پاسخ به:مشاعره آنلاین
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای خواجه ی عاقل هنری بهتر از این؟
«حافظ»
نور رخ تو طلسم خورشید شکست
خورشید ز شرم سایه از خلق گسست
رخ زرد و خجل گشت و به مغرب پیوست
پیرایه سیه کرد و به ماتم بنشست
خاقانی
تو نیکی کن به مسکین و تهیدست
که نیکی خود سبب گردد دعا را
«پروین اعتصامی»
ای که ملامت کنی عارف دیوانه را
شاهد ما حاضر است گر تو ندانی کدام
سعدی
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار دربادیه سرگشته شما در چه هوایید «مولوی»
دگر به دست نیاید چو من وفاداری
که ترک می ندهم عهد بی وفایی را
آن که آسان میسپارد جان به دیدارت منم
آن که مشکل میپسندد کار آسانم تویی
آن که میگرید به یاد لعل خندانت منم
آن که میخندد به کار چشم گریانم تویی
«فروغی بسطامی»
یا ز آب دست و خاک پای او
زقه طفلان دانایی فرست
تا مهر تواَم در دل شوریده نشست
وافتاد مــرا چشـم بدان نرگـس مست
این غم ز دلم نمینهد پای برون
وین اشک ز دامنم نمیدارد دست
«عبید زاکانی»
تر و خشک یکسان همی بدرود
و گر لابه سازی سخن نشنود
فردوسی
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت
«سعدی»
تب کرد اثر در گل عنبر بارت
اینک خوی تب نشسته بر گل زارت
بیمار بس است نرگس خون خوارت
بیماری را چکار با گلنارت
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
اندر جهان چنان که جهان است در جهان
او را به هر صف که بجویی نظیر نیست
تن مرده چون مرد بی دانشست که نادان به هر جای بی رامشست
که دشمن که دانا بود به ز دوست که با دشمن و دوست دانش نکوست
«فردوسی»