0

سعدی:ای نفس خرم باد صبا...

 
rosesorkh
rosesorkh
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1393 
تعداد پست ها : 504

سعدی:ای نفس خرم باد صبا...

ای نفس خرم باد صبا   از بر یار آمده‌ای، مرحبا!
قافله‌ی شب! چه شنیدی ز صبح؟   مرغِ سلیمان! چه خبر از سَبا؟
بر سر خشمست هنوز آن حریف؟   یا سخنی می‌رود اندر رضا؟
از در صلح آمده‌ای یا خلاف؟   با قدم خوف روم یا رَجا؟
بار دگر گر به سر کوی دوست   بگذری ای پیک نسیم صبا
گو: «رمقی بیش نماند از ضعیف   چند کند صورت بی‌جان بقا؟
آن همه دلداری و پیمان و عهد   نیک نکردی، که نکردی وفا
لیکن اگر دورِ وصالی بود   صلح فراموش کند ماجرا
تا به گریبان نرسد دستِ مرگ   دست ز دامن نکنیمت رها
دوست نباشد به حقیقت که او   دوست فراموش کند در بلا
خستگی اندر طلبت راحتست   درد کشیدن به امید دوا»
سر نتوانم که برآرم چو چنگ   ور چو دَفَم پوست بِدَرّد قفا
هر سحر از عشق دمی می‌زنم   روزِ دگر می‌شنوم برملا
قصه‌ی دَردَم همه عالم گرفت   در که نگیرد نَفَسِ آشنا؟
گر برسد ناله سعدی به کوه   کوه بنالد به زبان صدا

 

قلب، مهمانخانه نیست که آدم ها بیایند

دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند...

قلب، لانه ی گنجشک نیست که در بهار ساخته می شود

و در پاییز باد آن را با خودش می برد...

قلب؟ راستش نمی دانم چیست!

اما این را می دانم که فقط جای آدم های خیلی خوب است 

سه شنبه 31 تیر 1393  7:00 PM
تشکرات از این پست
fatemexry
rosesorkh
rosesorkh
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1393 
تعداد پست ها : 504

پاسخ به:سعدی:اگر تو فارغی از حال دوستان، یارا...

اگر تو فارغی از حال دوستان، یارا   فَراغت از تو مُیسّر نمی‌شود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طَلعَتِ خویش   بیان کند که چه بوده‌ست ناشکیبا را
بیا که وقت بهار است، تا من و تو به هم،   به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به‌جای سروِ بلند ایستاده بر لب جوی   چرا نظر نکنی یار سروبالا را؟
شمایلی که در اوصاف حُسن ترکیبش   مجالِ نُطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخِ زیبا نظر خطا باشد؟   خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را
به دوستی، که اگر زهر باشد از دستت   چنان به ذوقِ ارادت خورم، که حلوا را
کسی ملامتِ وامِق کند به نادانی   حبیب من، که ندیده‌ست روی عَذرا را
گرفتم آتشِ پنهان خبر نمی‌داری   نگاه می‌نکنی آبِ چَشمِ پیدا را؟
نگفتمت که به یغما رود دلت، سعدی   - چو دل به عشق دهی دلبرانِ یَغما را؟
هنوز با همه دردم امید درمان است   که آخِری بود آخر، شبانِ یلدا را

 

قلب، مهمانخانه نیست که آدم ها بیایند

دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند...

قلب، لانه ی گنجشک نیست که در بهار ساخته می شود

و در پاییز باد آن را با خودش می برد...

قلب؟ راستش نمی دانم چیست!

اما این را می دانم که فقط جای آدم های خیلی خوب است 

سه شنبه 31 تیر 1393  7:05 PM
تشکرات از این پست
rosesorkh
rosesorkh
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1393 
تعداد پست ها : 504

پاسخ به:سعدی:هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست...

هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست   الحان بلبل از نفس دوستان توست
چون خضر دید آن لب جان بخش دلفریب   گفتا که آب چشمه حیوان دهان توست
یوسف به بندگیت کمر بسته بر میان   بودش یقین که ملک ملاحت از آن توست
هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری   در دل نیافت راه که آن جا مکان توست
هرگز نشان ز چشمه کوثر شنیده‌ای   کو را نشانی از دهن بی‌نشان توست
از رشک آفتاب جمالت بر آسمان   هر ماه ماه دیدم چون ابروان توست
این باد روح پرور از انفاس صبحدم   گویی مگر ز طره عنبرفشان توست

 

قلب، مهمانخانه نیست که آدم ها بیایند

دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند...

قلب، لانه ی گنجشک نیست که در بهار ساخته می شود

و در پاییز باد آن را با خودش می برد...

قلب؟ راستش نمی دانم چیست!

اما این را می دانم که فقط جای آدم های خیلی خوب است 

سه شنبه 31 تیر 1393  7:09 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها