0

داستان کوتاه

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

تفریح داغ!(داستان)

 

  

 

کتاب  > طنز نویسان  - ۲ روز تعطیلی پی در پی پیش آمده بود و با همسرم و ۲فرزندم به این نتیجه رسیده بودیم که حتما سری به ییلاق دایی‌مان بزنیم؛ منظور اینکه به خانه دایی برویم، نه اینکه ییلاق در ید مالکیت ایشان باشد! اما به مصداق مثل معروف؛ من در چه خیالی بودم و فلک در چه خیال.

زنگ در به صدا درآمد و دقایقی بعد، متوجه شدیم که ۲ خانواده از بستگان ما که در یک منطقه کوهستانی استان لرستان اقامت دارند، آمده‌اند این دو روز را در تهران گردش کنند!… چاره‌ای نبود باید قید سفر را می‌زدیم و در تهران می‌ماندیم؛ به خصوص که آنها مقادیر زیادی کره و پنیر و عسل هم با خودشان آورده بودند.

اما از همان لحظه‌های اول ورودشان، برق خانه ما رفت و خوردیم به تنگ گرما!… پنجره‌ها را باز کردیم و دو تا بادبزن به دست دو نفر از میهمانان سالخورده دادیم تا خودشان را بادبزنند، اما از بس دستپاچه بودیم من و همسرم، دو بار دوان دوان پنکه قدیمی را از انباری بیرون کشیدیم اما پس از اینکه به طرف پریز برق رفتیم، یادمان آمد که برق نداریم و این شد اسباب خنده! از قضا میهمانان ما که به هوای خنک دیار خودشان عادت داشتند، مدام عرق می‌ریختند و شاید هم توی دل خودشان می‌گفتند که چرا توی این گرمای شدید راه افتاده‌اند و آمده‌اند تهران، اما بچه‌ها به‌رغم گرمای شدید، انگار توی دلشان قند آب می‌کردند، شاد و خندان بودند و عراق‌ریزان به این طرف و آن طرف می‌دویدند.

یاد ایام قدیم و زیرزمین‌های خنک تهران افتادم که حالا از ما دریغ شده است. وقتی شب رسید و بازهم گرما همه را کلافه کرده بود، میهمانان ما با اصرار فراوان از ما خواستند که دسته‌جمعی به شهر خنک آنها برویم. از خیر خانه دایی گذشتیم و راه سفر طولانی را در پیش گرفتیم؛هرچه بود از تحمل گرمای جانگداز بهتر بود!

اما مشکل اصلی، بچه های مهمانان ما بودند که همچنان دوست داشتند جاهای دیدنی و شهربازی های تهران را ببینند.پنکه قدیمی ما که با قطع برق از کار افتاده بود در اینجا موثر افتاد و چون بچه ها دوستش داشتند به آنها بخشیدیم و همگی روانه سفر شدیم.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:26 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

مـشـتـری فـقـیـر 

 

  

 

در اوزاکای ژاپن ، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بودشهرت آن به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت .
مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند ، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد ، مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد، قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد.
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید؟
صاحب مغازه در پاسخ گفت:
مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود.
شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:27 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

شیوانا استاد معرفت(داستان تنها کار مفید آلان!)

 

  

شیوانا همراه کاروانی درراهی می رفت. ظهر به منزلی رسیدند و چون تا منزل بعدی یک روز کامل راه بود ، تصمیم گرفتند همانجا استراحت کنند و سحرگاه روز بعد به سمت منزل بعدی حرکت کنند. وقتی همه مستقر شدند. شیوانا سطل آبی برداشت و به سراغ پله های شکسته حجره ای رفت و با گلی که فراهم کرده بود شروع به ترمیم پله های شکسته نمود.

یکی از کاروانیان مات و مبهوت به شیوانا خیره شد و با تعجب گفت:” استاد ! شما با این همه علم و معرفت ، چرا وقت گرانبهای خود را به بنایی و بازسازی پله های شکسته کاروانسرایی  بین راهی تلف می کنید. حیف از شما نیست که استراحت نمی کنید و به این قبیل کارهای بی ارزش  می پردازید!؟ در ثانی کسی به شما بابت انجام اینکار پول نمی دهد. پس چرا زحمت می کشید و انرژی خود را هدر می دهید؟”

شیوانا بی اعتنا به مرد معترض به کار خود ادامه داد.مرد کاروانی که از بی اعتنایی شیوانا خشمگین شده بود با صدای بلند در حالی که شیوانا را مسخره می کرد گفت:” استاد بزرگ! همانطور که کار می کنید می توانید بگوئید تفاوت یک آدم نادان و یک سالک معرفت چیست!!؟”

شیوانا لبخندی زد و گفت:”من در خصوص انسان نادان اطلاعات زیادی ندارم! اما یک سالک معرفت کسی است که در هر لحظه از زندگی اش صرف نظر از پولی که به او می دهند مفیدترین کاری که از او برمی آید را انجام دهد . من  از الآن تا غروب کاری برای انجام ندارم. خسته هم نیستم. من اینکار را انجام می دهم چون تنها کار مفیدی است که الآن می توانم انجام دهم و همین احساس مفید بودن برای من کفایت می کند. ”

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:27 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

داستانی که می‌تواند زندگی شما را متحول کند

 

  

 

 

روزی در حالی ‌که مشغول پیاده‌روی در جنگل‌های نزدیک خانه‌مان در کیپ‌کُد بودم، مردی را ملاقات کردم که تنها با یک جمله درسی به من آموخت که هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود و مدت‌هاست آن را سرلوحه زندگی پرفراز و نشیب خود قرار داده‌ام.
اسمش موریس بود و به نظر می‌رسید دهه ۷۰ یا ۸۰ زندگی‌اش را می‌گذراند. موریس نگاهی به من انداخت و گفت: “من هر روز برای پیاده‌روی به این جنگل می‌آیم، چه هوا بارانی باشد چه آفتابی.”
وقتی متوجه شد که گردن‌بند طبی بسته‌ام، با یک دستم تنه درخت را گرفته‌ام و دست دیگرم به عصا است، گفت: “می‌بینم برات سخته که خودتو تا این‌جا برسونی؟”
جواب دادم: “آره، بعضی‌ وقتا!”
آن‌گاه به نشانه همدردی و درک وضعیت من سرش را تکان داد و گفت: “اما هر طوری شده از عهده این کار برمی‌آیی.” به نظر می‌رسید که آن روز در دل جنگل دوستی عمیقی بین من و موریس شکل گرفت، زیرا هر دو از اعماق وجودمان حرف می‌زدیم.
به موریس گفتم: “راستش رو بخوای، سخت‌تر از این‌که بخوام خودم را پای پیاده تا این‌جا برسونم، اینه که دیده بشم. البته ربطی به این مساله نداره که در حال ‌حاضر با این سر و وضع از خونه بیرون میام، بلکه بیشتر به‌ طرز تفکر خودم برمی‌گرده.”
موریس گفت: “می‌دونم! تو در سرزمین شاید بتونم و شاید هم نتونم گیر افتادی. درسته مشکل تو همین‌جاست.”
از این‌که می‌دیدم او چقدر خوب متوجه قضیه شده خنده‌ام گرفت و گفتم: “درسته! و همین یک لحظه جدال بین تونستن و نتونستن باعث به وجود اومدن یک خلاء زمانی می‌شه و در همین فاصله است که ترجیح می‌دم با آوردن یک بهانه خوب یک‌راست برم سروقت کنترل تلویزیون و خودم رو به این ترتیب سرگرم کنم.”
آن‌گاه جمله‌ای جادویی گفت که من هر روز آن را با خودم تکرار می‌کنم: “در هر وضعیتی تنها خود واقعی‌ات را نشان بده.”
بعدا همسرم باب توضیح داد که منظور موریس از این جمله چه بوده است. او گفت: “بسیار خوب، الان بهت می‌گم استنباط من از این جمله چیه. وقتی این فکر به ذهنم خطور می‌کنه که باید برم کلاس ورزش، بلافاصله به این مساله فکر می‌کنم که خوب حالا تا رسیدن به کلاس ورزش چه کارهایی باید بکنم. اول از همه باید دوش بگیرم، بعد باید لباس مناسب بپوشم، بعد باید به این فکر کنم که چطور بلایی سر خودم نیارم. بعد باید ـ باید ـ باید. فکر می‌کنم منظور موریس اینه که همه این افکار رو دور بریزم. به عبارت دیگه، به‌جای این‌که مدام با خودم حرف بزنم و بایدها رو پیش رویم ردیف کنم. فقط به خودم بگم: هی پسر بجنب! خود واقعی‌ات رو نشون بده.”
باب سعی کرد فلسفه موریس را در تمام عرصه‌های زندگی‌اش عملی کند و خیلی زود متوجه شد که تا چه اندازه می‌تواند در هر کاری موفق شود. یک روز به من گفت: “همیشه وقتی می‌دیدم یک عالمه کار کامپیوتر روی سرم ریخته و باید همه‌شون رو انجام بدم؛ مستاصل می‌شدم. بعضی‌ وقتا از زیر بار مسوولیت شونه خالی می‌کردم. اما این رفتار احمقانه ا‌ست. پس عوض این‌که به کارهای تلنبارشده فکر کنم و بیشتر عصبی بشم، به خودم می‌گم: “هی پسر بجنب! خود واقعی‌ات رو نشون بده” و بعد از عهده همه کارها برمی‌آم.”
دیگر این رویکرد جدید در زندگی ما جای خودش را باز کرده بود و حقیقتا که محشر بود. تا این‌که کلوین و همسرش اِیمی با من تماس گرفتند. آنها انجمنی را تاسیس کرده بودند که به چالش‌های پیش روی معلولان می‌پرداخت. کلوین و ایمی خیلی از مطالبی را که در روزنامه‌ها می‌نوشتم خوانده بودند. مقالات من بیشتر حول محور ناتوانی‌های جسمی و ذهنی دور می‌زد. به همین خاطر بود که آنها با من تماس گرفتند.
کلوین ایمیلی به من زد و نوشت: “هدف ما در این انجمن برگزاری مسابقات سالانه و پرداختن به فعالیت‌های تفریحی و اجتماعی برای کودکان و نوجوانانی است که به لحاظ ذهنی یا جسمی دچار معلولیت هستند.”
او در ادامه چنین نوشته بود: “در جریان مسابقات فصلی بیس‌بال، هر یک‌شنبه صدها نفر جمع می‌شوند تا شاهد مسابقات ما باشند. برای ما باعث افتخار است که شما در روز افتتاحیه این دوره از مسابقات اولین سخنران باشید.”
دنیا دور سرم چرخید. من دچار هراس از سخنرانی در جمع هستم. از طرف دیگر نمی‌توانستم دست رد به سینه کلوین بزنم. بنابراین بلافاصله این فکر نوع‌دوستانه و خیرخواهانه به ذهنم خطور کرد که: “وای، کلوین، کلوین! به خاطر این کار ازت متنفرم!”
روز بعد به همراه باب نزد کلوین رفتم و با لحنی ملتمسانه به او گفتم: “خواهش می‌کنم. من نمی‌تونم جلوی جمع سخنرانی کنم.” اما او معتقد بود کسی که می‌تواند داستان‌هایی به این قشنگی بنویسد، مسلما می‌تواند آنها را در قالب گفتار نیز بیان کند. چشمان کلوین هنگام ادای این حرف‌ها برق می‌زد، و بعد ادامه داد: “خواهش می‌کنم، فقط چند جمله!”
بالاخره با بی‌میلی هر چه ‌تمام‌تر قبول کردم.
شب قبل از سخنرانی، نیمه‌های شب از خواب پریدم؛ و باب را بیدار کردم و گفتم: “اگه نتونم حرف بزنم و به ‌جای حرف زدن ده تا سکسکه پشت سر هم بکنم چی؟ (این اتفاق شب عروسی برایم افتاده بود!) اگه فردا نتونم قدم از قدم بردارم چی؟ اگه از شدت ترس دچار شوک عصبی بشم چی؟ و هزارتا از این اگه‌ها!”
اما باب به ‌نرمی مرا آرام کرد و گفت: “می‌دونی که فقط یه چیز اهمیت داره.”
من خوب می‌دانستم آن یک چیز چیست. بنابراین تصمیم گرفتم روز افتتاحیه به قول موریس “فقط خود واقعی‌ام را نشان بدهم.”
همه چیز به خیر و خوشی تمام شد. البته منظورم این نیست که سخنرانی خوبی کردم. در واقع، به تته‌پته افتادم، لکنت گرفتم و حتی دو بار حسابی خیط شدم. اما آیا باید احساس خجالت و شرمندگی می‌کردم؟ مسلم است که خیر. تنها باید نگاهی به اطرافم می‌انداختم و چشم در چشم بچه‌های معلول، والدینشان، مربیانشان و نیکوکاران می‌دوختم و از همه زیباتر نگاه‌های مشتاق و قشنگ تک‌تک آنها را می‌دیدم. آنها کسی را می‌دیدند که مثل خودشان ناتوان جسمی بود، کسی که خود را به اوج رسانده بود و لحظه‌ای دست از تلاش برنمی‌داشت.
در طول سخنرانی، عجیب‌ترین رفتار ممکن از من سر زد! هیچ‌چیز به‌ جز حقیقت محض به زبان نیاوردم. عین سخنرانی را در زیر برای شما آورده‌ام:
“بسیار خوشحالم که امروز خود را در میان شما اعضای شگفت‌انگیز انجمن مبارزه‌طلبان کیپ‌کد می‌بینم. به خودم افتخار می‌کنم که کلوین و ایمی از من دعوت کردند تا سخنران افتتاحیه این بازی‌ها باشم. و… از این‌که پیش روی چنین جمعیت عظیمی ایستاده و دارم سخنرانی می‌کنم به‌شدت ترسیده‌ام. می‌ترسم خود واقعی‌ام را نشان بدهم ولی سعی می‌کنم هر طور شده از عهده انجام این کار بربیایم.
این است پیغام من به شما:
برنده شدن مهم نیست.
ترسیدن مهم نیست.
مهم فقط و فقط… سعی کردن است و بس!
حالا چه‌ کسی می‌خواهد کمکم کند تا اولین ضربه را به توپ بزنم؟”
خیلی از کودکان که همه‌شان نیز ناتوان جسمی بودند دست خود را بلند کردند: “من! من!” آنها هیجان‌زده به طرفم آمدند تا کمکم کنند. دیگر نای حرف زدن نداشتم. ناگهان خیل جمعیت به من هجوم آورد تا مانع از افتادنم بشوند. کودکان را وادار کردم دست من را بگیرند تا همه‌شان احساس کنند که دارند اولین ضربه را به توپ می‌زنند. وقتی دست در دست هم انداختند، فریاد زدیم: “بزن زیر توپ!”
آخر سر هم یکی از حضار حلقه‌ای گل دور گردن من انداخت. راستش را بخواهید، در جریان آن سخنرانی بود که فهمیدم اهمیتی ندارد تعادلم را از دست بدهم. اهمیتی ندارد که ناگهان در میانه سخنرانی نتوانم به‌ خوبی حرف بزنم، یا هر اتفاق بد دیگری برایم بیفتد. تنها چیزی که اهمیت دارد این است که به‌خاطر بچه‌های معلول، به‌خاطر مراقبت‌کنندگان از آنها و در نهایت به‌خاطر خویشتن خویش، خود واقعی‌ام را نشان بدهم.
خدا را شکر می‌کنم که این فرصت را پیش روی من قرار داد تا آن روز در جنگل با موریس ملاقات کنم. اگر چه موریس گفت که هر روز برای پیاده‌روی به آن جنگل می‌آید، اما از آن روز تاکنون دیگر او را ندیده‌ام.
یک چیز سخت مرا به حیرت می‌اندازد: وقتی از تک‌تک افرادی که برای پیاده‌روی به آن جنگل می‌آیند درباره موریس می‌پرسم، همه جواب می‌دهند که تا به‌ حال چنین کسی را ندیده‌اند. شما هم تعجب کردید، مگرنه؟!

منبع: chicken soup for the soul

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:30 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

داستان کوتاه: پیرمردی خیلی خونـسرد

 

  

 
پیرمردی خیلی خونـسرد
نوشته ماریتا جوداکووا
کارآگاه کرافت صفحه «اخبار جهان» روزنامه را باز کرد و با قیافه‌ای حاکی از رضایت به نشانه تایید، سر تکان داد.
خبری که در انتظار خواندنش بود، در آن صفحه چاپ شده بود: «دیروز، ۱۶ ژانویه اخترشناسان بار دیگر از مشاهده پدیده عجیبی در سیاره «پریان دریایی» شگفت‌زده شدند. آنان بر سطح بسیار وسیعی از این سیاره، در حدود ده هزار کیلومترمربع، نور شدیدی مشاهده کرده‌اند که منبع آن ناشناخته است. بروز چنین پدیده‌هایی در این سیاره از بیست سال پیش آغاز شده ‌است. استیون و لیومی، برجسته‌ترین پژوهشگران تمدنهای ماورای زمینی، این پدیده‌ها را فاجعه‌های بسیار مخربی برای ماده و موجودات زنده می‌دانند. به نظر آنان ناتوانی آشکار در پیش‌بینی این فاجعه‌ها و مقابله با آنها با تمدن موجود در سیاره پریان دریایی، که علم ما آنرا بسیار تکامل‌یافته می‌داند، تضادی آشکار و توضیح‌ناپذیر دارد. باید خاطرنشان کنیم که تا کنون دوره پیدایش این نورها در طی دو دهه اخیر و نه هیچ قانون دیگری در مورد آنها مشخص نشده ‌است.»
کرافت همچنان که روزنامه را تا می‌کرد با خود گفت: «معلوم است دیگر، تا حالا که نتوانسته‌اند و هرگز هم نخواهند توانست.»
او بادقت خبر را برید و در پرونده قطوری گذاشت و بقیه روزنامه را در سبد کاغذهای باطله پرت کرد و به سختی از جایش بلند شد.
گرما به‌طور محسوسی فروکش کرده‌بود و او می‌توانست پیش پیرمرد برود.
پیرمرد با پای برهنه در باغ بود و غروب آفتاب رنگ سرخی به پیراهنش داده ‌بود. او گاه‌گاهی تخته‌ای را رنده می‌کرد تا آنرا به رویه نیمه‌کاره میز نصب کند. تخته صاف و براق بود و هرچند تخته‌های دیگر از زور استفاده رنگ‌ورو رفته بودند، اما میز به نظر پیرمرد نو می‌آمد: میزی مناسب پذیرایی از میهمانان که پشت آن بنشینند و از آب‌وهوا یا از محصول سیب که در آن سال فراوان بود، صحبت کنند. سبدهای پر از میوه همانجا پای درختها بود. نباید فراموش می‌کرد که پیش از نشستن شبنم، آنها را به انبار ببرد.
در صدا داد و پیرمرد کارآگاه کرافت را دید که از دور کلاهش را تکان می‌داد و شادمانه فریاد می‌زد: وقت استراحت نیست؟
پیرمرد تراشه‌ها را جارو کرد و تخته را بین آن دو تای دیگر قرار داد تا صبح فردا آنرا میخ بزند. سپس از میهمانش خواهش کرد که پشت میز بنشیند. اما او مثل همیشه از این کار سر باز زد و روی کنده کوچکی پای یک درخت شمشاد نشست. پیرمرد از بی‌اعتنایی میهمان نسبت به کارش کمی رنجیده بود. اما چندان به دل نگرفت و رفت که نوشیدنی و لیوان بیاورد.
آنها در آرامش با هم از هر دری گپ زدند تا اینکه شب فرارسید. آنگاه به‌آرامی با هم خداحافظی کردند و پیرمرد کرافت را با مهربانی تا آن‌سوی پرچین همراهی کرد و کرافت راه خانه‌اش را درپیش گرفت.
پیرمرد برگشت و بی‌آنکه چراغی روشن کند به رختخواب رفت. جیرجیرکی در راهرو آواز می‌خواند. زنجره‌ها در زیر درختها صدا سرداده‌بودند. پیرمرد به درختهای سیبش فکر کرد و به کرافت، مرد خوش‌قلبی که به‌راحتی می‌توانست با باغبان احساس صمیمیت کند و اگر از سالها پیش تا کنون با او دست نداده‌بود، بی‌شک به این خاطر بود که یک بازرس پلیس باید به فکر درجه‌اش هم باشد، وگرنه کسی از او حساب نمی‌برد… سرانجام پیرمرد به خواب رفت.
در این مدت کرافت به‌سوی خانه‌اش می‌رفت و سنگینی آسمان ظلمانی را بر شانه‌هایش حس می‌کرد. مدام آه می‌کشید و عرق پیشانی‌اش را خشک می‌کرد.
شبها تعادل ذهنی‌اش را از دست می‌داد و دیگر نیرویی برایش نمی‌ماند تا سرش را بلند کند و سیاره پریان دریایی را تماشا کند. سیاره‌ای که به طرزی خاص و شوم در هستی‌اش دخالت کرده‌بود. با این همه جای آنرا در گنبد آسمان به‌خوبی می‌دانست و بی‌هیچ تردیدی می‌توانست آنرا با انگشت نشان دهد. هرگز آنرا جز با چشم غیرمسلح ندیده‌بود. تلسکوپی در اختیار نداشت و هیچ نیازی هم به آن نداشت. اخترشناسان با تمام تلسکوپهای جهان نتوانسته‌‌بودند به چیزی پی ببرند که او از بخت بد و بی‌آنکه نفعی به حال کسی داشته‌باشد، دریافته‌بود.
کرافت آدمی باهوش بود و به‌خوبی می‌دانست که اگر برای اعلام کشفش به اداره اختراعات و اکتشافات برود، تا آخر به حرفش گوش نخواهندداد و دو مرد تنومند، از همان‌ها که همیشه جلوی در اداره‌ها ایستاده‌‌اند، بی‌صدا از پشت سر به او نزدیک می‌شوند، دستهایش را با چالاکی به پشت می‌پیچانند و او را با خود به منطقه‌ای سرسبز، به بیمارستان اخترشناسی می‌برند. در آنجا تخت خالی یافت نمی‌شد و بیمارستان همیشه از کاشفان اختران تازه و فضانوردان خودساخته پر بود.
این عین عدالت بود. اگر با کارآگاه کرافت چنین رفتاری می‌شد، او با اشاره سر آنرا تایید می‌کرد. به این دلیل بود که هرگز پا به اداره اخترشناسی و اکتشافات نمی‌گذاشت، زیرا همانقدر از واکنش ثبتی‌ها مطمئن بود که از رابطه بین سیاره پریان دریایی و باغبان پیر.
این فکر جنون‌آمیز در ماه ژوئیه بیست‌سال پیش به ذهنش راه یافته‌بود. باغبان در آن زمان پیر بود، اما او هنوز جوان و در فکر ازدواج بود. چون نامزدش شبها کار می‌کرد، او هم می‌رفت و وقتش را در باغ پیرمرد به کشیدن پیپ و خواندن روزنامه می‌گذراند. بیش از همه به خبرهای مربوط به اخترشناسی علاقمند بود که به تفصیل در روزنامه چاپ میشد. به ستاره‌ها و سیاره‌ها می‌اندیشید و به‌خصوص به سیاراتی که دانشمندان از مدتها پیش اعلام کرده‌بودند که در آنها موجودات ذی‌شعور زندگی می‌کنند، بی‌آنکه تا آن زمان توانسته‌باشند با آن دنیاهای فوق‌العاده دوردست ارتباطی برقرار کنند.
آن روز او برای اولین‌بار پشت میز چوبی‌ای که پیرمرد ساخته بود، نشسته بود. میزی بود محکم که پایه‌هایش در زمین فرو رفته‌بود. کرافت روزنامه‌اش را روی میز پهن کرده‌بود و این خبر را می‌خواند که دیروز از ساعت یک بعدازظهر به وقت گرینویچ، ذوب شدید لایه‌های عظیم یخ در سیاره پریان دریایی آغاز شده و این امر مصیبتی است که تمدن آنجا را تهدید می‌کند. ذوب یخ در حدود ساعت هشت شب به‌ کلی قطع شده‌بود. گویی کوره سوزان غول‌آسایی در این سیاره روشن کرده‌بودند.

 

کرافت از یادآوری بقیه ماجرا بیزار بود. دریافته‌بود که اگر فکرش طور دیگری کار می‌کرد، ده سال از زندگیش را به خاطر حل مسئله بیهوده‌ای که روزی او را به مرز جنون کشانده‌بود، به‌هدر نمی‌داد و اگر عقل سالمی برایش مانده‌بود می‌بایست تا آخر عمر برای روح پدرش دعا کند که همیشه آدمی واقع‌بین، قانع و در همه چیز متعادل بود و برای او بنیه‌ای آهنین به ارث گذاشته‌بود.
کرافت در آن زمان پنج‌سال بود که در اداره پلیس خدمت می‌کرد. کارهای ساده موفقیتی برایش در پی نداشت. درحالیکه او به راحتی از پس کارهای به‌ظاهر پیچیده دیگر برمی‌آمد و این به علت قدرت مغرش بود که می‌بایست ساختمان مخصوصی داشته‌ باشد. بسیاری از افراد ترجیح می‌دهند که با امور ساده سروکار داشته‌باشند که رابطه بین آنها آشکار و طبیعی باشد. اما کرافت بین امور بی‌ربط به‌هم و حتی اموری که برقراری رابطه‌ای میان آنها می‌توانست محصول هذیان‌گویی‌های بیماران حاد باشد، ارتباط را می‌دید.
حد فاصلی که در شعور یک فرد عادی، کوه فوجی‌یاما را از خلال‌دندان روی میز متمایز می‌کند، برای کرافت وجود نداشت. تفاوتها و تلاقی‌هایی که برای دیگران نامشهود بود، به ذهنش فشار می‌آورد تا نتایج موثری از آن بیرون بکشد. برایش پیش آمده‌بود که آتش‌سوزی رصدخانه‌ای واقع در مناطق مرتفع کوهستانی را به تغییر ساعت حرکت قطارهای حومه که در پنج‌هزار کیلومتری آنجا در رفت‌وآمد بودند، نسبت دهد و بدین ترتیب تمام ماموران کشف جرم داخلی و خارجی را غرق در حیرت کند…

آن روزی که داشت روزنامه‌اش را می‌خواند، بی‌اختیار به یاد آورد که پیرمرد روز پیش در ساعت یک بعدازظهر ساختن میزش را شروع کرده‌بود و در ساعت هشت تمامش کرده‌بود. این فکر بی‌اهمیت در تمام شب ذهنش را آزار می‌داد. هشت‌روز طول کشید تا توانست این فکر را از سرش بیرون کند. در پایان هفته هنگامی‌که پیرمرد داشت میز تازه‌اش را سنباده می‌کشید، چیزی باورنکردنی در سیاره پریان دریایی رخ داد.
کرافت کوشید که بر تخلیش غلبه کند. سرانجام مجبور شد که مشترک «اداره بریده روزنامه‌ها» شود و از آن زمان به بعد هر چیزی را که درباره سیاره پریان دریایی به زبانهای شناخته‌شده دنیا نوشته ‌می‌شد، از تمام گوشه‌وکنار جهان برایش می‌فرستادند.
دو سال بعد متقاعد شد که سیاره نسبت به کوچکترین تغییری که در میز پیرمرد داده‌ می‌شود، واکنش نشان می‌دهد.
کرافت که مطالعات دانشگاهی نسبتا خوبی کرده‌بود، در طی سالهای بعد به بررسی مقاله‌های بسیاری پرداخت و سرانجام پی برد که میز چوبی پیرمرد، یا به‌عبارت بهتر رویه این میز، مدل فعال جهان سیاره پریان دریایی است و تمام تغییرات کوچک و بزرگ آن (از جمله تغییرات غیرقابل رویت ناشی از زمین) به سیاره منتقل می‌شود.
کرافت نزدیک به سه‌سال گرفتار کابوس بود. از تاریکی می‌ترسید. گاهی نیز برعکس بر اثر بی‌خوابی، تنها در جاده‌ای که خانه‌اش را دور می‌زد به قدم زدن می‌پرداخت و با چشمان اشک‌آلود درخشش سرد سیاره پریان دریایی را تماشا می‌کرد. بهمن‌های عظیم سنگها را می‌دید که به یک اشاره دست پینه‌بسته پیرمرد بر سر ساکنان سیاره فرو می‌ریزد.
در پایان دهمین سال به نتایج غیرقابل انکاری رسیده بود. او در تمام این مدت غرق در احتجاج‌های ذهنی بود. تنها یک بار به تجربه‌ای عینی دست زد: روز که دیگر تردیدی برایش نماند و روحس تسلیم شد. هر چند نیروهای رازآمیز درونش همچنان مقاومت می‌کردند و علیه نیروی رام‌نشدنی منطق می‌شوریدند، کرافت به دیدن پیرمرد رفت و به بهانه اینکه یکی از پایه‌های میز لق شده، از او خواست که میخ دیگری بر رویه میز بکوبد.
مدت ضربه‌های چکش، از اولین ضربه تا آخرین آن و فاصله دقیق هر یک از ضربه‌ها را یادداشت کرد. پس از بازگشت به خانه، مقابل رادیو نشست و اخبار ستاره‌ها و سیاره‌ها را گرفت و اولین چیزی که شنید خبر توفان عظیمی در سیاره پریان دریایی بود. زمان دقیق انفجارها و فاصله بین آنها، جزء به جزء با ضربات چکش باغبان منطبق بود.
آن شب کرافت سوگندی یاد کرد که امیدوار بود تا آخرین لحظه زندگی‌اش به آن پایبند بماند. از آن پس هرگز دو متر بیشتر به میز نزدیک نشد و هرگز در آن مورد با پیرمرد حرفی نزد. همچنان به عقل سلیم خود متکی بود و عاقلانه‌ترین کار را زندگی آرام می‌دانست تا اینکه بیماری یا حادثه‌ای به زندگی‌اش و رازش پایان دهد.
همچنان قسم خورد که دیگر به مسائلی که از عهده حل آنها برنمی‌آید فکر نکند، به خصوص درباره گذشته سیاره پیش از آنکه میز ساخته شود و درباره آینده آن پس از مرگ پیرمرد و پوسیدن میز در زیر باران. بهتر آن بود که پیرمرد و سیاره کشف ناشده را به حال خود رها می‌کرد.
با این همه مدتی طول کشید تا کرافت توانست بر خود مسلط شود و به زندگی خود در دهکده سرسبز، نزدیک پیرمرد و باغش بازگردد.
کرافت به خوبی آن روز را به خاطر داشت که دستخوش هیجانی جنون‌آمیز شده بود و داخل باغ پریده بود تا برای پیرمرد که دور تا دور صورت گرد و سرخش با هاله‌ای موهای سفید کم‌پشت پوشیده شده بود، توضیح دهد که او خدای قادر مطلق سیاره‌ای است که شاید از سیاره ما متمدن‌تر باشد و پیرمرد به آرامی خندیده بود، سرش را تمان داده بود و اشک‌هایش را خشک کرده بود و از خوش‌صحبتی افراد تحصیل‌کرده تعجب کرده بود.
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:31 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

ویلای فامیلی (داستان)

 

  

 

 

تبیان: تقریباً شش سال پیش بود، زمینی در شمال کشور خریدم و با کمک مادر و پدر همسرم، ویلایی ساختم و از آن به بعد هر ماه، مبلغی بابت بدهی ام به مادر و پدر همسرم پرداخت کردم تا سه سال گذشت و اقساط بدهی ام تمام شد. طبیعی بود که در آن سه سال اول به جبران محبتی که به من و همسرم کرده بودند، هر وقت خودشان یا یکی از فامیل همسرم، می خواستند که برای چند روزی به ویلا بروند، با روی باز قبول کنم و تازه وقتی خواهش می کردند و عذرخواهی می کردند، این من باشم که بابت محبتشان تشکر کنم و مثلاً بگویم که اگر لطف شما نبود این زمین همین طور به امان خدا افتاده بود و حالا حالاها نمی توانستم آنجا را بسازم این چه فرمایشی است؟ و این جا متعلق به خودتان است و اصلاً ما که کاری نداریم و اتفاقاً الآن نمی خواهیم به ویلا برویم و چه خوب که یه مدتی کسی آنجا باشد و ویلا خالی نماند و ده ها جمله دیگر که ردیف می کردم و برای یک ایرانی مودب، صندوق واژگان و ترکیب های ادبی اش پر از این جور حرف هاست و همین پیازداغ زیاد آشی که از ساخت ویلا پخته بودم کم کم کار دستم می داد. در آن سه سال اول، سرجمع ۲۳ شب من و همسر و دو طفل باحیا و زبان بسته ام آنجا بودم، که در تمام آن بیست و سه شب فقط یک شب تنها بودیم. آن هم سفری بود که علاوه بر ما پدر و مادر همسرم آقای دکتر و خانم و پسر و عروس و نوه ایشان که از خارج آمده بودند، همسفر ما شده بودند. خانم آقای دکتر دوست دوران دبیرستان مادر خانم بود و همین که پایشان به تهران می رسید، مادر خانم بنده دست از سرشان برنمی داشت و لابد خیلی بد بود که دختر و داماد ویلایی در شمال داشته باشند، ویلایی که تازه با پول آن ها ساخته شده بود و خانواده ی دکتر، به هتل بروند.

پنج شبی مهمان ما بودند و من و زن و بچه هایم هم برای این آن جا بودیم که اسباب پذیرایی را آماده کنیم وگرنه اگر گروهی از جوان های فامیل همسرم ،قرار بود به ویلا بروند نه تنها لازم نبود که ما آنجا باشیم که اصلاً صورت خوشی نداشت و حضور ما باعث معذب شدن و خجالت کشیدنشان می شد. رسم مهمان نوازی و احسان این بود که در راه احسان، منت گذاشتن و جلوی چشم بودن نباشد، این نکته های اخلاقی را مادر همسرم می گفت و پدرهمسرم هم تکمیل و تایید می کرد.

شب آخر حضور خانواده ی دکتر،عروس فرنگی شان آن قدر سیرترشی خورد که حالش بد شد و با وجود حضور دکتر که می گفتند بهترین دکتر شهری در یکی از کشورهای صاحب علم پزشکی است، ناچار به انتقالش به بیمارستان شدند و همین بهترین فرصت شد که دست کم یک شب تنها باشیم. بعد از مدت ها بچه های بی زبانمان که طبیعی بود به خود من رفته باشند، فرصت پیدا کردند در اتاق خواب بخوابند. اتاق خوابی که همه ی وسایلش را خودم ساخته بودم.

وقتی فرصتی می شد که به ویلا برویم و مهمان داشتیم که تقریباً همیشه مهمان داشتیم. بچه ها و من و همسرم باید داخل هال می خوابیدم.

همان شبی که عروس فرنگی آقای دکتر از تناول سیرترشی زیادی، راهی بیمارستان شد، قرار بود نوه ی گلشان پیش ما بماند، اما خوشبختانه آنقدر غر زد که همسرم ترتیب حضور نوه ی دکتر به جمع همراهان دلسوز بیمارستان را داد.

صبح فردا که عروس دکتر مرخص شد، دیگر حوصله ی ماندن نداشتند و این فرصت خوبی بود که حالا چند روزی خانواده ی چهار نفریمان دور هم باشند. ولی مادر همسرم گفت که زشت است که دکتر و خانواده اش تنها بروند و در واقع این ما بودیم که میزبان بودیم و مادر و پدر همسرم هم میهمان محسوب می شوند و خوب ما هم به ناچار تا تهران و منزل مادر و پدر همسر، مشایعتشان کردیم

از همان روز قهر کردم و دیگر به ویلا نرفتم. نه تنها رفتم ، نه با خانواده ی خودم نه با مدعوین مادر خانم عزیز.. قهرم در همین حد بود. جرأت نداشتم که بداخلاقی کنم و یا حرف دیگری بزنم. موقع هایی هم که مادر خانم می گفت تو چرا نمی آیی؟ مودب می گفتم، کار دارم و هوای شمال به من نمی سازد و ان شاءا… یک وقت دیگر می آیم.

فقط برای همسرم قهر کرده بودم. به ویلا نمی رفتم مگر این که همسرم، به خودش بیاید و چیزی به خانواده اش بگوید، ولی او هم به روی خودش نمی آورد. یعنی صلاح را بر این می دانست که روابط پر از احترام و احساس میان من و خانواده اش حفظ شود. کم کم طوری شد که هر دوی کلیدهای ویلا به خانه ی مادر همسرم منتقل شد و هر وقت ایشان صلاح می دانستند به من که نه، به همسرم و بچه ها بفرمایی می زدند و گاهی اوقات هم به تحکّم ،عهد و عیال مرا، در سفر به شمال و اقامت در ویلا، امر می کردند .

سه سال از آخرین حضور من در ویلا می گذشت و خیلی دلم می خواست برای تعطیلات عید به ویلا برویم. فقط من و همسرم و بچه ها. که حالا بزرگتر شده بودند و تحت تعالیم من و تشریح تاریخ و روند ساخت و سیر نزولی حاکمیت من بر زمین تحت تملکمان، با من هم سو شده بودند و آن ها هم خواستار اعاده ی حقوق حقه ی خودشان و پدر مودب و ترسویشان بودند. جمعه ی آخر سال بود و برای ناهار منزل پدر و مادر همسر بودیم. البته بخش اعظم حضور من به تعویض لوسترهای جدید و نصب پرده های فاخر و رنگ کردن کمد دیواری گذشت.

همان شبی که عروس فرنگی آقای دکتر از تناول سیر ترشی زیاد،راهی بیمارستان شد، قرار بود نوه ی گلشان پیش ما بماند،اما خوشبختانه آنقدر غر زد که همسرم ترتیب حضور نوه ی دکتر به جمع همراهان دلسوز بیمارستا را داد

موقع خداخافظی، به مادرهمسر گفتم که یکی از کلیدها را بدهد که برای ایام عید با خانواده تعطیلات را در ویلا بگذرانیم. کلی تعجب کرد و خوشحال شد. من هم از خوشحالی اش، خوشحال شده بودم. به خودم گفتم که قهر سه ساله کار خودش را کرده و لابد فهمیده و دنبال فرصتی می گشته ولی از آن جا که غرورش اجازه نمی داده هرگز خودش پیش قدم نشده. بعد از کلی تشریح حالات روحی من و اینکه این طور ادا درآوردن ها از آدمی به سن و سال من بعید و هم قبیح است و چه خوب بود که خودم مستقیم حرفم را می زدم و مگر خودم نبودم که می گفتم ویلا را به کمک آن ها ساختم و اگر لطف آن ها نبود هرگز ویلا ساخته نمی شد، با همان لبخندی که درصد جدیتش بیشترو بیشتر می شد گفتند که قول ویلا را برای ایام عید به خواهرشان داده اند. خواهر مادرخانم و تمام بچه هایش. البته مادر و پدر خانم هم چند روزی همراهیشان خواهند کرد.

چیزی نگفتم، یعنی جرأت گفتن چیزی را نداشتم اما عصبیتی در وجودم جمع شده بود که جرأت انجام هر کاری را داشتم. جلوی خودم را گرفتم و تا دو روز بعد چیزی از ناراحتی ا م بروز ندادم. حتی وقتی همسرم، قصد دلجویی داشت، اطمینان دادم که ناراحت نیستم و او هم خودش را ناراحت نکند. ولی زمینه ی نقشه ای را که کشیده بودم، چیدم و آماده اجرا شدم . فردای تحویل سال دست زن و بچه ام را گرفتم و همگی رفتیم شمال. در همان شهرک ویلای خودمان، ویلایی اجاره کردم و به بنگاه های اطراف سپردم که ویلا را برای فروش گذاشته ام.

مادر همسرم از حضور ما در شمال باخبر بود ولی خودش را از تکتازی نمی انداخت. حتی خانواده ی خواهرش هم به روی مبارکشان نمی آوردند که بیچاره تو خودت ویلا داری و باید پول ویلای اجاره ای بدهی. اولین باری که مشتری پیدا شد و من با آرامش، جمعشان را به هم زدم و با مشتری داخل ویلا شدیم، شب بود و همه پای تلویزیون سریال کمدی آخر شب را می دیدند. صدای همه یشان بریده شده بود فقط مادر همسرم موقع رفتنمان راه افتاد و آمد دنبالم. مشتری را رد کردم و داخل حیاط خبردار ایستادم و منتظر ماندم که فرمایششان را بشنوم عصبانی و تند، گفت که این مسخره بازی ها چیست و اگر ناراحتی بگو وهمین الان برشان می دارم و می روم (انگار اسباب و اثاثیه اند که برشان دارد و برود). این جواب محبت های ماست؟ و یادت رفته … که من هم گفتم چکم برگشت خورده، به پول نیاز دارم، می افتم زندان، تا سه چهار روز دیگر باید پول آماده کنم. چوب هایی که خریده بودم همه تقلبی بوده و من برای خریدشان نیاز به پول داشتم و قرض گرفته بودم. دیگر چیزی نگفت. از فردا به بنگاهی ها خبر دادم که ارزان تر می فروشم و به همین دلیل جمعیت مشتری ها زیاد شده بود روزی شش، هفت بار می رفتم ویلا. صبح کله ی سحر، سر شام و ناهارشان. داشتم کیف می کردم. همه مشتری ها هم حاضر بودند، همان لحظه قرارداد ببندند ولی بهانه ای می آوردم و می گفتم که خبر می دهم. سه روز به همین وضع گذشت، به واسطه ی همسرم خبر داده بودم که ناچاریم حتی آپارتمان تهران را هم بفروشیم. خوب شد به خاطر من که نه حتی به خاطر دختر و نوه هایش هم نه به خاطر آبرویش که دامادش را پیش هم گنده کند نمی گذاشت خانه و ویلا را بفروشم.

همین طور هم شد روز چهارم صبح اول وقت با پدر همسرم آمدند ویلای اجاره ای ما. یک برگ چک بین بانکی تپل هم آوردند. داد به من که مشکلت را حل کن و فکرش را نکن و هر وقت کارگاه نجاری را دوباره راه انداختی خرد خرد بده.

چک را گرفتم و سه روز بعد بهترین ویلای شهرک را خریدم. سال بعد هم ویلای قبلی هم ویلای جدید را فروختم بدهی ام را دادم وبرای همیشه قید ویلا را زدم

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:33 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

دل کندن

 

  

 

 

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد. رفتن و ردپای آن را. و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.
جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کردشایدپرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

منبع:زیبا شو دات کام

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:33 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

داستان کوتاه: دستم را بگیر کوچولو!

 

  

 

 

مینا یزدان پرست
پسرش که دنیا آمد؛‌ تپل و مپل بود عینهو یک پهلوان.‌.. یک رستم درست و حسابی.‌ از روزی که دنیا آمد وقتی پدر دستش را نوازش کرد؛ انگشتان کوچولویش را دور انگشت اشاره پدر گــره کرد. پدر ذوق زده به همه نشان داد:‌ ببینید میشه روش حساب کرد از حالا دستمو محکم گرفته!‌ مادر بزرگها و پدر بزرگها و خاله و عمه و عمو و دائی که برای زایمان زنش؛‌ همه تو بیمارستان جمع شده بودند ذوق زده بودند و شاد نگاهش می‌کردند.‌ بچه در آغوش زنش بود؛‌ به هم عمیق نگاه کردند و هر دو بالای سر نوزاد را بوسیدند…!
بچه ها که بزرگ می‌شوند یادمان می‌رود چه عادتهایی دارند؛‌ اما بعضی از عادتهای آنها باقی می‌ماند؛ همیشه عادت کرده بود انگشت پدر را محکم بگیرد..تازه که می‌خواستند راهش بیندازند پدر انگشتان اشاره اش را به سمت او می‌گرفت و او با دستان کوچک و تپلش انگشتش را می‌گرفت؛‌ بالاخره همینجوری راه افتاد. پدر می‌گفت:‌ دیدی گفتم میشه روش حساب کرد دستمو محکم می‌گیره..

زنش از اداره آمده بود و داشت برای شام آشپزی می‌کرد؛‌ لبخندی زد و به هردو نگاه کرد. پدر گفت ای جانم!‌ خسته شدم بگذار دراز بکشم؛‌ آهان حالا چاقالو بیا روی شکمم…و اول یک پایش را خم می‌کرد بعد آن یکی پا را خیلی با احتیاط صاف دراز میکرد و می‌نشست و بعد دراز می‌کشید و بچه را میگذاشت روی شکمش و بازی می‌کردند…
:‌ پدر دنبالم میکنی؟‌ هر وقت این درخواست میشد مادر می‌گفت:‌ من آمدم بگیرمـش… اما اینبار دوباره گفت:‌ پدر!‌ پدر دنبالم می‌کنی؛ تند می‌دوی منو بگیری؟‌
پدرو مادر نگاه عمیقی به هم انداختند؛‌ پدر گفت:‌ بدو آمدم بگیرمت!‌

پسرک با شوق می‌دوید دور اطاق و پدر در حالی که به سختی پاها را بلند میکرد؛‌ شروع کرد به تند تند راه رفتن برای دنبال کردنش. پسرک با نا امیدی برگشت و گفت:‌ تندتر پدر؛‌ تند تند.‌.
مادر گفت:‌ نه پسرم؛‌ بابات؛‌ بزرگه پاش میخوره به میزو صندلی می‌شکنند.. بگذار بابا همینجوری دنبالت کنه.
پدر گفت:‌ آره پسرم؛‌ مامان ناراحت میشه اگه چیزی بشکنه.!! حالا تو بیا منو بگیر کوچولو.
و هر دو نگاه عمیقی به هم انداختند….

جلوی دبستان ایستاده بود و منتظر پسرش بود که جلوی در مدرسه پیدایش بشود؛ بچه ها شیطان و بازیگوش می‌دویدند و از لای در مدرسه که پدرها را می‌دیدند؛‌ شیر می‌شدند و مثل گلوله به سمت پدر و مادرهاشان می‌دویدند. پسرش دوید بیرون با کوله پشتی کوچولوی کلاس اولی ها.‌ دستانش را به سمت پدر باز کرد که بپرد بقلش. پدر مثل همیشه یک پایش را خم کرد و با پای صاف و کشیده دیگر کمی‌ خم شد و او را در آغوش کشید و بالا برد و بقل کرد. پسر گفت:‌ سلام بابا؛‌ منو مثل عمو می‌چرخونی؟:‌ نه پسرم توی کوچه ایم پات میخوره تو صورت بچه های مدرسه؛‌ بارک الله کوچولو حالا بیا پائین دستمو بگیر مثل دو تا مرد با هم راه بریم.‌
هفته دفاع مقدس بود؛ توی کلاس داشتند از جنگ و رزمنــده و جانبــاز صحبـت می‌کردند؛‌ که خانم معلم بعد از یک مقداری توضیح راجع به جنک و رزمنده ها؛‌ ناگهان رو کرد به بچه های کلاس و گفت:‌ جانباز!‌ مثل پدر این پسر گلم که یک پاشو از دست داده است؛‌ رفته جبهه جنگیده؛‌ از کشورمون دفاع کرده؛‌ یکی از اعضا بدنش را از دست داده اما شهید نشده و زنده است؛‌ و مایه افتخار همه ماها. به افتخار پدر این پسر گلمون یک دست مرتب بزنید….. و همه بچه ها دست زده بودند و پیش خودشون به اون حسودی کرده بودند که خوش به حالش.. با خودش فکر کرد:‌ خانم معلم اشتباه گرفته؛‌ من که بابام چیزیش نیست…؟ بابا جبهه رفته و جنگیده اما چیزیش نیست؛ ولی عیبی نداره برام دست زدند؛‌ دیگه نمیشه به خانم بگم اشتباه کرده آبروش میره جلوی بچه ها….

تا شب توی فکر بود؛‌ منتظر بود بابا بیاد تا بهش بگه خانم معلم چه اشتباهی کرده و یکی از عکسهای جبهه بابا را بگیره ببره برای خانم معلم.‌ پدر آمد و اینبار پسر کوچولو با دقت بیشتری به پدر نگاه کرد و دید که پدر وقتی که خم شد بند کفشهاشو باز کنه یکی از پاهاشو خم نکرد هیچوقت متوجه این ماجرا نمی‌شد.‌ دوید جلو وبا کنجکاوی گفت: سلام پدر چرا پاتو خم نکردی…؟
پدر گفت: سلام کوچولو سلام قهرمان؛‌ خسته ام پام درد میکنه .‌…. نمی‌تونم راه بیام؛ بیا منو راه ببر تا تو اطاق؛‌ بیا بیا دستمو بگیر کوچولو. پسرک با شیطنت دست پدر را گرفت اما ذول زده بود به پای پدر و شروع کرد به تعریف کردن که:‌ پدر امروز خانم معلم توی کلاس منو اشتباهی گرفت همه برام دست زدند!‌ مادر داشت چایی که ریخته بود می‌آورد خنده کنان گفت:‌ سلام؛‌ خسته نباشی.‌ و روشو کرد به پسرش و پرسید:‌ چی رو اشتباه گرفته بود؛ مادرم؟‌

پسرک باز هم رو به پدر گفت:‌ شما رو اشتباه گرفته بودند؛‌ خانم معلم می‌گفت شما شهیـد شدی؛‌ اما هنـوز زنده ای!‌ بعـد برامون دست زدند!‌…. پدر و مادر نگاه عمیقی به هم انداختند؛‌ پدر که تازه نشسته بود عرق پیشانی اش را آرام پاک کرد؛‌ از همسرش برای چایی تشکر کرد و با دقت به پسرش نگاه کرد؛‌ کمی‌ سکوت کرد و به هوای مرتب کردن کوسنهای پشت کمرش کمی‌ وقت کشی کرد و بعد گفت:‌ نه پسرم معلمت ماهارو اشتباه نگرفته.‌
زن سینی چائی به بقل نشست!‌ با دقت به پسرش نگاه کرد و گفت:‌ نه مادرم؛‌ شمارو اشتباه نگرفتند ولی شما چون کوچولویی هنوز متوجه منظور خانم معلم نشدی.

پسرک هاج و واج و با عجله؛‌ انگار که بخواد جلوی اشتباه مادر و پدر را هم بگیرد تا آنها هم همان اشتباه خانم معلم را نکننــد گفت:‌ نه مامانی؛‌ اون فکر می‌کرد بابا شهید شده ولی هنوز زنده است.‌ می‌گفت یعنی بابا زخمی‌ شده؛‌ پاش یک چیزیش شده.‌
پدر گفت:‌ بیا؛‌ بیا بقلم تا برات تعریف کنم یعنی چی؛‌ تو یک قهرمانی؛‌ یک قهرمان کوچولو و انگشتش را به سمت پسر کوچولو دراز کرد؛‌ پسر روی عادت فورا” دستش را دور انگشت پدر مشت کرد و روی پای دراز شده پدر پرید و رفت بالای زانوی پدر نشست.‌

پدر آرام آرام شروع کرد برای او از جبهه و جنگ تعریف کردن؛‌ و پسرک با بی تابی گفت:‌ می‌دونم پدر؛‌ عکسهاتو هم دیدم؛‌ میدونم آن دوستت که توی عکسه شهید شده برام گفتی!‌ ولی اون شهید شده نه شما! من هم همینو میگم عکس دوستتو با خودت بده ببرم نشون بدم؛‌ بگم اون شهید شـده.‌. پدر خندید؛‌ عمیق و خشک و.. نمناک؛‌ گفت:‌ نه پدر جان گوش کن شما دیگه از الان یک مرد درست حسابی می‌شی گوش کن!‌ حاضری؟‌ بگم؟‌ تعریف کنم؟‌ پسرک هم که منتظر یک داستان مهیج و دلنشین بود به سرعت گفت:‌ بگید.!
پدر باز شروع کرد آرام آرام از جنگ گفتن و اینکه آن روز که دوستش کشته شده بود.‌ پسرک اصلاح کرد:‌ شهید شده بود..! پدر لبخند زد و گفت بله شهید شد؛ اما از آن روز یک چیزی برای قهرمان کوچک گفته نشده بود و آن اینکه پدر یکی از پاهایش را همان جا از دست داده بود و هفت سال بود که پدر و مادر با دقت تمام این مسئله را از او پنهان کرده بودند.‌

پسرک با چشمان از حدقه در آمده گفت:‌ یعنی شما یک پا ندارید؟ پدر سرش را بالا گرفت و خیلی محکم و جدی گفت:‌ بلــه!‌ پسر تا حالا پدر را اینقدر جدی ندیده بود؛‌ جدی؛‌ آرام؛‌ و قوی.‌ پسر گفت:‌ ایناهاش؛‌ یکی؛‌ دوتا!‌
پدر گفت:‌ یکی از پاها مصنوعیه؛‌ میخواهی نشونت بدم.‌ مادر گفت:‌ مامان جون خیلی جالبه مثل آدم آهنیت که پاهاش آهنی و قوی هست. اینقدر خوشت می‌آد.
پسرک خودش را از روی پای پدربه پائین ســر داد و عقب ایستاد و گفت:‌ ببینـــم؟‌

پدر به آرامی‌ پاچه شلوار را بالا زد؛‌ برایش سخت بود؛‌ سالها بود با پوشیدن جورابهای کلفت و بلند مواظب بود که پسر عزیزش چشمش به پای مصنوعی اش نیافتد؛ حتی در گرمای تابستان که دوستانش که وضعیتی شبیه او داشتند گهگاهی از زخم شدن پاهایشان گله می‌کردند و پای مصنوعی را در می‌آوردند و با عصا بیرون می‌آمدند؛ زخم و درد را تحمل کرده بود تا کودک آزرده و غمگین نشود؛ تا به سنی برسد که بفهمد؛‌ آنچه را که بایـد.
مادر روی زمین نشست و به پدر کمک کرد؛‌ وقتی پدر همانطور که دولا شده بود جورابش را در آورد به فکر فرو رفت؛‌ مادر مثل همیشه به کمک پدر آمد و با آرامش و احترام شروع به در آوردن جوراب کرد؛‌ هر دو نگاه عمیقی به هم انداختند و جوراب که درآمد.‌ پسرک برای اولین بار در زندگیش یک پای مصنوعی دید؛‌ به رنگ پوست بدن؛‌ براق و صیقلی زیر نور اطاق برق میزد.. صاف بدون هیچ چین و چروکی.‌ مادر و پدر کمی‌ پاچه شلوار را بالاتر زدند و به او نگاه کردند و مادر گفت:‌ ایناهاش.‌ بیا جلو ببینش؛‌ بیا مادر بیا بهش دست بزن.‌

پسرک با احتیاط جلو رفت؛‌ کمی‌ شک داشت که دست بزند یا نه؟‌ راستـش دلش برای پــدر سوختــه بــود؛‌ که اینجور آرام به او نگاه می‌کرد و پایش را دراز کرده بود.‌ باز به پدر نگاه کرد.
پدر چشمکی زد و با ســر به او اشاره کرد که بیا جلو.‌ پسرک گفت:‌ از جاش در می‌آد؟ درش می‌آری؟
پدر با لبخند سری تکان داد و به آرامی‌ فشاری به پای مصنوعی آورد؛‌ و مــادر با احتیـــاط پای مصنوعی را از پاچه شلوار به سمت بیرون کشید.‌حالا جـای پـای پـدر در شلوار خـالی بـود.!‌
باز به پدر نگاهی انداخت.‌
به پدر گفت:‌ پا مصنوعی واقعیـــه؟‌

پـدر و مادر؛‌ از سئوالش جا خوردند؛‌ از تناقضی که در جمله بود خنده شان گرفت؛‌ به هم نگاه می‌کردند و می‌خندیدند؛‌ اما پــدر بیشتر از مادر می‌خندید؛‌ از ته دل؛‌ از ته ته دلش.‌… قاه قاه…
پدر گفت:‌ واقعیه.‌ واقعی واقعی.!

داشت نقاشی می‌کشیــد؛‌ با خودش به نتیجه رسیده بود که معلم بیخودی نگفته بود برایشان دست بزنند؛‌ پدرش یک شعبده باز واقعی بــود؛‌ هم شهیـد بود؛‌ هم زنــده!‌ تــازه.‌.توی این سالها پای واقعیش را زیر پای مصنوعی قایــم کــرده بــود! به خودش گفت:‌ هیچ پدری مثل پدر من قهرمان نیست؛‌ پدر من قهرمان واقعیه.‌
پـدر نشست هنوز پای مصنوعی کنار دست پسرک بود؛‌ تا دید پدر روی مبل نشست و از چرت زدنش بیدار شده؛‌ خواست پای مصنوعی را بقل کند ببرد برای پــدرش.‌.
پدرگفت:‌ نه اونو نیارش؛‌ بیا قهرمان؛‌ بیـا خودت به من کمک کن!‌
و انگشتش را دراز کرد:‌ دستمو بگیر کوچولــو.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:34 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

پشت هر مرد موفقی یک زن موفق ایستاده است


 

توماس ویلر، مدیر کل شرکت بیمه ی عمر ماساچوست موچوآل و همسرش در بزرگراه بین ایالتی رانندگی می کردند که متوجه شدند بنزین اتومبیل رو به پایان است. ویلر از خروجی بعدی از بزرگراه خارج شد و پس از مدت کوتاهی یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک دستگاه پمپ داشت پیدا کرد.

او از تنها فردی که آنجا بود، خواست تا باک اتومبیل را پر کند و نگاهی هم به روغن موتور بیندازد. سپس به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت، تا خستگی پاهایش برطرف شود.

هنگامی که توماس به سمت اتومبیل باز می گشت، متوجه شد که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفت و گوی شادی هستند. او پول بنزین را پرداخت کرد و گفت و گوی آنها هم قطع شد. اما وقتی سوار اتومبیل شد، متوجه شد که متصدی پمپ بنزین برای همسرش دست تکان داده و می گوید: «از صحبت کردن با شما خوشحال شدم.»

به محض خروج از پمپ بنزین، ویلر از همسرش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد. همسرش بلافاصله تصدیق کرد و گفت که او را می شناسد. آن ها در یک دبیرستان درس خوانده بودند.

ویلر به خود بالید و گفت: «ای خدا! تو چقدر خوشانس هستی که با من ازدواج کردی. چون در غیر اینصورت الان به جای اینکه همسر یک مدیر کل باشی با یک متصدی پمپ بنزین ازدواج کرده بودی.»

زن جواب داد: «عزیزم اگر با او ازدواج می کردم، مطمئنا او مدیر کل بود و تو متصدی پمپ بنزین.»

از مجله ی بهترین مقاله ها

برگرفته از کتاب سوپ جوجه برای روح زن و شوهرها _ انتشارات: موسسه فرهنگی هنری نقش سیمرغ

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 19 خرداد 1391  8:46 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 خاطرات زمستان را به بهار نیاور!


برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت وزرع بپردازند. همه از گرمای خورشید بهاری حظ می کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند ...

در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت میکند.

شیوانا لختی ایستاد و حرفهای پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت:"اکنون که بهار است و این بچه ها در حال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند، بهتر است روایت یخ و سرما را برای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است. آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو بچه ها نه تنها بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان هم بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد، قبل از آمدن یخبندان همه این بچه ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد.

به جای صحبت از بدبختی های ایام سرما، به این بچه ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند. بگذار خاطره بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برایشان آنقدر شیرین و جذاب بماند که در سردترین زمستان های آینده، امید به بهاری دلنواز، آنها را تسلیم نکند. پیرمرد اعتراض کرد و گفت :"اما زمستان سختی بود"

شیوانا با لبخند گفت:"ولی اکنون بهار است. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را از ما بگیرد. تو با کشیدن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را نیز قربانی می کنی! زمستان را در فصل خودش رها کن!


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 21 خرداد 1391  11:29 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 خاطرات دو دوست قدیمی


دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت: "امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد." آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند.

همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد: "امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد." دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید: "وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟"

مرد پاسخ داد: "وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی."

نتیجه اخلاقی : یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 21 خرداد 1391  12:25 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 کلاه فروش


کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد و او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری ؟!


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 21 خرداد 1391  12:28 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 


فرعون و شیطان


فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 21 خرداد 1391  12:34 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 رسیدن به کمال... !


در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...
او با گریه گفت: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هر چیزی که خدا می آفریند کامل است.
اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند.
بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.
کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!
افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند...
پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:
یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند.
شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟!
پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه.
پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید: آیا شایا می تونه بازی کنه؟!
اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است.
فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...

درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره!
اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...
اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند.
توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و آروم توپ رو انداخت.
شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...
اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند: شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!!
تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید.
وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند: بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید.
در این هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند...
همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند: برو به 3 !!!
وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...!
شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

پدر شایا در حالیکه اشک در چشم هایش حلقه زده بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند...

این رو تعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیم. هیچ کدوم ما کامل نیستیم و در جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم. اطرافیان ما هم همینطور هستند. پس بیایید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو به خاطر نقصهامون خرد نکنیم. بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم به اطرافیانمون اعتماد به نفس هدیه کنیم.


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 21 خرداد 1391  12:38 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 فقرا امانت من هستند


خسته و تنها، گرسنه و تشنه، با دستانی که از سرما قرمز شده بود، در گوشه ای از پارک نشسته بود. تنها چیزی که شاید حیات را در پیکر سرمازده او به جریان می انداخت انتظار بود ! انتظاری که از ساعتها قبل با چند بسته آدامس در دستش شروع شده بود، که شاید کسی پیدا شود و بخرد. به طرفش رفتم و در چند قدمیش ایستادم. هیچ حسی بین ما نبود. اما ناگهان گویی فاصله میان ما محو شد و چیزی در مقابل چشمانم دیدم که هرگز تاکنون ندیده بودم. دریچه ای رو به دنیایی دیگر! دنیایی از درد و رنج، ذلت و بیچارگی، دنیایی از گرسنگی، دنیایی پر از مردمی که شاید هرگز با شکم سیر نخوابیده اند.

آه خدای من ! هیچ گاه حتی در خیال خود، چنین دنیایی را با این همه بدبختی نمیدیدم. آری، چشمان درشت و زیبایش بود، چشمانی که برای چند لحظه کوتاه مجرای ورود من به دنیایی دیگر بودند. ناخودآگاه نزدیکتر شدم. در حالی که هنوز با نگاه پر التماسش به چشمانم می نگریست، دستش را به طرفم دراز کرد. نمی دانم چرا ترسیدم؟! پسرک بیچاره، دستهایش ترک ترک شده بود، ناخنهایش کبود بود، بی حس و بی رنگ با قلبی زخم خورده از روزگار. بی اراده دستش را گرفتم و روبرویش نشستم. همچنان به چشمانم می نگریست. احساس کردم او هم در چشمانم دنیای درون مرا می بیند. از خودم خجالت کشیدم. تا حال کجا بودم؟ این همه بدبختی در کنار من و من از همه ی آنها بی خبر! بی خبر که نه، بی توجه، بی تفاوت ! تاکنون بارها از کنار چنین کودکانی گذشته بودم اما آنها را هیچگاه نمی دیدم. امروز هم اگر در انتظار دوستم نمی بودم هنوز هم او را نمی دیدم.

در کنارش نشسته بودم. چند دقیقه ای گذشت. همچنان دستش در دستم بود و نگاهش در نگاهم گره خورده بود. با تمام اعتماد به نفسم، آنقدر قدرت در خود حس نمیکردم که کلمه ای به زبان بیاورم. از خودم شرمنده بودم. چطور می توانستم کمکش کنم؟ در همین افکار بودم که مردی بلند قد و درشت اندام، با چهره ای عبوس و خشن و چشمانی شرور، به طرفمان آمد. دست پسرک را از دستم جدا کرد و با عصبانیت رو به او کرد و گفت: "بلند شو بچه برو پی کارت وگرنه امشب هم باید توی خیابون بخوابی" و همین طور که دور می شدند شنیدم که می گفت:"حیف نون که آدم بده ..." تا به خودم آمدم، آنقدر دور شده بودند که دیگر چشمانم قادر به دیدنشان نبود. من ماندم و دنیایم و دنیایش.


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 21 خرداد 1391  12:38 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها