پاسخ به:مشاعره آنلاین
ما تشنه و تو زلال آبی
در ظلمت شب تو آفتابی
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان مارا بس
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
سعدی
یارب این آتش که در جان من است سرد کن زآنسان که کردی بر خلیل
لطف حق با تو مداراها کند
چون که از حد بگذرد رسوا کند
در نماز و در رکوع و در سجود سر بجنبد دل نجنبد این چه سود
در دل هوسی هست دریغا نفسی نیست
ما را نفسی نیست که در دل هوسی نیست
تا شنیدم قصه هایی از دیار کوی دوست
بی محابا پرکشیدم در لقای روی دوست
تا شام نیفتاد صدای تبر از گوش
شد توده در آن باغ سحر هیمه ی بسیار
مدیر تالار گفتگوی آزاد
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر
حافظ
راز درون پرده ز رندان مست پرس *** کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
ای غايب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تو با عیش و طرب خوش باش،من با ناله و زاری
مرا کان نیست این بهتر ،شبت خوش باد من رفتم
مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد *** قضای آسمانیست و دگرگون نخواهد شد
دو چشم باز نهاده نشسته ام همه شب
چو فرقدین و نگه می کنم ثریا را