقاد يهود مبنى بر مصلوب شدن مسيح(عليه السلام) از سوى آنان (نساء/4،157) و 4 بار از باب تفعيل و درباره تهديد‌ساحران از سوى فرعون به مصلوب شدن (اعراف/7، 124؛ طه/20، 71؛ شعراء/26، 49) و نيز به عنوان يكى از مجازاتهاى محارب. (مائده/5،‌33)

1. مصلوب شدن زندانى همبند يوسف(عليه السلام):

در داستان زندانى شدن يوسف(عليه السلام) قرآن از زندانى بودن دو‌نفر از غلامان پادشاه مصر نيز ياد مى‌كند. بر اساس گفته برخى مفسران، يكى از آن دو نانواى دربار بود و به جرم توطئه براى مسموم‌كردن پادشاه و ديگرى ساقى بود و به گمان همدستى با نفر اول زندانى مى‌شوند.[20] نانوا خواب مى‌بيند كه بر بالاى سرش طبقى از نان مى‌برد و پرندگان از آن مى‌خورند و ساقى نيز خواب مى‌بيند كه براى پادشاه شراب مى‌سازد. (يوسف/12،36)
يوسف(عليه السلام) در تعبير اين خوابها كه با درخواست آن دو صورت گرفت از آزادى ساقى، دستيابى دوباره او به منصب سقايت پادشاه و مصلوب شدن ديگرى و خوردن پرندگان از محتويات سر او خبر داد: «يـصـحِبَىِ السِّجنِ اَمّا اَحَدُكُما فَيَسقى رَبَّهُ خَمرًا و اَمّا الأخَرُ فَيُصلَبُ فَتَأكُلُ الطَّيرُ مِن رَأسِهِ قُضِىَ الاَمرُ الَّذى فيهِ تَستَفتيان».(يوسف/12، 41) از حتمى خواندن وقوع تعبير ياد شده مى‌توان برداشت كرد كه دو زندانى مذكور يا دست‌كم آن كه خوابش به مصلوب شدن تعبير شده بود، به انكار رؤياى خود پرداخته‌اند[21]؛ همچنين از پاسخ او كه خاستگاهى وحيانى داشت[22] و نيز آزاد شدن ساقى مى‌توان دريافت كه زندانى ديگر سرانجام به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 569
صليب كشيده شد.[23]

2. تصليب ساحران فرعون:

يادكرد ديگر تصليب درباره ساحرانى است كه به دعوت فرعون و براى مقابله با موسى(عليه السلام)آمده بودند؛ ولى با مشاهده معجزه عصاى موسى(عليه السلام) و پى بردن به الهى بودن و عدم سنخيت آن با سحر و جادو به سجده افتاده، به خداى موسى و هارون(عليهما السلام) ايمان آوردند. (اعراف/7، 120 ـ 122)
فرعون* پس از اين شكست و براى جلوگيرى از ايمان مردم، ساحران را به نيرنگ و همدستى با موسى(عليه السلام) براى اخراج مصريان از سرزمينشان متهم ساخت و همه آنان را شديداً تهديد كرد كه پس از بريدن دست و پا به صليب خواهد كشيد: «قالَ فِرعَونُ ءامَنتُم بِهِ قَبلَ اَن ءاذَنَ لَكُم اِنَّ هـذا لَمَكرٌ مَكَرتُموهُ فِى المَدينَةِ لِتُخرِجوا مِنها اَهلَها فَسَوفَ تَعلَمون * لاَُقَطِّعَنَّ اَيدِيَكُم واَرجُلَكُم مِن خِلـف ثُمَّ لاَُصَلِّبَنَّكُم اَجمَعين»(اعراف/7، 123 ـ 124 و نيز شعراء/26، 49)؛ همچنين براى اينكه قدرت خود را به رخ ساحران كشيده، نشان دهد كه شكنجه و مجازات وى به‌مراتب سخت‌تر و پايدارتر از مجازات خداى آنان است، بر مصلوب كردن آنها بر روى تنه‌درخت خرما تأكيد كرد: «...‌ولاَُصَلِّبَنَّكُم فى‌جُذوعِ النَّخلِ ولَتَعلَمُنَّ اَيُّنا اَشَدُّ عَذابـًا و اَبقى»(طه/20،71)، زيرا تيزى و خشن بودن شاخه‌هاى بريده شده نخل به مراتب دردآورتر است و بر شدت شكنجه، جراحت و رنج مصلوب‌مى‌افزايد.
ساحران بى‌هيچ هراسى از قطع دست و پا و مصلوب شدن و با اصرار بر ايمان به خداى يگانه، اين مجازات را در مقايسه با كيفر سخت و ابدى خداوند و نيز در برابر پاداش بهشت برين و نعمتهاى بسيار آن ناچيز خواندند و از فرعون خواستند هر كارى را كه مى‌خواهد انجام دهد (طه/20، 72 ـ 76) و از خداوند خواستند براى تحمل مجازات ياد شده به آنها بردبارى بخشد و در حال مسلمانى مرگشان را برساند. (اعراف/7، 126)
بر اساس پاره‌اى گزارشهاى تفسيرى، فرعون در پايان همان روز ساحران را به صليب كشيد.[24] از او به عنوان نخستين كسى ياد شده كه مجازات تصليب را اجرا كرده است.[25] شايد بتوان از آيات مورد بحث برداشت كرد كه در زمان فرعون، مصلوب شدن كيفر ارتداد دينى، خيانت و آشوبگرى بوده است.

3. مصلوب شدن مسيح:

تصليب مسيح(عليه السلام)از موارد مهمى است كه قرآن و عهد جديد در‌آن‌اختلاف دارند. اناجيل چهارگانه با تفاوتهاى جزئى داستان مصلوب شدن مسيح(عليه السلام) را گزارش
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 570
كرده‌اند[26] كه بر اساس آنها حضرت عيسى از شهر ناصره رهسپار اورشليم مى‌شود[27] و در پى ورود آن حضرت به معبد اورشليم و تعليم و موعظه مردم و شفا دادن بيماران،[28] افراد زيادى به وى مى‌گروند[29] و سران يهود به دنبال عجز و ناتوانى در مناظره و مباحثه با آن حضرت احساس خطر كرده، براى تكفير او نقشه مى‌كشند.[30]
يهوداى اسخريوطى، حوارى منافق نزد رؤساى كاهنان مى‌رود و در برابر 30 درهم عيسى را به آنها تسليم مى‌كند[31]؛ آن‌گاه كاهنان يهود به اتهام ادعاى پسر خدا بودن، او را تكفير و به اعدام محكوم مى‌كنند.[32] حاكم شهر به رغم ميل باطنى، زير فشار علماى يهود، به تصليب عيسى دستور مى‌دهد و او را پس از شلاق‌زدن، در حالى كه تاجى از خار بر سرش گذاشته بودند به محلّ اعدام در بيرون شهر مى‌برند و همراه دو نفر دزد به صليب مى‌كشند.[33] هنگام تصليب او كه وقت ظهر بوده، سه ساعت همه جا تاريك و پرده معبد سرتاپا شكافته مى‌شود.[34] عيسى را از صليب فرود مى‌آورند و دفن مى‌كنند.[35]
روز سوم كه حضرت مريم و همراهان به سر قبر حاضر مى‌شوند با شگفتى مى‌بينند كه عيسى(عليه السلام)در قبر نيست و فرشته‌اى در آنجا از زنده‌شدن عيسى خبر مى‌دهد.[36] از آن روز عيسى(عليه السلام)مجموعاً 10 مرتبه خود را زنده به مادر و حواريان مى‌نماياند و جمعاً 549 نفر او را مى‌بينند.[37]
قرآن‌كريم بر خلاف كتاب مقدس، مصلوب و كشته شدن مسيح(عليه السلام) به دست يهوديان را صريحاً انكار كرده، اين خبر را برخاسته از اشتباهى مى‌داند كه براى آنان رُخ داد: «و‌قَولِهِم اِنّا قَتَلنَا المَسيحَ عيسَى ابنَ مَريَمَ رَسولَ اللّهِ و ما قَتَلوهُ و ما صَلَبوهُ ولـكِن شُبِّهَ‌لَهُم و اِنَّ الَّذينَ اختَلَفوا فيهِ لَفى شَكّ مِنهُ ما لَهُم‌بِهِ مِن عِلم اِلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ وما قَتَلوهُ يَقينا * بَل‌رَفَعَهُ اللّهُ اِلَيهِ و كانَ اللّهُ عَزيزًا حَكيما».(نساء/4،157‌ـ‌158)
در تفسير «شبّه لهم» و اينكه چه كسى به عيسى(عليه السلام)شباهت يافت و به جاى او مصلوب شد،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 571
اختلاف وجود دارد: مشهور مفسران آن را حادثه‌اى خارق‌العاده و اعجازين مى‌دانند كه در آن خداوند فرد ديگرى را به شكل و شمايل حضرت مسيح(عليه السلام)درآورد و يهوديان او را اشتباهاً به جاى آن حضرت دستگير و مصلوب كردند. ابن‌عباس و سدى با اختلاف در پاره‌اى جزئيات معتقدند كه آن فرد يهودى كه براى دستگيرى مسيح آمده بود، به قدرت خداوند به عيسى شباهت يافت و به جاى او دستگير و مصلوب شد.[38]
قتاده، مجاهد، ابن اسحاق و وهب بن منبّه فرد مصلوب را يكى از حواريان مى‌دانند؛ با اين تفاوت كه وهب معتقد است هنگامى كه مأموران براى دستگيرى عيسى(عليه السلام) آمدند، همه 17 حوارى آن حضرت كه نزد وى بودند، به قدرت خدا شبيه و همانند او شدند و مأموران، ناتوان از شناخت مسيح(عليه السلام)، تهديد كردند كه اگر وى خود را معرفى نكند، همه را خواهند كشت. با اين وعده عيسى(عليه السلام)كه اگر كسى خود را به جاى وى شناسانده و كشته شود، در بهشت همراه او خواهد بود، يك حوارى به نام «سرجس» داوطلبانه خود را عيسى(عليه السلام)خواند و دستگير و مصلوب شد[39]؛ اما به باور قتاده، مجاهد و ابن اسحاق فقط يكى از حواريان به عيسى شباهت يافت و دستگير شد.[40] از يهوداى اسخريوطى[41]، شمعون قيروانى كه صليب مسيح(عليه السلام) را تا محل اعدام بر دوش كشيد[42] و نيز از نگهبان يهودى خانه عيسى به عنوان فرد مصلوب[43] ياد كرده‌اند.
در مقابل نگاه مشهور، ديدگاه ديگرى هست كه تفسيرى عادى و طبيعى از حادثه به دست مى‌دهد. بر اساس اين تفسير از آنجا كه مأموران يهودى عيسى را به خوبى نمى‌شناختند، در آن اوضاع پر از هرج و مرج، فرد ديگرى را كه شبيه مسيح(عليه السلام) بود، به اشتباه دستگير كرده، به صليب كشيدند.[44]
نظر ابوعلى جبايى را نيز مى‌توان در مقابل ديدگاه مشهور دانست؛ به اعتقاد وى وقتى كه عيسى در پى تلاش يهود براى دستگيرى او به آسمان عروج كرد، يهوديان براى اينكه اين مسئله زمينه‌ساز ايمان مردم به آيين مسيح نشود، ديگرى را دستگير و مصلوب و از نزديك شدن مردم به او جلوگيرى كردند تا شكل و چهره‌اش كاملاً دگرگون و ناشناختنى شود و پس از آن به دروغ فرد مصلوب را همان مسيح(عليه السلام)خواندند و اين
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 572
خبر بعدها باورى عمومى شد.[45]
برخى نيز مدعى وجود دو مسيح(عليه السلام) در تاريخ شده‌اند: مسيح راستين كه به آسمان رفت و مسيح دروغين كه به صليب كشيده شد؛ اما با گذشت زمان آن دو يكى پنداشته شدند.[46]
از ظاهر آيه برمى‌آيد كه يهوديان فرد ديگرى را به جاى مسيح(عليه السلام) مصلوب ساختند؛ ولى درباره منشأ اشتباه و اينكه چه كسى را به صليب كشيدند، در قرآن گزارشى نيست.
حل تعارض ميان گزارش قرآن و اناجيل و اعتقاد رايج و راسخ يهود و نصارا بر مقتول و مصلوب شدن مسيح و نيز استدلال براى تقويت ديدگاه قرآن و تضعيف ديدگاه مقابل، موضوعات ديگرى است كه در ذيل آيات مربوط مورد اهتمام مفسران بوده است؛ از جمله گفته‌اند كه يهود و نصارا بدون آگاهى از حقيقت ماجراى تصليب مسيح(عليه السلام) در گزارش مقتول و مصلوب شدن شخصى با شكل و قيافه عيسى(عليه السلام) صادق‌اند، از اين‌رو گزارش ياد شده متواتر است.[47]
در تأييد ديدگاه قرآن و نفى ديدگاه مقابل نيز بر امورى همچون خوددارى عيسى(عليه السلام) از معرفى صريح خويش و عدم دفاع از خود[48] به هنگام پرسش حاكم اورشليم درباره پسر خدا بودن وى[49]، اختلاف خود مسيحيان درباره تصليب عيسى(عليه السلام)[50] و نفى آن در انجيل برنابا[51] انگشت سؤال نهاده و سخن عيسى بر بالاى صليب ـ خدايا! چرا مرا ترك كردى‌ـ[52] را از پيامبرى الهى كه بايد به قضاى او خشنود باشد[53]، بعيد دانسته‌اند.
از اختلاف و ترديد اهل‌كتاب درباره مصلوب شدن مسيح(عليه السلام) و مبتنى بودن اعتقاد آنان بر پندار و گمان در قرآن نيز به صراحت ياد شده است: «...‌و‌اِنَّ الَّذينَ اختَلَفوا فيهِ لَفى شَكّ مِنهُ ما لَهُم بِهِ مِن عِلم اِلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ وما قَتَلوهُ يَقينا * بَل رَفَعَهُ اللّهُ اِلَيه...».(نساء/4،157 ـ 158) قرينه مقاميه و نيز تعبير «و ما قَتَلوهُ يَقينا * بَل رَفَعَهُ اللّهُ اِلَيه...»نشان مى‌دهد كه موضوع اختلاف، مصلوب شدن حضرت مسيح(عليه السلام)است؛ اما مفسران مسلمان درباره اختلاف كنندگان و اينكه موضوع اختلاف چيست، ديدگاههاى متفاوتى دارند؛ گروهى آن را اشاره به اختلاف سه فرقه مسيحى نسطوريه، يعقوبيه و ملكانيه درباره تصليب مسيح دانسته‌اند[54] كه ناشى از اختلاف آنان در مسيح‌شناسى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 573
است؛ يعنى فرقه نسطوريه كه دو جنبه خدايى و بشرى مسيح را جداى از يكديگر ولى متحد با هم مانند نفس و بدن مى‌دانند[55]، معتقدند كه جنبه ناسوتى و بشرى آن حضرت مصلوب شد و جنبه الهى و لاهوتى وى به آسمان بالا رفت.
يعقوبيه با اعتقاد به اينكه دو جنبه الهى و بشرى مسيح درهم ادغام شده و ذات واحد و سومى با صبغه غالب الوهى را پديد آورده است[56] ذات سوم را مصلوب مى‌دانند[57] و بالاخره «ملكانيه» با برگزيدن عقيده‌اى ميانه، همانند يعقوبيه معتقدند عيسى كلمه خدا بود كه جسم گرديد و طبيعت انسانى به خود گرفت؛ ولى برخلاف آنان هر دو جنبه الهى و انسانى را در او ماندگار[58] و همانند نسطوريه مسيح را يك شخص با دو ذات الهى و انسانى مى‌دانند؛ به اين معنا كه او واقعاً خدا و حقيقتاً انسان و داراى ويژگيهاى خاص‌هر‌يك از آن دوست.[59] بر اساس ديدگاه اين فرقه، هر دو جنبه لاهوتى و ناسوتى مسيح(عليه السلام)مصلوب شد.[60]
برخى نيز اختلاف كنندگان را قوم يهود و موضوع اختلاف را هويت فرد كشته شده دانسته‌اند.[61] اختلاف يهود و نصارا درباره امورى چون كشته شدن يا عروج عيسى(عليه السلام)[62]، فرزند نامشروع يا پسر خدا بودن وى[63] و پسر خدا يا بنده خدا بودن او نيز گفته شده است.[64]

4. تصليب محارب:

قرآن همچنين تصليب را از مجازاتهاى محاربه با خدا و رسول و افساد در زمين معرفى كرده است:«اِنَّما جَزؤُا الَّذينَ يُحارِبونَ اللّهَ ورَسولَهُ ويَسعَونَ فِى الاَرضِ فَسادًا اَن يُقَتَّلوا اَو يُصَلَّبوا اَو تُقَطَّعَ اَيديهِم و اَرجُلُهُم مِن خِلـف اَو يُنفَوا مِنَ الاَرضِ ذلِكَ لَهُم خِزىٌ فِى الدُّنيا و لَهُم فِى الأخِرَةِ عَذابٌ عَظيم».(مائده/5،33)
در شأن نزول آيه چند نقل هست؛ قول مشهورتر اين است كه آيه در مورد گروهى از مردم عُرَيْنه[65] يا بنى‌ضبّه[66] نازل شد كه به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 574
پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)ايمان آورده، مسلمان شدند؛ اما آب و هواى مدينه آنان را بيمار كرد و پيامبر دستور فرمود كه آنها در بيرون مدينه، در مكانى خوش آب و هوا كه شتران زكات در آنجا مى‌چريدند، مسكن گزينند و از شير شتران بخورند و آنها چنين كردند و بهبودى يافتند؛ ولى با بريدن دست و پاى چوپانهاى مسلمان و درآوردن چشمان آنها شتران را به غارت برده، از اسلام خارج شدند. پيامبر(صلى الله عليه وآله)پس از دستگيرى همانند خودشان با آنها رفتار كرد. برخى به جهت مُثله كردن كه مورد نهى پيامبر بوده و نيز براى اينكه آيه دربردارنده مجازات قتل و مصلوب كردن محارب است ولى در داستان چنين مجازاتى نيست اين شأن نزول را ضعيف مى‌دانند.[67]
عده‌اى آيه را در مورد گروهى از اهل كتاب مى‌دانند كه در پى نقض پيمان صلح خود با پيامبر(صلى الله عليه وآله)به راهزنى پرداختند. برخى ديگر آيه را در مورد مشركان يا مسلمانى مى‌دانند كه به راهزنى و افساد پرداخته بودند.[68]
مفسران شيعه[69] و سنّى[70] به اجماع مراد از «يحاربون اللّه» را محاربه با رسول و اولياء اللّه دانسته اما در تفسير آن دچار اختلاف شده‌اند؛ برخى مراد از آن را كفر يا شرك[71] و بعضى افساد در زمين، قطع طريق و ايجاد ناامنى در راهها[72] دانسته‌اند.
فقها[73] و مفسران[74] شيعه و سنى، با وجود اختلافات‌جزئى[75] محارب را كسى مى‌دانند كه با به‌كارگيرى سلاح يا تجهيز به آن، متعرض جان و مال مردم شده، با ايجاد رعب و وحشت در امنيت راهها و امنيت عمومى اخلال مى‌كند.
مطابق آيه شريفه مجازات محارب، قتل، به صليب كشيده شدن، قطع دستها و پاها به طور مخالف و نفى بلد است؛ ولى بنابر اينكه «أو» در آيه براى تخيير است يا عطف، در بين فقها در تخييرى و ترتيبى بودن اين مجازاتها اختلاف است.[76] بنابر تخيير كه دليلش ظاهر آيه و برخى روايات است، امام يا حاكم مخيّر است يكى از مجازاتها را تعيين كند[77]؛ ولى بنابر ترتيب، بايد به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 575
اندازه جنايت محارب، او را مجازات كرد، بنابراين براى جنايت قتل تنها مجازات قتل، و جهت قتل و اخذ مال، مجازات قتل و مصلوب شدن و در مقابل جرم اَخذ مال فقط مجازات* قطع دستان و پاها به طور مخالف، و در برابر ايجاد خوف و ناامنى، مجازات نفى بلد، براى او در نظر گرفته مى‌شود.[78]
دليل معتقدان به ترتيب افزون بر برخى روايات[79]، آن است كه همه متّفق‌اند اگر محارب فقط مال مردم را بگيرد و كسى را نكشد يا قتل و دزدى كند، جايز نيست حاكم در صورت اول فقط نفى بلد كند و دست و پا را قطع نكند و در صورت دوم، فقط نفى بلد كند و قتل و تصليب را ببخشد.[80]
در كيفيت تصليب محارب، بنابر تخيير، محارب زنده مصلوب مى‌شود و بنابر ترتيب، ابتدا كشته و سپس مصلوب مى‌گردد و بنابر هر دو قول، پس از سه‌روز پايين آورده مى‌شود و اگر مسلمان باشد، غسل داده و كفن و پس از نماز دفن مى‌شود.[81]

منابع

احكام‌القرآن، الجصاص (م.‌370‌ق.)، به كوشش صدقى محمد جميل، مكة، المكتبة التجاريه؛ انوار التنزيل، البيضاوى (م.‌791‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1410‌ق؛ ايضاح الفوائد، محمد بن الحسن بن يوسف الحلى (م.‌771‌ق.)، به كوشش اشتهاردى و ديگران، بروجردى، قم، المطبعة العلمية، 1387‌ق؛ البحر المحيط فى التفسير، ابوحيان الاندلسى (م.‌754‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1412‌ق؛ تاريخ تفكر مسيحى، تونى لين، ترجمه: دوبرت آسريان، تهران، جهان كتاب، 1380‌ش؛ تاريخ جامع اديان، جان بى ناس، ترجمه: حكمت، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1373‌ش؛ التبيان، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش احمد حبيب العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تحرير الوسيله، امام خمينى(قدس سره)(م.‌1368‌ش.)، قم، نشر اسلامى، 1363‌ش؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374ش؛ تفسير الصافى، الفيض الكاشانى (م.‌1091‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1402‌ق؛ تفسير العياشى، العياشى (م.‌320‌ق.)، به كوشش رسولى محلاّتى، تهران، المكتبة العلمية الاسلامية؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م.‌774‌ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409‌ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م.‌606‌ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413‌ق؛ تفسير المنار، رشيد رضا (م.‌1354‌ق.)، قاهرة، دارالمنار، 1373‌ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ جامع البيان، الطبرى (م.‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415‌ق؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م.‌671‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417‌ق؛ جواهر الكلام، النجفى (م.‌1266‌ق.)، به كوشش قوچانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ خلاصه اديان در تاريخ دينهاى بزرگ، محمد جواد مشكور، تهران، شرق، 1362‌ش؛ الخلاف، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش سيد على خراسانى و ديگران، قم، نشر اسلامى، 1418‌ق؛ دائرة‌المعارف بستانى، معلم بطرس البستانى، بيروت، دارالمعرفه؛ دائرة‌المعارف الكتابيه، وليم وهبه بباوى و ديگران، قاهرة،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 576
دارالثقافة، 1992 م؛ دايرة المعارف كتاب مقدس، ترجمه: بهرام محمديان و ديگران، روز نو، 1380‌ش؛ درآمدى بر تاريخ و كلام مسيحيت، محمدرضا زيبائى‌نژاد، قم، اشراق، 1375‌ش؛ روح‌المعانى، الآلوسى (م.‌1270‌ق.)، به كوشش محمد حسين، بيروت، دارالفكر، 1417‌ق؛ الروضة البهيه، الشهيد الثانى (م.‌965‌ق.)، تهران، انتشارات علميه اسلاميه؛ روض الجنان، ابوالفتوح رازى (م.‌554‌ق.)، به كوشش ياحقى و ناصح، مشهد، آستان قدس رضوى، 1375‌ش؛ زادالمسير، جمال‌الدين الجوزى (م.‌597‌ق.)، بيروت، المكتب الاسلامى، 1407‌ق؛ عوالى اللئالى، ابن ابى جمهور الاحسائى (م.‌880‌ق.)، به كوشش مرعشى و عراقى، قم، سيدالشهداء، 1403‌ق؛ فتح‌القدير، الشوكانى (م.‌1250‌ق.)، بيروت دارالمعرفه؛ فقه‌الحدود والتعزيرات، الموسوى الاردبيلى، قم، مكتبة اميرالمؤمنين(عليه السلام)، 1413‌ق؛ فقه القرآن، الراوندى (م.‌573‌ق.)، به كوشش حسينى، قم، كتابخانه نجفى، 1405‌ق؛ القاموس الفقهى لغةً و اصطلاحاً، سعدى ابوجيب، دمشق، دارالفكر، 1419‌ق؛ قاموس كتاب مقدس، مستر هاكس، تهران، اساطير، 1377ش؛ كتاب مقدس، ترجمه: فاضل خان همدانى، ويليام گلبن، هنرى مرتن، تهران، اساطير، 1380‌ش؛ كلام مسيحى، توماس ميشل، ترجمه: توفيقى، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان، 1381‌ش؛ لغت نامه، دهخدا (م.‌1334‌ش.) و ديگران، تهران، مؤسسه لغت‌نامه و دانشگاه تهران، 1373‌ش؛ المبسوط فى فقه الاماميه، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، مكتبة المرتضويه؛ مجازات اعدام، شمس الدين اميرعلائى، چاپخانه مجلس؛ مجمع‌البيان، الطبرسى (م.‌548‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ المحيط الجامع فى الكتاب المقدس، بولس الفغالى، لبنان، مكتبة البولسية، 2003 م؛ مختلف الشيعه، العلامة الحلى (م.‌726‌ق.)، به كوشش مركز الابحاث والدراسات، قم، دفتر تبليغات، 1416‌ق؛ مسالك الافهام الى تنقيح شرايع الاسلام، الشهيد الثانى (م.‌965‌ق.)، قم، معارف اسلامى، 1416‌ق؛ مسيحيت از آغاز تا عصر روشنگرى، عزت الله نوذرى، محقق؛ مسيحيت‌شناسى مقايسه‌اى، محمدرضا زيبائى‌نژاد، تهران، سروش، 1382‌ش؛ مسيحيت و بدعتها، جُوان، اُ.گريدى، ترجمه: عبدالرحيم سليمانى اردستانى، قم، مؤسسه فرهنگى طه، 1377‌ش؛ المصباح المنير، الفيومى (م.‌770‌ق.)، قم، دارالهجرة، 1405‌ق؛ معالم التنزيل، البغوى (م.‌510‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1414‌ق؛ مفردات، الراغب (م.‌425‌ق.)، به كوشش صفوان داوودى، دمشق، دارالقلم، 1412‌ق؛ الملل والنحل، الشهرستانى (م.‌548‌ق.)، به كوشش سيد گيلانى، بيروت، دارالمعرفه؛ المهذب البارع، ابن فهد الحلّى (م.‌841‌ق.)، به كوشش العراقى، قم، النشر الاسلامى، 1413‌ق؛ الميزان، الطباطبايى . 1402‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1393ق.

Encyclopedia Judaica Keterpress Enterprises, Jerusalam, 1996.
The New Catholic Encyclopedia, The Catholic University of America Press, 1967.
Encyclopedia Britanica 2002, Deluxe Edition.
Encyclopedia Americana, Alan H. Smith, Grolier Enterprises ؛ International edition 1972.
Encyclopedia of Religion , and Ethics, James Hastimgs , New York , Charles Scribner's sons, 13 Volumes.
حسين اترك



[1]. مفردات، ص‌489؛ المصباح، ج‌345؛ التحقيق، ج‌6، ص‌261 ـ 262، «صلب».
[2]. Britannica, 3, p: 762 ؛ Judaica, 5, p: 1134 ؛ Americana , 8, p: 246.
[3]. New Catholic 4, p: 485.
[4]. مجازات اعدام، ص‌30 ـ 31.
[5]. المحيط الجامع، ص‌759؛ دائرة المعارف الكتابيه، ج‌5، ص‌29؛ New catholic 4, p: 485
[6]. كتاب مقدس، تثنيه، 21: 22؛ يشوع، 8 : 29؛ 10 : 26؛ استر، 5 : 14 ؛ 8 : 7؛ 9 : 25.
[7]. دائرة‌المعارف بستانى، ج‌11، ص‌11؛
Americana 8, p: 246؛ Encyclopedia of Religion, 3, p: 156
[8]. قاموس كتاب مقدس، ص‌558 ـ 559؛ لغت نامه، ج‌9، ص‌13256؛ .Britannica, 3, p:762
[9]. دائرة‌المعارف بستانى، ج‌11، ص‌12؛ قاموس كتاب مقدس، ص‌558؛
Britannica, 3, p :762 ؛ Catholic , 8,p: 485
[10]. قاموس كتاب مقدس، ص‌558.
[11]. دائرة‌المعارف بستانى، ج11، ص11 ـ 12؛ . Britannica, 3, p: 762
[12]. كتاب مقدس، تثنيه، 21 : 23.
[13]. قاموس كتاب مقدس، ص‌557؛ . Judaica, 5, p: 1134
[14]. دائرة‌المعارف بستانى، ج‌11، ص‌11 ـ 12؛
. Britannica 3 , P : 762 ؛ Encyclopedia Religion, 3, P :161 - 162
[15]. تاريخ جامع اديان، ص‌607؛ كلام مسيحى، ص‌88 ـ 89؛ خلاصه اديان، ص‌165.
[16]. الكتاب المقدس فى الميزان، ص‌323 ـ 330.
[17]. دائرة المعارف بستانى، ج‌11، ص‌11.
[18]. مسيحيت‌شناسى مقايسه‌اى، ص‌55.
[19]. Americana , 8, p: 246.
[20]. التبيان، ج‌6، ص‌138؛ مجمع البيان، ج‌5، ص‌358 ـ 359؛ الميزان، ج‌11، ص‌180.
[21]. الميزان، ج‌11، ص‌180.
[22]. التبيان، ج‌6، ص‌143؛ مجمع البيان، ج‌5، ص‌359.
[23]. جامع‌البيان، ج‌12، ص‌288 ـ 290؛ مجمع‌البيان، ج5، ص‌359.
[24]. جامع‌البيان، ج‌16، ص‌235؛ مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌333؛ تفسير‌قرطبى، ج‌11، ص‌224.
[25]. مجمع البيان، ج‌4، ص‌332؛ تفسير ابن كثير، ج‌2، ص‌248؛ روح‌المعانى، ج‌16، ص‌339.
[26]. كتاب مقدس، متى، 26ـ27؛ مرقس :14؛ لوقا : 23؛ يوحنا:18ـ19.
[27]. تاريخ جامع اديان، ص‌604 ـ 605.
[28]. كتاب مقدس، متى، 21 : 9 ـ 15؛ مرقس، 11 : 15 ـ 18.
[29]. همان، متى 21 : 12 ـ 15؛ مرقس 11 : 15 ـ18.
[30]. همان، متى، 26 : 47، 67؛ مرقس، 14 : 43 ـ 65.
[31]. همان، متى، 26 : 47، 27: 1ـ 38؛ لوقا، 22 : 1 ـ 4.
[32]. همان، متى، 26 : 64 ـ 67؛ يوحنا، 19 : 7.
[33]. همان، متى، 26 : 23 ـ 40؛ مرقس، 15 : 1 ـ 28.
[34]. همان، متى، 27 : 45، 51؛ مرقس، 15 : 33 ـ 39.
[35]. همان، متى، 27 : 57 ـ 60؛ مرقس، 15 : 44 ـ 47.
[36]. همان، متى، 28 : 1 ـ 7؛ مرقس، 16 : 1 ـ 7.
[37]. دائرة المعارف كتاب مقدس، ص‌553.
[38]. روض الجنان، ج‌6، ص‌178 ـ 179؛ التفسير الكبير، ج‌11، ص‌100؛ زادالمسير، ج‌2، ص‌244.
[39]. جامع‌البيان، ج‌6، ص‌17 ـ 21؛ البحر المحيط، ج‌4، ص‌125 ـ 126؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌208 ـ 210.
[40]. جامع‌البيان، ج‌6، ص‌19؛ روح المعانى، ج‌6، ص‌16.
[41]. روح المعانى، ج‌6، ص‌16؛ تفسير المنار، ج‌6، ص‌19؛ تفسير‌بغوى، ج‌1، ص‌396.
[42]. مسيحيت‌شناسى مقايسه‌اى، ص‌73.
[43]. التفسير الكبير، ج‌11، ص‌100؛ البحر المحيط، ج‌4، ص‌125؛ تفسير بغوى، ج‌1، ص‌396.
[44]. الميزان، ج‌5، ص‌132 ـ 133؛ التحرير والتنوير، ج‌6، ص‌21.
[45]. روض‌الجنان، ج‌6، ص‌178 ـ 179؛ مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌233؛ روح‌المعانى، ج‌6، ص‌16.
[46]. الميزان، ج‌5، ص‌132 ـ 133.
[47]. التبيان، ج‌3، ص‌384؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌210.
[48]. الكتاب المقدس فى الميزان، ص‌283 ـ 284؛ نمونه، ج‌4، ص‌201 ـ 202.
[49]. كتاب مقدس، متى 27: 12 ـ 13؛ لوقا 23: 9 ـ 10.
[50]. الكتاب المقدس فى الميزان، 276 ـ 286.
[51]. كتاب مقدس، برنابا 215:1ـ6؛ 216:1ـ5؛217:76ـ 80.
[52]. همان، متى 27: 46؛ مرقس 15: 34
[53]. نمونه، ج‌4، ص‌202.
[54]. التفسير الكبير، ج‌11، ص‌157؛ البحر المحيط، ج‌4، ص‌125 ـ 127؛ فتح‌القدير، ج‌1، ص‌534.
[55]. تاريخ تفكر مسيحى، ص‌92 ـ 93؛ مسيحيت و بدعتها، ص‌165؛ مسيحيت از آغاز تا عصر روشنگرى، ص‌45.
[56]. الملل والنحل، ج‌1، 225 ـ 226؛ مسيحيت از آغاز تا عصر روشنگرى، ص‌43؛ مسيحيت و بدعتها، ص‌173 ـ 174.
[57]. تفسير بيضاوى، ج2، ص277؛ روح المعانى، ج‌6، ص‌17؛ زادالمسير، ج‌2، ص‌217.
[58]. تاريخ تفكر مسيحى، ص‌92 ـ 94؛ مسيحيت و بدعتها، ص‌165 ـ 166.
[59]. مسيحيت و بدعتها، ص‌165‌ـ‌166؛ مسيحيت‌شناسى مقايسه‌اى، ص‌379 ـ 380؛ درآمدى بر تاريخ و كلام مسيحيت، ص‌150.
[60]. البحر المحيط، ج‌4، ص‌126 ـ 127؛ الملل والنحل، ج‌1، ص‌222.
[61]. تفسير بيضاوى، ج2، ص277؛ روح المعانى، ج‌6، ص‌17؛ زادالمسير، ج‌2، ص‌217.
[62]. البحرالمحيط، ج‌4، ص‌126؛ فتح القدير، ج‌1، ص‌534.
[63]. البحر المحيط، ج‌4، ص‌126 ـ 127.
[64]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌234.
[65]. تفسيرقرطبى، ج6، ص148؛ احكام‌القرآن، ج‌2، ص‌509؛ تفسير المنار، ج‌6، ص‌353.
[66]. تفسيرعياشى، ج‌1، ص‌314؛ تفسير الصافى، ج‌2، ص‌31.
[67]. احكام القرآن، ج‌2، ص‌509 ـ 510.
[68]. جامع‌البيان، ج‌6، ص‌279 ـ 280؛ احكام‌القرآن، ج‌2، ص‌508 ـ 509؛ مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌324.
[69]. روض‌الجنان، ج6، ص‌356؛ مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌324؛ فقه القرآن، ج‌1، ص‌365.
[70]. تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌150؛ زادالمسير، ج‌2، ص‌270.
[71]. زادالمسير، ج‌2، ص‌270؛ القاموس الفقهى، ص‌83.
[72]. الميزان، ج‌5، ص‌326.
[73]. المبسوط، ج‌8، ص‌47؛ جواهرالكلام، ج‌41، ص‌564؛ تحريرالوسيله، ج‌2، ص‌492.
[74]. التبيان، ج3، ص504؛ مجمع البيان، ج‌3، ص324 ـ 325؛ الميزان، ج‌5، ص‌326.
[75]. تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌148 ـ 149؛ القاموس الفقهى، ص‌83 ـ 84.
[76]. مسالك الافهام، ج‌15، ص‌8 ـ 9؛ مختلف الشيعه، ج‌9، ص‌245؛ الخلاف، ج‌5، ص‌458 ـ 460.
[77]. ايضاح الفوائد، ج‌4، ص‌544؛ المهذب البارع، ج‌5، ص‌126؛ الروضة البهيه، ج‌9، ص‌295.
[78]. الخلاف، ج‌5، ص‌457 ـ 461؛ جواهرالكلام، ج‌41، ص‌574 ـ 575؛ عوالى‌اللئالى، ج‌3، ص‌574.
[79]. تفسير عياشى، ج1، ص317؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌325؛ مسالك الافهام، ج‌15، ص‌10 ـ 11.
[80]. احكام القرآن، ج‌2، ص‌512 ـ 513.
[81]. جواهرالكلام، ج‌41، ص‌589 ـ 591؛ تحريرالوسيله، ج‌2، ص‌493؛ فقه الحدود والتعزيرات، ص‌812 ـ 814.

 

جمعه 14 مهر 1391  10:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تبعيد

تبعيد : بيرون كردن مجرم از وطن يا محل اقامت خود

تبعيد، از ريشه «ب ـ ع ـ د» و در لغت به معناى دور كردن است.[1] اين واژه در زبان فارسى در اصطلاح فقه و حقوق عبارت است از بيرون كردن مجرم از محل ارتكاب جرم يا اقامتگاه وى[2] و به تعبير ديگر، مجازاتى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 134
است كه به موجب آن فرد مجرم از اقامت در وطن* و شهر خود ممنوع شده، براى مدتى معين به سكونت در محلى ديگر محكوم گردد.[3] در متون فقهى واژگان عربى «تغريب»[4] و «نفى بلد»[5] در‌اين معنا كاربرد دارند، هرچند در متون قانونى ايران پس از مشروطه واژه تبعيد رواج يافته‌است.[6]
در متون تاريخى نوعى تبعيد مطرح شده كه تبعيد با رأى عمومى يا «طرد اجتماعى» ناميده مى‌شود. در اين نوع تبعيد كه در يونان باستان معمول بوده، برخى افراد كه اقامت آنان در يك محل خطرناك و زيان‌آور تشخيص داده مى‌شد، با استناد به آراى عمومى و بدون محاكمه و دادرسى و اتهامى خاص به گونه موقت از شهر بيرون رانده‌مى‌شدند.[7]
فقها درباره اينكه تبعيد تعزير* است يا حد اختلاف نظر دارند. بيشتر فقهاى شيعه[8] و اهل سنت[9] برآن‌اند كه تبعيد حد به شمار مى‌رود، زيرا براى جرايم خاص مانند محاربه* تشريع شده است؛ اما عده‌اى ديگر برآن‌اند كه تبعيد تعزير است، از آن رو كه مورد و ميزان آن به نظر حاكم شرع واگذار شده است.[10]يكى از ادله آن اين است كه در حدود، ميزان و نهايت مجازات معلوم است؛ ولى در تبعيد مكان و زمان تبعيد معلوم نيست و به نظر حاكم شرع واگذار شده است.[11]
قرآن از تبعيد با تعبيرهايى گوناگون ياد كرده است؛ از جمله «نفى» يعنى دور كردن از سرزمين: «يُنفَوا مِنَ الاَرضِ».(مائده/5،33)، «اخراج» يا بيرون راندن از سرزمين خود: «اَخرَجَ الَّذينَ كَفَروا ... مِن ديـرِهِم».(حشر/59،2 و نيز بقره/2، 85)، «جلاء» يعنى دور كردن از وطن (حشر /59، 4) و محروم شدن از مجاورت با ساكنان شهر: «لا يُجاوِرونَكَ فيها اِلاّ قَليلا».(احزاب/33، 60) به نظر برخى مفسران مفهوم «جلاء» از دو نظر با «اِخراج» تفاوت دارد: يكى اينكه در جلاء شخص همراه با خانواده و فرزندان خود از وطنش دور مى‌شود. ديگر آنكه جلاء برخلاف اخراج به صورت گروهى صورت مى‌گيرد.[12]
در قرآن افزون بر آمدن مصاديق تبعيد در ميان امتهاى گذشته، مانند تبعيد سامرى از ميان
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 135
بنى‌اسرائيل[13] (طه/20،97)، تهديد شدن حضرت لوط[14] (شعراء/26،167) و نيز حضرت شعيب و پيروانش به تبعيد شدن از شهر (اعراف/7،88) و نقشه تبعيد پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) از مكه از سوى كفار قريش[15] «انفال/8،30)، از مقرر شدن اين مجازات براى جرايمى خاص سخن به ميان آمده و برخى از احكام شرعى آن بيان شده است.

تبعيد در اقوام پيشين:

تبعيد و بيرون راندن افراد از وطن يا شهرى كه در آن زندگى مى‌كنند، از مجازاتهايى است كه از زمانهاى بسيار دور رواج داشته است، هرچند در هر عصر و منطقه‌اى با توجه به اوضاع خاص آن و ويژگيهاى محيط و فرد مجرم، داراى شرايط متفاوتى بوده است؛ گاهى تنها افراد از شهر محل سكونت خود اخراج مى‌شدند و انتخاب محل اقامت آنان در اختيار خودشان بود. گاه افزون بر بيرون كردن محكومان از وطن، محل و مدت تبعيد آنان نيز معين مى‌شد؛ همچنين تبعيدگاهى گروهى و به صورت دسته جمعى بوده و گاه به گونه فردى صورت مى‌گرفته است، چنان‌كه گاهى به حق و در پى ارتكاب جرم بود و در بسيارى موارد نيز به باطل و به جهت نسبت دادن اتهاماتى ناروا صورت مى‌گرفت.
در كتاب مقدس از تبعيد قوم يهود به دست بخت‌النصر ياد شده و آمده است كه وى براى مدتى طولانى گروهى از آنان را از ديار خود بيرون كرد و به بابل انتقال داد.[16] در برخى آيات قرآن نيز از تبعيد گروهى از يهود ياد شده است؛ از جمله در آيه 246 بقره/2 ذكر شده كه برخى يهوديان تبعيد شده[17]، از پيامبر خويش خواستند تا فرمانده‌اى براى آنان برگزيند تا با نبرد كردن با دشمنان، به وطن خود بازگردند: «قالوا لِنَبِىّ لَهُمُ ابعَث لَنا مَلِكـًا نُقـتِل فى سَبيلِ اللّهِ ... و ما لَنا اَلاَّ نُقـتِلَ فى سَبيلِ اللّهِ و قَد اُخرِجنا مِن دِيـرِنا و اَبنائِنا».مفسران گروهى از جباران يا جالوت يا عمالقه را از كسانى شمرده‌اند كه بر سرزمين آنان مسلط شدند و مردان را از شهر بيرون راندند و زنان و فرزندانشان را به اسارت گرفتند.[18] در آيه‌85‌بقره/2 نيز به تبعيد نارواى يهوديان از سوى يكديگر اشاره شده و آنان به اين جهت مذمت شده‌اند: «ثُمَّ اَنتُم ... و تُخرِجونَ فَريقـًا مِنكُم مِن دِيـرِهِم... وهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيكُم اِخراجُهُم».اين آيه درباره قبايل بنى‌قريظه و بنى‌نضير ساكن در مدينه نازل شد. هر يك از اين دو قبيله با يكى از دو طايفه اوس و خزرج
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 136
همپيمان بودند و هرگاه با يكديگر به نزاع برمى‌خاستند، گروه غالب، ديگرى را از وطن خود بيرون مى‌كرد.[19] برخى گفته‌اند كه اين آيه درباره رويه بنى‌اسرائيل است كه هرگاه قبيله‌اى ديگر را ضعيف مى‌يافتند، آنان را از وطن خود بيرون مى‌راندند[20]؛ همچنين قرآن به سرگذشت سامرى اشاره كرده كه در پى ايجاد انحراف و كجروى در ميان بنى‌اسرائيل، حضرت موسى(عليه السلام) وى را از ميان قوم خود تبعيد كرد[21]: «فَاذهَب فَاِنَّ لَكَ فِى الحَيوةِ اَن تَقولَ لا مِسَاسَ». (طه/20،97) برخى گفته‌اند كه حضرت موسى به بنى‌اسرائيل فرمان داد تا همنشينى و سخن گفتن و غذا خوردن با سامرى را ترك گويند[22]، در نتيجه وى مجبور به ترك شهر شد و در بيابان همنشين درندگان گرديد.[23] در آيات متعدد ديگر نيز از تهديد شدن پيامبران الهى به تبعيد از وطن، از جانب كافران ياد شده است؛ از جمله در آيه 13 ابراهيم/14 اين تهديد از سوى كافران نسبت به انبياى الهى مطرح شده: «قالَ الَّذينَ كَفَروا لِرُسُلِهِم لَنُخرِجَنَّكُم مِن اَرضِنا اَو لَتَعودُنَّ فى مِلَّتِنا»؛ همچنين در آيه 167 شعراء/26 از تهديد شدن حضرت لوط(عليه السلام) به تبعيد از محل اقامت خود ياد شده است[24]: «قالوا لـَئِن لَم تَنتَهِ يــلوطُ لَتَكونَنَّ مِنَ المُخرَجين». (نيز‌ر. ‌ك: اعراف/7،82) در آيه‌اى ديگر اين تهديد در مورد
حضرت شعيب(عليه السلام) و پيروانش نقل شده است[25]: «لَنُخرِجَنَّكَ يـشُعَيبُ والَّذينَ ءامَنوا مَعَكَ مِن قَريَتِنا».(اعراف/7،88)

تبعيد در عصر جاهليت :

كيفر تبعيد در ميان مشركان صدر اسلام نيز رايج بود و آنان كسانى را كه در برابر آيين باطل آنان به مخالفت برمى‌خاستند، از شهر خود تبعيد يا به آن تهديد مى‌كردند. در آيه‌30 انفال/8 از توطئه مشركان مبنى بر زندانى كردن يا كشتن يا تبعيد كردن پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)ياد شده است[26]: «و اِذ يَمكُرُ بِكَ الَّذينَ كَفَروا لِيُثبِتوكَ اَو يَقتُلوكَ اَو يُخرِجوكَ و يَمكُرونَ و يَمكُرُ اللّهُ».(نيز‌ر. ‌ك: توبه/9،13؛ اسراء/17،76) نقل شده است كه مشركان در دارالندوه گرد آمدند و ابتدا تصميم گرفتند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)را در خانه زندانى كنند يا او را از مكه بيرون كنند تا به هر جا خواست برود[27]؛ ولى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 137
چون هراس داشتند كه آن حضرت قبايل ديگر را از بت‌پرستى باز دارد[28] يا با گردآورى يارانى با مشركان وارد جنگ شود[29] از تبعيد آن حضرت منصرف شدند و به قتل وى تصميم گرفتند؛ همچنين مشركان مكه پيروان پيامبر را به جهت ايمان آوردن به آن حضرت و رهاكردن بت‌پرستى، به ناحق از مكه تبعيد كردند[30]: «اَلَّذينَ اُخرِجوا مِن دِيـرِهِم بِغَيرِ حَقّ».(حجّ/22،40‌و‌نيز آل‌عمران/3،195؛حشر/59، 8؛ ممتحنه/60،‌2، 9) البته به نظر برخى مفسران، بيرون كردن مسلمانان از سوى مشركان به طور مستقيم انجام نشد، بلكه مسلمانان به سبب آزار و اذيت مشركان به ترك آن شهر مجبور شدند.[31]

تبعيد در اسلام:

در اسلام نيز براى ارتكاب برخى جرايم كيفر تبعيد مقرر شده كه به برخى از جرايم مزبور و نيز برخى گروههايى كه به سبب ارتكاب جرايمى تبعيد يا به آن تهديد شده‌اند اشاره مى‌شود:

1. محاربه:

مجازات محارب و كسانى كه به گسترش فساد در زمين مى‌پردازند، كشته شدن يا قطع شدن دست و پا يا تبعيد شدن است: «اِنَّما جَزؤُا الَّذينَ يُحارِبونَ اللّهَ و رَسولَهُ و يَسعَونَ فِى الاَرضِ فَسادًا اَن يُقَتَّلوا اَو يُصَلَّبوا اَو تُقَطَّعَ اَيديهِم و اَرجُلُهُم مِن خِلـف اَو يُنفَوا مِنَ الاَرضِ».(مائده/5،33) محارب كسى است كه با برگرفتن سلاح در شهر يا خارج آن رعب و وحشت ايجاد كند.[32] اين آيه در مورد گروهى از مشركان نازل شده كه به مدينه آمدند و اسلام آوردند؛ ولى هنگام بيرون رفتن از شهر چند چوپان مسلمان را كشتند.[33] برخى بر آن‌اند كه نزول آيه درباره گروهى از اهل كتاب بود كه پيمان خود با پيامبراكرم را نقض كردند و به گسترش فساد روى آوردند.[34] مراد از جمله «يُنفَوا مِنَ الاَرضِ» در آيه به نظر برخى مفسران زندانى كردن محارب است؛ با اين تفسير كه در آيه از دور كردن مجرم از سراسر زمين سخن به ميان آمده و اين امر تنها با زندانى كردن وى محقق مى‌گردد[35]؛ اما بيشتر آنان مقصود از اين تعبير را تبعيد محارب از شهر محل اقامت خود دانسته‌اند.[36] به نظر برخى فقها مجازاتهاى مذكور در آيه شريفه براى محارب به گونه تخييرى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 138
است[37] و برخى ديگر برقرار شدن آن مجازاتها را به صورت ترتيبى و متناسب با اعمال مجرمانه محارب دانسته‌اند؛ مثلا گفته‌اند كه اگر محارب صرفاً مالى را به سرقت برده يا رعب و وحشت ايجاد كرده باشد، تبعيد مى‌گردد.[38]
درباره چگونگى تبعيد محارب نيز فقها اختلاف نظر دارند؛ بسيارى از فقيهان امامى و برخى از فقهاى اهل سنت گفته‌اند كه وى به طور مستمر از شهرى به شهر ديگر تبعيد مى‌شود تا توبه كند[39]؛ ولى عده‌اى برآن‌اند كه محارب تنها از وطن خود اخراج مى‌شود.[40] برخى ديگر گفته‌اند كه وى از شهر خود تبعيد و در شهرى ديگر زندانى مى‌گردد.[41] برخى از فقيهان مدت تبعيد را يك سال دانسته‌اند[42]؛ ولى بيشتر فقها آن را تا زمان توبه محارب مى‌دانند.[43] برخى فقها با استناد به عموم آيه 33 مائده/5 تفاوتى ميان زن و مرد قائل نشده و كيفر تبعيد را شامل زنان محارب نيز شمرده‌اند[44]؛ اما به نظر شمارى از فقهاى شيعه و اهل‌سنت اين كيفر، ويژه مردان است.[45]
اگر محارب پيش از دستگيرى توبه كند مجازاتهاى او از جمله تبعيد ساقط خواهد شد: «اِلاَّ الَّذينَ تابوا مِن قَبلِ اَن تَقدِروا عَلَيهِم فَاعلَموا اَنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم». (مائده/5،34) البته اين حكم به نظر فقهاى شيعه و اهل سنت تنها مربوط به حق الله است؛ اما در مورد حق‌الناس از جمله سرقت اموال و كشتن افراد يا مجروح كردن آنان مسئوليت محارب برطرف نمى‌شود.[46]

2. توطئه و خيانت*:

در آيه 2 حشر/59 از بيرون راندن گروهى از اهل كتاب از وطن خود (مدينه) ياد شده است: «هُوَ الَّذى اَخرَجَ الَّذينَ كَفَروا مِن اَهلِ الكِتـبِ مِن ديـرِهِم لاَِوَّلِ الحَشر».در آيات بعد علت تبعيد آنان مخالفت و دشمنى آنان با خدا و رسول بيان شده است: «ذلِكَ بِاَنَّهُم شاقُّوا اللّهَ و رَسولَهُ و مَن يُشاقِّ اللّهَ فَاِنَّ اللّهَ شَديدُ العِقاب».(حشر/59،4) اين آيات در مورد يهود بنى‌نضير نازل شد كه با پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)پيمان صلح و پرهيز از ستيزه‌جويى بسته بودند؛ ولى هنگامى كه پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله) براى استمداد از آنان براى پرداخت ديه مقتولى به ميان
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 139
آنها رفته بود، پيمان خود را شكستند و درصدد قتل آن حضرت برآمدند.[47] بنا به روايتى ديگر، آنان پس از پيمان بستن‌با حضرت رسول، گروهى را به سرپرستى كعب‌بن‌اشرف به مكه فرستادند و در كنار كعبه با مشركان پيمان بستند كه در نابودى اسلام بكوشند.[48] در پى اين نقض پيمان، به فرمان پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) آنان از مدينه بيرون رانده شدند و گروهى از آنها به شام و گروهى ديگر به خيبر رفتند.[49]

3. شايعه پراكنى در جامعه اسلامى:

در آيه 60 احزاب/33 منافقان و بيماردلان تهديد شده‌اند كه در صورت خاتمه ندادن به كارهاى نارواى خود، از مدينه تبعيد خواهند شد[50]: «لـَئِن لَم يَنتَهِ المُنـفِقونَ والَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ والمُرجِفونَ فِى المَدينَةِ لَنُغرِيَنَّكَ بِهِم ثُمَّ لا يُجاوِرونَكَ فيها اِلاّ قَليلا».آيه فوق درباره گروهى از منافقان نازل شده كه در هنگام خروج پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)از مدينه براى جهاد، به شايعه پراكنى مى‌پرداختند و مى‌گفتند كه پيامبر كشته يا اسير شده است[51] يا شايع مى‌كردند كه مسلمانان شكست خورده و متحمل تلفات فراوانى شده‌اند تا روحيه آنان را ضعيف كنند.[52] به نظر برخى مفسران، اين آيه در مورد كسانى نازل شد كه زنان مسلمان را با گفتن سخنان ناروا، آزار مى‌دادند.[53] مفاد آيات پيشين اين سوره (آيات‌58‌ـ‌59) را كه از اذيت كردن مردان و زنان مؤمن و توصيه زنان مسلمان به رعايت حجاب سخن به ميان آورده، مى‌توان مؤيد اين نظر دانست. عده‌اى ديگر مراد آيه شريفه را كسانى دانسته‌اند كه به فحشا و كارهاى خلاف عفت روى مى‌آوردند.[54] برخى از آيه استفاده كرده‌اند كه هركسى كه به شايعه‌پراكنى و اذيت مؤمنان بپردازد مستحق تبعيد و تعزير است.[55]
افزون بر موارد ياد شده، در فقه اسلامى براى جرايم ديگرى از جمله زناى غير محصن[56]، لواط، قوّادى (وساطت در زنا و لواط)، قتل فرزند، كشتن برده، كشتن ذمّى، مُثْله كردن ميت، آميزش با حيوانات، شرابخوارى، جاسوسى، افشاى اسرار
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 140
حكومتى، دزدى و احتكار[57] نيز كيفر تبعيد مقرر شده است.

منابع

احكام القرآن، الجصاص (م. ‌370‌ق.)، به كوشش صدقى محمد جميل، مكة المكرمة، المكتبة التجارية؛ اعانة الطالبين، السيد البكرى الدمياطى (م. ‌1310‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1412‌ق؛ الام، الشافعى (م 204‌ق.)، بيروت، درالمعرفة؛ ايضاح‌الفوائد، محمدبن‌الحسن بن يوسف الحلى (م. ‌771‌ق.)، به كوشش موسوى كرمانى،اشتهاردى، بروجردى، قم، اسماعيليان، 1363‌ش؛ بدائع‌الصنائع، علاءالدين الكاشانى (م. ‌587‌ق.)، پاكستان، المكتبة الحبيبية، 1409‌ق؛ البداية والنهايه، ابن‌كثير (م. ‌774‌ق.)، به كوشش على محمد معوض و عادل احمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418‌ق؛ تاج العروس، الزبيدى (م. ‌1205‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1414‌ق؛ التبيان، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش احمد حبيب‌العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تحرير الوسيله، امام خمينى(قدس سره) (م. ‌1368‌ش.)، قم، نشر اسلامى، 1363‌ش؛ تفسير التحرير والتنوير، ابن‌عاشور (م. ‌1393‌ق.)، تونس، الدار التونسية، 1997 م؛ تفسير الصافى، الفيض الكاشانى (م. ‌1091‌ق.)، به كوشش حسين اعلمى، بيروت، اعلمى، 1402‌ق؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م. ‌774‌ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409‌ق؛ تفسير القمى، القمى (م. ‌307‌ق.)، به كوشش الجزايرى، لبنان، دارالسرور، 1411‌ق؛ التفسير المنير، وهبة الزحيلى، بيروت، دارالفكر المعاصر، 1411‌ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ جامع البيان، الطبرى (م. ‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل العطار، بيروت، دارالفكر، 1415‌ق؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م. ‌671‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417‌ق؛ الجامع للشرايع، يحيى بن سعيد الحلى (م. ‌690‌ق.)، به كوشش گروهى از فضلاء، قم، سيد الشهداء، 1405‌ق؛ جواهر الكلام، النجفى (م. ‌1266‌ق.)، به كوشش عباس قوچانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ الخلاف، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش سيد على خراسانى و ديگران، قم، نشر اسلامى، 1418‌ق؛ دراسات فى ولاية الفقيه، منتظرى، قم، المركز العالمى للدراسات، 1409‌ق؛ الدرالمنثور، السيوطى (م. ‌911‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1414‌ق؛ الدرالمنضود، سيد محمد رضا موسوى گلپايگانى (م. ‌414‌ق.)، قم، دارالقرآن الكريم، 1412‌ق؛ روائع‌البيان، محمدعلى الصابونى، التاريخ العربى ـ احياء التراث العربى؛ روح المعانى، الآلوسى (م. ‌1270‌ق.)، به كوشش محمد حسين عرب، بيروت، دارالفكر، 1417‌ق؛ زادالمسير، جمال‌الدين الجوزى (م. ‌597‌ق.)، بيروت، المكتب الاسلامى، 1407‌ق؛ زبدة البيان، المقدس الاردبيلى (م. ‌993‌ق.)، به كوشش استادى و زمانى نژاد، قم، مؤمنين، 1378‌ش؛ سبل الهدى، محمد بن يوسف الصالحى (م. ‌942‌ق.)، به كوشش عبدالموجود و معوض، بيروت، دارالكتب العلمية، 1414‌ق؛ السرائر، ابن ادريس (م. ‌598‌ق.)، قم، نشر اسلامى، 1411‌ق؛ السيرة النبويه، ابن كثير (م. ‌774‌ق.)، به كوشش صدقى جميل العطار، بيروت، دارالفكر، 1418‌ق؛ السيرة النبويه، ابن هشام (م. ‌8 213‌ق.)، به كوشش مصطفى السقاء و ديگران، بيروت، المكتبة العلمية؛ شرح الازهار، احمد المرتضى (م. ‌840‌ق.)، صنعاء، مكتبة غمضان، 1400‌ق؛ الصحاح، الجوهرى (م. ‌393‌ق.)، به كوشش عبدالغفور العطارى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1407‌ق؛ صحيح البخارى، البخارى (م. ‌256‌ق.)، به كوشش بن‌باز، بيروت، دارالفكر، 1418‌ق؛ الصحيح من سيرة‌النبى(صلى الله عليه وآله)، جعفر مرتضى العاملى، بيروت، دارالسيرة، 1414‌ق؛ فتح البارى، ابن حجر العسقلانى (م. ‌852‌ق.)، دوم، بيروت، دارالمعرفة؛ فتح القدير، الشوكانى (م. ‌1250‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة؛ فرهنگ بزرگ سخن، حسن انورى و ديگران، تهران، سخن، 1381‌ش؛ فرهنگ علوم سياسى، على آقا بخشى و مينو افشارى راد، تهران، اطلاعات علمى ايران، 1376‌ش؛ الفقه على المذاهب الاربعه، عبدالرحمن
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 141
الجزيرى (م. ‌1360‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1406‌ق؛ كتاب مقدس، ترجمه: فاضل خان همدانى، ويليام گلبن، هنرى مرتن، تهران، اساطير، 1380‌ش؛ لسان العرب، ابن منظور (م. ‌711‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408‌ق؛ لغت نامه، دهخدا (م. ‌1334‌ش.) و ديگران، تهران، مؤسسه لغت‌نامه و دانشگاه تهران، 1373‌ش؛ مبانى تكملة المنهاج، سيد ابوالقاسم الخوئى (م. ‌1413‌ق.)، نجف، مطبعة الآداب؛ المبسوط، السرخسى (م. ‌483‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ مبسوط در ترمينولوژى حقوق، محمد جعفر جعفرى لنگرودى، تهران، كتابخانه گنج دانش، 1378‌ش؛ مجمع البحرين، الطريحى (م. ‌1085‌ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408‌ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. ‌548‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ مجمع الفائدة والبرهان، المحقق الاردبيلى (م.993‌ق.)، به كوشش مجتبى عراقى و ديگران، قم، انتشارات اسلامى، 1416‌ق؛ المحلى بالآثار، ابن حزم الاندلسى (م. ‌456‌ق.)، به كوشش سليمان بندارى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1405‌ق؛ مسالك الافهام الى تنقيح شرايع الاسلام، الشهيد الثانى (م. ‌965‌ق.)، قم، معارف اسلامى، 1416‌ق؛ المغنى والشرح الكبير، عبدالله بن قدامه (م. ‌620‌ق.) و عبدالرحمن بن قدامه (م. ‌682‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية؛ المقنع، الصدوق (م. ‌381‌ق.)، قم، مؤسسة الامام الهادى(عليه السلام)، 1415‌ق؛ المهذب البارع، ابن فهد الحلّى، (م. ‌841‌ق.)، به كوشش مجتبى العراقى، قم، النشر الاسلامى، 1413‌ق؛ الميزان، سيد محمد حسين الطباطبايى (م. ‌1402‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1393‌ق؛ النورالمبين، سيد نعمت الله الجزائرى (م. ‌1112‌ق.)، قم، شريف رضى.
جواد رقوى




[1]. الصحاح، ج‌2، ص‌448؛ لسان العرب، ج‌3، ص‌89؛ مجمع البحرين، ج‌1، ص‌217 ـ 218، «بعد».
[2]. ترمينولوژى حقوق، ج‌2، ص‌1138.
[3]. لغت نامه، ج‌4، ص‌6389؛ فرهنگ بزرگ سخن، ج‌3، ص‌1609.
[4]. تاج‌العروس، ج‌1، ص‌410، «غرب»؛ بدائع الصنائع، ج‌7، ص‌39؛ المهذب البارع، ج‌5، ص‌33.
[5]. لسان العرب، ج‌1، ص‌639؛ تاج العروس، ج‌1، ص‌410، «غرب»؛ الدرالمنضود، ج‌1، ص‌295.
[6]. لغت نامه، ج‌4، ص‌6389، «تبعيد».
[7]. فرهنگ علوم سياسى، ص‌302.
[8]. الخلاف، ج‌5، ص‌369؛ مبانى تكملة المنهاج، ج‌1، ص‌321؛ النفى و التغريب، ص‌175 ـ 176.
[9]. فتح البارى، ج‌12، ص‌141؛ روائع البيان، ج‌2، ص‌29.
[10]. احكام القرآن، ج‌3، ص‌335؛ بدائع الصنائع، ج‌7، ص‌39؛ دراسات فى ولاية الفقيه، ج‌2، ص‌324 ـ 326.
[11]. احكام القرآن، ج‌3، ص‌335.
[12]. المنير، ج‌28، ص‌74.
[13]. تفسير قرطبى، ج‌11، ص‌240؛ فتح القدير، ج‌3، ص‌383؛ الميزان، ج‌14، ص‌97.
[14]. تفسير ابن كثير، ج‌3، ص‌357؛ الصافى، ج‌4، ص‌48.
[15]. تفسير ابن كثير، ج‌2، ص‌314؛ فتح القدير، ج‌2، ص‌303؛ البداية والنهايه، ج‌3، ص‌216.
[16]. كتاب مقدس، اول تواريخ: 9.
[17]. روح‌المعانى، ج2، ص250؛ التحرير والتنوير، ج2، ص487.
[18]. مجمع‌البيان، ج2، ص610 ـ 611؛ الميزان، ج2، ص297.
[19]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌303 ـ 304.
[20]. جامع البيان، ج‌1، ص‌559 ـ560؛ مجمع البيان، ج‌1، ص‌304؛ تفسير ابن كثير، ج‌1، ص‌125.
[21]. تفسيرقرطبى، ج11، ص‌240؛ فتح القدير، ج‌3، ص‌383؛ الميزان، ج‌14، ص‌197.
[22]. جامع‌البيان، ج‌16، ص‌256؛ مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌47؛ تفسير‌قرطبى، ج‌11، ص‌240.
[23]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌47؛ زادالمسير، ج‌5، ص‌220؛ فتح‌القدير، ج‌3، ص‌383.
[24]. الصافى، ج‌4، ص‌48؛ تفسير ابن كثير، ج‌3، ص‌357؛ الميزان، ج‌15، ص‌310.
[25]. تفسير ابن كثير، ج2، ص242؛ الدرالمنثور، ج‌3، ص‌102؛ النورالمبين، ص‌245.
[26]. تفسير ابن كثير، ج2، ص‌314؛ فتح القدير، ج‌2، ص‌303؛ البداية و النهايه، ج‌3، ص‌216 ـ 215.
[27]. التبيان،ج5، ص109؛ السيرة‌النبويه، ابن‌كثير، ج2،ص228؛ سبل الهدى، ج‌3، ص‌231 ـ 232.
[28]. جامع‌البيان، ج‌9، ص‌302.
[29]. زادالمسير، ج‌3، ص236؛ البداية والنهايه، ج3، ص‌215 ـ 216؛ السيرة النبويه، ابن هشام، ج‌2، ص‌332.
[30]. السيرة‌النبويه، ابن‌هشام، ج2، ص320؛ تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌69.
[31]. جامع‌البيان، ج‌17، ص‌229؛ مجمع‌البيان، ج‌7، ص138؛ الميزان، ج‌14، ص‌384.
[32]. التبيان، ج‌3، ص‌504؛ تحرير الوسيله، ج‌2، ص‌492؛ النفى و التغريب، ص‌367.
[33]. جامع‌البيان، ج‌6، ص‌280 ـ 281؛ مجمع البيان، ج‌3، ص‌290؛ تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌148.
[34]. جامع‌البيان، ج‌6، ص‌279؛ تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌149؛ تفسير‌ابن كثير، ج‌2، ص‌50.
[35]. تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌152 ـ 153؛ فتح القدير، ج‌2، ص‌36؛ المحلى، ج‌11، ص‌181.
[36]. جامع‌البيان، ج‌6، ص‌298؛ مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌292؛ الميزان، ج‌5، ص‌327.
[37]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌292؛ ايضاح الفوائد، ج‌4، ص‌544؛ مسالك الافهام، ج‌15، ص‌8.
[38]. السرائر، ج‌3، ص‌506؛ الام، ج‌6، ص‌164؛ اعانة الطالبين، ج‌4، ص‌186.
[39]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌292؛ ر. ك: زبدة‌البيان، ص‌836؛ المغنى، ج‌10، ص‌313.
[40]. التبيان، ج‌3، ص‌506.
[41]. تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌152؛ جواهر الكلام، ج‌41، ص‌593؛ الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5475.
[42]. الجامع للشرايع، ص‌242؛ جواهر الكلام، ج‌41، ص‌593؛ المبدع، ج‌7، ص‌462.
[43]. السرائر، ج‌3، ص‌455؛ مسالك الافهام، ج‌15، ص‌18؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج‌5، ص‌411.
[44]. الخلاف، ج‌5، ص‌470؛ السرائر، ج‌3، ص‌510؛ شرح الازهار، ج‌4، ص‌376.
[45]. الفقه على‌المذاهب الاربعه، ج5، ص‌410؛ المبسوط، ج‌9، ص‌197؛ النفى والتغريب، ص‌407.
[46]. مجمع‌الفائده، ج‌13، ص‌298؛ زبدة البيان، ص‌836؛ الام، ج‌6، ص‌164.
[47]. تفسير قمى، ج2، ص‌358 ـ 359؛ التبيان، ج‌9، ص‌559؛ السيرة‌النبويه، ابن هشام، ج‌3، ص‌684.
[48]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌425؛ فتح القدير، ج‌5، ص‌195؛ الصحيح من سيره، ج‌8، ص‌48.
[49]. تفسير ابن كثير، ج‌4، ص‌353؛ السيرة‌النبويه، ابن هشام، ج‌3، ص‌684؛ مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌425 ـ 426.
[50]. جامع البيان، ج‌22، ص‌60؛ التبيان، ج‌8، ص‌361؛ احكام‌القرآن، ج‌3، ص‌486.
[51]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌197؛ الصافى، ج‌4، ص‌204.
[52]. مجمع‌البيان، ج8، ص182؛ تفسير قرطبى، ج‌14، ص‌245.
[53]. نمونه، ج17، ص427ـ429؛ تفسيرقرطبى، ج14،ص245.
[54]. جامع‌البيان، ج22، ص58؛ تفسير قرطبى، ج‌14، ص‌245؛ الدرالمنثور، ج‌5، ص‌222.
[55]. احكام‌القرآن، ج3، ص486؛ المنير،ج22، ص113ـ114.
[56]. المقنع، ص‌431؛ الام، ج‌6، ص‌157؛ المغنى، ج‌10، ص‌133.
[57]. النفى والتغريب، ج‌47، ص‌366 ـ 367.

 

جمعه 14 مهر 1391  10:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تعزير

دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 639

تعزير : نوعى مجازات مبنى بر تعيين ميزان كيفر به تشخيص قاضى

تعزير واژه‌اى عربى از ريشه «ع ـ ز ـ ر» و در لغت به معناى يارى كردن، تكريم[1]، بازداشتن[2] و تأديب[3] است. در اصطلاح فقهى، تعزير مجازاتى است نامعين[4] كه هدف از آن بازداشتن مجرم و ديگران از ارتكاب جرم است[5] و حاكم شرع با توجه به مصالح فرد و جامعه، مقتضيات زمان و مكان، نوع جرم، سوابق و ويژگيهاى مجرم ميزان آن را تعيين مى‌كند.[6] تعزير ويژه جرايمى است كه در شريعت مجازات معينى ندارد.[7] به اين كيفر از آن رو تعزير گفته مى‌شود كه مجرم را از ارتكاب مجدد جرم باز مى‌دارد[8] يا سبب تأديب وى مى‌گردد.[9] تعزير و حدّ هر دو، نوعى كيفر جُرم‌اند؛ ولى با يكديگر تفاوتهايى دارند؛ مانند اينكه: 1.‌ميزان كيفر تعزير برخلاف حدّ معين نيست. 2.‌در كيفر تعزير ميان شخص آزاد (حُرّ) و برده‌(عبد) تفاوتى وجود ندارد؛ ولى در حد چنين نيست. 3.‌تعزير به تناسب اهميت جرم قابل‌تشديد و تخفيف است، برخلاف حدّ كه قاضى حق تشديد يا تخفيف آن را ندارد. 4.‌اجراى تعزير تابع مفسده موجود در عمل مجرمانه است، هرچند آن كار معصيت به شمار نرود، ازاين‌رو گاهى كودكان هم تعزير مى‌شوند؛ ولى اجراى حد تابع معصيت بودن كار و تحقق شرايط آن، مانند بلوغ است. 5.‌برخلاف حد، در گزينش نوع تعزير و ميزان آن، شخصيت و پيشينه افراد دخيل است. 6.‌انتخاب نوع تعزير، برخلاف حد، در مورد حق‌الله و حق‌الناس متفاوت است.[10] 7.‌به نظر برخى فقها، در تعزير امكان بخشش و شفاعت هست؛ اما در حدود عفو و شفاعت راه ندارد. 8.‌تعزيرات برخلاف حدود با يك بار اقرار ثابت مى‌شوند.[11]
درباره اينكه آيا ميزان تعزير بايد كمتر از حد باشد يا اينكه چنين قيدى وجود ندارد، اختلاف
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 640
نظر است؛ بيشتر فقهاى اماميه[12] و اهل‌سنت[13] مقدار تعزير را همواره كمتر از حد دانسته‌اند؛ اما برخى از فقهاى اماميه[14] و بسيارى از فقهاى اهل سنت[15] تعزير كردن به ميزانى بيشتر از حد را مجاز دانسته و حتى كشتن مجرم را نيز در شمار مجازاتهاى تعزيرى آورده‌اند. مستند برخى از قائلان به اين نظر، يكى آيه 9 حجرات/49 است كه جنگ با باغيان را جايز مى‌شمرد: «فَاِن بَغَت اِحدهُما عَلَى الاُخرى فَقـتِلوا الَّتى تَبغى حَتّى تَفىءَ اِلى اَمرِ اللّهِ»[16]و ديگرى به عمل برخى خلفا استناد شده است.[17]
متولى تعزير به نظر مشهور در فقه اماميه[18] و اهل سنت[19] امام يا حاكم اسلامى است؛ ولى برخى فقها تعزير كردن زن، فرزند و برده را به دست شوهر، پدر و مالك جايز دانسته و در مورد جواز تعزير زن از سوى شوهر به آيه‌34‌نساء/4 استناد كرده‌اند.[20] به نظر ساير فقها اين‌گونه موارد در واقع تأديب است نه تعزير به مفهوم اصطلاحى‌آن.[21]
واژه تعزير و مشتقات آن در آيات متعددى آمده است؛ مانند آيات 12 مائده/5، 157 اعراف/7 و 9 فتح/48. در اين آيات معناى لغوى اين واژه، يعنى يارى كردن مراد است. مفهوم اصطلاحى تعزير در آياتى ديگر با تعابير مختلف آمده است؛ مانند ايذاء[22]: «والَّذانِ يَأتِيـنِها مِنكُم فَـاذوهُما»(نساء/ 4، 16)، عذاب دردناك در دنيا[23]: «لَهُم عَذابٌ اَليمٌ فِى‌الدُّنيا»(نور/24، 19)، محصور كردن در خانه: «فَاَمسِكوهُنَّ فِى البُيوتِ»(نساء/ 4، 16) و بيرون راندن از وطن: «ثُمَّ لا يُجاوِرونَكَ فيها اِلاّ قَليلا».(احزاب/33،60) اين آيات، ضمن دلالت بر مشروعيت تعزير مجرمان، شمارى از مصاديق مهم تعزير در شرايع گذشته و اسلام و نيز شيوه‌هاى تعزير در شريعت اسلام را دربردارد.

تعزير درشرايع گذشته:

در شرايع الهى پيشين افزون بر مجازاتهاى با قانون ثابت و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 641
غير قابل انعطاف، مانند قصاص (مائده/5، 45) و حدّ مرتد[24]، مجازاتهايى نيز وجود داشت كه جنبه عمومى و ثابت نداشت، بلكه به تناسب نوع جرم و شخصيت مجرمان تعيين مى‌شد. شمارى از مهم‌ترين موارد اين مجازاتها كه مى‌توان آنها را به عنوان مصاديق تعزيرات در اين شرايع برشمرد و در قرآن مورد اشاره قرار گرفته، عبارت‌اند از:

1. تازيانه زدن:

يكى از روشهاى تعزير در شريعت حضرت ايوب(عليه السلام) تازيانه زدن بود، از اين‌رو چون در هنگام بيمارىِ او، همسرش تخلفى كرد، سوگند ياد كرد كه در صورت بهبودى، او را 100 تازيانه بزند؛ اما پس از بهبودى همسرش را بخشيد[25]؛ ولى براى فرار از ارتكاب حَنْث (شكسته شدن) سوگند، به دستور الهى چندين تازيانه را به هم منضم كرد و يك ضربه به او زد:«و خُذ بِيَدِكَ ضِغثـًا فَاضرِب بِهِ و لا‌تَحنَث».(ص/‌38، 44) درباره نوع تخلف همسر ايوب و علت تعيين اين مجازات براى وى، مفسران امور مختلفى را ذكر كرده‌اند.[26]

2. به بردگى گرفتن:

يكى از كيفرهاى سرقت در ميان بنى‌اسرائيل در عصر حضرت يوسف(عليه السلام)به بردگى گرفتنِ هميشگى يا موقت سارق بود[27]، بر همين اساس هنگامى كه بنيامين، برادر يوسف، به سرقت متهم شد، برادران وى تملك خود سارق را مجازات سرقت او دانستند: «قالوا جَزؤُهُ مَن وُجِدَ فى رَحلِهِ فَهُوَ جَزؤُهُ كَذلِكَ نَجزِى الظّــلِمين».(يوسف/12،75) به نظر برخى، اين مجازات تنها در ميان مردم كنعان و شريعت حضرت يعقوب(عليه السلام) معمول بوده است و آنان سارق را به تناسب ارزشِ مال مسروق تا زمانى به بردگى مى‌گرفتند[28]؛ اما مجازات سرقت در مصر جز اين بود، زيرا آنان سارق را با تازيانه زدن و دريافت غرامتهاى سنگين مجازات مى‌كردند[29]، از اين‌رو حضرت يوسف(عليه السلام)نمى‌توانست طبق قانون حاكم بر مصر، بنيامين را نزد خود نگاه دارد: «كَذلِكَ كِدنا لِيوسُفَ ما كانَ لِيَأخُذَ اَخاهُ فى دينِ المَلِكِ»(يوسف/12،76)

3. منزوى كردن و مصادره اموال:

در آيه 97 طه/20 از مجازات سامرى به سبب جرم بزرگ او، يعنى گمراه كردن بنى‌اسرائيل، ياد شده كه حضرت‌موسى(عليه السلام) او را از مراوده با مردم منع كرد: «قالَ‌فَاذهَب فَاِنَّ لَكَ فِى‌الحَيوةِ اَن تَقولَ لا‌مِسَاسَ».برخى مفسران گفته‌اند: آن حضرت به مردم فرمان داد كه با سامرى سخن نگويند، غذا نخورند و هيچ تماسى با او نداشته باشند. در پى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 642
اين فرمان، سامرى شهر را ترك كرد و رو به بيابان نهاد.[30] عده‌اى نيز برآن‌اند كه تعبير «لا‌مِساسَ»به يكى از قوانين جزايى شريعت* موسى(عليه السلام) درباره مرتكبان گناهان سنگين اشاره دارد و بر پايه آن، مجرم چنان پليد و گناهكار تلقى مى‌شد كه هيچ‌كس با او تماس نمى‌گرفت.[31] مجازات ديگر سامرى، گرفتن گوساله وى و سوزاندن و به دريا افكندن آن بود: «وانظُر اِلى اِلـهِكَ الَّذى ظَـلتَ عَلَيهِ عاكِفـًا لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِى اليَمِّ نَسفـا».(طه/20،97) شمارى از فقها اين كار حضرت موسى(عليه السلام)را مصداق تعزير مالى دانسته‌اند كه در شريعت اسلام نيز جارى است.[32]

تعزير در اسلام:

اسلام نيز همچون ديگر شرايع الهى براى پاك كردن جامعه از ظلم و فساد، افزون بر تشريع حدود در مورد جرايمى خاص، مرتكبان ديگر جرايم را نيز مستحق مجازات دانسته است. از مفهوم آيه 58 احزاب/33: «والَّذينَ يُؤذونَ المُؤمِنينَ والمُؤمِنـتِ بِغَيرِ مَا اكتَسَبوا فَقَدِ احتَمَلوا بُهتـنـًا و اِثمـًا مُبينـا»، مى‌توان مشروعيت تعزير را در شريعت اسلام استفاده كرد، زيرا اين آيه كسانى را مذمت مى‌كند كه مسلمانان را بدون ارتكاب هيچ‌گونه جرمى بيازارند، بنابراين مفهوم آن دلالت دارد كه اذيت كردن ديگران، مانند اجراى حد و تعزير، در صورتى كه شخص مرتكب جرمى شده باشد مجاز است.[33] در آيه 19‌نور/24 اشاعه دهندگان كارهاى زشت در مورد مؤمنان، مستحق مجازات دردناك شناخته شده‌اند:«اِنَّ‌الَّذينَ يُحِبّونَ اَن تَشيعَ الفـحِشَةُ فِى الَّذينَ ءامَنوا لَهُم عَذابٌ اَليمٌ».واژه «فاحشه» در اين آيه را گوناگون تفسير كرده‌اند؛ مانند زنا[34]، سخن يا كار زشت[35] و چيزى كه سبب خوارى مؤمن و سقوط شخصيت او نزد ديگران مى‌شود.[36] مقصود از تعبير «يُحِبّون اَن تَشيع» به نظر برخى اقدام عملى براى ترويج اين كارها[37] و مراد از «عَذابٌ‌اَليمٌ» به نظر برخى حد[38] و به نظر عده‌اى ديگر تعزير[39] است.
جواز تعزير از آيات ديگرى كه به برخى مجازاتهاى موقتى مجرمان اشاره دارند نيز قابل استفاده است. (=>‌انواع و شيوه‌هاى تعزير)
تعزير مشروع در اسلام، افزون بر جرايمى كه براى كيفر آنها حدى مشخص نشده[40]، جرايمى را
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 643
نيز شامل مى‌شود كه اصولا مستوجب حدّند؛ ولى شرايط اقامه حدود را كاملا دارا نيستند؛ مانند عمل زنا در صورتى كه شاهدان كمتر از 4 نفر باشند[41]، افزون بر اين، در پاره‌اى موارد، تعزير به عنوان كيفر مكمل در كنار حد اجرا مى‌شود؛ مثلا در جرم ارتكاب زنا در مكان يا زمان مقدس كيفر چنين است.[42]
در برخى احاديث شيعه[43] و اهل سنت[44] تنها تازيانه* زدن (جَلْد) به عنوان تعزير ذكر شده است. نظر برخى از فقها نيز همين است.[45] در برابر، احاديثى ديگر، مصاديق ديگرى را براى تعزير ذكر كرده‌اند.[46] بسيارى از فقها با استناد به اين دسته از احاديث و برخى آيات قرآن، علاوه بر جَلْد، مجازاتهاى ديگرى را نيز مصداق تعزير دانسته‌اند؛ مانند توبيخ، زندانى كردن، سختگيرى در خوراك، تبعيد، تراشيدن موى سر، گرداندن در شهر، سياه كردن صورت، محروم كردن از اشتغال به شغلها و مناصب خاص و گرفتن اموال.[47]

انواع و شيوه‌هاى تعزير در اسلام:

مهم‌ترين انواع و شيوه‌هاى تعزير كه در قرآن‌كريم بدانها اشاره شده، عبارت‌اند از:

1. ايذاء:

آيه 16 نساء/4 مسلمانان را امر مى‌كند كه مردان و زنان مرتكب عمل فحشا را آزار دهند: «والَّذانِ‌يَأتِيـنِها مِنكُم فَـاذوهُما».برخى مراد آيه را همه مردان و زنان، چه همسردار و چه بى‌همسر[48] دانسته‌اند؛ اما بيشتر مفسران آن را مختص مردان و زنان زناكار بى‌همسر مى‌دانند[49] و برخى مراد از فاحشه كه در آيه قبل آمده و ضمير«يَأتِيـنِها»در آيه مذكور به آن اشاره دارد را لواط و مساحقه دانسته‌اند.[50] مراد از «ايذاء»* در اين آيه، توبيخ زبانى يا ضربه زدن با كفش[51] يا دست[52] است. برخى مراد از آن را هرگونه آزار زبانى و عملى دانسته‌اند. [53] در برخى احاديث، ايذاء در
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 644
اين‌آيه به زندانى كردن تفسير شده است.[54] مجازات تعزيرى مذكور در اين آيه براى اين مجرمان به صدر اسلام اختصاص داشت و با نزول آيات مربوط به حدود، اين مجازات نسخ گرديد.[55] به اين نسخ در احاديث اهل‌بيت(عليهم السلام) نيز اشاره شده است.[56]

2. بيرون راندن از موطن و تخريب اموال:

يكى از مجازاتهاى تعزيرى، بيرون راندن مجرم از شهر خود و نيز مصادره يا از بين بردن اموال اوست.[57] بر همين اساس بود بيرون كردن بنى‌نضير از خانه و سرزمين خود و تخريب نخلستانهاى آنان: «هُوَ الَّذى اَخرَجَ الَّذينَ كَفَروا مِن اَهلِ الكِتـبِ مِن ديـرِهِم لاَِوَّلِ الحَشرِ ما ظَنَنتُم اَن يَخرُجوا و ظَنّوا اَنَّهُم ما نِعَتُهُم حُصونُهُم مِنَ اللّهِ ... * ما قَطَعتُم مِن لينَة اَو تَرَكتُموها قائِمَةً عَلى اُصولِها فَبِاِذنِ‌اللّهِ و لِيُخزِىَ الفـسِقين».(حشر/59،2 ـ 5) جرم آنان نقض پيمانى بود كه با پيامبر و مسلمانان بسته بودند.[58] به نقلى ديگر، آنان با طرح نقشه‌اى قصد كشتن پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)را داشتند كه خداوند آن حضرت را از اين توطئه آگاه كرد.[59] نمونه قرآنى ديگر، تهديد منافقان و شايعه سازان به تبعيد از شهر مدينه است: «لـَئِن لَم يَنتَهِ المُنـفِقونَ والَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ والمُرجِفونَ فِى‌المَدينَةِ لَنُغرِيَنَّكَ بِهِم ثُمَّ لا يُجاوِرونَكَ فيها اِلاّ قَليلا». (احزاب/33،60) جرم آنان را برخى منابع آزار دادن زنان مدينه ذكر كرده‌اند.[60] نيز گفته شده كه برخى از آنها براى تضعيف روحيه مسلمانان اخبارى نادرست، مانند شكست خوردن مسلمانان يا كشته شدن همه آنان در جنگها را منتشر مى‌كردند.[61] نمونه ديگر اينكه در پى ساختن مسجدى به دست منافقان با هدف تفرقه انداختن ميان مسلمانان و ايجاد پايگاهى براى دشمنان خدا و رسول، و نزول آيات 107 ـ 108 توبه/9، مبنى بر منع پيامبر(صلى الله عليه وآله) از نماز خواندن در آن: «والَّذينَ اتَّخَذوا مَسجِدًا ضِرارًا وكُفرًا وتَفريقـًا بَينَ المُؤمِنينَ واِرصادًا لِمَن حارَبَ اللّهَ و رَسولَهُ مِن قَبلُ و لَيَحلِفُنَّ اِن اَرَدنا اِلاَّ الحُسنى واللّهُ يَشهَدُ اِنَّهُم لَكـذِبون * لا تَقُم فيهِ اَبَدًا»آن حضرت، به دو نفر از مسلمانان به نام عاصم‌بن
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 645
عوف و مالك بن دخشم دستور داد كه مسجد منافقان را تخريب كنند و آن را آتش بزنند.[62]

3. ممنوعيت‌معاشرت‌بامجرم:

آيه 118 توبه/9 از ماجراى سه مسلمان سخن به ميان آورده كه عرصه بر آنان تنگ شده بود و راهى جز توبه و بازگشت به سوى خدا نداشتند: «و عَلَى الثَّلـثَةِ الَّذينَ خُلِّفوا حَتّى اِذا ضاقَت عَلَيهِمُ الاَرضُ بِما رَحُبَت و ضاقَت عَلَيهِم اَنفُسُهُم وظَنّوا اَن لا مَلجَاَ مِنَ اللّهِ اِلاّ اِلَيهِ ثُمَّ تابَ عَلَيهِم لِيَتوبوا اِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيم». اين آيه، درباره كعب‌بن مالك، مرارة بن ربيع و هلال بن اميه نازل شد كه با پيامبر(صلى الله عليه وآله) در جنگ تبوك همراهى نكردند؛ اما پس از جنگ پشيمان شدند و از آن حضرت بخشش خواستند؛ ولى حضرت نه تنها خود با آنان سخنى نگفت، بلكه ديگران را نيز از معاشرت با آنان منع كرد و حتى همسران و فرزندانشان نيز با آنان سخن نمى‌گفتند، از‌اين‌رو‌مجبور شدند شهر را ترك كنند و به بيابانها بروند. پس از 50 روز، با نزول آيه، توبه آنان پذيرفته شد.[63]

4. محروميت از حضور در جنگ و بهره‌مندى از غنايم:

آيه 83 توبه/9 از محروم شدن برخى افراد از همراهى با پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)در صحنه نبرد سخن گفته است: «فَاِن رَجَعَكَ اللّهُ اِلى طَـائِفَة مِنهُم فَاستَـذَنوكَ لِلخُروجِ فَقُل لَن‌تَخرُجوا مَعِىَ اَبَدًا و لَن تُقـتِلوا مَعِىَ عَدُوًّا اِنَّكُم رَضيتُم بِالقُعودِ اَوَّلَ مَرَّة فَاقعُدوا مَعَ الخــلِفين». اين افراد، شمارى از منافقان[64] يا كسانى بودند كه بدون عذر در جنگ تبوك شركت نكردند.[65]
در آيه 15 فتح/ 48 نيز به گروهى ديگر از تخلف كنندگان از جهاد اشاره شده كه وقتى شنيدند پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله) در جنگى در آينده غنايم بسيار به دست خواهد آورد، درخواست همراهى و شركت در آن جنگ را كردند؛ ولى آن حضرت به علت تخلف آنان در جنگهاى گذشته، اين خواسته را نپذيرفت: «سَيَقولُ المُخَلَّفونَ اِذَا انطَـلَقتُم اِلى مَغانِمَ لِتَأخُذوها ذَرونا نَتَّبِعكُم يُريدونَ اَن يُبَدِّلوا كَلـمَ اللّهِ قُل لَن تَتَّبِعونا كَذلِكُم قالَ اللّهُ مِن قَبلُ». اين آيه پس از بازگشت از حديبيه و هنگامى نازل شد كه پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)، فتح خيبر و به‌دست آوردن غنايم فراوانى را بشارت داد.[66] به‌موجب اين آيه اين غنايم مخصوص شركت‌كنندگان در حديبيه بود[67] و آنها كه حضور نداشتند از مشاركت در جنگ خيبر و بهره‌مندى از غنايم آن محروم شدند.
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 646

5. نپذيرفتن زكات:

يكى ديگر از شيوه‌هاى تعزير خطاكاران نپذيرفتن زكات آنان است.[68] در آيات 75 ـ 76 توبه/9 از پيمان برخى از مسلمانان با خداوند ياد شده، مبنى بر اينكه اگر خداوند آنان را از فضل خود روزى دهد، زكات دهند و از صالحان باشند؛ اما پس از برآورده شدن خواسته آنان، به پيمان خود وفادار نماندند و مغضوب خداوند شدند: «...‌و مِنهُم مَن عـهَدَ اللّهَ لـَئِن‌ءاتَـنا مِن فَضلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ ولَنَكونَنَّ مِنَ الصّــلِحين * فَلَمّا ءاتـهُم مِن فَضلِهِ بَخِلوا بِهِ و تَوَلَّوا و هُم مُعرِضون * فَاَعقَبَهُم نِفاقـًا فى قُلوبِهِم اِلى يَومِ يَلقَونَهُ بِما اَخلَفُوا اللّهَ ما‌وعَدوهُ و بِما كانوا يَكذِبون».(توبه/9،75 ـ 77) مورد نزول اين آيات، ثعلبة‌بن حاطب بود كه پيوسته از پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى‌خواست كه براى ثروتمند شدن وى دعا فرمايد و با آن حضرت عهد كرد كه در صورت ثروتمند شدن، حقوق مالى خود را ادا كند؛ اما پس از دعاى آن حضرت و برآورده شدن خواسته‌اش، حتى زكات مال خود را هم نپرداخت. پس از نزول آيات مزبور، وى از كرده خود پشيمان شد و زكات اموالش را نزد رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) آورد؛ ولى حضرت آن را نپذيرفت.[69] بعدها خلفا نيز از پذيرش زكات اموال وى خوددارى كردند.[70]

ساقط شدن تعزير:

گاه بر اثر عواملى تعزير ساقط مى‌شود. برخى از عوامل سقوط تعزير از مجرم عبارت‌اند از:

1. بخشش:

در جرايم مربوط به حق الله، حاكم اسلامى مى‌تواند مجازات تعزيرى مجرم را اسقاط كند و او را ببخشد.[71] برخى فقها در مورد اين حكم به آياتى استناد كرده‌اند كه به گونه عام، پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مؤمنان را به درگذشتن از خطاى ديگران سفارش مى‌كند[72]؛ مانند آيه 13 مائده/5: «فَاعفُ عَنهُم واصفَح اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُحسِنين»، آيه‌199‌اعراف/7: «خُذِ العَفوَ وأمُر بِالعُرفِ» و آيه 85 حجر/15: «فَاصفَحِ الصَّفحَ الجَميل».مستند ديگر، سيره عملى پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله) در اين مورد است؛ مثلا آن حضرت در برابر شخصى كه به جرمى مستحق تعزير اعتراف كرده بود، با استناد به آيه 114 هود /11: «اِنَّ الحَسَنـتِ يُذهِبنَ السَّيِّـاتِ»، نماز خواندن او را كفاره گناهش دانستند.[73] در موارد حق الناس نيز صاحبان حقوق مى‌توانند پيش از ثبوت جرم نزد قاضى، از حق خود گذشت كنند تا تعزير ساقط شود.[74]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 647

2. توبه[75]:

آيه 16 نساء/4 پس از امر به اجراى حد يا تعزير، مجازات مجرمان را در صورت توبه آنان منتفى دانسته است:«فَـاذوهُما فَاِن تَابا واَصلَحا فَاَعرِضوا عَنهُما اِنَّ اللّهَ كَانَ تَوّابـًا رَحيما».البته از نظر فقها توبه تنها در صورتى سبب سقوط تعزير است كه پيش از اثبات جرم در نزد حاكم روى دهد و گرنه موجب سقوط تعزير نخواهد شد.[76]

منابع

الاحكام السلطانيه، الماوردى (م.‌450‌ق.)، دارالكتاب العربى؛ احكام القرآن، الجصاص (م.‌370‌ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415‌ق؛ اسباب النزول، الواحدى (م.‌468‌ق.)، قاهرة، الحلبى و شركاه، 1388‌ق؛ الاستبصار، الطوسى (م 460‌ق.)، به كوشش سيد موسوى الخرسان، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1363‌ش؛ بحارالانوار، المجلسى (م.‌1110‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403‌ق؛ البحر الرائق، ابونجيم المصرى (م.‌970‌ق.)، به كوشش زكريا عميرات، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418‌ق؛ پيام قرآن، مكارم شيرازى و ديگران، قم، مدرسه امام على بن ابيطالب(عليه السلام)، 1374‌ش؛ التبيان، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش احمد حبيب‌العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تحرير الوسيله، امام خمينى(قدس سره) (م.‌1368‌ش.)، قم، دارالكتب الاسلامى، اسماعيليان؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374ش؛ التعزير انواعه و ملحقاته، لطف الله صافى، قم، النشر الاسلامى، 1404‌ق؛ التعزير فى الفقه الاسلامى، يحيى الطائى، قم، بوستان كتاب، 1381‌ش؛ تفسير الصافى، الفيض الكاشانى (م.‌1091‌ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1402‌ق؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م.‌774‌ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409‌ق؛ تفسير القمى، القمى (م.‌307‌ق.)، به كوشش الجزايرى، لبنان، دارالسرور، 1411‌ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م.‌606ق)، قم، دفتر تبليغات، 1413‌ق؛ التفسير المنير، وهبة الزحيلى، بيروت، دارالفكر المعاصر، 1411‌ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375ش؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م.‌1112‌ق.)، به كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373ش؛ جامع البيان، الطبرى (م.‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415‌ق؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م.‌671‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417‌ق؛ حاشية الدسوقى، الدسوقى (م.‌1230‌ق.)، احياء الكتب العربيه؛ حاشية رد المحتار، محمد امين ابن عابدين (م.‌1232‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1415ق؛ حقوق كيفرى در اسلام، محمدى گيلانى، به كوشش انصاريان، تهران، المهدى، 1361‌ش؛ دراسات فى ولاية الفقيه، منتظرى، قم، المركز العالمى للدراسات، 1409‌ق؛ الدرالمنثور، السيوطى (م.‌911‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1365‌ق؛ الدرالمنضود، الموسوى الگپايگانى (م.‌1414‌ق.)، قم، دارالقرآن الكريم، 1414‌ق؛ روح المعانى، الآلوسى (م.‌1270‌ق.)، به كوشش محمد حسين، بيروت، دارالفكر، 1417‌ق؛ الروضة البهيه، الشهيد الثانى (م.‌965‌ق.)، به كوشش كلانتر، قم، مكتبة الداورى، 1410‌ق؛ رياض المسائل، سيد على الطباطبائى (م.‌1231‌ق.)، قم، موسسة آل‌البيت(عليهم السلام)، 1418‌ق؛ زادالمسير، جمال‌الدين الجوزى (م.‌597‌ق.)، به كوشش محمد عبدالله، بيروت، دارالفكر، 1407‌ق؛ زبدة البيان، المقدس الاردبيلى (م.‌993‌ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، المكتبة المرتضويه؛ السرائر، ابن ادريس (م.‌598‌ق.)، قم، نشر اسلامى، 1411‌ق؛ سلسلة الينابيع الفقهيه، على اصغر مرواريد، بيروت، فقه الشيعة، 1413‌ق؛ سنن ابن ماجه، ابن‌ماجه (م.‌275‌ق.)، به كوشش محمد فؤاد، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1395‌ق؛ شرايع
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 648
الاسلام، المحقق الحلى (م.‌676‌ق.)، به كوشش سيد صادق شيرازى، تهران، استقلال، 1409‌ق؛ شرح الازهار، احمد المرتضى (م.‌840‌ق.)، صنعاء، مكتبة غمضان، 1400‌ق؛ غنية النزوع، الحلبى (م.‌585‌ق.)، به كوشش بهادرى، قم، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، 1417‌ق؛ فتح القدير، الشوكانى (م.‌1250ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ الفقه الاسلامى و ادلته، وهبة الزحيلى، دمشق، دارالفكر، 1418ق؛ فقه السنه، سيد سابق، بيروت، دارالكتب العربى؛ فقه الصادق(عليه السلام)، سيد محمد صادق روحانى، قم، دارالكتاب، 1413‌ق؛ الفقه على المذاهب الاربعه، عبدالرحمن الجزيرى (م.‌1360‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1406‌ق؛ فقه القرآن، الراوندى (م.‌573‌ق.)، به كوشش حسينى، قم، كتابخانه نجفى، 1405‌ق؛ فى ظلال القرآن، سيد قطب (م.‌1386‌ق.)، القاهرة، دارالشروق، 1400‌ق؛ قواعد الاحكام، العلامة الحلى (م.‌726‌ق.)، قم، النشر الاسلامى، 1413‌ق؛ القواعد والفوائد، العاملى الشهيد الاول (م.‌786‌ق.)، به كوشش سيد عبدالهادى، قم، مكتبة المفيد؛ الكافى، الكلينى (م 329ق.) به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375ش؛ الكافى فى الفقه، ابوالصلاح الحلبى (م.‌447‌ق.)، به كوشش استادى، اصفهان، مكتبة اميرالمؤمنين(عليه السلام)، 1403‌ق؛ كتاب مقدس، ترجمه: فاضل خان همدانى، ويليام گلبن، هنرى مرتن، تهران، اساطير، 1380‌ش؛ لسان العرب، ابن منظور (م.‌711‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408‌ق؛ مبانى تكملة المنهاج، موسوى الخوئى (م.‌1413‌ق.)، قم، دارالهادى، 1407‌ق؛ المبسوط، السرخسى (م.‌483‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ المبسوط فى فقه الاماميه، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، مكتبة المرتضويه؛ مجمع البحرين، الطريحى (م.‌1085‌ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408‌ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م.‌548‌ق.)، به كوشش گروهى از علماء، بيروت، اعلمى، 1415‌ق؛ مجمع الزوائد، الهيثمى (م.‌807‌ق.)، به كوشش العراقى و ابن حجر، بيروت، دارالكتاب العربى، 1402‌ق؛ مجمع الفائدة والبرهان، المحقق الاردبيلى (م.‌993‌ق.)، به كوشش عراقى و ديگران، قم، انتشارات اسلامى، 1416‌ق؛ مسالك الافهام الى تنقيح شرايع الاسلام، الشهيد الثانى (م.‌965‌ق.)، قم، معارف اسلامى، 1416‌ق؛ مسند احمد، احمد بن حنبل (م.‌241‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1415‌ق؛ المصباح المنير، الفيومى (م.‌770‌ق.)، قم، دارالهجرة، 1405‌ق؛ معجم مقاييس اللغه، ابن فارس (م.‌395‌ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، قم، دفتر تبليغات، 1404‌ق؛ المغنى والشرح الكبير، عبدالله بن قدامه (م.‌620ق.) و عبدالرحمن بن قدامه (م.‌682‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلميه؛ المقنع، الصدوق (م.‌381‌ق.)، قم، مؤسسة الامام الهادى(عليه السلام)، 1415‌ق؛ منهاج الفقاهه، سيد محمد صادق الروحانى، انتشارات ياران، 1418‌ق؛ موسوعة الاديان، احمد راتب عرموش و ديگران، بيروت، دارالنفائس، 1422ق؛ الموسوعة الفقهية الميسره، محمد على الانصارى، قم، مجمع الفكر الاسلامى، 1415‌ق؛ المهذب، ابن براج الطرابلسى (م.‌481ق.)، به كوشش مؤسسه سيدالشهداء(عليه السلام)، قم، نشر اسلامى، 1406‌ق؛ الميزان، الطباطبايى (م.‌1402‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1393‌ق؛ نضد القواعد الفقهيه، المقداد السيورى (م.‌826‌ق.)، به كوشش كوه كمرى، قم، مكتبة النجفى، 1403‌ق؛ النفى والتعذيب، نجم‌الدين الطبسى، قم، مجمع الفكر الاسلامى، 1416‌ق؛ النهايه، ابن‌اثير مبارك بن محمد الجزرى (م.‌606‌ق.)، به كوشش محمود محمد و طاهر احمد، قم، اسماعيليان، 1367‌ش؛ وسائل الشيعه، الحر العاملى (م.‌1104‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياءالتراث، 1412‌ق.
سيد عباس سيد كريمى وبخش فقه وحقوق




[1]. مقاييس‌اللغه، ج4، ص311؛ لسان العرب، ج‌9، ص‌184؛ المصباح، ص‌407، «عزر».
[2]. النهايه، ج‌3، ص‌228؛ لسان العرب، ج‌9، ص‌184؛ مجمع البحرين، ج‌2، ص‌172، «عزر».
[3]. المصباح، ص407؛ لسان العرب، ج9، ص‌184؛ التحقيق، ج‌9،ص‌107 ـ 108، «عزر».
[4]. شرايع‌الاسلام،ج4، ص932؛ رياض‌المسائل، ج2، ص459؛ مسالك الافهام، ج‌14، ص‌326.
[5]. الكافى، حلبى، ص416؛ السرائر، ج‌3، ص‌534؛ النفى و التغريب، ص‌24.
[6]. الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5300.
[7]. همان، ص‌5301؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌26، ص‌50؛ الاحكام السلطانيه، ص‌386.
[8]. المغنى، ج‌10، ص‌347؛ حقوق كيفرى در اسلام، ص‌10.
[9]. حقوق كيفرى در اسلام، ص‌10.
[10]. القواعد و الفوائد، ج‌2، ص‌142 ـ 144؛ نضد القواعد، ص‌472 ـ 473؛ التعزير فى الفقه الاسلامى، ص‌24 ـ 25.
[11]. التعزير فى الفقه الاسلامى، ص‌25؛ الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5602 ـ 5603؛ موسوعة الاديان، ص‌177 ـ 178.
[12]. المبسوط، طوسى، ج‌8، ص‌164؛ مبانى تكملة المنهاج، ج‌1، ص‌338؛ الدرالمنضود، ج‌2، ص‌297.
[13]. البحر الرائق، ج‌5، ص‌67؛ حاشية رد المختار، ج‌4، ص‌178؛ الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5600.
[14]. شرايع‌الاسلام، ج‌4، ص‌928.
[15]. الفقه على مذاهب الاربعه، ج‌5، ص‌399؛ الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5594.
[16]. احكام القرآن، ج‌3، ص‌536.
[17]. المغنى، ج10، ص348؛ الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5601.
[18]. المهذب، ج‌2، ص‌596؛ مسالك الافهام، ج‌14، ص‌346؛ الروضة البهيه، ج‌9، ص‌128 ـ 193.
[19]. فقه السنه، ج‌2، ص‌593؛ حاشية رد المختار، ج‌4، ص‌233؛ الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5592.
[20]. فقه السنه، ج‌2، ص‌593؛ الفقه على مذاهب الاربعه، ج‌5، ص‌400 ـ 401؛ پيام قرآن، ج‌10، ص‌120 ـ 123.
[21]. المغنى، ج10، ص349؛ التعزير فى‌الفقه‌الاسلامى، ص184.
[22]. التبيان، ج‌3، ص‌144؛ فقه القرآن، ج‌2، ص‌369 ـ 370.
[23]. زبدة البيان، ص‌387؛ بحار الانوار، ج‌72، ص‌240.
[24]. كتاب مقدس، تثنيه، 17: 1 ـ 7؛ لاويان، 24: 15 ـ 16.
[25]. التبيان، ج‌8، ص‌365؛ فتح القدير، ج‌4، ص‌439.
[26]. مجمع البيان، ج‌8، ص‌365؛ فتح القدير، ج‌4، ص‌439؛ نمونه، ج‌19، ص‌299.
[27]. التبيان، ج‌6، ص‌173؛ مجمع البيان، ج‌5، ص‌435؛ نمونه، ج‌10، ص‌40.
[28]. مجمع البيان،ج‌5، ص‌435؛ تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌235.
[29]. مجمع البيان، ج‌5، ص‌436؛ الصافى، ج‌3، ص‌35؛ فتح القدير، ج‌3، ص‌43.
[30]. جامع البيان، ج‌16، ص‌256؛ مجمع البيان، ج‌7، ص‌54؛ الميزان، ج‌14، ص‌197.
[31]. فى ظلال القرآن، ج‌4، ص‌2349.
[32]. دراسات فى ولاية الفقيه، ج‌2، ص‌333.
[33]. التفسير الكبير، ج25، ص‌229؛ الميزان، ج‌16، ص‌339؛ نمونه، ج‌17، ص‌423.
[34]. زبدة‌البيان،ص387؛مجمع‌البيان، ج7، ص232؛ زادالمسير، ج‌5، ص‌349.
[35]. زبدة‌البيان،ص387؛مجمع‌البيان، ج7، ص232؛ زادالمسير، ج‌5، ص‌349.
[36]. المكاسب، ج‌1، ص‌327.
[37]. فقه‌الصادق(عليه السلام)، ج14، ص340؛ منهاج‌الفقاهه،ج2، ص‌7؛ الموسوعة الفقهيه، ج‌3، ص‌302.
[38]. جامع‌البيان، ج‌18، ص‌133؛ التبيان، ج‌7، ص‌419؛ تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌206.
[39]. زبدة البيان، ص‌387.
[40]. السرائر، ج‌5، ص‌534؛ غنية النزوع، ص‌435.
[41]. غنية النزوع، ص‌435؛ سلسلة الينابيع، ج‌23، ص‌127، «اصباح الشيعه».
[42]. شرايع‌الاسلام،ج4، ص941؛ قواعدالاحكام،ج3، ص534؛ تحرير الوسيله، ج‌2، ص‌468.
[43]. وسائل الشيعه، ج‌28،ص‌81 ـ 91؛ الاستبصار، ج‌4، ص‌214 ـ 217؛ الكافى، كلينى، ج‌7، ص‌181.
[44]. مسند احمد، ج‌3، ص‌466؛ صحيح البخارى، ج‌8، ص‌31 ـ 32؛ سنن ابن ماجه، ج‌2، ص‌867.
[45]. شرايع الاسلام، ج‌1، ص‌145؛ التعزير انواعه و ملحقاته، ص‌67؛ دراسات فى ولاية الفقيه، ج‌2، ص‌327.
[46]. وسائل الشيعه، ج‌27، ص‌334؛ التعزير فى الفقه الاسلامى، ص‌31 ـ 34؛ مجمع الزوائد، ج‌6، ص‌281.
[47]. التعزير فى الفقه الاسلامى، ص‌27 ـ 30؛ پيام قرآن، ج‌10، ص‌213 ـ 215؛ الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5591 ـ 5599.
[48]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌41؛ الميزان، ج‌4، ص‌234.
[49]. جامع‌البيان، ج‌4، ص‌390 ـ 391؛ مجمع البيان، ج‌3، ص41؛ الميزان، ج4، ص235؛ تفسيرقرطبى، ج5، ص‌86.
[50]. فقه القرآن، ج‌2، ص‌376؛ مجمع‌البحرين، ج‌1، ص‌60، «اذى»؛ فقه‌السنه، ج‌2، ص‌405.
[51]. التبيان، ج‌3، ص‌144؛ زادالمسير، ج‌2، ص‌97؛ تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌86.
[52]. جامع البيان، ج‌4، ص‌393.
[53]. جامع البيان، ج‌4، ص‌393.
[54]. تفسير عياشى، ج‌1، ص‌228؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌656؛ بحار الانوار، ج‌76، ص‌51.
[55]. مجمع‌البيان،ج‌3، ص‌41؛ المنير،ج‌4، ص‌291؛ پيام‌قرآن، ج‌10، ص‌219 ـ 220.
[56]. وسائل الشيعه، ج‌28، ص‌67؛ بحارالانوار، ج‌90، ص‌6.
[57]. التعزير فى الفقه الاسلامى، ص‌27 ـ 30؛ الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5591 ـ 5599؛ پيام قرآن، ج‌10، ص‌213 ـ 215.
[58]. مجمع‌البيان، ج9، ص425؛ تفسير ابن كثير، ج‌4، ص‌356؛ نمونه، ج‌23، ص‌493.
[59]. التبيان، ج‌9، ص‌559؛ مجمع البيان، ج‌9، ص‌425؛ بحار الانوار، ج‌20، ص‌169.
[60]. مجمع البيان، ج‌8، ص‌181 ـ 182؛ زادالمسير، ج‌6، ص‌216؛ تفسير قرطبى، ج‌14، ص‌245.
[61]. مجمع البيان، ج‌8، ص‌182؛ تفسير قمى، ج‌2، ص‌196 ـ 197؛ زادالمسير، ج‌6، ص‌216.
[62]. جامع البيان، ج‌11، ص‌32؛ مجمع البيان، ج‌5، ص‌126؛ الدرالمنثور، ج‌3، ص‌277.
[63]. جامع البيان، ج‌10، ص‌77 ـ 84؛ مجمع البيان، ج‌5، ص‌135 ـ 138؛ تفسير قرطبى، ج‌8، ص‌282.
[64]. مجمع‌البيان، ج5، ص99؛ التفسير الكبير، ج‌16، ص‌150؛ المنير، ج‌10، ص‌334.
[65]. روح المعانى، ج‌10، ص‌222 ـ 223.
[66]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌191؛ الميزان، ج‌18، ص‌280.
[67]. مجمع البيان، ج‌9، ص‌191.
[68]. پيام قرآن، ج‌10، ص‌218 ـ 219.
[69]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌93 ـ 94؛ الصافى، ج‌2، ص‌360 ـ 361؛ جامع‌البيان، ج‌10، ص‌241.
[70]. جامع البيان، ج‌10، ص‌242؛ اسباب النزول، ص‌172؛ تفسير ابن كثير، ج‌2، ص‌388.
[71]. المقنع، ص‌430؛ دراسات فىولاية الفقيه، ج‌2، ص‌396؛ البحر الرائق، ج‌5، ص‌76.
[72]. دراسات فى ولاية الفقيه، ج‌2، ص‌397 ـ 401؛ التعزير فى الفقه الاسلامى، ص‌104 ـ 105.
[73]. صحيح البخارى، ج‌5، ص‌214 ـ 215؛ التعزير فى الفقه الاسلامى، ص‌102.
[74]. حاشية الدسوقى، ج‌4، ص‌354؛ الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5603.
[75]. مجمع‌الفائده، ج13، ص118؛ شرح‌الازهار، ج4، ص338؛ المبسوط، سرخسى، ج‌16، ص‌145.
[76]. تحريرالاحكام، ج‌2، ص‌227؛ مجمع‌الفائده، ج‌13، ص‌118؛ المبسوط، سرخسى، ج‌16، ص‌145.

 

جمعه 14 مهر 1391  10:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

زندان در قرآن

زندان در قرآن

محسن كديور
كيان، ش 53

چكيده: در هيچ يك از آيات قرآن، از زندان به عنوان يك حكم شرعي ياد نشده است؛ بلكه برعكس، زندان تهديدي از سوي حكومتهاي بيدادگر عليه اصلاح‏طلبان است. در هر جامعه‏اي زنداني و نظام سياسي نسبت عكس دارند. حضرت يوسف عليه‏السلام «زنداني اسوه» قرآن است. مهمترين سؤالاتي كه در بحث «زندان در قرآن» مطرح مي‏شوند، عبارت‏اند از: كلام الهي از چه منظري به پديده زندان نگريسته است؟ آيا قرآن مجيد مجازات زندان را تجويز و تأييد كرده است يا اينكه آن را مورد مذمت و تقبيح قرار داده يا اصولاً به ارزش‏گذاري آن نپرداخته است؟ هدف قرآن مجيد از بيان قصه زندان چه بوده و چه عبرتهايي در آن نهفته است؟ آيا در قصص قرآني، زندان و تهديد به حبس، حربه مستمندان و مستكبران عليه مصلحان و پاكان است يا مجازات مجرمان و بدكاران توسط صالحان و اخيار؟ دليل شرعي كدام مجازات زندان، آيات قرآن است؟ آيا در مجازاتهاي اخروي، زندان جايي دارد؟... در بحث زندان در قرآن به ترتيب از چند واژه استفاده شده است: سجن، حبس، حصر، امساك و احيانا نفي. از پنچ واژه يادشده، سجن و مشتقات آن دقيقا در زندان متعارف ظهور دارد اما ساير واژه‏ها اگرچه دلالت بر نوعي محدوديت، تضييق و تنگ گرفتن دارند، در زندان متعارف متعين نيستند و اعم از آن هستند و با عنايت به قراين موجود در آيات مربوطه، برخي از آيات مشتمل بر واژه‏هاي اخير هيچ دلالتي بر زندان يا ديگر انواع تضييق مورد بحث ندارد. مجموعه آيات يادشده را مي‏توان در سه دسته موضوعي تنظيم كرد: 1. زندان حربه مستبدان عليه مصلحان؛ 2. زندان، مجازات مجرمان؛ 3. زندان اخروي. 1. زندان حربه مستبدان عليه مصلحان: اين مبحث را در دو محور دنبال مي‏كنيم: اول، حربه كهنه تهديد صالحان به زندان: شيوه رايج همه ناصالحان در طول تاريخ در مواجهه با صالحان و مصلحان، تهديد و ارعاب بوده است. ناصالحان كه با زور و به ناحق قدرت سياسي را به چنگ آورده‏اند و با استبداد و فشار بر مردم حكومت مي‏كنند، هيچ صداي مخالفي را برنمي‏تابند و بويژه از آنان كه پايه‏هاي نظري سلطه شيطانيشان را مخدوش مي‏كند و در خانه ذهن مردم گُل سؤال غرس مي‏كنند و در مرداب راكد جامعه موج «چرا» ايجاد مي‏كنند به شدت واهمه دارند. پيامبران و مصلحان همواره بين يك دوراهي دشوار قرار داده مي‏شوند، يا اينكه دست از دعوت به رهايي و آزادي و خداخواهي بردارند و همرنگ زمانه شوند و يا خود را براي تحمل تبعيد از شهر و ديار، سنگسار شدن، به صليب كشيده شدن و بريده شدن دست و پا بر خلاف هم، سوزانده شدن در آتش، به زندان افكنده شدن و بالاخره قتل آماده كنند. قرآن كريم در عبرتهاي زندگي پيامبراني چون شعيب عليه‏السلام ، نوح عليه‏السلام ، ابراهيم عليه‏السلام ، موسي عليه‏السلام و هابيل عليه‏السلام به اين موارد اشاره كرده است. اما فقط دو پيامبرند كه به زندان تهديد مي‏شوند: موسي عليه‏السلام و يوسف عليه‏السلام . در قصه حضرت يوسف عليه‏السلام ، همسر عزيز مصر، پس از ناكامي در عشقش به يوسف، به زنان مصر مي‏گويد: و لئن لم يعفل ما امره ليسجنن و ليكونا من الصاغرين (يوسف: 32). اين آيه حاوي چندين نكته سياسي است: 1 ـ به زندان افتادن انسان صالحي همچون يوسف زنگ خطر فرو ريختن همه ارزشهاي اخلاقي در چنين جامعه‏اي است. زندانها ميزان‏الحراره جامعه‏اند. براي اين كه بداني جامعه‏اي بيمار است يا سالم، به زندانهاي آن بنگر. زندانها آينه صادق جامعه و نظام سياسي خود هستند. براي آزمودن سلامت يك نظام سياسي قبل از هر چيز بايد ديد آن نظام چه كسي را زنداني مي‏كند. 2 ـ ملكه مصر به يك قاعده كلي كه در همه نظامهاي استبدادي و طاغوتي جاري است، اشاره مي‏كند: «اگر آنچه او را امر كرده‏ام انجام ندهد، حتما به زندانش مي‏افكنم و خوارش مي‏كنم»؛ يا اطاعت محض از حاكميت يا به زندان افتادن. موسي كليم‏اللّه‏ نيز از سوي فرعون تهديد مي‏شود. فرعون عاجز از پاسخ به ادله موسي او را تهديد مي‏كند: «اگر خدايي جز من اتخاذ كني، حتما از زندانيان خواهي بود» پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم در فهم صحيح اين‏گونه آيات قاعده‏اي كلي به دست داده است: «من اُطاع مخلوقا غير طاعة اللّه‏ جل و عز فقد كفر و اتخذ الها من دون اللّه‏» بر اساس اين قاعده عميق نبوي اطاعت از آدميان در باطن [ باطل؟] كفر است و از آن سو مردم را به اطاعت محض فرا خواندن خدايي كردن است. بر اين اساس همه حكومتهاي استبدادي و طاغوتي به شيوه فرعون سلوك مي‏كنند و هر كس اوامر آنها را نپذيرد، و خدايگاني آنها را با ترديد مواجه كند، جزايش زندان است. وقتي فردي به زندان افكنده مي‏شود يعني وجود او تهديدي براي جامعه است. اگر زنداني از مصلحان باشد، يعني نظام سياسي آن جامعه از اصلاح‏طلبي احساس خطر مي‏كند. به ياد داشته باشيم كه در هر جامعه‏اي زنداني و نظام سياسي با هم نسبت عكس دارند. دوم، زنداني اسوه قرآن: سوره يوسف آكنده از ظرايف اخلاقي و تربيتي است، در اينجا به امور مرتبط با مسأله زندان حضرت يوسف عليه‏السلام در ضمن ده نكته مي‏پردازيم: 1. يوسف به دليل پاكدامني، از سوي ملكه متهم مي‏شود (قالت ما جزاء من اراد بأهلك سوء الا ان يسجن او عذاب اليم؛ يوسف: 25). بحث زندان يوسف با يك «دروغ» از سوي ملكه آغاز مي‏شود. 2. زنان شهر تصديق مي‏كنند كه ملكه در دلباختن به جمال يوسف محق بوده است. يوسف به زندان «تهديد» مي‏شود كه اگر از اوامر ملكه اطاعت نكند زنداني مي‏شود (لئن لم يفعل ما امره ليسجنن و ليكونا من الصاغرين)؛ 3. يوسف در دوراهي آلودن دامن به گناه و زنداني «آگاهانه و مختارانه» زندان را برمي‏گزيند. نكته سوم همين عنصر آگاهي و اختيار يوسف است. اين سرنوشت محتوم همه صالحان است كه آگاهانه و آزادانه زندان را بر اطاعت از منويات حاكم ناصالح ترجيح مي‏دهند. وقتي اصلاح‏طلبي احساس مي‏كند چاره‏اي جز زندان رفتن ندارد، در واقع عملاً به جامعه اعلام مي‏كند كه حاكميت از مشروعيت ساقط شده است؛ 4. يوسف زماني به زندان افكنده مي‏شود كه حقانيت و بي‏گناهي او بر حاكميت روشن است (ثم بدا لهم من بعد ما رأوا الآيات ليسجننه حتي حين)؛ 5. او در زندان بيكار نيست بلكه به تبليغ دين حق در بين زندانيان مشغول است (يا صاحبي السجن أرباب متفرقون خير ام اللّه‏ الواحد القهار)؛ 6. يوسف از طرق و وسايل مشروع براي رهايي از زندان غافل نيست. او هرگز از عزيز مصر تقاضاي عفو نمي‏كند، آنچه او خواست، صرفا يك يادآوري بود (اذكرني عند ربك). يوسف با اين تذكر دقيقا خلاف نظر عزيز مصر عمل مي‏كند. اين وظيفه همه صالحان خارج از زندان است كه براي رهايي مصلحان از غل و زنجير، با رعايت عزت زنداني اقدام كنند و كمترين خدمت، زنده نگاه داشتن ياد اوست. اين درست برخلاف نظر ارباب قدرت است. 7. يوسف بي‏مزد و منت و بدون هيچ قيد و شرطي خواب ملك را تعبير مي‏كند. چرا اولاً فاجعه قحطي در راه بود و شفقت يوسف صديق بر مردم اقتضا مي‏كرد تا به سرعت به مصلحت آنان اقدام كند. مصلحان درخواست حكومتهاي جائر را تنها در اموري كه مصلحت عمومي و خير عامه بر آن است مي‏پذيرند؛ 8 . عزيز مصر بلافاصله يوسف را آزاد مي‏كند. يوسف بر بي‏گناهي خود به ماجراي زنان مصر و بريدن دستشان استشهاد مي‏كند، و زنان به پاكي يوسف شهادت مي‏دهند و عزيز مصر نيز به گناه خود اعتراف مي‏كند؛ 9. آنان كه براي رضاي خدا رنج زندان را به خود خريده‏اند رهاييشان از زندان را نيز از او مي‏طلبند و از خداي خود خواسته‏اند تا زماني كه زندان بودن آنان در استمرار دين و ادامه روند اصلاحات مؤثر است، در زندان باشند (قد احسن بي اذ اخرجني من السجن)؛ 10. خداوند بلاي زندان يوسف را وسيله نيل به عزت و اقتدار قرار مي‏دهد. بدخواهان مي‏خواستند ياد يوسف را از دلها بزدايند اما خداوند بر يوسف منت نهاد و زندان را طريق رسيدن به اريكه عزت و اقتدار كرد (كذالك مكنّا ليوسف في الأرض...) 2. زندان، مجازات مجرمان: آيا قرآن كريم، زندان را به عنوان يكي از مجازاتهاي شرعي به رسميت شناخته است؟ تفحص در آيات قرآن و تفاسير و همچنين كتب فقهي نشان مي‏دهد كه از جانب برخي مفسران و فقيهان حداكثر چهار آيه مجازات شرعي زندان استظهار شده است. حال بايد ديد كه قول اين دسته از عالمان در مقايسه با قول مشهور محلي اعتبار دارد و آيا مي‏توان با حدس اين دسته از عالمان موافق بود؟ آيه اول: جزاي محارب: إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الاْءَرْضِ فَسَاداً أَن يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِنْ خِلاَفٍ أَوْ يُنفَوْا مِنَ الاْءَرْضِ... (مائده: 33) محارب كسي است كه مسلحانه در جامعه ارعاب مي‏كند و مخل امنيت عمومي و مفسد في‏الارض است. چهار مجازات براي محارب تعيين شده است. درباره مجازات چهارم (ينفوا من الارض) دو قول است؛ يكي تبعيد به شهر ديگر به مدت حداكثر يك سال و ديگر زنداني كردن تا هنگام توبه يا مرگ. قول مشهور و روايات متعدده و ظاهر آيه بر قول اول دلالت مي‏كند ولي در مقابل دو روايت به قول دوم اشاره مي‏كند و برخي از فقهاي شيعه نيز به نظر دوم گراييده‏اند. آيه دوم، مجازات زانيه: وَاللاَّتِي يَأْتِينَ الْفَاحِشَةَ مِن نِسَائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنكُمْ فَإِن شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتَّي يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِيلاً (نساء: 15). در خصوص اين آيه مباحث مختلفي مطرح شده است. اجمالاً مي‏توان گفت كه اكثر قريب به اتفاق علماي اماميه معتقدند كه اولاً مراد از فاحشه در آيه مورد بحث زنا است، ثانيا در زمان نزول آيه، مجازات امساك در بيوت از حدود امضايي (و نه تأسيسي) شرع محسوب مي‏شده است و ثالثا مجازات تازيانه براي زاني و زانيه (نور: 2) همان سبيل معهود در ذيل آيه فوق است و رابعا با نزول دومين آيه سوره، ايه فوق نسخ شده است. آيه سوم، حبس شهود تا وقت نماز عصر: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهَادَةُ بَيْنِكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ حِينَ الْوَصِيَّةِ اثْنَانِ ذَوَا عَدْلٍ مِنكُمْ أَوْ آخَرَانِ مِنْ غَيْرِكُمْ... تَحْبِسُونَهُمَا مِن بَعْدِ الصَّلاَةِ فَيُقْسِمَانِ باللّه‏ِ...(مائده: 106). چنان كه واضح است حبس در آيه به منعاي زندان افكندن نيست، بلكه به معناي نگاه داشتن براي قسم ياد كردن است. آيه چهارم، مجازات كافر حربي: فَإِذَا انسَلَخَ الاْءَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ (توبه: 5). آيه مربوط به احكام جهاد است و «خذوهم» دال بر لزوم اسارت است و كلمه اسارت در عرف حقوقي و شرعي، با حكم زندان تفاوت دارد. «احصروهم» هم هيچ دلالتي بر به زندان افكندن نمي‏كند و دال بر محاصره در جهاد ابتدايي است. 3. مجازات اخروي: جهنم، جزاي اخروي مجرمان است. خداوند در دو موضع از قرآن كريم از جهنم به حصير و سجين تعبير كرده است. كَلاَّ إِنَّ كِتَابَ الْفُجَّارِ لَفِي سِجّينٍ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا سِجِّينٌ * كِتَابٌ مَرْقُومٌ * وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ (مطففين: 7 ـ 10)؛ وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ حَصِيراً(اسراء: 8). حصير از ماده حصر به معناي حبس است. سجين مبالغه از سجن است به معناي حبس. اشاره مطالب اين مقاله را از دو زاويه مختلف مي‏توان مورد بررسي قرار داد: نخست از زاويه فقهي و روش‏شناسي اجتهاد و ديگري از منظر تفسير قرآن. براي روشن شدن تفاوت اين دو نگاه توجه به يك نكته مقدماتي ضروري است. منظور و مدعاي فقهي نويسنده در اين مقاله به درستي معلوم نيست. ايشان در پايان نتيجه گرفته است كه «زندان به عنوان مجازات شرعي مستند قرآني ندارد». روشن است كه از اين عبارت هيچ حكم فقهي نمي‏توان استفاده كرد. براي مثال، به همين سياق مي‏توان گفت كه «نمازهاي پنجگانه با ترتيب و اذكار خاص به عنوان حكم شرعي مستند قرآني ندارد» و به همين ترتيب صدها حكم مسلم شرعي را مي‏توان برشمرد كه در قرآن ذكر نشده است. به هر حال از نظر فقهي بين اين گزاه كه «فلان حكم مستند قرآني ندارد» با اين گزاره كه «فلان حكم مستند شرعي ندارد» تفاوت فراواني وجود دارد و دومي را به هيچ روي از اولي نمي‏توان استنباط كرد. 1. اما از منظر فقهي و اجتهادي، مباحث نويسنده محترم از جهات گوناگون قابل تأمل و ترديد است: نكته اول، اصل مسلم در روش‏شناسي فقه شيعه آن است كه تمسك به آيات قرآن براي استنباط احكام شرعي به هيچ روي كافي نيست؛ چرا كه بسياري از آيات به صورت مطلق و عام يا مجمل حكمي را بيان داشته‏اند كه معناي دقيق و مشخص آن در زبان مفسران وحي (پيامبر و اهل بيت عليهم‏السلام ) آمده است و يا اساسا بسياري از احكام شرعي تنها در روايات آمده است و در قرآن ذكري از آن در ميان نيست. بنابراين تحقيق نويسنده از منظر روش‏شناسي فقه اعتباري ندارد؛ نكته دوم: حتي اگر بتوان در اثبات يك حكم شرعي به تنهايي به قرآن مراجعه كرد، اما در نفي حكم شرعي (مثل نفي حكم زندان) به هيچ روي نمي‏توان چنين كرد و گمان ندارم كه تا كنون هيچ فقيهي با استناد به قرآن يك حكم شرعي را نفي كرده باشد. نكته سوم: در مقايسه با مجازاتهايي چون اعدام و بريدن دست و پا كه در قرآن تصريح شده است، مجازات زندان چندان سنگين و غيرقابل تحمل نيست؛ به هر حال، هيچ قرينه‏اي كه دلالت بر مخالفت قرآن با حكم زندان باشد، وجود ندارد. نكته چهارم: در روايات فراوان از شيعه و سني در سنت رسول اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و اميرالمؤمنين عليه‏السلام بارها و بارها از حكم زندان ياد شده است. در كتاب موارد السجن في النصوص و الفتاوي (شيخ نجم الدين طبسي، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي) هفده دسته از جرايم كه در روايات مجازاتش را حبس قرار داده‏اند نقل مي‏كند كه البته موارد جزئي آن بالغ بر چندصد مورد است. براي مثال، ترديدي نيست كه امام علي عليه‏السلام دو زندان به نامهاي «نافع» و «خميس» ساخته است. 2. اما از منظر تفسيري، غالب برداشتهاي نويسنده با مضامين صريح قرآن در تنافي است به نظر مي‏رسد كه شرايط و ذهنيت حاكم بر نويسنده سخت بر برداشتهاي او از قرآن مؤثر بوده است. در اينجا چند نكته را به اختصار اشاره مي‏كنيم: نكته اول: ايشان با مقايسه داستان حضرت يوسف عليه‏السلام با ماجراي حضرت موسي عليه‏السلام ، يوسف را به عنوان يك اصلاح‏طلب سياسي در مقابل نظام ستم‏پيشه ملك مصر تصوير كرده است، حال آنكه مقايسه اين دو حادثه به هيچ روي صحيح نيست. در پس‏زمينه داستان حضرت يوسف عليه‏السلام هيچ‏گونه تناسخ و چالش سياسي وجود ندارد و در هيچ آيه‏اي به مخالفت يوسف با عزيز مصر يا دستگاه سياسي زمان اشاره ندارد. بر عكس از همين آيات به خوبي استفاده مي‏شود كه عزيز مصر شخصيتي منصف و مصلحت‏جو است و هيچ نشانه‏اي از زورگويي و دعوت به «اطاعت مطلق» (به زعم نويسنده) از او مشاهده نمي‏شود. عزيز مصر پس از روشن شدن دروغگويي همسرش او را به توبه فرامي‏خواند (يا يوسف اعرض من هذا و استغفري لربك) و پس از كشف حقيقت نه تنها يوسف را آزاد مي‏كند بلكه پست مهم خزانه‏داري را به او واگذار مي‏كند. قرائن نشان مي‏دهد كه زنداني شدن يوسف به خاطر خدعه و نيرنگ حاشيه‏نشينان و نفوذ اهواي زنانه در تصميم‏گيري‏هاي سياسي است. از نظر قرآني، اشتباه بزرگ عزيز مصر، كوتاهي در مقابل دخالت احساسات زنانه و هوسبازانه در حوزه حكومت است. نكته دوم: اينكه نويسنده محترم زندان را آيينه جامعه دانسته است و رابطه زنداني و نظام سياسي را نسبت معكوس دانسته است، به صورت يك قاعده كلي درست نيست. چون گاه هم زنداني و هم حاكمان، هر دو فاسدند و گاه هردو اصولاً صالح‏اند ولي يا فرد صالح مرتكب لغزش و خطايي شده است يا قاضي به تعصب در خطا گرفتار آمده است. اما نويسنده محترم انسانها را «مطلق» انگاشته و با يك تقسيم كليشه‏اي مصلحان و مفسدان را در مقابل هم قرار داده است. بايد پذيرفت كه ما هيچكدام معصوم نيستيم و به جاي مطلق‏انديشي، خود را در طيفهاي خاكستري تحليل كنيم. نكته سوم: بر فرض كه بپذيريم در منطق قرآن، زندان صحنه رويارويي مصلحان و مفسدان است، اما از اين گزاره حقيقي هرگز نمي‏توان مصاديق مصلح و مفسد را اثبات كرد. به نظر مي‏رسد كه نويسنده با غفلت از اين نكته منطقي، خويش و خويشان را از مصاديق مصلحان برشمرده و رؤياي دولت يوسف را در شأن خويش تعبير كرده‏اند. حال آنكه از نظر روش تفسيري، نخست بايد شاخصهاي مصلحان و مفسدان را استخراج كرده تا بر مصاديق قابل اطلاق باشد. از قضا، يكي از نشانه‏هاي مفسدان در قرآن آن است كه دائما خود را مصلح و اصلاح‏طلب مي‏خوانند و از پذيرش خطا و فساد خويش مي‏گريزند (و اذا قيل لهم لا تفسدوا في الارض قالوا انما نحن مصلحون)

جمعه 14 مهر 1391  10:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تازيانه

تازيانه : تابيده چرمى يا غير چرمى براى مجازات خطاكاران و غير آن

تازيانه، تابيده‌اى چرمى يا ريسمانى است كه براى راندن چارپايان، تنبيه خطاكاران و مانند اينها از آن استفاده مى‌شود و به آن شلاق و قَمچى نيز
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 81
گفته مى‌شود.[1] در عربى با چند واژه از آن ياد شده است؛ از جمله: 1. «سَوْط» كه در اصل به معناى مخلوط كردن چيزى با چيزى است[2] و به تازيانه از آن جهت سوط گفته شده كه هنگام اصابت به پوست، با آن مخلوط مى‌شود[3] يا از آن رو كه بر اثر اصابت به پوست، خون با گوشت مخلوط مى‌گردد.[4] 2. مِجلَدَه يا مِجلاد كه از ريشه «جِلْد» به معناى پوست گرفته شده است[5] و به تازيانه زدن جَلْد گفته مى‌شود[6]، بدان جهت كه تازيانه به پوست بدن مى‌رسد يا بدان سبب كه تازيانه از پوست ساخته مى‌شده است.[7] واژه جَلْد در اصطلاح فقه و متون دينى بر كيفرى خاص كه براى برخى جرايم معين شده، اطلاق مى‌گردد.[8]
در قرآن از تازيانه يك بار با واژه «سَوْط» سخن به ميان آمده:«فَصَبَّ عَلَيهِم رَبُّكَ سَوطَ عَذاب»(فجر/89،13) و در دو آيه واژه جَلْد (تازيانه زدن) آمده است: «فَاجلِدوا كُلَّ واحِد مِنهُما مِائَةَ جَلدَة»(نور/24،2، 4)؛ همچنين در برخى آيات ديگر نيز از ضرب و عذاب كافران ياد شده است (انفال/8،50؛ محمّد/47،27) كه برخى مفسران آن را به «زدن با تازيانه‌هاى الهى» تفسير كرده‌اند.[9] در اين آيات افزون بر مجازات برخى گناهكاران در دنيا با تازيانه، از تازيانه‌هاى عذاب الهى نيز سخن به ميان آمده است.

تازيانه زدن، كيفر مجرمان:

در فقه اسلامى تازيانه زدن، كيفر پاره‌اى جرايم مقرر شده است. مواردى از اين كيفرها و احكام آن در قرآن آمده است:

1. حدّ زنا:

در صدر اسلام بنابر آيات 15 ـ 16 نساء/4، مجازات زنان مرتكب زنا*، زندانى كردن آنان در خانه تا زمان مرگ و مجازات مردان زناكننده، آزار دادن آنها مانند راه ندادن به مجالس و دشنام دادن بود[10]: «والّـتى يَأتينَ الفـحِشَةَ مِن نِسائِكُم فَاستَشهِدوا عَلَيهِنَّ اَربَعَةً مِنكُم فَاِن شَهِدوا فَاَمسِكوهُنَّ فِى البُيوتِ حَتّى يَتَوَفّـهُنَّ المَوتُ اَو يَجعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبيلا * والَّذانِ يَأتِيـنِها مِنكُم فَـاذوهُما».برخى مفسران حكم آيه اول را مربوط به زنان زناكننده محصن (شوهردار) و آيه دوم را مربوط به زنان و مردان
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 82
زناكننده غير محصن دانسته‌اند.[11] شمارى ديگر آيه نخست را درباره مساحقه و آيه دوم را مربوط به لواط شمرده‌اند.[12] به نظر بيشتر مفسران[13] احكام مذكور با نزول آيه 2 نور/24 كه مجازات زنان و مردان زناكننده (غير محصن) را 100 ضربه تازيانه دانسته، نسخ شده است:«الزّانِيَةُ والزّانى فَاجلِدوا كُلَّ واحِد مِنهُما مِائَةَ جَلدَة...».برخى ناسخ احكام مزبور را حديث نبوى دانسته‌اند كه مجازات زناكننده غير‌محصن را 100 تازيانه و يك‌سال تبعيد و كيفر زناكننده محصن را 100 تازيانه و رَجم (سنگسار) معين كرده است.[14] البته برخى نسخ مزبور را نپذيرفته‌اند. مستند آنان اين‌است كه احكامى كه در آيات 15 ـ 16 نساء/4 آمده، از ابتدا به زمانى معين محدود بوده و مراد از «يَجعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبيلا»در آيه 15، محدوديت آن احكام تا زمانى است كه حكم جديد (جَلْد و رَجْم) بيان‌شود.[15] به نظر برخى ديگر، مراد از فاحشه، جرم مساحقه يا مفهومى اعم از آن است و احكام ياد شده اصولا نسخ نشده‌اند[16]، به هر حال، كيفر زنا در مورد مردان و زنان غير مُحصن به استناد آيه‌2‌نور/24 جَلْد يعنى 100‌ضربه تازيانه است.[17]
برخى از فقهاى شيعه[18] و اهل سنت[19] زانى محصن را نيز به استناد عموم آيه مشمول كيفر جَلْد شمرده‌اند؛ با اين توضيح كه ابتدا مجازات جَلْد و سپس حد رَجْم در مورد زناكار محصن اجرا مى‌شود. درباره وجوب اجراى كيفر جلد بر زناكننده اهل ذمه، نيز به عموم اين آيه استناد شده است.[20]
برخى به استناد اين آيه و با اين استدلال كه عموم قرآن با خبر واحد تخصيص‌پذير نيست، صرفاً قائل به كيفر جلد براى همه زانيان (محصن و غير محصن) شده و كيفر رجم را نپذيرفته و گفته‌اند كه حد رَجم با اين آيه نسخ شده است[21]؛ ولى فقهاى شيعه و اهل سنت پاسخ داده‌اند كه اولا رجم در سنت پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)پس از نزول اين آيه وجود داشته است. ثانياً تخصيص عمومات قرآن با خبر واحد از ديدگاه علم اصول ممكن است. ثالثاً ادله وجوب رجم، روايات متواتر است نه خبر واحد.[22]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 83
ميزان كيفر جلد براى بردگان به نظر فقها نصف كيفر زناكننده آزاد (غير‌برده) يعنى 50 ضربه تازيانه است[23]، زيرا در آيه‌25 نساء/4 مجازات برده زناكننده نصف كيفر غير برده ذكر شده است: «فَاِن اَتَينَ بِفـحِشَة فَعَلَيهِنَّ نِصفُ ما عَلَى المُحصَنـتِ مِنَ العَذاب».مراد از «المُحصَنـت»با توجه به ابتداى آيه، زنان آزاد و غير برده و مراد از «العَذاب» كيفر جَلْد است، زيرا درباره مجازات رجم نصف قابل تصور نيست.[24] اين مجازات شامل همه بردگان زناكننده، زن باشند يا مرد، محصن (همسردار) باشند يا غير محصن و نيز برده جوان و سالمند مى‌شود.[25]

2. حد قذف:

كيفر آنان كه زنان پاكدامن را به زنا متهم كنند و نتوانند براى اثبات ادعاى خود، 4 شاهد بياورند، 80‌تازيانه است: «والَّذينَ يَرمونَ المُحصَنـتِ ثُمَّ لَم يَأتوا بِاَربَعَةِ شُهَداءَ فَاجلِدوهُم ثَمـنينَ جَلدَة».(نور/24،4) گفته‌اند: اين آيه درباره كسانى نازل شده كه به يكى از همسران پيامبر نسبت ناروا داده‌اند و گفته شده: پس از نزول اين آيه، پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)سه نفر را به سبب اين جرم تازيانه زد.[26] به نظر فقها مجازات مذكور در اين آيه به مورد نزول و نيز قذف* كنندگانِ زنان عفيف اختصاص ندارد، بلكه عام است و همه كسانى را كه به مردان و زنان پاكدامن نسبت ناروا دهند، دربرمى‌گيرد.[27] البته به موجب اين آيه براى ثبوت كيفر جلد براى قذف كننده (قاذف)، قذف‌شونده (مقذوف) بايد شرايط «اِحصان» را دارا باشد كه مراد از آن در اين آيه، وجود شرايط پنج‌گانه بلوغ، عقل، آزاد بودن، اسلام و پاكى از‌زناست.[28]
حدّ قذف بردگان به نظر برخى فقها به استناد آيه مذكور، كه ميان برده و غير برده تفاوتى نگذاشته و نيز‌احاديث، 80 تازيانه است[29]، در حالى كه شمارى از فقها با استناد به آيه 25 نساء/4، كه ميزان كيفر بردگان‌را نصف مجازات غير بردگان شمرده، حد قذف برده را 40‌تازيانه دانسته‌اند.[30]
به نص آيه 4 نور/24 از قذف كننده هيچ‌گاه اداى شهادت پذيرفته نمى‌شود:«... ‌و لا تَقبَلوا لَهُم شَهـدَةً اَبَدًا ...».برخى مذاهب اهل سنت از جمله حنفيان و مالكيان عدم پذيرش گواهى او را
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 84
منوط به اجراى حكم جَلد دانسته‌اند[31]؛ ولى فقهاى‌شيعه بدين استناد كه از آيه، تعليقِ اين حكم بر اجراى حد فهميده نمى‌شود، به مجرد ثابت شدن قذف، شهادتِ قذف كننده را فاقد اعتبار مى‌دانند.[32]
هرگاه كسى گروهى را قذف كند، به نظر فقهاى حنفى و مالكى تنها يك حد بايد بر او جارى شود، زيرا به نظر آنان، از آيه 4 نور/24: «والَّذينَ يَرمونَ المُحصَنـت»استفاده مى‌شود كه اگر يك نفر چندين نفر (مُحْصَنات)را قذف كند، صرفاً مشمول يك كيفر يعنى 80 تازيانه است؛ ولى فقهاى امامى و شافعى بر آن‌اند كه مراد از اين آيه، كه در آن هم قاذف و هم مقذوف به صورت جمع آمده، آن است كه هركسى يكى از محصنات را قذف كند، مشمول كيفر جلد است؛ يعنى هر قذفى يك كيفر دارد.[33]
در صورتى كه صحّت مدعاى قذف كننده با شهادت گواهان كافى ثابت شود يا قذف شونده خود اقرار كند[34]، به استناد مفهوم آيه 4 نور /24: «ثُمَّ لَم يَأتوا بِاَربَعَةِ شُهَداء»كيفر تازيانه زدن قذف كننده ساقط مى‌گردد.[35]
اگر قذف كننده از كار خود پشيمان شده، توبه كند، به نظر بيشتر مذاهب اسلامى، جز حنفيان، شهادت وى پذيرفته مى‌شود و از شمار فاسقان بيرون مى‌رود[36]؛ ولى هيچ‌گاه از كيفر جَلْد مبرا نخواهد شد، زيرا به نظر آنان استثنا در آيه 5‌نور/24: «اِلاَّ الَّذينَ تابوا مِن بَعدِ ذلِك»تنها به نيمه دوم آيه قبل:«ولا تَقبَلوا ... هُمُ الفـسِقون»باز مى‌گردد.[37] به تعبير برخى فقها، كيفر جلد از آن رو كه حق قذف شونده به شمار مى‌رود، زايل نمى‌شود.[38] فقهاى حنفى بر آن‌اند كه توبه قاذف تنها فسق او را از ميان برمى‌دارد، زيرا استثنا تنها به جمله پايانى آيه قبل باز مى‌گردد، بنابراين در صورت اجراى حد جلد بر قاذف، ديگر هيچ‌گاه شهادت او پذيرفته نمى‌شود.[39]
از مواردى كه حد قذف (80 تازيانه) ساقط مى‌شود، صورتى است كه مردى همسر خود را به زنا متهم كند و با انكار اين امر از سوى زوجه، ميان آنها‌«لِعان» صورت گيرد. كيفيت وقوع لعان كه در آيات‌6‌ـ‌9 نور/24 بيان شده، بدين ترتيب
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 85
است كه شوهرى كه همسر خود را به زنا متهم‌كرده و شاهدى جز خود ندارد، براى اسقاط حد قذف از خود 4 بار شهادت دهد كه راست مى‌گويد و سپس بگويد: لعنت خدا بر من اگر دروغگو باشم. در صورتى كه زوجه اتهام شوهر را نپذيرد، بايد براى اسقاط حد زنا از خود 4 بار شهادت دهد كه وى دروغ مى‌گويد و سپس بگويد: غضب خداوند بر من اگر او راستگو باشد.[40] درباره شأن نزول اين آيات گفته‌اند كه پس از نزول آيه مربوط به حد قذف، سعد‌بن عباده نزد پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله) آمد و گفت: اگر كسى همسر خود را در حال زنا ببيند و احضار شهود ممكن نباشد، تكليف او چيست؟ اگر او را بكشد، قصاص خواهد شد و اگر نسبت زنا به او بدهد، مشمول حد قذف خواهد بود كه آيات مذكور نازل شد و حكم مسئله را بيان كرد. در برخى روايات، مورد نزول آيه شخصى به نام هلال‌بن اميه گزارش شده است.[41] پس از تحقق لعان، عقد ازدواج پايان مى يابد و آن دو بر‌هم حرام ابدى مى‌شوند.[42] ( =>لعان)

3. نحوه اجراى كيفر تازيانه:

درباره چگونگى اجراى كيفر جلد در منابع فقهى، برپايه احاديث، احكام الزامى و غير الزامى متعددى ذكر شده‌اند. از جمله اين احكام، وجوب يا استحباب حضور جمعى از مؤمنان در هنگام اجراى حد جلد بر زناكار است:«و ليَشهَد عَذابَهُما طَـائِفَةٌ مِنَ المُؤمِنين».(نور/24،2) با توجه به كاربرد فعل امر: «ليَشهَد»در اين آيه، اكثر قريب به اتفاق فقها به وجوب آن قائل شده‌اند.[43]
درباره حداقل شمار كسانى كه حضور آنان براى اجراى حد جلد ضرورى است، آراى بسيارى در منابع فقهى و تفسيرى مطرح شده است؛ برخى فقها حضور دست كم 10 نفر و برخى ديگر 7 نفر را لازم دانسته‌اند.[44] شمارى ديگر، به مناسبت تعداد گواهان لازم در زنا به حضور 4 نفر قائل شده‌اند.[45] برخى فقها، از جمله ابن ادريس، بدين استناد كه كمترين تعداد جماعت، كه واژه«طائفه»در آيه به معناى آن است، سه نفر بوده و از آن رو كه براى تحقق طائفه كه از ريشه طَوْف به معناى احاطه كردن است، بايد حداقل سه نفر حاضر باشند، حضور دست كم سه نفر را ضرورى شمرده‌اند.[46] برخى ديگر، حضور يك نفر را نيز كافى دانسته‌اند[47]؛ همچنين بسيارى از فقهاى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 86
شيعه[48] و اهل‌سنت[49] با استناد به آيه 2 نور/24: «ولاَتَأخُذكُم بِهِما رَأفَةٌ فى دينِ اللّه»گفته‌اند كه ضربه‌هاى تازيانه نبايد خفيف و بدون درد باشد، بلكه بايد محكم نواخته شود، هرچند شمارى ديگر از فقها بر آن‌اند كه تازيانه بايد به طور متوسط زده شود.[50] در برخى روايات اهل‌بيت(عليهم السلام) نيز به شديد بودن ضربات تازيانه درباره زناكاران اشاره شده است[51]؛ همچنين برخى با استناد به اين آيه جلوگيرى از اجراى حد يا پذيرش وساطت براى اسقاط حد جلد را مردود شمرده‌اند.[52]
فقها به استناد آيه 97 آل‌عمران/3:«مَن دَخَلَهُ كانَ ءامِنـًا»، اجراى حدود از جمله حد جلد را در حرم الهى بر كسى كه به آنجا پناه برده، روا نمى‌دانند، بلكه گفته‌اند كه بايد وى را از جهت آب و خوراك در تنگنا قرار داد تا از آنجا خارج شود و سپس حد بر او جارى گردد.[53]
بر افراد بيمار تا زمان بهبودى و نيز زنان باردار تا زمان زايمان و سپرى شدن دوره شير دادن حد جلد جارى نمى‌شود.[54] البته در مورد بيمارانى كه بهبودى آنان ممكن نيست، دسته‌اى شامل 100 تازيانه (در مورد زنا) به هم منضم شده و يك بار بر بدن آنان زده مى‌شود. مستند اين حكم حديثى است كه به موجب آن، پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)اين چنين عمل كرد و به آيه 44 ص‌/38 استناد فرمود كه بنابر آن، حضرت ايوب مأمور شد تا سوگند خود را درباره مجازات همسرش كه از فرمان خداوند سرپيچى كرده بود با دسته 100 شاخه‌اى گندم عملى سازد: «خُذ بِيَدِكَ ضِغثـًا فَاضرِب بِهِ و لا تَحنَث».[55]

تازيانه عذاب:

در آيه 13 فجر/89 عذاب نازل شده بر اقوام پيشين به «فرو آوردن تازيانه عذاب بر آنان» ياد شده است: «فَصَبَّ عَلَيهِم رَبُّكَ سَوطَ عَذاب».به نظر برخى مفسران اين تعبير استعاره‌اى از آن رو در آيه ذكر شده كه اعراب تازيانه زدن را سخت‌ترين كيفر بدنى مى‌دانسته‌اند[56]، چنان كه برخى گفته‌اند: رنج و عذاب شلاق از شمشير بدتر است.[57] برخى نيز
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 87
گفته‌اند كه مراد از «سَوْط عَذاب» هر چيزى است كه خداوند به سبب آن انسانها را عذاب كرده است[58]؛ همچنين در آياتى ديگر از زدن فرشتگان بر صورتها و پهلوهاى كافران هنگام جان كندن آنان ياد شده است: «و لَو تَرَى اِذ يَتَوَفَّى الَّذينَ كَفَروا المَلَـئِكَةُ يَضرِبونَ وُجوهَهُم واَدبـرَهُم».(انفال/8،50 نيز محمّد/47،27) به نظر برخى مفسران، ملائكه هنگام احتضارِ كافران با تازيانه‌هايى از آتش بر صورت و پهلوهاى آنان مى‌زنند تا جانشان را بگيرند[59]؛ همچنين كافران در دوزخ نيز با گرزهاى آهنين مجازات مى‌شوند: «و لَهُم مَقـمِعُ مِن حَديد».(حجّ/22،21) برخى از مفسران و اهل لغت مراد از «مَقـمِعُ مِن حَديد»را تازيانه‌هاى آهنين دانسته‌اند كه كافران با آن عذاب مى‌شوند[60]، افزون بر اين برخى در تفسير آيه 12 سبأ /34 كه از مجازات جنيان در عهد حضرت سليمان(عليه السلام)ياد كرده گفته‌اند: فرشته‌اى همراه سليمان بود كه جنيان متخلف از فرمانِ او را با تازيانه آتشين تنبيه مى‌كرد.[61]

منابع

احكام القرآن، الجصاص (م. ‌370‌ق.)، به كوشش صدقى محمد جميل، مكة المكرمة، المكتبة التجاريه؛ اعانة الطالبين، السيد البكرى الدمياطى (م. ‌1310‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1412‌ق؛ الام، الشافعى (م 204‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة؛ الانتصار، السيد المرتضى (م. ‌436‌ق.)، قم، النشر الاسلامى، 1415‌ق؛ انوار التنزيل، البيضاوى (م. ‌791‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1416‌ق؛ ايضاح الفوائد، محمد بن الحسن بن يوسف الحلى (م. ‌771‌ق.)، به كوشش موسوى كرمانى، اشتهاردى، بروجردى، قم، اسماعيليان، 1363‌ش؛ بحارالانوار، المجلسى (م. ‌1110‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403‌ق؛ البحر الرائق، ابونجيم المصرى (م. ‌970‌ق.)، به كوشش زكريا عميرات، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418؛ بدائع الصنائع، علاء الدين الكاشانى الحنفى (م. ‌587‌ق.)، پاكستان، المكتبة الحبيبية، 1409‌ق؛ البيان فى تفسير القرآن، الخويى (م. ‌1413‌ق.)، انوارالهدى، 1401‌ق؛ پرتوى از قرآن، سيد محمود طالقانى، تهران، شركت سهامى انتشار، 1350‌ش؛ تاج العروس، الزبيدى (م. ‌1205‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1414‌ق؛ التبيان، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش احمد حبيب‌العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تحرير الاحكام الشرعيه، العلامة الحلى (م. ‌726‌ق.)، به كوشش بهادرى، قم، مؤسسة الامام الصادق(عليه السلام)، 1420‌ق؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374ش؛ ترمينولوژى حقوق جزاى اسلامى، محمد جعفر جعفرى لنگرودى، تهران، گنج دانش، 1372‌ش؛ تفسير جوامع الجامع، الطبرسى (م. ‌548‌ق.)، بيروت، دارالاضواء، 1405‌ق؛ تفسير روح البيان، بروسوى (م. ‌1137‌ق.)، بيروت، دارالفكر؛ تفسير الصافى، الفيض كاشانى (م. ‌1091‌ق.)، به كوشش حسين اعلمى، بيروت، اعلمى، 1402‌ق؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م. ‌774‌ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409‌ق؛ تفسير القمى، القمى (م. ‌307‌ق.)، به كوشش الجزايرى، لبنان، دارالسرور، 1411‌ق؛ تفسير مخزن العرفان، نصرت امين بانوى اصفهانى، اصفهان، كتابفروشى ثقفى، 1403‌ق؛ تفسير
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 88
منهج الصادقين، فتح الله كاشانى (م. ‌988‌ق.)، به كوشش مرتضوى، غفارى، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، 1385‌ق؛ التفسير المنير، وهبة الزحيلى، بيروت، دارالفكر المعاصر، 1411‌ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ جامع البيان، الطبرى (م. ‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل العطار، بيروت، دارالفكر، 1415‌ق؛ جامع الخلاف والوفاق، على بن محمد القمى السبزوارى (م. ‌قرن 7)، به كوشش حسنى بيرجندى، قم، زمينه‌سازان ظهور امام عصر(عج)، 1379‌ش؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م. ‌671‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417‌ق؛ جواهر الكلام، النجفى (م. ‌1266‌ق.)، به كوشش عباس قوچانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ الحدود، محمد فاضل لنكرانى، به كوشش و نشر مركز فقهى ائمه اطهار(عليهم السلام)، قم، 1422‌ق؛ خلاصة عبقات الانوار، على الحسينى الميلانى، تهران، بعثت، 1405‌ق؛ الخلاف، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش سيد على خراسانى و ديگران، قم، نشر اسلامى، 1418‌ق؛ الدرالمنثور، السيوطى (م. ‌911‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1414‌ق؛ الدرالمنضود، السيد الگلپايگانى (م. ‌1414‌ق.)، قم، دارالقرآن، 1412‌ق؛ الرساله، الشافعى (م. ‌204‌ق.)، به كوشش احمد شاكر، بيروت، المكتبة العلمية؛ الروضة البهيه، الشهيد الثانى (م. ‌965‌ق.)، تهران، انتشارات علميه اسلاميه؛ رياض المسائل، سيد على الطباطبائى (م. ‌1231‌ق.)، قم، موسسة آل‌البيت(عليهم السلام)، 1418‌ق؛ زادالمسير، جمال‌الدين الجوزى (م. ‌597‌ق.)، بيروت، المكتب الاسلامى، 1407‌ق؛ زبدة البيان، المقدس الاردبيلى (م. ‌993‌ق.)، به كوشش استادى و زمانى نژاد، قم، مؤمنين، 1378‌ش؛ السرائر، ابن‌ادريس (م. ‌598‌ق.)، قم، نشر اسلامى، 1411‌ق؛ شرايع الاسلام، المحقق الحلى (م. ‌676‌ق.)، تهران، اعلمى، 1389‌ق؛ شرح و تفسير لغات قرآن، جعفر شريعتمدارى، مشهد، آستان قدس رضوى، 1372‌ش؛ علوم القرآن، محمد باقر حكيم، تهران، مجمع الفكر الاسلامى، 1403‌ق؛ عوالى اللئالى، ابن ابى جمهور (م. ‌880‌ق.)، به كوشش مرعشى و مجتبى عراقى، قم، سيدالشهداء، 1403‌ق؛ غنية النزوع، الحلبى (م. ‌585‌ق.)، به كوشش بهادرى، قم، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، 1417‌ق؛ الفرقان، محمد صادقى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1365‌ش؛ فرهنگ فارسى، معين (م. ‌1350‌ش.)، تهران، اميركبير، 1375‌ش؛ فرهنگ معارف اسلامى، سيدجعفر سجادى، تهران، كومش، 1373‌ش؛ الفقه الاسلامى و ادلته، وهبة الزحيلى، دمشق، دارالفكر، 1418‌ق؛ الفقه على المذاهب الاربعة و مذهب اهل‌البيت(عليهم السلام)، عبدالرحمن الجزيرى، محمد غروى و مازج ياسر، بيروت، الثقلين، 1419‌ق؛ فقه القرآن، الراوندى (م. ‌573‌ق.)، به كوشش سيد احمد حسينى، قم، كتابخانه نجفى، 1405‌ق؛ قواعد الاحكام، العلامة الحلى (م. ‌726‌ق.)، به كوشش و نشر النشر الاسلامى، قم، 1413‌ق؛ الكافى، الكلينى (م. ‌329‌ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ الكشاف، الزمخشرى (م. ‌538‌ق.)، قم، بلاغت، 1415‌ق؛ كشاف القناع، منصور بن يونس البهوتى (م. ‌1051‌ق.)، به كوشش محمد حسن اسماعيل، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418‌ق؛ كشف الرموز، الفاضل الآبى (م. ‌690‌ق.)، به كوشش اشتهاردى، يزدى، قم، نشر اسلامى، 1408‌ق؛ كشف اللثام، الفاضل الهندى (م. ‌1137‌ق.)، قم، نشر اسلامى، 1416‌ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م. ‌711‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408‌ق؛ لغت نامه، دهخدا (م. ‌1334‌ش.) و ديگران، تهران، مؤسسه لغت‌نامه و دانشگاه تهران، 1373‌ش؛ المبسوط، السرخسى (م. ‌483‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ المبسوط فى فقه الاماميه، الطوسى (م. ‌460‌ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، مكتبة المرتضوية؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. ‌548‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ مجمع الفائدة والبرهان، المحقق الاردبيلى (م. ‌993‌ق.)، به كوشش مجتبى عراقى و ديگران، قم، انتشارات اسلامى، 1416‌ق؛ المجموع فى شرح المهذب، النووى (م. ‌676‌ق.)، دارالفكر؛ مختلف الشيعه، العلامة الحلى (م. ‌726‌ق.)، به كوشش مركز الابحاث والدراسات، قم، دفتر تبليغات، 1416‌ق؛ مسالك الافهام الى آيات الاحكام، فاضل الجواد الكاظمى (م. ‌960‌ق.)، به كوشش شريف‌زاده، تهران، مرتضوى، 1365‌ش؛ مسالك الافهام
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 89
الى تنقيح شرايع الاسلام، الشهيد الثانى (م. ‌965‌ق.)، قم، معارف اسلامى، 1416‌ق؛ مستدرك الوسائل، النورى (م. ‌1320‌ق.)، بيروت، آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، 1408ق؛ مستند الشيعه، احمد النراقى (م. ‌1245‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، 1415‌ق؛ معجم مقاييس اللغه، ابن فارس (م. ‌395‌ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قم، دفتر تبليغات، 1404‌ق؛ المغنى والشرح الكبير، عبدالله بن قدامه (م. ‌620‌ق.) و عبدالرحمن بن قدامه (م. ‌682‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلميه؛ مفردات، الراغب (م. ‌425‌ق.)، به كوشش صفوان داوودى، دمشق، دارالقلم، 1412‌ق؛ الموطّأ، مالك بن انس (م. ‌179‌ق.)، به كوشش محمد فؤاد، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1406‌ق؛ المهذب البارع، ابن فهد الحلّى، (م. ‌841‌ق.)، به كوشش مجتبى العراقى، قم، النشر الاسلامى، 1413‌ق؛ وسائل الشيعه، الحر العاملى (م. ‌1104‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياءالتراث، 1412‌ق.
سيد سعيد حسينى




[1]. لغت‌نامه، ج4، ص5480؛ فرهنگ‌فارسى، ج1، ص1007، «تازيانه».
[2]. مقاييس اللغه، ج3، ص115؛ لسان العرب، ج‌6، ص‌430؛ تاج العروس، ج‌5، ص‌164، «سوط».
[3]. مقاييس اللغه، ج‌3، ص‌116، «سوط».
[4]. لسان العرب، ج‌6، ص‌431؛ تاج العروس، ج‌5، ص‌164، «سوط».
[5]. التحقيق، ج‌2، ص‌98 ـ 99؛ لسان العرب، ج‌3، ص‌125، «جلد»؛ تاج العروس، ج‌5، ص‌164، «سوط».
[6]. لسان العرب، ج‌3، ص‌125؛ تاج العروس، ج‌2، ص‌322، «جلد».
[7]. شرح و تفسير لغات قرآن، ج‌1، ص‌380.
[8]. ترمينولوژى حقوق جزاى اسلامى، ص‌46؛ فرهنگ معارف اسلامى، ج‌1، ص‌643.
[9]. زادالمسير، ج‌3، ص‌251.
[10]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌6؛ تفسير ابن كثير، ج‌1، ص‌472؛ وسائل الشيعه، ج‌28، ص‌67.
[11]. جامع البيان، ج‌4، ص‌389 ـ 391؛ المغنى، ج‌10، ص‌119؛ نمونه، ج‌3، ص‌343 ـ 345.
[12]. فقه القرآن، ج‌2، ص‌376.
[13]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌34؛ الرساله، ص‌128 ـ 129؛ احكام القرآن، ج‌2، ص‌154.
[14]. المغنى، ج‌10، ص‌120؛ كشاف القناع، ج‌6، ص‌114؛ فقه القرآن، ج‌2، ص‌291، 376.
[15]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌34؛ تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌86؛ بحارالانوار، ج‌66، ص‌125، ج‌76، ص‌31.
[16]. البيان، ص‌310 ـ 313؛ علوم القرآن، ص‌210.
[17]. الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5362 ـ 5364.
[18]. الانتصار، ص‌516؛ السرائر، ج‌3، ص‌440؛ فقه القرآن، ج‌2، ص‌372.
[19]. تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌159.
[20]. بدائع الصنائع، ج‌7، ص‌38.
[21]. مسالك الافهام، كاظمى، ج4، ص193؛ الفقه على المذاهب الاربعة و مذهب اهل البيت(عليهم السلام)، ج‌5، ص‌98 ـ 99.
[22]. همان؛ المغنى، ج‌10، ص‌120 ـ 121.
[23]. مسالك‌الافهام، شهيدثانى، ج‌14، ص‌370؛ مجمع الفائده، ج‌13، ص‌86؛ المجموع، ج‌20، ص‌9.
[24]. التبيان، ج‌3، ص‌171؛ تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌145؛ الدرالمنضود، ج‌1، ص‌332.
[25]. شرايع الاسلام، ج‌4، ص‌937؛ رياض المسائل، ج‌2، ص‌467؛ قواعد الاحكام، ج‌3، ص‌527.
[26]. السرائر، ج‌3، ص‌515؛ جامع البيان، ج‌18، ص‌99 ـ 100؛ تفسير‌قرطبى، ج‌12، ص‌201 ـ 202.
[27]. احكام‌القرآن، ج2، ص‌213؛ فقه القرآن، ج‌2، ص‌388؛ منهج الصادقين، ج‌6، ص‌270.
[28]. المبسوط، طوسى، ج8، ص15ـ16؛ السرائر، ج3، ص516؛ احكام القرآن، ج‌2، ص‌183.
[29]. السرائر، ج‌3، ص‌515؛ غنيه، ص‌427 ـ 428.
[30]. مسالك‌الافهام، شهيدثانى، ج14، ص436؛ رياض المسائل، ج‌2، ص‌481؛ الام، ج‌3، ص‌239.
[31]. المغنى، ج‌12، ص‌74 ـ 75؛ الكشاف، ج‌3، ص‌213.
[32]. الخلاف، ج‌6، ص‌261؛ جامع الخلاف والوفاق، ص‌606؛ زبدة البيان، ص‌661.
[33]. الخلاف، ج‌5، ص‌404 ـ 405؛ الفقه على المذاهب الاربعة و مذهب اهل البيت(عليهم السلام)، ج‌5، ص‌322 ـ 323.
[34]. مسالك الافهام، شهيد ثانى، ج‌14، ص‌176.
[35]. المبسوط، طوسى، ج8، ص171؛ فقه‌القرآن، ج1، ص428.
[36]. الموطأ، ج‌2، ص‌721؛ مسالك الافهام، شهيد ثانى، ج‌14، ص‌173.
[37]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌199؛ مستند الشيعه، ج‌18، ص‌177؛ تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌179.
[38]. التبيان، ج‌7، ص‌409؛ فقه القرآن، ج‌2، ص‌389.
[39]. تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌179؛ البحر الرائق، ج‌7، ص‌133.
[40]. ر. ك: مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌202؛ زبدة البيان، ص‌614.
[41]. جامع‌البيان، ج18، ص‌108؛ مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌202؛ عوالى‌اللئالى، ج‌3، ص‌411.
[42]. اعانة‌الطالبين، ج4، ص172؛ شرايع‌الاسلام، ج3، ص‌656.
[43]. السرائر، ج‌3، ص‌453؛ كشف الرموز، ج‌2، ص‌553.
[44]. الخلاف، ج‌5، ص‌374؛ السرائر، ج‌3، ص‌453.
[45]. فقه القرآن، ج‌2، ص‌373؛ كشف اللثام، ج‌2، ص‌401؛ تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌166.
[46]. السرائر، ج‌3، ص‌454؛ كشف اللثام، ج‌10، ص‌457.
[47]. المبسوط، طوسى، ج8، ص8؛ تفسيرقرطبى، ج12، ص166؛ كشف اللثام، ج‌2، ص‌401.
[48]. فقه‌القرآن، ج‌2، ص‌373؛ الروضة البهيه، ج‌9، ص‌106؛ المهذب البارع، ج‌5، ص‌41.
[49]. تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌165 ـ 166؛ كشاف القناع، ج‌6، ص‌104.
[50]. تحرير الاحكام، ج‌2، ص‌222؛ ايضاح الفوائد، ج‌4، ص‌482؛ المغنى، ج‌10، ص‌338.
[51]. تهذيب، ج‌10، ص‌31، 70؛ وسائل الشيعه، ج‌28، ص‌92 ـ 93؛ مستدرك الوسائل، ج‌18، ص‌50.
[52]. تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌165 ـ 166؛ الحدود، ص‌278 ـ 279.
[53]. رياض المسائل، ج‌2، ص‌469؛ جواهرالكلام، ج‌41، ص‌344.
[54]. السرائر، ج‌3، ص‌454؛ جواهرالكلام، ج‌41، ص‌340؛ الفقه على المذاهب الاربعة و مذهب اهل البيت(عليهم السلام)، ج‌5، ص‌90.
[55]. الكافى، ج7، ص244؛ مسالك الافهام، شهيد ثانى، ج‌14، ص‌377 ـ 379؛ الفقه على‌المذاهب الاربعة و مذهب اهل‌البيت(عليهم السلام)، ج‌5، ص‌89 ـ 90.
[56]. جامع‌البيان، ج30، ص‌126؛ تفسير قرطبى، ج‌20، ص‌49؛ روح‌البيان، ج‌10، ص‌426.
[57]. التبيان، ج1، ص377؛ المبسوط، سرخسى، ج‌24، ص‌46؛ خلاصة عبقات الانوار، ج‌3، ص‌234.
[58]. مجمع‌البيان، ج10، ص739؛ تفسير قرطبى، ج20، ص‌50؛ الدرالمنثور، ج‌6، ص‌348.
[59]. زادالمسير، ج‌3، ص‌251.
[60]. جوامع الجامع، ج‌2، ص‌553؛ لسان العرب، ج‌8، ص‌294 ـ 296؛ الصافى، ج‌3، ص‌368.
[61]. مجمع البيان، ج‌8، ص‌201، 598؛ زادالمسير، ج‌6، ص‌226؛ بحارالانوار، ج‌14، ص‌76.

 

جمعه 14 مهر 1391  10:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اِعدام

اِعدام: مجازات مرگ براى ارتكاب جرمهايى خاص

اعدام از ريشه «ع ـ د ـ م» در لغت به معناى از بين بردن، كشتن و نيز هلاك كردن آمده است[4] و در اصطلاح فقه و حقوق عبارت است از مجازات مرگ براى ارتكاب جرمهايى خاص كه از سوى دادگاه يا مراجع ديگر صادر مى‌شود.[5] اين مجازات با به دار آويختن، به صليب كشيدن و تيرباران كردن مجرم يا روشهايى ديگر به اجرا در مى‌آيد. اعدام در علم كلام به معناى خارج كردن شئ از دايره وجود[6]، پراكنده ساختن يا تخريب عالم است[7] كه خارج از اصطلاح فقه و حقوق است. از اعدام با واژه‌ها و تعبيرهاى «قتل = كشتن» (نساء/4،89 ، 157؛ مائده/5 ، 33؛ انعام/6 ، 151؛ اسراء/17،22)، «صلب = دار آويختن» (نساء/4، 157؛ مائده/5 ، 33؛ اعراف/7، 123؛ يوسف/12، 41)، «رجم = سنگسار كردن» (هود/11، 91؛ كهف/18، 20؛ مريم/19، 46؛ شعراء/26، 116)، «حرق = سوزاندن» (انبياء/21، 68 ؛ عنكبوت/29، 24؛ بروج/85 ، 5) و «قصاص نفس» (بقره/2،179؛ مائده/5 ، 45) ياد شده است.

پيشينه اعدام:

مجازات اعدام پيشينه‌اى بسيار طولانى در ميان ملتهاى گذشته دارد، به‌گونه‌اى كه مى‌توان سابقه آن را با پديد آمدن زندگى اجتماعى بشر همزمان دانست؛ ليكن در هر دوره يا منطقه‌اى كه از وجود حاكميت و قانون محروم بوده‌اند مجازاتها از جمله اعدام، بيشتر به صورت انتقام فردى و به وسيله جنگهاى تن به تن و طايفه‌اى اعمال مى‌شده است، به‌گونه‌اى كه گاه در برابر كشته شدن يك نفر از يك قبيله، دهها نفر از قبيله قاتل كشته مى‌شدند و چه بسا اين امر به كشمكش در سالهاى متمادى منجر مى‌شد؛ ولى در هر دوره يا منطقه كه از وجود حاكميت و قانون بهره‌مند بوده‌اند مجازاتها تقريباً به صورت قانونمند بوده و از روشهاى متعادل‌ترى بهره مى‌جسته‌اند.[8]
يكى از قديمى‌ترين قوانينى كه بشر به ثبت رسانده و مجازات اعدام در آن قانونمند بوده قانون حمورابى در 2000 سال پيش از ميلاد است. در اين قانون، جرايمى مانند شهادت دروغى كه به قتل انسانى بينجامد، تحريك بردگان به فرار يا مخفى كردن آنان، سرقت بچه، سرقت از منزل شاه يا معبد، راهزنى، زنا با زنان شوهردار و ... مجازات اعدام در پى داشته است.[9] قانون آشورى از ديگر قوانين پيش از ميلاد است كه در آن براى برخى جرمها از جمله سرقت، مجازات اعدام در نظر گرفته شده بود. گاه نيز متهم را با داورى خدايان، كيفر مى‌دادند يا گناهكار را پا بسته در آب مى‌انداختند.[10] در ايران قديم نيز كيفر اعدام رايج بود؛ هخامنشيان براى جرمهايى خاص مانند خيانت به وطن، هتك ناموس، لواط و تجاوز به حرمت كاخ شاهى مجازات مرگ را در نظر گرفته بودند.[11] ساسانيان نيز براى برخى جرايم به ويژه جرايمى كه ضدّ پادشاه يا حكومت صورت مى‌گرفت مجازات اعدام توأم با شكنجه بدنى همچون بريدن گوش، بينى و زبان را اعمال مى‌كردند.[12]
افزون بر وجود اعدام در آيينهاى غير الهى اين مجازات در شرايع الهى همچون يهوديت، مسيحيت و آيين زرتشت نيز معمول بوده است. در ميان يهوديان جرمهايى مانند عبادت ديگر خدايان[13]، آدم ربايى[14]، لعنت كردن پدر و مادر[15]، كار كردن در روز شنبه[16]، زنا[17]، لواط[18]، آميزش با حيوانات[19] و قتل عمد[20] مجازات اعدام در پى داشته است. در مسيحيت جز براى ارتداد كه كيفر اعدام را به دنبال داشته[21]، جرمهاى ديگرى كه چنين مجازاتى داشته باشد به چشم نمى‌خورد.
در دين زرتشت نيز جرمهايى مانند ترك ازدواج، دفن ميت بدون دانستن احكام مربوط به آن
[22] و ... موجب اعدام بوده است. قرآن كريم نيز به موارد متعددى از وجود اين مجازاتها در آيينهاى غير الهى و شرايع الهى پيشين اشاره كرده است؛ مانند تهديد شدن نوح(عليه السلام) از سوى قوم خويش به سنگسار* به جرم تبليغ آيين توحيد: «قالوا لـَئِن لَم تَنتَهِ يـنوحُ لَتَكونَنَّ مِنَ المَرجومين» (شعراء/26،116)، تهديد ابراهيم(عليه السلام)به همين مجازات از سوى قوم وى (مريم/19، 46)، دستور اعدام ابراهيم(عليه السلام) و عملى ساختن آن با افكندن آن حضرت در آتش: «قالوا حَرِّقوهُ وانصُروا ءالِهَتَكُم اِن كُنتُم فـعِلين * قُلنا يـنارُ كونى بَردًا وسَلـمـًا عَلى اِبرهيم» (انبياء/21،68 ـ 69 ؛ عنكبوت/29، 24؛ صافّات 37/، 97 ـ 98)، تهديد شعيب به سنگسار شدن (هود/11، 91)، ترس موسى از اعدام خود به دست فرعون به سبب كشتن قبطى: «ولَهُم عَلَىَّ ذَنبٌ فَاَخافُ اَن يَقتُلون» (شعراء/26،14؛ قصص/28، 33)، نيز تهديد آن حضرت به اعدام از سوى فرعون به اتهام تغيير دين آنان يا فساد در زمين: «وقالَ فِرعَونُ ذَرونى اَقتُل موسى وليَدعُ رَبَّهُ اِنّى اَخافُ اَن يُبَدِّلَ دينَكُم اَو اَن يُظهِرَ فِى‌الاَرضِ الفَساد» (غافر/40،26)، تهديد ساحران به دار زدن به جرم ايمان آوردن آنان به موسى(عليه السلام): «لاَُصَلِّبَنَّكُم اَجمَعين» (اعراف/7،124؛ طه/20، 71؛ شعراء/26، 49)، تهديد به سنگسار گروهى از انبيا از سوى اصحاب القريه (يس/36، 18)، خبر دادن يوسف(عليه السلام) از به صليب كشيده شدن همبند او: «يـصـحِبَىِ السِّجنِ اَمّا اَحَدُكُما فَيَسقى رَبَّهُ خَمرًا واَمّا الأخَرُ فَيُصلَبُ» (يوسف/12،41)، اعدام برخى از انبياى بنى‌اسرائيل: «ويَقتُلونَ النَّبِيّينَ بِغَيرِ الحَقِّ» (بقره/2،61 و نيز آل‌عمران/3، 21) كه برخى، انبياى مورد نظر را حضرت يحيى و زكريا(عليهما السلام)دانسته‌اند كه به اتهامهاى واهى از سوى حاكم عصر خويش اعدام شدند[23]، اقدام به اعدام عيسى(عليه السلام) و نجات آن حضرت از اين امر و اعدام اشتباهى فردى ديگر به جاى وى: «و قَولِهِم اِنّا قَتَلنَا المَسيحَ عيسَى ابنَ مَريَمَ رَسولَ اللّهِ وما قَتَلوهُ وما صَلَبوهُ ولـكِن شُبِّهَ لَهُم ... و ما قَتَلوهُ يَقيناً * بَل رَفَعَهُ اللّهُ اِلَيهِ» (نساء/4،157 ـ 158)، اعدام يا بازگرداندن اصحاب كهف به كفر از سوى حاكم عصر خويش، در صورت دست يافتن بر آنان: «اِنَّهُم اِن يَظهَروا عَلَيكُم يَرجُموكُم اَو يُعيدوكُم فى مِلَّتِهِم» (كهف/18،20) و سرانجام، اعدام دسته جمعى گروهى از مؤمنان از سوى اصحاب اخدود با افكندن آنان در آتش: «قُتِلَ اَصحـبُ الاُخدود * اَلنّارِ ذاتِ الوَقود * اِذ هُم عَلَيها قُعود * وهُم عَلى ما يَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهود * وما نَقَموا مِنهُم اِلاّ اَن يُؤمِنوا بِاللّهِ العَزيزِ الحَميد»  (بروج/85 ، 4 ـ 8) درباره اين افراد و علت اعدام آنان اقوال متعددى نقل شده؛ اما قول معروف‌تر اين است كه اينان گروهى از مسيحيان بودند كه به موجب پافشارى بر دين مسيح، از سوى حاكم عصر خويش به نام «زونواس» محكوم به اين مجازات گرديدند.[24]
درباره موجبات اعدام در شرايع پيشين نيز قرآن به دو مورد از آنها كه در شريعت موسى(عليه السلام)بوده اشاره كرده است: 1. قتل نفس: «وكَتَبنا عَلَيهِم فيها اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ» (مائده/5 ،45)؛ همچنين در آيه 74 كهف/18 موسى(عليه السلام)خضر را به جهت كشتن انسانى بدون اينكه مرتكب قتل كسى شده باشد مذمت كرده است: «قال أقتلت نفساً زكيّة بغير نفس لقد جئت شيـاً نُكراً»  از اين آيه برمى‌آيد كه اعدام افرادى كه مرتكب قتل شده باشند در شريعت موسى(عليه السلام)جايز بوده است. 2. ارتداد*؛ پس از آنكه بنى‌اسرائيل از توحيد به گوساله‌پرستى روى آوردند موسى(عليه السلام) به آنان فرمان داد تا توبه كرده، يكديگر را بكشند: «و اِذ قالَ موسى لِقَومِهِ يـقَومِ اِنَّكُم ظَـلَمتُم اَنفُسَكُم بِاتِّخاذِكُمُ العِجلَ فَتوبوا اِلى بارِئِكُم فَاقتُلوا اَنفُسَكُم» (بقره/2،54) نقل است كه در پى اين فرمان، بنى‌اسرائيل به جان يكديگر افتادند و 000/10[25] يا 000/70[26] نفر از آنان كشته شدند. طبق قولى ديگر مراد از «فَاقتُلوا اَنفُسَكُم» كشتن نفس اماره است.[27]

اعدام در اسلام:

اسلام مانند ديگر شرايع الهى اعدام مجرمان را در مواردى خاص جايز و گاهى واجب شمرده است، ضمن اينكه اعدام انسانها را بدون اينكه مرتكب جرم و فسادى در زمين شده باشند حرام و گناهى عظيم مى‌داند. جرمهاى مستحق اعدام در اسلام عبارت است از:

1. قتل نفس محترم:

مجازات كسى كه نفس محترمى را بكشد اعدام است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاصُ فِى القَتلَى»  (بقره/2،178 ـ 179؛ مائده/5 ،45) افزون بر آيات مذكور، آيات ديگرى نيز به طور خاص يا بر وجه عموم، بر جواز اعدام قاتل نفس محترم دلالت دارد؛ از جمله آياتى كه ولىّ مقتول را بر جان قاتل، مسلط دانسته است: «مَن قُتِلَ مَظلومـًا فَقَد جَعَلنا لِوَليِّهِ سُلطـنـًا» (اسراء/17،33)، آياتى كه مقابله به مثل را جايز شمرده است:«فَمَنِ اعتَدى عَلَيكُم فاعتَدوا عَلَيهِ بِمِثلِ مَا اعتَدى عَلَيكُم»  (بقره/2،194؛ نحل/16،126؛ شورى/42،40ـ41)، مفهوم آياتى كه دلالت بر حرمت قتل انسانهايى دارد كه مرتكب قتل نشده‌اند: «مَن قَتَلَ نَفسـًا بِغَيرِ نَفس اَو فَساد فِى الاَرضِ فَكَاَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعـًا» (مائده/5 ،32) و آياتى كه كشتن انسانها را به حق، از حكم كلى حرمت قتل* نفس محترم استثنا كرده است: «لا تَقتُلُوا النَّفسَ الَّتى حَرَّمَ‌اللّهُ اِلاّ بِالحَقِّ» (انعام/6،151؛ اسراء/17،33) از نظر اسلام در جواز اعدام قاتل برابرى قاتل و مقتول در حريت و رقيّت و زن و مرد بودن شرط است: «الحُرُّ بِالحُرِّ والعَبدُ بِالعَبدِ والاُنثى بِالاُنثى» (بقره/2،178) و اعدام قاتل واجب نبوده، بلكه حقى است كه خداوند براى اولياى مقتول قرار داده است، ازاين‌رو اگر آنان مايل باشند مى‌توانند از اعدام قاتل در برابر دريافت ديه يا بدون گرفتن آن صرف نظر كنند: «فَمَن عُفِىَ لَهُ مِن اَخيهِ شَىءٌ فَاتِّباعٌ بِالمَعروفِ واَداءٌ اِلَيهِ بِاِحسـن» (بقره/2،178) و اين حكم تخفيفى از جانب خداست: «ذلِكَ تَخفيفٌ مِن رَبِّكُم ورَحمَةٌ» (بقره/2،178) و قرآن به طرفين هشدار مى‌دهد كه پس از اعدام قاتل يا بخشش او هيچ‌يك حق تعرض به ديگرى را ندارند: «فَمَنِ اعتَدى بَعدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ اَليم»  (بقره/2،178)

2. محاربه و افساد در زمين:

يكى از مجازاتهاى محارب و مفسد فى الارض در اسلام، اعدام و به صليب كشيدن اوست: «اِنَّما جَزؤُا الَّذينَ يُحارِبونَ اللّهَ ورَسولَهُ ويَسعَونَ فِى الاَرضِ فَسادًا اَن يُقَتَّلوا اَو يُصَلَّبوا اَو تُقَطَّعَ اَيديهِم واَرجُلُهُم مِن خِلـف اَو يُنفَوا مِنَ الاَرضِ» (مائده/5 ،33) در اين آيه، افزون بر اعدام (قتل)، قطع دست و پا و تبعيد نيز براى محارب و مفسد فى الارض آمده است كه برخى، امام و حاكم اسلامى را مخيّر بين انتخاب يكى از اين مجازاتها مى‌دانند[28]؛ اما بسيارى تفاوت مجازاتها را در آيه به تناسب نوع جرم دانسته و گفته‌اند: اعدام براى محارب و مفسدى است كه دست به قتل زده باشد و اعدام و تصليب* براى كسى است كه افزون بر قتل، سرقتى نيز انجام داده باشد و قطع دست و پا براى فردى است كه تنها سرقت كرده و اگر تنها اقدام به راه‌بندان و ايجاد ترس كرده باشد مجازاتش تبعيد است.[29] در صورتى كه محارب و مفسد فى الارض دستگير و جرم او نزد حاكم اسلامى يا قاضى ثابت شود اجراى اين مجازاتها مطلقاً واجب است؛ خواه مجرم توبه كند يا نه؛ اما در صورتى كه قبل از دستگيرى توبه كند مجازات او ساقط مى‌شود: «اِلاَّ الَّذينَ تابوا مِن قَبلِ اَن تَقدِروا عَلَيهِم فَاعلَموا اَنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم»  (مائده/5 ،34) ( =>  محاربه)

3. ارتداد:

ارتداد از اسلام از جرمهايى است كه مجازات اعدام را در پى دارد. مستند اين حكم روايات متعددى است كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)[30] و اهل بيت(عليهم السلام)[31] وارد شده است. آيه 54 بقره/2 نيز بر وجود اين مجازات در شريعت موسى(عليه السلام)اشاره دارد؛ همچنين قرآن كريم حكم دستگيرى و اعدام گروهى از منافقان را در صورتى كه هجرت نكرده و از صف كافران جدا نشوند صادر كرده است: «فَما لَكُم فِى المُنـفِقينَ فِئَتَينِ ... * وَدّوا لَو تَكفُرونَ كَما كَفَروا فَتَكونونَ سَواءً فَلا تَتَّخِذوا مِنهُم اَولِياءَ حَتّى يُهاجِروا فى سَبيلِ اللّهِ فَاِن تَوَلَّوا فَخُذوهُم واقتُلوهُم حَيثُ وجَدتُّموهُم»  (نساء/4،88 ـ 89) برخى از مفسران[32] و فقهاى اسلامى[33] چنين مجازاتى را به جهت ارتداد اين گروه دانسته‌اند. شأن نزول آيات مذكور نيز كه حكايت از آمدن اين عده به مدينه و پذيرش اسلام از سوى آنان و سپس بازگشت به كفر و بت‌پرستى دارد[34]، اين معنا را تأييد مى‌كند؛ همچنين عده‌اى از مفسران، قتل مرتد را از موارد قتل به حق دانسته‌اند كه قرآن در آياتى آن را از حكم كلى حرمت قتل نفس، استثنا كرده است.[35] (انعام/6 ، 151؛ فرقان/25، 68) به عقيده اهل سنت توبه مرتد مطلقا پذيرفته است و اعدام او ساقط مى‌گردد[36]؛ اما اماميه معتقدند توبه مرتد ملّى پذيرفته است؛ ليكن از مرتد فطرى در صورتى كه مرد باشد، پذيرفته نيست و بايد اعدام گردد.[37] ( =>  ارتداد)

4. مبارزه با نظام اسلامى:

از نظر اسلام، مجازات شايعه*سازى به قصد ضربه زدن به اساس نظام اسلامى، خيانت به آن و همكارى با دشمن، اعدام است: «لـَئِن لَم يَنتَهِ المُنـفِقونَ والَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ والمُرجِفونَ فِى المَدينَةِ لَنُغرِيَنَّكَ بِهِم ثُمَّ لا يُجاوِرونَكَ فيها اِلاّ قَليلا * مَلعونينَ اَينَما ثُقِفوا اُخِذوا وقُتِّلوا تَقتيلا»  (احزاب/33،60 ـ 61) به نظر مفسران، اين افراد، منافقانى بودند كه با پخش شايعاتى، مانند اينكه لشكر قريش در فلان موضع است و قصد تهاجم به مدينه را دارد يا لشكريان اسلام كشته شده‌اند يا لشكر اسلام شكست خورده است[38]درصدد ضربه زدن به نظام نو پاى اسلامى بودند. برخى نيز گفته‌اند: اينان كسانى بودند كه با هدف ايجاد فتنه و آشوب، اقدام به نشر خبرهاى دروغ مى‌كردند[39]؛ همچنين برخى مفسران[40] مقصود از منافقانى را كه در آيات 88 ـ 89 نساء/4 حكم دستگيرى و اعدام آنان صادر شده است افرادى دانسته‌اند كه در پى جاسوسى* به نفع دشمن و همكارى با آنان بوده‌اند، افزون بر اين، قرآن در آيه 91 نساء/4 به گروه ديگرى از منافقان اشاره كرده كه با ايجاد رابطه و همكارى با مشركان در صدد تأمين امنيت خود از ناحيه هر دو گروه (مشركان و مسلمانان) بودند. قرآن به مسلمانان دستور مى‌دهد كه اگر اينان از تعرض به شما دست برنداشتند و تسليم شما نشدند و از آزار شما باز نايستادند آنان را هر كجا يافتيد بكشيد: «سَتَجِدونَ ءاخَرينَ يُريدونَ اَن يَأمَنوكُم ويَأمَنوا قَومَهُم كُلَّ ما رُدّوا اِلَى الفِتنَةِ اُركِسوا فيها فَاِن لَم يَعتَزِلوكُم ويُلقوا اِلَيكُمُ السَّلَمَ ويَكُفّوا اَيدِيَهُم فَخُذوهُم واقتُلوهُم حَيثُ ثَقِفتُموهُم واُولـئِكُم جَعَلنا لَكُم عَلَيهِم سُلطـنـًا مُبينا» در شأن نزول اين آيه نقل شده كه اينان گروهى از مكيان بودند كه با آمدن به مدينه، به ظاهر اسلام را پذيرفتند؛ اما در بازگشت، به كيش سابق خود روى آوردند و بدين وسيله مى‌خواستند از ناحيه مسلمانان و مشركان در امان باشند.[41]به نقلى ديگر، آيه فوق درباره نعيم بن مسعود فرود آمده كه به تبادل اخبار بين پيامبر و مشركان مشغول بود.[42]
افزون بر جرمهاى فوق، براى جرمهاى ديگرى نيز مجازات اعدام در نظر گرفته شده است؛ از جمله ادعاى نبوت،[43]سبّ رسول خدا و معصومان(عليهم السلام)[44]، سحر[45]، زناى به عنف[46]، زناى با محارم[47]، زناى محصنه[48]، لواط[49] و تكرار برخى از جرمها؛ از جمله مساحقه[50]، شرب خمر[51] و سرقت.[52] در برخى منابع، جرايم مستوجب اعدام بالغ بر 25 جرم دانسته شده است.[53]
در مقابل موارد فوق كه اعدام افراد جايز و گاهى لازم شمرده شده اعدام انسانى كه مرتكب قتل نفس محترم يا فساد مستوجب قتل نشده باشد از نظر اسلام حرام و گناهى عظيم دانسته شده است: «مَن قَتَلَ نَفسـًا بِغَيرِ نَفس اَو فَساد فِى الاَرضِ فَكَاَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعـًا»  (مائده/5 ،32) حرمت اعدام اين افراد از آياتى كه از كشتن انسانها ـ جز به حق ـ نهى كرده نيز استفاده مى‌شود: «لا تَقتُلوا النَّفسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالحَقِّ» (انعام/6 ،151)، بر همين اساس قرآن كريم اعدام به ناحق برخى انبياى الهى و عدالت خواهان را از سوى اقوام گذشته مذمت كرده، مرتكبان آن را مستحق عذاب الهى و حبط اعمال دانسته است: «اِنَّ الَّذينَ ... يَقتُلونَ النَّبِيّينَ بِغَيرِ حَقّ ويَقتُلونَ الَّذينَ يَأمُرونَ بِالقِسطِ مِنَ النّاسِ فَبَشِّرهُم بِعَذاب اَليم * اولـئِكَ الَّذينَ حَبِطَت اَعمــلُهُم فِى الدُّنيا والأخِرَةِ وما لَهُم مِن نـصِرين» (آل‌عمران/3،21 ـ 22)

فلسفه اعدام:

اعدام شديدترين مجازاتى است كه با اجراى آن حيات مجرم گرفته مى‌شود، ازاين‌رو در مورد فلسفه اجراى چنين مجازاتى مطالب گوناگونى از سوى عالمان و مكاتب اسلامى و غير اسلامى بيان گرديده است. ظهور جنبشهاى فلسفى و انتشار افكار نو و آثار علمى قرن هجدهم را شايد بتوان آغاز رويارويى بين دو جبهه موافق و مخالف مجازات اعدام دانست. «بكاريا» نخستين بانى حقوق جزا در اين قرن، اولين كسى است كه با انتشار كتاب بررسى جرايم و مجازاتها در مخالفت مجازات اعدام و ضرورت لغو آن، قلمفرسايى كرده است.[54] پس از او نظريات فراوانى به صورت مخالف و موافق با اين مجازات و فلسفه اجراى آن ابراز شده كه به طور خلاصه به مهم‌ترين دلايل اين مخالفان، پاسخ موافقان و فلسفه مجازات مجرمان، از نگاه قرآن اشاره مى‌شود؛ مخالفان مجازات اعدام مى‌گويند: حيات، هديه خداوند به انسانهاست و هيچ كس، حتى دولتها حق محروم كردن انسانها را از اين موهبت الهى ندارند.[55]
در پاسخ گفته شده: اولاً آزادى نيز هديه خداوند به بشر است، بنابراين نبايد مجرم را تبعيد يا زندانى كرد.[56] ثانياً اگر هدف از گرفتن حيات از يك نفر، دادن حيات به چندين نفر باشد هيچ منعى ندارد و افراد يا دولتها اين حق را خواهند داشت تا مجرم را اعدام كنند.
گاهى گفته مى‌شود كه با اعدام مجرم، امكان اصلاح و بازگشت وى به جامعه از بين مى‌رود.
[57] در پاسخ گفته شده كه هدف اصلى از اعدام در همه موارد، اصلاح مجرم نيست، بلكه گاهى اهداف مهم‌ترى از جمله اجراى عدالت و حفظ اجتماع از جرايم مشابه، وجود دارد.[58] دليل ديگر مخالفان اين است كه اعدام، مجازاتى است بى‌اثر و مجرمان از مرگ نمى‌هراسند.[59] در پاسخ گفته شده كه تجربه نشان داده كه اعدام اثر فراوانى در جلوگيرى از جرم و انصراف ديگران از ارتكاب جنايت دارد، به همين جهت بسيارى از دولتها كه اين مجازات را لغو كرده بودند، بر اثر افزايش جرايم بزرگ دوباره به برقرارى اين مجازات رأى دادند.[60] گاهى گفته مى‌شود: محكوم كردن فرد به اعدام، چيزى جز قتل نيست و جامعه نبايد قاتل باشد.[61] در پاسخ گفته شده: ناپسند بودن هر عملى تابع شرايط و انگيزه افراد است و قتل افراد در بسيارى از موارد ناپسند است؛ اما اگر كسى به دفاع از خود يا ديگران مرتكب قتل شود نه تنها قابل مذمت و مجازات نيست، بلكه سزاوار ستايش و تشويق نيز هست و به همين جهت خود مخالفان اعدام نيز در مواردى خاص اين مجازات را جايز دانسته‌اند.[62]
دليل ديگر، اشتباه قضايى است؛ به اين بيان كه ممكن است در صدور حكم مجازات، اشتباهى رخ داده و بى‌گناهى اعدام گردد، در حالى كه پس از اعدام راهى براى جبران آن نيست.[63] در پاسخ بايد گفت اولاً اين اشتباه در مجازاتهاى ديگر نيز امكان‌پذير است و ممكن است فردى به اشتباه تا پايان عمر، زندگى خود را در زندان بگذراند. ثانياً به مجرد احتمال اشتباه نبايد اصل مجازات را لغو كرد، بلكه بايد راههايى براى از بين بردن اشتباه يا به حداقل رساندن آن جستوجو كرد؛ مانند آموزش مأموران و قضات و دادن حق درخواست تجديد نظر به محكوم.[64]
اسلام نيز ـ چنان كه بيان گرديد ـ از موافقان حكم اعدام است؛ اما موافقت با چنين مجازاتى نه بدان جهت است كه اسلام براى جان انسانها ارزشى قائل نيست، زيرا اسلام در اين جهت، از ميان مكاتب ديگر شاخص است، تا آنجا كه كشتن يك انسان بى‌گناه را گناهى عظيم و با كشتن همه انسانها برابر مى‌داند (مائده/5 ،32)، بلكه هدف و فلسفه اعدام مجرمان از ديدگاه اسلام رفع فساد و پاك شدن جامعه از آلودگيهايى است كه حيات و زندگى اجتماعى را تهديد مى‌كند؛ همچون غده‌اى سرطانى كه بايد با عمل جراحى آن‌را از بدن خارج كرد. اين امر، افزون بر آيه فوق از آيه 33 همين سوره نيز كه كشتن محارب و مفسد فى‌الارض را لازم شمرده استفاده مى‌شود: «اِنَّما جَزؤُا الَّذينَ يُحارِبونَ اللّهَ ورَسولَهُ ويَسعَونَ فِى الاَرضِ فَسادًا اَن يُقَتَّلوا» (مائده/5 ،33)
فلسفه ديگر اعدام اين است كه چنين مجازاتى زندگى آفرين و موجب حيات انسانها: «ولَكُم فِى القِصاصِ حَيوةٌ يـاُولِى الاَلبـبِ» (بقره/2،179) و موجب حيات جامعه است؛ زيرا مجرمان از ترس قصاص*، به خود اجازه نمى‌دهند ديگران را بكشند و بدين وسيله به سنتهاى جاهلى كه گاه يك قتل باعث چندين قتل مى‌شد، پايان داده مى‌شود و هم موجب حيات افرادى است كه در صدد قتل ديگران هستند، چون آنان را نيز از فكر آدم كشى باز مى‌دارد و اين‌گونه جان آنان محفوظ مى‌ماند.
[65]
فلسفه ديگرى كه در پايان آيه فوق به آن اشاره شده ايجاد تقواست: «لَعَلَّكُم تَتَّقون» (بقره/2،179)؛ يعنى تا از ترس قصاص، از ارتكاب حرام ـ از جمله قتل ديگران ـ پرهيز كنيد[66]، بنابراين، وجود چنين مجازاتى هم براى فرد و هم براى جامعه، مايه خير است: «فَاقتُلوا اَنفُسَكُم ذلِكُم خَيرٌ لَكُم» (بقره/2،54) كه هم خير دنيوى را در پى دارد، زيرا باعث حفظ افراد و جلوگيرى از ارتكاب جرم مى‌شود، و هم براى مجرم خير اُخروى دارد، زيرا اعدام او موجب كاهش بار گناه و مجازات اُخروى وى مى‌گردد.

روشهاى اعدام:

كيفيت اجراى مجازات اعدام در طول تاريخ بر حسب نوع جرم و شرايط آن و گاه طبقه اجتماعى محكوم عليه، تفاوت داشته است. قرآن به برخى ازاين روشها در ميان ملتهاى گذشته و اسلام اشاره كرده است؛ يكى از روشها سنگسار كردن مجرم يا متهم به جرم بود، چنان كه برخى انبياى الهى به اتهام تبليغ بر ضدّ آيين بت پرستى، تهديد به اعدام با اين روش گرديدند: «يـاِبرهيمُ لـَئِن لَم تَنتَهِ لاََرجُمَنَّكَ» (مريم/19،46 و نيز هود/11،91؛ كهف/18،20؛ شعراء/26،116؛ يس/36،18)
به صليب كشيدن روش ديگرى بود كه گاه در مورد مجرمان به‌كار مى‌رفت، چنان‌كه فرعون ساحران گرويده به موسى(عليه السلام) را تهديد كرد كه دست و پايشان را قطع كرده و بر شاخه‌هاى درخت خرما آنان را به صليب خواهد كشيد:«فَلاَُقَطِّعَنَّ اَيدِيَكُم واَرجُلَكُم مِن خِلـف ولاَُصَلِّبَنَّكُم فى جُذوعِ النَّخلِ»  (طه/20،71 و نيز اعراف/7،124؛ شعراء/26،49) اين روش را در عهد حضرت يوسف(عليه السلام)(يوسف/12،41) و در عهد حضرت عيسى(عليه السلام) نيز به‌كار مى‌بردند، چنان‌كه به همين روش قصد اعدام عيسى(عليه السلام) را داشتند و به اشتباه فرد ديگرى را به صليب كشيدند: «ما قَتَلوهُ وما صَلَبوهُ ولـكِن شُبِّهَ لَهُم»  (نساء/4،157)
سوزاندن با آتش روش ديگر اعدام بود؛ مانند در آتش افكندن ابراهيم(عليه السلام) به جرم شكستن بتها: «قالوا حَرِّقوهُ وانصُروا ءالِهَتَكُم اِن كُنتُم فـعِلين» (انبياء/21،68 و نيز عنكبوت/29،24؛ صافّات/37،97) و نيز سوزاندن گروهى از مؤمنان از سوى اصحاب اخدود. (بروج/85 ،4 ـ 7) در منابع روايى و فقهى فريقين از روشهاى ديگرى نيز، مانند سنگسار كردن زناكاران
[67]، كشتن با شمشير[68]، در آتش افكندن[69]، بستن دست و پا و پرتاب از بلندى، ياد شده است.[70]

منابع

احكام‌القرآن، جصاص؛ اسلام و دفاع اجتماعى؛ بررسى تطبيقى مجازات اعدام؛ البيان فى تفسير القرآن؛ تاريخ تمدن، ويل دورانت؛ ترتيب كتاب العين؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير نمونه؛ تفسير نورالثقلين؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ جامع عباسى؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام؛ الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهره؛ حقوق جزاى بين‌الملل (مجموعه مقالات)؛ دايرة المعارف تشيع؛ زبدة البيان فى براهين احكام القرآن؛ سلسلة الينابيع الفقهيه؛ سنن ابن ماجه؛ شرح المصطلحات الكلاميه؛ صحيح البخارى؛ فرهنگ اصطلاحات و عناوين جزايى؛ الفقه على المذاهب الاربعه؛ كتاب مقدس؛ كنزالعرفان فى فقه القرآن؛ كنزالعمال فى سنن الاقوال والافعال؛ لغت‌نامه؛ مجله تحقيقات حقوقى؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ معجم المصطلحات الفقهية و القانونيه؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ وسائل الشيعه.
سيد جعفر صادقى فدكى، محمد هادى ذبيح‌زاده




[4]. ترتيب العين، ص 521 ، «عدم»؛ لغت نامه، ج 2، ص 2507، «اعدام».
[5]. اصطلاحات و عناوين جزايى، ص 58 ؛ المصطلحات الفقهية والقانونيه، ص 60 .
[6]. شرح المصطلحات الكلاميه، ص 28.
[7]. دايرة‌المعارف تشيع، ج 2، ص 269.
[8]. بررسى تطبيقى مجازات اعدام، ص 20.
[9]. همان، ص 20 ـ 23.
[10]. تاريخ تمدن، ج 1، ص 319.
[11]. همان، ج 1، ص 419.
[12]. بررسى تطبيقى مجازات اعدام، ص 26 ـ 27.
[13]. كتاب مقدس، تثنيه، 17: 5
[14]. همان، خروج، 21: 16
[15]. همان، 21: 17
[16]. كتاب مقدس، خروج، 31: 15
[17]. همان، لاويان، 20: 10
[18]. همان، 20: 13
[19]. همان، 20: 15
[20]. همان، خروج، 21، 14
[21]. بررسى تطبيقى مجازات اعدام، ص 40.
[22]. همان، ص 43.
[23]. جامع‌البيان، مج9، ج15، ص53 ؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص 257؛ نورالثقلين، ج 1، ص 273.
[24]. مجمع البيان، ج 10، ص 707؛ نمونه، ج 26، ص 337 ـ 338.
[25]. تفسير قمى، ج 1، ص 75؛ الميزان، ج 1، ص 191.
[26]. جامع‌البيان، مج1، ج1، ص408 ـ 409؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص238.
[27]. تفسير قرطبى، ج 1، ص 273.
[28]. التفسير الكبير، ج 11، ص 215؛ كنزالعرفان، ج 2، ص 352.
[29]. مجمع البيان، ج 3، ص 291؛ التفسير الكبير، ج 11، ص 216 ـ 217.
[30]. كنزالعمال، ج1، ص90؛ سنن ابن‌ماجه، ج2، ص848 .
[31]. وسائل الشيعه، ج 28، ص 325 ـ 330
[32]. التفسير الكبير، ج 11، ص 214 ـ 215.
[33]. البيان، ص 338 ـ 339.
[34]. مجمع البيان، ج 3، ص 132.
[35]. جامع‌البيان، مج9، ج15، ص103ـ104؛ مجمع‌البيان، ج 7، ص 280.
[36]. الفقه على مذاهب الاربعه، ج 5 ، ص 425.
[37]. الحدائق الناضره، ج 11، ص 15.
[38]. مجمع البيان، ج‌8‌، ص‌580‌.
[39]. تفسير قرطبى، ج 14، ص 157 ـ 158.
[40]. نمونه، ج 4، ص 52 .
[41]. مجمع‌البيان، ج3، ص136؛ نمونه، ج4، ص52 .
[42]. مجمع‌البيان، ج3، ص136؛ نمونه، ج4، ص52 .
[43]. سلسلة الينابيع، ج‌40، ص‌202، «تلخيص‌المرام».
[44]. وسائل‌الشيعه، ج 28، ص214 ـ 215؛ جواهرالكلام، ج 41، ص 432 ـ 435.
[45]. احكام القرآن، ج 1، ص 72؛ جواهر الكلام، ج 41، ص 442.
[46]. وسائل الشيعه، ج 28، ص 108؛ جواهرالكلام، ج 41، ص 315.
[47]. وسائل‌الشيعه، ج 28، ص 113؛ سلسلة الينابيع، ج 40، ص 198، «تلخيص المرام».
[48]. وسائل‌الشيعه، ج 28، ص132؛ زبدة‌البيان، ص836 .
[49]. سلسلة الينابيع، ج 40، ص 200، «تلخيص المرام»؛ زبدة البيان، ص 836 .
[50]. سلسلة الينابيع، ج 40، ص 201، «تلخيص المرام».
[51]. جواهر الكلام، ج 41، ص 461.
[52]. همان، ص 534 .
[53]. جامع عباسى، ص 423 ـ 425.
[54]. مجله تحقيقات حقوقى، ش 8 ، ص 108 ـ 109؛ اسلام و دفاع اجتماعى، ص 314.
[55]. حقوق جزاى بين الملل، ص 372؛ اسلام و دفاع اجتماعى، ص 315.
[56]. حقوق جزاى بين الملل، ص 372 ـ 373.
[57]. همان، ص 376؛ اسلام و دفاع اجتماعى، ص 324.
[58]. حقوق جزاى بين الملل، ص 376 ـ 377.
[59]. اسلام و دفاع اجتماعى، ص 318 ـ 319.
[60]. اسلام و دفاع اجتماعى، ص 319؛ مجله تحقيقات حقوقى، ش 8 ، ص 114 ـ 115.
[61]. اسلام و دفاع اجتماعى، ص 317.
[62]. همان، ص 317 ـ 318.
[63]. مجله تحقيقات حقوقى، ش 8 ، ص 117؛ حقوق جزاى بين الملل، ص 373.
[64]. حقوق جزاى بين الملل، ص 373 ـ 374.
[65]. نمونه، ج 1، ص 606 .
[66]. مجمع البيان، ج 1، ص 482.
[67]. صحيح البخارى، ج 7، ص 27؛ سلسلة‌الينابيع، ج 40، ص 198، «تلخيص المرام».
[68]. وسائل‌الشيعه، ج 28، ص 113؛ سلسلة الينابيع، ج 40، ص 200، «تلخيص المرام».
[69]. وسائل الشيعه، ج 28، ص 160 ، 162.
[70]
. همان، ص 162.

 

جمعه 14 مهر 1391  10:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حكم بى حس كردن اعضاء هنگام اجراىكيفرهاى جسمانى

حكم بى حس كردن اعضاء هنگام اجراىكيفرهاى جسمانى

سيد محمود هاشمى

آيا هنگام اجراى حد يا قصاص، بى‏حس كردن عضوى كهمى‏خواهند آن را قطع كنند يا بى‏حس كردن بدن شخصى كه محكوم به تازيانه يا رجم شده، جايز است؟ اين پرسشى است كه امروزه در پرتو پيشرفتهاى علم طب و فنون جديد جراحى خودنمايى مى‏كند. پيشرفت دانش پزشكى و فنون جديد جراحى اين امكان را فراهم آورده است كه با بى‏حس كردن بدن يا عضوى از آن، درد ناشى از ضرب و زخم احساس نشود. بى‏شك اگر اين كار نسبت به شخصى كه محكوم به حد يا تعزير يا قصاص شده است جايز بوده و حق او شمرده شود، حتما آن را مطالبه خواهد كرد چرا كه درد او را بسيار سبك مى‏كند.
اين مساله از مسائل مستحدثه است، از اين رو نزد فقهاىپيشين مطرح نبوده است و اساسا در زمانهاى گذشته امكان چنين كارى نبوده تا فقها از حكم آن بحث كنند.بنابراين، بايد باب بحث و استنباط حكم اين مساله نيز همانند ديگر مسائل‏مستحدثه، امروز گشوده شود.
از آنجا كه اين مساله هم در باب حدود و تعزيرات و هم درباب قصاص مطرح است و ماهيت و ملاك‏هاى اين دو باب با هم متفاوت است ضرورى است كه اين بحث را در دو مساله ط‏رح كنيم: يكى حكم بى‏حس كردن اعضا به هنگام اجراى حدود و تعزيرات و ديگرى حكم بى‏حس كردن اعضا به هنگام اجراى قصاص.

مساله نخست: بى‏حس كردن اعضا هنگام اجراى حد يا تعزير

براى به دست آوردن حكم اين مساله بايدادله حدود وتعزيرات را بررسى كرد كه آيا از اين ادله استفاده مى‏شود كه دردناك بودن كيفر حد يا تعزير به اندازه‏اى‏كه طبيعت آن كيفر اقتضا مى‏كند شرطى لازم بوده و بخشى از كيفر است‏يا چنين‏نيست؟ اگر از اين ادله به دست نياورديم كه دردناك‏بودن كيفر در اجراى حدود وتعزيرات شرط است، مقتضاى اصل، جواز بى‏حس كردن محكوم است. بلكه شايد بتوان گفت:در صورتى كه محكوم، خواهان بى‏حس كردن خود بوده و امكان آن نيز فراهم باشد،اجراى حد بر او بدون بى‏حس كردن او حرام است زيرا آزار رساندن به شخص مسلمان جزدر موارد كيفرهاى مقرر شرعى، حرام است و مفروض نيز آن است كه دردناك بودن كيفرو ايجاد درد در محكوم، جزو اصل كيفر نيست.
اما آنچه از ادله حدود و تعزيرات به دست مى‏آيد اين استكه دردناك بودن كيفربه مقدار متعارف آن، شرطى لازم بوده و جزو اصل كيفر قرار داده شده است. درنتيجه، بى‏حس كردن محكوم هنگام اجراى كيفر به گونه‏اى كه درد تازيانه يا قطع عضورا احساس نكند، جايز نيست. راى صحيح همين است و به چند بيان مى‏توان آن راتقريب كرد.

تقريب اول، استدلال به آيات حدود

بيشتر آيات شريفه‏اى كه متعرض بيان حدود شده‏اند، بر ايننكته دلالت دارند كه‏دردناك بودن كيفر و آزردن محكوم، شرط كيفرهاى مقرر بوده و جزو مفهوم آنها است. در آيات مربوط به حد زنا و فحشا، تعبير عذاب و ايذا آمده است:
الزانيه والزانى فاجلدوا كل واحد منهما ماة جلدة ولاتاخذكم‏بهما رافة فى دين الله ان كنتم تومنون بالله واليوم الاخروليشهد عذابهما طائفة من المومنين. زن و مرد زناكار را هر يك،صد تازيانه بزنيد و در اجراى احكام دين خدا نسبت به آنان رحم نورزيد اگر به‏خدا و آخرت ايمان داريد، و بايد گروهى از مومنان شاهد عذاب كشيد آنان باشند.«1»
ممكن است گفته شود كه عنوان جلد (تازيانه) دلالتصريحى بر شرطيت دردناك‏بودن وآزار داشتن ندارد. در پاسخ بايد گفت: ذيل آيه صريحا عذاب كشيدن را بيان كرده‏است، بلكه صدر آيه نيز به قرينه ولاتاخذكم بهما رافه دلالت بر عذاب دارد.
در آيه مربوط به لعان آمده است:ويدروا عنها العذاب ان تشهد اربع شهادات بالله انه لمن الكاذبين. يعنى اگر چهار شاهد سوگند به اسم الله ياد كردند كه شوهر دروغ مى‏گويد، عذاب از زن برداشته مى‏شود.«2»
در مورد حد كنيزان آمده است:فعليهن نصف ما على المحصنات من العذاب. يعنى عذاب كنيزان نصف‏عذاب زنان آزاد شوهردار است.«3»
در مورد لواط و زنا آمده است:واللذان ياتيانها منكم فادوهما فان تابا واصلحا فاعرضواعنهما ان الله كان توابا رحيما. يعنى: آن دو نفرى را از شما كه مرتكب‏لواط و زنا شدند، آزار رسانيد، پس اگر توبه كردند و اصلاح شدند با آنان كارى‏نداشته باشيد، همانا خداوند توبه‏پذير و مهربان است.«4»
در آيه مربوط به حد قذف آمده است:ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المومنات لعنوا فى الدنياوالاخرة ولهم عذاب عظيم. يعنى: كسانى كه به زنان شوهردار با ايمان‏بى‏خبر، تهمت مى‏زنند، در دنيا و آخرت لعنت‏شده‏اند و عذاب سهمگينى دارند.«5» استدلال به اين آيه مبتنى بر آن است كه مراد از لهم عذاب عظيم هم عذاب در دنيا-يعنى حد قذف- و عذاب در آخرت باشد.
در بيان حد سرقت آمده است:والسارق والسارقة فاقطعوا ايديهما جزا بما كسبا نكالا من الله‏والله عزيز حكيم. يعنى: دست مرد و زنى را كه دزدى كرده‏اند قطع كنيد، اين‏سزاى كار آنان و عذابى از جانب خداوند است و خداوند عزيز و حكيم است.«6» آيه‏اى كه حد محاربه را بيان كرد، نيز دلالت بر شديد بودن كيفر آن دارد،كيفرهايى مانند كشتن و به صليب كشيدن و بريدن دست و پا در اين آيه همه به‏صيغه تفعيل آمده است كه دلالت بر تشديد فعل دارد و آنچه از آن فهميده مى‏شود شديد كردن كيفر است.
از بررسى آيات حدود كه ريشه تشريع اين حدود هستندچنين به دست مى‏آيد كه منظوراز تشريع حد، عذاب دادن و آزردن مرتكب است تا بدين وسيله او و بلكه ديگران را از ارتكاب جرم باز دارد. به همين جهت در بعضى از حدود، واجب است كه مجازات درحضور گروهى از مومنان صورت گيرد و ايشان شاهد اجراى حد باشند.
ممكن است ادعا شود كه اجراى حد خصوصا در مواردىمثل قطع عضو، حتى اگر محكوم رابى‏حس نيز كنند، همواره مرتبه‏اى از عذاب و آزار را به همراه دارد ولو به لحاظ‏آثار بعد از اجرا باشد. بر اين اساس، مراد از درد و عذابى كه در آيات ياد شده‏بدان اشاره شده است، همين مقدار ازعذاب است و آيات مذكور دلالتى بر شرطيت عذاب‏و آزار، بيش از اين مقدار ندارد.
اين ادعا را نمى‏پذيريم، زيرا خلاف ظهور آيات است. ظاهرآيات ياد شده اين است‏كه نفس حد تازيانه يا قطع عضو، عذاب و آزار است‏يعنى عذاب دادن و آزردن محكوم،با خود حد حاصل مى‏شود نه با آثار و پيامدهاى بعدى آن از قبيل ننگ و بدنامى.
بلكه مى‏توان گفت: فهم عرفى و ارتكاز عقلايى در بابكيفرهايى مثل زدن و قطع عضو،آن است كه در اين كيفرها، همان جنبه دردناك بودن و آزار جسمانى آنها موردنظر است تا از اين طريق، مجرمان تاديب شده و ديگر مرتكب جرم نشوند و نيز تاديب‏آنان مايه تنبه ديگران شود، چنانكه در مورد وعده عذاب و كيفرهاى اخروى و ياآزار و شكنجه‏هايى كه طاغوت‏ها و زورمداران پيوسته اعمال مى‏كنند نيز همين غرض‏مورد نظر است. اين فهم عرفى به آن معنا است كه در اينجا قرينه عقلى ارتكازى‏وجود دارد كه ادله كيفرهايى مانند تازيانه و رجم را به اين نكته منصرف مى‏كندكه مراد از اين‏گونه كيفرها، آزردن و عذاب دادن محكوم است و صرف شكل و صورت‏كيفر مراد نيست. بر اين اساس، حتى اگر در آيات شريفه، تعبير عذاب و ايذاء هم‏نيامده بود بلكه تعبيرهايى مانند جكلد و قطع و ضرب آمده بود نيز ما به مقتضاى‏همين قرينه نوعى و فهم ارتكازى، از آنها استفاده مى‏كرديم كه در مقام كيفر دهى،عذاب داشتن و دردناك بودن كيفر، شرط است. بنابراين به مقتضاى طبيعت اين‏گونه‏كيفرها، دردناك بودن و آزار داشتن به اندازه متعارف، جزء مفهوم عرفى وارتكازى آنها است و در اين نكته جاى هيچ ترديدى نيست.

تقريب دوم، استدلال به روايات

در بسيارى از رواياتى كه به بيان كيفيت بعضى از حدود وتعزيرات پرداخته‏اند،تعبيرهايى هست كه دلالت بر اشتراط درد و عذاب در كيفرهاى جسمانى دارد:
در معتبره ابوالعباس اين تعبير آمده است:عذاب الدنيا اهون من عذاب الآخره. يعنى عذاب دنيا آسان‏تر از عذاب آخرت است.«7»
در روايت مرسله صفوان آمده است:المرجوم يفر من الحفيره فيطلب؟ قال: لا ولا يعرض له ان كان اصابه حجر واحدلم‏يطلب، فان هرب قبل ان تصيبه الحجاره رد حتى يصيبه الم العذاب. يعنى: از امام(ع) پرسيده شد: اگر محكوم به رجم از گودال فرار كرد، آيا بايد برگردانده شود؟ امام(ع) فرمود: نه و اگر حتى يك سنگ هم به او اصابت كرده باشد، برگردانده‏نمى‏شود. اگر قبل از اصابت‏سنگ فرار كرد، بايد برگردانده شود تا درد عذاب رابچشد.«8»
در تعبير ديگرى آمده است:وان لم‏يكن اصابه الم الحجاره رد. يعنى اگر درد سنگ را نچشيد بايد برگردانده‏شود.«9»
در باب پانزدهم از ابواب حد قذف، روايات پرشمارى دلالتبر آن دارند كه در حدزنا، ضربه‏ها شديدتر از حد شرابخوارى و در حد شرابخوارى شديدتر از حد قذف و درحد قذف، شديدتر از تعزير بايد باشد. واضح است كه منظور از شدت ضربه چيزى نيست‏جز شديدتر كردن درد و آزار. در روايت معتبر حسين‏بن علاء در مورد كسى كه در خواب با مادر شخص ديگرى محتلم‏شده و سپس خبر احتلام خود را به گوش آن شخص رسانده بود، آمده است:
قال اميرالمومنين(ع): ان فى العدل ان شئت جلدت ظله فانالحلم انما هو مثل‏الظل و لكنا سنوجعه ضربا و جيعا حتى لايوذى المسلمين، فضربه ضربا وجيعا. يعنى:حضرت امير فرمود: عدالت آن است كه اگر بخواهى مى‏توانى سايه او را شلاق بزنى،زيرا احتلام مثل سايه است ولى ما او را تنبيه دردناكى خواهيم كرد تا از اين پس‏مسلمانان را نيازارد. سپس او را به طور دردناكى زد.«10»
در روايت صحيح محمدبن مسلم آمده است:قال: سالته عن الشارب، فقال: اما رجل كانت منه زله فانى معزره واما آخر يدمن‏فانى كنت منهكه عقوبه لانه يستحل المحرمات كلها ولو ترك الناس وذلك لفسدوا. يعنى: از امام صادق درباره شرابخوار پرسيدم، فرمود: كسى كه لغزشى از او سرزده باشد او را تعزير مى‏كنم، اما كسى كه بر اين كار مداومت داشته باشد، او رابه سختى كيفر خواهم داد، زيرا او همه محرمات را حلال شمرده است. اگر مردم دراين كار به حال خود رها شوند، تباه خواهند شد.«11»
در روايت ابوبصير آمده است:سالته عن السكران والزانى، قال: يجلدان بالسياط مجردين بين الكتفين، فاما الحدفى القذف فيجلد على ما به ضربا بين الضربين. يعنى: از امام (ع) درباره مست وزناكار پرسيدم، فرمود: آنان را لخت كرده و با تازيانه ميان شانه‏هايشان مى‏زنند،اما در حد قذف، ضربات متوسط است.«12»
در روايت على‏بن جعفر آمده است:عن ابيه عن على(ع) انه سئل عن راكب البهيمه، فقال: لارجم عليه ولا حد ولكن‏يعاقب عقوبه موجعه. يعنى: على‏بن جعفر مى‏گويد: پدرم فرمود: از على(ع) درباره‏با چهارپاى پرسيدند، فرمود: نه سنگسار مى‏شود و نه حدى بر او جارى مى‏شود، ولى‏به طور دردناكى كيفر خواهد شد.«13» استدلال به اين روايات همانند استدلال به آيات گذشته است و نيازى به تكرار آن‏نيست.

تقريب سوم، استشهاد به آراء فقها

فقها در باب حد شرابخوارى مى‏گويند كه در حال مستى حدبر شرابخوار جارى نمى‏شود،بلكه بايد مهلت دهند تا هشيار شده سپس حد زده شود.
شيخ طوسى در نهايه:مست در حال مستى حد زده نمى‏شود، بلكه مهلت داده مى‏شود تا هشيار شده سپس حد زده‏مى‏شود.«14»
سلار در مراسم:شرابخواران در حال مستى تازيانه زده نمى‏شوند.....«15»
قاضى ابن براج در مهذب:تا وقتى كه شرابخوار، مست است، حد بر او زده نمى‏شود، پس از هوشيارى او را حدمى‏زنند.«16»
محقق در شرايع:شرابخوار را لخت كرده و بر پشت و شانه‏اش مى‏زنند و بر صورت و عورت او تازيانه‏زده نمى‏شود. بر شرابخوار حد زده نمى‏شود مگر پس از هشيارى.«17»
علامه حلى در قواعد:بر شرابخوار درحال مستى حد زده نمى‏شود، بلكه تا زمانى كه هشيار شود، حد به‏تاخير مى‏افتد.«18»
صاحب جواهر ضمن شرح عبارت شرايع مى‏گويد:اختلافى در اين مساله نيست كه حد بر مست جارى نمى‏شود تا زمانى كه هشيار گردد. تا اينكه فايده حد كه همان بازداشتن از ارتكاب دوباره جرم است، حاصل شود.«19»
هرگاه نظر فقها نسبت به حالت مستى و ناهشيارى اين چنيناست، نظر ايشان نسبت به‏حالت بى‏حسى عمومى و عدم احساس ضرب و درد چگونه خواهد بود؟ حتما به طريق اولى‏بايد اقامه حد دراين حالت درست نباشد.
اگر چه آراء فقها فى نفسه دليل و مستند شرعى در اينمساله نيست، چنانكه تعليل‏صاحب جواهر نيز بيشتر به بيان حكمت احكام شبيه است و علت اصطلاحى نيست اما بااين همه، از اين‏گونه عبارات فقها مى‏توان همان استظهارى را كه در دو تقريب‏گذشته بيان كرديم به دست آورد. آنچه از اين گونه سخنان فقها بر مى‏آيد اين است‏كه اولا، در حدود و تعزيرات، مقدار متعارفى از درد و شكنجه كه مقتضاى طبيعى‏كيفرهاى جسمانى است، شرط شده است. ثانيا، شرطيت اين مقدار از درد و شكنجه دركيفرها، از ادله حدود و تعزيرات به دست آمده است. ثالثا، حدود و تعزيرات، كيفرهاى جسمانى هستند كه هدف از آنها بازداشتن مجرم و ديگران از ارتكاب جرائم‏است. بر اين اساس، فهم فقها، شاهدى است براى ما بر صحت استظهار ياد شده.
شيخ طوسى در كتاب مبسوط درباره كيفيت اجراى حدودمطالبى را به تفصيل آورده‏است كه به خوبى گوياى نكات مذكوراست: وقتى مقرر شد كيفرى با تازيانه اجرا شود، سه نكته جاى بحث دارد: -تازيانه چگونه باشد؟ -نحوه زدن چگونه باشد؟ -محكوم در چه حالتى باشد؟
اما تازيانه بايد متوسط باشد نه چندان نو كه بدن را مجروحكند و نه چندان كهنه‏و پوسيده كه ايجاد درد نكند. از زيدبن اسلم روايت‏شده كه مردى نزد پيامبر،اعتراف به زنا كرد. پيامبر تازيانه‏اى خواست، تازيانه‏اى شكسته و فرسوده آوردند،فرمود: تازيانه‏اى ديگر بياوريد. تازيانه‏اى نو كه هنوز از آن استفاده نشده بودآوردند، فرمود: تازيانه‏اى ميان اين دو تازيانه بياوريد. تازيانه آوردند كه‏مستعمل و نرم شده بود. آن‏گاه پيامبر فرمان داد و آن شخص را با آن تازيانه زدند.
از على عليه‏السلام روايت‏شده كه فرمود: ضرب بين الضربينو سوط بين السوطين (زدنى ميانه و تازيانه‏اى ميانه). اما زدن بايد ميانه باشد، نه چندان شديد كه بكشد و نه چندان آهسته كه ايجاددرد نكند و مانع از ارتكاب مجدد نگردد. نه چندان دست را از بالا فرود آورند ونه چندان پايين و كوتاه گيرند كه محكوم احساس درد نكند. چرا كه على عليه‏السلام‏فروده است: ضرب بين الضربين و سوط بين السوطين. از على عليه‏السلام و ازابن‏مسعود و ديگران وايت‏شده كه لايرفع يده فى الضرب حتى يرى بياض ابطه، يعنى:زننده تازيانه دست‏خود را چندان بالا نبرد كه سفيدى زير بغلش ديده شود.
اما حالت مضروب، اگر مرد است به حالت ايستاده زده شود،پيراهن او را بيرون‏نياورند و ضربات بر همه بدنش پراكنده باشد، زيرا پيامبر(ص)، زدن را فرمود امالخت كردن را نفرمود. فقهاى ما گفته‏اند: بر شخص زناكار به همان صورتى كه در حال‏زنا او را ديده‏اند، حد زده مى‏شود، اگر لخت بود، به هنگام اجراى حد هم بايد لخت‏باشد اگر لباس بر تنش بود، با لباس زده مى‏شود، اما اگر لباسى بر تن داشته كه‏مانع از احساس درد باشد مانند پوستين و جبه ضخيم، بيرون آورده مى‏شود و فقط دوپيراهن بر تن او باقى گذاشته مى‏شود، نبايد او را بست و نه بر زمين كشيد و نه‏پايش را در قيد كرد، دستان او آزاد گذاشته مى‏شود تا بتواند خود را نگه دارد،چرا كه پيامبر(ص) به هيچ يك از اين كارها فرمان نمى‏داد.
اگر مضروب، زن باشد به حالت نشسته تازيانه زده مى‏شودزيرا عورت است. بايد لباس‏او را خوب به دورش بپيچانند تا بدن او نمايان نشود و بايد زنى اين كار راانجام دهد. با ضربات ملايم زده مى‏شود تا زخمى نشود و خون از بدن او نيايد،بايد ضربات را بر همه بدنش فرود آورند و از زدن بر صورت و بر فرج اوپرهيز شودزيرا در روايت آمده است: اذا جلد احدكم فليتق الوجه والفرج، وقتى كسى حدتازيانه زده مى‏شود بايد از زدن بر صورت و عورت او پرهيز شود. از على‏عليه‏السلام نيز نقل شده كه به زننده تازيانه فرمود: اضرب و اوجع واتق الراس و الفرج، بزن‏و دردناك بزن، و از زدن بر سر و برعورت بپرهيز.«20»

اشكال و پاسخ

اشكال: ممكن است اشكال شود كه حد اكثر مفاد هر سهدليل گذشته اين است كه درمورد حدود و تعزيراتى كه از نوع تازيانه و رجم باشند مى‏توان به استناد بيانات‏گذشته ثابت كرد كه در اين كيفرها، دردناك بودن به اندازه متعارف، شرط شده واز اين رو بى‏حس كردن محكوم جايز نيست چون مانع از احساس درد است. اما نمى‏توان‏اين حكم را به كيفرهايى مثل كشتن و قطع دست نيز تعميم داد، زيرا آيات و روايات‏ياد شده به دو مورد تازيانه و رجم اختصاص دارند و تعدى از اين دو مورد به‏مواردى مثل كشتن و قطع عضو، بى‏دليل است. خصوصا آنكه كيفرهايى مثل كشتن و قطع‏دست به خودى خود و با صرف نظر از دردى كه هنگام اجراى آنها احساس مى‏شود، حكمت‏بازدارندگى را به طور كامل دارند و خاصيت بازدارندگى اين كيفرها متوقف براحساس درد به هنگام اجراى آنها نيست. حاصل آنكه، دليلى نداريم كه در حد قتل،كيفرى بيش از گرفتن جان قاتل وجود داشته باشد، يا در حد سرقت، كيفرى بيش ازقطع عضو و فقدان آن عضو درجانى وجود داشته باشد كه به خاطر آن، بى‏حس كردن‏محكوم جايز نباشد. به سخنى ديگر، در حد قتل، تمام كيفر همانا كشتن قاتل است ويا در حد سرقت، تمام كيفر همانا قطع دست‏سارق است و درد كشيدن جزء اين كيفرهانيست تا بى‏حسى را كه مانع از احساس درد است به هنگام اجراى آنهاجايز ندانيم.
نتيجه اين اشكال آن است كه به ناچار بايد در باب حدود،ميان كيفر تازيانه ورجم و كيفر كشتن و قطع عضو، تفصيل قائل شويم و در دو مورد نخست (تازيانه و رجم)بى‏حس كردن محكوم را جايز ندانيم و در دو مورد اخير (كشتن و قطع عضو) جايزبدانيم.
پاسخ: در مورد حد سرقت و مجازات قطع عضو، ظاهر آيهآن است كه كلمه نكال كه درلغت به معناى عذاب است، بر نفس قطع دست‏حمل شود نه بر نتيجه و اثر آن كه فقدان‏عضو و بى‏دست‏شدن سارق است. حمل لفظ نكال در آيه بر نتيجه و اثر قطع عضو نه برنفس قطع عضو، خلاف ظاهر آيه است. بنابراين، آنچه از سياق آيه برداشت مى‏شود اين‏است كه درد و عذاب حاصل از قطع دست نيز جزء كيفر است.
اما در مورد حد قتل و كيفرآن يعنى كشتن محكوم-مثلامرتد -اگر چه نفس عنوان‏كشتن و گرفتن جان محكوم، مستلزم و متضمن اين نيست كه دردناك بودن و احساس دردكردن محكوم نيز در كيفر شرط شده باشد اما با اين همه، مى‏توان گفت: اگر مقصودآن باشد كه دردناك بودن كيفر و ايجاد درد در محكوم، شرط كيفر است بدان معنا كه‏علاوه بر اصل كشتن و گرفتن جان مجرم، آزار دادن و عذاب كردن او هم لازم و واجب‏است، آرى دليلى بر وجود چنين شرطى نيست. اما اگر مقصود آن باشد كه به هنگام‏اجراى كيفر قتل، ايجاد درد و عذاب درمحكوم حرام است و محكوم حق دارد بخواهد ك‏او را بى‏حس كنند و در صورت درخواست او، اجراى حد بر او بدون بى‏حسى جايز نيست بلكه بى‏حس كردن محكوم- حتى اگر خود او نيز درخواست نكند -به طور مطلق واجب است،زيرا چشيدن درد و عذاب خود مجازات ديگرى است افزون بر اصل مجازات مقرر شده وبنابراين به مقتضاى قاعده حرام است. اين ادعا درست نيست، زيرا مخالف اطلاق‏ادله حدود است. مقتضاى اطلاق ادله حدود آن است كه اجراى كيفر قتل يا قطع عضويا تازيانه بدون بى‏حس كردن محكوم يا هر عملى كه موجب تخفيف درد او شود،جايزاست. به ويژه با درنظر گرفتن اين نكته كه درهمان زمانهاى گذشته نيز تخفيف‏درد به وسيله برخى داروهاى گياهى بى‏حس كننده يا بى‏هوش‏كننده يا اجراى حد درحال خواب، ممكن بوده است ولى هيچگاه آن را لازم نمى‏دانسته‏اند و تمام كيفرهاى‏جسمانى به نحو متعارف انجام مى‏گرفت.
حاصل كلام آنكه: اطلاق ادله حدود و سيره عملى متشرعانو اطلاق فتواها وارتكازهاى فقهى و متشرعى همگى دلالت بر آن دارند كه در باب حدود و تعزيرات،اجراى كيفرهاى جسمانى بدون بى‏حسى، حتى در صورتى كه محكوم هم آن را در خواست‏كرده باشد، حرام نيست، چه رسد كه او درخواست نكرده باشد. در اين حكم هيچ فرقى‏ميان حدود گوناگون وجود ندارد. آرى در مواردى مثل حدتازيانه يا رجم يا سوزاندن‏يا در افكندن از بلندى، انجام عمل بى‏حسى حرام است و بايد محكوم از مطالبه آن‏منع شود. چرا كه در اين گونه موارد، از ادله آنها استفاده مى‏شود كه شارع به‏نوع آزار و عذابى كه عادتا از اين كيفرها حاصل مى‏شود نظر داشته و لازم‏مى‏دانسته كه محكوم به هنگام اجراى حد، آن را احساس كند. اما در غير از مواردياد شده، حرمت بى‏حسى يا وجوب منع محكوم از مطالبه آن ثابت نيست.
اشكال ديگر: هرگاه ثابت‏شود اجراى حد به صورت دردناكجايز است، به ناچار ثابت‏مى‏شود كه دردناك بودن هم، بخشى از كيفر است و گرنه جايز نمى‏بود. بر اين اساس،جايز بودن اجراى حد به صورت دردناك به آن معنا است كه دردناك بودن كيفر جزءاصل كيفر مقرر است زيرا پيش‏تر گفته شد كه هرگونه مجازاتى يا هر كيفيتى زايد براصل مجازات مقرر شرعى، به مقتضاى ادله اوليه حرام است. پس در اينجا امر دايراست بين حرمت وجوب، زيرا اگر دردناك بودن، از لوازم كيفر يا داخل در مفهوم آن‏باشد، واجب است، چون حد با تمام اجزايش واجب است و اگر دردناك بودن، از لوازم‏كيفر يا داخل در مفهوم آن نباشد، حرام است. بنابراين، وقتى دليل بر جواز آن‏يعنى برعدم حرمت آن وجود داشته باشد، لامحاله وجوب آن ثابت مى‏شود و بر اين‏پايه، براى اينكه حد با تمام كيفيت و اجزاى خود اجرا شود، منع محكوم از بى‏حس‏كردن خود نيز ممكن بلكه واجب خواهد بود.
به ديگر سخن، از آنجا كه آزار رساندن به غير مگر در مواردكيفرهاى مقرر،شرعاحرام است معلوم مى‏شود كه هر آزار رسانى كه حرام نباشد به ناچار بايد كيفرشرعى باشد. بر اين اساس، دليل عدم حرمت آزاررسانى به محكوم، بالملازمه دلالت‏بر آن دارد كه آزار رسانى به محكوم، جزءكيفر بوده و در نتيجه، واجب است.
نتيجه اين سخن آن است كه اطلاق ادله حدود و سيرهمتشرعى و فقهى همان‏گونه كه‏دلالت بر عدم حرمت آزار رسانى دارند، بالملازمه دلالت بر وجوب آن خواهند داشت‏زيرا آزار رساندن به محكوم، بخشى از كيفر است و اجراى كيفر نيز با همه اجزاءو لوازم آن واجب است. بر اين پايه، منع محكوم از بى‏حس كردن خود نيز واجب خواهدبود. پاسخ: اين اشكال به رغم ظاهر فنى كه دارد، وارد نيست زيرا حرمت آزار رسانى به‏محكوم همان‏گونه كه جزئيت آزار رسانى را از كيفر مقرر نفى مى‏كند، ملازم بودن آن‏را با بعضى از مصاديق يا مراتب كيفر مقرر كه حاكم كه در انتخاب آن مخير است،نيز نفى مى‏كند. بنابراين نهايت چيزى كه با اطلاق ادله حدود ثابت مى‏شود آن است‏كه حاكم در مقام اجراى حد قتل يا قطع عضو، مخير است كه اين كيفر را به صورت‏دردناك- به اندازه متعارف -اجرا كند يا به صورت بى‏درد و ملزم نيست كيفر را به‏صورت بدون درد اجرا كند همچنانكه بر او واجب نيست كه حتما آن را به صورت‏دردناك اجرا كند. پس، كيفر از اين جنبه دقيقا تخييرى است و درنتيجه نه محكوم‏حق دارد بى‏حس كردن خود را مطالبه كند و نه بر حاكم واجب است اين كار را انجام‏دهد. در عين حال، دليلى بر وجوب منع محكوم از بى‏حس كردن خودش وجود ندارد زيرادردناك بودن كيفر لزوما جزء كيفر نيست.
آرى، لازمه تخيير ياد شده آن است كه منع محكوم ازبى‏حس كردن خودش، جايز باشد،بدين معنا كه حاكم مى‏تواند به او اجازه اين كار را ندهد و يا به او مهلت‏انجام اين كار را نداده و حدرا براى انجام عمل بى‏حسى او به تاخير نيندازد.
حاكم مى‏تواند حد را فورا و قبل از آنكه محكوم بدن خود رابى‏حس كند به اجرادرآورد. بلكه اگر مهلت دادن به محكوم براى بى‏حس كردن خود، به معناى تعطيل شدن‏حد در آن مدت از زمان باشد، چه بسا بتوان گفت كه حرام است. دليل حرمت آن،رواياتى است كه هيچ مهلتى را در اجراى حدود جايز نمى‏دانند. با توجه به آنچه‏گفته شد، درباره منع محكوم از بى‏حس كردن خود، سه احتمال وجود دارد:
1- منع محكوم از بى‏حس كردن خود حرام است زيرا هرچيزى كه سبب تخفيف درد كيفرشود- مثل بى‏حسى -واجب است چرا كه دردناك‏بودن كيفر، امرى زايد بر اصل كيفرمى‏باشد.
2- منع او از بى‏حس كردن خود، واجب است زيرا تخفيفدرد كيفر حرام است چرا كه‏دردناك بدون كيفر، بخشى از اصل كيفر است.
3- منع او جايز است زيرا آنچه از ادله و سيره به دست مى‏آيداين است كه اجراى‏حد مقيد به عدم احساس درد نيست و بر حاكم حرام نيست كه حد را به طور دردناك‏اجرا كند. چه، در غير اين صورت لازم مى‏آيد تمام حدودى كه در زمانهاى گذشته‏اجرا مى‏شد، حرام باشد. اگر اجراى حد مقيد به عدم احساس درد مى‏بود، لازم بودشارع اطلاق امر به قتل و قطع عضو را مقيد به اين قيد مى‏كرد. در حالى كه واضح‏است آنچه از اين اطلاق- حتى اگر به معناى اطلاق مقامى هم باشد -به دست مى‏آيداين است كه حدودى كه در زمانهاى گذشته به صورت متعارف اجرا مى‏شده، جايز بوده‏است. چكيده و نتيجه بحث: از مجموع آنچه درباره حكم بى‏حس كردن محكوم هنگام اجراى‏حد و تعزير گذشت، به دست‏مى آيد:
اولا: درحدودى مثل تازيانه و رجم و بعضى از قتلها كه شدتكيفر در آنها لحاظشده است مثل سوزاندن يا از بلندى افكندن، بى‏حس كردن محكوم جايز نيست و بايد اورا از انجام عمل بى‏حسى منع كرد. درمورد قطع عضو نيز اگر اين برداشت از آيه‏درست باشد كه كلمه نكال در آيه، ظهور در دردناك بودن كيفر دارد، همين حكم‏صادق است.
ثانيا: درمورد حد قتل و گرفتن جان محكوم و نيز در موردحد قطع عضو- اگراستظهار مذكور را نپذيريم -اجراى حد بدون بى‏حس كردن محكوم جايز است اما منع‏محكوم از بى‏حس كردن خود، واجب نيست. والله العالم.

مساله دوم: بى‏حس كردن محكوم هنگام اجراى قصاص

آنچه اجمالا از ادله تشريع قصاص به دست مى‏آيد اين استكه بدون شك، قصاص حق‏خاصى است كه براى مجنى‏ءعليه بر جانى قرار داده شده است. همچنين جاى اشكال نيست‏كه در قصاص، همگونى و برابرى (مماثله و مساوات) در كميت و كيفيت ميان جنايت وكيفر آن لحاظ شده است. با توجه به اين دو مقدمه، استدلال شده كه در مورد قصاص، مجنى‏ءعليه يا ولى او حق دارد هنگام اجراى قصاص، جانى را از انجام عمل بى‏حسى‏باز دارد زيرا جنايت او به همين گونه و بدون بى‏حس كردن بود. بلى اگر جنايت بابى‏حس كردن مجنى‏ءعليه صورت گرفته باشد، جايز است جانى نيز به هنگام اجراى قصاص،خواستار بى‏حس‏كردن خود شود. بر اين استدلال دو اشكال شده است:
اشكال اول: دليلى نداريم كه مثليت و همگونى ميان جنايت وكيفر در تمام خصوصيات‏و اوصاف و اندازه درد، شرط شده باشد. آنچه دليل بر آن اقامه شده فقط شرط مماثله در عضو مورد قصاص و نيز در قيمت و ديه آن است مثلا اگر مردى دست زنى‏را قطع كرد و زن خواست او را قصاص كند، مقدار تفاوت ديه دست مرد را مى‏پردازدسپس او را قصاص مى‏كند. اما دليلى بر شرطيت مماثله بيش ازاين اندازه مانندمماثله در اندازه احساس درد يا مماثله در زمان ( مثلا قصاص در زمستان سرد ياتابستان گرم صورت گيرد)، يا مماثله در مكان، وجود ندارد. آيه فاعتدواعليه بمثل مااعتدى عليكم.«21»ناظر به احكام جنگ باكفار است نه به احكام‏قصاص و جناياتى كه ميان افراد صورت مى‏گيرد.
اشكال دوم: دليل داريم كه در باب قصاص، مماثله وهمگونى در مقدار درد و رنج‏شرط نشده است. پاره‏اى از روايات باب قصاص دلالت بر آن دارند كه قصاص قاتل، فقط كشتن او است نه شكنجه و مثله كردن او حتى اگر او هنگام ارتكاب جنايت، چنين‏كرده باشد. در روايت صحيح حلبى از امام صادق(ع) آمده است:
قال: سالناه عن رجل ضرب رجلا بعصا فلم يقلع عنه الضربحتى مات ايدفع الى ولى‏المقتول فيقتله؟ قال: نعم ولكن لايترك يعبث به ولكن يجيز عليه بالسيف. حلبى‏مى‏گويد: از امام صادق(ع) پرسيديم: مردى با عصا مرد ديگرى را زد و آن قدر او رازد تا مرد، آيا قاتل به ولى مقتول سپرده مى‏شود تا او را بكشد؟ امام(ع) فرمود:بلى، اما قاتل را در اختيار نمى‏گذارند تا با او بازى كند با شكنجه او را بكشد،ولى مى‏تواند او را با شمشير بكشد.«22»
نظير اين روايت را موسى‏بن‏بكر از امام صادق(ع) نيز نقلكرده است: فى رجل ضرب رجلا بعصا فلم‏يرفع العصا عنه حتى مات، قال: يدفع الى اولياالمقتول ولكن لايترك يتلذذ به ولكن يجاز عليه بالسيف. يعنى: امام كاظم(ع)درباره مردى كه مرد ديگرى را با عصا زد و ضربات عصا را از او بر نداشت تا مرد،فرمود: قاتل به اوليا مقتول سپرده مى‏شود ولى اجازه داده نمى‏شود او را بازيچه‏قرار داده و از او لذت ببرند، بلكه مى‏توانند با شمشير او را بكشند.«23»
صدر اين روايات، نهى از مثله كردن و با شكنجه كشتن قاتلدر مقام قصاص است واين نهى ظهور درحرمت مثله كردن دارد كه حرمت آن خود به ادله ديگرى ثابت‏شده‏است. اما ذيل روايات مذكور، ظهور در اين نكته دارد كه قصاص كننده به جز اينكه‏قاتل را با شمشير بكشد حق ديگرى ندارد، از اين رو نمى‏تواند او را- آن‏گونه كه‏او با مقتول كرده بود -با ضربات عصا بزند تا بميرد. بنابراين اگر مماثله درنوع قتل و مقدار درد و رنج‏حاصل از آن، حق قصاص كننده مى‏بود، در واقعه موردسوال در روايت، اين كار براى او جايز دانسته مى‏شد. در حالى كه ظاهر پاسخ امام(ع) عدم جواز آن است و ولى مقتول در مقام قصاص به جز اينكه قاتل را با شمشيربكشد حق ديگرى ندارد. شايد كشتن با شمشير از آن رو كه شيوه‏اى متعارف بوده ياآسان‏ترين شيوه كشتن در آن روزگار بوده، در روايت مطرح شده است.
اگر چه اين روايات درباره قصاص نفس وارد شده‏اند امامى‏توان آنها را به مواردقصاص اعضا و قصاص زخمها نيز تعميم داد زيرا از اين ناحيه- شرط نبودن مماثله درتمام خصوصيات -از نظر فقهى و عرفى احتمال فرق ميان قصاص نفس و قصاص اعضا وجودندارد.

پاسخ دو اشكال ياد شده و تحقيق در حكم مساله

هيچ‏يك از دو اشكال ياد شده، وارد نيست و مى‏توان از ادلهقصاص به دست آورد كه‏اصل دردناك بودن يا نبودن، از خصوصياتى است كه مماثله در آنها در مقام قصاص،شرط است. اين خصوصيت‏يعنى اصل تالم و درد و رنج‏حاصل از زخم يا قطع يا قتل،نزد مردم امر بسيار مهمى است و از لوازم اين جنايات به شمار مى‏رود و از قبيل‏خصوصيات فرعى و عارضى غير مهم مثل اينكه جنايت در تابستان يا زمستان، در شب ياروز واقع شده باشد، نيست. اينكه زخم يا قطع يا قتل در مقام قصاص، براى جانى‏دردناك باشد يانباشد، از امورى است كه قطعا مورد اهتمام عرف و عقلا است،بنابراين، اهمال آن و خارج دانستن آن از حق قصاص، ممكن نيست. به ويژه با توجه‏به مبحث ديگرى كه در جاى خود آمده است،«24» اگر پيوند عضوى را كه به حكم قصاص،قطع شده است، براى جانى جايز بدانيم، در اين صورت بايد بگوييم: مثلا اگر كسى‏دست ديگرى را عمداقطع كرده باشد، مى‏توان در مقام قصاص، شخص جانى را بى‏حس كرد وباعمل جراحى دست او را قطع كرد و سپس فورا آن را پيوند زد. با انجام اين عمل، قصاص اجرا شده و مماثله نيز تحقق يافته است زيرا دست جانى درمقابل دست‏مجنى‏عليه قطع شده است! در حالى كه مجنى‏عليه علاوه بر اينكه دستش قطع شده،مرارت دردهاى شديد حاصل از قطع را نيز چشيده است، آيا عرفا پذيرش چنين سخنى درباب قصاص، ممكن است؟
حاصل كلام آنكه: در باب قصاص، بايد كيفر از جهت مقداردرد و عذابى كه معمولا وعرفا مقتضاى طبيعى جنايت است، با اصل جنايت، همگون باشد. لزوم اين همگونى رامى توان هم از خود عنوان قصاص با توجه به مناسبات عرفى و عقلايى حكم و موضوع،به دست آورد و هم از طريق برخى از ادله‏اى كه حكم قصاص را بيان كرده‏اند، از آن‏جمله:
1- آيه شريفه:وجزاء سيئة سيئة مثلها فمن عفى واصلح فاجره على الله‏انهلايحب الظالمين ، يعنى: پاداش كار بد، كار بد است همانند آن، و كسى كه ازحق خود درگذرد و مصالحه كند مزد او با خداوند است، همانا خداوند ستمگران رادوست نمى‏دارد. «25»
اين آيه به قرينه آمدن كلمه عفو در ذيل آن، ناظر به قصاصميان افراد است. درآيه، از قصاص تعبير به سيئه شده با آنكه قصاص، حق است و سيئه نيست. اين تعبيريا براى بيان تقابل زوجى ميان جنايت و قصاص است، يا از آن روى است كه عمل قصاص‏نسبت به شخص مورد قصاص، عملى بد و ناخوشايند است. در هر صورت معناى آيه آن است‏كه اگر كسى بخوهد كار بد را با كار بد پاسخ گويد، واجب است كار او همسان باكار طرف مقابل باشد نه بيشتر از آن. بنابراين، آيه شريفه دلالت بر آن دارد كه‏اندازه مماثله نيز از حقوق مجنى‏عليه است و بدون شك، احساس درد و عذاب درمقابل عدم احساس درد و عذاب به واسطه‏بى‏حسى، داخل در مقدار مماثله است.
2- آيه شريفه:فان عاقبتم فعاقبوا بمثل ماعوقبتم به ولئن صبرتم لهو خيرللصابرين . يعنى: اگر مى‏خواهيد كيفر دهيد، همان گونه كه كيفر ديديدكيفر دهيد و اگر صبر ورزيد، آن براى صابران بهتر است.«26» استدلال به اين آيه همانند استدلال به آيه پيشين است.
3- آيه شريفه:فقد جعنا لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل انهكان منصورا. يعنى: ما براى ولى مقتول، حق سلطه قرار داديم، پس نبايد در كشتن زياده‏روى كند،همانا او يارى شده است.«27»
ظاهر آيه آن است كه حد و اندازه سلطه‏اى كه براىولى‏مقتول قرار داده شده تاآنجا است كه در كشتن زياده‏روى نكند، يعنى بيش از قاتل يا غير قاتل را به جاى‏قاتل نكشد يا قاتل را هنگام كشتن مثله نكند. اين معناى ظاهر آيه است، مفسران‏نيز آيه را همين گونه تفسير كرده‏اند، در پاره‏اى از روايات از جمله روايت‏اسحاق‏بن عمار از امام صادق(ع) نيز همين تفسير ازآيه آمده است:
ما هذه الاسراف الذى نهى الله عنه؟ قال: نهى الله اكن يقتلغير قاتله او يمثل‏القاتل. يعنى از امام صادق(ع) پرسيدند: اين اسرافى كه خداوند در آيه از آن نهى‏كرده است چيست؟ امام(ع) فرمود: نهى شده از اينكه كسى غير از قاتل را بكشد ياقاتل را مثله كند.«28»
بنابراين، آيه شريفه دلالت بر آن دارد كه در مقام قصاص،كيفر دادن جانى به‏اندازه جنايت او كه در كميت و كيفيت آن اسرافى نباشد از حقوق مجنى‏عليه است وتحت‏سلطه شرعى او قرار دارد. جاى اشكال نيست كه اصل درد و عذابى كه مقتضاى‏جنايت است نيز در اين محدوده قرار دارد.
4- از مجموع آيات و رواياتى كه در باب قصاص آمده استمانند: آيه: يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى القتلى الحر بالحروالعبد بالعبد والانثى باالنثى‏«29» و آيه: النفس بالنفس والعين بالعين والانف بالانف والاذن بالاذن‏«30» سه نكته استفاده مى‏شود:
الف- در قصاص، برابرى و همگونى (مساوات و مماثله) ميانجنايت و كيفر آن،معتبر است.ب - مجنى عليه يا ولى او حق دارد با جانى مقابله به مثل كند.ج- اصل اولى در جنايت عمدى، مساوات و مماثله كيفرباجنايت است و از اين اصل‏نبايد تخلف شود مگر در مواردى كه اجراى بدون كم و زياد مساوات و مماثله مانعى‏داشته باشد، مانند آنكه در صورت مساوات و مماثله بيم هلاك جانى در ميان باشد،يا كيفر از جنايت افزون شود، يا امكان اندازه‏گيرى دقيق مماثله در قصاص اعضا وزخمها وجود نداشته باشد. اما در غير اين موارد، مماثله و مساوات، حق مجنى‏عليه‏است. همه اين نكات تاكيد بر آن دارند كه در قصاص، مماثله در مقدار و در محل‏زخم و شكستگى و از جمله در اصل احساس درد و عذاب ناشى از زخم و قطع، از جهات‏مهم عقلايى به شمار مى‏رود.
روايات نيز همين معنا را تاكيد مى‏كنند، در تفسير منسوببه امام عسكرى(ع) آمده‏است: عن آبائه عن على‏بن الحسين(ع) قال: يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى‏القتلى يعنى المساواة و ان يسلك بالقاتل فى‏طريق المقتول المسلك الذى سلكه به‏من قتله. امام عسكرى(ع) از پدرانش از امام على‏بن حسين(ع) نقل فرمود: مقصود ازآيه يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى القتلى، مساوات در قصاص است واينكه قاتل به همان شيوه‏اى كه او مقتول را كشته است، كشته شود.«31»
در روايت‏سكونى از امام صادق(ع) آمده است:قال: رفع الى اميرالمومنين(ع) رجل داس بطن رجل حتى احدث فى ثيابه فقضى عليه ان‏يداس بطنه حتى يحدث فى ثيابه كما احدث، او يغرم ثلث الديه. امام صادق(ع) فرمود:به اميرالمومنين(ع) خبر رسيد كه مردى شكم مردى را ماليد تا او لباس خود راآلوده كرد. امام(ع) حكم كرد كه شكم آن مرد ماليده شود تا همان‏گونه كه مردمضروب لباس خود را آلوده كرده بود، اين نيز لباس خود را آلوده كند يا به‏اندازه ثلث ديه به او خسارت بپردازد.«32»
چكيده و نتيجه بحث:از مجموع مباحثى كه در اين مساله گذشت، مى‏توان به دست آورد كه در باب قصاص،مماثله در اصل دردناك بودن و احساس درد كردن به مقدارى كه عادتا مقتضاى جنايت‏است، از حقوق مجنى‏عليه يا ولى او مى‏باشد. بنابراين او حق دارد كه خواستاردردناك بودن كيفر باشد و جانى نمى‏تواند از آن امتناع ورزد.
از روايت‏حلبى كه پيش از اين گذشت، بيش از اين استفادهنمى‏شود كه در مقام قصاص،از مثله كردن قاتل و شكنجه كردن او كه در اثر خشم و تعصب و انتقامجويى غالبااتفاق مى‏افتد، نهى شده است. از اين رو، امام(ع) در واقعه مورد سوال، جايزندانسته‏اند كه قاتل را با عصا بكشند آن گونه كه او مقتول را كشته بود زيرا بااين كار، قاتل در معرض شكنجه شدن و بازيچه درآمدن قرار مى‏گرفت، به ويژه آنكه،قصاص كننده نمى‏دانست كه قاتل چگونه و چقدر با عصا مقتول را زده بود تا مرد.
علاوه بر اين، روايت‏ياد شده در خصوص حد قتل و كشتنقاتل وارد شده و بيان‏مى‏كند كه در حد قتل، شرط است كه قاتل را با شمشير بكشند نه به طرق غير متعارفى‏مثل زدن با عصا، هر چند اصل جنايت با ضربات عصا اتفاق باشد. بنابراين، روايت‏مذكور دلالت ندارد كه شرط مساوات و مماثله در ساير جهات كه احساس درد ازمهمترين آنها است -خصوصا در قصاص زخمها و اعضا- ساقط است. والحمد لله رب‏العالمين و الصلوه والسلام على سيدنا محمد وآله الطاهرين.

پی نوشت ها:

1. نور آيه 2.
2. نور، آيه 8 .
3. نساء ، وآيه 25.
4.نساء، آيه 16.
5. نور، آيه 23.
6. مائده، آيه 38.
7. وسائل الشيعه، ج‏18، ص‏376، باب 15 از ابواب حد زنا، حديث 2.
8. همان، ص‏377، حديث 3.
9. همان، حديث 5.
10. همان، ص‏458، باب 24 حد قذف، حديث 1.
11. همان، ص‏470، باب 4 حد مسكر، حديث 6.
12. همان، ص‏474، باب 8 حد مسكر، حديث 1. در باب 11 از ابواب حد زنا نيز روايات‏ديگرى همانند اين روايت آمده است.
13. همان، ج‏18، ص‏573، نكاح البهائم، باب 1، حديث 11.
14. نهايه، ص‏712.
15. مراسم، ص‏257.
16. مهذب، ج‏2، ص‏536.
17. شرايع، ج‏4، ص‏950.
18. قواعد الاحكام، ج‏2، ص‏263.
19. جواهر، ج‏4، ص‏461.
20. المبسوط فى فقه الاماميه، ج‏8، ص‏69 68.
21. بقره، آيه 194، هركس به شما تعدى كرد همان‏گونه به او تعدى كنيد.
22. وسائل، ج‏19، ص‏95، باب 62 از ابواب قصاص النفس.
23. همان، ص‏96.
24. مقاله پيوند عضو پس از قصاص از نويسنده محترم كه در شماره‏هاى آينده‏همين مجله به چاپ خواهد رسيد.
‏25 . شورى، آيه 40.
26. نحل، آيه 126.
27. اسراء، آيه 33.
28. وسائل، ج‏19، ص‏95 باب 62 از ابواب قصاص النفس.
29. بقره، آيه 178.
30. مائده، آيه 45.
31. وسائل، ج‏19، ص‏39، باب 19 از ابواب قصاص النفس.
32. همان، ص‏138. باب 20 ابواب قصاص الطرف.

 
جمعه 14 مهر 1391  10:54 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها