سعدی:ای نفس خرم باد صبا...
|
ای نفس خرم باد صبا |
|
از بر یار آمدهای، مرحبا! |
|
قافلهی شب! چه شنیدی ز صبح؟ |
|
مرغِ سلیمان! چه خبر از سَبا؟ |
|
بر سر خشمست هنوز آن حریف؟ |
|
یا سخنی میرود اندر رضا؟ |
|
از در صلح آمدهای یا خلاف؟ |
|
با قدم خوف روم یا رَجا؟ |
|
بار دگر گر به سر کوی دوست |
|
بگذری ای پیک نسیم صبا |
|
گو: «رمقی بیش نماند از ضعیف |
|
چند کند صورت بیجان بقا؟ |
|
آن همه دلداری و پیمان و عهد |
|
نیک نکردی، که نکردی وفا |
|
لیکن اگر دورِ وصالی بود |
|
صلح فراموش کند ماجرا |
|
تا به گریبان نرسد دستِ مرگ |
|
دست ز دامن نکنیمت رها |
|
دوست نباشد به حقیقت که او |
|
دوست فراموش کند در بلا |
|
خستگی اندر طلبت راحتست |
|
درد کشیدن به امید دوا» |
|
سر نتوانم که برآرم چو چنگ |
|
ور چو دَفَم پوست بِدَرّد قفا |
|
هر سحر از عشق دمی میزنم |
|
روزِ دگر میشنوم برملا |
|
قصهی دَردَم همه عالم گرفت |
|
در که نگیرد نَفَسِ آشنا؟ |
|
گر برسد ناله سعدی به کوه |
|
کوه بنالد به زبان صدا |
قلب، مهمانخانه نیست که آدم ها بیایند
دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند...
قلب، لانه ی گنجشک نیست که در بهار ساخته می شود
و در پاییز باد آن را با خودش می برد...
قلب؟ راستش نمی دانم چیست!
اما این را می دانم که فقط جای آدم های خیلی خوب است ❤
سه شنبه 31 تیر 1393 7:00 PM
تشکرات از این پست
fatemexry