0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تعلق فلسفي و تعلق قرآني

تعلق فلسفي و تعلق قرآني

گفتگو با عبدالجواد فلاطوري
مقدمه :

پروفسور عبدالجواد فلاطوري اصفهاني، از عالمان و فلسفه دانان محقق و كم مانند اين روزگار بود. شرح حال و خدمات وي را علامه حكيمي در كتاب "سپيده باوران"، زير عنوان "رسالت گزاران غريب" آورده و در همانجا سخنان بزرگاني چون آقاميرزا مهدي آشتياني (معروف به فيلسوف شرق) و علامه طباطبايي را درباره مقام بلند وي در اطلاع از فلسفه و عرفان ذكر كرده اند.
پروفسور فلاطوري، يك آزادانديش بود نه يك مقلد، و يك "نقاد فلسفي" بود نه يك "نقال فلسفي". و البته جا داشت كه چنين باشد، زيرا او - چنانكه اشاره اي گذشت - هم در حوزه مشهد مقدس، با فضاي معارفي خالص قرآني آشنا گشته بود، و با روش انتقادي و اجتهادي تدريس فلسفه و مباني تفكيكي انس يافته بود؛ و هم در فضاي تفكر غربي به اين نتيجه رسيد كه ما بايد از فلسفه تاريخي بگذريم و به "فلسفه پويا" دست يابيم، بلكه بايد در گسترش هدايت، براي رسيدن به صيرورت هاي متعالي انساني، به معارف ناب و خالص قرآني روي آوريم.
مرحوم فلاطوري سه سال قبل از درگذشت اش و در مصاحبه اي با مجله دانشگاه انقلاب نكات آموزنده اي را در مورد تفكيك اسلام و فلسفه بيان كرده اند كه ذيلا گزيده اي از آن مصاحبه را براي استفاده خوانندگان مي آوريم.
... بحثي در ميان پيروان اديان يهود، مسيحيت و اسلام مطرح است كه آيا مي توانيم تعبير فلسفه يهود يا فلسفه مسيحي يا فلسفه اسلامي را به كار ببريم يا خير؟ علتش هم اين است كه نه حضرت موسي و نه حضرت عيسي و نه حضرت محمد(ص)، هيچكدام فلسفه نياورده اند و قصدشان هم اين نبوده كه فلسفه بياورند، حال چگونه مي توانيم از فلسفه اسلامي، يا يهودي يا مسيحي نام ببريم؟ همه برآنند كه اين بدان معنا نيست كه اگر فلسفه يهودي و فلسفه مسيحي يا فلسفه اسلامي گفتيم برگردد به صاحبان اين اديان، بلكه اينها فلسفه هايي هستند كه در دامن فرهنگ اين اديان پرورش يافته اند اما مبدأشان غيرديني بوده و خصوصا در چهارچوب اين سه دين مبدأ يوناني داشته است.
بنابراين، اسلامي گفتن به اين معناست كه پيشوايان فكر در عالم اسلام آن فلسفه را گرفتند و صورت اسلامي به آن دادند، فقط همين، و بيش از اين اسلامي نمي توان گفت. اما نكته مهم اين است كه به همان اندازه كه فلسفه يوناني در تفكر فلسفي ما تأثير داشته در موارد غيرفلسفه هم تأثير داشته است. مثلا همين منطق ارسطو را كه نگاه كنيد، حتي در معاني و بيان و صرف و نحو و غيره تأثير نهاده است. اگر به "شرح رضي" بر متن "ابن حاجب" نگاه كنيد تأثير فلسفه و منطق ارسطويي را به وضوح در آنجا مي بينيد...
عقيده كلي من اين است كه خلط دين و فلسفه،نه به نفع فلسفه نه به نفع دين بوده است، دين را از دين بودنش انداخته و فلسفه را از تحرك و پوياييش. اين كار بوده كه در سنت ما انجام شده... و خدا نكند كه ما بخواهيم روزي اسلام را با همين فلسفه خودمان به دنياي غرب عرضه كنيم... از باب مثال، مي توان به قاعده "الواحد"، "عقول عشره"، "افلاك" و... اشاره كرد. آخر كدام عقول عشره؟ كدام افلاك؟ چگونه ما عقايدمان را بر اموري مبتني كنيم كه اصلا پايه ندارد؟ نتيجه اين امر فقط سست كردن مبناي عقايد ديني مان است...
آنچه موجب اشكال شده اين است كه فلسفه يك نوع تقدسي پيدا كرده است. چون دين يك دين الهي است، لايتغير است، مقدس است، وقتي فلسفه هم وظيفه اش بيان امور ديني شمرده مي شود ]تقدس مي يابد[. البته خوشبختانه هنوز در دنياي اسلام به آن مرتبه نرسيده ايم. در قرون وسطي مطالب ارسطو جزو عقايد كليسا شد. ما به آن حد نرسيده ايم. نزد ما هنوز كه هنوز است فلاسفه در اقليت هستند و شايد ?% يا ?% علما را تشكيل مي دهند. ما الان به فلسفه اي مي نازيم كه تا چند سال پيش جزو كفريات و زندقه محسوب مي شد. اين يك مسئله تازه اي است كه ما به آن توجه مي كنيم. والا اصحاب كليسا خيلي وضعشان بدتر بود. آمدند ارسطو را جزء عقايد جزمي كليسايي كردند. درواقع گاليله و امثال او اشكالشان همين بود كه با ارسطو مخالفت كردند و مخالفت با ارسطو، مخالفت با كليسا شمرده مي شد...
بزرگان فلسفه ما به خصوص مرحوم صدرالمتألهين، فلسفه را ابزار فهم دين مي دانستند. يعني فلسفه، ابزاري براي بيان حقيقت ديني شد. حال كيست كه جرأت داشته باشد به چنين فلسفه اي اعتراض كند؟ درواقع اگر كسي اعتراضي به اين فلسفه بكند براي خودش اسباب زحمت درست كرده است. اما واقع امر اين است كه اگر نگاه كنيد مي بينيد كه پايه هايي كه فلسفه صدرالمتألهين بر آن اساس بوده الان فروريخته است.در عين حال فلسفه صدرالمتالهين از حيث نحوه تبيين جهان بسيار جالب است. همان طور كه فلسفه افلاطون از اين حيث بسيار جالب و جذاب است. اما نبايد چنين پنداشت كه اين همان حقيقتي است كه پيامبر اسلام (ص) درصدد بيان آن بوده است. البته اين سخنان بي احترامي به ساحت فلاسفه گذشته ما محسوب نمي شود و از بزرگي مقام آن علما نمي كاهد. من به هيچ وجه مخالف فلسفه نيستم. اصلا اكثر اشتغال من پرداختن به فلسفه است و من آن را بسيار دوست دارم. ولي اين امر موجب نمي شود كه آن را از دين "تفكيك" نكنيم...
من اصلا براي همين به اروپا رفتم، و به دنبال حقيقت مي گشتم و مي ديدم فلسفه ملاصدرا مرا قانع نمي كند. باز اشكالاتي دارد، و رفتم اروپا و ديدم آنها بيچاره تر از ما هستند. بهترين منبع و مرجع براي معرفي خدا خود "قرآن كريم" است. ما جوري گرفتار تصورات خودمان شده ايم كه وراي آن را نمي توانيم تصور كنيم. من هرچه كه پيش مي روم بيشتر به معنويت قرآن مي رسم. من اگر در اروپا تبليغ اسلام مي كنم و بحمدالله مقبول افتاده است، ولي در اين امر يك ذره از انديشه عقلي را در تبيين اسلام نمي آورم. خود قرآن بهترين بيان كننده اسلام است. دوري ما از قرآن اسفبار است. تا چندي قبل هركس در حوزه تفسير قرآن مي گفت، مي گفتند بيسواد است. عالم كسي بود كه فقه و اصول درس بدهد. كدام يك از اين مراجع حاضر بودند كه بيايند و تفسير قرآن بكنند. ما سخت از واقعيت اسلام به دوريم. به هر حال ما بايد اين نقدها را بكنيم تا بتوانيم راه ديگري پيدا كنيم...
در فلسفه صدرايي فكر هست و چقدر هم دقيق است. و اينها دو مطلبند. يكي خود فكر است كه وجود دارد و هرچه هم آدمي در آن عميق تر شود چيزهاي بيشتري را مي فهمد، ولي مطلب ديگر اين است كه اين فلسفه بازگوي يك واقعيت و حقيقتي نيست كه اگر خداي نكرده لطمه اي به آن بخورد به اسلام برمي خورد. نه، چنين چيزي نيست.
.... بايد در اينجا ابتدا چرايي فلسفه، و يا "فلسفه فلسفه" را بياموزيم. اين بهترين راهي است كه بايد برويم... اگر ما امروز اين كار را كرديم، يعني "دانش فلسفه" را باتوجه به سير تاريخي آن مورد نقد و بررسي قرار داديم آنگاه نسل هاي آينده مي توانند براساس انديشه هاي ما چيزي بسازند؛ والا تا زماني كه به درستي حدود و ثغور اين فلسفه را مشخص نكنيم كاري از پيش نمي بريم. فلسفه صدرايي هم كه يكي از آن فلسفه هاست، البته هنر عظيمي است. صدرالمتألهين واقعا خيال مي كرد كه فلسفه، بيان حقيقت نفس الامري مخلوق الهي است، و براساس اين اعتقاد فكر كرد و سيستمي از انديشه پديد آورد. فكر او قابل تحسين است، اما آن نيست كه آدم بنشيند و براي آن سينه بزند و بگويد تمام حقيقت در اين خلاصه شده است. حال اگر كسي هم بيايد و اينها را ترجمه كند اشكالي ندارد، اما حالا خيال نكنند كه اگر اين كتاب ها ترجمه شود و به مغرب زمين برود و آنها اين كتاب ها را بخوانند تكاني مي خورند و خيال مي كنند كه اين كتاب ها از آسمان افتاده است. اين تخيلاتي است كه برخي از فرنگي ها در ذهن اين علماي ما به وجود آورده اند، و اينها هم، وجود و اهميت خودشان را فراموش كرده اند، آيا اصلا مايه خجالت نيست كه ما بياييم استحكام آيات قرآن را، با استناد به اقوال فيلسوفان، تأييد كنيم؟...

 

جمعه 14 مهر 1391  12:46 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وحي‌، عقل‌ كلي‌ و عقل‌ جزئي‌

وحي‌، عقل‌ كلي‌ و عقل‌ جزئي‌

سيد حسین نصر
گرايشهاي‌ مدروز (1)

امروزه‌ يكي‌ از تأسف‌بارترين‌ گرايشهاي‌ غالب‌ در بعضي‌ از مناطق‌ خاص‌ جهان‌ اسلام‌، اقتباس‌ بعضي‌ مكاتب‌ و انديشه‌هاي‌ احياناً مُد شده‌ در غرب‌، و چسباندن‌ پسوند «اسلامي‌» به‌ آنهاست‌. چنين‌ است‌ كه‌ ما شاهد اصلاحاتي‌ همچون‌ «دموكراسي‌ اسلامي‌»، «سوسياليسم‌ اسلامي‌» يا «راسيوناليسم‌ اسلامي‌» و غيره‌ هستيم‌. اين‌ گرايشها سعي‌ مي‌كنند با مدرن‌ نشان‌ دادن‌ و به‌ روز كردن‌ اسلام‌، آن‌ را قابل‌ پذيرش‌ سازند و بدين‌ طريق‌ با تقليل‌ و فروكاستن‌ اسلام‌ از يك‌ مجموعه‌ي‌ تام‌ اصول‌ و مباني‌ و از يك‌ جهان‌بيني‌ كامل‌، به‌ صفتي‌ كه‌ اسمي‌ را توصيف‌ مي‌كند، آن‌ را تحريف‌ مي‌كنند. به‌ طوري‌ كه‌ اين‌ كاربرد معنا و مفادي‌ كاملاً متفاوت‌ با آنچه‌ در چارچوب‌ فكري‌ تمدن‌ غربيِ زاينده‌ي‌ اين‌ اصطلاحات‌ از آنها اراده‌ مي‌شود، پيدا مي‌كند.
اسلام‌ در صورتي‌ كه‌ ابعاد و اعماق‌ آن‌ تبيين‌ و تشريح‌ شود، مي‌تواند در ميان‌ غير مسلمانان‌ بصير و آگاه‌ و همچنين‌ در ميان‌ خود جوانان‌ مسلمان‌ تحصيل‌ كرده‌ي‌ غرب‌ احترام‌ و حتي‌ هواداري‌ و تعلق‌ خاطر به‌ دست‌ آورد، نه‌ با ارائه‌ي‌ آن‌ به‌ مثابه‌ ترجمه‌ي‌ ديگري‌ از ايدئولوژيها و مكاتب‌ غربي‌ كه‌ گهگاهي‌ امروزه‌ در غرب‌ مُد شده‌ است‌. از اين‌ بالاتر، مي‌توان‌ اسلام‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ جايگزين‌ و بديل‌ روشن‌ و صريح‌ براي‌ مكاتب‌ مذكور مطرح‌ كرد كه‌ مي‌تواند برنامه‌ي‌ كاملي‌ براي‌ حيات‌ بشري‌ و حتي‌ كل‌ رفتارهاي‌ انسان‌ در جهان‌ امروز ارائه‌ نمايد.

دفاع‌ منفعلانه‌ از اسلام‌

با دفاع‌ از اسلام‌ بر بنياد مجموعه‌اي‌ از توجيهات‌ دفاعي‌ منفعلانه‌ و ضعيف‌، و اينكه‌ هر چيز مُدي‌ را اسلامي‌ وانمود كنيم‌، نمي‌توانيم‌ اهل‌ فكر را متقاعد سازيم‌. به‌ علاوه‌ چنين‌ روشهايي‌ سبب‌ مي‌شود كه‌ اسلام‌ براي‌ مخاطبان‌ مطلع‌ به‌ صورت‌ يك‌ مكتب‌ غربي‌ درجه‌ دوم‌ به‌ نظر آيد. مثلاً اگر اسلام‌ به‌ صورت‌ سوسياليسم‌ يا راسيوناليسم‌ (اصالت‌ عقل‌) عرضه‌ شود، در اين‌ صورت‌ انسان‌ نوانديش‌ غربي‌ كه‌ بيرون‌ از حوزه‌ي‌ اسلام‌ زندگي‌ مي‌كند، شكل‌ اصيل‌تر و خالص‌تري‌ از سوسياليسم‌ يا عقلانيت‌ را در خود فلسفه‌ها و مكاتب‌ غربي‌ جستجو خواهد كرد، زيرا بر بديل‌ اسلامي‌ آنها ترجيح‌ دارد.

خبط‌ نوگرايان‌ مسلمان‌

گروهي‌ از مسلمانان‌ نوگرا و مدرن‌ به‌ اسم‌ آنچه‌ به‌ زعم‌ آنها يك‌ اسلام‌ راسيوناليستي‌ ساده‌ است‌ و با جهان‌ مدرن‌ هماهنگي‌ و انطباق‌ دارد، مي‌خواهند چهارده‌ قرن‌ تمدن‌ اسلامي‌ و ميراث‌ انديشه‌ي‌ عقلاني‌ آن‌ و همچنين‌ مكاتب‌ حكمي‌ و فلسفي‌ رشد يافته‌ در دامان‌ آن‌ را به‌ كناري‌ افكنند. گروه‌ اندكي‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ واقف‌اند كه‌ شبهات‌ و مسائل‌ اصلي‌ مطرح‌ شده‌ از سوي‌ جهان‌ جديد در باب‌ دين‌ -از قبيل‌ چالشهاي‌ ماركسيستي‌ يا داروينيستي‌ يا اگزيستانسياليستي‌ دنيامدار- را نه‌ با تفسير راسيوناليستي‌ ساده‌ از اسلام‌ در شكل‌ مكتب‌ سلفيه‌ و مانند آن‌، بلكه‌ با توسل‌ به‌ سرمايه‌ي‌ فلسفي‌ و متافيزيكي‌ عميق‌ حكمت‌ سنتي‌ توسعه‌ يافته‌ در دامان‌ اسلام‌، مي‌توان‌ پاسخ‌ داد. حكمتي‌ كه‌ بخش‌ اعظم‌ آن‌ با تصوف‌ درهم‌ آميخته‌ و در عين‌ منطقي‌ و عقلاني‌ بودنش‌، راسيوناليستي‌ صرف‌ نيست‌.

راسيوناليسم‌ غربي‌ چيست‌؟

اكنون‌ اين‌ سؤال‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ راسيوناليسم‌ در زبان‌ غربي‌، دقيقاً به‌ چه‌ معناست‌؟ در اينجا بايد ميان‌ كاربرد طبيعي‌ و عرفي‌ عقل‌ جزئي‌ (reason) و منطق‌ با راسيوناليسم‌، كه‌ از عقل‌ جزئي‌ به‌ عنوان‌ تنها وسيله‌ي‌ كسب‌ معرفت‌ و تنها معيار داوري‌ درباره‌ي‌ حقيقت‌ استفاده‌ مي‌كند، تمايز قائل‌ شد. گاهي‌ عقلانيت‌ ارسطويي‌ را راسيوناليسم‌ دانسته‌اند، هر چند در فلسفه‌ي‌ ارسطو شهودهاي‌ متافيزيكي‌ هست‌ كه‌ نمي‌توان‌ آنها را به‌ نتايج‌ ساده‌ي‌ عقل‌ جزوي‌ انسان‌ برگردانيد، اما راسيوناليسم‌ به‌ معناي‌ دقيق‌ كلمه‌، با فلسفه‌ي‌ جديد اروپايي‌ آغاز مي‌شود، هر چند مواردي‌ از آن‌ در دوران‌ باستان‌ وجود داشته‌ است‌.
اگر راسيوناليسم‌ را كوششي‌ براي‌ بناي‌ نظامي‌ بسته‌، مشتمل‌ بر كل‌ واقعيت‌ و مبتني‌ بر تعقل‌ انساني‌ صرف‌ (reason) معنا كنيم‌، آغازگر آن‌ دكارت‌ است‌، چرا كه‌ براي‌ دكارت‌ معيار نهايي‌ واقعيت‌ في‌نفسه‌، نفس‌ انساني‌ است‌ نه‌ عقل‌ الهي‌ يا وجود محض‌. دكارت‌ با جمله‌ي‌ «مي‌انديشم‌، پس‌ هستم‌» (2) دانش‌ بشري‌ را در سطح‌ عقل‌ فردي‌ مقيد ساخته‌، بدين‌ طريق‌ آن‌ را محدود ساخت‌. اين‌ گرايش‌ با راسيوناليسم‌ قرنهاي‌ هجدهم‌ و نوزدهم‌ ميلادي‌ به‌ اوج‌ خود رسيد، قبل‌ از اينكه‌ سنگيني‌ و گرانباري‌ نظام‌ راسيوناليستي‌، شكافهايي‌ را در ديواره‌ي‌ مستحكم‌ آن‌ ايجاد كند كه‌ از آن‌ طريق‌، عناصري‌ غير عقلاني‌ از زير در آن‌ جريان‌ يابند.

منطق‌ خود جنبه‌اي‌ از حق‌ است‌

هنگام‌ تحقيق‌ در باب‌ نقش‌ عقل‌ جزئي‌ (reason) و استدلال‌ در اسلام‌، تمييز بين‌ راسيوناليسم‌ فوق‌الذكر با اعتبار و حرمت‌ علم‌ منطق‌ امري‌ اساسي‌ است‌. زيرا منطق‌ در حد خود، جنبه‌اي‌ از حق‌ است‌ و «الحق‌» نام‌ خداوند (اللّه‌) است‌. هوش‌ و خرد نيز هديه‌اي‌ است‌ الهي‌ كه‌ انسان‌ را به‌ اثبات‌ اصل‌ توحيد و حقايق‌ اساسي‌ وحي‌ اسلامي‌ راهنمايي‌ مي‌كند و منطق‌ در جهان‌بيني‌ اسلام‌ همانند نردباني‌ كاربرد دارد كه‌ آدمي‌ را از عالم‌ كثرت‌ به‌ عالم‌ الوهيت‌ برمي‌كشد.
راسيوناليسم‌ آن‌ گونه‌ كه‌ در غرب‌ پديدار شده‌، تكان‌ يافت‌، همانند حجابي‌ انسان‌ را از خداوند جدا كرد و نشان‌ از طغيان‌ انسان‌ عليه‌ ملكوت‌ و عالم‌ غيب‌ بود. در حالي‌ كه‌ پيش‌ از آن‌ اميال‌ و گرايشهاي‌ انسان‌ مسيحي‌ سنتي‌ عرب‌ - همانند مسلمين‌- بيش‌ از تفكر و آگاهيش‌، به‌ خداوند تقيد داشت‌.
نتيجه‌ي‌ به‌ كارگيري‌ هوش‌، خرد و منطق‌ در اسلام‌ مسجد است‌ كه‌ تناسب‌ و انتظامش‌، زمينه‌ساز تأمل‌ در باب‌ حضور الهي‌ است‌، اما دستاورد به‌ كارگيري‌ علم‌ غرب‌، كه‌ بر پايه‌ي‌ راسيوناليسم‌ قرن‌ هفدهم‌ بنا شده‌، كارخانه‌ و آسمان‌ خراش‌ مدرن‌ است‌ كه‌ گرچه‌ همانند مسجد، هندسه‌، تقارن‌ و تناسب‌ ويژه‌ دارد، ولي‌ ويژگي‌ عمده‌اش‌ فقدان‌ هرگونه‌ معني‌ و دلالت‌ متعالي‌ است‌ و در واقع‌، نماد كردار نوعي‌ انسان‌ مدرن‌ است‌ كه‌ برعليه‌ خداوند طغيان‌ كرده‌ است‌. با ملاحظه‌ي‌ تفاوت‌ مابين‌ اين‌ دو نحوه‌ي‌ بهره‌گيري‌ از منطق‌ آن‌ گونه‌ كه‌ مابين‌ مسجد مسلمانان‌ سنتي‌ و آسمان‌ خراش‌ مدرن‌ ديده‌ مي‌شود، مي‌توان‌ تفاوت‌ بين‌ راسيوناليسم‌ را در غرب‌ با كاربرد تعقل‌ و منطق‌ در اسلام‌ نشان‌ داد.

تراژدي‌ انشقاق‌ عقل‌ جزوي‌ با وحي‌ (علم‌ با دين‌)

به‌ تحقيق‌ در جهان‌ مدرن‌ كه‌ در آن‌ انشقاق‌ بين‌ عقل‌ جزوي‌ (reason) با وحي‌ يا علم‌ با دين‌ به‌ چنين‌ حد خطرناكي‌ رسيده‌، يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ خدماتي‌ كه‌ اسلام‌ مي‌تواند براي‌ چنين‌ عالمي‌ انجام‌ دهد، اين‌ است‌ كه‌ امكان‌ وحدت‌ مابين‌ عقل‌ جزوي‌ و وحي‌ را آن‌ گونه‌ كه‌ در قرآن‌ است‌، نشان‌ دهد. سرچشمه‌ي‌ وحي‌ در اسلام‌، جبرئيل‌ امين‌ يا عقل‌ كل‌ (Universal Intelect) است‌. عقل‌ (يا عقل‌ كلي‌ در زبان‌ روايات‌) از نظر ريشه‌ي‌ لغوي‌، هم‌ به‌ معناي‌ امري‌ است‌ كه‌ مطلق‌ (Absolute) را در محدوده‌ي‌ آفرينش‌، محدود يا مقيد مي‌سازد و هم‌ به‌ معناي‌ امري‌ است‌ كه‌ انسان‌ را به‌ حقيقت‌ مطلق‌ و خدا ملتزم‌ مي‌سازد. در نظرگاه‌ اسلام‌ اين‌ دقيقاً عقل‌ است‌ كه‌ آدمي‌ را در صراط‌ مستقيم‌ حفظ‌ و از گمراهي‌ بازمي‌دارد و درست‌ به‌ همين‌ دليل‌، بسياري‌ از آيات‌ قرآن‌، گمراهان‌ را كساني‌ مي‌داند كه‌ نمي‌توانند عقلشان‌ را به‌ كار گيرند. مانند تعبير قرآني‌ لايعقلون‌ : (آنها نمي‌فهمند، يا در معناي‌ تحت‌اللفظي‌ آن‌ «آنها عقلشان‌ را به‌ كار نمي‌گيرند»). فعل‌ يعقلون‌ از ريشه‌ي‌ عَقَلَ مشتق‌ شده‌ است‌ كه‌ با عَقْلْ هم‌ خانواده‌ است‌. در تعبير لايفقهون‌ (و آنها نمي‌فهمند)، فعل‌ يفقهون‌ با ريشه‌ي‌ فقاهت‌ هم‌ خانواده‌ است‌ كه‌ آن‌ نيز به‌ معناي‌ فهم‌ و دانش‌ است‌.

تفاوت‌ معرفت‌ (Knowledge) و عقل‌ جزئي‌ (Reason)

معرفت‌ (Knowledge) يا علم‌ در زبان‌ قرآن‌ و حديث‌، به‌ معناي‌ دانشي‌ است‌ كه‌ انسان‌ را از خدا و از حقايق‌ ابدي‌، عالم‌ آخرت‌ و بازگشت‌ به‌ خدا آگاه‌ مي‌سازد. اين‌ حقيقتي‌ انكارناپذير است‌، هر چند بسياري‌ از مدافعان‌ متجدد اسلام‌، علم‌ را بدون‌ حتي‌ يك‌ قيد يا اصلاحي‌ در معني‌ با علم‌ جديد معادل‌ مي‌گيرند، گويي‌ مي‌توان‌ بر اختلاف‌ عميق‌ در انواع‌ معارف‌ مورد بحث‌، صرفاً با اطلاق‌ اصطلاح‌ واحدي‌ براي‌ دلالت‌ بر انواع‌ مختلف‌ علم‌ ] تجربي‌ [ فايق‌ آمد. بعضي‌ روايات‌، علم‌ را فقط‌ معرفت‌ به‌ جهان‌ آخرت‌ مي‌دانند. عقل‌ ] كلي‌ [ ، يعني‌ وسيله‌اي‌ كه‌ از طريق‌ آن‌، اين‌ نوع‌ از معرفت‌ كسب‌ شدني‌ است‌ و در عين‌ حال‌ مصدر وحي‌ بوده‌ و در عالم‌ صغير به‌ آدمي‌ عطا شده‌ است‌ را نبايد تنها با فكر (Reason) مترادف‌ و يكسان‌ دانست‌. عقل‌ هم‌ به‌ معناي‌ intellectus يا nous است‌، و هم‌ به‌ معناي‌ Ratio (يا Reason ) است‌. (3) عقل‌ هم‌ خورشيدي‌ آسماني‌ است‌ كه‌ در درون‌ انسان‌ مي‌درخشد، و هم‌ انعكاس‌ اين‌ خورشيد بر صحيفه‌ي‌ ذهن‌ است‌ كه‌ Reason (عقل‌ جزئي‌) خوانده‌ مي‌شود.
از صور انعكاس‌ يافته‌ بر ذهن‌ مي‌توان‌ به‌ سرچشمه‌ي‌ آن‌ پي‌ برد، مشروط‌ به‌ اينكه‌ عقل‌ به‌ وسيله‌ي‌ شهوات‌ تيره‌ و تار نگشته‌، سالم‌، متعادل‌ و هماهنگ‌ باشد؛ همان‌ كه‌ در تعبيرات‌ اسلامي‌ به‌ آن‌ «عقل‌ سليم‌» مي‌گويند. اما اگر عقل‌ به‌ وسيله‌ي‌ شهوات‌ و هواهاي‌ نفساني‌ تيره‌ و تار شود، به‌ صورت‌ حجابي‌ انسان‌ را در برابر خداوند محجوب‌ مي‌كند و او را به‌ هاويه‌ي‌ گمراهي‌ خواهد افكند. اگر اين‌ طور نبود، اصلاً نيازي‌ به‌ وحي‌ نبود. وحي‌ تجلي‌ عقل‌ كلي‌ در عالم‌ كبير است‌ و كلمة‌ اللهي‌ است‌ كه‌ چارچوب‌ و قالبي‌ براي‌ تجلي‌ عقل‌ كلي‌ در عالم‌ صغير (انسان‌) فراهم‌ مي‌كند و قانون‌ الوهي‌ (Divine law) است‌ كه‌ آدمي‌ را از شهوات‌ خود باز مي‌دارد و امكان‌ سالم‌ ماندن‌ عقل‌ را فراهم‌ مي‌سازد.
بنابراين‌ عقل‌ جزئي‌ كه‌ انعكاس‌ عقل‌ كلي‌ بر صحيفه‌ي‌ نفس‌ است‌، مي‌تواند هم‌ ابزاري‌ براي‌ نيل‌ به‌ حقايق‌ الهي‌ موجود در وحي‌ باشد، (حقايقي‌ كه‌ فراعقلي‌ هستند، اما غيرعقلي‌ نيستند) و در عين‌ حال‌ مي‌تواند حجابي‌ باشد كه‌ همان‌ حقايق‌ را از انسان‌ مي‌پوشاند. در حالت‌ اخير، عقل‌ جزئي‌ ابزاري‌ مي‌شود كه‌ انسان‌ به‌ وسيله‌ي‌ آن‌، در برابر خدا و دين‌ وحيانيش‌ طغيان‌ مي‌كند.

دو لبه‌ شمشير عقل‌ جزئي‌

حكماي‌ مسلمان‌، در طي‌ قرون‌ و اعصار، به‌ ماهيت‌ دو لبه‌ي‌ شمشير عقل‌ جزئي‌ پي‌ برده‌اند. بعضي‌ همچون‌ غزالي‌، جلال‌الدين‌ مولوي‌ و فخرالدين‌ رازي‌ بر جنبه‌ي‌ منفي‌ عقل‌ محض‌ انساني‌ به‌ مثابه‌ حجاب‌ و قيدي‌ كه‌ از نيل‌ به‌ حقيقت‌ الوهي‌ ناتوان‌ است‌، تأكيد كرده‌اند. جلال‌الدين‌ محمد مولوي‌ در واقع‌ با مصرع‌ «عقل‌ جزوي‌ عقل‌ را بدنام‌ كرد» از التفاوت‌ و آگاهي‌ عميق‌ خويش‌ از تفاوت‌ بين‌ عقل‌ جزئي‌ و عقل‌ كلي‌ پرده‌ برمي‌دارد.
ديگراني‌ چون‌ ابن‌ سينا، ابن‌ عربي‌ و صدرالدين‌ شيرازي‌ كوشيده‌اند از طريق‌ خود عقل‌ جزئي‌ به‌ عقل‌ كلي‌ نائل‌ شوند و از منطق‌ و قواي‌ عقلاني‌ انسان‌ به‌ منظور هدايت‌ انسان‌ به‌ ماوراي‌ اين‌ قوا و سطوح‌ استفاده‌ كنند.
غفلت‌ از اين‌ دو جنبه‌ي‌ عقل‌ جزئي‌ و در نتيجه‌ يكي‌ دانستن‌ اسلام‌ و راسيوناليسم‌، به‌ جاي‌ بهره‌برداري‌ از سرمايه‌ي‌ عظيم‌ حكمت‌ اسلامي‌ -كه‌ در آن‌، به‌ ويژه‌ در رساله‌ها و مكتوبات‌ تصوف‌ اين‌ مسئله‌ تبيين‌ شده‌ است‌- حماقت‌ محض‌ است‌. بر مبناي‌ كدام‌ مستند منطقي‌ مي‌توان‌ اميد آن‌ را داشت‌ كه‌ نتايج‌ راسيوناليسم‌ در اسلام‌ با آنچه‌ در اروپاي‌ مسيحي‌ رخ‌ داده‌ است‌، متفاوت‌ باشد؟ اگر قرار است‌ اسلام‌ مانع‌ انشقاق‌ مخرب‌ بين‌ ايمان‌ و عقل‌ جزئي‌ گردد و تمايل‌ موجود در بخشي‌ از يك‌ نسل‌ جوان‌تر براي‌ بيگانه‌ شدن‌ با اسلام‌ (به‌ عنوان‌ پيامد اولين‌ برخوردشان‌ با علم‌ و فلسفه‌ي‌ غربي‌) را خنثي‌ كند، بايد از آن‌ محافظت‌ و مراقبت‌ كرد و به‌ هر علاقه‌مندي‌ سلسله‌ مراتب‌ معرفت‌ را كه‌ همواره‌ سيماي‌ اساسي‌ جهان‌بيني‌ اسلامي‌ بوده‌، معرفي‌ كرد.

هماهنگي‌ قرآن‌ و علم‌؟

نمي‌توان‌ قرآن‌ و علم‌ را صرفاً با معادل‌ ساختن‌ اين‌ يا آن‌ آيه‌ از قرآن‌ با يك‌ اكتشاف‌ علمي‌ خاص‌، كه‌ خيلي‌ زود كهنه‌ و از دور خارج‌ خواهد شد، هماهنگ‌ ساخت‌. قرآن‌، نه‌ علم‌ به‌ جزئيات‌ اشياء بلكه‌ علم‌ به‌ اصول‌ و مباني‌ همه‌ معارف‌ را فراهم‌ مي‌آورد. آنچه‌ مي‌توان‌ انجام‌ داد مراقبت‌ و احياء يك‌ جهان‌بيني‌ تام‌ و كامل‌ است‌، احياء فلسفه‌اي‌ كه‌ اصول‌ و مبانيش‌ ريشه‌ در قرآن‌ دارد و از نور «عقل‌ كلي‌» برگرفته‌ شده‌ است‌، نوري‌ كه‌ از حيث‌ منشأ و هم‌ محتوايش‌، وابستگي‌ وثيق‌ به‌ قرآن‌ دارد. در پرتو اين‌ حكمت‌ مي‌توان‌ هم‌ فلسفه‌ي‌ طبيعت‌ و هم‌ فلسفه‌ي‌ انسان‌شناسي‌ را به‌ وجود آورد تا تعادل‌ كامل‌ را نسبت‌ به‌ نيازمنديهاي‌ عقل‌ جزئي‌ برقرار كند، بدون‌ اينكه‌ در دام‌ يك‌ راسيوناليسم‌ پرومته‌اي‌ (4) ولاادري‌گرا سقوط‌ كند.
همه‌ي‌ جهانيان‌ اعم‌ از مسلمان‌ و غيرمسلمان‌، به‌ اين‌ حكمت‌ و فلسفه‌ي‌ انساني‌ مبتني‌ بر آن‌ نيازمندند. به‌علاوه‌، اين‌ حكمت‌ تنها با تبيين‌ دوباره‌ اصطلاحات‌ و با تبديل‌ آنها به‌ ميراث‌ عقلاني‌ بسيار غني‌ اسلام‌ مي‌تواند تجديد حيات‌ يابد، نه‌ با تخريب‌ اين‌ ميراث‌ و تبديل‌ آن‌ به‌ يك‌ راسيوناليسم‌ بي‌روح‌ كه‌ از هر بُعد متعالي‌ تهي‌ است‌.

پيام‌ جهاني‌ اسلام‌

براي‌ ارائه‌ي‌ يك‌ راه‌حل‌ مبتني‌ بر سلسله‌ مراتب‌ معرفت‌ و متكي‌ بر هماهنگي‌ بين‌ ايمان‌ و عقل‌ جزئي‌ مأخوذ از عقل‌ كلي‌ (سرچشمه‌ي‌ ايمان‌ و همچنين‌ عقل‌ جزئي‌)، اسلام‌ مي‌تواند پيامي‌ بسيار مهم‌ به‌ كل‌ جهان‌ ارائه‌ نمايد. به‌ جاي‌ برچيدن‌ خرده‌ نان‌ از سفره‌ي‌ متفكران‌ غربي‌ و تلاش‌ براي‌ افزودن‌ برچسب‌ اسلامي‌ به‌ آنها، اسلام‌ مي‌تواند ديدگاه‌ بديع‌ خويش‌ را درباره‌ي‌ رابطه‌ي‌ بين‌ عقل‌ جزئي‌ و وحي‌ يا رابطه‌ي‌ بين‌ علم‌ و دين‌ و همچنين‌ درباره‌ي‌ رابطه‌ي‌ بين‌ انسان‌ و طبيعت‌، كه‌ ريشه‌ي‌ بحران‌ زيست‌ محيطي‌ حاضر در آن‌ قرار دارد، به‌ دست‌ دهد. اين‌ ديدگاه‌ براي‌ آينده‌ي‌ اسلام‌ اهميت‌ حياتي‌ دارد و چيزي‌ است‌ كه‌ بسياري‌ از متفكران‌ سراسر جهان‌ نيز نوميدانه‌ در جستجوي‌ آن‌ هستند. اميد است‌ رهبران‌ روشنفكر جهان‌ اسلام‌ در امر به‌ دست‌ دادن‌ يك‌ ديدگاه‌ تازه‌ از تعاليم‌ سنتي‌ اسلام‌ موفق‌ شوند و البته‌ هيچ‌ رسالتي‌ حياتي‌تر از اين‌ وجود ندارد.

افزوده‌ مترجمان‌

1. اصطلاح‌ عقل‌ كه‌ امروزه‌ به‌ طور اخص‌ براي‌ عقل‌ نظري‌ و كاركرد ذهن‌ در درك‌ روابط‌ بين‌ پديده‌ها و درك‌ كليات‌ به‌ كار برده‌ مي‌شود، در قرآن‌ كريم‌ مشتقات‌ آن‌ از قبيل‌ يعقلون‌ و تعقلون‌ حدود 50 بار به‌ كار رفته‌ و تقريباً به‌ معناي‌ مزبور آمده‌ است‌، جز آنكه‌ قرآن‌، قلب‌ را ابزار تعقل‌ و تفقّه‌ (حج‌/ 46- كهف‌/ 57- انعام‌/ 25- اسراء/46) و آن‌ را رساننده‌ي‌ به‌ دينداري‌ و توحيد دانسته‌ و تكريم‌ مي‌كند. متكلمان‌ در بحث‌ عقلي‌ بودن‌ و ذاتي‌ بودن‌ حسن‌ و قبح‌، عقل‌ را مضافاً به‌ معني‌ عقل‌ عملي‌ (قوه‌ تشخيص‌ خوبي‌ از بدي‌ و عدل‌ از ظلم‌ و معادل‌ با وجدان‌ و عاطفه‌ سليم‌) نيز دانسته‌اند. فيلسوفان‌ و حكيمان‌ مسلمان‌، تقريباً همانند افلاطونيان‌ قديم‌ و قرون‌ وسطا علاوه‌ بر اينكه‌ عقل‌ را يكي‌ از قواي‌ ذهني‌ مي‌شمردند، آن‌ را به‌ معناي‌ مرتبه‌اي‌ از مراتب‌ عيني‌ وجود مي‌دانستند كه‌ غيرمادي‌ و مجرد است‌ و براين‌ اساس‌، آن‌ را نخستين‌ صادر خداوند (عقل‌ اول‌ يا حقيقت‌ محمديه‌ در اسلام‌ و لوگوس‌ و نوس‌ در غرب‌) نيز خوانده‌اند و حتي‌ توسعاً به‌ معني‌ روح‌ كل‌ حاكم‌ بر هستي‌، فرشتگان‌، عالم‌ غيب‌ و مقربان‌ خداوند به‌كار برده‌اند.
2. مؤلف‌ در اعتقاد به‌ مراتب‌ عقل‌ و تفكيك‌ عقل‌ كلي‌ از جزئي‌ به‌ غير از ميراث‌ فلسفي‌ و حكمي‌، در اين‌ مقاله‌ مشخصاً از تقسيم‌بندي‌ مولوي‌ (و احتمالاً ابن‌عربي‌) تأثير پذيرفته‌ است‌. از اين‌ رو جهت‌ مزيد استفاده‌ از مقاله‌ شايسته‌ است‌ در اين‌ مجال‌ به‌ اختصار به‌ تمايز عقل‌ جزئي‌ از عقل‌ حكمي‌ در نظرگاه‌ مولوي‌ اشاره‌ شود؛ مولوي‌ نيز عقل‌ كل‌ را عقل‌ مجرد علوي‌ مفارق‌ از ماديات‌ مي‌داند كه‌ محيط‌ بر همه‌ اشياء است‌ و حقايق‌ امور را به‌ شايستگي‌ درك‌ مي‌كند و بر اين‌ اساس‌ آن‌ را به‌ معاني‌ پيام‌ وحي‌، فرشتگان‌، عقول‌ انبيا و اوليا به‌ كار مي‌برد. در نظر مولوي‌، عقل‌ جزوي‌ (نه‌ عقل‌ جزئي‌) گرچه‌ براي‌ سلوك‌ لازم‌ است‌ ولي‌ اعتبار او فقط‌ تاحدي‌ است‌ كه‌ به‌ عقل‌ كل‌ متصل‌ گردد و پس‌ از آن‌ بايد در عقل‌ كل‌ فاني‌ و متحد شود. حتي‌ در عرصه‌ي‌ عمل‌ و اختراعات‌ و اكتشافات‌ نيز جلال‌الدين‌ تصريح‌ مي‌كند كه‌ عقل‌ جزوي‌ نمي‌تواند چيزي‌ را كه‌ قبلاً نديده‌ است‌، اختراع‌ كند و همواره‌ محتاج‌ آموختن‌ است‌ و معلم‌ او عقل‌ كل‌ است‌. وي‌ درمورد پيشه‌ها و حرفه‌هاي‌ آدميان‌، مي‌گويد كه‌ آغازگر و معلم‌ آنها، وحي‌ و عقل‌ كل‌ بوده‌ و مهم‌ترين‌ كاركرد انبيا و اوليا اتصال‌ عقلهاي‌ جزوي‌ به‌ عقل‌ كل‌ است‌. به‌ هر حال‌ از نظر مولوي‌ عقول‌ جزوي‌، ابزار عقل‌ كل‌ است‌ (نگ‌: فيه‌مافيه‌، تصحيح‌ فروزانفر، چاپ‌ پنجم‌، اميركبير، 1362، ص‌ص‌ 143-142) ابيات‌ زير از مثنوي‌ مؤيد اين‌ معناست‌:
كل‌ عالم‌ صورت‌ عقل‌ كل‌ است‌
اوست‌ باباي‌ هر آنكه‌ اهل‌ دل‌ است‌
جهد كن‌ تا پير عقل‌ و دين‌ شوي‌
تا چو عقل‌ كل‌، تو باطن‌ بين‌ شوي‌
عقل‌ جزوي‌ عقل‌ استخراج‌ نيست‌
جز پذيراي‌ فن‌ و محتاج‌ نيست‌
عقل‌ جزوي‌، عقل‌ را بدنام‌ كرد
كام‌ دنيا، مرد را بدنام‌ كرد
اين‌ جهان‌، يك‌ فكرت‌ است‌ از عقل‌ كل
عقل‌ چون‌ شاه‌ است‌ و صورتها رسل‌
چون‌ مَلَك‌ با عقل‌ يك‌ سررشته‌اند
بهر حكمت‌ را، دو صورت‌ گشته‌اند
(مثنوي‌ مولوي‌، 2178/4، 463/5، 978/2، 978/2، 3193/3 و همچنين‌ رك‌: جلال‌الدين‌ همايي‌، مولوي‌ نامه‌، ج‌ 1، ص‌ص‌ 482-457 و زماني‌ كريم‌، شرح‌ جامع‌، انتشارات‌ اطلاعات‌، ج‌ 1، ص‌ص‌ 325-324 و غلامرضا اعواني‌، حكمت‌ و هنر معنوي‌، ص‌ 5).

پانوشتها

1. اين‌ نوشتار برگردان‌ آقايان‌ حسين‌ حيدري‌ و هادي‌ اميني‌ است‌ از كتاب‌ Living Sufism اثر دكتر سيد حسين‌ نصر. مترجمين‌ در پايان‌ اين‌ مقاله‌ توضيحات‌ تكميلي‌اي‌ ارائه‌ كرده‌اند كه‌ براي‌ ايضاح‌ بيشتر موضوع‌، تحرير شده‌ است‌، عنوان‌ اين‌ مقاله‌ را اصل‌ چنين‌ بوده‌ است‌: وحي‌، عقل‌ كلي‌ و عقل‌ جزئي‌ در قرآن‌ و عرفان‌ اسلامي‌.
1. cogito ergo sum
2. كلمه‌ intellectus يا عقل‌ كلي‌ از ريشه‌ي‌ intelligere به‌ معناي‌ درو كردن‌، برداشت‌ محصول‌ و جمع‌ كردن‌ است‌ و در اصطلاح‌ قرون‌ وسطي‌ آن‌ عقلي‌ است‌ كه‌ از كثرت‌ به‌ وحدت‌، از مقيد به‌ مطلق‌ و از خلق‌ به‌ حق‌ سير مي‌كند. تعقل‌ بدين‌ معني‌ همان‌ تفكري‌ است‌ كه‌ شيخ‌ محمود شبستري‌ در گلشن‌ راز (بيت‌ 102) بدان‌ اشاره‌ كرده‌ است‌:
تفكر، رفتن‌ از باطل‌ سوي‌ حق‌ به‌ جزو اندر بديدن‌ كل‌ مطلق‌
كلمه‌ي‌ Ratio يا عقل‌ جزوي‌ در ريشه‌ي‌ لغوي‌ به‌ معناي‌ شمارش‌ كردن‌ و حساب‌ كردن‌ و يا آن‌ قوه‌اي‌ در نفس‌ انسان‌ است‌ كه‌ به‌ شمارش‌ و محاسبه‌ي‌ امور روزمره‌ مي‌پردازد. بنابراين‌، عقل‌ شمارشگر، عقل‌ حسابگر و عقل‌ معاش‌ و عقل‌ دنياوي‌ است‌. معناي‌ ديگر ريشه‌ي‌ لغوي‌ اين‌ كلمه‌؛ بريدن‌ و خرد كردن‌، تحليل‌ و تقسيم‌ كردن‌ است‌ و در اصطلاح‌ قرون‌ وسطي‌ به‌ عقلي‌ اطلاق‌ مي‌شود كه‌ از كل‌ به‌ جزء، از وحدت‌ به‌ كثرت‌، از مطلق‌ به‌ مقيد، از كلي‌ به‌ جزئي‌ سير مي‌كند و تأكيد آن‌ بر كثرت‌ است‌ نه‌ بر وحدت‌ (غلامرضا اعواني‌، حكمت‌ و هنر معنوي‌، انتشارات‌ گروس‌، 1375، ص‌ 4).
3. پرومته‌اي‌: منسوب‌ به‌ پرومتئوس‌، در دين‌ يونان‌ يكي‌ از تيتانها دانسته‌ مي‌شده‌ است‌ كه‌ به‌ روايتي‌، انسان‌ را از گِل‌ آفريد و برخلاف‌ ميل‌ زئوس‌ (خداي‌ خدايان‌) شراره‌اي‌ از آتش‌ آسمان‌ ربود و به‌ زمين‌ آورد و انسان‌ را صنعت‌ آموخت‌. زئوس‌ به‌ عنوان‌ تنبيه‌، او را بر صخره‌ي‌ منفردي‌ در قفقاز زنجير كرد و در آنجا عقابي‌ روزها جگر او را مي‌خورد و شبها جگرش‌ از نو مي‌روييد. (نگ‌: دايرة‌المعارف‌ مصاحب‌، اميركبير، ج‌ 1، ص‌ 539).
● مترجم: هادي - اميني / حسين - حيدري
● منبع: سایت - جاویدان خرد
جمعه 14 مهر 1391  12:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقد و بررسي تأثير آراء فلسفي صدرا دربارة«وجود» بر فهم او از آيات قرآن*

نقد و بررسي تأثير آراء فلسفي صدرا دربارة«وجود» بر فهم او از آيات قرآن*

دكتر علي ارشد رياحي

 

چکيده

در اين مقاله تأثير آراء فلسفي صدرا در مورد«وجود» بر فهم او از آيات قرآن مورد نقد و بررسي قرار گرفته است. به اين منظور کلية کتب تفسيري و فلسفي صدرا مطالعه و مواردي که او تحت تأثير آراء مذکور از آيات قرآن معانيي غير از معاني ظاهري برداشت کرده، جمع آوري شده است. سپس با توجه به ساير آيات، روايات، معناي ظاهري، شأن نزول و سياق آيات مورد بحث و قرائن موجود در آن ها و با توجه به خصوصياتي که براي موضوع مذکور در فلسفه ذکر شده است و همچنين نظر به استحالة لوازم عقلي برخي از تفاسير صدرا، صحت و سقم برداشت هاي مذکور معلوم شده و اين نتيجه به دست آمده که از 7 تفسيري که صدرا تحت تأثير آراء مذکور ارائه داده است، تنها دو مورد را ميتوان تأييد کرد.

کليد واژه ها :

اصالت وجود، وجود رابط و مستقل، وجود مجرد و مادي، عالم امر، حقيقه و رقيقه، عقول،مراتب وجود، امکان فقري.

طرح مسأله

صدرا در مورد «وجود» که بنياد حکت متعاليه است، آراء و نظراتي دارد که برخي از آن ها مسلم و غير قابل خدشه است. در اين مقاله آراء صدرا دربارة اين موضوع مورد نقد و بررسي قرار نگرفته است، زيرا نقد و بررسي هر يک از آراء مذکور نيازمند مقالة مستقلي است، بلکه با فرض صحت آن آراء، تأثيرات آن ها در فهم صدرا از آيات قرآن، مورد بررسي و نقادي قرار گرفته است، تا از اشکال هاي مبنائي نيز خودداري شود.
برخي از آراء فلسفي صدرا دربارة موضوع مذکور، در فهم او از آيات قرآن تأثير داشته و موجب شده است که وي از آيات قرآن معنايي غير از معناي ظاهري برداشت کند. اين تأثيرات از ميان آثار صدرا جمع آوري شده و مورد نقد و بررسي قرار گرفته است. پس از تفحص بسيار در ميان آثار فلسفي و تفسيري او، هفت مورد از تأثيرات مذکور جمع آوري شده و به ترتيب قرار گرفتن آيات در قرآن کريم، مطرح شده است.
آراء مهمي، از قبيل اصالت وجود، تقسيم وجود به رابط و مستقل(و ربط بودن معلول نسبت به علت حقيقي)، تقدم حقيقه بر رقيقه،... در فهم صدرا از آيات قرآني مؤثر بوده است و در نتيجة تأثيرات آن ها، وي از آيات مهمي، از قبيل آية امانت و عالم ذر معانيي غير از معاني ظاهري برداشت کرده است. با نقادي اين برداشت ها، تأثيرات مذکور مورد نقد و بررسي قرار گرفته و مشخص شده است که در چه مواردي آراء فلسفي صدرا تأثير مثبت داشته و موجب شده است وي به طور صحيح از قرآن برداشت کند و در چه مواردي چنين نبوده است.
هدف اصلي اين مقاله تنها تعيين صحت و سقم برداشت هاي مذکور است، نه ارائة تفسير صحيح آيات، لذا در بسياري از موارد به اشکال هاي وارد بر تفسير صدرا کفايت شده است، بدون اينکه تفسيري براي آيات پيشنهاد شود.
در نقد تفسير هاي صدرا سعي شده به ساير آيات و رواياتي که در ذيل آن آيات نقل شده است،توجه شود؛ شأن نزول آيات و قرائن موجود در آن ها مورد توجه قرار گيرد، از ظاهر آيات و سياق آن ها غفلت نشود و استحاله لوازم عقلي تفسير هاي صدرا مورد بررسي قرار گيرد. همچنين سازگاري و يا نازسازگاري تفسيرهاي او با خصوصياتي که در فلسفه دربارة موضوع مورد بحث بيان شده، مورد رسيدگي قرار گرفته است.
چنانکه گذشت، در اين مقاله تفسيرهاي صدرا در مورد 7 آيه مورد نقد و بررسي قرار مي گيرد در هر مورد، ابتدا، آيه و سپس ترجمة آن ذکر و در پايان مقاله، خلاصه و نتايج آن بيان ميشود.
1- الله ولي الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الي النور...(بقره/257).
خداوند نفوس داراي ايمان و علم را به وسيلة افاضة حقائق علمي بر ذات آنان، از تاريکي هاي جهان محسوس خارج و به نور جهان معقول وارد مينمايد. در سراسر قرآن تاريکي به صيغة جمع و نور به صورت مفرد ذکر شده است، زيرا عالم محسوس کثير و جهان معقول واحد است و واحد بر کثير تقدم دارد.(صدر المتألهين، مفاتيح الغيب،ص445).

نقد و بررسي

تفسير صدرا به اشکال هاي ذيل مبتلي است:
1- جهان معقول همان عالم مجردات تام است و از نظر صدرا نفوس انساني در اثر حرکت جوهري به تجرد تام مي رسند، نه به وسيلة افاضة حقائق علمي بر آن ها.
2- از نظر صدرا و برخي از فلاسفه، از قبيل شيخ اشراق عقول علاوه بر کثرت طولي، داراي کثرت عرضي اند و نمي توان گفت: جهان معقول واحد است. از نظر اکثر فلاسفه عالم عقول تنها داراي کثرت طولي است. بنابراين کثرت مجردات مورد اتفاق همة فلاسفه است و منظور از «نور»(به صيغة مفرد) نمي تواند آن عالم باشد.
3- ادامة آية مذکور چنين است: وکساني که کافر شدند، اولياي آن ها طاغوت‌ها هستند که آن ها را از نور به سوي ظلمت ها بيرون مي برند. ... اگر منظور از «نور» عالم مجردات و منظور از «ظلمت ها» عالم مادي باشد، بايد کفار از تجرد تام به سوي مادي بودن حرکت کنند و حال آنکه چنين حرکتي محال است. حرکت همواره از قوه به سوي فعل است، لذا لازمة حرکت مذکور اين است که مجرد تام قوة مادي باشد، در حالي که چنين امري محال است، زيرا مجرد تام فعليت مادي و حرکت جوهري همواره از مادي به سوي مجرد تام است.
4- تفسير صدرا با رواياتي که در ذيل اين آيه نقل شده است، تاييد نمي شود، زيرا در اين روايات«ظلمت ها» بر گناهان و «نور» بر توبه تطبيق شده است(عروسي،ج1،ص264).
2- و اذ اخذ ربک من بني ادم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربکم قالوا بلي...(اعراف/172).
نفس انساني وجود هاي متعددي دارد. برخي ابتدائي و عقليند و بعضي نفسي و پاره اي طبيعي و دنيوي و ... . اين آيه به وجود ابتدائي انسان دلالت دارد. حقيقت انسان قبل(قبل رتبي، نه زماني) از وجود دنيوي او در عالم امر و قضاء(عالم مجردات) وجود داشته است. نفس انسان در آن مرحله از وجود تجردي با قواي عقلي خطاب«الست بربکم» را ميشنيد، در حالي که رقيقه اي بود در آن حقيقه(صدر المتالهين، شرح اصول کافي، ج3،صص3-372). مراد حکماء از تقدم روح، تقدم وجود عقلي آن است.
حقيقة انسان قبل از رقيقة آن به صورت وجود مجرد تحقق دارد و اين آيه به همين معنا حمل ميشود(همان،ج1،صص5-474).

نقد و بررسي

اين مطلب که تمام مخلوقات و از جمله انسان قبل(رتبي) از ايجاد در عالم طبيعت، به وجود مجرد در عالم مجردات تحقق دارند و به عبارت ديگر حقيقة مخلوقات قبل از رقيقة آن ها وجود دارد، صحيح و برهاني است، لکن نميتوان آية مذکور را به چنين وجود مجرد جمعي حمل کرد، زيرا:
اولاً، در اين آيه از اخذ ذريه بني آدم از پشت و صلب آن ها سخن گفته شده است و اخذ شيئي از شيء ديگر مستلزم تعدد آن دوست. علاوه بر آن، کلمة بني آدم(به صيغه جمع) نيز بر تعدد دلالت دارد.
بنابراين، هنگام پيمان گرفتن از انسان ها به ربوبيت پروردگار، آن ها در حالت کثرت بوده اند و حال آنکه در حقيقة انسان که به وجود مجرد جمعي تحقق دارد، کثرت راه ندارد، زيرا کثرت عقول يا طولي است و يا عرضي(بنابر نظرية«مثل»). کثرت طولي بين موجوداتي است که هر کدام علت حقيقي موجود بعدي و معلول حقيقي موجود قبلي باشد و به عبارت ديگر در سلسله اي از علل و معلول هاي حقيقي قرار گرفته باشد. از طرف ديگر، مي دانيم حقيقة انسان به معناي علت حقيقي (هستي بخش) انسان هاست، نه عللي در طول يکديگر. بنابراين در حقيقة انسان کثرت طولي مطرح نيست. بنا به نظرية «مثل» که مختار مرحوم صدراست و طبق آن عقول داراي کثرت عرضيند، مثال انسان يک مثال است، نه چندين مثال و لذا کثرت عرضي نيز در کار نيست. بنابراين حقيقة انسان نه کثرت طولي دارد و نه عرضي.
ثانياً، ذيل آيه و همچنين آيه بعدي هدف از گرفتن عهد و پيمان بر ربوبيت را در عالم«ذر» اتمام حجت بر مشرکان در روز قيامت معرفي کرده است. خداوند در عالم «الست» از انسان ها پيمان بر ربوبيت گرفته است تا در روز قيامت نتوانند براي شرک خود عذر آورند و به يکي از دو وجه مذکور در اين دو آيه خود را معذور بدانند. اتمام حجت در صورتي انجام مي گيرد که انسانها، لااقل، اصل پيمان و عهدي را که امضاء کرده اند، تا روز قيامت به ياد داشته باشند، هر چند خصوصيات آن عالم را فراموش کنند، زيرا در صورت فراموش کردن اصل پيمان(به طور کامل) معذور خواهند بود.
از آنچه گذشت، معلوم مي شود که اگر عالم ذر به وجود مجرد(حقيقه) انسان مربوط باشد، بايد انسان ها عهد و پيماني را که در آن عالم بر ربوبيت پروردگار بسته‌اند، از آن عالم تا وقتي قيامت بر پا مي شود،همواره به خاطر داشته باشند و لازمة آن، اين است که اولاً، جنين انسان و حتي قبل از آن، يعني نطفه در صلب پدر نيز علم به اصول آن عهد و پيمان داشته باشد و ثانياً، انسان در حيات دنيوي خود اصل عهد و پيماني را که در عالم «الست» بسته است، به ياد داشته باشد و حال آن که هيچ يک از اين دو لازمه صحيح نيست. در توضيح بايد بگوييم که نطفة انسان داراي حيات نباتي و جنين(قبل از تعلق روح انساني به آن) داراي حيات حيواني است. حيوان و يا نبات نمي تواند علم حاصل از عهد و پيمان به ربوبيت پروردگار(درعالم ذر) را داشته باشد،هر چند مرتبه اي از علم را که با مرتبه وجودي آن متناسب است، دارد. هر موجودي حتي جماد علمي متناسب با درجه وجودي خود دارد و با آن علم خدا را تسبيح مي کند، ولي آن علمي که در ذر و در اثر مخاطبة خداوند حاصل شده است، به انسان اختصاص دارد و هرگز در نبات و حيوان يافت نمي شود، زيرا عالم «الست» به انسان اختصاص دارد.
تنها علم فطري که انسان در طول حيات دنيوي به پروردگار خود دارد، عبارت است از علم حضوري به علت هستي بخش خود. هر موجود مجردي و از جمله نفس انساني به علت حقيقي خود علم حضوري دارد، زيرا در نزد او حاضر است. انسان غير از اين علم حضوري، علم فطري ديگري به خداوند ندارد و براي حاصل شدن اين علم نيازي به عالم «ذر» نيست. انسان در درون خود علمي به ربوبيت خداوند که در اثر عهد و پيمان در عالمي ديگر حاصل شده باشد، نمي يابد.
در پايان ذکر اين نکته لازم است که در تفسير آية مذکور دو رأي مشهور وجود دارد و هر دو رأي به اشکال هايي مبتلي است که علامه طباطبائي به برخي از آن ها اشاره کرده است(طباطبايي، ج8،ص320). بنابراين رد تفسير صدرا به معناي قبول يکي از آن دو تفسير نيست و تفسير صحيح آيه نيازمند تحقيق ديگري است.
3- ولقد عهدنا الي ء ادم من قبل فنسي... (طه/115).
نفس انسان قبل از تحقق در اين دنيا، هنگام گرفتن پيمان، در مرتبه اي بالاتر داراي وجودي مجرد بوده است و از آنجا که هر موجود مجردي به خود و علت هستي بخش خود علم دارد، لذا انسان در آن مرتبه از وجود، عالم بوده است و هنگامي که به اين دنيا آمده فرود آمده، فراموش کرده و جاهل شده است. اين آية شريفه به همين مطلب دلالت دارد.(صدرالمتألهين، شرح اصول کافي،ج2ص2-181).

نقد و بررسي:

صدرا آية مذکور را به عالم«ذر» مربوط دانسته است. عالم ذر عالمي است که در آن همة انسان ها (با هم) به ربوبيت خدا اقرار کردند و حال آنکه اين آيه با داستان حضرت آدم و پيماني که از او گرفته شد مبني بر اين که به درخت ممنوعه نزديک نشود، مربوط است. به دو دليل اين سخن را مي گوييم: اولاً، چنانکه علامه طباطبايي نيز يادآوري کرده اند، اين آيه و يازده آية بعد از آن يک قصه را بيان مي کنند و اگر آية اول را به عالم «ذر» مربوط بدانيم، ديگر در آيات بعدي عبارتي که بر نهي از خوردن از درخت دلالت داشته باشد، نخواهيم داشت و حال آنکه نهي از خوردن درخت رکن و اساس اين داستان است و تکية ساير آيات بر آن است(طباطبايي، ج14،ص236).
ثانياً، رواياتي كه در ذيل اين آيه وارد شده، عهد را به نخوردن از درخت ممنوعه تقسيم كرده است، نه پيمان بر ربوبيت خدا(مكارم شيرازي‏‏، ج13، ص317)
4- ... کل شي ء هالک الاوجهه... (قصص/88) .
در اين آيه به امکان ذاتي که شامل تمام ممکنات مي شود، دلالت شده، زيرا هلاک به معناي استحقاق وجود نداشتن و به عبارت ديگر، امکان ذاتي است(صدرالمتألهين، الاسفار الاربعه، ج1،ص89). اين آيه به اين مطلب دلالت دارد که تنها خداوند وجود دارد و ماسواي او همه شؤون و اطوار اويند(صدرالمتألهين، الشواهد الربوبيه، ص50).

نقد و بررسي

با توجه به نظرية امکان فقري که يکي از مباني مسلم صدراست، مي توان خلاصة تفسير صدرا را اين گونه بيان کرد: تمام موجودات، غير از خداوند، فقر و نياز به خداوندند؛ از خود هيچ ندارند و في نفسه باطل الذات و معدومند. اين تفسير بسيار دقيق و عالي است و در تأييد آن مي توان گفت که «هالک» کلمة مشتقي است که مبدأ اشتقاق آن«هلاک» به معناي بطلان و نيستي است(طباطبايي،ج16،ص92). در علم اصول فقه ثابت شده است که مشتق به دليل تبادر و عدم صحت سلب،در متلبس به مبدأ اشتقاق حقيقت است و استعمال آن در آنچه در آينده به مبدأ اشتقاق متلبس خواهد شد، استعمال مجازي است. از طرف ديگر، الفاظ بدون قرينة صارفه بايد بر معناي حقيقي حمل شوند. بنابراين، «هالک» به معناي شيئي است که بالفعل معدوم باشد، نه شيئي که بعداً معدوم خواهد شد، همان طور که «باطل» به معناي آن چيزي است که بالفعل باطل است.
از آنچه گذشت، معلوم شد که معناي آيه اين است که تمام موجودات، جز خداوند، بالفعل معدوم و نابودند. اين مفاد تنها با مبناي صدرا که معلول را ربط به علت و عين فقر و نياز مي داند، قابل تبيين است.
تفسير صدرا جايي براي اين اشکال باقي نمي گذارد که بهشت و جهنّم اکنون موجودند و نابود نيز نخواهند شد، بنابراين عموم«هر چيزي، جز خدا» تخصيص خورده است. طبق تفسير صدرا بهشت و جهنم و تمام مخلوقات هم اکنون في نفسه معدوم و باطلند و آنچه دارند، از خداوند به آنها افاضه شده است. ذکر اين نکته خالي از لطف نيست که صدرا کلمة «وجه» را به معناي ذات و خود دانسته است و اين يکي از معاني کلمه وجه است که طبرسي نيز آن را ترجيح داده است(طبرسي،ج4،ص268).
5- انا عرضنا الامانه علي السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنا و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا(احزاب/72).
صدرا مي گويدکه مي توان«امانت» را در اين آيه به وجود تأويل کرد. او در توضيح اين تأويل دو مقدمه ذکر مي کند(صدرالمتألهين،اسرار الايات، ص5-164):
الف- وجود تمام مخلوقات، غير از انسان، ربط به خداوند است، زيرا همة آن‌ها مخلوق و پرتو حقند و در نتيجه داراي نوعي وصول، شهود حق و فناي از ذات خودند(علت حقيقي داراي کمالات معلول است، لذا وجود معلول در وجود علت محو و فاني است)، اما انسان به واسطة غلبة نيروي وهم و ناداني به چگونگي ايجاد و خلقت، گمان ميکند که براي او وجود و قدرت مستقلي است.
ب- همة موجودات اين عالم داراي حرکت جوهريند بنابراين، وجود هر موجود امکاني در حکم امانتي است که در پايان حرکت جوهري به صاحب آن باز مي گردد و در نتيجه مخلوقات از تحمل اين امانت خارج مي شوند. هيچ مخلوقي، غير از انسان،از سير به سوي حق و خارج شدن از تحمل امانت بازداشته نمي شود.
با توجه به اين دو مقدمه مي توان گفت که مقصود از امانت در اين آيه«وجود» است که بر هر موجودي تابيده است، زيرا وجودات امکاني در حکم تابش ها و پرتوهاي حقند و آن پرتوها به ذات حق قائمند. نه به وجود ممکنات. زماني که عرضة امانت، يعني گسترش نور وجود بر مخلوقات واقع گرديد، همه از تحمل آن خودداري کردند، به گمان اين که براي آن ها وجودي است غير از وجود حق، چنانکه انسان غير کامل گمان مي کند که براي او وجودي است مستقل. سپس مخلوقات از آن گمان خارج و از وجودي که داشتند، جدا شدند، زيرا پايبندي به وجود خاص امکاني منشاء ظلمت و دوري از حق است و انسان آن را حمل کرد، به سبب اين که بر خود ستم کرد، يعني از ظلمت و دوري از حق خارج نشد و به سبب اين که نمي دانست سعادت در خارج شدن از اين وجود تاريک و رفتن به سوي حق است.
علاوه بر آنچه گذشت، صدرا به گونه اي ديگر نيز بيان کرده که مراد از «امانت» وجود است. همة مخلوقات، غير از انسان، داراي وجودي ثابت که از نشئه اي به نشئه‌اي ديگر تحول نمي يابند، ولي انسان پيوسته در ترقي است و از وجودي به وجود ديگري منتقل مي شود و بر يک مرتبة معين ثابت نمي ماند بنابراين «وجود» امانتي است در دست انسان که آن را روز ملاقات حق به صاحبش تحويل خواهد داد.(صدر المتألهين، مجموعه رسائل،ص361).

نقد و بررسي
اشکال هاي ذيل به تأويل صدرا وارد است:

1- در مقدمة اول به اين دليل انسان استثناء شده است که به واسطة غلبة نيروي وهم، گمان مي کند که وجود و قدرت مستقلي دارد. اين دليل به هيچ وجه صحيح نيست، زيرا گمان انسان تأثيري در واقعيت و نفس الامر ندارد. انسان نيز مخلوق و پرتو حق است، هر چند خود را مستقل پندارد.
2- در مقدمة دوم گفته شده است که هيچ مخلوقي غير از انسان از سير به سوي حق(حرکت جوهري) بازداشته نمي شود. اين استثناء بدون دليل است، زيرا انسان نيز مادامي که به ماده تعلق دارد و به تجرد تام نرسيده ، داراي حرکت جوهري است.
3- صدرا مي گويد: وجود هر موجود امکاني در حکم امانتي است که در پايان حرکت جوهري به صاحب آن باز مي گردد و در نتيجه مخلوقات از تحمل اين امانت خارج مي شوند. طبق اين بيان، مخلوقات امانت وجود را دريافت کرده اند و پس از حرکت جوهري آن را به صاحب اصليش باز مي گردانند و حال آنکه مفاد آية مورد بحث اين است که مخلوقات، غير از انسان، از قبول و دريافت امانت سرباز زده اند.
4- صدرا در بيان دوم، تنها انسان را پيوسته در ترقي و ساير مخلوقات را داراي وجود ثابتي مي داند. اين مطلب با نظرية حرکت جوهري منافات دارد، زيرا طبق اين نظريه تمام ماديات حرکت جوهري دارند. علاوه بر اين، حاصل اين بيان اين است که تمام مخلوقات امانت وجود را دريافت و قبول کرده اند و تنها انسان است که اين امانت را به صاحب آن باز خواهد گرداند، در حالي که چنانکه گذشت، آيه مي فرمايد که تمام مخلوقات، جز انسان، از قبول امانت خودداري کردند.
5- امانت را هرگز نمي توان به اصل حقيقت وجود تأويل کرد، زيرا تمام مخلوقات فيض وجود را دريافت کرده و موجود شده اند و حال آنکه طبق آيه تنها انسان امانت را پذيرفته است.
6- آيه بعدي مي فرمايد:« براي اين که خداوند مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک را عذاب کند و خدا رحمت خود را بر مردان و زنان با ايمان بفرستد...». اين دو آيه با حرف «لام» به معناي «براي اين که» به هم عطف شده اند. حرف «لام» را خواه براي بيان غايت بدانيم و خواه براي بيان علت، در هر حال معلوم مي شود که اين که انسان امانت را قبول کرده با انقسام او به سه قسم(منافق، مشرک، مؤمن) داراي يکي از اين دو نحوه ارتباط است. يعني انقسام به سه گروه نتيجه و يا علت حمل امانت است و حال آنکه قبول وجود و به عبارت ديگر موجود شدن با انقسام مذکور چنين ارتباطي ندارد، زيرا نمي توان انقسام به سه گروه را نتيجه و يا علت موجود شدن انسان دانست، بنابراين «امانت» را نمي توان به«وجود» تأويل کرد.
7- روايات متعددي در بيان معناي امانت مذکور در اين آيه نقل شده است(حسيني بحراني،ج4،ص340) و در بيشتر آن ها امانت بر «ولايت» تطبيق شده است، بنابراين تأويل صدرا را روايات نيز تاييد نمي کنند.
6- و ءايه لهم الليل نسلخ منه النهار فاذا هم مظلمون (يس/37) .
صدرا در تفسير اين آيه پس از ذکر معناي ظاهري، مي گويد: اين آيه همچنين به نياز ماهيات به واجب الوجود اشاره دارد. توضيح: ذات خداوند متعال عين حقيقت نوري است که بذاته ظاهر است و ديگران را ظاهر مي سازد. از طرف ديگر ماهيات عبارتند از ذات هاي عاري از نور وجود که در تاريکي و خفاء به سر مي برند و خداوند تعالي آن ها را از تاريکي عدم به گسترة وجود مي آورد. پس هر گاه وجودي که به ماهيات افاضه شده است، از آن ها گرفته شود، به عدم اصلي باز مي گردند و اين است معناي «نسلخ منه النهار فاذا هم مظلمون». بنابراين کلمه «ليل» به ماهيات و «نهار» به وجودي که به ماهيات افاضه شده است، اشاره دارد(صدرالمتألهين، تفسير القرآن الکريم، ج 5،ص2-101).

نقد و بررسي

در اين آيه بيرون کشيده شدن روز از شب به عنوان نشانه و آيه اي براي انسان‌ها محسوب شده است و نشانه بايد همواره امري واضح و قابل درک باشد، تا بتواند به صاحب آيه دلالت کند. از طرف ديگر، مي دانيم که بيرون کشيده شدن وجود از ماهيات و يا به عبارت ديگر معدوم شدن موجودات امر مشهودي نيست. آنچه ما در جهان اطراف خود درک مي کنيم تبديل و تبدل موجودات است، نه معدوم شدن آن ها. از اين دو مقدمه نتيجه مي گيريم که اين آيه هرگز به معنايي که صدرا گفته است، اشاره ندارد.
بيان صدرا بيشتر به تداعي معاني شبيه است، تا تفسير آيه. همان طور که اگر نور گرفته شود، تاريکي حکومت خواهد کرد، اگر وجود از ماهيات مخلوق ها گرفته شود، ظلمت عدم فراگير خواهد شد، لذا اين مطلب صدرا را به ياد آن مطلب انداخته است.
7- ... لمن الملک اليوم لله الواحد القهار (غافر/16).
اين آيه مي فرمايد: فقط خداوند وجود دارد و ماسواي او همه اطوار و شؤون اويند.(صدر المتألهين، الشواهد الربوبيه،ص50)

نقد و بررسي

برداشت صدرا از اين آيه کاملاًصحيح است، زيرا «ملک» يا به معناي مالک بودن است، چنانکه مرحوم طبرسي ترجيح داده است(طبرسي، ج4ص516) و يا به معناي سلطنت و فرمان فرمايي که مختار علامه طباطبايي است(طباطبايي، الميزان، ج17، ص339). در هر حال آيه مورد بحث بر اين مطلب دلالت دارد که در روز قيامت تنها خداوند مالک و مسلط است. مالکيت حقيقي و تسلط تام تنها بين علت حقيقي و معلول آن وجود دارد، زيرا مالکيت حقيقي به اين معناست که مالک به طور تکويني و بدون اعتبار و وضع قوانين، بتواند هر گونه تصرفي که بخواهد، در ملک خود انجام دهد و بر آن سلطه داشته باشد، ولي ديگران نتوانند در آن ملک تصرف کنند. چنين رابطه اي تنها در ساية وجود ربطي بودن ملک نسبت به مالک و يا به عبارت ديگر، علت حقيقي بودن مالک تحقق مي يابد. اگر ملک ربط به مالک نباشد، تصرف غير در آن ملک به طور تکويني امر محالي نخواهد بود، هر چند ممکن است طبق اعتبارات عقلاء و يا شارع اين تصرف ممنوع باشد؛ براي مثال، تصرف ديگران در اشيائي که ملک يک انسان است و حتي در اعضاء بدن او عقلاً و تکويناً ممکن است، هر چند از نظر شرع، قانون و عرف عمل حرام و زشتي است. در مورد نفس و قواي آن نيز تنها بر مبناي صدرا که قوي را مراتب نفس مي داند، مي توان گفت که قوي ملک حقيقي نفسند. از نظر صدرا نفس و قوي يک حقيقتند و اختلاف آن ها به مرتبه است. نفس مرتبة بالاتر و قوي مرتبة نازل نفس و به عبارت ديگر، ربط به نفسند.
ذکر اين نکته لازم است که روز قيامت زمان ظهور مالکيت حقيقي خداوند و در نتيجه ربط و شأن بودن ماسواي اوست و گرنه در همين دنيا نيز مالک حقيقي تنها خداست.

خلاصه و نتيجه

در اين مقاله تفسيرهايي که صدرا، تحت تأثير آراء فلسفي خود دربارة «وجود»، در مورد 7 آيه از آيات قرآن ارائه داده است، مورد نقد و بررسي قرار گرفته و نتايج ذيل به دست آمده است:
1- تفسير صدرا در مورد صدر آية 257 سورة بقره با ذيل آية و همچنين با روايات و با خصوصيات عالم عقول سازگار نيست.
2- تفسير «عالم ذر» به حقيقة انسان با توجه به ظاهر آية 172 سورة اعراف و خصوصيات حقيقة انسان، صحيح نيست. همچنين لازمة تفسير صدرا، با توجه به ذيل آية مذکور، امر محالي است.
3- آية 115 سورة طه هيچ ربطي به «عالم ذر» ندارد.
4- صدرا در پرتو مباني فلسفي خود آية 88 سورة قصص را بسيار عالي تفسير کرده است.
5- با توجه به ظاهر آية 72 سورة احزاب و عطف آن به آية بعدي، تأويل«امانت» به وجود صحيح نيست.
6- تفسير صدرا در مورد آية 37 سورة يس با نشانه بودن«شب» سازگار نيست.
7- با توجه به اينکه مالکيت حقيقي تنها در ساية ربط بودن ملک نسبت به مالک امکان دارد، تفسير صدرا در مورد آية 16 سورة غافر کاملاً مورد تأييد است.

پاورقيها:

* تاريخ وصول:19/2/83؛ تصويب نهايي:24/1/84
منابع:

1. ــــــــــــــــــــــــ ، اسرارالايات، تصحيح محمد خواجوي، تهران، انجمن حکمت و فلسفه ايران، 1360 ه.ش.
2. ــــــــــــــــــــــــ ، الشواهد الربوبيه في المناهج السلوکيه، تصحيح سيد جلال الدين آشتياني، تهران، مرکز نشر دانشگاهي،1360 ه.ش.
3. ــــــــــــــــــــــــ ، تفسير القرآن الکريم، تصحيح محمد خواجوي، قم، انتشارات بيدار، 1366 ه .ش.
4. ــــــــــــــــــــــــ ، شرح اصول کافي، تصحيح محمد خواجوي، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1366 ه..ش.
5. ــــــــــــــــــــــــ ، مجموعه رسائل فلسفي صدر المتألهين، تحقيق و تصحيح حامد ناجي اصفهاني، تهران، انتشارات حکمت،1375 ه.ش.
6. ـــــــــــــــــــــــــ ، مفاتيح الغيب، تصحيح محمد خواجوي، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگ، 1363 ه .ش.
7. حسيني بحراني، سيد هاشم، البرهان في تفسير القرآن، تهران، بنياد بعثت، 1415ه . ق.
8. صدر المتألهين(ملاصدرا)، محمد، الاسفار الاربعه، قم، انتشارات مصطفوي، 1404 ه.ق.
9. طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1397 ه. .ق.
10. طبرسي، امين الدين ابوعلي الفضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربي،1379 ه . ق.
11. عروسي، شيخ عبدعلي بن جمعه، تفسير نور الثقلين، قم، مطبعه العلميه.
12. مکارم شيرازي، ناصر و ديگران،تفسير نمونه،

 

جمعه 14 مهر 1391  12:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تأثير قرآن كريم در شكل گيري حكمت متعاليه

تأثير قرآن كريم در شكل گيري حكمت متعاليه

مصطفي بروجردي
در ميان عوامل مختلفي كه به شكل گيري بنيادهاي اساسي حكمت متعاليه منجر شده‏اند، مي‏توان بوضوح به چند عامل مهم اشاره نمود: حكمت مشائي، حكمت اشراقي، عرفان نظري - بويژه معارفي كه از محي‏الدين ابن عربي عارف شهير قرن هفتم هجري رسيده - و بالاخره علم كلام. اما گذشته از اين عوامل كه ميزان تأثير هريك نيازمند بررسي و تحقيق كافي است، برآنيم كه قرآن كريم بعنوان مهمترين ركن ساختار حكمت متعاليه و عمود خيمه اين مكتب و نظام فلسفي، از نقشي قابل توجه برخوردار است.
اگر بخواهيم در ميان آنچه بنام فلسفه اسلامي ناميده شده، قضاوت كنيم، بايد بدون ترديد اذعان كنيم كه تنها حكمت متعاليه صدرايي است كه ويژگي «اسلامي» را دارد و ديگر حكمتها، نظير مشاء و اشراق متأسفانه فاقد اين ويژگيند. اما حكمت صدرايي، بيشترين ابتناء را بر منابع وحياني و تفاسير وارده از معصومان عليهم‏السلام داشته و در بسياري موارد با نقل ونقد آراء متكلمان مي‏كوشد چهره تحريف شده دين را از پيرايه‏هاي كلامي رايج، پاك كند.
اگر مهمترين كتاب صدرالمتألهين در حكمت متعاليه را كتاب شريف اسفار دانسته و آن را محور بررسيهاي خود قرار دهيم، با نگاهي گذرا درمي‏يابيم كه قرآن كريم تا چه حد در شكل‏گيري حكمت متعاليه اثر داشته است.
يك مرور اجمالي نشان مي‏دهد كه بيش از 980 بار در اسفار به آيات قرآن كريم اشاره شده است. از اين حيث مي‏توانيم ادعا كنيم هيچ كتاب فلسفي ديگر در ميان كتابهايي كه در طول تاريخ فلسفه اسلامي نگاشته شده، تا اين حد به قرآن كريم رجوع و ارجاع نداشته است.
همين امر بتنهايي نشانگر مدعاي ما است. اما براي تكميل بحث بايد مواردي ديگر را نيز اشاره نمود. بطور كلي حضور قرآن كريم در اسفار چند گونه است: استشهاد، اقتباس، تفسير و تأويل. در اينجا براي نمونه به پاره‏اي از اين موارد اشاره مي‏كنيم.
1) ملاصدرا وقتي نظريه‏اي از افلاطون را در باب تجرّد نفس نقل مي‏نمايد، اشاره مي كند كه اين نظريه با قرآن كريم «و طُبِعَ علي قلوبِهِم»1، «كلاّ بَل رانَ علي قُلوبهم»2 موافق است .3
2) در پاره‏اي موارد وي به آراء مفسران اشاره دارد. مثلاً در توضيح «روح» مي‏گويد: برخي از مفسران «قل الروح من أمر ربي»4 چنين تفسير كرده‏اند كه امر خداوند كلام اوست وهر موجودزنده‏اي بااين كلام‏الهي‏كه «كن حيا» زنده خواهد شد. آنگاه وي مي‏افزايد براساس اين نظريه روح در جسد نخواهد بود. چرا كه روح كلام الهي است و كلام الهي قائم به ذات خداوند متعال است، نه قائم به جسد.5
3) در بحث اشكال بقاء نفس پس از بدن، مي‏گويد نفس انساني داراي مقامات و نشئتهاي ذاتي است كه پاره‏اي از آن مقامات ونشآت از عالم امر و تدبير بوده و برخي از عالم خلق و تصوير. آنگاه در ارتباط با شق اول به آيه كريمه «قل الروح من امر ربي»6 استشهاد نموده و در مورد شق دوم به آيه كريمه «منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم»7 استشهاد مي نمايد. 8
4) در همين ارتباط ضمن توضيح ترقيات و تحولات Æ صدرا آيات قرآن كريم را نه براي تأييد نتيجه‏گيريهاي خود، بلكه بعنوان زير بناي پژوهش فلسفي و حكمي خويش قرار مي‏دهد. بتعبير ديگر وي قرآن را با معيار دستاوردهاي فلسفي خويش نمي‏سنجد، بلكه بعكس، دستاوردهاي فلسفي خويش را با محك قرآني مورد سنجش قرار مي‏دهد.
نفس انساني از يك نشئه به نشئه ديگر به اين آيه كريمه اشاره مي نمايد «و لقد خلقناكم ثمّ صوّرناكم ثمّ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم9»10.
5) در بحث تناسخ ضمن اشاره به استحاله عقلي آن در صورتي كه بمعني انتقال نفس از بدن عنصري يا طبيعي به بدن ديگري منفصل از بدن نخست باشد، و در پي اشاره به انواع آن از نَسخ و مَسخ و رَسخ و فَسخ، به اين نكته پرداخته كه انتقال و تحول نفس از نشئه طبيعي دنيوي به نشئه اخروي و تبديل آن بر حسب ملكات و احوال گوناگون كه حاصل اعمال و افعال دنيويه است نه فقط محال نبوده بلكه هم از سوي ارباب كشف مورد تأييد قرار گرفته و هم ظواهر نصوص قرآني و احاديث نبوي «ص» بدان دلالت دارند. آنگاه چندين آيه از آيات كريمه قرآني را در اين خصوص اشاره مي‏نمايد. از جمله «ما من دابة في الارض و لاطائر يطير بجناحيه الا امم أمثالكم ما فرطنا في الكتاب من شي‏ء»11 و نيز آيه «و جعل منهم القردة و الخنازير و عبد الطاغوت»12 و آيه «فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين»13 و نيز «شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعلمون»14 و آيه «يوم تشهد عليهم السنتهم و ايديهم و ارجلهم بما كانوا يعملون»15 و آيه «و نحشر هم يوم القيامة علي وجوههم»16.17
6) صدرا در بحث پيرامون نفس انساني به اين نكته اشاره مي نمايد كه نفوس انساني در آغاز فطرت خود از يك نوع بوده ولي در فطرت ثانوي به انواع و اجناس گوناگون تبديل مي شوند. وي اضافه مي نمايد گرچه تاكنون هيچ يك از حكما به اين نكته اشاره نكرده‏اند، لكنّه ما ألهمنا الله تعالي و ساق اليه البرهان و يصدقه القرآن. ولي اين چيزي است كه خداوند متعال آن را به ما الهام كرده و برهان را به طرف آن سوق داده و قرآن هم آن را تصديق كرده. آنگاه در اثبات اين نظريه خود به اين آيات قرآني اشاره مي‏نمايد: «كان الناس امّة واحدة فاختلفوا»18 و نيز آيه «و تحسبهم جميعا و قلوبهم شتّي»19 و نيز آيه «الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات»20. سپس به اين نكته مي‏پردازد كه يكي از دلايل بينونت ميان نوع علماء از بشر با ديگران اين آيه كريمه است «و من الناس و الدواب و الانعام مختلف الوانه كذلك انما يخشي‏الله من عباده العلماء21» 22
7) در بحث پيرامون اختلاف حالات موجودات مختلف در موضوع ترقي و تكامل نفساني، ضمن اشاره به اينكه طرق الي الله و الي ملكوت الله منحصر به يك باب نبوده، به اين آيات اشاره مي نمايد: «لكل وجهة هو مولّيها»23، «مامن دابة الا هو آخذ بناصيتها انّ ربي علي صراط مستقيم»24. و سپس صراط مستقيم را صراط انساني معرفي مي‏كند كه سالك خود را به رب ّ محمّد و تمامي پيامبران و آل ايشان رهنمون مي گردد.25
8) در بحث پاسخ به قائلين به تناسخ، ضمن اشاره به آيه كريمه «كلما نضجت جلودهم بدّلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب»26 يادآور مي‏شود كه‏اين آيه‏اشاره‏به تبديل بدنهاي مثالي است، نه تناسخ به معني انتقال نفوس در عالم استعدادات از ماده بدني به ماده بدني ديگر.27
9) در پاسخ به اشكالي در خصوص اينكه نصوص قرآني بر اتحاد بدن اخروي و بدن دنيوي دلالت دارند، مي‏گويد: آري چنين است اما اين اتحاد از حيث صورت است نه از حيث ماده. سپس به اين قاعده فلسفي اشاره Æ مجموعه معارف قرآن و سنت بسيار فراتر و گسترده‏تر از يك مكتب فلسفي‏اند. اما يك مكتب فلسفي مي‏تواند از قرآن و سنت بعنوان بخشي از منابع خود استفاده نمايد.
مي‏كند كه شيئيت شي‏ء بصورت آن است نه به ماده آن.28
10) صدرا در بحث پيرامون اصناف اشقيا در آخرت، بتفصيل به مباحث قرآني پرداخته و بر آن است كه در آخرت دو گروه از اشقيا بشمار مي‏روند: گروهي كه «حقٌّ عليهم الظلالة»، كساني كه اهل ظلمتند و دنيا و حجاب كلي فطرت آنها را پوشانده است «لأملأنّ جهنّم من الجنّة والناس أجمعين»29؛ «و لقد ذرأنا لجهنّم كثيرا من الجنّ و الانس لهم قلوب لايفقهون بها»30. و گروه دوم منافقانند كه گرچه در اصل، استعداد قبول نور معرفت را دارا هستند، امّا گمراه شده و قلبهاشان بر اثر اكتساب رذائل و ارتكاب معاصي و مباشرت اعمال بهيمي و سبعي و رسوخ هيئات غاسقه و ملكات مُظلَمه و صُوَر جهليه و خيالات باطله و اوهام كاذبه در حجاب است. اين گروه همانهايند كه قرآن كريم در باره ايشان مي‏فرمايد: «ومن أعرض عن ذكري فانّ له معيشة ضنكا و نحشره يوم القيامة أعمي قال ربّ لم حشرتني أعمي و قد كنت بصيرا قال كذلك أتتك آياتنا فنسيتها وكذلك اليوم تنسي»31. سپس مروري بر آيات مختلف قرآني داشته و آيات مربوط به هريك از دو گروه فوق را برمي‏شمرد.32
11) در بحث پيرامون نقش اعمال صالحه و عبادات در ترقي نفس انساني مي‏فرمايد اين اعمال براي تصفيه قلب و تطهير نفسند «قد افلح من زكاها و قد خاب من دساها»33. اما بايد توجه داشت خود طهارت و صفا كمال حقيقي نيست. چرا كه اين امور، عدميند و اَعدام در شمار كمالات قرار ندارند. بلكه مراد از آنها، دستيابي به انوار ايمان، يعني اشراق نور معرفة بالله و افعال الهي و كتب و رسل الهي و نيز درك موضوع معاد است. همين نكته در اين آيه كريمه مورد اشاره قرار دارد «فمن يرد الله أن يهديه يشرح صدره للاسلام»34؛ «فهو علي نور من ربه»35 بنابر اين غايت حكمت عملي شرح صدر و غايت حكمت نظري نور است. و حكيم الهي جامع اين دو حكمت است. 36
12) در بحث معاد به شدت به نقد آراء فخر رازي در تفسير كبير پرداخته و معتقد است تفسير وي در اين بحث علاوه بر اينكه نشانگر ميزان فهم و درك او و متكلماني نظير اوست، در پاره‏اي موارد منجر به تحريف آيات قرآني شده و اغراض و اهداف اين آيات نيز تحريف شده‏اند. سپس حدود سه صفحه به نقد خود ادامه داده و اشاره ميكند كه اين عالمان متكلم نمي‏دانند كه مقصود از تكليف و وضع شرايع و ارسال رسل و انزال كتب جز تكميل نفوس انساني و تجريد آنها از اين عالم و رها ساختن انسانها از اسارت شهوات و امكنه و جهات، نيست و اين تكميل وتجريد تنها در صورتي حاصل خواهند شد كه اين نشئه دنيويه تبديل به نشئه باقيه و ثابته شود. اين تبديل اولاً موقوف بر شناخت آن و ايمان بدان است. و ثانيا موقوف است بر اين نكته كه غايت اصلي از وجود انسان درك شده و سپس براساس آن عمل شود، آنچه وصول به اين غايت را آسان مي‏نمايد و آنچه در اين راه قاطع و مانع است، شناخته شود. هدف آيات الهي معاد توجه به اين نحوه از وجود است و هدايت بسوي عالم غيب، عالم ارواح، عالم آخرت است.37
آنچه طي بندهاي فوق اشاره شد، تنها نمونه‏اي از صدها مورد استناد و استشهاد و يا حضور قرآن كريم در متن مباحث فلسفي بود. آري بقول استاد بزرگ عصر ما صدراشناس و حكمت متعاليه پژوه ارجمند سيد جلال الدين آشتياني: «ملاصدرا بواسطه تسلط كامل به فلسفه اشراق و مشاء و بررسي در كلمات عرفا و تفكر در كلمات و آيات و روايات وارده از طريق وحي و تنزيل، با حسن ابتكاري كه مخصوص او است فلسفه اسلامي را بصورت تازه‏اي درآورده و مسائل مهم و غامض فلسفه الهي را تحقيق نموده است.38» همين استاد ارجمند در جايي ديگر اشاره ميكند كه «ملاصدرا در تطبيق مباني و قوانين شرع با براهين عقلي كار قابل توجه و شاياني را انجام داده است و در شرح اصول كافي و تفسير قرآن و اسرارالايات، آيات و اخبار مربوط به مبدأ و معاد و معارف حقه را بنحو اعلي و اتم با براهين و مباني عقلي وفق داده و مضامين حقايق نازل از طريق وحي را بصورت برهان در آورده، مطالب زيادي از تدبر و مراجعه به آيات و اخبار وارده از طريق ائمه عليهم السلام استفاده نموده است.39»
در خاتمه اين مقاله پريشان، به نقل ونقد نظر دو نويسنده محترم از معاصران اشارت مي‏رود.
1 - نقل ونقد:

يكي از معاصران كه در معرفي فلسفه صدرا به جهان غرب تلاش زيادي نموده و سهم بسزايي دارد، در مقاله‏اي پيرامون او چنين مي‏نگارد: «يكي از دستاوردهاي مهم ملاصدرا در واقع اتحاد و هماهنگي بين علوم عقلي و نقلي بوده است. تمام نوشته‏هاي او، حتي نوشته‏هاي فلسفي‏اش مشحون از آيات قرآني است كه در تأييد نتيجه‏گيريهاي خود آورده است.40
بنظر مي‏رسد اين سخن ارزشمند را بايد اينگونه اصلاح كرد كه صدرا آيات قرآن كريم را نه براي تأييد نتيجه‏گيريهاي خود، بلكه بعنوان زير بناي پژوهش فلسفي و حكمي خويش قرار مي‏دهد. بتعبير ديگر وي قرآن را با معيار دستاوردهاي فلسفي خويش نمي‏سنجد، بلكه بعكس، دستاوردهاي فلسفي خويش را با محك قرآني مورد سنجش قرار مي‏دهد.

2 - نقل ونقد:

يكي ديگر از نويسندگان معاصر كه نه فقط با صدرا، بلكه اصولاً با فلسفه و عرفان توافق چنداني ندارد، در كتابي كه به معرفي «دانش مسلمين» اختصاص دارد، ضمن اعتراف به انسجام فلسفي حكمت متعاليه و اذعان به اينكه اين حكمت «يك نظام كامل شناختي» است، مي نويسد: «در مكتب صدرايي كوشش فراواني شده است براي تطبيق دين و فلسفه، و ثابت كردن اين هماني و عينيت معارف قرآن و سنت با داده‏هاي اين مكتب. اين كوشش بصورتي پيگير عمل شده است تا جايي كه صدرالمتألهين خود چندين كتاب در شرح مباني ديني نوشته است ( تفسير قرآن كريم، شرح اصول كافي، اسرار الآيات) و در تطبيق مباني قرآني با فلسفه خويش سعي فراوان كرده است. ليكن اين كوشش ممتد نيز مانند كوشش فلاسفه اسلامي پيشين موفقيت آميز نيست.» وي سپس در پاسخ به اين سؤال مقدّر كه اگر صدرا توفيقي نداشته پس شما چرا از او ياد مي‏كنيد، مي‏نويسد: «ياد كرد از مكتب فلسفي او بعنوان نشان دادن يك نمونه از نظام فكري بسيار قوي است در داخل فرهنگ اسلامي، بويژه براي روشنفكران و جوانان تحصيلكرده‏اي كه مرعوب جريانهاي فكري غربند و از نظامهاي فكري اسلامي بي خبر و به مكاتبي دل مي‏بندند كه يك هزارم مكاتب اسلامي عمق و نضج و شمول و رسائي ندارد.» 41
در نقد اين سخن بايد گفت اولاً تطبيق دين و فلسفه، بمعني اين هماني قرآن و سنت با مكتب حكمت متعاليه نبوده، بلكه بمعني استوار سازي پايه‏هاي فلسفي براساس معارف و معلومات و حياني است. مجموعه معارف قرآن و سنت بسيار فراتر و گسترده‏تر از يك مكتب فلسفي‏اند. اما يك مكتب فلسفي مي‏تواند از قرآن و سنت بعنوان بخشي از منابع خود استفاده نمايد. قرآن و سنت علاوه بر معارف اعتقادي شامل فقه، تاريخ و اخلاق و ... است در حاليكه يك مكتب فلسفي بسان حكمت متعاليه تنها به بخش نخست مي‏پردازد. بنابراين، اين هماني مطرح نيست، بلكه اين از آني مطرح است.
در ثاني، نويسنده محترم معلوم نكرده‏اند ملاصدرا در كدام مسئله ناموفق بوده است. همانگونه كه در آغاز بحث گفته شد، تنها در اسفار در حدود 1000 مورد استشهاد و استناد به قرآن كريم بچشم مي‏خورد. بطور موجبه جزئيه مي‏توان گفت احتمال عدم توانايي در انطباق قرآن كريم با معارف فلسفي وجود دارد. اما آيا سلب كلي رابطه فلسفه صدرايي با معارف قرآني آنهم بدون اشاره به حتي يك مورد، سخني حكيمانه است؟! اين در حالي است كه بسياري از حكمت متعالي شناسان برآنند كه توفيقات ملاصدرا در استخراج معارف فلسفي از قرآن كريم، شگفت‏انگيز و خارق‏العاده بوده و بر اين سخن خود مستندات بيشماري دارند.
و بالاخره اگر صدرا در بهره‏گيري يا بقول شما تطبيق دين و فلسفه، ناموفق است، چگونه به نسل جوان و روشنفكر بعنوان «يك نمونه از نظام فكري بسيار قوي در داخل فرهنگ اسلامي» معرفي مي‏شود؟! آيا اگر قرآن و سنت را از مجموعه معارف حكمت صدرايي كنار بگذاريد بازهم وجهي براي قوت آن مي‏توانيد يافت؟! و آيا اين مهمترين ويژگي و موفقيت صدرا را بعنوان كوشش ناموفق قلمداد كردن، آنهم بدون اشاره به يك مورد، جز سخن از سر لجاج، معني ديگري خواهد داشت؟!
والسلام علي من اتبع الهدي

پاورقيها:

1 - سوره توبه، 9، آيه 87.
2 - سوره مطفّفين، 83، آيه 14.
3 - اسفار، ج 8، ص 309.
4 - سوره الإسرآء، 17، آيه 85.
5 - اسفار، ج 8، ص 312.
6 - سوره الإسْرآء، 17، آيه 85.
7 - سوره طه، 20، آيه 55.
8 - اسفار، ج 8، ص 392.
9 - سوره اعراف، 7، آيه 11.
10 - اسفار، ج 8، ص 393.
11 - سوره انعام، 6، آيه 38.
12 - سوره مائده، 5، آيه 60.
13 - سوره بقره، 2، آيه 65.
14 - سوره فصلت، 41، آيه 20.
15 - سوره نور، 24، آيه 24.
16 - سوره الإسرآء، 17، آيه 97.
17 -اسفار، ج 9، ص 5 .
18 - سوره بقره، 2، آيه 213.
19 - سوره حشر، 59، آيه 14.
20 - سوره بقره، 2، آيه 257.
21 - سوره فاطر، 35، آيه 28.
22 -اسفار، ج 8، ص 2 و 21 .
23 - سوره بقره، 2، آيه 148.
24 - سوره هود، 11، آيه 56.
25 -اسفار، ج 8، ص 25 و 26 .
26 - سوره نساء، 4، آيه 56.
27 -اسفار، ج 8، ص 31 .
28 -اسفار، ج 9، ص 31 و 32 .
29 - سوره هود، 11، آيه 119.
30 - سوره اعراف، 7، آيه 179.
31 - سوره طه، 20، آيه 124.
32 -اسفار، ج 9، ص 132 به بعد .
33 - سوره شمس، 91، آيه 9.
34 - سوره انعام، 6، آيه 125.
35 - سوره زمر، 39، آيه 22.
36 -اسفار، ج 9، ص 139 و 140 .
37 -اسفار، ج 9، صص 152 تا 157 .
38 -مقدمه استاد آشتياني بر شرح رساله المشاعر، ص 26 .
39 -مقدمه استاد آشتياني بر شرح رساله المشاعر ص 39 .
40 -تاريخ فلسفه در اسلام، ج 2 ص 477. مقاله دكتر نصر درباره ملاصدرا.
41 - محمد رضا حكيمي، دانش مسلمين صص 263 و 264.
جمعه 14 مهر 1391  12:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسی و تحليل برخی تأملات تأويلی ملاصدرا در کتاب و سنت

بررسی و تحليل برخی تأملات تأويلی ملاصدرا در کتاب و سنت

محمد بيد‌هندی
مقدمه

در هستی شناسی تأويلی ملاصدرا پنج عنصر اصلی را بوضوح مي‌توان از هم بازشناخت. اين عناصر عبارتند از: فلسفة ارسطو و پيروانش, تعاليم نو افلاطونی بويژه نظريات افلوطين در اثولوجيا, تعاليم فارابی و ابن‌سينا, نظريات عرفانی ابن‌عربي و اصول وحيانی شامل آيات قرآن و نهج البلاغه و بخصوص آن دسته از تعاليم پيامبر اسلام (ص) و ائمه شيعه(ع) که بيشتر جنبة باطنی و عرفانی دارند.
تأمل در عناصر تشکيل دهنده نظام فلسفی ملاصدرا و نحوة ترکيب و تحليل آنها مؤيّد اين معنا است که ملاصدرا «حقيقت» را مقصد واحدی مي‌داند که از سه طريق وحی (قرآن) و تحليلات عقلی (برهان) و تهذيب نفس (عرفان) مي‌توان به دريافت آن نائل آمد. نبوغ ملاصدرا در اين بود که اين سه طريق را که به حقيقت واحدی منتهی مي‌گردند با يکديگر ترکيب کرد و ناسازگاريهای ظاهری آنها را بکمک کليد «تأويل»([1]) مرتفع نمود.
ملاصدرا نه تنها برای آيات قرآنی, ظاهر و باطن و تفسير و تأويل قائل است بلکه معتقد است احاديث و سخنان معصومين نيز از اين ويژگی مهم برخوردارند. رابط انديشه فلسفی ملاصدرا با فهم او از متون دينی دو سويه است؛ بدين معنا که تأملات او در آيات و روايات, منشأ طرح بسياری از مبانی و مسائل فلسفی گرديده و متقابلاً فلسفة وجودی او نقش بسيار مهمی در فهم و تفسير و تأويل آيات و روايات داشته است.
نگارنده معتقد است بدون توجه به نقش عنصر «تاويل» در انديشه ملاصدرا فهم اين رابطه دو سويه غير ممکن مي‌نمايد. بر اين اساس نخست خاستگاه تفکر تأويلی ملاصدرا را مورد بحث قرار داده و سپس به بررسی برخی تأويلات وجودی وی پيرامون آيات و روايات پرداخته‌ايم.

زمينه و انگيزه گرايش به تأويل

در هستی شناسی ملاصدرا هر چيزی علاوه بر ظاهر, دارای باطنی است؛ بگونه‌اي که ظاهر و باطن, دو مرتبه از مراتب يک شیء محسوب مي‌گردد.
درست است که ملاصدرا, نظريه مذکور را بر اساس اصل تشکيک در وجود, تبيين و توجيه کرده است, ولی بدون شک خاستگاه نخستين گرايش او به تأملات تأويلی, چيزی جز قرآن کريم نيست. در قرآن کريم واژه تأويل در هفده مورد بکار رفته است که با در نظر گرفتن موارد مختلف کاربرد آنها مي‌توان گفت «ارجاع به اصل و باطن امور» وجه مشترک همه موارد است.
علاوه بر واژه «تأويل» دو عنوان ظاهر و باطن نيز در قرآن کريم بکار رفته است و انسان نسبت به شناخت هر يک از آنها مسئول شناخته شده است. در آيه «واسبغ عليکم نعمه ظاهرة و باطنة([2])» به نعمتهای ظاهری و باطنی و در آيه «ذروا ظاهر الاثم و باطنه([3])» گناهان ظاهری و باطنی اشاره شده است.
حتی برخی براساس درک تأويلی خود روی عنوان زوج و زوجيّت در قرآن کريم تکيه کرده و معتقدند اين زوجيت, بظاهر و باطن يا معقول و محسوس بودن هر يک از امور جهان اشاره دارد. ([4])
از طرف ديگر در روايات و احاديث نيز بر ظاهر و باطن داشتن قرآن تأکيد شده است و در مواردی تفسير مربوط بظاهر و تأويل مربوط به باطن قلمداد گرديده است.
بنابرين دومين خاستگاه تأملات تأويلی ملاصدرا را بايد در سخنان معصومين(ع) جستجو کرد. ما در اينجا به چند مورد از اين روايات اشاره مي‌کنيم.
- ان للقرآن ظاهراً و باطناً. ([5])
- ان للقرآن ظهراً و بطناً و لبطنه بطناً الی سبعة ابطن.([6])
- القرآن ظاهره انيق و باطنه عميق, لا تغنی عجائبه و لا تنقضی غرائبه.([7])
- کتاب الله عزوجل علی اربعة اشياء: علی العبارة و الاشارة و اللطائف و الحقائق. فالعبارة للعوام, و الاشارة للخواص, و اللطائف للاولياء, و الحقايق للانبياء. ([8])
- و ما من آية الا و لها اربعة معان, ظاهر و باطن و حدّ و مطلع, فالظاهر التلاوة و الباطن الفهم, و الحد هو احکام الحلال و الحرام, و المطلع هو مراد الله من العبد بها.([9])
ملاحظه مي‌گردد که در موارد مذکور بظاهر و باطن داشتن قرآن و ذومراتب بودن آن تصريح شده است و در برخی از روايات بنقل از امام محمد باقر(ع) باطن بمعنای تأويل آيه معرفی گرديده است.
ما من القرآن آية الا و لها ظهر و بطن, ظهرهُ تنزيله و بطنُهُ تأويله.([10])
ملاصدرا در خصوص اينکه چرا برخی از افراد با باطن داشتن قرآن و تأويل آن مخالفت کرده‌اند([11]) و چنين پنداشته‌اند که قرآن مانند هر کتاب ديگری دارای الفاظ و معانی ظاهری و مشخص است و تجاوز از اين ظاهر جايز نيست, بتفصيل سخن گفته و سپس به ابطال نظريه آنها مي‌پردازد.
ملاصدرا در خصوص اينکه چرا برخی فقط بمعانی ظاهری قرآن اکتفا نموده و برای قرآن جز معانی و تفاسير محدودی که توسط برخی مفسّران مشهور مانند ابن عباس و ديگران ذکر شده و معانی ديگر قائل نيستند, دو دليل ذکر مي‌کند. دليل نخست غلبه احکام ظاهری برای اين سنخ از افراد عدم توانايی ايشان از فهم و ادراک بواطن و اسرار قرآن است و دليل دوم استناد اين گروه به حديث مشهور «من فسّر القرآن برأيه فليتبوّء مقعده من النار» و عدم دريافت معنای صحيح آن است ملاصدرا معتقد است که تفسير به رأی هرگز بمعنای عدم تدبّر و تعمق در آيات قرآن نيست. وی در اينجا به روايتی از امام علی(ع) اشاره مي‌کند که فرمود: «الا ان يؤتی الله عبداً فهما فی القرآن» و همچنين سخن آن حضرت درباره تفسير سوره فاتحه که فرمودند: «لو شئت لا وقدت سبعين بعيراً من تفسير فاتحة الکتاب» و سپس نتيجه مي‌گيرد که اگر آيات قرآنی صرفاً دارای معنای ظاهری بود, در اينصورت معنای سخنان فوق الذکر چه مي‌توانست باشد. وی در ادامه اشاره مي‌کند به موردی که پيامبر اکرم(ص) آيه شريفه بسم الله را بيست مورد تکرار نمودند و اين را دليل بر تدّبر در معانی متعدد و متکثر آيه مذکور دانسته‌اند. ملاصدرا با ذکر روايات مذکور و چند مورد ديگر نتيجه مي‌گيرد که
فهذه الامور تدلّ علی ان فی فهم معانی القرآن مجال رحب و متسع بالغ, فانّ المنقول من ظاهر التفسير ليس منتهی الادراک فيه.([12])
سپس در معانی تفسير به رأی تحليل دقيقتری ارائه داده و مي‌گويد: تفسير به رأيی که از آن نهی شده است؛ يا منظور ترک استنباط در فهم و اکتفا بظاهر عبارات است يا امری غير از اين است. صورت اول به دلايلی چند باطل است که در اينجا به چند مورد آن اشاره مي‌کنيم.
دليل اول اينکه اگر فهم و استنباط از آيات, مشروط و محدود به شنيدن از پيامبر(ص) بود؛ در اينصورت لازم مي‌آمد اکثر آنچه صحابه و تابعين از جمله ابن عباس و عبدالله ابن مسعود و نظاير اينها گفته‌اند, نظر شخصی خودشان و مصداق تفسير به رأی باشد؛ بويژه که سخنان آنها در بسياری از موارد با يکديگر قابل جمع نيست.
دوم اينکه صحابه در تفسير برخی از آيات اختلاف نموده و اظهار نظرهای مختلف و متضادی داشته‌اند که قابل جمع نيستند؛ و پيداست اين تفاسير مختلف تماماً آن چيزی نيست که از پيامبر شنيده باشند؛ زيرا پيامبر هرگز در خصوص يک آيه استنباطهای متضاد ارائه نمي‌دهند.
سوم استناد ملاصدرا به آيه شريفة «لعلمه الذين يستنبطونه منهم» است که دلالت بر استنباط و فهم اشخاص دارد بگونه‌اي که هر کسی به اندازه قوت فهم و گسترة علمش مي‌تواند از آيات قرآنی استنباط داشته باشد.
ملاصدرا در ادامه, برداشت خود را از تفسير به رأيی که از آن منع شده, بيان مي‌کند و اظهار مي‌دارد که نهی وارد در اين حديث مي‌تواند دو وجه داشته باشد؛ اول اينکه منظور از تفسير به رأي اين باشد که شخص در يک مسئله‌ای دارای رأی و نظری شخصی بوده و خواست فردی او اين باشد که نظر و رأی خود را اثبات کند و بنابرين مطابق رأی خود به تأويل و تفسير آيه بپردازد.
دوم اينکه در تفسير و فهم قرآن صرفاً به دانش عربيّت خود اکتفا نموده و استنباط معانی را فقط منحصر به اين حوزه بداند, در اينصورت طبيعی است در بسياری از موارد مرتکب سوء فهم خواهد گرديد. ([13])
بنابرين ملاصدرا در عين حال که استناد بنقل را درباره آيات قرآن بويژه آيات الاحکام جايز و لازم مي‌داند ولی معتقد است که دستگاه معرفتی ما از طريق عقل و شهود مي‌تواند به تفسير باطنی و تأويل آيات قرآنی بپردازد.
ملاصدرا رسيدن به کنه اشياء و همچنين نيل به کنه و حقيقت و تأويل آيات را از طريق عقل فلسفی غير ممکن مي‌داند؛ ولی در عين حال تلاش عقلی برای نزديک شدن به حوزه تأويل امور و تأويل قرآن را لازمه دستگاه معرفتی انسان مي‌داند.
ملاصدرا رسيدن به تأويل همه امور و کشف بواطن قرآنی را بصورت يک کلّ, فقط مختص به انسان کامل و حجت خدا مي‌داند؛ ولی در عين حال معتقد است هر انسانی متناسب با درجه وجودی خود مي‌تواند به مرتبه‌ای از تأويل امور نائل آيد.
ملاصدرا رسيدن به تأويل برخی از آيات يا مرتبه‌اي از تأويل آنها را برای انسان غير معصوم ممکن دانسته و خود مدعی نيل به برخی از اين مراتب است.
وی معتقد است همانطور که رؤيا دارای رمزهايی است که بايد آنها را تعبير کرد تا حقيقت مطلب منکشف گردد, متن قرآن نيز شباهتی به متن رؤيا دارد, به اين علت که هر دو, مفهوم يا مفاهيمی باطنی در زير ظاهر خود پنهان دارند و در واقع هر دو بمثابة يک اثر رمزی مي‌باشند که به يک حقيقت عينی اشارت دارند.
در نظر ملاصدرا تأويل در واقع کليد يا شيوه‌ای است که بواسطة آن مي‌توان رمزهای هر دو متن يعنی متن قرآن و متن رؤيا را گشود. در اينصورت مي‌توان گفت عملی را که دربرگرداندن رمزهای رؤيا انجام مي‌دهيم, چه تعبير و چه تأويل نام بگذاريم, همان عملی است که دربرگرداندن رمزها و اشارتهای قرآن کريم هنگام تأويل متن انجام مي‌دهيم.([14])

تأويل وجودی آيات قرآنی

ملاصدرا در هستی شناسی خود, با صراحت تمام «زبان تأويل» را پذيرفته و آن را به همة امور و بويژه آيات قرآنی تعميم داده است. وی با شيوة تأويل به تلفيق عقل و نقل([15]) توفيق يافته, بگونه‌اي که بيشتر نوشته‌های فلسفی او مشحون از آيات قرآنی و روايات معصومين(ع) بوده و تمام آثار دينی او, بويژه تفسير او بر قرآن و شرح اصول کافی سرشار از تأويلات عرفانی و فلسفی است.
بيترديد, تفسير و تأويل ملاصدرا از آيات قرآنی, مبتنی بر اصول و مبادی فلسفی اوست. ملاصدرا, براساس نظريه اصالت وجود و وحدت و تشکيک وجود([16]), به تحليل ظهر و بطن و مراتب و درجات آيات قرآنی پرداخته و حقيقت هر آيه را همان باطن آيه مي‌داند که تأويل آيه محسوب مي‌گردد.
درست است که ملاصدرا, دريافت کامل تأويل آيات قرآنی را غير ممکن تلقی نموده و بويژه عقل نظری و علم حصولی را به کلی از نيل به باطن آيات قرآن ناتوان معرفی مي‌کند, ولی در نظر او اين بدين معنا نيست که برای نزديک شدن به تأويل آيات هيچگونه تلاش عقلی صورت نپذيرد.
ما در اينجا به نمونه‌هايی از تفسيرها و تأويلهای فلسفی و عرفانی او اشاره مي‌کنيم, تا روشن گردد که چگونه او با توجه به مبانی وجود شناختی, به تأويل وجودی برخی آيات قرآنی دست يازيده است.

نمونه اول:

«انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض والجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوماً جهولاً»(72 / الاحزاب)
ملاصدرا براساس هستی شناسی خاص خود, در اين آيه به تأويل وجودی کلمه «امانت» پرداخته است. وی تصريح نموده که منظور از «امانت» در اين آيه «وجود خاص انسان» است. ([17])
ملاصدرا معتقد است در اين آيه به تفاوت وجود انسان با وجود موجودات ديگر اشاره شده است, با اين توضيح که وجود انسان, وجود مفتوح و منکشف است و دائماً در ترقی از يک مرتبه به مرتبة ديگر بوده و ماهيت ثابت و معين و فروبسته‌ای ندارد؛ ولی موجودات ديگر دارای حد وجودی خاص بوده و وجود آنها ثابت و فروبسته بين دو حدّ محدود است. ([18])
المراد بالامانة فی قوله تعالی: انا عرضنا الامانة _ الاية, الوجود؛ فان کل موجود سوی الانسان فله وجود ثابت لايتحول و لايتقلب من نشأة الی اُخری, و لا من وجود الی [وجود] آخر, و الانسان من حيث هو انسان فهو فی الترقی دائماً من وجود الی وجود آخر و من نشأة الی [نشأة] اخری, و ليس بثابت علی مرتبة منه.([19])

نمونه دوم:

«خلق الانسان ضعيفاً»(28 / النساء)
ملاصدرا در تأويل وجودی اين آيه, صفت «ضعيف» را بعنوان يک صفت کمالی و وجه مميز انسان از ديگر موجودات تلقی نموده است. بنظر ملاصدرا هر يک از موجودات اين جهان دارای يک صورت نوعيه است که تماميت و کمال آن موجود به آن صورت بستگی دارد و حرکت و تطور آن موجود نيز در تماميت آن صورت متوقف مي‌گردد. در اين ميان انسان, تنها موجودی است که از صورت نوعيه سست و ضعيف برخوردار است, که بلحاظ همين ضعف و سستی مي‌تواند استعدادهای فراوان و آمادگيهای پی در پی داشته باشد. بنابرين صورت نوعيه انسان با صورت نوعيه هر موجود ديگری متفاوت است و اين ضعف و سستی که در صورت نوعيه انسان است يک وجه برتری محسوب مي‌گردد؛ زيرا باعث مي‌گردد اين موجود در هر مرتبه از مراتب هستی که قرار گيرد, جهت قبول و نيازمندی, بر او غلبه داشته باشد و بلحاظ همين جنبة قبول و نيازمندی, مي‌تواند بار امانت الهی يعنی وجود را تحمل کند.
فبهذا العجز و الضعف استعد هو من بين الاجسام الصلبة کالارض و الجبال و الجواهر القوية _ کالسبع الشداد _ لتحمل الامانة المشاراليها فی قوله تعالی.([20])
ملاصدرا براساس همين معنا, تصريح مي‌کند که گرچه انسان در آغاز خلقت مانند موجودات ديگر دارای صورت نوعيه واحد است؛ ولی در پايان, يک حقيقت نوعی واحد بشمار نمي‌آيد, بلکه هر فردی از آن, متناسب با اخلاق و ملکاتی که کسب کرده و متناسب با درجه‌اي که طی نموده است؛ خود, نوعی مستقل خواهد گرديد.([21])

نمونه سوم:

«لا الشمس ينبغی لها ان تدرک القمر و لا الليل سابق النهار»(40 / يس)
تأويلات ملاصدرا دربارة آيه مذکور همگی از سنخ تأويل وجودی است و مبتنی بر مطابقت بين آدم و عالم و قرآن (کتاب نفس, کتاب تکوين و کتاب تدوين) است.
وی «شمس» را مثال عقل و قمر را مثال «نفس» دانسته و همانطور که خورشيد علامت روز و ماه علامت شب است, عقل نيز نشانه روز عالم جبروت و نفس نيز نشانه شب عالم ملکوت است. با اين وصف که عالم جبروت که عالم قدرت و تأثير است, مراتب نخستين وجود است که بحسب الابداع از حق افاضه شده و عالم ملکوت که عالم تأثر و قبول است, مراتب بعدی وجود است که پايينتر از عقول قرار دارد.
او توضيح مي‌دهد که نور خورشيد بر خلاف نور ماه اولاً ذاتی خورشيد است و ثانياً قويترين و آشکارترين نور است؛ ولی انسانها بجهت ضعف قوه بينايی از رؤيت خورشيد عاجز بوده و بنابرين نور ماه را بصورت آشکارتر مي‌بينند.([22])
وی بر همين اساس نتيجه مي‌گيرد کسانيکه از چشم باطن بيبهره باشند نيز عالم محسوسات را روشنتر و آشکارتر از عالم عقول مي‌دانند و حقتعالی در نظر آنها پوشيده تر از هر چيزی است در حاليکه او ظاهرترين و جليترين اشياء است.
او همچنين نتيجه مي‌گيرد که همانطور که ماه هر چه بيشتر به خورشيد نزديکتر شود, بيشتر رنگ باخته بگونه ايکه ظهورش به کلی ممکن است زائل گردد, انسان نيز هر چه ارتقای وجودی پيدا کرده و به مبدأ هستی بيشتر نزديک گردد, از انانيّت او کاسته شده و فانی در حق مي‌گردد.([23])

نمونه چهارم:

«و ان من شیءٍ الا عندنا خزائنه و ما ننزّله الا بقدر معلوم»(21 / الحجر)
ملاصدرا در تأويل اين آيه بمراتب و درجات وجود اشاره نموده و اظهار داشته که اصل موجودات در نزد خداست و آنچه که در نزد ماست, در واقع نمونه‌اي از آن حقيقت اصيل است. وی در واقع نظريه مثل افلاطونی را پذيرفته و تصريح نموده است که هر نوع طبيعی که محسوس ماست, دارای صورتی مفارق و غير مادی است که همان مثل عقليه است که در نزد خداست. عين سخن او چنين است.([24])
تلک الخزائن هی الصور المفارقه و المثل العقلية الموجودة عند الله لهذه الانواع الحسية الطبيعية, فان لکل نوع طبيعی صورة مفارقة عن المواد کما راه افلاطن و من سبقه…([25])

نمونه پنجم:

«ما من دابة الا هو آخذ بناصيتها انّ ربّی علی صراط مستقيم(56 / هود)
ملاصدرا, در تأويل آيه مذکور نيز به وجود و مراتب آن توجه داشته و اظهار مي‌دارد که حقيقت الهی اصل و تأويل همة اشياء است. او سپس مي‌افزايد که حرکت هر جنبنده‌اي بيترديد ناشی از جنباننده يا محرکی است و چون تسلسل باطل است در نهايت حرکت هر جنبنده‌ای به محرک غير متحرکی منتهی مي‌گردد که همان حضرت حق جلّ و علاست که بریّ  از هر‌گونه حرکت و طلب است. [ما من شیء فی العالم الا واصله من حقيقة الهية و سرّه من اسم الهی؛ و هذا لا يعرفه الا الکاملون].([26])
ملاصدرا معتقد است همانطور که اصل و ابتدای تمام موجودات حضرت حقتعالی است, مآل و بازگشتنگاه همه موجودات نيز هموست؛ اين همان نکته برجسته هستی شناسی تأويلی ملاصدرا است که برای هر عالمی حقيقتی قائل است تا برسد به حقيقة الحقايق که همان خداوند متعال است بنابرين در هستی شناسی ملاصدرا تأويل همه موجودات, «خدا» است.

نمونه ششم:

«و آية لهم انّا حملنا ذريتهم فی الفلک المشحون و خلقنا لهم من مثله مايرکبون»(42/ يس)
ملاصدرا در ذيل آية شريفه مذکور پس از توضيحات مقدماتی با عنوان «تلويح تأويلی» چنين اظهار مي‌دارد که «ذريّه» در اين آيه اشاره به «روح انسانی» داشته و «فلک مشحون» اشاره به «بدن انسان» دارد که مشحون و مملو از قوای مدرکه و محرکه است که بمنزلة ساکنان و کارگزاران کشتي‌اند و هر کدام عمل خاصی برای حرکت کشتی انجام مي‌دهند.
وی معتقد است آيه «و خلقنا لهم من مثله ما يرکبون» نيز اشاره به بدن مثالی برزخی دارد که در عالم برزخ يعنی قبل از قيامت کبری, حامل و متعلق نفس خواهد بود.

نمونه هفتم:

«هو الذی خلق لکم ما فی الارض جميعاً ثمّ استوی الی السماء فسوّيهنّ سبع سموات و هو بکلّ شیءٍ عليم(29 / البقره)
ملاصدرا پس از تفسير آيه مذکور که معمولاً بشيوه مفسّرين قرآن صورت مي‌پذيرد؛ به تأويل آيه فوق الذکر پرداخته و آن را با مراتب و مراحل وجودی انسان تطبيق نموده است. وی مي‌گويد از آيه مورد نظر چنين بر مي‌آيد که انسان غايت و ثمره جميع موجودات است. وی معتقد است اصل و ريشة انسان در عالم اعلی است که از آن هبوط کرده و در سير صعودی, مجدد به همان عالم باز خواهد گشت و لازمه صعود به اعلی مراتب عالم را عبور و مرور از تک تک درجات و مراتبی مي‌داند که بين اين عالم (که ادنی مراتب عالم است) و عالم اعلی وجود دارد.([27]) انسان در سير تکامليش مي‌تواند تمام درجات و مراتب هستی را سير نموده و با آنها متحد گردد. گرچه بسياری از انسانها بمرتبه‌اي از مراتب بينهايت هستی مي‌رسند و در آن مرتبه متوقف مي‌گردند. بديهی است مرتبة وجودی هر انسانی مطابق با درجه‌اي از وجود است که به آن نائل آمده است. وی آيه شريفة «و لکل درجات مما عملوا» را ناظر به اين معنا مي‌داند.
ملاصدرا در ادامه با کمک اصل حرکت جوهری و قاعده اتحاد عالم و معلوم, به تبيين معانی مذکور پرداخته مي‌گويد انسان در سير باطنی خود به هر درجه از درجات وجود برسد, با آن متحد مي‌گردد بگونه‌اي که احکام و صفات آن مرتبه از وجود بعينه درباره او صادق خواهد بود و افعال و آثار مختص آن مرتبه از او صادر خواهد شد. اين سير باطنی از آسمانی به آسمان ديگر و از عالمی به عالم ديگر همچنان مي‌تواند استمرار داشته باشد؛ تا اينکه با عقل فعّال متحد شده و عالمی عقلی مشابه عالم عينی گردد.
وی بر اين اساس, انسان کامل را مظهر تمام موجودات دانسته که سرتاپای او تمام هستی را پرکرده است بگونه‌اي که بحسب وجود زمانی بين آدم(ع) و خاتم(ص) قرار گرفته و بحسب مکانی قدمهای او در زمين و سر و گردن او در آسمان عليا هماهنگ و منطبق بر عوالم و مراتب هستی است.([28])
وی در پايان, «سبع سموات» را نيز بمراتب و درجات هفتگانة باطن انسان تأويل مي‌کند که عبارتند از نفس, قلب, عقل, روح, سرّ, خفی و اخفی.([29])

نمونه هشتم:

«و تری الجبال تحسبها جامدة و هی تمرّمرّ السحاب»(88 / النمل)
ملاصدرا آيه مذکور را به حرکت جوهری تأويل نموده است. وی آياتی ديگر نيز از قبيل «يوم تبدّل الارض غير الارض و السموات» «بل هم فی لبس من خلق جديد» را مؤيد حرکت جوهری تلقی نموده است.
در نظر ملاصدرا, مطابق آيه مذکور کوهها و بطور کلی عالم ماده پيوسته در حال تبدّل و تجدّد هستند و اين حرکت استکمالی تا جايی ادامه مي‌يابد که کوه به مقام نبات و حيوان و همينطور در طول زمان در اثر فيض الهی به درجه انسان بالفعل مي‌رسد. وی ورود به قوس صعود را تنها از دريچة انسان که کون جامع است ممکن مي‌داند.
همينطور است دربارة زمين طبيعت که حرکت و تبدّل باعث مي‌شود تبديل به زمين مثالی و اخروی گرديده و خلقت و خلعت جديدی پيدا کند.

نمونه نهم:

«کلّ شیءٍ هالک الا وجهه» (88 / القصص)
ملاصدرا در تأويل اين آيه نيز به حقيقت وجود و مراتب آن نظر دارد. در هستی‌شناسی ملاصدرا, وجود همه موجودات, خداست؛ بنابرين در نظام فلسفی او, هر چه هست يا او (خدا) است يا از اوست. وی براساس اصالت وجود و وحدت تشکيکی وجود, ماسوی خداوند را عين ربط و فقر و وابستگی به خداوند دانسته و بجای امکان ماهوی يا امکان ذاتی که وصف ماهيت است, امکان فقری يا فقر وجودی را مطرح نموده که از اوصاف مراتب نازل وجود محسوب مي‌گردد.
ملاصدرا بر همين اساس در آيه «کلّ شیءٍ هالک الاّ وجهه» مي‌گويد «هالک بودن» صفت ماسوی الله است؛ بدين معنا که ماسوی الله هيچگونه استحقاق وجودی نداشته و ذات آنها عين فقر و وابستگی به غير است و تنها حقيقت وجود که حضرت حق جلّ و علااست, فعليت محض بوده و ذاتاً استحقاق وجودی دارد. اين نوع برداشت در واقع يک نوع تأويل وجودی محسوب مي‌گردد که دارای مبانی وجود شناختی است.
عين عبارت وی در اينباره چنين است:
و اشير الی معنی الامکان الذاتی الشامل لجميع الممکنات فی قوله تعالی کل شیءٍ هالک الاوجهه, اذالهلاک عبارة عن لا استحقاقيه الوجود, فاستثنی وجهه و هو جهة الوجوب الذی هو فعلية الوجود.([30])

نمونه دهم:

«قل هو الله احد» (1 / التوحيد)
ملاصدرا وحدت حقتعالی را از نوع وحدت حقّة حقيقية دانسته و همة انواع وحدت را به اين نوع وحدت برمی گرداند. وی در هستی شناسی تأويلی خود, نه تنها وجود خداوند را اصل و تأويل همة وجودات مي‌داند, بلکه معتقد است هر صفت کمالی که در مخلوقات يافت گردد بازگشت آن به صفات کمالی حضرت حق جلّ و علااست. بر همين اساس وحدت حضرت حق, از سنخ وحدت عددی نمي‌تواند باشد, بلکه از سنخ وحدت غير عددی است که از آن به وحدت حقّة حقيقيه ياد شده است. وحدت حقّه حقيقيه بمعنای سعه وجودی است و حتی با کثرت نيز قابل جمع است. ([31])
ملاصدرا, با کمک اصول فلسفة متعاليه خود بويژه از طريق قاعده بسيط الحقيقه کل الاشياء, بخوبی توانست اين معنای از توحيد را که در قرآن کريم و نهج البلاغه و ديگر بيانات معصومين(ع) بصورت سربسته وارد شده بود تبيين فلسفی و عقلی نمايد. او بعد از اثبات اين معنا که خداوند, حقيقت وجود است و از هرگونه نقص و محدوديت مبری است, بواسطه قاعده مذکور اثبات مي‌کند که حقيقت و اصل هر وجودی در حضرت حقتعالی است, چه در غير اينصورت مستلزم ترکيب در وجود خداوند خواهد گرديد و لازمه ترکيب نيز نقص و نيازمندی است. او خداوند را بسيط الحقيقة دانسته و معتقد است هيچ صفت کمالی را نمي‌توان بسيط الحقيقه سلب نمود, چه اين, مستلزم آن است که بسيط الحقيقه مرکب از دو جنبه وجدان و فقدان باشد و لازمه آن معنا تناقض است. در اين ديدگاه, خداوند واحد است, يعنی او اصل و اساس هر چيز است و بطور کلی هيچ چيزی غير از او وجود ندارد.
انّ واجب الوجود تمام الاشياء و کلّ الموجودات و اليه يرجع الامور کلّها.([32])

تأويل وجودی سخنان معصومين(ع)

ملاصدرا در عين حال که حفظ ظاهر الفاظ را لازم و ضروری مي‌داند, معتقد است, جمود بر ظواهر و توقف در مرحله حس و خيال راه وصول به عوالم بالاتر و معانی والاتر را مسدود مي‌کند. وی بر همين اساس, از کسانيکه تنها بر ظاهر قرآن و سخنان معصومين اصرار مي‌ورزند, شکايت نموده و مي‌گويد: من در اين زمان در ميان جماعتی گرفتار شده ام که هرگونه تأويل و ژرف انديشی در متون دينی را بدعت در دين مي‌شمارند و در مرتبة جسم و امور جسمانی متوقف شده و از علوم الهی و معنوی و اسرار ربانی که بوسيله پيامبران بر مردم نازل شد, دوری مي‌گزينند.([33])
ملاصدرا معتقد است کسانيکه فقط بظاهر آيات قرآن و سخنان معصومين, بسنده مي‌کنند, فقط از ادراکات ظاهری و علوم اکتسابی برخوردارند و ماداميکه از ادراکات باطنی و علوم شهودی بهره‌مند نگردند, نخواهند توانست به ادراک امور باطنی نايل آيند. در نظر ملاصدرا, سخنان معصومين(ع) نيز همانند آيات قرآنی دارای ظاهر و باطن و تفسير و تأويل است.([34]) زيرا انسان معصوم(ع), انسان کاملی است که تمام مراتب و درجات وجود را شهود نموده و نسخه بدل عالم هستی است و همانطور که وجود مقدسش دارای ظاهر و باطن است و ظاهر آن در بين مردم و بر روی زمين و باطن آن در عرش اعلی در نزد خداست, سخن او نيز دارای ظاهر و باطن و هر بطنی از آن نيز دارای بطن ديگر است. علاوه بر آن, سخن معصوم(ع), سخن خداست, زيرا انسان معصوم(ع) فانی فی الله بوده و نه تنها سخن او سخن خداست, بلکه افعال و اعمال او نيز در واقع افعال و اعمال خداست. او خليفه خداست و از جانب خود سخنی نمي‌گويد. بنابرين قرآن و کلام معصوم, منشاء واحدی دارند و بر خلاف سخنان انسانهای عادی که صرفاً يک پديدة زبانی هستند محدود و خطاپذير نبوده, بلکه از افزونه معنايی بيکرانی برخوردار است, چه در غير اينصورت هرگز متون دينی قادر نخواهد بود که برای بينهايت مخاطبان دينی خود تا روز قيامت پيام نو ارائه دهند و اين با ادعای دين خاتم و دين کامل ناسازگار است. ملاصدرا با توجه به آنچه ذکر شد, اعتقاد راسخ دارد که سخنان معصومين(ع) دارای ظاهر و باطن است و نبايد فقط بظاهر آنها بسنده کرد. وی برهمين اساس به شرح و تفسير و تأويل سخنان معصومين(ع) در آثار خود بويژه در شرح اصول کافی پرداخته است, که ما در اين قسمت برای تبيين بيشتر مطلب فقط به چند نمونه از آن اشاره خواهيم کرد.

نمونه اول:

«من مات فقد قامت قيامته»
ملاصدرا سخن مذکور را در مظهر دوم از کتاب المظاهر الالهيه از رسول اکرم (ص) نقل نموده و به تأويل آن پرداخته است. وی در اينجا به تطبيق کتاب تکوين (عالم اکبر) با کتاب نفس (عالم اصغر) پرداخته و نتيجه مي‌گيرد که آفرينش جهان و برانگيخته شدن آن در روز قيامت, مانند آفرينش و دوباره زنده شدن انسان در آخرت است. وی در پژوهش خود اظهار مي‌دارد همانطور که انسان در بدو پيدايش, وجودی ضعيف و بالقوه دارد و در اثر حرکت جوهری بتدريج از قوه به فعل درآمده و شدت و کمال مي‌پذيرد تا اينکه جسم او دوباره رو به ضعف و پيری نهاده و روح, قوت و استقلال مي‌گيرد؛ و در اينصورت دنيای او پايان يافته و آخرت او آغاز مي‌گردد و در واقع به پروردگار خود باز مي‌گردد؛ همينطور است در خصوص عالم اکبر که همواره در حال انتقال و دگرگونی بوده و از قوه به فعل درآمده و شدت و کمال مي‌پذيرد, تا اينکه حقيقت آن در عالم آخرت نمايان مي‌گردد. بنابرين عالم دنيا مرحله قبل از مرگ و عالم آخرت, مرحله بعد از مرگ انسان است. ملاصدرا با توجه به آنچه گذشت به تأويل سخن پيامبر اکرم(ص) پرداخته و مي‌گويد:
و بدان همچنانکه شخص آدمی مي‌ميرد و روح از بدنش بيرون مي‌رود و بنابر سخن رسول اکرم(ص) که فرمود: «من مات فقد قامت قيامته» قيامت او بر پا مي‌گردد؛ در اين هنگام آسمان او که همان پرده‌های دماغی وی است شکافته مي‌شود و ستارگان او که همان قوای مدرکه وی است, پراکنده مي‌شود و اختران او که همان حواس وی است تيره مي‌شود و خورشيد او که همان قلب و سرچشمة انوار قوا و حرارت غريزی وی است درهم نورديده مي‌شود, و زمين او که همان بدن وی است لرزان مي‌شود و کوه او که همان استخوانهای وی است خرد مي‌شود و وحوش او که همان قوای محرکه وی است دوباره زنده مي‌شود. انسان کبير يعنی همة عالم جسمانی که جانوری مطيع خدا و متحرک به اراده است, نيز به همين نحو مي‌ميرد, چه عالم جسمانی بدنی واحد دارد که همان جرم کلّ است و طبعی واحد و ساری در جميع دارد, که همان طبيعت کل است, و نفسی واحد و کلی, و روحی کلّ دارد که بر جميع عقول مشتمل است, و از آن به عرش معنوی که خدای رحمان بر آن مستقر است تعبير مي‌شود. پس بدن و طبيعت عالم جسمانی هلاک شونده و فنا پذيرند؛ وليکن روح و نفس آن در جهان آخرت برانگيخته خواهند شد و بسوی پروردگار خود برخواهند گشت و نزد او باقی خواهند ماند,”کل من عليها فان و يبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام([35]).‘‘
بنابرين ملاصدرا, قيامت و وقايع آن را در درون آدمی جستجو مي‌کند و اين معنا مبتنی بر عالم داری انسان در هر دو نشئه است. بدين معنا که همانطور که دنيا بدون انسان معنا نخواهد داشت, آخرت نيز بدون انسان معنا نخواهد داشت.

نمونه دوم:

«القبر روضة من رياض الجنة او حفرة من حفر النيران»
ملاصدرا در موارد متعددی روايت مذکور را از رسول اکرم(ص) نقل نموده و به تأويل آن پرداخته است. وی براساس اصالتی که برای باطن امور قائل است, تصريح مي‌کند که قبر حقيقی انسان در درون خود او وجود دارد. اگر باطن و دل انسان آراسته به عشق و محبت و صفا و ديگر فضائل و کمالات باشد, در اينصورت بسبب صفای آن, هر روز هزاران فرشته و پيامبر و ولی در آن فرود مي‌آيد و اينگونه باطن بمثابة باغی از باغهای بهشت است و اگر باطن و دل انسان مملو از بغض و حسد و کينه و شهوت و نظاير اينها باشد هر روز هزاران وسوسه و دروغ و ناسزا در آن مي‌افتد و اينگونه باطن بمثابة مغاکی از مغاکهای دوزخ است.
ملاصدرا بر اين اعتقاد است که هر کس چشم بصيرت داشته باشد و از ادراکات باطنی بهره مند باشد, مي‌تواند به باطن و درون خود و يا ديگران نگاه کند و قبل از مرگ, قبر واقعی خود را مشاهده نمايد. البته همه انسانها بعد از مرگ بجهت انقطاع از علايق دنيوی قبر واقعی خود و آنچه در آن است را مشاهده خواهند نمود و عذاب و ثواب قبر نيز چيزی جز مشاهده باطن خود نيست.([36])
وی بر همين اساس, بهشت و جهنم را نيز در باطن انسان جستجو مي‌کند؛ کما اينکه عالم آخرت را نيز در باطن دنيا موجود مي‌داند.([37]) بتعبير ديگر او معتقد است, چنين نيست که نفوس انسانها وارد بهشت يا جهنم شوند؛ بلکه اين بهشت و جهنم است که در نفوس انسانهاست.([38])
ملاحظه مي‌گردد که در هستی شناسی ملاصدرا, هر چيزی دارای ظاهر و باطنی است که ظاهر آن محسوس و ملموس و باطن آن غير محسوس و معقول است. ملاصدرا _ همانطور که پيشتر گذشت _ حقيقت هر چيزی را همان باطن آن مي‌داند که متناسب با مرتبة فهم و ادراک اکثريت انسانها که از ادراکات باطنی بيبهره‌اند, تنزّل پيدا کرده و در قالب الفاظ و کلمات و بطور کلی امور دنيوی نمود پيدا کرده است.

نمونه سوم:

«اذا قام قائمنا وضع الله يده علی رؤس العباد فجمع بها عقولهم و کملت احلامهم»
ملاصدرا در شرح اصول کافی به تفسير و تأويل روايت مذکور که از سخنان امام صادق(ع) است پرداخته است. نخست به توضيح کلمه «قائم» که از القاب حضرت مهدی(ع) است پرداخته و اظهار داشته است که حضرت مهدی (ع) را «قائم» مي‌گويند زيرا وجود او بگونه‌ای موجود است که تغييرات و تحولات امور در او مؤثر واقع نمي‌شود و در واقع کيفيت حيات و بقای او (ع) مانند حيات و بقای حضرت عيسی(ع) در آسمان است. سپس به تأويل عبارت «وضع الله يده علی رؤس العباد...» مي‌پردازد و مي‌گويد منظور از «يد» ملکی از ملائکه است؛ زيرا خداوند منزه از آن است که دارای اعضا و جوارح باشد و منظور از «رئوس العباد» نفوس ناطقه و عقول هيولانی انسانهاست, زيرا عقول در انسان بالاترين چيز در ميان اجزاء و قوای ظاهری و باطنی او محسوب مي‌گردد و بمنزله «رأس» تلقی گرديده است. سپس در توضيح «فجمع بها عقولهم» مي‌گويد يعنی خداوند بواسطة يک ملک قدسی و جوهر عقلی, عقول انسانها را از جهت تعليم و الهام سامان مي‌بخشد, زيرا عقول انسانی در اوائل, گرفتار در بدن و امور حسی و اميال و شهوات و اوهام است, سپس با ارتقای وجودی که پيدا مي‌کند و از عالم حس حرکت کرده و وارد عوالم بالاتر مي‌شود, در اينصورت به حقيقت خود پی برده و عقل او بواسطة علم و حال کامل مي‌گردد. لازمه اين تکامل وجودی آن است که از مقام تفرقه جدا شده و بمقام جمعيت و وحدت باز مي‌گردد و بتعبير ديگر از موطن فصل به موطن وصل و از فرع به اصل رجوع مي‌کند.
وی در پايان دليلی برای اين نوع ارتقای وجودی انسان ذکر مي‌کند, به اينصورت که از زمان حضرت آدم(ع) تا حضرت خاتم(ص) معجزات پيامبران بگونه‌اي بوده است که هر چه به زمان پيامبر خاتم(ص) نزديکتر شده, معقولتر و روحانيتر گرديده, کما اينکه قرآن بعنوان معجزة جاويدان پيامبر اسلام, يک امر عقلی است, در حاليکه معجزات پيامبران پيشين بيشتر محسوس و جسمانی بوده است.
ملاصدرا معتقد است اين ارتقای وجودی انسان تا به درجه‌ای استمرار پيدا خواهد کرد که در آخر الزمان انسان نيازی به پيامبری که از جانب خدا ارسال شود نداشته بلکه همان رسول داخلی يعنی عقل برای او کفايت خواهد نمود.([39])

نمونه چهارم:

«الناس نيام, فاذا ماتوا انتبهوا»
ملاصدرا در موارد عديده‌اي به حديث مذکور اشاره نموده و به تفسير و تأويل آن پرداخته است. وی همانگونه که برای عالم هستی مراتب و درجات قائل است, برای وجود انسانی نيز مراتب و درجات متعدد ترسيم نموده و معتقد است, ماداميکه انسان در عالم حس قرار دارد نسبت به عالم برزخ و عالم قيامت بی اطلاع بوده و هنگامی که وارد عالم برزخ مي‌گردد متوجه مي‌شود که در دنيا نسبت به عالم برزخ در خواب بوده و حقيقت اشياء آن چيزی نبوده که در دنيا توسط حواس ظاهری لمس نموده بود و هنگامی که وارد عالم قيامت مي‌گردد متوجه مي‌گردد که حقيقت امور در آنجاست و تاکنون نسبت به آنها در خواب و غفلت بسر مي‌برده است.
ملاصدرا, مطابق با اصول هستی شناسی خود, که برای هر چيزی اصل و حقيقتی قائل است, تصريح مي‌کند که حواس دنيايی انسان نيز دارای اصل و حقيقتی است و از آنها به حواس باطنی ياد مي‌نمايد. وی معتقد است بواسطه حواس باطنی است که آدمی مي‌تواند به مشاهده و رؤيت حقيقت امور نائل آيد, در نظر ملاصدرا, مانع اصلی برای حواس باطنی, چيزی جز آثار حواس ظاهری نيست که اين آثار فقط بواسطة «موت» مي‌تواند مرتفع گردد.([40])
با پديدة «موت» حواس واقعی انسان از بند موانع و شواغل دنيوی رها گرديده و متناسب با درجه وجودی فرد, قادر به مشاهده حقيقت امور در درون خود خواهد گرديد.
اين نکته قابل دقت است که ملاصدرا در تأملات تأويلی([41]) خود, در نهايت, حقيقت هر امری را در درون انسان جستجو مي‌کند؛ وی صور اخروی را به دو دسته تقسيم نموده, گروهی را مجرد تام و گروه ديگر را قائم به نفس تلقی نموده است.
ملاصدرا در عين حال به اين نکته توجه دارد, که ارجاع حقيقت اموری از قبيل بهشت و جهنم و عذاب قبر و نظاير اينها به درون انسان ممکن است موجب اين تصور گردد که اين امور موهوم و غير واقعيند؛ بنابرين در پاسخ اين شبهه تصريح مي‌کند که با تقويت حس باطن بسهولت مي‌توان دريافت که امور مربوط به قيامت نسبت به امور حسی بمراتب از شدّت و قوّت وجودی بيشتر برخوردار است.
زيرا امور دنيوی و حسّی مشمول حرکت و موجود در هيولايند؛ در حاليکه امور اخروی مجرد و يا قائم به نفسند که خود از جواهر ملکوتی محسوب مي‌گردد.([42])

«تأويل» بمثابة يک «روش»

همانطور که ملاحظه مي‌گردد, ملاصدرا از «تأويل» بعنوان يک «روش» برای کشف باطن امور و نيل به «حقيقت» آنها استفاده کرده است. بر خلاف بسياری از مفسّران و اصوليين که تأويل را صرفاً در خصوص آيات قرآن جاری مي‌دانند, ملاصدرا به کمک ضمير خيال انديش خود آن را به همه امور تعميم داده است. وی معتقد است همانطور که قرآن (کتاب تدوين) و سخنان معصومين(ع) دارای ظاهر و باطن و تفسير و تأويلند, انسان (کتاب نفس) و عالم (کتاب تکوين) نيز دارای ظاهر و باطنی است که به کمک «تأويل» مي‌توان باطن آنها را دريافت. «تأويل» بمعنايی که مورد نظر ملاصدرا است, هرگز يک امر مفهومی صرف نيست, بلکه از پشتوانة عظيم وجود شناختی برخوردار است. عدم توجه کافی به اصول و مبانی وجود شناختی ملاصدرا در هستی شناسی تأويلی وی, موجب مي‌شود که شخص نتواند بمعنای دقيق «تأويل وجودی» و نحوه تحقق آن پی ببرد. بيترديد يکی از وجوه اصلی تمايز بين تأويل وجودی مورد نظر ملاصدرا و هرمنوتيک جديد همين معناست که در هرمنوتيک جديد متن کتاب مقدس و تأويل و تفسير آن صرفاً يک فرايند زبانی است؛ در حاليکه تأويل قرآن و سخنان معصومين(ع) در نزد ملاصدرا امری کاملاً وجودی است که بدون توجه به حقيقت وجود و انسان قابل تبيين نخواهد بود.
تلاش ملاصدرا در خصوص اثبات مراتب و درجات هستی و عوالم وجودی, و اينکه اصل و تأويل همه مراتب و عوالم, حضرت حق جلّ و علاست و تصريح به اين معنا که عالم محسوسات در واقع بمثابه مثال و رمز بوده و از حقايق وجودی بالاتر و والاتر حکايت مي‌کند (اصل موازنه عالم محسوس و معقول) از جمله مبادی و اصول متقنی است که بدون توجه به آنها, اهميت تأويل وجودی آشکار نخواهد شد.([43])
سفرهای چهارگانه (اسفار اربعه) مراحلی است که بخوبی روش تأويل را نشان مي‌دهد زيرا در سفر اول و دوم است که سالک بر اسماء الهی آگاه شده و همه حقايق وجودی را در خود جای مي‌دهد و در واقع مجموعه‌اي بالقوه از همه هستی مي‌گردد و در سفر سوم و چهارم اين درونی سازی, بيرونی مي‌شود و بعبارت ديگر سالک آنچه را مشاهده نموده, تبيين همگانی مي‌نمايد. دو اصل بنيادين حرکت جوهری و اتحاد عالم و معلوم نيز از جمله قواعدی هستند که بدون آنها _ همانطوری که قبلاً بيان شد _ تأويل وجودی قابل تحقق نخواهد بود.([44])
آدمی در اسفار اربعه, همواره در سير تکاملی خود (براساس قاعده حرکت جوهری) از مرتبه‌اي بمرتبة ديگر و از عالمی به عالم ديگر منتقل مي‌گردد و (براساس قاعده اتحاد عالم و معلوم) با هر يک از عوالم و مراتب هستی مي‌تواند اتحاد پيدا کند, و اساساً اتحاد با هستی است که تأويل را ممکن مي‌گرداند.
از آنجايی که ساختار وجودی انسان نيز بر خلاف موجودات ديگر قابليت پذيرش بينهايت امکانهايی که در پيش روی اوست را دارد, سير تکاملی او مي‌تواند تا بينهايت استمرار پيدا کند بگونه‌اي که شخص تبديل به يک عالم عقلی مشابه عالم عينی گردد, چيزيکه هدف نهايی هستی شناسی تأويلی محسوب مي‌گردد.
اتحاد شخص با هر مرتبه از هستی, موجب تحقق عينی آن مرتبه از هستی در درون او و در نهايت انکشاف آن مرتبه از هستی برای وی خواهد شد.
انسان در پايان سفرهای چهارگانه به درجه‌اي از وجود مي‌رسد که ملکوت و حقيقت اشياء را در درون خود مشاهده خواهد نمود و اين اتحاد با مراتب هستی و عوالم عينی است که «تأويل» و نيل به «حقيقت» و «باطن» اشياء را برای وی ممکن مي‌گرداند, چه در صدرايی «تأويل» اشياء همان «باطن» آنهاست که جزء ذات انسان گرديده و برای وی منکشف شده است.
پيداست که سير تکاملی انسانها با يکديگر متفاوت بوده و همين تفاوت مراتب وجودی انسانهاست که منشاء اختلاف در تأويل است؛ زيرا انسان در سلوک باطنی و معنوی خود به هر مرتبه‌اي از وجود که برسد باآن مرتبه اتحاد پيدا کرده و تأويل عوالم و مراتب پايينتر را مشاهده خواهد نمود. تنها انسان کامل است که تمامی مراتب و عوالم وجودی را سير نموده و به مشاهده حقتعالی([45]) _ که تأويل همه اشياء است _ نائل آمده و از تأويل همه امور آگاه است. بنابرين سفرهای چهارگانه (اسفار اربعه) مراحلی است که شخص را به درجه‌اي از وجود مي‌رساند که حس تأويل در او بوجود آمده و قادر بتأويل امور مي‌گردد.([46])
ايجاد حس تأويل چيزی نيست که صرفاً از طريق علوم اکتسابی و تعليمی حاصل گردد, بلکه نيازمند نوعی مجاهده نفسانی و تصفيه باطن و تزکيه نفس است؛ چه, کسيکه بتأويل امور آگاهی پيدا مي‌کند, بنابر آنچه گذشت نخست حقيقت امور را در درون خود مشاهده مي‌کند و سپس تلاش مي‌کند رقيقه‌اي از آن حقيقت باطنی را در قالب الفاظ و کلمات بصورت استدلالی بيان نمايد.
بيترديد ملاصدرا در بنای هستی شناسی خود, بشدت از محی الدين عربی متأثر است, زيرا ابن‌عربي, بيش از هرکس, به کارکرد حيرت انگيز «تأويل» توجه نموده و آن را بصورت مطلق در همه امور جاری دانسته است. وی با در هم آميختن ايده‌های گوناگون از قبيل افلاطونی و نو افلاطونی وگنوسی و غيره با انديشه‌های باطنی اسلامی, دستگاه توانايی را پيريزی نموده که بحث و بررسی آن خود مقال و مجالی مستقل مي‌طلبد و از حوزه اين پژوهش بيرون است.
يکی از برجسته ترين ويژگيهای مکتب فکری ابن‌عربي _ که در حکمت متعاليه ملاصدرا بنحو آشکاری بکار گرفته شده است _ در آميختگی دائمی تصوير و مفهوم «= کشف و استدلال» است.
ملاصدرا مانند ابن‌عربي, در بسياری از مبانی و اصول اساسی فلسفه خود همزمان منطقی و عارفانه مي‌انديشد, بگونه‌اي که هر يک از اين دو جنبه, مکمل ديگری بوده و بتنهايی ناقص خواهد بود.
در هستی شناسی ملاصدرا, تأويل بمثابه يک روش در حل بسياری از امور بکار گرفته شده است؛ با اين توضيح که در کارکرد تأويلی و امکان تحقق آن, همواره حقيقت امور بصورت درونی مورد مشاهده قرار گرفته و سپس تبيين استدلالی گرديده است. در نمونه‌هايی که از آيات قرآن و سخنان معصومين(ع) در اين فصل بيان گرديد, بخوبی مي‌توان استنباط نمود که ملاصدرا, چگونه از «تأويل» بعنوان يک روش برای دريافت معانی باطنی آنها کمک گرفته است.
در آنجا روشن شد که تأويل همه امور از جمله آيات قرآن و سخنان معصومين(ع), منوط به درک ارتباط آدم و عالم و بيان نسبت آن دو با حضرت حق جلّ و علاست. اين همان ويژگی مهم تأويل مورد نظر ملاصدراست که ما از آن به «تأويل وجودی» ياد کرديم. اين نحوه از تأويل که کارکرد ممتاز آن در هستی شناسی ملاصدرا به اثبات رسيده است, علاوه بر پشتوانه عظيم وجود شناختی, در بردارنده نوعی علم المعرفة و معرفت النفس نيز هست؛ چه از طريق تبيين وجودی نفس و مراتب آن, نوع ديگری از آگاهی يعنی کشف و شهود که در نزد بسياری از فيلسوفان مغفول واقع شده, بکار گرفته شده و با شناخت منطقی و علوم حصولی ترکيب گرديده است؛ و بدينصورت ملاصدرا «تأويل» را بعنوان يک «روش» برای کشف افقهای پنهان و نيل به «حقيقت امور» در اختيار قرار داده است.

ماحصل و مرور

ملاصدرا, همانطور که گذشت, با صراحت تمام روش «تأويل» را پذيرفته و آن را به تمام امور تعميم داده است. وی با استناد به سخنی از پيامبر اسلام(ص) که فرمود «الناس نيام, فاذا ماتوا انتبهوا», چنين اظهار مي‌دارد که هر چه انسان در عالم دنيا مي‌بيند, بمنزلة رؤيای شخص نائم و در واقع نوعی خيال است که بايد بناچار «تأويل» گردد و به اصل و ريشة آن ارجاع داده شود.
براساس اين بينش, همانطور که رؤيا دارای معانی پشت پرده است و نيازمند تعبير و «تأويل» است, تمام اموری که در اين عالم تحقق دارند نيز دارای اصل و ريشه‌ای در عوالم مافوق حسی هستند که برای دريافت و بيان آن حقايق, راهی جز «تأويل» وجود نخواهد داشت.
تأملات تأويلی ملاصدرا در متن هستی که شامل سه کتاب تکوين و تدوين و نفس است؛ و تلاش در جهت تطبيق بين اين سه کتاب و بيان هماهنگی بين آنها, از اهميت ممتاز «تأويل» در هستی شناسی تأويلی ملاصدرا حکايت مي‌کند.
«تأويل وجودی» مورد نظر ملاصدرا عبارت است از تطبيق آيات و کلمات و حروف کتاب قرآنی با آيات و کلمات و حروف کتاب آفاقی و کتاب النفس.
با توجه به اوصاف تأويل وجودی مورد نظر ملاصدرا نتايج بدست آمده عبارتند از:
- وجود, حقيقت اصيل و واحدی است که دارای مراتب و درجات است.
- لازمه وجود درجات و مراتب طولی, وجود ظاهر و باطن در هر امری است.
- باطن هر امری, حقيقت و اصل آن را تشکيل مي‌دهد.
- حقيقت و اصل هر چيزی, در واقع همان تأويل آن است.
- تأويل همه امور (انسان و عالم و قرآن) حضرت حقتعالی است.
- آدمی مي‌تواند به باطن و حقيقت امور که همان تأويل آنهاست آگاهی پيدا کند.
- انسان تنها موجودی است که قابليت ارتقای وجودی دارد.
- ارتقای وجودی انسان و نيل به باطن امور از طريق دو قاعده اصيل حرکت جوهری و اتحاد عاقل و معقول, قابل تبيين است.
- مطابق اصل حرکت جوهری, انسان در سلوک معنوی و باطنی خود, تکامل وجودی پيدا کرده و براساس قاعده اتحاد عاقل و معقول, متناسب با درجات وجودی خود با مراتب وجودی هستی و بواطن قرآنی متحد مي‌گردد.
- تنها با اتحاد با وجود و مراتب آن است که انسان مي‌تواند حقيقت و ملکوت اشياء را در درون خود مشاهده نموده و به آنها علم و معرفت پيدا کند.
- طی اين مراحل وجودی, بدون تهذيب نفس و تزکيه باطن, مقدور و ميسور نخواهد بود.
- در تأويل وجودی حقيقت و باطن انسان و عالم و قرآن به وجودی واحد موجود است و تغاير و دوگانگی آنها ظاهری و مفهومی خواهد بود.
- «تأويل وجودی» و «هرمنوتيک» بمعنای اصل و مبانی تفسيری که صرفاً يک فرايند زبانی است, دو مقوله کاملاً مجزا هستند.
- ملاصدرا خود مدعی است که با طی مراحل و اسفار چهارگانه معنوی, توانسته بمدد عنايت الهی از ظواهر امور عبور کرده و به مشاهده باطن امور نائل آيد. بيترديد او بشکل ماهرانه و بسيار بديعی توانسته کيفيت سير باطنی و نحوه امکان و نيل به باطن امور را به کمک اصول فلسفی خود بويژه دو اصل اصيل حرکت جوهری و اتحاد عاقل و معقول, تبيين و تحليل عقلانی نمايد. او با کشف موازنة بين ظاهر و باطن و محسوس و معقول توانسته با کليد تأويل از ظاهر امور عبور کرده و به کشف باطن و حقيقت اشياء نائل آيد.
- تأمل در هستی شناسی ملاصدرا و تأکيد بر محورهايی که در بالا ذکر گرديد, نشان مي‌دهد که ملاصدرا از «تأويل» بعنوان يک «روش» در کشف و تبيين بسياری از امور استفاده نموده و به نيکوترين وجه, کارکرد ممتاز اين روش را در معنای خاص خود بويژه در تفسير و تأويل آيات قرآن و سخنان معصومين(ع) اثبات نموده است. ([47])

پی نوشتها:

1. «تأويل» مصدر باب تفعيل از ريشة ثلاثی مجرد اوّل بمعنای «بازگشت و بازگردانيدن» است (آل يوول اولاً و مآلاً ای رجع, راغب اصفهانی, مفردات الفاظ القرآن فی غريب القرآن, چ 2, تهران, کتابفروشی مرتضوی, 1362, ص 31).
دربارة معانی اصطلاحی «تأويل» اقوال گوناگون و در برخی موارد متضاد نقل شده است. معمولاً کلمة تأويل در مورد کتب الهی, بيش از موارد ديگر استعمال شده است, در صورتيکه کلمة تأويل برای غير آيات و روايات نيز بکار رفته است مانند تأويل رؤيا و نظاير اينها. تأويل بعنوان يک «روش» نه تنها همواره مورد توجه انديشمندان مسلمان بوده بلکه در بين ساير اقوام و امم نيز رواج داشته است. از جمله می توان از فيلون اسکندرانی (قرن اول ميلادی) در تفسير تورات و فرقه‌های زنديک (= زنديق) مجوس در تفسير اوستا و (185 – 254) در سنت مسيحی ياد کرد.
2. لقمان، 20.
3. الانعام، 120.
4. ابراهيمی دينانی, غلامحسين؛ ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام, چ 1, انتشارات طرح نو, 1379, ج 3.
5. حرّ عاملی, محمد بن حسن, وسايل الشيعه, چاپ الاسلاميه, ج 27, ص 192.
6. فيض کاشانی, تفسير الصافی, چ 1, بيروت, مؤسسة للمطبوعات [بی تا], ج 1, ص 59.
7. طبرسی, فضل به حسن, مجمع البيان فی تفسير القرآن, ج 1, ص 191.
8. علامه مجلسی, بحار الانوار, بيروت, مؤسسه الوفاء, ج 75, ص 278.
9. تفسير الصافی, ج 1, ص 31.
10. بحارالانوار, ج 9, ص 79.
11. برخی از دانشمندان اهل سنت از قبيل عبدالجبار معتزلی, ابن تيميه, محمد حسين ذهبی و نظاير اينها, ادعای ظهر و بطن و تنزيل و تأويل را درباره قرآن امری بی اساس و ساخته و پرداخته شيعيان دوازده امامی دانسته اند. ذهبی, محمد حسين, التفسير و المفسّرون, چ 2, بيروت, دار احياء التراث العربی, 1396, ج 2, ص 27.
12. ملاصدرا, مفاتيح الغيب, تصحيح محمد خواجوی, چ 1, تهران, مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگی, 1375, ص 71.
13. همان, ص 72.
14. ملاصدرا علم به تأويل احاديث و تعبير رؤيا را در گرو شناخت موازنة بين عالم ملک و ملکوت دانسته و می گويد «فمن عرف کيفية الموازنة بين العالمين بل العوالم الثلاث يعمل تأويل الاحاديث و تعبير الرؤيا», ملاصدرا, الحکمة المتعالية فی الاسفار العقلية الاربعة, ج 9, ص 302.
15. ايجاد هماهنگی و وحدت بين دين و فلسفه و بتعبير درستتر بين عقل و وحی از جمله اهدافی است که پيشتر توسط بسياری از انديشمندان مسلمان مورد توجه قرار گرفته بود؛ کسانی مانند فارابی, ابن‌سينا, غزالی و سهروردی و نظاير اينها در تأليف عقل و وحی سعی بليغی از خود نشان دادند و حتی برخی مانند امام محمد غزالی و بسياری از مفسّران ديگر, تأويل را يگانه راه حل در اين باره می شناختند.
16. در نظر ملاصدرا, منحصراً «وجود» اصيل و منشاء اثر است و بنابرين هيچ «غيری» برای آن معنا نخواهد داشت. در اين ديدگاه, وجود, حقيقت واحدی است که دارای درجات و مراتب است. ملاصدرا اگر چه در تحليلات فلسفی خود, به اثبات وحدت تشکيکی وجود می پردازد ولی در نهايت در پرتو معرفت عرفانی خويش, قائل به وحدت شخصی گرديده است.
17. ملاصدرا وجود را امانتی می‌داند که خالق هستی به او سپرده و در روزی که آدمی به ملاقات خالقش نايل آيد اين امانت مجدد به صاحب اصليش يعنی خداوند بر خواهد گشت. وی در اين خصوص به شعری از حافظ شيرازی اشاره کرده است که:
اين جان عاريت که به حافظ سپرده دوست××× روزی رخش ببينم و تسليم وی کنم
ملاصدرا, مجموعه رسائل فلسفی, تصحيح حامد ناجی اصفهانی, چ 1, تهران, انتشارات حکمت, 1375, ص 361.
18. ولا ان الانسان من بدو ولادته الي اوان موته علي جوهر واحد و هوية واحدة، من غير تحوّل و ارتحال كما زعمه الناس. ملاصدرا، تفسير القرآن كريم، تصحيح محمد خواجوي، چ 1، قم، انتشارات بيدار، 1360، ج 2، ص 269.
19. مجموعه رسائل فلسفی, ص 361.
20. تفسير القرآن الکريم, ج 2, ص 312, ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام, ص 71.  
21. فبحسب ما يغلب علی نفس الانسان من الاخلاق و الملکات يقوم يوم القيامة بصورة مناسبة لها فيصر انواعاً کثيرة, ملاصدرا, رسالة العرشية, ص 139, تنوع ظاهری انسانها از قبيل صورت ظاهری افراد و راه رفتن آنها و نظاير اين امور, ريشه در تنوع حقيقت انسانها با يکديگر دارد. ملاصدرا در اينجا نيز سعی دارد که ظاهر امور را به باطن آنها ارجاع دهد و اين خود وصف بارز هستی‌شناسی تأويلی ملاصدرا است.
22. و هذان بعينهما مثالان للعقل و النفس, فان احدهما قوی الوجود و النورية العقلية فی الخارج, و لکنه يختفی وجوده و ظهوره عن الخلق, و الاخر بعکس ما ذکر, بل هما مثالان للحق جلّ ذکره بالنسبة الی النشأتين _ نشأة الدنيا و نشأة الاخری _ فان الحق مستور و الخلق مشهود فی هذا العالم بالقياس الی مدارک الضعفاء العقول... فالشمس و القمر آيتان دالتان علی رحمان الدنيا و رحيم الاخرة فآية النهار مثال لوجود الحق فی العقبی, و آية الليل مثال لوجوده فی الاولی, و بوجه آخرهما مثالان لوجود الحق و الخلق, فانّ احدهما فياض النور علی ذات الاخر...», تفسير القرآن الکريم, ج 5, ص 114.
23. همان, ص 110_115.
24. مفاتيح الغيب, ص 418.
25. ملاصدرا در موارد متعدد در کتاب اسفار اربعه ببحث مثل افلاطونی پرداخته است. وی بر خلاف جمهور فيلسوفان مسلمان که بتبع ارسطو, مثل افلاطونی را نپذيرفته اند, تصريح می‌کند که سخن افلاطون دربارة مثل عقليه کاملاً متين و استوار است. «و الحقّ ان مذهب افلاطون و من سبقه من اساطين الحکمة فی وجود المثل العقلية للطبائع النوعية الجرمانية, فی غاية المتانة والاستحکام لايرد عليه شیء من نقوض المتأخرين.» الحکمة المتعالية فی الاسفار العقليه الاربعة, ج 1, ص 46 و 307.
26. مفاتيح الغيب, ص 172 و 425.
27. ملاصدرا بر همين اساس در تأويل بر اين اعتقاد است که همانگونه که قرآن کريم در حين نزول مراحل و درجاتی را طی کرده و از عالم اعلی به عالم ادنی آمده و در قالب الفاظ و عبارات ظاهر شده است, مفسر نيز برای درک بواطن و اعماق قرآن لازم است از همين مسير عبور کرده و نخست از معانی ظاهری آغاز نموده و سپس با ترک حواس جسمانی و استمداد از حواس درونی و روحانی, به عوالم بالاتر سفر کند و حقايق قرآنی را از طريق مکاشفه عرفانی, مشاهده نمايد.
28. ملاصدرا در اينجا به حديثی از امام علی(ع) اشاره می‌کند که گروهی از ملائکه را به همين صورت ترسيم می‌نمايد. «کما وصف امير المومنين, سيد الموحدين(ع) قبيلة من الملائکة بقوله: و منهم الثابتة فی الارضين السفلی اقدامهم, و المارقة من السماء العاليا اعناقهم, و الخارجة من الاقطار ارکانهم, والمناسبة لقوائم العرش اکتافهم, ناکسة دونه تعالی ابصارهم متلفعون تحته باجنحتهم, لايتوهمون ربهم بالتصوير, و لايجرون عليه تعالی صفات المصنوعين, و لا يحدّونه بالاماکن, و لايشيرون اليه بالنظائر», تفسير القرآن الکريم, ج 2, ص 288.
29. همان, ج 2, ص 274 _ 288.
30. الحکمة المتعالية فی الاسفار العقلية الاربعة, ج 1, ص 89.
31. وحدت عددی صفت چيزی است که فرض تکرار در آن ممکن باشد, اين نوع از وحدت به صفت کمی (قلّت) متصف می‌شود, يعنی آن يک فرد نسبت به نقطه مقابلش که دو يا چند است کم و اندک است. بنابرين موجودی که دارای وصف وحدت عددی باشد, قطعاً محدود و متناهی است و حظّ وجودی و بهرة او از کمالات بگونه‌ای است که متمايز از موجودات ديگر بوده و از کمالات غير از خود بينصيب است. اين معنای از وحدت همان است که در عرف بکار می‌رود. معنای دوم وحدت که در اينجا مورد نظر است وحدت غير عددی است که به آن وحدت حقّه حقيقيه نيز گفته‌اند. اين وحدت وصف موجودی است که فرض تکرار در او ممکن نيست, زيرا بيحد و بينهايت است و هرچه را مثل و ثانی او فرض کنيم با خود اوست و يا چيزی است که ثانی و دوم او نيست اين معنای از وحدت با کثرت قابل جمع است و اساساً فرض برای غير باقی نمی‌گذارد.
32. الحکمة المتعالية فی الاسفار العقلية الاربعة, ج 6, ص 110.
33. ملاصدرا, شرح اصول الکافی, تصحيح محمد خواجوی, چ 1, تهران, مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگی, 1370, ج 1, ص 169.
34. انّ علم الحديث کعلم القرآن مشتمل علی ظاهر و باطن و مجمل و مبين و تفسير و تأويل و محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ..., شرح اصول الکافی, ج 1, ص 170.
35. ملاصدرا, المظاهر الالهية, ترجمه و تعليق سيد حميد طبيبيان, چ 1, تهران, انتشارات اميرکبير, 1364, ص 72 – 74.
36. مفاتيح الغيب, ص 638, رسالة العرشيه, ص 97.
37. مفاتيح الغيب, ص 544.
38. ملاصدرا دربارة «صراط» نيز به تأويل پرداخته و آن را در درون انسان جستجو می‌کند. «اعلم ان الصراط المستقيم الذی اذا سلک اوصلک الی الجنة, هو صورة الهدی الذی انشأته لنفسک مادامت عليه فی عالم الطبيعة من الاعمال و الاحوال القلبية, فهو فی هذه الدار کسائر الاحوال الاخروية غائبة عن الحواس, و لايشاهد له صورة حسية, فاذا انکشف غطاء الطبيعة بالموت يمدّ لک يوم القيامة جسراً محسوساً علی متن جهنم, اوّله فی المواقف و آخره علی باب الجنة, يعرف ذلک من يشاهده انه صنعتک و بناؤک, و يعلم انّه قد کان فی الدنيا جسراً ممدوداً علی متن جهنم طبيعتک.» ملاصدرا, مفاتيح الغيب, ص 646.
بديهی است اين بدان معنا نيست که امور اخروی از قبيل بهشت و جهنم و عذاب قبر و صراط و نظاير اينها اموری موهوم و غير واقعی باشند, برعکس نه تنها موهوم و خيالی نيستند, بلکه از شدت وحدت وجودی بيشتری برخوردار بوده و واقعيت عينی و خارجی دارند. برای توضيح بيشتر, مفاتيح الغيب, ص 607.
39. شرح اصول الکافی, ج 1, ص 558 _ 566.
40. فکهذا يجب ان يعلم ان المانع لتمام المشاهدة و الرؤية بحس الباطنی المسمی بالخيال فی المشهور, انما هو آثار شواغل هذه الحواس, و تلک الاثار لايرتفع بحيث لايبقی منها شیء الا بالموت, و عند ذلک ينکشف الغطاء تمام الانکشاف, و يتجلی صور الاشياء غاية الانجلاء, و يکون البصر الباطنی للانسان حديداً کما قال تعالی: «فکشفنا عنک غطائک فبصرک اليوم حديد» و حينئذ يکون ما يراه النفس بالحس الباطن اشدّ ظهوراً بکثير مما کانت يراه فی يقظه هذا العالم, التی حکمها بالقياس الی انتباه الاخرة حکم المنام بالقياس اليها, کما فی قوله عليه السلام: الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا, مفاتيح الغيب, ص 606.
41. رويکرد ملاصدرا به وجود بجای موجود و به علم حضوری بجای علم حصولی و به حرکت جوهری بجای حرکت در عرض و نظاير اينها می تواند بعنوان نمونه‌های ديگری که روش تأويل در آنها بکار رفته, مورد بحث و تجزيه و تحليل قرار گيرد. ملاصدرا با رويکرد تأويلی خود به مسائل به نيکوترين وجه ثابت می‌کند که اصل و حقيقت همه موجودات, چيزی جز وجود نيست. مباحث مربوط به اصالت وجود که شاهکارهای فلسفة او محسوب می گردد, همگی مربوط به اثبات همين معنا است. وی همچنين در حوزه علوم و ادراکات حصولی نيز به اين نتيجه می‌رسد که برگشت همه علوم حصولی بنحوی به علم حضوری است, بگونه‌اي که علم حضوری بعنوان سنگ بنای شناختشناسی او مطرح می‌گردد. رويکرد تأويلی ملاصدرا در اصل حرکت جوهری نيز که از اصول تأسيسی و مختص حکمت متعاليه است کاملاً نمايان است, وی اصل و ريشه کليه حرکات عرضی را در ذات و جوهر شیء جستجو می‌کند و حرکات در اعراض را به حرکت در جوهر ارجاع می‌دهد.
42. مفاتيح الغيب, ص 597 و 607 و 628.
43. بسياری از اصول و مبادی هستی شناسی تأويلی ملاصدرا را در آثار فيلسوفان و حکيمان الهی می توان يافت. شيخ اشراق در مقدمه حکمة الاشراق می‌نويسد که همه حکمای الهی و اساطين حکمت, نظير هرمس و انباذقلس و فيثاغورس و افلاطون و بسياری از حکمای ايران باستان اولاً قائل به توحيد بودند و ثانياً کلمات آنها مرموز بود و بسياری ازمعانی بلند را جز از طريق رمز بيان نمی کردند و ثالثاً قائل به عوالم سه گانه بودند. وی ارسطو و بسياری از فيلسوفان مشاء را از بابت بی توجهی به اصول مذکور مورد نقد و انتقاد قرار داده است. شيخ اشراق, مجموعه مصنفات, به تصحيح هانری کربن و سيد حسين نصر, چ 2, تهران, مؤسسة مطالعات و تحقيقات فرهنگی, 1372, ج 2, ص 10.
44. قاعده اتحاد عالم و معلوم, يکی از مهمترين قواعد حکمت متعاليه ملاصدرا است, گر چه در سخنان فيلسوفان يونان باستان و در آثار بسياری از عارفان مسلمان بدان اشاره شده, ولی بيترديد ملاصدرا نخستين کسی است که براساس اصول و مبانی موجود در نظام فلسفيش به اثبات آن پرداخته و در حل بسياری از مسائل از اين قاعده استفاده نموده است. ملاصدرا تصريح می‌کند که با عنايت خداوند و استمداد از درگاه او بود که توانست به کشف و اثبات اين قاعده موفق گردد.  الحکمة المتعالية فی الاسفار العقلية الاربعة, ج 3, ص 312, المشاعر, المشعر السابع, ص 51.
حسن زاده آملی, حسن, اتحاد عاقل و معقول, چ 2, انتشارات حکمت, تهران, 1366.
اصل حرکت جوهری نيز از مهمترين اصول حکمت متعاليه محسوب می‌گردد که حل بسياری از اصول ايمانی جز با اعتقاد به آن ممکن نخواهد بود. و هو اصل عجيب ينکشف به عجائب المعارف الايمانية و غرائب العلوم الحقيقية. شرح اصول الکافی, ج 2, ص 618, الحکمة المتعالية فی الاسفار العقلية الاربعة, ج 3, ص 100.
45. فلا تطمئن القلوب الابذکرک و لا تسکن النفوس الا عند رؤياک. مناجاة الذاکرين امام سجاد(ع).
46. از آنجا که در فلسفه ملاصدرا علم و معرفت از سنخ ماهيت نبوده بلکه مساوق با وجود است در واقع سفرهای چهارگانه روشی است که انسان از طريق آن می‌تواند به علم و معرفت کاملی دست يازد. بنابرين می‌توان گفت اسفار اربعه مورد نظر ملاصدرا صرفاً منحصر به تکامل وجودی مطرح در آثار عرفا نيست.
47. پيدا است «روش» در اينجا بمعنای خاص خود بکار رفته و يا آنچه در نظر دکارت و بعد از او مطرح شده تفاوت ماهوی دارد. منظور از روش در اينجا يک نوع توانايی خاص و بتعبير ديگر يک نوع حس درونی است که در اثر ارتقا وجودی و انکشاف درونی فرد برای وی حاصل می‌گردد؛ بگونه‌اي که فرد قادر می‌گردد بواسطه اين روش از ظاهر امور عبور نموده و به مشاهده و انکشاف حقيقت و باطن امور نائل آيد. اين نوع روش در حوزة علم حصولی معنا نداشت و مختص قلمرو علوم حضوری است.

 
جمعه 14 مهر 1391  12:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : نقد و بررسي نظريه «مثل» و تأثير آن در فهم ملاصدرا از آيات قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : بررسي و تحليل «هستي شناسي تأويلي» ملاصدرا

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : نقدی بر نظریه "حرکت جوهری" ملاصدرا و تأثیر آن در فهم او از آیات قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

جمعه 14 مهر 1391  12:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : سازگاری عقل و وحی در حکمت متعالیه

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : مختصات رويكرد فلسفي صدرالمتألهين به قرآن كريم

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : بررسی معرفت پیشین الهی از دیدگاه مفسرین

دریافت فایل pdf

 

 

 

جمعه 14 مهر 1391  12:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ریشه های نظری رهیافت فلسفی به قرآن

ریشه های نظری رهیافت فلسفی به قرآن

فرید دهدزی
چکیده :

پیش‏فرض اصلی که جستار حاضر بر آن استوار است، این است که چون هیچ آموزه‏ای در سنت و تفکر اسلامی بدون مشروعیت‏بخشی «نصّ» [قرآن] امکان تدوین نمی‏یافت، از همین حیث «فلسفه» نیز به‏رغم انتقال آن از یونان باستان، نه تنها بر مدار مشروعیت «نصّ» رشد و نمو یافت، بلکه «فلسفه» پس از انتقال در عالم اسلامی، ماهیت و ساختاری متناسب با ساختار «نصّ» و نهایتا «تئولوژیک» پیدا کرد.
نخستین گام در تثبیت فلسفه در عالم اسلامی، واژه‏گزینی و تئوریزه‏نمایی «حکمت» به جای فلسفه بود، که این معادل‏گزینی متضمن ورود سنت و فضایی متفاوت با فضای فلسفه مدرس یونان باستان بود.
نکته دیگری که این جستار درصدد توصیف آن بوده است، فلسفه برانگیزی نصّ است که چنین فلسفه‏برانگیزی البته خود زمینه و استعداد گفتمانی را به نام «فلسفه اسلامی» هموار کرده است.

کلمات کلیدی :

نص، فلسفه اسلامی، فلسفه یونانی، حکمت متعالیه، حکمت الاهی، حکمت نبوی، حکمت، تفکر اسلامی.

ریشه‏های نظری رهیافت فلسفی به قرآن

بی‏شک بنیادین‏ترین محور تمدن اسلامی «نصّ» [قرآن] است؛ تا جایی که می‏توان تمدن اسلامی را یک تمدن «نصّ محور» نامید (نصر ابوحامد 1990:9)(1)، چرا که تمامی جستارها و اجتهادهای تفکر اسلامی (از علم فقه گرفته، تا علم صرف و نحو تا فلسفه) همواره بر مبنای «نصّ» صورت گرفته است. هیچ آموزه‏ای در بافت تفکر اسلامی غیر از قلمرو مشروعیت «نصّ» کمتر امکان ظهور و دوام داشته است. فقه، عرفان، کلام و فلسفه در فرایند و فراز و فرود تمدن اسلامی از جمله معارفی بوده‏اند که در سایه «نصّ» (حنفی 1990)، در مقاطع متفاوت تمدن اسلامی حاکمیت خاصی بر گفتمان زمانه خویش داشته‏اند، بنابراین، نمی‏توان از تأثیر تام و تمام نصّ بر فقه، عرفان و کلام به راحتی گذر کرد و حتی می‏توان گفت که اُس و اساس پدیدآیی این علوم در راستای فهم و تفسیر تعالیم «نصّ» بوده‏اند که در ادامه و در فرایند فراز و فرود تمدن اسلامی، هویت مستقلی یافتند.
فلسفه اسلامی نیز به‏رغم منتقل شدن آن از فضای فلسفی تمدن ایران و خصوصا یونان باستان به تمدن اسلامی (برای آگاهی از چگونگی انتقال فلسفه از عالم یونان و ایران باستان به عالم یونان نک. الفاخوری 1373؛ 369ـ321؛ فخری 1372؛ 48ـ47؛ اولیری 2535)، باز هم بی‏تأثیر از حاکمیت و مشروعیت [بخشی [«نصّ» و «قرآن» نبوده است.
اصطلاح «فلسفه» از طریق ترجمه‏های آثار فلسفی یونانی، در قرنهای دوم و سوم هجری قمری، وارد ادبیات و فرهنگ اسلامی شد. این اصطلاح (چنان که تاریخ‏نویسان فلسفه گفته‏اند) تبار کاملاً یونانی دارد که در زبان عربی با اندکی جرح و تعدیل پردازش شد. اصل یونانی این واژه همچنان که در منابع یونانی آمده، واژه «فیلاسوفیا» است که مرکب از دو واژه «فیلا» و «سوفیا» است که به معنای دوستدار و مجاهد (فیلا) راه حکمت و دانایی (سوفیا) است. از این‏رو، فیلسوف در یونان باستان کسی است که همواره برای خرد و حکمت، تلاش و مجاهدت می‏ورزد و همواره آن را گرامی می‏دارد (عبدالرزاق 1996:20). تاریخ‏نویسان فلسفه، «افلاطون» و «سقراط» را «فیلوسوفس»، یعنی کسانی که دوستدار دانایی هستند، معرفی می‏کنند؛ پس «فلسفه در تفکر اسلامی به معنای «فیلسوفگری» است» (شهرستانی 1846: ج 4، 23؛ مطهری [بی‏تا]، 126؛ عبدالرزاق 1996: 20؛ نصر، لیمن 1383: ج اول، 23). متفکران اسلامی (و حتی مستشرقان) از دیرباز به دنبال معنای معادلی برای واژه فلسفه در نصوص دینی خصوصا متن قرآنی بودند، چرا که اولین گام برای مشروعیت بخشیدن ورود و انتقال فلسفه در فرهنگ اسلامی را «نصّ» می‏پنداشتند. بنابراین، به دنبال معنایی درون‏متنی (textuality) بودند که به «فلسفه» در قلمرو نصّ دینی مشروعیتی دو صد چندان بدهد. بی‏گمان واژه «حکمت» در قرآن همدلانه، بین‏الاذهانی و مأنوس‏ترین واژه‏ای بود که به یاری این متفکران می‏توانست بیاید. حکیم (از ریشه حکمت / خردمند) اساسا یکی از اسامی خداوند و از قضا یکی از نامهای قرآن است: تلک آیات الکتاب الحکیم این آیات کتاب حکمت‏آموز است (یونس، لقمان: 1، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی). در سوره لقمان، آیه 13، آمده است: و لقد اتینا لقمان الحکمة... و به‏راستی به لقمان حکمت بخشیدیم. حتی قرآن، متون مقدس (انجیل و...) را همسنگ «حکمت» دانسته است (آل عمران: 48). در آیه دیگری خداوند، کتاب (قرآن) را از جنس حکمت نازل‏کننده آن (خداوند) را حکیم و فرزانه دانسته است: «کتاب اُحکمت ایاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر»، کتابی است با آیاتی استوار و روشن از جانب حکیم آگاه (هود: 1، ترجمه عبدالمحمد آیتی).
در آیات فراوانی از قرآن، «حکمت» همواره به دنبال «کتاب» است (و یعلم الکتاب و الحکمة) (نصر، لیمن 1383: ج اول، 23). البته مراد قرآن از به کاربری واژه «حکمت» مثلاً علم طب نیست و «فلسفه» به معنای مدرسی آن، بدان شکل که در یونان باستان کاربرد داشت، نیست (همان: 62). اما این‏همه تأکید به حکمت در قرآن، طبق رأی فیلسوفان اسلامی (مانند ابوالحسن شعرانی) به این حقیقت اشاره دارد: «آنچه حق‏تعالی از طریق وحی نازل کرده است، از طریق حکمت قابل حصول است و این حکمت هم البته از طریق عقل قابل دستیابی است.»
به هر حال گستره معنایی این واژه، باعث این معادل‏گزینی در قلمرو تفکر اسلامی شد؛ کما اینکه در مقاطع و مواضعی هم واژه «فلسفه» (به معنای محض آن) و «حکمت» (به معنای اسلامی آن) تعبیری تا حدی یکسان و همسان به خود می‏گرفت، همچنان که «ابو یوسف یعقوب بن اسحاق کندی»، نخستین فیلسوف مسلمان حکمت و فلسفه را دارای ماهیتی یکسان می‏انگارد و می‏گوید: «در میان فنون آدمی، فن فلسفه از همه والاتر و شریف‏تر است و تعریف آن عبارت است از علم به حقایق اشیاء به اندازه توان آدمی، زیرا هدف فیلسوف در علمش رسیدن به حق و در عملش عمل کردن به حق است» و به این نتیجه می‏رسد که حکمت و فلسفه هر دو غایتی یکسان دارند و آن هم رسیدن به حقیقت است (کندی 1360: 64ـ53).
معادل گزینی «حکمت» به جای «فلسفه»، از اولین گامهایی بود که در جهت استقرار و تثبیت «فلسفه اسلامی» برداشته شد؛ همان گامهایی که با این گزینش (و مبنا) فکر دینی را دستخوش انسجام و استحکام دیگری کرد. چرا که این معادل‏یابی، متضمن ورود سنت و فضایی دیگر در: 1. سنت اسلامی و 2. فلسفه (به معنای عام آن) بود. به عبارتی، معادل‏گزینی حکمت به جای فلسفه نشان از پدیدآیی رهیافتی الاهی و نیز نشان از پدیدآیی سنت فلسفی متفاوت با فضای فلسفه مدرسی یونانی بود.
با وجود ترجمه‏ها و تأثیرگذاری‏هایی که از سوی آثار متفکران یونانی صورت گرفت، با این حال، کلام اسلامی تنها یک مصرف‏کننده صرف نبود، بلکه با داده‏های قرآنی و الاهیانی خود توانست فلسفه را در بافت درونی خویش سامان و سازوکار دیگر ببخشد. گرچه قرآن در مقام بیان مسائل کلان فلسفه نبود، به تعبیر «میان‏محمد شریف» در کتاب تاریخ فلسفه در اسلام: «قرآن کتابی است که اساسا و عمدتا دینی است، نه فلسفی؛ ولی به همه مسائلی که بین دین و فلسفه مشترک است، می‏پردازد. هم دین و هم فلسفه طبیعتا به مسائلی نظیر بحث از خدا و عالم، روح مجرد و تعلق روح و بدن به یکدیگر، خیر و شر، اختیار و حیات می‏پردازند. و لاجرم در زمینه مفاهیمی چون بود و نمود یا حقیقت و مجاز، جواهر و اعراض، سرآغاز و سرنوشت انسان، صواب و خطا، زمان و مکان، ثبات و تحول، ادبیت و بقای روح، بحث و بیانی دارد. قرآن چنان است که گویی حقایق کلی را در زمینه این مسائل شرح و بیان می‏کند، و این بیان به زبانی (و با اصطلاحاتی) است که مخاطبانش، یعنی عربهای صدر اسلام، با زمینه فکری‏ای که در عهد نزول وحی داشتند، به آسانی می‏توانستند دریابند، و مردم سایر اقالیم و اعصار، که زبانشان دیگر بود، با زمینه ذهنی خاص خودشان می‏توانستند به آسانی آن را به زبان خود درآورند و فهم کنند» (شریف 1362: ج 1، 195).
بنابراین، با توجه به تعامل و همبستگی تاریخ فلسفه اسلامی با منبع وحی اسلامی، نهضت و جنبشی در پرتو قرآن به نام «فلسفه اسلامی» پدید می‏آید؛ فلسفه‏ای که البته به خاطر خاستگاه الاهی آن به صورت «حکمت الهی» تغییر پیدا کرد (نصر، لیمن 1383: ج 1، 67). قطعا پژوهندگانی نیز بودند که با جغرافیایی و تاریخی دیدن سنت فلسفه در تفکر و تمدن اسلامی، آن را متعلق به جوامع عرب دانستند و بر آن نام «فلسفه عربی» نهادند (برهیه 1377: 172ـ132)، اما چنین رهیافتی مورد اقبال تاریخ‏شناسان قرار نگرفت؛ چرا که منتقدان این رهیافت، قرار دادن معادل «فلسفه عربی» را نوعی تقلیل‏انگاری (reductionalism)و به نوعی فرو آمدن از منشأ و خاستگاه الاهی و قرآنی آن می‏انگاشتند(2).
«مصطفی عبدالرزاق» نویسنده مشهور مصری و تاریخ‏نویس فلسفه اسلامی، در کتاب مهم خود، یعنی مقدمه‏ای بر تاریخ فلسفه اسلامی با وجود اینکه خود میراث‏دار سنت عربی است، اما نامگذاری عنوان «فلسفه عربی» را نفی می‏کند و وجهه غالب را حتی در نظر مستشرقان با «فلسفه اسلامی» می‏داند و می‏گوید: «نیک پیداست که در نظر غربیان و مستشرقان، فلسفه در فرایند تمدن اسلامی، دارای یک ساختار «عربی نیست. زیرا اکثر متفکران و فیلسوفان این نوع فلسفه، از نژاد غیرعرب بودند. و به نظر مستشرقان، شایسته است که این فلسفه به اسلام نسبت داده شود، زیرا تأثیر اسلام و [و معارف قرآنی] در این فلسفه انکارناپذیر است. و خاستگاه این فلسفه متعلق به تمام جوامع اسلامی است» (عبدالرزاق 1996: 42ـ40). بگذریم از اینکه «ابن خلدون» در فصلی از کتاب مقدمه خود، تحت عنوان «بیشتر دانشوران علم در اسلام غیرعرب و ایرانی‏اند» با وجود عربیت قرآن و شریعت، اندیشه‏وران علوم عقلی و نقلی را در اسلام غیرعرب و عجم می‏داند و بهره جوامع و متفکران عرب از علوم را بسیار استثنایی قلمداد می‏کند (ابن خلدون 1369: 1153ـ1148).
به‏رغم اینکه دلالت صریحی مبنی بر توصیف فلسفه به معنای یونانی آن، ممکن است در کلام الهی ـ قرآنی یافت نشود، اما بی‏تردید آیات قرآنی دست‏مایه و زمینه‏ای برای پدیدآیی تفکر فلسفی در سنت اسلامی شده است. از ابتدا تا انتهای قرآن، آیات فراوانی موجب فراهم آمدن بحث و فحص فلسفی در نظر متفکران اسلامی شده است. به تعبیری، با وجود انتقال فلسفه یونانی در محدوده جغرافیایی جوامع شرقی به طور ناخواسته، خود متن دینی بذر رهیافت فلسفی را در خاک [زمین و زمینه] سنت اسلامی کاشته است؛ تا جایی که این رهیافت در مقابل رهیافتهای فلسفی عرفی (غیردینی)، یک نظرگاه شناخته شود.
در اینجا به برخی از آیاتی که به نوعی بستر و زمینه (context) رهیافت فلسفی توسط فیلسوفان بوده است، اشاره‏ای مختصر می‏شود.
الف) در آیه 22 سوره انبیاء آمده است: لوکان فیهما الهة الا اللّه لفسدتا فسبحان اللّه رب العرش عما یصفون (اگر در آن دو، خدایانی [متعدد] جز خداوند [یگانه] بوده، تباه می‏شدند و... ـ ترجمه خرمشاهی).
یعنی اینکه اگر خدایان متعددی جز خدای یگانه بود، جهان به گونه‏ای دیگر می‏شد، مطمئنا هر یک از این خدایان به گونه‏ای متفاوت با خدایی دیگر عمل می‏کرد و اجتماع ضدین عالم را به ویرانه تبدیل می‏کرد(3).
ب) در پایان سوره «فصلت» خداوند از آشکار شدن آیات و نشانه‏های آفاقی و انفسی برای انسانها حکایت می‏کند سنریهم فی ایتنا فی الافاق و فی انفسهم (فصلت: 53)، فیلسوفان اسلامی معتقد بودند که فهم و درک آیات آفاقی و انفسی، مستلزم نوعی درک فلسفی و فیلسوفانه است؛ به این ترتیب که، «خداوند آیاتش را نه فقط در جهان خارج (آفاق) و در مجاورت حوادث تاریخی، بلکه در آیینه احوال درونی (انفس) نیز بازمی‏نمایند. بدین سان تجربه شخصی یا احوال درونی و نفسانی، سومین منبع علم است. تجربه حاصل از این گونه احوال، بیشترین قطع و یقین را به همراه دارد. هدایت الهی در وهله نخست از این طریق شامل حال آفریدگان می‏شود. نمونه آفاقی این هدایت، جنبشی است خدا انگیخته، یعنی جنبشی که همزاد و همعنان با علل طبیعی، چنان که در زمین و آسمانها، و نمونه‏های انفسی آن، الف) غریزه است، همانگونه که در زنبور عسل غریزه خانه‏سازی یا لانه‏سازی هست؛ ب) شهود یا ادراک قلبی است؛ ج) الهام است، همانطور که به مادر موسی الهام شد کودک شیرخواره‏اش را به دریا (یا رود بیفکند؛ ت) وحی است که بر همه پیام‏آوران راستین که رسولان حق‏اند، نازل شده است» (شریف: 1362، ج 1، 206).
ج) در آیه‏های آخر سوره «غاشیه» خداوند به شتر اشاره می‏کند و می‏گوید: به شتر نمی‏نگرید که چگونه آفریده شده است؟ همچنین به آسمان که به این صورت افراشته شده است؟ و به کوهها که به این صورت برپا داشته شده؟ و نیز به زمین که پهنایی اینچنین دارد؟
اساسا به کاربری واژه «کیف» در این آیه افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت نوعی «کیفیت‏نگری» را تداعی می‏کند که متضمن نگاهی ژرف‏بینانه یا فیلسوفانه است.
د) اینکه در قرآن آمده است: هر آنچه در زمین و آسمانهاست، خداوند آنان را در اختیار شما انسان‏ها نهاده است و در آخر آیه می‏گوید: اینها نشانه‏هایی برای کسانی هستند که در آن تفکر می‏کنند و سخر لکم ما فی‏السموات و ما فی الارض جمیعا منه ان فی ذلک لایات لقلوم یتفکرون (جاثیه: 11).
ه) در آیه 42 سوره «زمر» آمده است: «خداوند روح مرده را هنگام مرگشان به‏تمام بازمی‏ستاند و (نیز) روحی را که در موقع خوابش نمرده است قبض می‏کند، پس آن نفسی را که مرگ را بر او واجب کرده نگاه می‏دارد، و آن دیگرها را تا هنگامی معین به سوی زندگانی دنیا بازپس می‏فرستد؛ قطعا در این امر برای مردمی که می‏اندیشند نشانه‏هایی از قدرت خداست» (ترجمه فولادوند). اینکه در آخر اشاره به تفکر آدمی در قضیه «مرگ» و «نفس» دارد، دلیل دیگری برای درک فیلسوفانه در نظر فلاسفه اسلامی بوده است: چرا که آن‏ها بر این اعتقاد هستند که مگر می‏تواند تفکر در مرگ، بدون هیچ ذهنیتی صورت بگیرد؟ مگر تفکر در موضوع مرگ، موضعی غیرفلسفی است؟
و) در آیه 99 سوره «اِسراء»: اولم یروا ان اللّه الذی خلق السموات و الارض قادر علی ان یخلق مثلهم «آیا ننگریسته‏اند که خداوندی که آسمانها و زمین را آفریده است، تواناست که همانند ایشان را بیافریند». مهم‏ترین قاعده‏ای که در این آیه بیان شده است و فلاسفه آن را تحت قاعده عقلی ـ فلسفی «حکم الامثال فی مایجوز و فی مالایجوز واحد» مطرح می‏کند، به این معناست که اشیاء همانند دارای حکمی همانند هستند، اعم از اینکه آن حکم مثبت باشد یا منفی، به عبارت دیگر حکم هر شی‏ء حکم مانند آن نیز هست، بنابراین اگر موجودی به حکمی از احکام محکوم شود، موجود دیگری که مانند همان موجود است، به همان حکم محکوم می‏گردد (دینانی 1365: 213ـ209).
ز) اساسا خود پدیده «وحی» یک امر متافیزیکی است که قدم به عالم موجود می‏گذارد؛ خود ا ین اتفاق همواره عامل برداشتهای مختلف فلسفی شده است (کما اینکه خود مفهوم وحی همواره دستخوش مباحث مطولی در حوزه علوم و فلسفه قرآنی بوده است.
ح) تأمل، تدبر، تفکر، تعقل و نگریستن که از دستورهای خداوند در قرآن است، خود یک مجال «نظری» را می‏طلبد که «فلسفه» یکی از ارکان آن است (برای آگاهی از تعالیم قرآن نک. شریف، 1362: ج 1، 220ـ190). پس خود قرآن در کنار دعوت به تدبر و تعقل، به طور اجتناب‏ناپذیر زمینه و استعداد یک رهیافت نظری بر مبنای رهیافت فلسفی را هموار ساخته است (به قول حافظ: آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت!).
بنابراین، وجود تعالیم وحی خود بسترساز رهیافت فلسفی و اساسا فلسفه اسلامی بوده است. تا بدانجا که فلسفه اسلامی خود ساختار و ماهیت مستقلی نسبت به فلسفه‏های گوناگون بشری پیدا کرده است.
باتوجه به نکات بالا، «فلسفه اسلامی» روایت دیگر از فلسفه یونانی نبوده است که صرفا توسعه‏دهنده آن باشد، بلکه اولاً: نیازی بوده است که در قلمرو تمدن اسلامی به وجود آمده است، ثانیا نیازی بوده است که با آن منبع می‏توانست معارف و آموزه‏های الاهی را دریابد و ثالثا خود فلسفه اسلامی با توجه به مبنا قرار دادن «نصّ»، ساختار و هویت متفاوتی نسبت به فلسفه یونان یافته است.
دکتر سیدحسین نصر فیلسوف اسلامی برجسته معاصر در همین جهت می‏گوید: «حقیقت وحی اسلامی و تأثیر آن در این راستا شیوه [متدولوژی] تفکر فلسفی را در دنیای اسلامی متحول ساخت. همچنین عقل نظری فلاسفه اسلامی از نوع ارسطویی نیست، گرچه اصطلاحات خاص آن به زبان عربی ترجمه شده است. عقل نظری که راهکار شناخت شناسانه [اپیستمولوژیک] تمامی فعالیتهای فلسفی است [با توجه به مبناگذاری قرآن] به نحوی ظریف، اسلامی گردیده است» (نصر، لیمن 1383: ج 1، 64).
در فرایند اسلامی شدن فلسفه در سنت اسلامی، فلسفه آن چنان که در یونان باستان بود، شکل نگرفت، بلکه فلسفه اسلامی سازوکار دیگری به خود گرفت؛ چرا که فلسفه در یونان گونه‏ای محض از فلسفه بود که نوعی «عرفی شدن متافیزیک» metaphisical) (secularilism را باب می‏کرد که این فلسفه نتیجه‏ای جز اعتقاد به دوگانگی و انفکاک (ثنویت) علم و ایمان (کربن 1373: 17) را در پی نداشت. اما در فلسفه اسلامی، به‏رغم اثرپذیری غیرقابل اجتناب آن از فلسفه یونانی، به خاطر تعلق و وابستگی به مبانی الاهی و قرآنی، ساختار و خاستگاهی الاهی به خود گرفت. چنین سازوکاری به آنجا رسید که فلسفه اسلامی، عنوان «حکمت الاهی» [تئوسوفی = [thesophia پیدا کرد، چرا که خاستگاه این فلسفه حکایت از امر الهی می‏کرد، نه یک امر عرفی (secular). اتفاقا در فلسفه «ملاصدرا»، حتی عنوان این فلسفه تبدیل به یک ساختار و بنیان «تئولوژیک» شد و عنوان «الحکمة المتعالیة» مرکب از دو واژه «الحکمة» (به معنای فلسفه الاهی) و «المتعالیة» (به معنای برتری و تعالی‏یافته) (نصر 1383: 162ـ139) بود؛ گویی این فلسفه در کنار تفلسف در امور عینی (objective) و موجود، به اموری فراعینی و متعالی هم می‏پردازد.
هانری کربن بر آن است که چون «پیامبران ادامه‏دهندگان و حافظان معانی معنوی باطنی هستند» و این تداوم به وسیله وحیی که از طرف خداوند بر وی مستولی شده است، صورت می‏پذیرد و همچنین این ظاهر در آیات «تنزیلی» (مُنزل) ظهور و بروز می‏یابد، بنابراین توجه و غور در این آیات نوعی «باطنی‏گرایی» را می‏طلبد که این نوع باطنی‏گرایی در سنت اسلامی، در نظر هانری کربن، عنوان «فلسفه نبوی» و «حکمت نبوی» می‏گیرد (برای معناشناختی مفهوم فلسفه نبوی نک. کربن 1373: 20؛ یحیی [بی‏تا[ 255 ـ 200؛ نصر 1383).
به تعبیر دیگر می‏توان گفت: 1. با نزول آیات بر پیامبر 2. آوردش این پیام به سطح عمومی، 3. دعوت قرآن به تدبر و تأمل و باطن، 4. توجه به باطن توسط پیامبر، 5. نهایتا حکمتی بنیان نهاده می‏شود که این حکمت، ساحت نبوی به خود می‏گیرد.

منابع و مآخذ

ابن خلدون (1369) مقدمه، ترجمه محمد گنابادی، انتشارات علمی فرهنگی، چ هفتم، ج 2.
الفاخوری، حنا و خلیل البحر (1373) تاریخ فلسفه در جهان اسلام،ترجمه عبدالمحمد آیتی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی (چ چهارم)
اولیری، دُلیسی (2535)، انتقال علوم یونانی به عالم اسلام، ترجمه احمد آرام، تهران، انتشارات جاویدان، چ دوم.
برهیه، امیل (1377)، تاریخ فلسفه قرون وسطی و دوره تجدد، ترجمه و تخلیص یحیی مهدوی، تهران، انتشارات خوارزمی، ج اول.
حنفی، حسن (1990) التراث و التجدید. المرکز العربیه للبحث و النشر، قاهره، ...
دینانی، غلامحسین (1365)، قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی.
شریف، میان‏محمد (1362)، تاریخ فلسفه در اسلام، ج اول، تهران، مرکز نشر دانشگاهی.
شهرستانی، ابوالفتح محمد ابن عبدالکریم ابن احمد (1846) ملل و نحل، تصحیح کیورتن، لندن.
عبدالرزاق، مصطفی (1996)، تمهید لتاریخ الفلسفة الاسلامیة، مصر، مکتبة النهضته مصریة.
فخری، ماجد (1373) سیر فلسفه در اسلام، جمعی از مترجمان، تهران، مرکز نشر دانشگاهی.
کربن، هانری (1373)، تاریخ فلسفه اسلامی، تهران، انتشارات کویر، چ اول.
کندی، ابواسحاق (1360) نامه کندی به المعتصم باللّه در فلسفه اولی، ترجمه احمد آرام، تهران انتشارات سروش.
مطهری، مرتضی [بی‏تا]، آشنایی با علوم اسلامی، قم، انتشارات صدرا.
نصر ابوحامد، أبوزید (1990)، مفهوم النص دراسة فی علوم القرآن، بیروت، المرکز الثقافی العربی، دارالبیضاء، چ اول.
نصر، حسین، (1383) سنت عقلانی اسلام در ایران، ترجمه سعید دهقانی، انتشارات قصیده‏سرا، چ اول.
ـــــــــ (1383)، صدرالمتألهین شیرازی و حکمت متعالیه، ترجمه حسین سوزنچی، تهران، انتشارات سهروردی.
ـــــــــ ، الیور لیمن (1383)، تاریخ فلسفه اسلامی، ترجمه جمعی از مترجمان، تهران، انتشارات حکمت.
یحیی، عثمان و دیگران [بی‏تا]، تاریخ فلسفه اسلامی، ج اول، چ اول.

پی نوشت ها:

1. ماجد فخری در کتاب سیر فلسفه در جهان اسلام به محوریت نصّ در تفکر و تمدن اسلامی اشاره می‏کند و می‏گوید: «بی‏گمان محوری که [تمام] حیات اسلامی بر گرد آن می‏چرخد قرآن است. قرآن که میان سالهای 610 تا 633 میلادی از لوح محفوظ بر حضرت محمد (ص) نازل شد، مشتمل بر یک سلسله مبادی و احکامی است که مسلمانان مؤمن باید زندگی خود را به مقتضای آن ترتیب دهند، با این همه، مجموعه‏ای از اقوال منسوب به حضرت محمد (ص)، به انضمام اخبار مشروح درباره افعال و تقریرات پیامبر، یا مجموع احادیث پیامبر ــ که در نزد مسلمانان به سنت نبوی تعبیر می‏شود ــ ملحقی است بر قرآن.» (ماجد فخری 1372:8).
2. از کسانی که عنوان فلسفه اسلامی را برگزیده‏اند، می‏توان از هورتن آلمانی مستشرق و نویسنده مقاله «فلسفه» در دائرة‏المعارف اسلامی و «دبور» در کتاب تاریخ فلسفه اسلامی و همچنین گوتییه و بارون کارادوو و... یاد کرد (عبدالرزاق 1996: 42ـ40).
3. برای اطلاع بیش‏تر می‏توانید به تفسیر فخررازی و نیز توضیحات بهاءالدین خرمشاهی در تفسیر و توضیح ترجمه قرآن کریم در پایین این آیه رجوع کنید.
جمعه 14 مهر 1391  12:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : دانش و حقیقت در بینش قرآنی

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : رابطه گناه و معرفت از دیدگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : تأثير گناه در بينش انسان

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

جمعه 14 مهر 1391  12:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چالش ها و آسيبهاى انديشه ورزى

چالش ها و آسيبهاى انديشه ورزى

كاشفى زاده، معصومه

از مهم ترين امتيازات انسان داشتن انديشه است؛ در اهميت انديشه و نقش آن در تحولات فردى و اجتماعى بسيار سخن رفته است و در ارزش و اهميت آن همين بس كه پيامبران الهى دعوت خود را از يك تحول فكرى آغاز كردند. بدين صورت كه در آغاز تحولى ژرف در انديشه انسان ها پديد آوردند تا بر پايه انديشه توحيدى تحولات عميق و تمدن ساز را در جامعه هاى بشرى استوار سازند.
از مهم ترين استعدادهايى كه در بشر نهفته و به شدت نيازمند آزادى است «انديشه ورزى و تفكر» است. از اين رو، قرآن طرفدار آزادى در خردورزى و تفكر و تعقل است، چرا كه آزادى در انديشه ورزى شرط پيشرفت افكار و تحولات در انسان و تكامل است؛ ولى از آن جايى كه دنيا محل تضاد و تزاحم است، تحقق اين نعمت همواره با مزاحمت ها و موانع رو به رو بوده است كه اقتضاى ظهور آزادانديشى را مى گيرد.
در انديشه ورزى موانع بسيار وجود دارد كه با بودن آن موانع و آفت ها انديشه دچار ضعف شده، و انديشه ورزى معناى درستى پيدا نمى كند؛ و چنان چه آن ها شناخته نشوند، پيامدهاى نامطلوبى هم چون جمود و تحجّر را به دنبال دارد كه خود سبب گمراهى و پيروى از خواهش هاى نفس انسان مى شود، لذا هر تبليغى ولو مسموم، بر او اثر مى گذارد. در اين جا تنها به نمونه هايى از موانع انديشه ورزى اشاره مى شود تا با بر طرف كردن آن ها راه براى انديشه ورزى فراهم آيد:

1. ضعف بصيرت

قرآن كريم، رسالت خود را هدايت انسان و تعالى در جسم و روان او مى داند، و اين مهم، جز بر پايه تعقل و تفكر به انجام نمى رسد؛ از اين رو، به سلامت قوه تفكر و ارزيابى آن بها داده است و چون موانع بسيارى وجود دارند كه از توانايى قوه عاقله و ذهن فكور انسان كاسته و مانع بصيرت و بينش صحيح در انسان مى گردد. كه در اين جا بعضى از آن ها مورد بررسى قرار مى گيرد:
الف. بى توجهى: بى توجهى به نيروى تعقل و تفكر و استفاده نكردن از آن، به تضعيف اين قوه در انسان مى انجامد. كسانى كه اين قوه را به كار نگرفته و يا خود را مستغنى پنداشته و نيازى را براى انديشه ورزى احساس نمى كنند، و در نتيجه به دنبال بر طرف كردن مشكلات و نيازهايشان بر پايه انديشه حركت نمى كنند؛ در حقيقت انديشه را در خود مى ميرانند. اين بى توجهى به انديشه ورزى نه تنها از نظر پزشكى موجب نابودى سلول هاى مغزى و در پايان الزايمر مى شود، بلكه انسان را از لحاظ وجود معنوى در حدّ تخيّل نگه مى دارد و از عالم مثال به عالم عقل بيرون نمى برد.
به كارگيرى انديشه در امور دنيوى و مادى موجب مى شود تا عقل كارآمدى خود را بازيابد و در عرصه هاى ديگر ميدان براى او باز شود. چنان كه بى كارى و فرار از تهيه معاش موجب مى شود تا عقل نيز به كار گرفته نشود و در نتيجه سست بنياد و ضعيف گردد. بدين جهت امام صادق(ع) به يكى از يارانش كه به علت بى نيازى، كسب و تجارت را كنار گذاشته و اوقات خود را به بيكارى مى گذارند فرمود: «تجارت و كار را از سر بگير كه بيكارى از عقل انسان مى كاهد.»[1]
ب. تخيلات و تشويش: گرفتارى ها و اشتغالات قوه تفكر به تخيّل از ديگر موانعى است كه انسان را از انديشيدن باز مى دارد و به دام خيالات مى اندازد. آن گاه كه فكر انسان در اشتغال تخيلات و كارهاى مختلف قرار دارد و فرصت رسيدگى به همه آن ها را ندارد، علاوه بر پايين آمدن كيفيت عمل، انديشه اش را نيز به تحليل مى برد. اشتغالات فكرى فراوان، جز تشويش و پراكندگى ذهن چيزى را به ارمغان نخواهد آورد.
ج. زيستن رؤيا گونه: در مكتب اسلام، آرزو، به تنهايى مورد نكوهش نيست چرا كه بدون آرزو، زندگى معنا و مفهوم ندارد؛ ولى آنچه مورد نكوهش قرار گرفته، آرزوهاى بى پايان و دور از دسترس و اميدهاى واهى است. حضرت على(ع) در اين خصوص مى فرمايد: «وَ اعْلَمُوا أنّ الاَمَل يُسْهِى العَقلَ و يُنسِى الذِّكْر؛[2] بدانيد كه آرزوى دراز فكر را از فعاليت بازداشته و ياد خدا را به فراموشى مى سپارد».
بى توجهى به واقعيات موجود و دل بستن به آرزوهاى دور، قوه تفكر را ضعيف مى كند و از رشد آن مى كاهد. اوهام و خيالات به جاى تفكر و تعقل نشسته و معادن فكرى را اشغال مى كند و در نتيجه او را از رشد بازداشته و به رخوت دچار مى سازد و سبب كور شدن چشم بصيرت انسان مى شود.
د. همنشينى با نادانان: همانطور كه معاشرت با صاحبان عقل و انديشه، بر فكر انسان مى افزايد؛ معاشرت با نادانان و كسانى كه غرق در دنيا هستند، از رشد فكرى و عقلانى انسان مى كاهد. چه بسيار از ضلالت ها كه معلول اين همنشينى و تأثيرپذيريها است.
منظور از عدم معاشرت با نادانان، گفت و گو به قصد هدايت نيست چرا كه گفت و گو به قصد ارشاد و هدايت نه تنها از عقل انسان نمى كاهد، بلكه باعث افزايش قوه تعقل و سبب رسيدن به ثواب است.

2. تنگ نظرى

انسان اگر گرفتار مطلق انديشى و جزم گرايى غير برهانى گردد دچار تنگ نظرى نيز مى شود و اجازه رشد و تكامل و نيز نوانديشى به خود و جامعه نمى دهد.
انديشه زندانى شده در ديوارهاى محدوديت هاى ناهنجار، هرگز نمى تواند از جهان بينى كامل و جامعى برخوردار باشد. آن عقيده و مسلكى كامل و جامع و بى نقص است كه قدرت برخورد با همه مكاتب و مذاهب و افكار گوناگون را داشته باشد و در بهره گيرى از انديشه، ميدان دار مبارزه باشد؛ انسانى كه فكرش در حصارى محدود گشته است، از انديشه اى ژرف، جامع و كامل برخوردار نخواهد بود؛ چرا كه انديشه در فضاى آزاد و مواجه شدن با ديگر انديشه ها است كه به كمال خود نايل مى گردد. بر مبناى همين اصل است كه قرآن كريم، چنين فضايى را با بشارت و وعده پاداش به كسانى كه تحمل عقيده هاى مخالف را داشته باشند و نيكوترين آن ها را انتخاب نمايند، ايجاد مى كند و از تنگ نظرى بر حذر مى دارد. اينك به برخى از پيامدهاى محدوديت هاى ذهنى پرداخته مى شود:
الف. ركود استعدادها: در سايه تفكر و رشد فكرى، ابتكارها به وجود مى آيد و در پرتو انديشه ورزى است كه استعدادها به فعليت مى رسد. بى گمان با وجود هر گونه محدوديت در راه آزاد انديشى استعدادهاى نهفته از قوه به فعل در نخواهد آمد. در محيط بسته، رشد نيروى تفكر در بسيارى از زمينه ها، مسدود گشته، و استعدادهاى فراوان به مسير انحراف كشيده مى شود در نتيجه نيروهاى زيادى به تباهى كشانده شده و جامعه بشريت از فوايد آن محروم مى گردد.
ب. طغيان و انفجار: اگر فكر در مسير هدايت قرار نگيرد و با امر و نهى هاى بى مورد از پرواز به فضاى انديشيدن باز نگهداشته شود، اين محدوديت ها ناگهان به حالت انفجار در آمده و فرد يا جامعه را به مرحله خطرناكى مى كشاند. سركوبى آن نيز زيان بار است. مخالفت كليسا با انديشه ورزى و طغيان عمومى جامعه نمونه اى از اين دست است كه پس از رهايى از بند نظام كليسايى ريشه مذهب و گرايش هاى مذهبى را زير سؤال برد تا بدانجا كه هنوز دنياى مسيحيت نتوانسته به مهار كردن آن توفيق يابد.
ج. تسليم پذيرى و جمودگرايى: از ديگر پيامدهاى تنگ نظرى، پيدا شدن حالت جمود و تحجّر و تقليدگرايانه و از بين رفتن روحيه استقلال انديشى است. آن گاه كه حق انديشه ورزى و آزادى انديشه از شخص گرفته شد و وى يكسونگر گرديد، به تدريج حالت ركود و جمود در افكارش حاكم مى گردد،[3] و لذا شخص تسليم پذير، تقليدگر و آسيب پذير مى شود.

3. سطحى نگرى

سطحى نگرى، ترك تدبر و شتابزدگى چنان بر درك بعضى افراد سايه مى افكند كه بدى را نيكى و بدبختى را خوشبختى و بيراهه را، راه مستقيم مى پندارد. قرآن در اين باره مى فرمايد:«وَ يَدْعُ الاِْنسَـنُ بِالشَّرِّ دُعَآءَهُ بِالْخَيْرِ وَ كَانَ الاِْنسَـنُ عَجُولاً؛[4] انسان ]همان گونه كه[ خير را فرا مى خواند، ]پيشامد[ بد را مى خواند و انسان همواره شتابزده است».
منظور از اين كه فرمود: «انسان همواره شتابزده است» اين است كه او وقتى چيزى را طلب مى كند، صبر و حوصله به خرج نمى دهد و در جهات صلاح و فساد خود نمى انديشد تا در آنچه مى طلبد راه خير برايش مشخص گردد و از آن راه اقدام كند. بلكه به محض اين كه چيزى را مطابق ميلش ديد با عجله و شتابزدگى و سطحى نگرى به سويش مى رود و در نتيجه گاهى آن امر، شرّى است كه مايه خسارت و زحمت او مى شود، و گاهى هم خيرى است كه از آن نفع مى برد.
پس جنس بشر شتابزده است و به خاطر همين شتابزدگى، ميان خير و شرّ، فرق نمى گذارد، بلكه هر چه برايش پيش آمد، همان را مى خواهد و در طلب آن بر مى خيزد، بدون اين كه خير و شر را از هم جدا نموده و حق را از باطل تشخيص دهد، در نتيجه به همان شيوه اى كه مشتاق خير است، شر را نيز به همان وجه طلب مى كند.
درست است كه اعمال خير و شرّ، همه به اذن خدا در عالم وجود تحقق مى يابند و همه آن ها با قدرتى كه خدا به انسان داده است براى او مقدور است و ليكن اين معنا باعث نمى شود كه اعمال خير و شر، هر دو براى آدمى جايز شوند، و انسان هر چه را كه هوس كرد با سطحى نگرى، و سراسيمه بدون تعقل و تفكر دنبال نمايد، و بدون هيچ احساس مسؤوليتى مرتكب هر عملى بشود و همان طور كه اطاعت خدا آزاد است معصيت خدا را هم آزادانه مرتكب شود؛ بلكه واجب است اعمال شر را مانند شب تاريك كننده دانسته و نزديكش نشود و عمل خير را مانند روز بينا كننده دانسته، انجامش دهد و با انجام آن فضل پروردگار خود را جستوجو نمايد.[5]
براى تشخيص شر و خير مى توان گفت: خداوند عقل و قوه تعقل را به انسان عطا نمود تا او را راهنمايى كرده و راه كمال را از راههاى انحراف تشخيص بدهد. وضع بشر نشان مى دهد كه بشر گاهى به حكم عقل، راه صحيح را طى مى كند و گاهى با جهالت و هواپرستى و دورى از انديشه ورزى، راه انحراف را مى پيمايد.[6] پس بايد انسان عقل را پيشواى خود قرار دهد يعنى در كارها شتابزدگى و سطحى نگرى نكند بلكه تا قضيه براى او به كمك عقل روشن نشده اظهار نظر ننمايد. پس بايد بينديشد و به دور از شتابزدگى و با دقت نظر بدهد.

4. خواهش هاى نفسانى

انسانى كه بخواهد از نيروى انديشه و عقل خود يارى گيرد، بايد خود را از همه عبوديت ها و بندگى هاى نفسانى برهاند. حكومت خواهش هاى نفسانى، گاه آن چنان پيش مى رود كه بر نيروى انديشه ورزى انسان غلبه كرده و او را بى اختيار از مسير صحيح خود منحرف مى سازد، تا جايى كه ديده اش را بر واقعيت ها بسته، و او را بردهوار در مسير شهوات و خواسته هاى درونى گسيل مى دارد.
تاريخ نشان داده كه چه بسيار از قدرت خواهى ها و مقام طلبى ها و مال اندوزى ها؛ مردان بزرگ را به زبونى كشانده تا جايى كه ديدگان خود را به حق فرو بسته و در برابر آن ايستاده اند.[7]
در آياتى از قرآن كريم اين مسأله مهم تعقيب شده و مى فرمايد: «أَفَرَءَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَـهَهُ هَوَهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْم وَ خَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَـوَةً فَمَن يَهْدِيهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَفَلاَ تَذَكَّرُون؛[8] پس آيا ديدى كسى را كه هوس خويش را معبود خود قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گرادنيده و بر گوش او و دلش مهر زده و بر ديده اش پرده نهاده است؟ آيا پس از خدا چه كسى او را هدايت خواهد كرد؟ آيا پند نمى گيريد؟»
اين آيه از كسانى سخن مى گويد كه هواى نفس را به عنوان معبود خود برگزيده، و هر چه دارند در پاى اين معبود قربانى كرده اند، چرا كه در اثر هواپرستى چشم دل آن ها كور شده است؛ و چون خدا مى داند چنين كسانى شايسته هدايت نيستند، گمراهشان ساخته، بر قلب و گوش آن ها مهر نهاده، و بر چشمانشان پرده افكنده است و مسلم چنين كسانى شايسته هدايت نيستند.[9]
بنابراين، انسانى كه دوست دارد در انديشه به خطا نرود بايد به دور از حكومت هوا و هوس به تفكر بنشيند، تا مبادا انديشه هاى باطل خود را در لواى حق گرايى مستور ساخته و در باطن، نيروى هوا و هوس بر او فرمان براند. حضرت على(ع) حالت اين بيمار دلان كج انديش را چنين به تصوير مى كشد: «مَنِ اَتَّبَعَ هواهُ اعماهُ و أصَمَّهُ، و أَذَلَّهُ و أَضَلَّهُ؛[10] هر كس از هوس خود پيروى كند، هوس او را كور و كر و خوار و گمراه مى سازد.» مراد از كور گردانيدن «كورى» از ديدن حقى است كه بر خلاف خواهش او باشد و همچنين كر گرديدن از شنيدن چنين حقى است؛ و چنين است كه كشش هاى نفسانى و شهوت ها چنان عقل انسان را به خود مشغول مى دارد كه به چيزى جز بر آوردن خواسته هاى درونى نينديشيده و جز خواسته هوس را حق نمى پندارد. لذا از جاده اصلى منحرف شده و به بى ضابطگى در انديشه مى گرايد.[11]
بنابراين كسى كه مى خواهد انديشه ورزى نمايد، يكى از كارهايى كه بايد انجام دهد اين است كه موانع و آفت هايى را كه سبب ضعف آن مى گردد، بر طرف نمايد.

پى‏نوشتها:

1 . محمدبن حسن حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 12، تهران، مكتبة اسلاميه، 1401 هـ.ق، ص 6.
2 . نهج البلاغه، خطبه 86، اين خطبه درباره صفات خدا و موعظه مردم به تقوا و مشورت است. حضرت در انتهاى خطبه اين عبارت را فرموده اند.
3 . حوزه، شماره 26، صص 90 ـ 93.
4 . سوره اسراء (17)، آيه 11.
5 . سيد محمد حسين طباطبايى، ترجمه تفسير الميزان، ج 13، پيشين، صص 66 ـ 67; پيام قرآن، ج 1، پيشين، ص 376.
6 . مرتضى مطهرى، اسلام و مقتضيات زمان، چاپ دوازدهم، قم، انتشارات صدرا، 1376، ص 41.
7 . حوزه، شماره 29، ص 74 ـ 75.
8 . سوره جاثيه (45)، آيه 23.
9 . پيام قرآن تفسير، نمونه موضوعى، دوره 10 جلدى، ج اول، با همكارى جمعى از فضلاء تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1377، صص 316 ـ 318.
10 . عبدالواحد تميمى آمدى، غررالحكم، پيشين، 9168; محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمة، ج 14، پيشين، ب 4035، ح 21406.
11 . حوزه، شماره 29، ص 75.
جمعه 14 مهر 1391  12:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و نقش شناخت در عمل انسان

قرآن و نقش شناخت در عمل انسان

خليل منصوري

شناخت و معرفت يك مسأله بنيادين در مباحث فلسفي است. البته گزافه گويي است كه گفته شود شناخت برانگيزنده انسان ها به كوشش و تلاش هاست بلكه در اين اندازه مي توان پذيرفت كه شناخت در تقويت و تأكيد تلاش ها مؤثر است.
به نظر مي رسد شناخت هيچ وقت انگيزه نيست بلكه انگيزه انسان در تلاش ها و كوشش ها، تمايلات و خواست هاي دروني انسان است. انسان چيزي را مي خواهد، اين خواست او را به حركت و عمل برمي انگيزد؛ وقتي كه به دنبال هيجان و تمايل و خواست به سوي عمل برانگيخته مي شود، نياز به شناخت را احساس مي كند. نقش شناخت اين است كه به ما نشان بدهد چگونه از چه راه يك خواسته را تأمين و ارضا كنيم. تا در درون انسان اميال و گرايش هاي نهفته اي نسبت به چيزي مانند كمال وجود نداشته باشد، آن شناساندن نمي تواند ايجاد حركت كند. در حقيقت اين شناسايي آن ميل نهفته را در انسان بيدار مي كند، وگرنه شناخت براي كسي كه اصلاً تمايلي به چيزي ندارد حركت آفرين نيست.
شناخت و آگاهي انسان سه قلمرو اصلي دارد: 1) اموري كه هيچ ارتباطي به انسان ندارد؛
2) اموري كه مستقيم به رفتار انسان مربوط است؛ 3) اموري كه غيرمستقيم به رفتار انسان مربوط است.
شناسايي و آگاهي در قلمرو گروه دوم در حركت انسان بسيار اثر دارد؛ در نوع گروه سوم تا حدودي مؤثر است، ولي شناسايي هاي گروه اول هيچ تأثيري در حركت انسان ندارد؛ مگر به عنوان جستجوگري؛ يعني به عنوان يك ميل ديگر در انسان مانند ميل به آگاهي كه انسان دوست دارد چيزي را بداند، اما همين قدر كه دانست ديگر حركت جديدي در او به وجود نمي آيد.
ميل به آگاهي و كنجكاوي انسان را بر دست يابي به شناخت برمي انگيزد و شناخت به تنهايي نمي تواند انگيزه و محرك و عامل باشد؛ چون رفتار و اعمال انسان حتي شناسايي برخاسته از تمايلات انساني است.
اكنون پرسش ما آغاز مي شود كه پس نقش شناخت چيست؟ شناخت در برانگيختن انسان و در عمل يكي از سه نقش را دارد:

1- تشخيص مصداق

علاقه و ميل انسان به چيزي مانند هنر، انسان را به سوي شناخت بيشتر آثار هنري برمي انگيزد. يكي از آنها شناخت انواع نقاشي ها و استاد ارزنده در اين هنر است. مصداق شناسي بازتاب اين شناخت است. چنين شناختي همين اندازه مؤثر است؛ يعني كار و نقش اين شناخت درا ين جا تنها نشان دادن مصداق است، وگرنه خود شناخت نمي تواند در انسان ايجاد حركت كند؛ آن چه برانگيزاننده و محرك انسان است ميل و ذوق هنري نسبت به نقاشي و ترسيم آن است.

2- شناسايي روش

گاه انسان مصداق را مي شناسد، اما راه درست استفاده از اين مصداق را نمي داند؛ يعني نقش دوم شناخت عبارت از نشان دادن بهترين روش و بهترين راه براي استفاده از يك مصداق يا يك وسيله شناخته شده است. در حقيقت نقش شناخت در نشان دادن راه و روش استفاده از مصداقي است كه انسان با آن آشنا است.

3- رشد تمايلات نهفته در انسان(رشد استعدادها)

انسان با بخشي از تمايلاتي كه دارد خيلي راحت آشناست مانند ميل جنسي، جاه طلبي، شناسايي اين تمايلات در انسان كار دشواري نيست؛ اما يك بخش از تمايلات در انسان است كه نهان است. اين ها به شرطي مي توانند در انسان برانگيخته شود كه خوب شناخته شوند تا با آن شناخت رشد يابند. انسان تمايلاتي دارد كه نهفته است و ميدان تجلي و زمينه رشد پيدا نكرده است؛ شناخت يكي از عواملي است كه مي تواند به كشف و رشد اين تمايلات در انسان بسيار كمك كند.
توجه به هر سه شناخت نشان مي دهد كه هيچ گاه خود شناخت حركت آفرين نيست؛ بلكه براي ايجاد حركت در انسان هابايد روي تمايلات آن ها توجه نمود و انگشت گذاشت. شناخت و آگاهي اگر مربوط به تمايلات انسان ها نباشد و در بهبود زندگي انسان ها نقشي به عهده نگيرد، شناخت مفيد نيست. دانشي كه به شكلي با يكي از نيازهاي طبيعي انسان مربوط نشود، معرفت و شناخت غيرمفيد است. شناخت بايد به صورتي بتواند در خدمت تمايلي قرار گيرد، البته اين تمايلات گاه تمايلات شرورانه و ناهنجار است كه باعث تيره بختي و تيره روزي انسان مي شود و تيغ دادن در كف زنگي مست است. اگر تمايلات ضدانساني در انسان رشد كرده باشد شناخت نمي تواند در او حركتي به سوي كمال و سعادت براي خودش يا براي جامعه اش به وجود بياورد.
هر علم و دانش و شناختي مي تواند آثار سوء و بدي به جاي بگذارد و مايه بدبختي انسان و جامعه بشري شود بنابراين نمي توان گفت شناخت حركت آفرين و سعادت آور است؛ چون مسأله مهم تمايلات، خواسته ها و كشش هاي انسان است.

غايات شناخت در قرآن

غايات و اهداف زيادي در زندگي انسان مطرح است. قرآن اين غايات را در دو ميدان كلي نور و ظلمت شناسايي مي كند. بازشناختن ميدان هاي نوراني زندگي از ميدان هاي ظلماني آن قدرها هم مشكل نيست. چرا كه قرآن به صراحت مي گويد: «الله ولي الذين ءامنوا يخرجهم من الظلمت الي النور و الذين كفروا أولياوهم الطغوت يخرجونهم من النور الي الظلمت؛(1) خداوند ولي كساني است كه ايمان آورده اند آنان را از تاريكي ها به سوي نور بيرون مي برد و كساني كه كافر شدند اولياي آنها طاغوت هستند و آنان را از نور به سوي تاريكي ها بيرون مي كنند.»
گويي مسئله نور و ظلمات و ميدان تاريكي و روشني را براي زندگي چيز مفهوم و ملموسي تلقي كرده است و تنها حالا مي گويد خداست كه شما را از تاريكي ها به سوي روشني مي برد و طاغوت و عوامل سركشي هستند كه شما را از ميدان روشن زندگي به ميدان تاريك و شب تار و تيره تباهي آور مي كشاند، از اين رو قرآن در عين آن كه روي نقش علم و آگاهي تكيه فراوان دارد، تصريح مي كند كه كساني هستند كه با وجود علم و آگاهي به عمد به سوي تباهي، كفر و فساد مي روند؛ وقتي مي بينيم كساني با علم و آگاهي به سمت تباهي و فساد مي روند و مي فهميم كه علم و شناخت به تنهايي نقش تعيين كننده ندارد؛ خداوند مي فرمايد: «فلما جاءتهم ءايتنا مبصره قالوا هذا سحر مبين¤ و جحدوا بها و استيقنتها أنفسهم ظلما و علوا فانظر كيف كان عقبه المفسدين؛(2) وقتي آيات و نشانه هاي روشنگر ما براي اينان آمد، آياتي كه مي توانست بصيرت و بنيادي پديد آورد، نشانه هايي كه مبصر يعني بصيرت آفرين و بينش آور بود. در برابر اين نشانه هاي روشن روشنگر بينش زا گفتند كه اين سحر و جادويي آشكار است؛ گفتند: اين جادو و سحر است و منكر نشانه ها شدند با اين كه در دل نسبت به آنها يقين داشتند؛ يعني عملاً منكر آن شدند، چرا؟ از جهت ظلم و علو و براي اين كه خوي تجاوز بر آنها چيره بود.» خوي جاه طلبي، برترجويي و تفوق طلبي بر آنان غالب بود. ميل و گرايش به تجاوز به حقوق ديگران و علو و برتر طلبي سبب شد كه آنها دانسته با وجود يقين به اين كه اين ها نشانه هاي خدايي هستند، بگويند اين ها سحر و افسون هستند.
به هرحال استفاده از شناخت نيز موكول به اين است كه در ميدان و قلمرو جاذبه تمايلات عالي انساني قرار گيرد؛ از اين رو قرآن روي اين كه ملكات عالي را در انسان بارور كند، تكيه دارد؛ و عبارت گوناگون كه پايه دين تلقي مي شود، همه ميدان هاي بارور كردن و رشد آن تمايلات است.
بسياري از مردم زمينه هاي فطري تربيت را در خود از ميان برده اند؛ از اين رو هدايت ها و عوامل آن در آنان تأثيرگذار نيست، زيرا به جاي بهره نيكو از ابزارهاي هدايت به تجاوز و سوء استفاده از آن پرداختند: «مثل الذين حملوا التوريه ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل أسفارا؛(3) داستان آن ها كه تورات را به آنها داديم، به جاي اين كه حاملان پيكر تورات بودند، مانند خري است كه يك بار كتاب سوارش كرده باشند.»
بهره گيري از ابزارهاي هدايت(قرآن) درصورتي است كه زمينه هاي فطري در انسان از ميان نرفته باشد وگرنه چيزي جز خران باربر چيزي نيست.
نتيجه آن كه علم، معرفت و شناخت درحد يك چراغ روشنگر ارزنده است كه بايد در دست انگيزه ها، خود انگيختگي ها و برانگيختگي ها، عشق ها، شورها و ايمان ها قرار گيرد و انسان را به راه هاي درست و صحيح عمل بكشاند، وگرنه شناخت به تنهايي نمي تواند انگيزه عمل شود، بنابراين شناخت تنها به صورت كمك و هدايت كننده اي براي انگيزه هاي عمل است؛ و در حقيقت انگيزه هاي عمل چيزي غير از شناخت است.
ريشه انگيزه هاي عمل را بايد در تمايلات، عشق ها و شورها و ايمان جست؛ بنابراين پيش از اصلاح شناخت بايد ازنظر عشق ها، شورها و انگيزه ها تلاش و كوشش نماييم تا آن را در جهت درست و صحيح قرار دهيم.

پی نوشت ها:

1- سوره بقره(2)، آيه.257
2- نحل (16)، آيه13و.14
3- جمعه(62)، آيه.
لینک به کیهان:http://www.kayhannews.ir/850928/6.htm#other605
خلیل منصوری ( در كيهان با نام مستعار علي رضايي جواهري چاپ شده است.)
جمعه 14 مهر 1391  12:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : یقین از منظر علم عقلی و قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : امکان معرفت در قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

  عنوان مقاله : امکان معرفت در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

جمعه 14 مهر 1391  12:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : جایگاه عقل و دین در قرآن و حدیث

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : رويكرد قرآن به ابزارها و راه‌هاي شناخت

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه 14 مهر 1391  12:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز
جمعه 14 مهر 1391  12:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسي همپايي معرفت و عمل در قرآن كريم

بررسي همپايي معرفت و عمل در قرآن كريم

دکتر رمضان مهدوي آزاد بُني (دكتراي فلسفه دين و عضو هیئت علمی دانشگاه مازندران)
چكيده

اشاره: شأن معرفتي و شأن اخلاقي از شئون بسيار مهم حيات آدمي است و در قرآن كريم به عنوان يك كتاب آسماني كه مخاطب اصلي آن انسان است دو مقوله مذكور بارها مورد توجه و تأكيد بوده است به نحوي كه برخي آيات، فلسفة برانگيخته شدن پيامبران الهي را تعليم و تزكيه يعني شأن معرفتي و شأن اخلاقي بيان مي‌نمايد. در نوشته حاضر هدف، نشان دادن وجه اصلي معيت تعليم و تزكيه در كنار يكديگر است. به عبارت ديگر دو مقولة به ظاهر متفاوت شأن معرفتي و شأن اخلاقي(عملي) چگونه مي‌توانند در كنار يكديگر قرار گيرند و پيامبران الهي چگونه مأمور دعوت به دو مقوله به ظاهر متفاوت شده‌اند. براي اين هدف ابتدا نشان داده خواهد شد كه عوامل غيرمعرفتي همانند ظلم و فساد اخلاقي از نگاه قرآن بر حيات معرفتي انسان تأثير مستقيم دارد. سپس بيان خواهد شد كه تأثير و رابطه مستقيم ظلم و فساد اخلاقي بر حيات نظري انسان معلول مباني جهان‌شناسي و انسان‌شناسي قرآن كريم است. قرآن با بينش خاص خود نسبت به زمين به عنوان محل آزمايش انسان كه همه امور در آن به همين منظور سامان‌دهي گرديده و نيز با بينش خاص خود نسبت به ماهيت معرفت‌شناسي ديني انسان كه معارف توحيدي را فطري مي‌داند در فرايند كسب معرفت ديني فراتر از عوامل شناختي براي عوامل غيرشناختي نيز نقش قائل است. مفهوم عدل در مقابل ظلم به همين منظور يكي از اهداف برانگيخته شدن پيامبران (ع) بيان مي‌گردد و با ممارست عدل به‌وسيله انسان‌ها يك عنصر غير معرفتي و يك شرط مهم در تحصيل معرفت فراهم مي‌گردد.

مقدمه و طرح مسئله

تعريف رايج و سنتي از "شناخت" به آثار افلاطون برمي‌گردد1 كه بر اساس آن شناخت عبارت است از باور صادق موجه. معرفت‌شناسي به عنوان يك رشته علمي و فلسفي شاخه‌اي از فلسفه است كه در آن فيلسوفان سئوالات راجع به شناخت را مورد مطالعه و تحليل قرار مي‌دهند. نشان دادن رابطه ميان ظلم و فساد اخلاقي كه از عوامل غيرشناختي است با نياز معرفتي انسان هدف اصلي نوشته حاضر است. مقارنت دو مقوله به ظاهر متفاوت: "معرفت و عمل" در آيات الهي امر مشهودي است كه در نوشته حاضر تلاش مي‌شود تا مباني مقارنت مذكور آشكار گردد. در اين خصوص پرسش اساسي عبارت است از چگونگي امكان برقراري نسبت و رابطه ميان بُعد معرفتي با عوامل غيرمعرفتي و عملي حيات انسان. تلاش براي روشن نمودن نسبت ميان عناصر غير شناختي با شناخت، امري است كه نزد معرفت شناسان معاصر غرب نيز مورد توجه است. مكتب معرفت‌شناسي اصلاح شده2 كه دردفاع ازارزش و جايگاه معرفتي عقايد ديني مكتب معروفي است و برخي از فيلسوفان متعلق به مكتب مذكورميان معرفت و عوامل غير شناختي پيوند برقرار مي‌نمايند. مهم‌ترين چهره‌هاي برجسته‌ متعلق به مكتب مذكورعبارتند از: ويليام آلستون، آلوين پلنتينگاه، نيكولاس ولتر استارف، و... فيلسوفان مذكور در اين اعتقاد مشترك‌اند كه عقايد ديني در حالي‌كه استدلالي در توجيه آن‌ها فراهم نيست به‌طور پايه معقول‌اند و واجد ارزش و شأن معرفتي هستند. 3 آلوين پلنتينگا از جمله فيلسوفاني است كه در جهان معاصر همواره از شأن معرفتي عقايد ديني به‌طور پايه دفاع مي‌نمايد4 تصور رايج و سنتي راجع به چگونگي ساختار معرفتي ذهن و نحوه آرايش عقايد در ذهن انسان در قالب نظريه مبناگرايي مورد تحليل قرار مي‌گيرد. مبناگرايي كه ريشه در آثار ارسطو دارد5 نظريه‌اي است كه بر اساس آن اعتقادات به لحاظ نياز به توجيه و استدلال به دو دسته عقايد پايه و عقايد غيرپايه تقسيم مي‌گردند. عقايد پايه‌ به آن دسته از اعتقاداتي اطلاق مي‌شود كه بدون نياز به استدلال به‌طرز معقولي مورد تأييد و تصديق قرار مي‌گيرند. 6 به طور سنتي اعتقادات بديهي ذاتي و حسي‌ از مصاديق اعتقادات پايه محسوب مي‌شوند. اگرچه در تعيين مصاديق اعتقادات پايه‌اي و غيرپايه‌اي ميان معرفت‌شناسان اختلاف است. اعتقادات غيرپايه به اعتقاداتي گفته مي‌شود كه فاقد ويژگي‌هاي اعتقادات پايه‌ است. شرط تصديق معقولانه عقايد غيرپايه‌ منوط به ارجاع و استناد آن‌ها به عقايد پايه‌ است. از نظر معرفت شناسان اصلاحي عقايد پايه در حالي‌كه بي‌نياز از استدلال اند امّا فاقد هر نوع مبنا و اساس نيستند. به نظر آنهاوجود برخي شرايط، شأن پايه‌اي عقايد پايه را تأييد مي‌نمايد. قواي معرفتي انسان تنها در سايه تحصيل شروط دروني و بروني قادر خواهد بود تا وظيفه معرفتي يعني توليد عقايد درست را انجام دهند. شرط دروني يعني عملكرد درست و مناسب قواي معرفتي و شرايط بيروني يعني تحقق شرايط مناسب و شايسته‌اي كه قواي معرفتي تنها در چنان شرايطي قادرند عمل نمايند. 7 زماني ممكن است يك قوه معرفتي سالم باشد و سالم عمل نمايد ولي به دليل عدم تحقق شرايط مناسب نتيجه عملكرد قوه معرفتي مذكور توليد عقيده درست نباشد. به عنوان مثال چشم براي ديدن نياز به عملكرد سالم و درست دارد. امّا اين شرط به تنهايي كفايت نمي‌كند. و چه بسا يك چشم سالم در حالي‌كه درست نيز عمل مي‌نمايد امّا هم‌چنان قادر نيست عمل رويت را انجام دهد و دليل آن عدم تحقق شرايط مناسب باشد. شرايطي كه يك چشم سالم براي رويت به آن نياز دارد مثلاً نور كافي يا فاصله مناسب و... .8
يكي از مباني معرفت‌شناسي مكتب اصلاح شده را مي‌توان چنين بيان نمود: قواي معرفتي براي عملكرد درست و انجام وظيفه معرفتي خود كه توليد اعتقاد درست است نياز به شرايط معرفتي مناسب دارند و قواي معرفتي در هر شرايطي قادر نيستند به وظيفه معرفتي خود عمل نمايند. يعني هم عوامل معرفتي و هم غيرمعرفتي همزمان شرط توليد عقايدِ درست هستند.
بنابراين نقش‌دهي عوامل غيرمعرفتي در شناخت به‌طوركلي و در معرفت ديني به طور خاص به وسيله برخي معرفت‌شناسان به‌ويژه معرفت شناسان مكتب‌ اصلاح ‌گرايي مورد تاييد است. حال به نظر نويسنده مبناي مذكور يعني اين واقعيت كه عوامل غير معرفتي مي‌توانند ساختار معرفتي انسان و فرايند توليد اعتقادات اورا مورد آسيب يا تقويت قرار ‌دهند از جمله آموزه‌هايي است كه در آيات قرآن كريم مشهود است. اين مسئله در كلام اسلامي نيز از مباحث مطرح نزد متكلمين مسلمان بوده است. نظريه جداسازي عمل از ايمان به عنوان طرح كلامي در جهان اسلام به گروه مرجئه بر مي‌گردد. مهمترين وجه اين گروه تفكيك ايمان از عمل است. به نظر آنها ايمان بدون عمل هم ايمان است. 9 و عمل معصيت آميز هر چند هم مهم باشد لطمه‌اي به مؤمن بودن فرد وارد نمي‌كند.10

دغدغه معرفتي قرآن كريم

در فرهنگ اسلامي، قرآن كريم به عنوان تبيين كننده همه نيازهاي آدمي در رأس منابع ديني قرار دارد وبدون ترديد راجع به چيستي شناخت و چگونگي حصول و موانع آن مخاطبان خود را ياري مي‌نمايد... "وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًي وَرَحْمَةً و بُشْرَي لِلْمُسْلِمِينَ؛11 و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز و مايه هدايت و رحمت و بشارت براي مسلمانان است" توجه در متون ديني مؤيد اين نكته است كه شناخت راجع ‌به مبدأ و معاد به ‌طور ضمني از انسان خواسته شده است و به عنوان تكليف بزرگ به عهده او گذاشته شده است و در اين خصوص انبياي الهي همانند چراغ راهنما براي انسان‌ها نقش ايفا مي‌نمايند. اگر نيازهاي آدمي را به دو نوع شناختي و غيرشناختي تقسيم نماييم بدون شك قرآن كريم به هر دو دسته از نيازها توجه نموده است. در رابطه با نيازهاي معرفتي كه مي‌توان شناخت مبداء و معاد را در كانون قرار داد دو نوع عامل معرفتي و غيرمعرفتي دخالت دارند. مراد از عناصر معرفتي عبارت است از آموزه‌هايي كه جنبه شناختي و نظري دارند و مراد از عناصر غيرمعرفتي عواملي‌اند كه جنبه‌ عملي و غيرنظري دارند. رشد و توفيق كودك در نيل به اهداف آموزشي منوط به دو نوع عامل شناختي و غيرشناختي است. عوامل شناختي عبارتند از: آمادگي ذهني كودك، معلم شايسته و متون درسي مناسب. عوامل غيرشناختي عبارتند از: كميت و كيفيت فضاي آموزشي، نوع رفتار معلم نسبت به دانشجو و....
مسئله شناخت و هدايت كه در قرآن كريم بارها مورد توجه قرار مي‌گيرد هر دو نوع داراي نقش هستند. عوامل شناختي مانند فكر و علم و عوامل غيرشناختي مانند ستم‌كاري (ظلم) و فساد اخلاقي كه در آيات الهي مورد اهتمام است. دل‌مشغولي اوليه قرآن كريم معطوف به نياز معرفتي است و در اين رابطه توجه به نقش عناصر غيرمعرفتي نيز قابل ملاحظه است. يعني در سير خروج از جهل و نيل به شناخت، عوامل غيرمعرفتي نيز داراي نقش مؤثر است و اين‌گونه نيست كه انسان صرفاً با تحصيل عناصر شناختي و رعايت ضوابط و شروط فكر و علم به معرفت راجع‌ به مبدأ و معاد دست يابد. نياز معرفتي كه در دستور كار قرآن كريم قرار دارد هدف برانگيخته شدن پيامبران الهي نيز مي‌باشد. از جمله اهداف بعثت انبياء بيان دو امر در كنار يكديگر است: تزكيه و تعليم- "هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الأمِّيِّينَ رَسُولا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ؛12 او كسي است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولي از خودشان بر انگيخت كه آياتش را بر آنها مي‌خواند و آنها را تزكيه مي‌كند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت مي‌آموزد و مسلما پيش از آن درگمراهي آشكار بودند" همين نكته در سوره بقره نيز از زبان حضرت ابراهيم (ع) بيان مي‌گردد: "رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ؛13 پروردگارا در ميان آنها پيامبري از خودشان بر انگيز تا آيات تو را بر آنان بخواند و آنها را كتاب وحكمت بياموزد و پاكيزه كند زيرا تو توانا و حكيمي" مدد به انسان در هجرت از جهل به سوي شناخت كه در سايه آن نهاد بي‌قرار انسان آرام گيرد هدف پيامبران دلسوز خداوند است. در اين رابطه قرآن كريم ميان عبادت و يقين كه بالاترين درجه از شناخت محسوب مي‌شود پيوند مي‌نهد: "وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ؛ و پرستش كن پروردگار خويش را تا به يقين برسي"14 و لذا توصيه مي‌نمايد كه به منظور نيل به يقين طريق عبادت پيشه نمايند. در قرآن كريم بيان مي‌شود هدف خلقت انسان عبادت است: "وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإنْسَ إِلا لِيَعْبُدُونِ؛ من جن و انس را نيافريدم جز اينكه عبادتم كنند"15 با وجود اين در فراتر از عبادت هدف بالاتري ذكر مي‌گردد و آن هدف معرفتي است. علي(ع) در اين رابطه مي‌فرمايد: "هدف ارسال انبياء به وسيله خداوند كمك رساندن به انسان در عمل به عبادت است16 امام همچنان مي‌فرمايد "خروج از تاريكي به سوي نور و رسيدن به شناخت هدف نهايي است كه به واسطه عبادت مي‌توان به آن نايل شد". خلاصه سخن اينكه قرآن كريم و متون اسلامي در رابطه با انسان دغدغه معرفتي را مورد اهتمام جدي قرار مي‌دهد.

پيوستگي معرفت و عمل در آيات الهي

به عنوان نمونه در سوره بقره بيان مي‌نمايد كه خداوند ظالمين را هدايت نمي‌كند.17 در اين آيه عدم هدايت و ظلم ملازم يكديگر قرار مي‌گيرند. اگر ماهيت هدايت به‌طور عام در نظر گرفته شود هدايت از مقوله مفاهيم نظري و شناختي خواهد بود در حالي‌كه ظلم در معناي عام خود جنبه‌ و شأن عملي دارد. نكته مذكور يعني هدايت ناپذيري ستمكاران در سوره هاي ديگر نيز اشاره گرديد18 پيوند يك مفهوم از مقوله شناخت با يك مفهوم از مقوله عمل در آيه مذكور به نظر نويسنده بيانگر نقش عوامل غيرشناختي در شناخت ديني است. مومنان كه به تصريح آيات الهي فرصت هدايت و شناخت دارند19 زماني توانايي نيل چنان هدفي را خواهند داشت كه از ظلم به عنوان يك مفهوم از مقوله عمل دوري جويند. بنابر تعاليم قرآن كريم سامان‌بخشي عملي و اخلاقي در ساختار اعتقادي و معرفتي انسان تأثير مستقيم دارد. به عبارت ديگر تهذيب اخلاقي شرط تهذيب معرفتي است. از اين منظر دوري از ارتكاب ظلم و سوء عمل نبايد صرفاً به‌واسطه ترس از مبتلا شدن به نتيجه سوء عمل،‌ دغدغه مؤمنان باشد. عمل سوء ظلم افزون بر دوزخ تهديد شده در آيات الهي مي‌تواند دوزخي از جنس جهل و نسيان براي انسان به عنوان نتيجه خود ببار آورد و اين جهل و نسيان نيز مي‌تواند منشأ اعمال سوء ديگر شود. در همين رابطه آيات الهي مخاطبان خود را همواره هشدار مي‌دهد كه دست از رفتار سوء خود بردارند در غير اين‌صورت خود را براي تاوان معرفتي اعمال سوء آماده سازند20 افزون بر اين قرآن كريم ياد آوري مي‌نمايد بر قلب‌هاي متكبران و پيروان هواي نفس مهر و قفل خواهد زد و به اين وسيله مانع از درك حقايق راجع به جهان خواهد شد.21 به كارگيري مفاهيمي چون كري و كوري و مهرزدن بر قلوب ناشي از رفتار سوء بيانگر چنين واقعيتي است. خلاصه سخن اينكه در آيات قرآن كريم دغدغه‌هاي معرفتي و اخلاقي كنار هم قرار مي‌گيرد به عنوان مثال در سوره بقره از جمله اهداف پيامبران الهي تعليم و تزكيه بيان مي‌شود22 و از جمله دلايل معيت شأن شناختي و شأن اخلاقي حيات انسان در كنار يكديگر ارتباط مستقيم ميان اين دو است. از نگاه قرآن كريم انسان طالب معرفت و شناخت راجع به جهان و انسان است و زماني قادر به نيل هدف خود خواهد شد كه به لحاظ اخلاقي نيز واجد شايستگي باشد كه از چنين شايستگي در آيات الهي با مفاهيمي چون طهارت باطن، تزكيه و.... تعبير مي‌شود. بنابر اين مناسك عملي موجود در دين و به عبارت ديگر توصيه به تزكيه كه جنبه عملي دين را نشان مي‌دهد پيش از آنكه سبب دخول در فردوس گردد سبب خروج از دوزخ جهل و ورود به بهشت معرفت مي‌گردد.
در روايات فراواني نيز بر مسئله تأثير عمل بر علم تأكيد شده است. در اين دسته روايات از سويي از علم با عنوان نور ياد شده "انما هو نور يقذفه الله تعالي في قلب من يريد الله ان يهديه"23 و از سويي ديگر به تأثير گناه و فساد اخلاقي بر عدم درك حقايق اشاره گرديده است. براي نمونه در روز عاشورا امام حسين(ع) پس از اينكه سپاه يزيد را نصيحت مي‌كند و از هدايت آنها نا اميد مي‌شود مي‌فرمايد: "شكم‌هايتان از حرام پر شده است".24 يعني لقمه حرام مانع وصول به حقيقت مي‌شود.

مباني پيوستگي تهذيب معرفتي و تهذيب اخلاقي

در بخش قبلي معيت بُعد شناختي با بعد اخلاقي زندگي انسان در آيات الهي بيان گرديد. چنين معيتي و در كنار يكديگر قرار گرفتن نمي‌تواند بدون مبناي پيشيني راجع به انسان و جهان باشد. در اين بخش سعي مي‌شود مبناي جهان‌شناختي و انسان‌شناسي معيت تهذيب معرفتي و تهذيب اخلاقي در آيات الهي بيان گردد. در چشم‌انداز قرآني انسان طالب معرفت -تعبير مناسب انسان طالب تذكره و خروج از نسيان ـ راجع به مبدا و معاد ناچار است تهذيب اخلاقي را پشت سر گذارد. مبناي جهان‌شناختي چنين معيتي ناظر به شرايطي است كه در زمين خاكي براي حيات بشر طراحي گرديده است. از نگاه قرآن كريم حيات فعلي براي انسان صحنه‌ آزمون است25 و همه ‌چيز در روي زمين بر اساس چنان هدفي طراحي شده است. مسئوليت عظيم در اين ميدان براي بشر معرفت خداوند و نزديكي به اوست. صحنه‌آرايي در زمين به عنوان محل رقابت يا انجام مأموريت و آزمون بايد چنان باشد كه اختيار و آزادي انسان مورد تعدي قرار نگيرد. اين‌كه چگونه چنين شرايطي قابل طراحي است خود موضوعي مستقل است. توجه به اين نكته ضرورت دارد كه زمين‌شناسي قرآن بيانگراين واقعيت است كه زمين ميداني براي آزمون انسان مي‌باشد. لذا همه امور از ابر و باد و مه و خورشيد و فلك بر اساس آن تنظيم و طراحي شده است نه صرفا از ان جهت كه ناني به دست آيد بلكه از آن جهت كه معرفتي حاصل آيد. تجلي خداوند و بروزو ظهور آيات الهي در آن به دو گونه‌ است: نخست آنكه شأن زمين به عنوان محل آزمون در معرض آسيب قرار نگيرد دوم اين‌كه حريم آزادي و اختيار انسان مورد حرمت قرار گيرد. در چنين وضعيتي از جمله عوامل مؤثر در فرآيند كسب معرفت و درك حضور و تجلي خداوند نمي‌تواند صرفاً در عوامل شناختي محدود گردد. زمين‌شناسي قرآن به گونه‌اي است كه همه چيز در آن اعم از عوامل شناختي و غيرشناختي در فرآيند آزمايش انسان مؤثر‌ند و داراي نقش مي‌باشند و به همين دليل قرآن تعليم و تزكيه را در حالي‌كه گاهي تقدم را به تعليم26 و زماني به تزكيه مي‌دهد27 در كنار يكديگر تبيين مي‌نمايد.

معرفت و عمل

در تلقي قرآني از ايمان، شناخت وتصديق برخي گزاره ها جزء ايمان محسوب مي‌گردد. بررسي اين جزء با عمل كه به طور متعدد در آيات قرآن كريم در كنار ايمان مطرح و توصيه مي‌گردد از مسايل موضوع بحث در كلام و فلسفه دين است. همان‌گونه كه اشاره شد جداسازي عمل از ايمان به عنوان طرح كلامي در جهان اسلام به گروه مرجئه برمي‌گردد. مهمترين وجه اين گروه تفكيك ايمان از عمل است. به نظر آنها ايمان بدون عمل همچنان ايمان است و عمل معصيت آميز هر چند هم مهم باشد لطمه‌اي به مومن بودن وارد نمي‌كند.28 بررسي رابطه ميان ايمان و عمل يا به معني نجات بخشي و يابه معني معرفتي است. به لحاظ نجات بخشي پرسش اين است كه آيا ايمان به تنهايي براي نجات يافتن و رستگاري كفايت مي‌كند يا عمل نيز بايد با آن همراه گردد. پاسخ مرجئه نفي دخالت عمل در نجات بخشي ايمان است. به نظر نويسنده رابطه ميان ايمان و عمل را مي‌توان از سه جهت مورد برسي قرار داد: الف) به لحاظ نجات بخشي. ب) به لحاظ معرفتي. ج) به لحاظ غايي. از جهت نسبت نجات بخشي، عمل شرط نجات بخشي ايمان است. به لحاظ غايي نيز عمل نتيجه و نشانه ايمان است و شدت و عمق پايبندي مومن در عمل، عمق ايمان او را نشان مي‌دهد. اما نسبت ديگري نيز ميان عمل و ايمان مي‌توان برقرار نمود: نسبت معرفتي. از اين جهت ايمان در ارزش معرفتي خود مستقل از عمل نيست و منوط به آن است. بر اساس چنين نسبتي جداسازي ايمان از عمل نه تنها شان نجات بخشي ايمان را آسيب مي‌زند بلكه به معناي فراهم شدن شرايط براي از دست دادن ايمان است. حضرت علي (عليه‌السلام) مي‌فرمايد: "لا تجعلوا علمكم جهلا و لا يقينكم شكا اذا علمتم فاعملوا و اذا تيقنتم فاقدموا؛ علم خود را به جهل و يقين خود را به شك تبديل نكنيد و علم را با عمل و يقين را با اقدام همراه سازيد"29 حضرت در اين سخن حكيمانه مورد ياد آوري قرار مي‌دهد كه مبادا علم به جهل و يقين به شك تبديل گردد و لذا توصيه مي‌نمايد براي اجتناب از چنين پديده تلخي بايد علم را با عمل و يقين را با اقدام همراه نمود. همچنين يكي از باب‌هاي اصول كافي باب استعمال العلم است كه در آن رواياتي در مورد به‌كارگيري علم در عمل جمع آوري گرديده است. امام صادق(ع) مي‌فرمايد: علم با عمل همدوش است. هر كه بداند بايد عمل نمايد و هر كه عمل كند خواهد دانست.30 در اين روايت بر جنبة ايجابي رابطه عمل و معرفت تأكيد شده و مي‌فرمايد عمل نيك موجب زايش معرفت است.

معرفت يا تذكره

مبناي ديگر در رابطه با معيت عوامل غيرشناختي و شناختي در كنار يكديگر انسان‌شناسي قرآن كريم است. از نگاه قرآن كريم وجه ديگر معيت شأن معرفتي و اخلاقي حيات آدمي و بيان آن دو دركنار يكديگر ناظر به ماهيت معرفت‌ ديني است. در اين رابطه اگر دغدغه معرفتي قرآن كريم مورد تأمل قرار گيرد روشن خواهد شد كه تعبير درست‌تر در رابطه با معرفت ديني مفهوم ذكر و تذكره است. در آيات قرآن كريم اگرچه مسئله تعليم به‌كار رفته است31 لكن تعبير دقيق با توجه به آيات ديگري از قرآن كريم در رابطه با معرفت ديني مفهوم"تذكره" است. از اين‌ چشم‌انداز معارف ديني راجع‌به مبداء و معاد فطري‌اند و ارائه آن‌ها از جانب پيامبران خدا به معناي آموزش اوليه و دعوت به پذيرش آموزه‌هاي نامأنوس و بيگانه با ساختار وجودي انسان نيست. انديشه فطري‌گرايي معارف ديني نزد مفسران معاصر نيز مورد تأييد مي‌باشد.32 از نگاه اين قبيل مفسران آياتي كه از قرآن كريم به عنوان ذكر33 و از پيامبر اكرم(ص) به عنوان مذكِّر توصيف مي‌نمايد34 بيانگر پيشيني بودن معارف توحيدي است. زيرا ماهيت ذكر بودن ايجاب مي‌كند كه انسان زماني واجد آن مقوله بوده و انس و آشنايي پيشين در كار بوده است. هم‌چنين مذكِّر بودن(به يادآورنده) پيامبران الهي بيانگر نوع سهم و نقش نبي نسبت به مخاطبان خود است. اين سهم از يك طرف به گونه‌اي است كه نه جنبه تحميلي دارد و نه دلالت بر نفي استيلاء نبي بر امت به لحاظ معرفتي35 لذا با اختيار انسان در تعارض نيست و نه از طرف ديگر به صورت آموزش اوليه و دعوت به امور جديد و بيگانه است. ماهيت مذّكِر بودن اشاره به چنين واقعيتي مي‌نمايد.
البته آيات ديگري نيز در قرآن وجود دارد كه از واكنش مطلوب و مورد انتظار انسان‌ها در قبال دعوت پيامبران الهي به عمل"ذَكر" به ياد آوردن تعبير مي‌نمايد. عمل به ياد آوردن از نگاه قرآن كريم زماني مفيد خواهد بود كه در روي زمين اتفاق بيفتد و الا در دوزخ قيامت وقتي جهنم آماده پذيرايي اهل دوزخ مي‌گردد و حوادث قبل و بعد از قيامت رخ مي‌دهد كافران در آن هنگامه آنچه را انبيا به آن دعوت مي‌نمودند به ياد خواهند آورد كه ديگر به حالشان سودي نخواهد داشت.36 بنابراين اگر معرفت ديني از مقوله امور فطري باشد در آن‌صورت تعبير مناسب‌تر در رابطه با ايمان مفهوم تذكره است. با فرض فطري بودن شناخت ديني نقش عوامل غيرمعرفتي محسوس‌تر است زيرا ماهيت ايمان دربردارنده شناخت به معناي آموزش از نو و اوليه نيست. بلكه ايمان حاصل اعتقادات و مستلزم تصديق‌هايي از مقوله تذكره(يادآوري) است. در چنين وضعيتي جنس ايمان به گونه‌اي خواهد بود كه امور غيرنظري مي‌تواند به‌طور مستقيم با آن مرتبط باشد. اين ارتباط معادل شراكت و نقش عوامل غيرمعرفتي در راستاي به ياد آوردن يا نسيان‌زدگي انسان در مورد برخي خصايص بنيادين راجع به انسان، خداوند جهان است.
خلاصه سخن اين‌كه وجه در كنار هم قرار گرفتن تهذيب معرفتي و تهذيب اخلاقي در قرآن كريم ناظر به نوع بينش نسبت به موقعيت زمين به عنوان محل سكونت انسان است. محلي كه ميدان آزمايش و صحنه رقابت است و همه امور در آن در مطابقت با آن تنظيم شده است.
هم‌چنين معيت مذكور معطوف به نوع بينش معرفتي خاص نسبت به انسان است. بينشي كه بر اساس آن انسان فاقد تصديق‌هايي كه ايمان مستلزم آن است نمي‌باشد بلكه انسان به نحو پيشيني واجد آن است و تذكره و يادآوردن تعبير مناسب‌تر در مقايسه با معرفت است. در چنين وضعيتي مقتضيات شناخت نمي‌تواند محدود و محصور در عوامل معرفتي گردد و عوامل غيرمعرفتي همانند سوء يا حسن رفتار نيز مي‌تواند در آن مؤثر باشد و به همين دليل آيات زيادي از قرآن كريم اين مسئله را مورد تنبه قرار مي‌دهد. شهيد مطهري نيز معيت حيات فكري و حيات عملي انسان را مورد توجه قرار داده و تصديق نموده‌ كه ماديت اخلاقي به ماديت فكري منتهي خواهد شد37 بنابراين چگونگي حيات عملي يا اخلاقي انسان به‌طور مستقيم بر چگونگي حيات فكري او مؤثر است و بخشي از دغدغه‌هاي اصولي قرآن ناظر به تنظيم حيات عملي(اخلاقي) انسان است. به همين جهت و به همان اندازه اگر قرآن يكي از اهداف بعثت پيامبران را در تعليم بيان مي‌نمايد در مقابل مفهوم "عدل" و برقراري قسط38 از اهداف ديگري است كه قرآن كريم در مورد هدف بعثت پيامبران بيان مي‌نمايد. بنابر آنچه در سوره مائده آمده آراستگي به زيور عدل نزديك شدن به تقوا كه شرط رسيدن به معرفت (تذكره و خروج از نسيان) است مي‌باشد.39 عدل از جمله مفاهيمي است كه مي‌توان آن را در مقابل مفهوم "ظلم" قرار داد.40 هر دو مفهوم در واقع بيانگر چگونگي حيات اخلاقي انسان است، عدل و ظلم دونوع حيات اخلاقي كاملاً متفاوت است كه مستلزم دو نوع حيات معرفتي خاص مي‌باشد به همين جهت قرآن بخشي از دغدغه‌هاي خود را ناظر به دو مفهوم مذكور نموده است. فاصله گرفتن انسان از مقام عدل نه تنها براي او نتيجه سوء عملي در دوزخ الهي دارد بلكه پيشاپيش زمينه ساز دوزخ معرفتي به نام جهل و نسيان‌زد‌گي مي‌گردد. به همين صورت در تعبير ديگر دوري انسان از طهارت باطن و تزكيه اخلاقي زمينه ساز كوري و كري مي‌شود و قرآن كريم چنين پيوندي ميان حيات معرفتي و اخلاقي را در قالب برخي آيات بيان مي‌نمايد. از جمله در سوره مطففين مي‌فرمايد "علت و ريشه مشكل معرفتي انسان ناظر به چگونگي حيات قلب او مي‌باشد"41. كري و كوري كه در ادبيات قرآني بارها به كار رفته است از مقوله معرفتي بوده و با مفاهيم از مقوله اخلاقي پيوند داده مي‌شود. نكته قابل توجه قرار دادن قلب به عنوان كانون اخلاق و معرفت است. در متون ديني قلب جايگاه محوري در رابطه با معرفت و اخلاق(تزكيه) دارد. چه بسا علت اين مسئله ناظر به اين واقعيت است اگر چه اعمال آدمي به وسيله اعضاي جسماني رخ مي‌دهد لكن نيت و انگيزه به عنوان عنصر رنگ دهنده افعال در درون دل مكتوم است و لذا بدي يا نيكي رفتار در نهايت به عنوان دو وضعيت و صفت راجع به حيات اخلاقي انسان به قلب نسبت داده مي‌شود. به اين نحو در متون ديني قلب آلوده از معرفت و به تعبير درست تر از توفيق عمل "ذكر" محروم مي‌ماند و دچار جهل و نسيان زدگي خواهد شد. از طرف ديگر قلب طاهر و تزكيه يافته آراسته به زيور شناخت و توفيق ذكر و خروج از نسيان‌زدگي خواهد بود.

تزكيه و معرفت در فلسفة اسلامي

فلاسفه مسلمان نيز همواره بر تزكيه و طهارت باطن براي دستيابي به دقايق عقلي و حقايق عالم هستي تأكيد ورزيده اند. مبناي اصلي اين تأكيد اين است كه از نگاه ايشان حصول معرفت براي انسان صرفاً از طريق ارتباط با عالم ماده و موجودات پيراموني به دست نمي‌آيد بلكه حصول معرفت رهين اتصال نفس انساني با عقل فعال كه از مراتب عالم مجردات است مي‌باشد. استدلال ايشان براي اين مطلب اين است كه حصول معرفت براي انسان، نوعي كمال و خروج از قوه به فعل است و خارج كننده نفس از قوه به فعل نمي‌تواند چيزي از عالم ماده باشد چون شأن ماده پايين‌تر از نفس انساني است. شيخ اشراق مي‌گويد: چيزي كه نفس انساني را از قوه به فعليت مي‌رساند همان موجودي است كه فلاسفه به آن "عقل فعال" گويند و در لسان شرع از آن به "روح القدس" ياد شده است.42 ايشان با توجه به آيات متعدد قرآن مثل "عَلَّمَ الإنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ"43 معلم حقيقي انسان را خداوند معرفي مي‌كند.44 ارتباط معرفت با طهارت درون در فلسفه اشراق كه شهود را مبنايي‌ترين نوع معرفت مي‌داند45 بديهي و روشن است ولي اعتقاد به چنين ارتباطي اختصاص به ايشان ندارد. ابن‌سينا كه پرچمدار حكمت مشاء است و محور اصلي فلسفه او مباحث صرفاً عقلي مي‌باشد، سه نمط آخر از مهمترين كتاب فلسفي خود ـ الاشارات و التنبيهات ـ‌ را به مباحث عرفاني و اخلاقي اختصاص مي‌دهد. به عقيده او "عقل فعال" همان فرشته وحي مي‌باشد. وي در بسياري از مباحث، عبارت "تلطف من نفسك" را به كار مي‌برد كه اشاره دارد به اينكه فهم مطلب نيازمند تلطيف نفس مي‌باشد. فلسفه باطني ابن سينا گرچه چندان مورد توجه قرار نگرفته ولي يكي از مصادر مهم فلسفه شيخ اشراق مي‌باشد.46
تأكيد بر ضرورت تزكيه نفس براي فهم حقايق در حكمت متعاليه صدرالمتألهين به اوج خود مي‌رسد.47 ايشان براي حكمت شرايطي را لازم مي‌داند كه از جمله آنها شرح صدر، سلامت فطرت، حسن خلق، داشتن نور الهي در قلب و... مي‌باشد.48 بنابر آنچه گفته شد نظر فلاسفه مسلمان در همگامي تزكيه و تعليم، مطابق آيات و روايات بلكه اخذ شده از آنها مي‌باشد.

نتيجه‌گيري

معرفت در حاليكه يك مقوله ذهني محسوب مي‌شود اما در متون ديني با مفاهيم عملي پيوند داده مي‌شود و منشاء چنين ارتباطي از يك طرف مبناي جهان شناختي قرآن است كه بر اساس آن زمين محل آزمايش انسان است و همه امور درآن براي چنين منظوري تنظيم يافته است. از طرف ديگر مبناي شناخت شناسي قرآن است كه بر اساس آن شناخت ديني به معناي آموزش اوليه نمي‌باشد بلكه از مقوله ذكر و يادآوري مي‌باشد. با چنين تلقي‌اي نسبت به شناخت ديني زمينه براي نقش دهي به مقولات عملي و غير شناختي ظاهر مي‌گردد. ظلم و فساد در قالب چنين مبنايي در حاليكه از مفاهيم غير شناختي اند مي‌توانند نقش مانع براي شناخت يا عمل ذكر داشته باشد و در مقابل آن عدل و هر عمل نيك نيز به عنوان يك امر عملي و غير شناختي نقش زمينه لازم براي تحصيل معرفت يا ذكر داشته باشد.

پي‌نوشت‌ها:

1. Plato, Thatetus,in the works of Plato,(1928) ed by Irwin Edman ,Random House: the modern library,1928,p. 408
2. reformed epistemology.
3. Quinn,2002,p. 515.
4. Plantinga,Alvin,(1983)reason and belief in God, in faith and rationality ed by Alvin Plantinga and Nicholas Wolterstorff, university of Notre dame press. ,p. 73
5. Aristotle,posterior,analytics,book Alpha
6. Chisholm, 1928, p. 47
7. Plantinga, Alvin,(1993)warrant and proper function, New York: oxford university press ,p. 4
8 Plantinga, Alvin,(1993)warrant and proper function, New York: oxford university press , 1993,p. 7
9. ولوي عليمحمد، تاريخ علم كلام اسلامي،ص314.
10. همان، ص 315.
11. نحل/ 89.
12. جمعه/2.
13 . بقره/ 129.
14. حجر/ 99.
15. ذاريات/ 56.
16. نهج‌البلاغه، خطبه 147.
17 . بقره/ 258.
18 . : مثل سوره آل‌عمران/ 86 و مائده/ 51.
19 . بقره / 97.
20 . چنانچه در سوره توبه آيه 87 و يونس آيه 74 به آن اشاره شده است.
21 . جاثيه/ 23.
22 . بقره/ 151.
23. منية المريد، باب 5، ص 167.
24. بحارالانوار، ج 22، ص 310.
25 . مائده/ 48.
26 . بقره/ 129.
27 . آل عمران/ 164.
28. ولوي عليمحمد، تاريخ علم كلام اسلامي، ص314.
29. نهج البلاغه، صبحي صالح، حكمت 274.
30. كليني رازي،ثقه الاسلام، اصول كافي، ترجمه و شرح سيد جواد مصطفوي، ج 1، ص55.
31 . جمعه/ 2.
32. جوادي آملي عبدالله، تفسير موضوعي قرآن. ج5، ص30
33 . غاشيه/ 21-22.
34. انبياء / 2و50 و فرقان / 18و29.
35. چنانچه در سوره غاشيه آيه22 به آن اشاره دارد.
36 . فجر/ 23.
37. مطهري مرتضي، علل گرايش به مادي گرايي، ص114.
38 . حديد/ 25.
39 . مائده./ 8.
40 . بقره/ 2.
41 . مطففين/ 14.
42. سهروردي، شهاب الدين، الالواح العماديه (مجموعه مصنفات شيخ اشراق)، ج 4، ص 88.
43 علق/ 5.
44. سهروردي، شهاب الدين، الالواح العماديه (مجموعه مصنفات شيخ اشراق)، ج 4، ص 88.
45. همو، حكمة الاشراق، ص 12-13.
46. نصر، سيد حسين، سه حكيم مسلمان، ترجمه احمد آرام، ص 47.
47. صدرالدين شيرازي، محمد بن ابراهيم، الحكمة المتعاليه في الاسفار الاربعة العقليه، ج 1، ص1، 12، 323 و ج 6، ص 306.
48. همان، ج 6، ص 7.
جمعه 14 مهر 1391  12:50 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها