پاسخ به:مشاعره آنلاین
اگر کشت خواهد تو را روزگار
چه نیکوتر از مرگ در کارزار
فردوسی
رخت بر بست ز دل شادی و هنگام و وداع
با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است
«فرخی یزدی»
تشویر بتان از رخ رخشان تو خاست
تسکین روان از لب خندان تو خاست
هر چند دوای جان ز مرجان تو خاست
درد دل من ز درد دندان تو خاست
خاقانی
تا عشق بود عقل روا نیست که مردان
در مملکت عاشقی انباز نخواهند
«خاقانی»
در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت
حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را
آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل
شهد لب شیرین تو زنبورمیان را
سعدی
آشفته سخن چو زلف جانان خوشتر
چون کار جهان بی سر و سامان خوش تر
مجموعهٔ عاشقان بود دفتر من
مجموعهٔ عاشقان پریشان خوشتر
«قاآنی»
رخسار تو را که ماه و گل بنده اوست
لشگرگه آن زلف سر افکنده اوست
زلفت به شکار دل پراکنده اوست
لشکر به شکارگه پراکنده اوست
تو را که هر چه مرادست میرود از پیش
ز بی مرادی امثال ما چه غم دارد
«سعدی»
درد زده است جان من میوه جان من کجا
درد مرا نشانه کرد درد نشان من کجا
اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست
مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست
تا دل من دل به قناعت نهاد
ملک جهان را به جهان باز داد
در این شب سیاهم گمگشته را مقصود
از گوشه ای برون آ ی ای کوکب هدایت
«حافظ»
تا کی از غصه های بدگویان
قصه ها پیش داور اندازیم
شرح این حال پیش دوست کنیم
سنگ فتنه به لشکر اندازیم
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
تا چو هدهد تاجداری بایدت در حلق دل
طوطی آسا طوق آتش کم نخواهی یافتن