پاسخ به:سعدی:اگر تو فارغی از حال دوستان، یارا...
سه شنبه 31 تیر 1393 7:05 PM
| اگر تو فارغی از حال دوستان، یارا | فَراغت از تو مُیسّر نمیشود ما را | |
| تو را در آینه دیدن جمال طَلعَتِ خویش | بیان کند که چه بودهست ناشکیبا را | |
| بیا که وقت بهار است، تا من و تو به هم، | به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را | |
| بهجای سروِ بلند ایستاده بر لب جوی | چرا نظر نکنی یار سروبالا را؟ | |
| شمایلی که در اوصاف حُسن ترکیبش | مجالِ نُطق نماند زبان گویا را | |
| که گفت در رخِ زیبا نظر خطا باشد؟ | خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را | |
| به دوستی، که اگر زهر باشد از دستت | چنان به ذوقِ ارادت خورم، که حلوا را | |
| کسی ملامتِ وامِق کند به نادانی | حبیب من، که ندیدهست روی عَذرا را | |
| گرفتم آتشِ پنهان خبر نمیداری | نگاه مینکنی آبِ چَشمِ پیدا را؟ | |
| نگفتمت که به یغما رود دلت، سعدی | - چو دل به عشق دهی دلبرانِ یَغما را؟ | |
| هنوز با همه دردم امید درمان است | که آخِری بود آخر، شبانِ یلدا را |
قلب، مهمانخانه نیست که آدم ها بیایند
دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند...
قلب، لانه ی گنجشک نیست که در بهار ساخته می شود
و در پاییز باد آن را با خودش می برد...
قلب؟ راستش نمی دانم چیست!
اما این را می دانم که فقط جای آدم های خیلی خوب است ❤