حسين و شجاعت
شجاعت با عشق حق بودن است، عصمت است و اعتماد به خويش و بالاتر از آن، عشق. در مقام شجاعتش بايد، اينها را به تفسير نشست، حق بودن. اين باور و اعتمادي از شهود و درك است و اين شهود و درك از كودكي، با محمد بودن، با زهرا و با علي بودن. حق بودن از ايمان اوست و ايمان به آنچه كه محمد گفته بود، لازم به ذكر است اينها كه گفته ميشود از ظاهر و كار ظاهر است ورنه حسين خود در عالم الست، اول جرعه نوش محبت حق است و خود ميدانست، ولي چون اكثرهم به اين منطق ناآشنا، بايد از اجتماع گفت و سياست، روابط مردم و علم قال امروزه. حسين در تن چون مردم بود ورنه منِ حسين دردانة خانة يار است وبس و يار همه روزه با او سخن دارد. حسين خود ميدانست كه حجت است و خود ميدانست كه ولي است و امام انس و جان وخود ميدانست وجهُ الله است و اينها را قلب عاشق حسين گواهي ميدهد، احتياج به اثبات ظاهري نيست. حسين حق بود چرا كه فرزند رسولالله بود و در دامن او پرورش يافته بود، حسين حق بود كه با نجواي محمد پرورش پيدا كرد، حسين حق بود كه از دامن فاطمه به پا خاست، فاطمه كه كوثر است و سيده النساء العالمين، حسين حق است كه اين مادر پرورشش داد در تقوا و پاكي، حسين حق است چرا كه علي پدر اوست، حسين حق است چرا كه ديد حقانيت محمد و فاطمه و علي، حسين حق است چرا كه دست پرورده محمد و علي و فاطمه است حسين حق است، اگر حق نبود محمد از گريستنش آشفته نميشد. حسين حق است كه در كودكي بر آن كس كه بر منبر جدش نشسته بود، ميگويد: «از آن منبر فرود آي كه جاي تو نيست.» حسين حق است چون با كرامت حسن دمساز بود حسين حق است و خود ميدانست كه به سيرة محمد است و پدرش، اگر حق نبود اين چنين استوار نبود؛ استوار بودنش تا آخرين لحظه دليل بر حقانيت اوست، حسين حق است، چون آزادي ابناء بشر خواست، حسين حق است كه اگر حق نبود به تنهايي در مقابل دشمن نميايستاد، او ميدانست كه حق است و اين حق شجاعتش را باعث بود و حقانيت از باور عصمت است، مطمئناً هر آنكس كه پاك نباشد و عصمتي در او نباشد شجاع نميتواند باشد، اين پاكي است كه شجاعت ميآورد، چون فرد ناپاك قلبش لرزان است از كردة خويش و اين پاكي اعتماد ميدهد، حسين در خلوت و جمعش اين پاكي را داشت و اين پاكي همه از دولت ايمان او بود به محمد و دين محمد و كتاب محمد و چون مومن بود عامل نيز بود و چون عامل بود، به ايمان خويش مطمئن، زين رو سر فرود نياورد، چون بيانش متين، رفتارش متين و اين از دولت ايمان بود و ايمان را به نهايت رساند و آن عشق است. حسين از سينة عاشق شير نوشيد كه فاطمه عاشق ولايت بود و عشق حسين را به حضرت حق ميبينيم، اگر عشقي نبود ايماني نبود و اين عشق است كه شجاعت، ايمان وايثار ميآورد و حسين عاشقي بود كه عشق خويش را اثبات كرد كه حسين در ساية محبت محمد و در ساية عشق زهرا عاشقي را تلمذ كرد، عشق به كه؟ عشق به علي كه علي ولي الله است، از كجا ميشود فهميد؟ از آنجا كه نام تمامي فرزندان، علي ميگذارد به كوري چشم دشمنان و با اين كار نشان ميدهد عشق به ولايت، عشق به رسالت است و عشق به رسالت عشق به حق است.
شجاعت حسين از عشق او بود و عشق او از حقانيت او آن چنان شجاعي كه هيچ گونه خللي در حركتش ديده نشد، آن چنان شجاعتي كه از خود نامي به جاي گذاشت شجاعه الحسينيه تا كنون نه ديدهايد و نه شنيدهايد كه عزيزان همه بر خاك بيني ولي در مقابل دشمن در خود ضعفي نبيني و اين كار عشق بود. كار حسين وارونه بود كه هر عزيزي به خاك ميافتاد او برافروختهتر و شادابتر، با همتتر و جنگ آورتر ولي، چه زيباست كه از سر خشم و كينه نبود كه شمشير ميزد از پيِ هدايت و اين باز حقانيت او را اثبات ميكند، اين كار دركربلا، كار علي است در مقابل عمرو بن عبدود، آنگاه كه عمرو بن عبدود در مقابل علي ايستاد پيامبر گفت تمامي كفر در مقابل تمامي ايمان ايستاده، آنگاه كه علي خواست سر دشمن جدا سازد جسارت كرد به روي علي و او برخاست قدمي چند زد تا سر او به خاطر خدا ببرد نه به خاطر خشم و در كربلا نيز حسين چنين كرد. عزيزان بر خاك ديد و يك تنه در مقابل دشمن ايستاد و باز به هدايت پرداخت و اين گونه نشان داد كه بي كينه شمشير ميزند كه حسين اسلام مجسم بود آن روز.
ماندهايم از علي آموزيم اخلاص عمل يا از حسين كه در اين وادي هر دو يكي بودند، اين شجاعت حسين اندكي. آن چنان شجاعي كه نترسيد از عاقبت كمك به دشمن آنجا كه سيراب كرد دشمن را با اينكه ميدانست بر ضد او آمدهاند. اعتماد به نفس، اعتماد به كار خود و شجاعت، بروزش در صبر اوست، صبر از كودكي تا شهادت پدر و از شهادت پدر در زمان امامت برادر و بعد از آن يك تنه در مقابل دنياي دشمنان ايستادن، آن چنان كه از مرگ اسلحه ميسازد بر ضد دشمن، كار حسين، كاري بود كه كسي قبل از او نكرد و بعد از او هم نكند كه از خون اسلحه بسازد تا دشمن را مقهور كند. اين شهادت از همان مقام حريت است و حريت همه از عشق به حق و عشق به حق ميسر نشود مگر حق عاشق شود و از براي شجاعت حسين همين بس كه به تنهايي براي نهي از منكر و امر به معروف به پا خاست با نداي زيباي اگر دين محمد جز با كشته شدن من زنده نميماند، پس اي شميشيرها مرا فرا گيريد و كلامي زيباتر به برادرش محمد حنفيه مگر نه اين است كه مرگ بر اولاد آدم نوشته شده، پس چه مرگي بالاتر از مرگ با عزت و اينكه مرگ بر گردن آدم چون گردن بندي است بر گردن تازه عروس، پس از چه بايد ترسيد.
آنگاه كه حسين ديد دلها با اوست و شمشيرها عليه او و ديد كه زور، زر و تزوير، مردمان را بر عليه او شورانده پا وا پس نكشيد و بر راه خويش راهي، زماني او بود و برادرش و اينك او تنهاتر از هميشه و خود با درايت و هوشياري ميديد مرگ خويش را ولي عزم آن داشت كه اين مرگ آغاز روشنايي باشد و ديد در مقابل دشمن تا بن دندان مسلح و بيشمار لشگر جز جان خود و ياران اندك، سلاحي ندارد. بر ياران خويش هم اميدي نبسته بود كه كراراً خود به آنها گفته بود اينان مرا ميخواهند نه شما را، چه شجاعتي بالاتر از اين كه يك تنه در مقابل امت به بيراهه افتاده بايستد و سخن خويش بگويد چه در مدينه، چه در بين راه، چه در بين دشمنان و كثرت دشمن، او را به هراس نيندازد و او را متزلزل نكند و گامي عقب نگذارد و چه شجاعتي برتر از اين كه بر مرگ خويش آگاه ولي آن را حربة كارزار خويش ميكند، او شجاعتش در بيانش براي دفاع از حريم اسلامِ راستين محمد و در حقانيتِ ولايت پدر و برادر پيداست. آنگاه چون به عمل برآيد ميبينيم چه عاشورايي به پا ميكند. آنگاه صبرش از شجاعتش والاتر، آنگاه كه تك تك عزيزان بر زمين ميافتادند او مصممتر و دلش محكمتر و اين از دوستيش بود با حق؛ او پذيراي هر بلايي بود چون توانش را در خود ميديد. او آگاهانه قدم برداشت و حركت كرد، نه بي خبر و اتفاقي؛ او ميدانست چه ميكند و چه بايد بكند، چون بر بلنداي درايت و از خود وارستگي رسيده بود و چنين ادراكي، شجاعتي براي عمل به علم خويش ميخواهد و حسين عمل كرد و با همة تنهايي كسي از او نالهاي نشنيد.
آنجا كه بر خانة زين نشست و بر افق خيره گشت ميدانست عاقبت كار خويش، محكمتر بر زين نشست، قبضة شمشير محكمتر در دست فشرد و آن چنان جنگاوري به نمايش گذاشت كه متحير كرد همه را از جوانمردي كه عزيزان از دست داده و اين چنين استوار و پا بر جاي مانده و در صدايش لرزشي نديدند و صورت را شادابتر و زيباتر ميديدند، آن چنان به خويشتن مطمئن و استوار كه دشمن به وحشت افتاد از اين همه اراده، او اراده كرده بود تا بر هم زند اساس حكومت نامردمان را و نهي او از منكر آگاهانه و بينشمندانه، نميتوانست چنين كند مگر با بروز آن و عمل به آن، هستند انديشمنداني كه عامل نيستند، هستند گويندگان ايدهآلها و خود عامل نيستند؛ آنان كه دعوت به نيك كردند و خود عمل كردند به تمامي يقيناً محمد بود و آل محمد و حسين زيباترين چهرة اين عاملان به وعده و عاملان به گفتار. چهرة زيباي عزت همه حسين بود كه با به خون نشستنش شعار خويش را جامة عمل پوشاند چون به خود و كار خود يقين داشت و اين يقين، اساس كاخ پوشالي حاكم زمان را به همريخت و پايههاي ظلم آيندگان را متزلزل و نداي زيبايش فريادي بود هر چند بر سر آن قومنما، درسي است به تمامي آيندگان اگر دين نداريد و به روز آخرت ايمان نداريد، لااقل در زندگاني دنيا آزاده باشيد.
حسين شجاع بود و نشان داد و شجاعت ميوة آزادگي است، آنكه به انقطاع رسيد و آنكس كه عزيز دانست خود را مطمئناً سر فرو نياورد به دنيا و عقبي، شجاعت حسين از آزادگي اوست كه خود را يله كرده بود از هر چه غير حق بود؛ چون حق را ميديد غير حق را نميديد، چون نسبت به حق با وفا بود در مقابل ناحق استوار و شجاع. شجاعتي كه حسين بيان كرد، شجاعت انساني است نه حيواني، هستند و بودند شجاعاني كه چه از بهر خود چه از براي حكومت و چه از براي جنايت خوب جنگيدند، آنها هم شجاع بودند و هستند، ولي شجاعت حسين همه از بهر حقيقت بود ورنه حسين در مقابل حقي را ناحق كردن ترسو بود. شجاع واقعي آن است كه از خود براي حق و براي احقاق حق بجنگد و بگذرد. معمولاً شجاعت از براي دفاع از خويشتن است در مقابل مرگ يا صدمه خوردن ولي حسين شجاعتش به استقبال شهادت رفتن است، زين روست كه شجاعه الحسينيه با دگر شجاعتها متفاوت است كه دليريِ مطلق است. زين روست به او سيد الشهدا گويند، سيدالشهدا نه فقط سيد بر شهيداني كه در زمان محمد بودند يا خود او. او برتمامي كشته شدگان در راه آزادي، در راه عدالت، حريت، منشهاي انساني در تمامي ادوار سالار است، چون به هر حركتي كه مينگري چه در اين زمان چه در گذشته ردپاي حسين را ميبيني، زين روست كه سالار شهيدان است، كه او الگو و اسوة همة حركتهاي رهايي بخش ميباشد، چه رهايي از خود، چه رهايي از بند ستم و چه رهايي از بردگي. او آقا و سرور تمامي مبارزين است، چون حركت او حركتي بود براي تمامي فصول و در تمامي ابعاد.
در كربلا ايستاد، در خون نشست تا بگويد در هر مسيري هستي بايد شجاعت از خود رستن داشته باشي و اين پيام حسين بود در درس شجاعت و استقامت كه هر كس سعادت خواهد، سعادت، همه در بي نيازي از خلق است و به پاي حق ايستادن و سعادتمند آن كس است كه شجاعت عمل دارد و هر آنكس كه عاشق نيست در اين وادي پاي ننهد. شجاعت حسين از آن مقوله شجاعتي بود كه براي خودنمايي و يا حفظ جان نبود و اين تهور و بيباكي بزرگي است كه نشان داد، شجاعتي كه خالصانه بود و فقط براي رضاي دوست. بنازم به اين دل و به اين دست و بازو.
بنا به همان حديث (ثقلين) مگر نيست!؟ «و ننزل القرآن ما هو الشفاء و رحمهٌ للمومنين و لايزد الظالمين الاخسارا» عترت، همان قرآن است كه شفائند و رحمت براي مومنين و براي آنان كه ظالمند جز خسران نميباشد آن كسان ظالمند كه بي عترت قرآن را پذيرفتهاند و اينان در خسران و بر خسرانشان افزوده ميشود و شفاء و رحمتاند بر مومنين، دستان سخاوت حقند بر مومنين و حسين رحمت و سخاوت حق است به همين آيه اگر متصل شويم شفا و رحمتاند دردهاي بي درمان آدميان را و رحمت از سخاوت آيد، دستي گشاده، دلي مهربان، قلبي تپنده از بهر محبت، نه تنها بر مومنين، بر دشمن نيز رحمت آرند و سخاوتشان بر غير مومنين هدايت از سوي آنان است و دستگيريشان كه از جهل برون آورند تا به سر چشمة خورشيد برند. همگان عادت كردهايم سخاوت را در بذل مال ببينم ولي حسين سخاوتمندانه اهل خود و جان خود براي هدايت مردم ميدهد تا مردمِ در تفرقه افتاده را سر و سامان دهد، بيدار كند، سخاوتي كه تا ابد آلاباد ادامه دارد در زماني كه در مدينه بود، همگان در تاريخ خوانديم بخششهاي او را ولي چرا هرگز نگفتند كه حسين از سر محبت، جان خويش در طبق اخلاص نهاد تا ابناء بشر راه رستگاري بيابند و آنكس كه راه رستگاري آموخت هم دنيايش آباد است، هم عقبايش و اين سخاوتِ شفاء و رحمت است بر آنان كه آموختند. آن مللي كه سيرة خود كردند كار حسين، سعادتمندند ولي آنان كه روي برتافتند ظالمانياند كه در جهل خويش ماندهاند و جز خسران نميبينند و زيباست كه سخاوت حسين همان هدايت اوست و هدايت او سخاوت او.
قرآن هادي است، عترت هادي و حسين هادي، كلام رسولالله است درحديث ثقلين از خود نگفتم پس با درود بر محمد كه از جهلم برهاند و با سلام بر علي كه در هدايت گوياي عدل بود و بيبي، پاكي عدالت و هدايت و حسن كرامت هدايت و حسين عشق به هدايت و اينان هرگز بر نيايد تا به كرامت نرسي و كرامت درنيابي، هيچ به آيه قرآن توجه كردهاي كرمنا بني آدم، بني آدم آنانند كه از پدر ارث برند و حسين وارث آدم بود پس همگان نيستيم. فرزند آدم آن كسي است كه از او ارث برد، فرزند راستين حسين است. پس اين همه انسان چه؟ هيچ، كرمنا بني آدم، آنان كه فرزند آدمند وه! چه اندكند. آيا هيچ گمان ميبري كه قرعون و شداد فرزند آدم باشند؟ سوالي است تو بگو. پس وارث آدم حسين است و كرامت به او داده شد، بزرگواري، بزرگي، جلال و سخاوت و شهادت، شجاعت، رشادت، هدايت، مروت و هر آنچه كه زيبندة دوست خداست. پس قرآن چه زيبا استعاره را بيان ميكند قرآن كريم و عترت كريم پس همه كرامت است و بزرگي.