پاسخ به:مشاعره آنلاین
شرف مرد به جود است و کرامت نه سجود
هر که این هر دو ندارد عدمش به ز وجود
سعدی
در مدرسه آدم با حق چو شدی محرم
در صدر ملک بنشین تدریس به اسما کن
نرگس که نظر باز بود در صف گلها
چون روی تو را دید نظر سوی تو دارد
حافظ
دفتر صوفی سواد حرف نیست
جز دل اسپید همچون برف نیست
مولوی
تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من
میشود نزدیک منزل کاروان از هم جدا
صائب تبریزی
آن همه شوکت و ناموس شهان آخر کار
چند سطریست که بر صفحه دفتر گذرد
عاقبت جمع شود در دو سه خط از بد و نیک
آنچه یک عمر به دارا و سکندر گذرد
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
الا ای پیر فرزانه
مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه
دلی پیمان شکن دارم
ما مست صبوحیم ز میخانه توحید
حاجت به می و خانه خمار نداریم
ما ز خود سوی تو گردانیم سر
چون تویی از ما به ما نزدیکتر
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
تو را قدر اگر کس نداند چه غم
شب قدر را می ندانند هم
موی سپيد را فلکم آسان نداد
اين رشته را به نقد جوانی داده ام رهی معيری
می روی و گریه می آید مرا
ساعتی بنشین که باران بگذرد
امیرخسرو دهلوی