پاسخ به:مشاعره آنلاین
ای دل تو به ادراکِ معمّا نرسی،
در نکتهٔ زیرکانِ دانا نرسی؛
اینجا ز می و جام بهشتی میساز،
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی
یکی دان و یکی بین و یکی گوی
یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی
یا چهره بپوش یا بسوزان بر روی چو آتشت سپندی
یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان که باز بیند دیدار آشنا را
سعدی
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
قیصر امین پور
من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ار نه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را
شهریار
این شب مهتابی ام را با تو قسمت می کنم
تا سحر بی خوابی ام را با تو قسمت می کنم
مدیر تالار گفتگوی آزاد
می بی صفا ،نی بی نوا،وقتست اگر در بزم ما
ساقی می دیگر دهد مطرب رهی دیگر زند
وحشی بافقی
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد
باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
مولوی
آفت که به جانم زد کِشتم همه گندم شد سهم کم من از سیب نان شب مَردم شد
دلبري و بي دلي اسرار ماست
كار كار ماست چون او يار ماست
مولوي
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
قلبم خیلی درد میکنه
... کاش قلب نداشتم