پاسخ به:داستان کوتاه
چهارشنبه 28 تیر 1391 3:24 PM
در رستوران زیر زمینی که سقف آن بسیار کوتاه بود و شباهت زیاد به رستوران سربازخانه ها داشت صف ناهار آهسته آهسته جلو میرفت. جمعیت زیادی در سالن جمع شده بودند و سر و صدای زیاد، شخص را به سرسام دچار میکرد. از پیشخوان رستوران بخار آبگوشت مساعد بود و بوئی شبه بوی فلزات داغ شده داشت ولی بوی مرطوب تند و تیز «ویکتوری جین» را که در سالن پراکنده بود کاملا خنثی نمیساخت. در گوشه دیگر سالن، بار دیده میشد که فقط عبارت از یک دریچه کوچک بود و در آنجا جین را به بهای گیلاسی ده سنت میفروختند.
صدایی از پشت سر وینستن بگو وی رسید که میگفت: «در آسمان بدنبالش بودم در زمین پیدا کردم».
وینستن سرش را برگرداند. «سایم» دوستش بود که در اداره بررسی ها کار میکرد. اما شاید «دوست» کلمه صحیح نبود، زیرا در این روزها شخص «دوست» نداشت و هرچه بود «رفیق» بود. ولی گاه رفقایی پیدا میشدند که محضر ایشان از دیگران مطبوع تر بود. «سایم» در علم اللغة تخصص زیاد داشت و مخصوصا کارشناس «زبان نو» بود و در واقع عضو هیئت کثیرالاعضایی بشمار میرفت که این روزها مشغول تدوین جلد یازدهم فرهنگ زبان نو بودند. سایم جوانی ضعیف الجثه و از وینستن کوتاهتر بود و چشمانی برجسته و در عین حال غمزده داشت که هنگام صحبت، گویی شخص را تحت مراقبت کاملا دقیق قرار میداد.
سایم گفت: میخواستم از تو تقاضا کنم اگر تیغ خودتراش داری بمن بدهی.
وینستن با عجله و گویی دچار گناهی میشود گفت: حتی یکی هم ندارم. همه شهر را گشته ام. مثل این است که اصلا تیغ خودتراش کیمیا شده است.

مدیر سابق تالار آموزش خانواده
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.