پاسخ به:عرفان حسيني
چهارشنبه 17 آذر 1389 5:06 PM
پيامبر فرمود: در ميان شما مينهم كتاب و عترت را و اين دو از هم جدا نمي شوند تا كنار حوض كوثر به من واصل شوند و آنگاه كه اين اشارت ميكرد، دو انگشت اشارة دو دست را كنار هم نهاد تا نشان دهد به يك اندازه و در يك سويند. براي شناخت عترت بايد كتاب را ديد و براي شناخت كتاب بايد جرعه نوش معرفت عترت بود و اين دو بي يكديگر شناخته نشوند و آن زمان كه پيامبر در بستر بود، اولين پاية جدايي بين عترت وكتاب را با كلام حسبنا كتاب الله آغاز كردند و عترت را به مهجوري كشاندند و با مهجوري عترت، كتاب نيز عنقريب هجران شد و توطئه از آنجا آغاز شد و اين ستمي بود كه به اهل بيت شد و نهايتاً ضربهاي كه بر امت فرود آمد. بعد از اين زمان هر كس فتوايي به راي ميدهد كعبالاحبارها، ابوهريرهها. علي آن زمان خانه نشين شد و اين آغاز حركتي ددمنشانه و ديو سيرتانه بود، چون دانسته بودند اگر كتاب و عترت با هم جمع آيند، جايي براي دنيا پرستان زر اندوز نماند و اين ستم از زمان واپسين محمد آغاز شد و حسين شاهد بود و ميديد و حسين خود در جنگ صفين شنيد و ديد اين تفرقة بين كتاب و عترت را آنجا كه قرآن بر نيزه كردند تا بر علي بشورند و علي ندا داد كه قرآن ناطق منم؛ ولي افسوس، حسين به عينه ميديد مردم در لواي توحيد خوارجي، نداي حسبنا كتاب الله دارند ولي از معناي آن كه عترت است بيخبر و اين بيخبري آنقدر كه علي خانه نشين شد و خانة كوچك علي يعني معناي قرآن با علي و عترت مأنوس. جماعت دوباره به جهل برگشته به دست سياست بازان سياست پرداز، قرآن برگرفتند عليه قرآن و عترت؛ حسين خود را ميديد در تاريك و روشني روز الست در خمخانة وحدت با حق، عترت را در آنجا ميديد، آن خانه كه در ازل اول بنا شد، خانة ولايت بود و عترت. در آن زمان نداي حق را لبيك گفت و اينك به ياد آوري آن روز، كتاب، آن كتابي را كه محمد گفت فرهنگ است وانديشه، كتابي است صادق كه كتابي است هادي و كريم و كتابي است مجيد و انسان خدايي ساز و كتابي است عليه بديها مبارز و عترت بروز كتابند و آن صفاتي كه در كتاب است عترت بروز دهد. حسين ميديد اينك از قرآن براي محو محمد استفاده كنند، حتي راه حديث را ببندند كه سيرة نبوت است و ديد بر منابر سب علي كنند كه ولايت را مخدوش كنند، ولايت انسان كامل، ولايت منتخب به دست حق، براي دنياي خويش و حسين ميديد تفرقه بين قوم را، از آن زمان كه ما بين كتاب و عترت فاصله افتاد بين امت تفرقه پيش آمد و هر زمان اين تفرقه بيشتر و اين شكاف عميقتر، دوباره حماقتها و جهالتها سر برآورند و وحدتي را كه محمد ارمغان آورده بود به چندگانگي تبديل. حسين ميديد آنچنان وقيحانه ما بين اين دو كه محمد ثقلين نام نهاد فاصله انداختند كه توازن به هم ريخت و آنچنان زيركانه و منافقانه كه در خانة علي شكستند تا فاطمه سقط كند تداومي از عترت را. اول ما بين كتاب و عترت، آنگه ما بين فاطمه و علي و آنگه ما بين علي و امت و امت سر در گم. آنگاه كه ما بين علي و امت فاصله افتاد، يقين بدان ما بين كتاب و امت نيز فاصله افتاد و به بيراهه رفتن آغاز شد. دروازة ملل گشوده شد ولي در اين وسعت دوباره جاهليتها رو ميكرد، دروازة ملل گشوده شد، ثروت انباشته شد، دوباره جهل و بيدردي و باز چندگانگي، پيكار از بهر قدرت و مردم در اين بين قرباني شدن، استثمار شدن و استحمار شدن. حسين ميديد تمامي اين زوايا را و ميديد تنهايي عترت و قرآن ناطق را و از سويي بيعدالتيهايي كه اندك اندك به نام دين سر بر ميآورد و اسلام به آرامي تغيير جهت ميدهد و ميديد امت ميخواهند به نام اسلام به جايگاه اولين برگردند. حسين با خود در انديشه بود، انديشة قالوا بلياي الست خويش با رب خويش و حسين ميديد، خليفهاي به نام خليفة رسول در پي مال دوستي، قومگرايي و قبيلهگرايي خون مردم در شيشه ميكند و ميديد، اصحاب پيامبر را، اصحاب راستينش، علي خانه نشين، ابوذر تبعيد، ياسر به ضرب و جرح خاموشي گرفته و باز ميديد امت واحد به تفرقه افتاده شام به دست بني اميه، مصر به دست عمرو عاصها و اسلام در اين خلافتها رخت بربسته و پدر را ميديد، يكه تاز ميدان ايمان و توحيد را در مقابل ياران قديمي، طلحه و زبير. ميديد زن پيامبر را در مقابل پدر، چه پيش آمده؟ چرا ياران قديمي به روي هم شمشير ميكشند، باز به عقب برگشت، باز كلام حسبنا كتاب الله به گوشش رسيد بي عترت، دردي سينهاش را فشرد و حسين باز ميديد گريههاي پدر را بر سرچاههاي مدينه و كوفه كه كتاب را كردهاند بهانهاي از براي بيعدالتيها و ميديد نام محمد هست ولي دين محمد رو به افول، پدر را ديد در جنگ صفين، نداي آنكه منم قرآن ناطق و مردم جاهل به رويش تيغ ميكشند، دگر ما بين قرآن و عترت تيغ نهادند تا بتوانند بر مقام و بقاي خويش بايستند زورمداران و كينه جويان زخم خوردة قديمي. باز پدر را ديد سيلي پدر را برگونههاي خويش از بيعدالتيها، اينجا درد عظيم تفرقه بين كتاب و عترت را ميديد قلبش پريشانتر ديدهگانش اشكبار و باز ميديد از كتاب بي عترت خوارج علم شدند، از عبادت پيشانيها پينه بسته و نداي هيچ حكمي جز حكم خدا نيست سر دادند و آنگاه پدر خويش را در محراب به خون افتاده به دست دينداران جاهل. اين چه زيبا بود براي آنانكه خواستند قسطي در جامعه نباشد و به سود آنان تمام شد. حسين باز ميديد پيوند اولين خود در روز الست با محمد و علي و باز صداي محمد بود در غدير و ديد فاجعه است، فاجعه پيش آمده و قرآن آلت دست است و ميديد گفتة حق را كه اعلام كرده بود هيچ چيز باعث برتري نيست مگر تقوا ولي باز اشرافيت و قومگرايي سر برآورده و چون چنين شده دستهاي ظلم نيز برون آمده و آنقدر تفرقه شديد كه حتي دوستان پدرش به ظاهر حسن را تنها ميگذارند و ميبيند كه برادر زخمهاي تنهايي و بدنامي به جان ميخرد تا اين وحدت از هم نگسلد. حسين ميديد و شاهد هميشه بيدار اين حادثهها بود، محمد نداي وحدت سر داد پدر براي اينكه اين وحدت از بين نرود سكوت كرد و برادر تن به صلح داد ولي، اين باز برادر بود كه در خانة خويش نيز شهيد تفرقة در بين امت شد و زهر جفا از دست همسر نوشيد و حسين سوگوارانه و دردمندانه مينگريست و چون برادر پيمان بسته بود با معاويه و چون خود پيرو ولايت برادر بود تا معاويه زنده بود پيمان برادر محترم داشت. حسين ميديد آنان كه خود را اميرالمومنين ناميدند در ناز و نعمت و در تمامي گناهان غرق و امت متفرق و در فقر، ميديد به همه چيز عمل شود جز به دستور دين و ميديد حاكم بر مسلمين خود جائر است. آنگاه دگر طاقت نياورد اين خاطرات را از نظر گذراند و ديد اگر دستي بر نيايد دگر هيچ چيز باقي نماند و ميديد اسلام دين يك قوم نيست بلكه خواهان ابناء بشر است، خواهان سعادت فرزندان آدم است.
تنش لرزيد و فاصلة بين كتاب و خويش ديد كه انداختهاند و كس درك اين مطلب نكند زين رو حركتي، گذري، آري حسين به پا خاست تا فاصله بين كتاب و عترت را با خون پر كند و خود در آن ميان بنشيند، هوشيار كند، بيدار كند، دانا كند و انسان را دعوت به آزاده بودن كند كه انسانها را يادآوري كند در ساية علم به كتاب و عشق به عترت كه علم و عشق دو بازوي تواناي سعادت بشرند. قرآن علم است و عترت عشق، علم بي عشق فساد آورد، عشق بي علم به گمراهي رود و هرگاه اين دو در كنار يكديگر نشستند صراط مستقيم پديد آيد و از اين پيوند، ايثار نقش گيرد و چون اين نقش پذيرفت منيتها برود و چون منيت نبود همه وحدت آيد به پيش.
آري حسين ديد، پس كاري بايد كه دنيا به هم زند، بر اين همه تفرقه بتازد به شب تاريك جهالت يورش برد تا قرآنخوانان و قاريان را به عترت دعوت كند، فرياد زند يا ايها الناس، تا بين كتاب و عترت تفرقه هست بين شما جدائيست و چون بين شما جدايي هست ظلم سر بر آورد، چو ظلم سر بر آورد فقر به پيش آيد چو فقر به پيش آيد فحشا آيد و چون فحشا به پيش آيد انسان بميرد و چون انسان مرد دگر زندگي نيست؛ رمز سخن پيامبر اين بود. حسين ميديد ولايتش، ولايت نه از سوي مردم كه از سوي حق است و با او پيمان بسته، پس بايد به پاخاست تا كرامت انساني بروز دهد تا انسانها را به انسانيت خويش دعوت كند و حسين چنين كرد برپاخاست، كمر راست كرد، قدمها استوار به اطراف خويش نگاه كرد، ديد كسي نيست، حكومت به دست وارثين شجرة خبيثه است به دل خويش نگريست، همه عشق ديد به حق و عشق به حق را در سينة بيكينه ديد، در سينة دردمند خويش ديد و عشق را در رستگاري آدميان ديد و بقاي آدميت را در جمع بين كتاب و عترت ديد. از مدينه خارج شد با عزمي مصمم به سوي مكه آن جايي كه جدش نداي توحيد سرداد به طواف كعبهاي رفت كه بتهايش را پدرش شكسته بود ولي دردمندانه ديد، بتهاي سنگي جان گرفتند تا محمد را ذبح كنند تا ولايت را به محراب بكشند، ميخواهند كه محراب نماز دروغين خويش را بر جنازه دوستان خدا بنا كنند، از آنجا هم رخت بر بست ديد كعبه محل اجتماع متدينين جاهل شده و اندك دانايان نيز در تقيهاند و به گوشهاي خزيده عشق به عترت را از ترس قرآنخوانان پنهان كرده، اين فاصله چه قدر شد كه حسين بايست كعبة دگر بسازد، ديد لباس احرامشان همه يك رنگ ولي دلها همه متفرق، ميديد نداها يك نواخت ولي هدفها متفرق و حسين غمگينتر از هميشه از مكه خارج شد، به سوي كربلا. مگر نه اين است كه ابراهيم زن و فرزند بيابان نهاد تا كعبه بنا شود، اين بار حسين زن و فرزند به كربلا برد تا كعبهاي دگر بنا كند، كعبهاي از ايثارها، جوانمرديها، وحدتها و پاكيها، كعبهاي در مكاني با دوستاني كه در كنار كتاب و عترت ماندند. حسين از مكه خارج شد تا بگويد حج بي ولايت، حج نيست و حسين از مكه برون شد تا بگويد كعبة دگر براي بقاي آدميت و ديد آدميت چه اندك.
حسين متحير، چه شده؟ من مسلمانم همه مسلمان، چرا مسلمانان مرا ميكشند، مگر من مسلمان نيستم و ديد ريشه در جهل مردم دارد و فساد حكومت زمان و اينجا حسين بنيانگذار مذهبي است، مذهب كتاب و عترت، علم و عشق و نهايت، مكتب ايثار و اين مقام ايثار بود.