سعدی:ای نفس خرم باد صبا...
سه شنبه 31 تیر 1393 7:00 PM
| ای نفس خرم باد صبا | از بر یار آمدهای، مرحبا! | |
| قافلهی شب! چه شنیدی ز صبح؟ | مرغِ سلیمان! چه خبر از سَبا؟ | |
| بر سر خشمست هنوز آن حریف؟ | یا سخنی میرود اندر رضا؟ | |
| از در صلح آمدهای یا خلاف؟ | با قدم خوف روم یا رَجا؟ | |
| بار دگر گر به سر کوی دوست | بگذری ای پیک نسیم صبا | |
| گو: «رمقی بیش نماند از ضعیف | چند کند صورت بیجان بقا؟ | |
| آن همه دلداری و پیمان و عهد | نیک نکردی، که نکردی وفا | |
| لیکن اگر دورِ وصالی بود | صلح فراموش کند ماجرا | |
| تا به گریبان نرسد دستِ مرگ | دست ز دامن نکنیمت رها | |
| دوست نباشد به حقیقت که او | دوست فراموش کند در بلا | |
| خستگی اندر طلبت راحتست | درد کشیدن به امید دوا» | |
| سر نتوانم که برآرم چو چنگ | ور چو دَفَم پوست بِدَرّد قفا | |
| هر سحر از عشق دمی میزنم | روزِ دگر میشنوم برملا | |
| قصهی دَردَم همه عالم گرفت | در که نگیرد نَفَسِ آشنا؟ | |
| گر برسد ناله سعدی به کوه | کوه بنالد به زبان صدا |
قلب، مهمانخانه نیست که آدم ها بیایند
دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند...
قلب، لانه ی گنجشک نیست که در بهار ساخته می شود
و در پاییز باد آن را با خودش می برد...
قلب؟ راستش نمی دانم چیست!
اما این را می دانم که فقط جای آدم های خیلی خوب است ❤