0

داستان کوتاه

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

شیوانا استاد معرفت(داستان ترازوی کائنات)

 

  

مردی بسیار ثروتمند که از نزدیکان امپراطور بود و در سرزمین مجاور ثروت کلانی داشت، از محبت و عشقی که رعایا ونزدیکانش نسبت به شیوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همین خاطر روزی با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به شیوانا گفت: آهای پیر معرفت! من با خودم یکی از رعیت هایم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق می زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافی می کنی.

شیوانا سر بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از روی زمین برداشت و آن را در یک کفه ترازوی مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائین رفت و کفه دیگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقی محکم بر پای رعیت وارد ساخت. فریاد رعیت شلاق خورده به آسمان رفت. هیچکس جرات اعتراض به فامیل امپراطور را نداشت و در نتیجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را دید لبخندی زد و گفت: پس قبول داری که همه درس های تو بیهوده و بی ارزش است!
هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که فریادی از بین همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمین سقوط کرده بود و پای راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسیمه به سوی پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سریعاً به سراغ طبیب بروند.
در فاصله زمانی رسیدن طبیب، مرد ثروتمند به سوی شیوانا نیم نگاهی انداخت و با کمال حیرت دید که رعیت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوی شیوانا رساند و سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائین آمده، بالا رفت و کفه دیگر به سمت زمین آمد. می گویند آن مرد ثروتمند دیگر به مدرسه شیوانا قدم نگذاشت.
کفه ترازوی شما در ترازوی عدل الهی چگونه است؟!

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

پنج شنبه 8 تیر 1391  10:07 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 داستان کوتاه کودک قهرمانی که یک دست نداشت

 
 
 کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
پدر کودک اصرار داشت استاد از ف;رزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.
استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.
استاد گفت: “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی.
ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ ح;ریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیریم که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنیم!!

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 13 تیر 1391  8:30 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

توی تاکسی نشسته بودم، دو تا آقای مسن هم عقب نشسته بودن.
نزدیک پیاده شدنشون یکی به اون... یکی گفت : به خدا اگه بزارم دست تو جیبت بکنی! من حساب میکنم...
بعد از راننده پرسید : ببخشید چقدر شد؟
راننده: هزار تومن !
یهو یارو برگشت به راننده گفت: آدمــــــی ؟؟!!
راننده گفت : جـــان ؟
مرد : گفتم آدمی یا نه؟
راننده گفت : حرف دهنتو بفهم درست صحبت کن!
یارو دوباره گفت: نه.. آدمی؟؟!
راننده هم با عصبانیت ترمز کرد برگشت عقب گفت : نــــــــه ... فقط تو آدمی!
یارو گفت : یعنی چی؟ من میگم آدمی هزار تومن؛یا دوتاییمون باهم هزار تومن!!!


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 17 تیر 1391  8:37 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

  

پیرمرد و مدیریت ...

يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفتكاري بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي‌بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي‌كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اینجا و همين كارها را بكنيد.» بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي‌تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟
بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر مي‌كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 18 تیر 1391  8:09 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

  

تو که هستی؟!

روزی روزگاری زن ظریف اندام و قد کوتاهی بود که در کوره راهی خاکی از کنار دشتی سرسبز و وسیع عبور می کرد.با وجود آنکه کهنسال بود اما گام هایی سبک و چالاک داشت و لبخندش همان برق تازگی و طراوتی را داشت که لبخند دخترکی نوجوان و بی خیال از آن برخوردار بود.با دیدن شبحی قوز کرده،از حرکت بازایستاد و به او خیره شد اما نتوانست او را بشناسد.

موجودی که در میان خاک های کوره راه قوز کرده و در خود فرو رفته نشسته بود به نظر می رسید جسمی نداشت.آن موجود پیرزن را به یاد پتوی مخملین خاکستری رنگی به شکل انسان می انداخت.پیرزن اندکی خم شد و پرسید:"تو که هستی؟"

یک جفت چشم بی روح و خسته به سمت او نشانه رفت و صدایی از سمت او به گوش پیرزن رسید:"من؟ من اندوه هستم."

صدایش آنقدر ضعیف و نجوا مانند بود که به سختی شنیده می شد.پیرزن با شعف و نشاط گفت:"اندوه!"

انگار که با دوستی قدیمی و عزیز احوالپرسی می کرد!

اندوه با لحنی پر از تردید و سو ٔظن پرسید:"تو مرا می شناسی؟"

پیرزن با اطمینان پاسخ داد:"البته که تو را می شناسم!تو در طی راهی که در این مسیر حرکت کرده و پشت سر گذاشته ام گاه و بیگاه همراهم بودی!"

اندوه باز هم با لحنی پر از سو ٔظن گفت:"بله ولی...چرا از من نگریختی؟مگر از من نمی ترسی؟"

پیرزن پاسخ داد:"عزیزم چرا باید از تو بترسم؟تو خود خوب می دانی که به سراغ هر فردی می روی که سعی دارد از تو بگریزد.اما می خواهم از تو بپرسم که چرا این قدر نا امید به نظر می رسی؟"

شبح خاکستری رنگ با لحنی پر غصه و درهم شکسته پاسخ داد:"چون من...من اندوه هستم."پیرزن کنار او نشست و در حالی که با حالتی دلسوزانه و حاکی از درک و فهم سری تکان می داد گفت:"پس تو اندوه هستی.حالا به من بگو چه چیزی ناراحتت می کند و آزارت می دهد؟"

اندوه از ته دل آه کشید و با خود اندیشید:"آیا واقعا" فردی پیدا شده که مایل است برای اولین بار سرگذشت پر درد او را بشنود؟"

چقدر آرزوی رسیدن به چنین لحظه ای را داشت...

سپس با لحنی مردد و شگفت زده گفت:"می دانی موضوع این است که هیچکس از من خوشش نمی آید و دل خوشی از من ندارد.همه این حرف ها را می زنند."

چه مسخره مگر ممکن است من غمگین باشم؟

زندگی همیشه پر است از نشاط و شادمانی و لبخندهای تصنعی آنها باعث بهم خوردن حال خودشان می شود و نفس کشیدن برایشان دشوار.آنها می گویند:"باید قدرتمند و امیدوار باقی بمانیم."و بعد کلی مشکل و گرفتاری را تجربه می کنند."

آنها می گویند:"فقط افراد ضعیف و ناتوان گریه می کنند."و بعد گریه های خودشان آنها را به حد انفجار می رسانند یا سعی می کنند با الکل و مواد مخدر خود را از دنیای واقعی خارج کنند تا مجبور به حس و تحمل من نباشند."

پیرزن سخنان او را تأیید کرد و گفت:"بله حق با توست.قبلا" با چنین افرادی ملاقات داشته ام."

اندوه غمگین تر شد و گفت:"اما تنها خواسته ی من کمک به انسان هاست.وقتی خیلی نزدیک شان می شوم می توانند با خودشان مواجه شوند.من کمک شان می کنم تا آشیانه ای برای خود بسازند و در آن از زخم های خود مراقبت کنند.فرد غمگین پوست خیلی نازکی دارد.اندوه های کهنه دوباره مانند زخمی بدجوش خورده و کاملا" التیام نیافته در آنها سر باز می کنند و می توانند کلی به آنها صدمه و آسیب بزنند.اما چه کسی قادر است با گریه ها،غم ها و اندوه های خود شجاعانه مواجه شود؟ تمام اشک های نریخته و فروخورده می توانند حقیقتا" زخم های آنها را التیام بخشند.با این حال انسان ها تمایلی به برخورداری از کمک های من ندارند.در عوض لبخندی تصنعی بر روی زخم های خود می نشانند.یا سپری سنگین از تلخی و ناکامی بر روی آنها قرار می دهند.

سپس اندوه ساکت شد.در ابتدا بی صدا اشک می ریخت و بعد صدای گریه هایش آنقدر بلند شد که نا امیدی و درماندگی در آن موج می زد و به وضوح شنیده می شد.پیرزن کوچک اندام او را در آغوش کشید سرش را نوازش کرد و با خود اندیشید:"چقدر اندوه ملایم و آسیب پذیر است."بعد با لحنی پر از عشق و محبت،نجوا کرد:"اندوه هر چقدر که می خواهی گریه کن.بگذار اشک هایت جاری شوند تا سبک شوی.استراحت کن تا قوای از دست رفته ات باز گردد.از حالا به بعد تنها نخواهی بود.همیشه در کنارت خواهم ماند تا ناامیدی و درماندگی دیگر به سراغت نیایند."

اندوه دست از گریستن کشید.مستقیم به چشمان پیرزن نگریست و با تعجب و شگفتی پرسید:"اما تو که هستی؟"

پیرزن با چهره ای متبسم پرسید:"من؟"

بعد مانند دختری نوجوان و بی خیال از ته دل خندید و پاسخ داد:

"من امید هستم!"

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 18 تیر 1391  9:19 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

داستانک؛ اسب زیبا

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. 

حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند. بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله ای باشم. روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد، در حاشیه جاده ای دراز کشید. او می دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می کند. همین اتفاق هم افتاد... مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد. 


مرد گدا ناله کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده ام و نمی توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه نشین که کنجکاو شده بود کمی دورتر ایستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن: «برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی...» 

بادیه نشین تمسخرکنان گفت: چرا باید این کار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممکن است زمانی بیمار درمانده ای کنار جاده ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد...

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 21 تیر 1391  11:35 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 حسودی 85 زن ناصرالدین شاه به گربه محبوب شاه!

 

 

 
 
می گویند ناصرالدین شاه در طول زندگی اش ۸۵ زن داشت و یک"ببری خان".نمی دانیم که آن ۸۵ نفرچقدر نزد شاه مقرب بودند ولی ببری خان آنقدر محبوب این پادشاه بود که به گربه قجری معروف شد و نامش در تاریخ ماندگار شد.
 
روایت دردانگی این گربه به زمانی برمی گردد که ناصرالدین شاه سخت بیمار بود و تب شدیدی داشت و این گربه هم تازه زایمان کرده ومشغول جا به جایی بچه هایش بوده و از کنار بستر شاه می گذشته که کسی وارد اتاق می شود و در را می بندد . راه خروجی گربه که بسته می شود سرگردان و بلاتکلیف دور بسترشاه می چرخد و پایین پای شاه می ایستد.
 
یکی از همسران شاه، صاحب گربه از سرچاپلوسی و خودشیرینی این رویداد را نشانه بهبودی شاه عنوان کرده و به او مژده بریده شدن تب را می دهد.از قضا سپیده دم فردا تب می برد و شاه بهتر می شود . از آن پس گربه می شود محبوب و مقرب درگاه.
 
پس از مدتی زنان شاه که می دیدند شاه به این گربه بیشتر از آن ها توجه می کند ، گربه را می دزدند و در سیاهچالی می اندازند!
 
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

پنج شنبه 22 تیر 1391  8:07 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

داستان کوتاه، حق با شبح بود

مطابق گزارش ارسالی ویتنی بولتن، خبرنگار روزنامه فیلادلفیا اینکوایرر، خانم وارن هنوز چند دقیقه ای بیشتر آنجا نشسته بود که حضور ناگهانی مردی که بی سر و صدا از طرف سرسرا وارد اتاق شده بود، او را از جا پراند. همین طور که مرد غریبه به طرز مؤدبانه ای به او تعظیم می کرد، خانم وارن متوجه شد که وی لباس های مرسوم اوایل قرن هجدهم را به تن دارد. اما قبل از این که بتواند چیزی بپرسد، آن مرد گفت:

_ اسم من دیلمنه. شما در صدد خرید خانه ای هستین که، اگه جسارت منو در این مورد ببخشین، لوله کشی وحشتناکی داره. تعمیر یا تعویض اون مطمئنا برای شما خیلی خرج بر می داره.و پس از این سخنان دوباره تعظیم کرد، به طرف سرسرا رفت، و تا خانم وارن با عجله خود را به در ورودی برساند، دیگر ناپدید شده بود.

وی با یک لوله کش متخصص تماس گرفت، و او نیز پس از بازرسی دقیق خانه، هشداری را که توسط آن مهمان عجیب داده شده بود، تأیید کرد. تعویض قسمت های معیوب سیستم لوله کشی حداقل چهار هزار دلار خرج داشت، به همین خاطر خانم وارن از خرید آن محل منصرف گردید.

مدتی پس از این ماجرا، وی از روی کنجکاوی اسناد موجود درباره آن خانه قدیمی را دنبال کرد و به نتیجه تکان دهنده ای رسید. ما بین سال های ۱۷۹۸ و ۱۸۰۸ خانه مزبور تحت تملک مردی قرار داشته بود به نام جان دیلمن.

برگرفته از کتاب عجیب ترین ها _ انتشارات: شقایق

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 24 تیر 1391  8:34 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

داستان های ملانصرالدین | جراحت پا

داستان های ملانصرالدین | جراحت پاملانصرالدین از پشت بام به زمین می افتد و میخی پایش را زخمی می کند.

می گوید خدایا شرکت ! پرسیدند : چرا شکر میکنی؟

میگوید: چون کفش پایم نبود،زیر جراحت پا مجانی خوب می شود ولی دوخت کفش پول لازم دارد.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 24 تیر 1391  9:02 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 یک ساعت کار 

 
 
 مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
 
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
 
- بله حتماً. چه سوال؟
 
- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟
 
مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می‌پرسی؟
 
- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟
 
- اگر باید بدانی می گویم. ۲۰ دلار.
 
- پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می‌شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟
 
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت :‌ اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.
 
پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.
 
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.
 
بعد از حدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی خشن رفتار کرده است. 
 
شاید واقعا او به ۱۰ دلار برای خرید چیزی نیاز داشته است.
 
بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش پول درخواست کند.
 
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
 
- خواب هستی پسرم؟
 
- نه پدر بیدارم.
 
- من فکر کردم پاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این هم ۱۰ دلاری که خواسته بودی.
 
پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشکرم بابا
 
بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله بیرون آورد.
 
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت :‌ با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پئل کردی ؟
 
بعد به پدرش گفت : برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ۲۰ دلار دارم. آیا می‌توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم…
 
منبع: عصرایران

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 25 تیر 1391  12:31 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ؟ 

 
 
 
 
 
 مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
 
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
 
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:  عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟ 
 
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
 
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
 
استاد گفت:  این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟! 
 
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت:  اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم! 
 
استاد لبخندی زد و گفت:  پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟
 
اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده. 
 
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
 
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید:  شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟ 
 
استاد لبخندی زد و گفت:  من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم…
 
نتیجه اخلاقی: خود را به خدا بسپار و از طوفانهای زندگی هراسی نداشته باش چون خدا کنار تو و مواضب توست
 
منبع: عصرایران
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 25 تیر 1391  12:31 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

داستانک؛ چهار فصل زندگی...


 مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. 

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند. پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده.» پسر دوم گفت: «نه... درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.» 

پسر سوم گفت: «نه... درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین... و با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام.» پسر چهارم گفت: «نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها... پر از زندگی و زایش!» 

مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید. همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگی شان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود. 


وقتی همه فصل ها آمده و رفته باشند! اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید! مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل، زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین؛ در راه های سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند...

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 25 تیر 1391  2:29 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

در رستوران زیر زمینی که سقف آن بسیار کوتاه بود و شباهت زیاد به رستوران سربازخانه ها داشت صف ناهار آهسته آهسته جلو میرفت. جمعیت زیادی در سالن جمع شده بودند و سر و صدای زیاد، شخص را به سرسام دچار میکرد. از پیشخوان رستوران بخار آبگوشت مساعد بود و بوئی شبه بوی فلزات داغ شده داشت ولی بوی مرطوب تند و تیز «ویکتوری جین» را که در سالن پراکنده بود کاملا خنثی نمیساخت. در گوشه دیگر سالن، بار دیده میشد که فقط عبارت از یک دریچه کوچک بود و در آنجا جین را به بهای گیلاسی ده سنت میفروختند.
صدایی از پشت سر وینستن بگو وی رسید که میگفت: «در آسمان بدنبالش بودم در زمین پیدا کردم».
وینستن سرش را برگرداند. «سایم» دوستش بود که در اداره بررسی ها کار میکرد. اما شاید «دوست» کلمه صحیح نبود، زیرا در این روزها شخص «دوست» نداشت و هرچه بود «رفیق» بود. ولی گاه رفقایی پیدا میشدند که محضر ایشان از دیگران مطبوع تر بود. «سایم» در علم اللغة تخصص زیاد داشت و مخصوصا کارشناس «زبان نو» بود و در واقع عضو هیئت کثیرالاعضایی بشمار میرفت که این روزها مشغول تدوین جلد یازدهم فرهنگ زبان نو بودند. سایم جوانی ضعیف الجثه و از وینستن کوتاهتر بود و چشمانی برجسته و در عین حال غمزده داشت که هنگام صحبت، گویی شخص را تحت مراقبت کاملا دقیق قرار میداد.
سایم گفت: میخواستم از تو تقاضا کنم اگر تیغ خودتراش داری بمن بدهی.
وینستن با عجله و گویی دچار گناهی میشود گفت: حتی یکی هم ندارم. همه شهر را گشته ام. مثل این است که اصلا تیغ خودتراش کیمیا شده است.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 28 تیر 1391  3:24 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

دستگیری رفعت نظام و میرزا حسینخان به اینطریق صورت گرفت که


غنجعلی خان ایلخانی از دختر عبدالمظفر خان بهادر اللک خواستگاری

کرده بود، امیر از این موضوع مطلع شد و به زن عبدالمظفر خان

پیغام فرستاد: اگر غنجعلی خان را حاضر نمایی که رفعت نظام و

میرزا حسین خان و عده ای دیگر را که با او همدست بودند گرفته و

تحویل دهد و از گذشته پوزش بطلبد چه بهتر، والا خود شما و

دخترت را به اسیری خواهم گرفت. و تمام اموالتان نیز به غارت

خواهد رفت. این تهدید مؤثر واقع شد و غنجعلی خان به طمع

حکومتی واهی که امیر به او وعده کرده بود به اتفاق آقا مراد خان

بچاقچی در مشیز (بردسیر) در موقع ناهار، رفعت نظام و میرزا

حسینخان را دستگیر کرده و به امیر اطلاع دادند.

بدینطریق برای صدمین بار باز هم ثابت شد که در هر واقعه شگفت تاریخی، جای

پای زن را باید جستجو کرد!

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 28 تیر 1391  3:27 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

داستانهایی از کلیله و دمنه

 

مادر شیر گفت: سخن علما در فضیلت عفو و جمال احسان مشهور است لکن در جرمهایی که اثر آن در فساد 


عام و ضرر آن در عالم شایع نباشد. چه هر کجا مضرت شامل دیده شد و وصمت آن ذات پادشاه را بیالود و موجب 

دلیری دیگر مفسدان گشت، و حجت متعدیان بدان قوت گرفت و هر یک در بدکرداری و ناهمواری آن را دستور 

معتمد و نمودار معتبر ساختند و عفو و اغماض و تجاوز و اغضا را مجال نماند و تدارک آن واجب بل که فریضه 

گردد.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 28 تیر 1391  3:28 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها