گاهی به خودم می آیم و میبینم لذت حس کردن یا دیدن بعضی چیزها رو از دست داده ام.
مثل خط کشی کردن دفتر مشق از سر حوصله.
ذوق کردن بابت رسیدن یک روز تعطیل .
گاز زدن یک بستنی کیم دو قلو.
شنیدن بقبقوی یاکریم ها سر ظهر داغ تابستان.
تراشیدن مدادهای رنگی و چیدنشان در قاب فلزی.
نامه دادن به یک هم کلاسی قدیمی و چشم انتظاری برای رسیدن جوابش.
شب ماندن در خانه مادربزرگم و خوابیدن روی ملافه های گل درشتش.
بوی ورقهای دفتر کاهی ، نوشتن با مداد و گوش دادن به صدای حرکتش روی کاغذ.
بیست گرفتن ، شعر حفظ کردن ، آغوش مادرم ،
شوق یک سفر دسته جمعی با فامیل ، شب بیداری تا صبح.
اسم فامیل بازی کردن و جر زدن و خیلی چیزهای دیگر.
آدم که بزرگ میشود دیگر خیلی چیزهایی که در سالهای کودکی و نوجوانی
سر شوقش می آورد و برایش لحظات خوبی را میساخت ، از یاد میبرد
غرق شدن در شتاب نفس گیر زندگی و فراموش کردن گذر زمان
در کوچه پس کوچه ده کوره های مجازی ،
لذت بردن از چیزهای ساده را از خاطرم برده است
......
حس های زیبای فراموش شده ات را بیدار کن !!