0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تأثیر قرآن و حدیث در ادبیات فارسی

تأثیر قرآن و حدیث در ادبیات فارسی

حسین خالقی راد

 

* نقد و بررسی کتاب‏

کتاب مورد نقد و بررسی، کتابی است درسی و دانشگاهی که انتشارات اساطیر نخستین بار در سال 1370 و هفتمین بار با ویرایش جدید در سال 1381 آن را چاپ و منتشر کرده ا ست.
در این کتاب مؤلف دانشمند پس از مقدمات لازم، با شایستگی به تأثیر آیات قرآن مجید و احادیث نبوی در متون مهم ادبی پرداخته است.فصلهای گوناگون کتاب عبارت‏اند از:فصل اول-اهمیت قرآن، اسامی و صفات آن.فصل دوم-معنی ادب و ادبیات.فصل سوم-بحثی در انواع استفاده از قرآن و حدیث در ادب فارسی.فصل چهارم-نمونه‏هایی از تأثیر قرآن و حدیث در آثار شاعران‏[بزرگ‏].فصل پنجم-بررسی تأثیر قرآن و حدیث در نثر فارسی.
بدون مجامله باید گفت این کتاب در نوع خود کم‏نظیر، شایان توجه و قابل تقدیر و تشکر است.از دکتر علی اصغر حلبی آثار متعددی در زمینه‏های دین اسلام، عرفان، فلسفه و ادبیات تألیف و ترجمه شده که همگی محققانه و قابل استفاده است، خصوصا برای دانشجویان رشته‏های الهیات و ادبیات.
انگیزه اصلی نگارنده برای نوشتن این مقاله، آن بود که ضمن چندبار تدریس کتاب متوجه شد که حتی پس از چاپ ویرایش شده 1381، سهوها و غلطهای چاپی آن اصلاح نشده است.خصوصا که بسیاری از این سهوها مربوط به آیات قرآن مجید بود.
نکته دیگری که نگارنده را بر نگارش این مقاله برانگیخت، تذکر مؤلف دانشمند و متواضع آن بود که در مقدمه ویرایش دوم (1379)داده بودند:
«در این چاپ جدید، بیشتر آن نقایص و کاستیها را استدراک کردم و برای روشنگری، مطالب بسیاری بر اصل کتاب افزودم... امیدوارم که دیگر جای ابهامی وجود نداشته باشد، با این همه اگرچنین مواردی باشد-که البته هست-...از خوانندگان توقع دارم که آنها را تذکر بدهند...تا کار نسبتا بهتر و کامل‏تر گردد.» 1
با توجه به دو نکته یاد شده، نگارنده بر آن شد این نقد و بررسی را بنگارد، هر جند که جسارت باشد.امید است داوریها و پیشنهادهایش برای مؤلف پرکار و ناشر آن قابل قبل و غیرمغرضانه باشد.
مقاله در دو بخش ارائه می‏گردد؛نقد و بررسی کتاب و غلطگیری و ویرایش کتاب.بخش اول بیشتر به محتوای کتاب و احیانا مؤلف گرانمایه آن مربوط می‏شود و بخش دوم بیشتر به ناشر و ویراستار و حروفچین مربوط است.

بخش اول-نقد و نظر کلی و اصلاحی

1-چون این کتاب درسی و موضوع آن مصوبه وزارت علوم و تحقیقات است و باید در طی یک نیمسال تدریس شود، به نظر می‏رسد حجم آن زیاد است.اگر بعضی از نمونه‏ها و شواهد فصلهای چهارم و پنجم حذف گردد، حجم کتاب مناسب‏تر می‏شود؛زیرا متن کتاب پر است از آیات و احادیث همراه با اشعار پراکنده از شاعران گوناگون؛فراگیری 330 صفحه، با آن محتوای سنگین، برای دانشجویان دوره کارشناسی در مدت یک نیمسال‏
مشکل می‏نماید.حتی تدریس دقیق آن تقریبا ناممکن به نظر می‏رسد، مگر آنکه قسمتهایی ضمن تدریس حذف شود.
2-می‏دانیم که یکی از اصول مسلم و اساسی تحقیق و تألیف کتاب، مراجعه به متون و منابع معتبر و مصحح است.در کتاب مورد بحث، متأسفانه گاهی این نکته مهم رعایت نشده است.به نظر می‏رسد اگر در این‏باره تجدینظر شود، ارزش کتاب افزون‏تر خواهد شد.
چند مرجع و مأخذی که از اعتبار کافی برخوردار نیستند و مؤلف به آنها مراجعه کرده است، عبارت‏اند از:
-بوستان سعدی، تصحیح؟، که معتبرترین تصحیح آن را دکتر غلامحسین یوسفی انجام داده و همراه با شرح و تعلیقات در انتشارات خوارزمی چندین بار چاپ و منتشر شده است.
-مثنوی معنوی، چاپ علاء الدوله، که معتبرترین تصحیح آن را رینولد نیکلسن انجام داده است. 2
-دیوان ناصر خسرو، تصحیح؟که دقیق‏ترین تصحیح آن از سوی استاد مینوی و دکتر مهدی محقق به انجام رسیده است.
-شاهنامه فردوسی، تصحیح محمد علی فروغی، که معتبرترین تصحیح آن به آکادمی علوم شوروی در مسکو اختصاص دارد.
-سیاستنامه، تصحیح عباس اقبال، که معتبرترین تصحیح آن یکبار از سوی دکتر جعفر شعار انجام پذیرفته و در انتشارات جیبی چاپ شده و دیگری را هیوبرت دارک انجام داده و در انتشارات علمی و فرهنگی چاپ و منتشر شده است.
-قابوسنامه، تصحیح استاد سعید نفیسی، که معتبرترین تصحیح آن متعلق به دکتر غلامحسین یوسفی است و در انتشارات خوارزمی به چاپ رسیده است.
-کیمیای سعادت، تصحیح استاد احمد آرام، که معتبرترین تصحیح آن را روان شاد حسین خدیو جم انجام داده و در انتشارات علمی و فرهنگی در دو مجلد چاپ و منتشر شده است.
-کلیات عبید زاکانی، تصحیح استاد عباس اقبال آشتیانی، که جدیدترین و معتبرترین تصحیح آن به دست شادروان دکتر محمد جعفر محجوب در سال 1999 میلادی انجام پذیرفته و در نیویورک آمریکا چاپ و منتشر شده است.در ایران نیز چندین بار به صورت افست تجدید چاپ گردیده است.
3-در کتاب مورد نقد و بررسی، هرجا سخن از نهج‏البلاغه به میان آمده، فقط به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ارجاع داده شده است، نه متن آن.بهتر بود که به متن ارجاع می‏دادند، نه شرح کتاب.
این نوع ارجاع دادن مانند آن است که به جای متن قرآن، به فلان تفسیر قرآن ارجاع داده شود.یا به جای متن گلستان سعدی، به شرح آن حواله داده شود!
4-در فصل سوم-بحثی در انواع استفاده از قرآن و حدیث...- چند موضوع آمده که ارتباط چندانی با تأثیر قرآن و حدیث در ادبیات ندارد.به نظر می‏رسد اگر حذف شود بهتر خواهد بود. موارد از این قرار است:
ص 59-عنوان‏(Title Heading)-(حدود یک صفحه).
ص 67-نمونه‏ای که از امیر نظام گروسی برای صنعت تحلیل (حل)آمده است(یک صفحه).
ص 93-تجاهل العارف‏(Irony)-(حدود یک و نیم صفحه).
5-پیشنهاد می‏شود به جای سه مورد حذفی بالا، صنعت ترجمه و انواع آن مطرح گردد که کاربرد فراوانی در ادبیات دارد. بسیاری از عبارات و اشعار متون کهن فارسی، ترجمه‏ای از آیات قرآن مجید یا احادیث نبوی هستند.برای مثال دیوان مثنوی معنوی را می‏توان نام برد که ابیات فراوانی از آن، ترجمه آیات قرآن یا احادیث نبوی است.برای نمونه چند بیت نقل می‏شود:
گفت پیغمبر به آواز بلند
با توکل زانوی اشتر ببند
(دفتر اول/ب 913، نی) 2
که مصراع دوم آن ترجمه حدیث مشهور«اعقلها و توکل» است.
گفت پیغمبر که چون کوبی دری
عاقبت زان در برون آید سری
(دفتر سوم/ب 4782، نی)
که ترجمه حدیث«من قرع بابا ولج ولج» 3 است که به صورت «من یقرع باب الملک یفتح له»نیز آمده است.
گفت پیغمبر که:خسبد چشم من
لیک کی خسبد دلم اندروسن؟
(دفتر سوم/ب 1226، نی)
که مصراع اول آن ترجمه دقیق حدیث شریف«الانسان مخبوء تحت لسانه»است که از امام علی(ع)در نهج البلاغه نیز نقل شده است. 4
گفت پیغمبر که هر که سر نهفت
زود گردد با مراد خویش جفت
(دفتر اول/ب 176، نی)
که«هر که سر نهفت...»ترجمه حدیث«من کتم سره حصل امره»است.
مؤمنان آیینه یکدیگرند
این خبر می از پیمبر آورند
(دفتر اول/ب 1328، نی)
که مصراع اول، ترجمه حدیث مشهور«المؤمن مرآة المؤمن» است.
مناسب‏ترین و درست‏ترین توجیه درباره نمونه‏های فوق، ترجمه است، نه تلمیح، یا اشاره، یا تضمین، یا...در ضمن توضیح انواع ترجمه و نمونه‏های آن در ادبیات، می‏توان به بعضی از ترجمه‏های خوب و جدیدی از قرآن که پس از انقلاب اسلامی انجام پذیرفته است؛از قبیل ترجمه استاد عبد المحمد آیتی، استاد محمد مهدی فولادوند، استاد جلال الدین فارسی و...همچنین ترجمه‏های موفق و معتبری از نهج البلاغه که توسط استادان دانشمند و خوش ذوق به انجام رسیده است.از قبیل ترجمه دکتر سید جعفر شهیدی، دکتر اسد الله مبشری، استاد
عبد المحمد آیتی، استاد محمد مهدی فولادوند.
همچنین می‏توان به ترجمه‏های منظوم قرآن مجید و نهج البلاغه که امید مجد انجام داده اشاره کرد.
6-در ترجمه‏هایی که از آیات و احادیث ارائه شده، دو-سه مورد سهو یا کج‏تابی به نظر می‏رسد:
الف:ص 163، در ترجمه آیه‏«ولا تمنن تستکثر»آمده است: و مده برای آن که بیشتر بستانی.آیه مذکور را که خطاب به پیامبر اکرم است استاد ابو القاسم پاینده این‏گونه ترجمه کرده است: و منت منه که بیشتر یابی و استاد مهدی الهی قمشه‏ای:و بر هر که احسان کنی ابدا منت مگذار.و استاد محمد مهدی فولادوند:و منت مگذار و فزونی مطلب.
ب:ص 192، حدیث مشهور«کلّمینی یا حمیراء»ترجمه شده است:«ای سرخ فام با من سخن بگوی».به نظر می‏رسد کلمه حمیرا که لقب عایشه است نباید ترجمه شود، زیرا بسیاری از القاب حکم اسم را پیدا می‏کنند و نیاز به ترجمه ندارند.
ج-ص 209، س 3، «...به سر کوه می‏روم و بدینسان آب به من نمی‏رسد»که ترجمه آیه‏قال سآوی الی جبل یعصمنی من الماء...»(هود/43)است.ترجمه درست‏تر آن، این است: گفت:به کوهی پناه خواهم برد که مرا از آب این طوفان نگاه دارد.
7-در ص 231 توضیح و توجیهی در مورد دو بیت از غزل عرش مشهور حافظ دیده می‏شود که چندان درست به نظر نمی‏رسد.غزل مشهور این است:
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند...
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند...
مؤلف محترم در توضیح بیت اول آورده است:بیت اول تلمیح به حدیث معروف زیر است:«خمرت طینة آدم بیدی اربعین صباحا».(ص 231، ص 17)
با توجه به مفهوم بیت مورد نظر فاعل جمله دوم و سوم، یعنی«ملایک»، می‏توان گفت که:بیت مذکور تلمیح دارد به فرود آمدن چهار فرشته مقرب درگاه الهی(جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل)یکی پس از دیگری، به کره خاکی، که تجلیگاه عشق است، برای تهیه مواد اولیه ساخت و ساز پیکر خاکی حضرت آدم(ع) 5 که در اغلب تفاسیر شرح آن آمده است 6 ؛همچنین در کتاب مرصاد العباد(باب دوم-فصل چهارم)که به‏طور مستوفی و ذوق‏انگیز مورد بحث قرار گرفته است. 7
درباره بیت دوم-جنگ هفتاد و دو ملت...مؤلف دانشمند آورده است:
«و بیت دوم اشاره به حدیث«اقترقت الیهود علی...»حدیث را به صورتهای دیگر نیز نقل کرده‏اند...به این نکته توجه باید داشت که عدد هفت و هفتاد و نظایر آنها اشاره به معدود واقعی خود نیست و غالبا کنایه از کثر است.»(ص 231 و 232)
به نظر می‏رسد که بیت دوم اشاره دارد به حدیثی دیگر که بعضی از محدثان در دنباله حدیث آورده شده توسط مؤلف، آورده‏اند و البته به‏گونه‏های مختلف نقل شده.شکل مشهور آن این است:«ستفرق أمتی علی ثلاثة و سبعین فرقة، الناجی منها واحد»
مطلبی که مؤلف در دنباله حدیث آورده است نیز بعید به نظر می‏رسد-و نمی‏توان گفت برای بیان کثرت پیامبر اکرم چنان سخنی را فرموده‏اند.
8-چون مؤلف محترم کتاب در بعضی از صفحات، بعضی لغات دور از ذهن و مشکل رامعنی کرده است پیشنهاد می‏شود لغات و ترکیبات زیر نیز معنی شود.خصوصا که برخی از آنها در متن معنی خاص دارند.
انگشت:زغال.-(ص 114، س 15)
-بشکری:(مضارع التزامی از مصدر شکریدن)شکار کنی، دشمن را شکست بدهی.-(ص 117)
-کنده سعیر:خندق آتش دوزخ.در اینجا به معنی جسور و بی‏باک است.-(ص 143، ب 6)
-بادریسه:فلکه، مهره دوک نخ‏ریسی.-(ص 143، ب 6)
-پیه:چربی، شحم.در اینجا به نظر می‏رسد به معنی بهره و استفاده باشد.(ص 143، ب 6)
-زه:در اینجا به معنی گردنبند است.-(169، س 23)
-طرازی:بیارایی، زینت‏دهی، طرازیدن:آراستن، زینت دادن.- (ص 169، س 24)
-گردنان:سروران، بزرگان، نامداران، پهلوانان.-(ص 169، س 24)
-واهله:(اسم خاص)نام همسر خطاکار حضرت نوح(ع).- (191، س 10)
-دبور:پشت، بادی که از جانب مغرب وزد.-(ص 193، س 2)
-ابدال:شماری از اولیا و عرفای بزرگ که تعدادشان مورد اختلاف است.-(ص 193، س 8)
-منتهک:لاغر و رنجور.-(ص 194، س 7)
-گول:نادان، ابله، کم‏خرد.-(ص 195، س 6)
-وازر:(اسم فاعل از مصدر وزر)بارکش، گناهکار.-(ص 197، س 2)
-زفت:چاق، فربه.-(ص 199، س 19)
-مهان، خوار و خفیف.-(ص 199، س 10)
-چاش:خرمن گندم.-(ص 199، س 22)
-کنعان:در اینجا نام پسر ناخلف حضرت نوح(ع)است.
-(ص 208، س 21)
-سحبان:سحبان وائل:یکی از فصحا و بلغای مشهور عرب.- (ص 218، س 21)
-طلق:سنگی است سفید و براق که چون بر چیزی بمالند، آتش آن را نسوزاند.-(ص 219، س 12).
-انداید:بپوشاند-انداییدن و اندودن:پوشانیدن-(ص 219، س 12)
-مقل:نوعی کندر، صمع درختی که مزه‏اش تلخ است و دارای خواص دارویی است.-(ص 219، 19)
-پاردم:رانکی، تسمه زیر دم اسب.-(ص 223، س 18)
*** 9-ص 179 تا 182.
در نمونه‏های 5، 6، 7 و 9 از اشعار خمسه نظامی، تأثیر حدیث ملاحظه نمی‏شود، در حالی که مطابق روش و تقسیم بندی مؤلف محترم، باید در آنها تأثیر حدیث دیده شود.بنابراین این نمونه‏ها یا باید عوض و اصلاح شوند، یا برداشته گردند.
10-ص 183، س 5
در پایان بحث تأثیر قرآن و حدیث در آثار نظامی گنجوی، تمرینی ملاحظه نمی‏شود، در حالی که پس از بررسی شعر شاعران دیگر، چندین تمرین آورده شده است.به نظر می‏رسد جای چند تمرین خالی است!

بخش دوم-غلطگیری و ویراستاری

در این بخش که بیشتر مربوط به ناشر و ویراستار کتاب، غلطهای چاپی فراوانی در کتاب است که برای ناشر ارسال می‏شود.امید است در چاپهای بعدی ملحوظ شود.

فهرست منابع و مآخذ

1-آیتی، عبد المحمد، ترجمه قرآن مجید، تهران، سروش، 1366.
2-الهی قمشه‏ای، استاد مهدی، تهران، اخگر(با خط استاد حسین میرخانی)، 1327.
3-انوری ابیوردی، اوحد الدین، دیوان، تصحیح استاد مدرس رضوی، تهران، علمی و فرهنگی، 1364.
4-پاینده، ابو القاسم، ترجمه قرآن مجید، تهران، خواندنیها، چاپ سوم، 1339.
5-حافظ شیرازی، خواجه شمس الدین محمد، دیوان، تصحیح علامه قزوینی و دکتر قاسم غنی، تهران، زوار، 1349.
6-حلبی، علی اصغر، تأثیر قرآن وحدیث در ادبیات فارسی، تهران، اساطیر، 1381.
7-حلبی، علی اصغر، مبانی عرفان و عارفان ایران، تهران، اساطیر، 1376.
8-خاقانی شروانی، افضل الدین بدیل، دیوان، تصحیح ضیاء الدین سجادی، تهران، زوار، 1338.
9-خالقی راد، حسین، قطعه و قطعه‏سرایی در شعر فارسی، تهران، علمی و فرهنگی، 1375.
10-خرمشاهی، بهاء الدین، حافظ نامه، تهران، علمی و فرهنگی، 1366.
11-خواجه نصیر الدین، محمد بن محمد، اخلاق ناصری، تصحیح استاد مینوی و علیرضا حیدری، خوارزمی، 1369.
12-دهخدا، علی اکبر، لغت‏نامه، تهران، مؤسسه لغت‏نامه، 1332 و...
13-ذو النور، رحیم، در جست‏وجوی حافظ، تهران، زوار، 1362.
14-رازی، نجم الدین، مرصاد العباد، تصحیح محمد امین ریاحی، علمی و فرهنگی، 1365.
15-رامیار، محمود، فهارس القرآن(همراه با متن قرآن مجید)تهران، امیرکبیر، 1345.
16-سعدی شیرازی، مصلح الدین(مشرف الدین)، کلیات سعدی، تصحیح محمد علی فروغی، تهران، امیرکبیر، 1362.
17-سعدی شیرازی، مصلح الدین(مشرف الدین)، بوستان، تصحیح غلامحسین یوسفی، تهران، خوارزمی، 1385.
18-سعدی شیرازی، مصلح الدین(مشرف الدین)، گلستان، تصحیح غلامحسین یوسفی، تهران، خوارزمی، 1365.
19-سنایی غزنوی، مجدود بن آدم، حدیقة الحقیقه، تصحیح استاد مدرس رضوی، تهران، دانشگاه، 1359.
20-سنایی غزنوی، مجدود بن آدم، دیوان، تصحیح استاد مدرس رضوی، تهران، سنایی، 1354.
21-شهیدی، سید جعفر، ترجمه نهج البلاغه، تهران، علمی و فرهنگی، 1370.
22-طبری، محمد بن جریر، ترجمه تفسیر طبری، تصحیح حبیب یغمایی، تهران، توس، چاپ دوم، 1356.
23-عبد الباقی، محمد فواد، المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم، افست تهران، 1357.
24-فردوسی، ابو القاسم، شاهنامه، تصحیح آکادمی علوم شوروی، مسکو، 1967 میلادی.
25-فروزانفر، استاد بدیع الزمان، احادیث مثنوی، تهران، امیرکبیر، چاپ دوم، 1347.
26-فولادوند، محمد مهدی، ترجمه قرآن مجید، تهران، دار القرآن الکریم، 1379.
27-قرشی، سید علی اکبر، احسن الحدیث، تهران، بنیاد بعثت، 1377.
28-قرشی، سید علی اکبر، احسن الحدیث، تهران، بنیاد بعثت، 1377
29-قریب، محمد، واژه‏نامه نوین، تهران، بنیاد، 1356.
30-گولپینارلی، عبد الباقی، نثر و شرح مثنوی شریف، ترجمه توفیق سبحانی، تهران، وزارت ارشاد، 1371.
31-مدرس رضوی، محمد تقی، تعلیقات حدیقة الحقیقه، تهران علمی، 1344.
32-مولوی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی، نسخه چاپ عکسی قونیه، تهران، نشر دانشگاهی، 1367.
34-ناصر خسرو، ابو معین حمید الدین، دیوان، تصحیح استاد مینوی و مهدی محقق، تهران، مک گیل، 1357.
35-ناصر خسرو، ابو معین حمید الدین، دیوان، تصحیح استاد مینوی و علی اکبر دهخذا، تهران، دنیای کتاب، 1367.
36-هروی، حسینعلی، شرح غرلهای حافظ، تهران، نشر سیمرغ، چاپ چهارم، 1375.

پانوشتها

(*)تأثیر قرآن و حدیث در ادبیات فارسی، دکتر علی اصغر حلبی، تهران:انتشارات اساطیر، چاپ 1381.
(1)-همان، مقدمه ویرایش دوم، ص 9.
(2)-البته پس از چاپ و انتشار مثنوی تصحیح شده از سوی رینولد نیکلسن، نسخه‏ای از مثنوی در قونیه، روی قبر مولانا یافته شد که اعتبار بیشتری از نسخه‏های مورد مراجعه نیکلسن دارد.نسخه قونیه را انتشارات نشر دانشگاهی به صورت عکسی در ایران چاپ و منتشر کرد. سپس چند تن از استادان از جمله دکتر محمد سرور مولایی آن را تصحیح کردند و منتشر نمودند.
(3)-احادیث مثنوی، استاد بدیع الزمان فروزانفر، ص 29.
(4)-نهج البلاغه، ترجمه آقای دکتر سید جعفر شهیدی، کلمات قصار، شماره 392، ص 432.
(5)-در جست‏وجوی حافظ، رحیم ذو النور، ج 1، ص 252 و 253؛ شرح غزلهای حافظ، حسینعلی هروی، ج 2، غزل 180، ص 766 تا 768.
(6)-ترجمه تفسیر طبری، محمد بن جریر، ج 1، ص 44؛تفسیر سورآبادی، ابوبکر عتیق نیشابوری، ص 4 و 5.
(7)-تصحیح دکتر محمد امین ریاحی، ص 68 به بعد.

 
جمعه 14 مهر 1391  12:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ادبيات فارسي تحت تأثير قرآن و حديث است

ادبيات فارسي تحت تأثير قرآن و حديث است

ميزگردومصاحبه شونده: احمد خاتمي

شعرا و نويسندگان فارسيزبان پس از قرن دوم هجري و با سپري شدن دوره فترت ادبي، رنگي تازه به ادبيات فارسي زدند و با آميختن فرهنگ ايراني با آموزههاي متعالي اسلامي، برگ زريني در تاريخ ادبيات كشورمان گشودند. اين پيوند عناصر ايراني و اسلامي در عرصه ادبيات كه با تأثيرپذيري متون نظم و نثر فارسي از كلام الهي، سخنان پيامبر اكرم(ص) و ائمه معصوم عينيت يافت، بهتدريج سير صعودي را طي كرد تا آنكه در قرن ششم به اوج شكوفايي رسيد.
ادبيات كهنسال كشورمان چنان مفاهيم گوناگوني را از اين سرچشمههاي پربركت الهي وام گرفته كه بدون آشنايي با قرآن و حديث، آگاهي نسبت به تمامي زواياي سرودهها و نوشتههاي شعرا و نويسندگان ايراني به امري محال مبدل شده است. از طرفي، اين تأثيرپذيري تنها به حوزه مفاهيم محدود نشده و حوزه علوم ادبي و چگونگي به كارگيري كلمات و كيفيت كلام را نيز در برگرفته است. با توجه به اهميت تأثيرپذيري ادبيات فارسي از قرآن و حديث در حوزه مطالعات ادبي، با دكتر احمد خاتمي، عضو هيأت علمي گروه زبان و ادبيات فارسي دانشگاه شهيد بهشتي و صاحب تأليفات و آثار متعدد ادبي، از جمله تاريخ ادبيات ايران در دوره بازگشت، فرهنگ علم كلام، مقابله و تصحيح منطقالطير، گزيده حديقه سنايي، ترجمه و تكمله احاديث مثنوي و... گفتوگويي انجام شده كه ميخوانيد.

ادبيات فارسي در طول تاريخ پس از اسلام بهطور گستردهاي تحت تأثير قرآن و حديث قرار گرفته است. اين تأثيرپذيري، در نظم و نثر، با موضوعات و سبكهاي مختلف بهطور چشمگيري مشهود است. با توجه به اين واقعيات چه عواملي را در اين تأثيرپذيري مؤثر ميدانيد؟
ادبيات فارسي تأثيرپذيري غيرقابل انكار و شگفتانگيزي از قرآن كريم و به تبع آن احاديث و روايات نبوي و امامان معصوم داشته كه چند عامل در اين امر دخيل بود. يك عامل، معتقدات خود نويسنده و شاعر است. او قرآن را بهعنوان يك كتاب ديني و مقدس، مدنظر قرارداده و به اعتقاداتش به قرآن توجه داشته و همانطور كه هر شاعر يا نويسندهاي، انديشه و اعتقادات خود را در سرودهها و نوشتههايش منعكس ميكند، شاعران و نويسندگان مسلمان ايراني نيز به همين ترتيب و با تأثيرپذيري از قرآن و حديث به نقل مسائل ديني در آثار خود پرداختهاند. عامل ديگر مربوط به جايگاه الهي قرآن نزد مردم مسلمان و حكومتهاي اسلامي بوده است. به اين ترتيب هر شاعر و نويسندهاي كه قصد مطرح شدن در جامعه ايراني و اسلامي نزد حاكمان و ساير ادبا را داشته، تلاشي جدي كرده تا با افزايش اطلاعات خود نسبت به اين كتاب آسماني، اشعار و نوشتههايش را با آيات و مضامين قرآن بيارايد.
از طرفي، حكومتهاي ايراني نيز يكي ديگر از عوامل تأثيرگذاري قرآن و حديث بر ادبيات فارسي به شمار ميرود. حداقل تا زمان مغول حكومتهايي كه در ايران روي كار آمده تحت لواي حكومت خلفا بوده و به اين ترتيب ميتوان گفت يكي از عوامل مهم در اين تأثيرگذاري، اعمال قدرتي بوده كه حكومتها براي ترويج اسلام و قرآن به خرج ميدادند و توجيهشان هم اين بود كه چون حكومت ديني است، بازتاب آن بايد در آثار ادبي خلق شده در مرزهاي اين حكومت متجلي باشد.
تمكين از ادبيات قرآني توسط شاعران و نويسندگان، يكي ديگر از اين عوامل است. با توجه به اينكه قرآن بهعنوان يك كتاب كاملاً ادبي، الگويي موفق و نمونه اعلاي تأثيرگذاري بر مخاطب است، مورد توجه شاعران و نويسندگان هوشيار ما قرار گرفته و آنان براي اعتلا و فخامت بخشيدن به آثار خود به سراغ قرآن رفتهاند.

ميزان تأثيرپذيري از آيات و احاديث در آثار برخي شعرا همچون خاقاني يا سنايي بيش از ديگران است. آيا ميتوان اين امر را صرفاً نشانه اعتقاد بيشتر اين گروه از شاعران به مسائل ديني ارزيابي كرد؟
در همه موارد نميتوان اينطور نتيجهگيري كرد. اصولاً از آنجا كه شعرا و ادباي ما اهل فضل و دانش بودند و يكي از معيارهاي انديشهمند و دانشمند بودن در گذشته و دورههاي متأخر و حتي زمان معاصر، اطلاع و آگاهي از مباني ديني و مفاهيم اسلامي بوده، آنها سعي ميكردند كه اين دانش خود را به نوعي مطرح كنند. البته اين امر ممكن است دليلي بر صفت مذموم فضلفروشي هم باشد، ولي به هر حال اين اتفاق افتاده است. بهعنوان مثال خاقاني جزء شاعران سختگوي است كه شعر خود را با آميختن به دانشهاي گوناگون مشكل كرده. اطلاعات ديني، فقهي، آيات، احاديث، تلميحات به قصص قرآن و ساير اديان و نيز اطلاعات نجومي، تاريخي، پزشكي، فلسفي و... در اشعار خاقاني به وفور يافت ميشود. او شاعري مقتدر، قوي و مسلط به اطلاعات گوناگون بوده و استفاده بيش از حد او از اطلاعاتش، در حدي است كه گاه به نظر ميرسد ضرورتي نيز براي اشاراتي تا اين اندازه وجود نداشته. اما مثلاً سنايي در «حديقه» زهد و تقوا را تعليم ميدهد، از اين رو بسياري از پيامهاي موجود در اشعارش را با آيات و احاديث مستند كرده است. اينجا طبيعتاً كثرت استفاده از آيات و احاديث به ضرورت صورت گرفته است.
به چند مورد از عوامل مؤثر در تأثيرگذاري قرآن و حديث بر ادبيات فارسي اشاره شد. به نظر شما تأسيس مدارس نظاميه چه نقشي در اين زمينه داشته است؟
در مدارس نظاميه كه به همت خواجه نظامالملك وزير دانشمند سلجوقي در قرن پنجم هجري در ايران شكل گرفت، درسهاي يكنواختي تدريس ميشد كه از جمله دروس آموزش علوم اسلامي از قبيل تفسير و حديثشناسي بود و به همين دليل اكثر شعرا و نويسندگان و عالمان ما برخاسته از همين مدارس بودهاند. بنابراين، ميتوان گفت نظاميهها در ترويج علوم اسلامي و رونق ادبيات و نيز در تأثيرپذيري ادبيات از قرآن و حديث نقش مهمي ايفا كردهاند. البته در همينجا بايد به عامل ديگري هم اشاره كرد كه آن رونق بازار وعظ است. همانطور كه ميدانيم شيوع تصوف در ايران و ظهور شخصيتهاي برجستهاي كه اين نوع تعليمات را سرلوحه فعاليتشان قرار ميدادند، سبب شد تا شاگردان اين افراد نيز كه عمدتاً ادبا، فضلا و دانشمندان آن دوره يا دوره بعد بودند، تحت تأثير وعظ و خطابه قرارگيرند و انديشههايي را كه از اين مجالس اخذ ميكردند در آثار خود منعكس كنند و به اين ترتيب استفاده از آيات و احاديث از اين طريق نيز در ادبيات فارسي رونق بيشتري يافت.
نحوه استفاده از آيات و احاديث در آثار ادباي متقدم و معاصر با گذشت قرنها چه تغييري كرده است؟
نخست بايد گفت كه تأثير قرآن و حديث بر ادبيات فارسي همچنان مشهود است و كساني همچون شهريار، مهرداد اوستا و حتي شاعران نوپردازي مانند اخوان ثالث در آثارشان به آيات و احاديث و قصص قرآني توجه داشتهاند. در مورد تغيير در نحوه استفاده ادباي گذشته و معاصر، چنين به نظر ميرسد كه در شعر و نثر قديم انعكاس آيات و احاديث در اشكال متنوع و متعددي صورت ميگرفت، از جمله درج كامل، درج ناقص، تضمين، اقتباس، تلميح و... در بعضي از دواوين، آيهاي به جاي يك مصرع آمده است. بهعنوان مثال «بسمالله الرحمن الرحيم» را نظامي بهعنوان مصرعي در ابتداي مخزنالاسرار آورده است، ولي اكنون آيات و احاديث بيشتر به صورت تلميح و اشاره مورد استفاده قرار ميگيرد.
در تاريخ ادبيات كشورمان از چه زماني تأثير قرآن و حديث آغاز شد و در چه دورهاي اين تأثيرگذاري شاخصتر بود؟
بعد از ظهور اسلام در ايران، نزديك به دو قرن ادبيات فارسي مكتوب قابل توجهي نداشتهايم. البته اين نكته به اين معنا نيست كه ادبا و شعراي ما از نوشتن و سرودن دست كشيدند بلكه بنا بر ضرورتهايي كه در آن هنگام به وجود آمد، به زبان عربي تمايل پيدا كردند ولي نكتهاي كه بايد آن را مورد توجه قرار دهيم، اين است كه اين تأثيرپذيري به مرور در بين ادبا و شعراي ما بيشتر شده. مثلاً اگرچه رودكي بهعنوان نخستين شاعر پرمايه ايراني در دوره اسلامي مطرح است و تحت تأثير قرآن، حديث و فرهنگ ديني قرار دارد، منتها ميزان اين تأثير نسبت به شاعري كه در اواخر قرن پنجم و اوائل قرن ششم ميزيسته كمرنگ است. يعني تأثيرگذاري قرآن و حديث را در رودكي، دقيقي و فردوسي نسبت به حديقه سنايي به مراتب كمتر ميبينيم.
آيا تأثيرپذيري بيشتر، نيازمند سپري شدن زمان طولانيتر و تقويت اركان فرهنگ اسلامي در ايران بوده يا عامل ديگري در اين زمينه مؤثر بوده است؟
خير، كمرنگ بودن اين تأثير در قرون اوليه گسترش اسلام در ايران تنها به دليل قدمت ظهور اسلام در كشورمان نبوده بلكه مسأله مربوط به قرون اوليه حكومت خلفا بر ايران و دورهاي است كه احياناً نوعي مخالفت با حكومت عربي- نه اسلامي- وجود داشته. همانطور كه ميدانيد در قرون اوليه هجري در ايران، نهضتي به نام نهضت شعوبيه در برابر برتريجوييهاي خلفاي عرب شكل گرفت. البته اين جنبش مخالفتي با حكومت اسلامي نداشت. دليلش هم اين است كه شعارشان را اين آيه قرآن قرار دادند: يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا...
آنها تحت لواي اين آيه، به قيام عليه خلفا برخاستند و اين عامل سبب شد كه شعراي قرون نخستين و حدود قرن 3 و 4 هجري گرايشهاي قوي ملي و باستاني پيدا كنند، به طوري كه گاه احساس ميشود اين گرايشها بر احساسات ديني ميچربد. مثلاً شاهنامه بهعنوان يك اثر ارزشمند و قابل ستايش ادبيات فارسي از اين ويژگي برخوردار است. يعني فردوسي با وجود آنكه شاعري متعهد، مقيد به اسلام و داراي تفكر شيعي است، ميل به تاريخ باستان ايران پيدا ميكند كه اين به دليل همان سختگيريها و بيتوجهيهايي است كه حاكمان عرب بهعنوان خلفاي اسلامي اعمال ميكردند. به هر حال، در قرون 3 و 4 تأثيرپذيري از قرآن و حديث كمرنگ است، اما با گذشت زمان، اين تأثيرپذيري افزايش مييابد و البته يكي از عواملي كه در اين زمينه مؤثر بوده، گرايش به تصوف و عرفان است. گسترش تصوف در ايران از همان قرنهاي 4 و 5 شدت گرفت و چهرههاي شاخص و برتري مثل خرقاني، بايزيد بسطامي و عينالقضات ضمن قوت و لطافت بخشيدن به ادبيات فارسي، به واسطه انديشههايشان تحولي در اين حوزه ادبي ايجاد كردند و قرآن و حديث در اين حوزه تجلي بيشتري يافت. از اين رو ميبينيم كه ادبيات قرن ششم به بعد، كلاً شامل مسائل قرآني، تفسير، احاديث و روايات است.

از لحاظ علوم و صنايع ادبي، شعرا و نويسندگان، بيشتر چه جنبههايي را در قرآن مجيد مورد توجه قرار داده اند؟
همه جنبهها را، هم لفظ و معنا و هم زيباييهاي ادبي قرآن مورد توجه قرار گرفته است. اين ويژگيهاي قرآن در نوع خود بينظيرند و براي اولين بار در تاريخ، قرآن مجيد چنين لطايف و ظرايف ادبي را عرضه كرد. قرآن حاوي نمونههاي اعلاي ايجاز و اطناب است و بهترين تصويرگريهاي ادبي تحت عنوان استعاره، كنايه و مجاز با نمونههايي بسيار فراوان به چشم ميخورد.مثلاً اين آيه را در نظر بگيريد: الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور.
در اين آيه وقتي قرآن ميخواهد مردم را به ايمان آوردن ترغيب كند، خروج از ظلمت و رفتن به سوي نور را مطرح ميكند. در اينجا ظلمت فقط به معناي تاريكي نيست، بلكه به معناي كفر است و نور به معناي ايمان، كه در پي آن رستگاري قرار دارد. در قرآن نمونههاي فراوان و جذاب انواع صنايع ادبي را ميتوان يافت كه شعرا و نويسندگان از آن بهرههاي بسيار گرفتهاند و در تأثيرپذيري از قرآن تا آنجا پيش رفتهاند كه حتي در روش نيز از آن پيروي كردهاند.

منظورتان از روش چيست؟
منظورم شيوههاي قرآني براي انتقال انديشههاي فلسفي، كلامي و انديشههاي ديرياب دوردست است. قرآن از روشهاي متعددي براي انتقال مفاهيم مختلف و قابل فهم كردن مطالب استفاده كرده كه يكي از آنها قصهگويي است. اين روش را سنايي، عطار، مولوي و تقريباً تمامي شعراي عارفمسلك ما تقليد كردهاند و امروزه راز ماندگاري آثاري همچون حديقه، منطقالطير، مثنوي و مخزنالاسرار در اين است كه روشها را نيز از قرآن گرفتهاند.
چه روشهاي قرآني ديگري از سوي شعرا و نويسندگان مورد تقليد قرار گرفتهاند؟
به جز قصهگويي كه به آن اشاره شد، قرآن از روشهاي ديگري از جمله تمثيل نيز استفاده كرده است. اين روش هم مانند ساير روشها براي قابل فهم كردن مطالب مورد استفاده قرار گرفته است. البته تمثيلات قرآن، تمثيلات خاصي هستند. بهعنوان مثال، وقتي قرآن ميخواهد در اذهان تصوري از بهشت ايجاد كند، ميگويد: «جنات تجري تحتها الانهار» و به اين ترتيب ذهن انسان را به سمتي سوق ميدهد كه ميتواند يك حوزه فكري و ذهني را از بهشت مجسم كند. زماني نيز كه ميخواهد خداوند را بشناساند، ميفرمايد: «الله نورالسماوات و الارض» به اين ترتيب ذهن را به يك حقيقت نوراني متمايل ميكند. سپس تعريفش از اين حقيقت نوراني خاصتر ميشود و ميگويد: «مثل نوره، كمشكاة فيها مصباح المصباح» و با اين تعريف، مفهومي را كه ما از نور محسوس ميشناسيم، از ذهنمان دور ميكند. سوگند خوردن نيز يكي ديگر از روشهاي قرآني است. قرآن هيچ نيازي به سوگند خوردن ندارد. اما چون مردم با سوگند مطلبي را بيشتر باور ميكنند، قرآن نيز چنين ميكند و گاه در بعضي از سورهها از جمله دو سوره شمس يا ضحي سوگندهاي مكرري ميآورد.
آيا در بين مسلمانان فرقه هايي هم بوده اند كه استفاده از آيات و احاديث در ادبيات را نهي كرده باشند؟
غالب كساني كه در حوزه ادبيات فارسي صاحبنامند، يا اشعري مذهبند و يا شيعه. از طرفي هم در بين اشعاره و هم در بين شيعيان، فرقههاي مختلفي داريم كه خوشبختانه آثار تمامي آنها كمابيش از آيات و احاديث تأثير پذيرفته است و اصولاً امروز نميتوان در حوزه تاريخ ادبي ايران اثري يافت كه متأثر از قرآن و حديث نباشد. ولي به يك نكته بايد توجه داشت و آن، اين است كه در دورهاي از تاريخ كشورمان، برخي شاعران به نوعي تأويلگرايي در آيات و احياناً احاديث ميل پيدا كردند، بخصوص شاعراني همچون ناصرخسرو كه معتقد به مذهب اسماعيليه بودند. از اين رو برداشتهاي خاصي از آيات قرآن و احاديث در آثار اين گروه از شاعران راه يافته است. از طرفي عرفا با برداشتهاي ذوقي از آيات كه به اشعارشان نيز راه پيدا كرد، مسائلي را مطرح كردند كه با برداشتهاي مفسران شيعه يا معتزلي از قرآن، سنخيتي ندارد و بر اين اساس مخالفتهايي هم با اين گروهها در طول تاريخ صورت گرفته است.
با توجه به لطايف و ظرايف موجود در قرآن كريم، علماي ادب تا چه حد در تدوين انواع علوم ادبي از جمله معاني، بيان و بديع از اين كتاب آسماني بهره بردهاند؟
علماي ادب در تدوين علوم ادبي دست به يك الگوبرداري جدي از قرآن زدهاند و به طور قطع در همه آثاري كه از سوي علماي ايراني و عرب در اين حوزه نوشته شده، بسياري از شواهد مثال از قرآن گرفته شده است. اين مسأله را در قديميترين آنها از جمله صناعتين، مطول، مختصر و تا همين دورههاي متأخر در آثاري همچون معالم البلاغه، به روشني ميبينيم و در برخي كتابها حتي كتابهايي كه به زبان فارسي نوشته شدهاند ،گاه مشاهده ميكنيم كه براي يك صنعت ادبي هيچ شاهد مثالي جز آيه قرآن نيافتهاند و همين شاهد مثال هم مدام در كتابهاي مختلف تكرار شده است. بنابراين ميتوانيم با قاطعيت بگوييم كه ادبيات فارسي نه تنها از لحاظ مضمون، بلكه از لحاظ صناعات ادبي نيز به شدت تحت تأثير قرآن و حديث، اين سرچشمههاي جوشان فيض و رحمت بوده است و در واقع بايد جاذبههاي ادبياتمان را تا حدي بسيار، مرهون زيبايي و شكوه كلام الهي و ائمه اطهار بدانيم.
 
جمعه 14 مهر 1391  12:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مفعول مطلق و معادل ساختاري آن بر اساس ساختار زباني قرآن كريم

مفعول مطلق و معادل ساختاري آن بر اساس ساختار زباني قرآن كريم

حيدر قلي زاده

مطالعه و پژوهش در حوزه ترجمه ـ به ويژه ترجمه قرآن كريم ـ پيشينه‌اي بسيار كوتاه دارد. اين دانشِ نو پا ـ امّا تجربه‌اي ديرين ـ امروزه جزو مباحث با ارزش زبانشناسي تطبيقي (‌Gontrastive Linguistic ) در سطوح مختلف دانشگاهي و غير دانشگاهي مورد توجّه و گرايش دوستداران علم زبان و زبانشناسي است؛ امّا هنوز در حوزه ترجمه قرآن حكيم و نيز مباحث علمي ـ تحقيقي مربوط به اين حوزه زباني، حركت و جنبشي بنيادي پديد نيامده است. آنچه در اين باره مشهور است غالباً منحصر مي‌شود به چاپ و انتشار تعدادي از نشريات قرآني همچون نشريه‌هاي «بيّنات»، «پژوهشهاي قرآني»، «ميراث جاويدان»، «ترجمان وحي»، «مترجم» و… كه موضوعات آنها عموماً در نقد لغوي و معنايي ترجمه‌هاي قرآن كريم است و نه مباني علمي و زبانشناختي ترجمه.
در مطالعه و تحليل روش‌هاي ترجمه بناچار بايد به بنيادها و پژوهشهاي زباني و زبانشناختي بيشتر توجه نماييم. اساس و بنياد هر زباني را ساختارهاي آن زبان شكل مي‌دهد. ساختارهاي زباني را مي‌توان به شش نوع يا دسته تقسيم كرد:
1. ساختار نحوي Syntactic al Structure)) 2. ساختار صرفي (Structure Morphological).
3. ساختار لغوي Lexical Structure)) 4.ساختار معنايي (Semantical Structure).
5. ساختار بلاغي (Rhetorical Structure) 6.ساختار آوايي (Phonetical Structure).
اين ساختارها پيكره درون زباني (Intralinauistic) و حتي برون زبانيِ (Extralinguistic) يك زبان را مي‌تواند به نمايش بگذارد.
يكي از ضرورت‌هاي اساسي براي ارايه ترجمه‌اي وفادار (Faithful) و مطلوب، ايجاد و يا برقراري «تعادل» (Equivalence) ميان اين ساختارهاست. تعادل را در يك تعبير ساده مي توان «همساني تأثير متن مبدأ و مقصد بر خوانندگان خود» دانست؛ يعني متن مقصد (Target text) از نظر زباني و ساختاري آن نوع تأثير را بر خواننده خود بگذارد كه متن مبدأ (Source text) همان نوع تأثير را بر‌خواننده خود مي‌گذارد. از موارد ايجاد تعادل در ساختارهاي زباني، برقراري تعادل در ساخت‌هاي نحوي است كه بخشي از اين ساخت‌هاي نحوي را اجزا، عناصر يا حالات نحوي تشكيل مي‌دهد.
زبان‌هاي مختلف جهان اساساً مشتركات فراواني با يكديگر دارند. آنها، هم داراي ساخت‌هاي زباني و قواعد ساختاري‌اند و هم در بسياري از عناصر و اجزاي ساختاري و حتي عناصر معنايي، آوايي و صرفي داراي اشتراك فراوان‌اند؛ امّا در كنار اين اشتراكات تفاوت‌هاي گوناگوني نيز با يكديگر دارند ولي تشابه زبانها در نقش يا حالات نحوي، بيش از تفاوت آنهاست. اهميت بحث ترجمه و تحليل تطبيقي آن بيشتر درباره ساخت‌هاي متفاوت زبان‌ها ظهور مي‌يابد.
تفاوت ساختاري در نقش يا حالات نحوي ميان زبان عربي و زبان فارسي را غالباً در حالات نحوي زير مي‌توان ديد: مفعول مطلق، تميز، حال، توكيد يا تأكيد، مفعول به. تلاش ما در اين مقاله بر آن است كه يكي از عناصر يا حالات نحوي عربي يعني مفعول مطلق را از ديد زبانشناختي به ويژه زبانشناسي تطبيقي بررسي كرده، راه‌هاي ترجمه آن حالت نحوي را به صورت تحليلي و كاربردي در حوزه زباني قرآن كريم مورد شناسايي و بازنگري قرار دهيم.
پيشتر بيان دو نكته را لازم مي‌بينم:
1. هدف ما در اين مقال نقد ترجمه‌ها نيست بلكه شناسايي مشكلات ترجمه در ترجمه ساختها يا حالات نحوي و ارايه روش‌هايي براي ترجمه آن ساختهاست. طبيعي است كه براي شناسايي آن مشكلات بناچار بايد تعدادي از ترجمه‌هاي موجود را مورد نقد و بررسي قرار دهيم.
2. مراد ما از ساختار معادل يا وفادار همان ساختار معيار (Standard) و معاصر زبان فارسي است نه ساختار كهن و غير معيار؛ زيرا مطلوب ترين ترجمه‌ها، ترجمه‌هايي است كه به زبان رايج و معاصر ـ‌در قالب نوشتار‌ـ باشد و همگان از هر طبقه‌اي بتوانند آن را به آساني بفهمند.
حالت نحوي مفعول مطلق در زبان عربي از نقشها يا حالاتي است كه در زبان فارسي داراي ساختار مشابه نحوي نيست و از اين رو، نيازمند ساختاري معادل در زبان فارسي است. اين حالت نحوي به ويژه پس از نفوذ زبان عربي در زبان و ادبيات فارسي، وارد ساختار نحوي زبان فارسي دري شد و به صورت ساختاري مشابه و نه معادل ـ به خصوص در شعر فارسي ـ به كار رفت چنانكه در شواهد زير مي‌بينيم:
بخنـديـد «خنديـدنـي شاهـوار» چنـان كآمـد آوازش از چـاه‌سـار
(فردوسي)
تـوگفتـي ناي روييـن هـر زماني به گوش اندر دميدي «يك دميدن»
(منوچهري)
بلرزيدي زمين «لرزيدني سخت» كه كـوه انـدر فتادي زو به گـردن
(منوچهري)
نـگـه كـرد رنجيـده در من فـقيـه «نگـه كـردن عاقـل انـدر سفيـه»
(سعدي)
بـجنبيـد «جـنبيـدني با شـكـوه» چـو از زلـزلـه كـالـبـدهاي كـوه
(نظامي)
گفتـمـش «گفتنـي كه بپسـندند» نـه كـه خود زيركان بدان خنـدند
(نظامي)
ـ غلامان را بفرمود تا بزدند (او را) «زدني سخت» و قبايش پاره كردند. (تاريخ بيهقي)
اين حالت نحوي در زبان فارسي معاصر و معيار، هرگز به صورت مشابه ساختاري به كار نمي‌رود. معادل ساختاري آن در زبان فارسي معاصر به صورت ساخت دستوري «قيد» است كه به چهار شكل يا نوع به كار مي‌رود:
1. قيد تأكيد و كيفيّت مانند: «سخت، سختي، نيك، بنيكي، بشدّت،بخوبي، چنانكه بايد، بدقّت، كاملاً و…».
2. قيد تشبيه مانند: «به سانِ، همانندِ، همچون، مثل و …».
3. قيد مقدار يا تعداد يا تكرار مانند: «صد، هزار، دوبار، چندين بار و …».
4.قيد نفي مانند: «هيچ، هرگز، اصلاً، به هيچ وجه و…».
بدين ترتيب معادل مفعول مطلق در زبان فارسي ـ در يك كلمه ـ «قيد» است و هرگز شايسته نيست آن را به صورت لفظ به لفظ به فارسي ترجمه كنيم. مشابه ساختاري مفعول مطلق اگر چه ممكن است در شعر حتّي به زيبايي به كار رفته باشد اما اين امر دليلي براي جواز كاربرد اين روش ترجمه در نثر فارسي نيست؛ زيرا نثر، مظهر نمود زبان معيار است و بايد از هر گونه ناهنجاري‌هاي ساختاري و حتّي ساختار شعري مصون باشد.
مشكلات ساختاري ترجمه مفعول مطلق را در سه بخش عمده مي توان بررسي كرد:
الف) اقسام مفعول مطلق شامل تأكيدي، نوعي (به صورت موصوف و مضاف) و عددي.
ب) جانشين‌هاي مفعول مطلق (به صورت عدد، كلمات خاص، صفت).
ج) حذف عامل مفعول مطلق.
معادل مفعول مطلق در هر كدام از اين سه بخش «قيد» خواهد بود امّا بنا به نوع مفعول مطلق و كيفيت كاربرد آن در زنجيره نحوي سخن، نوع قيد تغيير خواهد يافت.

الف ـ بررسي مشكلات ترجمه مفعول مطلق در حوزه اقسام آن:

چنانكه مي دانيم در كتب نحوي، مفعول مطلق را سه نوع دانسته‌اند: تأكيدي (به صورت مصدر تنها و بدون متمّم)، نوعي (به صورت موصوف و مضاف) و عددي. برهمين اساس در اينجا اقسام سه گانه مفعول مطلق را بررسي مي كنيم تا معادل دقيق آنها را بيابيم و معرفي نماييم.
الف /1. مفعول مطلق تأكيدي و ترجمه آن: چنانكه از عنوان اين نوع مفعول مطلق بر مي‌آيد مفهوم آن، صبغه تأكيد دارد. تأكيد را در زبان فارسي معمولاً با قيد، بيان مي‌دارند و در واقع قيد، متمّمي است براي فعل يا شبه فعل چنانكه مفعول مطلق نيز چنين است. بنابراين چون مفعول مطلقِ تأكيدي، تنها مفهوم تأكيد را دارد پس معادل آن را در زبان فارسي مي‌توانيم با قيود تأكيد و كيفيّت و نفي نشان دهيم. اين قيود از نظر لغوي و معنايي، متناسب با لغت و معناي مفعول مطلق (مصدر) و عامل آن انتخاب مي شود. در صورتي كه عامل مفعول مطلق تأكيدي، فعل يا شبه فعل نفي باشد ـ‌مگر در جمله‌هاي استثنايي‌ـ به جاي قيد تأكيدي و كيفيت، از قيد نفي به عنوان معادل استفاده مي‌شود. مانند:
1. … فَجَمَعْناهُم جَمْعاً. (كهف، 18/ 99)
ـ … پس گردشان آورديم گرد آوردني. (معزي)
ـ … و جمعشان كنيم جمع كامل. (پاينده)
ـ … همه آنها را گرد خواهيم آورد. (فولادوند)
ـ … و ما ايشان را به گونه شگفتي … گرد مي‌آوريم. (خرّم دل)
مفعول مطلق (جَمْعاً) در دو ترجمه نخست بر اساس تشابه ساختاري (Resemblance Structural) ولفظ به لفظ ترجمه شده است و چنانكه گفته شد اين گونه ساختار نحوي در زبان معيار فارسي ناشناخته و نامقبول است. در ترجمه سوم، مفعول مطلق فاقد معادل ساختاري است و در واقع به زبان مقصد انتقال نيافته است گر چه به نظر مي رسد مترجم، صفت مبهم «همه» را با تسامح، جايگزين مفعول مطلق كرده است. مفعول مطلق در ترجمه چهارم از نظر ساختار «نحوي» به درستي به قيد كيفيت ترجمه شده است.
ترجمه پيشنهادي: … و آنان را كاملاً [=چنانكه بايد] گرد خواهيم آورد.
2. يَوْمَ يُدَعُّونَ إلي نارِجَهنَّمَ دَعّاً. (طور، 52/ 13)
ـ دوراني كه به سوي آتش جهنم كشانده شوند كشيدني به قهر (جلال الدين فارسي)
ـ روزي كه به سوي آتش جهنم كشيده مي‌شوند [چه] كشيدني (فولادوند)
ـ روزي كه آنان را بسختي به سوي آتش دوزخ برانند. (مجتبوي)
چنانكه ملاحظه مي‌شود در اين آيه نيز دو ترجمه نخست بر مبناي تشابه ساختاري و نه تعادل ساختاري و به شيوه تحت اللفظي صورت گرفته است. در ترجمه سوم از قيد تأكيد يا كيفيت (بسختي) به عنوان معادل نحوي مفعول مطلق تأكيدي (دعّاً) بهره گرفته‌اند كه از نظر لغوي و معنايي داراي ابهام است.
ترجمه پيشنهادي: روزي كه آنان را بشدّت به سوي جهنم برانند.
3. كلاّ سَنَكْتُبُ ما يَقولُ و نَمُدُّ لَهُ مِنَ العَذابِ مَدّاً. (مريم، 19/79)
ـ… و به عذاب او مي‌افزاييم. (خرمشاهي)
ـ… وعذاب را براي او خواهيم افزود. (فولادوند)
ـ… و عذاب را براي او دراز كنيم. (امامي)
ـ… و بر عذاب او بسيار مي‌افزاييم. (انصاري)
يكي از مشكلات ترجمه مفعول مطلق ـ‌كه از شايع ترين آنهاست‌ـ مغفول گذاشتن نقش مفعول مطلق در ترجمه است؛ بدين معني كه مترجم اساساً مفعول مطلق را به زبان مقصد ترجمه نمي‌كند و اين، حذف نابجاست. در سه ترجمه نخست، اين مشكل ساختاري را به وضوح مي‌بينيم. در ترجمه چهارم به نقش مفعول مطلق توجه شده و به درستي به قيد تأكيد يا كيفيت ترجمه شده است.
ترجمه پيشنهادي: و از عذاب [خود] بر او سخت خواهيم افزود.
4. كلاّ إذا دُكَّتِ الأرضُ دَكّاً دَكّاً. (فجر 89/ 21)
ـ… وقتي زمين درهم شكند شكسته شكسته. (پاينده)
ـ… آري چون زمين شكسته شود و شكسته شود. (آيتي)
ـ… در آن هنگام كه زمين سخت درهم كوبيده شود. (مكارم شيرازي)
در اين آيه، «دكّاً» نخست مفعول مطلق تأكيدي و «دكّاً» دوم تأكيد است و در واقع، در اين جمله، فعل «دُكَّتْ» دو بار مؤكّد شده است. از اين رو، در ترجمه اين آيه نيز بايد مفعول مطلق تأكيدي يا قيد تأكيد با يك عنصر نحوي ديگر مؤكّد شود تا تعادل نحوي و بلاغي به طور كامل برقرار گردد. بدين منظور پيشنهاد مي‌شود قيد تأكيد يا كيفيت ـ كه معادل مفعول مطلق قرار گرفته ـ با صفتي همراه شود تا تأكيد مذكور به ترجمه انتقال يابد.
در دو ترجمه نخست علاوه بر اينكه مفعول مطلق به معادل خود (قيد تأكيد) ترجمه نشده، در ساختار نحوي آن دو، ناهنجاري‌هايي نيز مشاهده مي‌شود و به تعبير ديگر، ساختار نحوي اين دو ترجمه بيرون از ساختار نحوي زبان معيار فارسي است.
در ترجمه سوم، مفعول مطلق، به درستي به صورت قيد تأكيد يا كيفيت ترجمه شده؛ امّا تأكيد دوم به ترجمه منتقل نشده است.
ترجمه پيشنهادي:… آنگاه كه زمين، سخت شديد درهم كوبيده شود.
5. …ما نَعبُدُهُم إلاّ لِيُقَرِّبُونا إلي اللّهِ زُلْفي… (زمر، 39/ 3)
ـ‌… ما آنها ـ‌بتان‌ـ را نمي‌پرستيم مگر برا ي اينكه ما را به خدا نزديك سازند… (مجتبوي)
ـ… (دليلشان اين بود كه:) اينها را نمي‌پرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خداوند نزديك كنند… (مكارم شيرازي)
ـ… [و مدعي مي‌شوند] آنان را جز براي اين نمي‌پرستيم كه ما را با تقرّبي به خداوند نزديك گردانند… (خرمشاهي)
«زُلفي» در اين آيه مفعول مطلق تأكيدي از غير ريشه عامل (يُقَرّبونا) است. ترجمه اين نوع مفعول مطلق نيز همانند ساير مفعول مطلق‌هاي تأكيدي، به صورت قيد تأكيد و كيفيت است؛ امّا چنانكه در دو ترجمه نخست ملاحظه مي‌شود اين واژه اساساً به متن ترجمه راه نيافته است. در ترجمه سوم مفعول مطلق تأكيدي به غير معادل ساختاري خود ترجمه شده است و حاصل آن عبارتي است نا مفهوم و از نظر ساختار معنايي و نحوي بسيار سست.
ترجمه پيشنهادي: …[ادعا مي‌كنند كه] آنها را نمي‌پرستيم جز براي اينكه ما را نيك به خداوند نزديك گردانند….
6. وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلي مالَم تُحِطْ بِهِ خُبْراً. (كهف، 18/ 68)
ـ و چگونه مي‌تواني بر چيزي كه به شناخت آن احاطه نداري صبر كني؟ (فولادوند)
ـ و چگونه درباره چيزي كه به آن علم و احاطه نداري، صبر ورزي؟ (خرمشاهي)
«خُبراً» را در اين آيه عموماً مفعول مطلق تأكيدي براي فعل «لَم تُحِط» دانسته‌اند و عدّه‌اي همچون زمخشري صاحب تفسير «الكشّاف» به تميز بودن نقش آن رأي داده‌اند. صرف نظر از هر گونه بحث در اين باره و بدون قضاوت در صحت ياسقم اين آرا، به مناسبت بحث، آن را مفعول مطلق تأكيدي براي عامل منفي (فعل جحد) فرض مي‌كنيم. بنابر آنچه گفته شد معادل مفعول مطلق تأكيدي (با عامل منفي) در زبان فارسي قيد نفي است؛ از اين رو، در ترجمه اين آيه بايد از قيد نفي بهره جست كه در هيچ كدام از دو ترجمه مذكور مشاهده نمي‌شود.
ترجمه پيشنهادي: چگونه بر چيزي كه هيچ [آگاهي و] احاطه‌اي بدان نداري صبر مي‌ورزي؟
7. …قُلتُم مانَدري مَا السّاعةُ إن نَظُنَّ إلاّ ظَّناً و ما نَحنُ بِمُستَيقنين. (جاثيه، 45/ 32)
ـ… آن را جز گماني نمي‌پنداريم… (خرمشاهي و انصاري)
ـ… ما جز پنداري گمان نبريم … (مجتبوي)
ـ… جز گمان نمي‌ورزيم… (فولادوند)
ـ… ما تنها گماني (درباره آن) داريم… (خرّم دل و مكارم شيرازي)
«ظنّاً» در اين آيه، مفعول مطلق تأكيدي است براي عامل منفي (إنْ نَظُنُّ). از آنجا كه در اين جمله، استثنا به كار رفته است لذا معادل مفعول مطلق تأكيدي نمي‌توانيم از قيد نفي بهره بگيريم.
در دو ترجمه نخست، «ظنّاً» را مفعولّ به تصوّر كرده و ترجمه كرده‌اند كه اين گونه اشكالات يا ناشي از كم توجهي مترجمان به ساختارهاي نحوي است و يا به دليل ناتواني آنها از تشخيص آن ساختارها. ترجمه سوم سازگار با ساختار فصيح نحو زبان فارسي نيست ضمن آنكه مشكل دو ترجمه قبل را نيز دارد. ترجمه آقايان خرّم دل و مكارم شيرازي داراي تعادل ساختاري است؛ زيرا در اين ترجمه، معادل مفعول مطلق تأكيدي (ظنّاً) قيد تأكيد (تنها) و معادل فعل «نَظنُّ» «گمان داريم» از مصدر «گمان داشتن» به كار رفته است.
ترجمه پيشنهادي: … تنها [ظنّ و] گماني [درباره آن] داريم … (خرّم دل و مكارم شيرازي)

الف/ 2. مفعول مطلق نوعي وترجمه آن: اين گونه مفعول مطلق درعلم نحو به دو دسته تقسيم مي‌شود: 1. مفعول مطلق موصوف 2. مفعول مطلق مضاف. منظور از مفعول مطلق موصوف، مفعول مطلق‌هايي است كه داراي صفت مفرد و جمله يا شبه جمله وصفي است و منظور از مفعول مطلق مضاف آنهايي است كه به اسمي اضافه مي‌شوند و در واقع داراي مضاف اليه‌اند.
درباره دسته نخست يعني مفعول مطلق موصوف بايد گفت كه مهم‌ترين اشكال ترجمه در آن، برگرداندن اين نوع مفعول مطلق به مفعول صريح فارسي است. اغلب مترجمان بدون توجه به نقش و مفهوم مفعول مطلق نوعي، آن را به مفعول صريح ترجمه مي‌كنند، در حالي كه مي‌دانيم معادل مفعول مطلق از هر نوع آن قيد است. براي مثال آيه «…و قُلْ لَهُما قَولاً كريماً». (اسراء، 17/ 23) را چنين ترجمه كرده اند: و با آنها سخني شايسته بگوي (فولادوند). «سخني شايسته» در اين ترجمه نقش مفعول صريح را دارد وبايد به جاي آن از قيدهايي همچون «بنيكويي، با اكرام، بزرگوارانه، با بزرگواري…» ـ مطابق با ريشه و معناي فعل ومصدر ـ بهره بجوييم. يا در ترجمه آيه «فَاصبِرْ صَبراً جميلاً» (معارج، 70/ 5) چنين آورده اند: «پس صبري نيكو پيشه كن» (خرمشاهي).ترجمه لفظ به لفظ اين آيه چنين است: پس صبر كن صبر كردني زيبا. مي‌دانيم كه مفعول مطلق، مصدر است و نه اسم جامد و مصدر شبه فعل است، بنابراين «جميلاً» صفتي است براي مصدر (شبه فعل) نه اسم جامد و به تعبير ديگر «جميلاً» از نظر معنايي، قيدي است براي شبه فعل «صبراً» كه كيفيت شبه فعل (صبر كردن) را بيان مي‌كند. از سوي ديگر «صبراً» نيز مفعول مطلق است و با اين وصف كاملاً روشن است كه نمي‌توان «صبراً» را مفعول به گرفت؛ زيرا در آن صورت «صبراً» بايد اسم جامد باشد نه مصدر. پس ترجمه درست آن اينچنين است: «پس بنيكويي صبر كن».
چند مثال ديگر:
8. و تُحِبّونَ المالَ حُبّاً جَمّاً. (فجر، 89/ 20)
ـ و مال را دوست داريد. دوست داشتني بسيار. (فولادوند)
ـ و مال را دوست مي‌داريد دوست داشتني تمام و بسيار. (مجتبوي)
ـ و مال را چه بسيار دوست مي‌داريد. (خرمشاهي و انصاري)
ـ و اموال و دارايي را بسيار دوست مي‌داريد… (خرّم دل)
در اين آيه، «حبّاً» مفعول مطلق است و «جمّاً» نوع آن را مشخص كرده است. روش ترجمه چنين مفعول مطلق‌هايي بدين صورت است كه معادل مفعول مطلق نوعي قيد كيفيت و يا تأكيد مي‌آوريم و نوع لغوي قيد را متناسب با صفت مفعول مطلق و معناي لغوي آن بر مي‌گزينيم. بنابراين، در اين آيه، مفعول مطلق (حبّاً) را بايد به قيد كيفيت يا تأكيد ترجمه كنيم و نوع لغوي را متناسب با لغت «جمّاً» انتخاب نماييم.
با اين توصيف ملاحظه مي‌شود كه ساختار نحوي در دو ترجمه نخست معادل ساختار نحوي مفعول مطلق نوعي نيست بلكه مشابه آن ساختار است و به صورت تحت اللفظي ترجمه شده است. در ترجمه سوم با اينكه تلاش شده است مفعول مطلق نوعي به صورت قيد ترجمه شود ولي انتخاب ساختاري نامناسب براي قيد (با افزودن كلمه «چه») موجب شده كه اين ترجمه نيز فاقد تعادل نحوي و معنايي باشد. در ترجمه چهارم، مفعول مطلق به درستي، به صورت قيد كيفيت و تأكيد يعني قيد «بسيار» به زبان مقصد منتقل شده است.
ترجمه پيشنهادي: ومال [و ثروت] را فراوان دوست مي‌داريد.
9. …ويُريدُ الَّذين يَتَّبِعونَ الشّهواتِ أنْ تَميلوا مَيلاً عظيماً. (نساء، 4/ 27)
ـ … و كساني كه هوسها را پيروي مي كنند، مي خواهند بلغزيد لغزشي بزرگ. (پاينده)
ـ… و آنان كه از خواهشهاي خويش پيروي مي‌كنند، مي‌خواهند كه به كجروي بزرگي كج رويد. (امامي)
ـ… و كساني كه به دنبال شهوات راه مي‌افتند مي‌خواهند كه … خيلي منحرف گرديد … (خرّم‌دل)
ـ… امّا آنها كه پيرو شهواتند، مي خواهند شما بكلّي منحرف شويد. (مكارم شيرازي)
در اين آيه، «ميلاً» مفعول مطلق است و «عظيماً» نوع آن را مشخص كرده است. درباره نقش «عظيماً» در اين آيه بايد گفت كه اين كلمه تنها متمم معنايي مفعول مطلق است و هيچ نقش ديگر ندارد و به تعبير ديگر، «عظيماً» (صفت)، نقش يا لغتي مستقل نيست بلكه وابسته وصفي است و از نظر نقش ومعنا با موصوف كاملاً در آميخته است (به عكس مضاف و مضاف اليه). با اين بيان مي‌توانيم نتيجه بگيريم كه «عظيماً» فقط تعيين كننده نوع معنا يا لغت مفعول مطلق (مَيْلاً) است و نه كلمه يا لغتي مستقل؛ بنابراين، «مَيلاً» فقط نقش تأكيدي دارد ـ همان كه در مفعول مطلق تأكيدي مورد بحث قرار گرفت ـ و «عظيماً» نوع لغوي قيد را مشخص مي‌كند. همان گونه كه ملاحظه مي‌شود به دليل آميختگي تنگ مفعول مطلق با صفت (نوع) آن، يك قيد را به عنوان معادل مفعول مطلق و صفت برگزيده‌ايم.
از مطالب گفته شده مي‌توانيم استنباط كنيم كه ترجمه هر يك از مفعول مطلق و صفت به صورت جداگانه و مستقل خلاف غايت‌هاي دستوري است؛ زيرا اين عمل نتيجه‌يي جز تكرار يك نقش نحوي و نيز ايجاد ناهنجاري ساختاري ندارد. اين امر را در دو ترجمه نخست مي‌بينيم؛ در اين دو ترجمه، هر يك از مفعول مطلق و صفت به‌تنهايي ترجمه شده و لذا يك كلمه يا نقش دستوري تكرار شده است (بلغزيد «لغزشي» بزرگ/به كجروي بزرگي «كج» رويد). بنابراين نقش مفعول مطلق نوعي در اين دو ترجمه فاقد معادل ساختاري است؛ زيرا كه اين دو ترجمه بر اساس تشابه ساختاري و لفظ به لفظ صورت يافته است.
در ترجمه آقايان خرّم دل و مكارم شيرازي هر دو نقش مفعول مطلق و صفت، يكجا به يك نقش (قيد تأكيد و كيفيت) ترجمه شده است؛ اين نوع ترجمه را «از نظر ساختار نحوي» ترجمه‌اي معادل مي‌دانيم؛ زيرا علاوه بر رساندن معنا و بلاغت نحوي مفعول مطلق نوعي، با ساختار نحوي زبان فارسي نيز سازگار است.
ترجمه پيشنهادي: … و كساني كه از خواسته هاي نفساني پيروي مي كنند مي خواهند كه شما سخت منحرف گرديد.
10. وَإنْ مِنْ قَريَةٍ إلاّ نَحنُ مُهلِكوها قَبلَ يَومِ القيامَةِ أو مُعَذِّبوها عَذاباً شديداً. (اسراء، 17/ 58)
ـ … يا (اگر گناهكارند) به عذاب شديدي گرفتارشان خواهيم ساخت؛… (مكارم شيرازي)
ـ … ياعذاب كننده [اهل] آن به عذابي شديد هستيم، … (خرمشاهي)
ـ … يا آن را سخت عذاب مي‌كنيم… (فولادوند)
در اين آيه عامل مفعول مطلق نوعي (عذاباً شديداً) شبه فعل و اسم فاعل است (مُعَذِّبوها…) و بنابراين مطابق روش قبل به جاي مفعول مطلق، قيد تأكيد را بر مي‌گزينيم و نوع آن را مناسب با صفت (شديداً) اختيار مي‌كنيم؛ چنانكه در ترجمه سوم، آقاي فولادوند با چنين روشي ترجمه كرده‌اند. اما در دو ترجمه نخست نقش مفعول مطلق مورد غفلت واقع شده است و به جاي قيد تأكيد و كيفيت، متمم يا عبارت متممي (به عذابي شديد) به كار رفته است.
ترجمه پيشنهادي:… يا آن را بشدّت عذاب خواهيم نمود…
در پاره‌يي از موارد مفعول مطلق‌هاي نوعي داراي جمله‌ها يا شبه جمله‌هاي وصفي اند؛ در اين صورت نوع اين مفعول مطلقها با جمله وصفي تعيين مي‌شود. معادل اين گونه مفعول مطلق در زبان فارسي معمولاً قيد مركب از نوع قيد كيفيت به كار مي‌بريم. از نمونه اين قيدها مي‌توان به موارد زير اشاره كرد: «چنان… كه …» ، «آنچنان … كه …»، «چنانكه بايد»، «چنانكه شايسته است» و همانند آنها.
11. …فَإنّي اُعَذِّبه عذاباً لا اُعَذِّبُه أحَداً مِنَ العالمين. (مائده، 5/ 115)
ـ … او را عذاب مي كنم، عذابي كه به هيچ يك از جهانيان نكنم. (پاينده)
ـ… او را مجازاتي مي‌كنم كه احدي از جهانيان را چنان مجازات نكرده باشم. (مكارم شيرازي)
ـ … وي را [چنان] عذابي كنم كه هيچ يك از جهانيان را [آن چنان] عذاب نكرده باشم. (فولادوند)
ـ … او را عذابي كنم كه هيچ يك از مردم جهان را چنان عذاب نكنم. (مجتبوي)
جمله «لا اُعَذِّبُه أحَداً مِنَ العالَمين» جمله وصفي براي مفعول مطلق (عذاباً) است. در اين ساختار نحوي، نوع مفعول مطلق با جمله وصفي تعيين مي شود و مناسب‌ترين معادل آن در زبان فارسي، قيد مركب (از نوع كيفيت) است.
در ترجمه نخست، نقش «عذاباً» بدل تلقّي شده است و روشن است كه بلاغت معنايي در اين آيه با اين شيوه به متن ترجمه انتقال نمي‌يابد. ترجمه‌هاي ديگر ـ همچون بسياري از ترجمه‌هاي موجود ـ به درستي، به صورت قيد مركب «چنان … كه …» يا «كه …چنان…» انجام پذيرفته است.
ترجمه پيشنهادي: …او را چنان عذاب مي‌كنم كه كسي از جهانيان را [آنچنان] عذاب نمي‌كنم. از اين گونه ساختار نحوي در كلام عرب فراوان ديده مي‌شود و تقريباً همه مترجمان آن را بدرستي به صورت قيد مركب (از نوع كيفيت) ترجمه مي‌كنند.
در دسته دوم از مفعول‌هاي نوعي، نوع مفعول مطلق با مضاف اليه مشخص مي‌شود. معادل اين نوع مفعول مطلق در زبان فارسي، قيد تشبيه و قيد كيفيت است.
12. فَيَوْمَئذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ اَحَد. (فجر، 89/ 25)
ـ آن روز عذاب او را به هيچ كس نكنند. (پاينده)
ـ در آن روز، هيچ كس همانند او [=خدا]، عذاب نمي‌كند. [مكارم شيرازي]
ـ پس در چنين روز هيچ كس چون عذاب او [خداوند]،عذاب نكند. (خرمشاهي)
ـ پس در آن روز، هيچ كس چون عذاب كردن او، عذاب نكند. (فولادوند)
در اين آيه، «عذاب» مفعول مطلق نوعي است و ضمير متصل «هُ» مضاف اليه آن، معادل اين مفعول مطلق در اين جمله، قيد تشبيه است كه در ترجمه نخست كاملاً مورد غفلت واقع شده است. يكي از مشكلاتي كه در ترجمه اين گونه مفعول مطلقها وجود دارد بي توجهي به مصدر بودن مفعول مطلق و كم دقّتي در ساختار صرفيِ معادل آن است.
مي‌دانيم كه «عذاب» در زبان عربي، مصدر است امّا همين كلمه در فارسي، اسم معنا يا اسم مصدر است ونه مصدر. در زبان فارسي، برابر چنين مصدرهايي معمولاً از مصادر كمكي بهره مي‌گيرند مانند عذاب كردن، دعا كردن، ايمان آوردن، تسليم نمودن و … بنابراين در ترجمه اين نوع مفعول مطلق بايد مصدر «عذاب» را به معادل صرفي و دقيق آن يعني «عذاب كردن» برگردانيم. نكته ديگر آنكه، حذف مصدر از ترجمه و اكتفا كردن به مضاف اليه موجب مي‌شود كه تعادل بلاغي در ترجمه برقرار نشود؛ چنانكه در ترجمه دوم چنين شده است. روشن است كه اختلاف در مشبّه به موجب اختلاف در پيام و ابلاغ آن شود؛ زيرا طبيعتاً ميان دو جمله پي آمده، تفاوت آشكار بلاغي وجود دارد:
ـ هيچ كس مانند او عذاب نمي كند.
ـ هيچ كس مانند عذاب كردن او عذاب نمي‌كند.
در ترجمه سوم ـ چنانكه اشاره شد ـ به جاي مصدر «عذاب كردن»، اسم معناي «عذاب» به كار رفته است؛ از اين رو، از نظر صرفي و بلاغي فاقد تعادل ترجمه اي است.
ترجمه آقاي فولادوند از اين نظر، بلاغي تر و وفادارتر است و تعاون نحوي و معنايي در اين ترجمه -به ويژه با كار برد قيد تشبيه و مصدر كامل «عذاب كردن»- كاملاً بارز است.
ترجمه پيشهادي: و در آن روز، كسي چون عذاب كردن او عذاب نمي‌كند.
13. و قَرْنَ في بُيُوتِكُنَّ و لاتَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الجاهليّةِ الأولي… (احزاب، 33/33)
ـ … و به شيوه جاهليت پيشين به خودنمايي بيرون نياييد… (مجتبوي)
ـ… و مانند روزگار جاهليّت قديم زينتهاي خود را آشكار مكنيد… (فولادوند)
ـ … و همانند زينت نمايي روزگار جاهليت پيشين، زينت نمايي نكنيد… (خرمشاهي)
درباره اين آيه نيز مفعول مطلق از نوع مضاف به قيد تشبيه ترجمه مي‌شود امّا مصدر (تَبرُّج) را مي‌توان به قرنيه معنوي در ترجمه حذف كرد؛ چنانكه در ترجمه‌هاي نخست و دوم حذف شده است.
ترجمه پيشنهادي: …و همچون زيور نمايي [دوران] جاهليّت نخستين، زيورهاي خود را آشكار مسازيد.
14. وَمَن اَرادَ الآخِرَةَ وسَعي لَها سَعْيَها و هومؤمن فاُولئكَ كانَ سَعْيُهُم مشكوراً. (الاسراء 17/19)
ـ و آن كس كه سراي آخرت را بطلبد و براي آن سعي و كوشش كند… . (مكارم شيرازي)
ـ و هر كس خواهان آخرت است و نهايت كوشش را براي آن بكند … . (فولادوند)
ـ و هر كه [زندگاني] آن جهان خواهد و براي آن كوششي در خور آن كند…. (مجتبوي)
ـ و هر كس آخرت را بخواهد و چنانكه بايد در راه آن بكوشد …. (خرمشاهي)
در اين آيه، «سعْيَاً» مفعول مطلق از نوع مضاف است. اين گونه مفعول مطلقها اساساً داراي مفهوم تشبيه و تماثل است كه در پاره‌يي از موارد داراي مفهوم قيد كيفيت مي‌شود؛ چنانكه در همين شاهد مثال، اصل مفهوم اين است كه: كسي تلاش كند و تلاش او به سانِ تلاشي باشد كه در خور آخرت است. اين مفهوم به مقتضاي معناي جمله به قيد كيفيت تغيير مي‌يابد. در ترجمه نخست، مفعول مطلق بر خلاف آيين ترجمه متون حسّاس (Sensitivr Texts) از متن ترجمه حذف گرديده است. در ترجمه دوم، كلمه «نهايت» معادلي مناسب براي مفعول مطلق نيست ولي درترجمه سوم، پيام و معناي مفعول مطلق به نوعي به متن ترجمه منتقل شده است. برابر مفعول مطلق در ترجمه چهارم قيد كيفيت (چنانكه بايد) به كار رفته است كه مي‌توان آن را معادل نحوي براي اين مفعول مطلق دانست.
ترجمه پيشنهادي: و هر كس كه آخرت را بخواهد وبراي آن فراخور آن تلاش نمايد… يا : و هر كس كه آخرت را بخواهد و براي آن چنانكه شايسته آن است تلاش نمايد… .
الف / 3. مفعول مطلق عددي و ترجمه آن: درترجمه اين نوع مفعول مطلق كافي است شماره، تعداد يا تكرار وقوع فعل را ذكر كنيم و به تعبير ديگر، معادل اين مفعول مطلق در زبان فارسي قيد مقدار يا تعداد (يا تكرار) به كار مي‌رود؛ چنانكه در دو جمله زير مي‌بينيم:
ـ حاوَرَ الخصمانِ حِوارَيْنِ. (: مدّعيان «دوبار» با يكديگر گفتگو كردند).
ـ هَجَمَ العَدُوُّ إلي وَطَنِنا الاسلاميَّةِ هَجَماتٍ. (:‌دشمن «چندين بار» به ميهن اسلامي ما هجوم آورد). به دليل سهولت شيوه ترجمه اين نوع مفعول مطلق، از آوردن شواهد ديگر اجتناب مي‌كنيم.
ب ـ ترجمه مفعول مطلق و بررسي مشكلات آن در بخش جانشيني مفعول مطلق:
در زبان عربي گاهي به جاي مفعول مطلق كلماتي جانشين مي‌شود. اين جانشينها به اشكال مختلف به كار مي‌رود، جانشين‌هاي مفعول مطلق و شيوه‌هاي ترجمه آنها را در سه قسمت مي‌توان بررسي و تحليل كرد: 1. جانشين عددي 2. جانشين به صورت كلماتي خاص 3. جانشين به صورت صفت.
ب/1. جانشين مفعول مطلق به صورت عدد: در ترجمه اين گونه مفعول مطلق نيازمند شيوه‌اي خاص نيستيم و با آن، همانند مفعول مطلق عددي عمل مي كنيم. مثال:
15. الزّانيَةُ وَ الزّاني فَاجْلِدوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهما مِأةَ جَلْدَةٍ. (نور، 24/2)
ـ… هر يك از زن و مرد زناكار…‌را صد تازيانه بزنيد. (خرّم دل)
در اين آيه «مِأةَ» جانشين مفعول مطلق (از نوع عدد) است و معادل آن در ترجمه، صفت شمارشي (صد) به كار رفته است.
ترجمه پيشنهادي: زن و مرد زناكار را هر يك صد تازيانه بزنيد… (مجتبوي)
ب/2. جانشين مفعول مطلق به صورت كلماتي خاص: نوع دوم از جانشين‌هاي مفعول مطلق كلماتي است خاص و متداول كه به اقتضاي معناي سخن در جمله به كار مي‌روند. مشهورترين اين كلمات بدين ترتيب است: «حَقَّ، كُلَّ، اَحسنَ، بعضَ، اَشَدًَّ».
در زبان فارسي، معادل اين نوع مفعول مطلق، معمولاً قيدِ كيفيت و تأكيد و مقدار به كار مي‌رود كه بيشتر در قالب عبارات قيد‌اند. روشن است كه هر چه اين قيدها از نظر معنا و محتوا به جانشينها نزديك‌تر و با آنها متناسب‌تر باشند ترجمه، بليغ‌تر خواهد بود.
16. الّذينَ آتَيناهُمُ الكتاب يَتلُونَه حَقَّ تِلاوَتِهِ… (بقره، 2/ 121)
ـ كساني كه به آنان كتاب داده‌ايم [و] آن را چنانكه بايد و شايد مي‌خوانند… (خرمشاهي)
ـ كساني كه كتاب آسماني به آنها داده‌ايم [=يهود و نصاري] آن را چنانكه شايسته آن است مي‌خوانند… (مكارم شيرازي)
ـ كساني كه به آنان كتاب [آسماني/تورات] داده‌ايم آن را چنانكه سزاوار خواندنش است مي‌خوانند… (انصاري)
«حَقَّ» در اين آيه، جانشين مفعول مطلق است و در هر سه ترجمه به عبارت قيدي ترجمه شده است؛ بنابراين از اين نظر، تعادل «نحوي» در ترجمه مفعول مطلق برقرار است. اما ترجمه سوم به دليل ذكر مصدر (تلاوت=خواندن) در ترجمه، بليغ‌تر شده است.
ترجمه پيشنهادي: كساني كه كتاب [آسماني] به آنان داده‌ايم (و) آن را چنانكه شايسته تلاوت كردن آن است تلاوت مي‌كنند… .
17. …إذا مُزِّقْتُم كُلَّ مُمَزَّقٍ… (سبأ، 34/7)
ـ… كه چون [در خاك] پاره پاره و ريزريز شويد… (مجتبوي)
ـ… كه چون پاره و پراكنده شديد… (خرمشاهي)
ـ… هنگامي كه (مرديد و) سخت از هم متلاشي شديد… (مكارم شيرازي)
«كُلَّ» در اين شاهد مثال، جانشين مفعول مطلق است و معادل آن قيد كيفيت و تأكيد. اين حالت نحوي در دو ترجمه نخست ناديد واقع شده است و در ترجمه‌هاي ديگر به درستي، به قيد كيفيت و تأكيد ترجمه شده است.
ترجمه پيشنهادي:… كه چون [پس از مرگ، درون قبرهايتان] سخت از هم متلاشي گشتيد…
18. نَحنُ نَقُصُّ عَلَيك أحْسَنَ الْقَصَصِ… (يوسف، 12/3)
ـ ما نيكوترين سرگذشت را …‌بر تو حكايت مي كنيم… (فولادوند)
ـ ما بهترين داستانسرايي را …‌بر تو مي‌خوانيم… (خرمشاهي)
ـ ما … بهترين سرگذشتها را بر تو بازگو مي‌كنيم… (مكارم شيرازي)
ـ ما … به بهترين شيوه داستانگويي بر تو داستان بر مي‌گوييم… (مجتبوي / زيرنويس)
در اين آيه، «أحسَنَ» جانشين مفعول مطلق و «القَصَصِ» مصدر است (نه جمع مكسّر). بنابراين در سه ترجمه نخست كه «أحسَنَ» در نقش مفعول به ترجمه شده است تعادل نحوي و معنايي وجود ندارد. معادل چنين مفعول مطلق‌هايي ـ‌چنانكه اشاره شد‌ـ قيد يا عبارت قيدي و يا متممّ قيدي است. در ترجمه چهارم از متمم قيدي (به بهترين شيوه …) به عنوان معادل استفاده شده است؛ ولي به نظر مي‌رسد تكرار مصدر در ترجمه موجب حشو شده است و بهتر بود در عبارتِ «به بهترين شيوه داستانگويي»، مصدر (داستانگويي) حذف مي‌شد.
ترجمه پيشنهادي: ما به بهترين شيوه براي تو قصّه مي‌گوييم….
ب/3. جانشين مفعول مطلق به صورت صفت: يكي ديگر از موارد جانشيني، جانشين شدن صفت به جاي مصدر (=مفعول مطلق محذوف) است. اين شكل از مفعول مطلق در واقع همان مفعول مطلق نوعي دسته نخست (داراي صفت مفرد) است. بنابراين، شيوه ترجمه اين گونه مفعول مطلق نيز همانند شيوه ترجمه مفعول مطلق نوعيِ داراي صفت مفرد خواهد بود.
19. … فَقَليلاً ما يُؤمِنُونَ. (بقره، 2/88)
ـ…‌و ميانشان اهل ايمان كم بود. (الهي قمشه‌اي)
ـ… پس آنان كه ايمان مي‌آورند چه اندك شماره‌اند. (فولادوند)
ـ… پس اندكي ايمان مي‌آورند. (مجتبوي و خرمشاهي)
ـ… و كمتر ايمان مي‌آورند. (مكارم و خرّم دل)
«قليلاً» در اين آيه، صفت براي موصوف يا مفعول مطلق محذوف است (فإيماناً قليلاً…)، بنابراين، صفت (قليلاً) جانشين مفعول مطلق است. به تعبير ديگر «قليلاً» صفتي است براي مصدر نه اسم و از اين رو، صفت دانستن «قليلاً» براي اشخاص و ارجاع مفهوم «اندك بودن» به اهل ايمان تلقّي درستي نيست؛ چنانكه دو ترجمه نخست به همين دليل فاقد تعادل نحوي و معنايي است. ضمن آنكه در ترجمه دوم جمله فعليه خبري به جمله اسميّه عاطفي برگردانده شده است و از اين نظر نيز پيام متن مبدأ در جريان انتقال به متن مقصد دچار خلل شده است. ترجمه سوم به دليل مشخص نبودن موصوفِ كلمه «اندكي» دارام ابهام ساختاري (نحوي معنايي) است؛ زيرا معلوم نيست كه آيا «اشخاصِ» اندكي ايمان مي‌آورند يا به «ميزانِ» اندكي ايمن مي‌آورند(؟). ترجمه چهارم از نظر ساختار معنايي به آيه مذكور نزديك‌تر است.
ترجمه پيشنهادي:… و [آنان بسيار] اندك ايمان مي‌آورند.
20. …وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيثُ شِئتُما… ( بقره، 2/ 35)
ـ…‌و بخوريد فراوان از بهشت خوردن بسيار… (محدث دهلوي)
ـ… و از آن به آسودگي و فراخي بخوريد… (جلال الدين فارسي)
ـ… و از هر كجاي آن خواهيد فراوان بخوريد… (فولادوند)
در بيشتر كتاب هاي اعراب القرآن، «رَغَداً» را صفت براي مصدر محذوف (أكلاً) دانسته‌اند؛ بنابراين «رَغَداً» جانشين مفعول مطلق است. مرحوم محدث دهلوي آن را به شيوه لفظ به لفظ يا تحت اللفظي ترجمه كرده‌اند كه از نظر قوانين زبانيِ زبان فارسي، مقبول نيست. در ترجمه‌هاي ديگر، به درستي از قيد كيفيت بهره گرفته‌اند.
ترجمه پيشنهادي:… در هر كجا كه خواستيد بفراواني [و گوارايي] از آن بخوريد….
21. …‌و بِصَدِّهِم عَن سَبيلِ اللّهِ كثيراً. (نساء، 4/ 160)
ـ… و به سبب بازداشتنشان بسياري [از مردم] را از راه خدا… (خرمشاهي)
ـ… و به سبب بازداشتن بسياري [از مردم] را از راه خدا… (مجتبوي)
ـ… و به سبب آنكه [مردم را] بسيار از راه خدا باز داشتند… (فولادوند)
ـ… و (نيز) به خاطر جلوگيري بسيار آنها از راه خدا… (مكارم شيرازي)
واژه «كثيراً» به اتفاق نظر اكثر دانشمندان نحو و اعراب قرآن ـ به ويژه به دليل تناسب فراوان با سبك زباني قرآن كريم ـ صفت و جانشين مصدر يا مفعول مطلق محذوف (صُدوداً يا صَدّاً) است. جانشين گرفتن آن براي مفعول به، متناسب با سبك و سياق قرآن كريم نيست؛ از اين رو، دو ترجمه نخست فاقد تعادل نحوي است. در ترجمه سوم، تمام عبارت (‌Phrase) يا جمله واره (Clause) يعني «بِصَدِّهِم…» را يك واحد ترجمه (Unit of Translation) گرفته و ترجمه كرده‌اند و به هر حال داراي تعادل معنايي و حتّي نحوي است. ترجمه چهارم به ساختار متن مبدأ نزديك‌تر و تعادل بلاغي در آن بيشتر است.
ترجمه پيشنهادي:… و به سبب ممانعت فراوان آنها از راه خدا… .

ج ـ ترجمه مفعول مطلق در حوزه حذف عامل:

مفعول مطلق‌هايي كه عامل آنها حذف مي‌شود دو دسته‌اند: دسته نخست آنهايي‌اند كه در كنار فعل يا عامل محذوف خود در محل نصب و حال واقع مي‌شوند و دسته دوم آنهايي‌اند كه نقش حال ندارند. دسته نخست مربوط به مبحث حال است و از حوصله اين بحث خارج مي‌باشد. در مورد دسته دوم نكاتي قابل ذكر است:
اوّل: اين دسته از مفعول مطلقها با عامل محذوف خود در مقام يك جمله مستقل و كامل است.
دوم: اين مصادر يا مفعول مطلقها شبه فعل‌هاي ناقص همانند افعال ربطي در زبان فارسي نيست بلكه با عامل خود يك جمله فعليه كامل را تشكيل مي‌دهد. بنابراين ترجمه اين گونه جمله‌ها يا به تعبيري ديگر شبه جمله‌ها از نظر ساختار معنايي معادل مي‌گردند.
سوم: اين دسته از مفعول مطلقها در اصل از نوع مفعول مطلق تأكيدي چنين مفعول مطلق‌هايي گاه بسيار كاسته مي‌شود و نقش آنها تنها به جانشيني عامل محذوف منحصر مي‌شود.
چهارم: از آنجا كه عاملِ مصدر، محذوف است بنابراين فاعلِ عاملِ محذوف بارز نيست؛ لذا مي‌توان با توجه به مرجعِ ضميرِ عامل، فاعل را در داخل نشانه هلال ( ) به متن ترجمه افزود. در نمونه‌هايي كه در پي مي‌آيد مي‌توان نكات مزبور را بررسي و تطبيق كرد.
22. سُنَّةَ اللّهِ فِي الَّذينَ خَلَوا مِنْ قَبلُ ولَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تَبديلاً. (احزاب، 33/ 62)
ـ اين سنّت الهي است كه …‌(خرمشاهي)
ـ اين سنّت خداوند در اقوام پيشين است…‌(مكارم شيرازي)
ـ…‌[همين] سنّت خدا [جاري بوده] است؛ … (فولادوند)
ـ اين سنّت الهي، در مورد پيشينيان…‌جاري بوده است… (خرّم دل)
در اين آيه، كلمه «سنَّةً» مصدر و مفعول مطلق است و عامل آن محذوف؛ كه در اصل چنين بوده است: «سَنَّ اللّهُ ذلك سنَّةً» يا «سَنَّ اللّهُ سُنَّتَهُ»1 چنانكه ملاحظه مي‌شود «اللّهُ» (فاعل) با حذف عامل، در آيه به صورت مضاف اليه براي «سنَّةَ» به كار رفته است. پيش از اين اشاره شد كه اين نوع مفعول مطلق با عامل خود جمله‌اي فعليه را شكل مي‌دهد بنابراين دو نوع ترجمه نخست كه در آن، جمله ‌فعليه به صورت جمله اسميه يا اسنادي (مسند اليه و مسند) ترجمه شده است فاقد تعادل نحوي و معنايي است. با اينكه در دو ترجمه ‌ديگر تلاش شده است معناي جمله فعليه (مفعول مطلق با عامل محذوف) به متن ترجمه انتقال يابد ولي از نظر ساختار نحوي، جمله مورد بحث هنوز اسنادي است و اين امر موجب مي‌گردد بلاغت موجود در آيه به متن ترجمه منتقل نشود.
ترجمه پيشنهادي: خداوند [آن را] در ميان كساني كه پيش از اين در گذشته‌اند (بنيكويي) سنّت [خود] نهاده است….
همچنين است ترجمه مفعول مطلق در آيه «… وَصيّةً من اللّهِ…» (نساء، 4/ 12)
23. وَاعْبُدُوا اللّهَ ولا تُشرِكوا بِهِ شِئاً وبِالْوالِدَيْنِ إحساناً… (نساء، 4/ 36)
ـ… و به پدر و مادر نيكي كنيد… (مكارم شيرازي و انصاري)
ـ و به پدر و مادر احسان كنيد… (فولادوند)
در اين آيه نيز مصدر «إحساناً» مفعول مطلق است و عامل آن محذوف (أحْسِنوا إحساناً). اين مفعول مطلق از نوع تأكيدي است؛ زيرا مي‌توانست بفرمايد: «وأحسِنُوا بالوالدَيْنِ»؛ در حالي كه عامل را حذف و مصدر را جايگزين آن كرده است. به اين ترتيب مي‌توان دريافت كه در اين جمله فعليه، تأكيدي نهفته است. اين تأكيد را در ترجمه‌هاي مذكور مشاهده نمي‌كنيم.
ترجمه پيشنهادي:… به پدر و مادر نيكي احسان نماييد….
24. …لَهُم غُرَف مِنْ فَوقِها غُرَف مَبنيَّة تَجْري مِن تَحتِهَا الأنهارُ «وَعْدَاللّهِ» لا يُخْلِفُ اللّهُ الميعاد. (زمر، 39/ 20)
ـ… وعده خداست… (فولادوند و مجتبوي)
ـ…‌اين وعده الهي است… (مكارم شيرازي و خرمشاهي)
ـ… خداوند به وعده‌اي [راستين] وعده كرده است… (انصاري)
ـ… اين وعده را خدا مي‌دهد… (خرّم دل)
مشكل ترجمه در اين آيه نيز همانند مشكل ترجمه آيات قبل است. «وَعْدَ» مصدر و مفعول مطلق است و عامل آن محذوف (وَعَدَ اللّهُ وَعْدَهُ). هر دو ترجمه ‌نخست به دليل بي توجهي به فعليه بودن جمله يا شبه جمله «وَعْدَ اللّهِ» به صورت جمله اسنادي نمود يافته است. دو ترجمه ديگر به جمله فعليه برگردانده شده و به روش ترجمه ‌محتوايي و نيمه آزاد صورت پذيرفته است. در اين دو ترجمه به نقش كلمه «وَعْدَ» توجه شده است.
ترجمه پيشنهادي: …خداوند [براستي] وعده مي‌دهد….
25. …‌سُبْحانَهُ و تَعالي عَمّا يَصِفونَ. (نعام، 6/ 100)
ـ…‌منزّه است خدا و برتر است از آنچه توصيف مي‌كنند. (مكارم شيرازي)
ـ… او پاك و برتر است از آنچه وصف مي‌كنند. (فولادوند)
ـ… او بسي پاك و فراتر است از آنچه مي‌گويند. (خرمشاهي)
«سُبحانَ» مصدر و مفعول مطلق است و عامل آن محذوف (نُسَبِّحُ سُبْحانَه). ذكر مصدر و حذف عامل آن نشانگر نوعي تأكيد در اين جمله يا شبه جمله است كه در دو ترجمه نخست اين تأكيد را نمي‌بينيم. ضمن آنكه مشكل عام در ترجمه اين نوع مفعول مطلق همچنان در اين سه ترجمه وجود دارد و آن اينكه جمله‌اي كه فعليه است به جمله‌يي اسنادي ترجمه شده است.
ترجمه پيشنهادي: …او را چنانكه شايسته اوست تسبيح مي‌گوييم و او برتر است از آنچه توصيف مي‌كنند.

پاورقيها:

1. ر.ك. مكّي بن ابي طالب، مشكل اعراب القرآن، تهران: نور، 1362، نيز ابي البقاء العكبري، املاء ما منَّ به الرحمن؛ تهران، مكتبة‌الصادق، الطبعة الثانية، 1969 م. نيز محمود بن عمر الزمخشري، الكشّاف…؛ بيروت، دارالكتاب العربي، الطبعة الثالثة، 1987م. ذيل آيه.

 

 

جمعه 14 مهر 1391  12:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دولت‌ قرآن‌ در ادب‌ فارسي‌

دولت‌ قرآن‌ در ادب‌ فارسي‌

احمد احمدي‌ بيرجندي‌

قرآن‌، اين‌ مشعل‌ فروزان‌ جاوداني‌، معجزه‌ خالده‌ رسول‌ اكرم‌ (ص‌) است‌ كه‌ همه‌ فصيحان‌ و بليغان‌ و حكم‌ گزاران‌ ملك‌ ادب‌ در همه‌ جاي‌ عالم‌ از آغاز تا كنون‌ در برابر آن‌ اظهار عجز كرده‌ و در مقابل‌ «تحدي‌» آن‌ لب‌ فرو بسته‌اند.
از سوي‌ ديگر از زمان‌ پيامبر عظيم‌ الشأن‌ كه‌ نداي‌ روح‌ نواز قرآن‌ به‌ گوش‌ مسلمانان‌ و گاه‌ به‌ گوش‌ كافران‌ مي‌رسيد؛ مردم‌ حق‌ طلب‌ در برابر آن‌ خاضع‌ و تسليم‌ مي‌شدند و سخن‌ حق‌ در تمام‌ وجودشان‌ تأثير مي‌كرد؛ كافران‌ يا از ترس‌ از دست‌ دادن‌ منافع‌ مادي‌ يا به‌ ملاحظات‌ شغلي‌ و يا نسبي‌ و سببي‌ و سرانجام‌ به‌ فرمان‌ شهوات‌ نفساني‌ - در عين‌ پذيرش‌ ظاهري‌ و بهت‌ و حيرتي‌ كه‌ در برابر استماع‌ آيات‌ بينات‌ قرآني‌ بدان‌ دچار مي‌شدند، دست‌ از دامن‌ طاغوتهاي‌ زمان‌ برنمي‌ داشتند و همچنان‌ در راه‌ لجاج‌ و عناد گام‌ مي‌زدند، گويي‌ - به‌ تعبير قرآن‌ مجيد - بر دلهاشان‌ قفل‌ زده‌ شده‌ بود.1
قرآن‌، اين‌ چشمه‌ سار زلال‌، در سير زمان‌ منشا پيدايش‌ علوم‌ بسياري‌ در تمدن‌ با شكوه‌ اسلام‌ شده‌ و از آن‌ جمله‌ در آثار ادبي‌ فارسي‌ - شعر و نثر - انعكاسي‌ گسترده‌ داشته‌ است‌. گاه‌ شاعران‌ فارسي‌ زبان‌ از «قرآن‌» در اشعار خود ياد مي‌كنند. چنان‌ كه‌ «ناصر خسرو قبادياني‌» بارها بدين‌ نام‌ مبارك‌ اشاره‌ كرده‌ و به‌ «حافظ‌» بودن‌ خود نيز اشارتي‌ دارد و گويد:
تا در دلم‌ قرآن‌ مبارك‌ قرار يافت‌ *** پر بركت‌ است‌ و خير، دل‌ از خير و بركتش‌
منت‌ خداي‌ را كه‌ نكرده‌ است‌ منتي‌*** پشتم‌ به‌ زير بار مگر فضل‌ و منتش‌ 2
و نيز مي‌گويد:
قرآن‌ را به‌ پيغمبرت‌ ناوريد*** مگر جبرئيل‌ آن‌ مبارك‌ سفير
مقرم‌ به‌ مرگ‌ و به‌ حشر و حساب***‌ كتابت‌ ز بر دارم‌ اندر ضمير 3
سنائي‌ غزنوي‌ نيز در بسيار جاها از قرآن‌ گفته‌ است‌ كه‌ كوتاهتر و جامعتر از همه‌ بيت‌ معروف‌ اوست‌:
اول‌ و آخر قرآن‌ ز چه‌ «با» آمد و «سين‌»*** يعني‌ اندر ره‌ دين‌، رهبر تو قرآن‌ بس‌ 4
از كمال‌ الدين‌ اسماعيل‌ شاعر بزرگ‌ قرن‌ هفتم‌ هجري‌ نيز به‌ يك‌ بيت‌ بسنده‌ مي‌كنيم‌:
رسني‌ محكم‌ است‌ قرآنت‌*** خويشتن‌ را بدان‌ رسن‌ در بند 5
ز سرخيل‌ عارفان‌ و حافظان‌ قرآن‌، شمس‌ الدين‌ محمد حافظ‌ شاعر بزرگ‌ قرن‌ هشتم‌ هجري‌ نيز سخني‌ نقل‌ كنيم‌:
عشقت‌ رسد به‌ فرياد ار خود به‌ سان‌ حافظ‌*** قرآن‌ ز بر بخواني‌ در چارده‌ روايت‌ 6
سخني‌ هم‌ از محمد بن‌ حسام‌ خوسفي‌ شاعر شيعي‌ قرن‌ هشتم‌ و اوايل‌ قرن‌ نهم‌ هجري‌ كه‌ با قرآن‌ انس‌ فراوان‌ داشته‌ و قرآنهاي‌ زيادي‌ را با خط‌ خوش‌ نوشته‌ است‌، مي‌آوريم‌:
تطهير اهل‌ بيت‌ به‌ قرآن‌ مبين‌ است‌*** آخر ببين‌ كه‌ پايه‌ اين‌ منزلت‌ كراست‌ 7
و از سخن‌ دلنشين‌ اقبال‌ لاهوري‌ كه‌ نيز مانند ابن‌ حسام‌ و بسياري‌ از شاعران‌ ديگر با قرآن‌ مؤانست‌ زياد داشته‌ است‌ ياد كنيم‌ كه‌ گويد:
فاش‌ گويم‌ آنچه‌ در دل‌ مضمر است‌*** اين‌ كتابي‌ نيست‌ چيزي‌ ديگر است‌
چون‌ كه‌ در جان‌ رفت‌، جان‌ ديگر شود*** جان‌ چو ديگر شد، جهان‌ ديگر شود
از يك‌ آييني‌ مسلمان‌ زنده‌ است‌ *** پيكر ملت‌ ز قرآن‌ زنده‌ است‌ 8
زماني‌ نيز شاعران‌، آيات‌ مباركات‌ قرآن‌ را در اشعار خود درج‌ و اشارات‌ و تلميحاتي‌ را كه‌ مورد نظر آنان‌ است‌ بيان‌ مي‌كنند. اين‌ نوع‌ بهره‌ وري‌ از قرآن‌ كريم‌ از اندازه‌ فزون‌ است‌ و مصححان‌ دواوين‌ شاعران‌ و استادان‌ رنج‌ فهرست‌ كردن‌ آيات‌ را بر خود هموار كرده‌ و در تعليقات‌ ديوانها آورده‌اند.
در اين‌ جا به‌ نقل‌ مواردي‌ اندك‌ - به‌ جهت‌ نمونه‌ - اكتفا مي‌كنيم‌:
عثمان‌ مختاري‌ غزنوي‌ از قصيده‌ سرايان‌ فصيح‌ قرن‌ پنجم‌ و ششم‌ هجري‌، در ديوان‌ خود به‌ مناسبتهايي‌ از آيات‌ قرآن‌ سود جسته‌ است‌؛ از جمله‌ در وصف‌ ممدوح‌ خود مي‌گويد:
نشان‌ رفقش‌ يحي‌ العظام‌ و هي‌ رميم‌*** نتيجة‌ سخطش‌ كل‌ من‌ عليها فان‌
مبشران‌ فلك‌ بانگ‌ بر زمان‌ زدند *** كه‌ بر ملوك‌ بخوان‌ كل‌ من‌ عليها فان‌
امير معزي‌ هم‌ در ديوان‌ خود آورده‌ است‌:
بر آن‌ زمين‌ كه‌ قرار است‌ دشمنان‌ تو را *** نوشت‌ دست‌ اجل‌ كل‌ من‌ عليها فان‌ 12
آنچه‌ در اين‌ مقال‌ مورد نظر است‌ نقل‌ جلوه‌هاي‌ اعجاز قرآن‌ كريم‌ مي‌باشد كه‌ در آثار منثور فارسي‌ - از قديمترين‌ زمان‌ تا كنون‌ - ديده‌ مي‌شود و چون‌ اين‌ مبحث‌ نيز دراز دامن‌ است‌ ما به‌ نقل‌ پاره‌اي‌ از آنها بسنده‌ مي‌كنيم‌:
وليدبن‌ مغيره‌ مردي‌ توانگر و در بين‌ كفار قريش‌ به‌ دانايي‌ و تجربه‌ شهرت‌ داشت‌ و اعراب‌ عموماً براي‌ حل‌ مشكلات‌ خود به‌ وي‌ مراجعه‌ مي‌كردند. يكي‌ از مشكلاتي‌ كه‌ - به‌ زعم‌ اعراب‌ مشرك‌ و صاحب‌ قدرت‌ - در مكه‌ رخ‌ نموده‌ بود، نفوذ و گسترش‌ اسلام‌ بود. روزي‌ قريش‌ و كفار از وليد درباره‌ حضرت‌ محمد (ص‌) داوري‌ خواستند. وليد از آنان‌ مهلت‌ خواست‌. سپس‌ از جاي‌ خود برخاست‌ و بسوي‌ حضرت‌ رسول‌ (ص‌) كه‌ در (حجر اسماعيل‌) نشسته‌ بود رفت‌ و گفت‌: پاره‌اي‌ از اشعارت‌ را براي‌ من‌ بخوان‌. پيامبر (ص‌) فرمود: آنچه‌ من‌ مي‌گويم‌ و مي‌خوانم‌ شعر نيست‌ بلكه‌ كلام‌ خداست‌ كه‌ براي‌ هدايت‌ شما نازل‌ شده‌ است‌. سپس‌ وليد تقاضا كرد مقداري‌ از آيات‌ را تلاوت‌ كند. پيامبر(ص‌) سيزده‌ آيه‌ از آغاز سوره‌ فصلت‌ را خواند. هنگامي‌ كه‌ به‌ اين‌ آيه‌ رسيد: «فان‌ اعرضوا فقل‌ انذرتكم‌ صاعقة‌ مثل‌ صاعقة‌ عاد و ثمود.» «هر گاه‌ روي‌ برگردانند، پس‌ بگو شما را از صاعقه‌اي‌ مانند صاعقه‌ عاد و ثمود؛ بر حذر مي‌دارم‌.» وليد سخت‌ به‌ خود لرزيد و موهايش‌ بر بدنش‌ راست‌ شد. همچون‌ بهت‌ زده‌اي‌ راه‌ خانه‌ در پيش‌ گرفت‌ و چند روزي‌ بيرون‌ نيامد؛ تا بدان‌ جا كه‌ قريش‌ پنداشتند از دين‌ نياكان‌ دست‌ برداشته‌ و راه‌ «محمد(ص‌)» را پيش‌ گرفته‌ است‌.
و نيز نوشته‌اند: روزي‌ كه‌ سوره‌ غافر بر پيامبر مكرم‌ (ص‌) نازل‌ شد، پيامبر با صدايي‌ جذاب‌ به‌ منظور ابلاغ‌ آيات‌ الهي‌ آن‌ را مي‌خواند. از اتفاق‌، وليد نزديك‌ پيامبر (ص‌) نشسته‌ بود آيات‌ را استماع‌ كرد: «حم‌، تنزيل‌ الكتاب‌ من‌ الله‌ العزيز العليم‌ غافر الذنب‌ و قابل‌ التوب‌...» «اين‌ كتاب‌ از سوي‌ خداوند قادر دانا فرو فرستاده‌ شده‌ است‌، خدايي‌ كه‌ بخشاينده‌ گناهان‌ و پذيرنده‌ توبه‌هاست‌. خدايي‌ كه‌ كيفرش‌ سنگين‌ و نعمتش‌ فراوان‌ است‌. جز او خدايي‌ نيست‌. سرانجام‌ هر چيزي‌ به‌ سوي‌ اوست‌. درباره‌ آيات‌ الهي‌ جز كافران‌ مجادله‌ نمي‌كنند. [ اي‌ پيامبر (ص‌) ] فعاليت‌ و رفت‌ و آمد آنان‌ در شهرها تو را نفريبد.»
اين‌ آيات‌ وليد را سخت‌ تحت‌ تأثير قرار داد. وقتي‌ افراد قبيله‌ بني‌ مخزوم‌ دور او را گرفتند و از وي‌ خواستند كه‌ درباره‌ قرآن‌ محمد(ص‌) داوري‌ كند، او قرآن‌ را چنين‌ ستود:«و ان‌ له‌ لحلاوة‌ و ان‌ عليه‌ لطلاوة‌ و ان‌ اعلاه‌ المثمر و ان‌ اسفله‌ لمغدق‌ و انه‌ يعلو و ما يعلي‌ عليه‌.» «يعني‌ كلامي‌ كه‌ محمد آورده‌ است‌، شيريني‌ خاصي‌ دارد و زيبايي‌ ويژه‌اي‌، شاخسار آن‌ پر ميوه‌ است‌ و ريشه‌هاي‌ آن‌ پربركت‌. سخني‌ است‌ برجسته‌ و هيچ‌ سخني‌ از آن‌ برجسته‌تر نيست‌.»
وليد اين‌ جمله‌ها را گفت‌ و راه‌ خود را در پيش‌ گرفت‌. كفار قريش‌ چنان‌ پنداشتند كه‌ تحت‌ تأثير آيات‌ قرآني‌ قرار گرفته‌ و به‌ آيين‌ محمد گرويده‌ است‌.
برخي‌ از دانشمندان‌ سخنان‌ وليد را نخستين‌ تقريظي‌ مي‌دانند كه‌ بر زبان‌ فردي‌ رفته‌ است‌.
در يكي‌ از متون‌ نثر فارسي‌ به‌ نام‌ مجمع‌ النوادر معروف‌ به‌ چهار مقاله‌ نظامي‌ عروضي‌ داستان‌ وليدبن‌ مغيره‌ بدين‌ صورت‌ نقل‌ شده‌ است‌: (...آورده‌اند كه‌ يكي‌ از اهل‌ اسلام‌، پيش‌ وليدبن‌ المغيره‌ اين‌ آيت‌ همي‌ خواند:«قيل‌ يا ارض‌ ابلعي‌ مائك‌ و يا سماء اقلعي‌ و غيض‌ الماء و قضي‌ الامر واستوت‌ علي‌ الجودي‌ و گفته‌ شد اي‌ زمين‌! فرو بر. آب‌ خود را واي‌ آسمان‌! باز گير [ آب‌ خويش‌ را ] و كم‌ كرده‌ شد آب‌، و كار گزارده‌ شد و [ كشتي‌ ] بر كوه‌ جودي‌ قرار گرفت‌» (سوره‌ هود/46) فقال‌ الوليد بن‌ المغيره‌: و الله‌ ان‌ عليه‌ لطلاوة‌ و ان‌ له‌ لحلاوة‌ و ان‌ اعلاه‌ لمثمر و ان‌ اسفله‌ لمغدق‌ و ما هو قول‌ البشر.» چون‌ دشمنان‌ در فصاحت‌ قرآن‌ و اعجاز او در ميادين‌ انصاف‌ بدين‌ مقام‌ رسيدند، دوستان‌ بنگر تا خود به‌ كجا برسند والسلام‌».

قرآن‌ كلامي‌ است‌ شفابخش‌ و مايه‌ رحمت‌

صاحب‌ چهار مقاله‌، نظامي‌ عروضي‌، حكايت‌ ديگري‌ را در مقاله‌ «طب‌»، چهارمين‌ مقالت‌، نقل‌ مي‌كند: در سنه‌ اثنتي‌ عشره‌ و خمسمائه‌ [ 512 هـ ] در بازار عطاران‌ نشابور بردكان‌ محمد محمد منجم‌ طبيب‌ از خواجه‌ امام‌ ابوبكر دقاق‌ شنيدم‌ كه‌ او گفت‌: در سنه‌ اثنتين‌ و خمسمائه‌ [ 502 هـ ] يكي‌ از مشاهير نشابور را قولنج‌ بگرفت‌ و مرا بخواند و بديدم‌ و به‌ معالجت‌ مشغول‌ شدم‌. و آنچه‌ درين‌ باب‌ فراز آمد به‌ جاي‌ آوردم‌. البته‌ شفا روي‌ ننمود، و سه‌ روز بر آن‌ بر آمد. نماز شام‌ بازگشتم‌ نااميد بر آن‌ كه‌ نيمشب‌ بيمار در گذرد. درين‌ رنج‌ بخفتم‌. صبحدم‌ بيدار گشتم‌ و شك‌ نكردم‌ كه‌ در گذشته‌ بود. به‌ بام‌ بر شدم‌ و روي‌ بدان‌ جانب‌ آوردم‌ و نيوشه‌ كردم‌. هيچ‌ آوازي‌ نشنيدم‌ كه‌ بر گذشتن‌ او دليل‌ بودي‌. سوره‌ فاتحه‌ بخواندم‌ و از آن‌ جانب‌ بدميدم‌ و گفتم‌:«الهي‌ و سيدي‌ و مولاي‌! تو گفته‌اي‌ در كلام‌ مبرم‌ و كتاب‌ محكم‌ و ننزل‌ من‌ القرآن‌ ما هو شفاء و رحمة‌ للمؤمنين‌ (سوره‌ اسري‌ /84) و فرو فرستم‌ از قرآن‌ آنچه‌ را كه‌ [ موجب‌ ] شفاست‌ و بخشايش‌ مر گروندگان‌ را.» و تحسر همي‌ خوردم‌ كه‌ جوان‌ بود و منعم‌ و متنعم‌ و كام‌ انجامي‌ تمام‌ داشت‌، پس‌ وضو ساختم‌ و به‌ مصلي‌ شدم‌ و سنت‌ بگزاردم‌. يكي‌ در سراي‌ بزد، نگاه‌ كردم‌، كس‌ او بود. بشارت‌ دادكه‌: بگشاي‌» گفتم‌:«چه‌ شد؟» گفت‌: «اين‌ ساعت‌ راحت‌ يافت‌» دانستم‌ كه‌ از بركات‌ فاتحة‌ الكتاب‌ بوده‌ است‌ و اين‌ شربت‌ از داروخانه‌ رباني‌ رفته‌ است‌ و اين‌ امر مرا تجربه‌ شد و بسيار جايها اين‌ شربت‌ در دادم‌، همه‌ موافق‌ افتاد و شفا بحاصل‌ آمد.

تسلط‌ بر آيات‌ قرآن‌

نوع‌ تربيت‌ و تعليم‌ از آغاز اسلام‌ چنان‌ بوده‌ است‌ كه‌ هر مسلمان‌ قرائت‌ قرآن‌ را به‌ نيكوترين‌ وجه‌ مي‌آموخته‌ و بدان‌ فوز و فلاح‌ مي‌خواسته‌ و رحمت‌ ايزد منان‌ را آرزو مي‌كرده‌ است‌. در مكتب‌، كودكان‌ از شش‌ و هفت‌ سالگي‌ و حتي‌ كمتر قرآن‌ را ياد مي‌گرفتند و سپس‌ به‌ كتابهاي‌ ديگر مي‌پرداختند. دانشمندان‌ از طريق‌ علوم‌ قرآني‌ و بويژه‌ قرائت‌، تفسير و احكام‌ القرآن‌ با قرآن‌ كريم‌ انس‌ دائمي‌ داشتند. بسياري‌ از مسلمانان‌ در هر روز هفته‌ سبعي‌ از قرآن‌ را مي‌خواندند. در ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ برخي‌ چندين‌ ختم‌ قرآن‌ يا حداقل‌ يك‌ ختم‌ قرآن‌ مي‌كردند و گوش‌ بچه‌ها و بزرگترها در بامدادان‌ به‌ صوت‌ خوش‌ قرآن‌ نوازش‌ مي‌يافت‌. حافظان‌ قرآن‌ از مردان‌ و زنان‌ مسلمان‌ بسيار بودند. قرآن‌ خود محور همه‌ فعاليتهاي‌ ديني‌ و اسلامي‌ بود. بدين‌ جهت‌ كتابهاي‌ ادبي‌ ما مانند تاريخ‌ بيهقي‌، تاريخ‌ طبري‌، تاريخ‌ يميني‌، گرديزي‌ و تاريخ‌ سيستان‌ و تذكرة‌ الاولياء، اسرار التوحيد، چهار مقاله‌ گلستان‌، و منشآت‌ قائم‌ مقام‌ و ديگر كتب‌ منثور كه‌ آوردن‌ نام‌ آنها موجب‌ درازي‌ سخن‌ خواهد شد، همه‌ نشان‌ دهنده‌ تسلط‌ نويسندگان‌ اين‌ كتابهاست‌ بر آيات‌ و تلاوت‌ اين‌ منشور الهي‌.
كتابهاي‌ اخلاق‌ مانند اخلاق‌ ناصري‌ و محتشمي‌ و حتي‌ كتابهاي‌ علمي‌ همه‌ و همه‌ چنين‌ اند و در واقع‌ همه‌ بلاغت‌ خود را از قرآن‌ آموخته‌اند.
امروز جا دارد اين‌ انس‌ با كتاب‌ مجيد الهي‌ براستي‌ تجديد و احيا شود.
اكنون‌ كه‌ سخن‌ از «چهار مقاله‌ نظامي‌ عروضي‌» رفت‌؛ داستان‌ ديگري‌ كه‌ نظامي‌ عروضي‌ درباره‌ (اسكافي‌) نقل‌ كرده‌ است‌ درين‌ جا بياورم‌، كه‌ نشاني‌ از همين‌ انس‌ است‌. مي‌گويد: اسكافي‌ دبير آل‌ سامان‌ بود و صناعت‌ دبيري‌ نيكو آموخته‌ بود و از مضايق‌ سخن‌ نيكو بيرون‌ مي‌آمد. با آن‌ كه‌ ديوان‌ رسالت‌ نوح‌ بن‌ منصور با او بود؛ قدر او را چنان‌ كه‌ بايد نمي‌شناختند. ناچار از بخارا به‌ هرات‌ رفت‌ به‌ نزد الپتگين‌.
الپتگين‌ با استخفافي‌ كه‌ بر او رفته‌ بود كارش‌ به‌ عصيان‌ كشيد. ناچار امير نوح‌ از بخارا به‌ زاولستان‌ بنوشت‌ تا سبكتگين‌ با آن‌ لشگر بيايند و سيمجوريان‌ از نيشابور و با الپتگين‌ مقابله‌ و مقاتله‌ كنند. امير نوح‌، علي‌ بن‌ محتاج‌ الكشاني‌ را كه‌ حاجب‌ بود با نامه‌اي‌ چون‌ آب‌ و آتش‌ با وعيد و تهديد به‌ الپتگين‌ فرستاد. الپتگين‌ كه‌ آزرده‌تر شده‌ بود، به‌ علي‌ بن‌ محتاج‌ گفت‌:«من‌ بنده‌ پدر اويم‌، اما در آن‌ وقت‌ كه‌ خواجه‌ من‌ از دار فنا به‌ دار بقا تحويل‌ كرد، او را به‌ من‌ سپرد نه‌ مرا بدو...و آنها كه‌ او را برين‌ بعثت‌ همي‌ كنند ناقض‌ اين‌ دولت‌اند، نه‌ ناصح‌؛ هادم‌ اين‌ خاندانند، نه‌ خادم‌.» الپتگين‌ با آزردگي‌ به‌ اسكافي‌ اشارت‌ كرد كه‌ چون‌ نامه‌ جواب‌ كني‌ از استخفاف‌ هيچ‌ باز مگير...پس‌ اسكافي‌ بر بديه‌ جواب‌ كرد و اول‌ بنوشت‌: «بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحيم‌ يا نوح‌ قد جادلتنا فأكثرت‌ جدالنا فأتنا بما تعدنا ان‌ كنت‌ من‌ الصادقين‌» (سوره‌ هود/34) چون‌ نامه‌ به‌ امير خراسان‌ رسيد، آن‌ نامه‌ بخواند، تعجبها كرد، و خواجگان‌ دولت‌ در حيرت‌ فرو ماندند و دبيران‌ انگشت‌ به‌ دندان‌ گزيدند.
...چون‌ كار الپتگين‌ يكسو شد، اسكافي‌ متواري‌ گشت‌ و ترسان‌ و هراسان‌ همي‌ بود تا يك‌ نوبت‌ كه‌ نوح‌ كس‌ فرستاد و او را طلب‌ كرد و دبيري‌ بدو داد و كار او بالا گرفت‌ و در ميان‌ اهل‌ قلم‌ منظور و مشهور گشت‌.
در پايان‌ اين‌ حكايت‌ نظامي‌ عروضي‌ مي‌گويد: اگر قرآن‌ نيكو ندانستي‌ در آن‌ واقعه‌ بدين‌ آيت‌ نرسيدي‌ و كار او از آن‌ درجه‌، بدين‌ غايت‌ نكشيدي‌.
به‌ همين‌ جهت‌ «در ماهيت‌ دبيري‌ و كيفيت‌ دبير...» پس‌ از بيان‌ شرايط‌ و نحوه‌ كسب‌ مهارت‌ در صناعت‌ دبيري‌ و به‌ دست‌ آوردن‌ كيفيات‌ لازم‌ از قيبل‌: كريم‌ الاصل‌ و شريف‌ العرض‌ و دقيق‌ النظر و عميق‌ الفكر و ثاقب‌ الرأي‌ بودن‌ و قسم‌ اكبر از ادب‌ و ثمرات‌ آن‌ داشتن‌ نظامي‌ مي‌گويد:«اما سخن‌ دبير بدين‌ درجه‌ نرسد تا از هر علم‌ بهره‌اي‌ ندارد و از هر استاد نكته‌اي‌ ياد نگيرد و از هر حكيم‌ لطيفه‌اي‌ نشنود و از هر اديب‌ طرفه‌اي‌ اقتباس‌ نكند. پس‌ عادت‌ بايد كرد به‌ خواندن‌ كلام‌ رب‌ العزه‌ و...مطالعه‌ آن‌ فرو نگذارد و خاطر را تشحيذ كند و دماغ‌ را صقال‌ دهد و طبع‌ را بر افزود و سخن‌ را به‌ بالا كشد.»

آيات‌ قرآن‌ همچون‌ فروغي‌ دلها را روشن‌ مي‌كند:

ابن‌ عباس‌ گويد رضي‌ الله‌ عنه‌:«له‌ ما في‌ السموات‌ و مافي‌ الارض‌ و ما بينهما و ما تحت‌ الثري‌» اين‌ آيت‌ سبب‌ اسلام‌ عمر خطاب‌ (رض‌) بودست‌ و آن‌ آن‌ بود كه‌ چون‌ آيت‌ آمد كه‌: «انكم‌ و ما تعبدون‌ من‌ دون‌ الله‌ حصب‌ جهنم‌» بوجهل‌ بر در كعبه‌ بر پاي‌ خاست‌ بر سر قريش‌ گفت‌: «يا معشر قريش‌، كار بدان‌ رسيد كه‌ محمد ما را و خدايان‌ ما را همه‌ هيمه‌ دوزخ‌ مي‌گويد؛ هر كه‌ او را بكشد من‌ او را صد شتر سرخ‌ موي‌ سيه‌ چشم‌ بدهم‌ و هزار اوقيه‌ نقره‌. عمر ان‌ بشيند بر پاي‌ خاست‌ [ و عمر آن‌ روز كافر بود ] دست‌ ابوجهل‌ بگرفت‌ و گفت‌: يا اباالحكم‌، اين‌ ضمان‌ صحيح‌ هست‌؟ گفت‌: بلي‌، او را به‌ در كعبه‌ برد پيش‌ هبل‌ با وي‌ عهد كرد و ديگر بتان‌ را بر آن‌ گواه‌ كرد. [ عمر ] برفت‌ به‌ خانه‌ شد، كمان‌ و جعبه‌ [ تير ] و شمشير بر گرفت‌ و آهنگ‌ به‌ كشتن‌ محمد داد. مردي‌ از بني‌ زهره‌ او را پيش‌ آمد گفت‌: «يا عمر!الي‌ اين‌؟» گفت‌: مي‌روم‌ كه‌ سر محمد برگيرم‌: زهري‌ گفت‌: نترسي‌ از بني‌ هاشم‌ و بني‌ عبدالمطلب‌؟ عمر گفت‌: «اصبوت‌» اي‌ تو در دين‌ محمد شده‌اي‌؟ سوگند به‌ لات‌ و هبل‌ كه‌ اگر بدانمي‌ كه‌ تو در دين‌ محمد شده‌اي‌ اول‌ تو را كشتمي‌ آنگه‌ محمد را. گفت‌: كلا و حاشا، من‌ بر دين‌ پدران‌ خويشم‌...» عمر برفت‌. مردي‌ از بني‌ عبدالمطلب‌ او را پيش‌ آمد؛ گفت‌: يا عمر!خبرداري‌ كه‌ خواهر تو، بنت‌ الخطاب‌، فاطمه‌، و دامادت‌ سعيدبن‌ زيد هر دو در دين‌ محمد شده‌اند؟ عمر گفت‌: به‌ چه‌ نشان‌ / گفت‌: نشان‌ آن‌ است‌ كه‌ از دست‌ كشت‌ تو بنخورند. عمر برفت‌ به‌ در سراي‌ خواهر شد. هيمنه‌اي‌ شنيد، گوش‌ فرا داشت‌. فاطمه‌ و سعيد هر دو اين‌ آيت‌ همي‌ خواندند: «له‌ ما في‌ السموات‌ و ما في‌ الارض‌ و ما بينهما و ما تحت‌ الثري‌» و اين‌ سورت‌ آن‌ روز فرود آمده‌ بود. عمر در بزد. گفتند: گيست‌؟گفت‌: منم‌ عمر. ايشان‌ بترسيدند، مصحف‌ پنهان‌ كردند و در بگشادند. عمر در آمد گفت‌: آن‌ چه‌ بود كه‌ مي‌خواندند؟ ايشان‌ بترسيدند. گفتند: سخني‌ بود كه‌ با يكديگر مي‌گفتيم‌. عمر فرا شد و گوسپندي‌ بكشت‌ و جگر آن‌ بر آتش‌ بريان‌ كرد، فرا پيش‌ ايشان‌ نهاد. گفت‌: بخوريد !ايشان‌ گفتند: ما گوشت‌ نمي‌خوريم‌. عمر گفت‌: «هذا هو العلامه‌». قصد زخم‌ خواهر كرد. گفت‌: هان‌!تو در دين‌ آن‌ جادو شده‌اي‌؟ وي‌ را مي‌زد. سعيد خواست‌ كه‌ او را باز دارد، عمر او را نيز بزد و مجروح‌ كرد. خواهر گفت‌: اي‌ عمر!توبه‌ كره‌ مردمان‌ را بر هواي‌ خويش‌ خواهي‌ داشت‌، پنهان‌ چرا دارم‌. «اشهد ان‌ لااله‌ الاالله‌ و اشهد ان‌ محمداً رسول‌ الله‌» هر چه‌ باداباد!.
عمر متحير فرو ماند. شب‌ در آمد و همچنان‌ مي‌بود تا پاسي‌ از شب‌ بگذشت‌، خواهر و [ سعيدبن‌ ] زيد برخاستند و طهارت‌ تجديد كردند و سورت‌ (طه‌) ابتدا كردند، چون‌ بدين‌ آيت‌ رسيدند كه‌ «له‌ ما في‌ السموات‌ و ما في‌ الارض‌...»عمر آن‌ بشيند. گفت‌: يا فاطمه‌! آن‌ خداي‌ شماست‌ كه‌ اين‌ همه‌ او راست‌؟ گفت‌: بلي‌!يا عمر. گفت‌: ما را هزار و پانصد بت‌ است‌، خدايي‌ ايشان‌ از حرم‌ فراتر نمي‌شود، يك‌ خداي‌ تواند بود كه‌ هفت‌ آسمان‌ و هفت‌ زمين‌«و ما بينهما و ما تحت‌ الثري‌» او را بود؟ فاطمه‌ گفت‌: بلي‌ يا عمر!عمر گفت‌: به‌ من‌ ده‌ آن‌ مصحف‌ تا بنگرم‌. خواهر گفت‌: ندهم‌. تو آلوده‌اي‌ به‌ كفر. خداي‌ تعالي‌ مي‌گويد:«لايمسه‌ الا المطهرون‌» عمر برخاست‌ و غسلي‌ بياورد. گفت‌: به‌ من‌ ده‌ تا بنگرم‌ كه‌ دلم‌ در آن‌ آويخت‌. خواهر گفت‌: ترسم‌ كه‌ بدري‌. گفت‌: مترس‌، در ضمان‌ خطاب‌ مراده‌. وي‌ را داد. عمر در آن‌ نگريست‌، گفت‌: بخ‌ بخ‌. دريغ‌ بود جز از اين‌ خداي‌ را پرستيدن‌. دلش‌ گشاده‌ گشت‌ به‌ اسلام‌.
همه‌ شب‌ مي‌گفت‌:«و اشوقاه‌ الي‌ محمد» و هر چند آوازش‌ برآمد بگفت‌: «اشهد ان‌ لااله‌ الاالله‌ و اشهد...» و بدين‌ سان‌ عمربن‌ خطاب‌ ايمان‌ آورد.
از آثار ديگر ادب‌ و عرفان‌ فارسي‌ تذكرة‌ الاولياء شيخ‌ فريدالدين‌ عطار نيشابوري‌ است‌.عطار در بيان‌ حال‌ «فضيل‌ عياض‌» كه‌ بعد از دگرگوني‌ احوال‌ به‌ مرتبه‌اي‌ مي‌رسد كه‌ به‌ قول‌ نويسنده‌ كتاب‌ «از كبار مشايخ‌ و ستوده‌ اقران‌ مي‌شود.» مي‌نويسد:«اول‌ حال‌ از آن‌ بود كه‌ در ميان‌ بيابان‌ مرو و باورد خيمه‌ زده‌ بود و پلاسي‌ پوشيده‌ و كلاهي‌ پشمين‌ بر سر نهاده‌ و تسبيحي‌ در گردن‌ افكنده‌ و ياران‌ بسيار داشتي‌ همه‌ دزدان‌ و راهزن‌ بودند وشب‌ و روزه‌ راه‌ زدندي‌ و كالا به‌ نزد فضيل‌ آوردندي‌ كه‌ مهتر ايشان‌ بود و او ميان‌ ايشان‌ قسمت‌ كردي‌...» «يك‌ روز كارواني‌ شگرف‌ مي‌آمد و ياران‌ او كاروان‌ گوش‌ مي‌داشتند. مردي‌ در ميان‌ كاروان‌ بود، آواز دزدان‌ شنوده‌ بود، دزدان‌ را بديد بدره‌ زر داشت‌. تدبيري‌ مي‌كرد كه‌ اين‌ را پنهان‌ كند با خويشتن‌ گفت‌: بروم‌ و اين‌ بدره‌ را پنهان‌ كنم‌ تا اگر كاروان‌ بزنند؛ اين‌ بضاعت‌ سازم‌. چون‌ از راه‌ يك‌ سو شد خيمه‌ فضيل‌ بديد. به‌ نزديك‌ خيمه‌، او را ديد بر صورت‌ و جامه‌ زاهدان‌، شادشد و آن‌ بدره‌ به‌ امانت‌ بدو سپرد. فضيل‌ گفت‌: برو و در آن‌ كنج‌ خيمه‌ بنه‌. مرد چنان‌ كرد و بازگشت‌ به‌ كاروان‌ گاه‌ رسيد، كاروان‌ زده‌ بودند. همه‌ كالاها برده‌ و مردمان‌ بسته‌ و افكنده‌. همه‌ را دست‌ بگشاد و چيزي‌ كه‌ باقي‌ بود جمع‌ كردند و برفتند. آن‌ مرد به‌ نزديك‌ فضيل‌ آمد تا بدره‌ بستاند، او را ديد با دزدان‌ نشسته‌ و كالاها قسمت‌ مي‌كردند. مرد چون‌ چنان‌ بديد، گفت‌: بدره‌ زر خويش‌ به‌ دزد دادم‌.
فضيل‌ از دور او را بديد. بانگ‌ كرد. مرد چو بيامد گفت‌: چه‌ حاجت‌ است‌؟ گفت‌: همان‌ جا كه‌ نهاده‌اي‌ برگير و برو. مرد به‌ خيمه‌ در رفت‌ و بدره‌ برداشت‌ و برفت‌. ياران‌ گفتند: آخر ما در همه‌ كاروان‌ يك‌ درم‌ نقد نيافتيم‌. توده‌ هزار درم‌ باز مي‌دهي‌؟ فضيل‌ گفت‌: اين‌ مرد به‌ من‌ گمان‌ نيكو برد، من‌ نيز به‌ خداي‌ گمان‌ نيكو برده‌ام‌ كه‌ مرا توبه‌ دهد. گمان‌ او راست‌ گردانيدم‌ تا حق‌، گمان‌ من‌ راست‌ گرداند. بعد از آن‌ روزي‌ كارواني‌ بزدند و كالا بردند و بنشستند و طعام‌ مي‌خوردند. يكي‌ از اهل‌ كاروان‌ پرسيد كه‌ مهتر شما كدام‌ است‌؟ گفتند: با ما نيست‌. از آن‌ سوي‌ درختي‌ است‌ بر لب‌ آبي‌ آنجا نماز مي‌كند. گفت‌: وقت‌ نماز نيست‌. گفت‌ تطوع‌ كند گفت‌: با شما نان‌ نخورد؟ گفتند: بروزه‌ است‌. گفت‌: رمضان‌ نيست‌. گفتند: تطوع‌ دارد. اين‌ مرد را عجب‌ آمد، به‌ نزديك‌ او شد. با خشوعي‌ نماز مي‌كرد. صبر كرد تا فارغ‌ شد. گفت‌: الضدان‌ لايجتمعان‌ روزه‌ و دزدي‌ چگونه‌ بود و نماز و مسلمانان‌ كشتن‌ را با هم‌ چه‌ كار؟ فضيل‌ گفت‌: قرآن‌ داني‌؟ دانم‌. گفت‌: نه‌ آخر حق‌ تعالي‌ مي‌فرمايد: و آخرون‌ اعترفوا بذنوبهم‌ خلطوا عملاً صالحاً و آخر سيئاً مرد هيچ‌ نگفت‌ و از كار او متحير شد. نقل‌ است‌ كه‌ پيوسته‌ مروتي‌ و همتي‌ در طبع‌ او [ =فضيل‌ عياض‌ ] بود. چنان‌ كه‌ اگر در قافله‌ زني‌ بودي‌ كالاي‌ وي‌ نبردي‌ و كسي‌ كه‌ سرمايه‌ او اندك‌ بودي‌ مال‌ او نستدي‌ و با هر كسي‌ به‌ مقدار سرمايه‌ چيزي‌ بگذاشتي‌ و همه‌ ميل‌ به‌ صلاح‌ داشتي‌ و در ابتدا بر زني‌ عاشق‌ بود. هر چه‌ از راه‌ زدن‌ به‌ دست‌ آوردي‌ بر او آوردي‌ و گاه‌ به‌ گاه‌ بر ديوارها مي‌شدي‌ در هوس‌ عشق‌ آن‌ زن‌ و مي‌گريستي‌. يك‌ شب‌ كارواني‌ مي‌گذشت‌ در ميان‌ كاروان‌ يكي‌ قرآن‌ مي‌خواند. اين‌ آيت‌ به‌ گوش‌ فضيل‌ رسيد. الم‌ يأن‌ للذين‌ آمنوا أن‌ تخشع‌ قلوبهم‌ لذكر الله‌... آيا وقت‌ نيامد كه‌ اين‌ دل‌ خفته‌ شما بيدار گردد، تيري‌ بود كه‌ به‌ جان‌ او آمد چنان‌ به‌ مبارزت‌ فضيل‌ بيرون‌ آمد و گفت‌ اي‌ فضيل‌! تا كي‌ تو راه‌ زني‌. گاه‌ آن‌ آمد كه‌ ما نيز راه‌ تو مي‌زنيم‌. فضيل‌ از ديوار فرو افتاد و گفت‌: گاه‌، گاه‌ آمدم‌ از وقت‌ نيز بر گذشت‌. سراسيمه‌ و كاليو و بي‌قرار روي‌ به‌ ويرانه‌اي‌ نهاد. جماعتي‌ كاروانيان‌ بودند. مي‌گفتند: برويم‌ يكي‌ گفت‌: نتوان‌ رفت‌ كه‌ فضيل‌ بر راه‌ است‌. فضيل‌ گفت‌: بشارت‌ شما را كه‌ او ديگر توبه‌ كرد. پس‌ همه‌ روزه‌ مي‌رفت‌ و مي‌گريست‌ و خصم‌ خشنود مي‌كرد...»
بارقه‌ قرآن‌ كريم‌ در دلها آن‌ چنان‌ بوده‌ است‌ كه‌ دزد، بظاهر، در بيان‌ دليل‌ خود به‌ آيت‌ قرآن‌ متمسك‌ مي‌شود و خصم‌ را مجاب‌ مي‌كند. سعدي‌ نيز كه‌ خود واعظي‌ است‌ عارف‌ و سخنداني‌ است‌ كم‌ نظير، چنان‌ با قرآن‌ انس‌ دارد كه‌ تنها در گلستان‌ و بوستان‌ خود دهها آيه‌ و تلميح‌ مي‌آورد و ما را به‌ كتاب‌ آسماني‌ كه‌ اعجاز و پند و عبرت‌ و حكمت‌ و معرفت‌ است‌ توجه‌ مي‌دهد. از مستي‌ لايعقل‌ در گلستان‌ سخن‌ مي‌گويد:
«يكي‌ بر سر راهي‌ مست‌ خفته‌ بود و زمام‌ اختيار از دست‌ رفته‌. عابد [ ي‌ بر وي‌ ] گذر كرد و در [ آن‌ ] حالت‌ مستقبح‌ او نظر كرد. مست‌ سر بر آورد و گفت‌: اذا مروا باللغو مرواكراماً» [ مؤمنان‌ چون‌ به‌ كاري‌ دور از خرد برگذرند بزرگوارانه‌ از آن‌ مي‌گذرند. ] (سوره‌ فرقان‌/72).
مؤمنان‌ به‌ يقين‌ پند مي‌گيرند و به‌ آيات‌ قرآن‌ دل‌ مي‌سپارند، منكران‌ نيز از اين‌ مشعل‌ فروزان‌ طلب‌ نور و رحمت‌ مي‌كنند و به‌ دامن‌ قرآن‌ چنگ‌ در مي‌زنند.
كليله‌ و دمنه‌ بهرامشاهي‌ اثر نصرالله‌ منشي‌ از كتب‌ خواندني‌ و معتبر زبان‌ فارسي‌ است‌ مي‌گويد:«...در قصص‌ خوانده‌ آمده‌ است‌ كه‌ يكي‌ از منكران‌ نبوت‌ صاحب‌ شريعت‌ اين‌ آيت‌ بشنود كه‌: «ان‌ الله‌ يامر بالعدل‌ و الاحسان‌ و ايتاء ذي‌ القربي‌ و ينهي‌ عن‌ الفحشاء و المنكر و البغي‌ يعظكم‌ لعلكم‌ تذكرون‌.(نحل‌/90) متحير گشت‌ و گفت‌: تمامي‌ آنچه‌ در دنيا براي‌ آباداني‌ عالم‌ بكار شود و اوساط‌ مردمان‌ را در سياست‌ ذات‌ و خانه‌ و تبع‌ خويش‌ بدان‌ احتياج‌ افتد مثلاً نفاذ كار دهقان‌ هم‌ بي‌ از آن‌ ممكن‌ نگردد، در اين‌ آيت‌ بيامده‌ است‌، و كدام‌ اعجاز ازين‌ فراتر، كه‌ اگر مخلوقي‌ خواستي‌ كه‌ اين‌ معاني‌ در عبارت‌ آرد بسي‌ كاغذ مستغرق‌ گشتي‌ و حق‌ سخن‌ بر اين‌ جمله‌ گزارده‌ نشدي‌، در حال‌ ايمان‌ آورد و در دين‌ منزلت‌ شريف‌ يافت‌.
آخرين‌ سخن‌ درين‌ مقاله‌ آن‌ كه‌ بايد به‌ قرآن‌ روي‌ آورد و از پيشواياني‌ كه‌ وصل‌ به‌ معدن‌ وحي‌ الهي‌ بوده‌اند رمز و رازهاي‌ اين‌ كتاب‌ مبين‌ را آموخت‌ و به‌ كار بست‌.
هر كه‌ در مطلع‌ خورشيد نشيند، هرگز*** دل‌ به‌ ماهي‌ ندهد تا چه‌ رسد مصباحي‌
علم‌ قرآن‌ نتوان‌ جست‌ ز كس‌ جز معصوم‌ *** دل‌ به‌ ماهي‌ ندهد تا چه‌ رسد مصباحي‌
زنده‌ كن‌ فطرت‌ خود را و به‌ قرآن‌ روآر*** گر فتوحي‌طلبي‌، رو بطلب‌ فتاحي‌

پي‌ نوشتها و مآخذ:

1- افلا يتدبرون‌ القران‌ ام‌ علي‌ قلوب‌ اقفالها «آيا منافقان‌ در آيات‌ قرآن‌ تدبر و تفكر نمي‌كنند يا بر دلهاشان‌ قفل‌ (جهل‌ و نفاق‌) زده‌اند(محمد(ص‌)/24).
2- ناصر خسرو قبادياني‌، ديوان‌، جلد اول‌، به‌ اهتمام‌ مجتبي‌ مينوي‌، مهدي‌ محقق‌، تهران‌، ص‌ 181.
3- همان‌، ص‌ 400.
4- سنائي‌ غزنوي‌، ديوان‌، به‌ اهتمام‌ مدرس‌ رضوي‌، چاپ‌ سنائي‌، تهران‌، ص‌ 309.
5- كمال‌ الدين‌ اصفهاني‌ (خلاق‌ المعاني‌)، ديوان‌، به‌ اهتمام‌ حسين‌ بحرالعلومي‌، انتشارات‌ كتابفروشي‌ دهخدا، تهران‌، 1348 هـ.ش‌، ص‌ 563. اشاره‌ دارد به‌ آيه‌ «و اعتصموا بحبل‌ الله‌ جميعاً و لا تفرقوا» (آل‌ عمران‌/103).
6- ديوان‌ حافظ‌، به‌ تصحيح‌ محمد قزويني‌ و دكتر قاسم‌ غني‌، تهران‌، ص‌ 66.
7- ديوان‌ محمدبن‌ حسام‌ خوسفي‌، به‌ اهتمام‌ احمد احمدي‌ بيرجندي‌ و محمد تقي‌ سالك‌ از انتشارات‌ اداره‌ كل‌ اوقاف‌ خراسان‌، مشهد، 1366 هـ.ش‌، ص‌ 226. (اشاره‌ دارد به‌ آيه‌ تطهير: انما يريد الله‌ ليذهب‌ عنكم‌ الرجس‌ اهل‌ البيت‌ و يطهر كم‌ تطهيراً (احزاب‌/33)).
8- احمد احمدي‌ بيرجندي‌، داناي‌ راز، زوار، مشهد، 1349 هـ.ش‌، ص‌ 77 به‌ بعد.

 
جمعه 14 مهر 1391  12:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جلوه‏هايى از اعجاز قرآن در ادب فارسى

جلوه‏هايى از اعجاز قرآن در ادب فارسى

احمد احمدى بيرجندى
گروه فرهنگ و ادب اسلامى

قرآن، اين مشعل فروزان جاودانى، معجزه خالده رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله است كه همه فصيحان وبليغان و حكم‏گزاران ملك ادب در همه جاى عالم از آغاز تاكنون در برابر آن اظهار عجزكرده و در مقابل «تحدى‏» آن لب فرو بسته‏اند.
از سوى ديگر از زمان پيامبر عظيم‏الشان كه نداى روحنواز قرآن به گوش مسلمانان وگاه به گوش كافران مى‏رسيد; مردم حق‏طلب در برابر آن خاضع و تسليم مى‏شدند و سخن حق‏در تمام وجودشان تاثير مى‏كرد; كافران - يا از ترس از دست دادن منافع مادى يا به‏ملاحظات شغلى و يا نسبى و سببى و سرانجام به فرمان شهوات نفسانى - در عين پذيرش‏ظاهرى و بهت و حيرتى كه در برابر استماع آيات بينات قرآنى بدان دچار مى‏شدند، دست ازدامن طاغوتهاى زمان برنمى‏داشتند و همچنان در راه لجاج و عناد گام مى‏زدند، گويى - به‏تعبير قرآن مجيد - بر دلهاشان قفل زده شده بود. (1)
قرآن، اين چشمه‏سار زلال، در سير زمان منشا پيدايش علوم بسيارى در تمدن باشكوه‏اسلام شده و از آن جمله در آثار ادبى فارسى - شعر و نثر - انعكاسى گسترده داشته است. گاه شاعران فارسى زبان از «قرآن‏» در اشعار خود ياد مى‏كنند. چنان كه «ناصر خسروقباديانى‏» بارها بدين نام مبارك اشاره كرده و به «حافظ‏» بودن خود نيز اشارتى دارد وگويد:
تا در دلم قرآن مبارك قرار يافت پر بركت است و خير، دل از خير و بركتش منت‏خداى را كه نكرده است منتى پشتم به زير بار مگر فضل و منتش (2)
و نيز مى‏گويد:
قرآن را به پيغمبرت ناوريد مگر جبرئيل آن مبارك سفير مقرم به مرگ و به حشر و حساب كتابت ز بر دارم اندر ضمير (3)
سنائى غزنوى نيز در بسيار جاها از قرآن سخن گفته است كه كوتاهتر و جامعتر از همه‏بيت معروف اوست:
اول و آخر قرآن زچه «با» آمد و «سين‏» يعنى اندر ره دين، رهبر تو قرآن بس (4)
از كمال‏الدين اسماعيل شاعر بزرگ قرن هفتم هجرى نيز به يك بيت‏بسنده مى‏كنيم:
رسنى محكم است قرآنت خويشتن را بدان رسن در بند (5)
از سرخيل عارفان و حافظان قرآن، شمس‏الدين محمد حافظ شاعر بزرگ قرن هشتم‏هجرى نيز سخنى نقل كنيم:
عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانى در چارده روايت (6)
سخنى هم از محمدبن حسام خوسفى شاعر شيعى قرن هشتم و اوايل قرن نهم هجرى كه باقرآن انس فراوان داشته و قرآنهاى زيادى را با خط خوش نوشته است، مى‏آوريم:
تطهير اهل بيت‏به قرآن مبين است آخر ببين كه پايه اين منزلت كراست (7)
و از سخن دلنشين اقبال لاهورى كه نيز مانند ابن‏حسام و بسيارى از شاعران ديگر باقرآن مؤانست زياد داشته است‏ياد كنيم كه گويد:
... فاش گويم آنچه در دل مضمر است اين كتابى نيست چيزى ديگر است چون كه در جان رفت، جان ديگر شود جان چو ديگر شد، جهان ديگر شود از يك آيينى مسلمان زنده است پيكر ملت ز قرآن زنده است (8)
زمانى نيز شاعران، آيات مباركات قرآن را در اشعار خود درج و اشارات و تلميحاتى كه‏مورد نظر آنان است‏بيان مى‏كنند. اين نوع بهره‏ورى از قرآن كريم از اندازه فزون است ومصححان دواوين شاعران و استادان رنج فهرست كردن آيات را بر خود هموار كرده و درتعليقات ديوانها آورده‏اند.
در اين جا به نقل مواردى اندك - به جهت نمونه - اكتفا مى‏كنيم:
عثمان مختارى غزنوى از قصيده‏سرايان فصيح قرن پنجم و ششم هجرى، در ديوان خودبه مناسبتهايى از آيات قرآن سود جسته است; از جمله در وصف ممدوح خود مى‏گويد:
نشان رفقش يحيى العظام وهى رميم (9) نتيجه سخطش كل من عليها فان (10) مبشران فلك بانگ بر زمانه زدند كه بر ملوك بخوان كل من عليها فان (11)
امير معزى هم در ديوان خود آورده است:
بر آن زمين كه قرار است دشمنان تو را نوشت دست اجل كل من عليها فان (12)
آنچه درين مقال موردنظر است نقل جلوه‏هاى اعجاز قرآن كريم مى‏باشد كه در آثارمنثور فارسى - از قديمترين زمان تاكنون - ديده مى‏شود و چون اين مبحث نيز دراز دامن‏است ما به نقل پاره‏اى از آنها بسنده مى‏كنيم:
وليدبن مغيره مردى توانگر و در بين كفار قريش به دانايى و تجربه شهرت داشت واعراب عموما براى حل مشكلات خود به وى مراجعه مى‏كردند. يكى از مشكلاتى كه - به‏زعم اعراب مشرك و صاحب قدرت - در مكه رخ نموده بود، نفوذ و گسترش اسلام بود.روزى قريش و كفار از وليد درباره حضرت محمدصلى الله عليه وآله داورى خواستند. وليد از آنان مهلت‏خواست. سپس از جاى خود برخاست و بسوى حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله كه در (حجر اسماعيل)نشسته بود رفت و گفت: پاره‏اى از اشعارت را براى من بخوان. پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: آنچه من‏مى‏گويم و مى‏خوانم شعر نيست‏بلكه كلام خداست كه براى هدايت‏شما نازل شده است.سپس وليد تقاضا كرد مقدارى از آيات را تلاوت كند. پيامبرصلى الله عليه وآله سيزده آيه از آغاز سوره‏فصلت را خواند. هنگامى كه به اين آيه رسيد: «فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة‏عاد و ثمود.» «هرگاه روى بگردانند، پس بگو شما را از صاعقه‏اى مانند صاعقه عاد و ثمود;برحذر مى‏دارم. » وليد سخت‏به خود لرزيد و موهايش بر بدنش راست‏شد. همچون بهت‏زده‏اى راه خانه در پيش گرفت و چند روزى بيرون نيامد; تا بدان جا كه قريش پنداشتند ازدين نياكان دست‏برداشته و راه «محمدصلى الله عليه وآله‏» را پيش گرفته است. (13)
و نيز نوشته‏اند: روزى كه سوره غافر بر پيامبر مكرم‏صلى الله عليه وآله نازل شد، پيامبر با صدايى‏جذاب به منظور ابلاغ آيات الهى آن را مى‏خواند. از اتفاق وليد نزديك پيامبرصلى الله عليه وآله نشسته‏بود آيات را استماع كرد: «حم، تنزيل الكتاب من الله العزيز العليم غافر الذنب وقابل‏التوب... (14) » «اين كتاب از سوى خداوند قادر دانا فرو فرستاده شده است، خدايى كه‏بخشاينده گناهان و پذيرنده توبه‏هاست. خدايى كه كيفرش سنگين و نعمتش فراوان است. جزاو خدايى نيست. سرانجام هر چيزى به سوى اوست. درباره آيات الهى جز كافران مجادله‏نمى‏كنند. [اى پيامبرصلى الله عليه وآله] فعاليت و رفت و آمد آنان در شهرها تو را نفريبد.»
اين آيات وليد را سخت تحت تاثير قرار داد. وقتى افراد قبيله بنى مخزوم دور او راگرفتند و از وى خواستند كه درباره قرآن محمدصلى الله عليه وآله داورى كند، او قرآن را چنين ستود: «وان‏له لحلاوة وان عليه لطلاوة وان اعلاه لمثمر وان اسفله لمغدق وانه يعلو ومايعلى عليه.»«يعنى كلامى كه محمدصلى الله عليه وآله آورده است، شيرينى خاصى دارد و زيبايى ويژه‏اى، شاخسار آن‏پر ميوه است و ريشه‏هاى آن پر بركت. سخنى است‏برجسته و هيچ سخنى از آن برجسته‏ترنيست.»
وليد اين جمله‏ها را گفت و راه خود را در پيش گرفت. كفار قريش چنان پنداشتند كه تحت‏تاثير آيات قرآنى قرار گرفته و به آيين محمد گرويده است.
برخى از دانشمندان سخنان وليد را نخستين تقريظى مى‏دانند كه بر زبان فردى رفته‏است. (15)
در يكى از متون نثر فارسى به نام مجمع النوادر معروف به چهار مقاله نظامى عروضى‏داستان وليدبن مغيره بدين صورت نقل شده است: «... آورده‏اند كه يكى از اهل اسلام، پيش‏وليدبن المغيره اين آيت همى خواند: «قيل يا ارض ابلعى ماءك و يا سماء اقلعى وغيض الماءوقضى الامر واستوت على الجودى و گفته شد اى زمين! فرو بر. آب خود را و اى آسمان! بازگير [آب خويش را] و كم كرده شد آب، و كار گزارده شد و [كشتى] بر كوه جودى قرار گرفت‏»(سوره هود/46) فقال الوليد بن‏المغيره: والله ان عليه لطلاوة وان له لحلاوة وان اعلاه لمثمروان اسفله لمغدق وماهو قول البشر.» چون دشمنان در فصاحت قرآن و اعجاز او در ميادين‏انصاف بدين مقام رسيدند، دوستان بنگر تا خود به كجا برسند والسلام‏». (16)

قرآن كلامى است‏شفابخش و مايه رحمت

صاحب چهار مقاله، نظامى عروضى، حكايت ديگرى را در مقاله «طب‏»، چهارمين‏مقالت، نقل مى‏كند: در سنه اثنتى عشره و خمسمائه [512 ه] در بازار عطاران نشابور بردكان‏محمد محمد منجم طبيب از خواجه امام ابوبكر دقاق شنيدم كه او گفت: در سنه اثنتين وخمسمائه [502 ه ] يكى از مشاهير نشابور را قولنج‏بگرفت و مرا بخواند و بديدم و به‏معالجت مشغول شدم. و آنچه درين باب فراز آمد به جاى آوردم. البته شفا روى ننمود، وسه روز بر آن برآمد. نماز شام بازگشتم نااميد بر آن كه نيمشب بيمار درگذرد. درين رنج‏بخفتم. صبحدم بيدار گشتم و شك نكردم كه در گذشته بود. به بام بر شدم و روى بدان جانب‏آوردم و نيوشه كردم. هيچ آوازى نشنيدم كه بر گذشتن او دليل بودى. سوره فاتحه بخواندم واز آن جانب بدميدم و گفتم: «الهى و سيدى و مولاى! تو گفته‏اى در كلام مبرم و كتاب محكم‏و ننزل من القرآن ما هو شفاء ورحمة للمؤمنين (سوره اسرى /84) و فرو فرستيم از قرآن‏آنچه را كه [موجب] شفاست و بخشايش مر گروندگان را.» و تحسر همى خوردم كه جوان بودو منعم و متنعم و كام انجامى تمام داشت، پس وضو ساختم و به مصلى شدم و نت‏بگزاردم.يكى در سراى بزد، نگاه كردم، كس او بود. بشارت داد كه: بگشاى‏» گفتم: «چه شد؟» گفت:«اين ساعت احت‏يافت‏» دانستم كه از بركات فاتحة الكتاب بوده است و اين شربت ازداروخانه ربانى رفته است و اين امر مرا تجربه شد و بسيار جايها اين شربت در دادم، همه‏موافق افتاد و شفا بحاصل آمد. (17)

تسلط بر آيات قرآن

نوع تربيت و تعليم از آغاز اسلام چنان بوده است كه هر مسلمان قرائت قرآن را به‏نيكوترين وجه مى‏آموخته و بدان فوز و فلاح مى‏خواسته و رحمت ايزد منان را آرزومى‏كرده است. در مكتب، كودكان از شش و هفت‏سالگى و حتى كمتر قرآن را ياد مى‏گرفتند وسپس به كتابهاى ديگر مى‏پرداختند. دانشمندان از طريق علوم قرآنى و بويژه قرائت، تفسير واحكام القرآن با قرآن كريم انس دائمى داشتند. بسيارى از مسلمانان در هر روز هفته سبعى‏از قرآن را مى‏خواندند. در ماه مبارك رمضان برخى چندين ختم قرآن يا حداقل يك ختم‏قرآن مى‏كردند. گوش بچه‏ها و بزرگترها در بامدادان به صوت خوش قرآن نوازش مى‏يافت.حافظان قرآن از مردان و زنان مسلمان بسيار بودند. قرآن خود محور همه فعاليتهاى دينى واسلامى بود. بدين جهت كتابهاى ادبى ما مانند تاريخ بيهقى، تاريخ طبرى، تاريخ يمينى،گرديزدى و تاريخ سيستان و تذكرة‏الاولياء، اسرار التوحيد، چهار مقاله گلستان، و منشآت‏قائم‏مقام و ديگر كتب منثور كه آوردن نام آنها موجب درازى سخن خواهد شد، همه نشان‏دهنده تسلط نويسندگان اين كتابهاست‏بر آيات و تلاوت اين منشور الهى.
كتابهاى اخلاق مانند اخلاق ناصرى و محتشمى و حتى كتابهاى علمى همه و همه‏چنين‏اند و در واقع همه بلاغت‏خود را از قرآن آموخته‏اند.
امروز جا دارد اين انس با كتاب مجيد الهى براستى تجديد و احيا شود.
اكنون كه سخن از «چهار مقاله نظامى عروضى‏» رفت; داستان ديگرى كه نظامى‏عروضى درباره (اسكافى) نقل كرده است درين جا بياورم، كه نشانى از همين انس است.
مى‏گويد: اسكافى دبير آل سامان بود و صناعت دبيرى نيكو آموخته بود و از مضايق‏سخن نيكو بيرون مى‏آمد. با آن كه ديوان رسالت نوح بن منصور با او بود; قدر او را چنان كه‏بايد نمى‏شناختند. ناچار از بخارا به هرات رفت‏به نزد الپتگين.
الپتگين با استخفافى كه بر او رفته بود كارش به عصيان كشيد. ناچار امير نوح از بخارا به‏زاولستان بنوشت تا سبكتگين با آن لشكر بيايند و سيمجوريان از نيشابور و با الپتگين‏مقابله و مقاتله كنند. امير نوح، على بن محتاج الكشانى را كه حاجب بود با نامه‏اى چون آب‏و آتش با وعيد و تهديد به الپتگين فرستاد. الپتگين كه آزرده‏تر شده بود، به على بن محتاج‏گفت: «من بنده پدر اويم، اما در آن وقت كه خواجه من از دار فنا به دار بقا تحويل كرد، او رابه من سپرد نه مرا بدو... و آنها كه او را برين بعث همى كنند ناقض اين دولت‏اند، نه ناصح;هادم اين خاندانند، نه خادم.» الپتگين با آزردگى به اسكافى اشارت كرد كه چون نامه جواب‏كنى از استخفاف هيچ باز مگير... پس اسكافى بر بديهه جواب كرد و اول بنوشت: «بسم‏الله‏الرحمن الرحيم يا نوح قد جادلتنا واكثرت جدالنا فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين‏»(سوره هود/34) چون نامه به امير خراسان رسيد، آن نامه بخواند، تعجبها كرد، و خواجگان‏دولت در حيرت فرو ماندند و دبيران انگشت‏به دندان گزيدند.
... چون كار الپتگين يكسو شد، اسكافى متوارى گشت و ترسان و هراسان همى بود تايك نوبت كه نوح كس فرستاد و او را طلب كرد و دبيرى بدو داد و كار او بالا گرفت و درميان اهل قلم منظور و مشهور گشت.
در پايان اين حكايت نظامى عروضى مى‏گويد: اگر قرآن نيكو ندانستى در آن واقعه بدين‏آيت نرسيدى و كار او از آن درجه، بدين غايت نكشيدى. (18)
به همين جهت «در ماهيت دبيرى و كيفيت دبير...» پس از بيان شرايط و نحوه كسب‏مهارت در صناعت دبيرى و به دست آوردن كيفيات لازم از قبيل: كريم‏الاصل و شريف‏العرض و دقيق‏النظر و عميق الفكر و ثاقب الراى بودن و قسم اكبر از ادب و ثمرات آن داشتن‏نظامى مى‏گويد: «اما سخن دبير بدين درجه نرسد تا از هر علم بهره‏اى ندارد و از هر استادنكته‏اى ياد نگيرد و از هر حكيم لطيفه‏اى نشنود و از هر اديب طرفه‏اى اقتباس نكند. پس‏عادت بايد كرد به خواندن كلام رب العزه و ... مطالعه آن فرو نگذارد و خاطر را تشحيذ كند ودماغ را صقال دهد و طبع را بر افروزد و سخن را به بالا كشد.» (19)
آيات قرآن همچون فروغى دلها را روشن مى‏كند:
ابن عباس گويد رضى‏الله عنه: «له ما فى السموات و مافى الارض وما بينهما وما تحت‏الثرى‏» (20) اين آيت‏سبب اسلام عمر خطاب (رض) بودست و آن آن بود كه چون آيت آمدكه: «انكم وما تعبدون من دون الله حصب جهنم‏» بوجهل بر در كعبه برپاى خاست‏بر سرقريش گفت: «يا معشر قريش، كار بدان رسيد كه محمد ما را و خدايان ما را همه هيمه دوزخ‏مى‏گويد; هر كه او را بكشد من او را صد شتر سرخ موى سيه چشم بدهم و هزار اوقيه نقره.
عمر آن بشنيد بر پاى خاست [و عمر آن روز كافر بود] دست ابوجهل بگرفت گفت: يااباالحكم، اين ضمان صحيح هست؟ گفت: بلى، او را به در كعبه برد پيش هبل با وى عهد كردو ديگر بتان را بر آن گواه كرد. [عمر] برفت‏به خانه شد، كمان و جعبه [تير] و شمشير برگرفت وآهنگ به كشتن محمد داد. مردى از بنى‏زهره او را پيش آمد گفت: «يا عمر! الى اين؟» گفت:مى‏روم كه سر محمد برگيرم. زهرى گفت: نترسى از بنى‏هاشم و بنى عبدالمطلب؟ عمر گفت:«اصبوت‏» اى تو در دين محمد شده‏اى؟ سوگند به لات و هبل كه اگر بدانمى كه تو در دين‏محمد شده‏اى اول تو را كشتمى آنگه محمد را. گفت: كلا و حاشا، من بر دين پدران‏خويشم...» عمر برفت. مردى از بنى عبدالمطلب او را پيش آمد; گفت: يا عمر! خبردارى كه‏خواهر تو، بنت الخطاب، فاطمه، و دامادت سعيدبن زيد هر دو در دين محمد شده‏اند؟ عمرگفت: به چه نشان؟ گفت: نشان آن است كه از دست كشت تو بنخورند. عمر برفت‏به در سراى‏خواهر شد. هيمنه‏اى شنيد، گوش فرا داشت. فاطمه و سعيد هر دو اين آيت همى‏خواندند:«له ما فى السموات وما فى الارض ومابينهما وما تحت الثرى‏» و اين سورت آن روز فرودآمده بود. عمر در بزد. گفتند: گيست؟ گفت: منم عمر. ايشان بترسيدند، مصحف پنهان كردند ودر بگشادند. عمر درآمد گفت: آن چه بود كه مى‏خواندند؟ ايشان بترسيدند. گفتند: سخنى بودكه با يكديگر مى‏گفتيم. عمر فرا شد و گوسپندى بكشت و جگر آن بر آتش بريان كرد، فرا پيش‏ايشان نهاد. گفت: بخوريد! ايشان گفتند: ما گوشت نمى‏خوريم. عمر گفت: «هذا هوالعلامه‏».قصد زخم خواهر كرد. گفت: هان! تو در دين آن جا دو شده‏اى؟ وى را مى زد. سعيد خواست‏كه او را باز دارد، عمر او رانيز بزد و مجروح كرد. خواهر گفت: اى عمر! تو به كره مردمان رابر هواى خويش خواهى داشت، پنهان چرا دارم. «اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمدارسول‏الله‏» هر چه بادا بادا.
عمر متحير فرو ماند. شب درآمد و همچنان مى‏بود تا پاسى از شب بگذشت، خواهر و[سعيدبن] زيد برخاستند و طهارت تجديد كردند و سورت (طه) ابتدا كردند، چون بدين آيت‏رسيدند كه: «له ما فى السموات وما فى الارض...» عمر آن بشنيد. گفت: يا فاطمه! آن خداى‏شماست كه اين همه او راست؟ گفت: بلى! يا عمر. گفت: ما را هزار و پانصد بت است، خدايى‏ايشان از حرم فراتر نمى‏شود، يك خداى تواند بود كه هفت آسمان و هفت زمين «ومابينهماوما تحت الثرى‏» او را بود؟ فاطمه گفت: بلى يا عمر! عمر گفت: به من ده آن محصف تابنگرم. خواهر گفت: ندهم. تو آلوده‏اى به كفر. خداى تعالى مى‏گويد: «لايمسه الا المطهرون‏»عمر برخاست و غسلى بياورد. گفت: به من ده تا بنگرم كه دلم در آن آويخت. خواهر گفت:ترسم كه بدرى. گفت: مترس، در ضمان خطاب مرا ده. وى را داد. عمر در آن نگريست، گفت:بخ‏بخ. دريغ بود جز از اين خداى را پرستيدن. دلش گشاده گشت‏به اسلام.
همه شب مى‏گفت: «واشوقاه الى محمد» و هر چند آوازش برآمد بگفت: «اشهد ان لااله‏الا الله و اشهد...» و بدين سان عمربن خطاب ايمان آورد. (21)
از آثار ديگر ادب و عرفان فارسى تذكرة الاولياء شيخ فريدالدين عطار نيشابورى است.عطار در بيان حال «فضيل عياض‏» كه بعد از دگرگونى احوال به مرتبه‏اى مى‏رسد كه به قول‏نويسنده كتاب «از كبار مشايخ و ستوده اقران مى‏شود.» مى‏نويسد: «اول حال از آن بود كه‏در ميان بيابان مرو و باورد خيمه زده بود و پلاسى پوشيده و كلاهى پشمين بر سر نهاده وتسبيحى در گردن افكنده و ياران بسيار داشتى همه دزدان و راهزن بودند و شب و روز راه‏زدندى و كالا به نزد فضيل آوردندى كه مهتر ايشان بود و او ميان ايشان قسمت كردى...»«يك روز كاروانى شگرف مى‏آمد و ياران او كاروان گوش مى‏داشتند. مردى در ميان‏كاروان بود، آواز دزدان شنوده بود، دزدان را بديد، بدره زر داشت. تدبيرى مى‏كرد كه اين راپنهان كند با خويشتن گفت: بروم و اين بدره را پنهان كنم تا اگر كاروان بزنند; اين بضاعت‏سازم. چون از راه يك سو شد خيمه فضيل بديد. به نزديك خيمه، او را ديد بر صورت وجامه زاهدان، شاد شد و آن بدره به امانت‏بدو سپرد. فضيل گفت: برو و در آن كنج‏خيمه بنه.مرد چنان كرد و بازگشت‏به كاروان گاه رسيد، كاروان زده بودند. همه كالاها برده و مردمان‏بسته و افكنده. همه را دست‏بگشاد و چيزى كه باقى بود جمع كردند و برفتند. آن مرد به‏نزديك فضيل آمد تا بدره بستاند، او را ديد با دزدان نشسته و كالاها قسمت مى‏كردند. مردچون چنان بديد، گفت: بدره زر خويش به دزد دادم. فضيل از دور او را بديد. بانگ كرد. مردچون بيامد گفت: چه حاجت است؟ گفت: همان جا كه نهاده‏اى برگير و برو. مرد به خيمه دررفت و بدره برداشت و برفت. ياران گفتند: آخر ما در همه كاروان يك درم نقد نيافتيم. تو ده‏هزار درم باز مى‏دهى؟ فضيل گفت: اين مرد به من گمان نيكو برد، من نيز به خداى گمان نيكوبرده‏ام كه مرا توبه دهد. گمان او راست گردانيدم تا حق، گمان من راست گرداند. بعد از آن‏روزى كاروانى بزدند و كالا بردند و بنشستند و طعام مى‏خوردند. يكى از اهل كاروان پرسيدكه مهتر شما كدام است؟ گفتند: با ما نيست. از آن سوى درختى است‏بر لب آبى آنجا نمازمى‏كند. گفت: وقت نماز نيست. گفت: تطوع (×1) كند. گفت: با شما نان نخورد؟ گفتند: بروزه‏است. گفت: رمضان نيست. گفتند: تطوع دارد. اين مرد را عجب آمد، به نزديك او شد. باخشوعى نماز مى‏كرد. صبر كرد تا فارغ شد. گفت: الضدان لايجتمعان روزه و دزدى چگونه‏بود و نماز و مسلمانان كشتن را با هم چه كار؟ فضيل گفت: قرآن دانى؟ گفت: دانم. گفت: نه‏آخر حق تعالى مى‏فرمايد: وآخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا وآخر سيئا (22) مردهيچ نگفت و از كار او متحير شد. نقل است كه پيوسته مروتى و همتى در طبع او [ فضيل‏عياض] بود. چنان كه اگر در قافله زنى بودى كالاى وى نبردى و كسى كه سرمايه او اندك‏بودى مال او نستدى و با هر كسى به مقدار سرمايه چيزى بگذاشتى و همه ميل به صلاح‏داشتى و در ابتدا بر زنى عاشق بود. هر چه از راه زدن به دست آوردى بر او آوردى و گاه به‏گاه بر ديوارها مى‏شدى در هوس عشق آن زن و مى‏گريستى. يك شب كاروانى مى‏گذشت‏در ميان كاروان يكى قرآن مى‏خواند. اين آيت‏به گوش فضيل رسيد. ا لم يان للذين آمنوا ان‏تخشع قلوبهم لذكر الله... (23) آيا وقت نيامد كه اين دل خفته شما بيدار گردد، تيرى بود كه به‏جان او آمد چنان به مبارزت فضيل بيرون آمد و گفت: اى فضيل! تا كى تو راه زنى. گاه آن‏آمد كه ما نيز راه تو مى‏زنيم. فضيل از ديوار فرو افتاد و گفت: گاه، گاه آمدم از وقت نيزبرگذشت. سراسيمه و كاليو و بى‏قرار روى به ويرانه‏اى نهاد. جماعتى كاروانيان بودند.مى‏گفتند: برويم. يكى گفت: نتوان رفت كه فضيل بر راه است. فضيل گفت: بشارت شما را كه‏او ديگر توبه كرد. پس همه روزه مى‏رفت و مى‏گريست و خصم خشنود مى‏كرد...» (24)
بارقه قرآن كريم در دلها آن چنان بوده است كه دزد، بظاهر، در بيان دليل خود به آيت‏قرآن متمسك مى‏شود و خصم را مجاب مى‏كند. سعدى نيز كه خود واعظى است عارف وسخندانى است كم‏نظير، چنان با قرآن انس دارد كه تنها در گلستان و بوستان خود دهها آيه وتلميح مى‏آورد و ما را به كتاب آسمانى كه اعجاز و پند و عبرت و حكمت و معرفت است‏توجه مى‏دهد. از مستى لايعقل در گلستان سخن مى‏گويد:
«يكى بر سر راهى مست‏خفته بود و زمام اختيار از دست رفته. عابد [ ى بر وى] گذر كردودر [آن] حالت مستقبح او نظر كرد. مست‏سر برآورد و گفت: اذا مروا باللغو مروا كراما (25) »[مؤمنان چون به كارى دور از خرد برگذرند بزرگوارانه از آن مى‏گذرند.] (سوره‏فرقان/72).
مؤمنان به يقين پند مى‏گيرند و به آيات قرآن دل مى‏سپارند، منكران نيز از اين مشعل‏فروزان طلب نور و رحمت مى‏كنند و به دامن قرآن چنگ درمى‏زنند.
كليله و دمنه بهرامشاهى اثر نصرالله منشى از كتب خواندنى و معتبر زبان فارسى است‏مى‏گويد: «... در قصص خوانده آمده است كه يكى از منكران نبوت صاحب شريعت اين آيت‏بشنود كه: «ان الله يامر بالعدل والاحسان وايتاء ذى القربى وينهى عن الفحشاء والمنكروالبغى يعظكم لعلكم تذكرون. (نحل/90) متحير گشت و گفت: تمامى آنچه در دنيا براى‏آبادانى عالم بكار شود و اوساط مردمان را در سياست ذات و خانه و تبع خويش بدان‏احتياج افتد مثلا نفاذ كار دهقان هم بى از آن ممكن نگردد، در اين آيت‏بيامده است، و كدام‏اعجاز ازين فراتر، كه اگر مخلوقى خواستى كه اين معانى در عبارت آرد بسى كاغذ مستغرق‏گشتى و حق سخن بر اين جمله گزارده نشدى، در حال ايمان آورد و در دين نزلت‏شريف‏يافت. (26)
آخرين سخن درين مقال آن كه بايد به قرآن روى آورد و از پيشوايانى كه وصل به معدن‏وحى الهى بوده‏اند رمز و رازهاى اين كتاب مبين را آموخت و به كار بست.
هر كه در مطلع خورشيد نشيند، هرگز دل به ماهى ندهد تا چه رسد مصباحى علم قرآن نتوان جست ز كس جز معصوم چون گشايند درى بى مدد مفتاحى؟ زنده كن فطرت خود را و به قرآن روآر گر فتوحى طلبى، رو بطلب فتاحى

پى‏نوشتها و مآخذ

1. افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها «آيا منافقان در آيات قرآن تدبر و تفكر نمى‏كنند يابر دلهاشان قفل (جهل و نفاق) زده‏اند (محمدصلى الله عليه وآله/24).
2. ناصرخسرو قباديانى، ديوان، جلد اول، به اهتمام مجتبى مينوى، مهدى محقق، تهران، ص‏181.
3. همان، ص‏400.
4. سنائى غزنوى، ديوان، به اهتمام مدرس رضوى، چاپ سنائى، تهران، ص‏309.
5. كمال‏الدين اصفهانى (خلاق المعانى)، ديوان، به اهتمام حسين بحرالعلومى، انتشارات‏كتابفروشى دهخدا، تهران، 1348 ه ش، ص‏563. اشاره دارد به آيه: «واعتصموا بحبل الله جميعاولاتفرقوا» (آل عمران/103).
6. ديوان حافظ، به تصحيح محمد قزوينى و دكتر قاسم غنى، تهران، ص‏66.
7. ديوان محمدبن حسام خوسفى، به اهتمام احمد احمدى بيرجندى و محمد تقى سالك ازانتشارات اداره كل اوقاف خراسان، مشهد، 1366 ه ش، ص‏226. (اشاره دارد به آيه تطهير: انمايريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا (احزاب /33)).
8. احمد احمدى بيرجندى، داناى راز،زوار، مشهد، 1349 ه ش، ص 77 به بعد.
9. اقتباس از آيه كريمه: «قل من يحيى العظام وهى رميم‏» (يس /23).
10. از آيه: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذوالجلال والاكرام (الرحمن/27)، (كه اشاره است‏به نابود شدن همه اشياء و امور و باقى ماندن ذات پاك ذوالجلال).
11. ديوان عثمان مختارى،به اهتمام جلال‏الدين همائى، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران 1341ه ش، ص‏358.
12. همان، حاشيه صفحه 358 به نقل استاد فقيد جلال‏الدين همائى.
13. ر.ك: استاد جعفر سبحانى، فروغ ابديت، 1/298، دفتر تبليغات اسلامى قم، اسفند ماه‏1363 ه ش، ص‏298.
14. آيات نخستين سوره غافر.
15. ر.ك: استاد جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ص 291 به نقل از «المعجزة الخالدة‏»، ص‏66.
16. نظامى‏عروضى، چهار مقاله، چاپ علامه قزوينى و تحشيه دكتر محمد معين، تهران، ص‏39.
17. همان، ص‏109.
18. همان، ص‏24.
19. همان، ص‏21 (نقل به اختصار).
20. طه /6.
21. قصص قرآن مجيد، برگرفته از تفسير ابوبكر عتيق نيشابورى مشهور به سورآبادى متوفى به‏سال 494 ه ق، از انتشارات دانشگاه تهران، 1347 ه ش، ص 237.
22. توبه /102.
23. حديد /16.
24. فريدالدين عطار نيشابورى، تذكرة الاولياء، با مقدمه علامه محمد قزوينى، چاپ پنجم،انتشارات مركزى، تهران 1366 ه .ش، ص‏79.
25. گلستان سعدى، به تصحيح و توضيح، دكتر غلامحسين يوسفى، چاپ خوارزمى، ص‏104.
26. نصرالله منشى، كليله و دمنه، تصحيح و توضيح مجتبى مينوى طهرانى، چاپ دانشگاه تهران،تهران 1356، ص‏6 (ديباچه مترجم).
1×) مستحبات و نوافل.
جمعه 14 مهر 1391  12:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تأثير قرآن و حديث بر ادب فارسى (29)

تأثير قرآن و حديث بر ادب فارسى (29)

سيده سهله تقوى
گذر دنيا

«إنَّ لِلّهِ مَلَكاً يُنادى فى كُلِّ يَومٍ: لِدوا للموتِ و اجْمَعوا لِلفَناءِ وَ ابنُو لِلْخَرابِ»1
خداى تعالى را فرشته‏اى است كه هر روز ندا سر مى‏دهد: بزاييد براى مردن و گرد آوريد براى نابود گشتن و بنا كنيد براى ويران شدن.
رباعى زير از خيام، مناسب اين مقال است:
هنگام سپيده‏دَم، خروس سحرى*** دانى كه چرا همى كند نوحه گرى
يعنى كه نمودند در آيينه صبح *** كز عمر شبى گذشت و تو بى‏خبرى
(ترانه‏هاى خيام، ص 104)
جامى به اقتباس از اين حديث شريف گويد:
آن يكى خواهد به شهوت زن كه تا فرزند او *** بعد مرگ از وى بماند در جهان نايب مناب
وان دگر سازد سر او خانه تا ز آفات دهر *** يك زمان فارغ نشيند كامكار و كامياب
جمله زين غافل كه هر ساعت ز آگاهان غيب *** مى‏رسد بانگ لِدوا للموتِ و ابنو للخراب
(ديوان جامى، ص 399)
همچنين ظريفى در اين معنا گويد:
هر روز فرشته‏اى دهد آواز*** با اهل فنا ز عالم بالا
آباد كنيد بهر ويرانى*** زاييد براى رفتن از دنيا
اموال كنيد گرد تا روزى*** گردد نابود و محو و ناپيدا2
نظير بيت زير كه از امام على (عليه‏السلام) است:
لَهُ مَلكٌ ينادى كلَّ يومٍ*** لدوا للموتِ و ابنو للخراب
(ديوان امام على (عليه‏السلام) ب 57)

گفتار نيكو، كردار نيكو

«إنَّما الأَجر فى القَولِ بِاللِّسانِ وَ العَمَلِ بِالأيدى وَ الأَقدام»3
مزد و ثواب در گفتار به زبان است و كردار با گام‏ها و دستان.
ميرفندرسكى در اين معنا مى‏گويد:
قول زيبا هست با كردار زيبا سودمند*** قول با كردار زيبا لايق و زيباستى
گفتن نيكو به نيكويى نه چون نيكو بود *** نام حلوا بر زبان راندن نه چون حلواستى
(شرح حال ميرداماد و مير فندرسكى، ص 67)

سيرت و صورت

«الصُّورَةُ صُورَةُ إنسانٍ وَ القَلبُ قَلبُ حَيوانٌ»4
چهره، چهره انسان است و دل، دلِ حيوان.
به صورت‏هاى نيكو مردُمان‏اند *** به سيرت‏هاى بد گرگ بيابان
(ديوان ناصر خسرو، ص 326)
حكيم سنايى را ابيات زير در اين معناست:
هوس علم نفس و عقلت نيست *** اى سراسيمه هيچ فعلت نيست؟
تو نه در خورد حال همدميى*** آدمى صورتى نه آدميى
(مثنوى‏هاى حكيم سنايى، ص 84)
از برون و درون مردم بد*** صورت آدم است سيرت دد
(همان، ص 160)
شيخ اجل، سعدى شيرازى در اين باب نيكو سرايد:
بس آدمى كه ديو به زشتى غلام اوست *** ور صورتش نمايد زيباتر از پرى
(مواعظ سعدى، 75)
علم آدميت است و جوانمردى و ادب *** ورنه ددى به صورت انسان مصوّرى
(مواعظ، 75)

پى‏نوشت‏ها:

1ـ نهج‏البلاغه، حكمت 132، نيز ر.ك: در بارگاه آفتاب، ص 44.
2ـ دكتر على‏رضا ميرزامحمد، در بارگاه آفتاب، ص 45.
3ـ نهج‏البلاغه، حكمت 42، همچنين ر.ك: در بارگاه آفتاب، ص 45.
4ـ نهج‏البلاغه، خطبه 87 و در بارگاه آفتاب، ص 127.
جمعه 14 مهر 1391  12:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و ادب فارسي

قرآن و ادب فارسي

غلامرضا حيدري ابهري

يكي از قوانين مهمّ جهان كه قرآن كريم آن را بيان كرده، قانون پژواك عمل انسانهاست. اكثر مردم چنين مي‌پندارند كه وقتي كاري انجام مي‌دهند، ديگر هيچ‌گونه رابطه‌اي با كرده خود ندارند و همه‌چيز تمام مي‌شود و حداكثر در قيامت به پاداش و كيفر كرده خويش مي‌رسند. حال آنكه اينگونه نيست، بازتاب عمل، به ما بر‌مي‌گردد و بر اساس قوانيني كه خداوند متعال بر جهان هستي حكمفرما كرده، كار بد و نيك ما در همين جهان بر ما تأثير مي‌گذارد.
در آيه 96سوره اعراف مي‌خوانيم: «ولو أن أهل القُري آمَنُوا و اتّقَوا لَفَتَحنا عليهم بركاتٍ مِنَ السّمآء و الأرض و لكن كذّبوا فأخذناهم بِمَا كانُوا يكسبُون؛ و چنانچه مردم شهر و ديار همه ايمان آورده و پرهيزكار مي‌شدند همانا ما درهاي بركات آسمان و زمين را به روي آنها مي‌گشوديم، ولي چون [پيامبران خدا و آيات او را] تكذيب كردند ما هم آنان را به كيفر كردار زشتشان رسانديم».
در اين آيه ايمان و تقوا را باعث خير و بركت در دنيا، و بي‌ايماني و تكذيب آيات الهي را باعث بدبختي و كيفر برشمرده است. نيز در آيه30سوره شوري مي‌خوانيم: «وما أصابَكُم مِن مصيبةٍ فَبِما كسبت أيديكم ويعفو عن كثير؛ مصيبت‌هايي كه به شما مي‌رسد همه به دست خود شما پديد آمده و البته خدا از بسياري از گناهان شما نيز در‌مي‌گذرد». در اين آيه، رنج و مصيبت‌هاي انسانها را به كارها و رفتارهاي خود آنان نسبت مي‌دهد. روايات فراواني هم از اهل‌بيت رسيده كه اين حقيقت قرآني را مورد تأكيد قرار مي‌دهد.
شاعران و اديبان ايراني و مردم خوش ذوق فارسي زبان نيز اين قانون را مورد توجّه قرار داده و با زيباترين عبارات و دقيق‌ترين تشبيهات و شيرين‌ترين تمثيلات به بيان آن پرداخته‌اند. آنان هم اصل كلّي بازتاب عمل و هم بازتاب كار بد و خوب را در اشعار و عبارات و تمثيلات خود ذكر كرده‌اند كه ما از ميان دهها شعر و مَثَل و حكمت، تنها برخي را تقديم مي‌داريم:
1. آنچه بر ما مي‌رسد آن هم زماست. (مولوي)
2. آنچه دي كاشته‌اي مي‌كني امروز درو طمع خـوشـه گنـدم مكن از دانـه جـو (ظهير فاريابي)
3. آن‌كس كه نكو كرد و بدي ديد كدام است.
4. آن كـه كــردار بــد روا بـيـنـد خـود زكـردار خـود جـزا بينـد (امير خسرو دهلوي)
5 . از مكافـات عمل غافـل مشو گندم از گندم برويد جو ز‌جو
6. از هر دست بدهي از همان دست پس مي‌گيري.
7. اگـر بد كني چـشم نيكي مدار كه گر خار كاري سمن ندروي (ابن‌يمين)
8 . اگـر نـرم گـويـد زبـان كسـي به گـوشش درشتي نيـايد بسي (فردوسي)
9. اي كه اندازي كلوخي سنگ را آماده باش!
10. اين جـهـان كـوه است و‌فـعل مـا نـدا بــاز‌گــردد ايــن نـداهـا را صــدا (مولوي)
11. بـد‌خـواه كسان هيچ به مقصـد نرسـد يك بد نكند تا به خودش صد نرسد
12. من نيك تو خواهم و‌تو خواهي بد من تـو نـيك نـبـيـني و بـه من بد نرسد (خيام)
13. بد مكن و بد مينديش تا تو را بد نيايد پيش.
14. با آنكـه خـداوند رحيم است و‌كريم گندم ندهد بـار چـو جـو مي‌كـاري (مولوي)
15. به گيتي دون هر كـه تخمي بكاشت از آن بار دادش فلك شام و چاشت
(اديب نيشابوري)
16. تو نيكي مي‌كن و در دجله انداز كه ايـزد در بيـابـانـت دهـد بـاز (سعدي)
17 . چـو بد‌كـردي مشو ايمن ز‌آفات كه لازم شد طبيعت را مكـافات (ناصر خسرو)
18. چون كه بد‌كردي بترس ايمن مباش ز‌آنكه تخم است وبروياند خداش (مولوي)
19.چه كردي به مردم همان چشم دار. (اديب نيشابوري)
20. دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر كاي نور چـشم من بجز از كشته ندروي (سعدي)
21. ديـدي كه خـون نـا حـق پروانه شمع را چـندان امان نداد كه شب را سحر كند (حكيم شفائي)
22. زخير خير تراوش نمايد ز شر شر. (قا‌آني)
23. مشو شادمان گر‌بدي كرده‌اي كـه آزرده گـردي گـر‌آزرده‌اي (فردوسي)
24. نيكي كردي اميدوار باش، بدي كردي خبر‌دار باش!
هريك از ما ممكن است امثال اين مثل‌ها را بداينم و يا جايي خوانده باشيم و يا خود در زندگي شخصي خويش تجربه كرده باشيم، ولي آنچه مهم است درس‌آموزي از تجربيات ديگران است و به كار بستن آموخته‌ها و نيازمودن آزموده‌ها.

جمعه 14 مهر 1391  12:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و ادب فارسي

قرآن و ادب فارسي

ع.ح.صفايي

از زماني كه سخنان خدا و وحي به ميان آمده و قرآن، آخرين كتاب آسماني بر صفحه? گيتي«نزول اِجلال» كرده، آدمي‌را متحّير و شيفته? خود ساخته است. آنان كه بار ديگر در اين جهان به فرمان خدا و قرآن« قالوا بَلي» گفتند، پيوسته سعي داشته‌اند كه از« گلستان» قرآن« گلي» برچينند.
هر قوم و گروهي كه قرآن را امام و پيشواي خود دانستند، به گونه هاي مختلف از فرهنگ آن بهره جستند؛ از ميان آنها اديبان و فارسي زبانان نيز از اين« مائده? آسماني» بهره ها جُسته و وجودتشنه? خود را سيراب نموده‌اند و سفره? بيان و كلامِ خود را مزيّن به«واژگان و مضامين» آن كرداند.
گروهي« تمثيلات» آن را بر گرفتند و برخي پاره‌اي از آيات را«تضمين» نظم و نثر خود كردند و بعضي از نور آيات«اقتباس» جُستند و واژگان قرآن را سر مشق دفتر خود ساختند. عده‌اي ديگر آياتي كه به صورت«ضرب المَثَل» در ميان مردم رايج شده بود در نوشتار هاي خود به بَند كشيدند و برخي به ترجمه و تفسير ادبي و عرفاني آيات پرداختند و گروهي محتواي آيات را به صورتي ماهرانه «تحليل وحلّ» كردندو بعضي با«تلميح» به داستان‌هاي قرآني، بر شيريني كلام خود افزودند و بازار ادب خود را رونق بيشتري دادند و در عين حال هر يك از آنان يك دل و يك صدا اعتراف كردند كه «هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم» و خلاصه فرهنگ ملّي خود را با فرهنگ قرآني آميختند و«شَهدِ» آيات را با«موُمِ» گفتار و نوشتار خود«عجين» ساختند و جان خود را در چشمه سار كلام خدا شست‌وشو دادند. به هر حال اين تأثير پذيري از قرآن و در پي آن احاديث پيامبر(ص) و ائمه اطهار(عليهم‌السلام) از زماني كه كهن‌ترين نسخه‌هاي ادبي ما در دست است، پيشينه‌اي ديرينه دارد. به ويژه از قرن ششم هجري قمري به اين طرف اين اُنس با قرآن بيشتر نمايان مي‌شود؛ يعني در آثار نويسندگان و شاعران« سبك عراقي» ؛مانند:عطّار، سنايي، خاقاني، مولانا، سعدي، حافظ و جُز اينان.از آن زمان تا عصر حاضر به ويژه پس از انقلاب اين تأثير پذيري نمايان‌تر شده است و مي‌شود.
ما در اين نوشتار با رعايت اختصار به امور زير مي پردازيم: آوردن نمونه هايي از«تأثير پذيري از قرآن» همراه با چشم اندازي گذرا به زندگاني برخي از سرايندگان و نويسندگان ادب فارسي و تعريف اجمالي پاره‌اي از صنايع و آرايه هاي ادبي؛ ذكر پاره‌اي از آيات قرآن كه به صورت ضرب‌المثل در ميان فارسي زبانان راه يافته و همچنين واژگانِِ فارسي راه يافته است.

صنايع يا آرايه هاي ادبي

در اين بخش آن دسته از آرايه هاي ادبي را كه در رابطه با تأثير پذيري ادب فارسي از قرآن است به اختصار معرفي مي‌كنيم.1 در ضمن براي پرهيز از درازنويسي مثال‌هاي هر كدام را در بخش بعدي همراه با معّرفي شاعران و نويسندگان مي‌آوريم.

اشاره

اشاره در لغت: به معني نمودنِ به دست و چشم و ابرو و جز آن است. و در اصطلاح: اين است كه گوينده يا نويسنده در الفاظ اندك، معاني بسيار( بدون شرح و تفسير) بگنجاند و كلام او همراه با كنايه و رمز باشد و در عين اختصار براي شنونده محتواي بسياري را بيان نمايد. در حقيقت بسياري از آيات قرآن و همچنين احاديث معصومين(عليهم‌السلام) اين ويژگي را دارد كه در عين ايجاز، حاوي نكته‌هاي فراواني است ولي درك آن بدون تدبّر و ممارست دست يافتني نيست.

تلميح

تلميح در لغت: «سبك نگريستن» و« به گوشه? چشم اشاره كردن» است و در اصطلاح: عبارت از اين است كه نويسنده يا شاعر براي تأييد گفتار خود به آيه يا حديثي يا قصّه و مَثَلي مشهور و معروف اشاره كند.

تضمين

تضمين در لغت: به معني« گنجانيدن» است و در علم بديع عبارت است از:آوردن آيه، حديث، مصراع يا بيتي از شاعري ديگر در اثناي كلام خود.
به عبارت ديگر: تضمين آن است كه نويسنده، آيه و حديثي يا مصراع و بيتي يا دو بيت از شعر يا نوشته شاعران و نويسندگان پيشين يا معاصر خودمي‌آورد كه اگر آن سخن مشهور نباشد نام او را در سخن خود ذكر مي‌كند.

حل يا تحليل

حل در لغت: به معناي« گشودن» و« از هم باز كردن» است، يك معناي حل كه در قرآن بكار رفته به همين معناي لغوي است؛يعني«حلّ العقده» مانند آيه? شريفه«واحلُل عقدةً من لساني» (طه، 20 / 27)(مفردات راغب-حلّ).
در اصطلاح اديبان: گرفتن الفاظ آيه‌اي از قرآن كريم يا حديثي از احاديث و يا شعري از اشعار و يا مَثَلي از امثال در گفتار و نوشتار است، با خارج ساختنِ عبارت آن از وزن و صورت اصلي اش به طور كامل يا ناقص.

اقتباس

اقتباس در لغت:« پاره? آتش» يا «نور و فروغ گرفتن» است، اقتباس به اين معنا در سه جاي قرآن آمده.2
آيه? 13 سوره? حديد «انظرونا نقتبِس مِن نورِكم»؛
آيه? 10 سوره? طه «لعلّي آتيكم منها بقبسٍ او اجِد علي النّار هدي»؛
وآيه? 7 سوره? نمل «سآتيكم منها بخبرٍ او آتيكم بشهابٍ و بسٍ لعلّكم تصطلون».
اقتباس در اصطلاح: آوردن آيه‌اي از قرآن يا حديث يا بيت معروفي است به نحوي كه معلوم باشد قصد، اقتباس است نه سرقت و انتحال.
تفاوت اقتباس و تلميح
تفاوت اقتباس با تلميح در اين است كه تلميح آن است كه در اثناي كلام اشاره‌اي لطيف به آيه? قرآن يا حديث و مَثَل ساير يا داستان و شعري معروف مي‌شود ولي عين آن را نمي‌آورند؛ امّا در اقتباس شرط است كه عين عِبارت مورد نظر يا قسمتي از آن را كه حاكي و دليل بر تمام جمله اقتباس شده باشد بياورند.3

تمثيل

تمثيل در لغت: به معني« همانند ساختن» است و در اصطلاح عبارت از تشبيه چيزي به چيزي يا شخصي به شخصي است تا از آن فايده معنوي حاصل شود؛ امّا اصل مَثلَ مأخوذ از مثال است و در تعريف آن گفته‌اند:قولي ساير يا مشهور است كه در آن حالِ چيز دوم را به چيز اوّل همانند سازند و اصل در آن تشبيه است. امروزه هر سخن نغز متداول در زبان‌ها را كه نكته‌اي اخلاقي، فلسفي، ديني، سياسي، و ادبي در آن باشد مي‌توان آن را مَثَل گفت.4
به عبارت ديگر:تمثيل يا ارسال المثل، كلامي است كه ضرب المَثَلي را در بر دارد و يا خود ضرب المثل است؛ ارزش يك مثل در جلب توجه شنونده و يا خواننده گاه بيشتر از چندين بيت يا چندين صفحه مقاله است.
تعبير به« ضرب المثل» در قرآن كريم در چند جا آمده از جمله، آيه 27 زُمر و 58 روم كه مي‌فرمايد: «و لقد ضربنا لِلناس في هذا القرآن من كلّ مثل»
و همينطور آيه? 35 سوره? نور و آيات 24 و 25 و 45 ابراهيم.
در اين نوشتار پاره‌اي از آيات كه به صورت ضرب المثل در ميان فارسي زبانان رايج شده است در بخشي جداگانه مي‌آوريم؛ ولي«تمثيلات قرآني» كه بسيار است و بحث مفصّلي دارد در اينجا متذكر نمي‌شويم؛ علاقه‌مندان مي‌توانند به كتاب‌هايي كه در اين زمينه نوشته شده مراجعه كنند.5

قرآن و سخن سرايان6

در اين بخش نمونه هايي از تأثير پذيري از برخي سخن سرايان فارسي زبان را ـ‌به اختصارـ گرد مي‌آوريم؛ لازم به ياد آوري است كه اشعار و نمونه‌هايي را كه مي‌آوريم گاه متأثر از«ثقلين» ـ‌قرآن و حديث‌ـ هر دو مي‌باشد؛ ولي متناسب با موضوع بحث فقط آيات قرآن را ياد آور مي‌شويم.

رودكي

ابو عبداللّه جعفر بن محمد رودكي شاعر بزرگ آغاز قرن چهارم هجري( متوفاي 329 هـ.ق) است. در باره‌اش نوشته‌اند كه وي نخستين بار به شعر فارسي ضابطه و قاعده? معيّن داد و آن را در موضوعات گوناگون به كار بُرد، لذا نزد شاعرانِ زمان خود و بعد از آن به«استاد شاعران» مشهور شد. وي نابينا بوده است كه نابينايي او يا مادر زادي بوده و يا بعدها نابينا شده است. از بررسي اشعار بجا مانده? او به روشني بر مي‌آيد كه وي با مفاهيم ديني و فرهنگ اسلامي آشنا بوده است. اينك چشم اندازي به اشعارش:
زمــانـــه پـنـــدي آزاد وار داد مـــرا
زمانه را چون نكو بنگري همه پند است
به روز نيك كسان گفت تا تو غم نخوري
بـسا كسـا كه بـه روز تو آرزومند است
كه گفته‌اند: تلميحي است به آيه «عسي ان تكرهوا شيئاً و هو خير لكم» (بقره،2 / 216 )
نـگارينـا شنيـدستـم كه گاه مِـحنـت و راحـت
سـه پيراهن سَلَب بودست يوسف را به‌عمـراندر
يكي از كيد شد پـُر خون دُوم شد چاك از تهمت
سـِوُم يعقوب را از بـوش روشن گشت چشـم‌تـر
كه اين دو بيت اشاره دارد به سه آيه‌اي كه در قرآن راجع به پيراهن حضرت يوسف(ع) آمده است و هر كدام جريان و داستاني جداگانه دارد:
آيه 18 يوسف «و جاءو علي قميصه بدمٍ كذب»؛
آيه 25 يوسف «واستبقا البابَ و قدَّت قميصه مِن دُبُر»؛
و آيه 93 يوسف «اِذهبوا بقميصي هذا فألقوه علي وجه ابي يأت بصيراً».

فردوسي

حكيم ابوالقاسم فردوسي توسي( متولد حدود 329 هـ.ق، متوفاي 411 يا 416) يكي از بزرگ‌ترين حماسه سرايان جهان مي‌باشد كه وي جزو سرايندگان« سبك خراساني» است و«شاهنامه» اثر مشهور اوست.
نمونه‌هايي از تأثير پذيري او:
بيـاراي خـوان و بپيـماي جـام زتـيـمـار گيـتي مـَبر هيـچ نـام
اگـر چرخِ گردان كشد زين ِتـو سر انجام خِشت است بالين تو
دلت را بـه تيمار چنـدين مبند ‌‌ بس ايـمن مـشو بر سپـهر بلند
كه تلميح است به آياتي چون« كلّ نفسٍ ذائقة الموت»( آل عمران، 3 / 185) و آيه? «كلّ من عليها فان»( الرحمن،55 / 26) و آيه? «اينما تكونوا يدرككم الموت و لو كنتم في بروج مشيّدة»
(نساء، 4 / 78)
بيـا تـا جهان را بـه بـد نسپـريم به كوشـش همه دستِ نيكي بريم
نبـاشد همي نيك و بـد پايـدار همـان بـه كـه نيـكي بـُوَد يادگار
كه آن گنج و ديـنار و كاخِ بلنـد نخواهـد بُدن مـر تـو را سودمنـد
كه تلميحي است به آياتي چون آيه 17 سوره? رعد «فأمّا الزبد فيذهب جفاءَ وامّا مما ينفع الناس فيمكث في الأرض…» و آيه? 88 شعراء «يوم لا ينفع مال و لا بنون» و آيه? 34 توبه «والذين يكنزون الذّهب والفضة و لا ينفقونها في سبيل اللّه فبشرهم بعذابَ اليم».

ناصر خسرو

ناصر خسرو قبادياني بلخي از شاعران بزرگ قرن پنجم است(متولد 394 ، متوفاي 481 هـ.ق)‌.وي نيز مانند بسياري از شاعران بنام از قرآن كريم به صورت‌هاي گوناگون استفاده كرده است.
نمونه هايي از تأثير پذيري او:
كـِرا نايـد گـران امـروز رفتـن بـر رهِ طاعت گران آيد مر آن كس را به روز حَشر ميزان‌ها
اشاره دارد به آيه 8 اعراف «والوزن يومئذٍ الحق فمن ثقلت موازينه فاولئِك هم المفلحون» و آيات 6 تا 9 القارعه« فأمّا من ثقلت موازينه. فهو في عيشةٍ راضيةٍ. و امّا من خفت موازينه. فأمه هاوية».
چون از آن روز بر نينديشي كه بريده شود در او«اَنساب»
كه اقتباس از آيه? 101 مؤمنون است:«فاذا نفِخ في الصور فلا انساب بينهم يومئذ و لا يتساءلون»
هـو الأول هو الآخر هو الظاهر هوالباطن منّزه مالك الملكي كه بي پايان حشر دارد
اقتباس از آيه 3 حديد «هو الأول والآخر والظاهر والباطن و هو بكلّ شي? عليم» و آيه 26 آل‌عمران «قل اللهم ّمالك الملك تؤتي الملك من تشاء…»
بـر آنچـه داري در دست شـادمانه مبـاش
وز آنچه از كف تو رفت از آن دريغ مخور
اشاره و تلميح به آيه? 23 حديد دارد «لكيلا تأسوا علي مافاتكم ولا تفرحوا بما آتاكم».

سنايي غزنوي

ابوالمجد مجدود بن آدم، شاعر و عارف فارسي زبان سده? ششم هجري نيز از جمله كساني است كه تأثير پذيري لفظي و معنوي زيادي از قرآن و حديث در آثار او ديده مي‌شود. از جمله:
هر چه داري براي ِ حق بگذار كـز گدايـان ظـريف تـر ايثـار
سـيّـد و سـر فــراز آل عـبــا يافت تشـريف سوره?«هل اتي»
زآن سه قرص جوين بي‌مقدار يافت در پيش حـق چنين بازار
كه «حل» يا« تحليل» از سوره?«انسان» يا«هل اتي» است كه مفسران شيعه و سني همه معتقدند در شأن حضرت علي و فاطمه و حسن و حسين(عليهم السلام) است كه در آيه 8 همين سوره مي‌فرمايد: «و يطعمون الطعام علي حبّهِ مسكيناً و يتيماً و اسيراً».
آن دلـبـر عيـّـار اگـر يــار مـََنَسـتـي كوس«لِمن المُلك» زدن كار مَنَستي
گويند كه جـز هيچكسان را نخرد يار من هيچ كسم كاش خريدار مَنَستـي
كه اقتباس از آيه? «لمن الملك اليوم لِلّه الواحد القهّار»(غافر،40/16)؛ در ضمن« لمن الملك زدن » كنايه از مفاخره كردن و دعوت به مبارزه است.

خاقاني

افضل الدين خاقاني شرواني شاعر نامدار ايراني قرن ششم هجري كه وفات وي را سال 595 هجري نوشته‌اند.
عروس عافيت آنگه قبول كرد مرا كه عمر بيش بها دادمش به شيـر بها
مرا به منـزل «الاّالذين » فرود آور فـرو گشاي زمن طمطراق«الشـعرا‌»
كه اقتباس از آيه? 224 تا 227 شعراء است:«والشعراء يتّبعهم الغاوون. الم تر انّهم في كل وادٍ يهيمون. و انّهم يقولونَ ما لا يفعلون. الا‌ّالذين آمنوا و عملوا الصالحات وذكروا اللّه كثيراً…»
خـاقـانيـا بـه سائل اگر يك درم دهي خواهي جزاي آن دو بهشت از خداي ِخويش
پس نام آن كرم نهي اي خواجه بر مَنـِه نـــامِ كـرم بــه داده? روي و ريــاي خـويـش
بـر داده? تـو نـام كـرم كــي بـُود ســزا تـا داده را بـهـشـت شنـاسـي سزاي خويـش
اشاره دارد به آياتي چون آيه? 264 بقره «يا ايها الذين امنوا لا تبطلوا صدقاتكم بالمنّ والأذي» و آيه262 بقره «الذين ينفقون اموالهم في سبيل اللّه ثمّ لا يتبعون ما أنفقوا منّاًولا اذيً…» و آيه?? 6 مدّثر «ولا تمنن تستكثر».

مولانا

مولانا جلال الدين محمد بلخي رومي( متولد 604 ، متوفاي 672 هـ.ق) از شاعران بنام قرن هفتم است. گاه او را مولوي بلخي و گاه مُلاّي رومي مي‌خوانند و اين بدين سبب است كه بلخ در آن روزگار جزو خاك ايران بوده و چون مولانا به زبان فارسي سخن مي‌گفت اديبان ما او را «بلخي و ايراني» مي‌خوانند ؛گرچه ديگران به خاطر اينكه او و خانواده‌اش از ابتدا در آناتولي اقامت داشته‌است و آناتولي هم ايالتي تُرك بوده او را«ترك» مي‌خوانند و چون در گذشته آناتولي بخشي از امپراتوري روم بوده است لذا اين شاعر عارف به«رومي» هم شهرت يافته است.7
امّا نمونه‌هايي از تأثير پذيري وي از قرآن:
جسم خاك از عشق بر افلاك شـد كوه در رقص آمـدو چالاك شد
عشـق جـانِ طـور آمـد عـاشـقــا طور مست«وخَرّ موسي صاعقا»
كه آيه 143 اعراف همراه با تفسيري در شعر خود حلّ كرده( صنعت تحليل):«فلّما تجلّي ربّه للجبل جعله دكّا و خرّ موسي صَعقاً».
تـا اِليـه يـَصعد اطبـابُ الـَكـلم صـاعـداً مـِـنّا اِلـي حيـث عـَلـِم
هـكذا تعـرُج و تـنـزل دايــمــاً ذا فــلا زلــتَ عـلـيــه قـايـمــاً
پارسي گويـيم يعـني اين كَشـِش زآن طـرف آيد كه آمد آن چَشِـش
كه اين ابيات چند آيه را در خود حل كرده است:
آيه 10 فاطر«اليه يصعد الكلم الطيّب والعمل الصالح يرفعه» و آيه? 4 حديد «يعلم ما يلج في الارض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها.»
«زُين لِلناس» حـق آراسته است زآنچه‌حق آراست‌چون تانند رَست
چون پـي«يسكن اليها»ش آفريد كـه تــوانــد آدم از حــوّا بـُريـد؟
كه متأثر از آيات زير است:
آيه «زيّن للناس حبّ الشهوات من النساء والبنين…» (آل عمران، 3 / 14) و آيه? «هو الذي خلقكم من نفس ٍ واحدةٍ و جعل منها زوجها ليسكن اليها»( اعراف، 7 / 189).

سعدي

مشرف الدين بن مصلح الدين عبداللّه شيرازي معروف به شيخ سعدي كه گاه او را مطلقِ«شيخ» مي‌خوانند از بزرگ‌ترين نويسندگان و شاعران زبان فارسي در قرن هفتم است. تاريخ تولد او را مختلف نوشته‌اند از 571 تا 606 هجري قمري و تاريخ وفات او را 691 ذكر مي‌كنند؛صاحب دو كتاب مشهور«گلستان»و «بوستان».
نمونه‌هايي از اشعار وي:
بُوي پيراهن گمگشته? خود مي‌شنوم گر بگويم همه گويند ضلالي است قديم
تلميح به آيات 94 و 95 سوره يوسف است كه قرآن از زبان حضرت يعقوب نقل مي‌كند و مي‌فرمايد:
«انّي لأجد ريح يوسف لو لا أن تفنّدون. قالوا تاللّه انّك لفي ضلالك القديم».
چو كنعان را طبيعت بي هُنر بود پيـمـبر زادگـي قــدرش نيـفـزود
هنر بنماي اگـر داري نـه گوهـر گـل از خار است و ابراهيم از آزر
كه بيت اوّل تلميح به آيات 42 و 43 سوره? هود دارد كه حضرت نوح به فرزندش كنعان مي‌گويد:با ما در كشتي نشين و با كافران مباش و او را غرق كرد و همچنين تلميح به آيات 45 و 46 كه حضرت نوح(ع) خطاب مي‌كند به خداوند: خدايا اين پسر من است و تو وعده فرموده بودي كه دودمان مرا هلاك نكني، خدا مي‌فرمايد:اي نوح! اين پسر از دودمان تو نيست او كارهاي ناشايست انجام داد و بيت دوم نيز تلميح به آيه? 74 سوره انعام دارد كه مي‌فرمايد:
« واذ قال ابراهيم لأبيه ازر اتّتخذ اصناماً الهة»
مرا هر آينه خاموش بودن اولي‌تـر كه جهل پيـش خردمنـد عـذر نـادان است
و مـا اُبـرّي نفـسي و مـا اُزكـّيهـا كه هر چه نقل كنند از بشر در امكان است
كه اقتباس از آيه? 53 سوره يوسف است «و ما اُبّري نفسي انّ النفس لامارة بالسّوء الاّ ما رحم ربّي…»
نمونه‌هايي از كتاب گلستان:
« جان در حمايتِ يك دَمَست و دُنيا وجودي ميان دو عدم، دين به دُنيا فروشان خرند، يوسف فروشند تا چه خرند.«الم اعهد اليكم يا بني ادم أن لا تعبدوا الشيطان» (يس، 36 / 60)
( باب هشتم صفحه 183)
كه نويسنده آيه‌اي از آيات را تضمين كلام خود كرده است.
«صيّاد بي روزي ماهي در دجله نگيرد و ماهي بي اَجَل در خشك[ خشكي] نميرد» (باب هشتم صفحه 185) كه تلميح است به آيه? 6 سوره? هود «وما من دابّةٍ في الأرض ا ِلاّ علي اللّه رزقها» و آيه? 145 آل عمران «و ما كان لنفس أن تموت اِلاّباذن اللّه كتاباً مؤجّلاً»
«… ديدم كه نصيحت نمي‌پذيرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمي كند، تركِ مناصحت گرفتم و روي از مصاحبت بگردانيدم و قول حكما كار بستم كه گفته‌اند: بلّغ ما عليك فان لم يَقبَلوا ما عليك…»
كه ظاهراً اقتباس يا حل آيه 67 سوره? مائده است «يا ايها الرسول بَلّغ ما اُنزِلَ اِليك مِن ربّك» و يا تلميح است به آيه 20 آل عمران «و اِن تولّوا فانّما عليك البلاغ».
زبان بريده بكنجي نشسته صُمّ بكم به از كسي كه نباشد زبانش اندر حُكم
اقتباس از دو آيه? 18 و 171 بقره «صمّ بكم عمي فهم لا يرجعون( فهم لا يعقلونَ)»

حافظ

شمس الدين محمد معروف به خواجه حافظ شيرازي و ملقب به «لسان الغيب»، شاعر و غزل‌سراي بلند آوازه? ايران در سده? هشتم هجري است «متوفاي 791 هـ.ق).با بررسي ديوان اشعار وي در مي يابيم كه حافظ با قرآن مأنوس و همدم بوده است تا جايي كه مي‌گويد «هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم.»
در اينجا تعدادي از ابيات كه لفظ«قرآن»در آن بكار رفته است در ذيل مي‌آوريم.
- حافظا در كنج فـقر و خلـوت شبهـا ي تـار تا بود وِردت دعـا و درس قرآن غم مخور
- نـديــدم خـوشـتـر از شـعـر تــو حـافــظ بـه قــرآنــي كـــه انــدر سـيـنــه داري
ـ حافظا مي‌خور و‌رندي كن و‌خوش‌باش‌ولي دام تـزويـر مـَـنه چـون دگـران قــرآن را
- اي چـنـگ فـرو بـرده بـه خـونِ دلِ حـافظ فكرت مگر از غيرت قرآن و خدا نيست؟
- عشقـت رسد بـه فرياد گر خود بسان حافظ قـرآن زبـر بخـوانـي بـا چـارده روايــت
- حافـظ بـه حق قـرآن كز شيـد وزرق باز آي باشد كه گوي عيش در اين ميان توان زد
- زحافـظان جـهان كس چون بنده جمع نكرد لطائـف حـكـمـي بـا نـكـات قــرآنـي
- صبح خيـزي وسعـادت طلبـي چون حافظ هر چـه كردم همـه از دولت قـرآن كـردم
- زاهـد ار رنـدي حـافظ نـكند فهم چــه شد ديو بگـريـزد از آن قـوم كه قـرآن خواننـد

نمونه هاي ديگر از تأثير پذيري:

من اگر نيكم اگر بد برو خود را باش هر كسي آن درود عاقبت كار كه كِشت
كه تلميح است به آيات 39 نجم «وأن ليس للا نسان الاّماسعي» و آيه? 46 فصلت «من عمل صالحاً فلِنفسه ومن اساء فعليها» وآ?يه 38 مدثر «كلّ نفسٍ بما كسبت رهينة»
عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
كه تلميح به آياتي است كه چند بار در قرآن تكرار شده از جمله آيه? 164 انعام «… ولا تزر وازرة وزر اخري…»
پير ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد
تلميح به آيه? 14 مؤمنون دارد «ثم انشأناه خلقاً آخَر فتبارك اللّه احسن الخالقين»
نيست در دايره يك نقطه خلاف از كم و بيش كه من اين دايره بي چون و چرا مي‌بينم
تلميح به آيه? 27 ص «و ما خلقنا السماء والارض و ما بينهما باطلاً» و آيه? 191 آل عمران «…و يتفكّرون في خلق السموات والارض ربّنا ما خلقت هذا باطلاً»
با تو آن عهد كـه در وادي ايمـن بستيـم همچو موسي«اَرِني» گوي به«ميقات»بريم
اقتباس از آيه 143 اعراف «ولمّا جاء موسي لميقاتنا و كلّمه ربّه قال ربّ ارني أنظُر اليك قال لن تراني…»
آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه? فال به نام منِ ديوانه زدند
تلميح و اشاره دارد به آيه? 72 سوره احزاب «انّا عرضنا الأمانةَ علي السموات والارض والجبال فابين اَن يحملنها و أَشفقن منها و حملها الانسان انّه كان ظلوماً جهولاً»
شب وصلست و طي شد نامه? هجر «سـلام هـي حتّي مَطلع الفَجـر»
اقتباس از آيه? 5 سوره قدر.

امثال قرآني

بخشي از آيات قرآن كريم به صورت ضرب المثل در ميان مسلمانان رايج شده است؛ در اينجا پاره‌اي از آن آيات كه در ميان فارسي زبانان رايج است گِرد مي‌آوريم؛ ولي به جهت دوري از دراز نويسي، بدون شرح و توضيح مي‌آوريم (جُز اينكه در بعضي موارد اشاره‌اي به كار برد آن مي‌كنيم) و كاربرد هر يك را به خوانندگان گرامي وا مي‌گذاريم. در ضمن بخشي از اين آيات در ميان توده? مردم و همين طور مبلّغان و اهل قلم رايج است و برخي فقط در ميان خواص واهل قلم.از جمله اين آيات‌زير:
1. «الحمد للّه رب العالمين» اين آيه كاربرد متفاوت دارد و در سوره‌هاي زير آمده است، (فاتحه،1/2)،انعام ،6/45، يونس ،10/10 صافات،37/182 زُمر،39/75 غافر،40/65)
2. «صم بكم» (بقره، 2/18 و 171)
3. «اتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسكم» (بقره،44)
4. «انّ البقر تشابه علينا»(بقره،70) (در مورد بهانه جويي چون بني اسرائيل)
5.«افتؤمنون ببعض الكتاب و تكفرون ببعض» (بقره، 85)
6. «اينما تولوا فثم وجه اللّه» (بقره، 115)
7. «صبغة اللّه و من احسن من اللّه صبغة» (بقره، 135)
8.«انّا للّه و انّا اليه راجعون»(بقره، 156) (هنگام مرگ شخصي و ردّ پيشنهادي و…)
9. «و لا تلقوا بأيديكم الي التّهلكة»(بقره، 195)
10.«كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة»(بقره، 249)
11.«فبهت الذي كفر»(بقره، 258)(محكوم شدن خصم و متحيّر ماندن مدّعي)
12. «لا يكلّف اللّه نفساً الاّ وسعها»(بقره، 286)
13. «واعتصموا بحبل اللّه جميعاً ولا تفرّقوا» (آل عمران، 3/103)
14. «و شاورهم في الأمر»(آل عمران، 159)
15. «و لو كنت فظاً غليظ القلب لانفضّوا من حولك»(آل عمران، 159)
16. «كلّ نفسٍ ذائقة الموت»(آل عمران، 185) (در چند جاي قرآن آمده)
17. «ارض اللّه واسعة» (نساء،4/97)
18.«ما علي الرسول الاّ البلاغ» (مائده، 5/99)
19. «لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين» (انعام، 6/59)
20.«اللّه اعلم حيث يجعل رسالته» (انعام، 124)
21. «و لا تزر وازرة وزر اخري» (انعام، 164)
22.«كلوا و اشربوا و لا تسرفوا» (اعراف، 7/31)
23 .«و لا يدخلون الجنّة حتّي يلج الجمل في سمّ الخياط»(اعراف،40)(محال بودن امري)
24 . «اولئك كالأنعام بل هم اضلّ» (اعراف، 179)
25 .«فليضحكوا قليلاً و ليبكوا كثيراً» (توبه، 9/82)
26 . «أنّ الظنّ لا يغني من الحق ّشيئاً»(يونس، 10/36)
27 .«فاستقم كما اُمرت»(هود، 111/112)
28 .«و فوق كلّ ذي علم عليم»(يوسف، 12/76)
29 .«انّ اللّه لا يغيّر ما بقوم حتّي يغيّروا ما بأنفسهم»(رعد، 13/11)
30 .«ألا بذكر اللّه تطمئن القلوب»(رعد، 28)
31 .«لئن شكرتم لازيدنّكم» (ابراهيم، 14/7) (شكر نعمت نعمتت افزون كند)
32.«وكان الانسان عجولا» (اسراء، 17/11)
33. «يوم ندعوا كلّ اناس بامامهم» (اسراء، 71)
34 .«جاء الحق و زهق الباطل» (ديو چو بيرون رود فرشته در آيد)(اسراء، 81)
35.«هذا فراق بيني بينك» (كهف، 18/78)
36. «والسلام علي من ابع الهدي» (طه، 20/47)
37. «لو كان فيهما آلهة الاّ اللّه لفسدتا» (انبياء ، 21/22) (دو خدا و دو پادشاه و دو رئيس… نشايد)
38. «خسر الدنيا والآخرة ذلك هو الخسران المبين» (حج، 22/11)
39. «ضعف الطالب والمطلوب» (حج، 73)
40. «كل حزب بمالديهم فرحون» (مؤمنون، 23/53) (تا سمند زمان در يورش اس كس نگويد دوغ من ترش است)
41. «نور علي نور» (نور، 24/35)
42. «وسيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون» (شعراء، 26/227)
43. «ان او هن البيوت لبيت العنكبوت»(عنكبوت، 29/41)
44. «هل يستوي الذين يعلمون والذين لا يعلمون» (زمر، 39/9)
45. «يداللّه فوق ايديهم» (فتح، 48/10)
46. «انما المؤمنون اخوة» (حجرات، 49/10)
47. «ان بعض الظن ثم» (حجرات، 12)
48. «ان اكرمكم عنداللّه اتقاكم» (حجرات، 13)
49. «ونحن اقرب اليه من حبل الوريد» (ق، 50/16) (دوست نزديكتر از من به من است…)
50. «ليس للانسان الا ماسعي» (نجم، 53/39)
51. «كل من عليها فان» (الرحمن، 55/26)
52. «لكيلا تأسوا علي ما فاقكم ولا فرحوا بما آتاكم» (حديد، 57/23)
53. «لم قولون ما لا تفعلون» (صف، 61/2) (دو صد گفته چو نيم كردار نيست)
54. «نصر منم اللّه و فتح قريب» (صف، 13)
55. «ولا تمنن تستكثر» (مدثر، 74/6)
56. «بل الانسان علي نفسه بصيرة» (قيامت، 75/14)
57. «يا ليتتني كن ترابا» (نبأ، 78/40) (در مقام افسوس و حسرت)
58.«انّ مع العسر يسرا» (انشراح، 94/6)
59. «فمن يعمل مثقال ذرة خيراً يره. ومن يعمل مثقال ذرة شراً يره» (زلزله،99/7، 8)
60. «لكم دينكم ولي دين» (كافرون، 109/6)

واژگان فارسي در قرآن

در ديدگاه صاحب نظران« علوم القرآني» بحث است كه آيا در قرآن، لغات و واژگان غير عربي و معرَّب وجود دارديانه؟ در واقع آنان بحثي را تحت عنوان« واژگان دخيل در زبان عربي» مطرح كرده‌اند كه آيا زبان عربي از غير خودش واژگاني را وام گرفته است يا نه؟ ظاهراً اكثر محققان پذيرفته‌اند كه زبان عربي هم مانند ساير زبانها از اين جريان طبيعي مستثنا نيست كه«واژگان دخيل» در هر زباني يافت مي‌شود؛چرا كه اين پديده? طبيعي در برخورد دو فرهنگ و زبان براي تفهيم و تفاهم يكديگر به وجود مي‌آيد؛ ولي آنچه محل اختلاف آرا واقع شده است در باره? راه يافتن اين واژگان به قرآن است.
«سُيُوطي» در كتاب« الاتقان في علوم القران» بحثي را به همين عنوان مطرح كرده و نظرات مختلفي را ذكر مي‌كند.وي مي‌گويد:
در اين باره دانشمندان نظرات گوناگون دارند و اكثراً معتقداند كه در قرآن واژگان «مُعّرب» و دخيل وجود نداردو سپس دليل هر كدام را به اختصار مي‌آورد؛ ولي عده‌اي هم قايل‌اند كه در قرآن چنين واژگاني هست؛ چون وجود چند واژه به زبان غير عربي قرآن را از« عربي بودن» خارج نمي‌سازد و منافاتي با آيه? «قرآناًعربيّاً»( يوسف/12 2) ندارد. گروهي نيز دليل مي‌آورند كه فلسفه بودن اين واژگان در قرآن به خاطر اين است كه قرآن تمامي علوم اوّلين و آخرين را در بر دارد واز هر چيزي خبر مي‌دهد و اشاره به انواع لغات و زبانها داردتا احاطه? بر هر چيزي را برساند.
عده‌اي هم در جمع بين دو نظريه مي‌گويند: ما هر دو نظر را جمع مي‌كنيم؛ چون اين الفاظ ريشه اش عجمي است ولي عرب زبانها هم استعمال كرده‌اند(البته پس از تفسير و تبديل بر اساس قانون صرفي و نحوي خودشان) و هنگامي كه قرآن نازل شد اين واژگان و حروف با كلام عرب آميخته شده بود. عده‌اي هم معتقداند كه اين الفاظ از باب«تَوارُد» است؛ يعني به طور همزمان اين واژگان در عربي و فارسي و حَبَشي و نبطي و غيره كار برد يكسان داشته است و يك معني خاص اراده كرده‌اند.8

پاورقيها:

1.در اين بخش از كتاب‌هاي زير بهره گرفته ايم:«فنون بلاغت و صناعات ادبي»، جلال الدين همايي؛ «‌تأثير قرآن و حديث در ادب فارسي»، دكتر علي اصغر حلبي و« آرايه هاي ادبي سال سوم دبيرستان»، روح اللّه هادي.
2. بنابر نقل« المعجم المفهرس لألفاظ القرآن» (كتابنامه).
3. فنون بلاغت و صناعات ادبي/386.
4. تأثير قرآن و حديث در ادب فارسي / 72 - 75.
5. از جمله كتاب«امثال قرآن»، علي اصغر حكمت، صص 140 - 337.
6. در اين بخش از دو كتاب زير بهره جسته‌ايم؛ «تأثير قرآن و حديث در ادب فارسي» و «حافظ و قرآن»، (كتابنامه).
7.در ضمن در باره? تأثير پذيري او از احاديث، بيشتر كار شده تا قرآن و كتاب‌هاي مستقلي نيز نوشته‌اند.
8. «الاِتقان في علوم القرآن»، النوع الثامن والثلاثون / 125 - 143 .
جمعه 14 مهر 1391  12:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جايگاه و جلوه‌هاي قرآن و حديث در متون منثور عارفانه فارسي - (تا قرن ششم هجري)*

جايگاه و جلوه‌هاي قرآن و حديث در متون منثور عارفانه فارسي - (تا قرن ششم هجري)*

دكتر علي حسين‌پور
زبان و ادب فارسي، در طول زمان، چنان با فكر و فرهنگ قرآني و حديثي پيوندي مبارك يافته است كه براي پژوهشگري كه امروزه دربارة ادب فارسي به كند و كاو مي‌پردازد چاره‌اي جز شناخت آموزه‌ها و آميزه‌هاي قرآني و حديثي باقي نمي‌ماند. خوشبختانه در سالهاي اخير در زمينة جلوه‌هاي قرآن و حديث در شعر فارسي آثار ارزشمندي به نگارش درآمده است، اما در زمينة اثرپذيري نثرفارسي، بويژه نثر عرفاني فارسي، از قرآن و حديث همچنان نكته‌هاي نگفته بسيار است. نگارنده در مقالة حاضر سعي دارد تا نقش بي‌بديل متون منثور عارفانه فارسي تا قرن ششم هجري را در روند پيوند ادب فارسي با قرآن و حديث بررسي كند؛ و نفاذ و نفوذ آموزه‌هاي قرآني و حديثي را در ذهن و زبان و زندگي عارفان تحليل كند؛ و ضمن اشاره به آيات و احاديث پر كاربرد در آثار منثور عارفان، شيوه‌ها و شگردهايي را كه آنان در رويكرد به آيات و احاديث به كار گرفته‌اند، تبيين نمايد.
كليدواژه‌ها :

قرآن، حديث، عرفان، نثر فارسي.

مقدمه

آنگاه كه به آثار و متون صوفيانه و عارفانة فارسي در قرنهاي چهارم تا ششم هجري نظر مي‌افكنيم، از مايه و ميزان اثرپذيري اين آثار از مفاهيم و مضامين و فضا و فرهنگ قرآني و حديثي در شگفت مي‌شويم. در هر يك از آثار منثور عارفانة بر جاي مانده از اين قرون، دهها بلكه صدها آيه و حديث عيناً اقتباس يا تضمين شده و محور و مدار مضمون پروري‌ها و نكته‌گويي‌هاي صوفيانه و عارفانه قرار گرفته است. براي نمونه، تنها در كتاب كشف المحجوب هجويري كه نخستين اثر منثور صوفيانه به زبان فارسي است، 235 آيه و 134 حديث درج شده است. يا در ترجمة رسالة قشيريه 208 آيه و 42 حديث به كار رفته است. همچنين در كتاب تمهيدات عين القضاة همداني 508 بار از آيات قرآني و 280 مرتبه از احاديث قدسي و نبوي بهره گرفته شده است.
اين رقم، كم و بيش، در مورد ساير آثار صوفيانه و عارفانة منثور در قرون مورد نظر نيز صادق است. البته اين تعداد آيات و احاديث تنها آيات و احاديثي را در بر مي‌گيرد كه مستقيماً در اين آثار و متون اقتباس و تضمين شده است؛ اما حساب آياتي كه ترجمة آنها در اين متون به كار رفته، يا در متون مزبور «حل» شده، يا به صورت تلميحي و اشاري در آنها به كار رفته، يا به صورتهاي مختلف ديگر كه در بخش شيوه‌هاي اثرپذيري در اين مقاله بدانها اشاره شده، از آنها «الهام» گرفته شده است، از حد و حصر خارج است.
به هر روي، اگر بخواهيم دلايل و عوامل و رويه و روند پيوند «ادب فارسي» با «قرآن و حديث» را ريشه‌يابي كنيم، بايد در اين ميان براي آثار منثور صوفيانه و عارفانة فارسي تا قرن ششم هجري جايگاه و پايگاهي رفيع در نظر گيريم. در زبان فارسي تا قرن ششم هجري كتب و رسائل بسياري در موضوع عرفان و تصوف تأليف و تصنيف و در هر يك از آنها ـ همان گونه كه اشاره شد ـ آيات و احاديث فراواني حل و درج شد. مهمترين اين كتب عبارتند از: كشف المحجوب هجويري، ترجمة رسالة قشيريه از ابوعلي عثماني، شرح تعرّف از اسماعيل مستملي بخاري، كتابهاي مناجات نامه، صد ميدان، زاد العارفين، كنز السالكين و طبقات هروي از خواجه عبدالله انصاري، بخش عرفاني تفسير كشف الاسرار از رشيد الدين ميبدي، كتابها و رساله‌هاي سوانح العشاق، رسالة عينيه، بحر الحقيقه، رسالة الطيور، مقالة روح، و نامه‌هاي احمد غزالي، مجموعة آثار و رسائل عرفاني شيخ شهاب الدين سهروردي (شيخ اشراق) شامل هياكل النور، رسالة الطير، صفير سيمرغ، روزي با جماعت صوفيان، في حقيقة العشق، لغت موران، يزدان شناخت و بستان القلوب … ، و رساله‌هاي عرفاني عين القضاة همداني به فارسي شامل نامه‌ها، رسالة جمالي و كتاب مشهور تميهدات. همين كتابها و رسالات است كه در پژوهش حاضر مورد توجه نگارنده بوده و مسألة تأثيرپذيري از قرآن و حديث و شيوه‌هاي آن در آنها با ارائة نمونه‌هاي متناسب بررسي و تحليل شده است.
نفاذ و نفوذ قرآن و حديث در ذهن و زبان و زندگي صوفيان و عارفان
وقتي كه از ارتباط صوفيان و عارفان در قرون مورد نظر با قرآن و حديث سخن مي‌گوييم مقصود تنها اين نيست كه آنها نوشته‌هاي خويش را به زيور و زينت آيات و احاديث مي‌آراسته‌اند و از اين طريق، نوشته‌هاي خويش را وجاهت و طراوت مي‌بخشيده‌اند، بلكه سخن اين است كه قرآن و حديث با ذهن و ضمير صوفيان و عارفان راستين پيشين چنان عجين شده كه اين دو «چون شير و شكر به هم در آميخته‌اند». به تعبير ديگر، مضامين و مفاهيم قرآني و حديثي در آن اعصار بر ذهن و زبان و زندگي صوفيان و عارفان سايه و سيطره افكنده بود. خانقاههاي هر يك از مشايخ و عرفا در آن دوران خود مجالس و محافل وعظ و ارشاد و تعليم علوم ديني بوده و در آنها كلاسهاي قرائت، تعليم و تفسير قرآن و حديث از بازار بسيار گرمي برخورداربوده است. اصولاً مدرسه و مسجد در آن اعصار در بسياري موارد كاركردي يگانه داشته‌اند؛ يعني از يك طرف، مساجد خود مكاتب و مراكز تعليم و تربيت و ارشاد و هدايت مريدان و سالكان بوده و گاه در برخي از مساجد كتابخانه‌هاي بزرگي براي طلاب علوم ديني و عرفاني و جز آن موجود بوده، و از طرف ديگر، در مكاتب و مدارس و خانقاهها نمازهاي جماعت و جلسات قرائت قرآن و ادعيه و اذكار برقرار بوده است. معلمان و مدرسان مكاتب و مساجد يعني همان مشايخ و پيران طريقت و شريعت نيز خود در بيشتر موارد حافظ، معلم و مفسر قرآن و حديث بوده‌اند. مريدان و شاگرداني كه در دفتر و دستگاه چنين معلمان و مرشداني پرورش مي‌يافته‌اند از همان آغاز جواني و جويندگي، با قرآن و حديث مأنوس مي‌شده و در حقيقت، تربيتي قرآني و حديثي داشته‌اند.
شواهد و قرائن در زمينة مطالبي كه عنوان و ادعا شد، بسيار متعدد و متواتر است. براي نمونه، حكايت زير از زبان شيخ اسماعيل سياري در كتاب اسرار التوحيد بيانگر اين نكته است كه چگونه در مجالس ابوسعيد، قاريان و مقريان، قرآن بر مي‌خوانده‌اند: «روز ديگر به مجلس شيخ در شدم؛ مقري بر خواند: «و كذلك اوحينا إليك روحاً من أمرنا ما كنت تدري ما الكتاب و لا الايمان» (شوري/52). شيخ اين كلمه باز مي‌گردانيد و مي‌گفت: ما كنت تدري، ما كنت تدري … » (ابن منور، 1/130).
ماجراي زير نيز دربارة بايزيد بسطامي و رفتن او در كودكي به دبيرستان و يادگيري قرآن در تذكرة الأوليا خواندني است: «نقل است كه چون مادرش به دبيرستان فرستاد چون به سورة لقمان رسيد و به اين آيت رسيد: «أن اشكر لي و لوالديك» (لقمان/14): خداي مي‌گويد مرا خدمت كن و شكرگوي و مادر و پدر را خدمت كن و شكرگوي. استاد معني اين آيت مي‌گفت، بايزيد كه آن بشنيد بر دل او كار كرد؛ لوح بنهاد و گفت: استاد! مرا دستوري ده تا به خانه روم و سخني با مادر بگويم. استاد دستوري داد. بايزيد به خانه آمد. مادر گفت: يا طيفور به چه آمدي؟ مگر هديه‌اي آورده‌اند يا عذري افتادست؟ گفت: نه، كه به آيتي رسيدم كه حق مي‌فرمايد ما را به خدمت خويش و خدمت تو. من در دو خانه كدخدايي نتوانم كرد. اين آيت بر جان من آمده است. يا از خدايم درخواه تا همه آن تو باشم و يا در كار خدايم كن تا همه با وي باشم. مادر گفت: اي پسر! تو را در كار خداي كردم و حق خويشتن به تو بخشيدم …» (عطار نيشابوري، 1/136).
همچنين شواهد فراواني در دست است كه نشان مي‌دهد قرآن و حديث در زندگي روزمرة صوفيان و عرفا و مكالمات و محاورات آنها كاربردي چشمگير داشته است و آنها با نقل بجا و به موقع آيات و احاديث چه نكته‌ها كه نمي‌گفته و چه درسها كه نمي‌آموخته‌اند. در حكايت زير از كشف المحجوب هجويري شاهد آنيم كه شيخ و مراد هجويري، ابوالفضل ختلي، چگونه با ديدن چند مرقعه پوش متكدي، مناسب‌ترين آية قرآن را كه با حال و وضع آنها متناسب بوده، بر شاگرد خويش برخوانده و بدين ترتيب، درسي بزرگ را عملاً به او در آموخته است. هجويري مي‌گويد: «وقتي در خدمت شيخ خود مي‌رفتم اندر ديار آذربايگان؛ مرقعه داري دو سه ديدم كه بر سر خرمن گندم ايستاده بودند و دامنهاي مرقعه پيش كرده تا مرد برزگر گندم در آن افكند. شيخ بدان التفات كرد و برخواند: اولئك الذين اشتروا الضلاله بالهدي فما ربحت تجارتهم و ما كانوا مهتدين (بقره/16)» (هجويري، ص 64).
بدين ترتيب، با چنان ترتيب قرآني و حديثي‌اي كه صوفيان و عارفان راستين پيشين داشته‌اند، عجبي نيست كه در آثار و متون منثور بر جاي مانده از آنها شاهد كاربرد وسيع آيات و احاديث و مضامين و درونمايه‌هاي قرآني و حديثي باشيم؛ تا آنجا كه گاه كلام آنان مملو از آيه و حديث شده و فقط چفت و بست‌هاي جملات به فارسي و از زبان خود آنان و بقيه به عربي و از زبان آيه و حديث است؛ چنانكه در بخش زير، از نامة عارفانة احمد غزالي به عين القضاة همداني از رسالة عينيه مشاهده مي‌كنيم: «از شبيخون مرگ بر حذر بودن شرط است و از تنهايي گور ياد آوردن شرع، «قبل أن يأتي يوم» (شوري/47) يقول فيه «يا ليتنا أطعنا الله و أطعنا الرسولا» (احزاب/64): پيش از آنكه روزي بيايد كه سود ندارد گفتن كاشكي فرمان خدا و رسول نگاه داشتيمي؛ و پيش از آمدن ملك الموت و اين درخواست كه: لولا أخّرتني إلي أجل قريب» (منافقون/10)، و جواب دادن كه: «ألان و قد عصيت قبل و كنت من المفسدين» (يونس/91)، و تهديد: «أو لم تكونوا أقسمتم من قبل ما لكم من زوال» (ابراهيم/44)، و نداي: «و حيل بينهم و بين ما يشتهون» (سبأ/54) (غزالي، مجموعه آثار، ص 213).

آيات و احاديث كليدي و پر كاربرد در آثار منثور صوفيانه و عارفانه

در بررسي آيات و احاديثي كه در متون منثور صوفيانه و عارفانة فارسي به كار گرفته شده است به اين نتيجه مي‌رسيم كه برخي از اين آيات و احاديث، بيشتر مورد توجه عارفان بوده، به گونه‌اي كه بارها و بارها در متون منثور مربوط به عرفان و تصوف بدانها استناد و استشهاد شده است. اين آيات و احاديث در حقيقت، آيات و احاديثي هستند كه با مشرب و مذاق فكري و اعتقادي صوفيان و عارفان مطابقت و موافقت بيشتري داشته و آنها اصول اصلي مكتب و مشرب عرفاني خويش را از اين آيات و احاديث اخذ كرده‌اند. ذيلاً برخي از اين آيات و احاديث كه در متون مورد اشاره كاربرد و بسامد بيشتري يافته‌اند، ذكر مي‌شود:

الف) آيات قرآني

آية امانت: «إنا عرضنا الأمانة علي السموات و الأرض و الجبال فأبين أن يحملنها و أشفقن منها فحملها الانسان انه كان ظلوما جهولا» (اعراف/72).
آية ألست: «و إذ أخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و أشهد هم علي أنفسهم ألست بربكم قالوا بلي شهدنا» (اعراف/172).
آية حب الهي و آية ملامت: «يا ايها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف يأتي الله بقوم يحبّهم و يحبونه أذله علي المؤمنين أعزه علي الكافرين يجاهدون في سبيل الله و لا يخافون في الله لومة لائم» (مائده/54).
آية تجلي: «قال رب أرني أنظر إليك قال لن تراني و لكن انظر الي الجبل فان استقر مكانه فسوف تراني فلما تجلي ربه للجبل جعله دكاً و خرّ موسي صعقا» (اعراف/143).
آية خلافت: «و إذ قال ربك للملائكه اني جاعل في الأرض خليفه …» (بقره/30).
آية معراج: «سبحان الذي أسري بعبده ليلاً من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي الذي باركنا حوله لنريه من آياتنا …» (اسراء/1).
آية مربوط به نفخ روح الهي در كالبد انسان: «و نفخت فيه من روحي» (حجر/29).
جز اينها آيات بسيار ديگري نيز مورد توجه و تأكيد خاص صوفيه بوده است كه براي نمونه مي‌توان بدين موارد اشاره كرد: آية مربوط به عصيان آدم و هبوط انسان، آية مربوط به عصيان ابليس، آية تعليم اسماء، آيه مربوط به قرب الهي به انسان، آية لقاء الله، آيات مربوط به فقر و فقراء، آيات مربوط به صبر، و خشيت الهي و … .

ب) احاديث قدسي و احاديث نبوي:

حديث قرب بالنوافل: «لا يزال عبدي يتقرب إليّ بالنوافل حتي أحبه فإذا احببته كنت له سمعاً و بصراً و يداً و لساناً بي يسمع و بي يبصر و بي ينطق و بي يبطش».
حديث كنز مخفي: «كنت كنزاً مخفياً فأحببت أن ‎أعرف فخلقت الخلق لكي أعرف».
حديث لي مع الله: «لي مع الله وقت لا يسعني فيه ملك مقرب و لا نبي مرسل».
حديث لا أحصي: «لا أحصي ثناءً عليك أنت كما أثنيت علي نفسك».
حديث تخمير طينت آدم: «خمرت طينه آدم بيدي اربعين صباحاً».
حديث خلوص چهل روزه: «من أخلص لله اربعين صباحاً ظهرت ينابيع الحكمه من قلبه علي لسانه».
حديث مستور بودن اولياء: «اوليائي تحت قبائي لا يعرفهم غيري».
حديث اولين مخلوق: «اول ما خلق الله نوري» يا «اول ما خلق الله العقل» يا «اول ما خلق الله القلم».
حديث قلب المؤمن: «قلب المؤمن بيت الله» يا «قلب المؤمن عرش الله» يا «قلب المؤمن بين إصبعين من أصابع الرحمن» يا «قلب المؤمن كالمرآة إذا نظر فيها تجلي ربه» يا «لا يسعني أرضي و لا سمائي و وسعني قلب عبدي المؤمن».
حديث كنت نبيا: «كنت نبياً و آدم بين الماء و الطين».
حديث فخر به فقر: «الفقر فخري و به أفتخر».

شيوه‌ها و شگردهاي به كارگيري قرآن و حديث در متون منثور عارفانه

تأثيرپذيري از قرآن و حديث در آثار و اقوال منثور صوفيانه و عارفانه در قرون مورد نظر صورتها و سيرتهاي مختلف و متنوعي داشته است. گاه اين اثرپذيري در حد استفاده از واژگان و اصطلاحات قرآني و حديثي است؛ گاه جنبة اقتباس و درج يا حل و تحليل به خود مي‌گيرد؛ گاه صورتي تلميحي و اشاري دارد؛ گاه به ترجمه يا تفسير يا تأويل آيه يا حديث پرداخته مي‌شود؛ گاه صورتي استنادي و استدلالي دارد و در مواردي نيز شيوه‌ها و شگردهاي ديگري به خود مي‌گيرد. ذيلاً با تفصيل بيشتر و با ذكر نمونه‌هاي متناسب به هر يك از اين انواع پرداخته مي‌شود:[1]

1 ـ استفاده از واژه‌ها و اصطلاحات قرآني و حديثي

هر طايفه يا صنفي براي خود الفاظ و اصطلاحاتي ويژه دارند كه در بين آنها مرسوم و معهود است و از آن در برقراري ارتباط با يكديگر سود مي‌برند. صوفيه و عرفا نيز در بين خود از الفاظ و اصطلاحات خاصي كه براي آنها داراي بار معنايي ويژه‌اي است، استفاده مي‌كنند. اين الفاظ و اصطلاحات عمدتاً برگرفته از قرآن و حديث و يا برخاسته و بر ساخته از آن است. از آن جمله است اصطلاحاتي چون رضا، فنا، بقا، سكر، سرور، محو، اثبات، قبض، بسط، خوف، رجا، ولايت، ملامت، كرامت، غيبت، حضور، انس، هيبت و نظاير آن كه همگي خاستگاهي قرآني و حديثي دارند. صوفيه عمداً سعي داشته‌اند تا اين الفاظ و اصطلاحات را از قرآن و حديث اخذ كنند تا بدين وسيله، افكار و اعتقادات خود را ريشه‌دار و اصيل جلوه دهند و هم بدين وسيله كلام خود را تيمن و تبرك بخشند. در كشف المحجوب هجويري ذيل «قبض و بسط» كه دو اصطلاح مهم و پر كاربرد صوفيانه‌اند، مي‌خوانيم: «قبض و بسط دو حالتند از احوال ... ؛ آمدنش به كسي نباشد و رفتن به جهدي نه؛ قوله تعالي: «و الله يقبض و يبسط.» (بقره/245) (هجويري، ص 488 ـ 489).
يا در كتاب ترجمة رسالة قشيريه در ذيل فتوت، در آغاز بحث، اين آية قرآني كه دربارة جوانمردان اصحاب كهف است ذكر شده است: «إنهم فتيه آمنوا بربهم» (كهف، 13) و در ادامه، آيه‌اي از قرآن كه در آن حضرت ابراهيم (ع) «فتي» خوانده شده، نقل شده است: «سمعنا فتي يذكر هم يقال له ابراهيم.» (انبياء/60) (قشيري، ص 355 ـ 356).
در نمونة زير از كتاب صد ميدان نيز مشاهده مي‌كنيم كه چگونه خواجه عبدالله انصاري در صدد است تا اصطلاح عرفاني «رعايت» را مقتبس از قرآن كريم جلوه دهد: «از ميدان همت ميدان رعايت زايد؛ قوله تعالي: فما رعوها حق رعايتها.» (حديد/27). (انصاري، صد ميدان، ص 45).
بدين ترتيب، بايد گفت كه يكي از انواع مهم اثرپذيري متون منثور عارفانة فارسي از قرآن و حديث همانا اثرپذيري واژگاني و اصطلاحي است؛ زيرا تقريباً همة اصطلاحات مرسوم در بين صوفيه عيناً يا با اندك تغييراتي مشتق و متخذ از قرآن يا حديث است.

2 ـ اقتباس يا تضمين يا درج آيات و احاديث

بارزترين جلوة اثرپذيري متون مورد نظر از قرآن و حديث همين اثرپذيري اقتباسي يا تضميني است. منظور از اين اثرپذيري آن است كه نويسنده آيه يا حديثي را عيناً و بي‌هيچ تغييري در كلام يا نوشتة خود بياورد. نگاهي اجمالي به فهرست آيات و احاديث مندرج در چنين كتابهايي كافي است تا به مايه و پاية اين نوع از اثرپذيري پي‌ ببريم. براي نمونه، خواجه عبدالله انصاري در كتاب كوچك صد ميدان (هفتاد و سه صفحه) از 117 آية قرآني به صورت تضمين و اقتباس استفاده مي‌كند. در آ‎غاز تمام ميادين صد گانه در اين كتاب آيه‌اي قرآني آمده و بحث بر مدار و محور آن پرورش و گسترش يافته و در متن هر ميدان نيز گاه يك يا چند آية قرآني ديگر درج شده است. براي مثال، ميدان «ارادت» در اين كتاب مشتمل بر ده آية قرآني است: «از ميدان فتوت ميدان ارادت زايد ... : «قل كل يعمل علي شاكلته» (اسراء/74). جملة ارادت سه است: اول ارادت دنياي محض است و ديگر ارادت آخرت محض، سيم ارادت حق محض. اردات دنياي محض آن است كه قوله تعالي: «منكم من يريد الدنيا» (آل عمران/152)، «تريدون عرض الدنيا» (انفال/68)، «من كان يريد حرث الدنيا» (شوري/20)، «من كان يريد العاجله» (اسراء/182)، «من كان يريد الحيوة الدنيا و زينتها» (هود/15)، «إن كنتن تردن الحيوة الدنيا و زينتها» (احزاب/28) ... ؛ ارادت آخرت محض آن است كه قوله تعالي: «من اراد الآخرة» (اسراء/19)، «من كان يريد حرث الآخرة» (شوري/20) ...؛ ارادت حق محض آن است كه قوله تعالي: «إن كنتن تردن الله و رسوله.» (احزاب/29) (انصاري هروي، ص 20 ـ 21).
نمونة ديگر از رسالة الطيور احمد غزالي: «هر كه را حوصلة فهم اين سخنها و نكته‌ها نباشد، گو عهد تازه كن و به طور مرغان آي و بر آشيان مرغان مقام كن... تا سليمان صفت گردي؛ زبان مرغان بياموزي كه: «علمنا منطق الطير» (نمل/16)، كه زبان مرغان، مرغان دانند» (غزالي، مجموعه آثار، رسالة الطيور، ص 85 ـ 86).
در هر يك از كتب منثور عرفاني ديگر نيز صدها آيه و حديث به صورت اقتباس و تضمين به كار رفته است. بدين ترتيب، خوانندگان اين كتب عرفاني، در ضمن مطالعة بخشهاي مختلف اين كتابها، با آيات و احاديث بسياري آشنا مي‌شوند؛ و اين امر، بي‌شك، يكي از مهمترين كاركردها و خدمات ديني و فرهنگي اين قبيل كتب است كه نبايد و نمي‌توان از كنار آن به سادگي گذشت.

3 ـ به كارگيري آيات و احاديث به شيوه حلّ

منظور از اين اثرپذيري آن است كه آيه يا حديث شكسته شود و اجزاء و الفاظ آن به صورتي بريده و از هم گسسته در كلام به كار گرفته شود، به گونه‌اي كه واژه‌هاي تشكيل دهندة آيه يا حديث از هم دور افتد، يا مقدم و مؤخر شود، يا قسمتي از آن حذف شود، يا تغييراتي صرفي يا نحوي در آن ايجاد شود. براي نمونه، در عبارت زير از تمهيدات عين القضاة همداني، آية «يحبهم و يحبونه» (مائده/54) بدين صورت حل شده است: «يحبهم هر لحظه تمثلي دارد مر يحبونه را، و يحبونه هم چنين تمثلي دارد» (عين القضاة، ص 124). خواجه عبدالله انصاري نيز همين آيه را به صورت زير در مناجات‌نامه‌اش حل نموده است: «الهي! يحبهم تمام است، يحبونه كدام است» (انصاري، ص 121).
احمد غزالي نيز در سوانح العشاق خويش همين آيه را دستمايه قرار مي‌دهد و نكتة عرفاني ظريفي را گوشزد مي‌كند. شيوة او نيز در ذكر اين آيه مبتني بر حل است. البته آية ديگري نيز در اين بخش از سخنان او درج شده است: «اما ندانم كه عاشق كدام است و معشوق كدام، و اين سري بزرگ است؛ زيرا كه امكان دارد كه اول كشش او بود، آنگاه انجاميدن اين؛ و اينجا حقايق به عكس گردد: «و ما تشاؤون إلاّ أن يشاء الله» (تكوير/29). «يحبهم» پيش از «يحبونه» بود به لابد. سلطان العارفين ابويزيد ـ قدس الله روحه ـ گفت: «چندين وقت پنداشتم كه من او را مي‌خواهم؛ خود اول او مرا خواسته بود» (غزالي، مجموعه آثار، ص 146).
در جملات زير از كشف المحجوب هجويري نيز حديث «الفقر فخري» به صورت حل به كار رفته است: «خداوند تعالي مر فقر را مرتبتي و درجتي بزرگ داده است و مر فقرا را بدان مخصوص گردانيده، تا به ترك اسباب ظاهري و باطني گفته‌اند و به كليت به مسبب رجوع كرده، تا فقر ايشان فخر ايشان گشت» (هجويري، ص 22).

4 ـ بهره‌‌گيري از برگردان يا ترجمة آيات و احاديث

در اين نوع از اثرپذيري، نويسنده به جاي اينكه اصل آيه يا حديث را به عربي در كلام و نوشتة خويش به كار گيرد، آن را به فارسي بر مي‌گرداند. در اين شيوه گاه نويسنده هم اصل آيه و حديث و هم صورت ترجمه شدة آن را در نوشته‌اش مي‌آورد و گاه تنها به آوردن ترجمة آيه و حديث بسنده مي‌كند. براي نمونه در شاهد زير از كشف المحجوب هجويري، نخست دو حديث از پيامبر اكرم (ص) نقل شده و سپس هر دو ترجمه شده است: «بدان كه لبس مرقعه شعار متصوف است و لبس مرقعات سنت است، از آنجا كه رسول (ص) فرمود: «عليكم بلباس الصوف تجدون حلاوة الايمان في قلوبكم» ... و نيز رسول (ص) مر عايشه را گفت: «لا تضيعي الثوب حتي ترقعيه» گفت: بر شما باد به جامة پشمين تا حلاوت ايمان بيابيد ... و نيز گفت: جامه را ضايع مكن تا رقعه نزني يعني پيوندها بر آن نگذاري» (هجويري، ص 50).
در نمونة زير نيز از بستان القلوب شيخ اشراق، نخست حديثي از پيامبر اكرم (ص) نقل شده و در ادامه، ترجمة آن آمده است: «رسول عليه السلام مي‌گويد عايشه را رضي الله عنها: ضيقي مجاري الشيطان بالجوع: يعني تنگ گردان رهگذر شيطان را به گرسنگي» (سهروردي، ص 296).
در شاهد زير از كشف المحجوب تنها ترجمة حديث پيامبر آمده و اصل حديث آورده نشده است: «اندر وقت پيغمبر (ع) فقرا و مهاجرين بودند، آنان كه اندر حكم اداي پيغمبر نشسته بودند اندر مسجد وي و از اشغال به كلي اعراض كرده و به ترك معارضه بگفته ... تا رسول (ع) هر كجا يكي از ايشان بديدي، گفتي: مادر و پدرم فداي آنان باد كه خداوند تعالي بر من از براي ايشان عتاب كرد» (هجويري، ص 22).

5 ـ رويكرد به آيات و احاديث به شيوه‌اي تفسيري

در اين نوع از اثرپذيري، نويسنده يا گوينده به ترجمة آيه يا حديث بسنده نمي‌كند، بلكه سعي مي‌كند تا شرح و تفسيري نيز بر آن بيفزايد تا معني و مفهوم آيه يا حديث را براي خواننده و شنونده روشن‌تر سازد. براي نمونه، در تفسير عرفاني و ادبي كشف الاسرار در تفسير آية «إن الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون» (نحل/128) چنين آمده است: «آيتي بدين كوتاهي، نگر كه در زير آن چند است از اين معاني: هر چه نواخت است از اكرام و افضال حق ـ جل جلاله ـ مر بنده را، همه در زير آن است كه: «إن الله مع»؛ هر چه خدمت است از انواع عبادت و ابواب معاملت كه بنده كند الله را، همه در زير اين شود كه: «إتقوا»؛ و هر چه حقوق خلق است بر يكديگر در فنون معاملات، همه در زير اين است كه: «محسنون» (ركني يزدي، ص 106).
در كتاب ترجمة رسالة قشيريه، از باب چهارم تا باب پنجاه و چهارم در ابتداي هر باب، آيه‌اي از قرآن كريم ذكر شده و پس از آن سعي شده است تا با نقل احاديث و آيات ديگر و ذكر اقوالي از ديگر عرفا و نكات ديگر، موضوعي كه آن آيه بدان اشاره دارد، شرح و تفسير شود. عناوين برخي از اين بابها عبارتند از: توبه، مجاهده، خلوت، تقوي، ورع، زهد، خاموشي، خوف، رجاء، حزن، گرسنگي، خشوع، مخالفت نفس، قناعت، توكل و ... براي مثال، باب شانزدهم دربارة «مخالفت نفس» است؛ در اين باب مي‌خوانيم: «قال الله تعالي: و أمّا من خاف مقام ربه و نهي النفس عن الهوي (نازعات/40) ... پيغامبر صلي الله عليه و سلم گفت كه بيشترين چيزي كه بر امت خويش بترسم، متابعت هواست و درازي امل ... و بدان كه مخالفت نفس سر همه عبادتهاست. از پيران پرسيدند از اسلام گفتند: نفس را به شمشير مخالفت بكش ... ذو النون مصري گويد: مخالفت نفس، دست بداشتن شهوتهاست ...». (قشيري، ص 225).
در شاهد زير نيز شيخ اشراق سعي مي‌كند تا منظور از «قلب» را در لسان قرآني تفسير و تبيين كند: «قرآن فرمود: «إن في ذلك لذكري لمن كان له قلب» (ق/37) و «نزل به الروح الأمين علي قلبك» (شعراء/193 ـ 194)، و اين قلب را نفس ناطقة انساني خوانند، و قلب حقيقي نه آن پاره گوشت است كه در سوي چپ آدمي آفريده است و اندرون سينه؛ و بدين قلب، نفس ناطقة انساني مي‌خواهد و آن در تن آدمي نيست، بلكه نظري از آن او به تن آدمي است و نظري به عالم ملكوت، و او را روح هم خوانند و به زبان پارس روان گويند و حكما نفس خوانند تا اشتباه نشود» (سهروردي، مجموعه آثار، يزدان شناخت، ص 410).

6 ـ رويكرد به آيات و احاديث از منظر تأويل

تأويل آيات و احاديث هر چند مختص آثار صوفيانه و عارفانه نيست، اما اين شيوه در نزد صوفيه و عرفا از جايگاه ويژه‌تري برخوردار است. صوفيه در تلاش براي دستيابي به روح و ريشه و باطن حقيقت، از رويه و پوسته و ظاهر آيات و احاديث مي‌گذشته و دست به تأويل و تبديل آنها مي‌زده‌اند. آنها بر طبق حديثي كه براي قرآن هفت يا هفتاد بطن در نظر گرفته، به ظهر و ظاهر آيات و احاديث قناعت نمي‌كرده، بلكه به دنبال راهيابي به بطون و متون و كنوز و رموز آنها بوده‌اند.
از اين رو، آثار منثور صوفيانه و عارفانة فارسي از ديدگاه تأويل آيات و احاديث، بسيار غني و قابل توجه است. براي نمونه، هجويري در جملات زير از كشف المحجوب سعي مي‌كند تا «هذا ربي» گفتن ابراهيم (ع) را خطاب به آفتاب و ماه و ستاره (انعام/76 و 78)، توجيه و تأويل كند و معنا و مفهومي صوفي پسندانه از آن ارائه دهد: «و اين مقام مشاهدت باشد كه بنده اندر غلبة دوستي فاعل به درجتي رسد كه اندر فعل وي نگرد، فعل نبيند، جمله فاعل بيند؛ چنانكه كسي اندر صورتي نگرد؛ مصوّر بيند؛ و حقيقت اين، به قول خليل (ع) باز گردد كه ماه و آفتاب و ستاره را گفت: هذا ربي؛ و آن اندر حال غلبة شوق بود كه هر چه مي‌ديد جمله به صفت محبوب خود مي‌ديد» (هجويري، ص 112).
آثار عين القضاة همداني خاصه تمهيدات او پر است از نگاه و نگرش تأويلي عين القضاة به آيات و روايات. براي مثال، در تأويل «و الشمس و ضحاها و القمر إذا تلاها ...» (شمس، 1 و 2) مي‌نويسد: «داني كه اين آفتاب چيست؟ نور محمدي باشد كه از مشرق ازلي بيرون آيد؛ و ماهتاب داني كه كدام است؟ نور سياه عزراييلي كه از مغرب ابدي بيرون رود» (عين القضاة، ص 126).
در عبارت زير نيز عين القضاة سعي دارد تا از دو حديث از پيامبر اكرم (ص)، معني و مفهومي تأويلي ارائه دهد: «عليكم بدين العجايز؛ سخت خوب گفت كه اي عاجز كه تو سر و طاقت عشق نداري، ابلهي اختيار كن كه: اكثر اهل الجنه البله و للمجالسه قوم آخرون. هر كه بهشت جويد او را ابله مي‌خوانند؛ جهاني طالب بهشت شده‌اند و يكي طالب عشق نيامده، از بهر آنكه بهشت نصيب نفس و دل باشد و عشق نصيب جان و حقيقت» (همو، ص 111).
نوعي از اثر پذيري تأويلي در متون منثور صوفيانه آن است كه نويسنده آيه يا حديثي را كه در صدد بيان مطلب خاصي است و شأن نزول ويژه‌اي دارد، براي بيان مفهوم و مطلب مورد نظر خود كه همان انديشه‌ها و تعاليم صوفيانه است به كار مي‌گيرد. براي نمونه، عين القضاة در تمهيدات لزوم رازگويي و واقعه‌گويي مريد با پير و كتمان اسرار از غير او را از داستان يوسف (ع) استنباط مي‌كند و مي‌نويسد: «ادب ديگر آن است كه احوال خود جمله با پير بگويد كه پير او را روز به روز و ساعت به ساعت تربيت مي‌كند. «نحن نقص عليك احسن القصص» (يوسف/3) از اين كلمه نشان دارد كه پير از بهر راه است به خدا، و آنچه بدين پير تعلق دارد آن باشد كه راه نمايد، و آنچه به مريد تعلق دارد آن باشد كه جز پير به كس راز نگويد و زيادت و نقصان نگذارد. واقعه يوسف صديق: «اذا قال يوسف لابيه يا ابت إني رأيت احد عشر كوكبا» (يوسف/4) واقعه گفتن مريدان است با پيران. پس يعقوب گفت: «يا بنيّ لا تقصص روياك علي اخوتك» (يوسف/5). اول وصيت كه پير مريد را كند آن است كه: واقعه خود را به كسي مگو ...» (همو، ص 32).
در ترجمة رساله قشيريه نيز بارها همين نوع اخير از اثرپذيري تأويلي را مشاهده مي‌كنيم؛ براي مثال قشيري از آية «اياك نعبد و اياك نستعين» (حمد/5) براي تبيين مسألة «جمع» و «تفرقه» كه دو اصطلاح صوفيانه است استفاده مي‌كند: «هر كه او را تفرقه نبود عبادتش نبود و هر كه او را جمع نبود معرفتش نبود. قول خداي تعالي: اياك نعبد اشارت است به تفرقه، و اياك نستعين اشارت است به جمع» (قشيري، ص 104).
هم او آيه «فلما رأينه اكبرنه و قطّعن ايديهن» (يوسف/31) را كه راجع به ماجراي يوسف (ع) و گذر داده شدن او از پيش روي زنان مصر و شگفت‌زده شدن آنها از جمال يوسف است و در نتيجه، خود را نديدن آنها و دست خويش بريدنشان، براي تبيين مسألة «فنا»ي عارفانه به كار مي‌گيرد (همو، ص 108). يا از آية «فلما تجلي ربه للجبل جعله دكّا و خرّ موسي صعقا» (اعراف/143) بهره مي‌گيرد تا مسألة «سكر» (در مقابل صحو) را كه از اصطلاحات پر كاربرد عرفاني است تشريح كند (همو، ص 113 ـ 114).
از همه ظريف‌تر فهم تأويلي بشر حافي است از آيه «و الله جعل لكم الارض بساطاً» (نوح/19) كه حكايت آن را در اسرار التوحيد ابو سعيد ابوالخير مي‌خوانيم: «و بشر حافي هرگز كفش و پاي افزار در پاي نكرد، گفت: حق سبحانه و تعالي مي‌گويد: «و الله جعل لكم الارض بساطا» زمين بساط حق است، سبحانه و تعالي، من روا ندارم كه بر بساط حق تعالي، با كفش و پاي افزار روم. همة عمر پاي برهنه رفت، و بدين سبب او را حافي لقب دادند» (ابن منور، ص 22).

7 ـ رويكرد زيباشناسانه و ذوقي به آيات و احاديث

مقصود از اين اثرپذيري آن است كه نويسنده با آيات و احاديث برخوردي ذوقي و بلاغي داشته باشد، يعني با استفاده از ظرايف و زيباييها و قابليتهاي قرآني و حديثي بر بلاغت و ادبيت نوشته خويش بيفزايد. نمونة زير از تفسير عرفاني و ادبي كشف الاسرار ميبدي نمونة زيبا و گويايي است براي اين گونه از اثرپذيري. در اين نمونه، ميبدي به زيبايي هر چه تمامتر، سخنان موسي (ع) را خطاب به بلعام باعور ـ عابد مستجاب الدعوه‌اي كه با موسي (ع) در افتاد، گزارش مي‌كند: «موسي دلتنگ گشت، گفت: مرا چه بود كه در تيه بمانده‌ام؟ گفتند: تير بلعام بر قدم تو آمده است. موسي گفت: و ما را خود دعايي مستجاب نيست؟ گفتند: هست، هر آنچه بايد بخواه. گفت: اي بلعام بد مرد! ما را نيز در كنانه كليمي تير دعوتي است كه در هر كدام اندازيم دمار وي بر آريم. آنگه يد بيضا در كنانه كليمي كرد؛ تير استقامت بر كشيد، در كمان «اشرح لي صدري» (طه/25) نهاد، به بازوي «سنشدّ عضدك» (قصص/35) در كشيد، بر سينه بلعام زد و گفت: الهي! در بهينه وقت، بهينه چيز از او واستان. گفت: بهينه وقت اين است و بهينه چيز ايمان است. «فمثله كمثل الكلب» (اعراف/176)، ايمان مرغوار از آن بيچاره بر پريد و اسم اعظم از وي روي پوشيد» (ركني يزدي، ص 127).
در نمونة زير نيز شيخ شهاب الدين سهروردي در رسالة لغت موران خويش در ضمن داستاني نمادين شهيدان راه حق را به «آفتاب پرست» كه عاشق آفتاب است و از سوختن باكي ندارد تشبيه مي‌كند و دشمنان و كشندگان آنها را به «خفاش» كه شب پرست است و دشمن آفتاب، و بدين طريق در صدد بيان اين نكته بر مي‌آيد كه مرگ براي شهيدان به منزلة حيات است و آنها خود چنين مرگي را به دعا از خدا مي‌طلبند. خلاصة داستان چنين است: «وقتي خفاشي چند را با حربا خصومت افتاد ... و حرباي مسكين را به تعاون و تعاضد يكديگر در كاشانه ادبار خود كشيدند و آن شب محبوس بداشتند. بامداد گفتند: اين حربا را طريق تعذيب چيست؟… رأيشان بر آن قرار گرفت كه هيچ تعذيب بتر از مشاهدت آفتاب نيست؛ ... قياس بر حال خويش كردند و او را به مطالعت آفتاب تهديد مي‌كردند. حربا از خدا خود اين مي‌خواست مسكين حربا در خود آرزوي اين نوع قتل مي‌كرد ... چون آفتاب برآمد او را از خانه نحوست خود به در انداختند تا به شعاع آفتاب معذب شود، و آن تعذيب، احياء او بود: «و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون فرحين بما آتيهم الله من فضله» (آل عمران/169 ـ 170؛ سهروردي، مجموعه آثار، ص 301 ـ 302).
عين القضاة نيز در رسالة جمالي با استفاده از اين آية قرآن كه: «و ننزّل من القرآن ما هو شفاء» (اسراء/82) تشبيه و تمثيل زيبايي را بدين گونه ترتيب مي‌دهد: بدان كه مثال پيغمبران مثال طبيبان است و مثال خلق، بيماران، و مثال قرآن، خزانه. داروي همه بيماران آنجا بود و براي اين گفت حق تعالي: «و ننزّل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمؤمنين» (اسراء/82). و همچنان كه هر كسي كه به طبيب ايمان ندارد بيماري او هر روز زيادت گردد، همچنين كافران و فاسقان كه به گفت او (ص) كار نكنند و هر چه او گفت نكنند، بيماري ايشان هر روز زيادت بود؛ براي اين گفت: «و أمّا الذين في قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الي رجسهم» (توبه/125) و جاي ديگر گفت: «في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا.» (بقره/10) (مايل هروي، خاصيت آينگي، رساله جمالي، ص 264 ـ 265).

8 ـ تلميح به آيات و احاديث

مقصود از اين نوع از اثر پذيري كه فراوان در متون منثور صوفيانه و عارفانه بدان بر مي‌خوريم آن است كه نويسنده به صورتي اجمالي و اشاره‌وار خواننده را به مضمون و محتواي آيه يا حديثي و يا حادثه و واقعه‌اي كه ريشه در فرهنگ قرآني و حديثي دارد، ارجاع دهد. چنانكه احمد غزالي در جملات زير از رسالة الطيور خويش چنين كرده و خواننده را نخست به ماجراي دوري يعقوب (ع) از يوسف (ع) و پناه بردن او به غمخانه (كلبه احزان) و گريستن او بر دوري عزيزش ارجاع داده و در ادامه با آوردن لفظ «تجلي» به ماجراي رفتن موسي (ع) به ديدار حق، جلوه الهي و بيهوش بر زمين افتادن موسي (ع) اشاره مي‌كند: «ما مهمان كرم توايم؛ به نظر لطف تو خرسنديم. پيغام ملك باز آمد كه: برخيزيد و به كلبة احزان خود شويد كه اين حضرت كبريا و بزرگي است، چشم شما طاقت تجلي اين حضرت را ندارد» (غزالي، مجموعه آثار، ص 81 ـ 82).
جملات زير از مناجات نامة خواجه عبدالله نيز متضمن دو تلميح است: «الهي! تو ما را ضعيف خواندي، از ضعيف چه آيد جز خطا، و ما را جاهل خواندي، و از جاهل چه آيد جز جفا» (انصاري، ص 83). اينكه مي‌گويد: «ما را ضعيف خواندي» اشاره دارد به آية «خلق الانسان ضعيفا» (نساء/28) و اينكه مي‌گويد: «ما را جاهل خواندي»، اشاره دارد به «انه كان ظلوما جهولا» (احزاب/72).

كلام آخر

خلاصة كلام آنكه استفادة وسيع و گونه گون صوفيان و عارفان از آيات و احاديث، بيش از هر چيز، اين نكته را تأييد و اثبات مي‌كند كه آنان اصول اصلي و مبنايي تصوف و تفكر عرفاني خويش را از سرچشمه‌ها و آبشخورهاي جوشان و بيكران فكر و فرهنگ قرآني و حديثي اخذ و اقتباس كرده‌اند و حتي اگر بپذيريم كه آنان در گذر زمان و بر اثر تعاملات و مبادلات اجتماعي و فرهنگي، تأثيراتي را نيز از تصوف و شيوه‌هاي زيست زاهدانة مانوي، يوناني، مسيحي، گنوسي، بودايي و نظاير آن برگرفته باشند، بي‌هيچ شبهه‌اي، خطوط اصلي آموزه‌هاي عارفانه و صوفيانة آنان مدد جُسته و مايه گرفته از تعاليم قرآني و حديثي است و رنگ و بوي كاملاً اسلامي دارد.

پاورقيها:

* ـ تاريخ وصول: 16/1/83 ، تاريخ تصويب نهايي: 12/12/83 .
[1]. در اين بخش، براي بررسي شيوه‌هاي اثرپذيري از قرآن و حديث در متون منثور عارفانه همان روشي را به كار بسته‌ام كه آقاي دكتر راستگو در كتاب ارزشمند و روشمند تجلي قرآن و حديث در شعر فارسي آن را طرح ريخته‌اند؛ با اين تفاوت كه ايشان اين شيوه را در شعر فارسي به كار گرفته‌اند، اما در اين مقاله از اين شيوه در بررسي نثر عرفاني فارسي بهره گرفته شده است. بنگريد به: راستگو، سيد محمد، تجلي قرآن و حديث در شعر فارسي، چ 1، سمت، تهران، 1376، بخش «شيوه‌ها و گونه‌هاي اثرپذيري».
منابع:

1. ـ غزالي، احمد، مجموعه آثار فارسي: رسالة الطيور، رساله عينيّه، و سوانح العشاق، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات دانشگاه تهران، 1370.
2. ـ راستگو، سيد محمد، تجلي قرآن و حديث در شعر فارسي، انتشارات سمت، تهران، 1376.
3. ـ عطار نيشابوري، فريد الدين، تذكرة الاولياء، به كوشش رينولد الن نيكلسون، با مقدمة عبدالوهاب قزويني، ج 1، مطبعه بريل ليدن.
4. ـ سهروردي، شيخ شهاب الدين يحيي (شيخ اشراق)، مجموعه آثار فارسي: رساله‌هاي بستان القلوب، يزدان شناخت، لغت موران، با مقدمه و تصحيح و تحشيه سيد حسين نصر، بخش ايران شناسي انستيتوي فرانسوي پژوهشهاي علمي در ايران.
5. ـ قشيري، ابوالقاسم، الرسالة القشيريّه، ترجمه ابو علي عثماني، تصحيح و تعليق بديع الزمان فروزانفر، انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 1367.
6. ـ ركني يزدي، محمد مهدي، برگزيده و شرح كشف الاسرار و عدة الابرار رشيدالدين ميبدي، انتشارات سمت، تهران، 1374.
7. ـ عين القضات همداني، ابوالمعالي عبدالله بن محمد، تمهيدات، با تصحيح عفيف عسيران، كتابخانة منوچهري، تهران، 1341.
8. ـ ابن منور ميهني، محمد، اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد، با مقدمه و تصحيح و تعليق محمدرضا شفيعي كدكني، ج 1، انتشارات آگاه، تهران، 1367.
9. ـ ــــــــــــــــــــــــــ ، مناجات نامه، به تصحيح اسماعيل شاهرودي، انتشارات فخر رازي، تهران، 1373.
10. ـ انصاري هروي، خواجه عبدالله، صد ميدان، به اهتمام قاسم انصاري، طهوري، تهران، 1368.
11. ـ هجويري، علي بن عثمان جلابي، كشف المحجوب، به تصحيح ژوكوفسكي، با مقدمة قاسم انصاري، طهوري، تهران، 1371.
12. ـ مايل هروي، نجيب، خاصيت آينگي: نقد حال، گزاره آرا و گزيده آثار فارسي عين القضات همداني، شامل تمهيدات، نامه‌ها و رساله جمالي، نشر ني، تهران، 1374.
13.

جمعه 14 مهر 1391  12:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جايگاه و جلوه‌هاي قرآن و حديث در متون منثور عارفانه فارسي - (تا قرن ششم هجري)*

جايگاه و جلوه‌هاي قرآن و حديث در متون منثور عارفانه فارسي - (تا قرن ششم هجري)*

دكتر علي حسين‌پور
زبان و ادب فارسي، در طول زمان، چنان با فكر و فرهنگ قرآني و حديثي پيوندي مبارك يافته است كه براي پژوهشگري كه امروزه دربارة ادب فارسي به كند و كاو مي‌پردازد چاره‌اي جز شناخت آموزه‌ها و آميزه‌هاي قرآني و حديثي باقي نمي‌ماند. خوشبختانه در سالهاي اخير در زمينة جلوه‌هاي قرآن و حديث در شعر فارسي آثار ارزشمندي به نگارش درآمده است، اما در زمينة اثرپذيري نثرفارسي، بويژه نثر عرفاني فارسي، از قرآن و حديث همچنان نكته‌هاي نگفته بسيار است. نگارنده در مقالة حاضر سعي دارد تا نقش بي‌بديل متون منثور عارفانه فارسي تا قرن ششم هجري را در روند پيوند ادب فارسي با قرآن و حديث بررسي كند؛ و نفاذ و نفوذ آموزه‌هاي قرآني و حديثي را در ذهن و زبان و زندگي عارفان تحليل كند؛ و ضمن اشاره به آيات و احاديث پر كاربرد در آثار منثور عارفان، شيوه‌ها و شگردهايي را كه آنان در رويكرد به آيات و احاديث به كار گرفته‌اند، تبيين نمايد.
كليدواژه‌ها :

قرآن، حديث، عرفان، نثر فارسي.

مقدمه

آنگاه كه به آثار و متون صوفيانه و عارفانة فارسي در قرنهاي چهارم تا ششم هجري نظر مي‌افكنيم، از مايه و ميزان اثرپذيري اين آثار از مفاهيم و مضامين و فضا و فرهنگ قرآني و حديثي در شگفت مي‌شويم. در هر يك از آثار منثور عارفانة بر جاي مانده از اين قرون، دهها بلكه صدها آيه و حديث عيناً اقتباس يا تضمين شده و محور و مدار مضمون پروري‌ها و نكته‌گويي‌هاي صوفيانه و عارفانه قرار گرفته است. براي نمونه، تنها در كتاب كشف المحجوب هجويري كه نخستين اثر منثور صوفيانه به زبان فارسي است، 235 آيه و 134 حديث درج شده است. يا در ترجمة رسالة قشيريه 208 آيه و 42 حديث به كار رفته است. همچنين در كتاب تمهيدات عين القضاة همداني 508 بار از آيات قرآني و 280 مرتبه از احاديث قدسي و نبوي بهره گرفته شده است.
اين رقم، كم و بيش، در مورد ساير آثار صوفيانه و عارفانة منثور در قرون مورد نظر نيز صادق است. البته اين تعداد آيات و احاديث تنها آيات و احاديثي را در بر مي‌گيرد كه مستقيماً در اين آثار و متون اقتباس و تضمين شده است؛ اما حساب آياتي كه ترجمة آنها در اين متون به كار رفته، يا در متون مزبور «حل» شده، يا به صورت تلميحي و اشاري در آنها به كار رفته، يا به صورتهاي مختلف ديگر كه در بخش شيوه‌هاي اثرپذيري در اين مقاله بدانها اشاره شده، از آنها «الهام» گرفته شده است، از حد و حصر خارج است.
به هر روي، اگر بخواهيم دلايل و عوامل و رويه و روند پيوند «ادب فارسي» با «قرآن و حديث» را ريشه‌يابي كنيم، بايد در اين ميان براي آثار منثور صوفيانه و عارفانة فارسي تا قرن ششم هجري جايگاه و پايگاهي رفيع در نظر گيريم. در زبان فارسي تا قرن ششم هجري كتب و رسائل بسياري در موضوع عرفان و تصوف تأليف و تصنيف و در هر يك از آنها ـ همان گونه كه اشاره شد ـ آيات و احاديث فراواني حل و درج شد. مهمترين اين كتب عبارتند از: كشف المحجوب هجويري، ترجمة رسالة قشيريه از ابوعلي عثماني، شرح تعرّف از اسماعيل مستملي بخاري، كتابهاي مناجات نامه، صد ميدان، زاد العارفين، كنز السالكين و طبقات هروي از خواجه عبدالله انصاري، بخش عرفاني تفسير كشف الاسرار از رشيد الدين ميبدي، كتابها و رساله‌هاي سوانح العشاق، رسالة عينيه، بحر الحقيقه، رسالة الطيور، مقالة روح، و نامه‌هاي احمد غزالي، مجموعة آثار و رسائل عرفاني شيخ شهاب الدين سهروردي (شيخ اشراق) شامل هياكل النور، رسالة الطير، صفير سيمرغ، روزي با جماعت صوفيان، في حقيقة العشق، لغت موران، يزدان شناخت و بستان القلوب … ، و رساله‌هاي عرفاني عين القضاة همداني به فارسي شامل نامه‌ها، رسالة جمالي و كتاب مشهور تميهدات. همين كتابها و رسالات است كه در پژوهش حاضر مورد توجه نگارنده بوده و مسألة تأثيرپذيري از قرآن و حديث و شيوه‌هاي آن در آنها با ارائة نمونه‌هاي متناسب بررسي و تحليل شده است.
نفاذ و نفوذ قرآن و حديث در ذهن و زبان و زندگي صوفيان و عارفان
وقتي كه از ارتباط صوفيان و عارفان در قرون مورد نظر با قرآن و حديث سخن مي‌گوييم مقصود تنها اين نيست كه آنها نوشته‌هاي خويش را به زيور و زينت آيات و احاديث مي‌آراسته‌اند و از اين طريق، نوشته‌هاي خويش را وجاهت و طراوت مي‌بخشيده‌اند، بلكه سخن اين است كه قرآن و حديث با ذهن و ضمير صوفيان و عارفان راستين پيشين چنان عجين شده كه اين دو «چون شير و شكر به هم در آميخته‌اند». به تعبير ديگر، مضامين و مفاهيم قرآني و حديثي در آن اعصار بر ذهن و زبان و زندگي صوفيان و عارفان سايه و سيطره افكنده بود. خانقاههاي هر يك از مشايخ و عرفا در آن دوران خود مجالس و محافل وعظ و ارشاد و تعليم علوم ديني بوده و در آنها كلاسهاي قرائت، تعليم و تفسير قرآن و حديث از بازار بسيار گرمي برخورداربوده است. اصولاً مدرسه و مسجد در آن اعصار در بسياري موارد كاركردي يگانه داشته‌اند؛ يعني از يك طرف، مساجد خود مكاتب و مراكز تعليم و تربيت و ارشاد و هدايت مريدان و سالكان بوده و گاه در برخي از مساجد كتابخانه‌هاي بزرگي براي طلاب علوم ديني و عرفاني و جز آن موجود بوده، و از طرف ديگر، در مكاتب و مدارس و خانقاهها نمازهاي جماعت و جلسات قرائت قرآن و ادعيه و اذكار برقرار بوده است. معلمان و مدرسان مكاتب و مساجد يعني همان مشايخ و پيران طريقت و شريعت نيز خود در بيشتر موارد حافظ، معلم و مفسر قرآن و حديث بوده‌اند. مريدان و شاگرداني كه در دفتر و دستگاه چنين معلمان و مرشداني پرورش مي‌يافته‌اند از همان آغاز جواني و جويندگي، با قرآن و حديث مأنوس مي‌شده و در حقيقت، تربيتي قرآني و حديثي داشته‌اند.
شواهد و قرائن در زمينة مطالبي كه عنوان و ادعا شد، بسيار متعدد و متواتر است. براي نمونه، حكايت زير از زبان شيخ اسماعيل سياري در كتاب اسرار التوحيد بيانگر اين نكته است كه چگونه در مجالس ابوسعيد، قاريان و مقريان، قرآن بر مي‌خوانده‌اند: «روز ديگر به مجلس شيخ در شدم؛ مقري بر خواند: «و كذلك اوحينا إليك روحاً من أمرنا ما كنت تدري ما الكتاب و لا الايمان» (شوري/52). شيخ اين كلمه باز مي‌گردانيد و مي‌گفت: ما كنت تدري، ما كنت تدري … » (ابن منور، 1/130).
ماجراي زير نيز دربارة بايزيد بسطامي و رفتن او در كودكي به دبيرستان و يادگيري قرآن در تذكرة الأوليا خواندني است: «نقل است كه چون مادرش به دبيرستان فرستاد چون به سورة لقمان رسيد و به اين آيت رسيد: «أن اشكر لي و لوالديك» (لقمان/14): خداي مي‌گويد مرا خدمت كن و شكرگوي و مادر و پدر را خدمت كن و شكرگوي. استاد معني اين آيت مي‌گفت، بايزيد كه آن بشنيد بر دل او كار كرد؛ لوح بنهاد و گفت: استاد! مرا دستوري ده تا به خانه روم و سخني با مادر بگويم. استاد دستوري داد. بايزيد به خانه آمد. مادر گفت: يا طيفور به چه آمدي؟ مگر هديه‌اي آورده‌اند يا عذري افتادست؟ گفت: نه، كه به آيتي رسيدم كه حق مي‌فرمايد ما را به خدمت خويش و خدمت تو. من در دو خانه كدخدايي نتوانم كرد. اين آيت بر جان من آمده است. يا از خدايم درخواه تا همه آن تو باشم و يا در كار خدايم كن تا همه با وي باشم. مادر گفت: اي پسر! تو را در كار خداي كردم و حق خويشتن به تو بخشيدم …» (عطار نيشابوري، 1/136).
همچنين شواهد فراواني در دست است كه نشان مي‌دهد قرآن و حديث در زندگي روزمرة صوفيان و عرفا و مكالمات و محاورات آنها كاربردي چشمگير داشته است و آنها با نقل بجا و به موقع آيات و احاديث چه نكته‌ها كه نمي‌گفته و چه درسها كه نمي‌آموخته‌اند. در حكايت زير از كشف المحجوب هجويري شاهد آنيم كه شيخ و مراد هجويري، ابوالفضل ختلي، چگونه با ديدن چند مرقعه پوش متكدي، مناسب‌ترين آية قرآن را كه با حال و وضع آنها متناسب بوده، بر شاگرد خويش برخوانده و بدين ترتيب، درسي بزرگ را عملاً به او در آموخته است. هجويري مي‌گويد: «وقتي در خدمت شيخ خود مي‌رفتم اندر ديار آذربايگان؛ مرقعه داري دو سه ديدم كه بر سر خرمن گندم ايستاده بودند و دامنهاي مرقعه پيش كرده تا مرد برزگر گندم در آن افكند. شيخ بدان التفات كرد و برخواند: اولئك الذين اشتروا الضلاله بالهدي فما ربحت تجارتهم و ما كانوا مهتدين (بقره/16)» (هجويري، ص 64).
بدين ترتيب، با چنان ترتيب قرآني و حديثي‌اي كه صوفيان و عارفان راستين پيشين داشته‌اند، عجبي نيست كه در آثار و متون منثور بر جاي مانده از آنها شاهد كاربرد وسيع آيات و احاديث و مضامين و درونمايه‌هاي قرآني و حديثي باشيم؛ تا آنجا كه گاه كلام آنان مملو از آيه و حديث شده و فقط چفت و بست‌هاي جملات به فارسي و از زبان خود آنان و بقيه به عربي و از زبان آيه و حديث است؛ چنانكه در بخش زير، از نامة عارفانة احمد غزالي به عين القضاة همداني از رسالة عينيه مشاهده مي‌كنيم: «از شبيخون مرگ بر حذر بودن شرط است و از تنهايي گور ياد آوردن شرع، «قبل أن يأتي يوم» (شوري/47) يقول فيه «يا ليتنا أطعنا الله و أطعنا الرسولا» (احزاب/64): پيش از آنكه روزي بيايد كه سود ندارد گفتن كاشكي فرمان خدا و رسول نگاه داشتيمي؛ و پيش از آمدن ملك الموت و اين درخواست كه: لولا أخّرتني إلي أجل قريب» (منافقون/10)، و جواب دادن كه: «ألان و قد عصيت قبل و كنت من المفسدين» (يونس/91)، و تهديد: «أو لم تكونوا أقسمتم من قبل ما لكم من زوال» (ابراهيم/44)، و نداي: «و حيل بينهم و بين ما يشتهون» (سبأ/54) (غزالي، مجموعه آثار، ص 213).

آيات و احاديث كليدي و پر كاربرد در آثار منثور صوفيانه و عارفانه

در بررسي آيات و احاديثي كه در متون منثور صوفيانه و عارفانة فارسي به كار گرفته شده است به اين نتيجه مي‌رسيم كه برخي از اين آيات و احاديث، بيشتر مورد توجه عارفان بوده، به گونه‌اي كه بارها و بارها در متون منثور مربوط به عرفان و تصوف بدانها استناد و استشهاد شده است. اين آيات و احاديث در حقيقت، آيات و احاديثي هستند كه با مشرب و مذاق فكري و اعتقادي صوفيان و عارفان مطابقت و موافقت بيشتري داشته و آنها اصول اصلي مكتب و مشرب عرفاني خويش را از اين آيات و احاديث اخذ كرده‌اند. ذيلاً برخي از اين آيات و احاديث كه در متون مورد اشاره كاربرد و بسامد بيشتري يافته‌اند، ذكر مي‌شود:

الف) آيات قرآني

آية امانت: «إنا عرضنا الأمانة علي السموات و الأرض و الجبال فأبين أن يحملنها و أشفقن منها فحملها الانسان انه كان ظلوما جهولا» (اعراف/72).
آية ألست: «و إذ أخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و أشهد هم علي أنفسهم ألست بربكم قالوا بلي شهدنا» (اعراف/172).
آية حب الهي و آية ملامت: «يا ايها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف يأتي الله بقوم يحبّهم و يحبونه أذله علي المؤمنين أعزه علي الكافرين يجاهدون في سبيل الله و لا يخافون في الله لومة لائم» (مائده/54).
آية تجلي: «قال رب أرني أنظر إليك قال لن تراني و لكن انظر الي الجبل فان استقر مكانه فسوف تراني فلما تجلي ربه للجبل جعله دكاً و خرّ موسي صعقا» (اعراف/143).
آية خلافت: «و إذ قال ربك للملائكه اني جاعل في الأرض خليفه …» (بقره/30).
آية معراج: «سبحان الذي أسري بعبده ليلاً من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي الذي باركنا حوله لنريه من آياتنا …» (اسراء/1).
آية مربوط به نفخ روح الهي در كالبد انسان: «و نفخت فيه من روحي» (حجر/29).
جز اينها آيات بسيار ديگري نيز مورد توجه و تأكيد خاص صوفيه بوده است كه براي نمونه مي‌توان بدين موارد اشاره كرد: آية مربوط به عصيان آدم و هبوط انسان، آية مربوط به عصيان ابليس، آية تعليم اسماء، آيه مربوط به قرب الهي به انسان، آية لقاء الله، آيات مربوط به فقر و فقراء، آيات مربوط به صبر، و خشيت الهي و … .

ب) احاديث قدسي و احاديث نبوي:

حديث قرب بالنوافل: «لا يزال عبدي يتقرب إليّ بالنوافل حتي أحبه فإذا احببته كنت له سمعاً و بصراً و يداً و لساناً بي يسمع و بي يبصر و بي ينطق و بي يبطش».
حديث كنز مخفي: «كنت كنزاً مخفياً فأحببت أن ‎أعرف فخلقت الخلق لكي أعرف».
حديث لي مع الله: «لي مع الله وقت لا يسعني فيه ملك مقرب و لا نبي مرسل».
حديث لا أحصي: «لا أحصي ثناءً عليك أنت كما أثنيت علي نفسك».
حديث تخمير طينت آدم: «خمرت طينه آدم بيدي اربعين صباحاً».
حديث خلوص چهل روزه: «من أخلص لله اربعين صباحاً ظهرت ينابيع الحكمه من قلبه علي لسانه».
حديث مستور بودن اولياء: «اوليائي تحت قبائي لا يعرفهم غيري».
حديث اولين مخلوق: «اول ما خلق الله نوري» يا «اول ما خلق الله العقل» يا «اول ما خلق الله القلم».
حديث قلب المؤمن: «قلب المؤمن بيت الله» يا «قلب المؤمن عرش الله» يا «قلب المؤمن بين إصبعين من أصابع الرحمن» يا «قلب المؤمن كالمرآة إذا نظر فيها تجلي ربه» يا «لا يسعني أرضي و لا سمائي و وسعني قلب عبدي المؤمن».
حديث كنت نبيا: «كنت نبياً و آدم بين الماء و الطين».
حديث فخر به فقر: «الفقر فخري و به أفتخر».

شيوه‌ها و شگردهاي به كارگيري قرآن و حديث در متون منثور عارفانه

تأثيرپذيري از قرآن و حديث در آثار و اقوال منثور صوفيانه و عارفانه در قرون مورد نظر صورتها و سيرتهاي مختلف و متنوعي داشته است. گاه اين اثرپذيري در حد استفاده از واژگان و اصطلاحات قرآني و حديثي است؛ گاه جنبة اقتباس و درج يا حل و تحليل به خود مي‌گيرد؛ گاه صورتي تلميحي و اشاري دارد؛ گاه به ترجمه يا تفسير يا تأويل آيه يا حديث پرداخته مي‌شود؛ گاه صورتي استنادي و استدلالي دارد و در مواردي نيز شيوه‌ها و شگردهاي ديگري به خود مي‌گيرد. ذيلاً با تفصيل بيشتر و با ذكر نمونه‌هاي متناسب به هر يك از اين انواع پرداخته مي‌شود:[1]

1 ـ استفاده از واژه‌ها و اصطلاحات قرآني و حديثي

هر طايفه يا صنفي براي خود الفاظ و اصطلاحاتي ويژه دارند كه در بين آنها مرسوم و معهود است و از آن در برقراري ارتباط با يكديگر سود مي‌برند. صوفيه و عرفا نيز در بين خود از الفاظ و اصطلاحات خاصي كه براي آنها داراي بار معنايي ويژه‌اي است، استفاده مي‌كنند. اين الفاظ و اصطلاحات عمدتاً برگرفته از قرآن و حديث و يا برخاسته و بر ساخته از آن است. از آن جمله است اصطلاحاتي چون رضا، فنا، بقا، سكر، سرور، محو، اثبات، قبض، بسط، خوف، رجا، ولايت، ملامت، كرامت، غيبت، حضور، انس، هيبت و نظاير آن كه همگي خاستگاهي قرآني و حديثي دارند. صوفيه عمداً سعي داشته‌اند تا اين الفاظ و اصطلاحات را از قرآن و حديث اخذ كنند تا بدين وسيله، افكار و اعتقادات خود را ريشه‌دار و اصيل جلوه دهند و هم بدين وسيله كلام خود را تيمن و تبرك بخشند. در كشف المحجوب هجويري ذيل «قبض و بسط» كه دو اصطلاح مهم و پر كاربرد صوفيانه‌اند، مي‌خوانيم: «قبض و بسط دو حالتند از احوال ... ؛ آمدنش به كسي نباشد و رفتن به جهدي نه؛ قوله تعالي: «و الله يقبض و يبسط.» (بقره/245) (هجويري، ص 488 ـ 489).
يا در كتاب ترجمة رسالة قشيريه در ذيل فتوت، در آغاز بحث، اين آية قرآني كه دربارة جوانمردان اصحاب كهف است ذكر شده است: «إنهم فتيه آمنوا بربهم» (كهف، 13) و در ادامه، آيه‌اي از قرآن كه در آن حضرت ابراهيم (ع) «فتي» خوانده شده، نقل شده است: «سمعنا فتي يذكر هم يقال له ابراهيم.» (انبياء/60) (قشيري، ص 355 ـ 356).
در نمونة زير از كتاب صد ميدان نيز مشاهده مي‌كنيم كه چگونه خواجه عبدالله انصاري در صدد است تا اصطلاح عرفاني «رعايت» را مقتبس از قرآن كريم جلوه دهد: «از ميدان همت ميدان رعايت زايد؛ قوله تعالي: فما رعوها حق رعايتها.» (حديد/27). (انصاري، صد ميدان، ص 45).
بدين ترتيب، بايد گفت كه يكي از انواع مهم اثرپذيري متون منثور عارفانة فارسي از قرآن و حديث همانا اثرپذيري واژگاني و اصطلاحي است؛ زيرا تقريباً همة اصطلاحات مرسوم در بين صوفيه عيناً يا با اندك تغييراتي مشتق و متخذ از قرآن يا حديث است.

2 ـ اقتباس يا تضمين يا درج آيات و احاديث

بارزترين جلوة اثرپذيري متون مورد نظر از قرآن و حديث همين اثرپذيري اقتباسي يا تضميني است. منظور از اين اثرپذيري آن است كه نويسنده آيه يا حديثي را عيناً و بي‌هيچ تغييري در كلام يا نوشتة خود بياورد. نگاهي اجمالي به فهرست آيات و احاديث مندرج در چنين كتابهايي كافي است تا به مايه و پاية اين نوع از اثرپذيري پي‌ ببريم. براي نمونه، خواجه عبدالله انصاري در كتاب كوچك صد ميدان (هفتاد و سه صفحه) از 117 آية قرآني به صورت تضمين و اقتباس استفاده مي‌كند. در آ‎غاز تمام ميادين صد گانه در اين كتاب آيه‌اي قرآني آمده و بحث بر مدار و محور آن پرورش و گسترش يافته و در متن هر ميدان نيز گاه يك يا چند آية قرآني ديگر درج شده است. براي مثال، ميدان «ارادت» در اين كتاب مشتمل بر ده آية قرآني است: «از ميدان فتوت ميدان ارادت زايد ... : «قل كل يعمل علي شاكلته» (اسراء/74). جملة ارادت سه است: اول ارادت دنياي محض است و ديگر ارادت آخرت محض، سيم ارادت حق محض. اردات دنياي محض آن است كه قوله تعالي: «منكم من يريد الدنيا» (آل عمران/152)، «تريدون عرض الدنيا» (انفال/68)، «من كان يريد حرث الدنيا» (شوري/20)، «من كان يريد العاجله» (اسراء/182)، «من كان يريد الحيوة الدنيا و زينتها» (هود/15)، «إن كنتن تردن الحيوة الدنيا و زينتها» (احزاب/28) ... ؛ ارادت آخرت محض آن است كه قوله تعالي: «من اراد الآخرة» (اسراء/19)، «من كان يريد حرث الآخرة» (شوري/20) ...؛ ارادت حق محض آن است كه قوله تعالي: «إن كنتن تردن الله و رسوله.» (احزاب/29) (انصاري هروي، ص 20 ـ 21).
نمونة ديگر از رسالة الطيور احمد غزالي: «هر كه را حوصلة فهم اين سخنها و نكته‌ها نباشد، گو عهد تازه كن و به طور مرغان آي و بر آشيان مرغان مقام كن... تا سليمان صفت گردي؛ زبان مرغان بياموزي كه: «علمنا منطق الطير» (نمل/16)، كه زبان مرغان، مرغان دانند» (غزالي، مجموعه آثار، رسالة الطيور، ص 85 ـ 86).
در هر يك از كتب منثور عرفاني ديگر نيز صدها آيه و حديث به صورت اقتباس و تضمين به كار رفته است. بدين ترتيب، خوانندگان اين كتب عرفاني، در ضمن مطالعة بخشهاي مختلف اين كتابها، با آيات و احاديث بسياري آشنا مي‌شوند؛ و اين امر، بي‌شك، يكي از مهمترين كاركردها و خدمات ديني و فرهنگي اين قبيل كتب است كه نبايد و نمي‌توان از كنار آن به سادگي گذشت.

3 ـ به كارگيري آيات و احاديث به شيوه حلّ

منظور از اين اثرپذيري آن است كه آيه يا حديث شكسته شود و اجزاء و الفاظ آن به صورتي بريده و از هم گسسته در كلام به كار گرفته شود، به گونه‌اي كه واژه‌هاي تشكيل دهندة آيه يا حديث از هم دور افتد، يا مقدم و مؤخر شود، يا قسمتي از آن حذف شود، يا تغييراتي صرفي يا نحوي در آن ايجاد شود. براي نمونه، در عبارت زير از تمهيدات عين القضاة همداني، آية «يحبهم و يحبونه» (مائده/54) بدين صورت حل شده است: «يحبهم هر لحظه تمثلي دارد مر يحبونه را، و يحبونه هم چنين تمثلي دارد» (عين القضاة، ص 124). خواجه عبدالله انصاري نيز همين آيه را به صورت زير در مناجات‌نامه‌اش حل نموده است: «الهي! يحبهم تمام است، يحبونه كدام است» (انصاري، ص 121).
احمد غزالي نيز در سوانح العشاق خويش همين آيه را دستمايه قرار مي‌دهد و نكتة عرفاني ظريفي را گوشزد مي‌كند. شيوة او نيز در ذكر اين آيه مبتني بر حل است. البته آية ديگري نيز در اين بخش از سخنان او درج شده است: «اما ندانم كه عاشق كدام است و معشوق كدام، و اين سري بزرگ است؛ زيرا كه امكان دارد كه اول كشش او بود، آنگاه انجاميدن اين؛ و اينجا حقايق به عكس گردد: «و ما تشاؤون إلاّ أن يشاء الله» (تكوير/29). «يحبهم» پيش از «يحبونه» بود به لابد. سلطان العارفين ابويزيد ـ قدس الله روحه ـ گفت: «چندين وقت پنداشتم كه من او را مي‌خواهم؛ خود اول او مرا خواسته بود» (غزالي، مجموعه آثار، ص 146).
در جملات زير از كشف المحجوب هجويري نيز حديث «الفقر فخري» به صورت حل به كار رفته است: «خداوند تعالي مر فقر را مرتبتي و درجتي بزرگ داده است و مر فقرا را بدان مخصوص گردانيده، تا به ترك اسباب ظاهري و باطني گفته‌اند و به كليت به مسبب رجوع كرده، تا فقر ايشان فخر ايشان گشت» (هجويري، ص 22).

4 ـ بهره‌‌گيري از برگردان يا ترجمة آيات و احاديث

در اين نوع از اثرپذيري، نويسنده به جاي اينكه اصل آيه يا حديث را به عربي در كلام و نوشتة خويش به كار گيرد، آن را به فارسي بر مي‌گرداند. در اين شيوه گاه نويسنده هم اصل آيه و حديث و هم صورت ترجمه شدة آن را در نوشته‌اش مي‌آورد و گاه تنها به آوردن ترجمة آيه و حديث بسنده مي‌كند. براي نمونه در شاهد زير از كشف المحجوب هجويري، نخست دو حديث از پيامبر اكرم (ص) نقل شده و سپس هر دو ترجمه شده است: «بدان كه لبس مرقعه شعار متصوف است و لبس مرقعات سنت است، از آنجا كه رسول (ص) فرمود: «عليكم بلباس الصوف تجدون حلاوة الايمان في قلوبكم» ... و نيز رسول (ص) مر عايشه را گفت: «لا تضيعي الثوب حتي ترقعيه» گفت: بر شما باد به جامة پشمين تا حلاوت ايمان بيابيد ... و نيز گفت: جامه را ضايع مكن تا رقعه نزني يعني پيوندها بر آن نگذاري» (هجويري، ص 50).
در نمونة زير نيز از بستان القلوب شيخ اشراق، نخست حديثي از پيامبر اكرم (ص) نقل شده و در ادامه، ترجمة آن آمده است: «رسول عليه السلام مي‌گويد عايشه را رضي الله عنها: ضيقي مجاري الشيطان بالجوع: يعني تنگ گردان رهگذر شيطان را به گرسنگي» (سهروردي، ص 296).
در شاهد زير از كشف المحجوب تنها ترجمة حديث پيامبر آمده و اصل حديث آورده نشده است: «اندر وقت پيغمبر (ع) فقرا و مهاجرين بودند، آنان كه اندر حكم اداي پيغمبر نشسته بودند اندر مسجد وي و از اشغال به كلي اعراض كرده و به ترك معارضه بگفته ... تا رسول (ع) هر كجا يكي از ايشان بديدي، گفتي: مادر و پدرم فداي آنان باد كه خداوند تعالي بر من از براي ايشان عتاب كرد» (هجويري، ص 22).

5 ـ رويكرد به آيات و احاديث به شيوه‌اي تفسيري

در اين نوع از اثرپذيري، نويسنده يا گوينده به ترجمة آيه يا حديث بسنده نمي‌كند، بلكه سعي مي‌كند تا شرح و تفسيري نيز بر آن بيفزايد تا معني و مفهوم آيه يا حديث را براي خواننده و شنونده روشن‌تر سازد. براي نمونه، در تفسير عرفاني و ادبي كشف الاسرار در تفسير آية «إن الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون» (نحل/128) چنين آمده است: «آيتي بدين كوتاهي، نگر كه در زير آن چند است از اين معاني: هر چه نواخت است از اكرام و افضال حق ـ جل جلاله ـ مر بنده را، همه در زير آن است كه: «إن الله مع»؛ هر چه خدمت است از انواع عبادت و ابواب معاملت كه بنده كند الله را، همه در زير اين شود كه: «إتقوا»؛ و هر چه حقوق خلق است بر يكديگر در فنون معاملات، همه در زير اين است كه: «محسنون» (ركني يزدي، ص 106).
در كتاب ترجمة رسالة قشيريه، از باب چهارم تا باب پنجاه و چهارم در ابتداي هر باب، آيه‌اي از قرآن كريم ذكر شده و پس از آن سعي شده است تا با نقل احاديث و آيات ديگر و ذكر اقوالي از ديگر عرفا و نكات ديگر، موضوعي كه آن آيه بدان اشاره دارد، شرح و تفسير شود. عناوين برخي از اين بابها عبارتند از: توبه، مجاهده، خلوت، تقوي، ورع، زهد، خاموشي، خوف، رجاء، حزن، گرسنگي، خشوع، مخالفت نفس، قناعت، توكل و ... براي مثال، باب شانزدهم دربارة «مخالفت نفس» است؛ در اين باب مي‌خوانيم: «قال الله تعالي: و أمّا من خاف مقام ربه و نهي النفس عن الهوي (نازعات/40) ... پيغامبر صلي الله عليه و سلم گفت كه بيشترين چيزي كه بر امت خويش بترسم، متابعت هواست و درازي امل ... و بدان كه مخالفت نفس سر همه عبادتهاست. از پيران پرسيدند از اسلام گفتند: نفس را به شمشير مخالفت بكش ... ذو النون مصري گويد: مخالفت نفس، دست بداشتن شهوتهاست ...». (قشيري، ص 225).
در شاهد زير نيز شيخ اشراق سعي مي‌كند تا منظور از «قلب» را در لسان قرآني تفسير و تبيين كند: «قرآن فرمود: «إن في ذلك لذكري لمن كان له قلب» (ق/37) و «نزل به الروح الأمين علي قلبك» (شعراء/193 ـ 194)، و اين قلب را نفس ناطقة انساني خوانند، و قلب حقيقي نه آن پاره گوشت است كه در سوي چپ آدمي آفريده است و اندرون سينه؛ و بدين قلب، نفس ناطقة انساني مي‌خواهد و آن در تن آدمي نيست، بلكه نظري از آن او به تن آدمي است و نظري به عالم ملكوت، و او را روح هم خوانند و به زبان پارس روان گويند و حكما نفس خوانند تا اشتباه نشود» (سهروردي، مجموعه آثار، يزدان شناخت، ص 410).

6 ـ رويكرد به آيات و احاديث از منظر تأويل

تأويل آيات و احاديث هر چند مختص آثار صوفيانه و عارفانه نيست، اما اين شيوه در نزد صوفيه و عرفا از جايگاه ويژه‌تري برخوردار است. صوفيه در تلاش براي دستيابي به روح و ريشه و باطن حقيقت، از رويه و پوسته و ظاهر آيات و احاديث مي‌گذشته و دست به تأويل و تبديل آنها مي‌زده‌اند. آنها بر طبق حديثي كه براي قرآن هفت يا هفتاد بطن در نظر گرفته، به ظهر و ظاهر آيات و احاديث قناعت نمي‌كرده، بلكه به دنبال راهيابي به بطون و متون و كنوز و رموز آنها بوده‌اند.
از اين رو، آثار منثور صوفيانه و عارفانة فارسي از ديدگاه تأويل آيات و احاديث، بسيار غني و قابل توجه است. براي نمونه، هجويري در جملات زير از كشف المحجوب سعي مي‌كند تا «هذا ربي» گفتن ابراهيم (ع) را خطاب به آفتاب و ماه و ستاره (انعام/76 و 78)، توجيه و تأويل كند و معنا و مفهومي صوفي پسندانه از آن ارائه دهد: «و اين مقام مشاهدت باشد كه بنده اندر غلبة دوستي فاعل به درجتي رسد كه اندر فعل وي نگرد، فعل نبيند، جمله فاعل بيند؛ چنانكه كسي اندر صورتي نگرد؛ مصوّر بيند؛ و حقيقت اين، به قول خليل (ع) باز گردد كه ماه و آفتاب و ستاره را گفت: هذا ربي؛ و آن اندر حال غلبة شوق بود كه هر چه مي‌ديد جمله به صفت محبوب خود مي‌ديد» (هجويري، ص 112).
آثار عين القضاة همداني خاصه تمهيدات او پر است از نگاه و نگرش تأويلي عين القضاة به آيات و روايات. براي مثال، در تأويل «و الشمس و ضحاها و القمر إذا تلاها ...» (شمس، 1 و 2) مي‌نويسد: «داني كه اين آفتاب چيست؟ نور محمدي باشد كه از مشرق ازلي بيرون آيد؛ و ماهتاب داني كه كدام است؟ نور سياه عزراييلي كه از مغرب ابدي بيرون رود» (عين القضاة، ص 126).
در عبارت زير نيز عين القضاة سعي دارد تا از دو حديث از پيامبر اكرم (ص)، معني و مفهومي تأويلي ارائه دهد: «عليكم بدين العجايز؛ سخت خوب گفت كه اي عاجز كه تو سر و طاقت عشق نداري، ابلهي اختيار كن كه: اكثر اهل الجنه البله و للمجالسه قوم آخرون. هر كه بهشت جويد او را ابله مي‌خوانند؛ جهاني طالب بهشت شده‌اند و يكي طالب عشق نيامده، از بهر آنكه بهشت نصيب نفس و دل باشد و عشق نصيب جان و حقيقت» (همو، ص 111).
نوعي از اثر پذيري تأويلي در متون منثور صوفيانه آن است كه نويسنده آيه يا حديثي را كه در صدد بيان مطلب خاصي است و شأن نزول ويژه‌اي دارد، براي بيان مفهوم و مطلب مورد نظر خود كه همان انديشه‌ها و تعاليم صوفيانه است به كار مي‌گيرد. براي نمونه، عين القضاة در تمهيدات لزوم رازگويي و واقعه‌گويي مريد با پير و كتمان اسرار از غير او را از داستان يوسف (ع) استنباط مي‌كند و مي‌نويسد: «ادب ديگر آن است كه احوال خود جمله با پير بگويد كه پير او را روز به روز و ساعت به ساعت تربيت مي‌كند. «نحن نقص عليك احسن القصص» (يوسف/3) از اين كلمه نشان دارد كه پير از بهر راه است به خدا، و آنچه بدين پير تعلق دارد آن باشد كه راه نمايد، و آنچه به مريد تعلق دارد آن باشد كه جز پير به كس راز نگويد و زيادت و نقصان نگذارد. واقعه يوسف صديق: «اذا قال يوسف لابيه يا ابت إني رأيت احد عشر كوكبا» (يوسف/4) واقعه گفتن مريدان است با پيران. پس يعقوب گفت: «يا بنيّ لا تقصص روياك علي اخوتك» (يوسف/5). اول وصيت كه پير مريد را كند آن است كه: واقعه خود را به كسي مگو ...» (همو، ص 32).
در ترجمة رساله قشيريه نيز بارها همين نوع اخير از اثرپذيري تأويلي را مشاهده مي‌كنيم؛ براي مثال قشيري از آية «اياك نعبد و اياك نستعين» (حمد/5) براي تبيين مسألة «جمع» و «تفرقه» كه دو اصطلاح صوفيانه است استفاده مي‌كند: «هر كه او را تفرقه نبود عبادتش نبود و هر كه او را جمع نبود معرفتش نبود. قول خداي تعالي: اياك نعبد اشارت است به تفرقه، و اياك نستعين اشارت است به جمع» (قشيري، ص 104).
هم او آيه «فلما رأينه اكبرنه و قطّعن ايديهن» (يوسف/31) را كه راجع به ماجراي يوسف (ع) و گذر داده شدن او از پيش روي زنان مصر و شگفت‌زده شدن آنها از جمال يوسف است و در نتيجه، خود را نديدن آنها و دست خويش بريدنشان، براي تبيين مسألة «فنا»ي عارفانه به كار مي‌گيرد (همو، ص 108). يا از آية «فلما تجلي ربه للجبل جعله دكّا و خرّ موسي صعقا» (اعراف/143) بهره مي‌گيرد تا مسألة «سكر» (در مقابل صحو) را كه از اصطلاحات پر كاربرد عرفاني است تشريح كند (همو، ص 113 ـ 114).
از همه ظريف‌تر فهم تأويلي بشر حافي است از آيه «و الله جعل لكم الارض بساطاً» (نوح/19) كه حكايت آن را در اسرار التوحيد ابو سعيد ابوالخير مي‌خوانيم: «و بشر حافي هرگز كفش و پاي افزار در پاي نكرد، گفت: حق سبحانه و تعالي مي‌گويد: «و الله جعل لكم الارض بساطا» زمين بساط حق است، سبحانه و تعالي، من روا ندارم كه بر بساط حق تعالي، با كفش و پاي افزار روم. همة عمر پاي برهنه رفت، و بدين سبب او را حافي لقب دادند» (ابن منور، ص 22).

7 ـ رويكرد زيباشناسانه و ذوقي به آيات و احاديث

مقصود از اين اثرپذيري آن است كه نويسنده با آيات و احاديث برخوردي ذوقي و بلاغي داشته باشد، يعني با استفاده از ظرايف و زيباييها و قابليتهاي قرآني و حديثي بر بلاغت و ادبيت نوشته خويش بيفزايد. نمونة زير از تفسير عرفاني و ادبي كشف الاسرار ميبدي نمونة زيبا و گويايي است براي اين گونه از اثرپذيري. در اين نمونه، ميبدي به زيبايي هر چه تمامتر، سخنان موسي (ع) را خطاب به بلعام باعور ـ عابد مستجاب الدعوه‌اي كه با موسي (ع) در افتاد، گزارش مي‌كند: «موسي دلتنگ گشت، گفت: مرا چه بود كه در تيه بمانده‌ام؟ گفتند: تير بلعام بر قدم تو آمده است. موسي گفت: و ما را خود دعايي مستجاب نيست؟ گفتند: هست، هر آنچه بايد بخواه. گفت: اي بلعام بد مرد! ما را نيز در كنانه كليمي تير دعوتي است كه در هر كدام اندازيم دمار وي بر آريم. آنگه يد بيضا در كنانه كليمي كرد؛ تير استقامت بر كشيد، در كمان «اشرح لي صدري» (طه/25) نهاد، به بازوي «سنشدّ عضدك» (قصص/35) در كشيد، بر سينه بلعام زد و گفت: الهي! در بهينه وقت، بهينه چيز از او واستان. گفت: بهينه وقت اين است و بهينه چيز ايمان است. «فمثله كمثل الكلب» (اعراف/176)، ايمان مرغوار از آن بيچاره بر پريد و اسم اعظم از وي روي پوشيد» (ركني يزدي، ص 127).
در نمونة زير نيز شيخ شهاب الدين سهروردي در رسالة لغت موران خويش در ضمن داستاني نمادين شهيدان راه حق را به «آفتاب پرست» كه عاشق آفتاب است و از سوختن باكي ندارد تشبيه مي‌كند و دشمنان و كشندگان آنها را به «خفاش» كه شب پرست است و دشمن آفتاب، و بدين طريق در صدد بيان اين نكته بر مي‌آيد كه مرگ براي شهيدان به منزلة حيات است و آنها خود چنين مرگي را به دعا از خدا مي‌طلبند. خلاصة داستان چنين است: «وقتي خفاشي چند را با حربا خصومت افتاد ... و حرباي مسكين را به تعاون و تعاضد يكديگر در كاشانه ادبار خود كشيدند و آن شب محبوس بداشتند. بامداد گفتند: اين حربا را طريق تعذيب چيست؟… رأيشان بر آن قرار گرفت كه هيچ تعذيب بتر از مشاهدت آفتاب نيست؛ ... قياس بر حال خويش كردند و او را به مطالعت آفتاب تهديد مي‌كردند. حربا از خدا خود اين مي‌خواست مسكين حربا در خود آرزوي اين نوع قتل مي‌كرد ... چون آفتاب برآمد او را از خانه نحوست خود به در انداختند تا به شعاع آفتاب معذب شود، و آن تعذيب، احياء او بود: «و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون فرحين بما آتيهم الله من فضله» (آل عمران/169 ـ 170؛ سهروردي، مجموعه آثار، ص 301 ـ 302).
عين القضاة نيز در رسالة جمالي با استفاده از اين آية قرآن كه: «و ننزّل من القرآن ما هو شفاء» (اسراء/82) تشبيه و تمثيل زيبايي را بدين گونه ترتيب مي‌دهد: بدان كه مثال پيغمبران مثال طبيبان است و مثال خلق، بيماران، و مثال قرآن، خزانه. داروي همه بيماران آنجا بود و براي اين گفت حق تعالي: «و ننزّل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمؤمنين» (اسراء/82). و همچنان كه هر كسي كه به طبيب ايمان ندارد بيماري او هر روز زيادت گردد، همچنين كافران و فاسقان كه به گفت او (ص) كار نكنند و هر چه او گفت نكنند، بيماري ايشان هر روز زيادت بود؛ براي اين گفت: «و أمّا الذين في قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الي رجسهم» (توبه/125) و جاي ديگر گفت: «في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا.» (بقره/10) (مايل هروي، خاصيت آينگي، رساله جمالي، ص 264 ـ 265).

8 ـ تلميح به آيات و احاديث

مقصود از اين نوع از اثر پذيري كه فراوان در متون منثور صوفيانه و عارفانه بدان بر مي‌خوريم آن است كه نويسنده به صورتي اجمالي و اشاره‌وار خواننده را به مضمون و محتواي آيه يا حديثي و يا حادثه و واقعه‌اي كه ريشه در فرهنگ قرآني و حديثي دارد، ارجاع دهد. چنانكه احمد غزالي در جملات زير از رسالة الطيور خويش چنين كرده و خواننده را نخست به ماجراي دوري يعقوب (ع) از يوسف (ع) و پناه بردن او به غمخانه (كلبه احزان) و گريستن او بر دوري عزيزش ارجاع داده و در ادامه با آوردن لفظ «تجلي» به ماجراي رفتن موسي (ع) به ديدار حق، جلوه الهي و بيهوش بر زمين افتادن موسي (ع) اشاره مي‌كند: «ما مهمان كرم توايم؛ به نظر لطف تو خرسنديم. پيغام ملك باز آمد كه: برخيزيد و به كلبة احزان خود شويد كه اين حضرت كبريا و بزرگي است، چشم شما طاقت تجلي اين حضرت را ندارد» (غزالي، مجموعه آثار، ص 81 ـ 82).
جملات زير از مناجات نامة خواجه عبدالله نيز متضمن دو تلميح است: «الهي! تو ما را ضعيف خواندي، از ضعيف چه آيد جز خطا، و ما را جاهل خواندي، و از جاهل چه آيد جز جفا» (انصاري، ص 83). اينكه مي‌گويد: «ما را ضعيف خواندي» اشاره دارد به آية «خلق الانسان ضعيفا» (نساء/28) و اينكه مي‌گويد: «ما را جاهل خواندي»، اشاره دارد به «انه كان ظلوما جهولا» (احزاب/72).

كلام آخر

خلاصة كلام آنكه استفادة وسيع و گونه گون صوفيان و عارفان از آيات و احاديث، بيش از هر چيز، اين نكته را تأييد و اثبات مي‌كند كه آنان اصول اصلي و مبنايي تصوف و تفكر عرفاني خويش را از سرچشمه‌ها و آبشخورهاي جوشان و بيكران فكر و فرهنگ قرآني و حديثي اخذ و اقتباس كرده‌اند و حتي اگر بپذيريم كه آنان در گذر زمان و بر اثر تعاملات و مبادلات اجتماعي و فرهنگي، تأثيراتي را نيز از تصوف و شيوه‌هاي زيست زاهدانة مانوي، يوناني، مسيحي، گنوسي، بودايي و نظاير آن برگرفته باشند، بي‌هيچ شبهه‌اي، خطوط اصلي آموزه‌هاي عارفانه و صوفيانة آنان مدد جُسته و مايه گرفته از تعاليم قرآني و حديثي است و رنگ و بوي كاملاً اسلامي دارد.

پاورقيها:

* ـ تاريخ وصول: 16/1/83 ، تاريخ تصويب نهايي: 12/12/83 .
[1]. در اين بخش، براي بررسي شيوه‌هاي اثرپذيري از قرآن و حديث در متون منثور عارفانه همان روشي را به كار بسته‌ام كه آقاي دكتر راستگو در كتاب ارزشمند و روشمند تجلي قرآن و حديث در شعر فارسي آن را طرح ريخته‌اند؛ با اين تفاوت كه ايشان اين شيوه را در شعر فارسي به كار گرفته‌اند، اما در اين مقاله از اين شيوه در بررسي نثر عرفاني فارسي بهره گرفته شده است. بنگريد به: راستگو، سيد محمد، تجلي قرآن و حديث در شعر فارسي، چ 1، سمت، تهران، 1376، بخش «شيوه‌ها و گونه‌هاي اثرپذيري».
منابع:

1. ـ غزالي، احمد، مجموعه آثار فارسي: رسالة الطيور، رساله عينيّه، و سوانح العشاق، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات دانشگاه تهران، 1370.
2. ـ راستگو، سيد محمد، تجلي قرآن و حديث در شعر فارسي، انتشارات سمت، تهران، 1376.
3. ـ عطار نيشابوري، فريد الدين، تذكرة الاولياء، به كوشش رينولد الن نيكلسون، با مقدمة عبدالوهاب قزويني، ج 1، مطبعه بريل ليدن.
4. ـ سهروردي، شيخ شهاب الدين يحيي (شيخ اشراق)، مجموعه آثار فارسي: رساله‌هاي بستان القلوب، يزدان شناخت، لغت موران، با مقدمه و تصحيح و تحشيه سيد حسين نصر، بخش ايران شناسي انستيتوي فرانسوي پژوهشهاي علمي در ايران.
5. ـ قشيري، ابوالقاسم، الرسالة القشيريّه، ترجمه ابو علي عثماني، تصحيح و تعليق بديع الزمان فروزانفر، انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 1367.
6. ـ ركني يزدي، محمد مهدي، برگزيده و شرح كشف الاسرار و عدة الابرار رشيدالدين ميبدي، انتشارات سمت، تهران، 1374.
7. ـ عين القضات همداني، ابوالمعالي عبدالله بن محمد، تمهيدات، با تصحيح عفيف عسيران، كتابخانة منوچهري، تهران، 1341.
8. ـ ابن منور ميهني، محمد، اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد، با مقدمه و تصحيح و تعليق محمدرضا شفيعي كدكني، ج 1، انتشارات آگاه، تهران، 1367.
9. ـ ــــــــــــــــــــــــــ ، مناجات نامه، به تصحيح اسماعيل شاهرودي، انتشارات فخر رازي، تهران، 1373.
10. ـ انصاري هروي، خواجه عبدالله، صد ميدان، به اهتمام قاسم انصاري، طهوري، تهران، 1368.
11. ـ هجويري، علي بن عثمان جلابي، كشف المحجوب، به تصحيح ژوكوفسكي، با مقدمة قاسم انصاري، طهوري، تهران، 1371.
12. ـ مايل هروي، نجيب، خاصيت آينگي: نقد حال، گزاره آرا و گزيده آثار فارسي عين القضات همداني، شامل تمهيدات، نامه‌ها و رساله جمالي، نشر ني، تهران، 1374.
13.

جمعه 14 مهر 1391  12:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تأثير قرآن در شعر و ادب فارسي

تأثير قرآن در شعر و ادب فارسي

ليلا ترابي سفيدابي
مثنوي معنوي را مي‌توان نوعي تفسير خواند. زمينه فكري، سابقه تحصيلي و خانوادگي و موعظه‌ها و تذكرها و منبرهاي مولانا همه مؤيد اين مطلب است؛ كثرت و تنوع اشارات قرآني مولانا نيز اين مطلب را اثبات مي كند.
در ابتداي اين نوشتار، ذكر اين نكته لازم است كه تفسير عرفاني،تأويل است و تأويل با تفسير متفاوت است و با ابزارهاي علم تفسير نمي توان به نقد تفسير تأويلي رفت؛ زيرا عرفا به تفسير الفاظ و كلمات، كمتر مي‌پردازند و بيشتر به تفسير حقيقت جهان، با ابزار كشف و شهود مي‌پردازند. در حقيقت، جهان خارج را با نفس خود مقايسه و آن را بر نفس تطبيق مي‌كنند. در نتيجه، مكاشفه و شهود نمي‌تواند مصداقي براي تفسير قرآن باشد؛ زيرا در تفسير، به دلالت لفظ و شرح كلمات مي‌پردازند و ديگران نيز مي‌توانند در صدق و كذب اين گزاره‌ها خدشه كنند و نظر بدهند، به خلاف مكاشفات و شهودات شخصي.
از آيات قرآن، اين گونه فهميده مي‌شود كه بين قبض روح مؤمنان و ظالمان تفاوت است. خداوند درباره گرفتن جان مؤمنان و افراد خوب مي‌فرمايد:«الذين تتوفاهم الملائكة طيبين يقولون سلام عليكم ادخلوا الجنة بما كنتم تعملون؛ همانا كه فرشتگان(مرگ) روحشان را مي‌گيرند در حالي كه پاك و پاكيزه اند؛ به آنها مي گويند؛ سلام بر شما! وارد بهشت شويد بخاطر اعمالي كه انجام مي داديد». (سوره‌ي نحل، آيه‌ي 32)
و درباره ظالمان و افراد بد مي‌فرمايد:«الذين تتوفاهم الملائكة ظالمي انفسهم فالقوا السّلم ما كنّا نعمل من سوء…فادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها فلبئس مثوي المتكبّرين؛ همانا كه فرشتگان(مرگ) روحشان را مي گيرند در حالي كه به خود ظلم كرده بودند؛ در اين موقع آنها تسليم مي‌شوند(و به دروغ مي‌گويند) ما كار بدي انجام نمي‌داديم…». (سوره‌ي نحل،آيات28و29)
مولانا نيز با توجه به اين آيات، مرگ هر كس را مطابق شخصيت او ـ مؤمن يا كافر ـ مي‌داند و مرگ را همچون برگي از درخت جان مي‌داند. خوب و بد و خوش و ناخوش آن را ناشي از ضمير خود انسان مي‌داند.
و مي‌گويد:اگر خاري در بدن تو در آمده، خود آن را كشته‌اي و اگر در حرير جاي داري، تارهاي آن را نيز خود رشته‌اي.
مرگ هر يك اي پسر هم رنگ اوست پيش دشـمن دشـمن و بـر دوسـت دوست
آن كـه مي‌تـرسـي ز مـرگ انـدر فـرار آن زخـود تــرسـاني اي جـان! هـوش دار!
روي زشت توست نـه رخـسـار مـرگ جــان تـو هـمـچـون درخـت و مرگ برگ
از تو رستست ارنكويـست ار بداست ناخوش و خوش هر ضميرت از خود است
گر به خاري خستـه‌اي خود كشتـه‌اي ور حـريـر و قــز دري خــود رشــتــه اي
(مثنوي معنوي، دفتر سوم)
? ? ?
قرآن درباره كيفيت و چگونگي حشر آدميان در آيه‌ي 97 سوره‌ي اسراء مي‌فرمايد:«و نحشرهم يوم القيامة علي وجوههم عمياً و بكماً وصماً؛ روز قيامت آنها را به صورتهايشان ـ همانگونه كه در دنيا بودند ـ كور، گنگ،كر، محشور خواهيم كرد».
مولوي نيز با الهام از آيه مي‌گويد: افراد با آن شخصيتي كه در دنيا مخفي داشته‌اند، برانگيخته خواهند شد. نه بر شكل و هيبتي كه مي‌آلايند و به ديگران مي‌نمايانند.
گنـد مخفـي كـان به دلهـا مي رسيـد گشت اندر حشـر محـسوس و پـديـد
در وجــود ما هـزاران گـرگ و خـوك صالح و ناصالـح و خـوب و خشوك
حكم آن خور است كو غالب‌تر است چونكه زر بيش از مس آمد آن زر است
سيرتي كان در وجـودت غالب اسـت هم بر آن تصوير حشــرت واجب است
(مثنوي معنوي، دفتر دوم)
? ? ?
خداوند درباره«تجسم اعمال» در روز قيامت در آيه‌ي 30 سوره‌ي آل عمران مي‌فرمايد:«يوم تجد كلّ نفس ما عملت من خير محضراً و ما عملت من سوء تودّ لو انّ بينها و بينه امداً بعيداً…؛روزي كه هر كس آنچه از كار نيك و بد انجام داد. حاضر مي بيند و دوست مي‌دارد، ميان او و آنچه از اعمال بد، انجام داده فاصله زماني زيادي بيافتد…»
و در آيه‌ي 49سوره‌ي كهف،مي‌فرمايد:«و وجدوا ما عملوا حاضراً و لا يظلم ربّك احداً؛ تمام اعمال خود را در برابر خود حاضر مي بينند و خداوند به هيچ كس ستم نمي‌كند».
و نيز در سوره‌ي زلزال، آيات 7 و 8 به صورت خيلي جزيي تر و واضح‌تر مي‌فرمايد:«فمن يعمل مثقال ذرة خيراً يره.و من يعمل مثقال ذرّة شرّاً يره؛ هر كس به اندازه ذره‌اي كار خوب و نيك انجام دهد، آن را مي‌بيند و هر كس كه به اندازه ذره‌اي كار بد و شر انجام دهد، آن را خواهد ديد».
توضيح: آيا تجسم نفس عمل انجام خواهد شد، يا پاداش و كيفر عمل خواهد بود؟ ميان مفسّران اختلاف است؟ نظر بعضي از مفسران بر اين است كه تجسّم خود عمل است. اين دسته از مفسّران به كلمه«تجد» و «وجدوا» استناد مي‌كنند؛ يعني: وجدان و يافتن و اين معنا با تحقق پيدا كردن اصل آن حاصل مي‌شود. دليل ديگر اين كه گناهكاران آرزو مي كنند تا بين آنها و اعمال زشتي كه انجام داده‌اند فاصله بيافتد، نه نتيجه آن كه پاداش يا كيفر باشد.
مولانا نيز درباره حضور و تجسم اعمال مي‌گويد:
ليك يك رنگي كه اندر محشر است بر بد و بر نيك كشف و ظاهر است
كه معانـي آن جهـان صـورت شــود نقش هامان در خور خصلـت شـود
گـردد آنـكـه فـكـر نـقـش نـامـهــا ايـن بــطانــه روي كــار جامـه هـا
(مثنوي معنوي، دفتر ششم)
مولوي براي خيالات و انديشه و افكار دروني انسانها يك نحوه تجسّمي قايل است و اين مضمون را با مثالي بيان مي‌دارد:
اين خيال اينجا نهـان پيـدا اثر و ايـن خيال آنجا بـروياند صور
در مهندس بين خيال خانه‌اي در دلش چون در زميني دانـه‌اي
آن خيال از انـدرون آيد بـرون چون زميني كه زايد از تخم درون
هر خيالي كو كند در دل وطن روز محشر صورتي خواهد شدن
(مثنوي معنوي، دفتر پنجم)
? ? ?
در اين كه اين جهان مزرعه آخرت است و پلي به سوي آن جهان و هر آنچه در اين جهان كشت كنيم، در آن جهان خواهيم درويد، كمتر ميان عقلا و خردمندان اختلاف است. آيات زيادي به اين معنا دلالت دارد كه آن دنيا پژواك اين جهان است، اينجا محل كشت است و آنجا محل برداشت. امروز، روز عمل است و فردا روز حساب.
خداوند در آيه‌ي 17سوره‌ي غافر مي‌فرمايد:«اليوم تجزي كل نفس بما كسبت» يا در آيه‌ي 120 سوره‌ي انعام مي‌فرمايد:«انّ الّذين يكسبون الاثم سيجزون بما كانوا يقترفون» و يا در سوره‌ي فرقان، آيه‌ي 75 مي‌فرمايد:«اولئك يجزون الغرفة بما صبروا و يلقّون فيها تحية و سلاما».
مولانا نيز كه درس آموخته مكتب قرآن و اسلام است، مي گويد:
گــرچـه ديـوار افكنـد سـايـه دراز بـاز گـردد سـوي آن سـايـه بـاز
اين جهان كوه است و فعل ما ندا ســوي مـا آيـد نـداهـا را صـدا
(مثنوي معنوي، دفتر اول)
و در جاي ديگر مي گويد:
چون كه بد كردي بترس ايمن مباش زان كه تخم است و بروياند خداش
خار بـن دان هـر يـكي خوي بدت بــارهــا در پـاي خـار آخــر زدت
(مثنوي معنوي، دفتر دوم)
? ? ?
اين بخش از نوشتار را با بيان آيات و اشعار مولانا درباره«صحنه محشر» و روزي كه در صور دميده مي‌شود، به پايان مي‌بريم، آنچه از قيامت مي دانيم، همان است كه در قرآن و روايات آ‌مده است و عقل بشر از درك بيشتر آن عاجز است.
قرآن در آيه‌ي 51 سوره‌ي يس مي‌فرمايد:«و نفخ في الصور فاذا هم من الاجداث الي ربّهم ينسلون»
و در آيه ي 47 سوره‌ي انبيا مي‌فرمايد:«و نضع الموازين القسط ليوم القيامة»
آياتي كه بيان كننده حالت افراد خوب و بد و دشواري و سختي آن روز است، فراوان مي‌باشد و حتي سوره‌اي نيز به اين نام ـ قيامت ـ آمده است؛ لذا از آوردن آيات بيشتر خودداري مي كنيم و به توصيف و بياني كه حضرت مولانا از صحنه قيامت دارد، توجه مي كنيم:
چــون بـرآيـد آفـتـاب رستـخيـز جهند از خاك زشت و خوب تيز
سـوي ديـوان قضا پويـان شـونـد نقد نيـك و بـد به كوره مي‌روند
نـقـد نيكو شـادمــان و نـاز نـاز نقـد قلـب انـدر زحيـر و درگداز
لحظه لحظه امتحان ها مي رسد سر دل‌هـا مي نمـايـد در جـسد
آن يكي سر سبـز نحـن المتقـون وان دگر هم چون بنفشه سرنگون
گشتــه ده چشـم ز بيـم مسـتـقـر چشــم هـا بيـرون جـهـيــده از خـطر
بـاز مانـده ديــده ها در انـتــظار تـا كــه نـامــه نـايـد از سـوي يـسـار
نامــه اي آيــد به دسـت بنـده اي سـر سيـه از جـرم و فـسـق آكـنـده اي
اندر او يـك خير و يك توفـيق نـه جــــز كــــه آزار دل صـــدّيــق نـــه
چون بخوانـد نامـه خـود آن ثقيـل دانـد او كه سـوي زنــدان شــد رحـيل
آن هـزاران حــجـت و گفتـار بـد بر دهـانـش گشـتـه چـون مسـمار بـد
پـس روان گـردد به زنـدان سـعير كــه نبـاشـد خــار را ز آتـش گـريــز
چون موكل آن ملايك پيش و پس بوده پنهـان گشـته پيـدا چـون عـسس
مي برنـدش مي سپارندش به نيش كه برو اي سگ به كهدان هاي خويش
منتـظر مي ايستــد تــن مـي‌زنـد در امـيـدي روي واپــس مـي كـنـــد
اشـك مي بارد و چو باران خـزان خـشـك امـيـدي چـه دارد او جـز آن
هر زمانـي روي واپـس مـي كـند رو بــه درگــاه مــقــدس مـي كـنـد
مولانا علاوه بر اين كه مرگ را زيبا و شادي آفرين مي‌داند و گور خود را بزم خدا مي خواند، به ديگران نيز سفارش مي‌كند كه بي‌هدف بر مزار او حاضر نشوند.
اگـر آيـي به گـور من زيارت تو را خر پشته ام رقصـان نمايد
ميا بي‌دف به گـور مـن برادر! كه در بزم خـدا غميگن نشـايد

 
جمعه 14 مهر 1391  12:39 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تأثير قرآن و حديث بر نثر فارسي(2)

تأثير قرآن و حديث بر نثر فارسي(2)

زهرا رضائيان

تأثير قرآن و احاديث وارده از اهل بيت پيامبر(ص) چنان تأثيري بر نثر فارسي نهاد كه سبب تأليف كتاب هايي شد كه تاكنون نيز جاودانه مانده و همچنان جايگاه برتر خود را حفظ كرده اند. اين تأثير به گونه اي بود كه آيات نوراني آن بر زبان گويندگان و خامة نويسندگان هميشه جاري بود و در هر كاري از دين، شرع، لغت و انشا گرفته تا تهذيب اخلاق و تدبير منزل و سياست و تدبير مملكت مرجعيت يافته بود. نويسندگان اسلوب آن را در خطابه ها و نوشته هاي خود اقتباس مي كردند و در مؤلّفات خود به آيات آن تمثل مي جستند.
در قسمت گذشته به معرفي برخي از اين آثار ماندگار پرداختيم و اينك در ادامه بحث به ديگر كتب معروف در اين زمينه مي پردازيم.

خواجه نصيرالدين طوسي و اخلاق ناصري

مشهورترين و جامع ترين دانشمند سده هفتم هجري خواجه ابوجعفر نصيرالدين محمدبن حسن طوسي است كه در فقه، كلام، نجوم، رياضي و اقسام حكمت استاد بود و گذشته از اين در عالم سياست نيز از رجال برجسته به شمار مي رفت. او با حسن تدبير و سياست از خرابي شهرها و كشتار مردم در دوران مغول جلوگيري كرد و هلاكو را واداشت تا به ايجاد كتابخانه و رصدخانه بپردازد. هلاكوخان براي او رصدخانه اي در مراغه بنا نهاد كه خواجه نصيرالدين در آنجا زيجي ساخت كه بعدها به «زيج ايلخاني» معروف شد.
خواجه نصيرالدين علاوه بر آثاري كه به عربي تأليف كرده است، چند كتاب نيز به زبان فارسي دارد كه در ميان آن ها اخلاق ناصري در اخلاق و حكمت عملي، اساس الاقتباس در منطق و اوصاف الاشراف در عرفان و سلوك اهميت بسياري دارد. در ميان كتب تأليف شده وي به زبان فارسي، اخلاق ناصري عميق ترين و مهم ترين كتاب وي به شمار مي رود. اين كتاب در اصل <تهذيب الاخلاق و تطهير الاخلاق> نوشته ابوعلي مسكويه رازي است كه تنها يك بخش اخلاق داشته است و خواجه دو بخش تدبير منزل و سياست مدن را به آن افزوده تا اخلاق ناصري شامل هر سه بخش حكمت عملي باشد.
<همچنان كه نقصان را مراتب است، بعضي به سبب صرف ناكردن تمامي قوّت رويّت(1) در طلب مقصود، و بعضي به سبب ضعف رويّت از ملابست موانع،(2) و بعضي به سبب توجه به طرف نقيض از جهت تمكّن قوّت شهوت و غضب و تشبّه به بهايم و سباع، و مغرور شدن به شواغل محسوسات از وصول به كراماتي كه او را در معرض آن آفريده اند، تا به هلاكت ابدي و شقاوت سرمدي رسيدن؛ همچنين كمال را مراتب است زيادت از مراتب نقصان، كه عبارت از آن گاه به سلامت و سعادت و گاه به نعمت و رحمت، و گاه به مُلك باقي و سُرور حقيقي و قُرّت عين(3) كنند، چنانكه فرموده است...: ((فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرّةِ أعْيُنٍ))(4) و آن را در بعضي مقامات تشبيه به حور و قُصور و غِلمان وِِلدان(5) كنند، و در بعضي صور كنايت به لذتي كه: لاعَينٌ رأتْ وَلاَ اُذُنٌ سَمِعت وَلاَ خَطَرَ عَلي قَلْبِ بَشَرٍ(6)، هم بر اين منوال تا رسيدن به جوار ربّ العالمين و يافتن شرف مشاهده جلال او در نعيم مقيم. پس هر كه به حذيعت طبيعت از چنين مواجب شريف جاودانه اعراض كند و در طلب چنان خساسات بي ثبات كه به حقيقت ((كَسَرابٍ بَقيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمآنُ ماءً))(7) باشد، سعي نمايد سزاوار مقت و غضب معبود خويش شود>.

مولوي و فيه ما فيه

مولانا جلال الدين محمد بلخي رومي، شاعر بلند آوازه فارسي زبان است كه در اشعار و نثرهايش بهره هاي وافري از آيات و احاديث برده است. از آثار نثري وي «فيه ما فيه» مشهور است و آن كتابي است به فارسي بسيار لطيف كه حاوي مجالس وعظ او مي باشد و بيشتر آن ها به صورت پاسخ به سؤالاتي است كه از او شده است، و از اين روي نظم و ترتيب معيني ندارد. «فيه ما فيه» كنايه يا تعبيري است از گفتار و نوشتاري كه در آن فوايد و نكات بسياري باشد. تاريخ تأليف اين كتاب به درستي معلوم نيست.
<درد است كه آدمي را رهبر است در هر كاري كه هست: تا او را درد آن كار و هوس و عشق آن كار در درون نخيزد، او قصد آن كار نكند و آن كار بي درد او را ميسر نشود؛ خواه دنيا خواه آخرت، خواه بازرگاني خواه پادشاهي، خواه علم، خواه نجوم و غيره. تا مريم را درد زه پيدا نشد قصد آن درخت بخت نكرد كه: ((فَأجاءَهَا الْمَخاضُ إِلي‏ جِذْعِ النّخْلَةِ))(8)، او را آن درد به درخت آورد و درخت خشك ميوه دار شد؛ تن همچون مريم است و هر يك عيسيي داريم، اگر ما را درد پيدا شود عيسي ما بزايد و اگر درد نباشد، عيسي هم از آن راه نهاني كه آمد باز به اصل خود پيوندد الاّ(9) ما محروم مانيم و از او بي بهره:
جان از درون بفاقه(10) و طبع از برون بِبَرگ(11) ديو از خورش بِهِيضَه(12) و جمشيد ناشتا(13)
اكنون بكن دوا كه مسيح تو بر زمي(14) است چون شد مسيح سوي فلك فوت شد دوا
«در عالم خدا هيچ چيز صعب تر از تحمّل محال نيست. مثلاً تو كتابي خوانده باشي و تصحيح و درست و معرب كرده(15)، يكي پهلوي تو نشسته است و آن كتاب را كژ مي خواند، هيچ تواني آن را تحمّل كردن؟ و اگر آن را نخوانده باشي تو را تفاوت نكند اگر خواهد كژ خوانَد، و اگر راست، چون تو كژ را از راست تمييز نكرده اي. پس تحمّل مُحال مجاهده عظيم است: اكنون انبيا و اوليا خود را مجاهده نمي دهند. اول مجاهده كه در طلب داشتند، قتل نفس و ترك مرادها و شهوات [بوده] و آن جهاد اكبر است؛ و چون واصل شدند و رسيدند و در مقام امن مقيم شدند بر ايشان كژ و راست كشف شد، راست را از كژ مي دانند و مي بينند، باز در مجاهده عظيم اند؛ زيرا اين خلق را همه افعال كژ است و ايشان مي بينند و تحمّل مي كنند كه اگر نكنند و بگويند و كژي ايشان را بيان كنند يك شخص پيش ايشان ايست نكند و كَس سلام مسلماني بر ايشان ندهد؛ الاّ حق تعالي ايشان را سِعَتي و حوصله يي عظيم بزرگ داده است كه تحمّل مي كنند از صد كژي يكي را مي گويند تا او را دشوار نيايد و باقي كژي هاش را مي پوشانند؛ بلكه مدحش مي كنند كه آن كژت راست است تا به تدريج اين كژي ها را يك يك از او دفع مي كنند. همچنانكه معلم كودكي را خط آموزد، چون به سطر رسد، كودك سطر مي نويسد و به معلم مي نمايد، پيش معلم آن همه كژ است و بد، با وي به طريق صنعت و مدارا مي گويد كه جمله نيك است و نيكو نِبِشتي احسنت احسنت، الاّ اين يك حرف را بد نبشتي چنين مي بايد،... تا دل او نَرَمد و ضعف او به آن تحسين قوّت مي گيرد».(16)

سعدي و گلستان

سعدي، تلخّص يا نام شاعرانه و شهرت ابوعبدالله مشرف بن مصلح يا مشرف الدين بن مصلح الدين عبدالله شيرازي است كه معروف به شيخ سعدي، شيخ شيراز مي باشد و از بزرگ ترين نويسندگان و گويندگان زبان فارسي و از اركان ادب ايراني است. تاريخ تولد وي به درستي معلوم نيست.
شهرت سعدي بيشتر در غزل است. غزليات سعدي بيشتر معرّف شور جواني و لطايف عوالم عشق سرشار به زندگاني و نشاط طبع است، با اين حال يكسره عشق مادي را بيان نمي كند؛ بلكه از غزل هاي پر شور عرفاني نيز آكنده است و پيوسته متذكر مي شود كه صورت نگارين معشوقه او صورتگري توانا دارد كه همه هستي در چنبره قدرت اوست:
بوي گل و بانگ مرغ برخاست هـنگـام نـشاط و روز صحراست
گـويـند نـظر بـه روي خـوبان نهيست، نه اين نظر كه ما راست
در روي تـو سـرّ صـنع بيچون چـون آب در آبـگـينه پـيداسـت
شاهكار سعدي و نمايانگر استادي او در نثر، «گلستان» است. سعدي اين كتاب را در سال 656 قمري به نام اتابك ابوبكر نوشته و ديباچه آن را به اسم سعدبن ابي بكر مربي و حامي خود نگاشته است. اين كتاب كه هشت باب دارد، مجموعه اي است از حكايات منثور آميخته به اشعار و سعدي غالب آن حكايات را براي نمودن قدرت انشا يا بيان نصيحت و موعظه و عبرت به شيوه مقامات كوچك به رشته تحرير كشيده و در اين راه به راستي داد سخن داده و بهترين نمونه نثر ظريف و لطيف روان فارسي را ايجاد نموده است.
«بزرگي را پرسيدم از سيرت اخوان صفا(17). گفت: كمينه(18) آنكه مراد خاطر ياران بر مصالح خويش مقدم دارند و حكما گفته اند: برادر كه در بندِ خويش است نه برادر و نه خويش است...
چون نبود خويش را ديانت و تقوي قطع رحم بهتر از مودّت قربي
ياد دارم كه مدّعي در اين بيت بر قول من اعتراض كرده بود و گفته: حق تعالي در كتاب مجيد از قطع رحم(19) نهي كرده است و به مودّت ذي القربي فرموده و اينچه تو گفتي مناقض آن است. گفتم غلط كردي كه موافق قرآن است:... ((وَ إِنْ جاهَداكَ عَلي‏ أنْ تُشْرِكَ بي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما))(20)
هزار خويش كه بيگانه از خدا باشد فداي يك تن بيگانه كاشنا باشد».
در اين حكايت، سعدي به آيه 83 سوره بقره اشاره كرده و از آن در متن خويش بهره وافري برده است.
«ياد دارم كه شبي در كاروان همه شب رفته بودم و سحر در كنار بيشه اي خفته. شوريده اي كه در آن سفر همراه ما بود، نعره اي برآورد و راه بيابان گرفت و يك نفس آرام نيافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود؟ گفت: بلبلان را ديدم كه به نالش درآمده بودند از درخت و كبكان از كوه و غوكان در آب و بهايم از بيشه، انديشه كردم كه مروّت نباشد همه در تسبيح و من به غفلت خفته...».
اين حكايت سعدي تلميحي است لطيف به آيه ((تُسَبِّحُ لَهُ السّماواتُ السّبْعُ وَ اْلأرْضُ وَ مَنْ فيهِنّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ))(21)؛ «تسبيح مي گويند خداي را آسمان هاي هفتگانه ﴿= بسيار﴾ و زمين و هر آنچه در آن هاست و چيزي نيست، مگر اينكه او را تسبيح مي گويند و لكن شما تسبيح آن ها را نمي شنويد» و نيز آيه شريفه ((ألَمْ تَرَ أنّ اللّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السّماواتِ وَ اْلأرْضِ وَ الطّيْرُ صَافّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبيحَهُ وَ اللّهُ عَليمٌ بِما يَفْعَلُونَ))(22)؛ «آيا نمي بيني كه خداي را تسبيح مي گويند آنچه در آسمان ها و زمين اند و پرندگان صف كشيده. همه نيايش و تسبيح او را مي دانند و خدا بدانچه مي كنند، آگاه است».

عبيدزاكاني و اخلاق الاشراف

خواجه نظام الدين عبيدالله زاكاني قزويني، از شاعران و نويسندگان متفكر و منتقد بزرگ ايران در سده هشتم هجري است كه در زاكان قزوين متولد شده است. وي از خاندان زاكانيان است و زاكانيان تيره اي از عرب بني خفاجه بودند كه به ايران مهاجرت كرده و در قزوين ساكن شده بودند.
تأليفاتش شامل اشعار جدي او به نام كليات عبيد زاكاني، منتخب الطائف شامل رسائل طنزآميز و انتقادي او، نوادرالامثال در بر گيرنده نكته سنجي هاي ادبي، اخلاقي و فلسفي، رسائل انتقادي و هزل آميز ديگري به نام ريش نامه، صد پند، رساله ده فصل معروف به تعريفات، رساله دلگشا، مجموعه داستان هاي پارسي و تازي، فال نامه بروج، فال نامه وحوش و طيور، قصيده انتقادي و بسيار مشهور موش و گربه و يك مثنوي به نام عشاق نامه به شيوه نظامي گنجوي است؛ اما بي ترديد بهترين كتابش «اخلاق الاشراف» است كه از عميق ترين رساله هاي فارسي است و همان گونه كه از نظر معنا در زبان فارسي بي نظير است و هيچ نويسنده اي در هيچ دوره اي نظير آن را ننوشته است، از نظر لفظي نيز شاهكاري از فصاحت و شيرين زباني است.
عبيد در اين رساله، اخلاق اشراف زمان خود را بررسي كرده و گذشته از اينكه تسلط عميق خود را در مباحث ديني و اخلاقي و سياسي ـ به معناي مصطلح آن روز ـ ثابت كرده است، شيوه طنزآميز بديعي به كار برده است كه خواننده، در آغاز مي پندارد عبيد با رفتار و گفتار و كردار بزرگان زمانه خويش موافق و دمساز است، اما وقتي با دقت مي نگرد به طنز عميق و انتقاد كوبنده اي كه عبيد در هر يك از سطور رساله خويش درج كرده، آگاه مي شود.
«ر تواريخ مغول وارد است كه هولاكوخان را چون بغداد مسخّر شد، جمعي را كه از شمشير بازمانده بودند بفرمود تا حاضر كردند، حال هر قومي را بازپرسيد و چون بر احوال مجموع واقف گشت، گفت: از محترفه(23) ناگزير است. ايشان را رخصت داد تا بر سركار خود رفتند، تجار را مايه فرمود دادن تا از بهر او بازرگاني كنند، جهودان را فرمود كه قومي مظلوم اند و به جزيه(24) از ايشان قانع شد، مخنّثان را به حرم هاي خود فرستاد. قضاة و مشايخ و صوفيان و حاجيان و واعظان و معرّفان و گدايان و قلندران(25) و كشتي گيران و شاعران و قصه خوانان را جدا كرد و فرمود: "اينان در آفرينش زيادت اند و نعمت خداي زيان مي برند"(26)، حكم فرمود تا همه را در شطّ غرق كردند و روي زمين را از خبث ايشان پاك كرد. لاجرم قرب(27) نود سال پادشاهي در خاندان او قرار گرفت و هر روز دولت ايشان در تزايد(28) بود. ابوسعيد(29) بيچاره را چون دغدغه(30) عدالت در خاطر افتاد و خود را به شعار(31) عدل مرسوم گردانيد، در اندك مدتي دولتش سپري شد و خاندان هولاكوخان و مساعي او در سرنيت ابو سعيد رفت.(32) آري:
چو تيره شود مرد را روزگار *** همه آن كند كش نيايد به كار
رحمت بر اين بزرگان صاحب توفيق باد كه خلق را از ظلمت عدالت به نور هدايت ارشاد فرمودند».

قائم مقام فراهاني و منشآت او

ميرزا ابوالقاسم فراهاني، موسوم به قائم مقام ثاني يكي از وزرا و رجال و سياستمداران بزرگ اوايل عهد قاجاريه، پسر قائم مقام اول، ميرزا عيسي فراهاني معروف به ميرزا بزرگ است. وي مردي نكته سنج، دردشناس و البته بدبين بود و از اينكه غالب رجال هم ميهن معاصر او حق و حقيقت را فداي اغراض و منافع شخصي خود مي كردند و همواره در پرده و حجاب سخن مي گفتند، رنج مي برد. او بزرگ ترين و كامياب ترين مقلّد سبك سعدي در نثرنويسي است كه از پيشروان تجدّد ادبي ﴿به ويژه در نثر نويسي﴾ به شمار مي آيد. او به ادبيات تازي و فارسي تسلّط كم نظيري داشت و براعت و استادي او در قرآن مجيد و حديث به راستي شگفت انگيز است. زماني كه از اين مآخذ استفاده كرده، به قدري زيبا و خوش ادا و با حسن انتخاب نموده كه گويي شاعر يا قائل يا نويسنده، آن سخن را فقط براي همين منظور گفته بوده است. در استدلالات قرآني و حديث نيز تسلّط ويژه اي داشت؛ زيرا به ويژه در صنعت حل (يا تحليل) و آيات و احاديث و اشعار يد طولاني داشته است. «به يكي از دوستانش نوشته:
به روزگار عزيزان كه روزگار عزيز حرام باشد بي دوستان به سر بردن
همه آمدند آن كه بايست نيامد، از مقتضيات طالع واژگون و گردش هاي ناهنجار گردون دون است. يار مي بايد و نمي آيد، غير مي آيد و نمي بايد. روزگار را ديديد كه چه اساس ها چيد و چه بساط ها برچيد، چه حقّه ها باخت و چه حيله ها ساخت؟ چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد(33) كاغذ بزرگ به خط خيلي جليّ نوشته بودم، جوابش از شما نرسيد، انديشه دارم(34) به دست غير افتاده باشد. امان از دست نامحرمان و نامردان. محرمي كو كه فرستم به تو پيغامي چند.(35) رمزها و غمزها چه شد، همزها و لمزها كجا رفت؟ فساد و عناد عاقبت ندارد و طغيان و عصيان عافيت ندارد. ((وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللّهُ وَ اللّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ))(36) ((وَيْلٌ لِكُلّ‏ِ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ))».(37)

پي نوشت:

1. قوّت رويّت: نيروي انديشه.
2. ملابست موانع: در هم آميختن مانع ها.
3. قُرَّتِ عين: روشني چشم.
4. سجده ﴿32﴾ : 17.
5. جمع ولد.
6. وسايل الشيعة، ج 14، ص 382: ﴿خدا آماده كرده است براي آنان﴾ چيزي كه نه چشمي ديده و نه گوشي شنيده و نه بر دل آدمي زاده اي گذشته است.
7. نور ﴿24﴾ : 39.
8. مريم ﴿19﴾ : 23
9. الاّ: جز اينكه.
10. بفاقه: نيازمند.
11. بِبَرگ: توشه دار.
12. بِهِيضَه: گرفتار پري شكم و شكم روش.
13. ناشتا: گرسنه.
14. زمي: زمين.
15. معرب كرده: داراي اعراب و حركات.
16. اين عبارات مولوي تلميح و اشاره اي به آيه 128 سوره توبه مي باشد: ((لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحيمٌ))؛ «به يقين شما را فرستاده اي آمد از خودتان: بر او دشوار است آنچه شما از آن رنج مي بريد؛ حريص است بر ﴿هدايت﴾ شما، و به مؤمنان دلسوز و مهربان است»؛ و نيز حديث «ما اُذِيَ نَبيٌّ كَما اوذيتُ؛ هيچ پيامبري همچون من آزار نديد». سيوطي، جامع الصغير، ج 2، ص 243.
17. اخوان صفا: برادران پاكدل.
18. كمينه: كمين، كمترين.
19. قطع رحم: بريدن از خويشاوندان.
20. لقمان ﴿31﴾ : 15.
21. اسراء ﴿17﴾ : 44.
22. نور ﴿24﴾ : 41.
23. محترفه: پيشه وران.
24. جزيه: مالي كه اهل كتاب هر ساله به حكومت اسلامي مي دهند.
25. قلندران: درويش بي پروا در پوشاك و خوراك و طاعات و عبادت.
26. به زيان مي برند: تباه مي سازند و به آن ضرر مي زنند.
27. قرب: نزديك به.
28. تزايد: افزوده شدن.
29. آخرين پادشاه مقتدر ايلخانان مغول.
30. دغدغه: انديشه اي كه ضمير آدمي را بر طلب و كنجكاوي وا دارد.
31. شعار: علامت و نشانه.
32. در سر چيزي رفتن: بر باد رفتن به سبب كار نادرست شخص ديگري، يا واقعه و حادثه نامناسب ديگري.
33. مصراع دوم بيتي از خود قائم مقام است. مصراع اول اين است: روزگار است اين گهي عزت دهد گه خوار دارد.
34. انديشه دارم: مي ترسم.
35. مصراع بيتي از حافظ، مصراع اول اين است: حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند.
36. آل عمران ﴿3﴾ : 54.
37. همزه ﴿104﴾ : 1.

 

جمعه 14 مهر 1391  12:39 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و ادب فارسی

قرآن و ادب فارسی

جلیل تجلیل
گفت و گو با دکتر جلیل تجلیل مطلبی که پیش رو دارید گفت و گو با دکتر جلیل تجلیل در نشست سرای خادمان قرآن دهمین نمایشگاه بین المللی قرآن کریم است که با نظارت و همکاری مرکز توسعه و ترویج فعالیت‏های قرآنی وزارت ارشاد انجام شده است.امید است مورد توجه خوانندگان عزیز قرار بگیرد.
جناب استاد به عنوان اولین سؤال، خواهشمند است ویژگی‏های یک شاعر متعهد را به اجمال بیان فرمایید.
بسم اللّه الرحمن الرحیم‏«انّ هذا القرآن یهدی للّتی هی أقوم و یبّشر المؤمنین» به یقین، این قرآن مردمان را به پاینده‏ترین و بهترین راه هدایت می‏کند و مؤمنان را به(سعادت و نیک بختی ابدی)بشارت می‏دهد.
شاعر متعهد دو ویژگی باید داشته باشد:یکی این که شاعر باشد و دیگر این که متعهد.اما متعهد به چه چیز؟قرائن لفظی و معنوی داریم که به چه اصل و کدامین بنیاد باید متعهد باشد.آیا متعهد به بنیاد رحمانی باشد، یا متعهد به اندیشه‏های خدا نخواسته شیطانی.البته این جا هر دو قرینه لفظی و معنوی برای این که نشان بدهد شاعر متعهد، یعنی متعهد به قرآن کریم، وجود دارد.این ساده‏ترین تعریف از شاعر متعهد است و شما می‏توانید آن را تعمیم هم بدهید؛گوینده متعهد، نویسنده متعهد، تاریخ نویس متعهد، نقّاد و انتقادگر متعهد.
به دیگر سخن، همه آنانی که علم و دانش و هنر را از مایه‏گاه و پایگاه وحی، یعنی امر و نهی الهی قرآنی، برگیرند و به دنیا منتشر کنند و هر چه دشمنان تلاش کنند، نتوانند به پای آن برسند، متعهد می‏شوند؛متعهد به اسلام.شاعر متعهد یعنی متعهد به قرآن کریم.در قرآن کریم ترسیم شده است که باید به کدامین اصول متعهد باشد.یکی از فرامین الهی آن است که:
«ما آتاکم الرّسول فخذوه».(حشر/7)
هر آنچه را که پیامبر شما به شما می‏دهد، بگیرید.
پس متعهد به قرآن، متعهد به حدیث و سنت الهی هم باید باشد که خصوصیت سنت الهی، تغییر ناپذیری آن«لا تبدیل لسنّه اللّه»خواهد بود.بنابراین، کلمه متعهد، آن هم در زیر سقف نمایشگاه قرآن و در سرزمینی به نام ایران اسلامی، کاملا نقشه و حدود معین دارد؛یعنی متعهد به قرآن و رسول، چون رسول جزو قرآن، و متعهد به وحی است؛و نیز متعهد به اقربای رسول‏«قل لا أسألکم علیه أجرا الاّ المودة فی القربی»:ای پیامبر!اعلام کن که من برای خود پاداش و مزدی نمی‏گیرم و برای خدا برخاستم، امّا به اقربا و نزدیکان من مهر بورزید.
اما شاعر کیست؟شاعر اولا روان و دل پر جولانی دارد که داده‏ای است از آسمان.این حدیث درباره شعرای متعهد روایت شده است:
«انّ للّه کنوزا تحت الارض مفاتیحها ألسنةُ الشعراء.»
خداوند زیر این آسمان گنجینه‏هایی دارد که کلید آن زبان شعر است.ولی کدام شاعران؟سوره‏ای داریم به نام الشعراء.علت تسمیه این سوره به شعراء این آیه است:«الشعراء یتّبعهم الغاوون».شعرا، در دنیا پیروانی پیدا می‏کنند و شنوندگانی جمع می‏کنند، ولی همه را فریب می‏دهند.هم پیروانشان فریفتگانند و هم خودشان سرگردانند(یهیمون)و هم شنوندگانشان را سرگردان می‏کنند.«الاّ الّذین آمنوا»، مگر آن شاعرانی که برای انسان بیداری و فضیلت آورند و خود ایمان آورند و سخن را به ایمان بیارایند.این است که شعرای بزرگ مثل خاقانی، نظامی، سنایی، سعدی، مولوی، جامی، اوحدی مراغه‏ای و صائب تبریزی، نه یک، بلکه:
هزارها، هزارها، به روی شاخسارها، فکنده‏اند همهمه،
کشیده‏اند زمزمه، به شاخ و سر و بن همه خاقانی در یکی از منشورهای خود، به این سؤال جواب می‏دهد و می‏فرماید:
«مرا به منزل«الاّ الذین»فرود آور»من می‏خواهم شاعر متعهد باشم.من که افضل الدین بدیل علی خاقانی شروانی‏ام، نمی‏بینی که اوراق دیوان و دفتر من لبریز است از وصف بارگاه نبی اکرم؟نمی‏بینی که قصاید بلند و چامه‏های ارجمند دارم در باب مناسک حج، در باب ستون‏های مدینه، در باب عظمت مدینه و مکه، در باب آن محرابی که در کوفه بوده است، در باب نماز و روزه و حجّ و جهاد و...در زمینه آیات وحی و امر و نهی که در کوه‏ها به قلب مبارک پیامبر اکرم(ص)نازل می‏گردید؟... الی ما شاء اللّه.
و اکنون تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. پس بنا به تعریف قرآن کریم، شاعر متعهد آن است که متعهد به اسلام و وحی الهی و قرآن کریم باشد.

تأثیر قرآن بر اشعار معاصر به چه صورت بوده است؟ تضمین، تلمیح، اقتباس یا صور دیگر؟
خوشبختانه به یاری حق تعالی و به برکت نشر قرآن کریم، در آفاق این کشور اسلامی، اعتبار ایرانی و تبار شعر فارسی، در دنیای کنونی و دنیای گذشته، یک سر و گردن در حوزه‏های ادبی و شعری از دیگران بالاتر بوده است.به این مناسبت، شاعران معاصر ما نفحات قرآنی را در گوش حق نیوش حقیقت شنوی خود گرفته‏اند، منتها ریز و درشت دارند.بعضی اصول بلاغت را در مشت دارند، بعضی عروض و قافیه و فنون ادبی را به خوبی ورزیده‏اند و بعضی معانی و بیان و علوم بلاغی قرآن را خوب خوانده‏اند.یعنی می‏دانند مواضع فصل، وصل، ایجاز، اطناب، تقدیم، تأخیر، ذکر، حذف، نکره، معرفه، تقیید و...کجاست.اصول بلاغت قرآن، چهارده قرن در علمای ایران و اسلام و کتاب‏های مهم آنان جوشیده و خروشیده است.جوشش‏های صوتی شعر فارسی در«المعجم فی معاییر اشعار العجم»شمس قیس رازی؛عروض فارسی و عروض عربی در «معیار الاشعار»خواجه نصیر الدین طوسی؛بدیع در «ابداع البدایع»مرحوم گرگانی، یا«انوار الربیع فی فنون البدیع»مرحوم ابن معصوم؛معانی و بیان در«مطوّل» تفتازانی و«اسرار البلاغه»عبد القاهر جرجانی به خوبی چهره گشوده و رخ نموده است.
بله، اینان را شاعر می‏گوییم، نه هر که فقط طبع روان داشته باشد.درست است که هر که شعری گفت، باید تشویقش کنید تا اندک اندک ببالد، و همین که ببالد، سپس بنالد، اما باید در برابر استادان درس دید.در آداب اسلامی گفته شده است که باید آهنگ اطاعت داشته باشیم و زانوی ادب و آموزش در برابر استادان به زمین بزنیم:
یا بنیّ زاحم العلماء برکبتیک و انصت الیهم باذنیک فانّ القلب یحیی بنور العلماء کما تحیی الارض المیتة بمطر السماء.
بنابراین، شاعر بودن، از نظر آموزش تکنیک‏ها، کار ساده‏ای نیست و سیلان طبع و جولان اندیشه، چیزی خدادادی است و بهترین استعدادی است که خداوند به برخی می‏بخشد.در بلاغت و علوم قرآنی هم از تجوید و قرائت گرفته تا صرف و نحو و تفسیر و معانی و بیان و تجوید و بدیع قرآن، باید آموزش دید.
منظور از بلاغت قرآن یا بلاغت«نهج البلاغه» چیست؟تعریف بلاغت قرآنی را از خود قرآن می‏گیریم که فرموده است:
«لو أنزلنا هذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعا متصدّعا من خشیة اللّه.»
اگر بلاغت قرآنی را به سنگ‏ها و کوه‏ها نازل می‏کردیم، می‏دیدی همگی تکه تکه و پاره پاره و همچون پودر می‏شدند.
این کلام استعاره مرشّحه مکنّیه است.یعنی سخنانی که با علم الهی مشام جان انسان‏ها را می‏نوازد، معجزه می‏کند.معجزه با قید پیامبر اکرم، همین بلاغت قرآنی است، و بلاغت نهج البلاغه که گوینده آن فارغ التحصیل مکتب نبوی است، یعنی حضرت علی(ع)، آن هم برگرفته از بلاغت قرآنی است.بنده این را اثبات کردم. اگر می‏خواهید چهره نفوذ قرآن و بلاغت و شعر قرآنی را ببینید، به خطبه همّام که امام در جواب سؤال همّام که درخواست کرد.«صف لی المتّقین» 1 آن را خواند.
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
حضرت علی(ع)در این خطبه فرموده است:«انّی أخاف علیک.» 2 چون استعداد داری، اگر بلاغت قرآنی بیاید، جانت را می‏گیرد، قرار و اختیار و دل بیمارت را از تو می‏گیرد.
ز بی خودی طلب یار می‏کند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار، که از اختیار بیرون است
و یا سعدی می‏گوید:
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‏رود
که این ترجمه بیتی از ابن سیناست:
«هبطت الیک من المحلّ الأرفع؛و رقاء ذات تعزّز و تمنّع.»
این اجمال بلاغت قرآنی بود.اما تفصیل بلاغت قرآنی، کتاب‏ها، خطاب‏ها و مهر و عتاب‏هاست که از هر دو جهت موسیقی و آهنگ و معانی قرآنی بی همتاست.در اولین آیه قرآن کریم و در آغاز سوره مبارک بقره، می‏خوانیم:«الم ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین، الّذین یؤمنون بالغیب.»و یا در جای دیگر درباره مؤمنین می‏گوید:«الّذین هم عن اللغو معرضون.» آن لغوها و بیهودگی‏ها اگر پیراسته شود، چهره همایون بلاغت علوی و بلاغت نبوی، یعنی بلاغت قرآن، کاملا نمایان می‏شود.من شما محققان محترم را به آموزش و تبلیغ و تولید انبوه بلاغت قرآنی، در این لحظه‏ها فرا می‏خوانم.

موسیقی قرآن چه تأثیری بر ادب فارسی و به خصوص ادبیات معاصر داشته است؟
در ادبیات معاصر، آهنگ قرآنی تأثیرهای بسیار عمیق و ژرفی داشته است.زمانی از سقراط پرسیدند:چرا خدا در مقابل دو گوش، یک زبان به انسان داده است؟او در جواب گفت:«لأسمع کثیرا و أتکلّم قلیلا.» 3 ابزار گیرنده بسیاری باید داشت.
به هر چیز کوشا بباید شدن
به دانش نیوشا بباید شدن
ادبیات معاصر از روز اول انقلاب شروع شد و این نسل تقریبا رشحات آن را دیده‏اند.آنان، در کوچه و خیابان‏ها شعارهایی می‏دادند.من به این شعارها گوش می‏دادم تا ببینم آیا در بین آن‏ها، ادبیات روز، ادبیات دل افروز و ادبیات برخوردار از ساز و سوز وجود دارد یا نه؟آری وجود داشت.مثلا شنیدم که می‏گفتند:«ای شه ستمگر آواره گردی، کشتی جوانان وطن، آواره گردی»این وزن مستفعل مستفعل مستفعلات است.
«کشتی جوانان وطن آواره گردی»بحر رجز مرفل است.
مثال و نمونه از کوچه و خیابان شروع شد، تا در شعر بزرگان معاصر ادب آن زمان و این زمان نشست.مثلا یکی از شعرای مفلق 4 گفته بود:
شاعر مفلق منم خوان معانی مراست
ریزه خور خوان من رودکی و عنصری
یعنی همان ادعایی که خاقانی کرده بود.امیری فیروزکوهی، آیه کریمه‏«تجری من تحتها الانهار»را با چه زیبایی در پایان و ختامه چامه خود آورده است.او نور فروغ قرآنی و تأثیر قرآن و حدیث را، در کالبد شعر فارسی تزریق و آن را بلند آوازه کرده است.
در خطاب به جوانان رزمنده:
گل نشان بویتان سنبل نشان مویتان
نقش روی خوبتان همواره در انظار باد
وز قبول هدیه‏تان در پیشگاه قرب حق
اجرتان‏«جنّات تجری تحتها الانهار»باد
البته پیش از آن، الگوهایی داشته است.اگر امیری فیروزکوهی ادبیات کهن ایرانی و اسلامی را نخوانده بود، چگونه می‏توانست این شعر را بگوید؟و یا اگر این شعر مولوی را نخوانده بود که:
در میان شهر چون دریا روان
پر زکشتی‏ها و شسته ماهیان
رو بر سلطان و کار و بار بین
لطف«تجری تحتها الانهار»بین
«فاعلات فاعلات فاعل»؛این نغمه و سروش، آن هم پیام.آری، شیرینی‏ها و چشمه‏های زلال عسل، چشمه‏های بهشتی(کوثرها)از زیر پای ایمانیان و قرآنیان، با موج‏ها و نوازش خود، جاری می‏شوند.و در همین ماه مبارک رمضان:«انفاسکم فیه تسبیح و نومکم فیه عبادة.»واقعا بر شما مبارک و تهنیت باد این گرایش‏ها و تحصیلات قرآنی، این اخلاص‏ها و معنویت‏ها.
در میان شاعران خوب معاصر، بسیارند کسانی که هم وزن‏های مناسبی انتخاب کرده‏اند و هم سروده‏های مناسب دارند.سروده باید متناسب با مجلس بزم یا رزم باشد.شاعر آزاد باید منظورش را یا در قالب«فعولن فعولن فعولن»یا«فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن»یا هزج«مفاعلین مفاعیلن مفاعیلن»یا دگر آهنگ‏ها بریزد.
این‏ها همه آهنگ‏هایی است که از بطن طبیعت می‏خیزد؛ صدای خواندن پرندگان، صدای پرپر زدن کبوتران و...
برای مثال، شعر معروف حافظ:«الا یا أیّها الساقی ادر کأسا و ناولها»برگرفته از صدای پرپر کبوتران(یهویه یه یهویه یه یهویه یه)است؛که عشق آسان(یهویه یه)نمود اوّل ولی افتاد(یهویه یه)د مشکل‏ها(یهویه یه)
یا در شعر«ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است» همین گونه است.
شما در شعر زیر دقّت کنید:
من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
حافظ، حضرت یوسف را در برابر زلیخا قرار داده و با بهره گیری از آیه‏«و لنبلونّکم بشی‏ء...»داشت آزمایش می‏کرد.آن جا زلیخا شکست خورد، اما یوسف(ع) سربلند بود.

تأثیر قرآن بر ادب فارسی بیش‏تر از جنبه لفظی بوده است یا معنایی؟
البته سؤالات شما بیش‏تر مناسب کنگره‏های مفصل بین المللی است و این محافل بیش از آن که تفصیل طلب کند، اجمال می‏طلبد؛که«ما لا یدرک کلّه لا یترک کلّه.» بهتر است سؤال را این گونه مطرح کنیم:آیا قرآن از راه لفظ در ادب فارسی نفوذ کرده است یا از راه معنا یا هر دو؟قرآن، هم از جهت ساختار لفظی و جمله بندی، هم از نظر شنیداری و موسیقی(سجع‏های قرآنی)و هم از نظر پیام(اندیشه‏های قرآن)در ادبیات فارسی وارد شده است.به تعبیر دیگر، قرآن، هم از جهت لفظی در ادبیات ما نفوذ داشته است و هم از نظر القای معنای پیامدهای ایمانی.من یک بیت می‏خوانم تا ببینید که چگونه در این زمینه‏ها غوغا کرده است.
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر ساقه ساقی سیمین ساق بود
«فاعلاتن فاعلاتن فاعلن»از نظر موسیقیایی همان بحر رمل است.در این جا چند سین می‏بینید: «دستم اندر ساقه ساقی سیمین ساق بود.»سین یک موسیقی درونی است.درباره سجع‏ها و جناس‏ها در قرآن کریم و نفوذ آن در ادب فارسی، اگر کسانی بخواهند تحقیق کنند، به کتاب«جناس در ادب فارسی»تألیف‏ این جانب در سال 1360 مراجعه کنند.آن جا این موضوع را مبسوطتر خواهید دید.به این آیات از سوره قیامت توجه کنید:
«لا اقسم بیوم القیامة*و لا اقسم بالنّفس اللّوّامه* أیحسب الانسان ان لن نجمع عظامه*بلی قادرین علی ان نسوّی بنانه*بل یرید الانسان لیفجر امامه یسأل ایّان یوم القیامة»
گوش‏ها رمونی موسیقیایی و صوتی را درک می‏کند و در می‏یابد که کلمات چگونه با هم سازگارند. این سرود و ترانه قرآنی، تا آخر این سوره می‏آید و تصویر جان دادن افراد به وسیله عزرائیل را نشان می‏دهد:«و التفت الساق بالسّاق.»پاها التفات می‏کنند.لفیف، یعنی به هم پیچیده، «و التفّت الساق بالسّاق الی ربّک یومئذ المساق.»ساق، بالساق، مساق، هم جناسند و هم سجع.با جناس متوّج است، هم جناس ناقص و هم جناس مطرّف.این‏ها از قرآن برخاسته است.در شعر حافظ هم آمده بود که:«دستم اندر ساقه ساقی سیمین ساق بود.»این هم نفوذ معنوی و صوتی قرآن است، هم نفوذ واژگانی در ساختار جسمانی و بدنه شعر فارسی.
وقتی سعدی می‏فرماید:«علم چندان که بیش‏تر خوانی، چون عمل در تو نیست نادانی.»اهل فن می‏دانند که این آیه شریفه را دارد زمزمه می‏کند که:«مثل الذین حمّلو التوراة ثمّ لم یحملوها کمثل الحمار یحمل أسفارا.»این هم نشان از تأثیر معنوی و پیامی قرآن دارد. به علاوه، در این کلمات تشبیه 5 مرکب هم هست. عبد القاهر جرجانی، حمار را به انسان تشبیه نکرده است، بلکه فقط بارش را به بار علم انسان‏هایی تشبیه می‏کند که به علم و دانش خود عمل نمی‏کنند، اولا، بارکش حیوان است و انسان نیست، مگر انسان با حیوان چگونه قابل تشبیه است؟مگر انسانی باشد که در قرآن فرم و مهر حیوانی پیدا کرده، بار کتاب و دانش می‏کشد، بی آن که بهره‏ای از آن برگیرد:«اولئک کالانعام بل هم أضل سبیلا.»
پس این تشبیه، تشبیه مرکب به مرکب است.آن جا که تشبیه مرکب به مرکب و تشبیه معقول به محسوس باشد، وجه شبه هم ترکیبی خواهد بود از عقلی و حسی.این بحث، بحث زیبایی است.ادبیات قرآن، با تمام بلاغت‏
[به تصویر صفحه مراجعه شود]
قرآنی، به جهان برتافته و راه یافته است.من در کنفرانس صور خیال و استعاره‏های قرآنی 6 ، یک حدیث از احادیث نبوی را که دارای ایماژ قرآنی بود خواندم و آن را تشریح کردم.در حدیث آمده است:«ایّاکم و خضراء الدّمن.» توضیح آن که جوانان در کوچه‏های مدینه بازی می‏کردند و پیامبر(ص)از آن جا می‏گذشتند.یکی از جوانان جلوی پیامبر آمد و عرض کرد، یا رسول اللّه، چیزی بفرمایید که ما استفاده کنیم؛و به بچه‏ها گفت سکوت کنید.
رسول اکرم(ص)به آنان نگاه کرد و دید هنگام ازدواجشان هم هست.فرمود:«ایّاکم و خضراء الدمن.»
مبادا که فریفته چمن‏های سرسبز شوید.
چمن‏های سرسبز استعاره از صورت‏های زیبا و دلفریب است.به مجرد این که یک صورت زیبا دیدید، مبادا قلبتان بزند و وسوسه‏های شیطانی شما را از جاده‏ تحقیق و صراط مستقیم منحرف بکند.
یکی از آنان گفت:یا رسول اللّه، نفهمیدیم.منظور شما از سبزه چیست؟پیامبر اکرم(ص)که این پرسش را در ذهن آنان ایجاد کرده بود فرمود:«امرأة حسناء فی منبت سوء.»
بانوهای زیبا اندام با تربیت‏های بد و پرورش یافته در محیطی نادرست.یعنی دخترانی به دور از تربیت خانوادگی، تربیت ایمانی، تربیت شب‏های قدر، تربیت محراب و منبر، تربیت فضاهای عطرآگین و لطیف دعای کمیل و ابو حمزه ثمالی و دعای افتتاح، تربیت نهج البلاغه، تربیت آن خون‏هایی که ریخت و با فضیلت الهی در آمیخت و برای آینده انسان‏ها رهنمای شهامت اخلاقی و نترسی بی‏باکی و عظمت‏های بلند گردید.
قرآن کریم می‏فرماید:لالان و کوران و ناشنوایان را ببینید.«صمّ بکم عمی فهم لا یعقلون.»تفسیر آن در قرآن آمده است؛«صم»یعنی:«لهم آذان لا یسمعون بها»، «بکم»یعنی:«لهم قلوب لا یفقهون بها»و«عمی» یعنی:«لهم اعین لا یبصرون بها.»
در آیه دیگری می‏فرماید:«انّهم عن السّمع لمعزولون.»یک طایفه‏اند که از نعمت شنوایی نوای حق، شنوایی آیات قرآنی، شنوایی احادیث نبوی و شنوایی روایات موثق اسلامی که از معصومین(ع)نواخته شده‏اند و واقعا دنیا را گلشن و نورانی و روشن گردانیده‏اند محروم شده‏اند.
ادبیات معاصر ما، این چنین با پرتوهای قرآنی و به لطف خداوند تبارک و تقدس تضمین شده است. تضمین نامه و بیمه نامه‏اش هم‏«ان تنصروا اللّه ینصرکم و یثبت أقدامکم»است.این پیروزی تضمین شده است. این پیروزی مهرش بر شیعیان و مسلمان خورده است و آن مهر نورانیت ورود به قرآن است.این پیروزی قابل شکست نیست.
کسانی که در قرآن کریم دقت و تدبّر می‏کنند، اولا مدال نقد می‏گیرند، که خواندن و قرائت قرآن است.گاه می‏گویند ما که معنای قرآن را نمی‏دانیم، پس چرا باید در جلسات قرائت قرآن شرکت کنیم؟قرآن کلام الهی است. آن که قرآن می‏خواند، نورانیّت در وجودش وارد می‏شود.البته مراتب بهره‏مندی مختلف است.خداوند می‏فرماید:مقام کسانی را که علم داشته باشند، بسیار بر می‏کشیم:«یرفع اللّه الّذین آمنوا منکم و الّذین اوتوا العلم درجات.»در ادبیات امروزی، آنان که شعر می‏گویند، دو دسته‏اند:یک دسته مدهوش زرق و برق شرق و غرب شده‏اند و دسته دیگر فرهنگ خود را خوب می‏شناسند و فکر می‏کنند ما دارای ادبیات و فرهنگ هستیم.
همه کسانی که قدر دانند و می‏گویند:«الحمد للّه ربّ العالمین»، شکر گزاری می‏کنند و این کم کاری نیست. یک روز، مرحوم آیت اللّه گلپایگانی از عمل جراحی بسیار سنگین از خارج بر می‏گشتند که موقع ورود به فرودگاه مهرآباد، خبرنگاری می‏پرسد:«حضرت آیت اللّه، احوال شما چه طور است؟»
ایشان یک جمله فرمودند که در من خیلی اثر کرد. فرمودند:«الحمد للّه، نعمت حیات باقی است.»
من بعدا این جمله را حلاجی کردم و پیش خودم فکر کردم حیات یعنی چه؟اگر کسی این نعمت را شکر گوید و بگوید الحمد للّه، حقیقی‏ترین حقیقت عالم را بر زبان روان ساخته است.و این دیگر برای شما و همه گویندگان «لا اله الا اللّه»و«الحمد للّه»کفایت می‏کند.لذا، این تعابیر برای ما کافی است.«الکافی کافا لنا.»

آیا قرآن در به وجود آوردن اوزان شعری عرب مؤثر بوده است یا آیات قرآن، خود دارای اوزان شعری مستقل است؟
قرآن کریم ادّعای شعری ندارد.حتی در مورد پیامبر اکرم(ص)می‏فرماید:«او شاعر نیست.»اما برخی از آیات قرآن، در شعر عروضی، کاملا می‏نشیند.به عنوان نمونه، این آیه سوره قدر:«سلام هی حتّی مطلع الفجر»، در شعر حافظ:
شب قدر است و طی شد عالم هجر
سلام فیه حتّی مطلع الفجر
زیر نویس

(1).سیمای پرهیزکاران را برایم توصیف کن.
(2).من از حال تو می‏ترسم.
(3).برای این که بیش‏تر بشنوم و کم‏تر سخن بگویم.
(4).مفلق به معنای شکافنده معنا و پیام است.
(5).کسانی که می‏خواهند درباره تشبیه مرکب بدانند، رجوع کنند به کتاب «اسرار البلاغه»عبد القاهر جرجانی، که بنده ترجمه کرده‏ام و به چاپ چهارم هم رسیده است.
(6).دانشگاه استراسبورگ، فرانسه.
جمعه 14 مهر 1391  12:40 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : الحوار الحضاری فی القرآن الکریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : جدال درقرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : فی الحجاج و النقاش دراسة نص من سورة النمل (من سورة النمل «من آیة 59 إلی آیة 66»)

دریافت فایل pdf

 

 

 

جمعه 14 مهر 1391  12:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

الاستدلال فی القرآن

الاستدلال فی القرآن

محمدهادی معرفة

إمتاز القرآن فی استدلالاته بالجمع بین اسلوبین متنافیین فی شرائطهما، هما:اسلوب الخطابة و اسلوب البرهان.ذاک إقناع للعامّة بما یتسالمون به من مقبولات مظنونات و هذا إفهام للخاصّة بما یتصادقون علیه من أوّلیّات یقینیّات..
و من الممتنع عادة أن یقوم المتکلّم بإجابة ملتمس کلا الفریقین، لیجمع بین الظّنّ و الیقین فی خطاب واحد..الأمر الذی حقّقه القرآن فعلا بعجیب بیانه و غریب اسلوبه.
*** و البرهان:ما ترکب من مقدّمات یقینیّة، سواء أکانت ضروریّة(بدیهیّة أو فطریّة)أم کانت نظریّة(منتهیة إلی الضروریّات).
و القضایا الضّروریّة ستّة أنواع:
1-الأولیّات.و هی قضایا قیاساتها معها.
یکفی فی الجزم بالحکم مجرّد تصوّر الطّرفین، کقولنا:(الکلّ أعظم من الجزء).أو مع تصوّر الواسطة و حضورها فی الذّهن، کقولنا: (الأربعة زوج)لأنّه ینقسم إلی متساویین.
2-مشاهدات.هی قضایا محسوسة بالحواسّ الظّاهرة کإضاءة الشمس.
3-وجدانیّات.منشؤها الحسّ الباطنی کالإحساس بالخوف و الغضب.
4-متواترات.أخبار جماعة یمتنع عادة تواطؤهم علی الکذب و الاختلاق
5-مجربّات.یحصل الجزم بالنتیجة علی أثر تکرّر المحسوس.
6-حدسیّات.هی سرعة الانتقال من المبادئ إلی المطالب.و یقابلها الفکر، الذی هو حرکة الذّهن نحو المبادئ ثم رجوعه إلی المطالب، فلا بدّ فیه من حرکتین، علی خلاف الحدس، إذ لا حرکة فیه.لأنّ الحرکة تدریجیّة، و الانتقال آنی.
***
أمّا الخطابة فهی ما ترکّب من مقدّمات کانت مقبولة معتقدا بها لأمر سماوی أو لمزید عقل و دین.
و نظیرها الجدل:المترکّب من قضایا مشهورات تقبّلتها العامّة و خضعت لها أعرافهم و نسجت علیها طبایعهم، فألفوها و أذعنوا بها إذعانا.
أو قضایا مسلّمات تسلّم بها المخاطبون کأصول مفروضة مسلّم بها.
*** و القرآن الکریم قد استفاد فی دلائله من کل هذه الأسالیب، و فی الأکثر جمع بینها فی خطاب مع العامّة یشترک معهم الخواصّ.
هذا غایة فی القدرة علی الإستدلال و إقامة البرهان..
و لنضرب لذکل أمثلة:
1-قال تعالی-بصدد نفی آلهة غیر اللّه-: «لو کان فیهما آلهة إلاّ اللّه لفسدتا» (الأنبیاء/22).
هذه الآیة-بهذا النّمط من الإستدلال-فی ظاهرها البدائی إحتجاج علی أساس الخطابة و الإقناع، قیاسا علی العرف المعهود، أنّ التعدد فی مراکز القرار سوف یؤدی إلی فساد الإدارة..و نظیرها آیة أخری:«ما اتخذ اللّه من ولد و ما کان معه من إله، إذن لذهب کل إله بما خلق، و لعلا بعضهم فوق بعض، سبحان اللّه عمّا یصفون»(المؤمنون/91).
یقول العلاّمة الطّباطبائی:تقریر الحجّة فی الآیة، انّه لو فرض للعالم آلهة فوق الواحد، لکانوا مختلفین ذاتا، متباینین حقیقة.و تباین حقایقهم یقضی بتباین تدبیرهم، فتتفاسد التدابیر، و تفسد السّماء و الأرض... (1) .
و هذا النّمط من الإستدلال، طریقة عقلائیّة یتسلّمها العرف العام قیاسا علی ما ألفوه فی أعرافهم،
*** و لکن إلی جنب هذا، فهو استدلال برهانی دقیق، قوامه الضّرورة و الیقین، و لیس مجرّد قیاس إقناعی صرف.
ذلک أنّ الآیة دلّت العقول علی أنّ تعدّد الآلهة، المستجمعة لصفات الألوهیة الکاملة، یستدعی إمّا عدم وجود شی‏ء علی الإطلاق، و ذلک هو فساد الأشیاء حال الإیجاد..أو أنّها إذا وجدت وجدت متفاوتة الطّابع متنافرة الجنسیّات، الأمر الذی یقضی بفسادها، إثر وجودها و عدم إمکان البقاء.
و ذلک لأنّه لو توجّهت إرادتان مستقلّتان من إلهین مستقلّین-فی الخلق و التکوین-إلی شی‏ء واحد، یرید ان خلقه و تکوینه..فهذا مما یجعله ممتنع الوجود، لامتناع صدور الواحد إلاّ من الواحد، إذ الأثر الواحد لا یصدر إلاّ ممّا کان واحدا.و لا تتوارد العلّتان علی معلول واحد أبدا.
و فرض وجوده عن إرادة أحدهما، مع استوائهما فی القدرة و الإرادة، فرض ممتنع لأنّه ترجیح من غیر مرجّح، بل ترجّح من غیر مرجّح، و هو مستحیل.
و لو توجّهت إرادة أحدهما إلی إحداث شی‏ء، و أراد الآخر عدم إحداثه!فلو تحقّقت الإرادتان، کان جمعا بین النّقیضین..أو غلبت إحداهما الأخری، فهذا ینافی الکمال المطلق المفروض فی الإلهین..و إلاّ فهو ترجیح من غیر مرجّح.
و لو توجّهت إرادة أحدهما إلی إحداث نظام و مخلوق، و الآخر إلی نظام و مخلوق غیره.. إذن لذهب کل إله بما خلق..و لکان هناک نظامان و عالمان مختلفان فی الخلق و النّظام، و هذا الإختلاف فی البنیة و النّظام یستدعی عدم التّآلف و الوئام و الإنسجام، و سوف یؤدّی ذلک إلی تصادم و أن یطغی أحدهما علی الآخر و لعلا بعضهم فوق بعض.الأمر الذی یقضی بالتّماحق و التّفاسد جمیعا..
و کل أولئک باطل بالمشاهدة، إذ نری العالم قد وجد غیر فاسد، و بقی غیر فاسد.و نراه بجمیع أجزائه، و علی اختلاف عناصره، و تفاوت أوضاعه، من علوّ و سفل و خیر و شّر، یؤدّی وظیفة جسم واحد، تتعاون أعضاؤه مع بعضها البعض، و کل عضو یؤدّی وظیفته بانتظام، یؤذّی إلی غرض واحد و هدف واحد..
و هذه الوحدة المتماسکة-غیر المتنافرة-فی نظام الأفعال، دلیل قاطع علی الفاعل الواحد المنظّم لها بتدبیره الحکیم، و هو اللّه ربّ العالمین..
و هذا هو البرهان القائم علی قضایاء یقینیّة فی بدیهة العقل.
و قال تعالی-بصدد نفی المثل-:«لیس کمثله شی‏ء»(الشّوری/11).
جاءت الدّعوی مشفوعة ببرهان الامتناع، علی طریقة الرّمز إلی کبری القیاس.
ذلک أنّ(المثل)المضاف إلیه تعالی، رمز إلی الکمال المطلق، أی الذی بلغ النّهایة فی الکمال فی جمیع أوصافه و نعوته.الذی هو مقتضی الألوهیّة و الرّبوبیّة المطلقة.لأنّک إذا حقّقت معنی الألوهیّة فقد حققّت معنی التقدّم علی کلّ شی‏ء و المسیطر علی کل شی‏ء«فاطر السّماوات و الأرض» (2) ، «له مقالید السّماوات و الأرض» (3) .
إذن فلو ذهبت تفترض الاثنینیّة فی هذا المجال، و فرضت اثنین یشترکان فی هذه الصّفات التی هی غایات لجمیع الأوصاف و النّعوت، فقد نقضت و تناقضت فی افتراضک..ذلک أنّک فرضت من کل منهما تقدّما و تأخّرا فی نفس الوقت، و انّ کلا منهما منشئا و منشئا.و مستعلی و مستعلی علیه..إذ النقطة النهائیّة من الکمال، لا تحتمل اثنین، لأنّ النّقطة الواحدة لا تنحلّ إلی نقطتین..و إلاّ فقد أحلت الکمال المطلق إلی کمال مقیّد فی الطرفین..إذ تجعل کل واحد منهما بالإضافة إلی صاحبه لیس سابقا و لا مستعلیا..فأنّی یکون کلّ منهما إلها.و للإله المثل الأعلی..؟!.
و یرجع تقریر الإستدلال إلی البیان التّالی: إنّ الإله هو ما استجمع فیه صفات الکمال و بلغ النّهایة فی الکمال..
و مثل هذا الوصف(مجمع الکمال)لا یقبل تعدّدا لا خارجا و لا وهما.
إذن فلا تعدّد فی الآله، و لیس له فردان متماثلان. و هذا من أروع الاستدلال علی نفی المثیل، و کلمة(المثل)هذه، تکون إشارة إلی ما حواه المثیل من صفات و سمات خاصّة تجعله اهلا لهذا النّعت(إیجابا أو سلبا)فی القضیة المحکوم بها.
مثلا لو قیل-خطابا لشخصیّة بارزة-: (أنت لا تبخل)کان ذلک دعوی بلا برهان.أمّا لو قیل له:(مثلک لا یبخل)فقد قرنت الدّعوی بحجّتها..إذ تلک خصائصه و ممیّزاته هی التی لا تدعه أن یبخل، فکأنّک قلت:(إنّک لا تبخل، لأنّک حامل فی طیّک صفات و نعوتا تمنعک من البخل).
و هکذا جاءت الآیة الکریمة:
إنّ من کان علی أوصاف الألوهیّة الکاملة، فإنّ هذا الکمال و الإستجماع لصفات الکمال، هو الذی یجعل وجود المثیل له ممتنعا..(بالبیان المتقدّم).
و علیه، فلیست الکاف زائدة، کما زعم البعض.لأنّ المثل-علی مفروض البیان- إشارة إلی تلک الصّفات و السّمات التی تحملها الذّات المقدّسة..و لمیکن المراد من المثل التشبیه، فهو بمنزلة(هو)محضا.
فکان المعنی:لیس یشبه مثله تعالی شی‏ء، أی لیس یشبهه فی کمال أوصافه و نعوته شی‏ء.
قال الأستاذ درّاز:الآیة لا ترمی نفی الشّبیه له تعالی فحسب، إذ کان یکفی لذلک أن یقول:(لیس کاللّه شی‏ء)أو(لیس مثله شی‏ء).بل ترمی وراء ذلک دعم النّفی بما یصلح دلیلا علی الدّعوی و الإنعات إلی وجه حجّة هذا الکلام و طریق برهانه العقلی.ألا تری أنّک إذا أردت أن تنفی نقیصة عن إنسان، فقلت:(فلان لا یکذب)أو(لا یبخل) کان کلامک هذا مجرّد دعوی لا دلیل علیها.
أمّا إذا زدت کلمة المثل و قلت:(مثل فلا لا یکذب)أو(لا یبخل)فکأنّک دعمت کلامک بحجّة و برهان، إذ من کان علی صفاته و شیمه اکلریمة لا یکون کذلک.لأنّ وجود هذه الصّفات و النّعوت ممّا تمنع الإستفسال إلی رذائل الأخلاق.و هذا منهج حکیم وضع علیه اسلوب کلامه تعالی.و أنّ مثله تعالیذا الکبریاء و العظمة لا یمکن أن یکون له شیبه أو أنّ الوجود لا یتّسع لاثنین من جنسه.. (4) .
فقد جیئ بأحد لفظی التّشبیه رکنا فی الدّعوی، و بالآخر دعامة لها و برهانا علیها.
و هذا من جمیل الکلام و بدیع البیان، و من الوجیز الوافی
و قال تعالی-بصدد بیان لا نهائیة فیوضه عزّت آلاؤه-:«و لو أنّ ما فی الأرض من شجرة أقلام و البحر یمدّه من بعده سبعة أبحر ما نفدت کلمات اللّه»(لقمان/27).
هذه مقارنة بین المحدود و اللاّمحدود، و أنّ المحدود مهما بلغ عدده و تضخّم حجمه، فإنّه لا یقاس بغیر المحدود...إذ ذاک ینتهی و هذا لا ینتهی، و لا مناسبة بین ما ینتهی إلی أمد مهما طال أو قصر، و ما یمتدّ إلی ما لا نهایة أبدا..
و الکلمة-فی هذه الآیة-یراد بها الوجود المفاض بأمره تعالی، المتحقّق بقوله:(کن) قال تعالی:«إنّما أمره إذا أراد شیئا أن یقول له کن فیکون»(یس/82).
و کلّ موجود-فی عالم الخلق، و هو ما سوی اللّه-فهو کلمته تعالی.کما أطلق علی المسیح -علیه السّلام-کملة اللّه.و کلمته ألقاها إلی مریم»(النّساء/171) (5) .
و المعنی:أنّه لو جعلت الأشجار أقلاما و الأبحر مدادا، لیکتب بها کلمات اللّه، لنفدت الأقلام و المداد، قبل أن تنفد کلمات اللّه، لأنّها غیر متناهیة..و ذلک لأنّ کلماته تعالی إفاضات، و لا ینتهی فیضه تعالی إلی أمد محدود أبدا..
*** و قال تعالی-ردّا علی احتجاج الیهود-: «و إذا قیل لهم آمنوا بما أنزل اللّه قالوا نؤمن بما أنزل علینا و یکفرون بما وراءه و هو الحقّ مصدّقا لما معهم»(البقرة/91).
إمتنعت الیهود من اعتناق الإسلام، بحجّة أنّهم علی طریقة نبیّهم موسی-علیه السّلام- و علی شریعته.و لذلک لا یمکنهم اتّخاذ سیرة أخری و الإیمان بشریعة سواها.
هذا اعتذار زعمت الیهود وجاهته فی منابذة الإسلام..و قد فنّد القرآن هذا التذرّع الکاسد و الاحتجاج الفاسد.
إذ لا منافرة بین الشّریعتین و لا منافاة بین الطّریقین، و الکلّ یهدف مرمی واحدا، و یرمی هدفا واحدا..و قد جاء الأنبیاء جمیعا لینیروا الدّرب إلی صراط اللّه المستقیم، صراطا واحدا و هدفا واحدا، لا تنافر و لا تنافی و لا تعدّد و لا اختلاف.
و الدّلیل علی ذلک أنّ هذا القرآن یصدّق بأنبیاء سالفین و بشرائعهم و کتبهم و ما بلّغوا من رسالات اللّه..و لو کان هناک تناف و تنافر لما صحّ هذا التّصدیق.
و قد جاء هذا التّصدیق بلفظة(مصدّقا لما بین یدیه)فی ثمانیة مواضع من القرآن (البقرة/97.و آل عمران/3.و المائدة/47 و 48، والأنعام/92، و فاطر/31 و الأحقاف/30).
و بلفظة(مصدّقا لما معهم)فی موضعین (البقرة/89 و 101).
و بلفظة(مصدّقا لما معکم)فی أربعة مواضع(البقرة/41 و 91.و آل عمران/11. و النّساء/47).
و من ثمّ قال:«إنّ الدّین عند اللّه الإسلام. و ما اختلف الّذین أوتوا الکتاب إلاّ من بعد ما جاءهم العلم بغیا بینهم..».
«فإن حاجّوک فقل أسلمت وجهی للّه و من اتّبعن..».
«و قل للّذین أوتوا اکلتاب و المیّین: ءأسلمتم؟فإن أسلموا فقد اهتدوا.و إن تولّوا فإنّما علیک البلاغ.و اللّه بصیر بالعباد»(آل عمران/20).
*** و فی الآیة و ما یتعقّبها نکات و ظرف دقیقة: منها:قوله:(مصدّقا لما معهم)أو(مصدّقا لما معکم)-فی آیة أخری-و هذا تنویه بأنّ المتبقّی من التّوراة لیس کلّها و إنّما هو بعضها..لکنّه لم یقل:(لما بقی من التّوراد عندکم)و عبّر بما معکم..لئلا یتنبّه الیهود إلی ذریعة أخری لعلّهم یتذرّعون بها..هو أنّ المنافرة إنّما کانت بین القرآن و ما ذهب من التّوراة..فیجادلون الإسلام بهذه الطّریقة.. و هی طریقة أخذ ما تسالم الخصم دلیلا علیه..
و لم یقل:(مصدشقا بالتّوراة عندکم)..لأنّه حینذاک کان اعترافا بأنّ الموجود هو تمامها لا بعضها..
فأتی بما لا یمکّنهم المخاصمة جدلا، و لا کان اعترافا بصدق ما عندهم انّه توراة کلّه.. و هذا من دقیق التّعبیر الذی خصّ به القرآن الکریم..
و أیضا فی التعقیب بقوله:(فلم تقتلون أنبیاء اللّه-91)نسبة القتل إلیهم بالذّات، لأنّهم رضوا بفعل آَّائهم و مشوا علی طریقتهم و لو قال:فلم قتل آباؤکم..؛لکان فیه حدیث أخذ الجاز بذنب الجار..و کان أشبه بمحاجة الذئب، عدا علی جمل صغیر، بحجّة أنّ أباه قد عکّر الماء علیه فی قناة کان یشرب منها.. (6) .

إقناع العقل و إمتاع النّفس:

میزة أخری فی احتجاجات القرآن، هو حینما یحاول إخضاع العقل، ببراهینه المتینة، تراه لا یتغافل عن امتاع النّفس بلطائف کلامه الظّریفة، و رقائق بیانه العذبة السّائغة جامعا بین أناقة التّعبیر و فخامة المحتوی، سهلا سلسا یستلذه الذّوق و یستطیبه الطّبع، عذبا فراتا لذّة للشّاربین.
إنّ للنّفس الإنسانیّة جهتین:جهة تفکیر یکون مرکزه العقل، و جهة إحساس یکون مرکزه وجدان الضّمیر، و حاجة کلّ واحدة منهما غیر حاجة أختها.فأمّا إحداهما فإنّها تنقّب عن الحقّ لمعرفته أوّلا، و للعمل به ثانیا.
و أمّا الأخری فإنّها تحاول تسجیل أحاسیسها بما فی الأشیاء من لذّة و ألم، و متعة و غذاء للنّفس.
و البیان التّام هو الذی یوفّی لک للحاجتین جمیعا، و یطیر بنفسک بکلا الجناحین، فیؤتیها حظّها من الفائدة العقلیّة، إلی جنب إیفائها متعة الوجدان و إشباع غریزتها فی عواطف الإحساس.
أمّا الحکماء فإنّما یؤدّون إلیک ثمار عقولهم غذاءا لعقلک، و لا یهمّهم جانب استهواء نفسک و نهم عاطفتک، یقدّمون حقایق المعارف و العلوم، لا یأبهون لما فیها من جفاف و عری و نبوّ عن الطّباع.
و أمّا الشّعراء فانّما یسعون إلی استثارة وجدانک و تهییج عواطفک و أحاسیسک، و إمتاع سمعک و ضمیرک، فلا یبالون بما صوّروه لک أن یکون غیّا أو رشدا، و أن یکون حقیقة أو تخیّلا، فتراهم جادّین و هم هازلون، یستبکون و إن کانوا لا یبکون، و یطربون و إن کانوا لا یطربون‏«و الشّعراء یتبعهم الغاوون ألم تر أنّهم فی کلّ واد یهیمون و أنّهم یقولون ما لا یفعلون» (7) .
و کلّ إنسان حینما یفکّر فإنّما هو فیلسوف، و کل إنسان حینما یحسّ فإنّما هو شاعر.. و لا تتکافأ القوّتان:قوّة التّفکیر و قوّة الوجدان.. و کذا سائر القوی النّفسیّة علی سواء..و لو مالت هذه القوی إلی شی‏ء من التّعادل عند قلیل من النّاس، فإنّها لا تعمل فی النّفس دفعة و بنسبة واحدة..بل متناوبة فی حال بعد حال، و کلّما تسلّطت قوّة اضمحلّت أخری و کاد ینمحی أثرها..فالذی ینهمک فی التّفکیر تتناقص قوّة وجدانه، و الذی یسعی وراء لذائذه، عند ذاک تضعف قوّة تفکیره..و هکذا لا تقصد النّفس إلی هاتین الغایتین قصدا واحدا أبدا.ما جعل اللّه لرجل من قلبین فی جوفه (8) .
و کیف تطمح أن یهب لک إنسان مثلک، هاتین الطّلبتین علی سواء، و هو لم یجمعهما فی نفسه علی سواء، و ما کلام المتکلّم إلاّ انعکاس الحالة الغالبة علیه، (و کلّ إناء بالّذی فیه ینضح).«قل کلّ یعمل علی شاکلته» (9) و فاقد الشی‏ء لا یستطیع أن یمنحک به.
هذا مقیاس یمکنک أن تتبیّن فیه ما لکلّ لسان و ما لکلّ قلم من قوّة غالبة علیه، حینما ینطق و حینما یکتب.فإذا رأیته یتجه إلی حقیقة فرغ له بعد ما قضی و طره ممّا مضی..
عرفت بذلک أنّه یضرب بوترین، و یتعاقب علی نفسه الشّعور و التّفکیر تعاقب اللّیل و النّهار لا یجتمعان.
و أمّا أنّ اسلوبا واحدا یتّجه اتجاها واحدا، و یستهدف هدفا واحدا، و یرمی إلی غرض واحاد، و لکنّه مع ذلک قد جمع لک بین الطریقتین:إقناع عقلک و إمتاع نفسک معا، و فی آن واحد و فی کلام واحد..کما یحمل العنصر الواحد من الشّجرة الواحدة، أوراقا و أثمارا، أنوارا و أزهارا، معا، أوء کما یجری الرّوح فی الجسد و الماء فی العود الأخضر..فذلک ما لا تظفر به فی کلام بشر علی الإطلاق، و لا هو من سنن اللّه فی النّفس الإنسانیة..«ما جعل اللّه لرجل من قلبین فی جوفه» (10) .
فمن أین لک بکالم واحد و بیان واحد و اسلوب واحد، یفیض علیک من الحقیقة البرهانیّة و الدّلائل العقلانیّة، بما یرضی أولئک الفلاسفة الحکماء، و المتعمّقین النّبلاء، و یرضخ بعقولهم الجبارة..
و إلی جانب ذلک-و فی نفس الوقت-یضفی علیه من المتعة الوجدانیّة والعذوبة و الحلاوة و الطّلاوة، ما یسدّنهم هؤلاء الشّعراء المرحین و أصحاب الأذواق الرّقیقة الفکهین..
ذلک هو اللّه ربّ العالمین، الذی لا یشغله شأن عن شأن، القادر علی أن یخاطب العقل و القلب معا بلسان واحد، و أن یمزج الحقّ و الجمال جمیعا، یلتقیان و لا یبغیان.. فیستخرج منهما اللّؤلؤ و المرجان..و یستقیک من هذا و ذاک شرابا طهورا، عذبا فراتا، سائغا لذّة للشّاربین.
هذا هو الذی تجده فی کتاب اللّه الکریم، حیثما توجّهت و أینما تولّیت بوجهک..إنّه فی فسحة قصصه و أخباره عن الماضین لا ینسی حق العقل من حکم و عبر..و أنّه فی مزدحم براهینه و دلائله، لا یغفل حظّ القلب من رغبة و رهبة و شوق و رجاء..یبّث ذلک بوفرة شاملة، فی جمیع آیاته و بیّناته، فی مطالعها و مقاطعها و تضاعیفها، الأمر الذی‏«تقشعرّ منه جلود الّذین یخشون ربّهم ثم تلین جلودهم و قلوبهم لذکر اللّه» (11) .«و إنّه لقول فصل و ما هو بالهزل» (12) .
«صدق اللّه العلّی العظیم».

الهوامش:

(1)المیزان ج 17 ص 267 ط.بیروت.
(2)الأنعام:14.
(3)الزّمر:63.
(4)راجع:النبأ العظیم/ص 128.
(5)راجع:المیزان ج 16 ص 245.
(6)راجع:النبأ العظیم ص 117.
(7)الشعراء:224.
(8)الأحزاب:4.
(9)الأسراء:84.
(10)الأحزاب:4.
(11)الزّمر:23.
(12)الطّارق:14.

 
جمعه 14 مهر 1391  12:43 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها