0

داستان کوتاه

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

 حكايت رضای خلق و خالق
 
 

پادشاهی، عالم ربانی را گفت: مرا پندی ده و موعظتی گوی تا به آن، رضای خلق و خالق، هر دو حاصل کنم.
گفت :در روز، داد گدایان بده تا خلق از تو راضی باشند و در شب، داد گدایی سر ده تا خالق از تو راضی باشد

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 9 خرداد 1391  7:07 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 حكايت طبيب و مريض

 



شخصی نزد طبیبی رفت و گفت : دردی دارم آن را علاج کن.
طبیب پرسید  چه دردی داری؟
مریض گفت : چند روز است که موی من درد می کند!
طبیب پرسید : امروز چه خورده ای؟
مریض گفت : نان و یخ
طبیب گفت : سبحان الله  نه دردت به درد آدمیان می ماند و نه غذایت به غذای عالمیان...!!!

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 9 خرداد 1391  7:08 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

 

اعتقاد یا اعتماد؟

 
 
در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است.
        
به او گفت: چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی؟
جواب داد که: من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا میدهد، پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟
آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود، می گوید: "از خودم شرم کردم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم...!

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 9 خرداد 1391  7:08 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

مشکلات زندگی
                

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت و آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد، از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟  شاگردان جواب دادند: " 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم "
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود.
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟ 
شاگردان جواب دادند: نه 
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟
در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد
اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
 
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید و هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 9 خرداد 1391  7:12 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

 

یک لبخنــــد تو به دنیـــایی می ارزد ....

   

 
دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت.  با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ، دختر بچه طبق معمولِ همیشه ، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد. 
بعد از ظهر كه شد،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت. مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد. تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد. اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد، او می ایستاد، به آسمان نگاه می كرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می شد. 
زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید : " چكار می كنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟" 

دخترك پاسخ داد: " من سعی می كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می گیرد."

لبخنـــد زیباترین هدیه خداوند اسـت

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 10 خرداد 1391  12:21 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

زنی چشمهای بغایت خوش و خوب داشت.روزی از شوهر شکایت به قاضی 

برد قاضی روسپی باره بود از چشمهای او خوشش آمد طمع در او بست و

طرف او گرفت.

شوهر دریافت چادر از سرش در کشید قاضی رویش بدید سخت متنفر شد.

گفت: برخیز ای زنک چشم مظلومان داری و روی ظالمان.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 10 خرداد 1391  3:11 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

  

حکایت بهشت و موسی

 

 

 

روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سؤال می کند:

آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد؟

خطاب میرسد:آری!

موسی با حیرت می پرسد:آن شخص کیست؟

خطاب میرسد:او مرد قصابی است در فلان محله.

موسی می پرسد:می توانم به دیدن او بروم؟

خطاب میرسد:مانعی ندارد!

فردای آن روز موسی به محل مربوط رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند.و می گوید:من مسافری گم کرده راه هستم،آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم؟

قصاب در جواب می گوید:مهمان حبیب خداست،لختی بنشین تا کارم را انجام دهم،آنگاه با هم به خانه می رویم.موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آن را جدا کرد در پارچه ای پیچید،و کنار گذاشت.ساعاتی بعد قصاب می گوید:کار من تمام است برویم.سپس با موسی به خانه قصاب میروند،به محض ورود به خانه،رو به موسی کرده و می گوید:لحظه ای تأمل کن!

موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته،آن را باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد.شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خود جلب کرد،وقتی تور به کف حیاط رسید،پیرزنی را در میان آن دید،با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید،سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او داد،دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت:مادر جان،دیگر کاری نداری.

و پیرزن می گوید:پسرم انشاالله که در بهشت همنشین موسی شوی.سپس قصاب پیرزن را مجددا" در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرار داده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید:او مادر من است و آنقدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آنکه همیشه این دعا را برای من می خواند که "انشاالله در بهشت با موسی همنشین شوی!"

و چه دعایی!!آخر من کجا و بهشت کجا؟آن هم با موسی!

موسی لبخندی میزند و به قصاب می گوید:من موسی هستم و تو یقینا"به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد!

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 13 خرداد 1391  11:02 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 زود قضاوت نكنيم


معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ 

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! 

فردا مادرت رو میاری مدرسه... 

می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... 

بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... 

اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... 

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . . .............................. .................................. زود قضاوت نكنيم

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  9:51 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

   

قوی‏تر از تو، خودتی! 

آن شب ماه در آسمان نبود. هوا که تاریک شد همگی دور اجاق بزرگی پراز آتش نشستیم و منتظر ماندیم تا شام که ماهی بود آماده شود. چند قدم که از آتش و اجاق که دور می‌شدی تاریکی غریبی ساحل کنار دریاچه را فرا می گرفت و در پرتو نسیم ملایمی که از سطح آب می‌وزید اشیای سبک تکان می‌خوردند و صحنه‌های دلهره‌آوری را خلق می‌کردند. بی‌جهت نبود که همگی کنار هم دور آتش جمع شده بودیم و سعی می‌کردیم حتی‌الامکان به فضای تاریک بیرون نگاه نکنیم. هر چند هم اگر به تاریکی خیره می‌شدیم از بس که غلیظ بود چیزی نمی‌دیدیم.

یکی از حاضران که پسر جوانی بود با شیطنتی که در نگاهش به وضوح موج می‌زد و با صدایی که سعی می‌کرد کمی ترسیده و بیشتر ترساننده به نظر برسد گفت: “پدربزرگ من از قول پدربزرگش نقل می‌کرد که روزی یک پیرمرد رهگذری برای او قصه موجوداتی شبیه انسان نقل کرده که در تاریکی حرکت می‌کنند و سعی دارند انسان‌ها را به تاریکی بکشانند تا آنها را لمس کنند!”
خدامراد با خنده گفت: “منبعی که از آن نقل قول می‌کنی آن‌قدر دست‌نیافتنی و غیرقابل اثبات است که آدم شک می‌کند نکند داستان تو ساخته و پرداخته ذهن یک انسان معمولی باشد! انسانی مثل من یا حتی خود تو!”
پسر جوان با لجاجت به سخنانش ادامه داد و گفت: “آن رهگذر می‌گفت بعضی از آدم‌ها را می‌شناسد که با موجودات دنیای تاریکی تماس برقرار کرده‌اند و از آنها در مورد زندگی و موفقیت در امور زندگی اطلاعات گرفته‌اند و با استفاده از این اطلاعات به ثروت هنگفتی دست یافته‌اند.”
خدامراد دوباره با لبخند گفت: “موجوداتی که از روشنایی وحشت دارند و در تاریکی پناه گرفته‌اند این همه اطلاعات در مورد دنیای روشنایی را از کجا آورده‌اند. آنها باید اطلاعاتی در مورد دنیای تاریکی‌ها و سیاهی‌‌ها به آن رهگذر پیر و دوستانش می‌دادند؟”
پسر جوان که از پاسخ‌های خدامراد خشمگین شده بود با عصبانیت پرسید: “یعنی شما انکار می‌کنید که موجوداتی غیر از ما آدم‌ها در این دنیا وجود دارند؟”
خدامراد با تبسم گفت: “من از کجا بدانم که این موجودات وجود دارند یا ندارند! اما می‌دانم که این موجودات برای دیده شدن به چیزی در درون ما نیاز دارند که اگر آن چیز نباشد، هزاران هزار نوع از این موجودات دوروبر ما به رقص و پایکوبی هم بپردازند باز هم دیده نمی‌شوند. این چیزی که آنها نیاز دارند ما در وجودمان داشته باشیم، نیروی توجه و دقت ماست. به هر چیزی که بیش از اندازه‌ای مشخص توجه کنی آن چیز واقعی می‌شود. این قدرت پنهان در وجود هر انسانی است.”
در این هنگام صدای بلند شکستن شاخه‌ای درخت در تاریکی بلند شد و همه بی‌اختیار به سمت صدا برگشتند اما هیچ چیزی دیده نمی‌شد. پسر جوان با قیافه‌ای حق‌به‌جانب گفت: “دیدید! این صدا چگونه شما را ترساند. حال بگویید پدربزرگ من داستانش دروغ بود!”
خدامراد راحت و آسوده به صحبت خود ادامه داد و گفت: “شب‌های قبل صدها شاخه درخت به خاطر عبور حیوانات و یا وزش باد و یا هزاران دلیل دیگر می‌شکستند و سروصدا می‌کردند، اما هیچ کدام از این شکستن‌ها برای شما به اندازه شاخه درختی که الان صدایش درآمد رعب‌آور و ترساننده نبود. در حقیقت این شاخه درخت نیست که شما را ترساند، این دوست جوان ما با داستانی که نقل کرد بخشی از هشیاری و توجه شما را روی تاریکی قفل کرد و از آن لحظه به بعد این خود شما هستید که به کوچکترین صدا می‌ترسید و از جا می‌پرید. چیزی که دارد شما را می‌ترساند و به نظر خیلی قوی و هراس‌انگیز می‌رسد خود شما هستید. خودی که دیروز در صحنه نبود و امروز به صحنه آورده شد. باز هم تکرار می‌کنم، پدیده‌ای که می‌تواند شما را زمین‌گیر کند و شکست دهد چیزی نیست جز نیروی توجه و قدرت تفکر خود شما. قوی‌تر از شما در این دنیا برای ترساندن و ناامید کردن و فلج ساختن شما هیچ موجودی وجود ندارد. فقط خود شما هستید که می‌توانید خود را زمین‌گیر و ناتوان سازید.”
زنی جوان که روی دوش‌های خود شالی انداخته بود و از ترس خود را جمع کرده بود گفت: “اما یک فکر و خیال ساده که سبک است و زوری ندارد که ما را تکان دهد. فکر یک ضربان انرژی است. چیزی است که می‌آید و می‌رود. این ضربان گذرای انرژی چگونه می‌تواند این قدر قوی باشد که ما را تا این حد ذلیل و خوار خود سازد. مگر نه این‌که فکر و خیال در ذهن ما شکل می‌گیرد و از جنس ماده نیست.”
خدامراد سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: “اگر فقط فکر و خیال ساده و گذرا بود که اصلا مشکلی نداشت. مهم این است که کوهی از هیجانات و احساسات و عواطف از اعماق وجود شما با افکار شما همراهی می‌کنند. این هیجانات و عاطفه‌ها و احساسات نتیجه غلیان و جوشش هزاران سلول و مواد شیمیایی در بدن شماست. این جوشش و جریان مواد شیمیایی باعث می‌شود که تمامی بدن شما با این فکر و خیال به ظاهر سبک و ناچیز همراهی کند و این باعث می‌گردد فکر و اندیشه‌ای که پشیزی نمی‌ارزد به دلیل پشتیبانی هیجانی توسط روان و جسم ما، قدرتی قابل توجه بیابد و به عرض‌اندام بپردازد.”
یکی از حاضران که مرد میان‌سالی بود دستش را بالا برد و گفت: “من فیلم سینمایی زیاد نگاه می‌کنم. هرچند در این مدتی که این‌جا بودم فهمیدم تماشای فیلم سینمایی یعنی فرورفتن در فکر و خیال یک سری انسان دیگر و این نتیجه‌ای جز تداوم اسارت در دامان فکر و خیال ندارد. اما به هر حال از بد حادثه و از روی تقدیر زندگی، فیلم سینمایی زیاد نگاه می‌کنم. به خاطر دارم در چند تا از فیلم‌ها هنرپیشه اصلی موجوداتی را می‌دید که بقیه از دیدنش عاجز بودند. او با این آدم‌ها زندگی می‌کرد بی‌آن‌که خبر داشته باشد این موجودات ساخته و پرداخته ذهن قوی و زیبای او هستند. به گمانم اسم این بیماری اسکیزوفرنی بود. اکنون که شما اشاره کردید اگر ذهن بال و پر پیدا کند واجازه یکه‌تازی یابد می‌تواند با اجیر کردن و در واقع استفاده ابزاری از هیجانات و احساسات جسمی و روانی ما کاری کند که به طور صددرصد به اسارت ذهن درآییم و چیزهایی را ببینیم که برای ما صددرصد واقعی‌اند ولی در حقیقت اصلا وجود خارجی ندارند و توهمی بیش نیستند. اگر این حقیقت داشته باشد پس ما آدم‌ها به شکلی همگی شبیه آن هنرپیشه بیمار فیلم هستیم که ذهنی به ظاهر زیبا اما حیله‌گر و مکار و مریض داشت که با خلق موجودات به ظاهر واقعی زندگی عادی او را به باد داده بود.”
دوباره صدای یک شاخه دیگر درخت از تاریکی بلند شد و همه با ترس و وحشت به سمت آن برگشتند و با کنجکاوی به درون تاریکی خیره شدند. هیچ کس جرات نداشت از جای خود برخیزد و منبع تولید صدا را پیدا کند. خدامراد ساکت و آرام نشسته بود و هیچ ترس و وحشتی در چهره‌اش نمایان نبود. همین آرامش او همه را آرام می‌ساخت. خدامراد دوباره رشته کلام را در دست گرفت و گفت: “دوست ما به نکته بسیار خوبی اشاره کرد. خیلی از ما آدم‌ها و تقریبا می‌توانم بگویم درصد بسیاری از انسان‌ها بی‌آن‌که بدانند اسیر افکار و اندیشه‌های خود هستند. افکار و خیالاتی که با کمک گرفتن از هیجانات و احساسات عاطفی بر ما کاملا واقعی ظاهر می‌شوند و ما گمان می‌کنیم که مانند این آتش و سنگ و درخت این افکار و اندیشه‌ها هم هستند و موجودیت دارند. حال آن‌که آنها فکر و خیالاتی بیش نیستند. مثل داستان‌های فیلم‌های سینمایی که بخش اعظمشان دروغ‌اند و خیالبافی. اما خیلی‌ها بر اساس این داستان‌ها رفتارهای خود در زندگی را تعریف و عملی می‌سازند و سعی می‌کنند خود را شبیه هنرپیشه فیلم‌هایی که می‌بینند درآورند. یعنی شبیه یک خیال و اندیشه‌ای که هرگز واقعی نبوده است.”
دوباره صدای شکستن شاخه به هوا بلند شد. این بار صدا تداوم بیشتری داشت و هر چه بود انگار سعی داشت شاخه‌های بیشتری را بشکند. و به هر قیمتی که شده توجه ما بیشتر را به سمت خود جلب کند. کاری که ظاهرا موفق هم شده بود چون باز دوباره همه گروه با نگاهی نگران به سوی صدا سر برگرداندند و چون چیزی ندیدند مجددا به چهره آرام و راحت خدامراد خیره شدند.
مرد مسنی از بین جمعیت دست‌هایش را به علامت سوال بالا برد و پرسید: “پس اگر این طور است که شما می‌گویید و جمع عاطفه و هیجان با یک فکر بی‌جان و بی‌ارزش باعث خلق دنیایی به ظاهر واقعی درون ذهن ما آدم‌ها می‌گردد، دنیایی که با هر حرکت فکر موجی از هوس و هیجان وجود ما را پر می‌کند. پس ما در عمل هیچ وقت فرصت پیدا نمی‌کنیم از شر بازی‌ها و خوش‌رقصی‌های هیجان‌انگیز فکر راحت شویم و همیشه او هر جا که دلش بخواهد حتی در خواب و رویا هم ما را با خود به این سو و آن سو می‌برد. به همه جا می‌برد به جز آن‌جا که واقعیت قرار دارد و این واقعیت کجای زندگی ماست!”
خدامراد با لبخند دنیای اطراف را نشان داد و گفت: “همین‌جا و همین الان! حواست را به الان و این‌جا بیاور! تمام بازی فکر با همه وسوسه‌های پرهیجانش به یکباره محو و غیب می‌شود. اما همه آدم‌ها به راحتی نمی‌توانند به زمان اکنون و همین جایی که هستند حواس خود را جمع کنند. مگر اینکه شاخه‌ای بشکند و احساس خطری کنند!”
دوباره صدای شکستن شاخه به هوا برخاست. این بار صدا آن‌قدر مهیب بود که بعضی از اعضا بی‌اختیار از جا برخاستند و به سمت آتش آمدند. همه به شدت مضطرب و ترسیده بودند. اما خدامراد اصلا از جایش تکان نمی‌خورد. فقط با صدای آرام همیشگی‌اش گفت: “هر چند که من دیشب و شب‌های قبل این صدا را بارها شنیده‌ام و می‌دانم چیست؟ اما شما بد نیست مشعلی بردارید و به سمت آن بروید و ببینید علت این صدای به ظاهر وحشت‌آفرین چیست و آیا احساس و هیجانی که این صدا به خاطر فکر درون ذهن شما در وجودتان زنده شده است به خاطر همان داستان ساکنان سرزمین تاریکی است و یا علت دیگری دارد.”
چند نفر از جوان‌ترها بلافاصله چند تکه چوب روشن و مشعل را در دست گرفتند و با احتیاط به سمت صدا رفتند. بقیه دور اجاق نشستیم و منتظر ماندیم تا آنها برگردند. خدامراد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ادامه داد:” همین الان و قبل از اینکه واقعیت صدا برشما آشکار شود بگوئید که به نظر شما منبع تولید این صدای ناهنجار و غیر عادی چه می تواند باشد.”
پسر جوانی که در ابتدای بحث داستان پدربزرگش را نقل کرده بود و همراه بقیه جوان ها نرفته بود با قیافه ای حق به جانب گفت:” خوب معلوم است! ساکنین دیار تاریکی هستند که به ما پیام می دهند چراغ ها را خاموش کنیم و به سوی آنها برویم تا ما را اسیر خود سازند. یعنی همین کاری که بقیه کردند. بعید نیست بعضی از این دوستان ما که رفتند برنگردند.”
خدامراد با خنده گفت:” ببینید چقدر داستان پدربزرگ که در حقیقت چیزی جز مشتی فکر و خیال نبوده چگونه برای این دوست جوان ما واقعی پنداشته شده که حاضر است قسم بخورد که بعضی از دوستان شما برنخواهند گشت و اگر هم برگردند حتما ساکنین دیار تاریکی به آنها رحم کرده و کاری به کارشان نداشته اند. یعنی به زبان خیلی ساده او هرگز قبول نخواهد کرد که داستان ساکنین سرزمین تاریکی یک شوخی ذهنی و یک قصه خیالی بیش نبوده که پدربزرگ شوخ یا رهگذر متفکر قرن ها پیش آن را برای اجداد او نقل نموده است.”
خدامراد سپس ساکت شد و گوش به صدای باد سپرد. دیگر هیچ صدایی نمی آمد. فقط از دوردست صدای خش خش خفه ای به گوش می رسید. انگار چیزی سنگین روی زمین کشیده می شد.
بعضی از اعضای گروه با وحشت به سوی خدامراد برگشتند و یکی از آنها که زنی جوان بود با نگاهی وحشتزده پرسید:” آیا بلایی بر سردوستان ما آمده است؟”
خدامراد بلافاصله پرسید:” چه بلایی! لطفا آنچه تصور می کنی را با صدای بلند برای جمع بگو!”
زن جوان با لکنت گفت:” مثلا موجودی هراس انگیز و قوی ، آنها را زخمی کرده و در حال کشاندن بدن آنها به این سمت است!”
با شنیدن این جمله بقیه به خنده افتادند. انگار بسیاری همینطوری فکر کرده بودند. خدامراد با خنده گفت:”متوجه شدید که این بار نه یک نفر بلکه چند نفر همزمان اسیر یک فکر و خیال بی اساس شده بودید. همگی با وجودی که بدن ها و ذهن های مجزا دارید اما یک فکر و هیجان مشترک را تجربه نمودید و همین باعث می شود که از نگاه و صدا و رفتار یکدیگر تائید بگیرید و درستی فکر و خیال خود را بیشتر باور کنید. درست مثل تماشاگران یک فیلم در سینما که همزمان هیجان زده می شوند و در یک لحظه با هم جیغ می کشند و یا برای صحنه ای خاص هورا سرمی دهند. به خاطر داشته باشید حتی اگر میلیون ها نفر با هم یک فکر و هیجان مشابه را تجربه کنند و موجودات ذهنی خود را واقعی بپندارند ، هرگز آن موجود واقعی نخواهد شد.” خدامراد ساکت شد وخود را به نوشیدن دمنوش گیاهی مشغول ساخت. چند دقیقه بعد گروه اکتشاف برگشتند و با خنده شاخه درخت بزرگی را کشان کشان با خود نزدیک اجاق آوردند. ظاهرا طنابی که به شاخه میانی درخت نزدیک صخره بسته شده بود و سر دیگر آن به سنگ کنار غار بسته شده بود و به کمک آن سایه بان موقتی درست شده بود به خاطر سقوط سنگ شاخه را شکسته بود و شاخه شکسته و جدا شده از درخت با هر باد شدیدی به سنگ ها و صخره های اطراف می خورد و این صداهای عجیب را درست می کرد.یک اتفاق ساده که ظاهرا شب های قبل هم سروصدا ایجاد می کرد. اما کسی متوجه آن نشده بود.
پسر جوانی که قصه سرزمین تاریکی را نقل کرده بود مات و مبهوت به شاخه درخت خیره شده بود و هیچ نمی گفت. انگار چیزی قدیمی و ناشکستنی در وجود او شکسته و خرد شده بود. با صدایی لرزان گفت:”چه چیزی باعث شده بود تا این حد ناآگاهانه فکر کنم وبی پایه و اساس حرف بزنم و قصه ببافم!؟”
و خدامراد نفسی عمیق کشید و گفت:”به محض اینکه انسان سمت توجه و نگاه خود از همین الان زندگی و همین جایی که هست را به سمتی دیگر و زمانی دیگر بکشاند، حال می خواهد با تماشای یک فیلم سینمایی باشد یا غرق شدن در یک داستان و یا فرو رفتن در فکر و خیال و توهم شخصی خودش، به محض دور شدن توجه انسان از لحظه اکنون و همین جایی که هست، هرچه بیاندیشد می تواند ارزشمند باشد اما الزاما واقعی نیست. واقعیت همین جا و همین الان حضور دارد. زمان های روانی آینده و گذشته و مکان های تخیلی غیر این جا، حتی اگر هزاران هیجان وهوس و احساس آن را همراهی و بزک کنند و میلیون ها نفر همزمان با ما آن را تائید کنند ، هیچ وقت نمی توانند واقعی باشند و فقط و فقط نشانه ناآگاهی و ناهشیاری است و بس! آدم ناهشیار و ناآگاه هم هرچه بگوید بی پایه و بی اساس است. درست مثل داستان ساکنین سرزمین تاریکی !”

موفقیت

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:15 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

آیا کلبه شما در حال سوختن؟

 

  

 

 

سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.
دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد،
تو گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»،
تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»،
تو گفتی «من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»،
تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد»،
تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،
تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد«من هرگز تو را ترک نخواهم کرد»،

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:17 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

پول دود کباب (داستان کوتاه آموزنده)

 

  

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:

کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:17 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

الاغ ملانصرالدین و تعمیر پشت بام خانه 
 

  

 
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:19 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

داستان سگ باهوش و صاحب ناشکر

 

  

 

 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از مغازه دورش کند . اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ دید . کاغذ را گرفت . روی کاغذ نوشته بود ” لطفا دوازده سوسیس و یک ران گوشت بدین ” . یک اسکناس ۱۰ دلاری هم همراه کاغذ بود !
قصاب با کمال و حیرت تعجب ، سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت . سگ هم کیسه را گرفت و رفت . او بسیار کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه هم بود . این بود که بلافاصله مغازه را تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد . قصاب به دنبالش راه افتد . سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد . قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس آمد ، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت . صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد ، دوباره شماره آنرا چک کرد . اتوبوس درست بود سوار شد . قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد . اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد . پس از چند خیابان سگ زنگ اتوبوس را زد ، اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد . قصاب هم به دنبال او رفت.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید . گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید . اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد . سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت .
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد . قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد : چه کار می کنی دیوانه ؟ این سگ یه نابغه است . این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم .
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت : تو به این میگی باهوش ؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق روش برگشتن سریع به خونه رو فراموش می کنه !
شاید طرح این داستان با اندازه ای اغراق همراه است که البته برای خیلی ها باورش مشکله ولی نکته های اخلاقی در این نگارش وجود داره که بد نیست بهش توجه داشته باشیم .
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود و دوم اینکه چیزی که شما آن را بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است و خلاصه سوم اینکه بدانیم دنیا پر از تناقضاتی است که ممکن است در باورمان نگنجد . پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.

منبع:funsara.com

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:23 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن

 

  

 

 

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد…
خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.

***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟

منبع:زیبــا شــو دات کام

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:24 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه

 

شیوانا استاد معرفت(داستان ترازوی کائنات)

 

  

مردی بسیار ثروتمند که از نزدیکان امپراطور بود و در سرزمین مجاور ثروت کلانی داشت، از محبت و عشقی که رعایا ونزدیکانش نسبت به شیوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همین خاطر روزی با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به شیوانا گفت: آهای پیر معرفت! من با خودم یکی از رعیت هایم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق می زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافی می کنی.

شیوانا سر بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از روی زمین برداشت و آن را در یک کفه ترازوی مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائین رفت و کفه دیگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقی محکم بر پای رعیت وارد ساخت. فریاد رعیت شلاق خورده به آسمان رفت. هیچکس جرات اعتراض به فامیل امپراطور را نداشت و در نتیجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را دید لبخندی زد و گفت: پس قبول داری که همه درس های تو بیهوده و بی ارزش است!
هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که فریادی از بین همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمین سقوط کرده بود و پای راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسیمه به سوی پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سریعاً به سراغ طبیب بروند.
در فاصله زمانی رسیدن طبیب، مرد ثروتمند به سوی شیوانا نیم نگاهی انداخت و با کمال حیرت دید که رعیت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوی شیوانا رساند و سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائین آمده، بالا رفت و کفه دیگر به سمت زمین آمد. می گویند آن مرد ثروتمند دیگر به مدرسه شیوانا قدم نگذاشت.
کفه ترازوی شما در ترازوی عدل الهی چگونه است؟!

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 15 خرداد 1391  10:25 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها