پاسخ به:داستان کوتاه
یک شنبه 18 تیر 1391 9:19 PM
تو که هستی؟!
روزی روزگاری زن ظریف اندام و قد کوتاهی بود که در کوره راهی خاکی از کنار دشتی سرسبز و وسیع عبور می کرد.با وجود آنکه کهنسال بود اما گام هایی سبک و چالاک داشت و لبخندش همان برق تازگی و طراوتی را داشت که لبخند دخترکی نوجوان و بی خیال از آن برخوردار بود.با دیدن شبحی قوز کرده،از حرکت بازایستاد و به او خیره شد اما نتوانست او را بشناسد.
موجودی که در میان خاک های کوره راه قوز کرده و در خود فرو رفته نشسته بود به نظر می رسید جسمی نداشت.آن موجود پیرزن را به یاد پتوی مخملین خاکستری رنگی به شکل انسان می انداخت.پیرزن اندکی خم شد و پرسید:"تو که هستی؟"
یک جفت چشم بی روح و خسته به سمت او نشانه رفت و صدایی از سمت او به گوش پیرزن رسید:"من؟ من اندوه هستم."
صدایش آنقدر ضعیف و نجوا مانند بود که به سختی شنیده می شد.پیرزن با شعف و نشاط گفت:"اندوه!"
انگار که با دوستی قدیمی و عزیز احوالپرسی می کرد!
اندوه با لحنی پر از تردید و سو ٔظن پرسید:"تو مرا می شناسی؟"
پیرزن با اطمینان پاسخ داد:"البته که تو را می شناسم!تو در طی راهی که در این مسیر حرکت کرده و پشت سر گذاشته ام گاه و بیگاه همراهم بودی!"
اندوه باز هم با لحنی پر از سو ٔظن گفت:"بله ولی...چرا از من نگریختی؟مگر از من نمی ترسی؟"
پیرزن پاسخ داد:"عزیزم چرا باید از تو بترسم؟تو خود خوب می دانی که به سراغ هر فردی می روی که سعی دارد از تو بگریزد.اما می خواهم از تو بپرسم که چرا این قدر نا امید به نظر می رسی؟"
شبح خاکستری رنگ با لحنی پر غصه و درهم شکسته پاسخ داد:"چون من...من اندوه هستم."پیرزن کنار او نشست و در حالی که با حالتی دلسوزانه و حاکی از درک و فهم سری تکان می داد گفت:"پس تو اندوه هستی.حالا به من بگو چه چیزی ناراحتت می کند و آزارت می دهد؟"
اندوه از ته دل آه کشید و با خود اندیشید:"آیا واقعا" فردی پیدا شده که مایل است برای اولین بار سرگذشت پر درد او را بشنود؟"
چقدر آرزوی رسیدن به چنین لحظه ای را داشت...
سپس با لحنی مردد و شگفت زده گفت:"می دانی موضوع این است که هیچکس از من خوشش نمی آید و دل خوشی از من ندارد.همه این حرف ها را می زنند."
چه مسخره مگر ممکن است من غمگین باشم؟
زندگی همیشه پر است از نشاط و شادمانی و لبخندهای تصنعی آنها باعث بهم خوردن حال خودشان می شود و نفس کشیدن برایشان دشوار.آنها می گویند:"باید قدرتمند و امیدوار باقی بمانیم."و بعد کلی مشکل و گرفتاری را تجربه می کنند."
آنها می گویند:"فقط افراد ضعیف و ناتوان گریه می کنند."و بعد گریه های خودشان آنها را به حد انفجار می رسانند یا سعی می کنند با الکل و مواد مخدر خود را از دنیای واقعی خارج کنند تا مجبور به حس و تحمل من نباشند."
پیرزن سخنان او را تأیید کرد و گفت:"بله حق با توست.قبلا" با چنین افرادی ملاقات داشته ام."
اندوه غمگین تر شد و گفت:"اما تنها خواسته ی من کمک به انسان هاست.وقتی خیلی نزدیک شان می شوم می توانند با خودشان مواجه شوند.من کمک شان می کنم تا آشیانه ای برای خود بسازند و در آن از زخم های خود مراقبت کنند.فرد غمگین پوست خیلی نازکی دارد.اندوه های کهنه دوباره مانند زخمی بدجوش خورده و کاملا" التیام نیافته در آنها سر باز می کنند و می توانند کلی به آنها صدمه و آسیب بزنند.اما چه کسی قادر است با گریه ها،غم ها و اندوه های خود شجاعانه مواجه شود؟ تمام اشک های نریخته و فروخورده می توانند حقیقتا" زخم های آنها را التیام بخشند.با این حال انسان ها تمایلی به برخورداری از کمک های من ندارند.در عوض لبخندی تصنعی بر روی زخم های خود می نشانند.یا سپری سنگین از تلخی و ناکامی بر روی آنها قرار می دهند.
سپس اندوه ساکت شد.در ابتدا بی صدا اشک می ریخت و بعد صدای گریه هایش آنقدر بلند شد که نا امیدی و درماندگی در آن موج می زد و به وضوح شنیده می شد.پیرزن کوچک اندام او را در آغوش کشید سرش را نوازش کرد و با خود اندیشید:"چقدر اندوه ملایم و آسیب پذیر است."بعد با لحنی پر از عشق و محبت،نجوا کرد:"اندوه هر چقدر که می خواهی گریه کن.بگذار اشک هایت جاری شوند تا سبک شوی.استراحت کن تا قوای از دست رفته ات باز گردد.از حالا به بعد تنها نخواهی بود.همیشه در کنارت خواهم ماند تا ناامیدی و درماندگی دیگر به سراغت نیایند."
اندوه دست از گریستن کشید.مستقیم به چشمان پیرزن نگریست و با تعجب و شگفتی پرسید:"اما تو که هستی؟"
پیرزن با چهره ای متبسم پرسید:"من؟"
بعد مانند دختری نوجوان و بی خیال از ته دل خندید و پاسخ داد:
"من امید هستم!"
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.