0

مطالب مهدويت در اين تايپک

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ

كاوشی در دعای فرج (الهي عظم البلاء)

روشن است که يکي از وظايف منتظر، دعا براي ظهور مولايمان است.يکي از دعاهايي که براي ظهور حضرتش وارد شده، دعاي فرج (الهي عظم البلاء) است. اين دعا را كه طبق نقل‌ها خود حضرت به محمد بن احمد بن ابي الليث تعليم فرمود داراي مضامين ارزشمند ديني است.حضرت به ما آموخته است که در گفت وگو با پروردگار، به تشريح حال خود بپردازيم؛ اما با تکيه بر مستعان بودن او در سختي وآساني.

چكيده
روشن است که يکي از وظايف منتظر، دعا براي ظهور مولايمان است.يکي از دعاهايي که براي ظهور حضرتش وارد شده، دعاي فرج (الهي عظم البلاء) است. اين دعا را كه طبق نقل‌ها خود حضرت به محمد بن احمد بن ابي الليث تعليم فرمود داراي مضامين ارزشمند ديني است.حضرت به ما آموخته است که در گفت وگو با پروردگار، به تشريح حال خود بپردازيم؛ اما با تکيه بر مستعان بودن او در سختي وآساني.
حضرت با استفاده از بستري که صلوات وکلمه «اولي الامر» ايجاد کرده است، مطلب بسيار مهمي را به شيعيان خود انتقال مي‌دهدکه همانا با اطاعت از امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف ومعرفت او رابطه مستقيم دارد وتنها راه حصول معرفت حضرت، اطاعت از آن عزيز است و اهميت معرفت امام زمان نيز بر کسي پوشيده نيست.
ثمره اين معرفت در فراز پاياني به شکل عملي وبه صورت توسل رخ مي‌نمايد، چراکه توسل، تمسک جستن به اولياي الهي است و اين معنابدون معرفت عميق امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف امکان پذير نيست.
كليدواژه‌ها: بلا، صلوات، اولي الامر، توسل، دعاي فرج، امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف.

مقدمه
اين دعاي شريف، درمنابع به دو نقل آمده است:
نقل اول

اين حديث را اولين بار شيخ جليل مرحوم فضل بن حسن طبرسي صاحب كتاب تفسير شريف مجمع‌البيان در كتاب كنوز النجاح نقل كرده است و در بارة شأن صدور آن به ‌طور مختصر مي‌نويسد: «اين دعا را حضرت صاحب‌الزمان، به ابو‌الحسن محمد بن احمد بن ابي الليث در شهر بغداد در مقابر قريش تعليم كرده اند. ابو الحسن مذكور، از ترس كشته شدن، به مقابر قريش گريخته و پناه برده بود؛ سپس به بركت اين دعا از كشته شدن نجات يافت. ابو الحسن گفته است كه آن حضرت به من تعليم فرمود كه بگو:

اللّهم عَظُمَ البَلاء وَ بَرِحَ الخَفاء وَ انْكَشَفَ الغِطاء وَ انْقَطَعَ الرَّجاء وَ ضاقتِ الأرضُ وَ مُنِعَتِ السّماء وَ أنت المُسْتَعانُ وَ إليكَ المُشْتَكي وَ عَليكَ المُعَوَّلُ في الشِّدَّة وَ الرَّخاء. اللّهم صلِّ علي محمد وَ آل محمد اولي‌الأمر الّذين فَرَضْتَ عَلينا طاعَتهم وَ عَرَّفْتَنا بِذلك مَنْزِلَتَهُم. فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِم فَرَجاً عاجلاً قريباً كَلَمْحِ البَصَر أوهوَ أقْرَبُ. يا محمَّد يا علي يا علي يا محَّمد إكْفياني فإنَّكُما كافياي وأنْصراني فإنَّكما ناصراي، يا مولايَ يا صاحِبَ الزَّمان، الأمان الأمان الأمان، الغوث الغوث الغوث، أدركني أدركني أدركني.
راوي مي‌گويد: «امام، در هنگام گفتن يا «صاحب‌الزمان» به سينه خود اشاره كرد».
به نظر مي‌رسد اشاره حضرت به اين معنا است كه در وقت گفتن «يا صاحب‌الزمان» بايد آن حضرت را قصد كنيم.
اين دعا در الزام الناصب في اثبات الحجة الغائب (يزدي حائري، 1422: ج2، ص43) و در بحار (مجلسي، 1404: ج99، ص119) و در المزار (شهيد اول، 1419: ص210) و در الجنة المأوي تأليف ميرزا حسين نوري طبرسي، چاپ شده در ضمن بحارالانوار، جلد پنجاه و سه، ص275 و در صحيفة المهدي (اهري، 1385: ص6) و نيز (قيومي، 1383: ص15) و در العبقري الحسان (نهاوندي، 1386: ج6، ص697) نقل شده است.

شرح دعا
اکنون پس از بررسي مختصر مصادر دعا مناسب است به شرح فراز فراز آن بپردازيم:

1. ندبه
إلهي عَظُمَ البَلاء وَ بَرِحَ الخَفاء وَ انْكَشَفَ الغِطاء وَ انْقَطَعَ الرَّجاء وَ ضاقَتِ الارضُ وَ مُنِعَتِ السَّماء
«اله» مصدر است و گفته شده اصل «الله» اله است كه همزه بر اثر كثرت استعمال، حذف شده و «ال» بر آن داخل شده است كه به ذات مقدس باري تعالي اختصاص دارد و از چند ريشه است:
الف. فعل «ألِهَ يألَهُ» به معناي «عَبَد» يعني «پرستيد»؛ پس «اله» به معناي معبود است؛ چرا كه او معبود و مورد پرستش همه مخلوقات است.
ب. «اَلِهَ يألِه» به معناي «تحيَّر» يعني «شگفت زده شد»؛ چرا كه او ذاتي است كه عقول مردم در فهم كنه ذات او حيرانند.
ج. گفته شده از «ولاه» گرفته شده كه به جاي واو، همزه آورده شده است؛ به معناي واله و شوريده حال است؛ چرا كه او ذاتي است كه تمام مخلوقات، واله و مجذوب او هستند.
د. نيز گفته شده از «لاه يلوهُ» به معناي پوشيده و مخفي از ديده‌ها است. (اصفهاني، 1357: ج1، ماده «اله»)
اصل «اله» (ا-ل-ه) است و يك ريشه تك معنايي دارد كه بر پرستش دلالت مي‌كند. (احمد‌بن‌فارس، 1420: ماده «اله»)؛ بنابراين «اله» همان «الله» است و چون خدا مورد پرستش است، به اين نام خوانده شده است؛ ولي چرا در اينجا از الله استفاده نشده و مصدر آن به‌كار رفته است؟

نكتة قابل توجه، اين كه «الهي» منادا است كه «يا»ي منادي حذف شده است. اگر «الله» منادا قرار مي‌گرفت، گفته مي‌شد «يا الله» يا «اللهمَّ» كه در ساير ادعية معصومان عليهم السلام به‌كار رفته است و همان‌طور كه گذشت، در برخي نسخه‌ها، همين دعا با «اللهمَّ» روايت شده است؛ ولي شنيده نشده است «يا»ي متكلم به «الله» اضافه شود و گفته شود: «الّلهي»؛ اين تركيب صحيح نيست.

«يا»ي متكلم در «الهي» براي ايجاد نزديكي و صميميت به‌كار رفته است؛ زيرا كسي را كه از خودمان مي‌دانيم، به خودمان نسبت مي‌دهيم كه با او نزديك باشيم؛ براي مثال اگر كسي به كسي بگويد: «فرزندم» با اين كه فرزندش نيست، مقصودش ايجاد صميميت و نزديكي است كه او را به خود منسوب كرده است. ما در اين مقام، قصد ندبه كردن داريم و مشكلاتمان را براي خدا بازگو مي‌كنيم. به بيان ديگر، مي‌خواهيم با او درد دل كنيم؛ پس لازم است قدري به او احساس نزديكي كنيم.

«عظم» به معناي «بزرگ شد» مي‌باشد، خلاف «كوچك شد»؛ اما زماني كه گفته مي‌شود «عظم الأمر» معناي «سخت شد» و «دشوار شد» مي‌دهد؛ يعني «صَعُب و شَقَّ» (معلوف، 1382: ماده«عظم») اين معنا مناسب‌تر است و دليلش جملات بعدي است.

«بلاء» از ريشه (ب-ل- و) يا (ب-ل-ي) مي‌باشد و به معناي نوعي اختبار است (ابن فارس، بي‌تا: ماده «بلو») زماني كه گفته مي‌شود، «بلي الإنسان و ابتلي» اين امتحان همان اختبار است. پس موضوع بلاء، يكي سختي و گرفتاري و غم و اندوه است كه از صبر خبر بدهد و يكي نعمت است كه شكر مي‌طلبد؛ اما اين جا معناي اول مناسب‌تر است؛ پس معناي جمله چنين مي‌شود:

«معبود من! بلا سخت شد».
«دشوار شدن» خود فرض اينكه بلاء به معناي سختي و غم و اندوه باشد را تقويت مي‌كند؛ زيرا كسي‌كه به واسطه نعمت، آزمايش مي‌شود، نمي‌گويد: «خدايا! نعمت من دشوار شد.»؛ زيرا نعمت، با دشواري سازگاري ندارد. نعمت رفاه مي‌آورد، نه دشواري.
نكتة قابل توجه اين كه بلاء اين جا به صورت مطلق و بدون هر قيدي آمده است، تا كليه مصاديق آن را در بر بگيرد؛ پس براي بررسي بهتر، مناسب است آن را به عام و خاص تقسيم كنيم. توضيح اين كه زندگي دنيا يك كلاس واقعي و جدي امتحان است و همه افراد در طول زندگي خويش به شيوه‌هاي مختلف و در سطوح گوناگون، در حال آزمون و امتحانند. آزمون‌هاي الهي، نه براي پي بردن خداوند به احوال روحي انسان ها، بلكه براي به فعليت رساندن استعدادها و توانايي‌هاي آن‌ها و در واقع، يك شيوه تربيتي و تكامل هويت و شخصيت افراد است. (يزدي، 1377: ج2، ص396)؛ زيرا آن‌ها با نوع انتخاب و نحوه واكنش كه در رويارويي با پيشامدها و حوادث و مصائب روزگار برمي‌گزينند و از خود بروز مي‌دهند، استعدادهاي عظيم و فطرت پاك الهي خود را نمايان مي‌كنند. دسته‌اي هم كه در اين آزمون‌ها شكست‌ خورده و سستي و تباهي نشان مي‌دهند، دورنماي واقعي شخصيت خويش را از وراي دورنگي‌ها و ظاهرسازي‌ها آشكار مي‌كنند.

آزمايش و امتحان، يك برنامه و سنت حتمي الهي است (قرائتي، 1386: ج1، ص239؛ مکارم شيرازي، 1381: ج1، ص524)و هيچ كس بدون امتحان نخواهد بود.
بلاي عام، مصاديق فراواني دارد؛ چنان كه پروردگار در قرآن مي‌فرمايد:
>و لَنَبلونَّكم بِشي‌ءٍ من الخوفِ و الجوع و نقصٍ مِن الأموالِ وَ الأنفُسِ وَ الثَّمَرات< (بقره: 155)؛
به تحقيق، شما را به چيزي از ترس يا گرسنگي يا كم شدن اموال و جان‌ها و ثمرات، مي‌آزماييم.

مقصود از ابتلا به خوف و جوع در اين آيه شريف، مبتلا شدن به ناامني و فقر اقتصادي است؛ به بيان ديگر، مراد از جوع، تنها گرسنگي برابر تشنگي نيست؛ بلكه مقصود از آن، اعم از گرسنگي و تشنگي و خستگي و ساير آسيب‌ها و مصائب بدني و مالي است (جوادي آملي، 1364: ج7، ص634) و گاه به كمبود آن هاست، نه نداشتن آن‌ها «نقص من الأموال» و نقص، غير از زوال است. انسان مبتلا به نقص مال، گرسنه يا برهنه يا بي‌مسكن نيست؛ بلكه بايد ساده زندگي كند؛ بنابراين انسان مورد آزمون در اين حال، يا چيزي نمي‌يابد يا اگر به دست مي‌آورد، از او گرفته مي‌شود و همه اين امور امتحان است. اميرالمؤمنين نيز از فقر و كمبود مالي به تلخي ياد مي‌كند و مي‌فرمايد: «المُقلُّ غريبٌ في بلدتِهِ»؛ انسان تهي دست در شهر خويش، بيگانه است». (سيد رضي، 1384: خ3)

مقصود از نقص نفس كه يكي از آزمون‌هاي الهي به شمار مي‌رود، كشته‌شدن در راه خدا يا اعم از آن مرگ‌هاي عادي است؛ زيرا همه آن‌ها از مصاديق نقص نفس است. همچنين در نقص ثمر، منظور از ثمر، يا ثمره‌اي اقتصادي‌به ويژه محصولات كشاورزي و ميوه درختي است يا فرزندان است؛ بدين لحاظ كه گفته مي‌شود فرزندان، ميوه قلوبند. البته مي‌تواند جامع باشد. (جوادي آملي، همان)

بلاي خاصي كه مناسب است اين جا بررسي شود، پديده غيبت است. قوم بني‌اسرائيل، روزگاري را در غيبت پيامبر و تحت سلطه حاكمان جائر و ظالم بودند. امام صادق عليه السلام فرمود:
وقتي عذاب و سختي بر بني‌اسرائيل طولاني شد، چهل روز به درگاه خدا گريه و انابه كردند. خداوند متعال، به هارون و موسي فرمود كه آن‌ها را از دست فرعونيان نجات دهند و اين در حالي بود كه از چهارصد سال عذاب، صدوهفتاد سال، باقي مانده بود و خداوند متعال به واسطه دعاي بني‌اسرائيل، از آن صدوهفتاد سال، صرف‌نظر كرد. (موسوي اصفهاني، 1380: ج1، ص347)

ما هم صدها سال است که براي ظهور مولايمان دعا مي‌کنيم؛ اما تاکنون ظهور، واقع نشده؛ زيرا دعاي ما با دعاي بني‌اسرائيل، يك تفاوت اساسي دارد. و آن، اين كه بني‌اسرائيل باور كرده بودند كه نيازمند منجي هستند و تا منجي نباشد، همچنان فراعنه به آن‌ها ظلم مي‌كنند و آن‌ها نمي‌توانند برابرشان مقاومت كنند. بني اسرائيل، مضطر شده بود و با حال اضطرار، دعا مي‌كرد؛ ولي ما هنوز مضطر نشده‌ايم و هنوز باور نكرده‌ايم كه تا وقتي كه منجي نيايد، دشمنان بر ما تسلط خواهند داشت. اگر مضطر بوديم، دعاي ما به گونه ديگري بود. چرا مولايمان بايد گلايه كند كه شيعيان، ما را به اندازه آب خوردني نمي‌خواهند؛ اگر مي‌خواستند، دعا مي‌كردند و خدا ظهور را نزديك مي‌كرد. (هراتيان، 1384: ص29) اين، يك واقعيت است؛ يك واقعيت تلخ. شيعيان را غفلتي كشنده فرا گرفته است. عمق مصيبت غيبت را درك نكرده‌ايم و به حداقل‌ها راضي شده‌ايم. اما باز هم مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف مهربانانه به ياري‌مان مي‌شتابد. ندبه كردن را تعليم مي‌دهد كه به خدا بگوييد اندوه، بر ما غالب شده است. با حال اضطرار بگوييد و استغاثه كنيد، تا همان‌طوري كه خداوند، صدوهفتاد سال غيبت را بر بني‌اسرائيل بخشيد، باقي مانده غيبت را بر شما نيز ببخشايد و شما را از اين همه بلا و گرفتاري و مصيبت نجات دهد.

«بَرِحَ» از ماده (ب- ر- ح) يعني «ظاهرشد» و «خفاء» به معناي پنهاني است (معلوف، 1382: ماده برح) در مجموع معناي «برح الخفاء») مي‌شود: «امر پنهاني آشكارگشت»؛ بنابراين، عبارت «برح الخفاء» كنايه[2][3] است به معناي «وضح الامر» (معلوف، همان)
«انكشف» از ماده «ك- ش- ف؛ به معناي «آن را ظاهر كرد و چيزي كه آن را پوشانده بود، برداشت» مي‌باشد. (ابن منظور، 1119: غ-ط-ي)
«غطاء» از ماده (غ-ط-ي) به معناي آنچه با آن پوشانده مي‌شود. (همان، ماده«غطي»)
«رجاء» از ماده (ر-ج- و) ضد يأس است، به معناي اميدواري (حسيني، 1414: ماده«رجو»)، راغب مي‌گويد: «رجا يعني گمان و پنداري كه اقتضاي رسيدن شادي در آن است و اميدواري. (راغب، ماده«رجو»)
«ضاق» از ماده (ض- ي- ق) ضـد وسعت است؛ يعني به‌تنگ آمـدن و «منع» به معناي بازداشتن و حرام كردن است. (حسيني، 1414: ماده«ضيق»و«منع»)؛ بنابراين معناي عبارت چنين مي‌شود:
«پنهاني آشكار شد، و پرده فرو افتاد، و اميد قطع شد، و زمين به تنگ آمد، و آسمان باز داشته شد».
روشن است كه اين جملات، كنايه است از عمق بلا و گرفتاري. در حقيقت مي‌خواهيم با اين جملات بگوئيم كه مصيبت‌ها ما را از هر سو احاطه كرده اند و بر ما فشار مي‌آورند.

«پرده‌ فرو افتاد» كنايه از آشكار شدن حقيقتي است. در فارسي نيز چنين است؛ وقتي مي‌گويند: «اگر اين كار را بكنيد، فلاني از كارتان پرده بر مي‌دارد»؛ يعني حقايق را آشكار مي‌كند و به مردم مي‌گويد. اين حقيقتي كه در روزگار غيبت با اين مصيبت بزرگ، آشكار مي‌شود، بي‌لياقتي ما است. پيدايش غيبت، همين را اعلام مي‌كند كه شما لياقت حضور امام معصوم را بين خود نداريد. امامان معصوم بين شما بودند و شما با تنها گذاشتن آنان و معطل كردن دستوراتشان، زمينه شهادت آن‌ها را فراهم كرديد.

«زمين به تنگ آمد» كنايه از قرار گرفتن در فشار است. در قرآن كريم، اين جمله براي احاطه و چيرگي دشمن به‌كار رفته است. >و ضاقَتْ عَلَيكُم الأرضُ بما رَحُبَت< (توبه: 25) چنان كه زمين با همه فراخي اش، تنگ آمد كه راه فرار و مأمني نداشته باشيم. اگر بخواهيم اين جمله را با توجه به قرآن معنا كنيم، بايد بگوييم كه مصيبت‌هايمان بسيار زياد شد و ما ضعيف شديم، دشمنان بر ما مسلط شدند و راه ظلم در پيش گرفتند.

«آسمان باز داشته شد» ممكن است معناي كنايي داشته باشد، اما معناي واقعي هم دارد. معناي واقعي نيز پاسخ به اين دو پرسش است كه چه كسي بركات آسمان را حرام كرد؟ و دوم اين كه بركات آسماني چه بود كه بر ما حرام شد؟ در پاسخ به سؤال اول بايد گفت ظلمت گناهان و همان چيزي كه باعث شده است بر ما بلا و مصيبت نازل شود. بركات آسماني، هم شامل بركات مادي است؛ مثل باران، چنان كه در روزگار قحطي مي‌گويند نماز استسقا بخوانيد و قبل از نماز به درگاه خدا، از گناهان توبه كنيد؛ زيرا گناهان، درهاي آسمان را مي‌بندد. و هم بركات معنوي است كه معصوم در بين ما نيست و ارتباط ما با عالم بالا قطع شده است. اينها از جمله نكاتي است كه از تدبر در عبارات حاصل مي‌شود.
«و أنتَ المُستعانُ و اليكَ المُشْتَكي و عليك المُعَوَّلُ في الشِدَّةِِ و الرَّخاء»
«المستعان» از ريشه (ع-و-ن) به معناي مساعده و كمك است. (معلوف، 1382: ماده «عون»). مستعان اسم مفعول است و «ال» كه بر سر آن آمده، موصول است؛ در نتيجه معنايش چنين مي‌شود: «تو كسي هستي كه از او كمك گرفته مي‌شود» كه اين جمله بر توكل دلالت دارد؛ زيرا توكل عبارت است از تكيه و اعتماد بر خدا به‌طوري كه قلب انسان با ياد او آرام گيرد و بر اسباب و علل طبيعي تكيه نكند. كسي‌كه مي‌داند خداي متعال، قادر است بدون اسباب و وسائط عادي، مطلوب انسان را عطا فرمايد و هم‌ مي‌تواند همه اسباب و وسايل را بي‌اثر كند، به اين باور قوي دل است. (جباران، 1384: ج2، ص271) با توجه به اين معنا، مفهوم جمله چنين مي‌شود:

«خدايا بلاها بر ما غالب گشته؛ آن قدر كه اميدمان قطع شده و زمين بر ما تنگ آمده است؛ ولي هنوز يك اميد ديگر باقي است و آن، اميد به تو و كمك  تواست».
«المشتكي» شكايت زماني صورت مي‌گيرد كه ظالمي به مظلومي ظلم كند و مظلوم، ديگري را از سوء فعل ظالم خبر دهد (معلوف، همان: ماده «شکي»). راغب مي‌گويد: «شكايت بردن، يعني اظهار اندوه و در ميان نهادن آن با ديگري». وقتي ماده «شكي» به باب برود، همان معناي ثلاثي مجرد را افاده مي‌كند. نكته‌اي كه اين جا قابل توجه است، اين كه «مشتكي» به واسطه «ال» معرفه شده و اسم معرفه بايد مبتدا قرار گيرد و اگر نكره محض باشد، واجب است مؤخر شود. در نتيجه تأخر «مشتكي» جوازي بوده و اين تقديم و تأخير، افاده حصر مي‌كند. علاوه بر آن، اين كه «مشتكي» به صورت مصدري ميمي آمده ـ با اين كه مي‌توانسته به صورت فعل و جمله فعليه بيايد -حصر را تقويت مي‌كند؛ پس معناي جمله چنين مي‌شود:

«فقط به سوي تو است شكايت»
اين شكايت، نتيجه جمله قبل است؛ زيرا در جمله قبل، توحيد در فعل را به‌كار برديم و قائل به اين شديم كه فقط خدا مي‌تواند كمك كند، پس به او شكايت كرديم؛ زيرا عقلاً جايز نيست به كسي شكايت كنيم كه توانايي ندارد گره از كارمان بگشايد. اين شكايت، نه تنها نتيجه توحيد در فعل است، بلكه تأكيدي بر آن نيز هست. اميرالمؤمنين عليه السلام مي‌فرمايد:
فالله الله أن تَشكوا الي من لا يشكي شَجوكُم و لا يَنقضُ برأيهِ ما قد اُبرِمَ لكم؛ (سيد رضي، خ105) يعني مبادا شكايت نزد كسي بريد كه نمي‌تواند آن را برطرف سازد و توان گره‌گشايي از كارتان را ندارد.
«معول» از ريشه «عَوَل» يعني مستغاث و معتمد (معلوف، ماده«عول»)
«شدة» و «رخاء» ضد يكديگرند «رخاء» به معناي وسعت و گوارا بودن (همان ماده«رخو») و «شدّة» يعني بسته شدن بوسيله حيله‌هاي روزگار (همان، ماده«شدد») مفهوم روان «شدة» و «رخا» سختي و آساني است، پس معناي جمله چنين مي‌شود: «برتوست تكيه و اعتماد در سختي و آساني»
اين جمله صريح در اعلي درجه توكل است زيرا همان‌طور كه گذشت توكل يعني واگذار نمودن تمام امور به صاحب آن و اعتماد بر وكالت او (خميني، 1380: ص214) و ما تمام امور را در سختي و آساني به او سپرده‌ايم.

اللهمَّ صل علي محمد و آل محمد
آنچه مناسب است كه بررسي شود، معناي «آل»در صلوات است. گفته‌اند كلمه«آل» درلغت به معناي اهل است. برخي گفته‌اند خود اهل است كه هاء آن براي تخفيف، به همزه تبديل شده و همزه را نيز به دليل فتحه پيش از آن، به الف تبديل كرده‌اند. دليل اين قول، اين است كه «آل» هنگام تصغير، به اُهَيل تبديل مي‌شود و كساني نيز مي‌گويند اصل «آل»، «اول» بوده كه واو به الف تبديل شده كه تصغير آن، اُوَيل مي‌شود. (العاملي، بي تا: ص412)

حال بايد ببينيم «آل» در صلوات، شامل چه كساني مي‌شود. برخي گفته‌اند لفظ «آل» شامل تمام نسل و فرزندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم تا روز قيامت مي‌شود؛ ولي كلام در اين است كه مقصود از «آل» كه جزء صلوات واجب تشهد در نماز و غير آن شده است، چه كسانند؟ آيا به همان معناي اصلي و شامل تمام ذريه است يا اين كه ويژه معصومان و پاكان ايشان مي‌باشد كه خداوند دوستي آنان را واجب كرده و اطاعتشان را فرض شمرده است.

آنچه از آيات قرآن، فهميده مي‌شود، اين است كه «آل» به معصومان اختصاص دارد؛ زيرا در آيه مباهله (ال عمران: 61) كه خداوند، پيامبر را امر كرد كه «ابناء» و «نساء» و «انفس» را بياورد و با مدعيان مسيحي به مباهله بپردازد، پيامبر در مقام امتثال براي «ابناء» حسن و حسين عليهماالسلام و براي «نساء» فاطمه عليها السلام و براي «انفس» اميرالمؤمنين عليه السلام را به صحنه آورد. (جوادي آملي، 1384: ج14، ص447)

همچنين در آيه 132 سوره طه كه مي‌فرمايد: «وَ أمُرْ أهْلَكَ بِالصَّلوة»، با وجود آن كه ظاهر، اين است كه فرزندان پيامبر به طور كلي مراد باشد (مكارم شيرازي، ج13، ص342) اما آنچه از آيه شريف بر مي‌آيد، آن است كه خداوند به پيامبر اكرم فرمان داد كه تنها خاندانش را اين گونه به نماز و نيايش با خدا فرمان دهد، تا همگان بدانند كه خاندانش نزد خدا مقامي والا و ويژه دارند كه ديگر مردمان چنين مقامي ندارند؛ زيرا نخست، آنان را با همه مردم به برپا داشتن نماز فرمان داد و آن گاه خود و خاندانش را به تنهايي. (طبرسي، 1380: ج8، ص871) لذا طبق روايتي، پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم چهل صبح بر در خانه‌ حضرت علي و حضرت فاطمه (عليهما‌السلام) مي‌آمد و چارچوبه در را مي‌گرفت و مي‌فرمود: «سلام بر شما اهل بيت و رحمة الله و بركاته، نماز (آماده شويد براي نماز) خدا رحمتتان كند». (طباطبايي، 1370: ج14، ص365)

اولي الامر
در اين فراز از دعا، حضرت با استفاده از بستري كه صلوات ايجاد كرده است، در عبارت‌هاي مختصري مسأله امامت و شأن سياسي امام را مطرح كرده‌اند.

اولي الامر در لغت
اولي‌الامر، واژه‌اي است كه از دو كلمه «اولي» (صاحبان) و «امر» (فرمان يا شؤون كشور) تشكيل شده و به فرمانروايان و صاحبان امور اجتماع، اطلاق مي‌شود. بررسي آيات، بيانگر آن است كه حاكميت اولي الامر، از حاكميت خداوند و پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نشأت گرفته و تداوم ولايت الهي آنان است. (نصرتي، 1385: ص236)

مراد قرآن از اولي الامر
واژه «اولي الامر» در قرآن، مجموعاً دو بار در آيات 59 و 83 سوره مباركه نساء به كار رفته است. با دقت در آيه 59 به روشني مشخص مي‌شود كه مراد از اولي الامر امامان معصوم عليهم السلام هستند؛ زيرا اولي الامر افرادي هستند كه به طور مطلق و بدون قيد و شرط بايد از آنان اطاعت كرد و اطاعت آنان، در رديف اطاعت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است. امر و نهي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خلاف امر و نهي خدا نيست؛ وگرنه موجب تناقض بين امر و نهي خدا و امر و نهي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مي‌شد و اين معنا تمام نمي‌شود، مگر با التزام به عصمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم، به همين گونه، اولي الامر نيز امر و نهيشان خلاف امر و نهي خدا و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نيست، وگرنه موجب تناقض مي‌شد و اين معنا نيز تمام نمي‌شود، مگر با التزام به عصمت اولي الامر؛ زيرا لازمه اطاعت مطلقه بدون قيد و شرط، عصمت آن‌ها است. از طرفي چون مي‌دانيم به جز شيعه هيچ يك از مذاهب مسلمين عصمت را درباره پيشوايان و رهبران خود ادعا نكرده‌اند، مفهوم آيه دقيقاً بر امامان معصوم عليهم السلام تطبيق مي‌كند. (تهراني، 1427: ج2، ص16)

رابطه اطاعت و معرفت
«الذين فرضت علينا طاعتهم و عرفتنا بذلك منزلتهم»
«فرض» در لغت به معناي تعيين كردن است. «فرض الأمر، يعني عيَّنه و فرَضَ لفلانٍ جعل له فريضهً»
پس فرض بر كسي به معناي اين است كه براي او فريضه قرار گيرد و به بيان واضح‌تر، يعني واجب شود. (معلوف، همان: ماده«فرض»)
راغب اصفهاني ذيل ماده «فرض» مي‌گويد:
فرض مثل ايجاب و واجب كردن و ملزم گرداندن است؛ ولي ايجاب به اعتبار وقوع يافتن و ثابت بودن چيزي است؛ اما فرض به قاطع بودن حكم در آن چيز است.» (راغب، 1375: ماده«فرض»)
نورالدين بن نعمت الله حسيني جزائري در كتاب فروق اللغات به شكل واضح‌تري تفاوت ميان فرض و وجوب را تشريح مي‌كند. وي مي‌گويد:
فرض، اقتضا مي‌كند فارضي را كه فرض كرده آن چيز را؛ ولي واجب، چنين نيست؛ زيرا گاهي چيزي في نفسه بدون ايجاب و واجب كردن و اجب كننده‌اي، واجب مي‌شود و به همين دليل، وجوب ثواب و عرضه كردن آن به خدا صحيح است و جايز نيست گفته شود ثواب، فرض و مفروض است؛ ولي وجوب ثواب، صحيح است.

و بعضي مي‌گويند: فرق بين فريضه و واجب، اين است كه فريضه، اخص از واجب است؛ زيرا فريضه، واجب شرعي است و واجب، زماني كه مطلوب باشد حملش به عقلي و شرعي؛ جايز است يعني گفته شود واجب عقلي و واجب شرعي و گفته مي‌شود فرض، چيزي است كه خداوند بندگانش را امر كرده به اين كه آن را انجام دهند؛ مانند نماز، زكات، روزه و حج؛ پس فرض، اخص از واجب است. (جزايري، بي تا: ص187).

پس معلوم شد چرا امام عجل الله تعالي فرجه الشريف به جاي اوجبتَ از «فرضتَ» استفاده كرده است، چون ممكن بود عبارت اين گونه آورده شود «الذين اوجبتَ علينا طاعتهم…»؛ ولي مي‌فرمايد: «الذين فرضتَ علينا طاعتهم…»؛ زيرا از كلام راغب اين گونه استفاده مي‌شود كه فرض، جز از خداي تعالي نيست؛ ولي ايجاب و وجوب، هم از خدا است و هم از غير او و ثانياً فرض، در دستورات عقلي به كار نمي‌رود؛ ولي وجوب به‌كار مي‌رود.

بنابراين لفظ فرض به دو علت اين جا آمده است؛ اول آن كه خدا، اطاعت اولي الامر را واجب كرده است و دوم آن كه آنچه واجب شده، امور عقلي نيست؛ بلكه شرعي است.

طاعت از ماده «طوع» به معناي فرمانبرداري است و گفته مي‌شود «اَمَرَهُ فأطاعَ»؛ يعني او را امر كرد، پس او فرمانبرداري كرد. (معلوف، همان: ماده«طوع») ماده طوع درباره موجوداتي است كه با اراده و اختيار، حق را بر مي‌گزينند و «كُره» در مورد موجوداتي است كه ناچار هستند؛ پس طاعت اگر چه از ريشه «طوع»، اما اندك تفاوتي با طوع دارد. طاعت بيشتر در فرمانبرداري با رأي و اختيار است. (راغب، همان: ماده«طوع») پس معناي جمله چنين است:

«اولي الامري كه فرمانبرداري شان را فرض كردي».

عَرِفَ به معناي شناخت است (معلوف، همان: ماده«عرف)؛ پس عرفان يعني درك كردن و دريافتن چيزي از روي اثر آن با انديشه و تدبر كه اخص از علم است و واژه انكار، مقابل و ضد آن است. مي‌گويند: «فلانٌ يعرف الله» و نمي‌گويند: «فلانٌ يعلم الله» كه متعدي به يك مفعول باشد؛ زيرا معرفت بشر از خداي تعالي تدبر در آثار او بدون ادراك ذات او است. مي‌گويند: «الله يعلم كذا» و نمي‌گويند: «الله يعرف كذا»؛ زيرا معرفت، از علم قاصري است كه با تفكر به دست مي‌آيد و اصل آن، از عرف است؛ يعني به بوي آن رسيديم نه به خود آن (راغب، ماده «عرف») اگر به باب تفعيل برود [عرّف يعرِّف تعريف] آن گاه يك مفعول ديگر نيز مي‌گيرد و دو مفعولي مي‌شود، پس «عرَّفه» كذا يعني آن را شناساند و اظهار كرد.

منزلة نيز به معناي جايگاه است، پس معناي عبارت چنين مي‌شود:

«اولي الامري كه اطاعتشان را فرض كردي و جايگاهشان را به وسيله آن به ما شناساندي.»

امام عجل الله تعالي فرجه الشريف اين جا معرفت را مطرح مي‌كند؛ زيرا معرفت اهل بيت عليهم السلام يك معيار حقيقي است و با سعادت و شقاوت ما عجين شده است؛ بنابراين سؤالي كه به‌طور جدي مطرح است، اين است كه آيا مي‌شود به معرفت امام معصوم عليه السلام رسيد؟

امام عجل الله تعالي فرجه الشريف مي‌فرمايد: «اولي الامري كه اطاعتشان را بر ما فرض كردي و جايگاهشان را به‌وسيله آن، به ما شناساندي».

امام عجل الله تعالي فرجه الشريف فرمود: «به وسيله آن»؛ يعني مشارٌ اليه «ذلك» اين جا محذوف است و كليد حل اين پرسش مهم. اكنون براي يافتن پاسخ بايد مشارٌ اليه «ذلك» را بيابيم. براي تعيين مشارٌ اليه «ذلك» سه احتمال وجود دارد:

1. احتمال اول، اين كه مشارٌ اليه «ذلك» «بلا» باشد كه در اولين جمله دعا آمده بود؛ پس معناي عبارت، چنين مي‌شود:

«اولي الامري كه اطاعتشان را بر ما فرض كردي و جايگاهشان را به وسيله بلاء، به ما شناساندي»؛ يعني بلا كه در اين جا غيبت است - همان‌طور كه شرح آن گذشت- باعث معرفت ما به معصوم عليه السلام مي‌شود.

اين احتمال، بسيار بعيد است؛ زيرا صحيح است اين بلا كه بر ما عارض شده، معلول واقعي و غير قابل انكار بي‌معرفتي ما به امام معصوم عليه السلام و مشخصاً امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف است؛ اما بلا، هيچ‌گاه باعث معرفت نمي‌شود.

خداوند، در قرآن كريم مي‌فرمايد:

>هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذَا كُنتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِم بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُواْ بِهَا جَاءتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَاءهُمُ الْمَوْجُ مِن كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّواْ أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُاْ اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنجَيْتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنِّ مِنَ الشَّاكِرِينَ فَلَمَّا أَنجَاهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي الأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ<؛ (يونس: 22-23) او است آن كه شما را در خشكي و دريا سير مي‌دهد، تا آن گاه كه در كشتي نشينيد و باد ملايمي كشتي را به حركت درآورد و شما شادمان و خوشوقت باشيد، ناگاه باد تندي بوزد و كشتي از هر جانب به امواج خطر درافتد و خود را در ورطه هلاكت ببينيد، آن زمان، خدا را به اخلاص و دين فطرت بخوانيد كه: «بارالها! اگر ما را از اين خطر نجات بخشي، هميشه شكر و سپاس تو را خواهيم كرد». پس از آن كه از غرق شدن، نجاتشان داديم باز در زمين به ناحق ظلم و ستمگري آغاز كنند.

در جايي ديگر مي‌فرمايد:

>وَلَقَدْ أَرْسَلنَآ إِلَى أُمَمٍ مِّن قَبْلِكَ فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ فَلَوْلا إِذْ جَاءهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُواْ وَلَكِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ<؛ (انعام: 42-43)

همانا پيامبراني به سوي امت‌هاي پيش از تو فرستاديم و آنان را به بلا و مصيبت، گرفتار ساختيم؛ شايد به درگاه خدا گريه و زاري كنند. چرا وقتي بلاي ما به آن‌ها رسيد، تضرع و زاري نكردند؛ بدين سبب بود كه دل هايشان را قساوت گرفت و شيطان، كردار زشت آن‌ها را در نظرشان زيبا جلوه داد.

پس معلوم است كه نتيجه مبتلا شدن، معرفت نيست؛ اگر معرفت بود، چرا وقتي از طوفان و موج‌هاي بلا كه دريا را احاطه كرده بود نجات يابند، باز مشرك مي‌شوند و راه ستمكاري در پيش مي‌گيرند؟! چرا گرفتار شدن به سختي‌ها باعث تضرع اقوام گذشته نشد؟ چرا وقتي از بلا و سختي، آزاد مي‌شوند، حالشان چنان مي‌شود كه انگار هرگز دچار ضرري نشده‌اند؟ آياتي از اين دست در قرآن بسيار است.

نهايت چيزي كه از بلا حاصل مي‌شود، توجه است، آن‌هم به صورت كاملاً موقتي؛ زيرا وقتي غم و اندوه و گرفتاري تمام شد، انسان فراموش مي‌كند كه خدايي هست. اشكال ديگر در اين احتمال، اين كه فاصله اين عبارت و جمله اول، بسيار زياد است و اين، ضعف اين احتمال را به لحاظ ادبيات عرب، تشديد مي‌كند.[4]

2. احتمال دوم، اين است كه به اعتبار اين كه عرّف فعل دو مفعولي است، مفعول دومش را با «باء» جارّه بگيريد؛ پس «ذلك» از لحاظ اعرابي، محلاً مجرور است و چون مفعول دوم «عرفت» است، محلاً منصوب نيز هست؛ پس محل قريبش مجرور است و محل بعيدش، منصوب و «منزلة» مشارٌ اليه «ذلك» و تابع محل بعيد «ذلك» است؛ در حالي كه «ذلك» اسم اشاره مذكر و «منزلة» مؤنث مجازي است. اين تركيب، صحيح است و محذور ادبياتي ندارد؛ چرا كه «ذلك» بر مؤنث حقيقي هم وارد مي‌شود: ذلك الرجل/ امرءَة (شرتوني، 1426: ج4، باب اسم اشاره)چه رسد به مؤنث مجازي. در اين صورت «ذلك» براي تعظيم و بزرگداشت آمده و معناي عبارت چنين است:

«اولي الامري که اطاعتش را فرض کردي وآن منزلتش را به ما شناساندي»

اين احتمال، صحيح است و دليل نحوي بر رد آن نداريم[5]، اما نكته‌اي كه خوب است به آن توجه شود، اين است كه اين احتمال با فصاحت و بلاغت امام معصوم منافات دارد. اگر امام عجل الله تعالي فرجه الشريف در اين عبارت، از «تلك» به جاي «ذلك» استفاده مي‌كرد، احتمالات متعدد، منتفي مي‌شد و يك احتمال، بيشتر مطرح نبود كه همان «منزلة» مشار اليه باشد. از طرفي، همواره چنين بوده است كه كلام معصوم عليه السلام مورد بحث علمي قرار مي‌گيرد، تا مقصود ايشان روشن شده و بتوانيم راه هدايت را از كلام نوراني آن‌ها بيابيم؛ پس ايشان با فصاحت و بلاغت خود واژه‌هايي را استفاده مي‌كند كه مقصود خود را بهتر و آسان‌تر به مخاطب خود انتقال دهد.

3. احتمال سوم، اين است كه مشارٌاليه «ذلك» مضمون جمله قبل باشد؛ پس معناي عبارت چنين مي‌شود:

«اولي الامري كه اطاعتشان را فرض كردي و به وسيله فرض طاعت، جايگاهشان را به ما شناساندي.»

اين احتمال، معقول است، زيرا اطاعت امام -چه در زمان حضور و چه غير آن- ميسر است و مقصود پروردگار، اين است كه ما را هدايت كند و هدايت ما را در فرمانبرداري از آن‌ها قرار داده است؛ پس با اطاعت از امر مولا در همه عرصه‌ها، هم به صراط مستقيم و سعادت رهنمون مي‌شويم و هم شأن و منزلت آن‌ها شناخته مي‌شود؛ درنتيجه، احتمال سوم، از دو احتمال قبل، بهتر و قابل قبول‌تر است.

به اين احتمال هم اشكالي وارد است و آن اين كه طاعت، يك امر عملي است كه با اعضا و جوارح انجام مي‌گيرد و معرفت، يك امر قلبي. چگونه اين جا امر عملي بر قلبي مقدم شده است، حال آن كه در واقع، مؤخر است؟ يا به عبارت واضح‌تر، آيا مي‌شود قبل از آن كه كسي را شناخت، از او اطاعت كرد؟

پاسخ، اين است كه معرفتي كه به دنبال اطاعت مي‌آيد، معرفت ثانويه يا تعميق معرفت است.

توسل

يا محمد يا علي يا علي يا محمد اكفياني فانكما كافيان وانصراني فإنكما ناصران، يا مولانا يا صاحب الزمان، الغوث الغوث الغوث، أدركني أدركني، أدركني، الساعة الساعة الساعة، العجل العجل العجل برحمتك يا أرحم الراحمين بحقِّ محمد و آله الطاهرين

در فراز پاياني دعاي فرج، توسل به شكل عملي مطرح است؛ زيرا واقعيت چنين است كه ما علاوه بر اين كه در پيشگاه پروردگار، فقير مطلق هستيم، به واسطه گناهكاري و اعمال نا شايست، فاصله ميان خود و خدا را زياد كرده‌ايم؛ بنايراين چاره‌اي نيست جز اين كه شخص آبرومندي را واسطه كنيم؛ پس اين جا با توسل به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و اهل بيت عليهم السلام از پروردگار مي‌خواهيم در كارمان گشايش حاصل شود.

سؤالي که در اين فراز از دعا ايجاد مي‌شود، اين است که خداوند، خود را براي نصرت مردم كافي مي‌داند. در آيه صريح قرآن آمده است: >وَكَفَى بِرَبِّكَ هَادِيًا وَنَصِيرًا< (فرقان: 31)، >أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ< (زمر: 36) حال آن كه در دعاي فرج، مي‌خوانيم «اكْفياني فانَّكما كافيان و انْصراني فانَّكما ناصِران»، يعني از رسول خدا و حضرت اميرالمؤمنين عليهم السلام نصرت و كفايت مي‌خواهيم. آيا اين دو، با هم منافات ندارد؟

پاسخ، اين است كه خداوند، بشر را دو گونه ياري مي‌كند؛ يكي ياري بدون واسطه و بدون وسيله و ديگري نصرت به وساطت موجوداتي كه خود، آن‌ها را خلق كرده و به آن‌ها قدرت عطا فرموده است.

ياري خداوند، بالذات و بالاستقلال است و هر قدرت و نيرويي از اوست و به او بر مي‌گردد و ياري ديگران به اذن و قدرت بخشي او، انجام مي‌شود. ياري با واسطه، مانند اين است كه خداوند، خورشيد را سبب حيات موجودات و باران را سبب رويش نباتات قرار داده و به وسيله حيوانات، انسان را در رفت و آمد ياري مي‌رساند. تمام اين‌ها را خداوند ياري مي‌دهد، اما به واسطه، در آيات قرآن نيز آمده است: ما «بدست خود، براي آنان چارپاياني آفريديم و آنان را مالك آنان كرديم كه از منافع آنان، بهره گيرند. (يس: 17)

اين موجودات هم ياري كننده‌اند؛ اما كسي نمي‌گويد: ياري اين‌ها با ياري خدا منافات دارد؛ بلكه ياري اين‌ها عين ياري خدا و به اذن او است و آن‌ها قدرت ياري را از خدا مي‌گيرند؛ لذا مي‌بينيم در آيات قرآن، در حالي كه ياري را منحصر به خدا مي‌داند و مي‌فرمايد: «اياك نستعين» جاي ديگر مي‌فرمايد: وَاسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ (بقره: 45) و >وَإِنِ اسْتَنصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ< (انفال: 72)؛ يعني اگر مردم از شما در دين ياري طلب كردند، ياري شان كنيد.

بنابراين هيچ تناقضي ميان انحصار ياري خدا و اعطاي قدرت به ياري كنندگان ديگر از سوي او وجود ندارد. (حسيني، 1381: ص15)

ظرافت خاصي كه در اين بخش از دعا به‌كار رفته، اين است كه ابتدا عرض مي‌كنيم «يا محمد يا علي» و پس از آن، نام مبارك امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف را بر زبان جاري مي‌كنيم و به ولايت و امامتش اقرار مي‌كنيم و با اين روال، تلويحاً به امامت و ولايت ساير امامان معصوم عليهم السلام هم اشاره و اعتراف كرده‌ايم؛ زيرا نمي‌شود امام اول و دوازدهم را به امامت و ولايت پذيرفت و امام دوم تا يازدهم را قبول نداشت.

آري؛ امام حي و حاضر در زمان ما، وجود مقدس حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه الشريف است. به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤمنين عليه السلام توسل كرديم و از آنان خواستيم كفايتمان كنند؛ ولي كسي كه امام معصوم در زمان ما و واسطه فيض الهي است، حضرت مهدي صاحب الزمان است و برآورده شدن حاجات ما به دست مبارك آن حضرت صورت مي‌پذيرد. آن حضرت در تشرفي به ملاقاسم رشتي فرمودند:

ناظم كل، حضرت صاحب‌الامر است و غير، در ملك او تصرفي ندارد. محمد صلي الله عليه و آله و سلم، علي عليه السلام، فاطمه عليها السلام را به شفاعت نزد آن بزرگوار مي‌خوانيم و به تنهايي از او استمداد مي‌كنيم. (نهاوندي، 1384: ج5، ص369)

آنچه از فراز پاياني «استغاثه» به محضر صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه الشريف بر مي‌آيد، اين است كه همان تأكيد جملات ابتدايي دعا است؛ زيرا در فراز اول، ندبه‌كنان به بلاها و گرفتاري‌هايي اشاره كرديم كه ما را از هر سو احاطه كرده و از پروردگار كمك خواستيم. اين جا با الفاظ «به فريادم برس» و «مرا درياب» از مولا و ولي خود، كمك مي‌خواهيم. به نظر مي‌رسد «به فريادم برس» و «مرا درياب» جملات كنايي باشد؛ كنايه از اين كه كارم به بن بست رسيده و در مقام چاره جويي، كاري از دستم ساخته نيست؛ شما برايم كاري كنيد.
از آن جا كه اين جملات را با تأكيد و تكرار، بيان مي‌كنيم، يقيناً قصد داريم نهايت اضطرارمان را برسانيم و با جمله «يا ارحم الراحمين بحق محمد و آله الطاهرين» بار ديگر تأكيد مي‌كنيم كه كار و گشايش، به دست خدا است؛ او كه مهربان‌ترين مهربانان است.

حاصل کلام
اين دعاي شريف، به ما مي‌آموزد كه در عين دعا و تضرع به درگاه احديت، همواره به توحيد و استقلال تأثير خداوند در عالم هستي اعتقاد كامل داشته باشيم و با صلوات بر محمد و آل محمد، كسب معرفت امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف در سايه اطاعت او وتوسل به اولياي الهي، به درگاه پروردگارمان تقرب بجوييم.

فهرست منابع
1. قرآن کريم، ترجمه ابوالفضل بهرام پور، قم: انتشارات دارالقرآن الکريم.
2. ابن فارس، احمد، معجم مقائيس اللغة، ج1و2، بيروت: دارالکتب الاسلاميه، بي تا.
3. ابن مکي، محمد (شهيد اول)، المزار، بيروت، موسسه المعارف الاسلامية، 1416ق.
4. ابن منظور، لسان العرب، قاهره، دارالمعارف، 1419ق.
5. ابن موسي بن طاووس، علي (حلي)، جمال الاسبوع، قم: دار الذخاير، 1411ق.
6. اسلامي يزدي، مهدي، تفسير ادبي قرآن مجيد، ج2، قم: رواق انديشه، 1377ش.
7. اهري، عيسي، صحيفه المهدي، تهران: رسالت، 1385ش.
8. جباران، محمد رضا، درس نامه علم اخلاق، ج2، قم: ابتکار دانش، 1386ش.
9. جوادي آملي، عبدالله، تفسير تسنيم، قم: اسراء، 1384ش.
10. حائري يزدي، علي بن زين الدين، الزام الناصب في اثبات الحجةالغائب، بيروت، موسسه اعلمي، 1422ق.
11. حسيني تهراني، سيد محمد حسين، امام شناسي، مشهد: علامه طباطبايي، 1427ق.
12. حسيني عاملي، سيد محمد، المواعظ العدديه، قم: مصطفوي، بي تا.
13. حسيني موسوي جزايري، نور الدين نعمة الله، فروق اللغات، قم: الثقافة الاسلامية، بي تا.
14. حسيني، سيد محمد حسين، ياد محبوب، تهران: نشر آفاق، 1381ش.
15. حسيني، سيد محمد مرتضي، تاج العروس، قم: دار الذکر، 1414ق.
16. خميني، روح الله، شرح چهل حديث، تهران: نشر آثار امام خميني، 1385ش.
17. راغب اصفهاني، حسين، مفردات، ترجمه غلام رضا خسروي حسيني، تهران: مرتضوي، 1375ش.
18. سيد رضي، نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتي، قم: موسسه فرهنگي تحقيقاتي اميرالمؤمنين.
19. شرتوني، رشيد، مبادي العربيه، قم: دار الذکر، 1426ق.
20. طباطبايي، سيدمحمدحسين، الميزان، ترجمه ناصر مکارم شيرازي، بنياد فکري و علمي علامه طباطبايي، 1370ش.
21. طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، ترجمه علي کرمي، تهران: وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي، 1380ش.
22. عاملي کفعمي، تقي الدين، المصباح، بي جا، رضي، 1405ق
23. عبد الباقي، محمد فواد، المعجم المفهرس، قم: اسلامي، 1385ش.
24. قرائتي، محسن، تفسير نور، تهران: درسهايي از قرآن، 1386ش.
25. قيومي اصفهاني، جواد، صحيفه المهدي، تهران: دفتر انتشارات اسلامي، 1383ش.
26. مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، بيروت: دار الوفاء، 1404ق.
27. محمدي، حميد، آشنايي با علوم بلاغي، قم: دارالذکر، 1386ش.
28. معلوف، لوئيس، المنجد، تهران: دار العلم، 1382ش.
29. مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران: دارالکتب الاسلاميه، 1381ش.
30. موسوي اصفهاني، محمد تقي، مکيال المکارم، ترجمه سيد مهدي حائري قزويني، تهران: عروج، 1384ش.
31. نصرتي، علي اصغر، نظام سياسي اسلام، قم: هاجر، 1385ش.
32. نهاوندي، علي اکبر، العبقري الحسان، قم: مسجد مقدس جمکران، 1384ش.
33. هراتيان، علي، دعاکليد ظهور، قم: وثوق، 1384ش.
[2][2]. كنايه، يك صنعت ادبي است كه عبارت است از آوردن لفظ و اراده معناي غير حقيقي از آن؛ به گونه اي كه بتوان معناي حقيقي آن را نيز اراده كرد (محمدي،1386:ج2،ص71).
[4]. ر.ك: تفسير نمونه، ج8 ،ص260 وج5، ص238.
[5]. «ذلك» اگر به معناي «هذا» باشد، از آن، تعظيم وبزرگداشت استفاده مي شود (مجمع البيان، ج1، ص94)؛ ولي اين معنا اين جا به لحاظ لفظي ثا بت نمي شود.

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

سه شنبه 16 آبان 1391  4:17 PM
تشکرات از این پست
masoud12341
masoud12341
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 7
محل سکونت : اصفهان

مهدی جان ببخش مارا

مهدی جان لطفا ما را ببخشید خودت بهتر می دانی برای چه، برای تمام سوء استفاده هایی که از نام تو می کنیم برای تمام بی مهری هایمان ، حتی برای فریب دیگران هم نام تورا به کار میگیریم خود را بهترین بندگان می دانیم بی آنکه حداقل کاری کرده باشیم که مردم هم این طور فکر کنند خود را هموار کننده راه ظهورت می دانیم اما هنوز هم در صحبت هایمان دروغ می گوییم  و در آخر تو را شریک کارهای پراشتباهمان می دانیم  …

مهدی جان دل تنگی ام برایت بیشتر می شود وقتی کسانی را می بینم که از تو حرف می زنند اما هیچ ارتباطی با تو ندارند از ظهورت حرف می زنند بی آنکه بدانند که خودت هم از  لحظه ظهورت بی خبری و حتی تو را صدا می زنند در حالی که در دلشان قدرت را صدا زده اند ..

مهدی من ای تمام لحظه هایم ای کسی که می دانم که می آیی و تمامی آن ها در برابرت می ایستند بی آنکه بدانند که تو همانی که صدایش زده اند چون آن ها فقط صدا زده اند بدون اینکه لحظه ای در درونشان آمدن  تو را خواسته باشند .

من بغض کرده ام برای اینکه می بینم عده ای چه بغض و کینه ای در درونشان با تو دارند من از آن هایی که همه می دانند دشمن تو هستند دلگیر نیستم چون تکلیفشان روشن است من از کسانی دلگیرم که خود را دوست تو می دانند و به ظاهر دوستی با تو دشمنی می کنند.

باز هم دستانم را مثل همیشه بالا گرفته ام و از خدا می خواهم که تو بیایی و ما را از این ناتوانی نجات دهی

مسعود

www.jomehayeman.ir

سه شنبه 14 آذر 1391  4:06 PM
تشکرات از این پست
masoud12341
masoud12341
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 7
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ

امام صادق (ع) فرموده است: در شگفتم برای کسی که از چهار چیز بیم دارد، چگونه به چهار کلمه پناه نمی برد!

1- در شگفتم برای کسی که ترس بر او غلبه کرده، چگونه به ذکر

«حسبنا الله و نعم الوکیل» (آل عمران ایه 171) پناه نمی برد.در صورتی که خداوند به دنبال ذکر یاد شده فرموده است: پس (آن کسانی که به عزم جهاد خارج گشتند، و تخویف شیاطین در آنها اثر نکرد و به ذکر فوق تمسک جستند) همراه با نعمتی از جانب خداوند (عافیت) و چیزی زاید بر آن (سود در تجارت) بازگشتند، و هیچگونه بدی به آنان نرسید.


2- در شگفتم برای کسی که اندوهگین است چگونه به ذکر

«لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین» (سوره انبیاء آیه 87) پناه نمی برد. زیرا خداوند به دنبال این ذکر فرموده است: «پس ما یونس را در اثر تمسک به ذکر یاد شده، از اندوه نجات دادیم و همین گونه مومنین را نجات می بخشیم.» (سوره انبیاء آیه 88)


3- در شگفتم برای کسی که مورد مکر و حیله واقع شده، چگونه به ذکر

«افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد» (سوره غافر آیه 44) ... پناه نمی برد.
زیرا خداوند به دنبال ذکر فوق فرموده است: «پس خداوند (موسی را در اثر ذکر یاد شده) از شر و مکر فرعونیان مصون داشت.» (سوره غافر آیه 45)


4- در شگفتم برای کسی که طالب دنیا و زیباییهای دنیاست چگونه به ذکر

«ماشاءالله لا قوه الا بالله» پناه نمی برد، زیرا خداوند بعد از ذکر یاد شده فرموده است: «مردی که فاقد نعمتهای دنیوی بود، خطاب به مردی که از نعمتها برخوردار بود) فرمود: اگر تو مرا به مال و فرزند، کمتر از خود می دانی امید است خداوند مرا بهتر از باغ تو بدهد.»

مسعود

www.jomehayeman.ir

سه شنبه 14 آذر 1391  4:26 PM
تشکرات از این پست
masoud12341
masoud12341
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 7
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ

يك شب بيا ستاره بريزم به پاي تو

                                                  اي آفتاب من همه چيزم فداي تو

يك شب بيا به ما برسد اي اذان صبح

                                               از پشت بام مسجد كوفه صداي تو

ما مدتي است خانه تكاني نكرده ايم

                                            شرمنده ايم در دل ما نيست جاي تو

غير از همين دو قطره اشكي كه مانده بود

                                                   چيزي نداشتم كه بيارم براي تو 

از روزهاي هفته سه شنبه براي من

                                                شبهاي پنجشنبه و جمعه براي تو

روزي به خاطر سفر جمكران من

                                                      روزي به خاطر سفر كربلاي تو         

علي اكبر لطيفيان

مسعود

www.jomehayeman.ir

سه شنبه 14 آذر 1391  4:27 PM
تشکرات از این پست
mahdi007
mahdi007
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 26
محل سکونت : اصفهان
چهارشنبه 6 دی 1391  7:29 PM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ

فضیلت انتظار امام زمان (عج)

 

در اين باره همين بس، كه حضرت سيد الساجدين‏عليه السلام در دعاى عرفه بر منتظران درود فرستاده و براى آنان دعا كرده، بعد از دعا كردن براى مولايشان امام زمان ارواحنا له الفداء و اضافه بر آن روايات بسيارى بر اين مقصود دلالت دارد، از جمله؛

1- در كمال الدين از حضرت ابى عبد اللَّه امام صادق‏عليه السلام آمده كه فرمود: هر كس از شما بر اين امر در حال انتظار آن بميرد، همچون كسى است كه در خيمه قائم‏ ارواحنا له الفداء بوده باشد. [1]

2- از حضرت ابوالحسن الرضاعليه السلام آمده كه فرمود: چقدر خوب است صبر و انتظار فرج! آيا نشنيده‏اى فرموده خداى - عزّوجلّ - را كه: وَارْتَقِبُوا إِنِّي مَعَكُمْ رَقِيبٌ؛ [2]

و چشم به راه باشيد كه من با شما چشم به راهم. فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ المُنْتَظِرِينَ؛ [3]

پس انتظار بكشيد كه من با شما از منتظرانم. بنابراين بر شما باد صبر، به درستى كه گشايش پس از نااميدى مى‏آيد، البته آنان كه پيش از شما بودند صبورتر از شما بودند. [4]

3- در بصائر الدرجات به سند خود از حضرت امام ابوعبد اللَّه صادق‏عليه السلام آورده كه فرمود: امير مؤمنان‏عليه السلام به سوى صفين مى‏رفت، تا اين‏كه از رود فرات عبور كرد و به نزديكى كوه سرزمين صفين رسيد كه هنگام نماز مغرب شد، مدتى در انديشه فرو رفت، سپس وضو گرفت و اذان گفت و چون از اذان گفتن فراغت يافت، كوه شكافته شد و سر و صورتى سپيد نمودار گرديد و گفت: سلام بر تو اى امير المؤمنين و رحمت و بركات خداوند بر تو باد.

 خوش آمدى اى جانشين پيغمبران و پيشواى روسفيدان و عزيرترين چيزى كه به مردم رسيده! و اى نايل آمده به ثواب صدّيقين! و اى سيد اوصيا! امير المؤمنين‏عليه السلام به او فرمود: بر تو نيز سلام باد، اى برادرم شمعون! جانشين عيسى بن مريم روح القدس، حال تو چگونه است؟ گفت: خير است، خداى بر تو رحمت آرد. من منتظر حضرت روح اللَّه هستم كه از آسمان فرود آيد، پس هيچ كس را نمى‏شناسم كه در راه خدا بيشتر از تو دچار بلا گشته و فرداى قيامت ثوابش فزون‏تر و مقامش برتر از تو باشد... . [5]

مى‏گويم: جهت شاهد آوردن اين حديث، آن است كه دلالت دارد بر منتظر بودن جناب شمعون نسبت به اين ظهور مبارك و با ميمنت.

و البته شباهت يافتن به اولياى خدا و پيروى كردن از ايشان چيزى است كه نزد خداوند - عزّوجلّ - پسنديده است، اضافه بر ساير آنچه در فضيلت انتظار رسيده است.

4- در كتاب كمال الدين از حضرت ابى عبد اللَّه امام صادق، از پدرانش‏عليهم السلام آمده كه فرمود: منتظر امر حكومت ما بسان آن است كه در راه خدا به خون غلتيده باشد. [6]

5- نيز از امام صادق‏عليه السلام آمده كه فرمود: خوشا به حال شيعيان قائم ما كه در زمان غيبتش منتظر ظهور او باشند و در هنگام ظهورش فرمانبردار از او، آنان اولياى خدا هستند نه ترسى برايشان هست و نه اندوهگين شوند. [7]

6- از حضرت سيّد العابدين‏عليه السلام است كه فرمود: انتظار فرج از عظيم‏ترين فرج است. [8]

7- از ابوخالد كابلى آمده كه گفت: بر سرورم حضرت على بن الحسين زين العابدين‏عليه السلام وارد شدم و به او عرضه داشتم: اى فرزند رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم! مرا خبر ده از كسانى كه خداى - عزّوجلّ - طاعت و دوستى آنان را فرض دانسته و پيروى از ايشان را پس از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر بندگانش واجب كرده است.

به من فرمود: اى كابلى! به درستى كه اولى الامرى كه خداى - عزّوجلّ - آنان را امامانى براى مردم قرار داده و طاعتشان را بر آن‏ها واجب نموده؛ امير المؤمنين على بن ابى‏طالب، سپس حسن، سپس حسين دو فرزند على بن ابى‏طالب بوده‏اند آن‏گاه امر امامت به ما رسيده است، آن‏گاه ساكت شد.

من گفتم: اى سرور من! براى ما روايت شده كه امير المؤمنين‏عليه السلام فرموده: البته زمين را حجّتى براى خداى - عزّوجلّ - بر بندگانش خالى نمى‏ماند، پس حجّت و امام بعد از تو كيست؟ آن حضرت‏ فرمود: پسرم محمّد است و اسم او در تورات باقر مى‏باشد، علم او مى‏شكافد شكافتنى، او حجّت و امام بعد از من است و پس از محمد، پسرش جعفر مى‏باشد كه نامش نزد اهل آسمان صادق است.

عرضه داشتم: اى سرور من! چگونه اسم او صادق شده و حال آن‏كه همه شما صادق راستين هستيد؟ فرمود: پدرم از پدرش، مرا حديث گفت كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: هرگاه فرزندم جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى‏طالب متولد شد، او را صادق بناميد كه پنجمين از فرزندانش، كسى كه اسمش جعفر خواهد بود، كه با دروغ بستن بر خداى - عزّوجلّ - جرأت كند و مدّعى امامت گردد،

 پس او نزد خداوند، جعفر كذّاب و افترا زننده بر خداى - عزّوجلّ - است، و ادّعا كننده منصبى كه شايستگى آن را ندارد، مخالفت كننده با پدر و حسادت ورزنده بر برادرش خواهد بود، آن كسى است كه مى‏خواهد هنگام غيبت ولىّ خداى - عزّوجلّ - پرده غيبت خداوندى را كنار زند.

سپس حضرت على بن الحسين‏عليهما السلام به شدّت گريست، آن‏گاه فرمود: گويا جعفر كذّاب را مى‏بينم كه ستمگر زمان خويش را بر بازرسى امر ولىّ خداوند و آن‏كه در حفظ الهى غايب است، برانگيخته و حرمت پدرش را هتك نموده باشد، به خاطر جهل و ندانستن ولادت او و از روى حرص بر كشتن او، اگر بر وى دست يابد، به جهت طمع كردن در ميراثش تا آن را بدون اين‏كه حقّى در آن داشته باشد، بگيرد.

ابوخالد گويد: عرضه داشتم: اى فرزند رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم! آيا آن كار شدنى است؟! فرمود: آرى. به پروردگارم سوگند! به درستى كه اين مطلب نزد ما نوشته شده است، در طومارى كه محنت‏هايى كه بعد از رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم بر ما وارد مى‏شود، در آن ضبط گرديده است.

ابوخالد گويد: عرضه داشتم: اى فرزند رسول خدا سپس چه خواهد شد؟ آن حضرت‏ فرمود: سپس غايب ماندن ولىّ خداى - عزّوجلّ - دوازدهمين جانشين رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم و امامان پس از او طولانى خواهد گشت.

اى ابوخالد! به درستى كه اهل زمان غيبت او، كه امامتش را باور دارند و منتظر ظهور اويند، از مردم همه زمان‏ها بهترند، زيرا كه خداى - تبارك وتعالى - آن چنان عقل‏ها و فهم‏ها و شناختى به آن‏ها عنايت كرده كه غيبت نزد آنان، همچون ديدن باشد و آنان را در آن زمان به منزله كسانى قرار داده است، كه در پيشگاه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم با شمشير جهاد كرده‏اند، آنان به حق مخلصانند و راستى كه شيعيان ما هستند و دعوت كنندگان به دين خداى - عزّوجلّ - در پنهان و آشكار مى‏باشند. [9]

8- در كتاب غيبت شيخ طوسى، به نقل از كتاب غيبت فضل بن شاذان، به سند خود از مفضّل بن عمر آورده كه گفت: حضرت قائم‏ ارواحنا له الفداء را ياد كرديم و كسانى كه از هم ‏كيشانمان در حال انتظار او مردند، پس حضرت ابوعبد اللَّه امام صادق‏عليه السلام به ما فرمود: هرگاه قيام كند، نزد مؤمن داخل قبر خواهند آمد و به او گفته مى‏شود: اى فلان! همانا كه صاحب تو ظهور كرد، پس اگر مى‏خواهى به او ملحق شوى ملحق شو و اگر بخواهى در گراميداشت پروردگارت بمانى بمان. [10]

9 - در كمال الدين به سند خود، از جعفر بن ابى دلف آورده كه گفت: شنيدم حضرت ابوجعفر محمد بن على الرضاعليهما السلام مى‏فرمود: همانا امام بعد از من پسرم على است، امر او امر من و گفته‏اش گفته من و اطاعتش اطاعت از من است و امام بعد از او، پسرش حسن است، امر او امر پدرش و گفته او گفته پدرش و اطاعت او اطاعت از پدرش مى‏باشد.

سپس ساكت شد، عرضه داشتم: اى فرزند رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم! امام بعد از حسن كيست؟ پس آن حضرت به شدّت گريست، آن‏گاه فرمود: البته بعد از حسن، پسرش آن‏كه قائم به حق و مورد انتظار است، مى‏باشد. گفتم: اى فرزند رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم! چرا قائم ناميده شده؟ فرمود: زيرا كه او پس از آن‏كه يادش مرده باشد و بيشتر معتقدان به امامتش برگشته باشند، قيام كند و بپاخيزد.

گفتم: چرا منتَظَر ناميده شده؟ فرمود: چون كه او را غيبتى است كه روزهاى بسيار و مدّتى طولانى دارد، پس مخلصان منتظر خروجش باشند و اهل ترديد انكارش كنند و جاحدان ياد او را به استهزا گيرند و وقت‏گذاران در آن دروغگو شوند و عجله‏كنندگان در آن هلاكت گردند و تسليم شوندگان در آن نجات يابند. [11]

10- از على بن مهزيار آمده كه گفت: به حضرت ابوالحسن صاحب العسكر، امام هادى‏عليه السلام نامه‏اى نوشتم و درباره فرج از آن جناب پرسيدم، به من نوشت: هرگاه صاحب شما از منزلگاه ستمگران غايب گشت، در انتظار فرج باشيد.

11- در اصول كافى [12] از ابوبصير آمده كه گفت: به حضرت ابوعبد اللَّه امام صادق‏عليه السلام عرضه داشتم: فدايت شوم فرج كى خواهد بود؟ فرمود: اى ابوبصير! تو هم از كسانى هستى كه دنيا مى‏خواهند. هر كس اين امر را بشناسد، براى او به جهت انتظار كشيدنش فرج شده است.

مى‏گويم: ظاهراً چون مقصود از فرج، يارى كردن امام‏ و جهاد در ركاب او است، امام صادق‏عليه السلام بيان فرمود كه اين مقصود براى شيعيان حاصل است، چون منتظر فرج هستند و توجّه داد كه لازم و شايسته است كه غرض آن‏ها از انتظار اين مقصود بزرگ باشد نه رسيدن به شهوت‏هاى نفسانى و لذّت‏هاى جسمانى - چنان‏كه شيوه بيشتر افراد چنين است.

12- در بحار از حضرت امير المؤمنين‏عليه السلام آمده كه فرمود: منتظر فرج باشيد و از رحمت خداوند نااميد نشويد، به درستى كه خوشايندترين اعمال نزد خداوند - عزّوجلّ - انتظار فرج است. [13]

13- از آن حضرت‏عليه السلام است كه فرمود: عمل كننده به امر ما، فرداى قيامت در حضيرة القدس درجه عاليه بهشت با ما خواهد بود و منتظر امر حكومت ما، همچون غوطه‏ور شده به خونش در راه خدا مى‏باشد. [14]

14 - از فيض بن المختار، از حضرت ابى عبد اللَّه امام صادق‏عليه السلام روايت آمده كه فرمود: هر كس از شما بميرد در حالى كه منتظر اين امر باشد، همانند كسى است كه با حضرت قائم‏ ارواحنا له الفداء در خيمه‏اش بوده باشد. سپس چند لحظه‏اى درنگ كرد، آن‏گاه فرمود: نه. بلكه مانند كسى است كه در خدمت آن حضرت شمشير بزند. سپس فرمود: نه. سوگند به خدا! همچون كسى است كه در ركاب رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم شهيد شده باشد. [15]

15- از حضرت ابى عبد اللَّه امام صادق، از پدرانش، از اميرالمؤمنين - عليهم السلام - روايت است كه فرمود: برترين عبادت مؤمن، انتظار فرج از خداوند داشتن است.

منبع: منتظر

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 28 دی 1391  1:22 PM
تشکرات از این پست
alavi343
alavi343
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : خرداد 1392 
تعداد پست ها : 1

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ

  •    
 
شبهات غیبت امام عصر


نویسنده: مجتبی قزوینی خراسانی

درباره ی غیبت وجود حضرت بقیه الله- ارواحنا فداه- از چند جهت لازم است بحث و بررسی شود.

اول- عقیده ی شیعه درباره ی آن حضرت به هیچ وجه مستلزم محال عقلی نیست.
دوم- در بیان این که اعتقاد شیعه در صفات کمالیه و طول غیبت و عمر و آثاری که پس از ظهور آن حضرت واقع می شود نیز محال عادی نمی باشد، و آنچه در این مورد گفته شده صرف استبعاد است.
سوم- ذکر دلیل بر اثبات معتقد شیعه که امام غائب شخص خاصّ و معیّن است- مُ، حَ، مَّ، د بن الحسن العسگری «ع»- و توضیح اینکه آن دلیل آیا عقلی باید باشد یا منحصر به تنصیص و نقل معتبر است.
چهارم- فوائد و ثمراتی که در زمان غیبت بر وجود مبارک آن حضرت مترتب است و دفع این اشکال که امام غائب را چه فایده و ثمری است.

گفتار مربوط به اثبات جهت اول

گمان نمی رود هیچ خردمندی ادّعا نماید که اعتقاد شیعه در موضوع وجود ولی عصر -عجل الله له الفرج- از محالات عقلی است، یعنی از امور ممتنعه بالذّات است، که در مقابل امکان و ممکن ذاتی قرار می گیرد.
گر چه واجب و ممکن و ممتنع بالذّات از اصطلاحات واضحه است، و محتاج به توضیح نیست، لکن برای توضیح و تنبیه، ممتنع ذاتی را تشریح می کنیم.
ممتنع ذاتی- به چیزی می گویند که تنها تصور آن کافی است که عقل حکم بر محال بودن وجود و تحقّقش بنماید. مانند اجتماع ضدّین، یا متناقضین. چنان چه حکم به هستی و نیستی یک شیء واحد در زمان واحد بنمائیم. به این طور که گفته شود زید اکنون در جهان هم هست و هم نیست. قطعاً چنین امری محال است.
شاهد قطعی بر این مدّعا رجوع به وجدان است. آیا کسی تصور وجود و موجود بودن فردی از انسان کامل را که بعداً ذکر می شود به مدت یکی دو هزار سال مثلاً محال می داند؟ و مانند تصور هستی و نیستی و بود و نبود شخص معین در زمان واحد می بیند؟ با یک تصور کاملاً آشکار می شود که طول عمر چنین فردی، عادی و ممکن است نه محال و ممتنع. از این رو بیش از این توضیح نداده عمده بحث را راجع به جهت دوم و سوم و چهارم قرار می دهیم که بیشتر اهمیت دارد.

گفتار درباره ی جهت دوم

عقیده ی شیعه به وجود ولی عصر(علیه السّلام) مستلزم محال عادی هم نیست

اگر کسی بگوید که وجود و حیات امام زمان (علیه السّلام) محال عقلی و ممتنع ذاتی نیست، لکن بر حسب عادت محال است که شخصی این قدر عمر کند.
سؤال می کنیم مقصود از محال بودن آن بر حسب عادت چیست؟ اگر منظور از محال عادی این است که مطابق با قواعد طبیعی نمی باشد. مانند پریدن انسان که محال عادی است چون پرواز انسان با قوائی که در او خلق شده مطابقت ندارد، آیا وجود و طول عمر امام زمان هم این طور است؟ مطابق با اسباب و قواعد طبیعی نیست. اگر کسی این دو را یکسان ببیند، می پرسیم طول عمر امام زمان به چه دلیل و برهانی مخالف با قواعد طبیعی است؟
در اینجا لازم است توضیح بخواهیم که وجود امام زمان (علیه السّلام) را محال دانستن به واسطه ی کدام یک از جهات زیر است.
1- آیا مقاماتی که شیعه برای امام زمان (علیه السّلام) قائلند محال است.
2- یا طول غیبت و عمر آن حضرت امری است محال؟
3- یا به نظر عده ای فوائد و ثمراتی که بر وجودش مترتب است در زمان غیبت محال دیده می شود (که امام غائب این فوائد را داشته باشد)
4- یا آنچه شیعه قائل است که بعد از ظهور به دست آن جناب انجام می شود محال به نظر می آید.
خارج از این چند توهّم نیست لابد آنکه محال می داند به واسطه ی یکی از همین جهات است ما به خواست خدا هر یک را به ترتیب بررسی می کنیم تا کاملاً آشکار شده که هیچ کدام محال نیست.

توهّم اول

محال بودن مقامات- تصور نمی شود کسی که از زمره ی عقلا و دانشمندان و اهل اطلاع از تاریخ حالات بزرگان بشر بوده و تاریخ حکما و نوابغ عالم [را] که دارای نفوس قویَّه و ارادات نافذه بودند بررسی کرده باشد، توهّم نماید که معتقدات شیعه درباره ی امام غائب (علیه السّلام) امری محال است. زیرا که معتقدات شیعه درباره ی امام (علیه السّلام) این است: امام، یعنی شخصی که به امر خداوند متعال از طرف نبی اکرم (صلّی الله علیه و آله) منصوص به وصایت و ولایت الهیه باشد و دارای قسمتی از عادات که لازمه ی زندگانی بشر در جهان طبیعت است می باشد، علم و قدرت و اخلاق پسندیده در او تکمیل یافته و در تمام صفات کمال که بشر می تواند دارا شود؛ سرآمد همگان است. و به امر خداوند قادر و دانای تامّ و تمام دارای اراده ی قوی و نافذ و دعای مستجاب و متصرف در موجودات می باشد و دارای علم و معرفت به حقائق موجوداتست. و همچنین صاحب خوارق عادات و معجزات و مقرب درگاه حضرت پروردگار می باشد. با تمام این خصوصیّات در مقام بندگی بنده ی خاص خدا و مطیع و فرمانبردار است. این است عقیده ی شیعه اجمالاً درباره ی امام (علیه السّلام). اگر کسی وجود چنین شخصی را در عالم محال بداند البته وجود انبیا (علیهم السّلام) و بزرگان و حکما را هم محال می داند، و باید اقلاً به تواریخ و کتبی که در این موضوعات از بزرگان نوشته شده مانند مقامات العارفین و اسرار الایات ابن سینا رجوع نماید. چنان چه بخواهیم شرح زندگانی این شخصیت ها را بدهیم از منظور خارج شده باید نوشته ای مستقل ترتیب داده شود. باید متوجه بود که روی سخن در موضوع امام غائب (علیه السّلام) با کسی است که معتقد به انبیا (علیهم السّلام)و ادیان و نبوّت حضرت ختمی مرتبت (صّلی الله علیه و آله) و امامت ائمّه ی هدی (علیهم السّلام) می باشد زیرا کسی که منکر این موضوع مسلم (نبوّت) و رکن مهم اسلامی است، حق بحث در وجود امام غائب (علیه السّلام) را ندارد. مانند کسی که منکر خدا باشد و دلیل بر وجود رسول و پیغام آور از طرف خداوند را بخواهد. یا کسی که منکر پیغمبر باشد و درخواست اثبات جانشین و وصی پیغمبر را نماید. پس بحث در وجود امام غائب (علیه السّلام) پس از تسلیم اصل نبوّت و مقامات امام (علیه السّلام) است (ما لزوم دین و اثبات نبوّت را با دلائل محکم مطابق با قرآن مجید و سنّت سنیه ی حضرت سید المرسلین در جلد نبوّت بیان الفرقان بیان کرده ایم) پس بنابر آنچه گفیم معلوم شد مقاماتی که شیعه درباره ی امام غائب (علیه السّلام) قائلند سبب محال بودن وجود حضرتش نیست و نمی شود و اصل کلی این مطلب در محل خود ثابت و روشن است.

توهّم دوم

طول عمر و غیبت امام زمان (علیه السّلام) موجب محال بودن وجودش نیست

طول عمر شریف و غیبت آن حضرت نیز موجب محال بودن وجودش نیست. زیرا که منتها توهمی که در این موضوع می شود این است که بشر بر حسب قوا و استعدادی که خدا به او عطا فرموده و دارا شده است متجاوز از صد تا دویست سال عمر نمی تواند بکند و بالمشاهده با نظر به تواریخ قطعی که از سال های دراز در دست داریم کسی به قدر عمر شریف آن حضرت عمر نکرده است و موازین و قوانین طبی از قدیم و جدید شاهد و دلیل قوی بر این مطلب است که مزاج انسان استعداد این مقدار از زندگانی را ندارد.
جواب این شبهه از دو نظر است:
اول اینکه طول عمر بشر خلاف عادت و طبیعت و محال عادی مانند پریدن انسان نیست. زیرا که قوای پریدن در انسان اصلاً خلق نشده و موجود نیست، اما قوای زیست و زندگانی در بشر موجود است، فقط اشکال در زیاد و کم بودن این قوا است.
مطابق قواعد فلسفه و حکمت، هر طبیعتی که در عالم طبیعت موجود و قابل زیاد و نقیصه باشد به مقتضای اینکه طبیعت، کمال اقصای خود را طالب است؛ باید فرد کامل از آن طبیعت در عالم موجود شود. و بر این قاعده و اساس مسائل فلسفی چندی مترتب گردیده از آن جمله وجود فرد کامل در بشر است که از چنین فردی تعبیر به نبی یا حکیم شده است. مطابق این قانون مبرهن فلسفی، مزاج و استعداد عمر و زندگانی بشر مراتبی دارد و زندگانی یک هزار سال یا دو هزار سال یقیناً اقصی مراتب امکان زندگانی بشر نیست. بلکه بیشتر از اینها هم ممکن است مگر دست ماوراء الطبیعه جلوگیری کند چنان چه معتقد ملّیین این است که زیاد و کم شدن عمرها بسته به خواست و اراده ی خدا است و بنابر سائر مشرب ها به حسب وجود موانع و مزاحمات است. زیرا که بقا و کثرت عمر تمام بشر، خلاف نظام احسن است.
بالجمله مطابق قوانین فلسفه گر چه طول عمر اکثر بشر که چندین هزار سال عمر کنند مخالف با نظام احسن است لکن طول عمر یک فرد یا افراد کمی خلاف نظام و قانون طبیعت نیست. بلکه ممکن یا لازم است. چنان چه قبلاً توضیح دادیم باید فرد کامل از انسان وجود داشته باشد.
نظر دوم- قطع نظر از این قانون فلسفی، طول عمر بعضی از افراد بشر خلاف عادت و طبیعت نیست. زیرا که واضح است زندگانی هر فرد، بستگی به صحت قوای مزاجی او دارد. هر مقدار مزاج، صحیح و قوی تر باشد مقتضای بقاء زندگانی بیشتر خواهد بود. و تولید مزاج قوی در انسان و صحت آن، به واسطه ی موجوداتی از قبیل نور و آب و هوا و خاک و اغذیه و ادویه و غیر این ها است. و بقا و صلاح مزاج در هر آنی محتاج به بدل ما یتحلل و حفظ اعتدال است. قوانین طبی و بهداشت بر این اساس استوار می باشد.
پس از توضیح این مقدّمه، بطور اختصار می گوئیم: چه مانعی دارد و چرا خلاف عادت باشد کسی در قوای روحی و علمی چنان قوی باشد که به کیفیت تولید مزاج صحیح و قوی و حفظ آن و خصوصیّات نافع و مضر مزاج و بدل ما یتحلل علم داشته باشد که بتواند مزاج خود را به حد اعتدال نگهدارد. و به زندگانی خود مدتی بیشتر ادامه دهد و امروز نیز بسیاری از دانشمندان برای حصول این مقصد در سعی و کوشش می باشند؛ زیرا که موانع و مزاحمات اگر اتفاقی باشد ضرر به طول عمر یک شخص معین یا اشخاص معدودی ندارد. چون موانع اتفاقی بوده و دائمی نیست و اگر علی و معلولی باشد ممکن است شخص، عالم به موانع و مزاحمات و رفع آن ها باشد. و اگر به اراده و اختیار الهی است چنان چه معتقد ملّیین خصوصاً مسلمین می باشد باز خداوند متعال به مقتضای حکمت و مصلحت، شخصی را چنان که به کیفیت حفظ مزاج و صحت آن عالم فرمود و دفع آنها هم عالم فرماید، چنان چه تاریخ زندگانی پیغمبر اکرم (صلّی الله علیه و آله) کاشف این گونه امور و قضایا است. طالبین به حالات زندگانی آن وجود مقدس رجوع فرمایند. در تاریخ حال امام حسن (علیه السّلام) و بعضی از ائمّه ی دیگر (علیهم السّلام) مشهور است که آن وجودات مقدسه را مکرر سم خورانیدند تا آن زمانی که اجل حتم آنها نرسیده بود معالجه می فرمودند. پس بر شخص منصف غیر معاند ظاهر است که طول عمر امام (علیه السّلام) مخالف عادت و طبیعت و ممتنع عادی نیست؛ بلکه با قواعد و مبانی علمی و فلسفی تطابق کامل دارد. آنچه تاکنون ذکر شد، بر طبق قوانین فلسفه و موازین طبیعت و عادت بود. لکن بر اساس دین مبین و معارف قرآن مجید، جواب اسهل از آن است که بیان کردیم.
برای توضیح به عنوان مقدّمه گوئیم: فلاسفه، قائلند چون اسرار طبیعت بر اغلب مردم مکشوف نیست، اموری را که بدان سابقه ندارند یا کمتر مشاهده می کنند خرق عادت و طبیعت می نامند. ولی در نظر آنکه عالم به اسرار طبیعت باشد، آن امور عین آثار طبیعت است. و بر اساس معارف اسلامی میان معجزه و خرق عادت بشری که در ظاهر شبیه یک دیگرند فرق می باشد؛ یعنی اگر امری بر طبق قوانین طبیعت به فعل بشر انجام گیرد، علت و جهات و اسباب آن بر طبق قوانین طبیعت به فعل بشر انجام گیرد، علت و جهات و اسباب آن بر مردم مجهول باشد خرق عادت است. اگر امر غیر عادی مستند به ماوراء الطبیعه باشد خواه اسباب طبیعی در کار باشد یا نباشد، معجزه است که برای اثبات نبوّت و تحدی به دست انبیای عظام (علیهم السّلام) و برای اثبات حق به وسیله ی ائمّه (علیهم السّلام) انجام می گیرد و تشخیص و فرق بین خرق عادت بشری و معجزه در مقام اثبات نبوّت در کتاب نبوة القرآن مشروحاً ذکر شده است.
اینک پس از ذکر مقدّمه می گوئیم: وجود امام زمان- عجل الله فرجه- از ابتدای کیفیت ولادت و عمر و غیبت و ظهور و زندگانی تمام خرق عادت است چنان چه خواهد آمد که یک قسمت از امور آن حضرت به وضع زندگی موسی و عیسی (علیهم السّلام) تشبیه شده است از بیانات گذشته ظاهر شد چنان چه کسی تصدیق داشته باشد که در افراد بشر اشخاص فوق العاده و دارای خارق عادت می باشند منکر وجود مبارک ولی عصر- عجل الله فرجه- نخواهد بود، بلی ممکن است قبل از تأمّل و تنبیه به نظر جمعی مستبعد آید چنان چه یک قسمت از صنایع امروز اگر در زمان های گذشته شنیده می شد عده ای از محالات و جمعی از امور بعیده می شمردند اما اکنون پس از کشف خصوصیّات و دیدن آن ها، بسیار سهل شمرده می شود بنابر آنچه گفتیم غیبت و طول عمر به نظر بدوی و عامیانه از امور بعیده محسوب شده و لکن پس از تأمّل و تنبیه بسیار سهل و از امور طبیعی یا از قبیل معجزات و کرامات تلقی می شود و به هیچ وجه امتناع عادی نداشته، از مستبعدات تصدیق عقل و عقلا نیز نخواهد بود. (جواب توهّم سوم در گفتار جهت چهارم مشروحاً ذکر می شود)

توهّم سوم

اما آثاری را که شیعه پس از ظهور آن حضرت معتقدند آن است که آن وجود مبارک پس از آنکه عالم را ظلم فرا گرفته باشد ظهور کرده و پر از عدل و داد خواهد فرمود چنانچه روایات زیادی به این مضمون وارد است و به احکام جدّش رسول (صلّی الله علیه و آله) حکم خواهد فرمود و احکام معطله و از بین رفته ی قرآن را زنده و جاری خواهد کرد آن مقدار از معتقدات شیعه که مسلم است و مطابق با روایات متواتره است همین است، مطالب دیگری هم گفته شده لکن مورد تسالم تمام شیعه و مفاد روایات متواتره نیست. علاوه بر اینکه اخبار مربوط به حضرت حجّت و رجعت و قیامت، در بعضی از خصوصیّات به هم مخلوط گردیده و کاملاً از هم مجزا نشده است. بدیهی است این معتقد هم نه محال عادی و نه مستبعد است.
اگر کسی بگوید: که یک نفر بشر با جمعیت کمی بدون وسائل و اسبابی که امروزه در دنیا رائج است چگونه می تواند دنیا را منقلب کرده و جهانی نو و تازه تشکیل دهد این از جمله ی محالات عادی یا به نهایت مستبعد است.
گوئیم: این توهّم عامیانه و بدوی و بی تأمّل است. تاریخ قطعی به ما نشان می دهد که انقلابات کلی در عالم همیشه به توسط یک نفر از نوابغ بشر بوده، چه انقلاب علمی و دینی و چه انقلاب سیاسی و سلطنتی چنان که تاریخ حال انبیا (علیهم السّلام) در قرآن مجید و روایات زیاد بیان شده که انبیا (علیهم السّلام) به تنهائی قیام کرده و مقصد خود را انجام داده اند البته پس از دعوت، اعوان و انصاری پیدا می کردند. شاهد قوی تاریخ قیام پیغمبر اسلام (صلّی الله علیه و آله) است. خیال نشود که پیوسته برای انقلاب، یک کنگره ی سیاسی که مشتمل بر صدها نفر جمعیت باشد، باید معاضدت فکری کرده نقشه ریزی نمایند تا به هدف و مقصود خود برسند؛ زیرا همین جمعیت ها هم بیشتر متنهی به یک مؤسس می شود که آن مؤسس از تأمّل در تواریخ و جهات پیشرفت اشخاص، برای خود روشی اتخاذ کرده کم کم هم- دستانی گرد آورده و به پیروزی در انقلاب نائل شده. انقلابات تاریخی را واقعاً باید به این گونه افراد فکور و بنیان گذار استناد داد. با توجه به اسباب امروزه، بر فرض که بگوئیم امام (علیه السّلام) در انقلاب و پیش بردن مقصد محتاج به این گونه وسائل ظاهر می باشد. می گوئیم پس از آنکه وسائل و آلات قهر و غلبه بر دنیا و خراب کردن ممالک مهم، نتیجه ی فکر و اختراع بعضی از افراد بوده و بعد از تکمیل در دسترس دولت ها گذاشته شده است؛ چه استبعاد دارد شخصی فکورتر از آنان اسرار و آثار طبیعت را بهتر بداند و آخرین و عجیب ترین اسرار را به کار برد که باعث قهر و غلبه بر دیگران گردد؟
این بیان، برای رفع اشتباه و جواب حرف های عامیانه است که از اشخاص بی مطالعه در مطالب دینی شنیده می شود. اشخاصی که عقیده به خدا ندارند و یا به یک خدای دست بسته و مضطری قائلند. یا انبیا (علیهم السّلام) را قبول ننموده و یا وجود پیغمبر را فقط برای سیاست مدن و حفظ نظام دنیا گمان کرده اند. اما به طوری که گوشزد کردیم افعال انبیا و ائمّه (علیهم السّلام) از قبل خداوند متعال و به دستور و تأییدات الهی است «انی معکما اسمع واری»(1)
توهّم اینکه چگونه ممکن است چنین شخصی باشد ولی تا به امروز آن حضرت را کسی ندیده و پیدا نکرده است پست تر از توهّم گذشته و بچگانه تر است.
مثل این است که کسی بگوید از تمام حالات و رفتار و معلومات و اخلاق افراد بشر در تمام نقاط بیابان ها و کوه ها و دریاها و شهرها و ده ها تحقیق شده و چنین شخصی دیده نشده است با اینکه بنای آن شخص بر مخفی کردن خود از خلق بوده و قدرت نیز داشته که به طور مخفی زندگی کند.
بالجمله چنان چه قبلاً گفتیم غیبت و عمر و جهات دیگر آن حضرت اغلب خارق عادت است به امر و فرمان و دستور الهی است، امور خارق عادت از انبیا و ائمّه (علیهم السّلام) و اولیا از امور مسلمه است که نسبت به آنها از عادات ثانویه به شمار می رود.
نتیجه: اگر کسی فکر کند می فهمد که معتقد شیعه در موضوع امام (علیه السّلام) از محالات عادی یا از امور بعیده از وجدان و تصدیق عُقَلا نیست.

گفتار درباره ی جهت سوم

«دلیل بر وجود امام زمان عقلی است یا نقلی؟»

سخن یا در کبری و اصل دلیل بر لزوم وجود امام است یعنی وجود امام زمان لازم است چه مبسوط الید حاضر و قائم به امر باشد و چه در پرده ی غیبت مستور و مخفی باشد و یا اینکه سخن در صغری و اثبات شخص امام زمان است که امام زمان کیست و فرزند چه شخص است و دلیل آن چیست.
اما دلیل در مقام اول، یعنی دلیل بر لزوم وجود امام زمان (علیه السّلام) همان دلیلی است که در بحث امامت و خلافت بیان شده. و ما مفصلاً در جلد چهارم بیان الفرقان بیان کرده ایم. این معنی روشن است که قرآن مجید محتاج به مبین و رافع اختلاف است و در زمان رسول اکرم منحصر به وجود مبارک او بود، پس از رحلت نبی اکرم (صلّی الله علیه و آله) کسی است که آن حضرت او را به امر الهی معین فرموده است اگر چنین نباشد خاتمیت رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله) و همیشه بودن احکام و معارف قرآن مجید- که ضروری و مسلم است- نا تمام و موجب بروز اختلاف و رفع حقائق و معارف و نشر بی دینی و حرج و مرج در عالم می گردد و البته این امر نقض غرض از بعثت و ارسال رسل و نزول قرآن خواهد بود، تمام مفاسدی که در تاریخ اسلام واقع و اکنون مشاهده می شود به عهده ی کسانی است که با این اصل مبارزه نموده گفتند: حسبنا کتاب الله و دعاة الی الحق و اوصیای رسول خدا را خانه نشین کردند؛ ولی در زمان ظهور دولت قرآن، دیگر هیچ گونه مهلتی برای این قسم از مردم نخواهد بود برای تفصیل بیشتر به میزان القرآن رجوع فرمائید.
بلی مطلب مهمّی که در اینجا باید تذکر داده شود اشکالی است که در افواه و اذهان غالب مردم موجود است و آن این است که از غیبت امام (علیه السّلام) بیش از هزار سال می گذرد و در ملت اسلام و امّت رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله) اختلافات در اصول و فروع از حدّ احصا خارج شده و مسلمین به فرق: شیعه، سنّی، متکلّم، حکیم، عارف، اشعری، معتزلی، اصولی، اخباری، زیدی، حنفی، واقفی، شیخی، صوفی و... و... و... تقسیم گشته اند. اختلاف احکام زیاد شده به طوری که منتهی به مذاهب اربعه یا رأی مجتهد و فقیه یا قطب و شیخ الی غیر ذلک گردیده. و هر دسته در اصول و فروع دین روشی خاص اتخاذ نموده اند اگر این اختلافات مرضی خدا و رسول است پس احتیاجی به وجود امام (علیه السّلام) نیست و اگر مرضی خدا نیست با نبودن امام غیبت آن حضرت نقض غرض واقع است و برهان بر لزوم ارسال رسل و انزال کتب برای رفع اختلاف و رساندن بشر را به سعادت نا تمام خواهد بود، چون اختلافات وجود دارد و امام غائب نمی تواند بر طرف کند.
جواب اشکال: اولاً برهان بر لزوم امام را به همان معنائی که معتقد شیعه است در کتاب میزان القرآن مشروحاً بیان کرده ایم و در اینجا به طور اختصار اشاره می کنیم. چون خلقت خداوند لغو و عبث نمی باشد و بشر با استعدادی که برای کسب کمال و نیازی که به قوانین و تعیین حدود و حقوق دارد، به خودی خود نیز نمی تواند راه سعادت دو جهان را پیدا کند و به طریقی که مرضی خداوند است عمل نماید و خدای را چنان که باید پرستش کند، لذا نیازمند به راهنمائی می باشد که از طرف خداوند مبعوث شده باشد.
خداوند از راه لطف بر بندگان، نیازمندی آنان را برآورده و پیغمبرانی فرستاده که با معجزات؛ آنان را تأیید کرده است تا حجّت خداوند بر خلق تمام باشد و آنان را مختار کرده که به حسن اختیار یا سوء اختیار خود به هر راهی که خواهند بروند.
(انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفوراً)(2)
همین امر دلیل بر لزوم امام (علیه السّلام) بعد از پیغمبر می باشد که اگر رسول اکرم (صّلی الله علیه و آله)، وصی و جانشین معین نکند و امّت را به حال خود واگذارد و از بعث انبیا (علیهم السّلام) نقض غرض و در واقع امر رسالت ناقص و گویا پیغمبری نیز نفرستاده است چنان که در قرآن مجید می فرماید: (و ان لم تفعل فما بلغت رسالته)(3) این عمل یعنی نصب امام ربطی به حصول مقصود که به سعادت رسیدن تمام افراد بشر باشد ندارد. چون حصول مقصود امری است اختیاری و به دست بشر است که مکلف به پیروی از اوامر خداوند می باشند و ربطی به فعل خداوند ندارد. چنان که به صریح آیات قرآن حضرت نوح (علیه السّلام)، سال های دراز قوم خود را دعوت نمود؛ ولی در اکثر آنان اثر ننموده چنان چه در قرآن می فرماید:
(فلم یزدهم دعائی الا فزاراً)(4)
و نیز حضرت یونس (علیه السّلام)، سال ها دعوت نموده اثر نکرد. و عذاب های گوناگون در امم سابقه روی این اساس و سوء اختیار خود آنها بود. اگر بعثت انبیا (علیهم السّلام) دائر مدار تأثیر بود، بیشتر آنان نباید مبعوث می شدند؛ چون عدم تأثیر رسالت آنها در قوم خودشان مسلم بود مانند حضرت نوح و یونس (علیهم السّلام) و غیر آنها پس لزوم بعثت انبیا (علیهم السّلام) از نظر این است که از جانب خداوند متعال راه برای رسیدن به معارف باز باشد. و کسی را بر خدا حجّت نباشد که اگر می فهمیدیم و به سوی ما رسولی فرستاده می شد ما پیروی از حق می نمودیم. و لزوم وجود امام هم عیناً مثل لزوم بعثت انبیا (علیهم السّلام) است و ابداً ربطی به تصدیق مردم و عمل به قول امام ندارد.
پس اختلافی که در اشکال توضیح داده شد، از ناحیه ی خود بشر است و اگر عمل به وظائف می کردند البته رفع اختلاف می شد. به عبارت دیگر فرستادن پیغمبران مثل عطا کردن عقل است به بشر که خوب و بد را تمیز داده و بر طبق احکام عقل عمل نمایند تا نائل به سعادت ابدی شوند. و بشر به اختیار خود از احکام عقل سرپیچی کرده و خویش را بدبخت و دچار عذاب الهی می نماید یا از احکام عقل اطاعت نموده سعادتمند و متنعم با نعمت های جاودانی می شود.
اینک قضاوت کنید چقدر باطل و اشتباه است که کسی بگوید چون بشر پیروی از عقل نمی کند خداوند چرا به او عقل عنایت فرموده؟ یا بگوید اعطای عقل به بشر لازم نیست زیرا آنها عمل به احکام عقل نمی کنند. از توضیحات گذشته کاملاً واضح می شود که دلیل بر لزوم وجود امام تمام و بدون اشکال است. غیبت و اختلاف به واسطه ی سوء اختیار خود بشر است و منافی با برهان نیست.

گفتار درباره ی جهت چهارم

فوائد امام (علیه السّلام) در حال غیبت

اگر کسی توهّم کند و بگوید: ناچار در زمان غیبت این اختلاف بوده و هست اگر چه به فعل بشر باشد. امام (علیه السّلام) هم در صورت غیبت رفع اختلاف نمی نماید چون برای بشر از وجود امام غائب فائده ای مترتّب نیست. پس ممکن است به اراده و خواست خداوند متعال، امام زمانی که معتقد شیعه است هر وقت ظهورش نزدیک شد، از نسل امام یا از غیر امام، همان وقت متولد بشود و به موقع خود ظاهر گردد عالم را هم پُر از عدل و داد نماید. چه لزومی دارد که سال ها قبل تولد یافته باشد و مدتی غائب باشد، گوئیم: فائده ی وجود امام غائب برای بشر عیناً همان فائده ای است که بر وجود هر یک از ائمّه ی دین مترتب بود. در زمانی که بسط ید نداشته و مغلوب ستمگران زمان خود بودند.فائده اصلی همان بود که حجّت از طرف خداوند بر خلق تمام باشد که اگر کسی می خواست هدایت شود و مطالب و معارف حقّه را اخذ کند. وسیله یی برایش فراهم باشد و نتواند بگوید اگر حجّت بود، ما طلب حق و متابعت از او کرده هدایت می شدیم. (لولا ارسلت الینا رسولا فنتبع آیاتک... الایه ) و اگر فرضاً هیچ فائده غیر همین نباشد لازم و واجب است که امام در هر عصری وجود داشته باشد. برگشت این شبهه به این است که بگویند چون خلفا اطاعت پیغمبر را نکردند نصب علی (علیه السّلام) بی مورد بود.
اگر گفته شود: در زمان حضور امام (علیه السّلام) حجّت به این معنی صحیح است و اما در زمان غیبت چون دسترسی به امام نیست حجّت تمام نمی شود و فائده ای که ذکر شد برای امامی که غائب است نخواهد بود.
همی گوئیم: فوائد بی شماری بر وجود امام غائب مترتب است که پنج قسمت از تذکر می دهیم.
فایده ی اول: وجود مبارک امام غائب برای حجّت بودن بر خلق کافی است علت غیبت امام (علیه السّلام) نیز عصیان است، اگر امام (علیه السّلام) خائف نبود غائب نمی شد چنان چه در اخفا و خفای ولادت آن حضرت خواهد آمد که در صدر پیدا کردن و کشتن آن حضرت بودند، از آن جائی که بنا بود احیای امّت و اسلام به دست مبارک آن حضرت واقع شود بنابر غیبت شد.
اگر گفته شود: عصیان بشر به این معنی دائمی است و هرگز برای فرمانبرداری از دین حاضر نخواهد شد پس باید هرگز امام هم ظهور نکند.
جواب: عصیان بشر تا حد محدودی مانع از ظهور حضرت است یعنی تا موقعی که نوامیس و حقایق اسلام به کلی از بین نرفته باشد و اما وقتی که ظلم و جور عالم را فرا گرفت حقایق و احکام الهی و قرآن به کلی تعطیل و ارکان اسلام منهدم گردید ظهور به قهر و غلبه و اصلاح کلی لازم خواهد شد به همان دلیل که راجع به ارسال رسل و نصب امام گذشت، چنان که تسلیم ظاهری و خانه نشستن علی (علیه السّلام) به این نظر بود که کاملاً اسلام از بین نرفته بود. از این جهت پس از درگذشت حضرت رسول یکی از حاضرین در میان جمعیت گفت: اگر کسی بگوید به زمان جاهلیت برگردید چه خواهید کرد؟ هیچ کسی جواب نداد. علی (علیه السّلام) فرمود هر کس چنین بگوید سر از پیکرش خواهم برداشت. یعنی صبر می کنم تا موقعی که حقایق اسلام و قرآن باقی باشد صبر و صلح امام حسن (علیه السّلام) و قیام مولی سید الشهداء حسین ابن علی (علیه السّلام) نیز روی همین نکته و اساس به وجود آمد که حقایق قرآن نزدیک به از بین رفتن بود. بالجمله زمانی که احکام به کلی تعطیل و دین خدا ضایع گشت حضرتش قیام خواهد کرد. به خواست و نخواست مردم مربوط نخواهد بود. چنان که مضمون بسیاری از روایات و ادعیه این است. مخصوصاً در دعای شریف ندبه که بیان خلاصه روایات است تصریح به همین مطلب شده.
فائده ی دوم: چنان چه قبلاً ذکر شد غیبت امام محدود به یک حد معین نیست که حتماً تعیین شده باشد؛ لذا اگر مسلمین جداً امام را خواسته و کاملاً مطیع و فرمانبردار باشند ظاهر خواهد شد.
فائده ی سوم: از کجا برای اشکال کننده و امثال او معلوم شده است که وجود امام غائب (علیه السّلام) برای اهلش و کسانی که آنها را مشکلاتی از مسائل و معارف و حوائج رخ داده و جداً متوسل به آن حضرت شدند، بی اثر بوده و حل مشکل ننموده و به وسیله آن حضرت به مقاصد خود نائل نگشته اند. اگر رجوع به قضایا و تواریخ حالات بزرگان شود اطمینان حاصل خواهد شد که صدها نفر متوسل به امام غائب (علیه السّلام) شده و به مقاصد خود رسیده اند. یا آنکه بعضی از بزرگان در امر مهمی اشتباه کرده اند امام (علیه السّلام) رفع اشتباه فرموده است. در عصرما- که عصر تاریک و بی عقیدگی مسلمین به حقائق اسلام است- از این قبیل قضایا دیده شده، گذشته از اعصار سابق که مانند سید رضی و شیخ مفید و سید بحرالعلوم و امثال آنها زیاد بوده و کمال اعتقاد و توجه را به وجود مبارک آن حضرت داشته اند، و به کسب فیوضات از طرف ایشان نائل شده اند.
کیست بگوید من جداً به آن حضرت متوسل شده و نتیجه نگرفته ام؟
فائده ی چهارم: از کجا ثابت و معلوم شد که وجود مبارک امام غائب (علیه السّلام) مؤثر در نفوس، و انقلاب نیات سرکشان عالم نباشد که پس از تصمیم ظلم و جور بر بیچارگان آنها را از نظر و رأی خود برگرداند. چنان چه فلاسفه معترفند که صاحب اراده ی قوی می تواند تأثیر در عالم بنماید و موجب انقلاب یا اصلاح شود. آیا همین تأثیر ممکن نیست بنا بر عقیده ی شیعه درباره ی امام وجود داشته باشد؟ چقدر بی انصافی و ظلم است که این نحو از امور و فوائد را در حق یک نابغه ای از نوابغ دینی یا فلسفی تصدیق بکنند و در مورد امام غائب- که خلیفه و حجّت خدا بر مردم است- مورد اشکال قرار دهند؟
بعضی از معاندین بی سواد از اهل تسنن، در عصر ما پیدا شده اند که بر خلاف مشی بزرگان خود، وجود مبارک آن حضرت را انکار و مورد حمله بر شیعه و استهزاء قرار داده اند. خداوند متعال، چنین اشخاص بی ادب و معاند را مخذول و منکوب فرماید.
بالجمله این نیز یکی از فوائد وجود مبارک آن حضرت- روحی فداه- می باشد، احتمال این فائده از طرف آن حضرت برای اثبات مدّعای ما کافی است. چه رسد به فوائد قطعیه ای که ذکر کردیم.
فائده ی پنجم: فائده ی مهم دیگری که بر وجود مبارک امام غائب- عجل الله فرجه- مترتب است، رد و افحام و خوار شدن کیش سازان و ریاست طلبان است. صاحبان ضلالت و بدع و اقطاب، که می گویند بین خلق و خالق همیشه باید واسطه ی فیض باشد و واسطه ی فیض در موجودات عالم و در تکوینیات کافی نیست بلکه باید بین خدا و انسان واسطه ی فیض باشد که از طالبین و سالکین دست گیری نموده آنها را به مقاصد عالیه و معارف راقیه ی حقّه برساند و الا خلقت عبث و بی فائده خواهد بود. و مقصود آنان از این بیان اثبات شیخیت، قطبیت، درویشی، تصوف و امثال این بدعت ها است که خود را واسطه ی فیض بین خالق و مخلوق معرفی کنند. و برای اثبات امامت خویش مسلمین را به ضلالت انداخته، ایجاد اختلاف و بدعت نموده اند- خذلهم الله-.
وجود ولی عصر(علیه السّلام) که واسطه ی واقعی بین خدا و خلق است دکان این شیادان را بسته و دام تزویرشان را به باد می دهد. شیعیان دیگر با بودن ولی الله اعظم هرگز فریب این قبیل اشخاص را نخورده سر به آستان احدی به نام قطب و شیخ یا صوفی و درویش نمی گذارند. ولی باید توجه داشت که این شیطان صفتان برای ادامه ی ریاست خود به عناوین مختلف دام بر سر راه پیروان ائمّه (علیهم السّلام) گشاده، با نیرنگ های گوناگون در صدد سست کردن اعتقاد آنهایند، تا به قول خودشان زیر خرقه خویش بیاورند و استفاده کنند. مثلاًمی گویند: امام غائب فایده ای ندارد باید حاضر و در دسترس مردم باشد. این نحو بیانات را دست آویز و مایه رواج بازار خود قرار داده، راهی برای ریاست خویش باز می کنند. به نام نائب امام زمان یا جانشین با این استدلال خود را معرفی می نمایند. دسته ی دیگر قدم فراتر گذاشته شخص امام زمان (علیه السّلام) را انکار می کنند. به همان دلیل و برهانی که ذکر شد گویند: در هر عصری یک امامی که هادی بشر باشد لازم است آن شخص به قول ایشان همان قطب و مرشد است. گروهی نظر به همین دلیل گویند: امامت و حق تربیت و اسرار از حضرت رضا (علیه السّلام) به معروف کرخی منتقل گردید. و سلسله ی متصل فعلاً به جناب بوق علی شاه رسیده و او قطب زمان و نگهدارنده ی آسمان و زمین است. اگر از آنها مطالبه ی دلیل شود می گویند باید زیر خرقه داخل و تسلیم شوی تا حقایق را ببینی. اگر کسی مطابق میل آن ها رفتار کرد و حیله های ایشان را فهمیده فریب نخورد و ارادت پیدا نکرد، گویند قابل و اهل نیستی.
بالجمله: از اعظم فوائد وجود مبارک امام غائب (علیه السّلام) بستن این دکان های بدعت و ضلالت و رفع اختلاف از بین بشر است. افسوس چنان چه با حضور حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السّلام) و نصوص صریحه مردم خدا و رسول و عقل را نافرمانی و عصیان نمودند و حق با حضرت را غصب کردند و در نتیجه به جای رفع اختلاف ایجاد اختلاف شد. نسبت به وجود مبارک امام غائب هم، از اوّل امر عصیان بشر مانع مقصود شد، بلکه این امر نه تنها نسبت به ائمّه ی هدی(علیهم السّلام) واقع گشت؛ بلکه نسبت به تمام انبیا (علیهم السّلام) واقع شده است. معذلک خداوند متعال، عصیان بشر را مانع الطاف غیر متناهی خود قرار نداده و با سرپیچی خلق، و نرسیدن مقاصد عالیه، باز اتمام حجّت نموده و آنان را از فوائد کثیره محروم نفرموده است. ما در جلد نبوّت بیان الفرقان فوائد بعثت انبیا (علیهم السّلام) را مفصلاً بیان کردیم و فائده ی سومی که ذکر نموده ایم که اعظم فوائد نسبت به وجود مطلق امام است در امام غائب (علیهم السّلام) نیز جاری است. طالبین رجوع بدان فرمایند.
خلاصه ی نتیجه ی بیانات گذشته این است که عقیده ی شیعه راجع به امام غائب هیچ گونه امتناع عقلی و عادی ندارد. و از امور بعیده از احکام و ادراکات عقلی نیست. و وجود امام غائب (علیه السّلام) بر اساس و اصول اسلام و قرآن مجید واجب و لازم است. فوائد پنجگانه ای که ذکر شد بر وجود آن حضرت مترتب است که به طور اختصار اشاره می کنیم:
1- اتمام حجیَّت خداوند بر خلق 2- ظهور حجّت در صورت اطاعت و خواست امّت
3- انجاح و برآوردن حوائج و مقاصد متوجّهین و متوسّلین به وجود مبارک آن حضرت
4- تأثیر اراده و دعای وجود مبارک حضرت در عالم و در نیات و مقاصد متنفذین عالم
5- جلوگیری از اختلافات و رد بدع و اختراعات مذهبی و خلاف از مسلمین و از قواعد اسلام و نوامیس آسمانی.
پس واضح شد که کبرای مسئله ی «وجود مبارک و غیبت آن حضرت» اصلاً اشکال عقلی ندارد عمده ی بحث در صغرا «اثبات اینکه آن امام غائب فقط فرزند بلافصل امام حسن عسگری (علیه السّلام) است و دیگری نیست و نخواهد بود.» چنان چه برای این موضوع دلائلی کافی و متقن آورده شد. و شخص امام زمان به اعتقاد شیعه تعیین گردید. دیگر جای هیچ گونه اشکال و ایرادی بر معتقد شیعه نخواهد بود.
ما بعون الله تعالی و تأیید ولی عصر- عجل الله فرجه الشریف- مفصلاً در این مقام وارد شده وجود مبارک امام غائب (م ح م د) المهدی (علیه السّلام) را با مدارک محکم واضح و روشن خواهیم ساخت به نحوی که هر کس دارای امراض قلبی و تعصب و تقلید نباشد با مراجعه و تأمّل برای او یقین حاصل خواهد شد.

پی نوشت ها :

1- سوره ی طه، آیه: 46
2- سوره ی انسان، آیه :3
3- سوره ی مائده، آیه:67
4- سوره ی نوح، آیه:6

منبع: قزوینی خراسانی، مجتبی؛ (1387) بیان الفرقان: در بیان اصول اعتقادی شیعه، قزوین: حدیث امروز

 

یک شنبه 19 خرداد 1392  12:36 PM
تشکرات از این پست
hozenovin
hozenovin
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مرداد 1392 
تعداد پست ها : 1126
محل سکونت : اصفهان
شنبه 23 آذر 1392  5:07 PM
تشکرات از این پست
hamidcomputer
hamidcomputer
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 20
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپک

با سلام.بنده هم می خوام در این تالار مطالب زیادی بگذارم امیدوارم که مطالب بتونند مفید واقع بشند.

ان شالله

جمعه 5 دی 1393  1:31 PM
تشکرات از این پست
hamidcomputer
hamidcomputer
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 20
محل سکونت : اصفهان

آثار مثبت و منفى غیبت

آثار مثبت و منفى غیبت
 
ایمان به حضرت مهدى (علیه السلام) سبب رشد فکر و امید است، ایمان به مهدى موعود و احتمال آنکه هر ساعتى ممکن است آن حضرت ظهور فرماید در پاک دلان و شایستگان اثرى ژرف و سازنده دارد; آنان خود را آماده مى سازند و از ظلم ها و تجاوزها دورى مى جویند و به عدالت و برادرى عشق مىورزند تا توفیق یارى امام(ع) و درک محضرش را بیابند و از دیدار و زیارتش محروم نشنود و به آتش دورى و ناخوشنودى آن گرامى نسوزند. ایمان به حضرت مهدى(ع) که زیر بار هیچ حکومتى از حکومتهاى فاسد و ستم پیشه نرفته است حالتى در پیروانش بوجود مى آورد که در برابر هر ظالم و طاغوتى مقاومت کنند و زیر بار او نروند و او را نفى نمایند.
ایمان به ظهور آن گرامى نباید موجب شود که مسلمانان امور را به آینده واگذار کنند و گوشه گیرى و انزوا پیش گیرند و در امور امروز و فردا و تسلط کفار واشرار را بپذیرند واز کوشش در راه ترقى عملى و صنعتى دریغ ورزند و به اصلاحات اجتماعى دست نزنند.
این پندار که ایمان به ظهور مهدى (علیه السلام) موجب سستى و مسامحه و فتور مى گردد باطل است، مگر امامان معصوم و شاگردان پرتلاش و پایدار آنان به ظهور قائم (علیه السلام) ایمان نداشتد، مگر علماء بزرگ اسلام به آن گرامى معتقد نبودند; در عین حال از کوشش باز نمى ایستادند وبراى اعلاى کلمه اسلام از هیچ فداکارى و تلاشى خوددارى نمى کردند، و هرگز از مسؤلیتهاى خویش طفره نمى رفتند و به وظایف سنگین خود مى پرداختند و نقش سازنده خویش را با کمال امید پیاده مى کردند.
مسلمانان صدر اسلام از پیامبر عزیز اسلام شنیده بودند که اسلام پیش مى رود و فتوحاتى بزرگ در پیش دارند، اما این بشارتها موجب سستى و کناره گیرى آنان نشد بلکه بر تلاش آنان افزود و با پایمردى و فداکارى به هدف رسیدند.
امروز هم مسلمین عهده دار مسؤلیتهاى بزرگى هستند که باید با استفامت به انجام برسانند، و موقعیت را بشناسند و از فرصتها به خوبى استفاد نمایند، و همیشه در صحنه حاضر باشند و از منکرات منع و معروف را نشر و عملى نمایند، و از نفوذ دشمن جلوگیرى به عمل آورند، و در برابر هجومهاى فکرى و اقتصادى و سیاسى و نظامى دشمن به دفاع از اسلام و مسلمین بپردازند، و هر چه بهتر و بیشتر خود سازى کنند تا قابلیت درک و یارى امام عصر ارواحنا فداه در آنان تثبیت شود و مورد لطف او قرار گیرند، و زمینه را هر چه بیشتر براى ظهور آن گرامى فراهم آورند.
امیر مؤمنان على (علیه السلام) از پیامبر عزیز اسلام (صلى الله علیه وآله) نقل فرموده است:
افضلُ العبادةِ انتظارُ الفرج انتظار فرج حضرت بقیه الله (علیه السلام) برترین عبادت است.
و نیز چهارمین امام زین العابدین (علیه السلام) فرمودند: غیبت امام دوازدهم طولانى مى شود، و مردم زمان غیبت او که معتقد به امامت ا و منتظر ظهور او باشند برتر از مردم همه زمانها خواهند بود، زیرا خداى متعال از عقل و فهم و معرفت به آنان بحدى عطا کرده که زمان غیبت نزد آنان مثل زمان حضور امام (ع) است، و خدا آنان را در آن زمان بمنزله مجاهدین در رکاب رسول خدا قرار داده است، آنان براستى مخلصند و واقعاً شیعه ما هستند، و آنانند که در سر و پنهان مردم را به سوى خدا مى خوانند.
و فرمود:انتظار الفرج من اعظم الفرج درانتظار فرج بودن از بزرگترین فرج است.
مرحوم آیة الله سید صدر الدین صدر مى نویسد:
انتظار، مراقبت حصول و تحقق امر مورد انتظار است، پوشیده نیست که آثار انتظار حضرت مهدى(ع) از اصلاح خود و اصلاح اجتماع به ویژه اجتماع امامیه(شیعه) به شرح زیر است.
1ـ انتظار خود بخود تمرین و ریاضت مهمى براى نفس انسان است تا آنجا که گفته شدهالانتظار اشد من القتل و لازمه انتظار مشغول داشتن قوه متفکره و توجه دادن و جمع کردن نیروى فکر و خیال به سوى مطلب مورد انتظار مى باشد، و این کار قهراً دو فایده در بر دارد:
الف ـ نیروى فکرى انسان موجب افزایش نیروى عمل مى گردد.
ب ـ انسان توانائى و قدرت متمرکز کردن حواس و نیروى خود را پیرامون موضوع واحدى پیدا مى کند. و این دو فایده ازمهمترین امورى است که انسان در معاد و معاش خود به آن نیاز دارد.
2ـ انتظار موجب آسانى مصیبت ها و مشکلات بر انسان مى شود، زیرا مى داند در معرض جبران و برطرف شدن هستند، و چقدر تفاوت است میان مصیبتى که انسان بداند تدارک و جبران مى شود و مصیبتى که تدارک و جبران آن معلوم نیست; بویژه آنکه احتمال تدارک و جبران نزدیک باشد; حضرت مهدى (علیه السلام) با ظهور خود زمین را پر از قسط و عدل مى سازد(و همه مصیبتها را برطرف مى نماید).
3ـ لازمه انتظار آنست که انسان شوق و علاقه پیدا مى کند که از اصحاب امام عصر(عج) و شیعه او بلکه از انصار و یاوران او شود، و لازمه این علاقه سعى و تلاش در اصلاح نفس و تهذیب اخلاق است تا شایستگى مصاحبت با آن گرامى جهاد در حضور او را پیدا کند; آرى این نیازمند به اخلاق اسلامى است که امروز در جامعه ما کمیاب است.
4ـ انتظار همانطورى که موجب اصلاح نفس فرد بلکه دیگرى مى گردد، موجب مى شود که انسان به تهیه مقدمات و شرایطى بپردازد که موجب غلبه حضرت مهدى (علیه السلام) بر دشمنانش گردد،و لازمه این هدف تحصیل معارف و علوم و صنایعى است که هدف نیازمند آنهاست بویژه آنکه معلوم شده غلبه آن گرامى بر دشمنانش بطریق عادى خواهد بود، این ها برخى از آثار انتظار راستین است.
مرحوم مظفر مى نویسد: انتظار مصلح جهان و نجات دهنده آنان که بر حقند، حضرت مهدى(ع) به آن معنى نیست که در اجراى حقایق دین دست روى دست گذاشته و کارى انجام ندهند، بخصوص در واجبات دینى مانند جهاد در راه اجراى قوانین دین امر به معروف و نهى از منکر نمى توان از خودسلب مسؤلیت کرد، چرا که مسلمان در هر حال موظف است به احکام خدایى عمل کند و رد راه شناخت درست آن گام بردارد، و تا مى تواند امربه معروف و نهى از منکر کند و روانیست به بهانه انتظار مصلح از عمل به واجبات سر باززند; انتظار هیچگونه تکلیفى را از مسلمان ساقط نمى کند و هیچگونه عملى را به تأخیر نمى اندازد.
بدین ترتیب بدیهى است که شیعه در زمان غیبت نیز در امتحان و آزمایش بزرگى قرار میگیرد، و باید ازسویى دین خود را حفظ کند و از سوى دیگر زمینه سازى نماید تا در رکاب آن گرامى به نصرت اسلامى بپردازد، و بسیارى ازمردم در این امتحان و آزمایش موفق نخواهند بود.
جابر جعفى مى گوید به امام باقر (علیه السلام) عرض کردم: فرج شما چه وقت است؟
فرمودند:هیهات، هیهات. فرج ما نمى تواند تا غربال شوید، سپس غربال شوید.امام (ع) سه بار این جمله را تکرار کردند تا مردم کدر بروند و مردم صاف باقى بمانند.
آرى انتظار این خاصیت را دارد که پس از انجام وظایف و بذل کوشش باز یأس و نا امیدى ندارند و منتظر و امیدوارند که فرج از سوى خدا برسد.
و نیز از جمله آثار مهم غیبت این است که بشریت در این دوران توان خود را بکار مى گیرد و به تجربه در مى یابد که بدون وحى و الهام و امدادهاى غیبى نمی توان کاروان بشریت را به مقصد اصلى و نهایى که قرب به خداست رساند و عاقبت باید در مقابل وحى و تعلیمات الهى و آسمانى سر تسلیم فرود آورد.


 

جمعه 5 دی 1393  1:35 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها