0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقش‌ سنت‌ در حجيت‌ فهم‌ ظواهر كتاب

نقش‌ سنت‌ در حجيت‌ فهم‌ ظواهر كتاب

سيد عبدالحميد ‌ ابطحي

نسبت‌ قرآن‌ و سنت، از ديرباز مورد توجه‌ محققان‌ بوده‌ است. مبحث‌ حجيت‌ ظواهر كتاب‌ در منابع‌ اصولي، عهده‌دار تحقيق‌ ابعادي‌ از موضوع‌ است. برخي‌ گمان‌ كرده‌اند كه‌ حجيت‌ ظواهر كتاب، نوعي‌ استقلال‌ در فهم‌ آيات‌ كريمه‌ را به‌ ارمغان‌ مي‌آورد. اين‌ مقاله‌ درصدد است‌ نشان‌ دهد كه‌ حجيت‌ فهم‌ از ظواهر كتاب، بعد از فحص‌ از روايات‌ و اخبار حاصل‌ مي‌شود و بر موضوع‌ ضرورت‌ فحص، عموم‌ عالمان‌ اصولي‌ و زعماي‌ اخباري‌ تأكيد و تصريح‌ كرده‌اند. در پايان‌ به‌ تأثير احتمالي‌ موضوع‌ بحث‌ مقاله‌ در بارة‌ تفسير قرآن‌ با قرآن‌ اشاره، و از ارباب‌ تحقيق‌ براي‌ پرداختن‌ به‌ موضوع‌ دعوت‌ شده‌ است. واژگان‌ كليدي: حجيت‌ كتاب، قراين‌ منفصل، حجيت‌ ظواهر كتاب، تفسير قرآن‌ با قرآن، اصوليان، اخباريان، مراد جد‌ي‌ كتاب. مبادي‌ تصديقي‌ بحث‌ أ. اعجاز قرآن‌ از موضوعاتي‌ است‌ كه‌ در حوزة‌ علوم‌ قرآني‌ و اعتقاد عامة‌ مسلمانان‌ مورد اجماع‌ است‌ و در موارد بسياري‌ بر اساس‌ بُعد اعجازي‌ قرآن، اعتبار كتاب‌ الاهي‌ و آورندة‌ آن‌ مورد تصديق‌ قرار مي‌گيرد. در اين‌ مرحله، اعتبار و حجيت‌ كتاب‌ به‌ معناي‌ صحت‌ انتساب‌ آن‌ به‌ حق‌تعالي‌ و تصديق‌ دعوي‌ الاهي‌ بودن‌ متحد‌ي‌ به‌ كتاب، يعني‌ رسول‌ گرامي‌ اسلام‌ است.42 گاه‌ از اين‌ مرحله‌ به‌ «حجيت‌ ذاتي‌ قرآن» ياد مي‌شود كه‌ مدلول‌ آن، عدم‌ اتكاي‌ قرآن‌ به‌ غير در هويدا ساختن‌ بُعد الاهي‌ خود است؛ البته‌ يادآوري‌ مي‌كنيم‌ اثبات‌ الاهي‌ بودن‌ كتاب، در اعجاز آن‌ منحصر نيست‌ و راه‌هاي‌ ديگري‌ هم‌ در اين‌ زمينه‌ وجود دارد؛ از جمله‌ ساير معجزات‌ نبوي‌ كه‌ دعوي‌ نبوت‌ را اثبات‌ مي‌كند، الاهي‌ بودن‌ كتاب‌ را هم‌ به‌ ثمر مي‌نشاند. ب. از موضوعات‌ ديگري‌ كه‌ اهل‌ نظر در آن‌ اتفاق‌ دارند، فهم‌ پذيري‌ عمدة‌ ظواهر كتاب‌ است‌ به‌ اين‌ معنا كه‌ اگر كسي‌ به‌ لغت‌ عرب‌ آشنا باشد، از خواندن‌ جمله‌ها و تعابير كتاب‌ الاهي، معاني‌ و مطالبي‌ را استنباط‌ مي‌كند43 و ظواهر كتاب‌ به‌ زباني‌ ناشناخته‌ و به‌ صورتي‌ پيچيده‌ و معما گونه‌ و نامفهوم‌ نازل‌ نشده‌ است. اين‌ رتبه‌ از ظهور را «ظهور بدوي» گويند؛ البته‌ به‌ طور مسلم‌ و دست‌ كم‌ حروف‌ مقطعه‌ از اين‌ كليت‌ بيرون‌ بوده، بر اساس‌ عرف‌ لغت‌ عرب، معاني‌ قابل‌ دركي‌ ندارند.44 ج. كلام‌ معصومان: نيز مانند قرآن، كلام‌ وحي‌ شمرده‌ شده‌ و در مقام‌ ثبوت‌ همنشين‌ و همراه‌ قرآن‌ است‌ و اين‌ دو، هيچ‌ گونه‌ جدايي‌ از يك‌ديگر ندارند (علوم‌ القرآن، ج‌ 1، 187 - 207). به‌ نظر مي‌رسد نظريات‌ عمده‌اي‌ كه‌ در موضوع‌ «حجيت‌ ظواهر كتاب» وجود دارد درباره‌ اين‌ مقدمات‌ داراي‌ اشتراك‌ نظر بوده‌ و محل‌ دقيق‌ نزاع‌ و مناقشه‌هاي‌ فيمابين، در موضعي‌ غير از اين‌ موارد است. تمايز ظهور بدوي‌ و مراد جد‌ي45 گفته‌ شد وضعيت‌ غالب‌ در قرآن‌ بر اين‌ منوال‌ است‌ كه‌ از لغات‌ و مفرداتي‌ استفاده‌ شده‌ كه‌ براساس‌ عرف‌ زبان‌ عرب، قابل‌ فهم‌ است‌ و همچنين‌ از حيث‌ هيأت‌هاي‌ تركيبي‌ و تصديقات، خوانندة‌ كتاب، از ظواهر جملات‌ كتاب‌ مي‌تواند مفهوم‌ را استنباط‌ كند. از طرف‌ ديگر روشن‌ است‌ كه‌ به‌ طور معمول، متكلم، «معنايي» را در ضمير خود قصد مي‌كند و تعابير و جمله‌هايي‌ را كه‌ استخدام‌ و استعمال‌ مي‌كند، سرانجام‌ براي‌ آشكار كردن‌ اين‌ معنا نزد مخاطب‌ بوده، و هدف‌ نهايي‌ او از تكلم، ارائة‌ آن‌ مقصود است. اين‌ غرض‌ اصلي‌ كه‌ در نهاد متكلم‌ مستتر است‌ و جمله‌ها و تعابير عهده‌دار رساندن‌ آن‌ هستند، «مرادي‌ جد‌ي» ناميده‌ مي‌شود (صدر، 1412، ج‌ 1، ص‌ 88). در مباحث‌ اصولي، تحقق‌ چنين‌ مرتبه‌اي‌ از دلالت‌ را كه‌ به‌ دستيابي‌ به‌ «مراد جد‌ي» گوينده‌ بينجامد، به‌ چند شرط‌ وابسته‌ مي‌دانند:
1. احراز شود كه‌ متكلم‌ در مقام‌ بيان‌ و رساندن‌ مطلبي‌ است؛
2. معلوم‌ شود كه‌ متكلم، جد‌ي‌ است‌ و شوخي‌ نمي‌كند؛
3. اطمينان‌ حاصل‌ شود كه‌ متكلم، معناي‌ كلام‌ خودش‌ را درك‌ مي‌كند و آن‌ را قصد كرده‌ است؛
4. قرينه‌اي‌ مبني‌ بر اين‌ كه‌ گوينده، معنايي‌ متفاوت‌ با معناي‌ موضوعٌله‌ كلامش‌ قصد كرده، نصب‌ نشده‌ باشد (مظفر، 1386، ج‌ 1، ص‌ 20). بر اين‌ اساس‌ مي‌توان‌ مدلول‌ تصديقي‌ كلام‌ را مطلبي‌ دانست‌ كه‌ متكلم‌ در وراي‌ جمله‌هاي‌ خود، قصد بيان‌ و انتقال‌ آن‌ را به‌ مخاطب‌ دارد و روشن‌ است‌ كه‌ در مباحث‌ حجيت‌ ظواهر كتاب، سرانجام‌ بايد روشن‌ شود كه‌ روش‌ دستيابي‌ به‌ چنين‌ مدلولي‌ از قرآن‌ چگونه‌ است. به‌ عبارت‌ ديگر، ترديدي‌ نيست‌ كه‌ خداوند متعالي‌ در وراي‌ ظواهر كتاب، مقاصد و مرادهاي‌ جد‌ي‌ دارد كه‌ مطلوب‌ همه، دستيابي‌ به‌ آن‌ است‌ و موضوع‌ مباحث‌ حجيت‌ ظواهر كتاب‌ هم، تعيين‌ روشي‌ معتبر براي‌ تحصيل‌ آن‌ مرادها به‌ شمار مي‌رود. تعيين‌ موضوع‌ حجيت‌ بحث‌ حجيت‌ از مباحث‌ مهم‌ اصول‌ فقه‌ است. موضوع‌ مباحث‌ «حجيت»، راهيابي‌ و دستيابي‌ به‌ اموري‌ است‌ كه‌ اين‌ شايستگي‌ و صلاحيت‌ را دارند كه‌ دليل‌ و حجت‌ بر احكام‌ و معارف‌ دين‌ باشند؛ البته‌ معناي‌ سخن‌ اين‌ نيست‌ كه‌ به‌ ضرورت، از طريق‌ اين‌ ادله‌ همواره‌ مي‌توان‌ به‌ عين‌ واقع‌ احكام‌ و معارف‌ دست‌ يافت‌ كه‌ اگر چنين‌ شود، نهايت‌ سعادت‌ است؛ ولي‌ نكته‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر فرضاً‌ خطايي‌ هم‌ صورت‌ گيرد، ما معذور بوده، به‌ دليل‌ مخالفت‌ با احكام‌ واقعي‌ عقاب‌ نخواهيم‌ شد؛ چرا كه‌ در حد توان‌ تلاش‌ خود را به‌ كار بسته‌ايم‌ (همان، ج‌ 2، ص‌ 5). با اين‌ مقدمه‌ مي‌گوييم‌ كه‌ موضوع‌ حجيت‌ در اين‌ مباحث، تعيين‌ روش‌ معتبري‌ است‌ كه‌ ما را به‌ مراد جد‌ي‌ كتاب‌ برساند. در قسمت‌ پيشين‌ اشاره‌ شد كه‌ دستيابي‌ به‌ مراد جد‌ي‌ منوط‌ به‌ شرايطي‌ است. شرط‌ چهارم‌ اين‌ بود كه‌ قرينة‌ لازم‌ الرجوعي‌ افزون‌ بر كلام‌ متكلم‌ نصب‌ نشده‌ باشد؛ به‌ طوري‌ كه‌ دستيابي‌ به‌ مراد، بر مراجعه‌ به‌ آن‌ متكي‌ باشد. محل‌ اصلي‌ نزاع، تعيين‌ شأن‌ سنت‌ در مقايسه‌ با كتاب‌ است‌ و پرسش‌ اصلي‌ اين‌ است‌ كه‌ آيا خداوند متعالي‌ در كنار ظواهر كتاب‌ مراجعه‌ و ملاحظة‌ سنت‌ را هم‌ از مخاطبان‌ خواسته‌ است‌ يا نه، و آيا سنت‌ به‌ صورت‌ قرينة‌ منفصل‌ كتاب‌ تعيين‌ و اعلام‌ شده‌ است‌ يا نه. به‌ تعبير ديگر، آيا ظواهر كتاب‌ به‌ نحو مستقل‌ شأنيت‌ دلالت‌ بر احكام‌ و معارف‌ دين‌ را دارد يا نه‌ و آيا مي‌توان‌ بدون‌ مراجعه‌ و فحص‌ از اخبار معصومان‌ به‌ ظواهر كتاب‌ معتقد شد و عمل‌ كرد؟ به‌ اين‌ ترتيب، وقتي‌ از حجيت‌ معاني‌ مستفاد از ظواهر كتاب‌ پرسيده‌ مي‌شود، هيچ‌گونه‌ انكاري‌ يا غفلتي‌ در باب‌ وجود ظواهر قابل‌ فهم‌ در كتاب‌ صورت‌ نگرفته‌ است؛ بلكه‌ محل‌ نزاع‌ در اين‌ است‌ كه‌ آيا خداوند در ايفاد مقاصد خود، به‌ همين‌ ظواهر كتاب‌ بسنده‌ فرموده‌ يا سنت‌ معصومان‌ را هم‌ به‌ صورت‌ قرينة‌ منفصل‌ كتاب‌ وضع‌ و جعل‌ كرده‌ است‌ و مخاطبان‌ در مقام‌ تشخيص‌ دين‌ قابل‌ عمل‌ و اعتقاد نمي‌توانند كتاب‌ را در دلالت‌ مستقل‌ بدانند و خود را از مراجعه‌ به‌ سنت‌ مستغني‌ تلقي‌ كنند.46 توجه: ممكن‌ است‌ گفته‌ شود كه‌ منظور از حجيت‌ در تفسير قرآن، مقام‌ استناد معنا به‌ لفظ‌ است‌ و نه‌ استناد به‌ متكلم. در اين‌ باب‌ بايد توجه‌ شود كه‌ حتي‌ در فرض‌ قبول‌ اين‌ تعريف، باز هم‌ بايد ارزش‌ تفسيري‌ را كه‌ در اين‌ مقام‌ حاصل‌ مي‌شود، در مقام‌ استناد به‌ شرع‌ تعيين‌ كرد و آن‌ هم‌ به‌ درك‌ مراد جد‌ي‌ منوط‌ است. به‌ هر حال، حجيت‌ مورد نظر اصوليان‌ به‌ كشف‌ مراد متكلم‌ مربوط‌ مي‌شود و مكتوب‌ حاضر همين‌ جهت‌ را پي‌ گرفته‌ است. سنت؛ قرينة‌ منفصل‌ كتاب‌ خداوند نيز مانند هر متكلم‌ ديگري‌ مجاز است‌ براي‌ كلامش‌ قرينة‌ منفصل‌ قرار دهد و مخاطبان‌ را مكلف‌ سازد تا به‌ آن‌ مراجعه‌ كنند. شواهد و ادلة‌ بسياري‌ تحقق‌ اين‌ موضوع‌ را تصديق‌ مي‌كند؛ به‌ طور نمونه‌ به‌ چند مورد اشاره‌ مي‌شود.
1. پيامبر اسلام9 با ارائة‌ معجزات‌ متعدد و متنو‌عي، نبوت‌ خود را براي‌ مردم‌ اثبات‌ كرده‌ است. مفهوم‌ اتيان‌ معجزه‌ اين‌ است‌ كه‌ آورندة‌ آن، سفير و نمايندة‌ خداوند است‌ و آن‌چه‌ از طرف‌ خداوند بگويد، معتبر و حجت‌ و مطاع‌ است.47 به‌ اين‌ ترتيب، اگر آن‌ بزرگوار در بارة‌ آيات‌ قرآن‌ مطالبي‌ را بازگويد، حجيت‌ و اعتبار دارد و بر ما لازم‌ است‌ سخنان‌ وي‌ را در مقام‌ فهم‌ مرادهاي‌ جد‌ي‌ كتاب‌ و به‌ عنوان‌ قرينة‌ منفصل‌ كتاب‌ اخذ كنيم.
2. برخي‌ آيات‌ قرآن، با صراحت‌ شأن‌ تعليم‌ و نقش‌ تبيين‌ كتاب‌ را به‌ پيامبر اكرم9 اسناد مي‌دهد و حضرت9 را معلم‌ كتاب‌ معرفي‌ مي‌كند.48
3. بسياري‌ از آيات‌ قرآن‌ تبعيت‌ مطلق‌ و اطاعت‌ بي‌ قيد و شرط‌ از نبي‌ را الزام‌ مي‌كنند. اين‌ گروه‌ آيات‌ به‌ طور ضمني، سخن‌ نبي‌ را هم‌ در كنار قرآن، داراي‌ حجيت‌ و لازم‌ الاتباع‌ دانسته‌ است.49
4. واقعيت‌ تاريخي‌ و عملكرد خارجي‌ پيامبر9 و مؤ‌منان‌ هم‌ بر همين‌ روال‌ بوده‌ كه‌ اگر آن‌ بزرگوار، توضيحاتي‌ را در كنار قرآن‌ مي‌فرموده، اصحاب، آن‌ بيان‌ را بر فهم‌ خود از قرآن، حاكم‌ مي‌دانسته‌اند (معرفت: 1418، ج‌ 1، 175؛ ابو طبره: 1414، 30).
5. روايات‌ متعدد و متنو‌عي‌ در اختيار قرار دارد كه‌ مدلول‌ مشترك‌ آن‌ها، ضرورت‌ مراجعه‌ به‌ اخبار به‌ صورت‌ قرينة‌ منفصل‌ كتاب‌ است؛ يعني‌ افراد نمي‌توانند فهم‌ مستقل‌ خود را حجت‌ بدانند.50
6. ساختار قرآن‌ هم‌ گواه‌ مهمي‌ بر اين‌ نكته‌ است‌ به‌ اين‌ معنا كه‌ آيات‌ فراواني‌ در قرآن‌ وجود دارد كه‌ داراي‌ ابهام، اجمال‌ و تشابه‌ هستند؛ به‌ طوري‌ كه‌ بسياري‌ از آن‌ها در انعقاد ظهور بدوي‌ هم‌ با مشكلاتي‌ مواجه‌ مي‌شوند و در كشف‌ مراد جد‌ي‌ از اين‌ آيات‌ مانع‌ وجود دارد، مگر اين‌ كه‌ مبين‌ الاهي، معنايي‌ را براي‌ اين‌ آيات‌ تعيين‌ كند.51 انعقاد ظهور كتاب‌ در گرو مراجعه‌ به‌ قراين‌ منفصل‌ نكتة‌ مهمي‌ كه‌ در مباحث‌ اصول‌ مورد توجه‌ قرار مي‌گيرد، اين‌ است‌ كه‌ ظهور، در صورتي‌ كاشف‌ از مراد جد‌ي‌ متكلم‌ است‌ كه‌ قرينه‌هاي‌ كلام‌ نيز اثر خود را در آن‌ ظاهر كرده‌ باشند. به‌ عبارت‌ ديگر، انعقاد ظهور به‌ قرينة‌ متصل‌ و منفصل‌ كلام‌ وابسته‌ است؛ به‌ ويژه‌ در قرينة‌ منفصل‌ قبل‌ از اين‌ كه‌ به‌ قرينه‌ توجهي‌ صورت‌ گيرد، براي‌ كلام، معناي‌ ظاهري‌ اوليه‌ به‌ دست‌ مي‌آيد؛ اما اين‌ ظاهر به‌ محض‌ مواجهه‌ با قرينه، منتفي‌ و باطل‌ مي‌شود و ظاهري‌ كه‌ از كلام‌ معتبر است، معنايي‌ است‌ كه‌ با توجه‌ به‌ قرينة‌ منفصل‌ به‌ دست‌ آيد. به‌ تعبير ديگر، اگر بدانيم‌ كلام‌ داراي‌ قرينة‌ منفصلي‌ است‌ اصولاً‌ ظهوري‌ براي‌ كلام‌ منعقد نمي‌شود و ظهور كلام‌ پس‌ از مراجعه‌ به‌ قرينه‌ تحصيل‌ مي‌شود (مظفر: 1386، ج‌ 2، 146)؛ زيرا كه‌ كلام‌ براي‌ تعيين‌ مراد متكلم‌ است‌ و مراد او در مجموعِ‌ قرينه‌ و ذي‌القرينه‌ با هم‌ مستقر است. به‌ تعبير اصولي، «ظهور قرينه‌ (متصل‌ و منفصل) بر ظهور ذي‌القرينه‌ مقدم‌ است» (صدر: 1412، ج‌ 1، 106)؛ يعني‌ براي‌ كشف‌ مراد متكلم‌ از كلامش‌ بايد مدلول‌ قرينه‌هاي‌ كلامش‌ را مورد توجه‌ قرار دهيم‌ و معناي‌ كلام‌ او را در پرتو اين‌ قرينه‌ها دريابيم. به‌ عبارت‌ ديگر، قبل‌ از مراجعه‌ به‌ قرينه، اصولاً‌ كلام‌ گوينده‌ تمام‌ نخواهد بود و هيچ‌گاه‌ نمي‌توان‌ مستقل‌ از قرينه‌ و از طريق‌ يك‌ كلام‌ ناقص، در مورد گوينده‌ داوري‌ معتبري‌ كرد. مرحوم‌ مظفر در كتاب‌ خود چنين‌ آورده‌ است: ظهور، اساساً‌ منعقد نمي‌شود، مگر اين‌ كه‌ به‌ صورت‌ يقيني‌ يا ظني‌ از مراد جد‌ي‌ متكلم‌ پرده‌ بردارد؛ بدين‌ سبب، قرينة‌ منفصله، ظهور را همواره‌ از ميان‌ برمي‌دارد.
بله، قبل‌ از علم‌ به‌ وجود قرينة‌ منفصله، مخاطب‌ به‌ نحو بدوي، قطع‌ ياظني‌ حاصل‌ مي‌كند كه‌ در اثر علم‌ به‌ وجود قرينه، اين‌ دو زايل‌ مي‌شوند، و گفته‌ مي‌شود كه‌ در اين‌ وضعيت، ظهوري‌ بر خلاف‌ مقتضاي‌ قرينة‌ منفصله‌ شكل‌ گرفته‌ است. اين‌ كلام‌ ميان‌ اصولي‌ها رايج‌ است‌ و در حقيقت، منظورشان‌ آن‌ ظهور بدوي‌ است‌ كه‌ در اثر علم‌ به‌ قرينة‌ منفصله‌ از ميان‌ مي‌رود، نه‌ اين‌ كه‌ دو ظهور در كار است: يكي‌ ظهوري‌ كه‌ با قرينة‌ منفصله‌ از ميان‌ نمي‌رود و يكي‌ ظهوري‌ كه‌ با آن‌ از ميان‌ مي‌رود (مظفر: 1386 ج‌ 2، 146). به‌ اين‌ ترتيب، كلام‌ يك‌ ظهور جد‌ي‌ دارد و آن‌ ظهوري‌ است‌ كه‌ پس‌ از تأثير قرينة‌ منفصله‌ شكل‌ مي‌گيرد و پيش‌ از تأثير آن، اساساً‌ ظهوري‌ شكل‌ نمي‌گيرد، مگر اين‌ كه‌ كلام‌ قرينة‌ منفصل‌ نداشته‌ باشد. مرحوم‌ آيت‌ا خويي‌ هم‌ ضمن‌ بحث‌ از «تخصيص‌ قرآن‌ به‌ وسيلة‌ خبر واحد»، به‌ همين‌ موضوع‌ اشاره‌ مي‌كند: و روشن‌ است‌ حجيت‌ ظاهري‌ كه‌ در سيرة‌ عُقلا هست‌ به‌ وضعيتي‌ اختصاص‌ دارد كه‌ قرينه‌اي‌ بر خلاف‌ ظهور اقامه‌ نشده‌ باشد؛ چه‌ قرينه‌ متصله‌ باشد و چه‌ منفصله؛ اما اگر قرينه‌اي‌ بر خلاف‌ ظاهر ارائه‌ شود، لازم‌ است‌ از ظاهر دست‌ برداشته‌ و بر وفق‌ قرينه‌ عمل‌ شود (خويي: 1408، 400). مرحوم‌ ميزاي‌ نائيني‌ هم‌ در مباحث‌ اصولي‌ خود، براي‌ ظهور سه‌ مرتبه‌ قائل‌ مي‌شود: يكي‌ مرتبة‌ تصوري، ديگري‌ آن‌ ظهور تصديقي‌ كه‌ طبق‌ آن‌ مجازيم‌ بگوييم‌ متكلم‌ چنين‌ گفت‌ و مرتبة‌ سوم‌ آن‌ ظهور تصديقي‌ كه‌ مراد واقعي‌ متكلم‌ را آشكار مي‌كند؛ به‌ طوري‌ كه‌ طبق‌ آن‌ مجازيم‌ بگوييم‌ متكلم‌ اين‌گونه‌ اراده‌ كرده‌ است. وي‌ پس‌ از بيان‌ اين‌ سه‌ مرتبه، مي‌گويد.
مرتبة‌ سوم‌ به‌ طور مطلق‌ بر فقدان‌ قرينه‌ متكي‌ است؛ حتي‌ قرينة‌ منفصله، و حجيت، حكمي‌ است‌ كه‌ بر اين‌ مرتبه‌ از ظهور مترتب‌ مي‌شود؛ پس‌ اگر قرينة‌ منفصله‌اي‌ وارد شود (تاچه‌ رسد به‌ قرينة‌ متصله) مرتبة‌ سوم‌ از ميان‌ مي‌رود و موضوع‌ حجيت‌ نيز منتفي‌ مي‌شود. (خويي: 1354، ج‌ 1 529)؛ يعني‌ در فرض‌ علم‌ به‌ وجود قرينة‌ منفصله، ديگر ظهور مرتبة‌ سوم‌ منعقد نمي‌شود و حجيت‌ هم‌ كه‌ حكم‌ همين‌ مرتبه‌ است، به‌ تبع‌ آن‌ نمي‌تواند بر كلام‌ حمل‌ شود. مشاهده‌ مي‌شود كه‌ وجه‌ مشترك‌ آراي‌ همة‌ اين‌ افاضل‌ در اين‌ است‌ كه‌ علم‌ به‌ وجود قرينة‌ منفصل، مانع‌ انعقاد ظهوركلام‌ متكلم‌ است‌ و فقط‌ پس‌ از مراجعه‌ به‌ قرينة‌ مذكور و اعمال‌ اثر آن‌ مي‌توان‌ از اعتبار و حجيت‌ آن‌چه‌ فهميده‌ مي‌شود، سخن‌ گفت.52 بر اين‌ اساس‌ مي‌توان‌ گفت: حجيت‌ ظواهر كتاب‌ پس‌ از مراجعه‌ و فحص‌ از اخبار و قراين‌ منفصل‌ كتاب‌ به‌ دست‌ مي‌آيد. ظواهر كتاب‌ هم‌ در مقام‌ كشف‌ از مراد جد‌ي‌ متكلم، در پرتو اخبار معصومان‌ منعقد مي‌شود و آن‌چه‌ قبل‌ از فحص‌ از اخبار واصله‌ به‌ صورت‌ ظهور بدوي‌ كتاب‌ به‌ دست‌ مي‌آيد، اساساً‌ موضوع‌ حجيت‌ و اعتبار نيست‌ و در وضعي‌ كه‌ متكلم‌ قرآن‌ اعلام‌ كرده‌ قراين‌ كتاب‌ نزد معصومان: است‌ نمي‌توان‌ در كشف‌ مرادهاي‌ حق‌ تعالي‌ به‌ نحو مستقل‌ به‌ ظواهر بدوي‌ كتاب‌ بسنده‌ كرد. اتفاق‌ آراي‌ بزرگان‌ اصول‌ در ضرورت‌ فحص‌ از اخبار
1. نظر شيخ‌ انصاري‌ مرحوم‌ شيخ‌ انصاري‌ در كتاب‌ مهم‌ خود (رسائل) بحثي‌ را به‌ ظنون‌ معتبر اختصاص‌ داده‌ است. از جمله‌ ظنون‌ معتبر اين‌ است‌ كه‌ در مقام‌ استنباط‌ احكام‌ شرعي‌ به‌ متون‌ كتاب‌ و سنت‌ مراجعه، و براي‌ تشخيص‌ مراد متكلم، از علايم‌ و قرار دادهاي‌ معمول‌ ميان‌ مردم‌ و عرف‌ ايشان‌ استفاده‌ شود. مرحوم‌ شيخ‌ مي‌فرمايد: اعتبار استفاده‌ از قوانين‌ عرف، محل‌ اختلاف‌ نيست، الا‌ اين‌ كه‌ در مورد ظواهر كتاب‌ شواهدي‌ ارائه‌ شده‌ است‌ كه‌ بر منع‌ عمل‌ به‌ ظواهر كتاب‌ دلالت‌ مي‌كند و حاصل‌ استفاده‌اي‌ كه‌ از اين‌ اخبار مي‌شود، اين‌ است‌ كه‌ مقصود متكلم‌ قرآن، تفهيم‌ مطالب‌ از طريق‌ خود اين‌ كلام‌ نبوده‌ است؛ پس‌ نمي‌توان‌ متن‌ قرآن‌ را از قبيل‌ محاورات‌ عرفي‌ به‌ شمار آورد. به‌ دنبال‌ ذكر اشكال‌ كه‌ آن‌ را به‌ جمعي‌ از اخباريان‌ نسبت‌ مي‌دهد، مرحوم‌ شيخ‌ پاسخ‌ خود را مطرح‌ مي‌كند. اساس‌ پاسخ‌ شيخ‌ بر اين‌ نكته‌ متكي‌ است‌ كه‌ اين‌ دسته‌ اخبار و روايات، مراجعه‌ به‌ قرآن‌ را به‌ طور كلي‌ ممنوع‌ نكرده‌اند؛ بلكه‌ همان‌ نقش‌ قرينة‌ منفصله‌ را براي‌ اخبار قائل‌ شده‌اند و در واقع، مراجعه‌ به‌ اخبار را در كنار قرآن‌ الزام‌ مي‌كنند. وي‌ مي‌گويد: اين‌ روايات‌ بر اين‌ دلالت‌ ندارند كه‌ عمل‌ به‌ ظواهري‌ كه‌ معناي‌ روشني‌ دارد، بعد از فحص‌ از نسخ‌ و تخصيص‌ و ارادة‌ خلاف‌ ظاهر آن‌ها در اخبار، منعي‌ داشته‌ باشد (شيخ‌ انصاري: ج‌ 1، 92)؛ سپس‌ مرحوم‌ شيخ‌ توضيح‌ مي‌دهد كه‌ ظواهر اخباري‌ كه‌ از تفسير به‌ رأي‌ منع‌ مي‌كند، متوجه‌ مخالفان‌ اهل‌ بيت: است‌ كه‌ به‌ قرآن‌ بسنده‌ مي‌كنند و به‌ سخن‌ اهل‌ بيت‌ توجه‌ ندارند و حتي‌ با فهم‌ خود از قرآن‌ به‌ امامان: ايراد مي‌گيرند؛ در حالي‌كه‌ از بديهيات‌ تفكر شيعه‌ اين‌ است‌ كه‌ سخنان‌ معصومان: بر ظواهر قرآن‌ مقدم، و در حكم‌ قرينه‌اي‌ است‌ كه‌ اگر كنار قرآن‌ لحاظ‌ شود، معناي‌ كلام‌ الاهي‌ قابل‌ تحصيل‌ و حجت‌ مي‌شود و سرانجام‌ شيخ‌ پس‌ از بيان‌ مطالبي‌ نتيجه‌ مي‌گيرد كه‌ استفاده‌ از ظواهر كتاب‌ پس‌ از فحص‌ از روايات‌ با اخبار مذكور، منافاتي‌ ندارد: خلاصه، مقتضاي‌ انصاف‌ اين‌ است‌ ظهور اخبار مذكور را در اين‌ ندانيم‌ كه‌ از عمل‌ به‌ ظاهر كتاب‌ بعد از فحص‌ و جست‌ و جوي‌ ادلة‌ ديگر و به‌ ويژه‌ آثار وارده‌ از معصومان: نهي‌ كرده‌ باشند (همان، 93).
2. رأي‌ مرحوم‌ آخوند خراساني‌ مرحوم‌ آخوند در كفاية‌ الاصول‌ بحثي‌ را به‌ «حجيت‌ ظهور لفظي» اختصاص‌ داده‌ است. در اين‌ بحث، ابتدا تأكيد مي‌كند براي‌ تشخيص‌ مراد شارع‌ مي‌توانيم‌ از اصول‌ رايج‌ در محاورات‌ كلامي‌ عُقلا استفاده‌ كنيم؛ سپس‌ متذكر مي‌شود كه‌ برخي‌ از بزرگان‌ معتقدند: ظواهر كتاب‌ حجيت‌ ندارد و ادله‌اي‌ را از قول‌ ايشان‌ ذكر مي‌كند. دليل‌ اولي‌ كه‌ مرحوم‌ آخوند ذكر مي‌كند، اختصاص‌ امامان‌ به‌ فهم‌ قرآن‌ است‌ كه‌ شاهد آن، روايات‌ منع‌ از فتوا و تفسير به‌ رأي‌ است. مرحوم‌ آخوند دربارة‌ اين‌ دسته‌ از اخبار چنين‌ توضيح‌ مي‌دهد كه‌ مدلول‌ آن‌ها، منع‌ از «استقلال‌ در فتوا» از طريق‌ قرآن‌ است؛ ولي‌ اگر فتوا پس‌ از مراجعه‌ به‌ اخبار و فحص‌ از روايات‌ باشد، منعي‌ ندارد: اگر امام‌ صادق7 ابوحنيفه‌ و قتاده‌ را از فتوا دادن‌ به‌ وسيلة‌ قرآن‌ منع‌ كرده، به‌ جهت‌ اين‌ بوده‌ كه‌ آن‌ها در مقام‌ فتوا از طريق‌ مراجعه‌ به‌ قرآن، از مراجعه‌ به‌ اهل‌ كتاب‌ استغنأ ورزيده‌ و استقلال‌ جسته‌اند و اين‌ روايات، به‌ صورت‌ مطلق‌ از استدلال‌ به‌ ظواهر كتاب‌ منع‌ نكرده‌اند؛ به‌ ويژه‌ در فرضي‌ كه‌ به‌ روايات‌ معصومان‌ مراجعه، و از آن‌چه‌ منافي‌ ظواهر كتاب‌ باشد، فحص‌ انجام‌ شود و از دستيابي‌ به‌ منافي‌ يأس‌ حاصل‌ شود (خراساني: 1412، 326). از اين‌ كلام‌ مرحوم‌ آخوند به‌ روشني‌ استفاده‌ مي‌شود كه‌ وي‌ براي‌ ظواهر كتاب‌ به‌ نحو استقلالي‌ حجيت‌ قائل‌ نيست‌ و اخبار و روايات‌ معصومان‌ را به‌ صورت‌ قراين‌ لازم‌الرجوع‌ بر كشف‌ مرادهاي‌ حق‌تعالي‌ از ظواهر كتاب‌ مي‌داند.
3. بيان‌ جالب‌ مرحوم‌ مظفر مرحوم‌ مظفر در كتاب‌ اصول‌ فقه‌ خود، ضمن‌ بحث‌ از «حجيت‌ ظواهر كتاب» مي‌گويد: عقيده‌ به‌ عدم‌ حجيت‌ ظواهر كتاب‌ به‌ برخي‌ از اخباريان‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ است؛ سپس‌ با بيان‌ گويايي‌ به‌ تشريح‌ منظور اصوليان‌ از حجيت‌ ظواهر مي‌پردازد: معتقدان‌ به‌ حجيت‌ ظواهر كتاب، منظورشان‌ اين‌ نيست‌ كه‌ هر چه‌ در كتاب‌ باشد، حجت‌ است؛ در حالي‌ كه‌ در كتاب، هم‌ آيات‌ محكم‌ وجود دارد و هم‌ آيات‌ متشابه‌ و تفسير متشابهات‌ به‌ رأي‌ مجاز نيست؛ البته‌ جدا كردن‌ محكم‌ و متشابه‌ از يك‌ديگر بر جست‌ و جوگري‌ كه‌ اهل‌ تدبير باشد، كار سختي‌ نيست‌ و اگر اين‌ كار انجام‌ شود، اخذ به‌ ظواهر آيات‌ محكم‌ منعي‌ ندارد. افزون‌ بر اين، منظورشان‌ از جواز عمل‌ به‌ آيات‌ محكم‌ اين‌ نيست‌ كه‌ مي‌توان‌ در اين‌ كار بدون‌ فحص‌ كامل‌ از قراين‌ تسريع‌ كرد يعني‌ قرايني‌ كه‌ در كتاب‌ و سنت‌ موجودند و صلاحيت‌ برگرداندن‌ آيه‌ را از ظهور آن‌ دارند، نظير ناسخ، مخصص، مقيد و قرينة‌ دال‌ بر مجاز بودن‌ كلام. (مظفر: 1386، ج‌ 2، 156) مرحوم‌ مظفر، پس‌ از توضيحاتي، دوباره‌ به‌ موضوع‌ انكار حجيت‌ ظواهر توجه‌ مي‌كند و مي‌پرسد كه‌ منظور منكر حجيت‌ ظواهر كتاب‌ چيست. اگر سخن‌ منكر اين‌ است‌ كه‌ كسي‌ مجاز نيست‌ به‌ ظواهر آيات‌ بسنده‌ كند و از مراجعه‌ به‌ قرايني‌ كه‌ شايستگي‌ تغيير در ظواهر را دارند، خودداري‌ كند، اين‌ سخن‌ صحيح‌ است‌ و گويندگان‌ حجيت‌ ظواهر هم‌ منكر آن‌ نيستند؛ بلكه‌ به‌ آن‌ ملتزم‌ هستند (همان، 157). به‌ نظر مي‌رسد توضيحات‌ مرحوم‌ مظفر، مقصود بزرگان‌ اصول‌ را از حجيت‌ ظواهر به‌ طور كامل‌ روشن‌ مي‌كند به‌ اين‌ معنا كه‌ حجيت‌ ظواهر در كلمات‌ ايشان‌ هيچ‌ شائبه‌اي‌ از استقلال‌ قرآن‌ در حجيت‌ ندارد و هر گونه‌ حجيت‌ ظواهر در پرتو فحص‌ منعقد مي‌شود.
4. رأي‌ مؤ‌لف‌ البيان‌ و برخي‌ اعلام‌ ديگر مرحوم‌ آيت‌ا خويي‌ در كتاب‌ البيان‌ في‌ تفسير القرآن، فصلي‌ را به‌ حجيت‌ ظواهر قرآن‌ اختصاص‌ داده، و نظير ساير بزرگاني‌ كه‌ آراي‌ آن‌ها ذكر شد، گفته‌ است: عده‌اي‌ از محدثان، منكر حجيت‌ ظواهر قرآن‌ شده، و ادله‌اي‌ را براي‌ آن‌ ارائه‌ كرده‌اند. در توضيح‌ روايات‌ منع‌ از تفسير به‌ رأي‌ مي‌گويند: اين‌ كه‌ مدلول‌ الفاظ‌ يك‌ متن‌ بر اساس‌ قواعد عرفي‌ و با ملاحظة‌ قراين‌ متصل‌ و منفصل‌ آن‌ تعيين‌ شود، مصداق‌ تفسير به‌ رأي‌ نيست؛ بلكه‌ تفسير به‌ رأي‌ مي‌تواند استقلال‌ در فتوا بدون‌ مراجعه‌ به‌ امامان: باشد؛ در حالي‌ كه‌ مي‌دانيم‌ اين‌ بزرگواران‌ در وجوب‌ تمسك‌ همانند قرآن‌ هستند. ايشان‌ در كلمات‌ خود، حمل‌ الفاظ‌ قرآن‌ را بر ظواهر آن‌ پس‌ از فحص‌ از قراين‌ متصل‌ و منفصل‌ موجود در كتاب‌ و سنت‌ مجاز مي‌دانند (خويي: 1408، 269). مرحوم‌ ميرزاي‌ قمي‌ صاحب‌ قوانين‌ الاصول‌ در كتاب‌ خود همين‌ رأي‌ را به‌ صورت‌ نظر اصولي‌ها مطرح‌ ساخته‌ است: اصولي‌ها معتقد نيستند كه‌ مي‌توان‌ به‌ صورت‌ استقلالي‌ به‌ كتاب‌ مراجعه‌ كرد و در كنار آن، به‌ اخبار رجوع‌ نكرد و از مخصصات‌ و مقيدات، فحص‌ به‌ عمل‌ نياورد و ناسخ‌ و منسوخ‌ را استخراج‌ نكرد (قمي: 1303، 398 به‌ نقل‌ غراوي: 1413، 101). تأكيد اخباري‌ها بر ضرورت‌ فحص‌ از قراين‌ كتاب‌ وجود اختلاف‌ تاريخي‌ ميان‌ عالمان‌ اصولي‌ و اخباري، محل‌ ترديد نيست. صرف‌ نظر از مواضع‌ متعدد اختلاف‌ و ميزان‌ اين‌ جدايي، به‌ ظاهر، مسألة‌ ضرورت‌ فحص‌ از قراين‌ كتاب‌ با اتفاق‌ نظر اين‌ دو گروه‌ عالمان‌ مواجه‌ است. عالمان‌ اخباري‌ هم‌ به‌ صورت‌ خيلي‌ جد‌ي‌ معتقدند كه‌ علوم‌ قرآن‌ و حقايق‌ آن‌ نزد معصومان: است‌ و ما نمي‌توانيم‌ مستقلاً‌ و بدون‌ رجوع‌ به‌ اهل‌ ذكر، مراد كتاب‌ را از ظواهر آن‌ استنباط‌ كنيم‌ و بايد مقاصد قرآن‌ را پس‌ از فحص‌ از روايات‌ معصومان: كشف‌ كنيم.
1. نظر محدث‌ استر آبادي‌ مرحوم‌ محدث‌ استر آبادي‌ (متوفاي‌ 1303 ق) كه‌ سرشناس‌ترين‌ عالم‌ اخباري‌ است، در كتاب‌ مشهور خود الفوائد المدنيه‌ ضمن‌ تشريح‌ عقايد عالمان‌ اخباري، تعابيري‌ در بارة‌ قرآن‌ به‌ كار گرفته‌ است‌ كه‌ نشان‌ مي‌دهد عقيدة‌ او منع‌ كلي‌ از ظواهر كتاب‌ نيست؛ بلكه‌ اين‌ منع‌ در حالتي‌ است‌ كه‌ از طريق‌ مراجعه‌ به‌ روايات، قراين‌ مربوط‌ به‌ آيه‌ مورد لحاظ‌ قرار نگرفته‌ باشد؛ به‌ طور مثال، وي‌ در پاسخ‌ به‌ اين‌ پرسش‌ كه‌ چرا اخباري‌ها به‌ ظواهر آياتي‌ نظير «اوفوا بالعقود» (مائده، 1) و يا «واذا قمتم‌ الي‌ الصلوة‌ فاغسلوا وجوهكم‌ ...» (نسأ، 43) استناد و عمل‌ مي‌كنند، مي‌گويد: اين‌ استناد پس‌ از آن‌ است‌ كه‌ در بارة‌ اين‌ آيات، فحص‌ از اخبار صورت‌ گرفته‌ و معناي‌ آن‌ها روشن‌ شده‌ باشد (استرآبادي: 164). همو در جاي‌ ديگري‌ به‌ نفي‌ حجيت‌ آراي‌ صحابه‌ مي‌پردازد و تأكيد مي‌كند كه‌ بسياري‌ از علوم‌ قرآن‌ در اختيار آن‌ها نبوده‌ و اين‌ علوم‌ به‌ صورت‌ كامل‌ و انحصاري‌ در اختيار اميرمؤ‌منان‌ و فرزندان‌ معصوم‌ او: است‌ و بر اين‌ اساس، براي‌ شناخت‌ ناسخ‌ و منسوخ‌ قرآن‌ و فراگيري‌ مرادهاي‌ الاهي‌ در قرآن‌ و اين‌ كه‌ كدام‌ آيه‌ بر ظاهر خود باقي، و كدام‌ آيه‌ بر ظاهر خود باقي‌ نمانده‌ است، لازم‌ است‌ به‌ سخنان‌ معصومان‌ مراجعه‌ كنيم‌ (استر آبادي: 173). از اين‌ گونه‌ تعابير بر مي‌آيد كه‌ از طريق‌ مراجعه‌ به‌ امامان: هم‌ مرادهاي‌ كتاب‌ به‌ دست‌ مي‌آيد و هم‌ مي‌توان‌ فهميد كه‌ استناد به‌ معناي‌ ظاهري‌ كدام‌ آيه‌ مجاز است‌ و معناي‌ ظاهري‌ كدام‌ آيه‌ قابل‌ استناد نيست. مناسبت‌ دارد به‌ جملة‌ مشهوري‌ كه‌ از اخباريان‌ نقل‌ مي‌شود، اشاره‌اي‌ داشته‌ باشيم: لايجوز اسنتباط‌ الاحكام‌ النظريه‌ من‌ ظواهر الكتاب‌ و لاظواهر السنن‌ النبوية‌ مالم‌ يعلم‌ احوالهما من‌ جهة‌ اهل‌ الذكر
7. جايز نيست‌ احكام‌ نظري‌ از ظواهر كتاب‌ و ظواهر سنن‌ نبوي‌ استنباط‌ شود، مگر اين‌ كه‌ چگونگي‌ اين‌ دو (ظواهر كتاب‌ و سنت‌ نبوي) از طريق‌ بيان‌ اهل‌ ذكر7 روشن‌ شده‌ باشد. جمله‌اي‌ كه‌ مضمون‌ آن‌ در سخنان‌ اخباري‌ها تكرار مي‌شود، گاهي‌ موهم‌ اين‌ شده‌ كه‌ اساساً‌ ظواهر كتاب‌ هيچ‌ گونه‌ حجيتي‌ ندارد؛ در حالي‌ كه‌ كلمات‌ ديگر و عملكرد اخباري‌ها شاهد بر اين‌ است‌ كه‌ اين‌ منع‌ تا زماني‌ وجود دارد كه‌ از طريق‌ فحص، تبييني‌ دربارة‌ اين‌ ظواهر صورت‌ نگرفته‌ باشد و دليل‌ تقدم‌ فحص‌ بر تمسك‌ به‌ ظواهر اين‌ است‌ كه‌ به‌ وجود نسخ‌ و تقييد و تخصيص‌ و تأويل‌ اين‌ ظواهر كه‌ علم‌ آن‌ نزد امامان‌ است‌ علم‌ اجمالي‌ داريم؛ پس‌ اين‌ ظواهر، بعد از روشن‌ شدن‌ نقش‌ و تأثير اين‌ امور بر آن‌ها داراي‌ حجيت‌ و قابل‌ تمسك‌ است.53 مرحوم‌ محدث‌ استر آبادي‌ اين‌ نكته‌ را ضمن‌ شرح‌ آراي‌ قدما از اخباري‌ها در مورد قرآن‌ (استر آبادي: 47) و ضمن‌ بحث‌ دلالت‌ و معناي‌ حديث‌ ثقلين‌ و نحوة‌ تمسك‌ به‌ كتاب‌ و سنت‌ مورد اشاره‌ و تأكيد قرار داده‌ است‌ (همان، 128).
2. رأي‌ شيخ‌ حر‌ عاملي‌ محدث‌ كبير، شيخ‌ حر‌ عاملي، در مجموعة‌ حديثي‌ بزرگ‌ خويش، بابي‌ را به‌ نفي‌ رأي‌ و قياس‌ اختصاص‌ داده‌ است. وي‌ در توضيحات‌ عنوان‌ اين‌ باب‌ مي‌نويسد: بيش‌ از 220 حديث‌ روايت‌ شده‌ و ماحصلش‌ اين‌ است‌ كه‌ احكام‌ نظري‌ و غير ضرور را نمي‌توان‌ از ظواهر قرآن‌ استنباط‌ كرد، مگر اين‌ كه‌ تفسير اين‌ آيات‌ را از كلام‌ معصومان: ملاحظه، و در اخبار، فحص‌ كامل‌ كنيم‌ تا وضع‌ آيه‌ از جهت‌ ناسخ‌ و منسوخ، محكم‌ و متشابه، عام‌ و خاص‌ و ساير شرايط‌ آن‌ روشن‌ شود يا احاديثي‌ در موافقت‌ با ظواهر كتاب‌ آمده‌ باشد و از اين‌ طريق، عمل‌ به‌ ظواهر كتاب‌ و سنت‌ الزامي‌ شود. (حر‌ عاملي: 1403، ج‌ 18، ص‌ 20). همين‌ بزرگوار در كتاب‌ الفوائد الطوسيه‌ نيز به‌ موضوع‌ دوباره‌ اشاره، و تأكيد مي‌كند كه‌ قراين‌ آيات‌ نزد امامان‌ است‌ و مردم‌ اين‌ قراين‌ را نمي‌دانند؛ بدين‌ سبب‌ بر همه‌ لازم‌ است‌ در مقام‌ تفسير كتاب، به‌ امامان‌ رجوع‌ كنند تا ميان‌ وجوه‌ فراواني‌ كه‌ در آيات‌ وجود دارد، معنايي‌ كه‌ حجت‌ است، روشن‌ شود (حر عاملي: 191 و 192 و معرفت: 1481، ج‌ 1، 91). از اين‌ تعابير، دليلي‌ بر منع‌ كلي از مراجعه‌ به‌ قرآن‌ به‌ دست‌ نمي‌آيد؛ بلكه‌ تأكيد اخباري‌ها بر منع‌ استنباط‌ از ظواهر كتاب، پيش‌ از فحص‌ از بيانات‌ معصومان: است.54 در ضمن‌ در مبناي‌ اخباري‌ها ظواهر كتاب‌ بدون‌ وجود اخبار فاقد حجيت‌ مي‌شود كه‌ اين‌ نكته، تفاوت‌ مهمي‌ با مبناي‌ اصولي‌ها ايجاد مي‌كند؛ ولي‌ در بحث‌ اين‌ مكتوب، نكتة‌ مهم‌ و مورد توجه، ضرورت‌ فحص‌ از اخبار است‌ كه‌ سخن‌ دو گروه‌ در آن‌ تشابه‌ دارد. رويكرد متفاوت‌ دو گروه‌ در حجيت‌ ظواهر كتاب‌ به‌ رغم‌ اختلاف‌هاي‌ فراواني‌ كه‌ ميان‌ اخباري‌ها واصولي‌ها وجود دارد، رأي‌ دو گروه‌ در موضوع‌ ضرورت‌ فحص‌ بسيار نزديك‌ است‌ و هر دو گروه، ظواهر كتاب‌ را مستقلاً‌ و پيش‌ از فحص‌ از اخبار و قراين‌ حجت‌ نمي‌شمارند. اين‌ تشابه‌ رأي‌ را برخي‌ از محققان‌ معاصر هم‌ مورد تأكيد و تدقيق‌ قرار داده‌اند؛55 اما اين‌ كه‌ چرا مناقشه‌هاي‌ جاري‌ ميان‌ دو گروه‌ توسعه‌ يافته‌ است، ريشة‌ مسأله‌ را مي‌توان‌ به‌ رويكرد متفاوت‌ دو گروه‌ به‌ موضوع‌ ظواهر كتاب‌ مربوط‌ دانست‌ كه‌ منشأ اختلاف‌هاي‌ بعضاً‌ لفظي‌ شده‌ است؛ البته‌ تأثير منفي‌ آراي‌ برخي‌ افراطي‌هاي‌ اخباري‌ هم‌ به‌ گسترش‌ اختلاف‌ها دامن‌ زده‌ است. به‌ نظر مي‌رسد جهت‌گيري‌ و نقطة‌ تأكيد دو گروه‌ در اين‌ بحث‌ با هم‌ اختلاف‌ دارد و نفي‌ و اثبات‌هاي‌ صورت‌ گرفته‌ از ديدگاه‌هاي‌ متفاوتي‌ مطرح‌ شده‌ است. آن‌چه‌ اخباري‌ها نفي‌ مي‌كنند، بيش‌تر به‌ تفكر اهل‌ سنت‌ يا گرايش‌هايي‌ از آن‌ گونه‌ ناظر است‌ و آن‌ چه‌ را اصولي‌ها اثبات‌ مي‌كنند، دست‌ كم‌ از جهتي‌ مورد انكار بسياري‌ از بزرگان‌ اخباري‌ نيست. مسأله‌ به‌ صورت‌ اجمالي، چنين‌ است‌ كه‌ اخباري‌ها، بيش‌تر نگران‌ استقلال‌ در استنباط‌ از ظواهر كتاب‌ بوده‌اند و اين‌ كه‌ مبادا نوعي‌ از قياس‌ و استحسان‌ در تفسير كتاب‌ راه‌ يابد و از مراجعه‌ به‌ صاحبان‌ علم‌ كتاب7 استغنا صورت‌ گيرد؛ بدين‌ سبب‌ به‌ طور عمده‌ به‌ روايات‌ منع‌ از تفسير برأي‌ و اكتفا به‌ عقل‌ و نظر در درك‌ كتاب، ارجاع‌ داده‌اند (استر آبادي: 106). در واقع‌ بُعد تنزيهي‌ استفاده‌ از كتاب‌ را مورد تأكيد قرار داده‌اند؛ و گرنه‌ ايشان‌ هم‌ ظواهر آيات‌ را به‌ هدايت‌ و دلالت‌ اخبار، قابل‌ استفاده‌ مي‌دانستند. در طرف‌ مقابل، اصوليان‌ ضمن‌ تنفيح‌ مقصود خود از منبع‌ بودن‌ عقل‌ در دين‌ و عدم‌ منافات‌ آن‌ با سخنان‌ اهل‌ بيت:. مسأله‌ را از بُعد اثباتي‌ نظر كرده‌اند كه‌ اگر مراجعه‌ به‌ آيات‌ را مثل‌ مراجعة‌ تُرك‌ به‌ متن‌ فارسي‌ بدانيم‌ و ظواهر كتاب‌ را تا اين‌ حد بي‌خاصيت‌ و بي‌ تأثير بشناسيم، با بسياري‌ از اخبار و روايات‌ و سيرة‌ معصومان‌ سازگار نيست‌ (غراوي: 1413، 94)، و منظور آن‌ها از حجيت‌ ظواهر كتاب‌ اين‌ بوده‌ كه‌ مثل‌ هر متني‌ مي‌توان‌ طبق‌ اصول‌ عرفي‌ كلام، از قرآن‌ مطالبي‌ را فهميد با اين‌ تفاوت‌ كه‌ اين‌ فهم‌ براي‌ كشف‌ مراد جد‌ي، استقلالاً‌ حجت‌ نيست‌ و ضرورت‌ دارد به‌ قرينة‌ منفصل‌ كتاب‌ يعني‌ اخبار، مراجعه‌ شود و تفحص‌ صورت‌ گيرد. تذكر: البته‌ مسلك‌ اخباري‌ها و اصولي‌ها در يك‌ موضوع‌ قابل‌ جمع‌ نيست؛ موردي‌ كه‌ پس‌ از فحص‌ از اخبار، شواهد روايي‌ قابل‌ اعتمادي‌ دربارة‌ موضوع‌ آيه‌ به‌ دست‌ نيايد كه‌ روش‌ اخباري‌ها در اين‌ زمينه، توقف‌ و احتياط‌ (استر آبادي: 47 و 146)،56 و روش‌ اصولي‌ها اخذ به‌ ظاهر است‌ (شيخ‌ انصاري: ج‌ 1، 90 - 106؛ خويي: 1408، 267 - 272) اين‌ تفاوت، در مباني‌ ريشه‌ دارد كه‌ پيگيري‌ آن‌ از هدف‌ اين‌ مكتوب‌ دور است. پاسخ‌ به‌ يك‌ شبهه‌ گاهي‌ اشكال‌ مي‌شود كه‌ اگر قرآن‌ در حجيت‌ مستقل‌ نباشد و در حجيت‌ خود به‌ اخبار متكي‌ باشد، به‌ معضل‌ دَور مبتلا خواهيم‌ شد؛ چرا كه‌ مي‌دانيم‌ حجيت‌ روايات‌ هم‌ به‌ كتاب‌ متكي‌ است‌ و مراجعة‌ ما به‌ سنت، به‌ دليل‌ دستور كتاب‌ به‌ اين‌ امر مهم‌ است. اين‌ قرآن‌ است‌ كه‌ به‌ سنت‌ اعتبار بخشيده. حال‌ اگر كتاب‌ هم‌ در حجيت، وامدار سنت‌ باشد، دور باطل‌ پيش‌ خواهد آمد و رفع‌ اين‌ مشكل‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ قرآن‌ در حجيت‌ خود اتكايي‌ به‌ سنت‌ نداشته‌ باشد (طباطبايي: 1375، 25؛ جوادي: 1378، ج‌ 1، 88). اين‌ شبهه‌ را از جهات‌ گوناگوني‌ مي‌توان‌ پاسخ‌ داد:
1. در طرح‌ مسأله، دو مرتبه‌ و معنا از حجيت‌ با هم‌ خلط‌ شده‌ است: يكي‌ حجيت‌ به‌ معناي‌ الاهي‌ بودن‌ اصل‌ قرآن، و ديگري‌ حجيت‌ ظواهر كتاب‌ به‌ معناي‌ صالح‌ براي‌ عمل‌ و اعتقاد بودنِ‌ آن‌چه‌ از ظواهر كتاب‌ فهميده‌ مي‌شود، به‌ اين‌ ترتيب: أ. قرآن‌ دراصل‌ الاهي‌ بودن‌ خود متكي‌ به‌ غير نيست‌ و مي‌توان‌ به‌ اتكاي‌ ابعاد اعجازي‌ آن، الاهي‌ بودنش‌ را پذيرفت‌ و اعجاز قرآن، كلام‌ آورندة‌ كتاب‌ (سنت) را اعتبار مي‌بخشد. ب. آن‌چه‌ از ظواهر آيات‌ استنباط‌ مي‌شود، پس‌ از مراجعه‌ به‌ حجت‌ الاهي‌ ديگر يعني‌ سنت، اعتبار كافي‌ را براي‌ عمل‌ و عقيده‌ مي‌يابد. تفكيك‌ دو مرتبه‌ از حجيت، شبهة‌ دَور را منتفي‌ مي‌سازد.
2. صدق‌ دعوي‌ نبوت، صرفاً‌ به‌ اعجاز قرآن‌ متكي‌ نبوده، و معجزه‌هاي‌ گوناگوني‌ اين‌ دعوي‌ را اثبات‌ كرده‌ است. هنگامي‌ كه‌ دعوي‌ نبوت‌ تصديق‌ شود، هم‌ قرآن‌ و هم‌ سنت، اجمالاً‌ داراي‌ حجيت‌ مي‌شوند. اين‌ حجيت‌ و اعتبار اقتضا دارد كه‌ در مقام‌ فهم‌ مرادهاي‌ الاهي‌ و كشف‌ محتواي‌ دين‌ به‌ هر دو منبع‌ معتبر در كنار هم‌ مراجعه‌ شود. در اين‌ تبيين، شبهة‌ دور اساساً‌ منتفي‌ است.
3. خود سنت‌ در موارد متعددي‌ جنبة‌ اعجازي‌ دارد؛ نظير پيشگويي‌هاي‌ غيبي‌ يا مواردي‌ كه‌ مخاطب، الاهي‌ بودن‌ آن‌ را درك‌ كند، و همين‌ جنبه‌ مي‌تواند مستقلاً‌ حجيت‌ سنت‌ را كنار قرآن‌ تأمين‌ كند و شبهة‌ دور هم‌ منتفي‌ باشد. تأملي‌ در روش‌ تفسير قرآن‌ به‌ قرآن‌ با توجه‌ به‌ مفهوم‌ حجيت‌ ظواهر كتاب‌ كه‌ طبق‌ رأي‌ عالمان‌ اصول‌ تبيين، و روشن‌ شد كه‌ حجيت‌ ظهور پس‌ از قراين‌ منفصل‌ كتاب‌ يعني‌ اخبار، محقق‌ مي‌باشد، و ظهور بدوي‌ آيات‌ پيش‌ از مراجعه‌ و فحص‌ فاقد حجيت‌ است، اين‌ پرسش‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ روش‌ مشهور و گرانسنگ‌ تفسير قرآن‌ به‌ قرآن‌ با اين‌ مبنا چه‌ نسبتي‌ دارد. آيا روش‌ مذكور، با نظر اصولي‌ تعارض‌ دارد يا قابل‌ جمع‌ است؟ به‌ نظر مي‌رسد با توجه‌ به‌ سهم‌ اغماض‌ناپذير روايات‌ و سنت‌ در حجيت‌ فهم‌ حاصل‌ از كتاب، دقت‌ در موضوع‌ سؤ‌ال، شايسته‌ و بايسته‌ است. براي‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ پاسخي‌ در خور پرسش‌ مذكور، نكاتي‌ را يادآور مي‌شويم. پيش‌تر يادآوري‌ مي‌كنيم‌ كه‌ موضوع‌ حجيت، دلالت‌ مفاهيم‌ ظاهري‌ كتاب‌ بر مرادهاي‌ الاهي‌ است.
1. مرحوم‌ علا‌ مه‌ طباطبايي؛ كه‌ مبدع‌ اين‌ روش‌ است، همواره‌ از جايگاه‌ رفيع‌ حجيت‌ روايات‌ ياد، و تأكيد كرده‌ كه‌ در فروع‌ و تفاصيل‌ آيات، بايد به‌ سنت‌ مراجعه‌ كنيم‌ (طباطبايي: 1389، ج‌ 12، 216). همو در مواردي‌ كه‌ نتوانسته‌ از طريق‌ ظاهر به‌ معنايي‌ اعتماد كند يا احتمال‌هاي‌ گوناگون‌ قابل‌ ترجيح‌ نبوده‌ و آيه‌ يا اجزاي‌ آن‌ از اجمال‌ و تشابه‌ وابهام‌ خارج‌ نشده، حل‌ مشكل‌ را در مراجعه‌ به‌ سنت‌ دانسته‌ است.57
2. روش‌ عملي‌ مرحوم‌ علامه‌ بنابر گزارش‌ برخي‌ از اعاظم‌ شاگردان‌ وي، اين‌ بوده‌ كه‌ با سيري‌ عميق‌ و طولاني‌ كه‌ در سنت‌ داشته، مي‌كوشيده‌ است‌ در مقام‌ تفسير، همواره‌ جانب‌ روايات‌ را رعايت‌ كند و به‌ گونه‌اي‌ آيات‌ را در مقام‌ تفسير به‌ كارگيرد كه‌ تفسيرش‌ با مقتضاي‌ روايات‌ در تعارض‌ نباشد (جوادي، 254)؛ البته‌ وجود چنين‌ تعهدي‌ نسبت‌ به‌ روايات، تا چه‌ ميزان‌ با مدلول‌ روش‌ قرآن‌ به‌ قرآن‌ سازگاري‌ دارد، در خور بررسي‌ است. افزون‌ بر اين، در مواردي‌ هم‌ سرانجام‌ امكان‌ استظهار معناي‌ روشني‌ براي‌ آيه‌ از طريق‌ ارجاع‌ به‌ ساير آيات‌ حاصل‌ نشده‌ است.58
3. مؤ‌لف‌ محترم‌ تفسير تسنيم‌ بر آن‌ است‌ كه‌ ثمرة‌ تفسير قرآن‌ با قرآن‌ را مي‌توان‌ به‌ «قرآن» اسناد داد؛ ولي‌ قابل‌ اسناد به‌ «اسلام» نيست‌ و نمي‌توان‌ آن‌ چه‌ را از انضمام‌ آيات‌ به‌ دست‌ مي‌آيد، پيام‌ دين‌ و سخن‌ اسلام‌ تلقي‌ كرد؛ از اين‌ رو، پذيرش‌ و عمل‌ آن، مصداق‌ «حسبنا كتاب‌ا» خواهد بود و چنين‌ گفتار يا رفتاري‌ مخالف‌ سنت‌ قطعي‌ رسول‌ اكرم9 است‌ كه‌ قرآن‌ نيز آن‌ را منبع‌ مباني‌ و ادلة‌ دين‌ قرارداده‌ است(جوادي: 1378، ج‌ 1، 160 و 161). وي‌ برآن‌ است‌ كه‌ استناد به‌ قرآن‌ براي‌ معتقد شدن‌ به‌ «اصول‌ اعتقادي» و عملي‌ كردن‌ به‌ «فروع‌ عملي» بدون‌ رجوع‌ به‌ روايات‌ بي‌ ارزش‌ است‌ و در حقيقت، سخن‌ «مجموع‌ ثقلين» سخن‌ اسلام‌ است، نه‌ سخن‌ «يكي‌ از دو ثقل» به‌ تنهايي‌ (همان، 160). بر اساس‌ اين‌ ارزش‌گذاري، اگر حجيت‌ را در معناي‌ مورد نظر اصوليان‌ كه‌ حكم‌ مراد جد‌ي‌ متكلم‌ است، در نظر بگيريم، حجيت‌ ظواهر كتاب‌ بدون‌ مراجعه‌ به‌ قراين‌ منفصل‌ آن، در حد‌ اسناد يك‌ معنا به‌ ظواهر آيات‌ و نه‌ دين، معتبر است‌ كه‌ اين‌ كار را در تفسير قرآن‌ با قرآن‌ مي‌توان‌ انجام‌ داد؛ اما حجيت‌ ظواهر كتاب‌ كه‌ بعد از فحص‌ از قراين‌ و اعمال‌ اثر آن‌ها باشد در حد‌ اسناد به‌ دين‌ بوده‌ و مي‌توان‌ به‌ آن‌ معتقد شد و عمل‌ كرد. به‌ عبارت‌ ديگر، ماحصل‌ تفسير قرآن‌ به‌ قرآن‌ قبل‌ از فحص‌ از اخبار، براي‌ اسناد به‌ دين‌ در حد‌ احتمال‌ و فاقد حجيت‌ شرعي‌ است.
4. برخي‌ محققان‌ و فاضلان‌ فعلي‌ كه‌ در مواردي، افتخار شاگردي‌ مرحوم‌ علا‌ مه‌ را هم‌ داشته‌اند، ضمن‌ بزرگداشت‌ و تقدير از ويژگي‌هاي‌ روش‌ تفسير علا‌ مه، بر آن‌ هستند كه‌ در روش‌ مذكور، آن‌ گونه‌ كه‌ شايسته‌ است‌ به‌ روايات‌ اهميت‌ داده‌ نشده‌ است؛ به‌ طور مثال‌ برخي‌ گفته‌اند: در تفسير، استفاده‌ از سنت‌ و عترت، بيش‌ از آن‌ مقدار كه‌ استاد علا‌ مه‌ متذكر شده‌ است، ضرورت‌ دارد (عميد زنجاني: 1373، 312)، و يا بعضي‌ ديگر معتقدند: قرآن‌ داراي‌ اصطلاح‌ خاص‌ است‌ كه‌ صرفاً‌ از طريق‌ روايات‌ مي‌توان‌ اين‌ معاني‌ ويژه‌ را درك‌ كرد و روش‌ تفسير قرآن‌ به‌ قرآن، فاقد توانايي‌ كشف‌ اين‌ حوزه‌ از معاني‌ قرآن‌ است‌ كه‌ وي، بُعد مهم‌ را در تفسير، همين‌ بخش‌ مي‌شناسد (گرامي: 136 - 147). برخي‌ ديگر هم‌ به‌ انتقاد از اين‌ مبناي‌ مرحوم‌ علامه‌ پرداخته‌اند كه‌ براساس‌ مبناي‌ خود در روش‌ مذكور، كلية‌ روايات‌ آحاد و غير قطعي‌ الصدور يا غير متواتر را در مقام‌ فهم‌ قرآن‌ فاقد اثر شرعي‌ يا كاشفيت‌ مي‌دانند (به‌ جز احكام‌ عملي)؛ سپس‌ به‌ اثبات‌ حجيت‌ خبر واحد ثقه‌ در مقام‌ تفسير قرآن‌ پرداخته، و شأنيت‌ قرينه‌ بودن‌ را براي‌ اين‌ روايات‌ دربارة‌ قرآن‌ ثابت‌ كرده‌اند (معرفت: 1380، 142 - 146). شايد در مقام‌ نتيجه‌گيري‌ بتوان‌ گفت: تفسير قرآن‌ به‌ قرآن‌ ما را در كشف‌ قراين‌ داخلي‌ قرآن‌ براي‌ فهم‌ آيات‌ كمك‌ مي‌كند؛ ولي‌ بايد قراين‌ منفصل‌ آيات‌ كه‌ در سنت‌ آمده، به‌ آن‌ ضميمه‌ شود تا با تحقيق‌ و دقت‌ و تعمق‌ در خور، معنايي‌ را كه‌ حجت‌ است، به‌ دست‌ آوريم. در پايان‌ تأكيد مي‌كنيم‌ كه‌ آن‌ چه‌ در اين‌ قسمت‌ به‌ آن‌ اشاره‌ شد، موضوعي‌ است‌ كه‌ ارباب‌ تحقيق‌ مي‌بايد دربارة‌ آن‌ آراي‌ خود را مطرح‌ سازند و به‌ تنقيح‌ موضوع‌ كمك‌ كنند واصحاب‌ بصيرت‌ نيز با تدبر درافكار متضارب، رأي‌ حكيمانه‌اي‌ را به‌ دست‌ آورند و قصد تأمل‌ اخير نيز دعوت‌ به‌ اين‌ فتح‌ باب‌ بوده‌ است، نه‌ اداي‌ حق‌ آن.

منابع‌ .

استرآبادي، محمد امين: الفوائد المدينه، دارالنشر لأهل‌البيت7 [بي‌تا]. . الوطبره، جدي‌ جاسم‌ محمد: المنهج‌ الاثري‌ في‌ تفسير القرآن‌الكريم، قم، مكتب‌ الاعلام‌ الاسلامي، 1414 ق. . انصاري، شيخ‌ مرتضي: فوائد الاصول، قم، مؤ‌سسة‌ النشر الاسلامي، [بي‌تا]. . جوادي‌ آملي، عبدا: پيرامون‌ وحي‌ و رهبري، تهران، انتشارات‌ الزهرا، 1368 ش. . جوادي‌ آملي، عبدا: تفسير تسنيم، قم، مركز نشر اسرأ، 1378 ش. . حر‌عاملي: وسائل‌ الشيعه، بيروت، دار احيأ التراث، 1403 ق. . حكيم، محمد تقي: الاصول‌ العامه‌ للفقه‌ المقارن، بيروت، دارالاندس، 1383 ق. . خراساني، محمد كاظم: كفاية‌الاصول، قم، مؤ‌سسة‌ النشر الاسلامي، 1412 ق. . خرمشاهي، بهأالدين: دانشنامه‌ قرآن‌ و قرآن‌ پژوهي، تهران، انتشارات‌ دوستان، 1381 ش. . خميني، روح‌ ا: مناهج‌ الوصول‌ الي‌ علم‌ الاصول، قم، مؤ‌سسة‌ تنظيم‌ و نشر آثار امام، 1373 ش. . خويي، ابوالقاسم: اجود التقريرات، صيدا، مطبعة‌العرفان، 1354 ش. . خويي، ابوالقاسم: البيان‌ في‌ تفسير القرآن، بيروت، دارالزهرأ، 1408 ق. . سبحاني، جعفر: رسالت‌ جهاني‌ پيامبران، قم، انتشارات‌ مكتب‌ اسلام، 1374 ش. . صدر، محمدباقر: دروس‌ في‌ علم‌ الاصول، قم‌ مؤ‌سسة‌ النشرالاسلامي، 1412 ق. . طباطبايي، محمدحسين، الميزان‌ في‌ تفسير القرآن، دار الكتب‌ الاسلامية، 1389 ق. . طباطبايي، محمدحسين: قرآن‌ در اسلام، قم، دفتر انتشارات‌ اسلامي، 1375 ش. . عميد زنجاني، عباسعلي: مباني‌ و روش‌هاي‌ تفسير قرآن، تهران، وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد 1373 ش. . غراوي، محمد عبدالحسين‌ محسن، مصادر الاستنباط‌ بين‌ الاصوليين‌ و الاخباريين، قم، مكتب‌ الاعلام‌ الاسلامي، 1413 ق. . قمي، ابولقاسم، قوانين‌ الاصول، تهران، 1303 ش. . گرامي، محمدعلي: روشي‌ نو در تفسير قرآن‌ كريم، مجله‌ بينات، شماره‌ 27، سال‌ هفتم. . مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، تهران، دار الكتب، الاسلاميه، 1362 ش. . مركز الثقافه‌ و المعارف‌ القرآنيه، علوم‌ القرآن‌ عند المفسرين، قم، مكتب‌ الاعلام‌ الاسلامي، 1416 ق. . مظفر، محمدرضا، اصول‌ الفقه، نجف، دار النعمان، 1386 ق. . معرفت، محمدهادي، التفسير و المفسرون‌ في‌ ثوبه‌ القسيب، نهر، دانشگاه‌ علوم‌ رضوي، 1418 ق. . معرفت، محمدهادي: كاربرد حديث‌ در تفسير، مجلة‌ تخصصي‌ دانشگاه‌ علوم‌ رضوي، شماره‌ 1، سال‌ اول، 1380 ش. . وحيد البهبهاني، محمدباقر، الفوائد الحائريه، قم، مجمع‌ الفكرالاسلامي، 1415 ق.

جمعه 14 مهر 1391  1:03 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن‌ و حديث‌: منبع‌ و منشاء

قرآن‌ و حديث‌: منبع‌ و منشاء

جليل‌ پروين‌
الهام‌ فلسفة‌ اسلامي‌[1]
چكيده:

ترديدي نيست كه مسلمانان، ارتباطي تاريخي و فرهنگي با حكمت يوناني و فلسفه‏هاي ديگر داشته و از ميراث فلسفي و غني دوران باستان، بهره‏هاي زيادي برده‏اند؛ وليكن، مطالعة عميق تاريخ طولاني فلسفة اسلامي نشان مي‏دهد كه خاستگاه فلسفة اسلامي را بايد در بطن و متن اسلام و در منابع اصيل آن يعني قرآن و حديث، جستجو كرد؛ چرا كه اين فلسفه، اصول، مباني، موضوعات و مسائل متعدد خود را از وحي اسلامي گرفته است.
همة فيلسوفان اسلامي در فضاي وحياني اسلام و با الهام از اين متون، فلسفة خود را پديد آورده‏اند و اساساً فلسفة اسلامي، تأويلي فلسفي از متن مقدس است كه عميقاً ريشه در قرآن و حديث دارد و به همين جهت در طول قرون و تا به امروز، به عنوان يكي از جريانات فكري بسيار تأثيرگذار در تمدن اسلامي به حيات خود ادامه داده است.

كليدواژه:

فلسفة اسلامي، قرآن، حديث، فلسفة نبوي، فلسفة يوناني. اگر به‌ فلسفة‌ اسلامي‌ از ديدگاه‌ سنّت‌ عقلاني‌ از نوع‌ غربي‌ نگريسته‌ شود، چنين‌ مي‌نمايد كه‌ عيناً همان‌ فلسفة‌ يوناني‌ ـ اسكندراني[4]‌ است‌ كه‌ ملبس‌ به‌ كسوت‌ واژگان‌ عربي‌ شده‌ است‌؛ و فلسفه‌اي‌ است‌ كه‌ تنها نقش‌ آن‌، انتقال‌ برخي عناصر مهم‌ از دوران‌ باستان‌، به‌ غرب‌ در دوران‌ قرون‌ وسطي‌ بوده‌ است‌.
اما، اگر به‌ فلسفة‌ اسلامي‌ از منظر و زاوية‌ خودش‌ و در پرتو تماميت‌ و كليت‌ سنّت‌ فلسفة‌ اسلامي‌، كه‌ بيش‌ از دوازده‌ قرن‌ سابقه‌ داشته‌ و همچنان‌ سرزنده‌ و پوياست‌ نگاه‌ شود، كاملاً آشكار مي‌شود كه‌ همچون‌ هر امر اسلامي‌ ديگر، عميقاً ريشه‌ در قرآن‌ و حديث‌ دارد. فلسفة‌ اسلامي‌، فقط‌ از اين‌ حيث‌ اسلامي‌ نيست‌ كه‌ در دامن‌ جهان‌ اسلام‌ و به‌ وسيلة‌ مسلمانها پرورانده‌ شده‌ است‌، بلكه‌ بيشتر از اين‌ جهت‌ اسلامي‌ است‌ كه‌ اصول‌ و مباني‌ آن‌، منبع‌ الهام‌، موضوعات‌ و مسائل‌ متعددي‌ را كه‌ با آنها سروكار دارد از سرچشمه‌ وحي‌ اسلامي‌ گرفته‌ است‌، هرچند ادعاهاي‌ مخالفين‌ برخلاف‌ اين‌ باشد.(1) همة‌ فلاسفة‌ اسلامي‌ از كندي‌ گرفته‌ تا فيلسوف‌ هم‌ عصر خودمان‌، علامه‌ طباطبايي‌، در فضا و جهاني‌ زيسته‌ و استنشاق‌ كرده‌اند كه‌ سراسر آكنده‌ از حقيقت‌ قرآن‌ و سنّت‌ پيامبر اسلام‌(ص) بوده‌ است‌.
قريب‌ به‌ اتفاق‌ آنان‌، طبق‌ موازين‌ شريعت‌ اسلامي‌ زيسته‌ و هر روز، رو به‌ سوي‌ مكه‌ نماز گزارده‌اند. معروفترين‌ فلاسفه‌، همچون‌ ابن‌ سينا و ابن‌ رشد، در اظهار ارادت‌ قلبي‌ و تعلق‌ خاطر عميقشان‌ به‌ اسلام‌، تعمّد داشتند؛ و در مقابل‌ هرگونه‌ تعرضي‌ به‌ ايمان‌ و اعتقاداتشان‌، واكنشهاي‌ شديدي‌ از خود نشان‌ مي‌دادند، بدون‌ اينكه‌، صرفاً ايمان‌ باور[5] باشند.
ابن‌ سينا در مواجهه‌ با مسائل‌ دشوار رو به‌ سوي‌ مسجد مي‌آورد و نماز مي‌خواند(2) و ابن‌ رشد، قاضي‌ القضات‌ شهر كُرُدوا[6] بود، و اين‌ بدان‌ معني‌ است‌ كه‌ خود وي‏، تجسم و مظهرِ اقتدار‌ شريعتِ اسلامي‌ بوده‌ است‌؛ حتي‌ اگر بعدها، خيلي‌ از اروپاييها، وي‌ را به‌ چشم‌ بزرگترين‌ خردگراها و به‌ عنوان‌ نماد عيني‌ شورش‌ عقل‌ عليه‌ ايمان‌ قلمداد كرده‌اند. صرف حضور قرآن‌ و تأثيرگذاري‌ وحي‌ الهي‌ كافي بود كه جهاني‌ را كه‌ فلاسفة‌ اسلامي‌ قرار بود در آن‌ و دربارة‌ آن‌ تفلسف‌ كنند از ريشه‌ دگرگونه‌ كند و به‌ نوع‌ خاصي‌ از فلسفه‌ راهبري‌ كند كه‌ به‌ حق‌ مي‌توان‌ آن‌ را «فلسفة‌ نبوي‌»[7] ناميد.(3) حقيقت‌‌ قرآن‌ و وحي‌اي‌ كه‌ آن‌ را در دسترس‌ جامعه‌ انساني‌ قرار ‌داد، در مركزيت‌ علايق‌ و دغدغه‌هاي‌ همة‌ آن‌ كساني‌ قرار داشت‌ كه‌ مي‌خواستند در فضاي‌ اسلامي‌ تفلسف‌ كنند، و دستاورد آن‌ پيدايش‌ نوعي‌ فلسفه‌ بود كه‌ در آن‌ كتاب‌ وحياني‌ نه‌ تنها به‌ عنوان‌ منبع‌ عالي‌ شناخت‌ احكام‌ ديني‌، بلكه‌ به‌ عنوان‌ منبع‌ عالي‌ شناختِ ماهيت‌ اصلي‌ وجود و فراتر از آن‌، وجودِ منبع‌ اصلي‌ وجود، مورد تصديق همگان است.
براي‌ كساني‌ كه‌ در پي‌ فهم‌ ماهيت‌ اشياء بودند، ضمير آگاه‌ نبوي‌ كه‌ تلقي‌ وحي‌ مي‌كرد، حائز بيشترين‌ درجه‌ اهميت‌ بود. چه‌ ارتباطي‌ بين‌ ابزار و شيوة‌ شناخت‌ عادي‌ بشري‌ با چنين‌ حالت‌ شناخت‌ خارق‌العاده‌ و شگفت‌انگيزي‌ وجود داشت‌؟ چگونه‌ عقل‌ بشري‌، با آن‌ عقلي‌ كه‌ با نور وحي‌ روشن‌ شده‌ بود، ارتباط‌ برقرار مي‌كرد؟ براي‌ فهم‌ ارتباط‌ اين‌ موضوعات‌، كافي‌ است‌ نظري‌ اجمالي‌ بر آثار فلاسفة‌ اسلامي‌ افكند كه‌ تقريباً به‌ اتفاق‌ آرا، وحي‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ منبع‌ معرفت‌ نهايي‌ و دانش‌ غايي‌ پذيرفته‌اند.(4) چنين‌ پرسشهايي‌ تحت عناوين‌ تأويلات‌ متن‌ مقدس‌[8] و نظريه‌هاي‌ عقل‌[9] كه‌ معمولاً دربرگيرندة‌ حقيقت‌ِ ضمير نبوي‌ است‌، در بيش‌ از يك‌ هزاره‌ از انديشه فلسفي اسلام‌، در محوريت‌ قرار داشته‌ است‌.
شايد بتوان‌ گفت‌ كه‌ حقيقتِ‌ وحي‌ اسلامي‌ و مشاركت‌ در اين حقيقت‌، به‌طور كلي‌ ابزار و شيوة‌ اصلي‌ تفلسف‌ در جهان‌ اسلام‌ را دگرگون‌ كرد. عقل‌ نظريِ[10] فلاسفة‌ اسلامي‌ ديگر آن‌ عقل‌ نظريِ ارسطو نيست‌؛ هرچند عيناً همان‌ اصطلاح‌شناسي‌ او به‌ عربي‌ برگردانده‌ شده‌ است‌.
عقل‌ نظري‌ ـ كه‌ ابزار معرفتشناختيِ تمام‌ فعاليتهاي‌ فلسفي‌ است‌ ـ به‌ شيوه‌اي‌ بسيار ظريف‌ و هوشمندانه‌، اسلامي‌ شد؛ به‌طوري‌ كه‌ از طريق‌ تجزيه‌ و تحليل‌ واژگان‌ فنيِ به‌ كار رفته،‌ براحتي‌ قابل‌ تشخيص‌ و تميز نيست‌. با اين‌ همه‌، وقتي‌ كسي‌ نظر فيلسوف‌ بزرگي‌ همچون‌ ملاصدرا را دربارة‌ عقل‌‌ در تفسير بعضي‌ آيات‌ قرآن‌ كه‌ حاوي‌ اين‌ اصطلاح‌ هستند، و يا در تفسير فصل «عقل» مجموعة‌ احاديث‌ شيعي‌، يعني اصول‌ كافي (الكليني‌) مي‌خواند، مفهوم‌ اسلامي‌ عقل‌ برايش‌ آشكار مي‌شود. اين‌ تغيير ظريف‌، يعني‌ تبديل‌ فهم‌ يوناني‌ از عقل‌ (nous) به‌ فهم‌ اسلامي‌ آن‌ (العقل‌) خيلي‌ پيشتر از ملاصدرا در آثار حتي‌ مشّائين‌ اسلامي‌ همچون‌ ابن‌ سينا مشهود است‌؛ يعني آنجايي‌ كه‌ ابن‌ سينا عقل‌ فعال‌[11] را مساوي‌ با روح‌ القُدُس‌[12] قرار مي‌دهد.
همچنان‌كه‌ براي‌ دانش‌ آموختگان‌ سنّت‌ اسلامي‌ مشخص‌ است‌، بر اساس‌ برخي احاديث‌ و همچنين‌ سنّت‌ شفاهي‌ كه‌ در طول‌ قرون‌ انتقال‌ يافته‌ است‌، قرآن‌ و تمام‌ جنبه‌هاي‌ سنّت‌ اسلامي‌ كه‌ ريشه‌ در قرآن‌ دارند، داراي‌ يك‌ بُعد ظاهر و يك‌ بُعد باطن‌ هستند. علاوه‌ بر آن‌، بعضي‌ آيات‌ قرآن‌ خود‌، به‌ طور ضمني‌ و تلويحي‌ به‌ باطن‌ و معناي‌ نمادين‌ و رمزآلود كتاب‌ وحياني‌ و پيام‌ آن‌ اشاره‌ دارند. اما دربارة‌ حديث مي‏توان گفت كه بخش قابل توجهي از‌ اين‌ مجموعه‌ مستقيماً به‌ بُعد دروني‌ يا باطني‌ وحي‌ اسلامي‌ مربوط‌ مي‌شود و بعضي‌ احاديث‌ پيامبر صريحاً بر بطون متعدد‌ قرآن‌ اشاره‌ دارند.
فلسفة‌ اسلامي‌، هم‌ به‌ بعد ظاهري‌ وحيِ قرآني‌ يا شريعت‌ مي‌پردازد و هم‌ به‌ حقيقت‌ باطني‌ كه‌ قلب‌ تمام‌ مسائل‌ اسلامي‌ است‌. بسياري‌ از متخصصين‌ «شريعت‌»، يعني‌ فقها به‌ مخالفت‌ با فلسفة‌ اسلامي‌ پرداخته‌اند، در حالي‌ كه‌ بسياري‌ ديگر نيز آن‌ را پذيرفته‌اند. درواقع‌، بعضي‌ از فلاسفة‌ برجستة‌ اسلامي‌ همچون‌ ابن‌ رشد، ميرداماد و شاه‌ ولي‌ الله دهلوي‌ در حوزة‌ شريعت‌ و قانون‌ مقدس‌ اسلامي‌ نيز صاحب‌ نظر بوده‌اند. با همة‌ اينها، شريعت‌ اسلامي‌، عمدتاً شرايط‌ و فضاي‌ اجتماعي‌ و انساني‌ خوبي‌ براي‌ فلاسفة‌ اسلامي‌ جهت‌ فعاليت‌ فلسفي‌، فراهم‌ آورده‌ است‌. در فلسفة‌ اسلامي‌ به‌ خاطر باطن‌ يا حقيقت‌ است‌ كه‌ انسان‌ به‌ الهام‌ و منبع‌ معرفت‌ روي‌ مي‌آورد. همين‌ اصطلاح‌ الحقيقه‌ بيشترين‌ اهميت‌ را در درك‌ ارتباط‌ بين‌ فلسفة‌ اسلامي‌ و منابع‌ وحي‌ اسلامي‌ دارد. الحقيقه‌ هم‌ به‌ معني‌ حقيقت[13] و هم‌ به‌ معني‌ واقعيت[14] است‌(5) و مربوط‌ به‌ خود خداست‌ كه‌ يكي‌ از اسمائش‌ الحق‌[15] است‌ و رسيدن‌ بِدو غايت‌ و هدف‌ كل‌ فلسفة‌ اسلامي‌ است.
در عين‌ حال‌، الحقيقة‌ واقعيت‌ باطني‌ قرآن‌ را تشكيل‌ مي‌دهد كه‌ مي‌توان‌ از طريق‌ فهم‌ هرمنوتيكي‌ معناي‌ متن‌ مقدس‌ بدان‌ دسترسي‌ يافت‌. در طول‌ تاريخ‌ بسياري‌ از فلاسفة‌ اسلامي‌ فلسفه‌ يا حكمت‌ را ــ يعني‌ دو اصطلاح‌ مهمي‌ را كه‌ با معنايي‌ تا اندازه‌اي‌ متفاوت‌ براي‌ فلسفة‌ اسلامي‌ كاربرد دارند ــ با حقيقت نهفته‌‌ در دلِ قرآن‌ يكي‌ دانسته‌اند. درواقع‌، بخش‌ اعظم‌ فلسفة‌ اسلامي‌ رازگشايي‌ هرمنوتيكي‌ از دو كتاب‌ بزرگ‌ وحي‌ يعني‌ قرآن‌ و جهان‌ هستي‌ است‌. فلسفة‌ اسلامي‌، در جهان‌ عقلاني‌ اسلامي‌، علي‌ رغم‌ برخي‌ تفاوتها، به‌ همان‌ خانواده‌اي‌ تعلق‌ دارد كه‌ معرفت‌ يا عرفان[16] كه‌ مستقيماً از دل‌ تعاليم‌ باطني‌ اسلامي‌ سربرآورده‌ و در تصوّف‌ و بعضي‌ جنبه‌هاي‌ شيعه‌ تبلور يافته‌ است‌، تعلق‌ دارد.
بدون‌ اين‌ عُلقه‌ و ارتباط‌، هيچ‌ سهروردي‌ و ملاصدرايي‌ در ايران‌ و يا ابن‌سبعيني‌ در اندلس‌ ظهور نمي‌كرد. فلاسفه‌اي‌ همچون‌ ناصر خسرو (5 ق‌. / 11 م‌.) و ملاصدرا (10 ق‌. / 16ق. م‌.) كه‌ با فاصلة‌ زماني‌ بسيار زيادي‌ از هم‌ زيسته‌اند، فلسفه‌ يا حكمت‌ را با حقيقت‌ كه‌ در دل‌ قرآن‌ نهفته‌ است‌ و درك‌ آن‌ مستلزم‌ تأويل‌ معنوي‌ متن‌ مقدس‌ مي‌باشد، يكي‌ دانسته‌اند.
فيلسوف‌ ايراني‌ قرن‌ 13 ق‌. / 19 م‌.، جعفر كاشفي‌، پا را فراتر نهاده‌ و روشهاي‌ مختلف‌ برداشت‌ از قرآن‌ را با مكاتب‌ مختلف‌ فلسفه‌ يكي‌ دانسته‌ است‌. مثل‌ يكي‌ دانستن‌ تفسير با مكتب‌ مشّائي‌[17]، تأويل‌ با مكتب‌ رواقي‌[18] و تفهيم‌ با مكتب‌ اشراقي‌[19].
فعاليت‌ فلسفي‌، در سنّت‌ اصلي‌ فلسفه‌ اسلامي‌، بالاخص‌ همان‌طور كه‌ در قرون‌ بعدي‌ رشد و نضج‌ يافت‌، منفك‌ از درون‌ گرايي‌ خود شخص‌ و جداي‌ از تعمق‌ و فرو رفتن‌ در معناي‌ باطني‌ قرآن‌ و حديث‌ نبود و‌ آن‌ عده از فلاسفه‌اي‌ كه‌ گرايشهاي‌ شيعي‌ داشتند، از طريق‌ قدرت‌ صادره‌ از دايرة‌الولاية[20] ـ كه‌ ادامه‌ همان‌ دايرة‌ النبوة‌[21] پس‌ از رحلت‌ پيامبر اسلام‌ مي‌باشد ـ به‌ اين‌ امر روي‌ آوردند. در فهم‌ تاريخ‌ فلسفه‌ پيوند نزديك‌ بين‌ قرآن‌ و حديث‌ از يك‌ طرف‌، و فلسفة‌ اسلامي‌ از طرف‌ ديگر، بايد مدّ نظر قرار گيرد.
مسلمانها هرمس‌[22] را ــ كه شخصيت او را تا سه‌ هرمس‌[23] ارتقا دادند و براي غربيها نيز از طريق‌ منابع‌ اسلامي‌ كاملاً شناخته است ــ با ادريس‌[24] يا خَندخ‌ ـ‌ از پيامبران‌ دوران‌ باستان‌، يعني از سلسلة‌ انبيايي‌ كه‌ مورد تصديق‌ و تأييد قرآن‌ و حديث‌ قرار گرفته است ـ يكي دانسته‏اند.(8) آنان‌ ادريس‌ را سرمنشأ فلسفه‌ در نظر گرفته‌ و به‌ او لقبِ ابوالحكما[25] دادند. مسلمانها نيز، همچون‌ فيلون[26] و بعضي‌ فلاسفة‌ يوناني‌ متأخر و همچنين‌ بسياري‌ از فلاسفة‌ دوران‌ رنسانس‌ اروپا، نبوت‌ را خاستگاه‌ فلسفه‌ پنداشتند، و با صورت‌ و هيأتي‌ اسلامي‌ جمله معروف‌ نوافلاطونيون‌ شرقي‌[27] را كه‌ «افلاطون‌ همان‌ موسي‌ در يونان‌ باستان‌ بود» تأييد مي‌كردند.
اين‌ قول‌ معروف‌ عربي‌ كه‌ «فلسفه‌ از مشكات‌ نبوت‌ سرچشمه‌ مي‌گيرد»[28] در وقايع‌ نامه‌ها و گزارشهاي‌ علمي‌ تاريخ‌ اسلام‌ انعكاس‌ يافته‌ است‌ و آشكارا نشان‌ مي‌دهد كه‌ چگونه‌ فلاسفة‌ اسلامي‌ خود، مظهر و تجسم‌ عيني‌ پيوند بين‌ فلسفه‌ و وحي‌ بوده‌اند. بايد در نظر داشت‌ كه‌ الحكيم‌[29] (كه‌ هم‌ خانوادة‌ با حكمت‌ است‌) اسم‌ خدا و يكي‌ از اسامي‌ قرآن‌ است‌. بسياري‌ از فلاسفة‌ اسلامي‌ تصور مي‌كنند كه‌ سورة‌ سي‌ و يكم‌ قرآن‌ ــ يعني سورة لقمان ـ كه در آن لقمان پيامبر به عنوان يك حكيم معرفي مي‏شود ـ در راستاي ارتقاي‌ مقام‌ و منزلت‌ حكمت‌ كه‌ فلاسفة‌ اسلامي‌ آن‌ را با فلسفة‌ حقيقي‌ يكي‌ مي‌دانند، نازل‌ شده‌ است‌. اين‌ سوره‌ با حروف‌ مقطعة‌ «الف‌، لام‌، ميم‌» شروع‌ مي‌شود و بلافاصله‌ اين‌ آيه‌ مي‌آيد: «اينها آيات‌ كتاب‌ حكيم‌ هستند»،[30] كه‌ دقيقاً كلمة‌ حكيم‌ در آن‌ به‌ كار رفته‌ است‌ خدا را شكر كن‌، و هر كه‌ شكر حق‌ گويد، به‌ نفع‌ خود اوست‌ و هركه‌ ناسپاسي‌ و كفران‌ كند، خدا از شكر و سپاس‌ خلق‌ بي‌نياز و [به‌ ذات‌ خود] ستودة‌ صفات‌ است‌»[31]. در اين‌ آيه‌ صريحاً مقام‌ حكمت‌، موهبتي‌ دانسته‌ شده‌ است‌ كه‌ انسان‌ بايد به‌ خاطر آن‌ شكرگزار باشد. و اين‌ حقيقت‌، هرچه‌ بيشتر با آية‌ معروف‌ زير تأييد مي‌شود: «خداوند فيض‌ حكمت‌ را به‌ هركه‌ بخواهد عطا مي‌كند و به‌ هركس‌ حكمت‌ عطا شود همانا خير كثيري‌ به‌ او عطا شده‌ است‌ و اين‌ حقيقت‌ را جز خردمندان‌ عالم‌ متذكر نشوند».[32] در حديثي‌ به‌ اين‌ مطلب‌ اشاره‌ شده‌ است‌ كه‌ پس‌ از اينكه‌ خداوند، نبوت‌ و حكمت‌ را به لقمان ارائه‌ فرمود، لقمان‌ حكمت‌ را برگزيد كه‌ نبايد آن‌ را صرفاً با طبّ يا ساير شاخه‌هاي‌ حكمت‌ سنّتي‌ خلط‌ كرد؛ بلكه‌ اشاره‌ به‌ آن‌ فلسفة‌ نابي‌ است‌ كه‌ به‌ خدا و علل‌ غايي‌ اشياء مي‌پردازد.
آيات‌ قرآني‌ ذيل‌ نيز اشاره‌ به‌ آن‌ دارند: «و خداوند به‌ او [عيسي‌] كتاب‌ و حكمت‌ تعليم‌ خواهد داد»[33]. نيز «و چون‌ خداوند از پيامبران‌، پيمان‌ گرفت‌ آنگاه‌ كه‌ به‌ شما كتاب‌ و حكمت‌ بخشيد، سپس‌ براي‌ هدايت‌ شما اهل‌ كتاب‌ باز رسولي‌ از جانب‌ خداوند آمد كه‌ گواهي‌ به‌ راستيِ كتاب‌ و شريعت‌ شما مي‌داد»[34]. در چندين‌ جاي‌ قرآن‌، كتاب‌ و حكمت‌ توأمان‌ ذكر شده‌اند. آنان‌ بر اين‌ باورند كه‌ اين‌ تقارن‌ و پيوند، مؤيد اين‌ حقيقت‌ است‌ كه‌ هر آنچه‌ را كه‌ خداوند از طريق‌ وحي‌ نازل‌ كرده‌ است‌، از طريق‌ حكمت‌ يعني‌ از طريق‌ عقل‌ نيز قابل‌ وصول‌ كرده‌ است‌؛ چرا كه‌ خود عقل‌، نسخه مجملي از حقيقت عالم كبير بوده، ابزار وحي‌ است‌.(9) بر اساس‌ همين‌ نظريه‌، فلاسفة‌ بعدي‌ همچون‌ ملاصدرا نظرية‌ دقيق‌ و پيچيده‌اي‌ از عقل‌ را در ارتباط‌ و نسبتش‌ با عقل‌ نبوي‌ و نزول‌ كلام‌ الهي‌ يعني‌ قرآن‌، بسط‌ و توسعه‌ دادند كه‌ اين‌ نظريه‌ تا اندازه‌اي‌ مبتني‌ بر نظريه‌هايي‌ بود كه‌ از زمان‌ ابوعلي‌ سينا و ساير مشّائين‌ ارائه‌ شده‌ بود. همة‌ اينها، نشانگر اين‌ واقعيت‌ است‌ كه‌ فلسفة‌ اسلامي‌ سنّتي‌ چطور خودش‌ را دقيقاً با وحي‌ در كل‌ و با قرآن‌ به‌طور خاص‌ يكي‌ كرده‌ است‌. فلاسفة‌ اسلامي‌ در مضامين‌ قرآن‌ به‌ عنوان‌ يك‌ مجموعة‌ واحد و همچنين‌ در آيات‌ خاصي‌ به‌ تأمل‌ و تعمق‌ مي‌پرداختند.
توجه‌ زيادي‌ به‌ آيات‌ متشابه‌ (آياتي‌ كه‌ معناي‌ ظاهريشان‌ واضح‌ نيست‌) مبذول‌ مي‌شد، و همچنين‌ به‌ بعضي‌ از آيات‌ معروف‌ مثل‌ آية‌ النور[35] [35: 24] زياد استناد مي‌شد و تفاسير زيادي‌ بر آنها صورت‌ مي‌گرفت‌. مثلاً ابن‌ سينا در كتاب‌ اشارات‌ و همچنين‌ بسياري‌ از چهره‌هاي‌ متأخر اين‌ آيه‌ را تفسير كرده‌اند. درواقع‌، ملاصدرا يكي‌ از مهمترين‌ تفاسير فلسفي‌ نوشته‌ شده‌ بر اين آيه را، تحت عنوان «تفسير آية‌ النور» ارائه داد.(10) مطالعات‌ غربي،‌ فلسفة‌ اسلامي‌ را معمولاً چيزي‌ جز بسط‌ و توسعة‌ فلسفة‌ يوناني‌ ندانسته‌ است‌،(11) و به همين دليل غالباً از تفاسير فلاسفة‌ اسلامي‌ از قرآن‌ غفلت‌ كرده‌ است‌، در حالي‌ كه‌ تفسيرهاي‌ فلسفي‌ از قرآن‌ در كنار تفسيرهاي‌ حقوقي‌ (فقهي‌)، لغت‌ شناختي‌، كلامي‌ و عرفاني‌، جايگاه‌ مهمي‌ را به‌ خود اختصاص‌ مي‌دهد. اولين‌ فيلسوف‌ اسلامي‌ كه‌ تفسيري‌ بر قرآن‌ نوشته‌ ابن‌ سيناست‌ كه‌ بسياري‌ از تفاسير وي‌ هنوز هم‌ موجود هستند.(12) بعدها، سهروردي‌، بر قسمتهاي‌ مختلف‌ قرآن‌ تفسير نوشت‌ و همين‏طور شماري‌ از فلاسفه‌ متأخر همچون‌ ابن‌ تركه‌ اصفهاني‌ نيز تفسيرهايي‌ بر قرآن‌ نوشته‌اند. با همة‌ اينها، مهمترين‌ تفسير فلسفي‌ از قرآن‌ از سوي‌ ملاصدرا نگاشته‌ شده‌ است‌ كه‌ اسرارالايات‌ و مفاتيح‌ الغيب‌(13) وي‌ يكي‌ از محيرالعقولترين‌ بناهاي‌ سنّت‌ عقلاني‌ اسلامي‌ است؛ هرچند كه‌ از سوي‌ غربيها تا به‌ امروز توجه‌ بسيار كمي‌ به‌ آن‌ شده‌ است‌. ملاصدرا، همچنين‌ يكي‌ از آثارش‌ را به‌ تفسير اصول‌ كافي‌ الكليني‌ اختصاص‌ داد.
اين‌ كتاب‌ يكي‌ از مهمترين‌ متون‌ حديث‌ شيعي‌ است‌ كه‌ حاوي‌ احاديث‌ پيامبر و امامان‌ است. اين‌ آثار روي‌ هم‌ رفته‌، حيرت‌انگيزترين‌ تفاسير فلسفي‌ از قرآن‌ و حديث‌، در تاريخ‌ اسلام‌ است‌، اما چنين‌ آثاري‌ فقط‌ به‌ وي‌ ختم‌ نشده‌ است‌. الميزان‌ مبسوطترين‌ تفسير قرآني‌ كه‌ طي‌ دهه‌هاي‌ گذشته‌ نگارش‌ يافته‌، به‌ قلم‌ علامه‌ طباطبايي‌ است‌ كه‌ در ايران‌ پس‌ از جنگ‌ جهاني‌ دوم‌، در قم‌، احيا كنندة‌ تعاليم‌ فلسفة‌ اسلامي‌ بوده‌ است‌. وي‌ يكي از فلاسفه پيشرو و برجسته اين قرن بوده‌ است‌ كه‌ آثار فلسفي‌اش‌ به‌ تدريج‌ به‌ جهان‌ خارج‌ شناسانده‌ مي‌شود. برخي‌ مضامين‌ و اصول قرآني‌، در طول‌ تاريخ‌ طولاني فلسفة‌ اسلامي‌ و بالاخص‌ در دوران‌ متأخر، بر اين فلسفه سايه‌ افكنده‌ است‌ و‌ فلسفة‌ اسلامي‌ در‌ دوران متأخر‌ به‌ معني‌ واقعي‌ و اصيل‌ كلمه‌ به‌ حكمت‌ الهي[36]‌ تبديل‌ شده است. تئوسوفي‌ دقيقاً معادل‌ الحكمة‌ الالهيه‌ به‌ زبان‌ عربي‌ است‌.
اولين‌ و مهمترين‌ اصل‌، اصل‌ توحيد است و هستة‌ مركزي‌ و پيام‌ اسلامي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد. فلاسفة‌ اسلامي‌، همگي‌ موحد بودند و فلسفة‌ ناب‌ و اصيل‌ را در پرتو اين‌ حقيقت‌ [اصل‌ توحيد ] جستجو مي‌كردند. آنان‌، فيثاغورس‌ و افلاطون‌ را به‌ دليل‌ اينكه‌ معتقد به‌ وحدت‌ حقيقت‌ نهايي‌ بودند، موحّد مي‌ناميدند، در حالي‌ كه‌ به‌ اشكال‌ بعدي‌ فلسفة‌ يوناني‌ و رومي‌ يعني‌ شكاكيت‌[37] و لاادري‌ گري[38]‌ كمترين‌ توجهي‌ از خود نشان‌ نمي‌دادند. تفسير فلاسفة اسلامي از اصل توحيد، در كانون توجه فلسفه اسلامي قرار داشت. تنش‌ و كشمكش‌ بين‌ تعريف‌ قرآن‌ از توحيد و آنچه‌ مسلمانان‌ از منابع‌ يوناني‌ آموخته‌ بودند ادامه‌ داشت‌، تا اينكه‌ فلاسفة‌ متأخري‌ همچون‌ سهروردي‌ و ملاصدرا آن‌ را به‌ تركيبي‌ از عالي‌ترين‌ امر عقلاني‌ تبديل‌ كردند.(14) اما در تمامي‌ اين‌ نحوة‌ برخوردها با اين‌ موضوع‌ از كندي‌ گرفته‌ تا ملاعلي‌ زنوزي‌ و حاج‌ ملا هادي‌ سبزواري‌ در طول‌ قرن‌ 13 ق‌. / 19 م‌.
و حتي‌ بعدها، اصل‌ قرآني‌ توحيد (محوري‌ترين‌ موضوع‌ اسلام‌) در مركزيّت‌ و محوريّت‌ موضوعات‌ ديگر قرار داشت‌ به‌ طوري‌ كه‌ مسير و جهت‌ فلسفة‌ اسلامي‌ را تعيين‌ مي‌كرد.تكميل‌ اصل‌ قرآني‌ توحيد، اظهار صريحي‌ است‌ در قرآن‌ دالّ‌ بر اينكه‌ خداوند وجود عطا مي‌كند و با اين‌ فعل‌ است‌ كه‌ تمام‌ آنچه‌ موجود است‌، تكون‌ مي‌يابد. به‌ عنوان‌ مثال‌ در اين‌ آيه‌ مي‌فرمايد: «فرمان‌ نافذ خداوند (در عالم‌) چون‌ ارادة‌ خلقت‌ چيزي‌ كند، به‌ محض‌ اينكه‌ گويد موجود باش‌، بلافاصله‌ موجود خواهد شد».[39] دغدغة‌ فلاسفة‌ اسلامي‌ در مبحث‌ وجودشناسي‌ (هستي‌شناسي‌) مستقيماً مربوط‌ به‌ اين‌ اصل‌ قرآني‌ است‌. همان‌طور كه‌ كاربردِ اصطلاحاتِ فلسفة‌ اسلامي‌ نيز مؤيد اين‌ امر مي‌باشد در آن‌ جايي‌ كه‌ از وجود بيشتر فعل‌ يا عمل‌ وجود[40] فهميده‌ مي‌شود، تا اينكه‌ اسم‌ يا حالت‌ وجود[41] فهميده‌ شود. اگر ابن‌ سينا را اولين‌ و مهمترين‌ «فيلسوفِ وجودي‌»[42](15) شناخته‌اند و اگر او هستي‌شناسي‌ را كه‌ بر بسياري‌ از حوزه‌هاي‌ قرون‌ وسطي‌ سايه‌ انداخت‌، گسترش‌ داد؛ نه‌ فقط‌ به‌ اين‌ جهت‌ بود كه‌ وي‌ صرفاً به‌ تفكر و تأمل‌ در مضامين‌ فلسفة‌ ارسطويي‌ به‌ زبان‌ عربي‌ و يا فارسي‌ مي‌پرداخت‌، بلكه‌ بيشتر از همه‌ به‌ جهت‌ اصلِ قرآني‌ توحيد در رابطه‌ با فعل‌ وجود بود. در نتيجه‌ تعمق‌ و تأمل‌ در قرآن‌ و در ارتباط‌ با تفكر يوناني‌ بود كه‌ فلاسفة‌ اسلامي‌ اصلِ وجود محض‌[43] را گسترش‌ دادند، وجودي‌ كه‌ فراتر از مراتب‌ وجود مي‌باشد ولي‌ منفصل‌ از آن‌ نيست‌. البته‌ بعضي‌ از فلاسفة‌ ديگر مانند تني‌ چند از فلاسفة‌ اسماعيلي‌ معتقد بودند كه‌ خداوند فراتر از وجود است‌ و عمل‌ او يا همان‌ «كُن‌» قرآني‌ را برابر با وجود مي‌دانستند كه‌ بعدها به‌ عنوان‌ اصلِ عالم‌ آن‌ را در نظر گرفتند.
همچنين‌، اصلِ قرآنيِ خداي‌ خالق‌ و خلق‌ از عدم‌[44] ـ با همة‌ سطوح‌ مختلف‌ معنايي‌ عدم ـ است‌(16) كه‌ باعث‌ شد تا فلاسفة‌ اسلامي‌ بين‌ خدا به‌ عنوان‌ وجود محض‌ با وجودِ عالم‌ تمايز قائل‌ شوند، كه‌ «سدّ بدون‌ رخنه‌» وجودشناسي‌ ارسطويي‌ را شكست‌. در اسلام‌، با توجه‌ به‌ تمايز معروف‌ ابن‌ سينا، جهان‌ هميشه‌ ممكن‌ الوجود[45] و خداوند واجب‌ الوجود[46] است‌.(17) هيچ‌ فيلسوف‌ اسلامي‌، هيچ‌گاه‌ به‌ يك‌ پيوستگي‌ وجودي‌ بين‌ وجود مخلوقات‌ و وجود خدا، قائل‌ نشده‌ است‌ و اين‌ انقلاب‌ اساسي‌ در فهمِ وجودشناسي‌ ارسطويي‌، ريشه‌ در آموزة‌ اسلامي‌ از خدا و خلق‌ دارد به همان سان كه‌ در قرآن‌ و حديث‌، اظهار شده‌ است‌.(18) علاوه‌ بر اين‌، اين‌ تأثير، در درجة‌ اول‌ اهميت‌ قرار دارد نه‌ تنها براي‌ آنهايي‌ كه‌ نظرية‌ خلق‌ از عدم‌ را در مفهوم‌ عادي‌ كلامي‌ مطرح‌ كرده‌اند، بلكه‌ براي‌ افرادي‌ مثل‌ فارابي‌ و ابن‌ سينا نيز كه‌ طرفدار نظرية‌ فيض‌[47] بودند، اما هيچ‌ كدام‌، به‌هيچ‌وجه‌، ذره‌اي‌ تمايز اساسي‌ بين‌ وجود جهان‌ و وجود خدا را منكر نشده‌اند.كلّ مسأله‌ حدوث[48]‌ و قِدَم[49] عالم‌ نيز كه‌ در دوازده‌ قرن‌ گذشته‌، ذهن‌ متفكرين‌ اسلامي‌ را به‌ خود مشغول‌ كرده‌ است‌ و در رابطه‌ با ممكن‌الوجود بودن‌ عالم‌ در مقابلِ اصل‌ الهي‌ است‌، بدون‌ تعاليم‌ و آموزه‌هاي‌ قرآن‌ و حديث‌ غيرقابل‌ تصور مي‌باشد. البته‌، اينكه‌ قبل‌ از ظهور اسلام‌، متكلمين‌ و فلاسفة‌ مسيحي‌ همچون‌ جان‌ فيلوپون‌[50] در رابطه‌ با اين‌ موضوع‌، مطالبي‌ نگاشته‌ بودند و اينكه‌ مسلمانان‌ به‌ تعدادي‌ از اين‌ نوشته‌ها، مخصوصاً به‌ مقاله‌اي‌ از فيلوپون‌ عليه‌ نظرية‌ قديم‌ بودن‌ جهان‌ دسترسي‌ داشته‌اند، حقيقتي‌ انكارناپذير است‌. با وجود اين‌، اگر آموزه‌هاي‌ قرآني‌ در رابطه‌ با خلقت‌ نبود، چنين‌ آثار مسيحي‌، نقش‌ كاملاً متفاوتي‌ در تفكر اسلامي‌ بازي‌ مي‌كرد. مسلمانان‌ به‌ استدلالهاي‌ فيلوپون‌ علاقمند بودند، دقيقاً به‌ اين دليل‌ كه‌ مسألة‌ حدوث‌ و قدم‌ كه‌ از طريق‌ كشمكش‌ بين‌ تعاليم‌ قرآن‌ و حديث‌ از يكسو و توجه‌ يونانيها به‌ رابطة‌ غيرموقتي‌ و غيرگذراي‌ بين‌ جهان‌ و سرمنشأ ملكوتي‌ آن‌ از سوي‌ ديگر، به‌وجود آمده‌ بود، مسأله‌ و دغدغة‌ اصلي‌ خود آنان‌ بود. مسألة‌ ديگري‌ كه‌ فلاسفة‌ اسلامي‌ از كندي‌ گرفته‌ تا ملاصدرا و پيروانشان‌، بدان‌ شديداً علاقه‌ نشان‌ مي‌دادند، مسألة‌ علم‌ خداوند به عالم‌ بود.
فلاسفة‌ بزرگ‌ اسلامي‌ همچون‌ فارابي‌، ابن‌ سينا، سهروردي‌، ابن‌ رشد و ملاصدرا در رابطه‌ با اين‌ موضوع‌ نظريات‌ متفاوتي‌ ارائه‌ داده‌اند و همان‏طور كه‌ در مسألة‌ حدوث‌ و قدم‌، به‌ طور مدام‌ از سوي‌ متكلمين‌ مورد انتقاد و هجمه‌ قرار گرفته‌اند، در اين‌ موضوع‌ نيز، بالاخص‌ در موضوعِ علم‌ خداوند به‌ جزئيات‌، متكلمين‌ شديداً به‌ آنها انتقاد كرده‌اند. (19) مسألة‌ علم‌ خدا دقيقاً به‌ دليل‌ تأكيد قرآن‌ بر علم‌ خداوند به همه‌ چيز وارد فلسفة‌ اسلامي‌ شد؛ همان‌طور كه‌ در آيات‌ متعددي‌ به‌ اين‌ امر اشاره‌ شده‌ است‌. مانند اين‌ آيه‌: «و هيچ‌ ذره‌اي‌ در همة‌ زمين‌ و آسمان‌ از خداي‌ تو پنهان‌ نيست‌ و نه‌ كوچكتر و نه‌ بزرگتر از آن‌ چيزي‌ نيست‌، مگر اينكه‌ همه‌ در كتاب‌ مبين‌ حق‌ مسطور است‌».[51] دقيقاً به‌ سبب‌ همين‌ اصرار و تأكيد قرآن‌ به‌ علم‌ مطلق‌ الهي‌ بود كه‌ موضوعِ علمِ خداوند از عالم‌ در محوريت‌ توجه‌ فلاسفة‌ اسلامي‌ قرار گرفت‌ و باعث‌ شد كه‌ فلسفة‌ اسلامي‌ همچون‌ همتاهاي‌ يهودي‌ و مسيحي‌اش‌، نظريه‌هاي‌ عظيم‌ فلسفي‌ را بسط‌ و توسعه‌ دهد كه‌ ابداً در چشم‌انداز فلسفي‌ دوران‌ باستان‌ يوناني‌ ـ اسكندراني‌ حضوري‌ نداشت‌. در اين‌ زمينه‌، «علم‌ لدني‌»[52] براي‌ فلسفه‌ و همچنين‌ براي عرفان‌ نظري‌ يا المعرفت‌ از اهميت‌ زيادي‌ برخوردار است‌. اين‌ مسأله‌، همچنين‌ رابطة‌ تنگاتنگي‌ با اهميت‌ فلسفي‌ خود وحي‌ دارد. اولين‌ فلاسفة‌ اسلامي‌ همچون‌ ابن‌ سينا با استفاده‌ از نظريه‌هاي‌ يوناني‌ از عقل‌ و قواي‌ نفس‌ (البته‌ نه‌ منحصراً نظريه‌هاي‌ يوناني‌) در پي‌ اين‌ بودند كه‌ نظريه‌اي‌ را بپرورانند.(20) فلاسفة‌ اسلامي‌ متأخر توجه‌شان‌ را به‌ اين‌ موضوع‌ معطوف‌ داشتند و در پي‌ اين‌ امر برآمدند كه‌ به‌ طريق‌ فلسفي‌، امكان‌ نزول‌ حقيقت‌ و دسترسي‌ به‌ آن‌ را از طريق‌ معرفتِ مبتني بر يقين‌ حاصل‌ شده‌ به‌ غير از راه حواس‌، عقل‌ و حتي‌ عقل‌ باطني‌ توجيه‌ كنند.
با اين‌ همه‌، آنها به‌ تطابق‌ و همخواني‌ عقل‌ باطني‌ با تجلي‌ عيني‌ عقل‌ كل‌[53] يا Logos كه‌ همان‌ وحي‌ باشد اشاره‌ مي‌كردند. با وجودِ استفاده‌ از بعضي‌ از مفاهيمي‌ كه‌ ريشة‌ يوناني‌ داشتند، فلاسفة‌ اسلامي‌ متأخري‌ همچون‌ ملاصدرا در اين‌ مسأله‌ شديداً از قرآن‌ و حديث‌ استفاده‌ مي‌كردند. در حوزة‌ «كيهان‌ شناختي‌»[54] مي‌توان‌ حضور دائم‌ مضامين‌ قرآني‌ و بعضي‌ احاديث‌ را مشاهده‌ كرد. كافي‌ است‌ كمي‌ در «آية‌ النور» و «آية‌ الكرسي‌» و استفاده‌ از سمبلها و استعارات‌ صريحي‌ همچون‌ «العرش‌»، «الكرسي‌»، «نورالسموات‌ و الارض‌»، «مشكوة‌» و اصطلاحات‌ قرآني‌ متعدد ديگري‌ تأمل‌ كنيد تا اهميت‌ قرآن‌ و حديث‌ را در شكل‌گيري‌ كيهان‌ شناسي‏اي‌ كه‌ در سنّت‌ فلسفة‌ اسلامي‌ بدان‌ پرداخته‌ شده‌ است‌، يك‌ دريابيد.(21) نبايد از اهميت‌ كيهان‌شناختي‌ معراج‌ شبانة‌ پيامبر غفلت‌ كرد كه‌ فلاسفة‌ اسلامي‌ زيادي‌، كه‌ از اولين‌ آنها ابن‌ سينا مي‌باشد، بدان‌ پرداخته‌اند. اين‌ واقعة‌ مهم‌ دوران‌ حيات‌ پيامبر ــ با سطوح‌ معنايي‌ متعدد آن‌ ــ اين‌ طور نيست‌ كه‌ فقط‌ توجه‌ صوفيه‌ را جلب‌ كرده‌ باشد، بلكه‌ فلاسفة‌ متعددي‌، توجه‌ خاصي‌ به‌ شرح‌ و توصيف‌ آن‌ واقعه‌ همان‌طور كه‌ در بعضي‌ آيات‌ قرآن‌ و احاديث‌ آمده‌ است‌ از خود نشان‌ مي‌دادند. بعضي‌ از فلاسفه‌، توجه‌ خود را به‌ وقايع‌ ديگري‌ نيز معطوف‌ كرده‌اند كه‌ از اهميت‌ كيهان‌شناختي‌ برخوردارند.
از آن‌ جمله‌ مي‌توان‌ به‌ واقعة‌ «شق‌ القمر» اشاره‌ كرد كه‌ دربارة‌ آن‌، ابن‌ تركه‌ اصفهاني‌، فيلسوف‌ ايراني‌ قرن‌ 9 ق‌. / 15 م‌. رساله‌اي‌ جداگانه‌ نوشته است‌.(22) اما، در هيچ‌ شاخه‌اي‌ از فلسفة‌ اسلامي‌، تأثير قرآن‌ و حديث‌ برجسته‌تر و آشكارتر از معادشناسي[55] نيست‌، كه‌ فهم‌ درست‌ از آن‌ در فضاي‌ اديان ابراهيمي‌ براي‌ جهان‌ فلسفة‌ دوران‌ باستان‌ امر غريبي‌ بود. مفاهيمي‌ چون‌، مداخلة‌ الهي‌ براي‌ تعيين‌ پايان‌ تاريخ‌، معاد جسماني‌،[56] وقايع‌ متعدد مربوط به معاد‌، روز جزا[57] و مقامات‌ و احوال‌ پس‌ از مرگ به همان شكلي كه اسلام ارائه مي‏دهد براي فلسفة‌ دوران‌ باستان‌ بيگانه‌ بود؛ در حالي كه در قرآن‌ و حديث‌ و البته‌ در كتاب‌ مقدس‌ و ساير منابع‌ مذهبي‌ يهوديت‌ و مسيحيت‌ با صراحت‌ به‌ آنها پرداخته‌ شده‌ است‌. فلاسفة‌ اسلامي‌ كاملاً با اين‌ عقايد مهم‌ در تفلسف آشنا بودند، اما اولين‌ فيلسوفان‌ قادر نبودند براي‌ آموزه‌هاي‌ اسلامي‌ ادله‌اي‌ فراهم‌ آورند، يعني‌ بر اساس‌ ايمان‌، اذعان‌ به‌ درستي‌ آنها داشتند، در عين‌ حال‌ نمي‌توانستند آنها را در قالب‌ و چهارچوب‌ فلسفة‌ مشّائي‌ اثبات‌ كنند. چنين‌ حالتي‌ را مي‌توان‌ در مورد ابن‌ سينا مشاهده‌ كرد كه‌ در چندين‌ كتاب‌ از جمله‌ شفا اعتراف‌ مي‌كند كه‌ قادر نيست‌ معاد جسماني‌ را اثبات‌ كند، ولي‌ از روي‌ اعتقاد ديني‌ آن‌ را مي‌پذيرد.
اين‌ مسأله‌، در كنار پذيرشِ، قِدَم‌ و ناتواني‌ فلاسفه‌ در اثباتِ علم‌ خداوند به‌ جزئيات‌، درواقع‌ يكي‌ از آن‌ سه‌ مسألة‌ مهمي‌ بود كه‌ غزالي‌ به‌ خاطر آنها، ابن‌ سينا را به‌ باد انتقاد گرفت‌ و به‌ كفر متهم‌ نمود. چندين‌ قرن‌ بعد، ملاصدرا، حقيقت‌ معاد جسماني‌ را با استفاده‌ از اصول‌ حكمت‌ متعاليه‌[58] اثبات‌ كرد و ابن‌ سينا و غزالي‌ ــ هر دو ــ را به‌ خاطر ضعف‌ و نارسايي‌ نحوة‌ برخوردشان‌ با مسألة‌ مورد نظر، مورد انتقاد قرار داد.(23) دامنه‌دارترين‌ و جامع‌ترين‌ نحوة‌ پرداخت‌ فلسفي‌ به‌ معاد در اسفار ملاصدرا يافت‌ مي‌شود. اگر اين‌ كتاب‌ و ساير رسائل‌ او در اين‌ موضوع‌، مثل‌ المبدأ و المعاد و يا الحكمة‌ العرشية‌ مورد مداقّه‌ قرار گيرد، فهميده‌ مي‌شود كه‌ مؤلف‌ اعتماد و اتكاي‌ كامل‌ به‌ قرآن‌ و حديث‌ داشته‌ است‌. بسط‌ معناي‌ فلسفي‌ معاد، اساساً تأويلي‌ از منابع‌ ديني‌ اسلامي‌ و در درجة‌ اول‌ قرآن‌ و حديث‌ مي‌باشد و اين‌ واقعيت‌ فقط‌ در مورد ملاصدرا صدق‌ نمي‌كند. مي‌توان‌ همين‌ رابطه‌ را بين‌ فلسفه‌ و وحي‌ اسلامي‌ در آثار ملا محسن‌ فيض‌ كاشاني‌، شاه‌ ولي‌ الله دهلوي‌، ملا عبدالله زنوزي‌، حاج‌ ملا هادي‌ سبزواري‌ و تعداد زيادي‌ از فلاسفة‌ اسلامي‌ متأخر در جاهايي‌ كه‌ به‌ ابعاد مختلف‌ معاد مي‌پردازند، مشاهده‌ كرد. البته‌، دوباره‌ در جاهايي‌ كه‌ به‌ مسألة‌ معاد مربوط‌ مي‌شود، اتكا و اعتماد به‌ قرآن‌ و حديث‌ در طول‌ دوران‌ بعدي‌، بيشتر مي‌شود، به‌ همان‌ اندازه‌اي‌ كه‌ ابن‌ سينا هم‌ در آثار جامع‌ و از نوع‌ دايرة‌المعارفي‌ و هم‌ در رسائل‌ منفرد، مثل‌ مبدأ و معاد مستقيماً به‌ اين‌ موضوع‌ مي‌پرداخت‌.
قابل‌ ذكر است‌ كه‌ وي‌ يكي‌ از معروفترين‌ رسائل‌ خويش‌ در باب‌ معادشناسي را‌ الرسالة‌ الاضحويه اسم‌ گذاري‌ كرد كه‌ آن‌ را از واژة‌ اسلامي‌ «روز جزا» برگرفته‌ بود. اگر در مورد رابطة‌ تاريخ‌ فلسفة‌ اسلامي‌ با وحي‌ اسلامي‌، خوب‌ تأمل‌ شود، مي‌توان‌ حتي‌ خط‌ سيري‌ به‌ سوي‌ رابطة‌ نزديكتر فلسفه‌ با قرآن‌ و حديث‌ را موقعي‌ كه‌ فلسفه‌ به‌ «الحكمة‌ الالهيه‌» تغيير شكل‌ مي‌داد، مشاهده‌ كرد. هرچند، فارابي‌ و ابن‌ سينا اين‌ همه‌ مضامين‌ را از منابع‌ قرآني‌ برمي‌گرفتند ولي‌ به‌ ندرت‌ در آثار فلسفي‌، مستقيماً اسمي‌ از قرآن‌ به‌ ميان‌ مي‌آوردند؛ تا اينكه‌ در قرن‌ 6 ق‌. / 12 م‌. به‌ سهروردي‌ مي‌رسيم‌ كه‌ در خلال‌ آثار صرفاً فلسفي‌اش‌، نقل‌قولهايي‌ از قرآن‌ و حديث‌ را ارائه‌ مي‌دهد. چهار قرن‌ بعد فلاسفة‌ صفوي‌، آثار فلسفي‌شان‌ را در شكل‌ تفسيرهايي‌ بر قرآن‌ يا برخي‌ احاديث‌ مي‌نگاشتند.
اين‌ روند در قرون‌ بعدي‌ نه‌ تنها در ايران‌، بلكه‌ در هند و سرزمينهاي‌ عثماني‌ ــ از آن‌ جمله‌ عراق‌ ــ ادامه‌ يافت‌. تا آنجايي‌ كه‌ به‌ ايران‌ مربوط‌ مي‌شود، از قرن‌ 7 ق‌./ 13 م‌. به‌ بعد، به‌ موازات‌ اينكه‌ فلسفه‌ در حوزة‌ عقلاني‌ شيعي‌ ادغام‌ مي‌شد، اقوال‌ ائمة‌ شيعي‌ در تكميل‌ احاديث‌ نبوي‌، حتي‌ نقش‌ بيشتري‌ را ايفا مي‌كرد. اين‌ امر، بخصوص‌ در مورد اقوال‌ امام‌ محمد باقر، امام‌ جعفر صادق‌ و امام‌ موسي‌ كاظم‌ صدق‌ مي‌كند كه‌ بسياري‌ از اين‌ اقوال‌، خاستگاه‌ مسائلي‌ بود كه‌ از سوي‌ فلاسفة‌ متأخر اسلامي‌ مورد بحث‌ قرار مي‌گرفتند.(24) براي‌ فهم‌ اين‌ نكته‌ كه‌ اكثر اقوال‌ ائمه‌، بستر بسيار مناسب‌ و حاصلخيزي‌ براي‌ مباحث‌ فلسفي‌ بوده‌ و براي‌ فهم‌ و دركِ نقش‌ آنها در تأملات‌ و تفكرات‌ عميق‌ فلسفي‌ متأخر، كافي‌ است‌ شرح‌ ماندگار‌ ولي‌ ناتمام‌ ملاصدرا بر اصول‌ كافي‌ مطالعه‌ شود. قرآن‌ و حديث‌ در كنار اقوال‌ ائمه‌ كه‌ به‌ يك‌ معنا، همان‌ دنبالة‌ حديث‌ در جهان‌ شيعه‌ مي‌باشد در طول‌ قرون‌، چهارچوب‌ و قالبِ فلسفة‌ اسلامي‌ را فراهم‌ آورده‌ و فضاي‌ عقلاني‌ و اجتماعي‌ را ايجاد كرده‌ است‌ كه‌ فلاسفة‌ اسلامي‌ در آن‌ به‌ تفلسف‌ پرداخته‌اند. علاوه‌ بر اين‌، آنها معرفتي‌ از مبدأ، ماهيت‌ اشياء، انسانيت‌ و اهداف‌ غايي‌ آن‌ و تاريخي‌ كه‌ فلاسفة‌ اسلامي‌ دربارة‌ آن‌ به‌ تأمل‌ پرداخته‌ و در طول‌ اعصار از آن‌ مطالبي‌ برگرفته‌اند، ارائه‌ مي‌دهند.
همچنين‌، آنان‌ نوعي‌ زبان‌ گفتگو فراهم‌ آورده‌اند كه‌ فلاسفة‌ اسلامي‌ توانسته‌اند، با استفاده‌ از آن‌ با بقية‌ جامعة‌ اسلامي‌ ارتباط‌ برقرار كنند.(25) البته‌، بدون‌ وحي‌ قرآني‌، نه‌ تمدن‌ اسلامي‌ ايجاد مي‌شد و مهمتر از آن‌ فلسفة‌ اسلامي‌ هم‌ به‏وجود نمي‌آمد. فعاليت‌ فلسفي‌ در جهان‌ اسلام‌، صرفاً تكرار طوطي‌وار فلسفة‌ يوناني‌ اسكندراني‌ به‌ زبان‌ عربي‌ نيست‌، برخلاف‌ آنچه‌ بسياري‌ از دانشمندان‌ غربي‌ در كنار بعضي‌ از پيروان‌ اسلامي‌شان‌ ادعا كرده‌اند. يعني‌ فلسفه‌اي‌ نيست‌ كه‌ علي‌رغم‌ حضور قرآن‌ و حديث‌ رشد كرده‌ باشد. برعكس‌، فلسفة‌ اسلامي‌ دقيقاً به‌ خاطر اينكه‌ در فضايي‌ قرار داشت‌ كه‌ طرح‌ و نُماي‌ آن‌ به‌ وسيلة‌ وحي‌ قرآني‌ تعيين‌ مي‌شد شكوفا شد. همان‌طور كه‌ در طليعة‌ سخن‌ اظهار شد، فلسفة‌ اسلامي‌ ضرورتاً «فلسفة‌ نبوي‌» است‌ كه‌ مبتني‌ بر تأويل‌ متن‌ مقدس‌، حاصل‌ وحي‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ طور لاينفك‌ مرتبط‌ با عقلِ جهان‌ صغير مي‌باشد و به‌ تنهايي‌ قادر است‌ استعدادهاي‌ نهفتة‌ درون‌ ما را به‌ فعليت‌ برساند. فلسفة‌ اسلامي‌، به‌ همان‌ نحوي‌ كه‌ از درون‌ اين‌ سنّت‌ فهميده‌ مي‌شود، نوعي‌ پرده‌برداري‌ از معناي‌ باطني‌ متن‌ مقدس‌ نيز هست‌، يعني‌ وسيله‌اي‌ براي‌ وصول‌ به‌ آن‌ حقيقتي‌ است‌ كه‌ در بعد باطني‌ قرآن‌ نهفته‌ است‌.
سروكارِ فلسفة‌ اسلامي‌ با اَحد يا وجود محض‌ و وجود مطلق‌ و تمام‌ مراتبِ مقامات‌ امر مطلق‌ است‌. اين‌ فلسفه‌ به‌ انسان‌، جهان‌ و بازگشت‌ نهايي‌ تمام‌ اشياء به‌ خداوند، مي‌پردازد. اين‌ نوع‌ تفسير از وجود چيزي‌ نيست‌ مگر شكافتن‌ و فهميدن‌ معناي‌ باطني‌ قرآن‌ كه‌ خودِ وجود است‌. كتابي‌ كه‌ تأمل‌ بر آن‌ كليد فهم‌ مراتب‌ عيني‌ و ذهني‌ وجود است‌ كه‌ فيلسوف‌ اسلامي‌ در طول‌ قرون‌ بدان‌ پرداخته‌ است‌. مطالعة‌ عميقتر فلسفة‌ اسلامي‌ در طي‌ تاريخ‌ بيش‌ از دوازده‌ قرني‌ آن‌، نقش‌ قرآن‌ و حديث‌ را در شكل‌گيري‌، شرح‌، و دشواريهاي‌ اين‌ سنّت‌ عمدة‌ فلسفي‌ به‌ خوبي‌ نمايان‌ مي‌سازد. در همين‌ راستا، فلاسفة‌ اسلامي‌، از كندي‌ به‌ بعد، تماماً با قرآن‌ و حديث‌ آشنايي‌ كامل‌ داشتند و بر اساس‌ معيار و ضوابط‌ آن مي‌زيستند، فلسفة‌ اسلامي‌ در طول‌ قرون‌ رابطة‌ دروني‌اش‌ را با منابع‌ وحياني‌ اسلامي‌، آشكار كرده‌ است‌.
رابطه‌اي‌ كه‌ با گذشت‌ قرون‌ متجلي‌تر مي‌شود، زيرا فلسفة‌ اسلامي‌، اساساً تأويلي‌ فلسفي‌ از متن‌ مقدس‌ به‌ همراه‌ استفاده‌ از ميراث‌ فلسفي‌ و غني‌ دوران‌ باستان‌ است‌. به‌ اين‌ علت‌، فلسفة‌ اسلامي‌ به‌ جاي‌ اينكه‌ در تاريخ‌ تفكر اسلامي‌ نمودي‌ ناپايدار و بيگانه‌ باشد در طول‌ قرون‌ و تا به‌ امروز، به‌ عنوان‌ يكي‌ از ابعاد قوي‌ عقلاني‌ در تمدن‌ اسلامي‌ باقي‌ مانده‌ است‌ كه‌ همچون‌ هر موضوع‌ ديگر اسلامي‌، عميقاً ريشه‌ در قرآن‌ و حديث‌ دارد. منابع (1) در خود جهان اسلام، متكلمين و برخي از كساني كه قرنها با فلسفة اسلامي مخالفت كرده‏اند، ادعا نموده‏اند كه مخالفت آنها با حكمت يوناني بوده است نه با حكمت ايماني. برخي از علماي اسلامي معاصر نيز كه به انگليسي مي‏نويسند: با صفت «اسلامي» در فلسفة اسلامي مخالفند؛ چرا كه آن را فلسفه‏اي نمي‏دانند كه مستقيماً از وحي اسلامي نشأت گرفته باشد و «فلسفة مسلمانان» را درست‏تر مي‏دانند؛ بدين معني كه اين فلسفه، شيوة تفلسف مسلمانان بوده، يا مسلمانان آن را پديد آورده‏اند.
بسياري از چنين علمايي كه اغلب ساكن پاكستان و هندوستان هستند، اصرار دارند كه فلسفة اسلامي را فلسفة مسلمانان بخوانند. براي نمونه، به عنوان اثر معروف زير توجه كنيد: M.M. Sharif, A Histoty of Muslim Philosophy. با اين حال، در نگاه ژرفتر به ماهيت فلسفة اسلامي از منظر اسلام سنّتي و با عطف توجه به سر تا سر تاريخ آن، مشاهده مي‏شود كه اين فلسفه بر اساس تعاريف فوق‏الذكر، هم «فلسفة اسلامي» است و هم «فلسفة مسلمانان». (2) ابن سينا در پاسخ كساني كه او را كافر و ملحد خوانده بودند، دو بيتي معروفي دارد: كفر چو مني گزاف و آسان نبود محكمتر از ايمان من ايمان نبود در دهر چو من يكي و آن هم كافر پس در همه دهر يك مسلمان نبود (3) اين اصطلاح، اولين بار توسط هانري كربن و نگارنده استعمال شد و در اين اثر به كار رفته است: Corbin, with the collaboration of S.H. Nasr and O.Yahya, Historire de la Philosophie islamique, (Paris, 1964). (4) اينكه مي‏گوييم «تقريباً»، به اين دليل است كه يكي دو تن همچون محمد بن زكرياي رازي بوده‏اند كه ضرورت نبوت را رد كرده‏اند. با اين حال او نيز فقط ضرورت وحي براي تحصيل معرفت نهايي را نفي مي‏كرد نه وجود وحي را. (5) ر.ك: Corbin, op. Cit.: 26ff. (6) نبايد واژه «رواقي» را كه فلاسفة اسلامي متأخر به كار برده‏اند با رواقيون رومي خلط كرد. (7) Corbin, Op.cit.: 24. (8) راجع به قرائت اسلامي از هرمس در جهان اسلام مراجعه كنيد به: L. Massignon, “Ineventaaire de la little’rature herm’tique arabe”, appendix 3 in A. Festugie’re and A. D. Nock, la Re’ve’laiton d’Hermes Trisme’giste, 4 vols (Paris, 1954- 60); S.H. Nasr, Islamic Life and Thought (Albany, 1981): 102-19; F. Sezgin Geschichte der arabuschen Schrifttums, 4 (Leiden, 1971). (9) براي نمونه مراجعه كنيد به: مقدمه ابوالحسن اشعري ـ يكي از فلاسفه سنتي و برجسته در ايران معاصر ـ بر اسرار الحكم سبزواري، (تهران: 1960): 3. (10) محمد خواجوي آن را تصحيح كرده و به فارسي برگردانده است و مقدمه‏اي نيز به آن نگاشته است. (تهران: 1983). (11) آثار هانري كربن واقعاً استثنا هستند. (12) ر.ك.: M. Abdul Haq, “Ibn Sina’s Interpretition of the Quran”, The Islamic Quarterly, 32 (1) (1988): 46-56. (13) اين اثر گرانسنگ به عربي تصحيح شده و همچنين محمد خواجوي ـ كه تمام تفاسير قرآني ملاصدرا را در سالهاي اخير به فارسي ترجمه كرده است ـ آن را به فارسي برگردانده است. شايان ذكر است كه در ترجمة فارسي اين اثر تحت عنوان ترجمة مفاتيح الغيب (تهران: 1979)، آيت‏الله عابدي شاهرودي بررسي مفصلي راجع به پيدايش فلسفه و مكاتب مختلف فلسفي ارائه داده است و در آن رابطة نزديك فلسفة اسلامي با قرآن در زمينة انديشه سنّتي اسلامي بحث كرده است. (14) ر.ك.: I.Netton, Allah Transcendent. (London: 1989). وي در آن به كشمكش مذكور مي‏پردازد ولي بحث را با برخي مقولات فلسفه جديد اروپايي خلط مي‏كند كه زياد متناسب با موضوع نيست. (15) ر.ك.: E. Gilson, Avicenne et le point de de’part de Duns Scot, Extrait des archives d’histoire doctrinale et litte’raire du Moyen Age, (Paris: 1927); and A.M. Goichon, “L’Unite’ de la pense’e avicennienne”. Archives Internationale d’Historie des Sciences, 20-1 (1952): 290ff. (16) ر.ك.: D. Burrell and B.KcGinn (eds.), God and creation, (Notre Dame: 1990), 246ff. راجع به مفهوم باطني‏تر ex nihilo در اسلام مراجعه كنيد به: L. Schaya, La Creation en Dieu, (Paris: 1983), especially chapter 6: 90 ff. (17) راجع به اين مبحث در فصل 16 به تفصيل پرداخته شده است. همچنين ر.ك.: Nasr, An Introduction to Islamic Cosmological Doctrines, (Albany: 1993), chapter 12. (18) ر.ك.: T. Izutsu, The Concept and Reality of Existence, (Tokyo: 1971). (19) انتقادهاي به عمل آمده از سوي غزالي و امام فخرالدين رازي راجع به اين مسأله همچون انتقادهايشان به حدوث و قدم معروف هستند. با اين حال انتقادهاي ساير متكلمين نسبت به فلاسفه در رابطه با انكار امكان علم خدا به جزئيات و علم تنها به كليات كمتر معروف است. (20) ر.ك.: F.Rahman, Prophecy in Islam, Philosophy and Orthodoxy, (London: 1958). در اين كتاب، نويسنده برخي از اين تئوريها را بيان كرده، تحليل واضحي از آنها ارائه مي‏دهد؛ اما بر عامل يوناني تأكيد كرده، نقش خود نگاه اسلاي از وحي را مغفول مي‏نهد. (21) راجع به اين مسأله مراجعه كنيد به: Nsar, An Introduction to Islamic Cosmological Doctrines; and Nasr, “Islamic Cosmology”, in Islamic Civilization, 4, ed.A.Y. al-Hassan et al. (Paris: forthcoming). (22) ر.ك.: H. Corbin, En Islam iranien, 3. (Paris: 1971), 233ff. (23) ملاصدرا در چندين اثر به اين مبحث مي‏پردازد بويژه در: حاشيه علي حكمة الاشراق. ر.ك: H. Corbin, “le the’me de la re’surrection chez Molla Sadra Shirazi (1050/ 1640) commentateur de Sohrawardi (587/1191)”, in Studies in Mysticism and Religin Presented to Greshom G. Scholem, (Jerusalem: 1967), 71 – 118. (24) مرحوم علامه طباطبايي، يكي از برجسته‏ترين فيلسوفان سنتي در ايران معاصر، تعدادي از مسائل فلسفي را كه فلاسفه اسلامي متقدم و متأخر بدانها پرداخته‏اند، مورد تحقيق و بررسي قرار داده است. يكبار ايشان به ما گفتند كه بر اساس اين تحقيق، بيش از دويست مسأله فلسفي را فلاسفه اسلامي متقدم و بيش از ششصد مساله را ملاصدرا و پيروانش پرداخته‏اند. هرچند ايشان قبول داشتند كه اين شيوه بيشتر كمّي است، با اين حال نشانگر گسترة وسيع زمينه‏هاي مورد علاقه فلسفة اسلامي است و اين گستردگي را ايشان به تأثير اظهارات متافيزيكي و فلسفي ائمة شيعه نسبت مي‏دادند كه اين تأثير از زمان خواجه نصير طوسي به بعد بر فلاسفة اسلامي، اعم از شيعه و سنّي، بيشتر نيز شد. (25) قرآن و حديث بر شكل‏گيري واژگان و اصطلاحات فلسفة اسلامي نيز تأثيري مستقيم و ژرف داشته است كه ما در اين فصل نتوانسته‏ايم به اين مسأله بپردازيم.

پی نوشت ها:

[1]. ترجمة فصل دوم كتاب
: The History of Islamic Philosophy. [2] استاد كرسي اسلام‏شناسي دانشگاه جورج واشنگتن.
[3] . محقق و نويسنده.
4]. Graeco -alexandrian [5]
. fideist [6]
. cordoba [7]
. Prophetie philosophy [8]
. the hermeneutics of the Sacred Text [9]
. Theeories of the intellect [10]
. Theoretical intellect [11].
Active Intellect [12].
Holy Spirit [13].
truth [14].
reality [15].
the Truth [16]. gnosis [17]. Peripatetic [18]
. Stoic [19]
. Illuminationist [20].
the cycle of initiation [21]
. the cycle of prophecy [22]
. Hermes [23]
. Three Hermes [24]
. Edris [25]. Enoch [26]. Philo [27]
. Oriental Neoplatonism [28]
.«يَنابيعُ الْحِكمَةُ مِنْ مِشْكوةِ النُبُوَّةِ». [29]. the Wise [30]
. «تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْحَكيم» [لقمان: 2].
[31]. «لَقَدْ آتَيْنَا لُقْمانَ الحِكمة أنِ اْشْكُرْ للهِ وَ مَنْ يُشْكُرْ فَاِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإنَّ اللهَ غَنيٌ حميدٌ» [لقمان: 12]. [32]. «يُؤتي الحكمةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤتَ الحكمةَ فَقَدْ اُوتيَ خيراً كثيراً وَ ما يَذَّكَرُ الا اُولوالالبابِ» [بقره: 269]. [33]. «و يُعَلِمُهُ الكتابَ و الْحِكمَةَ» [آل عمران: 48].
[34]. «و إذْ اَخَذَ اللهُ ميثاقَ النبيينَ لَما اتَيْكم من كتابٍ و حكمةٍ ثمَّ جاءكُمْ رسولٌ مصدقٌ لِمّا معكم» [آل عمران: 81].
[35]
. Light Verse [36]
. theosophy [37]
. sceptical [38]
. agnostic [39]
[40[. «إنَّما أمْرُهُ إذا اَرادَ شَيْئاً اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» [يس: 81].
. esto [41]
. esse [42]
. Philosopher of being [43]
. Pure Being [44].
creatio ex nihilo [45]
. contingent [46]
. necessary [47]
. emanation [48]
. newness [49]
. eternity [50]. John Philoponus [51].
.«… وَ ما يَعزُبُ عَنْ رَبِكَ مِن مثقالِ ذرةٍ في الارضِ و لافي السماء و لا اَصْغَرَ مِنْ ذلكَ وَ لاَ أكبرَ اِلّا فِي كِتابٍ مبين» [يونس: 61]. [52].
divine science [53].
Universal Intellect [54].
cosmology [55].
eschatology [56].
bodily resurection [57].
the final judgment [58].
.transcendent theosophy سيد حسين‌ نصر
جمعه 14 مهر 1391  1:03 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رابطه قرآن و حديث

رابطه قرآن و حديث

مهدی مهریزی

قرآن و حديث دو گوهر گران بها و دو گنجينه بى پايان و دو درياى بى كران اند. رسول گرامى، امت اسلام را به چنگ زدن و همراهى با آن دو دعوت كرد:
«انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى»1گرچه اين دو گنج جدايى برنمى تابند و در كنار هم، عامل هدايت اند، اما مصدريّت و محوريت از آنِ قرآن است.
پيامبر و امامان، ميزان سنجش گفتار خويش را قرآن قلمداد كرده و انتساب آن چه را با قرآن نسازد از خود سلب كردند:
خطب النبى(ص) بمنى فقال: ايها الناس ماجاءكم عنى يوافق كتاب الله فانا قلته وما جاءكم يخالف كتاب الله فلم اقله.2
عن ابى عبدالله(ع) قال: ما لم يوافق من الحديث القرآن فهو زخرف.3با اين همه، تاريخ قرآن و حديث و گذشته آن، دردآور است. در برهه اى از تاريخ، نظريه «حسبنا كتاب الله» غلبه يافت و عترت و سنت كنار نهاده شدند؛ كتابت حديث ممنوع و از خلافت عترت جلوگيرى به عمل آمد. و اين ضايعه اى جبران ناپذير بر جامعه اسلامى بود.
از سوى ديگر برخى، تنها حديث را برگرفته و به مهجوريت قرآن دامن زدند و تا آن جا پيش رفتند كه ظهور قرآن را بدون حديث حجت ندانسته4 و كناره گيرى از قرآن و روى آوردن به حديث را عاقبت به خيرى تلقى كردند.5 و نيز تا بدان جا كشيده شد كه تفسير قرآن كريم ذبح علمى شمرده شد6 و تخصص در علوم اسلامى به ويژه فقه بدون فراگيرى آيه اى از قرآن ميسور گشت.7 شكل گيرى نحله اى با عنوان «اهل الاخبار»8 يا «اخبارى گرى» حكايت از اين دارد. علامه طباطبايى در تفسير ارزش مند خود پس از نگاهى دردآلود به اين گذشته اسف بار مى گويد:
ان اهل السنة اخذوا بالكتاب وتركوا العترة؛ فآل ذلك الى ترك الكتاب لقول النبى(ص): «انهما لن يفترقا». و ان الشيعة اخذوا بالعترة و تركوا الكتاب؛ فآل ذلك منهم الى ترك العترة لقوله(ص): «انهما لن يفترقا» فقد تركت الامة القرآن و العترة (الكتاب و السنة) معاً»9
اهل سنت كتاب را گرفته و عترت را رها ساختند و در نتيجه قرآن هم كنار نهاده شد، زيرا پيامبر(ص) فرمود: قرآن و عترت جدايى ندارند. شيعيان عترت را گرفته و قرآن را رها كردند و اين به ترك عترت انجاميد، زيرا رسول خدا(ص) فرمود: آن دو از يكديگر جدا نمى شوند. از اين رو امت اسلام، قرآن و عترت و كتاب و سنت را رها ساختند.
امام خمينى نيز رنج مهجوريت قرآن را چنين بيان كرده است:
… تا آن جا كه قرآن كريم كه براى رشد جهانيان و نقطه جمع همه مسلمان ها بلكه عائله بشرى، از مقام شامخ احديت به كشف تام محمدى(ص) تنزل كرد كه بشريت را به آن چه بايد برسند، برساند و اين وليده علم الاسماء را از شر شياطين و طاغوت ها رها سازد و جهان را به قسط و عدل رساند و حكومت را به دست اولياءالله معصومين ـ عليهم صلوات الاولين و الاخرين ـ بسپارد تا آنان به هر كه صلاح بشريت است بسپارند، چنان از صحنه خارج نمودند كه گويى نقشى براى هدايت ندارد.»10
اينك كه به اجمال از پيشينه غم آلود جدايى قرآن و سنت سخن رفت و بر همراهى حديث با قرآن تأكيد شد، اين پرسش خود مى نمايد كه حديث در جنب قرآن چه نقشى دارد؟ كدامين گره و عقده قرآن با حديث باز مى شود؟ چراكه از يك سو قرآن خود را نور معرفى كرده و در پرتوافشانى، به غير خود نيازمند نيست،11 و از سوى ديگر قرآن، بيان12 و تبيان13 است و از روشن گرى جز خود بى نياز. و از طرف ديگر جامع است كه: اليوم اكملت لكم دينكم14؛ لارطب ولايابس الا فى كتاب مبين15؛ مافرطنا فى الكتاب من شئ16 و آيات ديگر.17
پس قرآن نه امرى را فروگذار كرده كه به حديث نياز باشد و نه در بيانش اجمال و ابهام است كه روشن گرى بطلبد.
اين پرسشى جدى است و دغدغه گروهى از محققان بوده و هست.
علامه طباطبايى كه در مقدمه تفسيرش بر بى نياز قرآن از غير خود تاكيد ورزيده18 در كتاب «قرآن در اسلام »با اين پرسش به طور جدّ مواجه شده و چنين پاسخ گفته است:
آن چه گفته شد منافات ندارد، با اين كه پيغمبر و ائمه اهل بيت(ع) عهده دار بيان جزئيات قوانين و تفاصيل احكام شريعت كه از ظواهر قرآن مجيد به دست مى آيد، بوده اند. و هم چنين سِمَتِ معلمى معارف كتاب را داشته اند چنان كه از آيات ذيل در مى آيد:
«وانزلنا اليك الذكر لتبيين للناس مانزل اليهم»19
«وما اتاكم الرسول فخذوه ومانهاكم عنه فانتهوا»20
«وما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله»21
«هو الذى بعث فى الاميين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة».22به موجب اين آيات، پيغمبر اكرم(ص) مبين جزئيات و تفاصيل شريعت و معلمِ الهى قرآن مجيد مى باشد و به موجب حديث ثقلين پيغمبر اكرم، ائمه اهل بيت را در سمت هاى نام برده جانشينان خود قرار داده است و اين مطلب منافات ندارد با اين كه ديگران نيز با اعمال سليقه اى كه از معلمين حقيقى ياد گرفته اند مراد قرآن مجيد را از ظواهر آياتش بفهمند.23
و نيز فرموده است:
نتيجه اين دو مقدمه اين است كه در قرآن مجيد برخى از آيات با برخى ديگر تفسير شود و موقعيت پيغمبر اكرم(ص) و اهل بيت او در برابر قرآن، موقعيت معلمين معصومى باشد كه در تعليم خود هرگز خطا نكنند و قهراً تفسيرى كه آنان كنند با تفسيرى كه واقعا از انضمام آيات به همديگر به دست مى آيد مخالف نخواهد بود.24
برخى ديگر از پژوهش گران با عنوان «مجالات خدمة السنة للقرآن» از پنج حوزه خدمت حديث به قرآن سخن رانده اند:
1. تقرير مضمون قرآن؛
2. تفسير مافى القرآن؛
3. تخصيص عمومات قرآن؛
4. بيان موارد نسخ؛
5. ابداع و بيان احكامى كه در قرآن نيست.25
يكى ديگر از حديث پژوهان در كتاب «مكانة السنة فى التشريع الاسلامى» نقش قرآن را در وادى تشريع چنين بازگفته است:
نصوص سنت سه دسته است: قسمى از آن مويد احكام قرآن است و در اجمال و تفصيل با قرآن سازگارى دارد، مانند احاديث وجوب نماز، زكات، حج و روزه.
دسته اى ديگر مبين احكام قرآنى است كه حاوى تقييد مطلق، تفصيل مجمل و تخصيص عام مى باشد، مانند رواياتى كه احكام مفصل نماز و روزه را بيان داشته است.
دسته سوم رواياتى است كه بر حكمى دلالت دارد كه در قرآن نيست مانند حرمت جمع ميان زن و عمه اش، احكام شفعه، رجم زانى محصن و….
در دو دسته اول نزاعى ميان عالمان نيست و در دسته سوم اختلاف نظر است.
نويسنده پس از بيان ديدگاه ها نسبت به دسته سوم روايات مى گويد:
هردو گروه اتفاق نظر دارند كه احكام تازه اى در سنت وجود دارد كه در قرآن بدان تصريح نشده است، لكن دسته اى آن را استقلال در تشريع مى انگارند و گروه دوم آن را به گونه اى داخل قرآن مى دانند. از اين رو نزاع لفظى است.26
به نظر مى رسد بتوان جايگاه سنت را در دين شناسى و خدمت به قرآن در اين عرصه ها برشمرد:
1. تعليم شيوه تفسير قرآن به قرآن؛
2 . تعليم شيوه استنباط از قرآن.
3 . تعليم شيوه هاى اجراى قوانين و تطبيق شريعت در حوزه هاى زندگى؛
4 . تبيين معارف بلند قرآنى؛
5 . بيان تاويلات قرآن، بطون و مصاديق (جرى و تطبيق)؛
6 . بيان تفاصيل قوانين و احكام قرآنى در حوزه سكوت قرآن؛
7 . بيان موارد نسخ، و مخصص عمومات قرآنى؛
8 . شرح و بسط تاريخ انبيا و امت هاى سلف كه در قرآن به اجمال بدان اشارت رفته؛
هريك از اين محورها نمونه هاى بسيار در لابه لاى احاديث دارد كه از آن صرف نظر شد، چنان كه نيازمند شرح و بسط و دقت نظر مى باشد.
در پايان يادآور مى شود كه خارج ساختن حديث از جايگاهش، خدمتى به ساحت قدسى آن نبوده، كه خيانتى نابخشودنى است، و بر قرآن پژوهان و محققان دانش حديث است كه با حراست از مصدريت و محوريت قرآن، در اين وادى بِكر گام نهاده و با انديشه و فكر، مجالات خدمت سنت به قرآن را به خوبى بنمايانند.

پاورقيها:

1. بحارالانوار، ج2، ص226؛ ج23، ص109، 113، 118، 126، 133، 145، 147؛ ج25، ص237؛ ج35، ص184؛ ج36، ص331، 338؛ ج37، ص168
2 . وسائل الشيعة، ج18، ص79، ح15
3 . همان، ص78، ح12
4 . فرائدالاصول، ج1، ص56 ـ57؛ الميزان فى تفسير القرآن، ج5، ص298
5 . بحارالانوار، ج1، ص3
6 . اين تعبير را برخى عالمان،نسبت به آية الله خويى(ره) پس از نگارش «البيان» ابراز داشتند.
7 . الميزان فى تفسير القرآن، ج5، ص9
8 . مقدمه اى بر فقه شيعه، ص46
9 . الميزان فى تفسير القرآن، ج5، ص298
10 . صحيفه نور، ج21، ص170
11 . نساء(4) آيه 174
12 . آل عمران(3) آيه 138
13 . نحل(16) آيه 89
14 . مائده(5) آيه 3
15 . انعام(6) آيه 59
16 . همان، آيه 38
17 . چون: نحل(16) آيه 89؛ شورى(42) آيه 13؛ نمل(27) آيه 75؛ سبأ(34) آيه 3
18 . الميزان فى تفسير القرآن، ج1، ص6
19 . نحل(16) آيه 44
20 . حشر(59) آيه 7
21 . نساء(4) آيه 64
22 . جمعه(62) آيه 2
23 . قرآن در اسلام، ص25و26
24 . همان، ص60
25 . افعال الرسول و دلالتها على الاحكام الشرعية، محمد سليمان اشقر(چاپ دوم: بيروت، موسسه الرسالة، 1408ق./ 1986م.) ج1، ص34ـ36
26 . السنة و مكانتها فى التشريع الاسلامى،مصطفى سباعى(چاپ چهارم: بيروت، المكتب الاسلامى، 1405ق.) ص380 و381
منابع:

1. الميزان فى تفسير القرآن,jeld=5,safhe=298
2. قرآن در اسلام,safhe=60
3. وسائل الشيعة,jeld=18,safhe=79
4. بحارالانوار,مجلسي,jeld=1,safhe=3
5. الميزان فى تفسير القرآن,jeld=5,safhe=9
6. مقدمه اى بر فقه شيعه,safhe=46
7. صحيفه نور,jeld=21,safhe=170
8. الميزان فى تفسير القرآن,jeld=1,safhe=6
9. قرآن در اسلام,safhe=25، 26
10. new: افعال الرسول و دلالتها على الاحكام الشرعية ,محمد سليمان اشقر ,مؤسسه الرسالة ,2 ,mahal=بيروت ,tarikh=1408ق ,jeld=1 ,safhe=36-34
11. بحارالانوار,علامه مجلسي,jeld=2,safhe=226
12. بحارالانوار,علامه مجلسي,jeld=23
13. بحارالانوار,علامه مجلسي,jeld=25,safhe=237
14. بحارالانوار,علامه مجلسي,jeld=35,safhe=184
15. بحارالانوار,مجلسي,jeld=36,safhe=331، 338
16. بحارالانوار,مجلسي,jeld=37,safhe=168
17. وسائل الشيعة,jeld=18,safhe=78
18. فرائدالاصول,jeld=1,safhe=56، 57
19.

جمعه 14 مهر 1391  1:04 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقدوبررسی قواعد وضع‏ش ناسی «المنار» ابن قیم(2(

نقدوبررسی قواعد وضع‏شناسی «المنار» ابن قیم(2(

امیر جودوی

در قسمت اوّل مقاله ـ که در شماره پیشین فصلنامه منتشر شد ـ خواندیم که ابن قیم، به ادعای اهل سنت، به سه دلیل، حدیث‏پژوهی توانا و وضع‏شناسی کارآمد است. اما از آنجا که روش تحقیق علمی ایجاب می‏کند که در پذیرش هر ادعایی، منطقی عمل کنیم، در صدد برآمدیم تا برای اثبات صحت یا سقم مدّعا، عملکرد ابن قیم را بررسی کرده، آن امور تحلیل قرار دهیم. نتیجه کاربردی مقاله قبل، بیانگر این نکته بود که بخش اوّل ادعا قابل اثبات نیست و ابن قیم نمی‏تواند مبتکری واقعی در این زمینه باشد، زیرا وی عملکردی انفعالی و مبتنی بر سند دارد و حداکثر می‏توان به وی نقشی تکاملی و نه تحولی سپرد و بس.
پس از آن، بخش دوم ادعای ایشان را به بوته نقد سپردیم و طی آن روشن ساختیم که وی در نحوه سازماندهی قواعد هجده‏گانه، عملکرد مطلوبی نداشته است. و در پایان، در بررسی تفصیلی تک تک قواعد وی، قاعده اوّل را نقد و بررسی کردیم. اینک نقد و بررسی دیگر قواعد منتخب وی را ادامه می‏دهیم.

نقد و بررسی قاعده دوم؛ مخالفت محتوا با دریافت‏های حسی

 

الف. بررسی و نقد خود قاعده

دومین معیار عرضه شده توسط «ابن قیم» در شناسایی حدیثِ موضوع، «مخالفت با حسّ و محسوسات»1 است. از آنجا که وی به روشنی، مقصود خود از «حس» را بیان نمی‏کند؛ از این رو:
الف. اگر مقصود از «حس»، محسوسات و آگاهی‏هایی است که از این راه برای انسان حاصل می‏شود، باید گفت که «حس بما هو حس»، مبدأ هیچ معرفت علمی نیست و امکان خطا در آن بسیار راه دارد. «حس»، پس از قراردادن دست‏های چپ و راست در آب سرد و گرم و تعویض دست‏ها، به خطا افتاده و پیام منفی می‏دهد. سال‏های سال، با توجّه به حس بینایی و نگرش سطحی، فکر می‏کردند، خورشید در حال حرکت است و زمین ثابت (= هیئت بطلیموسی)، ولی بعدها این عقیده تصحیح شد و معتقد شدند که زمین متحرک بوده، خورشیدْ ثابت است. کسانی هم بر همین اساس، «والشمس تجری لمستقر لها»2 را زیر سوءال بردند تا این که امروز، حرکت خورشید و زمین هر دو به اثبات رسیده است و این آیه نیز مصداقی از اعجاز علمی به شمار می‏رود. 3

فرضیه یا قانون علمی

ب. اگر مقصود وی از «حسّ»، قوانین علمی است ـ که بسیار بعید به نظر می‏رسد و عرضه مثال‏های وی این امر را نشان نمی‏دهد ـ باید از ویژگی‏های آن غفلت نورزید ؛ زیرا قوانین علمی، اولاً، به شکل قضایای کلی منطقی هستند، ثانیاً، ابطال‏پذیرند و ثالثاً، توانایی پیش‏بینی مشروط دارند.

ب. بررسی و نقد مصادیق منتخب این قاعده

 

بررسی «حدیث سوم» ؛ «استقرار ناقص یا تام»

وی در تعلیل موضوع بودن حدیث «بادنجان شفای هر دردی است»4 گوید:
اگر بادنجان به کسی که تب دارد، و سودای او غالب است و بسیاری امراض دیگر نیز دارد، خورانده شود، بر شدت بیماری او افزوده خواهد شد.5
اگر فرض کنیم با توجّه به «ورود حدیث»، مخاطب حدیثْ شخصی بوده که هرگز سودای او غالب نمی‏شده و پیامبر(ص) در رابطه با شخص وی و کسانی که دارای شرایط مشابهی مثل او هستند، چنین دستوری داده‏اند، چه استبعادی پیش می‏آید؟
تعلیل «ابن قیم» در ذیل حدیث نشان می‏دهد، در نتیجه‏گیری از «استقرای ناقص» کمک گرفته و از قضایای جزئی سعی در انتاج نتیجه کلی دارد. روشن است که استقرای ناقصْ سند و حجت نبوده، آخرین حدّ آن، افاده ظنّ غالب است.

بررسی و نقد قاعده سوم ؛ زشت و طعنه‏آمیز

 

الف. بررسی و نقد قاعده به طور کلّ

سومین قاعده کلّی شناسایی حدیث موضوع از دید «ابن قیم»، معنای زشت و طعنه‏آمیز6 است و در این زمینه احادیث زیادی را مورد استشهاد قرار می‏دهد:

مبانی تشخیص

قبل از بررسی مصداقی، توجّه به نکات ذیل ضروری است:
الف. این امور قابل قبض و بسط بوده، همپای دیدگاه شخص تغییر می‏پذیرد؛ مثلاً امور خارق‏العاده از دید روشنفکر غیردینی مورد تمسخر و طعنه واقع می‏شود؛ در حالی‏که از ناحیه دیگران رنگ تقدّس می‏پذیرد.
ب. به شهادت قرآن،7و8 کافران، موءمنین و آیات الهی9 و 10 و 11 را مورد تمسخر قرار می‏دهند.

دریغ از اندکی تنظیم ذهنی

ترتیب عرضه همین معیار، جدا از اشکالاتی که دارد، نشانگر اغتشاش ذهنی «ابن القیم» است. وی ابتدا قاعده سوم را چنین معرفی می‏کند:
حدیث دارای مفهومی زشت و ناهنجار و تمسخر برانگیز باشد. 12
سپس در معرفی قاعده شانزدهم باز مجدداً می‏گوید:
الفاظ حدیثْ رکیک و ناهنجار باشد، به نحوی که گوش از شنیدن آن آزرده شده، طبع انسانی آن را واپس زند و آدم زیرک آن را قبیح شمارد. 13
و مجدداً در ذیل حدیث دوم قاعده دوازدهم گوید:
بدیهی است این حدیث ساخته و پرداخته زنادقه اهل کتاب است و می‏خواهند پیامبران و موءمنین را به تمسخر و استهزا بگیرند. 14

ب. بررسی و نقد مصادیق

 

آب درمانی

حدیث «نمک درمان هفتاد بیماری است»، مصداقی عرضه شده توسط ابن قیم در این زمینه است. وی باید قبل از ثبوت، به احتمالات ذیل پاسخ دهد:
ـ اگر علم، امروز یا فردا، با تجزیه و تحلیلِ نمک، سودمندی آن را به عنوان داور تجویز کرده و تعداد بیماری‏هایی را که مستقیماً یا در ارتباط با آن درمان می‏پذیرند، در میان بیماری‏های بی‏شماری که در آینده شاید تعداد آن به میلیارد برسد، هفتادتا شود، چه اشکالی پی‏می‏آید.
ـ آیا آب درمانی ـ که امروز اصل مسلم طبّی و قاعده‏ای علمی است و تا دیروز اگر کسی از آن سخن می‏گفت، از دریچه چنین قضاوتی تمسخر برانگیز محسوب می‏شد ـ مصداقی علیه این مدعا نیست؟

یک بام و دو هوا؛ بررسی «حدیث پنجم»

عجیب این است که وی حدیث «هر کس خروسی در منزل داشته باشد، از شر شیطان و سِحر در امان خواهد بود»15 را به خاطر طعنه‏آمیز بودن و ناهنجاری معنا، موضوع می‏شمارد، ولی در صفحه بعد، درباره حدیث «اگر صدای خروسی شنیدید، از خداوند طلب فضل و مرحمت کنید؛ زیرا ملک و فرشته‏ای دیده، و اگر صدای حماری شنیدید، از شر شیطان به خدا پناه ببرید؛ زیرا شیطانی دیده است»16 می‏گوید: «حدیث صحیحی است»، و در تعلیل، جز درج حدیث در صحیحین سخن دیگری به میان نمی‏آورد.

بررسی و نقد قاعده چهارم ؛ عرضه حدیث بر حدیث

بحثی مستوفی در این زمینه در بخش مقایسه، مطرح خواهد شد.

بررسی و نقد قاعده پنجم؛ «کتمان واقعه‏ای عمومی»

قاعده پنجم17 عقلانی نیست که پیامبر(ص) کاری مهم و اساسی را در مقابل دیدگان حاضران انجام دهند، و همه نیز شاهد ماجرا باشند، اما همگی تبانی نموده و از نقل و بازگویی آن سرباز زنند.
ذیل این قاعده ،به جریان بازگشت پیامبر(ص) از «حجة الوداع» و «غدیر خم» و اعلام ولایت علی(ع) اشاره می‏کند.

نیم‏نگاهی به کتب معتبر حدیثی اهل سنت

در وهله اوّل این سوءال مطرح است:
جریان «غدیر خم» و ولایت علی(ع) ـ که در بسیاری از کتب معتبر18 اهل سنت درج شده ـ چگونه با کتمان عمومی سازگار است؟
به علاوه، وی در موضوع دانستن این واقعه نیازمند اثبات قطعی موارد ذیل است:
الف. «واقعه غدیر» از ناحیه هیچ کس (موافقان یا مخالفان) نقل نشده باشد.
ب. صحابیان همگی عادل بوده و در میان ایشان منافق نباشد.
ج. اظهار نظر همه حاجیان مسلمان حجة‏الوداع و حاضر در واقعه و ناظر بر ماجرا را دقیقاً در دسترس داشته، حتی یک شخص از قلم نیفتاده و در اصطلاح، استقرای تام صورت گرفته باشد و... .
بررسی اجمالی و تحقیقی در تاریخ اسلام، نشان می‏دهد که در دست‏یابی به مطلوب، به هیچ وجه، موفق نخواهد بود.
آیا دلایل و نظرات بزرگانی از اهل سنت که به عنوان موافقان رخداد چنین واقعه‏ای در تاریخ اسلام مطرح شده‏اند، نمی‏تواند اندک احتمالی را در موضوع نبودن حدیثْ به ذهن «ابن قیم» القا کند؟

کرامت و عدم انحصار

اگر اعتقاد «ابن قیم» به «انحصار کرامت در حوزه انبیا» موجب شده تا حدیث را موضوع بداند، ناگفته پیداست که این دیدگاه با آیات قرآن موافق نیست:
قال الذی عنده علم من الکتاب: أنا آتیک به قبل أن یرتّد إلیک طرفک. فلما رآه مستقراً عنده، قال: هذا من فضل ربی. 19

ولایت باطن نبوت

ج. و شاید مقصود «ابن القیم» این باشد که ظهور کرامت، امری لغو و بیهوده است. در این صورت باید گفت که اگر فلسفه ارائه معجزه توسط انبیا اثبات صدق نبی را در پی داشته و امکانی برای جامه عمل پوشیدن منصب رسالت است، ظهور کرامت نیز در دست ولیّ معصوم نشانه‏ای بر صداقت وی و امکانی بر جامه عمل پوشیدن منصب ولایت است. اصولاً، امامت ائمه معصوم(ع) ادامه و استمرار همان لطف و مصلحتی است که رسالت را تحقق بخشیده است. «ذهبی» درباره عقیده بعضی از صحابه در مورد علی(ع) گوید:
در میان صحابه افرادی چون «عمار بن یاسر» و «مقداد بن اسود» و بسیاری دیگر بودند که علی(ع) را دوست داشته ، معتقد بودند وی از دیگر صحابه با فضیلت‏تر بوده و به احراز منصب خلافت از دیگران سزاوارتر است.20
اینک، این سوءال مطرح است که آیا این بزرگان عالم اسلام و این صحابیان جلیل‏القدر، بدون اساس و بر پایه، محبّتی کورکورانه علی(ع) را افضل می‏دانستند، یا چون پیامبر(ص) را امین دانسته و از ایشان درباره شخصیت ممتاز و ویژه علی(ع) مطالبی را شنیده و در عمل نیز او را صاحب این شخصیت ویژه دیده بودند، به او اعتقاد داشتند. مسلماً دیدگاه دوم صحیح است. حتی ذهبی غیرشیعه نیز به این ویژگی، اعتراف داشته، گوید:
هرگاه وی (= علی(ع» با مردم معاشرت می‏کرد و به آنان نزدیک می‏شد، از استحکام اعتقادات دینی و مواهب عظیمی که داشت، مردم در شگفتی فرو رفته و انگشت تعجب به دندان می‏گزیدند. 21
مسلماً در کنار صحابیان پیامبر(ص)، با ویژگی‏هایی که هر کدام داشتند، شگفتی‏آفرینی و بهت‏آوری علی(ع) جنبه عادی نداشته، صرف تقوای معمولی نمی‏تواند کسانی را برانگیزاند تا او را خدا بدانند و «علی اللّهی» شوند. نتیجه نهایی، در این برداشت‏های دیگران درباره علی(ع) (غلط یا درست) نقش کلیدی و عامل اصلی، بر عهده کرامات علی(ع) است.

بررسی و نقد قاعده ششم؛ بطلان ضروری متن

 

الف. بررسی و نقد کلی معیار

ششمین قاعده «ابن قیم»، «بطلان ضروری و فی نفسه»22 است؛ قاعده‏ای که دور باطل بوده و به هیچ وجه در عرصه تحقیق محتوایی راه‏گشا نیست؛ زیرا خواننده وقتی با حدیثی مواجه می‏شود، می‏تواند با توجّه به این قاعده، بگوید: «این حدیثْ موضوع است؛ چون فی نفسه باطل است». و وقتی بگویی: چرا این حدیث موضوع است؟ می‏گوید: «چون حدیث فی نفسه باطل است، پس موضوع است».

ب. بررسی و نقد مصادیق

حدیث «خون گرفتن از پشت گردن، عامل فراموشی است»،23 اولین مصداق عرضه شده، ذیل این قاعده کلی است.
نقش زمان و مکان، عرف و محیط؛ بررسی «حدیث هفتم»
ناگفته پیداست که در بررسی متن احادیث باید به تغییر ماهوی ابزار و وسایل درگذشت زمان و نیز عرف و محیطهای خاصّ توجّه داشت. وقتی متن حدیثی در مورد «حجامت» یا «سرمه کشیدن» و... سخن می‏گوید، هدف اصلی، بیان ابزار موجود در دوره زمانی خاصّ است. این بدین معنا نیست که عبارات متن ـکه دالّ بر ابزار و وسایل آن عصر ویژه هستندـ برای هر عصر و زمانی و برای هر شخص و فردی قابلیت تطبیق دارند. جمود و تقیّد بر الفاظ و عدم توجّه به مصادیق جدید و جدیدتر ـ که دارای همان روح معنایی و متکی بر همان الفاظ هستند ـ همواره منشأ اصلی چنین برداشت‏های غلطی می‏شود.
آیه «واعدوّا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل»24 را کلیّه مسلمانان قبول داشته و بدان معتقدند، ولی در دنیای امروز هیچ ملّتی برای دفاع و افزایش توان نظامی خود از «اسب» سود نمی‏برد. توجّه به روح حاکم بر لفظ و عدم التفات به تغییر مصادیق، ما را از بسیاری از اشتباه‏ها مصون خواهد داشت.

لعنت و جایگزینی، بررسی «حدیث هفتم»

دومین مصداق عرضه شده، حدیث هشتم25 ذیل این عنوان است. وی در تبیین موضوع بودن حدیث گوید:
لعن، هیچ گاه قابلیّت جایگزینی و قائم‏مقامی برای صدقه نمی‏یابد.26
باید پرسید که این ادّعا مأخوذ از چه منبع معتبری است و چه دلیلی بر صحت آن وجود دارد؟
ـ اگر «لعن» و «صدقه» به عنوان دو چهره متفاوت از حقیقتی واحد؛ یعنی عمل صالح تصور شوند، چه استبعادی وجود دارد، جایگزین نشوند؟
ـ در بعضی از آیات27 و 28 و 29 و 30، برخی جایگزینی‏هایی که شاید اگر قرآن نگفته بود، نامعقول به نظر می‏رسد، دیده می‏شود.
قرآن می‏فرماید:
الذین ینفقون اموالهم فی سبیل اللّه ثم لا یُتبعون ما انفقوا مناً و لا أذیً، لهم اجرهم عند ربّهم... قول معروف و مغفرة خیرُ من صدقة یتبعها اذیً. 31
در این آیات، «قول معروف و مغفرة» نسبت به موءمن «قائم مقام» «صدقه»ای لحاظ شده که اذیّت در پی دارد. آیا «لعن» ـ که نوعی «قول منفی» نسبت به دشمنان است ـ نمی‏تواند قائم مقام «صدقه» بشود؟
در سوره توبه در جریان کمک به مجاهدان اسلام دو گروه آزمایش می‏شوند: الف.منافقان32 و ب. موءمنان. اینها خود دو گروه‏اند؛ یا اندک چیزی برای عرضه دارند و کمیّت اندک33 آن، عاملی می‏شود تا منافقان زبان به تمسخر بگشایند، یا خود چیزی34 نداشته، چشم نیاز در یاری مجاهدان به پیامبر(ص) دوخته‏اند. حال برای دلجویی از چنین مسلمانانی چه اشکالی دارد که پیامبر رحمت بفرماید شما چون امکان انفاق نداشته و در جنگ بدنی و مبارزه همراه من نیستید، با لعنِ دشمنان، ما را یاری نمایید و با لعن خودتان بر دشمنان، خدا را به یاری رسولش، فرا خوانید: «اولئک یلعنهم اللّه و یلعنهم اللاعنون». 35 به علاوه، لعن کردن، عمل مذمومی نبوده، خداوند نیز خود کسانی را لعن فرموده است: «إنّ اللّه لعن الکافرین».36

بررسی و نقد قاعده هفتم ؛ عدم تشابه محتوا با سخنان دیگر انبیا

 

الف . بررسی و نقد کلّی معیار و قاعده

هفتمین قاعده کلی «ابن قیم» عبارت است از عدم تطابق و تشابه با دیگر فرمایشات انبیا37 وی در این باره گوید: «یکی دیگر از نشانه‏های وضع حدیث این است که کلام به گونه‏ای باشد که به سخنان و کلام انبیا شبیه نباشد؛ چه رسد به پیامبر(ص) که بنا بر آیه «و ما ینطق عن الهوی» بَر وِی وحی می‏شده است»، در استمرار با استناد به آیات، به قاعده‏های «عدم تطابق و تشابه با وحی و قرآن» و «عدم تطابق و تشابه با کلام صحابه» در شناسایی حدیث موضوع نیز اشاره می‏کند.
قسمت اوّل این قاعده ـکه بیانگر عدم تطابق و تشابه حدیث با فرمایشات دیگر انبیاست‏ـ سخن متین و معقولی است، ولی صرفاً در مرحله تئوری و نظری قابل پذیرش است و در تطبیق و اجرا قابلیت پیاده شدن ندارد؛ زیرا اولاً، کلام همه پیامبران قابل استقصا نیست. ثانیاً، اگر استقصا شود، قابل اعتماد نبوده، امکان تحریف و نقل به معنا در آن وجود دارد. ثالثاً، کلام انبیا به زمان و مکان وقوع حوادث ارتباط وثیق و محکمی دارد و گاه ،عرضه سخن، شخص مخاطب و... لحاظ شده است. روشن است که تعیین و تشخیص همه این موارد و سپس تعمیم آن به موارد مشابه، چیزی است شبیه انجام عملی محال.
این قسمت هیچ فرقی با «عرضه حدیث بر حدیث»38 ـکه قبلاً در قاعده چهارم بیان شدـ ندارد.
«حدیث به نحوی باشد که شباهتی به وحی نرساند»، چه فرقی با «عرضه حدیث بر قرآن»39 دارد که بعداً ذیل قاعده سیزدهم عنوان می‏شود؟

1. صحابه، لفظی عام با مصادیقی متضاد

«عدم تطابق و تشابه حدیث با سخنان صحابه» نیز نمی‏تواند معیار قابل قبولی باشد؛ زیرا اولاً، تعریف صحابی، دقیقاً روشن نیست. ثانیاً، مصادیق صحابه گاه شخصیت‏های40 منافق و ملعونی بوده‏اند،ثالثاً، به جز عده‏ای، اکثریتْ اهل سخنوری نبوده‏اند. رابعاً، تعداد زیاد صحابه و شیوه‏های متفاوت بیان مطالب توسط ایشان، با توجّه به لهجه‏های قبیله‏ای گوناگونی که داشته‏اند، عملاً امکان جمع و تلفیق و عرضه راه حلی جهت شناسایی را عقیم خواهد گذاشت.

ب. بررسی و نقد مصادیق

وی به عنوان مصداق در ذیل این قاعده، نُه حدیث ذکر نموده و در یک جمع‏بندی به صدور حکم پرداخته، در قالب یک قاعده می‏گوید:
هر حدیثی که در مضمون آن از «حسان الوجوه = زیبارویان» ذکری به میان آمده باشد، دروغین و ساختگی است.41

2. کل و جزء، شرایط صدور حکم درباره مجموعه‏ای از احادیث

«ابن قیم» در این قاعده، ذیل عنوان «کل» سعی دارد نتیجه‏ای را که از اجزا به دست آورده، تعمیم دهد.
مسلماً اگر صد حدیث داشته باشیم و فرض بگیریم این صد حدیث مضمونی نزدیک و حتی عباراتی مشابه داشته باشند، بررسی نود و نه حدیث و حکم قطعی بر موضوع بودن آنها اجازه نمی‏دهد، تنها حدیث باقیمانده را هم به صرف مشابهت و قرارگرفتن در چنین مجموعه‏ای موضوع اعلام کنیم.

3. زیبایی یا شهوت

و اینک به بررسی مصداق عرضه شده، یعنی «حسان الوجوه» می‏پردازیم.
چرا «وجه حسن» ـکه می‏تواند ملهم نیکویی و زیبایی معنوی و روحانی و یادآور «إن اللّه جمیل، یحب الجمال» باشد ـ به زیبایی جنسی و شهوت برانگیز، تأویل و تفسیر شود، تا در ورای آن چنین احکامی صادر شده، احادیثی از این قبیل، موضوع اعلام گردد؟
چرا مقصود از «وجه حسن»، «سیماهم فی وجوههم من اثر السجود»42 و43 نباشد؟

4. هر کسی از ظن خود شد یار من

اصولاً در برخورد و مواجهه با چهره زیبا، عکس‏العمل انسان، نشان دهنده خباثت یا طهارت درونی است. اگر کسی متّقی و مزکّی باشد، از چهره نیکو و زیبا به یاد آفریننده همه زیبایی‏ها یعنی خدا می‏افتد، در حالی که شخص شهوت‏ران به یاد زشتکاری‏های خود خواهد افتاد. قرآن در تعلیل هجوم قوم لوط به در خانه وی، به هنگام دیدن رسولان الهی، می‏فرماید: «و من قبل کانوا یعملون السیئات». 44
غزالی (م505 ق) در بررسی یکی از مصادیق این حکم مجموعی، یعنی حدیث «اگر خواستید برای من به عنوان قاصد و رسول شخصی را بفرستید، سعی کنید شخصی خوش‏سیما و نیکونام باشد»، گوید:
مقصود از زیبایی، زنانگی و تحریک شهوانی نیست، بلکه مقصود، قامت بلند و متعادل و توازن عضلات و اعضا و ترکیب مناسب صورت است، به طوری که وقتی به وی نگریسته می‏شود، تنفرآور نباشد. 45

5. مخالفت دیگر موءلفان

سخاوی (م902 ق) پس از بررسی کلیه احادیثی که در این زمینه وارد شده، گوید: «با این وجود، متن این احادیث موضوع نمی‏باشد».46 و در تأیید سخن خود به برداشت موافق ابن حجر (م 852ق) در همین زمینه اشاره می‏کند.
ـ مسند بن همات دمشقی گوید:
حدیث مورد نظر در زمره احادیث حسن قرار دارد. 47
ـ سیوطی (م 911 ق) گوید:
از دید من، حدیثْ «حسن» و «صحیح» است و کلیه طرق آن را در «جزء» خاصی که نگاشته‏ام، جمع‏آوری کرده‏ام.48
بررسی و نقد قاعده هشتم ؛ پیش‏بینی و تعیین دقیق زمان رخداد وقایع آینده
هشتمین قاعده: «پیش‏بینی و تعیین وقت دقیق وقایع آینده»49 است.

1. بررسی احتمالات

چون ابن قیم، طبق معمول، علت اصلی موضوع دانستن چنین احادیثی را توضیح نمی‏دهد، با توجّه به متن، احتمالات ذیل را مورد بررسی قرار می‏دهیم:
الف. اگر مقصود وی نفی پیشگویی و اخبار از غیب است، باید گفته شود که پیشگویی خود یکی از وجوه اعجاز در قرآن است. به علاوه، خود وی در همین کتاب، پیشگویی پیامبر(ص) را در مورد حضرت مهدی(ع) پذیرفته، سه حدیث صحیح ذیل را در این باره نقل کرده است:
1. مهدی(ع) مردی از اهل بیت پیامبر(ص) است. در آخر الزمان خروج می‏کند و در حالی که زمین از جور و ظلم پر شده، آن را از قسط و عدل پر می‏کند.
2. مردی از اهل بیت من خروج می‏کند، در حالی که به سنت من عمل می‏کند. خداوند برای او از آسمان برکت نازل می‏کند و زمین برکتش را برای او آماده می‏سازد و او زمین را پس از این که از ظلم پر شده، از عدل سرشار می‏سازد.50
3 . پیامبر(ص) برای ما خطبه خواند و از «دجّال» ذکری به میان آورد و به «یوم الخلاص» اشاره فرمود. ام شریک گفت: یا رسول اللّه، در آن روز عرب کجا هستند و چه وضعیتی دارند؟ پیامبر(ص) فرمود: در آن روز از عرب‏ها عدّه کمی هستند و اکثریت ایشان در بیت المقدّس خواهند بود و امام ایشان، مرد صالح، مهدی(ع) است.51
ب. اگر مقصود وی از تاریخ وقوع پیشگویی‏ها، وقوع خود حوادث است، روشن است، هنوز اجل دنیا به سر نیامده و ممکن است این حوادث، در آینده به وقوع بپیوندد و عدم وقوع کنونی دلیل بر عدم وقوع تا آخر عمر دنیا نیست.
ج. اگر مقصود وی عجیب و غریب بودن این پیشگویی‏ها و خارق‏العاده بودن مضامینی است که این احادیث در بر دارند، مسلّم است صِرف درج حقایق عجیب و غریب، نباید ما را در حقانیت چیزی به شکّ بیاندازد و موجب استبعاد گردد. قرآن، خود حاوی چنین وقایع شگفت‏انگیزی است: «اصحاب کهف»، «ذوالقرنین» و....

نقد و بررسی قاعده نهم؛ تشابه با توصیه‏های پزشکی

نهمین قاعده کلی ابن قیم، تشابه و تطابق زیاد مضمون حدیث به توصیه‏های پزشکی و سخنان عوامانه است.52
جدای از اینکه این قاعده کاملاً قابلیت دارد تا با قاعده هفتم تلفیق شود، چه اشکالی وجود دارد اگر در میان سخنان پیامبر(ص) راه‏هایی برای درمان دردهای جسمی مردم ارائه شده باشد؟ مگر پیامبر(ص) موجودی دو بُعدی53 و54 نیست، چه استبعادی دارد، به عنوان انسان و بشر، در زمینه طبّ و معالجه امراض بدنی در حدّ بقیه انسان‏ها یا کمی بالاتر، و نه لزوماً در قاب معجزه و اعجاز، به تجربه، چیزهایی اندوخته و آن را در دسترس دیگران بگذارد؟ مردم عادی و معمولی، جدای از خرافات، به تجربه، تأثیر بعضی از غذاها در درمان بعضی بیماری‏ها یا پرهیز از بعضی غذاها را در درمان بعضی امراض دریافته‏اند و گاه روءیت مورد مشابه، به ارائه تجربه مفید خویش می‏پردازند. و در عمل نیز بسیاری از موارد سودمند می‏افتد. چه استبعادی دارد، پیامبر(ص) را در زندگی روزمره در حدّ انسانی معموملی و مجرّب بدانیم؟
خلاصه، پیامبر(ص) که هم طبیب جسم است و هم روح چگونه باید سخن بگوید، تا هم بیماری جسمی و روحی اشخاص را مداوا کند و هم سخن وی به اطباء شبیه نگردد؟!

نقد و بررسی قاعده دهم: کلیه احادیث مربوط به عقل

ابن قیم ذیل قاعده دهم، کلیه احادیثی را که درباره «عقل» و تعریف و تمجید از آن وارد شده، موضوع می‏شمارد.
چرا مقصود از «عقل» در روایاتی که موضوع دانسته شده، همان عقلی نباشد که در قرآن55و56و 57 مدح گردیده و اشتقاقات58 و59و60 آن، 49 بار به کار رفته و مرتباً تکرار شده است؟
چرا باید حتماً مقصود از عقل، تعبیر خاصّ فلسفی یا عقل فعّال گرفته شود تا در ورای آن، حکم به موضوع دانستن کلیه احادیث موجود، صادر شود؟61

نقد و بررسی قاعده یازدهم؛ خضر و کیفیت زندگانی او

وی ذیل قاعده یازدهم62 کلیه احادیثی را که متضمن یادی از «خضر» بوده و به تشریح چگونگی زنده ماندنش اشاره دارد، دروغ دانسته و تصریح می‏کند، حتی یک حدیث صحیح در این زمینه وجود ندارد.

1. استبعاد راه به جایی نمی‏برد

در همین رابطه سه مثال عرضه کرده و از خود هیچ دلیل مستقلی ارائه نداده، صرفاً به بازگویی دلایل عرضه شده توسط «ابراهیم الحربی»، «بخاری»، «ابن تیمیة» و... بسنده می‏کند.

2. بررسی «حدیث دهم»

اولین حدیثی که با همین قاعده آن را موضوع اعلام می‏کند، این است:
پیامبر(ص) در مسجد بودند، از پشت سر خویش صدایی شنیدند وقتی برگشتند، ناگهان با «خضر» مواجه شدند.63

3. ملائکه هم دیده می‏شوند

طبق معمول، چون دقیقاً علت موضوع دانستن حدیث بیان نشده، احتمالاتی را در نظر گرفته، در ظلّ آن به نقد و بررسی می‏نشینیم.
الف. در مورد بدن «خضر» دو احتمال وجود دارد: اوّل، قابل روءیت باشد. دوم، قابل روءیت نباشد. احتمال اوّل، یعنی قابل روءیت بودن در اینجا مورد بحث نیست؛ لذا کأن لم یکن تلقی می‏شود.
به نظر می‏رسد عامل اصلی در موضوع دانستن حدیث، شق دوم، یعنی غیرقابل روءیت بودن «خضر» باشد.
«خضر» قاعدتاً یک موجود بوده، از سه حالت انسان، ملک و جن بیرون نیست. بدیهی است اگر انسان باشد، قابل روءیت بوده، دیدن او استبعادی ندارد. اگر ملک باشد، نیز دیدن او استبعادی ندارد،64 و حتی قوم کافر لوط نیز ملائکه65 را دیده‏اند.
ب. اگر علت موضوع دانستن حدیث، عمر طولانی و غیرعادی «خضر» باشد، باید توجّه داشت که چنین امری از دید الهی66و 67 و68 بسیار سهل و آسان است.
ابن قیم، در مرحله بعد، از دلیلی که توسط «بخاری» در این‏باره عرضه شده، سود می‏برد. بخاری در اثبات عدم امکان زنده بودن «خضر و الیاس» از محتوای حدیثی بهره می‏برد که در طی آن، پیامبر(ص) به اصحاب خود فرمودند:
وقتی سده اوّل به پایان برسد، همه کسانی که هم اکنون در زمین زندگی می‏کنند، خواهند مرد.69و 70
این حدیث نمی‏تواند همه ادعای «ابن قیم» را اثبات کند؛ زیرا در ادّعای ابن قیم هم خضر و هم زنده مانده وی مورد نظر بوده است؛ به تعبیر دیگر، با پذیرش این حدیث، موقّتاً قانع می‏شویم، امکان زنده بودن خضر در سال 101ق، منتفی است، ولی دلیلی بر عدم امکان حیات وی تا قبل از سال 101 هـ. ق، وجود ندارد. این بار، توجّه به سوءالی که از «بخاری» شده، ظاهراً جواب درستی است.

4. سیاق سخن ترغیب است

سیاق حدیث نشان می‏دهد، موضوع سخنرانی پیامبر(ص) دربر دارنده نکته‏ای اخلاقی بوده، ایشان سعی داشته‏اند امّت خویش را متوجّه آخرت گردانیده و از توجّه به دنیا باز دارند؛ لذا مقصودشان از عدم بقای انسان‏ها تا پایان سده اوّل، این نیست که لزوماً از جمع حاضر ما در آخر این قرن کسانی باقی نخواهند ماند؛ زیرا اگر چنین مقصودی داشتند، اولاً، از ادات حصر سود می‏جستند. ثانیاً، به عنوان یک پیش‏بینی بر آن تأکید می‏ورزیدند. به علاوه، تاریخ فوت آخرین صحابه ایشان (عامر بن واثله) سال110ق، ذکر گردیده است. 71
بر فرض که احتمال بقای خضر را در زمین محال بدانیم، این احتمال وجود دارد که وی بعد از سده اوّل همچون عیسی(ع) به آسمان رفته باشد؛ یعنی هنوز زنده باشد و به نوع زندگی عیسی(ع) زیست کند. 72و 73و 74

5. «ابن تیمیه» و نگاه سطحی

در آخرین گام، ابن قیم از حدیثی دیگر، در موضوع ادعای خود، به طور غیرمستقیم و به طریق پرسش و پاسخ از «ابن تیمیة» سود می‏برد.
از «ابن تیمیة» درباره امکان حیات خضر سوءال می‏شود. وی به عنوان دلیل گوید:
اگر خضر زنده بود، بر او واجب بود به خدمت پیامبر(ص) رسیده، در رکاب او جهاد نموده و از او کسب علم نماید؛ زیرا در روز جنگ بدر پیامبر(ص) فرمودند: «خداوندا، اگر این گروه اندک نیز بمیرند، در زمین کسی باقی نخواهد ماندکه تو را پرستش کند». روشن است که اسامی این رزمندگانْ معلوم و مشخص بوده و نام خضر در میان ایشان نیست.75
پس وجود خارجی او نیز منتفی است.
ابتدا درباره قسمت اوّل دلیل وی (اگر خضر، زنده بود، باید در رکاب پیامبر(ص) جهاد می‏کرد)،76 سوءالات ذیل را مطرح می‏کنیم:
ـ چه اشکالی وجود دارد که با حضور پیامبر(ص) رسیده باشد و حضرت(ص) به او اجازه جنگ نداده باشد؟
ـ چه اشکالی دارد، در میان نیروی دشمن بوده، به نفع سپاه اسلام عمل می‏کرده است؛ لذا در فهرست اسامی بدریون نبوده است؟
ـ چه اشکالی دارد به خاطر کهولت سن و بیماری و... وجوب حضور در جنگ از وی ساقط شده باشد؟
و هزاران احتمال دیگر که استحکام استدلال «ابن تیمیة» را متزلزل می‏کند. آیا ابن تیمیة صرفاً بر اساس تنها احتمالی که به ذهن او خطور کرده، می‏خواهد حدیث را موضوع اعلام کند؟
بخش دیگر استدلال وی نیز با این سوءالات روبه‏روست:
ـ چرا در صورت هلاکت گروه مورد نظر، خداوند پرستیده نشود؟
ـ آیا زنان موءمنه نبوده‏اند و عبادت ایشان، عبادت محسوب نمی‏شده و فقط مردان عبادت خدا را به جا می‏آورند؟
ـ آیا فرزندان همین گروه ـکه به سن جهاد نرسیده‏اندـ خداپرست نبوده و یا امکان نداشته بعداً موّحد شوند؟
ـ آیا موءمنان از طایفه «جنّ» اهل عبادت نبوده‏اند؟
ـ آیا نمی‏تواند مقصود از حدیث اشاره به از بین رفتن فرد یا افرادی باشد که هدف اصلی بوده و از نسل ایشان پدید می‏آمده است؟
ـ آیا ممکن نیست خضر نیز در قالبی شبیه عیسی(ع) یا به دور از چشم اهل بدر در میان گروه باشد و پیامبر(ص) نیز وی را زیر نظر داشته باشد؟
ـ بر فرض هلاکت، مگر اینان شهید نمی‏شدند و درباره شهید گفته نشده: «بل احیاء عند ربهم یرزقون»؟77 و می‏فرماید: «إن الّذین عند ربّک لا یستکبرون عن عبادته و یسبّحونه و له یسْجدون».78 آیا چون ظاهراً مرده‏ان،د پرستش ایشان نیز به اتمام رسیده است؟
ـ آیا نمی‏تواند این حدیث صرفاً بیانگر راز و نیاز و رد و بدل عشق و محبّت بین خداوند و پیامبر(ص) بوده و حقیقت بیرونی مورد توجّه اصلی نباشد؟
ـ آیا وقتی کیفیت حیات عیسی(ع) و مهدی(ع) را قبول داریم، پذیرش حیات خضر چرا باید بعید لحاظ شود؟
ـ آیا حدیث فوق ـ که مورد استشهاد «ابن تیمیة» واقع شده ـ با آیه «إن الارض یرثها عبادی الصالحون»79 در تعارض نیست؟

نقد و بررسی قاعده دوازدهم: عرضه شواهد صحیح

دوازدهمین قاعده ابن قیم عبارت است از «اقامه شواهدی صحیح دالّ بر بطلان حدیث»، و از مصادیق عرضه شده در این زمینه، استناد به متن حدیثی است که حاوی مطلب ذیل است:
پیامبر(ص) با جن رابطه داشته و با ایشان صحبت کرده است.
طبق معمول احتمالاتی را طرح نموده؛ به بررسی می‏پردازیم:
الف. این احتمال که وجود «جن» را قبول نداشته باشد، بعید است.
ب. شاید رابطه «جن» با پیامبر(ص) را منکر است. در این صورت، به آیات قرآن80و81و82 باید مراجعه کرد.
ج. شاید وی خوف یا رجای شیطان را قبول ندارد؛ در حالی که «قال (الشیطان): انی بری منک انی اخاف اللّه رب العالمین».83

بررسی و نقد قاعده سیزدهم؛ مخالفت با قرآن

سیزدهمین قاعده کلی ابن قیم مخالفت متن حدیث با معنای «صریح قرآن»84 است.
در عرضه این قاعده توسط ابن قیم، طبق معمول، اغتشاش ذهنی نمودار است. زیرا گرچه ابتدا این قاعده را در صفحه 80 آورده امّا در صفحات52، ذیل حدیث شماره 57 و 68. ذیل فصل 16 و 77، ذیل حدیث 135 نیز آن را تکرار می‏کند.
وی حدیث «عمر دنیا هفت هزار سال بوده و ما اکنون در هزاره هفتم هستیم» را چون با صریح آیات: «انما علمها عند ربی»،85 «قل إنّما علمها عند اللّه»،86 «إن اللّه عنده علم الساعة»87 مخالفت دارد، موضوع شمرده و به عنوان توضیحی تکمیلی گوید:
اگر متن حدیثْ صحیح باشد، از زمان ما تا قیامت فقط دویست و پنجاه و یکسال باقی مانده است.88و89

1. فرق سال‏های دنیا با آخرت

ـ آیا ممکن نیست، اصل حدیث فقط «عمر دنیا هفت هزار سال است» بوده و راوی یا کاتب، برداشت شخصی خود را از سخنان پیامبر(ص) در قالب «و ما اکنون در هزاره هفتم هستیم» بدان افزوده باشد و حدیث، اصطلاحاً «مدرج» باشد؟
ـ آیا نمی‏توان گفت که مقصود از «سنه» در روایت فوق، سال‏های معهود دنیایی نبوده، بلکه مقصودْ سال‏هایی است که یک روزش مساوی «الف سنة»90و91و92 است.
به تعبیر دیگر، چرا باید از میان دو احتمال مساوی سال‏های دنیایی اتخاذ شده و مبنا قرار گیرد؟ آیا این کار، نوعی ترجیح بلا مرجح نیست؟
ـ بر فرض، مقصودْ سال‏های دنیایی باشد و از زمان ابن قیم (م 749ق) 251 سال دیگر باقی مانده باشد، «ابن قیم» از کجا می‏دانست، بعد از فوت وی (751 ق) قیامتی نخواهد بود که چنین قاطعانه نظر می‏دهد؟

2. تناقض نیست

به علاوه، رابطه حدیث و آیه تناقض نیست. حدیث می‏گوید: «ما در هزاره هفتم هستیم»، ولی دقیقاً روشن نمی‏کند که این هزاره از کی شروع شده و ما الان در کدام نقطه زمانی آن واقع هستیم و دقیقاً چند سال گذشته است؟ ولی در آیه بر «علم»، یعنی تعیین دقیق زمان تکیه شده است. درست مثل اینکه بگوییم: فلانی تا صد سال آینده حتماً خواهد مرد؛ در صورتی سخن، «علم» محسوب می‏شود که بگوییم، روز سه شنبه، ساعت دوازده و نیم و ثانیه چهل و پنجم فلانی خواهد مرد. به تعبیر دیگر، تحدید زمانی قیامت در حدیث، حامل علم یقینی و قطعی نیست تا با آیاتی که اختصاص علم برپایی قیامت را به خدا داده‏اند، متناقض باشد؛ زیرا خداوندْ فلسفه اخفای زمان برپایی قیامت را چنین تعیین می‏کند: «إنّ الساعة آتیة اکاد اخفیها لتُجزی کل نفس بما تسعی».93 اندکی دقت در محتوای حدیث به ما نشان می‏دهد که این نکته در حدیث هم محفوظ مانده، زیرا صرف آگاهی کلی داشتن از قرار گرفتن در آخرالزمان، هیچ منافاتی با اختصاص علم قطعی آن به خداوند ندارد.

3. تمدید وقت

آیا این احتمال وجود ندارد که «بدا» رخ داده و مدت مقرّر مجدداً تمدید شود، چنان‏که برای موسی(ع) شد: «و واعدنا موسی ثلثین لیلة و أتممناها بعشر».94 در این صورت، باز هم دروغ است؟

4. علم غیب و «الا»

به علاوه، همین ادعای ابن القیم که دانستن زمان قیامت را یکی از مصادیق «علم غیب» دانسته و فهم آن را فقط به خداوند اختصاص داده، با آیه «عالم الغیب فلا یُظهر علی غیبه احداً الامن ارتضی من رسول فإنّه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصداً»95 قابل جمع نیست، و می‏تواند به عنوان ادعایی مخالف قرآن لحاظ شود.

قاعده چهاردهم و پانزدهم؛ توصیه به نماز در ایام خاص

چهاردهمین قاعده کلی ابن قیّم عبارت است از احادیث «صلوات الأیام و اللیالی... ».96
مقصود وی از این قاعده، بیان این نکته است که توصیه‏های به قرائت و برپا داشتن نماز در فلان روز و فلان شب، اموری گزاف و دروغین است ؛ چنان که در همین باره پانزدهمین قاعده نیز به «احادیث صلاة لیلة النصف من شعبان»97 تعلق دارد.

1. شب قدر بهتر از هزار ماه

ـ اگر نوک پیکان استبعاد وی متوجّه این سخن است که در یک شب خاص، چگونه ممکن است چنین فضیلتی نهفته باشد، باید به نمونه قرآن آن مراجعه کند. 98و99به علاوه، بعضی «نیمه شعبان» را جزء لیالی قدر دانسته‏اند.
ـ و اگر به ثواب و اجر وعده داده شده در قبال عملْ متوجه است، قبلاً ذیل «قاعده اوّل» مقصلاً به این اشکال پاسخ گفته‏ایم.

قاعده شانزدهم؛ معنای ناهنجار

شانزدهمین قاعده کلی «ابن قیم»، «رکاکت و ناهنجاری الفاظ حدیث است به نحوی که گوش از شنیدن آن آزرده گردیده و روان و طبع سالم انسانی از آن بی‏زار و متنفّر شده و معنای آن از دید شخص زیرک ناهنجار و ناپسند باشد».100
اولاً: رکاکت و سماجت تعریفی علمی نداشته، هر کسی می‏تواند، از سر ذوق و برداشت شخصی، الفاظ حدیثی را رکیک، سمج و ناهنجار بخواند.
ثانیاً، تجربه نشان می‏دهد، در یک محیط اجتماعی، الفاظ و عباراتی که ممکن است محبوب و مورد قبول طبقه‏ای و قشری واقع شود، از ناحیه طبقه و قشر دیگر واپس زده شود و کلاً عواملی چون «رکاکت»، «سماجت» و... با شرایط جغرافیایی، محیطی و... قبض و بسط و حتی مدح و ذّم می‏یابد.
ناگفته نماند که ابن قیم در ذیل این معیار، به حدیثی به عنوان مثال اشاره کرده که ذیل معیار دوم101 نیز آورده است. این عرضه متفاوت مثال‏ها در عین داشتن مفهومی واحد، بیانگر تقسیم‏بندی غیرمنطقی معیارهای عرضه شده از ناحیه وی است؛ زیرا تقسیم باید تمام و کامل و مطابق مقسوم باشد و قابلیت ساده شدن نداشته باشد؛ یعنی نباید بعضی از اصناف و طبقات آن را بتوان در ذیل صنف یا طبقه دیگر قرار داد.

بررسی و نقد قاعده هفدهم و هیجدهم ؛ مذمّت اقوام ترک و حبش

ورود حدیث، درباره چهره غالب این اقوام در آن زمان که همگی مشرک بوده‏اند و احتمالی است که قطعیت موضوع بودن احادیثی از این قبیل را مورد خدشه قرار می‏دهد.102

پی نوشت ها:

1. المنار، ص 50، «الحسّ».
2. سوره یس، آیه 38.
3. تفسیر نمونه، ج 18، ص 381 ؛ تفسیر احسن الحدیث، ج 9، ص 84.
4. المنار، ص 51.
5. همان.
6. همان، ص 54.
7. سوره توبه، آیه 79 ؛ تفسیر التبیان، ج 5، ص 266 ؛ تفسیر مجمع البیان، ج 3، ص 54.
8. سوره هود، آیه 38 ؛ تفسیر جوامع الجامع، ج 2، ص 145 ؛ تفسیر الصافی، ج 2، ص 442.
9. سوره حجرات، آیه 11 ؛ تفسیر البرهان، ج 5، ص 208 ؛ تفسیر نورالثقلین، ج 5، آیه 89.
10. سوره صافات، آیه 14 ؛ تفسیر کنزالدقائق، ج 11، ص 118 ؛ تفسیر شبّر، آیه 1، ص 446 ؛ تفسیر الجوهر، ج 5، ص 245.
11. سوره زمر، آیه 56 ؛ بیان السعادة، ج 4، ص 13 ؛ مقتنیات الدرر، ج 9، ص 224.
12. المنار، ص 54.
13. همان، ص 99.
14. همان، ص 78.
15. همان، ص 55 ؛ المصنوع، ج 46.
16. المنار، ص 56 به نقل از صحیح البخاری، ج 6، ص 251 ؛ صحیح مسلم، ج 17، ص 46 ؛ ر. ک: سیری در صحیحین.
17. المنار، ص 57.
18. صحیح البخاری، ج 2، ص 200 ؛ صحیح مسلم، ج 7، ص 120 ؛ صحیح الترمذی، ج 13، ص171؛ مسند الطیالسی، ج 1، ص 28 ؛ مسند أحمد، ج 1، ص 170 و... (به نقل از المنار، ص58).
19. سوره نمل، آیه 40؛ ر. ک: تفسیر العسکری(ع)، ج 1، ص 570، ذکر کرامتی در ارتباط با علی(ع) و غدیر.
20. التفسیر والمفسرون، ج 2، ص 3.
21. التفسیر والمفسرون، ج 2، ص 3 ؛ نقد و بررسی سه تفسیر شیعی، ص 18.
22. المنار، ص 59.
23. همان، ص 60.
24. سوره انفال، آیه 60 ؛ تفسیر الکاشف، ج 3، ص 498 ؛ تفسیر من وحی القرآن، ج 10، ص318.
25. من لم یکن له مال یصدق به فلیلعن الیهود والنصاری(المنار، ص 61).
26. همان.
27. سوره بقره، آیه 196: روزه یا صدقه به جای اعمال حجّ و عمره ؛ تفسیر مواهب علیّه، ج 1، ص 66.
28. سوره نساء، آیه 92: آزادی برده موءمن؛ تفسیر منهج الصادقین، ج 3، ص 85.
29. سوره مائده، آیه 89: اطعام ده بینوا در برابر شکستن آگاهانه سوگند؛ تفسیر عیاشی، ج 1، ص 336.
30. سوره مجادله، آیه 4، دو ماه روزه پی در پی و در مرحله بعد اطعام شصت فقیر؛ تفسیر گازر، ج 10، ص 7.
31. سوره بقره، آیه 262 و 263؛ تفسیر مجمع البیان، ج 1، ص 375.
32. سوره توبه، آیه 75 ؛ تفسیر احسن الحدیث، ج 4، ص 272.
33. سوره توبه، آیه 80 ؛ تفسیر اطیب البیان، ج 6، ص 276. 34. سوره توبه، آیه 92 ؛ تفسیر قمی، ج 1، ص 292.
35. سوربه بقره، آیه 159 ؛ تفسیر عیاشی، ج 1، ص 71.
36. سوره احزاب، آیه 64.
37. المنار، ص 62.
38. همان.
39. همان، ص 80.
40. پژوهشی در عدالت صحابه، احمد حسین یعقوب، ص 86.
41. المنار، ص 62.
42. سوره فتح، آیه 29 ؛ تفسیر احسن الحدیث، ج 10، ص 157.
43. سوره بقره، آیه 237 ؛ سوره نساء، آیه 125 ؛ سوره روم، آیه 30 ؛ سوره لقمان، آیه 22 ؛ سوره احزاب، آیه 69 ؛ سوره قیامت، آیه 22.
44. سوره هود، آیه 76، 78 ؛ آسان، ج 7، ص 339 ؛ کشف الحقایق، ج 1، ص 966.
45. المنار، ص 63.
46. المقاصد الحسنة، ص 80.
47. التنکیت والافادة، ص 35 به نقل از همان، ص 63.
48. الل‏آلی المصنوعة، ج 2، ص 76.
49. المنار، ص 63 و 110.
50. همان، ص 151 و الل‏آلی المصنوعة، ج 2، ص 131.
51. المنار، ص 151.
52. همان، ص 64.
53. همان، ص 61.
54. سوره فرقان، آیه 7؛ تفسیر من وحی القرآن، ج 17، ص 17؛ تفسیر المنیر، ج 6، ص 124.
55. سوره بقره، آیه 44.
56. سوره بقره، آیه 242.
57. سوره آل عمران، آیه 118.
58. سوره یس، آیه 62.
59. سوره عنکبوت، آیه 43.
60. سوره بقره، آیه 164.
61. ابن قیم شخصیتی حنبلی است. حنابله قیاس به معنای لغوی، یعنی همان دلیل عقل یا حسن و قبح عقلی را ردّ می‏کنند، مصالح مرسله و سد ذرایع را ـکه همان حُسن و قبح عقلی است‏ـ نمی‏پذیرند. آنها استلزامات عقلی و مستقلات عقلی را قبول ندارند(تاریخ معتزله، ص 12).
کار ابن حنبل یک اقتباس سطحی از فقه امامیه است، ولی گرایش‏های عقلی ـکه در مکتب امام صادق است‏ـ در آن دیده نمی‏شود. جنبه عقل‏گرایی در فقه امامیه بسیار قابل ملاحظه است و این جنبه در فقه حنبلی و ظاهری دیده نمی‏شود(همان، ص 122).
حنابله اصلاً کاری به حکومت عقل ندارند و راسیونالیست نیستند(همان، ص 99 ).
استقلال عقل به گونه‏ای که معیار فهم عبارات قرآن و حدیث باشد و به نام مستقلات عقلی خوانده شده است، از طرف اشاعره و جناح افراطی مکتب حدیث، یعنی حنابله به کلّی رد شده است(همان، ص134).
بنابر آنچه گفته شد، این پیش فرض غلط در ذهن ابن قیم است که موجب می‏شود تمامی احادیث عقل را مردود و موضوع بشمارد.
62. المنار، ص 67.
63. همان، ص 68.
64. سوره انعام، آیه 9 ؛ تفسیر راهنما، ج 5، ص 32 ؛ تفسیر تبیان، ج 4، ص 84 ؛ تفسیر مجمع البیان، ج 2، ص 276.
65. سوره حجر، آیه 66 ؛ تفسیر جوامع الجامع، ج 2، ص 269 ؛ تفسیر الصافی، ج 3، ص 117 ؛ تفسیر البرهان، ج 3، ص 348.
66. سوره بقره، آیه 259 ؛ تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص 267 ؛ تفسیر المعین، ج 1، ص 129 ؛ تفسیر الوجیز، ج 1، ص 107.
67. سوره کهف، آیه 26؛ تفسیر کنز الدقایق، ج 8، ص 63 ؛ مقتنیات الدرر، ج 6، ص 215.
68. سوره عنکبوت، آیه 14؛ تفسیر المیزان، ج 16، ص 118؛ تفسیر الجدید، ج 5، ص 318؛ تفسیر تقریب القرآن، ج 20، ص 111.
69. المنار، ص 71.
70. موضوع دانستن خود همین حدیث و برداشت‏های دیگری را در این زمینه «ابن قتیبة» در «تأویل مختلف الحدیث» پاسخ می‏دهد.
71. منهج النقد فی علوم الحدیث، ص 126.
72. سوره نساء، آیه 158 ؛ زنده به معنی احیاء عند ربّ؛ تفسیر منهج‏الصادقین، ج 3، ص 147.
73. سوره آل عمران، آیه 55؛ تفسیر انوار درخشان، ج 30، ص 75 ؛ تفسیر قمی، ج 1، ص 103.
74. سوره نساء، آیه 157 ؛ تفسیر منهج الصادقین، ج 3، ص 144 ؛ تفسیر لاهیجی، ج 1، ص 583.
75. المنار، ص 681.
76. صحیح مسلم، ج 12، ص 84 ؛ مسند أحمد، ج 1، ص 30.
77. سوره آل عمران، آیه 169 ؛ تفسیر جوامع الجامع، ج 1، ص 220 ؛ تفسیر تبیان، ج 3، ص 45.
78. سوره اعراف، آیه 206 ؛ تفسیر قمی، ج 1، ص 254 ؛ تفسیر راهنما، ج 1، ص 403 ؛ تفسیر نمونه، ج 7، ص 69.
79. سوره انبیاء، آیه 105؛ تفسیر احسن الحدیث، ج 6، ص 557؛ تفسیر مواهب علیه، ج 3، ص 138.
80. سوره احقاف، آیه 29؛ تفسیر الجدید، ج 6، ص 443 ؛ تفسیر نورالثقلین، ج 5، ص 19.
81. سوره جن، آیه 72 ؛ تفسیر البرهان، ج 5، ص 391 ؛ تفسیر الصافی، ج 5، ص 234.
82. سوره جن، آیه 19، همان.
83. سوره حشر، آیه 16؛ تفسیر بیان السعاده، ج 4، ص 165؛مقتنیات الدرر، ج 11، ص 97.
84. المنار، ص 80.
85. سوره اعراف، آیه 7.
86. سوره اعراف، آیه 76.
87. سوره زخرف، آیه 42.
88. المنار، ص 80.
89. (749 ق).
90. سوره حج، آیه 47؛ تفسیر مجمع البیان، ج 4، ص 89 ؛ تفسیر الصافی، ج 3، ص 384 ؛ تفسیر البرهان، ج 4، ص97.
91. سوره سجده، آیه 5 ؛ تفسیر البرهان، ج 4، ص 281 ؛ تفسیر نورالثقلین، ج 4، ص 221 ؛ تفسیر المعین، ج 2، ص1098.
92. سوره معارج، آیه 4؛ تفسیر کنز الدقایق، ج 13، ص 431؛ تفسیر الجوهر الثمین، ج 6، ص 279.
93. سوره طه، آیه 15؛ تفسیر روض الجنان، ج 13، ص 127؛ تفسیر گازر، ج 6، ص 57؛ تفسیر تبیان، ج 7، ص 165.
94. سوره اعراف، آیه 142؛ تفسیر المنیر، ج 3، ص 345؛ تفسیر تقریب القران، ج 9، ص 41.
95. سوره جن، آیه 26 و 27؛ تفسیر الکاشف، ج 7، ص 440.
96. المنار، ص 95.
97. همان، ص 98.
98. سوره قدر، آیه 5 و 3 ؛ تفسیر منهج الصادقین، ج 10، ص 302 ؛ تفسیر تبیان، ج 10، ص 384 ؛ تفسیر الصافی، ج 5، ص 351.
99. سوره دخان، آیه 4؛ تفسیر الجدید، ج 6، ص 380؛ تفسیر تقریب القرآن، ج 25، 110؛ تفسیر من وحی القرآن، ج 20، ص 339.
100. المنار، ص 99.
101. همان، ص 52.
102. منظور از ورود حدیث، چیزی شبیه اسباب النزول قرآن است.

 
جمعه 14 مهر 1391  1:04 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آب حيات بر تشنگان مبنديد

آب حيات بر تشنگان مبنديد

مصطفى كريمى
چكيده

هر آنچه در قرآن كريم و سنّت معتبر قطعى (از جهت صدور و دلالت) آمده مربوط به دين مى باشد، و لازم است به حقانيّت معارف آن دو اعتقاد داشت و به احكام و دستورالعمل هاى آن ملتزم بود; زيرا هر دو منبع الهى بوده و مصون از خطا مى باشند و تمام معارف آن دو حق است و اعتقاد باطلى در آن ها نيامده است، مگر اين كه خود به بطلان آن اشاره كرده اند. مانند آنچه از افكار جاهلى صدر اسلام نقل شده است.
صرف اين كه بخشى از معارف قرآن و سنت از طريق عقل قابل دسترسى باشد، دليل بر غيردينى بودن آن نيست; چون عقل خود در مواردى به تأييد دين نياز دارد. علاوه بر آن، همه نمى توانند به آن معارف عقلى برسند، حال آن كه دين براى عموم مردم است.

مقدمه

قرآن كريم، براى هدايت بشر از سوى خداوند نازل شده و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام)نيز از سوى خدا مأمور هدايت مردم هستند و هرچه از طريق اين دو منبع به ما مى رسد، جزو دين به حساب مى آيد و مايه حيات است: «يا ايها الّذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم.» (انفال: 24) اى كسانى كه ايمان آورده ايد ]به نداى[ خدا و پيامبر پاسخ مثبت دهيد هنگامى كه شما را به چيزى خوانند كه زنده تان مى سازد. مراد ما از دين بودن اين است كه اعتقاد به حقّانيّت تمام معارف قرآن كريم و سنّت قطعى (از جهت صدور و دلالت) و عمل به تمام دستورات و احكام آن دو ضرورى و واجب است. در اين رابطه از طرف برخى نويسندگان شبهاتى مطرح شده است كه به بررسى آن ها مى پردازيم.

اشكال مربوط به دين بودن تمام محتواى قرآن و سنّت

گفته مى شود: دين شامل امورى است كه عقل و علوم بشرى نمى تواند به آن برسد; زيرا در تلقى متجددانه، از رابطه دين و انسان، دين براى انسان است و آدمى در ديندارى محققانه (نه مقلدانه) ابتدا تصورى از انسان محتاج به دين دارد، آن گاه دين را براى اين انسان و رفع نياز وى برمى گيرد.( 1) و از طرفى، بعضى از احكام و معارفى كه در قرآن و سنَّت آمده است و مربوط به امور عادى زندگى مى شود، براى انسان قابل دسترس است و انسان با استفاده از ره آورد علوم، مى تواند از دين بى نياز شود. بنابراين، مسائلى از قبيل امور طبّى، سماوى و اجتماعى كه در قرآن كريم و روايات آمده، جزو دين نيست و لزوماً صحّت ندارد.(2 )
در تبيين و توجيه اين نظريه گفته شده است: شأن خداوند، فقط آمريّت و مولائيّت و شأن پيامبران و امامان(عليهم السلام)، منحصر در نبوت و امامت نمى باشد، تا همه سخنان آنان دين محسوب شود و براى ما الزام آور باشد. ممكن است خداوند از باب تفضّل و پيامبران با استفاده از عقل و علم لدنى خود مطالبى را گفته باشند.(3 )

نقد و بررسى

اين اشكال يكى از مهم ترين اشكالاتى است كه فراروى مدعيان جامعيت دين و شمول آن نسبت به امور اجتماعى، سياسى و علمى، با استفاده از متون دينى قرار گرفته است و برخاسته از توفيق انسان معاصر در علوم مختلف بشرى بوده و مبتنى بر فرضيه اى خاص در باب قلمرو دين است كه مفاد آن اين است كه انسان مى تواند با استفاده از دانش عادى خود، بخش عمده اى از نيازهاى خويش را برطرف كند و در اين زمينه به دين نيازى ندارد. پس قلمرو دين، منحصر به امورى است كه از طريق غير وحى قابل دسترس نباشد.
از نقد اين نظريه در باب قلمرو دين در جاى ديگر به تفصيل سخن رفته است.(4 ) در اين مقال علاوه بر بيان تهافت در كلام مطرح كنندگان اين اشكال و بيان نتايج نامطلوب آن، با اثبات پيچيدگى وجود و نيازهاى انسان و ناتوانى دانش عادى بشرى در شناسايى آن دو و ظنى بودن اغلب يافته هاى علمى بشر، ثابت مى شود كه ما فقط در نيازهاى انحصارى محتاج دين نيستيم تا احكام و معارف خارج از آن بخش در قرآن و روايات، دين محسوب نشود:

الف) تهافت در كلام

آنچه در دليل اين شبهه آمده است، با موارد متعدّدى از كلام مدافعان آن تهافت دارد. مثلاً آمده است:
دين يعنى كتاب و سنّت قطعى.(5 ) دين، نفس احكام و معارفى است كه از ناحيه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)به ما رسيده است.(6 ) دين، يعنى آنچه خداوند فرموده و آنچه در قرآن آمده و آنچه پيشوايان دين گفته اند.(7 )
يكى از مدافعان اين نظريه، مى نويسد: نسبت بين قلمرو دين و علم و عقل از نظر منطقى عموم و خصوص من وجه است، نه تباين يا تساوى; يعنى گزاره هاى واحد هم مى تواند دينى باشد و هم علمى يا فلسفى، به شرطى كه اعتقاد به آن بر آوردنده اهداف دين باشد.( 8)

ب. مدعاى بى دليل

كسانى كه اين نظريه را مطرح مى كنند، بر مدعاى خود دليل نياورده اند، بلكه اصلاً نمى توان به امتناع عقلى دخالت دين در امور مربوط به قلمرو علم و عقل، استدلال عقلى كرد. شايد تنها دليل آنان اين باشد كه اگر دين در مورد امورى كه انسان از طريق علوم بشرى به آن مى رسد، بيانى داشته باشد، لغو خواهد بود.
براى بيان نادرستى اين سخن، كافى است ثابت شود كه بيان دين در اين گونه موارد لغو نيست. به نظر ما، اگر دين در امور مربوط به علوم بشرى سخنى داشته باشد نه تنها لغو نيست، كه در مواردى ضرورى است. چنان كه صاحب اين اشكال نيز در جاى ديگر معترف است،(9 ) كه يكى از اهداف و رسالت انبياى الهى، يادآورى امورى است كه عقل مى تواند به آن ها برسد. مانند توحيد كه فطرى نيز مى باشد.
توضيح آن كه آنچه با دانش بشرى قابل دسترسى است، يكى از امور زير مى باشد:
1ـ امورى كه همه انسان ها درباره آن به نتيجه رسيده اند و هيچ اختلافى با هم ندارند.
2ـ امورى كه تنها متفكّران درباره آن به نتيجه رسيده اند و با هم اختلافى ندارند.
3ـ امورى كه تنها متفكران در مورد آن به نتايجى رسيده اند، ولى با هم اختلاف دارند.
4ـ امورى كه تمام انسان ها در مورد آن به نتايجى رسيده اند، ولى با هم اختلاف دارند.
حال بايد ديد، امور دنيوى، مانند مسائل اجتماعى و حكومتى، كه در آن نسبت به دين احساس بى نيازى مى شود، جزو كدام يك از موارد فوق است. در حالت اوّل، اگر دين سخنى نگويد، مشكلى پيش نمى آيد و در حالت دوّم نيز ممكن است، به دليل اعتماد مردم به دانشمندان، ضرورتى به بيان دين نباشد، ولى بيان دين لغو نيست; زيرا اين بيان مى تواند ارشاد به حكم عقل( 10) و تأييد آن باشد. چنان كه صاحب اين اشكال نيز قبول دارد كه در مواردى كه دين مؤيد عقل است و با توجه به تغيير و تحول در يافته هاى بشرى و عدم اطمينان صد در صد به آن، به دليل يقينى بودن معارف وحى، از آنچه پيامبران مى آورند، تأثير بيش ترى مى پذيريم.(11 ) مرحوم خواجه نصيرالدين طوسى، يكى از اهداف دين را تأييد عقل در كشف حقايق، دانسته است.( 12) در حالت سوّم، كه برخى از انديشمندان به خطا رفته اند، اعتماد مردم سلب مى شود و نمى توان گفت: هر كسى به يكى از دانشمندان اعتماد كند; چون هرج و مرج پيش مى آيد. در اين حالت و نيز در حالت چهارم، كه حتى خود مردم هم اختلاف دارند، بيان دين ضرورت دارد.(13 )
به نظر مى رسد، بيش تر مسائلى كه علوم بشرى به آن پرداخته و مى پردازد، به ويژه آن بخشى كه در قرآن و سنت نيز آمده است، حالت سوّم و چهارم دارند كه بيان دين در آن موارد، نه تنها لغو نيست، بلكه ضرورت دارد. بهترين شاهد بر اين مطلب وجود اختلاف شديد حتى بين دانشمندان است كه در مذاهب مختلف فكرى و اعتقادى گوناگون بشرى ظهور پيدا كرده است كه هر يك ديگرى را خطا مى داند و موجب شده، نتوان به يكى از آن ها اعتماد كرد. اين نيست، مگر به دليل پيچيدگى وجود انسان و محدوديّت دانش بشرى و غير يقينى بودن اغلب آن. براى روشن شدن مطلب درباره ابعاد و مراتب انسان و نيازهاى او و نارسايى دانش بشرى و نياز به دين، توضيح مختصرى مى دهيم.

1. انسان موجودى ذو ابعاد و ذو مراتب

انسان، اين گُل سرسبد مخلوقات و خليفه الهى، داراى ويژگى هاى منحصر به فردى است كه از او موجودى پيچيده ساخته و شناخت دقيق وجودش را بسيار دشوار كرده است:( 14)
اگر به ظاهر آن پرى پنهان بود آدمى پنهان تر از پريان بود
نزد عاقل زان پرى كه مضمر است آدمى صد بار خود پنهان تر است(15 )
يكى از ويژگى هاى انسان اين است كه از بدن مادى و روح معنوى تشكيل شده است و روح او مى تواند، فارغ از بدن و به صورت مستقل زنده بماند. شواهد عقلى(16 )، تجربى، و نقلى(17 ) فراوانى براى اثبات اين ويژگى انسان اقامه شده است كه بحث از همه آن ها مجال وسيعى مى طلبد. در اينجا فقط به آيه اى از قرآن كريم كه انسان را ذو ابعاد معرفى مى كند، اشاره مى شود:
«بدأ خلقَ الانسان من طين ثُم جَعَلَ نَسْلَهُ من سلالة من ماء مهين ثمَ سَوّاهُ و نفخَ فيه من روحه.»(18 ) و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد، سپس ]تداوم [نسل او را از چكيده اى از آبى پست مقرر فرمود، آن گاه او را درست اندام كرد و از روح خويش در او دميد.
هويت واقعى انسان به روح اوست،(19 ) كه خداوند در مرحله نهايى از خلقت انسان، بر جسم او مى دمد. در مورد خلقت حضرت آدم(عليه السلام)آمده است كه پس از دميدن روح، خداوند به فرشتگان دستور داد، بر او سجده كنند: «اذ قال ربك للملائكةِ انّى خلقٌ بشراً من طين، فاذا سوَّيْتُهُ و نَفَختُ فيه من رُوحى فقعوا لَهُ ساجدين.» (ص: 71ـ72); آنگاه كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل خواهم آفريد، پس چون او را كاملاً درست كردم و از روح خويش در آن دميدم سجده كنان براى او به خاك بيفتيد. و همين بُعد انسان است كه بعد از مردن و متلاشى شدن جسم اش باقى بوده(20 ) و نشانه هاى خداوندى را در خود دارد: «سنُريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبيَّن لهم الحق» (فصلت: 53); به زودى نشانه هاى خود را در افق ها ]ى گوناگون [و در وجود خودشان بديشان خواهيم نمود تا برايشان روشن گردد كه او خود حقّ است. شناخت همين بعد از انسان، شناخت خدا و بهترين معارف و غايت شناخت انسانى است كه حضرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مورد آن فرموده است: «مَنْ عَرَفَ نفسه فقد عَرَفَ ربَّه.»;(21 ) كسى كه خود را شناخت خدايش را شناخته است. نهايت اين كه، همين بُعد انسانى است كه علوم بشرى به تمام و كمال قادر به شناخت آن نيست: «يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى و ما اوتيتم من العلم الاّ قليلاً.» (اسراء: 85); درباره روح از تو مى پرسند، بگو: روح از سنخ فرمان پروردگار من است و به شما از دانش جز اندكى داده نشده است.
ويژگى دوم انسان، ذو مراتب بودن اوست; يعنى چون اعمال اختيارى انسان در كمال او مؤثر است، داراى مراتب وجودى بس متعدد و گوناگون مى باشد.(22 ) مراتب وجودى او از قعر حضيض ذلت تا اوج سرير عزت در تب و تاب و نوسان است. قرآن كريم مى فرمايد: «لكلٍّ درجات مما عملوا.»;(23 )براى هر يك ]از گروه صالحان و طالحان[ بر اساس اعمالشان درجاتى است.
انسان ميان دو سوى نزديك به بى نهايت قرار گرفته است; از يك سو، مى تواند آن چنان رشد كند تا به اعلى مرتبه مقام قرب الهى برسد و از سوى ديگر، ممكن است آنچنان سقوط كند كه به پست ترين مرتبه برسد و فروتر از حيوانات شود: «ثم رددناه اسفل سافلين الاّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات.» (تين: 5ـ6); سپس او را به پست ترين (مراتب) پستى بازگردانيديم، مگر كسانى را كه گرويده و كارهاى شايسته كرده اند. «اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون.» (اعراف: 79); آنان چون چهارپايان، بلكه از آنان گمراه ترند. آنان بى خبران و غافلانند.
ويژگى سوم انسان چنان كه از آيات قرآن كريم استفاده مى شود اين است كه علاوه بر زندگى دنيوى، داراى زندگى برزخى و اخروى نيز هست: «و كنتم امواتاً فاحيكم ثم يميتكم ثم يُحييكم ثم اليه ترجَعُون.» (بقره: 28); مردگانى بوديد و شما را زنده كرد، باز شما را مى ميراند و باز زنده مى كند و آن گاه به سوى او بازگردانيده مى شويد. «قالوا ربَّنا آمَتنا اثنتين و احييتنا اثنتين.» (مؤمن: 11); مى گويند: پروردگارا! دو بار ما را به مرگ رسانيدى و دو بار ما را زنده گردانيدى.
اين دو آيه شريف، بيان مى كند كه خداوند انسان را دوبار مى ميراند و دوبار زنده مى كند كه زنده شدن اوّل در عالم برزخ و دوّم در عالم آخرت انجام مى گيرد.( 24)
ويژگى چهارمى كه از آيات قرآن براى انسان، به دست مى آيد، ارتباط وثيق بين زندگى دنيوى انسان و سعادت اخروى اوست، به نحوى كه ثمره يا عين تك تك اعمال اختيارى دنيوى خويش را در آخرت خواهد ديد:
«فَمن يعمل مثقالَ ذرة خيراً يره و من يَعْمَل مثقال ذرة شراً يره.» (زلزال: 7ـ8); پس هر كه هم وزن ذره اى نيكى كند ]نتيجه[ آن را خواهد ديد. و هر كه هم وزن ذره اى بدى كند ]نتيجه[ آن را خواهد ديد.

2. نارسايى دانش بشرى

پيشرفت روز افزون علوم بشرى در كشف روابط بين پديده ها و استخدام طبيعت و موفقيت هاى علوم انسانى در حوزه هاى مربوط به انسان، تحسين برانگيز است; لكن، چنان كه دانشمندان بزرگ نيز اعتراف دارند، واقعيت اين است كه، بشر نتوانسته با بهره گيرى از دانش خويش، به شناخت دقيق و كاملى از جهان و روابط بين اجزاى مختلف آن، نايل آيد; زيرا مدركات عادى انسان بسيار محدود و معلومات او نسبت به مجهولاتش بسيار اندك است: «و ما اوتيتم من العلم الا قليلاً.» (روم: 7); به شما از دانش جز اندكى داده نشده است. انسان از طريق علوم عادى خويش نمى تواند به تمام باطن امور دنيوى برسد، چه رسد به اين كه، شناختى از آخرت داشته باشد: «يعلمون ظاهراً من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون.» (روم: 7); از زندگى دنيوى ظاهر آن را مى شناسند حال آنكه از آخرت غافلند.
مشهور است، انشتين پس از آزاد كردن انرژى هسته اى به خبرنگاران گفت: اكنون براى من معلوم گشت، نسبت معلومات بشر به مجهولات او مانند نسبت نردبان چند پله اى به فضاى لايتناهى است و بشر از نردبان علم، جز چند پله بالا نرفته است.(25 )
از سوى ديگر، ظنى و خطاپذير بودن غالب يافته هاى بشرى كه خود را در اختلاف شديد بين دانشمندان نشان داده، موجب سلب اطمينان نسبت به آن شده است. حتى كار به جايى رسيده كه يكى از دانشمندان مشهور غرب مشاهده و عقل را منبع معرفت نمى داند.(26 ) و نيز خود صاحب اين اشكال گويد: تاكنون يك قانون علمى صددرصد دقيق و غير تقريبى به چنگ تجربه نيامده است.(27 )
گذشته از درستى يا نادرستى دو سخن مزبور، نمى توان با چنين نظرى نسبت به يافته هاى تجربى، ادعا كرد كه از طريق علوم عادى مى توان تمام نيازهاى واقعى انسان را شناخت و به بخشى از آن ها به درستى پاسخ داد و در آن قسمت از دين مستغنى شد!

3. نياز به دين در شناخت انسان

محدوديّت علوم بشرى در شناخت انسان و ظنى بودن غالب آن و پيچيده بودن وجود انسان، موجب شده به رغم تلاش هاى فراوانى كه براى شناخت ابعاد مختلف انسان صورت گرفته است، انسان شناسى غير دينى نتواند، ابعاد وجودى انسان و تمام نيازهاى واقعى او و رابطه اعمال انسان با نتايج اخروى آن ها را به طور دقيق شناسايى كرده و معضلات انسان را حل كند،(28 ) بلكه بيش تر پنهانگر ذات انسان در پرده حجاب بوده تا روشنگر آن(29 ) و خود دچار نوعى بحران شده است.(30 ) با اين وصف، پاسخ هايى كه علوم بشرى به برخى نيازهاى انسان مى دهد، چندان قابل اطمينان نيست تا ما را از وحى بى نياز كند. بنابراين، چاره اى نيست كه از خالق انسان كمك بگيريم كه آگاه به تمام ويژگى ها و نيازهاى انسان است. «الله يعلم و انتم لا تعلمون.»;( 31) و خداست كه مى داند و شما نمى دانيد.
خداوند كريم با برانگيختن پيامبران و فرو فرستادن وحى به آنان، هر آنچه در سعادت انسان مؤثر بوده، بيان كرده است كه برخى از آن براى بشر قابل دسترس است و برخى به نحوى است كه خود انسان به هيچ وجه نمى تواند، درك كند: «و انزل اللّه عليك الكتاب و الحكمة و علّمك ما لم تكن تعلم.» (نساء: 113); خداوند كتاب و حكمت به تو نازل كرد و آنچه را نمى دانستى به تو آموخت. «و يُعَلّمُكم ما لَمْ تكونُوا تعلمون.» (بقره: 151); آنچه را نمى دانستيد به شما ياد مى دهد.
از جمله آنچه در متون دينى آمده، معارفى است كه ابعاد وجودى انسان و نيازها، هدف و وسيله رشد او را بيان مى كند، تا انسان با آگاهى از خويش و عمل به دستورات دين به كمال مطلوب برسد: «قد انزل اللّه اليكم ذكراً و رسولاً يتلوا عليكم آيات اللّه مبيّنات ليخرج الذين آمنوا و عملوا الصالحات من الظلمات الى النور.» (طلاق: 10ـ11); راستى كه خدا سوى شما تذكارى فرو فرستاده است; پيامبرى كه آيات روشنگر خدا را براى شما تلاوت مى كند تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند، از تاريكى ها به سوى روشنايى بيرون برد.
علاوه بر قرآن كريم كه وحى مستقيم الهى است، كلمات پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اهل بيت(عليهم السلام)كه ملهم به الهام الهى اند و خود مدارج عالى كمال را طى كرده اند، در شناسايى ابعاد وجودى انسان و نيازهاى واقعى او و راه هاى جوابگويى به آن ها بسيار راهگشا است. همين ويژگى هاى متون دينى موجب شده تا انسان شناسى دينى كه بر اساس تعاليم دينى شكل گرفته، نسبت به انسان شناسى هاى ديگر امتيازاتى مانند: اتقان (خطاناپذيرى)، جامعيّت و توجّه به مبدأ، معاد و ساحت هاى مختلف وجود انسان، داشته باشد.

ج. نتايج غيرقابل قبول اين اشكال

انحصار قلمرو بيانات دين به امور خارج از حيطه علوم بشرى، علاوه بر اشكالاتى كه گذشت، نتايج غيرقابل قبولى نيز دارد. از جمله:
1ـ نسبى بودن دين: يكى از لوازم محدود كردن بيانات دينى به امور غيرقابل دسترس براى انسان از طريق عادى، اين است كه محدوده دين به تبع ضيق و سعه قلمرو كشفيات علوم بشرى سعه و ضيق پيدا كند. يعنى با پاسخ دهى علوم بشرى به نيازهاى انسان، آن موضوع از حيطه دين خارج شده و با كشف نيازى از انسان كه علوم قادر به جوابگويى آن نيست، موضوعى به موضوعات دين افزوده مى شود. بنابراين، اين شبهه علاوه بر اين كه با ثبات دين كه در جاى جاى قبض و بسط به آن اشارت رفته است،(32 ) قابل جمع نيست، نتيجه اش نسبيَّت در قلمرو دين است.
2ـ اختصاص دين به دانشمندان: لازمه ديگر شبهه مذكور اين است كه بيانات دينى مخصوص علما و انديشمندان باشد، حال آن كه به يقين، دين براى عموم مردم آمده است، نه دانشمندان و خواص فقط; گر چه از آنان غافل نيست و معارف در خور فهم آنان را هم در بردارد. ابن رشد در اين باره مى گويد: كان الشرع مقصوده الاول العناية باالاكثر من غير اغفال عن تنبيه الخواص.( 33) مقصود اولى شرع عنايت به اكثر مردم است، بدون اين كه از آگاهى بخشيدن به خواص غفلت كند.
صاحب اين اشكال نيز قبول دارد كه متاع رايگانى كه پيامبران آورده اند براى عموم مردم است. علاوه بر آن، مردم عادى به تمام يافته هاى علوم بشرى دسترسى ندارند.
3ـ عدم اعتماد به مطالب قرآن كريم: پذيرش غيردينى بودنِ برخى مطالب قرآن كريم و احتمال عدم صحت آن ها، به معنى وجود امور خلاف واقع در قرآن كريم بوده و با مبانى دينى و آنچه در آيات و روايات قطعى آمده منافات دارد; زيرا اوّلاً قرآن كريم كلام خداوندِ عالم به همه امور است و براى هدايت مردم به حقيقت و سعادت نازل شده است: «قل يا ايها الناس قد جاءكم الحق من ربكم.» (يونس: 108); بگو اى مردم، حق از جانب پروردگارتان براى شما آمده است. با اين وصف، نبايد در قرآن چيزى غير از حق راه داشته باشد; زيرا كتابى كه كلام خداوند عالم به غيب است، چيزى نمى گويد كه مطابق با واقع نباشد.(34 ) برخى از آيات قرآن نيز دلالت دارد كه هيچ گاه باطل به ساحت مقدس قرآن راه ندارد و هيچ وقت احكام و معارف آن باطل نخواهد شد. مانند: «و انّه لكتاب عزيز لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد.» (فصلت: 41ـ42); و به راستى آن كتابى ارجمند است. از پيش روى آن و از پشت سرش باطل به سويش نمى آيد; وحى (نامه)ى است از حكيمى ستوده صفات. ثانياً، چنان كه در جاى خود به اثبات رسيده است، روايات نيز سخنان معصوم(عليهم السلام)است كه علمشان به علم الهى متصل مى باشد و مصون از خطاست.
بنابراين، آيات و رواياتِ مربوط به امور دنيوى و مسائلى كه علوم بشرى به آن ها مى پردازند نيز جزو منبع دينى بوده و بايد احكام دينى مربوط به اين امور، مورد عمل واقع شود و معارف آن نيز مورد ايمان و تصديق قرار گيرد.

اشكال مربوط به دين بودن تمام محتواى قرآن

گفته مى شود: در قرآن كريم مقدارى از افكار و عقايد باطل جاهليّت آمده كه علوم روز آن ها را تأييد نمى كند. با توجه به اين كه دين از طرف خدا بوده و حق مى باشد، اين امور را نمى توان دين شمرد. بنابراين، مسائلى از قبيل وجود جن و چشم زخم و... كه در قرآن از آن ها ياد شده است، جزو دين نمى باشند. در نتيجه نمى توان گفت: هر آنچه را كه در قرآن كريم آمده، بايد جزو دين به حساب آورد.
طبق اين اشكال وجود عقايد و باورهاى نادرست در قرآن كريم قطعى است. علت يا علل ورود اين عقايد به ساحت مقدس قرآن كريم، به دو روش تبيين شده است: يكى «تاريخ مندى قرآن كريم» و ديگرى «بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن كريم» اينك به اختصار اشارتى به آن ها كرده، پاسخ مى دهيم:

الف) تاريخ مندى قرآن

قرآن كريم به زبان بشرى است و زبان بازتاب مستقيم جهانِ خارج و عينى نمى باشد، بلكه نشانه هايى معطوف به «تصورات» و «مفاهيم» ذهنى اى است كه در ذهن خودآگاه يا ناخودآگاه جمعى افراد پايدارند. بنابراين، به جاى دو واژه «لفظ و معنا» بهتر است از «دال و مدلول» استفاده شود. طبق اين بيان، اگر قرآن كريم از «جن» و «چشم زخم» سخن مى گويد، بدين جهت است كه مردم صدر اسلام، وجود جن و مسأله زخم چشم و اين قبيل امور را قبول داشتند. پس اين الفاظ در قرآن، بر مفاهيم ذهنى آن ها دلالت دارد نه به وجود خارجى. تمام ارشادات قرآنى در مورد اين امور، از جمله «سحر»، در سياق نقل تاريخى است; بدين معنا كه نصّ قرآن از «سحر» به عنوان نشانه اى تاريخى سخن مى گويد. از اين رو، براى اثبات وجود سحر، نمى توان به روايتى استناد كرد كه در آن از مسحور شدن پيامبر(صلى الله عليه وآله)به دست يهوديان ياد مى شود; زيرا واقعيّت فرهنگى آن زمان پديده سحر را باور مى كرد و در آن شك و ترديدى روا نمى داشت.( 35)

نقد

اولاً، به نظر مى رسد، اين ديدگاه مبتنى بر نظريّه نشانه اى فردينان دى سوسور(36 ) زبان شناس سوئيسى است كه آن را در كتاب «درس هاى زبان شناسى عمومى»(37 ) مطرح مى كند. طبق اين ديدگاه، الفاظ بر مفاهيم ذهنى دلالت دارد، نه بر جهان خارج و در همان مفاهيم ذهنى، استعمال مى شود كه ممكن است ما به ازاى خارجى نداشته باشد. اين نظر در باب وضع و دلالت الفاظ مورد انتقاد جدّى واقع شده( 38) و اشكالاتى بر آن وارد است: يكى اين كه مفاهمه مشكل خواهد بود; زيرا ممكن است دو طرف سخن نسبت به شىء مورد نظر ذهنيت مشتركى نداشته باشد. دوم اين كه، قصد معنا از مقدمات استعمال است و نمى تواند از قيود مستعمل فيه باشد. اشكال سوم اين است كه با اين وصف نمى توان از صحت حمل صحبت كرد.( 39)
ثانياً، قرآن كريم چگونه براساس ذهنيت جاهلى سخن گفته است، حال آن كه كلام الهى بوده و لفظ و معناى آن، از طرف خداوندى نازل شده است كه به تمام اشياى آشكار و پنهان احاطه كامل دارد: «قل انزله الذى يعلم السرّ فى السموات و الارض.» (فرقان: 6); بگو آن را كسى نازل ساخته است كه راز در آسمان ها و زمين را مى داند. «ذلك الكتاب لاريب فيه هدى للمتقين.» (بقره: 2); اين كتابى است كه در (حقانيت) آن هيچ ترديدى نيست، ]و[ مايه هدايت تقواپيشگان است.
ثالثاً، نه تنها، دليل مقبولى بر خرافى بودن اعتقاد به واقعيت داشتن جن و چشم زخم، اقامه نشده است، بلكه به عكس، آيات و روايات متعددى بر وجود جن و چشم زخم دلالت دارد( 40) كه با اين نظريّه به هيچ وجه قابل توجيه نيست. علاوه بر آن، وجود عقايد خرافى بدون ابطال در قرآن كريم و روايات، به منزله اين است كه انسان ها را در جهل و نادانى نگه دارد كه با هدف بعثت و نبوت و نيز با حكمت خداوند منافات دارد.

ب) بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن كريم

بر اساس اين نظريّه، خداوند با آگاهى از موقعيت و شرايط اجتماعى حاكم بر جامعه عرب آن روز، براى اين كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)بهتر بتواند احكام متعالى را براى مردم بيان كند، برخى از عقايد و آداب و رسوم آنان را در قرآن كريم راه داده است. البته اين عقايد و رسومات عرب جاهلى كه در قرآن كريم آمده، بخش اندكى از قرآن را تشكيل مى دهد و بدنه اصلى قرآن حقايق الهى و ابدى است. بنابراين، نبايد وجود قانون بطلميوسى را در قرآن كريم انكار كرد و از باطل شدن آن نتيجه گرفت كه حكمى از قرآن باطل شده است.( 41)
از طريق ديگرى نيز براى اين نظريّه استدلال شده است، به اين بيان كه قرآن كريم به زبان قوم نازل شده است زيرا مى فرمايد: «و ما ارسلنا من رسول الاّ بلسان قومه ليبيّن لهم.» (ابراهيم: 4); و ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش نفرستاديم، تا (حقايق را) براى آنان بيان كند. روشن است كه به زبان قوم بودن، يعنى در قالب فرهنگ قوم بودن; زيرا زبان هر قوم آينه و تجلى فرهنگ و معتقدات و نظريه ها و جهان بينى آن قوم است.(42 ) قرآن كريم نخواسته، فرهنگ زمان عصر بعثت را نفى يا اثبات كند، بلكه از عقايد براى پيشبرد اهداف خود، كه هدايت مردم است، استفاده كرده است.

نقد

اين نظريه اشكالات و پيامدهاى نادرست متعددى دارد كه چه بسا مورد قبول صاحبان آن نيز نباشد.( 43)

الف. اشكالات اين نظريه

1ـ با استناد به آيه، «و ما ارسلنا من رسول الاّ بلسان قومه ليبيّن لهم.» (ابراهيم: 4) گفته شد: مراد از لسان، فرهنگ است كه شامل اعتقادات و آداب و رسوم مى باشد. اين ادعا درست نيست; چون اولاً، اگر مراد از لسان فرهنگ باشد، همين آيه معناى روشنى نخواهد داشت; زيرا آنچه كه براى بيان و تفاهم لازم است هم زبان بودن است، نه هم فرهنگ بودن. ثانياً، واژه لسان در لغت و زبان عربى به معناى فرهنگ نيامده، بلكه به معنى زبان آمده است. ابن منظور گويد: و قوله عزوجل: «و ما ارسلنا من رسول الاّ بلسان قومه» اى بلغة (= زبان) قومه. ثالثاً، بررسى آياتى كه در آن ها كلمه «لسان» به كار رفته است، خلاف اين مدعا را ثابت مى كنند; زيرا در تمام اين موارد «لسان» به معناى نطق يا وسيله نطق آمده است.(44 ) مانند: «لا تحرك به لسانك لتعجل به.» (قيامت: 16);(45) زبانت را به خاطر عجله براى خواندن آن ]= قرآن [حركت مده.
2ـ ناسازگارى اين نظريّه با اهداف رسالت كه همان زدودن غبار جهالت و اعتقادات باطل از چهره جامعه اسلامى و هدايت و رستگارى بندگان الهى است.
3ـ تنافى با قداست قرآن كريم; زيرا لازمه چنين ديدگاهى، اين است كه قرآن كريم براى ابلاغ پيام خود، از عقايد باطل استفاده كند. به علاوه، اغراء به جهل نيز خواهد بود كه با اهداف رسالت و حكيم بودن خداوند سازگار نيست.
4ـ تعارض با صريح آيات متعددى از قرآن كريم، مانند: «انّه لقول فصل.» (طارق: 13); در حقيقت قرآن گفتارى روشنگر است. «انّه لكتاب عزيز لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد.» (فصلت: 42ـ43) آياتى كه قرآن را هدايت براى عالميان (هدىً للعالمين)(46 ) و نور (نوراً مبيناً)( 47) و تبيان هر چيز (تبياناً لكل شىء)(48 ) معرفى مى كند. و از همه بهتر آياتى كه داراى واژه «حق» و «بالحق» مى باشد كه مكرر در قرآن كريم آمده است. مانند: «والذى اوحينا اليك من الكتاب هو الحق.»( 49) و آنچه از كتاب، به سوى تو وحى كرده ايم، خود حق است.

ب. پيامدهاى غيرقابل قبول اين نظريه

1ـ تقسيم معارف و احكام قرآن به ذاتى و عرَضى كه براى تشخيص ذاتى از عَرَضى ملاكى ارائه نشده است. (عَرَض، فرهنگ و اعتقادات غلط زمانه مى باشد.)
2ـ از بين رفتن دوام و اعتبار احكام امضايى دوران نزول قرآن;
3ـ از بين رفتن واقع نمايى قرآن در برخى موارد، حال آن كه قرآن حق است و هيچ باطلى در آن راه ندارد.
4ـ ترديد مردم نسبت به قرآن كريم در آينده; زيرا علوم به مرور زمان، بطلان عقايد باطل جاهلى موجود در قرآن را ثابت مى كند.

چند نكته

1ـ با توجه به اين كه قرآن كريم، به لغت عربى بوده و به زبان عرف عقلا است در آن از كنايه، تمثيل و تشبيه، براى بيان حقايق متعالى در برخى آيات استفاده شده است. مانند: «حتّى اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فى عين حَمِئَة.» (كهف: 86); تا آن گاه به غروبگاه خورشيد رسيد، به نظرش آمد كه ]خورشيد [در چشمه گل آلود، غروب مى كند. در اين آيه شريفه، براى نشان دادن مشرق و مغربى كه ذوالقرنين پيموده بود، تشبيه به كار رفته و اشاره به مغرب دارد(50 ) و از تعبير «وجدها» استفاده مى شود، مراد اين است كه ذوالقرنين خورشيد را ديد، گويى در چاه تاريك پنهان مى شود، همانند دريانوردى كه خورشيد را مى بيند كه گويى در دريا فرود مى رود.( 51)
2ـ وجود مطالبى در قرآن كه ممكن است مورد تأييد علوم تجربى نباشد، دليل بر حقيقت نداشتن آن ها نيست; زيرا بسيارى از امور هستند كه از حيطه علوم تجربى خارج اند و علوم تجربى حق اظهار نظر در مورد آن ها را ندارد. مگر علوم امروز، از راه تجربه، به معجزه هاى پيامبران، وجود فرشتگان و ده ها موضوع ديگر كه در متون دينى آمده، رسيده است؟ گرچه حقيقت جنّ براى ما روشن نيست، ولى نبايد منكر وجود آن شد، چون قرآن كريم نه تنها به وجود بلكه به مواد آفرينش آن نيز تصريح دارد: «و الجانّ خلقناه من قبل من نار السموم» (حجر: 27); و پيش از آن، جن را از آتش خلق كرديم.
3ـ موارد متعددى از اعتقادات غلط جاهلى، در قرآن كريم مورد انتقاد قرار گرفته است. مانند: «افحكم الجاهلية يبغون و مَن اَحْسنُ من اللهِ حُكماً لقوم يُوقِنوُن؟» (مائده: 50); آيا خواستار حكم جاهليّت اند براى مردمى كه يقين دارند، داورى چه كسى از خدا بهتر است؟ «ما جعل ازواجكم اللائى تظاهرون منهن امهاتكم.» (احزاب: 4); آن همسرانتان را كه مورد «ظهار» قرار مى دهيد، مادران شما نگردانيده است.
از اين آيات و آيات ديگرى كه به نحوى اعتقادات و رفتار نادرست مردمان صدر اسلام را مورد انتقاد قرار داده است، استفاده مى شود كه قرآن كريم هيچ امر باطلى را بيان نكرده است، مگر اين كه به بطلان آن اشاره مى كند و يا واضح البطلان مى باشد. بنابراين، همه آنچه در قرآن كريم آمده حق و جزو دين مى باشد.

اشكال مربوط به دين بودن محتواى سنّت

عمده اشكال در مورد دين بودن تمام محتواى متون دينى، مربوط به سنّت بوده و اين سؤال مطرح است كه آيا تمام گفتار و رفتار پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و ائمه اهل بيت(عليهم السلام) جزو دين است و يا تنها بخشى از گفتار و رفتار آنان مربوط به دين است؟ آيا رفتار و گفتار مربوط به امور دينى فردى و يا امور سليقه اى و ذوقى آن بزرگواران مثل رنگ لباس آنان، بر فرض نبود نص، به حكمى دلالت دارد و مى توان استحباب را از اين فعل معصوم استفاده كرد يا خير؟( 52)
طرح اين اشكال امروزه بيش تر جنبه سياسى پيدا كرده است. مرحوم مهندس بازرگان كه پيش تر خود، مدافع سر سخت دخالت دين در امور اجتماعى از جمله حكومت بود، در اواخر عمر خويش، سعى كرد نشان دهد كه سياست و حكومت در قلمرو دين نيست. وى در اين زمينه مى گويد:
در گفتارها و آموزش ها و كارهاى ثبت شده از رسول خدا و ائمه هدى، سرشار از سفارش ها و دستورالعمل هاى زندگى جارى و دنيايى وجود دارد. مانند: طب النبى و طبُّ الرضا، كلمات قصار و نهج البلاغه حضرت امير و نهج الفصاحه و حكمت ها و روايات رسيده از پيامبر گرامى و امامان، تقريباً در كليه روابط و آداب زندگى. خطبه هاى نهج البلاغه و نامه هاى حضرت امير، ضمن آن كه شامل خداشناسى و دين شناسى و تعليم و تربيت است، عنايت وافر نسبت به اخلاق و روابط اخلاقى، مسائل حكومت و اداره امت نيز دارد. حضرت رسول و امامان بزرگوار و بزرگان دين مانند هر انسان و بندگان مؤمن و برجستگان امت، علاوه بر وظايف رسالت و امامت، معلم و مصلح و موظف به خدمت و اعمال صالح بودند و مى بايستى به مصداق «قد كان لكم فى رسول الله اسوةٌ حسنة» الگو و نمونه باشند. بنابراين، در كنار وظايف نبوّت و سوق دادن به خدا و آخرت، هر جا كه عهده دار كارى براى زندگى شخصى يا عمومى شده اند به اصلاح و آموزش مردم و به دعوت به خير يا امر به معروف و نهى از منكر نيز پرداخته، به عنوان انسان مسلمان و خدا پرست با ايمان مبادرت به خدمت و تربيت هم نوعان مى كرده اند. تعليماتى كه از اين نظرها داده اند، در عين ارزنده و ممتاز بودن، جزء دين و شريعت حساب نمى شود و مشمول «ان هو الاّ وحى يوحى» نمى گردد.( 53)

نقد

اين ديدگاه از جهات متعدد مورد نقد و انتقاد انديشمندان كشورمان واقع شده است كه پرداختن به تمام جوانب آن خارج از حوصله اين نوشته است.(54 ) بايد توجه داشت، رواياتى كه گفتار و رفتار پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اهل بيت(عليهم السلام) را بيان مى كند قابل تقسيم به دو دسته كلى متفاوت است:
1ـ رواياتى كه در بيان و تفسير قرآن كريم وارد شده است، خواه به تقييد مطلقات و تخصيص عمومات و خواه به تفصيل مجملات قرآن بينجامد. مانند احكام نماز كه اكثر قريب به اتفاق آن در سنّت آمده است. به يقين اين بخش از افعال و رفتار حضرت نبى اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه(عليهم السلام)حتّى اگر مربوط به امور دنيوى باشد، جزو دين است; زيرا با انضمام دو آيه زير، وحيانى بودن اين بخش از سنّت اثبات مى شود:
«و انزلنا اليك الذكر لتبيّن للناس ما نزّل اليهم لعلّهم يتفكرون.» (نحل: 44); و اين قرآن را به سوى تو فرود آورديم، تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است، توضيح دهى، اميد آن كه آنان بينديشند.
«ولا تحرك به لسانك لتعجل به انّ علينا جمعه و قرءانه فاذا قرأناه فاتبع قرءانه ثم انّ علينا بيانه.» (قيامت: 16ـ19); زبانت را به خاطر عجله براى خواندن آن (= قرآن) حركت مده; چرا كه جمع كردن و خواندن آن به عهده ماست! پس هر گاه آن را خوانديم از خواندن آن پيروى كن! سپس بيان ]و توضيح [آن ]نيز [به عهده ماست.
آيه اوّل به پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: آنچه براى مردم نازل شده است برايشان بيان كن و توضيح بده. در آيه دوّم مى فرمايد: براى اين كار عجله نكن، چون توضيح و بيان آن به عهده ماست. پس بيان و توضيحى كه از سوى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)درمورد آيات قرآن بيان مى شود، جنبه الهى و دينى دارد.
2ـ روايت هايى كه بدون نظر به تفسير قرآن كريم، به صورت مستقل وارد شده و شامل تشريع حكم يا بيان مسأله اى است. اشكالاتى كه در اين باب مطرح مى شود، بيش تر مربوط به اين بخش از رفتار و گفتار پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و ائمه اهل بيت(عليهم السلام)است. سخن كسانى كه روايات مربوط به اين بخش را جزو دين نمى دانند، ممكن است، به يكى از دو امر مبتنى باشد كه مربوط به مقام ثبوت مسأله مى شود:
الف) امتناع عقلى دخالت دين در امور دنيوى;
ب) عدم عصمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام)در امور دنيوى
در پاسخ به اشكال اول ثابت شد كه هيچ دليل قطعى به امتناع دخالت دين در امور دنيوى اقامه نشده است، بلكه در مواردى لازم است، دين به آن امور نيز بپردازد. مسأله عصمت در اين امور نيز در دو بخش قابل بررسى است:
1ـ عصمت به معناى عدم خطا در تطبيق شرعيات; يعنى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام) در تطبيق شرعيّات، مانند نماز، داورى و اجراى حدود خطا نمى كنند. تمام علماى شيعه جز شيخ صدوق و يكى از مشايخ وى اين نوع خطا را از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار به دور مى دانند.(55 ) علاوه بر اين كه، از آيات مى توان بر اين نظر استدلال كرد، عقل نيز حكم مى كند، براى جلوگيرى از سست شدن پايه ايمان مردم، بايد پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و ائمه اهل بيت(عليهم السلام)مصون از اين نوع خطا باشند.( 56) از ميان آيات متعدد، فقط به يك آيه اشاره مى شود: «ولو لا فضلُ الله عليك و رحمتُهُ لهمَّتْ طائِفةٌ منهم أن يُضلّوك و ما يضلّون الّا انفسهم و مَا يضرونَك من شَىء و انزلَ اللهُ عليك الكتاب و الحكمه و علَّمكَ مالم تكن تعلم و كانَ فضلُ اللهِ عليك عظيماً.» (نساء: 113); و اگر فضل خدا و رحمت او بر تو نبود، طايفه اى از ايشان آهنگ آن داشتند كه تو را گمراه كنند، ولى جز خودشان (كسى) را گمراه نمى سازند و هيچ گونه زيانى به تو نمى رسانند و خدا كتاب و حكمت بر او نازل كرد و آنچه را نمى دانستى به تو آموخت و تفضّل خدا بر تو همواره بزرگ بود.
از اين آيه شريفه و نيز آياتى كه به اطاعت مطلق پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله)فرمان مى دهد،(57 ) عصمت آن حضرت استفاده مى شود.( 58)
2ـ عصمت به معنى مطابق با واقع بودن گفتار و رفتار پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام): براى اثبات عصمت پيامبر اكرم و ائمه اهل بيت(عليهم السلام)در اين امور نيز دليل عقلى اقامه شده است; به اين بيان كه اين نوع خطا نيز به اعتماد و ايمان مردم صدمه وارد مى سازد و با حكمت و اهداف رسالت منافات دارد. همچنين دلايل نقلى متعددى بر اين مطلب دلالت دارد كه مجال ذكر آن ها نيست. از روايات متعددى مقام علمى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام)استفاده مى شود كه در كتب روايى شيعى و سنّى به ويژه «اصول كافى» و «بصائر الدرجات» آمده است. در اين جا به ذكر دو حديث بسنده مى كنيم:
حديث اول: ابواسحاق نحوى گويد: بر امام صادق(عليه السلام) وارد شدم و شنيدم مى فرمود: «خداى عزوجل پيغمرش را به محبّت خود تربيت كرد و سپس فرمود: "تو داراى خلق عظيمى هستى" (قلم :4) و آنگاه كار را به او واگذار كرد و فرمود: "هر چه را پيغمبر براى شما آورد بگيريد و از هر چه منعتان كند باز ايستيد" (حشر:7) و باز فرمود "هر كس از رسول خدا اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است" ( نساء : 80) پيغمبر خدا كار را به على واگذار كرد و او را امين شمرد، شما ]شيعيان [تسليم شديد و آن مردم ]اهل سنّت [انكار كردند. به خدا ما شما را دوست داريم. هر گاه بگوييم، بگوييد، و هر گاه سكوت كنيم، سكوت كنيد، و ما واسطه ميان شما و خداى عزوجلّ هستيم، خدا براى هيچ كس در مخالفت امر ما خيرى قرار نداده است.»(59 )
حديث دوم: امام رضا(عليه السلام) مى فرمايند: «خداوند به پيامبران و ائمه (صلوات الله عليهم) توفيق بخشيده و از خزانه علم و حكم خود آنچه به ديگران نداده، به آنان داده است. چون خداى عزوجل بنده اى را براى اصلاح امور بندگانش انتخاب فرمايد، سينه اش را براى آن كار باز كند و چشمه هاى حكمت در دلش گذارد و علمى به او الهام كند كه از آن پس، از پاسخى در نماند و از درستى منحرف نشود.»( 60)
بنابراين، مى توان گفت: تمام رفتار و افعال حتى امور سليقه اى و شخصى پيامبر اكرم و ائمه اهل بيت(عليهم السلام) به نحوى در استنباط احكام حائز اهميت است و مى توان آن ها را جزو دين شمرد، مگر دليلى بر خلاف آن اقامه شود; زيرا افعال آن بزرگواران در مسير كمال انسانى است و در تمام شؤون، رضايت خداوند را مد نظر داشته اند. پس از هر عملى كه آن ها انجام مى دهند، حداقل عدم حرمت و از هر كارى كه ترك مى كنند حداقل عدم وجوب آن، استفاده مى شود، مگر اين كه ثابت شود آن ها به جهت تقيّه صورت گرفته است. همين اندازه در دينى بودن افعال پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و ائمه اطهار(عليهم السلام)كافى است. اين مقدار از استناد به افعال آنان وقتى اهميت بيش ترى پيدا مى كند كه قايل شويم، با شك در تكليف، نمى توان برائت عقلى جارى كرد.(61 ) علاوه بر آن، حتّى اگر در باب شك در تكليف، قايل به اصالت برائت عقلى، شويم، بعد از فحص مى توان برائت عقلى جارى كرد; ولى با ديدن يك عمل از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام)بدون فحص، مى توان حكم به عدم حرمت يا اباحه آن نمود. از سوى ديگر، اصل برائت ممكن است، مكروه بودن يك فعل را نفى نكند.
گفتار پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام) اگر از جهت سند و صدور مشكلى نداشته باشد، به دليل مطابق با واقع بودن مى توان آن را مبناى نظريه علمى قرار داد; مگر يك دليل قطعى خلاف آن اقامه شود يا متن حديث در آن مطلب غير صريح باشد. بنابراين، سخنى كه حاكى از اشتباه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) يا ائمه اهل بيت(عليهم السلام)باشد، مردود و غير قابل قبول است، از جمله اين كه در كتب اهل سنّت آمده است: حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) از نخلستانى عبور مى كردند، ديدند گروهى به تلقيح نخل مشغولند. حضرت فرمودند: گمان نمى كنم در اين كار فايده اى باشد. آنان از اين كار دست كشيدند. در نتيجه، آن سال نخل ها خرما ندادند، وقتى ماجرا را به حضرت خبر دادند، فرمودند: "اذا كان شىء من امر دنياكم فانتم اعلم به و اذا كان من امر دينكم فالى." شما در امور مربوط به دنيايتان از من آگاه تر هستيد و اگر مسأله اى مربوط به دينتان بود، به من مراجعه كنيد.
اين روايت و شبيه به آن در منابع شيعى وارد نشده و مخالف با آيات و روايات فراوانى است كه دلالت بر عصمت حضرت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)دارند. به علاوه، اين كار اضرار به غير است كه هر عاقل مؤمنى از آن پرهيز مى كند و به چيزى كه علم ندارد، حكم نمى كند، چه رسد به پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) كه از كمال عقل برخوردار مى باشند. خود حضرت در اين زمينه فرموده اند: لا بعث اللّه نبياً و لا رسولاً حتّى يستكمل العقل و يكون عقله افضل من جميع عقول امته.(62 ) خداوند نبى و پيامبرى را جز براى تكميل عقل مبعوث نسازد و عقل او بهتر از تمام عقل هاى امتش باشد.

پاورقيها:

1ـ عبدالكريم سروش، قبض و بسط تئوريك شريعت، چاپ سوم، موسسه فرهنگى صراط، 1373، ص 562
2ـ همو، نوار "انتظار ما از دين"
3ـ ابوالقاسم فنايى، "انتظار بشر از دين، درنگى در صورت مسأله"، نقد و نظر، سال دوّم، ش سوّم و چهارم، مسلسل 708، ص 292
4ـ ر. ك. به: مصطفى كريمى، قرآن و قلمروشناسى دين، پايان نامه كارشناسى ارشد، رشته علوم قرآنى، موسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(رحمه الله)، سال 1380، ص 92 ـ 113
5ـ عبدالكريم سروش، فربه تر از ايدئولوژى، چاپ اول، تهران، صراط، 1372، ص 55
6ـ همو،مدارا ومديريت، چ اول، تهران، صراط، 1376، ص 66
7ـ همو، قبض و بسط تئوريك، شريعت ص 502
8ـ ابوالقاسم فنايى، پيشين، ص 300
9ـ ر.ك. به: عبدالكريم سروش، خدمات و حسنات دين، در كتاب مدارا و مديريت، ص 250
10ـ در مورد حكم ارشادى ر. ك. به: محمد رضا مظفر، اصول الفقه، قم، اسماعيليان، ج 2 ـ 1، ص 227 و ج 4 ـ 3، ص 134
11ـ ر. ك. به: عبدالكريم سروش، مدارا و مديريت، ص 272
12ـ ر.ك. به: علامه حلّى، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، تعليقه استاد حسن حسن زاده آملى، قم، نشر اسلامى، 1407 هـ.ق، ص 347
13ـ ر. ك: حسينعلى على اكبريان، ص 237ـ238
14- محمدتقى جعفرى،تفسير، نقد و تحليل مثنوى مولوى ج2، ص 47
15ـ جلال الدين محمد رومى، مثنوى، دفتر دوم ابيات، 4255
16ـ ر.ك. به: ابن سينا، الشفاء الطبيعيّات الفن السادس، الفصل الاول / محمد صدرالدين شيرازى، الحكمة المتعالية، ج 8، السفر الرابع، الباب الاول، الفصل الاول، ص 6 ـ 11 / دكتر محمد حسن احدى و شكوه السادات بنى جهانى، علم النفس از ديدگاه دانشمندان اسلامى، ص 18 ـ 21.
17-ر.ك. به: عبداللّه جوادى آملى، انسان در اسلام، ص 30 / عائشة بنت الشاطىء، القرآن و قضايا الانسان، ص 179 ـ 204 / عبدالله نصرى، مبانى انسان شناسى در قرآن، ص 113 ـ 118 / محمود رجبى، انسان شناسى، ص 40 ـ 50
18ـ سجده، آيه 7 ـ 8 و نيز مؤمنون، آيه 12ـ 14.
19ـ ر.ك. به: دكتر رؤف عبيد، انسان روح است نه جسم، ترجمه زين العابدين كاظمى / محمود رجبى، پيشين، ص 56 و 57
20ـ ر.ك. به: خواجه نصيرالدين الطوسى، بقاى روح، در كتاب بقاى روح يا جسم، نوشته پرويز تاجدار
21ـ21محمدباقرمجلسى،بحارالانوار، ج2، ص32،روايت22،باب
22ـ محمد حسين طباطبائى، الميزان، ج 3، ص 66
23ـ انعام، آيه 132 و احقاف، آيه 19
24ـ محمد حسين الطباطبايى، پيشين، ج 1، ص 112 ـ 113
25ـ به نقل از: احمد امين، رسالة الاسلام، سال چهارم، شماره 2، ص 24
26ـ ر.ك. به: كارل ريسموند پوپر، حدسها و ابطالها، ترجمه احمد آرام، ص 30 و 35
27ـ عبدالكريم سروش، صراط هاى مستقيم، ص 37 / قبض و بسط تئوريك شريعت، ص 596
28ـ ر.ك. به: محمدتقى جعفرى، ترجمه و تفسير نهج البلاغه، ج 4، ص 258
29ـ ر.ك. به: ارنست كاسير، رساله اى در باب انسان، ترجمه بزرگ زاد، ص 46
30ـ بحران انسان شناسى غيردينى، در چهار محور زيربيان شده است: الف) ناسازگارى تئورى ها و فقدان انسجام درونى; ب) فقدان داور كارآمد و مورد اتفاق; ج) ناديده گرفتن گذشته و آينده انسان (مبدأ و معاد); د) ناتوانى از تبيين مهم ترين پديده هاى انسانى
31ـ بقره، آيه 216 و 232. آل عمران، آيه 66 و نور، آيه 19
32ـ مثلاً گويد: خود دين ثابت است، يعنى آنچه خداوند فرموده و آنچه در قرآن آمده و آنچه پيشوايان دين گفته اند. (عبدالكريم سروش، قبض و بسط تئوريك شريعت، ص 502)
34 محمدحسين طباطبايى،پيشين، ج7، ص173 وج17،ص 424
35ـ ر. ك. به: نصر حامد ابوزيد، «تاريخمندى; مفهوم پوشيده و مبهم»، ترجمه و تحقيق محمدتقى كرمى، نقد و نظر، سال سوم، ش چهارم، پاييز1376، ص 360، 334، 335، 357، 360
Ferdinan de Saussur.
37- Corsde Linguistique generale
38ـ فرانك ر. پالمر. نگاهى تازه به معنى شناسى، ترجمه كورش صفوى، چاپ اول، تهران، مركز نشر، 1366، ص 53ـ 55
39ـ ر. ك. به: محمد كاظم خراسانى، كفاية الاصول، ص 31
40ـ مانند: سوره جن كه در آن به وجود جنّ و گوش به قرآن دادن آن ها اشاره شده است و نيز رواياتى كه در اين باب آمده است. و در مورد چشم زخم مانند: سوره يوسف، آيه 67 و سوره قلم، آيه 51. علامه طباطبايى معتقد است: همه مفسران «ليزلقونك بابصارهم» (قلم: 51) را چشم زدن دانسته اند. ر. ك. به: ترجمه الميزان، ج 20، ص 86. حضرت على مى فرمايد: «العين حقّ» نهج البلاغه، كلمه قصار 400 و مراد از حق، حقيقت داشتن است
41ـ بهاء الدين خرمشاهى، «بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن» بيّنات، ش 5، ص 92ـ 97 .
42ـ هدايت الله جليلى، «وحى در همزبانى با بشر»، كيان، ش 23، ص 40
43ـ ر. ك. به: محمّد على ايازى، «نقد و بررسى بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن»، نامه مفيد، ش 10، تابستان 1376 / مصطفى حسينى طباطبايى، «زبان قوم نه فرهنگ ايشان»، بيّنات، سال دوّم،1374،ش2/محمدحسين الطباطبايى،الميزان، ج7،ص 173
44ـ حسن مصطفوى،التحقيق فى كلمات القرآن، ج 10، ص 191
45ـ و نيز در اين معنى آيه 9 سوره بلد و آيه 24 سوره نور را مى توان نام برد.
46ـ آل عمران، آيه 96
47ـ نساء آيه 174
48نحل، آيه 89
49ـ فاطر، آيه 31 و زمر، آيه 41
50ـ محمدبن عمر فخرالدين الرازى، مفاتيح الغيب، الطبعة الاولى، بيروت دارالكتب الاسلاميه، 1410 هـ. ق، ج 22ـ 21، ج 141. 75 / محمد محمود حجازى، التفسير الواضح، الطبعة العاشره، بيروت، دارالجيل، 1413 هـ.ق، ج 2، ص 436
51ـ محمد محمود حجازى، التفسير الواضح، الطبعة العاشره، بيروت، دارالجليل، 1413، ج 2، ص 426
33ـ ابن رشد، محمد بن محمد الاندلسى المالكى، فصل المقال، بيروت، 1997، ص 117
52ـ ر. ك. به: مصطفى ملكيان و ديگران، گفتگوى فلسفه فقه، چاپ اول، مركز نشر دفتر تبليغات اسلامى، بهار 1377، ص 18
53ـ مهدى بازرگان، خدا و آخرت هدف بعثت انبياء، ص 76
54ـ جهت آگاهى از تفصيل مطلب ر. ك. به: حسينعلى على اكبريان، پيشين، ص 153ـ 177. و نيز براى نقد سخن مهندس بازرگان ر. ك. به: عبدالله نصرى «تكامل انسان هدف بعثت انبياء»، كتاب نقد، سال اول، شماره دوم و سوم، بهار و تابستان 1376، ص 283ـ 314 / آخرت و خدا، هدف بعثت انبياء، ص 343ـ 368.
55ـ ر.ك. به: جعفر سبحانى، الاهيات على هدى الكتاب و السنة و العقل، الطبعة الثانية قم، منشورات المركز العالمى للمدرسات الاسلامية، 1411 هـ، ج 3 ص 179
56ـ ر.ك.به: همان، ج3، ص 181ـ82
57ـ «ما ارسلنا من رسول الاليطاع باذن اللّه». (نساء 64) به انضمام آيه «مَن يطع الرسول فقد اطاع الله» (نساء/80)
58ـ ر.ك محّمد حسين الطباطبايى، الميزان، ج 2، ص 137. و ج 5، ص 82
59ـ محمد بن يعقوب الكلينى، اصول كافى، ترجمه و شرح سيد جواد مصطفوى، ج 2، ص 2
60ـ همان، ج 1، كتاب الحجة، باب نادر جامع فى فضل الامام و صفاته، ح 1
61ـ مثل آنچه شهيد صدر قائل است. ر.ك. به: السيد محمدباقر الصدر، المقرر السيد محمود الهاشمى، دروس فى علم الاصول، بيروت، دارالمعارف، 1410 هـ.ق، ج 1، ص 46
62ـ المتقى بن حسام الدين الهندى، كنزالعمال، ج 11، ص 464ـ 465 حديث 32176 / محمود آلوسى، تفسير روح المعانى، ذيل آيه 39 سوره نحل

 
جمعه 14 مهر 1391  1:04 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

کاربرد حدیث در تفسیر و معارف

کاربرد حدیث در تفسیر و معارف

صادق لاریجانی

حجّیت روایات تفسیری (روایاتی که در تفسیر آیات قرآنی وارد شده) یکی از مباحث مهمّ مربوط به حجّیت روایات نقل شده از پیامبر و ائمه معصومین ـ صلوات اللّه‏ علیهم ـ است و این خود زیرمجموعه این سؤال کلی‏تر است که «آیا روایات وارده در باب معارف، حجّتند؟». تدقیق در جوانب این بحث اساسی، نیاز به تأمل فراوان دارد که در این مقاله فقط به بخشی از بحثهای مربوط اشاره می‏شود و تفصیل آن به فرصتی دیگر موکول می‏گردد.

دو نکته:

قبل از هر چیز، یادآوری دو نکته لازم است:
1. همان طور که می‏دانیم، روایات ائمّه معصومین علیهم‏السلام از سه جهت باید مورد بررسی قرار گیرد تا اگر حجّیت آنها از این سه جهت تمام شد، بدانها عمل گردد: هم صدور روایات و هم دلالت آنها و هم جهت روایات؛ یعنی فی‏المثل تقیّه‏ای بودن یا نبودن آنها باید مورد بررسی قرار گیرد تا ثابت شود که از این سه جهت، مشمول ادله حجیّت است و در نتیجه، بتوان بدانها عمل کرد.
روایات مأثوره به لحاظ صدور، مختلف است: برخی متواتر است و لذا یقین به صدور آنها پیدا می‏شود و برخی در عین این که متواتر نیست، با قراینی همراه است که یقین عقلایی به صدور آنها پیدا می‏شود و نیازی به ادله حجّیت خبر واحد ندارد.
روایاتی که این چنین نباشد؛ یعنی نه متواتر باشد و نه همراه قراین قطعی الصدور، باید دلیلی بر حجّیت آنها اقامه شود. بحث «حجیّت خبر واحد» در علم اصول برای اثبات حجّیت این گونه روایات است. به لحاظ تاریخی، برخی از بزرگان اصولی، از اصل، منکر حجّیت اخبار آحادند و اجماع منقول سید مرتضی قدس‏سره بر این مطلب را همگان می‏دانند. فعلاً در صدد بحث از این جهت نیستیم. فرض مقاله بر این است که اخبار آحادِ خالی از قراین قطعی، حجّت است؛ یا به بناء عقلا و یا به آیات و روایاتی که در بحث مبسوط «حجیت خبر واحد» بدانها تمسّک شده است.
نظیر این بحث درباره دلالت اخبار هم مطرح می‏شود: اخبار منقول، گاه نصّ در مراد است و احتمال خلافی نمی‏رود. در این صورت، دلالت آنها از باب یقین، حجّت است و نیازی به دلیل حجّیت دیگری ندارد. امّا بسیاری اوقات، دلالت یک روایت از حدّ ظهور تجاوز نمی‏کند؛ یعنی احتمال می‏دهیم مراد گوینده، غیر از آن چیزی باشد که روایت در آن ظاهر است. در این جا حجّیت این گونه ظواهر، نیاز به دلیل دارد و ظاهر، چیزی بیش از یک «ظنّ» نیست، و اصل اولی در ظنون، عدم حجیّت است. برای خروج از این اصل اولی، نیاز به دلیل خاص داریم.
همان گونه که درباره حجّیت اخبار آحاد به لحاظ صدور گفته شد، فعلاً در صدد تحقیق در دلیل حجّیت ظواهر نیستیم و فقط فرض را بر حجّیت می‏گذاریم که یا از باب بناء عقلاست یا به لحاظ تمسّک به روایات (که طبیعتا باید مجموع دلالت آنها قطعی باشد، والاّ دور لازم می‏آید). البته ممکن است بتوان دلایلی عقلی هم برای حجّیت ظهور جست‏وجو کرد که فعلاً جای بحث آن نیست.(1) درباره جهت روایات هم، فی‏المثل تقیّه‏ای بودن یا نبودن روایت، گاه به صورت قطعی احراز می‏شود و گاه با اصول عقلایی یا اصول عملیّه، دلیلی بر حجّیت آنها اقامه می‏گردد.
2. روایات تفسیری، گاه درباره آیات احکام است؛ مثل روایتی که «أوفوا بالعقود» را به «أوفوا بالعهود» تفسیر می‏کند و... . این گونه روایات تفسیری در حکم روایات احکام است و بحث خاصّی نمی‏طلبد. در بحث ذیل، مقصود از روایات تفسیری، روایات وارد در تفسیر غیر آیات احکام است؛ مثل تفسیر مربوط به عقاید، معارف، تکوینیّات و تاریخ.

پرسش اصلی

با توجّه به نکات فوق، پرسش اصلی مقاله، این است: روایاتی که صدور و دلالت و جهت آنها یقینی نیست، درباره معارف و بالاخصّ تفسیر، حجّت است یا خیر؟
بسیاری از اصولیان، روایات آحاد وارد در باب عقاید و تکوینیّات را حجّت نمی‏دانند و طبیعتا روایات تفسیری در این باب هم همین حکم را دارد.
از شیخ مفید رحمه‏الله نقل شده است که در کتاب شرح اعتقادات صدوق به کرّات می‏فرماید: «خبر الواحد فی هذا الباب لایوجب علما و لا عملاً»(1). شیخ طوسی نیز در مقدمه تفسیر تبیان، تمسّک به خبر واحد در تفسیر را نفی کرده است:
ینبغی أن یرجع إلی الأدلّة الصحیحة إمّا العقلیّة أو الشرعیّة من إجماع علیه أو نقل متواتر به عمّن یجب اتّباع قوله. ولایقبل فی ذلک خبرواحد، خاصّة إذا کان ممّا طریقه العلم. و متی کان التأویل یحتاج إلی شاهد من اللّغة فلایقبل من الشاهد إلاّ إذا کان معلوما بین أهل اللّغة، شائعا بینهم. و أمّا طریقة الآحاد من الروایات الشاردة و الألفاظ النادرة فإنّه لایقطع بذلک و لایُجعل شاهدا علی کتاب اللّه‏ و ینبغی أن یتوقّف فیه.(2)
علاّمه طباطبایی هم در موارد متعددی در تفسیر المیزان اصرار می‏ورزد که اخبار آحاد در تفسیر، حجّت نیست؛ از جمله در ذیل داستان لوط در سوره هود می‏فرماید:
... و الّذی استقرّ علیه النظر الیوم فی المسألة، أنّ الخبر إن کان متواترا أو محفوفا بقرینة قطعیّة فلا ریب فی حجّیتها و أمّا غیر ذلک فلا حجّیة فیه إلاّ الأخبار الواردة فی الأحکام الشرعیّة الفرعیّة إذا کان الخبر موثوق الصدور بالظنّ النوعیّ فإنّ لها حجّیة. و ذلک أنّ الحجّیة الشرعیّة من الاعتبارات العقلائیّة فتتبع وجود أثر شرعیّ فی المورد یقبل الجعل و الاعتبار الشرعیّ و القضایا التاریخیّة و الأمور الاعتقادیّة لا معنی لجعل الحجّیة فیها لعدم أثر شرعیّ و لا معنی لحکم الشارع بکون غیر العلم علما و تعبید الناس بذلک.(1)
چنان که در کلمات مرحوم علاّمه طباطبایی هم آمده است، سرّ عدم حجّیت روایات تفسیریِ غیر مقطوع، آن است که اساسا تعبّد ناشی از دلیل حجّیت، در جایی تصویر می‏شود که اثری عملی یا شرعی وجود داشته باشد. تعبّد کردن به ثبوت چیزی یا عدم چیزی در اموری که اثری عملی ندارد، لغو است؛ مثلاً تعبد به «هفت آسمان» در جایی که قطع به این امر نداریم، چه اثری دارد؟

نظر نویسنده:

به نظر راقم این سطور، این مدّعای اصولیان و دلیلشان، هر دو کاملاً متین است و خرده‏ای بر آن وارد نیست. استاد معرفت (دام عزّه) در مقاله‏ای عالمانه تحت عنوان «کاربرد حدیث در تفسیر»، بر مدّعا و استدلال فوق اشکال کرده‏اند و عمده اشکال ایشان چنین است:
اعتبار خبر واحد ثقه، جنبه تعبّدی ندارد، بلکه از دیدگاه عقلا جنبه کاشفیّت ذاتی دارد که شرع نیز آن را پذیرفته است. بنای انسانها بر آن است که بر اِخبار کسی که مورد ثقه است، ترتیب اثر می‏دهند و همچون واقع معلوم با آن رفتار می‏کنند و این، نه قراردادی است و نه تعبّد محض، بلکه همان جنبه کاشفیت آن است که این خاصیّت را به آن می‏بخشد. شارع مقدّس ـ که خود سرآمد عقلاست ـ بر همین شیوه رفتار کرده و خُرده‏ای نگرفته، جز مواردی که خبرآورنده انسان فاقد تعهّد باشد که قابل اطمینان نیست و بدون تحقیق نباید به گفته او ترتیب اثر داده شود «إن جاءکم فاسقٌ بنبإٍ فتبیّنوا» (حجرات/ 6). لذا اعتبار خبر واحد ثقه، نه مخصوص فقه و احکام شرعی است و نه جنبه تعبّدی دارد، بلکه اعتبار آن، عام و در تمامی مواردی است که عقلا؛ از جمله شرع، کاربرد آن را پذیرفته‏اند.
از این رو، اِخبار عدل ثقه از بیان معصوم، چه پیرامون تفسیر قرآن و چه دیگر موارد، از اعتبار عقلایی مورد پذیرش شرع برخوردار است و کاشف و بیانگر بیان معصوم می‏باشد و حجّیت دارد و همانند آن است که شخصا و مستقیما از معصوم تلقّی شده باشد. اساسا اگر اِخبار عدل ثقه را در باب تفسیر، فاقد اعتبار بدانیم، از تمامی بیانات معصومین و بزرگان صحابه و تابعین، محروم می‏مانیم و فایده بهره‏مند شدن از بیانات این بزرگان، منحصر در عصر حضور می‏گردد که یک محرومیّت همیشگی را به دنبال دارد!(1)

طرح چند اشکال:

به گمان ما در کلمات فوق، مطالب چندی به هم آمیخته شده است و لذا نتیجه‏ای نادرست به بار آورده که به هیچ وجه قابل قبول نیست:
اوّلاً، باید بین خبر واحد که موضوع اعتبار است و نفس اعتبار، فرق گذاشت. اگر چیزی کاشفیت ذاتی دارد، طبیعتا باید همان خبر واحد باشد، نه اعتبار آن. این که در کلمات استاد معرفت آمده است: «اعتبار خبر واحد ثقه، جنبه تعبدی ندارد، بلکه از دیدگاه عقلا جنبه کاشفیت ذاتی دارد»، قطعا مسامحه است و قاعدتا مقصود ایشان این است که «خبر واحد»، کاشفیت ذاتی دارد.
ثانیا، مقصود از این که «خبر واحد، کاشفیت ذاتی دارد» چیست؟ نوعی از کاشفیت ذاتی را همه قبول دارند: کاشفیت خبر واحد، ظنّی و ناقص است، ولی همین «کاشفیت ناقص» هم ذاتی است. کشف ناقصی که در ظنّ وجود دارد، تعبّدی یا قراردادی نیست، بلکه به معنایی «ذاتی» است. امّا در این صورت، سؤال این است که این «ذاتی» بودن، چه چیزی را ثابت می‏کند؟ «کشف ناقص» فی حد ذاتها حجّت نیست؛ چون همین که احتمال خلاف می‏دهیم، باید به نحوی عقلا و شارع، این احتمال خلاف را تعبّدا الغا کنند. آیات و روایات متعددی، عمل به ظن را ممنوع دانسته‏اند، مگر این که ظنّی خاص با دلیل از آن خارج شود. و این دلیل، همان چیزی است که حجّیت تعبّدی و قراردادی محسوب می‏شود. ولی از برخی کلمات استاد معرفت ظاهر می‏شود که مقصود ایشان از «کاشفیت ذاتی»، کاشفیّت تامّ است:
... در صورتی که مبنای اعتبار خبر واحد ثقه، جز بنای عقلا چیز دیگری نمی‏تواند باشد که نقش شارع، تنها جنبه امضایی دارد. این اعتبار از جانب عقلا و امضای شارع، به جنبه کاشفیّت تامّ آن بستگی دارد که تعبّد مطلقا در آن راه ندارد.(1)
قاعدتا مقصود ایشان از «کاشفیّت تامّ»، کاشفیّتی است که در آن، هیچ احتمال خلاف نرود. معنای این سخن، این است که خبر ثقه، قطعی‏الصدور است. در این صورت، دو اشکال اساسی بر کلام ایشان وارد است:
1. اخبار آحاد قطعی‏الصدور از محل بحث خارج است؛ چون خبر قطعی‏الصدور برای حجّیت خود، نه نیاز به بنای عقلا دارد و نه امضای شارع. همه کسانی که استاد معرفت به نقد کلماتشان پرداخته‏اند، این را پذیرفته بودند که خبر واحد اگر قطعی‏الصدور باشد، هم در تفسیر و هم در اعتقادات، مفید است و این طبیعتا در جایی است که حجیت دلالت و جهت هم، تعبدی نباشد؛ مثل جایی که روایتی در دلالت، نصّ باشد و از جهت تقیّه بودن هم مقطوع‏العدم باشد. پس اصل بحث در اخبار آحادی است که ظنّی‏الصدور است و لذا شیخ مفید فرموده بود: «خبر الواحد فی هذا الباب لایوجب علما و لا عملاً».
استاد معرفت، خود در مواضع متعددی از مقاله، اعتبار خبر واحد ثقه را به بنای عقلا و امضای شارع دانسته‏اند. اگر خبر واحد، قطعی‏الصدور باشد، چه نیازی به بنای عقلا و امضای شارع دارد و اصلاً آیا چنین بنایی و چنین امضایی ممکن است؟ چنان که در مباحث «قطعِ» علم اصول ثابت شده است، عمل به قطع، نه سلبا و نه اثباتا قابل برای جعل نیست؛ نه از ناحیه عقلا و نه از ناحیه شارع.
2. ادّعای این که خبر واحد ثقه، کاشفیّت تامّ از صدور دارد، جدّا سخن خلاف واقعی است. اخبار آحادی که با چندین واسطه به ما رسیده است، آن هم با آن گونه توثیقات رجالی که بسیاری از آنها از حدّ یک نوع ظنّ فراتر نمی‏رود، چگونه می‏تواند همه، قطعی‏الصدور باشد. این سخن، نظیر ادّعای برخی از اخباریان است که گفته‏اند: همه روایات کتب اربعه، قطعی‏الصدور است که بطلان آن نیازی به بحث ندارد.(1)
به این ترتیب، روشن می‏شود بسیاری از اخبار واحد ثقه، ظنی‏الصدور است. این ظنّ، حتی اگر در مواردی، ظن بالایی باشد، باز نیاز به دلیل حجّیت دارد و در دلیل حجیت، فرقی نمی‏کند که عقلا بنایی داشته باشند و شارع امضا کرده باشد یا ابتداءا شارع، ظنّی را حجت کرده باشد.
ثالثا، در کلمات استاد معرفت، نسبت به «تعبّدی نبودن» اعتبار خبر واحد ثقه، نوعی تهافت وجود دارد. در موضعی آورده‏اند:
بنای انسانها بر آن است که بر اِخبار کسی که مورد ثقه [طبعا وثوق] است، ترتیب اثر می‏دهند و همچون واقع معلوم با آن رفتار می‏کنند. و این نه قراردادی است و نه تعبّد محض، بلکه همان جنبه کاشفیّت آن است که این خاصیت را به آن می‏بخشد.
اگر چیزی نه قراردادی است و نه تعبّد محض، آیا نیاز به «بناء» دارد؟ آیا «ترتیب اثر» در این صورت، بنایی است؟ آیا معنی دارد بگوییم «همچون» واقع معلوم با آن رفتار می‏کنند؟ «بنای بر ترتیب اثر» که در کلمات ایشان آمده، هیچ نیست مگر تعبیر دیگری از نوعی قرار عملی میان عقلا دائر بر این که بر خبر واحد، همان اثری را بار کنند که بر واقع بار می‏کنند یا با آن، همان گونه عمل کنند که با واقع معلوم. امّا همه اینها جز «قرار عملی»، چیز دیگری نیست.
این که این نوع «قرار عملی» را «تعبّد» می‏توان خواند یا نه، هیچ اثری در بحث ندارد. به وجهی، می‏توان آن را تعبّد خواند و به وجهی، خیر. اگر منظور از «تعبّد»، این است که هیچ نکته و مناطی در پشت این تعبّد نهفته نباشد، در این صورت، بنای عقلا در باب حجّیت خبر ثقه، تعبّدی نیست؛ چون حتما کاشفیّت ناقص و ظنّی خبر ثقه در بنای عقلا دخالت دارد و اگر مقصود از «تعبّدی» این است که بدون «بناء» و «قرار عملی از عقلا»، تمام نیست، در این صورت، حجّیت خبر واحد ثقه، حتما تعبّدی است؛ چون کاشفیت تامّ برای آن ثابت نیست و تتمیم این کاشفیّت، نیاز به تعبد و قرار عملی دارد.
در هر صورت، بحث اطلاق «تعبّد» بر این بناهای عقلایی و عدم اطلاق آن، هیچ مدخلیّتی در اصل بحث ندارد. مدّعای اصولیان این است که در هر جا بناهای عملی از عقلا یا شارع مطرح می‏شود، باید اثری وجود داشته باشد تا به لحاظ آن اثر، بنایی صورت پذیرد، والاّ «بناء»؛ چه از عقلا و چه از شارع، لغو است.
این مقدار ادعای اصولی را باید از بدیهیّات بحث «بناءات» شمرد. استاد معرفت خود می‏فرماید: «بنای انسانها بر آن است که بر اِخبار کسی که مورد ثقه است، ترتیب اثر می‏دهند و همچون واقع معلوم با آن رفتار می‏کنند...». اگر بنای انسانها بر این است که بر اخبار ثقه ترتیب اثر دهند، پس باید اثری باشد که آنها با بنای خود می‏خواهند آن اثر را مترتب سازند. اگر اثری نباشد، «ترتیب آن» معنی دارد؟ و همین طور «بنای بر ترتیب آن»؟
همچنین وقتی می‏فرمایند: «همچون واقع معلوم با آن رفتار می‏کنند»، معلوم می‏شود این گونه رفتار، صرفا یک بنا از عقلاست و با این بنا می‏خواهند «اثر» واقع معلوم را بر خبر واحد ثقه بار کنند، والاّ «همچون واقع معلوم با آن رفتار کردن»، چه معنایی خواهد داشت؟ حال اگر آن واقع معلوم، از سنخ اثر نباشد، بلکه امر نظری محض باشد، «ترتیب اثر» یا «رفتار همچون واقع معلوم» چه معنایی پیدا می‏کند؟
وقتی گفته می‏شود: بنای انسانها بر ترتیب اثر است، لابد اثری هست که عقلا می‏توانند با بنای خویش، آن را مرتّب سازند. حال در امور نظری محض و در اعتقادات و تفسیر، چه اثری وجود دارد که قابل ترتیب باشد؟ علم و اعتقاد و نظایر آن نمی‏تواند آن اثر مقصود باشد؛ چون اینها با «بناء» قابل ترتیب نیست. علم و اعتقاد، اموری تکوینی است که اگر حاصل شود، نیازی به «بناء بر ترتیب» ندارد؛ بلکه بالاتر از آن، قابل «بناء» نیست و اگر حاصل نشود، به صرف بنای عقلا تحصیل نمی‏شود.
آری اگر در جایی بر علم و اعتقاد، اثری عملی مترتب باشد، خبر واحد ثقه می‏تواند با توجه به بنای عقلا و امضای شارع، آن اثر را تعبدا مترتب سازد. لذا خبر واحد ثقه در آن جا قابل حجّیت است و سخن اصولیان هم غیر این نیست.
رابعا، استاد معرفت به عنوان نوعی استبعاد نسبت به عدم حجّیت اِخبار عدل ثقه در باب تفسیر، فرموده‏اند:
اساسا اگر اِخبار عدل ثقه را در باب تفسیر، فاقد اعتبار بدانیم، از تمامی بیانات معصومان و بزرگان صحابه و تابعین محروم می‏مانیم و فایده بهره‏مند شدن از بیانات این بزرگان، منحصر در عصر حضور می‏گردد که یک محرومیت همیشگی را به دنبال دارد.(1)
ولی این «استبعاد» و آن «محرومیّت همیشگی»! واقعیّتی ندارد. اصولیان نگفته‏اند اِخبار عدل ثقه، هیچ گاه «معتبر» نیست؛ گفته‏اند نمی‏شود با دلیل اِعتبار عقلایی یا شرعی، آنها را تعبّدا معتبر ساخت؛ یعنی تعبّد در آنها جا ندارد. لذا اگر با کمک قراین یا تواتر، صدور خبر، قطعی باشد، این خبر ثقه (به لحاظ صدور) معتبر است.
بعلاوه، فایده کلمات ائمه معصومین علیهم‏السلام چه در باب تفسیر و چه در باب تکوینیّات، صرفا این نیست که بدانها تعبّد کنیم، تا گفته شود اگر باب اعتبار شرعی آنها مسدود شود، محرومیّت همیشگی لازم می‏آید. بسیاری اوقات، کلمات ائمّه معصومین علیهم‏السلام راههای جدیدی را برای بشر باز می‏کند که بنفسها مهمّ است، نه تعبّد به آنها. همین که فضای جدید و راهی نو فراراه بشر گشوده شد، خود بزرگترین فایده است.
فرض کنید در روایات ائمه معصومین علیهم‏السلام برهانی بر توحید آورده می‏شود؛ فایده این روایت این نیست که به این برهان تعبّد کنیم. فایده‏اش این است که راه جدیدی را برای انسان باز می‏کند. این راه، حتّی قطعی هم که نباشد، فایده خود را داراست: راه نو، ولو محتمل هم باشد، کم‏اهمیّت نیست. انسان می‏تواند خود، آن راه را دنبال کند تا به ثمر برسد. گاه ابداء یک احتمال در حلّ مسأله، در حدّ یک راه حل، ارزش دارد.
این مطلب درباره ظواهر قرآنی هم جاری است؛ چون قرآن در عین این که قطعی‏الصدور است، به لحاظ دلالت، گاه ظنّی است. لذا درباره آیات ظنّی‏الدلاله که به معارف مربوط می‏شود، همان بحث فوق جاری است. به نظر اصولیان، این چنین آیاتی به لحاظ دلالت، نمی‏تواند مشمول ادله حجّیت ظاهر باشد؛ چون در امور تکوینی، اثری عملی وجود ندارد تا به لحاظ آن، تعبّد و ترتیب اثر متصوّر باشد.
در این جا هم ممکن است کسی استبعاد کند که لازمه این سخن، این است که این همه آیات مربوط به معارف، تاریخ و... از اعتبار ساقط شود. پاسخ این است که اوّلاً، دلالت در همه آیات معارف، تاریخ و... ظنّی نیست تا نیاز به ادله حجّیت ظاهر باشد. بسیاری از مفاد آیات، می‏تواند با کمک قراین به صورت مفاد قطعی درآید. ثانیا، فایده آیات قرآنی در باب معارف، این نیست که تعبّدا چیزی را برای انسان ثابت کند. همین که احتمالات جدیدی را برای انسان مطرح می‏کند، خود، امر بسیار مهمّی است. انسان باید خود، این راه را طی کند و دنبال احتمال را بگیرد تا به یقین برسد.
فایده آیات قرآنی، این نیست که «یقین تعبّدی» برای انسان درست کند؛ فایده‏اش این است که حتی در موارد عدم قطع، راهی را برای انسان گشوده است که انسان با پای خود آن را دنبال کند. آیات قرآنی با تذکّرهای متعدد و تأکیدهای فراوان، بشر غرق در مادّیات را به معاد توجّه می‏دهد.
بر فرض که کسی از این آیات به یقین نرسد (که این فرض خلاف است)، امّا ظنّ معقول در او پیدا می‏شود که بعد از موت، عالمی هست باقی و انسان با موت از بین نمی‏رود، بلکه از منزلی به منزلی نقل مکان می‏کند. این واقعیت، اگر به صورت احتمالی هم در ذهن انسان جای گیرد، دیگر وضع انسان به حال قبل باز نخواهد گشت. کسی که دغدغه موت و معاد، او را فراگیرد، حالش متبدل خواهد شد و اموری برای او مسأله می‏شود که تا به حال نبوده است. حاصل، آن که فایده آیات مربوط به عالم تکوین در مواردی که دلالت آنها ظنی است، همچون روایات ظنّی‏الصدور، منحصر در تعبّد و شمول دلیل حجّیت نسبت به آنها نیست.
بعلاوه در بحثی که گذشت، فرقی بین عصر ظهور و عصر غیبت نیست. این که استاد معرفت فرموده‏اند «اگر اِخبار عدل ثقه معتبر نباشد، فایده بیانات معصومین علیهم‏السلام منحصر در عصر ظهور می‏گردد و این یک محرومیت همیشگی است» به نظر صحیح نمی‏رسد؛ چون در عصر حضور هم این طور نیست که همه مستقیما روایت را از امام بشنوند. جز افراد معدودی که با امام در تماسند و برایشان مقدور است که روایت را از امام بشنوند، میلیونها مسلمان در اطراف و اکناف عالم اسلامی از این امر محروم بوده‏اند.
همچنین کسی که روایتی را از امام علیه‏السلام مشافهةً درک می‏کند، نسبت به دلالت و جهت روایت، هنوز با مشکل روبه‏روست و ممکن است در این دو حیث، به قطع و یقین نرسد. بنابراین، باز باید به ادله حجیّت ظواهر و اصول عقلایی دیگر تمسّک کند و همان بحثهای مربوط به صدور در عصر غیبت، دوباره در این جا و در عصر حضور، ظاهر می‏شود.
پس مسأله، یک مسأله کلّی است و حضور و غیبت، تأثیری در آن ندارد. آری در عصر حضور، برای آنهایی که کلامی را مشافهة از امام می‏شنوند، فقط نسبت به صدور روایت، قطع حاصل می‏شود، در حالی که این قطع، ممکن است به نحو دیگری در عصر غیبت هم حاصل شود (مثل تواتر یا تراکم قرائن).

راهی دیگر در حجّیت روایات تفسیری

استاد معرفت در ادامه بحث خویش، کلامی از استاد خویش مرحوم آیة‏اللّه‏ خویی قدس‏سره نقل می‏کنند و بدان استشهاد می‏ورزند:
بسا در حجّت بودن خبر واحدی که راوی مورد وثوق از معصومین علیهم‏السلام نقل می‏کند، درباره تفسیر قرآن اشکال می‏شود و وجه اشکال، آن است که معنای حجّیتی که برای خبر واحد یا دیگر دلیلهای ظنّی ثابت شده، این است که واجب است در صورت جهل به واقع، آثار واقع را بر آن بار کنیم، همچنان که اگر به واقع، قطع پیدا می‏نمودیم؛ و این امر تحقّق پیدا نمی‏کند، مگر موقعی که مفاد خبر، حکم شرعی باشد یا موضوعی باشد که شارع بر آن حکم شرعی بار نموده است و این شرط در خبر واحدی که در باب تفسیر از معصومین علیهم‏السلام نقل می‏شود، یافت نمی‏گردد.
این اشکال، خلاف تحقیق است؛ زیرا چنان که در مباحث علم اصول توضیح داده‏ایم، معنای حجّیت در اماره ناظر به واقع، این است که آن اماره به حسب حکم شارع، علم تعبدی محسوب می‏شود، در نتیجه، طریق معتبر (مثل خبر واحد) فردی از افراد علم است، ولی فرد تعبدی، نه وجدانی. بنابراین، همه آثاری که بر قطع بار می‏شود، بر چنین عملی نیز بار می‏شود و می‏توان بر طبق آن خبر داد؛ همان گونه که می‏توان بر طبق علم وجدانی خبر داد و این خبر دادن، سخن بدون علم نیست.
دلیل بر این امر، سیره عقلاست؛ زیرا ایشان با طریق معتبر، معامله علم وجدانی می‏کنند و میان آثار آنها فرق نمی‏گذارند؛ از باب مثال، از نظر عقلا، ید، اماره مالکیت صاحب ید بر اموالی است که در اختیار او قرار دارد و ایشان بر چنین یدی آثار مالکیت بار می‏کنند و از مالک بودن او خبر می‏دهند. کسی این امر را انکار نمی‏کند و از ناحیه شارع هم این سیره عقلاییه، مردود شناخته نشد.(1)
استاد معرفت سپس چنین اشکال می‏کنند:
در کلام حضرت استاد، تنها جای مناقشه، آن جاست که اعتبار خبر واحد را از باب علم تعبّدی شمرده است در مقابل علم وجدانی، البته با وحدت اثر! در صورتی که مبنای اعتبار خبر واحد ثقه، جز بنای عقلا چیز دیگری نمی‏تواند باشد که نقش شارع تنها جنبه امضایی دارد. این اعتبار از جانب عقلا و امضای شارع به جنبه کاشفیت تامّ آن بستگی دارد که تعبّد، مطلقا در آن راه ندارد.(2)
به گمان ما، هم سخن مرحوم آیة‏اللّه‏ خویی قدس‏سره و هم اشکال استاد معرفت به ایشان، خالی از مناقشه نیست؛ امّا اشکال استاد معرفت، بسیار عجیب می‏نماید. چون ظاهر کلام ایشان در این جا این است که خبر واحد، کاشفیت تامّ از واقع دارد و لذا تعبّد، مطلقا در آن راه ندارد. معنای این سخن این است که خبر واحد ثقه، همیشه قطع به صدور می‏آورد! این ادّعا به هیچ وجه مسموع نیست و کاملاً خلاف واقع است. بعلاوه، تهافت عجیبی در کلام ایشان وجود دارد: اگر واقعا خبر واحد، همواره قطع به صدور می‏آورد و لذا تعبّد در آن جا ندارد، در اعتبار، چه نیازی به بنای عقلا دارد و چه احتیاجی به امضای شارع؟
بعلاوه، از کلام مرحوم آیة‏اللّه‏ خویی قدس‏سره هم به خوبی پیداست که بحث ایشان در امارات ظنی است؛ یعنی فرض بحث ایشان در جایی است که اماره به قطع منتهی نشده باشد، والاّ به طور کلّی موضوع این گونه بحثها مرتفع خواهد بود. به این ترتیب، روشن می‏شود اشکال استاد معرفت به سخن ایشان وارد نیست.
امّا سخن مرحوم آیة‏اللّه‏ خویی نیازمند بحث است. اگر مراد ایشان از بیان فوق، این باشد که در باب تفسیر و در باب تکوینیات، روایات ائمّه علیهم‏السلام حجّت است؛ ولو در آن جهت نظری و اعتقادی، در این صورت، سخن نادرستی است که قبلاً دلیل آن ذکر شد. حجیّت عملی را به هر معنی که فرض کنیم، نیازمند اثر عملی است و معقول نیست در جایی تحقّق پیدا کند که منظور ترتیب آثار عملی نباشد.
اما اگر منظور ایشان این باشد که در روایات ائمه علیهم‏السلام در باب تفسیر و عقاید و تکوینیات، جهات عملی هم یافت می‏شود؛ مثل «صحت استناد» و خروج از «قول بلاعلم» و افعال آنها، سخن صحیحی است؛ منتها مفید حجّیت از باب نظر و اعتقاد نخواهد بود.
توضیح کلام این که همان طور که در کلام محقّق خویی قدس‏سره آمده است، درباره امور نظری و تکوینی هم می‏توان آثاری عملی یافت؛ مثل «صحت استناد کلام به خداوند» و خروج از «کلام بغیر علم». می‏دانیم هیچ کلامی را بی‏حجّت نمی‏توان به خداوند یا پیامبر یا معصومین علیهم‏السلام نسبت داد. چنین کلامی، نوعی افتراست که عقلاً و شرعا ممنوع است. حال اگر روایتی تفسیری یا در باب معارف وارد شود که دارای شرایط حجّیت باشد، به خاطر شمول دلیل حجّیت، می‏توان مضمون آن را به ائمه معصومین علیهم‏السلام یا خداوند (در باب تفسیر) نسبت داد. این نسبت، بلاحجّت نیست؛ لذا از تحت عمومات حرمت افترا و نسبت بلاعلم، خارج می‏شود.
این سخن صحیحی است، منتها نمی‏تواند به اثرِ نظری یا اعتقادی یا تکوینی مورد بحث تسرّی پیدا کند؛ یعنی این گونه دلیل حجیت، نمی‏تواند مثلاً اعتقادی در باب معاد یا تفسیر یا امور تکوینی بیاورد. امر اعتقادی یا نظری، اگر با خبر واحد یا ظهور آیه‏ای تحقق پیدا کند، نیازی به دلیل حجیت ندارد و اگر هم محقّق نشود، دلیل حجّیت نمی‏تواند کاری در این جهت انجام دهد.
آنچه اصولیان در باب عدم حجّیت اخبار معارف و تفسیر مطرح کرده‏اند، مقصودشان همین جهت نظری و اعتقادی است و حال روشن شده است که سخن کاملاً صحیحی است و آنچه مرحوم آیة‏اللّه‏ خویی قدس‏سره فرموده‏اند، ذرّه‏ای از متانت و استقامت این سخن کم نکرده است. آری، ایشان گشته‏اند و اثری عملی در این موارد پیدا کرده‏اند (صحت استناد و جواز اخبار و امثال آن) که به گمان ما کاملاً درست است، ولی هیچ ربطی به اثر اعتقادی و نظری مربوط ندارد.
نتیجه استدلال مرحوم خویی این است که ادله حجیّت خبر واحد می‏تواند شامل این گونه اخبار به لحاظ ترتیب این گونه آثار شود، که منعی نیست. ولی آن بحث اصلی اصولیان که آثار اعتقادی و نظری بر آن مترتب نمی‏شود؛ به جای خود باقی خواهد ماند.
برای توضیح، فرض کنید روایت صحیحی وارد شده باشد که «سبع سموات» موجود در آیات قرآنی را معنی می‏کند. و فرض کنید این روایت، هم به لحاظ سند و هم به لحاظ دلالت، قطعی باشد. شمول دلیل حجیت نسبت به این روایت، چه اثری دارد؟
یک اثر معقول که محقق خویی قدس‏سره بدان توجه کرده بود، این است که اگر کسی آن معنی را به قرآن نسبت دهد، افترا و سخن بدون علم نیست. ولی آیا این اثر، همان چیزی است که در باب تفسیر، متوقع هستیم؟! در باب تفسیر، به دنبال فهم کلام خدا هستیم. دلیل حجّیت، نسبت به این فهم چه می‏کند؟ اگر فهم ظنی مراد باشد که بدون دلیل حجّیت، خود حاصل است و اگر فهم قطعی، که با دلیل حجّیت تحقق پیدا نمی‏کند.
این آن نکته‏ای است که اصولیان به دنبال آن بوده‏اند. سالها پیش در هنگام نگاشتن کتاب معرفت دینی به هر دو نکته فوق، در ضمن عبارت کوتاهی اشاره کرده بودم:
نکته مهمی که فقط به آن اشاره می‏کنم آن که، بین معارف دینیِ مربوط به عالم تکوین و معارف دینی مربوط به احکام و اوامر و نواهی، فرقی اساسی وجود دارد. در قسم اوّل، خودِ مضمون، قابل تعبّد نیست. بلکه افعالی مثل «صحت انتساب مضمون به شارع» و امثال آن، مورد تعبّد قرار می‏گیرد (یا ممکن است قرار گیرد) به خلاف امارات شرعی در مورد احکام که انحاء تعبّدات در خود مضمون آن ممکن است.(1)

تکمله

در بحث فوق، سخن مرحوم آیة‏اللّه‏ خویی را بر اساس محتملات کلامشان نقد کردیم، ولی در واقع، نظرشان چیست؟ آیا واقعا معتقدند روایات تفسیری می‏تواند به لحاظ تفسیر یا اعتقاد، مؤثر و معتبر باشد یا فقط منظورشان این است که آثاری همچون صحت استناد و اخبار، مترتّب می‏شود؟
در کلام ایشان تعبیری وجود دارد که شاید از آن عموم فهمیده شود: «و یدلّنا علی ذلک سیرة العقلاء، فإنّهم یعاملون الطریق المعتبر معاملة العلم الوجدانی من غیر فرق بین الآثار... .»(2)
ولی بسیار بعید است منظور ایشان آثار غیر عملی باشد. کما این که از بحث سابق ظاهر گشته است. ظاهرا مقصود ایشان همه آثار عملی است، نه همه آثار؛ اعم از آثار عملی و غیر عملی. در تقریرات درس اصول ایشان (مصباح الاصول)، نسبت به روایات حاکی از امور تکوینی و تاریخی، تصریح کرده‏اند که حجّیت، فقط نسبت به یک اثر معنی دارد و ثابت است و آن، جواز اِخبار به متعلّق آن ظنّ است:
... و أمّا الظنّ المتعلّق بالأمور التکوینیّة أو التاریخیّة، کالظنّ بأنّ تحت الأرض کذا أو فوق السماء کذا، و الظنّ بأحوال أهل القرون الماضیة و کیفیّة حیاتهم و نحو ذلک... . إن کان من الظنون الخاصّة... فإنّه علی مسلکنا من أنّ معنی الحجّیّة جعل غیر العلم علما بالتعبّد یکون الظنّ المذکور حجّة باعتبار أثر واحد و هو جواز الإخبار بمتعلّقه، فإذا قام ظنّ خاصّ علی قضیّة تاریخیّة أو تکوینیّة، جاز لنا الإخبار بتلک القضیّة بمقتضی حجّیة الظنّ المذکور، لأنّ جواز الإخبار عن الشی‏ء منوط بالعلم به و قد علمنا به بالتعبّد الشرعیّ... .(1)
ذکر این نکته هم شاید مفید باشد که بر حسب تقریرات مصباح الاصول، شمول ادلّه حجّیت ظنون نسبت به غیر احکام، محتاج تفصیل است: در اموری که از اصول اعتقادی است و در آن، معرفت و علم لازم است؛ همچون معرفت خداوند و معرفت معاد جسمانی، ادله حجیت ظنون نمی‏تواند ظنّ به این امور را حجّت کند؛ چون نمی‏توان در آنها به ظن اکتفا کرد و باید تحصیل علم نمود. امّا در اموری که معرفت آنها واجب نیست و فقط باید بدانها ملتزم بود و عقد قلب و تسلیم نسبت به آنها داشت؛ همچون تفاصیل برزخ و معاد و وقایع روز قیامت و تفاصیل صراط و میزان، اگر دلیل حجّیت ظنّ به این امور، غیر انسداد باشد، شمولش نسبت به آنها مانعی ندارد؛ به این معنی که مانعی از التزام به متعلّق این ظنون و عقد قلب بر آنها وجود ندارد؛ چون مفاد آن به تعبّد شرعی ثابت است. و اگر ظنّ، متعلّق به امور تکوینی و تاریخی باشد، حجیت ظنّ خاص در آن معنی دارد؛ از باب امکان اخبار به مفاد آن، به تفصیلی که قبلاً گذشت.(2)
این محصّل تفصیلی است که تقریرات مصباح الاصول از مرحوم آیة‏اللّه‏ خویی نقل می‏کند. آنچه درباره عقد قلب و التزام به مفاد ظن در آن آمده، کاملاً قابل مناقشه است؛ چون اوّلاً، باید دید آیا عقد قلب و التزام و تسلیم درباره غیر علم، اصلاً ممکن است؟
کسی که می‏بیند واقعیّت، ممکن است غیر از این باشد، آیا معنی دارد بدان عقد قلب نماید و ملتزم شود و تسلیم گردد؟ ثانیا، اصلاً چنین تسلیم و عقد قلبی مطلوب است؟ کدام دلیل، ثابت کرده است که عقد قلب و تسلیم نسبت به امور ظنی، مطلوب است؟ و اگر دلیلی وجود دارد، چه نیازی به اطلاق دلیل حجّیت ظن است؟
مگر آن که مقصود ایشان این باشد که ما در باب علم، دلیلی بر تعبد و تسلیم و انقیاد نسبت به معلوم داریم. و چون دلیل حجّیت ظنون به اطلاق خود، غیر علم را علم کرده است، پس از این باب، عقد قلب و تسلیم و انقیاد در این موارد لازم است.
ولی در این صورت، می‏پرسیم: کدام دلیل بر عقد قلب و انقیاد در مطلق علم؛ ولو «علم تعبّدی» اقامه شده تا بتوان با دلیل حجیت ظن، این اثر را بر مظنون بار کرد؟ خصوصا این که عقد قلب و تسلیم اجمالی بما جاء به النبی و واقع امر ممکن است. بنابراین، لزوم عقد قلب به ظن تفصیلی اگر ممکن باشد، هیچ دلیلی بر مطلوبیتش وجود ندارد.
از همین جاست که محقق عراقی بر حسب نقل نهایة الافکار می‏فرماید:
... نعم یبقی الکلام فیما لو تفحّص و حصل له الظنّ فی أنّه هل یقوم ظنّه مقام العلم فی ترتیب آثار العلم علیه من وجوب التدیّن و الانقیاد بمظنونه أم لا. (و التحقیق هو الثانی) و هذا إذا کان الظنّ الحاصل من الظنون المطلقة التی لم‏یثبت حجّیّتها لدی العقلاء فظاهر. و أمّا لو کان من الظنون الخاصّة المتّبعة عندهم فی أمور معاشهم و معادهم فعدم قیام مثله مقام القطع فی ترتیب آثاره علیه من التدیّن و التسلیم و عقد القلب علی طبقه إنّما هو من جهة کونها من الآثار العقلیّة المخصوصة بالعلم إذ حینئذ لایجدی مجرّد کونه من الطرق العقلائیّة فی قیام مثله مقام العلم فی ترتیب الآثار المزبورة خصوصا مع عدم إطلاق لأدلّة اعتبار الظنّ عقلاً أو شرعا بالنسبة إلی أمثال هذه الأمور التی یمکن ترتیبها علی نفس الواقع من دون احتیاج إلی تعیّنه بالظنّ.(1)
شیخ انصاری قدس‏سره در رسائل در بحث «اعتبار ظن در اصول دین» سخنی دارد که ظاهر صدرش امکان حجّیت ظنون در باب اعتقادات است، ولی در نهایت بحث، ظاهرا از این نظر عدول می‏کند و خلاف آن را توجیه می‏کند.
ایشان می‏فرماید:
... و لکن یمکن أن یقال: إنّه إذا حصل الظنّ من الخبر... إن أرادوا التدیّن به الذی ذکرنا وجوبه فی الاعتقادیات و عدم الاکتفاء فیها بمجرّد الاعتقاد... فلا مانع من وجوبه فی مورد خبر الواحد، بناءا علی أنّ هذا نوع عمل بالخبر، فإنّ ما دلّ علی وجوب تصدیق العادل لایأبی الشمول لمثل ذلک... و ممّا ذکرنا یظهر الکلام فی العمل بظاهر الکتاب و الخبر المتواتر فی أصول الدین؛ فإنّه قد لایأبی دلیل حجّیة الظواهر عن وجوب التدیّن بما تدلّ علیه من المسائل الأصولیّة التی لم‏یثبت التکلیف بمعرفتها. لکن ظاهر کلمات کثیرٍ عدم العمل بها فی ذلک. و لعلّ الوجه فی ذلک: أنّ وجوب التدیّن المذکور إنّما هو من آثار العلم بالمسألة الأصولیّة لا من آثار نفسها و اعتبار الظنّ مطلقا أو الظنّ الخاصّ ـ سواء کان من الظواهر أو غیرهاـ معناه: ترتیب الآثار المتفرّعة علی نفس الأمر المظنون لا علی العلم به... .(1)
همان طور که از ذیل کلام شیخ قدس‏سره پیداست، وجوب تدیّن و اعتقاد را از آثار علم می‏داند و مفاد دلیل حجّیت ظن را چیزی بیش از ترتیب آثار واقع نمی‏بیند؛ لذا شمول دلیل حجّیت ظنون را نسبت به این موارد، منتفی می‏داند. این اشکال، مبتنی بر این اساس است که مجعول در باب امارات «تنزیل مؤدّی به منزله واقع» باشد، امّا اگر کسی همچون محقّق نایینی و به تبع ایشان، محقق خویی، معتقد شد که مجعول، طریقیّت و علم است، این توجیه شیخ، منتفی می‏گردد؛ مگر آن که سخن را به جهت دیگری متوجّه سازیم و چنان که قبلاً هم گفتیم، انقیاد و تدیّن را از آثار علم وجدانی بدانیم، نه مطلق علم؛ ولو علم تعبّدی. در این صورت، مفاد دلیل حجّیت حتی اگر جعل طریقیّت و علم هم باشد، نمی‏تواند وجوب تدین و انقیاد را ثابت کند؛ چنان که با کمترین تأمّلی واضح می‏گردد. البته، نفس ادعای جعل طریقیت و علم در باب امارات، نیازمند بحثی دشوار و دامنه‏دار است که از حوصله این مقال خارج است.

سخن نهایی

آیة‏اللّه‏ معرفت در پایان مقاله فرموده‏اند:
به هر حال، از روز نخست تا کنون، بزرگان اسلام نسبت به خبر واحد ثقه با دید اعتبار نگریسته‏اند و در تمامی زمینه‏ها مورد استفاده بوده است.(1)
این سخن هم تا حدّی غریب است! اوّلاً، ایشان به خوبی مطّلعند که در اصل عمل به خبر واحد، حتّی در احکام، بسیاری از بزرگان اسلام مخالفت کرده‏اند؛ مثل سید مرتضی و ابن ادریس و جمعی دیگر؛ تا حدّی که سید مرتضی قدس‏سره ادعای اجماع بر عدم عمل به خبر واحد نموده است. گرچه تعیین دقیق مدعای سید مرتضی قدس‏سره و مخالفت آن با اجماع ادعا شده از سوی شیخ طوسی اعلی اللّه‏ مقامه، خود بحث مهمی می‏طلبد، و لکن مقصود در این جا این است که واقعا از روز نخست، بزرگان اسلام با دید اعتبار به خبر واحد ثقه ننگریسته‏اند.
مرحوم شیخ انصاری قدس‏سره در رسائل در بحث «حجّیت خبر واحد» می‏فرماید:
فالمحکیّ عن السیّد و القاضی و ابن زهرة و الطبرسیّ و ابن إدریس قدّس اللّه‏ أسرارهم المنع. و ربّما نسبت إلی المفید قدس سره حیث حکی عنه فی المعارج أنّه قال: «إنّ خبر الواحد القاطع للعذر هو الذی یقترن إلیه دلیل یفضی بالنظر إلی العلم، و ربما یکون ذلک إجماعا أو شاهدا من عقل و ربما ینسب إلی الشیخ کما سیجی‏ء عند نقل کلامه و کذا إلی المحقّق بل إلی ابن بابویه، بل فی الوافیة: إنّه لم‏یجد القول بالحجّیّة صریحا ممّن تقدّم علی العلاّمة، و هو عجیب.(2)
با این همه، چگونه می‏توان ادّعا کرد که از روز نخست، بزرگان اسلام نسبت به خبر واحد ثقه با دید اعتبار نگریسته‏اند؟
ثانیا، بحث فعلی در این مقاله بر سر حجّیت خبر واحد ثقه مطلقا نیست؛ چون عمده اصولیان در اعصار اخیر، حجیت خبر واحد را در باب احکام و آثار عملی پذیرفته‏اند. بحث بر سر حجیت خبر واحد در باب تفسیر است. شیخ طوسی اعلی اللّه‏ مقامه با این که اجماع بر عمل به خبر واحد را نقل می‏کند، به باب تفسیر که می‏رسد، خبر واحد ثقه را حجّت نمی‏داند. کلام وی در مقدمه تفسیر تبیان را استاد معرفت خود نقل کرده‏اند. کلام شیخ مفید در کتاب شرح اعتقادات صدوق را نیز نقل کرده‏اند که فرموده بود: «خبر الواحد فی هذا الباب لایوجب علما و لا عملاً».
مرحوم شیخ انصاری قدس‏سره در بحث اعتبار ظنّ در اصول دین در رسائل چنین می‏فرماید:
قال شیخنا الشهید الثانی فی المقاصد العلیّة بعد ذکر أنّ المعرفة بتفاصیل البرزخ و المعاد غیر لازم و أمّا ما ورد عنه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فی ذلک من طریق الآحاد فلایجب التصدیق به مطلقا و إن کان طریقه صحیحا، لأنّ خبر الواحد ظنّیٌ و قد اختلف فی جواز العمل به فی الاحکام الشرعیّة الظنّیّة، فکیف بالاحکام الاعتقادیّة العملیّة.(1)
همچنین از شیخ طوسی قدس‏سره نقل می‏کند که عدم جواز اعتماد بر اخبار آحاد در اصول دین، اتفاقی است: «و ظاهر الشیخ فی العدّة: أنّ عدم جواز التعویل فی أصول الدین علی أخبار الآحاد اتّفاقیّ إلاّ عن بعض غَفَلَة أصحاب الحدیث.»(2)
مرحوم شیخ انصاری سپس اضافه می‏کند: «و ظاهر المحکیّ فی السرائر عن السیّد المرتضی عدم الخلاف فیه أصلاً. و هو مقتضی کلام کلّ من قال بعدم اعتبار أخبار الآحاد فی أصول الفقه»(3).
با وجود این اقوال از بزرگان اسلام، غرابت ادّعای نهایی مقاله، آشکار می‏شود. «و الحمد للّه‏ ربّ العالمین»

پی نوشت ها:

1. در کتاب معرفت دینی، دلیلی عقلی بر حجّیت ظواهر اقامه کرده‏ام:
ر.ک: صادق لاریجانی، معرفت دینی، ص158، مرکز ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1370.
1. محمدهادی معرفت، «کاربرد حدیث در تفسیر»، مجله تخصّصی دانشگاه علوم اسلامی رضوی، سال اوّل، شماره اوّل، ص142.
2. همان.
1. سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان، ج10، ص351، چاپ مؤسسه اعلمی، بیروت.
1. «کاربرد حدیث در تفسیر»، مجله تخصصی دانشگاه علوم اسلامی رضوی، ص145.
1. همان، ص146.
1. مرتضی الانصاری، فرائد الاصول، ج1، ص239.
1. «کاربرد حدیث در تفسیر»، مجله تخصصی دانشگاه علوم اسلامی رضوی، ص145.
1. در ترجمه آیة‏اللّه‏ معرفت از متن «البیان» دو مسامحه رخ داده است: نخست آن که در ترجمه «... أنّ معنی الحجّیة التی ثبتت لخبر الواحد، أو لغیره من الادلّة الظنّیة هو وجوب ترتیب الآثار علیه عملاً...» عبارت «عملاً» از ترجمه ایشان ساقط شده در حالی که مسأله ترتیب آثار عملی از نکته‏های مهم بحث است.
دوم، در عبارت «و هذا الشرط قد لایوجد فی خبر الواحد الذی یروی عن المعصومین فی التفسیر» معنا این است که «گاه این شرط در خبر واحدی که از معصومین در باب تفسیر نقل می‏شود، وجود ندارد». در ترجمه ایشان «گاه» حذف شده است و لذا به صورت قاطع گفته شده است که این شرط در اخبار واحد تفسیری وجود ندارد که این خلاف واقع است؛ چون گاه اخبار تفسیری مربوط به احکام است.
2. همان.
1. معرفت دینی، ص173.
2. البیان فی تفسیر القرآن، ص279، چاپ المطبعة العلمیة فی النجف، 1377 ه .ق.
1. السید محمد سرور الواعظ الحسینی، مصباح الاصول، ج2، ص239، چاپ مطبعة نجف، 1386ه .ق.
2. همان، ص236ـ 239.
1. الشیخ محمدتقی البروجردی، نهایة الافکار، ج3، ص193، چاپ المطبعة العلمیة ـ نجف، 1371 ه .ق.
1. فرائد الاصول، ج1، ص557 ـ 558.
1. «کاربرد حدیث در تفسیر»، مجله تخصصی دانشگاه علوم اسلامی رضوی، ص146.
2. فرائد الاصول، ج1، ص240.
1. همان، ص556.
2. همان، ص557.
3. همان، ص557.

 
جمعه 14 مهر 1391  1:04 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

همگرايي قرآن و سنت

همگرايي قرآن و سنت

سيد موسي صدر

سنت، به معناي قول، فعل و تقرير معصوم تكيه‌گاهي است كه همواره در فهم دين به آن استناد شده است و در رديف قرآن از آن ياد كرده‌اند. اين حقيقت، مورد اتفاق شيعه و سني بوده و اختلافي كه در حدود سنت وجود دارد كه اهل سنت تنها قول، فعل و تقرير پيامبر (ص) را سنت مي‌دانند، ولي شيعه به مطلق قول، فعل و تقرير معصوم تعريف مي‌كند، اين موضوع ديگري است كه در اتفاق يادشده خللي ايجاد نمي‌كند.
آنچه در اين ميان شايسته تحقيق و درنگ است نوع رابطه و پيوند اين دو منبع معرفت‌شناسي است.
آيا در طول يكديگرند يا در عرض هم؟
اگر در طول يكديگرند آيا در طول يكديگر بودن به مقتضي ذات آن دو بوده يا فقط امري قرار دادي است؟
پيامدهاي اين ارتباط چيست؟
ميزان بهره‌مندي از اين دو منبع در تاريخ تفكر اسلامي چگونه بوده است و ...
در اين نوشتار، سعي مي‌كنيم مقدمه‌اي بر اين تحقيق داشته باشيم، تا گشايش بابي باشد براي پژوهش بيشتر.
در بررسي رابطه روياروي قرآن و سنت دو راه وجود دارد:
نخست مطالعه خود قرآن و سنت، به عنوان دو منبعي كه به يكديگر نظر دارند و از همديگر سخن گفته‌اند.
و ديگر تحقيق در رشته‌هاي گوناگون علوم اسلامي چون فقه، تفسير، كلام و ... كه بر فرايافتهاي قرآن و سنّت تكيه دارند و مظاهر ارتباط آن دو به شمار مي‌آيند.
راه دوّم بحثي گسترده را مي‌طلبد، از اين روي، ما از راه نخست بهره مي‌گيريم كه مي‌توان در حدّ يك مقاله به آن پرداخت.

تأثير قرآن در اعتبار بخشيدن به سنّت

آيات و رواياتي كه به نقش قرآن در سنت به گونة روشن يا ضمني پرداخته‌اند، بسيارند، در اين جا به صورت نمونه از آن ياد مي‌كنيم.

آيات

* «وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ...» حشر / 7
آنچه را رسول خدا براي شما آورده دريافت كنيد و مورد عمل قرار دهيد و از آنچه بازداشته خودداري ورزيد.
* «وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» نحل / 44
و ما اين ذكر [قرآن] را بر تو نازل كرديم تا آنچه به سوي مردم نازل شده است، براي آنان روشن سازي.
* «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ» نساء / 80
كسي كه از پيامبر پيروي كند، خدا را پيروي كرده است.
* «وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ» احزاب / 36
هيچ مرد و زن باايماني حقّ ندارد هنگامي كه خدا و پيامبرش امري را لازم بدانند اختياري [جز آن] داشته باشد.
* «وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ» بقره / 213
و كتاب آسماني را كه به سوي حقّ فرامي‌خواند با آنها نازل كرد تا در ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند داوري كند.
* «إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ» نساء / 105
ما اين كتاب را به حقّ بر تو نازل كرديم تا به آنچه خداوند به تو آموخته در ميان مردم قضاوت كني.

روايات

1. رسول خدا فرمود: «براي هر حقي نمودار درستي است و بر فراز هر صوابي پرتو درخشاني. آنچه با كتا بخدا موافق است عمل كنيد و آنچه مخالف كتاب خداست وانهيد.» 1
2. پيغمبر (ص) در منا خطبه خواند و فرمود: «اي مردم هرچه از قول من به شما رسيد و موافق قرآن بود، من گفته‌ام و آنچه به شما برسد و مخالف قرآن باشد، من نگفته‌ام.» 2
3. امام صادق (ع) فرمود: «هر حديثي كه موافق قرآن نيست، باطل و جعلي است.» 3
از اين نصوص و مانند آنها كه درصدد بيان جايگاه سنت در ساختار دين هستند، به روشني مي‌توان دريافت كه سنت در دو جهت نيازمند قرآن است و به تعبير ديگر، قرآن از دو جهت بر سنت تأثير دارد: يكي تحكيم پايه سنت و ايجاد اعتبار براي آن به عنوان يك مرجع ديني و ديگر تعيين و ارزيابي درستي و نادرستي يا بازشناسي سنت واقعي از ساختگي. و اين دو جهت، مهم‌ترين عناصر در اعتبار سنت به شمار مي‌آيند؛ زيرا هرگونه بهره‌وري فرهنگي از سنت بسته به اين است كه نخست، سنت بودنش به اثبات رسيده باشد و دو آن كه به عنوان يك منبع و مأخذ از اعتبار لازم برخوردار باشد. نبود هر يك از اين دو عنصر نقش و جايگاه سنت را به عنوان يك منبع معتبر ديني از بين مي‌برد. قرآن با فراهم ساختن اين عناصر، در حقيقت، سنت را از بي‌اثربودن رهانيده و به آن اعتبار بخشيده است.
اكنون بايد به بررسي اين نكته پرداخت كه آيا قرآن اصل و سنّت فرع است و سنت در ساختار ارزشي خود بر پايه قرآن استوار است يا آن كه با وجود اين ارتباط، سنت داراي هويت مستقلي است؟
از آنچه ياد شد، اين نتيجه به دست مي‌آيد كه رابطه سنت با قرآن، رابطه طولي است و اين در طول بودن، امري ضروري و منطقي است و نه امري قراردادي كه از باب تشريف و احترام، سنت را در طول قرآن و در مرحله پس از آن قرار دهيم.
در اين مجال، ضروري مي‌نمايد كه درباره نقش دوّم قرآن نسبت به سنت؛ يعني بازشناسي درستي و نادرستي واقعي از غيرواقعي، درنگ كنيم و اندكي به آن بپردازيم.
چنانكه پيداست اين نيازمندي از آن جا ناشي مي‌شود كه سنت در قالب خبر و روايت ظهور مي‌كند و گرنه خود قول و فعل و تقرير معصوم از آن جا كه متكي به عصمت هستند، همواره با قرآن سازگار بوده و نياز به ارزيابي و گزين حقّ و باطل ندارند.
وقتي از گزين درستي و نادرستي سنت توسط قرآن صحبت مي‌كنيم، بدان معناست كه به قرآن نقش معيار و محك مي‌دهيم؛ يعني قرآن را معيار مي‌دانيم كه مي‌بايد سنت بر آن عرضه شود و با آن محك زده شود.

چگونگي معياربودن قرآن در پذيرش سنّت

در اين موضوع احتمالهاي بسياري مطرح است:
1. مقصود از هماهنگي سنت با قرآن، سازگاري صددرصد آن با قرآن باشد؛ يعني سنت آن گاه از اعتبار برخوردار است كه در تمام جزئيات با قرآن موافق باشد.
اين احتمال نمي‌تواند تفسيري درست از معيار بودن قرآن باشد؛ زيرا لازمه آن انحصار حجت بودن در آن بخش از روايات است كه تأكيدكننده و تكراركننده فرايافتهاي آيات است؛ زيرا اينهايند كه هماهنگي صددرصد با آيات دارند؛ امّا قسمت اعظم روايات كه اين گونه نيستند از اعتبار ساقط مي‌شوند!
بلكه مي‌توان گفت براساس اين احتمال، سنت يكسره بي‌اعتبار مي‌شود؛ زيرا آن جا كه هماهنگي صددرصد نيست، حجت نيست و آن جا كه هماهنگي صددرصد است نياز به آن نخواهد بود؛ چه اين كه قرآن به عنوان اصل و محور، مفاهيم موردنظر را به صورت كامل‌تر و بااطمينان‌تر مي‌رساند.
2. هماهنگي سنت با قرآن، به معناي مخالفت نداشتن با آن باشد؛ يعني همين كه مفاد روايتي، ناسازگار با محتواي آيات نبود هماهنگي حاصل است؛ چه آن كه مفاد يادشده هماهنگ با قرآن باشد، يا در اصل در قرآن نباشد.
به تعبير ديگر: سالبه به انتفاء موضوع باشد.
اين احتمال، همان گونه كه پيداست در نقطه مقابل احتمال نخست قرار دارد و از نظر فراگيري، دامنه گسترده‌تري دارد، ولي با اين حال نمي‌توان آن را يك تصور صحيح از معيار بودن قرآن تلقي كرد؛ زيرا اگر دستهاي تحريف‌گر درصدد ايجاد انحراف و جعل حديث باشند، لازم نيست هميشه احاديثي مخالف صريح قرآن جعل كنند، بلكه كافي است چيزي بگويند كه در قرآن نيست. آيا در اين صورت مي‌توان پذيرفت كه تنها مخالفت نداشتن يك حديث با قرآن، براي پذيرش آن كافي است؟
3. مقصود از هماهنگي با قرآن، سازگاري با اصول كلي و به تعبير ديگر، عمومات و اطلاقات آيات است. بنابراين در تمام مواردي كه سنت در دايره يكي از مفاهيم كلي و يا حكم عام قرآني قرار دارد، به عنوان هماهنگ با قرآن شناخته مي‌شود، اگرچه با تمام ويژگيها در قرآن نباشد، مانند مسايل جزئي اخلاقي يا فقهي مطرح شده در روايات.
اين ديدگاه طرفداراني در بين شيعه و سني دارد، به عنوان نمونه ابواسحاق شاطبي در كتاب الموافقات مي‌نويسد:
«سنت از نظر معني به كتاب برمي‌گردد، پس امري را در سنت نمي‌يابي، مگر آن كه قرآن بر معناي آن به صورت اجمال يا تفصيل دلالت كرده است و همچنين تمام دليلهايي كه قرآن را تمامي دين و چشمه‌سار آن مي‌داند، بر حقيقت يادشده گواهي مي‌دهند.» 4
نويسنده ديگري در اين زمينه نوشته است:
«كتاب، به لحاظ تشريع قواعد كلي، ملاك و محور اصلي سنت را مي‌گزيند و به همين دليل، معيار درستي و نادرستي احاديث منقول قرار مي‌گيرد.» 5
در تأيين اين نظريه مي‌توان به آيه شريفه:
«وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ» نحل / 89
و همچنين به اين روايت از امم (ع) استشهاد كرد كه فرمود:
«چيزي نيست كه دو نفر در آن اختلاف كنند، مگر اين كه براي آن اصلي در كتاب خدا موجود است، ولي عقل هر كس به آن نمي‌رسد.» 6
براساس اين آيه و روايت، قرآن در تمام زمينه‌ها و براي هر موضوعي سخن دارد و همه آنچه را كه روايات به آن پرداخته‌اند، به گونه‌اي در قرآن موجود است. بنابراين سازگاري با اصول كلي و تمام قرآن (اگر سخن قرآن راجع به موضوعها به اين شكل باشد) معيار و ميزان درستي حديث قرار مي‌گيرد و مي‌توان با آن به تشخيص سنت واقعي از غيرواقعي پرداخت.
4. ديدگاه ديگري كه در اين زمينه درخور طرح است و تا اندازه‌اي با ديدگاه پيشين همساني دارد ولي در نقاطي با آن تفاوت دارد، اين است كه تفاوت و سازگاري كه ملاك درستي و نادرستي سنت قرار گرفته، از گونة دلالتهاي لفظي نيست تا بحث كنيم كه به گونه روشن بايد باشد يا به صورت اجمال و عموم، بلكه مقصود از عنوان فوق، هماهنگي با روح آيات وحي و تشريعهاي قرآني است. يعني سنت، وقتي هماهنگ با قرآن شناخته مي‌شود كه با روح حاكم بر آيات وحي هماهنگ و يك سو باشد اگرچه عنوان مشخصي براي آن به صورت خاص يا عام در قرآن نداشته باشيم.
اين ديدگاه توسط آيت الله شهيد محمدباقر صدر مطرح گرديده و به عنوان احتمال بهتر در مورد روايات عرضه بر كتاب، تأييد شده است.
ايشان در اين زمينه مي‌نويسد:
«لايبعد ان يكون المراد من طرح ماخالف الكتاب الكريم أو ماليس عليه شاهد منه، طرح ما يخالف الرّوح العامه للقرآن الكريم و مالاتكون نظائره و اشباهه موجوده فيه.» 7
دورنيست كه مقصود از دورافكندن خبر ناسازگار با كتاب، يا خبري كه شاهد و گواهي از قرآن براي او نيست، دورافكندن روايتي باشد كه با روح عام قرآن كريم ناسازگار باشد و نمونه‌هاي شبيه ان در قرآن نباشد.
ايشان در اين زمينه مثال مي‌زند:
«اگر روايتي در نكوهش قومي رسيده و صفات منفي و پست به آنان نسبت داده بود، مي‌گوييم اين روايت ناسازگار با قرآن است؛ زيرا روح حاكم بر قرآن در مورد بشر، وحدت و تساوي انسانها از همة جنسها و نژادها و مسؤوليتهاي انساني است، ولي اگر روايتي در مورد واجب بودن دعا هنگام ديدن هلال آمده بود مي‌گوييم اين روايت هماهنگ با قرآن است؛ زيرا برتوجه و تقرب به سوي خدا تشويق مي‌كند و اين مضمون در سراسر آيات وحي موجود است.»
اين نظريه مانند ديدگاه پيشين و شايد بهتر از آن، معيار بودن قرآن را تفسير مي‌كند؛ زيرا همه تمام روايات را در هر زمينه كه باشد دربرمي‌گيرد و هم جامعيت قرآن را مي‌پذيرد.
اين واقعيت را نمي‌توان انكار كرد كه جامع بودن قرآن در آيات و روايات بارها مورد تأكيد قرار گرفته، چنانكه از اين پس به آن اشاره مي‌كنيم و هر ديدگاهي كه معياربودن قرآن را تفسير مي‌كند بايد در چارچوب آن واقعيت مطرح گردد.

رابطه سنت با قرآن

همان گونه كه در بخش نخست اشاره كرديم، گونة ارتباط قرآن و سنت با يكديگر در پرتو نقش و كاركرد هر يك نسبت به ديگري شكل مي‌گيرد. تأثيري كه هر يك در جهتي از جهات ديگري دارد، نشان مي‌دهد كه چه نوع رابطه بين آن دو برقرار است، برهمين اساس رابطه قرآن با سنّت را رابطه اصل با فرع دانستيم؛ زيرا پايه‌هاي سنت در عرصه حجت بودن و اعتبار و مدرك بودن بر شالوده آيات استوارند.
در اين بخش به نقش و كاركرد سنت راجع به قرآن مي‌پردازيم تا از آن طريق به ماهيت پيوند سنت با قرآن دست يابيم.
اگر تقسيم‌بندي معروف در رابطه با نسبت رويات احكام با آيات فقهي را مبني بر آن كه روايات يا تأكيدكننده، يا تأسيس‌كننده، و يا تفسيركننده‌اند، در محدوده كل روايات و آيات بپذيريم (و آن را مخصوص آيات فقهي ندانيم) در اين صورت نقش روايات به عنوان مظهر ديدگاه سنت راجع به قرآن در دو بعد خلاصه مي‌شود يكي تفسير و توضيح آيات وحي و ديگر تكميل و تتميم آنها (چون روايات تأكيدي اثر ويژه پديد نمي‌آورد). از يك سو سنت به شرح مجملها و كليات قرآن مي‌پردازد و از سوي ديگر آنچه را در قرآن از آن يادنشده است به آن مي‌افزايد. شايد پيش از آن كه نقش دو بعدي يادشده اثبات شود، گزيدن گونة رابطه سنت با قرآن زود باشد؛ از اين روي، اين نتيجه‌گيري را به آخر بحث وامي‌گذاريم و نخست مي‌پردازيم به بررسي ابعاد كاركردي سنت راجع به قرآن.

نقشي تبييني و تفسيري سنت نسبت به قرآن

قطعي‌ترين كاركرد سنت نسبت به قرآن، كه هيچ كس نمي‌تواند در آن ترديد كند، نقش توضيحي و تفسيري سنت نسبت به قآن است. اين حقيقت را مي‌توان از خود قرآن استفاده كرد آن جا كه مي‌فرمايد:
«وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» نحل / 44
زيرا براساس آيه كريمه نقش پيامبر شرح ما انزل الله براي مردم است و واقعيت امر نيز بر آن صحه مي‌گذارد. اگر به مجامع روايي خودمان مراجعه كنيم مي‌بينيم قسمت اعظم روايات، شرح آيات وحي هستند: برخي به تفسير معارف و مفاهيم اعتقادي و نظري و عملي پرداخته‌اند و مفاهيمي چون عرش، كرسي، صفات الهي، امانت الهي به انسان، عدل، ظلم، خيانت، تبذير و اسراف، تزكيه، تقوي، تكبّر، رفث، فسوق و ... را شرح داده‌اند و برخي ديگر به تبيين حدود و گستره مفاهيم و معاني قرآني پرداخته‌اند، مانند رواياتي كه دايره مفهومي را توسعه داده يا از راه تخصيص و تقييد، آن را تنگ كرده‌اند.

منشأ نياز قرآن به سنت

منشأ اين نيازمندي به سنّت، گونة بيان و شيوه القاي مطالب از سوي قرآن است. قرآن كريم، بنابر مصالح چندي كه شايد يكي از آنها تضمين جاودانگي و تداوم حيات معارف و قانون‌گذاريهاي قرآني باشد، به گونه‌اي كلي و بدون طرح جزئيات به بيان مسائل پرداخته است، تا چون آفتاب بر همه لحظات تاريخ بتابد. اين سبك، ناگزير همراه با نوعي اطلاق و كليت و شمول است كه مي‌بايست به وسيله سنت، قيدها و خصوصيات ثابت و متغير آن بيان شود.
پس نيازمندي قرآن به سنت در تبيين، واقعيتي است كه از خود قرآن برخاسته است و به همين لحاظ مي‌توان گفت همان گونه كه سنت در اصل اعتبار و حجت بودن خود به قرآن متكي است قرآن نيز در تفهيم و القاي معارف خود به سنت تكيه دارد و به آن محتاج است. جمله پيامبر (ص) كه فرمود: «انّي تارك فيكم الثّقلين لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض»، نيز همين واقعيت نيازمندي دوسويه كتاب و سنّت را كه اهل بيت بيانگر آن هستند، تأييد مي‌كند.
از واقعيت بالا نتيجه گرفته مي‌شود كه رابطه سنت با قرآن، به خاطر نقش تفسيركنندگي و تبيين‌گري سنت، مانند رابطه قرآن با سنت است؛ يعني همان گونه كه سنت از نظر پايه و اساس بر شالوده قرآني استوار و از آن مايه مي‌گيرد، در برابر، قرآن در بيان مفاهيم و معارف، براساس سنّت و نقش تبييني آن متكي است و در اين جهت در طول آن قرار مي‌گيرد. (البته روشن است كه منظور از سنّت، سنّت واقعي و قطعي است نه هر روايت منسوب به امامان معصوم، چنانكه برخي از اخباريان مي‌پنداشتند.)
با اين همه، حقيقت ديگري در اين جا هست كه نمي‌توان از آن چشم پوشيد و آن اين است كه اگر قرآن در ايفاي نقش خود، يعني هدايت بشر به سوي كمال و بندگي، مانند سنت و تفسير و تبيين آن است، بدان معني نيست كه سنت از نظر محتوا و مضامين چيزي جدا از قرآن و در عرض آن قرار گيرد.
در اين جا به چند نمونه از تفسيرهاي برگرفته از سنت اشاره مي‌كنيم تا نكته يادشده آشكارتر گردد. اين نمونه‌ها از قسم دوم يعني روايات بيانگر حدود و گسترة مفاهيم قرآني، انتخاب شده كه بيشتر در معرض توهّم آن اس كه جداي از قرآن بوده و از منبع ديگري گرفته شده است.
1. در زمينه پاداش و كيفر عمل، آيه: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ» (زلزال / 7) بر اين نكته تأكيد دارد كه هرگونه عمل نيك، از هركس باشد، پاداش داده مي‌شود و نتيجه آن براي شخص درخور ديدن است. اين مفهوم يك مفهوم گسترده است و هيچ گونه قيد و تحديد در آن وجود ندارد. امّا در روايتي از علي (ع) مطلبي مطرح گرديده كه دايرة مفهوم يادشده را تنگ مي‌كند و آن اين كه اسلام، شرط پذيرش عمل است:
«ايّها الناس! دينكم دينكم. فانّ السّيئه فيه خير من الحسنه في غيره. انّ السّيئه فيه تغفر و ان الحسنه في غيره لاتقبل.» 8
اي مردم! دين خود را اهميت دهيد. به درستي كه بدي در آن بهتر از نيكي در غير آن است. بدي با دين بخشيده مي‌شود و نيكي بدون آن، پذيرفته نيست.
همان‌گونه كه پيداست امام در اين روايت از اهميت دين و اين كه شرط پذيرش و پاداش هرگونه عملي، دين است سخن مي‌گويد و اين مطلب گونه‌اي پيرامون‌دار كردن مفهوم آيه كريمه شمرده مي‌شود.
اگر به همين اندازه از تحقيق بسنده كنيم چنين به نظر مي‌رسد كه در اين مورد، سنت، گستره مفهومي از مفاهيم قرآن را اندازه‌دار كرده و با اين كار، ديره واقعي مفهوم يادشده را گزين كرده است، كار مهمي كه نقش تفسيري و تبيين سنت را آشكار مي‌كند؛ امّا اگر كمي فراتر برويم و به ريشه‌هاي اين اندازه‌داري روايي بپردازيم خواهيم ديد كه محدوديت بالا خود برگرفته از قرآن و برپايه مفهوم قرآني استوار است. نقش سنّت در اين جا آن بوده است كه به خاطر احاطه كامل امام (ع) بر مفاهيم قرآني، پيوندهاي پنهان و گاه آشكار معارف قرآني را نشان داده و برملا ساخته است. آيه‌اي كه منشأ پيدايش اندازه‌دار بودن بالا گرديده اين آيه است:
«وَمَا مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقَاتُهُمْ إِلا أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَبِرَسُولِهِ» (توبه/٥٤) انفاقهاي آنان را از پذيرش بازنداشت، جز اين كه به خدا و پيامبرش كافر
شدند.
براساس اين آيه، كفر به خدا و پيامبر به هر شكلش، بازدارنده از پذيرش انفاقها به عنوان نمونه از كارهاي نيك است. اگر همين آيه را در ادامه آيه «فمن يعمل مثقال ذرّه خيراً يره» قرار دهيم، به گونة دقيق محدوديتي را مي‌رساند كه امام از آن سخن مي‌گفت.
بنابراين، سنت در عين اين كه نقش تفسيري و تبييني خود را دارد و به شرح مفاهيم و معارف قرآن مي‌پردازد با اين همه در اين كار وام‌دار قرآن است.
2. نمونه ديگر در اين زمينه گسترة مفهوم پيروي از پيامبر (ص) است. در آيه كريمه آمده است:
«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ» آل عمران / 31
بگو اگر خداوند را دوست داريد، از من پيروي كنيد تا خدا نيز شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد.
امام پيروي از پيامبراكرم (ص) را كه در آيه كريمه مطرح شده است، گسترش مي‌دهد و پيروي از ائمه را نيز در مفهوم آن قرار مي‌دهد. امام صادق (ع) فرمود:
«من سرّه أن يعلم أنّ الله يحبّه فليعمل بطاعه الله و ليتبعنا ألم يسمع قول الله عزّوجلّ لنبيّه: «قل ان كنتم تحبون الله ...» 9
اگر كسي دوست دارد بداند كه خدا او را دوست مي‌دارد، پس به پيروي خدا بپردازد و از ما پيروي كند. آيا نشنيده است سخن خداي عزّوجلّ را كه فرمود: بگو اگر خداوند را دوست داريد ...
اين گستره، گستره واقعي مفهوم پيروي از پيامبر را نشان مي‌دهد و نقش مهم سنت در كشف مقاصد قرآن را آشكار مي‌كند؛ امّا اين واقعيت مشهود است كه گستره يادشده، يك سخن بي‌پايه و يا يك مطلب تعبّدي نيست، بلكه خود نتيجه تفسير و درك صحيح از آيات قرآني است كه امام از آن برخوردار است. امام (ع) باتوجه به آيه ولايت:
«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ» مائده / 55
كه دايره ولايت رسول اكرم (ص) را گسترش مي‌دهد و ولايت ائمه و پيامبر (ص) را در رديف ولايت خدا قرار مي‌دهد، نتيجه مي‌گيرد كه پس از پيروي از پيامبر (ص)، كه نتيجه ولايت اوست، به پيروي گسترش ولايتش، گسترده مي‌شود و پيروي ائمه را دربرمي‌گيرد. مي‌بينيم كه تسلّط فراگير و عميق امام بر مفاهيم قرآني چگونه سنت را زبان گوياي قرآن قرار مي‌دهد، در عين آن كه زمينه‌هاي قرآني آن را نيز روشن مي‌كند.
3. نمونه ديگر، قيدهايي است كه امام (ع) در مورد حلال بودن صيد حيوان شكاري ياد كرده است. در قرآن كريم آمده كه صيد جانوران شكاري در صورتي كه تربيت شده باشند، حلال است. (مائده / 4)
امام در روايات چندي اين حكم را مقيّد مي‌كنند به اموري از جمله اين كه حيوان بايد سگ باشد. پس شكار شير و پلنگ و ... حلال نيست و اين كه سگ غيرتربيت شده با آن همراه نباشد و ...
علامه طباطبايي در اين زمينه مي‌نويسد:
«اين ويژگيها از خود آية كريمه و عناويني كه در آن آمده است، چون مكلّبين، امسكن عليكم و ...، به دست مي‌آيد.» 10
نمونه‌هايي از اين دست كه سنت در راستاي تفسير و تبيين مفاهيم قرآن به بيان حدود و مرزهاي حقيقي مفاهيم و كشف مقاصد واقعي از آنها مي‌پردازد، بسيارند. غرض از ذكر اين چند نمونه آن بود كه شكل عيني تفسير مستند به قرآن آشكار مي‌گردد.
اگر بپذيريم كه سنت تفسيري در محتوا و مضامين خود وام‌دار قرآن و برگرفته از آن است، شكل بازشده و بسط يافته قرآن است، در اين صورت محوربودن سنت به معناي استقلال و در عرض قرآن بودن نخواهد بود، بلكه همان گونه كه رابطه سنت با قرآن از نظر مبنا و پايه رابطه طولي بوده و اعتبار آن بر شالوده قرآني استوار است، از نظر محتوا نيز طولي خواهد بود در نتيجه سنت هم از جهت اساس و هم به لحاظ كاركرد، فرع قرآن و در مرتبة پس از آن قرار مي‌گيرد و نيازمندي قرآن به سنت در حقيقت نيازمندي يك مرتبه از واقعيت به مرتبه ديگري از همان واقعيت خواهد بود.

نقش تكميلي سنت

زاويه ديگر از زاويه‌هاي نقش و كاركرد سنت راجع به قرآن، پس از تكميل و تتميم است. بسياري از انديشه‌وران مسلمان بر اين باورند كه سنت دربردارندة معارف و حقايقي است كه در قرآن، در اصل يا دست كم آشكارا مطرح نگرديده است. پس سنت با بيان اين احكام و معارف، در حقيقت تكميل‌كننده و تتمه قرآن كريم است.
نمونه‌هايي كه در اين زمينه ارائه شده است، بيشتر در موارد احكام فرعي است، از قبيل شمار ركعات نماز، رجم زناكار، موارد واجب بودن زكات و خمس و ...
ظاهر امر نيز مؤيّد اين ادّعاست؛ زيرا در موارد بسياري احكام و مطالب بيان شده از سوي معصوم در قرآن ديده نمي‌شود؛ مانند اين كه: صدقه سبب دفع بلاست، خواب بين طلوعين كراهت دارد، دروغ براي اصلاح‌گري جايز است، نماز آيات چگونه است، سهو در نماز چه حكمي دارد، شرايط امر به معروف و نهي از منكر چيست و ...
اگر براساس ظاهر همين نمونه‌ها بخواهيم حكم كنيم، به طور طبيعي كاركرد تكميلي سنت يك واقعيت است و در نتيجه رابطه سنت با قرآن، در بخشي از معارف دين، از گونة رابطه دو منبع مستقل و درعرض هم خواهد بود. ولي آيا در واقع، سنت مكمّل قرآن است؟ آيا مي‌توان پذيرفت كه قرآن، بعضي از نيازهاي فكري و روحي بشر را ندارد و سنت به پاسخ‌گويي آنها مي‌پردازد؟
جامع بودن قرآن كه در آيات و روايات چندي مطرح گرديده و به گوشه‌اي از آن پيش از اين اشاره شد، معياربودن قرآن براي تشخيص درستي و نادرستي روايات و بالاخره نوع رابطه روايات از نظر تفسير و تبيين، هر يك از نشانه‌ها و شواهد درخورد درنگي براي نفي هرگونه كامل و تمام كردن قرآن به وسيله سنت است. اين تعبير امام باقر (ع) كه فرمود: «اذا حدئتكم بشيء فالسألوني من كتاب الله ...» بي‌گمان ناظر به همه مواردي است كه قرآن پاسخ‌گوي آن است.
با اين حال، چگونه مي‌توان پذيرفت كه سنت دربردارندة مطالبي است كه به گونه‌اي در قرآن وجود ندارد؟ بلي نهايت سخن اين است كه ما برخي ره‌آوردهاي سنت را در ظاهر قرآ ن نمي‌يابيم، وي دور نيست كه معصوم به لحاظ احاطه كامل و ژرفي كه نسبت به مفاهيم آيات دارد تمام آنچه را كه ما در ظاهر قرآن نمي‌بينيم، او در بطن آن مي‌بيند و از آن بهره مي‌گيرد.

پيامدهاي رابطه سنت و قرآن

وابستگي قرآن و سنت به يكديگر، پيامدها و آثار بسياري در عرصه‌هاي گوناگون دارد كه در اين جا به چند مورد از آن اشاره مي‌كنيم.
1. باتوجه به نقش قرآن در اعتبار و جايگاه ديني سنت، از نتايج اين موضوع تعيين و تشخيص اندازة حجت بودن است. وقتي پذيرفتيم كه اساس حجيت و اعتبار سنت، قرآن است بايد بپذيريم كه اعتبار آن تا جايي است كه با قرآن در رويارويي قرار نگيرد. اين سخن دو پيامد در زمينه اصول فقه دارد يكي مسأله نسخ قرآن با سنت است كه به عنوان يك مسأله مورد اختلاف از ديرباز مطرح بوده است.
نتيجه‌اي كه از بحث رابطه قرآن و سنت در اين موضوع مي‌توان گفت آن است كه اگر نسخ از مقوله كشف مقصود و بيان مراد واقعي باشد، مانند تخصيص و تقييد، در اين صورت نسخ قرآن با سنت بدون شك جايز است؛ زيرا توضيحي بودن سنت نسبت به قرآن، چيزي جز همين نتيجه را در پي ندارد كه مراد واقعي را آشكار مي‌سازد. و امّا اگر از اين مقوله نباشد، بلكه به عنوان يك واقعيت جدا در جهت پايان دادن به زمان حكم شرعي تلقي شود، در اين صورت بايد گفت نسخ قرآن با سنت امري پذيرفتني نمي‌نمايد؛ زيرا وابستگي زيربناي سنت به قرآن هرگونه رويارويي آن دو را نفي مي‌كند.
پيامد ديگري كه از بحث يادشده به دست مي‌آيد، اين است كه در باب ناسازگاري اخبار يكي از ملاكهاي برتري يك خبر بر خبر ديگر، هماهنگي با قرآن معرّفي شده است، ولي بايد دانست كه برتري‌دهنده بودن قرآن پيش از ديگر مرجح‌ها قرار دارد يا پس از آنها؟
از بحث مطرح شده راجع به نوع رابطه قرآن و سنت، اين نتيجه به دست مي‌آيد كه هماهنگي با قرآن در مرحلة پيش از هر برتري‌دهندة ديگري بايد قرار گيرد؛ زيرا نبود چنين سازگاري، پايه‌هاي روايات را به عنوان حكايت‌گر سنت سست مي‌كند و ديگر مجالي براي ديگر عناصر و عوامل تعيين‌كننده باقي نمي‌ماند.
2. يكي ديگر از نتيجه‌هاي رابطه بالا، محوربودن قرآن به معناي واقعي كلمه است به گونه‌اي كه در حوادث واقعه و موضوعات دگرگون شونده زمان مي‌بايست پايبندي به حكم قرآن را رعايت كرد، هرچند به مقتضاي دگرگوني موضوع، دست از ظاهر يك سنت برداريم. مثالي كه در اين زمينه مي‌توان ارائه كرد مسأله شرط بودن وجود امام معصوم در برخي احكام شرعي و يا تعيين نمونه‌هاي مشخص براي بعضي موضوعات قرآني است.
باور فراگير در فقه امروز ماه تكيه بر سنت در موارد فوق است امّا اگر به نتايج محوريت قرآن پايبند باشيم ناگزير برعكس بايد عمل كنيم و به زماني بودن سنت ملتزم شويم.
3. از ديرباز اين مسأله مورد بحث بوده است كه تخصيص و تقييد قرآن با سنت جايز است يا خير؟ در صورتي كه ملاك در تخصيص و تقييد نماياندن واقع باشد ناسازگاري با اصل بودن و محوربودن قرآن ندارد.
4. اثر چهارمي كه مي‌توان از نوع رابطه قرآن و سنت گرفت تكيه بر قرآن در روش استنباط و تفسير است. مطالعه روي چگونگي بهره‌گيري معصومان از قرآن و پيوستگي آيات اخلاقي و اجتماعي با يكديگر در زمينه فقهي نيز، ما را در برابر اين واقعيت قرار مي‌دهد كه در مقام استنباط، بيش و پيش از آن كه به اصول عمليه عمل كنيم به مفاهيم آيات، حتي در زمينه‌هايي كه به نكته‌ها و لطايف آيات اخلاقي و اجتماعي و تاريخي پرداخته است، بينديشيم و تلاش ورزيم همان ارتباط تنگاتنگي كه سنت بين آيات قايل است، برقرار سازيم به گونه‌اي كه مجموع قرآن در زمينه تفسير خود قرآن نيز، الهام بخش مفسّر در يافتن نقاط اشتراك آيات و وجوه تلاقي آنها با يكديگر باشد، همان كاري كه تفسير الميزان تا حدّزيادي به آن پرداخته است.
5. بالاخره يكي از پيامدهاي اين بحث، درك جدايي‌ناپذيري قرآن و سنت در تمام زمينه‌هاست. نيازمندي همه سويه و روياروي اين دو منبع ديني در ماهيت و كاركرد، پيش از هر چيزي اين واقعيت را درپي دارد كه بهره‌گيري از هر يك، بدون ملاحظه ديگري انحراف از حقّ است. چگونه مي‌توان پذيرفت كه دو عنصر ملازم و مكمّل را جداي از يكديگر و بدون درنظر گرفتن ميزان، گستره و چگونگي پيوند و تأثير هر يك بر ديگري، به كاربرد و در عين حال مطمئن بود كه به شناخت واقعيت آن گونه كه هست دست مي‌يابيم.
راز همه گوناگوني ديدگاهها در مسائل كلامي و تفسيري و ... و به راه افتادن جنگ هفتاد و دو ملّت در شناخت دين، جداسازي قرآن و سنت از يكديگر و تكيه كردن بر يكي بدون ملاحظه همه جانبه ديگري است. از اين روي، پيامبر اكرم (ص) فرمود:
«ما ان تمسّكتم بهما لن تضلّوا ابداً و انّهما لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض.»

پی نوشت ها:‍

1 . كليني، محمدبن يعقوب، اصول كافي، انتشارات اسوه، 1/200، حديث 2.
2 . همان / 202، حديث 5
3 . همان، حديث 4.
4 . شاطبي، ابواسحاق، الموافقات، بيروت، دارالكتب العلميه، 3 ـ 4/9.
5 . مجلة كيهان انديشه، شماره هيجدهم، / 2.
6 . مكارم، ناصر، تفسير نمونه، 11/364؛ به نقل از نورالثّقلين، 3/75.
7 . صدر، محمّدباقر، بحوث في علم الاصول، 7/333.
8 . طباطبايي، محمّدحسين، الميزان في تفسير القرآن، 3/126.
9 . همان، 3/163.
10 . همان، 5/211.
جمعه 14 مهر 1391  1:04 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سنت در نگاه اهل تشيّع و تسنّن

سنت در نگاه اهل تشيّع و تسنّن

آية الله على مشكينى

الحمدلله الذى (خلق فرزق وألهم فأنطق وابتدع فشرع وعلا فارتفع و قدَّر فأحسن و صوّر فأتقن واحتَجَّ فأبلغ وأنعم فأسبغ وأعطى فأجزل و منح فأفضل)[1] والصلاة والسلام على رسوله الكريم محمد و آله الطاهرين.
مجموع معارف اسلامى، اعمّ از اصول و اخلاق و فروع فقهى و علوم و آثار ديگر، كه از مبدأ اعلى به پيامبر اكرم رسيده است، به وسيله آن حضرت، از دو طريق، به جامعه بشرى منتقل شده است: كتاب و سنّت.
كتاب، يعنى مجموعه الفاظى كه از زبان مبارك پيامبر اسلام شنيده شده، لكن الفاظ و معانى آن، هر دو از طرف حق تعالى به عنوان اعجاز و كلام باقى و خالد و هميشگى، تحويل جامعه انسانى داده شده است. اين مجموعه، به نام «كتاب الله» و «كلام الله» و «قرآن» و «فرقان» ناميده مى شود: نزل به الروح الأمين على قلبك لتكون من المنذرين، بلسانٍ عربىٍ مبين.[2]
و امّا حديث قدسى، آن نيز كلام منقول از حق تعالى است؛ لكن الفاظى است كه خداوند به پيامبران سابق نيز القاء فرموده است.
سنّت كه روايت و حديث و نص نيز بدان اطلاق مى شود، كلامى است كه الفاظ آن از پيامبر اكرم و محتوا و معانى آن از خداوند است. البته سنّت در علم اصول، سه قسم است: قول، فعل و تقرير معصوم؛ لكن مراد اصوليّين، سنّت صادره از پيامبر ـ ص ـ است و لذا، كتابت را جزء سنّت نياورده اند. روشن است كه اگر سنّت به واسطه امام معصوم رسيده باشد، قسم چهارمى هم خواهد داشت و آن، كتابت است.
كتاب و سنّت، هر دو بايد از پيامبر اكرم به جامعه برسد تا مورد عمل قرار گيرد. در رسيدن «كتاب» به انسانها، نسلاً بعد نسلٍ تا به امروز، اشكالى نداريم. بحمدالله كتاب خدا با همان الفاظ و كلمات و خصوصيّات وارده، به صورت متواتر و قطعى، به ما رسيده و تغيير و تحريفى در آن واقع نشده است و تشكيك در اين مسئله و قول به «تحريف كتاب الله» كه از برخى علماى فريقين صادر شده، باطل است و مورد قبول نيست؛ بلكه اشتباه و لغزش است و زَلَّة الكبير، زلَّةٌ كبيرة.[3]
و امّا درباره «سنّت» و حديث ـ كه موضوع نوشتار ما نيز هست، ـ بحث است كه اوّلاً، كيفيّت رسيدن سنّت و كلمات پيامبر اكرم به جامعه اسلامى از صدر اسلام تا به امروز، چگونه است؟ و ثانياً، در اين روش دستيابى به سنّت، چه اختلافى ميان مسلك ما (شيعه اماميّه) و مسلك ساير برادران مسلمانمان (از غير اماميّه) هست؟
در اين زمينه به نكاتى چند اشاره مى شود:
نخست آنكه سنّت و حديث در نزد اهل تشيّع، همان سنّت و حديث در نزد اهل تسنّن است و مراد فريقين از آن، «الفاظ و مطالبى است كه از پيامبر گرامى اسلام صادر شده و به عنوان علوم و معارف الهى، در مقام بيان، القاء شده است». و توهّم آنكه سنّت در نزد شيعه اماميه و فرقه جعفريّه معناى ديگرى دارد و اين توهم كه آنها معتقدند ائمه معصومين عليهم السلام، خود بالاستقلال مطالب را از حضرت حق دريافت مى كنند و براى مردم بيان مى نمايند، باطل است؛ بلكه در عالم تشيّع و در نزد اماميّه، اعتقاد بر اين است كه احكام الهى و معارف دينى، اعمّ از اصول و فروع و غير آنها، كه از ائمّه معصومين صادر شده، جملگى به عنوان نقل سنّت پيامبر و معارفِ دريافت شده از آن حضرت است.
هشام بن سالم و حماد و غير آنها مى گويند:
سمعنا ابا عبدالله ـ ع ـ يقول: حديثى حديث أبى و حديث أبى حديثُ جَدّى و حديث جَدّى حديث الحسين و حديث الحسين حديث الحسن و حديث الحسن حديث اميرالمؤمنين و حديث اميرالمؤمنين حديث رسول الله و حديث رسول الله قول الله عزّوجلّ.[4]
و از جابر انصارى نيز نقل است كه گفت:
قلتُ لأبى جعفر ـ ع ـ إذا حدثتنى بحديثٍ فاسنده لى، فقال: حدّثنى أبى عن جَدّى عن رسول الله عن جبرئيل عن الله تبارك و تعالى و كلّ ما اُحدّثك بهذا الإسناد.[5]
[به امام باقر ـ ع ـ عرض كردم كه چون براى من حديثى نقل مى كنيد، سلسله راويان آن را نيز براى من ذكر كنيد. پس حضرت فرمود: حديث كرد براى من، پدرم از جدّم از رسول خدا از جبرئيل از خداوند تبارك و تعالى؛ و هر چه براى تو حديث مى كنم، با همين سند است.]
ديگر اينكه بنابر آنچه گذشت، فرق ميان ما و اهل سنّت، در طريق وصول و سلسله سند سنّت و حديث است. آنچه به عنوان «سنت نبى» از پيامبر گرامى به دست ما رسيده، (با اكثريّتى قاطع) به وسيله امامان معصوم و همان دوازده نفر خليفه منصوب از طرف پروردگار است كه آنان، به عقيده همه اهل اسلام، انسانهايى پاك و مورد تعظيم و تكريم و به عقيده طايفه اماميّه، معصوم از گناه و خطا و اشتباهند.
از ديدگاه شيعه، چون طول مدّت زندگى امامان معصوم (تا غيبت آخرين آنان)، تا سنه 260 هجرى بود، بنابراين، احاديث پيامبر ـ ص ـ و سنّت آن حضرت، تا سنه مزبور، مصون از خطا و اشتباه بوده است و سلسله راويان غير معصوم، مربوط به فاصله زمانى ميان ما و آخرين معصوم است. ولى از نظر اهل سنّت، سلسله روات غير معصوم، از حين ارتحال پيامبر اكرم ـ ص ـ آغاز مى شود. به تعبير ديگر، عمر پيامبر اسلام از جنبه بيان شريعت و مصون داشتن احكام الهى و معارف اسلامى و حلال و حرام دينى، در ديدگاه اهل سنّت، 23 سال (يعنى از هنگام بعثت تا زمان رحلت آن حضرت) و از نظر شيعه، 273 سال (يعنى از بعثت پيامبر تا حين رحلت امام يازدهم) است.
در نتيجه، احكام و معارف اسلامى و علوم رسيده از معصوم، از نظر شيعه، در كميّت، زيادتر و در كيفيّت، قريب العهد به زمان معصوم است و از نگاه عامّه، مجموع احاديث نقل شده و فراگرفته شده، محدود به همان مدّت 23 سال است، با فاصله اى بيشتر و عهدى طولانى تر.
ضمناً روشن شود كه فرقه شيعه معتقد است پيامبر گرامى، تمام آنچه را كه براى جوامع بشرى لازم است، اعمّ از احكام اصولى و فروعى و غير اين دو، براى خلفاى معصوم خود بيان و به آنها منتقل نموده و در نزد آنها وديعه است. طبق احاديثِ رسيده، كه از آن جمله، كلمات پيامبر گرامى در خطبه حَجّة الوداع است، آن حضرت، بارها به اين موضوع تصريح فرموده اند كه:
يا ايها الناس! والله ما مِن شَى ءٍ يُقرّبكم من الجنّة و يباعدكم من النار الّا وقد أمرتُكم به، و ما مِن شى ءٍ يقرّبكم من النار و يباعدكم من الجنة الّا وقد نَهَيتكم عنه.[6]
[اى مردم! هيچ چيزى كه شما را به بهشت نزديك گرداند و از آتش دور سازد نيست، مگر آنكه من شما را بدان امر كرده ام و هيچ چيزى كه شما را از بهشت دور مى سازد و به آتش نزديك مى نمايد نيست، مگر آنكه من شما را از آن نهى كرده ام.]
و چنين مطلبى را علماى اهل سنّت ادّعا نمى كنند و اگر ادّعا كنند، چه كسى را مصداق اين مقام مى دانند؟
سوم، مسئله اتقان طريق و استحكام نقل و اطمينان به صدور و وصول احاديث نبىّ گرامى است كه بر حسب مسلك تشيّع، تا سنه 260 هجرى ثابت است و عامّه آن را نپذيرفته اند. توضيحاً بايد اشاره كرد كه اهل بيت پيامبر گرامى اسلام، اگر فرض كنيم كه امامتشان هم ثابت نباشد، بايد بپذيريم كه حجّيّت گفتار و نقل احاديث و نيز وجوب تمسّك به آنها در أخذ احكام الهى و علوم و معارف قرآنى، امرى ثابت و مسلّم است؛ به دليل آيه شريفه:
«انّما يُريدُالله ليُذهب عنكم الرّجسَ اهلَ البيت و يُطَهّركم تطهيراً.» [7]
و نيز به دليل گفتار پيامبر اكرم ـ ص ـ :
إنّى تارك فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتى أهلَ بيتى، ما إن تمسّكتم بهما لَنْ تضلّوا.[8]
پس كتاب و سنّت، هر دو پشتوانه حجّيّت قول اهل بيت عليهم السلام و بيانگر لزوم مراجعه به ايشان و أخذ احكام از آنان است و بى ترديد آنان با امثال اَنَس و عِكرمه و ابو هُريره و... فرق اساسى دارند و احاديثشان قابل مقايسه با هيچ حديثى از غير آنها نيست. چه آنكه «دروغ»، پليدى و رجسِ روح و روان است و آيه شريفه مذكور، آنها را از هر رجس و پليدى دور داشته و پاكيزه شمرده است. چنانچه حديث متواتر ثقلين نيز همه امّت را به فراگيرى و أخذ از ايشان و تمسّك به علوم آنها دعوت مى كند.
چهارم؛ براى هر كس كه دقّت و تأمّلى در احاديث رسيده از پيامبر اكرم ـ ص ـ بنمايد روشن مى گردد كه سنّت در مسيرى كه به طول تاريخ از حين صدور حديث تا امروز است، در عالم تشيّع هيچگاه دچار محذور سنّت عامّه نشده؛ زيرا سنّت رسيده از طريق عامّه، مدّت مديدى گرفتار ممنوعيّت كتابت بوده و فقط از طريق السنه و اذهان سابقين به لاحقين منتقل مى شده است. چه آنكه خليفه دوم پس از ارتحال رسول اكرم ـ ص ـ ، نوشتن احاديث را شديداً قدغن كرد و به دليل «كفانا كتاب الله» يا نظير آن، كتابت سنّت و حديث را ممنوع داشت؛ به طورى كه برخى را به خاطر نوشتن حديث، شلّاق زد و اين قضيّه تا زمان عمر بن عبدالعزيز خليفه اموى ادامه داشت و البته واضح است كه در انتقال مطلب از ذهنى به ذهن ديگر، چه خطراتى پيش مى آيد و الفاظ و نكات و معانى، تا چه اندازه در معرض تغيير و تحريف (به دست افراد مختلف الحال) قرار مى گيرد.
لكن سير سنّت در ميان شيعه، طور ديگرى بوده است و از همان اوايل امر كه پيامبر ـ ص ـ فرمود:
قيّدواالعلمَ بالكتاب.[9]
[علم را با «نوشتن» به بند كشيد.]
آنچه پيامبر اكرم مى فرمود، على ـ ع ـ مى نوشت و لذا در نزد اهل بيت عليهم السلام، كتابى بود كه غالباً براى اصحاب نزديك، از آن نقل مى فرمودند و آن، املاى رسول الله ـ ص ـ و نوشته على ـ ع ـ بود[10] و اين، افزون بر علوم و معارفى بود كه آن بزرگواران، خود به اصحاب و شاگردان تعليم و به نوشتن آن، دستور مى دادند.
كتاب ديگرى نيز با املاى حضرت زهرا ـ س ـ و كتابت حضرت امير ـ ع ـ در علوم و احكام متنوّعى كه زهراى مرضيّه از پيامبر اكرم آموخته بود يا خود به الهام الهى در ذهن داشت، نزد اهل بيت عليهم السلام بوده است.[11]
همچنين در روايات اهل بيت آمده است:
«اكتبوا ما تسمعون، فإنّكم سوف تحتاجون اليها»[12] او «اكتبوا فإنّكم لا تحفظونَ حتّى تكتبوا»[13]
[«بنويسيد آنچه را مى شنويد؛ زيرا به زودى به آن نيازمند مى شويد.» يا «بنويسيد، زيرا بدون نوشتن، نمى توانيد نگهدارى كنيد».]
يونس بن عبدالرحمان مى گويد: كتابى از اميرمؤمنان در باب «فرائض» به من رسيده بود. آن را بر امام هشتم على بن موسى الرضا ـ ع ـ عرضه داشتم؛ فرمودند صحيح است.[14]
همچنين عمرو متطبّب مى گويد: كتاب «ديات» ظريف بن ناصح را بر امام صادق ـ ع ـ عرضه داشتم؛ تأييد فرمودند.[15]
حسن بن الجهم نيز نقل مى كند كه همين كتاب (ديات) را بر امام رضا ـ ع ـ عرضه داشته و ايشان تأييد فرموده اند.[16]
افزون بر دلايلى كه تا اينجا ذكرشان گذشت، كلام پيامبر اكرم در خطبه مسجد خيف كه فرمود: «نَضّرالله عبداً سمع مقالتى فوعاها و حَفظها و بلَّغَها مَن لم تبلغه»[17]، دليل روشن ديگرى بر لزوم نوشتن است. چه آنكه بهترين مصداق حفظ، نوشتن است و در روايت آمده كه سفيان ثورى، از يكى از اصحاب امام صادق ـ ع ـ درخواست كرد كه او را به حضور آن حضرت ببرد. او اجازه گرفت و سفيان در وقت مقرّر رفت و پس از استجازه ورود، درخواست قلم و دوات نمود و گفت: «خطبه رسول الله در مسجد خيف را بيان فرما». حضرت فرمود: «اكتب بسم الله الرحمن الرحيم. خطبة رسول الله فى مسجد الخيف، فقال: نَضَّرالله عبداً سمع مقالتى فَوَعاها و... [كه گذشت]».[18]
بدين ترتيب، بايد گفت سنّت در ديدگاه تشيّع، از آغاز صدور، همراه با تمامى جنبه هاى حفظ و رعايت، و از جمله مقيّد به كتابت بوده است. چنين حالتى در سنّت از نظر عامّه نيست مگر در اندكى از آن؛ و لذا در نزد آنها معروف است: «كلّ حديثٍ رَواه الشافعى عن مالك عن نافع عن ابن عمر، فهو سلسلة الذَّهَب». ولى در نزد علماى شيعه، «كلّ حديثٍ صَدَر مِن المعصومين مِن علىٍ ـ ع ـ الى مولينا العسكرى، فهو سلسلة الذّهب» و علاوه بر آن، در حدّ فاصل ميان علماى ما و معصومين نيز راويانى هستند كه احاديث رسيده به وسيله آنها سلسلة الذهب است؛ كسانى نظير زراره و محمد بن مسلم و أبان و ابن ابى عمير و يونس و غير ايشان.
بنابراين مى توان گفت كه «اهل سنّت حقيقى»، فرقه شيعه جعفرى است و نه معروفين به «اهل سنّت» كه چون از نظر حديث در مضيقه قرار گرفتند، قياس و استحسان و استقراء و امثال آنها را مدارك و منابعى در عرض كتاب و سنّت قرار دادند. لكن انصاف اين است كه علماى اهل تسنّن، در نقل و تنظيم احاديث، بيش از ما زحمت كشيده اند؛ چنانكه در تفسير كلام الله نيز مطلب همين طور است.
خداوند را به خاطر همه نعمتهاى بى دريغش، از جمله نعمت دسترسى به «سنّت» كه راهگشاى حيات طيبّه است، و نعمت راهيابى به ولايت اهل بيت ـ ع ـ كه امامان حق اند، شكر مى گزارم... يا اهلَ بيت النبوّة!... عندكم ما نَزَلت به رسلُه و هبطت به ملائكته... مَوالىَّ!... بكم علَّمنا الله معالم ديننا و أصلح ما كان فَسَد مِن دنيانا...[19]
اللهمّ انّا نشكرك على أن عرّفتنا نفسك و رسلك و خاتمَ رسلك و حُجَجِك و خاتمَ حُججِك، و مانَدرى ما نشكر أجميل ما تنشر أم قبيح ما تستر، ام عظيم ما أبليتَ و أوليتَ ام كثير ما منه نجيت و عافَيت، والسلام عليكم و رحمة الله.

پی نوشت ها:

1 - عيون اخبار الرّضا(ع): 2/173؛ البحار: 85/257/3
2 - الشعراء: 193 ـ 195
3 - لغزش بزرگان، لغزشى بزرگ است.
4 - الكافى: 1/53/14؛ وسائل الشيعه: ابواب القضاء، ب 8 ح 26
5 - امالى المفيد: 42/10؛ حلية الابرار: 2/95؛ الخرائج و الجرائح: 2/893؛ البحار: 2/148/21
6 - الكافى: 2/74/2
7 - الاحزاب: 33
8 - البحار: 36/331/191
9 - المستدرك على الصّحيحين: 1/106؛ عوالى اللئالى: 1/68؛ منية المريد: 267؛ كنزالعمّال: 10/147؛ البحار: 2/151 و در برخى نقلها چنين آمده است: «قال رسول الله: قيدواالعلم. قلتُ و ما تقييدُه؟ قال: كتابتُه».
10 - بصائر الدرجات: 149؛ الكافى: 1/296
11 - الكافى: 1/297
12 - الكافى: 1/52/9
13 - الكافى: 1/52/10
14 - الكافى: 7/330/1
15 - الكافى: 7/324/8
16 - الكافى: 7/324/9
17 - الكافى: 1/403/1 [خداوند خرّم سازد بنده اى را كه سخن مرا بشنود و ازبر كند و نگاه دارد و به كسى كه به او نرسيده برساند.]
18 - الكافى: 1/403/2
19 - همان.
جمعه 14 مهر 1391  1:05 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فی سبیل القرآن و السنة

فی سبیل القرآن و السنة

محمد یوسف موسی

1- دعانی لکتابة هذه الکلمة ما نشرته (رسالة الإسلام) فی العدد الرابع من السنة الرابعة، و ذلک مقالان، أحدهما للاستاذ الشیخ محمد جواد مغنیه رئیس المحکمة الشرعیة العلیا ببیروت، خاصاً ببعض اجتهادات الشیعة الامامیة والثانی للاستاذ محمود اللبابیدی من حلب، خاص بنظام الإسلام السیاسی، و علاقة الدین بالدولة فیه.
و فی المقال الاول نجد الکاتب ینقل عن أحد المراجع الکبیرة للشیعة الامامیة ما نصه: ((ان الرسول قد یخبر عن الشیء باعتبار کونه شارعا و مبلغا عن الله سبحانه، و مأمورا بتبلیغه عن العباد. و قد یخبر لا من هذه الحیثیة، بل یخبر عن شیء لا دخل له بشریعة سید المرسلین، مثل کیفیة خلق السموات و الارض، و الحور و القصور، و ما الی ذلک مما لا یرجع الی الاخبار عن الامر الدینی. فما کان من هذا النوع فلا اشکال فی أنه لا یجب التدیّن به بعد العلم به، أی بعد العلم بصدوره عن الرسول، فضلا عن الظن به)) .
و فی المقال الاخرتری الکاتب یقول: ((أما القول بأن شریعة الإسلام شریعة الهیة، فلا تقبل التعدیل کغیرها من الشرائع السماویة، فأعتقد أن هذا القول لاینسحب علی الإسلام، لان دستوره قد قال بقاعدة النسخ ((ما ننسخ من آیة أو ننسها نأت بخیر منها أو مثلها)) . و لا یتوهمّن أحد أن هذه الایة قد انتهی حکمها بوفاة الرسول علیه الصلاة و السلام، کما تبادر الی ذهن بعضهم، کلا فإن القرآن قد نص علی أن الامة وحدهاهی مصدر السیادة و السلطة(1)، و لیس الله. نعم، کان الله هو المشرع ابتداء، ثم غدا التشریع الی الامة انتهاء: لان الله سبحانه - رحمة بالناس - هو الذی رد هذه السلطة الی الامة حین قال ((و أمرهم شوری بینهم)) . ثم، ألاتریأن حق الله یفسره الفقهاء دو ما بأنه حق الجماعة)) .
فی هذین الرأیین تعرض خطیر لاقدس ما یحرص علیه المسلمون; و هو کتاب الله الذی لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه، و سنة رسوله الحکیم الذی لا ینطق عن الهوی. و من أجل هذا لیس من الممکن أن یمر المسلم بهما کما یمر بکثیر من الاراء الخاطئة المنتشرة هنا و هناک، بل یجد من الواجب الدینی و العلمی مناقشتهما مناقشة موضوعیة لا هدف لها الا معرفة الحق، و لذلک نتقدم بهذه الکلمة، بادئین برأی الاستاذ اللبابیدی.
2- یری الاستاذ اللبابیدی أن الشریعة الاسلامیة و هی الهیة قابلة للتعدیل دائما لما جاء فی دستورها، و هو القرآن، من تجویز النسخ، و أن هذا النسخ صار بعد انتهاء عهد الرسالة للامة، و أن القرآن قد نص علی أن السیادة التشریعیة هی للامة وحدها و لیس لله! فقد کان الله هو المشرع ابتداء، ثم غدا التشریع للامة انتهاء بنزول الله عن هذه السلطة للامة.
و هذا الرأی علی خطئه الواضح له عرق قدیم فی تاریخ الفکر و الاراء، لقد قال من قبل برأی قریب منه: نجم الدین الطوفی الحنبلی المتوفی عام 716 هـ، ثم احتضنه أخیرا الشیخ محمد رشید رضا فی مجلة المنار.(2)
ان لنجم الدین هذا رسالة تکلم فیها عن المصلحة بما لم نر مثله لغیره من الفقهاء - هکذا یقول الشیخ رشید رضا - فرأینا أن ننشرها بحواشیها فی المنار، لتکون تبصرة لاولی الابصار)) (3). و قد نشرها فعلا فی 770- ص746 من العدد العاشر من المجلد التاسع، و یصدر المؤلف لهذه الرسالة، عن تقدیم المصلحة علی النص، الذی هو ((منحصر فی الکتاب و السنة)) (1)، ان تعارضت معه.
و لا ندری کیف یکون التعارض بین نص من القرآن تنزیل العلیم الحکیم، و بین المصلحة، ثم لم یستطع الطوفی أن یأتی لنا بمثل واحد علی هذا التعارض یمکن الاخذ به! و قد صرح بتقدیم المصلحة علی النص فی کثیر من المواضع فی رسالته، و من ذلک قوله(2):
((أما المعملات و نحوها، فالمتبع فیها مصلحة الناس کما تقرر، فالمصلة و باقی أدلة الشرع، اما أن یتفقا أو یختلفا; فإن اتفقا فبها و نعمت... و ان اختلفا، فإن أمکن الجمع بینهما بوجه ما جمع، مثل أن یحمل بعض الادلة علی بعض الاحکام و الاحوال دون بعض علی وجه لا یخلّ بالمصلحة و لا یفضی الی التلاعب بالادلة او بعضها، و ان تعذر الجمع بینهما قدمت المصلحة علی غیرها ((أی علی الکتاب أو السنة أو الاجماع)) لقوله (صلّی الله علیه و سلّم): ((لا ضرر و لا ضرار و هو خاص بنفی الضرر المستلزم لرعایة المصلحة فیجب تقدیمه و لان المصلحة هی المقصودة من سیاسة المکلفین باثبات الاحکام، و باقی الادلة کالوسائل، و المقاصد واجبة التقدیم علی الوسائل)) .
و نحن أزاء هذا الرأی الخاطیء عن علم أو اجتهاد، لا یمکن أن نعارض فی أن المقصود من الاحکام التشریعیة هو مصلحة العباد عامة، و أن هذه المصلحة قد تخلتف فی بلد عن بلد و فی زمن عن زمن، ولکن هذا الاجتهاد یکون فیما لا یعرف بیقین أنه مصلحة عامة; أما ما یعرف، بنص محکم من القرآن أو سنة ثابتة أنه مصلحة، فلا معنی للاجتهاد فیه، و لا یجوز نسخ الحکم الثابت بالنص و الذی یحقق هذه المصلحة الیقینیة جریا و راء مصلحة مظنونة یزعمها طائفة من الناس، و من أصدق من الله قیلا!
و لنضرب لذلک مثلا واحدا، و هو الربا فی قلیله و کثیره، و علی أی شکل من أشکاله، انهم یلهجون الان و منذ زمن بعید، بان المصلحة تقضی بالترخص فی المعاملات الربویة، لانه لایمکن - کما یزعمون! - الاستغناء عنها فی هذا العصر و هذا معناه نسخ الایات القرآنیة التی تثبت حرمتها بصفة قاطعة الثبوت و الدلالة و دون ذلک خرط القتاد لتأدیته الی أن الله کان لا یعلم حین حرم الربا هکذا ما فیه الخیر و المصلحة للناس، و من البدهی أنه لا یرضی بذلک من یؤمن بالله و رسله و کتبه، و من یلاحظ بعین فاحصة ماجره الربا من خراب البیوت و ضیاع ثروة الامة.
انهم قد یتعللون باسقاط سیدنا عمر بن الخطاب أسهم المؤلفة قلوبهم من الصدقات، اذ قال لهم: ((هذا شیء کان رسول الله یعطیکموه لیتألفکم علی الإسلام و الان فقد أعز الله الإسلام و أغنی عنکم; فإن ثبتم علی الإسلام، و الا فبیننا و بینکم السیف)) (1). کما قد یتعللون باسقاط عمر أیضا حد السرقة عام المجاعة، کما هو معروف، ولکن العلماء الراسخین فی علم الفقه و أصوله، لا یرون فی شیء من ذلک نسخا لشیء من الاحکام التی جاء بها الکتاب.
و کیف یظن بعمر هذا! و هو الذی کان اذا نزلت نازلة تتطلب حکما شرعیا یبحث أولا عن هذا الحم فی کتاب الله ثم فی سنة رسوله، فإن لم یجد اجتهد و اجتهد علماء الصحابة معه، بل انه کان یقدم أحیانا - بعد الکتاب و السنة - ما قد یکونون لابی بکر الصدیق من حکم فی هذه النازلة، و کیف یظن بالفاروق هذا و هو الذی یقول فی کتابه المشهور فی القضاء: ان القضاء فریضة محکمة و سنة متبعة، ثم یجیء بعد ذلک الاجتهاد!
3- أما مسألة المؤلفة قلوبهم، فلنا أن نفهم أن الرسول (صلّی الله علیه و سلّم) کان یعطبهم فی حیاته من الصدقات بقصد اعزاز الإسلام لضعفه حینذاک، فجاء عمر و رأی فی الدفع الیهم اشعارا بأن الإسلام فی حاجة الیهم، و فی هذا ما قد یضعف من حمیة المسلمین و اعتزازهم بأنفسهم دون من فی قلوبهم دخل، فکان اعزاز الإسلام حینئذ فی عدم اعطائهم شیئا من الصدقات. اذا، لم یکن الامر نسخا من عمر لنص قرآنی، و انما هو تقریر لما کان یقصده الرسول، و ان کان علی وجه آخر یتفق مع ما صار الیه الإسلام و المسلمون من القوة و العزة.(1)
و مسألة اسقاط حد السرقة عام المجاعة، تأویلها و فهمها أیسر کثیراً، ان النسخ کما هو معروف ازالة حکم بآخر بصفة دائمة، و هنا لم یعفل أمیرالمؤمنین ابن الخطاب الا أن راعی الضرورة التی تبیح المحظور کما هو معروف، فأوقف حد السرقة هذا العام عمن لجأ الیها مضطرا صوناً لحیاته، کما یلجأ المضطر لشرب الخمر و أکل لحم الخنزیر حال الضرورة فقط و بقدر ما یحفظ حیاته،أما فی حال السعة فلیس له أن یقارف شیئا من ذلک. و لو کان عمر أراد بما صنع، حال الضرورة، أن یکون ذلک نسخا لحد السرقة، لما رأینا هذا الحکم یطبق بعد عام المجاعة المعروف.
أین هذا الذی کان من أمیر المؤمین ابن الخطاب، فی هاتین المسألتین، مما یذهب الیه هؤلاء الناس من القدماء و المحدثین و المعاصرین من تجویز نسخ القرآن تبعا للمصلحة بعد عهد النبوة! و بخاصة الاستاذ اللبابیدی الذی یذهب فی هذا مذهبا عجبا; اذ یری أن القرآن قد نص علی أن الامة وحدها هی مصدر السیادة فی التشریع و لیس الله، و أن الله کان المشرع ابتداء ثم غدا التشریع للامة انتها، لانه رد هذه السلطة الی الامة! و لیس لاحد مهما کان میله مع الهوی أن یزعم أن له سندا علی شیء من ذلک من قوله تعالی: ((و أمرهم شوری بینهم)) کما یقول، فهذه الایة تقرر أن حکم المسلمین لانفسهم یجب أن یکون علی الشوری، لا علی الاستبداد; أما التشریع فهو لله و لرسوله أولا، ثم یکون الاجتهاد فیما لیس فیه نص صحیح ثابت.
و لعل من نافلة القول التدلیل علی هذا الذی نقول من القرآن، فهو أمر بدهی لایحتاج لدلیل. ولکن، نشیر مع ذلک الی قوله تعالی: ((یبین الله لکم أن تضلوا)) ، و قوله: ((و ما اختلفتم فیه من شیء فحکمه الی الله)) و قوله: ((و ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا)) ، و قوله: ((من یطع الرسول فقد أطاع الله)) ، و قوله: ((تلک حدود الله فلا تعتدوها)) .
4- و بعد مناقشة الکاتب السنّی، نصل الی مناقشة العالم الشیعی الامامی و هو رئیس المحکمة الشرعیة الجعفریة العلیا ببیروت انه یری - کما یتبین من موافقته علی النص الذی نقله - أنه لا یجب التدین بقول الرسول فیما صدر عنه لا باعتباره شارعا مبلغا عن الله، و ضرب مثلا لذلک ما جاء فی أحادیثه عن خلق السموات و الارض و نحو ذلک من أمور الاخرة.
و نحن لا ندری أن مهمة الرسول علیه الصلاة و السلام کانت شیئاً آخر غیر البلاغ عن رب العالمین، ما دمنا نصدق بأنه رسول! ألیس الله یقول فی قرآنه الکریم مخاطبا رسوله الاعظم: ((ان علیک الا البلاغ)) ، و یقول: انا أرسلناک بالحق بشیرا و نذیرا)) !
علی أن هذه التفرقة التی یزعمها بین تصرفات الرسول حسب أوصافه المتعددة أو بین شخصیاته کما جری علی قلم بعض العلماء المعاصرین، ثم یرتب علیها أنه لایجب التدین ببعض ماجاء عنه، ((حتی بعد العلم بصدوره عنه)) - هذه التفرقة قد یستطیع الباحث ارجاعها الی الامام شهاب الدین القرافی المتوفی عام 723 هـ، عند ما تکلم فی الفرق السادس و الثلاثین بین قاعدة تصرف الرسول بالقضاء و تصرفه بالفتوی و هی التبلیغ و بین قاعدة تصرفه بالامامة (صلّی الله علیه و سلّم).(1)
لکن الامام القرافی کان أعلم بالدین و الرسول و رسالته من أن یذهب الی شیء مما یرید هؤلاء و نظن أن مثل الاستاذ الشیخ محمد جواد مغنیه فی منصبه، لم یفته ما أراد صاحب کتاب الفروق، غیر أننا کنا نود - لو کان یعتمد علیه - أن یبسطه للناس علی وجهه فإن ما ذکره الامام القرافی، حین نفهمه حق الفهم، أن کل ما جاء عن الرسول من أحکام و آراء - علی أی وصف أو صفة کان هذا الحکم أو ذاک - هو شریعة و أحکام دینیة ملزمة للامة جمیعا بصفة دائمة.
و من العجب أن یضرب المثل بخلق السموات و الارض و أحوال الدار الاخرة لما لا یجب التدین به من أقوال الرسول و ان علمنا بصدوره عنه، لان ذلک لا دخل له بشریعة سید المرسلین! ان مهمة الرسل الذین اصطفاهم الله من خلقه لاخراج الناس من الظلمات الی النور، تقوم - أول ما تقوم - علی اثبات وحدانیة الله تعالی و وجود الدار الاخرة و تفهیم من أرسلوا الیهم شیئا من أحوال هذه الدار لیسهل علیهم التصدیق بها، فکیف لا نجعل ذلک مع کیفیة خلق العالم من الشریعة التی جاء بها رسولنا علیه الصلاة و السلام!
لو أن الکاتب ضرب الامثال، لما لا یجب التدین به فی رأیه من أحادیث الرسول، بشیء مما یعرف بالتجربة کأمور هذا العالم الذی نعیش فیه، لکان له بعض العذر، ولکن خلق العالم، و أحوال الدار الاخرة و أمثال ذلک، من الامور التی لایمکن أن تعرف بیقین الا بوحی من الله لانها من عالم الغیب لا عالم الشهادة؟ فکیف نفهم او نتصور أنّ الرسول کان یجازف ویقول فی شیء من ذلک برأیه؟ و هذا، فضلا عن أن هذه الامور جاء بها القرآن، فهل نقول لا یجب التدین أیضا بما جاء عن ذلک فی القرآن و هو کثیر؟
أما بعد، فإن میدان العلم و البحث و الاجتهاد متسع، ولکن علینا بعد الایمان بالله و کتبه و رسله، أن نعرف للقرآن قداسته و السنة الرسول الصحیحة الثابتة حرمتها و قدرها الذی لایکاد عالم یصل لمعرفة مداه. ثم ان لنا بعد ذلک کله، أن نجتهد متی استکمل من یرید الاجتهاد مؤهلاته و أدواته و علومه; ولکن علی ألا نخرج فی آرائنا عن فلک القرآن و السنة، و أن نسیر دائما فی مسارهما، و الا فسقنا عن الدین و کتابه الحکیم و سنة رسوله الذی لاینطق عن الهوی. و الله یقول الحق، و هو یهدی السبیل.
رسالة الإسلام: نشرنا رسالة نجم الدین الطوفی التی یشیر الیها فضیلة الدکتور بالعدد الاول من سنتنا الثانیة(ص 94).
ثم نشرنا بالعدد الثالث من السنة نفسها (صفحتی 193، 194):
أولا: تعلیقا کتبه حضرة صاحب السماحة الاستاذ العلامة الشیخ محمد الحسین آل کاشف الغطاء عالم الشیعة الامامیة بالنجف، جاء فیه نقدا لهذه الرسالة ما نصة:
((ان هذه القاعدة - یعنی تقدیم المصلحة علی النص - لا یمکن التعویل علیها علی اطلاقها و ارسالها، ففیها توسع غیرب أدهی من توسع بعضهم فی القول بالمصالح المرسلة، و ربما جر ذلک الی الهرج و المرج و الفوضی فی أحکام الشریعة الاسلامیة و التلاعب حسب الاهواء، فیتسنی للفقیه علی هذا أن یحکم بحلیة الربا مثلا، لان فیه مصلحة، و الفائدة و المصلحة تعارض النص، و تقدم علیه فی المعاملات، الی کثیر من أمثال هذا، و هل ذلک الا الفوضی و التلاعب باحکام الشریعة؟ نعم یمکن العمل بالمصلحة حیث لا دلیل لفظی من نص أو ظاهر)) .
ثانیا: تعلیقا لنا علی هذا التعلیق جاء فیه: ان الغرض من نشر أمثال هذه الرسالة، هو بیان ما امتازبه أفق المفکرین المسلمین من سعة فی التفکیر، و سعة فی التقبل، لم یؤد أحدهما الی تشاحن أو تباغض أو ترام بالتهم، فاذا کان الامر وصل الی هذا الحد فیما حفظه التاریخ للسالفین من تراث، فأجدر باللاحقین الا یعولوا علی هذه الخلافات الفکریة تعویلا یقطع الاواصر، و یحل الخناصر، أما رأی الطوفی أو رأی سواء فی شیء بذاته، فانه رأی خاضع للبحث و النظر، و أن یتلقاه العلماء بما یرون من تأیید أو نقض عمادهما البرهان والحجة ((فأما الزبد فیذهب جفاء و أما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض)) و ان صفحات ((رسالة الإسلام لمعرض آراء و مجلی درس و تبیان)) . ا هـ.
و قد بینا فی بعض ما کتبناه أیضا رأینا فیما ینسب الی عمر بن الخطاب رضی الله عنه من ان عدم اعطائه المؤلفة قلوبهم نصیبا من الزکاة کان نسخا لحکم قرآنی أو وقفا للعمل بنص الهی، و خرّجنا صنیع عمر فی هذه المسألة و غیرها تخریجا علمیا صحیحا یتبین منه أن لا نسخ بعد الرسول و لا وقف لنص تشریعی، و حاشا لعمر أن یری ذلک أو یفعله ]ص 175 بالعدد الثانی من السنة الرابعة[.
و لعلنا - و هذه سنة المجلة - فی غنی عن أن نقول: ان نشر مقالی السیدین الفاضلین الاستاذ جواد و الاستاذ اللبابیدی لایعنی أننا نوافقهما علی کل ماجاء فیهما.
و قد کان المغفور له الشیخ محمد رشید رضا ینشر فی مجلته ((المنار)) بحوثا خطیرة و آراء لایوافق أصحابها علیها کآراء الدکتور صدقی و غیره، و لم یضر ذلک بالدین و لا بالعلم، بل کانت له فوائد عظمی فی البحث و النظر، و کانت به مجلة المنار سجلا واعیا، و کتاباً حافلا، و انما الاعمال بالنیات و انما لکل امریء مانوی.

الهوامش

(1) یرید الکاتب أن الامة مصدر السیادة و السلطة فی التشریع، کما هو واضح من المقال کله.
(2) راجع المجلد التاسع ص 745، 746.
(3) من تقدیمه للرسالة، ص 746.
(1) ص 765 من المجلد المذکور.
(2) ص 768-767.
(1) راجع ج 2: 15، من فتح القدیر و شرح العنایة علی هامشه.
(1) راجع ج 2: 15، من قتح القدیر و شرح العنایة علی هامشه.
(1) راجع ج 1: 252-249 من کتاب (الفروق).

 
جمعه 14 مهر 1391  1:05 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اجتهاد

اجتهاد: استنباط احكام و وظايف عملى از ادله و اصول

اين واژه در لغت به‌معناى سخت‌كوشى است[1] و در اصطلاح از 2 زاويه به آن نگريسته مى‌شود:
1.‌اجتهاد به‌معناى عام، بين فقيهان شيعه و اهل‌سنت، كه براى آن تعاريف مختلفى شده است; برخى آن را به‌كارگيرى نهايت كوشش براى تحصيل ظن به حكم شرعى
[2] يا تحصيل حجت بر حكم شرعى يا تعيين وظيفه عملى دانسته‌اند.[3] برخى ديگر اجتهاد را تلاشى علمى و روش‌مند جهت استنباط و استخراج حجت بر وظايف شرعى مربوط به موضوعات و پديده‌هاى فرعى، از اصول و قواعد و منابع شرعى و عقلى مى‌دانند.[4]
كاربرد واژه اجتهاد در ملكه استنباط حكم‌شرعى و توان بر استنباط، بسيار رايج است.[5] و‌كلمه مجتهد با همين نگرش، بر فقيه اطلاق‌مى‌شود; بنابراين، مجتهد كسى است كه واجد ملكه استنباط باشد; هر چند بالفعل به استنباط نپردازد.
اجتهاد، چه از نوع ملكه استنباط و چه به‌معناى فعليت آن، به 2 قسم (اجتهاد مطلق و تجزّى در اجتهاد) تقسيم مى‌شود.
[6]
2. اجتهاد به‌معناى خاص، كه تنها در ميان فقيهان اهل‌سنت مطرح است. اين اصطلاح مرادف با رأى و عبارت از نوعى تشريع و جعل قانون از سوى فقيه در موارد فقدان نص و مصداق روشن آن قياس است;[7]بلكه شافعى آن را مرادف قياس مى‌داند.[8] شيعه به جهت غناى فرهنگى و برخوردار بودن از روايات امامان معصوم(عليهم السلام) كه ابواب گوناگون فقه را پوشش داده، خود را از اجتهاد به‌معناى خاص، بى‌نياز مى‌داند ولى اجتهاد به‌معناى عام را كه در عصر معصومان نيز ميان اصحاب ايشان رواج داشته، مى‌پذيرد. به نظر برخى از فقيهان شيعه، اگر بعضى از منابع اجتهاد، مانند قياس، از حوزه اجتهاد نظرى حذف گردد، تعريف اجتهاد در ميان شيعه و اهل‌سنت يكى مى‌شود; چون اجتهاد بر اعتباراتى نظرى مبتنى است كه بيش‌تر از ظاهر نصوص مستفاد نيست.[9]
واژه اجتهاد در قرآن نيامده; ولى مى‌توان واژه قرآنى «تفقه» را قريب به آن دانست; زيرا فقه در لغت به‌معناى فهم[10] يا فهم دقيق[11] است و در اصطلاح، به‌معناى فهم دين و شرع به‌كار مى‌رود. فقه اكبر[12] و تفقّه همان فهم دقيق معارف دينى است، اعم از اصول و فروع[13] و سنن يا آن‌چه به قرآن و علوم قرآن مربوط باشد;[14] ولى امروزه فقه را خصوص علم به احكام عملى براساس ادله تفصيلى مى‌دانند.[15] با اين تعريف، علم مقلّد به فتواى مجتهد از گردونه بحث خارج است.

اهميت اجتهاد:

اسلام مكتبى جامع و منطبق با سرشت آدمى است كه در همه عصرها قدرت پاسخ گويى به نيازهاى انسان را دارد. آموزه‌هاى اسلامى در 3 بُعد عقايد، اخلاق و احكام خلاصه مى‌شود. اين تعاليم هر كدام در حوزه خود نيازهاى انسان را تأمين و هدايت او را تضمين مى‌كنند. فقه و احكام آن در مقام عمل متكفّل شناخت راه صحيح از سقيم و تبيين كننده عمل خوب از بد، براساس مصالح و مفاسد است.
هر انسانى به حكم عبوديّت و بندگى، در برابر احكام الهى مسؤوليّت دارد و بايد رفتار خود را در همه مراحل زندگى با قوانين و دستورهاى الهى هماهنگ سازد; ازاين‌رو لازم است موضع عملى خويش را در برابر هر رويدادى براساس خواست شارع مقدّس تعيين كند.
انجام تكاليف، جز با معرفت و شناخت ممكن نيست، و يگانه راه شناخت و معرفت تكاليف ـ‌با‌توجه به صعوبت احتياط در همه امور ـ اجتهاد و فقاهت است. اگر احكام شرعى در همه موضوعات، روشن بود، هر مكلّفى مى‌توانست حكم را به سادگى شناسايى كند و عمل خويش را بر آن منطبق سازد و نيازى به كاوش و تحقيق نداشت; ولى عواملى گوناگون از‌جمله فاصله زمانى ما با زمان تشريع و نقش علوم گوناگون ديگر، سبب ابهام در شناخت احكام شده است و همين امر سبب پيدايش و گسترش علم فقه شده تا با استنباط و اجتهاد، احكام و وظايف مكلّفان مشخّص شود و آنان بتوانند اعمال خود را در عبادات، معاملات، سياسات و امور كيفرى بر شريعت منطبق سازند و چون اين كار، امرى نظرى و نيازمند صرف وقت براى تعلّم است و اگر همه افراد به تحصيل ملكه اجتهاد و فقاهت بپردازند، نظام معيشتى جامعه مختل مى‌شود، تنها گروهى به آن اقدام مى‌كنند و ديگران به آنان مراجعه و احكام را از آنان فرامى‌گيرند.
در ساير علوم نيز چنين است كه براى رفع نياز جامعه افرادى با صرف وقت و تعليم و تعلّم، نيازهاى هم‌نوعان خود را برطرف مى‌سازند و مردم نيز در رشته‌هاى غير تخصّصى خود به متخصّص آن مراجعه مى‌كنند، تا آن‌جا كه رجوع غيرمتخصّص به متخصّص، سيره عقلايى شناخته شده است.

تاريخ اجتهاد:

تاريخ اجتهاد را به 3‌عصر مى‌توان تقسيم كرد: عصر تشريع، عصر‌حضور امامان معصوم(عليهم السلام) و عصر غيبت.

1. اجتهاد در عصر تشريع:

مقصود از عصر‌تشريع*، زمان حيات پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و هنگام دريافت وحى است. در اين عصر، احكام الهى به‌وسيله قرآن و سنّت بيان شده است.
آيه‌122 توبه/9 «لِيَتفقَّهوا فِى الدّينِ و لِيُنذِروا قَومَهُم» بر جواز و وجود اجتهاد در اين عصر دلالت دارد;
[16] هرچند برخى، با استدلال به امكان تحصيل يقين به احكام از طريق وحى، اجتهاد در اين عصر را جايز نمى‌دانند.[17]

2. اجتهاد در عصر حضور امامان معصوم:

عصمت امامان(عليهم السلام)تبعيّت از سنّت آنان را واجب مى‌كند و براساس اين اعتقاد، فقه شيعه پويا و غنى است. در اين عصر، چنان‌كه در برخى از روايات نيز آمده، شيعيان با تشويق امامان(عليهم السلام) به اجتهاد صحيح روى آوردند[18]و امامان معصوم(عليهم السلام) براى حفظ مواريث فقهى و كلامى، ضمن تأكيد بر اجتهاد، پيروان خود را از خلط آراى شخصى با احاديث، باز‌داشتند، و بر حفظ، كتابت و نقل صحيح آن ترغيب كرده،[19] هم‌زمان، اجتهادات فقيهان اهل‌سنّت را كه براساس قياس و استحسان و اجتهاد به رأى بوده، مردود دانسته‌اند.[20]

3. اجتهاد در عصر غيبت:

در حديثى، امام‌زمان(عليه السلام) مرجع دست‌يابى اهل دين به احكام، در عصر غيبت را فقيهان مى‌داند.[21] با توجّه به اين بيان، رهبرى فكرى و مرجعيّت دينى در عصر غيبت از امامان معصوم(عليهم السلام)به فقيهان جامع شرايط سپرده شده است.
در عصر غيبت، اجتهاد فراز و نشيب‌ها و تطوراتى را پشت سر گذاشته است:
الف. مرحله جمع‌آورى و تنظيم احاديث و تأليف كتاب‌هاى فقهى به‌صورت روايى با حذف سند;
[22]كتاب‌هايى نظير مقنع صدوق و مقنعه مفيد و نهايه شيخ به همين شكل تأليف شد.
ب. مرحله كمال اجتهاد و تدوين مستقلّ كتاب‌هاى فقهى نظير مبسوط شيخ طوسى.
ج. ركود اجتهاد در فقه شيعه. در اين مرحله، اجتهاد شيعه از پويايى و حركت باز‌ايستاد و با اثرپذيرى غالب فقيهان از آراى شيخ طوسى، اجتهاد در عمل تعطيل شد.
د. مرحله حركت و رشد مجدّد اجتهاد.
هـ. پيدايش اخبارى‌گرى كه انزواى اجتهاد مبتنى بر اصول را سبب شد.
و. مرحله احياى دوباره اجتهاد و افول تفكّر اخبارى‌گرى.

مقدمات اجتهاد:

اجتهاد در عصر حضور، بر استفاده حكم از كلام پيامبر و امامان معصوم(عليهم السلام)اطلاق مى‌شد; ازاين‌رو بر فراگيرى علوم پيش‌نياز متوقف نبود; ولى در عصر غيبت، بر شناخت مجموعه‌اى از علوم، مانند: صرف، نحو، لغت، منطق، رجال، اصول و آشنايى با كتاب و سنّت و محاورات عرفى و‌... موقوف است. در مقدار لازم هر يك از اين علوم پيش‌نياز بحث است;[23] ولى در حقيقت اجتهاد، كه همان ردّ فرع به اصل است، تفاوتى ميان عصر حضور و عصر غيبت نيست.[24]

وجوب تحصيل اجتهاد:

در فقه گفته شده كه تحصيل ملكه اجتهاد و نيز استنباط احكام بر مكلّفان واجب است و اين وجوب نه به جهت لزوم تطبيق عمل شخص مكلّف بر شريعت است، زيرا وى مى‌تواند مقلّد يا محتاط باشد، بلكه به جهت زنده نگه داشتن شريعت و احكام آن است; بدين سبب اين وجوب، كفايى است; يعنى در هر زمان گروهى بايد به آن اقدام كنند و در اين صورت تكليف از ديگران ساقط مى‌شود.
براى وجوب تحصيل اجتهاد، به آياتى از قرآن استدلال شده است:
1. آيه نَفْر: خداوند متعالى مى‌فرمايد: چرا از هر گروهى از مؤمنان، طايفه‌اى كوچ نمى‌كنند، تا از دين [‌=‌معارف و احكام اسلام] آگاهى يابند و هنگام بازگشت به‌سوى قوم خود، آن‌ها را بيم دهند؟! شايد [از مخالفت فرمان پروردگار] بترسند، و خوددارى كنند! «فَلَولا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرقَة مِنهُم طَـائِفَةٌ لِيَتفقَّهوا فِى الدّينِ ولِيُنذِروا قَومَهُم‌...». (توبه/9، 122)
كلمه «لولا» براى تحضيض و تحريك است و از آن لزوم و وجوب كوچ براى تحصيل علم، استفاده مى‌شود. از تعبير «مِن كُلِّ فِرقَة مِنهُم طَـائِفَةٌ» نيز كفايى بودن اين وجوب فهميده مى‌شود.
[25] عقل نيز به وجوب كفايى حكم مى‌كند; زيرا اگر همه مردم در همه امور، احتياط را شيوه كار خويش قرار دهند يا به دنبال استدلال‌هاى فقهى احكام بروند، نظام زندگى مختلّ خواهد شد; از اين‌رو، عقل، وجوب اجتهاد را به‌صورت طريقى براى تحقّق امتثال احكام الهى، بر برخى از مردم لازم مى‌بيند.[26]
2. آيات 17‌ـ‌18 زمر/39: خداوند در اين آيه، هدف از شنيدن آرا و انظار را دست‌يابى به بهترين آن‌ها و پيروى (در مقام اعتقاد و عمل[27]) قرار داده است: «فَبَشِّر عِباد * اَلَّذينَ يَستَمِعونَ القَولَ فَيَتَّبِعونَ اَحسَنَهُ» ، و اين جز با استدلال و اجتهاد حاصل نمى‌شود;[28] ولى استفاده وجوب اجتهاد از اين آيات دشوار است; زيرا صرفاً بر ترغيب دلالت مى‌كند; افزون بر آن كه دست‌يابى به بهترين آرا، تنها با اجتهاد تحقق پيدا نمى‌كند; بلكه به‌گونه‌اى ديگر نيز ميسّر است.
3. آيات 168‌ـ‌170 بقره/2: خداوند در اين آيات با سياق واحد، ابتدا از پيروى شيطان و سپس از تقليد* كوركورانه پدران منع كرده و اين نشان مى‌دهد كه بين پيروى از شيطان و تقليد كوركورانه فرقى نيست. به تعبير فخررازى، آيات پيشين قوى‌ترين دليل بر وجوب اجتهاد و نظر است;
[29] ولى اين آيه نيز بر وجوب اجتهاد دلالت نمى‌كند; زيرا مى‌گويد: اگر مى‌خواهيد نظرى ارائه دهيد، بايد بى‌دليل نباشد; امّا اين‌كه به‌طور حتم بايد نظر داد يا نه، از آيه استفاده نمى‌شود. در مرحله عمل نيز انسان مى‌تواند با احتياط يا تقليد از فقيه اعلم، به‌واقع برسد; بدون آن كه به اجتهاد و نظر نيازى داشته باشد; زيرا آن‌چه آيه نفى مى‌كند، تقليد كوركورانه است، نه عمل به احتياط يا تقليد آگاهانه و عقلايى.
4. از‌جمله آياتى كه براى وجوب اجتهاد به آن تمسّك شده، آيه‌83 نساء/4 است: «ولَو رَدّوهُ اِلَى الرَّسولِ و اِلى اُولِى الاَمرِ مِنهُم لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَستَنـبِطونَهُ مِنهُم». در اين آيه از افشاى آن‌چه به امور مسلمانان تعلّق دارد (به صرف اطلاع و شنيدن) نهى مى‌كند و دستور مى‌دهد كه آن امر بايد به صاحبان بصيرت ارجاع داده شود كه امكان تحقيق و استنباط از مصادر براى آن‌ها فراهم است، تا تدبير كنند كه آيا افشاى آن به صلاح مسلمانان هست يا نه.
[30] در اين‌كه مراد از «الَّذينَ يَستَنـبِطونَهُ» چيست و مستنبطان چه كسانى هستند، 2 احتمال وجود دارد:
الف. مقصود، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و امامان معصوم(عليهم السلام)اند.
[31] ولى با توجّه به اين‌كه آنان به احكام علم دارند و اجتهاد درباره آنان معنا ندارد، آيه به اجتهاد ربطى نخواهد داشت، مگر بنابرنظر اهل‌سنّت كه اولواالامر در آيه را اهل علم و فقه ملازم با پيغمبر(صلى الله عليه وآله)دانسته و نيز بنابر نظر بيش‌تر آن‌ها كه به اجتهاد پيامبر(صلى الله عليه وآله) معتقد هستند.[32]
ب. مقصود، مراجعه‌كنندگان به رسول خدا و اولواالامر است; بدين معنا كه موضوعات را به كتاب و سنّت (رسول و اولى‌الامر) ارجاع، و از طريق آن‌ها استنباط حاصل شود.[33] در اين صورت، استنباط معناى اصطلاحى خود را خواهد داشت. اين نظر را كلمه «لَعَلِمَهُ» نيز تأييد مى‌كند كه لازمه آن، جهل پيش از استنباط است و پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و امام(عليه السلام) از آن بدورند.[34] دلالت اين آيه نيز ناتمام است; زيرا اوّلاً آيه بر فرض تصميم به اظهارنظر، مراجعه به كتاب و سنّت را لازم مى‌كند; پس وجوب اجتهاد از آيه استفاده نمى‌شود. ثانياً آيه به پخش شايعات درباره پيروزى يا شكست مسلمانان در جنگ مربوط است.[35]

حجيّت فتواى مجتهد:

فقيهان در حجّيت فتواى مجتهد بر فرد عامى، به آياتى استدلال‌كرده‌اند:
1. «و‌ما‌كانَ المُؤمِنونَ لِيَنفِروا كافَّةً فَلَولا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرقَة مِنهُم طَـائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهوا فِى الدّينِ ولِيُنذِروا قَومَهُم اِذا رَجَعوا اِلَيهِم لَعَلَّهُم يَحذَرون» (توبه/9،122) خداوند در اين آيه، با كلمه «لولا» مؤمنان را برانگيخته است كه بايد گروهى از ايشان در دين تفقّه و پس از بازگشت، ديگران را انذار كنند; سپس براى اين انذار واجب، غايتى را ذكر كرده و آن ترس انذارشدگان از مخالفت است. اگر غايت و غرضِ عملى واجب، (تفقّه در دين و انذار قوم) فعلى از افعال اختيارى انسان (برحذر بودن قوم از مخالفت) باشد، متفاهم عرفى آن كلام، اين است كه آن عمل هم، واجب است و لازمه وجوب تحذير از مخالفت، حجّيت و اعتبار قول منذِر و بيم دهنده است و هنگامى كه مجتهد به وجوب يا حرمت عملى فتوا مى‌دهد، مدلول التزامى آن اين است كه در ترك عملِ واجب يا انجام عملِ حرام مجازات وجود دارد; پس نفسِ افتا، مصداق انذار و بيم دادن مى‌شود، و خوف عملى مكلّف، آن است كه واجب را بياورد و حرام را ترك كند. وقتى خداوند مى‌فرمايد: بر انذار شده لازم است از مخالفت خوددارى كند، مدلول التزامى آن، حجّيت و اعتبار فتوا و گزارش فقيه از احكام الهى است. اين ادّعا كه لزوم خوددارى از مخالفت، مختصّ مورد حصول قطع يا اطمينان براى شخص تحذير شده است،
[36] با ظاهر آيه مخالف است; زيرا در آيه، لزوم حذر و خوف، به حصول قطع يا اطمينان مقيّد نشده است.[37]
بعضى گفته‌اند: اين آيه بر جواز رجوع عامى به مجتهد دلالت دارد; در عين حال ممكن است انذار، سبب نظر و انديشه در ادلّه باشد;[38] ولى اين سخن درست نيست; زيرا وجوب انديشه بر عامى در ادلّه فقه، مخالف اجماع است و به اختلال در امر معاش وى منجر خواهد شد; افزون بر اين‌كه امر عامى به اجتهاد در هنگام وقوع حادثه، امرى محال و متعذّر است.[39]
محقّق اصفهانى، مدّعى شده كه اگر تفقّه در آيه، بر اعمال نظر موقوف باشد، آيه دليل بر حجيّت فتوا است و اگر به‌معناى علم به حكم از طريق سماع و شنيدن از معصوم باشد، بر حجّيت فتوا دلالتى ندارد; بلكه مضمون و مدلول التزامى آن، حجّيّت خبر فقيه است كه متضمّن حكم شرعى باشد; زيرا خداوند بر عباد، تفقّه در دين را واجب كرده و در صدر اسلام تفقّه چيزى جز تلقّى و شنيدن احكام شرعى از رسول مكرّم اسلام يا امام معصوم(عليهم السلام) نبوده است; بنابراين، مقصود از انذار و بيم دادن، همان اِخبار از حكم شرعى است كه از معصوم نقل شود، نه اخبار از حكم شرعى كه بر استنباط و حدس مبتنى باشد; پس اين آيه از حجّيت و اعتبار فتوا بيگانه است.[40]
از اين اشكال پاسخ داده شده كه مى‌پذيريم كه تفقّه در صدر اسلام، به گرفتن حكم شرعى از معصوم و نقل به ديگران بوده است; چون راويان، خود، اهل زبان و لغت بوده‌اند و كافى بود حكم شرعى را از معصوم مى‌شنيدند تا درباره آن، فقيه باشند; سپس آن‌چه را شنيده بودند، براى ديگران نقل مى‌كردند و تفقّه در دين و آشنايى با احكام شرعى در زمان غيبت، به مقدّمات و استنباط نياز دارد ولى با توجّه به اين‌كه امر به تفقّه در آيه‌شريفه، مطلق و بدون قيد ذكر شده است، آيه شامل همه مراتب آن مى‌شود; هر چند اين تفقّه، بر حدس و استنباط مبتنى باشد.[41]
2. «و‌ما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ اِلاّ رِجالاً نوحى اِلَيهِم فَسـَلوا اَهلَ الذِّكرِ اِن كُنتُم لاتَعلَمون= و پيش از تو، جز مردانى كه به آن‌ها وحى مى‌كرديم، نفرستاديم. اگر نمى‌دانيد، از آگاهان بپرسيد [تا تعجّب نكنيد از اين‌كه پيامبر اسلام از ميان همين مردان برانگيخته شده است].» (نحل/16، 43)
به اين آيه كه آيه‌سؤال نام دارد، بر حجّيت فتواى مجتهد استدلال كرده و گفته‌اند: مقصود از «ذكر» هر امرى است كه سبب ذكر خداوند شود; پس منظور از اهل ذكر كسانى هستند كه با امر نبوّت و معاد و احكام الهى آشنا باشند. خداوند متعالى سؤال از اهل ذكر را واجب كرده و روشن است كه پرسش به خودى خود مطلوبيّت ندارد; بلكه مطلوبيت آن به لحاظ عمل كردن است; بنابراين، پس از سؤال كردن، كلام اهل ذكر حجّت و معتبر است.
[42] بعضى آيه‌شريفه را ارشاد به اصل عام عقلايى (وجوب رجوع جاهل به اهل خبره) مى‌دانند. به بيان ديگر، وجوب رجوع جاهل به عالم، اصلى عقلايى و سيره مستمر عقلا است و در اين آيه، وجوب رجوع جاهل به عالم تعبّدى نيست; بلكه آيه در مقام ارشاد به همان سيره جارى عاقلان است.[43]
بر استدلال به اين آيه، اشكالاتى شده است:
الف.‌از سياق آيه استفاده مى‌شود كه مقصود از اهل‌ذكر، عالمان اهل‌كتاب‌اند; بنابراين، شامل مجتهدان و فقيهان نمى‌شود.
[44] از اين اشكال پاسخ داده‌اند كه چون آيه بر كبراى كلّى مشتمل است، خصوصيّت مورد، سبب نمى‌شود كه اهل ذكر به عالمان اهل‌كتاب اختصاص داشته باشد; بلكه شامل امامان(عليهم السلام) و فقيهان و مجتهدان نيز مى‌گردد.[45]
ب. در پاره‌اى از روايات شيعه، «اَهلَ الذِّكرِ» به امامان(عليهم السلام) تفسير شده است; بنابراين، مجتهد و فقيه را شامل‌نمى‌شود.[46] پاسخ داده‌اند كه اين تفسير از باب تطبيق و ذكر مصداق است، نه اين‌كه مقصود، خصوص امامان(عليهم السلام)باشد; پس آن روايات تفسيرى، بر اختصاص دلالت نمى‌كند.[47]
ج. ظاهر امر به سؤال و توجّه به ذيل آيه «اِن كُنتُم لاتَعلَمون» بيان‌گر اين است كه غرض و غايت از سؤال حصول علم است، نه اين‌كه خداوند ما را به پذيرش جواب متعبّد و ملزم سازد و اگر بار نخست، علم حاصل نشد بايد دو مرتبه سؤال كرد و اگر باز‌هم علم حاصل نشد، براى حصول علم تكرار آن لازم است. مؤيّد اين مطلب، شأن نزول آيه در ارجاع اهل‌كتاب به عالمان خودشان درباره نبوّت نبىّ‌اكرم است و روشن است كه رسالت و نبوّت از اصول اعتقادى به‌شمار مى‌رود و در آن، علم و اعتقاد لازم است. و جايى براى تعبّد و اعتماد بر خبر واحد نيست. مؤيّد ديگر، آيات سابق و لاحق بر اين آيه است.[48]
پاسخ اين است كه اشتمال آيه بر تعليل، خصوصيت مورد را الغا مى‌كند و مفاد آيه اين مى‌شود كه در آن‌چه نمى‌دانيد، از‌جمله احكام عملى به اهل علم مراجعه كنيد.

منابع اجتهاد:

در به‌كارگيرى منابع اجتهاد، نظم و ترتيب خاصّى وجود دارد; زيرا بعضى از آن‌ها حكم واقعى (اعمّ از واقعى اوّلى يا واقعى تنزيلى) را بيان مى‌كند و مجتهد بايد در مرحله نخست، به اين‌گونه ادلّه مراجعه كند و برخى ديگر از منابع، صرفاً وظيفه عملى انسان هنگام شكّ و تحيّر را تبيين مى‌كند و بعضى در مقامى كه هيچ يك از منابع كاربرد نداشته باشد، رفع مشكل‌مى‌كند.[49]

1. قرآن مجيد:

از مهم‌ترين منابع استنباط كه به‌سبب صدور قطعى آن از ناحيه خدا و اعجاز جاويد آن در ميان منابع ويژگى خاصى دارد، قرآن كريم است. تحدّى قرآن در آياتى چند نظير اسراء/17، 88; هود/11، 13‌ـ‌14; يونس/10، 38، اهمّيّت مسلمانان به حفظ آيات قرآن، وجود نويسندگان وحى كه آيات را بدون فزونى و كاستى مى‌نوشتند، و اهمّيت تلاوت قرآن ميان مسلمانان، همه بر غيرقابل ترديد بودن قرآن مهر تأييد مى‌زند و آن را حجّتى قطعى حتّى براى آيندگان تا دامنه قيامت قرار مى‌دهد:[50] «و‌اوحِىَ اِلَىَّ هـذا القُرءانُ لاُِنذِرَكُم بِهِ و مَن بَلَغَ‌...» (انعام/6،19)
نصوص قرآن، حجتى قطعى است; زيرا احتمال خلاف در آن وجود ندارد. ظواهر آن نيز براى همه حجّت است و به مخاطب يا زمانى خاص اختصاص ندارد; زيرا شارع مقدّس در تفهيم و تفهّم، شيوه‌اى تازه ابداع نكرده; بلكه همان سيره شايع عقلايى را امضا كرده است. انسان‌ها با هر لغت و لهجه‌اى با يك‌ديگر تفاهم دارند، براساس ظاهر كلام متكلّم عمل مى‌كنند و به لوازم آن ملتزم مى‌شوند و احتمال خلاف را پس از جستوجو از مخصِّص و مقيِّد و معارض مُلغا مى‌دانند.
[51] برخى، براى نفى حجيّت ظواهر قرآن دليل‌هايى را ذكر كرده‌اند كه اهمّ آن‌ها از اين قرار است: 1. وجود علم اجمالى به مخصِّصات و مقيِّدات، حجّيّت ظواهر قرآن را مخدوش مى‌كند.[52] پاسخ اين است كه اشكال، ظواهر سنّت را نيز شامل مى‌شود[53] و به قرآن اختصاص ندارد. راه حلّ مطلب اين است كه پس از فحص از موارد احتمال مخصِّص و مقيِّد، علم اجمالى از بين خواهد رفت; زيرا اين علم اجمالى به علم تفصيلى در برخى از اطراف و شك بدوى در اطراف ديگر منحل مى‌شود; در نتيجه، مواردى به‌طور مشخّص، تخصيص و تقييد مى‌خورد و مازاد آن (موارد شك بدوى) با كمك اصالة العموم و اصالة الاطلاق، بى‌تأثير مى‌گردد.[54] 2. احتمال تحريف در قرآن با حجيت ظواهر آن منافى است. با توجّه به رواياتى كه در باب تحريف قرآن ـ به‌صورت زياده يا نقيصه‌ـ در كتاب‌هاى حديثى شيعه و اهل‌سنّت آمده،[55] اعتماد به ظواهر قرآن از دست مى‌رود. پاسخ اين است كه اوّلاً اين اخبار با رواياتى كه به صراحت تحريف را نفى مى‌كنند، و نيز با اخبارى كه مى‌گويند: بايد طبق قرآن موجود عمل كرد، تعارض دارند.[56] ثانياً اخبار تحريف، مخالف صريح آيات قرآن هستند; زيرا آيات 9 حجر/15 و 42 فصلت/41 بر نفى تحريف در قرآن به زياده و نقيصه دلالت دارند.[57] در روايات نيز آمده است كه در تعارض دو حديث با يك‌ديگر، آن‌ها را بر قرآن عرضه، و به آن‌چه موافق با كتاب است، عمل‌كنيد.[58] اين روايات نيز بر حجيّت ظواهر قرآن و عدم تحريف آن دلالت دارند.
3. رواياتى كه مراجعه به قرآن را بدون رجوع به اهل‌بيت(عليهم السلام) منع كرده است. اين اشكال، با توجّه به اين‌كه عمل به قرآن بايد پس از فحص از مخصّص و مقيّد باشد، جايگاهى ندارد. بايد توجه داشت كه بعضى از آن روايات، فهم حقيقى قرآن و شناخت ظاهر و باطن و ناسخ و منسوخ را به امامان(عليهم السلام) اختصاص مى‌دهد، نه مطلق فهم قرآن را.
[59] افزون بر اين، اخبارى بر جواز عمل و رجوع به قرآن و ارجاع اخبار متعارض به آن دلالت دارند، تا به آن‌چه موافق قرآن است عمل، و آن‌چه مخالف آن است، كنار زده شود و اين عمل ممكن نيست، مگر پس از فراغ از جواز عمل به قرآن.[60]
4. رواياتى كه از تفسير به رأى نهى كرده مخالف حجيت ظواهر قرآن است.[61] با توجّه به اين‌كه ظواهر قرآن دلالت روشنى دارد و غموضى در آن نيست تا به تفسير نياز داشته باشد، اين روايات به‌طور قهرى شامل ظواهر نخواهند بود.[62]
5. فهم قرآن به مخاطبان آن اختصاص دارد; زيرا احتمال مى‌رود قراين نهفته‌اى باشد كه گوينده در فهماندن مقاصد خود، به آن اعتماد كرده است; ازاين‌رو ديگران نمى‌توانند به ظواهر قرآن وثوق پيدا كنند;[63]اين ادّعا ناتمام است; زيرا اوّلاً قرآن مجيد براى همه عصرها و نسل‌ها است و به گروهى خاص در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) اختصاص ندارد: «و‌اُوحِىَ اِلَىَّ هـذا القُرءانُ لاُِنذِرَكُم بِهِ و مَن بَلَغَ‌...» (انعام/6، 19) و ثانياً قرآن براى بيان مقصود خود، به شيوه معمول عقلايى عمل كرده است و عقلا در موارد احتمال قرينه با اصل عدم، وجود آن را منتفى مى‌دانند و در اين جهت ميان مخاطب و غيرمخاطب تفاوتى نيست.[64]

2. سنّت (قول، فعل يا تقرير معصوم(عليه السلام)):

دليل اعتبار سنّت نبوى آياتى است كه در آن به تبعيّت از رسول‌الله(صلى الله عليه وآله)امر شده (نساء/4،59; حشر/59،7; نجم/53، 3‌ـ‌4) و نيز اجماعى كه همه مسلمانان بر عمل به سنّت نبوى(صلى الله عليه وآله)دارند.[65]
درباره سنّت اهل‌بيت(عليهم السلام) بحث است كه آيا مانند سنّت رسول‌الله(صلى الله عليه وآله) حجّت است يا نه. نظير اين بحث، در حجيّت سنّت صحابه نيز مطرح است. اماميّه معتقدند كه سنّت بر حسب اصطلاح، توسعه داشته فعل، قول و تقرير امامان معصوم(عليهم السلام)را شامل مى‌شود. بر اين مطلب به آياتى نيز استدلال مى‌كنند; از‌جمله، آيه‌تطهير (احزاب/33، 33) كه در آن از اراده خداوند به تطهير اهل‌بيت از پليدى سخن به‌ميان آمده و در اين صورت آيه بر عصمت آنان دلالت كرده و سنّت آنان به‌طور قطع حجّت خواهد شد. آيه‌ديگر، آيه‌59 نساء/4 است كه در آن، خداوند بر پيروى از اولى‌الامر همانند اطاعت از خدا و رسول، به‌صورت جزمى و مطلق امر كرده است; در اين زمينه رواياتى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز وجود دارد كه پيروى از امام را به‌صورت مطلق واجب كرده است;[66]لازمه اين سخن، عصمت اولى‌الامر است و گرنه در فرض خطا لازم مى‌آيد امر خدا به فعل خطايى منهىٌ عنه تعلّق گرفته باشد.[67] از نظر شيعه، اولى‌الامر، امامان معصوم(عليهم السلام) هستند; بدين سبب قول و فعل و تقرير آن‌ها حجّت است و بر اين ادّعا، روايات فراوانى نيز وارد شده‌است.[68]
از موضوعاتى كه اهل‌سنّت به آن اعتقاد دارند، حجّيّت سنّت صحابه است. آنان به آياتى از‌جمله آيات 110 آل‌عمران/3 و 143 بقره/2 استدلال كرده‌اند.[69]
در اين 2 آيه، برترى امّت اسلام و امّت ميانه بودن آنان بيان شده كه نشانه استقامت و عدالت امّت اسلام در هر حال است; ازاين‌رو قول و فعل و تقرير آنان حجّت خواهد بود. اين استدلال بسيار بعيد است. اوّلاً افعل تفضيل در آيه، برترى نسبى اين امّت بر امّت‌هاى پيشين را بيان مى‌كند، نه ترجيح هر فردى و در هر حالى بر هر فرد ديگرى از امّت‌هاى گذشته. ثانياً ظاهر آيه برترى امت اسلامى به جهت تشريع امر به معروف و نهى از منكر است.[70] ثالثاً صرف برترى، دليل بر حجيّت همه گفتارها و كردارهاى آنان نيست. رابعاً آيه عام است و جميع امّت را در بر مى‌گيرد و اگر آيه در‌صدد حجّيت سنّت باشد، بايد سنّت صحابه و غير صحابه همگى حجّت شود. از همه اين‌ها گذشته، نظريّات متضادّى ميان صحابه وجود داشته كه لازمه حجّيت سنّت آنان، حجّيت متناقضات است.[71]
نبود دليل بر عصمت صحابه و نيز وقوع تناقض و اختلاف ميان آنان (در مقام انديشه و عمل) و نيز عدم لزوم تقليد مجتهد از غير خود[72] و تصريح صحابه به جواز، بلكه وجوب مخالفت مجتهد صاحب نظر با مجتهد صاحب نظر ديگرى كه با نظر وى مخالف باشد، چهار دليل قاطع بر عدم حجيّت سنّت صحابه است.

3. اجماع:

اماميّه، حجّيت اجماع را تبعى، و آن را به اعتبار كاشف بودن آن از رأى معصوم، حجّت مى‌دانند و اهل‌سنّت، اجماع* را حجّتى مستقل مى‌شمرند.[73] (=>‌‌اجماع)

4. عقل:

بعضى گفته‌اند: مدركات عقل نظرى دو قسم است: يكى آن‌چه عقل، در ادراك آن استقلال دارد، مانند ادراك حُسن و قُبح برخى از اشيا، و ديگرى مدركاتى كه عقل در ادراك آن استقلال ندارد. مقصود ما از عقل، عقل نظرى است كه پس از انضمام بيان شارع به حكم ثابت عقلى يا شرعى و ملازمه ميان آن دو حاصل مى‌شود; مانند ادراك وجوب شرعى مقدّمه كه پس از ثبوت وجوب شرعى ذى‌المقدّمه و وجوب عقلى مقدّمه، به‌وسيله ملازمه حاصل مى‌آيد.[74]
بعضى گفته‌اند: حكم عقل* بر اين اساس مبتنى است كه احكام، تابع مصالح و مفاسدند; حال يا مصالح و مفاسد، در متعلّقات آن‌ها وجود دارد يا در خود احكام. در هر دو فرض، اگر مصلحت و مفسده در حدّ الزام باشد، به وجوب و حرمت، حكم مى‌شود و اگر در حدّ الزام نباشد، استحباب و كراهت استفاده مى‌شود و اگر لااقتضا باشد (مقتضى هيچ كدام نباشد) حكم به اباحه خواهد شد. اگر شارع به وجوب چيزى حكم كرد، به نحو كشف انّى كشف مى‌كنيم كه در متعلّق آن مصلحت ملزمه وجود دارد و اگر به‌وسيله عقل، مصلحت ملزمه را درك كرديم، حكم به وجوب شرعى را نيز كشف مى‌كنيم و اين كشف، لِمّى خواهد‌بود.[75]
گفته شده است كه بعضى، (مانند اصحاب رأى از فقيهان اهل‌سنّت) عقل را به‌طور مطلق حجّت مى‌دانند و برخى (چون اخباريان شيعه و ظاهريه از اهل‌سنت) به‌طور مطلق براى آن حجّيّت قائل نيستند. بيشتر اصولى‌هاى شيعه تفصيل داده و گفته‌اند: ادراكات يقينى عقل در حوزه استنباط احكام شرعى معتبر است; ولى ادراكات غير يقينى معتبر نيست; زيرا ادراكات عقلى دو دسته است: يكى ادراكات عقل سليم و مستقلاّت عقليّه. بى‌ترديد در اين مورد حكم عقل ارزش و اعتبار دارد و ديگرى، ادراكاتى كه از تمايلات نفسى، غريزى، عاطفى و اجتماعى و‌... سرچشمه مى‌گيرد كه حجيّتى نخواهد داشت. اين‌ها به تسامح عرفى، حكم عقل ناميده مى‌شود وگرنه در واقع ادراك يا حكم عقل نيست.[76]

5ـ‌6. قياس و استحسان:

قياس عبارت است از الحاق واقعه‌اى كه بر حكم آن نصّى وارد نشده، به واقعه ديگر كه بر حكم آن نص وارد شده است; به جهت شباهت آن دو در علت حكم،[77] و استحسان به تعبير برخى، عدول مجتهد از مقتضاى قياس* جلىّ (آشكار) به مقتضاى قياس پنهان، يا صرف‌نظر كردن از حكم كلّى به حكم استثنايى راجح نزد مجتهد[78] است.
از نظر اماميّه، عمل طبق قياس و استحسان* جايز نيست;
[79] ولى بيش‌تر عالمان اهل‌سنّت، آن را جايز شمرده و به آيات فراوانى از‌جمله 59 و 83 نساء/4; 2 حشر/59; 43 عنكبوت/29; 15 يس/36; 18 و 55 زمر/39 استدلال كرده‌اند;[80] چنان‌كه بر رد قياس به آيات 65 نساء/4; 165 بقره/2; 33 اعراف/7; 116 انعام/6 و آيات ديگرى استدلال شده‌است.[81] (=>‌قياس)(=>‌استحسان)

7. مصالح مرسله:

منظور از مصالح مرسله، تشريع حكم براى پديده‌هاى نو است كه به‌صورت كلّى يا جزئى، فاقد نصّ هستند. شافعيّه و حنفيّه و شيعه عمل به مصالح مرسله* را نمى‌پذيرند.[82] در عين حال، بعضى سعى دارند اعتقاد به آن را به جمهور مسلمانان نسبت دهند.[83]

8. قاعده استصلاح:

استصلاح عبارت از حكم مبتنى بر مصلحت در موردى است كه فاقد نص باشد و قياس نيز در آن جارى نشود و حكم هم مطابق قواعد عامّه شريعت است.[84] بعضى تفاوتى بين استصلاح و مصالح مرسله نمى‌دانند و هر دو را به يك معنا مى‌گيرند[85] و بعضى نيز در استصلاح، تندروى كرده گفته‌اند: در‌صورت وجود نص از شارع نيز مى‌توان به قاعده استصلاح عمل‌كرد.[86]

9. سد و فتح ذرايع:

سدّ ذرايع از اصول مالكيّه[87] عبارت است از منع شرعى از هر طريق يا وسيله‌اى كه به محرمات شرعى بينجامد[88] و فتح ذرايع از اصول حنفيه،[89] عبارت است از راه‌هاى خروج از تنگناها و حيله‌هايى كه سبب اسقاط حكم شرعى يا تبديل آن به حكم ديگر است. براى اين دو عنوان به آياتى نظير 108 انعام/6; 31 نور/24; 25 و 104 بقره/2; و 25 و 163 اعراف/7; 44 ص/38; 62 يوسف/12 و آياتى ديگر استدلال شده است.[90]

10. شريعت گذشته:

اگر حكمى از شرايع گذشته در قرآن يا حديث نقل شود; ولى در رد يا تثبيت آن مطلبى نيامده باشد دليل بر پذيرفته شدن آن حكم است.[91] بعضى، صرف وجود حكمى در شرايع گذشته را با ويژگى عدم ردع و عدم تثبيت در شريعت خاتم، دليل بر حجّيت آن مى‌دانند و عدّه‌اى آن را حجّت نمى‌دانند[92] ادلّه دو طرف را بايد در جاى گاه خود جست. اجمالاً به آيات 90‌انعام/6; 13 شورى/42; 123 نحل/16 و 44 مائده/5، بر حجّيّت آن،[93]و به آياتى نظير آيه‌3 نجم/53 بر ردّ آن استدلال شده است[94]

11. مذهب صحابى:

مقصود از مذهب صحابى، فتواهايى است كه يكى از صحابه رسول‌اللّه(صلى الله عليه وآله) داده است و اتّفاق نظرى از صحابه بر آن نيست; چنان‌كه براى آن مستندى شناخته نشده است. آيا چنين فتوايى مى‌تواند ملاك و منبع استنباط حكم شرعى باشد يا خير؟[95] بعضى به‌صورت مطلق آن را حجّت، و بعضى به‌صورت مطلق آن را باطل مى‌دانند و بعضى بين صحابه تفصيل داده‌اند.[96] بعضى ديگر گفته‌اند: محلّ بحث جايى است كه قول صحابى از روى رأى و عقل باشد و نيز ميان صحابه بر آن اتّفاق نباشد وگرنه، به‌طور قطع بر عموم مسلمانان حجّت است.[97] بعضى افزون بر قول صحابى، سلوك صحابى را نيز در تعريف مذهب صحابى آورده‌اند.[98]

اجتهاد پيامبر(صلى الله عليه وآله):

فقيهان و مفسّران شيعه[99] و برخى از اهل‌سنّت[100] معتقدند كه پيامبران، اجتهاد نداشته و آن‌چه مى‌گفته‌اند، به وحى الهى بوده است، نه به فهم حاصل از اجتهاد; هر چند برخى از آنان اجتهاد نبى را عقلاً ممكن، و بر فرض وقوع، آن را از هرگونه خطا مصون مى‌دانند. گروهى با تفكيك امور مربوط به دنيا، مانند امر متخاصمان، از امور مربوط به دين گفته‌اند انبيا در امور دين اجتهاد نداشته ولى در امور مربوط به دنيا به اجتهاد عمل مى‌كرده‌اند.[101] برخى ديگر از اهل‌سنّت، وقوع آن را در امور جنگ (نه در احكام شرعى) پذيرفته[102] و بر آن، ادّعاى اجماع كرده‌اند;[103] زيرا پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)در جنگ، چيزى را كه خدا تحريم نكرده بود تحريم كرد و در ترك جنگ به كسانى اذن داد كه خدا به پيامبر فرمود: چرا به آنان اذن دادى.[104] برخى نيز توقف كرده‌اند.[105] گروهى، نفى عمل به قياس را ملازم نفى اجتهاد پيامبر دانسته‌اند;[106] ولى بيش‌تر آنان به اجتهاد انبيا اعتقاد دارند;[107] هرچند در چگونگى آن اختلاف كرده‌اند.
برخى، اجتهاد انبيا را پس از يأس از وحى درباره احكام جايز مى‌شمرند.
[108] و برخى ديگر، اجتهاد را در اوايل رسالت ممتنع و پس از آن بلامانع مى‌دانند.[109] گروهى عصمت انبيا را به اجتهاد نيز تعميم داده‌اند[110] و برخى، خطا در اجتهاد را فقط درباره پيامبر اسلام منتفى مى‌دانند. بدان جهت كه پس از حضرت، كسى نيست تا اشتباهات او را تذكر دهد; امّا خطاى ديگر انبيا از سوى پيغمبر بعدى برطرف مى‌شد.[111] گروهى نيز انبيا را در تبليغ دين، نه در اجتهاد، معصوم دانسته‌اند.[112] عدّه‌اى هم معتقدند: خطا در اجتهاد براى انبيا ممتنع نيست; امّا بسيار بعيد است.[113]

دلايل جايز‌نبودن اجتهاد پيامبر(صلى الله عليه وآله)

1. آيات قرآن

الف. «و‌ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى * اِن هُوَ اِلاّ وحىٌ‌يوحى» (نجم/53، 3‌ـ‌4) در اين آيه، هرگونه سخنى كه از وحى نشأت نگرفته باشد، از پيامبر نفى شده است و چون تحصيل يقين از طريق وحى، امكان‌پذير است، پس به اجتهاد كه يقين‌آور نيست، نيازى نيست.[114] اين ادّعا كه آيه‌پيشين در برابر كسانى وارد شده كه مى‌گفتند: قرآن، تعليم بشرى است، پس آيه به قرآن اختصاص دارد و ساير اقوال پيامبر(صلى الله عليه وآله) را شامل نمى‌شود،[115] ناتمام است; زيرا لازمه اين اختصاص، تخصيص مستهجن است;[116] و نيز ادّعاى اين‌كه نطق حاصل از اجتهاد، وحى است نه هوا و هوس، نيز ناتمام است;[117] زيرا با امكان تحصيل يقين از طريق وحى، بسنده كردن به ظنّ و گمان از طريق اجتهاد نمى‌تواند نطقى از وحى باشد; بلكه از هوا خواهد بود و نيز اين گفته كه چون آيه در مقام بيان آن است كه پيغمبر هر چه را از جانب خداوند ادا مى‌كند، وحى است، نه هر حكمى كه با عقل و اجتهاد حاصل شود، پس آيه در صدد نفى اجتهاد انبيا نيست،[118]ناتمام است; زيرا به حكم «اِنِ الحُكمُ اِلاّ لِلّهِ» (انعام/6‌،‌57) احكام نبوى هم به تجويز الهى، احكام الهى است.
ب. آيه‌65 نساء/4 تسليم محض در برابر داورى پيامبر را شرط ايمان دانسته است: «فَلا و رَبِّكَ لايُؤمِنونَ حَتّى يُحَكِّموكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لايَجِدوا فى اَنفُسِهِم حَرَجـًا مِمّا قَضَيتَ و يُسَلِّموا تَسليمـا». مفهوم آيه، كفر در‌صورت مخالفت با پيامبر است; حال آن كه مخالفت با اجتهاد پيامبر مانند اجتهاد ديگران، بلامانع است; پس آن‌چه پيامبر مى‌گويد، براساس اجتهاد نيست;
[119] ولى اين آيه به داورى‌هاى پيامبر مربوط مى‌شود و تسليم بودن در برابر داورى او به اجتهاد پيامبر ربطى ندارد.
ج. آيه‌15 يونس/10 به پيامبر(صلى الله عليه وآله) دستور مى‌دهد كه در برابر درخواست تغيير و تبديل آيات از سوى كافران بگويد: او حقّ تغيير يا تبديل آيات و پيروى از غير وحى را ندارد: «قُل ما يَكونُ لِى اَن اُبَدِّلَهُ مِن تِلقاىِ نَفسى اِن اَتَّبِعُ اِلاّ ما يوحى اِلَىَّ». اين آيه دلالت دارد كه حكم پيغمبر(صلى الله عليه وآله)براساس اجتهاد نبوده
[120] تخصيص آيه به مورد درخواست كافران خلاف ظاهر است; زيرا آيه به‌صورت عام، حكم كردن پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به غير وحى الهى نفى مى‌كند;[121] ولى ضمير «أُبدله» به قرآن باز‌مى‌گردد و پيروى پيامبر از وحى نيز به قرآن مربوط است; بنابراين، آيه اجتهاد پيامبر را نفى نمى‌كند.
د. آيه‌109 يونس/10 خطاب به پيامبر پيروى از وحى و شكيبايى تا صدور حكم الهى را سفارش كرده است: «واتَّبِع مايوحى اِلَيكَ واصبِر حَتّى يَحكُمَ اللّهُ وهُوَ خَيرُ الحـكِمين». اين آيه پيغمبر را از اجتهاد شخصى بر حذر داشته، او را تا‌آمدن وحى به صبر سفارش مى‌كند; از اين‌رو، حضرت در مسأله ظهار و لعان تا رسيدن وحى توقّف‌كرد.
[122]
هـ. در آيه‌203 اعراف/7 آمده است كه پيغمبر هنگام تأخير و انقطاع وحى، نه‌تنها نبايد از نزد خود حكمى را بيان كند، بلكه بايد تنها از آن‌چه بر او وحى مى‌شود پيروى كند: «قُل اِنَّما اَتَّبِعُ ما‌يوحى اِلَىَّ مِن رَبّى». در ادامه آيه، تبعيّت از وحى را سبب بينايى و عدم تعدّى از آن را سبب هدايت و رحمت الهى مى‌داند: «هـذا بَصائِرُ مِن رَبِّكُم وهُدًى ورَحمَةٌ لِقَوم يُؤمِنون» و با توجّه به آيه‌50 انعام/6 كه بر انحصار پيروى پيامبر از وحى دلالت دارد: «اِن اَتَّبِعُ اِلاّ ما يوحى اِلَىَّ» مى‌توان گفت كه پيامبر در احكام الهى اجتهاد نمى‌كرده; بلكه در بيان آن از وحى بهره مى‌جسته است.[123] از آن گذشته، پيغمبر به‌سبب علم به احكام واقعى، هيچ‌گاه نياز به اجتهاد پيدا نمى‌كرد; بنابراين، ذيل آيه تعريض به انسان‌ها است تا پيغمبر را با خود مقايسه نكنند كه به ناچار براى كشف احكام الهى اجتهاد مى‌كنند: «قُل هَل يَستَوِى الاَعمى والبَصيرُ اَفَلاتَتَفَكَّرون». هرچند در ابتداى آيه، پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را با ديگر انسان‌ها در خصوصيات انسانى شريك دانسته، براى حضرت تنها امتياز دريافت احكام از طريق وحى الهى را لحاظ مى‌دارد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)براساس آن بشارت مى‌دهد و انذار مى‌كند;[124] بنابراين، پيغمبر كه بر تلقّى وحى توانا است، به اجتهاد مفيد ظن نيازى ندارد.[125]
و. در جاثيه/45 آيه‌18 آمده است كه تو را بر آيين حقّ قرار داديم. از آن پيروى كن و پيرو هوس‌هاى ناآگاهان نباش: «ثُمَّ جَعَلنـكَ عَلى شَريعَة مِنَ الاَمرِ فَاتَّبِعها ولا تَتَّبِع اَهواءَ الَّذينَ لا‌يَعلَمون». خداوند، پيغمبر را بر شريعت اسلامى قرار داده كه بايد همه رفتار و گفتار خود را با آن تطبيق دهد و از وحى الهى پيروى كند وگرنه آن عمل، غير عالمانه و در مسير خواسته‌هاى جاهليّت خواهد بود[126] و كسى كه به حقيقت دين علم دارد، از اجتهاد مبتنى بر ظن بى‌نياز است. البته اين ويژگى براى همه انبيا است:[127] «لِكُلّ جَعَلنـا مِنكُم شِرعَةً و مِنهاجـًا». (مائده/5، 48)
ز. در آيه‌113 نساء/4 آمده است كه اگر فضل و رحمت الهى نبود، گروهى بر گمراهى پيامبر تصميم داشتند; ولى آنان چنين قدرتى نمى‌يابند: «ولَولا فَضلُ اللّهِ عَلَيكَ ورَحمَتُهُ لَهَمَّت طَـائِفَةٌ مِنهُم اَن يُضِلّوكَ وما يُضِلّونَ اِلاّ اَنفُسَهُم وما‌يَضُرّونَكَ مِن شَىء». خداوند بر تو كتاب و حكمت نازل كرد و آن‌چه را نمى‌دانستى، به تو آموخت: «و‌اَنزَلَ اللّهُ عَلَيكَ الكِتـبَ والحِكمَةَ و عَلَّمَكَ ما لَم‌تَكُن تَعلَمُ» و فضل خدا بر تو همواره بزرگ بوده است. به گفته مفسّران در هر امر مبهمى خداوند حق را براى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) آشكار مى‌كرد و او را از گمراهى نجات مى‌داد
[128] و مقتضاى جمله «و‌كانَ فَضلُ اللّهِ عَلَيكَ عَظيمـا» ، استمرار فضل خدا در طول عمر و در همه وقايع است كه حق را به حضرت بنماياند، تا براساس آن حكم كند; از اين‌رو روشن است كه چنين كسى به اجتهاد نياز نخواهد داشت.[129]

2. عقل:

به جز آيات قرآن، استدلال عقلى نيز بر عدم جواز اجتهاد پيامبر اقامه شده است; زيرا اوّلا اگر اجتهاد نبى جايز باشد، مخالفت با اجتهاد او جايز است; در‌صورتى كه مخالفت با پيغمبران روا نيست[130] و موجب تنزّل شأن ايشان و از بين رفتن اعتماد به آموزه‌هاى آنان مى‌شود; زيرا گفته انبيا به وحى و نصّ الهى وابسته است. افزون بر اين، و به دليلى كه ذكر شد اجتهاد توسط امامان معصوم(عليهم السلام)نيز جايز نبوده و آنان احكام الهى را به تعليم پيامبر(صلى الله عليه وآله) يا الهام الهى درمى‌يابند.[131] ثانياً اجتهاد به‌سبب ظنّى بودن قابل نقد است; ازاين‌رو مجتهد گاه خطا مى‌كند و‌گاه به‌واقع مى‌رسد. حال اگر به اجتهاد پيامبر معتقد شديم، نمى‌توانيم به همه گفته‌هاى وى اعتماد كنيم; در‌صورتى كه حلال او همواره حلال و حرام او همواره حرام است: «حلال محمّد حلال الى يوم القيامة ...‌».[132]ثالثاً با توجّه به‌نقدپذيرى اجتهاد، فقط در فقدان نصّ بايد سراغ آن رفت; در‌حالى‌كه فقدان نصّ براى رسول‌خدا ممتنع است و چنين كسى به اجتهاد مجاز نيست.[133]
بايد توجّه داشت كه احكام النّبى، با اختصاص حكم به خداوند منافات ندارد; زيرا امورى چون افزودن بر ركعات نماز، با اذن خدا و با توجّه به آگاهى پيامبر(صلى الله عليه وآله)به ملاكات احكام بوده است، نه اجتهاد در برابر حكم الهى!

ادلّه معتقدان‌به‌اجتهادپيامبر(صلى الله عليه وآله)و نقد‌آن

1. در آيات 79‌ـ‌80 انبياء/21 داورى متفاوت داوود و سليمان درباره باغ يا كشتزارى كه گوسفندان قومى شبانه در آن چريده و آن را خراب كرده بودند، بيان شده است. داوود به واگذارى گوسفندان به صاحب باغ حكم كرد; ولى سليمان رأى داد كه گوسفندان را براى استفاده از منافع به صاحب باغ، و باغ را براى بازسازى به صاحبان گوسفندان بدهند; سپس هريك به صاحبش بازگردد كه خداوند نظر سليمان را تأييد فرمود:[134]«فَفَهّمنها سُليمن». برخى از اهل‌سنّت معتقدند كه اين دو پيغمبر اجتهاد كردند; ولى اجتهاد سليمان مطابق واقع و اجتهاد داوود خطا بود.[135] خداوند، سليمان را بر اجتهادش ستود و داوود را بر اجتهادش معذور دانست. قرطبى از حسن نقل مى‌كند كه گفته است: اگر اين آيه نبود، قاضيان را نابود شده مى‌ديدم;[136] ولى مفسّران شيعى و گروهى از اهل‌سنّت بر آنند كه اين آيه بر اجتهاد انبيا(عليهم السلام)دلالتى ندارد و در تفسير آن گفته‌اند: آن‌چه داوود گفت، حكم واقعى بود، نه اجتهادى; سپس خداوند، با وحى بر سليمان، آن‌چه را به داوود وحى كرده بود، نسخ كرد.[137] برخى ديگر گفته‌اند: با توجه به اين‌كه داوود پادشاه و حاكم بنى‌اسرائيل بوده و سليمان با اجازه وى در كارها دخالت مى‌كرده و از سويى روشن است كه حكم نافذ دو قاضى در يك واقعه به‌صورت مستقل معنا ندارد، استفاده مى‌شود كه آن دو باهم مشاوره مى‌كردند تا به حكم واحدى برسند. مؤيّد اين مطلب، جمله «اذ‌يحكمان» است كه حال گذشته را حكايت مى‌كند و نيز حكم داوود و سليمان فى نفسه حكم واحد بوده و اختلاف، تنها در كيفيّت اجرا صورت گرفته است; زيرا يك واقعه بوده و جمله «و‌كُنّا لِحُكمِهِم شـهِدين» (انبياء/21، 78) كه «حكم» را تثنيه نياورده، اين مطلب را تأييد مى‌كند.[138]
رواياتى نيز وارد شده كه حكم واحد بوده و آن دو، ابتدا به مشاوره و مناظره پرداختند; سپس به حكم واحدى رسيدند.[139]
2. آيه‌105 نساء/4 درباره نزول قرآن و داورى بين مردم طبق آموخته‌هاى الهى با پيامبر سخن گفته است و مفهوم آن، افزون بر داورى به نصّ، حكم از روى اجتهاد رانيز شامل مى‌شود; از اين‌رو پيامبر در‌صورت فقدان نص مى‌تواند اجتهاد كند;[140] ولى دلالت اين آيه بر اجتهاد پيامبر(صلى الله عليه وآله)مخدوش‌است;[141] زيرا به گفته فخررازى مقصود از «بِما‌أرلـكَ اللّهُ» علمى است كه هيچ گونه خفايى در آن نباشد كه از آن به رؤيت و ديدن تعبير مى‌شود;[142] بنابراين، بعضى اين آيه را دليل بر عدم جواز اجتهاد انبيا گرفته‌اند; زيرا داورى ظنّى مبتنى بر اجتهاد، مصداق آن نيست.[143]
افزون بر اين، اهل‌سنّت روايتى را از عمر نقل‌مى‌كنند كه گفته است: هيچ كس ادّعا نكند به آن‌چه خدا به او نمايانده و آموخته داورى مى‌كند; زيرا اين منصب جز براى پيغمبر نيست و هر يك از ماها براساس ظن و گمان داورى مى‌كنيم، نه‌علم.[144]
3. از ديگر آيات، آيه‌93 آل‌عمران/3 است. مفهوم آيه اين است كه پيش از نزول تورات، هيچ طعامى بر بنى‌اسرائيل حرام نشده بود، مگر آن‌چه يعقوب با اجتهاد خويش بر خود حرام كرد;[145] زيرا اگر آن تحريم به نص بود بايد به جاى جمله «اِلاّ ما‌حَرَّمَ اِسرءيلُ عَلى نَفسِه» گفته مى‌شد «إلاّ ما‌حَرَّمَ اللّه على إِسرءِيل»; پس اضافه تحريم به اسرائيل دليل بر جواز اجتهاد پيامبران است.[146] پاسخ اين است كه اوّلاً ممكن است مقصود، منع نفس باشد، نه تحريم شرعى;[147] چون در برخى روايات آمده است كه هرگاه حضرت يعقوب گوشت شتر مصرف مى‌كرد، تهى گاهش درد شديدى مى‌گرفت; بدين سبب آن را بر خود حرام كرد.[148] ثانياً ممكن است تحريم در شريعت حضرت يعقوب مانند نذر در شريعت ما واجب الوفاء بوده‌است;[149] چنان‌كه بعيد نيست اگر كسى چيزى را بر خودش حرام كند، خداوند هم آن را بر وى حرام‌كند; چنان‌كه زن با طلاق و جاريه با عتق حرام مى‌شود.[150]
با توجّه به احتمالات ذكر شده، مجالى براى استدلال به اين آيه بر اجتهاد پيامبران نمى‌ماند.
4. پيامبر(صلى الله عليه وآله) به گروهى اجازه ترك جهاد داد، و در آيه‌43 توبه/9 خداوند به او فرمود: چرا پيش از آن كه راست‌گويان و دروغ‌گويان را بشناسى، به آن‌ها اجازه دادى: «عَفَا اللّهُ عَنكَ لِمَ اَذِنتَ لَهُم حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذينَ صَدَقوا وتَعلَمَ الكـذِبين». اجازه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مسبوق به اجازه الهى نبوده وگرنه سرزنش معنا نداشت و مسبوق به منع نيز نبوده و گرنه لازم مى‌آيد كه پيامبر به غير ما انزل اللّه حكم كرده باشد; در نتيجه حالت سوم مى‌ماند كه از جانب خود پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بوده است و صدور اجازه از سوى پيغمبر نمى‌تواند از روى هواى نفس باشد; در نتيجه راهى نيست، جز اين‌كه بگوييم اين اذن از جانب پيغمبر(صلى الله عليه وآله)اجتهادى بوده است.
[151]
دلالت آيه بر اجتهاد پيامبر مخدوش است; زيرا اوّلاً آيه درباره موضوعات، و اجتهاد درباره احكام است. ثانياً آيه در صدد ظهور كذب منافقان است كه آنان با كوچك‌ترين آزمونى رسوا مى‌شوند. گويا خداوند مى‌فرمايد: اگر تو اجازه نمى‌دادى كه آن‌ها جهاد را ترك كنند، باز‌آن‌ها به جهت سوء سريره، در جهاد شركت نمى‌كردند و زودتر رسوا مى‌شدند. اما اين‌كه چرا خطاب به پيغمبر فرمود: «لِمَ أَذِنتَ لَهُم= چرا به آن‌ها اجازه‌دادى»، زيرا آيه، در صدد بيان نفاق منافقان است كه به‌صورت عتاب دوست ظاهر شده است. فرض كنيد ستمگرى مى‌خواهد به‌صورت فرزند شما سيلى بزند. يكى از دوستان شما دست او را مى‌گيرد و شما نه‌تنها از اين كار ناراحت نمى‌شويد، بلكه خوشحال نيز خواهيد شد; امّا براى اثبات سوء سريره ستم‌گر، به شكل عتاب‌آميزى به دوستتان مى‌گوييد: چرا نگذاشتى سيلى بزند تا همه مردم اين سنگ‌دل را بشناسند; بنابراين، غرض جدّى، ظهور كذب منافقان است و آيات بعدى هم نشان مى‌دهد كه آن‌ها در جهاد شركت نمى‌كردند و اگر شركت مى‌كردند، نه‌تنها مصلحتى براى اسلام نداشت كه زيان‌بار هم بود.[152] شاهد اين برداشت، وجود رواياتى است كه آن‌ها با خود مى‌گفتند: از پيامبر اجازه ترك جهاد مى‌گيريم; ولى او چه اجازه بدهد يا ندهد، ما در جهاد شركت نخواهيم كرد;[153] بنابراين، آيه درصدد اثبات كذب منافقان است، نه سرزنش پيامبر(صلى الله عليه وآله).
5. از‌جمله آياتى كه براى اثبات اجتهاد پيامبر(صلى الله عليه وآله) استفاده شده، آيات 67‌ـ‌68 انفال/8 است: «ما كانَ لِنَبِىّ اَن يَكونَ لَهُ اَسرى حَتّى يُثخِنَ فِى الاَرضِ تُريدُونَ عَرَضَ الدُّنيا واللّهُ يُريدُ الأخِرَةَ واللّهُ عَزيزٌ حَكيم * لَولا كِتـبٌ مِنَ اللّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُم فيما اَخَذتُم عَذابٌ عَظيم». درباره اين آيات 2 بيان وجود دارد:
الف. خدا مى‌فرمايد: هيچ پيغمبرى حق ندارد اسير بگيرد، جز پس از غلبه و تسلّط كامل: «حَتّى يُثخِنَ فِى‌الاَرضِ» ; ولى پيغمبر(صلى الله عليه وآله)درباره اسيران بدر مشورت كرد و ابوبكر پيش‌نهاد فديه گرفتن و عمر پيش‌نهاد قتل آنان را داد. پيغمبر پيش‌نهاد ابوبكر را ترجيح داد; سپس خداوند پيغمبر را بر خطا در اجتهاد ـ با حسن نيّتى كه داشت ـ سرزنش كرد و بر او به جهت بخشش از خطايش منّت گذاشت;
[154] پس پيغمبر(صلى الله عليه وآله)نسبت به گرفتن فديه اقدام كرد.[155]
ب. بعضى گفته‌اند كه مقصود از اثخان در جمله «حَتّى يُثخِنَ فِى الاَرضِ» ، قتل و تخويف است; به حدّى كه كافران وحشت كنند و بر جنگيدن با مسلمانان جرأت نيابند و اين‌كه آيا قتل كافران در جنگ به اين حد رسيده يا خير به اجتهاد واگذار شد و پيغمبر گمان كرد كه قتل به‌اندازه كافى انجام گرفته و اثخان تحقق يافته است; ولى در واقع چنين نبود و اين خطا در اجتهاد حضرت بود.[156] بر اساس اين نظريّه، اجتهاد پيامبر بر تحقّق اثخان تعلّق گرفت; ولى اين اجتهاد خطا بود. امّا حقيقت اين است كه اسير گرفتن كار افرادى متخلّف از مسلمانان بوده و عتاب در آيه نيز متوجه آن‌ها است.[157] شاهد اين مطلب، آيه‌بعدى است كه برداشتن مجازات بزرگ را از مسلمانان تأكيد مى‌كند: «...‌لَمَسَّكُم فيما اَخَذتُم عَذابٌ عَظيم» ; بنابراين، پيامبر(صلى الله عليه وآله) در قتل و گرفتن فديه مشورت نكرده تا اجتهاد كرده باشد يا اين‌كه در تحقّق و عدم تحقّق اثخان، اجتهادش به اثخان تعلّق گرفته باشد. ثانياً اجتهاد در اثخان، اجتهاد در موضوع است و به اجتهاد در احكام ربطى ندارد.
6. از آيات 1‌ـ‌10 عبس/80 اجتهاد پيامبر(صلى الله عليه وآله)استفاده شده است. اين آيات، سرزنش كسى است كه اغنيا را بر ضعيفان مؤمن مقدّم مى‌دارد. مؤمن يا خود اهل عمل صالح است يا ديگران را به عمل صالح دعوت مى‌كند: «و‌ما يُدريكَ لَعَلَّهُ يَزَّكّى * اَو يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّكرى» آن‌گاه مى‌فرمايد: او‌با‌سرعت و ترسى از خدا به‌سوى تو مى‌آيد; امّا تو از او غافل مى‌شوى: «و‌اَمّا مَن جاءَكَ يَسعى * و‌هُوَ يَخشى * فَاَنتَ عَنهُ تَلَهّى».
اهل‌سنّت گفته‌اند: شأن نزول اين آيات، چگونگى برخورد پيغمبر(صلى الله عليه وآله) با عبداللّه‌بن ام‌مكتوم بوده است. وى بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) وارد شد و حضرت گروهى از قريش را به اسلام دعوت مى‌فرمود. در همين حال، عبداللّه سخن رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله) را قطع كرد و گفت: از معارف آن‌چه را خدا به تو تعليم داد، براى من بيان كن و اين جمله را با اصرار و تكرار بيان مى‌كرد تا آن كه حضرت ناراحت شد و با خود گفت: اكنون اين بزرگان مى‌گويند كه پيروان اين پيغمبر(صلى الله عليه وآله) فقط نابينايان و بردگان هستند; بدين سبب از او روى گرداند و به آن‌ها توجه كرد و با آن‌ها به سخن‌گفتن پرداخت;
[158] سپس خداوند اين سوره را نازل‌كرد و حضرت را مورد عتاب و ملامت قرار داد به صورتى كه هرگاه پيغمبر او را مى‌ديد، مى‌فرمود: مرحبا به كسى كه پروردگارم به‌سبب او مرا ملامت‌كرد.[159]
گفته شده كه اين آيات، بر اجتهاد پيامبر دلالت دارد; زيرا او براساس تقديم اهم بر مهم، هدايت كافران را مقدّم داشته و اين، خود اجتهاد است، زيرا تنها خدا از سراير با خبر است و حضرت از وراى ظواهر خبر نداشت و بر او وحى هم نشده‌بود. در عين حال، خداوند پيغمبرش را در اشتباه باقى نگذارد و او را از طريق وحى، متوجّه خطايش كرد.[160]
بعضى از مفسّران اهل‌سنّت براى پاسخ به اين پرسش كه چرا خداوند پيغمبر(صلى الله عليه وآله) را به‌سبب تقديم اهمّ سرزنش كرد، گفته‌اند: اوّلاً ظاهر واقعه نشان مى‌دهد كه پيغمبر اغنيا را بر فقيران مقدّم داشته و ثانياً حضرت به جهت بزرگى، شرف و انتساب به كافران، به آنان متمايل و از فرد نابينا متنفر بوده است.[161] در حقيقت، اين توجيه، نفى ادّعاى تقديم اهمّ بر مهمّ و به فراموشى سپردن چيزى است كه براى اثبات اجتهاد پيامبر گفته شده‌است.
از نظر مفسّران شيعه، اين آيات درباره پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نيست; بلكه شأن نزول آيات مردى از بنى‌اميّه است كه در محضر پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بوده و وقتى عبداللّه وارد مى‌شود، آن مرد اموى از وى فاصله‌گرفته، با حالت عبوس از او روى‌مى‌گرداند.
[162] ثانياً بر فرض كه اين آيات به رسول‌اللّه مربوط باشد، مقدّم داشتن هدايت كافران بر سخن گفتن با مرد نابينا، اجتهاد اصطلاحى نيست.
7. از آيه‌2 حشر/59 جواز، بلكه در مواردى وجوب اجتهاد پيامبر استفاده شده است:
[163]«فَاعتَبِروا يـاُولِى الاَبصـر» ; زيرا پيغمبر(صلى الله عليه وآله) در عموم لزوم اعتبار داخل بوده و سيد اولى الابصار است و اين دليل تعبّد او به اجتهاد است. پاسخ اين است كه اين آيه به تفكّر در امدادهاى الهى مربوط مى‌شود و به اجتهاد ربطى ندارد و بر فرض كه بر وجوب اجتهاد دلالت كند، فقط شامل غير نبى(صلى الله عليه وآله)مى‌شود; زيرا پيغمبر(صلى الله عليه وآله)به‌دليل دسترسى به وحى، به اجتهاد نيازى ندارد.
8. استدلال ديگر، به آيه‌83 نساء/4 است: «...‌ولو رَدُّوهُ اِلَى الرَّسُولِ وَ اِلى اُولِى الاَْمرِ مِنْهُم لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُم‌...». به گفته فخررازى در اين آيه خداوند مستنبطان و مجتهدان را ستوده است و انبيا به ستايش اَوْلى و سزاوارتراند;
[164] پس آن‌ها هم بايد مجتهد باشند تا مشمول مدح خداوند قرار گيرند; ولى حق، عدم دلالت آيه بر اجتهاد نبى است; زيرا اوّلاً در كلمه «اَلَّذينَ يَستَنـبِطونَهُ» 2 احتمال وجود دارد كه پيش‌تر گذشت; (=> وجوب تحصيل اجتهاد، همين مقاله) بنابراين، دلالت قطعى در آيه نيست كه مستنبطان، پيغمبر(صلى الله عليه وآله) را هم شامل باشد.[165] ثانياً آيه به ابهام زدايى از شايعات مربوط است و به اجتهاد اصطلاحى ربطى ندارد.
9. از آياتى كه براى جواز اجتهاد انبيا استشهاد شده، آيه‌1 مجادله/58 است و شأن نزول آن زنى است كه همسرش وى را ظهار كرده بود. زن به محضر رسول خدا آمد و از حضرت چاره‌جويى كرد و عرضه داشت كه اى رسول خدا! به من رحم كن; زيرا من فرزندانى صغير دارم. اگر آن‌ها را به مرد بسپرم، ضايع مى‌شوند و اگر همراه خودم باشند، گرسنه مى‌مانند‌...‌.
[166]
پيغمبر در پاسخ فرمود: نظر من آن است كه تو بر شوهرت حرام شده‌اى و در مورد حكم ظهار فتواى شخصى خود را بيان كرد و با آمدن حكم از جانب خداوند روشن شد كه حضرت خطا كرده است و همين آيه نيز دليل بر آن قرار داده شده كه پيغمبر هرچند در اجتهاد خود خطا مى‌كند، در آن ثابت نمى‌ماند.[167]
اين استدلال نيز به جهاتى مخدوش است:
الف. در چگونگى پاسخ پيغمبر به آن زن نقل ديگرى از طرق شيعه و سنّى آمده است كه من براى تو پاسخى ندارم تا آن كه خداوند حكم تو را بيان كند و پرهيز دارم كه از زورگويان باشم.
[168] اين كلمه، كنايه از حكم نكردن به غير ما انزل اللّه و پرهيز از اجتهاد به رأى است.
ب. بر فرض آن كه پيغمبر در پاسخ فرموده باشد: تو بر شوهرت حرام شده‌اى (ما أراك إلاّ حرّمت عليه)، باز‌به‌معناى خطاى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) در نظر نيست; زيرا آن حضرت اصل حرمت آن زن بر شوهر را بيان كرده، نه حرمت ابدى كه در جاهليّت بوده است و نيز آن‌چه را خداوند به‌صورت راه‌هاى رجوع در سوره مجادله فرموده، نفى نكرده است. به بيان ديگر، در جاهليّت، حرمت ابدى به‌وسيله ظهار بوده است كه با آيات سوره مجادله برداشته شده; ولى اصل حرمت زناشويى آن مرد ظهار‌كننده با زنش نفى نشده است; بنابراين، قرآن‌مجيد پس از اصل حرمت، راه‌هاى حلّيّت و رجوع به زن از جانب شوهر را بيان كرده و آن‌چه پيغمبر(صلى الله عليه وآله)فرموده بيان اصل حرمت است كه در قرآن نفى نشده است.

اجتهاد در برابر نص:

يعنى مقدّم داشتن رأى شخصى، بر اساس اجتهادات ظنّى، بر فرمان خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امام معصوم(عليه السلام). علّت اصلى گرايش به اجتهاد رأى، بنا به گفته بعضى،[169] از سويى توهّم محدوديّت كتاب و سنّت نبوى در بيان احكام، و از سوى ديگر، نامحدود بودن حوادث و تغيير و تحوّل موضوعات بر اساس تحوّل زمان بوده است. اين نظريه باطل است; زيرا آيات قرآن و روايات[170] بيان‌كننده اين حقيقت هستند كه اسلام دين كامل است: «اَليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم و اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى‌...» ، (مائده/5، 3) و هر آن‌چه لازم بوده در قرآن آمده‌است: «و‌نَزَّلنا عَلَيكَ الكِتـبَ تِبيـنـًا لِكُلِّ شَىء» (نحل/16، 89) و همه چيز نزد امام مبين وجود دارد و خداوند، چيزى را فرو نگذاشته است. (انعام/6، 38 و يس/36، 12) درست است كه موضوعات در طول زمان در تغييرند; ولى قرآن و سنّت براى همه موضوعات، احكامى دارند كه بايد تفريع فروع و تطبيق حكم بر موضوع شود. حال با توجّه به اين‌كه نصّ كتاب و سنّت از جهت صدور و دلالت، لازم‌الاطاعه، و عمل به ظواهر نيز از ضروريات است، ممنوع بودن اجتهاد در برابر نصّ و ظاهر، از نظر فريقين مسلّم و قطعى مى‌شود.
صحابه و تابعان در اجتهادات خود، تقديم نصّ بر اجتهاد را لازم مى‌دانستند و افرادى، مانند احمد‌حنبل، هر چه را مخالف نصّ بود، كنار مى‌گذاشتند
[171] و اساساً تقصير در طلب نصّ را پيش از اجتهاد، گناه مى‌شمردند.[172]برخى ديگر چون طوفى گفته‌اند: در معاملات و سياسات اگر مصالح با نصوص تعارض كرد و امكان جمع نبود، مصالح مقدّم خواهد شد.[173] در عين حال، براى بعضى از صحابه، مواردى از اجتهاد در برابر نصّ ثبت شده است;[174] مانند دستور خليفه به قطع‌نكردن دست دزد در سال قحطى و گرسنگى[175] و همچنين اجتهاد مقابل نصّ در متعه‌حج و متعه‌زنان.
پس از عصر صحابه* نيز عده‌اى (اصحاب رأى) از اصل عدم جواز اجتهاد مقابل نصّ تخطّى، و بيش از حد به رأى اعتماد كردند. آنان براساس فكر خود، مسائلى را تفريع كرده، صُوَرى را مفروض‌الوجود مى‌گرفتند و براى آن‌ها احكامى فرضى ثابت مى‌كردند.
آياتى كه بر عدم جواز اجتهاد در برابر نصّ دلالت دارند فراوان هستند. به برخى از آنها اشاره مى‌شود:
1. آيه‌50 قصص/28: در اين آيه، خداوند نقطه مقابل پذيرش دستور خدا و رسول را، پيروى از هواى نفس قرار داده:
[176] «فَاِن لَم يَستَجيبوا لَكَ فَاعلَم اَنَّما يَتَّبِعونَ اَهواءَهُم‌...» ; سپس پيروى‌كننده از هواى نفس را در مقابل هدايت الهى، گمراه‌ترين مردم به‌شمار آورده است و در پايان، كسانى را كه در برابر هدايت الهى از هواى نفس خود پيروى مى‌كنند، ستم‌گر معرّفى مى‌كند: «اِنَّ اللّهَ لايَهدِى القَومَ الظّــلِمين».
2. آيه‌26 ص/38: خداوند در اين آيه، خطاب به حضرت داوود مى‌فرمايد: ما تو را خليفه خود در زمين قرار داديم تا به حق داورى كنى; يعنى براساس وحى نازل شده از سوى خدا. نقطه مقابل آن، چيزى است كه خدا نازل نكرده،
[177] از آن پيروى نكن كه تو را از راه و حكم خدا گمراه مى‌كند. روشن است كه اجتهاد در مقابل نص، حكم بر طبق هواى نفس و در برابر چيزى است كه خدا نازل كرده است: «فَاحكُم بَينَ النّاسِ بِالحَقِّ و لاتَتَّبِعِ الهَوى فَيُضِلَّكَ عَن سَبيلِ اللّهِ» و سزاى چنين كسانى عذاب شديد الهى است: «اِنَّ الَّذينَ يَضِلّونَ عَن سَبيلِ اللّهِ لَهُم عَذابٌ شَديدٌ بِما نَسوا يَومَ الحِساب». 3. آيات 18‌ـ‌19، جاثيه/45: خداوند مى‌فرمايد: ما تو را به شريعت و آيين حق قرار داديم. از آن پيروى كن و از هوس‌هاى كسانى‌كه آگاهى ندارند، پيروى مكن: «ثُمَّ جَعَلنـكَ عَلى شَريعَة مِنَ الاَمرِ فَاتَّبِعها و لاتَتَّبِع اَهواءَ الَّذينَ لايَعلَمون» ; سپس مى‌فرمايد: آن‌ها هرگز نمى‌توانند تو را در برابر خدا بى‌نياز كنند: «اِنَّهُم لَن‌يُغنوا عَنكَ مِنَ اللّهِ شيــًا». خداوند در اين آيه امر را بين پيروى از شريعت الهى و عمل طبق آن يا پيروى از هواهاى ناآگاهان داير كرده و بديهى است كه اجتهاد در برابر نصّ همان پيروى از هواهاى ناآگاهان است كه خداى متعالى از آن نهى‌كرده است.[178] نظير اين آيات، آيه‌3 اعراف/7 است كه در آن، پيروى از كتاب و سنّت (ما‌أنزل) واجب، و نقطه مقابل آن كه پيروى از اولياى ديگر است، محكوم شده است.
4. آيه‌64‌ـ‌65، نساء/4: خداوند مى‌فرمايد: ما پيامبران را فرستاديم تا به اذن الهى، اطاعت شوند. سوگند به پروردگارت كه آن‌ها مؤمن نخواهند بود، مگر آن كه در اختلاف خود، تو را به داورى بطلبند; آن گاه از داورى تو در دل خود احساس ناراحتى نكنند و كاملاً تسليم باشند: «و‌ما‌اَرسَلنا مِن رَسول اِلاّ لِيُطاعَ بِاِذنِ اللّهِ ... لايَجِدوا فى اَنفُسِهِم حَرَجـًا مِمّا قَضَيتَ و يُسَلِّموا تَسليمـا». اين آيه هرگونه اجتهاد در مقابل نصّ پيامبر(صلى الله عليه وآله) و هر نوع اظهار عقيده را در مواردى كه حكم صريح از‌طرف خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله)درباره آن رسيده باشد، نفى مى‌كند; بنابراين، اگر تاريخ اسلام نشان مى‌دهد كه بعضى افراد در برابر حكم خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله)اجتهاد يا اظهار نظر مى‌كردند و به‌طور مثال مى‌گفتند: پيامبر چنين گفته و ما چنين مى‌گوييم، بايد بپذيريم كه عمل آن‌ها برخلاف صريح آيه است.
[179] اين آيه عام است و حكم خدا و رسول را در همه چيز، حجّت و واجب‌الاتّباع مى‌داند.[180]
5. آيه‌105 آل‌عمران/3: «و‌لاتَكونوا كالَّذينَ تَفَرَّقوا واختَلَفوا مِن بَعدِ ما جاءَهُمُ البَيِّنـتُ و اُولـئِكَ لَهُم عَذابٌ عَظيم» ; مانند كسانى نباشيد كه پراكنده شده، اختلاف كردند، پس از آن‌كه نشانه‌ها و بيّنات[181] به آنان رسيد: «مِن بَعدِ ما جاءَهُمُ البَيِّنـتُ». مقصود از بيّنات ادلّه است;[182] يعنى آن‌چه طريق به حكم خداوند است و دليل، شامل نص و ظاهر مى‌شود. و چون اجتهاد مقابل نصّ و ظاهر، مقابل بينات است باطل است.
6. آيه‌59 نساء/4: اين آيه، به اطاعت از خدا و رسول و اولى‌الامر(عليهم السلام) و رجوع به خدا و رسول در موارد اختلاف و تنازع مربوط است: «...‌اَطيعُوا اللّهَ و اَطيعُوا الرَّسولَ و اُولِى الاَمرِ مِنكُم فَاِن تَنـزَعتُم فى شَىء فَرُدّوهُ اِلَى اللّهِ والرَّسولِ اِن كُنتُم تُؤمِنونَ بِاللّهِ واليَومِ الأخِرِ». از اين آيه استفاده مى‌شود كه در احكام دينى بايد به خدا و رسول او و اولى‌الامر مراجعه كرد، نه به اجتهاد مقابل نص و هيچ‌كس حقّ تغيير آن‌چه خدا و رسول و اولى‌الامر بيان كرده‌اند، ندارد.
[183]
7. در آيات 66 آل‌عمران/3 و 33 اعراف/7 از احتجاج بدون آگاهى و از قول به غير علم، نهى شده[184] و اجتهاد مقابل نص، قول به غير علم است: «فَلِمَ تُحاجّونَ فيما لَيسَ لَكُم بِهِ عِلمٌ واللّهُ يَعلَمُ و اَنتُم‌لاتَعلَمون»
8. در آيات 115‌ـ‌116 نحل/16، ابتدا محرمات الهى را بيان كرده، سپس فرموده: اگر كسى به دروغ حكم به حلال بودن و حرام بودن چيزى كند و بدعت گذارد، بر خداوند افترا زده است
[185] و اجتهاد در برابر نصّ، در حقيقت افترا بر خداوند است.
9. از آيه‌36 احزاب/33 استفاده مى‌شود كه همه مؤمنان به پيروى از حكم خدا و رسول او ملزم هستند و در برابر آن هيچ‌گونه اختيارى از خود ندارند: «و‌ما‌كانَ لِمُؤمِن و لا مُؤمِنَة اِذا قَضَى اللّهُ و رَسولُهُ اَمرًا اَن يَكونَ لَهُمُ الخِيَرَةُ مِن اَمرِهِم». در اين آيه معصيت و تخلف از امر خدا و رسول را نشانه گمراهى انسان مى‌داند: «و‌مَن يَعصِ اللّهَ و رَسولَهُ فَقَد ضَلَّ ضَلـلاً مُبينـا». از‌آيه به خوبى استفاده مى‌شود كه اعتماد به نظر خود و ديگران در برابر حكم خدا و رسول نشان گمراهى قطعى و به‌طور مسلّم حرام است و مؤمنان حق ندارند در برابر خواسته خدا و رسول او، خواسته ديگرى را برگزينند
[186] و روشن است كه اجتهاد در برابر نصّ، چيزى جز اختيار خواسته خود يا ديگران در برابر حكم خدا و رسول و اولى‌الامر نخواهد بود.

منابع

آشنايى با علوم اسلامى; الاتقان فى علوم القرآن; الاجتهاد و التقليد، امام خمينى(قدس سره); الاجتهاد والتقليد، سيد‌رضا صدر; الإحكام فى اصول الاحكام، ابن‌حزم; الإحكام فى اصول الاحكام، آمدى; ارشاد الفحول الى تحقيق الحق من علم الاصول; الاصول الاصلية والقواعد الشرعيه; اصول السرخسى; الاصول العامه للفقه المقارن; اصول فقه، خضرى; اصول الفقه، مظفر; اعلام الموقعين عن رب العالمين; انوارالاصول; بحارالانوار; البيان فى تفسير القرآن; تاريخ الفقه الاسلامى; تاريخ فقه و فقها; التبيان فى تفسير القرآن; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; ترتيب كتاب العين; تفسير احسن الحديث; تفسيراطيب‌البيان; تفسير التحريروالتنوير; تفسير الصافى; تفسير العياشى; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; التفسير الكاشف; التفسير الكبير; تفسير المنار; التفسير المنير فى العقيدة والشريعة والمنهج; تفسير نمونه; التنقيح فى شرح العروة الوثقى (الاجتهاد والتقليد); الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; حاشيه البنائى; خلاصة القوانين; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; الرساله; روض‌الجنان و روح‌الجنان; زبدة الاصول; سنن ابن‌ماجه; صحيح البخارى; صحيح مسلم با شرح سنوسى; علم اصول الفقه; فتح‌القدير; فرائدالاصول; الفرقان فى تفسير القرآن; فرهنگ معارف اسلامى; الفصول الغروية فى الاصول الفقهيه; الفصول فى الاصول; فوائدالاصول; الكافى; الكشاف; كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار; كفاية الاصول; مبادى الوصول الى علم الاصول; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; مجموعه آثار، استاد مطهرى; المستصفى فى علم الاصول; مسند ابى‌داود الطيالسى; مسنداحمد‌بن حنبل; مصادرالتشريع الاسلامى فيما لانص فيه; مصباح‌الاصول; المصقول فى علم الاصول; معارج الاصول; المعجم المفهرس لالفاظ نهج‌البلاغه; مفردات الفاظ القرآن; مقالات الاصول; منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى; مناهج الوصول الى علم الاصول; الموافقات فى اصول الاحكام; موسوعة طبقات الفقهاء; موسوعة العقاد الاسلاميه; موسوعة الفقه الاسلامى; موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون والعلوم; الميزان فى تفسير القرآن; النص والاجتهاد; نهاية‌الافكار فى مباحث الالفاظ;; النهاية فى غريب الحديث والاثر; نهاية الدرايه; نهج‌البلاغه; وسائل‌الشيعه; وصول‌الاخبار الى اصول الاخيار.
محمدصادق يوسفى‌مقدم




[1]. التحقيق، ج‌2، ص‌128، «جهد».
[2]. موسوعة الفقه، ج‌3، ص‌5; المنار، ج‌5، ص‌204; الاحكام، آمدى، ج‌4، ص‌162.
[3]. مصباح الاصول، ج‌3، ص‌434.
[4]. آشنايى با علوم اسلامى، ج‌3، ص‌18; مجموعه آثار، ج‌3، ص‌196، «ختم نبوت».
[5]. كفاية‌الاصول، ص‌463; زبدة‌الاصول، ص‌159; خلاصة القوانين، ص‌175.
[6]‌. كفاية‌الاصول، ص‌464; الفصول، ج‌2، ص‌117‌ـ‌119; الاصول العامه، ص‌582.
[7]. الاصول العامه، ص‌385.
[8]‌. الرساله، ص‌477.
[9]. معارج‌الاصول، ص‌179‌ـ‌180.
[10]. ترتيب العين، ص‌634‌; النهايه، ج‌3، ص‌465.
[11]. التحريروالتنوير، ج‌11، ص‌61‌.
[12]. الفرقان، ج‌10‌ـ‌11، ص‌340.
[13]. الميزان، ج‌9، ص‌404; التحريروالتنوير، ج‌11، ص‌62‌.
[14]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌126.
[15]. الفصول‌الغرويه، ص2; مصباح‌الاصول، ج3، ص‌436; مفردات، ص‌642‌.
[16]. روح‌المعانى، مج‌7، ج‌11، ص‌70.
[17]. حاشية‌البنائى، ج‌2، ص‌387; الاحكام، آمدى، ج‌4، ص‌407‌ـ‌408.
[18]. وسائل‌الشيعه، ج‌27، ص‌61‌ـ‌62.
[19]. وسائل‌الشيعه، ج‌27، ص‌79 و 81‌.
[20]. همان، ص‌41; نهج‌البلاغه، خطبه 18.
[21]. همان، ص‌140.
[22]. تاريخ فقه وفقها، ص128‌ـ‌140، 223، 227، 237 و 240‌ـ‌242; مناهج‌الوصول، ج‌1، ص‌14‌ـ‌15.
[23]. نهاية الافكار، ق 2، ج‌4، ص‌227; مصباح الاصول، ج‌3، ص‌443‌ـ‌444; الاجتهاد والتقليد، امام خمينى، ص‌10‌ـ‌17.
[24]. الاجتهاد والتقليد، امام خمينى، ص‌71‌ـ‌72.
[25]. اطيب‌البيان، ج‌6‌، ص‌333; مبادى الوصول، ص‌247; الكشاف، ج‌2، ص‌323; التحرير والتنوير، ج‌11، ص‌61‌.
[26]. الاجتهاد و التقليد، صدر، ص‌33.
[27]. مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌770.
[28]. الفرقان، ج22‌ـ‌23، ص312‌ـ‌314; التفسيرالكبير، ج‌26، ص‌261.
[29]. التفسير الكبير، ج‌5، ص‌7.
[30]. الميزان، ج‌5، ص‌18‌ـ‌19.
[31]. تفسير عياشى، ج‌1، ص‌260.
[32]. المنار، ج‌5، ص‌299; تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌188; مجمع‌البيان، ج3، ص‌126; الميزان، ج‌5، ص‌22.
[33]. الفرقان، ج‌5‌ـ‌6‌، ص‌205; الميزان، ج‌5، ص‌22; مجمع‌البيان، ج3، ص‌126.
[34]. الفرقان، ج‌5‌ـ‌6‌، ص‌206.
[35]‌. التفسير الكبير، ج‌10، ص‌198.
[36]. نهاية الافكار، ج‌4، ص‌244; كفاية الاصول، ص‌473‌ـ‌474; الاجتهاد والتقليد، صدر، ص‌86‌.
[37]. نهايه الدرايه، ج‌3، ص‌210.
[38]. معارج الاصول، ص‌197‌ـ‌198.
[39]. همان.
[40]. نهاية الدرايه، ج‌3، ص‌210.
[41]. التنقيح، «الاجتهاد والتقليد»، ص‌86‌ـ‌87‌.
[42]. همان، ص‌88‌ـ‌89‌.
[43]. الميزان، ج‌12، ص‌259.
[44]. كفاية الاصول، ص‌473.
[45]. التنقيح، «الاجتهاد والتقليد»، ص‌89‌.
[46]. كفاية الاصول، ص‌473.
[47]. همان.
[48]. كفاية‌الاصول، ص‌473.
[49]. الاصول العامه، ص‌86‌ـ‌87‌.
[50]. الميزان، ج‌1، ص‌57; احسن الحديث، ج‌1، ص‌72 و ج‌2، ص‌386; علم‌اصول‌الفقه، ص34‌ـ‌35; الاصول‌العامه، ص‌100‌ـ‌101.
[51]. فرائد الاصول، ج‌1، ص‌102 و 116.
[52]. همان، ص‌109.
[53]. فوائد الاصول، ج‌4، ص‌12‌ـ‌16; فرائد الاصول، ج‌1، ص‌109; الاصول العامه، ص‌104.
[54]. الاصول العامه، ص‌103.
[55]. صحيح البخارى، ج‌8، ص‌32‌ـ‌35; الكافى، ج‌1، ص‌420‌ـ‌422‌و 425 و ج‌8، ص‌183‌ـ‌184; الاتقان، ج‌1، ص‌46 و 198 و ج‌3، ص72 و 74; الدرالمنثور، ج‌1، ص‌254‌ـ‌260.
[56]. الاصول الاصليه، ص‌133.
[57]. الاصول العامه، ص‌101‌ـ‌105.
[58]. الكافى، ج‌1، ص‌69‌; وصول الاخيار، ص‌181.
[59]. البيان، ص‌268.
[60]. فوائدالاصول، ج‌3، ص‌138; فرائد الاصول، ج‌1، ص‌105‌ـ‌106; الاصول‌العامه، ص‌104.
[61]. فرائد الاصول، ج‌1، ص‌103.
[62]. همان، ص‌105; الاصول العامه، ص‌104.
[63]. البيان، ص‌267‌ـ‌268.
[64]. فوائد الاصول، ج‌3، ص‌138‌ـ‌139.
[65]. علم اصول الفقه، ص‌37‌ـ‌38.
[66]. سنن ابن‌ماجه، ج‌2، ص‌954، كتاب الجهاد، ب 39; مسند احمد، ج2، ص‌253; مسند ابى‌داوود، ص‌318‌ـ‌336.
[67]. التفسيرالكبير، ج‌10، ص‌144; الميزان، ج‌4، ص‌409‌ـ‌414; مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌100.
[68]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌100; تفسير عياشى، ج‌1، ص‌249‌ـ‌254; الميزان، ج‌4، ص‌409‌ـ‌414.
[69]. منابع‌اجتهاد، ص80‌; الاصول‌العامه، ص135; الموافقات، ج‌4،ص74.
[70]. الاصول‌العامه، ص135; منابع اجتهاد، ص80‌ـ‌81‌.
[71]. منابع اجتهاد، ص‌80‌ـ‌81‌; الاصول العامه، ص‌135‌ـ‌138.
[72]. المستصفى، ج‌2، ص‌185‌ـ‌187.
[73]. معالم الاصول، ص‌174‌ـ‌175; فرائد الاصول، ص‌127; المستصفى، ج‌1، ص‌173; موسوعة طبقات الفقهاء (مقدمه)، ق 1، ص‌134‌ـ‌161.
[74]. اصول الفقه، مظفر، ج‌3‌ـ‌4، ص‌121 و 127.
[75]. مقالات اصولى، ص‌45‌ـ‌46.
[76]. منابع اجتهاد، ص‌240‌ـ‌243، ر.ك: موسوعة طبقات الفقهاء، (مقدمه)، ق 1، ص‌162‌ـ‌182.
[77]. علم اصول الفقه، ص‌52.
[78]. الاحكام، آمدى، ج‌4، ص‌391‌ـ‌393; علم اصول الفقه، ص‌79‌ـ‌80‌.
[79]. معارج الاصول، ص‌187‌ـ‌188.
[80]. علم‌اصول‌الفقه، ص54‌ـ‌56، الاحكام،آمدى، ج4، ص287‌ـ‌292.
[81]. ر.ك: موسوعة طبقات الفقهاء، (مقدمه)، ق‌1، ص‌200‌ـ‌263.
[82]. الاحكام،آمدى، ج‌4، ص‌394; معارج‌الاصول، ص‌221‌ـ‌224; منابع اجتهاد، ص‌335.
[83]. علم اصول الفقه، ص‌85; مصادر التشريع، ص‌74، ر.ك: موسوعة طبقات الفقهاء (مقدمه)، ق 1، ص‌264‌ـ‌272.
[84]. منابع اجتهاد، ص‌351‌ـ‌352.
[85]. اصول فقه، خضرى، ص‌302.
[86]. منابع اجتهاد، ص‌353; ر.ك: موسوعة طبقات الفقهاء، (مقدمه)، ق‌1، ص‌264‌ـ‌272.
[87]. موسوعة طبقات الفقهاء، ق 1، ص‌280.
[88]. همان، ص‌274.
[89]. الاصول العامه، ص‌407‌ـ‌408; موسوعة، طبقات‌الفقهاء (مقدمه)، ق 1، ص‌280.
[90]. موسوعه طبقات الفقهاء، (مقدمه)، ق‌1، ص‌275‌ـ‌276 282‌ـ‌284; الاصول العامّه، ص‌410‌ـ‌411.
[91]. علم اصول الفقه، ص‌93‌ـ‌94.
[92]. معارج‌الاصول، ص‌217.
[93]. الاصول العامه، ص‌430; منابع اجتهاد، ص‌385.
[94]. معارج‌الاصول، ص‌217.
[95]. همان، ص‌95.
[96]. المستصفى، ج‌1، ص‌135.
[97]. علم اصول الفقه، ص‌95.
[98]. الاصول العامه، ص‌439; موسوعة طبقات الفقهاء (مقدمه)، ق‌1، ص‌290‌ـ‌303.
[99]. معارج الاصول، ص‌180; زبدة‌الاصول، ص‌161 و 163; موسوعة طبقات الفقهاء (مقدمه)، ق اول، ص‌113.
[100]. الاحكام، آمدى، ج‌4، ص‌398.
[101]. زبدة الاصول، ص‌161‌ـ‌163.
[102]. همان.
[103]. تاريخ الفقه الاسلامى، ص‌58‌ـ‌59.
[104]. التفسيرالكبير، ج‌28، ص‌282.
[105]. ارشادالفحول، ج‌2، ص‌220; موسوعة الفقه، ج‌3، ص‌9.
[106]. تاريخ الفقه، ص‌59.
[107]. همان، ص‌58‌ـ‌59; الفصول فى‌الاصول، ج‌3، ص‌282 و ج‌4، ص‌43 و 177; الاحكام، ابن‌حزم، ج‌5، ص‌700.
[108]. ارشاد الفحول، ج‌2، ص‌218‌ـ‌219; اصول السرخسى، ج‌2، ص‌96; موسوعة الفقه، ج‌3، ص‌9.
[109]. المصقول، ص‌161.
[110]. تفسير قرطبى، ج‌11، ص‌204‌ـ‌205; المنار، ج‌5، ص395‌ـ‌396; اصول‌السرخسى، ج2، ص95‌ـ‌96.
[111]. تفسير قرطبى، ج‌11، ص‌204‌ـ‌205.
[112]. المنار، ج‌10، ص‌94; اصول السرخسى، ج‌2، ص‌91.
[113]. المصقول، ص‌161.
[114]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌261; بحارالانوار، ج‌17، ص‌155; التفسير الكبير، ج‌28، ص‌281.
[115]. ارشادالفحول، ج‌2، ص‌219.
[116]. موسوعة طبقات الفقهاء، (مقدمه)، ق 1، ص‌116.
[117]. ارشاد الفحول، ج‌2، ص‌219.
[118]. التّفسير الكبير، ج‌22، ص‌196.
[119]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌57 و 261; التفسيرالكبير، ج‌22، ص‌196; بحارالانوار، ج‌17، ص‌155.
[120]. الكاشف، ج‌4، ص‌142.
[121]. التفسيرالكبير، ج‌22، ص‌196; بحارالانوار، ج‌17، ص‌155.
[122]. التفسير الكبير، ج‌22، ص‌196 ارشاد الفحول، ج‌2، ص‌225.
[123]. المنار، ج‌7، ص‌429.
[124]. الميزان، ج‌7، ص‌97.
[125]. مبادى الوصول، ص‌240.
[126]. الميزان، ج‌18، ص‌166; مجمع‌البيان، ج‌9‌ـ‌10، ص‌76.
[127]. موسوعة طبقات الفقهاء، (مقدمه)، ق 1، ص‌113.
[128]. الميزان، ج‌5، ص‌80‌.
[129]. موسوعة طبقات الفقهاء (مقدمه)، ق 1، ص‌116.
[130]. ارشاد الفحول، ج‌2، ص‌219.
[131]. مبادى الوصول، ص‌241; زبدة‌الاصول، ص‌161 و 163.
[132]. مبادى الوصول، ص‌240‌ـ‌241; موسوعة الطبقات الفقهاء (مقدمه)، ق‌1، ص‌114‌ـ‌115.
[133]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌91‌ـ‌92; اصول السرخسى، ص‌92; التفسير‌الكبير، ج‌22، ص‌196.
[134]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌92; نمونه، ج‌13، ص‌466‌ـ‌467.
[135]. تفسير قرطبى، ج‌11، ص‌204; المنير، ج‌17، ص‌103.
[136]. همان، ص‌205; همان; الاحكام، آمدى، ج‌4، ص‌399.
[137]. الصافى، ج‌3، ص‌348‌ـ‌349; كشف‌الاسرار، ج‌6‌، ص‌278‌ـ‌279; فتح القدير، ج‌3، ص‌418.
[138]. الميزان، ج‌14، ص‌311.
[139]. همان، ص‌311 و 317.
[140]. المنار، ج‌5، ص‌395; الاحكام، آمدى، ج‌4، ص‌399.
[141]. المنار، ج‌5، ص‌395.
[142]. التفسير الكبير، ج‌11، ص‌33.
[143]. المنار، ج‌5، ص‌395.
[144]. التحرير والتّنوير، ج‌5، ص‌193; تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌563.
[145]. الميزان، ج‌3، ص‌380; التفسير الكبير، ج‌8، ص‌148.
[146]. التفسير الكبير، ج‌8‌، ص‌148‌ـ‌149.
[147]. روض‌الجنان، ج‌4، ص‌434.
[148]. الميزان، ج‌3، ص‌349; تفسير عياشى، ج‌1، ص‌184.
[149]. التفسيرالكبير، ج‌8، ص‌149.
[150]. همان، ص‌148.
[151]. التفسيرالكبير، ج16، ص74‌ـ‌75 و ج22، ص197; المنار، ج‌10، ص‌465‌ـ‌466.
[152]. الميزان، ج‌9، ص‌284‌ـ‌287.
[153]. المنار، ج‌10، ص‌464.
[154]. المنار، ج‌10، ص‌87 و 94.
[155]. المنير، ج‌10، ص‌75، الاحكام، آمدى، ج‌4، ص‌399.
[156]. التفسير الكبير، ج‌15، ص‌199.
[157]. الميزان، ج‌9، ص‌136‌ـ‌139; مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌858‌ـ‌859; نمونه، ج‌7، ص‌243‌ـ‌247.
[158]. الدرالمنثور، ج‌8‌، ص‌418.
[159]. التفسير الكبير، ج‌31، ص‌54.
[160]. التحرير والتنوير، ج‌30، ص‌113; التفسير الكبير، ج‌31، ص‌54‌ـ‌55.
[161]. التفسير الكبير، ج‌31، ص‌54‌ـ‌55.
[162]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌664‌; الميزان، ج‌20، ص‌203.
[163]. التفسير الكبير، ج‌16، ص‌74 و ج‌22، ص‌197; اصول السرخسى، ج‌2، ص‌93; الاحكام، آمدى، ج‌4، ص‌399.
[164]. التفسير الكبير، ج‌22، ص‌197.
[165]. المنار، ج‌5، ص‌299‌ـ‌302.
[166]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌371‌ـ‌372; الكشاف، ج‌4، ص‌485.
[167]. تفسير قرطبى، ج‌11، ص‌205; اصول السرخسى، ج‌2، ص‌95.
[168]. الميزان، ج‌19، ص‌181; تفسير قمى، ج‌2، ص‌365‌ـ‌366.
[169]. منابع اجتهاد، ص‌82‌ـ‌85 و 260‌ـ‌262.
[170]. الكافى، ج‌1، ص‌59‌ـ‌62‌.
[171]. اعلام الموقعين، ج‌1، ص‌29‌ـ‌30.
[172]. الاحكام، آمدى، ج‌4، ص‌398.
[173]. الاصول العامه، ص‌384‌ـ‌385; انوار الاصول، ج‌3، ص‌602‌.
[174]. ر.ك: النصوالاجتهاد.
[175]. موسوعة‌العقاد، ج‌5، ص‌927‌ـ‌928.
[176]. اعلام الموقعين، ج‌1، ص‌49.
[177]. اعلام‌الموقعين، ج‌1، ص‌49.
[178]. همان، ص‌50.
[179]. نمونه، ج‌3، ص‌456.
[180]. الميزان، ج‌4، ص‌404.
[181]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌807‌.
[182]. التبيان، ج‌2، ص‌550.
[183]. الميزان، ج‌4، ص‌387.
[184]. اعلام الموقعين، ج‌2، ص‌280; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌769.
[185]. اعلام الموقعين، ج‌2، ص‌280‌ـ‌281; مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌602‌.
[186]
. التفسير الكبير، ج‌25، ص‌211; مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌564; الميزان، ج‌16، ص‌321.

 

جمعه 14 مهر 1391  1:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تقليد

تقليد : التزام و پذيرش فتواى مجتهد و عمل به آن بدون درخواست دليل از وى

تقليد از ريشه «ق ـ ل ـ د» در لغت به معناى وابسته كردن امرى به امر ديگر و اتصال ميان آنان آمده است[1] و به تناسب همين معنا، اين واژه در موارد ديگرى همچون نهادن چيزى بر گردن ديگرى[2]، بستن شمشير به كمر[3] و كارى را بر عهده كسى گذاشتن[4] به كار رفته است. در اصطلاح عام، تقليد عبارت است از پيروى كردن از فرد يا افرادى بدون تأمل و دقت و بدون دريافتن حقيقت امر[5] و به تعبير ديگر، همرنگى با جماعت و پيروى محض از ديگران در مسائل اجتماعى و اخلاقى بدون تصميم گيرى مستقل و مسئولانه.[6] در علم فقه نيز، تقليد دو اصطلاح دارد: 1. تقليد در مبحث حج كه به معناى آويختن چيزى برگردن شتر، گاو يا گوسفند به نشانه قربانى بودن آن حيوان است.[7] 2. تقليد در مسائل و احكام دين كه براى آن تعاريف گوناگونى ذكر شده است؛ از جمله پذيرش گفته فردى ديگر بدون درخواست حجت و دليل[8]، التزام شخص به نظر مجتهد حتى اگر به فتواى او عمل نكرده باشد[9]؛ اما بيشتر فقها تقليد را عمل كردن به استناد نظر ديگرى يا ديدگاه مجتهد[10] بدون درخواست دليل از او دانسته اند، اعم از اينكه التزام قلبى به اين ديدگاه باشد يا نباشد[11] و از آن رو به اين عمل تقليد گفته اند كه مقلِّد عمل خود را از جهت مطلوب يا مبغوض بودن يا صحت و بطلان بر عهده مجتهد مى گذارد.[12] به تقليد كننده «مقلِّد»[13]، به مجتهدى كه از او تقليد مى شود «مقلَّد»[14] و به مسائل و موضوعاتى كه در آن تقليد مى شود «مُقَلِّدٌ فيه»[15]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 428
گفته مى شود. مقلدٌ فيه گاه از عقايد و اصول دين است كه در منابع اصول فقه از چنين تقليدى به «تقليد در اصول دين»
[16] يا «تقليد در عقليات»[17] تعبير مى شود؛ و گاه احكام و فروع عملى دين است كه آن را «تقليد در فروع»[18] يا «تقليد در سمعيات»[19] مى گويند.
در قرآن از تقليد ناپسند با تعبيرهاى مختلفى ياد شده است؛ مانند اقتدا و پيروى از نياكان: «نَتَّبِعُ ما اَلفَينا عَلَيهِ ءاباءَنا» (بقره/2،170؛ لقمان/31،21 و نيز مائده/5،104؛ صافّات/37، 69 - 70)؛ «اِنّا وجَدنا ءاباءَنا عَلى اُمَّة واِنّا عَلى ءاثـرِهِم مُقتَدون» (زخرف/43،23)، پيروى ضعيفان از مستكبران: «فَقالَ الضُّعَفـؤُا لِلَّذينَ استَكبَروا اِنّا كُنّا لَكُم تَبَعـًا» (ابراهيم/14،21)، پيروى از رؤسا و بزرگان گمراه: «اِنّا اَطَعنا سادَتَنا و كُبَراءَنا فَاَضَلّونَا». (احزاب/33، 67) اين آيات ضمن اشاره به تقليد اقوام پيشين و اعراب عصر جاهلى از نياكانشان در عقايد، سنن و آداب خود و نكوهش اين تقليد، آنان را به ترك روش باطل خود و پذيرش آيين حق فراخوانده اند. (=>ارتجاع*، پيروى*)
تقليد مصطلح در باب حج نيز در دو آيه مطرح شده است: «لاتُحِلّوا شَعـئِرَ اللّه ... و لاَ القَلـئِد». (مائده/5،2 و نيز مائده/5،97) در اين آيات به رعايت حرمت حيوانات تقليد شده توصيه شده است. (=>اِشعار و تقليد)
تقليد به معناى مشهور يعنى پيروى افراد غير متخصص از متخصصان نيز با تعابيرى گوناگون در قرآن كريم آمده است؛ از جمله پيروىِ ناآگاه از عالم: «اِنّى قَد جاءَنى مِنَ العِلمِ ما لَم يَأتِكَ فَاتَّبِعنى» (مريم/19،43)، پرسش از اهل ذكر و اهل علم: «فَسـَلوا اَهلَ الذِّكر اِن كُنتُم لا تَعلَمون» (نحل/16،43؛ انبياء/21، 7) و تعابير ديگر. (از جمله توبه/9،122) اين آيات همراه با آياتى ديگر از جمله آياتى كه به تقليد مشركان از نياكان خود در عقايد اشاره كرده اند (بقره/2،170؛ مائده/5، 104 و...) و آياتى كه انسان ها را از پيروى ظن و گمان برحذر داشته:«اِن يَتَّبِعونَ اِلاَّ الظَّنَّ واِنَّ الظَّنَّ لا يُغنى مِنَ الحَقِّ شيــا» (نجم/53،28) يا آن ها را به تدبر و تفكر فراخوانده اند: «اَو لَم يَتَفَكَّروا...» (اعراف/7،184 و نيز 185) از مهم ترين مستندات فقهى اثبات يا نفى تقليد از عالمان دين در قرآن كريم اند كه فقهاى اسلامى با استناد به اين آيات و برخى آيات ديگر به مباحث مختلفى درباره اين موضوع از جمله مشروعيت تقليد از عالمان دين، گستره تقليد و شرايط تقليدكنندگان و تقليد شوندگان پرداخته اند
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 429
كه موضوع اصلى اين مقاله نيز همين قسم از تقليد است.

تقليد در اديان و اقوام پيشين:

تقليد به صورت اصطلاحى فقهى و اصولى چندان سابقه اى ندارد؛ اما تقليد به معناى «مراجعه فرد غير متخصص به متخصص و پذيرش ديدگاه وى» اصلى عقلايى است و براى اين سيره خردمندان نمى توان مبدأ زمانى خاصى تعيين كرد، زيرا اين امر در ميان عقلا در همه جوامع رواج داشته است، هرچند در برخى موارد در تشخيص مصداق صحيح آن اشتباه كرده و گاه از كسانى تقليد كرده اند كه شايستگى و شرايط تقليد را نداشته اند. قرآن كريم نمونه هايى از آن را ذكر كرده است؛ از جمله:

1. تقليد مشركان از نياكان گمراه خود:

برخى مشركان در عقايد و سلوك عملى از پدران و نياكان خود پيروى مى كردند: «اِنّا وجَدنا ءاباءَنا عَلى اُمَّة و اِنّا عَلى ءاثـرِهِم مُقتَدون». (زخرف/43،23) بر اساس برخى آيات قرآن اين گونه تقليد در ميان افراد يا اقوام گوناگون رواج داشته است؛ از جمله آزر عمو يا جد مادرى حضرت ابراهيم[20](عليه السلام) و قوم آن حضرت (انبياء/21،51 - 54)، قوم ثمود (هود/11،61 - 62)، قوم نوح (مؤمنون/23،24)، قوم عاد (اعراف/7، 65 - 70)، اشراف قوم فرعون (يونس /10،78) و مشركان صدر اسلام. (بقره/2،170؛ اعراف/7،28) اين تقليد ناپسند گاه در اصول عقايد و پرستش خدايان بود؛ مانند پرستيدن بت ها به جاى خدا: «اِذ قالَ لاَِبيهِ و قَومِهِ ما هـذِهِ التَّماثيلُ الَّتى اَنتُم لَها عـكِفون * قالوا وَجَدنا ءاباءَنا لَها عـبِدين» (انبياء/21،52 - 53 و نيز شعراء/26، 70 - 76)، نفى نبوت پيامبران و كتب آسمانى: «فَلَمّا جاءَهُم موسى بِـايـتِنا بَيِّنـت قالوا ما هـذا اِلاّ سِحرٌ مُفتَرًى وما سَمِعنا بِهـذا فى ءابائِنَا الاَوَّلين» (قصص/28،36 و نيز سبأ/34، 43 - 45) و گاهى در مورد فروع و احكام عملى بود؛ مانند جواز برهنه طواف كردن بر گرد كعبه[21]: «و اِذا فَعَلوا فـحِشَةً قالوا وجَدنا عَلَيها ءاباءَنا» (اعراف/7،28)، حرام شمردن گوشت برخى حيوانات حلال گوشت يا تحريمِ سوار شدن بر آن ها[22]: «ما جَعَلَ اللّهُ مِن بَحيرَة و لاسائِبَة ولا وصيلَة و لاحام ... * و اِذا قيلَ لَهُم تَعالَوا اِلى ما اَنزَلَ اللّهُ و اِلَى الرَّسولِ قالوا حَسبُنا ما وجَدنا عَلَيهِ ءَاباءَنا...» (مائده/5،103 - 104)؛ ولى قرآن كريم تقليد مشركان در مسائل دينى از نياكان را به ادله اى متعدد از جمله ناآگاهى تقليد شوندگان از عقايد و دستورات دينى صحيح: «اَولَو كانَ ءاباؤُهُم لا يعلمون شيئاً» (مائده/5،104 و نيز اعراف /7،28)، گمراهى آنان از راه حق: «اَولَو
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 430
كانَ ءاباؤُهُم لايَعقِلونَ شَيــًا ولا يَهتَدون» (بقره/2،170) و بى بهره بودن آنان از انديشه و تعقل: «اَو لَو كانَ ءاباؤُهُم لايَعقِلونَ شيئاً» (بقره/2،170 و نيز مائده/5، 103 - 104) باطل شمرده و چنين تقليدهايى را در واقع پذيرش دعوت شيطان دانسته است: «اَو لَو كانَ الشَّيطـنُ يَدعوهُم اِلى عَذابِ السَّعير». (لقمان/31،21) (براى تفصيل بيشتر => همين مقاله، شرايط تقليد)

2. تقليد عوام يهود از عالمان گمراه خود:

قرآن كريم در آياتى به روش ناپسند برخى عالمان يهود اشاره كرده كه براى منافع دنيوى خود، تورات و احكام الهى را تغيير مى دادند[23]: «يَكتُبونَ الكِتـبَ بِاَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ هـذا مِن عِندِ اللّهِ لِيَشتَروا بِهِ ثَمَنـًا قَلِيلاً» (بقره/2،79)؛ ولى با وجود اين، عوام يهود و نصارا با اطلاع از گمراهى عالمان خود از آنان تقليد مى كردند كه قرآن اين گونه تقليد را نكوهيده است: «اِتَّخَذوا اَحبارَهُم و رُهبـنَهُم اَربابـًا مِن دونِ اللّهِ». (توبه/9،31) براساس احاديث اهل بيت(عليهم السلام) مراد از «اِتَّخَذوا ... اربابـًا» تقليد عامه يهود از راهبان و علماى خود با وجود علم به تحريف تورات از سوى آنان است.[24]

تقليد پس از اسلام:

پس از بعثت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، نه تنها شيوه خردمندانه تقليد يعنى رجوع به متخصص در مسائل دينى ممنوع نشد، بلكه مسلمانان به تقليد صحيح ترغيب شدند؛ از جمله در برخى آيات، ناآگاهان از علوم دينى مأمور شده اند كه از عالمان بپرسند: «فَسـَلوا اَهلَ الذِّكرِ اِن كُنتُم لا تَعلَمون» (نحل/16،43؛ انبياء/21،7) و در آيه اى ديگر به مسلمانان توصيه شده كه گروهى از آنان براى فهم معارف دين به مراكز علمى هجرت كنند تا پس از بازگشت به سوى قوم خويش آنان را راهنمايى كنند: «فَلَولا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرقَة مِنهُم طَـائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهوا فِى الدّينِ و لِيُنذِروا قَومَهُم اِذا رَجَعوا اِلَيهِم». (توبه/9،122) برپايه اين رهنمود قرآنى، مسلمانان در عهد پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى فرا گرفتن احكام دين به مدينه مى آمدند و پس از بازگشت به سرزمين خود احكام دين را به ديگران مى آموختند.[25] پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز گاه افرادى را براى آموزش معارف و احكام دينى به مردم به سرزمين هاى اسلامى مى فرستاد. اين مبلغان هرچند بيشتر به گونه مستقيم احكام شرعى و سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به ديگران انتقال مى دادند؛ اما در پاره اى موارد برخى احكام را استنباط كرده و آن ها را به ديگران مى آموختند.[26]
رجوع به عالمان دين پس از عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز ادامه داشت، هرچند با توجه به پيدايش
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 431
مذاهب گوناگون اسلامى، شيوه هاى متفاوتى داشت. شيعيان در زمان امامان(عليهم السلام) كمتر نياز به تقليد داشتند و احكام دين را به طور مستقيم از آنان مى گرفتند؛ ولى با اين وجود، آنان به عللى، از جمله وجود فاصله زياد ميان بلاد اسلامى و دسترسى نداشتن همگان به اهل بيت(عليهم السلام)، وجود تقيه در برخى موارد، دشوارىِ مراجعه مستقيم شيعيان به امامان(عليهم السلام) و براى ترويج موضوع تقليد در ميان شيعه، شيعيان را براى دريافت احكام به شمارى از اصحاب خود ارجاع مى دادند.
[27] گاه نيز اصحاب را براى فتوا دادن به حضور در مساجد و مراكز عمومى ترغيب مى كردند.[28] پيش از آغاز عصر غيبت و قطع ارتباط مستقيم شيعيان با امامان خويش، امام حسن عسكرى[29] و امام عصر[30](عليهما السلام) با ذكر اوصافى خاص براى عالمان دين، شيعيان را به تقليد از آنان فرمان دادند و آنان را از پيروى از ديگران برحذر داشتند. برپايه اين احاديث، فقهاى واجد شرايط، مرجع شيعيان در تقليد قرار گرفتند و سنّت تقليد به تدريج در ميان شيعيان رواج يافت و آثار گوناگونى در اين موضوع نگاشته شد.[31]
در ميان اهل سنت نيز موضوع تقليد از عالمان پس از عصر پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) مطرح بود. برخى مؤلفان، فقه اهل سنت را از اين جهت به 4 دوره تقسيم كرده اند[32]: 1. دوره آغاز: يعنى زمان خلفا و صحابه كه مذهب معينى نبود و مردم براى شناخت احكام به صحابه مراجعه مى كردند. 2. دوره بروز مذاهب فقهى: با افزايش راويان احاديث و ظهور فقهاى برجسته در مناطق گوناگون مردم به آنان مراجعه مى كردند. اين افراد به تدريج نوعى مرجعيت دينى يافتند و هريك مذهب فقهى خاصى را پايه گذارى كرد. 3. دوره حصر مذاهب: در اين مرحله مذاهب گوناگون اهل سنت در 4 مذهب منحصر شد و عامه اهل سنت براى دريافت احكام به عالمان و رؤساى اين 4 مذهب ارجاع داده شدند. 4. دوره رواج مجدد اجتهاد و تقليد: برخى از فقهاى پيشين و كنونى اهل سنت، انسداد باب اجتهاد را نپذيرفتند و با استناد به اجماع مسلمانان در صدر اسلام مبنى بر جواز تقليد از هريك از صحابه، انحصار اجتهاد در 4 مذهب را مردود و تقليد از هريك از عالمان مذاهب فقهى را جايز شمردند[33]، هرچند به نظر مى رسد هنوز اين روش
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 432
در ميان مذاهب اهل سنت فراگير نشده است و آنان بيشتر به فتاواى امامان چهارگانه مراجعه مى كنند.

اقسام تقليد:

تقليد از جهت موضوع و مسائلى كه در آن ها تبعيت صورت مى گيرد بر دو قسم است: 1. تقليد در عقايد و اصول دين كه امرى قلبى است. 2. تقليد در احكام فرعى و عملى كه امرى عملى است. در منابع اصولى از مبانى و ادله هر دو نوع تقليد بحث شده است.

1. تقليد در عقايد:

درباره جواز تقليد در عقايد و اصول دين همچون اثبات وجود خدا، توحيد، نبوت، معاد و مانند آن ها عالمان مسلمان ديدگاه هاى مختلفى دارند كه مهم ترين اين ديدگاه ها عبارت اند از:

أ. عدم جواز تقليد در عقايد:

از آنجا كه اصل در عقايد، ادراك آن با يقين و اعتقاد است[34]، بيشتر آنان تقليد را در آن جايز نمى دانند[35]، حتى شمارى از آن ها تقليد كننده در برخى عقايد را كافر دانسته اند.[36]
از ادله پيروان نظريه عدم جواز تقليد در عقايد آيات قرآن است؛ از جمله:
يك. آياتى كه مشركان را بر اثر تقليد از نياكان خود در عقايد مذمت كرده اند؛ مانند «قالوا حَسبُنا ما وجَدنا عَلَيهِ ءَاباءَنا اَو لَو كانَ ءَاباؤُهُم لا يَعلَمونَ شيــًا و لايَهتَدون». (مائده/5،104 و نيز زخرف/43،22؛ بقره /2،170) به گفته استدلال كنندگان، اگر تقليد در اصول دين جايز بود خداوند مشركان را درباره آن مذمت نمى كرد.
[37]
دو. آياتى كه از اقامه برهان و دليل در اصول دين سخن به ميان آورده است؛ از جمله آيه 83 انعام/6 كه از اعطاى حجت به حضرت ابراهيم(عليه السلام) از سوى خداوند براى اثبات عقايد خود در برابر مخالفان ياد كرده است: «و تِلكَ حُجَّتُنا ءاتَينـها اِبرهيمَ عَلى قَومِهِ» و نيز آيات 69 - 76 شعراء/26 كه از چگونگى استدلال ابراهيم(عليه السلام) در برابر مشركان سخن به ميان آورده است. به نظر برخى، اگر اعتقاد تقليدى جايز بود، حضرت ابراهيم(عليه السلام) براى آنان استدلال نمى كرد[38]؛ همچنين عده اى آيات 26 - 27 زخرف/43 را كه از استدلال حضرت ابراهيم(عليه السلام) براى اثبات عقايد خود سخن به ميان آورده، دليل بر بطلان تقليد در عقايد دانسته اند.[39]
سه. آياتى كه در آن ها از مشركان براى صحت عقايدشان مطالبه برهان شده است؛ مانند
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 433
آيه 111 بقره/2: «قُل هاتوا بُرهـنَكُم اِن كُنتُم صـدِقين» يا از آنان گواه خواسته است؛ مانند آيه 150 انعام/6: «قُل هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ الَّذينَ يَشهَدونَ اَنَّ اللّهَ حَرَّمَ هـذا» يا آنان را به سبب نياوردن دليل نكوهيده است: «لَولا يَأتونَ عَلَيهِم بِسُلطـن بَيِّن» (كهف/18،15)، زيرا اگر تقليد در عقايد جايز بود آنان مأمور به آوردن برهان و دليل براى اثبات عقايد خود نمى شدند.
[40]
چهار. آياتى كه انسان ها را به تدبر فراخوانده اند
[41]؛ مانند آيه 82 نساء/4: «اَفَلا يَتَدَبَّرونَ القُرءانَ و لَو كانَ مِن عِندِ غَيرِ اللّهِ لَوَجَدوا فيهِ اختِلـفـًا كَثيرا» يا آيات متعددى كه آنان را به تفكر و تأمل در نشانه هاى الهى از جمله زمين و آسمان براى پى بردن به وجود خدا و يگانگى او ترغيب كرده اند: «قُلِ انظُروا ماذا فِى السَّمـوتِ والاَرضِ و ما تُغنِى الأيـتُ والنُّذُرُ عَن قَوم لايُؤمِنون». (يونس/10،101 نيز اعراف/7،184 - 185؛ بقره/2،164؛ انعام/6،116؛ ابراهيم/14،22؛ فرقان/25،28 - 29؛ فصّلت/41،29؛ زخرف/43،23؛ نجم/53،28) برخى گفته اند: تأكيد بر تدبر و تفكر در اين آيات دليل بر بطلان عقايد تقليدى اى است كه بر استدلال و تفكر مبتنى نيستند.[42]
پنج. آياتى كه از مشركان ادله علم آور بر مدعاى خود طلب كرده و آنان را از سخن گفتن بدون علم درباره عقايد برحذر داشته است؛ مانند آيه 148 انعام/6: «هَل عِندَكُم مِن عِلم فَتُخرِجوهُ لَنا» و نيز آيه 33 اعراف/7: «قُل اِنَّما حَرَّمَ رَبِّىَ الفَوحِشَ ... و اَن تُشرِكوا بِاللّهِ ما لَم يُنَزِّل بِهِ سُلطـنـًا واَن تَقولوا عَلَى اللّهِ ما لا تَعلَمون». بر اساس اين آيات، تقليد از ديگران چون علم آور نيست باطل است.
[43] برخى با همين استدلال به آيه 22 بقره/2 و شمارى ديگر با استدلالى مشابه به آيه 19 محمّد/47 استناد كرده اند.[44]
افزون بر اين ها، براى حرمت تقليد در عقايد به آيات ديگرى نيز استناد شده است؛ از جمله آياتى كه در آن ها خداوند با ستودن صاحبان بصيرت به جهت عبرت گرفتن، ديگران را به آن تشويق كرده است: «اِنَّ فى ذلِكَ لَعِبرَةً لاُِولِى الاَبصـر» (نور/24،44)، زيرا آنان در اثبات عقايدى مانند توحيد عقل خود را به كار مى گيرند و از پذيرش تقليدى آن ها مى پرهيزند[45]؛ همچنين برخى به آيه 6 توبه/9 استناد كرده اند كه در آن خداوند پيامبر را به پناه دادنِ مشركانى مكلف كرده
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 434
كه مى خواهند از دعوت وى آگاه شوند تا در نتيجه، كلام الهى به گوش آنان برسد: «و اِن اَحَدٌ مِنَ المُشرِكينَ استَجارَكَ فَاَجِرهُ حَتّى يَسمَعَ كَلـمَ اللّهِ ثُمَّ اَبلِغهُ مَأمَنَهُ ذلِكَ بِاَنَّهُم قَومٌ لا يَعلَمون»، زيرا از آيه برمى آيد كه فهم معارف دين نياز به استدلال و تفكر دارد و با تقليد و پيروى محض به دست نمى آيد.
[46]
براى جايز نبودن تقليد در عقايد، افزون بر آيات به احاديث[47]، اجماع[48] و عقل[49] نيز استدلال شده است. براساس اين ديدگاه همه بايد عقايد و اصول دين خود را با برهان به دست آورند؛ ولى برهان هركس متناسب با توان فهم و ادراك خود اوست، از اين رو افراد عامى يا كم سواد لازم نيست اصول عقايد خود را با استدلال هاى رايج و فنى متكلمان و فيلسوفان بياموزند، بلكه براى آنان تحصيل دليل به گونه اى كه از تقليد و جهل مطلق خارج شوند كافى است.[50]
درباره اينكه معرفت به عقايد واجب عقلى است يا شرعى نيز، در ميان مكاتب كلامى دو ديدگاه مطرح است: اماميان و معتزليان آن را واجب عقلى
[51] و اشاعره آن را واجب شرعى دانسته اند.[52]

ب. وجوب تقليد در عقايد:

برخى به وجوب تقليد در عقايد قائل شده و نظر و استدلال را حرام دانسته اند.[53] برخى پيروان اين ديدگاه به آيه 4 غافر/40 استناد كرده اند كه از جدال در آيات الهى نهى كرده است: «ما يُجـدِلُ فِى ءايـتِ اللّهِ اِلاَّ الَّذينَ كَفَروا»، با اين توجيه كه استدلال كردن در عقايد راه مجادله را مى گشايد و با توجه به حرمت جدال استدلال نيز حرام است.[54] آنان به برخى احاديث نبوى نيز استناد كرده اند[55]؛ ولى اين رأى باطل است، زيرا مراد از نهى در آيه 4 غافر/40 نهى از جدال به باطل است، چنان كه در ادامه آيه به آن اشاره شده است: «و جـدَلوا بِالبـطِـلِ لِيُدحِضوا بِهِ الحَقَّ»(غافر/40،5)؛ اما از جدال نيكو و به تعبير قرآنى «جدال احسن» نه تنها نهى نشده، بلكه به آن ترغيب هم شده است: «وجـدِلهُم بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ»(نحل/16،125 و نيز هود/11،32)، به علاوه، ديدگاه مذكور با آياتى كه به پيروى از دليل علم آور توصيه كرده متعارض
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 435
است؛ مانند آيه 36 اسراء/17: «و لاتَقفُ ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ»و همچنين آياتى كه به آوردن دليل و برهان فرمان داده است؛ مانند «قل هاتوا بُرهـنَكُم».(بقره/2، 111) از استناد به احاديث هم در جاى خود پاسخ داده شده است.
[56]

ج. جواز تقليد در اصول عقايد:

برخى به جواز تقليد در اصول دين قائل شده اند.[57] مستند اين ديدگاه را برخى آيه 14 حجرات/49 دانسته اند كه در آن از اسلام آوردن اعراب بدون آنكه قلباً ايمان آورده باشند ياد شده است: «قالَتِ الاَعرابُ ءامَنّا قُل لَم تُؤمِنوا ولـكِن قولوا اَسلَمنا»، زيرا به نظر آنان مفاد آيه شامل موردى نيز مى شود كه شخصى با تقليد و بدون استدلال اسلام را پذيرفته باشد.[58] دليل ديگر قائلان به اين نظريه، سيره پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است، زيرا آن حضرت اقرار به شهادتين را در پذيرش اسلام كافى مى دانست و نومسلمانان را به استدلال مكلف نمى كرد[59]؛ همچنين سيره مسلمانان را مؤيد اين ديدگاه دانسته اند، زيرا آنان براى اثبات اصول عقايد خود در پى استدلال نيستند، جز در مواردى كه افرادى در معرض خطر گمراهى باشند يا به مناظره با ديگران نياز باشد.[60] با اين همه، ديدگاه مزبور با آيات متعددى كه ظن را براى به دست آوردن اصول اعتقادات كافى ندانسته و انسان ها را به تحصيل علم فراخوانده، سازگار نيست.

د. تفصيل ميان قادر بر استدلال و غير قادر:

ديدگاه ديگر كه در واقع از اقسام ديدگاه نخست به شمار مى رود، آن است كه افراد قادر به تحصيل نظر و استدلال در عقايد مكلف اند با برهان و دليل و بدون تقليد عقايد خود را به دست آورند؛ ولى آنان كه توانايى اين كار را ندارند، مى توانند اصول اعتقادى خود را از راه تقليد تحصيل كنند. اين نظر را مى توان از اطلاق آياتى استفاده كرد كه همگان را به تدبر و نظر كردن فراخوانده است؛ مانند «اَو لَم يَنظُروا فى مَلَكوتِ السَّمـوتِ والاَر ضِ»(اعراف/7،185) و «... و يُريكُم ءايـتِهِ لَعَلَّكُم تَعقِلون»(بقره/2،73 و نيز 118، 164، 170 - 171 ، 242 و....) يا انسان ها را از پيروى از ظن و گمان در عقايد برحذر داشته: «اِنَّ الظَّنَّ لا يُغنى مِنَ الحَقِّ شيــا»(نجم/53، 28 و اسراء/17،36) يا آياتى كه تكليف را به اندازه توان افراد دانسته است؛ مانند آيه «لايُكَلِّفُ اللّهُ نَفسًا اِلاّ وُسعَها». (بقره/2، 286 و نيز 233) برخى بر اين باورند كه اين ديدگاه از روايات اهل بيت(عليهم السلام) نيز استفاده مى شود.[61]

2. تقليد در فروع:

افزون بر اصول عقايد، انسان ها مكلف اند به فروع و احكام عملى اسلام نيز اعتقاد داشته و به آن ها عمل كنند و امتثال اين
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 436
احكام از سه راه اجتهاد*، احتياط يا تقليد از ديگران امكانپذير است
[62]؛ ليكن چون آموختن اجتهادى احكام شرعى به ادله متعدد مانند اختلال نظام معيشت جامعه، براى همگان ميسر نيست[63] و احتياط كردن نيز براى همه امكان ندارد[64]، تنها راه دستيابى عموم مردم به وظايف شرعى خود، تقليد از عالمان دينى است.[65] فقهاى مذاهب اسلامى درباره مشروعيت تقليد، آراى گوناگونى دارند؛ بيشتر فقيهان شيعه و اهل سنت تقليد را در فروع و احكام عملى جايز دانسته[66] و در اين مورد به ادله گوناگون از جمله آيات قرآن استناد كرده اند؛ مانند:
1. آيه 122 توبه/9 كه به مسلمانان فرمان داده كه عده اى از آنان براى تفقه در دين به مراكز دينى هجرت كنند تا پس از بازگشت، ديگران را انذار كنند: «فَلَولا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرقَة مِنهُم طَـائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهوا فِى الدّينِ و لِيُنذِروا قَومَهُم اِذا رَجَعوا اِلَيهِم لَعَلَّهُم يَحذَرون».اين آيه بر وجوب هجرت براى تفقه در دين و انذار دلالت دارد و از آنجا كه غرض از تفقه آموزش احكام الهى است، رجوع آنان به فقيهان و پذيرش فتواى آنان بر ديگران واجب است. در غير اين صورت امر به تفقه و انذار ديگران لغو خواهد بود.
[67] برخى فقها وجوب مراجعه جاهل به عالم و انذار پذيرى از وى را به موردى مقيد كرده اند كه از سخن انذار كننده علم حاصل شود[68]؛ ولى شمارى ديگر اين ديدگاه را با توجه به اطلاق آيه و شمول آن نسبت به مواردى كه براى فرد علم حاصل نشود، نپذيرفته اند.[69]
2. آيات 43 نحل/16 و 7 انبياء/21 كه خداوند در آن همگان را به پرسش از اهل ذكر در مجهولات فرمان داده است[70]: «فَسـَلوا اَهلَ الذِّكرِ اِن كُنتُم لاتَعلَمون».به نظر استدلال كنندگان به آيه، غرض از مراجعه به عالمان تنها آگاهى يافتن از احكام دين نيست، زيرا سؤال در اين صورت لغو خواهد بود، بلكه غرض فهم احكام الهى و سپس عمل كردن بر اساس آن است.[71] برخى استناد به اين آيه را براى جواز تقليد نپذيرفته اند، با اين استدلال كه مراد آيه اهل بيت(عليهم السلام) يا عالمان اهل كتاب[72]اند يا آيه مربوط به اصول دين است نه فروع آن[73] يا به مواردى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 437
اختصاص دارد كه فرد از نص كتاب يا سنت بپرسد نه از فتواى فقيه.
[74] در برابر، استدلال كنندگان به آيه، اهل ذكر را عام و شامل هرگونه رجوع جاهل به عالم و تقليد جاهل از عالم دانسته اند.[75]
3. آيه 59 نساء/4 كه مسلمانان را به پيروى از خدا و رسول و صاحبان امر فرمان داده است: «اَطيعُوا اللّهَ و اَطيعُوا الرَّسولَ واُولِى الاَمرِ مِنكُم»، با اين استدلال كه مراد از صاحبان امر  (اُولِى الاَمر)در آيه دانايان و عالمان هستند كه غير عالمان به پيروى از آنان مأمور شده اند[76]؛ ولى با توجه به اينكه در اين آيه به طور مطلق اطاعت از اولى الامر واجب شده، اين افراد بايد معصوم باشند.[77] مفسران اماميه[78] بر اساس روايات اهل بيت(عليهم السلام)[79] مصداق انحصارى «اولى الامر» را امامان شيعه دانسته اند.
4. آيه 83 نساء/4 كه خداوند در آن مسلمانان را براى كشف حقيقت امور به پيامبر و صاحبان امر ارجاع داده است: «و اِذَا جاءَهُم اَمرٌ مِنَ الاَمنِ اَوِ الخَوفِ اَذاعوا بِهِ و لَو رَدّوهُ اِلَى الرَّسولِ و اِلى اُولِى الاَمرِ مِنهُم لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَستَنـبِطونَهُ مِنهُم»، با اين توضيح كه هرچند شأن نزول اين آيه درباره اخبار مربوط به امنيت و شايعات ترس آور است
[80]؛ ولى نياز به هدايت رسول و اولواالامر، به اين موارد اختصاص ندارد، بلكه گاهى جهل به موضوعات و احكام شرعى نيز موجب تحير و سرگردانى مى شود، از اين رو بر پايه اين آيه اوّلا فقها و عالمان دين وظيفه دارند احكام غير منصوص را با توجه به نظاير آن ها استنباط كنند و به افراد غير عالم ارائه دهند. ثانياً افراد ناآگاه به احكام شرعى نيز بايد از عالمان صلاحيت دار تقليد كنند.[81]
افزون بر آيات قرآن، احاديث متعددى نيز تقليد از فقيهان را در فروع دين تجويز كرده اند؛ از جمله حديثى مشهور كه عموم شيعيان را به تقليد از فقهايى فرا خوانده است كه مخالف هواى نفس و حافظ دين و مطيع امامان معصوم(عليهم السلام) هستند[82]؛ يا حديثى كه مردم را در رخدادهاى جديد به راويان حديث ارجاع داده است[83] يا روايتى كه فقيهان پيرو امامان شيعه(عليهم السلام) و باسابقه در نقل روايات را مرجع مردم براى دريافت احكام دين دانسته است[84] و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 438
نيز احاديث فراوانى كه امامان(عليهم السلام) برخى از اصحاب فقيه خود را به حضور در مساجد و فتوا دادن ترغيب مى كرده اند
[85] يا شيعيان را براى دريافت معارف دين به آنان ارجاع مى دادند[86]؛ همچنين در اين باره به سيره متشرعه[87] و اجماع[88] نيز استناد شده است.
در برابر اين ديدگاه، برخى فقها تقليد در فروع دين را جايز ندانسته
[89]، به ادله اى از جمله آيات قرآن استدلال كرده اند؛ مانند آياتى كه از پيروى از عقيده اى بدون داشتن علم نهى كرده است: «ولاتَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّيطـنِ ... * اِنَّما يَأمُرُكُم ... واَن تَقولوا عَلَى اللّهِ ما لاتَعلَمون»(بقره/2،168 - 169)؛ «ولا تَقفُ ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ»(اسراء/17،36) يا آياتى كه پيروى از ظن و گمان را نكوهيده است؛ مانند آيه 36 يونس/10: «و ما يَتَّبِعُ اَكثَرُهُم اِلاّ ظَنـًّا اِنَّ الظَّنَّ لا يُغنى مِنَ الحَقِّ شيــًا»[90]، زيرا تقليد از ديگران در احكام تنها موجب حصول ظن مى شود و آيات ياد شده پيروى از ظن و گمان را مردود دانسته اند؛ همچنين به آياتى كه مشركان را از تقليد نياكان خود بازداشته استناد شده است؛ از جمله آيات 23 - 24 زخرف/43، با اين استدلال كه تقليد نهى شده در اين آيات عام است و شامل تقليد از ديگران در احكام شرعى نيز مى شود.[91]
در مقام نقد استدلال هاى مذكور گفته اند كه اوّلا اين آيات مربوط به اصول عقايدند كه به حصول علم و يقين نياز دارند و به احكام دين ارتباط ندارند.[92] ثانياً در فروع فقهى به موجب ادله قطعى، ظن[93] و حتى گاهى شك[94] كافى است، از اين رو هرچند استنباط براى فقيه ظن آور باشد براى مقلد حجت و پيروى از آن واجب است. ثالثاً لزوم تحصيل علم در فروع دين براى همگان، موجب عسر و حرج شديد خواهد شد كه به ادله عقلى و نقلى پذيرفته نيست.[95]
برخى براى جايز نبودن تقليد در احكام به آيه 31 توبه/9 استناد كرده اند كه عوام يهود را به سبب پيروى و تقليد از عالمان خود مذمت كرده است: «اِتَّخَذوا اَحبارَهُم ورُهبـنَهُم اَربابـًا مِن دونِ اللّه»، همچنان كه در آيه 67 احزاب/33 آمده كه برخى جهنميان عامل گمراهى خود را پيروى از رؤسا و بزرگان خود در دنيا مى دانند[96]:«و قالوا رَبَّنا اِنّا اَطَعنا سادَتَنا و كُبَراءَنا فَاَضَلّونَا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 439
السَّبيلا». اين ادله چنين نقد شده كه علت نكوهش عوام يهود در آيه 31 توبه/9 و نيز گمراه شدن جهنميان، صِرف تقليد از عالمان و بزرگان نبوده است، بلكه مذمت آنان به سبب تقليد و پيروى آن ها از عالمان و رؤساى گمراه خود با وجود علم به اين گمراهى بوده است، چنان كه در احاديث هم به اين موضوع اشاره شده است.
[97] قائلان به ممنوعيت تقليد در احكام، به ادله ديگرى مانند احاديث[98] و نيز ادله عقلى[99]استناد كرده اند كه مخالفان به آن ها پاسخ داده اند.[100]

شرايط تقليد (مقلِّد، مقلَّد):

به نظر فقها، تقليد در احكام دين شرايطى دارد كه تنها در صورت تحقق آن ها تقليد صحيح خواهد بود. برخى از اين شرايط مانند بلوغ، عقل و اسلام از شرايط عام تكليف اند كه بايد طرفين تقليد از آن برخوردار باشند[101] و برخى از شرايط ويژه موضوع تقليدند. برخى از اين شرايط اختصاصى كه در قرآن به آن ها اشاره شده مربوط به تقليد كننده و بيشتر مربوط به تقليد شوندگان اند.

1. شرايط تقليد كننده:

افزون بر شرايط عمومى تكليف يكى ديگر از شرايط مهم تقليد كننده جهل او به احكام شرعى و ناتوانى او بر استنباط آن هاست. برخى اين شرط را از آيات 43 نحل/16 و 7 انبياء/21 استفاده كرده اند كه پرسش از «اهل ذكر» را به علم نداشتن سؤال كننده مشروط كرده است[102]: «فَسـَلوا اَهلَ الذِّكرِ اِن كُنتُم لا تَعلَمون»، بر اين اساس كسى كه توانايى تحصيل علم و قدرت استنباط دارد، بايد با تلاش خود احكام شرع را از منابع آن استنباط كند و تقليد او از ديگران جايز نيست.[103] برخى براى جايز نبودن تقليد عالم از عالمى ديگر به آياتى ديگر استناد كرده اند؛ از جمله آيه 10 شورى/42 كه در موارد اختلاف نظر انسان ها، آنان را به داورى خداوند ارجاع داده است: «و مَا اختَلَفتُم فيهِ مِن شَىء فَحُكمُهُ اِلَى اللّه»،آيه 83 نساء/4 كه از ارجاع برخى امور به پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اولواالامر ياد كرده است: «و اِذَا جاءَهُم اَمرٌ مِنَ الاَمنِ اَوِ الخَوفِ اَذاعوا بِهِ ولَو رَدّوهُ اِلَى الرَّسولِ واِلى اُولِى الاَمرِ مِنهُم لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَستَنـبِطونَهُ»و آيه 59 نساء/4 كه مسلمانان را هنگام اختلاف نظر و منازعه به خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) ارجاع داده است: «فَاِن تَنـزَعتُم فى شَىء فَرُدّوهُ اِلَى اللّهِ والرَّسولِ».[104] به نظر
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 440
استدلال كنندگان، در اين آيات خداوند افراد را در موارد اختلاف و تنازع تنها به خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اولواالامر ارجاع داده نه به ديگرى. در برابر، برخى فقها تقليد عالم از عالمى ديگر را در مواردى كه وى دانايى بالفعل ندارد، جايز يا واجب دانسته اند.
[105] از جمله مستندات اينان آيه 43 نحل/16 است كه نادانان را به پرسش از اهل ذكر فرمان داده است، زيرا شخص عالم در مواردى كه علم او ناقص است، عالم به شمار نمى رود، از اين رو سؤال و تقليد او از ديگران جايز است.[106] شمارى ديگر، تقليد عالم از عالم را در مواردى كه عالم نياز به حكمى شرعى دارد و فرصت استنباط ندارد، جايز دانسته اند.[107]

2. شرايط تقليد شونده

أ. علم و فقاهت:

تقليد شونده بايد از علم و قدرت اجتهاد برخوردار باشد.[108] اين شرط از برخى آيات قرآن استفاده مى شود؛ از جمله 122 توبه/9 كه برخوردارى از فقاهت در دين را براى انذار ضرورى دانسته است[109]: «لِيَتَفَقَّهوا فِى الدّينِ ولِيُنذِروا قَومَهُم اِذا رَجَعوا اِلَيهِم»؛ همچنين اين شرط از آيات 43 نحل/16 و 7 انبياء/21 كه اهل ذكر را مرجع افراد ناآگاه دانسته استفاده مى شود[110]، افزون بر اين، در احاديث متعدد تقليد تنها از عالمان و فقيهان تجويز شده است.[111] فقها درباره اينكه آيا علم فقيه به همه ابواب فقهى لازم است يا علم نسبى نيز كافى است اختلاف نظر دارند؛ بيشتر فقهاى امامى به لزوم اجتهاد مطلق تقليد شونده[112] و شمارى از آن ها به كفايت تفقه در برخى ابواب فقهى[113] قائل اند.

ب. اسلام و ايمان:

شرط مسلمان بودن[114] و هدايت يافتگى مفتى به راه حق را مى توان از آيات متعددى دريافت؛ از جمله 35 يونس/10 كه تنها هدايت يافتگان را شايسته پيروى دانسته است: «اَفَمَن يَهدى اِلَى الحَقِّ اَحَقُّ اَن يُتَّبَعَ اَمَّن لا يَهِدّى اِلاّ اَن يُهدى فَما لَكُم كَيفَ تَحكُمون».در آيه 21 يس/36 نيز مؤمنان به پيروى از هدايت يافتگان مأمور شده اند: «اِتَّبِعوا مَن لا يَسـَلُكُم اَجرًا وهُم مُهتَدون»(نيز آيه 90 انعام/6)؛ همچنين اين نكته از مفهوم آياتى ديگر استفاده مى شود؛ از جمله آياتى كه مشركان را از تقليد
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 441
نياكان گمراه خود منع كرده؛ مانند 104 مائده/5،170 بقره/2، و 24 زخرف/43 يا آياتى كه اهل كتاب را به جهت تقليد عالمان گمراه خود مذمت كرده است
[115]؛ مانند 31 توبه/9. افزون بر اين برخى فقهاى امامى، با استناد به احاديث، ايمان يعنى شيعه بودن تقليد شونده را نيز شرط دانسته اند.[116]

ج. عدالت:

مستند شرط عدالت و دورى كردن از گناه[117] به نظر برخى فقها، آيه 6 حجرات/49 است كه جست و جو و تحقيق را درباره خبر فاسق لازم شمرده است: «اِن جاءَكُم فاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنوا»،زيرا واژه «خبر» در اين آيه شامل فتواى فقيه نيز مى شود[118]؛ همچنين برخى با توجه به آياتى كه گناه را نوعى ستم شمرده (طلاق/65،1) و از اعتماد كردن بر ستمكاران نهى كرده (هود/11،113) عدالت را در مفتى شرط دانسته و تقليد از غير عادل را جايز ندانسته اند.[119] اين شرط را از احاديث نيز مى توان استفاده كرد؛ از جمله احاديثى كه شرايطى مانند امانتدارى[120] حافظ دين بودن، مخالفت با هواى نفس و مطيع اوامر خدا و رسول بودن[121] را براى مقلَّد ذكر كرده است[122]؛ همچنين به سيره متشرعه كه در مناصب پايين ترى مانند امامت جماعت شرط عدالت را لازم دانسته اند، استناد شده است.[123]

د. اعلميت:

شرط اعلم بودن مفتى از ديگران[124] به نظر برخى از آيات 17 - 18 زمر/39 استفاده مى شود كه در آن ها پيروى از بهترين سخن و ديدگاه از ويژگى هاى بندگان هدايت يافته به شمار رفته است: «فَبَشِّر عِباد * اَلَّذينَ يَستَمِعونَ القَولَ فَيَتَّبِعونَ اَحسَنَهُ اُولـئِكَ الَّذينَ هَدهُمُ اللّهُ واُولـئِكَ هُم اولوا الاَلبـب»، زيرا نظر مجتهدِ اعلم نيكوتر و به حق و صواب نزديك تر است، از اين رو براساس آيه ياد شده پيروى از او لازم است[125]؛ همچنين براى اثبات اين شرط به آيه 9 زمر/39 كه دانايان را با نادانان برابر ندانسته استناد شده است: «هَل يَستَوِى الَّذينَ يعلَمونَ والَّذينَ لا يَعلَمونَ»،زيرا مجتهد عالم با مجتهد اعلم برابر نيست، بلكه صاحب علم كمتر نسبت به آن بخش از معلومات اعلم كه او بدان ها آگاهى ندارد، جاهل به شمار مى رود، پس
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 442
به موجب اين آيه، تقليد بايد از اعلم صورت گيرد
[126]؛ همچنين اين شرط از آيات متعددى استفاده مى شود كه در آن ها انسان ها به پيروى و اطاعت از خداوند ـ از آن رو كه علم او فراتر از ديگران است ـ فراخوانده شده اند: «ءَاَنتُم اَعلَمُ اَمِ اللّهُ»(بقره/2،140 و نيز كهف/18، 19 ، 21 و ...)، زيرا ملاك موجود در اين آيه در مورد تقليد از اعلم هم صادق است، پس بايد سخن و عقيده او بر غير اعلم مقدم باشد. به علاوه، آيات 66 - 69 كهف/18 كه از التزام حضرت موسى(عليه السلام) ـ با وجود نبوت ـ به پيروى از حضرت خضر را دربردارد، مى تواند به گونه اى مشعر به اين مطلب باشد[127]: «قالَ لَهُ موسى هَل اَتَّبِعُكَ عَلى اَن تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمتَ رُشدا * قالَ سَتَجِدُنى اِن شاءَ اللّهُ صابِرًا و لااَعصى لَكَ اَمرا».
در برخى احاديث منقول از امامان(عليهم السلام) نيز تقليد و پيروى از اعلم لازم شمرده شده است؛ مثلا امام صادق(عليه السلام) شيعيان را در مورد اختلاف حكم دو فقيه به عادل ترين، فقيه ترين و صادق ترين آن دو ارجاع داده اند
[128] يا حديثى كه دعوت به سوى خويش را با وجود فرد داناتر نوعى بدعت خوانده است.[129] اقتضاى حكم عقل و سيره عقلا نيز رجوع به فتواى اعلم است.[130]
در برابر، برخى فقها برآن اند كه تقليد از اعلم لازم نيست و مى توان از هر فقيه و عالمى هرچند اعلم نباشد تقليد كرد.[131] برخى به اطلاق آيات 43 نحل/16 و 7 انبياء/21 استناد جسته اند، زيرا در اين آيات پيروى و تقليد به اعلم بودن فرد مشروط نشده است.[132] پيروان اين ديدگاه به احاديث هم استناد كرده اند[133]؛ از جمله احاديثى كه در آن ها امامان شيعه(عليهم السلام) مردم را به فقهاى متعدد ـ كه از نظر علمى همرتبه نبودند ـ ارجاع داده اند.[134]

هـ . حيات:

به نظر بسيارى از فقها زنده بودن مفتى از شرايط مهم تقليد است.[135] از جمله مستندات آن را آيات 122 توبه/9 و 43 نحل/16 و 7 انبياء/21 دانسته اند، زيرا عنوان «مُنْذِر» و «اهل ذكر» در اين آيات در مفتى زنده ظهور دارد[136]؛ همچنين تعابير احاديث را مؤيد اين ديدگاه
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 443
دانسته اند.
[137] در برابر، برخى فقها تقليد از مرده را جايز دانسته، برآن اند كه اطلاق آيات مذكور شامل فقيه غير زنده نيز مى شود[138]، زيرا پرسش از اهل ذكر در آيه 43 نحل/16 موضوعيتى ندارد، بلكه مراد از آن رجوع به عالم با هدف برطرف شدن جهل است و رجوع به كتاب عالم ميت يا فتواى او نيز اين هدف را برآورده مى كند.[139] انذار در آيه 122 توبه/9 نيز شامل انذار شخص مرده به گونه با واسطه و غير مستقيم مانند خواندن كتاب او يا شنيدن انذار او از فردى ديگر مى شود.[140] برخى نيز با استناد به آيه 9 زمر/39 گفته اند كه ملاك در تقليد تبعيت و پذيرش بهترين گفتار است و اين امر به مفتى زنده اختصاص ندارد، بلكه چه بسا بهترين سخن و حكم از آنِ فقيه ميت باشد.[141]

منابع

الاجتهاد والتقليد، سيد رضا صدر، به كوشش خسرو شاهى، قم، دفتر تبليغات، 1420 ق؛ الاجتهاد والتقليد، تقريرات بحث الخوئى (م. 1413 ق.)، على الغروى، قم، الهادى، 1410 ق؛ الاحتجاج، ابومنصور الطبرسى (م. 520 ق.)، به كوشش سيد محمد باقر الخرسان، دارالنعمان، 1386 ق؛ الاحكام فى اصول الاحكام، الآمدى (م، 631 ق.)، به كوشش عبدالرزاق عفيفى، دمشق، النور، 1402 ق؛ احكام القرآن، الجصاص (م. 370 ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ق؛ الاصول العامة للفقه المقارن، سيد محمد تقى الحكيم، آل البيت(عليهم السلام) للطباعة والنشر، 1979 م؛ اعانة الطالبين، السيد البكرى الدمياطى (م. 1310 ق.)، بيروت، دارالفكر، 1418 ق؛ الاقطاب الفقهيه، ابن ابى جمهور (م. 880 ق.)، به كوشش محمد الحسون، قم، مكتبة النجفى، 1410 ق؛ بحارالانوار، المجلسى (م. 1110 ق.)، بيروت، احياء التراث العربى، 1403 ق؛ البحر المحيط فى التفسير، ابوحيان الاندلسى (م. 754 ق.)، به كوشش عادل احمد و ديگران، بيروت، دارالكتب العلمية، 1422 ق؛ پژوهشهاى قرآنى (فصلنامه)، قم، دفتر تبليغات اسلامى؛ تاريخ حصر الاجتهاد، آغابزرگ الطهرانى (م. 1389 ق.)، به كوشش الانصارى، قم، الخيام، 1401 ق؛ تبصرة الفقهاء بين الكتاب والسنه، محمد صادقى، قم، فرهنگ اسلامى، اسماعيليان، 1412 ق؛ التبيان، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش احمد حبيب العاملى، بيروت، احياء التراث العربى؛ تحرير العروة الوثقى، سيد مصطفى خمينى (م. 1356 ش.)، نشر آثارالامام، 1418 ق؛ تحف العقول، حسن بن شعبة الحرانى (م. قرن4 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404 ق؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374 ش؛ تفسير الصافى، الفيض كاشانى (م. 1091 ق.)، به كوشش حسين اعلمى، بيروت، اعلمى، 1402 ق؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م. 774 ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409 ق؛ التفسير الكاشف، المغنيه، بيروت، دارالعلم للملايين، 1981 م؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. 606 ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413 ق؛ تفسير المنار، رشيد رضا (م. 1354 ق.)، قاهرة، دارالمنار، 1373 ق؛ التفسير المنير، وهبة الزحيلى، بيروت، دارالفكر المعاصر، 1411 ق؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م. 1112 ق.)، به كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373ش؛ التقليد، الانصارى (م. 1281 ق.)، به كوشش لجنة التحقيق، قم، المؤتمر العالمى للانصارى، 1415 ق؛ التنقيح فى شرح العروة الوثقى، تقريرات بحث الخوئى (م. 1413 ق.)، ميرزا على تبريزى، قم، انصاريان،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 444
1417 ق؛ تهذيب الاحكام، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش سيد حسن موسوى و آخوندى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1365 ش؛ تهذيب الاصول، تقريرات بحث امام خمينى(قدس سره) (م. 1368 ش)، السبحانى، قم، دارالفكر، 1410 ق؛ جامع البيان، الطبرى (م. 310 ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ الجامع لأحكام القرآن، القرطبى (م. 671 ق.)، بيروت، احياء التراث العربى، 1405 ق؛ جامع المقاصد، الكركى (م. 940 ق.)، قم، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، 1411 ق؛ جواهر الكلام، النجفى (م. 1266 ق.)، به كوشش قوچانى، بيروت، احياء التراث العربى؛ الحدائق الناضره، يوسف البحرانى (م. 1186ق.)، به كوشش آخوندى، قم، نشر اسلامى، 1363 ش؛ خاتمة المستدرك، النورى (م. 1320 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياءالتراث، 1415 ق؛ دانشنامه جهان اسلام، زير نظر حداد عادل و ديگران، تهران، بنياد دائرة المعارف اسلامى، 1378 ش؛ الذريعة الى اصول الشريعه، السيد المرتضى (م. 436 ق.)، به كوشش گرجى، تهران، دانشگاه، 1340 ش؛ رسائل الشريف المرتضى، السيد المرتضى (م. 436 ق.)، به كوشش حسينى و رجائى، قم، دارالقرآن، 1405 ق؛ رسائل الكركى، الكركى (م. 940 ق.)، به كوشش محمد الحسون، قم، مكتبة النجفى، 1409 ق؛ الرسالة السعديه، العلامة الحلى (م. 726 ق.)، به كوشش عبدالحسين بقال، قم، كتابخانه نجفى، 1410 ق؛ روضة الناظر و جنة المناظر، عبدالله بن قدامة (م. 620 ق.)، به كوشش شعبان محمد، بيروت، مؤسسة الريّان، و ديگران، 1419 ق؛ زبدة البيان، المقدس الاردبيلى (م. 993 ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، المكتبة المرتضويه؛ سنن ابى داود، السجستانى (م. 275 ق.)، به كوشش سعيد محمد اللحام، بيروت، دارالفكر، 1410 ق؛ شرح الازهار، احمد المرتضى (م. 840 ق.)، صنعاء، مكتبة غمضان، 1400 ق؛ شرح اصول كافى، صالح مازندرانى (م. 1081 ق.)، به كوشش سيد على عاشور، بيروت، احياء التراث العربى، 1421 ق؛ العدة فى اصول الفقه، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش محمد مهدى نجف، آل البيت للطباعة والنشر؛ العروة الوثقى، سيد محمد كاظم (م. 1337 ق.)، النشر الاسلامى، قم، 1420 ق؛ عمدة القارى، العينى (م. 855 ق.)، بيروت، احياء التراث العربى؛ عوالى اللئالى، ابن ابى جمهور (م. 880 ق.)، به كوشش عراقى، قم، سيدالشهداء، 1403 ق؛ فتح البارى، ابن حجر العسقلانى (م. 852 ق.)، دوم، بيروت، دارالمعرفة؛ فتح العزيز، عبدالكريم بن محمد الرافعى (م. 623 ق.)، دارالفكر؛ فتح القدير، الشوكانى (م. 1250 ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ فرائد الاصول (رسائل)، الانصارى (م. 1281 ق.)، قم، نشر اسلامى، 1417 ق؛ فرهنگ بزرگ سخن، حسن انورى و ديگران، تهران، انتشارات سخن، 1381 ش؛ فرهنگ علوم سياسى، مركز اطلاعات و مدارك علمى ايران، 1376 ش؛ الفصول المهمة فى اصول الائمه(عليهم السلام)، الحر العاملى (م. 1104 ق.)، به كوشش قائينى، قم، معارف اسلامى امام رضا(عليه السلام)، 1418 ق؛ الفصول فى الاصول، الجصاص (م. 370 ق.)، به كوشش عجيل نمشى، التراث الاسلامى، 1405 ق؛ فقه القرآن، الراوندى (م. 573 ق.)، به كوشش حسينى، قم، كتابخانه نجفى، 1405 ق؛ فوائد الاصول، تقريرات بحث نايينى (م. 1355 ق.)، به كوشش العراقى، نشر اسلامى، 1404 ق؛ القاموس الفقهى لغةً و اصطلاحاً، سعدى ابوجيب، دمشق، دارالفكر، 1419 ق؛ قواعد المرام، ابن ميثم البحرانى (م. 699 ق.)، به كوشش حسينى، قم، مكتبة النجفى، 1406 ق؛ القواعد والفوائد، العاملى الشهيد الاول (م. 786 ق.)، به كوشش سيد عبدالهادى الحكيم، قم، مكتبة المفيد؛ الكافى، الكلينى (م. 329 ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ كشاف القناع، منصور بن يونس البهوتى (م. 1051 ق.)، به كوشش محمد حسن، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418 ق؛ كشف الاسرار، ميبدى (م. 520 ق.)، به كوشش حكمت، تهران، امير كبير، 1361 ش؛ كفاية الاصول، محمد كاظم الخراسانى (م. 1329 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياءالتراث، 1417 ق؛ كمال الدين، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1405 ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م. 711 ق.)، قم، نشر ادب الحوزة، 1405 ق؛ لغت نامه، دهخدا (م. 1334 ش.) و ديگران، تهران، مؤسسه لغت نامه و دانشگاه تهران، 1377 ش؛ مبادى الوصول، العلامة الحلى (م. 726 ق.)، به كوشش بقال،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 445
الاعلام الاسلامى، 1404 ق؛ مجمع البحرين، الطريحى (م. 1085 ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، نشر فرهنگ اسلامى، 1408 ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، به كوشش گروهى از علماء، بيروت، اعلمى، 1415 ق؛ المحاسن، ابن خالد البرقى (م. 274 ق.)، به كوشش حسينى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1326 ش؛ المحصول فى علم الاصول، الفخر الرازى (م. 606 ق.)، به كوشش طه جابر فياض، بيروت، الرسالة، 1412 ق؛ مختلف الشيعه، العلامة الحلى (م. 726 ق.)، النشر الاسلامى، قم، 1412 ق؛ مستدرك الوسائل، النورى (م. 1320 ق.)، به كوشش و نشر آل البيت لاحياء التراث(عليهم السلام)، بيروت، 1408 ق؛ المستصفى، الغزالى (م. 505 ق.)، به كوشش محمد عبدالسلام، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417 ق؛ مستمسك العروة الوثقى، سيد محسن حكيم (م. 1390 ق.) قم، مكتبة النجفى، 1404 ق؛ مصباح الاصول، تقرير بحث الخوئى (م. 1413 ق.)، حسينى، قم، مكتبة الداورى، 1417 ق؛ مصباح المنهاج، سيد محمد سعيد الحكيم، قم، مؤسسة المنار، 1415 ق؛ المصباح المنير، الفيومى (م. 770 ق.)، قم، دارالهجرة، 1405 ق؛ مصطلحات الفقه، على مشكينى، قم، الهادى، 1379 ش؛ معارج الاصول، المحقق الحلى (م. 676 ق.)، به كوشش رضوى، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، 1403 ق؛ المعالم الجديدة للاصول، سيد محمد باقر الصدر، تهران، ناصر خسرو، 1395 ق؛ معالم الدين و ملاذ المجتهدين، حسن بن زين الدين العاملى (م. 1011 ق.)، قم، النشر الاسلامى، 1406 ق؛ معجم مقاييس اللغه، ابن فارس (م. 395 ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، قم، دفتر تبليغات، 1404 ق؛ المغنى والشرح الكبير، عبدالله بن قدامة (م. 620 ق.) و عبدالرحمن بن قدامة (م. 682 ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية؛ من لايحضره الفقيه، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404 ق؛ منهاج الصالحين، سيد ابوالقاسم الخويى (م. 1413 ق.)، قم، مدينه العلم، مهر، 1410 ق؛ منية المريد، الشهيد الثانى (م. 995 ق.)، به كوشش المختارى، الاعلام الاسلامى، 1409 ق؛ الموسوعة الذهبيه، فاطمه محجوب، قاهرة، دارالغد العربى؛ الموسوعة الفقهيه، كويت، وزارة الاوقاف والشئون الاسلامية، 1410 ق؛ ميزان الحكمه، رى شهرى، قم، دارالحديث، 1416 ق؛ الميزان، الطباطبايى (م. 1402 ق.)، بيروت، اعلمى، 1393 ق؛ النافع يوم الحشر فى شرح الباب الحادى عشر، المقداد السيورى (م. 826 ق.)، بيروت، دارالاضواء، 1417 ق؛ نضد القواعد الفقهيه، المقداد السيورى (م. 826 ق.)، به كوشش كوه كمرى، قم، مكتبة النجفى، 1403 ق؛ نهاية الاحكام، العلامة الحلى (م. 726 ق.)، به كوشش رجائى، قم، اسماعيليان، 1410 ق؛ نهاية الافكار، تقرير بحث آقا ضياء العراقى (م. 1361 ق.)، محمدتقى بروجردى، قم، نشر اسلامى، 1405 ق؛ نهج الحق و كشف الصدق، العلامة الحلى (م. 726 ق.)، به كوشش الحسنى ارموى، قم، دارالهجرة، 1407 ق؛ الوافية فى اصول الفقه، الفاضل التونى (م. 1071 ق.)، به كوشش رضوى، قم، مجمع الفكر الاسلامى، 1412 ق؛ وسائل الشيعه، الحر العاملى (م. 1104 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياءالتراث، 1412 ق.
محمد صادق يوسفى مقدم

تقليد (در حج) => اشعار و تقليد




[1]. التحقيق، ج 9، ص 306، «قلد».
[2]. مقاييس اللغه، ج 5، ص 19؛ لسان العرب، ج 3، ص 365 - 367 ؛ مجمع البحرين، ج 3، ص 540 - 541، «قلد».
[3]. المصباح، ص 513؛ التحقيق، ج 9، ص 306، «قلد».
[4]. المصباح، ص 512 - 513؛ لسان العرب، ج 3، ص 365 - 367؛ مجمع البحرين، ج 3، ص 540 - 541، «قلد».
[5]. لغت نامه، ج 5، ص 6885 ؛ فرهنگ بزرگ سخن، ج 3، ص 1836، «تقليد».
[6]. فرهنگ علوم سياسى، ص 80.
[7]. جواهر الكلام، ج 18، ص 57 - 58؛ المغنى، ج 3، ص 574؛ القاموس الفقهى، ص 308.
[8]. المستصفى، ص 370 ، 372؛ معارج الاصول، ص 199؛ القاموس الفقهى، ص 308.
[9]. العروة الوثقى، ج 1، ص 4؛ التنقيح، ج 1، ص 78؛ مصباح الاصول، ج 3، ص 447.
[10]. مستمسك العروه، ج 1، ص 99؛ نهاية الاحكام، ج 1، ص 398؛ معالم الدين، ص 236.
[11]. مصباح المنهاج، ص 21.
[12]. مصطلحات الفقه، ص 157؛ الرسالة السعديه، ص 9؛ مجمع البحرين، ج 3، ص 541.
[13]. رسائل كركى، ج 3، ص 175؛ العروة الوثقى، ج 1، ص 8.
[14]. جامع المقاصد، ج 2، ص 72؛ الحدائق، ج 6، ص 405؛ اعانة الطالبين، ج 2، ص 70.
[15]. التقليد، ص 71.
[16]. العده، ج 3، ص 116؛ المحصول، ج 6، ص 91؛ الاجتهاد والتقليد، خويى، ص 91.
[17]. القواعد والفوائد، ج 1، ص 319؛ الاحكام، ج 4، ص 205؛ نضد القواعد الفقهيه، ص 489.
[18]. الاحكام، ج 4، ص 225؛ مستمسك العروه، ج 1، ص 46؛ الاجتهاد و التقليد، خويى، ص 413.
[19]. فرائد الاصول، ج 1، ص 573؛ القواعد و الفوائد، ج 1، ص 319.
[20]. التبيان، ج 9، ص 192؛ مجمع البيان، ج 5، ص 132؛ الصافى، ج 4، ص 387.
[21]. جامع البيان، ج 8، ص 201؛ الميزان، ج 8، ص 72؛ التفسير الكبير، ج 14، ص 225.
[22]. التبيان، ج 4، ص 38؛ فقه القرآن، ج 2، ص 291؛ تفسير قرطبى، ج 6، ص 335 - 336.
[23]. مجمع البيان، ج 1، ص 279 ؛ تفسير قرطبى، ج 2، ص 6 - 7؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 122.
[24]. الكافى، ج 1، ص 53؛ وسائل الشيعه، ج 27، ص 125 ، 132؛ نورالثقلين، ج 2، ص 209.
[25]. فتح البارى، ج 4، ص 81.
[26]. سنن ابى داود، ج 2، ص 162؛ عوالى اللئالى، ج 4، ص 62.
[27]. وسائل الشيعه، ج 27، ص 140 - 150؛ مستدرك الوسائل، ج 17، ص 313 - 315؛ بحارالانوار، ج 2، ص 251.
[28]. وسائل الشيعه، ج 16، ص 234؛ بحارالانوار، ج 2، ص 122؛ ميزان الحكمه، ج 3، ص 2373.
[29]. الاحتجاج، ج 2، ص 263؛ وسائل الشيعه، ج 27، ص 131؛ بحارالانوار، ج 2، ص 88.
[30]. وسائل الشيعه، ج 27، ص 140؛ الاحتجاج، ج 2، ص 283؛ بحارالانوار، ج 2، ص 90.
[31]. رسائل المرتضى، ج 1، ص 38 - 45؛ ر. ك: الاجتهاد والتقليد، خويى.
[32]. تاريخ حصر الاجتهاد، ص 19 - 27؛ دانشنامه جهان اسلام، ج 7، ص 790.
[33]. تاريخ حصر الاجتهاد، ص 19 - 27؛ دانشنامه جهان اسلام، ج 7، ص 790.
[34]. الاحكام، ج 4، ص 228.
[35]. الاحكام، ج4، ص228؛ الاجتهاد والتقليد، خويى، ص 411؛ مبادى الوصول، ص 246؛ المحصول، ج 6، ص 91.
[36]. الموسوعة الذهبيه، ج 10، ص 241 - 242؛ فتح البارى، ج 13، ص 295.
[37]. مجمع البيان، ج 3، ص 433 - 434؛ التبيان، ج 2، ص 77؛ تفسير المنار، ج 2، ص 93.
[38]. احكام القرآن، ج 3، ص 5؛ التفسير الكبير، ج 24، ص 142؛ التبيان، ج 4، ص 189.
[39]. مجمع البيان، ج 9، ص 76؛ الميزان، ج 18، ص 96.
[40]. التبيان، ج 1، ص 411؛ مجمع البيان، ج 1، ص 350؛ المنير، ج 1، ص 278.
[41]. التبيان، ج 3، ص 270؛ مجمع البيان، ج 3، ص 141؛ المنير، ج 5، ص 173.
[42]. التبيان، ج 3، ص 270، ج 5، ص 45؛ التفسير الكبير، ج 10، ص 197؛ الرسالة السعديه، ص 10 - 12.
[43]. التبيان، ج 4، ص 391؛ مجمع البيان، ج 4، ص 248؛ معارج الاصول، ص 199.
[44]. مبادى الوصول، ص 247؛ المحصول، ج 6، ص 91؛ عمدة القارى، ج 2، ص 39.
[45]. التبيان، ج 7، ص 447؛ كشاف القناع، ج 6، ص 389.
[46]. مجمع البيان، ج 5، ص 16؛ الميزان، ج 9، ص 156؛ البحرالمحيط، ج 5، ص 375.
[47]. مختلف الشيعه، ج 3، ص 309؛ الاقطاب الفقهيه، ص 162؛ الاجتهاد و التقليد، صدر، ص 210 - 211.
[48]. معالم الدين، ص 243؛ فرائد الاصول، ج 1، ص 572 - 573؛ المنير، ج 1، ص 200 - 201.
[49]. قواعدالمرام، ص 28 ، 30؛ نهج الحق، ص 51؛ النافع يوم الحشر، ص 18 - 20.
[50]. معالم الدين، ص 243؛ فتح البارى، ج 13، ص 295؛ رسائل كركى، ج 3، ص 174 - 176.
[51]. بحارالانوار، ج 66، ص 133؛ المعالم الجديدة للاصول، ص 41؛ منية المريد، ص 377.
[52]. بحارالانوار، ج 66، ص 133.
[53]. تفسير قرطبى، ج 2، ص 212؛ بحارالانوار، ج 66، ص 133.
[54]. المستصفى، ص 372؛ بحارالانوار، ج 66، ص 135.
[55]. الاحكام، ج 4، ص 244؛ بحارالانوار، ج 66، ص 135.
[56]. بحارالانوار، ج 66، ص 136.
[57]. شرح الازهار، ج 1، ص 4؛ المحصول، ج 6، ص 91.
[58]. الاجتهاد والتقليد، صدر، ص 209.
[59]. معالم الدين، ص 243؛ الاجتهاد والتقليد، صدر، ص 208.
[60]. الاجتهاد و التقليد، صدر، ص 209.
[61]. شرح اصول كافى، ج 1، ص 78 ؛ ج 2، ص 4.
[62]. مستمسك العروه، ج 1، ص 6؛ منهاج الصالحين، ج 1، ص 5 - 6؛ الاجتهاد و التقليد، خويى، ص 84.
[63]. الرسالة السعديه، ص 10؛ الموسوعة الفقهيه، ج 13، ص 161.
[64]. الاجتهاد و التقليد، خويى، ص 84.
[65]. همان.
[66]. العروة الوثقى، ج 1، ص 57؛ الموسوعة الفقهيه، ج 13، ص 161؛ المحصول، ج 6، ص 73.
[67]. كفاية الاصول، ص 298 ؛ الاجتهاد و التقليد، خويى، ص 85؛ مصباح المنهاج، ص 10.
[68]. نهاية الافكار، ج 4، ص 243.
[69]. الاجتهاد و التقليد، خويى، ص 85؛ فرائد الاصول، ج 1، ص 277؛ فوائد الاصول، ج 3، ص 185.
[70]. الاصول العامه للفقه المقارن، ص 645؛ كشاف القناع، ج 6، ص 387؛ تفسير قرطبى، ج 11، ص 272.
[71]. الاجتهاد و التقليد، خويى، ص 88.
[72]. همان، ص 230.
[73]. نهاية الافكار، ج 4، ص 243؛ الاجتهاد والتقليد، خويى، ص 89.
[74]. فتح القدير، ج 3، ص 399.
[75]. الاجتهاد والتقليد، خويى، ص 89 - 90؛ مصباح الاصول، ج 3، ص 449؛ الفصول فى الاصول، ج 4، ص 279.
[76]. الاحكام، ج 4، ص 206.
[77]. التفسير الكبير، ج 10، ص 144.
[78]. مجمع البيان، ج 3، ص 114؛ الميزان، ج 4، ص 398.
[79]. الكافى، ج 1، ص 276؛ الاحتجاج، ج 1، ص 234؛ وسائل الشيعه، ج 27، ص 74.
[80]. مجمع البيان، ج 3، ص 142، جامع البيان، ج 5، ص 246 - 247.
[81]. ر. ك: احكام القرآن، ج 2، ص 270 - 271.
[82]. وسائل الشيعه، ج 27، ص 131؛ الاحتجاج، ج 2، ص 263؛ بحارالانوار، ج 2، ص 88.
[83]. المحاسن، ج 1، ص 1؛ كمال الدين، ص 484؛ وسائل الشيعه، ج 27، ص 140.
[84]. وسائل الشيعه، ج 27، ص 151.
[85]. وسائل الشيعه، ج 27، ص 148؛ بحارالانوار، ج 2، ص 122؛ ميزان الحكمه، ج 3، ص 2373 - 2374.
[86]. وسائل الشيعه، ج 27، ص 147؛ الفصول المهمه، ج 1، ص 590؛ بحارالانوار، ج 2، ص 251.
[87]. نهاية الافكار، ج 4، ص 241.
[88]. معارج الاصول، ص 197.
[89]. المحصول، ج 6، ص 78 - 79؛ معارج الاصول، ص 197.
[90]. معارج الاصول، ص 198.
[91]. ر. ك: المحصول، ج 6، ص 78.
[92]. زبدة البيان، ص 345؛ الاجتهاد و التقليد، خويى، ص 91.
[93]. زبدة البيان، ص 346 - 347؛ المحصول، ج 6، ص 85؛ الاحكام، ج 4، ص 205.
[94]. فرائد الاصول، ج 1، ص 573.
[95]. زبدة البيان، ص 347.
[96]. الموسوعة الفقهيه، ج 13، ص 161.
[97]. الكافى، ج 1، ص 53؛ وسائل الشيعه، ج 27، ص 125؛ نورالثقلين، ج 2، ص 209.
[98]. المحصول، ج 6، ص 78.
[99]. المحصول، ج 6، ص 78 ؛الذريعه، ج 2، ص 797؛ الاحكام، ج 4، ص 236.
[100]. معارج الاصول، ص 199 - 200؛ المحصول، ج 6، ص 78 - 79؛ الذريعه، ج 2، ص 798.
[101]. مصباح المنهاج، ص 24 - 30؛ الاجتهاد والتقليد، خويى، ص 217؛ الاجتهاد و التقليد، صدر، ص 101 - 107.
[102]. تبصرة الفقهاء، ج 1، ص 14.
[103]. همان؛ كشف الاسرار، ج 1، ص 454؛ الكاشف، ج 1، ص 260.
[104]. روضة الناظر، ج 2، ص 375 - 376 ؛ كشف الاسرار، ج 1، ص 454.
[105]. كشف الاسرار، ج 1، ص 454؛ المنير، ج 14، ص 148.
[106]. المنير، ج 14، ص 148؛ روضة الناظر، ج 2، ص 375.
[107]. كشف الاسرار، ج 1، ص 454؛ تبصرة الفقهاء، ج 1، ص 14.
[108]. مصباح المنهاج، ص 34.
[109]. الاجتهاد والتقليد، خويى، ص 228.
[110]. همان، ص 89 - 90؛ مصباح الاصول، ج 3، ص 449؛ الفصول فى الاصول، ج 4، ص 279.
[111]. وسائل الشيعه، ج 27، ص 123 - 131 ؛ كمال الدين، ص 484؛ خاتمة المستدرك، ج 2، ص 9.
[112]. تحرير العروة الوثقى، ج 1، ص 31؛ الاجتهاد والتقليد، خويى، ص 227؛ الاجتهاد والتقليد، صدر، ص 115 - 116.
[113]. الاجتهاد و التقليد، صدر، ص 116.
[114]. همان، ص 107.
[115]. الكافى، ج 1، ص 53؛ وسائل الشيعه، ج 27، ص 125 ، 132؛ نورالثقلين، ج 2، ص 209.
[116]. الاجتهاد و التقليد، خويى، ص 218؛ مصباح المنهاج، ص 30.
[117]. الاصول العامة للفقه المقارن، ص 649؛ الاجتهاد والتقليد، صدر، ص 110؛ فتح العزيز، ج 3، ص 231.
[118]. مصباح المنهاج، ص 37؛ الاجتهاد و التقليد، صدر، ص 111 - 112.
[119]. الاجتهاد والتقليد، صدر، ص 112.
[120]. الكافى، ج 1، ص 330؛ وسائل الشيعه، ج 27، ص 138؛ بحارالانوار، ج 51، ص 348.
[121]. وسائل الشيعه، ج 27، ص 131؛ الاحتجاج، ج 2، ص 263؛ بحارالانوار، ج 2، ص 88.
[122]. الاجتهاد و التقليد، صدر، ص 111.
[123]. الاجتهاد والتقليد، خويى، ص 221 - 223.
[124]. نهاية الافكار، ج 4، ص 248؛ مصباح الاصول، ج 3، ص 451؛ الاجتهاد و التقليد، خويى، ص 133.
[125]. تبصرة الفقهاء، ج 1، ص 11 - 21.
[126]. تبصرة الفقهاء، ج 1، ص 21.
[127]. پژوهشهاى قرآنى، ش 4، ص 94 - 97، «گستره مباحث فقهى قرآن».
[128]. الكافى، ج 1، ص 68؛ من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 9؛ تهذيب الاحكام، ج 6، ص 302.
[129]. تحف العقول، ص 375 ؛ مستدرك الوسائل، ج 11، ص 30 ؛ بحارالانوار، ج 2، ص 308.
[130]. الاجتهاد و التقليد، خويى، ج 1، ص 142؛ الاجتهاد و التقليد، صدر، ص 171.
[131]. الاجتهاد والتقليد، صدر، ص 183؛ الاحكام، ج 4، ص 237؛ روضة الناظر، ج 2، ص 385.
[132]. تهذيب الاصول، ج 3، ص 176 و 177؛ نهاية الافكار، ج 4، ص 248 - 249؛ مصباح الاصول، ج 3، ص 456.
[133]. الاجتهاد والتقليد، صدر، ص 183.
[134]. وسائل الشيعه، ج 27، ص 144 - 146؛ مستدرك الوسائل، ج 17، ص 311 - 315.
[135]. كفاية الاصول، ص 476؛ الاجتهاد والتقليد، خويى، ص 95 - 96؛ مصباح المنهاج، ص 39.
[136]. الاصول العامة للفقه المقارن، ص 651 - 652؛ الاجتهاد و التقليد، خويى، ص 99 - 104.
[137]. الاجتهاد والتقليد، صدر، ص 129؛ مصباح المنهاج، ص 40 - 41.
[138]. الوافيه، ص 209 - 300؛ الاجتهاد والتقليد، خويى، ص 99؛ الاجتهاد و التقليد، صدر، ص 127.
[139]. الاجتهاد والتقليد، صدر، ص 127.
[140]. همان، ص 127 - 128.
[141]
. تبصرة الفقهاء، ج 1، ص 18 - 23.

 

جمعه 14 مهر 1391  1:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : حکم اولی و ثانوی در قرآن؛ معیار و نمونه ها

دریافت فایل pdf

 

  عنوان مقاله : درآمدی بر استناد به قرآن کریم در علم اصول

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : بررسی معانی و دلایل مشروعیت تقلید

دریافت فایل pdf

 

 

جمعه 14 مهر 1391  1:07 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شأن نزولهای مجعول زمینه ساز تفسیرهای ناروا از قرآن

شأن نزولهای مجعول زمینه ساز تفسیرهای ناروا از قرآن

نعمت الله صالحی نجف آبادی

 

حدیث‏ساز آفت دین

حدیث‏سازی در امت اسلامی تاریخ طولانی و غم‏انگیزی دارد که هر انسان دلسوزی را دچار تأسف شدید می‏کند و در غم عمیقی فرو می‏برد.
از همان طلوع فجر اسلام و در حیات رسول خدا(ص)حدیث‏سازی با انگیزه‏های گوناگونی شروع شد و افراد بی‏تعهد، حدیث‏هایی ساختند و به پیغمبر اسلام نسبت دادند و در بین مردم منتشر کردند و این کار به تدریج گسترش یافت و همه جا گیرشد.
حدیث‏سازان بی‏پروا، در این کار نامشروع به اندازه‏ای پیش رفتند و زیاده روی کردند که پیغمبر صبور و پر تحمّل اسلام نتوانست آن را تحمل کند و برای متوقف کردن این کار در اجتماع امت یک سخنرانی تهدیدآمیز ایراد کرد و مردم را از این عمل زیانبار برحذر داشت و برای حدیث‏سازان عذاب جهنم را پیش‏بینی فرمود.
حضرت علی(ع)در یک حدیث مفصل که درباره اقسام حدیث سخن می‏گوید از این سخنرانی رسول خدا(ص)خبر می‏دهد که آن حضرت از خبرسازی انتقاد کرده و به خبرسازی هشدار داده و آنان را از عذاب جهنم ترسانده است.
امیر المومنین(ع)ضمن حدیث یاد شده می‏فرماید:«...و لقد کذب علی رسول اللّه(ص) علی عهده حتی قام خطیبا فقال:ایها الناس قد کثرت علیّ الکذابة فمن کذب علیّ متعمدا فلیتبوء مقعده من النار».یعنی:در زمان حیات رسول خدا (ص)آنقدر بر آن حضرت دروغ بستند که وی بپا خاست و سخنرانی کرد و ضمن آن فرمود:ای مردم!دروغ بستن بر من خیلی زیاد شده است، هر که بر من دروغ ببندد باید در آتش مأوی بگیرد.
حضرت علی(ع)در ادامه سخن خود می‏فرماید: یکی از گروههایی که از پیغمبر خدا(ص)نقل حدیث می‏کنند منافقانی هستند که ظاهری آراسته به اسلام دارند، ولی عمدا بر پیغمبر اکرم (ص)دروغ می‏بندند و اگر مردم می‏دانستند آنان دروغ می‏گویند حدیثشان را قبول نمی‏کردند، اما مردم می‏گویند:اینان اصحاب رسول خدا(ص) هستند، آن حضرت را دیده و از وی حدیث شنیده‏اند و از اینرو حدیث آنها را قبول می‏کنند، در حالیکه خدا در قرآن وصف صحابه منافق را آورده و درغگویی آنا را بازگو کرده است.
سپس فرمود:«ثم بقوا بعده فتقربوا الی ائمة الضلالة و الدعاة الی النار بالزور و البهتان فولوهم الاعمال و جعلوهم حکاما علی رقاب الناس فاکلوا بهم الدنیا و انما الناس مع الملوک و الدنیا الامن عصم اللّه...» (1)
یعی این منافقان دروغگو بعد از پیغمبر خدا (ص)نیز زنده ماندند و با دروغ و بهتان نزد سران ضلالت مقرب شدند و این سران، آنان را به مقامات دولتی نصب نموده و بر مردم مسلط ساختند و بوسیله ایشان دنیای خود را آباد کردند و مردم همواره با حاکمان فرمانروا و با دنیا هستند مگر آنانکه خدا آنان را مصون بدارد.

چند نکته قابل توجه:

در اینجا توجه به چند نکته لازم و ضروری است:نکته اول:این سخن امام علی(ع)معلوم می‏شود:پس از رحلت رسول اکرم(ص)منافقان دنیادار در طول بیست و پنج سال انزوای امیر المؤمنین(ع)به طور پی‏گیر با دروغ بستن به پیغمبر خدا(ص)به مقامات حکومت تقرب جسته و به پست‏های دولتی منصوب گشته و بر مقدرات مردم حاکم می‏شده‏اند و طبیعی است که با داشتن پست‏های دولتی، بهتر و بیشتر می‏توانسته‏اند این حدیث‏های جعلی را ترویج کنند و گسترش دهند.
نکته دوم:از این روایت معلوم می‏شود:حدیث سازان منافق برای هشدار و نهی پیغمبر اکرم(ص) از ساختن حدیث، ارزش چندانی قائل نبوده‏اند و از اینرو این نهی پیغمبرانه آنطور که انتظار بود در آنان مؤثر واقع نشد و پس از رحلت آن حضرت نیز با بستن حدیثهای دروغ به رسول خدا(ص)اهداف دنیائی خود را دنبال می‏کرده‏اند.
نکته سوم:از این حدیث معلوم می‏شود اینکه گفته‏اند:«الصحابة کلهم عدول، یعنی همه صحابه بی‏استثناء عادل بوده و گناه نکرده‏اند»صحیح نیست، زیرا این گناه بزرگی است که کسی از عنوان صحابی بودن سوء استفاده کند و با دروغ بستن به پیغمبر اکرم(ص)به مقامات حکومت نزدیک شود و به ناحق پست دولتی بگیرد و بر مردم مسلط گردد و این گناه بزرگ را طبق این حدیث بعضی از صحابه رسول خدا(ص)از روی بی‏تقوایی و دنیاطلبی انجام داده‏اند.
نکته چهارم:بعضی از علماء گفته‏اند:حدیث مزبور که از قول رسول اکرم(ص)می‏گوید: «قد کثرت علیّ الکذابة:دروغ بستن به من زیاد شده است»چه راست باشد و چه دروغ دلالت دارد که حدیث‏سازان حتما به آن حضرت دروغ بسته‏اند، زیرا اگر این حدیث راست باشد محتوای آن از دروغ بستن به پیغمبر اکرم(ص)خبر می‏دهد و اگر دروغ باشد خود این حدیث، دروغی است که بر حضرتش بسته‏اند.
نکته پنجم:سبط ابن الجوزی می‏گوید:این سخن رسول خدا را که فرمود:«من کذب علیّ متعمدا فلیتبوء مقعهده من النار»صد و بیست نفر از صحابه پیغمبر از آن حضرت روایت کرده‏اند که نامهای آنان را در کتاب«حق الیقین»ذکره کرده‏ام. (2)
باید دانست آفت حدیث‏سازی که یک آفت بومی و داخلی بود، منحصر به عصر رسول خدا(ص)و حضرت علی(ع)نبود، بلکه بعد از عصر آن دو بزرگوار نیز ادامه یافت و گروههایی بعدا به وجود آمدند که با انگیزه‏های مختلف، حدیث‏های دروغ ساختند و به رسول خدا(ص)و ائمه اهل بیت نسبت دادند.
و متأسفانه پس از حدود صد سال که از هجرت گذشت و کتابت و تألیف حدیث شروع شد و حدیثها را در کتابها نوشتند، این حدیثهای ساختگی جاودانه شد و به نسلهای بعد منتقل گشت که هم اکنون در کتابهای حدیث موجود است و بسیاری از این حدیث‏های دروغ مبنای اعتقادات گروههای از مسلمانان قرار گرفت که بعضی از عقائد خود را برپایه همین حدیث‏های جعلی استوار کردند.

شأن نزول‏سازی

بخشی از احادیث ساختگی، حدیثهایی است که به عنوان شأن نزول برای برخی از آیات قرآن نقل شده و تفسیر آیات را به این شأن نزولها مربوط ساخته است.البته بسیاری از شأن نزولهای آیات قرآن معتبر و قابل اعتماد بوده و در فهم معانی آیات مؤثر است.
ولی باید دانست که در میان شأن نزولها گاهی نمونه‏هایی یافت می‏شود که ساختگی و عاری از حقیقت است و گاهی تفسیر آیه‏ای به گونه‏ای به شأن نزول ساختگی مربوط شده که مدلول آیه را از مسیر صحیح خود منحرف کرده و معنایی را به خواننده القاء می‏کند که برخلاف واقع و گاهی نیز مستلزم نفی عقیده‏ای از عقائد اسلامی است.
اکنون چند نمونه از این شأن نزولها را می‏آوریم تا خوانندگان محقق و پژوهشگر در آنها بیندیشند و در پذیرفتن شأن نزولها با حزم و احتیاط عمل کنند.

نمونه اول

یک نمونه از این شأن نزولها، نقلی است که در رابطه با آیه 187 از سوره بقره آورده و گفته‏اند: در آغاز که روزه ماه رمضان واجب شد حکم اسلام این بود که اگر شخص روزه‏دار افطار نکرده خوابش می‏برد یا نماز عشاء را می‏خواند حق نداشت در آن شب با همسرش آمیزش کند و حق نداشت غذا بخورد و آب بنوشد و باید گرسنه و تشنه فردا روزه بگیرد.
و در این رابطه می‏گویند:کارگری وقت افطار خسته به خانه آمد و چون برای افطار غذا آماده نبود زنش رفت تا غذائی برای او فراهم کند، کارگر خسته خوابش برد، زن که آمد او بیدار شد، ولی چون حق نداشت غذا بخورد گرسنه و تشنه فردا روزه گرفت و به کارگری پرداخت و نزدیک ظهر در حین کار غش کرد و بیهوش افتاد و پس از این واقعه آیه، احل لکم لیلة الصیام الرفث الی نسائکم...و کلوا و اشرابوا حتی یتبین لکم الخیط الابیض...تا آخر آیه نازل شدو حرمت خوردن و آشامیدن و آمیزش را در شبهای ماه رمضان نسخ کرد.
این یکی از شأن نزولهایی است که در قالب حدیث برای این آیه آورده‏اند و شأن نزولهای دیگری نیز برای آن نقل شده که هیچیک از آنها اعتبار ندارد، ولی در عین حال اکثر مفسران آیه یاد شده را بر مبنای همین شأن نزولها تفسیر کرده‏ و مضمون شأن نزولها را در معنای آیه دخالت داده‏اند و چون شأن نزولها گوناگون و آشفته بوده این آشفتگی در اقوال مفسران نیز پدید آمده است.
اینک متن آیه مزبور را همراه با ترجمه آزاد نقل نموده و سپس فهرستی از نظرهای مفسران و چند نمونه از شأن نزولهای ساختگی از نظر خوانندگان خواهدگذشت: «احل لکم لیلة الصیام الرفث الی نسائکم هن لباس لکم و انتم لباس لهن علم الله انکم کنتم تختانون انفسکم فتاب علیکم و عفاعنکم، فالان باشروهن و ابتغوا ما کتب الله لکم و کلوا و اشربوا حتی یتبین لکم الخیط الا بیض من الخیط الاسود من الفجر ثم اتموا الصیام الی اللیل و لا تباشروهن و انتم عاکفون فی المساجد، تلک حدود الله فلا تقربوها کذلک یبین الله آیاته للناس لعلهم یتقون».(سوره بقره، آیه 187)
در شبهای روزه، آمیزش با زنانتان برای شما در اصل، حلال بوده و با حلیّت اصلی خود باقی است، زیرا این نیاز طبیعی طرفین است و زنان برای شما و شما برای زنان مانند لباس هستید و همانطور که بدن انسان بوسیله لباس از آسیب سرما و گرما و ظاهر شدن عیب و عورت محفوظ می‏ماند شما همسران با تمتع بردن از یکدیگر، از انحراف جنسی و آلودگی اخلاقی و رسوائی اجتماعی محفوظ می‏مانید، خدا می‏دانست که اگر آمیزش جنسی را در شبهای ماه روزه تحریم می‏کرد شما آن را تحمل نمی‏کردید و مخفیانه با زنان آمیزش کرده و به خود خیانت می‏نمودید، از اینرو آن را تحریم نکرد و برای شما سهولت و وسعت فراهم نمود، پس اکنون آزاد هستید که با همسرانتان در شبهای ماه روزه آمیزش کنید و در طلب همان حلالی باشید که خدا به نفع شما نوشت، و نیز در شبهای روزه بخورید و بیاشامید تا وقتی که رنگ سفید فجر از سیاهی شب جدا و آشکار گردد، سپس روزه را تا شب ادامه دهید و در حالی که در مسجدها معتکف هستید از آمیزش با همسران خودداری کنید، اینها مرزهای خداست، به آنها نزدیک نشوید، خداوند بدینگونه، آیه‏های خود را برای مردم بیان می‏کند تا شاید آنان تقوی پیشه کنند.

آشفتگی نظرها و شأن نزولها

هر محققی که برای بحث در تفسیر آیه مزبور به انبوه کتابهیا تفسیر رجوع کند، اولین چیزی که نظرش را جلب می‏کند و تعجب او را برمی‏انگیزد، گوناگونی نظرهای مفسران است که منشأ آن، آشفتگی شأن نزول‏های مربوط به این آیه می‏باشد.
مفسران در تفسیر این آیه بر مبنای شأن نزولهای مختلف، نظرهای گوناگونی درباره حکمی که می‏گویند:آیه مزبور ناسخ آن است اظهار کرده‏اند که فهرست اجمالی آنها بدینقرار است: نظر اول:در شبهای ماه رمضان در آغاز وجوب روزه اگر کسی نماز عشاء را می‏خواند یا به خواب می‏رفت، به حکم خدا آمیزش با زنان و خوردن و آشامیدن بر او حرام می‏شد یعنی خواب به تنهایی و نیز خواندن نماز عشاء به تنهایی موجب حرمت این سه کار می‏شد. (3)
نظر دوم:اگر کسی هم به خواب می‏رفت و هم نماز عشاء را می‏خواند، این سه کار بر او حرام می‏شد، ولی خواب تنها یا خواندن نماز عشای تنها موجب حرمت این سه کار نمی‏شد. (4)
نظر سوم:آمیزش با زنان بدون هیچ شرطی در شبهای ماه رمضان مطلقا حرام بود، ولی خوردن و آشامیدن به شرط به خواب رفتن شخص روزه‏گیر حرام می‏شد، یعنی خواب به تنهایی موجب حرمت خوردن و آشامیدن می‏گردید. (5)
نظر چهارم:آمیزش با زنان بدون هیچ شرطی در شبهای ماه رمضان مطلقا حرام بود، ولی خوردن و آشامیدن در صورتی حرام می‏شد که شخص روزه‏گیر هم به خواب برود و هم نماز عشاء را بخواند، یعنی خواب تنها و خواندن نماز عشا به تنهایی موجب حرمت خوردن و آشامیدن نمی‏شد. (6)
باید دانست که صاحبان این چهارنظر مختلف در یک چیز اتفاق دارند و آن این است که حرمت سه کار یاد شده به هر کیفیتی که بوده است با نزول آیه مزبور نسخ شده است، بنابراین همه قبول دارند که بعد از نزول این آیه در شبهای ماه رمضان آمیزش با زنان و خوردن و آشامیدن هر سه مجاز است و این اختلاف نظرها مربوط به حکم حرمتی است که قبل از نزول آیه یاد شده در مورد آمیزش با زنان و خوردن و آشامیدن وجود داشته و اکنون جزء تاریخ شده است و باید به بایگانی تاریخ سپرده شود.
نظر ما این است که در شبهای ماه رمضان آمیزش با زنان و خوردن و آشامیدن از همان آغاز وجوب روزه مجاز و هرگز تحریم نشده است و نقلهایی که حاکی از تحریم این سه کار است، قابل اعتماد نیست که در این مسأله به تفصیل بحث خواهد شد.
لازم به ذکر است که اگر بحث فقط جنبه تاریخی داشت آن را دنبال نمی‏کردیم، ولی این بحث جنبه اعتقادی دارد و آنچه مفسران در مورد تحریم سه کار یاد شده در شبهای ماه رمضان گفته‏اند مستلزم نفی حکمت خدا در قانونگذاری است و چون اعتقاد به حکمت خداوند از اصول قطعی اسلام است، لذا هر گفته‏ای که حکمت خدا در تکوین یا در تشریع نفی کند به طور حتم مردود است، اگر چه در قالب حدیثی باشد که سندش اصطلاحا صحیح شمرده می‏شود.بنابراین انگیزه اصلی ما از این بحث طولانی دفاع از حکمت خداوند در تشریع و قانونگذاری است.

بررسی شأن نزولهای آیه

ناقلان شأن نزولها برای صدر آیه یعنی‏«احل لیم لیلة الصیام الرفث الی نسائکم»(بقره/187) شأن نزولهای جدا و مستقل و برای ذیل آیه یعنی «و کلوا و اشربوا حتی یتبین لکم الخطی الا بیض من الخطی الاسود...»نیز شأن نزولهای جدا و مستقل آورده‏اند.
و این دو نوع شأن نزول با هم ربطی ندارند، زیرا هر یک از آنها حادثه‏ای را که مربوط به شخص معینی است ذکر می‏کند و با حادثه دیگری که مربوط به شخص دیگری است ارتباط ندارد، اگر چه در کتابها شأن نزولهای صدر آیه با شأن نزولهای ذیل آن دنبال هم ذکر شده است.
ضمنا شأن نزولهای صدر و ذیل آیه به صورتهای مختلفی نقل شده است که توضیح آنها ذیلا می‏آید:

شأن نزولهای صدر آیه

برای صدر آیه چهار شأن نزول مختلف ذکر کرده‏اند بدین شرح: 1-در نقل منسوب به ابو هریره و ابن عباس آمده است:در شبهای ماه رمضان کسی که نماز عشاء را می‏خواند آمیزش با زنان بر وی حرام می‏شد و عمر و گروهی دیگر بعد از نماز عشاء با همسران خود آمیزش کردند و آیه‏«احل لکم لیلة الصیام الرفث الی نسائکم»آمد و آمیزش بعد از نماز عشاء را حلال کرد. (7)
2-در نقل ابن ابی لیلی آمده است:اگر کسی در شبهای ماه رمضان می‏خوابید آمیزش با همسر برای او حرام بود و همسر عمر به خواب رفت و بیدار که شد، عمر با وی آمیزش کرد و آیه مزبور آمد و آمیزش بعد از خواب را حلال کرد. (8)
3-در نقل منسوب به معاذ بن جبل آمده است: خود عمر به خواب رفت-نه همسر او-و بعد از بیداری با همسرش آمیزش کرد که حرام بود و آیه مزبور آمد و آن را حلال کرد. (9)
4-نقل براء بن عازب منقول از صحیح بخاری می‏گوید:در همه ساعات شبهای ماه رمضان آمیزش با همسر حرام بود، یعنی حرمت آن مقید به خواب یا خواندن نماز عشاء نبود ولی گروه از مسلمانان این گناه را در شبها انجام می‏دادند و به خود خیانت می‏کردند و این آیه آمد و آن را حلال کرد. (10)
این چهار شأن نزول مربوط به صدر آیه یعنی «احل لکم لیلة الصیام الرفث الی نسائکم»است که وجه مشترک ندارند و دارای یک نسق هستد و توجیهی وجود ندارد که همه این نقلها را صحیح و قابل قبول گرداند.

شأن نزولهای ذیل آیه

برای ذیل آیه یعنی‏«و کلوا و اشربوا حتی یتبین لکم الخیط الا بیض...»سه شأن نزول مختلف نقل کرده‏اند، بدین شرح: 1-نقل ابو هریره می‏گوید:صرمة بن قیس انصاری در شب ماه رمضان بعد از نماز عشاء غذا خورد که گناه بود وذکلوا و اشربوا...»آن حلال کرد. (11)
2-در نقل قتاده آمده است:در شبهای ماه رمضان کسی که می‏خوابید بعد از بیداری عذا خوردن بر وی حرام بود ولی جماعتی بعد از خواب غذا خوردند و این گناه و خیانت آنان بود، آنگاه‏«کلوا و اشربوا»آمد و آن را حلال کرد. (12)
3-نقلی از براء بن عازب می‏گوید:در شبههای ماه رمضان بعد از خواب غذا خوردن گناه بود و قیس بن صرمة شب افطار نکرده از خستگی کار خوابش برد وقتی بیدار شد برای اینکه گناه نکند غذا نخورد و گرسنه روزه گرفت:فردا در نیمروز از گرسنگی و ناتوانی بیهوش شد و«کلوا و اشربوا...»آمد و خوردن و آشامیدن بعد از خواب را حلال کرد. (13)
می‏بینیم که بین شأن نزولهای صدر و ذیل آیه اختلاف زیادی وجود دارد، در شأن نزولهای صدر آیه یک نقل می‏گوید:در شبهای ماه رمضان کسی‏ که نماز عشاء را می‏خواند آمیزش با زنان برای او حرام بود.و نقل دیگری می‏گوید:کسی که به خواب می‏رفت آمیزش با همسر برای او حرام بود.
و نقل سومی می‏گوید:در همه ساعات شبهای رمضان آمیزش با زن مطلقا حرام بود.
و نیز در مورد عمل عمر یک نقل می‏گوید:عمر بعد از نماز عشاء با همسر خود آمیزش کرد و نقل دیگری می‏گوید:عمر به خواب رفت و پس از خواب با همسرش آمیزش کرد و نقل سومی می‏گوید:همسر عمر به خواب رفته بود نه خود او و بعد از بیداری، عمر با او آمیزش کرد.
و در مورد شأن نزولهای ذیل آیه نیز یک نقل می‏گوید:در شب ماه رمضان صرمة بن قیس بعد از نماز عشاء غذا خورد که این کار گناه بود، و نقل دیگری می‏گوید:جمعی از مسلمانان در شب ماه رمضان بعد از خواب رفتن غذا خوردن که این گناه و خیانت آنان بود.و نیز نقل سومی می‏گوید: قیس بن صرمة که افطار نکرده از خستگی خوابش برده بود وقتی بیدار شد برای اینکه گناه نکند غذا نخورد و گرسنه روزه گرفت و در نیمروز ببیهوش شد.این آشفتگی در نقلها، اعتبار این شأن نزولها را زیر سئوال می‏برد.

نقطه اتفاق شأن نزولها

این شأن نزولها با وجود اختلاف زیاد، در یک نقطه اتفاق دارند و آن این است که از مجموع آنها فهمیده می‏شود در شبهای ماه رمضان اولّ به حکم خدا آمیزش با زنان و نیز خوردن و آشامیدن تحت شرایطی حرام بود، ولی در عمل و اجراء معلوم شد این حکم:فوق طاقت مردم است و نه در مورد آمیزش با همسر قابل اجراست و نه در مورد خوردن و آشامیدن، بلکه برخلاف مصلحت جامعه است و بدین علت منسوخ شده است.
این مطلبی ست که از مجموع این شأن نزولها به دست می‏آید.بدیهی است حکمی که فوق طاقت مردم و برخلاف مصلحت جامعه باشد هم ظلم به مردم است و هم مستلزم نفی حکمت قانونگذار.
و چون شأن نزولهای یاد شده این حکم خلاف مصلحت و حکمت را به خدا نسبت داده و مفسران نیز آن را تأیید کرده‏اند.
و از طرفی، چیزی که مستلزم نفی حکمت خدا در قانونگذاری باشد از نظر اصول عقلی و اعتقادی قابل قبول نیست، از اینرو ضرورت دارد که این مسأله به طور کامل و همه جانبه مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد تا معلوم شود که آیا واقعا چنین حکم خلاف حکمتی در اسلام بوده و بعدا نسخ شده است و یا اساسا چنین حکمی نبوده و در شأن نزولها و نیز در اظهار نظرهای مفسران اشتباه رخ داده است؟

نمونه دوم

برای آیه‏«لا یستوی القاعدون من المؤمنین غیر اولی الضرر و المجاهدون فی سبیل اللّه باموالهم و انفسهم»(نساء/95)شأن نزول بدین مضمون نقل کرده‏اند: وقتی آیه مزبور نازل شد کلمه«غیر اولی الضرر»در آن نبود و عبد اللّه بن ام مکتوم که نابینا بود نزد رسول خدا آمد و گفت:آیه یاد شده مجاهدان را بر قاعدان مطلقا فضلت داده و افراد عاجز را استثناء نکرده است، آیا من که نابینا هستم و از شرکت در جهاد عاجزم نزد خدا رخصت و عذری ندارم و باید محرومیت از فیض و ثواب جهاد و بی‏بهره ماندن از درجه مجاهدان را تحمل کنم؟
آن حضرت فرمود:درباره تو و افرادی مثل تو، به من امری نشده است و نمی‏دانم برای تو و اصحابت عذری هست یا نه؟ (14)
عبد اللّه بن ام مکتوم به درگاه خدا استغائه کرد و گفت:خدایا من نابینا هستم و از تو می‏خواهم که مشکل مرا حل کنی، آنگاه خدا کلمه«غیر اولی الضرر»را جداگانه نازل کرد که بعد«من المؤمنین»قرار گیرد تا افرادی مانند ابن ام مکتوم از کلیت آیه استثناء شوند و روشن گردد که مجاهدان از قاعدانی که عذر شرعی ندارند برترند نه از افرادی که مانند ابن ام مکتوم عذر شرعی دارند.
داستان مزبور به صورتهای گوناگون در تفاسیر آمده و آنچه نقل شده مضمون بعضی از آنها است که به صورت نقل به معنی آمد و اینک متن یکی از آن نقلها را می‏آوریم.
«عن زید بن ارقم قال:لمانزلت:«لا یستوی القاعدون من المؤمنین و المجاهدون فی سبیل اللّه» جاء ابن ام مکتوم فقال:یا رسول اللّه مالی رخصة؟
قال:لا، قال ابن ام مکتوم:اللهم انی ضریر فرخص، فانزل اللّه‏«غیر اولی الضرر»و امر رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم فکتبها، یعنی الکاتب.» (15)
یعنی زید بن ارقم گفت:وقتی آیه‏«لا یستوی القاعدون من المؤمنین و المجاهدون فی سبیل اللّه» نازل شد، کلمه«غیر اولی الضرر»در آن نبود، ابن ام مکتوم نزد رسول خدا(ص)آمد و گفت:یا رسول اللّه آیا برای من رخصت و عذری نیست؟حضرتش فرمود:نه، ابن ام مکتوم گفت:خدایا من نابینا هستم به من رخصتی بده، پس خدا کلمه«غیر اولی الضرر»را جداگانه نازل کرد و پیغمبر اکرم(ص) دستور داد کاتب آن را بنویسد.

تالی فاسد این شأن نزول

لازمه این داستان این است که نغوذ باللّه خدا اول نمی‏دانست کسانی که عذری مثل نابینایی دارند باید از این حکم کلی که قاعدان با مجاهدان مساوی نیستند استثناء شوند، ولی وقتی ابن ام مکتوم نزد رسول خدا(ص)رفت و در مقابل سؤال خود جواب قانع‏کننده‏ای نشنید و به درگاه خدا استغائه کرد و نابینایی خود را مطرح نمود، آنگاه خدا دانست آیه نازل شده که کلمه«غیر اولی الضرر» ندارد ناقص است و بایدکلمه یاد شده اضافه شود، سپس کلمه«غیر اولی الضرر»را جداگانه نازل کرد تا در آی درج شود و کمبود آن برطرف گردد!!
کسانی که این شأن نزول را نقل کرده‏اند آنقدر سطحی نگر بوده‏اند که به تالی فاسر گفته خود توجه نداشته و ندانسته‏اند که سخن آنان مستلزم نسبت دادن جهل به خداوند است که نعوذ باللّه نمی‏دانسته است باید آیه مزبور را چگونه و با چه الفاظی نازل کند، و پس از استغائه ابن ام مکتوم تازه به نقص وحیی که فرستاده بود پی برده و آن را تکمیل کرده است!

هارون و کلمه«غیر اولی الضرر»

هارون الرشید در سفری که به مدینه کرد کسی‏ را نزد مالک بن انس-رئیس فرقه مالکیه-فرستاد تا به حضور وی بیاید و کتابش موطأ را بیاورد که هارون آن را از وی بشنود و روایت کند.مالک به حضور خلیفه نیامد و پیغام داد که باید به دنبال علم رفت و نباید عالم را احضار کرد و بعدا که به دیدار هارون آمد، باز هم کتابش را همراه نیاورد.
مالک برای توجیه کار خود روایتی از زید بن ثابت نقل کرد بدین مضمون که«خدا اول لا یستوی القاعدون من المؤمنین و المجاهدون فی سبیل اللّه را فرستاد که کلمه«غیر اولی الضرر» در آن نبود و ابن ام مکتوم گفت:یا رسول اللّه برای من که نابینا هستم رخصتی نیست؟فرمود: نمی‏دانم، آنگاه در پاسخ ابن ام مکتوم، کلمه«غیر اولی الضرر»جداگانه نازل شد و ضمیمه آیه گردید».
سپس مالک به هارون گفت:یا امیر المؤمنین علم اینقدر احترام دارد که یک کلمه«غیر اولی الضرر» را جبرئیل و ملائکه از پنجاه هزار سال راه از نزد خدا تا زمین * همراهی می‏کنند، آیا من نباید احترام و عظمت علم را حفظ کنم؟هارون سکوت کرد». (16)
می‏بینیم که این شأن نزول ساختگی، به طوری جا افتاده و مورد قبول همه واقع شده است که مالک بن انس برای مجاب کردن هارون خلیفه مقتدر و دیکتاتور به آن استدلال می‏کند و هارون جرأت ندارد آن را رد کند.و از اینجا معلوم می‏شود که اگر مطلبی را صحابه و تابعین یا طبقت متأخر می‏ساختند و در جو علمی منتشر می‏کردند، مورد قبول همه مردم واقع می‏شده و انکار آن برای کسی میسر نبوده است.
و این مصیبتی است برای اسلام که فرهنگ ساختگی و دور از عقل و منطق صحابه و تابعین و همفکران آنان به عنوان فرهنگ اسلام تلقی گردد و همه جا گسترش یابد و قرنها در کتابهای تفسیر به نام شأن نزولهای معتبر برای آیات قرآن به ثبت برسد و به آنها استناد کنند!
و موجب تعجب است که مفسر بزرگ محمد بن جریر طبری(متوفای 310 هجری)با اینکه عالم صاحب نظری است، این مطلب را که کلمه«غیر اولی الضرر»در رابطه با استغاثه ابن ام مکتوم به طور جداگانه نازل شده و بعدا در آیه مزبور درج گشته است مسلم و غیرقابل تردید می‏شمارد (17)
و این دلیل است که در قرن سوم و چهارم هجری این مطلب به طوری قطعی شده است که حتی عالمی مثل طبری نیز نتوانته خود را از اسارت آن خلاص کند و این شأن نزول خلاف عقل و منطق را مردود شمارد!

نمونه سوم

در صحیح بخاری از عبد الله بن عمر، شأن نزولی برای آیه‏«لا تصل علی احد منهم مات ابدا و لا تقم علی قبره»بدین صورت نقل شده است:ذعن ابن عمرانه قال:لما توفی عبد الله بن ابی جاء ابنه عبد الله بن عبد الله الی رسول الله فاعطاء فمیصه و امره ان یکفنه فیه ثم قام یصلی علیه فاخذ عمر بن الخطاب بثوبه فقال:تصلی علیه و هو منافق و قد نهاک ان تستغفر لهم؟فقال انما خیرنی الله فقال: «استغفر لهم اولا تستغفر لهم، ان‏تستغفر لهم (*)این سخن اشاره است به آیه‏«تعرج الملائکه و الروح الیه فی یوم کان مقداره خمسین الف سنه»(معارج 4(
سبعین مرة فلن یغفر الله لهم»فقال:سازیده علی سبعین قال:فصلی علیه رسول الله و صلینا معه ثم انزل الله علیه:«و لا تصل علی احد منهم مات ابدا و لا تقم علی قبره انهم کفروا بالله و رسوله و ماتوا و هم فاسقون». (18)
یعنی:عبد الله بن عمر گفت:وقتی که عبد الله بن ابی-رئیس منافقان-مرد، پسرش عبد الله نزد رسول خدا(ص)آمد، آن حضرت پیراهن خود را به او داد و فرمود:پدرت را در آن کفن کن، آنگاه پیغمبر اکرم برخاست که بر جنازه عبد الله بن ابی نماز بخواند، عمر دامن وی را گرفت و گفت:یا رسول الله آیا می‏خواهی بر جنازه او نماز بخوانی، در حالی که او منافق است و خدا ترا از استغفار برای منافقان نهی کرده است؟!
حضرت فرمود:خدا مرا درباره استغفار برای منافقان مخیر کرده و گفته است:«استغفرلهم اولا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعین مرة فلن یغفر الله لهم»یعنی برای منافقان استغفار بکن یا نکن اگر هفتاد دفعه برای آنان استغفار کنی خدا آنان را نخواهد بخشید و من بیشتر از هفتاد دفعه برای او استغفار خواهم کرد.
عبد الله بن عمر می‏گوید:پس رسول خدا بر جنازه عبد الله بن ابی نماز خواند و ما نیز با او نماز خواندیم، آنگاه این آیه نازل شد.«ولا تصل علی احد منهم مات ابدا و لا تقم علی قبره انهم کفروا بالله و رسوله و ماتوا و هم فاسقون».(توبه/84)
یعنی بر جنازه هیچیک از منافقان نماز نخوان و بر قبر او نایست، زیرا آنان به خدا و رسول او کافر شدند، و مردند در حالی که کافر بودند.

نقاط ضعف شأن نزول مذکور

این شأن نزول چند نقطه ضعف دارد بدین شرح: 1-شأن نزول مزبور عمر را عالم‏تر از رسول اکرم(ص)به احکام خدا معرفی کرده است، زیرا طبق این نقل، عمر می‏دانست نماز خواندن بر جنازه منافقان، مخالف رضای خداست، ولی رسول خدا نمی‏دانست!نعوذ بالله.
2-این شأن نزول می‏گوید:پیغمبر اکرم(ص) فرمود:خدا مرا مخیر کرده است که من برای منافقان استغفار کنم یا نکنم، آنجا که در قرآن گفته است:«استغفر لهم اولا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعین مرة فلن یغفر الله لهم»(توبه 80)در حالی که معنای آیه این نیست که رسول اکرم مخیر است برای منافقان استغفار بکند یا نکند، بلکه معنای آن این است که تو برای منافقان استغفار بکنی یا نکنی برای آنان فرق ندارد و حتی اگر هفتاد دفعه برای آنان استغفار کنی خدا ایشان را نخواهد بخشید و این معنایش مخیر کردن آن حضرت نیست.
ناقلان این شأن نزول توجه نکرده‏اند که اگر این نقل صحیح باشد، لازمه‏اش این است که پیغمبر اکرم(ص)نعوذ بالله قواعد کلام عرب را نمی‏داند و نمی‏تواند معانی قران را درست بفهمد!نعوذ بالله.
3-ابن شأن نزول می‏گوید:رسول خدا(ص) فرمود:خدا گفته است:اگر هفتاد دفعه برای منافقان استغفار کنی خدا آنان را نمی‏بخشد و من بیشتر از هفتاد دفعه استغفار می‏کنم تا خدا آنان را ببخشد.در حالی که معنای‏«ان تستغفر لهم سبعین مرة فلن یغفر الله لهم»این نیست که اگرهفتاد دفعه استغفار کنی خدا آنان را نمی‏بخشد، ولی اگر بیشتر از هفتاد دفعه استغفار کنی خدا آنان را می‏بخشد، زیرا کلمه«سبعین»در اینجا کنایه از کثرت است و معنای آیه این است که اگر به تعداد بسیار زیاد هم برای منافقان استغفار کنی، خدا آنان را نمی‏بخشد، اگر چه این تعداد، هزارها و هزارها باشد.
ناقلان این شأن نزول در اینجا نیز رسول خدا(ص)رانعوذ بالله بی‏اطلاع از ادبیات عرب و ناآگاه از مفاهیم قرآن نشان داده‏اند!
مسلما اینگونه شأن نزولها ساختگی است و گرایشهای گروهی سبب شده است که امثال این مطالب ساخته شود و منتشر گردد.گروهی که می‏کوشیده‏اند در هر مناسبتی برای خلفاء فضائلی بسازند که مقام آنان را در اجتماع بالا ببرند، اینگونه شأن نزولها را ساخته‏اند و به تالی فاسدهای آن نیندیشیده‏اند.
آنان هنگامی که غرق در عشق خلیفه بوده و خواسته‏اند برایش فضیلتی بسازند و او را عالم به احکام خدا نشان دهند، نتوانسته‏اند بفهمند که این سخن آنان اهانت به رسول خدا(ص)می‏باشد و مستلزم این است که آن حضرت از احکام خدا اطلاع نداشته و از قواعد زبان عرب و مفاهیم قرآن بی‏خبر بوده است.

نمونه چهارم

در صحیح بخاری از پدر سعید بن مسیب شأن نزولی برای آیه‏«ما کان للنبی و الذین آمنوا ان یستغفروا للمشرکین و لو کانوا اولی قربی من بعد ما تبین لهم انهم اصحاب الجحیم(توبه/113) بدین گونه نقل کرده‏اند: «عن سعید بن المسیب عن ابیه قال:لما حضرت ابا طالب الوفاة دخل علیه النبی و عنده ابو جهل و عبد الله بن ابی امیه فقال النبی:ای عم قل:لا اله الا الله، احاج لک بها عند الله فقال ابو جهل و عبد الله بن ابی امیه یا ابا طالب اترغب من ملة عبد المطلب؟فقال النبی لاستغفرنّ لک ما لم انه عنک فنزلت:«ما کان للنبی و الذین آمنوا ان یستغفروا للمشکرین و لو کانوا اولی قربی من بعد ما تبین لهم انهم اصحاب الجحیم» (19)
یعنی:سعید بن مسیب از پدرش نقل می‏کند که گفت:هنگام وفات ابو طالب، رسول خدا(ص) بر وی وارد شد، در حالی که ابو جهل و عبد الله بن ابی امیه نز او بودند، آن حضرت فرمود:ای عمو بگو:لا اله الا الله تا من نزد خدا برای توبه وسیله آن احتجاج کنم، ابو جهل و عبد الله بن ابی امیه به ابو طالب گفتند:آیا می‏خواهی از دین عبد المطلب یعنی شرک دست برداری؟پیغمبر اکرم فرمود: من برای تو استغفار خواهم کرد مگر ینکه از آن نهی شوم، پس آیه مزبور نازل شد که می‏گوید: برای پیغمبر و مؤمنان سزاوار نیست برای مشرکان استغفار کنند، اگر چه آن مشرکان از خویشان آنها باشند، پس از آنکه برای آنان معلوم شود که آن مشرکان اهل آتش هستند.
مقصود آنانکه این شأن نزول را نقل کرده‏اند این است که بگویند:ابو طالب مشرک از دنیا رفته و اهل جهنم است، به دلیل اینکه در این آیه خدا پیغمبر و مؤمنان را از استغفار برای مشرکانی که معلوم باشد اهل جهنم هستند نهی کرده است و چون آیه مزبور به قول آنان در شأن ابو طالب نازل شده است، طبعا او مشرک از دنیا رفته و برای رسول خدا(ص)و مؤمنان روشن شده است که او اهل جهنم خواهد بود.
این شأن نزول هم ساختگی و غیرقابل قبول است، زیرا: اولا:وفات جناب ابو طالب سه سال قبل از هجرت بوده است. (20) در حالی که آیه مزبور در سوره برائت است که سال نهم هجرت نازل شده است، بنابراین وفات ابو طالب دوازده سال قبل از نزول این آیه بوده است و از اینرو ممکن نیست این آیه مقارن وفات ابو طالب نازل گشته و ابو طالب مورد نزول آن باشد.
و ثانیا:ابو طالب طبق اظهارات خود به نبوت رسول خدا(ص)ایمان داشته و مسلمان از دنیا رفته است و از جمله اشعار او در شأن رسول اکرم(ص)این شعر است:
الم تعلموا انا وجدنا محمدا
نبیا کموسی خط فی اول الکتب (21)
یعنی مگر نمی‏دانید که ما محمد را پیغمبر می‏دانیم مانند حضرت موسی و نبوت او در اولین کتاب آسمانی نوشته شده است.
از این گذشته ابو طالب فرزندش حضرت علی را به پیروی از رسول اکرم(ص)تشویق می‏کرد و به وی می‏گفت:انه لم یدعک الا الی خیر فالزمه. (22)
یعنی محمد(ص)ترا دعوت نمی‏کند مگر به سوی خیر، پس از او جدا نشو و به پیروی از وی پای‏بند باش اگر ابو طالب رسول خدا را قبول نداشت فرزندش را به پیروی از او دعوت و تشویق نمی‏کرد.
بنابراین شأن نزول مزبور نیز ساختگی است و باید گفت:آن را بر مبنای گرایش‏های گروهی ساخته‏اند و گروهی که از حضرت علی(ع)کینه در دل داشته و نتوانسته‏اند به طور صریح و مستقیم از خود وی عیب‏جویی کنند، به پدرش تهمت زده و این تهمت را به آیه قرآن مربوط کرده‏اند تا بیشتر مورد توجه واقع شود و افراد ساده لوح بیشتری آن را باور کنند و در حقیقت این یک نوع عقده‏گشایی و انتقامجویی از امیر المؤمنین(ع)است که به وسیله کینه‏توزان حسود و احتمالا به دستور خلفای بنی امیه انجام شده است.

نمونه پنجم

در تفسیر طبری و نیز و نیز در الدر المنثور، شأن نزولی برای کلمه‏«من الفجر»(بقره/187(بدین صورت نقل شده است:«انزلت و کلوا و اشربوا حتی یتبین لکم الخیط الا بیض من الخیط الاسود و لم ینزل‏«من الفجر»فکان رجال اذا ارادوا الصوم ربط احد هم فی رجلیه الخیط الا بیض و الخیط الاسود فلا یزال یأکل و یشرب حتی یتبین له رؤیتهما فانزل اللّه بعد«من الفجر»فعلموا انما یعنی اللیل و النهار». (23)
یعنی:آیه مزبور که می‏گوید:در شب‏های ماه رمضان بخورید و بیاشامید تا وقتی که رنگ سفید فجر از سیاهی شب شناخته شود نازل شد، ولی کلمه‏«من الفجر»در آن نبود، پس مدتی بعضی از مردم که می‏خواستند بدانند در شب ماه رمضان تا چه وقت می‏توانند غذا بخورند، به یک پای خود ریسمان سفید و به پای دیگر ریسمان سیاه می‏بستند و مشغول خوردن غذا می‏شدند و به آن دو ریسمان نگاه می‏کردند تا ببینند چه وقت ریسمان سفید از ریسمان سیاه شناخته می‏شود تا دیگر غذا نخورند، آنان نمی‏دانستند که مقصود از «الخیط الابیض»سپیده فجر صادق است، پس بعدا خدا کلمه‏«من الفجر»را جداگانه نازل کرد تا معلوم کرد که مقصود از«الخیط الابیض»فجر صادق است نه ریسمان سفید.
کسانی که این شأن نزول را برای کلمه‏ذمن الفجر»ذکر کرده‏اند توجه نداشته‏اند که لازمه گفته آنان نسبت دادن چهل به خداوند است، زیرا طبق نقل آنان نعوذ باللّه خدا اول نمی‏دانسته است که باید کلمه‏«من الفجر»در آیه مزبور باشد، و بدین سبب آیه یاد شده را بدون کلمه‏ذمن الفجر» نازل کرد، و بعدا که مردم مدتی سرگردان بودند و نمی‏دانستند در شبهای ماه رمضان تا چه وقت می‏توانند غذا بخورند و برای دانستن آن به پاهای خود ریسمان سفید و سیاه می‏بستند و بی‏وقفه در حال غذا خوردن به آن دو ریسمان نگاه می‏کردند تا وقتی که با روشن شدن هوا ریسمان سفید از سیاه شناخته می‏شد * آنگاه غذا نمی‏خوردند و بعد از مدتی که مردم این عمل را انجام دادند، تازه خدا دانست که آیه مزبور کلمه‏«من الفجر»را کم دارد و آن را جداگانه نازل کرد تا در آیه درج شود و مردم از سرگردانی بیرون بیایند!
می‏بینیم که این راویان خبر تا چه درجه از نادانی و گستاخی پیش رفته‏اند و چگونگی با وحی الهی بازی کرده‏اند و سرانجام چه خدایی را معرفی کرده‏اند که نعوذ باللّه نمی‏داند وحی را با چه کیفیت و کمیتی و با چه الفاظ و عباراتی باید نازل کند!!
اینگونه شأن نزولها با اصول اعتقادی اسلام و با حقایق قرآن و با مبانی خداشناسی فطری و عقلانی مخالف است و از اینرو باید به عنوان شأن نزول‏های ساختگی شناخته شود.
از این پنج نمونه از شأن نزول‏های ساختگی که نقل شد، روشن می‏گردد که ساختن شأن نزولهای دروغ برای آیات فرآن نزد گروهی از راویان بی پروا کاری مجاز بوده است و آنان طبق سلیقه‏های شخصی یا گرایش‏های گروهی و اغراض سیاسی یا انگیزه‏های دیگر، شأن نزولهایی برای آیات قرآن جعل کرده و منتشر می‏ساختند.
(*)اگر بگوییم:مسلمانان در سحرهای ماه رمضان در تاریکی مطلق غذا می‏خورده‏اند که این قابل قبول نیست و اگر بگوییم:زیر نور چراغ یا شمع غذا می‏خورده‏اند که حق هم همین است، در این صورت از همان اول که شروع به خوردن غذا می‏کنند ریسمان سفید از سیاه شناخته می‏شود و نیازی نیست که ضمن غذا خوردن بی‏وقفه به ریسمانها نگاه کنند تا ببینند چه وقت با روشن شدن هوا ریسمان سفید از سیاه شناخته می‏شود.
بعلاوه چرا ریسمان‏ها را به پاهای خود می‏بسته‏اند، با اینکه اگر ریسمان‏ها روی زمین هم باشند در فضای روشن سفیدش از سیاه شناخته می‏شود؟معلوم نیست سازندگان این داستان می‏خواسته‏اند چه بگویند؟!

یادداشتها

(1)-اصول کافی، ج 1، ص 62، حدیث ا و نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 201 و خصال صدوق، ص 255، حدیث 131 و غیبت نعمانی، ص 75، حدیث 10 و تحف العقول، ص 131، چاپ نجف و تذکرة الخواص، سبط ابن الجوزی ص 142 و 143 چاپ نجف.
(2)-تذکرة الخواص، ص 143.
(3)-تفسیر امام فخر رازی، جزء 5، ص 112.
(4)-تفسیر آلاء الرحمان، علامه محمد جواد بلاغی، ج 1، ص 162.
(5)-تفسیر المیزان، استاد علامه طباطبائی، ج 2، ص 50.
(6)-تفسیر منسوب به علی بن ابراهیم قمی، ج 1، ص 66، چاپ دار الکتاب قم.
(7)-تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 220، چاپ دار المعرفه بیروت، و الدر المنثور، ج 1، ص 197.
(8)-الدر المنثور، ج 1، ص 198، طبع 6 جلدی.
(9)-تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 214.
(10)الدر المنثور، ج 1، ص 197.
(11)-همان مأخذ ج 1، ص 179، و تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 220.
(12)-الدّر المنثور، ج 1، ص 198.
(13)-سنن بیهقی، ج 4، ص 201.
(14)-تفسیر طبری، جزء 5، ص 230.
(15)-همان مأخذ، جزء ص، ص 228-229.
(16)-تفسیر الدر المنثور، ج 2، ص 203 به نقل از ابن فهر و ابن عساکر.
(17)تفسیر طبری، جزء 5، ص 228.
(18)صحیح بخاری، جزء 6، ص 86 چاپ مصر.
(19)-همان مأخذ، ص 87.
(20)-سیره ابن هشام، ج 1، ص 416.
(21)-همان مأخذ، ص 352.
(22)-همان مأخذ، ص 247.
(23)-تفسیر طبری، جزء 2، ص 172 و الدر المنثور، ج 1، ص 199.

 
جمعه 14 مهر 1391  1:07 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : الموافقات بین القرآن و السنة

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : حجیت فهم و تفسیر غیر معصومین از قرآن کریم در روایات شیعه

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : مفهوم شناسی مخالفت و موافقت حدیث با قرآن

دریافت فایل pdf

 

جمعه 14 مهر 1391  1:08 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : عرضه حدیث بر قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : ادلّه اربعه (کتاب، سنت، اجماع، عقل)

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : متد نقد و تحقیق حدیث از نظر علامه طباطبایی

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

جمعه 14 مهر 1391  1:08 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها