مردان خدا پرده پندار دريدند
يعنی همه جا غير خدا هيچ نديدند
هر دست كه دادند از آن دست گرفتند
هر نكته كه گفتند همان نكته شنيدند
يك جمع نكوشيده رسيدند به مقصد
یک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
فرياد كه در رهگذر آدم خاكی
بس دانه فشاندند و بسی دام كشيدند
همت طلب از باطن پيران سحر خيز
زيرا كه يكی را ز دو عالم طلبيدند
زنهاز مزن دست به دامان گروهی
كز حق ببريدند و به باطل گرويدند
چون خلق درآيند به بازار حقيقت
ترسم نفروشند متاعی كه خريدند
فروغ بسطامی