پاسخ به:مشاعره آنلاین
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
که گناه دگری برتو نخواهند نوشت
مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه
تا میتوانی آتش دلها خموش کن
مگذار بر فلک برود دود آه را
جز محنت عذاب نبینی به عمر خویش
گر نشنوی بجان سخن خیر خواه را
غمام همدانی
ای که انشا عطارد صفت شوکت توست
عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد
حافظ
در هر دشتی که لالهزاری بودهست
از سرخی خون شهریاری بودهست
هر شاخ بنفشه کز زمین میروید
خالی است که بر رخ نگاری بودهست
تا کی می صبوح و شکر خواب بامداد
هشیار گرد که گذشت اختیار عمر
رفتم ز درت ز جور، بیش از پیشت
از طعن رقیب گبر کافر کیشت
پیش تو سپردم این دل غمزدهام
کی باشدم آنکه جان سپارم پیشت
شیخ بهایی
تا چند عمر در هوس و آرزو رود
ای کاش این نفس که برآمد فرو رود
جلال الدین همایی
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای خواجه ی عاقل هنری بهتر از این؟
نشاط جوانی ز پیران مجوی
که آب رفته باز نیاید به جوی
سعدی
یک قطره چشیدیدم زمینای محبت
گشتیم فنا زدریای محبت
تو مو می بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو او اشارتهای ابرو
وحشی بافقی
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت حافظ
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست