0

داستان کوتاه

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه
دوشنبه 15 خرداد 1391  10:15 AM

   

قوی‏تر از تو، خودتی! 

آن شب ماه در آسمان نبود. هوا که تاریک شد همگی دور اجاق بزرگی پراز آتش نشستیم و منتظر ماندیم تا شام که ماهی بود آماده شود. چند قدم که از آتش و اجاق که دور می‌شدی تاریکی غریبی ساحل کنار دریاچه را فرا می گرفت و در پرتو نسیم ملایمی که از سطح آب می‌وزید اشیای سبک تکان می‌خوردند و صحنه‌های دلهره‌آوری را خلق می‌کردند. بی‌جهت نبود که همگی کنار هم دور آتش جمع شده بودیم و سعی می‌کردیم حتی‌الامکان به فضای تاریک بیرون نگاه نکنیم. هر چند هم اگر به تاریکی خیره می‌شدیم از بس که غلیظ بود چیزی نمی‌دیدیم.

یکی از حاضران که پسر جوانی بود با شیطنتی که در نگاهش به وضوح موج می‌زد و با صدایی که سعی می‌کرد کمی ترسیده و بیشتر ترساننده به نظر برسد گفت: “پدربزرگ من از قول پدربزرگش نقل می‌کرد که روزی یک پیرمرد رهگذری برای او قصه موجوداتی شبیه انسان نقل کرده که در تاریکی حرکت می‌کنند و سعی دارند انسان‌ها را به تاریکی بکشانند تا آنها را لمس کنند!”
خدامراد با خنده گفت: “منبعی که از آن نقل قول می‌کنی آن‌قدر دست‌نیافتنی و غیرقابل اثبات است که آدم شک می‌کند نکند داستان تو ساخته و پرداخته ذهن یک انسان معمولی باشد! انسانی مثل من یا حتی خود تو!”
پسر جوان با لجاجت به سخنانش ادامه داد و گفت: “آن رهگذر می‌گفت بعضی از آدم‌ها را می‌شناسد که با موجودات دنیای تاریکی تماس برقرار کرده‌اند و از آنها در مورد زندگی و موفقیت در امور زندگی اطلاعات گرفته‌اند و با استفاده از این اطلاعات به ثروت هنگفتی دست یافته‌اند.”
خدامراد دوباره با لبخند گفت: “موجوداتی که از روشنایی وحشت دارند و در تاریکی پناه گرفته‌اند این همه اطلاعات در مورد دنیای روشنایی را از کجا آورده‌اند. آنها باید اطلاعاتی در مورد دنیای تاریکی‌ها و سیاهی‌‌ها به آن رهگذر پیر و دوستانش می‌دادند؟”
پسر جوان که از پاسخ‌های خدامراد خشمگین شده بود با عصبانیت پرسید: “یعنی شما انکار می‌کنید که موجوداتی غیر از ما آدم‌ها در این دنیا وجود دارند؟”
خدامراد با تبسم گفت: “من از کجا بدانم که این موجودات وجود دارند یا ندارند! اما می‌دانم که این موجودات برای دیده شدن به چیزی در درون ما نیاز دارند که اگر آن چیز نباشد، هزاران هزار نوع از این موجودات دوروبر ما به رقص و پایکوبی هم بپردازند باز هم دیده نمی‌شوند. این چیزی که آنها نیاز دارند ما در وجودمان داشته باشیم، نیروی توجه و دقت ماست. به هر چیزی که بیش از اندازه‌ای مشخص توجه کنی آن چیز واقعی می‌شود. این قدرت پنهان در وجود هر انسانی است.”
در این هنگام صدای بلند شکستن شاخه‌ای درخت در تاریکی بلند شد و همه بی‌اختیار به سمت صدا برگشتند اما هیچ چیزی دیده نمی‌شد. پسر جوان با قیافه‌ای حق‌به‌جانب گفت: “دیدید! این صدا چگونه شما را ترساند. حال بگویید پدربزرگ من داستانش دروغ بود!”
خدامراد راحت و آسوده به صحبت خود ادامه داد و گفت: “شب‌های قبل صدها شاخه درخت به خاطر عبور حیوانات و یا وزش باد و یا هزاران دلیل دیگر می‌شکستند و سروصدا می‌کردند، اما هیچ کدام از این شکستن‌ها برای شما به اندازه شاخه درختی که الان صدایش درآمد رعب‌آور و ترساننده نبود. در حقیقت این شاخه درخت نیست که شما را ترساند، این دوست جوان ما با داستانی که نقل کرد بخشی از هشیاری و توجه شما را روی تاریکی قفل کرد و از آن لحظه به بعد این خود شما هستید که به کوچکترین صدا می‌ترسید و از جا می‌پرید. چیزی که دارد شما را می‌ترساند و به نظر خیلی قوی و هراس‌انگیز می‌رسد خود شما هستید. خودی که دیروز در صحنه نبود و امروز به صحنه آورده شد. باز هم تکرار می‌کنم، پدیده‌ای که می‌تواند شما را زمین‌گیر کند و شکست دهد چیزی نیست جز نیروی توجه و قدرت تفکر خود شما. قوی‌تر از شما در این دنیا برای ترساندن و ناامید کردن و فلج ساختن شما هیچ موجودی وجود ندارد. فقط خود شما هستید که می‌توانید خود را زمین‌گیر و ناتوان سازید.”
زنی جوان که روی دوش‌های خود شالی انداخته بود و از ترس خود را جمع کرده بود گفت: “اما یک فکر و خیال ساده که سبک است و زوری ندارد که ما را تکان دهد. فکر یک ضربان انرژی است. چیزی است که می‌آید و می‌رود. این ضربان گذرای انرژی چگونه می‌تواند این قدر قوی باشد که ما را تا این حد ذلیل و خوار خود سازد. مگر نه این‌که فکر و خیال در ذهن ما شکل می‌گیرد و از جنس ماده نیست.”
خدامراد سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: “اگر فقط فکر و خیال ساده و گذرا بود که اصلا مشکلی نداشت. مهم این است که کوهی از هیجانات و احساسات و عواطف از اعماق وجود شما با افکار شما همراهی می‌کنند. این هیجانات و عاطفه‌ها و احساسات نتیجه غلیان و جوشش هزاران سلول و مواد شیمیایی در بدن شماست. این جوشش و جریان مواد شیمیایی باعث می‌شود که تمامی بدن شما با این فکر و خیال به ظاهر سبک و ناچیز همراهی کند و این باعث می‌گردد فکر و اندیشه‌ای که پشیزی نمی‌ارزد به دلیل پشتیبانی هیجانی توسط روان و جسم ما، قدرتی قابل توجه بیابد و به عرض‌اندام بپردازد.”
یکی از حاضران که مرد میان‌سالی بود دستش را بالا برد و گفت: “من فیلم سینمایی زیاد نگاه می‌کنم. هرچند در این مدتی که این‌جا بودم فهمیدم تماشای فیلم سینمایی یعنی فرورفتن در فکر و خیال یک سری انسان دیگر و این نتیجه‌ای جز تداوم اسارت در دامان فکر و خیال ندارد. اما به هر حال از بد حادثه و از روی تقدیر زندگی، فیلم سینمایی زیاد نگاه می‌کنم. به خاطر دارم در چند تا از فیلم‌ها هنرپیشه اصلی موجوداتی را می‌دید که بقیه از دیدنش عاجز بودند. او با این آدم‌ها زندگی می‌کرد بی‌آن‌که خبر داشته باشد این موجودات ساخته و پرداخته ذهن قوی و زیبای او هستند. به گمانم اسم این بیماری اسکیزوفرنی بود. اکنون که شما اشاره کردید اگر ذهن بال و پر پیدا کند واجازه یکه‌تازی یابد می‌تواند با اجیر کردن و در واقع استفاده ابزاری از هیجانات و احساسات جسمی و روانی ما کاری کند که به طور صددرصد به اسارت ذهن درآییم و چیزهایی را ببینیم که برای ما صددرصد واقعی‌اند ولی در حقیقت اصلا وجود خارجی ندارند و توهمی بیش نیستند. اگر این حقیقت داشته باشد پس ما آدم‌ها به شکلی همگی شبیه آن هنرپیشه بیمار فیلم هستیم که ذهنی به ظاهر زیبا اما حیله‌گر و مکار و مریض داشت که با خلق موجودات به ظاهر واقعی زندگی عادی او را به باد داده بود.”
دوباره صدای یک شاخه دیگر درخت از تاریکی بلند شد و همه با ترس و وحشت به سمت آن برگشتند و با کنجکاوی به درون تاریکی خیره شدند. هیچ کس جرات نداشت از جای خود برخیزد و منبع تولید صدا را پیدا کند. خدامراد ساکت و آرام نشسته بود و هیچ ترس و وحشتی در چهره‌اش نمایان نبود. همین آرامش او همه را آرام می‌ساخت. خدامراد دوباره رشته کلام را در دست گرفت و گفت: “دوست ما به نکته بسیار خوبی اشاره کرد. خیلی از ما آدم‌ها و تقریبا می‌توانم بگویم درصد بسیاری از انسان‌ها بی‌آن‌که بدانند اسیر افکار و اندیشه‌های خود هستند. افکار و خیالاتی که با کمک گرفتن از هیجانات و احساسات عاطفی بر ما کاملا واقعی ظاهر می‌شوند و ما گمان می‌کنیم که مانند این آتش و سنگ و درخت این افکار و اندیشه‌ها هم هستند و موجودیت دارند. حال آن‌که آنها فکر و خیالاتی بیش نیستند. مثل داستان‌های فیلم‌های سینمایی که بخش اعظمشان دروغ‌اند و خیالبافی. اما خیلی‌ها بر اساس این داستان‌ها رفتارهای خود در زندگی را تعریف و عملی می‌سازند و سعی می‌کنند خود را شبیه هنرپیشه فیلم‌هایی که می‌بینند درآورند. یعنی شبیه یک خیال و اندیشه‌ای که هرگز واقعی نبوده است.”
دوباره صدای شکستن شاخه به هوا بلند شد. این بار صدا تداوم بیشتری داشت و هر چه بود انگار سعی داشت شاخه‌های بیشتری را بشکند. و به هر قیمتی که شده توجه ما بیشتر را به سمت خود جلب کند. کاری که ظاهرا موفق هم شده بود چون باز دوباره همه گروه با نگاهی نگران به سوی صدا سر برگرداندند و چون چیزی ندیدند مجددا به چهره آرام و راحت خدامراد خیره شدند.
مرد مسنی از بین جمعیت دست‌هایش را به علامت سوال بالا برد و پرسید: “پس اگر این طور است که شما می‌گویید و جمع عاطفه و هیجان با یک فکر بی‌جان و بی‌ارزش باعث خلق دنیایی به ظاهر واقعی درون ذهن ما آدم‌ها می‌گردد، دنیایی که با هر حرکت فکر موجی از هوس و هیجان وجود ما را پر می‌کند. پس ما در عمل هیچ وقت فرصت پیدا نمی‌کنیم از شر بازی‌ها و خوش‌رقصی‌های هیجان‌انگیز فکر راحت شویم و همیشه او هر جا که دلش بخواهد حتی در خواب و رویا هم ما را با خود به این سو و آن سو می‌برد. به همه جا می‌برد به جز آن‌جا که واقعیت قرار دارد و این واقعیت کجای زندگی ماست!”
خدامراد با لبخند دنیای اطراف را نشان داد و گفت: “همین‌جا و همین الان! حواست را به الان و این‌جا بیاور! تمام بازی فکر با همه وسوسه‌های پرهیجانش به یکباره محو و غیب می‌شود. اما همه آدم‌ها به راحتی نمی‌توانند به زمان اکنون و همین جایی که هستند حواس خود را جمع کنند. مگر اینکه شاخه‌ای بشکند و احساس خطری کنند!”
دوباره صدای شکستن شاخه به هوا برخاست. این بار صدا آن‌قدر مهیب بود که بعضی از اعضا بی‌اختیار از جا برخاستند و به سمت آتش آمدند. همه به شدت مضطرب و ترسیده بودند. اما خدامراد اصلا از جایش تکان نمی‌خورد. فقط با صدای آرام همیشگی‌اش گفت: “هر چند که من دیشب و شب‌های قبل این صدا را بارها شنیده‌ام و می‌دانم چیست؟ اما شما بد نیست مشعلی بردارید و به سمت آن بروید و ببینید علت این صدای به ظاهر وحشت‌آفرین چیست و آیا احساس و هیجانی که این صدا به خاطر فکر درون ذهن شما در وجودتان زنده شده است به خاطر همان داستان ساکنان سرزمین تاریکی است و یا علت دیگری دارد.”
چند نفر از جوان‌ترها بلافاصله چند تکه چوب روشن و مشعل را در دست گرفتند و با احتیاط به سمت صدا رفتند. بقیه دور اجاق نشستیم و منتظر ماندیم تا آنها برگردند. خدامراد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ادامه داد:” همین الان و قبل از اینکه واقعیت صدا برشما آشکار شود بگوئید که به نظر شما منبع تولید این صدای ناهنجار و غیر عادی چه می تواند باشد.”
پسر جوانی که در ابتدای بحث داستان پدربزرگش را نقل کرده بود و همراه بقیه جوان ها نرفته بود با قیافه ای حق به جانب گفت:” خوب معلوم است! ساکنین دیار تاریکی هستند که به ما پیام می دهند چراغ ها را خاموش کنیم و به سوی آنها برویم تا ما را اسیر خود سازند. یعنی همین کاری که بقیه کردند. بعید نیست بعضی از این دوستان ما که رفتند برنگردند.”
خدامراد با خنده گفت:” ببینید چقدر داستان پدربزرگ که در حقیقت چیزی جز مشتی فکر و خیال نبوده چگونه برای این دوست جوان ما واقعی پنداشته شده که حاضر است قسم بخورد که بعضی از دوستان شما برنخواهند گشت و اگر هم برگردند حتما ساکنین دیار تاریکی به آنها رحم کرده و کاری به کارشان نداشته اند. یعنی به زبان خیلی ساده او هرگز قبول نخواهد کرد که داستان ساکنین سرزمین تاریکی یک شوخی ذهنی و یک قصه خیالی بیش نبوده که پدربزرگ شوخ یا رهگذر متفکر قرن ها پیش آن را برای اجداد او نقل نموده است.”
خدامراد سپس ساکت شد و گوش به صدای باد سپرد. دیگر هیچ صدایی نمی آمد. فقط از دوردست صدای خش خش خفه ای به گوش می رسید. انگار چیزی سنگین روی زمین کشیده می شد.
بعضی از اعضای گروه با وحشت به سوی خدامراد برگشتند و یکی از آنها که زنی جوان بود با نگاهی وحشتزده پرسید:” آیا بلایی بر سردوستان ما آمده است؟”
خدامراد بلافاصله پرسید:” چه بلایی! لطفا آنچه تصور می کنی را با صدای بلند برای جمع بگو!”
زن جوان با لکنت گفت:” مثلا موجودی هراس انگیز و قوی ، آنها را زخمی کرده و در حال کشاندن بدن آنها به این سمت است!”
با شنیدن این جمله بقیه به خنده افتادند. انگار بسیاری همینطوری فکر کرده بودند. خدامراد با خنده گفت:”متوجه شدید که این بار نه یک نفر بلکه چند نفر همزمان اسیر یک فکر و خیال بی اساس شده بودید. همگی با وجودی که بدن ها و ذهن های مجزا دارید اما یک فکر و هیجان مشترک را تجربه نمودید و همین باعث می شود که از نگاه و صدا و رفتار یکدیگر تائید بگیرید و درستی فکر و خیال خود را بیشتر باور کنید. درست مثل تماشاگران یک فیلم در سینما که همزمان هیجان زده می شوند و در یک لحظه با هم جیغ می کشند و یا برای صحنه ای خاص هورا سرمی دهند. به خاطر داشته باشید حتی اگر میلیون ها نفر با هم یک فکر و هیجان مشابه را تجربه کنند و موجودات ذهنی خود را واقعی بپندارند ، هرگز آن موجود واقعی نخواهد شد.” خدامراد ساکت شد وخود را به نوشیدن دمنوش گیاهی مشغول ساخت. چند دقیقه بعد گروه اکتشاف برگشتند و با خنده شاخه درخت بزرگی را کشان کشان با خود نزدیک اجاق آوردند. ظاهرا طنابی که به شاخه میانی درخت نزدیک صخره بسته شده بود و سر دیگر آن به سنگ کنار غار بسته شده بود و به کمک آن سایه بان موقتی درست شده بود به خاطر سقوط سنگ شاخه را شکسته بود و شاخه شکسته و جدا شده از درخت با هر باد شدیدی به سنگ ها و صخره های اطراف می خورد و این صداهای عجیب را درست می کرد.یک اتفاق ساده که ظاهرا شب های قبل هم سروصدا ایجاد می کرد. اما کسی متوجه آن نشده بود.
پسر جوانی که قصه سرزمین تاریکی را نقل کرده بود مات و مبهوت به شاخه درخت خیره شده بود و هیچ نمی گفت. انگار چیزی قدیمی و ناشکستنی در وجود او شکسته و خرد شده بود. با صدایی لرزان گفت:”چه چیزی باعث شده بود تا این حد ناآگاهانه فکر کنم وبی پایه و اساس حرف بزنم و قصه ببافم!؟”
و خدامراد نفسی عمیق کشید و گفت:”به محض اینکه انسان سمت توجه و نگاه خود از همین الان زندگی و همین جایی که هست را به سمتی دیگر و زمانی دیگر بکشاند، حال می خواهد با تماشای یک فیلم سینمایی باشد یا غرق شدن در یک داستان و یا فرو رفتن در فکر و خیال و توهم شخصی خودش، به محض دور شدن توجه انسان از لحظه اکنون و همین جایی که هست، هرچه بیاندیشد می تواند ارزشمند باشد اما الزاما واقعی نیست. واقعیت همین جا و همین الان حضور دارد. زمان های روانی آینده و گذشته و مکان های تخیلی غیر این جا، حتی اگر هزاران هیجان وهوس و احساس آن را همراهی و بزک کنند و میلیون ها نفر همزمان با ما آن را تائید کنند ، هیچ وقت نمی توانند واقعی باشند و فقط و فقط نشانه ناآگاهی و ناهشیاری است و بس! آدم ناهشیار و ناآگاه هم هرچه بگوید بی پایه و بی اساس است. درست مثل داستان ساکنین سرزمین تاریکی !”

موفقیت

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها