0

مطالب مهدويت در اين تايپک

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ



تاسیس شیعه در زمان رسول خدا (صلی الله علیه واله): آنچه بر حسب تحقیقات علمی، به دور از عواطف تقلیدی و احساسات مذهبی به دست آمده، این است که شیعه در زمان رسول خدا ‏(صلی الله علیه واله) به وجود آمده است و ایشان اوّل کسی هستند که این بذر را نشانده، پرورش داده و در تمام مراحل زندگی‌شان مواظب آن بوده‌اند.

چرا پیامبر(صلی الله علیه واله)، علی(علیه السلام) را منصوب کرد؟

شیعه از زمان طلوع تاریخ اسلام، در زندگی سیاسی و دینی مسلمانان ظاهر شد، شعار محبّت و دوستی اهل بیت نبوّت(علیه السلام) را سرداد و اهداف آنها را هدف و اساس زندگی و عقیدة خود قرار داد. از این رو ایمانی آورد که هیچ‌گاه شک به آن راه نیافت؛ زیرا اهل‌بیت (علیهم السلام) نسبت به دیگران به محلّ و مقام پیامبر(صلی الله علیه واله) نزدیک‌تر و شایسته‌تر بودند. سید عترت طاهره، امام امیرمؤمنین‌(علیه السلام) ، وصیّ رسول، باب مدینة علم و خازن حکمت او بود، امامان پاک(علیه السلام) بعد از او ، اوصیای رسول‌ خدا (صلی الله علیه واله) ، پیشوایان امت و مبلّغ رسالت او بودند. با اینکه ایشان دوران زیادی را گرفتار حوادث سیاسی و اجتماعی بودند، علیه ستمکاران به پاخاستند و تخت مستبدّان را سرنگون کردند و شعار عدالت اجتماعی را فریاد زدند.
ما در ابتدا، دربارة تأسیس شیعه و آنچه که به آن مربوط است، مطالبی را ذکر می‌کنیم.

آغاز تشیع

دربارة آغاز تشیع و زمان پیدایش آن، اقوال و آرایی است که بعضی از آنها به شرح زیر هستند:
در زمان رسول خدا(صلی الله علیه واله): آنچه بر حسب تحقیقات علمی، به دور از عواطف تقلیدی و احساسات مذهبی به دست آمده، این است که شیعه در زمان رسول خدا‌(صلی الله علیه واله) به وجود آمده است و ایشان اوّل کسی هستند که این بذر را نشانده، پرورش داده و در تمام مراحل زندگی‌شان مواظب آن بوده‌اند. آنچه این موضوع را تأیید می‌کند و دلالت بر آن دارد، روایاتی است که از رسول خدا(صلی الله علیه واله) رسیده است. در این روایات، سمت «تشیع» بر پیروان امیرمؤمنین‌(علیه السلام) اطلاق شده، آنها را تمجید کرده و به جایگاه آنها در فردوس اعلی بشارت داده شده است. در اینجا بعضی از این روایات را بیان می‌کنیم:
رسول خدا (صلی الله علیه واله) فرمودند: ای علی تو و شیعیانت در کنار حوض بر من وارد می‌شوید. 1
ای علی! به زودی تو نزد خدا وارد می‌شوی در حالی که شیعیان تو راضی و مورد رضایت خدا هستند و دشمنانت معذّب به عذابی سخت خواهند بود. 2
علی و شیعة او، آنها در روز قیامت رستگارند.3 شیعة علی، آنها رستگارند. 4
ای علی، خدا تو و ذریّة تو و فرزندانت و اهل و شیعة تو و دوستان شیعة تو را آمرزید. همانا تو دارای قلب بزرگی هستی.5
سیوطی در تفسیر قول خدای متعال که می‌فرماید: آنهایی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، آنها بهترین مردمند.
می‌گوید: ابن عساکر از جابر بن عبدالله روایت کرده است که گفت: نزد پیامبر(صلی الله علیه واله) بودیم؛ پس علی‌(علیه السلام) وارد شد. پیامبر(صلی الله علیه واله) گفت: سوگند به آن کسی که جانم در دست قدرت اوست، این علی و شیعة او رستگارانند. و این آیه نازل شد: «انّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات اولئک هم خیر البریّة»؛ پس اصحاب پیامبر(صلی الله علیه واله) وقتی علی‌(علیه السلام) می‌آمد، می‌گفتند: «خیر البریّه» آمد6.
ابن مردویه از علی‌(علیه السلام) روایت می‌کند که:
رسول خدا(صلی الله علیه واله) به من گفت: «آیا نشنیدی قول خدای متعال را که فرمود: «انّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات اولئک هم خیر البریّة» تو و شیعة تو، وعده‌گاه من و وعده گاه شما حوض است؛ وقتی امت‌ها برای حساب آورده شوند و پیشوای مسروران را دعوت کنند».7
این گونه احادیث فراوان در صحاح شش گانه اهل سنّت ذکر شده‌اند و بر این نکته تصریح دارند که نبی اکرم‌(صلی الله علیه واله) نخستین کسی است که تشیع را به پاداشت و آن را ایجاد کرد و به پیروان امام علی‌(علیه السلام) ، صفات عالیه نسبت داده، آنان را به منزلت رفیع در بهشت بشارت داد.

تأییدکنندگان این روایات

گروهی از علما ـ از قدما و مؤخّران ـ بر این عقیده‌اند که تشیع از زمان رسول خدا(صلی الله علیه واله) تشکیل و اعلام شد. بعضی از گفته‌های آنها به شرح زیر است:
1. شیخ صدوق: ثقة الاسلام شیخ صدوق‌(ره) تصریح کرده است که: «تشیع برای امام، امیر المؤمنین‌(علیه السلام) در عهد رسول خدا(صلی الله علیه واله) بود و او شیعه را به بهشت بشارت داد».8
2. سعد قمی: وی تأکید کرده است که:
اوّلین گروه در اسلام شیعه است و آن گروه امام علی بن ابی‌طالب‌(علیه السلام) است که به پیروی از او و اعتقاد به امامت او معروفند9.
همچنین قمی تصریح کرده است که:
در پیشاپیش شیعه، نخستین صحابة پیامبر(صلی الله علیه واله) مثل صحابی مجاهد، عمّار یاسر و انقلابی بزرگ ابوذر غفّاری و مستشار پیامبر(صلی الله علیه واله) سلمان فارسی و مقداد بن اسود بودند که به اسم شیعه ملقّب شدند.10
3. رازی نیز تصریح کرده که: «به این گروه، شیعة علی و یاران علی‌(علیه السلام) می‌گفتند و پیامبر(صلی الله علیه واله) دربارة آنها گفته است:
بهشت مشتاق چهار نفر است: سلمان، ابوذر، مقداد و عمّار11.
4. شیخ مفید: وی این چهار صحابی رسول خدا(صلی الله علیه واله) را ارکان چهارگانه نامیده است؛ یعنی ارکان اسلام12.
5. امام کاشف الغطا: شیخ محمّد حسین آل کاشف الغطا گفته است: «اوّل کسی که بذر تشیع را در سرزمین اسلام کاشت، شخص صاحب شریعت اسلامی بود؛ یعنی بذر تشیع، دوش به دوشِ بذر اسلام و پهلو به پهلو و به موازات آن قرار گرفته است»13.
6. علّامه مظفّر: علّامه شیخ محمّد حسین مظفّر گفته است:
«دعوت به تشیع در روزی که ناجی بزرگ، محمّد (صلی الله علیه واله) صدایش را به کلمة «لا اله الّا الله» بلند کرد، شروع شد و آن زمانی بود که آیة «و أنذر عشیرتک الأقربین» نازل شد و پیامبر(صلی الله علیه واله) بنی هاشم را جمع کرد و آنها را انذار داد و گفت: «کدام یک از شما مرا یاری می‌کنید تا اینکه او برادر، وارث، وصیّ و خلیفة من در بین شما بعد از من باشد؟» احدی جواب او را نداد مگر علی مرتضی‌(علیه السلام). رسول خدا(صلی الله علیه واله) به آنها گفت:
«این برادر من و وزیر من و وصیّ من و خلیفة من در بین شما بعد از من است؛ از او بشنوید و او را اطاعت کنید.» پس دعوت به تشیع ابوالحسن از سوی صاحب رسالت و هم‌زمان با دعوت برای شهادتین بود و از آنجاست که ابوذر از شیعیان علی‌(علیه السلام) است».
شیخ مظفّر از محمّد کردعلی، مؤلف خطّاط شام، چنین نقل کرده است:
«گروهی از بزرگان صحابه به موالات علی‌(علیه السلام) در زمان رسول خدا (صلی الله علیه واله) شناخته شده بودند؛ مانند سلمان فارسی که گفت: بیعت کردیم با رسول خدا (صلی الله علیه واله) بر سفارش به مسلمانان و امامت
علی بن ابی‌طالب ‌(علیه السلام) و پیروی از او».
7. سعید خدری: وی گفته است که:
«مردم به پنج چیز مأمور شدند. چهار تا از آن را انجام دادند و یکی را ترک کردند و چون از چهار تا سؤال شد، گفت: نماز، زکات، روزة ماه رمضان و حجّ. گفته شد پس آن یکی چیست که آن را ترک کردند؟ گفت: ولایت علی بن ابی‌طالب‌(علیه السلام) ».14
معنی آنچه شیخ مظفّر ارائه کرده، این است که تشیع همان موالات برای امام علی‌(علیه السلام) و اقرار برای او به ولایت عامّه بعد از نبی‌ اکرم(صلی الله علیه واله) است و اینکه او سزاوارتر از دیگران است و در نزدیکی به رسول خدا‌(صلی الله علیه واله)، مقام او اوّلین است.
گروه دیگری از بزرگان تأکید و تأیید کرده‌اند که:
«تشیع و ولایت‌پذیری ابی الحسن‌(علیه السلام) در زمان رسول خدا‌(صلی الله علیه واله) ایجاد شده و رسول اکرم(صلی الله علیه واله)، علی‌(علیه السلام) را از بعد خودش به عنوان خلیفه و مرجع عام برای امت تعیین کرده است».

سایر دیدگاه‌ها

گروهی از مؤلفان بر این عقیده‌اند که تشیع در زمان پیامبر(صلی الله علیه واله) ایجاد نشده و بعد از آن به وجود آمده است. در زیر، اسامی آنها و دیدگاهشان را می‌آوریم:
1. ابن خلدون: وی معتقد است که:
«شیعه در ایّام شورا پیدا شد و آنجا جماعتی از صحابه که خود را پیرو و شیعة علی(علیه السلام) می‌دانستند و معتقد بودند که او سزاوارتر به خلافت است تا غیر او، چون خلافت به غیر او رسید، ناراحت و متأسّف شدند؛ مانند زبیر، عمّار بن یاسر، مقداد ابن اسود و دیگران و قوم برای سابقه و قدمت آنها در دین کاری جز نجوا و تأسّف و اندوه نکردند».15
این رأی مورد اعتماد نیست؛ زیرا همان طور که قبلاً توضیح داده شد، شیعه در زمان رسول خدا(صلی الله علیه واله) ایجاد شد و پیشوای آن، که از بزرگان صحابه است، با حجّت بالغه با ابو‌بکر به احتجاج پرداخت و این از محکم‌ترین اسناد سیاسی‌ای است که شیعه برای اثبات حقّانیت امام بر خلافت، به آن احتجاج می‌کند.
2. ابن حزم: او بر این عقیده است که، شیعه بعد از قتل عثمان آشکار شد.
او می‌گوید: «عثمان خلیفه شد و دوازده سال حکومت کرد، تا اینکه مرد و با مرگ او اختلاف پیدا شد و امر شیعیان پا گرفت».16
3. عثمان بن عبدالله حنفی: این شخص نیز بر دیدگاه ابن حزم تأکید کرده و گفته است: «جدایی امت در زمان ابوبکر و عمر و عثمان نبود و همانا بعد از کشته شدن عثمان، رافضه آشکار شد».17
آنچه ابن حزم و حنفی گفته‌اند، دلایل علمی ندارد؛ چون ظهور شیعه و ایجاد آن در زمان رسول خدا‌(صلی الله علیه واله) بوده و تشکیل دولت شیعه بعد از کشته شدن عثمان و به پیروی از امام علی‌(علیه السلام) ، فقط به دلیل خلافت و امر حکومت بود و به دنبال آن عدل و مساواتی شروع شد که مردم مانند آن را ندیده بودند و همان عدالت بود که موجب انتشار تشیع و موالات برای اهل بیت(علیهم السلام) در همة گروه‌های اسلامی گردید.
4. ابن ندیم: وی بر این باور است که:
«شیعه هنگامی به وجود آمد که طلحه و زبیر با علی‌(علیه السلام) مخالفت کردند و آن را به بهانة خون‌خواهی عثمان بن عفان رد کردند و علی‌(علیه السلام) آنها را متمرّد دانست و با آنها جنگید. پس هر کس پیروی از علی کرد، او را شیعه نامیدند و علی به آنها می‌گفت شیعة من و آنان را طبقة اصفیا ، اولیا ، شرطة الخمیس و اصحاب می‌نامید».18
بر حسب آنچه ما بیان کردیم، ظهور شیعه در زمان رسول خدا(صلی الله علیه واله) بود و تمرّد طلحه و زبیر و عایشه از حکومت علی(علیه السلام) ، مطلقاً دخالتی در ایجاد شیعه ندارد.
5. طه حسین: متن آنچه دکتر طه حسین بیان کرده، این‌گونه است:
«شیعه به معنی دقیق کلمه، آنطور که نزد فقها و متکلّمان و مورخّان معروف است، در زمان علی(علیه السلام) یافت نمی‌شد و بعد از مرگ او، به مدّت کمی به وجود آمد. کلمة شیعه در زمان علی‌(علیه السلام) ، معنی لغوی قدیمی را که در سوره‌های قصص و صافات آمده است، داشت:
و دخل المدینة علی حین غفلة من أهلها فوجد فیها رجلین یقتتلان هذا من شیعته و هذا من عدوّه فاستغاثه الّذی من شیعته علی الّذی من عدوّه فوکزه موسی فقضی علیه19.
و إنّ من شیعته لإبراهیم.20
کلمة شیعه در این دو آیه و آیات دیگر از این دست، به معنای فرقه‌ای از پیروان و انصار است؛ آنهایی که موافق رأی و روش کسی یا گروهی عمل می‌کنند. مردی که شیعة موسی بود، فردی از بنی اسرائیل بود و مردی که از دشمنان موسی بود، از مصریان بود.
به این طریق مفسّران قدما، که تفسیر را از فقهای اصحاب نبی گرفته‌اند، این آیه را که «ابراهیم شیعة نوح بوده است»، به معنای پیرو سنّت، راه و رأی او و متدیّن به دین او گرفته‌اند. همان‌گونه که دستة دیگر از مفسّران نیز می‌گویند که شیعة علی(علیه السلام) در زمان خلافت او، همان اصحاب او بودند که با او بیعت کردند و پیرو رأی او شدند.
با این نظر، شیعه نبودن و بودن مساوی است با کسی که با او جنگیده است یا با او نجنگیده است. لفظ شیعه در زمان علی تنها منحصر به اصحاب او نمی‌شده است و برای معاویه نیز شیعیانی بوده که آنها افرادی از شام و دیگر شهرها بودند که از او پیروی می‌کردند».
طه حسین در ادامه گفته است:
«به این ترتیب در زمان علی(علیه السلام) ، لفظ شیعه به معنی معروف نزد فقها و متکلّمان در آن زمان نبوده، بلکه دلالت به معنی قریب آن می‌کرده است و در آن معنی در قیاس با همة دشمنان استعمال می‌شده است. نصّی قدیمی نمی‌شناسم که در آن لفظ شیعه به علی‌(علیه السلام) قبل از وقوع فتنه اضافه شده باشد. بنابراین برای علی(علیه السلام) قبل از وقوع فتنه، شیعه‌ای که نسبت به بقیة امت ظاهر و ممتاز باشند، نبوده است».
او اضافه کرده است:
«و به طور کلّی می‌توان گفت که برای علی‌(علیه السلام) شیعه‌ای ممتاز از امت، قبل از فتنه وجود نداشته است که فقها و متکلّمان در اثنای حکومت او بشناسند»21.
بنا به آنچه طه حسین بیان کرده، بعضی اشکالات وارد است:
اوّلاً، گفتة او که، شیعه به معنی دقیق نزد فقها، متکلّمان و مورّخان در زمان زندگی علی‌(علیه السلام) یافت نمی‌شود و بعد از وفات او به مدّت کمی پیدا شده است، خالی از تأمّل نیست. حقیقت مطلب این است که شیعه به معنی واقعی در زمان رسول خدا(صلی الله علیه واله) پیدا شد و بزرگان صحابه، خود را به امامت امیرمؤمنین‌(علیه السلام) معتقد می‌دانستند. به علاوه آن دسته از احادیث نبوی که در آن به فضیلت شیعیان امام‌(علیه السلام) و منزلت و کرامت آنها نزد خدای متعال اشاره شده، مؤیّد این حقیقت است.
ثانیاً، او بیان کرده که در نصوص قدیمی، قبل از وقوع فتنه، نسبت شیعه به علی‌(علیه السلام) وجود نداشته است. امّا ما تعدادی از نصوص نبوی را که در آن لفظ شیعه به امام علی‌(علیه السلام) اضافه شده و پیروان امام‌(علیه السلام) و صفات کریمه‌ای از آنها را بیان کرده است، نقل کردیم. فقط می‌توان گفت که ایشان تحقیقی از مصادر حدیث نکرده است تا از آن مطلع شود.
ثالثاً، او ذکر کرده که برای امام‌ (علیه السلام) شیعة خاص و متمایزی قبل از فتنه و بعد از آن و در اثنای خلافت ایشان نبوده است و این نیز جای تأمّل دارد. برای امام‌(علیه السلام) شیعیان مشخّصی وجود داشت و آنها از بزرگان اسلام و مشاهیر صحابه مثل صحابی جلیل القدر، عمّار بن یاسر، ابوذر، حجر بن عدی، میثم تمّار، رشید هجری و غیر آنها بودند که سید محسن عاملی در دایرةالمعارف خود ـ اعیان‌الشیعه ـ اسامی آنها را بیان کرده است و بیشتر آنها با امام علی‌(علیه السلام) در واقعة صفّین بودند؛ از انصار هشتاد و هفت نفر، از آنهایی که در بیعت رضوان حاضر بودند نهصد نفر و مجموع صحابه‌ای که با او بودند، دو هزار و هشتصد نفر. بنابر آنچه عاملی ذکر کرده، در واقع برای امام‌(علیه السلام) شیعیانی متمایز و معروف به ولایت او وجود داشته است.
6. برنارد لویس: نظر برنارد لویس مستشرق در این باره چنین است:
«تأسیس شیعه بعد از کشته شدن امیرالمؤمنین‌(علیه السلام) و شهادت امام حسین‌(علیه السلام) بوده است و این دو نفر، در پیدایش تشیع انقلابی به رنگ مهدویّت تأثیر داشته‌اند».
این رأی هم موثّق نیست؛ زیرا همان‌گونه که ما اشاره کردیم، تشیع در زمان رسول خدا(صلی الله علیه واله) ظاهر شد و انتشار آن در زمان خلافت امیرمؤمنین‌(علیه السلام) بود. مردم عدالت او و بی‌رغبتی‌اش به لذّات دنیا و بنای او را در مصلحت عامّه دیدند. احاطة کاملش به جمیع علوم و معارف، او را مبدل به مدرسة درخشانی کرد؛ مملوّ از چیزهایی که انسان با آن ارتقا می‌یافت. امام علی‌(علیه السلام) به بیشتر مسلمانان ثابت کرد که وارث کمالات و علوم انبیا(علیه السلام) است.
مالک اشتر خطاب به مردم می‌گوید:
ای مردم، این [امام علی‌(علیه السلام) ] وصی اوصیا و وارث علم انبیا است22.
همچنین از مهم‌ترین اسباب در انتشار تشیع و اشاعة آن در بین مسلمانان، شهادت ریحانة رسول‌الله‌(صلی الله علیه واله)، امام حسین‌ (علیه السلام) بود؛ کسی که بر طاغوت زمانش ـ یزید بن معاویه ـ خروج کرد تا با این کار، حکومت قرآن و عدالت اسلام را برقرار کند؛ خیرات خدا را بین فقرا و بدبختان جهان انتشار دهد؛ به تمام عوامل شکست و تخلّف در عالم عربی و اسلامی پایان دهد و در این راه و به خاطر هدف مقدسش، به ‌صورت وحشتناکی ـ که تاریخ نمونة آن را در قساوت به خود ندیده است ـ به شهادت رسید و از ترس آن، وجدان عالمی متزلزل شد و بیشتر مردم با حسرت و اندوه به تشیع و ایمان به مبادی اهل‌بیت(علیه السلام) گردن نهادند.

پى‏نوشت‏ها:

1. مجمع الزوائد، ج 9، ص 131؛ کنوز الحقائق، ص 188، الاستیعاب، ج 2، ص 457.
2. صواعق المحرقة، ص 93؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 131.
3. کنوز الحقائق، ص 92.
4. همان، ص 82.
5. الصواعق المحرقة، ص 96.
6. الدرّ المنثور.
7. همان.
8. طبقات الشیعة، فضائل الشیعة.
9. المقالات و الفرق،ص 15.
10. فرق الشیعة، ص 15.
11. الزینة ورقة، ص205.
12. الزینة ورقة، ص 205؛ والاختصاص، ص 6.
13. أصل الشیعة و أصولها.
14. زندگی امام صادق(علیه السلام) ، ج 7، ص 181.
15. العبر.
16. الفصل فی الملل والنحل، ج 2، ص 80.
17. الفرق المتفرقة بین أهل الذیغ والزندقة، ص 6.
18. الفهرست، ص 175.
19. سورة قصص، آیة 15.
20. سورة صافات، آیة 83.
21. الفتنة الکبری، ص 603، ج 2، ص 601.
22. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 151.

منبع: ماهنامه موعود
نويسنده:باقر شریف القریشی

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:31 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ



کوفه و شيعيان

تاسيس کوفه:

شهر کوفه در سال 17 ه.ق در حدود سه سال پس از خلافت عمر بن الخطاب در مدينه تاسيس شد پس از پيروزي هاي مسلمين در جنگهاي قادسيه در سال 15 ه خليفه به سعد بن ابن وقاص فرمانده ارتش اسلام در عراق دستور داد تا در آنجا بماند. از اينرو سعد ارتش هاي عرب را در سرزمين تازه مفتوح شده پايتخت ساساني مدائن مستقر گردانيد ولي اين مکان به دليل شرايط محيطي و آب و هوائي نامناسب و کمبود مراتع، رضايت بخش نبود. پس از آن سعد با همکاري سلمان فارسي و حذيفه بن يمان فلاتي را که کنار غربي فرات بود. برگزيدند و دستور داد که چادر زنند و اين شروع کوفه بود. از فرمان عمر بن الخطاب به سعد بن ابي وقاص که فرمان مي دهد براي مسلمين محلي جهت مهاجرت و نيز مرکزي براي اداره جنگ انتخاب کن آشکار مي گردد که در انديشه عمر کوفه معني يک پادگان شهري را مي داد که گروهها در آن اقامت کنند و در کمال آمادگي در وقتي که لازم باشد در دسترس باشند. در کوفه تعداد افرادي که از نواحي دور دست آمده بودند در حدود پانزده هزار تا بيست هزار نفر بودند که ساخت و ترکيب قبيله اي فوق العاده ناهمگوني داشتند. سعد ناچار راه حلي براي تقسيم آنها به طوائف و يا قبايل فردي طبقه بندي وسيع تري با عنوان اعراب شمالي (نزاري) و اعراب جنوبي (يمني) پيدا کرد؛ و سپس به هفت گروه تجديد سازمان کرد که اين گروهها بر اساس نسب و قوم خويشي انجام گرفت که اين گروه بندي از قبائل مدت نوزده سال ادامه داشت و تا زماني که علي عليه السلام به کوفه آمد و تغييرات ديگري در آن داد. عمر به کوفه علاقه زيادي داشت و آنرا برج اسلام يا قبة الاسلام و مردم آن ديار را سرور مسلمين يا رأس اهل الاسلام توصيف مي کرد، او همچنين عمار بن ياسر را به عنوان والي و عبدالله بن مسعود را به عنوان نائب و جانشين او برگزيد.

کوفه پايگاه فعاليت شيعيان:

از زماني که علي عليه السلام در سال 36 ه. ق به کوفه نقل مکان کرد و يا حتي زودتر از آن، اين شهر مرکز اصلي نهضتها، الهامات، اميرها و بعضي اوقات کوششهاي هماهنگ شيعه شد.
بسياري از حوادث آشفته که تاريخ صدر تشيع را مي سازد در کوفه و يا حوالي آن واقع شد، حوادثي چون تجهيز قواي علي عليه السلام براي جنگهاي جمل و صفين، انتخاب و کناره گيري امام حسن عليه السلام از خلافت، قيام حجر بن عدي الکندي، قتل عام امام حسين عليه السلام و يارانش، نهضت توابين و قيام مختار از جمله اين حوادث است. اهالي کوفه اولين کساني بودند که با هدايت مالک اشتر با علي عليه السلام بيعت کردند حمايت اين گروه به عنوان تهديدي جدي براي امويان و همچنين قريش نمايان مي شد.
مکيان به سوي بصره که ديگر اردوگاه نظامي بود حرکت کردند تا حمايت قبيله اي را در آنجا بسيج کنند از اين رو علي عليه السلام هيچ انتخاب ديگري جز ترک مدينه به سوي عراق و اعتماد بر حمايت کوفيان نداشت ايشان با هزار نفر از مدينه وارد کوفه شدند. آنان قسمت اعظم ارتش را در جنگ جمل تشکيل مي دادند تا اينکه هم پيماني مکي -بصري شکست خورد و علي عليه السلام بصره را به خوبي تحت سيطره خود درآورد. رهبراني چون مالک اشتر، حجربن عدي با پيروانش ستون فقرات حاميان علي عليه السلام را تشکيل مي دهند.
و هسته اصلي شيعيان کوفه مي باشند. از طرف ديگر نيرومندترين رهبران طائفه که خود را بر پايه توانايي قبيله اي ساخته بودند علاقه زيادي به علي عليه السلام نشان نمي دهند و تعارض شديد بين اين دو گروه شکل مي گيرد. رهبران شيعيان بر علي عليه السلام فشار مي آوردند که با معاويه بجنگد، از طرف ديگر اکثر رهبران طائفه اي تمايلي به جنگ با معاويه از خود نشان ندادند و با روح بي تفاوتي به صفين رفته و با نشاط و شادماني فراوان از صلح پيشنهادي بوسيله پيمان حکميت استقبال کردند. از طرف ديگر مساوات و رعايت عدالت در تخصيص حقوقها در بين افراد و رؤساي قبايل براي اشراف قبايل توهين آميز تلقي مي شد از همين روي از علي عليه السلام کناره گرفتند. در خطبه 27 نهج البلاغه امام علي عليه السلام در خطاب با مردم کوفه چنين مي فرمايد: « بدانيد که من شما را شب و روز و آشکارا و پنهان براي مبارزه با اين قدم (شاميان) خواندم و گفتم به جنگ با آنها پيشدستي کنيد پيش از آنکه ابتکار جنگ به دست آنها افتد. به اختلاف خود مشغول شديد تا دشمن بر شما شبيخون زد، جاي بسيار شگفتي دارد! بخدا سوگند که دل از اندوه آب مي شود و غم و غصه هجوم مي آورد وقتي مشاهده مي شود که آنها در راه باطل چنين اتحاد محکمي دارند و شما در راه حق اينطور متفرق و دور از هم هستيد. رويتان سياه باد و دلتان غمگين و آزرده باد که چه به رايگاه هدف دشمن قرار گرفتيد. در تابستان به جنگ دعوت کردم گفتيد باشد که شدت گرما فرو نشيند و در زمستان به اينکارتان خواندم اظهار کرديد که اکنون موقع طغيان سرماست و صبرکن تا سردي فروکش کند... .

منبع: کتاب شيعه شناسي / تاريخ و جغرافياي شيعه

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:31 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ



زندگی نامه شیخ محمدجواد انصاری در سال 1320 هـ ق برابر با 1281 هـ ش در شهر همدان در خانواده ای روحانی متولد شد. پدرش حاج ملافتح علی همدانی، از علما و فضلای همدان بود، اگر چه اصلیت او و زادگاهش شیراز بود ولی به علت تبلیغ دین و برنامه های ارشادی و مذهبی مأموریت به همدان پیدا کرد و همانجا ماند! مادرش ماه رخسارالسلطنه از بستگان ناصرالدین شاه و از زنان وارسته و شایسته ای بود که بعدا فرزندان آقای محمدجواد انصاری که پدر و مادرشان را از دست دادند، تحت کفالت این زن بودند و همیشه از او به نیکی و بزرگی یاد می کردند! دوران جوانی:
از سن هفت سالگی، دروس حوزوی، صرف و نحو را نزد پدر بزرگوارش خواند و با وجود مشکلات جسمانی که تا 12 سالگی دامنگیرش بود، به لحاظ هوش زیاد و استعداد فراوان تحصیلات خود را دنبال کرد. 12 ساله بود که پدرش فوت کرد و از همان موقع فقه و اصول و بعضی کتب فلسفی مثل منظومه سبزواری و اسفار را نزد علمای بزرگ همدان چون: آیت الله میرزاعلی خلخالی، حاج سیدعرب، حاج آقاعلی شهیدی، آقامحمداسماعیل عمادالاسلام و رشته های طب خمسه یونانی و زکریای رازی و علم معرفة النفس و درس اخلاق را در محضر حاج میرزاحسین کوثر همدانی برادر حاج آقارضا واعظ معروف، کسب تحصیل کرد و در همان سنین جوانی، صاحب قوه استنباط شد و 24 سالگی به اجتهاد رسید. بعد از تأیید مرتبه اجتهاد ایشان توسط علمای همدان و به تشویق آنان به قم عزیمت کرد و آنجا در درس حضرت آیةالظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری، حاضر شد. با وجود اینکه حضرت آیةالله به او میفرمایند که شما نیازی به تحصیل در قم ندارید و برگه اجتهاد ایشان را تأیید می کنند، معذلک مرحوم انصاری چند سال در خدمت آن بزرگوار ماند و به توسط آقای حاج شیخ عبدالکریم خدمت آقاسیدابوالحسن اصفهانی می روند و ایشان هم اجتهاد او را تأیید کردند. اجتهاد ایشان مورد تأیید بزرگانی چون آیت الله محمدتقی خوانساری و قمی بروجردی شد. شیخ محمدجواد، در همان حوزه با رهبر کبیر انقلاب و آیت الله آخوند ملاعلی معصومی آشنا شد و با آیت الله حاج سیدمحمدرضا گلپایگانی (مرجع تقلید) هم مباحثه کرد.

احوالات باطنی (دوران بیقراری):

این انقلاب درونی از آنجا شروع شد که طلابی که در درس او حاضر می شدند، برایش خبر آوردند که عارفی شوریده حال در لباس اهل علم به همدان آمده و عده ای دور او جمع شدند، ایشان وظیفه خود می بیند که برود و او را ارشاد کند و چون وارد آن مجلس می شود حدود 2 ساعت برای جمع صحبت می کند که غیر از راه شرع، راه دیگری نیست و اگر باشد، انحراف محض است ولی در همین موقع، آن پیر روشن ضمیر نگاهی نافذ به او می کند و با زبان حال به او می گوید: شیخ جواد، تو هنوز طعم عشق الهی را نچشیده ای! به ناگاه تحولی عظیم در روح بزرگ او پدیدار می شود و رشچه ای از نور رحمت خدایی بر سینه اش و جرقه ای از عشق الهی بر قلبش می تابد و از او عاشقی بیقرار و عارفی بی تاب و موحدی ناب می سازد از این جا به بعد است که دیگر عشق، راهبر او می شود. او دیگر نمی توانست تنها به درس و بحث مشغول باشد، کم کم از مردم و فضلای همدان کناره گرفت و دائم به دنبال راهبر و راهنمای باطنی می گشت، دائما به حرم حضرت معصومه می رفت و با خدا ساعتها راز و نیاز و التماس می کرد، بارها و بارها در شبهای سرد و روزهای گرم، در بیابانها و در خلوت بسیار از خدا، گمشده اش را می خواهد، و بعد آخر کار به پیامبر اکرم رحمة للعالمین متوسل می شود که سرانجام برای او فتح باب می شود و این چنین می شود که هم خودش و هم مرحوم قاضی رحمةالله علیه و هم شاگردانشان می گویند: ایشان در این راه استادی نداشته و توحید را مستقیما از خدا گرفته است. مرحوم انصاری همدانی، سالیان درازی در بیقراری و عشق به خدا سوخت و سوخت. مورد تکفیر بعضی از بی خبران قرار گرفت و مذمت زیادی شد تا جائی که حاج شیخ عبدالکریم حائری، استاد بزرگوارش به او فرمود: حالاتت را کتمان کن. تاریخ دقیق تحول او در اثر دیدار با آن سید شوریده حال معلوم نیست، ولی ظاهرا حدود 28 تا 30 سالگی ایشان بوده، که دوران التهاب ده تا دوازده سال طول می کشد و حدود 40 سالگی ایشان به آرامش می رسند.

شاگردان شیخ:

ایشان بعد از سالها سلوک و سیر در راه خدا و تمام مراحل عرفان تا فناء فی الله، در مسائل شرع هم بسیار رعایت و تمام توصیه ایشان به شاگردانشان، اول رعایت حریم شرع و واجبات بود. او فقط در جوانی تدریس دروس حوزوی داشت و در سالهای بعد، محفل و مجلس ایشان مخصوص افرادی بود که می خواستند از دریای عشق الهی، سیراب شوند و این تنها خاص شاگردانش نبود، بلکه هر کسی را به اندازه سعه وجودیش، سیراب می کرد حتی علما و بزرگان و مراجع به خدمتشان می رسیدند و دستورالعمل از ایشان می خواستند، بی سواد و باسواد، طلبه و تاجر، جوان و پیر! و به این ترتیب، ایشان در اثر عنایت الهی، مرجع مراجع بود البته به اهل علم بسیار احترام می کرد و رفقایشان را تشویق به کسب علم می کرد و بسیاری از شاگردان ایشان، از اهل علم بودند. او میفرمود: علما کمتر اشتباه می کنند و کمتر گول می خورند. اینها را بهتر می توان ارشاد کرد و دستگیری نمود، چون شرع مقدس به دست آنهاست.

از میان شاگردان برجسته ایشان:

1- آیةالله علامه سیدمحمدحسین حسینی طهرانی
2- آیةالله شهید دستغیب
3- آیت الله حسنعلی نجابت
4- آقای حاج غلامحسین سبزواری
5- مرحوم آقای حاج اسماعیل دولابی
6- حجةالاسلام حاج سیدعبدالله فاطمی
7- مرحوم حاج محمدحسن بیاتی

وفات:

سرانجام در روز 19 اردیبهشت سال 1339 هـ ش برابر با 2 ذی القعده 1379 ق دفتر حیات طیبه این عارف شوریده بسته شد. جنازه او را از همدان به قم منتقل و در قبرستان علی بن جعفر به خاک سپردند. سن ایشان در موقع وفات 59 سال بود.

شرح حال زندگانی انصاری همدانی (سوخته)

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:31 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ



قم و شیعیان در ميان نخستين ساکنان عرب قم(يعني همان اشعري ها که کم کم به قمي شهرت يافتند)(1) شمار زيادي به عنوان صحابي ائمه در کتب رجالي شيعه، شناسانده شده اند.(2)
شاهد مهم بر پيوند مردمان اين شهر با امامان، روايات بيشماري است که در فضيلت قم و اهالي آن در کتب حديث، نقل شده است. اين روايات، به اندازه اي است که مي تواند به راحتي اهميت اين شهر را در نگاه امامان نشان دهد. در رواياتي از قول امام صادق -عليه السلام- قم به عنوان ملجأ و پناهگاه شيعيان، شمرده شده است. اين مطلب، بسيار طبيعي به نظر مي رسد.(3) با توجه به دوري قم از مرکز خلافت و نيز رواج تشيع در آن، به راحتي مي توانسته، پناهگاهي براي ياران ائمه باشد. به عنوان نمونه، زماني که يوسف بن عمر، محمد بن علي کوفي را که از موالي خاندان اشعري است به قتل مي رساند، عبدالرحمان فرزند او، همراه فرزندش خالد از کوفه به قم عزيمت کرده و در روستاي برق رود سکونت مي کنند.(4) در روايت ديگري از امام صادق - عليه السلام- آمده: قم بلدنا و بلد شيعتنا(5) و در روايت ديگر آمده: و ان لنا حرما و هو بلده قم(6) و باز آمده اهل قم،انصارنا(7) همچنين، از شيعيان خواسته شده که در موقع شيوع فتنه هاي بني عباس به کوفه و نيز به قم و حوالي آن بروند، چه را که في قم شيعتنا و موالينا.(8) در رايت ديگري قم به نام کوفه صغيره (9) ناميده شده است. طبيعي است که اين ارتباط در نخستين دوره ي خود در دوران امامت امام باقر -عليه السلام - محدود بوده اما به مرور گسترده مي شده است. از امام عسکري - عليه السلام - نقل شده است که براي آنها و مردم آبه، نامه نوشته و براي آنان آرزوي هدايت الهي کرده اند.(10) از امام جواد - عليه السلام - نيز در پاسخ نامه علي بن مهزيار، نامه اي نقل شده که آن حضرت از گرفتاري مردم قم، آگاه شده و دعا فرموده است که خداوند، مردم قم را از اين گرفتاري آزاد گرداند.(11) و نيز بنا به نقل حسن بن محمد قمي «ديگر از مفاخر ايشان آنک رضا - عليه السلام - در حق زکريا بن آدم بن عبدالله بن سعد اشعري فرموده است که حق سبحانه و تعالي بلا از اهل قم بگردانيده است به سبب وجود زکريا بن آدم چنانچه بلا از اهل بغداد به قبر موسي بن جعفر - عليهما السلام- بگردانيد. »(12) نيز گفته شده است که جمعي از مردمان ري نزد امام صادق - عليه السلام- آمدند و گفتند: ما از مردم اهل ري ايم. حضرت فرمودند: مرحبا برادران مرا از اهل و مردم قم. باز مردم ري سخن خود را تکرار کردند و امام نيز مجددا فرمايش خود را تکرار کرد. سپس فرمود: خداي را حرمي است و آن مکه است و رسول خدا را حرمي است و آن مدينه است و اميرالمؤمنين - عليه السلام - را حرمي است و آن کوفه است و ما را حرمي است و آن شهر قم است. زود باشد که به شهر قم زني را از فرزندان من فاطمه نام دفن کنند و هر کس که زيارت او دريابد به بهشت شود.(13)
همچنين نقل شده است که حسين بن روح، يکي از نواب امام زمان - عليه السلام - به گروهي از فقهاي قم، «کتاب تأديب» را فرستاد. آنگاه از آنها خواسته است که ببينند، چه مقدار با مطالب آن مخالفند. آنها پس از مطالعه، اظهار داشته اند که تنها دريک مورد جزئي نظر ديگري داشته اند.(14) اين روايت نشان مي دهد که تفکر شيعي قم مبناي اساسي براي تشيع مقبول بوده است. از روايات ديگري، چنين بدست مي آيد که آنها با حضرت رضا -عليه السلام- رفت و آمد داشته اند.(15) همچنين آمده است که آنها، اولين کساني بوده اند که براي ائمه - عليهم السلام- خمس فرستاده اند.(16) سر جمع چهل و سه روايت در فضيلت شهر و مردمان قم نقل شده است.(17) در يکي از مصادر اهل سنت نيز آمده است که ابوموسي اشعري از علي - عليه السلام- در مورد بهترين مناطق در موقع فتنه پرسش کرد، امام علي -عليه السلام- در پاسخ، منطقه جبل را ذکر کرده و پس از آن، خراسان و در نهايت، منطقه قم را بهترين محل معرفي کرده جايي که در وقت فتنه بهترين جايهاست و يخرج منها انصار خير الناس أبا و أما است.(18) در روايت ديگري نيز آمده است: لولا القميون لضاع الدين(19) اگر قمي ها نبودند، دين از بين مي رفت. کشي هم رواياتي در باب آمدن عمران و عيسي، فرزندان عبدالله قمي، نزد امام صادق - عليه السلام- نقل کرده است.(20) درنقلي ديگر نام قم نيز در ميان شهرهاي است که برخي از شيعيان آنها موفق به ديدار امام مهدي - عليه السلام- شده اند. (21) نامه ي امام عسکري - عليه السلام - به مردم قم و آبه نيز از شواهد اين ارتباط به حساب مي آيد.(22) در نقلي آمده است که وقتي امام عسکري - عليه السلام - رحلت کرد و فد وفد من قم و الجبال وفود بالاموال التي کانت تحمل علي الرسم و العاده.(23) اين نقل به خوبي رفت و شد ميان مردم قم و جبال را نزد امام عسکري - عليه السلام- نشان مي دهد.
به هر روي اين فضائل تا آن اندازه بوده است که يکي از عالمان شيعه، در همان قرون نخست کتابي با نام کتاب فضل قم و الکوفه نوشته است.(24) گفتني است که طبق اخباري که درستي آن روشن نيست، امام رضا - عليه السلام- در سفر به مرو از قم گذشته اند. مدرسه ي رضويه قم واقع در خيابان آذر يادگار محل اقامت آن حضرت در قم دانسته شده و هنوز بر فراز ديوار آن نوشته اي که اين نقل را آورده به چشم مي خورد. ايضا محلي در جمکران قم به عنوان قدمگاه حضرت مهدي - عليه السلام - وجود دارد که بر اساس نقلي منسوب و مربوط به اواخر قرن چهارم هجري مي شود. اين مکان در اين زمان به صورت مسجدي بزرگ درآمده و هر شب چهارشنبه و جمعه گروه زيادي از شهرهاي مختلف براي خواندن نماز در آن، به اين شهر سفر مي کنند.

پي نوشت ها:

1- روضات الجنات، ج 2 ص 180.
2- نک: رجال النجاشي. شيخ قوام اسلامي در کتاب قم و قميين، نام محدثان قم را يک جا، فراهم آورده است. وي از ميان آنها، صحابيان امامان را نيز يادآور شده است. همچنين ناصرالشريعه در تلاشي مشابه، اسامي محدثان قمي را در تاريخ قم ذکر کرده است. و در صفحات 168، 169، 176، 182، 192، 194، 195، 199، 202 آن کتاب به اسامي قمي هائي که صحابي ائمه - عليه السلام- بوده اند، اشاره کرده است.
3- بحارالأنوار، ج 60، صص 214، 215، 217. تاريخ قم، ص 99.
4- رجال بحرالعلوم، ج 1 ص 331.
5- سفينه البحار، ج 2، ص 447.
6- همان مدرک، ص 446؛ نقض، ص 196.
7- بحار، ج 60 ص 214.
8- سفينه البحار، ج 2، ص 446.
9- مجالس المؤمنين، ص 83.
10- الکني و الالقاب ، ج 3، ص 87. چنانکه در روايت ديگري، براي آنها طلب مغفرت کرده اند. سفينه البحار، ج 1 ص 55.
11- مجالس المؤمنين، ج 1 ص 422.
12- تاريخ قم، ص 278.
13- تاريخ قم، ص 215.
14- الغيبه ، ص 240، 227.
15- سفينه البحار، ج 2 ص 447.
16- قم و قميين، ص 38.
17- همان، صص 38 - 40.
18- مختصر البلدان، صص 263 - 264.
19- تاريخ قم، ص 52.
20- رجال الکشي، ص 332، 333.
21- کشف الغمه، ج 2، صص 533-532.
22- بحارالانوار، ج 50، ص 317.
23- کمال الدين و تمام النعمه، ص 476.
24- رجال النجاشي، ص 177.

منبع: تاريخ تشيع در ايران

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:31 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ



آشنایی با آیت الله حاج آقارحیم ارباب اصفهانی

ولادت

در سال 1297 هـ ق در قریه «چرمهین» اصفهان و در خانه حاج علی پناه (ارباب حاج آقا) پسری به دنیا آمد که نام او را «رحیم» برگزیدند.

خاندان

پدر آقا رحیم، حاج علی پناه، مشهور به ارباب حاج آقا (فرزند عبدالله مشهور به ارباب آقا) فرزند حاج علی پناه فرزند ملا عبدالله شیرانی بود. آقا رحیم در خانواده ای رشد کرد که افرادی باسواد، اهل شعر و ادب و تاریخ بودند. پدر ایشان در شعر، تخلص «لنگر» داشت و سال ها با عمان سامانی و دهقان سامانی و ملا محمد همامی و دیگر شعرای معاصرش جلسات شعر داشت. آقا رحیم نیز بیش تر اشعار فارسی حافظ و مولانا و شعرای عرب را که حفظ داشت، از دوره کودکی خود و از طریق شنیدن از زبان پدر و عمویش بوده است. آقا رحیم ارباب بزرگ ترین فرزند خانواده اش بود. وی دو برادر و یک خواهر داشت. یکی از برادرانش، عبدالله ارباب (1298 ـ 1379 هـ ق) استاد بزرگ خط نسخ بود و قرآن و کتاب های دعا را با این خط می نوشت. دومین برادر وی، حاج عبدالعلی ارباب (1304 ـ 1384 هـ ق) بود. او مردی باسواد و اهل کمال بود که مخارج خانواده به همت وی تأمین می شد. هر دو برادر آقا رحیم از وی کوچک تر بودند، و پیش از او وفات یافتند. اجداد آقا رحیم ارباب از اعیان دهاقین و مشاهیر نجبا و بزرگ زادگان قریه چرمهین از قرای معروف روستای لنجان اصفهان و صاحب مال و ثروت بودند و بدین سبب به لقب ارباب خوانده می شود. پدر و عمویش (ارباب حاج حسن) از ستم بختیاری ها گریخته... به شهر آمدند که تظلم کنند؛ اما چه نتیجه که حاکم، خود فاسدتر از آن ها (بختیاری ها) بود و به ناچار برای همیشه در اصفهان و ـ در محله باغ همایون سابق و باغ تختی امروزی ـ ساکن شدند و محل سکونت آن ها چهار خانه تو در تو بود که چهار طرف این خانه ها اتاق وجود داشت، و هشت خانوار که حدود شصت نفر بودند در صلح و صفا و آرامش می زیستند...».

تحصیلات

آقا رحیم ارباب، ادبیات فارسی و بخشی از صرف و نحو را در کودکی، نزد ملا محمد همامی، در «چرمهین» خواند. وی در اصفهان، بقیه مقدمات و سطوح را نزد حاج میرزا بدیع (متوفا: 1318 هـ ق)، قوانین اصول را نزد علامه آیت الله آقا سید محمدباقر درچه ای (متوفا: 1342 هـ ق) و خارج اصول فقه را نزد سید ابوالقاسم دهکردی و حاج آقا منیر احمدآبادی (متوفا: 1342 هـ ق) آموخت. فلسفه، هیئت و ریاضیات را نزد جهانگیر خان قشقایی و آخوند ملا محمد کاشی فراگرفت. وی 4 سال به فراگیری اسفار نزد حاجی ملا اسماعیل درب کوشکی پرداخت. او برای ادامه تحصیلات، به عراق رفت و در درس میرزا محمد حسن شیرازی شرکت کرد، تا به مقام اجتهاد نائل آمد. او شوق فراوانی نسبت به فراگیری دانش داشت. خودش در این باره می گوید: «از اول شب آماده مطالعه کتاب های علمی می شدم و مطالعه طول می کشید تا شام حاضر می شد و لذت مطالعه کتاب، مهلت به صرف شام نمی داد و غذا سر می شد و گاهی مطالعه طول می کشید تا صبح می شد و بعد از تناول غذای شب و ادای فریضه صبح، در مجلس درس حاضر می شدم و با شوق علم آموزی اعتنا به کمبود خواب نداشتم». آقا رحیم ارباب از حیث تبحر در ادبیات، در زمان خود کم نظیر بودند. تمام اشعار سیوطی را در سن نود و چند سالگی از حفظ داشتند و نیز کتاب شرح منظومه ملا هادی سبزواری را، همین ملاهادی کتابی دارد در فقه به نام «نبراس» که هم نظم است و هم نثر و موضوع آن فلسفه احکام است.

استادان

استادان حاج آقا رحیم در اصفهان و نجف به شرح ذیل است:
1. حجت الاسلام و المسلمین ابوالمعالی کلباسی.
2. آخوند ملا محمد کاشی.
3. آیت الله سید محمد تقی مدرس.
4. آیت الله حاج سید محمد باقر درچه ای.
5. جهانگیر خان قشقایی.
6. آیت الله سید ابوالقاسم دهکردی (1272 ـ 1353 هـ ق).
7. میرزا بدیع درب امامی (متوفا: 1318 هـ ق).
8. حاج آقا منیر احمد آبادی (1269 ـ 1342 هـ ق).
9. آقا سید محمود کلیشادی (متوفا: 1324 هـ ق).

احترام به استادان

ارادت و عشق آقا رحیم به استادانش، به خصوص جهانگیرخان قشقایی و آخوند کاشی به حدی بود که نظیرش در کم تر کسی دیده شده است. وی در خدمت آن دو بزرگوار می ایستاد تا بگویند: آقا رحیم، بنشین! آن وقت با ادب در حضور آنان می نشست. نکته مهمی که در زندگی ایشان قابل توجه است و به عنوان اسوه پذیری از آیت الله ارباب می توان نام برد، این است که در مورد خدمت به استادش، جهانگیرخان این گونه بود که کلیه وسایل زندگی و خوراک ایشان را تهیه و غذای ایشان را آماده می کرد و حتی لباس های ایشان را با نهایت احتیاطی که طبیعت او بود، می شست؛ آن گاه اگر اجازه می داد از خدمتش مرخص می شد.

تدریس

او شرح لمعه تدریس می کرد. درس شرح لمعه ایشان آن قدر تطبیقی بود و شرح و بسط داشت که مطالب را استدلالی برای شاگردانشان می گفتند. آن کسانی که می رفتند درس ایشان و آن را یادداشت می کردند، از شرح لمعه آیت الله ارباب بیشتر از درس خارج دیگران استفاده می کردند؛ به طوری که کسی شش یا هفت سال به درس خارج حاج آقا رحیم ارباب می رفت، ادعای اجتهادش مقرون به دلیل می شد. چون در هر بحث فقهی، ایشان روایاتش را از بحار الانوار و یا کتب مشهور روایی که مستند فقه است، نقل می نمودند و یا نظر استادان فقه را با دلایل آن می گفتند. کتاب وسایل الشیعه از کتاب های جامع اخبار فقهی است، کانه ایشان آن روایات را حاضر الذهن داشتند و اقوال مختلف فقها را نقل می کردند، با شرح لمعه تمام اقوال را با شواهد روایی و شواهد آیات قرآن کریم، تفسیر، لغت، رجال، درایه آن کاملا بررسی می کردند. مصداق آن چه که به آن می گویند درس خارج.
حاج آقا رحیم ارباب، ابتدا در مسجد حکیم و سپس در مسجد «کرک یراق» تدریس می کردند. وی «فقه را از روی جواهر می گفتند و جواهر هم جلوی ایشان بود. در خارج فقه استنباطشان از روی جواهر آشیخ محمد حسین نجفی بود. فقه را از جواهر می گفتند و اصول را هم از فرائد.» او پس از آن که بیماری اش شدت یافت، در منزل تدریس می کردند. وی به تدریس، بیش تر از هر چیز دیگر اهمیت می دادند، در طول پنجاه سال کمتر مسافرت رفتند، حتی برای سفرهای زیارتی عتبات مقدس کربلا، نجف، مشهد و حج هم همان یک حج واجب را ایشان رفتند. ایشان درس را تعطیل نمی کردند و در احیای حوزه و تربیت شاگردانی که هر کدام از علمای این شهر (اصفهان) هستند، نهایت جدیت و کوشش را می نمودند.
آیت الله ارباب در سال 1320 جواهر و شرح تجرید علامه را در مسجد حکیم تدریس می کردند. وی معتقد بود تنها تدریس کافی نیست، علما و مجتهدین بر اریکه منبر بنشینند و به بیان مسائل شرعیه و اخلاقیات برای مردم بپردازند. یکی از شاگردان وی می گوید: در زمینه فلسفه، در حد اعلی بودند و به «حکیم» شهرت داشتند. آیت الله ارباب آخرین فروغ های فلسفه در اصفهان بودند. وی مدت ها درس فلسفه می گفتند، لکن بعدا تبدیل کردند به کلام. مانند«شرح تجرید» و هنگامی که به ایشان پیشنهاد می شود که شرح منظومه تدریس کنند، قبول نمی کنند و می فرماید: حاضرم شرایع الاسلام (فقه) بگویم. حکمت ایشان «متمایل به حکمت مشاء و حرف های ملاصدرا بود؛ به مطالب صدر المتألهین خیلی اهمیت می دادند. هر وقت حرف از حکمت بود، معمولا سخنان ملاصدرا یا محی الدین عربی اندلسی را مطرح می فرمودند، زیرا اینها استوانه های علمی ایشان بودند در حکمت و عرفان.

شاگردان

1. ملا محمد علی معلم حبیب آبادی (نویسنده مکارم الآثار) می گوید: «من هیئت را خدمت آیت الله ارباب می خواندم و مثل این که ایشان در کرات سیر کرده بودند، با وجود نداشتن ابزار و وسایل در آن زمان، چنان برای ما علم هیئت را ترسیم می نمودند که گویا می دیدیم و برای ما عینیت پیدا می کرد».
2. سید حسین مدرس هاشمی (متولد: 1290 هـ ق). وی هیئت را نزد آیت الله ارباب فرا گرفت. او درباره استادش می گوید: «خیلی به ادبیات بها می داد و اگر طلبه ای عبارتی را اشتباه می خواند، خیلی ناراحت می شد و برعکس، وقتی عبارت عربی را از نظر ادبی خوب می خواند، او را مورد تشویق قرار می داد».
3. سید مصطفی بهشتی نژاد.
4. سید محمد حسینی قهدریجانی.
5. شهید سید محمد حسینی بهشتی.
6. شهید محمد مفتح.
7. حاج سید محمدرضا خراسانی.
8. حاج میرزا علی آقا هسته ای.
9. سید محمد مبارکه ای.
10. حاج ملا رمضان املایی.
11. حجت الاسلام مقتدایی.
12. حاج آقا رضا بهشتی نژاد.
13. ملا هاشم جنتی (پدر آیت الله جنتی).
14. حاج آقا هدایت (اهل شهرضا).
15. حاج آقا مهدی امام (امام جمعه شهرضا).
16. آخوند نوری (اهل رهنان).
17. حاج آقا میرزا امام دهکردی.
18. حاج آقا مصطفی امام دهکردی.
19. آقای حسین علی راشد (سخنران معروف).
20. شیخ مرتضی شمس اردکانی.
21. حاج آقا کلباسی.
22. آیت الله ناصری اصفهانی.
23. جلال الدین همایی. وی هر وقت به اصفهان می آمد، فورا به خدمت آقای ارباب می شتافت و ایشان نیز به وی علاقه داشتند. آقا همایی «فقه» آیت الله ارباب را تماما می دانست. آقای همایی در این خصوص نوشته است: «این بنده حقیر افتخار دارد که سالیان دراز با ارادت صادق در خدمت ایشان آمد و رفت داشتم و مدت مدید از درس فقه، کلام، هیئت و نجوم از محضر مبارکشان بهره مند شده ام. آنچه درباره ایشان می نویسم مبتنی بر درایت است، نه روایت؛ از قبیل مشاهدات و امور یقینی است نه مسموعات و قضایای حدسی و تخمینی.
24. شهید مرتضی مطهری. آیت الله شیخ احمد فیاض می گوید: «مرحوم مطهری پیش حاج میرزا علی شیرازی و مرحوم ارباب ـ که در جنبه های حکمت و ریاضی و... قوی بودند و جامع ـ رفت و آمد می کردند و از ایشان استفاده ها می بردند، مرحوم ارباب به ایشان احترام می گذاشتند». شهید مطهری درباره حاج آقا رحیم ارباب گفت: «خدا حفظ کند آقای حاج آقا رحیم ارباب اصفهانی را، ایشان از علمای طراز اول ما در فقه و اصول و فلسفه و ادبیات عرب و قسمتی از ریاضیات قدیم می باشند؛ شاگرد حکیم معروف مرحوم جهانگیر خان قشقایی بوده اند و مثل مرحوم جهانگیر خان هنوز هم کلاه پوستی به سر می گذارند».

ویژگیهای اخلاقی

در خصوص ویژگی های اخلاقی حاج آقا رحیم ارباب باید گفت که وی مردی بود که جذبه معنوی اش، کوچک و بزرگ را به تکریم و تعظیم وامی داشت و سخنان کوتاه و پرلطفش هر کسی را به قبول و اطاعت ترغیب می کرد. همیشه با طمأنینه راه می رفت و چشم به سوی زمین داشت. ابتدا، از طریق صدا دیگران را می شناخت و بعد آنها را می دید. به اندک غذایی قانع بود، غذای اصلی او را لبنیات تشکیل می داد. اگر به مهمانی می رفت ساده ترین غذا را می خورد. عادت او، خوردن چند استکان چای بود. هرگز با هیچ کس، بچه و بزرگ، با لحن تند و خشن سخن نمی گفت و همه را با لفظ آقا یا خانم صدا می زد. او با بچه هایی که شلوغ می کردند، درشتی نمی کرد و با مهربانی برخورد می نمود. هر کس به ملاقات او می رفت، تا آن جا که توان داشت در تکریم و تعظیم او می کوشید و در مقابل او به پا می خاست. کم تر کسی دیده شده است که هنگام سخن گفتن از استادان خود و بزرگان گذشته و حال، تا آن حد احترام آمیز سخن گوید. وقتی از جهانگیر خان و آخوند کاشی حرفی به میان می آورد، درست مثل آن بود که هنوز در برابر آنان ایستاده است. آنها را عاشقانه می ستود. یک بار مرد ناپخته ای به ایشان گفت: حاج آقا! شنیده ام که مرحوم آخوند کاشی گاهی عصبانی که می شدند الفاظ تند و درشت بر زبان می آوردند. در پاسخ گفتند: از این بابت چیزی نمی دانم؛ ولی شما آیا از بزرگی مقام و علم آخوند چیزی نشنیده ای؟ گفت: چرا. گفتند: پس از آنها حرف بزنید.

جنبه علمی

مرحوم ارباب، از نظر علمی فوق العاده بود. مرحوم ارباب رفته بودند تهران برای معالجه. آقایی از علمای تهران، همراه پسرش به عیادت آن مرحوم می روند. همان جا، مشکل فلسفی را که سال ها دنبال حل آن بوده؛ ولی موفق به حل آن نشده بود، از مرحوم ارباب سؤال می کند. ایشان با همان حال مریضی و با آن کهولت سن، پاسخ وی را می دهد و سپس اشعاری را از منظومه، از حفظ می خواند. آن آقا به پسرش می گوید: این چنین باید درس خواند که هنوز اشعار منظومه از یادش نرفته است و مشکل مرا هم به آسانی حل کرد.

تألیفات

حاج آقا رحیم ارباب جزوه ای در علم هیئت نوشته بودند. از جمله آثار ایشان، حاشیه نویسی بر کتب مختلف علمی ـ فلسفی بود ـ به طوری که مطالب خلاف خود را در سطوری یادداشت و نظر خودشان را نیز می نوشتند. ایشان در این زمینه همانند مرحوم ابوالحسن شعرانی بودند که بر آثار دیگران حاشیه می زدند. آیت الله ارباب همراه آیت الله حاج میرزا علی آقا شیرازی، در تصحیح «تبیان» سعی فراوانی نمود. «مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی در جلسات متعددی که در هر هفته با حاج آقا رحیم داشتند؛ آن دو با هم گفت و گو می کردند و بقیه سراپا گوش بودند، خوب به یاد دارم که مدت های مدید، به هنگامی که مشغول تصحیح تبیان بودند، از بعداز ظهر تا غروب، دو نفری مشغول بودند و گاهی سید دیگری نیز بود که متأسفانه ایشان را به یاد نمی آورم. به هر حال، تبیان را صفحه به صفحه تصحیح کرده و به پیش می رفتند؛ تا پایان پذیرفت. این تفسیر شامل 76 جزء بود که در کتابخانه مرحوم آقا محسن اراکی بوده است که به دستور حاج میرزا علی آقا شیرازی از آن جا توسط استاد حسین عمادزاده به اصفهان ـ برای تصحیح و مقابله ـ برده می شود. از دیگر آثار این عالم فرهیخته، تعلیقات ریاضی در حواشی کتاب «منهاج معادن التجنیس» است که در نسخه عکسی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است.

توجه به فقرا و مستمندان

دکتر محمد باقر کتابی می گوید: وقتی که عازم سفر بیت الله بودم و جهت خداحافظی منزل آقای ارباب رفتم، به ایشان عرض کردم: آقا! آمده ام خداحافظی کنم، ضمنا یک مقدار پول در ذمه من هست که آمده ام خدمت شما بدهم. آقا دست در جیبشان کردند، مقداری پول درآورده و به من داده، فرمودند: آقا، چرا از فلان همسایه تان غافلید؟! این پول ها را با پو ل های خودتان روی هم گذاشته و بدهید به او. عوام و خواص به عدالت ایشان معترفند و کلیه طبقات مردم از بازاری، اداری، مقدسین و مجتهدین به ایشان ارادت دارند و اطلاق نائب امام برای ایشان صحیح است. هیچ گاه تاکنون از سهم امام اعاشه نکرده اند، اصلا سهم امام نمی گیرند، به مردم می گوید: خود شما بروید به مستحقین و طلاب سهم امام بدهید؛ چه لازم است که من بگیرم و به آنها بدهم.

وفات

آیت الله ارباب نزدیک به یک قرن زیست. این حکیم فرزانه در خصوص راز طولانی بودن عمر خود گفته است: «من هیچ وقت بدخواه کسی نبودم». وی در 18 ذی الحجه 1396 هـ ق مصادف با 19 آذر ماه 1355 هـ ش و در روز عید غدیر دارفانی را وداع گفت. بدن مطهرش را در تخت فولاد اصفهان، حوالی تکیه ملک به خاک سپردند.

سایت اندیشه قم، ردیف 857 علما و بزرگان شیعه

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:32 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ


پراكندگي جغرافيايي تشيع در دوره ايلخانيان در اين مقاله، با استفاده از منابع تاريخي و جغرافيايي، وضعيت پراكندگي جغرافيايي تشيع در ايران، ابتدا در دوره پيش از يورش مغولان و معاصر با آن و سپس در دوران ايلخانان تا سقوط آنها با تأكيد بر تحولات آن دوره¬ها بررسي مي گردد؛ با اذعان به اين نكته كه ساير منابع نيز در اين باره راهگشا مي¬باشند.
تشيع، يكي از دو جريان اصلي دين اسلام،[1] از ابتداي حيات آن به ويژه در ايران، با تهديدها وموانع گوناگوني مواجه بوده است. اما يورش مغولان به ايران زمين در ابتداي قرن هفتم هجري / سيزدهم ميلادي نقطة عطفي در زمينه گسترش و توسعه تشيع به شمار مي‌آيد. سيطرة مغولان بر بخش وسيعي از سرزمين‌هاي اسلامي و قتل خليفه عباسي، بزرگ‌ترين حامي مذهب سنّت،[2] و همچنين فروپاشي هيبت و شوكت خداوندان الموت (اسماعيليان)، مهم‌ترين رقيبان تشيع[3] اماميه، راه را براي گسترش بيش از پيش تشيع اماميه هموارتر كرد؛[4] به بيان ديگر، تشيع اماميه كه در جريان تكاپوهاي خود تا ميانه‌هاي قرن هفتم هجري / سيزدهم ميلادي روندي آرام و آهسته، اما رو به جلو در پيش داشت، از اين زمان به بعد آهنگي سريع‌تر به خود گرفت[5] و سرانجام با تشكيل حكومت شيعي صفوي (1135 ـ 907 ه / 1722 ـ 1501 م) به خواست تاريخي خويش دست يافت. پژوهشگران دربارة اين گسترش، ادله گوناگوني ارائه كرده‌اند كه از هدف اين بحث خارج مي‌باشد.[6]
اين مختصر بر آن است تا با بررسي منابع تاريخي و جغرافيايي موجود، پراكندگي جغرافيايي تشيع، در دوره‌هاي قبل و هم‌زمان با يورش مغولان و همچنين دوران سيطرة ايلخانان بر ايران زمين را ترسيم نمايد. در اين خصوص دو فرضيه مطرح است:
1ـ هم چنان كه در دوران ايلخانان، تشيع به عللي، نمود و گسترش چشمگيري يافت، در بعد جغرافيايي نيز توسعة قلمروهاي شيعي مفروض است؛
2ـ علي‌رغم گسترش و برجستگي تكاپوهاي شيعي دوران ايلخانان، در بعد جغرافيايي تحول چندان چشم‌گيري در گسترش قلمروهاي شيعي رخ نداد و تقريباً همان چهرة قبل با اندك دگرگوني تثبيت گرديد.
در خصوص معرفي مناطق شيعي در دوران ايلخانان ـ تا آنجا كه جست وجو شد‌ ـ تاكنون پژوهش مستقلي به زبان فارسي صورت نگرفته است؛ اگر چه عموم پژوهش گراني كه درباب تاريخ تشيع در اين دوران تحقيق كرده‌اند به اين مسئله اشاره‌هايي نموده‌اند؛ به عنوان نمونه، دكتر شيرين بياني در كتاب ارزشمند خود دين و دولت در ايران عهد مغول در ضمن بحث از تكاپوهاي شيعيان، به برخي نواحي شيعه مذهب نيز اشاره مي‌نمايد اما كاملاً اين پراكندگي را ترسيم نمي‌كند هم¬چنين نويسندة مقالة هفتم از كتاب تاريخ ايران از آمدن سلجوقيان تا فروپاشي دولت ايلخانان (پژوهش دانشگاه كيمبريج) با عنوان «دين در عهد مغول» تنها به نحوة تعامل جريان‌هاي مذهبي با هم و روند تكاپو و گسترش هر يك مي‌پردازد. نويسندة كتاب مسائل عصر ايلخانان نيز علي‌رغم دلبستگي به روند تكاپوهاي شيعي در راه گسترش، همانند دكتر بياني تنها به ذكر مهم‌ترين مناطق مي‌پردازد. هم¬چنين است وضع ساير پژوهش‌هايي كه مشاهده گرديد. به همين دليل پرداختن به اين مسئله لازم به نظر مي‌رسيد. نوشتة پيش‌رو، تلاشي در پاسخ به اين نياز مي‌باشد.
ابتدا بايد يادآوري كرد كه مراد از تشيع در اين بررسي، تأكيد بر نحله‌اي خاص از فرقه‌هاي شيعي نمي‌باشد، بلكه ناظر به تمام گرايش‌هاي شيعي در دوران مورد مطالعه است؛ به بيان ديگر، اين بررسي همة گرايش‌هاي شيعي، اعم از زيديه، اسماعيليه، اماميه و نيز گرايش‌هاي غالي را شامل مي‌شود. البته با اذعان به اين كه در اين بين، اسماعيليان، مهم‌ترين و برجسته‌ترين جنبش شيعي تا روزگار مورد بحث بودند كه موفقيت‌هايي ديرپا، چه در بعد سياسي و چه در بعد اجتماعي، در ايران به دست آوردند؛ به گونه‌اي كه در برخي از مهم‌ترين پايگاه هاي شيعي آن دوران، يا غلبه با اسماعيليان است و يا پيشينة حضور و فعاليت داعيان اسماعيلي در آنها ديده مي‌شود.
به هر رو، از بررسي گزارش‌هاي موجود اين نكته نمايان مي‌گردد كه تشيع نيز همپاي ساير نحله‌هاي مذهبي، در دوران مطالعه، تقريباً در سراسر ايران زمين گسترش يافته و براي خود پايگاه‌هايي تأسيس نموده است، اما بديهي است كه اين گسترش در برخي نواحي چشمگيرتر است؛ به عبارت ديگر، تكاپوهاي شيعي در بعضي مناطق به چند دليل با موفقيت بيشتري همراه بوده است. در اين مختصر تلاش خواهد شد علاوه بر بررسي كلي مناطق مختلف، مهم‌ترين شهرها و نواحي شيعي نيز معرفي شوند.

حاشية جنوبي درياي خزر و دامنه‌هاي البرز و آذربايجان

گزارش‌هاي موجود نشان مي‌دهد كه پيش و هم زمان با تهاجم مغولان به ايران، به دليل پيشينة فعاليت‌هاي داعيان اسماعيلي به رهبري حسن صباح و جانشينان وي (654 ـ 483 ه / 1256 ـ 1090 م)، نيمة شمالي ايران به ويژه «ولايت طبرستان و مازندران»[7] از مراكز مهم تشيع در ايران بوده‌اند. در واقع نيمه شمالي ايران همواره اهميت خاصي از لحاظ گسترش تشيع در ايران زمين داشته است. به اين معني كه از شهرهاي متعددي در اين منطقه نسبتاً گسترده مي‌توان نام برد كه در آنها گرايش‌هاي شيعي بر ساير نحله‌ها برتري داشتند.
تكاپوهاي شيعيان در «ولايات طبرستان و مازندران» پيشينة ديرپاتري در مقايسه با ساير مناطق ايران داشته است.[8] اين نواحي به دليل برخي شرايط جغرافيايي، سياسي و فرهنگي همواره مأمن گرايش‌هاي غير رسمي،[9] به ويژه در تاريخ ايران بوده‌اند؛ چه آن هنگام كه داعيان زيدي در اين نواحي به نشر افكار خويش پرداختند و چه آن زمان كه اسماعيليان در تلاش براي كسب قدرت به تبليغ دعوت خويش مشغول بودند، ساكنان نواحي شمالي ايران به آنها اقبال كردند.
با اين حال، برخي شهرها به عللي در مقايسه با ساير بلاد برجستگي بيشتري يافتند؛ از جملة اين شهرها ولايت رودبار و قلعة حصين آن «الموت»[10] بوده است. حسن صباح، داعي بزرگ اسماعيلي در ايران، با ورود و استقرار در همين قلعه (483 ه / 1090 م) توانست «دعوت جديدة»[11] خويش را گسترش دهد، البته پيشينة تكاپوهاي اسماعيليان در اين نواحي به گذشته‌هاي دورتر باز مي‌گردد.[12]
هم‌ چنين شهرهاي طالقان[13] طبرش[14] استرآباد[15] ساري،[16] ارم،[17] آمل،[18] دهستان[19] و رويان،[20] در زمرة مناطق مهمي به شمار مي‌رفتند كه در نواحي شمالي ايران عرصة تكاپوهاي فرقه‌هاي مختلف شيعي بود، اما اسماعيليان و پس از آنها زيديان برتر بودند. در واقع، اسماعيليان تنها نحلة شيعي صاحب قدرت نظامي در خور توجه، هم زمان با تهاجم مغولان بوده‌اند؛ هر چند زيديان نيز در اين نواحي با توجه به پيشينه حضور داعيان زيدي،[21] تا حدي نفوذ و محبوبيت داشتند.
در همين خصوص، گزارش‌هايي مبني بر رقابت و كشمكش بين زيديان و اسماعيليان تا سر حد جنگ و درگيري نيز در دست مي‌باشد.[22] همچنين نحله اماميه نيز دست‌كم از روزگار علويان طبرستان در اين ناحيه پيرواني داشته است.[23]
براساس گزارش‌هاي موجود يكي از اهداف و وظايف هولاكو خان، اولين ايلخان مغول (د:663ه / 1265م) در حمله به ايران بر چيدن قلعه‌هاي اسماعيلي و پايان دادن به هيمنه و شوكت خداوندان الموت بود[24] كه در اجراي آن موفق گرديد. به همين دليل انتظار مي‌رفت با پايان كار جانشينان حسن صباح، «باطني گري» نيز پايان يابد. اما چنين امري نه تنها محقق نگرديد، بلكه روايت‌ها از ادامة تكاپوهاي اسماعيليان در اين مناطق حكايت دارند.[25] در واقع با ويراني قلعه‌هاي اسماعيلي و از بين رفتن پايگاه‌هاي نظامي آنان، به عنوان مهمترين نحله شيعي در نواحي شمالي ايران، هم‌چنان مناطق شمالي ايران يكي از مراكز مهم شيعي در ايران دوران ايلخاني و پس از آن باقي ماند؛ به نحوي كه باز هم شهرها و ولايات متعددي دراين نواحي به عنوان مراكز شيعيان نام¬بردارند.
نواحي اشكور، ديلمان، طوالش، خركان، خستجان،[26] طالقان،[27] جرجان،[28] آمل، ساري،[29] و رودبار[30] در زمرة مناطق شيعي شمال ايران و در حاشيه جنوبي درياي خزر و دامنه‌هاي البرز مي‌باشند كه در منابع دوران بعد از يورش مغولان از آنها نام برده شده اپست. نكته حائز توجه در اين خصوص، كاسته شدن از اهميت اين نواحي در مقايسه با قبل و هم چنين تفوق تدريجي گرايش اماميه بر ساير فرقه‌ها در اين دوران مي‌باشد. اين نكته را مي‌توان از گزارش‌هاي موجود دريافت؛ به عنوان نمونه، اقبال مردم اين نواحي به سيد قوام الدين مرعشي، مؤسس سلسلة مرعشيان (د: 782ه / 1380م) كه مذهب اماميه داشت. [31]، جلوه‌اي از گرايش به تشيع اماميه مي‌باشد.
آذربايجان نيز يكي ديگر از نواحي ايران است كه شيعيان در آن فرصت تكاپو به دست آورده‌اند. البته اين ناحيه نيز در زمرة مناطقي قرار مي‌گيرد كه در گذشته مورد توجه گرايش‌هاي غير رسمي و ضد خلافت بوده است. [32] دربارة پيشينة حضور خوارج در اين ناحيه اطلاعاتي موجود است،[33] اما سابقة حضور شيعيان در اين منطقه به دوران حكومت مسافريان در اين ولايت باز مي‌گردد. داعي اسماعيلي، ابوالقاسم علي بن جعفر، نيز كه مدتي وزارت مسافريان را برعهده داشت، در راه گسترش و ترويج مذهب اسماعيلي در آذربايجان تلاش گسترده‌اي انجام داد. [34] اسماعيليان در دوره‌هاي بعد هم در اين ناحيه فعال بودند. صاحب جامع التواريخ از گرويدن گروهي موسوم به پارسيان ـ كه او ايشان را مزدكي مي‌نامد[35] ـ به مذهب اسماعيلي در سال 536ه/1142م خبر مي‌دهد. وي علت اين گرايش را قدرت‌يابي روزافزون اسماعيليان در اين ناحيه و ديگر مناطق مي‌داند.[36] در مجموع، اسماعيليان مطرح‌ترين فرقة شيعي اين ناحيه در آن روزگار بودند.

خراسان و قهستان

گروه ديگر از شهرها و نواحي كه در زمره مناطق شيعي پيش از يورش مغولان به شمار مي‌آيند، در شرق ايران، يعني ناحيه خراسان شمالي و قهستان قرار داشتند. در اين نواحي نيز اسماعيليان اولين تكاپوهاي شيعي را صورت داده‌اند. [37] نكته حائز اهميت اين كه علي‌رغم وجود مرقد امام هشتم شيعيان در قرية سناباد از توابع نوقان توس[38]، تشيع اماميه تا اين زمان، در مقايسه با اسماعيليه، در اين ناحيه در حاشيه قرار دارد. صاحب نقض يقين دارد كه سبزوار (بيهق) و مشهدرضا (سناباد) «همه شيعه اصولي و امامتي باشند»،[39] اما دربارة نواحي ديگر خراسان اظهار نظر صريحي نمي‌كند. در ديگر منابع هم، تا آن جا كه جست‌وجو گرديد، ذكري در اين باره نشده است. با توجه به اين كه «دهكده كوچك سناباد از اوايل قرن هفتم تا قرن نهم رو به آباداني نهاد و در قرن نهم ... تبديل به شهرچه‌اي گرديد»؛[40] ولايت سبزوار تنها شهر مهم خراسان بوده است كه در آن شيعيان اماميه جمعيت بيشتري داشتند.
برخلاف آن مي‌توان به شهرهاي متعددي در خراسان، اعم از قسمت‌هاي شمالي و ناحيه قهستان اشاره كرد كه در آنها فرق مختلف اسماعيلي در تكاپو براي قدرت‌يابي و نشر افكار خويش بودند. [41] طالقان،[42] نيشابور،[43] مهنه، غرجستان، غور[44] و هرات[45] (در شمال و شرق) و نيز طبس، تون، قائن[46] و به گزارش ياقوت حموي، جغرافي دان مسلمان، سراسر ناحية قهستان،[47] در شمار بلادي بودند كه گرايش‌هاي اسماعيلي در آنها براي كسب قدرت تكاپو مي‌كردند. اگر چه در برخي از اين نواحي در مجموع شيعيان در اقليت قرار داشتند، اين اسماعيليان بودند كه بر ساير فرقه‌هاي شيعي تفوق داشتند. در اين ميان، ولايت خوارزم در شمال غربي خراسان و شهر مهم آن جرجانيه نيز در منابع به عنوان ناحيه‌اي كه در آن گرايش‌هاي معتزلي بر ساير تمايل‌ها غلبه دارد،[48] معرفي شده است. با توجه به نزديكي بين برخي عقايد شيعه و معتزله، احتمالاً مي‌توان اين ناحيه را نيز در زمرة مناطق مستعد نفوذ و گسترش تشيع بر شمرد.
همان گونه كه پيش‌تر اشاره شد، نخستين هدف هولاكوخان از حمله به ايران، ويراني و انقياد قلعه‌هاي اسماعيلي بود. به همين دليل خراسان و به ويژه قهستان نخستين منطقه‌اي بود كه به دليل وجود قلعه‌هاي متعدد اسماعيلي مي‌بايست پاك‌سازي مي‌شد.
اين بار نيز مغولان به موفقيت نسبي دست يافتند؛[49] قلعه‌هاي اسماعيلي يكي پس از ديگري فتح شد و اهل آن «به جز پيشه وران تمامت را به قتل آوردند»،[50] اما اين مسئله به معني پاك‌سازي اين نواحي از شيعيان نبود؛ نه تنها اسماعيليان تا مدت‌ها در برخي نواحي مقاومت نمودند،[51] بلكه خراسان بار ديگر شاهد تكاپوي شيعيان در مناطق گوناگون آن بود؛ با اين تفاوت كه برخلاف گذشته كه اسماعيليان به شدت فعال بودند، اين بار شيعيان اماميه براي به دست آوردن قدرت تلاش مي‌كردند. تا حدي كه در اواخر دوران ايلخاني و هم زمان با انحطاط تدريجي قدرت ايلخانان پس از مرگ ابوسعيد بهادر خان و نيز سر بر آوردن مدعيان قدرت در گوشه و كنار قلمرو ايلخانان، با به قدرت رسيدن دولت شيعه مذهب سربداران (788 ـ 733 ه / 1386 ـ 1333 م)، تكاپوهاي شيعيان اماميه به ثمر نشست.
بدين ترتيب، منابع با اجماع بيشتري از شهرهاي بيهق (سبزوار)،[52] توس (مشهدالرضا)[53] و نيشابور[54] به عنوان شهرهايي كه شيعيان اماميه در آنها برتري دارند، ياد مي‌كنند. همچنين برخي گزارش‌ها حاكي از اين مطلب است كه دعوت جنبش‌هاي اماميه در ديگر نواحي خراسان، چون خواف و قهستان نيز با استقبال روبه‌رو مي‌شده است.[55] به بيان ديگر، آن چه در نواحي شمالي ايران رخ داد؛ يعني گرايش شيعيان از مذهب اسماعيليه به اماميه در خراسان نيز به تدريج حادث شد. البته اين انتقال با آهستگي بيشتر دربارة ساير نواحي صورت گرفت.

سيستان و كرمان

سيستان يكي ديگر از مناطق شرقي ايران است كه در منابع گزارش‌هايي مبني بر حضور شيعيان در آن¬جا وجود دارد. منطقة سيستان از آن جا كه در سر حد شرقي ايران قرار داشت و تا حدودي دست‌يابي به آن دشوار مي‌نمود، از ديرباز يكي از مراكز تجمع خوارج بود. نتيجة پژوهش‌هاي محققان نشان مي‌دهد كه حضور خوارج دراين ناحيه تا قرن‌هاي نخستين اسلامي سابقه داشته است.[56] طبق نقل ياقوت حموي، خوارج اين منطقه نه تنها نيازي به پنهان كردن مذهب خود نمي‌ديدند، بلكه به هنگام معامله، بدان افتخار هم مي‌كردند.[57]
در كنار حضور خوارج در سيستان از تكاپوي اسماعيليان نيز خبر‌هايي در دست مي‌باشد.[58] البته حضور اسماعيليان در اين ناحيه را بايد در پيوند با تكاپوهاي داعيان اسماعيلي در خراسان و قهستان دانست.[59] به هر روي، اسماعيليان سيستان يكي از گروه‌هاي بسيار فعال اسماعيلي به شمار مي‌رفتند.[60]
كرمان نيز ناحيه‌اي است كه خوارج در آن پيشينه ديرپايي داشتند. شهرستاني، سابقة حضور خوارج در كرمان را به بعد از جنگ نهروان مي‌رساند.[61] هم¬چنين وي از حضور خوارج خلفيه در كرمان خبر مي‌دهد.[62] اما پروفسور مادلونگ اولين حضور خوارج در كرمان را مربوط به سال 66 ه / 686 م و فرقه اَزارقه مي‌داند.[63] گويا خوارج در اين زمان بر اين منطقه سيطرة استواري داشته‌اند؛ به حدي كه به ضرب سكه اقدام كرده‌اند.[64] هم¬چنين در شهر بم مسجد جامعي خاص خويش كه محل خزانة ايشان نيز بوده، داشته‌اند.[65]
اما آن چه مهم‌تر و به بحث اصلي نزديك‌تر است، حضور و تكاپوي اسماعيليان مي‌باشد. به گزارش جامع‌التواريخ، كرمان از مناطقي است كه حسن صباح در بازگشت از مصر به دعوت در آن پرداخته است.[66] مهمترين اقدام اسماعيليان در اين ناحيه، دعوت ايرانشاه بن تورانشاه از شاهزادگان سلجوقي كرمان ـ كه چندي هم حكومت كرد ـ به كيش اسماعيلي مي‌باشد؛[67] هر چند حكومت اين شاهزادة اسماعيلي مذهب چندان نپاييد و با تكفير علماي كرمان غائله او پايان يافت.[68] همچنين از پذيرش كيش اسماعيلي از سوي قبيله قفص، ساكن در كرمان، اخباري در اختيار مي‌باشد.[69] به هر روي، اين گزارش‌ها نشان از قدرت و اهميت اين فرقه در كرمان دارد.

نواحي مركزي و غربي و جنوب غربي

عراق عجم نيز يكي از نواحي و مراكز مهم شيعيان در ايران به شمار مي‌آيد. شهرها و مناطق شيعي اين ناحيه را مي‌توان به دو گروه تقسيم نمود؛ گروه نخست شهرهايي هستند كه علي‌رغم حضور قلعه هاي اسماعيلي در اطراف آنها شيعيان اماميه در آنها بر ساير فرقه‌ها برتري دارند. اغلب اين شهرها در نواحي شمالي عراق عجم قرار دارند. شهرهايي، چون قم،[70] آبه (آوه)،[71] ري،[72] كاشان،[73] ورامين،[74] خرقان،[75] كره،[76] و فراهان،[77] در اين گروه قرار مي‌گيرند. اين نكته را مي‌توان با مراجعه به منابع اين دوران دريافت؛ به ويژه تأكيد صريح صاحب نقض - از علماي اماميه ساكن ري - اگر چه در برخي موارد لحن اغراق گونه‌اي دارد، مبين اين مسأله است. يكي ديگر از ويژگي‌هاي اين شهرها اين است كه در برخي از آنها اختلاف‌هايي بين شيعيان و سنيان آن ناحيه وجود داشته است كه در آن دوران، با توجه به كثرت و قدرت اهل سنت در ديگر نواحي ايران، طبيعي به نظر مي‌رسد.
ري از جمله اين شهرها است كه اختلاف‌هاي مذهبي در آن گاهي تا حد جنگ و خونريزي پيش مي‌رفت. بر اساس گزارش‌هاي النقض، سياست نامه ، راحه الصدور و آيه السرور، ري، شهري شيعي (اماميه) بوده است. ياقوت حموي نيز كه اثر خود را در حدود نيم قرن بعد نگاشته است، ري را شهري معرفي مي‌كند كه در گذشته شيعيان اكثريت جمعيت آن را تشكيل مي‌داده‌اند. وي همچنين از بروز اختلاف و درگيري بين شيعيان (اكثريت) و سنيان حنفي و شافعي (اقليت) در آنجا خبر مي‌دهد. ظاهراً در پي اتحاد حنفيان و شافعيان، شيعيان شكست خورده و از شهر رانده شدند، اما پس از چندي بين حنفيان و شافعيان نيز كشمكش‌هايي پديد آمد كه نتيجه آن غلبة شافعيان بر حنفيان بود.
«اين محله‌هاي خراب كه مي‌بيني ويرانة منازل شيعيان و حنفيان است و همين يك محله شافعي كه كوچكترين محلة ري مي‌باشد. باقي مانده و شيعيان و حنفيان مذهب خويش پنهان مي‌دارند.» [78]
زكريا بن محمدبن محمود القزويني نيز كه اثر خود آثار البلاد و اخبار العباد را در حدود نيم قرن بعد از معجم البلدان و يك قرن پس از نقض نوشته است، هيچ ذكري از حضور شيعيان در ري نمي‌كند، اما از اختلاف بين شافعيان و حنفيان ـ كه همواره پيروزي با شافعيان بوده ـ خبر مي‌دهد. [79] خواند‌مير نيز اين مسئله را با اندك تفاوتي تأييد مي‌كند.[80] اين گزارش‌ها مؤيد قول ياقوت حموي است. شيعيان ري كه زماني اكثريت جمعيت شهر را تشكيل مي‌دادند. در اين نزاع‌ها كاملاً نابود نشدند، بلكه با مهاجرت به روستاهاي اطراف و همچنين پنهان كردن مذهب خويش[81] (تقيه) به حيات خود ادامه دادند؛ به نحوي كه در اواخر دوران ايلخانان بار ديگر بر ساير فرق در ري برتري يافتند. [82]
قزوين نيز ولايتي است كه در ناحيه عراق عجم قرار داشت و علي‌رغم اين كه صاحب كتاب نقض از آن با صفت «دارالسُّنه»[83] ياد كرده، از مناطق نفوذ شيعيان به شمار مي‌آمده است؛ به طوري كه نه تنها اسماعيليان در نواحي اطراف آن¬حضور داشتند،[84] بلكه در خود شهر نيز محله‌اي مخصوص شيعيان اماميه وجود داشت.[85] البته به دلايل گوناگون، از جمله تحرك‌هاي اسماعيليان الموت و اختلاف بين ساكنان شيعه و سني شهر، درگيري‌هايي نيز ميان آنها گزارش شده است.[86]
ابهر يكي ديگر از شهرهاي دامنه البرز است كه در آن از حضور گرايش‌هاي شيعي خبرهايي نقل شده است. راوندي اهل ولايت ابهر را رافضي مي‌داند،[87] اما قزويني رازي از ايشان با لقب «بي نفسان ابهر»[88] ياد مي‌كند كه احتمالاً اين صفت به دليل وجود برخي گرايش‌هاي معتزلي و مشبهي در اين مناطق باشد. در اين ناحيه نيز يورش مغولان نه تنها حضور شيعيان را كاهش نداد، حتي در مواردي سبب گسترش تشيع در مناطقي گرديد كه پيش از آن شيعيان در آنجا در اقليت بودند؛ به اين معني كه برخي از شهرهاي مهم شيعيان، چون قم و ري در اثر تهاجم مغولان آسيب ديده، سكنة آن قتل عام شدند[89]، اما با فروكش كردن سيل بنيان‌كن مغول، شيعيان اين نواحي بار ديگر سربر آورده، به تكاپوهاي خويش ادامه دادند. به اين ترتيب است كه در منابع پايان دوران ايلخانان، علاوه بر شهرهاي قم،[90] آوه (آبه) ،[91] ري،[92] كاشان،[93] ورامين،[94] فراهان،[95] و قزوين،[96] كه پيش از اين از آنها ياد شده بود، شهرها و نواحي ديگري، چون ساوه[97] كه پيش از اين اكثريت اهل آن سني و در كشاكش دائم با اهل آوه كه شيعه مذهب[98] بودند و هم چنين پشكل دره،[99] اردستان[100] و نهاوند[101] كه پيش از اين به گرايش معتزلي و مشبهي متهم بودند،[102] به عنوان مناطق شيعي با گرايش اماميه ياد شده است.
گروه دوم از شهرهاي منطقة عراق عجم، اغلب در نواحي غربي و جنوبي قرار گرفته‌اند. منابع دربارة مذهب آنها صراحت قبل را ندارند. به بيان ديگر برخي صفت‌ها و ويژگي‌هايي كه شهرهاي مورد نظر با آن توصيف شده‌اند، به نوعي نشان دهندة گرايش‌هاي شيعي مي‌باشد. اتهام خارجي و معتزلي يا مشبّهي از جمله صفت‌هايي است كه منابع درباره اين نواحي به كار رفته است. هم چنان كه پيش‌تر يادآوري شد با توجه به نزديكي برخي از عقايد شيعه و معتزله، احتمالاً مي‌توان اين نواحي را نيز در زمرة مناطق مستعد نفوذ و گسترش تشيع برشمرد.
در اين گروه، شهرهايي چون همدان، هروگرد (بروجرد)، مزدقان (مزدغان)،[103] جرباذقان (گرپايگان / گلپايگان)، حدود لرستان،[104] اردستان،[105] و ارجان،[106] گرچه براساس گزارش‌هاي موجود اهل سنت در آنها اكثريت جمعيت را تشكيل مي‌دهند،[107] گرايش‌هاي معتزلي و مشبّهي نيز صاحب نفوذ و قدرت بودند؛ از همين¬رو اين گونه به نظر مي‌رسد كه اين شهرها نيز در شمار نواحي مستعد نفوذ و گسترش تشيع قرار گيرند. شهر شيز، از توابع شهرزور، ديگر منطقه در عراق عجم است كه بنا به نقل ياقوت حموي در آن شهر زيدي مذهبان برتر از ساير فرقه‌ها بودند.[108]
در اين بين، منابع، «حدود لرستان و ديار خوزستان» را مناطقي معرفي كرده‌اند كه در آنها خوارج صاحب قدرت و نفوذ بوده‌اند. [109] البته اين مسئله احتمالاً اتهامي است كه صاحب نقض به دليل برخي گرايش‌هاي غاليانه در اين مناطق، به آنها نسبت مي‌دهد؛ زيرا از يك سو، وي در گزارشي ديگر، اهالي اين نواحي را در زمرة مشبّهه قرار مي‌دهد، و از سوي ديگر، گزارش‌هاي مقدسي (جغرافي دان مسلمان)، ناصر خسرو قبادياني (داعي بزرگ اسماعيلي) و ياقوت حموي در آثارشان حاكي از غلبة تمايل‌هاي معتزلي در اين سرزمين‌ها مي‌باشد. [110] خبرهايي نيز مبني بر حضور و تكاپوي اسماعيليان در اين منطقه وجود دارد.[111] به ويژه گزارش مؤيد في الدين شيرازي، داعي اسماعيلي (د:470ه/1077م)، دربارة مسجدي در اهواز كه دور محراب آن بعد از نام حضرت رسول(صلی الله علیه واله) اسامي امامان اسماعيلي و خلفاي فاطمي مصر نوشته شده بود،[112] نشان از قدرت و اهميت اين نحله در ناحية خوزستان دارد. به احتمال قوي، پيشينه حضور خوارج[113] و هم چنين برخي فرقه‌هاي غالي چون «اسحاقيّه نصيريّه» در اين نواحي[114] سبب چنين اتهامي شده است.
گزارش‌گران دوران‌هاي بعد هم آگاهي‌هايي در تأييد مطالب بالا در اختيار پژوهش‌گر قرار مي‌دهند؛ به عنوان نمونه حمدالله مستوفي همدان را ناحيه‌اي مي‌داند كه در آن گرايش‌هاي معتزلي و مشبهي حضور پررنگي دارند. [115] خواندمير هم از حضور والي علوي در همدان خبر مي‌دهد. [116] هم چنين موارد متعدد ظهور مهدي‌هاي دروغين در اين ناحيه و استقبال مردم از آنها، مانند شورش موسي كردستاني[117] (663 ه / 1265 م)، قيام قاضي سيد شرف الدين ابراهيم در شيراز[118] (683 ه / 1284 م) و نيز قيام مبارك شاه علوي كردي (رهبر و مقتداي اهل حق) در نواحي كردستان[119] مبيّن اين امر است كه گرايش‌هاي شيعي در اين مناطق در حال قدرت‌گيري بوده‌اند.
شيعيان در شيراز و اصفهان، دو شهر بزرگ و مهم عراق عجم، نيز حضور داشتند؛ البته آنان در اين دو شهر، همانند ديگر شهرهاي بزرگ از حيث جمعيت در اقليت بودند. مستوفي از حضور «اندك... شيعه»[120] در شيراز و ابن بطوطه از تعداد زياد «سادات»[121] دراين شهر سخن گفته‌اند. اسماعيليان نيز در اين منطقه حضور داشتند. در اين خصوص، گزارشي مبني بر وجود مسجدي (مشهدي) خاص اسماعيليان در فسا (بسا، موضعي در چهار منزلي شيراز) در دست مي‌باشد.[122] هم چنين نقل‌هايي دربارة تكاپوي اسماعيليان در اطراف اصفهان، پيش از دوران ايلخانان، موجود است،[123] اما ابن بطوطه از اختلاف بين شيعيان و اهل تسنن شهر كه موجب ويراني بخشي از شهر شد خبر مي‌دهد.[124] اين مسئله نيز تا حدودي حاكي از قدرت‌يابي تدريجي شيعيان در اين شهر مي‌باشد.

عراق عرب

ناحية ديگري كه با مراكز شيعي در دوران ايلخانان مي‌توان پيوند داد، عراق عرب بود. پيشينة حضور امامان شيعه و مشاهد ايشان در اين ناحيه اهميت ويژه‌اي درباب گسترش تشيع به آن مي‌بخشد. در برخي دوران‌ها سلسله‌هايي نيز در اين منطقه، به ويژه در شمال بين‌النهرين و جزيره به قدرت رسيدند كه گرايش‌هاي شيعي داشتند؛ سلسله‌هايي، چون حمدانيان (394 ـ 293 ه / 1004 ـ 905 م) و بني مزيد (545 ـ 350 ه / 1150 ـ 961م)، بني عقيل (489 ـ 380 ه / 1096 ـ ح 990 م) و بني مرداس (472 - 414 ه / 1079 ـ 1023م) از آن جمله‌اند.[125] با اين همه، تا پيش از سقوط خلافت عباسي (656 ه / 1258م) شيعيان به دلايلي همواره در اين ناحيه اقليتي نامطلوب براي دستگاه خلافت بودند؛ اقليتي كه قدرت چنداني نداشتند و به تبع آن، گاهي تحت تعقيب دستگاه خلافت قرار مي‌گرفتند. به همين دليل علي‌رغم وجود شهرهاي متعدد شيعي در اين ناحيه، آنان قدرت در خور توجهي نداشتند.
به هر رو، شهرهاي موصل، سامرا، ميسان (ولايتي ميان بصره و واسط)، بصره، حلّه، كوفه و بغداد ـ كه از ديرباز همواره بين شيعيان و سني‌هاي اين شهرها نزاع هاي خونيني در مي‌گرفت[126] ـ از جمله شهرهايي هستند كه در عراق عرب (پيش از سيطرة مغولان) به داشتن گرايش‌هاي شيعي معروف بودند؛ البته با تفاوت‌هايي چند، به عنوان نمونه موصل،[127] سامراء[128] و بصره[129] شهرهايي بودند كه شيعيان آن در اقليت به سر مي‌بردند. نقل‌هايي نيز از پيشينة حضور خوارج در بصره و موصل موجود است.[130] از ميسان، برخلاف آنها، به عنوان شهري با گرايش‌هاي غاليانه ياد شده است.[131] مولف گمنام بعض فضائح الروافض حله را به داشتن گرايش‌هاي شيعي غالي متهم كرده است،[132] اما قزويني رازي اهل آن را شيعه اماميه مي‌داند.[133] كوفه شهري بود كه زيديان در آن صاحب قدرت بودند[134] و بغداد با اين كه دارالخلافه بود و اكثريت ساكنان آن اهل سنت بودند، شيعيان نيز در آن محله‌اي مخصوص به خود داشتند.[135]
سقوط دستگاه خلافت عباسي و سيطرة ايلخانان بر ايران نقطه عطفي براي شيعيان اين ناحيه به شمار مي‌آيد؛ البته نه بدان معني كه اين تحول موجب فزوني مناطق شيعي گرديد، بلكه با برداشتن قيدهاي گذشته و در نتيجة سياست ديني به دور از تعصب مغولان، شيعيان فرصت مغتنمي براي ابراز وجود به دست آوردند. ابن الفؤطي (مورخ قرن هشتم هجري / چهاردهم ميلادي)مواردي از اين گونه تظاهر‌هاي شيعي، چون ظهور مدعيان نيابت امام زمان(ع)[136] و پيدا شدن مقابر اولاد ائمه(ع)،[137] گزارش مي‌كند.
به هر رو، در اين دوران نيز شهرهاي كوفه،[138] بغداد،[139] حلّه[140] ـ كه در اين هنگام اهميتي دو چندان يافته بود، ـ كربلا،[141] نجف ـ كه قبل[142] از آن شهرت كمتري داشتند، ـ سامراء[143] و بصره[144] به نواحي شيعي مهم در عراق عرب معروف بودند.

فرجام سخن

با دقت در نقل‌هاي مورخان و جغرافي دانان در مجموع مي‌توان پراكندگي جغرافيايي تشيع، اعم از اسماعيليه و اماميه و زيديه و غالي را در ايران، پيش و هم زمان با سيطرة ايلخانان به ترتيب فوق ترسيم نمود. مطالب بالا به خوبي نشان مي‌دهد شيعيان تقريباً در سراسر ايران داراي پايگاه و مناطق نفوذ براي خويش بودند. نكته ديگر اين كه گزارش‌هاي موجود حاكي از اين است كه نحله‌هاي شيعي اغلب در شهرهاي كوچك صاحب نفوذ بوده و در برخي موارد اكثريت يك منطقه را تشكيل مي‌دادند؛ در حالي كه در شهرهاي بزرگ همواره در اقليت قرار داشته‌اند. از همين رو، نظر پطروشفسكي، خاورشناس برجسته‌ي روس كه معتقد است «مذهب شيعه در ايران بيشتر در محيط روستا رواج داشته»[145] و اقليت شيعه «از حسن توجه روستاييان و لايه‌هاي شهري برخوردار بوده است»،[146] مي‌توان پذيرفت.
نكتة ديگر اين كه علي‌رغم گسترش و قدرت‌گيري تكاپوهاي شيعي در دوران ايلخانان، به دليل شرايط مناسب پيش‌ آمده، تشيع در بعد جغرافيايي گسترش نسبتاً كمتري يافت؛ به بيان ديگر، در اين دوران همان چهرة پيشين با اندك تغييري تثبيت گرديد. تحول‌هايي، چون كاسته شدن از اهميت نواحي شمالي ايران و برخلاف آن برجسته شدن نقش نواحي عراق عرب، به ويژه شهر حلّه، از حيث اهميت در مقايسه‌ با قبل، از پي‌آمدهاي مهم يورش و سيطره مغولان بر ايران در بعد جغرافيايي بر مذهب تشيع مي‌باشد.

پى‏نوشت‏ها:

1. ايلياپاولويچ پطروشفسكي، اسلام در ايران، ترجمة كريم كشاورز، (تهران، انتشارات پيام، 1353)، ص 258.
2. منوچهر مرتضوي، مسائل عصر ايلخانان، (تهران، انتشارات آگاه، 1370) ، ص 237.
3. پطروشفسكي، پيشين، ص 291؛ شيرين بياني (اسلامي ندوشن)، دين و دولت در ايران عهد مغول (تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1371) ج 2، ص 571.
4. همان.
5. ابوالقاسم طاهري، تاريخ سياسي و اجتماعي ايران از مرگ تيمور تا مرگ شاه عباس، (تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1380) ص 151 ـ 156.
6. مرتضوي، پيشين، ص 259؛ طاهري، پيشين، ص 157؛ پطروشفسكي، پيشين، ص 278 ـ 279؛ احمد كسروي، شيعيگري (تهران، كتابخانه پايدار، 1322)، ص 20؛ روح‌الله حسينيان، تاريخ سياسي تشيّع (تا تشكيل حوزه علميه قم)، (تهران، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1380)، ص 148 ـ 149؛ موسي نجفي و موسي فقيه حقاني، تاريخ تحولات سياسي ايران بررسي مؤلفه‌هاي دين ـ حاكميت ـ مدرنيت و تكوين دولت ـ ملت در گستره هويت ملي ايران (تهران، موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1381) ص 41.
7. نظام الملك، سياست نامه، تصحيح عباس اقبال، (تهران، انتشارات اساطير، 1375)، ص 31؛ نصيرالدين قزويني رازي ، نقض معروف به بعض مثالب النواصب في نقض «بعض فضائح الروافض» به اهتمام ميرجلال الدين حسيني ارموي محدث (تهران، انجمن آثار ملي، 1358)، ص 459؛ مولانا اولياء الله آملي، تاريخ رويان، تصحيح منوچهر ستوده، (تهران، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1348)، ص 87 ـ 89.
8. احمد كسروي، شهرياران گمنام (تهران، انتشارات اميركبير، 1335)، ص 29 ـ 30؛ ر. ن. فراي، (گرد‌آورنده)، تاريخ ايران از فروپاشي دولت ساسانيان تا آمدن سلجوقيان (پژوهش دانشگاه كمبريج)، ترجمه حسن انوشه، (تهران، انتشارات امير كبير، 1379)، ج 4، ص 179 ـ 193؛ جي. ا. بويل (گردآورنده)، تاريخ ايران از آمدن سلجوقيان تا فروپاشي دولت ايلخانان (پژوهش دانشگاه كمبريج)، ترجمه حسن انوشه، (تهران، انتشارات اميركبير، 1380)، ج 5، ص 404 ـ 408.
9. ه . ل. رابينو، سفرنامه مازندران و استرآباد، ترجمه غلامعلي وحيد مازندراني ، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1343)، ص 36.
10. زكريا بن محمدبن محمود القزويني، آثار البلاد و اخبار العباد ، (بيروت للطباعه و النشر دارصادر ـ داربيروت، 1380 ه. ق / 1960 م)، ص 301؛ قزويني رازي، پيشين، ص 194.
11. محمد بن علي بن محمد شبانكاره‌اي، مجمع الانساب، تصحيح ميرهاشم محدث، (تهران، انتشارات اميركبير، 1376)، [بخش نخست]، ص 127؛ الشهرستاني، الملل و النحل، تحقيق محمد سيد كيلاني، (بيروت ـ لبنان، دارالمعرفه، 1402 ه . ق / 1982 م ) الجزء الاول، ص 195.
12. نظام الملك، پيشين، ص 263.
13. قزويني رازي، پيشين، ص 110؛ «طالقان نام دو موضع است. يكي از خراسان ... و ديگري در بلاد جبل و آن شهري و كوره‌اي ميان قزوين و ابهر» بنگريد به: ابوالفداء، تقويم البلدان، ترجمه عبدالمحمد آيتي، (تهران، انتشارات بنياد فرهنگ، 1349)، ص 487؛ هم¬چنين بنگريد: ياقوت بن عبدالله الحموي الرومي البغدادي، معجم البلدان، (بيروت، للطباعه و النشر دارصادر ـ داربيروت، 1399 ه. ق / 1979 م)، المجلدالثالث، ص 6 ـ 7.
14. محمد بن علي بن السليمان الرواندي، راحه الصدور و آيه السرور در تاريخ آل سلجوق، به اهتمام محمد اقبال، به تصحيح مجتبي مينوي، (تهران، انتشارات امير كبير، 1364)، ص 30.
15. قزويني رازي، پيشين، ص 351 ـ 459.
16. همان، ص 437؛ ياقوت حموي، پيشين، المجلدالثالث، ص 170.
17. قزويني رازي، پيشين؛ ياقوت حموي، پيشين، المجلدالثالث، ص 157.
18. قزويني رازي، پيشين.
19. همان، ص 459.
20. بهاءالدين محمد بن حسن ابن اسفنديار كاتب، تاريخ طبرستان، تصحيح عباس اقبال، (تهران، كتابخانه خاور، بي‌تا). ص 228 ـ 229؛ اولياء الله آملي، پيشين، ص 88 ـ 89.
21. همان.
22. رشيدالدين فضل الله همداني، جامع التواريخ (قسمت اسماعيليان و فاطميان و نزاريان و داعيان و رفيقان)، به كوشش محمدتقي دانش پژوه و محمد مدرسي (زنجاني)، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1338)، ص 141.
23. سيد ظهيرالدين مرعشي، تاريخ طبرستان رويان مازندران، به اهتمام برنهارد دارن، (تهران، نشر گسترده، 1363) ، ص 305 ـ 306.
24. رشيد الدين فضل الله همداني، جامع التواريخ، به تصحيح و تحشيه محمد روشن و مصطفي موسوي، (تهران، نشر البرز 1373)، ج 2، ص 976 ـ 977.
25. حمدالله مستوفي، تاريخ گزيده، به اهتمام عبدالحسين نوايي، (تهران، انتشارات اميركبير، 1362)، ص 592.
26. همو، نزهت القلوب، به اهتمام محمد دبير سياقي، (تهران، كتابخانه طهوري، 1336)، ص 65.
27. همان، ص 72.
28. همان، ص 197.
29. اولياء الله آملي، پيشين، ص 205.
30. مستوفي، نزهت القلوب، پيشين، ص 66 ـ 67.
31. كمال الدين عبدالرزاق سمرقندي، مطلع سعدين و مجمع بحرين، به اهتمام عبدالحسين نوايي، (تهران، كتابخانه طهوري، 1353)، ص 305.
32. برتولد اشپولر، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، ترجمة جواد فلاطوري، (تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1377) ج 1، ص 103.
33. مادلونگ، فرقه‌هاي اسلامي، ترجمة ابوالقاسم سرّي، (تهران، انتشارات اساطير، 1377)، ص 117. مادلونگ حضور خوارج در آذربايجان را در پيوند با تكاپوهاي آنان در شمال بين النهرين (الجزيره) مي‌داند.
34. عبدالحسين زرين كوب، تاريخ مردم ايران از پايان ساسانيان تا پايان آل بويه، (تهران، انتشارات اميركبير، 1380) ج 2، ص 310.
35. مادلونگ، اين گروه را به قيد احتمال بازمانده پيروان بابك خرمي مي‌داند، بنگريد به : مادلونگ، پيشين، ص 30.
36. رشيدالدين فضل الله، جامع التواريخ (قسمت اسماعيليان و فاطميان و نزاريان و داعيان و رفيقان)، ص 149 - 151.
37. مريم معزّي، «تكاپوهاي مباركيّه و فاطميّه و نزاريّه در خراسان»، فصلنامه مطالعات تاريخي ضميمه مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني، تابستان 1383، شماره‌هاي 3 و 4، ص 145 - 162.
38. ياقوت حموي، پيشين، المجلدالثالث، ص 259.
39. قزويني رازي، پيشين، ص458.
40. محمد رضا قصابيان، تاريخ مشهد از پيدايش تا آغاز دوره افشاريه، (مشهد، انتشارات انصار، 1377) ص 80.
41. معزّي، پيشين.
42. نظام الملك، پيشين، ص 263.
43. همان؛ قزويني رازي، پيشين، ص 110.
44. نظام الملك، پيشين، ص 263.
45. همان؛ شايد همين پيشينه باعث شد تا قاسم الانوار داعي صفوي در قرن نهم هجري / پانزدهم ميلادي براي نشر دعوت خويش به هرات روي آورد. براي اطلاع بيشتر بنگريد به راجر. م. سيوري، تحقيقاتي در تاريخ ايران عصر صفوي، ترجمة عباسقلي غفاري فرد، محمد باقر آرام، (تهران، انتشارات اميركبير، 1382) ص 69 ـ 106.
46. قزويني رازي، پيشين، ص 313؛ مرعشي، پيشين، ص 84.
47. قزويني رازي، پيشين؛ ياقوت حموي، پيشين، المجلدالرابع، ص 416.
48. همان، ص 458 ـ 520.
49. رشيدالدين فضل الله، جامع التواريخ، پيشين، ج 2، ص 982.
50. همان، ص 984.
51. همان، ص 1098.
52. مستوفي، نزهت القلوب، پيشين، ص 184؛ سمرقندي، پيشين، ص 427؛ قاضي نورالله شوشتري، مجالس المؤمنين، (تهران، كتابفروشي اسلاميه، 1354) ج 1، ص 113؛ محمد حسن خان اعتماد السلطنه، مراة البلدان، به اهتمام عبدالحسين نوايي و ميرهاشم محدث، (تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1367)، ج 1، ص 523.
53. ابن بطوطه، سفرنامه ابن بطوطه، ترجمه محمد علي موحد، (تهران، انتشارات آگاه، 1370)، ج 1، ص 231؛ سمرقندي، پيشين، ص 46؛ كلاويخو، سفرنامه كلاويخو، ترجمه مسعود رجب‌نيا، (تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1374)، ص 192.
54. سمرقندي، پيشين، ص 428.
55. همان، ص 146.
56. اشپولر، پيشين، ص 307؛ استريوالودميلا ولاديمبرونا، تاريخ اسماعيليان در ايران در سده‌هاي 7 ـ 5 هجري 13 ـ 11 ميلادي، ترجمة پروين منزوي، (تهران، نشر اشاره، 1371)، ص 92.
57. ياقوت حموي، پيشين، المجلدالثالث، ص 190.
58. قزويني رازي، پيشين، ص 458؛ رشيدالدين فضل الله، جامع التواريخ (قسمت اسماعيليان و فاطميان و نزاريان و داعيان و رفيقان) ص 12.
59. همان؛ ولاديميرونا، پيشين، ص 43.
60. همان، ص 123.
61. الشهرستاني، پيشين، الجزء الاول، ص 117.
62. همان، ص 130.
63. مادلونگ، پيشين، ص 97.
64. همان.
65. المقدسي (المعروف بالبشاري)، احسن التقاسيم في معرفه الاقاليم، (ليدن، مطبعه بريل، 1906 م)، ص 469.
66. رشيد الدين فضل الله، جامع التواريخ (قسمت اسماعيليان و فاطميان و نزاريان و داعيان و رفيقان)، ص 103.
67. ناصرالدين منشي كرماني، سمط العلي للحضرّه العليا، تصحيح عباس اقبال، (تهران، انتشارات اساطير، 1362)، ص 17.
68. افضل الدين ابوحامد احمد بن حامد كرماني، تاريخ افضل يا بدايع الزمان في وقايع كرمان، فرآورده مهدي بياني (تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1326)، ص 20.
69. مريم معزّي، تاريخ اسماعيليان بدخشان (رساله دكترا)، (تهران، دانشگاه تهران، 1380)، ص 80.
70. نظام الملك، پيشين، ص 261؛ راوندي، پيشين، ص 30؛ قزويني رازي، پيشين ، ص 283 ـ 459؛ ياقوت حموي، پيشين، المجلدالثالث، ص 397.
71. نظام الملك، پيشين، ص 261؛ راوندي، پيشين، ص 30؛ قزويني رازي، پيشين، ص459؛ ياقوت حموي، پيشين، المجلدالاول، ص 50 و المجلدالثالث، ص 179؛ قزويني، پيشين، ص 238.
72. نظام الملك، پيشين، ص 261؛ راوندي، پيشين، ص 30؛ قزويني رازي، پيشين، ص459.
73. نظام الملك، پيشين، ص 261؛ راوندي، پيشين، ص 30؛ قزويني رازي، پيشين، ص 432 ـ 459؛ ياقوت حموي، پيشين، المجلدالثالث، ص 296.
74. قزويني رازي، پيشين، ص 436.
75. همان، ص 459.
76. همان، ص 306.
77. راوندي، پيشين، ص 30.
78. ياقوت حموي، پيشين، المجلدالثالث، ص 117.
79. قزويني، پيشين، ص 376.
80. غياث الدين بن همام الدين الحسيني خواندمير، تاريخ حبيب السّير، به اهتمام محمد دبير سياقي، (تهران، كتابفروشي خيام، 1362)، ج 3، ص 32 ـ 33.
81. ياقوت حموي، پيشين، المجلدالثالث، 117.
82. مستوفي، نزهت القلوب، پيشين، ص 59.
83. قزويني رازي، پيشين، ص 109.
84. همان، ص 301.
85. همان، ص 402.
86. همان.
87. راوندي، پيشين، ص 30.
88. قزويني رازي، پيشين، ص 438.
89. خواندمير، پيشين، ج 3، ص 33.
90. مستوفي، نزهت القلوب، پيشين، ص 74؛ ابن بطوطه، پيشين، ص 231.
91. مستوفي، نزهت القلوب، پيشين، ص 66؛ ابن بطوطه، پيشين، ص 222.
92. مستوفي، نزهت القلوب، پيشين، ص 59.
93. ابوالفداء، پيشين، ص 487؛ مستوفي، نزهت القلوب، پيشين، ص 74؛ ابن بطوطه، پيشين، ص 231.
94. مستوفي، نزهت القلوب، پيشين، ص 59.
95. همان، ص 76.
96. همان، ص 63.
97. همان، ص 68؛ ابن بطوطه، پيشين، ص 231؛ مستوفي كه گزارش خود را چند سالي پيش از ابن بطوطه تنظيم كرده است، اهل ساوه را سني شافعي، و «تمامت ديهها» را شيعه اماميه مي‌داند، اما ابن بطوطه كه گزارشگر متأخري است اهل ساوه را شيعه و از «غلاه» معرفي مي‌كند. اگر چه قول ابن بطوطه در زمينه غالي بودن اهل ساوه را بايد ناشي از تعصب وي نسبت به شيعيان دانست، اين گزارش به خوبي نشان دهنده حركت آرام و رو به گسترش تشيع، به ويژه نحله اماميه، مي‌باشد.
98. ياقوت حموي، پيشين، المجلدالاول، ص 50 و المجلدالثالث، ص 179؛ قزويني، پيشين، ص 283.
99. «ولايتيست در شرق قزوين و جنوب طالقان»: مستوفي ، نزهت القلوب، پيشين، ص73.
100. همان، ص 75.
101. همان، ص 83.
102. قزويني رازي، پيشين، ص 454.
103. همان.
104. همان، ص 459.
105. ياقوت حموي، پيشين، المجلدالاول، ص 146.
106. ناصرخسرو قبادياني، سفرنامه ناصرخسرو، با مقدمة آليس . سي هانسبرگر، ترجمه مقدمه محسن خادم، (تهران، انتشارات ققنوس، 1382)، ص 214.
107. قزويني رازي، پيشين، ص 111.
108. ياقوت حموي، پيشين، المجلدالثالث، ص 375.
109. قزويني رازي، پيشين، ص 373.
110. المقدسي، پيشين، ص 415؛ ناصرخسرو، پيشين، ص 214؛ ياقوت حموي، پيشين، المجلد الثاني، ص 405.
111. ابن النديم، الفهرست، ضبطه و علق عليه و قدم له الدكتور يوسف علي طويل، (بيروت ـ لبنان، دارالكتب العلميه، 1416 ه / 1996 م)، ص 323؛ رشيدالدين فضل الله، جامع¬التواريخ (قسمت اسماعيليان و فاطميان و نزاريان و داعيان و رفيقان)، ص 11.
112. هبه الله بن موسي ابن داود المؤيد في الدين الشيرازي، سيره المؤيد في الدّين داعي دعاه (ترجمه حياته بقلمه)، تقديم و تحقيق محمد كامل حسين، (قاهره، دارالكاتب المصري، 1949م)، ص 55.
113. اشپولر، پيشين، ص 304.
114. ياقوت حموي، پيشين، المجلد الثالث، ص 375. برخي نويسندگان چون شهرستاني، اسحاقيه و نصيريه را به سبب برخي اختلاف‌ها در عقايد دو نحله غالي متفاوت از هم مي‌دانند. براي اطلاع بيشتر بنگريد به: الشهرستاني، پيشين، الجزء الاول، ص 189.
115. مستوفي، نزهت القلوب، پيشين، ص 75.
116. خواندمير، پيشين، ج 3، ص 33.
117. ابوالقاسم عبدالله بن محمد القاشاني، تاريخ اولجايتو تاريخ پادشاه سعيد غياث الدين و الدنيا اولجايتو سلطان طيب الله مرقده، به اهتمام مهين همبلي، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1348)، ص 76 ـ 77.
118. فضل الله بن عبدالله شيرازي وصاف الحضره، تاريخ وصاف الحضره در احوال سلاطين مغول (تهران، كتابخانه ابن سينا و كتابخانه جعفري تبريزي، 1338) ج 2، ص 191 ـ 192. بعدها در قرن نهم هجري قمري / پانزدهم ميلادي نيز سيد محمد سيد فلاح كه مدعي مهدويت بود، خوزستان و شهر بزرگ آن شوشتر (تستر) را به عنوان پايگاه خود انتخاب نمود، براي اطلاع بيشتر بنگريد به: حسن روملو، احسن التواريخ، به اهتمام عبدالحسين نوايي، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1349)، ص 344.
119. محمد علي سلطاني، (ويراسته و ترجمه و تصحيح)، قيام و نهضت علويان زاگرس در همدان كرمانشاهان، كردستان خوزستان ، آذربايجان يا تاريخ اهل حق (كرمانشاه، موسسه فرهنگي سها، بي‌تا) ص 27.
120. مستوفي، نزهت القلوب، پيشين، ص 138.
121. ابن بطوطه، پيشين، ص 261.
122. المؤيد في الدين الشيرازي، پيشين، ص 12.
123. قزويني رازي، پيشين، ص 36 و 125.
124. ابن بطوطه، پيشين، ص 246.
125. كليفورد ادموند بوسورث، سلسله‌هاي اسلامي، ترجمه فريدون بدره‌اي، (تهران، انتشارات بنياد فرهنگ، 1349). ص 86 ـ 97.
126. به عنوان نمونه بنگريد به: ساسان طهماسبي، «كرخ در دوره آل بويه»، فصلنامه تاريخ اسلام (بهار 1382)، شماره 13، ص 107 ـ 124.
127. شوشتري، پيشين، ج 2، ص 335.
128. ناصر خسرو، پيشين، ص 200.
129. ياقوت حموي، پيشين، المجلدالثالث، ص 173؛ قزويني رازي، پيشين، ص 386.
130. الشهرستاني، پيشين، الجزء الاول، ص 118 ـ 119؛ رشيدالدين فضل الله، جامع التواريخ (قسمت اسماعيليان و فاطميان و نزاريان و داعيان و رفيقان) ص 11؛ مادلونگ، پيشين، ص 117.
131. قزويني، پيشين، ص 464.
132. همان، ص 471.
133. همان، 458.
134. همان، 421 ـ 458.
135. همان، 459.
136. ابن الفؤطي، حوادث الجامعه (رويدادهاي قرن هفتم هجري)، ترجمه عبدالمحمد آيتي، (تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگي، 1381) ص 263 ـ 264 . برخي پژوهش‌ها در زمينه‌ي باورهاي مذهبي اين دوران حاكي از اين مطلب است كه اصولاً گرايش به باور زمان ظهور امام زمان و هم چنين رسيدن موعد آخرالزمان در قرن هفتم هجري / سيزدهم ميلادي در بين مردم و علما فزوني يافته بود. در اين خصوص بنگريد به: حسين قاسمي،«باورهاي علماي شيعه دربارة ظهور امام زمان و سقوط خلافت عباسي در قرن هفتم هجري / سيزدهم ميلادي»، فصلنامه مطالعات تاريخي ضميمه مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني، (تابستان 1383) شماره‌هاي 3 و 4، ص 77 ـ 93.
137. همان، ص 243.
138. مستوفي، نزهت القلوب، پيشين، ص 32؛ ابن بطوطه، پيشين، ص 271؛ ابوالفداء، پيشين، ص 339.
139. ابن الفؤطي، پيشين، ص 197؛ مستوفي، نزهت القلوب، پيشين، ص 36؛ ابن بطوطه، پيشين، ص 274 ـ 275.
140. ابن الفؤطي، پيشين، ص 216 و 263 - 264؛ مستوفي، نزهت القلوب، پيشين، ص42؛ ابن بطوطه، پيشين، ص 231 و 271 - 272.
141. ابن بطوطه، پيشين، ص 273.
142. همان، ص 220 ـ 231.
143. همان، ص 287.
144. مستوفي، نزهت القلوب، پيشين، ص 40، ابن بطوطه برخلاف مستوفي اهل بصره را سني معرفي مي‌كند، اما او از مسجد علي ابن ابيطالب (ع) و احترام مردم بصره بدان گزارش مي‌دهد، بنگريد به: ابن بطوطه، پيشين، ص 231.
145. پطروشفسكي، پيشين، ص 262.
146. همان، ص 373.

منابع
- آملي، مولانا اولياء الله، تاريخ رويان، تصحيح منوچهر ستوده، چاپ نخست (تهران، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1348).
- ابن اسفنديار کاتب، بهاءالدبن محمد بن حسن، تاريخ طبرستان، تصحيح عباس اقبال، چاپ نخست (تهران، کتابخانه خاور، بي¬تا).
- ابن بطوطه، سفرنامه ابن بطوطه، ترجمه محمدعلي موحد، چاپ پنجم (تهران، انتشارات آگاه، 1370) ج 1.
- ابن الفؤطي، کمال الدين عبدالرزاق بن احمد شيباني، حوادث الجامعه (رويدادهاي قرن هفتم هجري)، ترجمه ي عبدالمحمد آيتي، چاپ نخست (تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگي، 1381).
- ابن النديم، ابي الفرج محمد بن ابي يعقوب اسحاق، الفهرست، الطبعه الاولي، ضبطه و علق عليه و قدم له الدکتور يوسف علي طويل (بيروت – لبنان، دارالکتب العلميه، 1416ه . 1996م).
- ابوالفداء، تقويم البلدان، ترجمه عبدالمحمد آيتي (تهران، انتشارات بنياد فرهنگ، 1349).
- اشپولر، برتولد، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، ترجمه جواد فلاطوري، چاپ پنجم (تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1377) ج 1.
- اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، مراة البلدان، به اهتمام عبدالحسين نوايي و ميرهاشم محدث، چاپ نخست (تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1376) ج 1.
- بويل، جي. آ (گردآورنده)، تاريخ ايران از آمدن سلجوقيان تا فروپاشي دولت ايلخانان (پژوهش دانشگاه کمبريج)، ترجمه حسن انوشه، چاپ چهارم (تهران، انتشارات اميرکبير، 1380) ج 5.
- بوسورث، ادموند، سلسله¬هاي اسلام، ترجمه فريدون بدره¬اي، چاپ نخست (تهران، انتشارات بنياد فرهنگ، 1349).
- بياني (اسلامي ندوشن)، شيرين، دين و دولت در ايران عهد مغول، چاپ دوم (تهران، مرکز نشر دانشگاهي، 1371) ج 2.
- پطروشفسکي، ايلياپاولويچ، اسلام در ايران، ترجمه کريم کشاورز، چاپ چهارم (تهران، انتشارات پيام، 1353).
- حسينيان، روح الله، تاريخ سياسي تشيّع (تا تشکيل حوزه علميه قم)، چاپ نخست (تهران، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1380).
- الحموي الرومي البغدادي، للشيخ الامام شهاب الدين ابي عبدالله ياقوت بن عبدالله، معجم البلدان (بيروت، للطباعه و النشر دارصادر – داربيروت، 1399 ه ق/ 1979 م) المجلد الاول و الثاني و الثالث و الرابع.
- خواندمير، غياث الدين بن همام الدين الحسيني، تاريخ حبيب السيّر، به اهتمام محمد دبير سياقي، چاپ سوم (تهران، کتابفروشي خيام، 1362) ج 3.
- رابينو، ه . ل، سفرنامه مازندران و استرآباد، ترجمه غلامعلي وحيد مازندراني، چاپ نخست (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1343).
- الرواندي، محمدبن علي بن السليمان، راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق، به اهتمام محمد اقبال، تصحيحات لازم مجتبي مينوي، چاپ دوم (تهران، انتشارات اميرکبير، 1364).
- روملو، حسن، احسن التواريخ، به اهتمام عبدالحسين نوايي، چاپ نخست (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1349).
- زرين کوب، عبدالحسين، تاريخ مردم ايران از پايان ساسانيان تا پايان آل بويه، چاپ ششم (تهران، انتشارات اميرکبير، 1380).
- سمرقندي، کمال الدين عبدالرزاق، مطلع سعدين و مجمع بحرين، به اهتمام عبدالحسين نوايي، چاپ نخست (تهران، کتابخانه طهوري، 1353).
- سلطاني، محمدعلي، (ويراسته و ترجمه و تصحيح)، قيام و نهضت علويان زاگرس در همدان کرمانشاهان، کردستان خوزستان، آذربايجان يا تاريخ اهل حق، چاپ نخست (کرمانشاه، موسسه فرهنگي سها، بي¬تا).
- سيوري، راجر. م، تحقيقاتي در تاريخ ايران عصر صفوي، ترجمه عباسقلي غفاري فرد، محمدباقر آرام، چاپ نخست (تهران، انتشارات اميرکبير، 1382).
- شبانکاره¬اي، محمدبن علي بن محمد، مجمع الانساب، تصحيح ميرهاشم محدث، چاپ دوم (تهران، انتشارات اميرکبير، 1376) [بخش نخست].
- شوشتري، قاضي نورالله، مجالس المؤمنين، چاپ دوم (تهران، کتابفروشي اسلاميه، 1354) 2 جلد.
- الشهرستاني، ابي الفتح محمدبن عبدالکريم بن ابي بکر احمد، الملل و النحل، تحقيق محمد سيد گيلاني (بيروت – لبنان دارالمعرفه، 1402 ه ق/ 1982 م) الجزء الاول.
- طاهري، ابوالقاسم، تاريخ سياسي و اجتماعي ايران از مرگ تيمور تا مرگ شاه عباس، چاپ سوم (تهران، انتشارت علمي و فرهنگي، 1380).
- طهماسبي، ساسان، «کرخ در دورة آل بويه»، فصلنامه تاريخ اسلام (بهار 1382)، شماره13.
- فراي، ر. ن (گردآورنده)، تاريخ ايران از فروپاشي دولت ساسانيان تا آمدن سلجوقيان (پژوهش دانشگاه کمبريج)، ترجمه حسن انوشه، چاپ سوم (تهران، انتشارات اميرکبير، 1379).
- القاشاني، ابوالقاسم عبدالله بن محمد، تاريخ اولجايتو تاريخ پادشاه سعيد غياث الدين و الدنيا اولجايتو سلطان طيب الله مرقده، به اهتمام مهين همبلي، چاپ نخست (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1348).
- قاسمي، حسين، «باورهاي علماي شيعه دربارة ظهور امام زمان و سقوط خلافت عباسي در قرن هفتم هجري – سيزدهم ميلادي»، فصلنامه مطالعات تاريخي ضميمه مجله دانشکده ادبيات و علوم انساني (تابستان 1383) شماره¬هاي 3 و4، ص 93 – 77.
- قبادياني، ناصرخسرو، سفرنامه ناصرخسرو، چاپ نخست، با مقدمه¬ي آليس. سي هانسبرگر، ترجمه مقدمه محسن خادم (تهران، انتشارات ققنوس، 1382).
- قزويني رازي، نصيرالدين ابوالرشيد، عبدالجليل، نقض معروف به بعض مثالب النواصب في نقض «بعض فضائح الروافض»، به اهتمام ميرجلال الدين حسيني ارموي محدث، چاپ نخست (تهران، انجمن آثار ملي، 1358).
- القزويني، زکريا بن محمدبن محمود، آثار البلاد و اخبار العباد (بيروت، للطباعه و النشر دارصادر – داربيروت، 1380 ه ق/ 1960 م).
- قصابيان، محمدرضا، تاريخ مشهد از پيدايش تا آغاز دوره افشاريه، چاپ نخست (مشهد، انتشارات انصار، 1377).
- کسروي، احمد، شهرياران گمنام، چاپ نخست (تهران، انتشارات اميرکبير، 1335).
- شيعيگري، چاپ نخست (تهران، کتابخانه پايدار، 1322).
- کرماني، افضل الدين ابوحامد احمد بن حامد، تاريخ افضل يا بدايع الزمان في وقايع کرمان، فراورده مهدي بياني، چاپ نخست (تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1326).
- کلاويخو، سفرنامه کلاويخو، ترجمه ي مسعود رجب نيا، چاپ سوم (تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1374).
- مادلونگ، فرقه¬اي اسلامي، ترجمه ابوالقاسم سرّي، چاپ نخست (تهران، انتشارات اساطير، 1377).
- مرتضوي، منوچهر، مسائل عصر ايلخانان، چاپ دوم (تهران، انتشارات آگاه، 1370).
- مرعشي، سيدظهيرالدين، تاريخ طبرستان رويان مازندران، به اهتمام برنهارد دارن، چاپ نخست (تهران، نشر گستره، 1363).
- مستوفي، حمدالله، تاريخ گزيده، به اهتمام عبدالحسين نوايي، چاپ دوم (تهران، انتشارات اميرکبير، 1362).
- ، نزهت القلوب، به اهتمام محمد دبير سياقي، چاپ نخست (تهران، کتابخانه طهوري، 1336).
- معزّي، مريم، «تاريخ اسماعيليان بدخشان»، رساله¬ي دکتري (دانشگاه تهران، 1380).
- «تکاپوي مبارکيّه، فاطميّه و نزاريّه در خراسان»، فصلنامه مطالعات تاريخي ضميمه مجله دانشکده ادبيات و علوم انساني (تابستان 1383) شماره¬هاي 3 و 4.
- المقدسي، المعروف بالبشاري، احسن التقاسيم في معرفه الاقاليم، الطبع الثانيه (ليدن، مطبعه بريل، 1906 م).
- منشي کرماني، ناصرالدين، سمط العلي للحضره العليا، تصحيح عباس اقبال، چاپ دوم (تهران، انتشارات اساطير، 1362).
- المؤيد في الدين شيرازي، هبه الله بن موسي ابن داود، سيره المؤيد في الدين داعي دعاه (ترجمه حياته بقلمه)، تقديم و تحقيق محمد کامل حسين (قاهره، دارالکاتب المصري، 1949م).
- نجفي، موسي و فقيه حقاني، موسي، تاريخ تحولات سياسي ايران بررسي مؤلفه¬هاي دين – حاکميت – مدرنيت و تکوين دولت – ملت در گستره هويت ملي ايران، چاپ نخست (تهران، موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1381).
- نظام الملک، ابوعلي حسن بن علي بن اسحاق طوسي، سياست نامه، تصحيح عباس اقبال، چاپ سوم (تهران، انتشارات اساطير، 1375).
- وصاف الحضره، فضل الله بن عبدالله شيرازي، تاريخ وصاف الحضره در احوال سلاطين مغول، چاپ نخست (تهران، کتابخانه ابن سينا و کتابخانه جعفري تبريزي، 1338) ج 2.
- ولاديميرونا، استريوالودميلا، تاريخ اسماعيليان در ايران در سده¬هاي 7 – 5 هجري 13 – 11 ميلادي، ترجمه پروين منزوي، چاپ نخست (تهران، نشر اشاره، 1371).
- همداني، رشيدالدين فضل الله، جامعه التواريخ به تصحيح و تحشيه محمد روشن – مصطفي موسوي، چاپ نخست (تهران، نشر البرز، 1373) ج 2.
- جامعه التواريخ (قسمت اسماعيليان و فاطميان و نزاريان و داعيان و رفيقان)، به کوشش محمدتقي دانش¬پژوه و محمد مدرسي (زنجاني)، چاپ نخست (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1338).
نويسنده: حسين ابراهيمي
كارشناس ارشد تاريخ ايران اسلامي دانشگاه فردوسي مشهد.
منبع:فصلنامه تاریخ اسلام

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:32 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ



آيه ولايت برو اي گداي مسكين در خانه علي زن
كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را
روز 24 ذي الحجه يكي از زيباترين خاطرات را در فرهنگ شيعه به ياد مي‏آورد؛ روزي كه اميرمؤمنان علي عليه‏السلام با ايثار انگشتر خويش در حال نماز به يك نيازمند، گوي سبقت را از مسلمانان حاضر در مسجد ربود و شايسته تجليل و تقدير حضرت حق قرار گرفت و به دريافت مدال آيه ولايت از سوي پيك وحي مفتخر گرديد.

عبداللّه‏ بن عباس ماجرا را اين گونه روايت كرده است:

روزي در كنار چاه زمزم نشسته بودم و براي مردم از پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله حديث نقل مي‏كردم. در آن حال، ابوذر غفاري به نزد ما آمد و با صداي رسايي گفت: اي مردم! من از پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله شنيدم كه فرمود: «عَلِيٌّ قائِدُ الْبَرَرَةِ وَقاتِلُ الْكَفَرَةِ مَنْصُورٌ مَنْ نَصَرَهُ مَخُذُولٌ مَنْ خَذَلَهُ؛ علي عليه‏السلام رهبر نيكوكاران است و كشنده كافران. هر كس او را ياري كند، ياري خواهد شد و هر كس به او اهانت كند، خوار خواهد گشت.»
آن گاه ابوذر سخنانش را چنين ادامه داد: اي مردم! روزي از روزها با رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در مسجد نماز ظهر را خواندم. بعد از نماز، نيازمندي بلند شد و از مردم ياري خواست، كسي به او چيزي نداد. او دستانش را به سوي آسمان بلند كرد و عرضه داشت: خدايا! تو خود گواه باش در مسجد رسول اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از مسلمانان ياري خواستم، امّا كسي به من پاسخ مثبت نداد. در اين موقع، علي عليه‏السلام در گوشه‏اي از مسجد در حالِ ركوعِ نماز بود كه با انگشت كوچكِ دست خود كه انگشتري در آن بود به سائل اشاره كرد و سائل نزديك آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بيرون آورد. رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله كه در حال نماز شاهد اين ماجرا بود، وقتي نمازش را تمام كرد، رو به سوي آسمان نمود و عرضه داشت: خداوندا! برادرم موسي از تو درخواست نمود كه: پروردگارا! به من سعه صدر عنايت كن و كارهايم را سهل و آسان نما و گره از زبانم بگشا و سخنانم را روان و راحت گردان! و همچنين موسي عليه‏السلام تقاضا كرد كه: خدايا! برادرم هارون را وزير و ياور من قرار بده! و به وسيله برادرم مرا نيرومند گردان و او را در كارهايم شريك فرما!
آن گاه پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: خداوندا! من نيز محمد پيامبر و برگزيده تو هستم. خدايا! از تو درخواست مي‏كنم كه سينه‏ام را گشاده گرداني و كارهايم را آسان كني و از ميان خانواده‏ام، علي را به عنوان وزير و پشتيبان من قرار دهي!
ابوذر در ادامه گفت: هنوز دعاي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله تمام نشده بود كه حضرت جبرئيل نازل شد و گفت: يا محمد! بخوان! پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله پرسيد: چه بخوانم؟ گفت بخوان: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه‏ُ وَرَسُولُهُ وَالَّذينَ ءامَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَهُمْ راكِعُونَ»؛1 «همانا رهبر و سرپرست شما خداست و رسول او و كساني كه ايمان آورده‏اند؛ آنان كه نماز اقامه مي‏كنند و در حال ركوع زكات مي‏پردازند.»2
اين روايت را گذشته از منابع شيعه بسياري از اهل تسنن نيز نقل كرده‏اند و آيه شريفه را درباره اميرمؤمنان علي عليه‏السلام مي‏دانند. علامه فرزانه مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين در كتاب ارزشمند المراجعات مي‏نويسد: صاحب كنزالعمال نزول اين آيه در مورد خاتم بخشي علي عليه‏السلام را به اتفاق مفسران نسبت مي‏دهد و بر اين باور است كه در اين زمينه كسي به غير از علي عليه‏السلام مورد نزول اين آيه نيست. علامه سيد شرف الدين ادامه مي‏دهد كه اين اجماعِ تفسيري را به غير از صاحب كنزالعمال، عده‏اي ديگر از دانشمندان اهل سنت نقل كرده‏اند كه از جمله آنها امام قوشجي در بحث امامت شرح تجريد است.
سيد شرف الدين در توضيح سخن مي‏گويد: اگر اين حقيقت (نزول آيه ولايت در شأن علي عليه‏السلام ) يك مسئله بديهي و روشن نبود، ما به نقل تمام اقوال و آراء در اين زمينه اقدام مي‏كرديم؛ امّا به لطف الهي در اين سخن شك و ترديدي نيست و خوشبختانه تمام دانشمندان مسلمان به آن اعتراف دارند.3
براي تكميل و روشن شدن بيشتر اذهان، ما فقط به نقل يك روايت از طريق اهل تسنن اكتفا مي‏كنيم:
حاكم حسكاني از اساتيد علم حديث و از دانشمندان برجسته حنفي مذهب در قرن پنجم در كتاب «شواهد التنزيل»، با نقل روايتي از عبداللّه‏ بن عباس، ماجراي خاتم بخشي علي عليه‏السلام را اين گونه گزارش كرده است: آن روز بلال براي نماز اذان گفت. با شنيدن صداي اذان، رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از منزل بيرون آمد. مردم در مسجد مشغول نماز بودند؛ بعضي ايستاده، برخي در حال ركوع، و عده‏اي ديگر در حال سجده بودند. در اين هنگام، فقير بي‏چاره‏اي در مسجد مي‏گرديد و از مردم درخواست كمك مي‏كرد. پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله با ديدن اين صحنه او را صدا كرد و با او چنين گفتگو نمود:
- آيا كسي چيزي به تو داده است؟
- بلي!
- چه چيزي به تو داده‏اند؟
- يك انگشتر نقره‏اي.
- چه كسي آن را به تو داد؟
- آن مردي كه ايستاده و نماز مي‏خواند.
پيامبر هنگامي كه با اشاره سائل به فرد مورد نظر نگاه كرد، متوجه شد كه او علي بن ابي طالب عليه‏السلام مي‏باشد. دوباره پرسيد:
- او در چه حالي انگشتر را به تو بخشيد؟
- او در حال ركوع آن را به من داد.
در اين هنگام، پيامبر اين آيه شريفه را تلاوت كرد: «اِنَّما وَليُّكُمُ اللّه‏ُ وَرَسُولُهُ وَالَّذينَ ءامَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَهُمْ راكِعُونَ»4
علامه شيخ عبدالحسين اميني شصت و شش نفر از دانشمندان اهل حديث و استوانه‏هاي روايي اهل سنت را با نام و نشاني دقيق كتابهايشان فهرست كرده و متن حديثي را كه حاوي انطباق آيه مذكور با شخص علي عليه‏السلام است از انس بن مالك نقل مي‏كند و در آخر مي‏افزايد: «مضمون اين حديث در اين كتابها موجود است و همه آنها تصريح دارند كه اين آيه در مورد خاتم بخشي حضرت اميرمؤمنان علي عليه‏السلام در مسجد نبوي نازل گرديده است.»5
اين مسئله آن قدر معروف و مشهور مي‏باشد كه بسياري از شعراي فارس و عرب در مورد آن شعرها سروده و قصيده‏ها گفته‏اند. حسان بن ثابت قصيده معروف خود را اين گونه سرود و به محضر علي عليه‏السلام تقديم داشت:
اَبا حَسَنٍ تَفْديكَ نَفْسي وَمُهْجَتِي وُكُلُّ بَطيي‏ءٍ فِي الْهُدي وَمُسارِعُ
«اي اباالحسن! جانم و قلبم فداي تو باد! و جان و دل هر كس كه در راه هدايت تند يا كند گام بر مي‏دارد، فدايت باد!»
اَيَذْهَبُ مَدْحي وَالْمُحِبّينَ ضائِعا وَمَا الْمَدْحُ في ذاتِ الاِْلهِ بِضائِعٍ
«آيا مدح من و دوستانت تباه خواهد شد؟ نه، هرگز مدحي كه در راه خدا انجام شود، تباه و ضايع نمي‏گردد.»
فَاَنْتَ الَّذي اَعْطَيْتَ اِذْ اَنْتَ راكِعٌ فَدَتْكَ نُفُوسُ الْقَوْمِ يا خَيْرَ راكِعٍ
«تويي آن كس كه در هنگام ركوع بخشيدي! جان همه مسلمانان به فدايت اي بهترين ركوع كننده!»
بِخاتَمِكَ الْمَيْمونِ يا خَيْرَ سيِّدٍ ويا خَيْر شارٍ ثُمَّ يا خَيْرَ بائِعٍ
«انگشتري مباركت را [تو در راه خدا بخشيدي] اي بهترين آقا و اي بهترين خريدار و بهترين فروشنده.»
فَاَنْزَلَ فيكَ اللّه‏ُ خَيْرَ وِلايَةٍ وَبَيَّنَها في مُحْكَماتِ الشَّرائِعِ6
«خداوند متعال نيز در حق تو بهترين [آيه را كه] آيه ولايت [است[ فرستاد و در محكمات شرائع آن را بيان نمود.»

شعراي فارسي زبان نيز شعرها سروده و خطابه‏ها ايراد كرده‏اند كه دو بيت را مي‏آوريم:
ناصر خسرو:

آنچه علي داد در ركوع فزون بود
زآن كه به عمري بداد حاتم طائي

ابن يمين:

مرتضي را دان وليِّ اهل ايمان
تا ابد چون ز ديوان ابد دارد
مثال «اِنّما»

آخرين حكم الهي

امام باقر عليه‏السلام در اين زمينه مي‏فرمايد: «خداي متعال طبق آيه ولايت [انّما وليكم اللّه‏...] اطاعت از رهبري و سرپرستي اولوالامر را بر مردم واجب ساخت. مسلمانان متوجه نشدند كه مقصود از ولايت چيست؟ خداوند [در روز غدير] به پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله امر كرد كه ولايت را براي مردم تفسير كند؛ همچنان كه نماز و روزه و زكات و حج را برايشان توضيح داده است؛ امّا رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مدتها صبر كرد؛ زيرا آن حضرت همانند ساير واجبات نمي‏توانست مسئله ولايت و جانشيني خويش را به مردم اعلان كند و مي‏ترسيد اگر مسئله رهبري و رياست بر مسلمانان را مطرح نمايد، مردم سخن او را نپذيرند و از دين برگردند. به همين جهت، دلتنگ شد و به حضرت پروردگار عرض حال نمود.
خداوند متعال به پيامبر وحي كرد كه: «اي رسول ما! آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، بر مردم ابلاغ كن و اگر اين پيام را نرساني، رسالت خود را انجام نداده‏اي و خداوند تو را از گزند مردم حفظ مي‏كند.»7 پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله با نزول اين آيه، با كمال اطمينان مسلمانان را گرد آورد و در روز غدير خم به اعلان ولايت و رهبري علي عليه‏السلام اقدام نمود و تأكيد كرد كه حاضرين به غائبين اطلاع دهند.»
امام باقر عليه‏السلام در ادامه فرمود: «واجبات خدا يكي پس از ديگري نازل مي‏شد و مسئله ولايت آخرين آنها بود كه بعد از اعلان ولايت، آيه اكمال دين8 نازل گرديد. و خداوند متعال فرمود: با اين پيام ديگر واجبي را بر شما نازل نخواهم كرد؛ زيرا واجبات شريعت اسلام با مسئله ولايت كامل شد.»9

پاسخ يك شبهه

گاهي مي‏پرسند: از سويي مشهور است كه علي عليه‏السلام در حال نماز آن چنان غرق در عبادت مي‏شد كه وقتي در يكي از جنگها به پايش تير رفته بود و از شدت درد و ناراحتي جسمي، امكان جرّاحي و بيرون كشيدن آن نبود، گفتند: آن را در حال نماز از بدن مباركش خارج كنيد؛ چون او در حال عبادت آن چنان مشغول راز و نياز با پروردگار خويش است كه احساس درد نخواهد كرد.10 و از سويي امام در حال نماز انگشتر به سائل مي‏دهد و اين نشانگر توجه به اطراف و ديگران است. آيا اين دو حال، در نماز با هم سازگاري دارد يا نه؟
علاوه بر اينكه برخي از محققين در صحت حكايت اول ترديد دارند، در پاسخ اين پرسش جوابهاي متعددي گفته شده كه ما به چند مورد اشاره مي‏كنيم:
اول: مشتاقان حضرت حق و تشنگان كوثر معرفت در حالات عرفاني و مناجات با معشوق و معبود خويش، آن چنان از فيض حضور و لقاي يار و مشاهده تجليات دلدار سرمست مي‏شوند كه تمام دردها و رنجهاي خويشتن را به عنوان لذت بخش‏ترين جرعه‏هاي حيات بخش معنوي سر مي‏كشند. آنان همواره زمزمه مي‏كنند كه:
مشنو اي دوست كه غير از تو مرا ياري هست
يا شب و روز به جز فكر توام كاري هست
آنان در آن حال، نه اينكه دردها و رنجهاي جسمي خويش را احساس نمي‏كنند و بي اختيار احساس خود را از دست مي‏دهند، بلكه با اراده خويش توجه خود را از آنچه در راه خدا نيست، بر مي گردانند. به عبارت ديگر، لذت حضور و شوق وصال آن چنان آنان را به وجد و شعف مي‏آورد كه رنجها و دردهاي شخصي تحت الشعاع آن قرار مي‏گيرد و در پرتو فضاي معنويِ دركِ حضور محو مي‏شوند و از شوق اينكه رضايت حق را به دست آورده‏اند، تمام ناملايمات در منظر آنان زيبا و دوست داشتني جلوه مي‏كند و آواي «ما رَأَيْتُ اِلاّ جَميلاً»11 سر مي‏دهند؛ حتي آنان تحمل مصائب را اولين منزل عشق مي‏دانند و بر اين باورند كه:
ترك مال و ترك جان و ترك سر
در طريق عشق اول منزل است
چنان كه درباره بعضي از ياران امام حسين عليه‏السلام در روايات آمده است كه «لايَجِدُونَ اَلَمَ مَسِّ الْحَديدِ؛12 آنان درد برخورد نيزه‏ها و شمشيرهاي آهنين را احساس نمي‏كردند.» نه اينكه آنان تيرها و شمشيرها و نيزه‏ها را نمي‏ديدند يا توجه نداشتند، بلكه درد و رنج آنها در مقابل شوق شهادت و كسب رضاي پروردگار متعال هيچ بود.
بنابراين، در حالي كه ياران و مريدانِ آنان چنان هستند، پس خود ايشان چگونه خواهند بود. بي ترديد مقام اولياء الهي به مراتب بالاتر از اينهاست. اگر در يك زمان علي عليه‏السلام هنگام نماز متوجه درد پاي خود نمي‏شود، عملي كاملاً درست و خداپسندانه مي‏باشد؛ چرا كه معناي مناجات عاشقانه و عبادت عارفانه همين است و اگر در زماني ديگر، در هنگام نماز صداي سائل او را متوجه خود مي‏سازد و او با از خودگذشتگي و ايثار مال در راه رضاي خداوند، نياز يك انسان بي چاره را برطرف مي‏كند، باز هم عملي كاملاً منطقي و خداپسندانه مي‏باشد. علي عليه‏السلام در هر دو مورد از خود گذشتگي و ايثار نموده است؛ آنجا از جان خويش و اينجا از علي عليه‏السلام گر چه در حال نماز، غرق در عبادت الهي بود و با حضور قلب و توجه كامل با خداوند مناجات مي‏نمود، امّا قلب پاك او در برابر فرياد استمداد و استغاثه و آه و ناله مستمندان و بي چارگان جامعه حساس بود و قلب او در مقابل نداي محرومان و براي گره گشايي از كار آنان مي‏تپيد.
مال خويش. و در هر دو حال، مشغول عبادت مخلصانه بوده است و نتيجه هر دو عمل يكي است و آن كسب رضاي پروردگار و خالق جهان هستي مي‏باشد.

تكميل عبادت

دوم: اين ايراد را مي‏توان ناشي از يك غفلت دانست و آن اينكه شنيدن صداي سائل و كمك به او، پرداختن به غير خدا و توجه به خويشتن يا امور دنيوي نيست، بلكه آن هم در واقع، توجه به خدا و در جهت اخلاص مي‏باشد. علي عليه‏السلام گر چه در حال نماز، غرق در عبادت الهي بود و با حضور قلب و توجه كامل با خداوند مناجات مي‏نمود، امّا قلب پاك او در برابر فرياد استمداد و استغاثه و آه و ناله مستمندان و بي چارگان جامعه حساس بود و قلب او در مقابل نداي محرومان و براي گره گشايي از كار آنان مي‏تپيد. توجّه او به سائل نه تنها در جهت غيرحق نبود، بلكه دقيقا در راستاي اخلاص و توجه به مبدأ هستي و پروردگار خويش بود. او با پاسخ به كمك خواهي و نداي مظلومانه يك فقير كه آه و ناله‏اش از دردهاي جانكاه وي خبر مي‏داد، عبادت خويش را با اطاعت ديگري در آميخته و با هر دو عمل خويش، در جهت رضاي الهي قدم برداشته، ثواب عبادت خويش را مضاعف گردانيد. و به همين علت هم بود كه عمل زيبا و خداپسندانه او مورد ستايش وحياني قرار گرفت؛ چرا كه او عبادتي را مكمّل عبادت ديگر قرار داد.13

پى نوشتها:

1. مائده/55.
2. مجمع البيان، ج3، ص210.
3. المراجعات، ص231.
4. شواهد التنزيل، ج1، ص233.
5. الغدير، ج3، ص162.
6. همان.
7. مائده/67.
8. مائده/3.
9. اصول كافي، كتاب الحجه، باب مانص اللّه‏ عزوجل و رسوله علي الائمه عليهم‏السلام .
10. المحجة البيضاء، ج1، ص398.
11. لهوف، سيد بن طاووس، ص292. اين كلام حضرت زينب در مجلس ابن زياد بود، هنگامي كه ابن زياد گفت: اي دختر علي! اين همه مصيبتها را چگونه ديدي؟ زينب عليها‏السلام پاسخ داد: «من همه مصائب و مشكلات را در راه خدا زيبا مي‏بينم.»
12. بحارالانوار، ج45، ص80؛ مدينة المعاجز، ج3، ص504؛ العوالم، الامام الحسين عليه‏السلام ، ص344.
13. پرسمان ولايت، از نگارنده.

منبع:پایگاه سراج
نويسنده:عبدالكريم پاك‏نيا

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:32 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ




وهابيان به شيعه چگونه می نگرند اگر چه انشقاق شيعه و سني به تاريخ صدر اسلام و مسئله جانشيني پيامبر (ص) باز مي گردد، ولي ابن تيميه نيز در اين جريان نقش مهمي ايفا كرد (1328 و 1263. ت). وي پيشگام جدليون سني بود و اعتقادات شيعي را به شيوه اي نظام مند و با شدت تمام مورد انتقاد قرار داد.
علماي وهابي با الهام از آثار ابن تيميه شيوه وي را در اهانت و توهين به شيعيان در پيش گرفتند.
بواسطه تبعيت وهابيون از شيوه جدلي ابن تيميه، انشقاق و اختلاف مردم عربستان و بطور كلي مسلمين جهان عميق تر شد. در دهه 1950 و 1960 با تلاش علماي برجسته اهل تسنن و شيعه اختلاف شيعه و سني كمرنگ تر شد و در اين رابطه مجموعه نشست هايي در قاهره برگزار شد، در حالي كه علماي وهابي موضع گيري اهل سنت و شيعيان براي مصالحه و سازش را بشدت موردحمله قرار دادند. برخي از علما وهابيت را به عنوان عامل اصلي انشقاق واختلاف در جامعه اسلامي برمي شمارند.
برخي ديگر اين فرقه راتهديدي براي اتحاد ملي عربستان و مسلمين سراسر جهان مي دانند.دكتر (محمد الباهي) انديشمند برجسته سني معتقد است وهابيت شكاف بين شيعه و سني را عميق نموده كه اين امر تأثير منفي موضع گيري وهابيون را برمي تاباند. (يان ريچارد) وهابيت را مانع ورادع اصلي همزيستي مسالمت آميز شيعه و سني برشمرده، حميدعنايت نيز وهابيت را بزرگ ترين چالش شيعيان از زمان صدر اسلام دانسته است.
موضع سياسي و ديدگاه وهابيون نسبت به شيعيان در آثار آنان منعكس شده و بواسطه آثار مذكور اختلافات مردم عربستان تشديد شده است. كتاب (تبديد الظلام و تنبيه النيام الي خطر الشيعه و التشيع علي المسلمين و الاسلام ( نوشته يكي از جدليون برجسته وهابي بنام (ابراهيم الجبهان) كه با هزينه نهادهاي ديني وهابي منتشر شد،نمونه اي از اين آثار تحريك آميز است. اين كتاب در اواسط دهه 1970منتشر شد و پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران در سال 1979 درسطح گسترده در داخل و خارج از عربستان توزيع شد.
تحصيلات نويسنده اين كتاب در سطح بسيار پائيني است، وي از يك دانشگاه ديني فارغ التحصيل نشده و هيچ اثر ديگري نيز تاليف نكرده است. با وجود اين كتاب وي مورد استقبال جامعه وهابيون قرار گرفت و در خلال سالهاي 1988 1976 نه بار تجديد چاپ شد. هدف اصلي نويسنده نفي و تقبيح شيعيان است. وي در اثر خود ادعا كرده يهوديان درراستاي اهداف خود، تشيع را بنيان نهاده اند. (الجبهان) برخلاف مفهوم متعارف رافضي، آنرا به معناي (كساني كه اسلام را بطور كلي نفي مي كنند) تعبير نموده است. وي تشيع را به عنوان يك نظام عقيدتي مبهم مبتني بر احاديث فاسد و بي اعتبار و مجموعه اي از انديشه هاي باطل و پوچ معرفي كرده است.
از نظر وي تشيع مذهب جديدي است كه از فرقه هاي مجوس، مسيحيت و يهوديت مشتق شده و اين مذهب استبدادي و طاغوتي آفت و بلايي است كه توسط مراكز يهودي وفراماسونري، ياوه گويان، شيادان و احمقان ساخته و پرداخته شده است.آنان كه در مورد كفر و بي ايماني شيعيان ترديد دارند مانند شيعيان،مجوسي اند. در واقع اين انگ ها و نسبت هاي ناروا و بي پايه چيزي جزتكرار تهمت هاي عالم ضد شيعه مشهور، ابن تيميه، نيست.
جدليون سني و به ويژه وهابيون با الهام از ابن تيميه همين تهمت ها رانسبت به شيعيان روا داشتند. ( محب الدين الخطيب در مصر و (الهي ظاهر) در پاكستان از جدليون مشهوري بودند كه ادبيات جدلي وهابي را ترويج كردند. وهابيون در اواسط دهه 1950 به منظور ممانعت از مصالحه و سازش شيعيان و اهل تسنن و براي اثبات سازش ناپذيري شيعه وسني، اثر الخطيب بنام (الخطوط العريضه) را منتشر و توزيع نمودند،زيرا الخطيب در اين كتاب تشيع را ديني كاملا متفاوت با اسلام معرفي كرده بود. بدين ترتيب علماي وهابي هر گونه مصالحه و سازش شيعه و سني را نفي كردند.
الخطيب در اين رابطه چنين مي گويد: (سازش ناپذيري فرقه هاي سني و شيعه از آنجا ناشي مي شود كه شيعيان در مورد اصول و مباني عقيدتي ديني با بقيه مسلمين اختلاف دارند، اين امر در موضع گيري علماي شيعه و عقايد و اعمال ديني شيعيان نمود يافته و اين وضعيت همچنان استمرار يافته است).
وي به آثار و احاديثي متوسل شده كه ديدگاه شيعيان در رابطه با امكان مصالحه و سازش با اهل تسنن را نفي مي كنند. كتاب (الزهراء)، اثرگروهي از علماي شيعه از جمله آثار مذكور است كه نويسنده در آن احاديثي را در مورد بي اعتباري خلافت عمر ذكر نموده است. آنان در اثرمذكور ادعا كرده اند عمر به جنون مقاربت جنسي با مردان دچار بوده است. اين حديث در بحارالانوار، اثر شيخ محمد باقر مجلسي، ازمتكلمين و علماي عصر صفويه (1966 وفات) نيز آمده است. يكي ازعلماي افراطي و تندرو سعودي بنام شيخ بن جبرين، با الهام از الخطيب در اين رابطه چنين مي گويد: (آنان كه هنوز در مورد رافضي بودن شيعيان ترديد دارند، بايد اثر الخطيب بنام (الخطوط العريضه) و آثار (احسان الهي ظاهر) و (غفاري) را در مورد رد عقايد و آراي شيعيان مطالعه كنند).
شيخ بن باز، مفتي اعظم عربستان سعودي نيز معتقد است تشيع ديني متفاوت و مجزا از اسلام است و همانگونه كه مصالحه اهل تسنن بايهوديان، مسيحيان و بت پرستان امكانپذير نيست، سازش شيعيان يارافضيان با اهل تسنن نيز غيرممكن است.
محمد خالد الحراس، از اساتيد دانشگاه اسلامي مدينه، در اين رابطه مي گويد: (وهابيون با شيعيان سازش نمي كنند و چون اختلاف اين دوگروه از مباني و اصول ديني نشأت مي گيرد، اين مصالحه بي پايه واساس است).
وهابيون بر اختلافات اساسي و بنيادين شيعه و سني تاكيد مي كنند ودر آثار ضد شيعي آنان دو مقوله سب و رفض به عنوان مهم ترين موضوعات تحريك آميز معرفي شده اند. نفي خلفاي سه گانه، اصحاب و همسران پيامبر(ص)، به ويژه عايشه دختر ابوبكر و حفصه دختر عمرسب و نفي مشروعيت خلافت خلفاي سه گانه رفض ناميده مي شود.
در هر حال اينكه آيا علماي وهابي جبهه متحدي را عليه تشيع تشكيل داده اند يا به دو طيف افراطي و ميانه رو تفكيك مي شوند، براي شيعيان مبهم و حل نشده است. ولي در مورد اينكه وهابيت فرقه اي درونگراست اتفاق نظر وجود دارد، زيرا در تعاليم وهابيون مسلمانان به دوگروه مسلمين واقعي و مسلمين دروغين تقسيم شده اند. وهابيون خود راپيروان حقيقي پيامبر (ص) و فرقه هاي ديگر سني، به ويژه شيعيان را به عنوان بدعت گذار و رافضي تلقي مي كنند.
علماي وهابي جهان را به دوگروه موحدين و مشركين يا بدعت گذاران تقسيم كرده اند. اين دسته بندي تعصب آميز نشان مي دهد وهابيون هرگز گرايش هاي ديگراسلامي را تحمل نخواهند كرد. در كتب، فتاوي و نوارهاي سخنراني آنان، كساني كه تعاليم وهابيت را نمي پذيرند، در بهترين حالت به عنوان منحرف يا ضاله و در بدترين حالت كافر معرفي شده اند. با اينكه تشخيص علماي وهابي ميانه رو از افراطي بسيار دشوار است، مي توان گرايشهاي مختلف وهابي را از يكديگر تمييز داد.
گروه نخست افراطيون مي باشند كه (شيخ بن جبرين، شيخ عبدالمحسن العبيكان، شيخ ناصرالعمر و شيخ الهذيفي) و بسياري از علماي وهابي از آن جمله اند. جوانان وهابي از اين طيف حمايت مي كنند و براي حصول اهداف خودشيوه هاي خشونت آميز را بكار مي گيرند و خاندان سلطنتي سعودي رافاسد و بي لياقت مي پندارند. از نظر آنان مقامات سعودي نبايد به شيعيان اجازه دهند اعمال بدعت آميز خود را بجاي آورند و بايد آنان رابه قتل برسانند، تبعيد و سركوب كنند و يا وادار به ترك عقيده نمايند.يكي از كارگران وهابي شركت نفتي آرامكو عربستان از شيخ بن جبرين پرسيد آيا غذا خوردن يك وهابي با كارگران شيعه سر يك ميز جايزاست. شيخ بن جبرين پاسخ داد:
(سعي كنيد از آنان دوري كنيد و جايتان را تغيير دهيد، در غير اين صورت با طعنه و كنايه و بي احترامي نفرت خود را نسبت به آنان نشان دهيد. شما بايد سعي كنيد بطلان و كذب بودن عقايد مخرب ومنحرفشان را آشكار كنيد و سپس آنان را متقاعد كنيد حقانيت مباني عقيدتي وهابيت را بپذيرند و دست از عقايد موهوم خود بردارند. اگر آنان مقاومت كردند بايد به عقوبت خود برسند و كشته شوند).
(بن جبرين) در مورد حكم فقهي مربوط به پرداخت زكات به خانواده هاي نيازمند شيعه در عربستان خاطر نشان كرد: (علماي وهابي در كتب فقهي خود پرداخت زكات به كفار و بدعت گذاران را منع كرده اندو از آنجا كه روافض جزو كفار محسوب مي شوند، نبايد زكات به آنان تعلق گيرد).
شيخ ناصر العمر، از سلفي هاي تندرو مشهور با تاكيد بر سازش ناپذيري تشيع و تسنن، بشدت سازش و مصالحه شيعه و سني را موردحمله قرار داد. وي در اين رابطه اظهار داشت : (اختلافات ما با روافض (شيعيان) فقط به مباحث فرقه اي محدود نمي شود. اختلاف ما در موردمسائل بنيادين و اساسي ديني است، نه بخشهايي از دين. در واقع هيچ نقطه مشتركي بين ما و شيعيان وجود ندارد).
(العمر) در پاسخ به همايش گفتگوي مذاهب كه در ژوئن 2003 دررياض برگزار شد از شركت كنندگان خواست روافض (شيعيان) را به اسلام واقعي و پيروي از شيوه اهل سنت دعوت كنند.
وب سايت مشهور وهابيون، خطبه هاي نماز جمعه مسجدالنبي مدينه را كه به امامت شيخ الهذيفي در سوم مارس 1998 و با حضور رئيس جمهور پيشين ايران، حجت الاسلام و المسلمين هاشمي رفسنجاني ايراد شد، تحت عنوان (يهوديان، مسيحيان و روافض را از عربستان اخراج كنيد) منعكس نمود. (شيخ الهذيفي) با تقبيح و سرزنش حاميان سازش و مصالحه سني و شيعه تصريح كرد: (چگونه شيعه و سني مي توانند با يكديگر سازش كنند در حالي كه اهل سنت با تمسك به قرآن و سنت نبوي (ص) دين را زنده نگاه داشته و تكريم نمودند، درحالي كه روافض (شيعيان) بطور علني به اصحاب پيامبر(ص) اهانت نموده و اسلام را نابود كردند. تا زماني كه شيعيان عقايد خود را ترك نگويند و به اسلام حقيقي نگروند، ما قدمي به سوي آنان بر نخواهيم داشت. خطر شيعيان براي اسلام بيش از يهوديان و مسيحيان است وهرگز نبايد به آنان اعتماد كرد. بنابراين مسلمين بايد با نهايت احتياط باآنان برخورد كنند).
علماي سنتگرا، دومين طيف وهابيون بشمارمي روند و علماي نسل قديم نظير (شيخ بن باز، شيخ محمد بن عثيمين) و برخي از نئوسلفي ها نظير (شيخ صفار الحوالي) به اين گروه تعلق دارند. علماي سنتي وهابي از جدليون پيروي مي كنند و ديدگاه ها ومواضع خصومت آميز آنان نسبت به شيعيان از ديدگاههاي جدلي نشأت مي گيرد، با وجود اين گروه مذكور با قتل و اخراج شيعيان از كشور و مجبوركردن آنان به پذيرش وهابيت موافق نيستند، چرا كه اين اقدامات به بي نظمي و هرج و مرج مي انجامد. از نظر آنان بايد شيعيان را به ترك عقايدو اعمال بدعت آميز ترغيب نمود.
طيف سوم وهابيون كه روشنفكراني نظير عبدا... حميد، عبدالله صبيح،عبدالعزيز قاسم و عبدالعزيز الخدر را در بر مي گيرد ايده هاي ترقي خواهانه و سازشكارانه را ترويج مي كنند. گرچه حضور اين طيف درعرصه ديني و اجتماعي چندان پر رنگ نيست، ولي گرايش مذكور به سرعت در حال گسترش است. به عنوان مثال (الحميد) مفاهيم حقوق بشر را بر مبناي برداشت و تفسير متفاوتي از اسلام وهابي اشاعه مي دهد. وي معتقد است اسلام بر پايه عدالت و آزادي استوار شده و اين دو ركن اساسي در گسترش اسلام نقش عمده اي ايفا نموده اند. الحميددر اين رابطه مي نويسد: (امويان و عباسيان عدالت و آزادي را در قلمروخود گسترش ندادند، بلكه برعكس آنان اهل كتاب را از حقوق خودمحروم كردند و اسلامي را كه آنان به مردم تحميل كردند از وحي و پيامبر(ص) نشأت نمي گرفت. حكومت هاي عربي و جنبشهاي سلفي معاصروارث امويان و عباسيانند و شيوه آنان را در پيش گرفته اند و آنرا اسلام ناب مي نامند. حكومتهاي كشورهاي عربي از اين حقيقت غافلند كه دولت هاي سركوبگر و مستبد سقوط خواهند كرد، زيرا سركوب آزادي برخلاف سرشت بشري است و جنبشهاي سلفي نيز فراموش كرده اندهر فرقه اي كه رابطه نزديك بين اسلام و آزادي و عدالت را به درستي درك نكند از دين الهي منحرف شده است. بدين ترتيب تا زماني كه آزادي انديشه و بيان و عدالت وجود نداشته باشد، نهادهاي جامعه مدني شكل نخواهد گرفت. با نقض آزادي هاي اوليه فردي نظير سركوب بدعت گذاران (شيعيان)، فضاي صلح آميز جامعه اسلامي درهم شكسته مي شود و زمينه براي فرقه گرايي فراهم گردد).
(الحميد) برخي از قدماي سلفي را كه پيروان فرقه هاي مختلف اسلامي را بدون ادله متقن و تحقيق تكفير نموده اند بشدت سرزنش نمود. يكي از عملگرايان سلفي و استاد دانشگاه اسلامي امام محمد بن سعود بنام (عبدالله الصبيح) بر اهميت توده گرايي تأكيد مي نمايد. وي بااستناد به يكي از نظريه هاي روانشناسي اظهار مي دارد: (سرزمين مشترك عامل ايجاد احساسات و عواطف مثبت، نوع دوستي، محبت وصميميت بين اعضاي گروه هاي مختلف است، بدين ترتيب احساسات مذكور همزيستي مسالمت آميز و همگرايي گروه هاي مختلف را در پي خواهد داشت. حفظ توده ها وظيفه و مسئوليت همگاني و مستلزم روابط وتعاملات مستحكم اجتماعي است و اين امر به پلوراليسم منجر مي گرددو در نتيجه امكان طرح ديدگاههاي مختلف فراهم مي شود).
با ظهور نئوسلفي ها پس از حمله عراق به كويت در سال 1990 (شيخ سلمان العوده) به عنوان چهره اي توده گرا در ميان وهابيون مطرح شد.وي در مجموعه سخنراني هاي خود شيعيان را بشدت مورد حمله قرار دادو آنان را كافر ناميد. با اين حال پس از آزادي از زندان در سال 1998 به ميانه روي گرايش پيدا كرد. وي در ابتدا معتقد بود به علت اختلافات عميق بين گروه هاي اسلامي وحدت تحقق نخواهد يافت، ولي پس ازگرايش به ميانه روي اذعان كرد مي توان مواضع گروه هاي مختلف را به يكديگر نزديك نمود و به وحدت دست يافت. شيخ سلمان در اين رابطه مي گويد: (بجاي طرح و برجسته كردن موضوعات مورد اختلاف، بايدنقاط مشترك بين گروه هاي مختلف كه تعداد آنها زياد است مورد تاكيدقرار گيرد).
غالب فرقه هاي اسلامي در بسياري از زمينه ها داراي نقاط مشتركند ودين اسلام عامل پيوند گروه هاي مختلف با يكديگر است. اگر چه شيخ سلمان فقط گروه هاي سني را مد نظر قرار داده ولي عبارت پردازي وسبك بيان وي در اين مورد كاملا با لحن اهانت آميز سلفي ها متفاوت است. يكي از رهبران جنبش اصلاحات در لندن به نام (سعد الفقيه)علت تغيير موضع شيخ سلمان العوده را اينگونه توضيح مي دهد: (العوده در اين مورد با ديگر سلفي هاي ميانه رو نظير شيخ عبدالعزيز القسيم بحث و گفتگو كرد، در نتيجه افق فكري وي بسط يافت. اينك العوده به ميانه روي، بازانديشي و گفتگو گرايش پيدا كرده است).
از آن پس شيخ العوده به يكي از چهره هاي حامي گفتگوي مذاهب تبديل شد. اين گفتمان در سال 2003 و با هدف تسهيل روند مصالحه ملي صورت گرفت. شيخ العوده پس از ترك مواضع پيشين خود از وليعهدعربستان خواست ميانه روي اسلامي را كه با افراط گرايي و تندروي درتعارض است، در پيش بگيرد. وي ترويج و تبليغ فرهنگ گفتمان را ازطريق رسانه ها و نظام آموزشي خواستار شد.

منبع: فارس

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:32 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ



اماميه درسده ی چهارم هجرى مقاله حاضر, حضور تشيع اماميه را در جامعه اسلامى ـ به خصوص ايران ـ سده چهارم هجرى به بحث مى گيرد. اين جستار به ويژه به پيوند مذهب اماميه با آل بويه و علت دگرسانى آل بويه از مذهب زيدى به مذهب امامى و ارتباط آن با قدرت هاى شيعه آن روزگار (فاطميان , قرمطيان , زيديان يمن) عطف توجه دارد. بسط و توسعه جغرافيايى مذهب تشيع امامى نيز از مسائلى است كه محل بحث قرار گرفته است. شيوه هاى بالندگى و رشد و گسترش فرهنگى شيعه امامى و نيروهاى همبسته بدان از ملزومات اين جستار است كه در ضمن آن آداب و سنن شيعى , انديشه وران فقهى و فرهنگى, موانع بازدارنده و يا پيش برنده نيز بحث و فحص شده است. در اين بررسى سعى شده از منابع اصلى تسنن و تشيع ـ على السويه ـ از براى حصول نتايج منطقى بهره گيرى شود. نكته ديگر اين كه در اين مقاله سير تاريخى تشيع امامى مطمح نظر بوده نه سير كلامى آن كه خود مقوله مفصل ديگرى است و نگارنده تلاش كرد اين دو مقوله را كه از ويژگى هاى بيشتر تحقيقات شيعى معاصر است از هم جدا كند تا به نتايج تاريخى صريح و بارزى دست يابد.

مقدمه

شيعه اماميه كه بالاخص به دوازده امامى و يا اثنى عشرى اطلاق مى شد , چنان كه لفظ ((رافضى)) هم از سردشمنى به آن ها بسته شده بود, بسيارى از مايه هاى فكرى ـ مذهبى خود را از سده هاى قبل به ارث برد. از سده سوم هجرى شيعه اماميه بر اصل مهدويت استوار گشت. سال هاى 329-260ه در جهان بينى مذهبى شيعه اماميه نقش قاطعى داشت, چون آغاز دوره غيبت بود. اين دوره با برهه اى از تحولات و دگرگونى هاى تاريخى تقارن داشت. در اين دوره خلافت عباسى از اوج اقتدارگرايى سياسى فرود آمد و پس از يك دوران شكوفايى به تدريج رو به خاموشى رفت ولى هم چنان به مثابه يك مركز مذهبى ـ سياسى مطرح بود. گروه هاى سياسى محلى از مدت ها پيش, در سرزمين هاى اسلامى, به دفاع از داعيه هاى خود پرداخته و جريان هاى متلاطمى را ايجاد كرده بودند.
در واقع از سال 260ه به بعد بود كه جنبش و حركت شاخه اسماعيليه مذهب تشيع , موج تلاطم و تخالف را در سرزمين هاى خلافت عباسى ايجاد كرد و در پايان اين سده به اعلام خلافت فاطمى در شمال افريقا پيوست. اينان با توسل به اصل قيام به سيف, به اين مهم دست يافتند. پس از واقعه كربلا, دو طرز ديد در جهان نگرى سياسى علويان رخ نمود. شاخه اى از آن ها امامت را در قيام به سيف توجيه و تفسير كردند و آن را در قيام هاى خويش متحقق ساختند. اين طرز فكر سياسى از زيديه شروع شد و بعدها نيز در وجود على بن محمد علوى (صاحب الزنج), حسين بن على(صاحب الفخ) , علويان طبرستان و علويان فاطمى و غيره تداوم يافت. شعبه ديگرى از علويان اعتقادى به قيام به سيف نداشتند. تجارب تلخ و گزنده گذشته , مواضع نااستوار گروهى از پيروان , نابه سامانى ها و دگرگونى هاى زودگذر سياسى , برخورد واقعى تر بارويدادهاى زمانه , در شكل گيرى چنين تفكرى بى تأثير نبوده است.
البته اين بدان معنا نيست كه آن ها خودشان را با سليقه قدرت زمان وفق داده بودند, بلكه به عكس , آنان با تكيه بر اصل امامت, آن قدر نفوذ و اعتبار و اقتدار مذهبى , سياسى و فرهنگى داشتند كه گاه در مقابل عملكرد صاحبان قدرت (بنى اميه و بنى عباس) مى ايستادند و كجروى ها و كجرفتارى هاى آنان را برنمى تافتند. شهادت اين ها به دست عمله جور نشانى از تخالف و تناقضشان با آنان بود. پديده هاى كم دوام سياسى كه نتيجه اى جز سركوب نيروهاى معترض نداشت, اصل تقيه را در بين آنان رشد داد و به سمت رشد فقهى و فرهنگيشان كشاند.
حوزه فقهى و فرهنگى امام جعفر صادق(علیه السلام) , كانون آزادى سليقه ها و برخورد انديشه ها بود و در پرورش نسلى از شيعيان برجسته امامى نقش قاطعى داشت. همين كانون بود كه جنبه هاى ناب مذهب شيعه را در بين پيروان پايبند آشكار نمود. امام جعفر صادق(ع) بنيان گذار مكتبى بود كه اقتدار , وسعت و ثبات آن نظير نداشت. و منشإ يك دگرگونى فرهنگى بين شيعيان اماميه گرديد و بعدها بسيارى از علماى شيعه اماميه از سرچشمه اين مكتب سيراب شدند و جهان بينى شان شكل گرفت و بيان اين جهان بينى را در مجموعه اى از رساله ها و كتب بى شمار سرريز كردند.
ظهور متعالى اين فرهنگ غنى شيعى از سده چهارم هجرى به بعد شروع شد. شيعيان اماميه به دليل دورى از قال و مقال ها و جنجال هاى سياسى , از بدعت گذارىهاى فرقه هاى ديگر , مصون ماندند و سنت ناب تشيع را حفظ نمودند. با اين كه شيعيان اماميه نيز در سرزمين هاى خود احساس راحت و امنيت نداشتند , ولى توانستند به تدريج اصول مذهبى خود را در بين قشرهاى مختلف جامعه ايران رسوخ دهند. تلاش هاى آن ها در تبليغات مذهبى شان كه همراه و همگام با مسالمت و مصالحت سياسى بود, شهرت و موفقيتى برايشان به ارمغان آورد كه روىهم رفته در خور آن بودند. آنان كليه تدابير مذهبى و فرهنگى را براى جذب و جلب پيروان به كار بردند و در تعالى و ترفيع مذهب خود كوشيدند. از سال 330ه كه بنيان قدرت آل بويه در سرزمين هاى اسلامى گذاشته شد, شيعيان اماميه به آن مايه از نفوذ اجتماعى و سياسى رسيده بودند كه بتوانند تكان مذهبى و معنوى در جامعه ايجاد كنند و سران آل بويه را به سوى خود جلب نمايند.

1) شيعه اماميه و آل بويه

آل بويه به وقت خروج از ديلمان و حصول قدرت در ديگر سرزمين هاى ايران از ميراث مذهبى زيديه بهره گرفته بودند. اين مطلبى است كه از روى اسناد و مدارك به جا مانده بر ما معلوم شده است. چنان كه وقتى احمد معزالدوله بر بغداد دست يافت , در تكاپوى توسعه مذهب زيديه برآمد. معزالدوله در يك بازى پيچيده سياسى در هشتم جمادىالثانى 334 مستكفى بالله , خليفه عباسى را از مسند خلافت به زير كشيد و به زندانش سپرد و دارالخلافه را غارت كرد.(2) از مهم ترين علل بركنارى خليفه از مسند خلافت, شيعه بودن ديلميان بود كه در تشيع خود افراط مى ورزيدند و معتقد بودند كه عباسيان خلافت را از مستحقان آن غصب كرده اند. از اين رو ميثاق و موجب مذهبى نداشتند تا آن ها را به اطاعت از عباسيان وادارد.(3) همين عدم اعتقاد به خلافت عباسى , نخستين جلوه هايش را در عزل مستكفى نشان داد; ولى قضيه همين جا هم ختم نشد.
معزالدوله برآن شد تا واقعيت حاكميت آل بويه را در خلافتى ديگر از نوع خلافت علوى بنماياند و نشان مشروعيت حكومت خود را از آنان دريافت كند. ابن اثير را اعتقاد بر آن است كه معزالدوله در پى خطبه خوانى به نام المعزلدين الله علوى (احتمالا زيدى) و يا علوى ديگرى بود.(4) ليكن همدانى را نظر بر آن است كه معزالدوله بر آن بود تا ابوالحسن محمد بن يحيى زيدى را به خلافت بنشاند.(5) اين ماجرا در ((الجماهر)) بيرونى به سياقى ديگر جلوه يافته است. بيرونى از علوى مزبور نامى نمى برد ولى توضيح و تشريح بيشترى دارد.(6) نكته اساسى اين جا است كه معزالدوله مى خواست خلافت عباسى را پس بزند و خلافت علوى (خصوصا از نوع زيدى آن) را به جايش بنشاند. اين همت و اقدام او براى همنواختى و يگانگى با اعتقادات خود و ديگر ديلميان صورت مى گرفت. ولى همين اقدام در عمل حاوى مشكلات و مصلحت انديشى هايى بود. ابن اثير مى نويسد كه همه ياران معزالدوله , در بادى امر, با او همصدا شدند جز يكى (كه از او اسم نمى برد) و همو واقعيت هاى موجود را جلو چشم معزالدوله مجسم ساخت. به تعبير وى, اين كار معزالدوله هيچ نوع قرابتى با واقعيت نداشت, چون در صورت ابقاى خلافت عباسى , او و يارانش با خليفه اى محشور و قرين مى شدند كه هيچ نوع اعتقادى بر او نداشتند و در صورت نياز مى توانستند او را به راحتى از صحنه خارج كنند و ديگرى را وارد ميدان سازند. ولى اگر يكى از علويان را خليفه مى كرد, خود وى و يارانش با اعتقادى كه بر او داشتند در موقع مقتضى از اقدام عليه او ناتوان بودند و حال آن كه علوى مزبور مى توانست از پيروان معتقد خود براى از صحنه راندن معزالدوله بهره بگيرد.(7)
اين چنين شد كه معزالدوله از تصميم خود عدول و خلافت عباسى را ابقا كرد. ولى واقعيت هاى ملموس ديگر نيز در عدول احمد معزالدوله از تصميم خود, دخالت داشت. خلافت عباسى ساليان دراز بود كه سيطره نفوذ خود را بر سرزمين هاى مهم جهان اسلام گسترده بود و عامه مردم به تبليغات آن ها عادت كرده و به آن ها دل بسته بودند و چون اطاعت از خدا و رسول خدا از آن ها اطاعت مى كردند. تجارب علويان در حصول خلافت و قدرت, جز با سركوبى و قتل با چيز ديگرى قرين نبود و تبليغات عباسيان آن ها را افرادى عاصى و طاغى جلوه گر ساخته بود. لذا اگر معزالدوله خلافت عباسى را برمى انداخت و خلافت علوى (از نوع زيدى) را به جاى آن مى نشاند , اقوام سرزمين هاى اسلامى كه اكثر آن ها جزء اهل سنت بودند , يكباره بدان گردن نمى نهادند و مشكلات و منازعات عديده اى براى آل بويه فراهم مى كردند.(8)
از سوى ديگر, آل بويه هشدار اصلى را از فاطميان دريافت كردند كه در پى نفوذ سيطره خود در سرزمين هاى خلافت رو به افول عباسى بودند. سياست هاى توسعه طلبانه فاطميان, آل بويه تازه به قدرت رسيده را بر سر دو راهى انتخاب و گزينش قرار داد. اگر آنان خلافتى از نوع علوى را بر سر كار مى آوردند به هر حال اين خلافت با خلافت فاطمى هم جهت و همسو مى شد و دست آن ها را در اعمال نفوذ بيشتر در سرزمين هاى خلافت شرقى باز مى گذاشت. در اين صورت قدرت آل بويه به تدريج كم سوتر و ناتوان تر مى شد و به صورت دست نشاندگان آن خلافت در مىآمدند و اين چيزى نبود كه آن ها در آغاز قدرت گيرىشان آرزوى آن را داشته باشند. از اين رو ابقاى خلافت عباسى و ملعبه قراردادن آن در نهايت به نفع آل بويه بود.
بالاخره احمد معزالدوله پس از عزل مستكفى كه با خواسته هاى او هم جهت نبود, مطيع لله را به خلافت گماشت و خود صاحب اختيار بغداد وكلا خلافت عباسى گرديد. از اين زمان به بعد خلافت در واقع سرنگون شد و براى خلفا چيزى از فرمان نماند. براى خليفه حتى يك وزير هم باقى نماند جز يك منشى براى اداره املاك و حسابات او.(9) آل بويه به منظور رويارويى با آرمان هاى روبه توسعه و افكار سلطه جويانه خلفاى فاطمى , دو راه در پيش گرفتند كه هر دو منطبق با عقل و سياست زمانه بود; اول قدرت قرامطه را كه قرابت هاى عقيدتى با فاطميان داشتند, مهار كرده و اقتدار آن ها را در هم ريختند و سپس به سوى خود كشيدند تا در صورت لزوم از وجودشان براى جلوگيرى از اعمال توسعه طلبانه فاطميان بهره بگيرند.(10) چنان كه عصيان گرى قرامطه عليه المعز فاطمى ظاهرا بدون تإثيرپذيرى از القائات آل بويه نبوده است. دوم اين كه آل بويه در مقابل فاطميان بهترين مأمن را در دامن شيعيان اماميه يافتند كه فعلا آن ها را در سياست و حكومت هيچ كنش و ادعايى نبود. انگيزه و علت گرايش آل بويه را به شيعه اماميه مى بايست در همين نكته جست. از اين ايام به بعد شيعه اماميه در جامعه , بن و بدنه محكمى پيدا كرد و با درخشش بيشترى جلوه نمود و آل بويه هم براى اعتبار بخشيدن به شيعه اماميه از هيچ تلاشى مضايقه نكردند.

2) جغرافياى مذهبى شيعه اماميه

خصيصه مهم سده چهارم هجرى, از حيث جريان هاى مذهبى , رشد و گسترش تشيع و فرقه هاى متعدد آن بود. خوارزمى در يكى از نامه هاى خود كه در آن از موقعيت و وضعيت شيعه سخن رانده , عراق را از خاستگاه هاى نخستين تشيع اماميه دانسته است. (11) كوفه از آغاز بناى خود , مأمن دوستداران على(ع) و شيعيان اماميه به شمار مى رفت.(12) در سده چهارم , دامنه گسترش شيعه حتى به شهر بصره هم رسيد , بصره در روزگارى كه كوفه شيعه نشين بود, هواخواهان متعصب عثمان را داشت كه كسى را ياراى مقابله با باورهاى آن ها نبود. اما شيعيان به تدريج در بصره هم رخنه كردند(13) و به سخن ناصر خسرو در سده پنجم هجرى ((در بصره به نام اميرالمومنين على بن ابيطالب ـ صلوات الله عليه ـ سيزده مشهد)) بود و در جامع بصره چوبى بود كه ((درازى آن سى ارش بود و غليظى آن پنج شبر و چهار انگشت بود و يك سر آن غليظتر بود و از چوب هاى هندوستان بود. گفتند كه اميرالمومنين(ع) آن چوب برابر گرفته است و آن جا آورده است.))(14) و باز بنا به سخن ناصر خسرو و مقدسى, شهرهاى عمان , هجر , قطيف و صعده در يمن , شيعه نشين بودند و در اهواز نيز نيمى از اهالى مذهب شيعه داشتند.(15) در جزيره ابن عمر هم مشتى شيعه زندگى مى كردند.(16)
طبق كلام مقدسى, در سرزمين شام (سوريه) , اهل طبريه و نيمى از اهالى نابلس و قدس و بيشتر اهالى امان , شيعه بودند.(17) شهر طرابلس, شهر بزرگى بود با روستاهاى متعدد و اهالى آن جا همه مذهب شيعه داشتند و در آن شهر مساجد زيبا ساخته بودند.(18) در سرزمين مصر هم مردم بالاى قصبه فسطاط و مردم صندفا مذهب تشيع داشتند.(19) در مغرب هم بين الجزاير و تونس , تنها شهر نفطه كلا شيعى مذهب بود و اين شهر را كوفه كوچك مى ناميدند.(20)
صاحب ((نقض)) بارها از كانون هاى شيعيان ايران سخن رانده است. به زعم و زبان او: ((به مازندارن شافعيان زبون بودند و تيغ و قلم به دست شيعيان)) قرار داشت. (21) به ((قم و كاشان و آبه همه فتاوى و حكومات برمذهب صادق و باقر و قاضى, علوى يا شيعى بود, چنان كه قاضى ابوابراهيم بابويى پنجاه سال به قم برمذهب اهل بيت حكم راند و فتوا نوشت و اكنون بيست سال است كه سيدزين الدين اميره شرفشاه است حاكم و مفتى.))(22) ورامين, قم, آوه, كاشان , سارى, ارم, سبزوار, رى در مصلحگاه همه شيعه نشين بودند.
قم و شيعه آن ناشى از آن بود كه ياران عبدالرحمان بن اشعث در سده اول هجرى اين شهر را گرفتند. از آن روزگار به بعد روساى قم همه از اهالى كوفه بودند(23), لذا شيعه در اين شهر ريشه گرفت(24) و پايبندى اهالى شهر به اصول اعتقادىشان ضرب المثل شد. شهر قم به اعتقاد دمشقى در سال 33ه' به روزگار حجاج بنا يافت و هارون الرشيد آن را آبادان ساخت و بيست و دو روستا براى آن قرار داد.(25) به گفته ابوالفدا , عبدالله بن سعدان يكى از بانيان شهر قم بود , وى پسرى داشت به نام موسى كه از كوفه به قم نقل كرد و همو بود كه تشيع را درآن ديار آشكار ساخت.(26) به سال 201ه فاطمه معصومه خواهر امام رضا (علیه السلام) در قم مدفون شد و اين شهر پس از مشهد مقدس, يكى از محبوب ترين اماكن مقدسه ايرانيان گرديد. به دستور عضدالدوله , مزار با شكوهى در آن بنا كردند. شهر قم را مدرسه هاى متعددى چون مدرسه سعد صلب , مدرسه اثيرالملك , مدرسه عزالدين مرتضى, مدرسه سيد امام زين الدين اميره شرفشاه , مدرسه ظهير عبدالعزيز , مدرسه استاد ابوالحسن كميج و غيره بود(27) كه در همه آن ها اصول فقه جعفرى تدريس مى شد.
اهالى كاشان به شيعى گرى شهرت داشتند و همه امامى بودند.(28) شهرى بود نامور و كهن ساز. پيرامون آن كشتزارهاى آباد و كاريزهاى فراوان بود. افراد با فرهنگى از اين شهر برخاسته بودند(29) و در آن از جهال و بطال خبرى نبود. كاشان را نيز مساجد و مدارس متعددى چون صفويه, مجديه, شرفيه, عزيزيه , با زينت و آلات و عدت و اوقاف و مدرس بود.(30) و در كاشان بود كه اهالى بنا به اعتقاد, هر صبحگاه اسبى يراق كرده و از براى امام مهدى مى كشيدند كه در صورت ظهور بى مركب نماند.(31)
آبه (آوه)اگر چه شهركى بود در كنار رى , ولى همه اهالى آن شيعه امامى بودند. (32) سنت علوى و ترتيب عيد غدير و قدر و برگزارى مراسم عاشورا در آن معمول بود. مدرسه عزالملكى و عربشاهى از مدارس معتبر آن بودند با مدرسان زبده اى چون سيدابوعبدالله و سيد ابوالفتح حسينى.(33) به گفته ياقوت , مردم آبه (آوه) مذهب شيعه داشتند و در مواقع مختلف جنگ هاى متعددى ميان مردم آبه و ساوه بر سر مذهب روى داده بود.(34)
ورامين نيز گر چه در سده چهارم هجرى روستايى از روستاهاى شهر رى به شمار مى رفت , ولى به منزلت از شهرها باز نمى ماند. مدرسه رضويه و فتحيه آن با اوقاف متعدد و مدرسان عالم اشتهار داشت. در ورامين هر ماه رمضان سفره عام مى نهادند و مردم را اطعام مى كردند. سنيان و شيعيان آن على السويه و بى تعصب و تميز داراى ادرارات و رسوم بودند. خيرات و احسانى كه در ورامين ظاهر بود همه از بركات رضى الدين ابوسعد و پسران او بنياد گرفته بود.(35) اهل ورامين به تعبير حمدالله مستوفى در قرن هشتم هجرى همه ((شيعه اثنى عشرى بودند)).(36)
سارى شهرى بود آبادان و با نعمت و مردم و بازرگانان بسيار; و محصولات آن را به همه جهان صادر مى كردند.(37) اين شهر هميشه دارالملك و سريرگاه ملوك مازندران بوده است. اهالى سارى وجوب معرفت خداى را حوالت به عقل و نظر مى كردند. ارم نيز از مضافات سارى بود و همه اهالى آن شيعه امامى.(38) قصبه رقه در دوازده فرسخى طبس قرارداشت و به سخن ناصر خسرو ((آب هاى روان داشت و زرع و باغ و درخت و بارو و مسجد آدينه و ديه ها و مزارع تمام))(39) و به سخن مقدسى ((مردم رقه همه شيعى بودند.))(40)
اما سبزوار نيز كه شهر عمده ناحيه بيهق بود , از صدر اسلام مسكن علويان و سادات و شيعيان به شمار مى رفت. شهركى بود خرد با بازارهاى فراخ و خوب. حاصل آن غله و ميوه و انگور و نزديك به چهل پاره ديه داشت(41) و به كلام مستوفى ((مردم سبزوار همه اثنى عشرى)) بودند.(42) سبزوار مزين به مدارس نيكو و مساجد نورانى و درس و مناظره و مجلس بود.(43) و گرگان يا جرجان شهرى بود با ناحيت بزرگ و وسيع و سوادى خرم و كشت و ورز بسيار و نعمت فراخ با مردمانى پاك جامه و با مروت و ميهمان دار,(44) و ((اهل آن جا هم شيعه)) بودند(45) و اصلا شيعيان از قديم الايام در گرگان و طبرستان آوازه اى داشته اند.(46) تفرش يا طبرس نيز از شهرهاى شيعى نشين ايران به شمار مى رفت.(47) قهستان يا كوهستان در زمره سرزمين خراسان بود و قصبه آن را قاين مى گفتند. اكثر اهالى آن شيعه بودند.(48)
شهر رى ام البلاد ايران بود و هيچ گاه از وجود شيعيان اماميه خالى نبود و شيعه در آن جا منزلتى تمام داشت.(49) شهر رى بود كه به گفته مقدسى , وعده امارت آن ((عمربن سعد را بد بخت كرد و به كشتن حسين بن على واداشت و آتش دوزخ را برگزيد. ))(50) از منظر مقدسى شهر رى يكى از مادر شهرهاى افتخار آميز اسلام)) بود كه پيروان بزرگوار و قاريان و پيشوايان و زاهدان و جنگجويان والاهمتان از آن برخاسته بودند. كتابخانه هاى پرآوازه داشت.(51) اهالى اكثر ولايات شهر رى شيعه اثنى عشرى بودند, به جز روستاى قوهه و چند موضع ديگر كه مذهب حنفى داشتند.(52) درب زامهران و درب مصلحگاه در شهر رى يك سره شيعه نشين بودند.
طبيعى است كه اهالى نوقان كه از مضافات شهرطوس بود , شيعى امامى باشند چون مرقد مبارك على بن موسى الرضا(ع) در آن جا بود و مردمان آن جا به زيارت مى رفتند. (53) در سده چهارم دژى براى آن ساخته شده بود كه خانه ها و بازارها داشت. عميدالدوله فائق نيز مسجدى بدان ساخت كه در همه خراسان همتايى نداشت.(54) چنان كه گذشت اكثر اهالى سرزمين شمال ايران (مازندران, گيلان و ديلمستان) شيعى مذهب بودند. شيعه اثنى عشرى خاصه از سده چهارم به بعد در اين سرزمين به تدريج رخنه كرد و جاى زيديه را گرفت.
در سرزمين فارس هم, به خصوص در كرانه هاى دريا, شيعيان بسيار بودند.(55) اهل كرج ابودلف در نزديكى اراك امروزى هم يك سره مذهب شيعه داشتند. از اين ها گذشته در بسيارى از شهرهاى معتبر ايران, محله هاى خاص شيعيان بوده است; مثلا در قزوين محله اى بود كه شيعيان در آن سكنا داشتند.(56) در نيشابور هم جمعى از شيعيان امامى زيست مى كردند. چنان كه بين كراميان و شيعيان اين شهر كار به جنگ هم كشيده بود.(57) اصلا در نيشابور شيعه جاذبه خاصى داشته است. در شهرهاى اصفهان , ساوه و همدان هم تعداد شيعيان و علويان معتنابه بود و در واقع آن مايه بودند كه مراسم خاص شيعيان را در ايام ويژه آزادانه به جاى آورند و كسى را ياراى مقابله با آن ها نباشد. در شهر همدان خانواده اى شيعى معروفيتى داشتند.
به گفته عبدالجليل قزوينى رازى ((در ولايت حلب و حران و كوفه و كرج و بغداد و مشاهد ائمه و مشهد رضا و قم و قاشان و آوه و سبزوار و گرگان و استرآباد و دهستان و جرباذقان و همه بلاد مازندران و بعضى از ديار طبرستان و رى و نواحى بسيار از وى و بعضى از قزوين و نواحى و بعضى از خرقان , همه شيعى اصولى و امامتى)) بودند;(58) و بدان ها نيشابور را نيز مى بايست افزود. وى معتقد است كه به ولايت سيستان بوى شيعه نرسيده بود و ((همه مجبران و مشبهان)) بودند.(59)
نجف اشرف به عنوان يكى از برجسته ترين كانون هاى شيعى در ايام آل بويه بنيان گرفت و به تدريج جانشين كوفه شد. عمارت اين شهر منسوب به عضدالدوله ديلمى بود. او اين شهر را در كنار مرقد امام على(ع) برپا كرد و آن را آبادان ساخت. نجف رفته رفته يك ولايت كاملا شيعه نشين شد. پس از آن در سال 495ه شهر حله (توسط امير سيف الدوله صدقه بن منصوربن مزيد) بنا گذاشته شد و در زمان آمدن مغولان به ايران يكى از مراكز مهم شيعيان اثنى عشريه برشمرده مى شد.(60) بسيارى از علماى اماميه از حله بودند. شهر كربلا هم مشهورتر از آن است كه به ذكر در آيد. اين جا نيز مجمع شيعيان اماميه بود. آل بويه را در شكل گيرى اين شهر و بناى مرقد امام حسين(ع) نقش مهمى بوده است. در زمان حكومت سيف الدوله حمدانى كه شيعه امامى بود , دو شهر دمشق و حلب خالى از شيعيان امامى نبوده است; خصوصا كه اهل حلب بيشتر شيعه بوده اند و اواخر خلافت عباسى به مذهب اماميه اقتدا مى كردند. در شهر حمص نيز شيعيانى از اماميه ديده مى شدند كه در شيعى گيرى خود غلو مى كردند.(61) در موصل هم محله اى وجود داشت كه خاص شيعيان اماميه بود و گاه بين شيعيان اين محله و سنيان محلات ديگر بر سر مسائل مذهبى اختلاف بالا مى گرفته است.
درقلب دارالسلام يعنى بغداد نيز فعاليت شيعيان امامى جريان داشت و اوضاع نوع ديگر بود. در بغداد از همه مذاهب پيروانى وجود داشتند ولى دو مذهب تواناتر و قوى تر از سايرين بود: حنابله و شيعيان . محله كرخ بغداد, كانون اصلى تجمع شيعيان بود(62) و پس از سده چهارم هجرى در محله باب الطاق هم در اين سوى پول بزرگ گرد آمدند. در محله غرب دجله هم, به ويژه باب البصره , سادات عباسى (هاشميان) مجتمع بودند و خصومت شديدى با شيعيان داشتند و همه آن ها در زمره حنابله بودند. براثا هم محله اى در مقابل محله كرخ و در جنوب باب المحول بود. (63) براثا مسجدى داشت به همين نام كه از آن شيعيان بود و در آن جا نماز مى گزاردند. محله كرخ مركز داد و ستد و بازرگانى بود. تا ايام آل بويه شورش هايى كه در محله كرخ رخ مى داد , چندان ماهيت شيعى نداشت و بيشتر متإثر از عوامل سياسى و اقتصادى زمانه بود. به اشاره ابن جوزى علاوه بر محله كرخ, محله هاى كوچك ديگرى در بغداد از آن شيعيان بود; محله هايى چون نهرالطابق در همان منطقه و سوق السلاح, باب الطاق, سوق يحيى و الفرضه(مشهور به بندر) در شرق بغداد جايگاه اجتماع شيعيان به شمار مى رفت.(64)
شيعيان در سال 313ه براى نخستين بار در مسجد براثا گرد آمدند. خبر به خليفه بردند كه گروهى براى طعن و لعن صحابه در مسجد براثا مجتمع شده اند. دستور تفتيش داد. مأموران چندين تن از نمازگزاران را دستگير و استنطاق كردند. از آن ها مهرهايى از گل سفيد منقوش به نام امام به دست آمد. خليفه دستور تخريب مسجد را صادر كرد و مسجد براثا با خاك يكسان شد و ضميمه قبرستان مجاور گرديد.(65) درسال 312ه على بن يلبق, اميرالامراى بغداد , فرمانى صادر كرد تا معاويه و يزيد را علنا در منابر لعن و طعن كنند, همين اقدام موجب شورش و آشوب عوام گرديد.(66) بجكم , امير الامراى بغداد, در سال 328ه مسجد براثا را بزرگ تر از سابق , از نو ساخت. بازسازى اين مسجد براى سنيان بود, ولى وقايع بعدى, اداره آن را در اختيار شيعيان قرار داد.(67) درسال 344ه' معزالدوله بويهى وارد بغداد گرديد و وقايع دگرگونه شد.
حويزه نيز از شيعه اماميه خالى نبوده است. در آن جا طايفه بنى اسد توطن داشتند و ديلميان را نيز گاهى مقام در آن جا بود و اين هر دو طايفه, شيعه اماميه و از مخلصان سادات و علويه بودند. بعدها حويزه مأمن و مسكن آل مشعشع شد كه از خاندان هاى شيعى افراطى برشمرده مى شدند.(68)

3) آل بويه و سازمان بندى اجتماعى اماميه
الف ـ منصب نقابت

از مطالب گذشته راجع به كم و كيف شيعيان در سرزمين هاى اسلامى دريافتيم كه شيعه اماميه درآستانه تشكل عقيدتى خود (خاصه پس از غيبت كبرا) آن مايه نيروى انسانى را داشته كه بتواند در قدرت هاى سياسى آينده نقشى كار آمد و قاطع داشته باشد. سامان يابى اجتماعى و سياسى اماميه از همين روزگار شروع شد و اقدامات آل بويه هم كه ظاهرا, با تشويق و ترغيب شيعيان اماميه بوده , اين سامان يابى را تسريع كرده است. بويهيان براى ايجاد تعادل مذهبى در جامعه با امعان نظر به ايمان و عقيده شيعى خود , به علويان و شيعه اماميه توجهى خاص مبذول داشتند و توان بيشترى بدان ها بخشيدند. عملكرد آن ها اگر هم سياسى به حساب آيد , به هر حال اقدامى بوده كه در سازمان بندى اجتماعى تشيع, بسيار اثر داشته است. بويهيان پس از ابقاى خلافت عباسى , نيازمند عناصرى بودند كه تعادل و موازنه را در جامعه , به نفع آن ها , نگه دارند. آن ها اين عنصر تعادل را در وجود علويان (و يا طالبيان) و شيعيان يافتند كه از مدت ها پيش موقعيت خود را در هيئت جبهه مخالف خلافت عباسى تثبيت كرده بودند. بويهيان به طالبيان عنايت بيشترى نشان دادند.
معزالدوله پس از تسخير بغداد و فرود آمدن در قصر خليفه دستور داد ده هزار درهم نزد نقيب آل ابى طالب ببرند تا در ميان علويان تقسيم كند.(69) منصب نقابت از جمله مناصبى بود كه بويهيان مى توانستند با آن در مقابل خلافت عباسى مشق سياسى ـ عقيدتى كنند.(70) از آن روزگارى كه عباسيان بر سر كار آمده بودند, گاه در كار علويان دخالت كرده و نقباى آن ها را از ميان خودشان انتخاب مى كردند و اين البته با خواست و سليقه علويان هم جهت و همگون نبود.(71) منصب نقابت موروثى بود. با روى كار آمدن بويهيان , معزالدوله تصميم گرفت كه علويان را از قلمرو قدرت قضايى نقيب عباسى خارج سازد. معزالدوله حقوق و امتيازات ويژه اى براى نقبا در نظر گرفت و ديوان خاصى براى آن ها تعيين كرد. نخستين سرپرست اين ديوان حقوقى ابوالحسين احمد بن على كوكبى از اعقاب امام زين العابدين(ع) بود.(72) از اين زمان به بعد, آل بويه , نقيب علويان را از ميان سادات و علويان صاحب نفوذ اختيار و انتخاب مى كردند. نقيب علويان سخت مورد حرمت شيعيان قرار داشت. چنان كه ابوعبدالله محمد ملقب به ابن داعى چنين احترامى را صاحب بود و شيعيان براى انتخاب وى به سمت نقابت , معزالدوله را تحت فشار قرار دادند. ابن داعى به شرط آن كه از سوى خليفه عباسى خلعتى دريافت نكند و به رسم معهود در مقابل خليفه حاضر نشود و جامه سياه برتن نكند, منصب نقابت را پذيرفت (348ه'). از اين نكته پيداست كه نقيب را دستى در كارهاى سياسى بوده است.
دايره نفوذ و قدرت نقيب فروتر از خليفه نبود. معزالدوله عرصه را براى فعاليت نقيب بازگذاشت و به طرزى يگانه محترمش شمرد تا آن جا كه او را لايق و شايسته خلافت دانست. اين كه معزالدوله از سر صداقت اين كار را انجام مى داده و يا از سر سياست, جاى ترديد وجود دارد. به هر حال جلب قلوب علويان و سادات و شيعيان از جمله عوامل تعيين كننده در اين اعمال بوده است. بهإ الدوله در سال 394ه' ابواحمد موسوى (پدرشريف مرتضى و شريف رضى) را به نقابت علويان عراق برگزيد و او را ملقب به ذوالمناقب ساخت.(73) ابواحمد موسوى پيش تر هم اين منصب را عهده دار بود. بهاء الدوله در سال 396ه' بار ديگر نقابت علويان عراق را به شريف رضى واگذار كرد و به او لقب ذوالحسبين و به برادرش شريف مرتضى نيز لقب ذوالمجدين اعطا نمود. (74) در شهرهاى ديگر هم كه تعداد علويان زياد بود و امكان جعل نسب آن ها مى رفت, نقيبى برايشان انتخاب مى شد. چنان كه عضدالدوله بارها اين كار را انجام داد و در واسط و كوفه و بصره و اهواز نقبايى تعيين كرد. در ((رسائل)) صابى متن فرمان نقابت ابواحمد موسوى موجود است. در فرمان مزبور به ابواحمد توصيه شده كه جانب علويان را نگه دارد و با كهتران مهربان باشد. در كيفر علويان خطا كار, صبر و حوصله پيش گيرد. به آن ها دشنام ندهد و نام والدينشان را به ميان نكشد. نام هاى آن ها را در دفاتر خاصى ثبت نمايد و مأموران هم اين كار را انجام دهند تا اشتباه در نسب آن ها راه نيابد. اگر كسى خود را علوى ناميد و شهادت شهود آن را ثابت نكرد, در عقوبت و كيفر رسانى او لحظه اى درنگ ننمايد. در ازدواج علويان نيز نهايت دقت را به كار بندد. اگر كسى از يك علوى شكايت و شكوه كرد در احقاق حق طرفين, هيچ امتيازى به علوى مذكور قائل نشود.(75)

ب ـ ترويج و توسعه آداب و مراسم شيعى

اقدامات بويهيان درحمايت و هوادارى از علويان و شيعيان به همين جا ختم نشد, بلكه دامنه بيشترى گرفت و به بسيارى از آيين هاى شيعى كه ساليان دراز بين آن ها رواج داشت, صورت رسمى بخشيد. معزالدوله در ماه محرم سال 352 در شهر بغداد به مردم دستور داد تا دكان ها و اماكن كسب و حرفه را تعطيل كنند. جامه سياه به علامت عزا بپوشند و در سوگ حسين على(ع) بگردند و بگريند.(76) شيعيان كه در پى فرصتى براى تثبيت هويت مذهبى خود در جامعه بودند , در اين روز سنگ تمام گذاشتند. در بازارها خيمه ها بر پا كردند; از نوشيدن آب امتناع نمودند. زنان را نيز در اين مراسم حزن و اندوه , سهمى بود; چون موى پريشان و روى سياه كرده و جامعه چاك زده در شهر راه افتادند و بر سر و سينه زنان , مويه و ندبه آغاز كردند.(77) سنيان را ياراى مقابله با آن ها نبود چون همه اين كارها زير چتر حمايت معزالدوله انجام مى گرفت و تعداد شيعيان نيز فزون تر از آنان بود.(78)
از اين زمان به بعد, مراسم عاشورا مفصلا برگزار شد و اگر روز عاشورا با عيد نوروز و يا مهرگان تقارن مى يافت, روز عيد را يك روز به تأخير مى انداختند, چنان كه در سال 398ه مراسم عيد به تإخير افتاد.(79) نكته قابل توجه اين كه بويهيان ظاهرا در رسميت بخشيدن به مراسم روز عاشورا , پيشقدم تر از فاطميان بودند, چون يازده سال بعد از اين واقعه بود كه شيعيان مصرى درسوگ شهادت امام حسين(ع) به عزا نشستند(363ه).
معزالدوله به برپايى مراسم عاشورا بسنده نكرد. باز در همان سال (352ه) شب پنجشنبه هيجدهم ذيحجه دستور داد كه عيد غدير خم جشن گرفته شود و شهر بغداد چراغان و آذين بندى گردد. نوبت چيان طبل و شيپور بزنند. در بازارها و در محل شرط آتش بر پا دارند و آتش بازى كنند و بامدادان شترى قربانى و نماز عيد برگزار نمايند.(80)
مراسم عيد غدير خم از اين ايام به بعد, سالانه, با شكوه تمام برگزار شد و شيعيان اظهار سرور و شادمانى مى كردند و صبحگاهان شترى نحر كرده و نمازى به جاى مى آوردند. ده سال بعد هم يك چنين مراسمى را شيعيان مصر بر پا كردند و عيد غدير را جشن گرفتند(362ه').

ج ـ مناقشات مذهبى

احمد معزالدوله پيش از اين كه براى اعتلاى موقعيت شيعيان در جامعه دست به اقداماتى بزند در سال 351ه' حركتى تند عليه سنيان راه انداخت. او در اين سال دستور داد تا بر ديوارهاى مساجد بغداد ((سب صحابه)) كردند و زمينه را براى اقدامات بعدى او هموار ساختند.(81) اين اقدامات خالى از هنگامه جويى ها و برخوردها نبود و عرصه مبارزه و مناقشه بين اهل سنت را گسترده ساخت. اهل سنت به تقابل برخاستند و نخستين جلوه اين تقابل در سال 353ه' چهره نمود و بين شيعه و سنى برخوردى به وقوع پيوست. در سال 363ه' نيز فتنه اى بزرگ بين مذهب فريقين برخاست. اهل تسنن در محله سوق الطعام بغداد زنى را سوار شتر كردند كه عايشه است , يكى را طلحه ناميدند و ديگرى را زبير , هنگامه اى آفريدند كه مثلا با اصحاب على(ع) در جنگند و شبيه جنگ جمل را بازنمايى كردند.(82)
دو سال پيش از اين واقعه يعنى در سال 361ه' فتنه عظيمى در بغداد به وقوع پيوسته بود. محله كرخ كه شيعه نشين و پايگاه تجارت بود, دستخوش آتش گشت و اختلاف بين ابى احمد موسوى (نقيب) و ابى الفضل شيرازى (وزيرخليفه) بالا گرفت.(83) چنان كه در سال 362ه' نيز اين محله به آتش كشيده شد و علت آن هم عصبيت بين دو مذهب بود. انسان هاى زيادى جان باختند و دكان هاى بى شمار و اموال زيادى تباه گشت و به غارت رفت. اختلافات مذهبى هم چنان ادامه يافت و سالانه تعدادى از طرفين را قربانى گرفت. در اين ميان حكام و فرمانروايان نيز آتش اختلاف را تيزتر مى كردند تا خود به راحت حكومت برانند.
هنگامى كه عضدالدوله وارد بغداد گرديد براى جلوگيرى از مناقشات مذهبى اعلانيه اى صادر كرد بدين مضمون كه ازين پس احدى اجازه ندارد در مساجد و خيابان ها و يا در هر مكان عمومى ديگر موعظه كرده و خطبه بخواند. هيچ كس اجازه ندارد با توسل به نام صحابه پيامبر اكرم(ص) از خداوند طلب بخشايش كند. هر كس كه رحمت الهى را طلب مى كند تنها مى تواند قرآن بخواند. هر كس اين فرمان را نقض كند مجازات اعدام در انتظار اوست. ظاهرا دستگيرى نقيب ابى احمد موسوى نيز در همين جهت بوده است كه به فارس اعزام شد.(84)
عضدالدوله از جمله سلاطينى بود كه در فرونشاندن آتش اختلاف مذهبى مجدانه عمل كرد. شهر بغداد را آبادان ساخت. مساجد و بازارها را ترميم كرد. صلات و هدايايى به خاندان هاى شريف و اصيل زادگان و ضعفاى مجاور مكه و مدينه و مجاورين و خانواده هاى شريف مشاهد متبركه امام على(ع) و امام حسين(ع) بخشيد و آرامش و امنيتى به مردم در جلوگيرى از آشوب و فتنه انگيزى تدارك ديد (369ه').(85) اقدامات عضدالدوله براى پيشگيرى از مناقشات مذهبى , البته موقت بود چون پس از مرگ او , بار ديگر آتش اختلافات شعله ور شد, به خصوص پس از استيلاى محمود غزنوى بر خراسان و اظهار اطاعت وى از خليفه (389ه') سنيان جانى گرفتند و دو رسم جديد را به سياق مراسم روز عاشورا وعيد غدير باب كردند.
آن ها هشت روز پس از عاشورا, براى مصعب بن زبير مراسم سوگوارى برپا كردند و هشت روز پس از عيد غدير هم به مناسبت روز غار كه خود يوم الغارش خواندند , جشنى برپا داشتند و دليل برپايى آن را ورود پيامبر(ص) با ابوبكر به غار حرا دانستند. اين جشن در روز اول ذيحجه 389 برپاشد.(86) از اين ايام به بعد, خليفه القادر نيز با هوادارى از اهل سنت بر تشنج و تنش فضاى موجود مذهبى افزود. القادر با همكارى و همدستى محمود غزنوى به سركوبى شيعيان پرداخت. او در سال 420ه' اعلام داشت كسانى كه خلافت ابوبكر و عمر و عثمان را نفى كنند و معتقد باشند كه قرآن قديم نبوده, بلكه حادث است, شايسته تكفير خواهند شد.(87)
از اين زمان به بعد سنيان در سركوبى شيعيان حالت تهاجمى يافتند. آن ها در واسط و بغداد در ايام ماه محرم به خانه هاى شيعيان هجوم برده و آن ها را به آتش كشيدند. تقريبا همه ساله در ايام ماه محرم و عيد غدير, شورش ها و درگيرى هايى بين شيعيان و سنيان رخ مى داد و تلفاتى از طرفين مى گرفت. در سال 422ه' فتنه عظيمى بين آن ها برخاست كه به دنبال آن محله كرخ بغداد طعمه آتش شد و خانه هاى آن به غارت رفت و تشويش و وحشت بر سرتاسر بغداد مستولى گشت. چند سال بعد هم عياران و باطل پيشگان وارد معركه شدند و اختلافات فريقين ابعاد تازه اى يافت.(88) تا جايى كه بغداد به مدت نزديك به چهل سال مدام دستخوش جنگ هاى فرقه اى و مناقشات مذهبى بود. در اين ايام افرادى از حكمرانان و خاصه اميرالامراها و يا صاحبان شرطه , گاه براى جلوگيرى از اين برخوردها, فرامين شداد و غلاظ صادر مى كردند ولى در عمل, چندان توفيقى نمى يافتند. در يكى از اين تهاجمات بود كه خانه ابوجعفر طوسى (شيخ طوسى) در محله كرخ بغداد دستخوش غارت گرديد (449ه') و تمامى كتاب ها و دفاتر و منبرى كه هنگام تدريس و وعظ و خطابه بالاى آن مى رفت چپاول و طعمه آتش شد.(89)
گفتنى است كه با روى كار آمدن محمود غزنوى عرصه بر شيعيان اماميه تنگ تر شد. در عهد او علماى شيعه را قتل و صلب كردند ; منبرها بشكستند و آن ها را از مجالس وعظ و خطابه باز داشتند. دستارها در گردن آن ها و شيعيان كردند كه ((اينان دست ها در نماز فرو گذاشته اند و بر مرده پنج تكبير كرده اند و پس از سه طلاق تجديد نكاح كرده اند.))(90) و آن چه لشكر غزنين با شيعيان رى كردند , بعدها غزان با مسلمانان نكردند. اين كارها را محمود غزنوى براى هيبت و تقرير ملك خود انجام داد ولى چون رفت , علماى شيعه بار ديگر بر سرقرار و قاعده خود رفتند و به تقويت اماميه پرداختند.(91)

د ـ مناقب خوانى

شيعيان اماميه در پرورش خاص مذهب خود مى كوشيدند. اين تلاش, گاه, جلوه هاى اجتماعى ويژه اى پيدا مى كرد كه مناقب خوانى از آن جمله بود. فضاى باز مذهبى كه با روى كار آمدن آل بويه در سرزمين هاى اسلامى و به ويژه در بغداد به وجود آمد, فعاليت شيعيان را شدت بخشيد. يكى از مهم ترين وسايل تبليغى و دعوت آنان, مناقب خوانى بود. شمارى از شيعيان در كوچه و بازار راه مى افتادند و با صداى خوش و بلند, ابياتى در منقبت و مدح اهل بيت و ائمه(عليهم السلام) مى خواندند. اين افراد را مناقب خوان مى گفتند. اين كار مى توانست مردم و دوستداران اهل بيت(عليهم السلام) را به سوى شيعيان متمايل سازد. شيعيان با اين كنش مى خواستند در جامعه آن روزگار كه اكثريت از آن اهل سنت بود, مذهب و اعتقادات خود را به اثبات برسانند و افرادى را به سوى خود جذب و جلب نمايند.(92)
تأثير مناقب خوانى براثر گذشت زمان در ذهن فرهنگ جامعه آن زمان عميق تر شد و جلوه اى از اشتياق شيعيان نسبت به مذهب خويش و دوستدارى اهل بيت(عليهم السلام) گرديد. ابن جوزى بارها صحبت از مناقب خوانانى كرده كه در بغداد, خاصه در محله كرخ, فعاليت داشته اند.(93) مناقب خوانان همواره در معرض ضرب و شتم بودند. مخصوصا كه بعضى از آن ها در مجالس و بازارهاى اهل سنت به مناقب خوانى مى پرداختند و خطر را به جان مى خريدند و طبيعى است كه دچار رنج و تعب نيز مى شدند; مثلا بوطالب مناقبى از جمله مناقب خوانان معروفى بود كه سلقم دختر ملكشاه (كه زوجه اصفهبد على در سارى بود) دستور داد زبان او را بريدند.(94) ولى اين كار نيز او را از مناقب خوانى باز نداشت و تا آخر عمر در شهرهاى ايران به مناقب خوانى پرداخت.(95) يكى ديگر بوالعميد مناقبى بود كه از رى به سارى گريخت و در آن جا از سوى شيعيان اعزاز و اكرام ديد.(96)
اهل سنت نيز در مقابل مناقب خوانى شيعيان به تقابل پرداختند. در واقع مناقب خوانى شيعيان راه را براى پيدايى شيوه اى ديگر از آن نوع در بين سنيان گشود. افرادى از آن ها در كوچه و بازار راه افتادند و در فضيلت صحابه اشعارى خواندند; اين ها را فضايلى و يا فضايل خوانان مى گفتند.
گروهى ديگر از شيعيان نيز خود را به ديوانگى مى زدند. لباس هاى مندرس به تن مى كردند و ريش مى تراشيدند و در كوچه و بازار هر چه در مناقب و مثالب اهل بيت و ائمه(عليهم السلام) مى دانستند, مى گفتند. اهل سنت, به حساب ديوانگى آن ها , كمتر متعرضشان مى شدند.(97) گفتنى است شكل گيرى پرده خوانى كه تا اين اواخر در جامعه رايج بوده, ظاهرا ريشه در سنت مناقب خوانى داشته است.
اين نوع فعاليت ها گاه با جلوه ديگرى در جامعه بروز مى كرد و اغلب به دو دستگى ها و ناهماهنگى هاى اجتماعى مى انجاميد, دو گروه فضلى و مرعوشى از آن جمله بودند. فضل و مرعوش هر دو از پيك هاى سريع القدم ديوان بريد (پست)محسوب مى شدند. فضل اهل سنت بود و مرعوش اهل شيعه; و هر دو طرفدارانى در جامعه داشتند. همين مسئله به تدريج رنگ مذهبى به خود گرفت و ماده شيوع اختلافات مذهبى گرديد. تا آن جا كه به كلام مقدسى, فضلى ها و مرعوشى ها در اهواز دو فرقه مذهبى متخاصم به شمار مى آمدند و مدام در زد و خورد با يكديگر بودند.(98)

ه ـ توسعه مشاهد متبركه

موج تحولاتى كه با نفوذ و قدرت آل بويه در مذهب تشيع برخاسته بود, طيف وسيع ترى يافت و شامل مشاهد متبركه ائمه(عليهم السلام) شيعه نيز شد. بويهيان علاوه براين كه اين مشاهد را تحت نظارت و حمايت خود قرار دادند, زيارت آن ها را نيز تشويق كردند. به دستور عضدالدوله, آرامگاه اميرالمومنين على(ع) توسعه يافت و نجف اشرف بافت تازه اى پيدا كرد و شيعيان نيز در توسعه آن كوشيدند و تحفه ها و هداياى زيادى از جوانب , حتى از مصر, بدان جا سرازير شد و نجف اشرف آبادان گشت.(99) عضدالدوله را عادت براين بود كه به زيارت مشاهد متبركه ائمه(عليهم السلام) برود و در ضمن زيارت به جماعت نادار و فقير , كمك و يارى رساند.(100) عزالدوله بختيار نيز بارها به زيارت نجف اشرف و كربلاى معلا رفت.(101) زمانى كه اباكاليجار وارد بغداد گرديد تا حكومت را سر و سامانى بدهد , پيش از همه به زيارت كاظمين (آرامگاه موسى بن جعفر(ع)) رفت.(102) جلال الدوله نواده عضدالدوله هم در سال 431ه با خانواده خود راهى زيارت كربلا و نجف گرديد و فاصله يك فرسنگى از خندق شهر تا مشهد اميرالمومنين على(ع) را پاى برهنه طى كرد.(103)
براى رفاه حال زوار هم گاه تداركاتى ديده مى شد; مثلا در سال 329ه در محله رصافه و باب الطاق بغداد خيمه هاى بزرگى بر پاداشتند تا زوار كربلا در آن ها به استراحت بپردازند.(104) البته گفتنى است كه زيارت مشاهد متبركه در آن ايام, چندان بى خطر هم نبوده است. گاهى گروه هايى از اهل سنت راه زوار را سد كرده و با آن ها بد سلوكى مى كردند. چنان كه اين قضيه بارها رخ داد و تلفات زيادى به جاى گذاشت و يكى از اين وقايع در سال 422ه' بود.(105) يكى ديگر از درگيرىها در ايام زيارت نيمه شعبان در سال 425 اتفاق افتاد. در اين سال شمارى از شيعيان به قصد زيارت راهى كربلا شدند. گروهى از سنيان هم به تلافى اين كار به زيارت قبر زبير رفتند. اين فعل و انفعالات به درگيرى بين دو گروه انجاميد و تلفاتى از طرفين گرفت. (106)
شور و اشتياق بويهيان را در خصوص اهل بيت و ائمه شيعه مى توان در وصاياى آن ها هم مشاهده كرد. عضدالدوله كه از روحيه مذهبى خاصى برخوردار بود وصيت كرد كه پس از مرگ در جوار آرامگاه اميرالمومنين على(ع) دفن شود و او نخستين كس از بويهيان بود كه در نجف اشرف مدفون شد.(107) پسران او شرف الدوله و بهاءالدوله هم در نجف به خاك سپرده شدند. آل بويه در تلاش براى توسعه موازين شيعى در جامعه از علماى اهل تشيع هم حمايت كرده و زمينه رشد و گسترش فعاليت هاى مذهبى آن ها را فراهم مى ساختند.

4) چهره هاى برجسته مذهب اماميه
الف ـ كلينى (متوفاى 329ه')

ابوجعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى از چهره هاى درخشان فقه اماميه و از روات ثقات ائمه(عليهم السلام) در حديث و ضبط آن بوده است.(108) وى عالمى آشنا به اخبار و احاديث بود و در اين زمينه اكثر علماى شيعه را بر او اعتمادى راسخ است. كلينى را مى بايست از علماى پيشرو مذهب اماميه به شمار آورد.(109) او كه معروف ترين محدث و فقيه امامى اوايل سده چهارم قمرى بود, به ثقه الاسلام اشتهار داشت. اثر مهم فقهى وى كه جزء كتب اربعه شيعه اماميه نيز هست, الاصول من الكافى است. اين كتاب در عرض بيست سال تأليف شد و طورى تنظيم گشت كه در همه فنون علم دين, متعلمان و طلاب را كفايت و راهجويان را هدايت كند.(110) اين كتاب شامل سه بخش عمده اصول , فروع و روضه و مركب از سى كتاب است كه اولين آن ها كتاب العقل و آخرين آن ها كتاب الروضه است. بخش اصول درباره اصول عقايد و بخش فروع راجع به فقه تشيع و بخش سوم حاوى خطبه ها و مواعظ است. فوت كلينى در سال 329ه' در بغداد رخ داد و درباب الكوفه بغداد به خاك سپرده شد.(111) كلينى به غير از كتاب كافى, كتب ديگرى نيز نوشت كه امروزه موجود نيستند. كتاب هايى چون رد بر قرامطه كه حكايت از موضع گيرى اماميه در مقابل قرامطه(اسماعيليه) داشته, كتاب رسائل ائمه, كتاب رجال و غيره از آن جمله هستند. (112)

ب ـ شيخ صدوق (ابن بابويه 311-381ه')

ابوجعفر محمدبن على بن حسين بن موسى بن بابويه ملقب به شيخ صدوق و معروف به ابن بابويه از بزرگان شيعه و دانشمندان مشهور اماميه است. آثار او در زمينه فقه و اصول و كلام شيعه اماميه كمال مطلوب زمانه اش را نشان مى دهد. شيخ صدوق دانشمندى جليل القدر, حافظ احاديث, متبحر در علم رجال و نقاد اخبار بود كه در ميان هم روزگاران خود همانندى نداشته.(113) نجاشى او را از چهره هاى برجسته علمى شيعه در خراسان نوشته است.(114) شيخ صدوق كه بيشتر ايام عمر خود را در شهر رى گذراند, يكى از چهره هاى مورد علاقه ركن الدوله بويهى بود و چندى را در خدمت او گذارند و به مباحثه و مناظره پرداخت. جلوه هايى از اين مباحثات را در كتاب اكمال الدين و تمام النعمه او مى توان مشاهده كرد.(115) شيخ صدوق در كتاب خود عيون اخبار الرضا از سفرش به مشهد امام رضا صحبت داشته و خاطره خود را با ركن الدوله كه از وى خواسته تا در مشهد در حق وى دعا كند, بازگويى كرده است.(116)
شيخ صدوق چندى را نيز به سفر بغداد رفت و در آن جا به تحصيل و تعلم و تعليم پرداخت و بزرگان علما از محضر او درباب احاديث بهره گرفتند.(117) مجموعه تأليفات شيخ صدوق نشان از دانش وسيع و قداست نفس او است. تعداد آثار او را بالغ بر سيصد عنوان نوشته اند و شيخ طوسى در الفهرست خود نزديك به 189 اثر او را نام برده است. ولى معروف ترين و مهم ترين اين آثار كه در رديف كتب اربعه شيعه قرار گرفته من لايحضره الفقيه است. شيخ صدوق طبق تصريح خود در مقدمه اين كتاب , آن را در استقبال من لايحضره الطبيب زكرياى رازى نوشته, منتها موضوع آن را در فقه, حلال و حرام , شرايع و احكام قرار داده است.(118)
كتاب من لايحضره الفقيه در چهار مجلد تنظيم شده و حاوى 5963 حديث است. از ديگر آثار چاپى شيخ صدوق الامالى, معانى الاخبار , الخصال و الاعتقادات است. شيخ صدوق در سال 381ه در رى چشم از جهان بربست و در جوار شاهزاده عبدالعظيم به خاك سپرده شد.(119)

ج ـ شيخ مفيد (336-413ه')

ابوعبدالله محمدبن محمدبن نعمان بغدادى معروف به ابن معلم و ملقب به شيخ مفيد در سال 336ه' در حوالى شهر عكبرى چشم به جهان گشود ـ شهرت او به ابن معلم از آن جا برخاسته كه پدر او محمد بن نعمان در شهر واسط و عكبرى شغل معلمى داشته است. در اوان كودكى همراه پدرش راهى بغداد شد و نزد ابى عبدالله معروف به جعلى و ابى ياسر به تلمذ پرداخت.(120) ولى معروف ترين استادان وى جعفر بن محمد قمى معروف به ابن قولويه بود. عضدالدوله بويهى را ارادت خاص به شيخ مفيد بود تا آن جا كه براى او مستمرى ويژه اى تعيين كرد. بعدها كه شيخ مفيد در بغداد و به ويژه در مسجد براثاى محله كرخ مجلس درس راه انداخت, بسيارى از علما از جميع طوايف در محضر درس او حاضر شدند و از او بهره ها گرفتند. شريف رضى و شيخ طوسى از شاگردان به نام او بودند. خود شيخ طوسى در الفهرست خويش گويد كه شيخ مفيد از بزرگان متكلمان طايفه اماميه است و در زمان خود رئيس آن طايفه بود و در علم و فتوا پيشواى علماى اعلام به شمار مى رفت و در صناعت كلام و علم فقه , مجتهد و فقيه بى نظير بود; فكر عميق و فهم دقيق داشت و بديهه ياب و حاضر جواب بود.(121)
نجاشى كه خود از شاگردان او محسوب مى شد در رجال خود از پايگاه والاى شيخ مفيد در فقه و كلام و حديث سخن گفته است.(122) ابن نديم نيز در دو جا از كتاب خود از او ياد مى كند. در جايى مى گويد: ((... و در زمان ما بر متكلمان شيعه رياست دارد و در صنعت كلام به مذاهب اهلش بر همه مقدم و داراى دقت نظر و افكار صائبى است. من او را ديده ام و بسيار دانشمندش يافتم.))(123) و در جاى ديگر او را رئيس شيعه اماميه ناميده كه در فقه و كلام آثار زيادى دارد.(124) خطيب بغدادى در تاريخ بغداد خود درباره شيخ مفيد سخنى ديگر دارد. از فحواى كلام او پيداست كه او را ميانه اى با شيخ مفيد نبوده و آموزه ها و تعصبات مذهبى خود را در داورى اش دخالت داده است. به زعم او شيخ مفيد كتاب هاى بسيارى در گمراهى شيعه و نكوهش از صحابه و تابعان نوشت و با نظرياتش بسيار كسان را فريفت.(125)
در بعضى از منابع راجع به مسك نفس و تواضع علمى , دست و دل بازى و نمازگزارى او سخن ها رفته است. اين كه شيخ مفيد تمام وقت خود را وقف علم و دانش مذهبى كرده و در بيان عقايد و كلام شيعه استوارى نشان داده, از داورىهاى اكثر منابع راجع به اوست. مكتبى كه شيخ مفيد در بغداد راه انداخت, كانون بحث و بررسى و تعميم و توسعه مباحث دينى گرديد و با بهره گيرى از مبانى علم كلام و اصول فقه , راه بحث و استدلال را به روى شيعيان گشود. او علم كلام شيعى را سر و سامان بخشيد و ابواب فقه را با دقت تمام تجزيه و تحليل كرد و از تشتت و پراكندگى در آورد.
تأليفات شيخ مفيد را بالغ بر دويست كتاب و رساله دانسته اند.(126) يكى از معروف ترين آثار او المقنعه فى الفقه است كه پايه و اساس كتاب تهذيب الاحكام شيخ طوسى را تشكيل مى دهد. وفات شيخ مفيد در شب جمعه سوم ماه مبارك رمضان 413 در بغداد واقع شد و شريف رضى بر جنازه اش نماز گزارد و هشتاد هزار نفر از شيعه در تشييع جنازه وى شركت جستند و او را در جوار آرامگاه امام موسى كاظم(ع) و نزد استادش ابن قولويه به خاك سپردند.(127)

د ـ شيخ طوسى (شيخ الطائفه 385-460ه')

ابو جعفر محمد بن حسن بن على بن حسن طوسى ملقب به شيخ الطائفه در رمضان سال 385 در طوس متولد شد. در ايام جوانى و حوالى سال 408ه' به بغداد سفر كرد و در آن جا سكنا گزيد. در بغداد به تحصيل و تعلم پرداخت. ايام جوانى او در روزگار آل بويه گذشت; روزگارى كه شيعيان تا اندازه اى در تعيين مشى حيات مذهبيشان در جامعه دخالت داشتند. ولى تكان هاى مذهبى و معنوى جامعه به درگيرى ها و ارتعاشات مذهبى نيز انجاميد و عصرى از كنش و واكنش هاى مذهبى و فرهنگى را به وجود آورد. شيخ طوسى هم از اين تكان ها مصون نماند; خصوصا كه قومى ديگر يعنى سلاجقه سر برآورده و در صدد استيلا بر سرزمين هاى اسلامى بودند. در سال 448ه' , زمانى كه نظام اجتماعى بغداد دستخوش درگيرىهاى مذهبى فريقين بود, خانه و كاشانه او نيز در محله كرخ بغداد غارت و به آتش كشيده شد.(128) شيخ طوسى از بغداد رخت بربست و راهى نجف اشرف شد و تا سال 460ه' كه سال فوت اواست, در اين شهر سكنا گزيد.(129)
شيخ طوسى از شاگردان بنام شيخ مفيد بود به مدت پنج سال (408-413ه') ملازمت او را داشت. در زمان حيات شيخ مفيد و احتمالا تحت نظر خود او, كتاب مقنعه او را شرح كرد و يكى از مهم ترين آثار خود يعنى تهذيب الاحكام را به وجود آورد.(130) شيخ طوسى پس از فوت شيخ مفيد به محضر سيد مرتضى, (علم الهدى) رسيد و مدت 23سال نزد وى به تحصيل علم كلام , فقه و اصول پرداخت. ظاهرا پس از فوت سيد مرتضى در سال 436ه' زمام امور تشيع به عهده او واگذار گرديد و شاگردان زيادى از محضر او فيض بردند.
اوج شهرت شيخ طوسى موجب شد تا القائم خليفه عباسى كرسى علم كلام را در بغداد به او بسپارد.(131) شيخ طوسى از جمله علمايى بود كه وقتى وارد نجف اشرف شد حوزه علمى خود را بدان جا منتقل كرد و به تعليم تعاليم شيعى پرداخت. شيخ طوسى در اكثر رشته هاى علوم دينى زمانه خود مبرز و سرآمد بود و آثار متعددى از خود به جا گذاشت. شماره آثار او را بالغ بر 45 عنوان نوشته اند كه دو تا از آن ها يعنى تهذيب الاحكام و استبصار جزء كتب اربعه شيعه به شمار مى رود هر دوى اين آثار در علم الحديث و اخبار تنظيم و تأليف يافته اند.(132) تفسير التبيان فى تفسير القرآن از امهات تفاسير شيعى است كه توسط شيخ طوسى در چندين مجلد صورت گرفته است.

ه ـ شريف رضى (359-406ه')

ابوالحسن محمد بن حسين بن موسى بن ابراهيم بن موسى الكاظم ملقب به سيدرضى و ذوالحسبين از بزرگان واعاظم شيعيان در دوره آل بويه است. پدرش ابواحمد حسين بن موسى منصب نقابت داشت و ناظر مظالم و متصدى امور حج بود. سيد رضى بعدها جاى او را در اين منصب گرفت (380ه'). شريف رضى طبق اشاره ثعالبى از اوان كودكى شعر مى گفته و شعرهايش از سلاست و متانت ويژه اى برخوردار بود.(133) او در زهد و پارسايى زبانزد خاص و عام بود و از هر نوع خودنمايى و شهرت پرستى دورى مى كرد.(134) صيت و شهرت سيد رضى بيشتر به دليل تإليف گران سنگ او يعنى نهج البلاغه است كه حاوى 242 خطبه و كلام طولانى , 78 مكتوب و 489 سخن كوتاه است كه در سال 400ه تأليف كرده است. تاكنون بر كتاب نهج البلاغه شروح گوناگونى نوشته شده كه شرح ابن ابى الحديد معتزلى از معروف ترين آن ها است.(135) سيد رضى را آثار ديگرى نيز بود كه از آن ميان مى توان معانى القرآن و خصائص الائمه را نام برد. در گذشت او در روز يكشنبه ششم محرم سال 406 در بغداد رخ داد و در كاظمين امروزى به خاك سپرده شد. در تشييع جنازه وى مردم زيادى شركت جستند جز شريف مرتضى برادر او كه تاب تحمل مرگ برادر را نداشت.(136)

و ـ شريف مرتضى (355-436ه')

ابوالقاسم على بن حسين, برادر شريف رضى , ملقب به ذوالمجدين و علم الهدى و سيد اجل و ثمانينى , يكى ديگر از اعاظم شيعه اماميه در سده چهارم هجرى بود. او كه شاگرد شيخ مفيد بود, در علم كلام, فقه, اصول, تفسير و نحو و لغت تبحر داشت و شعر نيكو مى سرود كه ديوان شعر او باقى است.(137) شريف مرتضى نيز منصب نقابت آل ابى طالب را داشت. صاحب نقض در حق او مى نويسد: ((و آن چه مرتضى كرده است از تقويت اسلام و تربيت شريعت جدش مصطفى(ص) در جواب شبهات منكران توحيد و رسالت چون فلاسفه و زنادقه و براهمه كسى را قوت نبوده است.))(138)شريف مرتضى را مروج و مجدد مذهب اماميه در سده چهارم هجرى دانسته اند. فوت او در آخر ربيع الاول سال 436 در بغداد رخ داد.(139) از معروف ترين آثار او غرر و درر است كه به امالى مرتضى هم شهرت دارد و مشتمل بر فنونى از ادب است. همين اثر نشانه اى از وسعت دانش و معلومات شريف مرتضى است . الشافى فى الامامه نيز رديه اى است بر كتاب المغنى از عبدالجبار بن احمد(140); ديوان شعر او بالغ بر بيست هزار بيت است.(141)

پى نوشت ها:

1. عضو هيئت علمى دانشگاه تهران.
2. ابن اثير, الكامل فى التاريخ (بيروت, 1399ه') ج8 , ص 450.
3. همان, ص 452.
4. همان.
5. همدانى, تكمله تاريخ طبرى, ص 149, بعيد نمى نمايد كه معزالدوله براى جاىگزينى خليفه عباسى, ابوعلى عبدالله محمدبن داعى فرزند داعى صغير حسن را در نظر داشته است, از اين رو ابوعلى همراه معزالدوله وارد بغداد شد و در آن جا سكنا گزيد. معزالدوله در سال 348ه' ابوعلى را نقيب علويان كرد تا سال 352ه' اين منصب به عهده او بود تا اين كه وى در زمان حكومت بختيار مورد تهاجم قرار گرفت و در خفا بغداد را ترك گفت.
6. بيرونى, كتاب الجماهر فى معرفه الجواهر (حيدرآباد دكن, 1355ه') ص 22-24.
7. ابن اثير , همان, ص 452.
8. بيرونى, همان.
9. ابن اثير, همان, ص 452.
10. به ياد بياوريم عمل آن ها را در موسم حج كه آل بويه و قرامطه , توإمان, در مكه خطبه به نام مطيع لله خواندند ولى در مدينه خطبه به نام خليفه فاطمى خوانده شد (ابن اثير, همان, ص 612).
11. ابوبكر خوارزمى, رسائل (استانبول, 1297ه') ص 49.
12. مقدسى, احسن التقاسيم فى معرفه الاقاليم, ترجمه على نقى منزوى (تهران شركت مولفان و مترجمان ايران, 1361) بخش اول, ص 174.
13. همان, ص 175.
14. ناصرخسرو, سفر نامه (برلين, 1341ه') ص 130-131.
15. مقدسى, همان, بخش دوم, ص 620.
16. همان, بخش اول, ص 200.
17. همان, ص 252.
18. ناصر خسرو, همان, ص 18.
19. مقدسى , همان, ص 289.
20. بكرى, المغرب فى ذكر بلاد افريقيه فى المغرب (الجزاير, بى تا) ص 75.
21. عبدالجليل قزوينى رازى, نقض, تصحيح ميرجلال محدث (تهران, انتشارات انجمن آثار ملى, 1358) ص 459.
22. همان.
23. اصطخرى, المسالك و الممالك, به كوشش ايرج افشار (تهران, بنگاه ترجمه و نشر كتاب, 1347) ص 166 و ابن حوقل, صوره الارض, ص 113.
24. حدود العالم من المشرق الى المغرب, به كوشش منوچهر ستوده (تهران, انتشارات دانشگاه تهران, 1340) ص 142.
25. دمشقى, نخبه الدهر فى عجائب البر و البحر, ترجمه سيدحميد طبيبيان (تهران, فرهنگستان ادب و هنر, 1357) ص 313.
26. ابوالفدا, تقويم البلدان, ترجمه عبدالمحمد آيتى (تهران, بنياد فرهنگ ايران, 1349) ص 472.
27. عبدالجليل قزوينى رازى, همان, ص 195.
28. ياقوت حموى, معجم البلدان, تصحيح محمد امين خانجى (چاپ اول : مصر, المطبعه السعاده, 1323ه') ج 7, ص ;13 حمداله مستوفى, نزهه القلوب, ص 68 و ابوالفدا, همان, ص 487.
29. حدود العالم من المشرق الى المغرب, ص 143.
30. عبدالجليل قزوينى رازى, نقض, ص 198.
31. ياقوت حموى, همان, ج 7, ص 13 و قزوينى , آثار البلاد, ص 432.
32. حمداله مستوفى, همان, ص 60 و لسترنج , جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى, ترجمه محمود عرفان(تهران, بنگاه ترجمه و نشر كتاب, 1337) ص 228.
33. عبدالجليل قزوينى رازى, همان, ص 199.
34. ياقوت حموى, برگزيده مشترك, ص 17.
35. عبدالجليل قزوينى رازى, همان, ص 200.
36. حمداله مستوفى, همان, ص 55.
37. حدود العالم, ص 145.
38. عبدالجليل قزوينى رازى, همان, ص 201.
39. ناصر خسرو, همان, ص 141.
40. مقدسى, همان, بخش اول, ص 474.
41. ابن فندق, تاريخ بيهق, تصحيح احمد بهمنيار (تهران كتابفروشى فروغى, بى تا).
42. حمداله مستوفى, همان, ص 150.
43. عبدالجليل قزوينى رازى, همان, ص 202. اشتهار سبزوار در شيعه بودن تا بدان جا رسيده بود كه مولوى در مثنوى خود گويد:
سبزوار است اين جهان كج مدار
ما چو بوبكريم در وى خوار و زار
44. حدود العالم من المشرق الى المغرب, ص 143.
45. حمداله مستوفى, همان, ص 159.
46. مقدسى, همان, بخش دوم, ص 539-540.
47. راوندى در راحه الصدور و آيه السرور (تهران, انتشارات علمى, بى تا) ص 395 به طعنه گويد:
خسروا هست جاى باطنيان
قم و كاشان و آبه و طبرش
آب روى چهار يار بدار
واندرين چار جاى زن آتش
پس فراهان بسوز و مصلحگاه
تا چهارت ثواب گردد شش
48. اصطخرى, همان, ص 215.
49. ياقوت حموى, همان, ج 4, ص 356.
50. مقدسى , همان, بخش دوم, ص 574.
51. همان, ص 583.
52. حمداله مستوفى, همان, ص 54.
53. حدود العالم من المشرق الى المغرب, ص 90 و ابن حوقل, همان, ص 169.
54. مقدسى, همان, بخش دوم, ص 488.
55. همان, ص 653.
56. قزوينى, آثار البلاد, ص 433-440.
57. مقدسى , همان, بخش دوم, ص 492.
58. عبدالجليل قزوينى رازى, همان, ص 459.
59. همان, ص 123.
60. ياقوت حموى, همان, ج 3, ص 327-328.
61. شوشترى, مجالس المومنين(تهران, كتابفروشى اسلاميه, 1365) ج 1, ص 64.
62. ياقوت حموى, همان, ج 7, ص 233-234.
63. همو, برگزيده مشترك, ترجمه محمد پروين گنابادى (تهران, اميركبير, 1362) ص 31.
64. ابن جوزى, المنتظم, ج 8, ص 56.
65. همان, ج6 , ص 317.
66. ابن اثير, همان, ج 8, ص 273.
67. ابن جوزى, همان, ج 6, ص 195 و 315 و ج 8, ص 14 و 44.
68. شوشترى, همان, ج 1, ص 68.
69. تنوخى, النشوار و المحاضره, تحقيق عبود شالچى(بيروت, 1391ه') ج 3, ص 91.
70. نقيب به كسى اطلاق مى شد كه سرپرستى گروه مشخصى را برعهده داشت. در آغاز خلافت عباسى نقبايى براى امور عباسيان و نيز علويان انتخاب مى شدند. ماوردى مى نويسد كه علت انتصاب نقيب اين بود كه كس ديگرى غير از سادات و اشراف علوى و عباسى بر آن ها ولايت و سرپرستى نكند. از ديدگاه ماوردى نقابت بر دو نوع بود: خاصه و عامه. در مورد خاصه, نقيب فقط در امور كسانى مداخله مى كرد كه تحت نظر مستقيم او بودند و حق قضاوت و اقامه حد نداشت. او با دقت تمام در حفظ انساب خاندان مربوطه كوشا بود. نقابت عامه نقابتى بود كه نقيب علاوه بر حفظ انساب, به امور مربوط به افراد خاندان نيز رسيدگى مى كرد. اختلافات را از بين مى برد و در صورت لزوم حد جارى مى نمود. ماوردى سپس شرايط حصول هر يك از نقابت هاى خاصه و عامه را بازگويى مى كند (الاحكام السلطانيه (والولايات الدينيه), تصحيح محمدحامد الفقى (قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1304ه') ص 96-97). منصب نقابت بعدها رنگ باخت و حتى در مورد سپاهيان به كار رفت, چنان كه در دوره سلجوقيان, نظام الملك از نقيب گروهى از سپاهيان ياد كرده است: ((هر پنجاه مرد را نقيبى بود كه احوال ايشان مى دانند و ايشان را خدمت مى فرمايند)) (نظام الملك , سيرالملوك, ص 125).
71. نقيب عباسى از بزرگان بنى هاشم برگزيده مى شد و تا سده چهارم هجرى, علويان و عباسيان داراى يك نقيب مشترك بودند.
72. ابن مسكويه, تجارب الامم, تصحيح آمدروز (مصر, 1332ه'1914/م) جزء 2 , ص 159.
73. ابن اثير, همان, ج 9, ص 182.
74. همان, ص 189.
75. ابراهيم بن هلال صابى, المختار من رسائل الصابى, تصحيح اميرشكيب ارسلان (بيروت, دارالنهضه الحديثه, بى تا) ص 217 به بعد.
76. همدانى, تكمله التاريخ الطبرى, ص ;183 ابن اثير, همان, ج 8, ص ;549 ابن جوزى, المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم (حيدرآباددكن, 1357ه') ج 7, ص 15.
77. همدانى, همان و ابن جوزى, همان, ص 15.
78. ابن كثير, البدايه و النهايه (مصر, مطبعه السعاده, 1351ه'1932/م) جزء 7, ص 203.
79. ابن تغرى بردى, النجوم الزاهره فى ملوك مصر و القاهره (قاهره , دارالكتب مصر, بى تا) ج 4, ص 218.
80. همدانى, همان, ص ;187 ابن اثير, همان, ص 549 و ابن جوزى, همان, ص 16.
81. ابوالفدا, تاريخ ابى الفدا, ج 1 و 2, ص 110.
82. ابن اثير, همان, ص 632.
83. همان, ص 619.
84. همان, ص 710.
85. ابن اثير, همان, ص 704-705.
86. ابو شجاع روذراورى, ذيل تجارب الامم تصحيح آمدروز (مصر, 1334ه'1916/م) ص 339-340 و ابن جوزى, همان, ج 7, ص 206.
87. ابن جوزى, همان, ج 8, ص 41.
88. ابن اثير , همان, ج 9, ص 418-419.
89. ابن جوزى, همان, ص 179.
90. عبدالجليل قزوينى رازى, همان, ص 42.
91. همان, ص 43.
92. همان, ص 77.
93. ابن جوزى, همان, ج 8, ص 172.
94. عبدالجليل قزوينى رازى, همان , ص 108.
95. همان, ص 110.
96. همان.
97. ثعالبى, يتيمه الدهر (دمشق, 1282ه') ج 3, ص 183.
98. مقدسى , همان, بخش دوم, ص 623.
99. مجمل التواريخ و القصص, تصحيح ملك الشعراى بهار (تهران, كلاله خاور, 1318) ص450 و عبدالجليل قزوينى رازى, همان, ص 214.
100. ثعالبى, همان, ج 8, ص 71.
101. همدانى, تكمله تاريخ الطبرى, ص 231.
102. ابن اثير, همان, ج 9, ص 361.
103. ابن جوزى, همان, ج 8, ص 105.
104. همدانى, همان, ص 121.
105. ابن اثير , همان, ج 9, ص 420 و ابن جوزى, همان, ص 57.
106. ابن جوزى, همان, ص 8 و 55.
107. همان, ص 120.
108. نجاشى, رجال (قم, مكتبه الداورى, بى تا) ص 266.
109. ابن اثير, همان, ج 8 , ص ;364 ذهبى, سيراعلام النبلإ, تحقيق شعيب الارنووط(بيروت, موسسه الرساله, 1404ه') ج 15, ص 280.
110. نجاشى, ص 266.
111. همان, ص ;267 شيخ طوسى, الفهرست, تصحيح محمدصادق آل بحرالعلوم (نجف, المكتبه المرتضويه, بى تا) ص 136.
112. شوشترى, همان, ج 1, ص 453.
113. شيخ طوسى, همان, ص 156 ـ 157.
114. نجاشى, همان, ص 276.
115. شوشترى, همان, ص 456-457.
116. شيخ صدوق , عيون اخبار الرضا (قم, 1377ه') ج 2, ص 279.
117. خوانسارى, روضات الجنات, ج 6, ص 136.
118. شيخ صدوق, من لايحضره الفقيه, تحقيق حسن موسوى(تهران, دارالكتب الاسلاميه, 1390ه') ج 1, ص2-3.
119. شيخ عباس قمى, فوائد الرضويه فى احوال علمإ المذهب الجعفريه(بى جا, بى تا) ص 563.
120. شوشترى, همان, ص 464.
121. همان, ص 477 و شيخ طوسى, همان, ص 158.
122. نجاشى, همان, ص 284.
123. ابن نديم, الفهرست, ص 332.
124. همان, ص 366.
125. خطيب بغدادى, تاريخ بغداد(بيروت, دارالكتب العلميه, بى تا)ج 8, ص 231.
126. شيخ طوسى, همان, ص 158 و نجاشى, همان, ص 284.
127. ابن حجر عسقلانى, لسان الميزان(هند ـ حيدرآباددكن, مطبعه دائره المعارف العثمانيه, 1331ه') ج 5, ص 368 و يافعى, مرآت الجنان (بيروت, موسسه الاعلمى للمطبوعات, 1390ه') ج 3, ص 28.
128. ابن جوزى, همان, ج 8, ص 179 و شوشترى, همان, ص 480.
129. ابن كثير, همان, ج 12, ص 97 و خيرالدين زركلى, الاعلام (بيروت, دارالعلم للملايين, 1986م) ج6, ص 84.
130. على دوانى, هزاره شيخ طوسى (تهران, امير كبير, 1362) ج 1, ص 50.
131. شيخ طوسى, تهذيب الاحكام (تهران , دارالكتب الاسلاميه, 1365) ج 12, مقدمه.
132. نجاشى, همان, ص ;288 شيخ طوسى, الفهرست, ص 160-;161 خيرالدين زركلى, همان, ج 6, ص 84 و ذهبى, همان, ج 18, ص 335.
133. ثعالبى, همان, ج 2, ص 297-298.
134. ابن عنبه, عمده الطالب فى انساب آل ابيطالب (بيروت , دارمكتبه الحياه, بى تا) ص 236-237.
135. بغدادى, تاريخ بغداد, ج 2, ص 246 و ذهبى, همان,ج 17, ص 286.
136. ابن جوزى, همان, ج 7, ص 281 به بعد.
137. شيخ طوسى, همان, ص 98 و ابن كثير, همان, ج 12, ص 53.
138. عبدالجليل قزوينى رازى, همان, ص 40.
139. ابن اثير, همان, ج 9, ص 526.
140. شيخ طوسى, همان, ص 99.
141. اسماعيل پاشا بغدادى, هديه العارفين (بى جا, دارالفكر, 1402ه') ج 1, ص 688 ; حاجى خليفه, كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون (بى جا, دارالفكر, 1402ه') ج 1, ص 748 و يافعى, همان, ج 3, ص55.

منبع : فصلنامه تاریخ اسلام (شارح)
نويسنده:دكتر يعقوب آژند(1)

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:32 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ



اکنون سنت پیامبر را از چه کسی باید گرفت؟

مناظره با علمای سنی

علا‌مه: بسم اللّه الرحمن الرحیم. انّ الدین عنداللّه الا‌سلا‌م‚ آل عمران/ 19; اسلا‌م اسم همه ادیان است; یعنی شریعت نوح اسمش اسلا‌م است. من در کتاب <عقائد السبعه> و <قرآن الکریم> آورده‌ام که دین را تحریف کردند حتی اسم آن را هم تحریف کردند. واژه نصرانی با ناصره‚ شهری در فلسطین که حضرت عیسی در آن‌جا به دنیا آمده‚ نسبت دارد. واژه مسیحی هم نسبت به حضرت مسیح علیه‌السلا‌م‚ این در اصل نبوده است; این مسئله در آیات قرآن هست. شریعت آدم با شریعت ادریس‚ نوح‚ ابراهیم علیهم‌السلا‌م و پیامبر خاتم صلی‌اللّه‌علیه‌وآله هیچ فرق نداشته. قرآن می‌فرماید: اقم وجهک للدین حنیفا فطرت اللّه التی فطر الناس علیها لا‌تبدیل لخلق اللّه ذلک الدّین القیّم و لکنّ اکثر الناس لا‌یعلمون‚ روم30/; رو به سوی دین استوار کن. حنیفا یعنی از باطل به حق آمدن. رو به دین اسلا‌م کردن متناسب با فطرت انسان است. فطرت انسان تبدیل نشده (لا‌تبدیل لخلق اللّه) پس دین اسلا‌م تبدیل نشده <ذلک الدین القیّم;> در قرآن می‌فرماید: والوالدات یرضعن اولا‌دهنّ حولین کاملین لمن اراد ان یتمّ الرضاعة‚ بقره/ 233; مادران فرزندان خود را دو سال شیر بدهند‚ اگر خواستند کامل بدهند. آن وقتی که انسان در غار زندگی می‌کرد و از شاخه درخت‚ روشنایی و آتش می‌گرفت‚ حولین کاملین بود. بعد از کشف نفت‚ از آن گرما و روشنایی گرفت‚ باز حولین کاملین ... با ظهور برق هم حولین کاملین وجود داشت; اتم را کشف کرد باز هم حولین کاملین برقرار است. کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم. تا انسان توان دارد باید سالی چند روز معده‌اش را راحت کند‚ انسانی که دارای نفس و شهوت است‚ نیاز به کنترل دارد. ماه مبارک رمضان برای کنترل این نیروها است; <کما کتب علی الذین من قبلکم>‚ پس احکام اسلا‌م همیشه بوده است.
تفاوتی که هست این که برای حضرت آدم به قدر یک و دو خانوار از قانون اسلا‌می نازل می‌شد. زمان ادریس به اندازه یک روستا و حقوق همسایه هم نازل شد. زمان نوح شهرنشین شدند و معاملا‌ت تجاری و ربا داشته‚ احکام به قدر مردم شهر آمد. درست مانند ریاضیات که در دبیرستان مخالف دبستان نیست بلکه کامل است. این شریعت در زمان خاتم الا‌نبیاء صلی‌اللّه‌علیه‌وآله کامل شد. اسلا‌م یکی است. اسلا‌م هر امتی در کتابشان بود. اسلا‌م موسی بن عمران در تورات و اسلا‌م عیسی بن مریم در انجیل بود و همه احکام و معارف را شامل می‌شد. من این تحریفات صورت‌گرفته را در کتابی ثابت کرده‌ام و عکس چاپ‌های مختلف را آورده‌ام که چه طور دین را تحریف کرده‌اند. هر پیامبری که وفات می‌کرد‚ از طرف خدا وصی انتخاب می‌کرد. حضرت آدم شیث را و حضرت نوح سام را‚ حضرت ابراهیم اسماعیل و اسحاق را وصی قرار داد. اوصیا تا وقتی زنده بودند کتاب سالم می‌ماند بعد از آن زورمندان کتاب را تحریف و کتمان می‌کردند. هرجا که با هوای نفسشان مخالف بود حذف می‌کردند; لذا لا‌زم بود که خداوند پیامبر تازه‌ای بفرستد و در شریعت خاتم الا‌نبیا حکمت الهی مقتضی شد که این شریعت تا ابد بماند.
همه شریعت اسلا‌م در کتاب آسمانی نیامد. اصولش در قرآن و شرح و بیانش در سنت پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله. نص قرآن و انزلنا الیک الذکر لتبیّن للنّاس ما نزّل الیهم و لعلّهم یتفکّرون‚ نحل44/; پیامبر ما بر تو قرآن را نازل کردیم تا شما برای مردم بیان کنید آن‌چه در قرآن برای آنهاست‚ شاید اندیشه کنند.
در قرآن مطالبی هست برای خود پیامبر که لا‌زم نیست برای ما بیان شود; اما آن‌چه برای ماست مثل اقم الصلا‌ة لدلوک الشمس الی غسق اللیل‚ اسراء/ 78; در قرآن نیامده که چند رکعت است و اذکار آن چیست شرایط آن کدام است. این را از سنت پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله می‌آوریم و پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله از وحی خدا. ما ینطق عن الهوی ان هو الا‌ وحی یوحی; آیه وضو که نازل می‌شد یا آیه صلا‌ة وحی به دو شکل برای پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله نازل می‌شد: یک وحی که لفظ و معنایش از خدا بود که قرآن است‚ یک وحی دیگر که معنا از خدا بود اما پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله به لفظ خود بیان می‌کرد و این می‌شود حدیث پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله که در واقع از خودش نیست از خداست; یعنی آیه صلا‌ة که نازل می‌شد جبرئیل تعلیم می‌داد که نماز صبح دو رکعت و ظهر چهار رکعت است. این هم از خدا بود و او از خودش چیزی نمی‌گفت; لو تقوّل علینا بعض الا‌قاویل لا‌خذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین‚ حاقه46/; اگر به خدا چیزی نسبت بدهد که صحیح نباشد نمی‌گذاریم‚ و رگ قلبش را می‌بریم. فما منکم من احد عنه حاجزین‚ حاقه47/; که کسی جلوی ما را نمی‌گیرد;‌ چون پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله اگر چیزی از خودش بگوید ما که نمی‌دانیم و نمی‌توانیم بگوییم این طور نیست‚ او چون پیامبر خداست باید بدانیم که هرچه می‌گوید از خداست. وحی قرآن همین است. من ثابت کرده‌ام که همین قرآنی که در دست ماست را پیامبر به اصحابش تعلیم داد و آنها هم نوشته‌اند و تا امروز مانده است‚ یک کلمه و یک آیه جابجا نشده است‚ این را ثابت کرده‌ام و تحریف نشده است.
مکتب اهل‌بیت علیهم‌السلا‌م می‌گوید: پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله فرموده بعد از من احکام اسلا‌م را از این دوازده نفر بگیرید; هم‌چنان که آدم شیث را تعیین کرد و نوح سام را و موسی الیسع را تعیین کرد همه از طرف خدا بود. مکتب اهل بیت علیهم‌السلا‌م می‌گوید این دوازده نفر جانشین پیامبرند. حالا‌ ما چه کنیم؟ خلفا آمدند و رفتند. بحث ما باید در این باشد که اسلا‌م و سنت را از کجا بگیریم. ما نمی‌توانیم گذشته را برگردانیم ولی سیره آنها را بخوانیم. یزید که خلیفه شد‚ حضرت سیدالشهدا حسین بن علی علیه‌السلا‌م بیعت نکرد; فرمود: علی الا‌سلا‌م السلا‌م اذ قد بلیت الا‌مة براع مثل یزید‚ بحارالا‌نوار/44 326; اهل کوفه هم با حسین بن علی علیه‌السلا‌م بیعت کرد.
من از کتاب‌های مکتب خلفا نوشتم مسلم آمد به کربلا‌ و قیام کرد خلیفه هم او را کشت و سرهای اولا‌د پیامبر بر نیزه‌ها تا شام بردند چرا؟ خلا‌فت این را لا‌زم نداشت. چرا دختران پیامبر را اسیر کردند؟ وقتی اسرا وارد کوفه شدند از حضرت زینب سلا‌م‌الله‌علیها که پدرش خلیفه کوفه بوده است‚ پرسیدند مِن ای الا‌ساری انتن؟ شما از کدام اسیران هستید؟ ترک یا دیلم؟! حضرت زینب سلا‌م‌اللّه‌علیها فرمود:‌ نحن من اساری آل محمد! من نمی‌توانم این را قبول کنم و بپذیرم. بعد سر حضرت را در تشت بگذارند و شعر بخواند و بگوید:
لیت اشیاخی ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الا‌ سل
لا‌ هلوا و استهلوا فرحا و لقالوا یا یزید لا‌تشل
لست من خندف ان لم انتقم من بنی احمد ما کان فعل
در غزوه بدر پیامبر عتبه برادر هند (جد یزید) شیبه (عموی هند) حنظله (برادر معاویه پسر ابوسفیان) را به دست علی علیه‌السلا‌م کشت. یزید می‌گوید کاش این بزرگان جنگ بدر بودند و می‌دیدند من چه کردم و شادی می‌کردند و می‌گفتند دست مریزاد. این مرد هاشمی ملک بازی کرده وگرنه وحی نیست! و من از جدم نیستم اگر از اولا‌د احمد انتقام نگیرم!
قد قتلنا القرم من ساداتهم وعدلناه ببدر فاعتدل
ما بزرگان و سادات آنها را کشتیم و کجی ترازوی روز بدر را درست کردیم!
بردن دختران پیامبر به مجلس یزید راست است یا دروغ است؟ این سوال اول;
من در کتاب نور الا‌خبار دیدم که آن مرد اینها را برای گرفتن جایزه به مجلس یزید می‌برد و می‌گوید:
املاء رکابی فضة او ذهبا انی قتلت الملک المحجبا
قتلت خیر الناس امّا و ابا ضربته بالسیف حتی انقلبا
سوال دوم این که اهل مدینه شورش کردند. لشکر فرستاد با امیری مسلم بن عقبه و گفت سه روز مدینه را برای لشکر مباح کن! هفتصد صحابی در این لشکرکشی‚ کشته شدند و در مسجد پیامبر خون جاری شد هزار دختر بی‌شوهر هم بعداً زاییدند! از مردم هم بیعت گرفت که بنده زر خرید یزید هستند! از مدینه به طرف مکه رفت‚ مسلم بن عقبه مریض شد و به نزدیکی مرگ رسید‚ بعد از کشتار مدینه خطاب کرد: خدایا! من از فرمان خلیفه تخلف نکردم! دید اگر به جهنم برود ضرر کرده است. لشکر رفت به مکه چون عبداللّه بن زبیر شورش کرده بود‚ لشکر مسلمان که در پنج وعده رو به مکه نماز می‌گذارد‚ کعبه را به منجنیق می‌بندد! می‌گوید: اجتمعت الطاعة و الحرمة فغلبت الطاعة الحرمة! طاعت خلیفه بر حرمت خانه خدا برتری یافت! زمان حجاج که این مسائل بود مردم سست می‌شدند حجاج می‌گفت: الطاعة! الطاعة! یعنی اطاعت خلیفه. من می‌گویم این درست نیست که ما با هر کس بیعت کردیم هر کار بکند صحیح باشد‚ این نمی‌شود. خوب حالا‌ این‌ها خلیفه هم شدند; ما که نمی‌توانیم تاریخ را برگردانیم; اما سخن سر اینجاست که سنت پیامبر را از چه کسی بگیریم؟
اکنون سنت پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله را از چه کسی باید گرفت؟ قرآن که همین قرآن موجود است و تحریف نشده‚ انّا نحن نزّلنا الذکر و انّا له لحافظون‚ حجر/ 9; گرچه در هر دو مکتب احادیث جعلی در این زمینه داریم. احادیث تحریف قرآن‚ در مکتب اهل‌‌بیت علیهم‌السلا‌م کار غلا‌ة است و در مکتب خلفا کار زنادقه. پس باید روی سنت پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله کار کرد. بحث فقهی ما این است. برادران ما می‌گویند سنت پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله را باید از صحابه گرفت و همه صحابه عدولند! دلیل آنها هم این حدیث است که اصحابی کالنجوم بایّهم اقتدون ... ما این حدیث را بررسی می‌کنیم. من پنجاه سال روی سنت پیامبر کار کردم. قرآن می‌فرماید: ان الذین جاوا بالا‌فک عصبة‚ نور11/; عده‌ای به همسر پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله نسبت زنا دادند! ما به این صحابی اقتدا می‌کنیم؟! و یا سیوطی در تفسیر خود ذیل آیه و اذا را›وا تجارة او لهواً انفضّوا الیها و ترکوک قائماً‚ جمعه/ 11; روایتی را می‌نویسد <عن جابر بن عبداللّه قال بیّنا النبی صلی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم قائم یوم الجمعه اذ قدمت عیر الی المدینة فابتدرها اصحاب رسول اللّه صلی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم حتی لم یبق معه الا‌ اثنا عشر رجلا‌ ...> آیا می‌شود نماز جمعه بخوانید و مردم دنبال کاروان تجاری بروند؟
عالم سنی: من عاصی که نماز جمعه می‌خوانم‚ هیچ‌ کس از مسجد خارج نمی‌شود‚ چه رسد به مقام والا‌ی پیامبر!
علا‌مه: آیا آنها که رفتند و از صحابی بودند‚ عادلند؟!
عالم سنی: نه واللّه!
علا‌مه: پس چرا می‌گویند همه صحابه عدولند؟! بله در بین صحابه‚ عدول هستند اما نه همه صحابه; حرف این است. و ممّن حولکم من الا‌عراب منافقون و من اهل المدینة مردوا علی النفاق‚ لا‌ تعلمهم نحن نعلمهم‚ توبه/ 101; به پیامبر می‌گوید تو نمی‌شناسی! حالا‌ ما چطور می‌گوییم همه عادلند؟ البته خدا برای شناختن مومن‚ قاعده ایمان را قرار داده است در صحیح مسلم ذکر شده است: <قال علی و الذی فلق الحبة و برا› النسمة لعهد النبی الا‌›می انه لا‌ یحبنی الا‌ مومن و لا‌ یبغضنی الا‌ منافق> در مسند احمد هم از ام‌سلمه دارد <سمعت رسول‌اللّه صلی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم یقول لعلی: لا‌ یبغضک مومن و لا‌ یحبک منافق ... > چند صحابی این حدیث را با الفاظ گوناگون از پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله نقل کرده‌اند.
عالم سنی: من این حدیث را در جلد سوم تاج‌الا‌صول در باب فضائل امیرالمومنین علیه‌السلا‌م هم دیده‌ام.
علا‌مه: پس حدیث <اصحابی کالنجوم>‚ جعلی است و با نص قرآن مخالف است. در صحابه هم مومن هست‚ هم منافق. حتی در غزوه تبوک عده‌ای از این صحابه خواستند پیامبر را ترور کنند که بنا بر احادیث ما‚ این واقعه در حجة‌‌الوداع بود. پس این طور نیست که صحابه به خاطر مقام بالا‌یشان صحابه شدند.
عالم سنی: یکی از علمای ما احادیث جعلی صحیح بخاری را جدا کرده و حدیث <کالنجوم> و همین حدیث اخیر که گفتید را از احادیث جعلی می‌داند. اما عده‌ای هم هستند که هر گونه جرح و تعدیل احادیث را خلا‌ف می‌دانند.
علا‌مه: بله در این مضمون چند حدیث دیگر هم در صحیح مسلم‚ بخاری و ... هست. حدیث دیگر درباره وضعیت عدالت صحابه‚ این که پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله در آخرین لحظات عمر شریفشان فرمودند: ائتونی بکتاب اکتبه لکم لا‌ تضلوا بعدی ابداً‚ شرح نهج‌البلا‌غه/ ابن‌ابی‌الحدید55/2 و احادیث متواتر دیگری به همین مضمون در کتب اهل سنت موجود است به هر حال این طور نیست که همه صحابه را عادل بدانیم. همین ابوبکر در مرض وفاتش‚ عثمان را فرا می‌خواند و وصیت می‌کند که خلیفه بعد از من عمر است! کسی به ابوبکر نمی‌گوید هذیان گفت‚ ولی نسبت به پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله این حرف را می‌زنند!
جالب این‌جاست که طبری حدیثی در همین موضوع ذیل آیه فانذر عشیرتک الا‌قربین ذکر می‌کند. من در مکتب خلفا عالمی همچون طبری ندیده‌ام. البته او را خیلی اذیت می‌کردند چون می‌گفت احمد بن حنبل‚ مجتهد نیست‚ فقط راوی حدیث است. به هر حال او این حدیث را نقل می‌کند که: ... ثم تکلم رسول‌اللّه فقال یا بنی عبدالمطلب انی واللّه ما اعلم شاباً فی العرب جاء قومه بافضل مما جئتکم به انی قد جئتکم بخیر الدنیا والآخرة ... .
هم‌چنین روایت دیگری درباره حضرت علی علیه‌السلا‌م در صحیح بخاری هست که <انت منّی بمنزلة هارون من موسی الا‌ انه لا‌ نبی بعدی>‚ در نتیجه ورای مسئله خلا‌فت‚ مشکل امروز ما این است که سنت رسول‌اللّه را از کجا بگیریم؟ این یک مسئله فقهی است.
برادران ما حدیث دیگری هم نقل می‌کنند که <علیکم بسنتی و خلفاء الراشدین ... >. این حدیث را یکی از علمای اهل سنت برای من خواند! من در جواب او گفتم: سنت پیامبر بر مبنای وحی است‚ اما آیا سنت خلفاء هم بر مبنای وحی است؟ پس این حدیث جعلی است‚ چون ما در مقابل سنت پیامبر‚ سنت دیگری نداریم که هم‌عرض آن قرار بگیرد.
من این‌جا مثالی بزنم از سنت‌های دیگران. شما ببینید سوره برائت چرا بسم‌اللّه ندارد؟ چون هنگام نزول این سوره‚ بسم‌اللّه با آن نازل نشده و سایر بسم‌اللّه‌ها در قرآن را نیز جبرئیل اضافه نکرده بلکه همین طور که هست نازل شده و جزء سوره است. من این را ثابت کرده‌ام‚ اما در سنت خلفا‚ بسم‌اللّه جزء سوره نیست! و یا نص قرآن درباره طلا‌ق هست که الطلا‌ق مرتان فامساک بمعروف‚ بقره/ 229; یعنی یک بار طلا‌ق بدهد بازگردد و دوباره طلا‌ق بدهد‚ لذا در یک مجلس نمی‌شود; علت این حکم‚ کم کردن طلا‌ق است. اما عمر می‌گوید می‌شود در یک مجلس‚ سه طلا‌قه کرد و گفت انت طالق ثلا‌ثاً! این تنها موردی نیست که برادران ما حرف خلفا را بر نص قرآن مقدم داشته‌اند. مثلا‌ً در آیه وضو می‌فرماید: و امسحوا بروسکم و ارجلکم الی الکعبین‚ مائده6/; اگر به شما بگویند سر و پایت را مسح کن‚ شما پایت را می‌شوئی؟! برادران ما به فتوای خلیفه دوم پا را غسل می‌کنند در حالی که برای ما ثابت است که پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله سنت خود را به اهل‌بیت علیهم‌السلا‌م یاد داده است و هم پا و هم سر را باید طبق نص قرآن‚ مسح کرد. اولا‌ً حضرت علی علیه‌السلا‌م از کودکی در خانه رسول‌اللّه صلی‌اللّه‌علیه‌وآله بود تا وقت وفات که سر پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله بر زانوی حضرت علی علیه‌السلا‌م بود. ثانیاً پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله در شبانه‌روز جلساتی با علی علیه‌السلا‌م داشت و حتی دستور داد که مطالب را یادداشت کند. علی علیه‌السلا‌م عرض کرد آیا فکر می‌کنید فراموش می‌کنم؟ فرمود نه‚ بنویس برای شرکایت و اشاره کرد به حسن و حسین علیهما‌السلا‌م. علی علیه‌السلا‌م آن‌چه بر پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله نازل می‌شد را می‌نوشت و طوماری شد از پوست شتر که هفتاد ذراع طول داشت. نام این کتاب الجامعه است که تا زمان علی بن موسی الرضا علیه‌السلا‌م اصحاب آن را دیده‌اند. بگذریم‚ حالا‌ خلیفه دوم دید که پای مردم چرک است گفت پایتان را بشوئید! این اجتهاد خلیفه است نه قرآن. این دیگر سنت پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله نمی‌شود‚ ما باید سراغ سنت پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله برویم. آیا سنت پیامبر را باید از اجتهادات خلفا گرفت؟!

گفتگو با مستبصر مصری

مستبصر مصری: در مصر یکی از اندیشمندان به نام دکتر مصطفی محمود مقاله‌ای نوشت و در آن منکر شفاعت شد و احادیث شفاعت را جعلی دانست به این دلیل واهی که شفاعت با عدل سازگاری ندارد! این شد که افراد مختلف از سرتاسر مصر جواب او را دادند و او در هفته بعد نوشت که حق مجتهد این است خطا کند و عذرخواهی کرد از حرفی که زده بود. امّا هفته بعد مقاله دیگری نوشت که در آنجا خواستار تنقیح کتاب صحیح بخاری شده بود و مدعی شد که در صحیح بخاری‚ احادیث غیرمنطقی که با عقل جور در نمی‌آید زیاد است. از همین جا فتح بابی شد که تا به حال بسته نشده و مفتی الا‌زهر و امامان جمعه هر هفته در دفاع از سنت و رد منکران آن سخنرانی می‌کنند و تنقیح سنت و یا رد منکران سنت‚ نقل مجالس علمی و نشریات شده است.
علا‌مه: تنقیح سنت‚ انکار آن نیست چون سنت خلا‌ف قرآن‚ معصوم نیست و رسول اللّه فرمودند: من کذب علیاً متعمدا فلیبتوء مقعده من النار.
مستبصر مصری: من هم استدلا‌ل کردم که در زمان ابوبکر و عمر‚ احادیث را می‌سوزاندند که به قرآن آسیبی نرسد! [پس معلوم است که احادیث صحابه می‌تواند مشکل داشته باشد] و نیز گفتم شما که ادعا می‌کنید پیامبر امر کرد به اینکه سخنانش را ننویسند‚ این از ضعف ایمان است چون خدا در قرآن وعده حفظ قرآن را داد. پس چطور کتابت حدیث می‌تواند خللی در قرآن وارد کند؟
علا‌مه: ما اخبار زیادی داریم که صحابه تمام اقوال پیامبر را یادداشت می‌کردند و خود ایشان هم بر این مسئله تا›کید داشتند و می‌فرمودند: هر چه از دهان من بیرون می‌آید حق است...
واقعیت این است که منع کتابت حدیث بعد از زمان رسول اللّه بود نه در زمان ایشان. و احادیث منع حدیث در عصر معاویه جعل شده است. حتی معاویه دستور جعل حدیث داد علیه احادیثی که در شا›ن حضرت علی علیه‌السلا‌م وارد شده بود. ابن جوزی هم کتابی در همین زمینه دارد. روش ما این است که احادیث را بررسی می‌کنیم و صحیح را از جعلی جدا می‌کنیم‚ امّا برادران اهل سنت ما صحیح بخاری را معصوم می‌دانند!
از طرف دیگر نسخه‌های قدیمی‌تر با نسخه‌های جدید کتب روایی اهل سنت فرق دارد و من بعضی از آنها را دیده‌ام.
علا‌قه‌مندم که بتوانیم همایش‌هایی هم با حضور علمای مسلمان از سراسر جهان برگزار کنیم‚ چون متا›سفانه همایش‌هایی که در ایران برگزار می‌شود‚ بیشتر در تهران است در حالی که اصل این است که این برنامه‌ها در قم که مرکز علمی ماست مثل الا‌زهر مصر برگزار شود; و من امیدوارم بتوانم در آینده به چنین توفیقی دست پیدا کنم.
یک خاطره هم بگویم از همین همایش‌ها. یکبار در ترکیه همایشی برگزار شد که من هم دعوت شدم با عنوان سنت رسول و عقیده شیعه. ‌آنها معتقد هستند که چون ما به احادیث اهل‌بیت علیهم‌السلا‌م رجوع می‌کنیم. پس سنت رسول را قبول نداریم و نیز قائل به تحریف قرآن هستیم! در آن همایش ابتدا از من تجلیل شد که من این همایش را افتتاح کنم; من هم در سخنرانی از قرآن گفتم و برهان آوردم که این قرآن که نزد ماست‚ همان قرآنی است که از عصر رسول اللّه مانده است و روایات فریقین مبنی بر تحریف قرآن‚ صحیح نیست; این جا بود که حاضران فریاد اللّه اکبر سر دادند; با همین سخنان کوتاه من‚ مسئله اولی که می‌خواستند بنا بر آن شیعه را تکفیر کنند پایان یافت و از بین رفت و این لطف خدا بود. رئیس جلسه‚ یک عالم وهابی بود و وقتی نوبت من برای سخنرانی فرا رسید‚ وقت کمی دادند و با این که موضوع همایش بر سر سنت رسول اللّه بود‚ آن شخص حرف‌هایی در مورد غدیر خم‚ ولا‌یت حضرت علی علیه‌السلا‌م و امام زمان عجل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشریف مطرح کرد و من تنها هفت دقیقه فرصت داشتم که پاسخ بگویم; من هم ناراحت شدم و گفتم شما مرا دعوت کرده‌اید که در این همایش‚ علیه شیعه حکم صادر کنید؟! گفتند نه این‌طور نیست; گفتم پس چرا به من فرصت نمی‌دهید که پاسخ دهم؟ مگر موضوع جلسه درباره سنت رسول اللّه نیست؟ پس چرا از خلا‌فت بحث می‌کنید؟ آیا شما به دنبال ایجاد اختلا‌ف بین مسلمین نیستید؟ مگر وضع مسلمین در بوسنی و هرزه‌گوین‚ کشمیر و فلسطین را مشاهده نمی‌کنید که مسئله خلا‌فت را پیش می‌کشید؟ و غیر از این‚ مسئله غدیر و خلا‌فت امیرالمومنین علیه‌السلا‌م و حضرت مهدی عجل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشریف در کتب عامه مسلمین نقل شده اما موضوع بحث ما درباره سنت است که به اعتقاد ما سنت‚ معصوم نیست; چه کتب روایی ما باشد و چه صحیح بخاری که نیاز به بررسی و تحقیق دارد. با این سخنان‚ تمام نقشه‌های آنان به هم ریخت و نتوانستند کاری از پیش برند و بیانیه‌ای هم علیه شیعه صادر نشد.
روز دوم هم بحث‌ها ادامه پیدا کرد و گفتم که کتابهای مرا ببیند که من از احادیث صحیح هر دو گروه استفاده کرده‌ام همین طور شما کتاب تفسیر تبیان را ببینید که از احادیث صحیح طرفین استفاده کرده است. بعضی از سخنرانان هم حرف‌های مرا تا›یید کردند و حتی یکی از آنها گفت که باید مدرسه‌ای تشکیل شود و عسکری در‌ آن سنت رسول اللّه را تدریس کند! لذا من وضع آن همایش را دگرگون کردم و وهابی‌ها محکوم شدند و پیروز نشدند من مثالی هم درباره حفظ قرآن زدم که: همه جمع شدند و آتشی عظیم روشن کردند تا ابراهیم را بسوزانند اما خدا ابراهیم را میان آن آتش حفظ کرد‚ پس قرآن را هم مثل ابراهیم بین این احادیث جعلی حفظ خواهد کرد.
من ملا‌قات‌ها و مذاکرات زیادی با علمای اهل سنت داشته‌ام و همواره بر گفتگو و احترام تا›کید کرده‌ام و فقط درباره معاویه و یزید سخنان تندی دارم‚ چون معاویه بود که حضرت امیر را لعن کرد.
این را هم خود امیرالمومنین یاد دادند در جنگ صفین که عده‌ای درباره نسب معاویه سخن می‌گفتند‚ (نسب معاویه را نمی‌توانم الآن بازگو کنم) اما حضرت فرمودند: اذکروا معایب افعالهم; من هم از افعال خلفا سخن می‌گویم نه از شخصیت آنها و مثلا‌ً می‌گویم که خلیفه دوم برخی احکام پیامبر را تغییر داد و نیز ثابت کرده‌ام برخی از احادیثی که به عایشه نسبت می‌دهند‚ جعلی است و در تمام عمرم سعی کرده‌ام منصف باشم‚ چراکه انصاف‚ حقایق را آشکار می‌کند.
توصیه می‌کنم کسانی که شیعه می‌شوند‚ در ترویج مکتب اهل‌بیت علیهم‌السلا‌م روش جدال احسن را پیش بگیرند و از بی‌احترامی و اذیت دیگران خودداری کنند

علامه عسگری
.علا‌مه فرزانه‚ آیة‌اللّه سید مرتضی عسکری قدس‌سره در طول عمر با برکت خود علا‌وه بر تا›لیف آثار گران‌سنگ و تا›سیس مراکز علمی - آموزشی‚ در مناظراتی سودمند با علمای ادیان و مذاهب‚ حقّانیت مکتب اهل‌بیت علیهم‌السلا‌م را با بیانی لیّن و در عین حال مستدل و منطقی‚ به اثبات رسانید. آن‌چه در پی می‌آید‚ گزیده‌ای از دو مناظره آن علا‌مه فقید با مستبصر مصری و تنی چند از علمای اهل سنت است که طی شماره‌های 89‚ 119 و 120 افق حوزه منتشر گردیده است.
منبع: افق حوزه

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:32 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ



قم سرزمين سبزپوشان شيعي هجرت حضرت معصومه (عليهاالسلام) و رفتن ايشان به قم، نقطه عطفي در سير تكاملي تاريخ مذهبي، فرهنگي اين شهر است. طلوع آفتاب وجود او بر افق قم، خاك اين سرزمين را نورباران ساخت. از جاي جاي قدم‌هاي مباركش چشمه‌هاي خير و بركت جوشيد و رودي از نور بر اين گستره، روان ساخت.
هجرت آن حضرت به قم، رواياتي را كه درباره جايگاه اين سرزمين و مردمش از سوي پيامبر (صلي الله عليه و آله) و ائمه اطهار (عليهم السلام) صادر شده بود تفسير كرد؛ و چه زيبا تفسير كرد اين سخن پيامبر اكرم در وصف قم را:
«در آن شب كه مرا از اين كلبه غبري برگرفتند و بر گنبد خضرا بالا بردند، در آسمان چهارم، قبّه‌اي را تابان ديدم كه به سان استبرق سبز
رواق منظر چشم من آشيانه توست
كرم نما و فرود آ كه خانه خانه توست
قمي‌ها، حضرت فاطمه معصومه را بسيار خوب مي‌شناختند. او بانوي موعود بود. حضرت امام صادق (عليه السلام) سال‌ها پيش از تولدش از او خبر داده بود و قمي‌ها سال‌ها منتظر زيارت او بودند.
از سوي ديگر، حضرت فاطمه معصومه (عليهاالسلام) مردم قم را خوب مي‌شناخت و بارها در خانه امام كاظم عليه السلام، مردم قم و سرزمين قم ياد و تكريم شده بود.
اينگونه است كه بايد گفت: موكب حضرت فاطمه معصومه (عليها السلام) در دريايي از عشق و مهر و صفا در حالي كه زمام شتر آن مكرّمه بر دوش موسي بن خرزج، بزرگ قمي‌ها بود، وارد قم شد و به سوي سراي موسي بن خرزج رهسپار گرديد.
عطر حضور شفيعه روز جزا، فضاي قم را بهشتي ساخت و فروغ زهرايي او ديدگان را روشن نمود.
پاك‌سرشتان قم، گروه گروه به استقبال او شتافتند و قداست و جلالت فاطمه (عليهاالسلام) را ثنا گفتند و شكوه حضرت فاطمه زهرا (عليهاالسلام)، آن بانوي آسماني را در افق جمال و جلال اين بانو به نظاره نشستند.
جاي جاي قم، غرق شادي و سرور بود. فرياد شادباش، همه جا طنين افكنده بود؛ گويي كه كوثر ولايت در اين سرزمين جاري گشته و شاخسار طوباي بهشتي بر اين شهر سايه افكنده بود؛ ولي افسوس كه حضرت فاطمه معصومه (عليهاالسلام) بيمار بود. مردم قم و دانشوران صحابي در حالي كه حضور دخت آفتاب را به شهر، شادباش مي‌گفتند، از ديدگانشان، سرشك غم جاري بود. آنان در آتش اندوه و ماتم مي‌سوختند؛ زيرا مي‌دانستند به زودي اين كوكب درّي در سرزمين سبزپوشان شيعي غروب خواهد كرد و آنان را به فراق ابدي مبتلا خواهد نمود.
حضرت فاطمه معصومه (عليهاالسلام) 17 روز در قم،(3) در سراي موسي بن خرزج به عبادت مشغول بود. محل عبادت آن بانوي بهشتي، امروزه به «بيت النّور» معروف است و در مدرسه ستّيّه - ميدان مير قم - قرار دارد.
اگر وفات حضرت فاطمه معصومه (عليهاالسلام) 10 و يا 12 ربيع الثاني باشد، بديهي است كه سالروز ورودش به حرم اهل بيت عليهم السلام 23 و يا 25 ربيع الاول بوده است.

پي نوشتها :

1- بحارالانوار، ج 60، ص 207/ تاريخ قم، ص 96/ اختصاص، مفيد، ص 101، به تصحيح علي اكبر غفاري.
2- اشاره به داستان «دعبل خزاعي» است.
3- مدت اقامت و حيات حضرت فاطمه معصومه (عليهاالسلام) در قم، شانزده روز ذكر شده است. (بحارالانوار، ج 60، ص 219).

منبع: قم در عصر حضور ائمه و غيبت صغري،
نويسنده: غلامعلي عباسي

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:32 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ



اشکالات غامدی در مورد حدیث غدیر پاسخ داده شد

حجةالاسلام‌والمسلمین استاد ربانی گلپایگانی

احمد بن سعدحمدان غامدی، استاد عقاید در سطوح عالی در دانشگاه ام‌القری در مکه مکرمه است. وی در جزوه درسی خود به نام «حوارات العقلیة مع الطائفة الشیعیة الاثنی عشریة فی الاصول» (1428ه) در سه صفحه به نقد دیدگاه شیعه در مورد استدلال به حدیث غدیر بر امامت امیرالمؤمنین علیه‌السلام پرداخته است. نکاتی که وی در بحث انتقادی خود مطرح کرده است، عبارتند از:
1- تنها جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» از طریق صحیح نقل شده و در جمله «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» اختلاف است و جمله‌های دیگری که به عنوان حدیث غدیر نقل شده، سند صحیحی ندارند و کذب‌اند و تأمل در حادثه غدیر و زمان و مکان آن در ابطال آنها کافی است.
2- در فهم معنای حدیث غدیر لازم است زمان، مکان و حاضران در جلسه سخنرانی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله را در نظر گرفت؛ زمان حدیث غدیر، روز هیجدهم ذی‌الحجه و پس از پایان یافتن مراسم حج و مکان آن غدیرخم، نقطه‌ای میان مکه و مدینه است که بیش از 150 مایل از مکه فاصله دارد و حاضران در آن مکان تنها حاجیانی بودند که از مدینه آمده بودند، زیرا دیگر حاجیان قبل از رسیدن به غدیرخم از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله جدا شده بودند.
3- اگر مقصود از حدیث غدیر اعلان امامت علی علیه‌السلام بود، مناسب‌ترین زمان روزهایی بود که مسلمانان به انجام مناسک حج مشغول بودند، چنان‌که برترین مکان آن نیز سرزمین عرفه و منا بود، زیرا در آن زمان و مکان همه حاجیان حضور داشتند و امامت که مسئله‌ای است همگانی، به آنان ابلاغ می‌شد. با توجه به نکته یاد شده، از نظر عقل پذیرفته نیست که هدف از غدیر اعلان امامت علی علیه‌السلام بوده است، زیرا لازمه آن این است که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در ابلاغ آن، گزینه برتر را رها کرده است، که این با مقام حکمت و رحمت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله سازگاری ندارد.
4- آنچه با حدیث غدیر و زمان و مکان و مخاطبان تناسب دارد، توصیه و تأکید بر محبت ورزیدن به امیرالمؤمنین علیه‌السلام و دشمنی نکردن با او است، یعنی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فضیلت و مقام معنوی او را بیان کرد تا مردم نسبت به او عداوت نورزند. این مطلبی است که ابن کثیر(1) مطرح کرده و ماجرای سفر علی علیه‌السلام با گروهی از مسلمانان مدینه به یمن را شاهد آن آورده است، زیرا در آن سفر برخی از همراهان نسبت به اقدامی که علی علیه‌السلام در مورد غنایم کرده بود، معترض بودند و بریده اسلمی را نزد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرستادند تا اعتراض آنان را به او برساند. این رخداد سبب شد که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله مسلمانانی را که از مدینه برای حج آمده بودند در غدیرخم گرد آورد و از آنان خواست تا دوستدار علی علیه‌السلام باشند و با او دشمنی نورزند و مفاد حدیث غدیر همین مطلب است.
5- وجه این‌که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله این کار را تأخیر انداخت و در عرفات و منا و برای عموم افراد آن را بیان نکرد، به این جهت بود که این جریان عمومیت نداشت و مطرح کردن آن برای عموم مناسب نبود و علت این‌که اعلان آن را تا رسیدن به مدینه به تأخیر نینداخت این است که این جریان در میان کسانی رخ داده بود که از مدینه بیرون رفته بودند و به کسانی که در مدینه باقی مانده بودند ربطی نداشت و طرح آن برای آنان وجه معقولی نداشت.
6- شاهد دیگر بر این‌که مقصود از حدیث غدیر «من کنت مولاه فعلی مولاه» مربوط به محبت ورزی با علی علیه‌السلام است نه امامت او، جلمه «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» است که هر چند در صحت آن تردید و اختلاف شده است، ولی با فرض قبول آن، با معنای محبت مناسبت دارد نه با معنای امامت، زیرا اگر مقصود امامت بود مناسب بود گفته شود: «اللهم وال من أطاعه و عاد من عصاه»(2)

پاسخ‌ها

1- آنچه پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در غدیرخم برای مسلمانان بیان کرده‌اند، منحصر در جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» یا این جمله و جمله «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» نبوده است، بلکه قبل و بعد از آن مطالب دیگری نیز بیان کرده است که از طریق معتبر نقل شده است. در اینجا به یکی از آنها اشاره می‌کنیم:
جمله «ألست أولی بالمؤمنین من انفسهم» که قبل از جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» بیان شده است و روشن‌گر معنای مولی در حدیث غدیر می‌باشد، یعنی اولویت در تدبیر امور دینی و دنیوی مسلمانان. احمد بن حنبل با سندی که رجال آن از نظر اهل سنت معتبرند، از بریده نقل کرده که گفته است با علی در سفر یمن همراه بودم و از او رفتاری ناگوار را مشاهده کردم، هنگامی که بر پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله وارد شدم و از علی یاد کرده و از او عیب‌جویی نمودم، دیدم چهره پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله دگرگون شد و گفت « یا بریدة ألست اولی بالمؤمنین من انفسهم»؛ آیا من نسبت به مؤمنان از خود آنان برتر نیستم؟ گفتم چرا ای رسول خدا! پیامبر خدا فرمودند «من کنت مولاه فعلی مولاه»(3)
حمزه احمد الزین در تعلیقه خود بر این حدیث گفته است: سند این حدیث صحیح است. ابن‌کثیر پس از نقل این حدیث از مسند احمدبن حنبل، گفته است این حدیث را نسائی از ابی‌داود حرانی با همان سندی که احمد روایت کرده، روایت کرده است. سپس افزوده است: «و هذا اسناد جید قوی رجاله کلها ثقات»؛ این اسنادی نیکو و قوی است و همه رجال آن موثق‌اند(4). وی جمله یاد شده را از طرق دیگری نیز روایت کرده است. حاکم نیشابوری نیز پس از نقل حدیث بریده أسلمی گفته است: «این حدیث مطابق با شرایط مسلم صحیح است»(5).
بنابراین کذب دانستن بخش‌های دیگر حدیث غدیر و منحصر کردن آن در جمله مشهور آن، کذب آشکار است، البته این‌گونه تکذیب‌ها از امثال آقای غامدی که پیرو بی‌چون و چرای ابن تیمیه‌اند، بعید نیست، زیرا ابن‌تیمیه که آنان او را شیخ‌الاسلام می‌شمارند! در باب فضایل مخصوص امیرالمؤمنین علیه‌السلام چنین شیوه‌ای دارد و گاهی مدعی اجماع بر خلاف مسایل مسلم و قطعی تاریخی می‌شود که منکر شدن اهدای انگشتر در حال نماز توسط امیرالمؤمنین علیه‌السلام به سائل و نزول آیه: إنما ولیکم الله و رسوله و الذین أمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم رکعون (مائده 55)، در این‌باره از آن جمله است(6). این در حالی است که به گفته آلوسی، اکثر محدثان نزول آیه درباره امیرالمؤمنین علیه‌السلام را پذیرفته‌اند(7).
2- غدیر در لغت به معنی برکه آب است؛ و خم، نام مکانی است در سه مایلی جحفه که به صورت گودال بزرگی بوده که آب در آن فرو رفته بود و چون غدیر در آن مکان بوده، غدیرخم نامیده شده است(8).
جحفه، روستایی بزرگ واقع در سه منزلی از طرف مکه به سوی مدینه و میقات اهل شام است، اسم اصلی آن مهیعه بوده و چون سیل آن را به کلی از بین برده، جحفه نامیده شده است(9). در جحفه راه مدینه، مصر و عراق از هم جدا می‌شده است(10).
بنابراین، غدیرخم از طرف مکه به مدینه در سه مایلی جحفه یعنی 12 کیلومتر مانده به جحفه (11) قرار داشته است و جحفه در سه منزلی مکه به مدینه بوده است. یعنی مسافت آن از مکه به اندازه سه روز طی مسافت با وسایل نقلیه قدیم بوده که هرگز به اندازه 150 مایل که معادل 600 کیلومتر است، نبوده است. و چون هنوز حاجیانی که از مصر و عراق و شام آمده بودند، جدا نشده بودند، بنابراین، حاضران در غدیرخم به حاجیان مدینه اختصاص نداشته است.
3- اگر به چگونگی مراسم غدیر و اعلان امامت علی علیه‌السلام و بیعت همراهیان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله با او پس از آن توجه شود، روشن خواهد شد که عرفات و منا و هنگام انجام مناسک حج، مکان و زمان مناسبی برای آن نبوده است. مراسم غدیر تنها سخنرانی نبوده، تا گفته شود پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در عرفات و منا برای مردم سخنرانی‌های مهمی کرده و می‌توانست مسئله امامت علی علیه‌السلام را نیز مطرح کند، بلکه مراسم غدیر علاوه بر سخنرانی و اعلان امامت علی علیه‌السلام، با انجام مراسم و تشریفات ویژه‌ای همراه بوده که بیعت کردن مسلمانان حاضر در آن مراسم با او، مهم‌ترین آن است. روشن است که انجام این تشریفات در سرزمین عرفات و منا که مردم به انجام مناسک حج اشتغال داشتند، میسور نبوده است. اما حضور نداشتن مردم مکه یا حاجیان برخی مناطق دیگر در آن مراسم، به اعلان رسمی امامت علی علیه‌السلام و انجام تشریفات مخصوص آن لطمه‌ای وارد نمی‌ساخت، زیرا اولا: دلیل قطعی بر عدم حضور افرادی از مکه به عنوان نمایندگان آنان در غدیرخم در دست نیست، بلکه احتمال آن وجود دارد؛، و ثانیا: مراسم اعلان امامت علی علیه‌السلام به‌گونه‌ای انجام گرفت که به صورت خبری مهم به سرعت در مناطق مختلف دنیای اسلام انتشار یافت؛ و با توجه به این‌که مشاهیر و برجستگان صحابه پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در آن مراسم شرکت داشتند، حضور و بیعت آنان، اتمام حجت بر همگان به شمار می‌رفت. بنابراین، تدبیر پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله که به امر و تدبیر الهی صورت گرفته، حکیمانه‌ترین تدبیر در اعلان رسمی امامت علی علیه‌السلام به مسلمانان بوده است.
4- نارضایتی عده‌ای از مسلمانان که در سفر یمن با علی علیه‌السلام همراه بودند، از آن حضرت نزد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله، نمی‌تواند سبب و انگیزه خردمندانه و عادلانه‌ای برای حادثه عظیم غدیرخم باشد، زیرا عادلانه و منصفانه نیست که برای خطای عده‌ای، هزاران فرد بی‌گناه را که هیچ‌گونه ارتباطی با آن رفتار نادرست نداشتند، آن هم در شرایط زمانی و مکانی دشواری گرد آورده و با آنان درباره آن مسئله سخن گفته شود. چنان‌که آقای غامدی درباره این‌که چرا پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در این‌باره در میان عموم مسلمانان حاضر در عرفات و منا سخن نگفت، و یا آن را تا رسیدن به مدینه تأخیر نیانداخت، گفته است: «چون آن مسئله به آنان ارتباطی نداشت، مطرح کردن آن برای آنان حکمیانه نبود». همین استدلال نسبت به حاضران در غدیرخم نیز پابرجاست، زیرا آن مسئله مخصوص عده‌ای از آنان بوده و به اکثریت آنان ربطی نداشت.
مضافا بر این‌که مطابق گزارش ابن‌هشام و دیگران، هنگامی که شکایت همراهیان در سفر یمن با علی علیه‌السلام از او نزد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله مطرح شد، بی‌درنگ رفتار آنان را تخطئه کرد و از علی علیه‌السلام دفاع نمود و یادآور شد که او در انجام دستورات خداوند سخت‌گیر است و نباید در این باره از او شکایت کرد(12). بنابر این، پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله با برخوردی حکیمانه، عمل شکایت‌کنندگان از علی علیه‌السلام را به صراحت و قاطعیت تخطئه کرد و به آنان یادآور شد که رفتار علی علیه‌السلام درست و با انگیزه الهی بوده است. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در مورد آن، نه سکوت کرد و نه موضع‌گیری درباره آن را به زمان دیگری واگذار کرد، بلکه بی‌درنگ به‌گونه‌ای مناسب اقدام کرد. در این صورت چه نیازی بود که بار دیگری در این خصوص با کسانی که هیچ‌گونه ارتباطی با آن نداشتند سخن بگوید؟! اگر فردی عاقل و حکیم که از عقل و حکمت متعارف برخوردار است، چنین کاری را انجام دهد، مورد نکوهش خردمندان قرار خواهد گرفت، حال چگونه می‌توان آن را به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله که خردمندترین و حکیم‌ترین افراد بشر بوده است، نسبت داد؟!
5- قرار گرفتن جمله «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله» پس از جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» نه تنها با دلالت «مولی» بر اولویت در تصرف و امامت منافات ندارد، بلکه از قراین دلالت‌گر بر آن به شمار می‌رود. توضیح آن‌که:
الف: پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌دانست که نصب امیرالمؤمنین علیه‌السلام که پسرعمو و داماد او بود به مقام امامت، در آینده با مخالفت افرادی که نسبت به علی علیه‌السلام در دل کینه داشتند، و پیش از همه منافقان، و نیز افراد طالب ریاست و مقام، روبرو خواهد شد و علی علیه‌السلام کسی نبود که در برابر این‌گونه افراد کوتاه بیاید، و مصلحت‌اندیشی را جایگزین حقیقت‌خواهی و عدالت‌محوری سازد. و از طرفی، مقام امامت و رهبری بدون حمایت و نصرت افراد، جامه تحقق نمی‌پوشد. بدین جهت، پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله مسلمانان را هشدار داد، که از ابراز محبت و نصرت نسبت به علی علیه‌السلام و دشمنی با دشمنان او غفلت نورزند و بدانند که محبت و نصرت او موجب رضای خداوند، و عداوت و خذلان او موجب خشم خداوند خواهد بود.
ب: جمله مزبور دارای عمومیت افرادی، احوالی و زمانی است؛ کلمه «من» بر عمومیت افرادی دلالت می‌کند، و حذف متعلق بر عمومیت احوالی و زمانی دلالت دارد. بدیهی است، محبت و نصرت فردی با چنین عمومیت و شمولی، با عصمت ملازمه دارد؛ زیرا فرد غیرمعصوم چه بسا مرتکب خطا و گناهی شود که در آن فرض، محبت و نصرت او روا نخواهد بود و از طرفی، با وجود فرد معصوم در میان امت، امامت برای دیگران روا نخواهد بود، زیرا مصداق تقدیم مفضول بر افضل است که عقل و شرع آن را نکوهیده می‌داند.
ج: محبت و نصرت را دو گونه می‌توان تصویر کرد: یکی، محبت و نصرت معمولی که افراد با ایمان نسبت به یکدیگر دارند؛ و دیگری، محبت و نصرت رهبر جامعه و کسی که به مقتضای مقام و مسئولیتش همیشه و همه‌جا نسبت به مردم محبت می‌ورزد و آنان را یاری می‌کند. از دو گزینه یاد شده، گزینه اول درست نیست، زیرا اگر مراد از مولی، محب و ناصر باشد، باید دعای نصرت و خذلان متوجه محب و ناصر گردد، که اگر به این وظیفه عمل کرد مورد نصرت خدا باشد و اگر عمل نکرد مورد خذلان خداوند باشد. در حالی که دعای تقرب و خذلان متوجه مؤمنان است، این مطلب قرینه است بر این‌که محبت و نصرت علی علیه‌السلام به مؤمنان، محبت و نصرت معمولی نیست، بلکه محبت و نصرتی از سنخ محبت و نصرت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله نسبت به مؤمنان است، یعنی محبت و نصرت امام نسبت به امت خود(13).
د: این سخن غامدی که «اگر مقصود از مولی در حدیث غدیر اولویت در تصرف بود، مناسب این بود که در دعا گفته شود «اللهم وال من اطاعه و عاد من عصاه» خدایا هر کسی از علی علیه‌السلام اطاعت می‌کند را دوست بدار و هر کسی که از اطاعت او سرپیچی می‌کند را مبغوض بدار» نادرست است، زیرا اطاعت کردن امام، به تنهایی برای این است که کسی مورد محبت خداوند قرار گیرد، یعنی از محبت دینی برخوردار باشد، کافی نسیت و گرنه اهل ذمه نیز از آن برخوردار خواهند بود، بنابراین تحت تصرف بودن آنگاه با محبت دینی ملازمه دارد که با اعتقاد به نبوت یا امامت متصرف همراه باشد. و جمله «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» بر این مطلب دلالت می‌کند بنابراین، قرار گرفتن جمله یاد شده پس از جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» بر موازین فصاحت و حکمت استوار است(14).

پی‌نوشتها:

1- البدایة و النهایة،/5/219.
2- حوارات عقلیة مع الطائفة الشیعة الأثنا عشریة فی‌الاصول، /11-13، 1428ه.ق.
3- المسند، /16/475/حدیث22841.
4- البدایة و النهایة /5/150.
5- المستدرک/3/119/ حدیث4578.
6- قد وضع الکذا بین حدیثا مفتری ان هذه الآیة نزلت فی علی لما تصدّق بخاتمه فی‌الصلاة، و هذا کذب باجماع اهل العلم بالنقل (منهاج السنة، 2/30).
7- روح المعانی، 5/244.
8- غدیرخم اسم لغیضیة علی ثلاثة امیال من الجحفة، غدیر مشهور یضاف الی الغیضة فیقال خم. البدایة و النهایة، 7/243. پاورقی.
9- لسان العرب، 3/81؛ المصباح المنیر 1/113.
10- الغدیر، 1/33.
11- هر مایل 4000 ذراع (4000 متر = 4 کیلومتر) است. المصباح المنیر 2/290؛ فرهنگ جدید عربی- فارسی، 555.
12- ایها الناس لاتشکوا علیا فوالله إنه لاخشن فی ذات‌الله او فی سبیل‌الله من أن یشکی.(السیرة النبویة، ج4-3 ،ص603).
13- الغدیر: 1/654-656.
14- نفخات الازهار، 9/223.

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:32 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ



احادیث غدیر سال دهم هجرت که مسلمانان همراه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) مراسم حج را به پایان رساندند و آن سال، بعدا «حجهٔ الوداع» نام گرفت، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) عازم مدینه گردید. فرمان حرکت صادر شد. هنگامی که کاروان به سرزمین «رابغ» در سه میلی جحفه که میقات حجاج است، رسید امین وحی در مکانی به نام «غدیرخم» فرود آمد. آیه: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس».
نازل شد که ای پیامبر، آنچه از طرف خدا فرستاده شده، به مردم ابلاغ کن. اگر این کار را نکنی، رسالت خود را تکمیل نکرده‏ای و خداوند تو را از گزند مردم حفظ خواهد کرد. سوره مائده، آیه دستور توقف در آن مکان صادر شد. همه مردم ایستادند. وقت ظهر هوا، بشدت گرم بود. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) نماز ظهر را با جماعت خواند سپس در حالی که مردم دور او را گرفته بودند، بر روی نقطه بلندی که از جهاز شتران برپا شد، قرار گرفت و با صدای رسا خطبه خواند و سپس فرمود: «مردم نزدیک است من دعوت حق را لبیک گویم و از میان شما بروم من مسؤولم و شما هم مسؤولید». سپس مطالبی گرانبها بیان کرد و فرمود:
«من دو چیز نفیس در میان شما به امانت گذاردم، یکی کتاب خدا و دیگری عترت و اهل بیت من، این دو هرگز از هم جدا نشوند. مردم بر قرآن و عترت من پیشی نگیرید و در عمل به آنها کوتاهی نورزید که هلاک می‏شوید». در این هنگام دست علی (علیه السّلام) را گرفت و او را بلند کرد و به همه مردم معرفی نمود، سپس فرمود: «سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنان کیست؟ همگی گفتند: خدا و پیامبر او داناترند». پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «خدا، مولای من و من، مولای مؤمنانم و من بر آنها از خودشان اولی و سزاوارترم». بعد فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و...» «ای مردم هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست، خداوندا کسانی را که علی را دوست دارند، دوست بدار و کسانی که او را دشمن دارند، دشمن دار و...» سپس فرشته وحی نازل شد و آیه «الیوم اکملت لکم دینکم...» را نازل فرمود و آن روز در تاریخ اسلام جاودانه و حماسه‏ساز شد. آری غدیر، روز حماسه جاوید، روز ولایت، روز امامت، روز وصایت ، روز اخوت، روز رشادت و شجاعت و شهامت و حفاظت و رضایت و صراحت شناخته شد.
روز نعمت، روز شکرگزاری ، روز پیام رسانی، روز تبریک و تهنیت ، روز سرور و شادی و هدیه فرستادن، روز عهد و پیمان و تجدید میثاق، روز تکمیل دین و بیان حق، روز راندن شیطان ، روز معرفی راه و رهبر ، روز آزمون ، روز یاس دشمن و امیدواری دوست و خلاصه روز اسلام و قرآن و عترت ، روزی که پیروان واقعی مکتب حیات‏بخش اسلام آن را گرامی می‏دارند و به همدیگر تبریک می‏گویند. از احادیث بر می‏آید که ائمه: آن روز را جشن می‏گرفتند و در آن روز مراسم ویژه‏ای داشتند، شبیه مراسمی که ما ایرانیان امروز در عید نوروز داریم. از فیاض بن محمد طوسی نقل شده: روز غدیر به حضور امام هشتم (علیه السّلام) رسید. دید گروهی از افراد ویژه در خدمت حضرت هستند که امام آنان را برای افطار در خانه‏اش نگهداشت و به منزل آنان غذا و لباس و کفش و انگشتر و هدایای دیگر فرستاد و آن روز وضع او و اطرافیان او کاملا عوض شده بود و فضائل آن روز را برای آنان یادآوری می‏کرد. (بحار الانوار، ۱۱۲:۹۷، ح ۸).
در حدیث دیگری است: روزی از روزهای خلافت علی (علیه السّلام) جمعه و عید غدیر به یک روز افتاد. امام (علیه السّلام) خطبه مفصلی خواند و فرمود: «این مجمع اکنون به پایان می‏رسد و شما همگی به خانه‏هایتان بر می‏گردید، بروید خدای بر شما رحمت فرستد- و بر خانواده خود فراخ گیرید و به برادران خود نیکی کنید. خداوند را بر این نعمت که شما را بخشیده است، سپاس گزارید. متحد شوید تا خدا کمکتان کند. نیکویی کنید تا خدا دوستیتان را پایدار کند. از نعمتهای خداداد، یکدیگر را هدیه فرستید. خداوند در این روز چندین برابر دیگر عیدها پاداش دهد. این گونه پاداش جز در این روز (غدیر) دیگر نخواهید یافت. نیکویی‏کردن در این روز مال را بسیار کند و عمر را زیاد. مهربانی کردن باعث رحمت خدا شود و مهربانی او. در این روز به برادران و خاندان از مال خدا داده ببخشید، هر اندازه که بتوانید. همواره چهره خندان دارید. چون به یکدیگر رسیدید ، شادمانی کنید ، و خدا را بر نعمتهایش سپاس گوئید. بروید و به آنان که امیدشان به شماست، نیکی بسیار کنید در خورد و خوراک ، خود و زیردستانتان یکسان باشید. این یکسانی و مساوات را تا جایی که توانایی دارید عملی سازید، که پاداش یک درهم در این روز، صد هزار درهم است و برکت به دست خداست. روزه این روز را نیز خداوند مستحب قرار داده است و در برابر آن پاداشی بس بزرگ نهاده. اگر کسی در این روز، نیاز برادران خود را برآورد- پیش از تمنا و درخواست- و با میل و غبت خوبی کند، پاداش او چنان باشد که این روز را روزه داشته است و شب آن را با عبادت به بامداد رسانیده. و هر کس در این روز به روزه‏داری افطاری دهد، چنان است که گویی دسته دسته مردم را افطاری داده است... همین که به یکدیگر رسیدید همراه سلام، مصافحه کنید و نعمتی را که در این روز نصیبتان شده است به یکدیگر تبریک گویید. باید این سخنان را آن که بود و شنید به آن که نبود و نشنید، برساند. باید توانگران به سراغ مستمندان روند و قدرتمندان به دنبال ضعیفان، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) مرا به این چیزها امر کرده است». (ترجمه این روایت تا اینجا از استاد محمدرضا حکیمی است که از حماسه غدیر، ص ۷۱ گرفته شده است). بعد امام (علیه السّلام) خطبه جمعه را خواند و نماز جمعه را نماز عیدش قرار داد، بعد با فرزند و شیعیانش به منزل امام حسین (علیه السّلام) برگشت که غذا آماده کرده بودند و آن شیعیان نیازمند و بی‏نیاز با هدایای او به طرف خانواده خود برگشتند. (بحار الانوار ۱۱۷:۹۷). به امید روزی که همه مسلمانان بویژه مردم مسلمان ایران روز عید غدیر را بزرگترین عید خود قرار داده و این روزه آنطور که بایسته و شایسته آن است، گرامی بدارند.

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) و ولایت علی(علیه السّلام)‏

عن ابی‏سعید قال: لما کان یوم غدیر خم امر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم) منادیا فنادی: الصلوهٔ جامعهٔ، فاخذ بید علی (علیه السّلام) و قال: اللهم من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه ، و عاد من عاداه. (بحارالانوار ۱۱۲:۳۷، ح ۴). ابوسعید گوید: در روز غدیر خم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) دستور داد: منادی ندا دهد که: برای نماز جمع شوید. بعد دست علی (علیه السّلام) را گرفت و بلند کرد و فرمود: خدایا کسی که من مولای اویم پس علی هم مولای اوست ، خدایا دوست بدار کسی را که علی را دوست بدارد و دشمن بدار کسی را که با علی دشمنی کند.

زندگی پیامبر گونه‏

قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): من یرید ان یحیی حیاتی، و یموت مماتی،ویسکن جنهٔ الخلد التی وعدنی ربی فلیتول علی ابن‏ابی‏طالب، (علیهما السّلام) فانه لن یخرجکم من هدی، و لن یدخلکم فی ضلالهٔ. (الغدیر ۲۷۸:۱۰). رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: کسی که می‏خواهد زندگی و مرگش همانند من باشد و در بهشت جاودانه‏ای که پروردگارم به من وعده کرده ، ساکن شود ، ولایت علی بن ابی‏طالب (علیهما السّلام) را انتخاب کند، زیرا او هرگز شما را از راه هدایت بیرون نبرده، به گمراهی نمی‏کشاند.

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) و امامت علی(علیه السّلام)‏

عن جابر بن عبدالله الانصاری قال: سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم) یقول لعلی بن ابی‏طالب (علیهما السّلام): یا علی! انت اخی و وصیی و وارثی‏ و خلیفتی علی امتی فی حیوتی و بعد وفاتی محبک محبی و مبغضک مبغضی و عدوک عدوی. (امالی صدوق: ۱۲۴، ح ۵). جابربن عبدالله انصاری می‏گوید: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) شنیدم که به علی بن ابی‏طالب (علیهما السّلام) فرمود: ای علی، تو برادر و وصی و وارث و جانشین من در میان امت من در زمان حیات و بعد از مرگ منی. دوستدار تو دوستدار من و دشمن و کینه‏توز تو دشمن من است.

پایه‏های اسلام‏

عن ابی‏جعفر (علیه السّلام) قال: بنی الاسلام علی خمس: الصلوهٔ و الزکوهٔ و الصوم و الحج و الولایهٔ و لم یناد بشی‏ء ما نودی بالولایهٔ یوم الغدیر. (کافی ۲۱ و ۲، ح ۸). امام باقر (علیه السّلام) فرمود: اسلام بر پنج پایه استوار شده است: نماز، زکات، روزه، حج و ولایت و به هیچ چیز به اندازه آنچه در روز غدیر به ولایت تاکید شده، ندا نشده است.

ولایت جاودانه‏

عن ابی‏الحسن (علیه السّلام) قال: ولایهٔ علی (علیه السّلام) مکتوبهٔ فی صحف جمیع الانبیاء و لن یبعث الله رسولا الا بنبوهٔ محمد و وصیهٔ علی (علیه السّلام). (سفینهٔ البحار ۶۹۱:۲). امام کاظم (علیه السّلام) فرمود: ولایت علی (علیه السّلام) در کتابهای همه پیامبران ثبت شده است و هیچ پیامبری مبعوث نشد، مگر با میثاق نبوت محمد (صلی الله علیه و آله و سلّم) و امامت علی (علیه السّلام).

ولایت و توحید

قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): ولایة علی بن ابی طالب ولایهٔ الله‏ و حبه عبادهٔ الله و اتباعه فریضهٔ الله و اولیاؤه اولیاء الله و اعداؤه اعداء الله و حربه حرب الله و سلمه سلم الله عز وجل. (امالی صدوق: ۳۲). رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ولایت علی بن ابیطالب (علیهما السّلام) ولایت خداست ، دوست داشتن او عبادت خداست، پیروی کردن او واجب الهی است و دوستان او دوستان خدا و دشمنان او دشمنان خدایند، جنگ با او، جنگ با خدا و صلح با او، صلح با خدای متعال است.

روز ناله نومیدی شیطان‏

عن جعفر، عن ابیه (علیهما السّلام) قال: ان ابلیس عدوالله رن اربع رنات: یوم لعن، و یوم اهبط الی الارض، و یوم بعث النبی (صلی الله علیه و آله و سلّم) و یوم الغدیر. (قرب الاسناد: ۱۰). امام باقر (علیه السّلام) از پدر بزرگوارش امام صادق (علیه السّلام) نقل کرد که فرمود: شیطان دشمن خدا چهار بار ناله کرد: روزی که مورد لعن خدا واقع شد و روزی که به زمین هبوط کرد و روزی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) مبعوث شد و روز عید غدیر.

ولایت علوی دژ توحید

عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلّم): یقول الله تبارک و تعالی: ولایهٔ علی بن ابی‏طالب حصنی،فمن دخل حصنی امن من ناری. جامع الاخبار: ۵۲، ح ۷. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: خداوند می‏فرماید: ولایت علی بن ابیطالب دژ محکم من است، پس هر کس داخل قلعه من گردد، از آتش دوزخم محفوظ خواهد بود.

جانشین پیامبر

قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): یا علی انا مدینهٔ العلم و انت بابها و لن تؤتی المدینهٔ الا من قبل الباب... انت امام امتی و خلیفتی علیها بعدی ، سعد من اطاعک و شقی من عصاک، و ربح من تولاک و خسر من عاداک. (جامع الاخبار: ۵۲، ح ۹). رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ای علی من شهر علمم و تو درب آن هستی، به شهر جز از راه درب آن وارد نشوند.... تو پیشوای امت من و جانشین من در این شهری، کسی که اطاعت تو کند سعادتمند است، و کسی که تو را نافرمانی کند ، بدبخت است، و دوستدار تو سود برده و دشمن تو زیان کرده است.

اسلام در سایه ولایت‏

قال الصادق (علیه السّلام): اثافی الاسلام ثلاثهٔ: الصلوهٔ و الزکوهٔ و الولایهٔ، لا تصح واحدهٔ منهن الا بصاحبتیها. (کافی: ۲، ص ۱۸). امام صادق (علیه السّلام) فرمود: سنگهای زیربنای اسلام سه چیز است: نماز، زکات و ولایت که هیچ یک از آنهابدون دیگری درست نمی‏شود.

ده هزار شاهد

قال ابوعبدالله (علیه السّلام): العجب یا حفص لما لقی علی بن ابی‏طالب!! انه کان له عشرهٔ الاف شاهد لم یقدر علی اخذ حقه و الرجل یاخذ حقه بشاهدین. (بحارالانوار: ۱۴۰ و ۳۷). امام صادق (علیه السّلام) فرمود: ای حفص! شگفتا از آنچه علی بن ابی طالب (علیهما السّلام) با آن مواجه شد! او با ده هزار شاهد و گواه (در روز غدیر) نتوانست حق خود را بگیرد، در حالی که شخص با دو شاهد حق خود را می‏گیرد.

علی ، مفسر قرآن‏

عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلّم) فی احتجاجه یوم الغدیر: علی تفسیر کتاب الله، و الداعی الیه، الا و ان الحلال و الحرام اکثر من ان احصیهما و اعرفهما، فآمر بالحلال و انهی عن الحرام فی مقام واحد، فامرت ان آخذ البیعهٔ علیکم و الصفقهٔ منکم، بقبول ما جئت به عن الله عز و جل فی علی امیرالمؤمنین و الائمهٔ من بعده، معاشر الناس تدبروا و افهموا آیاته، و انظروا فی محکماته و لا تتبعوا متشابهه، فو الله لن یبین لکم زواجره، و لا یوضع لکم عن تفسیره الا الذی انا آخذ بیده. (وسایل الشیعه: ۱۸ و ۱۴۲، ح ۴۳). پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) روز عید غدیر فرمود: علی (علیه السّلام) تفسیر کتاب خدا ، و دعوت کننده به سوی خداست ، آگاه باشید که حلال و حرام بیش از آنست که من معرفی و به آنها امر و نهی کنم و بشمارم. پس دستور داشتم که از شما عهد و پیمان بگیرم که آنچه را در مورد علی امیرمؤمنان ، و پیشوایان بعد او از طرف خداوند بزرگ آوردم، بپذیرید. ای مردم! اندیشه کنید و آیات الهی را بفهمید، در محکمات آن دقت کنید و متشابهات آن را دنبال نکنید. به خدا قسم هرگز کسی نداهای قرآن را نمی‏تواند بیان کند و تفسیر آن را روشن کند، جز آن کسی که من دست او را گرفته‏ام (و او را معرفی کردم).

شایسته‏ها و بایسته‏های غدیر
روز پیام و ولایت‏

قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): یا معشر المسلمین لیبلغ الشاهد الغائب، اوصی من آمن بی و صدقنی بولایهٔ علی، الا ان ولایهٔ علی ولایتی و ولایتی ولایهٔ ربی، عهدا عهده الی ربی و امرنی ان ابلغکموه. (بحارالانوار ۱۴۱:۳۷، ح ۳۵). رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) (در روز غدیر) فرمود: ای مسلمانان! حاضران به غایبان برسانند: کسی را که به من ایمان آورده و مرا تصدیق کرده است، به ولایت علی سفارش می‏کنم، آگاه باشید ولایت علی، ولایت من است و ولایت من، ولایت خدای من است. این عهد و پیمانی بود از طرف پروردگارم که فرمانم داد تا به شما برسانم.

روز اطعام‏

قال ابوعبدالله (علیه السّلام):... و انه الیوم الذی اقام رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم) علیا (علیه السّلام) للناس علما و ابان فیه فضله و وصیه فصام شکرا لله عز وجل ذلک الیوم و انه لیوم صیام و اطعام و صلهٔ الاخوان و فیه مرضاهٔ الرحمن، و مرغمهٔ الشیطان. (وسائل الشیعه ۳۲۸:۷، ضمن حدیث ۱۲). امام صادق (علیه السّلام) فرمود: عید غدیر، روزی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) علی (علیه السّلام) را بعنوان پرچمدار برای مردم برافراشت و فضیلت او را در این روز آشکار کرد و جانشین خود را معرفی کرد ، بعد بعنوان سپاسگزاری از خدای بزرگ آن روزه را روزه گرفت و آن روز، روز روزه‏داری و عبادت و طعام دادن و به دیدار برادران دینی رفتن است. آنروز روز کسب خشنودی خدای مهربان و به خاک مالیدن بینی شیطان است.

روز هدیه‏

عن امیرالمؤمنین (علیه السّلام) قال:... اذا تلاقیتم فتصافحوا بالتسلیم و تهابوا النعمهٔ فی هذا الیوم ، و لیبلغ الحاضر الغائب، والشاهد الباین ، ولیعد الغنی الفقیر والقوی علی الضعیف امرنی رسول‏الله (صلی الله علیه و آله و سلّم) بذلک. (وسائل الشیعه ۳۲۷:۷). امیرالمؤمنین (علیه السّلام) (در خطبه روز عید غدیر) فرمود: وقتی که به همدیگر رسیدید همراه سلام، مصافحه کنید ، و در این روز به یکدیگر هدیه بدهید ، این سخنان را هر که بود و شنید ، به آن که نبود برساند، توانگر به سراغ مستمند برود ، و قدرتمند به یاری ضعیف ، پیامبر مرا به این چیزها امر کرده است.

روز کفالت‏

عن امیرالمؤمنین (علیه السّلام) قال: ... فکیف بمن تکفل عددا من المؤمنین و المؤمنات و انا ضمینه علی‏الله تعالی الامان من الکفر و الفقر (وسائل الشیعه ۳۲۷:۷). امیرمؤمنان (علیه السّلام) فرمود: ... چگونه خواهد بود حال کسی که عهده‏دار هزینه زندگی تعدادی از مردان و زنان مؤمن (در روز غدیر) باشد ، در صورتی که من پیش خدا ضامنم که از کفر و تنگدستی در امان باشد.

روز سپاس و شادی‏

قال ابوعبدالله (علیه السّلام):... هو یوم عبادهٔ و صلوهٔ و شکر لله و حمد له ، و سرور لما من الله به علیکم من ولایتنا ، و انی احب لکم ان تصوموه (وسائل الشیعه ۳۲۸:۷، ح ۱۳). امام صادق (علیه السّلام) فرمود: عید غدیر ، روز عبادت و نماز و سپاس و ستایش خداست و روز سرور و شادی است به خاطر ولایت ما خاندان که خدا بر شما منت گذارد و من دوست دارم که شما آن روز را روزه بگیرید.

روز نیکوکاری‏

عن الصادق (علیه السّلام):... و لدرهم فیه بالف درهم لاخوانک العارفین، فافضل علی اخوانک فی هذا الیوم‏و سر فیه کل مؤمن و مؤمنهٔ(مصباح المتهجد: ۷۳۷). از امام صادق (علیه السّلام) نقل شده که فرمود: یک درهم به برادران با ایمان و معرفت، دادن در روز عید غدیر برابر هزار درهم است، بنابراین در این روز به برادرانت انفاق کن و هر مرد و زن مؤمن را شاد گردان.

روز سرور و شادی‏

قال ابوعبدالله (علیه السّلام): انه یوم عید و فرح و سرور و یوم صوم شکرا لله تعالی(وسائل الشیعه ۳۲۶:۷، ح ۱۰). امام صادق (علیه السّلام) فرمود: عید غدیر، روز عید و خوشی و شادی است و روز روزه‏داری به عنوان سپاس نعمت الهی است.

روز تبریک و تهنیت‏

قال علی (علیه السّلام): عودوا رحمکم الله بعد انقضاء مجمعکم بالتوسعهٔ علی عیالکم ، والبر باخوانکم و الشکر لله عز وجل علی ما منحکم، واجتمعوا یجمع الله شملکم ، و تباروا یصل الله الفتکم ، و تهانؤا نعمهٔ الله کما هنا کم الله بالثواب فیه علی اضعاف الاعیاد قبله و بعده الا فی مثله... (بحارالانوار ۱۱۷:۹۷). علی(علیه السّلام) فرمود: بعد از پایان گردهم آیی خود (در روز غدیر) به خانه برگردید ، خدا بر شما رحمت فرستد. به خانواده خود گشایش و توسعه دهید، به برادران خود نیکی کنید ، خداوند را بر این نعمت که شما را بخشیده است، سپاس گزارید ، متحد شوید تا خدا به شما وحدت بخشد، نیکویی کنید تا خدا دوستیتان را پایدار کند، به همدیگر نعمت خدا را تبریک بگوئید، همانطور که خداوند در این روز با چندین برابر عیدهای دیگر پاداش دادن به شما تبریک گفته ، این گونه پاداشها جز در روز عید غدیر نخواهد بود.

روز درود و برائت‏

روی الحسن بن راشد عن ابی‏عبدالله (علیه السّلام) قال: قلت: جعلت فداک ، للمسلمین عید غیرالعیدین؟ قال: نعم، یا حسن! اعظمهما و اشرفهما ، قال: قلت له: و ای یوم هو؟ قال: یوم نصب امیرالمؤمنین (علیه السّلام) فیه علما للناس. قلت له: جعلت فداک وما ینبغی لنا ان نصنع فیه؟ قال: تصومه یا حسن و تکثر الصلوهٔ علی محمد و آله فیه و تتبرا الی الله، ممن ظلمهم ، فان الانبیاء کانت تأمر الاوصیاء بالیوم الذی کان یقام فیه الوصی ان یتخذ عیدا. (مصباح المتهجد: ۶۸۰). حسن بن راشد گوید: به امام صادق (علیه السّلام) گفتم: آیا مسلمانان بجز آن دو عید، عید دیگری هم دارند؟ فرمود: بله، بزرگترین و بهترین عید. گفتم: کدام روز است؟ فرمود: روزی که امیرمؤمنان بعنوان پرچمدار مردم منصوب شد. گفتم: فدایت شوم در آن روز سزاوار است، چه کنیم؟ فرمود: روزه بگیر و درود برمحمد و آل او بفرست و از ستمگران به آنان برائت بجوی، زیرا پیامبران به جانشینان دستور می‏دادند که روزی را که جانشین انتخاب می‏شود ، عید بگیرند.

عید اوصیاء

عن ابی‏عبدالله (علیه السّلام) قال: ... تذکرون الله عز ذکره فیه بالصیام و العبادهٔ و الذکر لمحمد و آل محمد ، فان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم) اوصی امیرالمؤمنین ان یتخذ ذلک الیوم عیدا ، و کذلک کانت الانبیاء تفعل، کانوا یوصون اوصیائهم بذلک فیتخذونه عیدا (وسائل الشیعه ۳۲۷:۷، ح ۱). امام صادق (علیه السّلام) فرمود: در روز عید غدیر، خدا را با روزه و عبادت و یاد پیامبر و خاندان او یادآوری کنید ، زیرا رسول خدا به امیرالمؤمنین سفارش کرد که آن روز را عید بگیرد، همینطور پیامبران هم به جانشینان خود سفارش می‏کردند که آن روز را عید بگیرند، آنان هم چنین می‏کردند.

روز گشایش و درود

عن ابی‏عبدالله (علیه السّلام) قال: والعمل فیه یعدل ثمانین شهرا ، و ینبغی ان یکثر فیه ذکر الله عز وجل ، والصلوهٔ علی النبی (صلی الله علیه و آله و سلّم) ، ویوسع الرجل فیه علی عیاله (وسائل الشیعه ۳۲۵:۷، ح ۶). امام صادق (علیه السّلام) فرمود: ارزش عمل در آن روز (عید غدیر) برابر با هشتاد ماه است ، و شایسته است آن روز ذکر خدا و درود بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) زیاد شود ، و مرد ، بر خانواده خود توسعه دهد.

روز دیدار رهبری‏

عن مولانا ابی‏الحسن علی بن محمد (علیهما السّلام) قال لابی اسحاق: و یوم الغدیر فیه اقام النبی (صلی الله علیه و آله و سلّم) اخاه علیا علما للناس و اماما من بعده،
[قال] قلت: صدقت جعلت فداک، لذلک قصدت ، اشهد انک حجهٔ الله علی خلقه(وسائل الشیعه ۳۲۴:۷، ح ۳). امام هادی (علیه السّلام) به ابواسحاق فرمود: در روز غدیر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) برادرش علی (علیه السّلام) را بلند کرد و به عنوان پرچمدار (و فرمانده) مردم و پیشوای بعد از خودش معرفی کرد. ابواسحاق گفت: عرض کردم، فدایت شوم راست فرمودی. به خاطر همین به زیارت و دیدار شما آمدم، گواهی می‏دهم که تو حجت خدا بر مردم هستی.

روز تکبیر

عن علی بن موسی الرضا (علیهما السّلام): من زار فیه مؤمنا ادخل ‏الله قبره سبعین نورا و وسع فی قبره و یزور قبره کل یوم سبعون الف ملک و یبشرونه بالجنه ٔ(اقبال الاعمال: ۷۷۸). امام رضا (علیه السّلام) فرمود: کسی که در روز (غدیر) مؤمنی را دیدار کند، خداوند هفتاد نور بر قبر او وارد می کند و قبرش را توسعه می‏دهد و هر روز هفتاد هزار فرشته قبر او را زیارت می‏کنند و او را به بهشت بشارت می‏دهند.

روز دیدار و نیکی‏

قال الصادق (علیه السّلام): ینبغی لکم ان تتقربوا الی الله تعالی بالبر و الصوم و الصلوهٔ و صلهٔ الرحم و صلهٔ الاخوان، فان الانبیاء علیهم السلام کانوا اذا اقاموا اوصیاءهم فعلوا ذلک و امروا به(مصباح المتهجد: ۷۳۶). امام صادق (علیه السّلام) فرمود: شایسته است با نیکی کردن به دیگران و روزه و نماز و بجا آوردن صله رحم و دیدار برادران ایمانی به خدا نزدیک شوید، زیرا پیامبران زمانی که جانشینان خود را نصب می‏کردند، چنین می‏کردند و به آن توصیه می‏فرمودند.

نماز در مسجد غدیر

عن ابی‏عبدالله (علیه السّلام) قال: انه تستحب الصلوهٔ فی مسجد الغدیر لان النبی (صلی الله علیه و آله و سلّم) اقام فیه امیرالمؤمنین (علیه السّلام) و هو موضع اظهرالله عز وجل فیه الحق(وسائل الشیعه ۵۴۹:۳). امام صادق (علیه السّلام) فرمود: نماز خواندن در مسجد غدیر مستحب است، چون پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) در آنجا امیرمؤمنان (علیه السّلام) را معرفی و منصوب کرد. و آنجایی است که خدای بزرگ، حق را آشکار کرد.

نماز روز غدیر

عن ابی‏عبدالله (علیه السّلام) قال: و من صلی فیه رکعتین ای وقت‏ شاء و افضله قرب الزوال و هی الساعهٔ التی اقیم فیها امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بغدیر خم علما للناس و... کان کمن حضر ذلک الیوم...(وسائل الشیعه ۲۲۵:۵، ح ۲). امام صادق (علیه السّلام) فرمود: کسی که در روز عید غدیر هر ساعتی که خواست، دو رکعت نماز بخواند و بهتر اینست که نزدیک ظهر باشد که آن ساعتی است که امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در آن ساعت در غدیر خم به امامت منصوب شد، (هر که چنین کند) همانند کسی است که در آن روز حضور پیدا کرده است...

روزه غدیر

قال الصادق (علیه السّلام): صیام یوم غدیر خم یعدل صیام عمر الدنیا لو عاش انسان ثم صام ما عمرت الدنیا لکان له ثواب ذلک(وسائل الشیعه ۳۲۴:۷، ح ۴). امام صادق (علیه السّلام) فرمود: روزه روز غدیر خم با روزه تمام عمر جهان برابر است. یعنی اگر انسانی همیشه زنده باشد و همه عمر را روزه بگیرد، ثواب او به اندازه ثواب روزه عید غدیر است.

روز تبریک و تبسم‏

عن الرضا (علیه السّلام) قال:... و هو یوم التهنئهٔ یهنئ بعضکم بعضا،فاذا لقی المؤمن اخاه یقول: «الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایهٔ امیر المؤمنین و الائمهٔ (علیهم السّلام)» و هو یوم التبسم فی وجوه الناس‏من اهل الایمان... (اقبال: ۴۶۴). امام رضا (علیه السّلام) فرمود: عید غدیر روز تبریک و تهنیت است. هر یک به دیگری تبریک بگوید، هر وقت مؤمنی برادرش را ملاقات کرد ، چنین بگوید: «حمد و ستایش خدایی را که به ما توفیق چنگ زدن به ولایت امیرمؤمنان و پیشوایان عطا کرد» آری عید غدیر روز لبخند زدن به چهره مردم با ایمان است...

جایگاه عید غدیر در مکتب‏
عید خلافت و ولایت‏

روی زیاد بن محمد قال: دخلت علی ابی‏عبدالله (علیه السّلام) فقلت: للمسلمین عید غیر یوم الجمعهٔ والفطر والاضحی؟ قال: نعم، الیوم الذی نصب فیه رسول‏الله (صلی الله علیه و آله و سلّم) امیرالمؤمنین (علیه السّلام) (مصباح المتهجد: ۷۳۶) زیاد بن محمد گوید: بر امام صادق (علیه السّلام) وارد شدم و گفتم: آیا مسلمانان عیدی غیر از عید قربان و عید فطر و جمعه دارند؟ امام (علیه السّلام) فرمود: آری، روزی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) امیرمؤمنان (علیه السّلام) را (به خلافت و ولایت) منصوب کرد.

برترین عید امت‏

قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): یوم غدیر خم افضل اعیاد امتی و هو الیوم الذی امرنی الله تعالی ذکره فیه بنصب اخی علی بن ابی‏طالب علما لامتی ، یهتدون به من بعدی و هو الیوم الذی اکمل الله فیه الدین و اتم علی امتی فیه النعمهٔ و رضی لهم الاسلام دینا (امالی صدوق: ۱۲۵، ح ۸).رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: روز غدیر خم برترین عیدهای امت من است و آن روزی است که خداوند بزرگ دستور داد; آن روز برادرم علی بن ابی‏طالب را به عنوان پرچمدار (و فرمانده) امتم منصوب کنم ، تا بعد از من مردم توسط او هدایت شوند ، و آن روزی است که خداوند در آن روز دین را تکمیل و نعمت را بر امت من تمام کرد و اسلام را به عنوان دین برای آنان پسندید.

عید بزرگ خدا

عن الصادق (علیه السّلام) قال: هو عید الله الاکبر ، و ما بعث الله نبیا الا و تعید فی هذا الیوم و عرف حرمته و اسمه فی السماء یوم العهد المعهود و فی الارض یوم المیثاق الماخوذ و الجمع المشهود (وسائل الشیعه، ۲۲۴:۵، ح ۱). امام صادق (علیه السّلام) فرمود: روز غدیر خم عید بزرگ خداست ، خدا پیامبری مبعوث نکرده ، مگر اینکه این روز را عید گرفته و عظمت آن را شناخته و نام این روز در آسمان، روز عهد و پیمان و در زمین، روز پیمان محکم و حضور همگانی است.

عید ولایت‏

قیل لابی‏عبدالله (علیه السّلام): للمؤمنین من الاعیاد غیر العیدین و الجمعهٔ؟ قال: نعم لهم ما هو اعظم من هذا، یوم اقیم امیرالمؤمنین (علیه السّلام) فعقد له رسول الله الولایهٔ فی‏اعناق الرجال والنساء بغدیر خم(وسائل الشیعه، ۳۲۵:۷، ح ۵). به امام صادق (علیه السّلام) گفته شد: آیا مؤمنان غیر از عید فطر و قربان و جمعه عید دیگری دارند؟ فرمود: آری، آنان عید بزرگتر از اینها هم دارند و آن روزی است که امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در غدیر خم بالا برده شد و رسول خدا مساله ولایت را بر گردن زنان و مردان قرار داد.

روز تجدید بیعت‏

عن عمار بن حریز قال دخلت علی ابی‏عبدالله (علیه السّلام) فی یوم الثامن عشر من ذی الحجهٔ فوجدته صائما فقال لی: هذا یوم عظیم عظم الله حرمته علی المؤمنین و اکمل لهم فیه الدین و تمم علیهم النعمهٔ و جدد لهم ما اخذ علیهم من العهد والمیثاق( مصباح المتهجد: ۷۳۷). عمار بن حریز گوید: روز هجدهم ماه ذیحجه خدمت امام صادق (علیه السّلام) رسیدم و آن حضرت را روزه یافتم. امام به من فرمود: امروز ، روز بزرگی است، خداوند به آن عظمت داده و آن روز دین مؤمنان را کامل ساخت و نعمت را بر آنان تمام نمود و عهد و پیمان قبلی را تجدید کرد. عید آسمانی
قال الرضا (علیه السّلام): حدثنی ابی، عن ابیه (علیه السّلام) قال: ان یوم الغدیر فی السماء اشهر منه فی الارض(مصباح المتهجد: ۷۳۷). امام رضا (علیه السّلام) فرمود: پدرم به نقل از پدرش (امام صادق) (علیه السّلام) نقل کرد که فرمود: روز غدیر در آسمان مشهورتر از زمین است.

عید بی‏نظیر

قال علی (علیه السّلام): ان هذا یوم عظیم الشان، فیه وقع الفرج ، و رفعت الدرج و وضحت الحجج و هو یوم الایضاح و الافصاح من المقام الصراح، ویوم کمال الدین و یوم العهد المعهود...(بحارالانوار، ۹۷: ۱۱۶). علی (علیه السّلام) فرمود: امروز (عید غدیر) روز بس بزرگی است. در این روز گشایش رسیده و منزلت (کسانی که شایسته آن بودند) بلندی گرفت و برهان‏های خدا روشن شد و از مقام پاک با صراحت سخن گفته شد و امروز روز کامل شدن دین و روز عهد و پیمان است.

عید پر برکت‏

عن الصادق (علیه السّلام): والله لو عرف الناس فضل هذا الیوم بحقیقته لصافحتهم الملائکهٔ فی کل یوم عشر مرات... وما اعطی الله لمن عرفه ما لایحصی بعدد(مصباح المتهجد: ۷۳۸). امام صادق (علیه السّلام) فرمود: به خدا قسم اگر مردم فضیلت واقعی «روز غدیر» را می‏شناختند، فرشتگان روزی ده بار با آنان مصافحه می‏کردند و بخششهای خدا به کسی که آن روز را شناخته، قابل شمارش نیست.

عید فروزان‏

قال ابوعبدالله (علیه السّلام):... و یوم غدیر بین الفطر والاضحی‏و یوم الجمعهٔ کالقمر بین الکواکب(اقبال سید بن طاووس: ۴۶۶). امام صادق (علیه السّلام) فرمود:... روز غدیر خم در میان روزهای عید فطر و قربان و جمعه همانند ماه در میان ستارگان است.

یکی از چهار عید الهی‏

قال ابوعبدالله (علیه السّلام): اذا کان یوم القیامهٔ زفت اربعهٔ ایام الی الله عز وجل کما تزف العروس الی خدرها: یوم الفطر و یوم الاضحی و یوم الجمعهٔ و یوم غدیر خم(اقبال سید بن طاووس: ۴۶۶). امام صادق (علیه السّلام) فرمود: هنگامی که روز قیامت برپا شود چهار روز بسرعت بسوی خدا می‏شتابند همانطور که عروس به حجله‏اش بسرعت می‏رود. آن روزها عبارتند از: روز عید فطر و قربان و جمعه و روز غدیر خم.

منبع : پایگاه مطالعات شیعه شناسی
نويسنده: محمود شریفی

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:32 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ



آل بويه، عباسيان و ایین تشيع سالها قبل از ورود آل بويه به بغداد، خلفاي عباسي، عملا قدرت دنيوي خود را به اميرالامراها منتقل كرده بودند. برادران بويه كه گرايش¬هاي شيعي داشتند، پس از فتوح خويش در ايران، متوجه بغداد شدند. معزالدوله پس از ورود به بغداد، در صدد برآمد تا خلافت را از عباسيان به خاندان علي(ع) منتقل نمايد، ولي با صلاحديد وزيرش، از اين كار منصرف شد و به تغيير خليفه عباسي اكتفا كرد. انتخاب فردي مطيع به مقام خلافت و خلع آنان در موقع لازم، امتيازي بود كه آل بويه در اين خصوص به دست آوردند؛ بدين ترتيب، نه تنها اقتدار دنيوي، بلكه اقتدار معنوي خلفاي عباسي به تدريج رو به كاستي گذاشت.
اما در دراز مدت، غيبت اميران بويي از بغداد و اختلاف ميان آنها در شاخه¬هاي عراق و فارس، زمينة بازيابي قدرت خلفا را فراهم آورد. آنان به تدريج قدرت معنوي خود را افزايش دادند و سپس براي دست‌يابي به قدرت دنيوي، از قدرت نظامي نو پاي طغرل سلجوقي، براي شكستن ديلميان سود جستند. ليكن خلفاي عباسي ديگر هيچگاه به جايگاه قدرتمند اوّليه خود بازنگشتند.

مقدمه

ديلميان كه از ديرباز به علت شجاعت و آگاهي از مهارتهاي جنگي، در شاخه نظامي ايران سرآمد بودند، در قرن سوم و چهارم هجري بر مسند قدرت حكومتي ايران و اسلام تكيه زدند. كارآمدي در بخش نظامي، آنان را در تسلط بر قلمرو وسيعي از جهان اسلام ياري كرد. به قدرت رسيدن آل‌بويه كه اعتقادات شيعي داشتند، تحولي بزرگ در وضع ديلميان و شيعيان ايران ايجاد كرد. تسلط آنان بر بغداد و خلفاي عباسي ، در جامعه بغداد و سرزمين هاي اسلامي نيز تحولاتي در پي داشت.
حكومت آل‌بويه، نقطه عطفي سياسي در تاريخ ايران و بغداد بود؛ آنان اولين حكومت ايراني بودند كه توانستند به آمال بسياري از اميران ايراني، از جمله يعقوب ليث صفاري و مردآويج زياري، دست يابند و بر خلافت عباسي مسلط گردند.
جايگاه و موفقيت خلفاي عباسي در دوره قدرت يابي آل‌بويه و در طول حكومت آنان، موضوع مورد بحث مقاله حاضر است.

موقعيت سياسي خلفاي عباسي در دوره آل بويه

با گذشت بيش از سه قرن از سقوط حكومت ساسانيان در ايران، خلافت اموي و سپس عباسي، با تسلط بر امور سياسي، قدرت خود را بر ايرانيان تحميل مي كردند و تسنن، مذهب غالب دستگاه خلافت و بالطبع مورد پذيرش حاكمان و كارگزاران دستگاه خلافت در قلمرو حكومت اسلامي، از جمله ايران بود.
حكومت آل بويه نقطه عطف سياسي در روابط ايران و بغداد و آغازي بر ورود خلفاي عباسي به دوره ضعف سياسي و از دست دادن اقتدار معنوي و دنيوي است. تسلط آل بويه بر بغداد ، ضعف خلفاي عباسي را كه از چندين دهه پيش آغاز شده بود، آشكار ساخت.« از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، كاري نماند».[1]
آل بويه، اختيارات معنوي و دنيوي را از خلفاي عباسي سلب كردند، به طوري كه پس از زوال آل بويه نيز خلفا هيچ گاه به جايگاه قدرتمند اولية خود بازنگشتند. بيروني ، رويداد تسلط آل بويه بر بغداد را تغييري بنيادي در امر خلافت ميداند و مي نويسد: «سلطنت در آخر ايام متقي و آغاز ايام مستكفي از آل عباس به آل بويه انتقال يافت».[2] ابن خلدون نيز معتقد است: «به راستي كه اساس خلافت به كلي روي به ويراني نهاده بود».[3]
آنچه موجب جسارت ديلميان در پيشروي به سوي بغداد و تسلط بر خلافت عباسي شد، پايبندي آنان به فرهنگ ايراني و گرايش به مذهب تشيع بود. موقعيت جغرافيايي سرزمين ديلم ، موجب شده بود تا كمتر دست خوش تهاجم بيگانگان و تغيير و تحول سياسي و فرهنگي قرار گيرد. اين وضعيت، آنجا را به پناهگاهي امن براي علويان تحت تعقيب و ناراضيان خلافت عباسي تبديل كرد كه در دراز مدت سبب گرايش ديلميان به مذهب تشيع و تضاد آنان با حكام خلافت عباسي گرديد.
با تسلط آل بويه بر بغداد ، موقعيت خلفاي عباسي كاملا متزلزل شد. عملكردها ، انديشه هاي متفاوت و ميزان قدرت اميران بويهي ، جايگاه خلفاي عباسي را در طول حكومت آل بويه تعيين مي كرد. در مرحله اول ، با ورود معزالدوله به بغداد، اقتدار معنوي و دنيوي خلفاي عباسي كاملا محدود گرديد. اين امر با روي كار آمدن عزالدوله كه دربارة مذهب تشيع متعصب تر مي نمود، تشديد گرديد. در مرحله دوم ، عضدالدوله سعي داشت در روابط خويش با خليفه، موضع معتدل تري در پيش گيرد، ضمن آن كه انديشة دست يابي به مقام معنوي خلافت و جمع آن با قدرت دنيوي اميران و پادشاهان ايراني را در سر مي پروراند. در مرحله سوم، جانشينان عضدالدوله ، خود دچار ضعف شدند و مشكلات داخلي حكومت آل بويه، آنان را از بغداد و خلفاي عباسي غافل نمود و خلفا با توسل به قدرتهاي موازي و رقيب آل بويه، در صدد برآمدند تا اقتدار معنوي و دنيوي پيشين را بازستانند.

تسلط آل بويه شيعي مذهب بر خلفاي عباسي

عباسيان به سبب بهره گيري از ايرانيان و دوستداران آل محمد (صلی الله علیه واله) در رسيدن به قدرت، ناچار بودند در رفتار با مردمان ايران و شيعيان ملايمت نشان دهند. ادامه اين وضع به حضور بيشتر ايرانيان و شيعيان در دربار خلافت انجاميد. تأثير مربيان و وزيران شيعي تا آنجا بود كه خلفا در مواقع اضطرار سياسي ، به داشتن گرايشهاي شيعي تظاهر مي كردند. علي رغم آن كه خلافت غالباً سني مذهب در حدود سه قرن بدون رقيبي نيرومند در اوج قدرت سياسي قرار داشت، شيعيان با نفوذ تدريجي در دستگاه خلافت و دستيابي به مشاغل كليدي؛ مانند وزارت، بر قدرت سياسي مسلط گرديدند. ادامه اين وضع خلفا را ضعيف تر و مخالفانشان را قوت مي بخشيد. در دورة راضي بالله (329 - 322هـ ) قدرت دنيوي خليفه، عملاً به اميرالامراها – كه اغلب از ايرانيان و شيعيان بودند- منتقل شد؛ خراسان و ماوراءالنهر در دست سامانيان، طبرستان و گرگان در دست علويان و فارس و بلاد مركزي در دست آل بويه و آل زيار قرار داشت. آنان هر چند به ظاهر مطيع خليفه بودند ، در واقع ، به طور مستقل حكومت مي‌كردند. كرمر معتقد است: «خلفا به اميرالامراها متكي بودند و به دستور آنها منصوب و معزول مي شدند».[4]
ضعف خلفا در دوره هاي بعد آشكارتر شد ، قدرت آنان راه سراشيبي در پيش گرفت كه به تسلط بيشتر سپاهيان بر خليفه انجاميد. مستكفي ( 334 - 333هـ)، كه هم زمان با حكومت آل بويه بر مسند خلافت تكيه زده بود ، هم چون خلفاي ديگر دچار ضعف بود ، از اينرو ، بغداد براي ورود افراد تازه نفس ، حتي با گرايش هاي شيعي آمادگي داشت.
هم زمان ، قدرت سه برادر بويي (علي، حسن و احمد) در ايران ، در حال شكل گيري بود. آنان پس از تسلط بر فارس و قسمتي از جبال ، به تحريك برخي از حكام مخالف خليفه ، به فكر تسلط بر بغداد افتادند. با توجه به وضع بغداد و ضعف خلفا ، خواسته آنان به زودي جامه عمل پوشيد.
با تسلط احمد بن بويه ، معزالدوله ، بر بغداد ( 334هـ) ، مستكفي ، براي رهايي از تسلط گستاخانه تركان ، حضور احمد بن بويه را در بغداد غنيمت شمرد. او گفته بود: «من پنهان شدم تا تركان بر من تكيه نكنند و قدرتشان فرو ريزد و احمد بن بويه بي رنج پيروز گردد».[5] با اين همه ، عمر خلافت مستكفي نمي‌توانست دوام يابد. معزالدوله نگران اقدامات او و اطرافيانش براي بازيابي قدرت بود. وي مي بايست خلافت يا خليفه را تغيير دهد. ابتدا درصدد برآمد تا خاندان خلافت را تغيير دهد و آن را به آل علي(علیه السلام) منتقل كند. همداني مي‌نويسد: «مي‌خواست با اباالحسن محمد‌بن‌يحيي زيدي علوي بيعت كند»،[6] ولي به صلاحديد وزيرش ، صيمري ، از اين كار منصرف شد و خليفه‌اي مطيع از عباسيان را به فردي از خاندان علي(ع) ترجيح داد. صيمري معتقد بود كه اگر خليفه ، علوي باشد، معزالدوله ناچار خواهد بود از او اطاعت كند و چه بسا فقط به منزله فرمانده لشكر ايفاي نقش نمايد. صيمري گفته بود: « هرگز چنين مكن و كسي را كه قوم تو فرمانبردار او باشند به خلافت منشان چه بسا به فرمان او تو را از ميان بردارند».[7] خطر ديگري كه تغيير خاندان خلافت به دنبال داشت، شورش عباسيان بود كه در نقاط مختلف قلمرو حكومت در اكثريت به سر مي‌بردند و در نظر آنان ، مشروعيت حكومتها با فرمان خليفه تأمين مي گرديد‌ و خطر سوم از جانب خلفاي فاطمي مصر بود كه با از ميان رفتن خاندان عباسي، در صدد گسترش قلمرو خود بر مي آمدند و چون خود را وابسته به آل علي(ع) مي‌دانستند ، مدعي تسلط بر بغداد و آل‌بويه نيز مي‌شدند.
پس معزالدوله براي رسيدن به مقاصد آل‌بويه ، تغيير خليفه را كه عملي‌تر و منطقي‌تر مي‌نمود ، بر تغيير خلافت از عباسيان به خاندان ديگر ترجيح داد. به زودي بهانه‌هاي لازم براي انجام اين امر نيز فراهم گرديد. به احمد ‌بن‌ بويه خبر رسيد كه مستكفي با حمدانيان عليه او توطئه مي‌كند «اخبار و اسرار وي را به آنها نوشته، بعلاوه چيزها كه از پيش از او به دل داشت».[8] دستگيري رهبر شيعيان محله باب الطاق و اقدامات خليفه در برقراري ارتباط با سرداران بويي ، از جمله اسپهدوست[9] و روزبهان بن خورشيد ، [10] موجب نگراني معزالدوله شد. ترتيب مهماني از سوي پيشكار خليفه و دعوت از سپاهيان ترك و ديلم نيز مزيد بر علت گرديد. براي همين ، معزالدوله تصميم گرفت كار را يك سره كند. وي ، در مجلس خليفه حضور يافت و همراهانش با برنامه‌اي حساب شده ، خليفه را از تخت به زير كشيدند و پس از انتقال او به كاخش ، زنداني كردند. منشي و پيش كار خليفه نيز بازداشت شدند. بويهيان با ابوالقاسم ‌بن‌فضل ، ملقب به المطيع لله ، بيعت كردند(334هـ). وي، از رقيبان ديرين مستكفي در امر خلافت بود.
معزالدوله با اينكه خليفه جديد را سوگند داده بود تا « عليه او كاري نكند و دشمني نورزد»[11] ، نسبت به او بد گمان بود ، به همين علت ، وقتي براي جنگ از بغداد خارج مي‌شد ، خليفه را نيز همراه خود مي‌برد و «مطيع مثل اسير نزد او بود»[12]. معزالدوله براي مطيع ، مقرري تعيين كرد و اين نهايت قدرت آل بويه و تسلط كامل آنان بر خليفه عباسي را نشان مي‌دهد. مسعودي كه در اين دوره مي‌زيست ، مي‌نويسد: «هم اكنون احمد ‌بن‌بويه ديلمي ملقب به معزالدوله و دبيرانش بر كار مطيع تسلط دارند و امور دربار خلافت را سرپرستي مي‌كنند و به وقت حاضر كه سال 345هـ است چنانكه به ما خبر مي‌رسد؛ زيرا مدتهاست از عراق دوريم و به مصر و شام اقامت داريم ، بيشتر رسوم خلافت و وزارت از ميان رفته است».[13] معزالدوله براي تحكيم بيشتر موقعيت حكومت آل‌بويه ، از اقتدار خود نسبت به خليفه سود مي‌جست و در اعطاي القاب و فرمان¬هاي حكومتي خليفه ، اعمال نفوذ مي‌كرد. رفتار سازش كارانه خليفه براي برآوردن خواسته‌هاي معزالدوله ، ترازوي قدرت را در جانب آل‌بويه سنگين‌تر مي‌نمود. در اين زمان، تقريبا تمامي حقوق معنوي و دنيوي خليفه از حيطه قدرت او خارج شده بود. براي خليفه مقرري محدودي تعيين شد كه با گذشت زمان، حتي به بهانه هايي تقليل يافت.[14] اختيارات خليفه در انتصاب صاحب منصبان، حتي آنان كه به امور معنوي اشتغال داشتند ، از جمله كساني كه منصب نقيب ، امير الحاج و قاضي القضات داشتند، در زمان عضدالدوله سلب گرديد.
پس از مرگ معزالدوله و جانشيني پسرش ، عزالدوله ، رابطه او و خليفه شكل جديدي به خود گرفت. عزالدوله، از طرفي در تظاهر به مذهب تشيع تعصب و اصرار نشان ميداد و از طرف ديگر، در امر سياست، توانايي و تدبير معزالدوله را نداشت. جنگهاي متعدد او با همسايگان خارجي، حكومت را با مشكلات مالي و سركشي عوامل نظامي رو به رو ساخت، در سال 360هـ براي رفع مشكل روميان ـ كه پيشرفت¬هايي از جانب موصل داشتند ـ از خليفه تقاضاي كمك مادي كرد و جنگ با كفار را از وظايف او دانست، در حالي كه از زمان ورود معزالدوله به بغداد ، خليفه قدرت معنوي خود را از دست داده و از نظر مادي نيز متكي به آل‌بويه بود. خليفه در پاسخ گفت: « غزا هنگامي بر من واجب است كه فرمانروايي به دست من باشد. دارايي و سپاه در اختيار من بود. اكنون كه من جز به اندازه بخور و نمير ندارم، همه آنها در دست شما و فرمانروايان ديگر كشور است، نه غزا نه حج نه هيچ يك از وظايف پيشوا بر من واجب نيست. من براي شما تنها اين نام را دارم كه خطيبان شما بر منبرها مي‌آورند تا مردم را براي شما آرام كنند. هر گاه مي‌خواهيد از اين نيز كناره گيرم ، كنار خواهم رفت و همه كارها را به شما مي‌سپارم».[15] سخنان خليفه موقعيت او را در حكومت آل بويه نشان مي دهد. خليفه خود را فاقد قدرت معنوي و دنيوي مي دانست. به هر حال عزالدوله با تهديد بسيار موفق شد مبلغي از خليفه بگيرد، ولي جهادي صورت نگرفت.
ضعف خليفه و عزالدوله ، اختلاف ميان سپاهيان را كه تركيبي از تركان و ديلميان بودند ، شدت بخشيد. اين اختلاف، بيش¬ از آن¬كه جنبه قومي و نژادي داشته باشد ، اختلافي مذهبي ميان تركان سني و ديلميان شيعه بود. تسلط فرمانده ترك، سبكتكين ، بر اوضاع بغداد بدانجا رسيد كه خليفه (المطيع لله) را خلع و فرزند او ، الطايع بالله را به خلافت نشاند.
حكومت عزالدوله دو بار مورد تعرض عضدالدوله (پسر ركن الدوله و پسر عموي عزالدوله) قرار گرفت. در بار اول، مهم¬ترين اقدام عضدالدوله پس از تسلط بر عزالدوله ، بازگرداندن خليفه به بغداد بود. خليفه حدود بيست روز[16] مي شد كه از بغداد خارج شده بود «در مساجد خطبه خوانده نمي شد».[17] عضدالدوله مي‌خواست با حمايت خليفه، تسلطش را بر بغداد تثبيت كند و از حمايت اهل تسنن بغداد نيز برخوردار شود. لشكركشي دوم عضدالدوله به شكست كامل عزالدوله انجاميد.

عضدالدوله و پيوند خلافت و پادشاهي

وقتي عضدالدوله پيروزمندانه وارد بغداد شد ، مورد استقبال خليفه عباسي قرار گرفت ( 367هـ). او طي مراسمي وارد دربار خليفه شد. عضدالدوله سعي كرد تا با تلفيق آداب دوره ساساني و اسلامي نزد خليفه بار يابد، ضمن آنكه تواضع او به خليفه، براي اطرافيانش ايجاد سؤال ننمايد، ولي وقتي عضدالدوله مجبور به بوسيدن زمين در مقابل خليفه شد ، زيار بن شهر آكويه ، يكي از همراهانش، با تعجب گفت:« اين خداست؟ عضدالدوله شنيد و به عبدالعزيز ‌بن ‌يوسف گفت: به او بفهمان كه خليفه خداست در زمين».[18]
خليفه اختيارات حكومتي خود را به عضدالدوله تفويض كرد. عضدالدوله حتي اختيار خليفه در انتخاب قاضي القضات بغداد را به خود منتقل كرد. [19] براي خليفه فقط اداره امور خصوصي خودش باقي ماند. خليفه دو پرچم كه نشانه فرمانروايي شرق و غرب قلمرو حكومتي خليفه بود به او عطا كرد. «علاوه بر درفش سفيدي كه مرسوم بود و به اميران لشكر مي دادند، درفش زربفت ويژه وليعهدان نيز داده شد».[20] از امتيازات ديگري كه عضدالدوله كسب كرد، ذكر نام و دعا براي او در خطبه بعد از نام خليفه بود كه در خاندان بويه سابقه نداشت. [21] لقب تاج المله نيز به القاب عضدالدوله افزوده شد و او اولين فرد از آل‌بويه بود كه از خليفه دو لقب دريافت كرد. [22] الطايع بالله دستور داد هنگام نماز پنج گانه، بر در خانه¬اش نقاره بكوبند. ابن‌اثير گفته است: «قبل از آن چنان رسمي جاري نبود».[23]
پيروزي عضدالدوله بر عزالدوله به سود اهل تسنن و خليفه عباسي بود. عضدالدوله سياست مصالحه در پيش گرفت. او سعي داشت بر قدرت معنوي خلفا نيز دست يابد و آن را به خاندان بويه منتقل نمايد. از اينرو، دخترش را در سال 369هـ به ازدواج طايع بالله، خليفه عباسي، در آورد تا فرزند مشترك آن دو نقش خليفه ـ پادشاه را برعهده گيرد و مقبول تمامي مسلمانان، اعم از شيعه و سني گردد.
ابن مسكويه، هدف عضدالدوله از وصلت دخترش با خليفه را اين گونه بيان مي‌كند: «داراي پسري شود كه وليعهد باشد و خلافت به آل‌بويه برسد، پادشاهي و خلافت در دولت ديلمي يكي شود»،[24] اما خليفه عباسي كه به تمام خواسته‌هاي مدبرانه و سياست مدارانه عضدالدوله به ديده تشريفات درباري مي‌نگريست و شايد به علت آگاهي از هدف اصلي عضدالدوله، وصلت با دختر او را نوعي تشريفات و التفات بيش از حد به خاندان بويه تلقي كرد و دختر او را هيچگاه زن رسمي خود ندانست و مسلما فرزندي نيز از او متولد نشد.

تلاش خلفاي عباسي در بازيابي اقتدار معنوي و دنيوي

عدم همكاري الطايع بالله با خواسته عضدالدوله، سرآغازي در بازيابي اقتدار گذشته خليفه عباسي بود. الطايع بالله سرانجام در زمان بهاءالدوله ديلمي خلع و اموالش مصادره شد (381هـ). عتبي، علت آن را استقلال خواهي و زياده طلبي خليفه ذكر مي‌كند و مي‌نويسد: «به حكم آنكه اميرالمؤمنين الطايع بالله در مهمات مملكت از مشاورت او (بهاء الدوله) عدول مي‌جست و برخلاف رضا و موافقت او كارها مي‌راند و از آن سبب خللها روي مي‌نمود».[25]
بهاء الدوله با خلع الطايع بالله ، دربارة خليفه جديد به شور نشست. احمد‌ بن ‌اسحاق براي تصدي اين سمت مناسب تشخيص داده شد. او كه بعد از رسيدن به خلافت، القادر بالله لقب گرفت، در اختلاف با خواهرش بر سر ميراث پدر، به علت سعايت او نزد الطايع بالله ، متهم به خيانت دربارة خليفه شد و به همين علت به بطيحه گريخت و در آن¬جا به سر ‌برد. افراد بهاءالدوله به بطيحه رفتند و او را به بغداد آوردند. گفته مي‌شود چون احمد ‌بن‌اسحاق را با خبر كردند، ادعا كرد كه شب گذشته خواب ديده كه حضرت علي(علیه السلام) او را كمك كرده و به او گفته است: «من علي بن ابوطالبم، خلافت به تو مي‌رسد و عمر دراز خواهي يافت. بايد كه به شيعه من رحمت كني».[26] توسل خلفا به روياهايي از اين نوع، از ضعف آنها و نيازشان به حمايت شيعيان حكايت دارد.
از زمان خلع الطايع بالله تا ورود القادر بالله به بغداد، كه 23 روز به طول انجاميد ، به نام هيچ خليفه‌اي خطبه خوانده نشد. [27] ديلميان زماني حاضر به بيعت با خليفه جديد شدند كه مال البيعة در يافت كردند «چون مال البيعه بستدند، به خلافت قادر رضا دادند».[28] اين وضع حاكي از ضعف موقعيت خليفه عباسي و عدم پاي بندي ديلميان به مقام خلافت بود. القادربالله براي دستيابي به مقام تشريفاتي خلافت، سوگند ياد كرد تا به بهاءالدوله وفادار باشد. [29] او در سال 383هـ براي استحكام خلافتش با دختر بهاءالدوله ازدواج كرد.
القادر بالله مردي با هوش و تدبير بود. براي همين، او را ابن دمنه مي خواندند. او از غيبت طولاني بهاءالدوله از بغداد كه براي دستيابي به حكومت فارس صورت گرفته‌بود، سود جست و به تدريج اقداماتي براي احياء و تثبيت مقام معنوي خلافت انجام داد. القادربالله، ابتدا پسرش، ابوالفضل محمد، را با لقب غالب بالله به وليعهدي انتخاب كرد و حجاج خراسان و بزرگان عراق را بر اين انتخاب گواه گرفت. اين رسم مدتها بود كه به سبب ضعف خلفا رعايت نمي‌شد و امراي بويه، جانشين خليفه را تعيين مي‌كردند.
بهاءالدوله كه سعي داشت امور بغداد را در كنترل داشته باشد، در سال 394هـ احمد موسوي[30] را بار ديگر به مقام نقابت علويان، قاضي القضاتي و امير حجاج منصوب كرد و ديوان مظالم را نيز بر عهده او گذاشت. فرمان بهاءالدوله از شيراز به بغداد رسيد. خليفه، بجز مقام قاضي القضاتي، بقيه مناصب را تأييد كرد. [31] اين مخالفت نشانة احياء قدرت معنوي خليفه عباسي و شروع ضعف اميران آل‌بويه بوده است.
القادربالله ، علاوه بر اقدام براي احياي اقتدار خليفه ، در صدد تضعيف و حذف شيعيان نيز برآمد. او از برگزاري مجالس مناظره معتزله و شيعه ممانعت و مخالفان را سركوب مي‌كرد. القادر بالله براي حذف رقيب مذهبي اش، در سال 402هـ تكفير نامه‌اي عليه فاطميان مصر صادر كرد و علماي سني و شيعه آن را امضاء كردند. [32] ابن اثير مي‌نويسد: انكار فقهاي شيعه در خصوص عدم انتساب فاطميان مصر به علويان« از روي ترس و تقيه و عدم آگاهي به علم انساب بود».[33]
سياست القادر بالله، سياستي گام به گام براي بازگشت به قدرت معنوي و دنيوي خلفاي عباسي بود. او كه مي‌خواست موقعيت سياسي آل‌بويه شيعه مذهب را متزلزل نمايد تا بار ديگر قدرت دنيوي با قدرت معنوي خليفه جمع گردد، ابتدا از فاطميان شروع كرد تا هم رقيبش را از ميان بردارد، هم با شيعيان امامي مسلط بر خلافت و بغداد، به طور مستقيم مخالفتي آغاز نكرده باشد و هم موقعيت خود و شيعيان را بسنجد و دشمنان و مخالفان احتمالي را نيز با اتهام الحاد، وابستگي به فاطميان و داشتن داعيه خلافت،[34] از سر راه بردارد.
تسلط آل‌بويه بر خلفاي عباسي و تضعيف آنان، بار سنگيني بود كه از چندين سال پيش بر اهل تسنن تحميل شده بود و آنان به دنبال دست يابي به موقعيتي براي بازگشت به قدرت بودند. قدرت آل‌بويه هم زمان با بغداد، در ايران نيز رو به ضعف گذاشت و نبود يك حكومت واحد، آنان را با نابودي رو به رو كرد. حكومت آنان، ابتدا در داخل ايران رو به ضعف گذاشت و سپس در بغداد از ريشه كنده شد. محمود غزنوي در سال 420هـ بر ري ـ مركز شاخه جبال آل‌بويه ـ مسلط گرديد و به پيروزي خود بر آل‌بويه رنگ مذهبي بخشيد و آن را جنگ با الحاد و پيروزي بر ملحدان قلمداد كرد. او در نامه‌اي كه به خليفه ، القادر بالله ، نوشت، مجدالدوله و اطرافيانش را باطني خواند، [35] در حالي كه خليفه از اعتقادات شيعي آل‌بويه كه ارتباط نزديكي با او داشتند و مدتها بر دستگاه خلافت مسلط بودند، اطلاع كامل داشته است. به گفته بيهقي ، خليفه خود مشوق محمود غزنوي در حمله به ري بوده است.[36] به هر حال اقدام محمود غزنوي ، خليفه عباسي و عباسيان را خشنود ساخت و جرأت و جسارت آنان را افزايش داد.
پس از مرگ القادر بالله، پسرش ابوجعفرعبدالله ، ملقب به القائم بامرالله، جانشين او شد. خلافت القائم، پس از بيعت جلال الدوله ديلمي با او، رسميت يافت. القائم بامرالله نيز سياست پدر را در بازيابي قدرت خليفه و تضعيف آل بويه دنبال كرد و در اندام لرزان خلافت عباسي استحكامي پديد آورد، به طوري كه درخواست لقب« ملك‌الملوك» از جانب جلال الدوله ديلمي به استفتاء از فقها موكول گرديد. خليفه براي تحكيم بخشيدن به قدرت خلافت و گريز از ضعف احتمالي، سنجيده تر از گذشته عمل كرد. او در جريان اختلاف ميان جلال الدوله و اباكاليجار ديلمي، جانب هر دو را رعايت مي نمود تا در صورت غلبه هر يك از آنان بر ديگري، موقعيت تثبيت شده‌اي داشته باشد. در اين زمان به نظر مي‌رسد، خليفه به تدبير سياسي ديگري نيز متوسل شده باشد و آن برقراري ارتباط با طغرل سلجوقي بود. از نوشته ابن‌اثير چنين بر مي‌آيد كه خليفه مي‌خواسته اختلاف ميان دو امير ديلمي را به اطلاع طغرل برساند و او را به بغداد دعوت نمايد. [37]
از شروع حكومت ملك رحيم، آخرين امير آل بويه در بغداد، ضعف سياسي آل بويه آشكارتر شد. درخواست لقب از جانب او، ابتدا مورد پذيرش خليفه واقع نگرديد. به گفته ابن‌خلدون، خليفه گفته بود: «لقب ملك رحيم مانع شرعي دارد»،[38] ولي با رفت و آمد رسولان موافقت صورت گرفت و خليفه، القائم بامرالله ، دستور داد به نام ملك رحيم خطبه بخوانند. بازيابي قدرت خليفه، موضع اهل تسنن را در بغداد تقويت كرد. امير بويي ضعيف¬تر از آن بود كه واكنشي نشان دهد. فقط مقاومتي از جانب سرداران شيعه و نورالدوله دبيس بن مزيد، حاكم شيعي مذهب حله، صورت گرفت. نورالدوله دبيس نام خليفه را از خطبه انداخت[39] و سپاهيان ترك به فرماندهي بساسيري[40] كه گرايشهاي شيعي داشت، در حمايت از ملك رحيم و تسلط بيشتر بر خليفه، به دارالخلافه ريختند(447هـ)، به طوري كه خليفه مي‌خواست بغداد را ترك كند، ولي حاكم موصل، ابن بدران - كه به اطاعت طغرل سلجوقي در آمده بود - سعي كرد ميان طغرل و خليفه ارتباطي برقرار سازد. وزير خليفه، رئيس‌الرؤسا[41] نيز در اين كار با او همدست شده بود. بساسيري از موضوع با خبر گرديد و دستور داد تا مقرري خليفه و رئيس‌الرؤسا و اطرافيان آنان قطع شود. او گفته بود: «رئيس‌الرؤسا سرزمين را به خرابي كشانده و طمع در غزها انداخته و با آنها مكاتبه كرده است».[42] خليفه و رئيس‌الرؤسا از بساسيري كينه به دل گرفتند و او را متهم به ارتباط با قرامطه نمودند. خليفه از ملك رحيم خواست تا بساسيري را تبعيد نمايد. او تا حدودي به حقوق معنوي و دنيوي خود دست يافته بود، در امور سياسي دخالت مي‌كرد و در تضعيف ملك رحيم اعمال نفوذ مي‌نمود. تبعيد بساسيري و نبود قدرتي براي حمايت از ملك رحيم، راه را بر طغرل سلجوقي گشود تا به دعوت خليفه، براي كوتاه كردن دست آل بويه از حكومت بغداد، اقدام نمايد.

نتيجه

تضعيف خلافت و خلفاي عباسي يكي از پي آمدهاي مهم قدرت يابي حكومت ايراني ـ شيعي آل بويه بود. تسلط آنان بر خلفاي عباسي، قدرت دنيوي و معنوي خلفا را رسما" محدود كرد. تنها امتياز خلفا اين بود كه به نامشان خطبه خوانده مي‌شد؛ امتيازي كه آل‌بويه به آنان داده بودند. خليفه عباسي، بقاي خود را مديون اغماض آل بويه از دست¬يابي به خلافت و انتقال آن به خاندان آل علي(ع) بود. اختيارات حكومتي خليفه به آل‌بويه تفويض شد و حق انتخاب صاحب منصبان ديواني، قضايي و نظامي از آنان سلب گرديد. بوييان، چند بار به دلايل مختلف، خليفه عباسي را خلع كردند و فردي مطيع را بر مسند خلافت نشاندند.
آل‌بويه، ترازوي قدرت حكومت و جامعه اسلامي را به طرف تشيع سنگين¬تر كرده بودند. آنان در صدد تلفيق آداب ايراني و ديانت اسلامي (از نوع شيعي) بودند. تلاش عضدالدوله در دست يافتن به خلافت عباسي از طريق وصلت دخترش با خليفه عباسي، حركتي در همين راستا محسوب مي‌شد؛ او مي‌خواست منصب جديد خليفه ـ پادشاه را با داشتن اختيارات كامل معنوي و دنيوي جامعه اسلامي ايجاد كند كه موفق نشد.
دوران آل‌بويه، دورة گسستگي از تسلط خلافت عباسي بود و تجربه‌اي مهم براي مردم ايران در رسيدن به استقلال سياسي و كنده شدن از سيطره خلافت عباسي به همراه داشت. هر چند حكومت آل‌بويه، به دست سلجوقيان ترك - كه براي مشروعيت يافتن حكومتشان، بر پايه‌هاي سست كاخ خلافت عباسي دست آويختند - برافتاد و كوشش ايرانيان شيعي مذهب براي مدتي ديگر متوقف يا كند شد، ولي قدرت خلافت عباسي هيچ¬گاه، به جايگاه نخستين خود باز نگشت.

پي نوشتها :

[1]. مجهول المؤلف، مجمل التواريخ و القصص، تصحيح ملك الشعراي بهار، به همت محمد رمضاني (تهران، چاپخانه، خاور، 1318) ص379.
[2]. ابوريحان بيروني، آثارالباقيه، ترجمه اكبر دانا سرشت، (تهران، اميركبير، 1363) ص203.
[3] . ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون: العبر و ديوان المبتداء و الخبر ...، ترجمه عبدالمحمد آيتي، (تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1364) ج2، ص708.
[4]. جوئل. ت. كرمر، احياي فرهنگي در عهد آل بويه: انسان گرايي در عصر رنسانس اسلامي، ترجمه محمد سعيد حنايي كاشاني، (تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1375) ص72.
[5]. ابن مسكويه رازي، تجارب الامم، حققه و قدم له ابوالقاسم امامي، (طهران، دارسروش للطباعة و النشر، 1379ش / 2000م) ج6، ص118.
[6]. محمد بن عبدالملك همداني، تكمله تاريخ الطبري، به اهتمام يوسف كنعان، (بيروت، مكتبه الكاتوليكية، 1958م) ج1، ص149.
[7]. ابن خلدون، پيشين، ص653.
[8]. مسعودي، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاينده، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1360) ج2، ص739.
[9]. ابن مسكويه، پيشين، ص116.
[10]. حمدالله مستوفي قزويني، تاريخ گزيده، به اهتمام عبدالحسين نوايي، ص346.
[11] . ابن جوزي، المنتظم: في تواريخ الملوك و الامم، حققه و قدم له سهيل زكار، (بيروت، دارالفكر، 1415هـ / 1995م) ج8، ص247.
[12]. جلال الدين السيوطي، تاريخ الخلفا، تحقيق محمد محيي الدين عبدالحميد، ص398.
[13]. مسعودي، التنبيه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاينده، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1349) ص386.
[14]. ابن جوزي، پيشين، ص247.
[15]. ابن مسكويه، پيشين، ص349-350.
[16]. از روز جمعه 20جمادي الاول تا 8 رجب 364هـ .
[17]. شمس الدين ذهبي، تاريخ الاسلام، تحقيق عمر عبدالسلام تدمري، وقايع سال364، ص258.
[18]. ابوالحسن هلال بن محسن صابي، رسوم دارالخلافه، تصحيح و حواشي ميخائيل عواد، ترجمه رضا شفيعي كدكني، (تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1364) ص59.
[19]. عضدالدوله، قاضي القضات بغداد را عزل و اباسعد بشر‌بن‌حسين را كه در فارس اقامت داشت به منصب قاضي‌القضاتي بغداد منصوب كرد. جايگاه اصلي اباسعد شيراز بود و او چهار قاضي را به نيابت از خود براي قضاوت در بغداد منصوب كرد.
[20]. صابي، پيشين، ص72.
[21]. ابن مسكويه، پيشين، ص467.
[22]. صابي، پيشين، ص 72.
[23]. ابن اثير، الكامل في التاريخ، (بيروت، دارصادر. 1399هـ / 1979م) ج8، ص689.
[24]. ابن مسكويه، پيشين، ص464.
[25]. ابوالشرف ناصح بن ظفر جرفادقاني، ترجمه تاريخ عتبي، به انضمام خاتمه يميني يا حوادث ايام، به اهتمام جعفر شعار، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1345) ص298.
[26]. مير خواند، تاريخ روضه الصفا، (تهران. خيام، 1339) ج3، ص522.
[27]. ابوسعيد عبدالحي بن الضحاك بن محمود گرديزي، زين الاخبار، مقابله و تصحيح و تحشيه و تعليق عبدالحي حبيبي، (تهران، بنياد فرهنگ، 1347) ص90.
[28]. مستوفي قزويني، پيشين، ص349.
[29]. ابن اثير، پيشين، ج9، ص91.
[30]. ابواحمد موسوي، پدر شريف رضي و شريف مرتضي است.
[31]. ابن اثير، پيشين، ص182.
[32]. شريف رضي از امضاي تكفير نامه برضد خلفاي مصر امتناع كرد و براي همين، متهم به طرفداري از آنان گرديد.
[33]. ابن اثير، پيشين، ج 8¬ ، ص 27.
[34]. خليفه، شريف رضي را متهم كرده بود كه مي¬خواهد بر مسند خلافت تكيه زند (محمد تنكابني، قصص العلما، (تهران، علميه اسلاميه، بي¬تا) ص 413).
[35]. مجهول المؤلف، مجمل التواريخ و القصص، ص 404.
[36]. بيهقي، تاريخ بيهقي، تصحيح و حواشي و تعليقات دكتر غني و دكتر فياض، (تهران، خواجو، 1362) ص79.
[37]. ابن اثير، پيشين، ج9، ص522.
[38]. ابن خلدون، پيشين، ص703.
[39]. همان.
[40]. بساسيري، ترك و غلام مردي از اهالي فساي فارس بود. او بعدها به خدمت بهاءالدوله در آمد و در نزد قائم، خليفه عباسي، چنان عزيز بود كه نامش بر منابر خوانده مي‌شد، ر.ك: مستوفي قزويني، پيشين، ص352 و هندو شاه نخجواني نيز از محبوبيت او نزد مردم بغداد ياد مي‌كند كه موجب نگراني خليفه شده بود، ر.ك: هندوشاه نخجواني، تجارب السلف، به تصحيح و اهتمام عباس اقبال (تهران، كتابخانه طهوري، 1344) ص253.
[41]. رئيس‌الرؤسا، علي‌بن‌حسين‌بن‌مسلمه، وزير خليفه، با دخالت در اختلافات مذهبي بغداد به طرفداري از اهل تسنن بر شيعيان سخت مي‌گرفت. اماكن مقدس آنان مورد هجوم و غارت قرار گرفته بود. اقدامات رئيس‌الرؤسا چنان بر شيعيان گران آمد كه نورالدين دبيس‌بن‌مزيد، حاكم شيعي مذهب واسط، در جواب به عملكرد اهل تسنن كه با حمايت وزير خليفه صورت گرفته بود، نام قائم را از خطبه انداخت، ر.ك: ابن‌اثير، پيشين، ج9، ص578.
[42]. همان، ص602.

منابع
- ابناثير، عزالدينابيالحسنعليبنابيالكرم محمد...، الكامل في التاريخ، ج8 و9، (بيروت، دارصادر، 1399هـ / 1979م).
- ابنجوزي، جمالالدينابيالفرج عبدالرحمانبنعلي؛ المنتظم: في تواريخ الملوك و الامم، حققه و قدّم له سهيل زكار، ج8 (بيروت ـ لبنان، دارالفكر، 1415هـ..ق / 1995م).
- ابن خلدون، عبدالرحمان، تاريخ ابن خلدون: العبر و ديوان المبتدا و الخبر في ايام العرب و العجم و البربر و من عاصر هم من ذوي السلطان الاكبر؛ ترجمه عبدالمحمد آيتي، جلد2، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1364.
- ابن مسكويه الرازي، ابوعلي، تجارب الامم، الجزء السادس؛ حققه و قدم له ابوالقاسم امامي، (طهران، دار سروش للطباعه و النشر، 1379ش / 2000م).
- بيروني، ابوريحان، آثار الباقيه، ترجمه اكبر دانا سرشت، (تهران، امير كبير، 1363).
- بيهقي، ابوالفضل محمد بن حسين، تاريخ بيهقي، تصحيح و حواشي و تعليقات دكتر غني و دكتر فياض، (تهران، خواجو، 1362).
- تنكابني، محمد، قصص العلما، (تهران، علميه اسلاميه، [بي تا]).
- جرفاذقاني، ابوالشرف ناصحبنظفر، ترجمه تاريخ يميني، به انضمام خاتمه يميني يا حوادث ايام، به اهتمام جعفر شعار، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1345).
- ذهبي، شمس الدين محمدبناحمدبنعثمان، تاريخ الاسلام، تحقيق عمر عبدالسلام تدمري، (بيروت، دارالكتاب العربي، 1419هـ..ق / 1998م).
- السيوطي، جلالالدين عبدالرحمنبنابيبكر، تاريخ الخلفاء، تحقيق محمد محيي الدين عبدالحميد، (قم، الشريف الرضي، 1411هـ..ق / 1370ش).
- صابي، ابوالحسن هلالبنمحسن، رسوم دارالخلافه، تصحيح و حواشي ميخائيل عواد، ترجمه رضا شفيعي كدكني، (تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1364).
- كرمر، جوئل.ت، احياي فرهنگي در عهد آل بويه: انسان گرايي در عصر رنسانس اسلامي، ترجمه محمد سعيد حنايي كاشاني، (تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1375).
- گرديزي، ابوسعيد عبدالحيبنالضحاكبنمحمود، زين الاخبار، مقابله و تصحيح و تحشيه و تعليق عبدالحي حبيبي، (تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1347).
- مجهول المولف، مجمل التواريخ و القصص، تصحيح ملك الشعراي بهار، به همت محمد رمضاني، (تهران، چاپخانه خاور، 1318).
- مستوفي قزويني، حمداللهابيبكربناحمدبننصر، تاريخ گزيده، به اهتمام عبدالحسين نوايي، (تهران، امير كبير، 1364).
- مسعودي، ابوالحسن عليبنحسين، التنبيه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاينده، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1349).
- ـ ، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج2، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1360).
- مير خواند، محمدبنبرهانالدين خواوندشاه، تاريخ روضه الصفا، ج3، (تهران، خيام، 1339).
- همداني، محمدبنعبدالملك؛ تكمله تاريخ الطبري؛ جزء اول، به اهتمام البرت يوسف كنعان، (بيروت، مطبعه الكاتوليكية، 1958م).
- هندوشاه بن سنجر بن عبدالله صاحبي نخجواني، تجارب السلف، به تصحيح و اهتمام عباس اقبال، (تهران، كتابخانه طهوري، 1344).
- پایگاه شارح
نويسنده: دكتر پروين تركمني
استاديار پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي.

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:32 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ



آیت اللّه احمدی میانجی و 73 سال زندگی پر تلاش

اجداد

مرحوم آخوند ملاعلی، جد دوم آیت اللّه احمدی میانجی به شمار می‏آید. او در روستای جهندنیر، از توابع شمالی شهرستان میانه دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در همان جا سپری کرد. سپس جهت تحصیل علوم دینی، راهی حوزه علمیه تبریز شد. با فقر و تنگدستی شدید به تحصیلات حوزوی پرداخت. چون خط خوشی داشت، به ناچار با خطاطی و استنساخ متون درسی حوزه، بخشی از نیازهای مادی خود را تأمین می‏ساخت. وی با وجود مشکلات مادی، تا حدودی توانست به مراتب خوبی از علوم اسلامی دست یابد؛ چنان که در رشته‏هایی مانند: ادبیات عرب، معانی و بیان، فقه و اصول زحمات زیادی کشید و در بُعد اعتقادی به کتاب «عدة الداعی و نجاح الساعی» علامه حلی حاشیه زد و درباره امامت نیز جزوه‏های نوشت.
او مدتی بعد به زادگاه خود بازگشت و در منطقه گرمرود و روستاهای آن، به تبلیغ دین و خدمت به مردم پرداخت. تا این که یک سال به دلایل نامعلومی به منطقه «اوچ تپه» از توابع غربی شهرستان میانه به روستای «پورسخلو» رفت. رفتار و کردار و فعالیت‏های وی، با استقبال و پسند مردم آن روستا مواجه شد و به درخواست آنان، مرحوم ملاعلی برای همیشه در آن روستا ماندگار گردید و همت خود را در جهت رسیدگی به امور مذهبی و رفع مشکلات روزمره مردم معطوف ساخت.
او در رفتار و کردار و در عبادت و بندگی سرمشق بود؛ چنان که مردم منطقه به شدت تحت تأثیر این بُعد از شخصیت وی قرار گرفتند و پس از درگذشت آن عالم ربانی، محل عبادت و سکونت او را مورد تبرک و نذر و نیاز خود قرار دادند.
از وی دست نوشته‏هایی ارزشمند به صورت استنساخ از کتاب «شرح لمعه»، «شرایع الاسلام» و قسمتی از «تفسیر صافی» به جای مانده است.
مرحوم ملاعلی، دو فرزند پسر به نام‏های محمود و احمد داشت، که هر دو راه پدر را پیش گرفتند و به تحصیل علم و دانش روی آوردند و در تبلیغ دین و هدایت مردم منطقه، نقش به سزایی داشتند.
حجة الاسلام و المسلمین شیخ احمد فرزند کوچک پدر (جدّ اول آیت اللّه احمدی میانجی)، بیش از برادر بزرگش محمود به فراگیری علوم اسلامی علاقه نشان داد. لذا به آموخته‏های خود در خدمت پدر بسنده نکرد و به حوزه علمیه تبریز هجرت نمود. با تلاش پی‏گیر خود به مراتب بالایی از علوم و فضایل اخلاقی رسید؛ به طوری که پس از بازگشت به روستای خود، مردم میانه از وی خواستندکه بدانجا هجرت کند؛ اما او به دلایلی منطقه و زادگاه خود را مقدم داشت و در آنجا، علاوه بر رسیدگی به امور مذهبی، سیاسی و اجتماعی مردم، به کشاورزی نیز اشتغال داشت. او پس از سال‏ها تلاش و خدمت در سال 1336 ه . ق درگذشت.(1)

پدر و مادر

ثقة الاسلام ملاحسینعلی احمدی (فرزند حجة الاسلام شیخ احمد)، پدر آیت اللّه احمدی میانجی است. او در همان روستای پورسخلو به دنیا آمد. پس از دوران کودکی با تشویق و همت پدر در سال 1331 ق، رهسپار حوزه علمیه تبریز شد. حدود پنج سال در آن مرکز علمی به تحصیل پرداخت و از محضرت اساتیدی مانند آیت اللّه آقا میرزا خلیل مجتهد تا سطح شرح لمعه فیض برد. همزمان با درگذشت پدر که مصادف با سال 1336 بود، به منطقه بازگشت و به جای پدر مسؤولیت رهبری و هدایت مردم را بر دوش گرفت. چون از روحیه اجتماعی خوبی برخوردار بود، در مدت کوتاهی توانست به امور تبلیغی، فرهنگی و مذهبی توسعه و کارایی بیشتر و بهتر بدهد. قدرت و نفوذ معنوی وی در منطقه به قدری چشمگیر بود که افراد شرور و خوانین از برخوردهای صریح و ظلم ستیز او در هراس و اضطراب بودند و هرگز نمی‏توانستند پای خود را از گلیم خویش بیشتر دراز کنند؛ چنان که نقش تاریخی وی در غائله آذربایجان در سال 1325 ش، در جهت هدایت مردم و مبارزه آنان با مسلک کمونیستی بر کسی پوشیده نیست.(2)
آیت اللّه احمدی میانجی، در یادداشت‏های پراکنده خود ویژگی‏های اخلاقی و فعالیت‏های اجتماعی پدر را چنین بیان می‏کند:
«... مادرم از فرزندان حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) و مرحوم پدرم طبق نوشته خودش، که در آخر جلد دوم «شرح لمعه» آمده، در سال 1335 ق «شرح لمعه » می‏خوانده است و در سال 1336 ق. که قحطی بزرگ اتفاق افتاد و پدرم ترک تحصیل نموده و مشغول تبلیغ و خدمت در محل شده است. پدرم خود زارع بود و کشاورزی داشت. خود در باغ‏ها در آبیاری کردن و حفر چشمه‏ها و درختکاری، و وقت خرمن کوبیدن گندم، کار می‏کرد و هر سال زکات و خمس می‏داد.
در ایام ماه رمضان و محرم منبر می‏رفت و در طول سال به کارهای شرعی مردم، تبلیغ احکام، رفع منازعات و اصلاح بین‏الناس می‏پرداخت. به حضرت امام حسین (علیه السلام) علاقه خاصی داشت. گاهی تنها برای خودش روضه می‏خواند و گریه می‏کرد. حتی در صحرا و در باغ، هنگام کارکردن، و در مجالس مختلف که برای مردم صحبت می‏نمود، در آخر روضه می‏خواند.
من در ایشان حرص بر دنیا، و حسد به هم نوع ندیدم؛ بلکه بر عکس، خدمت به هم نوع و احترام را لازم می‏دید و در رفع حوایج مردم کوشش می‏کرد...»
او در اواخر عمر، به شهر میانه رفته و در همانجا ماندگار شد. بعد از اندکی در سال 1351 ش، چشم از جهان فروبست. پیکر این عالم پرتلاش به شهر قم انتقال داده شد و در قبرستان وادی السلام به خاک سپرده شد.

تولد و تحصیل‏

آیت اللّه علی احمدی میانجی، چهارم محرم الحرام 1345 ه . ق (1306 ش) در روستای پورسخلو دیده به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانی را در چنین محیط خانوادگی، که سرشار از تلاش و کوشش، صفا و صمیمیت و عبودیت و معنویت بود، سپری کرد و در دامن مادری از سلاله رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) کاملاً تربیت اسلامی یافت. وی آموزش کتاب‏های «نصاب الصبیان»، «گلستان سعدی»، «منشأت امیر نظام»، «ابواب الجنان»، «تاریخ نادر» و مقدمات عربی را نزد پدر گذرانیده و با پشتکار خود توانست حدود دویست بیت از «نصاب» را حفظ کند و تا حدودی به زبان فارسی مسلط شود.

استاد دلسوز

سال 1358 ه . ق (بهار 1318) در سن دوازده سالگی، پدر او را به شهر میانه آورد و فرزندش را به دست عالمی فداکار و دلسوز سپرد تا به صورتی که خود مصلحت می‏داند، تعلیم و تربیت کند.
این روحانی ربّانی، مرحوم حضرت آیت اللّه آقا میرزا ابومحمد حجتی، یکی از دوستان صمیمی و قدیمی پدر و از شاگردان حضرت آیت اللّه العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی در قم به شمار می‏رفت که به تازگی از آن شهر به میانه بازگشته و به جای مرحوم پدرش آیت اللّه آقا میرزا محمد حجتی، رهبری مذهبی مردم میانه را بر عهده گرفته بود.(3) او با مشورت و هدایت آیت اللّه حائری، تصمیم داشت، حوزه علمیه میانه را که از مدت‏ها پیش به تعطیلی گراییده بود، دوباره فعال کند. لذا ورود این طلبه جوان و پرشور، به عملی کردن تصمیم وی سرعت و عینیت بیشتر بخشید و آیت اللّه احمدی اولین شاگرد حوزه درسی ایشان شد.
آیت اللّه احمدی میانجی نخست آموزش نحو را به تنهایی پیش استاد آغاز کرد. بدین جهت او روزها و گاه شب‏ها در منزل استاد به سر می‏برد. بعدها نیز چند نفر دیگر به شاگردان استاد، اضافه شدند و بدین ترتیب عملاً قسمتی از منزل آیت اللّه حجتی برای تعلیم و تربیت طلاب اختصاص یافت.
استاد با مشاهده تلاش و استعداد و علاقه و خلوص اولین شاگردش، حتی بیش از فرزندان خود زمینه‏های رشد و شکوفایی او را فراهم آورد. آیت اللّه میانجی با اشاره به همین زحمات استاد می‏نویسد:
«... انصافاً ایشان در راه تحصیل حقیر، بسیار زحمت کشیده‏اند. جزاه اللّه خیراً...»
بنا به نوشته آیت اللّه احمدی، استاد هر روز مقداری تلاوت قرآن توصیه می‏کرد. بعد چند حدیث یاد می‏داد و سپس درس روز گذشته را می‏پرسید. اگر او خوب آموخته بود، آن گاه درس جدید را شروع می‏کرد.
او علاوه بر کتب علم نحو، کتاب حاشیه در منطق، معالم در اصول، مطول در معانی و بیان و بخش‏های عمده شرح لمعه و قوانین الاصول را هم در خدمت آیت اللّه آقا میرزا ابومحمد حجتی فرا گرفت. سپس قسمت باقیمانده از کتاب شرح لمعه و قوانین را نیز در محضر حضرت آیت اللّه حاج شیخ لطفعلی زنوزی که به تازگی به میانه وارد شده بود و حجة الاسلام و المسلمین حاج میرزا مهدی جدیدی آموخت. در مجموع، تحصیلات و توقف وی در این شهرستان، حدود پنج یا شش سال طول کشید.

دومین راهنما

آیت اللّه حاج شیخ لطفعلی زنوزی دومین استاد وی در میانه به شمار می‏آید. حاج شیخ لطفعلی، برادرزاده آیت اللّه میرزا رضی زنوزی تبریزی است. در نجف اشرف از محضر آیات عظام: نایینی، ایروانی و کاشف الغطا استفاده شایان برد و با آیات عظام: میلانی، خویی و مرعشی نجفی نیز هم‏بحث و هم‏درس شد. وی مجتهدی مسلم و از علمای بزرگ تبریز محسوب می‏شد؛ اما به دلیل آن که در شهر میانه ساکن بود، قدر و منزلت وی در محافل علمی شناخته نشد. ضمناً ایشان در تعلیم و تربیت طلاب و اداره حوزه میانه، با مسؤولین آن همکاری می‏کرد.(4)
به هر حال ایشان نیز با مشاهده استعداد و ضمیر پاک آیت اللّه احمدی به گوهر وجودی او پی‏برد. لذا برای جلوگیری از ضایع شدن استعداد شاگردش، توقف بیش از پنج سال در حوزه میانه را به صلاح وی ندانست. بدین جهت به آیت اللّه احمدی پیشنهاد کرد که هر چه زودتر به یکی از حوزه‏های قوی و مهم هجرت کند. آیت اللّه احمدی، این پیشنهاد را چندان جدی نگرفت؛ ولی آیت اللّه زنوزی که موضوع را همچنان پی‏گیری می‏کرد، با مساعدت آیت اللّه حجتی، وی را به این مهم ملزم ساخت. نامه‏ای به علامه طباطبایی (صاحب تفسیر المیزان)، که در تبریز بود، نوشت و از ایشان خواست تا مقدمات تحصیلات سطوح عالی را در آن شهر برای آیت اللّه احمدی فراهم کند. بدین ترتیب آیت اللّه احمدی ، در سال 1323 ه . ش بنا به اصرار آیت اللّه زنوزی، عازم حوزه تبریز شد و در مدرسه «حسن پاشا» ساکن گردید. ایشان خود در این باره نقل می‏کرد:
«... بعد از استقرار در مدرسه، خواستم به خدمت علامه طباطبایی برسم و نامه را تقدیم کنم. لذا از طلاب و اساتید و سایر علمای شهر، آدرس منزل ایشان را خواستم؛ اما هیچ کس ایشان را نمی‏شناختند و می‏گفتند ما تا به حال یک همچون اسمی و شخصی را نشنیده و ندیده‏ایم. به مدارس دیگر مانند طالبیه رفتم، آنها هم چنین گفتند. چند روز به همین سبب معطل شدم تا این که بالاخره پس از مدتی با مشقت بسیار آدرس منزل ایشان را به دست آوردم. فوری به خدمتشان رسیدم و نامه را تحویل دادم. ایشان مرا مورد لطف قرارداد و به آیت اللّه میرزا رضی زنوزی که در آن ایام از مدرسین بزرگ حوزه تبریز بود، معرفی کرد...»(5)
آیت اللّه احمدی، درمدت کوتاهی که در حوزه تبریز بود، از محضر اساتید بزرگ از جمله آیت اللّه میرزا رضی زنوزی کسب فیض نمود؛ اما بنا به دلایلی در همان سال به میانه برگشت و از آنجا به سوی شهر مقدس قم روانه شد.

تشرف به قم‏

آیت اللّه احمدی چون وارد شهر مقدس قم شد، نخست به زیارت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه (س) بار یافت. بعد در یکی از حجره‏های مدرسه دارالشفاء ساکن شد. او در این شهر، سطوح عالی را نزد مرحوم آیت اللّه سید حسین قاضی آموخت.(6) و بخش دیگری از آن را هم در محضر حضرت علامه طباطبایی (صاحب تفسیر المیزان) که به تازگی از تبریز به قم مشرف شده بود، فرا گرفت.
آیت اللّه احمدی پس از اتمام سطوح عالی فقه و اصول، درس خارج اصول را در خدمت مرحوم آیت اللّه آقا میرزا احمد کافی الملک یاد گرفت.(7) همزمان با این درس، دروس خارج فقه را در ابواب مختلف، از محضر بزرگانی چون: بروجردی، گلپایگانی، محقق داماد(8) و علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) بهره می‏جست و حتی در درس خصوصی مرحوم محقق داماد و علامه طباطبایی نیز شرکت می‏کرد. البته با مرحوم علامه طباطبایی انس بیشتری داشت و به طور خصوصی در زمینه فقه، اصول و اخلاق بهره‏ها برد.
آیت اللّه احمدی درباره آشنایی خود با علامه نقل می‏کرد:
«اوائل، با این که از طریق مرحوم آیت اللّه زنوزی به ایشان معرفی شده بودم، اما چندان توجهی به من نمی‏کردند تا این که بعداً مأنوس شدیم و رفت و آمدم به خدمت ایشان زیاد شد و معظم له نیز به بنده لطف داشتند. ولی همیشه در ذهنم بود که چرا آقای طباطبایی در اوایل این طور برخورد می‏کردند؟ یک روز که فرصتی پیش آمد، این سؤال را با ایشان در میان گذاشتم، فرمودند: اول تصورم این بود که می‏خواهید بی‏جهت وقت مرا بگیرید و عمر خودتان را هم ضایع کنید. این بود که نمی‏خواستم این طور بشود. اما بعد دریافتم این طور نیست. لذا نظرم عوض شد...»(9)
آیت اللّه احمدی، در بُعد اخلاقی به شدت تحت تأثیر شخصیت علامه طباطبایی بود و گاه از ایشان نکات اخلاقی ظریفی را نقل می‏کرد و به متانت، وقار و ادب استاد عنایت خاص داشت. نمونه‏هایی را در این رابطه بیان می‏نمود که در بخش‏های آینده به بعضی از آنها اشاره خواهد شد.

تشکیل محفل تفسیری‏

او در کنار تحصیل، با همکاری و همفکری تنی چند از دوستان فاضل خود، همچون آیات: سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، سید مهدی روحانی و سید ابوالفضل میرمحمدی، اقدام به برگزاری بحث تفسیر هفتگی کردند و پس از ایشان نیز آیات دیگری مثل: آقا موسی زنجانی، احمد آذری قمی، احمد پایانی، موسوی زنجانی و... به جمع آنان پیوستند. این محفل علمی، به طور مرتب در هر هفته برگزار می‏شد. اعضای جلسه هر کدام به تفاسیر مختلف مراجعه می‏کردند و پیرامون آیات مباحث مفیدی را مطرح می‏نمودند که اغلب ظریف و دقیق و پربار بود. چنان که این اواخر آیت اللّه احمدی تأسف می‏خورد که چرا مذاکرات این جلسات از اول یادداشت و ضبط نشد و می‏فرمود:
به خصوص آقای سید مهدی روحانی، پیرامون هر آیه‏ای از قران، یک برداشت و حرف جدیدی داشت.
گاهی بحث و گفتگو در میان اعضا به قدری طولانی می‏شد و آقایان مبانی همدیگر را مورد مناقشه و نقض قرار می‏دادند که در نهایت جمع‏بندی بحث‏ها را مشکل می‏کرد. در این مورد آیت اللّه احمدی نقل می‏کرد:
«من هنگام جمع‏بندی جلسه به شوخی می‏گفتم: یک فایده جلسه تفسیر ما این است که با این اشکالات و مباحثات، آیات محکمه خداوند، متشابه می‏شود؛ چون آقایان آن قدر دقت و موشکافی می‏کردند که آن احتمال و نظری که انسان هنگام مطالعه داشت، از او گرفته می‏شد.»
اگر چه برخی اعضای این محفل قرآنی با گذشت زمان و به علت مسافرت به مناطق مختلف یا مسئولیت‏های اجرایی در تمام جلسات حضور نمی‏یافتند و شخصیت‏های دیگری می‏آمدند، با این حال اعضای اصلی و بنیانگذار آن، از جمله آیت اللّه احمدی، همچنان با حضور قوی و فعال خود مانع از تعطیلی آن می‏شدند. این محفل تفسیری تا همین اواخر نیز ادامه یافت و نزدیک به نیم قرن به فعالیت خود ادامه داد. از آیت اللّه احمدی، یادداشت‏هایی از این جلسات به جای مانده است.

مدّرس فقه و معلّم اخلاق‏

وی از همان دوران طلبگی ضمن تحصیل، به تدریس نیز اهتمام داشت و درس‏های پیشین را به طلاب و فضلای پایین‏تر از خود می‏آموخت. آیت اللّه احمدی در حوزه علمیه قم جزو اساتید شناخته شده در سطوح عالی به شمار می‏رفت. به فقه و بخصوص به کتاب ارزشمند مکاسب شیخ انصاری، عنایت و علاقه خاصی داشت و هر سال آن را برای عده‏ای تدریس می‏نمود. او در امر آموزش طلاب، با شهید آیت اللّه قدّوسی در مدرسه حقّانی همکاری داشت و از اساتید سرشناس این مرکز علمی و انقلابی محسوب می‏شد.
علاوه، درس اخلاق ایشان نیز در سطح حوزه علاقمندان زیادی داشت. لذا از مدارس مختلف، مانند مدرسه شهیدین، مدرسه معصومیه و مدرسه کرمانی‏ها، دعوت می‏شد و برای طلاب و فضلا در سطح‏های گوناگون درس اخلاق، که با جذابیت ویژه‏ای توأم بود، ارائه می‏داد. او که یک عمر فقه را با اخلاق به هم آمیخته بود، تبلور عینی یک «فقیه اخلاقی» بود.

در خدمت امام و انقلاب‏

سال 1341، که قیام مراجع معظم تقلید به رهبری حضرت امام خمینی بر ضد لایحه «انجمن‏های ایالتی ولایتی» آغاز شد، آیت اللّه احمدی حضور متعهدانه خود را در این نهضت بزرگ اسلامی به خوبی نشان داد. او در هر رخداد مهمی، در صورت لزوم، نخست به خدمت حاج آقا روح اللّه خمینی و سایر مراجع معظم می‏رسید. بعد از کسب رهنمودهای لازم عازم میانه می‏شد و پیام آنان را به روحانیت و مردم آن سامان می‏رساند و با سازماندهی روحانیت و روشنگری مردم، در جهت آرمان‏های نهضت اسلامی گام‏های مؤثر و بلندی برداشت.
آیت اللّه احمدی، روش خاص خود را داشت: سعی می‏کرد به دور از احساسات و افراط کاری‏ها، بیشتر با منطق و استدلال قوی، منشأ اختلاف میان روحانیت و رژیم شاه را برای مردم بازگو کند و آنها را از ماهیت ضد اسلامی رژیم آگاه سازد. به همین علت جلسات سخنرانی ایشان، در مراحل حساس و سرنوشت ساز آن دوران بسیار سودمند و پربار جلوه می‏نمود.
عید نوروز و خرداد سال 1342، که به فرمان حضرت امام خمینی، در سرتاسر کشور عزای عموی اعلام شد و روحانیت مأموریت یافت، مردم را در این ایام روشنگری کرده به افشای جنایت‏های رژیم بپردازد، آیت اللّه احمدی نیز به منظور اجرای امر مقتدای خود، وارد شهرستان میانه شد و با ایجاد همانگی بین روحانیت آنجا، در مجالس و محافل متعدد به وجه مقتضی به ایفای نقش پرداخت، چنانکه در یکی از گزارش‏های اسناد ساواک آمده است:

شهربانی کل اطلاعات‏

آقای میرزا علی احمدی - یکی از وعاظان مبرز و سخنور این شهرستان شمار می‏رود که به تازگی برای عزاداری از قم وارد شده بود، پیوسته اعمال و رفتار و مراوده وی زیر نظر مأمورین مربوطه قرار و در نتیجه معلوم گردید، نامبرده از طرفداران آیت اللّه خمینی بوده که برای انجام مأموریت وارد شده تا این که با تبانی و تشریک مساعی آقایان امام جمعه و فرماندار، اخیراً از میانه خارج، به قم یا به کرج عزیمت نموده است.
5/11/1342
سروان سمیعی رئیس شهربانی میانه(10)
پس از قیام 15 خرداد 1342، که منجر به دستگیری حضرت امام خمینی شد و دولت، ایشان را به اصطلاح به اعدام محکوم کرد، مراجع بزرگ و علمای اعلام به عنوان اعتراض، از استان‏ها و شهرستان‏های مختلف کشور به سمت تهران سرازیر شدند و به تحصن نشستند. به دنبال آن، آیت اللّه احمدی نیز از قم به تهران آمد و به جمع علمای مهاجر و متحصن پیوست. این حرکت، در آن فضای اختناق، نسبت به شخصیت‏های درجه دو و سه، کار بسیار خطرناکی به شمار می‏رفت و شجاعت بیشتر می‏طلبید.
وقتی نهضت پرشکوه اسلامی در آبان سال 1356، با شهادت حاج آقا مصطفی خمینی به اوج خود رسیده بود، او نیز در این مقطع به صحنه آمد و به مبارزات خود عمق بیشتری بخشید. جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، همواره در مراحل مختلف انقلاب اسلامی، بخصوص با صدور اطلاعیه‏ها و بیانیه‏های روشنگرانه خود، در جهت بیداری افکار عمومی و پشتیبانی از نهضت الهی امام خمینی (رحمت الله علیه) سهم به سزایی داشته است. در این میان از جمله اعلامیه تاریخی جامعه مدرسین در مورد خلع سلطنت از شاه بود که امضای این عالم مجاهد را نیز در آن مشاهده می‏کنیم.(11)
ایشان که عرصه مبارزه را بسیار فراتر از حد صدور اعلامیه‏ها می‏دید، در شهر خود، «میانه» نیز از ستیز با طاغوت غفلت نمی‏ورزید و در سنگر انجمن دین و دانش، مدرسه علمیه و مسجد آقا یارسلطان، به ایفای نقش می‏پرداخت؛ چنان که در بخشی از صورتجلسه «شورای هماهنگی تأمین شهرستان میانه» مورخه 1356 / 9 / 17 که با حضور فرماندار، رئیس شهربانی، فرماندهان پادگان و ژاندارمری، جهت زمینه سازی برای دستگیری ایشان و روحانی مبارز شهر حاج سید سجاد حججی، تشکیل شده بود، چنین آمده است:
«... 2 - آقای میرزا علی احمدی که از قم آمده و در منزل برادرش سکونت دارد که نامبرده در دین و دانش و مساجد، تبلیغات وسیعی را بر علیه رژیم و قانون اساسی و تخریب و آتش سوزی اماکن عمومی شروع و ادامه می‏دهد و همه مردم را به عناوین مختلف جمع نموده؛ مخصوصاً دانش‏آموزان و جوانان را به تظاهرات و قیام مسلحانه ترغیب و تحریک می‏نماید و توسط همین اشخاص بارها وسایل موتوری نیروهای انتظامی تخریب و مأمورین به وسیله پرتاب سنگ مجروح که نامبردگان دستگیر و توسط مأمورین اعزامی بدرقه و معرفی می‏شدند...»
در پی این نشست، بلافاصله حکم دستگیری آیت اللّه احمدی به جرم (به اصطلاح) اخلال در نظم و امنیت و ایجاد اغتشاش در منطقه، صادر شد. ساعت 3 بامداد روز شنبه، هشتم محرم سال 1357 مزدوران ساواک مغول‏وار به منزل وی هجوم بردند، در حیاط و پنجره‏ها را شکسته و وارد اتاق خواب شدند. ایشان را با لباس خواب و با اهانت و جسارت و ضرب و شتم به وسیله قنداق تفنگ به کوچه کشاندند و در سرمای آذر 57، با خودروی ارتش او را به پاسگاه ژاندارمری انتقال دادند. با فاصله اندکی، روحانی مبارز، حاج سید سجاد حججی را نیز با همان وضع دستگیر می‏نمایند و هر دو را به صورت اهانت‏آمیزی با خودروی روباز ارتشی روانه تبریز کردند که شرح و تفصیل آن در این مختصر نمی‏گنجد.(12)

همچنان در صحنه‏

این عالم فداکار پس از استقرار نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، با درک موقعیت حساس زمانی، تمام وقت خود را وقف انقلاب، اسلام، رهبری و مردم کرد و با حضور خستگی‏ناپذیر خود در عرصه‏های مختلف، به دفاع از حریم نهضت برخاست؛ چنان که حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه) طی سه حکم جداگانه در تاریخ‏های: 19 فروردین، 7 تیر و 7 شهریور 1358 وی را به عنوان قاضی شرع، مسؤول رسیدگی به امور دادگاه‏ها و ساماندهی اوضاع جاری مناطق و برای رفع مشکلات و ایجاد وحدت میان اقشار مختلف به ترتیب در شهرهای: «ملایر و حومه»، «میانه و شهرهای اطراف» و «مشکین شهر و حومه» منصوب کردند. به عنوان نمونه، متن یکی از این احکام را در ذیل می‏آوریم:
بسمه تعالی‏
جناب حجت الاسلام آقای احمدی میانجی دامت افاضاته‏
مقتضی است جنابعالی مسافرتی به شهر ملایر و شهرهای دیگر آن ناحیه نموده و نسبت به کار کمیته‏ها و اصلاح امور آنها و هم چنین اصلاح و تنظیم سایر امور اقدام لازم را بنمایید و چنانچه لازم بود متصدی مقام قضاوت شرعیه بشوید و ضمناً مردم آن ناحیه را به اتحاد و یگانگی دعوت نموده و از اختلاف و تفرقه بر حذر دارید. از خدای تعالی ادامه توفیقات آن جناب را خواستارم و السلام علیکم و رحمة اللّه‏
روح اللّه الموسوی الخمینی(13)
علاوه بر آن، وی طی حکم‏های متعدد از سوی «دفتر عملیاتی حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه) » مستقر در قم، «دفتر جامعه مدرسین» و «دادسرای انقلاب کل کشور» به عنوان سرپرست هیأت‏های منتخب، جهت رسیدگی به وضع دادسراها و دادگاه‏های انقلاب و سایر امور جاری به استان‏های: خوزستان، لرستان و آذربایجان غربی عازم شد و به نحو مقتضی انجام وظیفه نمود.
آیت اللّه احمدی در رخدادهای مهم کشور از جمله: انتخابات خبرگان قانون اساسی، غائله حزب جمهوری خلق مسلمان، ماجراهای بنی صدر و منافقین، به طور جانانه در دفاع از حریم انقلاب و ولایت فقیه وارد صحنه می‏شد و با اقدامات سریع و به موقع خود جلوی بسیاری از توطئه‏ها و ترفندهای دشمن در منطقه میانه و حومه را می‏گرفت.
او درباره انقلاب و رهبری بسیار دقیق و ظریف عمل می‏کرد. هر گاه حرکت یا حرفی را در جهت تضعیف نظام و رهبری تشخیص می‏داد، از آن دوری می‏جست و مصلحت آن دو را در هر شرایطی بر همه چیز و همه کس ترجیح می‏داد. خاطره ذیل همین عملکرد ظریف و بسیار سنجیده ایشان درباره نظام و رهبری را نشان می‏دهد.
ایشان یک باری از جانب بعثه حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه) و بعد از آن از سوی بعثه مقام معظم رهبری به شرکت در مراسم حج دعوت شد؛ اما به سبب موانعی، از جمله پرستاری از مادر پیر و تنهایی همسر، نتوانست این دعوت را اجابت کند. چند سال بعد، از طرف بعثه یکی از مراجع تقلید نیز این دعوت انجام پذیرفت؛ اما او با این که این بار مشکل چندانی نداشت، ولی این دعوت را هم نپذیرفت و گفت:
چون نتوانستم در خدمت بعثه حضرت امام و آیت اللّه خامنه‏ای باشم، بنابراین در این بعثه نیز نمی‏توانم حاضر شوم.

فعالیت‏های فرهنگی - اجتماعی‏

عمده خدمات فرهنگی - اجتماعی مرحوم آیت اللّه احمدی میانجی در دو شهر میانه و قم بوده است:

الف) میانه:

در اواسط دهه سی که نهضت «مدارس ملی» با ابتکار شخصیت‏های روحانی مانند آیت اللّه شهید دکتر بهشتی و امام موسی صدر در شهر قم آغاز شد، آن دو بزرگوار در این شهر اقدام به تأسیس مدارسی به نام‏های «مدرسه ملی صدر» و «دین و دانش» کردند. در شهر میانه نیز آیت اللّه احمدی، با پیروی از این دو شهید، اوایل دهه چهل، با همکاری چند تن از افراد نیکوکار «مدرسه رضوی» را راه اندازی کرد. این مرکز آموزشی، در تربیت دینی و مذهبی کودکان و نوجوانان میانه بسیار مؤثر بود.
در سال 1348 آیت اللّه احمدی در یک اقدام دیگر، مرکز فرهنگی - مذهبی مهمی را تحت عنوان «انجمن دین و دانش» بنا نهاد که در آن مقطع در رشد و تعالی فکری، عقیدتی و اخلاقی جوانانِ دبیرستانی و دانشگاهی نقش اساسی و تاریخی داشت به طوری که اغلب تربیت یافتگان این مرکز، به نیروهای بالقوه انقلاب اسلامی تبدیل شدند و هنگامی که انقلاب در سال 1356 به مرحله بحرانی خود رسید، همه در خدمت آن قرار گرفتند و از جان خود برای پیشبرد نهضت اسلامی مایه گذاشتند.
مؤسسه قالیبافی و صندوق قرض الحسنه مهدیه، دو خدمت دیگری بود که تقریباً همزمان با تأسیس انجمن دین و دانش، به همّت آیت اللّه احمدی و با همیاری تنی چند از معتمدین میانه انجام پذیرفت.
مؤسسه قالیبافی اگر چه بعد از چند سالی به علت مشکلات و موانعی به تعطیلی گرایید، امّا صندوق قرض الحسنه هنوز هم فعال است و بیش از 30 سال است که بخشی از نیازهای قشر محروم را آبرومندانه تأمین می‏کند.

ب) قم:

صندوق ذخیره علوی، مؤسسه خیریه الزهراء (س) و جامعه ناصحین قم از جمله مراکز مهم و مؤثر در قم به شمار می‏آیند که آیت اللّه احمدی جزء مؤسسین پرتلاش آن بود. اهمیت هر کدام در جهت رفع مشکل مادی و معنوی مردم و احیای امر به معروف و نهی از منکر در سطح شهرستان قم بر کسی پوشیده نیست.
اشتیاق آیت اللّه احمدی برای خدمت به مردم، بدان حد بودکه محل اقامه نماز جماعت ایشان (مسجد عبداللهی واقع در سه راه بازار قم)، به عنوان محلی جهت رفع نیاز نیازمندان شناخته شده بود و در طول سال‏ها امامت ایشان در آن مسجد، گره از مشکل صدها انسان آبرومند و حاجتمند گشوده می‏شد.

غمخوار درماندگان‏

نوع فعالیت‏های اجتماعی آیت اللّه احمدی به خوبی نشان می‏دهد که وی در طول زندگی، همیشه به فکر قشر محروم و مستضعف جامعه بود. کسانی که از نزدیک با وی ارتباط و همکاری داشتند این اخلاق پیامبرگونه، برایشان ملموس و عیان بود. او همواره این شعر پروین اعتصامی را بر لب زمزمه می‏کرد که:
شنیده‏اید که آسایش بزرگان چیست‏
برای خاطر بیچارگان نیاسودن
او بحق آسایش خود را تنها در شادی و راحتی محرومان می‏دید. حاج محمد ولی طیبی از معتمدین بازار و اعضای هیأت رئیسه صندوق قرض الحسنه مهدیه در میانه می‏گفت:
«... پیش از انقلاب، ایامی که حاج میرزا علی آقا احمدی از قم به میانه تشریف می‏آوردند، جلسات هفتگی صندوق مهدیه با حضور ایشان برگزار می‏شد. در یکی از همین روزها قرار شد یک جلسه در مغازه مرحوم حاج میربابا سیدی، یکی دیگر از اعضا و از ریش سفیدان بازار تشکیل بشود. من سر ساعت مقرر رفتم. دیدم هنوز کسی از اعضای صندوق نیامده است تنها، شاگرد مغازه بود. وقتی داخل مغازه شدم، دیدم که حاج میرزا علی آقا هم تشریف آورده و بر صندلی نشسته و مشغول نوشتن چیزی بر روی یک کاغذ هستند. جلو رفتم. پس از سلام و احوالپرسی، نشستم. حاج آقا کاغذ را جلویم گذاشتند. دیدم همان یک بیت شعر پروین اعتصامی را با خط درست بر روی آن نوشته‏اند. سپس اعضای محترم صندوق یکی پس از دیگری آمدند و حاج آقا موضوع صحبت خویش را همان یک بیت شعر قرار دادند و اداره جلسه را بر عهده گرفتند.
ایشان در اغلب توصیه‏های خود، بر اخلاص تأکید بیشتر داشتند وهمواره می‏فرمودند: هر چه در بازار و جای دیگر، اعتبار و آبرو دارید، بیاورید، برای خدا در این صندوق خرج کنید، بعد اضافه می‏کردند: مبادا بر عکس عمل کنید و از اعتبار و نام و نشان صندوق برای خود اعتبار و حیثیت کسب کنید.»

آثار ماندگار

آیت اللّه احمدی میانجی، در وادی قلم و تحقیق نیز به حق نبوغ، نوآوری، استعداد و تلاش طاقت‏فرسای خود را به وضوح در معرض دید و قضاوت تاریخ گذاشته است. آثار این دانشمند فرزانه از جهات مختلف قابل توجه و تأمل می‏باشد.
1.با توجه به فضای رایج در حوزه، که اغلب فضلا و محققان را به تحقیق پیرامون فقه و اصول سوق می‏دهد و بیشتر محققین در این موضوعات تحقیق و تدریس می‏کنند؛ اما آیت اللّه احمدی از نادر شخصیت‏هایی است که هرگز تحت تأثیر این فضا قرار نگرفت و بر خلاف آن، نیروی تحقیقی خود را با ژرف‏نگری خاصی در موضوع اهم دیگر مثل آثار مکتوب و نامه‏های پیامبر متمرکز ساخت؛ موضوع با ارزشی که در طول چهارده قرن گذشته به ورطه فراموشی سپرده شده و چندان عمیق بدان پرداخته نشده بود.
کتاب ارزشمند «مکاتیب الرسول» که بار نخست در سال 1339 شمسی به چاپ رسید و تحقیق آن از سال 1328 آغاز شده بود که در آن ایام، مؤلف تلاشگر حدود 23 سال سن داشت. تشخیص و انتخاب موضوع در آن سن، با توجه به فضای آن روز حوزه، به خوبی حکایت گر استعداد و ژرف اندیشی آیت اللّه احمدی است.
2.در آثار این عالم سختکوش، موضوعات و مسائل تکراری کمتر به چشم می‏خورد. اغلب به موضوعاتی ناب پرداخت شده که تا به امروز یا اصلاً مطرح نبوده و یا اگر هم بوده، چندان مورد توجه لازم و کافی قرار نگرفته است.
3. اغلب این آثار تا حدودی می‏تواند برخی از خلأهای موجود در حوزه و جامعه اسلامی را پر کند و به نحوی پاسخگوی برخی اشکالات و رفع برخی ابهامات باشدکه انتخاب و تحقیق عمیق در این گونه موارد، حکایت از ذوق سرشار، تعهد و اهداف بلند و والای مؤلف دارد.
اکنون با توجه به امتیازات مذکور که در آثار مکتوب آیت اللّه احمدی مشهود است، به معرفی اجمالی این آثار می‏پردازیم:
1.مکاتیب الرسول: این کتاب نفیس در پانزده فصل مهم، تنظیم و تدوین یافته است که در آن موضوعاتی از قبیل نامه‏های پیامبر به پادشاهان، کارگزاران و رهبران سایر ادیان، قراردادهای آن حضرت، نوشته‏های پیامبر در نزد امامان معصوم (علیه السلام) ، مکتوبات آن حضرت در موضوعات متفرق، مکتوبات منسوب به آن حضرت، کاتبان وحی، ویژگی‏های آنها از حیث فصاحت و بلاغت، غرائب موجود در آنها، چگونگی آغاز و انجام آنها و سایر موضوعات تحقیقی و علمی مفید که به مناسبت‏هایی در لابه‏لای فصول مطرح شده است.
استفاده از منابع و مآخذ مهم اهل سنت از حیث کمی و کیفی از امتیازات بارز این اثر کم‏نظیر می‏باشد.
این کتاب به جهت اهمیت ویژه‏ای که دارد، بی‏درنگ مورد استقبال کم نظیر اندیشمندان اسلامی و غیراسلامی قرار گرفت و تا کنون چندین بار با مجلدات و اندازه‏های مختلف در بیروت، تهران و قم به چاپ رسیده است. اولین چاپ آن در سال 1339، با همکاری حجج الاسلام و المسلمین: محمد مهدی حجتی و میرزا قدرت اسکندری از طریق چاپخانه علمیه قم انجام پذیرفت و آخرین آن را که همراه با تصحیح، تنقیح و اضافات مؤلف بود، در سال 1377 ش، انتشارات دارالحدیث در چهار جلد با کیفیت مطلوب چاپ کرد و در اختیار علاقمندان قرار داد.
در ارزش و اهمیت این کتاب همین بس که وقتی آیت اللّه موسوی اردبیلی، در سال‏های پیش از انقلاب در قاهره از یک کتاب فروشی معتبر درخواست کتاب باارزشی کرد، فروشنده کتاب بلافاصله «مکاتیب الرسول» را نشان می‏دهد و خرید و مطالعه آن را به ایشان توصیه می‏کند؛ و یا شخصیت بزرگی چون امام موسی صدر، «مکاتیب» را از مؤلفش به عنوان هدیه نمی‏گیرد؛ بلکه آن را از بازار تهیه می‏کند تا در ترویج آن سهیم باشد. این کتاب با همه دقت‏هایی که در چاپ آن از سوی انتشارات دارالحدیث انجام گرفته است اما در عین حال به طور پراکنده، اغلاط املائی و چاپی در آن مشاهده می‏شود، که امید است در چاپ‏های آینده برطرف گردد.
2.مواقف الشیعه: این کتاب، شامل نزدیک به یک هزار مناظره و احتجاج از صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آۀه و سلم) ، اصحاب امامان معصوم (سلام الله علیهم) ، راویان، محدثان، عالمان و شخصیت‏های بزرگ شیعه در طول تاریخ می‏باشد و از منابع معتبر شیعه و اهل سنت جمع‏آوری شده و در سه مجلد، تدوین یافته است. مؤلف فرزانه در مقدمه این کتاب، ضمن توضیح درباره جدال و اقسام آن، انگیزه نگارش خود را به طور اجمال این چنین بیان می‏دارد:
«هر کس در محتوای مناظرات این کتاب دقت و تأمل کند، به وضوح قدرت تفکر، رشد عقلی و دقت نظر علمای شیعه را مشاهده می‏کند و اهتمام آنان را به امور دینی به خوبی درمی‏یابد و برایش روشن می‏شود که دانشمندان شیعی در طول تاریخ، اهل منطق و برهان بوده و هرگز به نیرنگ پناه نبرده‏اند. علاوه بر مبانی خود، به کتب و عقاید مخالفان خویش آگاهی کامل داشتند و در بحث و مناظره جانب انصاف و متانت را کاملاً مراعات می‏کردند و همه این امتیازات را هم از اهل‏بیت (علیه السلام) گرفته‏اند. نیز می‏فهمد، به خلاف شیعه، آنهایی که با شیعه به مقابله و مخالفت برخاستند، هیچ یک این مزایا را نداشتند، بلکه حتی فاقد آن بودند و...»
این کتاب اگر چه از ترتیب منطقی خاصی برخوردار نیست - به همین سبب بعضاً پراکندگی و تکرار در آن به چشم می‏خورد و امید است در چاپ‏های بعدی توسط ناشر برطرف گردد، اما از حیث محتوا در نوع خود کم‏نظیر و بدیع می‏باشد. برای اولین بار سال 1375 ش توسط مؤسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم به زیور چاپ مزین شده ویک سال بعد نیز به عنوان کتاب سال اعلام گردید.
3 - التبرک: در سال‏های پیش از انقلاب با توجه به شبهاتی که ایادی وهابیت در جامعه اسلامی و اذهان مسلمانان ایجاد می‏کردند و هر روز دامنه آن در سطح عمیقی گسترش می‏یافت، آیت اللّه احمدی با درک ضرورت موضوع به نگارش این اثر مفید پرداخت و بدین ترتیب به مقابله با این تهاجم فرهنگی برخاست. او دراین اثر گرانسنگ، اولاً در مقدمه کتاب، بیشتر اختلاف موجود در میان فرق اسلامی را غیر واقعی و نتیجه سوء تفاهم‏ها و دسیسه‏های دشمنان قلمداد می‏کند. سپس در فصل اول، موضوع تبرک را در موارد متعدد، از دیدگاه احادیث پیامبر و تاریخ و سیره صحابه مورد بررسی و موشکافی قرار می‏دهد. در فصل دوم نیز به همان شیوه، موضوع بوسیدن را بررسی می‏کند. استناد او به روایات و شواهد تاریخی به صورتی است که هیچ یک از فرق اسلامی قادر بر انکار و ایجاد شبهه در آن نیستند.
این کتاب در سال 1356 ش به زیور چاپ مزین گردید و هم اکنون نیز از طریق حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت تنظیم و تدوین یافته به صورت مطلوبی چاپ شده و در دست علاقمندان قرار گرفته است.
4 - الاسیر فی الاسلام: مؤلف در این کتاب ارزشمند نخست در مقدمه، ضمن ارائه مباحثی از قبیل مفهوم قیام، جهاد و دفاع، آداب و احکام جنگ، توصیه‏های امام علی (علیه السلام) در جنگ، حقوق حیوانات در اسلام و چگونگی رفتار با اسیران در جنگ‏های صلیبی، مغول، دولت عثمانی، جنگ جهانی دوم، جنگ کره شمالی و ویتنام با آمریکا، جنگ اسرائیل و جنگ عراق، به چگونگی رفتار ایران با اسیران عراقی در مقایسه با کشورهای دیگر می‏پردازد، سپس مباحث اصلی کتاب را با موضوعاتی همچون: بحث لغوی جنگ، انگیزه‏های جنگ، جنگ در تورات و انجیل، وجود دعوت به اسلام، رفتار امام علی (علیه السلام) با اسیران، اسیر در عصر جاهلیت و اسیر در اسلام مطرح می‏سازد. آن گاه موضوع اخیر را در دو مقامِ «گرفتن اسیر از طوائف مختلف کفار» و «احکام اسیران بُغاة» دنبال می‏کند و در نهایت، کتاب با مباحثی درباره «حقوق اسیر» به پایان می‏رسد. آیت اللّه احمدی در هر بخش این کتاب، موضوعات مربوطه را، با آیات، روایات و شواهد تاریخی از سیره امامان معصوم (علیهم السلام) به هم آمیخته و اضافه بر آن، از منابع اهل سنت نیز بیشترین بهره را برده است.
این کتاب را مؤسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم در سال 1369 به چاپ رساند و اخیراً نیز آقای محمد احمدی فرزند ایشان آن را ترجمه کرده است که در آینده به چاپ خواهد رسید.
5 - السجود علی الارض: در این اثر نفیس که شامل بحث‏های قرآنی، حدیثی، فقهی، اصولی و تاریخی پیرامون موضوع «سجده» می‏باشد، مؤلف، قدرت اجتهادی و فقاهتی خویش را به روشنی به اثبات می‏رساند. وی در این کتاب ابتدا، سیر تاریخی سجده را به چهار دوره متفاوت تقسیم می‏کند. سپس هر کدام آنها را همراه با اقوال، آرا و اجتهادات صحابه، تابعین و تابعین آنان، مورد بحث و بررسی قرار می‏دهد و در بخش آخر، بحث مبسوطی را درباره فضیلت سجده بر تربت امام حسین (علیه السلام) با استناد به احادیث مطرح می‏نماید.
اولین چاپ این کتاب، پیش از انقلاب از سوی مؤسسه در راه حق در چند نوبت و در هر بار با تیراژ پنج هزار به چاپ رسید. بعد از آن نیز یک بار در بیروت چاپ شد. همچنین به طور متفرقه از طریق ناشران مختلف به چاپ رسید که نام و مشخصات ناشر در آن منعکس نشده است.
6 - مالکیت خصوصی: در اوایل انقلاب، از سوی برخی گروهک‏ها شبهاتی در جامعه ترویج و القا می‏شد مبنی بر این که: در اسلام مالکیت خصوصی وجود ندارد و اگر هم باشد، بسیار محدود است؛ یا در اسلام سرمایه و ثروت جایگاهی ندارد و اجاره یک نوع استثمار و بهره کشی از ضعیفان است و... . آیت اللّه احمدی جهت پاسخ به این شبهات، سلسله مباحثی را پیراموی مالکیت خصوصی در رمضان سال 1359، در انجمن دین و دانش میانه آغاز می‏کند و با استفاده از آیات و روایات در صدد رفع شبهه برمی‏آید و نظر اسلام را در این خصوص روشن می‏سازد. یادداشت‏های این مباحث، با تصحیح و اضافاتی به صورت کتاب مذکور، در پاییز سال 1361 از سوی مؤسسه نشر اسلامی به چاپ رسید و تا کنون چندین نوبت تجدید چاپ شده است.
7 - احادیث اهل البیت عن طرق اهل السنة: این کتاب ارزشمند اثر مشترک آیت اللّه احمدی و مرحوم آیت اللّه حاج سید مهدی روحانی است. همان طوری که از نام آن پیداست، در این مجموعه، احادیث و روایات اهل‏بیت (علیهم السلام) در موضوعات مختلف که از طریق اهل سنت نقل شده و در کتاب‏های روایی و تاریخی معتبر آنان موجود است، گردآوری شده است و در نوع خود یک تحقیق بدیع و ابتکاری به شمار می‏آید.
این مجموعه نفیس در ابواب و موضوعات گوناگون مانند: تفسیر، عقاید، فضایل، تاریخ اهل بیت (علیهم السلام) و تاریخ صحابه پیامبر و... به بحث پرداخته است و البته غالب مباحث آن در موضوعات فقهی و احکام عملی است. تعداد کتاب‏ها و منابعی که این احادیث و روایات از آنها جمع آوری شده، نزدیک به دویست عنوان واثر معتبر می‏باشد. جلد اول این اثر، بیست جلدی در سال 1379 ش، زیور طبع پوشید و به موضوع طهارت و جنائز می‏پردازد. مجلدات بعدی را نیز مؤسسه نشر اسلامی به تدریج چاپ و منتشر خواهد کرد.
8 - لزوم وزارت اطلاعات در حکومت اسلامی: در این کتاب، مؤلف فرزانه نخست با استناد به ادله عقلی و نقلی به ضرورت وجود تشکیلات اطلاعاتی در حکومت اسلامی می‏پردازد و بحث مبسوطی در این زمینه ارائه می‏دهد. سپس مباحث متنوعی را نیز در موضوعات مختلف؛ از جمله: معنای نصیحت، بحث عریف و نقیب، معنای تجسس و سوء ظن و موارد جواز این دو و وجوب حسن ظن را از دیدگاه قرآن و احادیث مطرح می‏سازد.
چاپ اول این کتاب را دفتر نشر برگزیده در قم، در سال 1374 به چاپ رسانده است.
9و 10 - حاشیه و تعلیقه بر کتاب‏های «معادن الحکمه» مرحوم فیض کاشانی و «شیعه در اسلام» مرحوم علامه طباطبایی، از دیگر آثار به چاپ رسیده آیت اللّه احمدی به شمار می‏آید که اثر اول را مؤسسه نشر اسلامی در سال 1365 به چاپ رساند و یک سال بعد نیز تجدید چاپ شد و اثر دوم هم تا کنون از طریق مراکز انتشارات مختلف در چند نوبت به چاپ رسیده است.
اضافه بر آثار یاد شده، از این عالم فرزانه مقالات و دست نوشته‏های متنوعی هم در موضوعات مختلف به یادگار مانده است. امید است به همت فرزندان برومند و علاقه‏مندان ایشان در آینده نزدیک، تنظیم و تدوین شده به مرحله چاپ و نشر راه یابند و در اختیار محققان و پژوهشگران قرار گیرند.

حکومت از دیدگاه آیت اللّه احمدی‏

یکی از ویژگی‏های بارز آیت اللّه احمدی، این بود که مسائل اسلامی را از دیدگاه حکومتی ارزیابی می‏کرد و اعتقاد داشت که فقه اسلامی و شیعی برای اداره بشر از گهواره تا گور است و می‏تواند جوامع بشری را به خوبی اداره کند.
او با این بینش و تفکر وارد میدان تحقیق و پژوهش شد و از آیات، احادیث و روایاتی که تا دیروز تنها در ابعاد فردی استفاده می‏شد، در ابعاد حکومتی از آنها بهره برداری کرد و کتابی را تحت عنوان «اطلاعات و امنیت در حکومت اسلامی» به رشته تألیف درآورد که از این نظر در نوع خود، کم نظیر و بدیع می‏باشد. بر اساس همین بینش، ایشان به «احکام حکومتی» که زیر نظر ولایت ولی‏فقیه جامع الشرایط اداره شود، به جدّ اعتقاد داشت و از این رو، حتی مقررات و قوانین معمولی را هم لازم‏الاجراء می‏دانست؛ به طوری که اظهار می‏داشت: اگر کسی در نیمه شب مقررات راهنمایی و رانندگی را رعایت نکرد و پلیس هم حضور نداشت، واجب است خود، جریمه خلافش را به صندوق حکومت واریز کند؛ در غیر این صورت ذمه‏اش مشغول خواهد شد.
ایشان در باب اخذ وجوه شرعیه (خمس، زکات و...) نیز نظر خاصی داشت که از همان نظریه حکومتی ایشان نشأت می‏گرفت. او اخذ وجوه شرعی و مصرف آن را، ابتدائاً یکی از شئون اساسی ولی فقیه می‏دانست. به همین سبب با این که ایشان مجتهد مسلم بودند؛ اما در این باب خود را ملزم کرده بودند تا از مقام معظم رهبری اجازه بگیرند.
با توجه به نگرش پویای آیت اللّه احمدی در فقه و سایر مسائل اسلامی، حضرت آیت اللّه خامنه‏ای، رهبر معظم انقلاب، طی حکمی ایشان را همراه با حضرات آیات سید مهدی روحانی، شیخ محمد ابراهیم جنّاتی، سید محمود هاشمی شاهرودی و... جهت بررسی موضوعات جدید و پاسخگویی به مسائل روز جهان اسلام منصوب کردند.(14)

توصیه‏های ناب به طلاب‏

آیت اللّه احمدی میانجی در بُعد اخلاقی و عرفانی به سطح بسیار والایی نایل گردیده بود. او به عنوان یکی از اساتید بزرگ اخلاق در حوزه علمیه، سیر و سلوک ویژه و منحصر به فردی داشت که البته از قرآن و سیره امامان معصوم (علیه السلام) سرچشمه می‏گرفت. وی هرگز این بُعد از شخصیت ممتاز خویش را بروز نمی‏داد و در مجالس و محافل عمومی به خصوص هنگام اقامه نماز جماعت، عبادات واجب و مستحب خود را به صورت خیلی ساده و در عین حال دقیق انجام می‏داد. در طول شصت سال زندگی در قم کوچک‏ترین تظاهری از این عالم عامل دیده نشد. رابطه عاشقانه و جانسوز خود با خدا را در حد بسیار عمیق همواره در خلوت و به دور از چشم مردم و حتی نزدیکان انجام می‏داد.
او با توجه به شصت سال تجربه علمی و عملی در حوزه علمیه قم، به نقاط ضعف و قوت و جنبه‏های افراط و تفریط در بعد اخلاق و عرفان آشنایی کامل داشت. لذا توصیه‏هایی که در این رابطه به طلاب و فضلای جوان می‏کرد، نشأت گرفته از همین تجارب شصت ساله ایشان بود. از این رو، آیت اللّه احمدی هنگامی که می‏دید بعضی طلاب جوان و مقدمات خوان، خیلی زود و بدون فراهم ساختن زمینه لازم، وارد برخی مسائل عمیق اخلاقی و عرفانی می‏شوند و به قول معروف، می‏خواستند ره صد ساله را یک روزه طی کنند و در مدتی کوتاه همانند حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه) و آیت اللّه بهاء الدینی و یا آیت اللّه بهجت گردند، سخت نگران می‏شد و تأسف می‏خورد و با تذکرات و توصیه‏های کارشناسانه و دقیق خود، در صدد اصلاح چنین افرادی بر می‏آمد. لذا چنانچه این قبیل طلاب جوان به حضور ایشان می‏رسیدند و با یک دنیا توقع از ایشان می‏خواستند تا آنها را ارشاد و نصیحت بکند و ذکری و وردی بر ایشان بیاموزد، آیت اللّه احمدی همچون پدری مهربان و طبیبی حاذق اینان را به اشتباه و بیراهگی خود آگاه می‏ساخت و با توصیه‏هایی به ظاهر ساده، اما در واقع دقیق و ظریف به رعایت این امور سفارش می‏کرد:
1 - سعی کنید واجبات خود را خوب انجام دهید؛ 2 - از محرّمات دوری کنید و خود را به گناه آلوده نسازید؛ 3 - از خوراک خود کم نگذارید، به قدر لازم و کافی غذا بخورید؛ 4 - خوابتان هم به قدر کافی باشد؛ 5 - خوب درس بخوانید و بعد درس‏هایتان را خوب بحث کنید؛ 6 - در مرحله آخر اگر وقت اضافی آوردید، می‏توانید به برخی از مستحبات هم بپردازید.
آیت اللّه احمدی وظیفه اصلی طلاب جوان را تحصیل علوم اسلامی به نحو احسن می‏دانست و همواره اظهار می‏داشت که طلاب باید خوب درس بخوانند و مبانی اسلام و تشیّع را خوب بفهمند. تا بتوانند در برابر انواع و اقسام شبهات بااستدلال و برهان از حریم اسلام و تشیّع دفاع کنند.
و نیز همواره تأکید می‏کرد:
«طلبه باید اهل مطالعه باشد و بیکار ننشیند؛ حتی اگر مطالعه کتاب «موش و گربه» و یا «نان و حلوا» باشد.»
به همین علّت، خود ایشان در شب‏های قدر ماه مبارک رمضان بعد از این که مقداری از شب را به عبادات و انجام مستحبات می‏پرداخت، باقیمانده زمان را تا سحرگاه به بحث علمی و مطالعه می‏گذراند و به طلبه‏ها هم اجازه نمی‏داد که در شب‏های چهارشنبه به مسجد جمکران مشرّف شوند؛ چون شبِ درسی بود؛ در عوض توصیه می‏کرد که این کار در شب پنج‏شنبه یا شب جمعه انجام پذیرد تا خلل و صدمه‏ای به درس و بحثشان وارد نشود و در آینده عالمی فاضل و مایه افتخار برای حضرت حجت - عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف - باشند.
البته بر صاحبان بصیرت پوشیده نیست که این شیوه آیت اللّه احمدی میانجی بدان رو بود که ایشان مشاهده می‏کردند که نه تنها طلاب، بلکه بسیاری از مردم، از سویی امور مادی و معنوی خود را با افراط و تفریط انجام می‏دهند و از سوی دیگر گاه امر مهم و لازمی را فدای امر فرعی و غیرضروری می‏نمایند.
چنان که در جوامع اسلامی مشاهده می‏شود که یک عمل مستحب یا واجب مهم نسبت به یک واجب اهم بیشتر مورد توجه قرار می‏گیرد یا یک عمل مستحب غیرمؤکد، بیش از یک واجب عینی مهم، رواج و رونق می‏یابد. به قول شهید مطهری برای انجام یک عمل مستحبی، مثل زیارت کربلا، ده‏ها حرام و گناه کبیره، مانند دروغ و عدم رعایت نوبت و مراعات حقوق دیگران انجام می‏گیرد،(15) که تشخیص این موارد از عمل به وظیفه شرعی نیاز به شناخت صحیح از اسلام و روشن بینی و درایت در امور دارد.
آیت اللّه احمدی میانجی، از شخصیت‏های نادری بود که به این موضوع مهم توجه داشت و خود نیز بدان عمل می‏نمود. چنان که وقتی به سفر حج دعوت شدند، نمی‏پذیرند و چون فرزندانش اصرار می‏کنند در جواب اظهار می‏دارد:
«من راضی نیستم به خاطر یک عمل مستحبی، همسرم مجبور شود به خاطر فرار از تنهایی به خانه فرزندانش برود.»

پرواز تا بی نهایت‏

این عالم فرزانه پس از هفتاد و سه سال زندگی توأم با تلاش، تحقیق و پژوهش، بامداد روز دوشنبه، بیست و یکم شهریور 1379 چشم از جهان فرو بست و روح بلندش به سوی معبود متعال پرواز کرد. پیکر این فقیه خستگی‏ناپذیر، با حضور مراجع معظّم تقلید، علمای اعلام، طلاب و فضلا و انبوهی از مردم قم، میانه، تهران و... از مسجد امامِ قم به حرم حضرت معصومه (س) تشییع شد و با تجلیل فراوان، در جوار کریمه‏اهل‏بیت (علیهم السلام) جنب مرقد علامه طباطبایی و شهید مرتضی مطهری به خاک سپرده شد. با درگذشت این عالم ربّانی، از سوی برخی از حضرات آیات عظام و علمای اعلام، پیام‏ها و بیانیه‏های تسلیتی صادر شد که در اینجا به ذکر بیانیه آیت اللّه العظمی خامنه‏ای - مدّ ظلّه العالی - اکتفا می‏کنیم.
متن پیام تسلیت حضرت آیت اللّه العظمی خامنه‏ای(مدظله العالی)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
با تأسّف فراوان اطلاع یافتم که عالم جلیل القدر و فقیه اخلاقی و پارسا و پرهیزکار آیت اللّه آقای حاج میرزا علی احمدی میانجی دنیا را بدرود گفته و حوزه‏ی علمیه‏ی قم به فقدان این استاد وارسته و با فضیلت، دچار گشته است. ایشان در شمار عالمان و برگزیدگان بودند که علم را با عمل، و تقوا را با جهاد، و فقاهت را با تبلیغ دین، و برجستگی رتبه دانش و تحقیق را با کمال فروتنی و زهد و کم توقعی در هم آمیخته و در عرصه‏ی دین و معنویت همچون میدان حضور و نشاط انقلابی، از پیشروان و گوی سبقت ربودگان بودند. آزمون شهادت فرزند همچون دیگر محنت‏های دوران مبارزه‏ی علمی و جهاد سیاسی، بر صبر و صفا و وارستگی این مرد بزرگ افزوده و اسوه‏یی برای فضلای جوان و شاگردان و ارادتمندان ایشان پدید آورده بود. فقدان خسارتبار این روحانی عالی مقام را به حضرت بقیة اللّه روحی فداه و حوزه‏ی علمیه‏ی قم و خاندان محترم و فرزندان مکرّم ایشان تسلیت عرض می‏کنم و علوّ درجات ملکوتی ایشان را از خداوند رحیم مسئلت می‏نمایم.
سیّد علی خامنه‏ای
22/6/1379

پي نوشتها :

1.سیمای میانه، خطه ولایت، عبدالرحیم اباذری، انتشارات نبوغ، قم، 1374، ص 197.
2.همان، ص 208 و تاریخ انقلاب اسلامی شهرستان میانه، عبدالرحیم اباذری، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، 1380 فصل اول.
3.ر.ک: ستارگان حرم، جمعی از نویسندگان، انتشارات زائر، قم، 1379، ج 7 و سیمای میانه.
4.برای آگاهی از شرح حال مختصر ایشان ر.ک: سیمای میانه، ص 213.
5.آیت اللّه احمدی برای نگارنده نقل می‏کرد: در اوایل، هرگز به منزوی و گمنام بودن علامه طباطبایی توجه نداشتم؛ چون ازموقعیت علمی وتقوایی ایشان آگاهی نداشتم و خیال می‏کردم که آیت اللّه حاج شیخ لطفعلی زنوزی مرا به یک روحانی معمولی معرفی کرده است؛ اما وقتی بعدها در قم به خدمتشان رسیدم و استفاده علمی از محضرشان بردم، به گمنامی ایشان درتبریز پی بردم و همواره برایم سؤال بود و تأسف می‏خوردم که چرا و چگونه عالمی به آن بزرگی و با آن همه معنویت، این چنین منزوی به سر می‏برد و از محضرش استفاده نمی‏شد!
6.آیت اللّه سید حسینی قاضی در آن وقت یکی از اساتید معروف فقه و اصول در سطح عالی و مورد احترام و قبول بزرگان حوزه علمیه قم بود. وی سال 1317 قمری در شهر تبریز به دنیا آمد. تحصیلات خود را در آن شهر پیش حاج میرزا علی اصغر ملکی و آیت اللّه انگجی فرا گرفت. بعد به نجف اشرف هجرت کرد و در آن جا از محضر حضرات آیات عظام: کاشف الغطاء و آقا ضیاء عراقی و ایروانی بهره برد. سپس در مشهد مقدس، در دروس حضرات آیات آقا سید حسین قمی، آقازاده خراسانی و میرزا مهدی اصفهانی شرکت نمود و در سال 1354 ه . ق به قم وارد شد و در جوار کریمه اهل‏بیت (علیه السلام) برای خود مسکن همیشگی گزید و ضمن این که از محضر آیت اللّه حائری یزدی و آیت اللّه حجت کوه‏کمره‏ای استفاده می‏کرد، تا آخر عمر به تدریس و تربیت شاگرد اشتغال داشت. وی در شب سه شنبه 26 ربیع الثانی 1393 چشم از جهان فرو بست و در قبرستان حائری قم به خاک سپرده شد. ر.ک: گنجینه دانشمندان، محمد شریف رازی، ج 2، ص 227.
7.آیت اللّه میرزا احمد کافی الملک نیز از مدرسین مبرز حوزه علمیه قم در سطوح عالی و خارج اصول بود و در میان حوزویان به زهد، کمال و تقوا شهرت داشت. او از روستای کافی الملک از توابع تبریز بود. دروس مقدماتی را در مدرسه طالبیه تبریز خواند. از شاگردان حضرات آیات: میرزا ابوالحسن انگجی و شهیدی در مکاسب و کفایه بود. فلسفه را هم از مرحوم آقا سید عبدالعظیم در تبریز یاد گرفت. وی در سال 1350 ه . ق به شهر قم هجرت کرد. محضر حضرات آیات عظام: حائری یزدی، خوانساری، حجت را درک نمود و حدود هیجده سال نیز از محضر علمی آیت اللّه العظمی بروجردی کسب فیض کرد و به مراتب عالی از فقه و اصول رسید. ر.ک: گنجینه دانشمندان، ج 2، ص 240.
8.مرحوم حضرت آیت اللّه حاج سید محمد محقق، سال 1325 ه . ق، در احمد آباد اردکان به دنیا آمد. علوم مقدماتی را در همان محل آموخت. بعد به یزد رفت، از اساتید بزرگ یزد استفاده‏های شایان برد. سال 1341 ه . ق به قم مهاجرت کرد و در خدمت اغلب بزرگان، مانند: حائری یزدی، خوانساری، حجت، رفیعی قزوینی، سید علی یثربی و... کسب فیض نمود و به مراتب والایی از علم و حکمت رسید. او چون داماد حضرت آیت اللّه حائری بود، در میان فضلا و طلاب به محقق داماد شهرت یافت. اویکی از شخصیت‏های بارز علمی در حوزه به حساب می‏آمد و درس خارج معظم له از ویژگی‏های خاصی برخوردار بود و فضلایی مانند: شهید بهشتی، امام موسی صدر، شهید مطهری، شهید مفتح، شهید قدوسی، شهید حاج آقا مصطفی خمینی و آیات دیگر مانند: جوادی آملی، موسی زنجانی، مکارم شیرازی، حسین نوری همدانی، حسین مظاهری، محمد مؤمن، طاهری اصفهانی و... می‏توانستند در آن شرکت جویند.
او پس از سال‏ها تلاش، تعلیم و تربیت شخصیت‏های بزرگ علمی و با تألیفات ارزشمند، روز چهارشنبه دوم ذی الحجه 1388 دار فانی را وداع کرد و در ضلع شرقی صحن مطهر حضرت معصومه (س) به خاک سپرده شد. ر.ک: ستارگان حرم، ج 2، ص 115.
9.نقل به مضمون. این مطلب در مواقع متعدد با عبارت‏های مختلف توسط نگارنده از ایشان شنیده شد.
10.ر.ک: تاریخ انقلاب اسلامی در شهرستان میانه، فصل پنجم.
11.ر.ک: مجموعه پنج جلدی اسناد انقلاب اسلامی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، 1374، ج 3، ص 507، 491، 450، 292، 272، 268، 521، 239 و 106.
12.ر.ک: تاریخ انقلاب اسلامی در شهرستان میانه، فصل پنجم.
13.ر.ک: خاطرات آیت اللّه احمدی میانجی، عبدالرّحیم اباذری، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، 1380 که در آنجا متن احکام دیگر نیز موجود است.
14.برای آگاهی از متن این حکم، ر.ک: روزنامه اطلاعات، 7 1371 / 10 / 9 ش 19806
15.اسلام و مقتضیات زمان، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، تهران، ج 2، ص 83.

منبع: www.hawzah.net
نويسنده: عبدالرحیم اباذری‏

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:33 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها