پاسخ به:بانک مقالات زبان و ادبیات فارسی
در خصوص رابطه ميان صورت و معني نشانه ها، بر اساس ديدگاه غالب و پذيرفته شده در محافل زبان شناسي، اين رابطه عموما قراردادي و اختياري است. در پژوهش حاضر، با استفاده از ابزارهاي انگيختگي، نشانه هاي يک زبان اشاره خانگي مورد بررسي قرار گرفته است. داده هاي تحقيق در طول دو سال از طريق مصاحبه با فرد اشاره گر گردآوري شده است. پس از گردآوري مجموعه نشانه هاي اشاره اي، تک تک نشانه ها مورد بررسي قرار گرفته و رابطه صورت هر يک از نشانه ها با معني آنها مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است. هر نوع شباهت صوري و يا ارتباط منطقي ميان صورت و معني نشانه ها فهرست شده، در نهايت مجموعه اي از ابزارهاي انگيختگي به کار رفته براي خلق ارتباط معني دار ميان صورت و معني نشانه ها ارايه شده است. اين تحقيق نشان مي دهد که ميان صورت و معني نشانه هاي اين زبان اشاره خانگي، رابطه منطقي و معني داري بر اساس الگوهاي انگيختگي برقرار است.
نسخه قابل چاپ
در اين مقاله به بررسي وجود يا نبودِ پوچ واژه (expletive) در زبان فارسي مي پردازيم. طبق نظر ريتسي (1982 و 1986) در زبان هاي ضميرانداز از آنجا که ضمير ناملفوظ ارجاعي وجود دارد، ضمير ناملفوظ پوچ واژه(expletive pro) نيز موجود است، بدين مفهوم که زبان هاي ضميرانداز پوچ واژه فاقد جوهر آوايي نيز دارند. اين در حالي است که کريمي (2005) با توجه به نقض تاثير معرفگي (definiteness effect) معتقد است که در زبان فارسي پوچ واژه تهي يا آشکار وجود ندارد. در مقاله حاضر به پيروي از درزي (1996) با ارايه شواهد متنوعي نشان مي دهيم که در زبان فارسي به عنوان زباني ضميرانداز نه تنها پوچ واژه آشکار وجود دارد، بلکه مطابق با نظر ريتسي پوچ واژه تهي نيز در اين زبان يافت مي شود. سرانجام، شواهدي از زبان هاي ايسلندي، فنلاندي و پرتغالي ارايه مي شود که بيانگر اين است که ضميرانداز بودن و نقض تاثير معرفگي لزوما دال بر نبود پوچ واژه در يک زبان نيست.
واژه بست هاي ضميري فارسي در جايگاه هاي متفاوتي ظاهر مي شوند. در اين مقاله به بررسي نقش آنها در کنار فعل پرداخته ايم و نشان داده مي شود که آنها در کنار فعل دو نقش متفاوت دارند. واژه بست هاي فارسي در برخي ساخت ها، که به افعال مرکب پي بستي مشهورند، مانند خوابم مي آيد، ماتش برد و نظاير آن،که حضور اجباري دارند، به نشانه مطابقه تبديل شده اند. آنها حاصل دستوري شدگي واژه بست ها و تبديل آنها به نشانه مطابقه اند و اين فرايند با اصل مانع سازي تبيين مي شود. از طرفي، واژه بست ها در نقش نشانه مفعول، در جملاتي مانند علي را ديدمش، مي زنمت و نظاير آن، واژه بست هايي منضم هستند و حاصل مضاعف سازي واژه بست اند و به نشانه مطابقه تبديل نشده اند. اين واژه بست ها فقط وقتي ظاهر مي شوند که گروه اسمي مفعول و هم مرجع با آنها نقش مبتدا دارد.
يکي از مسايلي که در چهار دهه گذشته در ميان زبان شناسان گشتاري - زايشي محل بحث بوده است، رابطه ميان صرف و نحو است. پرسشي که هم اکنون در اين حوزه مطرح است، اين است: آيا ساخت واژه دستگاه مستقلي است يا مي توان آن را زيرمجموعه اي از نحو به شمار آورد؟ در اين مقاله کوشيده ايم با توجه به فرايندهاي واژه سازي زبان فارسي نشان دهيم که پذيرش استقلال صرف و نحو موجه تر به نظر مي رسد.
ميل به سادگي در توصيف نظام، يکي از مفاهيم پايه در فلسفه علم و روش هاي علمي است. زبان شناسي زايا نيز، براي رسيدن به کار آمدي موثرتر مي کوشد تا اسباب نظري خود را به حداکثر سادگي برساند. در اين مقاله، براي تحليل سادگي دو نگرش چيره راجع به زبان با يکديگر مقايسه شده اند که در هر دو آن ها ميل به سادگي الزامي روش شناختي است. اولي نظريه ايکس تيره است که چامسکي آن را با اصلاحاتي در نظريه حاکميت و مرجع گزيني برگزيده و دومي نظريه انواع در منطق است که مونتاگيو آن را براي تحليل نحوي منطقي زبان به کار برده است. علت انتخاب اين دو نظريه، اين بوده است که هر دو به نتيجه مشابهي مي رسند و از روش هاي صوري براي توصيف نظام سود مي جويند. صوري سازي علاوه بر دقت در تحليل، قابليت تعميم را به دنبال دارد. تعميم خود مفهومي ماخوذ از سادگي است. يعني هر چه رابطه ها کمي تر باشد نظام ساده تر است. تحليل زير بر پايه مقايسه اين دو نظريه نشان مي دهد که اين پيش بيني هميشه قابل تحقق نيست و توصيف سادگي هميشه ساده نيست. افزون براين، بررسي هاي دقيق دال بر اين است که از اين گونه روش هاي صوري، به علت رابطه هاي دروني در ميان عناصر و اصل هاي هرنظريه، مي توان نتيجه هاي ديگري هم گرفت. در نهايت، در اين مقاله چنين نتيجه گرفته شده است که براي تحليل نظام هايي که با دقت و به طور يکسان صوري سازي شده اند، اصل مازاد تبييني که از سوي گيليس طرح شده است، مي تواند معيار خوبي براي سنجش آن ها باشد.
زمان[spec TP] را جايگاه آن چيزي مي داند که از آن به عنوان مبتداي پس زمينه (backround topic) ياد مي کند، در حالي که اين جايگاه از نظر هگمن و گوئرون جايگاه فاعل است. تفاوت دوم آن که در فرضيه انشقاق گروه متمم-ساز پيشنهادي هگمن و گوئرون در فاصله بين گروه متمم ساز و گروه تصريف يا گروه زمان دو فرافکن بيشينه مبتدا وجود دارد که فرافکن مبتداي پايين تر خاصيت بازگشتي (recursive) دارد، در حالي که در تحليل کريمي تنها يک فرافکن بيشينه نقشي مبتدا وجود دارد. بر اين اساس، طبق تحليل کريمي در جملات داراي دو مبتدا، مبتداي جديد (shifted topic) در جايگاه شاخص گروه مبتدا و ديگري در جايگاه شاخص گروه زمان قرار دارند، در حالي که طبق تحليل هگمن و گوئرون هر يک از سازه هاي مبتدا در يکي از دو جايگاه شاخص گروه مبتدا واقع مي شود. در اين مقاله با استفاده از حرکت گروه هاي اسمي نا مشخص (non-specific) در ساخت هاي داراي سازه تاکيدي و نيز تطابق آن با فعل نشان خواهيم داد که تحليل هگمن و گوئرون از کفايت بيشتري برخوردار است.
در اين مقاله ساخت مجهول در زبان فارسي از ديدگاهي جديد يعني در چارچوب دستور نقش و ارجاع مورد بررسي قرار گرفته است. پس از بيان اجمالي نظرات زبان شناسان و دستورنويسان مختلف در مورد چند و چون اين ساخت به معرفي کوتاهي از دستور نقش و ارجاع و مباني نظري آن خواهيم پرداخت. در ادامه با ارايه تحليلي بر اساس صورت بندي اين نظريه در مورد فرايند نحوي مجهول نشان داده خواهد شد که در زبان فارسي دو نوع ساخت مجهول وجود دارد. ساختار نخست از اسم مفعول + شدن تشکيل مي شود که در اين نوشتار مجهول اصلي ناميده شده است. ساختار دوم عبارت است از به کار بردن فعل سوم شخص جمع بدون ذکر فاعل. در اين مقاله با ارايه استدلال هايي نشان مي دهيم که تغيير تعدي را نمي توان نوعي ساخت مجهول دانست، بلکه فرايندي اشتقاقي در حوزه ساخت واژه است. بنابراين، برخلاف برخي زبان شناسان که تغيير جفت هايي مانند منفجر کردن، منفجر شدن و باز کردن، باز شدن را نوعي مجهول دانسته اند، نگارنده بر اين باور است که اين گونه تغيير منحصر به کردن، شدن نيست و تنها يک مورد از فرايندي کلي تر است که در جفت هاي ديگري نظير گول زدن، گول خوردن، به کار بردن، به کار رفتن و برانداختن، برافتادن صورت مي پذيرد و در زبان شناسي به نام تغيير تعدي مشهور است. در واقع، اين فرايند يک امر واژگاني است و به ساخت مجهول که يک فرايند نحوي است ارتباطي ندارد، هر چند از نظر معنايي به مجهول شباهت دارد.
كاهش واكه اي فرايندي است که همواره در گفتار سريع محاوره اي، در هجاهاي بدون تکيه صورت مي گيرد و طي آن واکه هاي بدون تکيه تغيير يافته و به واکه هاي ديگر گرايش مي يابند. کاهش واکه اي در زبان فارسي در برخي موارد عبارت است ازگرايش واکه ها به سوي واکههاي ديگر که در هجاهاي بدون تکيه و گفتار سريع محاوره اي روي مي دهد، به اين نوع کاهش، کاهش واکهاي آوايي گويند. نوع ديگري از کاهش، تغيير و دگرگوني واكه ها در هجاهاي بدون تكيه است كه به دليل افزوده شدن وند يا وندهايي صورت مي گيرد كه سبب جذب تكيه از هجاي حامل واكه به سمت وند شده و درنتيجه واكه در هجاي ضعيف و بدون تكيه قرار گرفته و به واكه ديگري تغيير مي يابد. اين نوع کاهش را کاهش واکه اي واجي مي نامند. در اين مقاله کاهش واکه اي آوايي با توجه به نظريات کراسوايت (2000) و هريس (2005) بررسي شده است. در زبان فارسي واکه هاي پايدار در هجاهاي بدون تکيه تغيير چنداني نمي يابند، در حالي که واکه هاي ناپايدار به ويژه واکه هاي ،e، و ،a، در چنين هجاهايي به نسبت بسيار زيادي به يکديگر و به واکه هاي پايدار گرايش مي يابند. از اين رو کاهش واکه اي در فارسي از يک رويکرد تلفيقي (hybrid) تبعيت مي کند.
در اين مقاله رفتار واجي همخوان هاي چاكنايي را در جايگاه هاي واجي مختلف در چارچوب واج شناسي آزمايشگاهي از طريق مشاهده الگوي تغييرات شدت انرژي طيف فرکانسي مورد بررسي قرار مي دهيم. نتايج به دست آمده نشان مي دهد که همخوان هاي چاكنايي در جايگاه آغاز کلمه و ميان کلمه بعد از همخوان به صورت سخت توليد مي شوند، در جايگاه ميان کلمه بين دو واکه از ميزان فعاليت چاکناي براي توليد ،?، و ،h،کاسته مي شود ولي اين همخوان ها به کلي از زنجيره گفتار حذف نمي شوند، و در پايانه هجا از ميزان فعاليت الگوهاي بست و سايش چاکنايي کاسته مي شود ولي اثر اين الگوها در پايانه هجا همچنان باقي مي ماند. بر اين اساس هر قدر ميزان فعاليت الگوهاي بست و سايش چاکنايي کاهش يابد، بر ميزان ارتعاش تارآواها افزوده شده و به اين ترتيب شباهت اين همخوان ها با واکه قبل بيشتر مي شود که اين مساله باعث مي شود واکه قبل کشيده تر درک شود.
نسخه قابل چا
در واج شناسي واک داري يا بي واکي از وجوه توصيفي آواهاي زبان تلقي مي شود. اما بر اساس نظريه حنجره اي (laryngeal phonology)، مشخصه [واک] در همه زبان ها و براي همه طبقات واجي جنبه واجي ندارد، بلکه واک داري مي تواند در برخي زبان ها صرفا جنبه آوايي داشته باشد (ادزاردي و اوري 2001). اين مقاله در پي تحليل همخوان هاي زبان فارسي در چارچوب اين نظريه واجي است. نتيجه بررسي حاکي از آن است که زبان فارسي در رده زبان هايي قرار مي گيرد که در آنها دمش در طبقه واجي همخوان هاي گرفته ويژگي زير بنايي و واجي است نه واک داري و بر اساس اين نظريه، بعد [پهناي چاکناي] (glottal width) که با هيات [گسترده] (spread) پر مي شود در همخوان هاي گرفته زبان فارسي تمايزدهنده است، اما در همخوان هاي رسا واک داري تمايزدهنده است و با بعد [کشش چاکناي] (glottal tension) تکميل مي شود.
اسامي اشخاص به عنوان عناصر زباني مورد توجه برخي از زبان شناساني که به مطالعه اسامي (کوچک) علاقمند هستند قرار دارد. اين زبان شناسان در صددند نشان دهند ساختار اسامي و همچنين بسامد اسامي بر اساس ساختارهاي متفاوت به چه صورت است. در اين پژوهش ساختار هجا و همچنين ترکيب ساخت هاي سه گانه و شکل گيري الگوهاي متفاوت با توجه به بسامد حضور آنها در اسامي زنان و مردان مورد مطالعه قرار گرفته است. به اين منظور در اين پژوهش از مجموعه اي از 11567 اسامي زنان و مردان ايراني، پس از حذف اسامي تکراري نهايتا 740 اسم استخراج و مورد مطالعه قرار گرفته است. اين پژوهش توزيع انواع هجا در اسامي زنان و مردان به تفکيک و تفاوت بسامد هر ساخت هجايي را در جامعه مورد مطالعه نشان مي دهد. اين پژوهش همچنين نشان مي دهد که اسامي زنان بيش از مردان به هجاي سبک ختم مي شوند. در خصوص الگوهاي هجايي به کار رفته در اسامي مورد مطالعه، اين پژوهش نشان مي دهد که الگوهايي که در آنها از هجاي سبک استفاده شده است در اسامي زنان بيشتر است. اين پژوهش همچنين نشان مي دهد که به لحاظ تعداد هجاي به کار گرفته شده، اسامي زنان و مردان رفتاري متفاوت دارند.
در اين مقاله توزيع و نقش هاي مختلف پي بست هاي ضميري در زبان تاتي، از ايراني نو شمال غربي، بررسي شده است. ابتدا به صورت گذرا به سير تاريخي اين پي بست ها در فارسي باستان و فارسي ميانه اشاره و نقش آنها در تاتي جنوبي بررسي شده است. جايگاه پي بست هاي ضميري در فارسي باستان و ميانه تا حدودي ثابت بوده است و آنها در جايگاه واکرناگل ظاهر مي شده اند. واکرناگل (1892) دريافت که واژه بست ها در اغلب زبان هاي هندواروپايي در جايگاه دوم، يعني پس از اولين واژه، در جمله ظاهر مي شوند. اين پي بست ها در تاتي جنوبي در نقش نشانه فاعل متعدي در زمان گذشته، نشانه مفعول مستقيم و نشانه نقش اضافي به کار مي روند. ضماير پي بستي در تاتي جنوبي در نقش نشانه فاعل متعدي در زمان گذشته در جايگاه واکرناگل ظاهر مي شوند و از اين حيث با فارسي ميانه مشترکند. اين پي بست ها در نقش نشانه مفعول در تاتي جنوبي از جايگاه واکرناگل خارج شده اند، ولي هنوز کاملا به جايگاه پس از فعل نرفته اند و در جايگاه سازه قبل از فعل قرار مي گيرند. از اين حيث نسبت به فارسي ميانه، اين پي بست ها به سمت انتهاي جمله حرکت کرده اند؛ هرچند هنوز به جايگاه انتهايي نرفته اند. مقايسه فارسي ميانه، تاتي جنوبي و فارسي جديد نشان مي دهد پديده کشش به سمت راست در زبان هاي ايراني نيز وجود دارد.
تصريف و واژه سازي از مولفه هاي اصلي نظام صرفي زبان به شمار مي روند. تصريف ناظر بر استفاده از وندها براي باز نمودن روابط دستوري، نحوي است. در اين تحقيق ما به استفاده از وندهاي تصريفي فعلي در فارسي جديد (فارسي دوره اسلامي) توجه مي کنيم. در اين دوره به خصوص بعد از قرن ششم، هفتم هجري، وند تصريفي فعلي جديدي به زبان فارسي اضافه نشده است، در عوض تعداد زيادي از وندهاي تصريفي نيز از رواج افتاده اند. مهمترين وندهاي فعلي منسوخ شده عبارتند از: پسوند «ي « شرطي و استمراري، پسوند «ست» براي ساخت ماضي نقلي، پسوند امر - ا، پسوندهاي دعايي - اد و - ا . علاوه بر حذف وندها، کاربرد بعضي امکانات تصريفي فعلي مثل پيشوندهاي مي- و بـ - نيز در اين دوره کاهش يافته است. ما در اين تحقيق ضمن به دست دادن شواهد مختلف از متون متقدم، به اين حذف ها و کاهش ها در نظام تصريفي اشاره خواهيم کرد و نشان خواهيم داد که زبان فارسي حداقل در نظام فعلي گرايش زيادي به تحليلي شدن داشته است. اضافه شدن کلمات نقشي جديد (مثل فعل کمکي «داشتن») با استفاده از فرايند دستوري شدگي نيز مويد اين مطلب است.
در تحليل مقوله هاي نحوي، ايجاد تمايز ميان سه جنبه توزيعي، نقشي و معنايي امري ضروري است. اين تحقيق با نگاهي منتقدانه به برخي از مهمترين توصيف هاي گذشته در باب گروه هاي قيدي، نشان داده است که بيشتر تحليل هاي موجود در باب گروه هاي قيدي يا توصيفي ناقص و يا تصويري مخدوش از اين مقوله ارايه کرده اند. در اين تحقيق، براي نخستين بار هفت ملاک توزيعي براي تمايز صوري گروه هاي قيدي فارسي از ديگر مقوله هاي نحوي ارايه شده است. تشريح تفصيلي نقش هاي نحوي مترتب بر گروه هاي قيدي جايگاه خاصي در اين تحقيق داشته است. در بخش پاياني ضمن اذعان به وجود نقش معنايي گوناگون براي گروه هاي قيدي، تنها به برخي از مهمترين نقش ها اشاره شده است. از ويژگي هاي مهم اين تحقيق، بهره گيري از يک چارچوب مشخص متعارف و پرهيز از تعاريف ذهني است. زدودن ابهام هاي موجود در باب ماهيت گروه هاي قيدي فارسي از دست آوردهاي مهم اين پژوهش است.