0

دلنـــوشتـــه های زمستـــــونی

 
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

دلنـــوشتـــه های زمستـــــونی

سلام خدمت کاربران عزیز؛ cheeky

دراین تایپک می خواهیم هرگونه نوشته، شعر، دل نوشته، مطلب جالب، دکلمه های شیرین، کلیپ‌های صوتی و تصویری و سایر موارد مرتبط با فصل زمستون رو یک‌جا جمع کنیم.

 


زمان: 

17 دی‌ماه الی 17 بهمن‌ماه 

به مدّت یک‌ماه

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

چهارشنبه 17 دی 1393  9:54 AM
تشکرات از این پست
borkhar ravabet_rasekhoon alirezaHmzezadh salma57 moradi92 omiddeymi1368 liasam nazaninfatemeh ria1365 zare58 shayesteh2000 fateme74 fatemexry
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

دلنـــوشتـــه های زمستـــــونی/ امتیــاز ویـــژه

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 

 

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

 


حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است


من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

دکلمه ای ازاخوان ثالث - رضاپیربادیان

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

چهارشنبه 17 دی 1393  1:16 PM
تشکرات از این پست
hossein201273 borkhar alirezaHmzezadh moradi92 omiddeymi1368 shirdel2 liasam zare58
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:دلنوشته های زمستونی

شعر زمستان نیمایوشیج

 

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی­سوزد

و به مانند چراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ،

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد …

من چراغم را در آمدرفتن همسایه­ام افروختم در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود،

باد می پیچید با کاج،

در میان کومه­ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده­ی باریک

و هنوز قصه بر یاد است

وین سخن آویزه­ی لب:

که می افروزد؟ که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

چهارشنبه 17 دی 1393  1:25 PM
تشکرات از این پست
hossein201273 borkhar alirezaHmzezadh moradi92 omiddeymi1368 shirdel2 liasam
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:دلنوشته های زمستونی

داستان رفتن بهار و آمدن زمستان / پروین اعتصامی

 

                                  بلبلی از جلوه ی گل بی قرار

گشت طربناک بفصل بهار

در چمن آمد غزلی نغز خواند

رقص کنان بال و پری برفشاند

بیخود از این سوی بدانسو پرید

تا که بشاخ گل سرخ آرمید

پهلوی جانان چو بیفکند رخت

مورچه‌ای دید بپای درخت

با همه هیچی، همه تدبیر و کار

با همه خردی، قدمش استوار

ز انده ایام نگردد زبون

رایت سعیش نشود واژگون

قصه نراند ز بتان چمن

پا ننهد جز بره خویشتن

مرغک دلداده بعجب و غرور

کرد یکی لحظه تماشای مور

خنده کنان گفت که ای بیخبر

مور ندیدم چو تو کوته نظر

روز نشاط است، گه کار نیست

وقت غم و توشهٔ انبار نیست

همرهی طالع فیروزبین

دولت جان پرور نوروز بین

هان مکش این زحمت و مشکن کمر

هین بنشین، می‌شنو و می‌نگر

نغمهٔ مرغان سحرخیز را

معجزهٔ ابر گهرریز را

مور بدو گفت بدینسان جواب

غافلی، ای عاشق بیصبر و تاب

نغمهٔ مرغ سحری هفته‌ایست

قهقهٔ کبک دری هفته‌ایست

روز تو یکروز بپایان رسد

نوبت سرمای زمستان رسد

همچو من ای دوست، سرائی بساز

جایگه توش و نوائی بساز

بر نشد از روزن کس، دود ما

نیست جز از مایهٔ ما، سود ما

ساخته‌ام بام و در و خانه‌ای

تا نروم بر در بیگانه‌ای

تو بسخن تکیه‌کنی، من بکار

ما هنر اندوخته‌ایم و تو عار

کارگر خاکم و مزدور باد

مزد مرا هر چه فلک داد، داد

لانه بسی تنگ و دلم تنگ نیست

بس هنرم هست، ولی ننگ نیست

کار خود، ای دوست نکو میکنم

پارگی وقت رفو میکنم

شبچره داریم شب و روز چاشت

روزی ما کرد سپهر آنچه داشت

سر ننهادیم ببالین کس

بالش ما همت ما بود و بس

رنجه کن امروز چو ما پای خویش

گرد کن آذوقهٔ فردای خویش

خیز و بیندای به گل، بام را

بنگر از آغاز، سرانجام را

لانه دل‌افروزتر است از چمن

کار، گرانسنگتر است از سخن

گر نروی راست در این راه راست

چرخ بلند از تو کند بازخواست

گر نشوی پخته در این کارها

دهر بدوش تو نهد بارها

گل دو سه روزیست ترا میهمان

میبردش فتنهٔ باد خزان

گفت ز سرما و زمستان مگو

مسلهٔ توبه به مستان مگو

نو گل ما را ز خزان باک نیست

باد چرا میبردش خاک نیست

ما ز گل اندود نکردیم بام

دامن گل بستر ما شد مدام

عاشق دلسوخته آگه نشد

آگه ازین فرصت کوته نشد

شب همه شب بر سر آنشاخه خفت

هر سحرش چشم بدت دور گفت

کاش بدانگونه که امید داشت

باغ و چمن رونق جاوید داشت

چونکه مهی چند بدینسان گذشت

گشت خریف و گه جولان گذشت

چهر چمن زرد شد از تند باد

برگ ز گل، غنچه ز گلشن فتاد

دولت گلزار بیکجا برفت

وان گل صد برگ بیغما برفت

در رخ دلدار جمالی نماند

شام خوشی، روز وصالی نماند

طرح چمن طیب و صفائی نداشت

گلبن پژمرده بهائی نداشت

دزد خزان آمد و کالا ربود

راحت از آن عاشق شیدا ربود

دید که هنگام زمستان شده

موسم هشیاری مستان شده

خرمنش از برق هوی سوخته

دانه و آذوقه نیندوخته

اندهش از دیده و دل نور برد

دست طلب نزد همان مور برد

گفت چنین خانه و مهمان کجا

مور کجا، مرغ سلیمان کجا

گفت یکی روز مرا دیده‌ای

نیک بیندیش کجا دیده‌ای

گفت حدیث تو بگوش آشناست

منعم دوشینه چرا بی نواست

در صف گلشن نه چنان دیدمت

رقص کنان، نغمه زنان دیدمت

لقمهٔ بی دود و دمی داشتی

صحبت زیبا صنمی داشتی

بر لب هر جوی، صلا میزدی

طعنه بخاموشی ما میزدی

بسترت آنروز گل آمود بود

خاطرت آسوده و خشنود بود

ریخته بال و پر زرین تو

چونی و چونست نگارین تو

گفت نگارین مرا باد برد

میشنوی؟ آن گل نوزاد مرد

مرحمتی میکن و جائیم ده

گرسنه‌ام، برگ و نوائیم ده

گفت که در خانه مرا سور نیست

ریزه خور مور بجز مور نیست

رو که در خانهٔ خود بسته‌ایم

نیست گه کار، بسی خسته‌ایم

دانه و قوتی که در انبان ماست

توشهٔ سرمای زمستان ماست

رو بنشین تا که بهار آیدت

شاهد دولت بکنار آیدت

چرخ بکار تو قراری دهد

شاخ گلی روید و باری دهد

ما نگرفتیم ز بیگانه وام

پخته ندادیم بسودای خام

مورچه گر وام دهد، خود گداست

چون تو در ایام شتا، ناشتاست

پروین اعتصامی

 

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

چهارشنبه 17 دی 1393  1:42 PM
تشکرات از این پست
borkhar alirezaHmzezadh moradi92 omiddeymi1368 shirdel2 liasam zare58
mohammad98
mohammad98
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 6815
محل سکونت : خراسان

دلنـــوشتـــه های زمستـــــونی/ امتیــاز ویـــژه

 

برف، برف برف می باره ...

هوا خیلی سرده ...

 

 

هر که دارد هوس کربُــبَـــلا بسم الله

چهارشنبه 17 دی 1393  1:57 PM
تشکرات از این پست
alirezaHmzezadh salma57 moradi92 omiddeymi1368 shirdel2 liasam farshon
mansfa
mansfa
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : شهریور 1389 
تعداد پست ها : 1216
محل سکونت : خراسان رضوی

دلنـــوشتـــه های زمستـــــونی/ امتیــاز ویـــژه

زمستان جان! زمستان!

ای مادر عریان فصل‌ها!

ای پری تمام قصه‌ها!

ای پیرزن سکوت و خموشی‌ها!

چه غمگین شده‌ای

به یاد دارم که تو

چه نقل‌ها بر سر درختان می‌ریختی

و با برگ‌های باقیمانده درختان

چه حنایی بر سرت می‌گذاشتی

می‌دانم که تو

از بلندترین شب سال

و از نوک قله‌های پربرف

متولد شده‌ای

و اکنون چه پیر شده‌ای
زمستان جان! زمستان!

چهارشنبه 17 دی 1393  2:38 PM
تشکرات از این پست
alirezaHmzezadh salma57 moradi92 omiddeymi1368 shirdel2 liasam farshon zare58
shirdel2
shirdel2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1393 
تعداد پست ها : 5535
محل سکونت : یزد

پاسخ به:دلنـــوشتـــه های زمستـــــونی/ امتیــاز ویـــژه

بنام خدا

سلام دوستان گرامی و اعضاء محترم راسخون

ما که امسال زمستان برفی و بارانی را ندیدیم و متاسفانه با وجود سپری شدن دیماه هنوز در کویر برفی نباریده و تنها دو بار بارندگی کم شده است. بهر حال خواست خداست و البته مسبب نیامدن باران و برف در زمستان ما بندگان ناسپاس او هستیم که از نعمت های بیکرانش درست و بجا استفاده نکرده ایم.

اما برای اینکه یادی از ایام نه جندان دور که زمستان پربرف و باران بود ، داشته باشیم توصیف آن را در اشعار سعدی شیرین سخن بررسی می کنیم:

در اشعار سعدی زمستان به منزله‌ی پلی و منزلگاهی است که شاعر در آن تنها فرارسیدن بهار و نوروز را انتظار می‌کشد:

برخیز که می‌رود زمستان/ بگشای در سرای بستان.

در جایی دیگر سعدی مشتاقان و طالبان بهار را به صبر در زمستان دعوت می‌کند:

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست/ بر زمستان صبر باید طالب نوروز را.

در اشعار سعدی هم چنین زمستان اوقاتی است که در آن شاعر فراق یار و معشوق خود را تحمل می‌کند و انتظار بهارِ دیدارِ یار را می‌کشد. بهاری که پس از آن سرما و دوری‌ای در راه نیست:

با شکایت‌ها که دارم از زمستان فراق/ گر بهاری باز باشد لیس بعد الورد برد.

امیدوارم زمستان خوب و پربرف و بارانی داشته باشید.

                  جنگل برفی

چهارشنبه 17 دی 1393  9:59 PM
تشکرات از این پست
moradi92 farshon zare58
fateme74
fateme74
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1392 
تعداد پست ها : 3243
محل سکونت : خراسان جنوبی

پاسخ به:دلنـــوشتـــه های زمستـــــونی/ امتیــاز ویـــژه



خیلی از یخ کردن های ما از سرما نیست!
لحن بعضی ها زمستونه!

چهارشنبه 17 دی 1393  11:30 PM
تشکرات از این پست
moradi92 farshon
fateme74
fateme74
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1392 
تعداد پست ها : 3243
محل سکونت : خراسان جنوبی

پاسخ به:دلنـــوشتـــه های زمستـــــونی/ امتیــاز ویـــژه

دارد برف می آید
در گوش دانه های برف
نام تو را زمزمه خواهم کرد
تا برف از شوق حضورت بهار را لمس کندش

چهارشنبه 17 دی 1393  11:31 PM
تشکرات از این پست
moradi92 farshon zare58
fateme74
fateme74
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1392 
تعداد پست ها : 3243
محل سکونت : خراسان جنوبی

پاسخ به:دلنـــوشتـــه های زمستـــــونی/ امتیــاز ویـــژه

در شب سرد زمستانی

کوره‌ی خورشید هم، چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی‌سوزد
و به مانند چراغ من
نه می‌افروزد چراغی هیچ
نه فروبسته به یخ، ماهی که از بالا می‌افروزد.

من چراغم را در آمدرفتن همسایه‌ام افروختم در یک شب تاریک
و شب سرد زمستان بود،
باد می‌پیچید با کاج،
در میان کومه‌ها خاموش
گم شد او از من جدا زین جاده‌ی باریک
و هنوزم قصه بر یاد است
وین سخن آویزه‌ی لب:
«که می‌افروزد؟ که می‌سوزد؟
چه کسی این قصه را در دل می‌اندوزد؟»
در شب سرد زمستانی
کوره‌ی خورشید هم چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی‌سوزد.

چهارشنبه 17 دی 1393  11:33 PM
تشکرات از این پست
moradi92 farshon zare58
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:دلنـــوشتـــه های زمستـــــونی/ امتیــاز ویـــژه

 

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود

کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او

تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم

جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

بر زمستان صبر باید طالب نوروز را

عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند

این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را

عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست

کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را

دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم

ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را

سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

در میان این و آن فرصت شمار امروز را

سعدی

 

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

پنج شنبه 18 دی 1393  8:11 AM
تشکرات از این پست
moradi92 shirdel2 zare58
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:دلنـــوشتـــه های زمستـــــونی/ امتیــاز ویـــژه

به پیش باد تو ما همچو گردیم

بدان سو که تو گردی چون نگردیم

ز نور نوبهارت سبز و گرمیم

ز تأثیر خزانت سرد و زردیم

ز عکس حلم تو تسلیم باشیم

ز عکس خشم تو اندر نبردیم

عدم را برگماری جمله هیچیم

کرم را برفزایی جمله مردیم

عدم را و کرم را چون شکستی

جهان را و نهان را درنوردیم

چو دیدیم آنچ از عالم فزون است

دو عالم را شکستیم و بخوردیم

به چشم عاشقان جان و جهانیم

به چشم فاسقان مرگیم و دردیم

زمستان و تموز از ما جدا شد

نه گرمیم ای حریفان و نه سردیم

زمستان و تموز احوال جسم است

نه جسمیم این زمان ما روح فردیم

چو نطع عشق خود ما را نمودی

به مهره مهر تو کاستاد نردیم

چو گفتی بس بود خاموش کردیم

اگر چه بلبل گلزار و وردیم

مولانا محمد جلال الدین رومی

 

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

پنج شنبه 18 دی 1393  8:12 AM
تشکرات از این پست
mammads2 moradi92 shirdel2 zare58
mammads2
mammads2
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1393 
تعداد پست ها : 314
محل سکونت : م

روحم درد میکشد مادر

شب رسید ساعت دوازده نیم شب نشون میداد دختر خودش رو به تخت رسوند و مثل هر شب بدن ظریف وخسته اش رو زیر پتو قایم کرد وپتو رو تا جلوی چشمهاش کشید فقط چشمها بودن که میتونستن بفهمند بیرون اون پتو داره چه اتفاقی میفته.

نفس عمیقی کشید وبه اتفاقاتی که توی اون روز افتاده بود فکر میکرد یک روز به یاد موندنی با خودش فکر کرد یعنی اونم به من فکر میکنه یا با خانوادش مشغوله ؟

درست وقتی که از دیدنش نا امید شده بود  وبه این فکر میکرد که چقدر خوش خیال بوده از نگاه کردن به پلاک ماشینها خسته شده بود وتوی دلش به این رفتارهاش پوزخند تلخی زد که یک دفعه با سلام مردی نفسش در سینه حبس شد صورتش سفیدرنگ شد به سرعت از جاش پرد و با هیجان گفت : سلام

باورش نمیشد همون کسی که هر روز به خاطر دیدنش تموم خیابونها رو می چرخید حالا در دو قدمی ایستاده بود !

وقتی به اتفاقات اون روز فکر میکرد چشمهاش توی تاریکی شب برق میزد و آه سردی میکشید شاید از نبودن یک عشق یا شاید از تنهایی خودش ؟

ساعت به سرعت جلو میرفت ودخترسعی میکرد به خواب بره ولی چهر ه ای خندان مرد برای یک لحظه هم از جلوی چشمهاش محو نمیشد با خودش فکر میکرد چرا الان ؟چرا توی این موقعیت ؟و باز آهی از ته دل ..بارها و بارها این جمله رو با خودش تکرار کرد " روحم درد میکشد ...روحم دردمیکشد مادر.."

درد عجیبی در تمام وجودش احساس میکرد انگار کسی تمام وجودش رو به آتش کشیده بود نمیدونست باید بسوزه یا این آتش خاموش کنه با خودش فکر کرد خاموش شدن این آتش امکان نداره اون سالها بود که گرفتار این سوختن بود

 یاد روزی افتاد که با گریه قصه اش  رو برای پیری تعریف کرد و پیر در جواب گفت:اگر هوس باشه هم تو میسوزی و هم دنیایی اطرافت رو میسوزنی پس قبل اینکه همه چیز خاکستر بشه این آتش خاموش کن !و اگر عشق باشه بسوز و دم نزن چون آتش عشق فقط تو رو میسوزونه اما هیچ وقت خاموش نمیشه !

دختر داشت میسوخت و دم نزدن خیلی سخت بود  هیچی نمیخواست فقط میخواست اون مرد بدونه که معنای خوشبختی اینه" کسی هست که بی اعتنا به نتیجه عاشقانه دوستت داره!"شبها با خودش فکر میکرد کاش چند سال قبل تر این اتفاق میفتاد اون زمانی که نه من گرفتار یک زندگی بودم ونه اون متعهد به کس دیگه . شاید اون زمان میشد حرفی از این عشق زد شاید!؟

بارها اتفاقات  رو برای خودش مرور میکرد اما هر بار فقط به یک سوال میرسید چرا...؟؟؟چرا من ؟من که حتی در دوران نوجوانی وبحران هم گرفتار عشق نشده بودم چرا ؟

چراها جواب نداشت ودعا شب به شب اثر نداشت هر بار سر سجاده اشک میریخت و بازم این احساس

 بیشتر میشد و این آتش شعله ورتر .

همدم او کتاب دعایی کوچکی بود که تمام اشکهاش  رو در خودش جا داده بود!

دختر چشمهاش رو بست وآرام گفت :" روحم درد میکشد ..."

 

پنج شنبه 18 دی 1393  8:39 AM
تشکرات از این پست
moradi92 shirdel2 zare58
mammads2
mammads2
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1393 
تعداد پست ها : 314
محل سکونت : م

تعبیر خواب زمستان

زمستان در خواب دیدن دو حالت دارد. یا به وقت است یا بی وقت. اگر زمستان باشد و شما درخواب ببینید زمستان فرارسیده و برف بر زمین نشسته و هوا به غایت سرد شده است تعبیر خاصی ندارد . ولی اگر در تابستان و فصل گرما ببینید که هوا سرد شده و زمستان است و برف سنگینی می بارد باز هم دو حالت دارد. یا در آن سرما احساس آزردگی می کنید یا نمی کنید. اگر احساس سرما نکردید و در خواب دیدید لباس و کفش مناسبی دارید و سرما و برف در شما هیچ تاثیری نمی گذارد بسیار خوب است زیرا خواب شما خبر می دهد که از حوادث غم بار آینده مصونیت می یابید و بدون گرند و آسیب زندگی را می گذرانید ولی اگر احساس سرما کردید خواب تان می گوید در آینده گرند می بینید و در مقابل شداید وسیله دفاعی ندارید و آسیب پذیر هستید. اگر دیدید زمستان است و شما در میان برف راه می روید و مشت مشت برف بر می دارید بی آن که دست شما سرمای آن را حس کند خوب است چون به قدر برفی که می گیرید سود می برید و نفعی عایدتان می شود. اگر دیدید زمستان است و شما لباس گرم و راحت دارید خوب است ولی اگر زمستان دیدید و لباستان گرم نبود خواب شما می گوید احتمال زیان هست و باید مراقب خود باشید. پارو کردن برف و دور ریختن آن هزینه است. اگر دیدید راه خانه خود و جلوی اتاق را پارو می کنید و برف را کنار می زنید و راه می گشایید مهمانی نا خوانده برای شما می آید.

محمدبن سیرین گوید: زمستان به خواب دیدن، پادشاه بود. اگر به خواب بیند که زمستان بود چنانکه مردم را از آن مضرت می رسید، دلیل که مردم آن دیار را از پادشاه مضرت رسد. اگر دید هوا سخت سرد بود و سرما کس را زیان نداشت، دلیل که اهل آن دیار را از پادشاه خیر و منفعت رسد و زمستان را در وقت خود دیدن بهتر است.ابراهیم کرمانی گوید: زمستان را در وقت خود دیدن، چنانکه سرما سخت نباشد، دلیل یافتن مراد و زیادتی عز و شرف بود و مردم عامه را از پادشاه نصرت و قوت باشد و دلیل بر زیادتی عدل و انصاف بود.

پنج شنبه 18 دی 1393  8:42 AM
تشکرات از این پست
alifanoodi moradi92 zare58
mammads2
mammads2
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1393 
تعداد پست ها : 314
محل سکونت : م

خاطرات زمستان را به بهار نیاور!

برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت وزرع بپردازند. همه از گرمای خورشید بهاری حظ می کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند …

در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت میکند.

شیوانا لختی ایستاد و حرفهای پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت:"اکنون که بهار است و این بچه ها در حال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند، بهتر است روایت یخ و سرما را برای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است. آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو بچه ها نه تنها بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان هم بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد، قبل از آمدن یخبندان همه این بچه ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد.

به جای صحبت از بدبختی های ایام سرما، به این بچه ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند. بگذار خاطره بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برایشان آنقدر شیرین و جذاب بماند که در سردترین زمستان های آینده، امید به بهاری دلنواز، آنها را تسلیم نکند. پیرمرد اعتراض کرد و گفت :"اما زمستان سختی بود"

شیوانا با لبخند گفت:"ولی اکنون بهار است. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را از ما بگیرد. تو با کشیدن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را نیز قربانی می کنی! زمستان را در فصل خودش رها کن!

پنج شنبه 18 دی 1393  8:44 AM
تشکرات از این پست
moradi92
دسترسی سریع به انجمن ها